The Imam: A Luminous Pattern for the Ummah
“Indeed, I am appointing you as an Imam for mankind.”
“Indeed, Abraham was a whole Ummah.”
Imamate is not merely a position of authority or a historical role; it is a divinely established pattern of light for the life of the Ummah.
When God declares, “Indeed, I am appointing you as an Imam for mankind,” He is unveiling a law that governs spiritual history: guidance does not emerge from collective desire, social consensus, or human ambition. It descends from above, through divine choice. An Imam is not elected by people; rather, people are invited to grow by aligning themselves with the Imam.
This is why the Qur’an describes Abraham as an Ummah. One heart, one life, one obedient soul—yet equal in weight to an entire nation. An Imam is a living measure: when the Ummah loses its direction, the Imam preserves orientation; when confusion spreads, the Imam embodies clarity; when faith becomes fragmented, the Imam gathers it back into unity.
The Imam is a luminous standard by which actions are weighed, intentions are purified, and destinies are shaped. To follow the Imam is not simply to imitate behavior, but to enter a process of inner transformation—where knowledge becomes guidance, guidance becomes action, and action becomes light.
In every age, the Ummah stands between two paths: producing its own idols of guidance or recognizing the divine pattern placed before it. Those who recognize the Imam inherit stability, meaning, and spiritual security. Those who turn away may remain many in number, yet lose the weight of being an Ummah.
Thus, Imamate is the living continuation of divine mercy on earth:
a light for hearts,
a scale for truth,
and a path by which the Ummah remembers who it is meant to be.
«امم – اُمّ» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة»، (إِمَامُ هُدًى)،
و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد»، (إِمَامُ ضَلَالَةٍ – «أَئِمَّةَ الْكُفْرِ») است.
در فرهنگ لغات عربی می نویسند:
«أَمَّهُ: قَصَدَهُ» 🎯
عَنْ عَلِيٍّ ع:
أَنَّ الْأَئِمَّةَ إِمَامُ هُدًى وَ إِمَامُ ضَلَالَةٍ.
«وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا»
«وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ»
+ «أَلَا مَنِ ائْتَمَّ بِإِمَامٍ فِي دَارِ الدُّنْيَا فَليَتَّبِعْهُ إِلَى حَيْثُ يَذْهَبُ بِهِ»
«بِأَئِمَّتِهِمْ فِي الْخَيْرِ وَ الشَّرِّ»
«الگوی استاندارد، الگوی قابل اعتماد!»
+ آیات و اخبار «بحار 8 باب 19 أنه يدعى فيه كل أناس بإمامهم»
+ «قرن»
+ «قدو – اقتداء»
این واژه «اُمّ / امام» واقعاً قلبِ شبکهٔ مفهومی نور و جانشینی است.
«اُمّ / امام»، پیوند مفاهیم «الگو، اقتداء، ورکلایف» را شفافتر کند.
ریشه و معنا
أمّ / امم / امام
← «أَمَّهُ: قَصَدَهُ»
یعنی: مرکز قصد، نقطهٔ رجوع، مرجع جهت.
پس:
اُمّ = مرکز بازگشت
امام = جهتدهندهٔ حرکت
اُمّت = جمعی که به یک جهت قصد شدهاند
و این دقیقاً همان چیزی است که میگوییم:
معلم ربانی در ملک و ملکوت، «اُمّ» میشود؛
یعنی مرکز قصد شاگرد.
دوگانهٔ نور / حسد
| معنای ممدوح | معنای مذموم |
|---|---|
| امام هدی | امام ضلالت |
| اُمّ نورانی | اُمِّ تحریف |
| مرکز هدایت | مرکز اغوا |
| تولید عمل صالح | تولید انحراف |
| ورکلایف موفق | ورکلایف شکستخورده |
و حدیث امیرالمؤمنین علیهالسلام کاملاً ستون مقاله است:
الأئمة إمام هدى و إمام ضلالة
یعنی:
مسئله «امام داشتن» نیست؛
مسئله کدام امام است.
اتصال بسیار ظریف «اُمّ» با «اقتداء»
نکتهٔ طلایی👌
شاگرد با اقتداء
از نور فرشتۀ مهربان در ملکوت قلب
به عمل صالح در ملک میرسد
پس:
اُمّ = جایی که از آن زندگی متولد میشود.
امام = الگویی که از او زندگی یاد گرفته میشود.
اینجاست که:
«مادر» در زبان فارسی
«امام» در قرآن
به یک معنا میرسند:
منبع زایشِ جهت درست زندگی
عنوان مقاله 🎯
اُمّ نورانی زندگی! امام؛ مرکز قصد، الگوی اقتداء
إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً
إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ
مادرِ مسیر! امام؛ الگوی نورانیِ زیستن
الگوی استاندارد، الگوی قابل اعتماد
اُمّ نور یا اُمّ ضلالت؟! امامِ هدی یا امامِ نار
«وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ…»
«وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ»
از اُمّ تا عمل صالح؛ نقش امام در ورکلایف موفق
«أَلَا مَنِ ائْتَمَّ بِإِمَامٍ…»
امام؛ اُمّ زندگی و معیار اقتداء در خیر و شر
«بِأَئِمَّتِهِمْ فِي الْخَيْرِ وَ الشَّرِّ»
امام بهعنوان مرکز قصد
دوگانهٔ امام هدی / امام ضلالت
اقتداء و تولید عمل صالح
امام = اُمّ ورکلایف
چرا بدون اُمّ نورانی، زندگی بیجهت میشود؟
دلنوشته
اُمّ نورانی زندگی
آدم،
بیاُمّ نمیتواند زندگی کند…
نه فقط اُمّی که او را به دنیا بیاورد،
بلکه اُمّی که به زندگی جهت بدهد.
قرآن، با یک واژه، این حقیقت را عریان میکند:
اُمّ یعنی جایی که دلت به آن قصد میکند.
همان نقطهای که اگر گم شود،
راه هم گم میشود.
امام،
همان اُمِّ زندگی است.
مرکز رجوعِ دل.
الگویی که نگاهت ناخودآگاه به سمت او برمیگردد،
وقتی نمیدانی چهکار باید بکنی…
وقتی در تقاطعِ انتخابها گیر کردهای…
وقتی دلت، دنبال «زندگی درست» میگردد.
خدا به ابراهیم گفت:
«إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً»
یعنی:
تو میشوی اُمّ مسیر.
تو میشوی جایی که مردم به تو قصد میکنند
تا یاد بگیرند چگونه بایستند،
چگونه تصمیم بگیرند،
چگونه زندگی کنند.
و عجب تعبیر لطیفی…
قرآن همان ابراهیم را مینامد:
«إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً»
یعنی یک انسان،
اما به اندازهٔ یک ملت؛
چون اُمّ بود، نه صرفاً فرد.
دلِ انسان،
ناخودآگاه دنبال اُمّ میگردد.
اگر اُمّ نورانی پیدا کرد،
اقتداء میکند…
و اقتداء، آرامآرام،
به عمل صالح تبدیل میشود.
این میشود ورکلایف موفق؛
زندگیای که از درون درست میجوشد.
اما اگر اُمّ اشتباه را انتخاب کرد…
اگر مرکز قصد، آلوده شد…
آنوقت همان اقتداء،
آدم را تا جایی میبرد
که آتش را «راه» تصور میکند.
برای همین است که امیرالمؤمنین گفت:
امام یا هدی است، یا ضلالت.
وسطی ندارد.
یا اُمّ زندگی است،
یا اُمّ گمشدن.
و عمیقترین هشدار همین است:
«هر کس در دنیا به امامی اقتداء کند،
باید تا آخر راه با او برود…»
آدم،
خیلی وقتها فکر میکند آزاد است،
اما دلش همیشه دارد از یک اُمّ تقلید میکند.
سؤال فقط این است:
اُمّ زندگیِ من کیست؟
دلِ من به کجا قصد میکند؟
و امامی که دنبالش میروم،
مرا به نور میبرد…
یا آرامآرام،
به آتش؟
دلنوشته (از مقالۀ اقتداء)
امام؛ کلیدِ مادرِ اقتداء
اینجا
اقتداء
دستِ ما را میگیرد
و آرام
میبرد به یک واژهی مادرانه،
ریشهدار،
و بسیار عمیق:
«اُمّ»
و بعد…
«امام».
انگار زبان قرآن میخواهد بگوید:
اقتداء
بیمادر معنا ندارد.
اگر گفتیم
«کلیدِ مادر»،
بیدلیل نبود.
مادر
یعنی مرجعِ الگو؛
یعنی جایی که
همهچیز
از آنجا شروع میشود.
اینجا
«مادر»
همان امام است؛
و امام
همان کلیدِ مادر.
امام
از مأموم و شاگردش
چیز عجیب و غریبی نمیخواهد.
نمیگوید
شبیهِ من حرف بزن؛
نمیگوید
ادعای من را تکرار کن.
فقط میگوید:
اعتقادت را
از روی قلب من
کپی کن.
اگر قلب تو
از روی قلب امام
کپی شد،
آنوقت
اقتداء
واقعی میشود.
نه تقلید،
نه نمایش،
نه شعار.
آنوقت
با معرفةِ امام بالنورانیة
دل،
خودش بلد میشود
چطور قفلهای بستهی
تقدیرات زندگی را
باز کند.
حالا اینجا
واژهی زیبای «اُمّ»
خودش را نشان میدهد.
در لغت گفتهاند:
«أَمَّهُ: قَصَدَهُ»
یعنی چه؟
یعنی
هدف را دقیق بگیری
و به سمتش حرکت کنی.
مثل کسی که
در مسابقهی پرتاب دارت،
چشم از هدف برنمیدارد،
نفسش را تنظیم میکند،
و دقیق…
پرتاب میکند.
این است
مفهومِ «اُمّ».
نه سردرگمی،
نه چندجهتی،
نه حواسپرتی.
یک جهت.
یک هدف.
یک نور.
برای همین است که
«مادر»
اسمِ کوچکی نیست.
مادر،
یکی از هزار نام
نورِ ولایت است.
چون نور
جهت میدهد،
پرورش میدهد،
و الگو میسازد.
فرزندِ خوب،
نورِ مادرش را
الگوی زندگیاش میکند.
نه با اجبار،
نه با ترس؛
با اطمینان.
و شاگردِ خوب هم
نورِ علمِ آنلاینِ
معلمِ مهربان را
الگوی عملش قرار میدهد.
آن نوری که
در ملکوت قلب
مثل یک فرشتهی بیدار
حرف میزند،
هدایت میکند،
و راه را نشان میدهد.
اقتداء یعنی
دل،
هدفش را گم نکند.
و وقتی
دل،
امّ خود را شناخت،
امامش را شناخت،
دیگر
کلید
اشتباه کپی نمیشود.
و آنوقت
درها
یکییکی
باز میشوند… 🔑✨
برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.
«أَمَّهُ: قَصَدَهُ» 🎯
چقدر دقیق تمرکز کرده و هدف را با چشمانش زیر نظر گرفته و قصد پرتاب به سمتش رو داره!
نقش مدلینگ مادر!
نقش تربیتی مادر، نقش یک الگوی زیباست.
دانستن زبان نور مانند داشتن مادری مهربان است که دائماً با دیدن این مدل زیبا ، یک مدل کامل ، برای تطبیق خود با مظهر زیبایی ، به ما ارائه میدهد.
رفتار خود را مطابق با این نور، این الگوی دستنخورده و تحریف نشده، تنظیم کنید.
دلنوشته
نقش مادر،
نقش «مدلینگ» است…
نه با دستور،
نه با اجبار،
بلکه با زیباییِ تکرارشونده.
مادر،
زندگی را آموزش نمیدهد؛
زندگی را نشان میدهد.
با نگاهش،
با رفتارش،
با صبوریاش،
با ایستادنش در لحظههای سخت.
برای همین است که تربیتِ واقعی،
از مسیر الگو میگذرد،
نه از مسیر حرف.
دانستن زبان نور،
دقیقاً شبیه داشتن مادری مهربان است؛
مادری که هر روز،
بیوقفه،
یک مدل کامل و سالم
جلوی چشمت میگذارد.
نه مدلی تحریفشده،
نه الگویی شکسته،
نه زیباییِ فتوشاپیِ دروغین؛
بلکه نوری زنده،
دستنخورده،
قابل اعتماد.
نور،
مثل مادر،
مدام میگوید:
«ببین…
اینطوری میشود درست زندگی کرد.»
و دل،
وقتی این مدل زیبا را میبیند،
ناخودآگاه خودش را با آن تطبیق میدهد.
حرکتش را اصلاح میکند،
انتخابش را دقیقتر میکند،
و رفتار،
کمکم شبیه نور میشود.
تربیت،
یعنی همین:
تنظیم رفتار، با یک الگوی سالم.
اگر اُمّ نورانی داشتی،
اگر امامِ هدی را دیدی،
دیگر لازم نیست هزار راه را امتحان کنی.
کافی است نگاه کنی…
اقتداء کنی…
و خودت را با این زیباییِ بیغش
هماهنگ سازی.
و چه نعمتی بالاتر از این
که الگوی زندگیات
مثل مادر،
همیشه مهربان باشد،
همیشه درست،
و همیشه رو به نور.
دلنوشته
«امام بهعنوان اُمّ ملکوتی»
اما این مدلِ زیبا،
اگر فقط زمینی بماند،
کافی نیست…
دل،
برای درست شدنِ عمیق،
به اُمّی فراتر از خاک نیاز دارد؛
اُمّی که فقط رفتار را اصلاح نکند،
بلکه قصدِ دل را هم صاف کند.
اینجاست که امام،
در جایگاهِ اُمّ ملکوتی ظاهر میشود.
امام،
مادرِ جان است؛
نه برای تولدِ جسم،
بلکه برای تولدِ زندگیِ نورانی.
او،
مدلِ زندهٔ زبان نور است؛
الگویی که فقط دیده نمیشود،
بلکه در دل مینشیند.
الگویی که فقط تقلید نمیشود،
بلکه انسان را از درون،
بازسازی میکند.
امام،
مثل مادر،
دائماً «نشان» میدهد:
وقتی ترسیدی، چطور بایستی؛
وقتی وسوسه آمد، چطور رد شوی؛
وقتی راه گم شد،
چطور دوباره قصد کنی.
برای همین است که قرآن،
امامت را با واژهٔ اُمّ گره میزند.
چون امام،
مرکزِ قصدِ ملکوتیِ انسان است.
اگر دل،
امامِ هدی را اُمّ خود گرفت،
دیگر نور، فقط دانسته نمیشود؛
نور، زیسته میشود.
رفتار،
آرامآرام با این الگوی آسمانی
تنظیم میشود؛
نه با فشار،
نه با ترس،
بلکه با شباهت عاشقانه.
و این،
معجزهٔ اُمّ ملکوتی است:
بیآنکه فریاد بزند،
بیآنکه تحمیل کند،
انسان را
به شکلِ نور
درمیآورد.
سؤال همیشه همین است:
دلِ من،
چه کسی را اُمّ خود گرفته؟
و امامی که الگوی جانم شده،
مرا به تولدِ نور میرساند…
یا به فرسایشِ آرامِ دل؟
« إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ »
[سورة النحل (16): الآيات 120 الى 124]:
إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (120)
به راستى ابراهيم، پيشوايى مطيع خدا [و] حقگراى بود و از مشركان نبود.
شاكِراً لِأَنْعُمِهِ اجْتَباهُ وَ هَداهُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (121)
[و] نعمتهاى او را شكرگزار بود. [خدا] او را برگزيد و به راهى راست هدايتش كرد.
وَ آتَيْناهُ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ (122)
و در دنيا به او نيكويى و [نعمت] داديم و در آخرت [نيز] از شايستگان خواهد بود.
ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (123)
سپس به تو وحى كرديم كه: «از آيين ابراهيم حقگراى پيروى كن، [چرا كه] او از مشركان نبود.»
إِنَّما جُعِلَ السَّبْتُ عَلَى الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ وَ إِنَّ رَبَّكَ لَيَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ (124)
[بزرگداشت] شنبه، بر كسانى كه در باره آن اختلاف كردند مقرر گرديد، و قطعاً پروردگارت روز رستاخيز ميان آنها در باره چيزى كه در مورد آن اختلاف مىكردند، داورى خواهد كرد.
« فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ »
[سورة الأنعام (6): الآيات 88 الى 90] :
ذلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ لَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (88)
اين، هدايت خداست كه هر كس از بندگانش را بخواهد بدان هدايت مىكند. و اگر آنان شرك ورزيده بودند، قطعاً آن چه انجام مىدادند از دستشان مىرفت.
أُولئِكَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ فَإِنْ يَكْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْماً لَيْسُوا بِها بِكافِرِينَ (89)
آنان كسانى بودند كه كتاب و داورى و نبوت بديشان داديم و اگر اينان [=مشركان] بدان كفر ورزند، بىگمان، گروهى [ديگر] را بر آن گماريم كه بدان كافر نباشند.
أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرى لِلْعالَمِينَ (90)
اينان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده است؛ پس به هدايت آنان اقتدا كن. بگو: «من، از شما هيچ مزدى بر اين [رسالت] نمىطلبم. اين [قرآن] جز تذكرى براى جهانيان نيست.»
اُمّ نورانی زندگی؛ امام، الگوی اقتداء
إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ
فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ
مادرِ مسیر؛ امام بهمثابه اُمّ ملکوتی زندگی
یک نفر، به وسعت یک اُمّت؛ امام چگونه اُمّ زندگی میشود؟
الگوی استاندارد زندگی؛ از اُمّ تا امام، از اقتداء تا عمل صالح
دل به کجا قصد میکند؟ اُمّ نورانی یا اُمّ ضلالت
اُمّی که راه را نشان میدهد؛ امام، مادرِ جان
اُمّ نورانی زندگی؛ امام، الگوی اقتداء
مادرِ مسیر؛ امام، اُمّ ملکوتی جان
دلنوشته
یک نفر، به وسعت یک اُمّت؛ امام چگونه اُمّ زندگی میشود؟
مادرِ مسیر؛ امام بهمثابه اُمّ ملکوتی زندگی
قرآن،
وقتی میخواهد «اُمّ بودن» را معنا کند،
نام ابراهیم را میآورد…
«إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً»
یک نفر،
اما به وسعت یک ملت؛
چون خودش «مرکز قصد» شده بود.
ابراهیم،
نه فقط مؤمن بود،
نه فقط موحّد،
بلکه قانِت بود؛
یعنی ایستاده در برابر نور،
بیچانهزنی،
بیشرط،
بیتعلّق به غیر.
او،
اُمّ شد
چون دلش بهطور کامل
رو به خدا ایستاد.
و وقتی کسی اینگونه شد،
دیگر فقط راهرو نیست؛
خودش راه میشود.
دیگران با نگاه به او
میفهمند چگونه باید زیست.
خدا،
ابراهیم را شاکر معرفی میکند؛
شاکر نعمتها…
نه مصرفکنندهٔ نور،
بلکه پاسدار نور.
و نتیجه چه بود؟
«اجتباه»
برگزیده شد.
نه با شعار،
نه با ادعا،
بلکه با صدقِ ایستادن.
بعد از این همه،
خطاب میرسد:
«ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ…»
ای پیامبر…
راه تازهای نیاور.
مدل جدیدی اختراع نکن.
فقط…
«اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ»
یعنی:
این اُمّ،
هنوز زنده است.
این الگو،
هنوز سالم است.
این مدل،
هنوز جواب میدهد.
و آنوقت،
فرمان نهایی صادر میشود:
«فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ»
نه فقط باور کن،
نه فقط دوست بدار،
بلکه اقتداء کن.
اقتداء،
یعنی رفتار را
با این نور تنظیم کن.
یعنی سبک زندگی را
بر اساس این اُمّ ملکوتی
هماهنگ کن.
هدایت،
یک مفهوم ذهنی نیست؛
یک الگوی قابل تقلید است.
و اگر کسی خواست
از این الگو عبور کند،
قرآن بیتعارف میگوید:
همهٔ اعمالش
حبط میشود.
نه چون کمکار بوده،
بلکه چون
اُمّ را عوض کرده.
خدا،
هدایت را به هر که بخواهد میدهد؛
اما اقتداء،
انتخابِ دلِ ماست.
و پیامبر،
با تمام عظمتش،
باز هم میگوید:
من مزدی نمیخواهم…
چون این مسیر،
نه معامله است،
نه اجبار؛
فقط یادآوری است.
یادآوریِ این حقیقت ساده:
اگر اُمّ نورانی داشتی،
راه را بلدی.
و اگر راه را گم کردی،
حتماً
دل،
به جای دیگری
قصد کرده است.
«قدو» یکی از هزار واژه مترادف «نور» است.
«اسو» یکی از هزار واژه مترادف «نور» است. «اُسوه – تأسّی»
« لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ »
[سورة الأحزاب (33): الآيات 21 الى 25] :
لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً (21)
قطعاً براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نيكوست: براى آن كس كه به خدا و روز بازپسين اميد دارد و خدا را فراوان ياد مىكند.
وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ قالُوا هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ ما زادَهُمْ إِلاَّ إِيماناً وَ تَسْلِيماً (22)
و چون مؤمنان دستههاى دشمن را ديدند، گفتند: «اين همان است كه خدا و فرستادهاش به ما وعده دادند و خدا و فرستادهاش راست گفتند»، و جز بر ايمان و فرمانبردارى آنان نيفزود.
مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلاً (23)
از ميان مؤمنان مردانىاند كه به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا كردند. برخى از آنان به شهادت رسيدند و برخى از آنها در [همين] انتظارند و [هرگز عقيده خود را] تبديل نكردند.
لِيَجْزِيَ اللَّهُ الصَّادِقِينَ بِصِدْقِهِمْ وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ إِنْ شاءَ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً (24)
تا خدا راستگويان را به [پاداش] راستىشان پاداش دهد، و منافقان را اگر بخواهد، عذاب كند يا بر ايشان ببخشايد كه خدا همواره آمرزنده مهربان است.
وَ رَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنالُوا خَيْراً وَ كَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ وَ كانَ اللَّهُ قَوِيًّا عَزِيزاً (25)
و خداوند آنان را كه كفر ورزيدهاند، بىآنكه به مالى رسيده باشند، به غيظ [و حسرت] برگرداند، و خدا [زحمت] جنگ را از مؤمنان برداشت، و خدا همواره نيرومند شكستناپذير است.
اُمّ نورانی زندگی؛ از امام تا اُسوهٔ حسنه
لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ
اُمّ راه؛ اُسوهای برای اقتداء و زیستن
وقتی اُمّ، اُسوه میشود؛ الگوی امنِ زندگی
دل به کدام اُسوه میسپاری؟ اُمّ نورانی یا الگوی تحریفشده
اُمّی که میشود به او اقتداء کرد
از اُمّ تا اُسوه؛ معماری الگوی زندگی در قرآن 🎯
اُمّ نورانی زندگی؛ از امام تا اُسوهٔ حسنه
وقتی اُمّ، اُسوه میشود
دلنوشته
وقتی اُمّ، اُسوه میشود
اینجاست که قرآن،
واژۀ اُمّ را
به زیباترین شکل
به واژۀ اُسوه گره میزند…
«لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»
یعنی چه؟
یعنی:
اگر دنبال اُمّ زندگی میگردی،
اگر میخواهی بدانی
به کدام مدل باید خودت را بسپاری،
این همان الگوی سالم است؛
الگویی که نه تحریف شده،
نه شکسته،
نه وابسته به زمان.
اُسوه،
یعنی الگویی که میشود با او زندگی کرد.
نه فقط تحسینش کرد،
نه فقط دوستش داشت،
بلکه میشود
در سختیها
خودت را با او تنظیم کنی.
برای همین است که آیه ادامه میدهد:
این الگو،
برای هر کسی نیست…
برای کسی است که
امیدش به خداست،
افقش آخرت است،
و یاد خدا
در دلش زنده است.
و وقتی طوفان میآید…
وقتی احزاب صف میکشند…
وقتی فشار، واقعی میشود…
آنوقت معلوم میشود
چه کسی واقعاً اُمّ را درست انتخاب کرده است.
مؤمنان گفتند:
این همان وعده است…
همان مسیری که به ما نشان داده شده بود.
و عجیب است:
دیدن دشمن،
ایمانشان را کم نکرد؛
تسلیمشان را بیشتر کرد.
اینجا،
اسوه بودن معنا پیدا میکند.
اُمّ بودن یعنی:
در سختترین شرایط،
مدل تو عوض نشود.
جهتت نلرزد.
قصد دلت، جابهجا نشود.
قرآن میگوید:
برخی از مؤمنان
پای عهدشان ایستادند…
برخی رفتند،
برخی هنوز منتظرند،
اما هیچکدام تغییر جهت ندادند.
این یعنی:
اُمّ درست،
آدم را «ثابت» میکند.
نه منجمد،
بلکه ریشهدار.
و در نهایت،
کار به دست خدا میافتد.
صادق، پاداش صدقش را میگیرد،
و نفاق،
خودش را رسوا میکند.
و چه آرامشبخش است این جمله:
خدا، مؤمنان را از جنگ بینیاز کرد.
یعنی اگر الگو درست باشد،
اگر اُمّ نورانی باشد،
خیلی از نبردها
اصلاً شکل نمیگیرد.
زندگی،
وقتی با اُمّ درست شروع شود،
با اسوهٔ حسنه ادامه پیدا کند،
و با اقتداء جلو برود،
کمکم
به جای جنگیدن با دنیا،
در مسیر نور
راه میرود.
و باز سؤال همیشگی برمیگردد:
الگوی من کیست؟
اُمّ زندگی من کدام است؟
و اسوهای که هر روز
خودم را با او تنظیم میکنم،
مرا به ایمان و تسلیم میافزاید…
یا به اضطراب و تغییر جهت؟
الکتاب، الامام، النّور الولایة!
[[ يوم القيامة كلٌّ يلحق بإمامه إما للجنة أو للنار بغير حساب ]]
قال الله عز و جل
{ يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ فَمَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولَئِكَ يَقْرَءُونَ كِتَابَهُمْ وَ لَا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا * فَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هَاؤُمُ اقْرَءُوا كِتَابِيَهْ * إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلَاقٍ حِسَابِيَهْ }
إذا أراد الله عز و جل جمع الناس يوم القيامة للحساب جاء بهم جماعات و كل جماعة عنوان حسابها الإمام الذي إتمت به في الدنيا ، فمن كان إمامه الإمام الحق من آل محمد أعطي كتابه بيمينه ، و من كان إمامه إمام باطل فيعطى كتابه بشماله ،
قال إمامنا أبو عبد الله الصادق صلوات الله عليه :
أنه إذا كان يوم القيامة يدعى كل بإمامه الذي مات في عصره ،
فإن أثبته أعطي كتابه بيمينه لقوله
{ يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ فَمَنْ أُوتِيَ كِتابَه بِيَمِينِه فَأُولئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتابَهُمْ }
و اليمين : إثبات الإمام لأنه كتاب يقرؤه ،
إن الله يقول
{ فَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَه بِيَمِينِه فَيَقُولُ هاؤُمُ اقْرَؤُا كِتابِيَه إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلاقٍ حِسابِيَه }
و الكتاب : الإمام ، فمن نبذه وراء ظهره كان كما قال
{ فَنَبَذُوه وَراءَ ظُهُورِهِمْ }
و من أنكره كان من أصحاب الشمال الذين قال الله
{ ما أَصْحابُ الشِّمالِ فِي سَمُومٍ و حَمِيمٍ و ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ } .
و عن أبي عبد الله صلوات الله عليه قال :
إذا كان يوم القيامة يدعى كل بإمامه الذي مات في عصره ،
فإن انتبه أعطي كتابه بيمينه لقوله تعالى
{ يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ فَمَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولَئِكَ يَقْرَءُونَ كِتَابَهُمْ وَ لَا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا * فَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هَاؤُمُ اقْرَءُوا كِتَابِيَهْ * إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلَاقٍ حِسَابِيَهْ }.
فالإمام من آل محمد هو الكتاب و هو اليمين ،
فمن أقر به و سلَّم له فقد أُعطي كتابه بيمينه ،
عن محمد بن مسلم ، عن أبي جعفر صلوات الله عليه في قول الله عز و جل
{ و أَمَّا إِنْ كانَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمِينِ فَسَلامٌ لَكَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمِينِ }
قال أبو جعفر صلوات الله عليه :
هم شيعتنا و محبونا .
فمن أُعطي كتابه بيمينه لا يُسأل عن صغيرة و لا كبيرة من ذنوبه أو تقصيره و دخل الجنة بغير حساب ،
لأن الإمام هو المحاسب لشيعته و محبيه ،
و هو الذي يجوزهم على الصراط و إلى الجنة ،
كما أنه في المقابل من أتى بإمامة أئمة الكفر فإنه إلى النار بغير حساب ،
عن ابن عباس في قوله تعالى
{ يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ } .
قال :
إذا كان يوم القيامة دعا الله عز و جل أئمة الهدى و مصابيح الدجى و أعلام التقى :
أمير المؤمنين ، و الحسن ، و الحسين ،
ثم يقال لهم :
جوزوا على الصراط أنتم و شيعتكم ، و ادخلوا الجنة بغير حساب .
ثم يدعوا أئمة الفسق ، و إن و الله يزيدا منهم ، فيقال له :
خذ بيد شيعتك ، و انطلقوا إلى النار بغير حساب .
عن الصادق صلوات الله عليه أنه قال :
ألا تحمدون الله إذا كان يوم القيامة ، فدعا كل قوم إلى من يتولونه ،
و دعانا إلى رسول الله صلى الله عليه و آله و فزعتم إلينا .
قال : أين ترون يذهب بكم ؟
إلى الجنة و رب الكعبة ، قالها ثلاثاً .
عن أبي بصير قال :
سألت أبا عبد الله صلوات الله عليه عن قول أمير المؤمنين صلوات الله عليه :
الإسلام بدأ غريباً ، و سيعود غريباً كما كان ، فطوبى للغرباء .
فقال :
يا أبا محمد ، يستأنف الداعي منا دعاء جديداً كما دعا إليه رسول الله صلى الله عليه و آله .
فأخذت بفخذه ، فقلت : أشهد أنك إمامي .
فقال : أما أنه سيدعى كل أناس بإمامهم : أصحاب الشمس بالشمس ، و أصحاب القمر بالقمر ، و أصحاب النار بالنار ، و أصحاب الحجارة بالحجارة .
عن أبي هاشم ، عن أبي محمد العسكري صلوات الله عليه ، و قد سأله عن قوله تعالى
{ ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِه و مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ و مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ } .
قال صلوات الله عليه :
كلهم من آل محمد صلى الله عليه و آله ،
و الظالم لنفسه : الذي لا يقر بالإمام .
و المقتصد : العارف بالإمام .
و السابق بالخيرات : الإمام .
فجعلت أفكر في نفسي عظم ما أعطى الله آل محمد و بكيت ، فنظر إلي فقال :
الأمر أعظم مما حدثت به نفسك من عظم شأن آل محمد صلى الله عليه و آله ،
فاحمد الله أن جعلك مستمسكاً بحبلهم ، تدعى يوم القيامة بهم إذا دعي كل أناس بإمامهم ، إنك لعلى خير .
و دليله من القرآن قوله تعالى
{ فَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هَاؤُمُ اقْرَءُوا كِتَابِيَهْ * إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلَاقٍ حِسَابِيَهْ }
أي أنه يعلم أن في صحيفة أعماله الكثير ليحاسب عليه من ذنوب و تقصير في الدنيا،
لكنه يتفاجئ يوم يلقى كتابه أنه قد أُمر به إلى الجنة بغير حساب ،
لان الإمام هو الضامن لشيعته و محبيه ،
فمن خفت موازينه من شيعته فيثقلها بفاضل حسناته ،
و من عظمت ذنوبه من شيعته فيتحملها عنه و يغفرها له ، بل و يبدلها له حسنات ،
عن القاسم بن محمد قال : سمعت أبا عبد الله صلوات الله عليه يقول :
إن الله تبارك و تعالى إذا أراد أن يحاسب المؤمن أعطاه كتابه بيمينه ، و حاسبه فيما بينه و بينه ، فيقول : عبدي ، فعلت كذا و كذا ، و عملت كذا و كذا ؟
فيقول : نعم يا رب ، قد فعلت ذلك .
فيقول : قد غفرتها لك ، و أبدلتها حسنات .
فيقول الناس : سبحان الله ! أما كان لهذا العبد و لا سيئة واحدة !
و هو قول الله عز و جل
{ فَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَه بِيَمِينِه فَسَوْفَ يُحاسَبُ حِساباً يَسِيراً و يَنْقَلِبُ إِلى أَهْلِه مَسْرُوراً }
و إذا أراد بعبد شراً ، حاسبه على رؤوس الناس ، و أعطاه كتابه بشماله ، و هو قول الله عز و جل
{ و أَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَه وَراءَ ظَهْرِه فَسَوْفَ يَدْعُوا ثُبُوراً و يَصْلى سَعِيراً إِنَّه كانَ فِي أَهْلِه مَسْرُوراً } .
المؤمن المقصود في الحديث الشريف هو الذي ثبت إيمانه من عالم الذّر حين عرضت عليه الولاية و قبلها ،
فمن ذاك العالم آمن و سلّم و أطاع حتى ثبت إيمانه و كُتب من أصحاب اليمين فلا يزيله شيء بعدها في الدنيا عن حقيقته الأولى ،
عن زرارة عن أبي جعفر صلوات الله عليه قال :
لو عَلِم الناس كيف ابتداء الخلق ما اختلف اثنان ،
إن الله عز و جل قَبل أن يخلق الخلق قال :
كن ماءً عذباً أخلقْ منك جنتي و أهل طاعتي .
و كن ملحاً أُجاجاً أخلقْ منك ناري و أهل معصيتي .
ثمّ أمرهما فامتزجا ، فمن ذلك صار يلد المؤمن الكافر ، و الكافر المؤمن .
ثمّ أخذ طيناً من أديم الأرض فعركه عركاً شديداً فإذا هم كالذر يدبون ،
فقال لأصحاب اليمين :
إلى الجنة بسلام .
و قال لأصحاب النار :
إلى النار و لا أُبالي .
ثمّ أمر ناراً فأسعرت فقال لأصحاب الشمال : ادخُلوها ، فهابوها .
و قال : لأصحاب اليمين : ادخلوها ، فدخلوها .
فقال : كوني برداً و سلاماً ، فكانت برداً و سلاماً .
فقال أصحاب الشمال : يا رب أقلنا .
فقال : قد أقلتكم ، فادخلوها ، فذهبوا فهابوها ، فثم ثبتت الطاعة و المعصية ، فلا يستطيع هؤلاء أن يكونوا من هؤلاء ، و لا هؤلاءِ من هؤلاء .
فمن عدل الله عزّ و جل أن يحاسب الناس يوم القيامة على إختبارهم الأول في الذّر ، و على أساسه يتمايزون يوم القيامة أصحاب اليمين و أصحاب الشمال ،
عن إسماعيل بن همام قال :
قال الرضا صلوات الله عليه في قول الله
{ يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ }
قال : إذا كان يوم القيامة قال الله :
أليس عدل من ربكم أن نولي كل قوم من تولوا ؟
قالوا : بلى .
قال : فيقول : تميزوا فيتميزون .
الكثير يدعي أنه من الشيعة و أنه محب لأهل البيت و مؤمن بإمامتهم ، و يمنيّ نفسه أنه من أصحاب اليمين ، لكن هل كل من أدعى ذلك من المتشيعة فدعواه صحيحة ؟!
لأصحاب اليمين علامة يعرفون بها ، و هي الدليل على دعوى المدعي أو الدليل على نفاقه ، و هي ما ورد في دعاء الإعتقاد عن إمامنا الرضا من آل محمد صلوات الله عليه قال :
اللهم و قد أسبل دمعي حسن ظني بك في عتق رقبتي من النار ، و تغمد زللي و إقالة عثرتي ، و قلت و قولك الحق لا خلف له و لا تبديل { يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ }
ذلك يوم النشور إذا نفخ في الصور و بعثرت القبور .
اللهم إني أقر و أشهد و أعترف و لا أجحد ، و أسر و أظهر و أعلن و أبطن بأنك أنت الله الذي لا إله إلا أنت وحدك لا شريك لك ، و أن محمداً عبدك و رسولك ، و أن علياً أمير المؤمنين و سيد الوصيين ، و وارث علم النبيين ، و قاتل المشركين و إمام المتقين ، و مبير المنافقين ، و مجاهد الناكثين و القاسطين و المارقين إمام يوم حجتي ،
و من لا أثق بالأعمال و إن زكت و لا أراها منجية و إن صلحت ، إلا بولايته و الايتمام به ، و الاقرار بفضائله ، و القبول من حملتها ، و التسليم لرواتها .
اللهم و أقر بأوصيائه من أبنائه أئمة و حججاً و أدلة و سرجاً و أعلاماً و مناراً و سادةً و أبراراً ، و أدين بسرهم و جهرهم و ظاهرهم و باطنهم و حيهم و ميتهم و شاهدهم و غائبهم لا شك في ذلك و لا ارتياب ، و لا تحول عنهم و لا انقلاب .
اللهم فادعني يوم حشري و حين نشري بإمامتهم ، و احشرني في زمرتهم و اكتبني في أصحابهم ، و اجعلني من إخوانهم ، و أنقذني بهم يا مولاي من حر النيران فإنك إن أعفيتني منها كنت من الفائزين .
علامة أصحاب اليمين أنهم يعتقدون بأن لا ثقة بالأعمال مهما صلحت و زكت و عظمت إلا … بالإقرار بفضائل علي بن أبي طالب ، و القبول من حملتها ، و التسليم لرواتها.
با امامَت خوانده میشوی! الکتاب، الامام، نورِ ولایت
يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ
کتابِ تو، امامِ توست
يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ
آنروز که با امامَت صدا میزنندت
امام؛ کتابِ قیامتِ انسان
کتابت را با کدام امام میخوانی؟
امامی که تا قیامت همراهت میآید
با امامَت خوانده میشوی! الکتاب، الامام، نورِ ولایت
دلنوشته
کتابت را با کدام امام میخوانی؟
کتابِ تو، امامِ توست
يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ
آنروز که با امامَت صدا میزنندت
اینجا دیگر سخن از «الگو» به معنای سادهاش نیست…
اینجا،
الکتاب،
الامام،
و نورِ ولایت
در هم تنیده میشوند.
قرآن میگوید:
روزی خواهد آمد
که هیچکس تنها صدا زده نمیشود.
نه با نام خودش،
نه با کارنامهٔ ظاهریاش،
بلکه…
«یَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ»
آن روز،
هویتِ واقعی انسان آشکار میشود.
اینکه عمرت را
با کدام اُمّ گذراندی؟
به کدام امام اقتداء کردی؟
و دلِت
در کدام جهت
شکل گرفت؟
کتابِ قیامت،
فقط فهرست اعمال نیست…
کتاب،
خودِ امام است.
آنچه به او اقتداء کردی،
همان را میخوانی.
همان را میبینی.
همان را زندگی میکنی.
اگر امام،
امامِ حق بود،
کتابت به دست راست میآید.
نه چون بیخطا بودهای،
بلکه چون
به جای امنی
تکیه داده بودی.
و آنوقت،
با شگفتی میگویی:
«بفرمایید… بخوانید کتاب مرا!»
در حالی که میدانستی
در این صحیفه
کم خطا نیست…
اما چیزی عوض شده است.
چون اینبار،
امام، محاسب است.
نه برای سختگیری،
بلکه برای نجات.
اوست که
بارِ لغزشها را برمیدارد،
کمبودها را جبران میکند،
و اگر ترازوی اعمال سبک بود،
از فضلِ خودش
سنگینش میکند.
و اگر کسی
امام را پشت سر انداخت…
اگر اُمّ زندگیاش را انکار کرد…
اگر گفت:
«خودم بلدم، خودم میروم…»
آنوقت کتاب،
از پشت سر میآید.
و دیگر چیزی برای افتخار خواندن ندارد.
قرآن،
خیلی صریح است:
بهشت و جهنم
تصادفی نیستند.
امتدادِ همان اقتداءِ دنیاست.
در قیامت،
مردم با آنچه دوست داشتند
محشور میشوند.
با خورشیدشان…
با ماهشان…
با سنگشان…
یا با آتشی که عمری
دورش چرخیده بودند.
و خوشا به حال آنان
که وقتی ندا آمد:
بیایید…
به رسول خدا پناه بردند.
و به امامان هدی
فزع کردند.
آنها میدانند
که نجات،
به عملِ تنها نیست؛
به رابطهٔ درست است.
به اقتداءِ درست.
به انتخابِ درستِ اُمّ.
علامتِ اهل یمین،
همین است:
میدانند
هیچ عملی،
هرچقدر هم زیبا،
بدون تکیه بر ولایت،
ضامن نجات نیست.
و این،
نه تحقیر عمل است،
بلکه نجاتِ عمل از گمشدن است.
اهل یمین،
به کارشان مغرور نیستند.
به فضلِ امام امیدوارند.
و دلشان آرام است،
چون میدانند
در روز حساب،
تنها نیستند.
سؤال آخر،
سؤال کوچکی نیست:
اگر امروز
ندا بدهند:
«با امامَت بیا…»
دلِ من
بیدرنگ
به کجا میرود؟
این،
رازِ کتاب است…
رازِ اُمّ است…
رازِ نوری که
از دنیا
تا قیامت
آدم را همراهی میکند.
تفسير القمي:
قَوْلُهُ
هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ
قَالَ
الْأُمِّيُّونَ الَّذِينَ لَيْسَ مَعَهُمْ كِتَابٌ.
کتاب یعنی معلّم!
کسانی که هنوز با معلم خودشون آشنا نشده اند اما خدای مهربان برای آموزش نور ولایت برای آنها معلمی برانگیخت و آنها را با نور علم آل محمد ع آشنا کرد.
از اُمّیبودن تا معلّمِ نور؛ کتابی که زنده آمد
هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ
کتاب یعنی معلّم
وقتی خدا برای دلِ اُمّی، معلّم میفرستد
اُمّیون و بعثت نور ولایت؛ آغاز آشنایی با معلّم
دلهایی بیکتاب، و معلّمی از جنس نور
اُمّیون؛ انسانهایی پیش از آشنایی با معلّم
دلنوشته
از اُمّیبودن تا معلّمِ نور؛ کتابی که زنده آمد
هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ
قرآن،
وقتی میخواهد از آغازِ آموزشِ نور سخن بگوید،
میگوید:
«هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ»
اُمّیها چه کسانیاند؟
آنان که کتاب نداشتند.
و کتاب…
یعنی معلّم.
نه یعنی بیسواد؛
یعنی بیالگو.
یعنی هنوز
مرکز قصدِ دلشان
به یک معلّمِ مطمئن
گره نخورده بود.
دلهایی که
زنده بودند،
اما جهت نداشتند.
تشنگی داشتند،
اما چشمه را نمیشناختند.
و خدای مهربان،
درست از همینجا
کار را شروع کرد.
معلّمی از خودشان برانگیخت؛
نه بیگانه،
نه دور،
نه دستنیافتنی.
تا زبان نور را
به زبان زندگی
ترجمه کند.
آمد
نه فقط برای خواندن آیه،
بلکه برای الگو شدن.
برای اینکه اُمّیها
کمکم بفهمند
زندگیِ درست
چطور دیده میشود،
چطور تقلید میشود،
و چطور
به عمل صالح میرسد.
اینجا،
اُمّی بودن
نقص نیست؛
نقطهٔ شروع است.
شروعِ آشنایی
با معلّمی که
کتابِ زنده است.
و اینگونه بود
که خدا،
نورِ ولایت را
از مسیر معلّم
به دلها رساند.
نوری که
نه فقط دانسته میشود،
بلکه زیسته میشود.
آلِ محمد علیهمالسلام،
ادامهٔ همان کتاباند.
ادامهٔ همان معلّم.
همان اُمّ ملکوتی
که دل را
از سرگردانی
نجات میدهد.
کسی که با معلّم خود
آشنا میشود،
دیگر اُمّی نمیماند.
حتی اگر
هیچ صفحهای
در دست نداشته باشد.
چون کتاب،
وقتی معلّم شد،
دل،
خودش شروع به خواندن میکند.
و چه رحمتی بالاتر از این
که خدا
برای دلهایی
که هنوز راه را نمیشناختند،
معلّمی فرستاد
تا نورِ ولایت
در زندگیشان
جاری شود.
إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً
امام صادق علیه السلام:
عَنْ زَيْدٍ الشَّحَّامِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ
إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى اتَّخَذَ إِبْرَاهِيمَ ع عَبْداً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ نَبِيّاً
وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ نَبِيّاً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ رَسُولًا
وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ رَسُولًا قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ خَلِيلًا
وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ خَلِيلًا قَبْلَ أَنْ يَجْعَلَهُ إِمَاماً
فَلَمَّا جَمَعَ لَهُ الْأَشْيَاءَ قالَ
إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً
قَالَ فَمِنْ عِظَمِهَا فِي عَيْنِ إِبْرَاهِيمَ قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ
قَالَ لَا يَكُونُ السَّفِيهُ إِمَامَ التَّقِيِ.
زید شحام میگوید که از امام صادق (ع) شنیدم که فرمودند:
🔹 خداوند متعال، حضرت ابراهیم (ع) را ابتدا بنده خود قرار داد، پیش از آنکه او را به مقام نبوت برساند.
🔹 سپس او را به عنوان نبی برگزید، پیش از آنکه او را رسول کند.
🔹 سپس او را به عنوان رسول انتخاب کرد، پیش از آنکه او را خلیل (دوست خاص) خود گرداند.
🔹 و پس از آن، او را خلیل خود قرار داد، پیش از آنکه او را امام مردم گرداند.
✨ پس زمانی که تمام این مقامها را به ابراهیم (ع) عطا کرد، به او فرمود:
📖 «إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً»
(همانا تو را امام مردم قرار دادم.)
🔹 از عظمت این مقام در نگاه ابراهیم (ع)، او پرسید:
📖 «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي؟»
(آیا این امامت در نسل من نیز ادامه خواهد داشت؟)
🔹 خداوند پاسخ داد:
📖 «لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»
(پیمان من به ظالمان نخواهد رسید.)
✅ پس امام صادق (ع) فرمودند:
📌 «سفیه و نادان، نمیتواند امامِ پرهیزکاران باشد.»
امامت؛ قلهٔ بندگی، نه آغاز راه
إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً
وقتی بنده، امام میشود
لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ
امامت، عهدی که به هر دلی نمیرسد
از عبودیت تا امامت؛ مسیر سنگینِ اُمّ شدن
امام، محصولِ بندگی است
آنجا که بندگی به امامت میرسد
امامت؛ قلهٔ بندگی، نه آغاز راه
دلنوشته
امام، محصولِ بندگی است
إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً
اینجاست که خدا،
با صدایی که وزنِ تاریخ را دارد،
میفرماید:
«إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً»
نه در آغاز راه…
نه در میانهٔ امتحانها…
بلکه بعد از یک عمر بندگی.
امام صادق علیهالسلام پرده را کنار میزند
تا بفهمیم
امامت،
پلهٔ اول نیست…
قله است.
ابراهیم،
اول بنده شد.
یاد گرفت
هیچ نخواهد،
جز آنچه خدا میخواهد.
بعد نبی شد؛
زبانِ وحی گرفت،
اما هنوز امام نبود.
رسول شد؛
پیام آورد،
اما باز هم کافی نبود.
خلیل شد؛
دوستِ خاص خدا،
اما باز هم راه ادامه داشت.
و تازه
وقتی همهٔ اینها
در جانش جمع شد،
خدا فرمود:
اکنون…
تو امامِ مردمی.
یعنی:
اکنون میتوانی
اُمّ زندگیِ دیگران باشی.
اکنون میتوانی
مرکزِ قصدِ دلها شوی.
اکنون میتوانی
الگوی بیغشِ اقتداء باشی.
برای همین است
که ابراهیم لرزید…
نه از ترس،
از عظمت.
گفت:
«وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي؟»
آیا این نور
در نسل من هم جاری میشود؟
و پاسخ آمد؛
قاطع،
شفاف،
بیتعارف:
«لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»
امامت،
ارثِ خون نیست.
میراثِ نام نیست.
امتیازِ قبیلهای نیست.
امامت،
عهد است.
و عهدِ خدا
به دست دلِ آلوده
نمیافتد.
برای همین
امام صادق علیهالسلام
جمله را میبندد:
نادان،
امامِ اهل تقوا نمیشود.
چون امام،
فقط جلو نمیایستد؛
بارِ دیگران را هم میکشد.
خطای آنها را هم میفهمد.
و مسیر را
بیآنکه تحقیر کند،
نشان میدهد.
اینجاست که میفهمی
چرا امامت
آخرین مقام است؛
چرا سنگین است؛
و چرا هر کسی
تحملش را ندارد.
و سؤال دوباره
برمیگردد به دلِ ما:
اگر امام،
اینقدر حاصلِ بندگی است…
اگر اُمّ زندگی،
اینقدر پاکی میخواهد…
من
به چه کسی دل سپردهام؟
و اقتداء من،
از چه جنسی است؟
امامت،
فقط عنوان نیست؛
آینه است.
و هر کس
در آن آینه نگاه میکند،
حقیقتِ خودش را
میبیند.
«الْإِمَامُ وَاحِدُ دَهْرِهِ»
عَنْ عَبْدِ الْعَزِيزِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ:
كُنَّا مَعَ الرِّضَا ع بِمَرْوَ فَاجْتَمَعْنَا فِي الْجَامِعِ يَوْمَ الْجُمُعَةِ فِي بَدْءِ مَقْدَمِنَا فَأَدَارُوا أَمْرَ الْإِمَامَةِ وَ ذَكَرُوا كَثْرَةَ اخْتِلَافِ النَّاسِ فِيهَا فَدَخَلْتُ عَلَى سَيِّدِي ع فَأَعْلَمْتُهُ خَوْضَ النَّاسِ فِيهِ فَتَبَسَّمَ ع ثُمَّ قَالَ يَا عَبْدَ الْعَزِيزِ جَهِلَ الْقَوْمُ وَ خُدِعُوا عَنْ آرَائِهِمْ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَقْبِضْ نَبِيَّهُ ص حَتَّى أَكْمَلَ لَهُ الدِّينَ وَ أَنْزَلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنَ فِيهِ تِبْيَانُ كُلِّ شَيْءٍ بَيَّنَ فِيهِ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ وَ الْحُدُودَ وَ الْأَحْكَامَ وَ جَمِيعَ مَا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ النَّاسُ كَمَلًا فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ- ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ وَ أَنْزَلَ فِي حَجَّةِ الْوَدَاعِ وَ هِيَ آخِرُ عُمُرِهِ ص الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً وَ أَمْرُ الْإِمَامَةِ مِنْ تَمَامِ الدِّينِ وَ لَمْ يَمْضِ ص حَتَّى بَيَّنَ لِأُمَّتِهِ مَعَالِمَ دِينِهِمْ وَ أَوْضَحَ لَهُمْ سَبِيلَهُمْ وَ تَرَكَهُمْ عَلَى قَصْدِ سَبِيلِ الْحَقِّ وَ أَقَامَ لَهُمْ عَلِيّاً ع عَلَماً وَ إِمَاماً وَ مَا تَرَكَ لَهُمْ شَيْئاً يَحْتَاجُ إِلَيْهِ الْأُمَّةُ إِلَّا بَيَّنَهُ فَمَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يُكْمِلْ دِينَهُ فَقَدْ رَدَّ كِتَابَ اللَّهِ وَ مَنْ رَدَّ كِتَابَ اللَّهِ فَهُوَ كَافِرٌ بِهِ هَلْ يَعْرِفُونَ قَدْرَ الْإِمَامَةِ وَ مَحَلَّهَا مِنَ الْأُمَّةِ فَيَجُوزَ فِيهَا اخْتِيَارُهُمْ إِنَّ الْإِمَامَةَ أَجَلُّ قَدْراً وَ أَعْظَمُ شَأْناً وَ أَعْلَى مَكَاناً وَ أَمْنَعُ جَانِباً وَ أَبْعَدُ غَوْراً مِنْ أَنْ يَبْلُغَهَا النَّاسُ بِعُقُولِهِمْ أَوْ يَنَالُوهَا بِآرَائِهِمْ أَوْ يُقِيمُوا إِمَاماً بِاخْتِيَارِهِمْ إِنَّ الْإِمَامَةَ خَصَّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهَا إِبْرَاهِيمَ الْخَلِيلَ ع بَعْدَ النُّبُوَّةِ وَ الْخُلَّةِ مَرْتَبَةً ثَالِثَةً وَ فَضِيلَةً شَرَّفَهُ بِهَا وَ أَشَادَ بِهَا ذِكْرَهُ فَقَالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً فَقَالَ الْخَلِيلُ ع سُرُوراً بِهَا- وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى- لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ فَأَبْطَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ إِمَامَةَ كُلِّ ظَالِمٍ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ صَارَتْ فِي الصَّفْوَةِ ثُمَّ أَكْرَمَهُ اللَّهُ تَعَالَى بِأَنْ جَعَلَهَا فِي ذُرِّيَّتِهِ أَهْلِ الصَّفْوَةِ وَ الطَّهَارَةِ فَقَالَ وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً وَ كُلًّا جَعَلْنا صالِحِينَ. وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ فَلَمْ تَزَلْ فِي ذُرِّيَّتِهِ يَرِثُهَا بَعْضٌ عَنْ بَعْضٍ قَرْناً فَقَرْناً حَتَّى وَرَّثَهَا اللَّهُ تَعَالَى النَّبِيَّ ص فَقَالَ جَلَّ وَ تَعَالَى- إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ فَكَانَتْ لَهُ خَاصَّةً فَقَلَّدَهَا ص عَلِيّاً ع بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى عَلَى رَسْمِ مَا فَرَضَ اللَّهُ فَصَارَتْ فِي ذُرِّيَّتِهِ الْأَصْفِيَاءِ الَّذِينَ آتَاهُمُ اللَّهُ الْعِلْمَ وَ الْإِيمَانَ بِقَوْلِهِ تَعَالَى- وَ قالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِيمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتابِ اللَّهِ إِلى يَوْمِ الْبَعْثِ فَهِيَ فِي وُلْدِ عَلِيٍّ ع خَاصَّةً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ إِذْ لَا نَبِيَّ بَعْدَ مُحَمَّدٍ ص فَمِنْ أَيْنَ يَخْتَارُ هَؤُلَاءِ الْجُهَّالُ إِنَّ الْإِمَامَةَ هِيَ مَنْزِلَةُ الْأَنْبِيَاءِ وَ إِرْثُ الْأَوْصِيَاءِ إِنَّ الْإِمَامَةَ خِلَافَةُ اللَّهِ وَ خِلَافَةُ الرَّسُولِ ص وَ مَقَامُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع وَ مِيرَاثُ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ ع إِنَّ الْإِمَامَةَ زِمَامُ الدِّينِ وَ نِظَامُ الْمُسْلِمِينَ وَ صَلَاحُ الدُّنْيَا وَ عِزُّ الْمُؤْمِنِينَ إِنَّ الْإِمَامَةَ أُسُّ الْإِسْلَامِ النَّامِي وَ فَرْعُهُ السَّامِي بِالْإِمَامِ تَمَامُ الصَّلَاةِ وَ الزَّكَاةِ وَ الصِّيَامِ وَ الْحَجِّ وَ الْجِهَادِ وَ تَوْفِيرُ الْفَيْءِ وَ الصَّدَقَاتِ وَ إِمْضَاءُ الْحُدُودِ وَ الْأَحْكَامِ وَ مَنْعُ الثُّغُورِ وَ الْأَطْرَافِ الْإِمَامُ يُحِلُّ حَلَالَ اللَّهِ وَ يُحَرِّمُ حَرَامَ اللَّهِ وَ يُقِيمُ حُدُودَ اللَّهِ وَ يَذُبُّ عَنْ دِينِ اللَّهِ وَ يَدْعُو إِلَى سَبِيلِ رَبِّهِ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ الْحُجَّةِ الْبَالِغَةِ الْإِمَامُ كَالشَّمْسِ الطَّالِعَةِ الْمُجَلِّلَةِ بِنُورِهَا لِلْعَالَمِ وَ هِيَ فِي الْأُفُقِ بِحَيْثُ لَا تَنَالُهَا الْأَيْدِي وَ الْأَبْصَارُ الْإِمَامُ الْبَدْرُ الْمُنِيرُ وَ السِّرَاجُ الزَّاهِرُ وَ النُّورُ السَّاطِعُ وَ النَّجْمُ الْهَادِي فِي غَيَاهِبِ الدُّجَى وَ أَجْوَازِ الْبُلْدَانِ وَ الْقِفَارِ وَ لُجَجِ الْبِحَارِ الْإِمَامُ الْمَاءُ الْعَذْبُ عَلَى الظَّمَإِ وَ الدَّالُّ عَلَى الْهُدَى وَ الْمُنْجِي مِنَ الرَّدَى الْإِمَامُ النَّارُ عَلَى الْيَفَاعِ الْحَارُّ لِمَنِ اصْطَلَى بِهِ وَ الدَّلِيلُ فِي الْمَهَالِكِ مَنْ فَارَقَهُ فَهَالِكٌ الْإِمَامُ السَّحَابُ الْمَاطِرُ وَ الْغَيْثُ الْهَاطِلُ وَ الشَّمْسُ الْمُضِيئَةُ وَ السَّمَاءُ الظَّلِيلَةُ وَ الْأَرْضُ الْبَسِيطَةُ وَ الْعَيْنُ الْغَزِيرَةُ وَ الْغَدِيرُ وَ الرَّوْضَةُ الْإِمَامُ الْأَنِيسُ الرَّفِيقُ وَ الْوَالِدُ الشَّفِيقُ وَ الْأَخُ الشَّقِيقُ وَ الْأُمُّ الْبَرَّةُ بِالْوَلَدِ الصَّغِيرِ وَ مَفْزَعُ الْعِبَادِ فِي الدَّاهِيَةِ النَّآدِ الْإِمَامُ أَمِينُ اللَّهِ فِي خَلْقِهِ وَ حُجَّتُهُ عَلَى عِبَادِهِ وَ خَلِيفَتُهُ فِي بِلَادِهِ وَ الدَّاعِي إِلَى اللَّهِ وَ الذَّابُّ عَنْ حُرَمِ اللَّهِ الْإِمَامُ الْمُطَهَّرُ مِنَ الذُّنُوبِ وَ الْمُبَرَّأُ عَنِ الْعُيُوبِ الْمَخْصُوصُ بِالْعِلْمِ الْمَوْسُومُ بِالْحِلْمِ نِظَامُ الدِّينِ وَ عِزُّ الْمُسْلِمِينَ وَ غَيْظُ الْمُنَافِقِينَ وَ بَوَارُ الْكَافِرِينَ
الْإِمَامُ وَاحِدُ دَهْرِهِ لَا يُدَانِيهِ أَحَدٌ وَ لَا يُعَادِلُهُ عَالِمٌ وَ لَا يُوجَدُ مِنْهُ بَدَلٌ وَ لَا لَهُ مِثْلٌ وَ لَا نَظِيرٌ مَخْصُوصٌ بِالْفَضْلِ كُلِّهِ مِنْ غَيْرِ طَلَبٍ مِنْهُ لَهُ وَ لَا اكْتِسَابٍ بَلِ اخْتِصَاصٌ مِنَ الْمُفْضِلِ الْوَهَّابِ فَمَنْ ذَا الَّذِي يَبْلُغُ مَعْرِفَةَ الْإِمَامِ أَوْ يُمْكِنُهُ اخْتِيَارُهُ هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ ضَلَّتِ الْعُقُولُ وَ تَاهَتِ الْحُلُومُ وَ حَارَتِ الْأَلْبَابُ وَ خَسَأَتِ الْعُيُونُ وَ تَصَاغَرَتِ الْعُظَمَاءُ وَ تَحَيَّرَتِ الْحُكَمَاءُ وَ تَقَاصَرَتِ الْحُلَمَاءُ وَ حَصِرَتِ الْخُطَبَاءُ وَ جَهِلَتِ الْأَلِبَّاءُ وَ كَلَّتِ الشُّعَرَاءُ وَ عَجَزَتِ الْأُدَبَاءُ وَ عَيِيَتِ الْبُلَغَاءُ عَنْ وَصْفِ شَأْنٍ مِنْ شَأْنِهِ أَوْ فَضِيلَةٍ مِنْ فَضَائِلِهِ وَ أَقَرَّتْ بِالْعَجْزِ وَ التَّقْصِيرِ وَ كَيْفَ يُوصَفُ بِكُلِّهِ أَوْ يُنْعَتُ بِكُنْهِهِ أَوْ يُفْهَمُ شَيْءٌ مِنْ أَمْرِهِ أَوْ يُوجَدُ مَنْ يَقُومُ مَقَامَهُ وَ يُغْنِي غِنَاهُ لَا كَيْفَ وَ أَنَّى وَ هُوَ بِحَيْثُ النَّجْمُ مِنْ يَدِ الْمُتَنَاوِلِينَ وَ وَصْفِ الْوَاصِفِينَ فَأَيْنَ الِاخْتِيَارُ مِنْ هَذَا وَ أَيْنَ الْعُقُولُ عَنْ هَذَا وَ أَيْنَ يُوجَدُ مِثْلُ هَذَا أَ تَظُنُّونَ أَنَّ ذَلِكَ يُوجَدُ فِي غَيْرِ آلِ الرَّسُولِ مُحَمَّدٍ ص كَذَبَتْهُمْ وَ اللَّهِ أَنْفُسُهُمْ وَ مَنَّتْهُمُ الْأَبَاطِيلَ فَارْتَقَوْا مُرْتَقًى صَعْباً دَحْضاً تَزِلُّ عَنْهُ إِلَى الْحَضِيضِ أَقْدَامُهُمْ رَامُوا إِقَامَةَ الْإِمَامِ بِعُقُولٍ حَائِرَةٍ بَائِرَةٍ نَاقِصَةٍ وَ آرَاءٍ مُضِلَّةٍ فَلَمْ يَزْدَادُوا مِنْهُ إِلَّا بُعْداً قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ وَ لَقَدْ رَامُوا صَعْباً وَ قَالُوا إِفْكاً وَ ضَلُّوا ضَلالًا بَعِيداً وَ وَقَعُوا فِي الْحَيْرَةِ إِذْ تَرَكُوا الْإِمَامَ عَنْ بَصِيرَةٍ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ كانُوا مُسْتَبْصِرِينَ رَغِبُوا عَنِ اخْتِيَارِ اللَّهِ وَ اخْتِيَارِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ أَهْلِ بَيْتِهِ إِلَى اخْتِيَارِهِمْ وَ الْقُرْآنُ يُنَادِيهِمْ- وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ سُبْحانَ اللَّهِ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ الْآيَةَ وَ قَالَ- ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ أَمْ لَكُمْ كِتابٌ فِيهِ تَدْرُسُونَ إِنَّ لَكُمْ فِيهِ لَما تَخَيَّرُونَ أَمْ لَكُمْ أَيْمانٌ عَلَيْنا بالِغَةٌ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ إِنَّ لَكُمْ لَما تَحْكُمُونَ سَلْهُمْ أَيُّهُمْ بِذلِكَ زَعِيمٌ أَمْ لَهُمْ شُرَكاءُ فَلْيَأْتُوا بِشُرَكائِهِمْ إِنْ كانُوا صادِقِينَ وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ- أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها أَمْ طَبَعَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ أَمْ قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا يَسْمَعُونَ إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ أَمْ قالُوا سَمِعْنا وَ عَصَيْنا بَلْ هُوَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ فَكَيْفَ لَهُمْ بِاخْتِيَارِ الْإِمَامِ وَ الْإِمَامُ عَالِمٌ لَا يَجْهَلُ وَ رَاعٍ لَا يَنْكُلُ مَعْدِنُ الْقُدْسِ وَ الطَّهَارَةِ وَ النُّسُكِ وَ الزَّهَادَةِ وَ الْعِلْمِ وَ الْعِبَادَةِ مَخْصُوصٌ بِدَعْوَةِ الرَّسُولِ ص وَ نَسْلِ الْمُطَهَّرَةِ الْبَتُولِ لَا مَغْمَزَ فِيهِ فِي نَسَبٍ وَ لَا يُدَانِيهِ ذُو حَسَبٍ فِي الْبَيْتِ مِنْ قُرَيْشٍ وَ الذِّرْوَةِ مِنْ هَاشِمٍ وَ الْعِتْرَةِ مِنَ الرَّسُولِ ص وَ الرِّضَا مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ شَرَفُ الْأَشْرَافِ وَ الْفَرْعُ مِنْ عَبْدِ مَنَافٍ نَامِي الْعِلْمِ كَامِلُ الْحِلْمِ مُضْطَلِعٌ بِالْإِمَامَةِ عَالِمٌ بِالسِّيَاسَةِ مَفْرُوضُ الطَّاعَةِ قَائِمٌ بِأَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ نَاصِحٌ لِعِبَادِ اللَّهِ حَافِظٌ لِدِينِ اللَّهِ إِنَّ الْأَنْبِيَاءَ وَ الْأَئِمَّةَ ص يُوَفِّقُهُمُ اللَّهُ وَ يُؤْتِيهِمْ مِنْ مَخْزُونِ عِلْمِهِ وَ حِكَمِهِ مَا لَا يُؤْتِيهِ غَيْرَهُمْ فَيَكُونُ عِلْمُهُمْ فَوْقَ عِلْمِ أَهْلِ الزَّمَانِ فِي قَوْلِهِ تَعَالَى أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ وَ قَوْلِهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى- وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً وَ قَوْلِهِ فِي طَالُوتَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ وَ قَالَ لِنَبِيِّهِ ص- أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً وَ قَالَ فِي الْأَئِمَّةِ مِنْ أَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّهِ وَ عِتْرَتِهِ وَ ذُرِّيَّتِهِ ص أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ وَ كَفى بِجَهَنَّمَ سَعِيراً وَ إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا اخْتَارَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِأُمُورِ عِبَادِهِ شَرَحَ صَدْرَهُ لِذَلِكَ وَ أَوْدَعَ قَلْبَهُ يَنَابِيعَ الْحِكْمَةِ وَ أَلْهَمَهُ الْعِلْمَ إِلْهَاماً فَلَمْ يَعْيَ بَعْدَهُ بِجَوَابٍ وَ لَا يُحَيَّرُ فِيهِ عَنِ الصَّوَابِ فَهُوَ مَعْصُومٌ مُؤَيَّدٌ مُوَفَّقٌ مُسَدَّدٌ قَدْ أَمِنَ مِنَ الْخَطَايَا وَ الزَّلَلِ وَ الْعِثَارِ يَخُصُّهُ اللَّهُ بِذَلِكَ لِيَكُونَ حُجَّتَهُ عَلَى عِبَادِهِ وَ شَاهِدَهُ عَلَى خَلْقِهِ وَ ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ فَهَلْ يَقْدِرُونَ عَلَى مِثْلِ هَذَا فَيَخْتَارُونَهُ أَوْ يَكُونُ مُخْتَارُهُمْ بِهَذِهِ الصِّفَةِ فَيُقَدِّمُونَهُ تَعَدَّوْا وَ بَيْتِ اللَّهِ الْحَقَّ وَ نَبَذُوا كِتابَ اللَّهِ وَراءَ ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ وَ فِي كِتَابِ اللَّهِ الْهُدَى وَ الشِّفَاءُ فَنَبَذُوهُ وَ اتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ فَذَمَّهُمُ اللَّهُ وَ مَقَّتَهُمْ وَ أَتْعَسَهُمْ فَقَالَ جَلَّ وَ تَعَالَى- وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ وَ قَالَ فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ وَ قَالَ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ الَّذِينَ آمَنُوا كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِيماً كَثِيراً.
دلنوشته
امام، تکِ زمانه است.
«الْإِمَامُ وَاحِدُ دَهْرِهِ»
آدم گاهی خیال میکند
امام یعنی یک اسم در تاریخ…
یک مقام رسمی…
یک جایگاه مذهبی.
اما وقتی امام رضا علیهالسلام لبخند میزند
و شروع میکند به گفتن از امامت،
میفهمی
همۀ این تصورها
خیلی کوچکتر از حقیقتاند.
امام،
تمام شدنِ دین است.
تمام شدنِ راهِ آسمان
روی زمین.
میفرماید:
مردم اشتباه کردند
چون امامت را با عقلهای کوتاه سنجیدند،
با رأی و نظر خواستند بسازندش،
با شورا و انتخاب
خواستند نور را مدیریت کنند.
اما مگر میشود برای خورشید رأیگیری کرد؟
مگر میشود جهت قبله را
با سلیقه تعیین کرد؟
امام،
چیزی نیست که انتخاب شود؛
امام،
کسی است که خدا او را انتخاب میکند
تا دلها
بیاُمّ نمانند.
خدا پیامبرش را نبرد
تا وقتی دین را کامل کرد.
و این کمال،
بدون امام
ممکن نبود.
برای همین،
امامت حاشیهٔ دین نیست؛
متن دین است.
بعد، امام رضا علیهالسلام
قصهٔ ابراهیم را
میگذارد وسطِ دل ما:
ابراهیم،
اول بنده شد…
یاد گرفت
هیچ نخواهد
جز آنچه خدا میخواهد.
بعد نبی شد…
بعد رسول شد…
بعد خلیل شد…
و تازه آنوقت
آن صدای سنگینِ الهی آمد:
«إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً»
یعنی امامت،
قله است؛
نه آغاز راه.
و چون قله است،
به هر دلی نمیرسد.
وقتی ابراهیم از نسلش پرسید،
پاسخ آمد:
«لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»
امامت،
ارثِ خون نیست؛
عهد است.
و عهدِ خدا
به دلِ آلوده
سپرده نمیشود.
بعد امام رضا علیهالسلام
شروع میکند به توصیف امام…
و هر تصویر،
پنجرهای تازه باز میکند:
امام،
خورشید است؛
میتابد،
اما دستها به او نمیرسد،
نه از دوری،
از بلندی.
ماه است؛
چراغ شبهای طولانی.
ستاره است؛
راهنمای راههای بینشان.
آبِ گواراست
برای جانِ تشنه.
پناه است
در گردنههای خطر.
و درست وقتی خیال میکنی
دیگر چیزی از عظمت نمانده،
ناگهان امام رضا علیهالسلام
امام را
به نزدیکترین واژهٔ دل پیوند میزند:
«الْإِمَامُ… الْوَالِدُ الشَّفِيقُ…
وَ الْأُمُّ الْبَرَّةُ بِالْوَلَدِ الصَّغِير»
اینجاست که
همهچیز سر جای خودش مینشیند.
امام،
مادرِ جان است.
نه برای تولد جسم،
بلکه برای تولدِ جهت.
دلِ انسان،
در این دنیا
مثل کودکِ کوچک است؛
زود گم میشود،
زود فریب میخورد،
زود میترسد.
امام،
اُمّ ملکوتی است؛
کسی که دل را
در آغوش میگیرد
و راه را نشان میدهد.
و بعد میگوید:
«الْإِمَامُ وَاحِدُ دَهْرِهِ»
امام،
تکِ زمانه است.
نه همتا دارد،
نه بدل،
نه جایگزین.
و آدم تازه میفهمد
چرا دل
بیامام
یتیم میشود…
حتی اگر هزار کتاب خوانده باشد.
چون امام،
کتابِ زنده است.
نورِ جاری است.
و همان اُمّی است
که انسان را
از بیجهتی نجات میدهد.
و اگر کسی خیال کند
میشود به جای انتخاب خدا،
انتخاب خودش را نشاند…
این همانجاست
که سقوط شروع میشود.
راهِ نور،
با هوا ساخته نمیشود.
و حالا…
در پایانِ این مسیر،
دلِ من
فقط یک دعا بلد است:
خدایا…
اُمّ زندگیام را از من نگیر.
امامِ هدایتم را به من بشناسان.
و آن روز که
«هر گروه را با امامش میخوانند»
نام من را
در کنار نور صدا بزن…
نه کنار آتش.
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع:
فِي قَوْلِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى:
يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ
قَالَ
يَجِيءُ رَسُولُ اللَّهِ ص فِي قَرْنِهِ
وَ عَلِيٌّ فِي قَرْنِهِ
وَ الْحَسَنُ فِي قَرْنِهِ
وَ الْحُسَيْنُ فِي قَرْنِهِ
👈وَ كُلُّ مَنْ مَاتَ بَيْنَ ظَهْرَانَيْ قَوْمٍ جَاءُوا مَعَهُ.👉
از امام باقر علیهالسلام دربارهٔ فرمایش خداوند متعال:
«يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»
نقل شده است که فرمودند:
در روز قیامت، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله با اهلِ قرنِ (دورهٔ) خود میآید،
و امیرالمؤمنین علی با اهلِ قرنِ خود،
و امام حسن با اهلِ قرنِ خود،
و امام حسین با اهلِ قرنِ خود؛
👈و هر کسی که در میان مردمی زندگی کرده و در همان دوره از دنیا رفته است، همراه همان امام محشور میشود.👉
«قَرْن» یعنی چه؟ همراهی یعنی چه؟
در این حدیث، واژهٔ «قَرْن» فقط به معنای «همعصر بودنِ تاریخی» نیست.
قَرْن یعنی:
مجموعهای از انسانها که جهت زندگیشان با یک امام گره خورده است.
پس «همراهی با امام» صرفاً همزمانیِ تقویمی نیست؛
همجهتیِ قلبی و عملی است.
به همین دلیل است که امام باقر علیهالسلام میفرمایند:
رسول خدا با قرنِ خودش میآید،
امیرالمؤمنین با قرنِ خودش،
و هر امام با کسانی که در میان آنها زیستهاند.
یعنی چه؟
یعنی:
هر انسانی، در دنیا، در یک منظومهٔ هدایت یا ضلالت زندگی میکند؛
با انتخابهایش، با اقتداءهایش، با اُمّی که برای دلش انتخاب میکند.
اگر کسی:
با امامِ حق زیست،
از او آموخت،
به نورش اقتداء کرد،
حتی اگر لغزش داشت،
حتی اگر کامل نبود،
در قرنِ همان امام ثبت میشود.
و اگر کسی:
در همان زمان زندگی کرد،
اما دلش به امام نچرخید،
یا عمداً مسیر دیگری را «اُمّ» زندگی خود قرار داد،
در قیامت،
در قرنِ دیگری صدا زده میشود؛
با امامی دیگر،
با جهتی دیگر.
پس آیهٔ
«يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»
یعنی:
در قیامت، انسانها را
نه با اسمشان،
نه با شغلشان،
نه با ادعاهایشان،
بلکه با امامی که عملاً با او زندگی کردند فرا میخوانند.
و این،
رازِ سنگینِ «همراهی» است:
👈آدم،
همیشه همراهِ کسی محشور میشود
که در دنیا،
دلش را به او سپرده بود؛
حتی اگر اسمش را نبرده باشد.👉
دلنوشته
آدم، در قیامت تنها صدا زده نمیشود…
نه با اسم شناسنامهاش،
نه با عنوانها و ادعاهایش؛
بلکه با کسی که در دنیا با او زندگی کرده است.
«قَرْن» یعنی همین همراهیِ پنهان و آرام؛
اینکه دلت هر روز به کدام جهت چرخیده،
از چه کسی یاد گرفتهای،
و چه الگویی را اُمّ زندگیات کردهای.
ممکن است کنار امامِ حق زندگی کرده باشی،
اما اگر دلْ جای دیگری بوده،
در قرنِ دیگری ثبت میشوی؛
و ممکن است هزار لغزش داشته باشی،
اما دلت به امامِ نور گره خورده باشد،
آنوقت در قیامت،
همراه همان نور صدا زده میشوی.
قیامت، روز افشای همراهیهاست؛
روزی که معلوم میشود
ما در این دنیا،
واقعاً با که بودیم…
قَالَ:
وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماماً
قَالَ
نَقْتَدِي بِمَنْ قَبْلَنَا مِنَ الْمُتَّقِينَ فَيَقْتَدِي الْمُتَّقُونَ بِنَا مِنْ بَعْدِنَا.
فرمود:
دربارهٔ فرمایش خداوند:
«وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماماً»
یعنی:
ما به پرهیزکارانی که پیش از ما بودهاند اقتدا میکنیم،
و پرهیزکارانی که پس از ما میآیند، به ما اقتدا خواهند کرد.
زنجیرهٔ اقتداء؛ جریان زندهٔ هدایت
اقتداء، یک حرکت فردی و مقطعی نیست؛
یک جریان زنده و پیوسته است.
هر متقی،
در میانهٔ یک زنجیره ایستاده است:
از یک سو،
به نورِ پرهیزکارانی که پیش از او بودهاند اقتدا میکند؛
و از سوی دیگر،
خود تبدیل به الگویی میشود
برای آنان که پس از او میآیند.
به همین دلیل است که قرآن میگوید:
«وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماماً»
یعنی خدایا،
ما را چنان در مسیر درست بدار
که ادامهدهندهٔ یک سنت نورانی باشیم،
نه نقطهٔ گسست آن.
در این نگاه،
انسانِ مؤمن
نه آغازگرِ نور است
و نه مالکِ آن؛
بلکه حلقهای امین در انتقال هدایت است—
میگیرد،
زندگی میکند،
و سالم تحویل میدهد.
قَرْنِ نور؛ زنجیرهای از اقتداء
در کدام قَرْن صدا زده میشویم؟
حلقهای در زنجیرهٔ هدایت
قَرْن؛ وقتی زندگی، ادامهٔ نور میشود
ما، حلقهٔ میانی نور
دلنوشته
قَرْنِ نور؛ زنجیرهای از اقتداء
در کدام قَرْن صدا زده میشویم؟
آدم،
در این دنیا
تنها زندگی نمیکند…
او در یک قَرْن نفس میکشد؛
در حلقهای از همراهیها
که از گذشته آمده
و به آینده میرود.
قَرْن یعنی
تو فقط همزمانِ دیگران نیستی،
همجهتِ کسی هستی.
دلت به کدام نور چرخیده؟
با چه کسی راه رفتهای؟
از چه الگویی تقلید کردهای؟
قیامت،
روزِ افشای همین همراهیهاست.
آنروز،
هر کسی را
با امامش صدا میزنند؛
با کسی که در دنیا
با او زندگی کرده بود،
حتی اگر نامش را
کم به زبان آورده باشد.
اما این همراهی،
یک خط یکطرفه نیست…
جریانی زنده است.
ما،
به پرهیزکارانی که پیش از ما بودهاند
اقتدا میکنیم؛
به ردّ پای نور
در زندگی کسانی
که راه را پیشتر رفتهاند.
و همینجا،
بیآنکه بفهمیم،
خودمان
در حال تبدیلشدن به «الگو»ییم؛
برای آنها که بعد از ما میآیند،
برای دلهایی که
بیصدا
به رفتار ما نگاه میکنند.
پس دعا میکنیم:
«وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماماً»
یعنی خدایا،
ما را چنان در این قَرْن نگه دار
که حلقهٔ امانت باشیم،
نه نقطهٔ گسست.
نه ادعای پیشوایی داریم،
نه سودای دیدهشدن؛
فقط میخواهیم
نوری را که گرفتیم،
زندگی کنیم
و سالم تحویل دهیم.
قَرْن،
یعنی زنجیرهای از دلها؛
دلهایی که از نور گرفتند
و به نور سپردند.
و چه ترسناک است
اگر روزی،
در قیامت،
کسی را با ما صدا بزنند
و ما،
الگویی شکسته بوده باشیم…
و چه آرامشبخش است
اگر بدانیم
در آن روزِ فراخوان،
ما را
در قرنِ نور
صدا میزنند—
در کنار امامی
که با او زیستیم،
و نوری
که امانتدارش بودیم.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع:
فِي قَوْلِ اللَّهِ: إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قَالَ فَقَالَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ أَنَّ اسْماً أَفْضَلُ مِنْهُ لَسَمَّانَا بِه.
سُمِّيَ الْإِمَامُ إِمَاماً لِأَنَّهُ قُدْوَةٌ لِلنَّاسِ مَنْصُوبٌ مِنْ قِبَلِ اللَّهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ عَلَى الْعِبَادِ.
امام؛ قدوهای که خدا نامش را برگزید
وقتی خدا، «امام» نام را تمام کرد
قدوهای که جایگزین ندارد
إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً؛ نامی برتر نبود
قدوهای جلوتر از ما
دلنوشته
امام؛ قدوهای که خدا نامش را برگزید
گاهی آدم خیال میکند
«امام» فقط یک واژه است؛
یک اسم در میان اسمها…
اما امام صادق علیهالسلام
همین خیال را
آرام و قاطع
در هم میشکند.
میفرماید:
اگر خدا
نامی برتر از «امام» میشناخت،
ما را
به همان نام میخواند.
یعنی چه؟
یعنی این واژه،
لبِ معناست؛
نه کم دارد،
نه قابلجایگزین است.
«امام»
اسم نیست؛
تعریفِ نسبتِ خدا با انسان است.
امام،
امام نامیده شد
چون قُدوَه است؛
چون جلو ایستاده،
نه برای جلوتر بودن،
بلکه برای دیدهشدنِ راه.
قدوه یعنی:
کسی که اگر نباشد،
مردم نمیدانند
چگونه باید راه بروند.
قدوه یعنی
زندگیِ درست
قابل مشاهده شود.
و امام،
اینگونه است:
منصوب از جانب خدا؛
نه برآمده از رأی،
نه ساختهٔ ذوق،
نه محصولِ شرایط.
و همین نصب الهی است
که طاعت را
معنا میدهد.
طاعتِ امام،
اطاعتِ کور نیست؛
اطاعت از الگوی امن است.
از نوری که
خدا خودش
جلوتر از ما گذاشته
تا گم نشویم.
امام،
قدوه است؛
و قدوه
جایگزین ندارد.
دل،
با دستور حرکت نمیکند؛
با دیدن حرکت میکند.
و امام،
همان دیدنِ مداومِ راه است.
برای همین است
که خدا،
این اسم را
بهترین اسم دانسته است.
و اینجا
باز همان سؤالِ آرام
برمیگردد به دلِ ما:
قدوهٔ زندگیِ من کیست؟
چه کسی
جلوی چشمِ دلِ من ایستاده؟
و من
ناخودآگاه
دارم شبیه چه کسی میشوم؟
اگر امام،
قدوهای منصوب از جانب خداست،
پس هر تقلیدِ دیگر،
یا نور است…
یا سایه.
و دلِ عاقل،
ترجیح میدهد
پشتِ نوری راه برود
که خودِ خدا
آن را
برای هدایتش
جلو گذاشته است.
قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ وَ لَمْ يُسَمِّ بِأَسْمَائِهِمْ وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِمْ وَ أُمَّهَاتِهِم.
+ [سورة لقمان (۳۱): الآيات ۱۱ الى ۱۵]
هذا خَلْقُ اللَّهِ
فَأَرُونِي ما ذا خَلَقَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ
بَلِ الظَّالِمُونَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (۱۱)
اين، خلق خداست.
[اينك] به من نشان دهيد كسانى كه غير از اويند چه آفريدهاند؟ [هيچ!]
بلكه ستمگران در گمراهى آشكارند.
وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ
أَنِ اشْكُرْ لِلَّهِ
وَ مَنْ يَشْكُرْ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ
وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ (۱۲)
و به راستى، لقمان را حكمت داديم كه:
خدا را سپاس بگزار
و هر كه سپاس بگزارد، تنها براى خود سپاس مىگزارد؛
و هر كس كفران كند، در حقيقت، خدا بىنياز ستوده است.
وَ إِذْ قالَ لُقْمانُ لابْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ
يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ (۱۳)
و [ياد كن] هنگامى را كه لقمان به پسر خويش -در حالى كه وى او را اندرز مىداد- گفت:
«اى پسرك من، به خدا شرك مياور كه به راستى شرك ستمى بزرگ است.»
وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ
حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلى وَهْنٍ
وَ فِصالُهُ فِي عامَيْنِ
أَنِ اشْكُرْ لِي وَ لِوالِدَيْكَ
إِلَيَّ الْمَصِيرُ (۱۴)
و انسان را در باره پدر و مادرش سفارش كرديم؛
مادرش به او باردار شد، سستى بر روى سستى.
و از شير بازگرفتنش در دو سال است.
[آرى، به او سفارش كرديم] كه شكرگزارِ من و پدر و مادرت باش
كه بازگشت [همه] به سوى من است.
وَ إِنْ جاهَداكَ عَلى أَنْ تُشْرِكَ بِي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما
وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً
وَ اتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنابَ إِلَيَّ
ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (۱۵)
و اگر تو را وادارند تا در باره چيزى كه تو را بدان دانشى نيست به من شرك ورزى،
از آنان فرمان مبر، و[لى] در دنيا به خوبى با آنان معاشرت كن،
و راه كسى را پيروى كن كه توبهكنان به سوى من بازمىگردد؛
و [سرانجام] بازگشت شما به سوى من است،
و از [حقيقت] آنچه انجام مىداديد شما را باخبر خواهم كرد.
با نامِ امامَت خوانده میشوی، نه با نامِ پدر و مادر
نَسَبِ نوری؛ معلم از نَسَبِ خونی جلوتر است
قیامت؛ روزِ افشای شاگردیها
احترامِ والدین، اطاعتِ امام
آنروز که نامِ معلمت را صدا میزنند
امام، معیار هویت در قیامت
دلنوشته
با نامِ امامَت خوانده میشوی، نه با نامِ پدر و مادر
خدا میفرماید:
«يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»
و عجیب است…
نمیگوید با اسم خودشان،
با نام پدرانشان،
یا با نام مادرانشان.
انگار در آن روز،
نَسَبِ خونی
دیگر معیار نیست؛
نَسَبِ نوری است که حرف آخر را میزند.
قیامت،
روزِ شناسنامهها نیست؛
روزِ اقتداءهاست.
روزِ اینکه معلوم شود
تو در دنیا
شاگردِ که بودی؟
دلِت را
پایِ چه معلمی گذاشتی؟
قرآن،
قدرِ پدر و مادر را
کم نمیکند؛
برعکس،
با چه احترام عمیقی میگوید:
«وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ»
مادری که
سستی روی سستی کشید…
پدری که
کنار این رنج ایستاد…
اما درست در همین اوجِ احترام،
یک خط قرمز میکشد:
اگر همین پدر و مادر،
تو را به جایی بردند
که بوی شرک میدهد،
که از علمِ الهی تهی است،
که نور را خاموش میکند…
«فَلا تُطِعْهُما»
اطاعت نکن.
نه از سرِ بیادبی،
نه از سرِ طغیان،
بلکه از سرِ وفاداری به حقیقت.
و بعد،
راه را نشان میدهد:
«وَ اتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنابَ إِلَيَّ»
راهِ کسی را برو
که دلش
رو به خدا برگشته است.
اینجاست که
جایگاهِ معلّم
از نسبتِ خونی
جدا میشود.
پدر و مادر،
زندگیِ جسم را میدهند؛
اما معلّمِ ربانی،
زندگیِ جهت را.
برای همین است
که در قیامت،
با اسمِ پدر و مادر
صدایت نمیزنند؛
با اسمِ امامَت
صدایت میکنند.
چون آنچه تو را
تا ابد تعریف میکند،
این نیست
که از چه کسی به دنیا آمدی؛
این است
که از چه کسی یاد گرفتی چگونه زندگی کنی.
و لقمان،
در اوجِ حکمت،
همین را به پسرش گفت:
اول توحید…
اول نور…
اول معلمِ درست.
احترامِ والدین،
سرِ جای خودش؛
اما قبلهٔ دل،
جایی دیگر است.
دل،
اگر معلمش را گم کند،
حتی در آغوشِ مهربانترین مادرها
باز هم
گم میشود.
و قیامت،
روزِ افشای همین حقیقت است:
ما را
نه با نامِ خانواده،
بلکه با نامِ هدایتمان
صدا میزنند.
پس خوشا به حالِ دلی
که معلمش را درست انتخاب کرد؛
چون آن روز که
ندا میآید:
«بیایید…»
او میداند
باید
به کدام اسم
لبیک بگوید.
فَقَالَ
إِنَّا نَحْنُ نَتَوَارَثُ الْكَمَالَ وَ التَّمَامَ اللَّذَيْنِ أَنْزَلَهُمَا اللَّهُ عَلَى نَبِيِّهِ ص فِي قَوْلِهِ
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً
وَ الْأَرْضُ لَا تَخْلُو مِمَّنْ يُكْمِلُ هَذِهِ الْأُمُورَ الَّتِي يَقْصُرُ غَيْرُنَا عَنْهَا.
زمین بیوارثِ کمال نمیماند
وارثانِ اکمال؛ ضمانتِ زندهبودنِ دین
اکمالِ دین، نگهبان دارد
وقتی نعمت تمام میشود، راهنما میماند
تداومِ اکمال؛ امامت بهمثابه ضمانتِ تاریخ
دلنوشته
زمین بیوارثِ کمال نمیماند
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي
و آنوقت حقیقتی سنگین گفته میشود؛
حقیقتی که دل را آرام میکند
و عقل را به سکوت میبرد:
ما،
وارثِ کمال و تمامایم…
همان کمالی که خدا
بر پیامبرش نازل کرد
وقتی فرمود:
امروز،
دین شما را کامل کردم،
نعمت را به نهایت رساندم،
و این راه را
برای شما پسندیدم.
یعنی کمالِ دین،
حادثهای گذرا نبود؛
میراث بود.
جریانی بود که باید
از دستی به دست دیگر برسد،
از دلی به دل دیگر.
و زمین،
هرگز
بیصاحبِ این کمال
نمیماند.
هیچوقت
زمانی نمیرسد
که راه، کامل باشد
اما راهنما نباشد؛
نعمت تمام شده باشد
اما نگهبان نداشته باشد.
زمین،
خالی نمیشود
از کسی که
بارِ این کمال را
بر دوش بکشد؛
کسی که
آنچه دیگران
از حملش ناتواناند
او به انجام برساند.
اینجاست که
امامت،
نه فقط ادامهٔ پیامبری،
که ضمانتِ زندهبودنِ دین میشود.
اگر امام نبود،
«اکمال»
در تاریخ دفن میشد؛
و «اتمام نعمت»
به خاطرهای دور تبدیل میگشت.
اما خدا،
راه را نیمهکاره رها نکرد.
نه آن روز،
نه هیچ روز دیگر.
همیشه کسی هست
که این تمامیت را
نگه دارد؛
نه فقط در کتابها،
بلکه در زندگیها.
و دل،
وقتی این را میفهمد،
دیگر نمیترسد
از گمشدن در زمانهها.
چون میداند
زمین،
هرچقدر هم تاریک شود،
بینورِ نگهبان
نمیماند.
و ما…
اگر اهل این راه باشیم،
فقط یک وظیفه داریم:
این کمال را
بشناسیم،
به آن اقتداء کنیم،
و امانتدارش باشیم؛
تا دین،
نه فقط کامل،
که زنده بماند.
«الْأَمَانَةُ هِيَ الْإِمَامَةُ»
[تفسير القمي]
قَالَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ:
فِي قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ:
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها
فَقَالَ
الْأَمَانَةُ هِيَ الْإِمَامَةُ وَ الْأَمْرُ وَ النَّهْيُ
وَ الدَّلِيلُ عَلَى أَنَّ الْأَمَانَةَ هِيَ الْإِمَامَةُ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِلْأَئِمَّةِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها يَعْنِي الْإِمَامَةَ وَ الْأَمَانَةُ الْإِمَامَةُ عُرِضَتْ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها قَالَ أَبَيْنَ أَنْ يَدَعُوهَا أَوْ يَغْصِبُوهَا أَهْلَهَا وَ أَشْفَقْنَ مِنْها
وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ أَيِ الْأَوَّلُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا لِيُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِكِينَ وَ الْمُشْرِكاتِ وَ يَتُوبَ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً.
امامت؛ امانتی که آسمانها تابش را نداشتند
الْأَمَانَةُ هِيَ الْإِمَامَةُ
وقتی امانت، نامِ امام میگیرد
جای امانت کجاست؟
بارِ سنگینِ نور
دلنوشته
امامت؛ امانتی که آسمانها تابش را نداشتند
و اینجا،
رازِ نهایی آشکار میشود…
«الْأَمَانَةُ هِيَ الْإِمَامَةُ»
آن امانتی که
آسمانها تابش را نداشتند،
زمین از حملش لرزید،
و کوهها
با همهٔ صلابتشان
عقب نشستند…
نامش
امامت بود.
نه چون سنگین بود،
بلکه چون حق بود.
نه چون بزرگ بود،
بلکه چون خیانتپذیر بود.
آسمان و زمین و کوهها
نترسیدند از وزنِ امانت؛
از این ترسیدند
که نکند
به اهلش نرسد،
نکند
غصب شود،
نکند
جایش عوض شود.
امانت،
وقتی امامت است،
یعنی جایگذاریِ نور
در نقطهٔ درست.
و خدا فرمود:
امانتها را
به اهلش بازگردانید…
یعنی
امامت را
به صاحبِ امامت بسپارید.
و انسان،
این امانت را برداشت…
نه از سرِ شایستگی،
بلکه از سرِ امتحان.
و چه امتحانی…
امتحانِ اینکه
آیا امانت را
به اهلش میسپارد
یا
آن را
به نفعِ خواستههایش
مصادره میکند؟
اینجاست که
«ظلوم» و «جهول»
معنا پیدا میکند؛
نه به معنای ذاتِ انسان،
بلکه به معنای
خطرِ خیانت در امانت.
امامت،
امانتِ خداست در زمین.
نه ملکِ مردم،
نه ابزارِ قدرت،
نه موضوعِ چانهزنی.
اگر به اهلش رسید،
رحمت جاری میشود.
و اگر نرسید،
نفاق و شرک
صورت عوض میکنند
و میداندار میشوند.
برای همین است
که سرنوشتها
به این امانت گره خوردهاند؛
یا نجات،
یا سقوط.
و مؤمن،
کسی است که
بارِ امانت را
میشناسد؛
نه لزوماً
آن را بر دوش میگیرد،
بلکه
جایش را حفظ میکند.
نه جلوتر مینشیند،
نه عقبتر میکشد،
نه جابهجا میکند.
و چه آرامشبخش است
بدانیم
که در میان این همه
خیانت و غصب،
همیشه
کسانی هستند
که امانت را
همانجا که باید،
نگه میدارند.
و چه سنگین است
این حقیقت:
امامت،
امانتِ خداست…
و زمین،
هرگز
بیامین
نمیماند.
و دل،
اگر بخواهد
در امان بماند،
باید
جای امانت را
بشناسد.
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ:
قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَصْلَحَكَ اللَّهُ بَلَغَنَا شَكْوَاكَ فَأَشْفَقْنَا فَلَوْ أَعْلَمْتَنَا أَوْ عَلِمْنَا مَنْ بَعْدَكَ
فَقَالَ
إِنَّ عَلِيّاً ع كَانَ عَالِماً وَ الْعِلْمُ يُتَوَارَثُ وَ لَا يَهْلِكُ عَالِمٌ إِلَّا بَقِيَ مِنْ بَعْدِهِ مَنْ يَعْلَمُ مِثْلَ عِلْمِهِ أَوْ مَا شَاءَ اللَّهُ
قُلْتُ
أَ فَيَسَعُ النَّاسَ إِذَا مَاتَ الْعَالِمُ أَنْ لَا يَعْرِفُوا الَّذِي بَعْدَهُ
فَقَالَ
أَمَّا أَهْلُ هَذِهِ الْبَلْدَةِ فَلَا يَعْنِي الْمَدِينَةَ وَ أَمَّا غَيْرُهَا مِنَ الْبُلْدَانِ فَبِقَدْرِ مَسِيرِهِمْ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ
فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ
قَالَ قُلْتُ
أَ رَأَيْتَ مَنْ مَاتَ فِي طَلَبِ ذَلِكَ فَقَالَ بِمَنْزِلَةِ مَنْ خَرَجَ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ
قَالَ قُلْتُ
فَإِذَا قَدِمُوا بِأَيِّ شَيْءٍ يَعْرِفُونَ صَاحِبَهُمْ
قَالَ
يُعْطَى السَّكِينَةَ وَ الْوَقَارَ وَ الْهَيْبَةَ.
علم یتیم نمیماند
امانتِ علم، دستبهدست تا صاحبش
وقتی معلم میرود، راه میماند
نشانههای صاحبِ علم
سکینه، وقار، هیبت
دلنوشته
علم یتیم نمیماند
امانتِ علم، دستبهدست تا صاحبش
و اینجا،
دلِ نگرانِ شاگرد
به زبان میآید…
میپرسد:
اگر معلم برود چه؟
اگر چراغ خاموش شود چه؟
اگر عالِم از دنیا برود
و ما بمانیم
در این راههای پرپیچوخم؟
و پاسخ میآید؛
آرام،
محکم،
امیدبخش:
علی، عالم بود…
و علم، هرگز قطع نمیشود.
عالم میرود،
اما علم
یتیم نمیماند.
هیچگاه
چنین نیست
که عالمی از دنیا برود
و پس از او
کسی نباشد
که بداند…
یا دستکم
به اندازهای بداند
که راه را نگه دارد.
چون این راه،
راهِ رهاشده نیست.
اگر شهری نزدیک است،
نشانهها روشنترند.
و اگر راهها دورند،
خدا خودش
نقشه را چنین کشیده
که گروهی برخیزند،
بروند،
بفهمند،
و برگردند
تا دیگران را
هشدار دهند.
اینجا،
طلبِ معرفت
سفر است؛
حرکت است؛
هجرت است.
و اگر کسی
در میانهٔ این طلب
از دنیا برود…
ناتمام نمانده است.
اجرش
بر عهدهٔ خداست.
چه آرامشی بالاتر از این
که بدانی
راه رفتن
حتی اگر به مقصد نرسد،
گمشدن نیست.
و باز سؤالِ دل میآید:
پس ما
چگونه صاحبِ خود را
میشناسیم؟
پاسخ،
نه در پیچیدگیهاست،
نه در ادعاها؛
در حالِ دل است.
خدا به او
سکینه میدهد…
آرامشی که
در غوغا گم نمیشود.
وقار میدهد…
سنگینیِ بیادعا،
نه هیجانِ پرسروصدا.
و هیبت میدهد…
نه از جنس ترس،
بلکه از جنس حقیقت.
اینها
امضاهای نورند.
و دل،
اگر صاف باشد،
این امضاها را
میشناسد.
پس راه،
نه بسته میشود،
نه تاریک.
امانتِ علم
دستبهدست میگردد،
و زمین
بیمعلم
نمیماند.
و شاگرد،
اگر اهل طلب باشد،
حتماً
به صاحبِ خود
میرسد.
عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ شُعَيْبٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
قُلْتُ لَهُ إِذَا هَلَكَ الْإِمَامُ فَبَلَغَ قَوْماً لَيْسُوا بِحَضْرَتِهِ
قَالَ يَخْرُجُونَ فِي الطَّلَبِ
فَإِنَّهُمْ لَا يَزَالُونَ فِي عُذْرٍ مَا دَامُوا فِي الطَّلَبِ
قُلْتُ يَخْرُجُونَ كُلُّهُمْ أَوْ يَكْفِيهِمْ أَنْ يَخْرُجَ بَعْضُهُمْ
قَالَ
إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ
فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ
قَالَ
هَؤُلَاءِ الْمُقِيمُونَ فِي السَّعَةِ حَتَّى يَرْجِعَ إِلَيْهِمْ أَصْحَابُهُمْ.
آیا در شناخت جانشین، معذوریم؟
معذور نیستیم اگر در طلب نباشیم
عذر، تا وقتی است که در طلبی
ایستادن عذر نیست
در راه بودن، خودش پاسخ است
دلنوشته
آیا در شناخت جانشین، معذوریم؟
معذور نیستیم اگر در طلب نباشیم
گاهی دل میپرسد:
اگر معلم رفت…
اگر امام از میان ما برداشته شد…
اگر ما دور بودیم،
بیخبر بودیم،
نرسیدیم…
آیا معذوریم؟
امام صادق علیهالسلام
با مهربانیِ دقیقِ یک معلم ربانی
این پرسش را
از دلِ شاگرد بیرون میکشد
و پاسخ میدهد:
نه…
معذور،
کسی نیست که بایستد؛
معذور،
کسی است که در طلب باشد.
اگر امام از دنیا رفت
و خبر به قومی رسید
که در حضورش نبودند،
باید برخیزند…
راه بیفتند…
جستوجو کنند.
نه با شتابِ هیجان،
نه با بیقراریِ شایعه،
بلکه با طلبِ آگاهانه.
و اینجا
رحمتِ خدا خودش را نشان میدهد:
لازم نیست همه بروند.
کافی است
از هر گروه،
طایفهای برخیزد؛
برود،
بفهمد،
و برگردد.
و آنهایی که میمانند؟
آنان در «سعه»اند؛
در گشایشاند؛
در عذرند…
تا وقتی
منتظر بازگشتِ اهلِ طلباند.
یعنی خدا
هیچکس را
به بنبست نمیکشاند.
نه جهلِ ناخواسته را
جرم میداند،
نه دوریِ جغرافیا را
بهانهٔ سقوط.
اما یک چیز
خط قرمز است:
بیطلبی.
اگر نرفتی،
نپرسیدی،
نجستی،
و گفتی:
«نشد… نمیدانستیم…»
این دیگر عذر نیست؛
این رها کردنِ امانت است.
پس معیار،
رسیدن نیست؛
حرکت است.
تا وقتی در طلبی،
در پناهی.
تا وقتی سؤال داری،
در عذر هستی.
تا وقتی راه افتادهای،
خدا
راه را برایت
باز نگه میدارد.
و این،
آخرین آرامشِ دل است:
خدایا…
ما را
در صفِ جویندگان نگه دار؛
نه مدعیانِ ایستاده،
نه تماشاگرانِ دور.
اگر به مقصد نرسیدیم،
لااقل
در راه باشیم…
که «در طلب بودن»،
خودش
نشانهٔ زندهبودنِ ایمان است.
عَنِ ابْنِ بُهْلُولٍ قَالَ:
حَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَبِي الْهُذَيْلِ وَ سَأَلْتُهُ عَنِ الْإِمَامَةِ فِيمَنْ تَجِبُ وَ مَا عَلَامَةُ مَنْ تَجِبُ لَهُ الْإِمَامَةُ
فَقَالَ إِنَّ الدَّلِيلَ عَلَى ذَلِكَ وَ الْحُجَّةَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْقَائِمَ بِأُمُورِ الْمُسْلِمِينَ وَ النَّاطِقَ بِالْقُرْآنِ وَ الْعَالِمَ بِالْأَحْكَامِ أَخُو نَبِيِّ اللَّهِ وَ خَلِيفَتُهُ عَلَى أُمَّتِهِ وَ وَصِيُّهُ عَلَيْهِمُ وَ وَلِيُّهُ الَّذِي كَانَ مِنْهُ بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى الْمَفْرُوضُ الطَّاعَةِ بِقَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ
الْمَوْصُوفُ بِقَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ
الْمَدْعُوُّ إِلَيْهِ بِالْوَلَايَةِ الْمُثْبَتُ لَهُ الْإِمَامَةُ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ بِقَوْلِ الرَّسُولِ ص عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
أَ لَسْتُ أَوْلَى بِكُمْ مِنْكُمْ بِأَنْفُسِكُمْ قَالُوا بَلَى قَالَ فَمَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ أَعِنْ مَنْ أَعَانَهُ وَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ إِمَامُ الْمُتَّقِينَ وَ قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ وَ أَفْضَلُ الْوَصِيِّينَ وَ خَيْرُ الْخَلْقِ أَجْمَعِينَ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ بَعْدَهُ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ ثُمَّ الْحُسَيْنُ ع سِبْطَا رَسُولِ اللَّهِ ص وَ ابْنَا خِيَرَةِ النِّسْوَانِ ثُمَّ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ ثُمَّ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ ثُمَّ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ ثُمَّ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ ع إِلَى يَوْمِنَا هَذَا وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ وَ هُمْ عِتْرَةُ الرَّسُولِ ص الْمَعْرُوفُونَ بِالْوَصِيَّةِ وَ الْإِمَامَةِ لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ حُجَّةٍ مِنْهُمْ فِي كُلِّ عَصْرٍ وَ زَمَانٍ وَ فِي كُلِّ وَقْتٍ وَ أَوَانٍ
وَ هُمُ الْعُرْوَةُ الْوُثْقَى وَ أَئِمَّةُ الْهُدَى وَ الْحُجَّةُ عَلَى أَهْلِ الدُّنْيَا إِلَى أَنْ يَرِثَ اللَّهُ الْأَرْضَ وَ مَنْ عَلَيْهَا وَ كُلُّ مَنْ خَالَفَهُمْ ضَالٌّ مُضِلٌّ تَارِكٌ لِلْحَقِّ وَ الْهُدَى وَ هُمُ الْمُعَبِّرُونَ عَنِ الْقُرْآنِ وَ النَّاطِقُونَ عَنِ الرَّسُولِ ص مَنْ مَاتَ وَ لَا يَعْرِفُهُمْ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً وَ دِينُهُمُ الْوَرَعُ وَ الْعِفَّةُ وَ الصِّدْقُ وَ الصَّلَاحُ وَ الِاجْتِهَادُ وَ أَدَاءُ الْأَمَانَةِ إِلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ وَ طُولُ السُّجُودِ وَ قِيَامُ اللَّيْلِ وَ اجْتِنَابُ الْمَحَارِمِ وَ انْتِظَارُ الْفَرَجِ بِالصَّبْرِ وَ حُسْنُ الصُّحْبَةِ وَ حُسْنُ الْجِوَارِ.
ریسمانِ نور؛ زنجیرهای که زمین را نگه میدارد
زمین هرگز بیحجّت نمیماند
امام چگونه شناخته میشود؟
وقتی دل، صاحبش را پیدا میکند
حجّتِ زنده
دلنوشته
وقتی دل، صاحبش را پیدا میکند
ریسمانِ نور؛ زنجیرهای که زمین را نگه میدارد
و اینجا دیگر
دل در ابهام رها نمیشود.
پرسش،
ساده و صادق است:
امامت،
بر چه کسی واجب است؟
و از کجا بفهمیم
حق با کیست؟
و پاسخ میآید؛
نه مبهم،
نه پیچیده،
نه سلیقهای.
امام،
آن کسی است که
دلیلِ خدا بر بندگان است؛
حجّتِ زنده،
قائم به امور مردم،
سخنگوی قرآن،
و دانای احکام.
امام،
برادرِ پیامبر است در مقام؛
جانشین او در امت؛
و ولیّی که
نسبتش با رسول خدا
همان است
که هارون با موسی داشت.
اطاعتش
از جنس توصیه نیست؛
فرضِ الهی است.
چون خدا فرموده:
اطاعت از خدا،
اطاعت از رسول،
و اطاعت از اولیالامر.
و این اولیالامر،
در آیه شناخته میشود،
در عمل دیده میشود،
و در غدیر
با صدای پیامبر
به نام خوانده شد.
آنجا که پرسید:
آیا من
به شما
از خودتان سزاوارتر نیستم؟
و وقتی «بَلی» شنید،
فرمود:
هر که من مولای اویم،
علی مولای اوست.
از آن روز،
راه روشن شد؛
نه برای یک نسل،
بلکه برای همهٔ زمانها.
یکی پس از دیگری…
نه با رأی مردم،
نه با چرخش قدرت،
بلکه با وصایت،
با امانت،
با نَسَبِ نور.
زمین،
هرگز
بیحجّت نمیماند.
در هر عصر،
در هر زمان،
کسی هست
که عُروهٔ وُثقی باشد؛
ریسمانِ امنِ خدا
برای دلهای سرگردان.
و آنان،
نه فقط حاکماند،
نه فقط عالم؛
بلکه
مفسّرِ زندهٔ قرآناند
و زبانِ گویای پیامبر.
دینشان
در ادعا نیست؛
در ورع است،
در عفّت،
در صدق،
در امانتداری
حتی با نیک و بد.
شبزندهداری دارند،
سجدههای طولانی،
دوری از حرام،
و صبری
که نامش
انتظارِ فرج است.
و اینجاست
که دل،
دیگر بهانه ندارد.
اگر کسی
این زنجیرهٔ نور را نشناسد،
نه از سر دشمنی،
بلکه از سر بیتوجهی،
مرگش
مرگِ جاهلیت است؛
چون بدون قبلهٔ هدایت
زیسته است.
اما اگر شناخت…
اگر طلب کرد…
اگر دلش را
به این ریسمان سپرد…
دیگر تنها نیست.
راه دارد.
صاحب دارد.
و امامی دارد
که زمین
به احترامِ حضور او
ایستاده است.
و دل،
در پایانِ این همه جستوجو
آرام میگیرد:
خدایا…
ما را
در صفِ عارفانِ این نور نگه دار؛
نه مدعیانِ بیریشه،
نه مقلدانِ بیطلب.
بگذار
نام ما
در زمرهٔ کسانی باشد
که امامشان را شناختند،
و زندگیشان
با هدایت
معنا گرفت.
فِي خَبَرِ الزِّنْدِيقِ الَّذِي سَأَلَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ عَمَّا زَعَمَ مِنَ التَّنَاقُضِ فِي الْقُرْآنِ حَيْثُ قَالَ أَجِدُ اللَّهَ يَقُولُ فَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلا كُفْرانَ لِسَعْيِهِ وَ يَقُولُ وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ فَقَالَ ع وَ أَمَّا قَوْلُهُ فَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلا كُفْرانَ لِسَعْيِهِ وَ قَوْلُهُ: وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى فَإِنَّ ذَلِكَ كُلَّهُ لَا يُغْنِي إِلَّا مَعَ الِاهْتِدَاءِ وَ لَيْسَ كُلُّ مَنْ وَقَعَ عَلَيْهِ اسْمُ الْإِيمَانِ كَانَ حَقِيقاً بِالنَّجَاةِ مِمَّا هَلَكَ بِهِ الْغُوَاةُ وَ لَوْ كَانَ ذَلِكَ كَذَلِكَ لَنَجَتِ الْيَهُودُ مَعَ اعْتِرَافِهَا بِالتَّوْحِيدِ وَ إِقْرَارِهَا بِاللَّهِ وَ نَجَا سَائِرُ الْمُقِرِّينَ بِالْوَحْدَانِيَّةِ مِنْ إِبْلِيسَ فَمَنْ دُونَهُ فِي الْكُفْرِ وَ قَدْ بَيَّنَ اللَّهُ ذَلِكَ بِقَوْلِهِ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ وَ بِقَوْلِهِ: الَّذِينَ قالُوا آمَنَّا بِأَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ وَ لِلْإِيمَانِ حَالاتٌ وَ مَنَازِلُ يَطُولُ شَرْحُهَا وَ مِنْ ذَلِكَ أَنَّ الْإِيمَانَ قَدْ يَكُونُ عَلَى وَجْهَيْنِ إِيمَانٍ بِالْقَلْبِ وَ إِيمَانٍ بِاللِّسَانِ كَمَا كَانَ إِيمَانُ الْمُنَافِقِينَ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ ص لَمَّا قَهَرَهُمُ السَّيْفُ وَ شَمَلَهُمُ الْخَوْفُ فَإِنَّهُمْ آمَنُوا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ فَالْإِيمَانُ بِالْقَلْبِ هُوَ التَّسْلِيمُ لِلرَّبِّ وَ مَنْ سَلَّمَ الْأُمُورَ لِمَالِكِهَا لَمْ يَسْتَكْبِرْ عَنْ أَمْرِهِ كَمَا اسْتَكْبَرَ إِبْلِيسُ عَنِ السُّجُودِ لآِدَمَ وَ اسْتَكْبَرَ أَكْثَرُ الْأُمَمِ عَنْ طَاعَةِ أَنْبِيَائِهِمْ فَلَمْ يَنْفَعْهُمُ التَّوْحِيدُ كَمَا لَمْ يَنْفَعْ إِبْلِيسَ ذَلِكَ السُّجُودُ الطَّوِيلُ فَإِنَّهُ سَجَدَ سَجْدَةً وَاحِدَةً أَرْبَعَةَ آلَافِ عَامٍ لَمْ يُرِدْ بِهَا غَيْرَ زُخْرُفِ الدُّنْيَا وَ التَّمْكِينِ مِنَ النَّظِرَةِ فَلِذَلِكَ لَا تَنْفَعُ الصَّلَاةُ وَ الصَّدَقَةُ إِلَّا مَعَ الِاهْتِدَاءِ إِلَى سَبِيلِ النَّجَاةِ وَ طَرِيقِ الْحَقِّ وَ قَدْ قَطَعَ اللَّهُ عُذْرَ عِبَادِهِ بِتَبْيِينِ آيَاتِهِ وَ إِرْسَالِ رُسُلِهِ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ لَمْ يُخْلِ أَرْضَهُ مِنْ عَالِمٍ بِمَا يَحْتَاجُ الْخَلِيقَةُ إِلَيْهِ وَ مُتَعَلِّمٍ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ أُولَئِكَ هُمُ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ قَدْ بَيَّنَ اللَّهُ ذَلِكَ فِي أُمَمِ الْأَنْبِيَاءِ وَ جَعَلَهُمْ مَثَلًا لِمَنْ تَأَخَّرَ مِثْلَ قَوْلِهِ فِي قَوْمِ نُوحٍ وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ وَ قَوْلِهِ فِيمَنْ آمَنَ مِنْ قَوْمِ مُوسَى وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ وَ قَوْلِهِ فِي حَوَارِيِّ عِيسَى حَيْثُ قَالَ لِسَائِرِ بَنِي إِسْرَائِيلَ مَنْ أَنْصارِي إِلَى اللَّهِ قالَ الْحَوارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللَّهِ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ اشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ يَعْنِي أَنَّهُمْ يُسَلِّمُونَ لِأَهْلِ الْفَضْلِ فَضْلَهُمْ وَ لَا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ فَمَا أَجَابَهُ مِنْهُمْ إِلَّا الْحَوَارِيُّونَ وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِلْعِلْمِ أَهْلًا وَ فَرَضَ عَلَى الْعِبَادِ طَاعَتَهُمْ بِقَوْلِهِ: أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ وَ بِقَوْلِهِ: وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ بِقَوْلِهِ: اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ وَ بِقَوْلِهِ: وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ وَ بِقَوْلِهِ: وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها وَ الْبُيُوتُ هِيَ بُيُوتُ الْعِلْمِ الَّذِي اسْتَوْدَعَهُ الْأَنْبِيَاءَ وَ أَبْوَابُهَا أَوْصِيَاؤُهُمْ فَكُلُّ عَمَلٍ مِنْ أَعْمَالِ الْخَيْرِ يَجْرِي عَلَى غَيْرِ أَيْدِي أَهْلِ الِاصْطِفَاءِ وَ عُهُودِهِمْ وَ حُدُودِهِمْ وَ شَرَائِعِهِمْ وَ سُنَّتِهِمْ وَ مَعَالِمِ دِينِهِمْ مَرْدُودٌ غَيْرُ مَقْبُولٍ وَ أَهْلُهُ بِمَحَلِّ كُفْرٍ وَ إِنْ شَمِلَتْهُمْ صِفَةُ الْإِيمَانِ أَ لَمْ تَسْمَعْ إِلَى قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى: وَ ما مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقاتُهُمْ إِلَّا أَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِرُونَ فَمَنْ لَمْ يَهْتَدِ مِنْ أَهْلِ الْإِيمَانِ إِلَى سَبِيلِ النَّجَاةِ لَمْ يُغْنِ عَنْهُ إِيمَانُهُ بِاللَّهِ مَعَ دَفْعِهِ حَقَّ أَوْلِيَائِهِ وَ حَبِطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ وَ كَذَلِكَ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا وَ هَذَا كَثِيرٌ فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الْهِدَايَةُ فِي الْوَلَايَةِ كَمَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي هَذَا الْمَوْضِعِ هُمُ الْمُؤْتَمَنُونَ عَلَى الْخَلَائِقِ مِنَ الْحُجَجِ وَ الْأَوْصِيَاءِ فِي عَصْرٍ بَعْدَ عَصْرٍ وَ لَيْسَ كُلُّ مَنْ أَقَرَّ أَيْضاً مِنْ أَهْلِ الْقِبْلَةِ بِالشَّهَادَتَيْنِ كَانَ مُؤْمِناً إِنَّ الْمُنَافِقِينَ كَانُوا يَشْهَدُونَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ ص وَ يَدْفَعُونَ عَهْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص بِمَا عَهِدَ بِهِ مِنْ دِينِ اللَّهِ وَ عَزَائِمِهِ وَ بَرَاهِينِ نُبُوَّتِهِ إِلَى وَصِيِّهِ وَ يُضْمِرُونَ مِنَ الْكَرَاهَةِ لِذَلِكَ وَ النَّقْضِ لِمَا أَبْرَمَهُ مِنْهُ عِنْدَ إِمْكَانِ الْأَمْرِ لَهُمْ فِيمَا قَدْ بَيَّنَهُ اللَّهُ لِنَبِيِّهِ بِقَوْلِهِ: فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً وَ بِقَوْلِهِ: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مِثْلِ قَوْلِهِ لَتَرْكَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ أَيْ لَتَسْلُكُنَّ سَبِيلَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ مِنَ الْأُمَمِ فِي الْغَدْرِ بِالْأَوْصِيَاءِ بَعْدَ الْأَنْبِيَاءِ وَ هَذَا كَثِيرٌ فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ قَدْ شَقَّ عَلَى النَّبِيِّ ص مَا يَئُولُ إِلَيْهِ عَاقِبَةُ أَمْرِهِمْ وَ اطِّلَاعُ اللَّهِ إِيَّاهُ عَلَى بَوَارِهِمْ فَأَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهِ فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ وَ فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ.
ایمان بدون هدایت، نجات نمیآورد
اهتداء؛ شرط قبولی ایمان و عمل
وقتی ایمان هست، اما راه نیست
فَلا كُفْرانَ لِسَعْيِهِ… اما فقط با اهتداء
ایمانِ بیباب
دلنوشته
ایمان بدون هدایت، نجات نمیآورد
گاهی کسی میپرسد:
پس این همه آیهٔ عملِ صالح چه میشود؟
این همه وعدهٔ مغفرت؟
اگر ایمان هست و کارِ خوب هست،
پس چرا هنوز سخن از هدایت میگویی؟
و امیرالمؤمنین علیهالسلام
پرده را کنار میزند.
میگوید:
هیچکدام از اینها
بیاهتداء کاری از پیش نمیبرد.
ایمان،
اسم است؛
و اسم،
همیشه حقیقت نمیآورد.
نجات،
برای هر کسی نیست
که بر او نام «مؤمن» افتاده باشد.
اگر چنین بود،
یهود با توحیدشان نجات مییافتند،
و ابلیس با آن سجدههای طولانیاش
از آتش رها میشد.
اما نشد…
چون مسئله
نه گفتن بود،
نه ایستادن،
نه حتی عبادتِ طولانی.
مسئله
تسلیم بود.
ایمانِ قلبی،
یعنی سپردنِ کار
به صاحبِ کار.
یعنی گردنکشی نکردن
در برابر امرِ خدا.
یعنی همانجا که باید
سر فرود آوردن.
و چه بسیار بودند
که گفتند «آمَنّا»،
اما دلشان
سر جای دیگری بود.
پس نماز،
صدقه،
و حتی اشکها
وقتی راه را
از بابِ درست نروند،
به مقصد نمیرسند.
خدا،
عذر را تمام کرده است.
آیات را روشن کرده،
رسولان را فرستاده،
و زمین را
بیعالمِ راهدان
رها نکرده.
همیشه
اندکاند کسانی
که میفهمند…
که میمانند…
که تسلیم میشوند.
در قوم نوح،
کم بودند.
در قوم موسی،
کم بودند.
در اطراف عیسی،
حواریون کم بودند.
اما همان «کم»،
راه را نگه داشت.
چون هدایت،
در ولایت است.
در با خدا بودن
و با رسول بودن
و با اولیایِ منصوبِ خدا بودن.
و این «با بودن»،
فقط همزمانی نیست؛
همجهتی است.
نه هر که شهادتین گفت
از اهل نجات شد؛
منافقان هم میگفتند…
اما دلشان
حکم پیامبر را
برنمیتابید.
ایمان،
آنجاست که
وقتی حکم آمد،
در دل
سنگینی نباشد؛
تسلیم باشد.
و اینجاست
که «باب» معنا میگیرد:
به خانهٔ علم
از درِ خودش وارد شو.
درها،
اوصیای پیامبراناند.
هر کارِ خیری
که از این مسیر نگذرد،
برگشت میخورد؛
حتی اگر نام ایمان
بر آن نشسته باشد.
و تاریخ،
بارها تکرار شده است:
پس از هر پیامبر،
عدهای
به عهد پشت کردند.
راهِ امتهای پیشین را رفتند.
و پیامبر،
از سرنوشتشان
اندوهگین شد…
تا جایی که به او گفته شد:
خودت را
از حسرت
به هلاکت نینداز.
و دلِ ما
اینجا میلرزد.
نه از ترسِ کمعملی،
بلکه از خطرِ
راهِ غلط.
پس دعا میکنیم:
خدایا…
ایمانِ ما را
به هدایت گره بزن.
عملِ ما را
از بابِ درست عبور بده.
و ما را
در صفِ تسلیمشدگان نگه دار؛
آنان که
با ولایت
راه را شناختند
و با هدایت
به مقصد رسیدند.
عَنْ يُونُسَ بْنِ يَعْقُوبَ قَالَ:
كَانَ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقِ ع جَمَاعَةٌ مِنْ أَصْحَابِهِ فِيهِمْ حُمْرَانُ بْنُ أَعْيَنَ وَ مُؤْمِنُ الطَّاقِ وَ هِشَامُ بْنُ سَالِمٍ وَ الطَّيَّارُ وَ جَمَاعَةٌ مِنْ أَصْحَابِهِ فِيهِمْ هِشَامُ بْنُ الْحَكَمِ وَ هُوَ شَابٌّ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع يَا هِشَامُ قَالَ لَبَّيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ قَالَ أَ لَا تُحَدِّثُنِي كَيْفَ صَنَعْتَ بِعَمْرِو بْنِ عُبَيْدٍ وَ كَيْفَ سَأَلْتَهُ قَالَ هِشَامٌ جُعِلْتُ فِدَاكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنِّي أُجِلُّكَ وَ أَسْتَحْيِيكَ وَ لَا يَعْمَلُ لِسَانِي بَيْنَ يَدَيْكَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقُ ع يَا هِشَامُ إِذَا أَمَرْتُكُمْ بِشَيْءٍ فَافْعَلُوهُ قَالَ هِشَامٌ بَلَغَنِي مَا كَانَ فِيهِ عَمْرُو بْنُ عُبَيْدٍ وَ جُلُوسُهُ فِي مَسْجِدِ الْبَصْرَةِ وَ عَظُمَ ذَلِكَ عَلَيَّ فَخَرَجْتُ إِلَيْهِ وَ دَخَلْتُ الْبَصْرَةَ فِي يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَأَتَيْتُ مَسْجِدَ الْبَصْرَةِ فَإِذَا أَنَا بِحَلْقَةٍ كَبِيرَةٍ وَ إِذَا أَنَا بِعَمْرِو بْنِ عُبَيْدٍ عَلَيْهِ شَمْلَةٌ سَوْدَاءُ مُتَّزِرٌ بِهَا مِنْ صُوفٍ وَ شَمْلَةٌ مُرْتَدٍ بِهَا وَ النَّاسُ يَسْأَلُونَهُ فَاسْتَفْرَجْتُ النَّاسَ فَأَفْرَجُوا لِي ثُمَّ قَعَدْتُ فِي آخِرِ الْقَوْمِ عَلَى رُكْبَتَيَّ ثُمَّ قُلْتُ أَيُّهَا الْعَالِمُ أَنَا رَجُلٌ غَرِيبٌ تَأْذَنُ لِي فَأَسْأَلَكَ عَنْ مَسْأَلَةٍ قَالَ فَقَالَ نَعَمْ قَالَ قُلْتُ لَهُ أَ لَكَ عَيْنٌ قَالَ يَا بُنَيَّ أَيُّ شَيْءٍ هَذَا مِنَ السُّؤَالِ فَقُلْتُ هَكَذَا مَسْأَلَتِي فَقَالَ يَا بُنَيَّ سَلْ وَ إِنْ كَانَتْ مَسْأَلَتُكَ حُمْقاً قَالَ فَقُلْتُ أَجِبْنِي فِيهَا قَالَ فَقَالَ لِي سَلْ فَقُلْتُ أَ لَكَ عَيْنٌ قَالَ نَعَمْ قَالَ قُلْتُ فَمَا تَرَى بِهَا قَالَ الْأَلْوَانَ وَ الْأَشْخَاصَ قَالَ فَقُلْتُ أَ لَكَ أَنْفٌ قَالَ نَعَمْ قَالَ قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهَا قَالَ أَتَشَمَّمُ بِهَا الرَّائِحَةَ قَالَ قُلْتُ أَ لَكَ فَمٌ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ وَ مَا تَصْنَعُ بِهِ قَالَ أَعْرِفُ بِهِ طَعْمَ الْأَشْيَاءِ قَالَ قُلْتُ أَ لَكَ لِسَانٌ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ وَ مَا تَصْنَعُ بِهِ قَالَ أَتَكَلَّمُ بِهِ قَالَ قُلْتُ أَ لَكَ أُذُنٌ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ وَ مَا تَصْنَعُ بِهَا قَالَ أَسْمَعُ بِهَا الْأَصْوَاتَ قَالَ قُلْتُ أَ لَكَ يَدٌ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ وَ مَا تَصْنَعُ بِهَا قَالَ أَبْطِشُ بِهَا وَ أَعْرِفُ بِهَا اللَّيِّنَ مِنَ الْخَشِنِ قَالَ قُلْتُ أَ لَكَ رِجْلَانِ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ مَا تَصْنَعُ بِهِمَا قَالَ أَنْتَقِلُ بِهِمَا مِنْ مَكَانٍ إِلَى مَكَانٍ قَالَ قُلْتُ أَ لَكَ قَلْبٌ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ وَ مَا تَصْنَعُ بِهِ قَالَ أُمَيِّزُ بِهِ كُلَّ مَا وَرَدَ عَلَى هَذِهِ الْجَوَارِحِ قَالَ قُلْتُ أَ فَلَيْسَ فِي هَذِهِ الْجَوَارِحِ غِنًى عَنِ الْقَلْبِ قَالَ لَا قُلْتُ وَ كَيْفَ ذَلِكَ وَ هِيَ صَحِيحَةٌ سَلِيمَةٌ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنَّ الْجَوَارِحَ إِذَا شَكَّتْ فِي شَيْءٍ شَمَّتْهُ أَوْ رَأَتْهُ أَوْ ذَاقَتْهُ أَوْ سَمِعَتْهُ أَوْ لَمَسَتْهُ رَدَّتْهُ إِلَى الْقَلْبِ فتقن [فَيَسْتَيْقِنُ] الْيَقِينَ وَ يُبْطِلُ الشَّكَّ قَالَ فَقُلْتُ إِنَّمَا أَقَامَ اللَّهُ الْقَلْبَ لِشَكِّ الْجَوَارِحِ قَالَ نَعَمْ قَالَ قُلْتُ فَلَا بُدَّ مِنَ الْقَلْبِ وَ إِلَّا لَمْ يَسْتَقِمِ الْجَوَارِحُ قَالَ نَعَمْ قَالَ فَقُلْتُ يَا أَبَا مَرْوَانَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى ذِكْرُهُ لَمْ يَتْرُكْ جَوَارِحَكَ حَتَّى جَعَلَ لَهَا إِمَاماً يُصَحِّحُ لَهَا الصَّحِيحَ وَ يُتْقِنُ مَا شَكَّ فِيهِ وَ يَتْرُكُ هَذَا الْخَلْقَ كُلَّهُمْ فِي حَيْرَتِهِمْ وَ شَكِّهِمْ وَ اخْتِلَافِهِمْ لَا يُقِيمُ لَهُمْ إِمَاماً يَرُدُّونَ إِلَيْهِمْ شَكَّهُمْ وَ حَيْرَتَهُمْ وَ يُقِيمُ لَكَ إِمَاماً لِجَوَارِحِكَ تَرُدُّ إِلَيْهِ حَيْرَتَكَ وَ شَكَّكَ قَالَ فَسَكَتَ وَ لَمْ يَقُلْ شَيْئاً قَالَ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَيَّ فَقَالَ أَنْتَ هِشَامٌ فَقُلْتُ لَا فَقَالَ لِي أَ جَالَسْتَهُ فَقُلْتُ لَا فَقَالَ فَمِنْ أَيْنَ أَنْتَ قُلْتُ مِنْ أَهْلِ الْكُوفَةِ قَالَ فَأَنْتَ إِذاً هُوَ قَالَ ثُمَّ ضَمَّنِي إِلَيْهِ وَ أَقْعَدَنِي فِي مَجْلِسِهِ وَ مَا نَطَقَ حَتَّى قُمْتُ فَضَحِكَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع ثُمَّ قَالَ يَا هِشَامُ مَنْ عَلَّمَكَ هَذَا قَالَ فَقُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ جَرَى عَلَى لِسَانِي قَالَ يَا هِشَامُ هَذَا وَ اللَّهِ مَكْتُوبٌ فِي صُحُفِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى.
امام؛ قلبی که شک را به یقین برمیگرداند
اگر دل امام دارد، جامعه چرا نداشته باشد؟
بیامام، حیرت
دل، بیامام نمیتپد
همانگونه که قلب برای جوارح است…
دلنوشته
امام؛ قلبی که شک را به یقین برمیگرداند
و اینجا،
گفتوگو
به نقطهای میرسد
که دیگر
هیچ فریادی لازم نیست.
یک جوان میایستد
در برابر حلقهای پرجمعیت،
نه با شمشیر،
نه با شعار،
بلکه با سؤالهای ساده.
میپرسد از چشم…
از گوش…
از زبان…
از دست و پا…
همه سالماند،
همه کار میکنند،
همه «میفهمند».
اما ناگهان
سؤالِ آخر میآید:
دل چه میشود؟
و پاسخ،
بیتردید است:
اگر دل نباشد،
همهٔ این جوارح
در شک میمانند.
چشم میبیند،
اما نمیداند چه دیده.
گوش میشنود،
اما نمیفهمد چه شنیده.
حس هست،
اما یقین نیست.
پس خدا،
برای این اعضا
امامی قرار داده است؛
مرجعی
که شک را به او بازمیگردانند
تا یقین
سر جایش بنشیند.
و اینجاست
که سؤالِ اصلی
آرام و بیرحم
بر زمین مینشیند:
آیا خدایی که
برای چشم و گوش و زبان
امام گذاشته،
میشود
برای دلهای انسانها،
برای این همه اختلاف و حیرت،
برای این همه راههای متناقض،
امامی نگذاشته باشد؟
آیا خدا
بدن تو را
بیسرپرست نگذاشته،
اما جامعه را
رها کرده باشد؟
آیا برای شکِ حس،
مرجع گذاشته
و برای شکِ ایمان،
نه؟
و اینجا،
حریف
سکوت میکند.
نه چون جواب ندارد؛
بلکه چون
جواب
از خودش بزرگتر است.
و امام صادق علیهالسلام
لبخند میزند…
لبخندی که
از جنس تحقیر نیست؛
از جنس اطمینان است.
میگوید:
این سخن،
ساختهٔ ذهنِ تو نیست.
این،
در صحیفههای ابراهیم و موسی
نوشته شده است.
یعنی امام،
بدعت نیست؛
ضرورت است.
همانطور که دل
بدون امام
نمیتواند بدن را اداره کند،
دین
بدون امام
نمیتواند انسان را
به سلامت برساند.
و دلِ ما،
وقتی به اینجا میرسد،
دیگر دنبال اثبات نیست؛
دنبال پناه است.
چون میفهمد
حیرت،
نشانهٔ بیامامی است؛
و آرامش،
ثمرهٔ وصل شدن
به امامی
که شک را
به یقین برمیگرداند.
پس خدایا…
دلِ ما را
بیامام رها نکن.
همانگونه که
جوارحِ ما را
بیقلب نگذاشتی.
… وَ أَمَّا قَوْلُهُ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ فَذَلِكَ حُجَّةُ اللَّهِ أَقَامَهَا عَلَى خَلْقِهِ وَ عَرَّفَهُمْ أَنَّهُ لَا يَسْتَحِقُّ مَجْلِسَ النَّبِيِّ ص إِلَّا مَنْ يَقُومُ مَقَامَهُ وَ لَا يَتْلُوهُ إِلَّا مَنْ يَكُونُ فِي الطَّهَارَةِ مِثْلَهُ مَنْزِلَةً لِئَلَّا يَتَّسِعَ لِمَنْ مَاسَّهُ رِجْسُ الْكُفْرِ فِي وَقْتٍ مِنَ الْأَوْقَاتِ انْتِحَالُ الِاسْتِحْقَاقِ لِمَقَامِ رَسُولِ اللَّهِ وَ لِيَضِيقَ الْعُذْرُ عَلَى مَنْ يُعِينُهُ عَلَى إِثْمِهِ وَ ظُلْمِهِ إِذْ كَانَ اللَّهُ قَدْ حَظَرَ عَلَى مَنْ مَاسَّهُ الْكُفْرُ تَقَلُّدَ مَا فَوَّضَهُ إِلَى أَنْبِيَائِهِ وَ أَوْلِيَائِهِ بِقَوْلِهِ لِإِبْرَاهِيمَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ أَيِ الْمُشْرِكِينَ لِأَنَّهُ سَمَّى الشِّرْكَ ظُلْماً بِقَوْلِهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ فَلَمَّا عَلِمَ إِبْرَاهِيمُ ع أَنَّ عَهْدَ اللَّهِ تَبَارَكَ اسْمُهُ بِالْإِمَامَةِ لَا يَنَالُ عَبَدَةَ الْأَصْنَامِ قَالَ وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ وَ اعْلَمْ أَنَّ مَنْ آثَرَ الْمُنَافِقِينَ عَلَى الصَّادِقِينَ وَ الْكُفَّارَ عَلَى الْأَبْرَارِ فَقَدِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ إِثْماً عَظِيماً إِذَا كَانَ قَدْ بَيَّنَ اللَّهُ فِي كِتَابِهِ الْفَرْقَ بَيْنَ الْمُحِقِّ وَ الْمُبْطِلِ وَ الطَّاهِرِ وَ النِّجْسِ وَ الْمُؤْمِنِ وَ الْكَافِرِ وَ أَنَّهُ لَا يَتْلُو النَّبِيَّ ص عِنْدَ فَقْدِهِ إِلَّا مَنْ حَلَّ مَحَلَّهُ صِدْقاً وَ عَدْلًا وَ طَهَارَةً وَ فَضْلًا
وَ أَمَّا الْأَمَانَةُ الَّتِي ذَكَرْتُهَا فَهِيَ الْأَمَانَةُ الَّتِي لَا تَجِبُ وَ لَا يَجُوزُ أَنْ تَكُونَ إِلَّا فِي الْأَنْبِيَاءِ وَ أَوْصِيَائِهِمْ لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى ائْتَمَنَهُمْ عَلَى خَلْقِهِ وَ جَعَلَهُمْ حُجَجاً فِي أَرْضِهِ
فَبِالسَّامِرِيِّ وَ مَنِ اجْتَمَعَ مَعَهُ وَ أَعَانَهُ مِنَ الْكُفَّارِ عَلَى عِبَادَةِ الْعِجْلِ عِنْدَ غَيْبَةِ مُوسَى مَا تَمَّ انْتِحَالُ مَحَلِّ مُوسَى ع مِنَ الطَّغَامِ وَ الِاحْتِمَالُ لِتِلْكَ الْأَمَانَةِ الَّتِي لَا يَنْبَغِي إِلَّا لِطَاهِرٍ مِنَ الرِّجْسِ فَاحْتَمَلَ وِزْرَهَا وَ وِزْرَ مَنْ سَلَكَ فِي سَبِيلِهِ مِنَ الظَّالِمِينَ وَ أَعْوَانِهِمْ…
سامری؛ وقتی غیبتِ امام، به امامِ بدلی میرسد
امامِ گوسالهپرستان
امامتِ بدلی؛ امانتی که به بت تبدیل شد
نور یا طلا؟
وقتی عهد به ظالم میرسد…
دلنوشته
سامری؛ امامِ گوسالهپرستان
و تاریخ،
یکبار دیگر
چهرهٔ دیگرِ «امامت» را نشان میدهد؛
نه از جنس نور،
بلکه از جنس فریب.
سامری آمد…
نه پیامبر بود،
نه وصی،
نه طاهر از رجس.
اما امام ساخت؛
امامی برای گوسالهپرستان.
او جای موسی را نگرفت؛
جای غیبتِ موسی را پُر کرد.
و این،
خطرناکترین لحظهٔ تاریخ است:
وقتی امامِ حق غایب است
و دلها
تابِ صبر ندارند.
خدا،
از پیش،
راه را بسته بود.
فرموده بود:
عهد من
به ظالمان نمیرسد.
و شرک را
نامِ ظلم گذاشته بود.
پس چگونه
کسی که دستش
به رجسِ کفر خورده،
میتواند
در جای پیامبر بنشیند؟
چگونه
کسی که پاک نیست،
میتواند
پس از پیامبر
«تالی» او شود؟
برای همین است
که خدا فرمود:
جز کسی که
در طهارت،
در صدق،
در عدل،
و در فضل
همسنگِ پیامبر است،
حق ندارد
جای او بایستد.
و سامری،
این خط قرمز را شکست.
نه تنها خودش،
که هر که
دورش جمع شد،
هر که کمکش کرد،
هر که سکوت کرد
و گفت:
«فعلاً همین خوب است»
همه،
در وزرِ او شریک شدند.
گوساله،
فقط یک مجسمه نبود؛
امامِ بدلی بود.
امامی که
دلِ بیصبر را
آرام میکرد،
اما راه را
میبست.
و این داستان،
فقط برای بنیاسرائیل نبود.
هر جا
امانتِ امامت
به دستِ ناپاک افتاد،
سامری تکرار شد.
هر جا
منافق
بر صادق ترجیح داده شد،
هر جا
کافر
بر ابرار مقدم شد،
آنجا
به خدا
افترا بسته شد؛
حتی اگر نام دین
بر زبانها جاری بود.
امانت،
جای بازی نیست.
نه به رأی مردم سپرده میشود،
نه با هیجان پر میشود،
نه با صبرِ کوتاه
جبران میگردد.
امانت،
یا به اهلش میرسد،
یا به بت تبدیل میشود.
و سامری،
نمادِ این سقوط است:
کسی که
جای موسی نشست
بیآنکه
از جنسِ موسی باشد.
و ما…
اگر امروز
در عصرِ غیبت ایستادهایم،
باید از خود بپرسیم:
دلِ ما
به دنبال کدام صداست؟
نورِ وصی
یا صدای گوسالهای
که میگوید:
«عجله نکن…
همین هم امام است»؟
خدایا…
ما را
از امامسازیِ سامریوار
نجات بده.
و چشمِ دلمان را
آنقدر زنده نگه دار
که فرقِ نور را
از طلا
تشخیص بدهد.
مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع:
عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ:
وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً
فَقَالَ
النِّعْمَةُ الظَّاهِرَةُ الْإِمَامُ الظَّاهِرُ
وَ الْبَاطِنَةُ الْإِمَامُ الْغَائِبُ.
دلنوشته
نعمتِ ظاهر، نعمتِ باطن
غیبت هم نعمت است
نوری که پنهان میتابد
و درست همینجا،
دل که از سامریها میترسید،
آرام میگیرد…
چون امام کاظم علیهالسلام
پرده را کنار میزند
و میگوید:
خدا
نعمتش را
ناتمام نگذاشته است.
نه آنوقت که امام آشکار بود،
و نه امروز
که امام در غیبت است.
نعمتِ ظاهر،
امامِ ظاهر است؛
وقتی دستِ نور
دیده میشود،
وقتی صدا
شنیده میشود،
وقتی راه
جلوی چشم است.
و نعمتِ باطن،
امامِ غایب است؛
وقتی نور
پشتِ پرده میتابد،
وقتی صدا
در دل شنیده میشود،
وقتی راه
با امتحان همراه است.
پس غیبت،
قطعِ نعمت نیست؛
تغییرِ صورتِ نعمت است.
اگر امام ظاهر بود،
اطاعت
آسانتر مینمود؛
و اگر غایب است،
وفاداری
معنا پیدا میکند.
در زمانِ حضور،
دیدن کافی بود؛
در زمانِ غیبت،
شناخت لازم است.
و اینجا
باز همان مرزِ خطرناک میآید:
کسی که
نعمتِ باطن را نمیشناسد،
دنبال
نعمتِ تقلبی میگردد؛
دنبالِ صدای بلند،
شکلِ پرزرقوبرق،
و امامِ دمدست.
اما کسی که
میفهمد
غیبت هم نعمت است،
به سامریها دل نمیدهد.
چون میداند
خدا،
زمین را
بیامام رها نکرده؛
فقط
نوعِ دیدن را
عوض کرده است.
امامِ غایب،
یعنی
امتحانِ دلها.
یعنی
غربالِ وفاداری.
یعنی
اینکه چه کسی
به نورِ نادیده
اعتماد میکند
و چه کسی
به طلا خیره میشود.
و چه زیباست
که خدا،
حتی در عصرِ غیبت،
نامِ این وضعیت را
«نعمت» گذاشته است؛
نه خلأ،
نه فقدان،
نه محرومیت.
پس خدایا…
چشمِ ما را
برای دیدنِ نعمتِ باطن
تیز کن.
دلِ ما را
آنقدر ریشهدار کن
که در نبودِ ظاهر،
به باطن
وفادار بماند.
و ما را
از آنان قرار بده
که هر دو نعمت را
میشناسند:
چه وقتی امام
پیداست،
و چه وقتی
پنهان است…
قُلْتُ أَلَّا تَطْغَوْا فِي الْمِيزانِ قَالَ لَا تَعْصُوا الْإِمَامَ
قُلْتُ وَ أَقِيمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ أَقِيمُوا الْإِمَامَ الْعَدْلَ
قُلْتُ وَ لا تُخْسِرُوا الْمِيزانَ قَالَ وَ لَا تَبْخَسُوا الْإِمَامَ حَقَّهُ وَ لَا تَظْلِمُوه
میزانِ دل؛ اطاعت یا بخسِ امام
میزان؛ سنجشِ نسبت ما با امام
طغیان در میزان؛ از کجا شروع میشود؟
وقتی دل، امام را کموزن میکند…
حقِ میزان
دلنوشته
میزانِ دل؛ سنجشِ نسبت ما با امام
میزان فقط ترازوی بازار نیست…
میزان، نسبتِ دلِ من با امامِ من است.
«أَلَّا تَطْغَوْا فِي الْمِيزانِ»
یعنی مبادا از حد عبور کنی؛
مبادا خیال کنی میتوانی بینیاز از امام درست ببینی، درست بفهمی، درست تصمیم بگیری.
طغیان در میزان، از همانجایی شروع میشود که دل، فرمان امام را سبک میشمارد.
و وقتی میگوید:
«أَقِيمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ»
یعنی امامِ عدل را اقامه کنید؛
نه فقط به نام،
نه فقط در شعار،
بلکه در تصمیمها، انتخابها، قضاوتها، و حتی در سکوتهایمان.
عدل، بدون امام، فقط یک واژهی زیباست؛
اما با امام، میشود مسیر.
و آن هشدار آخر…
«وَ لا تُخْسِرُوا الْمِيزانَ»
یعنی حق را کم نگذار،
یعنی حق امام را بخس نکن،
یعنی امام را به اندازهی فهم ناقص خودت کوچک نکن،
یعنی او را با تمنّاهایت وزن نزن.
بخسِ میزان،
همانجاست که امام را میخواهیم،
اما نه آنقدر که زندگیمان را تغییر دهد؛
نه آنقدر که جلوی هوسهایمان بایستد؛
نه آنقدر که ما را از مسیرِ راحت بیرون بکشد.
و ظلم، همیشه شمشیر ندارد…
گاهی فقط کمکردنِ وزن امام در دل است.
پس خدایا،
دل ما را میزانِ سالم قرار بده؛
نه طغیان کند،
نه بخس بورزد،
نه عدالت را از امام جدا ببیند.
که اگر میزان درست شد،
همهچیز در جای خودش میایستد.
[سورة الجاثية (۴۵): الآيات ۱۱ الى ۱۵]
هذا هُدىً وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ لَهُمْ عَذابٌ مِنْ رِجْزٍ أَلِيمٌ (۱۱)
اين رهنمودى است؛ و كسانى كه آيات پروردگارشان را انكار كردند، برايشان عذابى دردناك از پليدى است.
اللَّهُ الَّذِي سَخَّرَ لَكُمُ الْبَحْرَ لِتَجْرِيَ الْفُلْكُ فِيهِ بِأَمْرِهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (۱۲)
خدا همان كسى است كه دريا را به سود شما رام گردانيد، تا كشتيها در آن به فرمانش روان شوند، و تا از فزونبخشى او [روزى خويش را] طلب نماييد، و باشد كه سپاس داريد.
وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (۱۳)
و آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمين است به سود شما رام كرد؛ همه از اوست. قطعاً در اين [امر] براى مردمى كه مىانديشند نشانههايى است.
قُلْ لِلَّذِينَ آمَنُوا يَغْفِرُوا لِلَّذِينَ لا يَرْجُونَ أَيَّامَ اللَّهِ لِيَجْزِيَ قَوْماً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ (۱۴)
به كسانى كه ايمان آوردهاند بگو تا از كسانى كه به روزهاى [پيروزىِ] خدا اميد ندارند درگذرند، تا [خدا هر] گروهى را به [سبب] آنچه مرتكب مىشدهاند به مجازات رساند.
مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَيْها ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ (۱۵)
هر كه كارى شايسته كند، به سود خود اوست، و هر كه بدى كند به زيانش باشد. سپس به سوى پروردگارتان برگردانيده مىشويد.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع:
فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ:
قُلْ لِلَّذِينَ آمَنُوا يَغْفِرُوا لِلَّذِينَ لا يَرْجُونَ أَيَّامَ اللَّهِ
قَالَ
قُلْ لِلَّذِينَ مَنَنَّا عَلَيْهِمْ بِمَعْرِفَتِنَا أَنْ يُعَرِّفُوا الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ
فَإِذَا عَرَّفُوهُمْ فَقَدْ غَفَرُوا لَهُمْ.
دلنوشته:
معلمِ ربّانی؛ بخشش با آشنا کردن، نه با چشمپوشی
انگار خدا مأموریتِ معلمِ ربّانی را با یک جمله خلاصه کرده است؛
نه با فریاد،
نه با حذف،
نه با طرد…
بلکه با شناساندن.
«قُلْ لِلَّذِينَ آمَنُوا يَغْفِرُوا…»
یعنی به آنان که ایمان، به آنها معرفت داده است بگو:
کار شما جنگیدن با نادانها نیست،
کار شما بریدن از آنها هم نیست؛
کار شما آشنا کردن است.
آنجا که دل هنوز «ایّامالله» را نمیشناسد،
آنجا که چشم هنوز فرقِ نور و سایه را نفهمیده،
آنجا که شاگرد هنوز اسم این راه را نمیداند،
معلم ربّانی مأمورِ قضاوت نیست؛
او مأمورِ تعریف است.
تعریفِ نور،
تعریفِ ولایت،
تعریفِ راهی که اگر شناخته شود،
بخشش خودش اتفاق میافتد.
امام صادق علیهالسلام چه لطیف پرده را کنار میزند:
«اگر آنها را آشنا کردند،
همین آشنا کردن، غفران است.»
یعنی خیلی وقتها گناه،
نه از لجبازی،
که از ناآشناییست.
و رسالت معلم،
بردنِ شاگرد از «ندانستن»
به «شناختن» است؛
از تاریکیِ اسمها
به روشناییِ معنا.
معلم ربّانی،
نور را تحمیل نمیکند؛
نور را قابل دیدن میکند.
و وقتی نور دیده شد،
دل خودش راه را انتخاب میکند.
دلنوشته
«هذا هُدىٰ»؛ وقتی هدایت، معلمی زنده میشود
گاهی خدا راه را فریاد نمیزند؛
راه را نشان میدهد.
«هذا هُدىٰ»
این، خودِ هدایت است؛
نه یک مفهوم انتزاعی،
نه یک شعار ذهنی،
بلکه یک حضور زنده.
هدایتی که ایستاده،
راه میرود،
میبیند،
میفهمد
و به امر خدای مهربان
دلها را بلدِ راه میکند.
این «هدىٰ»،
همان معلم ربّانی است؛
آنکه علمش برای تزئین ذهن نیامده،
بلکه برای نجات قلب نازل شده.
آنکه آمده تا راه دریا را نشان دهد
وقتی دل در طوفان است،
و قطبنما باشد
وقتی ستارهها را خاموش کردهاند.
اما مشکل از اینجا شروع میشود:
«وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ…»
آیات پروردگار کجاست؟
در کتاب؟
در آسمان؟
در کوه و دریا؟
نه فقط آنجا.
آیات پروردگار،
گاهی خودِ معلم است.
آیهای راهرونده.
نشانهای که نفس میکشد.
اما حسادت،
چشم را کور میکند؛
و کفر،
دل را واژگون.
آنها معلم ربّانی را میبینند،
اما بهجای اقرار به فضل علمیاش،
پشت میکنند؛
تکذیب میکنند؛
و بعد میگویند:
«کجاست نشانه؟»
و همین پشتکردن،
همین انکارِ روشنایی،
انسان را مستحق
«رِجزٍ ألیم» میکند؛
نه چون خدا خشن است،
بلکه چون حقیقت را دیدی
و آگاهانه
خاموشش کردی.
خدای مهربان
در خشکی و دریا
چیزی کم نگذاشته؛
کشتی را رام کرده،
باد را مأمور کرده،
آسمان و زمین را
به خدمت فهم انسان آورده.
اما سؤال قرآن هنوز پابرجاست:
کو قومِ شاکر؟
کو آنکه در نشانهها فکر کند،
نه فقط نگاه؟
و درست اینجاست که مأموریت معلم ربّانی روشن میشود:
«قُلْ لِلَّذِينَ آمَنُوا يَغْفِرُوا…»
بگو درگیر نشوید،
بجنگید؟ نه.
انتقام بگیرید؟ نه.
تحقیر کنید؟ نه.
برسانید.
بیچشمداشت.
بیدعوا.
بیطلب نتیجه.
علم را برسانید،
نور را معرفی کنید،
و بگذرید.
بعد، آدمها دو دسته میشوند:
عدهای
با اخذ این علوم نورانی،
سجدهی تأویلی را معنا میکنند؛
دلشان خم میشود،
و از دلِ این خمشدن
عمل صالح متولد میشود.
و اکثریت…
متأسفانه اکثریت…
پشت میکنند.
تهمت میزنند.
طرد میکنند.
تبعید میکنند.
و اگر بتوانند،
یوسف را میکشند؛
یوسفِ نور را،
یوسفِ علم را،
یوسفِ معلم را.
و هرکدام از اینها،
بیسروصدا
در پرونده ثبت میشود.
قرآن آرام و دقیق میگوید:
«مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ…»
هیچ کاری گم نمیشود.
نه نور،
نه نیت،
نه خیانت.
و در نهایت،
همه برمیگردیم.
نه به قاضیِ خشمگین،
بلکه به پروردگاری آگاه.
و آنجا،
اینکه در نامهی عمل ما
نور ثبت شده
یا ظلمت،
سرنوشت ابدیمان را رقم میزند.
این است قصهی آیات جاثیه؛
قصهی معلم،
قصهی انتخاب،
و قصهی دلی
که یا به نور میرسد
یا خودش را
از روشنایی محروم میکند.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي رِسَالَةٍ:
وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ مِنَ الْقُرْآنِ فَذَلِكَ أَيْضاً مِنْ خَطَرَاتِكَ الْمُتَفَاوِتَةِ الْمُخْتَلِفَةِ لِأَنَّ الْقُرْآنَ لَيْسَ عَلَى مَا ذَكَرْتَ وَ كُلُّ مَا سَمِعْتَ فَمَعْنَاهُ غَيْرُ مَا ذَهَبْتَ إِلَيْهِ وَ إِنَّمَا الْقُرْآنُ أَمْثَالٌ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ دُونَ غَيْرِهِمْ وَ لِقَوْمٍ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ وَ هُمُ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَعْرِفُونَهُ فَأَمَّا غَيْرُهُمْ فَمَا أَشَدَّ إِشْكَالَهُ عَلَيْهِمْ وَ أَبْعَدَهُ مِنْ مَذَاهِبِ قُلُوبِهِمْ وَ لِذَلِكَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ بِأَبْعَدَ مِنْ قُلُوبِ الرِّجَالِ مِنْ تَفْسِيرِ الْقُرْآنِ وَ فِي ذَلِكَ تَحَيَّرَ الْخَلَائِقُ أَجْمَعُونَ إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ وَ إِنَّمَا أَرَادَ اللَّهُ بِتَعْمِيَتِهِ فِي ذَلِكَ أَنْ يَنْتَهُوا إِلَى بَابِهِ وَ صِرَاطِهِ وَ أَنْ يَعْبُدُوهُ وَ يَنْتَهُوا فِي قَوْلِهِ إِلَى طَاعَةِ الْقُوَّامِ بِكِتَابِهِ وَ النَّاطِقِينَ عَنْ أَمْرِهِ وَ أَنْ يَسْتَنْبِطُوا مَا احْتَاجُوا إِلَيْهِ مِنْ ذَلِكَ عَنْهُمْ لَا عَنْ أَنْفُسِهِمْ ثُمَّ قَالَ: وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ فَأَمَّا غَيْرُهُمْ فَلَيْسَ يُعْلَمُ ذَلِكَ أَبَداً وَ لَا يُوجَدُ وَ قَدْ عَلِمْتُ أَنَّهُ لَا يَسْتَقِيمُ أَنْ يَكُونَ الْخَلْقُ كُلُّهُمْ وُلَاةَ الْأَمْرِ إِذاً لَا يَجِدُونَ مَنْ يَأْتَمِرُونَ عَلَيْهِ وَ لَا مَنْ يُبَلِّغُونَهُ أَمْرَ اللَّهِ وَ نَهْيَهُ فَجَعَلَ اللَّهُ الْوُلَاةَ خَوَاصَّ لِيَقْتَدِيَ بِهِمْ مَنْ لَمْ يَخْصُصْهُمْ بِذَلِكَ فَافْهَمْ ذَلِكَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ وَ إِيَّاكَ وَ تِلَاوَةَ الْقُرْآنِ بِرَأْيِكَ فَإِنَّ النَّاسَ غَيْرُ مُشْتَرِكِينَ فِي عِلْمِهِ كَاشْتِرَاكِهِمْ فِيمَا سِوَاهُ مِنَ الْأُمُورِ وَ لَا قَادِرِينَ عَلَيْهِ وَ لَا عَلَى تَأْوِيلِهِ إِلَّا مِنْ حَدِّهِ وَ بَابِهِ الَّذِي جَعَلَهُ اللَّهُ لَهُ فَافْهَمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ وَ اطْلُبِ الْأَمْرَ مِنْ مَكَانِهِ تَجِدْهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ.
دلنوشته
قرآن؛ نوری که فقط از «باب» فهمیده میشود
قرآن، کتابِ سرراستِ ذهنهای شتابزده نیست…
قرآن، زمزمهای است که فقط بعضی دلها طاقت شنیدنش را دارند.
نه هر چشمی آن را میبیند،
نه هر زبانی آن را میخواند،
و نه هر فکری راهش را باز میکند.
قرآن «مثَل» است؛
نشانه است؛
رمز است؛
اما نه برای هر کسی…
برای آنان که میدانند،
برای آنان که حقّ تلاوت را میشناسند،
برای دلهایی که ایمانشان فقط لفظ نیست،
بلکه آشنایی است…
آشنایی با صاحبِ معنا.
چه بسیار آیهها که خوانده میشوند
اما هرچه خوانده میشوند، دورتر میشوند…
چون راه را از خود میجویند
نه از بابِ آن.
و چه راست فرمود رسول خدا ﷺ
که هیچچیز به اندازهی تفسیر قرآن
از دلهای مردم دور نیست…
نه چون قرآن تاریک است،
بلکه چون دلها بیاذن میخواهند وارد شوند.
خدا خواست این راه
همیشه به «در» ختم شود.
خواست فهم قرآن
انتها نداشته باشد جز اطاعتِ
قوّامان به کتابش،
نطقکنندگان از امرش،
و معلمان ربّانیای
که قرآن از دهانشان نفس میکشد.
اگر فهم پراکنده شد،
اگر برداشتها متکثر شد،
اگر دلها سرگردان شدند،
نه نقص از قرآن است
و نه کمبود از آیه؛
بلکه دعوتی پنهان است
برای بازگشت…
برای رجوع…
برای آمدن به «باب».
«و لو ردّوه إلی الرسول و إلی أولی الأمر منهم…»
یعنی:
قرآن را به صاحبش برگردانید
تا معنا آرام بگیرد.
نه همه،
ولی همیشه «عدهای» هستند؛
نه فراوان،
اما زنده؛
نه بلندگو،
اما راهنما.
خدا ولایت را خاص قرار داد
تا دیگران اقتدا کنند،
نه تا هرکس راهی بسازد
و نامش را فهم قرآن بگذارد.
پس مبادا قرآن را
با رأی خودت بخوانی…
که رأی، اگر از در نیاید
سرگردانی میآورد.
قرآن، مثل نور است؛
یا از پنجرهی درست وارد میشود
یا چشم را میزند.
اگر حقیقت را میخواهی،
دنبالش از «جایش» برو…
از همان جایی که خدا قرار داده.
آنجا که
کلام،
دل میشود
و معنا،
زندگی.
علتیابی داستان تکراری واقفیّه در هر زمان و نقش شیطان در مشتبه ساختن امر:
امام رضا علیهالسلام:
عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جُنْدَبٍ قَالَ كَتَبَ إِلَيَّ أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا ع:
ذَكَرْتَ رَحِمَكَ اللَّهُ هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ «أي الواقفية» الَّذِينَ وَصَفْتَ أَنَّهُمْ كَانُوا بِالْأَمْسِ لَكُمْ إِخْوَاناً وَ الَّذِي صَارُوا إِلَيْهِ مِنَ الْخِلَافِ لَكُمْ وَ الْعَدَاوَةِ لَكُمْ وَ الْبَرَاءَةِ مِنْكُمْ وَ الَّذِي تَأَفَّكُوا بِهِ مِنْ حَيَاةِ أَبِي صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ رَحْمَتُهُ وَ ذَكَرَ فِي آخِرِ الْكِتَابِ أَنَّ هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ سَنَحَ لَهُمْ شَيْطَانٌ اعْتَرَّهُمْ بِالشُّبْهَةِ وَ لَبَّسَ عَلَيْهِمْ أَمْرَ دِينِهِمْ وَ ذَلِكَ لَمَّا ظَهَرَتْ فِرْيَتُهُمْ وَ اتَّفَقَتْ كَلِمَتُهُمْ وَ نَقَمُوا عَلَى عَالِمِهِمْ وَ أَرَادُوا الْهُدَى مِنْ تِلْقَاءِ أَنْفُسِهِمْ فَقَالُوا لِمَ وَ مَنْ وَ كَيْفَ فَأَتَاهُمُ الْهُلْكُ مِنْ مَأْمَنِ احْتِيَاطِهِمْ وَ ذَلِكَ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ ما رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ وَ لَمْ يَكُنْ ذَلِكَ لَهُمْ وَ لَا عَلَيْهِمْ بَلْ كَانَ الْفَرْضُ عَلَيْهِمْ وَ الْوَاجِبُ لَهُمْ مِنْ ذَلِكَ الْوُقُوفَ عِنْدَ التَّحَيُّرِ وَ رَدَّ مَا جَهِلُوهُ مِنْ ذَلِكَ إِلَى عَالِمِهِ وَ مُسْتَنْبِطِهِ لِأَنَّ اللَّهَ يَقُولُ فِي مُحْكَمِ كِتَابِهِ:
وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ يَعْنِي آلَ مُحَمَّدٍ ع وَ هُمُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَ مِنَ الْقُرْآنِ وَ يَعْرِفُونَ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ وَ هُمُ الْحُجَّةُ لِلَّهِ عَلَى خَلْقِهِ.
عبدالله بن جُندَب میگوید:
امام ابوالحسن رضا علیهالسلام در نامهای به من نوشتند:
«خدا تو را رحمت کند؛ از این گروه (یعنی واقفیه) یاد کرده بودی؛ همانها که تا دیروز برادران شما بودند، اما امروز به مخالفت با شما، دشمنی با شما و بیزاری از شما رسیدهاند. و نیز از آن انحرافی گفتی که پس از رحلت پدرم ـ درود و رحمت خدا بر او باد ـ دچار آن شدند.
در پایان نامه، حضرت فرمودند:
برای این گروه، شیطانی رخ نمود که با شبهه به سراغشان آمد و امر دینشان را بر آنان مشتبه ساخت.
این هنگامی بود که دروغشان آشکار شد، همداستان شدند، بر عالمِ خود خشم گرفتند و خواستند هدایت را از پیشِ خود و بر اساس رأی خویش به دست آورند. پس گفتند: چرا؟ از چه کسی؟ چگونه؟
و هلاکتشان از همانجایی به سراغشان آمد که گمان میکردند محل احتیاط و امنیت آنهاست.
این نتیجهٔ کارهایی بود که خودشان انجام دادند، و پروردگار تو هرگز به بندگان ستم نمیکند.
نه این ماجرا به سودشان بود و نه به زیانشان؛ بلکه آنچه بر آنان فرض و واجب بود، این بود که هنگام سرگشتگی و حیرت، توقف کنند و آنچه را نمیدانند، به عالم و استنباطکنندهٔ حقیقی بسپارند.
چرا که خداوند در کتاب محکم خود فرموده است:
«و اگر آن را به رسول و به صاحبان امر از میان خودشان بازمیگرداندند، کسانی که قدرت استنباط دارند، آن را درمییافتند.»
یعنی آلِ محمد علیهمالسلام؛ همانها که معارف را از قرآن استنباط میکنند، حلال و حرام را میشناسند، و آنان حجتهای خدا بر خلق اویند.»
دلنوشته
وقتی برادران دیروز، دشمنان امروز میشوند؛ داستان تکراری جانشینیِ نور
این قصه تازه نیست…
داستانی است قدیمی، به قدمت تاریخ هدایت؛
داستانی که هر بار با لباسی نو، اما با همان ریشهٔ کهنه، تکرار میشود.
دیروز «برادر» بودند،
همسفرِ مسیر،
همنشینِ مجلسِ نور،
اما امروز ناگهان میشوند «دشمن»؛
نه آرامآرام،
بلکه با اعلام برائت، با صفکشی، با خشم.
امام رضا علیهالسلام در این نامه، پرده از راز همین تغییر ناگهانی برمیدارند؛
رازی که اگر آن را نبینیم، هر بار قربانی بعدیاش خودِ ما خواهیم بود.
مشکل از جایی آغاز شد که
دلها طاقتِ ادامهٔ اطاعت نداشتند.
نه بهخاطر نبودِ نور،
بلکه بهخاطر حسدِ دنیای دلها.
شیطان همیشه از درِ انکار وارد نمیشود؛
گاهی با «شبهه» میآید،
با لباسی از احتیاط،
با نقابی از عقلانیت،
و با زمزمهای آشنا:
«چرا؟»
«از چه کسی؟»
«چگونه؟»
و همین سه سؤال،
وقتی از دلِ تسلیم جدا شوند،
میشوند دروازهٔ هلاکت.
امام رضا علیهالسلام میفرمایند:
شیطان آمد،
و امر دین بر آنان مشتبه شد؛
نه چون راه گم بود،
بلکه چون دل، دیگر نمیخواست راه را بپذیرد.
آنجا که انسان از «معلم» خود خشمگین میشود،
و میخواهد هدایت را از «خودِ خودش» استخراج کند،
در حقیقت دارد جای معلم را عوض میکند؛
و این همان لحظهای است که گوساله ساخته میشود،
و سامری ظهور میکند.
اختلاف، همیشه همینجاست؛
بر سر جانشین معلم.
عدهای طاقت ندارند نور، همچنان از جایی بیرون از تمنای دلشان بتابد.
پس ترجیح میدهند
یا نور را مصادره کنند،
یا اگر نشد، انکارش کنند.
و تاریخ، همیشه دو گروه دارد:
اکثریتی که بهوقتِ غیبتِ موسی، گردِ گوساله جمع میشوند،
و اقلیتی که منتظر بازگشت نور میمانند،
حتی اگر تنها بمانند.
امام رضا علیهالسلام هشدار میدهند:
وظیفه، در زمان حیرت، «جستوخیز فکری» نیست؛
وظیفه، «توقف» است.
ایستادن.
برگرداندنِ امر،
به رسول،
و به اولیالامر.
نه هر کسی که زیاد میپرسد اهل حقیقت است؛
و نه هر پرسشی، نشانهٔ عمق.
گاهی پرسش، فقط نقابِ نافرمانی است.
و چه عبرتآموز است این جملهٔ امام:
هلاکتشان از همانجایی آمد که خیال میکردند محلِ احتیاط است.
آری…
وقتی انسان بهجای اعتماد به نورِ معلم ربانی،
به رأیِ خودش پناه میبرد،
همان «احتیاط»، میشود دام.
این داستان، داستان واقفیه نیست؛
داستان هر زمانی است که دلها،
نورِ جانشینی معلم را برنمیتابند.
و خوشا به حال آنان
که در وقتِ حیرت،
بهجای ساختن گوساله،
راهِ نور را گم نمیکنند.
عَنْ أَبِيهِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع قَالَ:
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص فِي اللَّيْلَةِ الَّتِي كَانَتْ فِيهَا وَفَاتُهُ لِعَلِيٍّ ع يَا أَبَا الْحَسَنِ أَحْضِرْ صَحِيفَةً وَ دَوَاةً فَأَمْلَى رَسُولُ اللَّهِ ص وَصِيَّتَهُ حَتَّى انْتَهَى إِلَى هَذَا الْمَوْضِعِ فَقَالَ يَا عَلِيُّ إِنَّهُ سَيَكُونُ بَعْدِي اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً وَ مِنْ بَعْدِهِمْ اثْنَا عَشَرَ مَهْدِيّاً فَأَنْتَ يَا عَلِيُّ أَوَّلُ الِاثْنَيْ عَشَرَ الْإِمَامِ سَمَّاكَ اللَّهُ فِي السَّمَاءِ عَلِيّاً الْمُرْتَضَى وَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الصِّدِّيقَ الْأَكْبَرَ وَ الْفَارُوقَ الْأَعْظَمَ وَ الْمَأْمُونَ وَ الْمَهْدِيَّ فَلَا يُصْلِحُ هَذِهِ الْأَسْمَاءُ لِأَحَدٍ غَيْرَكَ يَا عَلِيُّ أَنْتَ وَصِيِّي عَلَى أَهْلِ بَيْتِي حَيِّهِمْ وَ مَيِّتِهِمْ وَ عَلَى نِسَائِي فَمَنْ ثَبَّتَّهَا لَقِيَتْنِي غَداً وَ مَنْ طَلَّقْتَهَا فَأَنَا بَرِيءٌ مِنْهَا لَمْ تَرَنِي وَ لَمْ أَرَهَا فِي عَرْصَةِ الْقِيَامَةِ وَ أَنْتَ خَلِيفَتِي عَلَى أُمَّتِي مِنْ بَعْدِي فَإِذَا حَضَرَتْكَ الْوَفَاةُ فَسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِيَ الْحَسَنِ الْبَرِّ الْوَصُولِ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِيَ الْحُسَيْنِ الشَّهِيدِ الزَّكِيِّ الْمَقْتُولِ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِهِ سَيِّدِ الْعَابِدِينَ ذِي الثَّفِنَاتِ عَلِيٍّ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِهِ مُحَمَّدٍ بَاقِرِ الْعِلْمِ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِهِ جَعْفَرٍ الصَّادِقِ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِهِ مُوسَى الْكَاظِمِ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِهِ عَلِيٍّ الرِّضَا فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِهِ مُحَمَّدٍ الثِّقَةِ التَّقِيِّ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِهِ عَلِيٍّ النَّاصِحِ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِهِ الْحَسَنِ الْفَاضِلِ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِهِ مُحَمَّدٍ الْمُسْتَحْفَظِ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ فَذَلِكَ اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً
ثُمَّ يَكُونُ مِنْ بَعْدِهِ اثْنَا عَشَرَ مَهْدِيّاً
فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِهِ أَوَّلِ الْمُقَرَّبِينَ لَهُ ثَلَاثَةُ أَسَامِيَ كَاسْمِي وَ اسْمِ أَبِي وَ هُوَ عَبْدُ اللَّهِ وَ أَحْمَدُ وَ الِاسْمُ الثَّالِثُ الْمَهْدِيُّ هُوَ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ.
از پدرش، امیرالمؤمنین علیهالسلام، نقل شده است که فرمود:
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در شبی که وفات ایشان فرا رسید، به علی علیهالسلام فرمودند:
«ای ابوالحسن! کاغذ و دوات بیاور.»
پس پیامبر خدا وصیت خویش را املا فرمودند تا به این بخش رسید و گفتند:
«ای علی! پس از من دوازده امام خواهند بود و پس از آنان دوازده مهدی.
تو ای علی، نخستینِ آن دوازده امامی. خداوند تو را در آسمانها با این نامها نامیده است:
علیِ مرتضی، امیرالمؤمنین، صدّیقِ اکبر، فاروقِ اعظم، مأمون و مهدی؛
و این نامها جز برای تو شایسته نیست.
ای علی! تو وصیّ من بر خاندانم، زنده و مردهٔ آنان، و بر همسران منی.
هر کس را که بر جایگاهشان استوار بداری، فردا مرا دیدار خواهد کرد،
و هر که را از آن جایگاه برداری، من از او بیزارم؛ نه مرا خواهد دید و نه من او را در عرصهٔ قیامت خواهم دید.
و تو پس از من خلیفهٔ من بر امتم هستی.
پس هنگامی که مرگت فرا رسید، این امر را به فرزندم حسن، نیکوکارِ پیونددهنده، بسپار.
و چون مرگ حسن فرا رسید، آن را به فرزندم حسین، شهیدِ پاک و مظلوم، بسپارد.
و چون مرگ حسین فرا رسید، آن را به فرزندش، سیدالعابدین، علیِ صاحبِ پینههای عبادت، بسپارد.
و چون مرگ او فرا رسید، آن را به فرزندش محمد، شکافندهٔ دانش، بسپارد.
و چون مرگ او فرا رسید، آن را به فرزندش جعفرِ صادق بسپارد.
و چون مرگ او فرا رسید، آن را به فرزندش موسیِ کاظم بسپارد.
و چون مرگ او فرا رسید، آن را به فرزندش علیِ رضا بسپارد.
و چون مرگ او فرا رسید، آن را به فرزندش محمدِ امین و پرهیزکار بسپارد.
و چون مرگ او فرا رسید، آن را به فرزندش علیِ ناصح بسپارد.
و چون مرگ او فرا رسید، آن را به فرزندش حسنِ فاضل بسپارد.
و چون مرگ او فرا رسید، آن را به فرزندش محمد، نگاهداشتهشده از خاندان محمد، بسپارد.
اینها دوازده اماماند.
سپس پس از او دوازده مهدی خواهند بود.
پس آن را به فرزندش، نخستینِ نزدیکانِ او بسپارد؛ او سه نام دارد: همانند نام من و نام پدرم؛ عبدالله و احمد، و نام سومش «مهدی» است.
او نخستینِ مؤمنان است.»
عَنْ طَارِقِ بْنِ شِهَابٍ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع أَنَّهُ قَالَ:
يَا طَارِقُ
الْإِمَامُ كَلِمَةُ اللَّهِ وَ حُجَّةُ اللَّهِ وَ وَجْهُ اللَّهِ وَ نُورُ اللَّهِ وَ حِجَابُ اللَّهِ وَ آيَةُ اللَّهِ يَخْتَارُهُ اللَّهُ وَ يَجْعَلُ فِيهِ مَا يَشَاءُ وَ يُوجِبُ لَهُ بِذَلِكَ الطَّاعَةَ وَ الْوَلَايَةَ عَلَى جَمِيعِ خَلْقِهِ فَهُوَ وَلِيُّهُ فِي سَمَاوَاتِهِ وَ أَرْضِهِ أَخَذَ لَهُ بِذَلِكَ الْعَهْدَ عَلَى جَمِيعِ عِبَادِهِ فَمَنْ تَقَدَّمَ عَلَيْهِ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ فَوْقِ عَرْشِهِ فَهُوَ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ وَ إِذَا شَاءَ اللَّهُ شَاءَ وَ يُكْتَبُ عَلَى عَضُدِهِ وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلًا فَهُوَ الصِّدْقُ وَ الْعَدْلُ وَ يُنْصَبُ لَهُ عَمُودٌ مِنْ نُورٍ مِنَ الْأَرْضِ إِلَى السَّمَاءِ يَرَى فِيهِ أَعْمَالَ الْعِبَادِ وَ يُلْبَسُ الْهَيْبَةَ وَ عِلْمَ الضَّمِيرِ وَ يَطَّلِعُ عَلَى الْغَيْبِ وَ يَرَى مَا بَيْنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ فَلَا يَخْفَى عَلَيْهِ شَيْءٌ مِنْ عَالَمِ الْمُلْكِ وَ الْمَلَكُوتِ وَ يُعْطَى مَنْطِقَ الطَّيْرِ عِنْدَ وَلَايَتِهِ فَهَذَا الَّذِي يَخْتَارُهُ اللَّهُ لِوَحْيِهِ وَ يَرْتَضِيهِ لِغَيْبِهِ وَ يُؤَيِّدُهُ بِكَلِمَتِهِ وَ يُلَقِّنُهُ حِكْمَتَهُ وَ يَجْعَلُ قَلْبَهُ مَكَانَ مَشِيَّتِهِ وَ يُنَادِي لَهُ بِالسَّلْطَنَةِ وَ يُذْعِنُ لَهُ بِالْإِمْرَةِ وَ يَحْكُمُ لَهُ بِالطَّاعَةِ وَ ذَلِكَ لِأَنَّ الْإِمَامَةَ مِيرَاثُ الْأَنْبِيَاءِ وَ مَنْزِلَةُ الْأَصْفِيَاءِ وَ خِلَافَةُ اللَّهِ وَ خِلَافَةُ رُسُلِ اللَّهِ فَهِيَ عِصْمَةٌ وَ وَلَايَةٌ وَ سَلْطَنَةٌ وَ هِدَايَةٌ وَ إِنَّهُ تَمَامُ الدِّينِ وَ رُجُحُ الْمَوَازِينَ الْإِمَامُ دَلِيلٌ لِلْقَاصِدِينَ وَ مَنَارٌ لِلْمُهْتَدِينَ وَ سَبِيلُ السَّالِكِينَ وَ شَمْسٌ مُشْرِقَةٌ فِي قُلُوبِ الْعَارِفِينَ وَلَايَتُهُ سَبَبٌ لِلنَّجَاةِ وَ طَاعَتُهُ مُفْتَرَضَةٌ فِي الْحَيَاةِ وَ عُدَّةٌ بَعْدَ الْمَمَاتِ وَ عِزُّ الْمُؤْمِنِينَ وَ شَفَاعَةُ الْمُذْنِبِينَ وَ نَجَاةُ الْمُحِبِّينَ وَ فَوْزُ التَّابِعِينَ لِأَنَّهَا رَأْسُ الْإِسْلَامِ وَ كَمَالُ الْإِيمَانِ وَ مَعْرِفَةُ الْحُدُودِ وَ الْأَحْكَامِ وَ تَبْيِينُ الْحَلَالِ مِنَ الْحَرَامِ فَهِيَ مَرْتَبَةٌ لَا يَنَالُهَا إِلَّا مَنِ اخْتَارَهُ اللَّهُ وَ قَدَّمَهُ وَ وَلَّاهُ وَ حَكَّمَهُ فَالْوَلَايَةُ هِيَ حِفْظُ الثُّغُورِ وَ تَدْبِيرُ الْأُمُورِ وَ تَعْدِيدُ الْأَيَّامِ وَ الشُّهُورِ الْإِمَامُ الْمَاءُ الْعَذْبُ عَلَى الظَّمَإِ وَ الدَّالُّ عَلَى الْهُدَى الْإِمَامُ الْمُطَهَّرُ مِنَ الذُّنُوبِ الْمُطَّلِعُ عَلَى الْغُيُوبِ الْإِمَامُ هُوَ الشَّمْسُ الطَّالِعَةُ عَلَى الْعِبَادِ بِالْأَنْوَارِ فَلَا تَنَالُهُ الْأَيْدِي وَ الْأَبْصَارُ وَ إِلَيْهِ الْإِشَارَةُ بِقَوْلِهِ تَعَالَى: وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنُونَ عَلِيٌّ وَ عِتْرَتُهُ فَالْعِزَّةُ لِلنَّبِيِّ وَ لِلْعِتْرَةِ وَ النَّبِيُّ وَ الْعِتْرَةُ لَا يَفْتَرِقَانِ فِي الْعِزَّةِ إِلَى آخِرِ الدَّهْرِ فَهُمْ رَأْسُ دَائِرَةِ الْإِيمَانِ وَ قُطْبُ الْوُجُودِ وَ سَمَاءُ الْجُودِ وَ شَرَفُ الْمَوْجُودِ وَ ضَوْءُ شَمْسِ الشَّرَفِ وَ نُورُ قَمَرِهِ وَ أَصْلُ الْعِزِّ وَ الْمَجْدِ وَ مَبْدَؤُهُ وَ مَعْنَاهُ وَ مَبْنَاهُ فَالْإِمَامُ هُوَ السِّرَاجُ الْوَهَّاجُ وَ السَّبِيلُ وَ الْمِنْهَاجُ وَ الْمَاءُ الثَّجَّاجُ وَ الْبَحْرُ الْعَجَّاجُ وَ الْبَدْرُ الْمُشْرِقُ وَ الْغَدِيرُ الْمُغْدِقُ وَ الْمَنْهَجُ الْوَاضِحُ الْمَسَالِكِ وَ الدَّلِيلُ إِذَا عَمَّتِ الْمَهَالِكُ وَ السَّحَابُ الْهَاطِلُ وَ الْغَيْثُ الْهَامِلُ وَ الْبَدْرُ الْكَامِلُ وَ الدَّلِيلُ الْفَاضِلُ وَ السَّمَاءُ الظَّلِيلَةُ وَ النِّعْمَةُ الْجَلِيلَةُ وَ الْبَحْرُ الَّذِي لَا يُنْزَفُ وَ الشَّرَفُ الَّذِي لَا يُوصَفُ وَ الْعَيْنُ الْغَزِيرَةُ وَ الرَّوْضَةُ الْمَطِيرَةُ وَ الزَّهْرُ الْأَرِيجُ وَ الْبَدْرُ الْبَهِيجُ وَ النَّيِّرُ اللَّائِحُ وَ الطِّيبُ الْفَائِحُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ وَ الْمَتْجَرُ الرَّابِحُ وَ الْمَنْهَجُ الْوَاضِحُ وَ الطِّيبُ الرَّفِيقُ وَ الْأَبُ الشَّفِيقُ مَفْزَعُ الْعِبَادِ فِي الدَّوَاهِي وَ الْحَاكِمُ وَ الْآمِرُ وَ النَّاهِي مُهَيْمِنُ اللَّهِ عَلَى الْخَلَائِقِ وَ أَمِينُهُ عَلَى الْحَقَائِقِ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ وَ مَحَجَّتُهُ فِي أَرْضِهِ وَ بِلَادِهِ مُطَهَّرٌ مِنَ الذُّنُوبِ مُبَرَّأٌ مِنَ الْعُيُوبِ مُطَّلِعٌ عَلَى الْغُيُوبِ ظَاهِرُهُ أَمْرٌ لَا يُمْلَكُ وَ بَاطِنُهُ غَيْبٌ لَا يُدْرَكُ وَاحِدُ دَهْرِهِ وَ خَلِيفَةُ اللَّهِ فِي نَهْيِهِ وَ أَمْرِهِ لَا يُوجَدُ لَهُ مَثِيلٌ وَ لَا يَقُومُ لَهُ بَدِيلٌ فَمَنْ ذَا يَنَالُ مَعْرِفَتَنَا أَوْ يَعْرِفُ دَرَجَتَنَا أَوْ يَشْهَدُ كَرَامَتَنَا أَوْ يُدْرِكُ مَنْزِلَتَنَا حَارَتِ الْأَلْبَابُ وَ الْعُقُولُ وَ تَاهَتِ الْأَفْهَامُ فِيمَا أَقُولُ تَصَاغَرَتِ الْعُظَمَاءُ وَ تَقَاصَرَتِ الْعُلَمَاءُ وَ كَلَّتِ الشُّعَرَاءُ وَ خَرِسَتِ الْبُلَغَاءُ وَ لَكِنَتِ الْخُطَبَاءُ وَ عَجَزَتِ الْفُصَحَاءُ وَ تَوَاضَعَتِ الْأَرْضُ وَ السَّمَاءُ عَنْ وَصْفِ شَأْنِ الْأَوْلِيَاءِ وَ هَلْ يُعْرَفُ أَوْ يُوصَفُ أَوْ يُعْلَمُ أَوْ يُفْهَمُ أَوْ يُدْرَكُ أَوْ يُمْلَكُ مَنْ هُوَ شُعَاعُ جَلَالِ الْكِبْرِيَاءِ وَ شَرَفُ الْأَرْضِ وَ السَّمَاءِ جَلَّ مَقَامُ آلِ مُحَمَّدٍ ص عَنْ وَصْفِ الْوَاصِفِينَ وَ نَعْتِ النَّاعِتِينَ وَ أَنْ يُقَاسَ بِهِمْ أَحَدٌ مِنَ الْعَالَمِينَ كَيْفَ وَ هُمُ الْكَلِمَةُ الْعَلْيَاءُ وَ التَّسْمِيَةُ الْبَيْضَاءُ وَ الْوَحْدَانِيَّةُ الْكُبْرَى الَّتِي أَعْرَضَ عَنْهَا مَنْ أَدْبَرَ وَ تَوَلَّى وَ حِجَابُ اللَّهِ الْأَعْظَمُ الْأَعْلَى فَأَيْنَ الِاخْتِيَارُ مِنْ هَذَا وَ أَيْنَ الْعُقُولُ مِنْ هَذَا وَ مَنْ ذَا عَرَفَ أَوْ وَصَفَ مَنْ وَصَفْتُ ظَنُّوا أَنَّ ذَلِكَ فِي غَيْرِ آلِ مُحَمَّدٍ كَذَبُوا وَ زَلَّتْ أَقْدَامُهُمْ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ رَبّاً وَ الشَّيَاطِينَ حِزْباً كُلُّ ذَلِكَ بِغْضَةً لِبَيْتِ الصَّفْوَةِ وَ دَارِ الْعِصْمَةِ وَ حَسَداً لِمَعْدِنِ الرِّسَالَةِ وَ الْحِكْمَةِ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَتَبّاً لَهُمْ وَ سُحْقاً كَيْفَ اخْتَارُوا إِمَاماً جَاهِلًا عَابِداً لِلْأَصْنَامِ جَبَاناً يَوْمَ الزِّحَامِ وَ الْإِمَامُ يَجِبُ أَنْ يَكُونَ عَالِماً لَا يَجْهَلُ وَ شُجَاعاً لَا يَنْكُلُ لَا يَعْلُو عَلَيْهِ حَسَبٌ وَ لَا يُدَانِيهِ نَسَبٌ فَهُوَ فِي الذِّرْوَةِ مِنْ قُرَيْشٍ وَ الشَّرَفِ مِنْ هَاشِمٍ وَ الْبَقِيَّةِ مِنْ إِبْرَاهِيمَ وَ النَّهْجِ مِنَ النَّبْعِ الْكَرِيمِ وَ النَّفْسِ مِنَ الرَّسُولِ وَ الرِّضَى مِنَ اللَّهِ وَ الْقَوْلِ عَنِ اللَّهِ فَهُوَ شَرَفُ الْأَشْرَافِ وَ الْفَرْعُ مِنْ عَبْدِ مَنَافٍ عَالِمٌ بِالسِّيَاسَةِ قَائِمٌ بِالرِّئَاسَةِ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ إِلَى يَوْمِ السَّاعَةِ أَوْدَعَ اللَّهُ قَلْبَهُ سِرَّهُ وَ أَطْلَقَ بِهِ لِسَانَهُ فَهُوَ مَعْصُومٌ مُوَفَّقٌ لَيْسَ بِجَبَانٍ وَ لَا جَاهِلٍ فَتَرَكُوهُ يَا طَارِقُ وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللَّهِ وَ الْإِمَامُ يَا طَارِقُ بَشَرٌ مَلَكِيٌّ وَ جَسَدٌ سَمَاوِيٌّ وَ أَمْرٌ إِلَهِيٌّ وَ رُوحٌ قُدْسِيٌّ وَ مَقَامٌ عَلِيٌّ وَ نُورٌ جَلِيٌّ وَ سِرٌّ خَفِيٌّ فَهُوَ مَلَكُ الذَّاتِ إِلَهِيُّ الصِّفَاتِ زَائِدُ الْحَسَنَاتِ عَالِمٌ بِالْمُغَيَّبَاتِ خَصّاً مِنْ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ نَصّاً مِنَ الصَّادِقِ الْأَمِينِ وَ هَذَا كُلُّهُ لِآلِ مُحَمَّدٍ لَا يُشَارِكُهُمْ فِيهِ مُشَارِكٌ لِأَنَّهُمْ مَعْدِنُ التَّنْزِيلِ وَ مَعْنَى التَّأْوِيلِ وَ خَاصَّةُ الرَّبِّ الْجَلِيلِ وَ مَهْبِطُ الْأَمِينِ جَبْرَئِيلَ صَفْوَةُ اللَّهِ وَ سِرُّهُ وَ كَلِمَتُهُ شَجَرَةُ النُّبُوَّةِ وَ مَعْدِنُ الصَّفْوَةِ عَيْنُ الْمَقَالَةِ وَ مُنْتَهَى الدَّلَالَةِ وَ مُحْكَمُ الرِّسَالَةِ وَ نُورُ الْجَلَالَةِ جَنْبُ اللَّهِ وَ وَدِيعَتُهُ وَ مَوْضِعُ كَلِمَةِ اللَّهِ وَ مِفْتَاحُ حِكْمَتِهِ وَ مَصَابِيحُ رَحْمَةِ اللَّهِ وَ يَنَابِيعُ نِعْمَتِهِ السَّبِيلُ إِلَى اللَّهِ وَ السَّلْسَبِيلُ وَ الْقِسْطَاسُ الْمُسْتَقِيمُ وَ الْمِنْهَاجُ الْقَوِيمُ وَ الذِّكْرُ الْحَكِيمُ وَ الْوَجْهُ الْكَرِيمُ وَ النُّورُ الْقَدِيمُ أَهْلُ التَّشْرِيفِ وَ التَّقْوِيمِ وَ التَّقْدِيمِ وَ التَّعْظِيمِ وَ التَّفْضِيلِ خُلَفَاءُ النَّبِيِّ الْكَرِيمِ وَ أَبْنَاءُ الرَّءُوفِ الرَّحِيمِ وَ أُمَنَاءُ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ السَّنَامُ الْأَعْظَمُ وَ الطَّرِيقُ الْأَقْوَمُ مَنْ عَرَفَهُمْ وَ أَخَذَ عَنْهُمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَ إِلَيْهِ الْإِشَارَةُ بِقَوْلِهِ: فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي خَلَقَهُمُ اللَّهُ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ وَ وَلَّاهُمْ أَمْرَ مَمْلَكَتِهِ فَهُمْ سِرُّ اللَّهِ الْمَخْزُونُ وَ أَوْلِيَاؤُهُ الْمُقَرَّبُونَ وَ أَمْرُهُ بَيْنَ الْكَافِ وَ النُّونِ إِلَى اللَّهِ يَدْعُونَ وَ عَنْهُ يَقُولُونَ وَ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ عِلْمُ الْأَنْبِيَاءِ فِي عِلْمِهِمْ وَ سِرُّ الْأَوْصِيَاءِ فِي سِرِّهِمْ وَ عِزُّ الْأَوْلِيَاءِ فِي عِزِّهِمْ كَالْقَطْرَةِ فِي الْبَحْرِ وَ الذَّرَّةِ فِي الْقَفْرِ وَ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ عِنْدَ الْإِمَامِ كَيَدِهِ مِنْ رَاحَتِهِ يَعْرِفُ ظَاهِرَهَا مِنْ بَاطِنِهَا وَ يَعْلَمُ بَرَّهَا مِنْ فَاجِرِهَا وَ رَطْبَهَا وَ يَابِسَهَا لِأَنَّ اللَّهَ عَلَّمَ نَبِيَّهُ عِلْمَ مَا كَانَ وَ مَا يَكُونُ وَ وَرِثَ ذَلِكَ السِّرَّ الْمَصُونَ الْأَوْصِيَاءُ الْمُنْتَجَبُونَ وَ مَنْ أَنْكَرَتْ ذَلِكَ فَهُوَ شَقِيٌّ مَلْعُونٌ يَلْعَنُهُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُ اللَّاعِنُونَ وَ كَيْفَ يَفْرِضُ اللَّهُ عَلَى عِبَادِهِ طَاعَةَ مَنْ يُحْجَبُ عَنْهُ مَلَكُوتُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِنَّ الْكَلِمَةَ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ تَنْصَرِفُ إِلَى سَبْعِينَ وَجْهاً وَ كُلُّ مَا فِي الذِّكْرِ الْحَكِيمِ وَ الْكِتَابِ الْكَرِيمِ وَ الْكَلَامِ الْقَدِيمِ مِنْ آيَةٍ تُذْكَرُ فِيهَا الْعَيْنُ وَ الْوَجْهُ وَ الْيَدُ وَ الْجَنْبُ فَالْمُرَادُ مِنْهَا الْوَلِيُ لِأَنَّهُ جَنْبُ اللَّهِ وَ وَجْهُ اللَّهِ يَعْنِي حَقَّ اللَّهِ وَ عِلْمَ اللَّهِ وَ عَيْنَ اللَّهِ وَ يَدَ اللَّهِ فَهُمُ الْجَنْبُ الْعَلِيُّ وَ الْوَجْهُ الرَّضِيُّ وَ الْمَنْهَلُ الرَّوِيُّ وَ الصِّرَاطُ السَّوِيُّ وَ الْوَسِيلَةُ إِلَى اللَّهِ وَ الْوُصْلَةُ إِلَى عَفْوِهِ وَ رِضَاهُ سِرُّ الْوَاحِدِ وَ الْأَحَدِ فَلَا يُقَاسُ بِهِمْ مِنَ الْخَلْقِ أَحَدٌ فَهُمْ خَاصَّةُ اللَّهِ وَ خَالِصَتُهُ وَ سِرُّ الدَّيَّانِ وَ كَلِمَتُهُ وَ بَابُ الْإِيمَانِ وَ كَعْبَتُهُ وَ حُجَّةُ اللَّهِ وَ مَحَجَّتُهُ وَ أَعْلَامُ الْهُدَى وَ رَايَتُهُ وَ فَضْلُ اللَّهِ وَ رَحْمَتُهُ وَ عَيْنُ الْيَقِينِ وَ حَقِيقَتُهُ وَ صِرَاطُ الْحَقِّ وَ عِصْمَتُهُ وَ مَبْدَأُ الْوُجُودِ وَ غَايَتُهُ وَ قُدْرَةُ الرَّبِّ وَ مَشِيَّتُهُ وَ أُمُّ الْكِتَابِ وَ خَاتِمَتُهُ وَ فَصْلُ الْخِطَابِ وَ دَلَالَتُهُ وَ خَزَنَةُ الْوَحْيِ وَ حَفَظَتُهُ وَ آيَةُ الذِّكْرِ وَ تَرَاجِمَتُهُ وَ مَعْدِنُ التَّنْزِيلِ وَ نِهَايَتُهُ فَهُمُ الْكَوَاكِبُ الْعُلْوِيَّةُ وَ الْأَنْوَارُ الْعَلَوِيَّةُ الْمُشْرِقَةُ مِنْ شَمْسِ الْعِصْمَةِ الْفَاطِمِيَّةِ فِي سَمَاءِ الْعَظَمَةِ الْمُحَمَّدِيَّةِ وَ الْأَغْصَانُ النَّبَوِيَّةُ النَّابِتَةُ فِي دَوْحَةِ الْأَحْمَدِيَّةِ وَ الْأَسْرَارُ الْإِلَهِيَّةُ الْمُودَعَةُ فِي الْهَيَاكِلِ الْبَشَرِيَّةِ وَ الذُّرِّيَّةُ الزَّكِيَّةُ وَ الْعِتْرَةُ الْهَاشِمِيَّةُ الْهَادِيَةُ الْمَهْدِيَّةُ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ فَهُمُ الْأَئِمَّةُ الطَّاهِرُونَ وَ الْعِتْرَةُ الْمَعْصُومُونَ وَ الذُّرِّيَّةُ الْأَكْرَمُونَ وَ الْخُلَفَاءُ الرَّاشِدُونَ وَ الْكُبَرَاءُ الصِّدِّيقُونَ وَ الْأَوْصِيَاءُ الْمُنْتَجَبُونَ وَ الْأَسْبَاطُ الْمَرْضِيُّونَ وَ الْهُدَاةُ الْمَهْدِيُّونَ وَ الْغُرُّ الْمَيَامِينُ مِنْ آلِ طه وَ يَاسِينَ وَ حُجَجُ اللَّهِ عَلَى الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ اسْمُهُمْ مَكْتُوبٌ عَلَى الْأَحْجَارِ وَ عَلَى أَوْرَاقِ الْأَشْجَارِ وَ عَلَى أَجْنِحَةِ الْأَطْيَارِ وَ عَلَى أَبْوَابِ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ وَ عَلَى الْعَرْشِ وَ الْأَفْلَاكِ وَ عَلَى أَجْنِحَةِ الْأَمْلَاكِ وَ عَلَى حُجُبِ الْجَلَالِ وَ سُرَادِقَاتِ الْعِزِّ وَ الْجَمَالِ وَ بِاسْمِهِمْ تُسَبِّحُ الْأَطْيَارُ وَ تَسْتَغْفِرُ لِشِيعَتِهِمُ الْحِيتَانُ فِي لُجَجِ الْبِحَارِ وَ إِنَّ اللَّهَ لَمْ يَخْلُقْ أَحَداً إِلَّا وَ أَخَذَ عَلَيْهِ الْإِقْرَارَ بِالْوَحْدَانِيَّةِ وَ الْوَلَايَةِ لِلْذُّرِّيَّةِ الزَّكِيَّةِ وَ الْبَرَاءَةِ مِنْ أَعْدَائِهِمْ وَ إِنَّ الْعَرْشَ لَمْ يَسْتَقِرَّ حَتَّى كُتِبَ عَلَيْهِ بِالنُّورِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ عَلِيٌّ وَلِيُّ اللَّهِ.
از طارق بن شهاب نقل شده است که امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند:
ای طارق!
امام، کلمهٔ خداست، حجّت خداست، وجهِ خداست، نورِ خداست، حجابِ خداست و آیهٔ خداست.
خداوند او را برمیگزیند، هرچه بخواهد در وجودش قرار میدهد، و بهواسطهٔ این انتخاب، اطاعت و ولایت او را بر تمام آفریدگانش واجب میکند.
پس امام، ولیّ خدا در آسمانها و زمین است؛
و خدا با این جایگاه، از همهٔ بندگانش پیمان گرفته است.
هر کس بر امام پیشی گیرد، به خدایی که بر عرش است کافر شده است؛
چرا که خدا هرچه بخواهد انجام میدهد و هرگاه خدا بخواهد، او نیز میخواهد.
بر بازوی امام نوشته میشود:
«و کلمهٔ پروردگارت از روی صدق و عدالت به کمال رسید»؛
پس امام، خودِ صدق و عدالت است.
ستونی از نور برای او برپا میشود که از زمین تا آسمان امتداد دارد؛
در آن، اعمال بندگان را میبیند؛
لباس هیبت و علمِ ضمیر بر او پوشانده میشود؛
بر غیب آگاه است و آنچه میان مشرق و مغرب است میبیند؛
هیچچیز از عالم مُلک و ملکوت بر او پوشیده نمیماند؛
و در هنگام ولایت، منطق پرندگان به او عطا میشود.
این همان کسی است که خدا او را برای وحیاش برمیگزیند،
برای اسرار غیبش میپسندد،
با کلمهٔ خود تأییدش میکند،
حکمتش را به او میآموزد،
قلبش را جایگاه مشیّت خویش قرار میدهد،
او را به سلطنت میخوانَد،
امارتش را نافذ میگرداند،
و اطاعتش را واجب میشمارد.
و این همه از آن روست که امامت، میراث پیامبران، جایگاه برگزیدگان، خلافت خدا و خلافت رسولان اوست؛
پس امامت، عصمت است، ولایت است، سلطنت است و هدایت است؛
و تمامِ دین و سنگینیِ میزانهاست.
امام، راهنمایِ قصدکنندگان، نشانهٔ هدایتیافتگان، راهِ سالکان،
و خورشیدی درخشان در دلِ عارفان است.
ولایتش سبب نجات است، اطاعتش در دنیا واجب،
و در پس از مرگ، ذخیره و پشتوانه است؛
عزّتِ مؤمنان، شفاعتِ گناهکاران، نجاتِ دوستداران و رستگاریِ پیروان است.
چرا که امامت، سرِ اسلام، کمال ایمان،
شناختِ حدود و احکام، و بیانِ حلال و حرام است؛
مقامی که جز آنکه خدا برگزیده و پیش داشته و ولایت داده و حاکمش کرده، به آن نمیرسد.
ولایت، نگهبانی از مرزها، تدبیر امور،
و ساماندهی روزها و ماههاست.
امام، آبِ گوارا برای تشنگان، راهنما به سوی هدایت،
پاک از گناهان و آگاه از غیبهاست.
او خورشیدی است که با انوارش بر بندگان میتابد؛
نه دستها به او میرسد و نه دیدهها.
و به همین معنا اشاره دارد سخن خداوند:
«عزّت از آنِ خدا و رسول او و مؤمنان است»؛
و مؤمنان، علی و عترت اویند.
پس عزّت از آنِ پیامبر و عترت است،
و این دو تا پایان روزگار از عزّت جدا نمیشوند.
آنان رأس دایرهٔ ایمان، قطب وجود،
آسمانِ بخشش، شرافتِ هستی،
نور خورشید شرف، اصل و بنیاد عزّت و مجدند.
امام، چراغی فروزان، راهی روشن، آبی جوشان،
دریایی خروشان، ماهی تابان، غدیری بخشنده،
مسیر آشکار، راهنما در مهالک،
ابرِ بارانریز و بارانِ پیدرپی است.
او نعمت بزرگ، دریای پایانناپذیر،
چشمهٔ جوشان، باغِ بارانخورده،
عطرِ خوش، نورِ تابان،
عمل صالح و تجارتِ سودمند است.
او پدری مهربان، پناه بندگان در سختیها،
حاکم، آمر و ناهی،
امین خدا بر حقایق، حجت خدا بر بندگان،
و راه روشن او در زمین و شهرهاست.
پاک از گناه، پیراسته از عیب، آگاه از غیب؛
ظاهرش امری الهی و باطنش رازی نادیدنی است.
یگانهٔ روزگار خویش و خلیفهٔ خدا در امر و نهی است؛
نه همانندی دارد و نه جایگزینی.
پس چه کسی میتواند ما را بشناسد؟
چه کسی میتواند مقام ما را دریابد؟
عقلها سرگردان، فهمها حیران،
بزرگان کوچک، عالمان درمانده،
شاعران ناتوان و سخنوران خاموش میشوند از وصفِ اولیای خدا.
آنان کلمهٔ برتر، نامِ سفید،
و توحیدِ بزرگاند؛
و کسانی که روی برتافتند، از آن روی گرداندند.
آنان حجابِ اعظمِ خداوندند.
اما مردم پنداشتند این مقام در غیرِ آلِ محمد است؛
دروغ گفتند و لغزیدند؛
گوساله را ربّ گرفتند و شیاطین را حزب خود ساختند؛
و همهٔ اینها از کینه نسبت به خانهٔ عصمت
و حسد به معدن رسالت و حکمت بود.
شیطان اعمالشان را در نظرشان آراست.
وای بر آنان!
چگونه امامی جاهل و بتپرست و ترسو را برگزیدند،
در حالی که امام باید دانا باشد، نه نادان؛
شجاع باشد، نه سست.
او باید در اوج نسب قریش،
و شرافت هاشمی،
و باقیماندهٔ ابراهیم،
و برخاسته از جانِ رسول خدا باشد؛
رضایتش از خدا و سخنش از خداست.
او عالم به سیاست، قائم به ریاست،
واجبالاطاعه تا روز قیامت است؛
خدا راز خود را در دلش نهاده و زبانش را به آن گویا کرده است.
او معصوم و موفّق است، نه ترسو و نه جاهل.
ای طارق! مردم او را رها کردند و از هواهای خود پیروی نمودند؛
و چه کسی گمراهتر از آنکه بدون هدایت الهی، از هوای نفس پیروی کند؟
ای طارق! امام، بشری است ملکوتی،
جسمی آسمانی،
امری الهی،
روحی قدسی،
مقامی بلند،
نوری آشکار و رازی پنهان.
و همهٔ این ویژگیها خاصّ آل محمد است؛
کسی در آن با آنان شریک نیست،
چرا که آنان معدنِ تنزیل، حقیقتِ تأویل،
خاصّ پروردگار جلیل،
و جایگاه فرود جبرئیلاند.
آنان صفوهٔ خدا، راز او و کلمهٔ اویند؛
درخت نبوت، معدن پاکی،
چشمِ معنا و نهایتِ دلالت،
نور جلال و کنارِ خدا.
آنان چراغهای رحمت، چشمههای نعمت،
راهِ رسیدن به خدا،
ترازوی راست، منهج استوار،
ذکر حکیم، چهرهٔ کریم و نور قدیماند.
آنان خاصّ خدا، خالص او و راز دیّاناند؛
باب ایمان، کعبهٔ هدایت،
حجت و راه خدا،
پرچم هدایت، فضل و رحمت الهی،
عین یقین و حقیقت آناند.
آنان ائمهٔ پاک، عترتِ معصوم،
فرزندان گرامی، جانشینان راشد،
و هدایتیافتگانِ مهدیاند.
نامهایشان بر سنگها، برگ درختان،
بال پرندگان، درهای بهشت و دوزخ،
عرش و افلاک،
و بر فرشتگان نوشته شده است.
پرندگان با نام آنان تسبیح میگویند،
و ماهیانِ دریا برای شیعیانشان استغفار میکنند.
و خداوند هیچکس را نیافرید مگر آنکه
بر توحید و ولایتِ این ذریهٔ پاک،
و بیزاری از دشمنانشان، از او پیمان گرفت.
و عرش استوار نشد
تا بر آن با نور نوشته شد:
لا إله إلا الله، محمد رسولالله، علی ولیالله.
دلنوشته
امام؛ خورشیدی که دستها به او نمیرسند، امّا دلها به نورش زندهاند
دل اگر «راه» میخواهد، خدا «امام» میگذارد…
نه برای اینکه فقط نامی در تاریخ بماند؛
برای اینکه در تاریکیهای تردید، کسی باشد که راه را یقین کند.
امام را اگر فقط «یک انسان خوب» ببینی، هنوز او را ندیدهای.
امام، کلمهٔ خداست؛
یعنی همان جایی که خدا با دلهای خاکی حرف میزند.
امام، حجت خداست؛
یعنی خطِ روشنِ بین «میشود» و «نمیشود»،
بین «حق» و «هوا»،
بین «نور» و «فریب».
گاهی ما خیال میکنیم اگر چشممان امام را ندید، پس راه هم تعطیل است…
اما حدیث میگوید امام، خورشیدی است که دستها به او نمیرسند،
ولی مگر خورشید را با دست میگیرند؟
خورشید را با گرما میفهمند،
با نور میشناسند،
با زنده شدن زمینِ سرد.
امام یعنی خدا زمین را یتیم نگذاشته؛
یعنی آسمان هنوز با خاک قهر نکرده؛
یعنی وقتی بندگان در شلوغیِ ادعاها گم میشوند،
خدا «ستونِ نور» میگذارد—
از زمین تا آسمان—
تا اعمال را ببیند،
تا هیبتِ حق را نگه دارد،
تا عدالت در میان گرد و غبارِ توجیهها دفن نشود.
امام، فقط «حاکم» نیست؛
امام پناهِ دلِ شکاک است.
مثل «قلب» برای جوارح…
وقتی چشم چیزی میبیند و شک میکند،
وقتی گوش چیزی میشنود و میلرزد،
وقتی زبان حرفی میزند و خودش هم باورش نمیشود،
همه را میبرند پیش «قلب» تا راست و دروغش روشن شود…
پس چگونه خدا برای چشم و گوش و زبان قلب گذاشته،
اما برای این امتِ بزرگ—با این همه اختلاف و حیرت—
امامی نگذارد که شکها را به یقین برساند؟
امام یعنی آبِ گوارا روی عطش.
یعنی «آرامش» وسط خشکیِ دعواها.
یعنی «باران» وقتی زمینِ جان ترک خورده.
یعنی «راه» وقتی بیابان پر از سراب است.
یعنی «دلیل» وقتی مهالک فراگیر میشود.
امام یعنی خدا هنوز رحمت را قطع نکرده؛
فقط ما گاهی چشممان را بستهایم و میگوییم:
«نور نیست…»
نه عزیز…
نور هست؛
اما شاید ما پشت به نور ایستادهایم.
و درد همینجاست…
که حدیث از یک زخم قدیمی پرده برمیدارد:
آدمها گاهی امامِ جاهل میخواهند؛
چون امامِ دانا، نفس را محدود میکند.
امامِ دانا، «هوا» را رسوا میکند.
امامِ دانا، اجازه نمیدهد آدم با زبان مؤمن باشد و با دل، گوسالهپرست.
پس بعضیها—از حسد و کینه—
چراغ را خاموش میخواهند تا در تاریکی، خودشان «چراغ» شوند…
اما امام، چراغ ساختنی نیست.
امام، انتخاب خداست.
و همینجا دلِ عاشق میفهمد چرا شناخت امام «فقط یک اطلاعات» نیست؛
یک «جهت» است.
یک «قبله» است.
یک «تسلیم» است.
امام یعنی دین، فقط نماز و روزه و حج نیست…
دین یعنی «راهِ درستِ انجام دادنِ همینها».
امام یعنی نماز کامل میشود،
زکات زنده میشود،
جهاد معنا پیدا میکند،
حدود و احکام از کاغذ به زندگی میآیند،
و جامعه از بیپدریِ معنوی نجات پیدا میکند.
امام یعنی عزتِ مؤمنان.
یعنی یک ستون که اگر نباشد،
همهچیز میریزد:
نه چون مردم بیهوشاند،
بلکه چون تکیهگاهِ الهی را گم کردهاند.
و چه زیباست آن تصویرِ آخر…
که نامشان را بر سنگها، بر برگها، بر بال پرندگان،
بر درهای بهشت و دوزخ،
بر عرش و افلاک نوشتهاند؛
یعنی ولایتشان یک شعار نیست،
یک حقیقتِ جاری در نظام نورانی هستی است.
یعنی عالم، با نام آنها معنا میشود؛
و دلِ انسان، بدون این معنا،
هرچقدر هم عبادت کند،
باز هم راه را گم میکند.
خدایا…
من کوچکتر از آنم که «مقام امام» را بفهمم،
اما همین را میفهمم که
اگر او نباشد، دل من زود فریب میخورد؛
زود حسادت میورزد؛
زود دنبال سامری میدود؛
زود با یک شبهه، برادرِ دیروز را دشمنِ امروز میکند؛
زود «چرا و کی و چگونه» را جای «توقفِ عاقلانه و رجوع به عالم» مینشاند.
پس ای خدای مهربان…
دل مرا از آن دلهایی قرار بده
که نور را دوست دارند،
نه تاریکیِ توجیه را.
مرا از آنهایی قرار بده که
وقتی حیران میشوند، میایستند؛
وقتی نمیدانند، برمیگردند؛
وقتی میلرزند، به ستون نور پناه میبرند؛
و وقتی صدای حق را میشنوند،
به جای پیشی گرفتن،
پشتِ امام میایستند.
چون من میدانم:
امام، خورشیدی است که دستها به او نمیرسند…
اما اگر دل رو به او باشد،
هیچ زمستانی، ابدی نمیماند.
و اگر این همه عظمت، دل را میلرزاند،
از آن روست که امامت یک منصب معمولی نیست؛
امامت، میراث پیامبران است،
جایگاهی که از آدم تا خاتم،
همیشه به پاکترینها سپرده شده است.
امامت، جایگاه برگزیدگان است؛
نه آنان که جلوتر میدوند،
بلکه آنان که خدا انتخاب میکند.
نه آنان که بیشتر دیده میشوند،
بلکه آنان که آسمان، آنان را میشناسد.
امامت، خلافت خداست در زمین؛
و خلافت رسولان او در میان بندگان.
یعنی خدا وقتی میخواهد با زمین حرف بزند،
وقتی میخواهد رحمت و عدلش را جاری کند،
وقتی میخواهد دینش فقط «گفته» نماند و «زیسته» شود،
امام را میگذارد.
و به همین دلیل است که
امامت فقط هدایتِ ذهن نیست؛
عصمت است، تا خطا راه نیابد؛
ولایت است، تا دلها بیپناه نمانند؛
سلطنت است، تا حق زیر پای باطل لگدمال نشود؛
و هدایت است، تا راه در میان هیاهوی انتخابها گم نشود.
امامت یعنی
تمامِ دین، یکجا جمع شده باشد؛
و تمامِ اعمال،
روزی در ترازوی او وزن شوند.
اوست که سنگینیِ میزانها را معنا میکند؛
اوست که نشان میدهد
کدام کار «واقعاً» صالح است
و کدام فقط شبیه عمل صالح.
پس اگر دل، امام را گم کند،
دین سبک میشود…
و اگر دل، امام را پیدا کند،
حتی کوچکترین عمل،
وزنِ ابدیت میگیرد.
خدایا…
در زمانهای که هر صدایی خود را حق مینامد،
دل ما را به آن میراث پیامبران وصل نگه دار؛
به آن عصمتِ زنده،
به آن ولایتِ نجاتبخش،
به آن هدایتِ بیبدیل
که تمامِ دین،
و تمامِ میزانها،
به او قوام دارد.
عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ رَاهَوَيْهِ قَالَ:
لَمَّا وَافَى أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا ع نَيْسَابُورَ وَ أَرَادَ أَنْ يَخْرُجَ مِنْهَا إِلَى الْمَأْمُونِ اجْتَمَعَ عَلَيْهِ أَصْحَابُ الْحَدِيثِ فَقَالُوا لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ تَرْحَلُ عَنَّا وَ لَا تُحَدِّثُنَا بِحَدِيثٍ فَنَسْتَفِيدَهُ مِنْكَ وَ كَانَ قَدْ قَعَدَ فِي الْعَمَّارِيَّةِ فَأَطْلَعَ رَأْسَهُ وَ قَالَ سَمِعْتُ أَبِي مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ يَقُولُ سَمِعْتُ أَبِي جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ يَقُولُ سَمِعْتُ أَبِي مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ يَقُولُ سَمِعْتُ أَبِي عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ يَقُولُ سَمِعْتُ أَبِي الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ يَقُولُ سَمِعْتُ أَبِي أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ ع يَقُولُ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ سَمِعْتُ جَبْرَئِيلَ يَقُولُ سَمِعْتُ اللَّهَ جَلَّ جَلَالُهُ يَقُولُ
لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ عَذَابِي
قَالَ فَلَمَّا مَرَّتِ الرَّاحِلَةُ نَادَانَا
بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا.
«حصنِ امنِ توحید؛ با شرطِ ولایت»
«لا إله إلا الله… به شرطِ امام»
«دژِ توحید، درِ ولایت»
«امنیتِ الهی؛ وقتی امام شرط میشود»
«حصن خدا کجاست؟ وَ أَنا مِن شُروطِها»
«ذکر بیامام، دژ ندارد»
«راهِ امنِ توحید از درِ امام میگذرد»
«نیشابور؛ جایی که شرطِ توحید فاش شد»
دلنوشته
«لا إله إلا الله… به شرطِ امام»
لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ عَذَابِي
بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا.
و درست در همانجایی که دل خیال میکند
حرفِ توحید تمام شده،
کاروان میایستد…
نیشابور،
شهرِ قلم و حدیث،
شهرِ گوشهای مشتاق.
همه آمدهاند؛
نه برای سیاست،
نه برای قدرت،
فقط برای یک جمله
که جانشان را نجات دهد.
میگویند:
«ای فرزند رسول خدا…
میروی و ما را بیسهم میگذاری؟
حدیثی بگو…
چیزی که از تو بماند.»
و امام،
از درون عماریه،
نه با فریاد،
نه با خطابه،
فقط با سلسلهای از نور
سر بلند میکند.
نامها یکییکی میآیند؛
پدر از پدر،
نور از نور،
دل از دل…
تا میرسد به آنجا
که دیگر واسطهای نیست
جز خودِ خدا.
و کلام مینشیند در هوا:
«لا إله إلا الله، حصنی…
هر که وارد حصن من شود،
از عذابم در امان است.»
همه نفس راحت میکشند؛
انگار دیوارهای دژ را دیدهاند.
انگار در امنترین جای عالم ایستادهاند.
اما…
کاروان حرکت میکند.
و درست در لحظهای که خیالها آسوده شده،
امام برمیگردد…
و تیر آخر را
نه به گوش،
که به دل میزند:
«بِشُروطِها…
وَ أَنا مِن شُروطِها.»
اینجاست که همهچیز عوض میشود.
یعنی
توحید،
بیدرِ ولایت،
حصن نیست.
ذکر،
اگر به امام نرسد،
دیوار ندارد.
«لا إله إلا الله»
بیامام،
فقط یک صداست،
نه یک پناه.
یعنی
اگر میخواهی در دژ خدا باشی،
باید از درِ امام وارد شوی.
نه از میانبر عقل خودت،
نه از خیالِ بیولایتِ دلت.
امام،
شرطِ امنیت است.
شرطِ نجات است.
شرطِ درست فهمیدنِ توحید است.
و چه تلخ…
که عدهای حصن را دوست دارند
اما شرطش را نه.
امنیت میخواهند
بیآنکه ولایت را بپذیرند.
خدا را میخواهند
اما امامش را نه.
و چه خوشا آنان
که فهمیدند:
امام،
دیوارِ حصن است؛
درِ حصن است؛
و راهِ ورود به امنترین جای عالم.
خدایا…
در روزگاری که همه از امنیت حرف میزنند
و کمتر کسی راهش را میداند،
دل ما را
نه فقط به «لا إله إلا الله»،
بلکه به شرطِ آن
گره بزن.
ما را
از آنان قرار بده
که دژ را شناختند،
در را دیدند،
و از راهِ درست
وارد شدند.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
خَرَجَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ ع عَلَى أَصْحَابِهِ فَقَالَ
أَيُّهَا النَّاسُ
إِنَّ اللَّهَ جَلَّ ذِكْرُهُ مَا خَلَقَ الْعِبَادَ إِلَّا لِيَعْرِفُوهُ
فَإِذَا عَرَفُوهُ عَبَدُوهُ
فَإِذَا عَبَدُوهُ اسْتَغْنَوْا بِعِبَادَتِهِ عَنْ عِبَادَةِ مَا سِوَاهُ
فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي
فَمَا مَعْرِفَةُ اللَّهِ؟
قَالَ
مَعْرِفَةُ أَهْلِ كُلِّ زَمَانٍ إِمَامَهُمُ الَّذِي يَجِبُ عَلَيْهِمْ طَاعَتُهُ.
دلنوشته
خدا را میخواهی؟ امامش را بشناس
ریشۀ انحرافها؛ گمکردن امام
از کربلا تا امروز؛ مسئله هنوز امام است
و ناگهان همهچیز ساده میشود…
آنقدر ساده که آدم خجالت میکشد از اینهمه پیچاندنِ حقیقت.
امام حسین علیهالسلام میایستد؛
نه برای خطابه،
نه برای جدل،
بلکه برای روشنکردنِ مسیر زندگی.
میگوید:
خدا بندگان را نیافرید مگر برای معرفت.
و وقتی معرفت آمد، عبادت خودبهخود میجوشد.
و وقتی عبادت نشست، دل از هر معبودِ دروغین بینیاز میشود.
انگار میخواهد بگوید:
مسئلۀ بشر «کمعبادتی» نیست،
مسئله «گمکردنِ راهِ معرفت» است.
و آن سؤالِ بهظاهر ساده، اما تکاندهنده مطرح میشود:
پس معرفتِ خدا چیست؟
پاسخ، برقآساست…
بیپیرایه، بیتعارف، بیراهِ فرار:
معرفتِ امامِ هر زمان.
یعنی اگر میخواهی خدا را بشناسی،
ببین امروز باید از چه کسی اطاعت کنی.
اگر میخواهی عبادتت نجاتبخش باشد،
ببین دستت در دستِ کدام نور است.
اگر میخواهی از بندگیِ غیرِ خدا آزاد شوی،
ببین به کدام امام وصل شدهای.
اینجاست که میفهمیم چرا تاریخ تکرار میشود…
چرا گوسالهها هر بار با شکلی تازه برمیگردند…
چرا حسد، همیشه اول سراغ «جانشینِ معلم» میرود…
چون بدون امامِ زنده،
معرفت تبدیل به ادعا میشود،
عبادت تبدیل به عادت،
و توحید تبدیل به شعار.
و اینگونه است که امام حسین علیهالسلام،
سالها پیش از کربلا،
ریشۀ همۀ انحرافها را گفته بود:
مشکل از آنجا شروع میشود
که مردم میخواهند خدا را بشناسند
اما حاضر نیستند امامِ زمانشان را بشناسند.
و چه هشدارِ مهربانانهای…
نه با شمشیر،
بلکه با نورِ معرفت.
امام علی علیه السلام:
إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا أُدْخِلَ حُفْرَتَهُ أَتَاهُ مَلَكَانِ اسْمُهُمَا مُنْكَرٌ وَ نَكِيرٌ فَأَوَّلُ مَنْ يَسْأَلَانِهِ عَنْ رَبِّهِ ثُمَّ عَنْ نَبِيِّهِ ثُمَّ عَنْ وَلِيِّهِ فَإِنْ أَجَابَ نَجَا وَ إِنْ عَجَزَ عَذَّبَاهُ فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ مَا لِمَنْ عَرَفَ رَبَّهُ وَ نَبِيَّهُ وَ لَمْ يَعْرِفْ وَلِيَّهُ فَقَالَ مُذَبْذَبٌ لَا إِلَى هَؤُلَاءِ وَ لَا إِلَى هَؤُلَاءِ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا ذَلِكَ لَا سَبِيلَ لَهُ وَ قَدْ قِيلَ لِلنَّبِيِّ ص مَنِ الْوَلِيُّ يَا نَبِيَّ اللَّهِ قَالَ وَلِيُّكُمْ فِي هَذَا الزَّمَانِ عَلِيٌّ وَ مِنْ بَعْدِهِ وَصِيُّهُ وَ لِكُلِّ زَمَانٍ عَالِمٌ يَحْتَجُّ اللَّهُ بِهِ لِئَلَّا يَكُونَ كَمَا قَالَ الضُّلَّالُ قَبْلَهُمْ حِينَ فَارَقَتْهُمْ أَنْبِيَاؤُهُمْ رَبَّنا لَوْ لا أَرْسَلْتَ إِلَيْنا رَسُولًا فَنَتَّبِعَ آياتِكَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزى تَمَامُ ضَلَالَتِهِمْ جَهَالَتُهُمْ بِالْآيَاتِ وَ هُمُ الْأَوْصِيَاءُ فَأَجَابَهُمُ اللَّهُ قُلْ كُلٌّ مُتَرَبِّصٌ فَتَرَبَّصُوا فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ أَصْحابُ الصِّراطِ السَّوِيِّ وَ مَنِ اهْتَدى
وَ إِنَّمَا كَانَ تَرَبُّصُهُمْ أَنْ قَالُوا نَحْنُ فِي سَعَةٍ عَنْ مَعْرِفَةِ الْأَوْصِيَاءِ حَتَّى نَعْرِفَ إِمَاماً
فَعَيَّرَهُمُ اللَّهُ بِذَلِكَ
وَ الْأَوْصِيَاءُ هُمْ أَصْحَابُ الصِّرَاطِ وُقُوفٌ عَلَيْهِ لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ عَرَفَهُمْ وَ عَرَفُوهُ وَ لَا يَدْخُلُ النَّارَ إِلَّا مَنْ أَنْكَرَهُمْ وَ أَنْكَرُوهُ لِأَنَّهُمْ عُرَفَاءُ اللَّهِ عَرَّفَهُمْ عَلَيْهِمْ عِنْدَ أَخْذِ الْمَوَاثِيقِ عَلَيْهِمْ وَ وَصَفَهُمْ فِي كِتَابِهِ فَقَالَ جَلَّ وَ عَزَّ وَ عَلَى الْأَعْرافِ رِجالٌ يَعْرِفُونَ كُلًّا بِسِيماهُمْ هُمُ الشُّهَدَاءُ عَلَى أَوْلِيَائِهِمْ وَ النَّبِيُّ الشَّهِيدُ عَلَيْهِمْ أَخَذَ لَهُمْ مَوَاثِيقَ الْعِبَادِ بِالطَّاعَةِ وَ أَخَذَ النَّبِيُّ ص عَلَيْهِمُ الْمَوَاثِيقَ بِالطَّاعَةِ فَجَرَتْ نُبُوَّتُهُ عَلَيْهِمْ وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ:
فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً
يَوْمَئِذٍ يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ عَصَوُا الرَّسُولَ لَوْ تُسَوَّى بِهِمُ الْأَرْضُ وَ لا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَدِيثاً.
امام علی علیهالسلام فرمودند:
هنگامی که بندهای را در قبرش میگذارند، دو فرشته که نامشان «نَکیر» و «مُنکر» است نزد او میآیند.
نخستین پرسششان از پروردگار اوست،
سپس از پیامبرش،
و بعد از ولیّ او.
اگر پاسخ دهد، نجات مییابد؛
و اگر ناتوان بماند، او را عذاب میکنند.
در این هنگام مردی پرسید:
پس حالِ کسی که پروردگارش و پیامبرش را شناخته، اما ولیّ خود را نشناخته چیست؟
حضرت فرمودند:
او سرگردان و معلق است؛ نه از این گروه است و نه از آن گروه.
و هر که را خدا گمراه کند، هرگز راهی برای او نخواهی یافت.
این همان کسی است که راهی برایش نیست.
و از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله پرسیده شد:
ای پیامبر خدا، ولیّ کیست؟
فرمودند:
ولیّ شما در این زمان علی است،
و پس از او وصیّ او،
و برای هر زمان، عالمی هست که خدا به وسیلهٔ او احتجاج میکند،
تا مردم مانند گمراهان پیشین نگویند:
«پروردگارا! چرا پیامبری برای ما نفرستادی تا از آیاتت پیروی کنیم، پیش از آنکه خوار و رسوا شویم؟»
تمام گمراهی آنان از نادانیشان نسبت به آیات بود؛
و این آیات، همان اوصیاء هستند.
پس خداوند در پاسخ آنان فرمود:
«بگو: همگی در انتظار باشید؛ پس بهزودی خواهید دانست که چه کسانی اهل راه راستاند و چه کسی هدایت یافته است.»
و انتظارشان این بود که میگفتند:
«ما در شناخت اوصیاء عجلهای نداریم، تا زمانی که امامی را بشناسیم.»
پس خداوند آنان را به همین سخن سرزنش کرد.
اوصیاء، یاران صراط مستقیماند؛
بر آن ایستادهاند.
هیچکس وارد بهشت نمیشود مگر آنکه آنان را بشناسد و آنان نیز او را بشناسند،
و هیچکس وارد آتش نمیشود مگر آنکه آنان را انکار کند و آنان نیز او را انکار کنند.
چرا که آنان شناسانندگانِ خدا هستند؛
خدا آنان را هنگام گرفتن پیمانها به بندگانش شناساند
و وصفشان را در کتاب خود چنین آورد:
«و بر اعراف، مردانی هستند که هر یک را از سیمایشان میشناسند.»
آنان شاهدان بر اولیای خویشاند
و پیامبر نیز شاهد بر آنان است.
خداوند از بندگان پیمان اطاعت آنان را گرفت
و پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله نیز از آنان پیمان اطاعت گرفت؛
پس نبوت او بر آنان جاری شد.
و این همان سخن خداوند است که فرمود:
«پس چگونه خواهد بود آنگاه که از هر امتی شاهدی بیاوریم،
و تو را بر اینان گواه آوریم؟
در آن روز، کسانی که کافر شدند و از پیامبر سرپیچی کردند، آرزو میکنند که کاش زمین با آنان یکسان میشد،
و هیچ سخنی را نمیتوانند از خدا پنهان کنند.»
سؤال قبر؛ امامِ زندگیات که بود؟
تنها سؤالِ قبر: با کدام امام زیستی؟
قبر جای تعلل نیست؛ امامِ تو کیست؟
الگوی زندگی، پاسخِ قبر
میان نور و تعلیق؛ سرنوشتِ آنان که امامشان را نشناختند
امامِ زندگی؛ پاسخ نهایی در قبر
وقتی همهچیز به یک سؤال ختم میشود: امامِ تو که بود؟
دلنوشته
سؤال قبر؛ امامِ زندگیات که بود؟
انگار همهی هیاهوی دنیا، همهی سؤالها و جوابها، همهی دانستنها و ندانستنها، در آن لحظهی تنهاییِ قبر، به یک سؤال فرو میریزد؛
سؤالی ساده، اما سنگینتر از همهی عمر:
امامِ تو که بود؟
الگوی زندگیات که بود؟
نه اینکه چه میدانستی،
نه اینکه چقدر حرف میزدی،
نه اینکه چند بار نام خدا و پیامبر را بر زبان آوردی؛
بلکه اینکه دلَت را به چه کسی سپرده بودی
و مسیرت را با نورِ چه الگویی تنظیم کرده بودی.
قبر جای تعارف نیست.
آنجا دیگر «بعداً میفهمم» معنا ندارد.
آنجا دیگر نمیشود گفت:
«عجلهای نداریم…
بگذار زمان بگذرد…
فعلاً صبر میکنیم تا ببینیم چه میشود…»
همانها که در دنیا گفتند:
«ما در شناخت اوصیاء عجلهای نداریم،
تا زمانی که امامی را بشناسیم»،
در حقیقت، انتخابشان را کرده بودند؛
انتخابِ تعلیق،
انتخابِ بیالگویی،
انتخابِ زندگی بدون قطب.
و چه انتخاب شومی…
نه اینطرف بودند و نه آنطرف،
نه در پناه نور،
و نه حتی صادقانه در تاریکی.
معلّق؛
بیجهت،
بیقبله،
بیامام.
انگار سؤال قبر این نیست که «چه کردی؟»
بلکه این است که:
با چه کسی راه رفتی؟
به کدام نور اقتدا کردی؟
و چه کسی را معیار حق و باطل گرفتی؟
چون هر عملی،
هر نیکی و هر لغزشی،
از دل همان انتخاب بیرون میآید.
آنجا، مرده میفهمد که تأخیر در شناخت امام،
بیطرفی نبود؛
بلکه فرار از تصمیم بود.
و فرار از تصمیم،
یعنی واگذار کردن دل به تاریکیِ بینام.
خوشا به حال آنان که در دنیا،
قبل از قبر،
تکلیف دلشان را روشن کردند؛
الگویشان را شناختند،
و زندگیشان را با نور امامشان میزان کردند.
و وای به حال آنان که گفتند:
«فعلاً صبر میکنیم…»
و نفهمیدند که
قبر، صبر نمیشناسد؛
فقط شناخت میشناسد.
[سورة البقرة (۲): آية ۱۶۵]
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ
وَ لَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً وَ أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعَذابِ (۱۶۵)
و برخى از مردم، در برابر خدا، همانندهايى [براى او] برمىگزينند، و آنها را چون دوستى خدا، دوست مىدارند؛ ولى كسانى كه ايمان آوردهاند، به خدا محبت بيشترى دارند.
كسانى كه [با برگزيدن بتها، به خود] ستم نمودهاند اگر مىدانستند هنگامى كه عذاب را مشاهده كنند تمام نيرو[ها] از آنِ خداست، و خدا سختكيفر است.
[سورة البقرة (۲): الآيات ۱۶۶ الى ۱۶۷]
إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ (۱۶۶)
آنگاه كه پيشوايان از پيروان بيزارى جويند؛ و عذاب را مشاهده كنند، و ميانشان پيوندها بريده گردد.
وَ قالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّؤُا مِنَّا كَذلِكَ يُرِيهِمُ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنَ النَّارِ (۱۶۷)
و پيروان مىگويند: «كاش براى ما بازگشتى بود تا همان گونه كه [آنان] از ما بيزارى جستند [ما نيز] از آنان بيزارى مىجستيم.» اين گونه خداوند، كارهايشان را -كه بر آنان مايه حسرتهاست- به ايشان مىنماياند، و از آتش بيرونآمدنى نيستند.
عَنْ جَابِرٍ قَالَ:
سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ:
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ
قَالَ فَقَالَ
هُمْ أَوْلِيَاءُ فُلَانٍ وَ فُلَانٍ وَ فُلَانٍ اتَّخَذُوهُمْ أَئِمَّةً دُونَ الْإِمَامِ الَّذِي جَعَلَهُ اللَّهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً
فَلِذَلِكَ قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى
وَ لَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً وَ أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعَذابِ إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا إِلَى قَوْلِهِ: وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنَ النَّارِ
قَالَ
ثُمَّ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع
هُمْ وَ اللَّهِ يَا جَابِرُ أَئِمَّةُ الظُّلْمِ وَ أَتْبَاعُهُمْ.
امامِ انتخابی یا امامِ الهی؟
وقتی حسادت، الگو میسازد
عشقِ اشتباه
از انتخابِ دل تا امامتِ ظلم
لیدرِ سوء، فالوئرِ حسود
«أَئِمَّةُ الظُّلْمِ وَ أَتْبَاعُهُمْ»
محبتِ نابجا؛ آغازِ عذاب
وقتی امامِ خدا کنار گذاشته میشود
الگویی که خدا انتخاب نکرد
و بهایی که انسان خودش میپردازد
از نور تا آتش
قصهی همیشگیِ امامِ ظلم و پیروانش
دوستداشتنِ غلط
ریشهی پیروی از امامانِ ظلم
دلنوشته
لیدرِ سوء، فالوئرِ حسود:
«أَئِمَّةُ الظُّلْمِ وَ أَتْبَاعُهُمْ»
الگویی که خدا انتخاب نکرد
عشقِ اشتباه
محبتِ نابجا
دوستداشتنِ غلط
گاهی انسان، به جای آنکه دلش را به انتخابِ خدا بسپارد، دلبستهی انتخابِ خودش میشود؛
و اینجا دقیقاً نقطهی لغزش است…
آنجا که حسادت آرامآرام جامهی «عشق» میپوشد؛
عشقی نه به نور،
بلکه به سایهای که خودِ انسان ساخته است.
اهل حسادت، منتخبِ خدا را کنار میزنند
و منتخبِ دلِ خودشان را
با تمام وجود دوست میدارند؛
به کلام او گوش میدهند،
از او الگو میسازند،
و بیآنکه بفهمند،
ظلمی بزرگ را امضا میکنند؛
نه فقط به حقیقت،
که پیش از همه به خودشان.
این یک اجبار بیرونی نیست؛
این یک انتخابِ خودخواسته است.
همان لحظهای که انسان میگوید:
«من این را بیشتر دوست دارم…»
حتی اگر خدا چیز دیگری را برگزیده باشد.
و اینجاست که صحنه شکل میگیرد:
لیدرِ سوء
و فالوئرهایش.
امامِ ظلم
و پیروانش.
نه اینکه نشانهای نبوده،
نه اینکه حجت تمام نشده؛
بلکه چون دل، جای دیگری را دوست داشت.
و روزی میرسد که پرده کنار میرود…
آنگاه که عذاب را میبینند،
و میفهمند
تمام قدرت،
تمام تکیهگاه،
تمام وزنِ عالم
فقط از آنِ خدا بود.
آن روز،
پیشوایانِ دروغین
از پیروانشان بیزاری میجویند؛
و پیروان،
با حسرتی بیپایان
میفهمند که
محبتِ نابجا
چگونه آنها را تا لبهی آتش کشانده است.
اما دیگر دیر شده…
نه راهِ بازگشتی هست
و نه خروجی از این آتش.
این همان سرنوشتِ تلخِ
«أَئِمَّةُ الظُّلْمِ وَ أَتْبَاعُهُمْ» است؛
قصهای تکراری در طول تاریخ،
از گوسالهی سامری
تا هر امامِ خودساختهای
که جای امامِ منصوبِ خدا را گرفت.
و چه هشداری روشنتر از این؟
اینکه محبت،
اگر به جای نور بنشیند،
خودش میشود آغازِ ظلم…
و انسان،
بیآنکه کسی مجبورش کرده باشد،
خودش راهِ آتش را انتخاب میکند.
حَبَابَةَ الْوَالِبِيَّةِ قَالَتْ:
رَأَيْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع فِي شُرْطَةِ الْخَمِيسِ وَ مَعَهُ دِرَّةٌ يَضْرِبُ بِهَا بَيَّاعِي الْجِرِّيِّ وَ الْمَارْمَاهِي وَ الزِّمِّيرِ وَ الطَّافِي وَ يَقُولُ لَهُمْ يَا بَيَّاعِي مُسُوخِ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ جُنْدِ بَنِي مَرْوَانَ فَقَامَ إِلَيْهِ فُرَاتُ بْنُ أَحْنَفَ فَقَالَ لَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَا جُنْدُ بَنِي مَرْوَانَ فَقَالَ لَهُ أَقْوَامٌ حَلَقُوا اللِّحَى وَ فَتَلُوا الشَّوَارِبَ فَلَمْ أَرَ نَاطِقاً أَحْسَنَ نُطْقاً مِنْهُ ثُمَّ اتَّبَعْتُهُ فَلَمْ أَزَلْ أَقْفُو أَثَرَهُ حَتَّى قَعَدَ فِي رَحَبَةِ الْمَسْجِدِ
فَقُلْتُ لَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ
مَا دَلَالَةُ الْإِمَامَةِ رَحِمَكَ اللَّهُ
فَقَالَ ايتني [ايتِينِي] بِتِلْكِ الْحَصَاةِ وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى حَصَاةٍ فَأَتَيْتُهُ بِهَا فَطَبَعَ فِيهَا بِخَاتَمِهِ ثُمَّ قَالَ لِي يَا حَبَابَةُ إِذَا ادَّعَى مُدَّعٍ الْإِمَامَةَ فَقَدَرَ أَنْ يَطْبَعَ كَمَا رَأَيْتِ فَاعْلَمِي أَنَّهُ إِمَامٌ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ وَ الْإِمَامُ لَا يَعْزُبُ عَنْهُ شَيْءٌ أَرَادَهُ قَالَتْ ثُمَّ انْصَرَفْتُ حَتَّى قُبِضَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع فَجِئْتُ إِلَى الْحَسَنِ ع وَ هُوَ فِي مَجْلِسِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع وَ النَّاسُ يَسْأَلُونَهُ فَقَالَ لِي يَا حَبَابَةُ الْوَالِبِيَّةُ فَقُلْتُ نَعَمْ يَا مَوْلَايَ فَقَالَ هات [هَاتِي] مَا مَعَكِ قَالَتْ فَأَعْطَيْتُهُ الْحَصَاةَ فَطَبَعَ فِيهَا كَمَا طَبَعَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع قَالَتْ ثُمَّ أَتَيْتُ الْحُسَيْنَ ع وَ هُوَ فِي مَسْجِدِ الرَّسُولِ ص فَقَرَّبَ وَ رَحَّبَ ثُمَّ قَالَ لِي إِنَّ فِي الدَّلَالَةِ دَلِيلًا عَلَى مَا تُرِيدِينَ أَ فَتُرِيدِينَ دَلَالَةَ الْإِمَامَةِ فَقُلْتُ نَعَمْ يَا سَيِّدِي فَقَالَ هات [هَاتِي] مَا مَعَكِ فَنَاوَلْتُهُ الْحَصَاةَ فَطَبَعَ لِي فِيهَا قَالَتْ ثُمَّ أَتَيْتُ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ ع وَ قَدْ بَلَغَ بِيَ الْكِبَرُ إِلَى أَنْ أَعْيَيْتُ فَأَنَا أَعُدُّ يَوْمَئِذٍ مِائَةً وَ ثَلَاثَ عَشْرَةَ سَنَةً فَرَأَيْتُهُ رَاكِعاً وَ سَاجِداً مَشْغُولًا بِالْعِبَادَةِ فَيَئِسْتُ مِنَ الدَّلَالَةِ فَأَوْمَأَ إِلَيَّ بِالسَّبَّابَةِ فَعَادَ إِلَيَّ شَبَابِي فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي كَمْ مَضَى مِنَ الدُّنْيَا وَ كَمْ بَقِيَ قَالَ أَمَّا مَا مَضَى فَنَعَمْ وَ أَمَّا مَا بَقِيَ فَلَا قَالَتْ ثُمَّ قَالَ لِي هات [هَاتِي] مَا مَعَكِ فَأَعْطَيْتُهُ الْحَصَاةَ فَطَبَعَ لِي فِيهَا ثُمَّ لَقِيتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع فَطَبَعَ لِي فِيهَا ثُمَّ أَتَيْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع فَطَبَعَ لِي فِيهَا ثُمَّ أَتَيْتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع فَطَبَعَ لِي فِيهَا ثُمَّ أَتَيْتُ الرِّضَا ع فَطَبَعَ لِي فِيهَا ثُمَّ عَاشَتْ حَبَابَةُ بَعْدَ ذَلِكَ تِسْعَةَ أَشْهُرٍ عَلَى مَا ذَكَرَهُ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ هَمَّامٍ.
حَبّابهٔ والبیّه میگوید:
امیرالمؤمنین علیهالسلام را در میان «شرطةُ الخمیس» دیدم؛ در حالی که تازیانهای در دست داشت و با آن، فروشندگان برخی ماهیها (جرّی، مارماهى، زِمّیر و ماهیِ طافی) را میزد و به آنان میفرمود:
«ای فروشندگان مسخشدگان بنیاسرائیل و سپاهیان بنیمروان!»
فرات بن اَحنَف به حضرت نزدیک شد و پرسید:
«ای امیرالمؤمنین، منظور از سپاه بنیمروان چیست؟»
حضرت فرمودند:
«گروهی که ریشهایشان را میتراشند و سبیلهایشان را تاب میدهند.»
من هرگز کسی را ندیدم که سخنش از او شیواتر باشد. سپس به دنبال حضرت رفتم و پیوسته ردّ قدمهایش را گرفتم تا آنکه در فضای باز مسجد نشست.
عرض کردم:
«ای امیرالمؤمنین، خدا شما را رحمت کند، نشانهٔ امامت چیست؟»
فرمودند:
«آن سنگریزه را برایم بیاور.»
و با دست به سنگریزهای اشاره کردند. آن را آوردم. حضرت با انگشتر خود بر آن نقش زدند، سپس فرمودند:
«ای حَبّابه! هرگاه کسی ادعای امامت کرد و توانست همانگونه که دیدی نقش بزند، بدان که او امامی است که اطاعتش واجب است؛ و امام چیزی را که اراده کند، از او پنهان نمیماند.»
میگوید: پس از آن، بازگشتم تا امیرالمؤمنین علیهالسلام از دنیا رفتند. سپس نزد امام حسن علیهالسلام رفتم؛ ایشان در همان جایگاه امیرالمؤمنین نشسته بودند و مردم از ایشان پرسش میکردند.
حضرت فرمودند:
«ای حَبّابهٔ والبیّه!»
گفتم: «آری، ای مولای من.»
فرمودند:
«آنچه همراه داری بیاور.»
سنگریزه را دادم؛ همانگونه که امیرالمؤمنین نقش زده بودند، ایشان نیز بر آن نقش زدند.
سپس نزد امام حسین علیهالسلام رفتم؛ ایشان در مسجد پیامبر صلیاللهعلیهوآله بودند. مرا نزدیک آوردند، خوشآمد گفتند و فرمودند:
«در خودِ نشانه، دلیلی بر آنچه میخواهی هست؛ آیا نشانهٔ امامت را میخواهی؟»
گفتم: «آری، ای سرورم.»
فرمودند:
«آنچه همراه داری بیاور.»
سنگریزه را دادم و ایشان نیز بر آن نقش زدند.
پس از آن نزد علی بن الحسین علیهالسلام رفتم؛ آنقدر سالخورده شده بودم که ناتوان گشتم؛ آن روز صد و سیزده سال داشتم. ایشان را دیدم که در رکوع و سجود و غرق عبادت بودند. ناامید شدم که نشانهای ببینم.
اما حضرت با انگشت اشاره به من اشاره کردند و جوانیام به من بازگشت!
گفتم:
«ای سرورم، چه مقدار از دنیا گذشته و چه مقدار باقی مانده است؟»
فرمودند:
«آنچه گذشته، آری؛ و آنچه باقی مانده، نه.»
سپس فرمودند:
«آنچه همراه داری بیاور.»
سنگریزه را دادم و ایشان نیز بر آن نقش زدند.
سپس امام باقر علیهالسلام را دیدم و ایشان نیز بر آن نقش زدند.
سپس نزد امام صادق علیهالسلام رفتم و ایشان هم نقش زدند.
سپس نزد امام موسی بن جعفر علیهالسلام رفتم و ایشان نیز نقش زدند.
سپس نزد امام رضا علیهالسلام رفتم و ایشان هم نقش زدند.
و حَبّابه پس از آن، بنا بر نقل عبدالله بن همّام، نه ماه دیگر زندگی کرد.
سنگریزهای که قلب شد؛ چگونه دل، امامِ هر زمان را میشناسد
جای پای نور؛ حَبابه و راز شناخت امام با قلب
وقتی امام اشاره میکند؛ اکسیر جوانیِ دل
قلبی که پیر نشد؛ از علی تا رضا علیهمالسلام
دلالتِ امامت در قلب؛ روایت حَبابهٔ والبیّه
امامت، اثرِ نور بر دل است؛ نه نشانهای بر سنگ
شناخت امام؛ حافظهٔ تاریخ یا حیات قلب؟امام را با دل شناخت، نه با نام
دل اگر زنده باشد، امام را گم نمیکند
هر که قلب دارد، امام زمانش را میشناسد
امام؛ جای پای نور در قلب انسان
از مقام ابراهیم تا قلب حَبابه؛ الگوی زندهٔ شناخت امام
دلنوشته
جای پای نور؛ حَبابه و راز شناخت امام با قلب
دل اگر زنده باشد، امام را گم نمیکند
گاهی خدا برای شناخت امام، از ما «حافظهٔ تاریخ» نمیخواهد؛
از ما «حضور قلب» میخواهد.
قصهٔ حَبّابهٔ والبیّه، قصهٔ سنگریزه نیست…
قصهٔ قلبی است که بلد بود جای پای نور را تشخیص بدهد.
آن سنگریزه، بهانه بود؛
امام علی علیهالسلام نمیخواست روی سنگ اثر بگذارد،
میخواست نشان بدهد که امامت، وقتی امام است که بر دل اثر بگذارد.
و حَبّابه، دلش آماده بود؛
دلش دومی «مقام ابراهیم» شده بود:
جایی که هر قدمِ ولیّ خدا، در آن ماندگار میشود.
او با دلش امام را شناخت؛
نه با شناسنامه،
نه با نام،
نه با غوغای مردم.
از امیرالمؤمنین علیهالسلام
تا حسن،
تا حسین،
تا علیبنالحسین،
تا باقر،
تا صادق،
تا کاظم،
تا رضا علیهمالسلام…
هر بار که سنگ را میآورد،
در حقیقت قلبش را عرضه میکرد
و هر بار، نور همان جا مینشست؛
بینیاز از توضیح،
بینیاز از جدل.
و آن لحظهٔ شگفت…
وقتی به امام سجاد علیهالسلام رسید؛
جسمی فرسوده،
بدنی سالخورده،
دستی خالی…
اما دلی هنوز زنده.
امام، فقط اشاره کرد
و جوانی برگشت.
جوانیِ جسم،
و جوانیِ نور.
اینجاست که میفهمی
اکسیر جوانی،
نه در زمان است،
نه در ماده؛
در قبض و بسط نورِ قلب است.
قلبی که نورِ آنلاینِ خدای مهربانش را میفهمد،
غروب که میشود، استغفار میکند؛
تا دوباره
فجرِ قلبش را تماشا کند.
ولایتِ خاصهٔ امام سجاد علیهالسلام همین است:
ردّ شمس یعنی بازگرداندن «حیات قلب»
با یک اشاره.
حَبابه، زن بزرگی بود چون
دلش بلد بود
در هر عصر
امام زمانش را بیواسطه بشناسد.
چه قلبی…
که از علی علیهالسلام تا رضا علیهالسلام
نه خسته شد،
نه مرد،
نه اشتباه کرد.
خوشا به حال دلی
که جای پای معلم ربانیاش
در آن حک شده باشد؛
دلی که سنگریزه نیست،
اما هر بار که نور بر آن مینشیند،
میشود
نشانِ زندهٔ امامت.
@@@
امام؛ الگوی نورانیِ امت
امام؛ الگوی نورانیِ امت
«إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً»
«إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً»
امامت، صرفاً یک جایگاه مدیریتی یا یک نقش تاریخی نیست؛
امامت، الگوی نورانیای است که خداوند برای حیات امت قرار داده است.
آنجا که خداوند میفرماید:
«من تو را امامِ مردم قرار میدهم»،
در حقیقت یک قانون همیشگی در تاریخ هدایت را آشکار میکند:
هدایت از خواست جمعی، رأی اکثریت یا میل انسانها زاده نمیشود؛
هدایت، از بالا نازل میشود و با انتخاب الهی شکل میگیرد.
امام را مردم انتخاب نمیکنند؛
این مردماند که با شناخت امام، امکان رشد و جهتگیری صحیح پیدا میکنند.
از همین روست که قرآن، ابراهیم را «یک امت» مینامد؛
یک انسان، اما همسنگ یک ملت.
چرا؟
چون امام، مقیاس زندهی هدایت است.
وقتی امت دچار سرگردانی میشود، امام جهت را حفظ میکند؛
وقتی حق و باطل در هم میآمیزد، امام میزان تشخیص است؛
وقتی ایمان تکهتکه میشود، امام آن را به وحدت بازمیگرداند.
امام، معیار سنجش اعمال است؛
آینهی پالایش نیتهاست؛
و چراغی است که سرنوشتها در پرتو آن معنا پیدا میکنند.
پیروی از امام، صرفاً تقلید ظاهری نیست؛
ورود به یک فرایند درونی دگرگونکننده است:
جایی که علم به هدایت تبدیل میشود،
هدایت به عمل میرسد،
و عمل، نور میشود.
در هر عصر، امت بر سر یک دو راهی میایستد:
یا برای خود بتهای هدایت میسازد،
یا الگوی الهیِ قرار دادهشده را بازمیشناسد.
آنان که امام را میشناسند و با او همراه میشوند،
به ثبات، معنا و امنیت قلبی میرسند؛
و آنان که روی برمیگردانند،
هرچند پرشمار باشند،
اما وزن «امت بودن» را از دست میدهند.
پس امامت،
ادامهی زندهی رحمت الهی در زمین است:
نوری برای دلها،
میزانی برای حق،
و راهی که امت، با آن،
خودِ واقعیاش را به یاد میآورد.
