دکتر محمد شعبانی راد

خودباختگان! وَ الْعَصْرِ  إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ!

The Self-Lost Ones!
“By Time! Indeed, man is in loss!” (Qur’an 103:1-2)

In the sacred verse “Verily, man is in [a state of] loss”, the Arabic word خُسر (khosr) captures more than just material defeat. It refers to the deeper tragedy of losing one’s essential capital — the light within, the soul’s inner treasure, the divine potential offered to every human at the beginning of life.

In classical Arabic, “khosr” implies a reduction of one’s principal capital, not just a lack of profit. Thus, to be in khosr is to lose what is most essential, not merely to miss an opportunity. The Qur’an warns that this loss is the destiny of all humans—unless they align with truth, patience, and righteous action.

The most devastating form of loss is spiritual self-loss — when one disconnects from the divine light, from guidance, from the true teacher appointed by God. Just like a merchant who loses the core of his wealth and cannot trade anymore, a person who loses inner light becomes unable to navigate the path of life with clarity or peace. This is true failure, even if surrounded by worldly success.

As Imam Ali (peace be upon him) said:
“The world is a marketplace of loss” — a place where many sell their light for shadows, their truth for illusions, and their peace for restlessness.

Those who envy the light of others, instead of nurturing their own, become “the self-lost” — people who sabotage their destiny. They may kill the light of guidance not only in themselves but even in their children, by cutting the line of divine knowledge and pure teaching.

As the Qur’an says:
“Indeed, those who kill their children foolishly without knowledge… they are truly in loss.” (6:140)

And elsewhere:
“Whoever takes Satan as a friend instead of God has indeed suffered a clear and manifest loss.” (4:119)

The self-lost person is not merely someone who made mistakes, but someone who consciously turned away from the living, online light of divine guidance, and chose to walk in the shadows of selfish desires.

This is the loss of identity, the collapse of trust, the darkness of envy, and the ultimate forfeiture of one’s divine share.

True salvation begins when we return to the light.
To trust the divine guide.
To learn.
To grow.
To love the truth.

«خسر» یکی از هزار واژه مترادف «حسادت» است.
در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:
«الخسران: ذهاب رأس المال»
«کسی که اصل سرمایه‌اش را از دست می دهد.»
«خَسِرَ التاجرُ: إذا وُضع من رأس ماله»
«خسر: أصلٌ واحدٌ يدلُّ على النَّقْص
«خَسَرْتُ المِيزانَ: إذا نقَصْتَه
+ «حسادت و تاریکی ضلالت!»
+ «وبق»

خودباختگان! وَالْعَصْرِ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ!
(وقتی اصل سرمایه را با حسادت می‌بازی!)
بررسی واژه‌شناسی «خُسْر»:
«خُسر» یکی از واژه‌های پربار در زبان عربی است که ریشه آن دلالت بر «نقصان و زیان» دارد.
در فرهنگ لغات آمده است:
الخُسران: ذَهابُ رأسِ المال
(خسران یعنی از بین رفتن سرمایه اصلی)
خَسِرَ التاجِرُ: إذا وُضِعَ من رأسِ مالِه
(تاجر زمانی خَسِر شمرده می‌شود که از اصل سرمایه‌اش کم شود)
خَسَرْتُ الميزانَ: إذا نَقَصْتَه
(یعنی وزن را کم کردی، پیمانه را سبک زدی)
بنابراین، «خسران» فقط به معنای از دست دادن سود نیست؛
بلکه سقوط تا جایی است که اصل سرمایه نیز از کف برود.

خُسرانِ انسان در قرآن:
در سوره والعصر، خُسران انسان به‌صورت یک اصل کلی مطرح می‌شود که تنها چهار دسته از آن نجات می‌یابند: اهل ایمان، عمل صالح، دعوت به حق، و دعوت به صبر.

خُسر، نتیجه حسادت به نورِ علم:
آن‌هایی که با علم نورانیِ آنلاینِ خداوند رحمان آشنا می‌شوند؛ همان نوری که از طریق معلم ربانی منتخب خداوند تابیده است، اما از سر حسد و انکار، حاضر به سجده و تسلیم نمی‌شوند، در حقیقت اصل سرمایه وجودی خود را می‌بازند.
این نور، همان نوری است که اگر پذیرفته شود، دل را به بهشت وصل می‌کند.
اما کسی که با تمام آگاهی از حق، به خاطر حسادت آن را انکار می‌کند، دیگر هیچ کار نیکی از او پذیرفته نخواهد شد. این همان خسران مبین است:
زیانی آشکار، چرا که نه‌تنها بهره‌ای نبرده، بلکه خود را نیز از نور و رشد، محروم ساخته است.

وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ
این سوگند عظیم «وَالعَصر» بیانگر اهمیت زمانِ عمر انسان است، در بهره‌مندی از نور علم آشکار شده.
سوگندی که خبر می‌دهد:
هر انسانی، مگر گروهی خاص، در زیان آشکار است.
اما چه چیزی باعث این خُسران است؟
خُسران یعنی از دست دادن اصل سرمایه. و این سرمایه، همان نور هدایت و معلم ربانی است که اگر کسی آن را شناخت و قدر ندانست، نه‌تنها سودی نمی‌برد، بلکه اصل هستی‌اش را می‌بازد:
فَمَن لَّمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ

پیوند «خُسر» با «حسد»:
حسد، ریشۀ پنهانِ خُسر است!
زیرا حسود، نه‌تنها خودش بهره نمی‌برد، بلکه نور را انکار می‌کند.
مثل کسی که نور خورشید را دید و چشم بست.
برادران یوسف، با حسادت، از نور یوسف (ع) جدا شدند و این قطع ارتباط، خُسران آنها بود:
قالَ بَل سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً…
آنها نخواستند سجده کنند، پس خُسران را پذیرفتند.
و این، خسارت آشکار است:
خُسْرَانٌ مُبِينٌ

خُسران در زندگی شخصیت‌ها:
فرعون: نور را از موسی شنید، اما تکبّر و حسادتش، او را به خُسران مبین کشاند.
برادران یوسف: با حسادت، سرمایه ارتباط با نبی خدا را از دست دادند.
بلعم باعورا: با اینکه علم اسم اعظم داشت، حسادت و دلبستگی به دنیا، او را به سگ هار تبدیل کرد:
فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ…

خُسران، نتیجه غفلت و نپذیرفتن معلم نورانی
کسانی که به سمت معلم ربانی نمی‌آیند، با اینکه او در دسترسشان است، مثل تاجری هستند که به‌جای سرمایه‌گذاری، اصل سرمایه را از دست داده است.
خَسِرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةَ
و این، همان خُسرانی است که خدا هشدار داده بود.
آن‌ها حتی اگر کار خوب هم انجام دهند، چون با بِرَند نور نبوده، پذیرفته نمی‌شود.
در این بازار زیان، تنها یک راه رهایی هست:
پیروی از معلم ربانی و بازگشت به نور هدایت خداوند.

نجات از خُسران
در این بازارِ عمر، همه در حال معامله‌اند…
عده‌ای سرمایه را نگه می‌دارند و آن را با نورِ خداوند رشد می‌دهند. اینان:
الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ
اما عده‌ای دیگر، سرمایه را از دست می‌دهند…
نه از روی جهل، بلکه از روی غرور، حسادت، و نخواستنِ سجده بر معلم ربانی!
خُسران، یعنی بازنده بودن در اصل ماجرا:
همان‌هایی که در قرآن آمده:
أُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ

چگونه از خُسران نجات پیدا کنیم؟
راه نجات، روشن است:
بازگشت به نورِ معلمِ ربانی!
نوری که هم‌اکنون هست، اما حسودانِ گرگ‌صفت، نمی‌خواهند ببینند…
اگر قلبمان را از حسادت پاک کنیم،
اگر معلم الهی را بشناسیم و در مقابلش سجده کنیم،
اگر نور را در زندگی‌مان بپذیریم…
آنگاه نه‌تنها در خُسران نخواهیم بود،
بلکه به رستگاری خواهیم رسید:
وَ مَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ

«خُسر» فقط یک زیان مالی نیست.
بلکه زیان هستی است!
کسی که نورِ نجات را از دست بدهد،
در ظاهری صالح، ولی در باطن، خاسر است…
پس ای دل!
نور را بشناس…
و به‌جای حسادت، با معلمِ نورانی خدا، رفیق شو!

امام علی علیه السلام:
«من النقص أن يكون شفيعك شيئا خارجا عن ذاتك و صفاتك‏.»
«از نقص و كمبود تو اين است كه شفاعت كننده‌ات خارج از ذات و صفاتت باشد.»
«نقص و خسران و باختن زمانی است که عامل آرامش، یعنی نورِ با ارزشِ درونِ قلبتو از دست بدهی، و حالا برای دسترسی به آرامش، به عوامل بی‌ارزش بیرون از قلبت رو بیاری! که قطعا هیچوقت به آرامش نخواهی رسید! و این میشه خودباختگی!»

خسرانِ عمیق‌تر: خودباختگی درون، تکیه بر بیرون!
امام علی علیه‌السلام فرمودند:
«مِنَ النَّقْصِ أَنْ يَكُونَ شَفِيعُكَ شَيْئًا خَارِجًا عَنْ ذَاتِكَ وَ صِفَاتِكَ.»
این یک معیار طلایی برای شناخت خُسران واقعی است:
هرگاه برای نجات، برای آرامش، برای شفاعت، چشم امیدت به بیرون از درونت بود؛
هر وقت نور آرامش را بیرون از ذات و صفاتت جستجو کردی،
آن وقت است که در حقیقت، خود را باخته‌ای!
و این یعنی: خسران مبین!
نورِ آرامش در درون توست،
در همان نقطه‌ای که «فطرة الله» در آن نهاده شده…
ولی حسادت، کینه، مقایسه، و بی‌مهری به معلمِ نورانی،
این چراغ درون را خاموش می‌کند؛ و تو برای روشنایی،
در به در به دنبال نورِ بی‌ارزشِ بیرونی می‌روی…
مثل گرگی سرگردان،
بی‌جهت، بی‌هدف، بی‌قرار!
و این همان مفهوم “خسر” در عمیق‌ترین لایه‌هایش است:
از دست دادن اصل سرمایه:
سرمایه‌ای که خدا در قلبت گذاشت…
نورِ آرامش، نورِ علم، نورِ ارتباط با معلم ربانی!
اگر این نور را خاموش کردی، اگر از این نور پرستاری نکردی، دیگر هیچ‌چیز در بیرون تو،
نمی‌تواند شفیع تو باشد. چون از درون، خودت را باخته‌ای…

امام علی علیه السلام:
مِن كمالِ الإنسانِ و وُفورِ فَضلِهِ استِشعارُهُ بنفسِهِ النُّقصانَ.

آگاهى انسان از ناقص بودنش، نشانه كمال و فراوانى فضل اوست.

کمالِ راستین: وقتی به خسرانِ خود آگاه می‌شوی…
امام علی علیه‌السلام فرمودند:
«مِن كَمالِ الإِنسانِ و وُفورِ فَضلِهِ استِشعارُهُ بِنَفسِهِ النُّقصانَ.»
گویی حضرت، نوری به دل ما می‌تاباند تا بیدار شویم:
بدان که خسران واقعی زمانی خطرناک‌تر است
که از آن بی‌خبر باشی!
اما اگر هنوز احساس نقص در وجودت هست،
اگر هنوز در دل خود، گاه‌گاهی از «از دست دادن سرمایه اصلی» نگران می‌شوی،
بدان که این نشانه کمال است… نشانه فضل…
و فرصتی برای بازگشت به نور درون.
کسانی که به نور علم ربانی پشت کردند و خسرانشان را حس نکردند،
به «خسران مبین» گرفتار شدند.
اما اگر تو حس کردی که نوری در درونت خاموش شده،
و اگر این خاموشی تو را می‌سوزاند،
بدان که هنوز جانت زنده است…
و این آگاهی، سرآغاز بازگشت است.
پس خسران تنها زمانی «مبین» و آشکار می‌شود
که انسان از آن بی‌خبر بماند!
اما اگر کسی نقص خود را احساس کرد،
و برای بازگشت به نور، قدم برداشت…
چنین کسی دیگر «خاسر» نیست،
بلکه «سالک» است،
در مسیر نور…

امام صادق علیه السلام:
لاَ خَيْرَ فِيمَنْ لاَ يَتَفَقَّهُ مِنْ أَصْحَابِنَا
يَا بَشِيرُ إِنَّ اَلرَّجُلَ مِنْهُمْ إِذَا لَمْ يَسْتَغْنِ بِفِقْهِهِ اِحْتَاجَ إِلَيْهِمْ
فَإِذَا اِحْتَاجَ إِلَيْهِمْ أَدْخَلُوهُ فِي بَابِ ضَلاَلَتِهِمْ وَ هُوَ لاَ يَعْلَمُ
.
حضرت صادق عليه السلام به بشير فرمود:
هر يك از اصحاب ما كه فهم دين ندارد خيري ندارد،
اي بشير هر مردي از ايشان كه از نظر فهم دين بي نياز نباشد، بديگران نياز پيدا ميكند
و چون بآنها نيازمند شد او را در گمراهي خويش وارد كنند و او نفهمد.

خسران پنهان:
وقتی از علمِ معلم ربانی بی‌بهره‌ای، ناگزیر به آغوش معلم سوء پناه می‌بری!
یعنی آنجا که بی‌نیازی علمی‌ات تأمین نشود، ناخواسته محتاجِ گمراهان می‌شوی!
امام صادق علیه‌السلام فرمودند:
«لاَ خَيْرَ فِيمَنْ لاَ يَتَفَقَّهُ مِنْ أَصْحَابِنَا… إِذَا لَمْ يَسْتَغْنِ بِفِقْهِهِ اِحْتَاجَ إِلَيْهِمْ، فَإِذَا اِحْتَاجَ إِلَيْهِمْ أَدْخَلُوهُ فِي بَابِ ضَلاَلَتِهِمْ وَ هُوَ لاَ يَعْلَمُ.»
این حدیث، یکی از عمیق‌ترین تحلیل‌های روان‌شناختیِ خسران است!
کسی که به علم ربانی وصل نباشد، ناگزیر در وقت نیاز، چشم به دیگران می‌دوزد؛
و این دیگران، اگر اهل نور نباشند، او را آهسته و بی‌صدا، وارد دروازه‌های گمراهی می‌کنند…
و فاجعه اینجاست:
او حتی متوجه نمی‌شود!
این یعنی خسرانی فراتر از “خسران مالی” یا “شکست اجتماعی”:
این، باختنِ تشخیص است،
و سپردنِ زمام قلب، به دست کسانی که دل‌شان از نور خالی است!
چه بسیار کسانی که گمان می‌کنند
در حال یاد گرفتن‌اند، در حال پیشرفت‌اند…
اما در واقع، دارند سبک و ساکت، به سمت ضلالت کشیده می‌شوند.
راه نجات چیست؟
فقط یک چیز: بی‌نیازی از غیر، با علم ربانی.
علم آنلاینی که از معلم ربانی و فرشتۀ مهربان گرفته می‌شود،
نه از هر صدایی که در بازار علم فریاد می‌زند.
این همان معنای خسران در سوره «والعصر» است:
وقتی انسان، نور درونی فهم و هدایت را از دست بدهد،
به هر بادی میل می‌کند…
و گرفتار همج رعاع، مذبذبین، و گرگ‌های سرگردان می‌شود!
چیزی که ما نیاز داریم اینه:
«فهم دینی و بی‌نیازی از گمراهان»
«اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لا الضَّالِّينَ»
آنچه جان ما به آن نیاز دارد، فهم دینی است؛
فهمی که ما را از پناه بردن به گمراهان و معلمان سوء بی‌نیاز می‌سازد.
در واقع، ما در هر نماز، از خدای مهربان چنین می‌خواهیم:
«اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ»
ما را به راه راست هدایت کن؛
اما این راه راست چگونه راهی‌ست؟
نه هر راهی، بلکه:
«صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ»
راه کسانی که به آنان نعمت دادی؛
نعمت چیست؟
در آیۀ 113 سورۀ نساء آمده:
«وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظيماً»
یعنی نعمت بزرگ خدا، همانا علم آنلاینی است که از جانب خودش عطا می‌کند.
پس «راه مستقیم»، راه بهره‌مندان از علم ربانی و نور هدایت الهی است، نه:
«غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لا الضَّالِّينَ»
نه راه مغضوبان و نه راه گمراهان!
مغضوبان کسانی‌اند که علم داشتند ولی حسادت ورزیدند و به علم نورانی سجده نکردند؛
و گمراهان، همان نادانانی‌اند که چون فهم نداشتند، به دامن آن حسودان پناه بردند!
پس ما نه‌تنها باید «فهم دینی» داشته باشیم، بلکه باید آن‌قدر غنی و بی‌نیاز شویم که محتاج به درک و هدایت گمراهان نگردیم.

اصل سرمایه، نور است! علم آنلاین است!
بازنده کسی است که نورش را از دست بدهد!
«مَنْ أَنْكَرَ وَلَايَتِي فَقَدْ … خَسِرَ»
از هزار واژه مترادف حسادت، مفهوم قطع رابطه با نور استنباط می‌شود.
+ «معنای قول لا مساس سامری!»:
یعنی کسی با معلم ربانی و علم آنلاین او تماس نداشته باشد!

اصل سرمایه، نور است! علم آنلاین است!
سرمایه واقعی انسان، نوری است که از عالم بالا در دل او می‌تابد؛
همان «علم ربانی»، همان «کلام هدایت‌گر معلمِ متصل به ملکوت».
بازنده حقیقی کسی نیست که مال و موقعیت ظاهری را از دست بدهد؛
بازنده کسی است که نور را از دست بدهد!
امام علی علیه‌‌السلام فرمود:
«مَنْ أَنْكَرَ وَلَايَتِي فَقَدْ خَابَ وَ خَسِرَ وَ هَوَى فِي النَّار»
«هر که ولایت مرا انکار کند، قطعاً نومید شده، زیان کرده، و به درون آتش سقوط کرده است.»
در این روایت، واژۀ «خَسِرَ» همان خسران مبین است؛
یعنی قطع ارتباط با ولایت = از دست دادن نور = از دست دادن اصل سرمایه!
ولایت، همان پیوند با نور نجات‌بخش است؛
و انکار ولایت، یعنی بریدن از آن نور، که نهایتاً به خسران و سقوط در آتش دوری از نور می‌انجامد.
در لغت‌نامه‌ آمده:
الخُسْران: ذَهاب رأسِ المال
یعنی از دست دادن اصل سرمایه!
و دربارۀ سامری، آن حسودِ به ولایتِ حضرت موسی و خلیفة ربانی:
وقتی از نور و تماس با معلم الهی برید،
به زبان خود اعتراف کرد:
«لا مِساسَ!»
دیگر هیچ تماس و ارتباطی نیست!
او از حوزۀ نور کنار گذاشته شد؛ دیگر نوری برایش باقی نماند.
و این سرنوشت هر حسودی است که با ولایت و نورِ معلم ربانی تماس نداشته باشد.

از هزار واژه مترادف حسادت، یک پیام بیرون می‌آید:
حسود، کسی است که رابطۀ خودش را با نورِ علمِ ربانی قطع کرده است!
پس «خسران»، یعنی فقدان نور؛
و «فقدان نور»، یعنی بی‌ارتباطی با آنکه نور را از آسمان آورده و در قلب‌های مستعد جاری می‌سازد.

امام علی علیه السلام:
«الدُّنْيَا سُوقُ الْخُسْرَان»
«دنيا، بازار زيان است.»
«وَ الْعَصْرِ  إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ»

دنیا؛ بازار خسران است!
امام علی علیه‌السلام فرمودند:
«الدُّنْيَا سُوقُ الْخُسْرَان»
«دنیا، بازار زیان است.»
و قرآن با لحنی سوگندوار هشدار می‌دهد:
«وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ»
(قسم به زمان! همانا انسان در خسران و زیان است.)
این دو بیان نورانی، یک حقیقت بزرگ را آشکار می‌سازند:
دنیا مانند بازاری است که اغلب انسان‌ها در آن، نه‌تنها سود نمی‌برند، بلکه سرمایه اصلی‌شان را از دست می‌دهند.
و آن سرمایه، نورِ ولایت، فهم دینی حقیقی، و پیوند با معلم ربانی است.
زیان‌کار، کسی نیست که مال دنیایش را از دست بدهد، بلکه:
خاسر واقعی کسی است که “نور” را از دست داده باشد!
چرا دنیا بازار خسران است؟
زیرا بسیاری از مردم:
به‌جای اتصال به علم نورانی و ربانی، به سراب‌های فریبنده سرگرم می‌شوند.
به‌جای همراهی با صراط کسانی که نعمت یافتند، در مسیر مغضوبین و گمراهان قدم می‌گذارند.
به‌جای سرمایه‌گذاری در ملکوت، در حسد، غفلت، و تقلید کورکورانه غرق می‌شوند.

دنیایی که در آن «نورِ ولایت» را گم کرده‌ای، بازار خسران است!
و هر لحظه که با این بازار معامله می‌کنی، اگر متصل به علم نورانی معلم ربانی نباشی،
نه‌تنها چیزی به دست نمی‌آوری، بلکه اصل سرمایۀ جانت را هم می‌بازی!
بیا دوباره با نور آسمانی، با ولایت، با فهم عمیق دین،
از این بازار خسران، سودآور بیرون بیاییم…

مشتقات ریشه «خسر» 65 بار در آیات قرآن تکرار شده است.
با درک معنای زیبای واژه خسر، در این آیات تدبّر کنیم.  

بُرد و باخت!

Winners vs. Losers
برندگان: اهل نور!
بازندگان: اهل حسادت!

تاریکی خودباختگان حسود!
حسود، با حسادتش، همه چیزشو باخت! چه باختنی!
«وَ مَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطانَ وَلِيًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبيناً»
حسود با اشتباه مرگبارش، هُویّت نورانی خودشو برای همیشه از دست داد! «نورِ عاریه!»
از رفتار حسود معلوم میشه که خودشو باخته!
وحشت‌زده و هراسناک است!
+ «نور از دست رفته!»

تاریکی خودباختگان حسود!
«خَسِرَ خُسْراناً مُبِيناً»
حسود، با حسادتش، همه‌چیز را باخت!
و چه باختنی بدتر از این‌که هویّت نورانی خودش را برای همیشه از دست بدهد؟
«وَ مَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطانَ وَلِيًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِيناً»
«هرکس شیطان را به جای خدا به دوستی بگیرد، بی‌تردید زیانی آشکار کرده است!»
این «خسران مبین» یعنی:
از دست دادن نور اصلی وجود،
فروریختن در ظلمت حسد و وسوسه،
و پیوند خوردن با شیطان به جای معلم نورانی ربانی.

نورِ عاریه، نور از دست رفته!
این جملۀ طلایی رو بخاطر داشته باشیم:
👈(تا زمانی که از مرز شناخت معارین عبور نکرده‌ایم، حقیقت دین خدا را نشناخته‌ایم.)👉
گاه انسان، نوری دارد؛ اما نوری عاریه‌ای است:
نه از اتصال مستقیم قلبی با معلم ربانی، بلکه از تأثیرات لحظه‌ای و سطحی.
ولی حسادت، این نور را خاموش می‌کند.
و حسود، وحشت‌زده، مضطرب، هراسان و سرگردان می‌شود…
چرا؟
چون پیوندش با منبع اصلی نور قطع شده است!
از رفتار حسود پیداست که خودش را باخته:
پرخاشگر است.
نمی‌تواند حضور نور را تحمل کند.
همیشه در اضطراب است که مبادا دیگران بر او برتری یابند!

حسد، خسرانِ هویّت نورانی انسان است.
و خسران نهایی، نه در بیرون، بلکه در خاموشی نور درون است.
امام علی علیه‌السلام:
«الحسود لا یسود!»
«حسود هرگز آقایی نمی‌کند.»
زیرا او در ظلمت حسد فرو رفته است،
و هیچ چراغی، هیچ نوری، و هیچ آرامشی دیگر در جانش نمی‌درخشد.

[سورة آل‏‌عمران (۳): آية ۱۵۱]
سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ بِما أَشْرَكُوا بِاللَّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً
وَ مَأْواهُمُ النَّارُ وَ بِئْسَ مَثْوَى الظَّالِمِينَ (۱۵۱)
به زودى در دلهاى كسانى كه كفر ورزيده‏‌اند بيم خواهيم افكند،
زيرا چيزى را با خدا شريك گردانيده‌‏اند كه بر [حقانيت‏] آن، [خدا] دليلى نازل نكرده است.
و جايگاهشان آتش است، و جايگاه ستمگران چه بد است.

خوفِ درونِ تاریکان؛ خودباختگانِ بی‌پناه!
«سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ…»
این آیه شریفه از راز خوف و وحشت پنهانِ درون کافران پرده برمی‌دارد؛
کسانی که دل از نور الهی بریده‌اند و به چیزی دل بسته‌اند که هیچ حجتی از سوی خدا برایش نازل نشده است.
این همان خسران مبین است:
جایگزینی نور با سایه‌ها، و پناه بردن به تاریکی بی‌سند.
وقتی انسان به علمِ ربّانی متصل نیست و از «معلم نورانی» دور افتاده، در دلش خلأیی پدید می‌آید که با هیچ چیز پر نمی‌شود. این خلأ، تبدیل به ترس می‌شود؛ ترسی بی‌پایان که خودش نمی‌داند منشأ آن کجاست!
آیه می‌فرماید:
«سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ»؛
این رُعب همان باطن تاریک حسد، انکار، و بریدن از نور است.
کسانی که حقیقت را شناختند اما از روی کبر و حسادت انکار کردند، ناخواسته در دل خود ترس دائمی از گم شدن، بی‌پناهی، و سقوط را می‌پرورانند.
و اینجاست که مأوا و پناهگاهشان آتش خواهد بود.
یعنی با دل بریدن از نور، دیگر هیچ پناهگاهی برای آرامش نمی‌یابند.
جایگاه ستمگران بد جایی است! زیرا به خود ستم کرده‌اند؛
سرمایهٔ الهی‌شان را باخته‌اند؛ و از ولیّ رحمانی جدا گشته‌اند.
این همان است که در تعبیر امام علی علیه‌السلام نیز آمده بود:
«الدُّنْيا سُوقُ الْخُسْرَان»
دنیای بی‌نور، بازاری است که در آن انسان همه‌چیزش را می‌بازد!

حسود خودش میدونه که بی‌ارزش شده!
چون نَفْسش بی‌ارزش شده، لذا اعتماد به نفس نداره!
خودش، خودشو باور نداره!
چون نورشو باور نکرده!
خودش میفهمه که تاریک و ناتوان و ناکارآمد شده،
و همچنین عاجز در برابر اقتدار صاحبان نور.
به این میگن: «خودباختگی!»: «آشفتگی هویّت!»
«خودباخته، شخصیتی است مُنفَعِل، که در مهار حسادت و تمنّاهای خودش ناتوان است و بدنبال هویت منفی و تاریک حسود خود است. مسئولیت‌گریز است و دل‌زدگی و دل‌مردگی و بی‌تفاوتی در رفتارش موج می‌زند. احساس پوچی می‌کند. دل‌مشغولی‌های بی‌هدف دارد و توان خود را بیخودی و در مسیر باطل به هدر می‌دهد. نقشی موثر برای آرامش قلب خود ندارد، چون ابزار نورانی آرامش قلبش را از دست داده است.»
«حسود، بی‌هدف و سردرگم و سرگردان!»
«خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ»
ببین حسادت چه بلایی سر متکبّر میاره!
داستان تکراری شیطان: «أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ»

خودباختگیِ حسود؛ سقوط هویت در تاریکی
حسود، در اعماق وجودش می‌داند که بی‌ارزش شده است!
وقتی نفس انسان سقوط می‌کند و به تاریکی آلوده می‌شود،
دیگر نه اعتماد به نفس می‌ماند، نه عزت نفس.
او خود را باور ندارد؛ چون نور خودش را باور نکرده است!
در درونش احساس می‌کند که تاریک، ناتوان و ناکارآمد شده؛
و در برابر شکوه و اقتدار صاحبان نور، عاجز و زبون است.
این همان چیزی است که به آن خودباختگی می‌گویند: آشفتگی هویّت!
خودباخته، شخصیتی مُنفَعِل است؛ کسی که در مهار حسادت‌ها و تمنّاهای خود ناتوان است.
هویتی منفی و تاریک برای خود ساخته، از مسئولیت‌پذیری فراری است، و نشانه‌های دل‌مردگی، بی‌تفاوتی و دل‌زدگی در رفتار او به وضوح دیده می‌شود.
درونش از احساس پوچی لبریز است.
دل‌مشغولی‌هایی بی‌هدف دارد و توان و وقت خود را بیهوده، و در مسیر باطل، تلف می‌کند.
او دیگر هیچ نقش مؤثری برای آرامش قلب خود ندارد؛ چون ابزار نورانی آرامش را از کف داده است.
حسود، بی‌هدف و سرگردان است؛
در طوفان احساساتِ منفی، همچون گردبادی بی‌جهت، پریشان و حیران.
«خَسِرَ الدُّنیا وَ الآخِرَةَ»
(او دنیا و آخرت را باخت!)
ببین حسادت چه بلایی سرِ متکبّر می‌آورد!
داستان تکراری شیطان:
«أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ!»
او هم نور را دید، اما چون خود را در آینه نور نپذیرفت، سقوط کرد!
به جای سجده بر نور، بر کبر خود سجده کرد. و این آغاز خسرانی بود که تا ابد ادامه دارد…

بُرد، فقط در گرو عمل به نور است.
فقط اهل نور دارای هویّت و اصالت می‌باشند!
«اعتماد به نور، اعتماد به نفس است!»
«اهل نور، اهل سرمایه‌گذاری!»
هر کسی از تاریکی تمنّاهاش اتباع کنه، باختش حتمیه!
+ «بزرگترین قربانیان تاریخ!»
+ «قبولی خرداد! مردودین شهریور!»

اهل نور، اهل اصالت‌اند؛ و بُرد، فقط با نور است!
در این مسیر، فقط کسانی پیروزند که به نور عمل کرده‌اند؛
نه آنان‌که نور را دیدند، اما سجده نکردند…
بُرد، فقط در گرو عمل به نور است!
اهل نور، کسانی‌اند که از سرمایه الهیِ درون‌شان، بهره برده‌اند.
آنان به معلم ربانی اعتماد کرده‌اند، و نورِ علم را، چراغ راه دل خود ساخته‌اند.
«اعتماد به نور، همان اعتماد به نفس واقعی است!»
نه خودفریبی، نه تکیه به پوچی و تمناهای بیرونی.
اهل نور، اهل سرمایه‌گذاری‌اند!
سرمایه‌شان، «نور» است؛
و عمل‌شان، «تجارتِ رابحه» است!
آنان به خوبی می‌دانند که هر لحظه از عمر، یک فرصت طلایی برای اتصال به نور است.
اما…
❗️ هر کسی که به جای تبعیت از معلم نورانی، از تاریکیِ تمنّاهایش تبعیت کند،
باختش حتمی است!
و این همان «خسران مبین» است!

🔥 بزرگ‌ترین قربانیان تاریخ چه کسانی‌اند؟
نه کسانی که نادان بودند،
بلکه آنان‌که نور را شناختند،
اما به حسد، به کبر، به تمنّاهای تاریک‌شان میدان دادند!
مثل سامری، بلعم، برادران یوسف، شیطان!
آن‌ها با دستان خود، چراغ نجات را خاموش کردند…
و با حسادت، اصل سرمایه را باختند!

قبولی خرداد؛ مردودین شهریور!
در مکتب نور، قبول‌شدگان کسانی‌اند که
در امتحانات پنهان زندگی،
به نور دل دادند و در برابر معلم، ادبِ سجده را نگه داشتند.
اما مردودین، همان‌هایی‌اند که
در «سکوتِ شب»،
در «تمنّای شهوت»،
در «تکبّر بی‌دلیل»،
در «حسادت‌های پنهان»،
سقوط کردند!
و این همان «سُوقُ الْخُسْرَان» است که امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود.

خودباختگان،
داستان تکراری طرفداران دو‌آتیشه‌ای است که اکثرا توزرد از آب در اومدن!
وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ …
«التَّعَرُّبَ بَعْدَ الْهِجْرَةِ»

[سورة البقرة (۲): آية ۲۱۷]
يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ
قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ كُفْرٌ بِهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ
وَ إِخْراجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ اللَّهِ وَ الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ
وَ لا يَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ حَتَّى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دِينِكُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا
وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ
فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ
وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (۲۱۷)
از تو در باره كارزار در ماه حرام مى‏‌پرسند.
بگو: «كارزار در آن، گناهى بزرگ و باز داشتن از راه خدا و كفر ورزيدن به او و[ باز داشتن از] مسجدالحرام [=حج‏]،
و بيرون راندنِ اهل آن از آنجا، نزد خدا [گناهى‏] بزرگتر، و فتنه [=شرك‏] از كشتار بزرگتر است.»
و آنان پيوسته با شما مى‌‏جنگند تا -اگر بتوانند- شما را از دينتان برگردانند.
و كسانى از شما كه از دين خود برگردند و در حال كفر بميرند،
آنان كردارهايشان در دنيا و آخرت تباه مى‌‏شود،
و ايشان اهل آتشند و در آن ماندگار خواهند بود.
امام صادق علیه السلام:
« ثُمَّ إِذَا صَارَ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ إِلَى رِضْوَانِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
وَ 
ارْتَدَّ كَثِيرٌ مِمَّنْ كَانَ أَعْطَاهُ ظَاهِرَ الْإِيمَانِ
وَ حَرَّفُوا تَأْوِيلَاتِهِ وَ غَيَّرُوا مَعَانِيَهُ وَ وَضَعُوهَا عَلَى خِلَافِ وُجُوهِهَا
قَاتَلَهُمْ بَعْدُ عَلَى تَأْوِيلِهِ
حَتَّى يَكُونَ إِبْلِيسُ اَلْغَاوِي لَهُمْ هُوَ اَلْخَاسِرَ اَلذَّلِيلَ اَلْمَطْرُودَ اَلْمَغْلُولَ …
»
«سپس بعد از درگذشت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گروهى كه به ظاهر ايمان آورده بودند مرتد مى‌شوند و قرآن را تحريف نموده و معانى آن را تغيير مى‌دهند و بر خلاف واقع تفسير مى‌نمايند
در اين هنگام با آنها از روى تأويل قرآن به پيكار مى‌پردازد
تا شيطان آنها را گمراه كند و موجب زيان و ذلت و بدبختى ايشان گردد.»
امام صادق علیه السلام:
«إِنَّ مَنْ أَضَلَّهُ اللَّهُ وَ أَعْمَى قَلْبَهُ اسْتَوْخَمَ الْحَقَّ وَ لَمْ يَسْتَعْذِبْهُ
وَ صَارَ الشَّيْطَانُ وَلِيَّهُ يُورِدُهُ مَنَاهِلَ الْهَلَكَةِ ثُمَّ لَا يُصْدِرُهُ.
»
هر كه را خدا گمراه ساخته و دلش را كور نموده؛ حقّ بر او تلخ آيد و آن را شيرين نداند،
و در نهايت شيطان دوستش شده و او را بوادى فلاكت افكنده و از آنجا خارجش نسازد!

الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ

[سورة الأنعام (۶): الآيات ۱۱ الى ۱۳]
قُلْ لِمَنْ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
قُلْ لِلَّهِ كَتَبَ عَلى‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ
لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فِيهِ
الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (۱۲)
بگو: «آنچه در آسمانها و زمين است از آنِ كيست؟»
بگو: «از آنِ خداست »؛ كه رحمت را بر خويشتن واجب گردانيده است.
يقيناً شما را در روز قيامت -كه در آن هيچ شكى نيست- گِرد خواهد آورد.
خودباختگان كسانى‏‌اند كه ايمان نمى‌‏آورند.

امام باقر علیه السلام:
قُلْ إِنَّ اَلْخٰاسِرِينَ اَلَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ
يَعْنِي غَبَنُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِيهِمْ .
يعنى خود و خانواده خويش را دچار زيان كرده‌اند.
[سورة الزمر (۳۹): الآيات ۱۱ الى ۲۰]
فَاعْبُدُوا ما شِئْتُمْ مِنْ دُونِهِ
قُلْ إِنَّ الْخاسِرِينَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِيهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ
أَلا ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِينُ (۱۵)
پس هر چه را غير از او مى‌‏خواهيد، بپرستيد
«[ولى به آنان‏] بگو:»
زيانكاران در حقيقت كسانى‌‏اند كه به خود و كسانشان در روز قيامت زيان رسانده‏‌اند؛
آرى، اين همان خسران آشكار است.»

حسود، خودشو و بستگانشو از نور هدایت محروم میکنه!
«الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ»
در صورتیکه دستور اینه:
«قُوا أنفُسَكُمْ و أهليكُمْ نارا»

[سورة الأنعام (۶): آية ۱۴۰]
قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ
وَ حَرَّمُوا ما رَزَقَهُمُ اللَّهُ افْتِراءً عَلَى اللَّهِ
قَدْ ضَلُّوا وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ (۱۴۰)
كسانى كه از روى بى‏‌خردى و نادانى، فرزندان خود را كشته‌‏اند،
و آنچه را خدا روزيشان كرده بود – از راه افترا به خدا – حرام شمرده‌‏اند، سخت زيان كردند.
آنان به راستى گمراه شده، و هدايت نيافته‌‏اند.

🔥 حسادت، قتل نور است!
و حسود، با این قتلِ پنهانِ نور،
تاویلا، قاتلِ فرزندانِ خویش می‌شود!
بی‌آن‌که خونی بریزد، چراغ هدایت را از خانه‌اش خاموش می‌کند.
قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ…
کسانی که از روی نادانی و سبک‌عقلی، فرزندان خود را کشتند، در واقع سرمایه‌های زندگی‌شان را نابود کردند.
اما فقط قتل فیزیکی نیست که زیان‌آور است؛
حسود، قاتلِ نور است!
حسود، نه فقط خودش را، بلکه فرزندان و بستگانش را هم از نور هدایت محروم می‌کند.

محروم‌سازی نسل از هدایت:
وقتی پدر یا مادر، معلم یا مربی،
نسبت به نور حسادت بورزد، نسبت به معلم ربانی کینه داشته باشد،
در واقع از عمق جان، نور را انکار کرده است.
و وقتی خودش از نور محروم شد، دیگر چه سرمایه‌ای برای انتقال به نسل بعد باقی می‌ماند؟
فرزندانش در تاریکی می‌مانند!
و در دام معلمان سوء، رسانه‌های مجازی گمراه‌گر، دوستان بد،
و آرزوهای بی‌اساس و بی‌پشتوانه، سرگردان می‌شوند!
این همان «خسران خانوادگی» است!
این همان قتل معنوی فرزندان است،
با دستان خود، راه هدایت را بر روی خانواده‌اش می‌بندد…
و آنها را در جهل و تاریکی تنها می‌گذارد،
بدون چراغ، بدون راهنما، بدون پناه!
پس نتیجه این است:
حسود، فقط خود را نمی‌سوزاند؛ نسلش را هم در آتشِ خسران می‌افکند!
«قَدْ ضَلُّوا وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ»
نه خود هدایت یافتند،
و نه توانستند راهی برای هدایت دیگران باقی بگذارند!

چگونه خانواده را بايد از آتش حسادت نگه داشت؟!

👈ماموریت صاحبان نور برای اهل حسادتی که در معرض این علوم آشکار شده قرار میگیرند این است که همانند هشدار تابلوی حداکثر سرعت 80 کیلومتر برای راننده عمل کنند یعنی به آنها اطلاع و آگاهی بدهند، حالا این راننده است که یا از این امر الله اطاعت میکند یا نه، به این دستور عمل ننموده و به دلخواه خود رفتار می نماید و در هر صورت، تابلوی راهنمایی وظیفۀ خود را انجام داده و راندمان کارش صد در صد است و با رانندگان خاطی اتمام حجت شده است.👉

امام صادق عليه السلام:
الإمامُ الصّادقُ عليه السلام ـ في قولِهِ تَعالى :
«قُوا أنفُسَكُمْ و أهليكُمْ نارا»
لَمّا سَألَهُ أبو بَصيرٍ عَن وِقايَةِ الأهلِ ـ :
تأمُرُهُم بِما أمَرَهُمُ اللّه ُ ، و تَنهاهُم عَمّا نَهاهُمُ اللّه ُ عَنهُ ،
فإن أطاعُوكَ كُنتَ قَد وَقَيتَهُم ،
و إن عَصَوكَ فكُنتَ قَد قَضَيتَ ما عَلَيكَ.
امام صادق عليه السلام ـ در پاسخ به ابو بصير از آيه «خود و خانواده خود را از آتشى ··· نگه داريد» كه پرسيد 👈چگونه خانواده را بايد از آتش نگه داشت👉 ـ فرمود :
آنها را به انجام آنچه خدا فرمان داده است فرمان مى‌دهى و از آنچه خدا منعشان فرموده است منع مى‌كنى. اگر از تو اطاعت كردند آنان را از آتش حفظ كرده‌اى و اگر نافرمانيت كردند، تو وظيفه‌ات را انجام داده‌اى.

+ «حبط عمل»
مواظب گنجینه نور قلبت باش! دزدان شب‌کار قبیله شیطان در کمین‌اند!

[سورة محمد (۴۷): الآيات ۲۶ الى ۳۰]
ذلِكَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما أَسْخَطَ اللَّهَ وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ (۲۸)
زيرا آنان از آنچه خدا را به خشم آورده پيروى كرده‏‌اند و خرسنديش را خوش نداشتند؛
پس اعمالشان را باطل گردانيد.

«حدیث حضرت عبد العظیم حسنی علیه السلام»
اصل سرمایه، نور است!
بازنده کسی است که نورش را از دست بدهد!

حدیث جلیس موسی ع
«قَدْ مُسِخَ قِرْداً»
داستان تکراری اهل حسادتی که از صاحب نور خویش، علوم زیادی شنیدند
اما متاسفانه مالک این نورِ عاریه خویش نشدند
و روح ایمان از آنها سلب شد و مسخ گردیدند!

قلب حسود، بینا نیست که هدف رو ببینه!

اهل نور، هدف و ماموریتشو در زندگی میدونه و میبینه!
«قلب وظیفه شناس!»

[سورة البقرة (۲): آية ۲۷]
الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ
وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ
وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ
أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (۲۷)
همانانى كه پيمان خدا را پس از بستن آن مى‌‏شكنند؛
و آنچه را خداوند به پيوستنش امر فرموده مى‏‌گسلند؛
و در زمين به فساد مى‌‏پردازند؛
آنانند كه زيانكارانند.

[سورة البقرة (۲): آية ۶۴]
ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ
فَلَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَكُنْتُمْ مِنَ الْخاسِرِينَ (۶۴)
سپس شما بعد از آن [پيمان‏] رويگردان شديد،
و اگر فضل خدا و رحمت او بر شما نبود، مسلما از زيانكاران بوديد.

[سورة البقرة (۲): آية ۱۲۱]
الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ
وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (۱۲۱)
كسانى كه كتاب [آسمانى‏] به آنان داده‌‏ايم، [و] آن را چنانكه بايد مى‏‌خوانند،
ايشانند كه بدان ايمان دارند.
و[لى‏] كسانى كه بدان كفر ورزند، همانانند كه زيانكارانند.

[سورة آل‏‌عمران (۳): الآيات ۸۳ الى ۸۵]
وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ
وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ (۸۵)
و هر كه جز اسلام، دينى [ديگر] جويد، هرگز از وى پذيرفته نشود،
و وى در آخرت از زيانكاران است.

[سورة آل‏‌عمران (۳): الآيات ۱۴۹ الى ۱۵۰]
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا الَّذِينَ كَفَرُوا يَرُدُّوكُمْ عَلى‏ أَعْقابِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِينَ (۱۴۹)
اى كسانى كه ايمان آورده‌‏ايد، اگر از كسانى كه كفر ورزيده‌‏اند اطاعت كنيد، شما را از عقيده‏‌تان بازمى‏‌گردانند و زيانكار خواهيد گشت.

+ «بندگان رحمان! بردگان شیطان!»
بردگان اموال – بردگان اولاد!

[سورة المنافقون (۶۳): الآيات ۶ الى ۱۱]
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا
لا تُلْهِكُمْ أَمْوالُكُمْ وَ لا أَوْلادُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ
وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (۹)
اى كسانى كه ايمان آورده‌‏ايد،
[زنهار] اموال شما و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل نگرداند،
و هر كس چنين كند، آنان خود زيانكارانند.

+ «سرزنش خود! خوبه یا بد؟!»
«
المَغرورُ في الدنيا مِسكينٌ، و في الآخِرَةِ مَغبونٌ»
«آدم فريب خورده [از دنيا] در دنيا بينواست و در آخرت بازنده»

مارپیچ مرگ مورچه‌ها!

«سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»

نشانه آفاقی: مارپیچ مرگ مورچه‌ها!
نشانه انفسی: ……………………… ؟!

ویدئوچک نقش لیدر سوء آغازگر، در لحظه خروج از مسیر اصلی و ایجاد مارپیچ مرگ! 

+ «تمنا فدای تقدیر یا تقدیر فدای تمنا»

پیشوایان آتش : پیش به سوی آتش!

+ «بلوهر و یوذاسف!»
«مَنْ دَانَ النَّاسَ بِمَا إِنْ دُيِّنَ بِمِثْلِهِ هَلَكَ
فَذَلِكَ الْمُسْخِطُ لِلَّهِ الْمُخَالِفُ لِمَا يُحِبُّ»
هر كه مردم را پيرو عقائدى كند كه هلاك شوند، مورد خشم خدا است،
و بر خلاف رضايت خدا عمل كرده.

وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ

[سورة القصص (۲۸): الآيات ۳۶ الى ۴۲]
فَلَمَّا جاءَهُمْ مُوسى‏ بِآياتِنا بَيِّناتٍ قالُوا ما هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُفْتَرىً
وَ ما سَمِعْنا بِهذا فِي آبائِنَا الْأَوَّلِينَ (۳۶)
پس چون موسى آيات روشن ما را براى آنان آورد، گفتند:
«اين جز سحرى ساختگى نيست و از پدران پيشين خود چنين [چيزى‏] نشنيده‌‏ايم.»
وَ قالَ مُوسى‏ رَبِّي أَعْلَمُ بِمَنْ جاءَ بِالْهُدى‏ مِنْ عِنْدِهِ وَ مَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدَّارِ
إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ (۳۷)
و موسى گفت:
«پروردگارم به [حال‏] كسى كه از جانب او رهنمودى آورده
و [نيز] كسى كه فرجام [نيكوىِ‏] آن سرا براى اوست، داناتر است.
در حقيقت، ظالمان رستگار نمى‌‏شوند.»
وَ قالَ فِرْعَوْنُ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرِي
فَأَوْقِدْ لِي يا هامانُ عَلَى الطِّينِ فَاجْعَلْ لِي صَرْحاً لَعَلِّي أَطَّلِعُ إِلى‏ إِلهِ مُوسى‏
وَ إِنِّي لَأَظُنُّهُ مِنَ الْكاذِبِينَ (۳۸)
و فرعون گفت:
«اى بزرگان قوم، من جز خويشتن براى شما خدايى نمى‏‌شناسم.
پس اى هامان؛ برايم بر گِل آتش بيفروز و برجى [بلند] براى من بساز،
شايد به [حالِ‏] خداى موسى اطّلاع يابم،
و من جدّاً او را از دروغگويان مى‌‏پندارم.»
وَ اسْتَكْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَيْنا لا يُرْجَعُونَ (۳۹)
و او و سپاهيانش در آن سرزمين به ناحق سركشى كردند
و پنداشتند كه به سوى ما بازگردانيده نمى‌‏شوند.
فَأَخَذْناهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِي الْيَمِّ
فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظَّالِمِينَ (۴۰)
تا او و سپاهيانش را فرو گرفتيم و آنان را در دريا افكنديم،
بنگر كه فرجام كار ستمكاران چگونه بود.
وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ
وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ (۴۱)
و آنان را پيشوايانى كه به سوى آتش مى‏‌خوانند گردانيديم،
و روز رستاخيز يارى نخواهند شد.
وَ أَتْبَعْناهُمْ فِي هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً
وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ (۴۲)
و در اين دنيا لعنتى بدرقه [نامِ‏] آنان كرديم
و روز قيامت [نيز] ايشان از [جمله‏] زشت‏‌رويانند.

قصاص قتل تاویلی، خلود در نار است!

امام سجاد علیه السلام:
عَنْ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ : فِي تَفْسِيرِ قَوْلِهِ تَعَالَى: 
وَ لَكُمْ فِي اَلْقِصٰاصِ حَيٰاةٌ اَلْآيَةَ
وَ لَكُمْ يَا أُمَّةَ مُحَمَّدٍ فِي اَلْقِصَاصِ حَيَاةٌ لِأَنَّ مَنْ هَمَّ بِالْقَتْلِ فَعَرَفَ أَنَّهُ يُقْتَصُّ مِنْهُ فَكَفَّ لِذَلِكَ عَنِ اَلْقَتْلِ كَانَ حَيَاةً لِلَّذِي كَانَ هَمَّ بِقَتْلِهِ وَ حَيَاةً لِهَذَا اَلْجَانِي اَلَّذِي أَرَادَ أَنْ يَقْتُلَ وَ حَيَاةً لِغَيْرِهِمَا مِنَ اَلنَّاسِ إِذَا عَلِمُوا أَنَّ اَلْقِصَاصَ وَاجِبٌ لاَ يَجْسُرُونَ عَلَى اَلْقَتْلِ مَخَافَةَ اَلْقِصَاصِ يٰا أُولِي اَلْأَلْبٰابِ أُولِي اَلْعُقُولِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ

ای امّت محمّد ص!
برای شما در قصاص، حیات (زندگانی) است.
اگر کسی بخواهد شخصی را بکُشد و [در عین حال] بداند که از او قصاص می‌کنند،
این کار را نخواهدکرد.

پس قصاص در اینجا موجب می‌شود که هم مقتول و هم قاتل زنده بمانند.
بنابراین هرگاه بدانند قصاص هست، جرأت کُشتن نخواهندیافت؛
چون می‌ترسند آن‌ها را هم بکشند.

ثُمَّ قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ
عِبَادَ اَللَّهِ 
هَذَا قِصَاصُ قَتْلِكُمْ لِمَنْ تَقْتُلُونَهُ فِي اَلدُّنْيَا وَ تُفْنُونَ رُوحَهُ
أَ لاَ أُنَبِّئُكُمْ بِأَعْظَمَ مِنْ هَذَا اَلْقَتْلِ وَ مَا يُوجِبُهُ اَللَّهُ عَلَى قَاتِلِهِ مِمَّا هُوَ أَعْظَمُ مِنْ هَذَا اَلْقِصَاصِ 
قَالُوا بَلَى يَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ 
قَالَ أَعْظَمُ مِنْ هَذَا اَلْقَتْلِ أَنْ يَقْتُلَهُ قَتْلاً لاَ يَنْجَبِرُ وَ لاَ يَحْيَا بَعْدَهُ أَبَداً
قَالُوا مَا هُوَ
قَالَ أَنْ يُضِلَّهُ عَنْ نُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ وَ عَنْ وَلاَيَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِمَا وَ يَسْلُكَ بِهِ غَيْرَ سَبِيلِ اَللَّهِ وَ يُغْرِيَهُ بِاتِّبَاعِ طَرَائِقِ أَعْدَاءِ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ اَلْقَوْلِ بِإِمَامَتِهِمْ وَ دَفْعِ عَلِيٍّ عَنْ حَقِّهِ وَ جَحْدِ فَضْلِهِ وَ أَلاَّ يُبَالِيَ بِإِعْطَائِهِ وَاجِبَ تَعْظِيمِهِ
فَهَذَا هُوَ اَلْقَتْلُ اَلَّذِي هُوَ تَخْلِيدُ اَلْمَقْتُولِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ خَالِداً مُخَلَّداً أَبَداً
فَجَزَاءُ هَذَا اَلْقَتْلِ مِثْلُ ذَلِكَ اَلْخُلُودِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ.

امام سجاد (علیه السلام) [خطاب به مردم فرمود:]
«ای بندگان خدا! این قصاص برای کسی است که در دنیا کسی را کُشته و جان او را از وی گرفته است.
آیا شما را به بزرگتر از این قتل آگاه نسازم [به طوری‌که] قصاصی را که خداوند از [انجام‌دهنده‌ی] آن می‌گیرد به مراتب بزرگتر از آن قصاص می‌باشد»؟
عرض کردند: «بفرمائید ای پسر رسول‌خدا ص»!
او فرمود: «بزرگتر از این قتل، قتلی است که جبران نشود و هیچگاه مقتول زنده‌نشود [حتّی در آخرت]».
گفتند: «آن کار چیست»؟
امام (علیه السلام) فرمود:
«بزرگتر از قتل یک انسان، آن است که [کسی] او را از امّت محمّد ص و ولایت علی (علیه السلام) دور کند و راهی غیر از راه خدا را به او نشان دهد و وی را به ادامه‌دادن طریق دشمنان علی (علیه السلام) تشویق کند و به امامت آن‌ها راهنمائی نماید.
کسانی‌که علی (علیه السلام) را از مقام خود دفع کرده و حقّش را پایمال کردند و اهمیّت نمی‌دهند که گرامی‌داشتی که حقّ اوست را به او بدهند؛ این قتلی است که مقتول را در جهنّم مخلّد می‌سازد و پاداش این قتل، خلود در دوزخ می‌باشد».

لیدر سوء (شیطان) میگه:
«وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ‏ سُلْطانٍ‏ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلا تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ»

[سورة إبراهيم (۱۴): آية ۲۲]
وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ
إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ
وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي
فَلا تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ
ما أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ
إِنِّي كَفَرْتُ بِما أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ
إِنَّ الظَّالِمِينَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (۲۲)
و چون كار از كار گذشت [و داورى صورت گرفت‏] شيطان مى‏‌گويد:
«در حقيقت، خدا به شما وعده داد وعده راست،
و من به شما وعده دادم و با شما خلاف كردم،
و مرا بر شما هيچ تسلطى نبود، جز اينكه شما را دعوت كردم و اجابتم نموديد.
پس مرا ملامت نكنيد و خود را ملامت كنيد.
من فريادرس شما نيستم و شما هم فريادرس من نيستيد.
من به آنچه پيش از اين مرا [در كار خدا] شريك مى‏‌دانستيد كافرم».
آرى! ستمكاران عذابى پردرد خواهند داشت.

إيّاك أن تَنصِبَ رجُلاً دُونَ الحُجَّةِ فَتُصدِّقَهُ في كُلِّ ما قالَ!

امام صادق علیه السلام:
قال لي أبو عبد اللّه عليه السلام:
إيّاكَ و الرئاسةَ،
و إيّاكَ أن تَطَأ أعقابَ الرِّجالِ.
قلتُ: جُعِلتُ فِداكَ أمّا الرئاسةُ فقد عَرَفتُها،
و أمّا أن أطَأ أعقابَ الرِّجالِ فَما ثُلُثا ما في يَدِي إلاّ مِمّا وَطِئتُ أعقابَ الرِّجالِ؟!
فقال لي:
لَيسَ حيثُ تَذهَبُ،
إيّاك أن تَنصِبَ رجُلاً دُونَ الحُجَّةِ فَتُصدِّقَهُ في كُلِّ ما قالَ
.
به نقل از ابو حمزه ثُمالى:
امام صادق عليه السلام به من فرمود:
از رياست بپرهيز و از راه افتادنِ پشت سر شخصيتها خود دارى كن.
عرض كردم:
فدايت شوم، [مذموم بودن] رياست را دانستم،
اما دو سوم آنچه [از اخبار و احاديث] در دست دارم، از همين راه افتادن دنبال رجال و شخصيتهاست.
حضرت فرمود:
درست متوجّه نشدى،
بلكه مقصود اين است كه
مبادا كسى را غير از حجّت [خدا] عَلَم كنى، و هر چه مى‌گويد تصديق نمايى.

+ «عمی»

مارپیچ مرگ مورچه‌ها!
آسیاب مورچه‌ها!
نوع عجیبی از مرگ است!
وقتی مورچه‌ها در مارپیچ مرگ گرفتار می‌شوند!
صحنه‌ای نادر از خودکشی جمعی به سبک مورچه‌ها!

+ «اشتباه مرگبار!»
+ «بازی با آتش!»
+ «حسود، نورشو به هدر میده!»
«these ants are trapped in a deadly game of following the leader»
«این مورچه‌ها در یک بازیِ مرگبارِ پیروی از لیدرِ سوء به دام افتاده‌اند.»
مورچه‌های شکارچی، قوه بینایی ندارند و از حس بویایی استفاده می‌کنند.
مارپیچ مرگ، مارپیچی است که آنقدر ادامه می‌یابد تا همه‌ی مورچه‌های فالوئر بمیرند.
مورچه‌ها همه مقلد هم هستند و دورنمای خود را از بغل دستی خود کپی می‌کنند.
و همه اطمینان و‌ یقین به راهی که جمع می‌سپردند و درنهایت مرگ دسته‌جمعی.
جامعه‌ی مورچه‌ای هم همین است. جامعه‌ای که راه و‌ مسیر خود را نه بر مدار خرد و‌ اعتماد به نفس و‌ تحلیل آنچه فرد بدان رسیده است، که بر مدار ردپایی که همه از هم کپی کرده‌اند، بی‌هیچ اجتهاد شخصی یا برآوردی از عاقبت کار.
+ «داستان سرگردانی قوم بنی‌اسرائیل در تیه
چون نور پیشاهنگشونو، هنگام تغییر قبله، گم میکنن و در یک لوپ مرگ گیر میکنن
و به مخمصه می‌افتن و دور خودشون اینقدر میچرخن تا نابود بشن.
«يَتيهُونَ‏ فِي الْأَرْضِ»
«المَتاهَة: جاى بيراهه كه در آن گم شوند.»
+ «جهل – استجهلت‏ الرِّيحُ الغُصْنَ»
+ «داستان واقفیّه! حسین ابن قیاما
امام رضا علیه السلام:
عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْحَسَنِ قَالَ:
قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا ع:
إِنِّي تَرَكْتُ ابْنَ قِيَامَا مِنْ أَعْدَى خَلْقِ اللَّهِ لَكَ
قَالَ ذَلِكَ شَرٌّ لَهُ
قُلْتُ مَا أَعْجَبَ مَا أَسْمَعُ مِنْكَ جُعِلْتُ فِدَاكَ
قَالَ أَعْجَبُ مِنْ ذَلِكَ إِبْلِيسُ كَانَ فِي جِوَارِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْقُرْبِ مِنْهُ
فَأَمَرَهُ فَأَبَى وَ تَعَزَّزَ وَ كَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ
فَأَمْلَى اللَّهُ لَهُ وَ اللَّهِ مَا عَذَّبَ اللَّهُ بِشَيْ‏ءٍ أَشَدَّ مِنَ الْإِمْلَاءِ
وَ اللَّهِ يَا حُسَيْنُ مَا عَذَّبَهُمُ اللَّهُ بِشَيْ‏ءٍ أَشَدَّ مِنَ الْإِمْلَاءِ.
(هو الحسين بن قياما الواقفى، كان يجحد أبا الحسن الرضا عليه السلام)
حسین بن حسن می گوید:
به امام رضا ع عرض کردم:
من ابن قیاما را که از دشمنترین خلایق با شما بود ترک کردم.
حضرت فرمود:
آن [= همراه بودن تو با او و مدارایت با او] برای او بدتر بود!
گفتم: فدایتان شوم. چقدر این سخنی که از شما شنیدم عجیب است!
فرمود عجیب‌تر از آن ابلیس است که در جوار خداوند عز و جل و در قرب او بود
و خدا به او دستوری داد و او سرپیچی کرد و خود را بزرگ شمرد و از کافران شد
پس خداوند به او مهلت داد؛
و خداوند با چیزی شدیدتر از املاء (مهلت دادن) عذاب نکرده است.
حسین! به خدا سوگند که آنها را به چیزی شدیدتر از املاء عذاب نکرده است.

«مَا أَقْبَحَ … الْجَفَاءَ بَعْدَ الْإِخَاءِ!»
+ «حسادت و تاریکی ضلالت – ضلل»
«وَ أَضَلَّهُمُ السَّامِرِيُّ»
«و سامرى آنها را گمراه ساخت.»

إِيَّاكَ أَنْ تَطَأَ أَعْقَابَ اَلرِّجَالِ!
إِيَّاكَ أَنْ تَنْصِبَ رَجُلاً دُونَ اَلْحُجَّةِ فَتُصَدِّقَهُ فِي كُلِّ مَا قَالَ!
و بر حذر باش از اين كه دنباله‌رو مردم باشى،
بپرهيزى از آنكه غير از حجّت حقّ‌، شخصى ديگر را به رهبرى انتخاب نمائى و هر چه گويد تصديقش كنى.

امام صادق علیه السلام:
«عَنْ أَبِي حَمْزَةَ اَلثُّمَالِيِّ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: 
إِيَّاكَ وَ اَلرِّئَاسَةَ
وَ إِيَّاكَ أَنْ تَطَأَ أَعْقَابَ اَلرِّجَالِ
فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَمَّا اَلرِّئَاسَةُ فَقَدْ عَرَفْتُهَا
وَ أَمَّا أَنْ أَطَأَ أَعْقَابَ اَلرِّجَالِ فَمَا ثُلُثَا مَا فِي يَدِي إِلاَّ مِمَّا وَطِئْتُ أَعْقَابَ اَلرِّجَالِ
فَقَالَ لَيْسَ حَيْثُ تَذْهَبُ 
إِيَّاكَ أَنْ تَنْصِبَ رَجُلاً دُونَ اَلْحُجَّةِ فَتُصَدِّقَهُ فِي كُلِّ مَا قَالَ.»
«ابو حمزۀ ثمالى گويد: حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
به تو هشدار مى‌دهم كه بپرهيزى از آنكه سوداى رياست را در سرت بپرورانى،
و بر حذر باش از اين كه دنباله‌رو مردم باشى،
عرض كردم: قربانت گردم رياست را دانستم،
و امّا اين كه دنبال مردم نروم، در حالى كه، من دو سوّم از آنچه را كه دارم (روايات از شما) از دنبال روى بدست آورده‌ام،
فرمود:چنان نيست كه پنداشته‌اى بلكه منظور اين است كه
بپرهيزى از آنكه غير از حجّت حقّ‌، شخصى ديگر را به رهبرى انتخاب نمائى
و هر چه گويد تصديقش كنى.
»

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم:
هلاك رجال أمّتي في ترك العلم و جمع المال.
تباهى مردان امّت من در ترك علم است و جمع مال.

رَبِّ … وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ
پروردگارا، مرا و فرزندانم را از پرستيدن بتان دور دار.

+ «بت‌پرستی!»

[سورة إبراهيم (۱۴): الآيات ۳۵ الى ۴۱]
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً
وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ (۳۵)
و [ياد كن‏] هنگامى را كه ابراهيم گفت: «پروردگارا، اين شهر را ايمن گردان،
و مرا و فرزندانم را از پرستيدن بتان دور دار.
رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ
فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي
وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (۳۶)
پروردگارا، آنها بسيارى از مردم را گمراه كردند.
پس هر كه از من پيروى كند، بى گمان، او از من است،
و هر كه مرا نافرمانى كند، به يقين، تو آمرزنده و مهربانى.
رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ
رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ
فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ
وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ (۳۷)
پروردگارا، من [يكى از] فرزندانم را در درّه‌‏اى بى‌‏كشت، نزد خانه محترم تو، سكونت دادم.
پروردگارا، تا نماز را به پا دارند، 
پس دلهاى برخى از مردم را به سوى آنان گرايش ده 
و آنان را از محصولات [مورد نيازشان‏] روزى ده، باشد كه سپاسگزارى كنند.

👈داستان تکراری ماموریت لیدرهای سوء، همان داستان تکراری شیطان است که به امر خداوند، این ماموریت را باید انجام دهد.👉
👈داستان تکراری تدبیر ابراهیم ع در کار بتان اهل حسادت، که بت بزرگ را ریز ریز نکرد و او را باقی گذاشت تا اهل حسادت به سراغ او بروند!👉
چقدر این کلام زیبای امام علی ع، با این آیات قرآن، امروز، برای ما جای تامل و تدبر دارد:
[سورة الأنبياء (۲۱): الآيات ۵۱ الى ۶۰]:
فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً 👈إِلاَّ كَبِيراً لَهُمْ👉 لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ (۵۸)
پس آنها را -جز بزرگترشان را- ريز ريز كرد، باشد كه ايشان به سراغ آن بروند.👉

امام علی علیه السلام:
أَمَّا بَعْدُ
👈فَإِنَّهُ لَا بُدَّ مِنْ رَحًى تَطْحَنُ ضَلَالَةً👉
فَإِذَا طَحَنَتْ قَامَتْ عَلَى قُطْبِهَا
أَلَا وَ إِنَّ لِطَحْنِهَا رَوْقاً وَ إِنَّ رَوْقَهَا حَدُّهَا
وَ عَلَى اللَّهِ فَلُّهَا👉
أَلَا وَ إِنِّي وَ أَبْرَارُ عِتْرَتِي وَ أَطَائِبُ أُرُومَتِي أَحْلَمُ النَّاسِ صِغَاراً وَ أَعْلَمُهُمْ كِبَاراً
مَعَنَا رَايَةُ الْحَقِّ وَ الْهُدَى
مَنْ سَبَقَهَا مَرَقَ وَ مَنْ خَذَلَهَا مُحِقَ وَ مَنْ لَزِمَهَا لَحِقَ‏
إِنَّا أَهْلُ بَيْتٍ مِنْ عِلْمِ اللَّهِ عِلْمُنَا [وَ مِنْ حُكْمِ اللَّهِ الصَّادِقِ‏] قِيلُنَا وَ مِنْ قَوْلِ الصَّادِقِ سَمْعُنَا؛ فَإِنْ تَتَّبِعُونَا تَهْتَدُوا بِبَصَائِرِنَا …
اما بعد؛
👈همانا گریزی نیست از آسیابی که ضلالت را خرد و خمیر کند👉
که چون چنین کند بر مدار خویش قرار گیرد.
و همانا این خرد و خمیر کردن اعجابی برانگیزاند و همین اعجاب نهایت آن است
و بر خداوند درهم شکستن آن لازم است.👉
بدانید که من و نیکان از عترتم و پاکان از ریشه‌های من بردبارترین مردمند در خردسالی و عالمترین‌اند در بزرگسالی.
پرچم حق و هدایت با ماست؛
کسی که از آن سبقت جوید از دین خارج شود
و کسی که آن را خوار کند نابود شود
و کسی که همراه آن باشد ملحق گردد.
همانا ما اهل بیتی هستیم که از علم خداست علم ما؛
و از حکم صادق خداوند است سخن ما؛‌
و از سخن [خداوند] صادق است شنیده‌های ما؛‌
پس اگر از ما پیروی کنید، با بصیرتهای ما هدایت شوید و …

👈👈👈فَإِنَّهُ لَا بُدَّ مِنْ رَحًى تَطْحَنُ ضَلَالَةً👉👉👉
در این مثال زیبا، امام علی ع، لیدر سوء را به این آسیاب سنگی تشبیه نموده‌اند و اهل حسادت و گمراهی، که فالوئر او هستند را به این دانه‌های گندم تشبیه کرده‌اند که در این آسیاب جهنمی، نابود می‌شوند! این همان بت بزرگ است که ابراهیم ع آن را باقی گذاشت و از بین نبرد، چرا که این ماموریت مهم را او باید انجام دهد!
👈وقتیکه از نظر خداوند، ماموریت این آسیاب جهنمی برای نابود کردن گمراهان حسود به اتمام برسه، خود خدا بساط این آسیاب جهنمی رو جمع میکنه، ان شاء الله تعالی. و این عبارت زیبای کلام امام علی ع به همین امر اشاره دارد: «وَ عَلَى اللَّهِ فَلُّهَا، و بر خداوند درهم شکستن آن لازم است.»

خودباختگان!
«وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ»
در این آیه مقدس، واژه «خُسر» فقط به معنای شکست مادی یا از دست دادن فرصتی گذرا نیست، بلکه به معنای از دست دادن سرمایه اصلی انسان است؛ همان نوری که درون دل نهاده شده، گنج پنهان جان، و قابلیت الهی که از آغاز زندگی به انسان عطا شده است.
در زبان عربی، «خُسر» به معنای کم شدن اصل سرمایه است، نه صرفاً نداشتن سود. بنابراین، در حال خسران بودن یعنی از کف دادن گوهر اصلی وجود، نه صرفاً نرسیدن به موفقیت ظاهری. قرآن هشدار می‌دهد که همه انسان‌ها در معرض این خسران هستند ــــ مگر آن‌ها که راه حق، عمل صالح و صبر پیشه کنند.
بدترین نوع باخت، خودباختگی معنوی است؛ وقتی که انسان از نور درونی و هدایت ربانی جدا می‌شود، و از معلم نورانی منتخب خداوند بهره نمی‌گیرد. همچون تاجری که اصل سرمایه‌اش را از دست می‌دهد و دیگر نمی‌تواند در بازار زندگی معامله سودمندی کند، انسانی که نور قلبی خود را باخته، دیگر توان هدایت و آرامش ندارد.
امام علی علیه‌السلام فرمود:
«الدُّنْيَا سُوقُ الْخُسْرَان»
«دنیا بازار زیان است.»
در این بازار، بسیاری انسان‌ها نور را با سایه‌ها معامله می‌کنند؛ حقیقت را به بهای توهّم می‌فروشند، و آرامش حقیقی را فدای آشفتگی‌های نفس می‌کنند.
حسودان، خودشان را می‌بازند.
به جای شکوفا کردن نور درونشان، با حسادت، نور دیگران را می‌خواهند خاموش کنند. اینان «خودباختگان»‌اند؛ کسانی که خودشان، خویشانشان و نسلشان را از نور هدایت محروم می‌سازند.
قرآن می‌فرماید:
«قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ…»
«آنان که فرزندانشان را از روی نادانی کشتند، در زیان عظیمی هستند.» (الأنعام: ۱۴۰)
و نیز:
«وَ مَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطانَ وَلِيّاً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَاناً مُبِيناً» (النساء: ۱۱۹)
«کسی که شیطان را به جای خدا ولی خود بگیرد، دچار خسرانی آشکار شده است.»
خودباختگی یعنی سقوط هویّت!
یعنی بی‌اعتمادی به خویش، چون نور درون را باور نکرده‌ای!
یعنی ناتوانی در تصمیم و بی‌هدفی در زندگی.
یعنی تسلیم تاریکی تمنّاها شدن.
راه نجات چیست؟
بازگشت به نور.
اعتماد به معلم ربانی.
محبت به حقیقت.
و حرکت در صراط مستقیم اهل نور.

@@@

خودباختگان؛
تحلیل واژه‌شناختی و معرفتی «خُسران» در قرآن

### ۱. ریشه‌شناسی: وقتی «اصل» از دست می‌رود
در فرهنگ لغت عرب، **«خُسران»** صرفاً به معنای «سود نبردن» نیست. تفاوت ظریفی میان «عدم النفع» و «خُسر» وجود دارد.
* **الخُسران: ذهابُ رأسِ المال؛** یعنی از دست رفتن اصل سرمایه.
* **خَسِرَ التاجِرُ:** زمانی به کار می‌رود که تاجر نه تنها سود نکرده، بلکه از جیب خورده و اصلِ دارایی‌اش کم شده است.
* **خَسَرْتُ الميزان:** یعنی وزن را کم کردی؛ از حقیقتِ پیمانه کاستی.

**نتیجه لغوی:** خسران یعنی سقوط به زیر صفر؛ یعنی تهی شدن از داشته‌های بنیادین.

### ۲. سرمایه اصلی چیست؟ (نور و علم آنلاین)
در بازار عمر، سرمایه انسان پول، اعتبار یا دانشِ کلاسیک نیست. سرمایه واقعی، همان **«نورِ هدایت»** و **«علم ربانی»** است که از جانب خداوند (معلم اول) بر قلبِ بنده می‌تابد.
این همان **«علم آنلاین»** است؛ پیوندی لحظه به لحظه با ملکوت که از طریق «معلم ربانی» جاری می‌شود.
> **خاسر واقعی کسی است که این پیوند را قطع کند.**
امام علی (ع) می‌فرماید: «مَنْ أَنْكَرَ وَلَايَتِي فَقَدْ خَسِرَ»؛ کسی که ولایت (پیوند با منبع نور) را انکار کند، اصل سرمایه وجودی‌اش را باخته است.

### ۳. حسادت؛ موتور محرک خسران
چرا انسان «خاسر» می‌شود؟ ریشه پنهان این باختن، **حسادت** است.
حسود کسی است که نور را در دیگری می‌بیند، اما به جای سجده بر آن نور و بهره‌مندی از آن، تصمیم به انکار و خاموش کردن آن می‌گیرد.
* **داستان سامری:** با گفتن «لامِساس» (عدم تماس)، ارتباط خود را با معلم ربانی قطع کرد و در ظلمتِ خودساخته غرق شد.
* **برادران یوسف:** با حسادت به نور یوسف، از ولایت جدا شدند و سال‌ها در خسرانِ دوری به سر بردند.
* **بلعم باعورا:** با اینکه علم داشت، اما حسد او را به «سگ هار» (فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ) تبدیل کرد؛ یعنی سقوط از مقام علم به پست‌ترین درکات حیوانیت.

### ۴. خودباختگی؛ آشفتگی هویت در بازار زیان
امام علی (ع) می‌فرماید: **«الدُّنْيَا سُوقُ الْخُسْرَان»** (دنیا بازار زیان است). در این بازار، کسی که نورش را ببازد، دچار **«خودباختگی»** می‌شود.
* **نشانه خودباختگی:** تکیه بر بیرون به جای درون.
* **معیار طلایی علوی:** «مِنَ النَّقْصِ أَنْ يَكُونَ شَفِيعُكَ شَيْئًا خَارِجًا عَنْ ذَاتِكَ». اگر برای آرامش و نجات، به چیزی خارج از ذات و صفات نورتکیه کردی، یعنی خودت را باخته‌ای.

**ویژگی‌های شخصیت خودباخته:**
1. **انفعال:** در برابر تمنّاهای نفس ناتوان است.
2. **وحشت پنهان:** «سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ»؛ چون پناهگاه درونی (نور) را از دست داده، همیشه هراسان است.
3. **بی‌هدفی:** مانند گرگی سرگردان، توان هدایت قلب خود را ندارد.

### ۵. خسران خانوادگی؛ قتل معنوی فرزندان
خسرانِ حسود به خودش محدود نمی‌شود. قرآن هشدار می‌دهد:
> **«قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ»** (الأنعام: ۱۴۰)
این قتل، لزوماً فیزیکی نیست. وقتی والدین یا مربیان از نور معلم ربانی می‌بُرند و با حسادت زندگی می‌کنند، در واقع راه هدایت را بر نسل بعد می‌بندند. این **«قتل تاویلی»** است؛ یعنی محروم کردن فرزندان از اکسیژنِ نور و رها کردن آن‌ها در چنگال معلمان سوء.

### ۶. نشانه‌شناسی آفاقی: مارپیچ مرگ مورچه‌ها
در طبیعت، پدیده‌ای به نام «آسیاب مورچه‌ها» یا «مارپیچ مرگ» وجود دارد. مورچه‌هایی که بینایی ضعیفی دارند، فقط ردِ بویایی نفر جلو را دنبال می‌کنند. اگر لیدر (پیشرو) مسیر را گم کند و دور خود بچرخد، هزاران مورچه به دنبال او در یک دایره مرگبار آنقدر می‌چرخند تا از خستگی بمیرند.

* **تطبیق با حقیقت:** این همان **«تِیه»** (سرگردانی) است.
* **لیدر سوء:** کسی که بدون اتصال به نور (حجت خدا)، دیگران را به دنبال خود می‌کشد.
* **خسران جمعی:** «إِيَّاكَ أَنْ تَنْصِبَ رَجُلاً دُونَ اَلْحُجَّةِ فَتُصَدِّقَهُ فِي كُلِّ مَا قَالَ». پیروی کورکورانه از کسی که خود به نور متصل نیست، فرجامی جز مارپیچ مرگ و خسران مبین ندارد.

### ۷. فرجام لیدرهای سوء: آسیاب ضلالت
امام علی (ع) می‌فرماید: **«لَا بُدَّ مِنْ رَحًى تَطْحَنُ ضَلَالَةً»** (ناگزیر آسیابی باید باشد که ضلالت را خرد کند).
لیدرهای سوء و بت‌های بزرگ، حکم این آسیاب را دارند. آن‌ها مأموریت دارند تا «اهل حسد» و «فالوئرهای بی‌بصیرت» را در خود ذوب و نابود کنند. این یک سنت الهی برای پاکسازی است. اما مژده آنجاست که: **«وَ عَلَى اللَّهِ فَلُّهَا»**؛ در نهایت، خداوند خود این آسیابِ ضلالت را درهم خواهد شکست.

### ۸. راه نجات: بازگشت به عصرِ نور
سوره «والعصر» نسخه رهایی از این بازار زیان است:
۱. **ایمان:** اتصال دوباره به منبع نور و ولایت.
۲. **عمل صالح:** رفتاری که برندِ نور داشته باشد (نه عملِ عاریه‌ای).
۳. **تواصی به حق:** دعوت به علم آنلاین و معلم ربانی.
۴. **تواصی به صبر:** ایستادگی در برابر وسوسه حسادت و کبر.

**سخن پایانی:**
خسران یعنی از دست دادنِ «خودِ نورانی». اگر احساس نقص می‌کنی، این آغاز کمال است؛ چرا که آگاهی به خسران، اولین قدم برای بازگشت به سوی معلم ربانی است.
**ای دل! نور را بشناس و پیش از آنکه در مارپیچ مرگِ حسودان گم شوی، به صراط مستقیمِ «الذین أنعمتَ علیهم» بازگرد.**

– **وقتی انسان خودش را می‌بازد**
– **خسران؛ وقتی نور خاموش می‌شود**
– **بازارِ باختنِ انسان**
– **قسم به عصر؛ قصه انسانِ خودباخته**
– **آن لحظه که نور را انکار می‌کنیم**
– **دل‌هایی که سرمایه‌شان را باختند**
– **خسران؛ خاموشیِ آرامِ نور در دل**
– **روایتِ انسان‌هایی که خودشان را گم کردند**

**«وقتی انسان خودش را می‌بازد؛ تأملی در خسران»**

دلنوشته

وقتی انسان خودش را می‌بازد؛
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ

خودباختگان…

قسم به زمان…
به همین لحظه‌هایی که بی‌صدا از کنار ما عبور می‌کنند؛
انسان در خسران است…

خسران فقط این نیست که چیزی به دست نیاوری؛
خسران آنجاست که «خودت را از دست بدهی.»

آنجا که نورت خاموش شود…
آنجا که دل، راه آسمان را فراموش کند…
آنجا که چشم، نور را ببیند اما به خاطر حسادت، آن را انکار کند…

آن لحظه است که اصل سرمایه از دست رفته است.

گاهی انسان خیال می‌کند هنوز چیزی دارد؛
نامی…
جایگاهی…
علمی…
طرفدارانی…

اما در درونش تاریکی موج می‌زند.

مثل تاجری که دکانش پر از کالا به نظر می‌آید
اما صندوقش خالی است…

این همان «خسران» است.

حسادت، عجیب‌ترین آتش دنیاست؛
چیزی را در دیگری می‌بینی
که می‌توانست چراغ راه تو باشد…

اما به جای نزدیک شدن،
می‌خواهی آن چراغ را خاموش کنی.

و در همین لحظه است
که تاریکی وارد قلبت می‌شود.

حسود، پیش از آنکه دیگری را بسوزاند
خودش را خاموش کرده است.

او آرامش ندارد…
قرار ندارد…
درونش پر از ترس است…

چون جایی در اعماق قلبش می‌داند
که «نور را از دست داده است.»

دنیا بازار عجیبی است.

بعضی‌ها با نور معامله می‌کنند
و سرمایه‌شان بیشتر می‌شود…

اما بعضی‌ها
نور را با حسادت عوض می‌کنند.

و وقتی معامله تمام می‌شود
می‌فهمند که همه چیزشان را باخته‌اند.

خودباختگی یعنی همین؛
وقتی انسان دیگر به نور درونش اعتماد ندارد.

وقتی آرامش را در بیرون جستجو می‌کند
در آدم‌ها
در شهرت
در قدرت
در تأیید دیگران…

در حالی که نور،
از اول در قلبش گذاشته شده بود.

چه غم‌انگیز است
انسانی که نور را دیده
اما سجده نکرده است.

و چه زیباست
کسی که هنوز دلش از خاموش شدن نور می‌ترسد…

این ترس
نشانه زنده بودن دل است.

ای دل…

اگر حس کردی نورت کم شده
اگر دیدی آرامش از قلبت دور شده
اگر فهمیدی چیزی در درونت خاموش شده است…

بدان هنوز دیر نشده.

راه بازگشت همیشه هست.

کافی است دوباره رو به نور بایستی.

قسم به عصر…

انسان در خسران است
مگر آنان که
نور را شناختند
و با آن زندگی کردند.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
وَ الْعَصْرِ
إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ
إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ
وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ

– **وقتی می‌دانستند و باز هم باختند**
– **اعتراف به خسران**
– **آن‌ها می‌دانستند یوسف سرمایه است**
– **خسرانی که خودشان پیش‌بینی کردند**
– **وقتی نور را آگاهانه خاموش می‌کنیم**
– **داستان کسانی که می‌دانستند و باز هم یوسف را در چاه انداختند**
– **آغاز خسران از چاه یوسف**
– **خودباختگانی که خسران را می‌دانستند**

**«وقتی می‌دانستند یوسف سرمایه است… و باز هم او را از دست دادند»**

دلنوشته

وقتی می‌دانستند یوسف سرمایه است… و باز هم او را از دست دادند

و چه عجیب است
که گاهی انسان،
خسرانِ خود را «می‌داند»…
اما باز هم به سمتش قدم برمی‌دارد.

برادران یوسف این را می‌دانستند.

آن‌ها خودشان گفتند:

«لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ»

اگر گرگ یوسف را بخورد
در حالی که ما گروهی نیرومندیم
آن‌وقت یقیناً از خاسران خواهیم بود…

عجیب است…
آن‌ها خودشان اعتراف کردند.

می‌دانستند
که از دست دادن یوسف
یعنی «خسران».

می‌دانستند
یوسف فقط یک برادر نیست…
یوسف «نورِ خانه» است.

یوسف سرمایه‌ای است
که اگر از دست برود
چیزی در درونشان خواهد شکست.

اما حسادت
گاهی از عقل هم بلندتر فریاد می‌زند.

دلشان می‌دانست
که حذف یوسف یعنی باختن.

اما نفسشان می‌گفت:
«او نباشد…
همه چیز برای شما می‌شود.»

و همین وسوسه
آرام‌آرام
نور را در دلشان خاموش کرد.

آنان پیش از آنکه یوسف را در چاه بیندازند
چیزی را در چاه حسد درون خودشان انداخته بودند.

«نور را.»

و وقتی نور از دل رفت
انسان دیگر خودش را نمی‌شناسد.

خودباختگان تاریخ
همیشه همین‌گونه متولد می‌شوند.

اول نور را می‌بینند…
بعد به آن حسادت می‌کنند…
بعد تصمیم می‌گیرند خاموشش کنند…

و در نهایت
می‌فهمند که
در حقیقت

«خودشان را خاموش کرده‌اند.»

برادران یوسف
سال‌ها بعد فهمیدند
که آن روز در چاه
فقط یوسف نیفتاد.

آن روز
آرامشِ دل‌هایشان هم
به قعر تاریکی سقوط کرد.

و خسران
از همان لحظه آغاز شد…

– **وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ؛ توهم قدرت جمع**
– **وقتی جمع را باور می‌کنیم و نور را تنها می‌گذاریم**
– **گرگ در دل‌های ما**
– **یوسف تنها نبود**
– **توهمِ جمع، آغاز خسران**
– **آن‌ها جمع بودند، اما نور نداشتند**
– **وقتی اکثریت در برابر نور می‌ایستد**
– **خسرانِ اعتماد به جمع حسودان**

**«توهمِ عصبه؛ وقتی جمع حسودان خود را نیرومند می‌پندارند»**

دلنوشته

توهمِ عصبه؛ وقتی جمع حسودان خود را نیرومند می‌پندارند

و در همان جمله کوتاه
یک خطای بزرگ پنهان بود.

«وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ…»

ما جمعی نیرومندیم.

گمان می‌کردند
قدرت در «تعداد» است.
در «جمع» است.
در «اکثریت» است.

و یوسف…
در نگاه آنان
فقط یک نفر بود.

تنها.
بی‌پشتوانه.
نیازمند حمایت جمع.

اما حقیقت چیز دیگری بود.

یوسف تنها نبود.
او با «نور» بود.

و نور
هرگز تنها نیست.

اشتباه برادران یوسف
فقط حسادت نبود.

یک «انحراف در عقیده» بود.

آن‌ها به جمع خود اعتماد کردند
و نور را تنها گذاشتند.

گمان کردند
ماندن و بقاء یوسف
به خاطر قدرت جمع آن‌هاست.

و یوسف آسیب پذیر است،
به خاطر ضعفِ خودش.

اما نمی‌دانستند
بزرگ‌ترین خطر برای یوسف
نه گرگ بیابان
بلکه «گرگ حسادت در دل‌های خودشان» است.

چه بسیار گرگ‌هایی
که در بیابان زندگی نمی‌کنند؛
در قلب انسان‌ها زندگی می‌کنند.

گرگ‌هایی که
نامشان حسادت است…

و این گرگ‌ها
آرام
بی‌صدا
اول نور را می‌درند.

برادران یوسف می‌گفتند:
اگر گرگ او را بخورد
ما زیانکاریم.

اما نمی‌دانستند
آن گرگ
از همان لحظه
در دل‌هایشان بیدار شده بود.

گرگی که
نه در بیابان
بلکه در «اجتماع حسودان» زندگی می‌کند.

و چه تقابل عجیبی است در تاریخ:

یک سو
«یوسفِ تنها با خدا»

و سوی دیگر
«جمعی بسیار
اما بی‌نور»

از دست دادن یوسف
خسران بود.

اما پیش از آن
چیزی بزرگ‌تر اتفاق افتاده بود:

آن‌ها
به جمع حسودان اعتماد کردند
و نورِ تنها را باور نکردند.

و این
آغاز واقعی خسران بود…

۱. **«خسرانِ خویشتن؛ وقتی در انبوهِ جمع، نور را تنها می‌گذاریم»**
۲. **«آن‌ها که خود را باختند؛ روایتی از سقوط در چاهِ حسادت»**
۳. **«زیانکارترین‌ها؛ وقتی چشم داریم و نور را نمی‌بینیم»**
۴. **«قصه یوسف‌هایی که در ما گم شدند؛ تأملی بر خسرانِ آگاهانه»**
۵. **«توهمِ اکثریت؛ آنگاه که احزاب در برابر بیّنه صف می‌کشند»**
أُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ؛ روایتی از آنان که در جستجوی سایه‌ها، خود را باختند

دلنوشته

أُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ؛
روایتی از آنان که در جستجوی سایه‌ها، خود را باختند

و این داستان
فقط قصه چند برادر در گذشته نیست.

قرآن می‌گوید
این ماجرا در هر زمان تکرار می‌شود…

همیشه کسی هست
که «بر بیّنه‌ای روشن از پروردگارش ایستاده است»؛
دلی که نور را دیده
و حقیقت را با یقین نفس می‌کشد.

«أَفَمَنْ كانَ عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ…»

و همیشه در کنار او
«شاهدی از همان نور» است
که راه را تأیید می‌کند.

اما در سوی دیگر
همیشه جمع‌هایی هستند…

جمع‌هایی که حقیقت را می‌بینند
اما باور نمی‌کنند.

قرآن با اندوه می‌گوید:

«وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ»

بیشتر مردم ایمان نمی‌آورند…

و این همان لحظه‌ای است
که تاریخ
دوباره
به داستان یوسف بازمی‌گردد.

نور ایستاده است…

و در برابرش
جمعی از احزاب
صف کشیده‌اند.

جمع‌هایی که
حقیقت را کج می‌خواهند…

«يَبْغُونَها عِوَجاً»

راه را می‌بینند
اما می‌خواهند آن را خم کنند.

نور را می‌بینند
اما می‌خواهند آن را انکار کنند.

و چه ظلمی بزرگ‌تر از این؟

«وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً»

چه کسی ستمکارتر از آن است
که حقیقت خدا را ببیند
و آن را انکار کند؟

این همان کاری است
که حسادت با دل انسان می‌کند.

چشم هست
اما نمی‌بیند.

گوش هست
اما نمی‌شنود.

دل هست
اما نور را نمی‌پذیرد.

«ما كانُوا يَسْتَطِيعُونَ السَّمْعَ
وَ ما كانُوا يُبْصِرُونَ»

و سرانجام قرآن
پرده را کنار می‌زند
و حقیقت تلخ را آشکار می‌کند:

«أُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ»

آن‌ها
خودشان را باختند.

نه یوسف را.

نه حقیقت را.

آن‌ها
«خودشان را از دست دادند.»

و آن روز
تمام دروغ‌هایی که ساخته بودند
از دستشان می‌رود.

تمام توهم‌ها
تمام جمع‌ها
تمام قدرت‌های خیالی…

همه فرو می‌ریزد.

«وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ»

و آن‌گاه
حقیقتی که سال‌ها از آن فرار می‌کردند
روبرویشان می‌ایستد:

«لا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِي الْآخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ»

بی‌تردید
آن‌ها بزرگ‌ترین بازندگانند.

همان برادران حسود یوسف…

در هر زمان
در هر لباس
در هر جمع.

کسانی که
نور را تنها گذاشتند
و به جمع حسودان اعتماد کردند.

و در پایان فهمیدند

بزرگ‌ترین خسران این است
که یوسف را از دست بدهی…

یعنی
بزرگ‌ترین خسران این است
که «نور خودت را از دست بدهی.»

– **«آنجا که دنیا را بر نور ترجیح دادند»**
– **«وقتی دل برای انکار گشوده می‌شود»**
– **«آغاز خسران؛ لحظه‌ای که نور را نمی‌خواهیم»**
– **«مهر بر دل‌ها؛ داستان خاموشی آگاهانه نور»**
– **«از ایمان تا خسران؛ وقتی دنیا انتخاب می‌شود»**
– **«دل‌هایی که به تاریکی خو گرفتند»**
– **«وقتی حقیقت دیده می‌شود اما انتخاب نمی‌شود»**

**«وقتی دنیا را بر نور ترجیح می‌دهیم؛ آغاز خسران دل‌ها»**

دلنوشته

وقتی دنیا را بر نور ترجیح می‌دهیم؛ آغاز خسران دل‌ها

اما خسران
همیشه از جایی آرام آغاز می‌شود.

نه با فریاد.
نه با جنگ.

بلکه با «یک انکار کوچک در دل».

لحظه‌ای که انسان
آیه‌ای از آیات خدا را می‌بیند
و دلش نمی‌خواهد آن را بپذیرد.

قرآن می‌گوید:

«إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِآياتِ اللَّهِ
لا يَهْدِيهِمُ اللَّهُ»

وقتی انسان
نور را نخواهد
راه هم از او گرفته می‌شود.

هدایت
تحمیل نمی‌شود.

نور
به دلِ بسته وارد نمی‌شود.

و بعد
چیز عجیبی در جان انسان اتفاق می‌افتد.

انکار
کم‌کم تبدیل به «داستان‌سازی» می‌شود.

انسان برای فرار از حقیقت
شروع می‌کند به ساختن روایت‌ها.

بهانه‌ها.
توجیه‌ها.
دروغ‌هایی که آرام‌آرام
برای خودش هم باورپذیر می‌شوند.

قرآن می‌گوید:

«إِنَّما يَفْتَرِي الْكَذِبَ
الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِآياتِ اللَّهِ»

دروغ
از جایی آغاز می‌شود
که ایمان به آیه‌ها خاموش شده باشد.

اما تلخ‌ترین لحظه
آن زمانی است
که انسان «پس از شناخت»
برمی‌گردد.

پس از ایمان
پشت به نور می‌کند.

نه از ترس.
نه از اجبار.

بلکه چون دلش
جای دیگری را انتخاب کرده است.

«وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً…»

کسی که سینه‌اش
برای انکار گشوده می‌شود.

انگار
دلش
با تاریکی راحت‌تر است.

چرا؟

قرآن پاسخ می‌دهد:

«اسْتَحَبُّوا الْحَياةَ الدُّنْيا عَلَى الْآخِرَةِ»

چون دنیا را
بیشتر دوست داشتند.

قدرت را.
جمع را.
موقعیت را.
امنیتِ دروغینِ اکثریت را.

همان چیزی که برادران یوسف گفتند:

«وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ»

ما جمعیم

اما
جمع بودن
همیشه نجات نیست.

گاهی
جمع بودن
فقط یعنی
گم شدن در تاریکیِ همدیگر.

و آن‌گاه
چیزی درون انسان بسته می‌شود.

قرآن با واژه‌ای سنگین می‌گوید:

«طَبَعَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ
وَ سَمْعِهِمْ
وَ أَبْصارِهِمْ»

دل‌ها مهر می‌خورند.

گوش‌ها
دیگر صدای حقیقت را نمی‌شنوند.

چشم‌ها
نور را نمی‌بینند.

نه اینکه نور نباشد…

بلکه
چشم دیگر توان دیدنش را ندارد.

و این همان لحظه‌ای است
که خسران کامل می‌شود.

قرآن دوباره همان حکم را تکرار می‌کند:

«لا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِي الْآخِرَةِ هُمُ الْخاسِرُونَ»

بی‌تردید
آن‌ها زیانکارانند.

نه چون یوسف را از دست دادند.

نه چون حقیقت را انکار کردند.

بلکه چون
در میان همه این انتخاب‌ها

«خودشان را باختند.»

و خسران
همیشه از همین‌جا آغاز می‌شود:

از لحظه‌ای
که انسان

نور را می‌بیند
اما
دنیا را ترجیح می‌دهد.

– **«الأخسرین أعمالاً؛ آنان که تمام عمر دویدند اما به مقصد نرسیدند»**
– **«وقتی انسان گمان می‌کند درست می‌رود… اما راه را گم کرده است»**
– **«بزرگ‌ترین خسران؛ عمرهایی که در مسیر اشتباه سوختند»**
– **«تلاش‌های گمشده؛ روایتِ الأخسرین أعمالاً»**
– **«وقتی همه عمر می‌سازیم… اما بر ویرانه حقیقت»**
– **«توهمِ نیکی؛ داستان کسانی که گمان می‌کردند درست عمل می‌کنند»**
– **«دویدن در تاریکی؛ سرگذشت زیانکارترین انسان‌ها»**

**«الأخسرین أعمالاً؛ آنان که می‌پنداشتند نیکو عمل می‌کنند»**

دلنوشته

الأخسرین أعمالاً؛
آنان که تمام عمر دویدند اما به مقصد نرسیدند

و سرانجام
روزی می‌رسد
که همه آن جمع‌ها
دوباره جمع می‌شوند.

اما این بار
نه برای قدرت
نه برای توطئه
نه برای انداختن یوسف در چاه.

قرآن می‌گوید:

«وَ تَرَكْنا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ…»

آن روز
انسان‌ها
چون موج‌ها در هم می‌پیچند.

جمع‌ها
در هم فرو می‌روند.

مرزها
از بین می‌رود.

و ناگهان
صدایی در جهان می‌پیچد:

«وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ»

و همه
در یک میدان
گرد آورده می‌شوند.

و در آن روز
چیزی که سال‌ها پنهان بود
آشکار می‌شود.

«وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِلْكافِرِينَ عَرْضاً»

جهنم
پرده ندارد.

پیش چشمشان
ایستاده است.

همان کسانی
که در دنیا
چشم‌هایشان در پرده بود.

«الَّذِينَ كانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطاءٍ عَنْ ذِكْرِي»

چشم داشتند
اما یاد خدا را نمی‌دیدند.

گوش داشتند
اما حقیقت را نمی‌شنیدند.

«وَ كانُوا لا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعاً»

و آن روز
پرده دیگری هم کنار می‌رود.

پرده‌ای که سال‌ها
دلشان را فریب داده بود.

این گمان
که می‌توانند به جای خدا
به بندگان تکیه کنند.

به جمع‌ها.
به قدرت‌ها.
به لیدرها.

اما قرآن می‌پرسد:

«أَ فَحَسِبَ الَّذِينَ كَفَرُوا
أَنْ يَتَّخِذُوا عِبادِي مِنْ دُونِي أَوْلِياءَ؟»

آیا گمان کردند
می‌توانند به جای خدا
دیگران را ولیّ خود بگیرند؟

و در میان این صحنه بزرگ
پرسشی تکان‌دهنده شنیده می‌شود:

«قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالاً؟»

آیا می‌خواهید بدانید
زیانکارترین مردم چه کسانی‌اند؟

نه کسانی که کم کار کردند.

نه کسانی که ناتوان بودند.

بلکه کسانی
که تمام عمر دویدند…

اما در مسیر اشتباه.

قرآن می‌گوید:

«الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا»

تلاش کردند.

کوشیدند.

ساختند.

جنگیدند.

اما همه تلاششان
گم شد.

و تلخ‌تر از همه این است:

«وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً»

گمان می‌کردند
کار خوبی انجام می‌دهند.

فکر می‌کردند
حق با آن‌هاست.

فکر می‌کردند
یوسف باید کنار برود
تا جمعشان نجات پیدا کند.

اما حقیقت چیز دیگری بود.

آن‌ها
آیات پروردگارشان را انکار کردند.

و روزی را که باید با او روبه‌رو شوند.

«فَحَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ»

و ناگهان
همه چیز فرو می‌ریزد.

کارها
بی‌وزن می‌شود.

عمرها
بی‌ثمر می‌شود.

و قرآن می‌گوید:

«فَلا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً»

در آن روز
برای آن‌ها
هیچ وزنی نیست.

این است
سرانجام کسانی
که نور را به تمسخر گرفتند.

آیات خدا را خندیدند.

و پیامبران را کوچک شمردند.

«وَ اتَّخَذُوا آياتِي وَ رُسُلِي هُزُواً»

و این همان خسرانی است
که آرام آغاز شد…

با یک حسادت.

با یک انکار.

با یک جمع
که خیال می‌کرد
از نور قوی‌تر است.

اما در پایان

همه آن جمع‌ها فرو ریختند
و تنها حقیقت باقی ماند.

و آن‌ها فهمیدند

بدترین خسران
این نیست که انسان در دنیا شکست بخورد…

بدترین خسران این است
که «تمام عمر بدود
و در پایان بفهمد
راه را از همان ابتدا اشتباه آمده است.»

– **«وقتی حسادت آتش می‌افروزد… و خدا آن را سرد می‌کند»**
– **«حسادت در برابر نور؛ داستان تکراری تاریخ»**
– **«قالوا حرقوه؛ وقتی جمع تصمیم می‌گیرد نور را بسوزاند»**
– **«آتش حسادت و نجات نور»**
– **«از آتش تا امامت؛ سرگذشت نوری که خاموش نشد»**
– **«فَجَعَلْناهُمُ الأَخْسَرِينَ؛ پایان نقشه‌های حسادت»**

**«وقتی حسادت آتش می‌افروزد… و خدا نور را حفظ می‌کند»**

دلنوشته

وقتی حسادت آتش می‌افروزد… و خدا نور را حفظ می‌کند

داستان
همیشه از همان‌جا آغاز می‌شود.

از جایی که
نوری در میان مردم پیدا می‌شود.

👈نوری که
نه از جمع قدرت می‌گیرد
نه از تأیید مردم.👉

بلکه از خدا.

و همین
برای بعضی‌ها
غیرقابل تحمل است.

حسادت
همیشه یک کار می‌کند.

نور را تحمل نمی‌کند.

می‌خواهد خاموشش کند.

همان‌طور که روزی
گفتند:

«قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ»

او را بسوزانید.

اگر واقعاً می‌خواهید کاری بکنید
خدایانتان را یاری کنید.

عجیب است.

وقتی انسان
برای دفاع از بت‌هایش
به سوزاندن یک انسان می‌رسد.

وقتی برای حفظ باورهای غلط
حاضر می‌شود
نور را در آتش بیندازد.

اما اینجا
قانون خدا آغاز می‌شود.

جایی که همه چیز
بر خلاف محاسبات جمع پیش می‌رود.

آتش
که باید بسوزاند
ناگهان مأموریتی دیگر می‌گیرد.

«قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهِيمَ»

ای آتش
سرد باش.

و سلامتی باش.

بر ابراهیم.

این‌گونه است
که وقتی نور از خدا می‌آید
حتی آتش هم
بر ضد او کار نمی‌کند.

آتش
می‌سوزاند.

اما نه هر کسی را.

نه کسی را
که با خدا ایستاده است.

و بعد
نتیجه آن همه نقشه
آن همه خشم
آن همه جمع شدن‌ها
در یک جمله خلاصه می‌شود:

«وَ أَرادُوا بِهِ كَيْداً
فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرِينَ»

خواستند برای او
نیرنگی بسازند.

اما ما
آن‌ها را
زیانکارترین مردم قرار دادیم.

باز هم
همان داستان تکرار می‌شود.

حسادت
جمع می‌شود.

نقشه می‌کشد.

نور را تهدید می‌کند.

اما در پایان
این نور نیست که می‌بازد.

این تاریکی است
که خودش را می‌بازد.

و خدا
نور خود را
تنها نمی‌گذارد.

«وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً»

او را نجات دادیم.

و لوط را.

به سرزمینی
که در آن برکت قرار داده بودیم.

نور
وقتی نجات پیدا می‌کند
فقط زنده نمی‌ماند.

تکثیر می‌شود.

گسترش پیدا می‌کند.

ریشه می‌دواند.

«وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً»

اسحاق آمد.

و یعقوب.

و نسل نور
ادامه پیدا کرد.

و داستان
از یک انسان
به یک امت تبدیل شد.

«وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا»

آن‌ها را پیشوایانی قرار دادیم.

که به فرمان ما
هدایت می‌کنند.

اینجاست
که حقیقت آشکار می‌شود.

حسادت
همیشه می‌خواهد نور را خاموش کند.

اما خدا
نور را
به راه تبدیل می‌کند.

به نسل تبدیل می‌کند.

به امام تبدیل می‌کند.

و در پایان
باز همان پرسش برمی‌گردد:

چه کسی زیانکار است؟

آن که تنها ایستاد
اما با خدا بود؟

یا آنان
که جمع شدند
اما با حسادت؟

قرآن پاسخ را
سال‌ها پیش گفته است:

«فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرِينَ»

ما
آن‌ها را
زیانکارترین مردم قرار دادیم.

– **«بر لبه ایمان؛ روایت سقوط‌های آرام»**
– **«علی حرف؛ وقتی ایمان ریشه ندارد»**
– **«ایستاده بر لبه؛ آغاز خسران مبین»**
– **«ایمانِ مشروط؛ تا وقتی همه‌چیز خوب است»**
– **«لبه‌ی سقوط؛ خسرانِ دنیا و آخرت»**
– **«وقتی طوفان می‌آید؛ حقیقتِ ایمان آشکار می‌شود»**
– **«لَبِئْسَ الْمَوْلى؛ پناه بردن به تکیه‌گاه‌های بی‌ریشه»**

**«عَلى‏ حَرْفٍ؛ ایمانِ لبه‌ای و خسرانِ آشکار»**

دلنوشته

داستان تکراری سقوط‌های آرام؛ آغاز خسران مبین

اما خسران
همیشه با جنگیدن با نور آغاز نمی‌شود.

گاهی
آرام‌تر از این‌هاست.

گاهی
انسان اصلاً قصد دشمنی ندارد.

فقط…
محکم نایستاده است.

قرآن از انسانی سخن می‌گوید
که خدا را می‌پرستد

اما

«عَلى‏ حَرْفٍ»

لبه‌ی ایمان ایستاده است.

نه در عمق.

نه در اطمینان.

نه در یقین.

لبه‌ای باریک
که با کوچک‌ترین لرزشی
انسان را فرو می‌اندازد.

تا وقتی زندگی آرام است
ایمان هم آرام است.

«فَإِنْ أَصابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ»

اگر خیری به او برسد
دلش آرام می‌گیرد.

فکر می‌کند
همه چیز درست است.

فکر می‌کند
راه را یافته است.

اما ایمانِ لبه‌ای
یک مشکل دارد.

با اولین طوفان
می‌ریزد.

«وَ إِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ
انْقَلَبَ عَلى‏ وَجْهِهِ»

اگر آزمایشی برسد
برمی‌گردد.

روی برمی‌گرداند.

همان راهی را
که آمده بود
وارونه طی می‌کند.

و آن‌گاه
چیزی رخ می‌دهد
که قرآن نامش را روشن می‌گوید:

«خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ»

دنیا را می‌بازد.

و آخرت را هم.

این
همان خسران آشکار است.

«ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِينُ»

نه مثل خسرانی
که انسان دیر بفهمد.

بلکه خسرانی
که حقیقتش روشن است.

و وقتی انسان
از نور برگردد

جای خالی خدا را
چیزی پر می‌کند.

همیشه چیزی.

قدرتی.
جمعی.
باوری.
یا انسانی.

اما قرآن می‌گوید:

«يَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ
ما لا يَضُرُّهُ وَ ما لا يَنْفَعُهُ»

چیزی را صدا می‌زند
که نه زیانی دارد
و نه سودی.

و این
تنها یک اشتباه کوچک نیست.

«ذلِكَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعِيدُ»

این
گمراهی دور است.

دوری عمیق.

فاصله‌ای
که انسان را
از حقیقت جدا می‌کند.

و تلخ‌تر آنکه
انسان گاهی به کسی پناه می‌برد

که آسیبش
از سودش نزدیک‌تر است.

«يَدْعُوا لَمَنْ ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ»

و قرآن با اندوه می‌گوید:

«لَبِئْسَ الْمَوْلى
وَ لَبِئْسَ الْعَشِيرُ»

چه سرپرست بدی.

و چه همراه بدی.

این‌گونه است
که خسران
همیشه با یک سقوط بزرگ آغاز نمی‌شود.

گاهی
با ایستادن بر لبه آغاز می‌شود.

ایمانی
که ریشه ندارد.

اعتمادی
که تا اولین طوفان دوام می‌آورد.

و انسانی
که خیال می‌کند ایستاده است…

اما تمام این مدت
بر لبه‌ی سقوط زندگی کرده است.

– **«وقتی اهل دنیا، هدایت را خسران می‌نامند»**
– **«وارونگی بزرگ؛ وقتی پیروی از نور را زیان می‌خوانند»**
– **«صدای ملأ؛ روایت تکراری انکار پیامبران»**
– **«هَيْهاتَ هَيْهات؛ انکار آخرت و آغاز سقوط»**
– **«از تکذیب تا ندامت؛ سرگذشت تکراری تاریخ»**
– **«غُثاء؛ پایان قدرت‌هایی که با نور جنگیدند»**

**«وقتی اشرافِ دنیا نور را خسران می‌نامند… و سرانجام غُثاء می‌شوند»**

دلنوشته

وقتی اشرافِ دنیا نور را خسران می‌نامند… و سرانجام غُثاء می‌شوند

و باز
داستان تکرار شد.

نسلی رفت.

نسلی دیگر آمد.

«ثُمَّ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِينَ»

اما انگار
دل‌های بیمار
در طول تاریخ
چندان تغییر نمی‌کنند.

باز
پیامبری آمد.

نه از آسمانی دور.

نه از جهانی ناشناخته.

بلکه «مِنْهُمْ»

از میان خودشان.

با همان زبان.

همان زندگی.

همان خاک.

و فقط یک جمله آورد:

«اعْبُدُوا اللَّهَ
ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ»

خدا را بپرستید.

جز او
تکیه‌گاهی نیست.

اما همیشه
پیش از آنکه مردم عادی مخالفت کنند
«مَلَأ» به میدان می‌آیند.

آن جمعِ پُرنفوذ.

آن‌ها که
دنیا به آن‌ها رفاه داده است.

«وَ أَتْرَفْناهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا»

آنان که
نعمت
به جای شکر
در دلشان غرور کاشته است.

و مشکلشان
فقط پیامبر نبود.

مشکلشان این بود
که نمی‌خواستند
کسی بالاتر از دنیا را یادآوری کند.

برای همین گفتند:

این فقط بشری مثل شماست.

می‌خورد.

می‌نوشد.

زندگی می‌کند.

و بعد
عجیب‌ترین وارونگی تاریخ رخ می‌دهد.

گفتند:

«وَ لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَكُمْ
إِنَّكُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ»

اگر از او پیروی کنید
زیانکار می‌شوید.

چقدر عجیب است.

کسانی که خودشان
در مسیر خسران بودند

دیگران را
از نجات می‌ترساندند.

همیشه همین‌گونه بوده.

اهل دنیا
نور را خطر معرفی می‌کنند.

حقیقت را
زیان نشان می‌دهند.

و مردم را می‌ترسانند
از راهی که به خدا می‌رسد.

و چون دلشان
به دنیا چسبیده بود
دیگر نمی‌توانستند
قیامت را باور کنند.

گفتند:

وقتی خاک شدیم
بازمی‌گردیم؟

«هَيْهاتَ هَيْهاتَ لِما تُوعَدُونَ»

چه دور است این وعده‌ها.

برای انسانی
که همه چیز را
در همین دنیا خلاصه کرده

آخرت
افسانه به نظر می‌رسد.

«إِنْ هِيَ إِلاَّ حَياتُنَا الدُّنْيا»

جز همین زندگی دنیا
چیزی نیست.

زندگی می‌کنیم.

می‌میریم.

و تمام.

و آن‌گاه
آخرین مرحله آغاز می‌شود.

وقتی انسان
دیگر نمی‌تواند حقیقت را انکار منطقی کند

صاحب نور را
دروغگو می‌نامد.

«إِنْ هُوَ إِلاَّ رَجُلٌ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً»

و پیامبر
خسته از این همه انکار
تنها یک جمله گفت:

«رَبِّ انْصُرْنِي بِما كَذَّبُونِ»

پروردگارا
مرا یاری کن.

و خدا پاسخ داد:

«عَمَّا قَلِيلٍ
لَيُصْبِحُنَّ نادِمِينَ»

به زودی
پشیمان می‌شوند.

اما بعضی پشیمانی‌ها
دیر می‌رسند.

آن‌قدر دیر
که دیگر
راه بازگشتی باقی نمانده است.

«فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ بِالْحَقِّ»

فریاد حق
آن‌ها را گرفت.

و تمام آن قدرت‌ها
تمام آن جمع‌ها
تمام آن صداهای بلند

ناگهان
به «غُثاء» تبدیل شدند.

خاشاکی
روی آب.

بی‌وزن.

بی‌ریشه.

بی‌ماندگار.

این است
سرانجام کسانی
که خیال می‌کردند
نور خدا
خطری برای زندگی آن‌هاست.

و نفهمیدند

آنچه انسان را نابود می‌کند
پیروی از نور نیست…

بلکه جنگیدن با آن است.

– **«آن‌گاه که دیگر نسبی نیست؛ فقط میزان‌ها سخن می‌گویند»**
– **«وقتی میزان‌ها سبک می‌شوند؛ روایت خسرانِ خویشتن»**
– **«اخْسَؤُوا فيها؛ پایانِ گفت‌وگوی کسانی که آیات را تکذیب کردند»**
– **«روزی که اعتراف می‌آید، اما راه بازگشت نیست»**
– **«وقتی می‌فهمند… اما دیگر دیر شده است»**
– **«خسرانِ نهایی؛ آن‌گاه که پاسخِ آسمان سکوت است»**

**«اخْسَؤُوا فيها…؛ وقتی اعتراف می‌رسد اما مهلت تمام شده است»**

دلنوشته

خسرانِ نهایی؛
وقتی می‌فهمند… اما دیگر دیر شده است

و ناگهان
همه‌چیز خاموش می‌شود.

نه صدای جمع می‌ماند
نه نفوذ «ملأ»
نه هیاهوی بازار دنیا.

«فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ…»

یک دمیدن.

و تمام آنچه
سنگین می‌پنداشتیم
فرو می‌ریزد.

آن روز
دیگر نه نسبی هست
نه نامی
نه قبیله‌ای
نه رابطه‌ای.

«فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ»

کسی نمی‌پرسد:
پسرِ که بودی؟
در چه خانواده‌ای بزرگ شدی؟
چه جایگاهی داشتی؟

همه چیز
فقط به یک چیز برمی‌گردد:

میزان.

«فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ…»

سنگینی.

اما نه سنگینی حساب بانکی.
نه سنگینی شهرت.
نه سنگینی نام.

سنگینیِ حقیقتی
که در دل نگه داشتی.

سنگینیِ نوری
که خاموش نکردی.

و آن‌ها که سبک‌اند…

«وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ…»

نه اینکه اعمال نداشتند.

نه اینکه تلاش نکردند.

بلکه
وزن نداشتند.

پوست بودند
بی‌مغز.

حرکت بودند
بی‌جهت.

زندگی بودند
بی‌حقیقت.

و قرآن
باز همان جمله را تکرار می‌کند:

«أُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ»

باز هم
خودشان را باختند.

نه خدا را.

نه پیامبر را.

نه دین را.

خودشان را.

و آتش
چهره‌ها را می‌سوزاند.

«تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ»

چهره‌ای که روزی
با غرور
نور را انکار می‌کرد

اکنون
در هم کشیده
«كالِحون»

و پرسشی که
دیگر هیچ پاسخی
نمی‌تواند آن را پاک کند:

«أَ لَمْ تَكُنْ آياتِي تُتْلى عَلَيْكُمْ…؟»

مگر آیاتم
بر شما خوانده نمی‌شد؟

مگر هشدار ندادم؟

مگر نگفتم
خسران یعنی باختنِ خود؟

و پاسخشان
نه انکار است
نه جدال.

فقط اعترافی تلخ:

«رَبَّنا غَلَبَتْ عَلَيْنا شِقْوَتُنا…»

شقاوت
بر ما غلبه کرد.

گم شدیم.

خودمان
خودمان را گم کردیم.

آن‌ها
دیگر نور را مسخره نمی‌کنند.

دیگر قیامت را دور نمی‌دانند.

فقط
یک خواهش دارند:

«رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْها…»

ما را بیرون ببر.

اگر بازگشتیم
ستمگریم.

اما بعضی فرصت‌ها
فقط یک‌بار داده می‌شوند.

و آن‌گاه
کلمه‌ای می‌آید
که سنگین‌تر از همه عذاب‌هاست:

«اخْسَؤُا فِيها
وَ لا تُكَلِّمُونِ»

دور شوید.

و دیگر
سخن نگویید.

این
سکوتِ ابدی است.

سکوتِ پس از تمام شدنِ مهلت.

سکوتِ انسانی
که تمام عمر
حقیقت را عقب انداخت

و حالا
دیگر
هیچ فرصتی برای عقب انداختن باقی نمانده است.

خسران
همین‌جاست.

نه فقط در آتش.

بلکه در آن لحظه
که می‌فهمی

همه‌چیز گفته شده بود.

همه‌چیز شنیده شده بود.

اما تو
نخواستی.

و حالا
دیگر
کسی
جوابت را نمی‌دهد.

– **«خسرانِ آگاهانه؛ وقتی نور را می‌بینند و باز هم پشت می‌کنند»**
– **«ایمانِ بی‌تسلیم؛ آغاز سقوط در کنار نور»**
– **«وقتی شناخت هست، اما تسلیم نیست»**
– **«در نزدیکی نور؛ روایت بزرگ‌ترین خسران‌ها»**
– **«دیدند… شناختند… و باز هم روی برگرداندند»**
– **«نامِ ایمان، حقیقتِ خسران»**

**«در نزدیکی نور؛ روایتِ کسانی که شناختند… اما تسلیم نشدند»**

دلنوشته

خسرانِ آگاهانه
در نزدیکی نور؛ روایتِ کسانی که شناختند… اما تسلیم نشدند

گاهی
خسران
از جهل آغاز نمی‌شود.

از دیدن آغاز می‌شود.

از آن لحظه
که انسان
نور را می‌بیند.

می‌شناسد.

و بعد
آگاهانه
از آن روی برمی‌گرداند.

بعضی خیال می‌کنند
خسران یعنی بی‌دینی.

یعنی انکار خدا.

اما امیرالمؤمنین
پرده را کنار می‌زند.

می‌فرماید:
همه چیز
با نام «ایمان» حل نمی‌شود.

«وَ لَيْسَ كُلُّ مَنْ وَقَعَ عَلَيْهِ اسْمُ الإِيمَانِ
كَانَ حَقِيقاً بِالنَّجَاة»

هر کسی که نام ایمان بر او باشد
اهل نجات نیست.

اگر قرار بود
گفتنِ توحید کافی باشد

یهود
نجات می‌یافتند.

اگر اعتراف به خدا کافی بود

«لَنَجَتِ الْيَهُودُ…
وَ نَجَا سَائِرُ الْمُقِرِّينَ بِالْوَحْدَانِيَّة»

حتی ابلیس
باید نجات پیدا می‌کرد.

چون او هم
خدا را می‌شناخت.

اما خسران
جایی آغاز می‌شود
که انسان

حقیقت را می‌شناسد

و در برابرش
تسلیم نمی‌شود.

قرآن گفت:

«الَّذِينَ آمَنُوا
وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ»

ایمان
وقتی نجات می‌دهد

که با ظلم
آمیخته نشود.

و بزرگ‌ترین ظلم
گاهی همین است:

انکارِ نور
بعد از شناخت آن.

بعضی‌ها
ایمان دارند.

اما فقط
بر زبان.

«قالُوا آمَنَّا بِأَفْواهِهِمْ
وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ»

لب‌ها می‌گویند:

ایمان آوردیم.

اما دل
راه دیگری می‌رود.

امیرالمؤمنین می‌فرماید:

ایمان حقیقی
تسلیم است.

«فَالإِيمَانُ بِالْقَلْبِ
هُوَ التَّسْلِيمُ لِلرَّبِّ»

دل
باید تسلیم شود.

و وقتی دل تسلیم شد
دیگر در برابر فرمان خدا
تکبر نمی‌کند.

همان تکبری
که ابلیس را سقوط داد.

ابلیس
خدا را می‌شناخت.

هزاران سال عبادت کرده بود.

اما وقتی نورِ حجت خدا
در برابرش قرار گرفت

تسلیم نشد.

و همان‌جا
خسران آغاز شد.

تاریخ
پر از همین داستان است.

اقوامی
که پیامبرانشان را دیدند.

شناختند.

اما در برابرشان
ایستادند.

نوح
سال‌ها دعوت کرد.

و قرآن گفت:

«وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيل»

جز اندکی
با او نماندند.

موسی آمد.

معجزه آورد.

اما باز هم

«وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى‏
أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ»

فقط گروهی اندک
راه حق را نگه داشتند.

و عیسی
وقتی فریاد زد:

«مَنْ أَنْصارِي إِلَى اللَّهِ»

چه کسی
یار خداست؟

همه پاسخ ندادند.

فقط
حواریون گفتند:

«نَحْنُ أَنْصارُ اللَّهِ»

همیشه
نور بوده.

و همیشه
کسانی بوده‌اند
که آن را دیده‌اند.

اما خسران
وقتی آغاز می‌شود

که انسان
نور را می‌بیند

و باز هم
به سوی تاریکی می‌رود.

خدا
زمین را رها نکرده است.

امیرالمؤمنین فرمود:

زمین
هیچ‌گاه خالی از عالمی نیست

که مردم
راه نجات را از او بیاموزند.

اما آنان

«الأَقَلُّونَ عَدَداً»

همیشه
اندک‌اند.

و قرآن
راه را روشن کرد.

«أَطِيعُوا اللَّهَ
وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ
وَ أُولِي الأَمْرِ مِنْكُمْ»

راه
از همین‌جا می‌گذرد.

خانه‌های علم

و درهای آن.

«وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها»

و امیرالمؤمنین فرمود:

خانه‌ها
خانه‌های علم‌اند

و درهایشان
اوصیای پیامبران.

اما بعضی‌ها
نور را می‌بینند

و از در
وارد نمی‌شوند.

دیوار را انتخاب می‌کنند.

و خیال می‌کنند
به خانه رسیده‌اند.

امام فرمود:

هر کار خیری
که بیرون از این مسیر انجام شود

بازگردانده می‌شود.

پذیرفته نیست.

و صاحبش
در جایگاه کفر قرار می‌گیرد

حتی اگر
نام ایمان بر او باشد.

این
خسران است.

خسرانی
پنهان.

خسرانی
که گاهی

در لباس دین رخ می‌دهد.

و قرآن
از چنین مردمی گفت:

«وَ ما مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقاتُهُمْ
إِلَّا أَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ»

کار می‌کنند.

انفاق می‌کنند.

عبادت می‌کنند.

اما چیزی
پذیرفته نمی‌شود.

چرا؟

چون نور
را نپذیرفتند.

و اینجاست
که خسران

دیگر فقط گناه نیست.

از دست دادنِ راه است.

و آن روز
که پرده‌ها کنار برود

انسان می‌فهمد

تمام عمر فکر می‌کرد در راه حقیقت است، اما از آن دور مانده بود.

و قرآن
آن لحظه را چنین گفت:

«حَبِطَ عَمَلُهُ
وَ هُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ»

اعمالش
فرو می‌ریزد.

و او

از زیانکاران است.

اهل خسران
کسانی نیستند که نور را ندیدند.

بلکه کسانی‌اند
که نور را دیدند

شناختند

و برای حفظ
موقعیت
غرور
یا دنیا

پشت به آن کردند.

و شاید
دردناک‌ترین حقیقت تاریخ

همین باشد:

بزرگ‌ترین خسران‌ها
همیشه

در نزدیکی نور رخ می‌دهد.

– **«زرنگیِ واقعی؛ آن‌که نور را از دست نمی‌دهد»**
– **«إِنَّمَا الْكَيِّسُ كَيِّسُ الْآخِرَةِ؛ معیارِ زیرکی در نگاه وحی»**
– **«زرنگیِ دنیا یا نجاتِ آخرت؟»**
– **«وقتی زیرکی، نامِ دیگرِ خسران می‌شود»**
– **«شیطانِ عابد؛ سقوطِ زیرکیِ بی‌تسلیم»**
– **«زرنگیِ حسودان و زیرکیِ اهل نور»**

**«إِنَّمَا الْكَيِّسُ كَيِّسُ الْآخِرَةِ؛ زرنگیِ واقعی آن‌است که نور را از دست نمی‌دهد»**

دلنوشته

إِنَّمَا الْكَيِّسُ كَيِّسُ الْآخِرَةِ؛
زرنگیِ واقعی آن‌است که نور را از دست نمی‌دهد

بعضی‌ها
خیلی زرنگ به نظر می‌رسند.

حسابگرند.
دقیقند.
راه‌های رسیدن به دنیا را خوب بلدند.

مردم درباره‌شان می‌گویند:
چقدر زیرک است…

اما امام صادق علیه‌السلام
معیار را عوض می‌کند.

می‌فرماید:

«إِنَّمَا الْكَيِّسُ كَيِّسُ الْآخِرَةِ»

زرنگ واقعی
کسی است
که برای آخرتش زرنگ باشد.

خیلی‌ها
در دنیا زرنگ‌اند.

راهِ به دست آوردن موقعیت را می‌دانند.
راه کنار زدن رقیب را می‌دانند.
حتی گاهی
راه حذفِ نور را هم بلدند.

و خیال می‌کنند
این یعنی زیرکی.

اما این
همان زرنگی‌ای است
که از دل حسادت بیرون می‌آید.

حسود
همیشه خود را زرنگ می‌داند.

چون توانسته است
جای کسی را بگیرد
یا نوری را کنار بزند.

اما نمی‌بیند
که در همان لحظه

چیزی بزرگ‌تر را
از دست داده است.

زرنگی واقعی
این نیست که انسان
نور را کنار بزند.

زرنگی این است
که نور را بشناسد

و از دستش ندهد.

نورِ علم.

نورِ هدایت.

نورِ معلمی
که خدا قرار داده است.

شیطان
خدا را می‌شناخت.

به ربوبیت او
اعتراف داشت.

سال‌ها عبادت کرده بود.

اما وقتی نورِ تعلیم
در برابرش قرار گرفت

وقتی خدا گفت:

به آدم سجده کن

او
دانستن را داشت

عبادت را داشت

اما
تسلیم نور نشد.

و همان‌جا
بزرگ‌ترین خسران تاریخ
رخ داد.

شیطان
خدا را می‌شناخت

اما معلمی را
که خدا برای علم قرار داده بود
نپذیرفت.

از آن روز
این داستان
بارها تکرار شده است.

انسان‌هایی
که خدا را می‌شناسند.

عبادت هم می‌کنند.

اما وقتی
نوبت پذیرش نور می‌رسد

تکبر
یا حسادت

راه را می‌بندد.

و همیشه
بدترین خسارت‌ها
از همین‌جا آغاز می‌شود.

از جایی که انسان
می‌خواهد خودش
مرکز علم باشد.

نه شاگرد نور.

در طول تاریخ
لیدرهای زیادی بوده‌اند

که مردم را
از نور دور کرده‌اند.

نه با انکار خدا

بلکه با حسادت.

با تکبر.

با این خیال
که خودشان
از نور بی‌نیازند.

و پیروانشان هم
اغلب فکر می‌کنند

که زرنگی
همین است.

که در بازی دنیا
برنده شوند.

اما امام ع گفت:

زرنگ واقعی
کسی نیست که دنیا را خوب بفهمد.

زرنگ واقعی
کسی است

که نور را بشناسد

و آن را
از دست ندهد.

چون بزرگ‌ترین خسران
این نیست که انسان
چیزی از دنیا را از دست بدهد.

بزرگ‌ترین خسران

این است
که نورِ معلمش را
از دست بدهد.

– «خسرانِ آرام؛ آن‌گاه که دنیا در دل ساکن می‌شود»
– «محبتِ دنیا و آغازِ زیانِ انسان»
– «آن‌که دوید، اما نرسید»
– «آرزویی که پایان ندارد»
– «طالبِ دنیا یا طالبِ آخرت؟»
– «رنجِ جمع کردن، برای خوشبختیِ دیگران»
– «دنیا؛ مشغولیتی که تمام نمی‌شود»
– «خسرانِ کسانی که همه‌چیز را برای ماندن جمع کردند»
– «وقتی دنیا در دل خانه می‌کند»

دلنوشته

خسرانِ آرام؛ آن‌گاه که دنیا در دل ساکن می‌شود

گاهی
خسران
از جایی آغاز می‌شود
که انسان گمان می‌کند
در حال پیشرفت است.

از همان لحظه‌ای
که محبت دنیا
آرام‌آرام
در دل جا می‌گیرد.

پیامبر خدا فرمود:

«هیچ بنده‌ای نیست
که محبت دنیا در دلش بنشیند
مگر آنکه سه چیز
به آن دل گره می‌خورد:

مشغولیتی
که رنجش پایان ندارد،

فقری
که هرگز به بی‌نیازی نمی‌رسد،

و آرزویی
که انتهایش دست‌یافتنی نیست.»

عجیب است؛
دنیا وعده آسایش می‌دهد
اما نتیجه‌اش
اضطرابِ بی‌پایان است.

انسان می‌دود
برای اینکه راحت شود
اما هرچه می‌دود
کارها بیشتر می‌شود.

می‌کوشد
تا بی‌نیاز شود
اما احساس نیاز
بیشتر می‌گردد.

آرزو می‌کند
تا روزی برسد
که آرام بگیرد

اما آرزوها
پایانی ندارند.

و پیامبر پرده دیگری را کنار می‌زند:

دنیا و آخرت
هر دو
در جستجوی انسان‌اند.

هر دو
او را می‌طلبند.

کسی که آخرت را طلب کند
دنیا به سراغش می‌آید
تا روزی‌اش را کامل کند.

اما کسی که دنیا را طلب کند
آخرت در پی او می‌آید
تا ناگهان
مرگ
او را دریابد.

چه معامله عجیبی…

بعضی
به دنبال چیزی می‌روند
که خود
به دنبالشان می‌آمد.

و بعضی
همه عمر را
در تعقیب دنیا می‌دوند

در حالی که مرگ
آرام
از پشت سر
به آنان نزدیک می‌شود.

و خوشبخت
کسی است
که آنچه ماندنی است را
بر آنچه فانی است
ترجیح دهد.

کسی که پیش از آنکه
آنچه در دست دارد
برای دیگران باقی گذارد

آن را
برای آنجایی بفرستد
که خودش
به سوی آن می‌رود.

چه بسیارند کسانی
که عمری
در جمع کردن گذراندند

اما آنچه جمع کردند
برای دیگری ماند.

دیگری
با خرج کردنش
خوشبخت شد

و او
با جمع کردنش
رنج کشید.

و این
یکی از آرام‌ترین
و در عین حال
عمیق‌ترین شکل‌های خسران است.

خسرانی
که انسان
تمام عمر
آن را موفقیت می‌پندارد.

عَنْ هِشَامِ بْنِ مُعَاذٍ قَالَ:
كُنْتُ جَلِيساً لِعُمَرَ بْنِ عَبْدِ الْعَزِيزِ حَيْثُ دَخَلَ الْمَدِينَةَ فَأَمَرَ مُنَادِيَهُ فَنَادَى مَنْ كَانَتْ لَهُ مَظْلِمَةٌ أَوْ ظُلَامَةٌ فَلْيَأْتِ الْبَابَ فَأَتَى مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ ع يَعْنِي الْبَاقِرَ ع فَدَخَلَ إِلَيْهِ مَوْلَاهُ مُزَاحِمٌ فَقَالَ إِنَّ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ بِالْبَابِ فَقَالَ لَهُ أَدْخِلْهُ يَا مُزَاحِمُ قَالَ فَدَخَلَ وَ عُمَرُ يَمْسَحُ عَيْنَيْهِ مِنَ الدُّمُوعِ فَقَالَ لَهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ ع مَا أَبْكَاكَ يَا عُمَرُ فَقَالَ هِشَامٌ أَبْكَاهُ كَذَا وَ كَذَا يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ ع يَا عُمَرُ إِنَّمَا الدُّنْيَا سُوقٌ مِنَ الْأَسْوَاقِ مِنْهَا خَرَجَ قَوْمٌ بِمَا يَنْفَعُهُمْ وَ مِنْهَا خَرَجُوا بِمَا يَضُرُّهُمْ وَ كَمْ مِنْ قَوْمٍ قَدْ ضَرَّهُمْ بِمِثْلِ الَّذِي أَصْبَحْنَا فِيهِ حَتَّى أَتَاهُمُ الْمَوْتُ فَاسْتَوْعَبُوا فَخَرَجُوا مِنَ الدُّنْيَا مَلُومِينَ لِمَا لَمْ يَأْخُذُوا لِمَا أَحَبُّوا مِنَ الْآخِرَةِ عُدَّةً وَ لَا مِمَّا كَرِهُوا جُنَّةً قَسَمَ مَا جَمَعُوا مَنْ لَا يَحْمَدُهُمْ وَ صَارُوا إِلَى مَنْ لَا يَعْذِرُهُمْ فَنَحْنُ وَ اللَّهِ مُحِقُّونَ أَنْ نَنْظُرَ إِلَى تِلْكَ الْأَعْمَالِ الَّتِي كُنَّا نَغْبِطُهُمْ بِهَا فَنُوَافِقَهُمْ وَ نَنْظُرَ إِلَى تِلْكَ الْأَعْمَالِ الَّتِي كُنَّا نَتَخَوَّفُ عَلَيْهِمْ مِنْهَا فَنَكُفَّ عَنْهَا فَاتَّقِ اللَّهَ وَ اجْعَلْ فِي قَلْبِكَ اثْنَتَيْنِ تَنْظُرُ الَّذِي تُحِبُّ أَنْ يَكُونَ مَعَكَ إِذَا قَدِمْتَ عَلَى رَبِّكَ فَقَدِّمْهُ بَيْنَ يَدَيْكَ وَ تَنْظُرُ الَّذِي تَكْرَهُهُ أَنْ يَكُونَ مَعَكَ إِذَا قَدِمْتَ عَلَى رَبِّكَ فَابْتَغِ بِهِ الْبَدَلَ‏ وَ لَا تَذْهَبَنَّ إِلَى سِلْعَةٍ قَدْ بَارَتْ عَلَى مَنْ كَانَ قَبْلَكَ تَرْجُو أَنْ تَجُوزَ عَنْكَ وَ اتَّقِ اللَّهَ يَا عُمَرُ وَ افْتَحِ الْأَبْوَابَ وَ سَهِّلِ الْحِجَابَ وَ انْصُرِ الْمَظْلُومَ وَ رُدَّ الْمَظَالِمَ ثُمَّ قَالَ ثَلَاثٌ مَنْ كُنَّ فِيهِ اسْتَكْمَلَ الْإِيمَانَ بِاللَّهِ فَجَثَا عُمَرُ عَلَى رُكْبَتَيْهِ وَ قَالَ إِيهِ يَا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ فَقَالَ نَعَمْ يَا عُمَرُ مَنْ إِذَا رَضِيَ لَمْ يُدْخِلْهُ رِضَاهُ فِي الْبَاطِلِ وَ إِذَا غَضِبَ لَمْ يُخْرِجْهُ غَضَبُهُ مِنَ الْحَقِّ وَ مَنْ إِذَا قَدَرَ لَمْ يَتَنَاوَلْ مَا لَيْسَ لَهُ فَدَعَا عُمَرُ بِدَوَاةٍ فِي قِرْطَاسٍ وَ كَتَبَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ هَذَا مَا رَدَّ عُمَرُ بْنُ عَبْدِ الْعَزِيزِ ظُلَامَةَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ فَدَكَ.

هشام بن معاذ می‌گوید:
در مجلسی نزد عمر بن عبدالعزیز نشسته بودم، هنگامی که وارد مدینه شد.
او به منادی خود دستور داد ندا دهد:
«هر کس مظلمه یا حقی دارد که بر او ستم شده، به درِ قصر بیاید.»

در این هنگام محمد بن علی ـ یعنی امام باقر(ع) ـ آمد.
غلام عمر، مزاحم، نزد او رفت و گفت:
«محمد بن علی بر در است.»
عمر گفت:
«ای مزاحم، او را داخل کن.»

امام باقر(ع) وارد شد، در حالی که عمر اشک‌هایش را از چشمانش پاک می‌کرد.
امام فرمود:
«ای عمر، چه چیز تو را به گریه انداخته است؟»

هشام گفت:
«ای فرزند رسول خدا، فلان امور او را به گریه انداخته است.»

امام باقر(ع) فرمود:
«ای عمر، دنیا بازاری از بازارهاست.
گروهی از آن بیرون می‌روند در حالی که چیزی سودمند به دست آورده‌اند،
و گروهی از آن بیرون می‌روند در حالی که چیزی زیان‌آور با خود برده‌اند.

چه بسیار مردمانی که همین چیزهایی که امروز در دست ماست به آنان زیان رساند، تا آنکه مرگ به سراغشان آمد و همه چیزشان را فرا گرفت؛ پس از دنیا بیرون رفتند در حالی که سرزنش‌شده بودند:
نه برای آنچه از آخرت دوست می‌داشتند توشه‌ای برداشتند،
و نه از آنچه از آن بیم داشتند سپری فراهم کردند.

آنچه را گرد آورده بودند، کسانی تقسیم کردند که آنان را ستایش نمی‌کنند،
و خودشان به سوی کسی رفتند که عذرشان را نمی‌پذیرد.

پس به خدا سوگند سزاواریم که به آن کارهایی که مردم را به خاطرش خوشبخت می‌پنداشتیم نگاه کنیم و همان‌ها را انجام دهیم،
و نیز به آن کارهایی که از عاقبتش بر آنان می‌ترسیدیم بنگریم و از آن‌ها دوری کنیم.

پس از خدا پروا کن، ای عمر، و دو چیز را در دل خود قرار بده:
به آنچه دوست داری هنگام دیدار پروردگارت همراه تو باشد بنگر و آن را پیشاپیش برای خود بفرست؛
و به آنچه دوست نداری هنگام دیدار پروردگارت همراهت باشد نگاه کن و برای آن جایگزینی بجوی.

به سراغ کالایی نرو که برای کسانی که پیش از تو بودند کساد شده است، در حالی که گمان کنی برای تو سود خواهد داشت.

از خدا پروا کن ای عمر؛ درها را بگشا، حجاب‌ها را آسان کن، مظلوم را یاری بده و حقوقِ پایمال‌شده را بازگردان.»

سپس فرمود:
«سه چیز است که هر کس آن‌ها را داشته باشد، ایمانش به خدا کامل می‌شود.»

عمر بر زانو نشست و گفت: «بفرمایید، ای خاندان نبوت.»

امام فرمود:
«آری ای عمر:
کسی که وقتی خشنود می‌شود، خشنودی‌اش او را به باطل نکشاند؛
و هنگامی که خشمگین می‌شود، خشمش او را از حق بیرون نبرد؛
و هنگامی که قدرت می‌یابد، دست به چیزی که حق او نیست دراز نکند.»

پس عمر کاغذ و دوات خواست و نوشت:
«بسم الله الرحمن الرحیم. این است آنچه عمر بن عبدالعزیز از مظلمه محمد بن علی بازگرداند: فدک.»

– **بازار دنیا و رازِ خسران**
– **در بازار دنیا؛ چه کسی زیانکار است؟**
– **آن‌که خود را در بازار دنیا نمی‌بازد**
– **خسران در بازار دنیا**
– **بازاری که بعضی خود را در آن می‌بازند**
– **رازِ زیان نکردن در بازار دنیا**

دلنوشته

بازار دنیا و رازِ خسران

دنیا، همان‌گونه که امام باقر(ع) فرمود، بازاری است.
بازاری که همه وارد آن می‌شوند؛
اما همه یک جور از آن بیرون نمی‌روند.

بعضی‌ها از این بازار عبور می‌کنند
و چیزی با خود می‌برند که فردا به کارشان می‌آید؛
نوری، حقی، دستی که گرهی را باز کرده،
دلی که از رنجی سبک شده است.

اما بعضی دیگر
در همین بازار، خود را می‌بازند.
نه چون چیزی به دست نیاورده‌اند،
بلکه چون هرچه به دست آورده‌اند
چیزی نیست که بتوان با خود برد.

اهلِ خسران
کسانی نیستند که دنیا نداشته‌اند؛
اهل خسران کسانی‌اند که
همه عمر را صرف جمع کردن چیزی کردند
که روزی میان دیگران تقسیم می‌شود،
و خودشان
دست خالی به پیشگاه خدایی می‌روند
که عذرِ نیاوردنِ توشه را نمی‌پذیرد.

اهل خسران
کسانی‌اند که وقتی خوشحال می‌شوند
حق را فراموش می‌کنند؛
و وقتی خشمگین می‌شوند
از حق عبور می‌کنند؛
و وقتی قدرت پیدا می‌کنند
دستشان به سوی چیزی می‌رود
که سهم آنان نیست.

خسران
از همین‌جا آغاز می‌شود؛
از لحظه‌ای که حالِ دل
انسان را از حق جدا کند.

اما آنان که اهل خسران نیستند
شاید در همین دنیا
چیز بزرگی در دست نداشته باشند؛
اما چیزی دارند
که در بازار دنیا کمیاب است.

دلشان
در شادی اسیر نمی‌شود،
در خشم از مسیر حق خارج نمی‌شود،
و در قدرت
به ظلم آلوده نمی‌شود.

این‌ها
بازار دنیا را می‌شناسند.

می‌دانند
که اینجا محلِ جمع کردن نیست،
محلِ فرستادن است.

هرچه می‌گیرند
به چیزی تبدیل می‌کنند که بتوان
با خود برد.

و روزی که بازار بسته می‌شود
و هرکس با دستاوردش می‌رود
آنان
از این بازار عبور کرده‌اند
بی‌آنکه خود را باخته باشند.

– **آنجا که دیگر بازگشتی نیست**
– **فریادِ اهلِ خسران در آخرین راه**
– **حسرتِ دیرهنگام**
– **وقتی حقیقت آشکار می‌شود**
– **بازاری که دیگر بسته شده است**
– **آرزویِ بی‌بازگشت**
– **فریادی که دیگر سودی ندارد**

دلنوشته

حسرتِ دیرهنگام اهلِ خسران در آخر راه

خسران
گاهی تا پایان راه خود را نشان نمی‌دهد.

انسان سال‌ها در همین بازار دنیا راه می‌رود؛
می‌خرد، جمع می‌کند، می‌سازد، نگه می‌دارد،
و گمان می‌کند دستش پُر است.

اما خسران
آنجا آشکار می‌شود
که دیگر هیچ خریدنی ممکن نیست.

آنجا که انسان را بر دوش می‌گیرند
و به سوی خانه‌ای می‌برند
که نه در آن بازاری هست
و نه فرصتی برای جبران.

در آن لحظه است
که اهل خسران تازه می‌فهمد
چه معامله‌ای کرده است.

فریاد می‌زند:
ای برادرانم…
آیا صدای مرا نمی‌شنوید؟

برادرتان گرفتار شد.

دشمن خدا مرا فریب داد؛
مرا به این راه کشاند
و آنگاه رهایم کرد.

به من سوگند می‌خورد
که خیرخواه من است،
اما مرا فریفت.

و من به دنیا شکایت می‌کنم؛
همان دنیایی که فریبم داد،
تا وقتی به آن آرام گرفتم
ناگهان مرا بر زمین زد.

به دوستان هوس شکایت می‌کنم؛
آنان که آرزوها در گوشم خواندند
اما امروز
از من بیزاری می‌جویند.

به فرزندانی شکایت می‌کنم
که برایشان دویدم
و خود را فدای آنان کردم؛
مالم را خوردند
و مرا تنها گذاشتند.

به مالی شکایت می‌کنم
که حق خدا را در آن ندادم؛
وبالش برای من ماند
و سودش برای دیگران رفت.

به خانه‌ای شکایت می‌کنم
که همه توانم را برایش خرج کردم؛
و اکنون
دیگران در آن زندگی می‌کنند.

و اکنون
به خانه‌ای می‌روم
که خود مرا صدا می‌زند:

من خانه تاریکی‌ام…
خانه تنهایی‌ام…
خانه تنگی‌ام…
خانه‌ای که همسایه‌اش
کرم‌ها هستند.

ای برادرانم…
اگر می‌توانید مرا نگه دارید،
مرا نبرید.

از آنچه من گرفتار آن شدم
بترسید.

زیرا مرا خبر داده‌اند
از آتشی در پیش،
از خواری و کوچکی،
و از خشم خدای توانای جبار.

آه…
چه حسرتی بر آنچه در حق خدا کوتاهی کردم.

اکنون
نه شفیعی دارم که سخنش پذیرفته شود،
و نه دوستی که به حالم رحم کند.

و تنها یک آرزو
در دلِ سوخته‌ام مانده است:

ای کاش بازگشتی بود…
ای کاش فرصتی دیگر بود…
تا از مؤمنان می‌شدم.

اما خسران
همین‌جاست.

آنجا که انسان
همه حقیقت را می‌بیند
اما دیگر
هیچ راهی برای بازگشت نیست.

– **خسرانِ یک لحظه تکبر**
– **آن یک ساعت که شش هزار سال را سوزاند**
– **آغاز خسران؛ وقتی «من» قد می‌کشد**
– **سقوطِ عابد**
– **جایی که عبادت هم نجات نمی‌دهد**
– **راز سقوط ابلیس**
– **وقتی یک «من» همه چیز را می‌بلعد**

دلنوشته

راز سقوط ابلیس
یک لحظه، یک تکبر، یک خسران ابدی

خسران
ظاهرا، همیشه با گناه‌های بزرگ آغاز نمی‌شود.

گاهی
با یک لحظه آغاز می‌شود.

لحظه‌ای کوتاه
اما پر از «من».

امیرالمؤمنین(ع) از داستان کسی سخن می‌گوید
که روزگاری در صف عبادت‌کنندگان بود؛
سال‌هایی طولانی عبادت کرد
چنان‌که گفته‌اند شش هزار سال خدا را پرستید،
و کسی نمی‌داند
از سال‌های دنیا بود
یا از سال‌های آخرت.

اما خسران
منتظر همان یک لحظه بود.

لحظه‌ای که «کِبر»
در دل او سر برداشت.

یک ساعت تکبر
تمام آن سال‌های طولانی را بلعید؛
چنان‌که گویی
هیچ عبادتی در کار نبوده است.

و این همان راز هولناک خسران است؛
اینکه انسان
گاهی نه با نداشتن،
بلکه با از دست دادن
زیانکار می‌شود.

ابلیس
از نادانی سقوط نکرد؛
از بی‌عبادتی هم سقوط نکرد.

از تکبر سقوط کرد.

لحظه‌ای که در برابر نور ایستاد
و گفت:
«من بهترم».

و از همان لحظه
عبادتِ دیروز
دیگر پناه او نشد.

پس امیرالمؤمنین هشدار می‌دهد:
اگر کسی با معصیتی همانند معصیت او
در برابر خدا بایستد
چه کسی می‌تواند ایمن باشد؟

خدا
با هیچ‌کس خویشاوندی ندارد
و برای هیچ‌کس
قانون جداگانه‌ای قرار نداده است.

آنچه بر اهل آسمان جاری است
بر اهل زمین نیز همان است.

و از همان روز
ابلیس
به دشمنی انسان برخاست.

قسم خورد
راه تمنا را زینت دهد
و انسان را بلغزاند.

و چه بسیار کسانی
که تیرهای او
بی‌صدا در دلشان نشست.

آنجا که تعصب شعله کشید،
آنجا که غرور قد برافراشت،
آنجا که انسان
خود را بزرگ دید.

در همان جا
جای پای شیطان پیدا شد.

آرام‌آرام
از وسوسه‌ای پنهان
به فرمانی آشکار رسید.

و ناگهان
انسان می‌فهمد
در میانه میدان دشمن ایستاده است؛
در حلقه‌ای از تنگی
در گردابی از لغزش
در راهی که پایانش
آتش است.

و این همان راه خسران است؛
راهی که
با یک تکبر آغاز می‌شود
و با یک حسرت پایان می‌یابد.

پس امیرالمؤمنین راه را نشان می‌دهد:

آتش تعصب را در دل خاموش کنید.
کینه‌های جاهلی را از دل بیرون بریزید.
تکبر را از گردن‌های خود بردارید.

و تواضع را
میان خود
و دشمن دیرینتان، ابلیس،
به عنوان زره و سلاح قرار دهید.

زیرا بسیاری
در میدان دنیا
نه با کمبود عبادت
بلکه با یک «من» کوچک
به خسران افتادند.

– **ایمانِ قلب؛ راه نجات از خسران**
– **وقتی عبادت بدون تسلیم می‌شود**
– **عبادت هست، اما تسلیم نیست**
– **راه نجات؛ تسلیم در برابر نور**
– **آن‌جا که عبادت هم نجات نمی‌دهد**
– **میان عبادت و خسران**
– **ایمان یعنی تسلیم**
– **وقتی دل تسلیم نمی‌شود**

**«وقتی عبادت هست، اما تسلیم نیست»**

دلنوشته

راه نجات از خسران؛ تسلیم در برابر نور

خسران
فقط در نداشتنِ عبادت نیست.

گاهی انسان
سال‌ها نماز می‌خواند،
ذکر می‌گوید،
سجده می‌کند،
اما باز
راه را گم کرده است.

چون مسئله فقط «عمل» نیست؛
مسئله
تسلیم بودنِ دل است.

امیرالمؤمنین(ع) فرمود:
ایمانِ قلب
یعنی تسلیم بودن برای پروردگار.

یعنی دل
در برابر نور خدا
سر فرود بیاورد.

نه فقط زبان.

نه فقط ظاهر.

نه فقط رکوع و سجود.

دل باید
صاحبِ نور را بشناسد،
معلمِ الهی خود را در مُلک و ملکوت پیدا کند،
دوستش بدارد،
و در برابر نورش
تسلیم شود.

وگرنه
خطرِ خسران
حتی در میان عبادت‌ها پنهان است.

شیطان
خدا را می‌شناخت.
سجده‌های طولانی داشت.
سال‌های بسیار عبادت کرده بود.

اما هنگامی که فرمانِ نور رسید
نتوانست تسلیم شود.

خواست
خدا را بپرستد
اما راهِ خدا را نپذیرد.

خواست
عبادت کند
اما در برابر حجت خدا
سر خم نکند.

و همین
آغازِ سقوط بود.

امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید:
بیشتر امت‌ها نیز
همین‌گونه هلاک شدند.

خدا را انکار نکردند؛
اما در برابر پیامبرانشان ایستادند.

توحید داشتند
اما تسلیم نداشتند.

و توحیدی که به اطاعتِ نور نرسد
نجات نمی‌دهد.

چنان‌که سجده‌های طولانی ابلیس
او را نجات نداد.

زیرا حقیقتِ ایمان
فقط عبادت نیست؛
رسیدن به «سبیل نجات» است.

یافتنِ راهِ حق است.

شناختنِ نوری است
که خدا
برای هدایت دل‌ها قرار داده است.

نماز
اگر انسان را به نور نرساند،
ممکن است تنها عادت باشد.

صدقه
اگر دل را به تسلیم نرساند،
ممکن است فقط آرام‌کردنِ وجدان باشد.

نجات
آنجاست که دل
در برابر حقیقت
تکبر نکند.

آنجاست که انسان
وقتی نور را شناخت
دیگر میان خود
و فرمان خدا
«من» نگذارد.

زیرا خسران
از همان جا آغاز می‌شود؛
از جایی که انسان
عبادت را نگه می‌دارد
اما تسلیم را از دست می‌دهد.

– **حسادت؛ آتشی که نخست صاحبش را می‌سوزاند**
– **وقتی نعمتِ دیگری آتشِ دل می‌شود**
– **حسادت؛ آغاز خسران دل**
– **لعنتِ حسادت**
– **سبکیِ میزانِ حسود**
– **آنجا که دل با تقدیر خدا درگیر می‌شود**
– **حسادت؛ دشمنی با فضل خدا**

دلنوشته

حسادت؛ آغاز خسران دل
حسادت؛ آتشی که نخست صاحبش را می‌سوزاند

خسران
همیشه از جایی آغاز می‌شود
که انسان حتی گمان نمی‌کند.

از دل.

از نگاهی کوتاه
به نعمتِ دیگری.

از آهی پنهان
که چرا او دارد
و من ندارم.

و این همان جایی است
که حسادت
در دل متولد می‌شود.

امام صادق(ع) فرمود:
حسود
پیش از آنکه به محسود زیانی برساند
به خود زیان می‌زند.

چنان‌که ابلیس
با حسادتش
برای خود
لعنت را به ارث برد.

و برای آدم
گزینش و هدایت
و بالا رفتن به جایگاه قرب را.

چه معامله عجیبی.

حسود
می‌سوزد
اما آتش
پیش از همه
خود او را می‌سوزاند.

او شب‌ها را با سنگینی دل می‌گذراند
و روزها را با تنگی سینه.

و در همان حال
آنکه مورد حسادت است
گاه در مسیر انتخاب خدا
بالاتر می‌رود.

پس امام صادق(ع) فرمود:
محسود باش
اما حسود نباش.

زیرا میزان حسود
همیشه سبک است.

هر چه نعمت دیگری سنگین‌تر شود
کفه‌ی او
سبک‌تر می‌شود.

چون حسادت
از جایی تاریک می‌آید.

از نابینایی دل.

از انکار فضل خدا.

انسان حسود
در حقیقت
با خدا درگیر می‌شود.

گویی در دل می‌گوید:
چرا این نعمت را به او دادی؟

و این همان جایی است
که دل
آرام‌آرام
از نور دور می‌شود.

نخست حسادت،
بعد اعتراض،
بعد انکار.

و این دو بال
آدمی را به سوی سقوط می‌برند.

چنان‌که نخستین حسادت
در تاریخ انسان
به فاجعه‌ای بزرگ انجامید.

وقتی یکی از فرزندان آدم
نتوانست نعمت خدا را در دیگری تحمل کند.

و همان حسادت
او را به حسرتی ابدی کشاند.

زیرا حسادت
آتش کوچکی نیست.

آتشی است
که اگر در دل بماند
تمام ایمان را می‌سوزاند.

و چه دردناک است
که انسان
گاهی دشمنی با دیگری را آغاز می‌کند
اما در پایان
می‌فهمد
تمام این جنگ
در حقیقت
با خودش بوده است.

این‌گونه است
که اهل حسادت
آرام‌آرام
در صف اهل خسران قرار می‌گیرند.

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی