# The Luminous Call
## “And a Crier Proclaimed Among Them”… By the Leave of Allah!
### The Essence of “Idhn” (Divine Leave)
My friend, we often mistake *Idhn* (Divine Leave) for a mere formal permission. In reality, *Idhn* is a spiritual opening—a celestial gateway within the heart. It is the moment when the soul becomes “capable” and “receptive” to the Light of *Wilayah*. To act *Bi-Idhnillah* (by the leave of Allah) is to move not out of ego or haste, but through a flow of divine mercy and wisdom that paves the way.
### The Teacher as the “Mu’adhdhin.”
In the landscape of the soul, the True Teacher is the *Mu’adhdhin* (the Crier). He does not merely recite concepts; he proclaims the **Light of Wilayah**. He stands at the crossroads of our lives, drawing a line between truth and falsehood, awakening us from the slumber of worldly distractions. This is the meaning of: *”Then a crier proclaimed among them”*—it is the voice of the guide calling us back to our true Qibla (direction).
### The Adhan of Joseph: A Crisis for Healing
Consider the “Adhan” of Prophet Joseph (AS). It wasn’t a call to prayer, but a call to **self-confrontation**. When his crier shouted, *”O caravan, you are surely thieves!”*It was a surgical strike against the ego. Sometimes, a spiritual teacher must “accuse” our hidden faults to trigger a healing crisis. This “Adhan” forces us to look into our “cargo”—our hearts—and find the stolen goods: our envies, our attachments, and our pretenses. Only then, by the *Idhn* of the Wali, can the “Cup of Light” be truly found.
### The Inner Night of Qadr
The Quran says: *”The angels and the Spirit descend therein by the leave of their Lord.”* This *Idhn* is the executive decree of the heart’s transformation. When the decree is issued, the turbulence of doubt ends, and a profound peace (*Salam*) descends until the dawn of enlightenment. The Teacher acts as the mediator of this decree, helping the seeker navigate the “constriction and expansion” (*Qabd and Bast*) of the soul.
### The Station of Abraham: Proclaim and He Will Deliver
When Prophet Abraham (AS) was commanded to “Proclaim the Hajj to mankind,” he asked, “How far can my voice reach?” The reply was: **”Your duty is to proclaim; the delivery is Mine.”** This is the secret of a life lived by *Idhn*: You stand at your “Station” (Maqam) and utter the truth. You are responsible for the Call, not the result. When the Call is rooted in sincere submission, it transcends time and space, reaching hearts yet unborn.
### Conclusion: A Life of Resonance
To live a “Mä’dhun” (authorized) life is to be “online” with the Divine. It is to wait for the spiritual “green light” before acting. It is to understand that the Adhan of the Ahl al-Bayt (AS) is an eternal frequency. Once you hear it, your Qibla changes. You no longer wander; you march toward the Light, knowing that every step is empowered **By the Leave of Allah.**
«اذن» یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«آذانُ الكِيزَان: عُرَاها»
«أُذنُ الإبريق: دستۀ آفتابه»
+ «عرو – عروة الوثقی – سیناپس نورانی!»
+ «عصم – العِصَام مِن الوِعَاء»
+ «فکر – الفاكُورَة»
«آذَن فلاناً الأمرَ: فلانى را بر آن كار آگاه كرد.»
+ «اولوا الامر»
«الله ولیّ الذین آمنوا یخرجهم من الظّلمات الی النّور»
خدای مهربان، معلّم اهل ایمان است «وَ يُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ» و با آشکار کردن علم، به آنها آگاهی داده،
و آنها را از تاریکی جهل خارج نموده و وارد نور آرامش مینماید.
«يَهْدي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ
وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ
وَ يَهْديهِمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ»
انگاری با رویت تمثال نورانی معلم در ملکوت قلب، اذن به آگاهی قلب صادر میشود.
معلّم، همان نور هدایت است. در ملک و در ملکوت قلبها!
+ «وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها»
معلم، همان اولوا العلم است! همان اولوا الامر است، که این نور علم و امر الله را برای قلب مخاطب خود آشکار مینماید.
وظیفۀ مخاطب، اطاعت از اوامر معلم است:
اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم!
اطاعت از امر و نهی فرشتۀ مهربان در ملکوت قلب، همان اطاعت از رسول خدا ص و خود خداست!
در واقع، معلم، متولی امر ابلاغ علم آل محمد ع برای مخاطبین خود میباشد.
«الْمُؤَذِّنُ: الْمُعْلِم بأَوْقات الصّلاة.»
معلّم، همان موذّن است. همان منادی نور علم است!
«الأَذَان: اعلام به امر است، بانگ نماز، اذان و اقامه»
«ثُمَ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ: أَي نادَى مُنَادٍ.»
با نور خدایی کن! با نور مهربانی کن! با نور، معلّم باش! با نور، موذّن باش!
الْمُؤَذِّنُ: الْمُعْلِم بأَوْقات الصّلاة.
نور، قلبها را فرا میخواند!
فراخوانِ نورانی!
قلبت، صدای اذان رو میشنوه؟!
قلبت، این فراخوان رو میشنوه و میفهمه؟!
+ «ناقوس!»
+ «ذکر – وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ»
+ «ندی»
گوشی موبایل قلبت خاموشه یا روشنه؟
اگه روشنه روی وضعیت بیصدا است یا زنگ میزنه؟
ویبره است یا نه؟
قلب باید جوری استندبای باشه که با اولین زنگ تماس عالَم بالا، فورا به صدا دربیاد و قلبتو ویبره کنه و متوجه بشی و جواب بدی!
رویکرد نورانی داشته باش!
میدونی تا الآن چند تا میسدکال داری؟
وقت اذان!
وقت فراخوان!
وقت اُورلپ شدن قلب ما با نور ولایت!
هنگام عرضۀ آیت!
هنگام عرضۀ آیت، وقت اذان است،
که قلوب معیوب به عیب حسادت، برای رفع نقص،
به تعمیرگاه مجاز آل محمد ع یعنی «آیاتی و رسلی» فراخوانده میشوند.
+ «دعو – ندب – ندی»
اورلپ شدن همان مفهوم واژه «ولی» یعنی قرب و نزدیکی است! + «وصی»
لذا اذان، همان نور ولایت است:
«الاذن النّور الولایة»
اذان، لحظهای است که نور ولایت رو خیلی خیلی نزدیک، و اصلا درونِ قلبت حس میکنی!
«لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ»
«وَ ما كانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ
فَإِذا جاءَ أَمْرُ اللَّهِ قُضِيَ بِالْحَقِّ»
کانه اجازه نورانی انجام دادن کاری رو توی قلبت متوجه میشی:
«تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها»
«باذن الله» «باسم الله».
«لَا يَكُونُ شَيْءٌ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ»
«وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ
وَ الَّذي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلاَّ نَكِداً»
اگه با نور ولایت اورلپ بشی، میتونی از عهده کارات بر بیایی.
«وَ أَوْلَيْتَنِي بِالْبَسْطَةِ وَ الرَّخَاء»
«أَوْلَى فلاناً الأَمرَ: فلانى را عهدهدار آن كار كرد.»
با نور ولایت میتونی کاراتو هَندِل کنی.
«هندلینگ: توانمندسازی به سبب نور ولایت»
«با نور، از کارات سر در میاری! – فقه»
با نور ولایت میتونی به کارات رسیدگی کنی!
«اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى مَا أَوْلَانَا»
وقتی عملا با نور ولایت تونستی از عهده کارات بربیای، این ذکر رو اجازه داری بگی که: «اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى مَا أَوْلَانَا» یعنی با قلبت بزرگی و عظمت نور خلق شده در قلبت به برکت نور صاحبان نور رو شاهد بودی (معرفت به نور معلم در ملک و ملکوت) که چگونه عمل به این دستور نورانی، تونست گره از کارات باز کنه و اینجوری بزرگی خدا رو عملا تجربه کردی و دیدی.
فراخوانِ نورانی
تأملی در واژۀ قرآنی «إذن» و تعبیر راهگشای «بِإِذْنِ الله»
واژۀ قرآنی «إذن» از واژههایی است که در نگاه اول ساده به نظر میرسد:
اجازه، رخصت، فرمان.
اما وقتی در بافت آیات قرآن به آن نزدیک میشویم، روشن میشود که «إذن» تنها یک «اجازه» به معنای عرفی و اداری نیست؛ بلکه در موارد بسیاری، نشانهای از «تمکین الهی، گشایش ربانی، افاضه اثر، و نافذ شدن امر خدا» در عالم و در قلب انسان است.
از سوی دیگر، خانواده این واژه با «اعلام، ندا، آگاهیبخشی و فراخوان» نیز پیوند دارد؛
چنانکه قرآن میفرماید:
فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ
یعنی: «پس ندا دهندهای در میان آنان بانگ برآورد.»
اینجا «مؤذن» تنها یک صدا نیست؛ «اعلامکننده حقیقتی است که باید شنیده شود».
از همینجاست که میتوان میان «اذان»، «آگاهی»، «فراخوان»، و «بیداری» نسبتی عمیق دید.
—
معنای لغوی «إذن»
در کاربردهای عربی، «إذن» عمدتاً بر این معانی دلالت دارد:
– اجازه
– رخصت
– اذن
– تمکین
– فرمان
– فراهم شدن امکان تحقق یک امر
و فعلهایی مانند «أَذِنَ» و «آذَنَ» و «أَذَّنَ» نیز به تناسب، بر:
– اجازه دادن
– آگاه کردن
– اعلام کردن
– بانگ زدن و فراخواندن
دلالت میکنند.
پس میدان معنایی این ریشه، ترکیبی است از:
1. «گشودن راه»
2. «اعلام و آگاهیبخشی»
3. «روا داشتن و ممکن ساختن»
از اینرو، «إذن» در قرآن غالباً فقط به معنای «اجازه حقوقی» نیست،
بلکه به معنای «جاری شدن اراده الهی برای وقوع و اثرگذاری» نیز هست.
—
«بِإِذْنِ الله»: نفی استقلال، اثبات اتصال
یکی از پربسامدترین تعبیرهای قرآن، عبارت «بِإِذْنِ الله» است.
این تعبیر، در لایه نخست یعنی:
– به اجازه خدا
– به فرمان خدا
– به مشیت خدا
– با تمکین و تقدیر خدا
اما در لایه عمیقتر، این عبارت یک اصل بزرگ توحیدی را تعلیم میدهد:
«هیچ اثر حقیقی، هیچ هدایت نافذ، هیچ رویش ثمربخش، و هیچ ظهور آیتی، مستقل از خداوند رخ نمیدهد.»
قرآن میفرماید:
يَهْدِي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلَامِ
وَيُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ
خدا با آن، کسانی را که رضوان او را پیروی کنند به راههای سلامت هدایت میکند، و آنان را «به اذن خویش» از تاریکیها به سوی نور بیرون میآورد.
اینجا «بإذنه» فقط یک قید ساده نیست؛
نشانه این است که «خروج از ظلمات به نور، بدون گشایش الهی ممکن نیست».
هدایتِ مؤثر، یک رخداد صرفاً ذهنی نیست؛ «افاضهای ربانی» است.
—
«اذن» و گشودگیِ قلب
اگر «بإذن الله» را در افق تربیت قلبی بخوانیم، میتوان گفت:
اذن الهی همان لحظهای است که راه فهم، پذیرش، اثرپذیری و تحول در دل انسان گشوده میشود.
چه بسیار سخن حق که گفته میشود، اما در دل نمینشیند.
چه بسیار آیت که عرضه میشود، اما دیده نمیشود.
چه بسیار ندا که برمیخیزد، اما شنیده نمیشود.
پس شنیدنِ حقیقی، دیدنِ حقیقی، و متأثر شدنِ حقیقی، همگی «بإذن الله» است.
در این معنا، «اذن» را میتوان نه صرفاً «اجازه»، بلکه «گشودگی ربانی برای دریافت نور» دانست؛
گشودگیای که انسان را از توقف در جهل، غفلت، حسد، اضطراب و پراکندگی، به سوی نور فهم، حضور، آرامش و جهتیافتگی میبرد.
—
مؤذن: فراخوانندۀ بیداری
در سنت دینی، «مؤذن» کسی است که وقت نماز را اعلام میکند.
اما در خوانشی ژرفتر، مؤذن فقط اعلامکننده یک ساعت خاص نیست؛ او «فراخواننده به حضور» است.
اذان یعنی:
– وقت بیداری
– وقت توجه
– وقت پاسخ
– وقت بازگشت
– وقت ورود به ساحت ذکر
از این منظر، هر ندای حقی که دل را از خواب غفلت بیرون بکشد، نوعی «اذان» است؛
و هر کسی که انسان را به حضور در پیشگاه حق فراخواند، در شأنی از شئون، کارکردی شبیه «مؤذن» دارد.
از همین جا میتوان گفت:
– معلم حق، بیدارگر است
– مربی الهی، ندا دهنده است
– یادآورِ آیت، مؤذن دلهاست
نه به این معنا که هر معلمی عینِ مؤذن یا عینِ اولیالامر است،
بلکه به این معنا که «تعلیمِ الهی، اگر حق باشد، خاصیت بیدارکنندگی و فراخوانی دارد.»
—
«فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ»: وقتی حقیقت، ندا میشود
قرآن نمیگوید فقط حقیقتی وجود داشت؛
میگوید حقیقتی «اعلام شد»:
فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ
یعنی لحظهای فرا رسید که باید ندا بلند شود، تا پردهها کنار برود.
گاهی در زندگی انسان نیز چنین است:
– حقیقت هست، اما اعلام نشده
– راه هست، اما شنیده نشده
– دعوت هست، اما پاسخ داده نشده
مشکل بسیاری از ما فقط «ندانستن» نیست؛
بلکه «نشنیدن فراخوان حق» است.
—
آیا قلب، اذان را میشنود؟
سؤال اصلی اینجاست:
آیا قلب انسان در وضعیت دریافت است؟
به زبان امروزی میتوان گفت:
– آیا دل بیدار است یا خاموش؟
– آیا در حالت حضور است یا بیصدا؟
– آیا نخستین فراخوان نور را میفهمد یا نه؟
این تشبیه اگرچه ادبی و امروزی است، اما معنای مهمی را منتقل میکند:
دل باید آماده دریافت باشد.
قلبِ غرق در هیاهو، فراخوانهای رحمانی را بهسختی میشنود.
اذانِ حقیقی فقط از مناره شنیده نمیشود؛
گاه در آیهای است،
گاه در تذکری از سوی معلمی ربانی،
گاه در تلنگری درونی،
و گاه در واقعهای که انسان را از خواب عادت بیدار میکند.
—
«بإذن الله» و اثرگذاریِ آیت
قرآن بارها این حقیقت را تکرار میکند که آیات، معجزات، رویشها، و آثار، «بإذن الله» واقع میشوند:
وَمَا كَانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ
تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا
وَالْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ
در همه این نمونهها، یک قاعده دیده میشود:
«اثر، وقتی اثر است که خدا مجال اثر داده باشد.»
رسول، مستقل نیست.
آیت، مستقل نیست.
زمین، مستقل نیست.
ثمر، مستقل نیست.
و انسان نیز مستقل نیست.
این تعبیر، هم توحید را میآموزد، و هم ادب بندگی را.
—
اذن به مثابه نور راهگشا
اگر بخواهیم از سطح لغت به افق اشارت و تربیت عبور کنیم، میتوان گفت:
اذن الهی، فقط «اجازه» نیست؛
«راه باز شدن است».
«مجال اثر یافتن نور است».
«لحظه رسیدن دعوت به دل است».
«گشوده شدن مسیر انتقال از ظلمت به نور است».
در این خوانش، «بإذن الله» یعنی:
– اگر نور هدایت به دل رسید، از خداست
– اگر آیت اثر کرد، از خداست
– اگر گرهی باز شد، از خداست
– اگر انسان توانست از عهدۀ امر خود برآید، از تمکین الهی است
و از همین رو، میتوان گفت که اذن الهی، در تجربه ایمانی، با «نور هدایت، توفیق، قرب و ولایت الهی» نسبت دارد؛
نه به عنوان تعریف لغوی مستقیم، بلکه به عنوان «ثمره و جلوه وجودیِ اذن خدا در جان انسان».
—
وقت اذان، وقت پاسخ
اذان، فقط اعلام زمان نیست؛
اعلامِ نسبت است.
یعنی: اکنون وقت آن است که دل، به مبدأ نور پاسخ دهد.
هنگام عرضه آیت، وقت اذان است.
هنگام رسیدن تذکر، وقت اذان است.
هنگام بیدار شدن از غفلت، وقت اذان است.
هنگام فراخوانده شدن برای ترک حسد، کبر، قساوت و پراکندگی، وقت اذان است.
در چنین ساعتی، دل باید بفهمد که به «تعمیرگاه رحمت» فراخوانده شده است؛
به ساحت آیات و رسل،
به عرصه تعلیم و تزکیه،
به مسیر خروج از ظلمات به نور.
—
واژۀ «إذن» در قرآن از واژههای کلیدیِ فهم رابطه خدا با تحقق امور است.
این واژه نشان میدهد که:
– وقوع و اثرگذاریِ حقیقی، مستقل از خدا نیست
– هدایت، رویش، آیت و دگرگونی، همگی در پرتو اذن اوست
– «بإذن الله» زبانِ توحیدِ افعالی و ادبِ بندگی است
– «أذَّن» و «مؤذن» نیز سویه اعلام، ندا و بیدارسازی این میدان معنایی را آشکار میکنند
و در افق اشاری و تربیتی، میتوان گفت:
اذن، آن گشودگی الهی است که دل را آماده شنیدن ندا میکند؛
و اذان، آن فراخوان نورانی است که انسان را به حضور، فهم، و پاسخگویی دعوت مینماید.
پس مسئله اصلی این است:
«آیا قلب ما صدای این فراخوان را میشنود؟»
آیا هنوز برای نور، در ما راهی باز هست؟
آیا «بإذن الله» را فقط میگوییم، یا حقیقتاً میفهمیم که هیچ نور، هیچ فهم، هیچ گشایش و هیچ ثمری جز به اذن او نیست؟
دلنوشته
فراخوانِ نورانی
دلنوشتهای دربارۀ «اذن» و «باذن الله»
«اذن» فقط اجازه نیست…
فقط یک رخصت خشک و دور و اداری نیست…
اذن، یک «گشودگی ربانی» است؛
لحظهای است که خدای مهربان، دریچهای در دل انسان باز میکند
تا نور را بفهمد،
تا صدا را بشنود،
تا آیت را ببیند،
تا از تاریکی خودش بیرون بیاید.
اذن، یعنی خدا هنوز با بندهاش قهر نکرده است…
یعنی هنوز او را رها ننموده…
یعنی هنوز دست دلش را میگیرد
و از ایستادن در جهل و غفلت و حسد و اضطراب و پراکندگی،
به سوی فهم و حضور و آرامش و جهتیافتگی میبرد.
چه مهربانیای از این بالاتر
که خدا برای بیدار کردن قلب ما،
فقط فرمان ندهد،
بلکه «معلّمش را آشکار کند»؛
آن نوری را که راه را نشان میدهد،
آن صدایی را که درون جان، اذانِ بیداری میگوید،
آن فرستادۀ مهربانی را که به دل یاد میدهد
چطور از تنگی و تیرگی عبور کند
و به وسعت نور برسد.
اینجاست که «اذن» برای دل،
فقط اجازه نیست؛
«خودِ ظهور معلم است».
یعنی خدا آنقدر مهربان است
که راه فهم را تنها نمیگذارد،
و دل را بیراهنما رها نمیکند،
بلکه معلمی از نور را بر جان انسان آشکار میسازد
تا درس مهربانی را به او بیاموزد.
پس اگر گفته میشود: «بِإِذْنِ الله»
یعنی با آن گشودگیای که خدا در دل قرار میدهد،
با آن علمی که از سوی او میرسد،
با آن تعلیمی که فرشتۀ مهربان در جان مینشاند،
با آن نوری که راه رفتار را روشن میکند.
«بِإِذْنِ الله»
یعنی مهربانی، وقتی مهربانی میشود
که خدا راهش را در دل باز کند.
یعنی انسان، وقتی میتواند روشنی ببخشد
که اول خودش در پرتو آن آموزش رحمانی، روشن شده باشد.
یعنی دستِ دل، وقتی به نوازش میرسد
که پیشتر در مکتب نور، ادبِ مهربانی را آموخته باشد.
خدا به بندۀ خود اذن میدهد؛
یعنی او را برای نور، قابل میکند.
اذن میدهد؛
یعنی معلمش را به او نشان میدهد.
اذن میدهد؛
یعنی گوش قلب را برای شنیدن اذانِ حقیقت باز میکند.
اذن میدهد؛
یعنی انسان ناگهان میفهمد
الآن وقتِ پاسخ است،
وقتِ برخاستن است،
وقتِ مهربان شدن است.
چه بسیار دلها که سخن خوب میشنوند،
اما مهربانی نمیآموزند؛
چه بسیار زبانها که از نور میگویند،
اما خودشان چراغ کسی نمیشوند.
چون «باذن الله» هنوز در جانشان نتابیده است.
چون هنوز آن معلمِ آشکارشده،
آن فرشتۀ مهربان،
آن دعوتکنندۀ درونی،
در قلبشان به روشنی دیده نشده است.
اما وقتی خدا به دل اذن میدهد،
آدمی فقط چیزی «نمیفهمد»؛
بلکه چیزی در او «باز میشود».
گرهای نرم میشود.
تیرگیای کنار میرود.
حسدی آب میشود.
اضطرابی آرام میگیرد.
پراکندگیای جمع میشود.
و انسان، آهستهآهسته،
یاد میگیرد مثل نوری که دیده، نور برساند؛
مثل مهربانیای که چشیده، مهربانی کند.
شاید معنای عمیق «باذن الله» همین باشد:
اینکه هیچ مهربانی حقیقی،
هیچ فهم حقیقی،
هیچ تربیت حقیقی،
هیچ آرامش حقیقی
بدون آشکار شدن معلم الهی در جان انسان شکل نمیگیرد.
پس «اذن»،
فراخوان خداست برای ورود نور.
و «باذن الله»،
راه افتادن دل است با تعلیم آن فرشتۀ مهربان.
آری…
با اذن اوست
که قلب میشنود،
با اذن اوست
که چشم دل میبیند،
با اذن اوست
که انسان از غفلت به حضور میرسد،
و با اذن اوست
که بنده، مهربانی را نه فقط در حرف،
که در رفتار، در نگاه، در صبر، در بخشش، در همراهی و در خدمت، زندگی میکند.
خدایا…
به دل ما اذن بده…
اذنِ شنیدن،
اذنِ دیدن،
اذنِ فهمیدن،
اذنِ آرام شدن،
اذنِ مهربان شدن.
معلّمت را از ما پنهان مکن،
و آن فرشتۀ مهربان را در جان ما آشکارتر فرما،
تا «بِإِذْنِ الله»
با علمی که از سوی تو میرسد،
با نوری که از سوی تو میتابد،
و با درسی که از مکتب مهربانی تو میآموزیم،
خود نیز برای دیگر دلها
نشانی از نور،
و جرعهای از مهربانی باشیم.
آمین، یا ربّ العالمین.
یا مُؤَذِّن! یا مُعَلِّم!
«اولوا الامر – اولوا العلم»:
«بهروز باش! بهنور باش! وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ!»
ماموریت معلم اینه که اقدام علمی میکنه و علم رو برای مخاطبین ظاهر میکنه!
به این میگن: «وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ!»
حالا، دومی این نور معلّمت باش و اینجوری بهروز باش! به نور باش!
به این میگن اقامۀ قسط! اقامۀ نور! اقامۀ صلات!
وقتیکه معلمتو میشناسی، حالا امر و نهیتو میفهمی، در ملک و در ملکوت!
«موذّن» یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة» است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم:
«عَلِيٌّ رَبَّانِيُّ هَذِهِ الْأُمَّةِ»
إِنَّ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع فِي كِتَابِ اللَّهِ أَسْمَاءً لَا يَعْرِفُهَا النَّاسُ
عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ:
إِنَّ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع فِي كِتَابِ اللَّهِ أَسْمَاءً لَا يَعْرِفُهَا النَّاسُ
قَالَ قُلْنَا وَ مَا هِيَ؟
قَالَ أسماء [سَمَّاهُ] اللَّهُ فِي الْقُرْآنِ مُؤَذِّناً وَ أَذَاناً
فَأَمَّا قَوْلُهُ تَعَالَى
فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ
فَهُوَ الْمُؤَذِّنُ بَيْنَهُمْ يَقُولُ
أَلَا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الَّذِينَ كَذَبُوا بِوَلَايَتِي وَ اسْتَخَفُّوا بِحَقِّي.
ابن عباس گفت:
علىّ بن ابى طالب (عليه السّلام) را در كتاب خدا نامهايى است كه مردم آنها را نمىشناسند،
از جملۀ آنهاست سخن خداوند:
«فاذّن مؤذّن بينهم»
او همان مؤذن (ندا دهنده) است كه مىگويد:
آگاه باشيد لعنت خداوند بر كسانى كه ولايت مرا تكذيب كردند و حق مرا سبك شمردند.
[سورة الأعراف (۷): الآيات ۴۴ الى ۴۵]
وَ نادى أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابَ النَّارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقًّا
فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا
قالُوا نَعَمْ
فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمينَ (۴۴)
و بهشتيان، دوزخيان را آواز مىدهند كه:
«ما آنچه را پروردگارمان به ما وعده داده بود درست يافتيم؛
آيا شما [نيز] آنچه را پروردگارتان وعده كرده بود راست و درست يافتيد؟»
مىگويند: «آرى.»
پس آواز دهندهاى ميان آنان آواز درمىدهد كه:
«لعنت خدا بر ستمكاران باد.»
الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ كافِرُونَ (۴۵)
همانان كه [مردم را] از راه خدا باز مىدارند و آن را كج مىخواهند و آنها آخرت را منكرند.
امام صادق علیه السلام:
أَنَّ عَلِیَّبْنَأَبِیطَالِبٍ (علیه السلام) هُوَ الْمُنَادِی وَ هُوَ الْمُؤَذِّنُ وَ الْمُنْقِذُ.
همانا علیّبنابیطالب ع، ندا دهنده، مُؤَذِّنٌ، و نجاتدهنده است.
امام کاظم علیه السلام:
الْمُؤَذِّنُ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) یُؤَذِّنُ أَذَاناً یُسْمِعُ الْخَلَائِقَ.
مُؤَذِّنٌ امیرالمومنین ع است،
اذانی میگوید که تمام خلایق میشنوند.
أَنَا أَذَانُ اللَّهِ!
من أذان خدا هستم!
امام علی علیه السلام:
أَنَا أَذَانُ اللَّهِ فِی الدُّنْیَا وَ مُؤَذِّنُهُ فِی الْآخِرَهًِْ
یَعْنِی قَوْلَهُ تَعَالَی
وَ أَذانٌ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ فِی حَدِیثِ بَرَاءَهًَْ
وَ قَوْلَهُ
فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ
وَ أَنَّهُ لَمَّا صَارَ فِی الدُّنْیَا مُنَادِی رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) عَلَی أَعْدَائِهِ
صَارَ مُنَادِی اللَّهِ فِی الْأُخْرَی عَلَی أَعْدَائِهِ.
من أذان خدا در دنیا و مؤذّن او در آخرت هستم
و منظور آن حضرت اشاره به آیه:
و این، اعلامی است از ناحیهی خدا و پیامبرش به [عموم] مردم … است
که در ماجرای «برائت» آمده است.
و کلام خدای متعال:
فَأَذَّنَ مُؤَذِّنُ
و اینکه چون آن حضرت در دنیا منادی رسول خدا ص بر دشمنانش گردید،
در آخرت نیز منادی خدا بر دشمنانش گردید.
دلنوشته
یا مُؤَذِّن! یا مُعَلِّم!
ای قلبِ من، بشنو!
این صدایِ کیست که در منارههای جان میپیچد؟
این نه فقط بانگِ نماز، که بانگِ بیداری است.
«یا مُؤَذِّن! یا مُعَلِّم!»
معلّمِ حقیقی، همان مؤذن است؛
او که مأموریتش «اقدام علمی» است.
او نمینشیند تا تو بیایی، او علم را برایت «ظاهر» میکند.
او همان است که قرآن دربارهاش فرمود:
«وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ»
قسطِ معلّم، اقامهی نور است.
قسطِ معلّم، ظاهر کردنِ حقیقتی است که در غبار غفلت پنهان شده.
او میگوید: «بهروز باش! بهنور باش!»
یعنی در هر لحظه، متصل به منبعی باش که هرگز کهنه نمیشود.
وقتیکه معلّمت را شناختی، تازه میفهمی «امر و نهی» یعنی چه.
تازه میفهمی که این فرشتهی مهربان در ملکوت قلبت،
چرا گاهی هشدار میدهد و گاهی مژده.
ای همسفر راه کمال،
ببین که چطور واژهها در آستان ولایت قد میکشند!
«مؤذن» و «اذان»، نامهای غریبِ خورشیدِ ولایت در کتاب خدا هستند.
ابنعباس چه زیبا پرده برمیدارد:
مردم نمیدانند که علی (ع) در قرآن، نامش «مؤذن» است؛
نامش «اذان» است!
آری، آنجا که در اعراف، فریادِ جدایی بلند میشود:
«فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ»
این صدایِ امیرِ نور است؛
اوست که میانِ اهل بهشت و اهل نار، مرز میکشد.
اوست که اعلام میکند:
«آگاه باشید! دوری از رحمت خدا (لعنت)، سهمِ کسانی است که ولایت مرا تکذیب کردند و حقِ نور را سبک شمردند.»
امام صادق (ع) چه زیبا این مقام را تفسیر میکند:
«عَلِیُّ هُوَ الْمُنَادِی وَ هُوَ الْمُؤَذِّنُ وَ الْمُنْقِذُ»
علی، همان ندا دهنده است، همان مؤذن است و همان «نجاتدهنده»!
چرا نجاتدهنده؟
چون تا صدایِ مؤذن را نشنوی، راهِ خروج از بنبستِ ظلمت را پیدا نمیکنی.
تا «اذانِ خدا» را نشنوی، وقتِ حضور را گم میکنی.
و خودِ حضرتش، چه مقتدرانه بر فرازِ تاریخ ایستاده و میفرماید:
«أَنَا أَذَانُ اللَّهِ فِی الدُّنْیَا وَ مُؤَذِّنُهُ فِی الْآخِرَةِ»
«من اذانِ خدایم در دنیا…»
یعنی من همان اعلامِ عمومیِ خدا هستم برای هر کسی که گوشِ شنیدن دارد.
من همان نوری هستم که فریاد میزند: «بشتابید به سوی بهترین عمل!»
من همان معلمی هستم که در دنیا، دشمنانِ رسول را با نورِ کلام و شمشیرم بیدار کردم،
و در آخرت، منادیِ عدلِ خدا بر ستمکاران خواهم بود.
ای همسفر مسیر کمال،
حالا ببین «اذن» و «اذان» چطور به هم میرسند:
خدا به تو «اذن» میدهد (گشودگیِ ربانی)،
تا صدایِ «اذان» (ولایتِ علی ع) را بشنوی.
و وقتی این صدا را شنیدی،
تازه میشوی: «بِإِذْنِ الله»
یعنی با اجازه و تمکین و قدرتی که از سوی آن معلمِ نورانی به تو رسیده،
حالا میتوانی از عهدهی کارهایت بربیایی؛
حالا میتوانی «مهربانی» کنی؛
حالا میتوانی «هندلینگِ» زندگیات را به دست بگیری.
در واقع، وقتِ اذان، وقتِ «اُورلپ شدنِ» قلبِ ما با نور ولایت است.
وقتِ عرضهی آیت است.
وقتِ آن است که قلوبِ معیوبِ ما که به زنگارِ حسد و کینه گرفتار شده،
به تعمیرگاهِ مجازِ آلمحمد (ع) برود.
آنجا که «آیات و رسل»، منتظرند تا ما را بازسازی کنند.
پس هرگاه صدای اذان را شنیدی،
یا هرگاه در ملکوتِ قلبت، فراخوانِ یک کار خیر یا یک توبه را حس کردی،
بدان که «مؤذنِ ولایت» دارد صدایت میزند.
گوشیِ قلبت را روشن بگذار…
مبادا روی سایلنت باشد!
مبادا میسدکالهایت از عالمِ بالا زیاد شود!
بگذار با اولین زنگِ تماسِ ملکوت، تمامِ وجودت ویبره کند و بیدار شود.
بگو: «اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى مَا أَوْلَانَا»
بزرگ است خدایی که چنین سرپرست و معلّمی به ما ارزانی داشت؛
معلمی که با نورش، گره از کارهای ما میگشاید
و ما را «بهروز» و «بهنور» نگاه میدارد.
هر ورکلایف، یک کال از عالَم بالا میخواد!
هر ورکلایف، یک اذن از عالَم بالا میخواد!
وای! خدای بزرگ!
این یعنی «الله اکبر»
جملهای که ناخودآگاه وقتی چشمت به یه چیزی میافته که حالتو از این رو به اون رو میکنه [حول – دگرگونی] و جوری خوشحال میشی که میگی: وای خدایا! تو چقدر بزرگی و من این بزرگی و عظمتتو با نوری که به قلبم انداختی [+ «شبح» : مثال پروژکتور و صفحه دیوار] و منو از تاریکی اندیشهی باطل، نجات دادی، درک کردم و انگاری یه چشمه از نور قدرتتو نشونم دادی!
اذان یعنی پیدا شدن سر و کلهی نور هدایت.
اذان یعنی اینکه دعوت شدهایم به سفره علمی آل محمد ع «فراخوان – هلمّ – ویآیپی – ویپیان»
و به ما این اجازه داده شده که حالا با استعمال اندیشه صاحبان نور علوم ربانی، قلب تاریکمونو منور به نور علم اونها کنیم!
وای چه توفیق بزرگی نصیبمون شده!
«وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ … لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ»
«وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ»
صدای منادی نورتو میشنوی؟!
منادی نورتو میشناسی؟!
+ «نور دلربا – پرنده قرلی!»
+ «پیروی از صاحبان نور حقیقت!»
«احراز هویت نور در ملکوت قلب!»
«الْأَذَانُ نُورٌ»
به منادی نورت سلام کن:
به تقدیراتت سلام کن!
به تمنّاهات پشت کن!
با این نور علم و با این معلّم، با مدعوین اتمام حجّت میشود!
«الْأَذَانُ حُجَّةٌ عَلَى أُمَّتِي»
حالا بگو:
«السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته»
«ندای نورانی – منادی نور»
+ «دعو»:
«أَوَّلُ ذَلِكَ الدُّعَاءُ إِلَى … وَلَايَةِ اللَّهِ مِنْ وَلَايَةِ الْعِبَادِ»
اذن الله و ندای ابراهیم ع برای مدعوین اهل نور یقین در هر زمان است.
[سورة آلعمران (۳): الآيات ۱۹۰ الى ۱۹۴]
رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً يُنادِي لِلْإِيمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا
رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ (۱۹۳)
پروردگارا، ما شنيديم كه دعوتگرى به ايمان فرا مىخواند كه:
«به پروردگار خود ايمان آوريد»، پس ايمان آورديم.
پروردگارا، گناهان ما را بيامرز، و بديهاى ما را بزداى و ما را در زمره نيكان بميران.
رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى رُسُلِكَ
وَ لا تُخْزِنا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّكَ لا تُخْلِفُ الْمِيعادَ (۱۹۴)
پروردگارا، و آنچه را كه به وسيله فرستادگانت به ما وعده دادهاى به ما عطا كن،
و ما را روز رستاخيز رسوا مگردان، زيرا تو وعدهات را خلاف نمىكنى.
حالا زودباش: «حَيَّ عَلَى الصَّلَاةِ»
و به این ندای نورانی لبیک بگو!
دلنوشته
هر ورکلایف، یک کال از عالَم بالا میخواهد
هر «ورکلایف»،
یک «call» از عالَم بالا میخواهد…
هر حرکتِ درست،
هر تصمیمِ بهجا،
هر گرهگشاییِ واقعی،
هر مهربانیِ بهموقع،
هر نجات از سردرگمی،
یک «اذن» از عالَم بالا میخواهد.
آری…
هر کار، اگر بخواهد حق باشد،
باید به نوری وصل شود که از بالا میرسد.
هر قدم، اگر بخواهد به مقصد برسد،
باید از جایی در ملکوت، برایش راه باز شده باشد.
هر «ورکلایف»، یک اذن میخواهد؛
یک اشارۀ نورانی،
یک فراخوانِ ربانی،
یک تماس از جانبِ مهربانیِ خدا.
چه نور زیبایی…
«الله اکبر!»
وای… خدای بزرگ!
این همان لحظهای است که آدم بیاختیار میگوید:
«الله اکبر»
یعنی:
خدایا! تو از آنچه من پیشتر فهمیده بودم، بزرگتری…
نور تو از آنچه من گمان میکردم، نزدیکتر است…
قدرت تو از آنچه من میپنداشتم، زندهتر و حاضرتر است…
گاهی فقط یک لحظه،
فقط یک برقِ نور در دل،
فقط یک تابشِ کوتاه بر دیوارِ جان،
تمام حال آدم را «حول» میکند؛
از این رو به آن رو…
از تیرگی به روشنی…
از گرفتگی به گشایش…
از باطلاندیشی به حقفهمی…
انگار خدا با یک «شَبَح» از نور،
با یک پرتوِ پروژکتور بر صفحۀ دیوارِ قلب،
ناگهان چیزی را نشانت میدهد
که پیش از آن در تاریکیِ اندیشههای باطل، پنهان بود.
و تو همانجا، در همان لحظۀ نجات،
میگویی:
«الله اکبر»
یعنی:
خدایا! من بزرگی تو را،
در همین نوری که به دلم انداختی،
درک کردم…
انگار جرعهای از قدرتت را نشانم دادی…
انگار چشمهای از هدایتت را به من چشاندی…
اذان یعنی پیدا شدنِ سر و کلّۀ نور هدایت.
اذان یعنی یکدفعه میفهمی تنها نیستی.
اذان یعنی دعوت شدهای.
اذان یعنی اسمت را در فهرستِ مدعوین نوشتهاند.
اذان یعنی تو را به «سفرۀ علمی آل محمد علیهم السلام» فراخواندهاند.
چه فراخوانی…
چه هلمّی…
چه دعوتِ ویژهای…
انگار یک پیامِ VIP از آسمان رسیده باشد؛
انگار یک راهِ اتصالِ امن برای دل باز شده باشد؛
انگار به قلبِ تاریک ما گفته باشند:
بفرما…
اجازه داری وارد شوی…
اجازه داری از اندیشۀ صاحبان نور استفاده کنی…
اجازه داری با علوم ربانیِ آنان،
تاریکیِ جانت را روشن کنی…
وای…
چه توفیق بزرگی!
چه نعمتی بالاتر از این
که به انسان اجازه بدهند
با نورِ علمِ اولیای الهی،
خودش را از درون بازسازی کند؟
قرآن هم از همین اعلامِ بزرگ سخن میگوید:
وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ … لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ
ندا بده در میان مردم برای حج…
تا منافع خود را مشاهده کنند.
و باز میفرماید:
وَ أَذَانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ
یعنی گاهی مسئله فقط یک خبر نیست؛
یک «اعلام عظیم» است،
یک «اذانِ الهی» است،
یک فراخوانِ عمومی است
برای اینکه مردم از دوری، به حضور برسند
و از پراکندگی، به مرکز نور بازگردند.
صدای منادیِ نورت را میشنوی، ای همسفر مسیر نور؟
منادیِ نورت را میشناسی؟
آن نورِ دلربا را،
آن پرندۀ قرلیِ جان را،
آن آشنایِ ملکوتی را که در آسمان قلبت میچرخد و صدایت میزند؟
همۀ راه، در «احراز هویت نور در ملکوت قلب» است.
اگر نور را بشناسی،
دعوتش را هم میشناسی.
اگر منادی را بشناسی،
دیگر صدایش را با صدای هوس و خیال اشتباه نمیگیری.
«الأذان نورٌ»
آری، اذان نور است؛
چون راه را از بیراهه جدا میکند،
و وقتِ حضور را به دل میفهماند.
پس به منادیِ نورت سلام کن…
به تقدیراتت سلام کن…
و به تمنّاهای بیریشه، پشت کن.
چون وقتی این نورِ علم آمد،
وقتی این معلّم آمد،
دیگر حجت تمام میشود.
دیگر نمیتوان گفت: ندیدم… نشنیدم… نفهمیدم…
از همینروست که گفته شده:
«الأذان حُجَّةٌ على أمّتي»
اذان، حجت است؛
یعنی اعلامِ حق است؛
یعنی بعد از رسیدنِ این ندا،
دیگر وقتِ جواب دادن است.
حالا بگو:
«السلام علیک یا داعیَ الله و ربّانیَّ آیاته»
سلام بر تو ای دعوتکنندۀ به سوی خدا،
ای ربّانیِ آیات او،
ای منادیِ نور،
ای صدای بیداریِ جان!
دعوت، فقط صدا زدن نیست؛
دعوت، انتقالِ ولایت است…
گذر از ولایتِ بندگان به ولایتِ خداست…
همانگونه که در اشارت آمده است:
«أَوَّلُ ذَلِكَ الدُّعَاءُ إِلَى … وَلَايَةِ اللَّهِ مِنْ وَلَايَةِ الْعِبَادِ»
آغازِ راه، همین است:
دعوت شدن به ولایت خدا،
و بیرون آمدن از اسارتِ ولایتِ مخلوق.
اذنِ الله،
و ندای ابراهیم علیه السلام،
برای اهلِ نور و یقین،
در هر زمان جاری است.
این ندا خاموش نشده…
این اذان هنوز ادامه دارد…
این فراخوان هنوز از ملکوت میرسد…
و چه زیبا دعای اهل دل در قرآن نقل شده است:
رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيًا يُنَادِي لِلْإِيمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا
پروردگارا! ما شنیدیم دعوتکنندهای را
که برای ایمان ندا میداد:
به پروردگارتان ایمان بیاورید؛
و ما ایمان آوردیم.
این همان نقطه است…
همان لحظهای که قلب میگوید:
آری! شنیدم…
این صدا را شنیدم…
این ندا را فهمیدم…
این دعوت، دعوتِ نور بود…
و من پاسخ دادم…
بعد دل، آرام و امیدوار ادامه میدهد:
رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئَاتِنَا وَ تَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ
وقتی دعوت را شنیدی،
دیگر فقط فهم نمیخواهی؛
آمرزش میخواهی…
پاکی میخواهی…
حسنِ عاقبت میخواهی…
همراهی با ابرار میخواهی…
و باز میگویی:
رَبَّنَا وَآتِنَا مَا وَعَدتَّنَا عَلَى رُسُلِكَ
وَلَا تُخْزِنَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ
إِنَّكَ لَا تُخْلِفُ الْمِيعَادَ
یعنی:
خدایا! حالا که منادیات را شنیدیم،
حالا که دعوتت به قلبمان رسید،
حالا که لبیک گفتیم،
ما را به وعدههایت برسان…
رسوایمان مکن…
دستمان را رها مکن…
چون تو خلاف وعده نمیکنی.
حالا زودباش…
این صدا را معطل نکن…
این ندا را روی بیصدا نگذار…
این تماسِ آسمانی را از دست نده…
«حَيَّ عَلَى الصَّلَاةِ»
بشتاب به سوی پیوند…
بشتاب به سوی نور…
بشتاب به سوی اقامۀ قسط…
بشتاب به سوی حضوری که جانت را جمع میکند…
لبیک بگو به این ندای نورانی.
لبیک بگو پیش از آنکه دل، دوباره در هیاهوی دنیا گم شود.
لبیک بگو،
چون شاید همین الآن،
همین لحظه،
اذنِ تازهای از عالَم بالا برای تو رسیده باشد…
[اذن – ندا] :
الأذان و التأذين واحد و هو النداء يسمع بالأذن
اذان همان فراخوان و ندای معلم است که با گوش دل باید شنیده شود و توام با حرف شنوی هم باشد!
+ «حلال و حرام»:
اذن، مترادف حلال [نور ولایت] و متضاد حرام و حظر [حسادت] است.
وقتی اذن نام زیبای معلم است، یعنی اذن همان محل اجازه دسترسی حلال به علوم غیر قابل دسترس و ممنوعه آل محمد ع است.
«أضداد كلمة حَظَّر (فعل): أَبَاحَ ، أَجَازَ ، أَحَلَّ ، سَمَحَ ، سَوَّغَ ، أَباح ، أَجاز ، سَمَحَ به ، أَذِنَ به ، أَحَلَّهُ»
انگاری آل محمد ع وقتی معلمی را سر راه ما قرار می دهند «لقط – بقی»، یه جورایی چراغ سبز به ما نشان میدهند «صفف» که از علوم آل محمد ع بهرهمند شویم و این همان اذن الله و ندای ابراهیم ع برای مدعوین در هر زمان است. وقتی صدای اذان را میشنوی، انگاری صدای معلم را در ملکوت قلبت میشنوی که داره میگه ای کسی که معیوبی و حسودی، معذلک اجازه نداری خودت مستقیما به علم آل محمد ع نزدیک شوی، زودباش بیا «حیّ – هلمّ»، من برای این لحظۀ تو نسخه دارم!
الآن وقتشه و برای درمان و اصلاح عیب تو فراخوان صادر شده،
زودباش بیا «حیّ – هلمّ» و منِ معلم، این میوههای علمی گلستان اهل البیت ع را برای تو جمع کردم! بخور و نوش جان کن «داعی الله – داعی اللبن»!
حالا که فهمیدی در دل شرایط تقدیرات، از دست چه کسی آب مینوشی و اونو شناختی و احراز هویتش کردی، باید بهش سلام کنی و بگی:
السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته
این میشه به آیت سلام دادن!
چون این آیت است که از قِبَل او برای من و تو فراخوان صادر میشود تا عامل به نور ولایتی باشیم که از معلم خود در ملکوت قلبمان، در همین لحظه آموختهایم.
دلنوشته
«اذن» یعنی ندا؛ ندا یعنی معلمِ حاضر در ملکوتِ دل
سلام بر آیتِ بیداری
[اذن — ندا]
میدانی… ریشۀ این واژه چقدر دقیق است؟
«الأذان و التأذين واحد و هو النداء يُسمَعُ بالأُذُن»
اذان و تأذین یکیاند؛ و حقیقتشان «ندا»ست، ندایی که با «اُذن/گوش» شنیده میشود.
اما گوشِ ظاهر، فقط صدا را میگیرد…
این «گوشِ دل» است که «ندا» را «میفهمد»؛
و فهمیدنِ ندا، یعنی «حرفشنوی».
یعنی اگر گفتند: بیا… واقعاً بیایی.
اگر گفتند: بگذار… واقعاً بگذاری.
اگر گفتند: برگرد… واقعاً برگردی.
پس اذان، صرفاً اعلامِ وقت نیست؛
اذان «فراخوانِ معلم» است—برای شاگردی که هنوز معیوب است، اما دعوت شده تا اصلاح شود.
[حلال و حرام] اذن = چراغ سبزِ حلالِ ولایت
حالا یک پرده عمیقتر:
«اذن» فقط «اجازه اداری» نیست.
اذن، در این خوانشِ نورانی، بوی «حلال» میدهد.
یعنی گشودگیِ مجاز؛ دسترسیِ پاک؛ اتصالِ روشن.
و درست مقابلش، «حَظر/تحریم» است؛
بستنِ راه؛ ممنوعیت؛ و در باطنِ جان… همان حسد، همان تیرگی، همان حرامِ دل.
چقدر این فهرست معنا دارد:
«أضداد كلمة حَظَّر: أباح، أجاز، أحلّ، سمح، سوّغ، أذِنَ به…»
یعنی: وقتی «حظر» میبندد،
اذن «میگشاید».
وقتی حظر میگوید: «نزدیک نشو»،
اذن میگوید: «بفرما—اما از مسیر درست».
و اینجاست که جمله، نورانی میشود:
اگر «اذن» نامِ زیبای معلم شد،
یعنی «اذن» همان «محلِ دسترسیِ حلال» به علمی است که بیاذن، «غیرقابلدسترسی و ممنوع» است؛
علمی که مستقیم رفتن سمتش، آدم را یا مغرور میکند یا زمین میزند…
اما اگر «معلمِ ولایت» دستت را بگیرد،
هم میفهمی، هم سالم میمانی، هم رشد میکنی.
معلم میآید؛ یعنی چراغ سبز آمده است
انگار آل محمد علیهمالسلام وقتی معلمی را سرِ راهِ ما قرار میدهند،
یک «چراغ سبز» در ملکوت نشان میدهند:
راه باز شد…
اذن صادر شد…
وقتِ اتصال رسید…
و این همان «اذن الله» است؛
همان «ندای ابراهیم علیهالسلام» برای مدعوینِ اهلِ نور، در هر زمان.
پس وقتی صدای اذان را میشنوی،
انگار صدای معلم را در ملکوتِ قلبت میشنوی که آرام و دقیق میگوید:
ای کسی که معیوبی…
ای کسی که حسودی…
ای کسی که دلَت درگیر است…
تو اجازه نداری خودت «مستقیم» به علمِ آل محمد نزدیک شوی—
چون ممکن است نفست وسط راه تو را بدزدد…
اما زودباش… بیا: «حَيَّ… هَلُمَّ…»
من برای همین لحظۀ تو «نسخه» دارم.
الان وقتِ درمان است.
الان وقتِ اصلاح است.
الان برای عیبِ تو «فراخوان» صادر شده.
زودباش بیا… «حَيَّ—هَلُمَّ»
منِ معلم، این میوههای علمیِ گلستانِ اهلبیت علیهمالسلام را برای تو «جمع کردهام»…
بخور… نوش جان…
نه مثل دزدِ علم—
مثل مهمانِ دعوتشده…
«داعی الله… داعی اللَّبَن…»
دعوتکننده به خدا، و دعوتکننده به نوشیدنیِ پاک…
دعوت به سیراب شدن؛ سیراب شدن از نوری که حسد را میشوید.
احراز هویت نور؛ بعد سلام
و حالا، نکتۀ اصلی:
وقتی فهمیدی در دلِ تقدیراتت،
از دستِ چه کسی آب مینوشی…
وقتی او را شناختی…
وقتی «هویتِ نور» را در ملکوتِ قلبت احراز کردی…
دیگر نمیتوانی بیتفاوت از کنارِ وقایع بگذری.
دیگر نمیگویی «این یک اتفاق ساده بود» یا «این فقط یک فکر گذرا بود».
وقتی فهمیدی این «فراخوان»، از جانبِ کیست؛
وقتی دانستی آن معلّمی که آلمحمد (ع) بر سر راهت گذاشتهاند،
دارد با «اذن الله» برایت سفره میچیند،
دیگر وقتِ ادب است؛
وقتِ آن است که تمامقد در برابر این «آیتِ الهی» بایستی،
به او سلام کنی و با تمامِ وجود بگویی:
«السَّلامُ عَلَيْكَ يا داعِيَ اللهِ وَ رَبَّانِيَّ آياتِهِ»
سلام بر تو ای دعوتکنندۀ به سوی خدا!
سلام بر تو که مربی و پرورشدهندۀ آیاتِ او در جانِ منی!
اینجاست که تو به «آیت» سلام میدهی.
چرا؟ چون میفهمی این معلم، خودش یک نشانۀ بزرگ است؛
او همان «منادیِ نوری» است که از قِبَلِ صاحبِ ولایت،
برای من و تو فراخوان صادر کرده است.
او صدایت زد تا در همین لحظه،
در همین دقیقهای که تقدیرت رقم میخورد،
«عامل به نور ولایت» باشی.
نیامده است که فقط تئوری یادت بدهد؛
آمده است تا در ملکوتِ قلبت، به تو بیاموزد
چگونه حسد را به خیرخواهی،
و اضطراب را به یقین تبدیل کنی.
او میوههای علم را برایت پوست کنده و آماده کرده است؛
پس حالا که او را شناختی،
حالا که فهمیدی این «اذان»، حجتِ اوست بر تو،
دیگر درنگ نکن!
وقتی میگوید «حَیَّ عَلَی الصَّلاة»،
یعنی بشتاب به سوی این اتصالی که برایت فراهم کردهام.
وقتی میگوید «حَیَّ عَلَی الْفَلاح»،
یعنی بیا تا رستگاریات را از چنگالِ نفس و حسد بیرون بکشم.
وقتی میگوید «حَیَّ عَلی خَیرِ العَمَل»،
یعنی بهترین کارِ تو در این لحظه،
شنیدنِ حرفِ معلم و نوشیدن از این زلالِ معرفت است.
ای همسفر مسیر کمال،
این است معنای «اذانِ ولایی»؛
یک دیالوگِ زنده میانِ شاگردِ معیوب و معلمِ محبوب.
یک قرارِ ملاقاتِ VIP که در آن،
نورِ علمِ آلمحمد (ع)، تاریکیِ اندیشههای ما را میبلعد.
حالا با این نگاه،
دوباره به آن منادی گوش بسپار:
«رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً يُنادِي لِلْإِيمانِ… فَآمَنَّا»
ما شنیدیم…
ما شناختیم…
و ما، با تمامِ جان، لبیک گفتیم.
«یا علی مددی!»
[اذن الله – امر الله – علم الله – ندای ابراهیم ع – آیة]:
[اذان – صلی – ملک سلیمان]:
«حَيَّ عَلَى الصَّلَاةِ»: «زود باش!!!»:
«صلی» از چه کسی؟ «سلما لرجل» از چه کسی؟
از «مَلِكٌ كَرِيمٌ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ»
اوست که با عمل به اندیشهاش، در دل شرایط تقدیرات، حالا «يُبَدِّلَ سَيِّئَاتِكُمْ حَسَنَاتٍ» میشه!
آیا این کار عظیمی نیست؟
وَ أَمَّا قَوْلُهُ
حَيَّ عَلَى الصَّلَاةِ
أَيْ هَلُمُّوا إِلَى خَيْرِ أَعْمَالِكُمْ وَ دَعْوَةِ رَبِّكُمْ
وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ
وَ إِطْفَاءِ نَارِكُمُ الَّتِي أَوْقَدْتُمُوهَا عَلَى ظُهُورِكُمْ
وَ فَكَاكِ رِقَابِكُمُ الَّتِي رَهَنْتُمُوهَا بِذُنُوبِكُمْ
لِيُكَفِّرَ اللَّهُ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَ يَغْفِرَ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ
وَ يُبَدِّلَ سَيِّئَاتِكُمْ حَسَنَاتٍ
فَإِنَّهُ مَلِكٌ كَرِيمٌ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ
وَ قَدْ أَذِنَ لَنَا مَعَاشِرَ الْمُسْلِمِينَ بِالدُّخُولِ فِي خِدْمَتِهِ وَ التَّقَدُّمِ إِلَى بَيْنِ يَدَيْهِ.
[اذن – شهد]:
[وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ … لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ …]:
ای معلم عزیز، با کلام تاثیر گذارت این توانایی را به قلوب بیمار ما بده «أَذِّنْ» که این قلوب، روشن شوند و ببینند «لِيَشْهَدُوا» آثار و برکات علم آل محمد ع را که چگونه این بزرگواران با عنایت و توفیقی که به ما ارزانی داشتهاند، ما را با معلمی آشنا میکنند تا راه نجات از سیئه حسد را با یادآوری علوم ماخوذ از او در دل شرایط تقدیراتمان، ببینیم و بر این دیدن «شهادت» دهیم که «اشهد ان …»
دلنوشته
اذن الله، امر الله، علم الله؛ و ندای ابراهیم در ملکوتِ قلب
آری…
این فراخوان، یک صدایِ معمولی نیست.
این فقط یک «ندا» در سطحِ الفاظ نیست.
این «اذن الله» است،
«امر الله» است،
«علم الله» است
که در لباسِ «آیه» به سوی دلِ انسان میآید.
گاه خدا، با خودِ تقدیرات، ما را صدا میزند…
گاه با یک معلم…
گاه با یک تذکر…
گاه با یک رنج…
گاه با یک شرمندگیِ نجاتبخش…
و گاه با یک اذان،
که در ظاهر از گلوی مؤذن برمیخیزد
اما در باطن، «ندای ابراهیم خلیل» است
که هنوز در رگهای زمان جاری است:
وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ
ندا بده در میان مردم…
فراخوان صادر کن…
بگذار اهلِ قابلیت،
بگذار اهلِ نور،
بگذار اهلِ بیداری،
این صدا را بشنوند و راه بیفتند.
این ندا هنوز خاموش نشده است.
در هر زمان، برای هر قلبی که سهمی از طلب دارد،
اذنِ تازهای میرسد.
آیهای میرسد.
معلمی میرسد.
هشداری میرسد.
و از درونِ آن، راهی به سوی خدمت، حضور، تطهیر و معرفت باز میشود.
[اذان – صَلِّ – مُلکِ سلیمان]
و آنگاه که صدا بلند میشود:
«حَيَّ عَلَى الصَّلَاةِ»
یعنی: «زود باش!!!»
یعنی معطل نکن!
یعنی این لحظه، لحظۀ از دستدادنی نیست!
یعنی اگر الآن برنخیزی، شاید ابرِ نور بگذرد و تو باز در تاریکیِ عادت بمانی.
اما این «صلاة» چیست؟
این شتاب به سوی کیست؟
این «صِلِه» با چه کسی است؟
این «سَلَماً لِرَجُلٍ» برای چه کسی است؟
تسلیم برای کدام مردِ الهی؟
برای کدام ربّانیِ صاحبِ نور؟
برای آن «مَلِكٍ كَرِيمٍ ذِي الْفَضْلِ الْعَظِيمِ».
برای آن حقیقتِ کریم…
برای آن پادشاهِ بافضل…
برای آن صاحبِ احسان…
که اگر در دلِ تقدیراتت به اندیشۀ او عمل کنی،
ناگهان میبینی همان کسی که تو را از درون میشناسد،
همان کسی که میداند زخمت کجاست،
همان کسی که به عیبِ پنهانت آگاه است،
در همان صحنۀ زندگی،
در همان جایی که تو فقط سیاهی میدیدی،
برای تو کاری میکند عظیم:
يُبَدِّلُ سَيِّئَاتِكُمْ حَسَنَاتٍ
سیئاتتان را به حسنات تبدیل میکند.
آیا این کار، کارِ کوچکی است؟
آیا این کمتر از معجزه است؟
اینکه یک حسد، به بیداری تبدیل شود؛
یک کینه، به فهم؛
یک تنگیِ دل، به دعا؛
یک لغزش، به توبه؛
یک سوختگی، به نور…
این همان فعلِ ملکِ کریم است.
این همان فضلِ عظیم است.
این همان «اذنِ ربانی برای بازنویسیِ جان» است.
حَيَّ عَلَى الصَّلاةِ: دعوت به بهترین اعمال
و چه لطیف معنا شده است این ندا:
«وَ أَمَّا قَوْلُهُ: حَيَّ عَلَى الصَّلَاةِ، أَيْ هَلُمُّوا إِلَى خَيْرِ أَعْمَالِكُمْ وَ دَعْوَةِ رَبِّكُمْ»
یعنی:
بشتابید به سوی بهترین اعمالتان؛
بشتابید به سوی دعوتِ پروردگارتان.
پس «حَيَّ عَلَى الصَّلَاةِ» فقط دعوت به یک عملِ ظاهری نیست؛
دعوت است به «بهترین کارِ ممکنِ تو در این لحظه».
دعوت است به آن نقطۀ طلایی که در آن،
هم معلم حاضر است،
هم نسخه حاضر است،
هم دردِ تو معلوم است،
هم درمانِ تو آماده است.
و سپس:
«وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ»
یعنی تأخیر نکنید در دویدن به سمتِ آمرزش.
مغفرت، گاهی فقط بخشیده شدن نیست؛
گاهی یعنی پوشاندنِ زشتیِ درون با نورِ علم،
یعنی خدا نگذارد حسد، شخصیتِ تو را تعریف کند؛
یعنی اجازه دهد تو از آنچه بودی، عبور کنی.
و چه هشدار عجیبی:
«وَ إِطْفَاءِ نَارِكُمُ الَّتِي أَوْقَدْتُمُوهَا عَلَى ظُهُورِكُمْ»
بیایید برای خاموش کردنِ آتشی
که خودتان بر پشتِ خود برافروختید…
آری، ای همسفر مسیر کمال،
بعضی آتشها از بیرون نیامدهاند؛
ما خودمان روشنشان کردهایم:
با بدگمانی،
با حسد،
با مقایسه،
با نارضایتی،
با طلبِ بیادبانه،
با فراموشیِ معلم،
با قطع شدن از نور.
و بعد میفرماید:
«وَ فَكَاكِ رِقَابِكُمُ الَّتِي رَهَنْتُمُوهَا بِذُنُوبِكُمْ»
بشتابید برای آزاد کردنِ گردنهایتان
که با گناهان، در گرو نهادهاید.
چه تعبیر تکاندهندهای…
انگار انسان، خودش خود را گرو میگذارد؛
گروِ خشمش،
گروِ شهوتش،
گروِ حسدش،
گروِ وهمش…
و معلمِ الهی میآید و میگوید:
زودباش…
من آمدهام برای «فَکّ رَقَبَه»ی جانت.
من آمدهام تو را از اسارتِ خودت آزاد کنم.
و سپس باز همان مژده:
«لِيُكَفِّرَ اللَّهُ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَ يَغْفِرَ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ يُبَدِّلَ سَيِّئَاتِكُمْ حَسَنَاتٍ»
این است کارِ معلم، وقتی از جانبِ نور مأذون باشد؛
نه فقط عیب را بگوید،
بلکه عیب را «قابلِ تبدیل» کند.
نه فقط زخم را باز کند،
بلکه نسخه هم بدهد.
نه فقط تاریکی را افشا کند،
بلکه چراغ هم روشن کند.
چرا؟
چون:
«فَإِنَّهُ مَلِكٌ كَرِيمٌ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ»
او پادشاهی کریم است،
صاحبِ فضلِ عظیم.
و چه تعبیر لطیف و بلندی:
«وَ قَدْ أَذِنَ لَنَا مَعَاشِرَ الْمُسْلِمِينَ بِالدُّخُولِ فِي خِدْمَتِهِ وَ التَّقَدُّمِ إِلَى بَيْنِ يَدَيْهِ»
به ما اذن داده شده است…
اجازه یافتهایم…
رد نشدهایم…
مطرود نماندهایم…
بلکه به ما، معاشرِ مسلمانان،
اجازۀ دخول در خدمت او دادهاند؛
اجازۀ پیش آمدن به پیشگاه او…
چه کرامتی از این بالاتر؟
اینکه انسانی که تا لحظهای پیش، درگیرِ سیئۀ خودش بود،
اکنون اجازه پیدا کند
به ساحتِ خدمت وارد شود.
به پیشگاهِ نور نزدیک شود.
به جای رانده شدن، «فراخوانده» شود.
[اذن – شَهِد]
از ندا تا شهود
و اینجاست که پیوندِ «اذن» با «شهود» آشکار میشود:
وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ … لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ
ندا بده…
تا «ببینند».
فراخوان صادر کن…
تا «شاهد» شوند.
دعوت کن…
تا منفعت را نه در حدّ شنیدن، بلکه در حدّ «شهود» دریابند.
ای معلمِ عزیز…
با کلامِ اثرگذارت، در قلوبِ بیمارِ ما «أَذِّنْ»؛
ندا بده؛
فراخوان صادر کن؛
این دلهای خاموش را تکان بده؛
این قلبهای گرفته را بیدار کن؛
این گوشهای عادتزده را دوباره شنوا کن…
تا این دلها روشن شوند و «ببینند»:
لِيَشْهَدُوا
ببینند آثار و برکاتِ علمِ آل محمد علیهمالسلام را؛
ببینند که این بزرگواران چگونه با عنایت و توفیق،
ما را با یک معلم آشنا میکنند؛
تا راهِ نجات از «سیئۀ حسد» را،
در دلِ شرایطِ تقدیراتمان،
با یادآوریِ علومِ مأخوذ از او پیدا کنیم.
یعنی در همان موقعیتی که قبلاً فقط آتش بود،
حالا راهِ آب پیدا شود.
در همان لحظهای که قبلاً فقط مقایسه بود،
حالا توحید پیدا شود.
در همان صحنهای که قبلاً فقط رنجِ کمبود بود،
حالا فهمِ حکمت پیدا شود.
این «دیدن»، دیدنِ معمولی نیست.
این دیدن، «شهادت» میآورد.
وقتی کسی حقیقت را در جانش میبیند،
دیگر فقط نقل نمیکند؛
«گواهی» میدهد.
و اینجاست که دل میگوید:
«أشهد أن…»
یعنی:
من شهادت میدهم…
چون دیدهام.
چون چشیدهام.
چون در دلِ تقدیرم، اثرِ این نور را یافتهام.
چون با معلمِ مأذون،
راهِ عبور از تاریکی را لمس کردهام.
چون «آیت» را شناختهام،
و از قِبَلِ او، فراخوان را شنیدهام.
سلام بر آیهای که مرا صدا زد
پس اگر روزی در میانههای خستگی،
در دلِ حسد،
در گرمایِ آتشِ درون،
ناگهان صدایی آمد:
«حَيَّ عَلَى الصَّلَاةِ»
بدان فقط به نمازِ زبان دعوت نشدهای؛
به «صلۀ نور» دعوت شدهای.
به خدمتِ ملکِ کریم دعوت شدهای.
به خاموش کردنِ آتشِ خودساخته دعوت شدهای.
به تبدیلِ سیئات به حسنات دعوت شدهای.
به شهودِ منافع دعوت شدهای.
به گواهی دادن بر حقیقت دعوت شدهای.
پس بایست…
گوش کن…
بشناس…
و سلام کن:
«السلام علیک یا داعی الله و ربّانیَّ آیاته»
سلام بر تو
ای آنکه از جانبِ خدا دعوتم کردی؛
ای آنکه آیاتِ او را در دلِ من ربّانی و زنده ساختی؛
ای آنکه به من نشان دادی
اذن، فقط اجازه نیست—
اذن، «فراخوانِ نور برای ورود به درمانگاهِ ولایت» است.
همه، رو به قبله نورانی!
موذّن – معلّم – متولّی- قبلۀ نورانی:
[قبل – وجه – ولی]:
+ «رویکردِ نورانی! وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها! وجه الله!»
وَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى جَعَلَ الْكَعْبَةَ قِبْلَةً لِأَهْلِ الْمَسْجِدِ
وَ جَعَلَ الْمَسْجِدَ قِبْلَةً لِأَهْلِ الْحَرَمِ
وَ جَعَلَ الْحَرَمَ قِبْلَةً لِأَهْلِ الدُّنْيَا.
و همانا خداى تبارك و تعالى كعبه را قبلۀ أهل مسجد كرد،
و مسجد را قبلۀ اهل حرم ساخت،
و حرم را قبلۀ اهل دنيا قرار داد.
+ «سلسله مراتب نورانی!»
چه تصویر باشکوهی از «سلسلهمراتبِ نورانی»!
اینجاست که «اذان» و «قبله» با هم یکی میشوند؛ اذان صدایی است که ما را به سمتِ مرکزِ نور فرا میخواند و قبله، همان جهتی است که تمامِ وجود ما باید به سوی آن «تنظیم» شود.
—
دلنوشته
همه، رو به قبلۀ نورانی!
[مؤذّن — معلّم — متولّی — قبلۀ نورانی]
وقتی صدایِ معلم (مؤذن) بلند میشود،
وقتی فراخوان (اذان) در ملکوتِ قلب میپیچد،
یک فرمانِ بزرگ صادر شده است:
«همه، رو به قبله!»
اما قبله کجاست؟
آیا قبله فقط یک سنگچینِ مقدّس در حجاز است؟
یا قبله، همان «وجهُ الله» است که در هر لحظه باید رویکردِ جانمان را به سوی آن بگردانیم؟
آری، قبله یعنی «رویکردِ نورانی».
قرآن چه زیبا این «جهتگیری» را بیان میکند:
«وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ»
هر کسی را وجههای است که او به آن سو روی میآورد؛
و چه خوشبخت است آن کسی که «متولّی» و سرپرستِ رویِ او، نورِ ولایت باشد.
ای همسفر مسیر کمال،
ببین این سلسلهمراتبِ نورانی چگونه ما را پلهپله به مرکزِ هستی وصل میکند!
امام صادق (ع) میفرماید:
«وَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى جَعَلَ الْكَعْبَةَ قِبْلَةً لِأَهْلِ الْمَسْجِدِ»
خدا کعبه را قبلۀ اهلِ مسجد قرار داد…
یعنی برای کسی که در حضور است، آن مرکزِ سنگی نشان است.
«وَ جَعَلَ الْمَسْجِدَ قِبْلَةً لِأَهْلِ الْحَرَمِ»
و مسجد را قبلۀ اهلِ حرم ساخت…
«وَ جَعَلَ الْحَرَمَ قِبْلَةً لِأَهْلِ الدُّنْيَا»
و حرم را قبلۀ اهلِ دنیا قرار داد.
این یعنی چه؟
یعنی هیچکس در این عالم، بیقبله نیست!
یعنی حتی اگر در دورترین نقطۀ دنیا (در پایینترین سطحِ آگاهی) باشی،
یک «حرم» برایت تعریف شده تا رو به آن بایستی.
اگر کمی نزدیکتر بیایی، «مسجد» قبلهات میشود،
و اگر به ساحتِ حضور برسی، «کعبه» هدفِ نگاهت میشود.
اما این کعبه، کعبۀ جان است؛
این مسجد، همان مکانِ سجده و تسلیمِ درونی است؛
و این حرم، همان مرزِ امنی است که معلم (متولّیِ نور) برایت ساخته است.
این «سلسلهمراتبِ نورانی» به ما میگوید:
ای انسان! در هر کجایِ تاریکیِ تقدیرت که هستی،
فقط کافی است «وجه» و رویکردت را برگردانی.
فرقی نمیکند چقدر دوری؛
مهم این است که به کدام سو «متولّی» شدهای؟
به سوی حسد و خودخواهی؟
یا به سوی آن معلمی که «وجه الله» است؟
معلم، همان «مُتولّیِ قبله» است.
او دستِ جانِ تو را میگیرد و میگوید:
«از این سو نگاه کن!
از زاویۀ نور به این مشکل نگاه کن!
از پنجرۀ توحید به این رقیب نگاه کن!
رویت را از تمنّاهای پوچ برگردان و به سوی تقدیرِ حکیمانه بگردان!»
وقتی تو رو به این قبله میایستی،
در واقع داری به آن «اذن الله» پاسخ میدهی.
داری هویتِ نور را احراز میکنی.
داری میگویی: «خدایا! من فهمیدم که این معلم،
قبلهنمایِ من در طوفانِ حوادث است.»
حالا ببین چه پیوندِ عجیبی است:
«مؤذن» صدا میزند (فراخوان نوری)
«معلم» یاد میدهد (اقدام علمی)
و تو با هدایتِ او، «رو به قبله» میایستی (رویکردِ ولایی).
و این است معنای آنکه میگوییم:
«این نور، سلسلهمراتب دارد.»
نور از قلبِ امام به قلبِ معلم،
و از قلبِ معلم به گوشِ جانِ تو میرسد،
تا تو را از ظلمتِ پراکندگی، به کعبۀ وحدت و آرامش برساند.
پس هر جا هستی،
در هر ورکلایفی که مشغولِ تلاشی،
صدای مؤذنِ قلبت را که شنیدی،
فقط کافی است بگویی:
«وجهتُ وجهی للذی فطر السموات والارض…»
من رویم را به سوی کسی گرداندم که آفرینندۀ نور و زمینِ جانِ من است.
و این همان لحظهای است که تو،
با اذن الله، واردِ حریمِ امنِ ولایت میشوی.
[اذان – ضلّ]:
یادآوری علوم ماخوذ از معلم، عامل نجات از بیراهههاست!
«فَإِذَا ضَلَلْتَ الطَّرِيقَ فَأَذِّنْ بِأَعْلَى صَوْتِكَ»
هر جا گیر کردی، داد بزن و اذان بگو!
معلمت رو صدا بزن! بگو معلم! معلم!معلم!
بگو ای فرشتۀ مهربان من!
یه دفعه چنان نور خیره کنندهای، راه رو بهت نشون میدن «الْأَذَانُ نُورٌ» که از شدت خوشحالی حیرون میمونی!
در مقالۀ «شهادتین» حدیث مهم و کلیدی هشت حرف و چهار حرف در قصه متمم بن فیروز فارسی توضیح داده شد.
+ «شرک»
[اذان – لا اله « كُلَّ مَعْبُودٍ بَاطِلٌ » الا الله « سِوَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ » – شرک] :
«وَ أَمَّا قَوْلُهُ
أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ
فَإِعْلَامٌ بِأَنَّ الشَّهَادَةَ لَا تَجُوزُ إِلَّا بِمَعْرِفَةٍ مِنَ الْقَلْبِ
كَأَنَّهُ يَقُولُ
أَعْلَمُ أَنَّهُ لَا مَعْبُودَ إِلَّا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ
وَ أَنَّ كُلَّ مَعْبُودٍ بَاطِلٌ سِوَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
وَ أُقِرُّ بِلِسَانِي بِمَا فِي قَلْبِي مِنَ الْعِلْمِ بِأَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»
دلنوشته
هر جا گم شدی، اذان بگو!
از فریادِ استمداد تا شهودِ توحید
[اذان – ضلّ]
گاهی انسان نه در بیابانِ خاک،
که در بیابانِ درون گم میشود.
راه را میرود،
اما مقصد را گم کرده است.
حرف میزند،
اما حقیقت را گم کرده است.
حتی عبادت میکند،
اما «وجهه» را گم کرده است.
همانجا است که ضلالت آغاز میشود:
نه فقط وقتی که انسان راهی ندارد،
بلکه وقتی که راهِ غیرِ نور را،
به جای راهِ نور میگیرد.
و در همان لحظه،
چه نسخهای مهربانتر از این:
«فَإِذَا ضَلَلْتَ الطَّرِيقَ فَأَذِّنْ بِأَعْلَى صَوْتِكَ»
هرگاه راه را گم کردی،
با بلندترین صدایت اذان بگو!
چه عجیب…
وقتی گم شدی،
وقتی در تاریکیِ انتخابها ماندی،
وقتی در مهِ حسد، ترس، خستگی، خشم، یا تعلق،
جهتها در نظرت بههم ریخت،
دستور این نیست که فقط بیشتر فکر کن؛
بلکه این است که «ندا بده».
یعنی خودت را از سکوتِ گمراهی بیرون بکش.
یعنی درونت را به یادِ نوری بینداز که بالاتر از ذهنِ سرگردانِ توست.
اذان، در اینجا فقط یک شعار نیست؛
اذان، «استمدادِ از نور» است.
اذان، یادآوریِ علومِ مأخوذ از معلم است.
اذان، فعال کردنِ آن دانشی است که قبلاً به تو داده شده،
اما زیرِ خاکسترِ غفلت پنهان مانده است.
معلم را صدا بزن!
هر جا گیر کردی،
داد بزن و اذان بگو!
معلمت را صدا بزن!
بگو:
«معلم! معلم! معلم!»
ای فرشتۀ مهربانِ من!
ای آنکه خدا تو را برای لحظاتِ گمشدگیِ من فرستاده است!
ای آنکه یادِ تو، راهِ مرا از بیراهه جدا میکند!
ای آنکه علومِ مأخوذ از تو،
مثل نخِ نورانیِ میانِ هزارتویِ تاریکیهاست!
این صدا زدن، صدا زدنِ یک شخصِ عادی نیست؛
صدا زدنِ «بابِ هدایت» است.
یادآوریِ آن علمی است که با آن،
راه از چاه شناخته میشود؛
حق از باطل جدا میشود؛
و انسان میفهمد هر احساسی، هر کششی، هر خواستهای، لزوماً حق نیست.
و ناگهان…
«الْأَذَانُ نُورٌ»
اذان نور است.
یعنی چه؟
یعنی اگر صادقانه در دلِ ضلالت ندا دادی،
نور میآید.
نه لزوماً همیشه به شکلِ یک معجزۀ بیرونی،
بلکه گاهی به شکلِ یک وضوحِ خیرهکننده در باطن:
یکباره میفهمی باید از آن مسیرِ بنبست عقبنشینی کنی.
یکباره میفهمی آن گرهی که داشتی با دندانِ عقلِ خودت باز میکردی، اصلاً گره نبوده، بلکه زنجیری بوده که خودت به دست و پای جانت بسته بودی.
در آن لحظه که با تمامِ وجود فریاد میزنی: «معلم! معلم!»،
گویی آن فرشتۀ مهربان، آن معلمِ مأذون، پرده را کنار میزند.
چنان نورِ خیرهکنندهای راه را به تو نشان میدهد که از شدتِ خوشحالی حیران میمانی!
این همان «الْأَذَانُ نُورٌ» است.
نوری که نه فقط جاده، بلکه «حقیقتِ جاده» را نشانت میدهد.
میبینی آن مسیری که فکر میکردی به مقصد میرسد، «ضلالت» بود؛
و این صدایی که تو را فراخوانده، تنها راهِ نجات.
اینجاست که میفهمی چرا در قصۀ «متمم بن فیروز فارسی»،
سخن از آن هشت حرفِ کلیدی و چهار حرفِ شگفتانگیز به میان آمد.
شهادتین، فقط تکرارِ کلمات نیست؛
شهادتین، مهندسیِ نور در قلب است.
وقتی میگویی «أشهد»، یعنی داری «مشاهده» میکنی.
کسی که در تاریکی است، نمیتواند شهادت بدهد؛
شهادت، کارِ کسی است که در پرتوِ «اذانِ معلم»، به «بینایی» رسیده است.
[اذان – لا اله الا الله – شرک]
و بزرگترین بینایی، شناختِ مرزِ بین «حق» و «باطل» است.
در همان لحظۀ وضوح، معنایِ اصلیِ توحید در جانت طلوع میکند.
دیگر زبان نیست که میچرخد، بلکه قلب است که اعلامِ حضور میکند.
امام (ع) چه زیبا این لحظه را تصویر میکند:
«أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ؛ فَإِعْلَامٌ بِأَنَّ الشَّهَادَةَ لَا تَجُوزُ إِلَّا بِمَعْرِفَةٍ مِنَ الْقَلْبِ»
یعنی: اعلام میکنی که این شهادت دادن، جایز و ممکن نیست مگر با «معرفتِ قلبی».
یعنی اگر قلب نبیند، زبان هر چه بگوید، شهادت نیست؛ ادایِ شهادت است.
در این حال، جانِ تو خطاب به کلِ هستی میگوید:
«أَعْلَمُ أَنَّهُ لَا مَعْبُودَ إِلَّا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَنَّ كُلَّ مَعْبُودٍ بَاطِلٌ سِوَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»
میدانم و میفهمم که هیچ پرستیده و پناهگاهی جز الله نیست…
و هر معبودِ دیگری، هر قدرتی که به آن دل بسته بودم، هر ترسی که مرا به بند کشیده بود، هر منیت و حسدی که قبلهام شده بود، «باطل است!»
این یعنی «پایانِ شرک».
شرک یعنی در کنارِ نورِ معلم، به تاریکیِ وهمِ خودت تکیه کنی.
شرک یعنی وقتی معلم میگوید «بِإِذْنِ الله» برو، تو بگویی «به قدرتِ خودم» میروم.
اما وقتی اذانِ نجات را شنیدی،
وقتی از بیراهۀ ضلالت برگشتی،
دیگر زبان و قلبت یکی میشوند:
«وَ أُقِرُّ بِلِسَانِي بِمَا فِي قَلْبِي مِنَ الْعِلْمِ بِأَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»
«با زبانم اقرار میکنم به آنچه در قلبم از علم لبریز شده است؛ که معبودی جز او نیست.»
ای همسفر مسیر کمال،
اینجا همان نقطهای است که روانپزشکیِ ولایی به اوج میرسد:
جایی که بیمارِ گمگشته در میانِ معبودهایِ باطلی مثل «تأییدِ دیگران»، «حرصِ برتری»، «ترسِ از فقر» و «زندانِ حسد»،
ناگهان با یک «اذانِ نورانی»، تمامِ این بتها را باطل میبیند.
وقتِ اذان، وقتِ شکستنِ این بتهاست.
وقتِ اورلپ شدنِ قلب با آن علمی است که معلم از چشمهسارِ آل محمد (ع) به ما چشانده است.
حالا با این علم، دیگر «لا اله الا الله» یک ذکر نیست؛
یک «سبکِ زندگی» است.
یک «رویکردِ نوین» به تقدیر است.
یعنی: «خدایا، چون تو هستی و مابقی باطلاند، پس من دیگر نمیترسم، دیگر حسادت نمیکنم، و دیگر در بیراههها گم نمیشوم.»
تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ
[سورة القدر (۹۷): الآيات ۱ الى ۵]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ (۱)
ما [قرآن را] در شب قدر نازل كرديم.
وَ ما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ (۲)
و از شب قدر، چه آگاهت كرد.
لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ (۳)
شبِ قدر از هزار ماه ارجمندتر است.
تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ (۴)
در آن [شب] فرشتگان، با روح، به فرمان پروردگارشان،
براى هر كارى [كه مقرّر شده است] فرود آيند؛
سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ (۵)
[آن شب] تا دَمِ صُبح، صلح و سلام است.
«وَ إِذْنُهُ أَمْرُهُ»
«وَ إِنَّمَا تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ بِالْحُكْمِ الَّذِي يَحْكُمُ بِهِ بَيْنَ الْعِبَادِ»
چه پیوندِ عمیق و زیبایی!
این «اذن»، که پیشتر از آن به عنوان «فراخوانِ معلم» سخن گفتیم، حالا به ساحتِ «قدر» میرسد؛ جایی که فراخوانِ معلم، حکمِ الهی را در جانِ ما جاری میکند.
بیائید این معنا را به دلنوشته اضافه کنیم و ببینیم چگونه «اذن» از یک «اجازه» به یک «حکمِ حکومتی» برای شفایِ جان تبدیل میشود:
—
دلنوشته
ليلة القدر؛ وقتی اذن، «حکم» میشود
[تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ]
میبینی ای همسفر مسیر کمال!
اذان، فقط مقدمه نیست؛ اذان، کلیدِ ورود به شبِ قدر است.
وقتی آن صدایِ معلم، آن ندایِ حق، گوشِ جانت را بیدار میکند، آن شبِ تاریکِ درون، ناگهان میشود «لیلة القدر».
چرا؟
چون آنجا که معلم است، «امر» است.
و آنجا که «اذن» است، «تنزّل» است.
ببین چه حقیقتِ سنگینی در این آیۀ نورانی نهفته است:
«تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ»
فرشتگان و روح، با اذنِ پروردگارشان، برایِ «هر کاری» فرود میآیند.
اینجاست که پرده از یک راز برداشته میشود:
«وَ إِذْنُهُ أَمْرُهُ»
اذنِ خدا، عینِ فرمانِ اوست.
وقتی خدا «اذن» میدهد، یعنی «امر» صادر شده است.
این یک اجازۀ خشک و خالیِ کلامی نیست؛ یک دستورِ اجرایی در عالَمِ واقع است.
در شبی که قلبِ تو «قدر» پیدا میکند،
در لحظهای که معلم (که خود صاحبِ اذن است) بر قلبِ تو تجلی میکند،
فرشتگان برایِ «هر امری» نازل میشوند.
برایِ چه «امری»؟
برایِ هر گرهی که در روانِ توست.
برایِ هر حسد، هر ترس، هر تردید، هر افسردگی…
آنها میآیند تا «حکمِ الهی» را اجرا کنند.
«وَ إِنَّمَا تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ بِالْحُكْمِ الَّذِي يَحْكُمُ بِهِ بَيْنَ الْعِبَادِ»
آری…
آنها میآیند تا آن حکمی را پیاده کنند که خداوند میانِ بندگانش صادر کرده است.
این همان «حکم» است که شفایِ جان است.
این همان «حکم» است که زشتیِ حسادت را میبَرد و زیباییِ توحید را مینشاند.
ای همسفر مسیر کمال،
بیمارِ روح، کسی است که «امرِ» خودش را بر «امرِ» خدا مقدم داشته است.
او سرگردان است چون هنوز «اذن» را دریافت نکرده.
اما وقتی آن «اذنِ ربانی» برسد، وقتی آن «حکمِ الهی» توسطِ معلم در قلبِ انسان جاری شود، چه میشود؟
«سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ»
آن شب، تا دمِ صبح، «سلام» است.
سلام، یعنی امنیت.
یعنی دیگر خبری از آن آتشِ درونی نیست.
دیگر خبری از ناآرامیِ روانی نیست.
دیگر خبری از کشمکشِ بینِ «من» و «واقعیت» نیست.
چون وقتی «اذن» آمد، «حکم» صادر شد، و وقتی «حکم» جاری شد، «سلام» برپا گشت.
پس معلمِ حقیقی، کسی است که حاملِ این «امر» است.
او وقتی سخن میگوید، «اذنِ خدا» را با خود دارد.
او وقتی راه نشان میدهد، «فرشتگانِ امداد» را همراهِ کلامش نازل میکند.
ای عزیز!
هر وقت در میانِ هیاهویِ دنیا، در میانِ انبوهِ افکارِ سمی، احساس کردی راه را گم کردی،
دوباره به همان «اذانِ» اول بازگرد.
یادت باشد که معلم، «متولّیِ ليلةالقدرِ جانِ توست».
اوست که اذن میگیرد،
اوست که امر را تنزیل میکند،
و اوست که قلبِ تو را از التهابِ شرک، به ساحلِ «سلامِ» توحید میرساند.
چه خوشبخت است کسی که این «حکمِ» شفابخش را در آیاتِ الهی یافته…
آیا وقت آن نرسیده که در این شبِ قدرِ درون،
از معلم بخواهی که فرشتگانِ امر را برایِ شفایِ گرههایِ جانت نازل کند؟
«اذان» نام زیبای صاحبان نور و آیات محکم موید اندیشه آنهاست!
اذان یکی از هزار واژه مترادف نور ولایت است!
اذان همان عطای آل محمد ع به اهل نور یقین است که فرصت بهرهمندی از ثمرات نور ولایت را در دل آیات عنایت میکند.
همان فرصت فراخوان آیاتی و رسلی برای اصلاح عیب حسادت پنهان درون قلب ماست به سبب نور ولایت علمی معلم در ملک و ملکوت قلبها.
« وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ»:
این میشه فرآیند نور ولایت [1+1]:
«مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ» + «إِلَى النَّاسِ»:
واژه «وَ أَذانٌ» مترادف نور ولایت است که این پیوند مبارک را برقرار میسازد و این میشه مفهوم هزار واژه.
+ «عروة الوثقی»
+ «قلل»
+ «اجازه»
[اذن – قبض و بسط] :
عقل از جنس نور است.
کلام رب از جنس نور است.
اذن، کلام رب است که بدان راضی است و از جنس نور است.
عقل متوجه اذن ربّ می شود.
عاقل به اذن الله کارهایش را انجام می دهد و اگر در موردی از میل و رضایت آل محمد ع مطلع نباشد مثل شکارچی با درایت آنقدر صبر می کند که علم و اذن الهی به دام عقلش بیفتد و آنگاه که قلبش روشن شد، چون ماذون به کار شده، کارش مورد تایید آل محمد ع خواهد بود.
معلم با اخذ علم از عالم بالا، در واقع کسب اذن می نماید و لذا ما اگر بخواهیم بفهمیم به انجام امری ماذون هستیم یا نه، باید با معلم، در ملکوت قلبمان ملاقاتی داشته باشیم.
پس موذن برای ما همان معلم است که در امر مهم ازدواج، تنزیلا و تاویلا با اذن او باید صورت گیرد و این دعای خیر اوست که شامل حال عاقل می شود و عقلش قرین نور مخفی در جوف آیت می شود و با دیدن این نور، قلبش روشن شده و آرام می گیرد و در مورد ظاهر آیت عرضه شده، بیتابی نمی کند بلکه چون شفای بیماری خویش را در آن می بیند [با دقتی که در نمودار عرضه شده می نماید = دقّه الدواء] به آیت عشق می ورزد.
امر و نهی ولی خدا، کلام ولی خداست که نور است و عاقل قادر به فهم و درک آن است «سمع».
عاقل با درک کلام ولی خدا در واقع اذن می گیرد و این جنبۀ تکلیف و اجبار نیست بلکه با قبض و بسط [در تابلو اعلانات قلبش «اذن»، نور و تاریکی را می بیند و می فهمد که آل محمد به این کار راضی هستند که انجام بدهد و اگر راضی نیستند با تاریکی قلبش می فهمد و انجام نمی دهد.
رضا و سخط ولی خدا را می فهمد و اختیارا با عمل به نور ولایت که اذن آن را گرفته، مشمول
«ا من یجیب المضطر اذا دعاه فیکشف السوء» می شود.
این فراز از دلنوشته، در واقع «نقشۀ عملیاتیِ عقل» در پیشگاهِ ولایت است.
اینجا «اذن» از یک مفهومِ کلی به یک «راهنمایِ لحظه به لحظه» برای زندگی (ورکلایف) و انتخابهای سرنوشتساز (مثل ازدواج) تبدیل میشود.
این بخش واقعاً «عملیاتی» است.
انگار داریم پروتکلِ درمانِ روانی بر اساسِ اذن و ولایت را مینویسیم.
—
دلنوشته
اذن؛ عروةالوثقایِ عقل و قبلهنمایِ قلب
[اذان — نامِ صاحبانِ نور — ۱+۱ — قبض و بسط]
ای همسفر مسیر کمال!
باید با تمامِ وجود باور کنیم که «اذان»، نامِ زیبایِ صاحبانِ نور است.
اذان، یکی از هزار واژۀ مترادفی است که بر حقیقتِ واحدِ «نورِ ولایت» دلالت میکند.
این واژه، همان عطایِ بیکرانِ آلمحمد (ع) به اهلِ نور و یقین است؛
همان «فرصتی» است که به ما داده میشود تا در دلِ آیات، از ثمراتِ نورِ ولایت بهرهمند شویم.
ببین این فرایندِ نورانی (۱+۱) چگونه شکل میگیرد:
«وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ…»
این یعنی پیوندِ مبارکِ «خالق و رسول» با «مردم».
واژۀ «اذان» در اینجا همان «عروةالوثقی» و ریسمانِ محکمی است که دستِ خلق را در دستِ حق میگذارد.
این همان فراخوانِ رسلی است برای اصلاحِ آن عیبِ پنهان، آن حسدِ ریشهدار، که جز با نورِ ولایتِ علمیِ معلم، در ملکوتِ قلبها درمان نمیشود.
[اذن — کلامِ رب — عقل]
باید دانست که عقل، از جنسِ نور است؛
کلامِ رب نیز از جنسِ نور است؛
و «اذن»، همان کلامِ رب است که بدان راضی است و آن هم از جنسِ نور است.
عقلِ بیدار، مدام متوجهِ «اذنِ رب» است.
عاقل، کسی نیست که فقط با دودوتا چهارتا جلو برود؛
عاقلِ حقیقی، آن است که تمامِ کارهایش را «بِإِذْنِ الله» انجام میدهد.
او اگر در موردی از میل و رضایتِ آلمحمد (ع) مطلع نباشد،
سرِ خود وارد عمل نمیشود،
شتابزده تصمیم نمیگیرد،
بیاذنِ روشنِ قلب قدم برنمیدارد،
بیآنکه تکلیفِ نور را بفهمد، اقدام نمیکند،
و تا چراغ سبز نگیرد، پیش نمیرود.
او مثل یک «شکارچیِ بادرایت و تیزبین»، در کمینگاهِ عقلش صبر میکند…
صبر میکند تا «علم و اذنِ الهی» به دامِ عقلش بیفتد.
و آنگاه که قلبش روشن شد، چون حالا «مأذون» شده، با اطمینان قدم برمیدارد.
او میداند که کارش موردِ تأییدِ آلمحمد (ع) است.
[معلم؛ موذنِ مأذون در تابلوی اعلاناتِ قلب]
در این مسیر، معلم برای ما همان «موذن» است.
اوست که با اخذِ علم از عالمِ بالا، در واقع «اذن» را کسب میکند.
اگر میخواهی بدانی در امری مأذون هستی یا نه، نباید در بیرون بدوی؛
باید در «ملکوتِ قلبت» با معلم ملاقات کنی.
حتی در امرِ خطیری چون ازدواج، این اذنِ معلم است که (تنزیلاً و تأویلاً) راهگشاست.
دعایِ خیرِ اوست که عقلِ تو را قرینِ آن «نورِ مخفی در جوفِ آیت» میکند.
وقتی آن نور را دیدی، قلبت آرام میگیرد.
دیگر به ظاهرِ حوادث و تلخیهایِ موقتِ آیاتِ الهی بیتابی نمیکنی؛
بلکه چون شفایِ بیماریِ خودت را در آن میبینی (با همان دقتِ علمی یا «دقّة الدواء»)، به آن آیه عشق میورزی.
[قبض و بسط؛ زبانِ اذن در قلب]
ای همسفر مسیر کمال،
امر و نهیِ ولیِ خدا، فقط یک تکلیفِ خشک نیست؛
نوری است که عاقل قادر به شنیدن (سمع) و درکِ آن است.
این اذن گرفتن، یک اجبار نیست؛
بلکه یک «دیالوگِ نورانی» در تابلویِ اعلاناتِ قلب است.
عاقل در این تابلو، «قبض و بسط» را میبیند:
هر جا نور دید، میفهمد که آلمحمد (ع) به این کار راضیاند (بسط)؛
و هر جا تاریکی و سنگینی حس کرد، میفهمد که مأذون نیست و رضا در آن نیست (قبض).
او اختیاری و با اشتیاق به این نور عمل میکند.
و پاداشِ چنین کسی که خود را مضطرِ اذنِ آنها کرده، این آیه است:
«أَمَّنْ يُجيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ»
بله! وقتی تو در طلبِ اذنِ آنها مضطر شدی،
آنها سوء و بدی و حسد را از جانت برمیگیرند
و تو را در قللِ رفیعِ معرفت، مأذون به حیاتی نورانی میکنند.
امام رضا علیه السلام:
سَأَلَ الْمَأْمُونُ يَوْماً عَلِيَّ بْنَ مُوسَى الرِّضَا ع فَقَالَ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ
مَا مَعْنَى قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ
سپس مامون گفت يا ابن رسول الله معنى اين آيه چيست؟
وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً
أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ
وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ
و اگر پروردگار تو مىخواست هر آينه هر كه در زمين است همگيشان يكسره ايمان مىآوردند، پس آيا تو مردم را به ناخواه وامىدارى تا مؤمن شوند؟ و هيچ كس را توان آن نيست كه ايمان بياورد مگر به خواست خدا.
فَقَالَ الرِّضَا ع
حَدَّثَنِي أَبِي مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ- عَنْ أَبِيهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ- عَنْ أَبِيهِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ
عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع
حضرت رضا عليه السّلام با اتّصال سند حديثى به پدران گرامش از حضرت أمير نقل كرد كه علىّ بن أبى طالب عليه السّلام فرمود:
أَنَّ الْمُسْلِمِينَ قَالُوا لِرَسُولِ اللَّهِ ص
مردم مسلمان به رسول خدا صلّى اللّٰه عليه و آله گفتند:
(عده ای کاسه از آش داغ تر به رسول خدا ص پیشنهاد «[پیشنهاد = بدعت]» دادند.)
لَوْ أَكْرَهْتَ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَنْ قَدَرْتَ عَلَيْهِ مِنَ النَّاسِ عَلَى الْإِسْلَامِ لَكَثُرَ عَدَدُنَا وَ قَوِينَا عَلَى عَدُوِّنَا
اى رسول خدا، اگر آن كسانى را كه بر ايشان قدرت داشتى، مجبور مىكردى مسلمان شوند، تعداد ما زياد مىشد و در مقابل دشمنان نيرومند مىشديم.
فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص
پس رسول خدا صلّى اللّٰه عليه و آله در جواب آنان فرمود:
مَا كُنْتُ لِأَلْقَى اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِبِدْعَةٍ لَمْ يُحْدِثْ إِلَيَّ فِيهَا شَيْئاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَ
من نمىخواهم با بدعتى كه خداوند در آن، دستورى به من نداده است، خداوند را ملاقات كنم
و من كسى نيستم كه بخواهم در كارى كه به من مربوط نيستم دخالت كنم.
فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَا مُحَمَّدُ
سپس خداوند اين آيه را بر او نازل فرمود كه اى محمّد
وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً عَلَى سَبِيلِ الْإِلْجَاءِ وَ الِاضْطِرَارِ فِي الدُّنْيَا
و اگر پروردگار تو مىخواست هر آينه هر كه در زمين است همگيشان يكسره ايمان مىآوردند،
بر سبيل الجاء و اضطرار در دنيا،
كَمَا يُؤْمِنُونَ عِنْدَ الْمُعَايَنَةِ وَ رُؤْيَةِ الْبَأْسِ فِي الْآخِرَةِ
همان طور كه در هنگام ديدن سختيها، در آخرت، ايمان مىآورند،
وَ لَوْ فَعَلْتُ ذَلِكَ بِهِمْ لَمْ يَسْتَحِقُّوا مِنِّي ثَوَاباً وَ لَا مَدْحاً
و اگر اين كار را با ايشان انجام مىدادم ديگر مستحقّ مدح و ثواب از جانب من نبودند
لَكِنِّي أُرِيدُ مِنْهُمْ أَنْ يُؤْمِنُوا مُخْتَارِينَ غَيْرَ مُضْطَرِّينَ
لكن من مىخواهم از روى اختيار و بدون اجبار ايمان آورند
لِيَسْتَحِقُّوا مِنِّيَ الزُّلْفَى وَ الْكَرَامَةَ وَ دَوَامَ الْخُلُودِ فِي جَنَّةِ الْخُلْدِ
تا مستحقّ احترام و اكرام و نزديكى به من و جاودانگى در بهشت جاودان باشند،
أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ
آيا تو مىخواهى مردم را مجبور كنى كه ايمان آورند؟
وَ أَمَّا قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَ
و امّا اين قسمت آيه كه:
وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ
و هيچ كس را توان آن نيست كه ايمان بياورد مگر به خواست خدا
فَلَيْسَ ذَلِكَ عَلَى سَبِيلِ تَحْرِيمِ الْإِيمَانِ عَلَيْهَا
به معنى محروميت از ايمان آوردن بر آنان نيست،
وَ لَكِنْ عَلَى مَعْنَى أَنَّهَا مَا كَانَتْ لِتُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ
بلكه به اين معنى است كه بدون خواست خدا نمىتوانند ايمان آورند،
وَ إِذْنُهُ أَمْرُهُ لَهَا بِالْإِيمَانِ مَا كَانَتْ مُكَلَّفَةً مُتَعَبِّدَةً
و اذن و خواست خدا، عبارت است از امر و فرمان او به ايمان آوردن مردم در دنيا كه دار تكليف و تعبّد است
وَ إِلْجَاؤُهُ إِيَّاهَا إِلَى الْإِيمَانِ عِنْدَ زَوَالِ التَّكْلِيفِ وَ التَّعَبُّدِ عَنْهَا
و مجبور نمودن مردم به ايمان در موقعى است كه تكليف و تعبّد از آنان برداشته شود.
فَقَالَ الْمَأْمُونُ
مأمون گفت:
فَرَّجْتَ عَنِّي يَا أَبَا الْحَسَنِ فَرَّجَ اللَّهُ عَنْكَ.»
آسوده خاطرم كردى اى أبو الحسن! خدا خاطرت را آسوده بدارد!
این روایتِ شگفتانگیزِ امام رضا (ع)، قطعهی گمشدهی پازل ما بود!
اینجا مرز میان «اجبار» و «اذن» روشن میشود.
در رواندرمانیِ ولایی و در مسیر تعلیم،
ما با «انسانِ مختار» روبرو هستیم،
نه با یک ربات که بخواهیم به زور برنامهریزیاش کنیم.
—
دلنوشته
اذن؛ دعوتِ کريمانه، نه اجبارِ کورکورانه
[۱+۱ = اذنِ خدا + اختیارِ بنده]
ای همسفر مسیر کمال!
بیا در محضر عالمِ آلمحمد ع، امام رضا (ع)، زانو بزنیم
تا معنایِ حقیقیِ «بِإِذْنِ اللَّهِ» را در جانمان حک کند.
بسیارند کسانی که میخواهند از روی دلسوزیِ نابلدانه یا برای قدرتنمایی، دیگران را به زور به راهِ راست بکشانند؛ همانهایی که به پیامبر (ص) گفتند:
«اگر مردم را مجبور میکردی، ما قویتر میشدیم!»
اما پاسخِ وحی چیست؟
«مَا كُنْتُ لِأَلْقَى اللَّهَ بِبِدْعَةٍ… وَ مَا أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَ»
پیامبر (ص) میفرماید:
من اهلِ «تکلف» و «بدعت» نیستم.
در رواندرمانی و تعلیمِ ولایی، معلم «مُتکلّف» نیست؛
او نمیخواهد باری را که خدا بر دوش کسی نگذاشته، به زور حمل کند.
او میداند که ایمانِ اجباری، «ایمان» نیست، بلکه «اضطرار» است.
[اذنِ الهی؛ یعنی صدورِ فرمانِ نور]
وقتی قرآن میگوید:
«وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ»،
امام رضا (ع) چه زیبا پرده برمیدارد:
این «اذن»، به معنایِ محرومیتِ انسان از ایمان نیست!
بلکه «إِذْنُهُ أَمْرُهُ»؛
اذنِ خدا، همان «فرمانِ او به ایمان» است.
یعنی چه؟
یعنی اذن، همان «کالِ (Call) عالمِ بالاست» که از طریقِ معلم صادر میشود.
خداوند اذن میدهد،
یعنی نور را میفرستد،
مسیر را روشن میکند،
و معلم را بهعنوانِ «مؤذن» مأمور میکند تا فراخوان بدهد.
اما… او «مجبور» نمیکند.
خدا میخواهد انسان «مُختاراً غَیْرَ مُضْطَرٍّ» ایمان بیاورد.
چرا؟
چون هدف، رسیدن به «زُلْفَى وَ كَرَامَة» است؛
رسیدن به نزدیکی و کرامت.
در اجبار، کرامتی نیست!
در اجبار، عشقی نیست!
بیمارِ روحی اگر به زورِ دارو یا فشارِ محیط ساکت شود، درمان نشده است؛
درمان آنجاست که او در «تابلو اعلاناتِ قلبش»،
نورِ اذن را ببیند و با «اختیار» به سمتِ آن حرکت کند.
[معلم؛ دورباش از بدعت و تکلف]
ای همسفر مسیر کمال،
پزشکِ جان و معلمِ روح بودن، یعنی رعایتِ همین مرزِ ظریف.
ما نباید «کاسهی داغتر از آش» شویم.
رسالتِ ما، فقط و فقط «اذان» است؛
یعنی اعلامِ حضورِ نور.
ما اذن را از عالمِ بالا میگیریم (علمِ آلمحمد ع)
و آن را به گوشِ جانِ انسانها میرسانیم.
اگر کسی در برابرِ این نور، «قبض» نشان داد و روی برگرداند،
ما حق نداریم با «بدعت» و «اجبار» او را مؤمن کنیم.
ایمانِ حقیقی، ثمرهیِ «اذن و اختیار» است.
وقتی بنده مضطر میشود و از سرِ اختیار فریاد میزند: «یا داعیَ الله!»،
آنگاه است که «يَكْشِفُ السُّوءَ» اتفاق میافتد.
[فرجامِ سخن: آسودگیِ خاطر در پناهِ اذن]
ببین مأمون با شنیدنِ این تفسیرِ امام رضا (ع) چه گفت:
«فَرَّجْتَ عَنِّي یَا أَبَا الْحَسَنِ!»
(خاطرم را آسوده کردی…)
این است خاصیتِ علمِ امام؛
گرههایِ ذهنی را باز میکند و به روانِ آدم آرامش میدهد.
ای همسفر مسیر کمال!
بیا در ورکلایفِ خودمان، از این «تکلف» رها شویم.
ما مأمور به «نتیجهی اجباری» نیستیم؛
ما مأمور به «اذانِ صادقانه» هستیم.
ما باید اذن بگیریم،
نور را نشان دهیم و اجازه دهیم جانِ انسانها در فضایِ آزادِ اختیار،
با نورِ ولایت پیوند بخورد.
این است آن ایمانی که «دَوَامَ الْخُلُودِ فِي جَنَّةِ الْخُلْدِ» را به همراه دارد.
ای همسفر مسیر کمال،
این روایت چقدر زیبا بحثِ «اختیار» را در کنار «اذن» نشاند.
حالا این دلنوشته، ما هم جنبهی «قرآنی» دارد، هم «روانشناختی» و هم «تربیتی».
[اذن – تغییر قبله]:
دلنوشته:
عاقلِ اسیر دست هوای نفس و مبتلا به بینش یهود که ناخواسته و غیر عمد، تن به استعمال عیوب هوای نفس می دهد مدتی پس از هجرت چون هوای نفس را می بیند که او را سرزنش می نماید که ببین تو هم اعتقاد داری که معصیت ابزار آرامش است، از این سرزنشهای گزنده که تو هم مثل مایی و ما به تو یاد دادیم و امام تو هستیم و باید تابع ما باشی!
غم بزرگی به دل عاقل می نشیند که ای وای بر من! این منم که دارم مثل یهود با معصیت خودم رو آروم می کنم؟! من که از طرفی در قلبم شوق معالم ربانی صاحبان نور موج می زنه!
پس ای خدا تا کی باید از هوای نفسم آسیب ببینم و زخم زبون بشنوم؟
خدایا کی فرج من می رسه که از دست هوای نفس اماره ام خلاص شوم و او را افسار بزنم و متبع و فرمانبردار عقل نمایم.
اینجاست که وقتی از ته دل و خالصانه از آل محمد ع می خواهد که به او توفیق دهد تا این تغییر بینش و روش برایش جاری گردد لذا اذن به تغییر قبله، به قلب او الهام می شود که؛ پسرم دیگه معصیت بسه! دیگه کولی به شیطان دادن بسه! دیگه مسخره خاص و عام شدن بسه! دیگه خوار و ذلیل هوای نفس شدن بسه! بسه پسرم! بیا و آقایی کن و بعد از این، قبله دل را از بینش یهود به بینش آل محمد ع تغییر بده و در مسجد بنی سالم ذو القبلتین نماز ظهر را با دو قبله متفاوت بخوان! و عاقل باش و هوای نفس را مهار کن و نگذار که او برایت تصمیم بگیرد و تو اجرا نمایی! این خواست قلبی تو بصورت نوری از جانب عقلت به معلم مخابره می شود و او در حق این شاگرد خالص ساعی، دعا می کند و از آل محمد ع برایش اذن می گیرد و دعایش شامل حال شاگرد عاقل ساعی تائب مهاجر می شود و اذن به قتل هوای نفسش را از دست مبارک معلم ربانی خود میگیرد:
« الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّه ».
پس تو گویی آیه قتال هوای نفسش را از دست معلم ربانی گرفته است و اینک به او اذن محاربه با هوای نفسش داده شده و قطعا توفیق این کار را نیز به او خواهند داد و مولای ما کریم تر از آنست که دستور خرید نان را به فرزندش بدهد ولی پول خرید آن را نداده باشد! اینجاست که اشاره او در حق تو معجزه می کند و از فردا اگر بخواهی بزور هم گِل بخوری، نمی توانی و حالت تهوع می گیری و کلا از ارتکاب معصیت بدت می آید و به گذشته خرابت که چه وقت های گرانبهایی را که می توانستی صرف مطالعه و مجاهده نمایی و همه آنها را به هدر داده ای افسوس می خوری و اگر این دلداری معلم با این حدیث نبود که با تغییر بینش و روش آل محمد ع گناهان گذشته ات را می بخشد و از آن بالاتر با صواب جبران می نماید، از شدت ناراحتی قالب تهی می کردی اما باز هم خدا را شکر دیر نشده دیگر عزم جزم کن که لحظه ای از انجام دو شرط استقامت در راه یعنی مجاهده قلبی و مطالعه سلب توفیق نباشی و بدان آنچه به تو توفیق انجام این دو شرط را می دهد ولایت امام هادی ع است پس تا می توانی و جان در بدن داری برای دوستان ضعیف العقل از آل محمد ع رفع حاجت و دست گیری بنما [اقرضهم من عرضک] که هر ذره اش دنیایی نگاه نور آل محمد ع را برایت می خرد. و نگذار دوستی که می دانی حاجتمند است به تو اظهار حاجت نماید و تو قبل از آن در قالبی که او متوجه نشود کریمانه مانند معلم خودت، جهاز به دست وارد منزل او شو و شرمندگی او را در کمکت به او مخواه و نبین و خود را به تغافل بزن و برایش کوچکی کن [الکرمة] و بگذار تو را لگد مال کند و صورتت را زیر پای او بنه و آل محمد ع را قلبا به شهادت این مطلب بگیر و از آنان توفیق استمرار برطرف کردن حوائج مبتلایان به گناه که هنوز در ابتدای راه هجرت هستند و ضعیف و عقب مانده اند دستگیری کن و یکه و تنها سرت را پایین نینداز و فقط به فکر خودت نباش که عاقبت به خیری تو به نگاه آنها و نگاه آل محمد ع گره خورده !!! و تو هم این مسیر را باید بگذرانی و طی کنی مگر یادت نیست که معلم چه تعریفی از درخت انگور کرد ؟! وقتی داشت یادت می داد که بخیلی ! گفت کریم باش مثل درخت انگور که اسمش الکرمه است تو در معنا و عمل کریمانه با درماندگان از اهل سیر مدارا کن و بگذار ثمرات وجودت را آنها براحتی بردارند و حتی لگدت کنند و خود را از صفت رذیله کبر دور کن تا آنها بتوانند میوه های علمی تو را برچینند و نیاز به حتی قد بلندی کردن و روی شست پا ایستادن برای کندن انگور از تاک نباشد که من خود به کرات شاهد بر این گونه اعمال و رفتار کریمانه معلم بوده ام و دیده ام … و دیدم و پوشیدم – البته با افتخار – لباسی را که برایم فرستاد و روی کارتن آن مرقوم فرموده بود تقدیم به … متخصص در علوم الهی! نمی دانستم که او برای من چه اراده ها و دعاهای خیری که نکرده است. شوق دیدارش، وجه نورانی اش را مدام در نظرم جلوه گر می نماید و … اما به من توفیق داده شد که معنی این آیه را با جان دل بفهمم که « وَ لِكُلٍ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها » آن وجهی از آل محمد که الان باید دائما جلوی چشمت راه برود نگاه از پشت عینک توام با لبخند معلم ربانی است که در زیر درخت تکیه داده و شیرینی لبخند و نگاهش هر عاقل عاشقی را از هوش می برد و آل محمد ع مولّی او هستند و او در تولیت آنهاست « هُوَ مُوَلِّيها » .
این حدیث تغییر قبله دنیای قلب دوستی از دوستان آل محمد است که دلش به حال خودش می سوزد و در عین حال که آلوده به گناه است نیم نگاهی هم به آسمان نورانی ولایتش دارد تا ستاره معلم ربانی اش برایش اذن جهاد بگیرد و قبل از دعای معلم و اذن گرفتن او از آل محمد ع برای این امر مهم هر وقت که سعی کردم روی پای خودم بایستم به زمین خوردم، اما وقتی دستم را در دست این کوکب درّی و درخشان گذاشتم از فرط آرامش در آغوشش خوابم برد و وقتی بیدارم کرد دیدم …! و این حدیث را سر راهم قرار داد که رسول خدا ص دلنگران همه ما دوستان ضعیف العقل است و همه چیز را هم می داند اما منتظر اذن الهی برای امر ازدواج تاویلی ماست که ما را قرین عروس آیات بنماید …
ملک از جانب آل محمد ع که مثل یک فرمانده خوب و کارکشته در میدان نبرد می داند که چه موقع دستور حمله صادر کند و کی عقب نشینی نماید اکنون برای عاقل ، آهنگ جنگ می نوازد و انتقام از دشمن را بشارت می دهد « إِنَّهُ بُشْرَى وَ انْتِقَامٌ » و با شمشیر از غلاف بیرون کشیده « وَ قَلَّدَ فِي عُنُقِهِ سَيْفاً … لَمْ يَكُنْ لَهُ غِمْدٌ » به او اذن می دهد و امر می نماید و دستور جدید صادر می کند که دستور قبلی را لغو می نماید [ناسخ و منسوخ] و اگر تا دیروز مدارا و دعوت آرام عوامل کفر هوای نفس قلب به اطاعت از عقل بود امروز دستور عوض شده و ناسخ آیه قتال است و فرمان قتل هوای نفس به دست عقل صادر شده است « فَنَسَخَتْ آيَةُ الْقِتَالِ آيَةَ الْكَفِّ » لذا تا برافراشته کردن پرچم لا اله الا الله در تمام سرزمین قلبت به نشانه غلبه کامل عقل بر هوای نفست از پا ننشین و کولاک کن «حَارِبْ بِهَذَا قَوْمَكَ حَتَّى يَقُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ » و طوفانی در میدان مبارزه با هوای نفس بپاکن که گرد و خاکش چشم شیطان را کور نماید و دل آل محمد ع را به این مبارزه رضایت بخش آنها شاد گرداند و نام خودت را در لیست سربازان فدایی آل محمد ع در هر عصر و زمان به ثبت برسان که فرصت باقیمانده از عمر کوتاه است و کارها عقب مانده و باید که خواب و خوراک کنار بگذاری و تمام هم و غمت کمک به دوستان و توفیق مجاهده و مطالعه و فهم و درایت در علوم و احادیث آل محمد ع که هر حرف از کلمه از جملات و احادیث و آیاتش نسخه ایست که اگر طعم آرامبخش این دوای طبیب را بچشی دیگر شوق تو ، تو را آویزان درب این خانه می کند و با هیچ انگیزه و اغوایی ان شاء الله شیطان نمی تواند تو را با خود به سرزمین تاریکی هوای نفس ببرد و دو باره عادات سوء گذشته را برایت نشخوار نماید و تو عبد ذلیل او شوی و این آرزو را باید که شیطان لعین که خود با اختیار خودش تاریکی را بر نور برگزید باید به گور ببرد که بتواند دوستان مخلص آل محمد ع را به سمت خود بکشاند و البته این ملعون اعتراف کرده که در مورد مخلصین یعنی معلم ربانی از آل محمد ع کم آورده است و پوزه اش به خاک مالیده شده است . پس آیه قتال فقط به فرد یا افرادی اختصاص ندارد بلکه « ثُمَّ جَرَتْ » این آیه همیشه برای عاقل مهاجر جریان دارد و تکرار می شود .
… قَالَ وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص يُصَلِّي إِلَى بَيْتِ الْمَقْدِسِ مُدَّةَ مُقَامِهِ بِمَكَّةَ وَ فِي هِجْرَتِهِ حَتَّى أَتَى لَهُ سَبْعَةُ أَشْهُرٍ
فَلَمَّا أَتَى لَهُ سَبْعَةُ أَشْهُرٍ
عَيَّرَتْهُ الْيَهُودُ
وَ قَالُوا لَهُ
أَنْتَ تَابِعٌ لَنَا تُصَلِّي إِلَى قِبْلَتِنَا وَ نَحْنُ أَقْدَمُ مِنْكَ فِي الصَّلَاةِ
فَاغْتَمَّ رَسُولُ اللَّهِ ص مِنْ ذَلِكَ
وَ أَحَبَّ أَنْ يُحَوِّلَ اللَّهُ قِبْلَتَهُ إِلَى الْكَعْبَةِ
فَخَرَجَ فِي جَوْفِ اللَّيْلِ وَ نَظَرَ إِلَى آفَاقِ السَّمَاءِ يَنْتَظِرُ أَمْرَ اللَّهِ
وَ خَرَجَ فِي ذَلِكَ الْيَوْمِ إِلَى مَسْجِدِ بَنِي سَالِمٍ الَّذِي جَمَعَ فِيهِ أَوَّلَ جُمُعَةٍ كَانَتْ بِالْمَدِينَةِ وَ صَلَّى بِهِمُ الظُّهْرَ هُنَاكَ بِرَكْعَتَيْنِ إِلَى بَيْتِ الْمَقْدِسِ وَ رَكْعَتَيْنِ إِلَى الْكَعْبَةِ وَ نَزَلَ عَلَيْهِ
قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها الْآيَاتِ
ثُمَّ نَزَلَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص آيَةُ الْقِتَالِ
وَ أُذِنَ لَهُ فِي مُحَارَبَةِ قُرَيْشٍ
وَ هِيَ قَوْلُهُ
أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ ».
« وَ قَلَّدَ فِي عُنُقِهِ سَيْفاً
وَ فِي رِوَايَةٍ لَمْ يَكُنْ لَهُ غِمْدٌ
… حَارِبْ بِهَذَا قَوْمَكَ حَتَّى يَقُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ »
علي بن ابراهيم گويد:
حضرت رسول صلى اللّٰه عليه و آله در مكه و تا هفت ماه بعد از هجرت نيز بطرف بيت المقدس نماز ميخواندند، در اين هنگام يهوديان به آن جناب گفتند تو از ما متابعت و پيروى ميكني، زيرا كه شما بطرف بيت المقدس كه قبله ما هست نماز ميخوانى، و ما قبل از تو نماز ميخوانيم.
پيغمبر از اين جهت اندوهگين شد و دوست داشت كه خداوند قبله را بطرف كعبه تغيير دهد،
حضرت در دل شب از منزل بيرون ميشد و به اطراف آسمان نگاه ميكرد و منتظر فرمان خداوند بود، روزى كه تغيير قبله پيش آمد پيغمبر در مسجد بنى سالم نماز ميخواند،
حضرت دو ركعت بطرف بيت المقدس خواند، و دو ركعت بطرف كعبه اداء كرد.
در اين هنگام كه در اين مسجد بود اين آيۀ شريفه نازل گرديد:
«قَدْ نَرىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي اَلسَّمٰاءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضٰاهٰا»
پس از اين آيات قتال و جهاد با مشركين قريش آمد:
«أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقٰاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اَللّٰهَ عَلىٰ نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ
اَلَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيٰارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلاّٰ أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ» – الآية.
عجب تصویرِ شگفتانگیزی از «انقلابِ درونی»!
این بخش از متن، نه یک تفسیرِ ساده،
بلکه یک «نقشهی عملیاتِ جنگی» برای آزادسازیِ سرزمینِ قلب از اشغالِ هوای نفس است.
پیوندی که میان «تغییر قبله»، «اذنِ قتال» و «کرمِ معلم» برقرار است،
در لایههای عمیقِ رواندرمانیِ ولایی مینشیند.
—
دلنوشته
اذنِ قتال؛ از تغییرِ قبله تا فتحِ سرزمینِ قلب
[تغییر قبله — اذنِ محاربه — الکرمه]
ای همسفر مسیر کمال!
گاهی بنده در مسیرِ هجرت،
در میانهی راه،
اسیرِ «بینشِ یهودیِ هوای نفس» میشود.
همانجایی که نفسِ اماره با زبانِ تلخ و گزنده،
تو را سرزنش میکند که:
«ببین! تو هنوز با معصیت آرام میشوی!
تو هنوز تابعِ مایی!
ادعایِ هجرت نکن که قبلهات هنوز خانهی ماست!»
اینجاست که غمِ بزرگی بر دلِ عاقل مینشیند.
فریاد میزند:
«ای خدا!
تا کی زخمزبانِ هوای نفس؟
تا کی خفتِ تبعیت از شیطان؟»
او نگاهش را به آسمانِ ولایت میدوزد؛
همانطور که پیامبر (ص) در دلِ شب به آفاقِ آسمان مینگریست و منتظرِ «امر الله» بود.
[هجرت به سوی قبلهی رضایت]
وقتی از تهِ دل، خالصانه از آلمحمد (ع) تمنای فرج میکنی،
ناگهان آن «اذنِ تغییرِ قبله» صادر میشود.
معلم در ملکوتِ قلب به تو نهیب میزند:
«پسرم! دیگر بس است!
دیگر کولی دادن به شیطان و خوار شدن در پیشگاهِ نفس بس است!
بیا و آقایی کن؛
قبلهات را از بینشِ یهود به سمتِ بینشِ آلمحمد (ع) برگردان!»
اینجاست که تو در «مسجدِ بنیسالمِ» قلبت،
نمازِ ظهر را با دو قبله میخوانی؛
نیمهای به سمتِ گذشته و نیمهای به سمتِ آیندهی نورانی.
اینجاست که دعایِ خیرِ معلم،
آن «نورِ مخفی در جوفِ آیت» را به عقلت میچشاند
و تو را چنان آرام میکند که دیگر برایِ ظاهرِ دنیا بیتابی نمیکنی.
[اذنِ قتال؛ شمشیرِ از غلاف بیرونکشیده]
اما کار به تغییرِ قبله تمام نمیشود.
بعد از اذنِ قبله، «اذنِ قتال» میرسد:
«أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا…»
این یعنی فرمانِ حمله!
معلم، شمشیرِ عقل را که غلافی ندارد (لم یكن له غمد) بر گردنِ تو میآویزد.
او اذنِ محاربه با هوای نفس را صادر میکند.
ای همسفر مسیر کمال!
مولایِ ما کریمتر از آن است که دستورِ خریدِ نان بدهد اما پولش را ندهد!
وقتی اذنِ قتال داد، توفیقِ پیروزی را هم میدهد.
اینجاست که آن معجزهی بزرگ رخ میدهد:
از فردا، اگر بخواهی به زور هم گِل (معصیت) بخوری، حالت تهوع میگیری!
از گذشتهی خرابِ خودت و وقتهایی که به جای مطالعه و مجاهده هدر دادی، افسوس میخوری؛
اما معلم با این حدیثِ آرامبخش به سراغت میآید که:
«توبه و تغییرِ روش، گناهانت را به صواب تبدیل میکند.»
[کَرَم؛ درختِ انگوری که لگد میشود]
معلم به تو میآموزد که در این مسیر، باید مثل «الکرمه» (درختِ انگور) باشی.
ببین معلم چگونه با تو رفتار کرد؟
او با افتخار تو را «متخصص در علوم الهی» نامید تا تو را بالا بکشد.
حالا تو هم باید برای دوستانِ ضعیفالعقلِ آلمحمد (ع) چنین باشی.
اجازه بده ثمراتِ وجودت را برچینند، حتی اگر لگدت کنند!
کریم باش و نگذار کسی که به تو نیاز دارد، شرمنده شود.
پیش از آنکه زبان باز کند،
«جهاز به دست» به خانهاش برو و خودت را به تغافل بزن.
[فرجامِ این نبرد: وجهِ نورانیِ معلم]
این مسیرِ سختِ مبارزه، یک پاداشِ بزرگ دارد:
فهمِ این آیه که «وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها».
آن وجهی که باید همیشه جلوی چشمت راه برود،
همان لبخندِ رضایتِ معلمِ ربانی از پشتِ عینک است؛
وقتی زیرِ درختِ تکیه داده و به مجاهدتِ تو مینگرد.
اگر دستت را در دستِ این «کوکبِ دُرّی» بگذاری،
از فرطِ آرامش در آغوشش خوابت میبرد.
و وقتی بیدار میشوی،
میبینی که او برای «ازدواجِ تأویلیِ» تو (پیوندِ عقلت با عروسِ آیات) اذن گرفته است.
پس ای همسفر مسیر کمال!
طوفان به پا کن!
گرد و خاکِ مبارزهات را به چشمِ شیطان بپاش
و پرچمِ «لا اله الا الله» را بر قلهیِ قلبت برافراز.
فرصت کم است و کارها عقبمانده؛
اما نگاهِ نورانیِ امام هادی (ع) و لبخندِ معلم،
تضمینِ عاقبتبهخیریِ توست.
کیا اجازه دارن حرف بزنن؟!
و چه حرفی میزنن؟!
و چه اختیاراتی دارن؟!
إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ
[سورة طه (۲۰): الآيات ۱۰۸ الى ۱۱۵]
[سورة النبإ (۷۸): الآيات ۳۱ الى ۴۰]
انسانها نمیتونن با همدیگه علم آنلاین برقرار کنن!
این فقط ویژگی علم خداست که در اختیار بندگانش قرار میده و این علم، آنلاینه!
خدای مهربان با قلب بندگانش به زبان آنلاین نور و ظلمت صحبت میکنه!
به ما این توانایی داده نشده که با دیگران، آنلاین ارتباط برقرار کنیم و این ویژگی مختص ذات اقدس الهی است و این ویژگی، همان فرایند نور الولایة است.
کسانی اجازه دارن حرف بزنن که بلد باشن آنلاین کلام خدا رو بفهمن و عمل کنن.
این عده با اجازه خدا، خدایی میکنن! مهربانی میکنن! شفاعت میکنن!
امام علی علیه السلام:
فَقَالَ ع
وَ أَمَّا قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ
وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ
وَ قَوْلُهُ
لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ
وَ قَوْلُهُ
وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى. عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى
وَ قَوْلُهُ
يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلًا.
يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً
حضرت (ع) فرمود:
و اما قول خداى عز و جل وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ
و قول آن جناب لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ
و قول آن جناب و لقد راه نَزْلَةً أُخْرى عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى
و قول آن جناب يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلًا يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً بآن وجهى است كه مذكور مىشود.
***
فَأَمَّا قَوْلُهُ
وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ. إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ
فَإِنَّ ذَلِكَ فِي مَوْضِعٍ يَنْتَهِي فِيهِ أَوْلِيَاءُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بَعْدَ مَا يَفْرُغُ مِنَ الْحِسَابِ إِلَى نَهَرٍ يُسَمَّى الْحَيَوَانَ فَيَغْتَسِلُونَ فِيهِ وَ يَشْرَبُونَ مِنْهُ فَتَنْضُرُ وُجُوهُهُمْ إِشْرَاقاً فَيَذْهَبُ عَنْهُمْ كُلُّ قَذًى وَ وَعْثٍ ثُمَّ يُؤْمَرُونَ بِدُخُولِ الْجَنَّةِ فَمِنْ هَذَا الْمَقَامِ يَنْظُرُونَ إِلَى رَبِّهِمْ كَيْفَ يُثِيبُهُمْ وَ مِنْهُ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ
فَذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ تَسْلِيمِ الْمَلَائِكَةِ عَلَيْهِمْ
سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ
فَعِنْدَ ذَلِكَ أَيْقَنُوا بِدُخُولِ الْجَنَّةِ وَ النَّظَرِ إِلَى مَا وَعَدَهُمْ رَبُّهُمْ
فَذَلِكَ قَوْلُهُ
إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ
وَ إِنَّمَا يَعْنِي بِالنَّظَرِ إِلَيْهِ النَّظَرَ إِلَى ثَوَابِهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى
اما قول آن جناب وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ
پس بدرستى كه اين امر در موضع است كه دوستان خداى عز و جل در آن منتهى ميشوند بعد از آنكه از حساب فارغ شده باشند بسوى نهرى كه حيوان ناميده مىشود پس در آن نهر غسل ميكنند و از آن مىآشامند و روى ايشان تازگى بهم ميرساند از روى روشنى و چون آفتاب تابان مىشود و هر خاشاك و نقصان شكستگى كه مراد از آنها كثافات و عيوبى است كه لازم بشريت است از ايشان ميرود و برطرف مىشود بعد از آن بدخول در بهشت امر ميشوند پس از اين مقام بسوى پروردگار خود مىنگردند كه چگونه ايشان را ثواب ميدهد و از آن داخل بهشت ميشوند و اين تفسير قول خداى عز و جل است در سلام كردن فرشتگان بر ايشان سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ يعنى خازنان بهشت كه رضوان و پيروان اويند بايشان گويند كه سلامتى و ايمنى و تحيت و رحمت از جانب خدا بر شما باد پاك و پاكيزه شديد پس در آئيد در حالتى كه جاويد باشيد پس در نزد اين يقين بدخول بهشت و نظر بسوى آنچه پروردگار ايشان ايشان را وعده فرموده بهمرسانند و اين معنى قول آن جناب است كه إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ و جز اين نيست كه بنظر بسوى خويش نظر بسوى ثواب خود تبارك و تعالى را قصد دارد.
***
وَ أَمَّا قَوْلُهُ
لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ
فَهُوَ كَمَا قَالَ لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ يَعْنِي لَا تُحِيطُ بِهِ الْأَوْهَامُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ يَعْنِي يُحِيطُ بِهَا وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ وَ ذَلِكَ مَدْحٌ امْتَدَحَ بِهِ رَبُّنَا نَفْسَهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ تَقَدَّسَ عُلُوّاً كَبِيراً
وَ قَدْ سَأَلَ مُوسَى ع وَ جَرَى عَلَى لِسَانِهِ مِنْ حَمْدِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ
فَكَانَتْ مَسْأَلَتُهُ تِلْكَ أَمْراً عَظِيماً وَ سَأَلَ أَمْراً جَسِيماً فَعُوقِبَ فَ قالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَنْ تَرانِي فِي الدُّنْيَا حَتَّى تَمُوتَ فَتَرَانِي فِي الْآخِرَةِ وَ لَكِنْ إِنْ أَرَدْتَ أَنْ تَرَانِي فِي الدُّنْيَا فَ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَرانِي فَأَبْدَى اللَّهُ سُبْحَانَهُ بَعْضَ آيَاتِهِ وَ تَجَلَّى رَبُّنَا لِلْجَبَلِ فَتَقَطَّعَ الْجَبَلُ فَصَارَ رَمِيماً وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً يَعْنِي مَيِّتاً فَكَانَ عُقُوبَتُهُ الْمَوْتَ ثُمَّ أَحْيَاهُ اللَّهُ وَ بَعَثَهُ وَ تَابَ عَلَيْهِ فَقَالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ يَعْنِي أَوَّلُ مُؤْمِنٍ آمَنَ بِكَ مِنْهُمْ أَنَّهُ لَنْ يَرَاكَ
و اما قول آن جناب لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ
پس آن چنانست كه فرموده لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ و خيالها باو احاطه نميكند وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ يعنى او بآنها احاطه ميكند وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ اين مدح و ستايشى است كه پروردگار ما نفس خود را تبارك و تعالى و تقدس عُلُوًّا كَبِيراً بآن ستوده و موسى (ع) سؤال كرد و از حمد خداى عز و جل اين بر زبانش جارى شد كه رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ و اين مسألت او امر عظيمى بود و كار بزرگى را خواهش نمود و باين جهت از او بازخواست شد پس خداى تبارك و تعالى فرمود كه لَنْ تَرانِي يعنى مرا در دنيا نبينى تا بميرى پس در آخرت مرا خواهى ديد بآن معنى كه مذكور شد و ليكن اگر خواهى كه در دنيا مرا ببينى بسوى اين كوه نظر كن فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَرانِي پس خداى جل ثناؤه بعضى از آيات خود را آشكار نمود و پروردگار ما از براى آن كوه تجلى فرمود پس آن كوه پاره پاره شد و چون چيز پوسيده ورزيده گرديد وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً بعد از آن خدا او را زنده گردانيد و بر انگيخت پس موسى گفت كه سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ يعنى منم اول مؤمنى كه از ايشان بتو ايمان آورده كه هرگز تو را نخواهد ديد.
***
وَ أَمَّا قَوْلُهُ
وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى. عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى يَعْنِي مُحَمَّداً ص كَانَ عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى حَيْثُ لَا يَتَجَاوَزُهَا خَلْقٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ
وَ قَوْلُهُ فِي آخِرِ الْآيَةِ
ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى. لَقَدْ رَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى
رَأَى جَبْرَئِيلَ ع فِي صُورَتِهِ مَرَّتَيْنِ هَذِهِ الْمَرَّةَ وَ مَرَّةً أُخْرَى
وَ ذَلِكَ أَنَّ خَلْقَ جَبْرَئِيلَ عَظِيمٌ فَهُوَ مِنَ الرُّوحَانِيِّينَ الَّذِينَ لَا يُدْرِكُ خَلْقَهُمْ وَ صِفَتَهُمْ إِلَّا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ
و اما قول آن جناب وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى يعنى محمد (ص) در جايى كه آفريده از آفريدگان خداى تعالى از آن در نمىگذرد و قول آن جناب در آخر آيه ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى لَقَدْ رَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى يعنى جبرئيل (ع) را در صورتى كه دارد دو مرتبه ديد اين مرتبه و يك مرتبه ديگر و بيانش آنست كه خلق جبرئيل (ع) بزرگست چه او از جمله روحانيانست كه خلق و صفت ايشان را كسى در نيابد مگر خدا كه پروردگار عالميانست.
***
وَ أَمَّا قَوْلُهُ
يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلًا.
يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً
لَا يُحِيطُ الْخَلَائِقُ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِلْماً
إِذْ هُوَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى جَعَلَ عَلَى أَبْصَارِ الْقُلُوبِ الْغِطَاءَ
فَلَا فَهْمَ يَنَالُهُ بِالْكَيْفِ وَ لَا قَلْبَ يُثْبِتُهُ بِالْحُدُودِ
فَلَا يَصِفُهُ إِلَّا كَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ خَلَقَ الْأَشْيَاءَ فَلَيْسَ مِنَ الْأَشْيَاءِ شَيْءٌ مِثْلَهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى
فَقَالَ فَرَّجْتَ عَنِّي فَرَّجَ اللَّهُ عَنْكَ وَ حَلَلْتَ عَنِّي عُقْدَةً فَأَعْظَمَ اللَّهُ أَجْرَكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ
و قول آن جناب يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلًا يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً
يعنى خلائق از روى علم و دانش بخداى عز و جل احاطه نميكنند
زيرا كه آن جناب تبارك و تعالى بر ديدهاى دلها پرده و پوشش قرار داده پس هيچ فهمى بكيف و چگونگى او را نيابد و هيچ دلى او را بحدود و اندازها ثابت نگرداند پس او را وصف مكن مگر چنان كه او خود را وصف كرده لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ اول است و آخر و ظاهر و باطن و خالق و بارى و مصوريست كه چيزها را آفريده پس چيزى از چيزها مانند او تبارك و تعالى نيست.
آن مرد گفت كه اندوه را از من بردى خدا اندوه را از تو ببرد و گرهى را از من گشودى پس خدا مزد تو را بزرگ گرداند يا امير المؤمنين.
***
فَقَالَ ع
وَ أَمَّا قَوْلُهُ
وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ
وَ قَوْلُهُ
وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى تَكْلِيماً
وَ قَوْلُهُ
وَ ناداهُما رَبُّهُما
وَ قَوْلُهُ
يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ
حضرت فرمود
و اما قول آن جناب
وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ و قول آن جناب وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى تَكْلِيماً
و قول آن جناب
وَ ناداهُما رَبُّهُما
و قول آن جناب
يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ بآن تفضيلى است كه مذكور مىشود و ظاهر آنست كه آيه آخر از سؤال آن مرد افتاده باشد چه آن در سؤال مذكور نيست و ترجمهاش اينست كه گفتيم اى آدم ساكن شو تو با زنت حواء در بهشت.
***
فَأَمَّا قَوْلُهُ
ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ
فَإِنَّهُ مَا يَنْبَغِي لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً وَ لَيْسَ بِكَائِنٍ إِلَّا مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ كَذَلِكَ قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى عُلُوّاً كَبِيراً قَدْ كَانَ الرَّسُولُ يُوحَى إِلَيْهِ مِنْ رُسُلِ السَّمَاءِ فَيُبَلِّغُ رُسُلُ السَّمَاءِ رُسُلَ الْأَرْضِ وَ قَدْ كَانَ الْكَلَامُ بَيْنَ رُسُلِ أَهْلِ الْأَرْضِ وَ بَيْنَهُ مِنْ غَيْرِ أَنْ يُرْسِلَ بِالْكَلَامِ مَعَ رُسُلِ أَهْلِ السَّمَاءِ وَ قَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص يَا جَبْرَئِيلُ هَلْ رَأَيْتَ رَبَّكَ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ إِنَّ رَبِّي لَا يُرَى فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص فَمِنْ أَيْنَ تَأْخُذُ الْوَحْيَ فَقَالَ آخُذُهُ مِنْ إِسْرَافِيلَ فَقَالَ وَ مِنْ أَيْنَ يَأْخُذُهُ إِسْرَافِيلُ قَالَ يَأْخُذُهُ مِنْ مَلَكٍ فَوْقَهُ مِنَ الرُّوحَانِيِّينَ
قَالَ فَمِنْ أَيْنَ يَأْخُذُهُ ذَلِكَ الْمَلَكُ
و حضرت ميفرمايد كه اما قول آن جناب
وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ
يعنى سزاوار نباشد بشرى را كه خدا با او سخن گويد مگر بوحى و آن باشنده نيست مگر از پس پرده يا فرستاده را بفرستد پس بسوى او وحى كند آنچه را كه خواهد و خداى كه تبارك و تعالى است بعلوى بزرگ چنين فرموده و رسول چنين بود كه از فرستادگان آسمان بسويش وحى ميشد پس فرستادگان آسمان بفرستادگان زمين ميرسانيدند و گاه بود كه كلام در ميانه فرستادگان اهل زمين و خدا بود بىآنكه كلام را با فرستادگان اهل آسمان بفرستد و رسول خدا (ص) فرمود كه اى جبريل آيا پروردگار خود را ديده جبرئيل عرض كرد كه پروردگار من ديده نميشود رسول خدا (ص) فرمود كه وحى را از كجا فرا ميگيرى عرض كرد كه آن را از اسرافيل فرا ميگيريم فرمود كه اسرافيل آن را از كجا فرا ميگيرد عرض كردم كه آن را فرا ميگيرد از فرشته كه زبر او است از روحانيان
فرمود كه آن فرشته از كجا فرا ميگيرد
قَالَ
يُقْذَفُ فِي قَلْبِهِ قَذْفاً فَهَذَا وَحْيٌ وَ هُوَ كَلَامُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
وَ كَلَامُ اللَّهِ لَيْسَ بِنَحْوٍ وَاحِدٍ
مِنْهُ مَا كَلَّمَ اللَّهُ بِهِ الرُّسُلَ
وَ مِنْهُ مَا قَذَفَهُ فِي قُلُوبِهِمْ
وَ مِنْهُ رُؤْيَا يُرِيهَا الرُّسُلَ
وَ مِنْهُ وَحْيٌ وَ تَنْزِيلٌ يُتْلَى وَ يُقْرَأُ فَهُوَ كَلَامُ اللَّهِ
فَاكْتَفِ بِمَا وَصَفْتُ لَكَ مِنْ كَلَامِ اللَّهِ
فَإِنَّ مَعْنَى كَلَامِ اللَّهِ لَيْسَ بِنَحْوٍ وَاحِدٍ
فَإِنَّ مِنْهُ مَا يُبَلِّغُ بِهِ رُسُلُ السَّمَاءِ رُسُلَ الْأَرْضِ
قَالَ فَرَّجْتَ عَنِّي فَرَّجَ اللَّهُ عَنْكَ وَ حَلَلْتَ عَنِّي عُقْدَةً فَعَظَّمَ اللَّهُ أَجْرَكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِين.
عرض كرد كه در دلش افكنده مىشود افكندهشدنى، پس اين وحى است
و آن كلام خداى عز و جل است
و كلام خدا به يك نحو نيست
از جمله آنها چيزيست كه خدا بآن با فرستادگان سخن گفته
و از آن جمله آن چيزيست كه خدا آن را در دلهاى ايشان انداخته
و از آن جمله خواب ديدنى است كه آن را برسولان نموده
و از آن جمله وحى و تنزيلى است كه تلاوت كرده و خوانده مىشود و آن كلام خدا است
پس بآنچه از برايت وصف كردم از كلام خدا اكتفاء كن
زيرا كه معنى كلام خدا بيك نحو نيست
چه از آن جمله آن چيزيست كه فرستادگان آسمان بفرستادگان زمين ميرسانند
آن مرد عرض كرد كه اندوه را از من بردى خدا اندوه را از تو ببرد و گرهى را از من گشودى
پس خدا مزد تو را بزرگ گرداند يا امير المؤمنين.
این قطعه، حقیقتاً ستونِ دیگری از این بنای نورانی است.
اینجا دیگر سخن فقط از «اذن» بهعنوان اجازهی عمل نیست؛
سخن از «اذنِ کلام» است،
از «اذنِ شفاعت» است،
از «اذنِ فهمِ آنلاینِ نور» است؛
یعنی اینکه چه کسی حق دارد حرف بزند،
چه چیزی بگوید،
و اصلاً از کدام منبع سخن بگوید.
—
دلنوشته
اذنِ کلام؛ چه کسی حق دارد حرف بزند؟
[اذنِ رحمان — کلامِ نور — شفاعتِ مأذون]
ای همسفر مسیر کمال!
در این عالم، همه صدا دارند؛
اما «همه مأذون به سخن نیستند».
همه حرف میزنند؛
اما همه حرفشان «قولِ مرضی» نیست.
همه ادعای دانستن دارند؛
اما همه به «علمِ آنلاینِ الهی» وصل نیستند.
قرآن تکاندهنده میفرماید:
يَوْمَئِذٍ لَا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَٰنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلًا
یعنی در آن روز، سخن گفتن، شفاعت کردن، اثر گذاشتن، دست کسی را گرفتن،
همه و همه در گروِ یک چیز است:
«اذنِ رحمان».
[چه کسی اجازه دارد حرف بزند؟]
کسانی حقِ سخن دارند که «بلد باشند کلامِ خدا را آنلاین بفهمند».
نه از روی حافظهی خشک،
نه از روی بازی با واژهها،
نه از روی هیجان و خودنمایی؛
بلکه از راهِ اتصالِ قلبی به نوری که خدا در دل میافکند.
چون خدا با بندگانش فقط با کتابِ مکتوب حرف نمیزند؛
خدا با «دل» حرف میزند،
با «قبض و بسط» حرف میزند،
با «الهامِ نور و ظلمت» حرف میزند،
با «قذف در قلب» حرف میزند.
امیرالمؤمنین (ع) چه زیبا پرده را کنار زد که:
«يُقْذَفُ فِي قَلْبِهِ قَذْفاً فَهَذَا وَحْيٌ وَ هُوَ كَلَامُ اللَّهِ»
یعنی گاهی کلام خدا، واژهای شنیدنی با گوش ظاهر نیست؛
نوری است که در دل افکنده میشود.
فهمی است که ناگهان در جانت مینشیند.
هشداری است که بیصدا تو را از تاریکی میکَند.
آرامشی است که میگوید: «این راه، راهِ من است.»
و گاه تنگی و قبضی است که میگوید: «اینجا، جایِ رضای من نیست.»
[علمِ آنلاین؛ ویژگیِ ربوبی]
ای همسفر مسیر کمال!
انسانها به خودیِ خود نمیتوانند با هم «علمِ آنلاین» برقرار کنند.
ما به ظاهر حرف میزنیم، توضیح میدهیم، اشاره میکنیم؛
اما اینکه حقیقتاً چه چیزی در جانِ طرف بنشیند،
چه گرهی باز شود،
چه نوری روشن شود،
و چه ظلمتی کنار برود،
این دیگر کارِ ما نیست.
این، فقط شأنِ خداست.
این همان فعلِ ربوبی است که در «فرآیندِ نورِ ولایت» به بندگانِ خاصش میچشاند.
خدای مهربان، با قلبِ بندهاش «آنلاین» حرف میزند؛
نه با اینترنتِ دنیا،
بلکه با شبکهی زندهی نور.
و هر کس که در این شبکه، مأذون شد،
دیگر سخنش فقط سخنِ خودش نیست؛
او به اذنِ خدا، مهربانی میکند،
به اذنِ خدا، شفاعت میکند،
به اذنِ خدا، گره میگشاید.
[قولِ مرضی؛ هر حرفی شایستهی شفاعت نیست]
قرآن نگفت هر که اجازهی حرف زدن پیدا کند، هرچه خواست بگوید.
فرمود:
وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلًا
یعنی هم «اذن» لازم است،
هم «رضای خدا به محتوا».
پس مأذونِ حقیقی کسی است که:
– حرفش از هوای نفس نجوشد،
– کلامش بوی خودبینی ندهد،
– سخنش زخمی بر جان نزند مگر برای درمان،
– و دعوتش آدمی را به خودش نخواند، بلکه به خدا و حجتش بخواند.
اینجاست که معلمِ ربانی، فقط «گوینده» نیست؛
او «مؤذن» است؛
یعنی کسی که صدا میزند،
اما صدا زدنش از خودش نیست؛
از طرفِ نور است.
دعوت میکند،
اما به خودش دعوت نمیکند؛
به سفرهی علمیِ آلمحمد (ع) دعوت میکند.
[خدا دیده نمیشود، اما آیاتش دیده میشود]
امیرالمؤمنین (ع) در همین روایت، گرهی دیگر را هم باز کرد:
خدا با چشم دیده نمیشود،
با وهم احاطه نمیشود،
با حد و مرز در قلب جا نمیگیرد.
لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ
اما این به آن معنا نیست که راهِ شناخت بسته است.
نه!
خدا خودش را در «آیاتش» مینمایاند،
در ثوابش،
در وعدهاش،
در نوری که بر چهرهی اولیائش مینشیند،
در آرامشی که پس از غسل در «نهر الحیوان» به دلشان میرسد،
در سلامِ ملائکه که میگویند:
سَلَامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِينَ
پس «نظر به رب» یعنی نگاه به «آثار رب،
به «ثواب رب»،
به «وعدهی محققشدهی رب»،
نه دیدنِ ذاتِ نامحدود با چشمِ محدود.
و این دقیقاً همان ادبِ توحیدی است که اهلِ ولایت میآموزند:
نه تعطیلِ شناخت،
نه تشبیهِ جسورانه،
بلکه شناخت از راهِ آیه،
از راهِ نور،
از راهِ اثری که بر جان مینشیند.
[کلام خدا یکجور نیست]
ای همسفر مسیر کمال!
این بخش از روایت، خیلی برای ما مهم است:
«کلام خدا یکنحو نیست.»
گاهی:
– وحیِ مستقیم است،
– گاهی از پشتِ حجاب است،
– گاهی با فرستادنِ رسول است،
– گاهی قذف در قلب است،
– گاهی رؤیاست،
– و گاهی تنزیلی است که تلاوت میشود.
یعنی خدا فقط با «الفاظِ شنیدنی» کار نمیکند؛
او با «الهام، القاء، رؤیا، قبض، بسط، نور، هشدار، سکینه» هم کار میکند.
و این یعنی آنچه ما از آن به «علم آنلاین» تعبیر کردیم،
بیراه نیست؛
اگر درست فهمیده شود،
یعنی نوعی «اتصالِ زندهی ربوبی به قلبِ مأذون».
اما دقتِ بزرگ اینجاست:
این اتصال، ملکِ شخصیِ کسی نیست؛
موهبت است،
اذن است،
عطاست،
و تا وقتی ارزش دارد که در خدمتِ عبودیت بماند، نه خودبزرگبینی.
[چه اختیاراتی دارند؟]
پس آنان که مأذوناند، چه اختیاراتی دارند؟
نه اینکه مستقل از خدا کاری بکنند؛
بلکه «به اذن او»:
– سخن میگویند،
– راه نشان میدهند،
– شفاعت میکنند،
– مهربانی را جاری میسازند،
– و گره از دلِ بندگان باز میکنند.
این همان «خدایی کردن» است که نه به معنای الوهیت،
بلکه به معنای «تخلّق به رحمتِ الهی تحتِ اذنِ او» است.
یعنی بنده، آنقدر در نورِ ربانی، فانی در اطاعت میشود که کارش رنگِ خدا میگیرد.
دست میگیرد، چون خدا دوست دارد دست بگیرد.
میبخشد، چون خدا بخشنده است.
وساطت میکند، چون خدا راهِ شفاعت را باز کرده است.
سکوت میکند، چون هنوز اذنِ سخن ندارد.
[سکوتِ مأذون، از سخنِ نامأذون بالاتر است]
بعضیها زیاد حرف میزنند چون از سکوت میترسند.
اما اهلِ اذن، گاهی بزرگترین هنرشان «سکوت» است.
چون میدانند اگر کلامی از سرچشمهی نور نیامده باشد،
هرچند زیبا باشد،
ممکن است جانی را از قبله منحرف کند.
پس عاقل، پیش از سخن گفتن، گوش میشود.
اول «سمع» پیدا میکند، بعد «قول».
اول اذن میگیرد، بعد شفاعت میکند.
اول دلش در محضرِ رحمان میایستد، بعد زبانش در میانِ مردم باز میشود.
[فرجام: آنکه گره میگشاید]
و چه زیبا که پایان این روایت، باز همان آرامشِ آشنای ماست:
شنونده بعد از توضیحِ امیرالمؤمنین (ع) گفت:
«فَرَّجْتَ عَنِّي… وَ حَلَلْتَ عَنِّي عُقْدَةً»
یعنی:
تو اندوهم را بردی،
گرهام را گشودی.
ای همسفر مسیر کمال!
این یعنی «کلامِ مأذون، اثر دارد».
حرفِ بیاذن، فقط صدا تولید میکند؛
اما حرفِ مأذون، گره باز میکند.
دل را سبک میکند.
افق را روشن میکند.
و آدم را از سرگردانی نجات میدهد.
پس اگر روزی خواستی بدانی چه کسی حق دارد حرف بزند،
ببین آیا حرفش تو را به خودش وابسته میکند یا به خدا متوجه؟
ببین آیا صدایش فقط بلند است یا در دلت نوری میاندازد؟
ببین آیا بعد از سخنش گرهات کورتر میشود یا بازتر؟
اگر گره باز شد،
اگر دل سبک شد،
اگر قبله روشن شد،
اگر راهِ مهربانی پیدا شد،
شاید آن سخن، بویِ «اذنِ رحمان» داشته باشد.
«مقام ابراهیم ع» + «ثوی»
«قبض و بسط نور، الگوی قابل اعتماد!»
فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ
يَعْنِي نِدَاءَ إِبْرَاهِيمَ عَلَى الْمَقَامِ بِالْحَجِ.
أَذِّنْ عَلَيْكَ الْأَذَانُ وَ عَلَيَّ الْبَلَاغُ
تفسير القمي:
وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ أَيْ عَرَّفْنَاهُ
قَوْلُهُ وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَقُولُ الْإِبِلُ الْمَهْزُولَةُ
قَالَ وَ لَمَّا فَرَغَ إِبْرَاهِيمُ مِنْ بِنَاءِ الْبَيْتِ أَمَرَهُ اللَّهُ أَنْ يُؤَذِّنَ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ
فَقَالَ يَا رَبِّ وَ مَا يَبْلُغُ صَوْتِي
فَقَالَ اللَّهُ
أَذِّنْ عَلَيْكَ الْأَذَانُ وَ عَلَيَّ الْبَلَاغُ
وَ ارْتَفَعَ إِلَى الْمَقَامِ وَ هُوَ يَوْمَئِذٍ يَلْصَقُ بِالْبَيْتِ فَارْتَفَعَ بِهِ الْمَقَامُ حَتَّى كَانَ أَطْوَلَ مِنَ الْجِبَالِ فَنَادَى وَ أَدْخَلَ إِصْبَعَهُ فِي أُذُنَيْهِ وَ أَقْبَلَ بِوَجْهِهِ شَرْقاً وَ غَرْباً يَقُولُ أَيُّهَا النَّاسُ
كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْحَجُّ إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ فَأَجِيبُوا رَبَّكُمْ
فَأَجَابُوهُ مِنْ تَحْتِ الْبُحُورِ السَّبْعِ وَ مِنْ بَيْنِ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ إِلَى مُنْقَطَعِ التُّرَابِ مِنْ أَطْرَافِهَا أَيِ الْأَرْضِ كُلِّهَا وَ مِنْ أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَ أَرْحَامِ النِّسَاءِ بِالتَّلْبِيَةِ لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ
أَ وَ لَا تَرَوْنَهُمْ يَأْتُونَ يُلَبُّونَ فَمَنْ حَجَّ مِنْ يَوْمِئِذٍ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَهُمْ مِمَّنِ اسْتَجَابَ اللَّهَ
وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ
فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ
يَعْنِي نِدَاءَ إِبْرَاهِيمَ عَلَى الْمَقَامِ بِالْحَجِ.
در تفسیر قمی، آیه “وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ” به این معنا تفسیر شده است که
خداوند جایگاه خانه کعبه را به حضرت ابراهیم (ع) معرفی و نشان داد.
عبارت “وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ” که در ادامه آیه آمده، به معنای شتران لاغر و تکیدهای است که برای انجام حج و رسیدن به خانه خدا، مسیرهای طولانی را طی میکنند.
پس از اتمام بنای کعبه، خداوند به حضرت ابراهیم (ع) فرمان داد تا مردم را به حج دعوت کند. ابراهیم (ع) عرض کرد: «پروردگارا، چگونه صدایم به مردم خواهد رسید؟»
خداوند پاسخ داد:
«اذان را تو بگو، و رساندن آن بر عهده من است.»
سپس ابراهیم (ع) بر مقام ابراهیم ایستاد، که در آن زمان به کعبه چسبیده بود.
مقام با او بالا رفت و از کوهها نیز بلندتر شد.
او با قرار دادن انگشتان در گوشهایش، رو به شرق و غرب ندا داد:
«ای مردم! حج به سوی خانه کهن (کعبه) بر شما واجب شده است،
پس دعوت پروردگارتان را اجابت کنید!»
در این هنگام، تمام موجودات، حتی کسانی که در اعماق هفت دریا و از شرق تا غرب زمین بودند، و نیز ارواحی که در صُلب پدران و رحم مادرانشان بودند، همگی با گفتن «لبیک اللهم لبیک» پاسخ دادند.
راوی میگوید:
«آیا نمیبینید که مردم تا روز قیامت به حج میآیند و لبیک میگویند؟
پس هر که از آن روز تا قیامت حج بجا آورد، از جمله کسانی است که دعوت الهی را پذیرفتهاند.»
و این همان معنای آیه «فِیهِ آیاتٌ بَیِّنَاتٌ مَقامُ إِبْراهِیمَ» (در آن [خانه] نشانههای روشنی است، از جمله مقام ابراهیم) است که اشاره به ندای ابراهیم (ع) از مقام برای دعوت مردم به حج دارد.
چه پیوندِ عجیبی میان «مقام ابراهیم»، «اذان» و «لبیکِ درون» برقرار است!
اینجا دیگر بحث از یک صدای فیزیکی نیست؛
بحث از «صوتِ ملکوتی» است که از زمان و مکان فراتر میرود.
این بخش از متن، کلیدِ پاسخ به همان «فراخوانهای الهی» است که در زندگیِ هر روزهمان (ورکلایف) با آنها روبرو میشویم.
این پیوند میان «مقام ابراهیم» و «اذان ولایی» حقیقتاً بحث را به اوجِ زیبایی میرساند.
—
دلنوشته
مقامِ ابراهیم؛ اذانِ تو، ابلاغِ او
[مقامِ ابراهیم ع — اذان — لبیکِ ملکوتی]
ای همسفر مسیر کمال!
گاهی بنده در برابرِ مأموریتهای بزرگِ الهی، دلش میلرزد.
میپرسد: «پروردگارا! صدایِ ضعیفِ من به کجا میرسد؟»
«من چگونه میتوانم بر جانِ اینهمه انسانِ خسته و بیمار اثر بگذارم؟»
«چگونه علمِ آلمحمد (ع) را به گوشِ جهان برسانم؟»
پاسخِ ربانی، همان است که به ابراهیمِ خلیل (ع) فرمود:
«أَذِّنْ عَلَيْكَ الْأَذَانُ وَ عَلَيَّ الْبَلَاغُ»
یعنی: «اذان گفتن و فریاد زدن سهمِ توست، و رساندنِ صدا به جانها سهمِ من!»
[مقامِ ابراهیم؛ سکویِ پرتابِ صوت]
ببین معلم چگونه به تو میآموزد!
ابراهیم (ع) بر روی یک سنگ ایستاد؛
اما وقتی اذنِ الهی با عملِ بنده جفت شد، آن سنگ (مقام) از کوهها فراتر رفت.
این یعنی وقتی تو در «مقامِ عقل و تسلیم» بایستی، کلامت دیگر یک کلامِ معمولی نیست.
مقام با تو بالا میرود.
صوتت از حصارِ زمان و مکان میگذرد.
انگشت در گوش میگذاری تا صدایِ خودت را نشنوی و فقط «ناقلِ نور» باشی.
آنگاه فریاد میزنی:
«ای مردم! به سوی خانهی عتیق (حقیقتِ ولایت) بیایید! پروردگارتان را اجابت کنید!»
[لبیکِ آنلاین؛ فراتر از صُلب و رَحِم]
ای همسفر مسیر کمال!
این همان «علمِ آنلاین» است که قبلاً گفتیم.
ابراهیم (ع) در بیابانِ مکه فریاد زد،
اما پاسخش را ماهیهایِ هفت دریا دادند!
پاسخش را نطفههایِ در صُلب و جنینهایِ در رحم دادند!
این یعنی وقتی اذانی از سرِ «اذن» باشد، تمامِ ذراتِ عالم آن را میشنوند.
اگر امروز میبینی کسی در آن سوی دنیا، بیآنکه تو را دیده باشد، با کلامِ تو (که برگرفته از کلامِ معلم است) منقلب میشود و میگوید: «لبیک!»؛
بدان که این اثرِ حنجرهی تو نیست.
این همان «عَلَيَّ الْبَلَاغُ» است.
خداوند قول داده است که اگر تو «مؤذنِ صادق» باشی، او خودش پیام را به مقصد میرساند.
[قبض و بسطِ نور؛ الگویِ قابلِ اعتماد]
هر کس که تا قیامت به این خانه (ولایت) میآید،
در واقع دارد به همان اذانِ ابراهیمی پاسخ میدهد.
و این برای تو یک الگویِ عملیاتی است:
«قبض و بسطِ نور» در قلبِ تو، تابلویِ اعلاناتِ این اذان است.
وقتی در کاری «بسط» پیدا میکنی، یعنی اذنِ حرکت صادر شده است؛
یعنی مقامِ ابراهیمِ وجودت بالا رفته و وقتِ اذان است.
و وقتی «قبض» داری، یعنی باید صبر کنی تا اذنِ ابلاغ برسد.
[ثوی؛ استقرار در مقامِ بندگی]
ای همسفر مسیر کمال!
«ثوی» یعنی ماندن و استقرار.
باید در این مقام (مقامِ ابراهیم/مقامِ عقل) مستقر شد.
نباید با هر بادی لرزید.
ابراهیم (ع) خانه را ساخت (بنیانِ معرفت)، سپس مأذون به اذان شد.
تو هم اول خانهیِ دلت را با مطالعه و مجاهده بساز،
در آن مستقر شو (ثوی)،
آنگاه ببین که چگونه کلامت، حتی از میانِ دیوارهایِ ضخیمِ جهل و غفلت،
به گوشِ «مهاجرانِ تائب» میرسد.
[فرجام: تو فقط بگو!]
پس ای همسفر مسیر کمال!
در ورکلایفِ خودت، هرگز نگو: «حرفِ من چه اثری دارد؟»
تو مأمور به «رساندن» نیستی؛ تو مأمور به «گفتن» هستی.
اگر حرفت بویِ اذن بدهد،
اگر از جایگاهِ «مقامِ ابراهیم» صادر شده باشد،
خداوند خودش آن را در قلبِ بیمارانت،
در جانِ شاگردانت و در عمقِ ارواحِ تشنه،
«آنلاین» پخش میکند.
فقط کافی است مثل ابراهیم (ع) خالصانه بایستی و بگویی:
«لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ…»
تا تمامِ عالم با تو همصدا شوند.
[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۶۹ الى ۷۶]
وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْهِ أَخاهُ قالَ إِنِّي أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (۶۹)
و هنگامى كه بر يوسف وارد شدند، برادرش [بنيامين] را نزد خود جاى داد [و] گفت: «من برادر تو هستم.» بنابراين، از آنچه [برادران] مىكردند، غمگين مباش.
فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ (۷۰)
پس هنگامى كه آنان را به خوار و بارشان مجهز كرد، آبخورى را در بارِ برادرش نهاد. سپس [به دستور او] نداكنندهاى بانگ درداد: «اى كاروانيان، قطعاً شما دزد هستيد.»
دلنوشته
اذانِ بیداری؛ رویارویی با حقیقتِ پنهان
[یوسف و بنیامین — اذانِ بحران — آیینهیِ درون]
ای همسفر مسیر کمال!
اذانِ ابراهیم (ع)، «اذانِ گشایش» بود؛
ندایی برایِ دعوت به سویِ کمال.
اما اذانِ یوسف (ع)، «اذانِ تلاطم» است؛
ندایی برایِ بیرون کشیدنِ حقیقت از تاریکخانهیِ وجدان.
وقتی یوسف (ع) پیمانهیِ علم و نور (سقایه) را در بارِ برادرش پنهان کرد،
در واقع داشت «حقیقت» را در عمقِ وجودِ شاگردِ خود (بنیامین) جای میداد تا او را از سایرین جدا کند؛ تا او را برایِ یک «مواجهه» آماده سازد.
[اذان؛ کلیدِ قفلِ انکار]
کاروان میخواست با همان غفلتِ همیشگیاش برود.
برادران هنوز در همان «انکارِ» گذشته بودند؛
هنوز همانهایی بودند که یوسف را در چاه افکنده بودند.
اینجا بود که یوسف (ع) به «مؤذّن» دستور داد: «اذان بگو!»
و مؤذّن فریاد زد:
«أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ»؛
«ای کاروان، شما دزدید!»
این «اذان» نه برایِ نماز بود و نه برایِ دعوت به حج؛
این «اذانِ تشخیص» بود!
اذانی بود که دیوارِ انکار را فروریخت.
این مؤذّن، همان «منادیِ حق» است که در جانِ انسان، فریاد میزند:
«آنچه پنهان کردهای، بیرون بریز!»
[بحرانِ شفابخش؛ وقتی «اذان» تو را متهم میکند]
ای همسفر مسیر کمال،
تو میدانی که گاهی «درمان» بدونِ «تشخیصِ تلخ» ممکن نیست.
گاهی بیمار باید با زشتیِ دردِ خود روبرو شود تا به سمتِ شفا حرکت کند.
یوسف (ع) در مقامِ «معلّمِ ربانی»، این اذانِ تلخ را سرداد تا برادران را از خوابِ غفلت بیدار کند.
وقتی به آنها گفت: «شما دزدید!»، در واقع به آنها گفت:
«شما همانهایی هستید که به یوسف خیانت کردید.»
این «اذانِ یوسفی»، همان لحظهای است که انسان در خلوتِ قلبش، ناگهان میشنود که کسی دارد به او میگوید: «این نقابی که بر چهره داری، حقیقت نیست.
آن دزدیِ دیرین، آن حسدِ کهن، آن ریشهیِ گناه… همه را بیرون بریز!»
[سقایه؛ نورِ پنهان در بارِ قلب]
چرا پیمانه در بارِ بنیامین بود؟
چون بنیامین «پذیرایِ نور» بود.
علمِ آلمحمد (ع) هم همینطور است؛
گاه در بارِ «قلب» تو پنهان میشود، نه در ظاهرِ رفتارت.
مؤذّنِ الهی (معلم) فریاد میزند تا ببیند چه کسی این امانت را حمل میکند و چه کسی در اثرِ این تهمتِ ظاهری (و حقیقتِ باطنی)، خودش را میبازد.
این اذان، «اذانِ تغییرِ قبلهیِ باطن» است.
قبل از این اذان، برادران فکر میکردند پاکاند.
بعد از این اذان، با زشتیِ حقیقتِ خود روبرو شدند؛ و این آغازِ توبهیِ آنها بود.
[اذنِ مؤذّن؛ مرزِ میانِ دروغ و راستی]
پس ای همسفر مسیر کمال،
اذانِ یوسف (ع)، به ما یاد میدهد که گاهی «اذنِ ورود به ساحتِ حقیقت»، از میانِ یک «بحران» میگذرد.
گاهی معلم (مؤذّن)، با یک نهیب، با یک تهمتِ ظاهری که در باطن عینِ حقیقت است، تو را متهم میکند تا «دزدِ وجودت» را از بارِ سفرت بیرون بکشی.
تا «دزدیهایِ قلبیات» (عشق به غیرِ خدا، حسد، ریا) را اعتراف کنی.
این اذان، یعنی:
«ای کاروانِ زندگی!
شما که بارِ خود را با دلبستگیهایِ دنیا پر کردهاید،
بدانید که پیمانهیِ نور در میانِ بارِ شما نیست، مگر آنکه صادق باشید.»
این «اذان» مؤذنِ یوسف، در واقع «اذانِ استجابتِ توبه» است.
بعد از این فریاد بود که برادران فهمیدند چقدر از یوسف (حقیقت) دور افتادهاند.
اذانِ یوسف، «اذانِ فرو ریختنِ منِ کاذب» است.
اذانِ ابراهیم، «اذانِ پیوستن به حق»؛ و اذانِ یوسف، «اذانِ گسستن از باطل».
مشتقات ریشۀ «اذن» 102 بار در آیات قرآن تکرار شده است.
چکیدۀ مقاله:
فراخوانِ نورانی
دلنوشتهای قرآنی-ولایی دربارهی «اذن/اذان»؛
از مقامِ ابراهیم تا اذانِ یوسف، از تغییرِ قبله تا لیلةالقدرِ جان
1) اذن؛ اجازه نیست… گشودگی است
بعضی واژهها را با معناهای کوچک، زندانی کردهایم.
«اذن» را هم اغلب به «اجازه» ترجمه میکنیم؛ انگار یک مُهر اداریست روی یک فرم.
اما اذنِ قرآن، **یک گشودگی ربانی** است؛
پنجرهای که ناگهان در سینه باز میشود تا **نور** وارد شود.
اذن یعنی:
از جهل به فهم،
از حسد به صفا،
از اضطراب به حضور،
از پراکندگی به جهت،
از بیقبلهگی به قبلهداری.
اذن یعنی دل، یکباره «قابل» میشود.
یعنی جان، ظرفیتِ دریافت پیدا میکند.
یعنی انسان از درون میشنود: **الان وقتِ این راه است.**
و اگر بگویی: «بِإِذْنِ اللَّه»، یعنی:
این حرکت از جنسِ زور و خودخواهی نیست؛
این حرکت، **مهربانیِ همراهِ علم** است؛
علمی که سخت نمیکند، بلکه راه باز میکند.
علمی که آدم را نمیشکند، بلکه بلند میکند.
—
2) یا مؤذن! یا معلّم!
مؤذن، منادیِ نور ولایت
در جهانِ دل، **مؤذن** فقط کسی نیست که اذان میگوید؛
مؤذن، همان **معلم** است؛
همان کسی که حق را از باطل جدا میکند،
مرز میکشد،
و صدا میزند: «بیدار شو! قبلهات را پیدا کن!»
معلمِ ربانی، مؤذنِ درون است:
نه فقط آموزگارِ مفاهیم،
که **منادیِ نور ولایت**؛
کسی که آدم را از خوابِ فرهنگها، از هوسها، از تقلیدهای کور، بیرون میکشد.
چون هر دلی که قبله ندارد، گرفتارِ هر موج میشود؛
و هر دلی که قبله پیدا کند، حتی در طوفان هم راست میایستد.
—
3) ورکلایف هم «call» میخواهد
هر تصمیم درست، محتاجِ اذن است
در زندگیِ امروز، همه چیز بر اساسِ «call» جلو میرود.
یک پیام، یک تماس، یک اعلان؛
و تو ناگهان از جا میجَستی: «وقتِ کار است!»
اما حقیقت این است:
اگر برای کارهای کوچک، call لازم داریم،
برای کارهای بزرگتر ــ **ازدواج، مهاجرت، انتخابِ مسیر، درمانِ یک بیمار، تربیتِ یک فرزند، ساختنِ یک خود جدید** ــ
آیا بیاذن میشود؟
«الله اکبر» در این نگاه، فقط شعار نیست؛
لحظهای است که دل، عظمتِ خدا را **با نور** میفهمد؛
آنجا که میفهمی:
من بزرگ نیستم…
هوسِ من بزرگ نیست…
ترسِ من بزرگ نیست…
تنها او بزرگ است.
و آن وقت «اذان» میشود:
پیدا شدنِ نور هدایت؛
دعوت به سفرهی علمیِ آلمحمد (ع)؛
فراخوان از عالم بالا، برای آدمِ پایین.
—
4) اذان = ندا
حلال یعنی گشایشِ نورانی؛ حرام یعنی حِظرِ دل
«الأذان و التأذين واحد و هو النداء»
اذان یعنی ندا؛
اما ندا با گوشِ سر کافی نیست؛ با **گوش دل** شنیده میشود.
اینجاست که «اذن» به معنای «حلال» هم مینشیند؛
حلال یعنی راه باز است، نور جاریست، گشایش هست.
و حرام، گاهی یعنی «حِظر»… بستنِ راه… تاریک شدنِ مسیر… حسد… قفل شدن.
معلمِ ربانی، همان چراغ سبز است؛
نه برای هر هوسی،
بلکه برای ورودِ حلال به علمِ اهلبیت (ع).
«حیّ هلمّ…»
زود باش… بیا… نزدیک شو…
نه فقط به نماز،
به اصلاح،
به درمانِ عیب،
به زنده شدنِ عقل.
—
5) اذن الله = امر الله = علم الله
لیلةالقدرِ درون؛ جایی که حکم صادر میشود
شب قدر فقط یک شبِ تاریخی نیست؛
یک **حادثهی درونی** هم هست.
آنجا که ملائکه و روح نازل میشوند:
تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ
یعنی نزول، بیاذن نیست؛
اذن همان «حکم» است؛ همان «امر» است؛ همان «تعیین مسیر» است.
وقتی حکم صادر شد، دل امن میشود:
سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ
سلام یعنی امنیتِ پس از داوری.
یعنی پایانِ تردیدِ فرساینده.
یعنی روشن شدنِ قبله.
و معلمِ ربانی در این صحنه، حاملِ اذن است:
نه از خودش،
بلکه از ناحیهی «امر الله»؛
او کلید میآورد تا قفلهای روانی باز شوند.
—
6) اذان، نامِ صاحبانِ نور
«وَ أَذَانٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ…»؛ فرآیند 1+1
اذان فقط «صدا» نیست؛
گاه «نام» است: نامِ صاحبانِ نور.
نامِ آیاتِ محکم.
نامِ ولایت.
آنجا که قرآن میفرماید:
وَأَذَانٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ
این یک فرآیند است؛
یک «۱+۱» روشن:
**از خدا و رسول → به مردم.**
نور از بالا میآید، از مجرای حجت جاری میشود، و به خلق میرسد.
عقلِ سالم در این هندسه، عجول نیست.
عاقل شکارچیِ نور است:
تا علم و اذن در دامش نیفتد، اقدام نمیکند.
اگر نداند رضای آلمحمد (ع) در چیست، صبر میکند.
قبض و بسط را میخواند؛
آن تابلوهای باطنی را که نشان میدهند:
اینجا رضاست، آنجا سخط.
7) تغییر قبله؛ انقلاب درونی
«بس است!» و اذنِ جنگ با هوای نفس
گاهی آدم، از بیرون «عاقل» است؛
اما درونش اسیرِ هوای نفس.
گاهی با معصیت خودش را آرام میکند،
اما قلبش در عمق، شوقِ معالم ربانی دارد.
آنجا که انسان از خدا فرج میخواهد،
یک الهام میآید:
**بس است! قبلهی دلت را عوض کن.**
تغییر قبله فقط یک رخداد فقهی نیست؛
یک رخداد روحی هم هست:
از بینشهای یهودیِ خشکِ نفسانی
به بینشِ آلمحمد (ع).
از خودمحوری
به ولیمحوری.
و بعد، اذنِ قتال میآید:
نه فقط قتالِ بیرونی،
بلکه بیرون کشیدنِ شمشیرِ عقل از غلاف،
برای زدنِ ریشهی هوای نفس.
حمد هم همینجاست:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا
یعنی: خدایا! حتی مجاهدتِ من هم بیاذنِ تو ممکن نبود.
استقامت میخواهد، مطالعه میخواهد، مجاهدتِ قلبی میخواهد.
و یک اخلاقِ زیبا: کمک به دوستانِ ضعیفالعقل؛
«اقتراض از عرض»؛
یعنی آبرو خرج کردن برای نجاتِ آدمها، نه برای نمایشِ خود.
معلم در این میدان، مثل «کَرمه» است؛
مثل درخت انگور؛
کریم است، میدهد، خوشهخوشه میبخشد؛
اما نه برای پرخور کردنِ نفس،
برای قوی کردنِ عقل.
—
8) اذنِ کلام؛ چه کسی اجازه دارد حرف بزند؟
در دنیا همه حرف میزنند؛
اما همه **مأذون به کلام** نیستند.
قرآن، معیار میدهد:
لَا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَٰنُ وَرَضِيَ لَهُ قَوْلًا
دو شرط:
اذنِ رحمان + رضایتِ خدا از محتوا.
پس مأذون، کسی است که «آنلاین» میفهمد؛
نه آنلاینِ تکنولوژی،
آنلاینِ ربوبی:
خدا با قلبِ او حرف میزند؛ با نور و ظلمت، با قبض و بسط، با الهام و سکینه.
گاه کلامِ خدا در دل «قذف» میشود.
گاهی از پشت حجاب است،
گاهی با رسول،
گاهی رؤیا،
گاهی تنزیل.
اهلِ اذن، بزرگترین هنرشان گاهی **سکوت** است؛
چون میدانند کلامِ بیاذن، ممکن است قبلهی کسی را کج کند.
—
9) مقامِ ابراهیم؛ اذانِ تو، ابلاغِ او
ثَوی؛ استقرار در مقامِ بندگی
در تفسیر آمده:
خدا جایگاهِ بیت را به ابراهیم (ع) معرفی کرد:
«بوّأنا» یعنی شناساندیم.
بعد فرمان داد:
وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ
ابراهیم گفت: «صدای من به کجا میرسد؟»
و پاسخ آمد:
**«أَذِّنْ عَلَيْكَ الْأَذَانُ وَ عَلَيَّ الْبَلَاغُ»**
اینجا رازِ بزرگی خوابیده است:
تو مأمورِ فریادِ حقّی، نه مأمورِ رساندنِ نتیجه.
تو «اذان» را بگو؛
ابلاغ را او انجام میدهد.
ابراهیم بر مقام ایستاد؛
و مقام بالا رفت… تا بلندتر از کوهها.
یعنی وقتی بنده در **مقامِ تسلیم** بایستد، خودِ «مقام» بالا میرود.
کلام از محدودیت بیرون میزند.
و پاسخها آمد:
از زیر هفت دریا،
از شرق و غرب،
از صُلب و رَحِم…
همه گفتند: **لبیک.**
این یعنی بعضی نداها، ندای لحظه نیست؛
ندای سرنوشت است.
و این همان معنای عمیقِ آیه است:
فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ
آیاتِ بیّنات، فقط نشانهی سنگی نیست؛
نشانهی صوتِ ملکوتی هم هست:
ندایی که نسلها را به حرکت میآورد.
و «ثوی» یعنی: در این مقام بمان.
استقرار پیدا کن.
خانهی دلت را بساز، بعد اذان بگو.
اذانِ بیبنیان، فقط صداست؛
اذانِ برآمده از بنا، نور است.
—
10) ثمّ أذّن مؤذّن…
اذانِ یوسف؛ نهیبِ بیداری و کشفِ دزدِ درون
و حالا در جایی دیگر:
یوسف (ع) و بنیامین.
یک گفتوگوی نرمِ برادرانه:
إِنِّي أَنَا أَخُوكَ فَلَا تَبْتَئِسْ
اما بعد، یک حرکتِ عجیب:
سقایه را در رحلِ برادر گذاشت…
و ناگهان:
ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَارِقُونَ
این اذان، اذانِ دعوت نیست؛
**اذانِ مواجهه است**.
اذانِ تشخیص است.
اذانِ بحرانِ شفابخش است.
گاهی انسان تا متهم نشود، درمان نمیشود.
گاهی تا «نهیب» نخورد، از خواب بیدار نمیشود.
گاهی تا وجدانش فریاد نزند: «تو دزدی!»
دزدِ واقعیِ درونش را پیدا نمیکند:
دزدِ حسد،
دزدِ ریا،
دزدِ خودخواهی،
دزدِ آرامشهای تقلبی.
یوسف، ولیّ است؛
و ولیّ گاهی پرده را ناگهان کنار میزند.
نه برای تحقیر،
برای نجات.
این اذانِ یوسفی، همان لحظهای است که درونِ انسان صدا میزند:
«ای کاروانِ زندگی! چیزی را برداشتهای…
از خودت دزدیدهای…
از خدا دزدیدهای…
از ولایت دور افتادهای…
برگرد!»
و جالب است: «سقایه» در بارِ بنیامین بود.
یعنی پیمانهی نور، امانتِ خاص است؛
در دلِ کسی مینشیند که ظرفیت دارد.
و مؤذن، فریاد میزند تا تمایز روشن شود:
چه کسی امانتدار است و چه کسی مدعی.
—
نقشهی راهِ یک زندگیِ مأذون
1) **اذن** یعنی باز شدنِ دل برای نور.
2) **اذان** یعنی ندا؛ گاهی دعوت، گاهی نهیبِ نجات.
3) **معلم/مؤذن** واسطهی بیداری است: منادیِ نور ولایت.
4) **قبض و بسط** تابلوی اعلاناتِ رضای حق در دل است.
5) **لیلةالقدرِ جان** آن لحظهای است که «حکم» میآید و دل سلام میشود.
6) **تغییر قبله** یعنی برگشتِ بنیادی از نفس به ولی.
7) **جهاد با نفس** با اذن آغاز میشود و با توفیقِ خدا پیروز میگردد.
8) **مقام ابراهیم** میگوید: تو فقط اذان بگو؛ ابلاغ با اوست.
9) **اذان یوسف** میگوید: گاهی بیداری از دلِ اتهامِ درمانگر میگذرد.
و در نهایت…
تمام این راه، یک جمله است:
«بهروز باش، بهنور باش.»
یعنی در هر لحظه، دنبالِ «اذن» بگرد؛
و هر وقت ندا آمد، لبیک بگو.
# فراخوانِ نورانی!
## «فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ»… «بِإِذْنِ اللَّهِ»!
### جوهرهی «اذن» (رخصت الهی)
دوست من! ما اغلب «اذن» را با یک اجازه و رخصتِ تشریفاتیِ ساده اشتباه میگیریم. در واقعیت، **اذن یک گشایش معنوی است**؛ دریچهای آسمانی در قلمرو قلب. اذن، لحظهای است که جانِ انسان قابلیت و ظرفیتِ پذیرش «نور ولایت» را پیدا میکند. حرکت کردن «بإذن الله» یعنی نه از روی نفس و شتابزدگی، بلکه روان شدن در مجرای رحمت و حکمت الهی که خود راه را هموار میسازد.
### معلم در قامتِ «مؤذن»
در جغرافیای دل، معلمِ حقیقی همان «مؤذن» (فریادرس و ندا دهنده) است. او صرفاً به تلاوتِ مفاهیم نمیپردازد، بلکه **نور ولایت را فریاد میزند**. او بر سرِ چهارراههای زندگی ما میایستد، میان حق و باطل مرز میکشد و ما را از خوابِ سنگینِ دلبستگیهای دنیا بیدار میکند. معنای آیه نیز همین است: *«پس مؤذنی در میانِ آنها ندا داد»*؛ این همان صدای راهنماست که ما را به قبلهی حقیقیمان فرا میخواند.
### اذانِ یوسف؛ بحرانی برای شفا
در «اذانِ» حضرت یوسف (ع) تامل کن؛ آن فریاد، نه دعوتی برای نماز، که فراخوانی برای **«رویارویی با خویشتن»** بود. هنگامی که منادیِ او فریاد زد: *«ای کاروان، شما قطعاً دزد هستید!»*، این یک ضربهی جراحی دقیق بر پیکرِ فرعونِ نفس بود. گاهی معلمِ معنوی باید عیوبِ پنهانِ ما را متهم کند تا بحرانِ شفا آغاز شود. این «اذان» ما را ناگزیر میسازد که به بارِ سفر خود — یعنی قلبمان — بنگریم و کالای سرقتی را پیدا کنیم: حسادتهایمان، وابستگیهایمان و تظاهرهایمان را. تنها در این صورت است که به اذنِ ولی، «پیمانهی نور» واقعاً کشف میشود.
### شبِ قدرِ درون
قرآن میفرماید: *«فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان فرود میآیند.»* این «اذن»، همان حکمِ اجراییِ دگرگونیِ قلب است. وقتی این حکم صادر شود، تلاطمِ تردید پایان مییابد و آرامشی عمیق (سلام) تا سپیدهدمِ دانایی و اشراق نازل میشود. معلم در نقشِ واسطهی این حکم عمل میکند و به سالک یاری میرساند تا در میانِ احوالِ «قبض و بسطِ» جان، مسیر را گم نکند.
### مقام ابراهیم؛ تو اذان بگو، ابلاغ با اوست
هنگامی که به حضرت ابراهیم (ع) فرمان داده شد: *«و در میان مردم به حج اذان بگو»*، او پرسید: «صدای من تا کجا میتواند برسد؟» پاسخ آمد: **«بر توست که اذان بگویی و بر ماست که آن را برسانیم (ابلاغ کنیم).»** این رازِ زندگیِ بر مدارِ اذن است: تو بر «مقام» خویش میایستی و حق را فریاد میزنی. تو مسئولِ فراخوانی، نه مسئولِ نتیجه. وقتی ندا ریشه در تسلیمِ صادقانه داشته باشد، از مرزهای زمان و مکان عبور میکند و به قلبهای هنوز متولد نشده میرسد.
### فرجام: زندگیِ طنینانداز
زندگیِ «مأذون» (مجهز به اذن الهی)، یعنی در هر لحظه «آنلاین» و متصل به ساحت ربوبی بودن. یعنی پیش از هر اقدامی، منتظرِ چراغِ سبزِ باطنی ماندن. یعنی فهمیدنِ اینکه اذانِ آلمحمد (ع) یک فرکانسِ ابدی است. وقتی آن را بشنوی، قبلهات دگرگون میشود؛ دیگر سرگردان نیستی، بلکه به سوی نور قدم برمیداری و میدانی که هر گام، **به اذنِ پروردگار** برداشته میشود.
