The Repeated Tale: The Alliance of the Envious Against the Light!
From the depths of prophetic history to the heart of modern spiritual experience, one truth remains unchanged: the alliance of the envious always forms against the radiant light of divine guidance. Whether it was the story of Prophet Yusuf (Joseph), the plotting against Prophet Musa (Moses), or the final conspiracy against the Seal of Prophets, Muhammad (peace be upon him and his family), the pattern is the same—a dark coalition built on jealousy, fear of truth, and hatred for divine light.
“So when they took him away and conspired to throw him into the bottom of the well…”
(Qur’an, Surah Yusuf, 12:15)
This moment captures more than an isolated betrayal—it reveals a cosmic drama: when divine light begins to shine through a chosen heart, the hearts filled with darkness are triggered. They gather. They plot. They act.
🔥 The Pattern of Opposition
Throughout sacred history, “Ijma’” (consensus) has two faces:
A holy unity when hearts gather around the light.
And a cursed conspiracy when souls align in hatred against it.
Whether it’s the brothers of Yusuf, the sorcerers of Pharaoh, the tribes conspiring against Prophet Muhammad, or the people who rejected Noah (Nuh), the Quran unveils their shared pattern:
“Then gather your plot, and come forward in ranks…”
(Surah Taha, 20:64)
“And recount the story of Noah when he said to his people: ‘If my presence and reminders of God displease you, then unite your decision…’”
(Surah Yunus, 10:71)
The light-bearers stand alone, yet upheld by divine power. Their enemies are many, but united only in fear and envy.
🌑 Envy: The Assassin of Inner Light
Envy does not merely hate success. It represents light, clarity, truth, and divine closeness. And the envious soul is always restless, threatened by any radiance that exposes their inner void.
“Indeed, whoever takes Satan as an ally instead of God has suffered a clear loss.”
(Surah An-Nisa, 4:119)
Envy kills identity. It destroys faith. And in the end, the envious person becomes a stranger to his self—a traitor to his soul.
✨ Divine Light Is Always Victorious
Despite the temporary dominance of the envious and the conspirators, divine light cannot be extinguished. This is the promise written in both Revelation and history:
“God will prevail in His purpose, even if most people do not know.”
(Surah Yusuf, 12:21)
Those who unite around hatred do so because they see the rise of something they have lost: a connection to the divine presence. But their plotting only reveals their spiritual poverty.
🕊️ The True Gathering: Unity Around the Light
The heart of this message is simple yet transformative:
Do not be afraid of being alone when you walk with the Light.
And beware: Even the largest crowds may stand against it.
True nobility lies in gathering not around the ego, but around the Divine Light—around the teacher of truth, the voice of wisdom, the guardian of the path.
«جمع» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة»،
و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«الجَامِعُ: من أسمائه تعالى»
+ «أسماء الله الحسنی»
«الإجماع: الإعداد و العزيمة على الأمر.»
«أجمع أمرَه: أي جعله جميعاً بعد ما كان متفرِّقاً.»
«فلما عزمَ على أمرٍ محكم أجمعَه، أي جعله جميعاً.»
«الجمْعة يوم خُصَّ به لاجتماع الناس في ذلك اليوم»
«جامع الرجل امرأته: وطئها (مجامعة – جماع)»
« الجِمَاعُ و المُجَامَعَةُ: غشيان الرجل المرأة»
«جامَعَ المَرْأَةَ: با آن زن همبستر شد.»
+ «وَطُؤَ: واطأ في الشعر،
انگاری ابیات شعر همه با هم دست به یکی کرده اند که با یک قافیه سروده شوند.»
«الْمُوَاطَأَةُ: الموافقة»
«توطئه از همین ریشه است. با هم دست به یکی کردند! با هم توافق کردند!»
+ فضا + رفث + مرج … نامهای زیبای مترادف نور الولایة.
«أَتانٌ جَامِعٌ: إِذا حَمَلَتْ أَوَّلَ ما تَحْمِلُ»
+ «ضیف»
+ «حزب»
+ «عنق»
+ «مجمع البحرین»
[جمع – ضمم]: «جمع: أصل واحد يدل على تضامّ الشيء»
[جمع – مکک]: «جمع: مكّة، لاجتماع الناس به، و كذلك يوم الجمعة»
[جمع – زلف]: «و يقال لمزدلفة جمع، لأنّ الناس يجتمعون بها »
[جمع – وفق]: «أجمعوا على الأمر: اتّفقوا عليه»
«اجْتَمَعَ الغُلَامُ: آن جوان بالغ و نيرومند شد.»
«رَجُلٌ مُجْتَمِع: مرد بالغ و رشيد»
فقه اللغه: «فإذا اجتمعت لِحْيَتُهُ و بلغَ غاية شَبَابِهِ. فهو مُجْتَمِعٌ»
[جمع – وحی]: «الكلامُ الجامِع: سخن كوتاه و پُر معنا»
+ «ولی»: الولاية هي الكلمة الجامعة
اهل یقین دنبال همین سخن کوتاه و پرمعنا «فتی» در دل شرایط عرضه آیات – با یاد صاحبان نور – باشند!
کلکسیون گوهرهای درخشان!
«وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً»
يَوْمِ الْجُمُعَةِ : یوم النّور الولایة
[سورة الجمعة (۶۲): الآيات ۱ الى ۵]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
يُسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ (۱)
آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است،
خدايى را كه پادشاه پاك ارجمند فرزانه است، تسبيح مىگويند.
هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ (۲)
اوست آن كس كه در ميان بىسوادان فرستادهاى از خودشان برانگيخت،
تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد،
و [آنان] قطعاً پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند.
وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (۳)
و [نيز بر جماعتهايى] ديگر از ايشان كه هنوز به آنها نپيوستهاند.
و اوست ارجمند سنجيدهكار.
ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ (۴)
اين فضل خداست، آن را به هر كه بخواهد عطا مىكند و خدا داراى فضل بسيار است.
مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً
بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ
وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (۵)
مَثَل كسانى كه [عمل به] تورات بر آنان بار شد [و بدان مكلّف گرديدند] آنگاه آن را به كار نبستند، همچون مَثَلِ خرى است كه كتابهايى را بر پشت مىكشد.
[وه] چه زشت است وصف آن قومى كه آيات خدا را به دروغ گرفتند.
و خدا مردم ستمگر را راه نمىنمايد.
[سورة الجمعة (۶۲): الآيات ۶ الى ۱۱]
قُلْ يا أَيُّهَا الَّذِينَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (۶)
بگو: «اى كسانى كه يهودى شدهايد، اگر پنداريد كه شما دوستان خداييد نه مردم ديگر، پس اگر راست مىگوييد درخواست مرگ كنيد.»
وَ لا يَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ (۷)
و[لى] هرگز آن را به سبب آنچه از پيش به دست خويش كردهاند، آرزو نخواهند كرد، و خدا به [حال] ستمگران داناست.
قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقِيكُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلى عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (۸)
بگو: «آن مرگى كه از آن مىگريزيد، قطعاً به سر وقت شما مىآيد؛ آنگاه به سوى داناى نهان و آشكار بازگردانيده خواهيد شد، و به آنچه [در روى زمين] مىكرديد، آگاهتان خواهد كرد.»
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا
إِذا نُودِيَ لِلصَّلاةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلى ذِكْرِ اللَّهِ وَ ذَرُوا الْبَيْعَ
ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (۹)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد،
چون براى نماز جمعه ندا درداده شد، به سوى ذكر خدا بشتابيد،
و داد و ستد را واگذاريد.
اگر بدانيد اين براى شما بهتر است.
فَإِذا قُضِيَتِ الصَّلاةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ
وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (۱۰)
و چون نماز گزارده شد، در [روى] زمين پراكنده گرديد و فضل خدا را جويا شويد
و خدا را بسيار ياد كنيد، باشد كه شما رستگار گرديد.
وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها وَ تَرَكُوكَ قائِماً
قُلْ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ
وَ اللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ (۱۱)
و چون داد و ستد يا سرگرميى ببينند، به سوى آن روىآور مىشوند،
و تو را در حالى كه ايستادهاى ترك مىكنند.
بگو: «آنچه نزد خداست از سرگرمى و از داد و ستد بهتر است،
و خدا بهترين روزىدهندگان است.»
اجتماع نور در برابر اجتماع شیطان!
«وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً» — روز جمعه!
صفآرایی نور و ظلمت؛ جمعی برای نور یا جَمعی علیه آن!
«یَوْمِ الْجُمُعَةِ، یَوْمُ الْفَصْلِ بَیْنَ النُّورِ وَ الظُّلْمَةِ»
دو جَمع، دو سرنوشت: جمعِ اهل نور، جمعِ اهل کَید!
کلکسیونهای قیامتی: یکی نورانی، یکی شیطانی!
«وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ… فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً»
روز جمعه، روز جمعآوری! نور یا نیرنگ؟ انتخاب با توست!
@@@
وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ في غَيابَتِ الْجُبِّ … لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ
إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ
فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ في غَيابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (15)
ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحيهِ إِلَيْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ (102)
عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَني بِهِمْ جَميعاً
وَ أْتُوني بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعينَ
قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَميلٌ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَني بِهِمْ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَليمُ الْحَكيمُ (83)
اذْهَبُوا بِقَميصي هذا فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبي يَأْتِ بَصيراً وَ أْتُوني بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعينَ (93)
اجتماع ممدوح – اجتماع مذموم
کلکسیون نورانی – کلکسیون ظلمانی
داستان تکراری اجتماع اهل حسادت بر علیه نور!
أَجْمَعُوا … بِأَمْرِهِمْ
[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۱۳ الى ۱۸]
فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (۱۵)
پس وقتى او را بردند و همداستان شدند تا او را در نهانخانه چاه بگذارند [چنين كردند].
و به او وحى كرديم كه قطعاً آنان را از اين كارشان -در حالى كه نمىدانند- با خبر خواهى كرد.
قصه همداستان شدن برادران یوسف «فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ» [غلبه هوای نفس بر عقل در قلب همه! «قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً»]، [باتفاق آراء: اجماع امر]، [عزموا جميعا : اتفقت دواعيهم عليه – اجتماع الدواعي] و کارشان، که به چاه انداختن یوسف ع بود و تشابه کارشان با کاری که اهل کوفه با امام حسین ع انجام دادند. (کربلا)
[أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ]:
در همداستان شدن آنها ویژگی مکر هم بود «وَ هُمْ يَمْكُرُونَ – فَأَجْمِعُوا كَيْدَكُمْ»
«إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ» إذ عزموا على إلقائه في البئر و اجتمعت آراؤهم عليه.
قصه همیشه همین بوده و هست:
«وَ جُنُودُ إِبْليسَ أَجْمَعُونَ»
«فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ»
«فَإِنَّ قُرَيْشاً لَمْ تَزَلْ تَخَيَّلَ الْآرَاءَ وَ تَعَمَّلَ الْحِيَلَ فِي قَتْلِ النَّبِيِّ ص … حَتَّى اجْتَمَعَتْ آرَاؤُهَا …»
واژۀ «جمع» در آیه ۱۵ سوره یوسف (ع):
فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ
اینجا «اجماع» به معنای همداستانشدن و همدلشدن در انجام یک تصمیم است؛ اما چه تصمیمی؟ تصمیمی علیه نور! علیه برادر برگزیده! علیه محبوب پدر!
داستانی تکراری که بارها و بارها در تاریخ رخ داده است:
اجماع اهل حسد علیه معلم ربانی و اهل نور!
همان کاری که برادران یوسف علیهالسلام با او کردند،
اهل کوفه نیز با امام حسین علیهالسلام تکرار کردند:
همهچیز را کنار گذاشتند، همدل شدند، متحد شدند… اما برای چه؟
برای ریختن نور در چاه! برای خاموش کردن آفتاب! برای قتل ولایت!
…
«جَمع» نیز در زبان عربی، واژهای دوچهره است:
🌟 در وجه ممدوح، یکی از هزار واژهی مترادف «نور الولایة» است.
🔥 و در وجه مذموم، یکی از هزار واژهی مترادف «حسد».
در لغت آمده است:
«الجَامِعُ: از نامهای خداوند است.»
«أجمعوا أمرهم: یعنی دلهای پراکنده را متحد کردند بر یک تصمیم قاطع.»
«الإجماع: یعنی عزم راسخ و هماهنگی کامل در تصمیم.»
«یوم الجمعة: روزی برای اجتماع مردم.»
«جماع (همبستری): نهایت پیوند جسم و دل.»
اما گاهی، این اجتماع و پیوند، نه برای نور، بلکه برای خاموش کردن آن است!
هماهنگی برادران، بر مبنای یک تصمیم شیطانی شکل گرفت:
«أن يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ»
…
✨ اگر «جمع» در مسیر نور باشد، مقدس است و الهی؛
اما اگر در مسیر حسد باشد، «اجماع باطل» است؛ مثل اهل کوفه، مثل برادران یوسف.
و اینجاست که باید به یاد بیاوریم:
«قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً»
خطرناکترین اجماعها، آنهایی است که از هوای نفس سرچشمه میگیرد.
[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۹۹ الى ۱۰۲]
ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ (۱۰۲)
«این [ماجرا] از خبرهای غیب است که به تو وحی میکنیم، و تو هنگامى که آنان همداستان شدند و نیرنگ میکردند، نزدشان نبودی.»
در این آیه، خداوند به پیامبرش میفرماید که ماجرای اجتماع و همداستانی برادران یوسف علیهالسلام، بخشی از اخبار غیبی است که به وحی به پیامبر منتقل شده است.
نکته مهم در این آیه:
اجماع آنها، همداستانی و تصمیمی نیرنگآمیز بوده است.
معلم نورانی در آن زمان در میان آنان حضور نداشت و این اقدام پشت سر او صورت گرفت.
این آیه تاییدی است بر اینکه:
«اجماع» در این داستان به معنای توافقی است برای نقشهای پنهان، شیطانی و هدفمند، که با نیت حسادت و غلبه هوای نفس انجام شده است.
«نیرنگ» (مکر) نشاندهنده باطنی تاریک و حقیر است که پشت این اجتماع قرار دارد.
در واقع، این «اجماع»، برخلاف معنای مثبت و الهی واژه «جمع» در منابع دینی، نشاندهنده اتحاد در مسیر ظلم، حسادت و گمراهی است.
…
پس واژۀ «جمع» و «اجماع» میتوانند دو چهره داشته باشند:
اجماع در مسیر نور، ولایت، و حق، مقدس و ممدوح است.
اجماع در مسیر ظلم، حسادت، و باطل، مذموم و مایه خسران است.
پس باید در انتخاب مسیر و نوع اجتماع بسیار دقت کرد، زیرا هر نوع «اجماع» معنای متفاوت و نتیجهای متفاوت دارد.
واژۀ قرآنی «جمع»
اجتماع نور در برابر اجتماع شیطان
«وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعًا»
واژۀ «جمع» در زبان عربی به معنای گرد آوردن و به هم پیوستن چیزهای پراکنده است.
ریشۀ آن دلالت بر «تضامّ و پیوستگی» دارد؛
چنانکه در لغت آمده است:
«الجمع: أصلٌ يدلّ على تضامّ الشيء.»
این واژه در فرهنگ دینی و قرآنی دو چهره دارد:
از یک سو، اجتماع و پیوندی است که در مسیر نور، ولایت و حق شکل میگیرد؛
و از سوی دیگر، همداستانی و اتحاد در مسیر حسد، مکر و ظلم.
در لغت عربی معانی و کاربردهای متعددی برای این ریشه ذکر شده است:
«الجَامِع»: از نامهای الهی است؛ یعنی آنکه پراکندگیها را گرد میآورد.
«الإجماع»: عزم و تصمیم قاطع بر یک امر.
«أجمع أمره»: دلهای پراکنده را بر تصمیمی واحد گرد آورد.
«أجمعوا على الأمر»: بر کاری توافق و همدلی کردند.
«يوم الجمعة»: روز اجتماع مردم.
«الجماع»: نهایت پیوند و اتصال میان زن و مرد.
حتی در تعابیر ادبی نیز این معنا دیده میشود؛ چنانکه گفتهاند:
«المواطأة»: موافقت و هماهنگی، گویی عناصر مختلف دست به دست هم دادهاند تا بر یک معنا یا قافیه گرد آیند.
از همین رو واژۀ «جمع» در متون دینی گاه نشانه پیوندی مبارک و گاه نشانه همدستی در باطل است.
در وجه ممدوح، «جمع» از واژگان اشارهکننده به وحدت در مسیر نور است؛
و در وجه مذموم، میتواند نشانه اجتماع اهل حسد و اهل مکر باشد.
یکی از نمونههای روشن این کاربرد دوگانه در داستان حضرت یوسف علیهالسلام دیده میشود. قرآن درباره تصمیم برادران یوسف میفرماید:
«فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيَابَتِ الْجُبِّ…»
(یوسف، ۱۵)
در اینجا «أجمعوا» به معنای همداستان شدن و همدل شدن در یک تصمیم است؛
تصمیمی که از حسادت سرچشمه گرفته بود.
آنان آرای خود را گرد آوردند و بر طرحی واحد توافق کردند:
افکندن یوسف در چاه.
قرآن بار دیگر به این همداستانی اشاره میکند:
«وَمَا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَهُمْ يَمْكُرُونَ»
(یوسف، ۱۰۲)
در این آیه، «اجماع امر» با «مکر» همراه شده است؛ یعنی توافقی پنهان و نیرنگآمیز که از هوای نفس و حسادت سرچشمه میگرفت.
از این رو «اجماع» در این داستان، نمونهای از اجتماع مذموم است:
اتحاد دلها برای خاموش کردن نور.
این الگو در تاریخ بارها تکرار شده است؛
اجتماع حسودان و دنیاطلبان در برابر حاملان نور.
قرآن نیز از چنین همداستانیهایی با تعبیراتی مانند «جنود إبليس أجمعون» یاد میکند.
در مقابل، قرآن از اجتماعاتی نیز سخن میگوید که مظهر رحمت و هدایتاند؛
مانند اجتماع مؤمنان در «یوم الجمعة»،
یا گرد آمدن بندگان در پیشگاه خداوند در روز قیامت:
«فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعًا».
بنابراین واژۀ «جمع» در قرآن واژهای دوچهره است:
اگر در مسیر نور، ولایت و حق باشد، اجتماع مبارک و الهی است؛
اما اگر در مسیر حسد، مکر و ظلم شکل گیرد، «اجماع باطل» خواهد بود.
خطرناکترین اجتماعات آنهایی هستند که از هوای نفس سرچشمه میگیرند؛
همانگونه که یعقوب علیهالسلام درباره فرزندان خود فرمود:
«قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا».
از این رو در فرهنگ قرآنی، اصل «اجتماع» نه خوب است و نه بد؛
ارزش آن به مسیری بستگی دارد که این اتحاد در آن شکل میگیرد:
اجتماع در مسیر نور، هدایت و ولایت؛
یا اجتماع در مسیر حسد، مکر و خاموش کردن نور.
– **وقتی دلها جمع میشوند…**
– **دو چهرۀ جمع**
– **اجتماع نور، اجتماع حسد**
– **آنگاه که دلها بر یک چیز جمع میشوند**
– **جمعِ دلها؛ برای نور یا علیه نور؟**
– **اجماع دلها**
– **وقتی جمعها سرنوشت میسازند**
– **اجتماعها؛ بعضی برای نور، بعضی علیه آن**
دلنوشته
اجتماعِ دلها؛ بعضی برای نور، بعضی علیه نور
گاهی «جمع شدن» آدمها، زیباترین صحنۀ عالم است…
دلهایی که دور یک نور جمع میشوند؛
مثل پرندههایی که غروب، راه لانه را پیدا میکنند،
مثل پروانههایی که بیقرار، خودشان را به شمع میرسانند.
در چنین جمعی، دلها آرام میشوند.
پراکندهها معنا پیدا میکنند.
انگار رشتهای ناپیدا همه را به یک حقیقت وصل کرده است.
جمعی که بوی یاد خدا میدهد،
جمعی که در آن، نور، دلها را به هم نزدیک میکند.
اما همیشه هم «جمع»، مقدس نیست…
گاهی چند دلِ تاریک،
چند حسادتِ پنهان،
چند نفسِ زخمی،
آرامآرام کنار هم قرار میگیرند
و ناگهان یک «اجماع» شکل میگیرد؛
اجماعی برای خاموش کردن نور.
برادران یوسف تنها نبودند؛
دلهایشان به هم گره خورده بود،
اما نه برای محبت…
برای انداختن نور در چاه.
و عجیب آنکه تاریخ، بارها همین صحنه را تکرار کرده است:
جمعهایی که به ظاهر متحدند،
اما اتحادشان برای خاموش کردن چراغی است
که قرار بود راه را روشن کند.
قصه از همانجا شروع میشود
که دلها از نور فاصله میگیرند.
وقتی حسادت در دل جا باز میکند،
کمکم عقل کنار میرود
و نفس، فرمانروای قلب میشود.
آنوقت چند نفر پیدا میشوند
که هرکدام زخمی در دل دارند،
و ناگهان میبینند
دردشان شبیه هم است.
همین شباهتِ درد،
آنها را کنار هم جمع میکند.
نه برای ساختن…
برای حذف کردن.
و اینگونه است که یک «اجماع» شکل میگیرد؛
اجماعی که در ظاهر اتحاد است،
اما در باطن،
توطئهای علیه نور.
**«چاهی برای نور؛ وقتی دلها علیه حقیقت جمع میشوند»**
**«اذ اجمعوا امرهم؛ روایتی از اجتماعِ مکر»**
**«تفاوتِ دلبستن و دستبهیکیکردن»**
**«اجماعِ سایهها در برابر خورشید»**
**«نقشهی حذفِ نور؛ ریشهشناسی یک اجتماع شیطانی»**
دلنوشته
چاهی برای نور؛ وقتی دلها علیه حقیقت جمع میشوند
و آن روز هم، دلها جمع شد…
اما نه دور نور.
قرآن لحظهای را روایت میکند
که دلهای پراکنده برادران،
بر یک تصمیم تاریک جمع شد:
«فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ في غَيابَتِ الْجُبِّ…»
با هم رفتند،
با هم تصمیم گرفتند،
و دلهایشان بر یک چیز اتفاق کرد:
حذف یوسف.
حسد، آرامآرام دلها را به هم نزدیک کرده بود؛
نه برای محبت،
بلکه برای انداختن نور در چاه.
و چه عجیب است که درست در همان لحظه
که آنها دست به دست هم دادند تا نور را پنهان کنند،
خداوند با یوسف سخن گفت…
«وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ»
آنها گمان میکردند
چاه، پایان قصه است؛
اما خدا همانجا
آغاز آیندهای بزرگ را با یوسف در میان گذاشت.
سالها بعد، قرآن پرده از آن صحنه برمیدارد و میگوید:
«وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ»
آن روز،
چند دل حسود کنار هم نشستند،
فکری کردند،
و بر یک نقشه همداستان شدند.
اجتماعی شکل گرفت…
اما اجتماعی آمیخته با «مکر».
قصه از همانجا شروع شد؛
از لحظهای که دلها جمع شدند
نه برای نور،
بلکه برای خاموش کردن آن.
– **غدیر یا سقیفه؛ آزمون بزرگِ اجتماع دلها**
– **وقتی دلها جمع شدند… اما نه بر غدیر**
– **اجتماع پس از پیامبر؛ غدیر یا سقیفه؟**
– **اجماعِ پس از رسول خدا**
– **آنجا که دلها از غدیر جدا شدند**
– **دو جمع در تاریخ: غدیر و سقیفه**
– **اجتماع نور یا اجتماع حسد؟**
1. **غدیر یا سقیفه؛ مهمترین انتخاب تاریخ**
2. **دو جمع در تاریخ: غدیر و سقیفه**
3. **وقتی دلها از غدیر جدا شدند**
دلنوشته
«یوسف… یا نحن عصبة؟»
«علی… یا سقیفه؟»
قصهی «اجماع» همانجا در چاه یوسف نماند…
تاریخ، دوباره به یک دو راهی رسید:
«غدیر… یا سقیفه؟»
در غدیر، دلها میتوانستند
دورِ نور جمع شوند؛
دورِ دستِ بالا رفتهای که آسمان شاهدش بود.
اما هنوز آفتابِ وداع رسول خدا صلیاللهعلیهوآله غروب نکرده بود
که باز دلهایی گرد هم آمدند…
اینبار نه برای شنیدن «من کنت مولاه»،
بلکه برای تصمیمی دیگر.
باز هم «اجماع».
اما اینبار بر چه؟
امیرالمؤمنین علیهالسلام سالها بعد فرمود:
«إِنَّ الْمُنْتَحِلِينَ لِلْإِمَامَةِ مِنْ غَيْرِ أَهْلِهَا كَثِيرٌ…
وَ لَوْ لَمْ تَتَخَاذَلُوا عَنْ مُرِّ الْحَقِّ…
لَمْ يَتَشَجَّعْ عَلَيْكُمْ مَنْ لَيْسَ مِثْلَكُمْ…»
اگر شما از تلخیِ حق عقب نمینشستید،
اگر باطل را سست نمیگرفتید،
هیچکس جرأت نمیکرد
طاعت را از اهلش بگیرد.
پس همیشه مشکل،
فقط جسارتِ مدعیان نیست…
گاه سکوتِ اهل به ظاهر حق است.
و چه تکاندهنده است آن سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآله:
«لَوِ اجْتَمَعَتْ أُمَّتُكَ عَلَى حُبِّ عَلِيٍّ
مَا خَلَقَ اللَّهُ النَّارَ.»
اگر امت تو بر محبت علی جمع میشدند،
اصلاً آتشی آفریده نمیشد.
باز همان واژه:
«اجتمعَت»
اگر اجتماع، بر محور ولایت بود،
نتیجهاش بهشت بود؛
اما وقتی اجتماع، از محور نور جدا شد،
سایهها بلند شدند.
و باز فرمودند:
اگر اهل زمین، سلمان و مقداد را
به همان خلوص و محبتی دوست میداشتند
که فرشتگان دوستشان دارند،
به خاطر دوستیشان با محمد و علی،
هیچ عذابی بر آنان نبود.
پس معیار روشن است:
اجتماع بر مدارِ نور،
نجات است.
اما اجتماع بر مدارِ نفس،
تیه است؛
سرگردانی پس از موسی،
و سرگردانی پس از محمد صلیاللهعلیهوآله.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود:
«لَكِنْ تِهْتُمْ كَمَا تَاهَتْ بَنُو إِسْرَائِيلَ…»
دلها اگر از محور ولیّ خدا جدا شوند،
هرکدام امامِ نفس خویش میشوند؛
و آنگاه هر جمعی،
فقط جمعی پراکنده است.
چه شباهتی عجیب
میان «أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيَابَتِ الْجُبِّ»
و بعضی اجتماعهای پس از پیامبر…
در هر دو،
نور کنار زده شد؛
و دلها بر تصمیمی دیگر همداستان شدند.
اما تاریخ هنوز تمام نشده است.
او وعده داد:
«وَ لَعَلَّ اللَّهَ يَجْمَعُ شِيعَتِي بَعْدَ التَّشَتُّتِ…»
شاید خدا دوباره دلها را جمع کند؛
اما اینبار نه برای چاه،
نه برای سقیفه،
بلکه برای بازگشت به نور.
پس پرسش همچنان زنده است:
دلِ من،
در کدام جمع ایستاده است؟
غدیر…
یا سقیفه؟
– **چرا امت بر علی جمع نشد؟**
– **سرّ جمع نشدن امت بر ولایت**
– **غربالِ ولایت**
– **امتحانِ اجتماع**
– **وقتی خدا جمع را به امتحان سپرد**
– **تا خبیث از طیب جدا شود**
– **اجتماع یا ابتلاء؟ رازِ ولایت**
1. **غربالِ ولایت**
2. **چرا امت بر علی جمع نشد؟**
3. **تا خبیث از طیب جدا شود**
دلنوشته
رازِ ولایت
چرا امت بر علی جمع نشد؟
امتحانِ جمع، تا خبیث از طیب جدا شود
شاید پرسشی در دلها مانده باشد…
اگر ولایت، نور است
و اگر اجتماع بر مدار نور، نجات است
پس چرا خدا نگذاشت همه دلها
بیدرنگ
گردِ علی علیهالسلام جمع شوند؟
چرا تاریخ، راهِ سادهتری نرفت؟
پاسخش را خود رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودهاند.
جابر بن عبدالله میگوید:
روزی نزد پیامبر نشسته بودیم که علی علیهالسلام وارد شد.
چشم پیامبر که به او افتاد، فرمود:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ لا شَرِيكَ لَهُ…»
گفتیم: یا رسولالله، گمان کردیم از دیدن چیزی شگفت، چنین فرمودید.
فرمود:
آری…
وقتی علی را دیدم، سخنی را به یاد آوردم که جبرئیل برایم آورد.
گفت:
من از خدا خواستم
که «امت بر علی جمع شوند»
«أَنْ تَجْتَمِعَ الْأُمَّةُ عَلَيْهِ»
اما خدا نپذیرفت…
مگر به اینگونه که
بعضی را با بعضی بیازماید؛
«فَأَبَى إِلَّا أَنْ يَبْلُوَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ»
تا ناپاک از پاک جدا شود؛
«حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ»
و سپس این آیات نازل شد:
«أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لَا يُفْتَنُونَ
وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ
فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا
وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ»
پس داستان،
داستانِ رها شدن نیست…
داستانِ غربال است.
خدا میتوانست همه را
بیتردید
گردِ نور جمع کند.
اما آنگاه
«جمع»، دیگر نشانه ایمان نبود؛
فقط یک حضورِ بیهزینه بود.
ولایت،
میدان امتحان شد
تا معلوم شود چه کسی
برای نور میایستد
و چه کسی
با جماعت میرود.
پس سقیفه،
تنها یک حادثه سیاسی نبود؛
صحنهی «يَبْلُوَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ» بود.
و غدیر،
اعلانِ نور.
هر دو، لازم بودند
تا «يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ».
شاید پاسخ بسیاری از دلهای درگیر همین باشد:
چرا همه نماندند؟
چرا همه نپذیرفتند؟
چرا جمع، از نور جدا شد؟
چون ایمان،
با اجبار کامل نمیشود؛
با امتحان کامل میشود.
و هنوز هم
هر اجتماع،
یک غربال است.
هر حلقهای که شکل میگیرد،
هر جمعی که دلها را دور محوری مینشاند،
دارد چیزی را جدا میکند:
نور را
از سایه.
پس دوباره باید پرسید:
من در کدام غربال ایستادهام؟
در جمعی که آسان است
یا در جمعی که حق است؟
دلنوشته
از سقیفه تا کربلا؛ غربالِ بزرگِ تاریخ
رمز و راز کربلا؛ امتحانِ دو جمع
چرا حسین (ع) به سمت کوفه رفت؟ رازِ تمیزِ طیب از خبیث
کربلا؛ مصلایِ جمعِ نور و مسلخِ جمعِ نفاق
اجتماعِ نور در برابرِ اجماعِ مکر
و این قصهی غربال،
در سال ۶۱ هجری به اوج خود رسید.
اگر از خود میپرسیم «چرا امت بر علی جمع نشد؟»
پاسخ را باید در صحرای کربلا جستوجو کرد.
آنجا که «اجتماع» به عریانترین شکل خود،
دو رویِ سکه را نشان داد.
کوفه، شهرِ هزار چهره،
نامههایی نوشت که بویِ «اجماع» میداد.
هزاران نامه!
هزاران دست که گویی میخواستند گردِ «نور» جمع شوند.
اما چرا حسین علیهالسلام پذیرفت؟
چرا به سویِ جمعی رفت که تاریخ میدانست عهد میشکنند؟
او رفت، تا «حجت» تمام شود.
او رفت، تا همان سنت الهیِ «يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ» محقق شود.
او رفت تا نشان دهد هر «جمعی»، «اجتماعِ نور» نیست.
در یک سو،
جمعی بود که بر مدارِ «نور الولایة» شکل گرفت؛
هفتاد و دو جانِ یگانه.
آنها «مجمعالبحرین» واقعی بودند؛
جایی که دریایِ معرفت به دریایِ فداکاری پیوست.
آنها اگرچه اندک بودند، اما «مُجتمع» بودند؛
دلهایشان چنان در هم گره خورده بود
که هیچ تیغی میانشان جدایی نینداخت.
این، همان «اجتماعِ ممدوح» است؛
هزار واژه مترادف با نور، وفا و صفا.
اما در سوی دیگر…
لشکری بود که به ظاهر «جمع» بودند،
اما دلهایشان از هم پراکنده بود؛
«تَحْسَبُهُمْ جَمِيعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّى».
آنها «متشیعینِ معارین» بودند؛
کسانی که قبایِ تشیع را به عاریه پوشیده بودند.
اجتماعِ آنها، از جنسِ «اجماعِ برادران یوسف» بود؛
جمعی آمیخته با «حسد»، «مکر» و «چاپلوسی».
آنها جمع شده بودند تا نور را در چاهِ کربلا خاموش کنند.
آنها «جند ابلیس» بودند که «أجمعوا کيدهم»؛
تمام کید و مکرشان را جمع کردند
تا بر حقیقتِ محض بتازند.
کربلا، تجلیگاهِ جدایی این دو جمع است:
جمعی که برای «ساختن» آمد
و جمعی که برای «حذف کردن».
حسین علیهالسلام دعوت کوفه را پذیرفت
تا به تاریخ بفهماند:
ایمان، به تعدادِ نامهها نیست؛
ایمان، به «جمع شدنِ دل بر پایِ ولایت» است.
کوفیان اگرچه در ظاهر پیروانِ علی بودند،
اما در باطن، حسد و دنیاطلبی، آنها را به «اجتماعِ شیطان» کشانده بود.
اکنون ببین…
در هر زمانهای، کربلایی برپاست
و هر انسانی، میانِ دو جمع ایستاده است:
جمعی اندک، اما نورانی و پایدار بر مدارِ حق؛
و جمعی کثیر، اما تاریک و متزلزل بر مدارِ نفس.
رمز و راز کربلا همین است:
ولایت، غربالی است که تا ابد
«طیب» را از «خبیث» جدا میکند.
و تو، در میانِ این همه هیاهو،
باید ببینی دلت با کدام «جمع» گره خورده است؟
آیا در جمعِ یارانِ حسین، «جمعِ نور» گشتهای؟
یا در هیاهویِ مدعیان، به «اجماعِ مکر» پیوستهای؟
[سورة طه (۲۰): الآيات ۵۷ الى ۶۶]
فَأَجْمِعُوا كَيْدَكُمْ ثُمَّ ائْتُوا صَفًّا وَ قَدْ أَفْلَحَ الْيَوْمَ مَنِ اسْتَعْلى (۶۴)
پس نيرنگ خود را گرد آوريد و به صف پيش آييد.
در حقيقت، امروز هر كه فايق آيد خوشبخت مىشود.»
…
در این بخش از داستان موسی علیهالسلام و فرعون،
خداوند به وضوح به «اجماع در کید و نیرنگ» اشاره میکند؛
اجماع دشمنان موسی برای طرح نقشهای علیه او،
نمونهای دیگر از اجتماع اهل حسادت و ظلم است.
این اجتماع، جمعیتی است که با نیت باطل و قلبی سیاه، متحد شدهاند تا نور حق را نابود کنند.
آیه با لحنی تحدیآمیز بیان میکند که آنها نیرنگ خود را جمع کرده و به صف میآیند،
در حالی که روز پیروزی متعلق به کسی است که بر این صف غلبه کند.
…
اجماع در مسیر ظلم و کینهتوزی، باز هم به معنای اتحاد برای حسادت و مقابله با نور است.
پیروزی حقیقی و خوشبختی از آنِ کسی است که از این صفوف ظلم و حسادت فراتر رود و بر نور استوار باشد.
این داستان، نمونهای دیگر از الگوی تاریخی و قرآنی است که اجتماع بر اساس هوای نفس و حسادت چگونه منجر به ظلم و گمراهی میشود.
…
اجماع در مسیر ظلم و حسادت، مصداق واضح «جمع» مذموم است؛
اما اجتماع در مسیر حق، علم، و نور ولایت، تجلی «جمع» ممدوح و مسیر کمال است.
۱. **«فَأَجْمِعُوا كَيْدَكُمْ»؛ وقتی «جمع شدن» لباس نیرنگ میپوشد**
۲. **صفآراییِ مکر؛ از ریسمانهای ساحران تا شمشیرهای کوفیان**
۳. **تحدیِ نور با صفوفِ ظلم؛ درسی از داستان موسی (ع)**
۴. **اجماعِ کید؛ چرا باطل برای حذفِ حق متحد میشود؟**
۵. **از فرعون تا ابنزیاد؛ تکرار الگوی «اجماعِ مکر»**
۶. **رمز و رازِ پیروزی؛ فراتر رفتن از صفوفِ سایه**
۷. **کربلا؛ مصلایِ صفِ نور و مسلخِ صفِ نفاق**
۸. **دو «جمع» در برابر هم؛ یکی برای فریب، یکی برای هدایت**
۹. **صفِ فریب، صفِ حقیقت**
۱۰. **وقتی مکر صف میکشد!**
۱۱. **در کدام صف ایستادهای؟**
۱۲. **اجتماع بر مدارِ نَفْس؛ میراثِ فرعون**
دلنوشته
در کدام صف ایستادهای؟
صفِ فریب، یا صفِ حقیقت
«فَأَجْمِعُوا كَيْدَكُمْ ثُمَّ ائْتُوا صَفًّا»
«وقتی «جمع شدن»، لباس نیرنگ میپوشد…»
داستان موسی علیهالسلام و فرعون،
یکی از روشنترین صحنههای «اجتماعِ باطل» است؛
اجتماعی که نه از نور،
بلکه از «کید» و «حسد» زاده شده است.
فرعون، وقتی با نورِ بیپیرایه موسی روبهرو شد،
چیزی در دلش لرزید؛
اما آن لرزش را با «نیرنگ» پر کرد،
نه با پذیرش حقیقت.
و قرآن میگوید:
«فَتَوَلّىٰ فِرْعَوْنُ فَجَمَعَ كَيْدَهُ ثُمَّ أَتٰى»
فرعون رفت،
همه نیرنگش را جمع کرد
و بازگشت.
این همان «جمع» مذموم است؛
جمعی که دانهدانه از دلهای تاریک برمیخیزد
تا روبهروی نور بایستد.
و سپس فرمانی داد که شبیه صدای بسیاری از تاریخهاست:
«فَأَجْمِعُوا كَيْدَكُمْ ثُمَّ ائْتُوا صَفًّا»
کیدتان را جمع کنید،
در صف بیایید،
متحد شوید…
نه برای حق،
نه برای روشنایی،
بلکه برای خاموش کردن نور.
این آیه،
چهره واقعی «وحدتِ باطل» را نشان میدهد:
صف کشیدن برای سحر،
برای فریب دیدگان مردم،
برای کاشتن ترس در دلها.
اجماعی که از حسادت نسبت به قدرت موسی برمیخاست،
و از ترسِ فرو ریختن تخت فرعون.
در برابر این «جمع»،
موسی علیهالسلام تنها است؛
مثل تمام پیامبران،
مثل تمام صاحبانِ نور.
اما خدا در این صحنه،
راز بزرگی را آشکار میکند:
پیروزی،
از آنِ کسی است که بر صفوفِ ظلم غلبه کند؛
نه کسی که بیشتر فریاد میزند
و نه کسی که صفش طولانیتر است.
این الگو، فقط در زمان موسی نیست…
این آیات، تنها خبر از گذشته نمیدهند؛
نقشهایاند برای خواندن تاریخ،
برای فهمیدن چراییِ تکرارِ ظلمها
و چراییِ تکرارِ غربالها.
هر جا نوری برخاسته،
اهل غبار جمع شدهاند.
هر جا حقیقتی ایستاده،
اهل نیرنگ «کیدشان را جمع کردهاند».
در کنار موسی،
در کنار عیسی،
در کنار محمد صلیاللهعلیهوآله…
و آنگاه که قصه به اوج رسید،
در کنار حسین بن علی علیهالسلام.
کربلا:
«کیدِ جمعشده، در برابرِ صفِ نور»
همان الگوی «فَأَجْمِعُوا كَيْدَكُمْ»
در کربلا نیز تکرار شد.
کوفهای که روزی نامه نوشت،
روز دیگر «کیدش را جمع کرد»؛
قبایل، اشراف، مزدوران و منافقان،
همه به صف ایستادند:
اینبار نه برای سحر،
بلکه برای نجات تخت ابنزیاد،
برای حفظِ حقوقِ دنیایی،
برای حسادت به اهل نور.
جمع شدند؛
اما این اجتماع،
اجتماعِ تاریکی بود.
در مقابلِ آنان،
حسین علیهالسلام نیز صفی داشت…
صفی کوچک،
اما راستقامت.
صفی اندک،
اما «مستعلی»؛
صعودکرده،
فرارونده.
در کربلا نیز حقیقت همین بود:
پیروزیِ حقیقی،
از آنِ کسی است که بر صفوفِ ظلم غلبه کند،
نه از آنِ کسی که صف طولانیتر دارد.
از «فَأَجْمِعُوا كَيْدَكُمْ» تا «هَلْ مِنْ ناصِرٍ»
دو جمع، دو صف، دو سرنوشت:
جمعِ فرعونها، کوفهها و گردانهای تاریکی؛
و جمعِ موسیها و حسینیان؛
جمعی برای «کید»،
جمعی برای «نور».
قرآن میگوید:
اجماع در مسیر ظلم،
جمع کردنِ حسادت است؛
اما اجتماع در مسیر حق،
جمع شدن دل بر نور است.
این دو «جمع» همیشه روبهروی هماند:
یکی با فریادِ «صفّاً»،
یکی با ندای «هَلْ مِنْ ناصِرٍ؟»
و انسان…
همیشه میان این دو صف ایستاده است.
تو امروز در کدام صف ایستادهای؟
صفِ کید؟
یا صفِ نور؟
اجتماع اهل حسادت بر علیه نوح علیهالسلام
[سورة يونس (۱۰): الآيات ۷۱ الى ۷۳]
وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ نُوحٍ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ إِنْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكُمْ مَقامِي وَ تَذْكِيرِي بِآياتِ اللَّهِ فَعَلَى اللَّهِ تَوَكَّلْتُ فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَ لا تُنْظِرُونِ (۷۱)
و خبر نوح را بر آنان بخوان، آنگاه كه به قوم خود گفت: «اى قوم من، اگر ماندن من [در ميان شما] و اندرز دادن من به آيات خدا، بر شما گران آمده است، [بدانيد كه من] بر خدا توكّل كردهام. پس [در] كارتان با شريكان خود همداستان شويد، تا كارتان بر شما ملتبس ننمايد سپس در باره من تصميم بگيريد و مهلتم ندهيد.»
…
«فأجمعوا أمركم و شركاءكم»:
اشاره به اجتماع و همدستی در باطل و دشمنی با نور هدایت است.
اهل حسادت و ظلم، به شکلی هماهنگ و متحد تصمیم میگیرند تا مسیر نور را سد کنند.
همداستانی در ظلم و کینه، بارها در قرآن به عنوان یکی از دلایل شکست معنوی و گمراهی افراد و اقوام معرفی شده است.
نوح علیه السلام، با توکل بر خدا، این رفتار جمعی و دشمنی آنان را به دیده صبر و مقاومت مینگرد.
…
این آیه نمونه دیگری است از «جمع» در معنای مذموم؛
یعنی اجتماع بر ضد نور، اجتماع اهل حسادت و ظلم.
اجتماع مذموم، نشانگر گره خوردن هواهای نفسانی و کینهها است که راه رشد و هدایت را مسدود میکند.
در مقابل، «جمع» ممدوح یعنی اجتماع در مسیر حق و ولایت است که منشأ نور و کمال میشود.
…
داستان نوح علیهالسلام بار دیگر تأکید میکند که اجتماع در مسیر حسادت و کفر، مصداق واضح «خسران» و «گمراهی» است.
«اجماع اهل حسادت» به عنوان یک الگوی رفتاری تاریخی، نشانگر تضاد همیشگی بین نور و ظلمت، هدایت و ضلالت است.
1. «فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ»؛ اجتماعِ کینه در برابر نور
2. وقتی اهل ظلم همداستان میشوند…
3. اجماعِ اهل حسادت؛ تکرارِ یک سنت تاریخی
4. همدستیِ تاریکی؛ از قوم نوح تا همه تاریخ
5. اجتماعِ باطل در برابر کشتیِ نجات
6. کشتیِ نور در میانِ طوفانِ کینهها
7. وقتی دلها بر ظلم گره میخورند
8. طوفان از کجا آغاز شد؟
9. جمعِ کینه یا جمعِ نجات؟
10. آنان که برای خاموش کردن نور جمع شدند…
11. دو جمع در عصر نوح؛ کشتیِ هدایت یا طوفانِ حسادت
12. اجتماعِ نور در برابرِ اجماعِ تکذیب
13. جمعِ ممدوح و جمعِ مذموم؛ روایتی از قوم نوح
14. از کشتیِ نوح تا کربلا؛ رازِ دو اجتماع
15. اجماعِ ظلم؛ میراثِ همیشگیِ اهل دنیا
– «اجتماعِ نور در برابرِ اجماعِ تکذیب»
– «کشتیِ نور در میانِ طوفانِ کینهها»
– «از کشتیِ نوح تا کربلا؛ رازِ دو اجتماع»
دلنوشته
اجماعِ اهل حسادت؛ تکرارِ یک سنت تاریخی
«فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ»
«وقتی اهل حسادت برای خاموش کردن نور همدست میشوند»
قصهی نوح علیهالسلام نیز
صفحهای دیگر از همین سنتِ تکرارشونده تاریخ است؛
سنتِ «اجتماعِ باطل» در برابر نور هدایت.
سالها نوح در میان قومش ایستاد؛
نه با شمشیر،
نه با قدرتی ظاهری،
بلکه تنها با «ذکرِ آیات خدا».
اما همین یادآوری نور،
برای دلهایی که در حسادت و غرور فرو رفته بودند،
سنگین بود.
قرآن از زبان نوح میگوید:
«فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ»
اگر ماندن من و یادآوری آیات الهی بر شما سنگین آمده است،
پس همه با هم تصمیم بگیرید؛
با شریکان و همپیمانانتان جمع شوید،
اندیشهها و نقشههایتان را یکی کنید،
و هرچه در دل دارید آشکار سازید.
این سخن،
دعوت به «اجماع» نیست؛
افشای حقیقتِ آن اجماع است.
نوح به آنان میگوید:
اگر قرار است باطل را انتخاب کنید،
پس همه توانتان را جمع کنید.
همهی کینهها،
همهی حسادتها،
همهی پیمانهای پنهان را کنار هم بگذارید.
این همان «اجتماعِ مذموم» است؛
اجتماعی که ریشه در نور ندارد،
بلکه از پیوندِ هواهای نفسانی شکل میگیرد.
در چنین جمعی،
دلها به هم نزدیک نمیشوند؛
کینهها به هم گره میخورند.
و این همان چیزی است که بارها در تاریخ تکرار شده است:
اهل ظلم،
وقتی نور را میبینند،
تنها یک راه میشناسند:
«همدستی در خاموش کردن آن.»
نوح؛ آرامشِ توکل در برابر هیاهوی جمع
در برابر آن همه دشمنیِ هماهنگ،
نوح تنها یک جمله گفت:
«فَعَلَى اللَّهِ تَوَكَّلْتُ»
من بر خدا توکل کردهام.
در اینجا حقیقتی بزرگ آشکار میشود:
نور،
برای ایستادن نیاز به جمعیت ندارد.
یک دلِ متوکل
از هزار جمعِ آمیخته به حسادت استوارتر است.
قوم نوح «جمع» شدند،
اما اجتماعشان چیزی جز تکذیب نبود.
و سرانجام تاریخ چنین رقم خورد:
«فَنَجَّيْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ»
نجات از آنِ نوح و همراهان اندکش شد؛
و آن جمع بزرگ،
در موجهای همان طوفانی غرق شد
که خود با تکذیبشان آن را فراخوانده بودند.
سنتی که در تاریخ تکرار میشود
داستان نوح،
تنها روایت یک قوم نیست؛
آینهای است برای تمام تاریخ.
هرگاه نوری برخاسته،
اهل ظلم «امرشان را جمع کردهاند».
در برابر نوح،
در برابر ابراهیم،
در برابر موسی،
در برابر پیامبر خاتم،
و در برابر حسین بن علی علیهماالسلام.
این همان الگوی همیشگی است:
«اجماعِ اهل حسادت در برابر نور.»
اما پایان این داستان همیشه یکی است:
اجتماعِ کینه،
اگرچه بزرگ باشد،
سرانجام به «خسران» میرسد.
و آنچه باقی میماند،
همان «جمعِ ممدوح» است؛
جمعی که بر مدار حق،
بر مدار علم،
و بر مدار «نور ولایت» شکل میگیرد.
تاریخ بارها نشان داده است:
جمع شدنِ دلها بر نور،
کشتیِ نجات میسازد؛
اما جمع شدنِ کینهها بر ضد نور،
تنها طوفانی میآفریند
که خودِ آنان را خواهد بلعید.
[سورة الأعراف (۷): الآيات ۱۹۴ الى ۱۹۵]
أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ يَمْشُونَ بِها
أَمْ لَهُمْ أَيْدٍ يَبْطِشُونَ بِها
أَمْ لَهُمْ أَعْيُنٌ يُبْصِرُونَ بِها
أَمْ لَهُمْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها
قُلِ ادْعُوا شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ كِيدُونِ فَلا تُنْظِرُونِ (۱۹۵)
آيا آنها پاهايى دارند كه با آن راه بروند، يا دستهايى دارند كه با آن كارى انجام دهند، يا چشمهايى دارند كه با آن بنگرند، يا گوشهايى دارند كه با آن بشنوند؟
بگو: «شريكان خود را بخوانيد؛ سپس در باره من حيله به كار بريد و مرا مَهَلت مدهيد.»
…
تکرار الگوی اجتماع اهل حسادت و مقابله با نور
در این آیات، قرآن به صورت استهزایی از توهمات گمراهان سخن میگوید که برای مقابله با نور و حقیقت، «شریکانی» خیالی و بیقدرت میخوانند.
اشاره به این دارد که این «شریکان» نه پایی دارند برای حرکت، نه دستی برای عمل، نه چشمی برای دیدن، و نه گوشی برای شنیدن — یعنی آنان از هر جهت ناتوان و بیاثرند.
دعوت به این «شریکان» و اتکا به آنها، مصداق بارز «اجماع باطل» و اجتماع اهل حسادت است، که بدون نور و قدرت حقیقی، فقط نقشههای پوچ میریزند.
دعوت معلم ربانی به این است که هرچقدر هم نقشه بکشند، مهلت نخواهد یافت و پیروزی در دست حق است.
موضوع «اجماع و حسادت»:
این آیات، ادامه همان خط روایی است که در داستان نوح، یوسف و موسی نیز دیدهایم:
اجتماع بر ضد نور، بر پایه توهم، کینه و حسادت است.
در برابر این اجتماع توخالی و پوچ، نور الهی و حقانیت پیامبران است که پیروز و مستدام میماند.
همچنین آیه یادآور میشود که اتکا به ظلمات و «شریکان بیقدرت» نتیجهای جز هلاکت ندارد.
…
اجتماع بر ضد حق و نور، بدون دلیل و پشتوانهی واقعی، مانند دعوت به «شریکان بیاثر» است؛
اهل حسادت و ظلم، در نهایت خود گرفتار به هلاکت و شکست میشوند؛
و پیام دعوت به نور و حق، که پیروزی آن قطعی است، همواره در برابر این ظلمت و کینه میایستد.
– «قُلِ ادْعُوا شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ كِيدُونِ»؛ اجماعِ توهّم در برابر نور
– «شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ كِيدُونِ»؛ وقتی باطل همه را جمع میکند
– «ادعوا شركاءكم»؛ اجتماعِ شرک در برابر حقیقت
– اجتماعِ توهّمها در برابر نور
– وقتی باطل شریک میتراشد
– جمعِ بیقدرتها در برابر نور
– اجماعِ شرک؛ قدرتی که وجود ندارد
– آنان که شریکان خیالی را به میدان آوردند
– هیاهوی شرک در برابر سکوت نور
– وقتی کینهها جمع میشوند و نور تنها میایستد
– اجتماعِ سایهها در برابر خورشید
– «اجتماعِ توهّمها در برابر نور»
– «قُلِ ادْعُوا شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ كِيدُونِ؛ اجماعِ شرک در برابر حق»
– «اجتماعِ سایهها در برابر خورشید»
دلنوشته
قُلِ ادْعُوا شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ كِيدُونِ فَلا تُنْظِرُونِ
اجتماعِ توهّم در برابر نور
قرآن گاهی با باطل وارد مجادله نمیشود؛
بلکه آن را در برابر حقیقتِ خودش قرار میدهد
تا پوچیاش آشکار شود.
در سوره اعراف، پس از آنکه سخن از معبودهای دروغین به میان میآید،
خطاب تندی شنیده میشود:
«قُلِ ادْعُوا شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ كِيدُونِ فَلا تُنْظِرُونِ»
شریکان خود را فرا بخوانید؛
همه را جمع کنید؛
هر نقشهای دارید به کار ببرید؛
و حتی به من مهلت هم ندهید.
این سخن، دعوت به مبارزه نیست؛
افشای حقیقتِ یک توهّم است.
پیش از این آیه، قرآن پرده از ناتوانی این «شریکان» برمیدارد:
آیا پاهایی دارند که با آن راه بروند؟
آیا دستهایی دارند که با آن کاری انجام دهند؟
آیا چشمهایی دارند که ببینند؟
آیا گوشهایی دارند که بشنوند؟
«هیچ ندارند.»
آنچه گمراهان به آن تکیه کردهاند،
نه قدرت دارد،
نه شعور،
نه اثری.
اما با این همه،
اهل باطل باز هم یک کار میکنند:
«جمع میشوند.»
همان سنتی که بارها در تاریخ تکرار شده است.
در داستان یوسف،
برادران «أَجْمَعُوا» تا نور را خاموش کنند.
در برابر موسی،
فرعون ساحران را فراخواند:
«فَأَجْمِعُوا كَيْدَكُمْ»
در عصر نوح،
قومش تصمیم گرفتند:
«فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ»
و اکنون قرآن همان حقیقت را آشکار میکند:
شما نیز اگر میتوانید،
همه شریکان خود را جمع کنید
و هر نقشهای دارید به کار برید.
اما این «جمع شدن»
چیزی جز «اجتماعِ توهّمها» نیست.
زیرا وقتی حقیقتی در کار نباشد،
جمعیت نیز قدرت نمیآورد.
نور برای پیروزی
به شریک نیاز ندارد.
و تاریخ بارها نشان داده است:
اجتماعِ حسادت،
هرچقدر بزرگ باشد،
بر پایهای پوچ ایستاده است.
در برابر آن،
نور الهی قرار دارد؛
نوری که نه از کثرت نیرو میآید
و نه از همپیمانی قدرتها.
از «حق» میآید.
و حق،
حتی اگر تنها بایستد،
سرانجام بر همه آن جمعهای توخالی غلبه خواهد کرد.
پس قرآن با لحنی استهزایی میگوید:
اگر میتوانید
همه شریکان خود را صدا بزنید،
همه نقشههایتان را یکجا جمع کنید،
و حتی مهلتی هم ندهید.
اما بدانید
اجتماعی که بر پایه توهّم و حسادت شکل بگیرد
سرانجامی جز «هلاکت» ندارد.
و نور،
بینیاز از همه آن شریکان خیالی،
راه خود را در تاریخ ادامه خواهد داد.
«فَإِنَّ قُرَيْشاً لَمْ تَزَلْ تَخَيَّلَ الْآرَاءَ وَ تَعَمَّلَ الْحِيَلَ فِي قَتْلِ النَّبِيِّ ص … حَتَّى اجْتَمَعَتْ آرَاؤُهَا …»
…
اجتماع اهل حسادت و نقشهچینی علیه نور الهی
همانگونه که در آیات متعدد قرآن دیدیم،
اجتماع و همداستان شدن اهل حسادت و کینهتوزی علیه پیامبران و نور خداوند،
سنتی تکراری در تاریخ بشری است.
در این زمینه، این حدیث به وضوح این حقیقت را بیان میکند:
«فَإِنَّ قُرَيْشاً لَمْ تَزَلْ تَخَيَّلَ الْآرَاءَ وَ تَعَمَّلَ الْحِيَلَ فِي قَتْلِ النَّبِيِّ ص … حَتَّى اجْتَمَعَتْ آرَاؤُهَا …»
«قریش همواره نقشهها میکشید و حیلهها میساخت برای کشتن پیامبر (ص)، … تا آنکه نظرهای خود را جمع کردند و همداستان شدند…»
…
این حدیث، تصویر زندهای از همان «اجماع» یا «جمع» اهل حسادت و ظلم است که برای خاموش کردن نور الهی تلاش میکنند.
قریش، با تمام کینه و دشمنی، دست به دست هم دادند تا به هدف شوم خود برسند.
این اتفاق، تکراری است در تاریخ تمامی انبیاء الهی که مورد کینه و حسادت مردم نادان و اهل ظلم قرار گرفتهاند.
با این حال، همواره نقشههای آنان به شکست انجامیده و نور الهی پابرجا مانده است.
…
همانطور که در آیات قرآن در مورد داستانهای یوسف، نوح، موسی و الاعراف دیدیم، اجتماع علیه نور همواره با شکست همراه است.
این حدیث، گواهی عملی بر حقیقت قرآن است و نشان میدهد چگونه «اجماع اهل حسادت» در مقابل «نور ولایت و هدایت» قرار گرفته است.
در نهایت، پیروزی از آنِ نور و هدایت است، و ظلم و حسادت محکوم به نابودی و خسران است.
دلنوشته
اجتماع اهل حسادت و نور ولایت؛ مبارزهای ازلی و ابدی
از روزگار پیامبران تا امروز،
داستان تکراری «اجماع اهل حسادت» برای خاموش کردن نور الهی ادامه دارد.
این اجتماع، همواره حاصل کینه و حسادت به نور ولایت و معلم ربانی است که در دلها روشنی و حقیقت را میتاباند.
در حدیث اشاره شد:
«فَإِنَّ قُرَيْشاً لَمْ تَزَلْ تَخَيَّلَ الْآرَاءَ وَ تَعَمَّلَ الْحِيَلَ فِي قَتْلِ النَّبِيِّ ص … حَتَّى اجْتَمَعَتْ آرَاؤُهَا …»
این جمله بیانگر آن است که اهل دنیا،
بهویژه کسانی که از نور ولایت تهیاند،
با همدستی و نقشهچینی تلاش میکنند تا ریشههای این نور را بخشکانند.
اما نور ولایت، نوری است الهی،
جاودانه و نفوذناپذیر
که معلم ربانی در دلهای مؤمنان میافروزد.
…
نور ولایت؛ چراغ هدایت و منبع هویت
معلم ربانی همان «نور الولایة» است که با کلام حق و حکمت الهی،
دلها را از تاریکی جهل و حسادت میرهاند و راه حقیقت را میگشاید.
هرگاه این نور به دل نفوذ کند،
انسان هویت پیدا میکند،
بر نفس خود مسلط میشود
و از ظلمات دوری میجوید.
اجماع اهل حسادت که در برابر این نور قرار میگیرد،
در واقع تلاش برای حفظ نفس اماره و سلطه ظلمت است؛
اما هرگز توان شکست دادن حقیقت را ندارد.
…
امید به پیروزی نور
تاریخ، گواه این است که نقشهها و حیلههای اهل حسادت هرچند به ظاهر موفقیتآمیز مینماید،
اما سرانجام به شکست و ذلت میانجامد.
نور ولایت و معلم ربانی،
همچون خورشیدی است که با طلوعش،
تاریکیها را به عقب میراند
و دلهای مشتاق را روشن میکند.
و در نهایت،
هر «اجماع» اهل ظلم و حسادت،
مقدمهای است برای طلوع نور پرقدرتتر و استوارتر؛
زیرا وعده الهی چنین است:
«وَ مَا يَقُولُونَ إِلاَّ كَذِبًا»
و
«وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ»
دلنوشته
حَتَّى اجْتَمَعَتْ آرَاؤُهَا
اجماعِ حیلهها در برابرِ خورشیدِ نبوت
آنچه در تاریخِ تمامِ انبیاء دیدیم،
در درخشانترین نقطه تاریخ، یعنی عصرِ پیامبرِ خاتم (ص) به اوج خود رسید.
قریش، نه به عنوان یک قبیله، بلکه به عنوان نمادِ «اجتماعِ اهلِ دنیا»،
لحظهای از حرکت علیه نور باز نایستاد.
حدیث چنین روایت میکند:
«فَإِنَّ قُرَيْشاً لَمْ تَزَلْ تَخَيَّلَ الْآرَاءَ وَ تَعَمَّلَ الْحِيَلَ فِي قَتْلِ النَّبِيِّ ص…»
آنها مدام در پیِ خیالبافی و نقشهچینی بودند؛
ذهنهایشان لبریز از حیلههایی بود که تنها یک هدف داشت:
«خاموش کردنِ منبعِ نور.»
و سرانجام، آن لحظهی هولناک فرا رسید:
«حَتَّى اجْتَمَعَتْ آرَاؤُهَا»
تا آنکه تمامِ آن نظراتِ پراکنده، تمامِ آن کینههای خُرد،
در یک نقطهی سیاه به هم گره خوردند و «اجماع» کردند.
این همان «اجماعِ مذموم» است؛
جمعی که بر مدارِ حسادت شکل میگیرد.
حسادت به کسی که «هویت» میبخشد،
حسادت به «معلمِ ربانی» که زنجیرهای نفس را میشکند
و دلها را به «نورِ ولایت» پیوند میزند.
تقابلِ دو هویت: نورِ ولایت و ظلمتِ نفس
چرا قریش «اجماع» کرد؟
چون نورِ ولایت، آینهای بود که زشتیِ نفسِ امارهشان را به رخ میکشید.
وقتی معلمِ ربانی میآید،
انسان بین دو راهیِ بزرگ میماند:
یا باید تسلیمِ نور شود و هویتِ الهی بیابد،
و یا باید برای حفظِ «خودِ دروغین» و تاریکیهایش، علیه نور همپیمان شود.
اهلِ حسادت، راه دوم را برگزیدند.
آنها «جمع» شدند تا ریشههای این نور را بخشکانند،
غافل از اینکه نورِ ولایت، نوری است ازلی و ابدی.
این نور در دلهای مؤمنان افروخته شده
و با هیچ «اجماعِ زمینی» خاموش نخواهد شد.
فرجامِ پوشالیِ حیلهها
تاریخ، دادگاهِ بزرگی است که در آن همیشه یک حکم صادر شده است:
«وَ مَا يَقُولُونَ إِلاَّ كَذِبًا»
هر آنچه آن جمعِ باطل گفتند، جز دروغ نبود.
هرچند قریش آرای خود را جمع کرد،
هرچند در «دارالندوه» پیمان بستند،
اما در برابرِ قدرتِ لایزالِ حق، همچون غباری در توفان گم شدند.
آیه الهی چه زیبا میفرماید:
«وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ»
خدا بر کارِ خویش چیره است، اما بیشترِ مردم نمیدانند.
این حدیث، تیرِ خلاصی است بر پیکرهی هر اجتماعی که بر پایه حسد بنا شده باشد.
از برادران یوسف تا قریش،
از سقیفه تا کربلا،
داستان همان است:
یک سو «اجتماعِ حیلهها»
و سوی دیگر، «تجلیِ یگانهی نور».
و پایانِ این نبرد، همواره طلوعِ پرقدرتترِ خورشیدِ هدایت است.
نوری که از دلِ همین تاریکیها، استوارتر و درخشانتر بر جانهای مشتاق میتابد.
دلنوشته
همدستیِ تاریکیها برای خاموشکردنِ یک خورشید
وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ
باز هم همان قصه…
قصهای که پایان ندارد؛
قصهی همدستیِ اهلِ حسادت،
برای انداختنِ نور در چاه.
«فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ…»
همدست شدند…
نه از سرِ جهل، که از سرِ دانستنِ زیاد و دلِ تاریک.
اجماع کردند—اما نه بر خیر، بلکه بر مکر.
متحد شدند—اما علیهِ روشنایی.
همدل شدند—اما در دشمنی با دلِ نورانیِ برادر.
و چه دردناک است وقتی دلها با هم جمع میشوند،
اما جهتشان رو به چاه است نه رو به آسمان.
در دلشان آتشی بود به نامِ حسد،
که عقل را سوزاند و محبت را خاکستر کرد.
همه با هم تصمیم گرفتند:
که یوسف را، این نشانهی خدا،
از مسیر زندگیشان پاک کنند.
و شاید با خود گفتند:
“اگر این نور نباشد، ما دیده میشویم.”
اما غافل بودند که با خاموشکردنِ خورشید،
چشمهایشان برای همیشه کور خواهد شد.
اهلِ حسادت همیشه اهلِ اجماعاند.
هیچچیز، آنان را چنین متحد نمیکند
جز کینه نسبت به نوری که از خدا آمده.
در آن روز، نامشان «برادران یوسف» بود،
در کربلا، نامشان «اهلِ کوفه».
و در هر زمان، نامی تازه میگیرند—
اما چهرهشان همان است:
چهرهی کسانی که برای خاموشکردنِ نور،
با تمامِ قوا میجنگند.
و چقدر شبیه است آن صحنهی چاه،
به صحنهی خیمهها در کربلا…
در هر دو، اجماع بود.
در هر دو، مکر بود.
در هر دو، مردانی بودند که روزی «ایمان» گفتند
و شبی، نقشهی خون ریختند.
در هر دو، نوری بود از آسمان،
و در برابرش جماعتی از خاک.
آه خدایا…
چقدر وحشتناک است این همدستیِ تاریکی،
وقتی عقلها جمع میشوند
برای تصمیمی که از آن بوی جهنم میآید!
و چقدر ساکت و آرام،
نور را به چاه میاندازند و بر لبِ چاه میخندند،
درحالیکه فرشتهها بالای سرشان گریه میکنند.
ای یوسفِ نور، ای معلمِ ربانی…
در هر زمان که تو را از چاه بالا آوردی،
باز مردمانی همان کار را کردند.
تو را فروختند به درهمهای معدوده،
و بعد، پیراهنِ دروغ را به پدرِ حقیقت نشان دادند.
تو را در تاریخ دفن کردند،
اما نور، دفنشدنی نیست.
نور همیشه از چاه بیرون میآید،
هرچند دستهای حسد، طنابها را پنهان کند.
اما خدایا…
این بار، ترسِ من از آنها نیست،
از خودم است.
از اینکه نکند من هم روزی
در جمعِ همان اجماع بایستم—
نه با نیتِ بد، بلکه با غفلتِ سرد.
نکند در کنارِ اهلِ حسادت،
در تصمیمی علیهِ نوری شریک شوم
که برای نجاتِ من آمده بود.
خدایا…
نکند من هم سهمی از چاه داشته باشم!
نکند با سکوت، با بیتفاوتی،
با بیاعتنایی به حرفِ معلمِ ربانی،
خودم دست به طنابِ سقوط زده باشم!
ای خدای یوسفها…
ما را از «اجماعِ تاریکی» نجات بده.
ما را از همدستیِ بیدردی با بینورها برهان.
ما را از آن لحظهای حفظ کن
که حسد، نامش «احتیاط» میشود
و بیغیرتی، لباسِ «عقل» میپوشد.
و اگر روزی ما را در کنارِ چاه دیدی،
که دست از یاریِ نور کشیدهایم،
به حقّ خونِ حسین،
به یادمان بیاور که اجماع بر خاموشکردنِ نور،
یعنی اجماع بر نابودیِ خویش.
خدایا…
اجازه نده ما در تاریخِ تکرار،
در صفِ برادرانِ یوسف بایستیم؛
بگذار این بار،
در صفِ نجاتدهندگانِ نور باشیم،
حتی اگر تنها بمانیم…
بندگیِ واحد یا بردگیِ شرکاء؟
دلنوشته
بندگیِ واحد یا بردگیِ شرکاء؟
قرآن، گاهی تمامِ تاریخ را در یک «مَثَل» خلاصه میکند.
در یک تصویر کوتاه، سرنوشتِ همهی انسانها را نشان میدهد؛
اینکه انسان یا به آرامشِ توحید میرسد،
یا در هیاهویِ اربابانِ متفرق، تکهتکه میشود.
«ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَجُلًا فِيهِ شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ وَ رَجُلًا سَلَماً لِرَجُلٍ…»
یک انسان را تصور کن
که هر لحظه، دستی او را به سویی میکشد؛
هر شریکی فرمانی میدهد،
هر هوایی او را به جهتی میبرد،
هر طاغوتی سهمی از روحش میخواهد.
این، همان زندگیِ زیر سایهی «شرکاء متشاکسون» است؛
ظاهرش «اجتماع» است،
اما حقیقتش، تفرقه و اضطراب و پراکندگی است.
امام باقر (ع) این آیه را از دلِ تاریخ عبور میدهند
و آن را به بزرگترین دو راهیِ امت میرسانند:
«فُلَانٌ الْأَوَّلُ يُجْمِعُ الْمُتَفَرِّقُونَ وِلَايَتَهُ…»
چه تعبیر عجیبی…
«پراکندهها» دور او جمع میشوند.
نه اهلِ نور،
نه اهلِ حقیقت،
بلکه دلهایی که هر کدام در وادیای سرگرداناند،
تنها در یک چیز اشتراک پیدا میکنند:
کنار زدنِ نور.
این همان رازِ بسیاری از «اجماع»های تاریخ است.
آدمهایی که هیچ سنخیتی با هم ندارند،
اما برای خاموش کردنِ حقیقت، ناگهان کنار هم قرار میگیرند.
برادرانِ یوسف،
سرانِ قومِ نوح،
جادوگرانِ فرعون،
قریش در دارالندوه،
و بعد… سقیفه.
همه یک قصهاند.
«يُجْمِعُ الْمُتَفَرِّقُونَ وِلَايَتَهُ»
👈اجتماعِ پراکندگان بر محورِ حسادت.👉
اما قرآن، تصویرِ دیگری هم دارد:
«وَ رَجُلًا سَلَماً لِرَجُلٍ»
یک دل،
یک قبله،
یک نور.
اینجا دیگر تشتتی وجود ندارد.
روح، میانِ چند صاحب تقسیم نشده است.
انسان، اسیرِ صدایِ متناقضِ نفسها و دنیاها نیست.
این، حقیقتِ ولایت است.
امام (ع) فرمودند:
«فَإِنَّهُ الْأَوَّلُ حَقّاً وَ شِيعَتُهُ»
یعنی شیعهی واقعی،
کسی است که از پراکندگی نجات پیدا کرده است.
دلش را از اربابِ متفرق جمع کرده
و فقط به یک نور سپرده است.
شیعه بودن،
فقط محبت نیست؛
«جمع شدن» است.
جمع شدنِ تمامِ وجود، بر مدارِ یک حقیقت.
غدیر، دعوت به همین «سَلَم» بود.
دعوت به اینکه امت،
به جای افتادن در دستِ «شرکاء متشاکسون»،
بر محورِ نورِ واحد جمع شود.
اما سقیفه،
بازگشتِ دوبارهی همان پراکندگی بود.
همان اجماعِ متفرقها.
اجتماعی که در ظاهر «وحدت» داشت،
اما در باطن،
«يَلْعَنُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً وَ يَبْرَأُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ»
چون هر جمعی که بر مدارِ نفس شکل بگیرد،
دیر یا زود، به دشمنی میرسد.
و شاید تمامِ قصهی تاریخ همین باشد:
انسان،
یا باید «سَلَمٌ لِرَجُلٍ» شود،
یا میانِ «شرکاء متشاکسون» پارهپاره خواهد شد.
یا غدیر،
یا سقیفه.
امام باقر علیه السلام:
عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:
سَأَلَهُ حُمْرَانُ فَقَالَ جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ لَوْ حَدَّثْتَنَا مَتَى يَكُونُ هَذَا الْأَمْرُ فَسُرِرْنَا بِهِ
قَالَ يَا حُمْرَانُ إِنَّ لَكَ أَصْدِقَاءَ وَ إِخْوَاناً وَ مَعَارِفَ
إِنَّ رَجُلًا كَانَ فِيمَا مَضَى مِنَ الْعُلَمَاءِ وَ كَانَ لَهُ ابْنٌ لَمْ يَكُنْ يَرْغَبُ فِي عِلْمِ أَبِيهِ وَ لَا يَسْأَلُهُ عَنْ شَيْءٍ وَ كَانَ لَهُ جَارٌ يَأْتِيهِ وَ يَسْأَلُهُ وَ يَأْخُذُ عَنْهُ فَحَضَرَ الرَّجُلَ الْمَوْتُ فَدَعَا ابْنَهُ فَقَالَ يَا بُنَيَّ إِنَّكَ قَدْ كُنْتَ تَزْهَدُ فِيمَا عِنْدِي وَ تَقِلُّ رَغْبَتُكَ فِيهِ وَ لَمْ تَكُنْ تَسْأَلُنِي عَنْ شَيْءٍ وَ لِي جَارٌ قَدْ كَانَ يَأْتِينِي وَ يَسْأَلُنِي وَ يَأْخُذُ مِنِّي وَ يَحْفَظُ عَنِّي فَإِنِ احْتَجْتَ إِلَى شَيْءٍ فَأْتِهِ وَ عَرَّفَهُ جَارَهُ فَهَلَكَ الرَّجُلُ وَ بَقِيَ ابْنُهُ فَرَأَى مَلِكُ ذَلِكَ الزَّمَانِ رُؤْيَا فَسَأَلَ عَنِ الرَّجُلِ فَقِيلَ لَهُ قَدْ هَلَكَ فَقَالَ الْمَلِكُ هَلْ تَرَكَ وَلَداً فَقِيلَ لَهُ نَعَمْ تَرَكَ ابْناً فَقَالَ ايتُونِي بِهِ فَبُعِثَ إِلَيْهِ لِيَأْتِيَ الْمَلِكَ فَقَالَ الْغُلَامُ وَ اللَّهِ مَا أَدْرِي لِمَا يَدْعُونِي الْمَلِكُ وَ مَا عِنْدِي عِلْمٌ وَ لَئِنْ سَأَلَنِي عَنْ شَيْءٍ لَأَفْتَضِحَنَّ فَذَكَرَ مَا كَانَ أَوْصَاهُ أَبُوهُ بِهِ فَأَتَى الرَّجُلَ الَّذِي كَانَ يَأْخُذُ الْعِلْمَ مِنْ أَبِيهِ فَقَالَ لَهُ إِنَّ الْمَلِكَ قَدْ بَعَثَ إِلَيَّ يَسْأَلُنِي وَ لَسْتُ أَدْرِي فِيمَ بَعَثَ إِلَيَّ وَ قَدْ كَانَ أَبِي أَمَرَنِي أَنْ آتِيَكَ إِنِ احْتَجْتُ إِلَى شَيْءٍ فَقَالَ الرَّجُلُ وَ لَكِنِّي أَدْرِي فِيمَا بَعَثَ إِلَيْكَ فَإِنْ أَخْبَرْتُكَ فَمَا أَخْرَجَ اللَّهُ لَكَ مِنْ شَيْءٍ فَهُوَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ فَقَالَ نَعَمْ فَاسْتَحْلَفَهُ وَ اسْتَوْثَقَ مِنْهُ أَنْ يَفِيَ فَأَوْثَقَ لَهُ الْغُلَامُ فَقَالَ إِنَّهُ يُرِيدُ أَنْ يَسْأَلَكَ عَنْ رُؤْيَا رَآهَا أَيُّ زَمَانٍ هَذَا فَقُلْ لَهُ هَذَا زَمَانُ الذِّئْبِ فَأَتَاهُ الْغُلَامُ فَقَالَ لَهُ الْمَلِكُ أَ تَدْرِي لِمَا أَرْسَلْتُ إِلَيْكَ فَقَالَ أَرْسَلْتَ إِلَيَّ تُرِيدُ أَنْ تَسْأَلَنِي عَنْ رُؤْيَا رَأَيْتَهَا أَيُّ زَمَانٍ هَذَا فَقَالَ لَهُ الْمَلِكُ صَدَقْتَ فَأَخْبِرْنِي أَيُّ زَمَانٍ هَذَا فَقَالَ لَهُ زَمَانُ الذِّئْبِ فَأَمَرَ لَهُ بِجَائِزَةٍ فَقَبَضَهَا الْغُلَامُ وَ انْصَرَفَ إِلَى مَنْزِلِهِ وَ أَبَى أَنْ يَفِيَ لِصَاحِبِهِ وَ قَالَ لَعَلِّي لَا أُنْفِدُ هَذَا الْمَالَ وَ لَا آكُلُهُ حَتَّى أَهْلِكَ وَ لَعَلِّي لَا أَحْتَاجُ وَ لَا أُسْأَلُ عَنْ مِثْلِ هَذَا الَّذِي سُئِلْتُ عَنْهُ فَمَكَثَ مَا شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ إِنَّ الْمَلِكَ رَأَى رُؤْيَا فَبَعَثَ إِلَيْهِ يَدْعُوهُ فَنَدِمَ عَلَى مَا صَنَعَ وَ قَالَ وَ اللَّهِ مَا عِنْدِي عِلْمٌ آتِيهِ بِهِ وَ مَا أَدْرِي كَيْفَ أَصْنَعُ بِصَاحِبِي وَ قَدْ غَدَرْتُ بِهِ وَ لَمْ أَفِ لَهُ ثُمَّ قَالَ لَآتِيَنَّهُ عَلَى كُلِّ حَالٍ وَ لَأَعْتَذِرَنَّ إِلَيْهِ وَ لَأَحْلِفَنَّ لَهُ فَلَعَلَّهُ يُخْبِرُنِي فَأَتَاهُ فَقَالَ إِنِّي قَدْ صَنَعْتُ الَّذِي صَنَعْتُ وَ لَمْ أَفِ لَكَ بِمَا كَانَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ وَ تَفَرَّقَ مَا كَانَ فِي يَدِي وَ قَدِ احْتَجْتُ إِلَيْكَ فَأَنْشُدُكَ اللَّهَ أَنْ لَا تَخْذُلَنِي أَنَا أُوثِقُ لَكَ أَنْ لَا يَخْرُجَ لِي شَيْءٌ إِلَّا كَانَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ وَ قَدْ بَعَثَ إِلَيَّ الْمَلِكُ وَ لَسْتُ أَدْرِي عَمَّا يَسْأَلُنِي فَقَالَ إِنَّهُ يُرِيدُ أَنْ يَسْأَلَكَ عَنْ رُؤْيَا رَآهَا أَيُّ زَمَانٍ هَذَا فَقُلْ لَهُ إِنَّ هَذَا زَمَانُ الْكَبْشِ فَأَتَى الْمَلِكَ فَدَخَلَ عَلَيْهِ فَقَالَ لِمَا بَعَثْتُ إِلَيْكَ فَقَالَ إِنَّكَ رَأَيْتَ رُؤْيَا وَ إِنَّكَ تُرِيدُ أَنْ تَسْأَلَنِي أَيُّ زَمَانٍ هَذَا فَقَالَ لَهُ صَدَقْتَ فَأَخْبِرْنِي أَيُّ زَمَانٍ هَذَا فَقَالَ هَذَا زَمَانُ الْكَبْشِ فَأَمَرَ لَهُ بِصِلَةٍ فَقَبَضَهَا وَ انْصَرَفَ إِلَى مَنْزِلِهِ وَ تَدَبَّرَ رَأْيَهُ فِي أَنْ يَفِيَ لِصَاحِبِهِ أَوْ لَا يَفِيَ فَهَمَّ مَرَّةً أَنْ يَفْعَلَ وَ مَرَّةً أَنْ لَا يَفْعَلَ ثُمَّ قَالَ لَعَلِّي لَا أَحْتَاجُ إِلَيْهِ بَعْدَ هَذِهِ الْمَرَّةِ أَبَداً وَ أَجْمَعَ رَأْيَهُ عَلَى الْغَدْرِ وَ تَرْكِ الْوَفَاءِ فَمَكَثَ مَا شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ إِنَّ الْمَلِكَ رَأَى رُؤْيَا فَبَعَثَ إِلَيْهِ فَنَدِمَ عَلَى مَا صَنَعَ فِيمَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ صَاحِبِهِ وَ قَالَ بَعْدَ غَدْرٍ مَرَّتَيْنِ كَيْفَ أَصْنَعُ وَ لَيْسَ عِنْدِي عِلْمٌ ثُمَّ أَجْمَعَ رَأْيَهُ عَلَى إِتْيَانِ الرَّجُلِ فَأَتَاهُ فَنَاشَدَهُ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ سَأَلَهُ أَنْ يُعَلِّمَهُ وَ أَخْبَرَهُ أَنَّ هَذِهِ الْمَرَّةَ يَفِي لَهُ وَ أَوْثَقَ لَهُ وَ قَالَ لَا تَدَعْنِي عَلَى هَذِهِ الْحَالِ فَإِنِّي لَا أَعُودُ إِلَى الْغَدْرِ وَ سَأَفِي لَكَ فَاسْتَوْثَقَ مِنْهُ فَقَالَ إِنَّهُ يَدْعُوكَ يَسْأَلُكَ عَنْ رُؤْيَا رَآهَا أَيُّ زَمَانٍ هَذَا فَإِذَا سَأَلَكَ فَأَخْبِرْهُ أَنَّهُ زَمَانُ الْمِيزَانِ قَالَ فَأَتَى الْمَلِكَ فَدَخَلَ عَلَيْهِ فَقَالَ لَهُ لِمَ بَعَثْتُ إِلَيْكَ فَقَالَ إِنَّكَ رَأَيْتَ رُؤْيَا وَ تُرِيدُ أَنْ تَسْأَلَنِي أَيُّ زَمَانٍ هَذَا فَقَالَ صَدَقْتَ فَأَخْبِرْنِي أَيُّ زَمَانٍ هَذَا قَالَ هَذَا زَمَانُ الْمِيزَانِ فَأَمَرَ لَهُ بِصِلَةٍ فَقَبَضَهَا وَ انْطَلَقَ بِهَا إِلَى الرَّجُلِ فَوَضَعَهَا بَيْنَ يَدَيْهِ وَ قَالَ قَدْ جِئْتُكَ بِمَا خَرَجَ لِي فَقَاسِمْنِيهِ
فَقَالَ لَهُ الْعَالِمُ إِنَّ الزَّمَانَ الْأَوَّلَ كَانَ زَمَانَ الذِّئْبِ وَ إِنَّكَ كُنْتَ مِنَ الذِّئَابِ
وَ إِنَّ الزَّمَانَ الثَّانِيَ كَانَ زَمَانَ الْكَبْشِ يَهُمُّ وَ لَا يَفْعَلُ وَ كَذَلِكَ كُنْتَ أَنْتَ تَهُمُّ وَ لَا تَفِي
وَ كَانَ هَذَا زَمَانَ الْمِيزَانِ وَ كُنْتَ فِيهِ عَلَى الْوَفَاءِ فَاقْبِضْ مَالَكَ لَا حَاجَةَ لِي فِيهِ وَ رَدَّهُ عَلَيْهِ.
زراره از امام باقر (ع) روایت میکند که حُمران از ایشان پرسید:
«فدایت شوم، اگر برایمان بگویی که این امر (ظهور) چه زمانی اتفاق میافتد، بسیار خوشحال میشویم.»
امام (ع) فرمودند:
«ای حمران! تو دوستان و برادران و آشنایانی داری.»
سپس ادامه دادند:
«در گذشته دانشمندی بود که پسری داشت، اما پسرش به علم پدر علاقهای نشان نمیداد و چیزی از او نمیپرسید. در عوض، همسایهای داشت که نزد او میآمد، سؤال میپرسید و از او علم میآموخت و حفظ میکرد. وقتی مرگ آن دانشمند فرا رسید، پسرش را صدا زد و گفت: “پسرم! تو همیشه نسبت به آنچه نزد من بود، بیرغبت بودی و کمتر علاقه نشان میدادی و هیچگاه از من چیزی نپرسیدی. اما من همسایهای دارم که همیشه نزد من میآمد و سؤال میپرسید و از من میآموخت و حفظ میکرد. پس اگر به چیزی نیاز پیدا کردی، نزد او برو.” و همسایهاش را به او معرفی کرد.»
آن مرد دانشمند از دنیا رفت و پسرش باقی ماند. روزی پادشاه آن زمان خوابی دید و سراغ آن دانشمند را گرفت. به او گفتند: «او از دنیا رفته است.» پادشاه پرسید: «آیا فرزندی از خود به جا گذاشته است؟» گفتند: «بله، پسری دارد.» پادشاه گفت: «او را نزد من بیاورید.»
قاصدی نزد پسر فرستاده شد تا نزد پادشاه برود. پسر با خود گفت: «به خدا سوگند نمیدانم چرا پادشاه مرا میخواند و من هیچ علمی ندارم. اگر از من چیزی بپرسد، رسوا خواهم شد.» سپس به یاد توصیهی پدرش افتاد. پس نزد آن مردی رفت که از پدرش علم میآموخت و گفت: «پادشاه مرا فراخوانده تا از من سؤالی بپرسد، اما نمیدانم برای چه مرا خواسته است. پدرم به من سفارش کرده بود که اگر به چیزی نیاز پیدا کردم، نزد تو بیایم.»
آن مرد گفت: «اما من میدانم پادشاه برای چه تو را فراخوانده است. اگر من تو را خبر دهم، هر آنچه خداوند نصیب تو کرد، بین من و تو تقسیم خواهد شد.» پسر گفت: «بله.» پس مرد از او سوگند گرفت و عهد و پیمان محکمی بست که به وعدهاش وفا کند. پسر هم برای او قول داد و پیمان بست. مرد گفت: «پادشاه میخواهد دربارهی خوابی که دیده است از تو بپرسد که “اکنون چه زمانی است؟” به او بگو: “این زمان گرگ است.”»
پسر نزد پادشاه رفت. پادشاه به او گفت: «آیا میدانی چرا تو را فرستادم؟» پسر گفت: «مرا فرستادی تا دربارهی خوابی که دیدهای از من بپرسی که “اکنون چه زمانی است؟”» پادشاه گفت: «راست گفتی. پس به من بگو اکنون چه زمانی است؟» پسر گفت: «این زمان گرگ است.» پادشاه دستور داد جایزهای به او بدهند. پسر جایزه را گرفت و به خانهاش برگشت، اما از وفا کردن به دوستش خودداری کرد و با خود گفت: «شاید من این مال را تمام نکنم و نخورم تا بمیرم، و شاید دیگر هرگز به چنین چیزی که از من پرسیدند، نیاز پیدا نکنم و از من سؤالی نشود.»
پس از مدتی که خدا خواست، پادشاه دوباره خوابی دید و به دنبال پسر فرستاد. پسر از کاری که کرده بود پشیمان شد و گفت: «به خدا سوگند من هیچ علمی ندارم که با خود ببرم و نمیدانم با دوستم چه کنم، چون به او خیانت کردم و وفا نکردم.» سپس با خود گفت: «به هر حال نزد او میروم و عذرخواهی میکنم و برایش سوگند میخورم، شاید او به من خبر دهد.» پس نزد آن مرد رفت و گفت: «من کاری را که کردم، انجام دادم و به آنچه بین من و تو بود وفا نکردم، و آنچه در دستم بود از دست رفت و اکنون به تو نیاز پیدا کردهام. تو را به خدا قسم میدهم که مرا تنها نگذاری. من به تو قول میدهم که هر آنچه نصیبم شد، بین من و تو باشد. پادشاه مرا فراخوانده و نمیدانم از چه چیزی از من سؤال خواهد کرد.»
مرد گفت: «او میخواهد دربارهی خوابی که دیده است از تو بپرسد که “اکنون چه زمانی است؟” به او بگو: “این زمان گوسفند است.”»
پسر نزد پادشاه رفت و بر او وارد شد. پادشاه گفت: «چرا تو را فرستادم؟» پسر گفت: «تو خوابی دیدهای و میخواهی از من بپرسی که “اکنون چه زمانی است؟”» پادشاه گفت: «راست گفتی. پس به من بگو اکنون چه زمانی است؟» پسر گفت: «این زمان گوسفند است.» پادشاه دستور داد هدیهای به او بدهند. پسر آن را گرفت و به خانهاش برگشت و با خود فکر کرد که آیا به دوستش وفا کند یا نه. یک بار قصد کرد وفا کند و یک بار قصد کرد نکند. سپس گفت: «شاید بعد از این دیگر هرگز به او نیاز پیدا نکنم.» و تصمیمش را بر خیانت و ترک وفا گذاشت.
پس از مدتی که خدا خواست، پادشاه دوباره خوابی دید و به دنبال او فرستاد. پسر از کاری که در حق دوستش کرده بود پشیمان شد و گفت: «بعد از دو بار خیانت، چه کنم؟ من که علمی ندارم.» سپس تصمیم گرفت نزد آن مرد برود. نزد او رفت و او را به خدای متعال قسم داد و از او خواست که به او علم بیاموزد و خبر داد که این بار به او وفا خواهد کرد و به او قول داد و گفت: «مرا در این حال رها نکن، من دیگر به خیانت برنمیگردم و به تو وفا خواهم کرد.» مرد از او پیمان محکمی گرفت.
مرد گفت: «او تو را فرامیخواند تا دربارهی خوابی که دیده است از تو بپرسد که “اکنون چه زمانی است؟” وقتی از تو پرسید، به او بگو: “این زمان میزان است.”»
امام فرمودند: «پس پسر نزد پادشاه رفت و بر او وارد شد. پادشاه به او گفت: “چرا تو را فرستادم؟” پسر گفت: “تو خوابی دیدهای و میخواهی از من بپرسی که ‘اکنون چه زمانی است؟'” پادشاه گفت: “راست گفتی. پس به من بگو اکنون چه زمانی است؟” پسر گفت: “این زمان میزان است.”» پادشاه دستور داد جایزهای به او بدهند. پسر آن را گرفت و نزد آن مرد رفت و آن را پیش روی او گذاشت و گفت: «این هم آنچه که نصیبم شد، آن را با من تقسیم کن.»
آن دانشمند به او گفت:
«زمان اول، زمان گرگ بود و تو از گرگان بودی.
زمان دوم، زمان گوسفند بود که قصد میکند اما انجام نمیدهد،
و تو نیز همینطور قصد میکردی اما وفا نمیکردی.
و این زمان، زمان میزان بود و تو در آن به وفا عمل کردی.
پس مال خود را بردار، من به آن نیازی ندارم.»
و آن را به او بازگرداند.
1. **«زمانِ میزان؛ وقتی دلها برای اجتماعِ نور آماده میشوند»**
2. **«از روزگارِ گرگ تا دورانِ میزان؛ شرطِ ظهورِ اجتماعِ ولایت»**
3. **«میزانِ دلها؛ سرّ تحقق اجتماع بر مدار نور»**
4. **«زمانِ وفا؛ آنگاه که اجتماعِ حق، از گرگصفتی میگذرد»**
5. **«دلهای میزان، امتِ نور»**
دلنوشته
زمانِ میزان؛ وقتی دلها برای اجتماعِ نور آماده میشوند
از امام باقر (ع) پرسیدند:
«مَتَى يَكُونُ هَذَا الْأَمْرُ فَسُرِرْنَا بِهِ؟»
چه زمانی آن روز میرسد؟
چه زمانی دلهای ما به تحققِ این امر خوشحال میشود؟
چه زمانی مردم، حقیقتاً گردِ نورِ ولایت جمع میشوند؟
و امام (ع)،
به جای آنکه فقط زمانی را بیان کنند،
«حالِ دلها» را توصیف کردند.
گویی مسئلهی ظهورِ اجتماعِ حق،
پیش از آنکه مسئلهی زمان باشد،
مسئلهی «قلبها»ست.
امام (ع) داستانی عجیب نقل میکنند.
داستانِ عالمی که فرزندی داشت،
اما پسرش، قدرِ نورِ علمِ پدر را نمیدانست.
در مقابل، همسایهای بود
که عاشقانه میآمد، میپرسید، میآموخت، حفظ میکرد، وفا میکرد.
عالم، هنگام مرگ،
پسرش را به همان شاگردِ باوفا ارجاع داد؛
چون نور، فقط به «نسب» منتقل نمیشود،
به «وفا» منتقل میشود.
بعد، قصه واردِ سه زمان میشود:
زمانِ گرگ،
زمانِ گوسفند،
و زمانِ میزان.
چه تصویرِ عجیبی…
در «زمانِ گرگ»،
انسان فقط به فکرِ دریدن است.
وفا معنا ندارد.
اگر دانشی بگیرد،
اگر نوری بیابد،
اگر نعمتی نصیبش شود،
فقط میخواهد آن را برای خودش نگه دارد.
همه، گرگِ یکدیگرند.
در چنین زمانی،
چطور ممکن است مردم دورِ «نورِ ولایت» جمع شوند؟
دلهایی که هر کدام به فکرِ بلعیدنِ دیگریاند،
طبیعی است که به دورِ «لیدرهای سوء» جمع شوند؛
چون طاغوت،
ترجمانِ همان نفسِ درندهی جمعی است.
بعد، امام (ع) از «زمانِ کبش» میگویند.
زمانی که انسان،
میخواهد وفا کند…
اما نمیکند.
قصدِ خیر دارد،
اما ارادهاش اسیرِ دنیاست.
نه گرگِ کامل است،
نه اهلِ میزان.
دلش میانِ نور و نفس، معلق مانده است.
اما زیباترین بخشِ روایت،
«زمانِ میزان» است.
زمانی که قلبها،
وزنِ حق را میفهمند.
زمانی که وفا،
بر منفعت غلبه میکند.
در این زمان،
انسان دیگر اسیرِ «خودش» نیست.
اگر حقی بر گردنش باشد، ادا میکند.
اگر نوری ببیند، به آن وفادار میماند.
اینجاست که «اجتماعِ نور» ممکن میشود.
شاید رازِ تنهاییِ انبیاء و اولیاء همین باشد.
معلمِ ربانی،
همیشه نور را عرضه میکند،
اما دلها،
تا وقتی در «زمانِ گرگ» زندگی میکنند،
نمیتوانند دورِ نور جمع شوند.
برای همین است که اغلبِ مردم،
به جای اجتماع بر مدارِ حقیقت،
دورِ صاحبانِ قدرت، شهرت، قبیله، منفعت و ترس جمع میشوند.
چون اجتماعِ حقیقی،
وفا میخواهد.
و وفا، کارِ هر دلی نیست.
غدیر،
دعوت به «زمانِ میزان» است.
دعوت به اینکه انسان،
حق را فقط نشناسد،
بلکه به آن وفادار بماند.
اما سقیفه،
بازگشت به همان «زمانِ گرگ» است؛
زمانی که هر کس، سهمِ خود را میخواهد.
و چه دردناک است
که معلمِ ربانی،
در میانِ امتی که هنوز گرگخویند،
تنها بماند.
شاید سؤالِ اصلیِ تاریخ همین باشد:
آیا دلهای ما،
هنوز در «زمانِ گرگ» زندگی میکنند،
یا در «زمان گوسفند؟»
یا آمادهی «زمانِ میزان» شدهاند؟
چون تا قلبها میزان نشوند،
«اجتماعِ نور» محقق نخواهد شد.
