دکتر محمد شعبانی راد

اقامه صلات؛ هنرِ ایستادنِ دل با نور خدا! وَ أَقيمُوا الصَّلاةَ!

Establishing Prayer: The Art of Standing with the Light of God
“And Establish the Prayer” (وَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ)


Establishing prayer is not merely performing a ritual;
It is the art of standing — inwardly — in the presence of divine light.

When the Qur’an says, “And establish the prayer, it is not calling for movement of the body alone, but for the awakening of the heart.
It is a command to rise from inner stagnation, to leave hesitation behind, and to stand where light descends.

To establish prayer means to align the heart with divine order,
to step out of ego and into obedience,
to let go of self-direction and accept divine guidance.

It is the moment when the heart stops wandering and finds its place.
The moment when darkness recedes, and meaning appears.
The moment when one no longer asks what should I do?
but instead feels: I am standing where I am meant to be.

True prayer is not spoken — it is lived.
It is the soul’s response to the call of God.
It is the decision to remain upright when others retreat,
to remain faithful when the path becomes narrow,
and to remain still while the world shakes.

To establish prayer is to stand with God’s light,
until that light begins to stand within you.

And this is why prayer is called “iqāmah”
because it raises the heart,
stabilizes the soul,
and places the human being exactly where divine mercy flows.

«قوم» یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة» است.
در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:
«أَقَامَ المائلَأَقَامَ المعوجَّ: كج و خميده را راست كرد.»
«قَوَّمَ‏ دَرْأَهُ: خميدگى آن چيز را برطرف كرد.»
+ «رجب: رَجَّبَ‏ النّخلةَ»
+ «رجل»
مشتقات ریشۀ قوم، 660 بار در آیات قرآن تکرار شده است.

(1)
برای مشاهده نسخه تصویری (ولاگ) کلیک کنید.
برای شنیدن نسخه شنیداری (پادکست) کلیک کنید.
(2)
برای مشاهده نسخه تصویری (ولاگ) کلیک کنید.
برای شنیدن نسخه شنیداری (پادکست) کلیک کنید.

حالا که خدای مهربان نورشو برای ما آشکار کرده، پس بیایید:
«نور را بر پا کنیم!»
+ «نور را معنا کنیم!»
به این کار میگن اقامۀ صلات!

یک گیاه کج شده رو براش یک ساپورت میذاریم که باد کجش نکنه و نشکندش!
«قَوَّمْتُهُ‏ فَتَقَوَّمَ‏: آن چيز را راست كردم پس راست شد.»
به این کار میگن اقامه!
«تَقَوَّمَ الشّي‏ءُ: آن چيز برابر و معتدل شد.»
بهش قوام داد.
«قِوَامُ‏ الأَمرِ: نظام و اساسنامه كارى»
«القِوَام: غذائى كه براى انسان كافى باشد.»
مقاومت اونو بالا برد!
نور ولایت، فرایند مقاوم‌سازی قلبهاست.
«ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ»
«قوم» + «قوی»: «تقویت»
«قالَتْ إِحْداهُما يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُ‏ الْأَمينُ»
+ «ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ»
+ «ذِي‏ قُوَّةٍ»
«قاوَمَ الشَّي‏ءَ: به جاى او برخاست.» انگاری بجای او، کارشو انجام داد.
+ «قائم»
+ «قیّم: القَيِّم‏ على الأَمر: متولى و عهده‏‌دار امر، سرپرست»
«+ وکیل + نیابت + تقلید + هزار واژه مترادف نور ولایت»
«المُقَوِّمَات‏: عوامل و عناصر اساسى، مُقَوِّمات‏ الحياةِ: عناصر زندگى»
«مقاوم سازی»: «Strengthening»: مثال داروهای تقویتی «تقویة»
+ «تعزیز – عزت نفس»
+ «شدّ – تشدید»
+ «ساپورت»
+ «فتل»
+ «عشق»
+ سازه‌نگهبان «أزر»
+ «رجب»
اقامه همون 1+1 است.
«اسْتَقَامَ: استوار شد.»: استقامت، استواری.
«استقَامَ‏ لهُ الأمرُ»: آن كار براى او استوار و مناسب شد.
«اسْتَقَامَتِ المرأةُ: آن زن آبستن شد.»
1+1 شد.
تاویلا نطفه‌های علمی از صاحبان نور اخذ نمود.
اقامه صلات:
با عمل به اندیشه صاحبان نور، این نور در قلبش استوار شد!
شرط استقامت و استواری و دوام و پایداری در راه نورانی ولایت و تقدیرات زندگی، عمل به اندیشه صاحبان نور در دل این شرایط است یعنی همان التسلیم لامر الله یعنی الرضا بالقضا یعنی عدم استعمال حسد در دل شرایط تقدیرات.
«أَقَامَ‏ الصَّلاةَ: نماز را بجاى آورد.»
«بجاى آوردن»
+ «انجام دادن – فعل – عمل صالح»: نور ولایت فرایند انجام دادن کار است!
«تَوَلَّى الأَمرَ: آن كار را بعهده گرفت و انجام‏ داد.»: [ولی – قوم]
زاویه قائمه: حالتی که اگه چیزی در اون وضعیت و با اون زاویه روی زمین گذاشته بشه، وایمیسته و نمی‌افته!
«قامَ ميزَانُ النَّهار: روز به نيمه رسيد و ظهر شد.»
«القامة مِنَ الإنْسان : قامت و اندام انسان»
عرب به چهار دست و پای حیوان یا چهار پایه میز یا تخت میگه قوائم:
«قَائِمَةُ الدابَّة»: دست و پاى ستور؛
«قَائِمَةُ الخَوان اوِ السَّرير»: چهار پايه ميز غذا يا تخت خواب:
انگاری قائمه چیزی است که حیوان یا میز یا تخت روی اون می‌ایستند و بدون آن قادر به ایستادن نیستند و بدون آن استوار نخواهند بود!
نور ولایت فرایندی است که بدون آن، قلب نمیتونه روی پای خودش بایسته (رجل)، و قلب بدون نور ولایت، استوار نخواهد بود! لذا قلب استوار به کمک نور ولایت میتونه پایداری خودشو مدام حفظ کنه، ان شاء الله تعالی، یعنی قلب مدام با اقامه صلات خودشو رو پا نگه میداره!
حیات قلب به اقامه صلات است.
نور ولایت فرایندی است که قلب رو استوار نموده و به حیات طیبه می‌رساند.
کافیه یه لحظه نور هدایت و ولایت، قلبتو ترک کنه «حضور و غیاب نور»، اونوقت میبینی تکلمات شیطان چه کارها و چه افکاری به ذهنت میاره! فورا زمین میخوری!
این اقامه صلات کاری است که باید مدام چشمت دنبالش باشه!
این دعای زیبا که ای خدای مهربان، آنی و کمتر از آنی ما رو به حال خودمون واگذار نفرما، دعایی است که خیلی شنیدیم و زیباست و نشون میده و تجربه هم زیاد داشتیم که هر وقت از یاد خدا «ذکر الله» یعنی یادآوری معالم ربانی که همان اندیشه والای الهی آل محمد ع است، غافل میشیم، فورا شیطان توی قلبمون کولاک میکنه و چقدر افکار پوچ و واهی رو توی قلبمون جولان میده و ما رو نگران چیزهایی میکنه که اصلا حتی وجود خارجی هم نداره و این یاس و نا امیدی و دلهره و اضطراب و هزار چیز دیگر همه در زمانی شکل میگیره که قلب بجای اقامه صلات و اقامه نور ولایت، غفلت نموده و مشغول اقامه حسادت دیرینه خویش می‌باشد.

قوم‏:
أَقَامَت‏ السوق إذا نفقت
+ «نفق»
أَقَامَ السُّوقَ : بازار را به راه انداخت.
قَامَتِ السُّوقُ : بازار كار رونق گرفت.
نَفَقَتِ السوقُ : بازار رواج يافت و تجارت رونق گرفت.
(نفق – قوم)
+ مفهوم «کار راه اندازی!»
«اقامه سوق – اقامه صلاة» :
اقامه صلات از اقامه بازار گرفته شده!
اگه بازار باشه ولی هیچ رفت و آمدی، خرید و فروشی، داد و ستدی، صورت نگیره، چه بدرد میخوره؟!
بازاری که رونق و رواج نداره، آخرش هیچی گیر فروشنده و خریدار نمیاد!
علوم نورانی هم اگه بهش عمل نشه، و بکار گرفته نشه، هیچ فایده‌ای نخواهد داشت!
صلات باید اقامه بشه!
استعمال اندیشه صاحبان نور به بازار علم آل محمد ع برای تولید نور آرامش عمل صالح رواج میده و رونق میده و ارزش داره، پس خوشا به حال آنانکه بازار کار آل محمد ع را رونق می‌دهند و به این میگن اقامه بازار و اقامه صلات.
متاسفانه باید بگیم بازار اهل بیت ع همیشه کساد بوده و هست و خواهد بود و آمار مشتریان واقعی، هرگز تعدادشون به تعداد انگشتان دستها نبوده!
به این طرح زیبا نگاه کن:
اکثر قدمها به سمت بازار شلوغ گناه و معصیت لیدرهای سوء است!
شاید یکی به سمت بازار کساد آل محمد ع گام بردارد یا برندارد!

🌿 نور را برپا کنیم
وَ أَقِيمُوا الصَّلَاةَ
(قوم، قوام، قیام؛ از اقامه‌ی نور تا استواری قلب)


🔹اقامه یعنی چه؟

وقتی قرآن می‌فرماید:

«وَ أَقِيمُوا الصَّلَاةَ»

منظورش فقط «خواندن نماز» نیست.
بلکه سخن از برپا داشتن، استوار کردن، زنده نگه داشتن و جاری ساختن نور است.

واژۀ «اقامه» از ریشۀ قوم می‌آید؛
و «قوم» یکی از ژرف‌ترین واژه‌های قرآنی در بیان نور ولایت است.


🔹معنای لغوی «قوم»؛ یعنی راست کردن، استوار ساختن

در لغت عرب می‌خوانیم:
أقامَ المعوجَّ → کج را راست کرد
قوَّمَ الشيءَ → آن را به تعادل رساند
تقوَّمَ الشيء → خود به خود استوار شد
قِوامُ الأمر → ستون و اساس یک کار
القِوام → آنچه مایۀ بقا و ایستادگی است

همان‌طور که به یک گیاهِ خم‌شده تکیه‌گاه می‌دهند تا نشکند،
دل انسان هم بدون «نور ولایت» تاب ایستادن ندارد.


🔹اقامه یعنی «ساپورت دادن»

اقامه یعنی:
تکیه دادن
استوار کردن
مقاوم‌سازی
تقویت ستون درون

همان‌طور که:
به گیاه، قیم می‌دهند
به ساختمان، ستون
به جسم، قوّه
و به روح، نور ولایت

قرآن می‌گوید:
ذَٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ

یعنی دینی که قوام دارد، می‌ایستد، فرو نمی‌ریزد.


🔹نور ولایت یعنی فرایند «قوی‌شدن»

از همین معناست:
قوّة
تقویت
مقاومت
شدّ و تشدید
تعزیز
أزر (پشتوانه)
رُجب (بستن و استحکام‌بخشی)
قائم، قیّم، قیّوم

همه یعنی:
چیزی که اگر نباشد، فرو می‌ریزی.

نور ولایت، ستونِ ایستادنِ قلب است.


🔹اقامه یعنی «کار را به‌جای آوردن»

در لغت می‌گویند:
أقامَ الأمرَ → کار را به عهده گرفت
تولّى الأمر → مسئولیت را پذیرفت
قامَ بالشیء → آن را انجام داد

پس اقامه‌ی صلات یعنی:
🔹 نه فقط خواندن
🔹 نه فقط دانستن
🔹 بلکه زیستن با آن نور

اقامه یعنی:
نور را وارد عمل کردن.


🔹 استقامت یعنی ثبات نور در دل

«استقام» یعنی:
راست ایستاد
منحرف نشد
فرو نریخت

حتی در لغت آمده:
استقامتِ زن = باردار شدن
یعنی چیزی درونش تثبیت شده و در حال رشد است.

اقامه صلات یعنی:
🌱 بذر نور در دل کاشته شود
🌱 با عمل آبیاری شود
🌱 و به ثمر بنشیند


🔹 قلب بدون نور، نمی‌ایستد

همان‌طور که:
میز بدون پایه می‌افتد
حیوان بدون پا نمی‌ایستد
ساختمان بدون ستون فرو می‌ریزد

دل هم بدون نور ولایت، زمین‌گیر می‌شود.

به همین دلیل قرآن می‌گوید:
قائمه = چیزی که بر آن ایستاده می‌شود

و قلب، تنها با نور ولیّ خدا می‌ایستد.


🔹 اقامه صلات یعنی اقامه بازار نور

در لغت آمده:
أقامت السوق → بازار رونق گرفت
نفقت السوق → داد و ستد راه افتاد

پس:
🔸 اقامه صلات = راه انداختن بازار نور
🔸 اقامه صلات = جریان پیدا کردن علم
🔸 اقامه صلات = گردش اندیشه‌ی الهی در زندگی

اگر بازار باشد ولی خرید و فروش نشود، چه سود؟
اگر علم باشد ولی عمل نشود، چه فایده؟


🔹 خطر بزرگ: تعطیلی بازار نور

واقعیت تلخ این است:
بازار اهل‌بیت همیشه خلوت بوده…

اکثر مردم:
🚶‍♂️ به سمت بازار شلوغ تمنا
🚶‍♂️ به سمت هیجان، حسادت، شهوت، دنیا
و کمتر کسی:
🚶‍♂️ به سمت بازار نور

درحالی‌که:
نور اگر به کار نیاید، خاموش می‌شود.
و دلِ بی‌نور، ملعبه‌ی شیطان می‌گردد.


🔹 اقامه صلات یعنی مقاومت در برابر فروپاشی

وقتی نور در دل نباشد:
اضطراب می‌آید
وسواس می‌آید
یأس می‌آید
افکار وهمی هجوم می‌آورند

و انسان می‌فهمد:
چقدر محتاج «اقامه‌ی مداوم نور» است.

همان دعای آشنا:
خدایا! یک چشم به هم زدن مرا به خودم واگذار مکن…

📌 اقامه صلات یعنی:
ایستاده نگه‌داشتن دل
زنده نگه‌داشتن نور
فعال‌سازی اندیشه‌ی الهی
عمل به معرفت
مقاومت در برابر فروپاشی درون

📌 نور ولایت:
ستون قلب است
موتور حرکت است
ضامن پایداری است

و اگر لحظه‌ای از آن غافل شویم…
دل، بی‌صدا فرو می‌ریزد.

وقتی دل بدون نور نمی‌ایستد…
اقامه صلات؛ هنرِ ایستادنِ دل با نور خدا

ستونِ دل را چه کسی نگه می‌دارد؟
اقامه‌ی نور در طوفان زندگی

بی‌نور می‌افتم…
اقامه صلات؛ راز ایستادن دل

نور را برپا دار!
دل بی‌اقامه، فرو می‌ریزد

دل را عمود نگه دار!
راز اقامه در زندگی اهل نور

ایستادن با نور…
وقتی اقامه، معنای زندگی می‌شود

بازار نور را تعطیل نکن!
اقامه صلات؛ حیات قلب

دل، بدون نور، تاب نمی‌آورد
روایتی از اقامه و استواری

آن‌که نور ندارد، می‌افتد…
اقامه؛ هنر نایستادن بر زمین

اقامه کن تا فرو نریزی
نور، ستون پنهان دل

«اقامه صلات؛ هنر زنده نگه‌داشتن نور در دل‌های در حال فروریختن»

اقامه صلات؛ وقتی نور، ستون دل می‌شود

نور را برپا دار!
اقامه، راز ایستادن در روزگار فروپاشی

بازار نور را تعطیل نکن!
اقامه صلات و حیات قلب

دل، با نور می‌ایستد
اقامه صلات در منطق قرآن

از مقام ابراهیم تا آرامش دل
راز اقامه در مسیر نور

دلنوشته

«نور را برپا دار…»

گاهی آدم حس می‌کند
دلش دیگر ایستادن بلد نیست…
نه اینکه نخواهد،
نه…
انگار ستونش شُل شده،
انگار چیزی از درونش کشیده شده بیرون…

همان‌جاست که می‌فهمی
«اقامه» یعنی چه…

یعنی خدایا،
من خودم نمی‌توانم بایستم…
اگر نور تو نباشد،
اگر دستی از جنس ولایت زیر دلم نباشد،
من هم مثل یک گیاهِ بی‌تکیه‌گاه
با اولین باد، می‌شکنم…

اقامه یعنی
نور را فقط نبینی،
بلکه نگهش داری
محافظتش کنی…
برايش ستون بگذاری…

اقامه یعنی
دل را عمود نگه داشتن
وسطِ طوفانِ فکرها
وسطِ وسوسه‌ها
وسطِ هجوم «نشد، نمی‌شود، نمی‌صرفد»

اقامه یعنی
هر روز به دلت بگویی:
بلند شو…
روی پا بایست…
با نور بایست…
با یاد خدا بایست…

آدم وقتی از نور فاصله می‌گیرد،
عجیب زمین می‌خورد…
نه به چشم می‌آید،
نه صدا دارد،
اما یک‌دفعه می‌بینی
افکارت پر از ترس شده،
دلت پر از آشوب،
و ذهنت پر از «اگر» و «نکند»…

آن‌وقت می‌فهمی
اقامه‌ی صلات فقط نماز خواندن نبود…
قرار بود ستون دلت را محکم کند…

قرار بود نگذارد
شیطان بیاید وسط قلبت چادر بزند…
قرار بود بازار نور را روشن نگه دارد
تا بازار تاریکی کساد بماند…

خدایا…
ما بلد نیستیم تنها بایستیم
ما اگر لحظه‌ای به خودمان واگذار شویم
فرو می‌ریزیم…

تو خودت گفتی:
«وَ أَقِيمُوا الصَّلَاةَ»

یعنی:
نور را رها نکن
دل را بی‌تکیه نگذار
اجازه نده ستونِ قلبت خم شود…

و من حالا می‌فهمم
چرا هر وقت یاد تو کم‌رنگ می‌شود
دل می‌لرزد…
چرا هر وقت از نور فاصله می‌گیرم
افکار تاریک هجوم می‌آورند…

اقامه یعنی:
هر روز
هر لحظه
دوباره بگویی:

خدایا…
من ایستادن را از تو یاد گرفته‌ام
نکند رهایم کنی
نکند نور را از دلم برداری
نکند بگذاری با پای خودم راه بروم…

که من بدون نور تو
حتی ایستادن هم بلد نیستم… 🌿

القیمة!
قام بالامر: تولّاه (قوم – ولی)
شیخ صدوق در توحيد فرموده:
آن از «قمت بالشّى‏ء» ميباشد، يعنى باصلاح و بتدبير و حفظ شى‏ء برخاستم.
+ مفهوم «آشکار»
تمام واژه‌های ترویج اندیشه آل محمد ع مثل اقامه صلاة و ایتاء زکاة و … همه و همه مفهوم آشکار شدن و آشکار نمودن را در بر دارد.
«أَقَامَ‏ الحقَّ: حق را آشكار كرد.»
دیدی بازار راکده و از کسب و کار خبری نیست اما یهو بازارها یه تکونی میخوره و اصطلاحا راه می‌افته!
مفهوم زیبای اقامه صلاة اینه که یه عده ای اهل یقین هستند که در عین کسادی بازار عمل به نور ولایت، چون اکثرا اهل شک و حسد هستند و اهل استعمال اندیشه معالم ربانی نیستند، اما این عده قلیل اهل یقین با استعمال اندیشه معالم ربانی نمیذارن کلا بازار عمل به نور ولایت راکد بشه و از بین بره.
+ «اساطیر الاولین»!
لذا با اقامه صلاة، عمل به نور ولایت آل محمد ع رو راه میندازن!
+ «و شهد شاهد من اهلها»
این معنای زیبای اقامه صلات است.
صلات هست، اقامه صلات مهمه!
بازار هست، بازار پررونق خوبه، وگرنه بازار راکد جز غم و اندوه چیزی نداره!
اهل یقین اهل اقامه صلات هستند تا کارشون با عمل به نور ولایت علمی صاحبان نور از آل محمد ع، راه بیفته! دیدی یکی که کارش گیره بعد از مدتی که میبینیش بهش میگی: کارِت راه افتاد؟!
یه اهل یقین از یه دلخواه میگذره و نور آرامش عمل صالح تولید میکنه حالا خیلی ها در سایه آرامشی که او با یاد معالم ربانی خودش ایجاد کرده دارن استراحت می کنن و کارشون راه می افته!
به این کار خوبش میگن اقامه صلات.
پس عمل صالح بدون اقامه صلات ممکن نیست.
پس «أنا قيم» یعنی: من راتون میندازم!
کارا همه‌اش گیره! و این نور است که باید کارمونو راه بندازه!
+ «قرب – یدک‌کش»
با یاد این معالم ربانی در دل شرایط تقدیرات، قلب منور به نور ولایت علمی آل محمد ع میشه و گیر کار برطرف میشه و روشنایی قلب مسیر حرکت درست رو نشون میده! دیدی که نور کارتو راه انداخت؟!
«وَ اتَّخِذُوا مِنْ‏ مَقامِ‏ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى‏»:
انگاری صاحبان نور با یک اشاره و تلنگر علمی کارتو راه میندازه!
این مقام ابراهیمی است که باید مصلی آن باشیم تا کارا راه بیفته!
«قَامَ‏ بالأمر: إذا جد فيه و تجلد»
این آیه زیبا، امر به همه ماهاست که «وَ اتَّخِذُوا … مُصَلًّى»،
لذا ما باید از آل محمد ع بپرسیم که از کی اخذ مصلی کنیم؟
و اونا در پاسخ از روی قرآن میفرمایند:
«مِنْ‏ مَقامِ‏ إِبْراهِيمَ»
با فهم واژه زیبای «مَقامِ‏» اگه واقعا از غیر آل محمد ع چشم و دلت سیر باشه «عین شکری» و عبدا شکورا باشی حتما کارت راه می افته!
از کجا این مقام معلوم میشه؟
«وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ‏ مَقامٌ‏ مَعْلُومٌ‏»
خودت از آرامشی که با یاد معالم ربانی مدام قلبتو نورانی و گرم نموده‌ای، برای تو معلوم میشه و  به دلت برات میشه و می‌فهمی پشت مقام ابراهیم و رو به کعبه آل محمد ع به نماز شکر ایستاده‌ای.
اما «و لا تقصص رویاک علی اخوتک»
+ «قبض و بسط»

دلنوشته

«وقتی نور، کارِ دل را راه می‌اندازد…»

و تازه اینجاست که معنای قَیِّم روشن می‌شود…

القَیِّمََة…
از همان ریشه‌ی «قام»
یعنی کسی که بلند می‌شود برای کارِ دیگری
نه تماشاچی است،
نه منتظر،
نه فقط بلدِ حرف زدن…

شیخ صدوق می‌فرماید:
«قمتُ بالشیء» یعنی
برخاستم برای اصلاحش،
برای نگه‌داشتنش،
برای اینکه از هم نپاشد…

یعنی ایستادم تا کار راه بیفتد.

و عجب واژه‌ی عجیبی است این «اقامه»…
همه‌اش بوی آشکار شدن می‌دهد.

اقامه یعنی:
چیزی که بود، اما پنهان بود،
حالا بیاید وسط میدان.

حق را آشکار کن…
نور را آشکار کن…
راه را باز کن…

«أقام الحق»
یعنی حق را از گوشه‌ی خاموشی آورد وسط زندگی.

مثل بازاری که ماه‌ها ساکت بوده…
نه خریدی، نه فروشی،
نه صدایی…

اما یک‌هو
یکی می‌آید
چراغ را روشن می‌کند
در را باز می‌کند
بساط را پهن می‌کند
و می‌گوید:
بسم‌الله… کار را راه بیندازیم.

این همان اقامه صلات است.

نه اینکه نماز نبود…
بود…
اما جریان نداشت.

نه اینکه حق نبود…
بود…
اما به کار گرفته نمی‌شد.

نه اینکه ولایت نبود…
بود…
اما بویی از ولایت در زندگی روزمره استشمام نمی‌شد.

و اینجاست که نقش آن «عده‌ی کم» روشن می‌شود…

همان‌هایی که در بازار کسادِ یقین
هنوز دکان نور را باز نگه داشته‌اند.

نه چون مشتری زیاد است…
بلکه چون حق است.

نه چون سود دارد…
بلکه چون اگر این‌ها نباشند
بازار کلاً تعطیل می‌شود.

این‌ها همان‌هایی‌اند که قرآن درباره‌شان گفت:
«وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها»

شاهدند…
یعنی خودشان با عملشان شهادت می‌دهند
که این راه زنده است.

اقامه صلات یعنی همین:
در روزگاری که همه چیز به سمت خاموشی می‌رود،
تو چراغ را روشن نگه داری.

نه با حرف…
بلکه با عمل.

و عجیب است…
گاهی یک نفر، فقط یک نفر،
با یک تصمیم درست،
با یک گذشت،
با یک سکوت به‌جا،
با یک «نه» گفتن به نفس،
کاری می‌کند که ده‌ها دل آرام بگیرد.

همه می‌پرسند:
– چی شد کارت راه افتاد؟

و او شاید نفهمد،
اما حقیقت این است:
او اقامه‌ی صلات کرد.

نور را به جریان انداخت.

این همان است که می‌گویند:
«أنا قیّم»
یعنی:
من آمده‌ام کار را راه بیندازم…

نه با زور،
نه با هیاهو،
بلکه با نور.

و مگر نه اینکه
هر وقت کارها گره می‌خورد،
می‌گوییم:
«نور بیاد، همه‌چی درست میشه…»؟

آری…
نور، یدک‌کش دل‌هاست.
نور، گره‌گشاست.
نور، راه را نشان می‌دهد.

و آن‌گاه که دل، به یاد معلم ربانی گرم شد،
می‌بینی:
بی‌آنکه بفهمی چگونه،
راه باز شد…
دل آرام گرفت…
و کار افتاد.

و این همان مقام است…
مقام ابراهیم

جایی که باید بایستی،
نه فقط با پا،
بلکه با دل.

«وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى»

یعنی:
از آن جایگاهِ یقین،
نماز بساز،
زندگی بساز،
تصمیم بساز.

و آن‌گاه خواهی فهمید
که چرا فرمود:
«وَ ما مِنّا إِلّا لَهُ مَقامٌ مَعلوم»

هرکس، جایی دارد…
و وقتی به جای خودت برسی،
دلت خودش شهادت می‌دهد که:
رسیده‌ای.

نه با هیاهو،
نه با ادعا،
بلکه با آرامشی عمیق…

اما…
راز این راه را نباید با هر کسی گفت.

«وَ لا تَقصُص رُؤياكَ عَلى إِخوَتِكَ…»

چون این راه،
راهِ قبض و بسط است،
راهِ نور است،
راهِ اهل دل است…

و هر کسی،
ظرف این نور نیست.

«کار راه اندازی – قائِمٌ‏» کار نور است و بس!
« قائِمٌ‏ عَلى‏ كُلِّ نَفْسٍ‏ – أي رقيب عليها »
+ «رقب»
صاحب نور علم، همان مراقبی است که کارتو راه میندازه.
+ «اولی بانفسکم»
« الرِّجالُ‏ قَوَّامُونَ‏ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ‏ »
انگاری این معالم ربانیه که باید در دل شرایط نار کنکور آیات و تقدیرات، خودشو برسونه و یک نطفه نورانی علمی در قلب تاریک ما بندازه و کارمونو راه بندازه و بره!
«الرِّجالُ‏ قَوَّامُونَ‏ عَلَى النِّساءِ»
«فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ»
تفاوت سطوح علمی بین صاحبان نور وجود دارد.
«أَسْأَلُكَ عَنِ الْعِلْمِ فَأَمَّا الْفَضْلُ فَهُمْ سَوَاءٌ».

«وقتی نور، کارِ دل را راه می‌اندازد»
(اقامه، قِوام و راز ایستادن در مسیر ولایت)

نور می‌آید… و کارها راه می‌افتد

قائم به نور؛ دل چگونه سرپا می‌ماند؟

اقامه؛ وقتی دل، به نور تکیه می‌دهد

کار زمین می‌ماند… تا نور برسد

قِیام دل در شب‌های بی‌راهی

قائِمٌ علی کلّ نفس
(روایتی از نورِ راه‌اندازِ زندگی)

اقامه صلات؛ هنر راه انداختن زندگی با نور

از مقام تا قیام؛ وقتی نور متولی دل می‌شود

«نور، وقتی خودش کار را به دست می‌گیرد»

دلنوشته

«وقتی نور، کارِ دل را راه می‌اندازد»
(اقامه، قِوام و راز ایستادن در مسیر ولایت)

و باز می‌رسی به این جمله‌ی عجیب و عمیق:

«کار راه اندازی – قائِمٌ»…
و می‌فهمی که واقعاً
کار، کارِ نور است… و بس.

نه زرنگی،
نه دویدن،
نه حساب‌وکتاب‌های زمینی…

وقتی قرآن می‌گوید:
«قائِمٌ عَلى‏ كُلِّ نَفْسٍ»
یعنی ناظری هست،
نه برای گیر دادن،
بلکه برای راه انداختن.

«رَقَبَ» یعنی مراقبت…
یعنی کسی که ایستاده،
حواسش هست،
نمی‌گذارد کارت زمین بماند.

صاحب نورِ علم،
همان مراقبی است که
بی‌سروصدا
گره‌ها را باز می‌کند.

نه داد می‌زند،
نه نمایش می‌دهد،
فقط در لحظه‌ی درست
خودش را می‌رساند…

و ناگهان می‌بینی:
راهی که بسته بود، باز شد.
دلی که سنگین بود، آرام شد.
کاری که گره خورده بود، راه افتاد.

این است معنای:
«أَوْلى‏ بِكُم مِن أَنفُسِكُم»

یعنی کسی که از خودت
دلسوزتر است…
دقیق‌تر می‌فهمد کِی باید دخالت کند،
کِی باید صبر کند،
و کِی باید فقط نور بیندازد وسط تاریکی.

و بعد قرآن یک جمله‌ی تکان‌دهنده می‌گوید:

«الرِّجالُ قَوّامونَ عَلَى النِّساء»

نه از جنس زور،
نه از جنس برتری ظاهری…

بلکه از جنس قِوام.
از جنس کسی که بار را می‌کشد،
ستون می‌شود،
می‌ایستد تا دیگری نیفتد.

انگار می‌گوید:
در هر میدان،
باید کسی باشد
که نور را زودتر گرفته،
سنگین‌تر فهمیده،
و جلوتر ایستاده…

نه برای تحقیر،
بلکه برای راه انداختن کار دیگران.

و بعد می‌فرماید:
«بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ»

یعنی:
تفاوت هست…
اما تفاوت برای خدمت است،
نه فخر.

در عالم نور،
همه برابرند در انسانیت،
اما یکسان نیستند در ظرفیت فهم،
در عمق نور،
در توان ایستادن.

همان‌طور که در حدیث آمده:
«أَسْأَلُكَ عَنِ الْعِلْمِ، فَأَمَّا الْفَضْلُ فَهُمْ سَوَاءٌ»

یعنی فضل الهی هست،
اما ظرف‌ها متفاوت‌اند…

یکی زود می‌گیرد،
یکی دیر،
یکی می‌سوزد،
یکی نور می‌دهد.

و عجیب اینجاست…
گاهی همین نور،
در دلِ تاریک‌ترین لحظه‌ها،
ناگهان نازل می‌شود.

مثل نطفه‌ای از آگاهی،
در رحمِ یک شب سخت.

می‌آید…
کارش را می‌کند…
و می‌رود.

بی‌آنکه اسمش را بدانی،
بی‌آنکه بفهمی از کجا آمد.

فقط بعدش می‌فهمی:
کار راه افتاد…

و این یعنی:
اقامه صلات

یعنی:
نور آمد،
ایستاد،
دل را نگه داشت،
و بی‌سروصدا عبور کرد…

و تو مانده‌ای
با دلی آرام‌تر،
راهی بازتر،
و فهمی عمیق‌تر…

و شاید همین است معنای حقیقیِ
قِیام،
قِوام،
و قِیّم…

که نور،
همیشه می‌آید
برای راه انداختنِ کارِ دل

***
اهل شک حسود، اهل معصیت هستند و دلشون میخواد ضمن اینکه دارن گناه می‌کنن ، خدا هم کارشونو راه بندازه! اما خدا میگه من اهل یقین و اهل شکر رو کارشونو راه میندازم یعنی کسانی که چشم از آل محمد ع بر نمی‌دارند و از غیر سفره علمی آل محمد ع، چشم و دل سیر هستند!
+ «عین شکری»
یهود معتقد است که خدا پس از خلقت ما، دیگه رابطه ربوبیت با ما رو نداره و دست خدا بسته است «ید الله مغلولة» و دیگه نمی تونه کار ما رو راه بندازه، اینه که خودمون خودسرانه اقدام میکنیم، و چون خدا کارمونو راه نمیندازه و از اینجا به بعد رو به خودمون واگذار کرده، لذا ما هم با گناه و هر جوری که فکر می کنیم درسته، کارمونو پیش می بریم و خودمون کارمونو راه میندازیم!
یهود، دومی نورش نیست، خودش ادعای اولی داره!
یهود با این اعتقاد باطل که ما هر چی صبر کردیم دیدیم که خدا که کار ما رو راه نمیندازه لذا خودمون یه فکری به حال خودمون برداریم ، همه رو به شبهه میندازن! در صورتیکه خدا میگه: مگه میشه من بنده رو خلق کنم، بعد در اینکه کارشو راه بندازم ناتوان باشم؟ حتما میتونم کارشو هم راه بندازم اما این یه شرط داره و اونم اینه که دست از گناه بکشی (پشت به تمنا، «صوم») و به نور ولایت عمل کنی «صلی»، حالا ببین من چجوری کارتو راه میندازم؟!
تو خودتو زرنگ حساب میکنی و هم خدا رو میخوای و هم خرما رو!
هم دست از گناه بر نمی داری و هم میخوای خدا کارتو راه بندازه! این نمیشه!
قصه، قصه «شری – داد و ستد» است!
یعنی وقتی گناه می کنی باید کالای با ارزش نور ولایت رو بِدی تا گناه بی‌ارزش رو مرتکب بشی و اینجوری شرط خداوند در کار راه‌اندازی خودتو، یعنی نور ولایت رو باختی، پس چجوری انتظار داری هم گناه کنی و هم خدا کارتو راه بندازه؟!
این اعتقاد کثیف اهل یهود و اهل شک و حسد و معارین است که هم دل از گناه نمی کنند و هم خدا را در اینکه کارشان را راه نمی اندازد متهم می کنند و به خود اجازه و جرات می دهند تا باب گناه و معصیت را بگشایند.
اهل یقین ، اهل دادن نور ولایت و ستاندن گناه نیست،
اهل یقین دل از آل محمد ع نمی کند «عین شکری»،
اهل یقین اینقدر یقین داره که حتی اگه بر فرض محال، اعوذ بالله، خدا  کارشو هم راه نندازه، اینقدر جلوی در خانه امام رضا ع صبر میکنه تا خوابش ببره و همونجا سرشو میذاره میخوابه و جلوی در غیر آل محمد ع دستشو دراز نمی کنه، چون میدونه بالاخره یه روز غلامان امام رضا ع میان و بیدارش میکنن و میگن پاشو آقا کارتو راه انداخت! آفرین! عجب عبد شکوری هستی که ذره ای به غیر آل محمد ع چشم طمع نداشتی. گر چه اهل یقین تجربه کرده اند که کار به اینجاها نمی کشد و به محض اینکه در کنکور آیات و تقدیرات، یاد معالم ربانی می کنی با یک اشاره نورانی علمی چنان کارتو راه میندازه که از خوشحالی میخوای بال در بیاری و پرواز کنی اونم کهیئة الطیر!
با فهم واژه زیبای «اقامه صلاة» دیگه دست هر گنهکاری برای خودش و دیگران رو میشه که این انتظار بچگانه و احمقانه ای است که اهل شک و حسد دارند که چرا ما به نور حکمت ولایت علمی صاحبان نور در دل شرایط – هر چه زور می زنیم و به یاد او می افتیم – نمی رسیم؟!
اصلا نیازی به زور زدن نیست! تو دل از گناه بکن و ظرفی که قراره نور حکمت و آب زمزم توش ریخته بشه رو تمیز نگه دار! اینکه داخلش آب زمزم ریخته بشه یا نشه یا کی ریخته بشه، اینا همه با عالَم بالاست و همه با حالات قلبی خودت مثل حالت یقین و حالت شکر و حالت رضا و حالت صبر نسبت به نور ولایت دارد که چقدر استقامت در عمل به نور ولایت داری و چقدر صبر می کنی تا بالاخره نتیجه گناه نکردن و چشم از آل محمد ع بر نداشتن رو بگیری.
قبلا که در علم ضعیف بودیم خیال می کردیم میشه هم با یه دست امام رضا ع رو داشت و هم با دست دیگر یواشی گناه کرد، این بود که بعضی وقتها از دست در می رفت و اشتباه میکردیم.
اما بعد از فهم واژه زیبای «شری» و اینکه برادران یوسف ع و بقیه افراد این داستان زیبا هر جا یوسف ع رو فروختند بجاش چیز دیگری گیرشون اومد، اشاره به اینکه برای رسیدن به گناه باید دل از یوسف ع کند ! و وقتی اهل یقین عاقلتر میشه و می بینه این معامله چقدر به ضررشه ، خوب معلومه دیگه دل از گناه می کنه و چشم انتظاره تا یوسف ع کارشو راه بندازه!
+ «انتظار فرج»
پس فرق انتظار فرج برای اهل یقینی که دل از گناه کنده و منتظره آل محمد ع کارشو راه بندازن، و اهل شکی که همچنان به ارتکاب گناه، دارن ادامه میدن و دلشون میخواد آل محمد ع کارشونو راه بندازن، این فرقش از زمین تا آسمونه!
حالا رفع شدن گیر کار او ، بستگی به اخلاص قلبی اون داره که چقدر در این کارش صادقه یا نه!
فلما استیاسوا منه خلصوا نجیا، به محض اینکه به اون درصدی که آل محمد ع از او راضی میشن که او دل از گناه کنده و از گناه برای تسکین حالش مایوسه و واقعا عبد شکور خالص این بارگاه شده ، حالا درِ گوشش نجوا می کنند و کارشو راه میندازن «باز شدن باب مستجار»!
پس عالَم، خیلی حساب و کتاب دقیقی داره و هرج و مرج نیست که هر جوری دلت بخواد گناه کنی! تازه انتظار هم داشته باشی با ایمان زبانی ، اهل بیت ع کارتو راه هم بیندازند! نه جانم! از خدا نمیشه زرنگتر بود! واقعا باید فاخلع نعلیک کنی و مایوس از غیر آل محمد ع شوی – هر که میخواهد باشد باشد ، امید به او برای نجات نداشته باشی بلکه امیدت فقط به اعمال صالح خودت که با یاد معالم ربانی انجام داده‌ای باشد که مثل فرزندان صالح نورانی در همه عوالم دستت را خواهند گرفت و کارت را راه خواهند انداخت، ان شاء الله تعالی.
اهل شک حسود، در این راه مدتی می آیند «رهگذر» و ضمنا یواشی مشغول معصیت نیز هستند و فکر می کنند خدا کارشونو اینجوری راه میندازه یعنی قلبشون به نور علم و حکمت روشن میکنه ، اما غافل از اینکه این خیالی واهی است ! لذا چون به طمع رسیدن به نور حکمت بمنظور استفاده از این توان علمی برای رسیدن به معاصی بالاتر هستند ، خدای زرنگ، دستشونو بخوبی میخونه و اینو بهشون عنایت نمیکنه ، لذا دماغ سوخته بر می گردند «داستان تکراری بلعم باعورا – سلخ»، و دل از گناه نمیکنند تا براشون بداء حاصل بشه ، لذا یه روزی که آیات با قصه کربلا دستشونو رو می کنند ، همه فرار می کنند و علوم ربانی رو تنها میذارن، الا عده بسیار قلیلی که اهل استقامت در راه عمل به نور ولایت هستند. پس قصه ارتداد اهل شک و حسد و معارین و قوم یهود و قص علیهذا، همه و همه، همینه که نمی دونند یا نمی خواهند بدونند که ما جعل الله لرجل فی جوفه من قلبین یعنی با یه دست نمیشه دو تا هندوانه رو برداشت! نمیشه هم اهل نور ولایت بود و هم اهل گناه! این زرنگ‌بازی رو خدا دوست نداره! بیا و خالص شو و برای همیشه دل از گناه بکن و هرچی هم دیر به نور علم حکمت برسی، باز هم چشم از در خانه آل محمد ع بر ندار، قطعا و یقینا کارتو راه خواهند انداخت و اینها همان اقامه صلات اهل یقین است تا رسیدن به خودکفایی.
+ «خودکفایی»: [قوم – خودکفایی]: «القائِم‏ بِذَاتِه اوْ بِنَفْسِه: خودكفا»: قائم بصلاته:
یعنی با یاد معالم ربانی به خودکفایی رسیدن و اینکه کارهات راه میافته! – سجد»
و استواری و ثباتی که مثال و مصداق اتمّ آن، وجود نازنین صاحبان نور هستند که آن به آن قلبشان منور به نور علم و حکمت آل محمد ع می شود که اهل یقین با اقتباس نور آرامش علمی از آثار علمی این انوار نورانی پی به عظمت و شخصیت بی‌نظیر آنها، یعنی آل محمد ع، می‌برند و اشاره به آن حدیث زیبا که از راوی سوال شد چرا همه به علی ع گرایش دارند؟
«گرایش – صغو»
« لِمَ كانَ صَغوُ النّاسِ إلى عَلِيٍّ؟»:
قالَ سَعيدُ بنُ عَمرِو بنِ سَعيدِ بنِ العاصِ لِعَبدِ اللّهِ بنِ عَيّاشِ بنِ أبي رَبيعَةَ: يا عَمِّ! لِمَ كانَ صَغوُ النّاسِ إلى عَلِيٍّ؟ قالَ: يَابنَ أخي! إنَّ عَلِيّا كانَ لَهُ ما شِئتَ مِن ضِرسٍ‏ قاطِعٍ‏ فِي العِلمِ، وكانَ لَهُ البَسطَةُ فِي العَشيرَةِ، وَالقِدَمُ فِي الإِسلامِ، وَالصِّهرُ لِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وَالفِقهُ فِي السُّنَّةِ، وَالنَّجدَةُ فِي الحَربِ، وَالجودُ بِالماعونِ.
سعيد بن عمرو بن سعيد بن عاص به عبد اللّه بن عيّاش بن ابى ربيعه گفت:
اى عمو! چرا مردم به على گرايش دارند؟
گفت: اى برادرزاده! على، هر آنچه كه بخواهى، در دانش، از برهان قاطع برخوردار بود و شرافت خانوادگى داشت. در اسلام، پيش‏قدم بود. داماد پيامبر خدا و در سنّت او دين‏شناس بود. در جنگ، دلير و در مال، بخشنده بود.»
گرایش قلبی اهل نور به صاحبان نور، کورکورانه نیست!
بطوریکه اگر دید و یا شنید، کسی به نورش پشت کرده، او، دست و دلش بلرزه و بگه حالا چکار کنم؟ این رفیق قدیمی رو بچسبم یا نورمو؟ شوهرمو بچسبم یا نورمو، پسرمو بچسبم و ول نکنم یا نورمو؟! پدرمو؟ مادرمو؟ و …
«يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ (۳۴)
روزى كه آدمى از برادرش،
وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ (۳۵)
و از مادرش و پدرش.
وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ (۳۶)
و از همسرش و پسرانش مى‏‌گريزد،
لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ (۳۷)
در آن روز، هر كسى از آنان را كارى است كه او را به خود مشغول مى‌‏دارد.»
همه مدلهاش وجود داره و غالبا تفرقه بین بستگان پیش می آید!
+ «نام خانوادگی مشترک»
و خداوند نیز چون همچین روزی رو پیش بینی میکرد آیه مودت رو قبل از اینکه این موضوعات پیش بیاد ، پیش کشید و فرمود:
قل لا اسئلکم علیه من اجر الا المودة فی القربی
یعنی اینکه مفت و رایگان، معالم ربانی رو سر راهتون قرار دادم «لقط»، و هیچی در عوضش از شما نمی‌خوام، فقط خواهشا هرگز به او پشت نکنید و اهل مودت به اون باشید و اگر سر دوراهی قرار گرفتید، بین او و پدر یا مادر و یا فرزند یا مال یا … انتخابتان، نور اول باشد نه هیچکدام از مصادیق ذکر شده! قصه کربلا همینه که بارها و بارها تکرار شده:
تقابل دو بینش! یه برادر اینطرف و یه برادر اونطرف، در قصه کربلا مقابل هم قرار گرفتند!
کسانی که دوست دارند بالاخره یه روزی آل محمد ع کارشونو راه بندازن و از وابستگی، به خودکفایی و استواری در دین و علم و نور برسند (با یاد معالم ربانی)، باید بدانند راهش فقط فلما استیاسوا منه است یعنی واقعا دل به هیچ چیزی و تمنایی نبندی و خیال نکنی یه روزی این روشهای غلط زندگی دستتو می گیره ! فقط یاد معالم ربانی و تولید عمل صالح و بس!
«و بس» نیز در مقالۀ «الکفایة – خودکفایی» آمد که در فارسی میگیم: «بس است = کافی است» یعنی فقط معالم ربانی و بس! یعنی باز هم فقط خود معالم ربانی، همان کفایت فاضله آل محمد ع برای اهل یقین است.
از وصف واژه زیبای «اقامه صلاة»، قلب سیر نمی‌شود!
اینقدر این واژه قشنگ است و تکلیف همه رو معلوم میکنه که باید تمام واژه های قرآن و آیات مربوطه که از عبارت «اقامه صلات» در اون بکار رفته رو خوب بررسی کنیم ببینیم چه خبره!
ان شاء الله تعالی.
«دِيناً قَيِّماً»: نام زیبای معالم ربانی و آیات محکم موید اندیشه آنهاست که اهل یقین با استعمال  اندیشه و این معالم ربانی در دل شرایط سخت تقدیرات خود، کارشون راه می افته و تولید عمل صالح می کنند! زلیخا اونجا که گفت : «الآن حصحص الحق» تازه کارش راه افتاد [«قامَ الْحَقُّ : حق آشكار و ثابت شد.»]، و برادران یوسف ع آنجا که در وصفشان گفته شد: «فلما استیاسوا منه خلصوا نجیا» از اینجای قصه به بعد بود که کارشون راه افتاد.
نیروی محرکه و کارساز، یاد معالم ربانی است.
«القَوَّام‏: خوش قامت، نيرومندى كه زمام امور را بتواند بدست بگيرد، فرمانروا»
پس در قلب اهل یقین آن زیباروی خوش قد و قامتی که زمام امور قلب آنها را در دست گرفته است و قلوب اهل یقین به آن وابسته است، این همان مافوق و فرمانروای بی‌چون و چرای قلوب اهل یقین یعنی نور علم آل محمد ع است.
در واقع مفهوم انجام کاری بزرگ و با اهمیت و با ارزش و با قیمت « ذو قِيمة : ارزشمند » یعنی تولید عمل صالح با استعمال اندیشه و یاد معالم ربانی نیز در واژه قوم مستتر است « امْرٌ قَيِّمٌ‏ : كارى با اهميت – كتابٌ‏ قَيِّمٌ‏ : كتاب پُر بها و ارزشمند»، کما اینکه ولایت شوهر بر زن امری مهم است: قَيَمُ‏ الْمَرْأَةِ – شوهر زن ، و همینطور برای فرزندان یتیم و صغیر قیم انتخاب می کنند.»

دلنوشته

کار را نور راه می‌اندازد، نه زرنگی
دل اگر از گناه بکند، نور خودش می‌آید
ایستادن کنار نور، نه چانه‌زدن با دنیا

و اینجاست که آدم می‌فهمد
«کار راه انداختن» کارِ هر کسی نیست…
کارِ قائم است…
کارِ نوری است که ایستاده، نه لغزیده…
نوری که خودش ایستاده تا دیگران زمین نخورند.

«قائِمٌ على كلِّ نفس»
یعنی نوری که فقط تماشاچی نیست،
نگهبان است،
مراقب است،
دست می‌گیرد،
راه را باز می‌کند…

و این همان است که گفتند:
«الرِّجالُ قَوّامونَ عَلَى النِّساء»

نه از جنس سلطه،
نه از جنس برتری‌جویی،
بلکه از جنسِ بار کشیدن…
از جنسِ ایستادن زیر سقف تقدیر
تا دیگری فرو نریزد.

قَوّام یعنی کسی که
وقتی همه می‌نشینند، می‌ایستد
وقتی همه می‌ترسند، جلو می‌رود
وقتی همه دل می‌بُرند، نگه می‌دارد

و این قِوام، از فضل است…
نه از زور.

«بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ»

فضل یعنی تفاوت در ظرف نور،
نه تفاوت در کرامت.

یکی زودتر می‌فهمد،
یکی دیرتر،
اما آن‌که زودتر فهمیده،
باید بایستد تا بقیه هم برسند.

و درست همین‌جاست که مرز اهل یقین
با اهل شک جدا می‌شود…

اهل شک می‌خواهند
هم گناه کنند
هم خدا کارشان را راه بیندازد!

هم دست در آتش داشته باشند
هم نسوزند!

هم دل به تمنا بدهند
هم انتظار نور داشته باشند!

و خدا می‌گوید:
نه…
این معامله نیست.

این همان معامله‌ی باطل است:
«شَرَوا به ثمناً بخساً»

نور را می‌دهند،
به جایش گناه می‌گیرند…

بعد هم طلبکارند که:
چرا کارمان راه نمی‌افتد؟!

اما اهل یقین این را فهمیده‌اند:
تا دل از گناه نکَنی،
نور نمی‌آید.

تا «صوم» نکنی،
«صلات» برپا نمی‌شود.

تا پشت به تمنا نکنی،
روی نور باز نمی‌شود.

اینجاست که معنای
«عَين شکری» روشن می‌شود…

یعنی:
چشم از غیر ببندی
و فقط به سفره‌ی آل محمد نگاه کنی.

نه نیم‌نگاه…
نه نصفه‌نیمه…
بلکه کامل.

اهل یقین می‌گوید:
اگر هم کارم راه نیفتاد،
من همین‌جا می‌نشینم…
جلوی همین در…

نه جای دیگر.

نه درِ غیر.

می‌نشیند،
صبر می‌کند،
یقین می‌کند،
و دل نمی‌برد.

و عجیب اینجاست که…
کار، معمولاً قبل از آن‌که طاقت تمام شود،
راه می‌افتد.

نه با سر و صدا،
نه با معجزه‌ی نمایشی،
بلکه با یک اشاره‌ی آرام…

همان لحظه‌ای که دل
واقعاً از غیر برید.

وقتی دیگر امیدت به هیچ‌چیز نماند،
جز خدا…
درِ نجوا باز می‌شود.

و آن‌وقت می‌فهمی:
عالم حساب دارد.
قانون دارد.
بی‌حساب نیست.

نمی‌شود هم اهل گناه بود
هم اهل نور.

نمی‌شود هم دل به دنیا داد
هم انتظار کشف و شهود داشت.

این‌جا جای زرنگ‌بازی نیست.

اینجا فقط یک راه دارد:
فاخلع نعلیک…

کفش تعلق را دربیاور.
دل را سبک کن.
و بایست.

و اگر بایستی…
اگر بمانی…
اگر دل را نگه داری…

نور می‌آید.

و وقتی آمد،
دیگر نه ترسی می‌ماند،
نه تردیدی،
نه سرگردانی.

آن‌وقت می‌فهمی چرا گفتند:
«ما جعل الله لرجلٍ من قلبين»

دل، یک‌تاست…
یا برای نور است،
یا برای غیر.

و خوشا به حال آن دل
که صاحبش انتخاب کرده:
نور را.

همان نوری که
قِیام است،
قِوام است،
قِیّم است،
و کار دل را همیشه…
راه می‌اندازد.

« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ‏ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ وَ لَوْ عَلى‏ أَنْفُسِكُمْ‏ »
+ «قسط –  في رِجْلِه‏ قَسَطٌ » :
[سورة النساء (4): آية 135]
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ وَ لَوْ عَلى‏ أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقِيراً فَاللَّهُ أَوْلى‏ بِهِما فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى‏ أَنْ تَعْدِلُوا وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً (135)
[سورة المائدة (5): الآيات 8 الى 10]
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى‏ أَلاَّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى‏ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ (8)
[قیمت «الْقِيمَةُ»]:
قیمت این کالا چقدر است؟
واحد اندازه گیری قیمت کالا چیست؟
در واژۀ «امتیاز» گفتیم: چقدر از دلخواه گذشت کنی، قیمت اخذ نور معالم ربانی رو پرداخت نموده‌ای تا عمل صالح تولید شود؟ قیمت، نام زیبای معالم ربانی و آیات محکم موید اندیشه آنهاست که اهل یقین به این قیمت و به این مبلغ، وقتی استعمال این اندیشه رو می کنند، کارشون راه می افته، انگاری قیمت کالا رو پرداخت نموده اند:
« الْقِيمَةُ : الثمن الذي‏ يُقَاوِمُ‏ المتاع أي‏ يَقُومُ‏ مَقَامَهُ »
+ «ثمن»
لذا معالم ربانی بسیار قیمتی است!
و اصلا قیمت نمیشه براش معلوم کرد چون خودش واحد اندازه گیری قیمت است «brand»، و ما به میزان استعمال آن اندیشه، صاحب قیمت و ارزش می شویم بطوریکه وقتی میزان امتیاز و پس انداز ما به حد نصاب خلوص قابل قبول رسید حالا کارمون راه می افته (دیدی کالایی رو می خری و پول رو دونه دونه میشماری میذاری جلوی فروشنده، اولش که کم بهش دادی، بهت کالا رو نمی‌ده و میگه باز هم بذار روش! وقتی به حدی پول روش میذاری که اونو راضی می کنی بهت کالا رو بده [تقارن]، اونوقت بهت میده و راضی میشه و حالا کارت راه افتاده!)
چقدر مفاهیم زیبایی در واژه اقامه صلاة وجود داره !
« و قَامَ‏ المتاع بكذا أي تعدلت‏ قِيمَتُهُ‏ به
و قَوَّمْتُهُ‏ فَتَقَوَّمَ‏: عدلته فتعدل.
و قَوَّمْتُ‏ المتاع: جعلت له‏ قِيمَةً.
و الْقِيمَةُ: الثمن الذي‏ يُقَاوِمُ‏ المتاع أي‏ يَقُومُ‏ مَقَامَهُ‏، و الجمع‏ الْقِيَم‏، الْحَدِيثُ‏ قِيمَةُ الْمَرْءِ مَا يُحْسِنُهُ .
و المراد محله عند الناس، و الغرض: الترغيب في إعلاء ما يكتسب من الكمالات.
و شي‏ء قِيمِيٌ‏: نسب إلى‏ الْقِيمَة على لفظها، لأنه لا وصف له ينضبط، بخلاف ما له وصف ينضبط به، كالحبوب و الحيوان‏ فإن له مثلا و شكلا و صورة فيقال مثلي‏ .»
«قوم»  نام زیبای معالم ربانی و آیات (قوام)!
«أنا قيم»
+ «ملاک – معیار  – شرط – قوام»
«دین قیّم –  صراط مستقیم – اقامۀ صلاۀ»
قیّم کیست؟
متولی نشر بینش آل محمد ع، چه کسی است؟
چه کسی باید نور ولایت را بفهمد و تفسیر و توضیح و بیان و عمل نماید؟!
هر کسی خودش باید طبیب نفس خودش باشه!
اقامه صلاۀ به معنی واقعی اون باید صورت بگیره!
به این معنی که با پیروی از نور ولایت آل محمد ع «صلی»، عملا متولی «قیّم = اقامه» نشر بینش آل محمد ع برای دیگران باشد!
به این میگن «مُقيمَ‏ الصَّلاةِ»!
یعنی با روش زندگی خود جوری دیگران را به بینش آل محمد ع سوق و شوق می دهد که هر کسی ناخود آگاه دوست دارد با او باشد.
پس اقامه صلاۀ ، اقامه نور ولایت آل محمد ع می باشد یعنی در واقع این مقیم الصلاة است که متولی نشر و تفسیر نور علم ولایت و بینش بی‌بدیل آل محمد ع می‌باشد.
« رَبِّ اجْعَلْني‏ مُقيمَ‏ الصَّلاةِ وَ مِنْ ذُرِّيَّتي‏ رَبَّنا وَ تَقَبَّلْ دُعاءِ
پروردگارا، مرا برپادارنده نماز قرار ده، و از فرزندان من نيز. پروردگارا، و دعاى مرا بپذير»

دلنوشته

«نور ارزان نیست…
قیمت نور؛ دل کندن از تمنا؛
و این دل اگر با نور بایستد، راه باز می‌شود.»

و اینجاست که قرآن، صریح و بی‌تعارف، پرده را کنار می‌زند و می‌گوید:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ…»

یعنی اگر اهل ایمانید،
اگر ادعای نور دارید،
باید قوّام باشید…
ایستاده… محکم…
نه متزلزل، نه مصلحتی، نه وابسته.

قوّام یعنی کسی که وقتی پای حق می‌رسد
حتی از خودش هم نمی‌گذرد…

«وَلَوْ عَلَى أَنفُسِكُمْ»

یعنی اگر حق به ضرر تو بود،
باز هم طرف حق بایست.

یعنی اگر نفع تو در دروغ بود،
اما حقیقت چیز دیگری گفت،
باید دل از خودت بکَنی…

و این همان نقطه‌ای است که
اهل یقین از اهل شک جدا می‌شوند.

قسط یعنی چه؟
قسط یعنی وزنِ درست.
یعنی هر چیزی را در جای خودش گذاشتن.
یعنی نه افراط، نه تفریط.
نه هوا، نه هوس.

و جالب است که قرآن می‌گوید:
قسط حتی اگر علیه خودت باشد!

یعنی عدالت، جایی شروع می‌شود
که انسان حاضر شود
از نفع خودش بگذرد
تا نور بماند.

و این‌جاست که می‌فهمی:
قسط، بی‌هزینه نیست…
قیمت دارد.

قیمتش چیست؟

دل کندن…
دل بریدن…
دل نفروختن به ارزان‌ترین خواسته‌ها…

همان چیزی که اسمش را گذاشته‌اند:
قِيمَة

قیمت یعنی چه؟
یعنی آن‌چه اگر ندهی، کالا را به تو نمی‌دهند.

و قرآن می‌گوید:
نور هم قیمت دارد.

نه پول.
نه شهرت.
نه شعار.

بلکه:
گذشت از دلخواه.
گذشت از گناه.
گذشت از راحتی.

«القِيمَةُ: الثمن الذي يقوم مقام المتاع»

یعنی آن‌چه جای کالا می‌نشیند.

نور هم همین‌طور است…
تا چیزی از خودت ندهی،
چیزی به تو داده نمی‌شود.

و چه تعبیر لطیفی:
قيمةُ المرء ما يُحسنه

ارزش انسان به چیزی است که خوب انجام می‌دهد،
نه به چیزی که ادعا می‌کند.

و حالا می‌فهمی چرا گفتند:
اقامه‌ی صلات فقط نماز نیست…

اقامه یعنی:
ارزش ساختن.
قیمت پیدا کردن.
به وزنی رسیدن که خدا بگوید:
حالا وقتش است…

مثل کسی که پول را دانه‌دانه روی میز می‌گذارد،
و فروشنده نگاه می‌کند…
تا ببیند به حد نصاب رسیده یا نه.

وقتی رسید،
کالا را می‌دهد.

و این همان لحظه‌ای است که:
کار راه می‌افتد.

نه زودتر،
نه دیرتر.

به اندازه‌ی «قیمت».

و اینجاست که معنای
«دینِ قیّم»
روشن می‌شود…

دینی که ستون دارد،
وزن دارد،
قیمت دارد،
و بی‌حساب نیست.

و حالا می‌فهمی چرا گفتند:
قیّم کیست؟

قیّم کسی است که
نور را می‌فهمد،
زندگی می‌کند،
و به دیگران منتقل می‌کند.

نه با حرف،
بلکه با حالش…

کسی که خودش «مقیم صلات» شده،
یعنی نور در او ایستاده،
ریشه دوانده،
و دیگر با هر بادی نمی‌ریزد.

و چنین کسی،
بی‌آنکه سخنرانی کند،
دیگران را هم جذب می‌کند.

چون نور، خودش راه را نشان می‌دهد.

و چه دعای بلندی است این دعا:

«رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلَاةِ»

خدایا…
من را از آن‌هایی قرار بده
که نور در دلشان می‌ایستد،
نه آن‌هایی که فقط از کنارش عبور می‌کنند.

من را از آن‌هایی قرار بده
که وزن دارند،
قیمت دارند،
و در بازار دنیا
به یک نگاه فروخته نمی‌شوند.

و چه زیباست که آخرش می‌فهمی:
اقامه صلات یعنی
خودت بشوی دلیل ایمان دیگران…

نه با حرف،
نه با اجبار،
بلکه با نوری که از زندگی‌ات می‌تراود.

[قَيِّماً – عمل صالح] :
کسی که قلبا با قیم دین خدا آشنا نشده باشد، نمی‌تواند مفهوم واژۀ «قَيِّماً» را درک نماید!
در واقع واژه « قَيِّماً » در اینجا همان سلسله مراتب نورانی است «دلو»، یعنی معالم ربانی که باور و عمل به آنها، معنای عمل صالح را مشخص می نماید و این عمل است که صعود می کند و به جاودانه ها می پیوندد « ماكِثِينَ فِيهِ أَبَداً » و همین قیم، تکلیف عده ای که آن را باور قلبی ندارند را مشخص می نماید! + «قوم –  قیّم»:
+ «اخذ»
+ «اقتباس»
اقتباس علمی از آل محمد ع!
قیم و سرپرست و سید و آقا و آقابالاسر و صمد و …
بیان معنی و تفسیر نور ولایت!
اقامة صلاة وظیفۀ اهل نور است!
با کسب علم از صاحبان نور خود!
اهل نور، نور خود را امین بر دین و دنیای خود میدانند!
به این میگن قیّم!
[سورة الكهف (۱۸): الآيات ۱ الى ۶]:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان‏
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلى‏ عَبْدِهِ الْكِتابَ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً (۱)
ستايش خدايى را كه اين كتاب [آسمانى‏] را بر بنده خود فرو فرستاد و هيچ گونه كژى در آن ننهاد،
قَيِّماً لِيُنْذِرَ بَأْساً شَدِيداً مِنْ لَدُنْهُ وَ يُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً (۲)
[كتابى‏] راست و درست، تا [گناهكاران را] از جانب خود به عذابى سخت بيم دهد، و مؤمنانى را كه كارهاى شايسته مى‌‏كنند نويد بخشد كه براى آنان پاداشى نيكوست.
ماكِثِينَ فِيهِ أَبَداً (۳)
در حالى كه جاودانه در آن [بهشت‏] ماندگار خواهند بود.
وَ يُنْذِرَ الَّذِينَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً (۴)
و تا كسانى را كه گفته‌‏اند: خداوند فرزندى گرفته است، هشدار دهد.
ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لا لِآبائِهِمْ كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلاَّ كَذِباً (۵)
نه آنان و نه پدرانشان به اين [ادعا] دانشى ندارند. بزرگ سخنى است كه از دهانشان برمى‏‌آيد. [آنان‏] جز دروغ نمى‏‌گويند.
فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى‏ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً (۶)
شايد، اگر به اين سخن ايمان نياورند، تو جان خود را از اندوه، در پيگيرىِ [كار]شان تباه كنى.
و من ذلك التقويم: أى تعيين القيمة للشي‏ء،
فانّ الشي‏ء إذا تعيّن قيمة : فقد قام و انتصب و تشخّص وجوده، و يرتفع إبهامه و ركوده.
دین قیّم: بینشی که کاملا معین و آشکار و واضح و مشخص و رفع ابهام شده می باشد و هیچ شک و شبهه‌ای در آن راه ندارد.
این بینش به این وضوح که در آن هیچ حرفی نباشد، آشکار کننده «ظهر» میخواهد.
جوری دین خدا واضح و آشکار بیان میشود که همه، چه موافق و چه مخالف، به درستی آن اقرار می‌کنند. اهل حسادت هم زبانا اقرار می‌کنند که: واقعا حوادث آثار عیب ماست! عجیب است که به این وضوح دین خدا فهمیده شود اما بعلت حسادت، به این نور پشت نمایند!
قیم دین خدا را خیلی واضح و راحت معرفی می‌کند و اهل نور با شناخت حقانیت این بینش، آگاهانه پذیرای این نور حق می‌شوند.
[« إِنَّ دِينَ اللَّهِ لَا يُعْرَفُ بِالرِّجَالِ بَلْ بِآيَةِ الْحَقِّ فَاعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ »]:
اول بینش درست رو تشخیص بده و قلبا پذیرا باش « وَ اعْرِضْهُ عَلَى الْعَقْلِ وَ الْمَعْرِفَةِ » (= التقييم بالعقل) ، بعدا برو سراغ کسانی که اهل این بینش و صاحبان این بینش و عاملان به این بینش هستند و به آنها ملحق شو. مثل عالم ذر که عده ای این بینش را پذیرا شدند و لذا آل محمد ع بعنوان صاحبان این بینش، ماموریت پیدا کردند که آنها را راهنمایی بنمایند. در واقع اول با عقل خود به خوبی و بدی یک بینش پی می بری و بعدا در مجموعه آنها قرار می گیری و اینجوری نیست که اول بدون فهمیدن عقیده کسی، به او وابسته شوی و اعتماد کنی، بعدا سر از کیفیت افکار و عقایدش در بیاوری!
شناخت بینش، مقدم بر شناخت اهل آن بینش است و اصل بینش حق، علامتش این است که به تو آرامش قلبی می دهد و بعد تو از خود می پرسی این معالم ربانی که به من آرامش داد از آنِ چه کسانی است؟ کسانی که این بینش رو، واضح بیان و عمل می کنند تا همه پی به ارزش علم آل محمد ع ببرند و تا اینکه حجت برای تمام کسانی که مدعی هستند و فکر می کنند و ایده و تئوری برای سلامت انسانها از خود صادر می کنند، تمام شود و آنها به نقص عقاید خود و کمال عقاید آل محمد ع پی ببرند. هر کس در عالم ذر چه زبانا ، و چه قلبا و زبانا ، به بینش صحیح بله گفته حتما در دنیا با صاحبان نور برخورد می کند تا این نور فرقان، برای این دو گروه مستقرین و معارین، مجددا ماهیت سپید و بی آلایش بینش آل محمد ع را شرح دهد و ثمرات عمل به این بینش را بازگو نموده و عملا نشان دهد تا مستقرین به درجات خود برسند و نقص اقرار خود به این بینش را جبران نمایند و معارین هم فرصتی پیدا نمایند شاید در مورد آنها بداء حاصل شود و با اقرار قلبی به صحت بینش آل محمد ع خود را عاقبت به خیر نمایند .که متاسفانه اکثرا دوباره سقوط می کنند و از این فرصت مجدد دلسوزی آل محمد ع استفاده نمی‌کنند.

دلنوشته

قَيِّماً؛ آن‌گاه که نور، معیار حق می‌شود.
قیمت دل، به قدر نوری است که می‌پذیرد.

و اینجاست که معنای «قَيِّماً» آرام‌آرام از لابه‌لای واژه‌ها بیرون می‌آید…

نه یک واژه‌ی خشکِ لغوی،
نه یک اصطلاح ذهنی،
بلکه یک حقیقت زنده.

کسی که هنوز با «قِیّمِ دین» آشنا نشده باشد،
اصلاً نمی‌تواند بفهمد «قَيِّماً» یعنی چه…

چون «قَيِّم» فقط سرپرست نیست؛
قائم است…
قوام‌بخش است…
ایستاده‌ای است که ایستادنِ دیگران به او بند است.

و این همان سلسله‌ی نورانی است…
همان دلوِ بالا کشیده‌شده از چاه معرفت…
همان معلم ربانی که اگر به علم او چنگ نزنی،
هیچ «عمل صالحی» شکل نمی‌گیرد.

اینجاست که می‌فهمی:
عمل صالح، فقط کار خوب نیست؛
عمل صالح یعنی کاری که بر مدار نور قیم انجام شده باشد.
کاری که برند نورانی داشته باشد.

و این عمل است که بالا می‌رود…
این عمل است که می‌ماند…
این عمل است که به جاودانگی می‌رسد:

«ماكِثِينَ فِيهِ أَبَداً»

اما عملِ جدا از قِیّم،
حتی اگر ظاهرش خوب باشد،
ریشه ندارد…
بالا نمی‌رود…
ماندگار نمی‌شود…

چون از جایی نیامده که نور داشته باشد.

و اینجاست که قرآن، بی‌هیچ ابهامی می‌گوید:

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَىٰ عَبْدِهِ الْكِتَابَ وَلَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجًا»

کتابی که کج نیست…
چون قیّم است.
ایستاده است.
قائم است.
واضح است.

و بعد می‌فرماید:

«قَيِّمًا لِيُنْذِرَ… وَ يُبَشِّرَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ»

یعنی این کتاب آمده تا:
هم هشدار بدهد،
هم بشارت.

اما بشارت برای چه کسانی؟
نه برای حرف‌زن‌ها…
نه برای مدعیان…
بلکه برای کسانی که عمل می‌کنند.

و عمل، وقتی عمل است،
که از دل قیّم برخاسته باشد.

و اینجاست که آن تعریف عجیب معنا پیدا می‌کند:
«القيمة: ما يقوم مقام الشيء»

قیمت یعنی چیزی که جای چیز دیگر می‌نشیند.

نور، قیمت دارد.
و قیمتش، دل است.
دلِ خالص.
دلِ بی‌تقلب.
دلِ بی‌دورویی.

وقتی دل را دادی،
نور می‌آید.

وقتی نگه داشتی،
نمی‌آید.

و چه زیبا گفتند:
قِيمةُ المرءِ ما يُحسنه

ارزش انسان،
به چیزی است که خوب انجام می‌دهد،
نه به چیزی که ادعا می‌کند.

و حالا می‌فهمی چرا گفتند:
«دینِ قیّم»

دینی که:
ابهام ندارد،
پیچیدگی ساختگی ندارد،
دوپهلو نیست،
راهش روشن است.

و چون روشن است،
«ظاهر» می‌شود…

ظاهر یعنی چه؟
یعنی تجسم بیرونی نور.

یعنی کسی که این دین را زندگی می‌کند.

و اینجاست که نقش قیّم روشن می‌شود:
کسی که نور را فهمیده،
با آن زندگی می‌کند،
و آن را برای دیگران قابل دیدن می‌کند.

نه با شعار…
نه با تحمیل…
بلکه با بودنش.

و همین است معنای عمیق این دعا:

«رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلَاةِ»

خدایا…
من را کسی قرار بده
که نور در او بایستد…
نه کسی که فقط از کنارش عبور کند.

کسی که وقتی دیده می‌شود،
دیگران بفهمند:
اینجا خبری هست…
اینجا نوری هست…
اینجا چیزی فرق دارد…

و چه حقیقت سنگینی است این جمله:
«الدين لا يُعرف بالرجال، بل يُعرف بالحق»

اول حق را بشناس…
بعد اهلش را.

اول نور را بفهم…
بعد صاحب نور را.

و وقتی فهمیدی،
دیگر نمی‌توانی برگردی.

چون نور،
وقتی دیده شد،
دیگر فراموش نمی‌شود…

و این همان امتحانی است
که از عالم ذر شروع شد
و تا امروز ادامه دارد:

چه کسی با دل می‌آید؟
و چه کسی فقط با زبان؟

و هر کس که با دل آمد،
بالاخره یک روز،
به همان جایی می‌رسد
که باید برسد…

حتی اگر دیر…
حتی اگر بعد از افتادن‌ها…

چون نور،
راه خودش را بلد است.

[مفسّر = مبلّغ = قیّم ] :
تفسیر نور ولایت «يُفَسِّرَ لَهُمُ الْوَلَايَةَ» کار بسیار مهمی است!
چرا که هیچکس معنای عمیق نور ولایت را نمیداند: «فَلَمْ يَدْرُوا مَا هِيَ»!
قیّم، مفسر نور ولایت است!
تفسیری راحت و واضح «أَحْسَنَ تَفْسِيراً»!
همه باید معنای نور ولایت را با قلب خود متوجه شوند!
همه باید کاربرد نور ولایت را با قلب خود متوجه شوند!
درک نور ولایت در دل شرایط و حوادث و تقدیرات!
ناآرامی های قلبی آثار عیب حسد است و دوای درد آن، قبول ذلت کوچک که همان نور ولایت است و همان عزت بزرگ است.
وقتی به مفسر، دستور مبلغ شدن داده می شود « بَلِّغْ »، چون می داند تبلیغ نور ولایت آنهم برای اکثریتی که اهل حسادت و از معارین هستند، چه خطرات بزرگی دارد، لذا آل محمد ع به او نوید امنیت از شر مردم را می دهند « وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ » و او قلبا این اطمینان را از جانب خدای مهربان دارد!
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ‏ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ‏»
[تفسیر نوار قلب حسود ، فقط کار صاحبان نور است!]
[خیلی راحت گول ظاهر افراد و کارهای خوبشونو نخور!
+ «مواظب باشید گول نخورید! فرویدا لا یغرنکم!»
ببین قصه اونیکه در رفاقت به اندازه سه نفر کار می کرد « فَاتَّفَقَ فِي رُفْقَتِنَا رَجُلٌ يَعْمَلُ عَمَلَ ثَلَاثَةِ نَفَرٍ يَخِيطُ وَ يَسْقِي وَ يَصْنَعُ طَعَاماً » آخرش چی از آب در اومد « ذَلِكَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ النَّارِ » !
اعتقادا از مدعیان ربوبیت بود! که به رسول خدا بودن خودش شهادت داد «فَقَالَ أَشْهَدُ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ وَ عَبْدُهُ»! اونم لحظه مرگش که داره به درک واصل میشه ! و این فقط آل محمد ع هستند که میتونن قبل از اون از باطن خبیثش خبر بدهند و در واقع مفسر دنیای قلب همه، آل محمد ع می باشند « أَحْسَنَ تَفْسِيراً »که در عالم ذر شاهد اقرار به نور ولایت همه ما بوده اند و می دانند که هر کسی چکاره است!
« أَنَّ أَبَا سَعِيدٍ الْخُدْرِيَّ قَالَ
كُنَّا نَخْرُجُ فِي غَزَوَاتٍ مُتَرَافِقِينَ تِسْعَةً وَ عَشَرَةً
فَنَقْسِمُ الْعَمَلَ فَيَقْعُدُ بَعْضُنَا فِي الرِّحَالِ وَ بَعْضاً يَعْمَلُ لِأَصْحَابِهِ وَ يَسْقِي رُكَّابَهُمْ وَ يَصْنَعُ طَعَامَهُمْ
وَ طَائِفَةٌ تَذْهَبُ إِلَى النَّبِيِّ ص
فَاتَّفَقَ فِي رُفْقَتِنَا رَجُلٌ يَعْمَلُ عَمَلَ ثَلَاثَةِ نَفَرٍ يَخِيطُ وَ يَسْقِي وَ يَصْنَعُ طَعَاماً
فَذُكِرَ ذَلِكَ لِلنَّبِيِّ ص فَقَالَ
ذَلِكَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ النَّارِ
فَلَقِينَا الْعَدُوَّ وَ قَاتَلْنَاهُمْ فَجُرِحَ وَ أَخَذَ الرَّجُلُ سَهْماً فَقَتَلَ بِهِ نَفْسَهُ فَقَالَ أَشْهَدُ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ وَ عَبْدُهُ »
[تفسیر علائم بیماری و تشخیص و درمان همه با طبابت آل محمد ع می باشد]:
این توانایی که بررسی حالاتتو از روی آیات قرآن « وَ لَكِنِ اعْرِضْ نَفْسَكَ عَلَى مَا فِي كِتَابِ اللَّهِ » متوجه بشی فقط کار صاحبان نور از آل محمد ع می باشد که توضیح و تفسیر خود را ذیل یک آیه از آیات قرآن در مورد پاسخ سوال و اشکال تو بیان می کنند و رفع اشکال علمی برای درمان قلب بیمار و حسود فقط با تفسیر آل محمد ع « فَسَّرَ الطّبيب ! » مقدور می باشد . کاری به نظر خوب و بد دیگران نسبت به خودت نداشته باش چون اونها هیچکدوم مفسر قرآن و یا بهتر بگوییم مفسر حالات قلبی تو نمی توانند باشند و آن طبیب حاذق نیستند که با نگاه به قاروره، تشخیص و تفسیر بیماری تو را بدهند و درمان را برایت بازگو نمایند . بلکه تفسیر و توضیح هر موردی باید مستند به آیات و احادیث نورانی بیان شود « كُلُّ شَيْ‏ءٍ مَرْدُودٌ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ السُّنَّةِ ».
« وَ اعْلَمْ بِأَنَّكَ لَا تَكُونُ لَنَا وَلِيّاً حَتَّى لَوِ اجْتَمَعَ عَلَيْكَ أَهْلُ مِصْرِكَ وَ قَالُوا إِنَّكَ رَجُلُ سَوْءٍ لَمْ يَحْزُنْكَ ذَلِكَ
وَ لَوْ قَالُوا إِنَّكَ رَجُلٌ صَالِحٌ لَمْ يَسُرَّكَ ذَلِكَ
وَ لَكِنِ اعْرِضْ نَفْسَكَ عَلَى مَا فِي كِتَابِ اللَّهِ
فَإِنْ كُنْتَ سَالِكاً سَبِيلَهُ زَاهِداً فِي تَزْهِيدِهِ رَاغِباً فِي تَرْغِيبِهِ خَائِفاً مِنْ تَخْوِيفِهِ فَاثْبُتْ وَ أَبْشِرْ فَإِنَّهُ لَا يَضُرُّكَ مَا قِيلَ فِيكَ
وَ إِنْ كُنْتَ مُبَايِناً لِلْقُرْآنِ فَمَا ذَا الَّذِي يَغُرُّكَ مِنْ نَفْسِكَ.»
بدان تو دوست ما نيستى تا آنكه اگر اهل شهر شما جمع شوند و بگويند تو مرد بدى هستى از اين حرف آنها محزون نشوى و اگر بگويند مرد خوبى هستى موجب خوشحاليت نشود.
ولى خود را بر كتاب خدا عرضه بدار اگر از راه قرآن ميروى.
آنچه را او برحذرت داشته بدان بى‌ميلى و آنچه ترغيبت نموده بآن رغبت و علاقه دارى.
از مسائلى كه ترسانيده ميترسى.
پايدار و ثابت قدم باش و شادمان.
در اين صورت هر چه در باره‌ات بگويند تو را زيانى نمى‌رساند.
اما اگر مخالف قرآن هستى پس چرا فريب نفس خود را خورده‌اى.
[مفسر = میزان « التُّرُّ تُرُّ حُمْرَانَ!»]:
وقتی ریسمان بنایی رو قرار میدی، خودش ناگفته همه چیزو تفسیر می کنه و نیاز به مفسر دیگری نیست و این ریسمان که میزان اهل بیت ع می باشد، نور علمی است که هر کس می خواهد در دو دنیا با آن باشد، باید با این عقاید صحیح نظام بگیرد و از این نخ جلو و عقب نزند و در جای صحیح خود استوار و ثابت بگردد.
آل محمد ع نخ ریسمان‌کار بنایی را مثال و ملاک کار قرار میدهند «التُّرُّ تُرُّ حُمْرَانَ» و هر آجری نسبت به این ریسمان عقب یا جلو می باشد باید خود را با آن میزان و تراز نماید!
انگاری همه باید برای رسیدن به قرب آل محمد ع خود را با این ریسمان، یعنی این عقاید و نظرات تطبیق دهند. اینجاست که متاسفانه حسادتها گل میکند! غافل از اینکه، ریسمان از همه جا بیخبر است و انتخاب، از عالم ذر و به دست آل محمد ع صورت گرفته است. ماموریت خطیر کربلا!
وقتی نور آل محمد ع را در قلب خود حس می کنید، می فهمید که ماموریت شما در دل تقدیرات زندگی روزمره‌تان چیست!
[قیم = متولی] :
[متولی تبلیغ و تفسیر ولایت] :
[اقوم – مافوق] :
إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدي لِلَّتي‏ هِيَ أَقْوَمُ
علوم آل محمد ع به درد کسی می خوره که نورشو بشناسه و دومی نورش باشه! تابع اقوم باشه!
+ «ملک سلیمان» :
+ [نقص و کمال] :
[ملک آل محمد ع و نقص؟!]:
هر گرفتاری که داری فقط به آل محمد ع بگو!
[« وَ كَيْفَ يَنْقُصُ مُلْكٌ أَنَا قَيِّمُهُ »]:
+ «قیّم»

دلنوشته

قَيِّم؛ آن‌که نور را تفسیر می‌کند.
نور را باید فهمید، نه فقط دید.
قلبی که نور را می‌فهمد، گم نمی‌شود.

و اینجاست که می‌فهمی
مفسّر، فقط توضیح‌دهنده نیست…
مفسّر، کسی است که نور را از پشت پرده‌ها عبور می‌دهد و به دل می‌رساند.

«يُفَسِّرَ لَهُمُ الْوَلَايَةَ…»

چون حقیقت این است که
هیچ‌کس نور ولایت را نمی‌فهمد
مگر آن‌که دلش رو به نور باشد.

«فَلَمْ يَدْرُوا مَا هِيَ»

آدم‌ها خیال می‌کنند می‌دانند…
اما نمی‌دانند که نمی‌دانند.

قیّم، همان کسی است که
نور را قابل فهم می‌کند،
نه با شعار،
بلکه با زندگی.

تفسیری آرام…
روان…
بی‌پیچ‌وخم…
همان‌طور که خدا فرمود:

«أَحْسَنَ تَفْسِيرًا»

یعنی تفسیری که دل بفهمد،
نه فقط گوش.

و اینجاست که می‌فهمی
چرا تفسیر ولایت کار هر کسی نیست…

چون نور، با حسادت سازگار نیست.
نور، در دلِ کینه نمی‌نشیند.
نور، جایی می‌نشیند که آدم
قبول کند کوچک است.

ناآرامی‌های درون…
اضطراب‌ها…
بی‌قراری‌ها…
همه نشانه‌ی یک چیزند:

عیبِ حسد.

و درمانش فقط یکی است:
پذیرفتنِ ذلتِ شیرینِ بندگی.

همان ذلتی که
عزت واقعی از دلش درمی‌آید.

برای همین است که وقتی به پیامبر ص می‌گویند:
«بَلِّغ…»
خدا بلافاصله می‌فرماید:
«وَاللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاس»

چون تبلیغ نور ولایت خطر دارد…
چون با منافع اهل تمنا می‌جنگد…
چون پرده از درون‌ها برمی‌دارد…

و فقط کسی می‌تواند این بار را بردارد
که دلش به امنیت الهی گرم باشد.

وگرنه مردم،
با ظاهرهای خوب،
با کارهای زیاد،
با شعارهای قشنگ،
خیلی‌ها را فریب داده‌اند…

و اینجاست که می‌فهمی:
ظاهرِ عمل، ملاک نیست.

تشخیص این‌که چه کسی سالم است و چه کسی بیمار،
فقط کارِ طبیبِ دل‌هاست.

و طبیب دل‌ها کیست؟
آل محمد ع.

آن‌ها هستند که وقتی انسان
خودش را به قرآن عرضه می‌کند،
می‌فهمند دردش کجاست.

نه با حدس…
نه با قضاوت…
بلکه با علم.

«فَسِّرِ الطَّبِيبُ…»

و چه عجیب است…
که آدم گاهی دنبال تأیید مردم می‌دود،
در حالی که معیار، جای دیگری است.

اگر همه گفتند خوبی،
اما قرآن گفت نه،
تو خوبی؟

و اگر همه گفتند بدی،
اما قرآن گفت درست می‌روی،
آیا می‌لرزی؟

این‌جاست که معنا پیدا می‌کند:
«خودت را بر کتاب خدا عرضه کن…»

نه بر حرف مردم،
نه بر قضاوت‌ها،
نه بر تشویق‌ها.

و وقتی این کار را کردی،
دیگر چیزی تو را نمی‌لرزاند.

چون میزان دست توست…

و این میزان چیست؟

همان ریسمان راست…
همان نخ صاف…
همان «تُرّ» بنّایی…

ریسمانی که صاف است،
و همه چیز با آن سنجیده می‌شود.

آل محمد ع، همان ریسمان‌اند.

نه جلوتر می‌آیند،
نه عقب‌تر می‌روند.

هرکس خودش را با این نخ تنظیم کند،
در جای درست می‌ایستد.

و هر کس نکند…
خودش کج می‌شود،
نه ریسمان.

و چه حقیقت تلخی است:
بیشتر حسادت‌ها،
از همین‌جا شروع می‌شود…

از جایی که آدم می‌فهمد:
نور، به عنوان «اولی» انتخاب شده…
و او به عنوان «اولی» انتخاب نشده،
بلکه به عنوان «دومی» نور انتخاب شده…

اما هنوز هم راه باز است…

اگر دل برگردد…
اگر دست از لجاجت بردارد…
اگر بپذیرد که:
«من محتاج نورم، نه صاحب آن.»

و آن‌وقت است که می‌فهمی:
قیّم یعنی چه…

یعنی کسی که:
کار دل را بلد است،
راه را می‌شناسد،
و بلد است آدم را از تاریکی رد کند.

و این‌که فرمود:
«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَم»

یعنی این راه،
از همه راه‌ها راست‌تر است،
محکم‌تر است،
ایمن‌تر است.

و هرکس بخواهد
واقعاً به جایی برسد،
باید خودش را
به این اقوم بسپارد.

نه به گمان،
نه به تجربه‌ی شخصی،
نه به زرنگی…

بلکه به نور.

و وقتی دل به نور سپردی،
می‌فهمی چرا گفتند:

«وَ كَيْفَ يَنْقُصُ مُلْكٌ أَنَا قَيِّمُهُ»

ملکی که قیّمش خداست،
چطور کم می‌آورد؟

و دلی که قیّمش نور است،
چطور زمین می‌خورد؟

وَ كَيْفَ يَنْقُصُ مُلْكٌ أَنَا قَيِّمُهُ!

وَ رُوِيَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَجْلَانَ قَالَ :
(چه راوی خوبی! مطلب به این زیبایی برای من و تو روایت کرده تا رسیده به دست ما)
أَصَابَتْنِي فَاقَةٌ شَدِيدَةٌ وَ إِضَاقَةٌ وَ لَا صَدِيقَ لِمُضِيقٍ وَ لَزِمَنِي دَيْنٌ ثَقِيلٌ وَ عَظِيمٌ يُلِحُّ فِي الْمُطَالَبَةِ
فَتَوَجَّهْتُ نَحْوَ دَارِ الْحَسَنِ بْنِ زَيْدٍ وَ هُوَ يَوْمَئِذٍ أَمِيرُ الْمَدِينَةِ لِمَعْرِفَةٍ كَانَتْ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ
وَ شَعَرَ بِذَلِكَ مِنْ حَالِي مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع وَ كَانَتْ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ قَدِيمُ مَعْرِفَةٍ
فَلَقِيَنِي فِي الطَّرِيقِ فَأَخَذَ وَ قَالَ قَدْ بَلَغَنِي مَا أَنْتَ بِسَبِيلِهِ
فَمَنْ تُؤَمِّلُ لِكَشْفِ مَا نَزَلَ بِكَ؟
قُلْتُ الْحَسَنَ بْنَ زَيْدٍ
(در حالیکه بدنبال مشورت با شرکاء متشاکسون بود، «سلما لرجل» بودن رو به اون یادآوری کرد.)
فَقَالَ إِذَنْ لَا يُقْضَى حَاجَتُكَ وَ لَا تُسْعَفُ بِطَلِبَتِكَ
+ «سعف – سَيَّارَةُ الإسْعَاف‏»
فَعَلَيْكَ بِمَنْ يَقْدِرُ عَلَى ذَلِكَ وَ هُوَ أَجْوَدُ الْأَجْوَدِينَ فَالْتَمِسْ مَا تُؤَمِّلُهُ مِنْ قِبَلِهِ
فَإِنِّي سَمِعْتُ ابْنَ عَمِّي جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ يُحَدِّثُ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ أَبِيهِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع عَنِ النَّبِيِّ ص قَالَ
+ (سلما لرجل)
أَوْحَى اللَّهُ إِلَى بَعْضِ أَنْبِيَائِهِ فِي بَعْضِ وَحْيِهِ
وَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي  
لَأُقَطِّعَنَّ أَمَلَ كُلِّ آمِلٍ أَمَّلَ غَيْرِي بِالْإِيَاسِ
وَ لَأَكْسُوَنَّهُ ذُلَّ ثَوْبِ الْمَذَلَّةِ فِي النَّاسِ
وَ لَأُبْعِدَنَّهُ مِنْ فَرَجِي وَ فَضْلِي
أَ يَأْمُلُ عَبْدِي فِي الشَّدَائِدِ غَيْرِي وَ الشَّدَائِدُ بِيَدِي
وَ يَرْجُو سِوَايَ وَ أَنَا الْغَنِيُّ الْجَوَادُ
بِيَدِي مَفَاتِيحُ الْأَبْوَابِ وَ هِيَ مُغْلَقَةٌ وَ بَابِي مَفْتُوحٌ لِمَنْ دَعَانِي
أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ مَنْ دَهَاهُ نَائِبَةٌ لَمْ يَمْلِكْ كَشْفَهَا عَنْهُ غَيْرِي فَمَا لِي أَرَاهُ يَأْمُلُهُ مُعْرِضاً عَنِّي وَ قَدْ أَعْطَيْتُهُ بِجُودِي وَ كَرَمِي مَا لَمْ يَسْأَلْنِي فَأَعْرَضَ عَنِّي وَ لَمْ يَسْأَلْنِي وَ سَأَلَ فِي نَائِبَتِهِ غَيْرِي وَ أَنَا اللَّهُ أَبْتَدِئُ بِالْعَطِيَّةِ قَبْلَ الْمَسْأَلَةِ
أَ فَأُسْأَلُ فَلَا أَجُودُ كَلَّا أَ لَيْسَ الْجُودُ وَ الْكَرَمُ لِي
أَ لَيْسَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةُ بِيَدِي
فَلَوْ أَنَّ أَهْلَ سَبْعِ سَمَاوَاتٍ وَ أَرَضِينَ سَأَلُونِي جَمِيعاً وَ أَعْطَيْتُ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ مَسْأَلَتَهُ مَا نَقَصَ ذَلِكَ مِنْ مُلْكِي مِثْلَ جَنَاحِ الْبَعُوضَةِ
وَ كَيْفَ يَنْقُصُ مُلْكٌ أَنَا قَيِّمُهُ
فَيَا بُؤْساً لِمَنْ عَصَانِي‏ وَ لَمْ يُرَاقِبْنِي
فَقُلْتُ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَعِدْ عَلَيَّ هَذَا الْحَدِيثَ فَأَعَادَهُ ثَلَاثاً
فَقُلْتُ لَا وَ اللَّهِ مَا سَأَلْتُ أَحَداً بَعْدَهَا حَاجَةً فَمَا لَبِثَ أَنْ جَاءَنِي اللَّهُ بِرِزْقٍ مِنْ عِنْدِهِ.
به نقل از محمّد بن عجلان:
به تنگ دستی شدیدی گرفتار شدم و دوست غمخواری هم نداشتم.
قرض سنگینی بالا آوردم و طلبکاری داشتم که مرتّب پولش را از من می طلبید.
ناچار به سوی سرای حسن بن زید ـ که در آن وقت، امیر مدینه بود و میان ما آشنایی ای بودـ ره‌سپار شدم.
محمّد بن عبد اللّه بن علی بن الحسین (نوه امام زین العابدین(ع) ) که با هم آشنایی دیرینه ای داشتیم، از حال و روز من آگاه شد.
در راه، مرا دید و دستم را گرفت و گفت:
شنیده ام که در مضیقه هستی. برای رفع گرفتاری ات به چه کسی امید بسته ای؟
گفتم: به حسن بن زید.
گفت: در این صورت، حاجتت برآورده نمی شود و به خواسته ات نمی رسی.
نزد کسی برو که قادر به این کار باشد و از هر بخشنده ای بخشنده تر است.
برای رفع گرفتاری ات به او امید ببند؛
چرا که من از پسرعمویم امام صادق(ع) شنیدم که از پدرش، از جدّش، از پدرش حسین بن علی(ع) از پدرش علی بن ابی طالب(ع) از پیامبر(ص) روایت می کند که فرمود:
«خداوند، در یکی از وحی هایش به یکی از پیامبرانش فرمود:
به عزّت و جلالم سوگند،
آرزوی هر آن کس را که به غیر من امید بندد، به یأس، مبدّل می سازم و در میان مردم، جامه خواری بر او می پوشانم و از گشایش و لطف خویش، دورش می گردانم.
آیا بنده ام در سختی ها، یاری کسی غیر مرا آرزو می کند یا به کسی جز من، امیدوار می شود، در حالی که بی نیاز بخشنده، منم و کلید درهای بسته، در دست من است و درِ خانه ام به روی هر کس که مرا بخواند، باز است؟
آیا نمی داند هر مصیبتی او را از پا در آورَد، جز من، کسی نمی تواند آن مصیبت را از او برطرف سازد؟ پس چه شده است که می بینم آرزویش را از من، روی گردان ساخته، در حالی که من به واسطه بخشش و کرَم خویش، آنچه را که از من درخواست هم نکرده است، به او عطا کرده ام؟! حال از من روی گردانده و در مصیبتی که به او رسیده، از من درخواست نمی کند و دستِ خواهش به سوی غیر من دراز کرده است، در حالی که منم خدایی که پیش از درخواست، عطا می کنم. پس آیا اگر از من درخواست شود، اجابت نمی کنم؟ هرگز! آیا بخشش و کرَم، متعلّق به من نیست؟ آیا دنیا و آخرت، در دست من نیست؟ اگر اهل هفت آسمان و زمین، همگی از من بخواهند و من، درخواست یکایک آنها را برآورم، این به قدر بال پشه ای، از مُلک من نمی کاهد. چگونه مُلکی که من صاحب آنم، کاستی یابد؟ پس نگون بخت، کسی است که مرا نافرمانی کند و مرا در نظر نگیرد
 ».
گفتم: ای فرزند پیامبر خدا! این حدیث را برایم تکرار کن.
امام(ع) نیز سه بار، آن را بازگو کرد.
گفتم: نه، به خدا! از این پس، از هیچ کس، حاجتی نمی خواهم.

دلنوشته

درِ خانۀ خدا باز است… چرا درِ دیگران را می‌زنی؟
وقتی دل، قیّم خود را پیدا می‌کند و فقط یک در را می‌شناسد.

و اینجاست که آدم می‌فهمد
معنای واقعیِ این جمله چیست:

«وَ كَيْفَ يَنْقُصُ مُلْكٌ أَنَا قَيِّمُهُ»

چطور ممکن است مُلکی کم شود
که خودِ خدا قیّم آن است؟
چطور ممکن است دستی خالی بماند
وقتی صاحب دست، صاحبِ همه‌ی درهاست؟

و این روایت…
نه یک داستان تاریخی است،
نه یک نقلِ صرف…
بلکه آینه‌ای است که خدا جلوی دل ما گرفته.

محمد بن عجلان،
یک انسانِ مثل من و تو…
با قرض، با فشار، با اضطراب،
با بن‌بستِ واقعی.

نه شعار،
نه خیال.

دستش خالی…
دلش خسته…
و چشمش دنبال کسی که “کارش را راه بیندازد”.

طبیعی هم هست…
آدم اول سراغ آدم‌ها می‌رود.
سراغ نفوذ،
سراغ رابطه،
سراغ واسطه.

اما درست همان‌جا
که باید بایستی،
کسی دستت را می‌گیرد…

نه برای کمک ظاهری،
بلکه برای اصلاح جهت دل.

و می‌گوید:
اگر به او امید ببندی،
کارت راه نمی‌افتد…

نه چون او بد است،
بلکه چون او قیّم نیست.

و بعد، پرده کنار می‌رود…
و آن جمله‌ی تکان‌دهنده می‌آید:

«به عزت و جلالم سوگند…»

نه یک نصیحت،
نه یک تذکر ساده،
بلکه قسم خدا.

قسم به خودش.

که:
اگر بنده‌ای امیدش را به غیر من ببندد،
من همان امید را می‌خشکانم.

نه از سر خشم،
بلکه برای تربیت.

نه برای نابودی،
بلکه برای بازگرداندن.

و چه جمله‌ی سنگینی:
«درِ خانه‌ام باز است…
اما او درِ دیگری را می‌کوبد.»

چقدر این تصویر آشناست…

ما هم همینیم…

وقتی گرفتار می‌شویم،
اول به هر دری می‌زنیم…
جز همان دری که همیشه باز است.

و خدا می‌گوید:
من حتی قبل از آنکه بخواهی،
به تو داده‌ام…
پس چرا وقتی کارت گیر می‌کند،
به سراغ دیگری می‌روی؟

و بعد آن جمله‌ای که دل را می‌لرزاند:

«اگر همه‌ی اهل آسمان و زمین از من بخواهند،
و من به همه بدهم،
از مُلک من به اندازه‌ی بال پشه‌ای کم نمی‌شود…»

پس مشکل از کجاست؟

از دل ما.

از دلی که هنوز باور نکرده:
کار دستِ خداست.
نه رابطه،
نه زرنگی،
نه دور زدن،
نه چنگ انداختن به آدم‌ها.

و وقتی محمد بن عجلان این را شنید،
گفت:
دیگر از هیچ‌کس چیزی نمی‌خواهم…

و درست همان‌جا،
رزق از جایی رسید که فکرش را نمی‌کرد.

نه با واسطه،
نه با منت،
نه با تحقیر.

با عزت.

این است معنای حقیقیِ:
قِیَم بودن خدا

این‌که اگر او قیّمِ کار تو شد،
هیچ چیز کم نمی‌شود.
نه آبرو،
نه روزی،
نه آرامش.

اما شرط دارد…

شرطش این است که:
دستت را از درِ غیر بکشی.
دلَت را صاف کنی.
و بگویی:
«من فقط به تو امید دارم.»

نه نصفه،
نه مشروط،
نه در حد امتحان.

کامل.

و آن‌وقت است که می‌فهمی:
چرا اهل یقین،
در سخت‌ترین شرایط،
آرام‌اند.

چون می‌دانند:
اگر قرار است کاری راه بیفتد،
فقط یک نفر بلد است راهش بیندازد.

و او…
همان است که گفت:

«وَ كَيْفَ يَنْقُصُ مُلْكٌ أَنَا قَيِّمُهُ»

[قام – قعد]:
[قام – عزم – نصب]:
قلبی که تاریک شده، کارش گیره! کشتی به گِل نشسته، و راه نمی افته «قعد»!
باید با نور معالم ربانی منتظر باشه که کارش راه بیفته « الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ‏ قِياماً وَ قُعُوداً » ، همینکه با یاد معالم ربانی کارش راه می افته و نورانی میشه، دوباره پا میشه راه می افته «قوم – قام»  و عزمشو جزم میکنه « قوم – عزم»، «قوم – نصب» – «فاذا فرغت فانصب»
+ «عزم» و «نصب»
[دعو – قوم] :
« قَدْ أُجِيبَتْ دَعْوَتُكُما فَاسْتَقِيما »
[سورة يونس (10): الآيات 87 الى 89]
وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ وَ أَخِيهِ أَنْ تَبَوَّءا لِقَوْمِكُما بِمِصْرَ بُيُوتاً وَ اجْعَلُوا بُيُوتَكُمْ قِبْلَةً وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ (87)
وَ قالَ مُوسى‏ رَبَّنا إِنَّكَ آتَيْتَ فِرْعَوْنَ وَ مَلَأَهُ زِينَةً وَ أَمْوالاً فِي الْحَياةِ الدُّنْيا رَبَّنا لِيُضِلُّوا عَنْ سَبِيلِكَ رَبَّنَا اطْمِسْ عَلى‏ أَمْوالِهِمْ وَ اشْدُدْ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَلا يُؤْمِنُوا حَتَّى يَرَوُا الْعَذابَ الْأَلِيمَ (88)
قالَ قَدْ أُجِيبَتْ دَعْوَتُكُما فَاسْتَقِيما وَ لا تَتَّبِعانِّ سَبِيلَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ (89)

دلنوشته

از قعود تا قیام
وقتی دل با نور دوباره می‌ایستد.

و اینجاست که فرقِ «قعد» و «قام» روشن می‌شود…

قعد یعنی نشستنِ دل.
نه نشستن از خستگیِ جسم،
بلکه زمین‌گیر شدنِ جان.

قلبی که تاریک شده،
قلبی که راهش را گم کرده،
قلبی که به غیر تکیه کرده…
می‌نشیند.
حرکت ندارد.
کشتی‌اش به گل می‌نشیند.

نه جلو می‌رود،
نه عقب،
فقط دست‌وپا می‌زند.

اما همین دلِ نشسته،
اگر یادِ معلم ربانی در آن زنده شود…
اگر نسیمی از نور از کنارش عبور کند…
کم‌کم می‌ایستد.

و این است معنای عمیق آیه:

«الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَ قُعُودًا»

یعنی حتی وقتی افتاده‌ای،
یاد خدا تو را بلند می‌کند.

یعنی ذکر،
نردبانِ برخاستن است.

وقتی نور آمد،
دل از قعود بیرون می‌آید،
می‌ایستد…
و بعد عزم می‌کند.

و اینجاست که «قام» به «عزم» گره می‌خورد.

قوم یعنی:
بلند شو
تصمیم بگیر
و بایست…

نه احساسی،
نه لحظه‌ای،
بلکه با نصب.

«فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ»

یعنی:
وقتی کارت تمام شد،
باز بایست،
باز آماده شو،
باز رها نکن…

راهِ نور، راهِ نشستن نیست.

و درست همین‌جا، دعای موسی معنا پیدا می‌کند…

آن‌جا که همه چیز به بن‌بست خورده،
نه راهی مانده،
نه چاره‌ای،
نه امیدی ظاهری…

می‌گوید:
«رَبَّنَا اطْمِسْ عَلَى أَمْوَالِهِمْ وَ اشْدُدْ عَلَى قُلُوبِهِمْ»

نه از سر کینه،
بلکه از سر یقین.

و جواب می‌آید:

«قَدْ أُجِيبَتْ دَعْوَتُكُمَا… فَاسْتَقِيمَا»

یعنی:
دعایتان مستجاب شد،
اما حالا…
بایستید.

عجله نکنید.
نگران نشوید.
برنگردید.

و مهم‌تر از همه:
«وَ لا تَتَّبِعَانِّ سَبِيلَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ»

راه اهل ندانستن را نرو…
راه اهل عجله…
راه اهل ترس…
راه اهل دنیا…

چون آن‌ها همیشه وسط راه می‌نشینند.

اما اهل نور،
حتی اگر زمین بخورند،
دوباره می‌ایستند.

چون می‌دانند:
قعود پایان نیست،
مقدمه‌ی قیام است.

و اینجاست که می‌فهمی:
اقامه‌ی صلات فقط نماز نیست…

یعنی:
در تاریکی بایستی،
در فشار بایستی،
در تأخیر بایستی،
در ندیدن نتیجه هم بایستی.

تا بالاخره لحظه‌ای برسد
که خدا بگوید:

حالا…
حرکت کن.

و آن لحظه،
دیگر نه تردید داری،
نه ترس،
نه لرزش.

چون دلی که با نور برخاسته،
دیگر نمی‌نشیند.

[لا مُقامَ لَكُمْ – کارتون راه نیفتاد]:
داستان تکراری صد سبیل!
اهل حسادت، ببین چجوری توی دل همه رو خالی میکنن تا اونا رو از دور نور پراکنده کنند!
این آیات زیبا خیلی امروزه ملموسه!
حسود، آنها را اهل یثرب – یعنی نام قدیمی مدینة النبی ص – خطاب میکنید:
« يا أَهْلَ يَثْرِبَ » اشاره به اینکه: درسته که شما با معالم ربانی آشنا شده‌اید، اما هنوز قلبا اعتقادتان به آل محمد ع گرایش و پیوند نخورده است، پس بیخود خودتونو اینجوری علاف نکنید و از دنیای خودتونم نیفتید، برگردید به همان اعتقاد دوران جاهلیت و دوباره بساط گناه رو پهن کنید «فَارْجِعُوا» دیدید که اونجوری که شما می خواستید و انتظار داشتید، تمنا و خواسته شما برآورده نشد و کارتون راه نیفتاد « لا مُقامَ لَكُمْ » پس اینجا و کنار نور، دیگه جای شما نیست! بروید برای خودتان کنار تمناهای خودتان لنگر بیندازید و دنیا رو خوش باشید: «يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا».

[سورة الأحزاب (۳۳): الآيات ۱۱ الى ۲۰]
هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالاً شَدِيداً (۱۱)
آنجا [بود كه‏] مؤمنان در آزمايش قرار گرفتند و سخت تكان خوردند.
وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلاَّ غُرُوراً (۱۲)
و هنگامى كه منافقان و كسانى كه در دلهايشان بيمارى است مى‏‌گفتند: «خدا و فرستاده‏‌اش جز فريب به ما وعده‏‌اى ندادند.»
وَ إِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَ يَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ وَ ما هِيَ بِعَوْرَةٍ إِنْ يُرِيدُونَ إِلاَّ فِراراً (۱۳)
و چون گروهى از آنان گفتند: «اى مردم یثرب ، ديگر شما را جاى درنگ نيست ، برگرديد.» و گروهى از آنان از پيامبر اجازه مى‌‏خواستند و مى‌‏گفتند: «خانه‌‏هاى ما بى‏‌حفاظ است» و[لى خانه‌‏هايشان‏] بى‌‏حفاظ نبود، [آنان‏] جز گريز [از جهاد] چيزى نمى‌‏خواستند.
وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ أَقْطارِها ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْها وَ ما تَلَبَّثُوا بِها إِلاَّ يَسِيراً (۱۴)
و اگر از اطرافِ [مدينه‏] مورد هجوم واقع مى‌‏شدند و آنگاه آنان را به ارتداد مى‌‏خواندند، قطعاً آن را مى‌‏پذيرفتند و جز اندكى در اين [كار] درنگ نمى‏‌كردند؛
وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الْأَدْبارَ وَ كانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُلاً (۱۵)
با آنكه قبلاً با خدا سخت پيمان بسته بودند كه پشت [به دشمن‏] نكنند، و پيمان خدا همواره بازخواست دارد.
قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلاَّ قَلِيلاً (۱۶)
بگو: «اگر از مرگ يا كشته شدن بگريزيد، هرگز اين گريز براى شما سود نمى‏‌بخشد، و در آن صورت جز اندكى برخوردار نخواهيد شد.»
قُلْ مَنْ ذَا الَّذِي يَعْصِمُكُمْ مِنَ اللَّهِ إِنْ أَرادَ بِكُمْ سُوءاً أَوْ أَرادَ بِكُمْ رَحْمَةً وَ لا يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً (۱۷)
بگو: «چه كسى مى‌‏تواند در برابر خدا از شما حمايت كند اگر او بخواهد براى شما بد بياورد يا بخواهد شما را رحمت كند؟ و غير از خدا براى خود يار و ياورى نخواهند يافت.»
قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاَّ قَلِيلاً (۱۸)
خداوند كارشكنان [و مانع‏‌شوندگان‏] شما و آن كسانى را كه به برادرانشان مى گفتند: «نزد ما بياييد» و جز اندكى روى به جنگ نمى‏‌آورند [خوب‏] مى‏‌شناسد.
أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ فَإِذا جاءَ الْخَوْفُ رَأَيْتَهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ كَالَّذِي يُغْشى‏ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَإِذا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدادٍ أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ أُولئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً (۱۹)
بر شما بخيلانند، و چون خطر فرا رسد آنان را مى‌‏بينى كه مانند كسى كه مرگ او را فرو گرفته، چشمانشان در حدقه مى‌‏چرخد [و] به سوى تو مى‌‏نگرند؛ و چون ترس برطرف شود شما را با زبانهايى تند نيش مى‏‌زنند؛ بر مال حريصند. آنان ايمان نياورده‌‏اند و خدا اعمالشان را تباه گردانيده، و اين [كار] همواره بر خدا آسان است.
يَحْسَبُونَ الْأَحْزابَ لَمْ يَذْهَبُوا وَ إِنْ يَأْتِ الْأَحْزابُ يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِي الْأَعْرابِ يَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبائِكُمْ وَ لَوْ كانُوا فِيكُمْ ما قاتَلُوا إِلاَّ قَلِيلاً (۲۰)
اينان [چنين‏] مى‏‌پندارند كه دسته‏‌هاى دشمن نرفته‌‏اند، و اگر دسته‏‌هاى دشمن بازآيند آرزو مى‌‏كنند: كاش ميان اعراب باديه‏‌نشين بودند و از اخبار [مربوط به‏] شما جويا مى‌‏شدند، و اگر در ميان شما بودند، جز اندكى جنگ نمى‏‌كردند.

دلنوشته

لا مُقامَ لَكُمْ
جایی که دل با نور نیست، ماندن معنا ندارد.

و اینجاست که قرآن، بی‌هیچ تعارف، نقاب را کنار می‌زند…

«لا مُقامَ لَكُمْ»
یعنی:
دیگر این‌جا جای شما نیست.

نه به‌خاطر این‌که ضعیفید،
نه به‌خاطر این‌که کم‌اید،
بلکه چون دل‌تان با نور نیست.

این جمله، جمله‌ی عجیبی است…
نه از زبان دشمن،
بلکه از زبان همان‌هایی که در ظاهر «خودی» بودند.

همان‌ها که وقتی فشار می‌آید،
وقتی امتحان سخت می‌شود،
وقتی وعده‌ها دیر می‌شود،
شروع می‌کنند به خالی کردن دل دیگران.

همان‌هایی که می‌گویند:
– بس است!
– این راه به جایی نمی‌رسد!
– این وعده‌ها همه‌اش خیال است!
– برگردید به زندگی‌تان!

و قرآن اسمشان را می‌گذارد:
منافق
و کسانی که «در دلشان بیماری است».

نه کافرند،
نه مؤمن…
در برزخِ ترس و طمع گیر کرده‌اند.

و چه تعبیر دقیقی:
«يا أَهْلَ يَثْرِبَ»

نه می‌گوید «یا اهل المدینة»،
چون مدینه یعنی شهر نور،
یعنی شهر پیامبر،
یعنی شهر ولایت.

اما این‌ها هنوز اهل یثرب‌اند؛
شهرِ پیش از نور،
شهرِ عادت،
شهرِ دنیا.

یعنی:
شما هنوز دلتان مهاجرت نکرده…

و بعد می‌گویند:
«لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا»

برگردید…
اینجا ماندن فایده ندارد…
این راه، آخرش شکست است…

و چقدر این جمله امروز آشناست…

هر وقت کسی بخواهد:
– دل به نور بدهد
– صبر کند
– استقامت کند
– پاک بماند
– دست از معامله با دنیا بکشد

یک عده پیدا می‌شوند که بگویند:
«بی‌خیال!
این‌همه سختی برای چی؟
برگرد به زندگی‌ات…»

و قرآن پرده را کنار می‌زند:
این‌ها از خانه نمی‌ترسند،
از ایمان می‌ترسند.

می‌گویند:
«خانه‌هایمان بی‌دفاع است…»

اما خدا می‌فرماید:
دروغ می‌گویند…
آن‌ها فقط فرار می‌خواهند.

فرار از مسئولیت،
فرار از ایستادن،
فرار از نور.

و عجیب‌تر این‌که:
اگر دشمن واقعاً بیاید،
همین‌ها اولین کسانی‌اند
که می‌گویند:
کاش اصلاً این‌جا نبودیم…

کاش دور بودیم…
کاش کنار بادیه‌نشین‌ها بودیم…
کاش فقط تماشاگر بودیم…

و این‌جاست که حقیقت عریان می‌شود:

کسی که دلش با نور نیست،
در لحظه‌ی خطر،
حتی اگر هزار شعار داده باشد،
کنار می‌کشد.

و خدا می‌فرماید:
این‌ها هرگز ایمان نیاورده‌اند…
و اعمالشان حبط شد…

نه به‌خاطر کم‌کاری،
بلکه به‌خاطر نبودنِ یقین.

چون ایمان،
وقتی معلوم می‌شود
که فشار بیاید.

وقتی نتیجه دیر شود.
وقتی راه سخت شود.
وقتی همه بگویند:
برگرد…

و آن‌وقت،
فقط یک گروه می‌مانند:

آن‌هایی که
نه به امید نتیجه،
بلکه به خاطر حق ایستاده‌اند.

آن‌هایی که می‌دانند:
اگر بایستی،
خدا هست…

و اگر فرار کنی،
هیچ‌کس نیست.

و اینجاست که معنای واقعی این جمله روشن می‌شود:

«قُلْ مَنْ ذَا الَّذِي يَعْصِمُكُمْ مِنَ اللَّهِ»

چه کسی می‌تواند نجاتتان دهد؟
اگر خدا بخواهد…
یا اگر نخواهد؟

نه دیوار،
نه پول،
نه رابطه،
نه جمعیت.

فقط او.

و آن‌که این را فهمید،
دیگر با «لا مُقامَ لَكُمْ» نمی‌لرزد.

بلکه آرام می‌گوید:
من می‌مانم…
حتی اگر تنها بمانم…

چون می‌دانم
جایی که نور هست،
جای ایستادن هست.

و جایی که نور نیست،
حتی اگر دنیا جمع شود،
جای ماندن نیست…

[الْحَمْدُ لِلَّهِ … الَّذِي أَحَلَّنا دارَ الْمُقامَةِ مِنْ فَضْلِهِ] :
« لا مُقامَ لَكُمْ » را اهل شک حسود، به رفیقاشون می گفتن!
حالا ببینیم اهل نور یقین با این واژه چی میگن:
« الْحَمْدُ لِلَّهِ … الَّذِي أَحَلَّنا دارَ الْمُقامَةِ مِنْ فَضْلِهِ »:
میگن خدا رو شکر که مشمول رحمت ذات اقدس الهی قرار گرفته و با معالم ربانی منا اهل البیت ع آشنا شده و در دل شرایط آیات با استعمال اندیشه و معالم ربانی «کارمون راه افتاد» و قلبمون به نور حکمت علم آل محمد ع روشن شد! پس از فضل آل محمد ع این « دارَ الْمُقامَةِ » برای ما اهل یقین انشاء الله که حلاله! اول این مقاله جواب دندان شکنی برای اهل شک با توجه به معنای زیبای واژه «قوم» به این صورت گفته شد که قطعا اهل شک با یاد معالم ربانی کارشون راه نمی افته چون اهل شک اند و باید اول اهل یقین شوند و اقرار به فضل معالم ربانی نمایند تا با اقامه صلات، تاویلا کارشون راه بیفته و قصه، قصه داد و ستد است «شری». باید گناه را با نور ولایت، دست به دست و تعویض و جابجا و داد و ستد نمود ! هر دو با هم در یک کفه ترازو جمع نمی شود.

[سورة فاطر (۳۵): الآيات ۳۱ الى ۳۵]
وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ مِنَ الْكِتابِ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ إِنَّ اللَّهَ بِعِبادِهِ لَخَبِيرٌ بَصِيرٌ (۳۱)
و آنچه از كتاب به سوى تو وحى كرده‏‌ايم، خود حق [و] تصديق‌‏كننده [كتابهاى‏] پيش از آن است. قطعاً خدا نسبت به بندگانش آگاهِ بيناست.
ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِإِذْنِ اللَّهِ ذلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبيرُ (۳۲)
سپس اين كتاب را به آن بندگان خود كه [آنان را] برگزيده بوديم، به ميراث داديم؛ پس برخى از آنان بر خود ستمكارند و برخى از ايشان ميانه‌‏رو، و برخى از آنان در كارهاى نيك به فرمان خدا پيشگامند؛ و اين خود توفيق بزرگ است.
+ [اهل شک – اهل یقین – معارین – ملک سلیمان – قبض و بسط – من عرف نفسه – قصد] :
[مقتصد قبض و بسط را می فهمد « الْمُقْتَصِدُ الْعَارِفُ لِلْإِمَامِ »] :
عَنْ سَالِمٍ قَالَ:
سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع- عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ-
ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ‏ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا
فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ‏ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ‏ بِإِذْنِ اللَّهِ‏
قَالَ السَّابِقُ بِالْخَيْرَاتِ الْإِمَامُ-
وَ الْمُقْتَصِدُ الْعَارِفُ لِلْإِمَامِ
وَ الظَّالِمُ لِنَفْسِهِ الَّذِي لَا يَعْرِفُ الْإِمَامَ.
جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ (۳۳)
[در] بهشتهاى هميشگى [كه‏] به آنها درخواهندآمد. در آنجا با دستبندهايى از زر و مرواريد زيور يابند و در آنجا جامه‌‏شان پَرنيان خواهد بود.
وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنا لَغَفُورٌ شَكُورٌ (۳۴)
و مى‏‌گويند: «سپاس خدايى را كه اندوه را از ما بزدود، به راستى پروردگار ما آمرزنده [و] حق‏‌شناس است؛
الَّذِي أَحَلَّنا دارَ الْمُقامَةِ مِنْ فَضْلِهِ لا يَمَسُّنا فِيها نَصَبٌ وَ لا يَمَسُّنا فِيها لُغُوبٌ (۳۵)
همان [خدايى‏] كه ما را به فضل خويش در سراى ابدى جاى داد. در اينجا رنجى به ما نمى‏‌رسد و در اينجا درماندگى به ما دست نمى‏‌دهد.»

دلنوشته

دارُالمُقامَة؛ آن‌جا که اهل یقین می‌مانند
پاسخ اهل نور به «لا مُقامَ لَكُمْ»
ما ماندیم… چون جایمان این‌جا بود

و اینجاست که معنا عوض می‌شود…
همان واژه‌ای که دهانِ اهل شک بود برای فرار،
در دهانِ اهل یقین می‌شود سرودِ شکر:

«لا مُقامَ لَكُمْ»
را آنان گفتند…
وقتی دلشان تاب نور نداشت،
وقتی طاقت ایستادن نیاوردند،
وقتی دیدند راه سخت است،
و گفتند: برگردید… اینجا جای ماندن نیست!

اما اهل نور،
همان‌جا که دیگران بریدند،
گفتند:

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَحَلَّنَا دَارَ الْمُقَامَةِ مِنْ فَضْلِهِ»

سپاس خدایی را
که ما را در سرای اقامت نشاند…
نه با زور،
نه با زر،
بلکه با فضل.

اینجا دیگر «لا مقام» نیست…
اینجا دارُالمقامه است.

یعنی جایی که دل،
دیگر آواره نیست.
جایی که انسان،
دیگر به هر نسیمی نمی‌لرزد.
جایی که یقین،
جای تردید را گرفته است.

اهل شک گفتند:
اینجا نایستید، برگردید!

اهل یقین گفتند:
الحمدلله…
خدا ما را اینجا نشاند.

فرق از همین‌جاست.

آن‌ها کارشان راه نیفتاد
چون هنوز اهل معامله بودند…
می‌خواستند هم دنیا را، هم نور را،
هم تمنا را، هم ولایت را.

اما اینجا جای جمعِ ضدّین نیست.

این‌جا بازار است…
بازار معامله با خدا.

و معامله روشن است:
یا گناه،
یا نور.

یا «شری»،
یا «قیم».

یا دل را می‌دهی،
یا راه را.

و خدا در این آیات، پرده را کنار می‌زند:

«ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ…»

کتاب را به چه کسانی دادیم؟
به آن‌هایی که انتخاب شدند.

اما همه‌ی وارثان، یک‌دست نیستند:

ظالمٌ لِنفسه
کسی که نور را می‌شناسد اما دل نمی‌دهد.

مُقتَصِد
کسی که امام را می‌شناسد،
قبض و بسط را می‌فهمد،
گاهی می‌لغزد،
اما برمی‌گردد.

سابقٌ بالخیرات
او که دلش جلوتر از خودش حرکت می‌کند،
او که با نور می‌دود،
نه با ترس.

و امام می‌فرماید:
سابق، خودِ امام است…
مقتصد، کسی است که امام را می‌شناسد…
و ظالم، کسی است که امام را نشناخته است.

همه‌چیز از همین‌جا شروع می‌شود…

شناخت امام
یا نشناختن او.

و آن‌وقت می‌فهمی چرا در پایان آیات می‌گویند:

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ»

غم رفت…
نه چون دنیا درست شد،
بلکه چون دل، جای درست را پیدا کرد.

غم می‌رود
وقتی آدم بفهمد کجا باید بایستد.

و بعد می‌گویند:

«الَّذِي أَحَلَّنَا دَارَ الْمُقَامَةِ»

یعنی:
ما دیگر آواره نیستیم…
دیگر در حال فرار نیستیم…
دیگر دنبال پناه نمی‌گردیم…

چون فهمیده‌ایم:
خانه، همین‌جاست.
در کنار نور.
در کنار یقین.
در کنار ولایت.

نه خستگی هست،
نه فرسودگی،
نه پشیمانی…

چرا؟

چون کسی که به «دار المقامة» رسیده،
دیگر دنبال نتیجه نیست،
بلکه در خودِ راه آرام گرفته است.

و این همان پاسخ نهایی است
به همه‌ی اهل شک:

شما گفتید «لا مقام لکم»
ما گفتیم:
الحمدلله الذی أحلّنا دار المقامة من فضله

شما رفتید…
ما ماندیم.

شما بریدید…
ما ایستادیم.

و این ایستادن،
نه از قدرت ماست،
نه از عقل ما…

بلکه فقط از فضل اوست.

[يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً فِيها كُتُبٌ‏ قَيِّمَةٌ]:
+ «آیاتی و رسلی»: «صُحُفاً مُطَهَّرَةً» و «كُتُبٌ‏ قَيِّمَةٌ» نامهای زیبای معالم ربانی و آیات محکم موید اندیشه آنهاست که مدام حوادث و شرایط روزگار، یعنی تقدیرات خدای مهربان، فرصت امتیاز گیری به اهل یقین می دهند تا از این آب گلالود «نار آیت» ماهی «نور ولایت علمی» بگیرند!
[این حدیث چقدر زیبا مطلب رو کامل میکنه! – پاشو! کارت راه افتاد!]:
وقتی در اقامه نماز میگیم : « قَدْ قَامَتِ الصَّلَاةُ » با توجه به معنای زیبای «قوم» میشه : ای اهل یقینی که قلبت تاریک شده بود و نشسته بودی و منتظر نگاه آل محمد ع به قلبت بودی!
«و من اللیل فتهجد به نافلة لک»
پاشو! با یاد معالم ربانی آل محمد ع، انگاری به قلبت نگاه کردند!
مگه نمی بینی قلبت نورانی و روشن شده ! پاشو که کارت راه افتاد ! پاشو که وقت زیارت نور آل محمد ع است « حَانَ وَقْتُ الزِّيَارَةِ » ! پاشو که وقت مناجات و درِگوشی صحبت کردن رسیده « حَانَ وَقْتُ الْمُنَاجَاةِ » ! مگه همینو نمی خواستی ؟! پاشو که وقت قضای حاجاتت رسیده « حَانَ وَقْتُ … قَضَاءِ الْحَوَائِجِ » ! چی میخواستی ؟ نکنه تا چشمت به نور علم و حکمت آل محمد ع افتاد، اصلا یادت رفته چی میخواستی ! پاشو که وقت رسیدن به آرزوی دیرینه‌ات رسیده! برخیز که تمنای تو تقدیر شده! «حَانَ وَقْتُ … دَرْكِ الْمُنَى»:
گرایش ، وابستگی ، پیوند ، خودکفایی ، استقامت ، پایداری !
پاشو که زمان، زمان وصل به نور معالم ربانی منا اهل البیت ع رسیده «حَانَ وَقْتُ … الْوُصُولِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ »! پاشو که مشمول کرامت و غفران و عفو و رضوان ذات اقدس الهی شده‌ای «كَرَامَتِهِ وَ غُفْرَانِهِ وَ عَفْوِهِ وَ رِضْوَانِهِ»! خوشا به حالت! پاشو!

«وَ مَعْنَى قَدْ قَامَتِ الصَّلَاةُ فِي الْإِقَامَةِ أَيْ
حَانَ وَقْتُ الزِّيَارَةِ وَ الْمُنَاجَاةِ وَ قَضَاءِ الْحَوَائِجِ وَ دَرْكِ الْمُنَى وَ الْوُصُولِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِلَى كَرَامَتِهِ وَ غُفْرَانِهِ وَ عَفْوِهِ وَ رِضْوَانِهِ.»

+ « وَ مَعْنَى قَدْ قَامَتِ الصَّلَاةُ أَيْ
قَدْ وَجَبَتِ الصَّلَاةُ وَ حَانَتْ وَ أُقِيمَتْ

وَ أَمَّا الْعِلَّةُ فِيهَا فَقَالَ الصَّادِقُ ع
إِذَا أَذَّنْتَ وَ صَلَّيْتَ صَلَّى خَلْفَكَ صَفٌّ مِنَ الْمَلَائِكَةِ وَ إِذَا أَذَّنْتَ وَ أَقَمْتَ صَلَّى خَلْفَكَ صَفَّانِ مِنَ الْمَلَائِكَةِ وَ لَا يَجُوزُ تَرْكُ الْأَذَانِ إِلَّا فِي صَلَاةِ الظُّهْرِ وَ الْعَصْرِ وَ الْعَتَمَةِ يَجُوزُ فِي هَذِهِ الثَّلَاثِ الصَّلَوَاتِ إِقَامَةٌ بِلَا أَذَانٍ وَ الْأَذَانُ أَفْضَلُ وَ لَا تَجْعَلْ ذَلِكَ عَادَةً وَ لَا يَجُوزُ تَرْكُ الْأَذَانِ وَ الْإِقَامَةِ فِي صَلَاةِ الْمَغْرِبِ وَ صَلَاةِ الْفَجْرِ وَ الْعِلَّةُ فِي ذَلِكَ أَنَّ هَاتَيْنِ الصَّلَاتَيْنِ تَحْضُرُهُمَا مَلَائِكَةُ اللَّيْلِ وَ مَلَائِكَةُ النَّهَارِ. »

دلنوشته

قَدْ قَامَتِ الصَّلَاةُ؛ وقتِ برخاستن دل

و اینجاست که آدم می‌فهمد
«قَدْ قَامَتِ الصَّلَاةُ»
فقط یک جمله‌ی فقهی نیست…
اعلانِ یک اتفاق است.

یعنی:

بلند شو…
وقتِ بیداری‌ست.
وقتِ وصل است.
وقتِ برگشتن به خودِ خودت است.

یعنی ای دلی که مدتی نشسته بودی،
ای دلی که در قعودِ شک و سنگینی مانده بودی،
ای دلی که منتظر یک نگاه بودی…

الآن وقتش است.

نه فردا.
نه بعد از درست شدن اوضاع.
نه وقتی حال‌ات بهتر شد.

الآن.

چون اگر نور آمد،
یعنی اجازه داده شده.

«قَدْ قَامَتِ الصَّلَاةُ»
یعنی درِ آسمان باز است.
یعنی ملکوت منتظر ایستاده.
یعنی فرشته‌ها صف کشیده‌اند.
یعنی صدایت شنیده شده.

یعنی اگر بلند شوی،
جوابت را می‌دهند.

و چه زیبا گفتند:
وقتی اذان می‌گویی،
یک صف از فرشتگان پشت سرت می‌ایستند…

اما وقتی اقامه می‌گویی،
دو صف می‌شوند…

یعنی فرق است بین گفتن و ایستادن.
فرق است بین دانستن و برخاستن.
فرق است بین شنیدن و پاسخ دادن.

اذان، دعوت است…
اما اقامه، پاسخ است.

اقامه یعنی:
لبیک گفته‌ای.
یعنی قبول کرده‌ای.
یعنی دیگر تماشاچی نیستی.

و اینجاست که آن جمله جان می‌گیرد:

«يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً، فِيهَا كُتُبٌ قَيِّمَةٌ»

یعنی چه؟

یعنی آیات فقط خوانده نمی‌شوند…
بلکه زندگی می‌شوند.

یعنی هر حادثه،
هر فشار،
هر تأخیر،
هر گره،
یک «صحیفه‌ی مطهّره» است…

اگر چشم داشته باشی.

و اهل یقین بلدند از همین آب گل‌آلود دنیا،
ماهی نور بگیرند.

چون می‌دانند:
تقدیر، دشمن نیست؛
میدان امتحان است.

و وقتی می‌گویی:
«قَدْ قَامَتِ الصَّلَاةُ»

یعنی:
خدایا!
من آماده‌ام…

برای شنیدن،
برای فهمیدن،
برای رها کردن،
برای دل کندن،
برای وصل شدن.

یعنی:
دیگر نمی‌خواهم بنشینم و غر بزنم،
بلند می‌شوم و می‌ایستم.

یعنی:
اگر قرار است چیزی عوض شود،
از من شروع شود.

و آن‌وقت است که ناگهان می‌فهمی…
آن‌قدر غرق نور شده‌ای
که یادت رفته اصلاً چه می‌خواستی!

چون خواسته‌ات،
خودِ او بوده.

و حالا که نگاه کرده،
حالا که دل گرم شده،
حالا که تاریکی عقب نشسته…

دیگر خواسته‌ای نمانده.

فقط شکر مانده.

و زمزمه‌ای آرام:

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ…»

غم رفت…
نه چون مشکل حل شد،
بلکه چون دل به صاحب مشکل وصل شد.

و اینجاست که می‌فهمی:

اقامه‌ی نماز،
اقامه‌ی دل است.

اقامه‌ی امید است.
اقامه‌ی یقین است.
اقامه‌ی ایستادن در جایی که باید ایستاد.

و اگر کسی این را بفهمد،
دیگر هیچ‌وقت نمی‌نشیند…

حتی اگر زمین بخورد،
بلند می‌شود…

چون شنیده است:

قَدْ قَامَتِ الصَّلَاةُ…

و این یعنی:
وقتِ برخاستن است.

+ «اقامه و انفاق»:
کارراه اندازی و بازارگرمی برای آل محمد ع با استعمال اندیشه معالم ربانی و تولید عمل صالح.
+ مفهوم زیبای تفویض برای تفهیم واژه قرض.
+ مفهوم زیبای «قصّ» مشترک با قرض «قطع»: المقراض – المقصّ.
+ واژۀ زیبای «ترویج»
[قرض – مافوق – ادعای ربوبیت]:
در آیه « مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً » آیا قرض دادن به مافوق معنی دارد؟!
خدا و آل محمد ع و رشته نورانی تاریخ که مافوق علمی ما هستند از ما قرض نمی خواهند بلکه از ما تبعیت از مافوق می خواهند و این برای راحتی کار خود ماست . پس معنی آیه در واقع این است که آیا کسی هست که با اتباع از معالم ربانی در واقع حاجت خدا به بنده از خلقت را برآورده کند؟! یعنی ادعای ربوبیت نکند و از مافوق تبعیت نماید؟!
خیلی‌ها با بینش شیطان موافقند که «انا خیر منه» و خود را مافوق می دانند و مدعی ربوبیت می‌شوند.
در آیه « أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أَقْرِضُوا اللَّهَ‏ قَرْضاً حَسَناً وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ » در واقع این سه فعل امر « أَقِيمُوا … آتُوا … أَقْرِضُوا » به معنی اطاعت از مافوق می‌باشند.

دلنوشته

قرض به خدا؛ یعنی اطاعت از مافوق
وقتی دل، اختیارش را واگذار می‌کند

و اینجاست که آدم می‌فهمد
چرا قرآن، این سه واژه را کنار هم نشانده است:

أَقِيمُوا…
آتُوا…
أَقْرِضُوا…

نه تصادفی است،
نه صرفاً احکام فقهی.

این‌ها سه پله‌ی یک مسیرند.

اول اقامه
یعنی بایست.
یعنی جای خودت را بشناس.
یعنی بفهم تو مأمور هستی، نه مالک.
یعنی بپذیر که باید بر اساس «علوم ربانی» حرکت کنی، نه میل شخصی.

بعد انفاق
یعنی آنچه فهمیدی، خرج کن.
نه برای نمایش،
نه برای خودنمایی،
بلکه برای جریان یافتن نور.

انفاق یعنی:
نور را نگه ندار…
جریان بده…

و بعد، سخت‌ترین مرحله:

«أَقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً»

و اینجاست که ذهن می‌ایستد…

مگر خدا محتاج قرض است؟
مگر مافوق، از مادون چیزی می‌گیرد؟
مگر صاحبِ ملک، وام می‌خواهد؟

نه…
اینجا سخن از قرض مالی نیست.

اینجا سخن از قرض وجودی است.

یعنی:
آیا حاضری
از ادعای ربوبیتت کوتاه بیایی؟
آیا حاضری بپذیری که «من نمی‌دانم»؟
آیا حاضری بگویی:
من تابع‌ام، نه تصمیم‌گیر نهایی؟

قرض دادن به خدا یعنی:
واگذار کردنِ ادعا.

یعنی:
من دیگر نمی‌خواهم خودم خدای زندگی‌ام باشم.

یعنی:
من از بالا نگاه نمی‌کنم،
بلکه می‌پذیرم که بالا دستی هست.

و اینجاست که تفاوت انسان الهی با شیطان معلوم می‌شود.

شیطان گفت:
«أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ»

یعنی:
من خودم می‌فهمم،
من خودم تصمیم می‌گیرم،
من مافوقم.

اما انسانِ اهل اقامه می‌گوید:
من تابع‌ام…
من قرض می‌دهم،
نه از مال،
بلکه از اراده‌ام.

و چه تعبیر عجیبی دارد قرآن…

قَرْضاً حَسَناً

یعنی قرضی که:
– همراه با تحقیر نیست
– همراه با طلب‌کاری نیست
– همراه با حساب‌کشی نیست

بلکه با اعتماد است.

یعنی:
خدایا!
من این اختیار را به تو می‌سپارم…
تو بهتر بلدی با آن چه کنی.

و بعد می‌فرماید:

«وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ»

یعنی:
هر چه می‌دهی،
در حقیقت برای خودت می‌فرستی.

تو چیزی از خدا کم نمی‌کنی…
تو فقط خودت را از گره نجات می‌دهی.

و اینجاست که «قرض» با «قصّ» یکی می‌شود…

قصّ یعنی بریدن…
قرض یعنی بریدن…

بریدن از:
– خودبینی
– ادعای دانایی
– میلِ کنترل
– توهم ربوبیت

تا راه باز شود…

و وقتی این بریدن اتفاق افتاد،
ناگهان می‌بینی:
کار راه افتاد…

نه با زور،
نه با رابطه،
نه با فشار…

بلکه با یک اطاعت آرام.

و این است راز بزرگ آیه:

اقامه → انفاق → قرض

یعنی:
اول بایست…
بعد خرج کن…
بعد خودت را بسپار…

و آن‌وقت،
بی‌آنکه بفهمی،
می‌بینی در مدار نور افتاده‌ای.

نه گم شده‌ای،
نه معطل،
نه آویزان.

بلکه درست همان‌جایی هستی
که باید باشی.

در مسیر کسانی که
نه ادعای ربوبیت دارند،
نه دعوی مالکیت…

بلکه فقط یک چیز دارند:

اطاعت از مافوق،
با دلی آرام،
و نگاهی روشن.

«يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ»
+ «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ»

تفسير فرات الكوفي 534
يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا لا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً
قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع‏
[فِي عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى‏]
يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا لا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً
قَالَ إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ خُطِفَ قَوْلُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مِنْ [عَنْ‏] قُلُوبِ الْعِبَادِ فِي الْمَوْقِفِ
إِلَّا مَنْ أَقَرَّ بِوَلَايَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع
وَ هُوَ قَوْلُهُ‏ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ‏ مِنْ أَهْلِ وَلَايَةِ عَلِيٍّ فَهُمُ الَّذِينَ يُؤْذَنُ لَهُمْ بِقَوْلِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ.
عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ قَالَ:
دَخَلْتُ عَلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ ع وَ قُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ حَدِّثْنِي بِحَدِيثٍ يَنْفَعُنِي
قَالَ يَا أَبَا حَمْزَةَ كُلٌّ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ أَبَى
قَالَ قُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَحَدٌ يَأْبَى [أَنْ‏] يَدْخُلَ الْجَنَّةَ
قَالَ نَعَمْ
قُلْتُ مَنْ
قَالَ مَنْ لَمْ يَقُلْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ
قَالَ قُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ حَسِبْتُ أَنْ لَا أَرْوِيَ هَذَا الْحَدِيثَ عَنْكَ
قَالَ وَ لِمَ
قُلْتُ إِنِّي تَرَكَتْ الْمُرْجِئَةَ وَ الْقَدَرِيَّةَ وَ الْحَرُورِيَّةَ وَ بَنِي أُمَيَّةَ [كُلٌ‏] يَقُولُونَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ
فَقَالَ أَيْهَاتَ أَيْهَاتَ إِذَا كَانَ يَوْمُ‏ الْقِيَامَةِ سَلَبَهُمُ اللَّهُ إِيَّاهَا لَا يَقُولُهَا [فَلَمْ يَقُلْهَا] إِلَّا نَحْنُ وَ شِيعَتُنَا وَ الْبَاقُونَ مِنْهَا بِرَاءٌ
أَ مَا سَمِعْتَ اللَّهَ يَقُولُ‏
يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا لا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً قَالَ مَنْ قَالَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ.

تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيها
قَالَ:
تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَ رُوحُ الْقُدُسِ عَلَى إِمَامِ الزَّمَانِ
وَ يَدْفَعُونَ إِلَيْهِ مَا قَدْ كَتَبُوهُ مِنْ هَذِهِ الْأُمُورِ

تفسير القمي:‏
إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ
فَهُوَ الْقُرْآنُ أُنْزِلَ إِلَى الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ جُمْلَةً وَاحِدَةً
وَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فِي طُولِ عِشْرِينَ سَنَةً

وَ ما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ
إِنَّ اللَّهَ يُقَدِّرُ فِيهَا الْآجَالَ وَ الْأَرْزَاقَ
وَ كُلَّ أَمْرٍ يَحْدُثُ مِنْ مَوْتٍ أَوْ حَيَاةٍ أَوْ خِصْبٍ أَوْ جَدْبٍ أَوْ خَيْرٍ أَوْ شَرٍّ
كَمَا قَالَ اللَّهُ‏ فِيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ‏ إِلَى سَنَةٍ

قَوْلُهُ‏
تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيها
قَالَ
تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَ رُوحُ الْقُدُسِ عَلَى إِمَامِ الزَّمَانِ وَ يَدْفَعُونَ إِلَيْهِ مَا قَدْ كَتَبُوهُ مِنْ هَذِهِ الْأُمُورِ

قَوْلُهُ‏
لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ
قَالَ رَأَى رَسُولُ اللَّهِ ص كَأَنَّ قُرُوداً تَصْعَدُ مِنْبَرَهُ فَغَمَّهُ ذَلِكَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ‏ سُورَةَ إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ
قَوْلُهُ‏ لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ تَمْلِكُهُ بَنُو أُمَيَّةَ لَيْسَ فِيهَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ
قَوْلُهُ‏
كُلِّ أَمْرٍ سَلامٌ‏
قَالَ تَحِيَّةٌ يُحَيَّا بِهَا الْإِمَامُ إِلَى أَنْ يَطْلُعَ الْفَجْرُ
وَ قِيلَ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع
تَعْرِفُونَ لَيْلَةَ الْقَدْرِ؟
فَقَالَ
وَ كَيْفَ لَا نَعْرِفُ وَ الْمَلَائِكَةُ يَطُوفُونَ بِنَا بِهَا.

دلنوشته

يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ…
آنجا که دل، جای ایستادن را پیدا می‌کند

و اینجاست که پرده کنار می‌رود…
نه با فریاد،
نه با استدلال،
بلکه با حضور.

«يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا…»

روزی که روح می‌ایستد…
نه هر روحی،
بلکه آن روحی که مَحلّ نزول است،
محل عبور امر است،
محل اذن است.

روزی که دیگر زبان‌ها کار نمی‌کند…
دیگر شعار فایده ندارد…
دیگر “گفتن” ارزشی ندارد…

فقط آن‌کس سخن می‌گوید
که اذن دارد
و فقط آن‌کس اذن دارد
که در مسیر ولایت ایستاده است.

و اینجاست که راز «لا إله إلا الله» روشن می‌شود…

نه یک جمله‌ی زبانی،
نه یک شعار عمومی،
بلکه امضای ولایت.

امام می‌فرماید:
در قیامت، این کلمه از دل‌ها گرفته می‌شود…
مگر از کسی که ولایت علی را پذیرفته باشد.

یعنی چه؟

یعنی اگر «لا اله الا الله»
به ولایت نرسد،
در بزنگاه‌ها از دل می‌افتد.

یعنی ایمانِ بی‌ولایت،
در لحظه‌ی حساب،
ساکت می‌شود.

و چه تکان‌دهنده است این جمله:
«لَا يَقُولُهَا إِلَّا نَحْنُ وَ شِيعَتُنَا»

یعنی فقط ما…
و آنان که با ما ایستاده‌اند…

نه آنان که فقط گفتند،
نه آنان که فقط شنیدند،
نه آنان که فقط خوش‌شان آمد…

بلکه آنان که ایستادند.

و این ایستادن،
همان «قام» است…

همان «اقامه» است…

همان لحظه‌ای که انسان
از نشستنِ ذهنی
بلند می‌شود
و در جای خودش می‌ایستد.

و بعد، پرده‌ای دیگر کنار می‌رود…

«تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيهَا…»

فرشته‌ها پایین می‌آیند…
اما نه به هر دلی…

بر دلِ کسی می‌آیند
که «قائم» است.
که جای خود را پیدا کرده.
که در مدار ولایت ایستاده.

و آن‌وقت می‌فهمی:

لیلة‌القدر فقط یک شب نیست…
یک موقعیت روحی است.

هر وقت دل در جای درست ایستاد،
آن شب، شب قدر است.

هر وقت انسان
از ادعای خود پایین آمد
و زیر سایه‌ی امام ایستاد،
ملائکه می‌آیند.

نه برای دیدن،
بلکه برای تحویل دادن.

«وَ يَدْفَعُونَ إِلَيْهِ مَا قَدْ كَتَبُوهُ مِنْ هَذِهِ الْأُمُورِ»

تمام تقدیرها…
تمام مسیرها…
تمام آنچه باید جاری شود…

داده می‌شود به امام زمان.

و اینجاست که معنای «اقامه» کامل می‌شود:

اقامه یعنی:
ایستادن در جایی که
فرشته‌ها رفت‌وآمد دارند.

اقامه یعنی:
قرار گرفتن زیر باران تقدیر.

اقامه یعنی:
دیگر خودت تصمیم نمی‌گیری،
بلکه با جریان الهی حرکت می‌کنی.

و چه زیبا گفت امام:

«چگونه شب قدر را نشناسیم؟
در حالی که ملائکه در آن شب به دور ما می‌گردند…»

یعنی:
اگر دلت با ماست،
شب قدر را می‌فهمی.

اگر نفهمیدی،
بدان هنوز بیرونی…

و اینجاست که دل آرام می‌گیرد…

نه به‌خاطر حل شدن مشکلات،
بلکه به‌خاطر فهمیدن جای خودش.

و آرام‌آرام، انسان زمزمه می‌کند:

الحمدلله…
که ما را در صف ایستادگان قرار داد.

نه در صفِ فراری‌ها،
نه در صفِ معترض‌ها،
نه در صفِ تماشاگرها…

بلکه در صفِ کسانی که
وقتی «روح» می‌ایستد،
ایستاده‌اند.

و این است معنای واقعیِ:

اقامه
ولایت
لیلة‌القدر
و آرامشِ بعد از یقین

اقامه‌ی صلات؛ هنر ایستادنِ دل در نور خدا
«وَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ»

اقامه‌ی نماز، صرفاً انجام یک عمل ظاهری نیست؛
بلکه هنرِ ایستادنِ درونی در برابر نور الهی است.

وقتی قرآن می‌فرماید: «نماز را برپا دارید»،
مراد تنها حرکت بدن نیست،
بلکه بیدار شدن دل است؛
برخاستن از سکون،
رها شدن از تردید،
و ایستادن در جایگاهی که نور در آن نازل می‌شود.

اقامه‌ی صلات یعنی هماهنگ شدن قلب با نظم الهی،
یعنی بیرون آمدن از خودخواهی و وارد شدن به اطاعت،
یعنی کنار گذاشتن تدبیرِ نفس و پذیرفتن هدایت ربانی.

اقامه یعنی لحظه‌ای که دل، سرگردانی را رها می‌کند
و جای خود را پیدا می‌کند.
لحظه‌ای که تاریکی عقب می‌نشیند
و معنا آشکار می‌شود.
لحظه‌ای که انسان دیگر نمی‌پرسد «چه کنم؟»
بلکه می‌فهمد: «کجا باید بایستم.»

نماز حقیقی گفته نمی‌شود؛
زیسته می‌شود.

نماز، پاسخ دل به ندای خداست.
ایستادگی در زمانی که دیگران عقب می‌نشینند.
وفاداری، آن‌گاه که راه تنگ می‌شود.
آرامش، وقتی همه‌چیز در تلاطم است.

اقامه‌ی صلات یعنی ایستادن با نور خدا،
تا آن‌گاه که نور، درون انسان بایستد.

و از همین روست که به نماز «اقامه» گفته‌اند؛
زیرا دل را برپا می‌دارد،
روح را استوار می‌کند،
و انسان را در جایگاهی قرار می‌دهد
که رحمت الهی از آن جاری می‌شود.

موارد «قوم&صلو» در آیات قرآن:

دلنوشته

اقامه صلات؛ ایستادنِ دل در مدار نور

وقتی قرآن از «اقامه صلات» سخن می‌گوید،
از یک حرکت بدنی حرف نمی‌زند…
از ایستادنِ دل سخن می‌گوید؛
از لحظه‌ای که انسان از نشستن در غفلت برمی‌خیزد
و در مدار نور می‌ایستد.

«الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ…»

انگار اولین نشانه ایمان، همین است:
ایمان به غیب، وقتی حقیقی می‌شود که به قیام برسد.
نه هر ایمانی…
ایمانی که برخیزد، بایستد، هزینه بدهد، بایستد حتی وقتی زمین می‌لرزد.

اقامه صلات یعنی:
دل، دیگر زمین‌گیر نیست.
دل، روی پای نور ایستاده است.

قرآن هر جا از اقامه سخن می‌گوید، کنار آن انفاق، زکات، صبر، جهاد، وفاداری، یقین و اطاعت را می‌آورد؛
چون اقامه، فقط نماز نیست،
اقامه یعنی «به پا داشتن یک نظام».

نظامی که در آن:
دل، اسیر ترس نیست
نگاه، اسیر دنیا نیست
انسان، برده‌ی شرایط نیست
و خدا، مرکز تصمیم‌هاست

«حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ… وَ قُومُوا لِلَّهِ قانِتِينَ»

اینجا دیگر سخن از رکوع و سجود نیست؛
سخن از ایستادن برای خداست.
ایستادنی که با قنوت همراه است؛
یعنی دل، در نهایت تسلیم.

و عجیب است…
قرآن هرجا از اقامه می‌گوید، بلافاصله از ابتلاء هم سخن می‌گوید:
در جنگ
در ترس
در فقر
در فشار
در غربت
حتی در میدان نفاق

«فَإِذا قَضَيْتُمُ الصَّلاةَ فَاذْكُرُوا اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً…»

یعنی نماز، تازه شروع کار است…
بعد از آن باید با همان نور، راه بروی، بنشینی، تصمیم بگیری، بجنگی، صبر کنی.

اقامه یعنی:
حتی وقتی شمشیر بالای سرت است،
حتی وقتی خسته‌ای،
حتی وقتی تنها مانده‌ای،
باز هم دل از قبله برنگردد.

و عجب راز بزرگی است که قرآن می‌گوید:

«إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهىٰ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ»

نه اینکه نماز «با حرف» جلوی گناه را بگیرد،
بلکه اینکه دلِ قائم، خودش دیگر پذیرای گناه نیست.
نه با زور،
نه با ترس،
بلکه با نور.

دلِ قائم، حریم دارد.
دلِ قائم، نگهبان دارد.
دلِ قائم، نور دارد.

و آن‌جا که انسان به این مقام برسد،
دیگر نماز را او اقامه نمی‌کند…
بلکه نماز او را نگه می‌دارد.

همان‌جا که خدا فرمود:

«رَبِّ اجْعَلْني مُقيمَ الصَّلاةِ»

یعنی:
خدایا!
من خودم از عهده‌اش برنمی‌آیم…
تو مرا نگه دار…
تو مرا قائم نگه دار…
تو مرا در مدار نور ثابت بدار…

و چه زیبا فرمود:
«ذلِكَ دينُ الْقَيِّمَةِ»

دینی که قائم است.
دینی که نمی‌لغزد.
دینی که با بادها نمی‌ریزد.
دینی که ستونش نور ولایت است.

اقامه صلات یعنی:
دل، دیگر به چیزی جز خدا تکیه نمی‌دهد.

و این همان جایی‌ست که انسان
از «نمازخوان»
به «قائم‌بالله» تبدیل می‌شود.

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی