Be big!
Spend it!
Be generous!
Enlighten charity!
Exaggerate your generosity!
Do not be stingy!
«نفق» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژۀ مترادف «نور»،
و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«نفقت الدراهم»
+ «قرض»
راندمان قلبت چند درصده؟!
تعریف راندمان:
ریشه کلمه فرانسوی است:
«rendement»:
نسبت میان «خروجی مفید» به «ورودی کل».
این مفهوم در بسیاری از شاخههای فیزیک، مهندسی، ریاضیات و اقتصاد
یک کمیت سنجشپذیر است.
«بازده»: (کارایی، راندمان، بهرهوری)
نشاندهندۀ جلوگیری از هدر رفتن مواد و انرژی و سرمایه و زمان در انجام کارهاست.
راندمان یعنی: کارکرد، نتیجه کار.
راندمان قلب اهل حسد، صفر درصد است!
چون اصلا اینپوت نورانی رو باور نداره!
سوراخ شک قلبی، همۀ نور علم رو به هدر میده!
+ «رهط»: لانه موش صحرایی، یک ورودی داره و یک خروجی! «نفق»
اون تشکیلاتی که اینپوت و اوتپوت داره،
همون قلب سلیمه که نور رو قرض میگیره و بعد قرض میده!
به این میگن انفاق نورانی!
النافقاء: موضع يرقّقه اليربوع من جحره،
فإذا أتي من قبل القاصعاء ضرب النافقاء برأسه فانتفق، أى خرج.
و منه اشتقاق النفاق، لأنّ صاحبه يكتم خلاف ما يظهر،
فكأنّ الايمان يخرج منه، أو يخرج هو من الايمان في خفاء.
«انْتَفَقَ اليربوعُ»
«أنفقنا اليربوع: إذا لم يُرفق به حتى انتفق و ذهب»
امام باقر علیه السلام:
أَنْفِقْ وَ أَيْقِنْ بِالْخَلَفِ مِنَ اللَّهِ،
فَإِنَّهُ لَمْ يَبْخَلْ عَبْدٌ وَ لَا أَمَةٌ بِشَيْءٍ فِيمَا يُرْضِي اللَّهَ
إِلَّا أَنْفَقَ أَضْعَافَهَا فِيمَا يُسْخِطُ اللَّهَ.
انفاق كن و یقین بدان كه خدا جبران میكند.
هر زن و مردی از بخشش مال در راهی كه موجب رضای خداست، خودداری بورزند،
چند برابر آن را در راهی كه موجب خشم خداست، خرج خواهند كرد.
امام صادق علیه السلام:
اتی رجل النبی (ص) فقال:
یا رسول الله ایّ الناس افضلهم ایمانا؟
فقال: ابسطهم كفا.
مردی خدمت پیغمبر رسید و پرسید:
ایمان كدام مردم برتر است؟
فرمود: آن بخشندهتر است.
ما أنْفَقَ مؤمنٌ مِن نَفَقةٍ هي أحَبُّ إلى اللّهِ عزّ و جلّ مِن قَولِ الحقِّ في الرِّضا و الغَضَبِ.
لارج باش!
ولخرجی کن!
دست و دلباز باش!
انفاق نورانی کن!
سخاوت بهخرجبده!
خسیس نباش!
بگذار همه صدای سجده قلبت رو بشنوند و نورانیتشو حس کنند! «خریر الماء»
وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ
[سورة الحج (22): الآيات 31 الى 35] :
حُنَفاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكانٍ سَحِيقٍ (31)
در حالى كه گروندگان خالص به خدا باشيد؛ نه شريكگيرندگان [براى] او! و هر كس به خدا شرك ورزد چنان است كه گويى از آسمان فرو افتاده و مرغان [شكارى] او را ربودهاند يا باد او را به جايى دور افكنده است.
ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ (32)
اين است [فرايض خدا] و هر كس شعاير خدا را بزرگ دارد در حقيقت، آن [حاكى] از پاكى دلهاست.
لَكُمْ فِيها مَنافِعُ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ مَحِلُّها إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ (33)
براى شما در آن [دامها] تا مدتى معين سودهايى است، سپس جايگاه [قربانىكردن آنها و ساير فرايض] در خانه كهن [=كعبه] است.
وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعامِ فَإِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ (34)
و براى هر امتى مناسكى قرار داديم، تا نام خدا را بر دامهاى زبانبستهاى كه روزى آنها گردانيده ياد كنند. پس [بدانيد كه] خداى شما خدايى يگانه است، پس به [فرمان] او گردن نهيد. و فروتنان را بشارت ده.
الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ الصَّابِرِينَ عَلى ما أَصابَهُمْ وَ الْمُقِيمِي الصَّلاةِ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (35)
همانان كه چون [نام] خدا ياد شود، دلهايشان خشيت يابد و [آنان كه] بر هر چه برسرشان آيد صبر پيشهگانند و برپا دارندگان نمازند، و از آنچه روزيشان دادهايم انفاق مىكنند.
وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ
[سورة الأنفال (8): الآيات 2 الى 4] :
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إيماناً
وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ (2)
مؤمنان، همان كسانىاند كه چون خدا ياد شود دلهايشان بترسد، و چون آيات او بر آنان خوانده شود بر ايمانشان بيفزايد، و بر پروردگار خود توكّل مىكنند.
الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (3)
همانان كه نماز را به پا مىدارند و از آنچه به ايشان روزى دادهايم انفاق مىكنند.
أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ (4)
آنان هستند كه حقّاً مؤمنند، براى آنان نزد پروردگارشان درجات و آمرزش و روزىِ نيكو خواهد بود.
الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (3)
أُولئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ بِما صَبَرُوا وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (54)
تَتَجافى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (16)
وَ الَّذينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (38)
@@@
«نفق» در معنای مذموم:
«نفاق – منافق»
+ «غیابت الجبّ»
«نفق» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة» است.
و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی می نویسند:
«النَّفَقُ : الطريقُ النَّافِذُ، و السَّرَبُ في الأَرْض النَّافِذُ فيه.
نَفَقٌ: تونل در جادهها و رفتن در آن راه تونل دار.»
«نَفَقٌ: تونل»
تونل، دو تا دهانه داره!
مومن و حسود هم غیر از این چهره که دیده میشه، یک روی دیگه هم دارن.
روی دیگر مومن، در دل ورکلایفها، نور مهربانی است.
یک روی دیگر حسود، در دل ورکلایفها، غیابت الجبّ است.
پس روی دیگر حسود در کربلا رو میشه و اینجا منافق بودن حسود آشکار میشه!
این مفهوم «دورویی» از واژۀ «نفق – منافق» استنباط می شود.
تونل مون بلان (Tunnel du Mont-Blanc)
یک تونل است که شهر شامونی- مون بلان (Chamonix-Mont-Blanc) در کشور فرانسه را به شهر کورمایر (Courmayeur)در کشور ایتالیا متصل میکند. مسیر میان دو شهر را میتوان حدود ۱۵ دقیقه با خودرو طی کرد. این تونل ۱۱٫۶ کیلومتر درازا و ۸٫۶ متر پهنا و ۴٫۳۵ متر ارتفاع دارد. تونل مون بلان در عمق ۳۸۰۰ متری رشته کوه آلپ قرار دارد. ارتفاعش در طرف فرانسه ۱۲۷۴ متر و در طرف ایتالیا ۱۳۸۱ است. کار ساخت این تونل در سال ۱۹۵۷ آغاز و در سال ۱۹۶۵ پایان یافت.
دلنوشته
نَفَق؛ تونلی که چهرهٔ پنهان حسد را لو میدهد
الآن دقیقاً وقتِ سخن گفتن از «دورویی» است؛
از نفاقی که سالها
در لباسِ محبت پنهان میماند
تا خدا صحنهای بسازد
و دهانۀ دومِ تونل را آشکار کند.
«نَفَق» در لغت یعنی
راهِ نافذ،
تونلی زیرزمینی،
سَرَبی که از یک سو دیده میشود
و از سوی دیگر، پنهان میگریزد.
تونل…
همیشه دو دهانه دارد.
و این، کلید فهم نفاق است.
نفق در سوی نور
در معنای ممدوح،
«نَفَق» به انفاق میرسد؛
یعنی عبور دادن نور از دل به عمل.
یعنی آنچه در باطن است
بیپرده در رفتار جاری میشود.
مؤمن،
ظاهر و باطنش، نور مهربانی است.
انگار تونلِ مومن، هر دو دهنهاش، یکدهنه است؛ نور مهربانی.
دل و عملش یکیست.
آنچه در دل دارد
در ورکلایفِ او
نورِ مهربانی است.
اینجاست که
«نَفَق»
یکی از هزار نام
نور الولایة میشود.
نفق در سوی حسد
اما در معنای مذموم،
نَفَق میشود نِفاق؛
یعنی داشتنِ دو دهانه.
یک دهانۀ آشکارِ رو به معلم:
لبخند، قسم، ادعا، نامه، بیعت.
و دهانۀ دیگر
رو به «غیابت الجبّ»:
جایی که نقشه کشیده میشود،
جایی که نور باید حذف شود.
لغتشناسان چه دقیق گفتهاند:
النافقاء
راهِ پنهانیِ یربوع؛
موضعی نازکشده در جُحر،
تا اگر از یک سو گیر افتاد،
از سوی دیگر بگریزد.
و از همینجاست
که «نفاق» نام میگیرد؛
چون صاحبش
چیزی را پنهان میکند
که خلافِ ظاهر اوست.
و ایمان عاریه، از او خارج میشود؛
و در نتیجه، خودش
بیصدا
از جمع اهل ایمان خارج میشود.
برادران یوسف؛ نفقِ مخفی
در سورهٔ یوسف،
برادران حسود
سالها دهانۀ اولِ تونل را نشان دادند:
«ما خیرخواهیم»
«ما محافظیم»
«ما برادریم»
اما خدا
دهانۀ دوم را رو کرد:
«غیابت الجبّ»
آنجا معلوم شد
این محبتها
تونلی بوده
برای عبور دادن حسد.
کربلا؛ صحنۀ افشای نفاق
و کربلا،
نه آغاز نفاق،
که محلِ افشای آن بود.
اهل کوفه
دهانۀ اول را خوب بلد بودند:
نامه، گریه، شعار، دعوت.
اما وقتی تقدیر الهی رسید،
دهانۀ دوم باز شد:
شمشیر، نیزه، محاصرهٔ نور.
اینجا
دیگر «حسادت پنهان»
نامش روشن شد:
نفاق.
نه اشتباه بود،
نه سوءتفاهم؛
بلکه تونلی بود
که سالها کنده شده بود.
مؤمن،
دلش تونل دودهنۀ ضد و نقیض هم نیست؛
راهش مستقیم است.
اما حسود،
بیآنکه خودش بداند،
زندگیاش تونل است؛
یک ور نور عاریه را نشان میدهد
و از آن ور دیگر
به تاریکی میگریزد.
و خدا،
برای هر تونلِ نفاق،
روزی دهانۀ پنهانش را آشکار میکند.
یا در چاه،
یا در میدان،
یا در کربلا…
خوشا به حال دلهایی
که پیش از آن روز،
تونل منافقانه نداشتند؛
و وای بر دلهایی
که هنوز خیال میکنند
دهانۀ دومشان
هیچوقت دیده نخواهد شد.
[سورة المنافقون (۶۳): الآيات ۱ الى ۵]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ (۱)
چون منافقان نزد تو آيند گويند: «گواهى مىدهيم كه تو واقعاً پيامبر خدايى.» و خدا [هم] مىداند كه تو واقعاً پيامبر او هستى، و خدا گواهى مىدهد كه مردم دوچهره سخت دروغگويند.
اتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (۲)
سوگندهاى خود را [چون] سپرى بر خود گرفته و [مردم را] از راه خدا بازداشتهاند. راستى كه آنان چه بد مىكنند.
ذلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ (۳)
اين بدان سبب است كه آنان ايمان آورده، سپس به انكار پرداختهاند و در نتيجه بر دلهايشان مهر زده شده و [ديگر] نمىفهمند.
وَ إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ (۴)
و چون آنان را ببينى، هيكلهايشان تو را به تعجّب وامىدارد، و چون سخن گويند به گفتارشان گوش فرا مىدهى گويى آنان شمعكهايى پشت بر ديوارند [كه پوك شده و درخور اعتماد نيستند]: هر فريادى را به زيان خويش مىپندارند. خودشان دشمنند؛ از آنان بپرهيز؛ خدا بكشدشان؛ تا كجا [از حقيقت] انحراف يافتهاند.
وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ (۵)
و چون بديشان گفته شود: «بياييد تا پيامبر خدا براى شما آمرزش بخواهد»، سرهاى خود را بر مىگردانند، و آنان را مىبينى كه تكبّركنان روى برمىتابند.
[سورة المنافقون (۶۳): الآيات ۶ الى ۱۱]
سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ (۶)
براى آنان يكسان است: چه بر ايشان آمرزش بخواهى يا بر ايشان آمرزش نخواهى، خدا هرگز بر ايشان نخواهد بخشود. خدا فاسقان را راهنمايى نمىكند.
هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى يَنْفَضُّوا وَ لِلَّهِ خَزائِنُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لكِنَّ الْمُنافِقِينَ لا يَفْقَهُونَ (۷)
آنان كسانىاند كه مىگويند: «به كسانى كه نزد پيامبر خدايند انفاق مكنيد تا پراكنده شوند، و حال آنكه گنجينههاى آسمانها و زمين از آنِ خداست ولى منافقان درنمىيابند.
يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لكِنَّ الْمُنافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ (۸)
مىگويند: «اگر به مدينه برگرديم، قطعاً آنكه عزّتمندتر است آن زبونتر را از آنجا بيرون خواهد كرد.»
و[لى] عزّت از آنِ خدا و از آنِ پيامبر او و از آنِ مؤمنان است؛ ليكن اين دورويان نمىدانند.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُلْهِكُمْ أَمْوالُكُمْ وَ لا أَوْلادُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (۹)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، [زنهار] اموال شما و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل نگرداند، و هر كس چنين كند، آنان خود زيانكارانند.
وَ أَنْفِقُوا مِنْ ما رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِي أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوْ لا أَخَّرْتَنِي إِلى أَجَلٍ قَرِيبٌ فَأَصَّدَّقَ وَ أَكُنْ مِنَ الصَّالِحِينَ (۱۰)
و از آنچه روزىِ شما گردانيدهايم، انفاق كنيد، پيش از آنكه يكى از شما را مرگ فرا رسد و بگويد: «پروردگارا، چرا تا مدّتى بيشتر [اجل] مرا به تأخير نينداختى تا صدقه دهم و از نيكوكاران باشم؟»
وَ لَنْ يُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْساً إِذا جاءَ أَجَلُها وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ (۱۱)
و[لى] هر كس اجلش فرا رسد، هرگز خدا [آن را] به تأخير نمىافكند، و خدا به آنچه مىكنيد آگاه است.
دلنوشته
نَفَق؛ وقتی نقاب میافتد و تونل لو میرود
سورۀ منافقون،
در حقیقت ادامهٔ همان صحنهایست
که در سورهٔ یوسف
با «غیابتِ الجُبّ» آغاز شد؛
اما اینبار
نه در دل یک خانواده،
که در دل یک امت.
قرآن میگوید:
إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ
وقتی منافقان میآیند،
اولین کارشان شهادت زبانی است؛
نه از سر ایمان،
بلکه برای پوشاندن دهانۀ دومِ تونل.
دقیقاً همان کاری که
برادران یوسف کردند:
سوگند، اشک، نقشِ خیرخواهی.
اما خدا میگوید:
من میدانم تو رسول منی،
و گواهی میدهم اینها دروغگویند.
چرا؟
چون تونل دارند.
ایمانِ وارداتی، کفرِ صادراتی
آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ
ایمان آوردند…
اما نه برای ماندن.
ایمان، دهانۀ ورود بود؛
و حسد، دهانۀ خروج.
همانطور که
برادران یوسف
نور معلم را دیدند،
اما طاقت ماندن نداشتند.
نتیجه چه شد؟
قلب مهر خورد.
نه چشم کور شد،
بلکه فهم خاموش شد.
ظاهرهای فریبنده، باطنهای توخالی
كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ
چه تعبیر دقیقی…
چوبهای به دیوار تکیهداده؛
ایستادهاند،
اما زنده نیستند.
در یوسف هم همین بود:
برادران،
قوی، فعال، پرهیبت؛
اما تهی از نور.
هر فریادی را
علیه خودشان میپندارند؛
چون دلِ تونلی
همیشه در حال فرار است.
و قرآن قاطعانه حقیقت را میگوید:
هُمُ العَدُوّ
دشمن همینها هستند؛
نه آنهایی که آشکارا دشمنی میکنند.
وقتی دعوت به استغفار را رد میکنند
لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ
این دقیقاً
لحظۀ لو رفتنِ نَفَق است.
به آنها میگویند:
بیایید،
نور هنوز راه بازگشت را بسته نکرده.
اما سر میچرخانند؛
نه از ندانستن،
بلکه از کِبرِ حسد.
همانطور که
برادران یوسف
هیچوقت نزد پدر
با حقیقت نیامدند؛
بلکه سناریو نوشتند.
نفاق اقتصادی؛ انفاق نکنید!
لا تُنْفِقُوا عَلى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ
اینجا نَفَق
خودش را واضحتر نشان میدهد.
میگویند:
انفاق نکنید…
تا اهل نور پراکنده شوند.
در یوسف هم همین بود:
خواستند نور را
از مسیر رزق و امنیت و جایگاه
قطع کنند.
غافل از اینکه
خزائن آسمان و زمین
دستِ خداست؛
نه دستِ حسود.
خیالِ اخراج نور
لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ
این جمله را
هر حسودی در دلش دارد:
«نور را بیرون میکنیم.»
در مورد یوسف گفتند:
یوسف را دور میکنیم
تا صورت پدر فقط ما باشیم.
در مدینه گفتند:
نور را بیرون میکنیم
تا عزت، مال ما باشد.
اما قرآن یک خط زیرش میکشد:
عزت، مالِ خداست.
نور را نمیشود
با تونل حسادت بیرون کرد.
سورۀ منافقون
شرح همان نَفَقی است
که در سورهٔ یوسف
با «غیابت الجبّ» شروع شد.
نفاق،
نه یک اشتباه اخلاقی؛
بلکه یک معماری پنهان است.
دو دهانه دارد:
یکی برای نشاندادن،
یکی برای فرار.
و خدا،
دیر یا زود،
دهانۀ دوم را
در تاریخ،
در تقدیر،
در یک صحنۀ بیبازگشت
آشکار میکند.
خوشا به دلهایی
که راهشان تونل حسادت نیست؛
و وای به دلهایی
که هنوز خیال میکنند
میشود با نَفَق
از نور گریخت.
[سورة التوبة (۹): الآيات ۶۷ الى ۷۰]
الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَ يَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ الْمُنافِقِينَ هُمُ الْفاسِقُونَ (۶۷)
مردان و زنان دو چهره، [همانند] يكديگرند. به كار ناپسند وامىدارند و از كار پسنديده باز مىدارند، و دستهاى خود را [از انفاق] فرو مىبندند. خدا را فراموش كردند، پس [خدا هم] فراموششان كرد. در حقيقت، اين منافقانند كه فاسقند.
وَعَدَ اللَّهُ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفَّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها هِيَ حَسْبُهُمْ وَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقِيمٌ (۶۸)
خدا به مردان و زنانِ دو چهره و كافران، آتش جهنّم را وعده داده است. در آن جاودانهاند. آن [آتش] براى ايشان كافى است، و خدا لعنتشان كرده و براى آنان عذابى پايدار است.
كَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ كانُوا أَشَدَّ مِنْكُمْ قُوَّةً وَ أَكْثَرَ أَمْوالاً وَ أَوْلاداً فَاسْتَمْتَعُوا بِخَلاقِهِمْ فَاسْتَمْتَعْتُمْ بِخَلاقِكُمْ كَمَا اسْتَمْتَعَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ بِخَلاقِهِمْ وَ خُضْتُمْ كَالَّذِي خاضُوا أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (۶۹)
[حال شما منافقان] چون كسانى است كه پيش از شما بودند: آنان از شما نيرومندتر و داراى اموال و فرزندان بيشتر بودند، پس، از نصيب خويش [در دنيا] برخوردار شدند، و شما [هم] از نصيب خود برخوردار شديد؛ همان گونه كه آنان كه پيش از شما بودند از نصيب خويش برخوردار شدند، و شما [در باطل] فرو رفتيد؛ همان گونه كه آنان فرو رفتند. آنان اعمالشان در دنيا و آخرت به هَدَر رفت و آنان همان زيانكارانند.
دلنوشته
نفاقِ حسود؛ داستانی که همیشه تکرار میشود
سورۀ توبه،
کتاب افشاگری است؛
نه فقط برای یک زمان،
بلکه برای همۀ زمانها.
اینجا دیگر
نفاق فقط یک حالت فردی نیست؛
یک «شبکه» است،
یک همخانوادگی تاریک.
الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ
منافقان،
از هماند؛
مثل برادران یوسف.
نه لزوماً برادرِ خونی،
بلکه همریشه در حسد.
دستور کارشان یکی است:
منکر را ترویج میکنند،
و معروف را خفه.
دستشان بسته است؛
نه از فقر،
بلکه از بخلِ نوری.
دست بستن یعنی چه؟
یعنی راه نور را بستن.
یعنی نَفَق حسادت را نگهداشتن
و انفاق را قطعکردن.
و ریشۀ همهاش این است:
نَسُوا اللَّهَ
خدا را فراموش کردند؛
نه در زبان،
بلکه در محور دل.
پس خدا هم آنها را
به همان چیزی سپرد
که انتخاب کرده بودند:
خودشان.
وعدۀ تاریکِ تونل
وَعَدَ اللَّهُ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ
برای اینها
آتش کافی است.
چون کسی که
با نور دشمنی کرده،
جای دیگری ندارد.
لعن،
یعنی قطع اتصال.
یعنی نوری که دیگر
به این دل نمیرسد.
این همان سرنوشت
غیابتِ الجبّ است؛
چاهی که پایانش
خودِ چاه است.
تاریخِ تکرارشوندهٔ نفاق
كَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ
قرآن ناگهان
آینه را میگیرد جلوی صورتشان:
شما جدید نیستید.
این داستان،
بارها قبل از شما اجرا شده.
قویتر بودند،
داراتر بودند،
جمعیت و فرزند بیشتر داشتند؛
اما همه یک خطا کردند:
به جای نور،
به سهمِ خودشان چسبیدند.
در یوسف،
سهم یعنی محبت پدر.
در مدینه،
سهم یعنی قدرت و جایگاه.
در هر عصر،
سهم یعنی چیزی که
دل حسود حاضر نیست
برای نور کنار بگذارد.
نتیجه؟
حبط اعمال
نه به خاطر کمکاری،
بلکه به خاطر دشمنی با نور.
سورۀ توبه میگوید:
نفاق،
حادثه نیست؛
سنّت است.
هرجا نور میآید،
حسد،
لباس نفاق میپوشد.
اول اشک است،
بعد قسم،
بعد شعار؛
و در نهایت،
دست بسته،
پشت کرده،
و تونلی آماده برای فرار.
برادران یوسف،
اهل کوفه،
منافقان مدینه،
و هر نسلی که
دوستداشتنِ نور را
بازی بگیرد…
همه در یک آیه جا میشوند:
بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ
اما خوشا به دلهایی
که سهم خود را
فدای نور میکنند؛
که دستشان باز است،
راهشان مستقیم است،
و تاریخ،
نامشان را
در صفِ منافقان
تکرار نخواهد کرد.
[سورة الفتح (۴۸): الآيات ۱ الى ۶]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً (۱)
ما تو را پيروزى بخشيديم [چه] پيروزى درخشانى!
لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ يَهْدِيَكَ صِراطاً مُسْتَقِيماً (۲)
تا خداوند از گناه گذشته و آينده تو درگذرد و نعمت خود را بر تو تمام گرداند و تو را به راهى راست هدايت كند.
وَ يَنْصُرَكَ اللَّهُ نَصْراً عَزِيزاً (۳)
و تو را به نصرتى ارجمند يارى نمايد.
هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدادُوا إِيماناً مَعَ إِيمانِهِمْ وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً (۴)
اوست آن كس كه در دلهاى مؤمنان آرامش را فرو فرستاد تا ايمانى بر ايمان خود بيفزايند. و سپاهيان آسمانها و زمين از آنِ خداست، و خدا همواره داناى سنجيدهكار است.
لِيُدْخِلَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ يُكَفِّرَ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ كانَ ذلِكَ عِنْدَ اللَّهِ فَوْزاً عَظِيماً (۵)
تا مردان و زنانى را كه ايمان آوردهاند در باغهايى كه از زير [درختان] آن جويبارها روان است، درآوَرَد و در آن جاويدان بدارد، و بديهايشان را از آنان بزدايد؛ و اين [فرجام نيك] در پيشگاه خدا كاميابى بزرگى است.
وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِكِينَ وَ الْمُشْرِكاتِ الظَّانِّينَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِيراً (۶)
و [تا] مردان و زنان نفاقپيشه و مردان و زنان مشرك را كه به خدا گمان بد بردهاند، عذاب كند؛ بَدِ زمانه بر آنان باد. و خدا بر ايشان خشم نموده و لعنتشان كرده و جهنّم را براى آنان آماده گردانيده و [چه] بد سرانجامى است!
دلنوشته
فتح؛ گشایشی که برای رهایی از حسد بود
سورۀ فتح،
قصۀ پیروزی بر دشمن بیرونی نیست؛
قصۀ گشایش درون است.
فتحی که
قفلِ دل را میشکند
نه دیوارِ شهر را.
قرآن با صراحت میگوید:
إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً
فتحِ مبین،
یعنی پرده کنار میرود؛
یعنی حقیقت،
دیگر قابلِ انکار نیست.
در داستان یوسف هم
فتح همینجا رخ داد:
وقتی خدا
نورِ معلمیِ یوسف را
برای برادران حسود
آشکار کرد.
نه برای انتقام؛
بلکه برای فرصت.
خدا میخواست
عیبِ حسدشان گشوده شود؛
میخواست
به جای ماندن در نَفَق،
از تونل بیرون بیایند.
فتح، برای آمرزش بود
لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ
فتح،
همیشه برای پاکشدن است؛
برای بستن پروندهٔ گذشته
و بازکردن راه آینده.
در یوسف،
این آیه
ترجمهٔ عملی داشت:
«هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ…»
یعنی:
حالا که نور آشکار شد،
حالا که معلم روبهرویتان ایستاده،
بیایید
از حسد عبور کنید.
این،
فتحِ دل بود.
سکینه؛ علامت پذیرش فتح
أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ
هرکس فتح را بپذیرد،
نشانه دارد:
سکینه.
آرامشی که
بعد از لو رفتنِ حقیقت میآید؛
وقتی دیگر
لازم نیست نقش بازی کنی.
اما برادران حسود
در آن لحظهٔ فتح،
بهجای سکینه،
دچار اضطراب شدند.
چون فتح،
برای مؤمن
افزایش ایمان است؛
و برای منافق،
اتمام حجت.
فتح دو مسیر دارد
لِيُدْخِلَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ
فتح،
اگر پذیرفته شود،
به بهشتِ درون میرسد؛
به رهایی از حسد،
به پاکشدن سیئات.
اما همان فتح،
اگر با نفاق پاسخ داده شود،
چهرۀ دیگرش را نشان میدهد:
وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ
چرا؟
چون مشکلِ منافق
ندانستن نیست؛
گمانِ بد به خداست.
ظنّ سوء یعنی:
«خدا اگر نور را آشکار کرده،
حتماً علیه ماست.»
درحالیکه
نور همیشه
برای نجات میآید.
فتحِ یوسف؛ آخرین فرصت
وقتی یوسف
هویتش را آشکار کرد،
فتح اتفاق افتاد؛
نه فقط برای خودش،
بلکه برای برادرانش.
خدا گفت:
این نور را ببینید؛
این فرصت را از دست ندهید.
اما اگر
بهجای توبه،
نقاب نگه دارید؛
اگر
بهجای خروج از نَفَق،
در تونل بمانید؛
آنوقت
فتح،
به حجتِ تمامشده تبدیل میشود.
فتح،
همیشه هدیه است؛
نه تهدید.
اما هدیهای
که یا باز میشود،
یا علیه صاحبش
شاهد میشود.
خدا
برای اهل حسد هم
فتح میخواهد؛
عیبشان را آشکار میکند
تا نجات یابند.
اما اگر
نورِ آشکارشده
با نفاق پاسخ بگیرد،
فتح میشود
آخرین چراغِ قبل از تاریکی.
خوشا به دلهایی
که در لحظۀ فتح،
سکینه گرفتند؛
و وای به دلهایی
که فتح را دیدند
اما
به تونلِ خودشان
برگشتند.
إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هؤُلاءِ دينُهُمْ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ (49)
يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما في قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِؤُا إِنَّ اللَّهَ مُخْرِجٌ ما تَحْذَرُونَ (64)
الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَ يَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ الْمُنافِقينَ هُمُ الْفاسِقُونَ (67)
وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلاَّ غُرُوراً (12)
لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لا يُجاوِرُونَكَ فيها إِلاَّ قَليلاً (60)
يَوْمَ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذينَ آمَنُوا انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ قيلَ ارْجِعُوا وَراءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ (13)
إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقينَ لَكاذِبُونَ (1)
دلنوشته
وقتی نور نزدیک میشود، نفاق میلرزد
نفاق،
از تاریکی نمیترسد؛
از نورِ نزدیک میترسد.
هرجا نور معلم
به آستانۀ دلها میرسد،
اهل حسادت شروع میکنند به لرزیدن.
قرآن این لرزش را بارها لو داده است.
«غَرَّ هؤُلاءِ دينُهُمْ»
گفتند: دینشان فریبشان داده…
وقتی دیدند اهل نور
بیمحاسبه به خدا توکل کردند.
حسود،
همیشه توکل را سادهلوحی میبیند؛
چون خودش
همیشه دنبال راه فرار است،
نه راه تسلیم.
اما پاسخ خدا کوتاه است:
توکل،
نه فریب است
نه احساس؛
اتصال است به عزت و حکمت.
میترسند سوره نازل شود…
چقدر این جمله برهنهکننده است:
میترسند آیاتی نازل شود
که آنچه در دلشان است را فاش کند.
نفاق،
بیش از هر چیز
از «رو شدن» میترسد.
برای همین
استهزاء میکند،
شوخی میسازد،
فضا را سبک میکند؛
اما خدا میگوید:
همان چیزی که از آن میترسید
خارج خواهد شد.
نفاق،
در تاریکی زنده است؛
نه در نور.
«بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ»
اینها تنها نیستند؛
شبکهاند.
همریشهاند.
هممسیرند.
همانطور که
برادران یوسف
در حسادت
به هم تکیه دادند،
منافقان هم
به هم نیرو میدهند.
منکر را ترویج میکنند،
معروف را خاموش؛
دستها را میبندند،
راه انفاق را میبندند؛
چون نور،
با بخشش زنده میماند.
«ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُروراً»
وقتی وعدههای نور
به زمان امتحان میرسد،
حسود شروع میکند به تردیدپراکنی.
نه چون وعده دروغ است؛
بلکه چون دل
آمادۀ پرداخت هزینه نیست.
نفاق،
همیشه وعده را تا وقتی دوست دارد
که امتحان نرسیده باشد.
مرجفون؛ لرزانندههای شهر
شایعات دروغ غمانگیز،
ترس،
لرزش روانی؛
ابزار قدیمی نفاق است.
اگر دست برندارند،
خدا میگوید:
جایی برای همجواری با نور
نخواهند داشت.
نور،
با لرزشِ عمدی
در یک خانه نمیماند.
روزِ درخواست نورِ قرضی
و چه صحنۀ عجیبی:
«صبر کنید،
از نور شما برداریم…»
اما نور،
قرضی نیست.
نور،
نتیجۀ سالها
صدق،
انفاق،
و ایستادن کنار معلم است.
و پاسخ میآید:
برگردید عقب؛
نور را از همانجا بجویید
که رهایش کردید.
دیوار کشیده میشود؛
با دری که
درونش رحمت است
و بیرونش عذاب.
این،
آخرین تصویر نَفَق است؛
دو طرفه،
اما اینبار
بدون امکان عبور.
و دوباره همان شروع همیشگی…
«نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ»
همیشه
نفاق با شهادت زبانی شروع میشود؛
و با تکذیب قلبی ادامه مییابد.
خدا میگوید:
من میدانم تو رسول منی؛
اما اینها
دروغ میگویند.
چون شهادت،
وقتی از نور جدا شود،
میشود نقاب.
قرآن،
پروندهٔ نفاق را
در یک سوره نبسته است؛
در تاریخ بسته است.
هرجا نور آشکار شد،
نفاق خودش را لو داد؛
یا با ترس،
یا با تمسخر،
یا با شایعه،
یا با درخواست نورِ قرضی.
و این سنّت،
در داستان یوسف شروع نشد؛
و به آن ختم هم نمیشود.
اما خوشا به دلهایی
که نور را
پیش از بستهشدن در،
در آغوش گرفتند؛
و وای به دلهایی
که تا آخرین لحظه
به تونل دل بستند.
دلنوشته
منافق؛ نامِ مشترکِ حسد در همۀ کتابها
کلمۀ «منافق»
انگار رمز عبورِ فهمِ چهرۀ واقعی حسد است.
حسد،
کمعقل نیست؛
بیادب نیست؛
بیمنطق هم نیست.
حسد،
دوروست.
چاپلوس است.
و دقیقاً به همین دلیل،
خطرناک است.
در همۀ کتابهای آسمانی،
داستان یکی است؛
فقط نامها عوض میشوند.
و پایان،
همیشه همان «غیابتِ الجُبّ» است.
آغاز تاریخ: دو پسر آدم
در تورات و قرآن،
اولین خونِ زمین
از حسد ریخته شد.
قابیل،
ظاهرِ عبادت داشت؛
قربانی آورد؛
اما وقتی نورِ پذیرش
بر هابیل نشست،
چهرۀ پنهان بیرون آمد.
نه فریاد،
نه اعلان دشمنی؛
بلکه قتل در خلوت.
حسد،
از همان ابتدا
پشت پرده عمل میکرد.
یوسف؛
غیابت الجب در اوج تظاهر
در تورات،
در قرآن،
و در روایتهای یهودی–مسیحی،
برادران یوسف
نمونۀ کامل منافق حسودند.
دوستنمایی،
اشک،
قسم،
نقشِ خیرخواه.
اما تهِ دل؟
چاه.
خدا دست را رو کرد؛
نه برای رسوایی صرف،
بلکه برای نجات.
اما وقتی نور آشکار شد،
منافق بودنشان
تمام قد دیده شد.
موسی؛
حسدِ قومِ نجاتیافته
در تورات و قرآن،
قوم موسی
زباناً نجاتیافتهاند،
اما دلشان
با نور صادق نیست.
سامری،
گوساله،
و پشتکردن در غیبت موسی؛
همه جلوههای یک بیماری است:
وقتی معلم نیست،
حسد نفس میکشد.
و باز خدا
دستها را رو میکند.
عیسی؛
حسدِ دیندارانه
در انجیل،
بزرگترین دشمنان عیسی
بیدینها نبودند؛
دینداران حسود بودند.
فریسیان،
علم داشتند،
لباس دین داشتند،
اما نور را
تحمل نکردند.
چاپلوسی در روز،
توطئه در شب.
و خدا دست را رو کرد:
«میدانم که از روی حسد او را تسلیم کردند.»
اوج معنا:
نور همیشه دستها را رو میکند
در همۀ این داستانها،
یک قانون ثابت است:
حسد،
خودش را پنهان میکند
تا وقتی نور آشکار شود.
وقتی نور معلم،
نور پیامبر،
نور وصی،
بیپرده میایستد،
منافق
دیگر جایی برای نقشبازی ندارد.
یا توبه میکند،
یا سقوط.
همۀ کتابهای آسمانی
یک چیز را فریاد میزنند:
حسد،
چهرۀ واقعیاش
همان «غیابتِ الجُبّ» است؛
پشت پرده،
پشت لبخند،
پشت شهادت زبانی.
و خدا،
مهربانتر از آن است
که این پرده
برای همیشه بماند.
یا برای نجات،
یا برای اتمام حجت،
اما بالاخره
دستها رو میشود.
خوشا به دلهایی
که پیش از آن لحظه،
نقاب نداشتند؛
و وای به دلهایی
که تا آخر،
به تونل تاریک حسد خود وفادار ماندند.
قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:
مَا أَنْزَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى آيَةً فِي الْمُنَافِقِينَ إِلَّا وَ هِيَ فِيمَنْ يَنْتَحِلُ التَّشَيُّع.
دلنوشته
وقتی نفاق، لباسِ تشیّع میپوشد
گاهی درد،
از دشمنِ آشکار نیست؛
از دوستیست
که نامِ دوست را یدک میکشد
و دلش،
چاهِ تاریک است.
امام صادق علیهالسلام
پرده را آرام،
اما بیتعارف کنار میزند:
«هیچ آیهای دربارهٔ منافقان نازل نشد
مگر آنکه دربارۀ کسانی است
که نامِ تشیّع را بر خود مینهند.»
این جمله،
تیغ نیست؛
آینه است.
سخن از برچسبها نیست؛
سخن از معارین است:
کسانی که نام را وام میگیرند،
لباس را میپوشند،
شعار را بلند میگویند؛
اما دل،
همان غیابتِ الجُبّ است.
معارین؛ نفاقِ مذهبی
معارین یعنی
دینداریِ عاریتی؛
محبتِ زبانی؛
ولایتِ نمایشی.
یعنی وقتی نورِ معلم
به نفعِ من باشد،
«یا علی»
و وقتی هزینه داشته باشد،
تونل تاریک حسادت.
اینجا نفاق
از جنسِ بیدینی نیست؛
از جنسِ دینفروشی است.
کربلا؛ صحنۀ افتادن نقاب
در کربلا،
دستها رو شد.
قاتلانِ حسین علیهالسلام
نه یهود بودند،
نه نصاری،
نه بیدین.
آنان
در تاریخِ آن روز
خود را دوستدار اهلبیت نشان میدادند؛
نماز میخواندند؛
شعار میدادند؛
و حتی اشک داشتند.
اما وقتی نورِ مطلق
در برابرشان ایستاد،
دهانۀ پنهانِ تونل باز شد.
«حسین بن علی ع»
کربلا،
آغازِ نفاق نبود؛
افشاگریِ نفاق بود.
همانها که گفتند «دعوتت میکنیم»،
همانها که نامه نوشتند،
همانها که
تا دیروز نامِ محبت بر زبان داشتند؛
شمشیر کشیدند.
نه از ناآگاهی؛
از حسدِ دیرینه.
حسدی که با دین،
لباس پوشیده بود.
چرا این حقیقت سنگین است؟
چون اگر این مرز شناخته نشود،
آدمی خیال میکند
دین یعنی شعار،
یعنی اسم،
یعنی نسبت.
در حالی که دین،
در لحظۀ هزینهدادن شناخته میشود؛
در لحظۀ انتخاب
میان نور
و منفعت.
امام صادق علیهالسلام
میخواهد بگوید:
تا نفاقِ مذهبی را نشناسی،
قرآنِ نفاق را نمیفهمی؛
و تا آن را نفهمی،
کربلا را هم
نمیفهمی.
غیابتِ الجُبّ؛ نامِ باطن
غیابتِ الجُبّ
یعنی همان جایی
که محبتها دفن میشوند
وقتی نور،
سهمِ ما را کم میکند.
یعنی
لبخندِ جلو،
چاهِ پشت.
کربلا نشان داد
غیابتِ الجُبّ
میتواند
در دلِ مذهبیترین چهرهها
خانه داشته باشد.
پایانِ سوزناک
این سخن،
اتهام به کسی نیست؛
هشدار به همۀ ماست.
هرکس که
به نامِ محبتِ اهلبیت،
اما به وقتِ امتحان،
تونل تاریک حسادت را انتخاب کند؛
در هر زمان و مکان،
به همان تیپ شخصیتی نزدیک میشود
که قرآن نامش را
منافق گذاشته است.
خوشا به دلهایی
که نام را با جان یکی کردند؛
و وای به دلهایی
که دین را عاریتی پوشیدند
و در لحظۀ نور،
به غیابتِ الجُبّ پناه بردند.
و این،
درسِ سنگینِ کربلاست؛
درسی که
تا نفهمیمش،
هنوز
سرِ کلاسِ دین
ننشتهایم.
عَنْ عَلِيٍّ ع:
أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ قَتْلَى الْجَمَلِ
أَ مُشْرِكُونَ هُمْ ؟
قَالَ لَا بَلْ مِنَ الشِّرْكِ فَرُّوا
قِيلَ
فَمُنَافِقُونَ ؟
قَالَ لَا
إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا
قِيلَ :
فَمَا هُمْ ؟
قَالَ
إِخْوَانُنَا بَغَوْا عَلَيْنَا
فَنُصِرْنَا عَلَيْهِم.
وَ قِيلَ لِزَيْنِ الْعَابِدِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ:
إِنَّ جَدَّكَ كَانَ يَقُولُ: إِخْوَانُنَا بَغَوْا عَلَيْنَا. فَقَالَ: أَ مَا تَقْرَأُ كِتَابَ اللَّهِ: وَ إِلى عادٍ أَخاهُمْ هُوداً فَهُمْ مِثْلُهُمْ أَنْجَاهُ اللَّهُ وَ الَّذِينَ مَعَهُ وَ أَهْلَكَ عَاداً بِالرِّيحِ الْعَقِيمِ، وَ قَدْ ثَبَتَ أَنَّهُ نَزَلَ فِيهِ: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ … الْآيَة.
دلنوشته
«برادر»؛ زخمیترین واژهٔ تاریخ
چقدر این واژه سنگین است:
برادر…
نه دشمن،
نه بیگانه،
نه کافرِ آشکار؛
بلکه برادر.
همان واژهای که از روز نخستِ تاریخ
بارِ خون بر دوش کشید.
قابیل،
برادرِ هابیل بود؛
نه دشمنش.
و همین است
که قتل را
تا این حد جانسوز میکند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام
وقتی از کشتههای جمل پرسیدند،
با دقتی عجیب
مرزها را روشن کرد:
نه مشرکاند،
نه منافق؛
بلکه چیزی دردناکترند.
علی بن ابیطالب علیه السلام فرمودند:
إِخْوَانُنَا بَغَوْا عَلَيْنَا
برادرانِ ما بودند
که بر ما بغی کردند.
برادر…
اما برادری که
سنتِ قابیل را
با نامِ دین تکرار کرد.
بغی،
یعنی خروج از حدّ،
یعنی حسدی که
به سلاح تبدیل شده،
یعنی نپذیرفتنِ نورِ معلم
وقتی سهمِ من را کم میکند.
برادری؛ نه تبرئه، نه تکفیر
این تعبیر،
نه توجیه است
و نه تطهیر.
این،
دردشناسی است.
امیرالمؤمنین نمیگوید:
حق با آنهاست؛
میگوید:
از ما بودند،
اما طاقتِ نور نداشتند.
همین «از ما بودن»
مسئولیت را
سنگینتر میکند.
توضیح امام زینالعابدین علیهالسلام
وقتی به امام سجاد علیهالسلام گفتند:
جدّ شما چنین میگفت…
علی بن حسین ع فرمود:
آیا قرآن نخواندهاید؟
«وَ إِلى عادٍ أَخاهُمْ هوداً…»
هود،
برادرِ عاد بود؛
نه به نسب،
بلکه به بستر دعوت.
قوم،
قومِ خودش بود؛
اما وقتی بغی کردند،
خدا نورش را نجات داد
و آنان را هلاک کرد.
و باز قرآن میگوید:
از میان شما
کسانی مرتد میشوند…
یعنی سقوط،
همیشه از درونِ دایره رخ میدهد؛
نه از بیرون.
کربلا؛ تکرارِ دردناکِ برادری
در کربلا هم
همین واژه ایستاده بود
میان خیمهها و نیزهها:
برادر.
نه یزیدِ دور،
بلکه کوفهٔ نزدیک.
نه دشمنِ بینسب،
بلکه آشنایِ همقبله.
کسانی که
نامه نوشتند،
سلام دادند،
و نامِ محبت بر زبان داشتند.
و وقتی وقتِ ایستادن شد،
بغی کردند.
نه از جهل؛
از حسد نسبت به نور.
بغی؛ فرزندِ حسد
بغی،
مرحلهٔ نهایی حسد است.
وقتی حسد
دیگر در دل نمیماند،
و شمشیر میشود.
قابیل،
برادرش را کشت.
اهل جمل،
برادرشان را نشانه رفتند.
و در کربلا،
برادرانِ دعویدار،
فرزند پیامبر را.
همه با یک توجیه:
«ما حق داریم.»
واژۀ «برادر»
اگر با نور همراه نشود،
خطرناکترین نقاب تاریخ است.
نه هر برادری،
اهل نور است؛
و نه هر قتل،
کارِ دشمن.
بعضی زخمها
از نزدیکترینها میآید؛
از آنها که
نام را دارند
اما طاقتِ نور را نه.
و این است
دردِ ماندگارِ تاریخ دین:
وقتی قابیل
لباسِ برادر میپوشد
و چاهِ حسد
نامش را
بغی میگذارد.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
تَجِدُ الرَّجُلَ لَا يُخْطِئُ بِلَامٍ وَ لَا وَاوٍ خَطِيباً مِصْقَعاً وَ لَقَلْبُهُ أَشَدُّ ظُلْمَةً مِنَ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ
وَ تَجِدُ الرَّجُلَ لَا يَسْتَطِيعُ يُعَبِّرُ عَمَّا فِي قَلْبِهِ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبُهُ يَزْهَرُ كَمَا يَزْهَرُ الْمِصْبَاحُ.
دلنوشته
وقتی زبان میدرخشد اما دل، شبِ بیستاره است
امام صادق علیهالسلام
اینجا دقیقاً
دست میگذارد روی همان نقطهای
که نفاقِ حسود
خودش را قشنگ پنهان میکند:
نه در عمل،
نه در ظاهر،
بلکه در زبان.
آدمی را میبینی
که در «لام» و «واو» خطا ندارد؛
خطیبیست درخشان،
سخنش بینقص،
واژهها رامِ او؛
اما دلش…
از شبِ تاریک
تاریکتر است.
این همان منافقِ حسود است؛
کسی که نور را
با زبان قرض میگیرد
نه با دل.
زبانش
چراغ صحنه است؛
اما قلبش
غیابتِ الجُبّ.
و بعد امام،
تصویر را برمیگرداند:
و کسی را میبینی
که زبانش
از بیان آنچه در دل دارد
ناتوان است؛
اما دلش
چون چراغ
میدرخشد.
اینجاست که
همۀ معادلات دینی
بههم میریزد.
نه فصاحت،
نه خطابه،
نه شعار؛
هیچکدام
معیار نور نیستند.
حسد، عاشقِ زبان است
چرا حسود
اینقدر به زبان تکیه میکند؟
چون زبان
میتواند
جای دل را پر کند؛
اما دل
هرگز
جای زبان را نمیگیرد.
حسود،
به جای اصلاح قلب،
کلمات را صیقل میدهد.
به جای توبه،
بیان میآموزد.
و این خطرناکترین شکل نفاق است:
وقتی مردم
به سخن ایمان میآورند
اما خدا
به قلب نگاه میکند.
کربلا؛ سکوتِ روشن، فریادِ تاریک
در کربلا،
کدامسو
پرخطیبتر بود؟
کدامسو
شعار بیشتر داشت؟
اما نور،
در خیمههایی بود
که زبانشان
کمحرف،
اما دلشان
چراغان بود.
و آنسو،
فریاد بود،
تکبیر بود،
خطابه بود؛
اما دلها
شبِ بیسحر.
امتحان امروز ما
این حدیث،
داستانِ گذشته نیست؛
آینۀ امروز است.
هر وقت دیدی
کسی با زبان
تو را میلرزاند
اما حضورت در کنارش
دل را سرد میکند،
بدان
چراغها اجارهایاند.
و هر وقت دیدی
کسی کمحرف است
اما کنارش
دل آرام میشود،
بدان
نور،
از دل میتابد
نه از حنجره.
پایانِ آرام اما برنده
خدا
دینش را
به خطیبان بیخطا
نسپرده است؛
به دلهای روشن سپرده است.
و چه بسیار
دلهایی که
در سکوت،
راه را نشان دادند؛
و چه بسیار
زبانهایی که
با فصاحت،
به چاه بردند.
خوشا به آن دل
که چراغ است
هرچند زبانش لکنت دارد؛
و وای به آن زبان
که میدرخشد
اما دلش
غیابتِ الجُبّ است.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص
مَثَلُ الْمُنَافِقِ مَثَلُ جِذْعِ النَّخْلِ
أَرَادَ صَاحِبُهُ أَنْ يَنْتَفِعَ بِهِ فِي بَعْضِ بِنَائِهِ فَلَمْ يَسْتَقِمْ لَهُ فِي الْمَوْضِعِ الَّذِي أَرَادَ
فَحَوَّلَهُ فِي مَوْضِعٍ آخَرَ فَلَمْ يَسْتَقِمْ لَهُ
فَكَانَ آخِرُ ذَلِكَ أَنْ أَحْرَقَهُ بِالنَّارِ.
دلنوشته
منافق؛ ستونی که هیچ دیواری را نگه نمیدارد
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
برای نفاق،
مثالی آورد که
دل را میسوزاند:
منافق،
مثل تنهٔ خشکِ نخل است.
نه شاخه دارد،
نه ریشهٔ زنده،
نه میوه؛
فقط ظاهرِ ایستاده.
صاحبش خواست
در بنایی از او استفاده کند؛
گفت شاید ستون شود…
اما نایستاد.
جایش را عوض کرد؛
گفت شاید اینجا به کار بیاید…
اما باز هم
کج بود.
نه چون چوب نبود؛
چون درونش مرده بود.
نفاق؛ بیریشگیِ خطرناک
تنهٔ نخل،
وقتی ریشه از خاکِ زنده بریده شود،
دیگر هیچ جای بنا
به درد نمیخورد.
همین است حالِ منافق حسود:
در صف میایستد
شعار میدهد
حتی نقش ستون را بازی میکند
اما وقتی بارِ نور
روی او میافتد،
میشکند.
نه از ضعف ظاهری؛
از پوسیدگیِ پنهان.
جابجاییهای مکرر
چقدر شبیهاند…
یکروز کنار نور؛
یکروز علیه نور.
یکروز با حق؛
یکروز با توجیه.
هرجا گذاشته میشود،
کج میایستد.
چون مشکل،
جایگاه نیست؛
دل است.
پایانِ دردناک
و آخرین تصمیم…
نه از خشم،
بلکه از ناچاری:
آتش.
چوبی که
نه میوه میدهد،
نه سایه،
نه ستون میشود؛
آخرش
سوخت میشود.
این آتش،
تصادفی نیست؛
نتیجهٔ انتخاب است.
کسی که
نخواست
ریشه در نور بدواند،
ناخواسته
سوختِ تاریکی میشود.
پیوند با غیابتِ الجُبّ
غیابتِ الجُبّ
همان پوسیدگیِ درون است؛
جایی که نور
به آن نرسیده
یا عمداً راهش بسته شده.
منافق حسود،
به جای آنکه
ریشه را اصلاح کند،
تنه را بزک میکند.
اما بنا
با بزک نمیایستد.
خدا
دینش را
با ستونهای خشک
نمیسازد.
یا ریشه در نور داری
و هرجا بگذارندات
قائم میایستی؛
یا اگر دل،
غیابتِ الجُبّ باشد،
هیچ جای بنا
به کارت نمیآید.
و آنوقت
نه برای انتقام،
بلکه برای پاکسازی،
آتش میآید.
خوشا به نخلهایی
که ریشهشان
در خاکِ نور است؛
و وای به تنههایی
که ایستادهاند
اما
مردهاند.
وَ قَالَ ع:
لَوْ ضَرَبْتُ خَيْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَيْفِي هَذَا عَلَى أَنْ يُبْغِضَنِي مَا أَبْغَضَنِي
وَ لَوْ صَبَبْتُ الدُّنْيَا بِجَمَّاتِهَا عَلَى الْمُنَافِقِ عَلَى أَنْ يُحِبَّنِي مَا أَحَبَّنِي
وَ ذَلِكَ أَنَّهُ قُضِيَ فَانْقَضَى عَلَى لِسَانِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ ص أَنَّهُ قَالَ
يَا عَلِيُّ
لَا يُبْغِضُكَ مُؤْمِنٌ وَ لَا يُحِبُّكَ مُنَافِق.
دلنوشته
محبت، معامله نیست؛ سرنوشت است
امیرالمؤمنین علیهالسلام
اینجا حقیقتی را میگوید
که دیگر
جایی برای خودفریبی نمیگذارد:
علی بن ابیطالب:
اگر با همین شمشیر
بینیِ مؤمن را بشکافم
تا مرا دشمن بدارد،
نمیتواند.
و اگر دنیا را
با همۀ زرقوبرقش
بر سرِ منافق بریزم
تا مرا دوست بدارد،
نمیتواند.
چرا؟
چون این مسئله
نه روانشناسی است،
نه سیاست،
نه معامله.
این،
قضای قلب است.
محبتِ نور، خریدنی نیست
محبتِ امیر،
از جنسِ سکه و شعار نیست.
اگر محبت
با شمشیر عوض میشد،
حق با زور جا میافتاد.
و اگر با دنیا
میشد دل خرید،
باطل همیشه پیروز بود.
اما نه…
نور،
با دل معامله نمیکند.
معیار تشخیص؛ ساده و دردناک
پیامبر صلّیاللهعلیهوآله
این قانون را
برای همیشه بست:
یا علی،
مؤمن تو را دشمن نمیدارد
و منافق تو را دوست نمیدارد.
نه استثناء دارد،
نه تبصره.
این جمله،
ترازوی قیامت نیست؛
آینۀ دنیاست.
غیابتِ الجُبّ همینجاست
حسد،
وقتی به نور میرسد،
یا ذوب میشود
یا منفجر.
منافق حسود
نمیتواند نور را دوست بدارد؛
حتی اگر
تمام عمر
نامش را فریاد بزند.
چون دلش
چاه است؛
و چاه
از چراغ متنفر است.
کربلا دوباره معنا میشود
اگر این حدیث را نفهمیم،
کربلا
یک معما میماند.
چطور ممکن است
کسی
نماز بخواند،
ذکر بگوید،
و شمشیر
بر نور بکشد؟
پاسخ همینجاست:
محبتِ واقعی،
در دلِ منافق
جا نمیشود.
او شاید
نام را دوست بدارد،
پرچم را،
قبیله را؛
اما نور را؟
هرگز.
هشدار نهایی
این سخن،
برای محکومکردن دیگران نیست؛
برای نجاتِ خود ماست.
هر وقت دیدیم
دلمان از نور علی
سنگین میشود،
نه دنبال توجیه بگردیم،
نه دنبال دشمن بیرونی.
برگردیم
و نگاه کنیم
در دل…
مبادا
غیابتِ الجُبّ
آرامآرام
چراغ را خاموش کرده باشد.
پایانِ آرام و قاطع
محبتِ نور،
انتخاب نیست؛
کشف است.
یا هست،
یا نیست.
و خوشا به آن دل
که با همۀ ضعفها،
نور را دوست دارد؛
و وای به دلی
که با همۀ شعارها،
از نور
گریزان است.
این،
خطِ روشنِ ایمان است؛
خطی که
هیچ شمشیری
و هیچ دنیایی
نمیتواند
جابهجایش کند.
ذم النفاق و منشؤه
امام علی ع:
النِّفَاقُ شَيْنُ الْأَخْلَاقِ
النِّفَاقُ يُفْسِدُ الْإِيمَانَ
الْإِيمَانُ بَرِيءٌ مِنَ النِّفَاقِ
مَا أَقْبَحَ بِالْإِنْسَانِ ظَاهِراً مُوَافِقاً وَ بَاطِناً مُنَافِقاً
مَا أَقْبَحَ بِالْإِنْسَانِ بَاطِناً عَلِيلًا وَ ظَاهِراً جَمِيلًا
مَا أَقْبَحَ بِالْإِنْسَانِ أَنْ يَكُونَ ذَا وَجْهَيْنِ
إِيَّاكَ وَ النِّفَاقَ فَإِنَّ ذَا الْوَجْهَيْنِ لَا يَكُونُ وَجِيهاً عِنْدَ اللَّهِ
مَثَلُ الْمُنَافِقِ كَالْحَنْظَلَةِ الْخَضِرَةِ أَوْرَاقُهَا الْمُرِّ مَذَاقُهَا
قَالَ ع فِي وَصْفِ الْمُنَافِقِينَ :
هُمْ لُمَّةُ الشَّيْطَانِ وَ حُمَّةُ النِّيرَانِ أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ
النِّفَاقُ أَخُو الشِّرْكِ
النِّفَاقُ تَوْأَمُ الْكُفْرِ
نِفَاقُ الْمَرْءِ مِنْ ذُلٍّ يَجِدُهُ فِي نَفْسِهِ
النِّفَاقُ مِنْ أَثَافِي الذُّلِّ.
دلنوشته
نفاق؛ زشتیِ پنهان که ایمان را میپوساند
امیرالمؤمنین علیهالسلام
نفاق را نه فقط یک خطا،
بلکه زخمِ شخصیت مینامد؛
چیزی که
اخلاق را زشت میکند
و ایمان را از درون میخورد.
نفاق، زشتیِ اخلاق است.
نفاق، ایمان را فاسد میکند.
و ایمان،
ذاتاً از نفاق بیزار است.
ایمان و نفاق
در یک دل
جا نمیشوند؛
یا این است
یا آن.
زشتیِ دوچهرگی
چه زشت است انسانی
که ظاهرش موافق است
و باطنش منافق.
چه زشت است
دلِ بیمار
در چهرهای آراسته.
چه زشت است
دوچهره بودن؛
چون کسی که
دو صورت دارد،
هیچوقت
وجیهِ نزد خدا نیست.
نفاق،
آرایشِ بیرونی است
برای پنهانکردن
فقرِ درونی.
تمثیلِ تلخ
امیرالمؤمنین علیهالسلام
دلِ منافق را
به حنظلۀ سبز تشبیه میکند:
برگها سبز،
ظاهر فریبنده،
اما مزه…
تلختر از زهر.
این همان غیابتِ الجُبّ است:
زیباییِ بیرون،
تلخیِ درون.
منشأ نفاق کجاست؟
حضرت،
قاطعانه ریشه را میزند:
نفاق،
از ذلّتی میآید
که انسان
در درونِ خود احساس میکند.
کسی که
در برابر نور
کوچک میشود،
بهجای اصلاح دل،
نقاب میزند.
نفاق،
برادرِ شرک است؛
دوقلوی کفر.
چون هر دو
در اصل
نخواستنِ نورند.
حزبِ تاریک
و آن تعبیر لرزاننده:
منافقان
حلقۀ شیطاناند،
نیشِ آتشاند.
نه بیطرفاند،
نه خاکستری؛
جبههاند.
و قرآن هم
پرده را کامل کنار میزند:
حزب شیطان،
بازندگانِ قطعیاند.
پیوند با همۀ قصهها
قابیل،
برادر بود
اما نفاقِ حسد
او را قاتل کرد.
برادران یوسف،
برادر بودند
اما نفاق
یوسف را به چاه برد.
در جمل،
در صفین،
در کربلا،
همیشه
نفاق با لباسِ آشنا آمد.
پایانِ هشداردهنده
این سخنان
برای انگشتگذاشتن روی دیگری نیست؛
برای ترساندنِ دلِ خودمان است.
هرجا دیدی
ظاهر زیبا
و دل سنگین است؛
هرجا دیدی
شعار هست
اما نور نیست؛
بدان
نفاق آرامآرام
ریشه میدواند.
و امیرالمؤمنین
پیشاپیش هشدار داده است:
از نفاق بپرهیز؛
چون دوچهره،
روسیاهترینِ قیامت است؛
و هرگز
روسفیدِ خدا هم نخواهد شد.
خوشا به دلی
که یکچهره است؛
حتی اگر زخمی باشد.
و وای به دلی
که زیباست
اما
غیابتِ الجُبّ را
در سینه پنهان کرده است.
صفات المنافق:
النِّفَاقُ مَبْنِيٌّ عَلَى الْمَيْنِ [الکذب]
الْمُنَافِقُ مَكُورٌ مُضِرٌّ [مصر] مُرْتَابٌ
الْمُنَافِقُ قَوْلُهُ جَمِيلٌ وَ فِعْلُهُ الدَّاءُ الدَّخِيلُ
الْمُنَافِقُ لِسَانُهُ يَسُرُّ وَ قَلْبُهُ يَضُرُّ
الْغَشُوشُ [الْغَشِيشُ] لِسَانُهُ حُلْوٌ وَ قَلْبُهُ مُرٌّ
الْمُنَافِقُ وَقِحٌ غَبِيٌّ مُتَمَلِّقٌ شَقِيٌّ
الْمُنَافِقُ لِنَفْسِهِ مُدَاهِنٌ وَ عَلَى النَّاسِ طَاعِنٌ
احْذَرُوا أَهْلَ النِّفَاقِ فَإِنَّهُمُ الضَّالُّونَ الْمُضِلُّونَ [وَ] الزَّالُّونَ الْمُزِلُّونَ قُلُوبُهُمْ دَوِيَّةٌ وَ صِحَافُهُمْ [صفاههم] نَقِيَّةٌ
أَظْهَرُ النَّاسِ نِفَاقاً مَنْ أَمَرَ بِالطَّاعَةِ وَ لَمْ يَعْمَلْ بِهَا وَ نَهَى عَنِ الْمَعْصِيَةِ وَ لَمْ يَنْتَهِ عَنْهَا
أَشَدُّ النَّاسِ نِفَاقاً مَنْ أَمَرَ بِالطَّاعَةِ وَ لَمْ يَعْمَلْ بِهَا وَ نَهَى عَنِ الْمَعْصِيَةِ وَ لَمْ يَنْتَهِ عَنْهَا
إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ كُلَّ عَلِيمِ اللِّسَانِ مُنَافِقِ الْجَنَانِ يَقُولُ مَا تَعْلَمُونَ وَ يَفْعَلُ مَا تُنْكِرُونَ
حَسَدَةُ الرَّخَاءِ وَ مُؤَكِّدُو الْبَلَاءِ وَ مُقْنِطُو الرَّجَاءِ لَهُمْ بِكُلِّ طَرِيقٍ صَرِيعٌ وَ إِلَى كُلِّ قَلْبٍ شَفِيعٌ وَ لِكُلِّ شَجْوٍ دُمُوعٌ
الْمُنَافِقُ مُرِيبٌ
كُلُّ مُنَافِقٍ مُرِيبٌ
شُكْرُ الْمُنَافِقِ لَا يَتَجَاوَزُ لِسَانَهُ
عِلْمُ الْمُنَافِقِ فِي لِسَانِهِ
عَادَةُ الْمُنَافِقِينَ تَهْزِيعُ الْأَخْلَاقِ
قَدْ أَعَدُّوا لِكُلِّ حَقٍّ بَاطِلًا وَ لِكُلِّ قَائِمٍ [قَوِيمٍ] مَائِلًا وَ لِكُلِّ حَيٍّ قَاتِلًا وَ لِكُلِّ بَابٍ مِفْتَاحاً وَ لِكُلِّ لَيْلٍ صَبَاحاً
كَثْرَةُ الْوِفَاقِ نِفَاقٌ
مَنْ كَثُرَ نِفَاقُهُ لَمْ يُعْرَفْ وِفَاقُهُ
لِسَانُهُ كَالشَّهْدِ وَ لَكِنْ قَلْبُهُ سِجْنٌ لِلْحِقْدِ
لِسَانُ الْمُرَائِي جَمِيلٌ وَ فِي قَلْبِهِ الدَّاءُ الدَّخِيلُ
وَرَعُ الْمُنَافِقِ لَا يَظْهَرُ إِلَّا عَلَى لِسَانِهِ
لَا تَلْتَمِسِ الدُّنْيَا بِعَمَلِ الْآخِرَةِ وَ لَا تُؤْثِرِ الْعَاجِلَةَ عَلَى الْآجِلَةِ فَإِنَّ ذَلِكَ شِيمَةُ الْمُنَافِقِينَ وَ سَجِيَّةُ الْمَارِقِينَ
لَا تَكُنْ مِمَّنْ يَرْجُو الْآخِرَةَ بِغَيْرِ عَمَلٍ وَ يُسَوِّفُ التَّوْبَةَ بِطُولِ الْأَمَلِ يَقُولُ فِي الدُّنْيَا بِقَوْلِ الزَّاهِدِينَ وَ يَعْمَلُ فِيهَا بِعَمَلِ الرَّاغِبِينَ
قَالَ ع
فِي وَصْفِ مَنْ ذَمَّهُ يَقُولُ فِي الدُّنْيَا بِقَوْلِ الزَّاهِدِينَ وَ يَعْمَلُ فِيهَا بِعَمَلِ الرَّاغِبِينَ يُظْهِرُ شِيمَةَ الْمُحْسِنِينَ وَ يُبْطِنُ عَمَلَ الْمُسِيئِينَ يَكْرَهُ الْمَوْتَ لِكَثْرَةِ ذُنُوبِهِ وَ لَا يَتْرُكُهَا فِي حَيَاتِهِ يُسْلِفُ الذَّنْبَ وَ يُسَوِّفُ بِالتَّوْبَةِ يُحِبُّ الصَّالِحِينَ وَ لَا يَعْمَلُ أَعْمَالَهُمْ وَ يُبْغِضُ الْمُسِيئِينَ وَ هُوَ مِنْهُمْ يَقُولُ لِمَ أَعْمَلُ فَأَتَعَنَّى بَلْ أَجْلِسُ فَأَتَمَنَّى يُبَادِرُ دَائِباً مَا يَفْنَى وَ يَدَعُ أَبَداً مَا يَبْقَى يَعْجِزُ عَنْ شُكْرِ مَا أُوتِيَ وَ يَبْتَغِي الزِّيَادَةَ فِيمَا بَقِيَ يُرْشِدُ غَيْرَهُ وَ يُغْوِي نَفْسَهُ وَ يَنْهَى النَّاسَ بِمَا لَا يَنْتَهِي وَ يَأْمُرُهُمْ بِمَا لَا يَأْتِي يَتَكَلَّفُ مِنَ النَّاسِ مَا لَمْ يُؤْمَرْ وَ يُضَيِّعُ مِنْ نَفْسِهِ مَا هُوَ أَكْثَرُ يَأْمُرُ النَّاسَ وَ لَا تَأْتَمِرُ وَ يُحَذِّرُهُمْ وَ لَا يَحْذَرُ يَرْجُو ثَوَابَ مَا لَمْ يَعْمَلْ وَ يَأْمَنُ عِقَابَ جُرْمٍ مُتَيَقَّنٍ يَسْتَمِيلُ وُجُوهَ النَّاسِ بِتَدَيُّنِهِ وَ يُبْطِنُ ضِدَّ مَا يُعْلِنُ يَعْرِفُ لِنَفْسِهِ عَلَى غَيْرِهِ وَ لَا يَعْرِفُ عَلَيْهَا لِغَيْرِهِ يَخَافُ عَلَى غَيْرِهِ بِأَكْثَرَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ يَرْجُو لِنَفْسِهِ أَكْثَرَ مِنْ عَمَلِهِ يَرْجُو اللَّهَ فِي الْكَبِيرِ وَ يَرْجُو الْعِبَادَ فِي الصَّغِيرِ فَيُعْطِي الْعَبْدَ مَا لَا يُعْطِي الرَّبَّ
يَمْشُونَ الْخَفَاءَ وَ يَدُبُّونَ الضَّرَّاءَ قَوْلُهُمُ الدَّوَاءُ وَ فِعْلُهُمُ الدَّاءُ الْعَيَاءُ يَتَقَارَضُونَ الثَّنَاءَ وَ يَتَقَارَبُونَ الْجَزَاءَ يَتَوَصَّلُونَ إِلَى الطَّمَعِ بِالْيَأْسِ وَ يَقُولُونَ فَيُشَبِّهُونَ يُنَافِقُونَ فِي الْمَقَالِ وَ يَقُولُونَ فَيُوهِمُونَ.
دلنوشته
وقتی نفاق، تمامقد خودش را معرفی میکند
اینجا دیگر
نفاق پنهان نمیشود؛
خودش،
خودش را شرح میدهد.
امیرالمؤمنین علیهالسلام
نفاق را نه در یک جمله،
که در یک پروندهی کامل شخصیتی ترسیم میکند؛
انگار خدا میخواهد
هیچکس بعد از این
نگوید: «نمیدانستم».
علی بن ابیطالب
نفاق،
بر دروغ بنا شده است؛
نه دروغِ ساده،
بلکه دروغِ ساختاری.
منافق،
مکار است،
مضر است،
دائماً در تردید است؛
نه به خدا اطمینان دارد
نه به مردم.
زبانِ عسل، قلبِ زهر
چه تصویر دقیقی:
زبانش خوشحال میکند
دلش آسیب میزند
گفتارش زیباست
اما عملش بیماریِ نفوذی است
لسانش
مثل شهد است؛
اما قلبش
زندانِ کینه.
این همان حنظلۀ سبز است:
برگها تازه،
اما مزه…
تلختر از طاقت.
وقاحتِ آرام
منافق،
پرروست؛
اما پرروییِ خشن ندارد،
پرروییِ مخملی دارد.
خودش را تطهیر میکند،
اما به دیگران طعنه میزند.
برای خودش
مداهنه میکند،
اما بر مردم
خنجر میکشد.
دلش
پر از زخمهای کهنه است،
اما ظاهرش
صاف و براق.
خطرناکترین تیپ
امام میفرماید:
از اهل نفاق بترسید؛
چون هم گمراهاند
و هم گمراهکننده.
قلبهایشان بیمار است،
اما ظرفهایشان تمیز؛
صحافها صیقلی،
محتوا پوسیده.
بدترینشان کیست؟
آنکه امر به طاعت میکند
و خودش عمل نمیکند؛
نهی از معصیت میکند
و خودش دست نمیکشد.
اینجا نفاق
دیگر اخلاق فردی نیست؛
فاجعهی اجتماعی است.
عالمِ زبان، منافقِ دل
چه هشدار ترسناکی:
من از شما
بر هر دانای زبان
و منافقِ دل
میترسم.
او حرفهایی میزند
که همه میدانند؛
اما کارهایی میکند
که همه انکار میکنند.
دانش،
وقتی به دل نرسد،
میشود ابزارِ نفاق.
استادِ ناامیدی
منافق،
حسودِ رفاه است،
تشدیدکنندهی بلا،
و ناامیدکنندهی امید.
برای هر راه
یک قربانی دارد؛
برای هر دل
یک راه نفوذ؛
برای هر درد
اشک نمایشی.
اما این اشکها
از غیابتِ الجُبّ
میآیند؛
نه از نور.
همهچیز در زبان میماند
شکرش
از زبان جلوتر نمیرود؛
علمش
در زبان زندانی است؛
ورعش
فقط شنیدنی است.
اخلاق را
ریزریز میکند،
حق را
با باطل میپوشاند،
برای هر قیام
یک انحراف میسازد.
شب را
صبحِ جعلی میکند؛
در را
کلیدِ تقلبی میدهد.
زیاد موافق است؟ بترس
کثرتِ وفاق،
نشانهی سلامت نیست؛
نشانهی نفاق است.
آنکه همیشه با همه است،
با هیچکس نیست.
و آنکه نفاقش زیاد شد،
دیگر وفاداریاش
قابل تشخیص نیست.
زاهدِ زبانی، راغبِ عملی
چه تصویری سوزناکتر از این؟
در دنیا
مثل زاهدان حرف میزند؛
اما
مثل حریصان زندگی میکند.
توبه را
به فردا میاندازد،
گناه را
قسطی جلو میبرد.
صالحان را دوست دارد
اما عملشان را نه؛
از بدکاران بدش میآید
اما خودش
از آنهاست.
میگوید:
چرا خودم را خسته کنم؟
بنشینم و آرزو کنم…
و این،
تعریف کامل
ورشکستگیِ ایمان است.
پایانِ قاطعانه اما نجاتبخش
این فهرست،
برای شمردن عیب دیگران نیست؛
برای ترساندن دل خود ماست.
اگر دیدیم
زبان جلوتر از عمل میدود،
اگر دیدیم
نهی میکنیم و نمیایستیم،
اگر دیدیم
نور را میگوییم
اما هزینهاش را نمیدهیم؛
باید بترسیم.
نفاق،
یکهو نمیآید؛
آرام میخزد.
و اگر بهموقع دیده نشود،
دل را
همانجا میبرد
که نامش
غیابتِ الجُبّ است.
خوشا به دلِ یکچهره،
هرچند شکسته؛
و وای به دلی
که هزار آینه دارد
اما
هیچ نوری در آن
نمیماند.
مَا قَالَ أَبُو هَاشِمٍ الْجَعْفَرِيُ
كُنْتُ مَعَ أَبِي مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِيِّ ع إِذْ أَتَى رَجُلٌ
فَقَالَ أَبُو مُحَمَّدٍ ع
هَذَا الْوَاقِفُ لَيْسَ مِنْ إِخْوَانِكَ!
قُلْتُ
كَيْفَ عَرَفْتَهُ؟
قَالَ
إِنَّ الْمُؤْمِنَ نَعْرِفُهُ بِسِيمَاهُ وَ نَعْرِفُ الْمُنَافِقَ بِمِيسَمِه.
دلنوشته
سیما یا میسَم؛ نور، مُهر دارد
ابوهاشم جعفری میگوید:
کنار امام حسن عسکری علیهالسلام بودم.
مردی وارد شد.
نه فریاد داشت،
نه دشمنی آشکار،
نه نشانی از خصومت.
اما امام،
بیدرنگ فرمود:
«این ایستاده،
از برادران تو نیست.»
نه سؤال کرد،
نه تحقیق ظاهری؛
گویی حقیقت،
برای نور
پنهان نمیماند.
پرسیدم:
چگونه شناختی؟
و پاسخ،
تمام این دلنوشته را
در یک جمله خلاصه کرد:
حسن بن علی العسکری
مؤمن را از سیمایش میشناسیم
و منافق را از میسَمش.
سیما؛ نشانی که نور میگذارد
سیما،
اثر نور است بر دل؛
نشانی نرم،
آرام،
بیادعا.
سیما،
فریاد نمیزند،
ادعا نمیکند؛
اما دیده میشود.
کسی که
دلش با نور صاف است،
حتی اگر ساکت باشد،
حتی اگر لغزش داشته باشد،
چیزی در او
آرام میدرخشد.
این همان نوری است
که نه با آموزش میآید،
نه با شعار؛
بلکه با صدق.
میسَم؛ داغِ پنهان
اما میسَم…
میسَم داغ است؛
داغی که
از آتش میآید.
نه لزوماً روی پیشانی؛
روی قلب.
منافق،
هرچقدر هم
لباس دین بپوشد،
هرچقدر هم
واژهها را درست ادا کند،
داغش را
نمیتواند پنهان کند.
چون داغ،
اثر تماس با آتش است؛
و کسی که
سالها کنار حسد،
بغی،
و غیابتِ الجُبّ زیسته،
بالاخره
نشان میگیرد.
چرا این تشخیص مهم است؟
چون خطرناکترین نفاق،
نفاقِ پنهان است.
نه آنکه
دشمنیاش را فریاد میزند؛
بلکه آنکه
کنار تو میایستد
و از پشت
دل را میسوزاند.
امام،
برادری را
با نام نمیسنجد؛
با اثر نور میسنجد.
پیوند با همۀ آنچه گفتیم
حالا همهچیز
به هم وصل میشود:
حنظلۀ سبز
تنهٔ خشک نخل
زبانِ عسل، قلبِ زهر
برادرِ باغی
عالمِ زبان، منافقِ دل
محبتِ غیرقابل خرید
غیابتِ الجُبّ
همه یعنی همین:
سیما یا میسَم؟
پایانِ مکثآور
این روایت،
برای انگشتگذاشتن روی دیگران نیست؛
برای ترساندنِ دلِ خود ماست.
بپرسیم:
در ما
کدام نشانه مانده؟
سیما؟
یا میسَم؟
اگر نور،
در دل ما کار کرده باشد،
نشانه دارد.
و اگر آتش،
سالها پنهان مانده باشد،
آن هم
بینشان نمیماند.
خوشا به دلی
که سیما دارد؛
هرچند زخمی.
و وای به دلی
که داغ دارد؛
هرچند
لباسش نورانی باشد.
ديوان أمير المؤمنين عليه السلام ؛ ؛ ص72
شكايت از دوستان منافق :
ذَهَبَ الْوَفَاءُ ذَهَابَ أَمْسِ الذَّاهِبِ |
| وَ النَّاسُ ابْنُ مُخَاتِلٍ وَ مُؤَارِبٍ |
يُفْشُونَ بَيْنَهُمُ الْمَوَدَّةَ وَ الصَّفَا |
| وَ قُلُوبُهُمْ مَحْشُوَّةٌ بِعَقَارِبٍ |
ديوان أمير المؤمنين عليه السلام ؛ ؛ ص454
شكايت از ياران منافق
هَذَا زَمَانٌ لَيْسَ إِخْوَانُهُ |
| يَا أَيُّهَا الْمَرْءُ بِإِخْوَانٍ |
إِخْوَانُهُ كُلُّهُمْ ظَالِمٌ |
| لَهُمْ لِسَانَانِ وَ وَجْهَانِ |
يَلْقَاكَ بِالْبِشْرِ وَ فِي قَلْبِهِ |
| دَاءٌ يُوَارِيهِ بِكِتْمَانٍ |
حَتَّى إِذَا مَا غِبْتَ عَنْ عَيْنِهِ |
| رَمَاكَ بِالزُّورِ وَ بُهْتَانٍ |
هَذَا زَمَانٌ هَكَذَا أَهْلُهُ |
| بِالْوُدِّ لَا يَصْدُقُكَ اثْنَانِ |
يَا أَيُّهَا الْمَرْءُ فَكُنْ مُفْرَداً |
| دَهْرَكَ لَا تَأْنَسْ بِإِنْسَانٍ |
دلنوشته
وقتی وفا میرود و عقربها میمانند
امیرالمؤمنین علیهالسلام
اینجا دیگر درس نمیدهد؛
درد میگوید.
دردِ کسی که
در اوج صدق،
میان لبخندها
نیش خورده است.
وفا رفت…
مثل دیروزِ رفته.
و مردم،
فرزندانِ نیرنگ و دوروییاند.
چه تصویر هولناکی:
محبت را پخش میکنند،
صفا را نمایش میدهند،
اما دلها…
پر از عقرب است.
عقرب،
نه مثل مار فریاد میزند؛
ساکت میزند.
در آغوش،
نه در میدان.
این همان
غیابتِ الجُبّ است
در لباسِ رفاقت.
یاران یا نقابها؟
و بعد،
شکایت عمیقتر میشود:
این زمانه،
برادر ندارد…
نه از آنرو که انسان کم است؛
از آنرو که
برادری کمیاب شده.
برادرانی که
دو زبان دارند
و دو چهره.
روبهرو،
بِشر و لبخند؛
در دل،
بیماریِ پنهان.
تا وقتی هستی،
مدارا.
وقتی رفتی،
تهمت و بهتان.
چقدر شبیه
قصۀ یوسف…
تا وقتی حاضر بود،
«برادر».
وقتی غایب شد،
چاه و دروغ.
تنهایی؛ انتخابِ اهل نور
امیرالمؤمنین علیهالسلام
در نهایت
به نسخهای میرسد
که فقط اهل نور
طاقت شنیدنش را دارند:
تنها باش…
با هر کسی انس نگیر.
نه از سر کِبر؛
از سر حفاظت دل.
گاهی تنهایی،
پناهگاه ایمان است؛
وقتی جمع،
پر از نفاق شده.
این شکایت، تاریخ نیست
این ابیات،
مالِ قرنها پیش نیست؛
مالِ هر زمانیست
که زبانها نرمتر
و دلها تیزتر میشوند.
زمانی که
وفاق زیاد است
و وفا کم.
زمانی که
همه با هماند
و هیچکس با تو نیست.
حالا اگر
همۀ این دلنوشتهها را
کنار هم بگذاری:
حنظلۀ سبز
تنهٔ خشک نخل
زبانِ شهد، دلِ زهر
برادرِ باغی
عالمِ زبان، منافقِ دل
سیما و میسَم
و حالا… عقرب در قلب
میبینی
همه یک چیز را میگویند:
دشمنِ نور،
همیشه فریاد نمیزند؛
گاهی لبخند میزند.
پایانِ آرامِ تلخ
اگر دیدی
وفا کم شده،
تعجب نکن.
اگر دیدی
دلِ سالم
تنها مانده،
نترس.
راهِ نور
همیشه شلوغ نیست.
و چه بسا
خدا
تو را تنها کرد
تا از
عقربهای آغوشی
حفظت کند.
که با نور است؛
و وای به جمعی
که
غیابتِ الجُبّ
در دلش خانه کرده است.👉
[سورة هود (۱۱): الآيات ۱ الى ۴]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
الر كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ (۱)
الف، لام، راء. كتابى است كه آيات آن استحكام يافته، سپس از جانب حكيمى آگاه، به روشنى بيان شده است:
أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ إِنَّنِي لَكُمْ مِنْهُ نَذِيرٌ وَ بَشِيرٌ (۲)
كه جز خدا را نپرستيد. به راستى من از جانب او براى شما هشداردهنده و بشارتگرم،
وَ أَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُمَتِّعْكُمْ مَتاعاً حَسَناً إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى وَ يُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ كَبِيرٍ (۳)
و اينكه از پروردگارتان آمرزش بخواهيد، سپس به درگاه او توبه كنيد، [تا اينكه] شما را با بهرهمندى نيكويى تا زمانى معيّن بهرهمند سازد، و به هر شايسته نعمتى از كَرَم خود عطا كند، و اگر رويگردان شويد من از عذاب روزى بزرگ بر شما بيمناكم.
إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (۴)
بازگشت شما به سوى خداست، و او بر هر چيزى تواناست.
[سورة هود (۱۱): آية ۵]
أَلا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُوا مِنْهُ أَلا حِينَ يَسْتَغْشُونَ ثِيابَهُمْ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (۵)
آگاه باشيد كه آنان دل مىگردانند [و مىكوشند] تا [راز خود را] از او نهفته دارند.
آگاه باشيد آنگاه كه آنان جامههايشان را بر سر مىكشند [خدا] آنچه را نهفته و آنچه را آشكار مىدارند، مىداند، زيرا او به اسرار سينهها داناست.
[سورة هود (۱۱): الآيات ۶ الى ۸]
وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللَّهِ رِزْقُها وَ يَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَها كُلٌّ فِي كِتابٍ مُبِينٍ (۶)
و هيچ جنبندهاى در زمين نيست مگر [اينكه] روزيش بر عهده خداست، و [او] قرارگاه و محلّ مُردنش را مىداند. همه [اينها] در كتابى روشن [ثبت] است.
وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ لَئِنْ قُلْتَ إِنَّكُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوْتِ لَيَقُولَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبِينٌ (۷)
و اوست كسى كه آسمانها و زمين را در شش هنگام آفريد و عرش او بر آب بود، تا شما را بيازمايد كه كداميك نيكوكارتريد. و اگر بگويى: «شما پس از مرگ برانگيخته خواهيد شد» قطعاً كسانى كه كافر شدهاند خواهند گفت: «اين [ادّعا] جز سحرى آشكار نيست.»
وَ لَئِنْ أَخَّرْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ إِلى أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ لَيَقُولُنَّ ما يَحْبِسُهُ أَلا يَوْمَ يَأْتِيهِمْ لَيْسَ مَصْرُوفاً عَنْهُمْ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (۸)
و اگر عذاب را تا چندگاهى از آنان به تأخير افكنيم، حتماً خواهند گفت: «چه چيز آن را باز مىدارد؟» آگاه باش، روزى كه [عذاب] به آنان برسد از ايشان بازگشتنى نيست، و آنچه را كه مسخره مىكردند آنان را فرو خواهد گرفت.
إِنَّ آيَةَ الْمُنَافِقِ بُغْضُ عَلِيٍّ ع
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع:
الر كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ
قَالَ
هُوَ الْقُرْآنُ:
مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ
قَالَ
مِنْ عِنْدِ حَكِيمٍ خَبِيرٍ
وَ أَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ يَعْنِي الْمُؤْمِنِينَ
قَوْلُهُ:
وَ يُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ فَهُوَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع
قَوْلُهُ:
وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ كَبِيرٍ يَعْنِي الدُّخَانَ وَ الصَّيْحَةَ
قَوْلُهُ
أَلا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُوا مِنْهُ يَقُولُ يَكْتُمُونَ مَا فِي صُدُورِهِمْ مِنْ بُغْضِ عَلِيٍّ ع
وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص
إِنَّ آيَةَ الْمُنَافِقِ بُغْضُ عَلِيٍّ ع
فَكَانَ قَوْمٌ يُظْهِرُونَ الْمَوَدَّةَ لِعَلِيٍّ ع عِنْدَ النَّبِيِّ ص وَ يُسِرُّونَ بُغْضَهُ
فَقَالَ:
أَلا حِينَ يَسْتَغْشُونَ ثِيابَهُمْ
فَإِنَّهُ كَانَ إِذَا حَدَّثَ بِشَيْءٍ مِنْ فَضْلِ عَلِيٍّ أَوْ تَلَا عَلَيْهِمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ فِيهِ نَفَضُوا ثِيَابَهُمْ ثُمَّ قَامُوا
يَقُولُ اللَّهُ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ حِينَ قَامُوا إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ
قَوْلُهُ:
وَ لَئِنْ أَخَّرْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ إِلى أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ قَالَ إِنْ مَتَّعْنَاهُمْ فِي هَذِهِ الدُّنْيَا إِلَى خُرُوجِ الْقَائِمِ عَجَّلَ اللَّهُ فَرَجَهُ فَنَرُدُّهُمْ وَ نُعَذِّبُهُمْ لَيَقُولُنَّ ما يَحْبِسُهُ أَيْ يَقُولُونَ أَمَا لَا يَقُومُ الْقَائِمُ وَ لَا يَخْرُجُ عَلَى حَدِّ الِاسْتِهْزَاءِ فَقَالَ اللَّهُ أَلا يَوْمَ يَأْتِيهِمْ لَيْسَ مَصْرُوفاً عَنْهُمْ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ
قَوْلُهُ: أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ.
تا کردنِ سینهها؛ نَفَقِ نِفاق در برابر نورِ معلم
وقتی دلها جمع میشوند تا نور دیده نشود
لباسِ محبت، دلِ حسادت؛ داستان تکراری نِفاق
پشتکردن به نور؛ سرنوشتِ انتخابِ تمنا
نَفَقِ دل؛ از استخفافِ معلم تا عذابِ انتخاب
أَلا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ؛ نِفاقِ حسودان در سوره هود
بشیر و نذیر یا تمنا و نِفاق؟ خوانشی از سوره هود
متاعِ حسن و امتحانِ ولایت؛ جداسازیِ مستقر و معار
کتابی مُحکم، معلمی آشکار؛ و دلهایی که پنهان شدند
ولایت؛ معیارِ آشکار شدنِ سینهها
از متاعِ حسن تا نَفَقِ نِفاق؛ روایت سوره هود
مهربانیِ خدا و انتخابِ انسان؛ سوره هود و آزمونِ ولایت
وقتی اختیار به حسد میلغزد؛ داستان همیشگی نِفاق
معلمِ ربانی و امتحانِ دلها؛ حبّ و بغض در آینه هود
بیّنه یا نَفَق؟ انتخابی که سرنوشت میسازد
دلنوشته
تا کردنِ سینهها؛ نَفَقِ نِفاق در برابر نورِ معلم
خدا، به عهدش وفادار است.
همیشه.
در سوره هود هم، مثل همه سورههای قرآن،
خدای مهربان دوباره همان وعده قدیمی را تازه میکند:
من شما را رها نکردهام.
من یک کتاب آوردهام
و یک معلم را آشکار کردهام
برای آموزشِ مهربانی.
نه مهربانیِ احساسی،
بلکه مهربانیِ ریشهدار؛
مهربانیای که فقط از عبادتِ یک خدای واحد متولد میشود.
اما خدا یک چیز دیگر هم داده است:
اختیار.
و اینجاست که ماجرا سخت میشود.
چون اختیار، وقتی با حسد گره بخورد،
آدم را به سمت «خواستهی خودش» میکشد
نه «خواستِ خدا».
خدا میداند خطا حتمی است؛
برای همین، فقط دستور نمیدهد،
معیار میدهد.
بشیر و نذیر.
حضور و غیابِ نور.
علامتِ درست و غلط.
ولایت.
یک متاعِ حسن،
که با آن میشود فهمید کجا لغزیدی،
کجا اشتباه رفتی،
و چطور برگردی.
استغفار،
نه برای ترساندن،
برای دور زدنِ خطا.
اما همهی اینها اختیاری است.
هیچکدام تحمیلی نیست.
و اگر کسی
با وجودِ کتاب،
با وجودِ معلم،
با وجودِ بشارت و هشدار،
باز هم آگاهانه
تمنا را انتخاب کند
و به نورِ معلم
در ملک و ملکوت
پشت کند…
سنت خدا روشن است:
او را با نارِ انتخاب خودش تنها میگذارد.
اینجاست که سرنوشت شومِ عذاب شکل میگیرد؛
نه از قهرِ ناگهانی،
بلکه از اصرارِ آگاهانه.
آیه پنجم،
دقیقاً همینجا پرده را کنار میزند.
نه از کفرِ آشکار حرف میزند،
نه از دشمنیِ علنی؛
از رفتار منافقانهی حسود میگوید:
«أَلا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ…»
سینههاشان را تا میکنند.
دل را جمع میکنند.
نه برای ادب،
برای استخفاف.
قدرِ معلم را نمیدانند،
اما همزمان هم
جرأتِ دشمنیِ روبهرو ندارند.
لباس روی لباس میکشند؛
نه از سرِ حیا،
از ترسِ افشا شدن.
محبت را نشان میدهند،
بغض را پنهان میکنند.
این همان نفاق است؛
نه فریاد،
بلکه چینخوردگیِ سینه.
و خدا؟
خدا تماشاگر نیست.
او میداند
چه را پنهان میکنند
و چه را آشکار.
او به خودِ دل آگاه است؛
به نیت،
به بغض،
به حسد.
بعد، داستان قدیمی دوباره تکرار میشود:
جداسازیِ مستقرین و معارین.
این دنیا،
فرصتِ دوباره بود؛
برای اینکه معارین
از حسادت دست بکشند،
برای اینکه مشمول بداء شوند،
برای اینکه اشتباهِ عالمِ ذر را تکرار نکنند.
اما بعضیها
آگاهانه همان راه را رفتند.
همان بغض را نگه داشتند.
همان معلم را
به تمسخر گرفتند.
وقتی گفتی قیامت هست،
گفتند: سحر است.
وقتی گفتی ولایت،
لباس تکاندند و رفتند.
و اگر عذاب عقب افتاد،
مسخره کردند:
«پس کجاست؟ چرا نمیآید؟»
غافل از اینکه
تأخیر، نشانهی رضایت نیست؛
نشانهی اتمام حجت است.
روزی میآید
که دیگر هیچ تونلی کار نمیکند،
هیچ نفاقی پنهان نمیماند،
و همان چیزی که مسخرهاش کردند
دورشان را میگیرد.
این آیات،
فقط تاریخ نیست.
شرحِ همان حب و بغضی است
که در زمان رسول خدا ص رخ داد؛
محبتِ نمایشی،
بغضِ پنهان نسبت به علی.
و قرآن،
بیهیاهو،
همه را لو میدهد.
قرآن، یک متنِ ساده نیست…
کتابی نیست که فقط خوانده شود.
«أُحْكِمَتْ آياتُهُ» یعنی آیاتش در بستهاند؛
نه بسته برای محرومکردن،
بلکه بسته برای آنکه هر کسی وارد نشود.
این کتاب،
از نزدِ «حکیم خبیر» آمده؛
نه برای سرگرمی،
نه برای تفسیرِ سلیقهای،
بلکه برای لو دادنِ سینهها.
میگوید:
استغفار کنید…
نه فقط از گناه،
بلکه از کجبودنِ دل؛
از آنجایی که سینهات را تا میکنی
تا دیده نشوی.
و بعد میگوید:
«وَ يُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ»
هر صاحب فضلی، فضلش را میگیرد…
و این فضل،
در این روایت،
نام دارد: علی.
اینجاست که دلها شروع میکنند به جمعشدن.
نه از ترس،
بلکه از بغض.
«يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ»
سینههاشان را تا میکنند؛
مثل کسی که میخواهد از نور قایم شود.
مثل کسی که تونل میزند
تا دیده نشود.
نَفَق همینجاست.
نه در زمین،
در دل.
پیامبر ص گفت:
نشانهی نفاق،
نه فحش است،
نه دروغِ آشکار؛
نشانهاش بغضِ علی است.
بعضیها بلد بودند
محبت را بازی کنند.
جلوی پیامبر، لبخند؛
در دل، نفرت.
همان دو دهانهی آشنا…
همان زندگیِ تونلی.
وقتی فضیلت علی گفته میشد،
وقتی آیه نازل میشد،
لباسشان را تکان میدادند
و بلند میشدند.
نه چون وقت نداشتند؛
چون دلشان طاقت نور نداشت.
و خدا میگوید:
من میدانم
چه را پنهان میکنند
و چه را آشکار.
من «علیمٌ بذات الصدور»م؛
به خودِ سینه،
به چینخوردگیاش،
به تونلهای مخفیاش.
بعضی خیال میکنند
اگر عذاب عقب افتاد،
اگر دنیا به کامشان بود،
پس خبری نیست…
پس حق با آنهاست.
اما خدا میگوید:
این مهلت است، نه تأیید.
تا روزی که
قائم برخیزد؛
و آنوقت،
همهی تونلها فرو میریزد.
آن روز،
دیگر نَفَق جواب نمیدهد.
دیگر نمیشود لباس تکاند
و بلند شد و رفت.
آنچه مسخره میکردند،
دورشان را میگیرد.
و در پایان،
قرآن یک سؤال میپرسد؛
نه از زبان خشم،
از زبانِ حقیقت:
«أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ…؟»
آیا کسی که بر بیّنه است،
میتواند با کسی که
دلش را تا کرده
یکی باشد؟
بیّنه،
ایستادن در نور است.
بیتونل.
بینَفَق.
بینِفاق.
[سورة التوبة (۹): الآيات ۷۳ الى ۸۰]
يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقِينَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ (۷۳)
اى پيامبر، با كافران و منافقان جهاد كن و بر آنان سخت بگير، و جايگاهشان دوزخ است، و چه بد سرانجامى است.
يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا وَ ما نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ عَذاباً أَلِيماً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ ما لَهُمْ فِي الْأَرْضِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ (۷۴)
به خدا سوگند مىخورند كه [سخن ناروا] نگفتهاند، در حالى كه قطعاً سخن كفر گفته و پس از اسلام آوردنشان كفر ورزيدهاند، و بر آنچه موفّق به انجام آن نشدند همّت گماشتند، و به عيبجويى برنخاستند مگر [بعد از] آنكه خدا و پيامبرش از فضل خود آنان را بىنياز گردانيدند. پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر است ، و اگر روى برتابند، خدا آنان را در دنيا و آخرت عذابى دردناك مىكند، و در روى زمين يار و ياورى نخواهند داشت.
وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ آتانا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِينَ (۷۵)
و از آنان كسانىاند كه با خدا عهد كردهاند كه اگر از كَرَم خويش به ما عطا كند، قطعاً صدقه خواهيم داد و از شايستگان خواهيم شد.
فَلَمَّا آتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ (۷۶)
پس چون از فضل خويش به آنان بخشيد، بدان بُخل ورزيدند، و به حال اعراض روى برتافتند.
فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِي قُلُوبِهِمْ إِلى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ وَ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ (۷۷)
در نتيجه، به سزاى آنكه با خدا خلف وعده كردند و از آن روى كه دروغ مىگفتند، در دلهايشان – تا روزى كه او را ديدار مىكنند – پيامدهاى نفاق را باقى گذارد.
أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ عَلاَّمُ الْغُيُوبِ (۷۸)
آيا ندانستهاند كه خدا راز آنان و نجواى ايشان را مىداند و خدا داناى رازهاى نهانى است؟
الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فِي الصَّدَقاتِ وَ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ إِلاَّ جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (۷۹)
كسانى كه بر مؤمنانى كه [افزون بر صدقه واجب]، از روى ميل، صدقات [مستحب نيز] مىدهند، عيب مىگيرند، و [همچنين] از كسانى كه [در انفاق] جز به اندازه توانشان نمىيابند، [عيبجويى مىكنند] و آنان را به ريشخند مىگيرند، [بدانند كه] خدا آنان را به ريشخند مىگيرد و براى ايشان عذابى پر درد خواهد بود.
اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ (۸۰)
چه براى آنان آمرزش بخواهى يا برايشان آمرزش نخواهى [يكسان است، حتّى] اگر هفتاد بار برايشان آمرزش طلب كنى هرگز خدا آنان را نخواهد آمرزيد، چرا كه آنان به خدا و فرستادهاش كفر ورزيدند، و خدا گروه فاسقان را هدايت نمىكند.
[تفسير القمي]:
يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً
قَالَ
إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ جَمَعَ اللَّهُ الَّذِينَ غَصَبُوا آلَ مُحَمَّدٍ حَقَّهُمْ فَيَعْرِضُ عَلَيْهِمْ أَحْمَالُهُمْ فَيَحْلِفُونَ لَهُ أَنَّهُمْ لَمْ يَعْمَلُوا مِنْهَا شَيْئاً كَمَا حَلَفُوا لِرَسُولِ اللَّهِ ص فِي الدُّنْيَا حِينَ حَلَفُوا أَنْ لَا يَرُدُّوا الْوَلَايَةَ فِي بَنِي هَاشِمٍ وَ حِينَ هَمُّوا بِقَتْلِ رَسُولِ اللَّهِ ص فِي الْعَقَبَةِ فَلَمَّا أَطْلَعَ اللَّهُ نَبِيَّهُ ص وَ أَخْبَرَهُمْ حَلَفُوا لَهُ أَنَّهُمْ لَمْ يَقُولُوا ذَلِكَ وَ لَمْ يَهُمُّوا بِهِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ
يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا وَ ما نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ
قَالَ
إِذَا عَرَضَ اللَّهُ ذَلِكَ عَلَيْهِمْ فِي الْقِيَامَةِ يُنْكِرُونَهُ وَ يَحْلِفُونَ لَهُ كَمَا حَلَفُوا لِرَسُولِ اللَّهِ ص
وَ هُوَ قَوْلُهُ تَعَالَى:
يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَما يَحْلِفُونَ لَكُمْ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلى شَيْءٍ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْكاذِبُونَ اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ أَيْ غَلَبَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطَانُ أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ أَيْ أَعْوَانُهُ.
تهمت، قسم، نفاق؛ وقتی حسد به آتش میرسد
قسمهای دروغ؛ آخرین پناهِ منافقِ حسود
لباسِ سوگند، دلِ آتش؛ سرگذشت نفاقِ ماندگار
از تهمت به معلم تا جهنمِ ابدی
نفاقی که پاک نمیشود؛ حتی با هفتاد استغفار
يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا؛ کالبدشکافی نفاق در سوره توبه
نفاقِ پس از ایمان؛ خوانشی از توبه ۷۳–۸۰
فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِي قُلُوبِهِمْ؛ سرنوشت انتخاب حسد
ولایتِ مسخرهشده؛ حزب شیطان در آینه قرآن
جهاد با نفاق؛ افشای سوگندهای دروغین
حسد، نفاق، سوگند؛ سهگانهی سقوط
وقتی شیطان غالب میشود؛ نفاقی تا روز لقاء
از ردّ ولایت تا حزب شیطان
نفاقِ آگاهانه؛ داستانی که پایانش آتش است
رازهایی که قسم هم پنهانشان نمیکند
دلنوشته
فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِي قُلُوبِهِمْ؛ سرنوشت انتخاب حسد
نفاقِ آگاهانه؛ داستانی که پایانش آتش است
این قصه تازه نیست.
بارها تکرار شده است.
هر بار که معلم ربانی قد میکشد،
هر بار که نور، معیار میشود،
اول تهمت میآید
و بعد قسم.
تهمت میزنند
و بعد با صدای بلند میگویند:
«ما نگفتیم…
ما قصدی نداشتیم…
ما فقط سوءتفاهم شد…»
نفاق دقیقاً همینجاست.
نه در فحشِ آشکار،
نه در دشمنیِ علنی؛
در قسمخوردن برای پنهانکردنِ بغض.
قرآن، این بازی را خوب میشناسد.
میگوید:
اینها همانهایی هستند که
به خدا قسم میخورند که نگفتند،
در حالی که کلمهی کفر را گفتند؛
نه از سرِ جهل،
بلکه بعد از ایمان.
ایمان آوردند،
اما نور را تاب نیاوردند.
چیزی را خواستند که به آن نرسیدند؛
نه چون حق نبود،
چون دلشان با ولایت صاف نبود.
و عیب گرفتند…
نه از فقر،
نه از سختی؛
عیب گرفتند از همان فضلی
که خدا و رسولش
آنها را با آن بینیاز کرده بودند.
حسد، همیشه همینقدر کور است:
نعمت را میبیند،
اما ولیّ نعمت را نه.
باز هم درِ توبه باز است.
باز هم خدا میگوید:
اگر برگردید، به نفع خودتان است.
اما اگر پشت کنید،
اگر همان راه را بروید،
دیگر تنها نیستید؛
نفاق، همخانهی دل شما میشود
تا روزی که خدا را ملاقات کنید.
نفاق، مجازات بیرونی نیست؛
عاقبتِ درونیِ دروغ است.
آنها خیال میکنند
راز دارند،
نجوا دارند،
گوشههای امن دارند.
اما خدا میگوید:
آیا نمیدانند
من راز و نجواشان را میدانم؟
من دانای غیبِ سینهها هستم.
بعد، زشتترین چهرهی نفاق را نشان میدهد:
مسخرهکردنِ مؤمنان.
نه فقط آنهایی که زیاد میدهند؛
حتی آنهایی که
جز به اندازه توانشان ندارند.
هر جا نورِ خالص باشد،
منافق، زبانِ نیشدارش فعال میشود.
مسخره میکند،
کوچک میشمارد،
تا نور را بشکند.
اما قرآن میگوید:
این تمسخر،
بیپاسخ نمیماند.
خدا، خودشان را به ریشخند میگیرد.
و بعد…
پردهی آخر.
میگوید:
حتی اگر برایشان استغفار کنی،
حتی اگر هفتاد بار،
اینها بخشیده نمیشوند.
چرا؟
چون مشکلشان لغزش نبود؛
فسقِ آگاهانه بود.
چون به خدا و رسولش کفر ورزیدند؛
نه با زبان،
با ردّ ولایت.
کتاب تفسیر قمی،
این پرده را کامل کنار میزند.
میگوید:
در قیامت،
همانهایی که حقِ آل محمد را غصب کردند،
جمع میشوند.
بارِ اعمالشان را میبینند
و باز هم…
قسم میخورند.
همان قسمهایی که
در دنیا خوردند.
همان انکارها.
همان بازیِ قدیمی.
به خدا قسم میخورند
که کاری نکردهاند؛
همانطور که به رسول خدا قسم خوردند
وقتی گفتند ولایت را
از بنیهاشم پس نمیگیرند،
و همانها که
در عقبه
قصد جان پیامبر را داشتند.
وقتی خدا نقشهشان را فاش کرد،
باز هم گفتند:
ما نگفتیم…
ما نخواستیم…
ما نبودیم…
قرآن میگوید:
در قیامت هم همیناند.
قسم میخورند،
فکر میکنند چیزی دستشان است،
اما نیست.
شیطان بر آنها مسلط شده؛
نه با زنجیر،
با فراموشیِ ذکر خدا.
اینها حزب شیطاناند؛
یاران او،
نه بهخاطر شعار،
بهخاطر نفاقِ ماندگار.
و این است پایانِ راهی
که با حسادت شروع شد،
با نفاق ادامه یافت،
و به آتشی رسید
که خودشان هیزمش بودند.
[سورة البقرة (۲): الآيات ۲۰۴ الى ۲۰۶]
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلى ما فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ (۲۰۴)
و از ميان مردم كسى است كه در زندگى اين دنيا سخنش تو را به تعجّب وامىدارد، و خدا را بر آنچه در دل دارد گواه مىگيرد، و حال آنكه او سختترين دشمنان است.
وَ إِذا تَوَلَّى سَعى فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ (۲۰۵)
و چون برگردد [يا رياستى يابد] كوشش مىكند كه در زمين فساد نمايد و كشت و نسل را نابود سازد، و خداوند تباهكارى را دوست ندارد.
وَ إِذا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ (۲۰۶)
و چون به او گفته شود: «از خدا پروا كن» نخوت، وى را به گناه كشاند. پس جهنم براى او بس است، و چه بد بسترى است.
[تفسير الإمام عليه السلام]:
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا الْآيَةَ
قَالَ الْإِمَامُ ع
لَمَّا أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْآيَةِ الْمُتَقَدِّمَةِ بِالتَّقْوَى سِرّاً وَ عَلَانِيَةً أَخْبَرَ مُحَمَّداً ص أَنَّ فِي النَّاسِ مَنْ يُظْهِرُهَا وَ يُسِرُّ خِلَافَهَا وَ يَنْطَوِي عَلَى مَعَاصِي اللَّهِ
فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ بِإِظْهَارِهِ تِلْكَ الدِّينَ وَ الْإِسْلَامَ وَ تَزَيُّنِهِ فِي حَضْرَتِكَ بِالْوَرَعِ وَ الْإِحْسَانِ وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلى ما فِي قَلْبِهِ بِأَنْ يَحْلِفَ لَكَ بِأَنَّهُ مُؤْمِنٌ مُخْلِصٌ مُصَدِّقٌ لِقَوْلِهِ بِعَمَلِهِ وَ إِذا تَوَلَّى عَنْكَ أَدْبَرَ سَعى فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَ يَعْصِيَ بِالْكُفْرِ الْمُخَالِفِ لِمَا أَظْهَرَ لَكَ وَ الظُّلْمِ الْمُبَايِنِ لِمَا وَعَدَ مِنْ نَفْسِهِ بِحَضْرَتِكَ وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ بِأَنْ يُحْرِقَهُ أَوْ يُفْسِدَهُ وَ النَّسْلَ بِأَنْ يَقْتُلَ الْحَيَوَانَاتِ فَيَقْطَعَ نَسْلَهَا وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ لَا يَرْضَى بِهِ وَ لَا يَتْرُكُ أَنْ يُعَاقِبَ عَلَيْهِ
وَ إِذا قِيلَ لَهُ لِهَذَا الَّذِي يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ:
اتَّقِ اللَّهَ وَ دَعْ سُوءَ صَنِيعِكَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ الَّذِي هُوَ مُحْتَقِبُهُ فَيَزْدَادُ إِلَى شَرِّهِ شَرّاً وَ يُضِيفُ إِلَى ظُلْمِهِ ظُلْماً فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ جَزَاءً لَهُ عَلَى سُوءِ فِعْلِهِ وَ عَذَاباً وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ تَمْهِيدُهَا وَ يَكُونُ دَائِماً فِيهَا.
وقتی دوست خطرناکتر از دشمن میشود
نقابِ ایمان، خصومتِ پنهان
ظاهرِ محبت، باطنِ ویرانی
دشمنی که لباس دوستی پوشیده
کلامِ زیبا، قلبِ سوزان
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ؛ پرترهی منافقِ حسود
ألَدُّ الْخِصام؛ دشمنی پشتِ نقابِ ایمان
أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ؛ لجاجتِ مقدسنما
فسادِ پس از تظاهر؛ خوانشی از بقره ۲۰۴–۲۰۶
وقتی تقوا نمایش میشود و فساد عمل
نفاقِ آراسته؛ دشمنی که ایمان را بازی میکند
از ورعِ نمایشی تا ویرانیِ حیات
محبتِ زبانی، خصومتِ عملی
نقابی که زمین را میسوزاند
ایمانِ نمایشی؛ جهنمِ حتمی
دلنوشته
نقابِ ایمان، خصومتِ پنهان
وقتی دوست خطرناکتر از دشمن میشود
از دوروییِ منافقِ حسود،
آدم واقعاً تعجب میکند.
نه بهخاطر دشمنیاش؛
بهخاطر شباهتش به دوست.
کلامش آدم را میگیرد.
حرفهایش آراسته است.
از ایمان میگوید،
از خدا شاهد میگیرد،
از محبتِ اهلبیت دم میزند
چنانکه دلِ ساده باور میکند.
قرآن میگوید:
بعضیها هستند
که سخنشان تو را به شگفتی میاندازد؛
نه چون حق میگویند،
چون خوب بازی میکنند.
حتی خدا را شاهد میگیرند
بر آنچه در دل دارند؛
و همینجاست که فاجعه عمیقتر میشود:
خدا شاهد است…
اما نه آنطور که او خیال میکند.
چون پشت این ظاهرِ مؤمنانه،
سرسختترین خصومت پنهان است.
خصومتی که
از دشمنِ آشکار هم خطرناکتر است.
تا وقتی روبهروست،
نماز و ورع و اشک و ادب.
اما همین که برمیگردد،
همین که احساس امنیت میکند،
شروع میکند به ویرانکردن.
نه با شمشیر؛
با فساد.
کِشت را میسوزاند،
نسل را قطع میکند.
هر جا نور میروید،
او خاکستر میپاشد.
عجیب اینجاست:
این کارها را کسی میکند
که دم از خدا میزد،
که خودش را محب آل محمد نشان میداد؛
رفتاری که
حتی دشمنِ صریح
کمتر به آن تن میدهد.
و اگر به او بگویی:
«از خدا بترس»
نه آرام میشود،
نه متوقف.
عزتِ آغشته به گناه
او را میگیرد.
غروری بیمار،
که بهجای بازگشت،
گناه را توجیه میکند.
هر تذکر،
برای او یک حمله است.
هر نصیحت،
یک تهدید.
پس به شرّش شرّ اضافه میکند،
و به ظلمش ظلم.
نه از نادانی؛
از لجاجت.
تفسیر امام علیهالسلام
پرده را کامل کنار میزند:
اینها کسانیاند
که تقوا را نمایش میدهند
و خلافش را پنهان میکنند.
در حضور پیامبر،
خودشان را با ورع و احسان میآرایند،
قسم میخورند که مؤمنِ خالصاند،
اما وقتی پشت میکنند،
با همان ایمانی که نمایش داده بودند
میجنگند.
فساد میکنند،
خراب میکنند،
میسوزانند،
میکشند؛
نه فقط مزرعه و حیوان،
که ریشهی حیات را.
و خدا؟
نه فساد را دوست دارد،
نه بیپاسخ رهایش میکند.
و آخرش،
قرآن خیلی آرام،
اما قاطعانه و حقیقی میگوید:
برای چنین کسی،
جهنم کافی است.
نه از سرِ خشم،
از سرِ عدالت.
بستری که خودش پهن کرده،
و در آن خواهد ماند.
این است سرنوشتِ
کسی که
ظاهرش ایمان است
و باطنش خصومت؛
کسی که
دوستی را بازی میکند
و دشمنی را عمل.
و چه تلخ است
که بدانی
بزرگترین ضربهها
نه از دشمن،
بلکه از همین نقابها خورده میشود.
عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ:
فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ:
وَ النَّجْمِ إِذا هَوى
قَالَ أُقْسِمُ بِقَبْرِ مُحَمَّدٍ ص إِذَا قُبِضَ ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ بِتَفْضِيلِهِ أَهْلَ بَيْتِهِ وَ ما غَوى وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى يَقُولُ مَا يَتَكَلَّمُ بِفَضْلِ أَهْلِ بَيْتِهِ بِهَوَاهُ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِمُحَمَّدٍ ص قُلْ لَوْ أَنَّ عِنْدِي ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ لَقُضِيَ الْأَمْرُ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ قَالَ لَوْ أَنِّي أُمِرْتُ أَنْ أُعْلِمَكُمُ الَّذِي أَخْفَيْتُمْ فِي صُدُورِكُمْ مِنِ اسْتِعْجَالِكُمْ بِمَوْتِي لِتَظْلِمُوا أَهْلَ بَيْتِي مِنْ بَعْدِي فَكَانَ مَثَلُكُمْ كَمَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ يَقُولُ أَضَاءَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ مُحَمَّدٍ ص كَمَا تُضِيءُ الشَّمْسُ فَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلَ مُحَمَّدٍ الشَّمْسَ وَ مَثَلَ الْوَصِيِّ الْقَمَرَ وَ هُوَ قَوْلُهُ عَزَّ ذِكْرُهُ: جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً وَ قَوْلُهُ: وَ آيَةٌ لَهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ فَإِذا هُمْ مُظْلِمُونَ وَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ: ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ يَعْنِي قُبِضَ مُحَمَّدٌ فَظَهَرَتِ الظُّلْمَةُ فَلَمْ يُبْصِرُوا فَضْلَ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ هُوَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى الْهُدى لا يَسْمَعُوا وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ
ثُمَّ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص وَضَعَ الْعِلْمَ الَّذِي كَانَ عِنْدَهُ عِنْدَ الْوَصِيِّ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَقُولُ أَنَا هَادِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ الْعِلْمِ الَّذِي أَعْطَيْتُهُ وَ هُوَ نُورِيَ الَّذِي يُهْتَدَى بِهِ مَثَلُ الْمِشْكَاةِ فِيهَا الْمِصْبَاحُ فَالْمِشْكَاةُ قَلْبُ مُحَمَّدٍ ص وَ الْمِصْبَاحُ النُّورُ الَّذِي فِيهِ الْعِلْمُ وَ قَوْلُهُ الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ يَقُولُ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أَقْبِضَكَ فَاجْعَلِ الَّذِي عِنْدَكَ عِنْدَ الْوَصِيِّ كَمَا يُجْعَلُ الْمِصْبَاحُ فِي الزُّجَاجَةِ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ فَأَعْلَمَهُمْ فَضْلَ الْوَصِيِّ تُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ فَأَصْلُ الشَّجَرَةِ الْمُبَارَكَةِ إِبْرَاهِيمُ ع وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: رَحْمَتُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ يَقُولُ لَسْتُمْ بِيَهُودَ فَتُصَلُّوا قِبَلَ الْمَغْرِبِ وَ لَا نَصَارَى فَتُصَلُّوا قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ أَنْتُمْ عَلَى مِلَّةِ إِبْرَاهِيمَ ص وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ: يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ يَقُولُ مَثَلُ أَوْلَادِكُمُ الَّذِينَ يُولَدُونَ مِنْكُمْ مَثَلُ الزَّيْتِ الَّذِي يُعْصَرُ مِنَ الزَّيْتُونَ يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ يَقُولُ يَكَادُونَ أَنْ يَتَكَلَّمُوا بِالنُّبُوَّةِ وَ لَوْ لَمْ يُنْزَلْ عَلَيْهِمْ مَلَكٌ.
نورِ پنهانِ علم؛ از نبوت تا وصایت
وقتی علم، نور میشود
چراغ در شیشه؛ رازِ سپردنِ علم
خورشید رفت، ماه را ندیدند
نوری که حسد تاب نیاورد
اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ؛ علمِ منتقلشده به وصی
نورٌ على نور؛ علمِ نبوی در دلِ وصی
مشکاة، مصباح، زجاجه؛ تبارِ نورِ علم
هدایت به نور؛ معیارِ آشکارکنندهی نفاق
نورِ ولایت؛ چهرهی پنهانِ علم
سکوتِ پیامبر و افشای تاریخ
وقتی دانستن کافی نیست؛ فعل، حجت میشود
مهلتِ الهی؛ تا ظلم امضا شود
از سکوت تا کربلا؛ مسیرِ نور و نفاق
حسد در برابر نور؛ آزمونِ وصایت
دلنوشته
حسد در برابر نور؛ آزمونِ وصایت
اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ؛ علمِ منتقلشده به وصی
اینجا دیگر مسئله فقط نفاق نیست…
اینجا پای نورِ پنهانِ علم در میان است.
آنچه از نبی به وصی سپرده شد،
صرفاً مجموعهای از گزارهها و دانستهها نبود؛
یک «اطلاع» منتقل نشد،
یک نور منتقل شد.
نوری که چهرهی پنهانِ علم است.
نوری که اگر نباشد،
علم میشود ابزار،
قدرت میشود فساد،
و دین میشود نقاب.
رسول خدا ص
علمی را که نزد او بود
در سینهی وصی گذاشت؛
نه چون خویشاوندی،
بلکه چون این نور
جای امن میخواست.
خدا فرمود:
«اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»
یعنی من هادیام…
و مثَلِ این علمی که عطا کردهام
همان نور من است
که با آن هدایت میشوند.
و حسودِ منافق
دقیقاً به همینجا حسد میبرد.
نه به یک شخص،
نه به یک جایگاه اجتماعی؛
به جریان نور.
چون این نور،
دروغ را لو میدهد.
نیت را آشکار میکند.
و نقاب را میسوزاند.
اما چرا نامها فاش نشد؟
چرا رسول خدا ص
با اینکه میدانست
در سینهها چه نقشههای تیرهای پنهان است،
سکوت کرد؟
چون سنت الهی این نبود
که با «دانستن»،
قضاوت را تمام کند؛
بلکه با فعلِ خودِ انسان.
رسول خدا ص میدانست
چه کسانی در دل
در انتظار مرگ اویند
تا به اهلبیتش ظلم کنند؛
اما مأمور نبود
پیش از عمل،
حقیقت را افشا کند.
نه از ناتوانی،
از عدالت.
تا وقتی «قول» است،
جای توبه هست.
اما وقتی «فعل» آمد،
دیگر بهانهای باقی نمیماند.
اگر نامها گفته میشد،
همیشه میگفتند:
ما مظلوم بودیم،
ما متهم شدیم،
ما فرصت نداشتیم.
پس خدا خواست
که خودشان
مثل برادران حسود یوسف
دست به چاه ببرند؛
یا مثل اهل کوفه
کربلایی بسازند
که دیگر قابل انکار نباشد.
آنوقت است
که ظلم،
امضای خودِ ظالم میشود.
در این روایت،
رسول خدا ص به خورشید تشبیه میشود؛
نوری که همهجا را روشن کرد.
و وصی،
ماه است؛
نوری که پس از غروب خورشید
راه را نگه میدارد.
وقتی خورشید را گرفتند،
شب آمد…
اما مشکل این نبود که شب شد؛
مشکل این بود که
چشمها،
ماه را نخواستند ببینند.
«ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ»
نور از آنها گرفته نشد؛
آنها خودشان
از نور بریدند.
دیدند،
اما ندیدند.
شنیدند،
اما نشنیدند.
نگاه کردند،
اما بصیرت نداشتند.
و در نهایت،
علم در جای خودش قرار گرفت:
در دلِ وصی.
مثل چراغی در شیشه؛
محفوظ،
شفاف،
و دستنخورده.
مشکات،
دلِ پیامبر بود؛
و مصباح،
نوری که علم در آن میدرخشد.
این نور،
از ریشهی ابراهیمی است؛
نه شرقی است،
نه غربی.
نه سیاست است،
نه قبیله.
فقط ولایت است.
«نورٌ علی نور»
یعنی نورِ نبوت
بر نورِ وصایت.
و حسودِ منافق
این را تاب نیاورد؛
چون این نور
با نزول ملک،
حرف میزند،
راه نشان میدهد،
و پردهها را کنار میزند.
پس حسادت کرد…
نقاب زد…
صبر کرد…
و وقتی وقتش رسید،
همان کاری را کرد
که از اول در دلش بود.
و اینگونه،
سکوتِ پیامبر،
نه ضعف،
بلکه اتمام حجت شد؛
تا هیچکس
بعد از آنچه کرد،
نتواند بگوید:
نمیدانستم.
[مصباح الشريعة]
قَالَ الصَّادِقُ ع:
الْمُنَافِقُ قَدْ رَضِيَ بِبُعْدِهِ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ تَعَالَى لِأَنَّهُ يَأْتِي بِأَعْمَالِهِ الظَّاهِرَةِ شَبِيهاً بِالشَّرِيعَةِ وَ هُوَ لَاغٍ بَاغٍ لَاهٍ بِالْقَلْبِ عَنْ حَقِّهَا مُسْتَهْزِئٌ فِيهَا وَ عَلَامَةُ النِّفَاقِ قِلَّةُ الْمُبَالاةِ بِالْكَذِبِ وَ الْخِيَانَةُ وَ الْوَقَاحَةُ وَ الدَّعْوَى بِلَا مَعْنًى وَ سُخْنَةُ الْعَيْنِ وَ السَّفَهُ وَ الْغَلَطُ وَ قِلَّةُ الْحَيَاءِ وَ اسْتِصْغَارُ الْمَعَاصِي وَ استضياع [اسْتِيضَاعُ] أَرْبَابِ الدِّينِ وَ اسْتِخْفَافُ الْمَصَائِبِ فِي الدِّينِ وَ الْكِبْرُ وَ حُبُّ الْمَدْحِ وَ الْحَسَدُ وَ إِيثَارُ الدُّنْيَا عَلَى الْآخِرَةِ وَ الشَّرِّ عَلَى الْخَيْرِ وَ الْحَثُّ عَلَى النَّمِيمَةِ وَ حُبُّ اللَّهْوِ وَ مَعُونَةُ أَهْلِ الْفِسْقِ وَ الْبَغْيُ وَ التَّخَلُّفُ عَنِ الْخَيْرَاتِ وَ تَنَقُّصُ أَهْلِهَا وَ اسْتِحْسَانُ مَا يَفْعَلُهُ مِنْ سُوءٍ وَ اسْتِقْبَاحُ مَا يَفْعَلُهُ غَيْرُهُ مِنْ حُسْنٍ وَ أَمْثَالُ ذَلِكَ كَثِيرَةٌ وَ قَدْ وَصَفَ اللَّهُ تَعَالَى الْمُنَافِقِينَ فِي غَيْرِ مَوْضِعٍ فَقَالَ عَزَّ مِنْ قَائِلٍ وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى حَرْفٍ فَإِنْ أَصابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلى وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِينُ وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ فِي صِفَتِهِمْ وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً.
[مصباح الشریعة]
امام صادق علیهالسلام فرمودند:
منافق، به دوریِ خود از رحمت خدای متعال راضی شده است؛
چرا که اعمال ظاهریاش را شبیه شریعت انجام میدهد،
اما در باطن، انسانی سرکش، تجاوزگر و بازیچهگر است؛
دلش از حقیقت شریعت غافل است
و در همان دینی که به ظاهر به آن عمل میکند،
با تمسخر و بیاعتنایی رفتار مینماید.
نشانههای نفاق اینهاست:
بیمبالاتی نسبت به دروغ،
خیانت،
بیپروایی و وقاحت،
ادعاهای توخالی و بیمعنا،
خشکی و سنگدلیِ نگاه،
سفاهت و ناپختگی،
خطا و کجفهمی،
کمحیایی،
کوچک شمردن گناهان،
خوار شمردن متولیان و حاملان دین،
سبک گرفتن مصیبتهایی که به دین وارد میشود،
تکبر،
دلبستگی به ستایش و تعریف دیگران،
حسادت،
ترجیح دادن دنیا بر آخرت،
و بدی را بر نیکی مقدم داشتن،
تشویق به سخنچینی و تفرقه،
علاقهمندی به سرگرمیهای غافلکننده،
یاری رساندن به اهل فسق،
تجاوز و ستم،
عقبماندن از کارهای نیک،
خُرد کردن و تحقیر اهل خیر،
نیکو شمردن بدیهایی که خود انجام میدهد،
و زشت دیدن خوبیهایی که دیگران انجام میدهند.
اینها و نشانههای مشابهِ آن، بسیارند.
و خداوند متعال در آیات گوناگون، منافقان را چنین توصیف کرده است:
«و از میان مردم کسی هست که خدا را بر لبهای (با ایمانی سست و ناپایدار) عبادت میکند؛
اگر خیری به او برسد، آرام میگیرد،
و اگر دچار آزمون و فتنه شود، بهکلی روی برمیگرداند؛
هم دنیا را از دست میدهد و هم آخرت را؛
و این همان زیانِ آشکار است.»
و نیز فرموده است:
«برخی از مردم میگویند: به خدا و روز قیامت ایمان آوردهایم،
در حالی که مؤمن نیستند.
میخواهند خدا و مؤمنان را فریب دهند،
اما جز خودشان را فریب نمیدهند و نمیفهمند.
در دلهایشان بیماری است،
و خدا بر بیماریشان افزوده است.»
ایمانِ نقابی؛ چهرهی حسودِ منافق
وقتی دین بازی میشود
لبخندِ نفاق، دلِ حسادت
عبادت بر لبه؛ سرگذشت یک دل بیمار
ظاهرِ شریعت، باطنِ تمسخر
الْمُنَافِقُ قَدْ رَضِيَ بِبُعْدِهِ؛ پرترهی حسودِ منافق
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى حَرْفٍ
نشانههای نفاق در آینهی حدیث
دلِ بیمار، ایمانِ نمایشی
نفاق؛ وقتی حسادت شخصیت میشود
پروفایل یک منافق حسود
نفاقِ آرام؛ سقوط بیصدا
دینداریِ توخالی
از حسادت تا دوری از رحمت
چگونه نفاق شبیه ایمان میشود؟
دلنوشته
پروفایل یک منافق حسود
حسودِ منافق،
آدم عجیبیست…
نه چون ایمان ندارد،
بلکه چون ایمان را بازی میکند.
ظاهرش شبیه شریعت است؛
نمازش، کلامش، ادعایش.
همهچیز «در قاب دین» مینشیند.
اما دلش…
دلش جای دیگریست.
او راضی شده است
که از رحمت خدا دور بماند؛
نه با فریادِ کفر،
با لبخندِ نفاق.
کارهایش شبیه اهل دیانت است،
اما دلش
سرکش است،
طلبکار است،
و مشغولِ لهو.
نه فقط غافل از حق،
که مسخرهکنندهی آن.
بدترین جای ماجرا همینجاست:
او در همان دینی
که به آن تظاهر میکند،
تمسخر میبیند؛
هم شریعت را،
هم اهلش را.
نشانههایش زیاد است،
اما همهشان یک ریشه دارند:
بیمبالاتیِ دل.
دروغ برایش مسئله نیست،
خیانت را توجیه میکند،
وقاحت را «صراحت» مینامد،
و ادعاهایش
پر سر و صدا
و توخالیاند.
نگاهش سرد است؛
نه از عقل،
از قساوت.
خطا میکند
و شرم نمیکند.
گناه را کوچک میبیند،
دین را بزرگ نمیبیند،
بلکه مزاحم میبیند.
اهل دین را تحقیر میکند،
مصیبتِ دین را سبک میشمارد،
اما اگر نام خودش وسط باشد،
دنیا را به هم میریزد.
تکبر دارد،
اما دوست دارد ستایش شود.
حسادت دارد،
اما اسمش را «دلسوزی» میگذارد.
دنیا را به آخرت ترجیح میدهد،
بدی را به خوبی،
و برای سخنچینی
همیشه وقت دارد.
لهو را دوست دارد
چون یاد خدا را کمرنگ میکند.
به اهل فسق کمک میکند،
نه همیشه با پول؛
گاهی با سکوت،
گاهی با توجیه.
از خیرات عقب میماند،
اما اهل خیر را کوچک میکند.
بدیِ خودش را زیبا میبیند،
و خوبیِ دیگران را زشت.
این همان کسیست
که خدا را
بر «لبه» عبادت میکند؛
نه با ریشه،
نه با ثبات.
اگر خیری برسد،
آرام میشود؛
اگر امتحان بیاید،
برمیگردد.
نه به جلو،
به پشت.
او خیال میکند
خدا و مؤمنان را فریب میدهد،
اما قرآن میگوید:
جز خودش را فریب نمیدهد
و حتی نمیفهمد.
در دلش بیماریست؛
و بدتر از آن،
این است که
هر بار خودش اصرار میکند،
خدا همان بیماری را
بیشتر میکند.
حسودِ منافق،
آدمی نیست که یکدفعه سقوط کند؛
او آرام،
با نقاب،
با توجیه،
و با لبخند
از رحمت دور میشود.
و تلخترین حقیقت همین است:
او میتوانست برگردد…
اما نخواست.
نه چون راه بسته بود،
چون دلش
به نفاق خو کرده بود.
سَوْفَ نَسْتَشْهِدُ عَلَى ذَلِكَ عَلِيّاً ع
فَتَشْهَدُ أَنْتَ يَا أَبَا الْحَسَنِ فَتَقُولُ
الْجَنَّةُ لِأَوْلِيَائِي شَاهِدَةٌ وَ النَّارُ لِأَعْدَائِي شَاهِدَةٌ
[تفسير الإمام عليه السلام]:
فِي قَوْلِهِ تَعَالَى:
وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا بِما أَنْزَلَ اللَّهُ
قَالَ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ قَدْ كُنْتُ لِعَلِيٍّ ع بِالْوَلَايَةِ شَاهِداً وَ لآِلِ مُحَمَّدٍ ص مُحِبّاً
وَ هُوَ فِي ذَلِكَ كَاذِبٌ يَظُنُّ أَنَّ كَذِبَهُ يُنْجِيهِ
فَيُقَالُ لَهُمْ
سَوْفَ نَسْتَشْهِدُ عَلَى ذَلِكَ عَلِيّاً ع
فَتَشْهَدُ أَنْتَ يَا أَبَا الْحَسَنِ فَتَقُولُ
الْجَنَّةُ لِأَوْلِيَائِي شَاهِدَةٌ وَ النَّارُ لِأَعْدَائِي شَاهِدَةٌ
فَمَنْ كَانَ مِنْهُمْ صَادِقاً خَرَجَتْ إِلَيْهِ رِيَاحُ الْجَنَّةِ وَ نَسِيمُهَا فَاحْتَمَلَتْهُ فَأَوْرَدَتْهُ إِلَى أَعْلَى غُرَفِهَا وَ أَحَلَّتْهُ دَارَ الْمُقَامَةِ مِنْ فَضْلِ رَبِّهِ لَا يَمَسُّهُمْ فِيهَا نَصَبٌ وَ لَا يَمَسُّهُمْ فِيهَا لُغُوبٌ وَ مَنْ كَانَ مِنْهُمْ كَاذِباً جَاءَتْهُ سَمُومُ النَّارِ وَ حَمِيمُهَا وَ ظِلُّهَا الَّذِي هُوَ ثَلَاثُ شُعَبٍ لا ظَلِيلٍ وَ لا يُغْنِي مِنَ اللَّهَبِ فَتَحْمِلُهُ وَ تَرْفَعُهُ فِي الْهَوَاءِ وَ تُورِدُهُ نَارَ جَهَنَّمَ
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص
وَ كَذَلِكَ أَنْتَ قَسِيمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ تَقُولُ هَذَا لِي وَ هَذَا لَكِ.
[تفسیر الإمام علیهالسلام]
دربارهی سخن خدای متعال:
«و هنگامی که به آنان گفته میشود: به آنچه خدا نازل کرده ایمان بیاورید…»
امام علیهالسلام فرمودند:
در میان آنان کسانی هستند که میگویند:
«من نسبت به ولایتِ علی علیهالسلام شاهد بودهام و آلِ محمد صلیاللهعلیهوآله را دوست داشتهام»،
در حالی که در این ادعا دروغگو هستند.
اینان گمان میکنند دروغشان نجاتشان میدهد.
پس به آنان گفته میشود:
«بهزودی علی علیهالسلام را بر این ادعا گواه میگیریم.»
آنگاه علی علیهالسلام شهادت میدهد و میفرماید:
بهشت گواهِ دوستان من است
و آتش، گواهِ دشمنان من.
پس هر کس از آنان راستگو باشد،
نسیمها و بادهای بهشتی به سویش میآیند،
او را با خود برمیدارند
و به عالیترین غرفههای بهشت میرسانند،
و به فضل پروردگارش در سرای اقامت جاودانه جای میدهند؛
جایی که نه رنجی به آنان میرسد
و نه خستگیای.
و اما هر کس از آنان دروغگو باشد،
بادِ سوزانِ آتش،
و آبِ جوشانِ آن،
و سایهی دوزخ که سه شاخه دارد ـ
نه خنک است و نه پناهدهنده از شعله ـ
به سراغش میآیند،
او را برمیدارند،
در هوا بالا میبرند
و به آتش جهنم میافکنند.
سپس رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند:
و تو چنین هستی، ای علی؛
تو تقسیمکنندهی بهشت و دوزخی.
میگویی: این از آنِ من است،
و آن از آنِ تو.
وقتی آتش شهادت میدهد
داوریِ دلها زیر نورِ علی
بهشت و جهنم؛ گواهیِ یک محبت
محبّتِ زبانی، آتشِ قلبی
نور که میآید، دلها لو میروند
قَسيمُ الجَنَّةِ وَ النّار؛ افشای دروغِ محبت
بهشت، شاهدِ دوستان؛ آتش، شاهدِ دشمنان
گواهیِ ولایت؛ راست و دروغِ دل
وقتی علی گواه میشود
امتحانِ محبت در محضرِ نور
جهنمِ متحرک
دروغی که آتش افشایش میکند
حذفِ معلم یا افشای دل؟
نفاق زیر نور، دوام نمیآورد
نور را مسخره نکن؛ آتش شاهد است
دلنوشته
نور را مسخره نکن؛ آتش شاهد است
دروغی که آتش افشایش میکند
بهشت و جهنم؛ گواهیِ یک محبت
حسودِ منافق،
خیلی چیزها را بلد است بگوید…
میگوید:
من نورِ علم را دوست دارم.
میگوید:
من معلم را دوست دارم.
میگوید:
من محبّ آل محمدم.
و خیال میکند
این «گفتن»،
او را نجات میدهد.
اما روزی میرسد
که دیگر زبان کافی نیست.
روزی که
خودِ حقیقت
شاهد میخواهد.
آنوقت،
علی علیهالسلام را میآورند
تا بر این ادعا گواهی بدهد.
و اینجاست که دل میلرزد…
نه چون علی قاضی است،
بلکه چون دلها در برابر نور، عریان میشوند.
علی میفرماید:
بهشت، گواهِ دوستان من است؛
و آتش، گواهِ دشمنان من.
نه با شعار،
نه با امضا،
نه با سابقه.
با حالِ دل.
اگر راست گفته بودی،
اگر محبتت ریشه داشت،
نسیم بهشت
خودش میآید دنبالت.
تو را بلند میکند،
میبرد
تا جایی که نه رنجی هست
و نه خستگی.
اما اگر دروغ گفتی…
اگر نور را مسخره کردی،
اگر معلم را به چشم حذف نگاه کردی،
اگر محبتت فقط زبان بود
و دلت
جهنمِ حسادت…
آنوقت،
خودِ آتش
میآید سراغت.
نه بهعنوان مجازات،
بهعنوان شهادت.
آتش گواهی میدهد
که تو دشمن نور بودی؛
که از همان اول
دوست نداشتی،
تحمل نداشتی،
میخواستی خاموشش کنی.
آنوقت میفهمی
که جهنم،
از بیرون شروع نشده بود؛
در خودت روشن بود.
بهشت،
دلِ اهل نور است؛
و جهنم،
دلِ حسودِ منافق.
و اینجاست که
ماموریتِ معلم روشن میشود:
او نیامده
فقط درس بدهد؛
آمده دلها را لو بدهد.
با حضورش،
معار و مستقر
از هم جدا میشوند.
نه با برچسب،
با واکنش.
یکی عاشق میشود،
یکی میسوزد.
یکی رشد میکند،
یکی نقشه میکشد.
و همین است که علی علیهالسلام
قسیمِ بهشت و جهنم میشود؛
نه چون تقسیم میکند،
چون هر کس جای خودش را انتخاب کرده است.
او فقط
پرده را کنار میزند.
پس اگر
با دیدن نور،
دلت آرام شد
بدان اهل بهشتی.
و اگر
با دیدن معلم،
حسادتت شعله کشید،
بدان
آتش،
از قبل تو را شناخته است.
این هشداری است
به همهی آنها
که نور را به تمسخر میگیرند
و خیال میکنند
میشود معلم را حذف کرد
بیآنکه دلِ خودشان لو برود.
نمیشود.
چون نور،
نه حذف میشود،
نه فراموش.
فقط
شاهد میشود.
آگاه باشيد!
👈اين شماييد كه آنان را دوست مىداريد، ولى آنان شما را دوست نمىدارند؛👉
👈هَأَنتُمْ أُوْلَاءِ تحُِبُّونهَُمْ وَ لَا يحُِبُّونَكُمْ👉
[سورة آل عمران (۳): الآيات 116 الى 120]
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَن تُغْنىَِ عَنْهُمْ أَمْوَالُهُمْ وَ لَا أَوْلَادُهُم مِّنَ اللَّهِ شَيًْا وَ أُوْلَئكَ أَصحَْبُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ(116)
كسانى كه كفر ورزيدند، هرگز اموال و اولادشان چيزى از [عذاب] خدا را از آنان دور نخواهد ساخت، و آنان اهل آتشند و در آن جاودانه خواهند بود.
مَثَلُ مَا يُنفِقُونَ فىِ هَاذِهِ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا كَمَثَلِ رِيحٍ فِيهَا صرٌِّ أَصَابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُواْ أَنفُسَهُمْ فَأَهْلَكَتْهُ وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لَاكِنْ أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ(117)
داستان آنچه آنان در اين زندگى دنيا [براى سيادت خود] خرج مىكنند، مانند اين است كه بادى در بردارنده سرمايى شديد، به كشتزار مردمى كه به خود ستم كردهاند بوزد و آن را نابود سازد؛ و خدا به آنان ستم نكرده است، بلكه آنان به خود ستم مىكنند.
يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ بِطَانَةً مِّن دُونِكُمْ لَا يَأْلُونَكُمْ خَبَالًا وَدُّواْ مَا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضَاءُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ وَ مَا تُخْفِى صُدُورُهُمْ أَكْبرَُ قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الاَْيَاتِ إِن كُنتُمْ تَعْقِلُونَ(118)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از غير خودتان همرازى نگيريد. آنان در تباه ساختن كار شما كوتاهى نمىكنند. دوست دارند شما در رنج باشيد. دشمنى از دهانشان آشكار است، و آنچه سينههايشان پنهان مىدارد بزرگتر است.
👈هَأَنتُمْ أُوْلَاءِ تحُِبُّونهَُمْ وَ لَا يحُِبُّونَكُمْ👉 وَ تُؤْمِنُونَ بِالْكِتَابِ كلُِّهِ وَ إِذَا لَقُوكُمْ قَالُواْ ءَامَنَّا وَ إِذَا خَلَوْاْ عَضُّواْ عَلَيْكُمُ الْأَنَامِلَ مِنَ الْغَيْظِ قُلْ مُوتُواْ بِغَيْظِكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمُ بِذَاتِ الصُّدُورِ(119)
آگاه باشيد!
👈اين شماييد كه آنان را دوست مىداريد، ولى آنان شما را دوست نمىدارند؛👉
و شما به همه كتابها [ى آسمانى] ايمان داريد، [ولى آنها به كتاب شما ايمان ندارند؛] و هنگامى كه با شما برخورد مىكنند، مىگويند: ايمان آوردهايم، و چون به خلوت مىروند، از شدّت خشم سر انگشتانشان را بر ضدّ شما به دندان مىگزند. بگو: به خشم خود بميريد.
إِن تمَْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِن تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُواْ بِهَا وَ إِن تَصْبرُِواْ وَ تَتَّقُواْ لَا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيًْا إِنَّ اللَّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ محُِيطٌ(120)
اگر خيرى به شما برسد آنان را ناراحت مىكند، و اگر شرّى به شما برسد به آن شادمان مىشوند؛ و اگر صبر داشته باشيد و تقوا پيشه كنيد، نيرنگشان هيچ زيانى به شما نمىرساند. همانا خدا به آنچه مىكنند احاطه دارد.
دلنوشته
👈شما دوستشان دارید؛
اما آنها شما را دوست ندارند.👉
اینجا داستانِ کسی است که خودش پشت به نور میکند
و رو به تمنّا میایستد؛
نه از سرِ ندانستن،
بلکه با اختیار.
آیات میگویند:
آنچه جمع کردهای—
مال، قدرت، رابطه، فرزند، موقعیت—
هیچکدام دردی از تو دوا نمیکند.
چون مشکل تو کمبود ابزار نبود؛
مشکل، جهت دل بود.
تمناهایت را کاشتی،
اما بادِ سردِ حسد وزید؛
بادِ «صرّ»…
سوزی که نه از بیرون،
که از درون برخاست.
همان تمنایی که خیال میکردی نجاتت میدهد،
شد عاملِ سوختنِ مزرعهات.
و قرآن با صراحت میگوید:
خدا به آنها ظلم نکرد؛
این خودشان بودند که به خودشان ظلم کردند.
آتش، نتیجهی انتخاب بود؛
نه انتقام.
بعد، لحن آیات عوض میشود…
خطاب، میآید سمت اهل نور:
رازِ دلتان را به هر کسی نگویید.
همهی لبخندها امن نیستند.
همهی «ما با شماییم»ها، از جنس همراهی نیست.
اینها همانهاییاند که
اگر بتوانند،
از هیچ خللی در کارت کوتاهی نمیکنند.
دردِ تو، برایشان مطلوب است؛
و خاموش شدنِ نورِ تو، رؤیای آنهاست.
دشمنیشان گاهی از دهانشان میریزد؛
اما آنچه در سینه پنهان کردهاند،
خیلی بزرگتر است…
تلخترین جمله اینجاست:
👈شما دوستشان دارید؛
اما آنها شما را دوست ندارند.👉
این نفاقِ حسودانه همینجاست:
دوچهرهبودن،
دو زبان داشتن،
و دو دل…
زبانی که میگوید «ایمان آوردیم»
و دلی که در خلوت،
از خشم، دندان روی انگشت میفشارد.
تو با قلبِ صافِ اهل نور،
محبت میکنی؛
اما او با قلبِ تنگِ حسود،
محاسبه.
و خدا میگوید:
بگذار در همان خشم بمیرد…
چون من از درون سینهها آگاهم.
نشانهشان ساده است:
اگر خیری به تو برسد،
حالشان بد میشود.
اگر زمین بخوری،
شاد میشوند.
اما تو…
اگر صبر کنی
و تقوا داشته باشی،
هیچکدام از نقشههایشان به تو آسیب نمیزند.
چرا؟
چون آنکه اطراف همه چیز احاطه دارد،
خدای نور است؛
نه اهل نفاق.
دلنوشته
از زبان دلِ اهل نور
من دیر فهمیدم…
نه چون نشانه نبود،
بلکه چون دلم اهل سوءظن نبود.
من دوست داشتم،
بیمحاسبه،
بینقشه،
بیپشتپرده.
گمان میکردم هر که کنار من میخندد،
در دلش هم نوری روشن است.
نمیدانستم بعضی لبخندها
فقط پوششِ خشم فروخوردهاند.
من حرف دلم را گفتم…
نه از سر سادهلوحی،
بلکه چون باور داشتم نور،
اگر پنهان شود، خاموش میشود.
اما او گوش نداد تا بفهمد؛
گوش داد تا بداند از کجا میشود زد.
وقتی زمین خوردم،
دیدم چشمهایش برق زد.
و آنجا بود که فهمیدم
بعضیها از تاریکی خودشان رنج میبرند
و روشناییِ تو،
زخم کهنهشان را میسوزاند.
من هنوز دوست داشتن را بلد بودم؛
اما یاد گرفتم
همه را محرمِ دل نکنم.
نور بودن یعنی ساده بودن،
اما سادهلوح بودن نه.
حالا میدانم:
اگر کسی از خیرِ تو غمگین میشود
و از رنجت خوشحال،
او دشمن تو نیست؛
او دشمن نوری است که تاب تحملش را ندارد.
من هنوز اهل نورم…
اما دلم را
در پناه حکمت نگه میدارم.
دلنوشته
چطور بفهمیم با نفاقِ حسودانه روبهرو هستیم؟
گاهی دشمن،
نه روبهرو میایستد
و نه فریاد میزند…
کنارت راه میرود.
نه از نور بد میگوید،
نه آشکارا مخالفت میکند؛
اما هر بار که نور در زندگیات زیاد میشود،
چیزی در دلش فرو میریزد.
اگر دیدی
وقتی حالت خوب است،
دلش بیقرار میشود
و وقتی زمین میخوری،
نفسش راحت…
بدان مسأله تو نیستی؛
نور توست.
نفاقِ حسودانه
با شمشیر نمیآید؛
با لبخندِ قرضی میآید،
با تأییدهای بیشازحد،
و با پرسشهایی که ظاهرشان دلسوزی است
اما تهِ دلشان کنجکاویِ خطرناک.
از کجا بفهمی؟
وقتی حرف دلت را گفتی
و دیدی آن حرف
نه به آرامش،
که به دستکاریِ مسیرت انجامید.
وقتی راز گفتی
و بعد فهمیدی
همان راز
ابزارِ فشار شد…
نفاقِ حسودانه
دو زبان دارد
و یک عقدهی پنهان:
اینکه تو راهی را رفتهای
که او جرأتش را نداشته.
او دوست دارد مثل تو باشد،
اما حاضر نیست مثل تو دل بدهد؛
پس تصمیم میگیرد
تو را شبیه خودش کند
یا اگر نشد،
حذفت کند.
اگر دیدی
در جمع، همراه است
و در خلوت، خشمگین؛
اگر دیدی
از موفقیتت نمیپرسد
اما شکستت را دقیق پیگیری میکند؛
اگر دیدی
نصیحتش بوی دلسوزی نمیدهد
بوی کنترل میدهد…
آرام بایست.
نه بجنگ،
نه افشا کن،
نه توضیح بده.
فقط دلَت را جمع کن
و مرز بگذار.
اهل نور بودن
یعنی بدبین نشدن،
اما ساده هم نماندن.
نور،
وقتی در حصار حکمت باشد،
خاموش نمیشود؛
میماند…
و راه را روشن میکند.
دلنوشته
تقیهِ اهل نور؛ مرزِ دل با اهل نفاق
گاهی خیال میکنیم اگر اهل نور باشی،
باید همیشه بیپرده حرف بزنی…
همهی رازها را بریزی روی میز…
و هر لبخندی را سندِ محبت بدانی.
اما معلمِ ربانی به ما یاد داده
نور بودن یعنی «ساده بودن» نه «سادهلوح بودن و بیمرز بودن».
گفت:
از خدا عافیت بخواهید…
و آرام باشید…
وقار داشته باشید…
سکینه را در دل نگه دارید…
و حیایی که دل را از پرتگاهها نگه میدارد.
بعد گفت:
با اهل باطل مدارا کنید؛
چون ناچارید کنارشان بنشینید،
حرف بزنید،
زندگی کنید…
اما درگیرشان نشوید.
با آنها نجنگید که میدانِ جنگ، میدانِ نور نیست؛
میدانِ جنگِ آنهاست؛
جایی که نفاق، با هزار چهره میجنگد.
و گفت:
دینداریتان را در میانِ آنها با تقیه نگه دارید.
تقیه یعنی چه؟
یعنی تو نور را پنهان نمیکنی چون از نور خجالت میکشی؛
نور را پنهان میکنی
چون میدانی بعضیها
نه دنبالِ فهمیدناند،
نه دنبالِ رشد…
دنبالِ حذفاند.
گاهی مجلس تو و مجلس او یکی است…
سفره یکی…
سلام و علیک یکی…
اما روحها…
روحها یکی نیست.
معلمِ ربانی گفت:
روحهای شما و روحهای آنان متفاوت است…
اینها با شما یکی نمیشوند.
و اگر خدا سدّی میان شما و آنان نگذارد،
بر شما میتازند…
چون آنچه در سینه دارند
بیشتر از آن چیزی است که نشان میدهند.
آنها شاید خیلی چیزها را پنهان کنند،
اما یک چیز را نمیتوانند:
بغضشان از دهانشان بیرون میریزد.
کافی است کمی نور زیاد شود،
کمی خیر به تو برسد،
کمی رشد کنی…
میبینی چطور گره در صدا میافتد،
چطور نگاه سنگین میشود،
چطور حرفها دوپهلو میشود.
و آنوقت اهل نور باید چه کند؟
معلم گفت:
زبانتان را نگه دارید.
جز خیر نگویید.
و مبادا زبانتان تیز شود به دروغ، تهمت، و تجاوز…
من این جمله را بارها با خودم تکرار کردم:
گاهی دشمن، قبل از اینکه به تو ضربه بزند،
منتظر است تو با زبانت
درِ دل را باز کنی
و راه را نشانش بدهی.
نفاق، شکارچیِ «حرف اضافه» است.
شکارچیِ «گلایههای بیمحافظ» است.
شکارچیِ «اعتماد بیمرز» است.
معلمِ ربانی گفت:
اگر زبانت را از آنچه خدا دوست ندارد بازداری،
این برایت بهتر است
از اینکه با زبانت، خودت را به سقوط بکشی.
و من فهمیدم:
تقیه فقط یک حکم اجتماعی نیست؛
یک حفاظ قلبی است؛
یک کمربندِ ایمنی برای دلِ اهل نور.
یعنی وقتی کنار اهل نفاقی،
تو لازم نیست مثل او بازی کنی…
فقط لازم است
دل را بیدلیل به میدانِ او نبری.
مدارا یعنی
نه حمله، نه افشاگریِ هیجانی، نه داد و فریاد…
بلکه آرام، محکم،
با سکینهای که از ایمان میآید،
و با مرزی که از حکمت میآید.
و اگر روزی دیدی
از خیر تو ناراحت میشود
و از رنج تو خوشحال…
اگر دیدی حرفها را میگیرد برای «استفاده»، نه برای «فهم»…
اگر دیدی در جمع میگوید «با توام»
و در خلوت، انگشت به دندان میگزد از غیظ…
آنوقت یاد این نامه بیفت:
مجلس یکی است،
اما روحها یکی نیستند.
پس بمان اهل نور…
اما دل را محرمِ هر چهرهای نکن.
بمان مهربان…
اما راهِ نور را با زبانت
به دشمنِ نور نشان نده.
این ادبِ ماست…
ادبِ خدا…
ادبِ معلمِ ربانی.
