دکتر محمد شعبانی راد

خوراکِ نورانیِ بهشتی! مائِدَةً مِنَ السَّماءِ!

The luminous food of heaven!

اللَّهُمَّ رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ!

«مید» یکی از هزار واژه مترادف «نور» است.
در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:
«مَادَتِ‏ الأغصانُ: شاخه‏‌ها به حركت در آمد.»
+ «فیء – فیّأت الریاح الغصون»
+ «سجد – السفینة تسجد للریاح»
«مَيْدَانُ‏ الدَّابة: الممتدُّ من العيش (ادامه زندگى)»
«ماد البحر: دريا به حركت در آمد.»
«المائدة: خوراک گسترده، نور گسترده»
«فقه اللغة: … و لا يقال: مائِدَة، إلا إذا كان عليها طَعَام و إلا فهي‏ خُوَان‏.»

[سورة المائدة (۵): الآيات ۱۱۴ الى ۱۱۵]
قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ
اللَّهُمَّ رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ
تَكُونُ لَنا عِيداً لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا
وَ آيَةً مِنْكَ
وَ ارْزُقْنا وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ (۱۱۴)
عيسى پسر مريم گفت:
«بار الها، پروردگارا، از آسمان، خوانى بر ما فرو فرست
تا عيدى براى اوّل و آخر ما باشد
و نشانه‌‏اى از جانب تو.
و ما را روزى ده كه تو بهترين روزى‌‏دهندگانى.»
+ «رزق نورانی!»

سفره نورانی!
خوانِ نورانی!
«مائده آسمانی!»
+ «بذرهای نورانی، دست‌به‌دست می شوند!»
این سفره نورانی، رایگان، سرِ راهت قرار میگیره!
اما اگه قدرشو ندونی «اکرمی مثواه»، خدا اولتیماتوم وحشتناکی داده!
«قالَ اللَّهُ إِنِّي مُنَزِّلُها عَلَيْكُمْ فَمَنْ يَكْفُرْ بَعْدُ مِنْكُمْ فَإِنِّي أُعَذِّبُهُ عَذاباً لا أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ»
وای به حال حسودانی که نور حقیقت را، آگاهانه کتمان و تحریف می‌کنند.

+ «حدیث زیبای حضرت عبد العظیم حسنی!»
چه کسانی روح ایمانشان سلب می‌شود و مسخ می‌گردند؟!

امام کاظم علیه السلام: 
إِنَّ الْخَنَازِیرَ مِنْ قَوْمِ عِیسَی علیه السلام سَأَلُوا نُزُولَ الْمَائِدَهًِْ فَلَمْ یُؤْمِنُوا بِهَا فَمَسَخَهُمُ اللَّهُ خَنَازِیرَ.
خوک‌های قوم عیسی (علیه السلام) در مورد آن سفره، پرس‌وجو کردند، [درخواست نزول مائده (سفره) کردند] امّا به آن ایمان نیاوردند و خدا آن‌ها را به شکل خوک درآورد.

امام کاظم علیه السلام:
کَانَتِ الْخَنَازِیرُ قَوْماً مِنَ الْقَصَّارِینَ کَذَّبُوا بِالْمَائِدَهًِْ فَمُسِخُوا خَنَازِیرَ.
این خوک‌ها عدّه‌ای از گازرها بودند که ماجرای مائده (سفره) را تکذیب کردند و از این‌روی، آنان را به شکل خوک درآوردند.

امام رضا علیه السلام:
وَ الْجِرِّیثُ وَ الضَّبُّ فِرْقَهًٌْ مِنْ بَنِی إِسْرَائِیلَ لَمْ یُؤْمِنُوا حَیْثُ نَزَلَتِ الْمَائِدَهًُْ عَلَی عِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ (علیه السلام) فَتَاهُوا فَوَقَعَتْ فِرْقَهًٌْ فِی الْبَحْرِ وَ فِرْقَهًٌْ فِی الْبَرِّ.
مارماهی و سوسمار، مسخ شده فرقه‌ای از بنی‌اسرائیل هستند که وقتی آن سفره بر عیسی‌بن‌مریم (علیه السلام) نازل شد، ایمان نیاوردند و به‌همین‌خاطر، سرگردان و پراکنده شده و گروهی از آن‌ها به دریا افتادند و گروهی دیگر در خشکی سرگردان شدند.

«مسخ» یکی از هزار واژه مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:
«مَسَخَ النَّاقة: ماده شتر را لاغر و رنجور كرد.»
«مَسَخَ‏ الكاتبُ: إذا صحّف فأحال المعنى في كتابته، نويسنده در نوشته خود اشتباه بسيار داشت.»
«رجل‏ مَسِيخٌ‏: لا ملاحة له»
«طعام‏ مَسِيخٌ‏: لا ملح له و لا طعم»
«تَمَسَّخَ‏ الغزلُ: آن رشته پاره شد.»

مسخ اینه که قلب، نور و ظلمتشو نمی‌فهمه!
قطع رابطه دائمی با منبع نور!
«مَمْسُوخُ‏ القلب»
و این عقوبت کسانی است که به صاحبان نور و مائده آسمانی، نارو زدند!
در واقع، این انتخاب خودخواسته اهل حسادت است:
«إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ النَّاسَ شَيْئاً وَ لكِنَّ النَّاسَ أَنْفُسَهُمْ‏ يَظْلِمُونَ‏»
ارتباط نورانی با این اشتباه مرگبار، برای همیشه قطع میشه!
به این میگن مسخ!

مفهوم «disconnection» واژه «مسخ».

عرب به احتباس ادراری بعلت مشکلات پروستات که منجر به قطع پروسه ادرار کردن میشه،
میگه «زنأ البول» !!!
«الزَّنَاءُ: الحاقن بوله، كسى است كه ادرارش و بولش بند آمده.»
مفهوم دیسکانکشن، از هزار واژه مترادف حسد استنباط می شود:
«خَوَنَ – خیانت پنهان!»
+ «مکر»
+ «اصحاب سبت!»
+ «بغی»
+ 1000

اینجا واقعاً واژه‌ی «مسخ»، واژه‌ی به‌هنگامِ این منزل از بحث است؛
چون تا اینجا از «تمثالِ نورانی» گفتیم،
از «چهره‌ی عرشیِ عبد» گفتیم،
از «آرایشِ تمثال با عبادت» و از «غبار گرفتنِ آن با معصیت»؛
اما اکنون باید از آن نقطه‌ی هولناک سخن گفت که دیگر فقط «غبار» نیست،
فقط «پنهان شدنِ تمثال» نیست،
بلکه «دگرگونیِ صورت» است؛
یعنی جایی که انسان، با یک خطای مرگبار،
صورتِ انسانیِ ملکوتیِ خود را از دست می‌دهد.
***

#دلنوشته

مسخ؛ وقتی تمثالِ عرشی، چهره‌ی انسانیِ خود را از دست می‌دهد

ای خدایِ «يا مَنْ أَظْهَرَ الْجَمِيلَ وَ سَتَرَ الْقَبِيحَ»!
تا پیش از این، می‌ترسیدم که مبادا زشتیِ من، تمثالِ عرشی‌ام را در حجاب ببرد؛
اما اکنون می‌فهمم که خطری عمیق‌تر نیز هست:
اینکه انسان، آن‌قدر از نور دور شود که دیگر،
نه فقط تمثالش پوشانده شود،
بلکه «تمثالش دیگر تمثالِ انسان نباشد.»

اینجاست که «مسخ» معنای حقیقی خود را نشان می‌دهد.

مسخ، فقط تبدیلِ ظاهری نیست؛
فقط یک روایتِ عجیب از امت‌های پیشین نیست؛
فقط قصه‌ی خوک و سوسمار و سرگردانی نیست؛
بلکه پیش از هر چیز، یک «فروپاشیِ درونی» است؛
یک «گسست» است؛
یک «disconnection» از منبعِ نور.

مسخ، یعنی:
قلب، دیگر نور را نفهمد؛
دیگر ظلمت را هم نفهمد؛
حسِّ تشخیصِ باطنی‌اش از کار بیفتد؛
و میانِ «مائده‌ی آسمانی» و «طعامِ مسیخ» فرقی نگذارد.

«ممسوخ‌القلب» یعنی همین:
قلبی که رشته‌ی اتصالش با سرچشمه‌ی هدایت، پاره شده است.

«حسد؛ آغازِ مسخ»

ای دل!
چه بسیار گناهان که لکه‌اند،
چه بسیار لغزش‌ها که غبارند،
اما بعضی خطاها، دیگر لکه و غبار نیستند؛
بلکه «تیغ بر ریشه‌ی نور»ند.

اینجاست که حسادت، چهره‌ی حقیقیِ خود را نشان می‌دهد.
حسد، فقط نپسندیدنِ نعمتِ دیگری نیست؛
حسد، ناتوانیِ روح در تحمّلِ ظهورِ نور در دیگری است.
یعنی دل، از دیدنِ زیباییِ نازل‌شده بر بنده‌ای از بندگانِ خدا، تنگ شود.
و اگر این حسد، به تهمت و آزار و تمزیق برسد،
دیگر انسان فقط یک خطای اخلاقی نکرده است؛
بلکه به «صاحبِ نور» نارو زده است.

و این همان اشتباهِ مرگبار است.

در بیانِ تکان‌دهنده‌ی امام رضا (ع) به جناب عبدالعظیم حسنی،
خطر، فقط «بد بودن» نیست؛
خطر، آزارِ ولیّ خداست؛
خطر، سوء‌ظنِ پنهان به اولیای نور است؛
خطر، تمزیقِ اهلِ ولایت است؛
خطر، دل دادن به شیطان در جایی است که باید حرمتِ نور نگه داشته می‌شد.

آنجا که حضرت می‌فرماید اگر کسی
نسبت به یکی از اولیا، آزار روا دارد،
یا در دل برای او بدی بپرورد،
و از آن برنگردد،
«نُزِعَ روحُ الإيمانِ من قلبه»؛
این همان لحظه‌ی مسخ است.

مسخ، یعنی چه؟
یعنی روحِ ایمان را از قلبش می‌کشند.
یعنی اتصالِ ولایت، قطع می‌شود.
یعنی دیگر در دستگاهِ نور، سهمی برای او نمی‌ماند.
یعنی صورتِ ملکوتی‌اش، از شباهت به انسانِ مؤمن دور می‌شود.

«تهمت به معلم؛ بریدن از مائده»

ای معلمِ جان!
چرا این خطا، مرگبار است؟
چرا تهمت به معلم، یا آزارِ صاحبِ نور، چنین سهمگین است؟

چون معلمِ ربانی، فقط یک شخص نیست؛
او برای شاگرد، «مجرای مائده» است.
او ظرفِ افاضه است.
او سفره‌دارِ نوری است که از خود ندارد، اما از آسمان می‌آورد.
و آن‌کس که به این مائده، با چشمِ حسد می‌نگرد،
کم‌کم به جایِ تناولِ نور،
شروع به انکارِ خودِ سفره می‌کند.

اینجاست که قصه‌ی «مائده» و «مسخ» به هم می‌رسند.
در روایات، آنان که با مائده‌ی آسمانی روبه‌رو شدند و ایمان نیاوردند،
یا آن را تکذیب کردند،
یا در برابرِ این نزولِ رحمت، قلبشان تسلیم نشد،
به وادیِ مسخ افتادند.

این یعنی:
وقتی نور، نازل می‌شود و دل، به جایِ خشوع، تکذیب می‌کند،
وقتی سفره پهن می‌شود و نفس، به جایِ شکر، حسادت می‌ورزد،
وقتی معلم، مائده‌ی معرفت می‌آورد و شاگرد، به جایِ ادب، تهمت می‌زند،
آن‌گاه مسخ آغاز می‌شود.

«مسخ، یعنی ناتوانیِ دائم از درکِ مائده.»

«لا مساس؛ تنهاییِ خودخواسته»

و شاید از همین‌جاست که معنای «لا مِساس» نیز، باطناً روشن‌تر می‌شود؛
یعنی:
تو خودت، خودت را به جایی رساندی که دیگر نسبتی زنده با حقیقت نداری.
نه لمسِ نور،
نه تماسِ محبت،
نه پیوندِ سالم با اولیای خدا.

«لا مِساس» فقط یک مجازاتِ بیرونی نیست؛
صورتِ باطنیِ کسی است که رشته‌ی رابطه را خودش بریده است.
کسی که به جایِ اقبالِ بعضهم علی بعض،
به تمزیقِ بعضهم بعضاً مشغول شد.
کسی که به جایِ مزاورة و رحمت،
کینه و سوء‌ظن و دریدگی را انتخاب کرد.
او کم‌کم به عالَمی وارد می‌شود که شعارِ وجودش این است:
«نه وصلی، نه لمسی، نه نوری.»

این است معنای ژرفِ مسخ:
«گسستِ پایدار از مدارِ اتصال.»

«صورتِ حیوانی؛ باطنِ آشکار شده»

ای دل!
وقتی گفته می‌شود چهره‌ی برخی در عالمِ بالا،
دیگر چهره‌ی زیبای انسانی نیست و به صورتِ حیوان درمی‌آید،
معنا این نیست که خدا بی‌جهت صورتی را عوض کرده است؛
بلکه باطن، آشکار شده است.
آن حرص،
آن حسد،
آن تکذیب،
آن لجبازی با مائده،
آن هتکِ حرمتِ نور،
سال‌ها در درون، مشغول ساختنِ صورتِ دیگری بوده است.

در دنیا، هنوز نقابِ انسانی بر چهره هست؛
اما در ملکوت، تمثال، صادق است.
آنجا دیگر تظاهر کار نمی‌کند.
آنجا آنچه در جان پرورانده‌ای،
خود را به صورت نشان می‌دهد.

اگر عبد، با ذکر و عبادت، تمثالِ خویش را نورانی کند،
صورتش انسانی‌تر از انسان می‌شود؛
اما اگر با حسد و تهمت و آزارِ اولیا، جانش را از ایمان تهی کند،
دیگر در آینه‌ی بالا،
چهره‌ی او، چهره‌ی آدمیِ حاملِ امانت نیست.

«مسخ، هزار نامِ حسد»

چه تعبیر تکان‌دهنده‌ای است:
«مسخ، یکی از هزار واژه‌ی مترادفِ حسد است.»
آری؛
چون حسد، آرام‌آرام شادابیِ روح را می‌خورد،
مثل همان معانی لغویِ مسخ:
لاغر شدن،
بی‌نمک شدن،
بی‌ملاحت شدن،
تحریف شدن،
پاره شدنِ رشته.

حسد، طعمِ جان را می‌برد.
انسان را «مسیخ» می‌کند؛
بی‌لذت از نور،
بی‌ذوق نسبت به حقیقت،
بی‌ملاحت در ساحتِ قلب.
رشته‌ی غزلِ محبت را پاره می‌کند.
معنا را در نوشته‌ی جان، تحریف می‌کند.
و سرانجام، تمثالِ عرشی را از اعتدال و جمال می‌اندازد.

پس مسخ، فقط یک واقعه نیست؛
یک فرسایش است.
یک بی‌مزه شدنِ روح است.
یک تحریفِ فاجعه‌بار در خواندنِ نور است.
انسان، معلم را بد می‌خواند؛
ولیّ خدا را بد می‌فهمد؛
مائده را انکار می‌کند؛
و در نهایت، خودش را از نسخه‌ی صحیحِ انسان‌بودن خارج می‌کند.

«این ظلم، خودخواسته است»

و چه روشن است این آیه در این مقام:
«إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ النَّاسَ شَيْئاً وَلكِنَّ النَّاسَ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»
خدا کسی را بی‌سبب مسخ نمی‌کند؛
این خودِ انسان است که بارها نور را پس می‌زند،
بارها ادب را می‌شکند،
بارها حسد را تغذیه می‌کند،
بارها بر سوء‌ظن اصرار می‌ورزد،
تا سرانجام، خود را از مدارِ ولایت بیرون می‌اندازد.

مسخ، انتخابِ نهاییِ دل است
وقتی دیگر نمی‌خواهد نور را تحمل کند.

«دعای نجات از مسخ»

خدایا!
پناه می‌بریم به تو
از آن لحظه که قلب، دیگر نور و ظلمت را تشخیص ندهد؛
از آن لحظه که معلم را به جایِ مائده، متهم ببیند؛
از آن لحظه که ولیّ تو در چشمِ ما کوچک شود؛
از آن لحظه که به جایِ شکرِ نعمتِ ظهورِ نور،
در ما حسد بجوشد.

خدایا!
مگذار تمثالِ عرشیِ ما، از صورتِ انسانیِ ایمان خارج شود.
مگذار روحِ ایمان، از قلبِ ما کنده شود.
مگذار با یک تهمت،
با یک کینه،
با یک تمزیقِ بی‌توبه،
رشته‌ی اتصالِ ما با ولایت بریده شود.

ای «مُظهِرَ الجمیل»!
زیباییِ ادب با اولیای خودت را در ما ظاهر کن.
ای «ساترَ القبیح»!
قبحِ حسد را پیش از آنکه ما را مسخ کند، از ما بپوشان و برطرف ساز.
ای صاحبِ مائده‌ی آسمانی!
به ما قلبی بده که سفره را بشناسد،
نور را تکذیب نکند،
و در برابرِ حاملانِ نور، به جایِ تهمت، به ادب و خشوع بایستد.

و شاید امشب، در محاسبه‌ی نفس،
باید این سؤال را با ترس و صداقت از خود بپرسم:
آیا من هنوز به نور متصلم، یا در جایی از جانم، «لا مِساس» آغاز شده است؟
آیا تمثالِ من هنوز انسانیِ نورانی است،
یا حسد، آهسته‌آهسته صورتِ مرا در عالمِ بالا عوض کرده است؟

این ترس، ترسِ مبارکی است؛
چون هر که پیش از مسخ بترسد،
به توبه می‌رسد؛
و هر که به توبه برسد،
رشته‌ی گسسته، دوباره به نور وصل می‌شود.

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی