دکتر محمد شعبانی راد

جعلِ نور؛ سرشتِ هدایت! جَعَلْناهُ‏ نُوراً نَهْدي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا!

**The Making of Light: The Essence of Guidance**
*“We made it a light by which We guide whom We will of Our servants.”* (Qur’an 42:52)

Light, by its very nature, longs to illuminate.

Wherever light appears, it does not remain confined within itself; it spreads, reveals, and gives life to what surrounds it. Darkness, on the other hand, merely hides and suppresses. This is why the Qur’an often speaks of *light* as the symbol of guidance, truth, and divine awakening.

In the Qur’anic language, the word **“jaʿl” (to make, to appoint, to bring into being with intention)** sometimes describes one of the most profound divine acts: the making of light within human life.

God says:

“We made it a light by which We guide whom We will of Our servants.”

Here, light is not merely a physical phenomenon. It is a living reality placed by God in the path of humanity so that people may walk among others with clarity, purpose, and awareness.

This light is guidance itself—guidance that revives hearts once lost in the darkness of ignorance. A person may live, breathe, and move among people, yet remain inwardly lifeless. But when divine light is placed within the heart, life truly begins.

In the teachings of the Ahl al‑Bayt, this light is explained as the light of divine authority and guidance—the light that connects the servant to the path chosen by God.

Thus, the “making of light” is not simply an act of illumination; it is an act of **revival**. It transforms the human being from a state of spiritual death into a life of awareness and direction.

Light creates light.

When a heart receives divine illumination, it does not keep it for itself. It reflects it, spreads it, and becomes a source of guidance for others. In this way, the light that God “makes” in one heart can become a beacon for many.

This is the secret of divine guidance:
God places light where He wills—and through that light, entire worlds awaken.

«جعل» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة»،
و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:
«جَعَلْتُ‏ الشَّي‏ءَ: صَنَعْتُهُ أو سَمَّيْتُه»
نکته زیبای واژه جعل در اینجاست: «كلبَةٌ مُجْعِلٌ‏»
مفردات: كلب‏ مُجْعِلٌ‏، كناية عن طلب السفاد،
عن ابن الأعرابي: أجَعَلت‏ الكلبةُ و السِّباعُ كلُّها، إذا اشتهت الفحل.
أجْعَلَتِ‏ الكلبةُ أي اشتَهَت الفحلَ، و كلبَةٌ مُجْعِلٌ‏.
أَجْعَلَتِ‏ الكَلْبَةُ و غيرُها من سائِرِ السِّباعِ إذا أَحَبَّتِ السِّفادَ و أَرادَتْ‏ كاسْتَجْعَلَتْ فهي‏ مُجْعِلٌ‏.
و قالَ الرَّاغِبُ: هو كنايةٌ عن طلبِ السِّفادِ.
كَلْبَةٌ مُجْعِلٌ‏: إذا أرادت السِّفاد
+ سفد: «سَفَّدَ اللَّحمَ»
+ «نطفه‌های علمی صاحبان نور»
میخواهیم بگوییم:
مفهوم این واژه اینه: «كلبٌ مُجْعِلٌاشتَهَت الفحلَ»:
صاحبان نور، دوست دارند که اهل نور از آنها اخذ علم نموده و به این علوم عامل باشند،
و تولید نور عمل صالح نمایند!

نور، دلش میخواد نور ایجاد کنه! نور، سَمبُل بازآفرینی!
جَعَلْناهُ‏ نُوراً نَهْدي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا!

برای مشاهده نسخه تصویری (ولاگ) کلیک کنید.
برای شنیدن نسخه شنیداری (پادکست) کلیک کنید.

[قسمتی از مفاهیم زیبای این واژه از کتاب لغت تاج العروس]:
الجَعْلُ‏ بمعْنَى إيجادِ الشّي‏ءِ من الشّي‏ءِ و تَكْوينِه منه،
نَحوْ جَعَلَ‏ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً
و قَوْله:
وَ جَعَلَ‏ لَكُمْ مِنَ الْجِبالِ أَكْناناً،
وَ جَعَلَ‏ لَكُمْ فِيها سُبُلًا
و بمعْنَى تَصْيير الشي‏ءِ على حَالَةٍ دُونَ حالَةٍ
نَحْو:
الَّذِي‏ جَعَلَ‏ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً
و جَعَلَ‏ لَكُمْ مِمَّا خَلَقَ ظِلالًا،
+ «جَعَلَ‏ … ظِلالًا – یتفیوا ظلاله»
 وَ جَعَلَ‏ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً،
قيلَ: و منه قَوْلُه تعالَى:
إِنَّا جَعَلْناهُ‏ قُرْآناً عَرَبِيًّا.
و يكونُ بمعْنَى التَّسْويةِ و التَّهْيئةِ:
أَ لَمْ‏ نَجْعَلْ‏ لَهُ عَيْنَيْنِ‏،
يَجْعَلْ‏ لَهُ مَخْرَجاً و يَجْعَلْ‏ لَهُ مِنْ أَمْرِهِ يُسْراً.
و بمعْنَى إدْخال شي‏ءٍ في شي‏ءٍ
كقَوْلِه تعالَى:
يَجْعَلُونَ‏ أَصابِعَهُمْ فِي آذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ‏.
و بمعْنَى الإيقاع في القَلْبِ و الإلهامِ
كقَولِه تعالَى:
وَ جَعَلْنا فِي قُلُوبِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ‏.»
مشتقات ریشۀ «جعل» 346 بار در آیات قرآن تکرار شده است.

يَا جَاعِلَ النّور العلم فی القلوب!

ای خدای مهربانی که نور علمتو در قلوب اهل نور به سبب صاحبان و حاملان نور علم آل محمد ع قرار میدهی و الهام میکنی، تا اهل نور با یادآوری این تمثالهای نورانی زیبا «اسماء الله الحسنی» در ملکوت قلب خود، تولید اعمال صالح بنمایند ان شاء الله تعالی.

يَا اللَّهُ
يَا جَاعِلَ اللَّيْلِ لِبَاساً
وَ النَّهَارِ مَعَاشاً
وَ الْأَرْضِ مِهَاداً
وَ الْجِبَالِ أَوْتَاداً

ای خدای مهربانی که این اسامی زیبای نورانی، یعنی «اسماء الله الحسنی» رو برای آموزش علوم لازم به اهل نور بمنظور عمل به آنها و خلق رفتارهای زیبایی از جنس مهربانی، قرار دادی!
دعای جوشن کبیر شامل هزار اسم زیبای مترادف نور الولایة است!

دعای جوشن کبیر:
يَا مَنْ جَعَلَ الْأَرْضَ مِهاداً
يَا مَنْ جَعَلَ الْجِبالَ أَوْتاداً
يَا مَنْ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً
يَا مَنْ جَعَلَ الْقَمَرَ نُوراً
يَا مَنْ جَعَلَ اللَّيْلَ لِباساً
يَا مَنْ جَعَلَ النَّهارَ مَعاشاً
يَا مَنْ جَعَلَ النَّوْمَ سُباتاً
يَا مَنْ جَعَلَ السَّماءَ بِناءً
يَا مَنْ جَعَلَ الْأَشْيَاءَ أَزْوَاجاً
يَا مَنْ جَعَلَ النَّارَ مِرْصَاداً
.

نور، دلش میخواد نور ایجاد کنه! نور، سَمبُل بازآفرینی!
+ «ظهر – داستان تکراری ماهی آزاد!»
باید این سمبل را حفظ کنیم!
باید به این علوم نورانی عمل کنیم!
خیلی چیزها هست که ما نمیدونیم، و وقتی اتفاقی میافته، باید اونو، همونجا، یاد بگیریم!
«فرایند نور الولایة» یک پروتکل از پیش تعیین شده نداره!
بیایید یاد بگیریم، که چگونه باید یاد بگیریم!
کار ما، گرفتن تصمیمات سخت و دشوار در لحظات مهم زندگی و سر بزنگاههاست!
باید تنها تصمیم درست، که همانا پیشنهاد نورانی فرشتۀ مهربان است، را انجام دهیم!

نور، دلش میخواد نور ایجاد کنه! جَعَلْناهُ‏ نُوراً نَهْدي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا!
[جعل – قبض و بسط – خلق – شیء]:
«جَعَل‏ اللّهُ الظّلُمات و النّورَ: خلقهما»:
«جاعل» نام زیبای معالم ربانی صاحبان نور و آیات محکم موید اندیشه آنهاست.
«إِنِّي‏ جاعِلُكَ‏ لِلنَّاسِ إِماماً»
انگاری این حالت قبض و بسط، از عالَم بالا در قلب ایجاد می‌شود «الله یقبض و یبصط» و صورت می‌گیرد «تصيير الشي‏ء على حالة»
+ «خیر ما القی فی القلب الیقین»
+ «جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً»
«وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَزْواجِكُمْ بَنِينَ وَ حَفَدَةً»
«وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ»
«ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهِينٍ‏»
«وَ جَعَلْنا فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ‏»
+ «إِنِّي‏ جاعِلُكَ‏ لِلنَّاسِ إِماماً -‏ جَعَلْناهُ‏ قُرْآناً»
تمام آیات قرآن با واژه جعل رو، با عنایت به مفهوم زیبای قبض و بسط بخوانیم.
[جعل – صیر]:
+ «صیر»
جعل: «تصيير الشي‏ء على حالة بعد الخلق و التكوين»
صیر: «التحوّل الى حالة ثانويّة متأخّرة طولا»:
جعل : هو ما يقرب من التقدير و التقرير و التدبير (و يجمعها تصيير الشي‏ء على حالة) بعد الخلق و التكوين.
در واقع آن تغییر و تحول اساسی که باید پس از خلقت ما صورت بگیرد، همان اصلاح و تربیت است که با اخذ علوم ربانی از صاحبان نور برای ما صورت می‌گیرد و این همان مفهوم «جعل» است و در واقع جاعلِ فرهنگ آل محمد ع در قلب ما صاحبان نور هستند و این واژۀ جعل، مترادف است با مفهوم واژه‌ «وقع» و هزار واژۀ دیگر مترادف «نور الولایة».
پس این تحول عظیم و این تعمیر اساسی و این خلقت دوباره و این «مصیر – گرایش» همه و همه واژه‌هایی هستند که برای ما اشاره به نعمت وجود علوم ربانی صاحبان نور و تاثیری که این علوم بر قلب ما گذاشته، دارند.
با این بیان، هر جا در آیات قرآن، مشتقات واژه «جعل»، در معنای ممدوحش آمده باشد، انگاری برای ما مفهومش این می‌شود که:
این تغییر بینشی که به برکت علوم ربانی برای شما ایجاد کرده‌ایم [قبض و بسط] مد نظر می‌باشد و کار بزرگ و ارزش مهم در این تغییر و تحولی است که ثمره‌اش دل کندن از گناهی است (پشت به تمنّا) که تا دیروز مرتکب آن می‌شدیم و از امروز به بعد با یاد معالم ربانی [معرفة الامام بالنورانیة] جرأت گناه کردن از ما، بحمد الله سلب شده و راه رسیدن به آرامش را در عمل به نور ولایت آل محمد ع می‌دانیم «یتفیوا ظلاله» و مولّد اعمال صالح خواهیم بود، ان شاء الله تعالی.
و عبارت «إِنَّمَا هُوَ وَالِدٌ بَعْدَ وَالِدٍ» که امام صادق ع در وصف مفضل بن عمر فرمودند اشاره به همین ویژگی این افراد ممتاز در هر زمان دارد که عقلشان وصل به نور علمی آل محمد ع شده و مدام تولید عمل صالح می‌نمایند.
در مقالۀ «صیر» گفتیم که وقتی آیات مشابه «بِئْسَ الْمَصيرُ» می‌آید، یعنی اشاره به عمل کسانی که با شک به صاحبان نور خود، عمل سوء انجام می‌دهند و از اعمال صالح خبری نیست!
پس «بِئْسَ الْمَصيرُ» یعنی خلاف گفته و نظر صاحبان نور!
و کسی که قلبا نسبت به نورش شک داشته باشد، سر از آتش جهنم در خواهد آورد «حصب جهنم»!
حالا مفهوم واژۀ «جعل» را که با عنایت به اینکه مترادف نور الولایة است، در آیات بررسی می‌کنیم، می‌بینیم که مفاهیم زیبایی استنباط میشود:
«جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً»
«وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَزْواجِكُمْ بَنِينَ وَ حَفَدَةً»
«وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ»
«ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهِينٍ‏»
«وَ جَعَلْنا فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ‏»
همه این آیات اشاره به نعمت معالم ربانی دارد.
[فهم قبض و بسط قلبی – معرفة الامام بالنورانیة]
یعنی یادآوری مطالب علمی ماخوذ از صاحبان نور برای قلب اهل یقین، همچون نور خورشید و ماه است و این علوم است که زوج و قرین قلب می‌شود «یتفیوا ظلاله» و با فهم این علوم ربانی است که قلب می‌شنود و می‌بیند و تولید مثل از نوع عمل صالح با این ازدواج تاویلی صورت می‌گیرد و اینجوری فهمیدن معنی «جعل» در آیات و احادیث ارزش دارد و تاثیر معالم ربانی را بر قلب اهل نور یقین مشخص می‌نماید.

**واژۀ قرآنی «جَعْل» – نور، میل به نورآفرینی**

«جَعْل» از ریشه‌های پرکاربرد در قرآن کریم است و مشتقات آن حدود **۳۴۶ بار** در آیات قرآن آمده است. این واژه در لغت عرب طیفی از معانی مانند **ایجاد، قرار دادن، تبدیل کردن، تقدیر و تدبیر** را در بر می‌گیرد.

لغویان گفته‌اند:

«جَعَلْتُ الشَّيءَ: صَنَعْتُهُ أو سَمَّيْتُه»
یعنی: چیزی را جعل کردم؛ یعنی آن را پدید آوردم یا آن را به حالتی نام‌گذاری و قرار دادم.

در منابعی مانند **تاج العروس** و **مفردات راغب** برای «جعل» چند کاربرد اصلی ذکر شده است:

1. **ایجاد چیزی از چیزی دیگر**
مانند:
«جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً»
«وَجَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْجِبالِ أَكْناناً»

2. **تصییر و تبدیل یک چیز به حالتی دیگر**
«الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً»
«وَجَعَلَ لَكُمْ مِمَّا خَلَقَ ظِلالًا»

3. **قرار دادن و تقدیر نظام آفرینش**
«وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً»
«جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَالْقَمَرَ نُوراً»

4. **ایجاد حالت یا الهام در قلب**
«وَجَعَلْنَا فِي قُلُوبِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَرَحْمَةً»

5. **قرار دادن چیزی در چیزی**
«يَجْعَلُونَ أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ»

از نگاه لغوی، «جعل» غالباً **پس از اصلِ خلقت** رخ می‌دهد؛ یعنی مرحله‌ای از **تنظیم، تبدیل یا تدبیرِ یک امر موجود** است. از همین رو برخی لغویان آن را چنین توضیح داده‌اند:

«جعل: تصيير الشيء على حالة بعد الخلق والتكوين»

یعنی: قرار دادن چیزی در حالتی خاص پس از آنکه اصل وجود آن تحقق یافته است.

نمونه‌های فراوانی از این کاربرد در قرآن دیده می‌شود:

«وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ»
«وَجَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَزْوَاجِكُمْ بَنِينَ وَحَفَدَةً»
«ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ مَاءٍ مَهِينٍ»
«وَجَعَلْنَا فِي الْأَرْضِ رَوَاسِيَ»

در برخی موارد نیز «جعل» به معنای **تقدیر و نصب مقام** آمده است، مانند:

«إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً»

یا به معنای **تعیین صورت و قالب برای پیام الهی**:

«إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً»

از این مجموعه کاربردها می‌توان دریافت که «جعل» در قرآن غالباً ناظر به **تدبیر الهی در تبدیل، تنظیم و جهت‌دهی به موجودات و پدیده‌ها** است.

اگر این مفهوم را در بُعد معنوی بنگریم، می‌توان گفت که «جعل» اشاره‌ای به **تحول درونی انسان** نیز دارد؛ تحولی که به واسطه هدایت الهی در قلب رخ می‌دهد. قرآن از قرار گرفتن حالات و معانی در قلب سخن می‌گوید:

«وَجَعَلْنَا فِي قُلُوبِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَرَحْمَةً»

در این نگاه، هدایت الهی نوعی **قرار دادن نور معرفت در قلب** است.

از همین رو قرآن درباره هدایت می‌فرماید:

«جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا»

در این بیان، نور هدایت وسیله‌ای است برای راهبری بندگان. گویی حقیقت نور میل به گسترش دارد؛ **نور، نور می‌آفریند** و هدایت الهی در دل انسان، منشأ عمل صالح و تحول درونی می‌شود.

این معنا در ادعیه نیز بازتاب یافته است. در دعای جوشن کبیر بارها تعبیر «یا من جعل…» آمده است:

«يَا مَنْ جَعَلَ الْأَرْضَ مِهَاداً
يَا مَنْ جَعَلَ الْجِبَالَ أَوْتَاداً
يَا مَنْ جَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجاً
يَا مَنْ جَعَلَ الْقَمَرَ نُوراً»

این تعابیر یادآور آن است که نظام آفرینش با **جعل الهی** سامان یافته است؛ یعنی با تدبیر و قرار دادن هر چیز در جایگاه مناسب خود.

از این منظر، واژۀ «جعل» در بسیاری از آیات قرآن اشاره‌ای است به **نظام هدایت و تدبیر الهی**؛ همان فرآیندی که در عالم طبیعت به صورت نظم آفرینش دیده می‌شود و در عالم انسان به صورت **تحول قلب و هدایت معنوی** جلوه می‌کند.

پس می‌توان گفت:
نور هدایت الهی هنگامی که در دل انسان قرار می‌گیرد، منشأ تحول می‌شود؛ و انسان با این نور، راه عمل صالح را می‌یابد.

«جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا»

۱. نکته ظریف لغوی: «كَلْبَةٌ مُجْعِلٌ» در فرهنگ لغت

لغویان برای ریشه «ج‌ع‌ل» علاوه بر معنای معروف «ساختن، قرار دادن، نام‌گذاری»، یک استعمال بسیار خاص ذکر کرده‌اند:

«جَعَلْتُ الشَّيءَ: صَنَعْتُهُ أَوْ سَمَّيْتُهُ»

و در ادامه آورده‌اند:

– «مُجْعِلٌ» را درباره سگ مادّه و برخی درندگان به کار برده‌اند.
– «كَلْبَةٌ مُجْعِلٌ» کنایه از حالتی است که حیوان **میل شدید به جفت‌گیری** پیدا می‌کند.
– ابن‌الأعرابی می‌گوید:
«أَجْعَلَتِ الكَلْبَةُ وَالسِّباعُ كُلُّهَا، إِذَا اشْتَهَتِ الفَحْلَ»
یعنی: «می‌گویند: *أجعلت* سگ مادّه و همه درندگان، هنگامی که نر را می‌طلبند.»
– راغب می‌گوید:
«هو كِنَايَةٌ عَنْ طَلَبِ السِّفَادِ»
یعنی: این تعبیر کنایه از **طلب آمیزش** است.

در نتیجه، «كَلْبَةٌ مُجْعِلٌ» یعنی:
«سگ مادّه‌ای که در او *میل شدید* و *طلب جفت* پدید آمده است.»

این تعبیر در ظاهر مربوط به حوزه حیوانات است، اما در زبان عربیِ قدیم، غالباً برای **تصویر شدت میل و طلب** از این‌گونه تعابیر استفاده می‌کردند؛ بی‌آنکه هدفشان تحریک غرایز باشد، بلکه می‌خواستند **شدت اشتیاق** را نشان دهند.

۲. انتقال این معنا به حوزه علم: میل به بارور شدن

اگر بخواهیم این معنا را با **حیا و احترام** به دنیای انسان و به‌ویژه دنیای علم و معرفت منتقل کنیم، می‌توانیم چنین بگوییم:

– همان‌طور که لغت، «مُجْعِل» را کنایه از **میل شدید به پذیرش نطفه‌ای برای باروری** می‌داند،
– در تأویل ممدوح، می‌توان آن را به **اشتیاق شدید قلب برای دریافت بذر علم و نور** تعبیر کرد.

در این نگاه، **دلِ شاگرد مؤمن** مانند زمینی آماده و مشتاق است که:

– از **صاحبان نور** (حاملان علوم ربانی)
– **بذرهای علمی و نطفه‌های معرفتی** را می‌گیرد،
– و با عمل به آن‌ها، **میوه عمل صالح** و نور رفتار الهی را به ثمر می‌نشاند.

پس، اگر در لغت آمده است:
«كَلْبٌ مُجْعِلٌ: اشْتَهَى الفَحْلَ»

ما به زبان تأویل و با رعایت ادب می‌گوییم:

«قلبِ طالبِ حق، مُجْعِل است؛
یعنی مشتاق و آماده است تا از اهل نور، **نطفه‌های علمی** را دریافت کند
و با عمل به آن‌ها، **بارور شود و نورِ عمل صالح تولید کند».

اینجا «جعل» دیگر فقط یک فعل زبانی یا یک ساختار نحوی نیست؛
**به معنای قرار دادن نور علم معلم در قلب شاگرد** است:

– معلمِ ربانی، **نور علم** را می‌کارد،
– قلب شاگرد، **بذر را می‌پذیرد**،
– و نتیجه، **«خلق دوباره» و تولد یک انسانِ نورانی** در ساحت اعتقاد و عمل است.

این همان «فرایند ۱+۱» است که بارها و بارها در مقالاتمان از آن یاد می‌کنیم:

1. **نورِ علم** از جانب صاحب نور (امام، معلم ربانی، حامل ولایت)
2. **قلبِ مشتاق** و آماده که این نور را می‌پذیرد

و حاصل این دو:
«یک وجود جدید از جنس عمل صالح»
یعنی تصمیم‌های نورانی، رفتارهای مهربان، و ترکِ گناه به برکت نور ولایت.

۳. جمع‌بندی:

در برخی منابع لغوی، برای ریشه «ج‌ع‌ل» استعمالی خاص نقل شده است؛ از جمله تعبیر «كَلْبَةٌ مُجْعِلٌ» که در کلام ابن‌الأعرابی و دیگران، کنایه از **میل شدید حیوان مادّه به پذیرش نر** است: «أجعلت الكلبة إذا اشتهت الفحل». راغب نیز آن را «كناية عن طلب السفاد» دانسته است.
اگر این تصویر لغوی را با نگاه تأویلی و ممدوح به ساحت انسان منتقل کنیم، می‌توان آن را اشاره‌ای لطیف به **اشتیاق قلبِ مؤمن برای پذیرش نطفه‌های علمی صاحبان نور** دانست. در این معنا، «جعل» تنها «قرار دادن» نیست، بلکه **جعلِ نور علمِ معلم در قلب شاگرد** است؛ فرایندی که در آن، قلبِ مشتاق، بذرِ معرفت را از اهل نور می‌پذیرد و با عمل به آن، به باروری می‌رسد و نورِ عمل صالح تولید می‌کند. بدین ترتیب، می‌توان گفت تأویل ممدوحِ واژه «جعل» در بسیاری از موارد، همان **بارور کردن دنیای قلب شاگرد به وسیله نطفه‌های علمی معالم ربانی** است؛ فرآیندی که به تعبیر رمزی «۱+۱»، از اتصال نور معلم و قلب شاگرد، تولدِ یک وجود عملیِ جدید را رقم می‌زند.

– «جَعَلْنَاهُ نُوراً؛ وقتی نور، از قلبی به قلب دیگر سفر می‌کند»
– «جعلِ نور؛ تولد روشنایی در قلب شاگرد»
– «سینه به سینه تا روشنایی؛ تأملی در «جَعَلْنَاهُ نُوراً»»
– «نور، دلش می‌خواهد تکثیر شود»
– «جعل نور؛ آن‌گاه که علم، جان انسان را روشن می‌کند»
– «از قلب معلم تا قلب شاگرد؛ رازِ «جَعَلْنَاهُ نُوراً»»
– «وقتی خدا نور را در دل‌ها قرار می‌دهد»
– «جَعَلْنَاهُ نُوراً؛ روایتِ انتقال نور علم»
– «علمی که روشن می‌کند؛ تأویلی بر «جعل نور»»
– «نورِ جاری؛ از سینه‌های نورانی تا قلب‌های مشتاق»

دلنوشته‌

جَعَلْنَاهُ نُوراً؛ وقتی نور، سینه به سینه سفر می‌کند

«جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا»

انگار خدا نمی‌فرماید فقط «آموختیم»…
می‌فرماید:
«جَعَلْنَاهُ نُوراً»

یعنی چیزی در جان انسان قرار گرفت…
چیزی که فقط دانستن نیست…
روشن شدن است.

نور،
وقتی وارد قلب می‌شود،
فقط اطلاعات اضافه نمی‌کند،
جهت زندگی را عوض می‌کند.

بعضی علم‌ها،
ذهن را پُر می‌کنند…

اما بعضی علم‌ها،
قلب را زنده می‌کنند.

این همان «جعل نور» است.

نور،
همیشه از یک قلب زنده،
به قلبی مشتاق منتقل می‌شود.

سینه به سینه…
دل به دل…
نگاه به نگاه…

مثل شعله‌ای که
چراغی را خاموش نمی‌کند،
بلکه چراغ دیگری را روشن می‌کند.

معلمِ ربانی،
فقط گوینده الفاظ نیست…

او حاملِ نور است.

و شاگرد،
اگر قلبش آماده باشد،
این نور را می‌گیرد.

نه فقط با گوش…
بلکه با عمق جان.

شاید برای همین،
مفهوم انتقال نور علم در قرآن
با واژۀ «جعل» هم بیان شده…

چون چیزی
از وجودِ صاحب نور،
در جانِ طالبِ نور،
قرار می‌گیرد.

«جَعَلْنَاهُ نُوراً…»

یعنی:
ما این حقیقت را
به صورت نور
در قلب‌ها جاری کردیم.

و عجب رازی دارد این نور…

نور،
دلش می‌خواهد تکثیر شود.

نور،
آرام نمی‌گیرد
تا وقتی که
قلب دیگری را روشن کند.

برای همین،
اهل نور،
دوست دارند
دیگران هم نورانی شوند.

دوست دارند
شاگرد،
فقط شنونده نباشد…

بلکه
تولیدکننده نور شود.

علمِ نورانی،
وقتی در قلب می‌نشیند،
تبدیل به عمل می‌شود.

و عمل صالح،
یعنی:
نور،
دوباره متولد شده است.

شاید معنای لطیف «جعل»
همین باشد…

قرار دادنِ نوری زنده،
در قلبی آماده.

یک تولد آرام…
یک بازآفرینی پنهان…
یک قبض و بسطِ لطیف درون قلب…

تا انسان،
کم‌کم،
دیگر آن آدمِ سابق نباشد.

و چه زیباست
این سنت الهی…

که نور را
همیشه
از طریق انسان‌های نورانی
منتقل می‌کند.

سینه به سینه…
قلب به قلب…
نسل به نسل…

«جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا»

[سورة النبإ (۷۸): الآيات ۱ الى ۱۶]
أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً (۶)
آيا زمين را گهواره‌‏اى نگردانيديم؟
وَ الْجِبالَ أَوْتاداً (۷)
و كوهها را [چون‏] ميخهايى [نگذاشتيم‏]؟
وَ خَلَقْناكُمْ أَزْواجاً (۸)
و شما را جفت آفريديم.
وَ جَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتاً (۹)
و خواب شما را [مايه‏] آسايش گردانيديم.
وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً (۱۰)
و شب را [براى شما] پوششى قرار داديم.
وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً (۱۱)
و روز را [براى‏] معاش [شما] نهاديم.
وَ بَنَيْنا فَوْقَكُمْ سَبْعاً شِداداً (۱۲)
و بر فرازِ شما هفت [آسمان‏] استوار بنا كرديم.
وَ جَعَلْنا سِراجاً وَهَّاجاً (۱۳)
و چراغى فروزان گذارديم.
وَ أَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءً ثَجَّاجاً (۱۴)
و از ابرهاى متراكم، آبى ريزان فرود آورديم،
لِنُخْرِجَ بِهِ حَبًّا وَ نَباتاً (۱۵)
تا بدان دانه و گياه برويانيم،
وَ جَنَّاتٍ أَلْفافاً (۱۶)
و باغهاى درهم‏‌پيچيده و انبوه.

تفسير القمي:
قَوْلُهُ تَعَالَى
أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً
قَالَ يَمْهَدُ فِيهَا الْإِنْسَانُ وَ يَهْدَأُ
«أي يسكن، و يهدأ بالمكان: يقيم بها.»
وَ الْجِبالَ أَوْتاداً
أَيْ أَوْتَادَ الْأَرْضِ
وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً
قَالَ يَلْبَسُ عَلَى النَّهَارِ
وَ جَعَلْنا سِراجاً وَهَّاجاً
قَالَ الشَّمْسُ الْمُضِيئَةُ
وَ أَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ
قَالَ مِنَ السَّحَابِ
ماءً ثَجَّاجاً
قَالَ صَبّاً عَلَى صَبٍّ
قَوْلُهُ
وَ جَنَّاتٍ أَلْفافاً

قَالَ بَسَاتِينُ مُلْتَفَّةُ الشَّجَرِ.

– **«جهانی که با «جعل نور» آرام گرفته است»**
– **«از گهواره زمین تا نور هدایت؛ رازِ «جعل» در قرآن»**
– **«جعل الهی؛ از مهدِ زمین تا چراغِ هدایت»**
– **«وقتی خدا جهان را با «جعل» سامان داد»**
– **«جعل؛ نظمی که زمین و دل انسان را آرام می‌کند»**
– **«از «أَلَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهَاداً» تا «جَعَلْنَاهُ نُوراً»»**
– **«گهواره زمین و چراغ دل‌ها»**
– **«هم زمین با جعل آرام شد، هم دل انسان»**

دلنوشته

جهانی که با «جعل نور» آرام گرفته است
هم زمین، هم دل انسان

گاهی انسان خیال می‌کند
«جعل» فقط درباره نورِ علم است…

اما وقتی قرآن را آرام می‌خوانی،
می‌بینی خداوند سراسر عالم را
با همین «جعل» آراسته است.

گویی دستِ رحمت او
در همه جا چیزی را
در جای مناسبش قرار داده است.

زمین را می‌بینی…

«أَلَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهَاداً»

گهواره‌ای آرام
برای دل‌های خسته انسان.

جایی که انسان
بر آن قدم می‌گذارد،
می‌نشیند،
زندگی می‌کند
و آرام می‌گیرد.

زمین فقط خاک نیست…

مهد است.

گهواره‌ای که خدا
برای آرام گرفتن بشر
جعل کرده است.

و اگر زمین گهواره است،
کوه‌ها
میخ‌های این گهواره‌اند.

«وَ الْجِبالَ أَوْتاداً»

میخ‌هایی که زمین را
در جای خود نگه می‌دارند…

تا زندگی انسان
بر این بستر آرام
دچار تزلزل نشود.

بعد قرآن
نگاه انسان را
به درون خودش می‌برد.

«وَ خَلَقْناكُمْ أَزْواجاً»

تنهایی
قانون عالم نیست.

خداوند
در جان آفرینش
جفت بودن را قرار داده است.

انسان
در کنار دیگری
آرام می‌شود.

و باز
یک «جعل» دیگر…

جعلِ خواب.

«وَ جَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتاً»

خواب
فقط تعطیلی بدن نیست…

یک بریدن لطیف است
از هیاهوی دنیا.

سکوتی که
خداوند در جان شب
برای انسان قرار داده است
تا روح
دوباره جان بگیرد.

و شب…

«وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً»

لباسی نرم
که بر تن جهان پوشانده شده است.

شب می‌آید
و روز را می‌پوشاند…

همان‌طور که لباس
بدن را در آغوش می‌گیرد.

و بعد
صبح آرام آرام
از دل تاریکی بیرون می‌آید.

«وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً»

روز
میدان حرکت انسان است.

زمان تلاش
زمان روییدن
زمان ساختن.

انگار خداوند
ریتم زندگی بشر را هم
با «جعل» تنظیم کرده است.

شب برای آرامش…

روز برای حرکت.

و بالای سر ما
آسمان‌های استوار.

«وَ بَنَيْنا فَوْقَكُمْ سَبْعاً شِداداً»

سقف‌هایی محکم
بر فراز این گهواره خاکی.

و در میان آن‌ها
چراغی فروزان…

«وَ جَعَلْنا سِراجاً وَهَّاجاً»

خورشیدی که
هر صبح
دوباره جهان را روشن می‌کند.

و باز
رحمت دیگری از آسمان می‌آید.

«وَ أَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءً ثَجَّاجاً»

ابرها می‌بارند…

آبی پشتِ آبی
بارشی پیاپی
که زمین تشنه را
سیراب می‌کند.

و از دل این آب
زندگی می‌جوشد.

«لِنُخْرِجَ بِهِ حَبّاً وَ نَباتاً»

دانه‌ها
سر از خاک بیرون می‌آورند.

گیاهان
آرام آرام قد می‌کشند.

و بعد
باغ‌هایی انبوه
و درهم تنیده.

«وَ جَنَّاتٍ أَلْفافاً»

بستان‌هایی که
شاخه‌هایشان
در آغوش یکدیگر پیچیده است.

وقتی این آیات را
کنار هم می‌گذاری
یک راز آرام
در دلشان پیدا می‌شود.

خداوند
در این عالم
همه چیز را
با «جعل» سامان داده است.

زمین را برای آرامش…

شب را برای پوشش…

خواب را برای سکون…

خورشید را برای روشنایی…

باران را برای روییدن…

و همان خدایی
که این همه نظم و آرامش را
در جهان قرار داده است،

همان خدا
درباره هدایت هم فرمود:

«جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا»

گویی هدایت هم
در عالم معنا
همان کاری را می‌کند
که خورشید در عالم ماده.

زمین بدون خورشید
تاریک می‌شود…

و قلب انسان
بدون نور هدایت
سرگردان.

پس خدا
در دل بعضی انسان‌ها
چراغی قرار می‌دهد.

چراغی از علم…

از معرفت…

از نور ولایت.

و این نور
همان‌طور که خورشید
زمین را روشن می‌کند،

قلب‌های دیگر را
روشن می‌کند.

از سینه‌ای
به سینه‌ای دیگر…

از دلی
به دلی دیگر.

و این‌گونه است
که در جهان خدا

هم زمین
با «جعل» آرام می‌شود

و هم قلب انسان
با «جعل نور».

– **«آفاقِ جهان، آینهٔ انفسِ انسان»**
– **«همان آیات که در جهان است، در جان انسان نیز هست»**
– **«از آفاق تا انفس؛ جهانِ بیرون و جهانِ درون»**
– **«جهان بیرون، ترجمهٔ پنهانِ جان انسان»**
– **«وقتی آسمان و دل، یک حقیقت را نشان می‌دهند»**
– **«آیات آفاقی، بیداریِ آیات انفسی»**
– **«جهانی در بیرون، جهانی در درون»**
– **«سنریهم آیاتنا؛ از نشانه‌های عالم تا نشانه‌های قلب»**
– **«همهٔ عالم، شرحِ پنهانِ جان انسان است»**
– **«از خورشید آسمان تا نورِ قلب انسان»**

**«جهانی در بیرون، جهانی در درون»**

دلنوشته

سنریهم آیاتنا؛
از نشانه‌های عالَم تا نشانه‌های قلب
همهٔ عالَم، شرحِ پنهانِ جان انسان است
جهانی در بیرون، جهانی در درون

و شاید
رازِ بزرگِ قرآن
همین باشد…

اینکه
آنچه در بیرون انسان ساخته شده،
نمونه‌ای دارد
در درون او.

«سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ»

خدا
آیاتش را
فقط در آسمان‌ها پنهان نکرده است…

در جان انسان هم
جهانی قرار داده است.

گویی
انسان
نسخه‌ای فشرده
از همین عالم بزرگ است.

اگر در بیرون
زمین را مِهاد قرار داد،

در درون انسان هم
قلبی قرار داد
که محتاج آرامش است.

قلبِ مضطرب
مثل زمینی لرزان است…

و نور هدایت
آن را آرام می‌کند.

اگر در بیرون
کوه‌ها را اوتاد قرار داد،

در درون انسان هم
یقین را
میخِ قلب قرار می‌دهد.

بعضی دل‌ها
با یک حادثه می‌لرزند…

اما دلی که
به نور حق تکیه کرده،
کوهی در درون خود دارد.

اگر در عالَم
شب را لباس قرار داد،

در جان انسان هم
لحظه‌هایی از ستر و پوشش هست.

خدا
همیشه انسان را
در معرض نور شدید قرار نمی‌دهد…

گاهی
شبِ آرامِ تنهایی را
بر روح انسان می‌پوشاند
تا خسته نشود.

و اگر روز را معاش قرار داد،

در درون انسان هم
روزیِ روح را قرار داده است.

بعضی انسان‌ها
بدنشان زنده است
اما روحشان
گرسنگی می‌کشد.

روزیِ روح
علم است…

ذکر است…

نور است…

و اگر در بیرون
خورشید را سراجاً وهاجاً قرار داد،

در درون انسان هم
عقلی روشن
و فطرتی نورانی قرار داده است.

چراغی که
اگر خاموش نشود،
راه را نشان می‌دهد.

و همان‌طور که
ابرها می‌بارند
و زمین مرده را زنده می‌کنند،

گاهی
یک کلامِ ربانی
بر قلب انسان می‌بارد…

و ناگهان
درونِ خشکِ انسان
شروع به روییدن می‌کند.

اشک…

توبه…

محبت…

خشوع…

همه
گیاهانی هستند
که بعد از بارانِ رحمت
از دل انسان می‌رویند.

شاید به همین خاطر است
که خدا فرمود:

«حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»

آن‌قدر آیاتِ آفاقی
و آیاتِ انفسی را
کنار هم نشان می‌دهد،

تا انسان
ناگهان بفهمد…

این نظمِ بیرون
و این بیداریِ درون
از یک حقیقت سرچشمه گرفته‌اند.

همان خدایی
که خورشید را
در آسمان قرار داد،

می‌تواند
نوری در قلب انسان قرار دهد.

و همان خدایی
که زمین مرده را
با باران زنده می‌کند،

می‌تواند
دل خاموش انسان را هم
دوباره زنده کند.

آن وقت
انسان می‌فهمد

تمام عالَم
آینه‌ای بوده است
برای شناختِ درونِ خودش…

و تمامِ درونِ او
راهی بوده است
برای رسیدن به خدا.

– **«وَ فِيكَ انْطَوَى الْعَالَمُ الْأَكْبَرُ»**
– **«انسان؛ جهانی پنهان در قامت یک انسان»**
– **«تو کتاب مبینی»**
– **«جهانِ بزرگ در درون تو پیچیده شده است»**
– **«آفاقی در بیرون، عالمی در درون»**
– **«انسان؛ آینهٔ پنهانِ عالم»**
– **«وقتی انسان، کتابِ آشکارِ خدا می‌شود»**
– **«درد و درمان، هر دو در درون انسان»**
– **«تو کوچک نیستی؛ عالمی در تو نهفته است»**
– **«حروفِ جانِ انسان و رازهای پنهان عالم»**

دلنوشته

انسان؛ آینهٔ پنهانِ عالَم
وَ فِيكَ انْطَوَى الْعَالَمُ الْأَكْبَرُ

و آنگاه
انسان کم‌کم
رازی دیگر را می‌فهمد…

رازِ عجیبی
که امیرالمؤمنین علیه‌السلام
آن را با چند کلمه کوتاه
آشکار کرده است.

«دَوَاؤُكَ فِيكَ وَ مَا تَشْعُرُ
وَ دَاؤُكَ مِنْكَ وَ مَا تَنْظُرُ»

درد تو
از خود تو برمی‌خیزد…

و درمان تو
در درون تو پنهان است.

انسان
سال‌ها در جهان می‌گردد
تا آرامش پیدا کند…

از این سو به آن سو می‌رود
از این صدا به آن صدا
از این خواسته به آن خواسته.

اما گاهی
تمام آنچه می‌جوید
در همان قلبی است
که با خود حمل می‌کند.

و باز
امیرالمؤمنین پرده دیگری را کنار می‌زند:

«وَ تَحْسَبُ أَنَّكَ جِرْمٌ صَغِيرٌ
وَ فِيكَ انْطَوَى الْعَالَمُ الْأَكْبَرُ»

تو گمان می‌کنی
موجود کوچکی هستی…

قطره‌ای
در میان این جهان پهناور.

اما حقیقت چیز دیگری است.

در درون تو
جهانی پیچیده شده است.

کوه‌هایی از یقین…

دریاهایی از محبت…

آسمان‌هایی از اندیشه…

و تاریکی‌هایی
که اگر نور در آن بتابد
همه چیز را دگرگون می‌کند.

انسان
جهان کوچکی نیست…

بلکه
جهان بزرگی است
که در قالب یک انسان
پنهان شده است.

و شاید
به همین خاطر بود
که خدا فرمود:

«سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ»

چون
آنچه در آفاق گسترده است
نمونه‌ای در انفس دارد.

و آنچه در دل انسان نهفته است
ترجمه‌ای در عالم بیرون.

و باز
امیرالمؤمنین سخن را
به اوج می‌رساند:

«وَ أَنْتَ الْكِتَابُ الْمُبِينُ الَّذِي
بِأَحْرُفِهِ يَظْهَرُ الْمُضْمَرُ»

ای انسان…

تو خود
یک کتابی.

کتابی روشن.

کتابی که
حروفش
رازهای پنهان عالَم را آشکار می‌کند.

در نگاهت
آیاتی نوشته شده است.

در قلبت
فصل‌هایی از حقیقت.

در عقل تو
نشانه‌هایی از حکمت.

و در فطرت تو
راهی به سوی خدا.

انسان
وقتی خود را بخواند
بخشی از عالَم را فهمیده است.

و وقتی
این کتاب درون را
با نور هدایت بخواند،

ناگهان می‌فهمد

همان خدایی
که زمین را مهاد قرار داد،

همان خدایی
که خورشید را سراجاً وهاجاً آفرید،

همان خدا
در درون انسان نیز
آیاتی قرار داده است.

آیاتی زنده…

آیاتی روشن…

آیاتی که
اگر دیده شوند

انسان را
از درون
به سوی حق
هدایت می‌کنند.
@@@

امام علی علیه السلام:
وَ مِنْ خُطْبَة لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ
از خطبه های‌ آن حضرت است در قدرت خداوند و خلقت زمین
وَ كانَ مِنِ اقْتِدارِ جَبَرُوتِهِ، وَ بَدِيع ِ لَطائِفِ صَنْعَتِهِ،
از آثار اقتدار عظمتش، و شگفتی‌ لطائف آفرینشش،
اَنْ جَعَلَ مِنْ ماءِ الْبَحْرِ الزّاخِرِ المُتَراكِمِ الْمُتَقاصِفِ يَبَساً جامِداً،
اینکه زمین خشک را از آب دریای‌ عمیق و متراکم که امواج درهم شکننده است به وجود آورد،
ثُمَّ فَطَرَ مِنْهُ اَطْباقاً،
سپس از آن آب طبقاتی‌ آفرید،
فَفَتَقَها سَبْعَ سَموات بَعْدَ ارْتِتاقِها،
آن گاه هفت آسمان را بعد از آنکه به هم پیوسته بود از آن باز کرد،
فَاسْتَمْسَكَتْ بِاَمْرِهِ،
آسمانها به فرمان او خود را نگاه داشتند
وَ قامَتْ عَلى حَدِّهِ.
و براندازه ای‌ که برای‌ آنها مقرر فرموده بود برپا شدند،
وَ اَرْسى اَرْضاً يَحْمِلُهَا الاَْخْضَرُ الْمُثْعَنْجِرُ، وَالْقَمْقامُ الْمُسَخَّرُ،
و زمینی‌ را که آب روان سبزرنگ آن را حمل می‌ کند
و دریای‌ مسخّر شده آن را برمی‌ دارد استوار و پابرجا نمود،
قَدْ ذَلَّ لاَِمْرِهِ،
دریایی‌ که در برابر امرش خاکسار
وَ اَذْعَنَ لِهَيْبَتِهِ،
و در مقابل هیبتش تسلیم،
وَ وَقَفَ الْجارى مِنْهُ لِخَشْيَتِهِ.
و جریانش از خشیت او متوقف است.
وَ جَبَلَ جَلاميدَها
تخته سنگهای‌ عظیم،
وَ نُشُوزَ مُتُونِها وَ اَطْوادِها، فَاَرْساها فى مَراسيها،
و تپه های‌ بلند و کوههای‌ زمین را آفرید، و آنها را در جای‌ خود ثابت نمود،
وَ اَلْزَمَها قَرارَتَها،
و در قرارگاهشان مستقر کرد.
فَمَضَتْ رُؤُوسُها فِى الْهَواءِ،
قلّه کوهها در فضا بالا رفت،
وَ رَسَتْ اُصُولُها فِى الْماءِ.
و ریشه آنها در آب قرار گرفت.
فَاَنْهَدَ جِبالَها عَنْ سُهُولِها،
کوهها را از زمینهای‌ هموار برافراشت،
وَ اَساخَ قَواعِدَها فى مُتُونِ اَقْطارِها وَ مَواضِع ِ اَنْصابِها، 
و پایه های‌ آن را در پشت اطراف زمین و مراکزی‌ که برقرارند فرو برد،
فَاَشْهَقَ قِلالَها، وَ اَطالَ اَنْشازَها،
قله ها را بالا برد، و بلندیهای‌ آن را طولانی‌ نمود،
وَ جَعَلَها لِلاَْرْضِ عِماداً،
و کوهها را ستون زمین ساخت،
وَ اَرَّزَها فيها اَوْتاداً،
و چون میخ هایی‌ بر آن کوبید،
فَسَكَنَتْ عَلى حَرَكَتِها مِنْ اَنْ تَميدَ بِاَهْلِها، اَوْ تَسيخَ بِحِمْلِها، اَوْ تَزُولَ عَنْ مَواضِعِها.
پس زمین متحرک ساکن شد از اینکه ساکنانش را به اضطراب اندازد،
یا بار گرانش را در خود فرو برد، یا از جای‌ خود منحرف شود.
فَسُبْحانَ مَنْ اَمْسَكَها بَعْدَ مَوَجانِ مِياهِها،
منزه است خداوندی‌ که زمین را پس از موج زدن آبهایش نگاه داشت،
وَ اَجْمَدَها بَعْدَ رُطُوبَةِ اَكْنافِها،
و آن را پس از رطوبت اطرافش خشک نمود،
فَجَعَلَها لِخَلْقِهِ مِهاداً، وَ بَسَطَها لَهُمْ فِراشاً،
و آن را برای‌ خلق خود بستر آرام، و فرش گسترده قرار داد،
فَوْقَ بَحْر لُجِّىٍّ راكِد لايَجْرى، وَ قائِم لايَسْرى،
آن هم روی‌ دریای‌ عمیق ساکنی‌ که بی‌‌جریان است، و ایستاده و بی‌‌حرکت می‌‌باشد،
تُكَرْكِرُهُ الرِّياحُ الْعَواصِفُ،
که بادهای‌ سخت آن را زیر و رو و این سو و آن سو می‌‌کند،
وَ تَمْخُضُهُ الْغَمامُ الذَّوارِفُ،
و ابرهای‌ پر باران آن را به جنبش می‌ آورد،
«اِنَّ فى ذلِكَ لَعِبْرَةً لِمَنْ يَخْشى».
«همانا در این آثار برای‌ اهل خشیت عبرت و پند است».

و قوله عليه السّلام
(فجعلها لخلقه مهادا)
كقوله تعالى في سورة النّبأ
أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً
أى وطاء و قرارا و مهياء للتّصرّف فيه من غير أذية،
و في سورة طه
الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً وَ سَلَكَ لَكُمْ فِيها سُبُلًا
و في سورة الزّخرف
الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً وَ جَعَلَ لَكُمْ فِيها سُبُلًا لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ
أى كالمهد تتمهّدونها
و قوله عليه السّلام
(و بسطها لهم فراشا)
كقوله عزّ و جلّ في سورة البقرة
الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً وَ السَّماءَ بِناءً
و في سورة نوح
جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ بِساطاً لِتَسْلُكُوا مِنْها سُبُلًا فِجاجاً.

واژۀ ارض «زمين» در آیات قرآن‏:
1 وَ الْأَرْضَ وَضَعَها لِلْأَنامِ‏.
زمين را براى همه آفريدگان بنهاد.
2 اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَراراً.
خدا است كه زمين را قرارگاه شما گردانيد.
3 الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً.
(خدايى) كه زمين را براى شما بستر آرامش قرار داد.
4 وَ اللَّهُ جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ بِساطاً.
خداوند زمين را برايتان (چون) فرشى پهن كرد.
5 أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ كِفاتاً* أَحْياءً وَ أَمْواتاً؟
مگر زمين را در برگيرنده همه قرار نداديم* هم زندگان و هم مردگان؟
6 أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ‏ مِهاداً؟
آيا زمين را بستر آرامش نساختيم؟
7 الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً
(خدايى) كه زمين را براى شما بستر ساخت.
8 الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً.
(خداوندى) كه زمين را جاى آرامش شما قرار داد.
9 هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ ذَلُولًا.
او است كه زمين را رام شما كرد (تا بتوانيد در آن زندگى و كشت و كار و گردش كنيد).
10 وَ لَقَدْ مَكَّنَّاكُمْ فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلْنا لَكُمْ فِيها مَعايِشَ‏.
شما را در زمين جاى و جاه داديم، و اسباب معيشت شما را در آن فراهم آورديم.
11 وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ.
براى شما در زمين قرارگاهى است.
حديث‏:
النّبيّ «ص»:
موتان الأرض للَّه و رسوله، فمن أحيا منها شيئا فهو له.
پيامبر «ص»:
زمينهاى مرده (موات) از آن خدا و رسول او است،
پس هر كس چيزى از آنها را احيا كند متعلّق به خود او است.
الإمام علي «ع»:
… أمّا وجه العمارة فقوله تعالى:
«هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيها».
فأعلمنا سبحانه، أنّه قد أمرهم بالعمارة ليكون ذلك سببا لمعايشهم، بما يخرج من الأرض من الحبّ و الثّمرات و ما شاكل ذلك، ممّا جعله اللَّه معايش للخلق.
امام على «ع»:
… وجه آباد كردن، اين سخن خداى‏ متعال است:
«هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيها
او (خداوند) شما را از زمين آفريد و خواست تا آن را آباد كنيد.»؛
بدين گونه خداوند سبحان به ما خبر داد كه مردمان را به آباد كردن زمين دستور داده است تا سبب فراهم آمدن وسايل معيشت آنان باشد، يعنى با چيزهايى كه از زمين به دست مى‌‏آيد، مانند حبوبات و ميوه‏‌ها، كه خدا آنها را مايه معيشت آفريدگان قرار داده است.
الإمام الباقر «ع»:
أيّما قوم أحيوا شيئا من الأرض، أو عمروها، فهم أحقّ بها، و هي لهم.
امام باقر «ع»:
هر مردمى كه زمينى را احيا كنند يا آباد سازند، به آن سزاوارترند،
و آن زمين به ايشان تعلّق خواهد داشت.
الإمام الباقر «ع»: فيما رواه أبو خالد الكابليّ: وجدنا في كتاب عليّ «ع»: …
فمن أحيا أرضا من المسلمين فليعمرها و ليؤدّ خراجها إلى الإمام من أهل بيتي، و له ما أكل منها، فإن تركها و أخربها فأخذها رجل من المسلمين من بعده، فعمرها و أحياها، فهو أحقّ بها من الّذي تركها؛ فليؤدّ خراجها إلى الإمام من أهل بيتي، و له ما أكل منها.
امام باقر «ع»: به روايت ابو خالد كابلى: در كتاب على «ع» چنين ديديم:
«… هر كس از مسلمانان زمينى را احيا كند، بايد به آبادانى آن بپردازد، و خراج‏ آن را به امام از اهل بيت من بدهد؛ و آنچه از آن بخورد (و بهره برد) از آن او است؛ پس اگر آن را رها كند و به ويرانى بكشاند، و يكى از مسلمانان به آبادانى و احياى آن بپردازد، او (دوّمى) به داشتن آن زمين سزاوارتر از كسى است كه آن را رها كرده است؛ پس بايد حقوق مالى آن را به امام از اهل بيت من بدهد، و آنچه از آن بخورد (و بهره برد) مال خود او است.»
الإمام الكاظم «ع»:
إنّ الأرض للَّه تعالى، جعلها وقفا على عباده.
امام كاظم «ع»:
زمين از آن خداى متعال است، و آن را وقف بندگان خود كرده است.

– **«زمین آرام شد؛ تا دلِ انسان آرام بگیرد»**
– **«اوتادِ زمین و اوتادِ دل»**
– **«از تلاطم آب تا آرامش زمین»**
– **«زمین؛ بسترِ آرام، انسان؛ مأمورِ آبادانی»**
– **«وقتی خدا زمین را مِهاد قرار داد»**
– **«پیوند آفاق و انفس در آفرینش زمین»**
– **«از دریای متلاطم تا زمینِ آرام»**
– **«زمین آرام گرفت و انسان مأمور شد»**

دلنوشته

زمین آرام شد؛ تا دلِ انسان آرام بگیرد

و انسان…

هرچه بیشتر
در کلام امیرالمؤمنین علیه‌السلام
تأمل می‌کند،

بیشتر می‌فهمد
که سخنِ او
تنها توصیفِ زمین نیست…

بلکه
تفسیرِ رابطهٔ خدا
با تمام هستی است.

خدایی
که از دلِ آبِ متلاطم
زمینِ آرام آفرید…

و از دلِ آشوب،
قرار.

از دلِ تلاطم،
ثبات.

و مگر نه اینکه
دلِ انسان نیز
گاه شبیه همان دریایِ متراکم است؟

موج بر موج…

اندیشه بر اندیشه…

اضطراب بر اضطراب…

و ناگهان
اگر «امرِ خدا» برسد،

همان قلبِ آشفته
آرام می‌گیرد.

چنان‌که فرمود:

«فَاسْتَمْسَكَتْ بِاَمْرِهِ»

آسمان‌ها
به امر او
استوار شدند.

و دل‌ها نیز
جز به امر او
استوار نمی‌شوند.

و چه شگفت است
که خداوند
برای زمین
کوه‌ها را «اوتاد» قرار داد…

میخ‌هایی
که زمین را
از اضطراب نگاه می‌دارند.

و برای قلب انسان نیز
ذکر، یقین، ایمان
و ولایت
اوتادِ روح‌اند.

اگر این میخ‌های نورانی
در جان انسان فرو نروند،

روح
در تلاطم خواهش‌ها
سرگردان می‌شود.

و شاید
به همین خاطر است
که قرآن
پس از سخن از زمین و کوه‌ها
بارها انسان را
به تفکر دعوت می‌کند.

زیرا
آفاق و انفس
از یک حقیقت سخن می‌گویند.

زمین
«مِهاد» شد
تا جسم انسان
آرام گیرد.

و قلب
با نور هدایت
«مِهاد» می‌شود
تا روح انسان
آرام بگیرد.

زمین
«فِراش» شد
برای زندگی.

و رحمت خدا
فراشِ جان می‌شود
برای سکونِ دل.

«اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَراراً»

اوست
که زمین را قرارگاه قرار داد.

اما
قرارِ حقیقیِ انسان
تنها بر خاک نیست…

قرارِ حقیقی
آنجاست
که دل
بر خدا تکیه کند.

و چه زیباست
که در میان این همه آیاتِ زمین،

سخن از «عمارت» نیز آمده است.

«وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيها»

خدا
انسان را
تنها برای سکونت نیافرید…

بلکه
او را مأمورِ آبادانی کرد.

آبادانیِ زمین…

و آبادانیِ جان.

چرا که
ویران‌ترین سرزمین
قلبی است
که نور در آن خاموش شده باشد.

و آبادترین زمین
دلی است
که در آن
یاد خدا جاری باشد.

و این همان پیوندِ بزرگ است…

پیوندِ خاک
و افلاک.

پیوندِ زمین
و انسان.

پیوندِ «جعلِ آفاقی»
و «جعلِ انفسی».

خدا
زمین را آرام کرد
تا انسان زندگی کند.

و دل را
با هدایت آرام می‌کند
تا انسان
راهِ خدا را پیدا کند.

«أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»

همان‌گونه
که زمین
با کوه‌ها آرام گرفت،

قلب انسان نیز
با یاد خدا
به سکون می‌رسد.

و این
بزرگ‌ترین آبادانی است.

«جعل» در معنای مذموم:

قبلا ولاگ «جعل» رو در معنای ممدوح گفتیم.
حالا در معنای مذموم در آیه 15 سورۀ یوسف:
[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۱۳ الى ۱۸]
فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ 
وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (۱۵)
پس وقتى او را بردند و همداستان شدند تا او را در نهانخانه چاه بگذارند [چنين كردند].
و به او وحى كرديم كه قطعاً آنان را از اين كارشان -در حالى كه نمى‌‏دانند- با خبر خواهى كرد.

بجای اینکه از یوسف اخذ نطفه‌های علمی کنند، تلاش بر نابودی او دارند!

«جعل» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة»،
و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:
«جَعَلْتُ‏ الشَّي‏ءَصَنَعْتُهُ أو سَمَّيْتُه»
نکته زیبای واژه جعل در اینجاست: «كلبَةٌ مُجْعِلٌ‏»
مفردات: كلب‏ مُجْعِلٌ‏، كناية عن طلب السفاد،
عن ابن الأعرابي: أجَعَلت‏ الكلبةُ و السِّباعُ كلُّها، إذا اشتهت الفحل.
أجْعَلَتِ‏ الكلبةُ أي اشتَهَت الفحلَ، و كلبَةٌ مُجْعِلٌ‏.
أَجْعَلَتِ‏ الكَلْبَةُ و غيرُها من سائِرِ السِّباعِ إذا أَحَبَّتِ السِّفادَ و أَرادَتْ‏ كاسْتَجْعَلَتْ فهي‏ مُجْعِلٌ‏.
و قالَ الرَّاغِبُ: هو كنايةٌ عن طلبِ السِّفادِ.
كَلْبَةٌ مُجْعِلٌ‏: إذا أرادت السِّفاد
+ سفد: «سَفَّدَ اللَّحمَ»
+ «نطفه‌های علمی صاحبان نور»
میخواهیم بگوییم:
مفهوم این واژه اینه: «كلبٌ مُجْعِلٌاشتَهَت الفحلَ»:
صاحبان نور، دوست دارند که اهل نور از آنها اخذ علم نموده و به این علوم عامل باشند،
و تولید نور عمل صالح نمایند!
و در معنای مذموم، اهل حسادت میخواهند نور رو خاموش کنند!

🔥 «جعل» در معنای مذموم: خواستن نابودی نور، نه تولید آن!
در آیه ۱۵ سوره یوسف (علیه‌السلام) می‌خوانیم:
فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ…
واژه «جعل» که گاه به معنای “قرار دادن”، “آفرینش”، یا “ایجاد چیزی با قصد” به کار می‌رود، در اینجا معنای مذموم و خطرناکی به خود گرفته است.
در این داستان، برادران یوسف، به جای آن‌که از نور وجود او نطفه‌های علمی و نَفَسِ تربیتی بگیرند، تصمیم می‌گیرند او را به چاه بیفکنند؛
یعنی «جعل» در اینجا به‌معنای طرح و اجرای نقشه‌ای شیطانی برای خاموش‌کردن نور است.
در منابع لغوی آمده است:
«جَعَلْتُ‏ الشَّي‏ءَ: صَنَعْتُهُ أَوْ سَمَّيْتُهُ»
و در مفردات:
«كَلْبَةٌ مُجْعِلٌ‏»: کنایه از سگی ماده که خواهان جفت‌گیری است!
این واژه در فرهنگ عربی، به اشتیاق و تمایل حیوان به هم‌آغوشی اشاره دارد:
«أَجْعَلَتِ الكَلْبَةُ إذا أرادت السفاد.»
این تعبیر، وقتی با دقت در آیه ۱۵ بررسی شود، تصویری ترسناک از تمایل اهل حسادت برای نفی نور و خالی‌کردن صحنه از صاحبان نور را نشان می‌دهد؛ درست در نقطه مقابل نورانی‌ترین معنای «جعل»، که در آن، معلم نورانی با عشق تمنا دارد نطفه‌های علمی‌اش را به جان شاگردان نورانی بسپارد.
بنابراین:
«جعل» در معنای ممدوح، یعنی: افاضه نور، انتقال علم، ایجاد عمل صالح
و «جعل» در معنای مذموم، یعنی: سرکوب نور، انکار علم، و طراحی نابودی حاملان نور
این همان تفاوت میان:
«كَلْبَةٌ مُجْعِلٌ‏» که از روی شهوت و هوس به دنبال خاموشی نور است،
و «صاحِبُ نُورٍ» که عاشقانه می‌خواهد نور خود را در دل‌ها بنشاند!
درسی که آیه ۱۵ سوره یوسف به ما می‌دهد، این است که:
اگر دل‌ها از نور تهی شوند، “جعل”‌هایشان، نه خلق خیر، بلکه چاه و تباهی خواهد بود!

واژۀ «جعل» در قرآن در کنار کاربردهای بسیار ممدوح و نورانی (مثل: جعلنا النهار معاشا، و جعلناهم أئمةً يهدون بأمرنا)، دارای کاربردهای مذموم نیز هست؛ جایی‌که «جعل» به‌معنای تحریف حقیقت، ایجاد باطل، جعل شرک، و ساختن چیزهایی برخلاف خواست خداوند به کار رفته است.
مشتقات ریشۀ «جعل» 346 بار در آیات قرآن تکرار شده و با بررسی آنها و مفهوم آیات میتوان موارد ممدوح از مذموم را مشخص نمود.
در ادامه، چند نمونه از مشتقات واژۀ «جعل» با کاربردهای مذموم در قرآن را بررسی می‌کنیم:
جعل شریک برای خدا:
وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ
و برای خدا شریکانی قرار دادند…
جعل در اینجا به معنای ساختن عقیده‌ای باطل و ایجاد شرک از روی جهل یا عناد است.
جعل قرآن قطعات قطعات (تحریف و مصادره):
الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ
آنان که قرآن را تکه‌تکه کردند [و بخشی را پذیرفتند و بخشی را انکار کردند].
یکی از موارد مذموم معنای جعل در قرآن؛ تحریف معنوی و برخورد سلیقه‌ای با کلام وحی.

(وَ جَعَلْناهُمْ‏ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا
وَ جَعَلْناهُمْ‏ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ)

– **«جعلِ چاه در برابر جعلِ نور»**
– **«وقتی جعل به خاموشیِ نور می‌رسد»**
– **«جعلِ حسادت؛ طرحی برای دفن نور»**
– **«چاه یوسف؛ تجلّی جعلِ تاریک»**
– **«دو چهرهٔ جعل: هدایت یا چاه»**
– **«جعل؛ آفرینش نور یا ساختن چاه»**
– **«وقتی دل، چاه می‌سازد نه نور»**

**«جعلِ نور در برابر جعلِ چاه»**

دلنوشته

جعلِ چاه در برابر جعلِ نور

اما «جعل»
همیشه نور نیست…

گاهی
همان واژه‌ای که
در آیات الهی
مظهر آفرینش و هدایت است،

در دستِ دل‌های تاریک
به ابزارِ خاموش‌کردن نور تبدیل می‌شود.

در داستان یوسف علیه‌السلام
قرآن صحنه‌ای عجیب را روایت می‌کند:

«فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ
وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ
فِي غَيابَتِ الْجُبِّ»

آنگاه که او را بردند
و همداستان شدند
تا او را در تاریکیِ چاه قرار دهند.

باز هم
«جعل» است.

اما این بار
نه برای آفرینشِ خیر…

بلکه برای
پنهان‌کردن نور.

برادران یوسف
در کنار نوری ایستاده بودند
که می‌توانست
جهانی را روشن کند.

اما به جای آنکه
از این نور
دانش بگیرند،

به جای آنکه
از این چشمه
جرعه‌ای بنوشند،

تصمیم گرفتند
چشمه را
در دلِ چاه پنهان کنند.

و این
یکی از تلخ‌ترین چهره‌های «جعل» است.

جعلِ تاریک.

جعلِ حسادت.

جعلِ نقشه‌ای
برای خاموش‌کردن نور.

در حالی که
در معنای نورانیِ «جعل»،
معلم
نور را در جان‌ها می‌نشاند…

و امام
هدایت را در دل‌ها جاری می‌کند:

«وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً
يَهْدُونَ بِأَمْرِنا»

اما در چهرهٔ دیگرِ «جعل»
انسان‌ها نیز
امامانی می‌سازند…

نه برای هدایت،

بلکه برای آتش:

«وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً
يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ»

و چه فاصله‌ای است
میان این دو «جعل».

یکی
دل‌ها را به نور می‌رساند.

و دیگری
جهان را به تاریکی می‌کشاند.

گاه انسان
برای خدا شریک «جعل» می‌کند:

«وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ»

گاه
کلام خدا را
پاره‌پاره می‌کند:

«الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ»

و گاه
صاحبِ نور را
در چاه می‌اندازد.

اما تاریخ
یک حقیقت را بارها نشان داده است:

نور
با چاه خاموش نمی‌شود.

چاه
تنها
آغازِ داستانِ نور است.

چاه یوسف
به قصر مصر رسید.

و تاریکی
سرانجام
در برابر نور
کنار رفت.

پس مسئله این نیست
که انسان «جعل» می‌کند یا نه…

مسئله این است
که دلِ انسان
چه چیزی را جعل می‌کند.

نور را؟

یا چاه را؟

هدایت را؟

یا حسادت را؟

زیرا
وقتی دل
از نور تهی شود،

«جعل»های انسان
دیگر آفرینشِ خیر نیست…

بلکه
ساختنِ چاه‌هاست.

چاه‌هایی
که گمان می‌کنند
نور را در خود پنهان می‌کنند.

در حالی که
خداوند
نور خود را

از همان چاه‌ها
به سوی آسمان‌ها می‌برد.

– **«جعلِ نور؛ زنده‌کردن مردگانِ بی‌ولایت»**
– **«وقتی خدا نور را در دل می‌نهد»**
– **«جعلِ نور؛ از مرگِ جهل تا حیاتِ ولایت»**
– **«نوری که انسان با آن در میان مردم راه می‌رود»**
– **«جعلِ نور؛ تولد دوباره‌ی انسان»**
– **«مرده‌ای که خدا زنده‌اش کرد و نور در دلش نهاد»**
– **«دو سرنوشت: نورِ ولایت یا ظلماتِ بی‌امامی»**

**«جعلِ نور؛ از مرگِ ناآگاهی تا حیاتِ ولایت»**

دلنوشته

جعلِ نور؛ از مرگِ جهل تا حیاتِ ولایت
جعلِ نور؛ تولد دوباره‌ی انسان

«جعلِ نور»

قرآن گاهی از «جعل» سخن می‌گوید
نه برای ساختنِ چاه،
بلکه برای آفرینشِ نور.

«أَوَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ
وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ»

آیا کسی که مرده بود
و ما او را زنده کردیم
و برای او نوری قرار دادیم
که با آن در میان مردم راه می‌رود…

در ظاهر آیه
سخن از مرگ و حیات است.

اما در تفسیر اهل‌بیت علیهم‌السلام
راز عمیق‌تری نهفته است.

امام باقر علیه‌السلام فرمودند:

مقصود از «میت»
کسی است که این امر را نمی‌شناسد؛
کسی که امام را نمی‌شناسد.

و خداوند
او را با این امر
زنده می‌کند.

و آن «نور» که خدا قرار می‌دهد
امامی است
که انسان با او
در میان مردم راه می‌رود.

در تفسیر قمی نیز آمده است:

«النورُ الولاية»

نور
همان ولایت است.

پس مرگِ حقیقی
مرگِ بدن نیست…

مرگِ حقیقی
بی‌خبری از ولایت است.

و حیاتِ حقیقی
شناختِ امام است.

آنگاه که خداوند
این حیات را عطا کند
«جعل» دیگری رخ می‌دهد:

«وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً»

خدا برای او نوری قرار می‌دهد.

نوری
که با آن
در میان مردم راه می‌رود.

نه فقط در خلوتِ عبادت
بلکه در میان جامعه
در میان فتنه‌ها
در میان تاریکی‌ها.

این نور
چراغی است که
راهِ انسان را در میان مردم روشن می‌کند.

و در مقابل
قرآن می‌گوید:

«كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ
لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها»

کسی که در تاریکی‌هاست
و هرگز از آن بیرون نمی‌آید.

امام باقر علیه‌السلام فرمودند:

این همان مردمی هستند
که امام را نمی‌شناسند.

بدون امام
انسان در تاریکی‌هاست.

شاید علم داشته باشد
شاید قدرت داشته باشد
شاید ثروت داشته باشد

اما هنوز
در تاریکی است.

زیرا نورِ راه
چیز دیگری است.

و اینجاست که
معنای عمیق «جعل نور» روشن می‌شود.

خداوند
نور را در دل‌هایی قرار می‌دهد
که به ولایت زنده شده‌اند.

پس همان واژه‌ای که
در داستان یوسف
به «جعلِ چاه» تبدیل شد،

در آیات دیگر
به زیباترین صورت
«جعلِ نور» می‌شود.

یک‌جا
انسان‌ها نور را در چاه می‌اندازند.

و جای دیگر
خداوند
در دل انسان
نوری قرار می‌دهد
که با آن
در میان مردم راه می‌رود.

و چه فاصله‌ای است
میان این دو جعل.

یکی
کارِ حسادت است.

و دیگری
هدیهٔ هدایت.

**جعلِ نور؛ سرشتِ هدایت**
«و آن را نوری قرار دادیم که به وسیلهٔ آن هر که را از بندگان خود بخواهیم هدایت می‌کنیم.» (قرآن ۴۲:۵۲)

نور، در ذات خود، میل به روشن‌کردن دارد.

هرجا نور پدیدار شود، در خود محصور نمی‌ماند؛
گسترش می‌یابد، آشکار می‌کند و به آنچه پیرامونش است حیات می‌بخشد.
اما تاریکی تنها می‌پوشاند و پنهان می‌کند.

از همین روست که قرآن، بارها «نور» را نماد هدایت، حقیقت و بیداری الهی قرار داده است.

در زبان قرآن، واژهٔ **«جعل»** گاه از عمیق‌ترین افعال الهی سخن می‌گوید:
قرار دادنِ نور در مسیر زندگی انسان.

خداوند می‌فرماید:

«و آن را نوری قرار دادیم که به وسیلهٔ آن هر که را از بندگان خود بخواهیم هدایت می‌کنیم.»

در اینجا نور تنها یک پدیدهٔ مادی نیست؛
بلکه حقیقتی زنده است که خداوند آن را در مسیر انسان قرار می‌دهد تا انسان با آن، در میان مردم راه برود؛ با بصیرت، با جهت، و با آگاهی.

این نور همان هدایت است؛
هدایتی که دل‌هایی را که در تاریکی جهل گم شده‌اند زنده می‌کند.

انسان ممکن است در میان مردم زندگی کند، نفس بکشد و حرکت کند،
اما در درون خود مرده باشد.

ولی هنگامی که نور الهی در دل قرار گیرد،
زندگی حقیقی آغاز می‌شود.

در معارف اهل‌بیت علیهم‌السلام، این نور به نور ولایت و هدایت الهی تفسیر شده است؛
نوری که بنده را به راهی که خداوند برگزیده پیوند می‌دهد.

پس «جعلِ نور» تنها یک روشنایی ساده نیست؛
بلکه **احیای انسان** است.

انسان را از مرگِ جهل
به حیاتِ آگاهی و جهت می‌رساند.

نور، نور می‌آفریند.

وقتی دلی از نور الهی روشن شود، آن نور را برای خود نگه نمی‌دارد؛
آن را بازمی‌تاباند، منتشر می‌کند و برای دیگران نیز چراغ راه می‌شود.

و این راز هدایت الهی است:

خداوند نور را هرجا بخواهد قرار می‌دهد؛
و با همان نور،
دل‌های بسیاری بیدار می‌شوند.

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی