دکتر محمد شعبانی راد

اجازه نده، تمناهات گولت بزنن! فَرُوَيْداً لَا يَغُرَّنَّكُمْ! فَدَلاَّهُما بِغُرُورٍ! إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ!

Don’t let your wishes fool you!

«غرر» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة»،
و در معنای مذموم، یکی از هزار واژه مترادف «حسد» است!
در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:
«غرّ الطائر فرخه: إذا زَقَّه، پرنده با نوك خود جوجه‏‌اش را غذا داد.»
+ «زقق – داریم دیده میشیم! داریم شنیده میشیم! رزق نورانی!»
کاربرد «غرر» در معنای ممدوح: «كَانَ ص‏ يَغُرُّ عَلِيّاً بِالْعِلْمِ»

+ «مارپیچ مرگ خودباختگان!»
+ «اشتباه گرفتی!»
+ «مهلتی تا آتش!»
+ «تاریکی غرور! تاریکی حسادت!»
+ «مواظب باشید گول نخورید! فرویدا لا یغرنکم!»
مواظب باش از شیطان رودست نخوری! رکب نخوری!
شیطان، کلک میزنه!
شیطان، گول میزنه!
شیطان، حقّه میزنه!
یه جوری باهات حرف میزنه که اصلا نمیفهمی کی گولشو خوردی!
یه جوری مطلب رو به خوردت میده و به اشتباه می‌افتی،
که تا بخواهی متوجه بشی که چی شده، کار از کار گذشته!
اگه با خودت صادق نباشی، اگه با خودت روراست نباشی، حتما گول شیطان رو میخوری!
شیطان زرنگه و میدونه که ته دلت دنبال چی هستی، لذا در تایید این تمنا، چنان وارد مذاکره میشه که اصلا نمیتونی تصورشو هم بکنی که چقدر زیرکانه مطلب غلط و اشتباه رو بعنوان مطلب درست، به خوردت میده! به این میگن غرور!
«غرّ الطائر فرخه»: انگاری اینجوری بگیم که: «غرّ الشیطان الحسود!»
مادامیکه چشمت بدنبال تمناها نباشه، تکلمات شیطان نمیتونه روی قلبت اثرگذار باشه!
«الْغُرِّ: الأثر الظاهر من الشي‏ء»
پس این ما هستیم که وقتی چشممون بدنبال تمناهاست، به شیطان اجازه میدیم که ما رو گول بزنه!
«يَعِدُهُمْ وَ يُمَنِّيهِمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلاَّ غُرُوراً»
[سورة آل‏‌عمران (۳): آية ۱۸۵]
[سورة الحديد (۵۷): الآيات ۱۶ الى ۲۰]
«وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ‏ الْغُرُورِ»
[سورة الأنعام (۶): آية ۷۰]
[سورة الأنعام (۶): الآيات ۱۳۰ الى ۱۳۲]
[سورة الأعراف (۷): الآيات ۵۰ الى ۵۱]
«وَ غَرَّتْهُمُ‏ الْحَياةُ الدُّنْيا»

اجازه نده، تمناهات گولت بزنن!
گول تمناهاتو نخور!
تمناها، گولت میزنن!
حسود، گول میخوره!
حسود گول تمناهاشو میخوره!
حسود، از شیطان رودست میخوره! رکب میخوره! فریب میخوره! خام میشه! گول میخوره! به دام می‌افته! «to be done in».
حسود جوری گول تمناهاشو میخوره که به خدا هم تهمت میزنه که خدا میخواد گولم بزنه!
«وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلاَّ غُرُوراً»
و هنگامى كه منافقان و كسانى كه در دلهايشان بيمارى است مى‏‌گفتند:
«خدا و فرستاده‏‌اش جز فريب به ما وعده‏‌اى ندادند.»
+ «جبر و تفویض اختیار!»
+ «تسویل نفس و تسویل شیطان»
تلاش شیطان همسو با سیئه حسادت قلب، برای گول زدن انسان است تا در انتخاب بین تمنا یا تقدیر، به تقدیر پشت کند و تمنا را اختیار نماید.
چی میشه که حسود، تقدیر رو فدای تمناش میکنه؟!
اهل حسادت، قلبشون مالامال از تمناهاشونه،
برای همینه که انتخابشون گوساله سامری است.
«و اشربوا فی قلوبهم العجل بکفرهم».
لذا به صاحبان نورشون پشت میکنن (قصه تکراری کربلا).

[سورة طه (۲۰): الآيات ۱۳۱ الى ۱۳۵]
وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى‏ ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ
وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ أَبْقى‏ (۱۳۱)
و زنهار به سوى آنچه اصنافى از ايشان را از آن برخوردار كرديم
[و فقط] زيور زندگى دنياست تا ايشان را در آن بيازماييم، ديدگان خود مدوز،
و [بدان كه‏] روزىِ پروردگار تو بهتر و پايدارتر است.

+ «غرر – غرور»
هر نعمتی جز نور ولایت، زودگذرو فانی است و زرق و برقی گذرا دارد که خاصیتش این است که با ایجاد جلب توجه برای شخص حسود، اونو گول بزنه و به خودش مشغول کنه تا فرصت ارتباط برقرار کردن با نور اصلاح و تربیت از دست بره و اینجوری شخصی که گول دنیا رو خورده، تا میاد بفهمه که چه اشتباه مرگباری رو مرتکب شده، کار از کار گذشته و نورشو باخته و در مارپیچ مرگی قرار گرفته که دیگه راه نجاتی براش نمونده!
 برای اهل نور، نور مدرک قانع کننده است!
اما اهل حسادت، با تمناهاشون قانع میشن که نورشونو ول کنن و خودشونو با چیزهای بی ارزشی مشغول کنن که اصلا خاصیت اصلاح و تربیت و درمان بیماری مهلک اونا رو نداره لذا بدون درمان، در فرصتی که در اختیارشون قرار گرفته، دست خالی از این دنیا به اون دنیای ابدی کوچ می کنن و جایگاه بد آتش، چشم انتظار اونهاست.
+ «مهلتی تا آتش» برای اهل حسادت و اهل تمنا و اهل حب دنیا!

اهل نور، با نور خود خورشید قانع میشه!
اما اهل حسادت گول تابلوی خورشید رو میخوره! به متشابهات می‌افته!
خیلی‌ها اینجوری گول میخورن، چون حب سامری که این تابلو رو کشیده و دستش گرفته، تو قلبشونه!
در واقع حب تمناهای خودشونه که گولشون میزنه «وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُورِ» چون این تمناهای اوناست که اونا رو به سمت سامری سوق میده!
برای حسود، تمناهاش خیلی رنگ داره! لذا دنبال یکی میگرده اون رو تاییدش کنه!
در واقع حسود، سر خودشو کلاه میذاره و با خودش مکر میکنه «بَلْ زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مَكْرُهُمْ»!
سامری برای گول زدن کسی که خودش، سر خودشو کلاه میذاره، کار زیاد سختی نداره! 
تسویل نفس، پیش‌نیاز تسویل شیطان است!
« إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ»
تسویل نفس و تسویل شیطان، لازم و ملزوم هم‌اند!

سامری کارش اینه که مثل شیطان، تمناهای اهل حسادت رو تایید کنه «وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلاَّ غُرُوراً»! اینه که اکثرا در دام تمناهای خودشون یعنی اندیشه گوساله‌پرستی می‌افتن.
مواظب باش گول نخوری! فقط نور مدرک قانع کننده است!
+ «غرر»

حسود، گول چی رو میخوره؟!
«وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ‏ فِتْنَة»
گول بچه‌تو نخوری‌ها! 
گول مالتو نخوری‌ها!
«بردگان مال و فرزند!»
گول علم علیم اللسان فاسق رو نخوری‌ها!
گول کسی که از علمش سوء استفاده میکنه رو نخوری‌ها!
گول سلامتی‌تو نخوری‌ها!
اگه خدا برای درمان حسادتت، چاره کار رو در بیمار کردنت دیده،
راضی به این بیماری و خواست خدا باش و گول سلامتی رو نخور!

این تحلیل، فراتر از یک بحثِ کلامی، یک «تشریحِ کالبدشناسانه‌یِ روح» است.
ما ریشه‌یِ اصلیِ «تسویل» (آراستنِ باطل به صورتِ حق) را در لایه‌یِ زیرینِ قلب، یعنی «تمناهایِ نفسانی» پیدا کردیم.
این همان جایی است که شیطان، لنگر می‌اندازد.
این دلنوشته بر پایه‌یِ «مارپیچِ مرگ» و «سامری‌سازیِ تمناها» نگارش می شود.
این تحلیلِ درباره‌یِ «تسویلِ نفس» و «تسویلِ شیطان» (که لازم و ملزوم‌اند)، کلیدِ درکِ بسیاری از شکست‌هایِ معنوی است. کسی که «خودش، خودش را می‌فریبد»، شکارِ آسانی برایِ شیطان است.
***

دلنوشته

«توطئه‌یِ تمنا؛ وقتی شیطان، همدستِ آرزوهایِ ماست»

خدایا،
تو در قرآنِ خود هشدار دادی و منِ غافل، تازه عمقِ این هشدار را می‌فهمم.
«إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ».
خدایا، این یعنی شیطان، خارج از وجودِ من نیست؛ 
او «مهمانِ تمناهایِ من» است.
تا زمانی که چشمانم را به «تمناهایِ نفس» باز نگه داشته‌ام، 
شیطان بهانه‌ای برایِ ورود دارد.
این «تَسویل»؛ 
این هنرِ آراستنِ زشتی‌ها به جامه‌یِ زیبایی، 
از «نفسِ من» شروع می‌شود و توسطِ شیطان «تأیید» می‌شود.

مکانیزمِ سامری؛ وقتی باطل، «نیاز» می‌شود
مولایِ من،
حالا فهمیدم چرا اهلِ حسد، 
«گوساله‌یِ سامری» را برمی‌گزینند.
آن گوساله، «خدا» نبود؛ 
آن گوساله، «آینه‌یِ تمناهایِ درونیِ آن‌ها» بود.
اهلِ حسد چون «تمنا» دارند، 
چون «خودخواهی» دارند، 
چون «ریاست» می‌خواهند، 
دنبالِ کسی می‌گردند که این «تمنا» را تقدیس کند.
سامری، «مُفتِیِ تمناهایِ آن‌ها» بود.
او همان کاری را کرد که شیطان می‌کند: «تأییدِ حسد».
حسود، دنبالِ نور نیست؛ 
حسود دنبالِ کسی است که «توجیهش» کند.
و سامری، دقیقاً همان چیزی را به آن‌ها داد که می‌خواستند: 
«بتی که آن‌ها را به آرزوهایِ حقیرشان برساند.»
پس، اهلِ حسد، گوساله را «اِشْراب» کردند؛ 
یعنی آن را با «نوشیدنِ درونی» در قلبشان حل کردند.
«وَ أُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ».

پاتولوژیِ «غُرور»؛ وقتی دارونما، جایِ درمان را می‌گیرد
پروردگارا،
تو هشدار دادی که دنیا «متاعِ غرور» است.
غرور، همان بی‌حسیِ موضعی است که شیطان بر رویِ قلبِ بیمار می‌زند.
– اگر «ثروت» دارم، غرور می‌گوید: 
«این نشانه‌یِ رضایتِ خداست!» (و من فریب می‌خورم).
– اگر «فرزند» دارم، غرور می‌گوید: 
«این ثمره‌یِ زندگیِ توست!» (و من بنده‌یِ او می‌شوم).
– اگر «علمی» دارم، غرور می‌گوید: 
«تو عارفی، تو فقیهی، تو دیگر نیازی به مربی نداری!»
و در نهایت، اگر «سلامتی» دارم، غرور می‌گوید: 
«این وضعیتِ پایدار است، تو نیازی به درمانِ حسد نداری!»
خدایا، اگر روزی «بیماری» را برایِ درمانِ حسدِ من فرستادی، 
به من بفهمان که این «درد»، عینِ «شفا» است.
نکند گولِ سلامتیِ ظاهری را بخورم و باطنم از درون در حالِ فروپاشی باشد!

استغاثه؛ «نور»، تنها مدرکِ قانع‌کننده
خدایا،
من دیگر از «طنطنه‌یِ» سخنرانان، 
فریبِ عقلِ ظاهری، 
و تقلبِ فریبنده‌یِ مفسدان در بلاد، 
به تو پناه می‌برم.
آن‌ها سامری‌هایِ زمانه‌اند که «تمناهایِ من» را تایید می‌کنند.
من از تو می‌خواهم که «تمناهایِ من» را از ریشه ببری.
تا وقتی «تمنا» هست، «تسویل» هست.
تا وقتی «تسویل» هست، «شیطان» هست.
و تا وقتی شیطان هست، من در «مارپیچِ مرگ» در حالِ سقوطم.

خدایا، 
مرا از تمنایِ دلم خارج کن تا «نورِ تو» را ببینم.
چرا که نورِ تو، تنها مدرکِ قانع‌کننده است؛ 
نه وعده‌هایِ سامری، 
نه تزییناتِ شیطان، 
نه سرابِ دنیا.

ای طبیبِ جان‌ها،
بیماریِ «حسد» و «تمنا» را در من ریشه‌کن کن، 
حتی اگر هزینه‌اش، 
فروپاشیِ تمامِ آن چیزهایی باشد که به آن‌ها «غرّتنی» (فریبم داده‌اند) گفته‌ام.
بگذار دستِ خالی، اما «بصیر» از این دنیا بروم.
@@@

 إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ

«القای شیطان – نسخ رحمان»
[سورة الحج (۲۲): الآيات ۵۲ الى ۵۵]
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلاَّ إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ 
فَيَنْسَخُ اللَّهُ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آياتِهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (۵۲)
و پيش از تو [نيز] هيچ رسول و پيامبرى را نفرستاديم جز اينكه هر گاه چيزى تلاوت مى‏‌نمود،
شيطان در تلاوتش القاى [شبهه‏] مى‌‏كرد. پس خدا آنچه را شيطان القا مى‏‌كرد محو مى‏‌گردانيد،
سپس خدا آيات خود را استوار مى‏‌ساخت، و خدا داناى حكيم است.
لِيَجْعَلَ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ فِتْنَةً لِلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ
وَ إِنَّ الظَّالِمِينَ لَفِي شِقاقٍ بَعِيدٍ (۵۳)
تا آنچه را كه شيطان القا مى‌‏كند،
براى كسانى كه در دلهايشان بيمارى است و [نيز] براى سنگدلان آزمايشى گرداند،
و ستمگران در ستيزه‏‌اى بس دور و درازند.
وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ
فَيُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ
وَ إِنَّ اللَّهَ لَهادِ الَّذِينَ آمَنُوا إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (۵۴)
و تا آنان كه دانش يافته‌‏اند بدانند كه اين [قرآن‏] حق است [و] از جانب پروردگار توست.
و بدان ايمان آورند و دلهايشان براى او خاضع گردد.
و به راستى خداوند كسانى را كه ايمان آورده‏‌اند، به سوى راهى راست راهبر است.
وَ لا يَزالُ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي مِرْيَةٍ مِنْهُ
حَتَّى تَأْتِيَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً أَوْ يَأْتِيَهُمْ عَذابُ يَوْمٍ عَقِيمٍ (۵۵)
و[لى‏] كسانى كه كفر ورزيده‌‏اند، همواره از آن در ترديدند،
تا بناگاه قيامت براى آنان فرا رسد، يا عذاب روزى بدفرجام به سراغشان بيايد.

خدایا…
پس این‌گونه است سنّتِ تو در میدانِ دل: «القایِ شیطان – نسخِ رحمان».
نه اینکه وسوسه نباشد؛ هست. نه اینکه تمنّا نجوشد؛ می‌جوشد.
اما فرقِ اهلِ نور و اهلِ نار، اینجاست: یکی با وسوسه «بیدار» می‌شود، یکی با وسوسه «کور».

***

دلنوشته

«القایِ شیطان، نسخِ رحمان؛ امتحانِ تمنّا در محضرِ رسول»

پروردگارا،
تو فرمودی:

«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلَّا إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ…»

یعنی هرگاه «رسول» آمد، هرگاه «نبی» آمد، هرگاه «معلّم» آمد…
همان‌جا شیطان نیز می‌آید.
نه برای اینکه نور را خاموش کند—که خاموش‌کردنِ نور کارِ او نیست—
بلکه برای اینکه «تمنا را شعله‌ور کند»؛
برای اینکه دل، پیامِ رسول را نشنود، بلکه «میلِ خودش» را بشنود.

رسول می‌گوید: «حق.»
شیطان در گوشِ تمنّا زمزمه می‌کند: 
«حق همان است که تو می‌خواهی.»
نبی می‌گوید: «تقدیرِ خدا.»
شیطان به نفس می‌گوید: 
«تقدیر یعنی تو را گول زده‌اند… حق با تمنّای توست.»
معلّمِ ربّانی می‌گوید: 
«اختیار، یعنی بریدن از هوا.»
شیطان می‌گوید: 
«اختیار یعنی حق داری هر طور دوست داری بفهمی و انتخاب کنی.»

این همان «اشتباه گرفتی!» است:
دل، کلمه‌ی خدا را می‌شنود، اما آن را با تمنّای خودش ترجمه می‌کند.
و این، همان لحظه‌ای است که انسان خیال می‌کند دارد «دین» می‌فهمد،
اما در واقع دارد «آرزو» را تقدیس می‌کند.

شیطان کِی کولاک می‌کند؟
آنجا که مخاطب، در دنیای دلش به تمنّا چسبیده باشد.
نه هر تمنّایی؛ تمنّایِ «تأیید شدن».
تمنّایِ «به حق بودن».
تمنّایِ «محکوم نکردنِ خود».
تمنّایِ «سخت نشدنِ راه».

و شیطان، استادِ مذاکره با همین تمنّاهاست.
او با «کفرِ آشکار» نمی‌آید؛
با «یک تاییدِ کوچک» می‌آید.
با یک جمله‌ی نرم:
«تو نیتت خوبه…»
«تو مظلومی…»
«تو حق داری…»
«این حرف‌ها افراطیه…»
و کم‌کم، آنچه باید «توبه» باشد، می‌شود «توجیه».
و آنچه باید «بصیرت» باشد، می‌شود «غرور».

راه نجات: صداقتِ استمداد از نور
اما تو—ای خدایِ علیم و حکیم—راه را بسته نگذاشتی.
ادامه‌ی آیه، مثل یک جرعه‌ی شفا بر گلویِ ترسیده‌ی من است:

«فَيَنْسَخُ اللَّهُ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آياتِهِ»

یعنی اگر دل، صادقانه از نورش استمداد کند،
اگر «اختبار» کند،
اگر به جایِ آرامشِ زودرس، به دنبالِ یقینِ راستین باشد،
تو خودت آن القائات را «نسخ» می‌کنی: پاک می‌کنی، می‌زدایی، محو می‌کنی.

و بعد…
نه فقط محو می‌کنی—بلکه «آیاتت را محکم می‌کنی».
یعنی نورِ علم در قلب، استوار می‌شود؛
آن‌قدر استوار که دیگر «تکلماتِ شیطان» نتواند مسیر را کج کند.

پس معلوم می‌شود:
وسوسه همیشه هست،
اما استحکامِ آیه در قلب، برای همه نیست.
این استحکام، سهمِ دل‌هایی است که «با تمنّا معامله نمی‌کنند».

سنتِ امتحان: فتنه برای مرض، خضوع برای علم
خدایا، تو خودت گفتی چرا این میدان را می‌گشایی:

«لِيَجْعَلَ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ فِتْنَةً لِلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ»

پس این «القای شیطان»، بی‌حساب نیست؛
ابزارِ آزمون است.
تا معلوم شود چه کسی در دلش «مرض» دارد:
مرضِ حسادت، مرضِ ریاست، مرضِ خودبرتربینی.
و چه کسی دلش قساوت گرفته:
دلش دیگر از حق نمی‌لرزد، از قرآن خاشع نمی‌شود، از حجت شرم نمی‌کند.

اما سویِ دیگرش را هم گفتی:

«وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَيُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ»

اهلِ علمِ حقیقی، اهلِ نور، با همان امتحان، خاضع‌تر می‌شوند.
یعنی همان وسوسه‌ای که «حسود» را به لجاجت می‌برد،
«مؤمن» را به خشوع می‌رساند.
همان صحنه، دو پایان دارد:
برای یکی «تاریکیِ غرور، تاریکیِ حسادت»؛
برای دیگری «استحکامِ آیه، آرامشِ صراط».

مهلتی تا آتش؛ تردیدِ بی‌پایانِ اهلِ کفر
و باز تو هشدار دادی:

«وَ لا يَزالُ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي مِرْيَةٍ مِنْهُ…»

کفرپیشگان—آن‌هایی که به نورِ خود پشت کردند—در «مِریه» می‌مانند: 
تردیدِ لجوجانه، شکِ خودخواسته.
نه اینکه دلیل کم است؛
بلکه چون تمنّا زیاد است.
و این تردید ادامه دارد…
تا ناگهان ساعت برسد، یا عذابِ روزِ عقیم—روزی که دیگر «جبران» زاییده نمی‌شود.

این همان «مارپیچِ مرگِ خودباختگان» است:
تمنّا → تسویل → غرور → قساوت → شقاقِ بعید → مهلت → آتش.

***

خدایا،
وقتی رسولِ تو در جانِ من تلاوت می‌کند—
وقتی آیه‌ات، وقتی ولایتت، وقتی حقّ روشن، به من می‌رسد—
اجازه نده تمنّاهایم مترجمِ دین شوند.

پروردگارا، 
آنچه شیطان در امنیّه‌ی من می‌اندازد، تو نسخ کن؛
و آیاتت را در قلبم محکم کن.

و به من یاد بده هر جا دیدم دلم دارد دنبالِ «تأییدِ تمنا» می‌گردد،
بدانم آنجا شیطان نزدیک است؛
و همان لحظه بگویم:

«فَرُوَيْداً… لَا يَغُرَّنَّكُمْ.» 
آهسته… مواظب باشید گول نخورید.

مشتقات ریشۀ «غرر» در آیات قرآن:

ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلاَّ أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ وَ غَرَّهُمْ‏ في‏ دينِهِمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ (24)
كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فازَ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُورِ (185)
لا يَغُرَّنَّكَ‏ تَقَلُّبُ الَّذينَ كَفَرُوا فِي الْبِلادِ (196)
يَعِدُهُمْ وَ يُمَنِّيهِمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلاَّ غُرُوراً (120)
وَ ذَرِ الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ‏ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ ذَكِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما كَسَبَتْ لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفيعٌ وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لا يُؤْخَذْ مِنْها أُولئِكَ الَّذينَ أُبْسِلُوا بِما كَسَبُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَميمٍ وَ عَذابٌ أَليمٌ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ (70)
وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَياطينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحي‏ بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ (112)
يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ أَ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آياتي‏ وَ يُنْذِرُونَكُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا قالُوا شَهِدْنا عَلى‏ أَنْفُسِنا وَ غَرَّتْهُمُ‏ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ شَهِدُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ كانُوا كافِرينَ (130)
فَدَلاَّهُما بِغُرُورٍ فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَ ناداهُما رَبُّهُما أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبينٌ (22)
الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ‏ الْحَياةُ الدُّنْيا فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا وَ ما كانُوا بِآياتِنا يَجْحَدُونَ (51)
إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هؤُلاءِ دينُهُمْ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ (49)
وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ وَ عِدْهُمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلاَّ غُرُوراً (64)
يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ وَ اخْشَوْا يَوْماً لا يَجْزي والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَ لا مَوْلُودٌ هُوَ جازٍ عَنْ والِدِهِ شَيْئاً إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ‏ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ‏ بِاللَّهِ الْغَرُورُ (33)
وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلاَّ غُرُوراً (12)
يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ‏ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ‏ بِاللَّهِ الْغَرُورُ (5)
قُلْ أَ رَأَيْتُمْ شُرَكاءَكُمُ الَّذينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَرُوني‏ ما ذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِي السَّماواتِ أَمْ آتَيْناهُمْ كِتاباً فَهُمْ عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْهُ بَلْ إِنْ يَعِدُ الظَّالِمُونَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً إِلاَّ غُرُوراً (40)
ما يُجادِلُ في‏ آياتِ اللَّهِ إِلاَّ الَّذينَ كَفَرُوا فَلا يَغْرُرْكَ‏ تَقَلُّبُهُمْ فِي الْبِلادِ (4)
ذلِكُمْ بِأَنَّكُمُ اتَّخَذْتُمْ آياتِ اللَّهِ هُزُواً وَ غَرَّتْكُمُ‏ الْحَياةُ الدُّنْيا فَالْيَوْمَ لا يُخْرَجُونَ مِنْها وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ (35)
يُنادُونَهُمْ أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ قالُوا بَلى‏ وَ لكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَكُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْكُمُ‏ الْأَمانِيُّ حَتَّى جاءَ أَمْرُ اللَّهِ وَ غَرَّكُمْ‏ بِاللَّهِ الْغَرُورُ (14)
اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً وَ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ شَديدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُورِ (20)
أَمَّنْ هذَا الَّذي هُوَ جُنْدٌ لَكُمْ يَنْصُرُكُمْ مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ إِنِ الْكافِرُونَ إِلاَّ في‏ غُرُورٍ (20)
يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّكَ‏ بِرَبِّكَ الْكَريمِ (6)

@@@

یکی از «کلیدواژه‌های محوریِ فهمِ فریبِ شیطانی و فریبِ لیدرهای سوء»:
«غُرور / غرّ / مغرور / متاع الغرور / لا يَغُرَّنَّكُم…»

«مغرور شدن = فریب خوردن»
یعنی کسی که خیال می‌کند «در مسیر حق است»، گاهی خودش در دامِ فریب افتاده است؛
نه فقط توسط دیگری، بلکه با «هم‌دستیِ تمنّا، حسد، و تسویلِ نفس خودش».

—

ریشۀ «غُرور» در قرآن: فریبِ آراسته، فریبِ شیرین، فریبِ نزدیک

در قرآن، «غُرور» فقط به معنای «فریب» نیست؛
بلکه نوعی «فریبِ آراسته و جلوه‌دار» است؛
چیزی که ظاهرش آرام‌بخش است، اما باطنش هلاکت‌آور.

نمونه‌های کلیدی:

– **فَدَلَّاهُمَا بِغُرُورٍ**
«پس آن دو را با فریب فرود آورد / به سقوط کشاند.»
*(اعراف: 22)*

– **يَعِدُهُمْ وَ يُمَنِّيهِمْ وَ مَا يَعِدُهُمُ الشَّيْطَانُ إِلَّا غُرُورًا**
«به آنان وعده می‌دهد و آرزو در دلشان می‌اندازد، و شیطان جز فریب وعده‌شان نمی‌دهد.»
*(نساء: 120)*

– **وَ غَرَّتْهُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا**
«و زندگی دنیا آنان را فریفت.»
*(انعام: 70، جاثیه: 35، حدید: 20 و موارد دیگر)*

– **وَ مَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ**
«و زندگی دنیا چیزی جز کالای فریب نیست.»
*(آل‌عمران: 185)*

– **فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ**
«پس زندگی دنیا شما را نفریبد، و فریبکار نیز شما را نسبت به خدا نفریبد.»
*(لقمان: 33، فاطر: 5)*

– **وَ غَرَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ**
«و آن فریبکار، شما را درباره خدا فریب داد.»
*(حدید: 14)*

– **إِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا**
«آنگاه که منافقان و بیماردلان می‌گفتند: خدا و رسولش جز فریب به ما وعده نداده‌اند.»
*(احزاب: 12)*

این‌ها نشان می‌دهد که «غرور» در قرآن، یک **میدانِ روانی-معنوی** است؛ جایی که وعده، آرزو، زینت، و فریب به هم گره می‌خورند.

—

«غرور» فقط حالتِ روانی نیست؛ یک سازوکار است

«غرور = فریب‌خوردن به‌واسطۀ میلِ درونی»

یعنی انسان ابتدا چیزی را **می‌خواهد**،
بعد برایش **توجیه** می‌سازد،
بعد آن توجیه را **حق** می‌پندارد،
و در پایان **مغرور** می‌شود؛
یعنی خیال می‌کند بر حق است، در حالی که در دام افتاده است.

این همان زنجیره است:

> **تمنا → تسویل → غرور → قساوت → سقوط**

پس در اینجا «غرور» نزدیک‌ترین واژه به **فریبِ خود-توجیه‌گر** است.

—

«کِبر»:
یعنی **خود را برتر دیدن** و دیگران را خُرد شمردن.
«عُجب»:
یعنی **خودپسندی**؛ اینکه انسان از خویش خوشش بیاید و خود را بزرگ ببیند.
«غُرور»:
یعنی **فریب خوردن**؛ غالباً فریب خوردن از:

– دنیا،
– نفس،
– شیطان،
– یا حتی از «ظاهرِ یک خیر».

«غرور»: ممکن است انسان **فکر کند اهل بصیرت است**،
در حالی که در واقع **مغرور** است؛ یعنی فریب خورده است.

—

ارتباط «غرور» با شیطان و سامری

اینجا همان نقطۀ طلاییِ بحث است.

شیطان:
– **وعده می‌دهد**
– **آرزو می‌سازد**
– **ظاهر را می‌آراید**
– و انسان را نسبت به خودِ خدا هم دچار سوء‌فهم می‌کند

سامری:
– در غیبتِ معلم ربانی،
– برای اضطرابِ جمع،
– یک **بدیلِ دیدنی** می‌سازد،
– و همان تمنای درونیِ قوم را تأیید می‌کند.

پس سامری، در سطحِ اجتماعی، همان کاری را می‌کند که شیطان در سطحِ باطن انجام می‌دهد:

> **تبدیلِ تمنا به حقّ‌نما**

به همین دلیل، «غُرور» فقط فریبِ بیرونی نیست؛
بلکه **فریبِ درونیِ تأییدشده** است.

—

معنای مثبتِ «غرر» هم مهم است

تو به نکته‌ای بسیار ظریف اشاره کردی:
در برخی استعمال‌های لغوی، «غرّ الطائر فرخه» یعنی **پرنده جوجه‌اش را با نوکِ خود غذا داد**.

این تصویر خیلی زیباست، چون نشان می‌دهد ریشهٔ «غرر» فقط معنای فریب ندارد؛ بلکه در اصلِ لغت، با **نزدیک‌سازی، خوراندن، و اثر گذاشتنِ مستقیم** هم پیوند دارد.

از همین‌جا می‌شود گفت:

– در معنای **ممدوح**:
تغذیۀ نورانی، تعلیم، زقه‌دادنِ معرفت، بیدارسازی

– در معنای **مذموم**:
خوراندنِ باطل، تلقینِ تمنا، و تغذیه‌کردنِ حسد با زرق‌وبرق

—

«لا يَغُرَّنَّكُم…» یعنی چه؟

این هشدارها در قرآن دقیقاً برای همین‌اند که انسان **از فریبِ ظاهر عبور کند**:

– **ظرفیت مال**
– **جاذبۀ فرزند**
– **قدرتِ اجتماعی**
– **سلامتی**
– **علمِ ظاهری**
– **جایگاه**
– **نرم‌گوییِ اهل باطل**

همه می‌توانند به ابزارِ غرور تبدیل شوند.

یعنی انسان می‌گوید:
– «پس وضع من خوب است»
– «پس خدا از من راضی است»
– «پس نیازی به اصلاح ندارم»
– «پس این راه درست است»

در حالی که ممکن است همین‌ها، **متاع الغرور** باشند.

—

می‌توانیم «غرور» را این‌طور تعریف کنیم:

غُرور: حالتی از فریبِ روانی-معنوی که در آن انسان، به سببِ تمنا، زینتِ دنیا، یا تأییدِ شیطان و لیدرِ سوء، باطل را حق می‌پندارد و خود را در امنیتِ کاذب می‌بیند.

غرور، فریبِ آمیخته با اطمینانِ کاذب است؛
حالتی که در آن، نفس یا شیطان، میل را به‌صورتِ هدایت عرضه می‌کند.

غُرور (الفریبة المُطَمْئِنة)

واژۀ «غرور» از ریشۀ «غ – ر – ر» اخذ شده است.
معنای (فریب و غفلت در ظاهرِ امن):
«الغَرّ» به معنای غفلت در بستر اطمینان کاذب است.
راغب می‌نویسد:
«الغُرورُ: کُلُّ ما یَغُرُّ الإنْسانَ مِن مالٍ و جاهٍ و شَهْوَةٍ و شَیْطانٍ»
(هر آنچه انسان را بفریبد و به طمع اندازد).
«غَرَّه» یعنی او را در شرایطی قرار داد که گمان کرد در امنیت و سلامت است،
در حالی که در معرض خطر و هلاکت بود.

معنای (تغذیه و تربیت بی‌واسطه):
عبارت «غَرَّ الطّائِرُ فَرْخَهُ» به معنای آن است که پرنده با منقار خود، دانه را مستقیماً در دهان جوجه‌اش می‌گذارد.
***
در معنای **ممدوح**، این تعذیۀ بی‌واسطه، انتقال مستقیمِ نور معرفت و تعلیم از سوی معلم ربانی به قلب متعلم است (زقّ‌دادنِ معرفت).
اما در معنای **مذموم** (غرور باطنی)، شیطان یا لیدر سوء با تکیه بر نقاط ضعف فرد، لقمه‌های فریب و شبهه را مستقیماً به دهانِ تمنّای نفس او می‌گذارد و او را با احساسِ اشباع و امنیتِ کاذب، از منبع اصلی نور (معلم ربانی) بی‌نیاز می‌سازد.

—

«غرور» در قرآن کریم یک مفهوم ایزوله نیست، بلکه در یک زنجیره پویای روانی-شناختی عمل می‌کند:

“`
[حسد / تمنّا (امانی)] ──> [تسویل نفس/شیطان] ──> [غرور (اطمینان کاذب)] ──> [خدعه / مکر] ──> [قساوت قلب و سقوط]
“`

1. **امانی (تمنّا):** لنگرگاه اول انحراف. خواسته‌های سرکوب‌شده یا ارضانشدهٔ نفس که بستری آماده برای پذیرش فریب می‌سازند.
2. **تسویل:** مرحلۀ واسطه که در آن، قوهٔ خیال و واهمه با همکاری شیطان، زشتی‌ها را زیبا و تمنّا را عینِ مصلحت و حق جلوه می‌دهند (*«سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ»*).
3. **غُرور:** مرحلۀ نهایی فریب‌خوردگی؛ جایی که فرد نسبت به باطل خود به **اطمینان و آرامشِ کاذب** می‌رسد و تصور می‌کند در مسیر هدایت است.

—

قرآن کریم ابعاد مختلف این مفهوم را تبیین کرده است:

* **غرور به عنوان صفت دنیا (متاع الغرور):**
* *«وَ مَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ»* (آل‌عمران: ۱۸۵). دنیا کالایی است که خریدار را با ظاهری فریبنده به طمع می‌اندازد، اما فاقد اصالت و دوام است.
* **فریبکار بزرگ (الغَرور):**
* *«وَ لَا یَغُرَّنَّکُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ»* (لقمان: ۳۳). «غَرور» (به فتح غین) صیغه مبالغه و صفت شیطان است. شگرد او فریب دادن انسان **«به وسیلۀ خدا»** است؛ یعنی با امیدوار کردنِ کاذب به رحمت خدا، جرئت بر گناه را در انسان زنده می‌کند.
* **سقوط با ابزار فریب:**
* *«فَدَلَّاهُمَا بِغُرُورٍ»* (اعراف: ۲۲). در هبوط آدم و حوا، شیطان آن‌ها را با وعدۀ جاودانگی و پادشاهیِ بی زوال، از جایگاه بلندشان فرود آورد.
* **ارتباط با منافقان و بیماردلان:**
* *«إِذْ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ غَرَّ هَؤُلَاءِ دِینُهُمْ»* (انفال: ۴۹). بیماردلان، ایمانِ مؤمنان را نوعی توهم و فریب‌خوردگی (غرور) می‌پندارند، در حالی که خود در عمیق‌ترین لایه‌های غرور غوطه‌ورند.

—

پیوند غرور با تمنّا (امانی) و حسد
تا زمانی که قلب درگیر **«تمنّا»** (امانی) نباشد، شیطان ابزاری برای اغرار ندارد. تمنّا لنگرگاهِ نفوذ شیطان است.
زمانی که فرد نسبت به معلم ربانی دچار **«حسد»** می‌شود، عهد قلب خود را با نور قطع می‌کند (*«لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ»*). این بریدن عهد، خلأ بزرگی در روح ایجاد می‌کند. نفس برای فرار از رنجِ این خیانت باطنی، به «تسویل» روی می‌آورد؛ یعنی با ساختن دلایل توجیهی، حسدِ خود را «عدالت‌خواهی» یا «حفظ حریم حق» بازنمایی می‌کند. در این مرحله، فرد دچار **«غرور»** می‌شود؛ یعنی به توجیه‌های خود اطمینان کامل پیدا کرده و خود را مصلح می‌پندارد.

پیوند غرور با تسویل
تسویل، فرآیندِ آرایشگریِ باطل است و غرور، نتیجۀ آن.
تسویل، ذهن را فریب می‌دهد و غرور، قلب حسود را آرام می‌کند.
فردِ مغرور کسی است که فرآیندِ تسویلِ نفس خود را با موفقیت پشت سر گذاشته و اکنون در توهمِ حقانیتِ خویش، آسوده‌خاطر نشسته است.

سامری و گوساله: تجسد خارجی غرور
سامری بزرگ‌ترین نماد اجتماعیِ «مُغِرّ» (فریبکار) است:
1. **سوءاستفاده از اضطراب جمعی:** او در غیبت موقتِ معلم ربانی (موسی ع)، از اضطراب و تمنّای بنی‌اسرائیل برای داشتن یک خدای محسوس استفاده کرد.
2. **خلق بدیلِ فوری و پرهیاهو (گوساله):** او با استفاده از زیورآلات (زینت دنیا) گوساله‌ای ساخت که صدایی میان‌تهی داشت (*«عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ»*).
3. **اغرار عمومی:** سامری با ادعای بصیرت خاصِ خود (*«بَصُرْتُ بِما لَمْ یَبْصُرُوا بِهِ»*)، ادراک مردم را فریب داد (عوام‌فریبی). او حقیقتِ بی‌صدا و عمیقِ وحی را با جاذبه‌های زودگذرِ حسی جایگزین کرد و قوم را به آرامش کاذبِ پرستشِ گوساله رساند. این دقیقاً همان **«تغذیۀ فریب» (غَرّ الطائر)** است که در آن، لیدر سوء لقمه‌های شرک را با ادبیات دینی به دهان توده‌ها می‌گذارد.

شگردهای لیدرهای سوء در مهندسی غرور
لیدرهای سوء برای ایجاد غرور در پیروان و قوام بخشیدن به ساختار قدرت خود، از شگردهای زیر استفاده می‌کنند:
1. **زُخْرُفُ الْقَوْلِ (سخن آراسته):** القای مفاهیم فریبنده با پوششِ الفاظِ زیبا برای جذب دل‌ها پیش از داوری عقل (*«یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً»* – انعام: ۱۱۲).
2. **تحریف معنوی و جابجایی کلمات (یُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَوَاضِعِهِ):** تفسیر به رأیِ نشانه‌ها و کلمات معلم ربانی برای انطباق با تمنّاهای نفسانی مریدان.
3. **ایجاد تقابل دروغین:** متهم کردن مصلحان حقیقی به فساد یا قدرت‌طلبی (مانند فرعون که موسی را متهم به افساد در زمین کرد: *«إِنِّی أَخَافُ أَن یُبَدِّلَ دِینَکُمْ أَوْ أَن یُظْهِرَ فِی الْأَرْضِ الْفَسَادَ»*).

—

راهبرد ایمن‌ساز (معوّذتین)
پادزهرِ کلیدی در مواجهه با غرورِ ناشی از تسویلِ لیدرهای سوء، در دو سورهٔ پایانی قرآن (معوّذتین) نهفته است:

1. **پناه بردن به ربّ الفلق:** فلق، شکافندۀ تاریکی و آورندۀ نور صبحگاهی است. پناه بردن به او، عبور از تاریکیِ شبهات و تمنّاهای نفسانی و رسیدن به وضوحِ وحی است تا شرّ حسدِ حاسدان (*«وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ»*) آشکار شود.
2. **پناه بردن به ربّ الناس، ملک الناس، اله الناس:** ایستادگی در برابر وسوسه‌گری که در پنهان‌ترین لایه‌های صدر انسان نفوذ می‌کند (*«الَّذی یُوَسْوِسُ فی صُدورِ النّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ»*). این پناهندگی، سیستم دفاعیِ قلب را در برابر «وسواسِ خنّاس» (که همان مکانیسمِ القای تسویل و غرور توسط لیدرهای جنی و انسی است) فعال نگاه می‌دارد. معیار نهایی خروج از غرور، سنجشِ دائمِ آنلاینِ دعوت‌ها با ترازویِ وحی و عهدِ نوریِ ولایتِ الهی است، نه آرامشِ موقت و پرهیاهویِ گوساله‌های زمانه.

#دلنوشته

تمنا؛ کارت دعوتِ شیطان

این داستان، داستانِ دیروز و امروز نیست؛
داستانِ همیشۀ دلِ انسان است.

خدا، معلمِ اوّل، از آغازِ راه با مهربانی هشدار داده است:

﴿فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ﴾
پس مبادا زندگی دنیا شما را بفریبد، و مبادا آن فریب‌گر، شما را به خدا مغرور سازد.
(فاطر: ۵)

آرام بروید؛
هر نورِ درخشانی، خورشید نیست.
هر صدایی، صدای حق نیست.
هر وعدۀ آرامش، امان نیست.
و هرکه از خدا سخن گفت، لزوماً به سوی خدا نمی‌خواند.

اما دل، وقتی با تمنّای خود پیمان بست، هشدارِ معلم را سنگین می‌یابد.
زیرا تمنّا نمی‌خواهد حقیقت را بشنود؛
تمنّا می‌خواهد حقیقت، شبیه خودش شود.

آنجاست که شیطان، این لیدرِ سوءِ همیشگی، وارد می‌شود؛
نه لزوماً با چهره‌ای تاریک،
نه با دعوتی آشکار به بدی،
بلکه با یک وعده، یک توجیه، یک تأویلِ شیرین، یک احساسِ برگزیدگی.

همان‌گونه که قرآن از نخستین صحنۀ فریب خبر می‌دهد:

﴿فَدَلَّاهُمَا بِغُرُورٍ﴾
پس آن دو را با فریب، به فرود کشاند.
(اعراف: ۲۲)

شیطان، آدم را با زور پایین نکشید؛
او را «دل‌بسته» کرد.
به او گفت: جاودانگی می‌خواهی؟
قدرتِ بی‌زوال می‌خواهی؟
می‌خواهی از دیگران برتر باشی و چیزی داشته باشی که دیگران ندارند؟

و وقتی تمنّا در دل پاسخ داد: «آری»،
فریب راه خود را پیدا کرد.

پس گرۀ کار، اصلا در بیرون نیست؛
همه‌چیز از جایی آغاز می‌شود که قلب، به جای بندگیِ حق، نگهبانِ آرزوی خود می‌شود.
آنجاست که حسد متولد می‌شود:
حسد، یعنی نورِ دیگری را نتوانی تحمل کنی، چون با تمنّای تو سازگار نیست.
یعنی معلم ربانی را نه به سببِ بی‌دلیلیِ سخنش،
بلکه چون سخنش تختِ نفس را می‌لرزاند، پس بزنی.

در این حال، انسان شاید گمان کند دارد از حق دفاع می‌کند؛
اما در واقع از تمنّای خود دفاع می‌کند.
شاید نامِ حسد را «بصیرت» بگذارد،
نامِ سرپیچی را «استقلال»،
نامِ خیانت را «نقد»،
و نامِ بریدن از نور را «رهایی».

این همان تسویل است:
باطل، لباسِ حق بپوشد؛
و دل، به جای لرزیدن از خطا، در خطای خود احساسِ امنیت کند.

آیۀ شریفه می‌فرماید:

﴿وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِيٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطَانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ…﴾
(حج: ۵۲)

در تأملی باطنی، این آیه هشداری مهم برای ما دارد:
هرجا دل به تمنّایی آلوده شد، شیطان می‌کوشد راهی در آن بگشاید؛
بر آن آرزو سخن می‌افزاید،
آن را می‌آراید،
برای آن شاهد می‌تراشد،
و سرانجام، تمنّا را به جای حقیقت می‌نشاند.

تمنا، اگر زیر نورِ وحی و عقلِ بیدار تربیت نشود،
کارت دعوتی است برای حضور شیطان در قلب.

و لیدرِ سوء، همان کسی است که این کارت دعوت را می‌خواند.
او تمنّاهای پنهانِ انسان را می‌شناسد؛
👈میل به دیده‌شدن،👉
میل به برتری،
میل به قدرت،
میل به انتقام،
میل به جمع‌کردنِ مرید،
و حتی میل به دینداریِ بی‌هزینه را.

بعد، برای همان تمنّا گوساله می‌سازد:
بدیلی پرزرق‌وبرق، محسوس، پرصدا و فوری؛
چیزی که به جای راهِ دشوارِ موسی، آرامشِ سریع می‌دهد؛
به جای حقیقتِ بی‌ادعا، هیجان می‌دهد؛
و به جای عبودیت، حسِّ کاذبِ مالکیت و برتری.

اما خدا هنوز می‌گوید:

مبادا فریب بخورید.
مبادا به نامِ رحمتِ من، بر گناه و خیانتِ دل جرئت پیدا کنید.
مبادا زینتِ دنیا و زبانِ آراستۀ فریب‌کار، شما را از نور جدا کند.

راهِ نجات، این است که هر تمنّایی را پیش از آنکه فرمانروا شود، در محضرِ حق بازجویی کنیم:

این خواسته مرا به خدا نزدیک‌تر می‌کند،
یا فقط مرا به خودم نزدیک‌تر می‌سازد؟

اگر ما را به خودمان، به شهرتِ خودمان، به قبیلۀ خودمان، به خشمِ خودمان و به ریاستِ خودمان می‌کشاند،
باید ترسید؛
حتی اگر نامِ خدا بر زبانش باشد.

زیرا شیطان گاه انسان را با گفتنِ «خدا را رها کن»، از خدا دور نمی‌کند؛
بلکه با این زمزمه دور می‌کند:
«خدا همان است که تمنّای تو می‌گوید.»

وَ الْكُفْرُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ
عَلَى الْفِسْقِ وَ الْغُلُوِّ وَ الشَّكِّ وَ الشُّبْهَةِ
فَالْفِسْقُ مِنْ ذَلِكَ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ الْجَفَا وَ الْعَمَى وَ الْغَفْلَةِ وَ الْعُتُوِّ
فَمَنْ جَفَا حَقَّرَ الْمُؤْمِنَ وَ مَقَتَ الْفُقَهَاءَ وَ أَصَرَّ عَلَى الْحِنْثِ
وَ مَنْ عَمِيَ نَسِيَ الذِّكْرَ وَ بَدْءَ خَلْقِهِ وَ أَلَحَّ عَلَيْهِ الشَّيْطَانُ
وَ مَنْ غَفَلَ وَثَبَ عَلَى ظَهْرِهِ وَ حَسِبَ غَيَّهُ رُشْداً وَ غَرَّتْهُ الْأَمَانِيُّ وَ أَخَذَتْهُ الْحَسْرَةُ إِذَا انْقَضَى الْأَمْرُ وَ انْكَشَفَ عَنْهُ الْغِطَاءُ وَ بَدَا لَهُ مِنَ اللَّهِ مَا لَمْ يَكُنْ يَحْتَسِبُ
وَ مَنْ عَتَا عَنْ أَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى اللَّهُ عَلَيْهِ ثُمَّ أَذَلَّهُ بِسُلْطَانِهِ وَ صَغَّرَهُ بِجَلَالِهِ كَمَا فَرَّطَ فِي جَنَابِهِ وَ اغْتَرَّ بِرَبِّهِ الْكَرِيم.

#دلنوشته

آن‌گاه که غفلت، تمنّا را بر دوش می‌کشد

امیرالمؤمنین علیه‌السلام، در ترسیمی سخت و بیدارکننده،
کفر را بنایی می‌داند که بر چهار پایه برپاست:

«وَ الْكُفْرُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ: عَلَى الْفِسْقِ وَ الْغُلُوِّ وَ الشَّكِّ وَ الشُّبْهَةِ.»
کفر بر چهار ستون است: فسق، غلو، شک و شبهه.

و گویی «غرور» در میان این ستون‌ها، همان مهی است که راهِ دیدن را می‌گیرد؛
نه می‌گذارد انسان فسقِ خود را فسق ببیند،
نه غلوّش را خروج از اندازه بشناسد،
نه شکّش را بیماریِ دل بداند،
و نه شبهه را پردۀ باطل.

انسانِ مغرور، پیش از آنکه حق را انکار کند،
معیارِ حق را در درونِ خود تغییر می‌دهد.
دیگر نمی‌پرسد: «خدا چه می‌خواهد؟»
می‌پرسد: «تمنّای من چه چیزی را حق می‌خواهد؟»

و از شاخه‌های فسق، چهار بیماری سر برمی‌آورد:

«الْجَفَا وَ الْعَمَى وَ الْغَفْلَةِ وَ الْعُتُوِّ»
جفا، کوری، غفلت و گردن‌کشی.

این‌ها مراحلِ پراکندۀ یک سقوط‌اند؛
دل نخست از نور فاصله می‌گیرد،
سپس از دیدن بازمی‌ماند،
آنگاه به خواب می‌رود،
و سرانجام در برابر امر خدا گردن می‌کشد.

جفا؛ وقتی مؤمن کوچک می‌شود

«فَمَنْ جَفَا حَقَّرَ الْمُؤْمِنَ وَ مَقَتَ الْفُقَهَاءَ وَ أَصَرَّ عَلَى الْحِنْثِ»

آن‌که جفا پیشه کند، مؤمن را حقیر می‌شمارد،
اهل فهم و فقاهت را ناخوش می‌دارد،
و بر پیمان‌شکنی و گناه پافشاری می‌کند.

جفا فقط تندخویی با دیگران نیست؛
جفا یعنی دل، دیگر حرمتِ حاملانِ نور را نمی‌شناسد.

وقتی حسد در قلب جا گرفت، مؤمنِ صاحب‌نور کوچک جلوه می‌کند؛
دانش و فقاهت، نه چراغِ راه، که مزاحمِ تمنّا دیده می‌شود؛
و معلمی که آدم را به بازگشت و توبه می‌خواند، متهم می‌شود به سخت‌گیری و مانع‌بودن.

این‌جا لیدرِ سوء کارش آسان است:
او به پیروانش یاد می‌دهد که به جای شنیدنِ حق، حاملِ حق را تحقیر کنند؛
به جای پاسخ‌دادن به برهان، شخصیتِ اهل برهان را بشکنند؛
و به جای توبه از خیانتِ دل، بر آن اصرار ورزند.

عَمی؛ فراموشیِ ذکر و آغازِ خویش

«وَ مَنْ عَمِيَ نَسِيَ الذِّكْرَ وَ بَدْءَ خَلْقِهِ وَ أَلَحَّ عَلَيْهِ الشَّيْطَانُ»

آن‌که کور شود، ذکر را فراموش می‌کند، آغاز آفرینش خویش را از یاد می‌برد، و شیطان بر او اصرار می‌ورزد.

کوریِ دل، یعنی انسان دیگر نداند از کجا آمده است؛
نداند فقیر بوده، محتاج بوده، و هرچه دارد عطای خداست.
وقتی «بدءَ خلق» فراموش شد، عجب متولد می‌شود؛
و چون عجب رشد کرد، کبر قد می‌کشد؛
و وقتی کبر استوار شد، غرور به انسان تلقین می‌کند که دیگر نیازی به تذکر، معلم و آینه ندارد.

شیطان بر دلِ ذاکر، راهِ پایداری ندارد؛
اما بر دلی که ذکرِ خدا و فقرِ خویش را فراموش کرده، «إلحاح» می‌کند:
وسوسه را تکرار می‌کند،
توجیه را بازمی‌گرداند،
تمنّا را هر روز با زینتی تازه عرضه می‌کند؛
تا آنچه در ابتدا فقط یک خطور بود، به «باور» تبدیل شود.

غفلت؛ آن هنگام که شیطان بر پشت انسان می‌جهد

و این‌جا، تعبیر امیرالمؤمنین علیه‌السلام تکان‌دهنده‌تر می‌شود:

«وَ مَنْ غَفَلَ وَثَبَ عَلَى ظَهْرِهِ، وَ حَسِبَ غَيَّهُ رُشْداً، وَ غَرَّتْهُ الْأَمَانِيُّ.»

آن‌که غفلت کند، شیطان بر پشت او می‌جهد؛
او گمراهی خویش را رشد می‌پندارد؛
و آرزوها او را می‌فریبند.

این، صورتِ کاملِ غرور است:
شیطان دیگر فقط کنار انسان نیست که او را دعوت کند؛
بر پشت او نشسته است؛
مسیر را او تعیین می‌کند،
اما انسان خیال می‌کند خود، صاحبِ رأی و انتخاب است.

و دردناک‌تر از گمراهی، این است که انسان «غیّ» خود را «رشد» ببیند.
باطل را حق بداند؛
قطعِ عهد را آزادگی بپندارد؛
شورش نفس را بیداری بنامد؛
و دوری از ولیّ و معلمِ ربانی را بلوغ فکری تصور کند.

«وَ غَرَّتْهُ الْأَمَانِيُّ»

این‌جاست که تمنّا چهرۀ حقیقی‌اش را نشان می‌دهد:
تمنّا، وعده‌ای می‌دهد که وفا نمی‌کند؛
انسان را به فردایی خیالی مشغول می‌سازد تا امروزِ توبه را از دست بدهد؛
به او می‌گوید: «هنوز وقت هست»،
«تو هم یکی از دیگرانی»،
«خطایت آن‌قدرها هم بزرگ نیست»،
«خدا کریم است»،
و با همین سخنِ درست اما نابجا، راهِ بازگشت را می‌بندد.

آری؛ شیطان گاه با انکارِ رحمت خدا نمی‌فریبد،
بلکه با «استعمالِ ناروا از رحمت خدا» می‌فریبد؛
همان است که قرآن هشدار می‌دهد:

﴿وَلَا يَغُرَّنَّكُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ﴾
مبادا فریب‌گر، شما را به خدا مغرور کند.
(فاطر: ۵)

و پایانِ این رؤیای تمنّا، بیداریِ تلخی است:

«وَ أَخَذَتْهُ الْحَسْرَةُ إِذَا انْقَضَى الْأَمْرُ، وَ انْكَشَفَ عَنْهُ الْغِطَاءُ، وَ بَدَا لَهُ مِنَ اللَّهِ مَا لَمْ يَكُنْ يَحْتَسِبُ.»

حسرت، آن روز فرا می‌رسد که کار تمام شده است؛
پرده کنار رفته است؛
گوساله دیگر خدا نیست؛
صدای پرهیاهوی آن، وحی نیست؛
لیدرِ سوء دیگر نجات‌دهنده نیست؛
و انسان می‌بیند از جانب خدا حقیقتی آشکار شده که هرگز گمانش را نمی‌کرد.

عُتوّ؛ ایستادن در برابر امر خدا

«وَ مَنْ عَتَا عَنْ أَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى اللَّهُ عَلَيْهِ، ثُمَّ أَذَلَّهُ بِسُلْطَانِهِ، وَ صَغَّرَهُ بِجَلَالِهِ…»

آن‌که از امر خدا سرکشی کند، خدا بر او برتری و قهر خود را آشکار می‌سازد؛
و با سلطنتش خوارش می‌کند،
و در برابر جلالش کوچک می‌گرداند.

عتوّ، فقط انجام‌دادنِ گناه نیست؛
عتوّ آن‌جاست که انسان پس از روشن‌شدنِ حق، در برابر آن بایستد؛
چون پذیرفتن حق، تاجِ تمنّا را از سرش برمی‌دارد.

او می‌خواهد خدا کریم باشد،
اما نمی‌خواهد عبد باشد.
می‌خواهد رحمت را بشنود،
اما امر را نه.
می‌خواهد خدا خطایش را ببخشد،
اما نمی‌خواهد از خطا برگردد.

و این است معنای تلخِ پایانِ کلام:

«…كَمَا فَرَّطَ فِي جَنَابِهِ وَ اغْتَرَّ بِرَبِّهِ الْكَرِيمِ.»
زیرا در حقّ خدا کوتاهی کرد و به پروردگارِ کریم خویش مغرور شد.

غرور یعنی کرمِ خدا را مجوّزِ ماندن در تمنّا قرار دادن؛
یعنی به جای آنکه رحمت، شرمندگی و بازگشت بیاورد، جسارت و تأخیرِ توبه بیاورد.

پس ای دل،
از تمنّا فرار کن؛
و آن را فدای نور کن.
هر آرزویی را در برابر وحی بنشان.
بگذار معلمِ حق آن را بسنجد؛
زیرا تمنّایی که به بندگی راه نبرد، دیر یا زود به بندِ شیطان می‌رسد.

و شاید دعای آغازینِ نجات همین باشد:

پروردگارا،
مرا از آرزوهایی که غیّ را در چشمم رشد می‌نمایانند، پناه ده؛
و مگذار کرمِ تو را پلی برای فرار از تو بسازم.

قَالَ ع:
رُبَّ مَغْرُورٍ مَفْتُونٍ يُصْبِحُ لَاهِياً ضَاحِكاً يَأْكُلُ وَ يَشْرَبُ
وَ هُوَ لَا يَدْرِي لَعَلَّهُ قَدْ سَبَقَتْ لَهُ مِنَ اللَّهِ سَخَطَةٌ يَصْلَى بِهَا نَارَ جَهَنَّمَ.

#دلنوشته

خندۀ مغرور؛ آنگاه که انسان از آتشی که نزدیک است خبر ندارد

و در کلامی تکان‌دهنده از معصوم علیه‌السلام آمده است:

«رُبَّ مَغْرُورٍ مَفْتُونٍ يُصْبِحُ لَاهِياً ضَاحِكاً يَأْكُلُ وَ يَشْرَبُ،
وَ هُوَ لَا يَدْرِي لَعَلَّهُ قَدْ سَبَقَتْ لَهُ مِنَ اللَّهِ سَخَطَةٌ يَصْلَى بِهَا نَارَ جَهَنَّمَ.»
چه‌بسا فریب‌خورده و آزمون‌داده‌ای که صبح می‌کند در حالی‌که سرگرم و خندان است،
می‌خورد و می‌آشامد؛
اما نمی‌داند شاید خشمی از جانب خدا بر او پیشی گرفته باشد که با آن،
در آتش جهنم خواهد سوخت.

چه تصویر هولناکی است:
انسان ممکن است بخندد،
در جمعش پذیرفته باشد،
سخنش شنونده داشته باشد،
اطرافش پر از تأیید و هم‌صدایی باشد،
بخورد و بیاشامد و زندگی را عادی ببیند؛
اما در همان حال، درونِ او راهِ از حق جدا شده باشد.

خطرِ غرور، همیشه گریه و اضطراب نیست؛
بسا خطرناک‌ترین صورتِ غرور، همان «آرامشِ بی‌دلیل» است.
آن وقتی که دل دیگر از گناه نمی‌لرزد؛
وقتی تحقیرِ مؤمن، دشمنی با اهل نور، پیمان‌شکنی، حسد و ناسپاسی، عادی می‌شود؛
وقتی انسان پس از هر خطا، به جای توبه، برای خود برهان می‌تراشد؛
و به جای آنکه از دوریِ حق بترسد، از از دست‌دادنِ تمنّاهایش می‌ترسد.

او «مفتون» است؛
یعنی در فتنه افتاده، اما فتنه را فتنه نمی‌بیند.
آزمون به سراغش آمده، اما آن را آزمون نمی‌بیند.
استدراج را گشایش می‌پندارد.
مهلت را رضایت می‌فهمد.
و فراوانیِ نعمت را دلیلِ درستیِ راهش می‌گیرد.

در حالی که نعمت، همیشه نشانۀ رضایت نیست؛
گاهی نعمت، آخرین پردۀ امتحان است.
رفتار خدا با این مفتونِ حسود، «بالنعم عند المعاصی» است.
گاهی خدا به انسان فرصت می‌دهد تا آنچه در دل پنهان کرده، آشکار شود؛
تا حسدش به زبان بیاید،
تا خیانتش صورت بگیرد،
تا تمنّایش او را تا نهایتِ راهی که برگزیده ببرد.

پس آن خنده، لزوماً نشانۀ نجات نیست.
آن آسودگی، لزوماً آرامشِ اهل ایمان نیست.
آن جمعیت، دلیلِ حقانیت نیست.
و آن صدای بلند، صدای حقیقت نیست.

چه‌بسا صاحبِ گوساله، صدای بیشتری دارد؛
اما صدایش، همان «خُوار» است:
طنینی که گوش را پر می‌کند، ولی قلب را به خدا نمی‌رساند.

انسانِ مغرور، از این نمی‌ترسد که چرا حق را سبک شمرده است؛
بلکه فقط نگران است مبادا تمنّایش برآورده نشود.
او از فقدانِ نور نمی‌گرید؛
از فقدانِ دیده‌شدن می‌گرید.
از شکستنِ عهد با خدا شرمنده نیست؛
از شکستنِ تصویری که از خود ساخته می‌ترسد.

و شاید «سخط» پیش از آنکه در آخرت به صورتِ آتش ظاهر شود،
در دنیا چنین آغاز می‌شود:
اینکه دل دیگر راهِ بازگشت را نمی‌بیند؛
اینکه انسان موعظه را حمله می‌پندارد؛
ذکر را ملال‌آور می‌بیند؛
و معلمِ حق را مانعِ آزادیِ خویش می‌شمارد.

آتشِ جهنم، تنها آتشِ فردا نیست؛
نخستین شراره‌اش همین‌جاست:
وقتی انسان در کنار نور باشد، اما نور را نخواهد؛
وقتی حقیقت به او عرضه شود، اما تمنّا را انتخاب کند؛
و وقتی بخندد، بی‌آنکه بداند شاید دارد بر لبۀ پرتگاه می‌خندد.

پس ای دل، از خندۀ خودت هم غافل نباش.
هر شادی‌ای علامتِ سلامت نیست.
هر گشایشی علامتِ قرب نیست.
و هر تأییدی، امضای آسمان نیست.

از خدا بخواه که اگر روزی به تمنّا و غرور مبتلا شدی،
پیش از آنکه پرده‌ها در روزِ حسرت کنار برود،
پرده را در همین دنیا از مقابلِ دلت بردارد:

پروردگارا،
مرا با نعمتت مفتون مکن،
با حلمت مغرورم مساز،
و اگر در خوابِ تمنّا خندیدم،
با نورِ ذکرِ خود بیدارم کن؛
پیش از آنکه خندۀ من، آغازِ حسرتی بی‌پایان شود.

#دلنوشته

شگفتیِ شگفتی‌ها؛ وقتی باور، راهِ زندگی نمی‌شود

و از امام باقر علیه‌السلام نقل شده است:

الْعَجَبُ كُلُّ الْعَجَبِ لِلشَّاكِّ فِي قُدْرَةِ اللَّهِ وَ هُوَ يَرَى خَلْقَ اللَّهِ،
وَ الْعَجَبُ كُلُّ الْعَجَبِ لِلْمُكَذِّبِ بِالنَّشْأَةِ الْأُخْرَى وَ هُوَ يَرَى النَّشْأَةَ الْأُولَى،
وَ الْعَجَبُ كُلُّ الْعَجَبِ لِلْمُصَدِّقِ بِدَارِ الْخُلُودِ وَ هُوَ يَعْمَلُ لِدَارِ الْغُرُورِ،
وَ الْعَجَبُ كُلُّ الْعَجَبِ لِلْمُخْتَالِ الْفَخُورِ الَّذِي خُلِقَ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ يَصِيرُ جِيفَةً، وَ هُوَ فِيمَا بَيْنَ ذَلِكَ وَلَا يَدْرِي كَيْفَ يُصْنَعُ بِهِ.

شگفتا، شگفتا از آن‌که در قدرت خدا تردید می‌کند،
در حالی که آفرینش خدا را پیش چشم خود می‌بیند؛
و شگفتا از آن‌که رستاخیز را انکار می‌کند،
در حالی که آفرینش نخستین را می‌نگرد؛
و شگفتا از آن‌که سرای جاودان را تصدیق می‌کند،
اما برای سرای فریب کار می‌کند؛
و شگفتا از آن متکبّرِ فخرفروش که از نطفه آفریده شده،
سپس مرداری می‌گردد،
و در میان این دو نیز نمی‌داند با او چه خواهند کرد.

اینجا امام علیه‌السلام انگشت بر تناقضِ بزرگ انسان می‌گذارد:
مشکل همیشه در «ندانستن» نیست؛
بسا انسان می‌داند،
تصدیق هم می‌کند،
سخن هم می‌گوید،
حتی دیگران را نیز دعوت می‌کند؛
اما جهتِ زندگی‌اش در خلافِ آن چیزی است که به آن اقرار دارد.

می‌گوید آخرت حق است،
اما حسابِ دلش را برای دنیا باز می‌کند.
می‌گوید خدا رازق است،
اما برای حفظِ موقعیتِ خویش به هر دروغی پناه می‌برد.
می‌گوید مرگ نزدیک است،
اما چنان در تمنّا خانه می‌سازد که گویی قرار است تا ابد در این‌جا بماند.

این، همان شکافِ پنهان میان «تصدیقِ زبان» و «عملِ قلب» است؛
و شیطان دقیقاً در همین شکاف خانه می‌کند.

او لازم ندارد که همیشه آخرت را از دل انسان انکار کند؛
گاهی کافی است آخرت را به یک «باورِ بی‌اثر» بدل سازد.
کاری می‌کند که انسان به بهشت ایمان داشته باشد، اما برای گوساله کار کند؛
از جهنم بترسد، اما هر روز هیزمِ آن را با حسد، جفا، تحقیرِ اهل ایمان و پیروی از تمنّا گرد آورد.

«لِلْمُصَدِّقِ بِدَارِ الْخُلُودِ وَ هُوَ يَعْمَلُ لِدَارِ الْغُرُورِ»

سرای خلود، حقیقتی است که پایان ندارد؛
اما سرای غرور، بازاری است که جنسش برق می‌زند و ماندنش اندک است.
غرور، آن‌جا آغاز می‌شود که انسان برای چیزی که می‌داند می‌گذرد،
آن‌قدر سرمایه‌گذاری می‌کند که گویی همیشگی است؛
و برای چیزی که می‌داند جاودانه است، تنها آرزو می‌سازد.

تمنا در اینجا، انسان را از حرکت بازمی‌دارد:
می‌گوید «بعداً توبه می‌کنم»،
«یک روز اصلاح می‌شوم»،
«فعلاً باید جایگاه خود را حفظ کنم»،
«فعلاً باید پاسخ دیگران را بدهم»،
«فعلاً باید این گوساله را نگه دارم؛ بعداً به سوی موسی بازمی‌گردم.»

اما «بعداً» از سپاهِ غرور است.
«بعداً»، واژه‌ای است که شیطان در گوشِ دل می‌گذارد تا انسان از «اکنونِ بازگشت» محروم شود.

و سپس امام علیه‌السلام از انسانِ «مختال فخور» سخن می‌گوید؛
کسی که با تکبّر راه می‌رود و به داشته‌های خود می‌بالد.

او از کجا آمده است؟ از نطفه.
به کجا می‌رود؟ به جسدی بی‌جان.
و میان این آغاز و انجام، چه اندازه بر امور خود تسلط دارد؟

نه ضربان قلبش به ارادۀ اوست،
نه خواب و بیداری‌اش کاملاً در اختیار اوست،
نه از فردای خود خبر دارد،
نه می‌داند کدام نعمت فردا از او گرفته می‌شود،
و نه می‌داند پایانِ کارش با چه رحمتی یا چه حسرتی رقم خواهد خورد.

پس این فخر برای چیست؟

انسانی که از نطفه آغاز شده و به جیفه پایان می‌پذیرد،
اگر در این میان خود را مالکِ نور بداند،
اگر بر بندگان خدا گردن‌فرازی کند،
اگر معلمِ حق را به خاطرِ تمنّای خود کوچک بشمارد،
و اگر در برابر حقیقت، پرچمِ «من» برافرازد،
نه فقط دچار کبر، بلکه گرفتارِ ژرف‌ترین صورتِ غرور است.

غرور، فراموش‌کردنِ این حقیقت است که ما در میانه‌ایم؛
نه آغازِ خویش را ساخته‌ایم،
نه پایان خویش را در اختیار داریم،
و نه از آنچه در میانِ راه برای ما مقدر می‌شود، آگاهیم.

پس ای دل،
وقتی وسوسۀ فخر آمد، نطفه را به یاد آور؛
وقتی تمنّای جاودانگیِ دنیا آمد، جیفه را به یاد آور؛
و وقتی خواستی نورِ کسی را به خاطرِ حسد انکار کنی،
به یاد آور که همۀ ما محتاجِ نوری هستیم که از خودمان نیست.

پروردگارا،
نگذار ایمان ما تنها تصدیقی بر زبان باشد،
و کردارمان کار برای سرای غرور.
ما را از «بعداً»ی که راهِ توبه را می‌بندد، نجات ده؛
و پیش از آنکه پایانِ کار، حقیقتِ ما را آشکار کند،
حقیقتِ خود را در آینۀ ذکر و بندگی به ما بنمایان.
آمین یا رب العالمین.

[مصباح الشريعة]
قَالَ الصَّادِقُ ع:
الْمَغْرُورُ فِي الدُّنْيَا مِسْكِينٌ وَ فِي الْآخِرَةِ مَغْبُونٌ لِأَنَّهُ بَاعَ الْأَفْضَلَ بِالْأَدْنَى وَ لَا تَعْجَبْ مِنْ نَفْسِكَ حَيْثُ رُبَّمَا اغْتَرَرْتَ بِمَالِكَ وَ صِحَّةِ جِسْمِكَ أَنْ لَعَلَّكَ تَبْقَى وَ رُبَّمَا اغْتَرَرْتَ بِطُولِ عُمُرِكَ وَ أَوْلَادِكَ وَ أَصْحَابِكَ لَعَلَّكَ تَنْجُو بِهِمْ وَ رُبَّمَا اغْتَرَرْتَ بِحَالِكَ وَ مُنْيَتِكَ وَ إِصَابَتِكَ مَأْمُولَكَ وَ هَوَاكَ وَ ظَنَنْتَ أَنَّكَ صَادِقٌ وَ مُصِيبٌ وَ رُبَّمَا اغْتَرَرْتَ إِلَى الْخَلْقِ أَوْ شَكَوْتَ مِنْ تَقْصِيرِكَ فِي الْعِبَادَةِ وَ لَعَلَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مِنْ قَلْبِكَ بِخِلَافِ ذَلِكَ وَ رُبَّمَا أَقَمْتَ نَفْسَكَ عَلَى الْعِبَادَةِ مُتَكَلِّفاً وَ اللَّهُ يُرِيدُ الْإِخْلَاصَ وَ رُبَّمَا افْتَخَرْتَ بِعِلْمِكَ وَ نَسَبِكَ وَ أَنْتَ غَافِلٌ عَنْ مُضْمَرَاتِ مَا فِي غَيْبِ اللَّهِ وَ رُبَّمَا تَوَهَّمْتَ أَنَّكَ تَدْعُو اللَّهَ وَ أَنْتَ تَدْعُو سِوَاهُ وَ رُبَّمَا حَسِبْتَ أَنَّكَ نَاصِحٌ لِلْخَلْقِ وَ أَنْتَ تُرِيدُهُمْ لِنَفْسِكَ أَنْ يَمِيلُوا إِلَيْكَ وَ رُبَّمَا ذَمَمْتَ نَفْسَكَ وَ أَنْتَ تَمْدَحُهَا عَلَى الْحَقِيقَةِ وَ اعْلَمْ أَنَّكَ لَنْ تَخْرُجَ مِنْ ظُلُمَاتِ الْغُرُورِ وَ التَّمَنِّي إِلَّا بِصِدْقِ الْإِنَابَةِ إِلَى اللَّهِ وَ الْإِخْبَاتِ لَهُ وَ مَعْرِفَةِ عُيُوبِ أَحْوَالِكَ مِنْ حَيْثُ لَا يُوَافِقُ الْعَقْلَ وَ الْعِلْمَ وَ لَا يَتَحَمَّلُهُ الدِّينُ وَ الشَّرِيعَةُ وَ سُنَنُ النُّبُوَّةِ وَ أَئِمَّةُ الْهُدَى وَ إِنْ كُنْتَ رَاضِياً بِمَا أَنْتَ فِيهِ فَمَا أَحَدٌ أَشْقَى بِعَمَلِهِ مِنْكَ وَ أَضْيَعَ عُمُراً فَأُورِثْتَ حَسْرَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ.

#دلنوشته

مسکینِ دنیا و مغبونِ آخرت

و در این کلام امام صادق علیه‌السلام،
پرده از ژرفای دیگری از غرور برداشته می‌شود؛
غروری که تنها در گناهِ آشکار نیست،
بلکه گاه در لباسِ عبادت، علم، خیرخواهی، فروتنی و حتی شکایت از نفس پنهان می‌شود:

«الْمَغْرُورُ فِي الدُّنْيَا مِسْكِينٌ وَ فِي الْآخِرَةِ مَغْبُونٌ؛ لِأَنَّهُ بَاعَ الْأَفْضَلَ بِالْأَدْنَى.»
مغرور در دنیا مسکین است و در آخرت زیان‌دیده؛ زیرا برتر را به فروتر فروخته است.

چه معامله‌ی تلخی!
انسان، نور را می‌دهد و سایه می‌خرد؛
باقی را می‌فروشد و فانی را می‌گیرد؛
رضای خدا را وا می‌نهد و رضایتِ تمنّای خود را می‌جوید.

مغرور شاید خود را ثروتمند ببیند؛
شاید اطرافش پر باشد از مال، سلامت، فرزند، دوست، اعتبار، دانش، مرید و امکان.
اما در حقیقت، مسکین است؛
زیرا چیزی را که حقیقتاً باید داشته باشد ندارد:
«قلبی که از خود و تمنّای خود رها شده و به خدا سپرده باشد.»

او در دنیا مسکین است، چون گرسنگیِ روحش را با غذای دنیا سیر می‌کند؛
و در آخرت مغبون است، چون وقتی پرده کنار می‌رود،
می‌بیند همه‌ی سرمایه را داده و چیزی از حقیقت برایش نمانده است.

«لِأَنَّهُ بَاعَ الْأَفْضَلَ بِالْأَدْنَى»

غرور، دقیقاً همین جابه‌جاییِ میزان‌هاست:
فروتر در چشم انسان برتر می‌شود؛
و برتر، دور، دشوار و کم‌اهمیت جلوه می‌کند.

انسان سلامت را می‌بیند و گمان می‌کند خواهد ماند.
مال را می‌بیند و گمان می‌کند پناه اوست.
عمرِ طولانی، فرزندان، دوستان و یاران را می‌بیند و خیال می‌کند به وسیلۀ آنان نجات خواهد یافت.

اما این‌ها همه، اگر به خدا وصل نشوند، وسیلۀ نجات نیستند؛
وسیلۀ امتحان‌اند.

مالی که به آن تکیه کنیم، می‌تواند دیوارِ میان ما و فقرِ حقیقی‌مان شود.
سلامتی‌ای که ما را به یادِ ضعف نیندازد، می‌تواند حجاب شود.
فرزندی که سببِ غفلت از عهدِ الهی گردد، فتنه است.
دوستی که ما را در تمنّا و حسد تأیید کند، نه رفیقِ راه، که هم‌نشینِ پرتگاه است.

و شاید خطرناک‌تر از همه، آن‌جا باشد که انسان به «حالِ معنویِ خود» مغرور شود:

«وَ رُبَّمَا اغْتَرَرْتَ بِحَالِكَ وَ مُنْيَتِكَ وَ إِصَابَتِكَ مَأْمُولَكَ وَ هَوَاكَ، وَ ظَنَنْتَ أَنَّكَ صَادِقٌ وَ مُصِيبٌ.»

چه‌بسا به حالت، آرزویت، رسیدن به خواسته‌ات و هوای نفست مغرور شوی و گمان کنی صادق و برحقّی.

انسان به تمنّای خود می‌رسد، و آن را علامتِ تأیید خدا می‌پندارد.
راهی برایش باز می‌شود، و خیال می‌کند این گشایش حتماً رضایتِ خداست.
جمعی دور او گرد می‌آیند، و گمان می‌کند دعوتش حق است.
سخنش اثر می‌گذارد، و می‌پندارد صاحبِ اخلاص و بصیرت است.

اما آیا هر گشایشی، کرامت است؟
آیا هر رسیدنی، قرب است؟
آیا هر اجابتِ ظاهری، نشانۀ رضایت است؟

نه؛ گاهی آنچه انسان «رسیدن به مقصود» می‌نامد، فقط رسیدنِ تمنّا به طعمۀ خویش است.
و گاهی خدا آنچه را بنده می‌خواهد به او می‌دهد، تا آشکار شود که بنده با این عطا، به سوی خدا می‌رود یا از خدا دورتر می‌شود.

عبادتی که برای خدا نیست

و آنگاه کلام، دل را از غرورِ دینی می‌ترساند:

«وَ رُبَّمَا أَقَمْتَ نَفْسَكَ عَلَى الْعِبَادَةِ مُتَكَلِّفاً، وَ اللَّهُ يُرِيدُ الْإِخْلَاصَ.»

چه‌بسا خود را با تکلّف به عبادت واداری، در حالی که خدا اخلاص می‌خواهد.

بعضی از عبادت‌ها، راهِ فرار از خدا می‌شوند؛
وقتی انسان به صورتِ عمل مشغول است، اما دلش به سوی خویش بازگشته است.

نماز می‌خواند تا تصویرِ دینداریِ خود را حفظ کند؛
ذکر می‌گوید، نه اینکه دلش آرام بگیرد، بلکه دیگران او را اهل ذکر بدانند؛
درس می‌گوید، نه اینکه نورِ علم را منتشر کند، بلکه نامِ خود را بزرگ کند؛
گریه می‌کند تا در چشم خلق، صاحبِ حال باشد.
تا دیده شود.

خدا، تنها «زیاد بودنِ عمل» را نمی‌خواهد؛
خدا دلِ یک‌رو می‌خواهد.

ممکن است عملی اندک باشد، اما از قلبی شکسته و راست برخیزد؛
و ممکن است کوهی از عبادت باشد،
اما چون تمنّا در مرکز آن نشسته است، انسان را از خدا دورتر کند.

غرورِ دینی، از غرورِ دنیایی پنهان‌تر است؛
زیرا انسان با گناهِ آشکار شاید شرمنده شود،
اما با عبادتی که در آن خود را می‌جوید، ممکن است احساسِ برتری کند.

دعایی که رو به غیر خداست

و چه تعبیرِ هولناکی:

«وَ رُبَّمَا تَوَهَّمْتَ أَنَّكَ تَدْعُو اللَّهَ وَ أَنْتَ تَدْعُو سِوَاهُ.»

چه‌بسا گمان کنی خدا را می‌خوانی، در حالی که جز او را می‌خوانی.

لب‌ها نامِ خدا را می‌گویند،
اما قلب، دیده‌شدن را می‌طلبد.
زبان از اخلاص سخن می‌گوید،
اما درون، به دنبالِ جمع‌کردنِ دل‌ها دورِ خویش است.
ظاهر، دعوت به حق است،
اما باطن، دعوت به «من» است.

و اینجاست که دعوت‌کننده، خود به یکی از همان گوساله‌های زمان بدل می‌شود؛
شاید گوسالۀ او از طلا نباشد،
بلکه از کلماتِ زیبا، عنوان‌های معنوی، علم، عبادت، اشک، مخاطب و اعتبار ساخته شده باشد.

در ادامه آمده است:

«وَ رُبَّمَا حَسِبْتَ أَنَّكَ نَاصِحٌ لِلْخَلْقِ وَ أَنْتَ تُرِيدُهُمْ لِنَفْسِكَ أَنْ يَمِيلُوا إِلَيْكَ.»

چه‌بسا گمان کنی خیرخواهِ مردمی،
در حالی که آنان را برای خود می‌خواهی؛
تا به سوی تو متمایل شوند.

این، آزمونِ هر سخن‌گو، معلم، عالم، طبیب، پدر، مادر و هر انسانی است که کلامش در دیگری اثر می‌گذارد:
آیا من واقعاً او را به خدا می‌خوانم؟
یا او را به خود می‌خوانم؟
آیا از رشدش خوشحال می‌شوم، اگر از من عبور کند و فقط به خدا برسد؟
یا می‌خواهم همیشه به من وابسته بماند؟

لیدر سوء، مردم را به حقیقت نمی‌رساند؛
مردم را در مدارِ خود نگه می‌دارد.
او نمی‌خواهد دل‌ها آزادانه به سوی خدا پرواز کنند؛
می‌خواهد دل‌ها به نام او، نگاه او، تأیید او و صدای او وابسته باشند.

حتی نکوهشِ نفس هم می‌تواند ستایشِ نفس باشد

و شاید ظریف‌ترین دامِ غرور در این عبارت باشد:

«وَ رُبَّمَا ذَمَمْتَ نَفْسَكَ وَ أَنْتَ تَمْدَحُهَا عَلَى الْحَقِيقَةِ.»

چه‌بسا نفس خویش را نکوهش کنی، در حالی که در حقیقت آن را می‌ستایی.

انسان می‌گوید: «من خیلی گنهکارم»،
اما انتظار دارد دیگران بگویند: «نه، تو خوب و پاکی.»
می‌گوید: «من هیچ نیستم»،
اما از اینکه کسی واقعاً او را نادیده بگیرد، دلگیر می‌شود.
از ناتوانی خود می‌نالد،
اما در باطن، می‌خواهد دیگران عمقِ معنوی و حساسیتِ او را تحسین کنند.

این، نفسِ بسیار پیچیده‌ای است؛
نفسی که حتی از زبانِ توبه و فروتنی، برای ساختنِ بتِ خود استفاده می‌کند.

پس راهِ نجات چیست؟

«وَ اعْلَمْ أَنَّكَ لَنْ تَخْرُجَ مِنْ ظُلُمَاتِ الْغُرُورِ وَ التَّمَنِّي إِلَّا بِصِدْقِ الْإِنَابَةِ إِلَى اللَّهِ وَ الْإِخْبَاتِ لَهُ…»

بدان که از تاریکی‌های غرور و تمنّا بیرون نمی‌آیی، مگر با بازگشتی راستین به خدا و فروتنی و تسلیم در برابر او.

راهِ خروج، بیشتر دانستن برای برتری‌جویی نیست؛
روراست‌بودن با خدای مهربان و بازگشتن به سمت اوست.

«انابه» یعنی هر بار که دل به سوی تمنّا رفت، آن را دوباره به خدا برگردانی.
یعنی نگویی: «من دیگر فریب نمی‌خورم»؛
بلکه بگویی: «خدایا، اگر تو رهایم کنی، خودم فریبِ خودم را می‌خورم.»

و «اخبات» یعنی دل در برابر حق نرم شود؛
وقتی آیه‌ای، نصیحتی، تذکری یا نشانه‌ای خلافِ میل تو آمد،
به جای آنکه فوراً از تمنّای خود دفاع کنی، بایستی، بشنوی و بگویی:

شاید عیب در تمنّای من است، نه در نورِ حق.

این بازگشتِ راستین، با دیدنِ عیب‌های پنهانِ خویش ممکن می‌شود؛
عیب‌هایی که عقلِ سالم، علمِ راستین، دین، شریعت، سنتِ پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله و راهِ امامان هدایت علیهم‌السلام آن‌ها را تأیید نمی‌کنند.

و پایانِ کلام، هشداری است برای کسی که از حالِ خود راضی است و نیازی به بازبینی نمی‌بیند:

«وَ إِنْ كُنْتَ رَاضِياً بِمَا أَنْتَ فِيهِ، فَمَا أَحَدٌ أَشْقَى بِعَمَلِهِ مِنْكَ، وَ أَضْيَعَ عُمُراً؛ فَأُورِثْتَ حَسْرَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ.»

اگر به آنچه در آن هستی راضی باشی،
هیچ‌کس به کردار خویش بدبخت‌تر و عمرش تباه‌تر از تو نیست؛
و سرانجام، حسرتِ روز قیامت نصیبت خواهد شد.

ای دل، از خودت مطمئن نشو؛
اما از رحمت خدا مأیوس هم مباش.

با هر نعمتی که آمد، بگو:
«این امانت است، نه سندِ نجات.»
با هر عبادتی که توفیقش رسید، بگو:
«خدایا، آن را از من قبول کن، نه اینکه مرا با آن به خودم واگذاری.»
با هر دانشی که افزوده شد، بگو:
«پروردگارا، مرا به علمم مشغول مکن و از معلوم جدا مساز.»
و با هر تمنّایی که در دل برخاست، آن را پنهان نکن؛
در نورِ وحی عرضه‌اش کن،
تا شیطان نتواند از آن، کارت دعوتی برای ورود به قلب بسازد.

پروردگارا،
ما را از مسکنتی که لباسِ دارایی پوشیده است نجات ده؛
از عبادتی که در آن خود را می‌پرستیم؛
از دعوتی که در آن مردم را به سوی خود می‌خوانیم؛
و از توبه‌ای که در آن، باز هم تمنّای ستایش داریم.
ما را به انابه‌ای راستین و اخباتی صادق برسان؛
تا پیش از آنکه روزِ قیامت، زیانِ معامله‌مان آشکار شود،
«افضل» را بشناسیم،
و آن را به «أدنى» نفروشیم.
آمین یا رب العالمین.

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:
لَمَّا أُسْرِيَ بِي إِلَى السَّمَاءِ قَالَ لِي جَبْرَئِيلُ ع قَدْ أَمَرْتُ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ أَنْ تُعْرَضَ عَلَيْكَ
قَالَ فَرَأَيْتُ الْجَنَّةَ وَ مَا فِيهَا مِنَ النَّعِيمِ
وَ رَأَيْتُ النَّارَ وَ مَا فِيهَا مِنَ الْعَذَابِ
وَ الْجَنَّةُ فِيهَا ثَمَانِيَةُ أَبْوَابٍ عَلَى كُلِّ بَابٍ مِنْهَا أَرْبَعُ كَلِمَاتٍ
كُلُّ كَلِمَةٍ خَيْرٌ مِنَ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا لِمَنْ يَعْلَمُ وَ يَعْمَلُ بِهَا
وَ لِلنَّارِ سَبْعَةُ أَبْوَابٍ عَلَى كُلِّ بَابٍ مِنْهَا ثَلَاثُ كَلِمَاتٍ
كُلُّ كَلِمَةٍ خَيْرٌ مِنَ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا لِمَنْ يَعْلَمُ وَ يَعْمَلُ بِهَا …
… وَ رَأَيْتُ عَلَى أَبْوَابِ النَّارِ مَكْتُوباً عَلَى الْبَابِ الْأَوَّلِ ثَلَاثَ كَلِمَاتٍ
مَنْ رَجَا اللَّهَ سَعِدَ
وَ مَنْ خَافَ اللَّهَ أَمِنَ
وَ الْهَالِكُ الْمَغْرُورُ مَنْ رَجَا غَيْرَ اللَّهِ وَ خَافَ سِوَاهُ.

#دلنوشته

بر آستانۀ آتش؛ آن‌که به غیر خدا امید بست

و از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله روایت شده است که در شب معراج،
هنگامی که به آسمان برده شدم، جبرئیل علیه‌السلام گفت:

خداوند به بهشت و دوزخ فرمان داده است که بر تو عرضه شوند.

پس رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله نعمت‌های بهشت و عذاب‌های دوزخ را مشاهده فرمود؛
و دید که بر هر یک از درهای بهشت و جهنم، کلماتی نوشته شده است؛
کلماتی که برای کسی که آن‌ها را بداند و به آن‌ها عمل کند، از دنیا و هرچه در آن است برترند.

و بر درِ نخستِ جهنم نوشته بود:

«مَنْ رَجَا اللَّهَ سَعِدَ»
آن‌که به خدا امید بندد، سعادتمند شود.
«وَ مَنْ خَافَ اللَّهَ أَمِنَ»
و آن‌که از خدا بترسد، ایمن گردد.
«وَ الْهَالِكُ الْمَغْرُورُ مَنْ رَجَا غَيْرَ اللَّهِ وَ خَافَ سِوَاهُ»
و مغرورِ هلاک‌شده کسی است که به غیر خدا امید بندد و از غیر او بترسد.

این کلمات بر درِ آتش‌اند؛
گویی پیش از ورود به دوزخ،
حقیقتِ آنچه انسان را به آن‌جا کشانده،
برایش آشکار می‌شود:

نه صرفاً گناه،
نه صرفاً لغزش،
بلکه جابه‌جا شدنِ «امید» و «خوف».

انسان آن‌گاه گرفتار غرور می‌شود که جای خدا را در قلبش به دیگری بدهد؛
به مال امید ببندد،
به قدرت امید ببندد،
به موقعیت و اعتبار و نام و جمعِ اطرافیان امید ببندد؛
و از دست‌دادنِ آن‌ها را چنان بزرگ ببیند که از دست‌دادنِ رضای خدا را نمی‌بیند.

این همان دلِ وارونه است:
دل باید به خدا امیدوار باشد و از او حساب ببرد؛
اما مغرور، به خلق امید می‌بندد و از خلق می‌ترسد.

از نگاه مردم می‌ترسد؛
از کم‌شدنِ مخاطب می‌ترسد؛
از دست‌دادنِ جایگاه می‌ترسد؛
از تنهایی می‌ترسد؛
از اینکه راهِ حق، تمنّای او را تأیید نکند می‌ترسد.

پس برای فرار از این ترس‌ها، گاهی حاضر می‌شود حقیقت را تحریف کند؛
حق را نیمه‌کاره بگوید؛
باطل را با واژه‌های زیبا بیاراید؛
یا در مقابلِ خطایی که همه می‌بینند، سکوت کند؛
فقط برای اینکه چیزی از دنیا را از دست ندهد.

اما آن‌که از خدا می‌ترسد، در حقیقت از غیر خدا آزاد می‌شود.

«مَنْ خَافَ اللَّهَ أَمِنَ»؛
ترس از خدا، ترسِ برده‌ساز نیست؛
ترسی است که بندِ ترس‌های دیگر را می‌بُرد.

کسی که می‌فهمد خدا شاهدِ دل اوست،
دیگر برای حفظِ تصویری که مردم از او دارند، خود را نمی‌فروشد.
کسی که از حسابِ خدا می‌لرزد،
برای خشنودیِ یک جمع، به حقیقت خیانت نمی‌کند.
کسی که از محروم‌شدن از نورِ خدا می‌ترسد،
از تهدیدِ صاحبانِ زر و زور و تزویر نمی‌هراسد.

و آن‌که به خدا امید دارد، فقیرِ دنیا نیست؛
حتی اگر دستش خالی باشد.

زیرا امید به خدا، امید به چیزی نیست که با یک حادثه فروبپاشد.
مال می‌رود؛
سلامت دگرگون می‌شود؛
دوستان پراکنده می‌شوند؛
موقعیت‌ها تغییر می‌کنند؛
و دل‌هایی که امروز رو به ما دارند، چه‌بسا فردا پشت کنند.

اما خدا، آن تکیه‌گاهی نیست که دگرگون شود.

پس چرا انسان به چیزی امید می‌بندد که خود، هر لحظه محتاجِ نگه‌داشتنِ خداست؟

غرور همین‌جاست:
اینکه بنده از سایه، امنیت بخواهد و از صاحبِ سایه غافل بماند؛
از ابزار، نجات بجوید و منبعِ نجات را فراموش کند؛
به گوسالۀ ساخته‌شده با دستِ بشر امید ببندد،
اما از ندای موسی‌وارِ حق روی برگرداند.

«مغرورِ هلاک‌شده» لزوماً کسی نیست که نام خدا را بر زبان نمی‌آورد؛
چه‌بسا بسیار از خدا سخن بگوید،
اما در لحظۀ انتخاب، امیدش به غیر خدا باشد.

در دعا، خدا را بخواند؛
اما برای حلّ مشکل، به درِ هر کسی برود و دلش به همان در بسته باشد.
از توکل سخن بگوید؛
اما اگر اسبابِ ظاهری از او گرفته شد، گمان کند همه‌چیز تمام شده است.
از آخرت بگوید؛
اما چون تهدیدی از سوی خلق می‌رسد، حقیقت را قربانیِ امنیتِ ظاهری کند.

ای دل، ببین در روزِ سختی به چه کسی پناه می‌بری؛
و در روزِ فراخی، از دست‌دادنِ چه چیز تو را بی‌قرار می‌کند.

همان‌جا محلِّ امید توست.
و ببین از چه کسی بیشتر حساب می‌بری:
از خدایی که از نهانِ تو آگاه است،
یا از مردمی که خود، بندگانِ ناتوانی چون تو هستند؟

همان‌جا محلِّ خوف توست.

اگر امید و خوف به جایگاه خویش بازگردند،
راهِ خروج از ظلماتِ غرور گشوده می‌شود:

امید، تنها به خدا؛
خوف، تنها از خدا؛
و استفاده از اسباب، بی‌آنکه دل به اسباب بسته شود.

نه مال بد است، نه دوست، نه علم، نه سلامت، نه جایگاه؛
آنچه آتش می‌افروزد، این است که انسان آن‌ها را پناهِ نهاییِ خود بگیرد؛
یا برای نگه‌داشتنشان، از خدا فاصله بگیرد.

پس هر نعمتی را وسیله ببین، نه معبود؛
هر انسانی را بنده ببین، نه پناهِ مطلق؛
و هر ترسی را به محضر خدا ببر، تا ترسِ غیر خدا در دلت کوچک شود.

پروردگارا،
امیدِ ما را از غیر خودت قطع کن،
نه به معنای بریدن از اسباب،
بلکه به معنای بریدنِ دل از اسباب.
ما را از خوفی که به بندگیِ خلق می‌کشاند برهان؛
و خوفِ خودت را در دل ما زنده کن،
آن خوفی که ما را از خیانت، تمنّا و غرور نگاه می‌دارد.
خدایا،
ما را از آنان قرار ده که به تو امید بستند و سعادتمند شدند؛
از تو ترسیدند و ایمن گشتند؛
و پیش از آنکه بر درِ آتش حقیقتِ فریب‌خوردگی خویش را بخوانند،
به سوی تو بازگشتند.

عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ فِي بَعْضِ خُطَبِهِ أَوْ مَوَاعِظِهِ:
أَ مَا رَأَيْتُمُ الْمَأْخُوذِينَ عَلَى الْعِزَّةِ وَ الْمُزْعِجِينَ بَعْدَ الطُّمَأْنِينَةِ الَّذِينَ أَقَامُوا عَلَى الشُّبُهَاتِ وَ جَنَحُوا إِلَى الشَّهَوَاتِ حَتَّى أَتَتْهُمْ رُسُلُ رَبِّهِمْ فَلَا مَا كَانُوا أَمَلُوا أَدْرَكُوا وَ لَا إِلَى مَا فَاتَهُمْ رَجَعُوا قَدِمُوا عَلَى مَا عَمِلُوا وَ نَدِمُوا عَلَى مَا خَلَّفُوا وَ لَنْ يُغْنِيَ النَّدَمُ وَ قَدْ جَفَّ الْقَلَمُ فَرَحِمَ اللَّهُ امْرَأً قَدَّمَ خَيْراً وَ أَنْفَقَ قَصْداً وَ قَالَ صِدْقاً وَ مَلَكَ دَوَاعِيَ شَهْوَتِهِ وَ لَمْ تَمْلِكْهُ وَ عَصَىَ أَمْرَ نَفْسِهِ فَلَمْ تَمْلِكْهُ.

#دلنوشته

آن‌گاه که عزّتِ خیالی گرفته می‌شود

رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله در بخشی از موعظه‌ای فرمودند:

«أَ مَا رَأَيْتُمُ الْمَأْخُوذِينَ عَلَى الْعِزَّةِ وَ الْمُزْعِجِينَ بَعْدَ الطُّمَأْنِينَةِ، الَّذِينَ أَقَامُوا عَلَى الشُّبُهَاتِ وَ جَنَحُوا إِلَى الشَّهَوَاتِ…»
آیا آنان را ندیده‌اید که در حال عزّت گرفته شدند و پس از آرامش، به اضطراب افکنده گشتند؟
آنان که بر شبهه‌ها ماندند و به سوی شهوت‌ها میل کردند…

چه تصویر تکان‌دهنده‌ای است:
انسانی که خود را در امن می‌بیند؛
بر جایگاهش تکیه زده،
به اسبابش دل‌خوش است،
و به آنچه در دست دارد «عزّت» می‌گوید.

اما ناگهان، آنچه عزّت می‌پنداشت از او گرفته می‌شود.

نه فقط مال؛
نه فقط سلامت؛
نه فقط مقام و نام؛
بلکه آن آرامشی که به دنیا بسته بود، از درونش رخت برمی‌بندد.

«الْمَأْخُوذِينَ عَلَى الْعِزَّةِ»
آنان که درست در حال عزّت، گرفته شدند.

این عزّت، عزّتِ حقیقی نیست؛
چون عزّتِ حقیقی تنها از آنِ خداست:

عزّتِ راستین = بندگیِ خدا و ایستادن در پناه حق

آنچه با مال و موقعیت و ستایشِ خلق به دست می‌آید، عزّت نیست؛
لباسی است که دنیا بر تنِ انسان می‌پوشاند و هر لحظه می‌تواند آن را بازپس گیرد.

مغرور، وقتی در آسایش است، گمان می‌کند این آسایش همیشگی است.
وقتی مردم به او رو دارند، می‌پندارد دل‌ها در اختیار اویند.
وقتی تمنّایش برآورده می‌شود، آن را نشانه‌ای از درستیِ راهش می‌خواند.
و چون گوسالۀ نفس برایش صدا می‌کند، می‌گوید:
«این همان حقیقتی است که می‌خواستم.»

اما انسان ممکن است در عینِ فراخی، در آستانۀ گرفتنی بزرگ باشد؛
و ممکن است در حالی که خود را ایمن می‌داند، از درون به سوی پرتگاه برود.

اقامت در شبهه؛ نه یک لغزش، بلکه یک سکون

«الَّذِينَ أَقَامُوا عَلَى الشُّبُهَاتِ»

نفرمود: آنان که یک‌بار گرفتارِ شبهه شدند؛
فرمود: آنان که «بر شبهه اقامت کردند».

شبهه گاهی بر قلب وارد می‌شود؛
انسان می‌لغزد، می‌ترسد، حقیقت را می‌جوید، به اهلِ حق مراجعه می‌کند و بازمی‌گردد.
این، راهِ نجات است.

اما خطر از آن‌جا آغاز می‌شود که انسان، شبهه را خانه کند؛
برای آن دلیل بتراشد؛
با آن هویت بسازد؛
و هر ندای روشنگری را که او را از آن بیرون می‌خواند، دشمنِ خود ببیند.

شبهه، وقتی با تمنّا همراه شد، دیگر صرفِ ابهام نیست؛
به ابزارِ دفاع از میلِ نفس بدل می‌شود.

انسان نمی‌گوید: «نمی‌دانم.»
بلکه می‌گوید: «نمی‌خواهم؛ پس هرچه دلم خواست حق است.»

و این همان راهِ لیدرهای سوء است:
نخست نور را با غبارِ سخنانِ دوپهلو و تهمت و شایعات دروغ غم‌انگیز کم‌رنگ می‌کنند؛
سپس در همان غبار، تمنّا را به شکلِ حقیقت نشان می‌دهند؛
و در پایان، مردم را قانع می‌سازند که شک‌کردن به حق، نامِ عقل و آزادی است.

اما عقلِ سالم، در شبهه منزل نمی‌گیرد؛
عقل، از شبهه عبور می‌کند تا به میزانِ وحی و حجّت بازگردد.

میل به شهوت؛ وقتی دل به یک سو خم می‌شود

«وَ جَنَحُوا إِلَى الشَّهَوَاتِ»

«جنوح» فقط خواستن نیست؛
خم‌شدن و متمایل‌شدن است.

دل مانند پرنده‌ای است که باید با دو بالِ خوف و رجا به سوی خدا پرواز کند؛
اما شهوت، بالِ دل را به زمین می‌کشد.
نه فقط شهوتِ بدن؛
بلکه شهوتِ دیده‌شدن،
غلبه‌کردن،
محبوب‌بودن،
برحق‌نمایاندن،
جمع‌کردنِ پیروان،
پیروزشدن در نزاع
و تحمیلِ خواستِ خویش.

گاه انسان، نه برای حقیقت، بلکه برای پیروزی در یک گفت‌وگو سخن می‌گوید.
نه برای هدایت، بلکه برای اینکه دیگران به او متمایل شوند.
نه برای خدا، بلکه برای آنکه نامِ او بر سرِ زبان‌ها بماند.

این‌ها شهوت‌های پنهان‌اند؛
و چه‌بسا از شهوتِ آشکار خطرناک‌تر باشند، چون صاحبشان آن‌ها را فضیلت می‌پندارد.

آنچه آرزو کرده بودند، به دست نیاوردند

سپس رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله می‌فرماید:

«حَتَّى أَتَتْهُمْ رُسُلُ رَبِّهِمْ، فَلَا مَا كَانُوا أَمَلُوا أَدْرَكُوا، وَلَا إِلَى مَا فَاتَهُمْ رَجَعُوا.»
تا فرستادگانِ پروردگارشان به سراغشان آمدند؛
نه به آنچه آرزو می‌کردند رسیدند و نه توانستند به آنچه از دست داده بودند بازگردند.

فرستادگانِ پروردگار، همان مأمورانِ حقیقت‌اند؛
مرگ، فرشتگان، پایانِ مهلت، و لحظه‌ای که پرده از چهرۀ دنیا کنار می‌رود.

در آن لحظه، انسان نه به تمنّاهایش می‌رسد،
و نه فرصت می‌یابد تا به روزهای از دست‌رفته بازگردد.

چه بسیار «بعداً»هایی که در آن‌جا خاموش می‌شوند.

«بعداً توبه می‌کنم.»
«بعداً حق را می‌پذیرم.»
«بعداً از این وابستگی می‌برم.»
«بعداً جبران می‌کنم.»
«بعداً به ظلمی که کرده‌ام اعتراف می‌کنم.»

اما ناگهان درِ «بعداً» بسته می‌شود؛
و انسان می‌فهمد که فرصت، همیشه به شکلِ یک روزِ معمولی در اختیارش بوده است.

«قَدِمُوا عَلَى مَا عَمِلُوا، وَ نَدِمُوا عَلَى مَا خَلَّفُوا، وَلَنْ يُغْنِيَ النَّدَمُ وَ قَدْ جَفَّ الْقَلَمُ.»
بر آنچه انجام داده بودند وارد شدند،
و بر آنچه واگذاشته بودند پشیمان گشتند؛
اما هنگامی که قلم خشک شده است،
پشیمانی سودی نمی‌بخشد.

آدمی در آن روز، با ساخته‌های حقیقیِ خود روبه‌رو می‌شود؛
نه با تصویرِ زیبایی که از خود ساخته بود،
نه با توجیه‌هایی که برای خویش فراهم کرده بود،
نه با تأییدِ اطرافیانی که او را در شبهه و شهوت همراهی می‌کردند.

هرچه برای خدا کرده، حاضر است؛
و هرچه برای نفس کرده، با حقیقتِ خود آشکار می‌شود.

پیش از خشک‌شدن قلم

اما موعظه در تهدید پایان نمی‌گیرد؛ راه را نیز نشان می‌دهد:

«فَرَحِمَ اللَّهُ امْرَأً قَدَّمَ خَيْراً، وَ أَنْفَقَ قَصْداً، وَ قَالَ صِدْقاً، وَ مَلَكَ دَوَاعِيَ شَهْوَتِهِ وَلَمْ تَمْلِكْهُ، وَ عَصَى أَمْرَ نَفْسِهِ فَلَمْ تَمْلِكْهُ.»
خدا رحمت کند آن انسانی را که خیری را پیش فرستاد، رو به نور انفاق کرد، سخن راست گفت، انگیزه‌های شهوتش را مهار کرد و اسیر آن نشد، و با فرمانِ نفس خویش مخالفت نمود تا نفس مالک او نگردد.

راه، راهِ پیچیده‌ای نیست؛ اما با نفسِ رهاشده جمع نمی‌شود.

«خیر را پیش فرستادن» یعنی زندگی را فقط مصرف‌کردن ندانی؛
هر روز چیزی برای دیدارِ خدا ذخیره کنی:
حقّی که ادا می‌کنی،
دلی که نمی‌شکنی،
گرهی که می‌گشایی،
علمی که بی‌منّت می‌آموزی،
و ظلمی که از آن دست می‌کشی.

«انفاقِ با قصد» یعنی نه از سرِ نمایش و نه از سرِ بی‌تدبیری؛
بلکه با قلبی که می‌داند مال، امانت است و دستِ انسان، راهِ عبورِ آن.

«سخنِ راست» یعنی حقیقت را فدای محبوبیت، مصلحت‌نمایی، ترس یا تعلق نکنی.
گاهی یک سخنِ راست، بتِ بزرگی را در درون می‌شکند؛
و گاهی یک سکوتِ آلوده، سال‌ها انسان را در مدارِ همان بت نگاه می‌دارد.

و اوجِ کلام این است:

«مَلَكَ دَوَاعِيَ شَهْوَتِهِ وَلَمْ تَمْلِكْهُ.»

انگیزه‌های شهوت را مالک شد، اما آن‌ها مالکِ او نشدند.

شهوت شاید در دل بیاید؛
اما نباید فرمان‌روای دل شود.
تمنّا شاید درون انسان سخن بگوید؛
اما نباید بر تختِ تصمیم بنشیند.

آزاد کسی نیست که هرچه خواست انجام دهد؛
آزاد کسی است که وقتی نفس فرمان می‌دهد، بتواند بگوید: «نه».

و این «نه»، آغازِ عزّت است.

نه به آنچه از خدا دور می‌کند؛
نه به شبهه‌ای که برای میلِ من ساخته شده است؛
نه به جمعی که از من بت می‌سازد یا مرا به بت‌سازی می‌کشاند؛
نه به ترسی که مرا وادار می‌کند حق را واگذارم؛
و نه به تمنّایی که از من می‌خواهد ابدیّت را به متاعی اندک بفروشم.

پروردگارا،
پیش از آنکه فرستادگانِ تو فرا رسند و راهِ بازگشت بسته شود،
ما را از شبهه‌ای که در آن اقامت کرده‌ایم بیرون آور.
میلِ ما را از شهوت‌هایی که جامۀ حق پوشیده‌اند بازگردان؛
و به ما توفیق ده که خیر را پیش بفرستیم،
سخنِ راست بگوییم،
و به جای اطاعت از فرمانِ نفس،
در برابر تو سرِ اخبات فرود آوریم.
خدایا،
نگذار تمنّا مالکِ ما باشد؛
و عزّتی به ما عطا کن که با گرفتنِ دنیا از ما گرفته نشود.
آمین یا رب العالمین.

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی