Authentication of Light,
in the kingdom of the heart!
«حرز» یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«الحَرَزُ: الجَوْزُ المحكوك»
«الحَرَزُ هو الخَطَر و هو الجَوْزُ المحكوك يَلْعَبُ به الصَّبيُّ، و الجميع الأحْرازُ و الأخْطَار»
«گردوى تراشيده كه با آن كودكان بازى كنند.»
«الحَرَزُ: هو الخَطَرُ في لِعْبِ الصِّبْيَانِ بالجَوْزِ، و الجَميعُ: الْأَحْرَازُ»
(الذکر، العرف، النور الولایة)
امام علی علیه السلام:
عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ وَ حَلِّ الْعُقُودِ وَ نَقْضِ الْهِمَم.
خدا را با به هم خوردن تصميمها و فسخ پيمانها و نقض ارادهها شناختم.
از قبض نور قلبم، خدا را شناختم و فهمیدم که این خدای مهربان با این زبان ساده داره به من تذکر میده که داری اشتباه میکنی.
تصمیمتو عوض کن! این کارو نکن! این حرفو نزن!
معرفت به خدای مهربان یعنی این.
احراز هویّت نور، در ملکوت قلب!
نور به تو اعتبار میده!
با نور معتبر میشی!
با نور با ارزش میشی!
با نور، دارا میشی! + «ملک – یا مالک الملک!»
+ «نور، اولویت قلب، هو الاول»
+ «عرف – نور آشنایی!»
+ «مجمع البحرین! عین الحیاة!»
امام صادق علیه السلام:
«إِنَّ حَمَلَةَ الْعَرْشِ أَحَدُهُمْ عَلَى صُورَةِ ابْنِ آدَمَ يَسْتَرْزِقُ اللَّهَ لِوُلْدِ آدَمَ»
«حاملان عرش الهى به اين صورتند:
يكى از ايشان به صورت آدميان است و براى آنان از خداوند طلب روزى مىكند.»
این حملة العرش، که به صورت آدمی، در ملکوت قلب، رویت میشود،
همان تمثال نورانی معلم است.
این تمثال نورانیِ بشراً سویّاً را باید در ملکوت قلبت بشناسی و از ارزاق علمی او اخذ کنی تا قلبت راحت بشه، اینجوری از روحی (نور علمی) که به قلبت ارسال شده، بهرهمند خواهی شد.
[سورة مريم (۱۹): الآيات ۱۶ الى ۲۰]
فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجاباً
فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا (۱۷)
و در برابر آنان پردهاى بر خود گرفت.
پس روح خود را به سوى او فرستاديم تا به [شكل] بشرى خوشاندام بر او نمايان شد.
👈اهل نور، برای اخذ علوم آل محمد ع، با تمثال نورانی معلم و مربی خود در ملکوت قلبشان انس میگیرند و این تمثال نورانی، همان فرشتۀ مهربان قلب این اهل نور است که افتخار میکند، خدای مهربان او را به چهرۀ معلم نورانی خلق کرده است.👉
پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله):
وَ قَدْ رَوَى اَلرُّوَاةُ مِنْ أَصْحَابِنَا:
أَنَّ اَللَّهَ خَلَقَ مَلاَئِكَةً عَلَى صُورَةِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ عَلِيٍّ وَ جَمِيعِ اَلْأَئِمَّةِ عَلَيْهِمُ السَّلاَمُ.
وَ كَانَ اَلنَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ حَدَّثَ أَصْحَابَهُ بِأَنَّهُ رَأَى لَيْلَةَ اَلْمِعْرَاجِ فِي كُلِّ سَمَاءٍ 👈مَلَكاً عَلَى صُورَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ👉
فَقَالَ جَبْرَئِيلُ يَا مُحَمَّدُ
إِنَّ مَلاَئِكَةَ اَلسَّمَاءِ كَانُوا يَشْتَاقُونَ إِلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ
فَخَلَقَ اَللَّهُ لَهُمْ مَلَكاً فِي كُلِّ سَمَاءٍ عَلَى صُورَتِهِ لِيَسْتَأْنِسُوا بِهِ.
عدهاى از راويان روايت كردهاند كه خداوند فرشتگانى را در صورت پيامبر و على عليهما السّلام و ساير امامان آفريده است.
و پيامبر صلّى اللّٰه عليه و آله به اصحابش فرمود:
در شب معراج در هر آسمان 👈ملكى را به صورت على عليه السّلام👉 ديدم.
و جبرئيل گفت اى محمّد صلّى اللّٰه عليه و آله:
ملائكۀ آسمان به ديدار على عليه السّلام بسيار اشتياق داشتند،
از اين رو خداوند در هر آسمانى 👈فرشتهاى را به صورت على عليه السّلام آفريد👉 تا با او انس بگيرند.
«نور»، فقط مایۀ هدایت نیست،
بلکه مایۀ «احراز هویت» است؛
یعنی دل، در ملکوتِ خویش، چهرهای آشنا را بازمیشناسد
و از این آشنایی، آرامش و رزقِ علمی میگیرد.
***
#دلنوشته
احراز هُویّتِ تمثالِ نورانیِ فرشتۀ مهربان در ملکوتِ قلب؛
فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا
ای دل،
گاهی خداوند نور را نه فقط به صورتِ معنا،
بلکه به صورتِ «چهره» به قلب میرساند؛
چهرهای آشنا،
چهرهای محبوب،
چهرهای که جان،
پیشتر در عالمِ مُلک با او انس گرفته است.
آنجا که قرآن میفرماید:
فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا
«پس روحِ خود را به سویِ او فرستادیم،
و برایِ او به صورتِ بشری خوشاندام و تمامعیار متمثل شد.» (مریم/17)
ای دل،
در این اشارت، رازی برای اهلِ نور نهفته است:
روحِ الهی،
وقتی به ساحتِ ادراکِ قلب میرسد،
گاه در هیئتِ «بشراً سویّاً» جلوه میکند؛
یعنی در صورتی آشنا، موزون، آرامبخش، و قابلِ انس.
دلِ وحشی و سرگردان، با صورتِ ناآشنا آرام نمیگیرد؛
خدای مهربان، راهِ رحمت را با «آشنایی» هموار میکند.
حرز؛ نشانِ آشناییِ نور در میانِ آمیختگیها
ای دل،
«حرز» را در لغت،
آن گردویِ نشانهگذاریشده و تراشیده گفتهاند که کودک با آن بازی میکند؛
گردویی که صاحبش برایش علامتی میگذارد تا وقتی در میانِ گردوهای دیگر آمیخته و قاطی شد،
باز هم بتواند آن را بشناسد و بگوید: «این، مالِ من است.»
به این میگویند: «الحَرَزُ: الجَوزُ المَحكوك».
رازِ این واژه همینجاست:
در میدانِ بازی، همهچیز به هم میآمیزد؛
گردوها شبیه هم میشوند؛
تمایزها پنهان میشود؛
اما آن کودک، گردویِ خود را با «علامتِ آشنایی» بازمیشناسد.
نه به حدس،
نه به وهم،
بلکه به نشان،
به انس،
به معرفت.
ای دل،
قلبی که معلمِ خویش را دوست دارد و او را حقیقتاً میشناسد،
درست شبیه همان کودک است.
در میانِ کثرتِ صورتها،
در میانِ هجومِ خیالها،
در میانِ آمیختگیِ نداها و تصویرها در ملکوتِ قلب،
او میتواند چهرهیِ آشنایِ معلمِ خود را بازبشناسد؛
میتواند بگوید:
«این، همان محبوبِ آشنایِ من است؛
این، همان فرشتهیِ مهربانِ قلبِ من است؛
این، همان تمثالِ نورانیای است که خدایِ مهربان برایِ من آشکار کرده است.»
این میشود «احرازِ هویت».
یعنی دل، در ملکوتِ خویش، گم نمیشود.
چهرهیِ حق را در میانِ صورتهایِ مشتبه گم نمیکند.
مثلِ کودکی که گردویِ علامتخوردهیِ خود را در میانِ انبوهِ گردوها میشناسد،
قلبِ اهلِ نور نیز تمثالِ نورانیِ معلم را در میانِ همهیِ وارداتِ قلبی میشناسد.
پس «حرز» فقط به معنایِ حفظ و امان نیست؛
بلکه به معنایِ «نشانِ شناسایی» هم هست؛
آن علامتِ محبت و معرفتی که سبب میشود دل، صاحبِ نورِ خود را گم نکند.
از همینجاست که میفهمیم چرا «حرز» یکی از نامهایِ لطیفِ «نورِ ولایت» است:
زیرا نورِ ولایت، همان نشانیِ آشناییِ دل است؛
همان علامتی است که در آمیختگیِ دنیا و خیال و هوس،
به قلب امکان میدهد تا محبوبِ حقیقیِ خود را بازشناسد؛
همان چیزی است که دل را از پراکندگی حفظ میکند،
به جان اعتبار میدهد،
و قلب را از بیپناهی بیرون میآورد.
ای دل،
اگر معلمت را در مُلک شناختهای و دوستش داشتهای،
اگر با او صادق بودهای،
اگر چهرهیِ او در جانِ تو با محبت و معرفت حک شده است،
آنگاه در ملکوتِ قلب نیز،
فرشتهیِ مهربانِ خویش را با همان چهرهیِ آشنا بازمیشناسی.
دیگر سرگردان نمیمانی.
دیگر هر به ظاهر نوری را با نور اصلی اشتباه نمیگیری.
دیگر هر صورتی تو را نمیفریبد.
چون «حرز» داری؛
چون نشانِ آشنایی داری؛
چون قلبت، گردویِ علامتخوردهیِ خود را گم نمیکند.
این است معنایِ لطیفِ حرز در سلوک:
اینکه دل، در میانِ همهیِ اختلاطها،
فرشتهیِ مهربانِ خود را با سیمایِ آشنایِ معلم بازشناسد،
و از او رزقِ علمی بگیرد،
و با این احرازِ هویت، به آرامش برسد.
با نور، معتبر میشوی.
با نور، باارزش میشوی.
با نور، دارا میشوی.
و این دارایی، از سنخِ زر و سیم نیست؛ از سنخِ «ملک» است.
ای دل، چون نور آمد، معنایِ «يا مالِكَ الْمُلْك» را میفهمی؛
یعنی آنکه مالکِ جهان است، میتواند در قلبِ تو نیز قلمروِ آرامش برپا کند.
ذکر؛ روشنیِ قلب
امام علی علیهالسلام فرمودند:
عَلَيْكَ بِذِكْرِ اللَّهِ، فَإِنَّهُ نُورُ الْقُلُوبِ
«بر تو باد ذکرِ خدا، که آن روشناییِ دلهاست.»
ای دل،
ذکر فقط تکرارِ لفظ نیست؛
ذکر، بازگشتِ قلب به منبعِ نور است.
هر بار که دلت به یادِ حق زنده میشود،
در حقیقت تمثالِ نورانیِ راه را بهتر میشناسد.
ذکر، نورِ آشنایی است؛
همان «عرف»ی که بیگانه را آشنا میکند و آشنا را محبوبتر.
معرفتالله؛ از قبضِ نور تا تغییرِ تصمیم
و باز امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند:
عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ وَ حَلِّ الْعُقُودِ وَ نَقْضِ الْهِمَمِ
«خدا را شناختم با بههم خوردنِ تصمیمها و گشوده شدنِ گرهها و نقض شدنِ ارادهها.»
ای دل،
معرفتِ خدا همیشه در صحنههایِ بزرگ و خارقالعاده نیست؛
گاه در همان لحظهای است که نورِ قلبت «قبض» میشود و ناگهان میفهمی:
این راه را نرو.
این سخن را نگو.
این تصمیم را عوض کن.
اینجا بایست.
اینجا برگرد.
این همان زبانِ ساده و مهربانِ خداست.
خدایِ مهربان، گاهی با گرفتگیِ نور، تو را از خطا بازمیگرداند.
قبضِ نور، همیشه محرومیت نیست؛
گاهی تذکر است،
گاهی حرز است،
گاهی دستِ لطفی است که پیش از سقوط، شانهات را میگیرد.
این است معرفتالله:
احرازِ هویتِ نور در ملکوتِ قلب.
اینکه بدانی کدام الهام، بویِ رحمت میدهد و کدام وسوسه، بویِ غفلت.
حملة العرش؛ تمثالِ آشنا در ملکوتِ قلب
در روایت آمده است:
إِنَّ حَمَلَةَ الْعَرْشِ أَحَدُهُمْ عَلَى صُورَةِ ابْنِ آدَمَ يَسْتَرْزِقُ اللَّهَ لِوُلْدِ آدَمَ
«یکی از حاملانِ عرش به صورتِ فرزندِ آدم است و برایِ فرزندانِ آدم از خدا طلبِ روزی میکند.»
ای دل،
در این خوانشِ لطیف،
آن فرشتۀ مهربان که در ملکوتِ قلب به صورتِ آدمی رویت میشود،
همان تمثالِ نورانیِ معلم است؛
همان چهرۀ آشنایی که در مُلک شناختهای،
دوست داشتهای،
و از او علم آموختهای.
قلبِ صادق،
وقتی در محبتِ معلم روراست باشد،
در ملکوت نیز با چهرهای غریب روبهرو نمیشود.
خداوند همان فرشتۀ مهربانِ همزاد را در صورتی آشکار میکند که دل،
قدرتِ شناسایی و انس با او را داشته باشد.
پس ای دل،
باید این تمثالِ نورانی را در ملکوتِ قلبت بشناسی؛
نه برایِ خیالپردازی،
بلکه برایِ اخذِ رزقِ علمی.
همانگونه که در عالمِ ظاهر،
از معلم، علم را به واسطۀ لفظ و درس اخذ کردی،
در عالمِ باطن نیز از فرشتۀ مهربانِ قلبت،
علم را به صورتِ زنده و لحظهبهلحظه دریافت میکنی؛
برایِ گرههایِ روزمره،
برایِ دردِ دلهایِ پنهان،
برایِ تصمیمهایِ دشوار،
برایِ آرام گرفتنِ قلب.
اینجاست که جان از «روحی» که به سویش فرستاده شده بهرهمند میشود.
اینجاست که علم، فقط محفوظات نیست؛
رزق است.
حیات است.
عینالحیات است.
مجمعالبحرین است؛
جایی که دریایِ مُلک و دریایِ ملکوت به هم میرسند.
انسِ اهلِ نور
اهلِ نور،
برایِ اخذِ علومِ آلِ محمد علیهمالسلام،
با تمثالِ نورانیِ معلم و مربیِ خود در ملکوتِ قلبشان انس میگیرند.
در این بیان،
آن تمثالِ نورانی،
همان فرشتۀ مهربانِ قلب است؛
و چه افتخاری بالاتر از اینکه خدایِ مهربان،
او را به چهرۀ محبوبی بیافریند که دل،
او را خوب میشناسد و عمیقاً دوستش دارد.
این انس، نشانۀ صدق است؛
نشانهای از آنکه ظاهر و باطن از هم جدا نشدهاند.
همان معلمی که در ظاهر دستت را گرفت،
در باطن نیز چراغِ راهت میشود.
همان صورتی که در مُلک برایت مایۀ علم بود،
در ملکوت نیز مایۀ سکینه میگردد.
صورتِ محبوب و آرامشِ فرشتگان
و در روایات آمده است که فرشتگانی بر صورتِ پیامبر و امیرالمؤمنین و ائمه علیهمالسلام آفریده شدهاند، و در شبِ معراج، در هر آسمان، فرشتهای به صورتِ علی علیهالسلام دیده شد تا فرشتگان با او انس بگیرند.
ای دل،
اگر فرشتگانِ آسمان با صورتِ محبوب انس میگیرند،
چرا دلِ مؤمن در ملکوتِ خویش، از این سنتِ رحمانی بیبهره باشد؟
آشناییِ صورت، راهِ انس را میگشاید؛
و انس، راهِ اخذِ فیض را.
خداوند میداند که جان، با محبوبِ آشنا آرام میشود؛
پس گاه نور را در چهرهای میپوشاند که تو از دیدنش وحشت نکنی،
بلکه به او پناه ببری.
اولویتِ نور
ای دل،
نور، اولویتِ قلب است.
«هو الأول»؛
پس هرچه در جانِ تو اولویت مییابد،
نشان میدهد چه نوری بر قلبت حاکم است.
اگر نورِ ولایت آمد،
تصمیمهایت نورانی میشود،
ارزشهایت نورانی میشود،
دوستیهایت نورانی میشود،
و حتی ترسها و امیدهایت نیز رنگِ دیگری میگیرند.
آنگاه «حرز» فقط یک واژه نیست؛
حصارِ رحمت است.
امضایِ اعتبارِ قلب است.
مهرِ امانِ الهی بر جانِ سالک است.
پس ای دل،
هرگاه در ملکوتِ خویش،
آن تمثالِ نورانیِ آشنا را یافتی،
بدان که باید از او رزق بگیری، نه صرفاً شگفتی.
باید از او علم بگیری، نه فقط احساس.
باید از او آرامش بگیری، نه فقط تصویر.
و اگر نور، تصمیمی را در تو شکست،
همتی را متوقف کرد،
عزمی را برگرداند،
بدان که خدایِ مهربان،
از پشتِ پردۀ همین قبض،
دارد تو را به راهِ درست میخواند.
این است حرز.
این است ذکر.
این است نورِ ولایت.
و این است معرفتالله:
شناختنِ نور،
احرازِ هویتِ تمثالِ رحمت،
و اخذِ رزقِ علمی از فرشتۀ مهربانی که خدا در ملکوتِ قلبت،
به صورتِ آشنایِ محبوب،
برایت آشکار میکند.
Identification documents, please!
ای خدای من! … مدارک شناسایی لطفاً!
میخوام شما رو احراز هویّت کنم!
میخوام خدای خودمو بشناسم!
خدا هم میگه: چشم بندهی من!
من هم کارت شناسایی خودمو نشونت میدم،
اما اگر قدرشو ندونی حتما مواخذهات میکنم!
+ «أَكْرِمي مَثْواهُ»
اسمتون چیه؟!
«وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلاً»
خدایا! اسم قشنگت چیه که وقتی میخوام صدات بزنم، با اون اسم صدات بزنم؟!
«وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها»
«بِسْمِ اللَّهِ النُّورِ»
مسیر دسترسی به نورِ دانش خودتو به من نشون بده!
عاقل از خدای خودش حتما مدارک شناسایی میخواد!
خداشناسی هنر قلب سلیم است.
+ «عرف – درک»
مدارک شناسایی برای معرفة الله، آیات آفاقی و انفسی هستند!
«سَنُريهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ في أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»
کارت شناسایی خدا، در ملکوت قلبها رویت میشود.
«و شاهد و مشهود»
امام علی علیه السلام:
«فَفَسَّرَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ
أَنَّهُ وَاحِدٌ بِلَا كَيْفِيَّةٍ،
وَ أَنَّ الْقُلُوبَ تَعْرِفُهُ بِلَا تَصْوِيرٍ وَ لَا إِحَاطَةٍ»
«امير المؤمنين عليه السلام كلام خودشان را به اين صورت تفسير كردهاند كه:
خداى تعالى ، واحد است بدون كيفيتى.
و قلبها ، او را بدون تصوير و احاطه مىشناسند.»
#دلنوشته
مدارکِ شناساییِ حضرتِ حق در ملکوتِ قلب
ای دل،
گاهی سالک از سرِ اشتیاق و برایِ یافتنِ اطمینان،
سر به سجده میگذارد و به پیشگاهِ پروردگارش عرضه میدارد:
«ای خدای من! … مدارکِ شناسایی لطفاً!
من میخواهم شما را احرازِ هویت کنم!
میخواهم خدایِ خودِ خودم را بشناسم!»
و چقدر مهربان است این معبود؛
که تقاضایِ نشان از سویِ بندهاش را رد نمیکند.
خدا هم پاسخ میدهد:
«چشم بندهی من!
من هم کارتِ شناساییِ خودم را نشانت میدهم،
اما مواظب باش؛ اگر قدرِ این نشانهها را ندانی، حتماً مؤاخذهات میکنم!»
این همان کلامِ لطیف است که در حقِ مسافرِ جان میفرمایند:
أَكْرِمِي مَثْوَاهُ
«جایگاهِ او را گرامی بدار.» (یوسف/۲۱)
نشانههایِ حق، میهمانِ قلبِ تو هستند؛
پس مأوایِ آنها را در درونِ خودت محترم بدار.
عاشق باز میپرسد:
«خدایا! اسمتان چیست؟!
اسمِ قشنگت چیست که وقتی میخواهم صدایت بزنم، با آن اسم صدایت بزنم؟!»
پاسخِ محبوب در جانِ قرآن طنینانداز میشود:
وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلاً
«و نامِ پروردگارت را یاد کن و تنها به او دل ببند؛ دل بریدنی کامل.» (مزمل/۸)
و میفرماید:
وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها
«و برای خدا نامهایِ نیکوتر است، پس او را با آنها بخوانید.» (اعراف/۱۸۰)
و قلب نجوا میکند:
«بِسْمِ اللَّهِ النُّورِ…»
ای خدایِ نور، مسیرِ دسترسی به نورِ دانشِ خودت را به من نشان بده!
***
هنرِ قلبِ سلیم
ای دل،
گمان مکن که مطالبهیِ نشان، از بی ادبی است؛
بلکه عاقل، از خدایِ خودش حتماً مدارکِ شناسایی میخواهد تا در بیابانِ سرگردانی،
اسیرِ سراب و معبودهایِ تراشیدهیِ وهم نگردد.
خداشناسی، هنرِ قلبِ سلیم است؛
هنری از سنخِ «عرف» و «درک».
یعنی فهمیدنِ زبانی که خدا با آن، خودش را به تو معرفی میکند.
مدارکِ شناسایی برایِ معرفةالله،
همان آیاتِ آفاقی و انفسی هستند که در پهنۀ عالم و ژرفایِ جان گسترده شدهاند:
سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ
«به زودی نشانههایِ خود را در افقها و در جانهایشان به آنان نشان خواهیم داد تا برایشان روشن شود که او حق است.» (فصلت/۵۳)
کارتِ شناساییِ خدا،
سندِ احرازِ هویتِ او،
در ملکوتِ قلبها رؤیت میشود؛
آنجا که رابطهای میانِ «شاهد» و «مشهود» شکل میگیرد.
خدا مشهودِ قلب میشود و جان، شاهدِ جمالِ او.
اما این دیدن و شناختن، چگونه است؟
آیا از سنخِ تصاویرِ ذهنی و قالبهایِ محدود است؟
هرگز!
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام این رازِ بزرگ را رمزگشایی کرده و در تفسیرِ توحیدِ قلبی فرمودهاند:
«فَفَسَّرَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَنَّهُ وَاحِدٌ بِلَا كَيْفِيَّةٍ،
وَ أَنَّ الْقُلُوبَ تَعْرِفُهُ بِلَا تَصْوِيرٍ وَ لَا إِحَاطَةٍ»
«اميرالمؤمنين عليهالسلام كلامِ خودشان را به اين صورت تفسير كردهاند كه:
خداى تعالى، واحد است بدونِ كيفيتى؛
و قلبها، او را بدونِ تصوير و احاطه مىشناسند.»
ای دل،
این سندِ احرازِ هویتِ پروردگار است در ساحتِ باطن:
شناختنی بدونِ تصویر،
معرفتی بدونِ احاطهیِ ذهنی.
او در قلب شناخته میشود، نه با کشیدنِ رخسارِ خیالی؛
او با یافتنِ حقیقتِ نور فهمیده میشود.
همان نوری که در اوجِ سادگی و بیرنگی،
همهچیز را روشن میکند اما خودش در قالبِ هیچ رنگ و کیفیتی محدود نمیشود.
پس ای دل،
وقتی به حرزِ مربی و چهرهیِ آشنایِ معلمت در ملکوت راه یافتی،
بدان که آن تمثال،
درگاهی است برایِ رسیدن به معبودی که «بِلَا تَصْوِيرٍ وَ لَا إِحَاطَةٍ» است.
صورتِ معلم،
آینهای است که نورِ بیتصویرِ حق را در حدِ ظرفیتِ تو منعکس میکند؛
کارتِ شناساییِ پروردگار است که به دستِ فرشتهیِ مهربانِ تو سپرده شده تا در ملکوتِ قلبت،
با دیدنش آرام بگیری و با نامهایِ حسنایش،
او را به یاری بخوانی.
نور، فرایندی ساده و در عین حال هوشمندانه است!
امام علی علیه السلام:
«إِنَّ دِينَ اللَّهِ لَا يُعْرَفُ بِالرِّجَالِ بَلْ بِآيَةِ الْحَقِّ فَاعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ»
«دين خدا به شخصيّت و موقعيّت افراد شناخته نمىشود،
بلكه به علامت و نشانۀ حق شناخته مىگردد. حق را بشناس، اهلش را خواهى شناخت.»
این کلام بیبدیل امیرالمؤمنین علی علیهالسلام که شاقول و معیار ابدیِ بازشناخت حقیقت از سرگردانی در میان نامها و عنوانهاست، پیوندی شگفتانگیز با مفهوم «نور» و «حرز قلبی» دارد.
نور، ذاتی افشاگر دارد و خودش، خودش را معرفی میکند.
***
#دلنوشته
نور؛ فرآیندِ هوشمندِ بازشناختِ حق
ای دل،
نور، فرآیندی ساده و در عینِ حال، بهغایت هوشمندانه است.
نور برای روشن کردنِ اتاق، نیازی به استدلال ندارد؛
میتابد و تاریکیِ وهم را میشکافد.
شناختِ حق نیز همینگونه است؛
ذاتی، بیواسطه، روشن و آشکارکننده.
در میانِ هیاهویِ مدعیان و اختلاطِ راهها،
آنگاه که دلها به لرزه میافتند و معیارها گم میشوند،
کلامِ جاودانِ امیرِ بیان، علی علیهالسلام،
چونان شیپورِ بیداری در ملکوتِ جان طنین میافکند:
إِنَّ دِينَ اللَّهِ لَا يُعْرَفُ بِالرِّجَالِ بَلْ بِآيَةِ الْحَقِّ، فَاعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ
«همانا دینِ خدا به شخصیت و موقعیتِ افراد شناخته نمیشود،
بلکه به علامت و نشانهیِ حق شناخته میگردد.
حق را بشناس، اهلِ آن را خواهی شناخت.»
ای دل،
این بزرگترین قانونِ احرازِ هویت در پادشاهیِ قلب است.
معیارِ حقیقت، «نورِ حق» است، نه نامِ آدمها.
تو نمیتوانی با ترازو قرار دادنِ اشخاص، به حقیقت برسی؛
بلکه باید خودِ حق و نورِ تابانش را معیار بسازی تا قد و قامتِ آدمها را با آن بسنجی.
نشانهیِ حق؛ حرزِ رهایی از بتپرستیِ ذهنی
ای دل،
وقتی حق را با «آیۀ حق» یعنی با نشانههایِ آشکارش شناختی،
آنگاه در ملکوتِ قلبت،
فرشتهیِ مهربان و تمثالِ معلم را هم درست بازخواهی شناخت.
چرا که آن تمثالِ آشنا،
ارزشِ خود را از نوری میگیرد که با خود حمل میکند،
نه از تشخصِ فردیاش.
او آینهیِ حق است؛
و تو در آینه، جمالِ صاحبخانه را میبینی.
اگر ابتدا خودِ نور و ویژگیهایِ آن را نشناسی،
چگونه میتوانی در آمیختگیِ بازیِ دنیا،
گردویِ علامتگذاریشدهات را پیدا کنی؟
چگونه میتوانی تمثالِ هدایت را از تصویرهایِ فریبندهیِ نفس بازشناسی؟
عاقل، حق را با خودِ حق میشناسد.
همانگونه که روز را با آفتاب میشناسند، نه با ساعتِ دیواری.
دینِ خدا، فرآیندی هوشمند از جنسِ هدایتِ تکوینی است؛
نوری است که در قلب مینشیند و به تو قدرتی میدهد تا بویِ راستین را از بویِ دروغین،
و چهرهیِ امین را از چهرهیِ خائن بازشناسی.
پس ای دل،
هر زمان که تصمیمها بر تو مشتبه شد و گرهها کور گردید،
به جایِ سرگردانی در پیِ قیلوقالِ خلق،
به محرابِ سلیمِ قلب برگرد و نجوا کن:
«بِسْمِ اللَّهِ النُّورِ…»
و با ترازویِ بیتصویر و بیاحاطهیِ معرفت، نشانهیِ حق را بجو؛
که چون حق را یافتی،
یاران و همراهان و معلمانِ واقعیِ آن را نیز به آسانیِ یک نگاه،
بازخواهی شناخت.
آمار کسانی که نور را با قلبشان احراز هویت میکنند، بسیار کم است!
اکثرا رو به تاریکیاند و عده کمی هم رو به نور هستند!
«وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ»
«وَ قَليلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ»
چی میشه که عکس خورشید رو با خود خورشید اشتباه میگیرن؟!
خُب معلومه:
«وَ أَضَلَّهُمُ السَّامِرِيُّ»
«و سامرى آنها را گمراه ساخت.»
1. **خورشید و تصویرِ خورشید**
2. **احرازِ هویتِ نور**
3. **چشمِ دل و فریبِ تصویر**
4. **سامری و تابلویِ خورشید**
5. **وقتی عکسِ خورشید را بهجای خورشید میپرستند**
6. **نورِ حقیقی و نورِ نمایشی**
احرازِ هویتِ نور؛ وقتی عکسِ خورشید را با خودِ خورشید اشتباه میگیرند
این تصویر خیلی دقیق و تمثیلی است:
یک «نورِ حقیقی» در چپ، و یک «تصویرِ نور» در دستِ لیدری که جمعی را به سمتِ تاریکی میبرد. «احراز هویتِ نور با قلب، کارِ عدۀ اندکی است»
و اکثریت، بهجای خودِ خورشید، «نقشِ خورشید» را میپرستند.
#دلنوشته
احرازِ هویتِ نور؛ وقتی عکسِ خورشید را با خودِ خورشید اشتباه میگیرند
ای دل،
آمارِ کسانی که نور را با قلبِ خویش احرازِ هویت میکنند، بسیار کم است؛
اکثریت، رو به تاریکیاند و اندکی، رو به نور.
قرآن از همین حقیقتِ تلخ پرده برمیدارد:
وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ
«و بهراستی بسیاری از جنّ و انس را برای دوزخ آفریدیم.»
(اعراف/179)
و نیز میفرماید:
وَ قَليلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ
«و اندکی از بندگانم سپاسگزارند.»
> (سبأ/13)
ای دل،
اینجاست که رازِ سقوطِ جمعی روشن میشود:
چرا بعضی، «عکسِ خورشید» را با «خودِ خورشید» اشتباه میگیرند؟
چرا بهجایِ خدایِ مهربان، گوساله را میپرستند؟
چرا حقیقت را در سایهیِ یک تصویر گم میکنند؟
خُب معلوم است:
وَ أَضَلَّهُمُ السَّامِرِيُّ
«و سامری آنان را گمراه ساخت.»
(طه/85)
اینجا نقشِ بسیار کلیدی و خطرناکِ «لیدرِ سوء» آشکار میشود؛
لیدری که خود، به نور نرسیده،
اما با مهارت، جمعی را به دنبالِ «نشانهیِ نور» میکشاند و از «خودِ نور» دور میکند.
او بهجای اینکه چشمها را به آفتاب عادت دهد،
تابلویی از خورشید برمیدارد و مردم را در همان تصویر نگه میدارد؛
و جمعی که قدرتِ تمییز ندارند،
بهجایِ حقیقت، به نشانۀ متشابه دل میبندند.
ای دل،
این همان تفاوتِ میانِ «احرازِ هویتِ نور با قلب» و «تقلید از تصویرِ نور» است.
قلبِ سلیم، خودِ نور را میشناسد؛
اما قلبِ آلوده، با یک نشانهیِ ساختگی فریب میخورد.
در نتیجه، بهجای آنکه به سویِ روشنایی برود،
در صفِ جماعتی قرار میگیرد که با اطمینانِ ظاهری،
به سمتِ تاریکی حرکت میکنند.
و اینجا سامری فقط یک شخص نیست؛
هر کسی که با زرنگی و فریب،
توجهِ مردم را از حقیقت به سمتِ نسخهی بدل ببرد،
در منطقِ این دلنوشته، رنگی از سامری دارد.
او لیدرِ سوء است؛
کسی که بهجای هدایت به نور،
جمع را به پرستشِ شبیهسازها عادت میدهد.
پس ای دل،
راهِ نجات این است که
چشم، به خودِ آفتاب عادت کند،
و قلب، به خودِ حق.
آنگاه دیگر فریبِ تابلوها را نمیخوری،
دیگر گوساله را خدا نمیپنداری،
و دیگر در صفِ تاریکروان، با اطمینانِ جمعی، گام نمیزنی.
اهل حسادت (مثل مأمون)، کارت شناسایی خدا رو میبینن و میشناسن، اما انکارش میکنن!
«یعرفون نعمت الله ثم ینکرونها»
+ «طلب العلم – طلب العالم!»
احتجاجات مامون با گروهی از اهل حدیث و علمای علم کلام و معارف:
«أَنَّ اَللَّهَ تَعَالَى لاَ يَفْرِضُ مَجْهُولاً
وَ لاَ يَكُونُ اَلْمَفْرُوضُ مُمْتَنِعاً إِذِ اَلْمَجْهُولُ مُمْتَنِعٌ
فَلاَ بُدَّ مِنْ دَلاَلَةِ اَلرَّسُولِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَلَى اَلْفَرْضِ
لِيَقْطَعَ اَلْعُذْرَ بَيْنَ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ بَيْنَ عِبَادِهِ.
مأمون گفت:
از آن جهت كه خداوند اطاعت فرد مجهولى را واجب نميسازد،
زيرا آن ممتنع است يعنى شدنى نيست،
و اگر طاعت كسى را واجب ساخت آن كس بايد معيّن و مشخص باشد،
پس ناچار بايد رسولش او را بمردم معرّفى كند بطور واجب و ضرورى تا قطع عذر كند،
و عذرى ميان خداوند و بندگانش باقى نماند.»
+ «گرایش و گزینش نور – عمّن آخذ معالم دینی!»
«قَوْمٌ رَقِيقَةٌ قُلُوبُهُمْ رَاسِخٌ إِيمَانُهُمْ»
قلب سلیم اِسکَنِر نور خداست!
امام علی علیه السلام:
«… أَيُّهَا النَّاسُ
إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَوَاهِدَ
تُجْرِي الْأَنْفُسَ عَنْ مَدْرَجَةِ أَهْلِ التَّفْرِيطِ»
اى مردم ، به راستى دلها را نشانهيابهايى است
كه نفوس را از پيمودن راه تقصيركاران به سويى ديگر مىكشاند.»
«إِنَ الَّذينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ»
#دلنوشته
اهلِ حسادت، کارتِ شناساییِ خدا را میبینند و انکار میکنند
اهلِ حسد،
گاه آنقدر به حقیقت نزدیکاند که «نشانِ خدا» را میبینند،
اما چون دلشان در اسارتِ کِبر و تعصّب است،
همان را که شناختهاند، انکار میکنند.
قرآن این بیماری را با صراحت توصیف میکند:
«يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَهَا»
«نعمتِ خدا را میشناسند، سپس آن را انکار میکنند.»
(نحل/83)
این آیه فقط دربارهی نعمتِ ظاهری نیست؛
بلکه دربارهی «نعمتِ ولایت، نعمتِ هدایت، نعمتِ معلمِ ربّانی» هم هست.
یعنی ممکن است کسی به اندازهی کافی «آگاه» باشد،
اما چون قلبش سالم نیست،
آگاهیاش به «اقرار» نمیرسد؛
میفهمد، ولی نمیپذیرد؛
میشناسد، ولی میستیزد؛
میبیند، ولی انکار میکند.
و این همان نقطهی خطر است:
نه نادانیِ محض،
بلکه «داناییِ آلوده به حسد».
👈مأمون؛ نمونهی یک انکارِ آگاهانه👉
مأمون از این سنخ چهرههاست؛
کسی که نمیتوان او را سادهلوح یا بیخبر دانست.
او در سطحی از «کلام، احتجاج، و شناختِ مبانی» ایستاده بود که میدانست:
خداوند اطاعتِ فردِ مجهول را واجب نمیسازد،
و رسول باید حجت را تمام کند،
تا میان خدا و بندگانش عذری باقی نماند.
این سخن، بسیار مهم است؛
چون نشان میدهد او «اصلِ ضرورتِ معرفتِ امام و معرِّف بودنِ رسول» را میفهمد.
یعنی میداند دین،
با «ابهام» و «رهاشدگی» و «بینشانی» نمیسازد.
میداند که باید «عالمِ ربّانی» شناخته شود،
و باید «معالمِ دین» از دستِ کسی گرفته شود که خود راه را میشناسد.
پس مسئله این نیست که او نمیدانست؛
مسئله این بود که «دانستهاش را به ولایت تسلیم نکرد».
اینجاست که انحراف، خطرناکتر میشود:
وقتی شخص، هم «میفهمد» و هم «نمیپذیرد».
«طَلَبُ العلم» یا «طَلَبُ العالم»
از همینجا آن جملهی کلیدی معنا پیدا میکند:
«طلب العلم — طلب العالم»
یعنی جستوجوی علم، در حقیقت جستوجوی «عالم» است؛
چون علمِ زنده،
از دهانِ جانِ زنده میآید.
دانشِ دین،
در انزوا و خودبنیادی رشد نمیکند؛
باید به «چهرهی معلم ربّانی» گره بخورد.
پس آنکه به معلمِ ربّانی تهمت میزند،
لزومًا جاهلِ ساده نیست؛
ممکن است بهاندازهی کافی از ساختارِ حقیقت باخبر باشد،
اما چون دچار حسادت، هراس از افشای خود، یا میل به سلطه است،
به جای تبعیت، «طعنه» میزند.
به جای تسلیم، «اتهام» میسازد.
به جای نور، «شبهه» میپراکند.
قلبِ سلیم؛ اسکنرِ نور خدا
اما در برابرِ این انکارِ آگاهانه،
قلبِ سلیم قرار دارد؛
قلبی که از سرِ صفا، نور را میشناسد.
آری،
«قلبِ سلیم، اسکنرِ نورِ خداست.»
نه هر صدایی را میپذیرد،
نه هر پرچمی را دنبال میکند،
نه هر مدّعی را حجّت میگیرد.
او «علامتِ نور» را با «نور» اشتباه نمیگیرد؛
بلکه خودِ نور را از نشانههایش میشناسد.
از همینجاست که امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرماید:
«إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَوَاهِدَ
تُجْرِي الْأَنْفُسَ عَنْ مَدْرَجَةِ أَهْلِ التَّفْرِيطِ»
«برای دلها نشانههایی است
که نفسها را از راهِ اهلِ تقصیر، به سویی دیگر میکشاند.»
یعنی دل، اگر سالم باشد،
خودش نشانههای حق را رصد میکند؛
و در لحظهی فتنه،
از مسیرِ اهلِ تفریط و انحراف جدا میشود.
و قرآن همین را به زبانِ دیگر میگوید:
«إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُبْصِرُونَ»
«بیگمان آنان که تقوا ورزیدند، چون وسوسهای از شیطان به آنان رسد، یاد میکنند، پس ناگاه بینا میشوند.»
(اعراف/201)
یعنی تقوا، فقط پرهیز از گناه نیست؛
بلکه «توانِ تشخیص پس از لغزش» است.
قلبِ متّقی، اگر لحظهای هم بلغزد،
با «تذکر» برمیگردد؛
چون درونش هنوز با نور آشناست.
***
پس اینجا دو نوع انسان داریم:
1. «کسی که نمیداند و میپرسد»
— این، در مسیرِ نجات است.
2. «کسی که میداند و انکار میکند»
— این، خطرناکترین نوعِ انحراف است.
مأمون، نمادِ نوع دوم است:
آگاه، پرحرف، استدلالگر، مسلط بر زبانِ معرفت؛
اما در باطن، اسیرِ حسد و ولایتستیزی.
و در برابرِ او،
قلبِ سلیم ایستاده است:
قلبی که نور را میبیند،
به عالمِ ربّانی گرایش مییابد،
معالمِ دین را از اهلش میگیرد،
و با «تذکر»، از تاریکی به بصیرت برمیگردد.
#دلنوشته
معرِّفِ نور و مدّعیِ نور؛ تمایزِ آینه و سراب
ای دل،
بیا و در جغرافیایِ باطن سفر کن و تماشا کن؛
که در این بازارِ پرهیاهو، دو صدا به گوش میرسد:
صدای «معرِّفِ نور» و صدای «مدّعیِ نور».
میان این دو، مرزی است به باریکیِ مو و به ژرفایِ ابدیت.
مدّعیِ نور؛ اسیرِ خویشتن و تابلویِ خورشید
«مدّعیِ نور»، همان سامریِ زمانه است.
او تو را به سویِ خود میخواند؛
میگوید: «به من بنگر، که نور نزدِ من است!»
او آفتاب را پنهان میکند تا تابلویِ نقاشیِ خویش از خورشید را به تو بفروشد.
هدفِ او، «اقرار به خود» است، نه «احرازِ حق».
او میخواهد تو را بندهیِ تصویر کند،
تا در بندِ او بمانی.
مدّعی، نگرانِ تاریک شدنِ تو نیست؛
او نگرانِ خاموش شدنِ بازارِ خویش است.
او همان لیدرِ سوئی است که با تکیه بر «مجهولات»، تاریکی را تزیین میکند.
همچون مأمون که قواعدِ بازیِ کلام و برهان را به زیباترین شکل میدانست،
اما چون قلبش اسیرِ کبر و حسد بود،
به جایِ آنکه راهنمایِ مردم به سویِ امام باشد،
خود را در جایگاهِ هدایت نشاند؛
او حقیقتِ ولایت را میشناخت، اما آن را برایِ خود میخواست!
انکارِ او، از سرِ بیخبری نبود؛ از سرِ سهمخواهی از نور بود.
—
معرِّفِ نور؛ آینهیِ بیرنگ و آستانهیِ خورشید
اما «معرِّفِ نور»، معلمِ ربّانی است.
او از خویش خالی است؛
همچون آینهای صیقلی که تمامِ هستیاش، انعکاسِ آفتاب است.
او به تو نمیگوید «به من بنگر!»
او میگوید:
«از روزنهیِ من، خورشید را تماشا کن!»
کارِ او، منحل کردنِ منیتِ خویش در جلالِ ربوبی است.
معرِّفِ نور، کارتِ شناساییِ خدا را در دست دارد.
او مجهول نیست؛
چرا که به تعبیرِ مأمون (در آن لحظهای که عقلش بر شهوتش چیره بود):
«خداوند طاعتِ فردِ مجهول را واجب نمیسازد…
پس ناچار باید رسولش او را به مردم معرفی کند تا قطعِ عذر شود.»
معرِّف، میآید تا عذرها را قطع کند.
او میآید تا به تعبیری زیبای، «طلبِ علم» را به «طلبِ عالم» پیوند بزند؛
چرا که علمِ حقیقی، فرمولهایِ مردهیِ روی کاغذ نیست،
بلکه جریانی زنده و تپنده در سینهیِ عالمی ربّانی است که دلش به منبعِ وحی متصل است.
او خود را نشان نمیدهد، او «حق» را نشان میدهد.
—
اسکنرِ قلب و تمثالِ نورانی
حال ای دل،
تو چگونه این دو را از هم بازمیشناسی؟
چگونه در هجومِ مدّعیان،
دستِ معرِّفِ حقیقی را میفشاری؟
پاسخ در همان رازِ مگوست:
«اسکنرِ قلبِ سلیم».
درست مانندِ آن کودکان که اسباببازیِ خود را در میانِ صدها بازیچه،
با نشانهیِ کوچک و اختصاصیِ خود —با آن «حرزِ گردویِ نشاندار»— میشناسند،
قلبِ مؤمن نیز یک «تمثالِ نورانی» در باطنِ خویش دارد.
این تمثال، امانتِ عالمِ ذر است؛
نشانهای است که خدا در عمقِ جانِ ما حک کرده است.
وقتی «معرِّفِ نور» سخن میگوید،
آن تمثالِ باطنی در فرکانسی مشترک شروع به لرزش میکند.
دل گواهی میدهد؛
همان است که امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود:
«إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَوَاهِدَ…»
«بیگمان دلها را گواهان و نشانهیابهایی است…»
این شواهد، همان سنسورهایِ فوقپیشرفتهیِ روحِ تو هستند.
وقتی مدّعیِ نور میآید، هرچند سخنانِ زیبا بگوید،
هرچند مانندِ مأمون قویترین استدلالها را ردیف کند،
اسکنرِ قلبِ تو، سردیِ پنهانِ پشتِ کلماتش را حس میکند.
باطنِ تو آلارم میدهد که:
«این صدا، صدایِ چوپانِ راستین نیست؛
این پژواکِ گرگ در پوستینِ میش است.»
اما وقتی معرِّفِ نور لب میگشاید،
گرما و روشناییِ سخنش به عمقِ تاریکیهایت میتابد.
حتی اگر در اثرِ لمسِ شیاطینِ راهزن، لحظهای غافل شده باشی،
به محضِ شنیدنِ این فرکانس،
تذکر رخ میدهد:
«إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُبْصِرُونَ»
ناگهان اسکنرِ دل، کُدِ آَشنا را میخواند،
چشمها باز میشوند،
و تو دوباره بینا میشوی.
—
ای دل، هوشیار باش!
پس ای دل،
همواره بیدار باش و سنسورهایِ خود را با «تقوا و خشیت» کالیبره نگه دار.
مگذار غبارِ حسادت، منیت و دنیاطلبی، آینهیِ اسکنرِ تو را کدر کند.
اگر آینه کدر شود،
تو نیز همچون پیروانِ سامری،
تابلویِ خورشید را با خودِ خورشید اشتباه خواهی گرفت؛
و در صفِ کسانی خواهی ایستاد که به سویِ تاریکیِ مطلق گام برمیدارند،
درحالیکه گمان میکنند به سویِ نور میروند.
معبدِ دلت را به معرِّفِ نور بسپار،
نه به مدّعیِ آن.
که معرِّف، تو را به آسمانِ بیانتها پرواز میدهد،
و مدّعی، تو را در قفسِ تنگی از اوهامِ خویش، اسیر میسازد.
+ «جبل – لَنْ تَراني وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ»
خدا رو که نمیتونی ببینی! به کوهِ علم نگاه کن!
«ولكِنَّ العِلمَ مَجبولٌ في قُلوبِكُم»
امام علی علیه السلام:
لَيسَ العِلمُ فِي السَّماءِ فَيُنزَلُ إلَيكُم،
و لا في تُخومِ الأَرضِ فَيُخرَجُ لَكُم،
و لكِنَّ العِلمَ مَجبولٌ في قُلوبِكُم،
تَأَدَّبوا بِآدابِ الرّوحانِيّينَ يَظهَر لَكُم.
دانش نه در آسمان است كه بر شما فرود آيد
و نه در زير زمين، تا برايتان بيرون آيد؛
بلكه دانش در دلهايتان سرشته شده است.
به آداب روحانيان متأدّب شويد تا نورِ دانش برايتان آشكار گردد.»
حسادتو بذار کنار، نورِ دانش توی قلبت آشکار میشه!
«کلام الله دواء القلوب»
«دواء القلوب الرضا بالقضاء»
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم:
«أَيُّهَا النَّاسُ
إِنَّهُ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلِي
وَ كَأَنَّنِي بِكُمْ قَدْ فَارَقْتُمُونِي بِأَبْدَانِكُمْ
وَ لَا تُفَارِقُونِي بِقُلُوبِكُمْ»
+ «إنّ للقُلوبِ شَواهِدَ»
+ «وَ أَمْثِلَتُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ»
امام علی علیه السلام:
يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ
مَحَبَّةُ اَلْعَالِمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ
بِهِ يَكْسِبُ اَلْإِنْسَانُ اَلطَّاعَةَ فِي حَيَاتِهِ وَ جَمِيلَ اَلْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ
وَ مَنْفَعَةُ اَلْمَالِ تَزُولُ بِزَوَالِهِ مَاتَ خُزَّانُ اَلْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ
وَ اَلْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ اَلدَّهْرُ
أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثِلَتُهُمْ فِي اَلْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ.
اى كميل، دوستى دانشمند، آئينى است كه با آن جزا و پاداش دهند.
انسان توسّط دانش در زمان حياتش به كسب طاعت پردازد و پس از مرگ نام نيك باقى گذارد.
و سود و بهرۀ مال با نابودى مال از دست برود. ثروت اندوزان گو اينكه زندهاند مرده بشمار آيند،
ولى دانشمندان تا زمان باقى است جاويدند و گرامى،
ظاهرا وجودشان ناپيدا است ولى نفس ايشان در دلها آشكار.
نسیم روح بخش و بهشتیِ علوم نورانی، چهرهای شبیه صورت انسان دارد!
«لَهَا صُورَةٌ كَصُورَةِ اَلْإِنْسَانِ» – «لَهَا وَجْهٌ كَوَجْهِ الْإِنْسَانِ»
+ «ندای نورانی! منادی نور!»
امام صادق علیه السلام:
عَنْ سُفْيَانَ قَالَ:
قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ
يَا سُفْيَانُ لاَ تَذْهَبَنَّ بِكَ اَلْمَذَاهِبُ
عَلَيْكَ بِالْقَصْدِ وَ عَلَيْكَ أَنْ تَتَّبِعَ اَلْهُدَى
قُلْتُ يَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ وَ مَا اِتِّبَاعُ اَلْهُدَى
قَالَ كِتَابُ اَللَّهِ وَ لُزُومُ هَذَا اَلرَّجُلِ
فَقَالَ لِي يَا سُفْيَانُ أَنْتَ لاَ تَدْرِي مَنْ هُوَ
قُلْتُ لاَ وَ اَللَّهِ مَا أَدْرِي مَنْ هُوَ
قَالَ فَقَالَ لِي وَ اَللَّهِ لَكِنَّكَ آثَرْتَ اَلدُّنْيَا عَلَى اَلْآخِرَةِ
وَ مَنْ آثَرَ اَلدُّنْيَا عَلَى اَلْآخِرَةِ حَشَرَهُ اَللَّهُ أَعْمَى
قَالَ قُلْتُ يَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ أَخْبِرْنِي عَنْ هَذَا اَلرَّجُلِ لَعَلَّ اَللَّهَ يَنْفَعُنِي بِهِ
قَالَ يَا سُفْيَانُ هُوَ وَ اَللَّهِ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ
مَنِ اِتَّبَعَهُ فَقَدْ أُعْطِيَ مَا لَمْ يُعْطَ أَحَدٌ
وَ مَنْ لَمْ يَتَّبِعْهُ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرٰاناً مُبِيناً
هُوَ وَ اَللَّهِ جَدُّنَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ
يَا سُفْيَانُ إِنْ أَرَدْتَ اَلْعُرْوَةَ اَلْوُثْقَى فَعَلَيْكَ بِعَلِيٍّ فَإِنَّهُ وَ اَللَّهِ يُنْجِيكَ مِنَ اَلْعَذَابِ
يَا سُفْيَانُ لاَ تَتَّبِعْ هَوَاكَ فَتَضِلَّ عَنْ سَوَاءِ اَلسَّبِيلِ.
سفيان گفت:
حضرت صادق بمن فرمود:
سفيان، مبادا منحرف شوى،
مواظب باش كه از جاده دور نشوى، از هدايت پيروى كن.
عرض كردم پيروى از هدايت چيست؟فرمود:
كتاب خدا و چنگ زدن به دامن آن مرد.
فرمود: سفيان تو نميدانى آن مرد كيست؟
گفتم:نه آقا از كجا ميدانم او كيست؟
فرمود: بخدا سوگند تو دنيا را بر آخرت ترجيح دادهاى
و هر كس دنيا را بر آخرت مقدم دارد خداوند روز قيامت او را كور محشور مىكند.
گفتم: يا ابن رسول اللّٰه بفرمائيد آن مرد كيست؟ شايد از او بهرهمند شوم.
فرمود: سفيان بخدا قسم آن مرد امير المؤمنين على بن ابى طالب است
هر كه پيرو او باشد نعمتى دارد كه به هيچ كس چنان نعمتى داده نشده
و هر كه از اطاعت او سر باز زند زيانى آشكار نموده
بخدا قسم او جدّ ما على بن ابى طالب است.
سفيان! اگر مايلى چنگ بدست آويز محكم زنى، دست بيانداز به دامن على
بخدا قسم او تو را از آتش جهنم نجات میبخشد.
مبادا پيرو هواى نفس شوى كه از جاده منحرف خواهى شد.
#دلنوشته
به کوهِ علم بنگر
ای دل،
خدا را با این چشمِ خاکی نمیتوان دید؛
نه چون او غایب است،
بلکه چون این چشم، تابِ آن ظهورِ بیپرده را ندارد.
به موسی گفته شد:
«لَنْ تَرَانِي وَلَكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ»
«هرگز مرا نخواهی دید، ولی به کوه بنگر.»
چه رازِ عجیبی در این خطاب نهفته است.
گویی به دل گفته میشود:
اگر طاقتِ رؤیتِ مستقیمِ آفتابِ احدیت را نداری،
به «کوه» بنگر؛
به آن حقیقتِ استوار،
به آن مظهرِ تحمل،
به آن قامتِ راسخ که بارِ تجلی را در حدِّ امکانِ عالمِ خلق بر دوش میکشد.
ای دل،
در روزگارِ ما نیز همین قانون جاری است:
خدا را با چشمِ سر نمیبینی؛
اما میتوانی به «کوهِ علم» نگاه کنی.
یعنی در عالمِ مُلک، «معلمِ ربانی» را بشناسی،
و در عالمِ ملکوتِ قلبت،
«فرشتهی مهربانِ همان نور» را بیابی و عاشقانه دوست بداری.
این محبت، شرک نیست؛
اگر او آینه باشد، محبتِ او، محبتِ نوری است که از او میتابد.
دوستیِ معرِّفِ نور، در حقیقت، ادبِ ایستادن در برابرِ خودِ نور است.
—
علم در دلِ تو سرشته شده است
ای دل،
تو گمان مبر که علم، چیزی است بیرون از تو،
چیزی آویخته از آسمان،
یا گنجی مدفون در ژرفای زمین،
که روزی از بیرون به دستت خواهد رسید.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
«لَيسَ العِلمُ فِي السَّماءِ فَيُنزَلُ إلَيكُم،
وَ لا فِي تُخومِ الأَرضِ فَيُخرَجُ لَكُم،
وَ لكِنَّ العِلمَ مَجبولٌ في قُلوبِكُم،
تَأَدَّبوا بِآدابِ الرّوحانِيّينَ يَظهَر لَكُم.»
دانش نه در آسمان است که بر تو فرو افتد،
و نه در اعماقِ خاک است که از زیرِ زمین برایت بیرون کشیده شود؛
بلکه علم، در دلِ تو «مجبول» است،
سرشته شده، نهاده شده، به ودیعت گذاشته شده.
چه تعبیر لطیفی: «مجبولٌ فی قلوبکم».
یعنی علم، یک امرِ کاملاً بیگانه و وارداتی نیست؛
بلکه یک «بذرِ الهی» در خاکِ قلبِ انسان است.
👈کارِ معلمِ ربانی این نیست که چیزی نامربوط را از بیرون بر تو تحمیل کند؛
کارِ او این است که آن بذر را بیدار کند،
حجاب را کنار بزند،
و به دل بیاموزد چگونه خود را به نورِ نهفتهاش برساند.👉
پس ای دل،
اگر حسادت را کنار بگذاری،
اگر باطنت را از لجاجت و رقابت و انکارِ شناختهها خالی کنی،
نورِ دانش در قلبت آشکار میشود.
بیشترِ محرومیتها از آنرو نیست که حقیقت نیست؛
از آنروست که دل، از دودِ حسد،
قدرتِ رؤیتِ نور را از دست داده است.
—
ادبِ روحانی، شرطِ ظهورِ علم
ای دل،
دانشِ نورانی فقط با خواندن حاصل نمیشود؛
با «ادب» حاصل میشود.
نه ادبِ ظاهرسازانه،
بلکه «آدابِ روحانیین»:
تواضع، حضور، خشیت، صدق، وفا، رضا، و محبتِ اهلِ نور.
تا انسان در آدابِ روحانیان تربیت نشود،
علمِ دل از قوه به فعل نمیرسد.
دل مثل آینهای است که حقیقت در آن نهاده شده،
اما تا صیقل نخورد،
نه چهرهی خورشید را نشان میدهد و نه تمثالِ ولیّ را.
ای دل،
گاه مانعِ بزرگِ ظهورِ علم، کمسوادی نیست؛
«بیادبیِ باطن» است.
حسد، بیادبی است.
تعجیل، بیادبی است.
خودبینی، بیادبی است.
👈تهمت زدن به معلمِ ربانی، بیادبی است.👉
و دلِ بیادب،
هرچند محفوظاتِ بسیار داشته باشد،
از علمِ زنده محروم میماند.
—
کلامِ خدا، دارویِ قلب
و اگر دل، بیمار شد،
دارویش چیست؟
«کلامِ خدا، دواءِ قلوب است.»
قرآن، فقط کتابِ حکم و خبر نیست؛
قرآن، نسخهی درمانِ قلب است.
کلامِ خدا، رگهای خستهی جان را باز میکند،
عفونتِ حسد را میشوید،
تبِ هوس را پایین میآورد،
و قلب را دوباره برای دریافتِ نور آماده میکند.
اما حقیقت این دوا این است:
«دواءُ القلوبِ الرِّضا بالقضاء»
رضا، آرامبخشِ ژرفِ قلب است.
حسد از آنجا زاده میشود که انسان،
تقسیمِ خدا را نمیپسندد.
چرا او؟ چرا من نه؟
چرا نور بر آن دل تابیده و نه بر این دل؟
چرا معلم، اوست و من نیستم؟
ای دل،
تا به قضایِ الهی راضی نشوی،
از آتشِ مقایسه رها نمیشوی؛
و تا از مقایسه رها نشوی،
محبتِ عالمِ ربانی در تو به نرمی نمینشیند.
رضا، راه را برایِ محبت باز میکند؛
و محبت، راه را برایِ ظهورِ علم.
—
با بدنها دور میشوید، با دلها نه
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلِي
وَ كَأَنِّي بِكُمْ قَدْ فَارَقْتُمُونِي بِأَبْدَانِكُمْ
وَ لَا تُفَارِقُونِي بِقُلُوبِكُمْ»
چه حقیقتِ بلندی در این کلام نهفته است.
بدنها دور میشوند،
زمانها میگذرند،
صورتهای خاکی از چشم پنهان میشوند؛
👈اما «دل»، اگر درست تربیت شده باشد،
از حقیقتِ معلم جدا نمیشود.👉
پس رابطهی مؤمن با عالمِ ربانی،
تنها یک مصاحبتِ فیزیکی نیست؛
یک «پیوندِ قلبیِ مستمر» است.
معلم میتواند از چشم غایب شود،
اما از دل غایب نمیشود.
چرا؟
چون در دل، «شواهدی» هست؛
در دل، نشانهیابهایی هست؛
در دل، تمثالهایی هست.
—
إنّ للقلوب شواهد
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
«إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَوَاهِدَ»
یعنی دل، صرفاً محلّ هیجانهای مبهم نیست؛
دل، دستگاهِ تشخیص دارد.
دل، گواه دارد.
دل، شهودِ باطنی دارد.
اگر سالم باشد،
میفهمد این صدا از کدام وادی میآید؛
این چهره بویِ نور میدهد یا بویِ هوس؛
این دعوت، آدمی را به خدا میبرد یا به خودِ دعوتکننده.
ای دل،
شواهدِ قلب، همان علائمِ ملکوتیاند؛
همان «کارتهای شناساییِ نور» که در باطنِ انسان نهاده شدهاند.
به کمکِ همین شواهد است که مؤمن،
معرِّفِ نور را از مدّعیِ نور بازمیشناسد.
مدّعی، تو را به خود میبندد؛
معرِّف، تو را از خود عبور میدهد.
مدّعی، حضورِ خودش را پررنگ میکند؛
معرِّف، حضورِ حق را.
مدّعی، پیرو میخواهد؛
معرِّف، بیدار میخواهد.
—
أمثلتهم في القلوب موجودة
و آنگاه این سخنِ شگفتِ امیرالمؤمنین علیه السلام معنا مییابد:
«وَ العُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ
أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ
وَ أَمْثِلَتُهُمْ فِي القُلُوبِ مَوْجُودَةٌ»
این از لطیفترین اسرارِ سلوک است.
عالمِ ربانی، فقط یک شخصِ بیرونی نیست؛
او پس از رسوخِ محبت و معرفت،
در قلبِ مؤمن، «مثال» مییابد.
نه خیالِ موهوم،
بلکه «تمثالِ زندهی هدایتی»؛
نوری آشنا،
چهرهای مهربان،
حضورى راهبر.
ای دل،
وقتی محبتِ عالم، دین شد،
وقتی دوستیِ او به اطاعت پیوند خورد،
تمثالِ او در قلب مینشیند؛
و آنگاه در لحظههای حیرت،
در بزنگاهِ وسوسه،
در ایستگاههای سقوط،
همان تمثال، تو را بیدار میکند.
گویی درونِ جانت،
یک معلمِ حاضر داری که میگوید:
اینجا نایست،
اینجا لغزشگاه است،
اینجا نور است،
اینجا سراب.
—
محبتِ عالم، دینٌ یدان به
به کمیل فرمود:
«يَا كُمَيْلُ… مَحَبَّةُ العَالِمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ»
چقدر این تعبیر عظیم است.
دوستیِ عالم، یک احساسِ فرعی و حاشیهای نیست؛
یک «دین» است؛
راهی است که انسان با آن جزا داده میشود.
چرا؟
چون محبت، فقط عاطفه نیست؛
محبت، «جهتِ وجودیِ قلب» است.
آدمی به هر چه محبت بورزد،
به همانسو شکل میگیرد.
اگر به مال محبت بورزد،
مرگِ مال، مرگِ اوست.
اگر به جاه محبت بورزد،
زوالِ جاه، فروپاشیِ اوست.
اما اگر به عالمِ ربانی محبت بورزد،
به چیزی دل بسته که «مثالش در قلب باقی میماند» و راهش در جان ادامه پیدا میکند.
پس ثروتاندوزان، زندههایِ مردهاند؛
اما عالمانِ ربانی، غایبانِ حاضرند.
أعیانهم مفقودة،
اما أمثلتهم فی القلوب موجودة.
—
نسیمِ علومِ نورانی، چهره دارد
ای دل،
علومِ نورانی، صرفِ مفهوم نیستند؛
آنها «نسیم» دارند،
«ندا» دارند،
«وجه» دارند.
آن نسیمِ روحبخشِ بهشتی،
بیصورت و بیچهره به جان نمیوزد.
در روایات،
برای آن حقایقِ نورانی،
نوعی تشخّص و تمثّل بیان شده است:
«لَهَا صُورَةٌ كَصُورَةِ الإِنْسَان»
«لَهَا وَجْهٌ كَوَجْهِ الإِنْسَان»
یعنی این نسیمِ علم،
این رحمتِ هدایتی،
این حضورِ نورانی،
در ساحتِ قلب،
با یک «چهرهی آشنا» میآید؛
چهرهای انسانی،
مهربان،
راهبر،
قابلِ انس.
و چه بسا این همان سرّی باشد که مؤمن،
در ملکوتِ قلبش،
فرشتهی مهربانِ هدایت را
با سیمایی آشنا و محبوب درک میکند.
نه اینکه شخصِ خاکی را بپرستد،
بلکه از راهِ آن صورتِ آشنا،
با نداء نورانیِ حق مأنوس میشود.
پس ای دل،
وقتی نسیمِ علم میوزد،
گاه با یک ندا میآید؛
«ندایِ نورانی؛ منادیِ نور.»
تو ناگهان در درونت میشنوی:
این راه، راهِ خداست.
این چهره، چهرهی طمأنینه است.
این دعوت، بویِ آسمان میدهد.
و این همانجاست که شواهدِ قلب،
با أمثلهی قلب،
و با کلامِ خدا،
همنوا میشوند.
—
کتاب خدا و لزومِ آن مرد
و این همه، در آن روایتِ عجیبِ امام صادق علیه السلام جمع شده است؛
آنجا که به سفیان فرمود:
«عَلَيْكَ بِالقَصْدِ وَ عَلَيْكَ أَنْ تَتَّبِعَ الهُدَى»
…
«كِتَابُ اللَّهِ وَ لُزُومُ هَذَا الرَّجُلِ»
چه ترکیبِ شگرفی:
«کتاب الله» و «لزوم هذا الرجل».
یعنی هدایت،
نه تنها متن است و نه تنها شخص؛
بلکه «کتابِ خدا» در پیوند با «انسانِ هادی».
نه قرآنِ تنها،
به معنای رهاشدگی از بابِ انسانِ کامل؛
و نه انسانِ جدا از کتاب؛
بلکه نورِ مکتوب،
در کنارِ نورِ مجسّم.
و وقتی سفیان ندانست «آن مرد» کیست،
امام علت را جهلِ صرف ندانست؛
فرمود:
«لَكِنَّكَ آثَرْتَ الدُّنْيَا عَلَى الآخِرَةِ»
یعنی کوریِ انسان،
همیشه از کمبودِ داده نیست؛
گاه از «تقدیمِ دنیا بر آخرت» است.
دل وقتی دنیا را ترجیح دهد،
اسکنرِ نورش مختل میشود.
دیگر «آن مرد» را نمیشناسد؛
هرچند هزار نشانه پیش چشمش باشد.
و آنگاه امام، پرده را کنار زد:
«هُوَ وَاللَّهِ أَمِيرُ المُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ»
…
«إِنْ أَرَدْتَ العُرْوَةَ الوُثْقَى فَعَلَيْكَ بِعَلِيٍّ»
پس ای دل،
عروهی وثقی،
فقط یک مفهومِ انتزاعی نیست؛
یک «ارتباطِ ولاییِ حقیقی» است.
رشتهای است که تو را از تاریکیهایِ نفس،
از اغوایِ مدّعیان،
از تشتتِ مذاهب،
و از کوریِ روزِ قیامت نجات میدهد.
—
ای دل،
خدا را با این چشم نمیبینی؛
پس به «جبل» بنگر.
به کوهِ علم.
به معلمِ ربانی در مُلک،
و به تمثالِ نورانیِ او در ملکوتِ قلب.
بدان که علم، در دلِ تو سرشته شده،
اما ظهورش به ادبِ روحانی نیاز دارد.
حسد را کنار بگذار،
تا نورِ دانش از درونت سر بزند.
کلامِ خدا را دوا کن،
و رضا را آرامبخشِ قلبت.
بدنها دور میشوند،
اما پیوندِ قلبی با اهلِ نور باقی میماند.
دل را شواهدی است،
و برای عالمانِ ربانی،
أمثلهای در دلها.
محبتِ عالم، دین است؛
و نسیمِ علومِ نورانی،
با چهرهای آشنا در جان میوزد.
هدایت، در کتابِ خدا و لزومِ آن مرد جمع است.
پس اگر عروهی وثقی میخواهی،
از هوایِ نفس جدا شو،
و خود را به نورِ ولایت بسپار.
+ «استهلالِ نور!»
کیه که بتونه اون هلال باریک شب اول ماه رو ببینه؟!
+ «نورِ دستنیافتنی!»
وقتی که نور دستنیافتنی، برای نابینا دستیافتنی میشود!
ابوهارون نابینا گفت:
چگونه او را نبینم و حال آنکه او نوری درخشان است!
امام باقر علیه السلام:
عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ:
دَخَلْتُ الْمَسْجِدَ مَعَ أَبِي جَعْفَرٍ ع وَ النَّاسُ يَدْخُلُونَ وَ يَخْرُجُونَ
ابو بصير گفت:
در خدمت حضرت باقر وارد مسجد شدم، مردم در رفت و آمد بودند.
فَقَالَ لِي سَلِ النَّاسَ هَلْ يَرَوْنَنِي
امام به من فرمود از مردم بپرس مرا مىبينند.
فَكُلُّ مَنْ لَقِيتُهُ قُلْتُ لَهُ أَ رَأَيْتَ أَبَا جَعْفَرٍ
به هر كس برخورد كردم پرسيدم حضرت باقر را نديدى؟
يَقُولُ لَا وَ هُوَ وَاقِفٌ
ميگفت نه، با اينكه امام باقر عليه السلام همان جا ايستاده بود.
حَتَّى دَخَلَ أَبُو هَارُونَ الْمَكْفُوفُ
تا اينكه ابو هارون مكفوف (نابينا) وارد شد.
قَالَ سَلْ هَذَا
امام فرمود از او بپرس
فَقُلْتُ هَلْ رَأَيْتَ أَبَا جَعْفَرٍ
گفتم حضرت باقر را نديدى؟
فَقَالَ أَ لَيْسَ هُوَ بِقَائِمٍ
گفت مگر نمىبينى اينجا ايستاده.
قَالَ وَ مَا عِلْمُكَ
گفتم از كجا دانستى؟
قَالَ وَ كَيْفَ لَا أَعْلَمُ وَ هُوَ نُورٌ سَاطِعٌ.
گفت چگونه ندانم با اينكه آن جناب نورى درخشان است.
+ «معرفة الامام بالنورانیة»
امام صادق علیه السلام:
«وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ
قَالَ أُوتِيَ مَعْرِفَةَ إِمَامِ زَمَانِهِ»
+ «ملاقات نورانی!»
امام علی علیه السلام:
یَا حَارِ هَمْدَانَ مَنْ یَمُتْ یَرَنِی
مِنْ مُؤْمِنٍ أَوْ مُنَافِقٍ قَبَلاَ
ای حارث همدانی، هرشخصی که بمیرد، خواه مؤمن باشد خواه منافق، مرا میبیند.
#دلنوشته
استهلالِ نور؛ وقتی نابینا خورشید را میبیند
ای دل،
تماشا کن که چگونه در شبِ اولِ ماه، چشمها به آسمان دوخته میشود.
همه میخواهند آن کمانِ باریک و لطیفِ نقرهای را در تاریکیِ افق بیابند.
اما چند نفر میتوانند؟
تنها تیزبینانی که چشم از غبار شستهاند و به نقطهی درست خیره شدهاند،
از عهدهی این «استهلال» برمیآیند.
استهلالِ نورِ هلال، کارِ هر چشمی نیست.
و شگفتتر، استهلالِ خورشیدِ حقیقت در میانه زرق و برقِ دنیاست!
گاهی خورشید در میانهی میدان ایستاده است،
اما جز معدودی، کسی توانِ استهلال و دیدنِ او را ندارد.
—
نوری که برای نابینا، دستیافتنی است!
بیا و به شلوغیِ مسجدِ مدینه بنگر.
مردم میروند و میآیند؛ شانهبهشانهیِ امامِ زمانِ خویش میسایند،
بر چشمانِ خود تکیه دارند و گمان میکنند بینا هستند.
امام باقر علیهالسلام به ابوبصیر میفرماید:
«از مردم بپرس آیا مرا میبینند؟»
ابوبصیر از هر که میپرسد: «آیا اباجعفر را دیدی؟»
پاسخ میدهند: «نه!»
با اینکه امام در یک قدمیِ آنها ایستاده است.
آنها چشم دارند، اما امام را نمیبینند؛
چرا که چشمانشان تنها جرمِ خاکی را رصد میکند و از دریافتِ فرکانسِ نور ناتوان است.
اما ناگهان ابوهارونِ نابینا (مکفوف) وارد میشود.
مردی که چشمِ سرش تاریک است و جهانِ فیزیکیاش در سکوتِ سایهها فرو رفته.
امام میفرماید: «از او بپرس.»
ابوبصیر میپرسد: «آیا اباجعفر را دیدی؟»
ابوهارونِ نابینا بیدرنگ پاسخ میدهد:
«أَ لَيْسَ هُوَ بِقَائِمٍ؟»
«مگر نمیبینی که او اینجا ایستاده است؟»
ابوبصیر با شگفتی میپرسد: «تو که چشم نداری! از کجا دانستی؟»
و پاسخِ ابوهارون، قانونِ طلاییِ ملکوتِ قلب است:
«وَ كَيْفَ لَا أَعْلَمُ وَ هُوَ نُورٌ سَاطِعٌ!»
«چگونه ندانم و نبینم، در حالی که او نوری درخشان و ساطع است!»
ای دل، اندیشه کن!
چگونه است که نوری دستنیافتنی برای چشمانِ تیزبینِ اهلِ دنیا،
اینچنین برای یک نابینا، دستیافتنی و ملموس میشود؟
زیرا ابوهارون، امام را با «فیزیکِ خاکی» رصد نمیکرد؛
او از دریچهی «معرفة الامام بالنورانیة» به تماشایِ نور نشسته بود.
وقتی چشمِ سر بسته میشود و دل از تمنایِ جهانِ خاک پاک میگردد،
نورِ ساطعِ امام، باطنِ جان را روشن میکند.
نابینایِ خاکی، بینایِ ملکوتی میشود؛
و بینایِ خاکی، در حضورِ مستقیمِ نور، نابینا باقی میماند.
—
معرفتِ امام، حقیقتِ حکمت است
آنجا که قرآن میفرماید:
«وَ لَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ الْحِكْمَةَ»
«و به راستی ما به لقمان حکمت دادیم.» (لقمان/۱۲)
امام صادق علیهالسلام پرده از حقیقتِ این حکمت برمیدارد و میفرماید:
«أُوتِيَ مَعْرِفَةَ إِمَامِ زَمَانِهِ»
«به او معرفتِ امامِ زمانش داده شده بود.»
حکمت، انباشتنِ مفاهیمِ ذهنی و استدلالی نیست.
حکمتِ لقمان، همان گیرندهیِ حساسی بود که توانست نورِ امامِ زمانش را در باطنِ خود احراز کند.
حکمت، تواناییِ دیدنِ آن «نورِ ساطع» است که دیگران از کنارش نابینایانه عبور میکنند.
اگر حکمت داری، یعنی اسکنرِ قلبت کار میکند
و میتوانی در هجومِ تاریکیها، آستانهیِ ولایت را استهلال کنی.
—
ملاقاتِ نورانی در آستانهی مرگ
ای دل،
این نابیناییِ اهلِ دنیا ابدی نیست؛
روزی خواهد رسید که همهی پردهها فرو میافتند و چشمِ باطنِ همگان،
چه مؤمن و چه منافق، گشوده میشود.
امیرالمؤمنین علیهالسلام به حارثِ همدانی فرمود:
«يَا حَارِ هَمْدَانَ مَنْ يَمُتْ يَرَنِي
مِنْ مُؤْمِنٍ أَوْ مُنَافِقٍ قَبَلاً»
«ای حارث همدانی! هر کس که بمیرد، مرا رو در رو میبیند؛
خواه مؤمن باشد و خواه منافق.»
این چه ملاقاتِ شگفتی است!
در آستانهی عبور از مرزِ مُلک به ملکوت،
آنجا که جان از تن جدا میشود،
حجابهای مادی کنار میروند و همگان به ناچار رو در رویِ «کوهِ علم» و «حقیقتِ نور» میایستند.
اما تفاوت در چیست؟
مؤمن، چهرهای را میبیند که سالها در دنیا با آن مأنوس بوده است؛
او همان «تمثالِ نورانی» را میبیند که در ملکوتِ قلبش پرورش داده بود.
مؤمن با دیدنِ علی علیهالسلام، آرامشِ ابدی را در آغوش میکشد،
زیرا خورشید را ساطع و آشنا مییابد.
اما منافق و انکارکننده (مانندِ مأمونهایِ تاریخ)،
با نوری روبرو میشوند که در دنیا همواره نعمتش را میشناختند اما از رویِ حسد انکارش میکردند.
آنها نیز علی را میبینند،
اما این دیدار برای آنان آغازِ حسرتی ابدی و کوریِ همیشگی است؛
چرا که دنیا را بر آخرت ترجیح دادند و عهدِ ذر را شکستند.
—
ای دل، چشمِ تمنا را ببند
پس ای دل،
از ابوهارونِ مکفوف یاد بگیر؛
چشمِ طمع به دنیا را ببند تا چشمِ تماشایِ نور در باطنت باز شود.
مگذار هیاهویِ رفتوآمدِ خلق در مسجدِ دنیا، تو را از لزومِ «آن مرد» غافل کند.
بگذار چشمهای ظاهربین، غایب بودنِ او را به رخ بکشند؛
تو با اسکنرِ دلت، ایستادنِ او را تماشا کن و زمزمه کن:
«چگونه او را نبینم، در حالی که او نوری درخشان است؟»
به این ندایِ نورانی گوش بسپار،
تا در روزِ پردهبرداریِ بزرگ،
ملاقاتِ تو با شاهِ ولایت، دیداری از سرِ شوق و آشناییِ دیرینه باشد،
نه مواجههای از سرِ وحشت و نامحرمی.
احراز هویت تمثال نورانی معلّم (بشری خوشاندام) در ملکوت قلب!
[سورة مريم (۱۹): الآيات ۱۶ الى ۲۰]
وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مَرْيَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَكاناً شَرْقِيًّا (۱۶)
و در اين كتاب از مريم ياد كن، آنگاه كه از كسان خود، در مكانى شرقى به كنارى شتافت.
فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجاباً
فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا
فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا (۱۷)
و در برابر آنان پردهاى بر خود گرفت.
پس روح خود را به سوى او فرستاديم
تا به [شكل] بشرى خوشاندام بر او نمايان شد.
قالَتْ إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا (۱۸)
[مريم] گفت: «اگر پرهيزگارى، من از تو به خداى رحمان پناه مىبرم.»
قالَ إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيًّا (۱۹)
گفت: «من فقط فرستاده پروردگار توام، براى اينكه به تو پسرى پاكيزه ببخشم.»
قالَتْ أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ وَ لَمْ أَكُ بَغِيًّا (۲۰)
گفت: «چگونه مرا پسرى باشد با آنكه دست بشرى به من نرسيده و بدكار نبودهام؟»
#دلنوشته
تمثّلِ روح در افقِ جان
ای دل،
برایِ دیدنِ آن چه دیدنی است،
باید به «مکانِ شرقی» رفت.
مریم سلاماللهعلیها، از اهلِ خود کناره گرفت (انتباذ) و پردهای آویخت (حجاب).
این یعنی برایِ دریافتِ وحی،
برایِ دیدنِ آن «تمثالِ نورانی»،
باید از شلوغیهایِ خود و دیگران فاصله گرفت.
باید «حجاب» داشت؛
نه حجابِ منعکننده،
بلکه حجابِ محافظتکننده،
تا چشمِ دل،
در غبارِ روزمرگیها نماند.
و آنگاه که مریم در آن خلوتِ شرقی (جایی که طلوعِ جان آغاز میشود) قرار گرفت،
آن اتفاقِ بزرگ رخ داد:
«فَأَرْسَلْنا إِلَیْها رُوحَنا»
«ما روحِ خویش را به سویش فرستادیم.»
اما دقت کن!
آن روح،
در آن ساحتِ ملکوتی،
نه به شکلِ وحشتناکِ ماورایی،
بلکه به زیباترین و کاملترین شکل ظاهر شد:
«فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیًّا»
«تا به شکلِ بشری خوشاندام و بینقص، بر او نمایان شد.»
—
«بَشَراً سَوِیًّا»؛ کدِ شناساییِ معلم در ملکوتِ قلب
این «بَشَراً سَوِیًّا» (بشرِ کامل و موزون)،
کلیدِ فهمِ همان «تمثالِ معلم در قلب» است که پیشتر گفتیم.
چرا روح، به شکلِ بشر ظاهر شد؟
چون انسان، با انسان مأنوس است.
خداوند میخواهد به سالک بیاموزد که اگر تو به «معلمِ ربانی» در عالمِ مُلک دلبسته باشی،
اگر او را به عنوانِ «آینهیِ حق» دوست بداری،
روحِ هدایتگرِ خدا،
در ملکوتِ قلبت،
با «همان چهرهی آشنا» و «همان قامتِ موزون» برایت تجلی میکند.
این همان «احراز هویتِ نور» است.
تو در دلت یک «الگویِ نورانی» داری.
وقتی حقایقِ غیبی میخواهند بر تو فرود آیند،
از دروازهی این «الگویِ آشنا» عبور میکنند تا قلبت آنها را پس نزند.
این همان «تمثال» است که در لحظههایِ سرگردانی، به کمکِ تو میآید.
—
«إِنْ کُنْتَ تَقِیًّا»؛ اسکنرِ قلبِ سلیم
اما اوجِ داستان، واکنشِ مریم است.
او بلافاصله وقتی آن «تمثالِ زیبا» را میبیند،
«اسکنرِ» قلبش را روشن میکند و میپرسد:
«إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمَنِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیًّا»
«اگر تو پرهیزگاری (و از جانبِ خدایی)، من به رحمان پناه میبرم.»
ببین چه هوشمندیِ عظیمی در این جمله نهفته است!
مریم، قبل از آنکه مبهوتِ آن «جمالِ بشرِ سَوِیّ» شود، «تقوا» را شرطِ اصالت میداند.
او به آن نور میگوید:
«اگر تقی هستی، من با تو هستم، وگرنه از تو به خدا پناه میبرم!»
این، همان درسی است که ما باید بیاموزیم:
ای دل،
هر چه بر تو وارد شد،
هر چه در قلبت حس کردی،
هر الهامی که به سراغت آمد،
هر تمثالی که دیدی،
آن را با «محکِ تقوا» بسنج.
اگر آن تمثال،
تو را به «خود» دعوت میکند،
اگر تو را مغرور میکند،
اگر تو را از کتابِ خدا و راهِ اهلبیت دور میکند،
حتی اگر زیباترین فرشته باشد،
«عوذةً بالله» باید از آن پناه برد.
اما اگر آن تمثال،
همان «بشرِ سَوِیّ» است که تو را به «غلامِ زکی» (فرزندِ پاکیزه، نورِ ولایت) بشارت میدهد،
آنگاه است که باید به او تکیه کرد.
—
داستان تکراریِ این تمثّل برایِ سلوکِ امروز
ای دل،
مریم سلاماللهعلیها، الگویِ ماست در «روانشناسیِ معنوی»:
۱. انتباذ (خلوت):
از غوغایِ «مدعیانِ نور» فاصله بگیر.
۲. حجاب (حفاظت):
دل را در حصارِ حیا و ایمان حفظ کن.
۳. تمثّل (مشاهده):
بگذار نورِ هدایت،
در قلبت به شکلِ یک «معلمِ دلسوز و آشنا» ظاهر شود.
۴. احراز (تستِ تقوا):
هرگاه آن تمثال آمد،
با ترازویِ تقوا بسنجش.
اگر بویِ خدا میدهد،
اگر تو را به زهد و بندگیِ زکیّ (پاکیزه) میخواند،
او رسولِ ربِّ توست.
این «بشراً سویا» یعنی:
«هدایتِ الهی، وحشی و غریبه نیست؛»
هدایت،
صورتی است انسانی،
آرامبخش،
موزون و آشنا که در ملکوتِ قلبت،
جایگاه دارد.
احراز هویت تمثال نورانی یعقوب ع در ملکوت قلب یوسف ع!
یوسف ع اخم پدر را دید!!!
قبض و بسط نور همان اخم و لبخند ولیّ خدا در ملکوت قلب است.
رَأَى … فَعَلِمَ!!!
دید و دانست!!!
اگه نبینی، نخواهی دانست!!!
رَأَى يُوسُفُ صُورَةَ يَعْقُوبَ …
فَعَلِمَ أَنَّهُ قَدْ أَخْطَأَ وَ تَعَدَّى!
العلم ما یحدث باللیل و النهار!
ببین چجوری علم آنلاین در ملکوت قلب، صاحب قلب سلیم رو متوجه افکار اشتباهش میکنه و به او علم میده و اطلاع رسانی میکنه! حالا این صاحب قلب سلیمه که از اختیارش میتونه حسن استفاده رو داشته باشه و به حرف فرشتۀ مهربانش گوش کنه و تولید عمل صالح بنماید و یا برای رسیدن به تمناها، به حرف شیطان گوش کنه و پشت به نور، سر معلم خودشو ببره و بره تا به خواستۀ خودش برسه، در واقع دوراهی تمنا فدای تقدیر یا تقدیر فدای تمنا، یکی از این دو داستان در نهایت، سرنوشت بهشت یا جهنم شخص رو معلوم میکنه!
رَأَى يُوسُفُ صُورَةَ يَعْقُوبَ فِي نَاحِيَةِ الْبَيْتِ عَاضّاً عَلَى إِصْبَعِهِ يَقُولُ …
… فَعَلِمَ أَنَّهُ قَدْ أَخْطَأَ وَ تَعَدَّى.
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:
… فَحَمَلُوا يُوسُفَ إِلَى مِصْرَ وَ بَاعُوهُ مِنْ عَزِيزِ مِصْرَ
فَقَالَ الْعَزِيزُ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْواهُ أَيْ مَكَانَهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ فَأَكْرَمُوهُ وَ رَبَّوْهُ
فَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ هَوَتْهُ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ وَ كَانَتْ لَا تَنْظُرُ إِلَى يُوسُفَ امْرَأَةٌ إِلَّا هَوَتْهُ وَ لَا رَجُلٌ إِلَّا أَحَبَّهُ
وَ كَانَ وَجْهُهُ مِثْلَ الْقَمَرِ لَيْلَةَ الْبَدْرِ
فَرَاوَدَتْهُ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ وَ هُوَ قَوْلُهُ
وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ
فَمَا زَالَتْ تَخْدَعُهُ حَتَّى كَانَ كَمَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَى
وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ
فَقَامَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ
فَلَمَّا هَمَّا رَأَى يُوسُفُ صُورَةَ يَعْقُوبَ فِي نَاحِيَةِ الْبَيْتِ عَاضّاً عَلَى إِصْبَعِهِ يَقُولُ
يَا يُوسُفُ أَنْتَ فِي السَّمَاءِ مَكْتُوبٌ فِي النَّبِيِّينَ
وَ تُرِيدُ أَنْ تُكْتَبَ فِي الْأَرْضِ مِنَ الزُّنَاةِ
فَعَلِمَ أَنَّهُ قَدْ أَخْطَأَ وَ تَعَدَّى.
پس یوسف را به مصر بردند و او را به عزیز مصر فروختند.
عزیز مصر به همسرش گفت:
جایگاه او را گرامی بدار، شاید برای ما سودمند باشد یا او را به فرزندی بگیریم.
و او فرزندی نداشت.
پس یوسف را گرامی داشتند و او را پرورش دادند.
وقتی یوسف به سن رشد رسید، همسر عزیز مصر شیفته او شد.
هیچ زنی به یوسف نگاه نمیکرد مگر اینکه دلباختهاش میشد و هیچ مردی به او نمینگریست مگر اینکه دوستش میداشت. چهره او مانند ماه شب چهارده بود.
همسر عزیز خواست او را به گناه بکشاند، چنانکه خداوند در قرآن میفرماید:
و زنی که یوسف در خانه او بود، از او کام خواست و درها را بست و گفت: بیا پیش من.
ولی یوسف گفت: پناه بر خدا! او (خدا) پروردگار من است که جایگاهم را نیکو قرار داده است. همانا ستمکاران رستگار نمیشوند.
او همچنان تلاش میکرد تا یوسف را فریب دهد، تا آنجا که خداوند فرمود:
و به راستی آن زن آهنگ او کرد و یوسف نیز -اگر برهان پروردگارش را ندیده بود- آهنگ او میکرد.
پس همسر عزیز برخاست و درها را بست.
در همان لحظه که هر دو به آن فکر کردند،
یوسف در گوشهای از خانه تصویر پدرش یعقوب را دید که انگشت خود را به دندان گرفته و میگوید: ای یوسف! در آسمان در زمره پیامبران نوشته شدهای، آیا میخواهی در زمین در زمره زناکاران نوشته شوی؟
پس یوسف دانست که اشتباه کرده و از این کار پا پس کشید.
«داستان غیبت، حضور، و نظارتِ ملکوت بر مُلک»
داستان یوسف (ع) و یعقوب (ع)،
داستانِ یک ارتباطِ تلگرافیِ فرامکانی میان دو قلبِ متصل به نورِ ولایت است.
#دلنوشته
احراز هویتِ تمثالِ نورانیِ یعقوب (ع) در ملکوتِ قلبِ یوسف (ع)
۱. دید و دانست: «رَأَى… فَعَلِمَ!»
ای دل،
رازِ نجاتِ یوسف در بندِ بستهی زلیخا،
یک فرمولِ ساده اما ملکوتی بود:
«تا نبینی، نخواهی دانست!»
قرآن نگفت یوسف اندیشید،
یا استدلالِ عقلی کرد،
یا در ذهن خود فرمولهای کلامی چید؛
بلکه فرمود:
«لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ…»
(اگر برهانِ پروردگارش را ندیده بود…)
و امام باقر (ع) پرده از این «برهان» برمیدارد:
«رَأَى يُوسُفُ صُورَةَ يَعْقُوبَ فِي نَاحِيَةِ الْبَيْتِ عَاضّاً عَلَى إِصْبَعِهِ… فَعَلِمَ أَنَّهُ قَدْ أَخْطَأَ وَ تَعَدَّى.»
(یوسف در گوشهای از خانه، تصویرِ یعقوب را دید که انگشت به دندان گزیده… پس دانست که خطا کرده و پا پس کشید.)
این یعنی «احراز هویتِ آنلاینِ نور».
در لحظهای که تمام درهای فیزیکی بسته است (و غلّقتِ الأبواب)،
درِ ملکوتِ قلب گشوده است.
یوسف تصویر پدر، یعنی همان «معلمِ ربانی» و «مظهرِ برهانِ حق» را در زاویهی خانه میبیند.
نور، به صورتِ یک چهرهی آشنا تجلی میکند؛
چهرهای که با زبانِ بیزبانی، تمامِ حقایق را در یک آن منتقل میکند.
«رَأَی… فَعَلِمَ!»
او ابتدا با چشمِ جان «دید»،
و به دنبالِ آن دیدن، «دانست».
بدونِ رؤیتِ تمثال، دانایی حاصل نمیشود.
علمِ حقیقی، میوهی رؤیتِ ملکوت است.
—
۲. قبض و بسطِ نور؛ اخم و لبخندِ ولیّ خدا در قلب
ای دل،
به این تمثیلِ لطیف در روانپزشکیِ جان دقت کنیم:
چگونه قلب، هشدارهای غیبی را دریافت میکند؟
از طریقِ «قبض و بسطِ نور».
و این قبض و بسط، چیزی نیست جز «اخم و لبخندِ ولیّ خدا» در ملکوتِ قلبِ ما.
وقتی یوسف (ع) در آستانهی آن لغزشِ بزرگِ تحمیلی قرار میگیرد،
یعقوب (ع) را در حالتی اسفبار و نگران میبیند:
«عاضّاً علی إصبعه»
(انگشتِ اتهام و حیرت و تنبیه به دندان گزیده).
این اخمِ معلم، همان «قبضِ شدیدِ نور» در دلِ یوسف است.
قلبی که سلیم است،
بلافاصله این تغییرِ فازِ نوری را اسکن میکند.
متوجه میشود که آسمانِ دلش ابری شده و معلمش انگشت به دهان گرفته و میگوید:
«یا یوسف! نامِ تو در آسمان میانِ پیامبران نوشته شده،
آیا میخواهی روی زمین نامت در شمارِ خطاکاران ثبت شود؟»
این پیامِ صوتی و تصویریِ ملکوت، یک «علمِ آنلاین» است.
همان است که در احادیثِ آلمحمد (ع) آمده:
«العلمُ ما یَحدُثُ باللیلِ و النهار»
(علمِ حقیقی آن چیزی است که شب و روز در قلب حادث و نو به نو میشود.)
یک سیستمِ ناوبریِ فوقپیشرفته که در هر ثانیه،
موقعیتِ روحِ تو را در نسبت با رضایتِ ولیّ خدا آپدیت میکند.
اگر متمایل به چپ شوی،
اخمِ معلم را در قالبِ «قبضِ دل» حس میکنی،
و اگر در مسیرِ تقدیرِ الهی گام برداری،
لبخندِ او را در قالبِ «بسط و شرحِ صدر» لمس خواهی کرد.
—
۳. دو راهیِ سرنوشتساز: تقدیر فدای تمنا، یا تمنا فدای تقدیر؟
حالا این صاحبِ قلبِ سلیم است که با تکیه بر نیرویِ «اختیار»، سرِ دوراهیِ انتخاب میایستد.
فرشتهی مهربانِ الهام (که همان تمثالِ معلم است) هشدارهای نوری را فرستاده است.
شیطان نیز با تمامِ تمناهایِ نفسانی و زینتهایِ دنیوی (هَیْتَ لَکَ) درِ خانهها را بسته است.
اینجا آغازِ بزرگترین درامِ خلقت است:
سناریوی اول: تقدیر فدای تمنا
انسان برای رسیدن به تمناهایِ زودگذر و لذتهایِ لحظهایِ نفس،
پشت به نور میکند،
چشمِ دل بر اخمِ معلم میبندد و بهتعبیری،
«سرِ معلمِ خود را در قلب میبُرد»
تا با خیالِ راحت به خواستهاش برسد.
این مسیر،
یعنی قربانی کردنِ نقشهیِ آسمانیِ خدا (تقدیر) به پایِ خواستههایِ زمینی (تمنا)؛
راهی که پایانش جهنمِ هجران و تاریکی است.
سناریوی دوم: تمنا فدای تقدیر
انسان به تمثالِ یعقوبِ جانش خیره میشود.
اخمِ او را میبیند.
دلش میلرزد.
تمامِ کششها و تمناهایِ نفسِ اماره را سر میبُرد
و فدایِ آن تقدیرِ بلندی میکند که در آسمانها برایش نوشته شده است
(أنتَ فی السماءِ مکتوبٌ فی النّبیین).
اینگونه، تمنا فدایِ تقدیر میشود؛
مسیری که یوسف را از چاه و زندان،
به تختِ عزتِ مصر و بهشتِ رضوان میرساند.
—
۴. حرزِ یعقوبی در عصرِ غیبت
ای دل،
امروز نیز،
در شلوغیِ این دنیایِ تاریک که درهای گناه و غفلت به رویِ ما «غلّقتِ الأبواب» شدهاند،
ما به این «حرزِ یعقوبی» نیازمندیم.
«حرزِ» ما، همان تمثالِ نورانیِ امامِ عصر (عج) در ملکوتِ قلبمان است.
هرگاه که افکارِ اشتباه، کینهها، حسادتها یا شهوات بر ما هجوم میآورند،
اگر چشمِ دلمان را به سویِ «ناحیة البیتِ» قلب برگردانیم،
میتوانیم آن برهانِ پروردگار را ببینیم.
میتوانیم ببینیم که آیا آقایمان با لبخند به ما مینگرد،
یا انگشتِ حیرت به دندان گزیده و نگرانِ سقوطِ ماست.
اگر ببینیم، خواهیم دانست (رأی… فَعِلم).
و اگر بدانیم،
حرزِ ولایت ما را از شرّ وسوسههای زلیخایِ نفس،
ایمن خواهد ساخت.
جایی که «مریمِ جان» و «یوسفِ دل» در نقطهی «اسکنِ نور» به هم میرسند.
—
#دلنوشته
ایستگاهِ اسکنِ نور: تلاقیِ مریم و یوسف در اتاقِ فرمانِ قلب
ای دل،
اکنون که دانستی هدایت،
نه یک دستورالعملِ خشکِ کتبی،
بلکه یک «حضورِ زنده و مصور» در ملکوتِ جان توست،
بیا و هنرِ «اسکن کردن» را بیاموز.
تو در هر لحظه،
در برابرِ تجلی نور هستی:
۱. درسِ مریم (س): اسکنِ «هویتِ فرستنده» (آنتیویروسِ تقوا)
مریم به ما آموخت که هر «تمثالِ زیبایی» که در برابرِ دیدگانِ جانت ظاهر شد، لزوماً الهی نیست. شیطان نیز میتواند خود را به صورتِ «بشری زیبا» درآورد تا تو را بفریبد.
مریم (س) بلافاصله «فیلترِ تقوا» را فعال کرد:
«إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمَنِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیًّا»
این یعنی:
ای الهامی که بر من وارد شدی!
ای فکری که در سرم چرخیدی!
اگر از جنسِ خدا و تقوایی، بمان؛
وگرنه در پناهِ «رحمان»، تو را از ساحتِ قلبم بیرون میرانم.
این «اسکنِ بدوِ ورود» است.
مریم به ما یاد داد که حتی در خلوتِ عبادت (مکانِ شرقی)،
باید مراقبِ «دزدانِ ناموسِ ایمان» بود.
۲. درسِ یوسف (ع): اسکنِ «واکنشِ معلم» (ناوبریِ لحظهای)
یوسف به ما آموخت که حتی اگر در کورانِ واقعه بودی و درها به روی تو بسته شد،
باز هم راهی برای «احراز هویت» هست.
او به «تمثالِ معلم» (یعقوب) نگریست.
یوسف اسکن کرد که این تمثال، در چه حالتی است؟
آیا لبخند میزند؟
یا «عاضّاً علی إصبعه»
(انگشت به دندان گزیده و اخم کرده است)؟
این «اسکنِ حینِ عمل» است.
ای دل،
ببین که این چقدر دقیق است:
در روانشناسیِ مدرن، ما از «وجدان» یا «فراخود» (Superego) حرف میزنیم؛
اما در معارفِ آلمحمد (ع)،
ما از «حضورِ زنده و ملکوتیِ ولیّ خدا» حرف میزنیم.
یوسف، اخمِ پدر را یک «کدِ اطلاعاتی» دید.
آن اخم، یعنی:
«داری از مدارِ تقدیرِ الهی خارج میشوی! برگرد!»
—
۳. پیوندِ این دو داستان: سیستمِ «علمِ آنلاین» در قلبِ سلیم
وقتی این دو اسکن را در کنار هم میگذاریم،
به یک ساختارِ دفاعیِ کامل برای قلب میرسیم:
گام اول (اسکنِ مریمی):
تشخیصِ اصالتِ فکر. (آیا این فکر از خداست یا از شیطان؟)
شعار: پناه به رحمان در برابرِ هر چه بویِ تقوا نمیدهد.
گام دوم (اسکنِ یوسفی):
تشخیصِ کیفیتِ عمل. (آیا معلمِ من از این انتخابِ من راضی است یا مکدر؟)
شعار: دیدنِ اخم و لبخندِ ولیّ در ناصیهیِ قلب.
نتیجهی این دو اسکن، همان «رأی… فَعَلِمَ» است.
یعنی «بصیرتِ آنی».
علمی که در لحظه (باللیل و النهار) صادر میشود.
قلبِ سلیم، مثل یک مانیتورِ پیشرفته، مدام در حالِ نمایشِ وضعیتِ این ارتباط است.
اگر حسادت کردی، بلافاصله در ملکوتِ قلبت میبینی که «تمثالِ معلم» روی برگرداند…
اگر ایثار کردی، میبینی که آن «بشرِ سوّی» لبخند زد…
۴. فاجعهی «قطعِ ارتباط» (کوریِ قلبی)
ای دل،
بزرگترین تراژدی آنجاست که انسان،
آنقدر به «تمناهایِ نفسانی» گوش دهد که این سیستمِ اسکن، از کار بیفتد.
وقتی کسی «سرِ معلمِ قلبش را میبُرد»،
در واقع مانیتورِ ملکوت را خاموش میکند.
آنوقت دیگر نه اخمِ یعقوبی را میبیند و نه مریموار به خدا پناه میبرد.
چنین کسی، در تنهاییِ وحشتناکی سقوط میکند؛
تنهاییای که در آن،
دیگر هیچ «بشری سوّی» و هیچ «برهانِ ربّی» برای نجاتش ظاهر نمیشود.
معرفة الله – معرفة الشیطان
توی قلبمون، هم باید معرفت به خدا داشته باشیم و هم معرفت به شیطان!
معرفت به کلام خدا و فرشتۀ نگهبان و شنیدن و عمل کردن به این فرامین نورانی!
«سمعنا و اطعنا»
معرفت به کلام و وسوسههای شیطان و شنیدن، اما عمل نکردن به این توصیههای شیطنت آمیز!
به آیات محکم، نومن و نعمل – به آیات متشابه، نومن و لا نعمل.
تمثال نورانی صاحبان نور – تمثال شیطانی لیدرهای سوء
همانطور که مَلَک مُوَکّل به چهرۀ صاحبان نور برای اهل نور نمایان میشود،
ابلیس هم به چهرۀ لیدرهای سوء برای اهل حسادت نمایان میشود!
ابنعباس (رحمة الله علیه):
أَنَّهُ لَمَّا تَمَثَّلَ إِبْلِیسُ لِکُفَّارِ مَکَّهًَْ یَوْمَ بَدْرٍ عَلَی صُورَهًِْ سُرَاقَهًَْبْنِمَالِکٍ وَ کَانَ سَابِقَ عَسْکَرِهِمْ إِلَی قِتَالِ النَّبِیِّ (صلی الله علیه و آله) فَأَمَرَ اللَّهُ تَعَالَی جَبْرَئِیلَ (علیه السلام) فَهَبَطَ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) وَ مَعَهُ أَلْفٌ مِنَ الْمَلَائِکَهًِْ فَقَامَ جَبْرَئِیلُ (علیه السلام) عَنْ یَمِینِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) فَکَانَ إِذَا حَمَلَ عَلِیٌّ (علیه السلام) حَمَلَ مَعَهُ جَبْرَئِیلُ (علیه السلام) فَبَصُرَ بِهِ إِبْلِیسُ لَعَنَهُ اللَّهُ فَوَلَّی هَارِباً وَ قَالَ إِنِّی أَرَی مَا لَا تَرَوْنَ قَالَ ابْنُمَسْعُودٍ وَ اللَّهِ مَا هَرَبَ إِبْلِیسُ إِلَّا حِینَ رَأَی أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) فَخَافَ أَنْ یَأْخُذَهُ وَ یَسْتَأْسِرَهُ وَ یَعْرِفَهُ النَّاسُ فَهَرَبَ وَ کَانَ أَوَّلَ مُنْهَزِمٍ وَ قالَ … إِنِّی أَری ما لا تَرَوْنَ إِنِّی أَخافُ اللهَ فِی قِتَالِهِ وَ اللهُ شَدِیدُ الْعِقابِ لِمَنْ حَارَبَ أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام).
چون ابلیس در جنگ بدر برای کافران مکّه با چهرهی سراقهًْبنمالک نمایان شد و پیشاپیش لشکر آنها برای پیکار با پیامبر ص حرکت میکرد خداوند به جبرئیل دستور فرموده و او بر رسول خدا ص با هزار فرشته فرود آمد و طرف راست امیرالمؤمنین ع قرار گرفت و کارش این بود که هرگاه علی ([بر دشمن] حملهور میشد جبرئیل نیز همراه ایشان حمله میکرد. چون ابلیس جبرئیل را مشاهده کرد پا به فرار گذاشته و گفت: إِنِّی أَرَی مَا لَا تَرَوْنَ. ابنمسعود گوید: «به خدا قسم ابلیس فرار نکرد مگر هنگامیکه امیرالمؤمنین ع را مشاهده کرد و ترسید که علی ع او را گرفته و دربند نماید و مردم او را بشناسند، بههمینخاطر فرار کرد و اوّلین کسی بود که [در جنگ بدر] شکست را متحمّل شد. إِنِّی أَری ما لا تَرَوْنَ إِنِّی أَخافُ اللهَ من از اینکه با علی ع پیکار نمایم میترسم برای کسیکه با امیرالمؤمنین ع جنگ نماید شدیدالعقاب است.
این فراز، فصلِ «دوقطبیِ نهایی» در روانشناسیِ ملکوت است.
همانطور که توحید بدونِ تبری کامل نمیشود،
«معرفتِ نور» نیز بدونِ «معرفتِ ظلمت» بیدفاع است.
تقابلِ میانِ «تمثالِ هادی» و «تمثالِ مضلّ»
—
#دلنوشته
فصلِ تلاقیِ آیهها: معرفتِ الله و معرفتِ شیطان در اتاقِ فرمانِ دل
۱. دو بالِ صیانت: معرفتِ رحمان، معرفتِ شیطان
ای دل،
ایمنی در بیابانِ سلوک،
تنها با شناختنِ جاده به دست نمیآید؛
باید کمینگاههایِ راهزن را نیز به نقشه بکشی.
معرفتِ کامل، دو رویِ یک سکه است:
«معرفة الله» و «معرفة الشیطان».
در برابرِ کلامِ خدا،
پیامِ فرشتهی نگهبان و تمثالهایِ نورانیِ هدایت،
سر تعظیم فرود میآوریم و زمزمه میکنیم:
«سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا» (شنیدیم و اطاعت کردیم).
اما در برابرِ کلامِ وسوسهگر،
نجواهایِ پنهانیِ ابلیس و تمثالهایِ تاریک،
اگرچه کلامشان را میشنویم (تا حیلهشان را بشناسیم)،
اما فریاد میزنیم: «سَمِعْنَا وَ عَصَیْنَا» (شنیدیم و سرپیچی کردیم!).
این همان ترازویِ حکیمانهی قرآن است در مواجهه با آیهها:
به آیاتِ محکمِ الهی: «نُؤمِنُ وَ نَعمَل» (ایمان میآوریم و عمل میکنیم).
به آیاتِ متشابهِ شیطانی و القائاتِ وهمی: «نُؤمِنُ وَ لا نَعمَل»
(به وجودِ این فتنهها به عنوانِ ابزارِ آزمایش ایمان داریم، اما هرگز به آنها عمل نمیکنیم).
—
۲. تقابلِ تمثالها: فرشتهیِ هادی در برابرِ لیدرِ سوء
ای دل،
این سناریویِ ملکوتی چقدر شگفتانگیز است:
سیستمِ تمثّل در عالمِ غیب،
هم برای حزبالله فعال است و هم برای جنودِ شیطان.
همانطور که مَلَکِ موکّلِ الهی،
به شکلِ پاکترین و آشناترین چهرهها (همچون دِحیه کلبی یا معلمِ ربانی)
برای اهلِ نور جلوهگر میشود
تا قلبِ مؤمن را آرام کند و به او ثبات قدم بخشد؛
ابلیس نیز برای اهلِ حسادت و تاریکی،
به شکلِ «لیدرهایِ سوء» و رهبرانِ ضلالت متمثل میشود!
در روزِ کارزارِ بدر،
کفرِ مکه نیازمندِ یک فرمانده و مشوقِ ملموس بود.
ابلیس فرصت را غنیمت شمرد و خود را به تمثالِ «سُراقة بن مالک» (رئیس و پهلوانِ قبیلهی بنیکنانه) درآورد؛ لیدری سرشناس، قویپیکر و موجسوار.
او پیشاپیشِ سپاهِ شرک دوید و فریاد زد:
«امروز هیچکس بر شما پیروز نخواهد شد و من پناهِ شما هستم!»
این، تمثّلِ باطل است برای کسانی که چشم به تمناهایِ دنیا و کینههایِ درون دوختهاند.
آنها ابلیس را در چهرهی لیدرِ محبوبشان احرازِ هویت کردند
و پشتِ سرش تا لبهی پرتگاه شتافتند.
—
۳. فرارِ ابلیس از «شاهکلیدِ احرازِ هویتِ نور»
اما در جبههیِ حق، جبرئیل (ع) با هزار فرشتهی نشاندار فرود آمد.
ببین جبرئیل کجا ایستاد؟
«عن یمینِ امیرالمؤمنین (ع)»؛
در پهلویِ راستِ شاهِ ولایت.
هرگاه علی (ع) حمله میکرد، جبرئیل نیز با او میتاخت.
و اینجا بود که ابلیس،
با تمامِ طمطراقِ ظاهری و چهرهی عاریتیِ سراقه، چشمانش خیره ماند.
او امیرالمؤمنین (ع) و جبرئیل را دید:
«فَبَصُرَ بِهِ إِبْلِیسُ… فَوَلَّی هَارِباً»
ابنمسعود با سوگند یاد میکند که ابلیس از ترسِ هیچکس فرار نکرد،
جز آنگاه که امیرالمؤمنین علی (ع) را دید!
او ترسید. از چه ترسید؟
ترسید که دستِ قدرتِ علی (ع) او را بگیرد،
به بند بکشد و نقابِ «سراقه» را از چهرهاش بردارد؛
ترسید که «مردم او را بشناسند» (وَ یَعْرِفَهُ النَّاسُ).
وحشتِ ابلیس از این است که دستش رو شود و هویتِ واقعیاش آشکار گردد.
او تا زمانی کارآمد است که پشتِ چهرهیِ فریبندهیِ «سراقه» پنهان است.
وقتی شاهکلیدِ نور، یعنی امیرالمؤمنین (ع) وارد میشود،
پروژهیِ فریب شکست میخورد.
ابلیس اولین کسی بود که در بدر پا به فرار گذاشت
و در پاسخ به کافران که میگفتند:
«سراقه، کجا میروی؟ مگر تو پناهِ ما نبودی؟»
فریاد کشید:
«إِنِّی أَرَی مَا لَا تَرَوْنَ… إِنِّی أَخَافُ اللَّهَ…»
(من چیزی را میبینم که شما نمیبینید!
من از خدا میترسم [از کارزار با علی میترسم]؛
چرا که عقابِ خدا برای کسی که با علی پیکار کند، سخت و گزنده است.)
—
۴. علمِ آنلاین و فرارِ شیاطین از قلبِ ما
ای دل،
این صحنهی بدر، هر روز در بدرِ درونِ ما تکرار میشود:
هنگامی که ابلیسِ درون با تمثالِ فریبندهیِ یک «لیدرِ سوء» (مثلاً حسادت، شهوت، تکبر، یا یک فکرِ انحرافیِ شیک و موجه) واردِ قلبِ ما میشود و ما را به پیکار با حق دعوت میکند؛
تنها راهِ فراری دادنِ او، «آوردنِ نام و یاد و ولایتِ امیرالمؤمنین (ع)» به میانهیِ میدان است.
اگر قلبِ ما متصل به «حرزِ ولایت» باشد،
در لحظهی ورودِ ابلیس،
تصویرِ خشم و ابهتِ مرتضی علی (ع) در پهلویِ راستِ دلمان متجلی میشود.
ابلیس با دیدنِ این «برهانِ ربّ»،
بلافاصله پا به فرار میگذارد و نقابِ فریبندهاش میافتد.
او فریاد میزند: «إنی أری ما لا ترون!»
او میفهمد که صاحبِ این قلب،
به «علمِ آنلاینِ شب و روز» مجهز است و دستِ او را خوانده است.
ای دل،
بگذار ابلیس از اقتدارِ علیِ قلبت فرار کند،
نه اینکه تو با خاموش کردنِ نورِ معلم،
راه را برای جولانِ سراقههایِ نفس هموار کنی…
سرّ معرفة الله، شناخت نور ولایت آل محمد ع با قلب سلیم است!
«احراز هُویّت نور، در ملکوتِ قلب! معرفت الله!»
مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَعْرِفَ سِرَّ اَللَّهِ
فَعَلَيْهِ أَنْ يَتَوَالَى بِوَلاَيَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ اَلْأَئِمَّةِ مِنْ ذُرِّيَّتِي!
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم:
وَ عَنِ اِبْنِ عَبَّاسٍ عَنِ اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ فِي حَدِيثٍ قَالَ:
عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ سَيِّدُ اَلْوَصِيِّينَ وَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ،
مَعَاشِرَ اَلنَّاسِ!
مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَعْرِفَ سِرَّ اَللَّهِ فَعَلَيْهِ أَنْ يَتَوَالَى بِوَلاَيَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ اَلْأَئِمَّةِ مِنْ ذُرِّيَّتِي،
عِدَّتُهُمْ اِثْنَا عَشَرَ عِدَّةُ نُقَبَاءِ بَنِي إِسْرَائِيلَ
وَ اَلْأَئِمَّةُ اِثْنَا عَشَرَ إِمَاماً
أَوَّلُهُمْ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ آخِرُهُمُ اَلْقَائِمُ.
«سرّ معرفة الله، شناختِ نورِ ولایتِ آلِ محمد (ع) با قلبِ سلیم است.»
—
#دلنوشته
احرازِ هُویّتِ نور، در ملکوتِ قلب: معرفتُ الله
ای دل،
اگر پرسیده شود «معرفتِ خدا» از کجا آغاز میشود،
بسیاری در آسمانهای دوردست به دنبالِ پاسخ میگردند،
حال آنکه سرّ این معرفت،
در نزدیکترین نقطه به ما نهفته است:
«در ملکوتِ قلب».
خدا را نه با هیاهویِ ذهنِ پریشان، بلکه با «قلبِ سلیم» باید شناخت؛
و قلبِ سلیم، آن قلبی است که در هجومِ صورتها، نور را گم نکند؛
در ازدحامِ صداها، صدایِ ولیّ را بشناسد؛
و در بازارِ مدعیان، از «معرّفِ حقیقیِ حق» جا نماند.
اینجاست که «احرازِ هویتِ نور» معنا پیدا میکند.
یعنی قلب، به جایی برسد که وقتی پرتویِ ولایت بر آن تابید، بیدرنگ بگوید:
این آشناست؛
این بویِ خانهی خدا را میدهد؛
این همان نوری است که با فطرتِ من غریبه نیست.
و از همینجاست که سرّ آن کلامِ بلندِ نبوی آشکار میشود؛
آنجا که رسولِ خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَعْرِفَ سِرَّ اللَّهِ، فَعَلَيْهِ أَنْ يَتَوَالَى بِوَلَايَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ مِنْ ذُرِّيَّتِي.»
هر که دوست دارد «سرّ خدا» را بشناسد،
باید در پناهِ «ولایتِ علی بن ابیطالب (ع)» و امامان از ذریهی من درآید.
اینجا دیگر سخن از یک محبتِ عاطفیِ صرف نیست؛
سخن از یک «سامانهی شناساییِ قلبی» است.
یعنی اگر کسی بخواهد در عالمِ فتنه،
نورِ خدا را گم نکند،
باید قلبش را با ولایتِ علی (ع) کُدگذاری کند؛
باید با این میزان،
حق را از باطل،
نور را از نار،
و هادی را از مدعی بازشناسد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله،
در ادامه، این حقیقت را از پردهای دیگر آشکار میسازد:
«عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ سَيِّدُ الْوَصِيِّينَ وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ…
مَعَاشِرَ النَّاسِ! مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَعْرِفَ سِرَّ اللَّهِ فَعَلَيْهِ أَنْ يَتَوَالَى بِوَلَايَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ مِنْ ذُرِّيَّتِي…
عِدَّتُهُمْ اثْنَا عَشَرَ… أَوَّلُهُمْ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ.»
یعنی این راهِ شناخت، راهی مبهم و بینقشه نیست؛
نوری رها شده در ابهامِ تاریخ نیست؛
بلکه سلسلهای روشن، ممتد، زنده و ممتدّ تا آخرالزمان است:
از «علی (ع)» تا «قائم (عج)».
پس ای دل،
اگر میخواهی «معرفتُ الله» فقط یک مفهومِ ذهنی نباشد،
اگر میخواهی خدا را نه در وهم، بلکه در «حضورِ هدایتیِ نور» بشناسی،
باید به مدرسهی ولایت قدم بگذاری.
چرا که بیولایت،
بسیاری از نامها، نامِ خدا را بر زبان میآورند، اما بویِ خدا نمیدهند؛
بسیاری از چهرهها، سیمایِ دین به خود میگیرند، اما آینهی نور نیستند؛
و بسیاری از صداها، از حق میگویند، اما از «بابِ حق» وارد نشدهاند.
قلبِ سلیم، قلبی است که «بابِ خدا» را گم نکند.
و بابِ خدا، در منطقِ نبوت، با ولایتِ علی و آلِ علی (ع) شناخته میشود.
پس «احرازِ هویتِ نور» در ملکوتِ قلب، یعنی این:
اینکه دل، در لحظهی مواجهه با هر دعوت، هر شعار، هر کشش، و هر تمثال، از خود بپرسد:
آیا این نور، از رگِ ولایت عبور کرده است؟
آیا این صدا، نسبتی با علی (ع) دارد؟
آیا این دعوت،
مرا به همان صراطی میبرد که اولش امیرالمؤمنین است و آخرش قائم آل محمد (عج)؟
اگر آری، این نور آشناست.
و اگر نه، هرچند در لباسِ تقدّس ظاهر شود، باید در آن توقف کرد.
ای دل،
سرّ معرفة الله، در انباشتنِ محفوظات نیست؛
در تیز کردنِ نگاهِ قلب است.
و نگاهِ قلب، وقتی از کدورتِ نفس پاک شد،
در آینهی ولایت، خدا را «از سرّ خدا» میشناسد.
اینجاست که دیگر ولایت، صرفا یک اعتقاد نیست؛
بلکه «دستگاهِ تشخیصِ نور» است؛
حرزِ نجات از خطایِ باطن است؛
و کلیدِ ورود به توحیدی است که از درِ اهلبیت (ع) میگذرد.
امام صادق علیه السلام:
عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ
قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع
مَنْ دَانَ اللَّهَ بِغَيْرِ سَمَاعٍ مِنْ عَالِمٍ صَادِقٍ أَلْزَمَهُ اللَّهُ التِّيهَ إِلَى الْفَنَاءِ
وَ مَنِ ادَّعَى سَمَاعاً مِنْ غَيْرِ الْبَابِ الَّذِي فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَلْقِهِ فَهُوَ مُشْرِكٌ
وَ ذَلِكَ الْبَابُ هُوَ الْأَمِينُ الْمَأْمُونُ عَلَى سِرِّ اللَّهِ الْمَكْنُونِ.
هرکس از طریق غیر عالم صادق بخواهد به خدا نزدیک شود،
خداوند او را گرفتار سرگردانی میکند که به نابودی ختم می شود
و هرکس ادعا کند از غیر راهی که خداوند برای بندگانش گشود، دین را میآموزد او مشرک است.
و آن دری که خداوند بر بندگان گشود، کسی است که امین اسرار الهی است.
#دلنوشته
بابِ مفتوحِ خدا در ملکوتِ قلب
ای دل،
همهی مشکلِ گمگشتگانِ راهِ معنا اینجاست که گمان میکنند هر شوقی، راه است؛
هر صدایی، ندایِ حق است؛
و هر مدعیِ دانایی، لایقِ اقتداست.
در حالی که در منطقِ وحی،
راهِ خدا بیدر و دروازه نیست؛
حریمِ ربوبیّت، «باب» دارد؛
و آنکه از غیرِ باب وارد شود،
اگرچه نامِ خدا را بسیار بر زبان براند،
در حقیقت راه را گم کرده است.
اینجاست که کلامِ امام صادق علیهالسلام چونان چراغی در اتاقِ فرمانِ دل روشن میشود:
«مَنْ دَانَ اللَّهَ بِغَيْرِ سَمَاعٍ مِنْ عَالِمٍ صَادِقٍ أَلْزَمَهُ اللَّهُ التِّيهَ إِلَى الْفَنَاءِ،
وَ مَنِ ادَّعَى سَمَاعاً مِنْ غَيْرِ الْبَابِ الَّذِي فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَلْقِهِ فَهُوَ مُشْرِكٌ،
وَ ذَلِكَ الْبَابُ هُوَ الْأَمِينُ الْمَأْمُونُ عَلَى سِرِّ اللَّهِ الْمَكْنُونِ.»
چه هشداری از این روشنتر؟
هر کس خدا را «بدونِ شنیدن از عالمِ صادق» بندگی کند،
خدا او را به «تیه» وا میگذارد؛
سرگردانیای که پایانش، فرسودگیِ جان و فروپاشیِ مسیر است.
این «تیه»، فقط گم شدن در بیابانِ بیرون نیست؛
گاه انسان در میانِ انبوهِ الفاظِ دینی،
در میانِ ادعاهایِ پرزرقوبرقِ معنوی،
و حتی در ازدحامِ عبادتهایِ بیریشه،
دچارِ تیه میشود؛
یعنی میرود، اما نمیرسد؛
میشنود، اما از سرچشمه نمینوشد؛
نامِ خدا را میبرد، اما بویِ خدا را نمییابد.
چرا؟
چون از «عالمِ صادق» نشنیده است.
چون قلبش را به «بابی که خدا گشوده» نسپرده است.
چون خواسته است با چراغِ نفس، خورشیدِ هدایت را تفسیر کند.
ای دل،
اینجا دیگر مسئله فقط «اشتباه» نیست؛
امام، تعبیرِ سنگینتری به کار میبرد:
«فَهُوَ مُشْرِكٌ».
یعنی آنکه ادعایِ سماع و فهمِ دین از غیرِ این باب را دارد،
در حقیقت برای هدایت، شریکتراشی کرده است؛
گویی در کنارِ راهِ گشودهی خدا، راهی دیگر ساخته
و در کنارِ معرّفِ منصوبِ حق، معرّفی دیگر نشانده است.
این همان نقطهی لغزشِ مدعیان است؛
آنجا که انسان، به جایِ تسلیم در برابرِ «باب الله»،
برای خود درهایی میسازد از ذوق، سلیقه، پسندِ زمانه، شهرتِ اشخاص،
یا جذابیتِ صداهایی که از حق میگویند، اما «از بابِ حق وارد نشدهاند».
و امام، این باب را چگونه معرفی میکند؟
نه صرفاً به عنوانِ یک معلم،
نه فقط یک فقیه،
نه تنها یک چهرهی قدسی؛
بلکه به عنوانِ:
«الْأَمِينُ الْمَأْمُونُ عَلَى سِرِّ اللَّهِ الْمَكْنُونِ»
یعنی آن امانتدارِ مطمئن بر «سرّ پنهانِ خدا».
پس ای دل،
اگر پیشتر گفتیم:
«سرّ معرفة الله، شناختِ نورِ ولایتِ آلِ محمد (ع) با قلبِ سلیم است»
اکنون باید یک گام جلوتر برویم و بگوییم:
این سرّ، به هر گوشی سپرده نمیشود؛
و از هر دهانی شنیده نمیشود؛
سرّ خدا، «امین میخواهد»؛
و قلب، برای احرازِ هویتِ نور، باید به امانتدارِ این سرّ متصل شود.
در اینجا، «عالمِ صادق» فقط کسی نیست که معلوماتی درست دارد؛
او کسی است که «خود، بابِ عبورِ نور» است؛
سخنش از خزانهی صدق میآید؛
و دل را نه به خویش، بلکه به همان بابِ مأذونِ الهی میرساند.
ای دل،
بسیارند آنان که از خدا میگویند،
اما چون کلیدِ خزانه را ندارند،
سهمِ مخاطب از همهی این گفتارها، تنها هیجان، تقلید، یا سرگردانی است.
اما آنکه از «بابِ مفتوحِ خدا» میشنود،
در جانش چیزی بیش از دانستن اتفاق میافتد:
نور، در او «احرازِ هویت» میشود.
یعنی دل، ناگهان درمییابد:
این صدا، صدایِ سرگردانی نیست؛
این دعوت، از جنسِ تیه نیست؛
این کلام، مرا از خودم عبور میدهد، نه در خودم حبس کند؛
این همان راهی است که خدا برای خلقش گشوده است.
پس ای سالکِ درمانگاهِ جان،
اگر میخواهی در وسوسهها گم نشوی،
اگر میخواهی در بازارِ پرهیاهویِ مدعیان، اسیرِ صورتها نشوی،
اگر میخواهی معرفتت، تو را به خدا برساند نه به خویشتنِ متورم،
از خود بپرس:
از چه کسی میشنوم؟
از کدام باب وارد میشوم؟
این نوری که مرا میخواند، نسبتی با «امینِ سرّ خدا» دارد یا نه؟
چرا که همهی تفاوت، همینجاست:
یک راه، به «معرفتُ الله» ختم میشود؛
و راهِ دیگر، هرچند آراسته و پرشور، به «تیهِ فنا».
