فَرُوَيْداً لَا يَغُرَّنَّكُمْ
مواظب باشيد گول نخورید!
وَ قَالَ الرِّضَا ع قَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع:
إِذَا رَأَيْتُمُ الرَّجُلَ قَدْ حَسُنَ سَمْتُهُ وَ هَدْيُهُ وَ تَمَاوَتَ فِي مَنْطِقِهِ وَ تَخَاضَعَ فِي حَرَكَاتِهِ
فَرُوَيْداً لَا يَغُرَّنَّكُمْ
اگر ديديد فردى خوشرفتار و خوشسلوك است
و در سخن گفتن، آهسته [و مردهوار] و در حركاتش فروتن است،
مواظب باشيد گولتان نزند!
فَمَا أَكْثَرَ مَنْ يُعْجِزُهُ تَنَاوُلُ الدُّنْيَا وَ رُكُوبُ الْحَرَامِ مِنْهَا
لِضَعْفِ نِيَّتِهِ وَ مَهَانَتِهِ وَ جُبْنِ قَلْبِهِ
فَنَصَبَ الدِّينَ فَخّاً لَهَا
چه بسيار كسانى هستند كه به خاطر ضعف اراده و تصميم و ترسو بودن،
از دستيابى به دنيا و خوردن حرام آن، ناتوانند
و از اين روى، دين را دام دنيا قرار مىدهند.
فَهُوَ لَا يَزَالُ يَخْتِلُ النَّاسَ بِظَاهِرِهِ
فَإِنْ تَمَكَّنَ مِنْ حَرَامٍ اقْتَحَمَهُ
چنين كسى همواره با ظاهر خود، مردم را گول مىزند
و اگر بتواند به حرامى دست يابد، به آن دست مىيازد.
وَ إِذَا وَجَدْتُمُوهُ يَعِفُّ عَنِ الْمَالِ الْحَرَامِ
فَرُوَيْداً لَا يَغُرَّنَّكُمْ
و اگر ديديد كه از مال حرام، روى گردان است،
مواظب باشيد گولتان نزند؛
فَإِنَّ شَهَوَاتِ الْخَلْقِ مُخْتَلِفَةٌ
چون تمايلات مردم، گوناگون است. + «الشّهوات المسوّمة»
فَمَا أَكْثَرَ مَنْ يَنْبُو عَنِ الْمَالِ الْحَرَامِ وَ إِنْ كَثُرَ
چه بسيار كسانى كه از مال حرام گرچه فراوان باشد روى بر مىتابند،
وَ يَحْمِلُ نَفْسَهُ عَلَى شَوْهَاءَ قَبِيحَةٍ فَيَأْتِي مِنْهَا مُحَرَّماً
ولى به زنِ زشتْ چهرهاى دل مىبندند و ارتباط حرام با وى برقرار مىكنند.
فَإِذَا وَجَدْتُمُوهُ يَعِفُّ عَنْ ذَلِكَ
فَرُوَيْداً لَا يَغُرَّكُمْ
حَتَّى تَنْظُرُوا مَا عَقَدَهُ عَقْلُهُ
و اگر ديديد كه از چنين زشتىهايى خويشتندارى مىكند،
مواظب باشيد كه گولتان نزند
و بنگريد كه خِردش بر چه قرار مىگيرد؛
فَمَا أَكْثَرَ مَنْ تَرَكَ ذَلِكَ أَجْمَعَ ثُمَّ لَا يَرْجِعُ إِلَى عَقْلٍ مَتِينٍ
چون افراد زيادى هستند كه از همه اينها خود را نگه مىدارند،
امّا از خرد استوارى برخوردار نيستند.
فَيَكُونُ مَا يُفْسِدُهُ بِجَهْلِهِ أَكْثَرَ مِمَّا يُصْلِحُهُ بِعَقْلِهِ
چنين كسى به خاطر نادانىاش فسادى كه به وجود مىآورد،
بسيار بيشتر از اصلاحى است كه با خردش انجام مىدهد.
فَإِذَا وَجَدْتُمْ عَقْلَهُ مَتِيناً
فَرُوَيْداً لَا يَغُرَّكُمْ
حَتَّى تَنْظُرُوا
أَ مَعَ هَوَاهُ يَكُونُ عَلَى عَقْلِهِ
أَوْ يَكُونُ مَعَ عَقْلِهِ عَلَى هَوَاهُ
و اگر ديديد كه عقلى استوار دارد،
گولتان نزند.
ببينيد تمايلاتش هم بر پايه خردش است
و يا خِردش در اختيار نفسش است
وَ كَيْفَ مَحَبَّتُهُ لِلرِّئَاسَاتِ الْبَاطِلَةِ وَ زُهْدُهُ فِيهَا
و ببينيد علاقهاش به رياستهاى باطل، چگونه است و چه قدر از آنها دورى مىگزيند؛
فَإِنَّ فِي النَّاسِ مَنْ خَسِرَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةَ يَتْرُكُ الدُّنْيَا لِلدُّنْيَا
چون كسانى هستند كه در دنيا و آخرت، زيانكار هستند و دنيا را براى دنيا ترك مىكنند.
وَ يَرَى أَنَّ لَذَّةَ الرِّئَاسَةِ الْبَاطِلَةِ أَفْضَلُ مِنْ لَذَّةِ الْأَمْوَالِ وَ النِّعَمِ الْمُبَاحَةِ الْمُحَلَّلَةِ
[چنين كسى] گمان مىكند كه لذّت رياستهاى باطل،
از لذّت مال و نعمتهاى حلال و مباح، بيشتر است
فَيَتْرُكُ ذَلِكَ أَجْمَعَ طَلَباً لِلرِّئَاسَةِ
حَتَّى إِذا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ
و همه اينها را براى رياست، ترك مىكند،
به طورى كه اگر گفته شود:
«از خدا تقوا داشته باش»، بزرگ منشى، او را به گناه وا مىدارد.
او را جهنّم، بس است و بد جايگاهى است!
فَهُوَ يَخْبِطُ خَبْطَ عَشْوَاءَ
چنين كسى، اشتباه شبكوران را مرتكب مىشود
يَقُودُهُ أَوَّلُ بَاطِلٍ إِلَى أَبْعَدِ غَايَاتِ الْخَسَارَةِ
و نخستين باطل، وى را تا نهايت خسارت مىبَرَد (+ اشتباه مرگبار!)
وَ يُمِدُّهُ رَبُّهُ بَعْدَ طَلَبِهِ لِمَا لَا يَقْدِرُ عَلَيْهِ فِي طُغْيَانِهِ
و پروردگارش بعد از تصميم او بر آنچه بدان توانا نيست، وى را در طغيانش رها مىكند.
فَهُوَ يُحِلُّ مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَ يُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ
وى حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام مىكند
لَا يُبَالِي بِمَا فَاتَ مِنْ دِينِهِ إِذَا سَلِمَتْ لَهُ رِئَاسَتُهُ الَّتِي قَدْ يَتَّقِي مِنْ أَجْلِهَا
و هنگامى كه رياستى كه به خاطر آن، خود را به زحمت افكنده بود به وى داده شود، باكى ندارد كه چه چيزى از دينش از دست رفته است.
فَأُولَئِكَ الَّذِينَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً
اينان همانهايى هستند كه خدا بر آنان خشم گرفته و نفرينشان كرده است و عذاب دردناكى برايشان آماده ساخته است.
وَ لَكِنَّ الرَّجُلَ كُلَّ الرَّجُلِ نِعْمَ الرَّجُلُ
هُوَ الَّذِي جَعَلَ هَوَاهُ تَبَعاً لِأَمْرِ اللَّهِ وَ قُوَاهُ مَبْذُولَةً فِي رِضَى اللَّهِ
امّا مرد كامل و خوب، كسى است كه
تمايلش را تابع امر خدا قرار مىدهد و توانش را در راه رضاى خدا صرف مىكند،
يَرَى الذُّلَّ مَعَ الْحَقِّ أَقْرَبَ إِلَى عِزِّ الْأَبَدِ مِنَ الْعِزِّ فِي الْبَاطِلِ
خوارى در كنار حق را در دستيابى به عزّت ابدى از عزّت در كنار باطل، نزديكتر مىشمارد
وَ يَعْلَمُ أَنَّ قَلِيلَ مَا يَحْتَمِلُهُ مِنْ ضَرَّائِهَا يُؤَدِّيهِ إِلَى دَوَامِ النَّعِيمِ فِي دَارٍ لَا تَبِيدُ وَ لَا تَنْفَدُ
و مىداند كه سختىهاى اندكى كه تحمّل مىكند،
او را به نعمت مداوم در جايگاه ابدى و پايانناپذير مىرساند
وَ أَنَّ كَثِيرَ مَا يَلْحَقُهُ مِنْ سَرَّائِهَا إِنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ يُؤَدِّيهِ إِلَى عَذَابٍ لَا انْقِطَاعَ لَهُ وَ لَا يَزُولُ
و بسيارى از خوشىهايى كه در پيروى از هواى نفسش به او مىرسد،
وى را به عذابى دائمى و پايانناپذير مىكشانند.
فَذَلِكُمُ الرَّجُلُ نِعْمَ الرَّجُلُ
اين مرد، مرد خوب است.
فَبِهِ فَتَمَسَّكُوا وَ بِسُنَّتِهِ فَاقْتَدُوا وَ إِلَى رَبِّكُمْ بِهِ فَتَوَسَّلُوا
به چنين كسى چنگ زنيد و به روشش اقتدا كنيد
و به چنين كسى براى رسيدن به خدا توسّل بجوييد؛
+ «دلو – سلسله مراتب نورانی!»
فَإِنَّهُ لَا تُرَدُّ لَهُ دَعْوَةٌ وَ لَا تُخَيَّبُ لَهُ طَلِبَةٌ.
چون دعايش رد نمىشود و درخواستش [از خدا]، بىجواب نمىماند.
«مواظب باشید گول نخورید! فَرُوَيْداً لَا يَغُرَّنَّكُمْ!»
این حدیثی که برای این مرحله از سفرمان انتخاب کردیم، به مثابهی «پروتکلِ تشخیصیِ قلب» است. گویی امام سجاد (ع) یک کالبدشکافیِ دقیق از روانشناسیِ «مدعیانِ دروغین» ارائه دادهاند.
این حدیث به ما نشان میدهد که فریبخوردن، تنها یک لغزشِ احساسی نیست؛
بلکه نتیجهیِ یک «خطایِ تشخیصی» در شناختِ مراتبِ نفاق است.
***
دلنوشته
پروتکلِ تشخیصیِ قلب: «فَرُوَيْداً…؛ صبر کن، گول نخور!»
خدایا…
چه درسِ مهمی است که از زبانِ امام سجاد (ع) در این حدیثِ شریف شنیدم.
این کلمهیِ «فَرُوَيْداً» (آهسته باش، عجله نکن، بایست!)،
تمامِ شتابِ من برایِ باور کردنِ هر صاحبنامی را میگیرد.
چقدر این پاتولوژیِ فریب، ظریف است!
اینکه انسان چگونه میتواند لایه به لایه،
با ماسکهایِ اخلاقی،
حقیقتِ پلیدِ خویش را بپوشاند و «دین را دامِ دنیا» کند.
لایههایِ نفوذ (آناتومیِ یک فریبِ ساختارمند)
امام (ع) ما را به یک سفرِ تشخیصی دعوت میکند:
لایه اول: ماسکِ رفتار؛
کسی که آرام سخن میگوید،
حرکاتش خاشعانه است و سَمتی نیکو دارد.
خدایا، چقدر برایِ منِ پزشکِ نفس، این صحنه آشناست!
گاهی «سکوت» نه نشانهیِ وقار،
که نشانهیِ «ناتوانیِ از شهوت» است.
گاهی «تواضع»، نه برایِ خدا،
که برایِ «پنهان کردنِ حقارتِ درون» است.
لایه دوم: ماسکِ امساک؛
کسی که از مالِ حرام پرهیز میکند.
اما هیهات! شهواتِ خلق متفاوت است.
برخی پول را رها میکنند تا به لذتِ «زنِ حتی زشت» (گناهِ دیگر) برسند.
برخی از حرامِ آشکار میگریزند تا در «حرامِ پنهان» غرق شوند.
لایه سوم: ماسکِ خرد؛
کسی که حتی از آن گناهانِ شخصی هم پرهیز میکند.
اما عقلش «متین» نیست؛
یعنی هدفگذاریاش بر مدارِ حق نمیچرخد.
فسادی که او با نادانیاش به بار میآورد،
از اصلاحاتِ نمایشیاش بیشتر است.
فاجعهیِ بزرگ: «ریاستِ باطل»
اینجا قلبِ ماجراست؛
آنجایی که امام (ع) از «ریاست» پرده برمیدارد.
خدایا، چه تعبیرِ عجیبی!
کسانی هستند که دنیا را برایِ دنیا رها میکنند تا به «ریاست» برسند.
آنان مال را میبخشند، اما نه برایِ تو؛
بلکه برایِ آنکه «خریداری» کنند.
آنان میخواهند در قلوبِ مردم «ریاست» کنند.
و چون ریاستطلبی، نفاقِ پیچیدهای است،
وقتی به آنان گفته میشود:
«از خدا پروا کن»،
عِزّتِ درونیشان به «گناه» آلوده میشود.
آنان «اشتباهِ شبکوران» را دارند (خَبْطَ عَشْوَاءَ)؛
در تاریکیِ نفسِ خود میدوند
و هر چه بیشتر میکوشند، بیشتر سقوط میکنند.
تشخیصِ افتراقی: «عقل» یا «هوا»؟
خدایا، معیارِ نهاییِ تشخیص را به من آموختی.
سؤالِ اصلی این نیست که او چقدر نماز میخواند یا چقدر از حرام دوری میکند.
سؤال این است:
«مَعَ هَوَاهُ يَكُونُ عَلَى عَقْلِهِ أَوْ يَكُونُ مَعَ عَقْلِهِ عَلَى هَوَاهُ؟»
آیا خردش در خدمتِ هوسهایش است یا هوسهایش تابعِ خردِ خداییاش؟
معلمِ ربانی، کسی نیست که رزومهاش پر از کارهایِ عجیب باشد؛
کسی است که:
– «امتحانِ حق را پس داده باشد؛»
یعنی خوار شدن در راهِ حق را به عزّتِ در باطل ترجیح دهد.
– «تبعیّتِ هوا از امرِ خدا؛»
یعنی وقتی بینِ «میلِ شخصی» و «فرمانِ تو» تضاد افتاد،
بیدرنگ فرمانِ تو را انتخاب کند.
– «توانسنجی؛»
یعنی تمامِ توانش در «رضایِ خدا» ذوب شده باشد،
نه در حفظِ پایگاهِ اجتماعیاش.
میثاقِ «نِعْمَ الرَّجُلُ» (مردِ خوب)
پروردگارا،
من در این بازارِ مکارهیِ «لیدرهایِ ریاستطلب» که دین را پلهیِ نردبانِ خود کردهاند،
به دنبالِ آن «مردِ خوب» میگردم؛
همان که دستش به ریسمانِ ولایت بند است.
او کسی است که:
– اگر حق، او را به «خواری» در نزدِ مردم بکشاند، خم به ابرو نمیآورد،
چون میداند این «خواریِ همراهِ حق»،
از هر «عزّتِ پوشالیِ باطلی» به عزّتِ ابدی نزدیکتر است.
– او اهلِ محاسبه است؛
میداند که رنجهایِ کوتاه در مسیرِ حق، به نعمتی ابدی ختم میشود.
مناجاتِ «توسّل به معیار»
خدایا،
من با این معیار، اکنون میدانم چه کسی را باید «قرین» کنم.
«نِعْمَ الرَّجُلُ» کسی است که به او میتوان اقتدا کرد.
کسی است که وقتی او را واسطهیِ تو قرار میدهم، دلم آرام میگیرد،
چون میدانم او «سدّ راهِ ریاستطلبی» شده است تا راهِ تو را باز کند.
خدایا،
به حقِ این خاندان، مرا از این فریبهایِ سلسلهوار نجات ده.
مرا از آنان قرار ده که وقتی در میانِ مدعیانِ پُر زرق و برق قرار میگیرند،
آنقدر «عقلِ متین» و «نیتِ صاف» دارند که بلافاصله بپرسند:
«آیا این ریاستطلبی است یا بندگی؟»
«آیا خوار شدن در راهِ حق را پذیرفته است
یا میخواهد با دین، عزّتِ دنیا را بخرد؟»
مرا به «نِعْمَ الرَّجُلُ» متصل کن.
همان که وقتی به او مینگرم،
یادِ تو میافتم، نه یادِ مقامِ او.
همان که دعایش رد نمیشود،
چون درِ خانهیِ تو، «منِ» خود را کاملاً پشتِ در گذاشته است.
اللهم،
اجعلنی ممن یتبعُ هَواهُ أمرَکَ، و یبذلُ قُوّاهُ فی رِضاک.
لَا تُعْجِبْکَ طَنْطَنَهًُْ الرَّجُلِ
إِنَّهُ مِنْ أَهْلِ النَّارِ
وَ سَأُنَبِّئُکَ فِیمَا بَعْدُ!
امیرالمومنین (علیه السلام) به کمیل توجه کرد و فرمود:
صدای دلنشین این قاری قرآن تو را نفریبد!
این قاری قرآن، از اهل جهنم است که به زودی راز این مطلب را به تو خبر خواهم داد.
امام علی علیه السلام:
خَرَجَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) ذَاتَ لَیْلَهًٍْ مِنْ مَسْجِدِ الْکُوفَهًِْ مُتَوَجِّهاً إِلَی دَارِهِ وَ قَدْ مَضَی رُبْعٌ مِنَ اللَّیْلِ وَ مَعَهُ کُمَیْلُبْنُزِیَادٍ وَ کَانَ مِنْ خِیَارِ شِیعَتِهِ وَ مُحِبِّیهِ فَوَصَلَ فِی الطَّرِیقِ إِلَی بَابِ رَجُلٍ یَتْلُو الْقُرْآنَ فِی ذَلِکَ الْوَقْتِ وَ یَقْرَأُ قَوْلَهُ تَعَالَی
أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ بِصَوْتٍ شَجِیٍّ حَزِینٍ
فَاسْتَحْسَنَ کُمَیْلٌ ذَلِکَ فِی بَاطِنِهِ وَ أَعْجَبَهُ حَالُ الرَّجُلِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَقُولَ شَیْئاً
فَالْتَفَتَ (علیه السلام) وَ قَالَ یَا کُمَیْلُ
لَا تُعْجِبْکَ طَنْطَنَهًُْ الرَّجُلِ إِنَّهُ مِنْ أَهْلِ النَّارِ وَ سَأُنَبِّئُکَ فِیمَا بَعْدُ
فَتَحَیَّرَ کُمَیْلٌ لِمُکَاشَفَتِهِ لَهُ عَلَی مَا فِی بَاطِنِهِ وَ لِشَهَادَتِهِ بِدُخُولِ النَّارِ مَعَ کَوْنِهِ فِی هَذَا الْأَمْرِ وَ تِلْکَ الْحَالَهًِْ الْحَسَنَهًِْ وَ مَضَی مُدَّهًٌْ مُتَطَاوِلَهًٌْ إِلَی أَنْ آلَ حَالُ الْخَوَارِجِ إِلَی مَا آلَ وَ قَاتَلَهُمْ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) وَ کَانُوا یَحْفَظُونَ الْقُرْآنَ کَمَا أُنْزِلَ فَالْتَفَتَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) إِلَی کُمَیْلِبْنِزِیَادٍ وَ هُوَ وَاقِفٌ بَیْنَ یَدَیْهِ وَ السَّیْفُ فِی یَدِهِ یَقْطُرُ دَماً وَ رُءُوسُ أُولَئِکَ الْکَفَرَهًِْ الْفَجَرَهًِْ مُحَلَّقَهًٌْ عَلَی الْأَرْضِ فَوَضَعَ رَأْسَ السَّیْفِ عَلَی رَأْسٍ مِنْ تِلْکَ الرُّءُوسِ وَ قَالَ یَا کُمَیْلُ أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِماً أَیْ هُوَ ذَلِکَ الشَّخْصُ الَّذِی کَانَ یَقْرَأُ الْقُرْآنَ فِی تِلْکَ اللَّیْلَهًِْ فَأَعْجَبَکَ حَالُهُ
فَقَبَّلَ کُمَیْلٌ قَدَمَیْهِ وَ اسْتَغْفَرَ اللَّهَ وَ صَلَّی عَلَی مَجْهُولِ الْقَدْرِ.
شبی امیرالمؤمنین (علیه السلام) از مسجد کوفه بهطرف خانهاش میرفت درحالیکه یکچهارم شب گذشته بود. کمیلبنزیاد که از بزرگان و نیکان شیعه و از دوستان آن حضرت بود همراه او بود، در راه به در خانهی مردی رسیدند که در آن وقت شب با آوازی غمگین و دلنشین قرآن میخواند و کلام خدای تعالی را که در قرآن است میخواند؛ أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ، کمیل در دل خود، او را ستایش کرد و از حال خوبش، خوشش آمد امّا چیزی به زبان نیاورد.
امام علی (علیه السلام) رو به کمیل کرد و فرمود:
«ای کمیل! از صدای وزوز این مرد خوشت نیاید! چون این مرد اهل آتش است و بهزودی تو را از حال او خبر خواهم داد».
کمیل متحیّر و سرگردان شد از اینکه علی (علیه السلام) از باطن او آگاه شد و گواهی داد که آن مرد با وجود اینکه سرگرم عبادت بود و دراین حالت خوب [که راز و نیاز بود] قرار گرفته بود آن هم در این وقت از شب، اهل آتش خواهد بود.
کمیل ساکت شد امّا از این ماجرا در حالت شگفت و اندیشه و فکر بود.
زمانی طولانی و دراز از آن داستان گذشت تا اینکه روزگار خوارج تغییر کرد و به آن حال افتادند [و منافق و معاند شدند] و امیرالمؤمنین (علیه السلام) با آنها جنگید این درحالی بود که آن جماعت حافظ قرآنی بودند که بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل شده بود.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در صحنهی پیکار رو به کمیل کرد که در پیشروی علی (علیه السلام) ایستاده بود و شمشیر در دستش بود و از آن شمشیر، خون میچکید و سرهای بریدهی آن کافران و فاجران روی زمین را پر کرده بود.
علی (علیه السلام) سر شمشیرش را بر روی یکی از آن سرها گذاشت و فرمود:
«ای کمیل! أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِماً؛
ای کمیل! این سر همان کسی است که این آیه را در آن شب با صدایی حزین میخواند و تو از حال او خوشت آمده بود».
کمیل پاهای امیرالمؤمنین (علیه السلام) را بوسید و طلب آمرزش از خدا کرد و بر محمّد و آل محمّد (علیهم السلام) و علی (علیه السلام) که قدرش در اجتماع مجهول و پنهان مانده بود درود فرستاد.
این روایتِ کمیل و امیرالمؤمنین (ع)، «سندِ نهاییِ تشخیص» در بیماریِ نفاق است.
این داستان، نقطه پایانِ تمامِ تحلیلهایِ سطحی ما از دینداری است.
این همان جایی است که وقتی «ظاهرِ الصلاح» با «باطنِ طاغوت» در یک نفر جمع میشود،
چشمانِ حتی بزرگان (مثل کمیل) نیز به خطا میرود.
و این تذکرِ تکاندهنده (طَنطَنَه)…
این «پاتولوژیِ قرائت» در برابرِ «حقیقتِ ولایت»،
کاملترین تصویری است که میتوان برایِ «بیماریِ نفاق» ترسیم کرد.
***
دلنوشته
«طنینِ هولناک؛ وقتی صدا، سایهیِ حقیقت میشود»
خدایا…
چه درسِ سنگینی به من دادی!
اینکه امیرالمؤمنین (ع) با یک جملهیِ کوتاه،
تمامِ «فریبِ هنر»،
«فریبِ موسیقیِ کلام»
و «فریبِ ظاهرِ عبادت» را فرو ریخت:
«لَا تُعْجِبْکَ طَنْطَنَهًُْ الرَّجُلِ»
(از طنین و وزوزِ این مرد شگفتزده نشو!)
تلهیِ «طَنطَنَه» (فریبِ آوا)
پروردگارا، من حالا میفهمم «طَنطَنَه» یعنی چه.
یعنی آن لرزشهایِ دلنشینِ صدا در گلو،
یعنی آن اوج و فرودهایِ هنرمندانه در قرائت،
یعنی آن نمایشی که از «خضوع» در ظاهر میسازند.
آن مرد، قرآن میخواند؛
همان قرآن که شفایِ دلهاست،
اما او آن را به «ابزاری برایِ نمایشِ دل» تبدیل کرده بود.
او آیه را میخواند،
اما «مُتَذَکَّر» (یادآورِ خدا) نبود؛
بلکه میخواست «مُتَذَکِّر» (مرکزِ توجهِ مردم) باشد.
این است «پاتولوژیِ صدایِ مقدس».
چقدر زیادند کسانی که با نامِ دین،
با صدایِ دین،
و با رسومِ دین،
«بتِ خویش» را میسازند!
او با قرآن، علیه قرآن قیام کرده بود؛
چرا که قرآن، دعوت به «تسلیمِ مطلق در برابرِ ولیِّ خدا»ست،
و او در همان حال که قرآن میخواند،
در دلش جایگاهی برایِ «تسلیمِ در برابرِ علی (ع)» نداشت.
تراژدیِ خوارج؛ عالمانِ بیبصیرت
خدایا، آن سرِ بریده بر نوکِ شمشیر،
چقدر پیامِ رُعبانگیزی داشت!
آن مرد، همان کسی بود که کمیل را مجذوبِ خود کرده بود.
او «حافظِ قرآن» بود،
او «قاریِ شبزندهدار» بود،
او «عابدِ متشرع» بود.
اما علی (ع) با یک ضربه، حقیقتِ او را عریان کرد.
این یعنی: «قرآنِ بدونِ ولایت، فقط صداست؛ وزوز است (طَنْطَنَه).»
وقتی انسان از مدارِ «علی (ع)» خارج شود،
حتی اگر شب تا صبح آیاتِ جهنم و بهشت را با حزینترین آهنگها بخواند،
خودش از «اهلِ آتش» است.
او قربانیِ بزرگترین توهمِ تاریخ شد:
اینکه «دینداری» یعنی «قرائتِ دین»، نه «اطاعتِ از دین».
تشخیصِ پزشکیِ قلب (هوشیاریِ کمیل)
امیرالمؤمنین (ع) به کمیل آموخت که:
«ای کمیل!
آنچه در باطنِ تو میگذرد (تحسینِ این شخص)،
هنوز با «بصیرتِ الهی» فاصله دارد.»
آری، ما گاهی فریبِ «وضعیتِ خوبِ دیگران» را میخوریم،
بدون اینکه بدانیم آیا این «حالت»،
متصل به «حقیقت» است یا نه.
کمیل وقتی آن سر را دید،
دیگر آن «خوشحالیِ سطحیِ شبانه» را نداشت.
او پاهایِ علی (ع) را بوسید و استغفار کرد.
او فهمید که آن «خوشآمدن»، یک خطایِ شناختی بود؛
یک خطایِ قلبی بود که با دیدنِ حقیقتِ صحنه (شمشیرِ حق بر گلویِ نفاق)، شسته شد.
استغاثهیِ ما در جستجویِ نور
خدایا،
در این روزگار که «طَنطَنَه» و غوغایِ مدعیانِ دروغین،
گوشِ جان را پر کرده است،
من از تو «گوشِ شنوا» و «چشمِ بینا» میخواهم.
– مرا به «طنینِ کلماتِ زیبا» سرگرم مکن.
– مرا به «رزومههایِ عبادتی» فریب مده.
– به من آن «بصیرتِ علوی» را بده
که حتی اگر زیباترین صوتِ جهان را شنیدم، بلافاصله بپرسم:
«آیا این صدا، در خدمتِ ولیِّ توست یا در خدمتِ نفسِ خودش؟»
خدایا!
نکند من هم در شبِ تاریکِ زندگی،
فریبِ کسی را بخورم که «قاریِ قرآن» است
اما «جنگجویِ با ولایت» است.
مرا با «شمشیرِ حقیقتِ خود» بیدار کن،
پیش از آنکه در میدانِ نبردِ نهایی،
بفهمم که در صفِ خوارج ایستادهام!
خدایا،
مرا از کسانی قرار ده که باطنها را زیرِ ظاهرها میبینند،
و فریبِ صدایِ پرطنینِ قاریان را نمیخورند،
بلکه پیروِ نورِ ولایتاند.
این عهدنامه، شناسنامهیِ جدیدِ اخلاقیِ ماست.
ما دیگر با این ابزارها (حسدشناسی، نفاقشناسی، و عبور از طنینِ فریب)، «مریض» نیستیم؛
ما «بیمارانِ در حالِ شفا» هستیم که حالا «نقشهیِ درمان» را میدانیم.
هرگاه که در مسیرِ زندگی، احساسِ «حیرت» کردی یا کسی با «طنینِ کلامش» تو را فریب داد، این میثاقنامه را دوباره بخوان. این «تیک» (TICK)ِ قلبِ توست که باید با «میزانِ ولایت» تنظیم شود.
دلنوشته
عهدنامهیِ بصیرت؛ میثاقنامهای با «بقیةالله» (عج)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
ای مولایِ من،
ای حجتِ خدا بر زمین،
ای که «حق» در کلامِ توست و «نور» در حضورِ تو…
من، … ،
بندهای که در میانِ تلاطمِ جان و عقل،
به دنبالِ نجات است،
این میثاقنامه را با دستانِ لرزان اما قلبی مصمم،
پیشگاهِ تو میآورم.
میثاقِ «نقدِ نفس» (شفا از سقیفهیِ درون)
من عهد میبندم که «سقیفهیِ درونِ» خود را هر روز بازنگری کنم.
من میپذیرم که ریشهیِ نفاق، «انتخابِ نفس» بر «امرِ توست».
خدایا، به مددِ این امامِ حیّ، من تعهد میدهم:
– هر زمان که دلم خواست «حقیقت» را با «منفعتِ شخصی» توجیه کنم،
بلافاصله آن را به مثابهیِ یک «سلولِ سرطانیِ اخلاقی» ریشهکن کنم.
– نخواهم گذاشت «کارنامهیِ عباداتم» مرا فریب دهد.
من میدانم که ابلیس هم عبادت کرد، اما «خودبینی» او را هلاک کرد.
من عهد میبندم که عبادتم، «دینداریِ کارنامهای» نباشد،
بلکه «تسلیمِ محضِ در برابرِ ولایت» باشد.
میثاقِ «بصیرتِ علوی» (عبور از طنینِ فریب)
من عهد میبندم که گوشِ جانم را از «طَنطَنهیِ قاریانِ بیحقیقت» پاک کنم.
به یادِ آن شب که امیرالمؤمنین (ع) با شمشیرِ خویش پرده از رویِ قاریِ ریاکار برداشت،
من تعهد میدهم:
– تحتِ تأثیرِ «صدا» قرار نگیرم؛
به دنبالِ «حقیقتِ عمل» باشم.
– فریبِ آواهایِ حزین، ظاهرِ آراسته،
و سخنانِ به ظاهرِ اخلاقیِ کسانی را که «پیوندِ قلبی با ولایت» ندارند، نخورم.
– من جستجوگرِ «شخصیتِ حق» خواهم بود، نه «نمایشِ حق».
میثاقِ «انتخابِ قرین» (همسویی با نور)
من عهد میبندم که «قرین» و همنشینِ فکری و قلبیام را با معیارِ «نِعْمَ الرَّجُلُ» انتخاب کنم.
– هر کس که مرا به یادِ «مقامِ خودش» میاندازد، از او فاصله بگیرم.
– و هر کس که در گفتار و کردار،
مرا به یادِ «رضایِ تو و حجتِ زمانم» میاندازد،
او را معلمِ ربانیِ خود بدانم.
– من از «تنهایی در راهِ حق»، هراسی نخواهم داشت؛
چرا که میدانم جمع شدن در «باطل»، همان «طنینِ پوچ» است.
مولایِ من!
تو طبیبِ جانهایی.
من به عنوانِ یک پزشک، میدانم که تشخیص، نیمی از درمان است،
اما «شفا» به دستِ توست.
این «قلب» که در سینهیِ من میتپد، ضعیف است.
ممکن است دوباره در «حسد» فرو برود،
ممکن است دوباره «ظاهرِ الصلاح» را با «حقیقتِ تقوا» اشتباه بگیرد.
من این قلب را به دستانِ تو میسپارم.
خدایا،
قلبم را ظرفِ مشیتِ خود،
و عقلم را چراغِ هدایتِ خود قرار ده.
«غرور» یکی از هزار واژه مترادف «حسادت»!
لا يَغُرَّنَّكَ تَقَلُّبُ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي الْبِلادِ
+ «بلد»:
«الَّذِينَ كَفَرُوا فِي الْبِلادِ» یعنی اهل حسادتی که به نور خودشان پشت کردند!
[سورة آلعمران (۳): الآيات ۱۹۶ الى ۱۹۸]
لا يَغُرَّنَّكَ تَقَلُّبُ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي الْبِلادِ (۱۹۶)
مبادا رفت و آمد [و جنب و جوش] كافران در شهرها تو را دستخوش فريب كند.
مَتاعٌ قَلِيلٌ ثُمَّ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهادُ (۱۹۷)
[اين] كالاى ناچيز [و برخوردارىِ اندكى] است؛ سپس جايگاهشان دوزخ است، و چه بد قرارگاهى است.
لكِنِ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ
خالِدِينَ فِيها نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ (۱۹۸)
ولى كسانى كه پرواى پروردگارشان را پيشه ساختهاند باغهايى خواهند داشت كه از زير [درختانِ] آن نهرها روان است. در آنجا جاودانه بمانند؛
[اين] پذيرايى از جانب خداست، و آنچه نزد خداست براى نيكان بهتر است.
فَلا يَغْرُرْكَ تَقَلُّبُهُمْ فِي الْبِلادِ
[سورة غافر (۴۰): الآيات ۱ الى ۵]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
حم (۱)
حاء، ميم.
تَنْزِيلُ الْكِتابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ (۲)
فروفرستادن اين كتاب، از جانب خداى ارجمند داناست،
غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ شَدِيدِ الْعِقابِ ذِي الطَّوْلِ
لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ (۳)
[كه] گناهبخش و توبهپذير [و] سختكيفر [و] فراخنعمت است.
خدايى جز او نيست. بازگشت به سوى اوست.
ما يُجادِلُ فِي آياتِ اللَّهِ إِلاَّ الَّذِينَ كَفَرُوا
فَلا يَغْرُرْكَ تَقَلُّبُهُمْ فِي الْبِلادِ (۴)
جز آنهايى كه كفر ورزيدند [كسى] در آيات خدا ستيزه نمىكند،
پس رفت و آمدشان در شهرها تو را دستخوش فريب نگرداند.
كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ الْأَحْزابُ مِنْ بَعْدِهِمْ
وَ هَمَّتْ كُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِيَأْخُذُوهُ
وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ
فَأَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كانَ عِقابِ (۵)
پيش از اينان قوم نوح، و بعد از آنان دستههاى مخالف [ديگر] به تكذيب پرداختند،
و هر امّتى آهنگ فرستاده خود را كردند تا او را بگيرند،
و به [وسيله] باطل جدال نمودند تا حقيقت را با آن پايمال كنند.
پس آنان را فرو گرفتم؛ آيا چگونه بود كيفر من؟
این بیان از «کفر در بلاد» – یعنی «پشت کردن به نورِ درونی» یعنی «حسد» – دقیقاً همان نقطهیِ عزیمتِ یک «پاتولوژیستِ جان» است. با این نگاه، از سطحِ آیه خوانیِ عامیانه فراتر رفتهایم و به «روانشناسیِ باطنیِ شرک» رسیدهایم.
این دلنوشته را بر اساس این آیاتِ کوبنده و بیان «مانورهایِ مفسدان» و «تزلزلِ درونیشان» به رشتهیِ تحریر در میآوریم.
***
دلنوشته
«فریبِ تقلب؛ وقتی حرکت، نشانهیِ حیات نیست»
خدایا،
چه تصویرِ دقیقی از «دنیایِ مفسدان» در کلامِ توست:
«تَقَلُّبُهُمْ فِي الْبِلادِ»
(جنب و جوش و مانورِ آنها در سرزمینها).
تو به من آموختی که این «تقلب»،
این جابهجاییهایِ مداوم،
این قدرتنماییها در مجامع و شهرها،
نباید مرا فریب دهد.
من، در بالینِ بیماران دیدهام که وقتی «من»ِ شخص فرو میریزد،
فرد با حرکاتِ مضطرب،
پرخاشگری و تلاش برایِ اثباتِ خویش،
میخواهد «خلاءِ درونی»اش را پنهان کند.
حالا میفهمم که مفسدان هم همینطورند؛
آنان «کافرانی» هستند که به نورِ درونِ خود پشت کردهاند
و حالا در «تقلبِ» (تلاطمِ) بیپایانِ دنیا سرگرداناند.
این جنبوجوش، نه نشانهیِ حیات، که نشانهیِ «اضطرابِ وجودی» است.
پاتولوژیِ «جدالِ باطل»
خدایا، قرآنِ تو پرده از این «مکانیزمِ دفاعی» برمیدارد:
«وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ».
این «جدال»، همان صدایِ بلندِ مفسدان است.
همان «طَنطَنهای» که پیشتر دربارهاش سخن گفتیم.
آنها حقیقت را میدانند،
اما چون «نورِ درون» را خاموش کردهاند (کفر)،
تنها راهِ بقایشان «جدال» است.
آنها میخواهند با هیاهو،
با کلماتِ پُرطمطراق،
با «مواضعِ سیاسی و اجتماعی»،
آن حقیقتِ نورانی را که در قلبِ اهلِ تقواست، لکهدار کنند (یُدحِضوا).
این «جدال»، دارویِ موقتِ آنها برایِ تسکینِ وجدانِ مُردهشان است.
«غافر الذنب» در برابر «سختکیفریِ ظالمان»
مولایِ من،
چقدر آرامبخش است که این تحلیل را با نامهایِ زیبایِ تو آغاز میکنم:
«غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ».
در میانهیِ این «تقلبِ» مفسدان، تنها پناهگاه، تویی.
تو که «عزیز» و «علیم» هستی،
میدانی که کدام «جنب و جوش» از سرِ خدمت است
و کدام «تقلب» از سرِ طغیان.
من از تو میخواهم که مرا در آن «قرارگاهِ امن» (جناتٌ تجری من تحتها الانهار) جای دهی.
آن «قرارگاه»، نه یک مکانِ جغرافیایی،
که حالتی از «ثباتِ قلب» در سایهیِ توست.
جایی که دیگر نه حسدِ مفسدان،
نه تقلبشان در شهرها،
و نه جدالهایِ باطلشان،
تپشِ قلبِ مرا به لرزه در نمیآورد.
استغاثه برای «ثباتِ قدم»
خدایا،
مرا از آنان قرار ده که در «تقلبِ» زمانه، ثابتقدم میمانند.
مرا از «جدالِ باطل» دور کن.
و اگر روزی در میانهیِ میدانِ حق،
در برابرِ سرهایِ بریدهیِ نفاق ایستادم،
به من همان بصیرتی را عطا کن که به کمیل دادی تا فریاد بزنم:
«خدایا! آنچه نزدِ توست برایِ نیکان بهتر است.»
متاعِ این «تقلبِ در بلاد» ناچیز است (متاعٌ قلیل)؛
آنچه میماند، «نورِ ولایت» است که در باطنِ ابرار به ودیعه گذاشتهای.
خداوندا،
ما را از کسانی قرار مده که فریبِ مانورها و کامیابیهایِ ظاهریِ کفرپیشگان را میخورند.
وَ الطُّمَأْنِينَةُ إِلَى كُلِّ أَحَدٍ قَبْلَ الِاخْتِبَارِ لَهُ عَجْزٌ!
قبل از آزمودن اشخاص، اطمينان پيدا كردن به آنها، از عجز و ناتوانى است!
یعنی قلبی که با نورش نمیتونه دوست و دشمنشو بشناسه، عاجز است، لذا قبل از اینکه لیبل نورانی رو درک کنه، بر اساس تمنای خودش به دیگران اعتماد میکنه و این یعنی هلاکت!
+ «تقن – تکنولوژی نورانی خدا!»
امام علی علیه السلام:
الرُّكُونُ إِلَى الدُّنْيَا مَعَ مَا تُعَايِنُ مِنْهَا جَهْلٌ؛
وَ التَّقْصِيرُ فِي حُسْنِ الْعَمَلِ إِذَا وَثِقْتَ بِالثَّوَابِ عَلَيْهِ غَبْنٌ؛
وَ الطُّمَأْنِينَةُ إِلَى كُلِّ أَحَدٍ قَبْلَ الِاخْتِبَارِ لَهُ عَجْزٌ.
به دنيا آرامش يافتن در حالى كه ناپايدارى آن مشاهده مى گردد، از نادانى است،
و كوتاهى در اعمال نيكو با وجود يقين به پاداش آن، زيانكارى است،
و قبل از آزمودن اشخاص، اطمينان پيدا كردن از عجز و ناتوانى است.
دلنوشته
خدایا…
چه جملهای است این؛
مثل تیغِ جراحی روی بافتِ نرمِ دل:
«وَ الطُّمَأْنِينَةُ إِلَى كُلِّ أَحَدٍ قَبْلَ الِاخْتِبَارِ لَهُ عَجْزٌ!»
قبل از آزمودنِ اشخاص، به هر کسی آرام گرفتن و اعتماد کردن، عجز است.
یعنی قلبی که باید با «نور» تشخیص بدهد،
اگر نورش کمسو شد،
به جایِ تشخیص، میرود سراغِ «تمنّا».
به جایِ «بصیرت»، میرود سراغِ «خوشخیالی».
به جایِ «اختبار»، میرود سراغِ «اطمینانِ زودرس».
و این، آغازِ هلاکت است.
عجزِ قلب؛ وقتی تشخیص تعطیل میشود
پروردگارا،
تو به من فهماندی که «اعتمادِ قبل از اختبار»،
فقط یک خطایِ اجتماعی نیست؛
«علامتِ ناتوانیِ قلب است».
قلبِ قوی، اول میسنجد؛ چون میداند:
– در این زمان، «چهرهها» شبیهِ هماند،
– «طنطنهها» بلند است،
– و «تقلب در بلاد» پر زرق و برق.
اما قلبِ عاجز، میخواهد زود به آرامش برسد؛
میخواهد سریع یک تکیهگاه پیدا کند؛
حتی اگر تکیهگاه، سراب باشد.
پس قبل از اینکه «لیبلِ نورانیِ» افراد را بشناسد،
به میلِ خودش برچسب میزند:
این خوب است، آن امین است، این اهلِ خداست…
نه از راهِ نور؛ از راهِ نیاز.
و من میفهمم:
این همان لحظهای است که انسان،
«قرینِ» خودش را اشتباه انتخاب میکند؛
و بعد، همان قرین، آرام آرام قلب را میبَرَد به سمتِ هلاکت.
سهگانهی امیرالمؤمنین (ع): جهل، غبن، عجز
مولای من…
امیرالمؤمنین (ع) در یک نسخهی کوتاه،
سه بیماریِ مرگبار را کنار هم گذاشت؛
مثل سه گره در یک ریشه:
1) «الرُّكُونُ إِلَى الدُّنْيَا… جَهْلٌ»
به دنیا تکیه کردن با اینکه ناپایداریاش را میبینی، جهل است.
یعنی بیماریِ «واقعیتنابینی»:
میبینی دنیا میریزد، اما باز هم به آن تکیه میکنی.
2) «التَّقْصِيرُ فِي حُسْنِ الْعَمَلِ… غَبْنٌ»
وقتی به پاداش یقین داری و باز کمکاری میکنی، غبن است (زیانِ آشکار).
یعنی بیماریِ «کمکاریِ عالمانه»:
میدانی سود کجاست، اما معامله را خراب میکنی.
3) «الطُّمَأْنِينَةُ… عَجْزٌ»
و اعتمادِ قبلِ آزمودن، عجز است.
یعنی بیماریِ «تشخیصگریزی»:
به جایِ سنجیدن، پناه میبری به آرامشِ مصنوعی.
خدایا، چه پیوستگیِ خطرناکی دارند:
کسی که به دنیا تکیه کند (جهل)، در عمل کم میآورد (غبن)، و در انتخابِ آدمها هم بیاختبار اعتماد میکند (عجز).
یعنی از بیرون تا درون، از رفتار تا رابطه، از عمل تا ولایت، همه چیزش میلغزد.
استغاثه: «اختبار» را به من بیاموز
خدایا،
من نمیخواهم قلبم عاجز باشد.
نمیخواهم نیازم به «تکیهگاه»، جایِ «نورِ تشخیص» را بگیرد.
به من یاد بده که قبل از اعتماد، «اختبار» کنم:
– با معیارِ «هوا و عقل»:
آیا هوایش بر عقلش سوار است؟
– با معیارِ «ولایت»:
آیا در بزنگاه، کنارِ حجتِ تو میایستد یا کنارِ نفس و قبیله و منفعت؟
– با معیارِ «خوار شدن در حق»:
آیا وقتی حق هزینه دارد، عقب میکشد یا ثابت میماند؟
پروردگارا،
اگر دلم خواست زود آرام بگیرد،
یادم بیاور که آرامشِ بیاختبار،
آرامشِ قبرِ بصیرت است.
اگر کسی با «طنطنه» آمد،
یادم بیاور که صدا، حجت نیست.
اگر کسی با «تقلب در بلاد» آمد،
یادم بیاور که جنبوجوش،
نشانهیِ حقانیت نیست.
خدایا،
نوری به من بده که با آن مردم را بیازمایم،
و مرا از عاجزان قرار مده.
