ʿIrf: Becoming Intimate with the Men of Light in the Outer World and the Inner Kingdom of the Heart
This article explores the Qurʾānic concept of **ʿirf** (recognition) as a living, experiential form of knowledge rather than an abstract or intellectual understanding. Drawing upon the verse *“al‑Aʿrāf rijālٌ”* (“Upon the Heights are men”), the study argues that true recognition of God (*maʿrifat Allāh*) unfolds through **familiarity with the Men of Light**—those divinely guided figures who serve as teachers in the outer realm (*mulk*) and as luminous presences within the inner kingdom of the heart (*malakūt*).
The article presents **ʿirf** as a process of *intimate knowing*: a gradual awakening in which the heart becomes capable of discerning truth through light rather than argument. In this journey, the same guiding reality appears in two forms—**as a rabbinic teacher in the visible world and as an angelic illumination within the heart**. Recognition occurs when the heart realizes that these are not two separate guides, but one truth manifested across realms.
Central to this process is the dynamic of **contraction and expansion (qabḍ and basṭ)** of the heart. Moments of contraction purify the heart from illusion and self‑deception, while moments of expansion allow divine light to settle and bring clarity. Through this rhythm, the heart becomes *salīm*—sound, receptive, and capable of recognizing guidance by light alone.
The article ultimately proposes that **ʿirf is the gateway to true faith**: not belief through imitation, but certainty through recognition. To “know” in this sense is to become inwardly familiar with guidance, to recognize the Men of the Heights, and to perceive the unity between the outer teacher and the inner illumination. Thus, *al‑Aʿrāf* is revealed not merely as a place, but as a **station of awareness** where the heart learns to see by light.
«عرف» یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«العَرْفُ: طيب الرائحة»: السكون و الطمأنينة
«عُرْف الديك: تاج خروس، بالاترین نقطه، مفهوم علو، + پوشه «علو»
«عُرْف الفرس: یال اسب»
«عُرْف الفرسِ و الديك»:
«تتابع الشيء متّصلا بعضه ببعض: پی در پی بودن موهای یال گردن اسب»
+ واژه «ولی – متوالی»
+ مقاله «حسود، نور رو زشت میبینه!» «نکر – انکار»
+ «نیمه گمشده من»
مشتقات ریشه «عرف» 69 بار در قرآن تکرار شده است.
+ «روز عرفه!»
+ «مجمع البحرین – عین الحیاة»
گل رُز، هر اسم دیگری هم که داشت، باز هم همینقدر خوشبو بود!
«اسم و معنی»
روز عرفه، روز آشنایی قلب سلیم است با اسم نور خودش!
روزی که بلقیس فهمید اسم نورش سلیمانه، اون روز، برای بلقیس، روز عرفه شد!
انگاری همینکه بلقیس چشمِ قلبش، به نور سلیمان افتاد، اونو شناخت.
+ «فَقَالَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ أَسَدِ: عَرَفَهُ وَ رَبِّ اَلْكَعْبَةِ».
کانه سالهاست اونو میشناسه و ازش خوشش اومد
و با بوی خوش نورانی علوم او، به آرامش ابدیت دست یافت!
این میشه داستان بلقیس با معرفت!
+ مقاله «نور مطالعه! اسم نورت چیه؟»
I know you!
«الآن شناختمت»
«الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ»
نورِ آشنایی!
+ مقاله «حسود، نور رو زشت میبینه!»:
«وَ الْمَعْرِفَةُ وَ ضِدَّهَا الْإِنْكَارَ»
+ مقاله «مژده نورانی!»
+ «با نور، یکدست شو! – بیع»
+ «عشق»: نورِ عشق! نورِ آشنایی!
عکسل العمل حسود و اهل نور وقتی چشمشون به نور می افته، چقدر متفاوته!
حسود وقتی چشمش به نور میافته انگاری چشمش به آبسه و دمل چرکی بدبو می افته لذا ازش خوشش نمیاد و پشتشو بهش میکنه و انکارش میکنه و بهش میگه: دیگه نمیشناسمت! در حالیکه به خودش خیانت میکنه چون میدونه که داره حسادت میکنه و پنهانکاری میکنه!
اما اهل نور وقتی چشمش به نور می افته انگار گل زیبای خوشبویی دیده که خیلی ازش خوشش میاد و با بو کردن آن به آرامش میرسه و این اهل نور با معرفت اهل عرفان و آشنا با نور الهی است.
انگاری خدا، نور رو سر راه هر دو گروه میذاره تا اختیارا عکس العمل نشون بدهند: «إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً قَالَ عَرَّفْنَاهُ فَإِمَّا آخِذٌ وَ إِمَّا تَارِكٌ».
مثال زیبای زاپیا!
داره میگرده ببینه در این اطراف صاحب نوری، صاحب حیاتی، جانداری ، آشنایی چیزی پیدا میکنه باهاش کانکت بشه یا نه؟!
این قلب سلیم اهل یقین است که این ویژگی تشخیص بی سیم نور آشنا رو داره!
هر حادثه و تقدیر، برای تفتیش قلبته تا بفهمی قلبت معیوبه!
@
وَ الْمَعْرِفَةُ وَ ضِدَّهَا الْإِنْكَارَ
فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ … لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها
«لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها … لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ»
معلم مهربان آرزوش اینه: ایکاش منو بشناسن و بسوی من برگردند!
+ «معرفة الامام بالنورانیة»
«الاعراف رجال»: یعنی نور معرفت همان شناخت معلم ربانی است.
[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۵۸ الى ۶۲]
وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ (۵۸)
و برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند. [او] آنان را شناخت ولى آنان او را نشناختند.
وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ أَ لا تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ (۵۹)
و چون آنان را به خوار و بارشان مجهّز كرد، گفت: «برادر پدرى خود را نزد من آوريد. مگر نمىبينيد كه من پيمانه را تمام مىدهم و من بهترين ميزبانانم؟
فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِي بِهِ فَلا كَيْلَ لَكُمْ عِنْدِي وَ لا تَقْرَبُونِ (۶۰)
پس اگر او را نزد من نياورديد، براى شما نزد من پيمانهاى نيست، و به من نزديك نشويد.
قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ (۶۱)
گفتند: «او را با نيرنگ از پدرش خواهيم خواست، و محققاً اين كار را خواهيم كرد.»
وَ قالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِي رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها إِذَا انْقَلَبُوا إِلى أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (۶۲)
و [يوسف] به غلامان خود گفت: «سرمايههاى آنان را در بارهايشان بگذاريد، شايد وقتى به سوى خانواده خود برمىگردند آن را بازيابند، اميد كه آنان بازگردند.»
دو واژه قرآنیِ بسیار مهم «عَرْف» و «نُکْر»
هدف این نوشتار بررسی دو واژه کلیدی قرآن، یعنی «عَرَفَ/مَعْرِفَة» و «نَکَرَ/إِنکار» است؛
دو کلمهای که در آیات مختلف، بهویژه در داستان حضرت یوسف(ع)، نقش محوری دارند.
محور بحث آن است که «یکتاپرستی و عبودیت حقیقی تنها هنگامی آغاز میشود که انسان نور معلم ربانی را بشناسد؛ و انکار این نور، ریشه در حسد دارد.»
«وَ المعرِفَةُ وَ ضِدُّها الإِنکار»
«شناخت، و ضدّ آن انکار است.»
در داستان یوسف(ع) چنین آمده است:
فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنكِرُونَ
«او آنان را شناخت، اما آنان او را نشناختند.»
و در ادامه:
لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها … لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ
«شاید آن را بازشناسند … شاید بازگردند.»
گویی معلم مهربانِ حقیقت در دل آیات میگوید:
«آرزویم این است که مرا بشناسند و به سوی من بازگردند.»
این مفهوم در معارف الهی نیز با عنوان «معرفة الإمام بالنورانیة» شناخته میشود؛
و تعبیر «الأعراف رجال» اشارهای است به اینکه «نور معرفت، همان شناخت معلم ربانی است.»
بررسی آیات ۵۸ تا ۶۲ سوره یوسف
۱.
فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنكِرُونَ
یوسف برادران را شناخت؛ اما آنان او را انکار کردند.
معرفت از سوی او؛ انکار از سوی آنان.
۲.
اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِي رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها … لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ
خدا از طریق یوسف، حتی برای برادران حسود نیز راه شناخت را هموار کرد؛
با این امید که «باز شناسند و بازگردند.»
اما آنان همان نور را که میبایست مبدأ توحیدشان شود، «انکار کردند»؛ حسد ورزیدند، حذف کردند، اقدام به قتل کردند، و هرچه توانستند برای خاموشکردن نور خدا انجام دادند.
ولی نور الهی با تلاش حسودان خاموش شدنی نیست.
بررسی لغوی دو واژه «عَرْف» و «نُکْر»:
بررسی لغوی «عَرْف»
در فرهنگ لغات عربی، «عَرْف» واژهای مملو از معانی لطیف و نورانی است؛
و میتوان آن را یکی از صدها واژه مرتبط با «نور ولایت و شناختِ آشنا» دانست.
نمونههایی از کاربردهای لغوی:
• «العَرْف: طِیبُ الرّائحة»
عَرْف یعنی بوی خوش؛ چیزی که جان را آرام میکند.
• «السكون و الطمأنینة»
عَرْف با آرامش و اطمینان همراه است.
• «عُرْفُ الدیک»
تاج خروس، یعنی بالاترین نقطه؛ اشاره به «علو».
• «عُرْفُ الفرس»
یال اسب؛ رشتهای از موهای پیدرپی و متصل.
در همه این معانی، یک عنصر مشترک هست:
«اتصال، پیدرپی بودن، علو، و بوی خوشِ آرامبخش.»
به همین دلیل «عَرَف» همریشه با «وَلا / وَلِی / مُتَوالِی» دانسته شده است.
به تعبیر اهل نور معرفت:
«عرف» همان «نور آشنایی» است؛ نوری که دلِ آشنا فوراً آن را میشناسد.
بررسی لغوی «نُکْر»
در مقابل «معرفت»، واژه «نُکر» قرار دارد؛
واژهای که همانگونه که در متن فرهنگها آمده، یکی از واژههای مترادف «حسد» دانسته میشود.
نمونههای لغوی:
• «النَّکْرَة: چرک یا خونی که از دُمَل بیرون میآید»
چیزی آلوده، ناخوشایند، و نشانه بیماری.
• «نَکِرَ الرجلَ: او را نشناخت»
خود را به ناآشنایی زدن.
• «أَنْکَرَ الأمر: انکار کرد، به نادانی تظاهر نمود.»
حسود دقیقاً همین کار را میکند:
«خود را به ندانستن میزند.»
در حالی که حقیقت را میبیند، اما انکار میکند.
و در نهایت، همین «ندانمکاری»هاست که کار دستش میدهد.
تقابل این دو واژه در یک جمله کوتاه جمع شده:
«وَ المعرِفَةُ وَ ضِدُّها الإِنکار»
اهل نور، با معرفت هستند.
تا چشمشان به صاحب نور میافتد، میگویند:
«میشناسمش.»
و از بوی خوش او آرام میگیرند:
«العَرْف: طِیبُ الرّائحة.»
اما حسودان، با دیدن همان نور، خود را به «نکر» میزنند.
دلنوشته
واژههای «عرف» و «نکر»
واژهها در قرآن، فقط معنا ندارند… حال دارند. نفس دارند.
«عَرْف» از همانهاست.
وقتی گفته میشود، انگار نسیمی آشنا از جایی دور و نزدیک میوزد.
«عرف» یعنی بوی خوش.
یعنی آرامش.
یعنی آن لحظهای که چیزی در دل میگوید:
این را میشناسم… این، غریب نیست.
و درست روبهرویش، «نُکر» ایستاده.
واژهای سرد. تلخ.
انگار آدم یکباره خودش را میزند به ندانستن؛
نگاه میکند، اما نمیبیند…
میداند، اما نمیگوید.
در قصه یوسف، این دو واژه کنار هم نشستند؛
مثل دو رنگِ متضاد:
«فَعَرَفَهُم… وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ»
او شناخت…
آنها انکار کردند.
همیشه همین است:
نور، ما را میشناسد؛
ما گاهی خود را به ناآشنایی میزنیم.
ولی چقدر قشنگ است این «لعلّهُم یعرفونها… لعلّهُم یرجعون».
انگار خدا آه میکشد و میگوید:
کاش بشناسند…
کاش برگردند…
گاهی خدا، نشانه را در همان خرجینِ قدیمیمان میگذارد. بیصدا.
شاید وقتی رسیدیم خانه، بفهمیم:
این هدیه، این رحمت… از خودش بود.
شاید بشناسیمش… شاید بازگردیم.
«معرفة الإمام بالنورانیة» یعنی همین آشناییِ بیتردید؛
آن لحظهای که نور را میبینی و دلت تکان میخورد:
این… این همان است.
«الأعراف رجال» یعنی راه، همیشه با یک انسان معنا پیدا میکند؛
با آن معلمِ ربانی که خدا او را چراغ گذاشته،
تا در تاریکیها بوی آشنایی بدهد.
عرف…
تاجی بالای حقیقت.
یالِ پیدرپی مهر.
بوی خوشی که از سمت خانه میآید.
بویی که فقط کافیست یکبار برسد…
تمام راه را روشن میکند.
اما نُکر…
زخمیست که چرک میدهد.
انگار حسد، نمیگذارد عطر حقیقت به دل برسد.
انسان حسود نگاه میکند و میگوید:
«نه… نمیشناسم.»
و همین یک «نمیشناسم»، تمام راه را میبندد.
اهل نور، وقتی منبع نور را میبینند، بیهیچ شکّی میگویند:
«این اوست… این همان آشناست.»
آرام میشوند. نرم میشوند.
دلشان جا میافتد.
اهل حسد اما…
حقیقت را که میبینند، سگرمه میکنند.
تیغ برمیدارند.
این داستان هزاربارهٔ تاریخ است: حذف، انکار، تهمت…
اما نور خاموش نمیشود. هیچوقت.
و من…
هر بار به این دو واژه نگاه میکنم، انگار دو راه پیش چشمم باز میشود:
راهی که بوی خوش دارد؛
و راهی که بوی چرک و زخم.
– هرجا آرامش بود، آنجا عرف است.
هرجا تلخی بود، آنجا نکر.
و راه توحید…
از لحظهای شروع میشود که چشم دلت به معلمی بیفتد که خدا او را چراغ گذاشته.
شناخت که آمد، بازگشت آسان میشود.
این دلنوشته،
شروع حرفهای مهمی است.
بعد از این، قرار است در آیات و احادیث، این دو واژه را بیشتر بفهمیم،
عطرِ «عرف» را پیدا کنیم،
و تلخی «نکر» را بفهمیم.
شاید…
شاید در آخرِ این راه، ما هم برگردیم؛
و بگوییم:
«شناختمت… همیشه آشنا بودی.»
1. **نورِ آشنایی؛ قصهی عرف و نکر**
2. **وقتی دل رز را میشناسد؛ عرف در برابر نکر**
3. **بوی خوش آشنایی؛ از بلقیس تا روز عرفه**
4. **اسم نورت را که پیدا کنی… عرف اتفاق میافتد**
5. **عرف؛ لحظهای که میگویی: I know you**
6. **از عطرِ رز تا عطرِ نور؛ روایت معرفت و انکار**
7. **وقتی نور کنار تو میایستد؛ شاکر یا کَفور؟**
8. **داستانِ دو نگاه: نگاهِ آشنا، نگاهِ حسود**
9. **قلب سلیم؛ تشخیص بیسیمِ نور**
10. **الآن شناختمت؛ سرگذشت عرف در دل انسان**
دلنوشته
بوی خوش آشنایی؛ روز عرفه
گلِ رُز…
حتی اگر اسمش چیز دیگری بود، باز هم همینقدر خوشبو بود.
بویش، به اسمش ربطی ندارد؛
«اسم» فقط نشانی است،
امّا «معنی»… معنی همان عطریست که دل را میبَرَد.
روزِ «عرفه» هم همین است.
روزِ عطر.
روزی که «قلبِ سلیم» یکباره صاحبِ نورش را میشناسد.
روزی که دل میگوید:
این نور… مالِ من است.
این اسم… اسمِ من است.
بلقیس…
روزی را تجربه کرد که برای او، روزِ عرفه بود.
روزی که فهمید نورِ او، اسمش سلیمان است.
همان لحظه که چشمِ دلش به سلیمان افتاد،
انگار سالهاست که او را میشناسد.
عطر آشنایی پیچید.
و دلش آرام شد.
فاطمه بنت اسد، مادر امیرالمؤمنین،
وقتی دید نوزادش را در آغوش پیامبر گذاشتند و علیِ تازهمتولدشده،
چشمش به آن نور افتاد و لبخند زد، گفت:
«عَرَفَهُ، وَ رَبِّ الکَعْبَةِ»
گویی همین لبخند، نشانیِ آشناییِ قدیمی بود؛
نشانی اینکه سالهاست این نور را میشناسد.
«عَرَفَهُ وَ رَبِّ الکَعْبَة»
یعنی شناختش…
نه بهخاطر نامش، نه بهخاطر ظاهرش؛
از بس که نورش برایش آشنا بود.
گویی سالهاست با این نور زندگی میکرده.
این همان داستان بلقیس است…
این همان داستان زلیخاست…
داستان هر دلیست که وقتی نور را میبیند،
بیهیچ مقدمهای میگوید:
«I know you»
«الآن شناختمت»
«الآنَ حَصْحَصَ الحَقّ»
نورِ آشنایی…
همان نسیمی که میگوید:
این اوست… این همان است.
– همه مقالههای نورانی به همین مطلب مهم اشاره میکنند:
«نور مطالعه! اسم نورت چیه؟»
«حسود، نور رو زشت میبینه!»
«مژده نورانی!»
«بیع: با نور یکدست شو!»
و حتی «عشق»…
مگر عشق چیزی جز نورِ آشناییست؟
اما عکسالعملها چقدر متفاوتاند…
حسود وقتی چشمش به نور میافتد،
انگار چشمش به یک دُمَل چرکی افتاده!
نور را آلوده میبیند.
بوی بد حسادت را با بوی نور قاطی میکند.
پشتش را برمیگرداند و میگوید:
«دیگر نمیشناسمت!»
در حالیکه تهِ دلش میداند…
خیانت است.
پنهانکاری است.
فرار از حقیقت است.
اما اهل نور…
وقتی چشمشان به نور میافتد،
انگار یک گلِ خوشبو دیدهاند.
یک رُز باز شده در دلشان.
عطرش را استشمام میکنند…
در لحظه آرام میشوند…
میگویند:
«این همان آشنای همیشگیست.»
انگار خدا هر دو گروه را کنار یک نور میگذارد؛
نه برای امتحان سخت،
برای اینکه «اختیار»شان روشن شود:
«إِنّا هَدَیناهُ السَّبیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کفوراً»
«عَرَّفناهُ، فَإمّا آخِذٌ وَ إمّا تارِکٌ»
نور جلوِ چشم است؛
یکی میگیرد،
یکی رها میکند.
مثال اَپ زاپیا!
دستگاهی که دوروبرش را میگردد،
میبیند آیا «آشنایی» نزدیک هست؟
آیا سیگنالِ آشنا پیدا میشود یا نه؟
همینطور قلبِ سلیم…
همیشه در حالِ جستوجوست.
میگردد دنبال نوری که با او «کانکت» شود.
این «تشخیص بیسیم نور» کارِ عقل نیست…
کارِ قلب است.
قلبِ آشنا.
قلبی که هنوز سالم مانده باشد.
هر حادثه، هر تقدیر، هر برخورد و هر لحظه،
یک جستوجوست…
یک تفتیش…
تا خدا به ما نشان دهد:
«قلبت سالم است؟ یا معیوب؟»
نور را میبینی و خوشبو میشود؟
یا چرک و نکر میشود؟
اینها مقدمهاند…
مقدمهٔ فهمِ همان دو واژه:
«عرف» و «نکر».
عرف یعنی رزِ خوشبو…
نکر یعنی آبسهٔ چرکین.
و میان این دو،
فاصلهای به اندازهی یک نگاه است…
نگاهی که یا آشنا میشود،
یا انکار میکند.
1. **نورِ آشنایی؛ قصهی عرف و نکر**
2. **وقتی دل رز را میشناسد؛ عرف در برابر نکر**
3. **بوی خوش آشنایی؛ از بلقیس تا روز عرفه**
4. **اسم نورت را که پیدا کنی… عرف اتفاق میافتد**
5. **عرف؛ لحظهای که میگویی: I know you**
6. **از عطرِ رز تا عطرِ نور؛ روایت معرفت و انکار**
7. **وقتی نور کنار تو میایستد؛ شاکر یا کَفور؟**
8. **داستانِ دو نگاه: نگاهِ آشنا، نگاهِ حسود**
9. **قلب سلیم؛ تشخیص بیسیمِ نور**
10. **الآن شناختمت؛ سرگذشت عرف در دل انسان**
دلنوشته
بوی خوش آشنایی؛ روز عرفه
گلِ رُز…
حتی اگر اسمش چیز دیگری بود، باز هم همینقدر خوشبو بود.
بویش، به اسمش ربطی ندارد؛
«اسم» فقط نشانی است،
امّا «معنی»… معنی همان عطریست که دل را میبَرَد.
روزِ «عرفه» هم همین است.
روزِ عطر.
روزی که «قلبِ سلیم» یکباره صاحبِ نورش را میشناسد.
روزی که دل میگوید:
این نور… مالِ من است.
این اسم… اسمِ من است.
بلقیس…
روزی را تجربه کرد که برای او، روزِ عرفه بود.
روزی که فهمید نورِ او، اسمش سلیمان است.
همان لحظه که چشمِ دلش به سلیمان افتاد،
انگار سالهاست که او را میشناسد.
عطر آشنایی پیچید.
و دلش آرام شد.
فاطمه بنت اسد، مادر امیرالمؤمنین،
وقتی دید نوزادش را در آغوش پیامبر گذاشتند و علیِ تازهمتولدشده،
چشمش به آن نور افتاد و لبخند زد، گفت:
«عَرَفَهُ، وَ رَبِّ الکَعْبَةِ»
گویی همین لبخند، نشانیِ آشناییِ قدیمی بود؛
نشانی اینکه سالهاست این نور را میشناسد.
«عَرَفَهُ وَ رَبِّ الکَعْبَة»
یعنی شناختش…
نه بهخاطر نامش، نه بهخاطر ظاهرش؛
از بس که نورش برایش آشنا بود.
گویی سالهاست با این نور زندگی میکرده.
این همان داستان بلقیس است…
این همان داستان زلیخاست…
داستان هر دلیست که وقتی نور را میبیند،
بیهیچ مقدمهای میگوید:
«I know you»
«الآن شناختمت»
«الآنَ حَصْحَصَ الحَقّ»
نورِ آشنایی…
همان نسیمی که میگوید:
این اوست… این همان است.
– همه مقالههای نورانی به همین مطلب مهم اشاره میکنند:
«نور مطالعه! اسم نورت چیه؟»
«حسود، نور رو زشت میبینه!»
«مژده نورانی!»
«بیع: با نور یکدست شو!»
و حتی «عشق»…
مگر عشق چیزی جز نورِ آشناییست؟
اما عکسالعملها چقدر متفاوتاند…
حسود وقتی چشمش به نور میافتد،
انگار چشمش به یک دُمَل چرکی افتاده!
نور را آلوده میبیند.
بوی بد حسادت را با بوی نور قاطی میکند.
پشتش را برمیگرداند و میگوید:
«دیگر نمیشناسمت!»
در حالیکه تهِ دلش میداند…
خیانت است.
پنهانکاری است.
فرار از حقیقت است.
اما اهل نور…
وقتی چشمشان به نور میافتد،
انگار یک گلِ خوشبو دیدهاند.
یک رُز باز شده در دلشان.
عطرش را استشمام میکنند…
در لحظه آرام میشوند…
میگویند:
«این همان آشنای همیشگیست.»
انگار خدا هر دو گروه را کنار یک نور میگذارد؛
نه برای امتحان سخت،
برای اینکه «اختیار»شان روشن شود:
«إِنّا هَدَیناهُ السَّبیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کفوراً»
«عَرَّفناهُ، فَإمّا آخِذٌ وَ إمّا تارِکٌ»
نور جلوِ چشم است؛
یکی میگیرد،
یکی رها میکند.
مثال اَپ زاپیا!
دستگاهی که دوروبرش را میگردد،
میبیند آیا «آشنایی» نزدیک هست؟
آیا سیگنالِ آشنا پیدا میشود یا نه؟
همینطور قلبِ سلیم…
همیشه در حالِ جستوجوست.
میگردد دنبال نوری که با او «کانکت» شود.
این «تشخیص بیسیم نور» کارِ عقل نیست…
کارِ قلب است.
قلبِ آشنا.
قلبی که هنوز سالم مانده باشد.
هر حادثه، هر تقدیر، هر برخورد و هر لحظه،
یک جستوجوست…
یک تفتیش…
تا خدا به ما نشان دهد:
«قلبت سالم است؟ یا معیوب؟»
نور را میبینی و خوشبو میشود؟
یا چرک و نکر میشود؟
اینها مقدمهاند…
مقدمهٔ فهمِ همان دو واژه:
«عرف» و «نکر».
عرف یعنی رزِ خوشبو…
نکر یعنی آبسهٔ چرکین.
و میان این دو،
فاصلهای به اندازهی یک نگاه است…
نگاهی که یا آشنا میشود،
یا انکار میکند.
أَنَّ أَوَّلَ عِبَادَةِ اللَّهِ الْمَعْرِفَةُ بِهِ!
اول باید قلبت به نور معرفت وصل بشه!
«وَ اعْلَمْ أَنَّ أَوَّلَ عِبَادَةِ اللَّهِ الْمَعْرِفَةُ بِهِ فَهُوَ الْأَوَّلُ قَبْلَ كُلِّ شَيْءٍ فَلَا شَيْءَ قَبْلَهُ»
شرط اتصال قلب به نور الهی، رضایت به تقدیرات اوست که برای اصلاح و تربیت ما مقدر می شود! این رضایت به تقدیرات یعنی غیرفعال شدن عیب بزرگی در قلب ما بنام حسادت! «الحاسد جاحد لانه لم یرض بقضاء الله».
وقتی تمناهای خودتو میذاری کنار، میتونی به تقدیرات خدای خودت راضی بشی! یک قلب که بیشتر نداریم! این قلب یا جای تمناهای حسدآلود تاریک خودمونه یا جای تقدیرات نورانی خدای مهربان! و قلب مدام بین این دو حالت نور و ظلمت در تقلّا و تقلّب و جابجایی است و این قلب پویا با این مکانیسم فوق العاده جالب و جذّاب و عجیب داره به صاحبش اطلاع رسانی میکنه!
پس اولین قدم اینه که مکانیسم نورانی قلب فعال بشه و واژه عرف که یکی از هزار واژه مترادف نور است به ما یاد میده که گام اول، آشنایی با نور خودته!
«أَوَّلَ عِبَادَةِ اللَّهِ الْمَعْرِفَةُ بِهِ»، چون خدا خالق نور است پس آشنایی با مخلوق نورانی خدا میشه گام اول. «اول ما خلق الله نور محمد و آل محمد ع».
وقتی این کانکشن برقرار شد حالا از روی این سر نخ نورانی که توی قلبت مدام اونو زیرنظر داری، متوجه میشی که خدای تو از تو و کارهات و افکارت راضی است یا ناراضی! اگه متوجه اشتباهات خودت نشی، بعبارت دیگه اگه متوجه نشی که خدا چجوری اشتباهاتتو بهت گوشزد میکنه، خُب چجوری میتونی تغییر مسیر بدهی و خودتو از هلاکت نجات بدهی! پس چیزی که خیلی بهش نیازمندیم یک قلب سالم در حالت آمادهباشه که بمحض اینکه اشتباهی از ما سر میزنه فورا ما رو مطلع کنه تا جبران اشتباه بنماییم و این قلب سلیم خیلی چیز با ارزشی است.
باید بدانیم که این گام اول آشنایی قلب با نور هدایت الهی، گام آخر ما هم هست! یعنی انتهای کمال ما اینه که با قلبمون اوامر نورانی خدای خودمونو بشناسیم و بفهمیم و اجرا کنیم و این یعنی عبودیت و یعنی نورانیت و یعنی هزار واژه مترادف نور!
در واقع «اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصِّينِ وَ هُوَ عِلْمُ مَعْرِفَةِ النَّفْسِ وَ فِيهِ مَعْرِفَةُ الرَّبِّ عَزَّ وَ جَلَّ» یعنی آشنایی قلب با کلام نورانی که خداوند در قلب ایجاد میکند: «الله یقبض و یبصط». جستجو و پیدا کردن و شناختن این علم و کلام نورانی الهی، وظیفه ماست. + مقاله «علائم نورانی، علوم نورانی!» + مقاله «بدنبال نور علم! بدنبال معلم نورانی!».
پس «فَاطْلُبِ الْمَعْرِفَةَ» یعنی اول قبض و بسط قلبتو یاد بگیر!». اخم و لبخند رو متوجه شو!
1. **اولین عبادت؛ آشنایی با نور**
2. **قلب در حالت آمادهباش؛ از قبض تا بسط**
3. **وقتی قلبت نور را میشناسد**
4. **فاطلبِ المعرفة؛ زبانِ نورانیِ قلب**
5. **گام اول و آخر؛ معرفت**
6. **میان نور و ظلمت؛ ماجرای یک قلب**
7. **رضایت، رمزِ اتصال به نور**
8. **اخم و لبخندِ قلب؛ نشانههای هدایت**
9. **قبض و بسط؛ مکانیسم نور درون**
10. **یک قلب، دو راه؛ تمنا یا تقدیر**
اولین عبادت؛ وقتی قلب، نور را میشناسد
دلنوشته
اولین عبادت؛ وقتی قلب، نور را میشناسد
أَنَّ أَوَّلَ عِبَادَةِ اللَّهِ الْمَعْرِفَةُ بِهِ…
اول باید قلبت به نورِ معرفت وصل بشه.
«وَ اعْلَمْ أَنَّ أَوَّلَ عِبَادَةِ اللَّهِ الْمَعْرِفَةُ بِهِ فَهُوَ الْأَوَّلُ قَبْلَ كُلِّ شَيْءٍ فَلَا شَيْءَ قَبْلَهُ»
شرطِ اتصال قلب به نور الهی، رضایت به تقدیرات اوست؛
همان تقدیراتی که برای اصلاح، برای تربیت، برای بلند کردن ما، سرِ راهمان گذاشته میشود.
این رضایت، یعنی خاموش کردن یک عیبِ بزرگ درونی: حسادت.
«الْحاسِدُ جاحدٌ لِأَنَّهُ لَمْ یَرْضَ بِقَضاءِ الله»
حسود، قدرتِ دیدنِ نور را از خودش میگیرد؛
چون به آنچه خدا برایش مقدر کرده، راضی نیست.
وقتی تمنّاهای خودت را کنار بگذاری، تازه میتوانی به تدبیرِ خدا راضی شوی.
قلب، فقط یک جا دارد؛
یا خانهی تمنّاهای تاریک است،
یا جایگاه تقدیرات نورانی خدای مهربان.
و این قلب…
مدام میان نور و ظلمت در تقلّا و تقلّب است.
یک لحظه آرام نیست.
رفتوبرگشت دارد، بالا و پایین دارد، قبض و بسط دارد…
و همین رفتوبرگشت، همین اخم و لبخند پنهان، دارد صاحبش را آگاه میکند.
قلب، کارش اطلاعرسانی است؛
به تو «میفهماند» که کجا درست رفتی و کجا لغزیدی.
پس قدم اول این است:
مکانیزمِ نورانیِ قلبت بیدار شود.
و واژهی «عَرْف» ـ که یکی از هزار واژهی همخانوادهی نور است ـ همین را به تو یاد میدهد:
گام نخست، آشنایی با نورِ خودت است.
«أَوَّلَ عِبَادَةِ اللَّهِ الْمَعْرِفَةُ بِهِ»
و چون خدا خالقِ نور است، آشنایی با مخلوقِ نورانی او میشود شروعِ راه.
«أوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ نورَ مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّدٍ علیهمالسلام»
وقتی این اتصال برقرار شد،
وقتی این کانکشن روشن شد،
حالا میتوانی از روی همین سرنخ نورانی که در قلبت میدرخشد،
بفهمی خدای تو از تو راضی است یا ناراضی.
اگر نفهمی کجا خطا کردهای،
اگر تشخیص ندهی که خدا چگونه به تو تذکر میدهد و از کجا صدایش را میشنوی،
چطور میتوانی برگردی؟
چطور خودت را از سقوط نجات بدهی؟
برای همین است که ما نیازمند یک «قلبِ سالمِ در حالتِ آمادهباش» هستیم؛
قلبی که همین که قدمی اشتباه رفتی، فوراً خبرت کند.
این قلبِ سلیم…
بسیار چیزِ کمیاب و ارزشمندی است.
و این نکته را نباید فراموش کرد:
گام اولِ آشنایی قلب با نور هدایت الهی…
در حقیقت گام آخر ما هم هست.
تمامِ کمالِ انسان همین است:
اینکه قلبش اوامرِ نورانیِ خدا را بشناسد،
بفهمد،
و اجرا کند.
این یعنی عبودیت.
یعنی نورانیت.
یعنی همان هزار واژهی مترادفِ نور!
«اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصِّینِ وَ هُوَ عِلْمُ مَعْرِفَةِ النَّفْسِ وَ فِیهِ مَعْرِفَةُ الرَّبِّ عَزَّ وَ جَلَّ»
یعنی برو در پی همان سخن نورانی که خدا در قلبت مینشاند:
«اللهُ یقبِضُ وَ یبسُطُ»
قبض و بسطِ قلبی را یاد بگیر،
صدای لطیفِ تغییرات نورانیِ درون را پیدا کن.
این جستجو، این شناخت، وظیفهی ماست.
رجوع کن به «علائم نورانی، علوم نورانی»
و «بدنبال نور علم، بدنبال معلم نورانی».
پس «فَاطْلُبِ الْمَعْرِفَةَ» یعنی:
اول قبض و بسطِ قلبت را یاد بگیر!
اخم و لبخندش را بفهم!
قلب همیشه حرف میزند…
کافیست بلد باشی زبانش را بشناسی.
امام صادق علیه اسلام:
اَلْعَارِفُ شَخْصُهُ مَعَ اَلْخَلْقِ وَ قَلْبُهُ مَعَ اَللَّهِ
لَوْ سَهَا قَلْبُهُ عَنِ اَللَّهِ طَرْفَةَ عَيْنٍ لَمَاتَ شَوْقاً إِلَيْهِ
وَ اَلْعَارِفُ أَمِينُ وَدَائِعِ اَللَّهِ وَ كَنْزُ أَسْرَارِهِ وَ مَعْدِنُ أَنْوَارِهِ وَ دَلِيلُ رَحْمَتِهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ مَطِيَّةُ عُلُومِهِ وَ مِيزَانُ فَضْلِهِ وَ عَدْلِهِ
قَدْ غَنِيَ عَنِ اَلْخَلْقِ وَ اَلْمُرَادِ وَ اَلدُّنْيَا
وَ لاَ مُونِسَ لَهُ سِوَى اَللَّهِ
وَ لاَ نُطْقَ وَ لاَ إِشَارَةَ وَ لاَ نَفَسَ إِلاَّ بِاللَّهِ وَ لِلَّهِ وَ مِنَ اَللَّهِ وَ مَعَ اَللَّهِ
فَهُوَ فِي رِيَاضِ قُدْسِهِ مُتَرَدِّدٌ وَ مِنْ لَطَائِفِ فَضْلِهِ مُتَزَوِّدٌ
وَ اَلْمَعْرِفَةُ أَصْلٌ فَرْعُهُ اَلْإِيمَانُ.
جسم عارف در میان مخلوقات است، ولى قلبش با خدا است.
اگر یک چشم به هم زدن قلبش سهواً از خدا منحرف شود از شدت علاقه به خدا میمیرد.
عارف امانت دار امانات الهى، گنج اسرار و معدن انوار الهى و راهنماى رحمت حق بر خلق، مرکب راهوار علوم، و معیار فضل و عدل پروردگار است.
از مردم و مقاصد دنیوى و دنیا (و خلاصه هر چه غیر خدا است) بى نیاز است.
مونس و همدمى جز خدا ندارد.
نطق، اشاره و نفس کشیدن او به مدد خدا و براى خدا و از جانب خدا و با خدا است.
عارف در باغهای قدس الهى در رفت و آمد است و از الطاف فضل او توشه مى گیرد.
شناخت، ریشه و پایه اى براى ایمان است که شاخه های ایمان بر آن پایه محکم و رکن رکین استوارند.
1. **قلبی که با خدا زندگی میکند**
2. **جسم میان خلق، قلب با خدا**
3. **وقتی معرفت ریشه میشود**
4. **عارف؛ معدنِ انوار**
5. **در باغهای قدس**
6. **یک چشمبههمزدن دوری از نور**
7. **معرفت؛ ریشهی ایمان**
8. **قلبی که نُکر را تاب نمیآورد**
9. **انس با نور**
10. **زندگی در مدارِ معرفت**
دلنوشته
جسم میان خلق، قلب با خدا
قلبی که با خدا زندگی میکند
امام صادق علیهالسلام فرمود:
«اَلْعَارِفُ شَخْصُهُ مَعَ الْخَلْقِ وَ قَلْبُهُ مَعَ اللَّهِ…»
عارف یعنی همین؛
بدنش میان مردم است،
اما قلبش جای دیگریست…
در مدارِ نور.
در بازار راه میرود،
با خلق سخن میگوید،
میخندد، کار میکند، زندگی میکند…
اما قلبش از آغوشِ حضور جدا نمیشود.
«لَوْ سَهَا قَلْبُهُ عَنِ اللَّهِ طَرْفَةَ عَيْنٍ لَمَاتَ شَوْقاً إِلَيْهِ»
اگر به اندازهی یک چشمبههمزدن دلش از آن نور غافل شود،
از شوقِ بازگشت میسوزد…
چون قلبی که عرف را چشیده،
دیگر طاقتِ نُکر ندارد.
عارف، امانتدار ودایع الهی است؛
گنجینهی اسرار،
معدنِ انوار،
دلیلِ رحمت خدا بر زمین.
او خودش نور تولید نمیکند؛
متصل است.
و همین اتصال، او را «میزان» میکند؛
ترازوی فضل و عدل.
«قَدْ غَنِيَ عَنِ الْخَلْقِ وَ الْمُرَادِ وَ الدُّنْيَا»
بینیازیاش از اینجاست؛
نه اینکه دنیا را ترک کرده،
بلکه دلش را به چیزی کمتر از نور نفروخته است.
«وَ لا مُونِسَ لَهُ سِوَى اللَّهِ»
انسِ حقیقی فقط با اوست.
دیگران کنار اویند،
اما درونش خلوتیست روشن.
«وَ لا نُطْقَ وَ لا إِشَارَةَ وَ لا نَفَسَ إِلاَّ بِاللَّهِ وَ لِلَّهِ وَ مِنَ اللَّهِ وَ مَعَ اللَّهِ»
یعنی حتی نفس کشیدنش هم بیارتباط با نور نیست.
قبضش با اوست،
بسطش با اوست،
اخمش با او،
لبخندش با او.
«فَهُوَ فِي رِيَاضِ قُدْسِهِ مُتَرَدِّدٌ وَ مِنْ لَطَائِفِ فَضْلِهِ مُتَزَوِّدٌ»
قلبِ عارف در باغهای قدس رفتوآمد میکند…
از لطافتِ فضل الهی توشه میگیرد…
هر قبضی برایش درس است،
هر بسطی برایش هدیه.
و بعد آن جملهی بنیادین:
«وَ الْمَعْرِفَةُ أَصْلٌ فَرْعُهُ الْإِيمَانُ»
معرفت، ریشه است.
ایمان، شاخه است.
اگر ریشه در نور نباشد،
شاخهای هم در کار نیست.
پس همهچیز برمیگردد به همان آغاز:
أَنَّ أَوَّلَ عِبَادَةِ اللَّهِ الْمَعْرِفَةُ بِهِ.
اول باید بشناسی.
بچشی.
وصل شوی.
وقتی قلبت عرف را یاد گرفت،
ایمان خودش میروید…
مثل شاخهای که با اجازه از نور، سر برمیآورد.
و اینجاست که دیگر
عرف فقط یک واژه نیست؛
یک حالتِ دائمی است.
حالتِ قلبی که
با خلق است…
اما با خدا زندگی میکند.
الصحيفة الرابعة صحيفة المعرفة
مَنْ عَرَفَ الْخَلْقَ عَرَفَ الْخَالِقَ
وَ مَنْ عَرَفَ الرِّزْقَ عَرَفَ الرَّازِقَ
وَ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَّهُ
وَ مَنْ خَلُصَ إِيمَانُهُ أَمِنَ دِينُهُ
كَيْفَ تَخْفَى مَعْرِفَةُ اللَّهِ وَ الدَّلَائِلُ وَاضِحَةٌ وَ الْبَرَاهِينُ عَلَى وَحْدَانِيَّتِهُ لَائِحَةٌ عَجَباً لِمَنْ غَنِيَ عَنِ اللَّهِ وَ فِي مَوْضِعِ كُلِّ قَدَمٍ وَ مَطْرَفِ عَيْنٍ وَ مَلْمَسِ يَدٍ دَلَالَةٌ سَاطِعَةٌ وَ حُجَّةٌ صَادِعَةٌ عَلَى أَنَّهُ تَبَارَكَ وَاحِدٌ لَا يُشَارَكُ وَ جَبَّارٌ لَا يُقَاوَمُ وَ عَالِمٌ لَا يَجْهَلُ وَ عَزِيزٌ لَا يَذِلُّ وَ قَادِرٌ لَطِيفٌ وَ صَانِعٌ حَكِيمٌ فِي صَنْعَتِهِ كَانَ أَبَداً وَحْدَهُ وَ يَبْقَى مِنْ بَعْدُ وَحْدَهُ هُوَ الْبَاقِي عَلَى الْحَقِيقَةِ وَ بَقَاؤُهُ غَيْرُ مَجَازٍ وَ هُوَ الْغَنِيُّ وَ غِنَى غَيْرِهِ صَائِرٌ إِلَى فَقْرٍ وَ إِعْوَازٍ وَ هُوَ الَّذِي جَرَتِ الْأَفْلَاكُ الدَّائِرَةُ وَ النُّجُومُ السَّائِرَةُ بِأَمْرِهِ وَ اسْتَقَلَّتِ السَّمَاوَاتُ وَ اسْتَقَرَّتِ الْأَرَضُونَ بِعَظَمَتِهِ وَ خَضَعَتِ الْأَصْوَاتُ وَ الْأَعْنَاقُ لِمَلَكُوتِهِ وَ سَجَدَتِ الْأَظْلَالُ وَ الْأَشْبَاحُ لِجَبَرُوتِهِ بِإِذْنِهِ أَنَارَتِ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ نَزَلَ الْغَيْثُ وَ الْمَطَرُ وَ أَنْبَتَتِ الْأَرْضُ الْمَيْتَةُ نَبَاتاً حَيّاً وَ أَخْرَجَتِ الْعِيدَانُ الْيَابِسَةُ وَرَقاً رَطْباً وَ نَبَعَتِ الصُّخُورُ الصِّلَادُ مَاءً نَمِيراً وَ أَوْرَقَتِ الْأَشْجَارُ الْخَضِرَةُ نَاراً ضَوْءاً مُنِيراً طُوبَى لِمَنْ آمَنَ بِهِ وَ صَدَّقَ بِرُسُلِهِ وَ كُتُبِهِ وَ وَقَفَ عِنْدَ طَاعَتِهِ وَ انْتَهَى عَنْ مَعْصِيَتِهِ وَ بُؤْسَى لِمَنْ جَحَدَ آلَاءَهُ وَ كَفَرَ نَعْمَاءَهُ وَ حَادَّ أَوْلِيَاءَهُ وَ عَاضَدَ أَعْدَاءَهُ إِنَّ أُولَئِكَ الْأَقَلُّونَ الْأَذَلُّونَ عَلَيْهِمْ فِي الدُّنْيَا سِيمَاءٌ وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ مِهَادُ النَّارِ دَوْلَتُهُمْ إِمْلَاءٌ وَ اسْتِدْرَاجٌ وَ عَاقِبَةُ غِنَائِهِمْ احْتِيَاجٌ وَ مَوْئِلُ سُرُورِهِمْ غَمٌّ وَ انْزِعَاجٌ وَ مَصِيرُهُمْ فِي الْآخِرَةِ إِلَى جَهَنَّمَ خَالِدِينَ بِلَا إِخْرَاجٍ فَأَمَّا الْمُؤْمِنُونَ الصِّدِّيقُونَ فَلَهُمُ الْعِزَّةُ بِاللَّهِ وَ الِاعْتِزَاءُ إِلَيْهِ وَ الْقُوَّةُ بِنَصْرِهِ وَ التَّوَكُّلُ عَلَيْهِ وَ لَهُمُ الْعَاقِبَةُ فِي الدُّنْيَا وَ الْفَلْجُ عَلَى أَعْدَائِهِمْ بِإِظْفَارٍ فَوَ عِزَّتِي لَأُصَيِّرَنَّ الْأَرْضَ وَ لَا يُعْبَدُ عَلَيْهَا سِوَايَ وَ لَا يُدَانُ لِإِلَهٍ غَيْرِي وَ لَأَجْعَلَنَّ مَنْ نَصَرَنِي مَنْصُوراً وَ مَنْ كَفَرَنِي ذَلِيلًا مَقْهُوراً وَ لَيَلْحَقَنَّ الْجَاحِدِينَ لِي أَعْظَمُ النَّدَامَةِ فِي هَذِهِ الدُّنْيَا وَ فِي يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ لَأُخْرِجَنَّ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ مَنْ يَنْسَخُ الْأَدْيَانَ وَ يَكْسِرُ الْأَوْثَانَ فَأُنِيرُ بُرْهَانَهُ وَ أُؤَيِّدُ سُلْطَانَهُ وَ أُوطِيهِ الْأَعْقَابَ وَ أُمَلِّكُهُ الرِّقَابَ فَيَدِينُ النَّاسُ لَهُ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ تَصْدِيقاً وَ قَسْراً هَذِهِ عَادَتِي فِيمَنْ عَرَفَنِي وَ عَبَدَنِي وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ دَارُ الْخُلُودِ فِي نَعِيمٍ لَا يَبِيدُ وَ سُرُورٍ لَا يَشُوبُهُ غَمٌّ وَ حُبُورٍ لَا يَخْتَلِطُ بِهِ هَمٌّ وَ حَيَاةٍ لَا تَتَعَقَّبُهَا وَفَاةٌ وَ نِعْمَةٍ لَا يَعْتَوِرُهَا نَقِمَةٌ فَسُبْحَانِي سُبْحَانِي وَ طُوبَى لِمَنْ سَبَّحَنِي وَ قُدُّوسٌ أَنَا وَ طُوبَى لِمَنْ قَدَّسَنِي جَلَّتْ عَظَمَتِي فَلَا تُحَدُّ وَ كَثُرَتْ نِعْمَتِي فَلَا تُعَدُّ وَ أَنَا الْقَوِيُّ الْعَزِيز.
1. **از مخلوق تا خالق؛ سفرِ معرفت**
2. **در هر قدم، نشانی از اوست**
3. **چگونه معرفتِ خدا پنهان بماند؟**
4. **وقتی همهچیز دارد از او حرف میزند**
5. **آفاق، انفس، و خدای آشکار**
6. **هر رزق، یک رازق**
7. **مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ؛ مَنْ عَرَفَ رَبَّهُ**
8. **نشانهها روشناند، بهانهها از ماست**
9. **طوبی لِمَن آمَنَ بِهِ**
10. **در مدارِ دلایل روشنِ توحید**
دلنوشته
كَيْفَ تَخْفَى مَعْرِفَةُ اللَّهِ؛
در هر قدم، نشانی از اوست
«مَنْ عَرَفَ الْخَلْقَ عَرَفَ الْخَالِقَ
وَ مَنْ عَرَفَ الرِّزْقَ عَرَفَ الرَّازِقَ
وَ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَّهُ»
اگر چشمِ دلت را باز کنی،
همان نگاهی که «عرف» را در یوسف دید،
در هر مخلوقی، امضای او را میبیند.
مخلوق را که شناختی،
از این همه ظرافت و دقت و نظم،
میرسی به خالقی که این همه را
با علم و حکمت آفریده است.
رزق را که درست دیدی،
دیگر فقط عددِ حسابت نیست؛
نَفَس،
آب،
یک سلام،
یک نگاهِ مهربان،
یک نور که بر قلبت میتابد…
همه میشود «رزق»،
و تو از رزق، میفهمی رازق را.
و عمیقتر از همه:
وقتی خودت را بشناسی،
نفست را،
قبض و بسطش را،
امید و ترسش را،
حسادت و رضایتش را…
همانی را میشناسی که این قلب را با این مکانیسم ظریف ساخته؛
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَّهُ».
بعد، حرف از ایمانِ خالص میشود:
«وَ مَنْ خَلُصَ إِيمَانُهُ أَمِنَ دِينُهُ»
وقتی ایمان تصفیه شد،
حسادتها کنار رفت،
نُکر آرامآرام رنگ باخت،
دل، امن میشود؛
دین، امن میشود؛
دیگر بادها، ریشهات را نمیکنند.
و ناگهان، لحن عوض میشود؛
انگار خودِ حق با بندهاش حرف میزند:
«كَيْفَ تَخْفَى مَعْرِفَةُ اللَّهِ
وَ الدَّلَائِلُ وَاضِحَةٌ
وَالْبَرَاهِينُ عَلَى وَحْدَانِيَّتِهِ لَائِحَةٌ…»
چطور ممکن است معرفتِ خدا پنهان بماند،
در حالی که در هر قدم،
در هر چشمبرهمزدن،
در هر لمسِ دست،
یک نشانهی روشن از اوست؟
هرجا نگاه میکنی،
یک «عرف» است که فریاد میزند:
اینهمه نظم،
اینهمه رابطه،
اینهمه زیبایی،
اینهمه رزق،
نمیتواند بیرازق،
بیخالق،
بیواحد باشد.
اوست که:
فلکها را میچرخاند،
ستارهها را روان میکند،
آسمانها را برپا نگه میدارد،
زمینها را ثابت میکند،
صداها و گردنها را
ناخودآگاه در برابر عظمتش خم میکند.
اوست که:
با اجازهاش خورشید نور میدهد،
ماه میتابد،
باران میبارد،
زمینِ مرده زنده میشود،
چوبِ خشک سبز میشود،
سنگِ سخت آب میجوشاند،
درخت سبز، آتش میزاید…
اینها همه، همان عطرِ «عَرْف» است
که در جهان پخش شده،
تا اگر قلبت حسگرش را روشن کند،
خدا را «بِحَقِّ الْمَعْرِفَةِ» بشناسد.
+ این حدیث مهم از مقاله «تادیب نورانی!»
علی علیه السلام:
أَيُّهَا النَّاسُ:
إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمَّا خَلَقَ خَلْقَهُ
أَرَادَ أَنْ يَكُونُوا عَلَى آدَابٍ رَفِيعَةٍ وَ أَخْلَاقٍ شَرِيفَةٍ …
1. **دنیا؛ کلاسِ معرفت**
2. **چرا لذتها خالص نیستند؟**
3. **میان وعده و وعید**
4. **جرعهای از بهشت، سایهای از آتش**
5. **رازِ آمیختگی دنیا**
6. **از ترغیب تا ترهیب**
7. **لذتِ آمیخته، مقصدِ خالص**
8. **تعریفِ خدا با امر و نهی**
9. **این دنیا، نشانه است نه مقصد**
10. **عطرِ بهشت در لذتهای ناتمام**
دلنوشته
دنیا؛ کلاسِ معرفت
گاهی آدم فکر میکند چرا دنیا اینگونه است…
چرا هیچ لذتی خالص نیست،
چرا هر شادیای سایهای از اندوه دارد،
چرا هیچ آسایشی بیزحمت نیست.
امیرالمؤمنین علیهالسلام پرده را کنار میزند.
میفرماید خدا وقتی انسان را آفرید،
خواست او بر آداب بلند و اخلاق شریف زندگی کند.
اما میدانست انسان تا نداند چه چیز به سود اوست و چه چیز به زیان او،
به آن مرتبه نمیرسد.
پس «تعریف» آغاز شد.
باید انسان بداند:
چه چیزی برای اوست
و چه چیزی بر اوست.
و این شناخت، بدون «امر و نهی» ممکن نبود؛
دستور و بازدارندگی.
و امر و نهی هم بیمعنا میشد
اگر وعدهای در کار نبود
و هشداری در کار نبود.
پس وعده آمد
و وعید آمد.
و وعده، دل را با «ترغیب» حرکت میدهد؛
با آنچه نفس دوست دارد
و چشم از دیدنش لذت میبرد.
و هشدار، با «ترهیب» میآید؛
با آنچه دل از آن میگریزد
و جان از آن میترسد.
بعد خدا انسان را در همین دنیا نشاند؛
در خانهای که نه کاملاً رنج است
و نه کاملاً لذت.
جرعهای از لذتها را نشانش داد
تا بفهمد پشت اینها
لذتهای خالصی هست
که هیچ دردی در آن نیست؛
و نامش بهشت است.
و جرعهای از دردها را هم چشاند
تا بداند پشت اینها
رنجی هست
که هیچ شیرینی در آن نیست؛
و نامش آتش است.
برای همین است که دنیا اینگونه ساخته شده:
نعمتش با امتحان آمیخته،
شادیاش با کدورت،
آرامشش با اضطراب.
نه آنقدر شیرین که انسان مقصد را فراموش کند،
نه آنقدر تلخ که امید را از دلش بگیرد.
دنیا، کلاسِ «معرفت» است.
در هر لذتی که میچشی
یک نشانه از بهشت هست.
در هر رنجی که میبینی
یک هشدار از آتش.
و میان این دو نشانه،
قلب انسان ایستاده است؛
قلبی که باید یاد بگیرد
از میان لذتهای آمیخته
راه لذت خالص را پیدا کند.
اینجاست که «عرف» دوباره معنا میشود…
قلبی که بوی حقیقت را بشناسد،
از همین دنیا
عطر بهشت را تشخیص میدهد.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
لَوْ يَعْلَمُ النَّاسُ مَا فِي فَضْلِ مَعْرِفَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَا مَدُّوا أَعْيُنَهُمْ إِلَى مَا مَتَّعَ اللَّهُ بِهِ الْأَعْدَاءَ مِنْ زَهْرَةِ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ نَعِيمِهَا وَ كَانَتْ دُنْيَاهُمْ أَقَلَّ عِنْدَهُمْ مِمَّا يَطَئُونَهُ بِأَرْجُلِهِمْ وَ لَنُعِّمُوا بِمَعْرِفَةِ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ وَ تَلَذَّذُوا بِهَا تَلَذُّذَ مَنْ لَمْ يَزَلْ فِي رَوْضَاتِ الْجِنَانِ مَعَ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ
إِنَ مَعْرِفَةَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ آنِسٌ مِنْ كُلِ وَحْشَةٍ
وَ صَاحِبٌ مِنْ كُلِّ وَحْدَةٍ
وَ نُورٌ مِنْ كُلِّ ظُلْمَةٍ
وَ قُوَّةٌ مِنْ كُلِّ ضَعْفٍ
وَ شِفَاءٌ مِنْ كُلِّ سُقْمٍ
ثُمَّ قَالَ ع
وَ قَدْ كَانَ قَبْلَكُمْ قَوْمٌ يُقْتَلُونَ وَ يُحْرَقُونَ وَ يُنْشَرُونَ بِالْمَنَاشِيرِ وَ تَضِيقُ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِرُحْبِهَا فَمَا يَرُدُّهُمْ عَمَّا هُمْ عَلَيْهِ شَيْءٌ مِمَّا هُمْ فِيهِ مِنْ غَيْرِ تِرَةٍ وَتَرُوا مَنْ فَعَلَ ذَلِكَ بِهِمْ وَ لَا أَذًى بَلْ ما نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَنْ يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ فَاسْأَلُوا رَبَّكُمْ دَرَجَاتِهِمْ وَ اصْبِرُوا عَلَى نَوَائِبِ دَهْرِكُمْ تُدْرِكُوا سَعْيَهُمْ.
1. **شیرینیِ معرفت**
2. **لذتِ شناخت خدا**
3. **وقتی معرفت بیاید…**
4. **اُنسِ معرفت**
5. **نوری که از هیچ تاریکی خاموش نمیشود**
6. **وقتی دنیا زیر پا میماند**
7. **معرفت؛ همدمِ هر تنهایی**
8. **باغهای معرفت**
9. **رازِ استقامت مؤمنان**
10. **آنها چه دیده بودند؟**
دلنوشته
اُنسِ معرفت؛ لذتِ شناخت خدا
اگر مردم میدانستند در «معرفتِ خدا» چه نهفته است…
چشمشان به زرقوبرق دنیا خیره نمیمانْد.
دلشان دنبال شکوفههای زودگذر این زندگی نمیدوید.
همه آنچه خدا به دشمنانش از زیباییهای دنیا داده،
در چشمشان از خاکی که زیر پا لگدمال میشود
کمارزشتر بود.
آنوقت لذت دیگری را میچشیدند…
لذتِ معرفت.
لذتی شبیه کسی که پیوسته
در باغهای بهشت قدم میزند
در کنار اولیای خدا.
چون معرفتِ خدا
چیز عجیبی است…
در هر وحشتی
یک «اُنس» است.
در هر تنهایی
یک «همراه».
در هر تاریکی
یک «نور».
در هر ناتوانی
یک «قوت».
و در هر بیماری
یک «شفا».
کسی که این معرفت را بچشد
دیگر دنیا برایش همان دنیا نیست.
تنها نمیماند
حتی اگر هیچکس کنارش نباشد.
نمیترسد
حتی اگر همه راهها بسته باشد.
خاموش نمیشود
حتی اگر همه چراغها خاموش شوند.
چون در دلش نوری روشن شده
که از بیرون نمیآید.
برای همین بود
که در روزگار پیش از ما
انسانهایی بودند که کشته میشدند،
سوزانده میشدند،
با ارّه پارهپاره میشدند…
زمین با همه وسعتش بر آنان تنگ میشد
اما هیچچیز نمیتوانست
آنها را از آنچه یافته بودند جدا کند.
نه از سر انتقام ایستاده بودند
و نه از سر کینه.
تنها جرمشان این بود:
«آنان به خدا ایمان آورده بودند…
به خدای عزیزِ حمید.»
پس اگر راه معرفت را میخواهی
از خدا درجات آنان را بخواه.
و بر سختیهای زمانه صبر کن.
شاید در همین صبرها
ردّ پای همان راهی را بیابی
که آنان رفتند.
امام صادق علیه السلام:
إِنَّ أَمْرَ اَللَّهِ كُلَّهُ عَجِيبٌ إِلاَّ أَنَّهُ قَدِ اِحْتَجَّ عَلَيْكُمْ بِمَا قَدْ عَرَّفَكُمْ مِنْ نَفْسِهِ.
به راستى تمامى فرمان خداوند (امر الله) شگفتآور است،
جز اينكه به اندازه شناختى كه به شما داده، شما را مسئول دانسته است،
(به همان مقدار بايد او را بشناسيد و فرمانش را بپذيريد).
1. **به اندازهای که شناختهای…**
2. **حجتِ معرفت**
3. **امرِ شگفت خدا**
4. **به اندازه نشانهها**
5. **مسئولیتِ آشنایی**
6. **وقتی خدا خود را نشان میدهد**
7. **آنقدر که شناسانده شد**
8. **حسابِ معرفت**
9. **پاسخِ نشانهها**
10. **از آشنایی تا مسئولیت**
دلنوشته
به اندازهای که شناختهای…
امرِ خدا…
عجیب است.
همهاش عجیب است.
راههایش، تقدیرهایش،
گشودنها و بستنهایش،
دادنهایش و گرفتنهایش…
گاهی چیزی را میگیرد
که گمان میکردی زندگیات به آن بسته است.
و گاهی چیزی میدهد
که هرگز تصورش را نمیکردی.
گاهی راهی را میبندد
تا راهی بزرگتر باز شود.
و گاهی دل را میشکند
تا نوری در آن جا بگیرد.
همهاش عجیب است…
اما در میان این همه شگفتی
یک چیز عجیب نیست.
خدا از تو چیزی را نمیخواهد
که نشانی از آن به تو نداده باشد.
او به اندازهای از تو میپرسد
که خودش را به تو شناسانده است.
به همان اندازهای
که نشانههایش را در آسمان قلبت دیدی.
به همان اندازهای
که در زمین قلبت ردّ پایش را دیدی.
به همان اندازهای
که در قلبت
لحظهای لرزشِ آشنایی حس کردی.
به همان اندازه
مسئولی.
خدا از کسی که ندیده
انتظار دیدن ندارد.
اما از کسی که نشانهها را دیده
و روی برگردانده…
چرا.
برای همین
گاهی یک نگاه کافی است.
یک آیه،
یک حادثه،
یک لرزش در دل…
و از همان لحظه
انسان دیگر همان انسانِ قبل نیست.
چون چیزی از «معرفت»
در دلش کاشته شده است.
و از آن لحظه
امرِ خدا
دیگر فقط یک فرمان نیست…
یک «آشنایی» است.
امام صادق علیه السلام:
«اَلْحَجُّ اَلْأَكْبَرُ
يَعْنِي أَنَّهُ مَنْ أَدْرَكَ إِلَى طُلُوعِ اَلْفَجْرِ مِنْ فَقَدْ أَدْرَكَ اَلْحَجَّ
وَ مَنْ فَاتَهُ ذَلِكَ فَاتَهُ اَلْحَجُّ»
«حجّ اكبر» روز عرفه (نهم ذى حجّه) است
يعنى كسى كه روز عرفه را تا طلوع فجر از روز نحر (دهم ذى حجّه) درك نمايد حجّش درست است.
و هر كس كه اين برهه از زمان را از دست بدهد، حجّش فوت شده.»
1. **قلبِ حج**
2. **لحظهای به نام عرفه**
3. **وقتی حج، شناخت میشود**
4. **سفر از نُکر به عَرَف**
5. **آشناییِ حج**
6. **ایستادن در نقطه شناخت**
7. **آن یک لحظه… عرفه**
8. **جایی که حج به مقصد میرسد**
9. **روزِ عَرَفَ**
10. **حج؛ سفرِ دل**
دلنوشته
قلبِ حج؛
لحظهای به نام عرفه
در میان تمام لحظههای حج
یک لحظه هست
که قلبِ این سفر است.
لحظهای که اگر آن را دریابی
گویی حج را یافتهای.
و اگر از دست بدهی…
انگار همه راه را رفتهای
اما به مقصد نرسیدهای.
آن لحظه
«عرفه» است.
روزی که نامش
از همان ریشهای میآید
که بوی آشنایی میدهد.
«عَرَفَ».
روزِ شناخت.
روزِ بازشناختن.
گویی خدا در میان همه اعمال حج
یک نقطه گذاشته است
که همه چیز به آن برمیگردد.
طوافها،
سعیها،
قربانیها…
همه راههایی هستند
که انسان را به همان لحظه برسانند.
لحظهای که بایستی
در صحرای عرفات
و قلبت چیزی را بشناسد
که پیش از آن
شاید فقط نامش را شنیده بود.
برای همین است
که اگر کسی آن روز را دریابد
میگویند حج را درک کرده است.
و اگر آن لحظه را از دست بدهد…
گویی در میان همه حرکتها
«شناخت» را گم کرده است.
چون حج
تنها سفر پاها نیست.
سفرِ دل است
از «نکر»
به «عرف».
از ناآشنایی
به آشنایی.
از دوری
به شناخت.
قلبی که نور و ظلمتشو میفهمه میتونه راضی به تقدیرات خدا بشه و از شر حسدش در امان بمونه!
قلبی که در تقلب بین نور و ظلمته، با نور خدای خودش آشناست و این نور رو بخوبی میشناسه!
امام حسین علیه السلام:
أَيُّهَا النَّاسُ
إِنَّ اللَّهَ جَلَّ ذِكْرُهُ مَا خَلَقَ الْعِبَادَ إِلَّا لِيَعْرِفُوهُ
فَإِذَا عَرَفُوهُ عَبَدُوهُ
فَإِذَا عَبَدُوهُ اسْتَغْنَوْا بِعِبَادَتِهِ عَنْ عِبَادَةِ مَا سِوَاهُ.
اى مردم!
خداوند بندگان را آفريد تا او را بشناسند،
آنگاه كه او را شناختند، پرستش كنند،
و آنگاه كه او را پرستيدند، از پرستش غير او بى نياز شوند.
1. **برای شناخت آفریده شدیم**
2. **آغاز راه: معرفت**
3. **وقتی شناخت، عبادت میآورد**
4. **هدف آفرینش**
5. **از معرفت تا آزادی**
6. **راهی که به عبادت میرسد**
7. **تنها برای او**
8. **وقتی دل خدا را بشناسد**
9. **آزادی در عبادت**
10. **راز آفرینش**
برای شناخت آفریده شدیم
دلنوشته
راز آفرینش؛
برای شناخت آفریده شدیم
ای مردم…
داستان از همینجا آغاز میشود.
خدا ما را نیافرید
که فقط زندگی کنیم،
بخوریم،
بخوابیم،
بخواهیم و بخواهیم…
نیافرید
که در میان شلوغی دنیا
گم شویم.
ما را آفرید
تا «او را بشناسیم».
همین.
هدف، همین یک کلمه است:
معرفت.
اگر شناخت نباشد
عبادت هم پوستهای بیش نیست.
حرکتِ لبهاست
بیحرکتِ دل.
اما وقتی شناخت آمد…
عبادت،
شکل دیگری میشود.
دیگر سجده
فقط خم شدن پیشانی بر خاک نیست.
خم شدنِ دل است
در برابر نوری که شناختهای.
دیگر دعا
فقط خواستن نیست.
گفتوگوی عاشقانهای است
با کسی که حضورش را حس کردهای.
و وقتی عبادت از شناخت زاده شد…
انسان
بینیاز میشود.
نه اینکه چیزی نخواهد،
نه.
بلکه دیگر دلش به غیر او بند نمیشود.
از پرستشِ نگاهها آزاد میشود.
از بندِ تأیید مردم آزاد میشود.
از ترسِ از دست دادنها آزاد میشود.
چون کسی را یافته
که اگر او باشد
همه چیز هست.
و اگر او نباشد
هیچ چیز کافی نیست.
پس راه
همان راهِ اول است:
بشناس.
اگر شناختی
عبادت خواهی کرد.
و اگر عبادت کردی
آزاد خواهی شد.
و آزادیِ حقیقی
همین است:
رهایی از هر چه غیر اوست.
اوامر نورانی الهی، در یک چشم بر هم زدن کن فیکون میکنند!
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم:
«يا مَن لا يَبعُدُ عَن قُلوبِ العارِفينَ»
«اى آن كه از دلهاى عارفان دور نيست.»
قلبی که قبض و بسط نورشو میشناسه و میفهمه،
این قلب انگاری نزدیک نور خداست «قرب – جنب – ولی»! از نور خدا دور نیست!
«جنب الله»
شناختن قبض و بسط نور، قلب سالم میخواد! «إِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ»
یعنی قلبی که تمنای خودشو فدای تقدیرات خدا کنه!
و این یعنی قلبی که حسادتشو استعمال نمیکنه!
حسودی که پشتشو به نور کرده و میگه دیگه نمیشناسمت،
چجوری انتظار داره که قلبش، نور و ظلمتشو بفهمه؟!
1. **دلِ نزدیک به نور**
2. **زبان پنهان نور**
3. **قلبی که میفهمد**
4. **قبض و بسطِ اهلِ نور**
5. **جنبِ خدا**
6. **قلبِ سلیم، دلِ بینا**
7. **نزدیکیِ بیفاصله**
8. **وقتی دل، نور را میشناسد**
9. **آفتِ حسد، حجابِ نور**
10. **دلِ سالم، دلِ عارف**
دلنوشته
دلِ نزدیک به نور؛
قلبی که میفهمد
ای آنکه از دلهای عارفان دور نیست…
فاصله با تو
با قدمها اندازهگیری نمیشود.
راهی نیست
که با پا طی شود.
تو
از دلِ عارفان دور نیستی.
دل…
همان جایی است که نور را میشناسد.
گاهی دل باز میشود؛
انگار نوری در آن میدمد.
آرام میگیرد،
وسعت پیدا میکند،
و چیزی در درونش میگوید:
این راه، آشناست.
و گاهی دل جمع میشود؛
تنگ میشود،
سنگین میشود…
این همان زبان پنهان نور است.
قبض و بسطی
که دلِ زنده آن را میفهمد.
اما هر دلی
این زبان را نمیشناسد.
شناختنِ این قبض و بسط
دلِ سالم میخواهد.
«إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ»
قلبِ سلیم
قلبی است که خواستهی خود را
پیشِ تقدیرِ خدا
زمین میگذارد.
میبیند،
میفهمد،
اما نمیجنگد با آنچه خدا رقم زده است.
چنین دلی
سبک میشود.
و وقتی سبک شد
نور را بهتر میفهمد.
اما دلِ حسود
داستان دیگری دارد.
حسد
پشت کردن به نور است.
انگار دل
چشمش را میبندد
و میگوید:
دیگر نمیشناسمت.
کسی که پشتش را به نور کرده
چگونه میخواهد
روشنایی و تاریکی را تشخیص دهد؟
کسی که آشنایی را انکار کرده
چگونه انتظار دارد
دلش راه را نشان دهد؟
دلِ حسود
کمکم زبان نور را فراموش میکند.
دیگر قبض را نمیفهمد،
بسط را نمیشناسد.
و آن نزدیکیِ لطیف
که عارفان در دل خود حس میکنند
از او دور میشود.
چون خدا
از دلهای عارفان دور نیست…
اما این دل است
که گاهی
پشت به نور میکند.
امام علی علیه السلام:
اعرِفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ، وَ الرَّسولَ بِالرِّسالَةِ، و أُولِي الأَمرِ بِالأَمرِ بِالمَعروفِ وَ العَدلِ وَ الإِحسانِ.
خدا را به خدا بشناسيد! و رسول را به رسالت، و اولوالأمر را به امر به معروف و عدل و احسان!
في صُحُف إدريس عليه السلام:
بِالحَقِّ عُرِفَ الحَقُّ، و بِالنّورِ أُهتُدِيَ إِلَى النّورِ، و بِالشَّمسِ ابصِرَتِ الشَّمسُ.
با حق، حق شناخته مىشود و با نور، به نور رَه بُرده مىشود و با خورشيد، خورشيد، ديده مىشود.
+ مقاله «اهتزاز قلب».
امام صادق عليه السلام:
و العَجَبُ مِن مَخلوقٍ يَزعُمُ أَنَّ اللَّهَ يَخفى عَلى عِبادِهِ
و هُوَ يَرى أَثَرَ الصُّنعِ فى نَفسِهِ بِتَركيبٍ يُبهِرُ عَقلَهُ و تَأليفٍ يُبطِلُ حُجَّتَهُ.
و شگفت از مخلوقى كه مىپندارد خدا از بندگانش پوشيده است،
در حالى كه اثر صنع را در تركيب مُحيّر العقول خويش و پيوند اجزايش
به گونهاى كه انكار را بر نمىتابد، مىبيند.
«من عرف نفسه فقد عرف ربّه»
اشاره به همان «نورِ آشنایی» است!
راه شناخت حقیقت چیست؟
قلب سالم، ابزار شناخت حقیقت است!
امام علی علیه السلام:
«إنَّ الحَقَّ وَ الباطِلَ لا يُعرَفانِ بِالنّاسِ،
و لكِنِ اعرِفِ الحَقَّ، تَعرِف أهلَهُ،
وَ اعرِفِ الباطِلَ، تَعرِف مَن أتاهُ»
حقّ و باطل، با مردمْ قابل شناسايى نيست؛
بلكه بايد حق را بشناسيد تا اهل آنرا بشناسيد،
و بايد باطل را بشناسيد تا باطلپيشه را بشناسيد.»
اگه قلب سلیم نداشته باشی،
مثل خیلیها، سادهلوحانه اسیر تاریکی دروغ و تهمت ساخته شده به دست شیطان و قبیلهاش میشوی!
– «نور را با نور بشناس»
– «قلبِ سالم، راهنمای حقیقت»
– «آشناییِ اول: شناختِ خدا با خدا»
– «حق را بشناس… تا اهلش را بشناسی»
– «دلِ سالم؛ چراغِ تشخیص»
– «آشناتر از جان؛ حقیقت از راهِ خودِ حقیقت»
– «وقتی نور، معیارِ شناخت میشود»
– «دل اگر سالم باشد، راه را میبیند»
– «معیار، مردم نیست… نور است»
– «شناختن با چشمِ خدا»
دلنوشته
نور را با نور بشناس؛
قلبِ سالم، راهنمای حقیقت
حق را…
با خودِ حق باید شناخت.
نور را…
با خودِ نور.
خورشید را…
با خورشید.
این قاعده، قدیمیتر از تاریخ است.
در صحف ادریس هم همین بود…
در کلمات امیرالمؤمنین هم همین است:
«اعرِفُوا اللهَ بِالله…»
خدا را با خدا بشناس؛
نه با حدس،
نه با گمان،
نه با حرفِ مردم.
رسول را با رسالتش بشناس،
نه با تعریفها و تخریبها.
اولوالأمر را با عدالت و احسانشان بشناس،
نه با هیاهوی پرچمدارانِ دروغ.
این یعنی چه؟
یعنی معیار شناخت
بیرون از دلِ آدم نیست.
معیار، خودِ حقیقت است.
قلبِ سالم
کلیدی است
که در جای درست میچرخد.
همان قلبی که امام صادق گفت:
اگر انسان در خودش نگاه کند…
در این ساختمان شگفتانگیز،
در این ترکیبِ دقیق،
در این مهندسیای که عقل را مبهوت میکند…
چگونه میتواند بگوید
خدا پنهان است؟
اثرِ صنع،
در وجودِ خودت فریاد میزند
که سازندهای هست.
و این همان معنای
«مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» است.
شناختِ نفس،
دیدنِ ردّ پای نور در آینه وجود است.
همان «نور آشنایی»
که اگر دل سالم باشد
آن را میشناسد،
میفهمد،
و به سمتش کشیده میشود.
اما اگر دل سالم نباشد چه؟
اگر دل، بیمار باشد؟
اگر اسیر حسد شود؟
اگر از نور روی برگرداند؟
اگر تمنای خود را
جای تقدیرِ خدا بنشاند؟
آنگاه همین انسان
به سادگیِ آزاردهندهای
اسیرِ تاریکی میشود.
امیرالمؤمنین گفت:
«حق و باطل با مردم شناخته نمیشود…
حق را بشناس تا اهلش را بشناسی!
باطل را بشناس تا باطلپیشه را.»
اما دلی که بیمار است
حق را با جمعیت میسنجد.
باطل را با شایعه.
نور را با سر و صدا.
و تاریکی را با تعدادِ فریادکنندگان.
و اینگونه
هزاران نفر
در طول تاریخ
بهسادگی
گرفتارِ تاریکیهایی شدند
که شیطان و قبیلهاش ساختند؛
بهواسطه دروغ، تهمت،
و لباسهای زیبا بر تنِ باطل.
چرا؟
چون قلبِ سلیم نداشتند.
قلبِ سلیم
چراغ دارد.
اما قلبِ بیمار
از تاریکی میترسد
و با تاریکی همخانه میشود.
اینجا
تنها نجات،
بازگشت به همان اصل است:
نور را
با نور بشناس؛
حق را
با حق؛
و خدا را
با خودِ خدا.
و این راه،
فقط با یک چیز باز میشود:
قلبی که سالم بماند…
و سالم بمانَد یعنی
از حسد،
از انکار،
از دروغِ دنیا
به سلامت عبور کند.
امام علی عليه السلام:
اللَّهُمَّ خَلَقْتَ الْقُلُوبَ عَلَى إِرَادَتِكَ وَ فَطَرْتَ الْعُقُولَ عَلَى مَعْرِفَتِكَ
فَتَمَلْمَلَتِ الْأَفْئِدَةُ مِنْ مَخَافَتِكَ وَ صَرَخَتِ الْقُلُوبُ بِالْوَلَهِ
وَ تَقَاصَرَ وُسْعُ قَدْرِ الْعُقُولِ عَنِ الثَّنَاءِ عَلَيْكَ
وَ انْقَطَعَتِ الْأَلْفَاظُ عَنْ مِقْدَارِ مَحَاسِنِكِ
وَ كَلَّتِ الْأَلْسُنُ عَنْ إِحْصَاءِ نِعَمِكَ
فَإِذَا وَلَجَتْ بِطُرُقِ الْبَحْثِ عَنْ نَعْتِكَ بَهَرَتْهَا حَيْرَةُ الْعَجْزِ عَنْ إِدْرَاكِ وَصْفِكَ
فَهِيَ تَرَدَّدُ فِي التَّقْصِيرِ عَنْ مُجَاوَزَةِ مَا حَدَّدْتَ لَهَا إِذْ لَيْسَ لَهَا أَنْ تَتَجَاوَزَ مَا أَمَرْتَهَا
خدايا دلها را روى اراده خويش آفريدى، و خردها را بر معرفت و شناسائى خودت خلق فرمودى،
پس خردها از ترس تو پريشان و مضطرب گشته، و دلها باشتياق تو بانگ در آورده،
و طاقت قدرت عقول از ثناى تو كوتاه آمده،
و الفاظ از مقدار خوبيهاى تو منقطع گشته،
و زبانها از شماره نعمتهاى تو كند گشته،
پس هر گاه در راههاى بحث از وصف تو درآيد، سرگردانى و حيرت عجز از ادراك وصف تو بر او چيره گردد،
و همچنان در كوتاهى خود از گذشتن آن حدى را كه برايش معين فرموده بودى سرگردان است، زيرا حق نداشت از آنچه دستورش داده بودى تجاوز كند.
– «اهتزازِ دل در آستانهی بینهایت»
– «آنجا که عقل میایستد و دل میلرزد»
– «بر ارادهات آفریده شدیم»
– «حیرتِ عقل، آشناییِ دل»
– «وقتی زبانها میبُرند و دل سخن میگوید»
– «لرزشِ آشنا»
– «دلها بر ارادهات، عقلها بر معرفتت»
– «تا مرزِ عقل… از آنجا دل»
– «شناختی که با لرزش آغاز میشود»
– «آستانهای که عقل کوتاه میآید»
دلنوشته
بر ارادهات آفریده شدیم
حیرتِ عقل، آشناییِ دل
دلها…
از ابتدا
بر «خواستِ تو» ساخته شدند.
و عقلها…
بر «شناختِ تو».
این یعنی
پیش از آنکه ما تو را بجوییم،
تو ما را برای جستوجوی خودت
ساخته بودی.
و همین است
که وقتی دل
حتی اندک نسیمی از سمت تو میگیرد،
بیقرار میشود…
میلرزد…
میسوزد…
و نمیتواند آرام بگیرد.
امیرالمؤمنین میگوید:
دلها از ترس تو پريشان و مضطرب گشته،
و از شوق تو بانگ بر میآورند.
این همان اهتزاز قلب است.
آن لرزشی که
نه ترسِ دوریست
و نه شوقِ وصال…
چیزی بین این دو.
ترکیبی از هردو.
یک «شناختِ آشنا»
که ناگهان در جان میجوشد.
اما عقل…
ناتوان است.
عقل، تنها تا آستانه میآید.
تا مرزی که تو تعیین کردهای.
بعدش،
سرش گیج میرود…
حیرت بر او غلبه میکند…
و عاجز میماند
از توصیف تو،
از درک تو،
از نامیدن تو.
امیرالمؤمنین میگوید:
الفاظ میبُرند…
زبانها کند میشوند…
عقلها درمانده میمانند…
چرا؟
چون تو،
با عقل یافتنی نیستی.
عقل
فقط میتواند بفهمد
که نمیتواند بفهمد.
اما دل…
دل کار دیگریست.
دل
آشناست.
دل
وقتی به سمت تو میرود
نه میپرسد
نه تحلیل میکند
نه دلیل میخواهد.
فقط
میلرزد.
فقط
میافتد.
فقط
میسوزد.
و همانجا
نور میریزد.
نورِ شناخت.
نورِ آرامش.
نورِ تو.
دل، اگر سالم باشد،
تو را از همان ابتدا میشناسد؛
حتی اگر زبان
نتواند نامت را ببرد،
و عقل
نتواند حدّت را بفهمد.
و همین است راز بزرگ:
شناختِ حقیقی
از راهِ دل آغاز میشود
نه ذهن.
دل
به جای اینکه «توضیح» بخواهد
«میفهمد».
به جای اینکه «ببیند»
«میشناسد».
به جای اینکه «بررسی» کند
«اهتزاز» میگیرد.
راه تو
راهِ لرزش است
راهِ آشنایی است
نه استدلال.
و هر که این لرزش را چشید
میفهمد:
شناختِ تو
حد ندارد.
اما مسیرش
یک چیز است:
دلی که هنوز
میتواند
از شنیدنِ نامت
بتپد.
بلرزد.
و به سمتت
کشیده شود…
بدون اینکه
دلیل بخواهد.
[سورة البقرة (۲): آية ۱۴۶]
الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (۱۴۶)
كسانى كه به ايشان كتاب [آسمانى] دادهايم، همان گونه كه پسران خود را مىشناسند، او [=محمد] را مىشناسند؛ و مسلماً گروهى از ايشان حقيقت را نهفته مىدارند، و خودشان [هم] مىدانند.
– «آشناییِ روشن… انکارِ تاریک»
– «میشناختندش، اما پشت کردند»
– «وقتی نور آشناست و دل بیگانه»
– «اعترافِ پنهان، انکارِ آشکار»
– «شناختی به وضوحِ فرزند… انکاری به عمقِ حسد»
– «دلهایی که میدانستند و وانمود میکردند که نمیدانند»
– «روشناییِ شناخته، تاریکیِ برگزیده»
– «آنجا که دل میبیند… اما میگریزد»
دلنوشته
میشناختندش، اما پشت کردند
شناختی به وضوحِ فرزند… انکاری به عمقِ حسد
و بعد…
نوبت به دلهایی رسید
که «آشنایی» را دیدند
اما «انکار» را برگزیدند.
دلهایی که
نور را میشناختند
نه از دور،
نه از حدس،
نه از نشانههای پراکنده…
بلکه
به وضوحِ شناختِ فرزند.
«يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ»
این یعنی
مسئله،
نادانی نبود.
کورى نبود.
ابهام نبود.
مسئله
«نکر» بود.
یک انکارِ عامدانه.
حسادتآلود.
سرد.
آرام.
اما کاملاً آگاهانه.
آنان
معلمِ خود را میشناختند؛
بو، نور، نگاه، اثر…
همهشان
برایشان آشنا بود.
اما دل
وقتی آلوده حسادت شود
نور را
نه تنها نمیفهمد،
که از آن
«میرنجد».
به جای اینکه آرام بگیرد
«میسوزد».
به جای اینکه نزدیک شود
«میگریزد».
به جای اینکه بپذیرد
«کتمان» میکند.
«لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ»
این جهانِ تاریکِ دلِ حسود است:
دنیایی که در آن
نور
زخم میشود،
عطر
آزار میشود،
آشنا
غریبه میشود.
قلب حسود
وقتی با نور روبهرو میشود
دو اتفاق میافتد:
یا باید
قلبش را تسلیم کند
و زخمِ حسد را درمان کند…
یا نور را
متهم کند،
پنهان کند،
انکار کند
تا زخم خودش را
نبینَد.
آنان
راه دوم را رفتند.
نور را شناختند
اما پشت کردند.
آشنا را دیدند
اما غریبش کردند.
حقیقت را یافتند
اما دفنش کردند.
این همان «نکر» است:
انکاری که از تاریکیِ ندانستن نمیآید
از «دانستن» میآید.
و چه دردناکتر
از دلی که میداند
اما وانمود میکند
که نمیداند؟
چه تاریکتر
از چشمی که میبیند
اما تصمیم میگیرد
نبینَد؟
اینگونه است
که دلِ حسود
نورش را میکُشد،
در واقع
خودش را ذرهذره
خاموش میکند.
و این همان نقطهایست
که «عرف»
در برابر
«نکر»
میایستد:
یکی میگوید:
میشناسمت…
آرامم.
دیگری میگوید:
میشناسمت…
اما نمیخواهم آرام شوم.
و همین
سرنوشتها را
از هم جدا میکند…
نور را
به دو راه تقسیم میکند…
و قلوب را
به دو سپاه.
[سورة الأنعام (۶): الآيات ۱۹ الى ۲۰]
الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمُ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (۲۰)
كسانى كه كتاب [آسمانى] به آنان دادهايم، همان گونه كه پسران خود را مىشناسد، او [=پيامبر] را مىشناسد. كسانى كه به خود زيان زدهاند، ايمان نمىآورند.
– «خسارتِ خویشتن»
– «آنان که خود را باختند»
– «وقتی انسان، خودش را گم میکند»
– «شناختند… اما خود را از دست دادند»
– «بزرگترین باختِ دل»
– «خودباختگانِ نور»
– «آنکه خود را ببازد، نور را نمیبیند»
– «زیانِ جان»
– «خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ»
– «خسارتِ نفس»
دلنوشته
خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ؛ خودباختگانِ نور
و خدا
در جایی دیگر
همین حقیقت را
آینهوار تکرار میکند…
«يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُم»
باز همان واژه آشنا.
همان عمقِ شناخت.
همان وضوحِ دل.
اما این بار
یک جمله تلختر
کنارش نشسته:
«الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ»
اینان
خدا را انکار نکردند…
خودشان را
از دست دادند.
چه باختی
تلختر از این
که انسان
نه چیزی را از بیرون،
که «خود» را
ببازد؟
«خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ»
یعنی
نور روبهرویشان بود
اما آنقدر پشت کردند
که قامت خودشان
در تاریکی
گم شد.
چطور دلی
میتواند نور را ببیند
اما خاموش بماند؟
چطور چشمی
میتواند حقیقت را بشناسد
اما بسته بماند؟
پاسخ ساده است:
وقتی حسادت
به جای قلب مینشیند،
انسان
اولین چیزی را که از دست میدهد
نور ایمان است،
نور فهم،
نور آرامش…
در واقع
نور «خودش» را از دست میدهد.
دل حسود
برای اینکه انکارش
منطقی جلوه کند،
اول باید
خویشتنِ روشن خود را
خاموش کند.
اول باید
آینه درونش را
خط بیندازد.
اول باید
نور درونیاش را
دفن کند.
و وقتی این اتفاق افتاد،
دیگر تفاوتی ندارد
حقیقت
چقدر روشن باشد؛
چشمِ بیخود شده
جز سایه
چیزی نمیبیند.
اینان
نه اینکه ایمان نیاوردند
چون نمیشناختند…
نه.
ایمان نیاوردند
چون دیگر
«انسانِ درونشان»
زنده نبود.
و این،
بزرگترین خسارت است:
خسارتِ خویش.
خسارتِ قلب.
خسارتِ نوری
که قرار بود
درونشان بسوزد
اما
زیر خاک حسادت
خفه شد.
آنان
در حقیقت به پیامبر پشت نکردند…
به خودشان پشت کردند.
نور را گم کردند…
و خویش را
در تاریکی
جا گذاشتند.
و از آن پس،
نه راه
روشن میشود،
نه دل.
چون وقتی انسان
خودش را ببازد،
هر نوری
برای او
خاموش است.
[سورة المائدة (۵): الآيات ۸۲ الى ۸۴]
وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنا آمَنَّا فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ (۸۳)
و چون آنچه را به سوى اين پيامبر نازل شده، بشنوند، مىبينى بر اثر آن حقيقتى كه شناختهاند، اشك از چشمهايشان سرازير مىشود. مىگويند: پروردگارا، ما ايمان آوردهايم؛ پس ما را در زمره گواهان بنويس.
– «اشکی که از شناخت میجوشد»
– «دلهایی که نور را دیدند و آرام شدند»
– «وقتی آشنایی، چشم را به گریه میاندازد»
– «مِمّا عَرَفوا مِنَ الحَقّ»
– «چشمهی اشک، نشانیِ نور»
– «گواهانِ روشنایی»
– «دلهایی که خود را به نور سپردند»
– «شناخت… و پس از آن اشک»
– «در صفِ گواهان بنویسمان»
دلنوشته
اشکی که از شناخت میجوشد
دلهایی که نور را دیدند و آرام شدند
اما همه دلها
به سرنوشتِ تاریکِ حسادت
دچار نشدند.
در همین زمین
دلهای دیگری هم بودند…
دلهایی
که وقتی نور را دیدند
نه رنجیدند،
نه گریختند،
نه پنهان کردند.
بلکه
آرام شدند.
وقتی آیات را شنیدند…
وقتی نسیمِ کلامِ آسمان
به قلبشان رسید…
چیزی درونشان
بیدار شد.
قرآن میگوید:
چشمانشان
پر از اشک شد.
«تَرى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ»
اما این اشک
اشکِ اندوه نبود.
اشکِ شکست نبود.
اشکِ ترس نبود.
این اشک
از «شناخت» میآمد.
«مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ»
دل
وقتی حق را میشناسد
یک اتفاق عجیب میافتد:
دیگر نمیتواند
خشک بماند.
نور
وقتی وارد قلب میشود
یا زخمِ حسادت را میترکاند
یا
چشمه اشک را.
در دلهای پاک
اشک
اولین پاسخِ شناخت است.
چون دل میفهمد:
این همان نوری است
که همیشه دنبالش میگشت.
و بعد
آن جمله آرام
از اعماق جانشان بیرون آمد:
«رَبَّنا آمَنَّا…»
پروردگارا…
ما باور کردیم.
نه چون مجبور شدیم،
نه چون استدلالی آوردند،
نه چون کسی ما را وادار کرد…
بلکه چون
شناختیم.
دل
وقتی نور را میشناسد
دیگر نمیتواند
بیطرف بماند.
یا باید
انکار کند…
یا باید
سجده کند.
و آنان
راه دوم را انتخاب کردند.
گفتند:
«فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ»
ما را
در صفِ گواهان بنویس.
گواهانِ نور.
گواهانِ حقیقت.
گواهانِ آن آشنایی
که دل
در همان لحظه
شناخت.
اینان
دلهایی بودند
که وقتی نور را دیدند
به جای اینکه
خود را پنهان کنند…
خود را
در آغوش نور
سپردند.
و این است
راز دلهای سالم:
حق را
همانگونه میشناسند
که نور
چشم را پیدا میکند.
بیتردید.
بیتکلف.
بیمقاومت.
فقط
با یک نشانه:
اشکی
که آرام
از چشم
به سوی نور
میلغزد…
و میگوید:
من
تو را
شناختم.
[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۵۸ الى ۶۲]
وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ (۵۸)
و برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند. [او] آنان را شناخت ولى آنان او را نشناختند.
وَ قالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِي رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها إِذَا انْقَلَبُوا إِلى أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (۶۲)
و [يوسف] به غلامان خود گفت: «سرمايههاى آنان را در بارهايشان بگذاريد، شايد وقتى به سوى خانواده خود برمىگردند آن را بازيابند، اميد كه آنان بازگردند.»
[سورة النحل (۱۶): الآيات ۸۱ الى ۸۵]
يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها وَ أَكْثَرُهُمُ الْكافِرُونَ (۸۳)
نعمت خدا را مىشناسند، اما باز هم منكر آن مىشوند و بيشترشان كافرند.
– «نعمت را میشناسند… سپس پشت میکنند»
– «صفحهی تاریکِ شناختِ بیتسلیم»
– «وقتی دل، نور را میبیند و انکار میکند»
– «تمامِ نعمت… و انتخابِ انکار»
– «یَعرِفونَها… ثُمَّ یُنكِرونَها»
– «نقشِ کاملِ خدا، پشتکردنِ انسان»
– «معلم آمد، اما حسادت اجازه نداد»
– «شناخت، بیسجده»
دلنوشته
یَعرِفونَها… ثُمَّ یُنكِرونَها
معلم آمد، اما حسادت اجازه نداد
خدای مهربان
نقشِ خودش را
بیکموکاست
ایفا کرده است.
از همان آغاز…
معلم را فرستاده،
کتاب را نازل کرده،
و نعمتها را
چنان کامل چیده
که دیگر بهانهای
باقی نمانَد.
سایهها…
پناهگاهها…
لباسهایی
که گرما را پس میزنند،
و زرههایی
که جراحت را.
«كَذلِكَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ
لَعَلَّكُمْ تُسْلِمُونَ»
نعمتها را
تمام میکند،
تا تو
با دلِ آرام
به سوی او برگردی.
امّا…
همیشه
داستانِ دنیا
دو صفحه دارد.
یک صفحه نور،
یک صفحه انکار.
اهلِ حسادت
همانها هستند
که پیشِ نور
اخم میکنند؛
همانها که
به جای عطرِ رز
بویِ زخم میشنوند.
خدا
معلم را فرستاد…
کتاب را باز کرد…
نشانهها را
کنارِ راهشان گذاشت…
حرف را
آنقدر روشن زد
که دیگر ظلمتی
در بیان نمانْد.
«فَإِنْ تَوَلَّوْا
فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ الْمُبِينُ»
اما اهل حسادت
کاری میکنند
که عقل
میمانَد.
نور را میبینند…
میشناسند…
دلشان
نفسهای نور را
تشخیص میدهد…
اما باز
پشت میکنند.
این دقیقاً
آن نقطه تاریکِ
قلبِ بیمار است:
شناخت هست،
ولی پذیرش نه.
دانستن هست،
ولی تسلیم نه.
دیدن هست،
ولی سجده نه.
قرآن
نام این حالت را
خیلی ساده میگذارد:
«يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ
ثُمَّ يُنْكِرُونَها»
میشناسند…
بعد
انکار میکنند.
نه از نادانی،
نه از اشتباه،
نه از سوءتفاهم…
از حسادت.
از اینکه
نور
انگار همیشه
به سمتِ دیگری میتابد.
از اینکه
معلم
چیزی را
در چهرهشان
روشن کرده
که نمیخواهند
با آن روبهرو شوند.
میشناسند…
اما مهرِ انکار
به پیشانیِ دل میزنند.
و قرآن
حرف آخر را
آرام اما
سنگین میگوید:
روزی
گواهانِ هر امّت
برمیخیزند…
و دیگر
مجالی برای عذر
یا خواهش
نخواهد بود.
و آنها
وقتی نتیجه انکار را ببینند…
نه تخفیفی هست،
نه مهلتی.
این است
سرنوشتِ کسی که
نور را شناخت
اما پشت کرد.
خدا
همه نقشها را
به نرمی و مهربانی
ایفا کرده بود…
این دلِ انسان بود
که
یا رُز شد…
یا چرک.
[سورة النمل (۲۷): الآيات ۸۶ الى ۹۳]
وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ سَيُرِيكُمْ آياتِهِ فَتَعْرِفُونَها وَ ما رَبُّكَ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (۹۳)
و بگو: «ستايش از آنِ خداست. به زودى آياتش را به شما نشان خواهد داد و آن را خواهيد شناخت.» و پروردگار تو از آنچه مىكنيد غافل نيست.
– «وقتی خدا آیاتش را نشان میدهد»
– «سَيُرِيكُمْ آياتِهِ فَتَعْرِفُونَها»
– «مدرسهی شب و روز»
– «روز و شبِ دل»
– «آیاتِ بیرون، آیاتِ درون»
– «قبض و بسط؛ پیامهای پنهانِ نور»
– «وقتی خدا در قلب روز و شب میسازد»
– «آموزشِ پنهانِ آسمان در دل»
– «شناختی که از آیات میجوشد»
دلنوشته
سَيُرِيكُمْ آياتِهِ فَتَعْرِفُونَها؛
وقتی خدا در قلب روز و شب میسازد
قبض و بسط؛ پیامهای پنهانِ نور
خدا
همیشه
از راهِ نشانها
سخن میگوید.
نه فقط از راهِ کتابِ روی کاغذ
که از راهِ کتابِ بازِ جهان،
و کتابِ پنهانِ قلب.
«سَيُرِيكُمْ آياتِهِ
فَتَعْرِفُونَها»
یعنی
من آیاتم را
به شما نشان میدهم…
آنقدر روشن،
آنقدر نزدیک،
که ناچار میشوید
بشناسیدشان.
باز هم
داستان معلم است و کتاب.
باز هم
داستانِ نور است
که تا لبِ چشمِ دل میآید
تا شاید بیدارت کند.
اما اهلِ حسادت
همانجا که باید سجده کنند
تکذیب میکنند.
نور که میتابد
آرام نمیشوند؛
میسوزند.
این همان جایی است
که کفرانِ نعمت
آرامآرام
دل را به قعر تاریکی میبرد.
خدا
آیاتش را
در بیرون نشان میدهد…
در سایه و روز،
در کوه و ابر،
در پناه و حرکت…
و در درون هم
آیاتش را
به زبانِ دیگری ترجمه میکند:
«أَ لَمْ يَرَوْا
أَنَّا جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِيَسْكُنُوا فِيهِ
وَ النَّهارَ مُبْصِراً»
این شب و روز
فقط برای خواب و بیداری نیست.
اینها
دو کلاسِ متضادند
در مدرسهی قلب.
شب،
وقتِ سکونِ دل است؛
وقتِ قبض…
وقتِ آن اخمی که
خدا با آن
چیزی را به تو میفهماند
که با هزار خطبه
نمیفهمیدی.
روز،
وقتِ بسط است؛
وقتِ گشودگی،
وقتِ روشن شدن،
وقتِ آن لبخندی که
خدا از پشتِ پردهی نور
نشانت میدهد.
این همان
«آیاتِ انفسی» است.
برای اهلِ نور
این قبض و بسطها
مثل آمدنِ روز و شباند:
منظم،
روشن،
و پر از پیام.
گویی خدا
در ملکوتِ قلب
با نور علم
روز میسازد
و با سکوتِ سنگینِ بینوری
شب.
و این
بهنوعی
سرویسِ لحظهبهلحظهی الهی است؛
آموزشِ آنلاینِ آسمان،
برای دلهایی
که ایمان
چشمشان را باز کرده.
اما…
وقتی
قلبی کور باشد،
وقتی تاریکی درون
جای نور را گرفته باشد،
آیات بیرونی را نمیبیند،
و آیات درونی را
بدتر از آن…
بد میفهمد.
برای چنین دلی
شب و روز
فقط ساعتاند؛
نه پیام.
نه آیه.
چنین دلی
میپندارد
که دنیا
ایستاده است،
در حالیکه همه چیز
در حرکت است…
حتی خودش.
و آن روزی که
صور دمیده شود
میفهمد
این همه هشدار
برای چه بود.
آن روز
اهلِ حسنه
در اماناند…
و اهلِ سیئه
در سقوط.
اما پیامِ آخر
باز هم
مهربان است.
پیامبر میگوید:
من فقط مأمورم
راه را نشان دهم.
این کتاب را بخوانم.
و شکر کنم:
«قُلِ الحَمْدُ لِلَّهِ
سَيُرِيكُمْ آياتِهِ
فَتَعْرِفُونَها»
بهزودی
آیاتش را خواهید دید.
و خواهید شناخت.
خدا
هیچوقت
در مورد دلهای شما
بیخبر نیست…
آیاتش
همینجاست؛
در بیرون و درون.
این ما هستیم
که یا
میشکفیم…
یا
میسوزیم.
– «عَرَّفْنَاهُ؛ انتخاب با توست»
– «قبض و بسط؛ ترجمهٔ پنهانِ هدایت»
– «راه را نشان دادیم… گرفتن یا رها کردن با توست»
– «الهامِ دو راه»
– «فَأَلْهَمَها… و تویی که انتخاب میکنی»
– «وقتی نور میفهماند، دل تصمیم میگیرد»
– «درسنامهٔ خاموشِ قلب»
– «اخذ و ترک؛ امتحانِ آرامِ درون»
دلنوشته
هَدَيْناهُ: عَرَّفْنَاهُ؛ انتخاب با توست
خدا
هیچکس را
بیخبر رها نکرده.
این جملهی آرامِ آسمانی
از میان هزار پرده
میرسد:
«إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ
إِمَّا شَاكِراً
وَ إِمَّا كَفُوراً»
و اهلِ نور،
آن را اینطور ترجمه میکنند:
ما راه را به تو شناساندیم…
نه با صدای بلند،
نه با کتابی سنگین،
که با همان مکانیسمِ نرم و پنهانِ قلبت؛
با قبضها
و بسطهایی
که از منبعی بالاتر
صادر میشود.
آن اخمِ ناگهانیِ درون،
که به تو میگوید: «این را نخواه…»
آن بسطِ شیرین،
که میگوید: «این راهِ ماست…»
اینها
درسنامههای اهلبیتاند.
«عَرَّفْنَاهُ»
یعنی ما
به تو فهماندیم…
ما نشان دادیم
که چه را دوست داریم
و از چه بیزاریم.
مابقیاش
با توست.
«فَإِمَّا آخِذٌ
وَ إِمَّا تَارِكٌ»
یا میگیری
یا رها میکنی.
یا همراه میشوی
یا از کنارِ نور
بیتفاوت عبور میکنی.
اختیار
از آنِ توست.
اما فهماندن…
با ماست.
تو
تمامِ این را
در قلبت تجربه میکنی:
در تنگیهای بیدلیل،
در روشنیهای بیاسم،
در امیدهایی که نمیدانی از کجا آمدهاند،
در نفرتهایی که ناگهان دل را پس میزنند.
این همان است که گفت:
«فَأَلْهَمَها
فُجُورَها
وَ تَقْواها»
یعنی
ما دو نسخه در تو قرار دادیم:
یکی که تو را از پرتگاه آگاه میکند،
و دیگری که تو را به نور دعوت میکند.
هر دو را الهام کردیم.
هر دو را فهماندیم.
حالا
تو میمانی
و دو صدا؛
دو دعوت؛
دو راه.
و قلبت…
با قبض و بسطش،
با اخم و لبخندش،
مفسرِ خاموشِ همهی این آیات است.
نور
همیشه حرفش را میزند؛
این تویی
که باید انتخاب کنی
گوش بدهی…
یا ندهی.
– «الحبّ فرعُ المعرفه»
– «مشعرِ دل؛ جایی که باید فهمید»
– «از معرفت تا محبت»
– «وقتی دل قبل از دوست داشتن میفهمد»
– «معرفت؛ ریشهی آرامش»
– «قبض و بسط؛ زبانِ پنهانِ قلب»
– «دل اگر بفهمد، آرام میشود»
– «ارزش انسان به اندازهی معرفت او»
– «محبتهایی که از نور میآیند»
– «استعلامِ دل از آل محمد»
دلنوشته
مشعرِ دل؛ جایی که باید فهمید
و دل اگر بفهمد، آرام میشود
مشعر…
آنجاییست که آدم
فقط میایستد
تا «بفهمد».
نه بدود،
نه طلبِ فوریِ نتیجه کند،
فقط بایستد
و بفهمد.
«تفقّه»
یعنی همین:
یک قدم عقبتر،
از هیجانِ دوست داشتن و نداشتن،
از رفتن و نرفتن،
بایستی
و دقیق شوی
در اثرِ چیزی که دلت را تکان داده.
«إدراك للشيء بتفكّر و تدبّر لأثره»
یعنی
تو آن چیز را
با فکر کردن به اثرش میفهمی،
نه صرفاً با دیدن ظاهرش.
این فهم،
از جنسِ علمِ سردِ دایرةالمعارفی آفلاین نیست؛
معرفت است:
گرم،
زنده،
دقیق،
دلنشین،
آرامکننده.
از همینجاست
که آن جملهی کوتاه،
اما بلندِ آسمانی معنا میگیرد:
«الْحُبُّ فَرْعُ الْمَعْرِفَةِ»
محبت، شاخه است؛
معرفت، ریشه.
اگر ریشه نباشد
این شاخه
دیر یا زود
خشک میشود،
میشکند،
روی سرِ صاحبش میافتد.
تو اگر
قبل از فهمیدنِ خواصِ یک چیز،
قبل از شناختنِ اثرش،
به آن دل ببندی،
دلت را بردهای سرِ سفرهای
که صاحبش را نمیشناسی.
این میشود همان محبتِ جاهلانه،
همان حسدی که برای رسیدن به معشوقِ ناشناختهاش
باید
مرزهای خدا را رد کند،
گناه کند،
حقّی را پایمال کند.
امیرِ دلها
خبر داده بود:
حبّ بدون معرفت،
آغازِ دردسر است.
اما اگر
علاقهات
همراه با «بسطِ قلبی» باشد،
هماهنگ با فهمِ امر و نهیِ ولیّ خدا باشد،
آن محبت
هیچوقت برایت کابوس نمیشود.
چرا؟
چون ریشهاش
در نور بسته شده،
نه در هوس.
اینجاست که
داستان،
داستانِ «سَلْماً لِرَجُلٍ» است،
نه شراکتی درونِ دل
با چند شریکِ متشاکس که هر کدام
تو را به جهتی میکشند.
وقتی
با ولیّ خدا
سالم و روشن
مشورت کردهای،
وقتی
قلبت از کانالِ آلِ محمد علیهمالسلام
استعلام کرده
که:
«این تصمیم،
این انتخاب،
آخرش موردِ رضایتِ شما هست یا نه؟»
آن وقت
اگر گفتند «برو»،
برو؛
آن راه
تو را
به دردسرِ حقیقی نمیکشاند،
به شرطی که
تا آخر،
طبق همان نظر
پیش بروی.
اهلِ یقین
جرأت دارند
در دلشان بگویند:
«این گزینه،
وقتی انتخابِ آلِ محمد علیهمالسلام است،
برای فلانی
دردسرِ ریشهای نمیشود؛
مادام که
او هم
با همان نظر
پیش برود.»
اینجاست
که جملههای کوتاهِ معصوم،
میشود دستورالعملِ صریحِ زندگی:
«الحب فرع المعرفه»
نه
«الحبُ
فوقَ المعرفه»
و نه
«الحبُ
بدونِ معرفه».
محبت،
باید از کانالِ معرفت بگذرد،
و این معرفت،
وقتی ارزش دارد
که از کانالِ آلِ محمد علیهمالسلام آمده باشد.
حالا
بیا برگردیم
به همان مِحورِ پنهانِ دل:
چشمت
مدام باید
روی حالِ قلبت باشد.
الآن
قبضی؟
یا بسطی؟
کمنوری؟
یا پرنوری؟
اینها
حالاتِ تصادفی نیستند.
هر قبض،
هر بسط،
یک «گزارش وضعیت» است
از نسبتِ تو
با ولیّ خدا.
اگر
تابعِ اوامرِ مافوقی،
اگر
دلت
به فرمانِ اوست،
زیاد
درگیرِ توجیه نمیشوی؛
قلبت سبکتر است،
نورت بیشتر است.
هر چه
بیشتر
به فهمِ قبض و بسطِ قلبی
حساس باشی،
بیشتر میفهمی
که داستانِ زندگی،
بیش از آنکه
داستانِ حوادث باشد،
داستانِ نسبتِ تو
با ولیّ خداست.
«اعْرِفْ مَنَازِلَ الشِّيعَةِ
عَلَى قَدْرِ رِوَايَتِهِمْ
وَ مَعْرِفَتِهِمْ»
ببین
مقامِ شیعه
را با چه میسنجند:
با روایتش،
و مهمتر از آن،
با «معرفت»ش.
بعد هم توضیح میدهد:
«فَإِنَّ الْمَعْرِفَةَ
هِيَ الدِّرَايَةُ لِلرِّوَايَةِ
وَ بِالدِّرَايَاتِ لِلرِّوَايَاتِ
يَعْلُو الْمُؤْمِنُ
إِلَى أَقْصَى دَرَجَاتِ الْإِيمَانِ»
یعنی
خودِ روایت داشتن،
کافی نیست؛
فهمِ روایت مهم است،
دریافتِ دقیقِ اثرش مهم است.
آنجا که روایت
از کاغذ
به قلب میآید،
از حافظه
به رفتار میرسد،
از دانستن
به بودن،
اینجا
درجهات بالا میرود.
و بعد،
آن جملهی طلایی:
«أَنَّ قِيمَةَ كُلِّ امْرِئٍ
وَ قَدْرَهُ
مَعْرِفَتُهُ»
ارزشِ تو،
با ماشین و خانهات سنجیده نمیشود؛
با کارتِ معرفینامهات هم نه.
با مقدارِ معرفتت سنجیده میشود.
تا وقتی
قلبی سالم داری،
قلبی که
فهمِ قبض و بسطِ اوامر و نواهیِ ولیّ خدا را دارد،
تو باارزش هستی.
هر بار
که با یادِ عالمِ ربانی،
با رابطهی قلبی با او،
امرِ خدا را میفهمی
و به آن عمل میکنی،
نورِ تو
اضافه میشود.
همان تویی
اما روشنتر،
ارزشمندتر.
و همین که
رابطهات را
با آن معلمِ ربانی قطع کردی،
همین که
از کانالِ نور
خارج شدی،
همین که
معرفتت را
دیگر از آنها نگرفتی،
به همان نسبت
از ارزش میافتی.
زیرا:
«إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى
يُحَاسِبُ النَّاسَ
عَلَى قَدْرِ مَا آتَاهُمْ مِنَ الْعُقُولِ
فِي دَارِ الدُّنْيَا»
خدا
تو را
به اندازهی عقلی که داده،
به اندازهی معرفتی که
امکانِ رسیدنش را
برایت فراهم کرده،
حساب میکشد.
سفرِ تو
از نادانی
به معرفت،
از حسادت
به آشتی با نور،
از محبتِ بیحساب
به محبتِ ریشهدار در معرفت،
سفریست
که در هر قدمش
این سؤال را باید
نجوا کنی:
الآن
این حبی که در من است،
فرعِ کدام معرفت است؟
اگر
جوابش
آلِ محمد علیهمالسلام باشد،
این محبت
تو را
آرام میکند.
اگر نه،
بدان
که دیر یا زود
این عشق،
شکلِ دیگری از عذاب میشود.
پس
از مشعرِ تفقّه
فرار نکن.
بایست،
دقّت کن،
اثرها را بفهم،
آیاتِ قلبت را بخوان،
تا هر محبتی
که در تو ریشه میگیرد،
فرعی باشد
از معرفتی
که از نورِ آنها رسیده است.
– «آغاز عبادت از فهم دل»
– «هر حرکت محتاج معرفت است»
– «عبادت از جایی شروع میشود که میفهمی»
– «قبض و بسط؛ دروازهٔ معرفت»
– «عبادت، پس از فهمیدن معنا میگیرد»
– «اهْدِنَا… یعنی بفهمان»
– «اولِ عبادت: معرفت»
– «دل وقتی بفهمد، راه صاف میشود»
دلنوشته
عبادت، پس از فهمیدن معنا میگیرد
قبض و بسط؛ دروازهٔ معرفت
مَا مِنْ حَرَكَةٍ
إِلَّا وَ أَنْتَ مُحْتَاجٌ فِيهَا إِلَى مَعْرِفَةٍ…
یعنی هیچ حرکت،
هیچ تصمیم،
هیچ قدمِ کوچکِ روزمرهای نیست
که بینیاز از معرفت باشد.
این همان چیزیست که دل
هر لحظه
با «قبض» و «بسط» ترجمهاش میکند.
تو هر بار که میخواهی حرکتی بکنی،
دل از پشت پرده میپرسد:
«از کجا آوردی این انتخاب را؟
ریشهاش کجاست؟
نور دارد یا نه؟
این محبت،
این تصمیم،
این قدم،
از معرفت میجوشد
یا از شوقی کور؟»
و اینجاست که
سورۀ حمد
دیگر فقط یک دعا نیست؛
نقشهی راه است:
«اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ»
در تفسیرش آمده:
«اسْتِرْشَادٌ لِدِينِهِ
وَ اعْتِصَامٌ بِحَبْلِهِ
وَ اسْتِزَادَةٌ فِي الْمَعْرِفَةِ لِرَبِّهِ»
یعنی:
تو داری از خدا میخواهی
که راه را روشنتر کند،
رابطهات را با ریسمان او محکمتر کند،
و معرفتت را نسبت به او
زیادتر،
عمیقتر،
معنادارتر کند.
اهْدِنَا
یعنی:
«خدایا، کاری کن بفهمم.»
نه اینکه فقط راه را نشان بده؛
بلکه فهمش را هم در دل بینداز.
از همینجاست
که آن جملهی تکاندهندهی معصوم
دوباره معنا پیدا میکند:
«إِنَّ أَوَّلَ عِبَادَةِ اللَّهِ مَعْرِفَتُه»
یعنی
عبادت از سجده شروع نمیشود،
از فهم شروع میشود.
از آن لحظهای که
در دلِ شرایط،
در میانِ دود و غبارِ انتخابها،
قبض و بسط قلبت را فهمیدی،
اثر هر تصمیم را دیدی،
و دانستی
کدام انتخاب
تو را به ولیّ خدا نزدیک میکند
و کدام از او دور.
آنجاست
که تازه
عبادت برایت «معنیدار» میشود.
تا معلمِ ربانی را نشناسی،
تا رابطهات با او را پیدا نکنی،
تا دلت مترجمِ فهمِ اوامر و نواهی او نشود،
عبادت برایت
بیشتر «وظیفه» است
تا «معرفت».
اما وقتی
دلت به نورِ او آشنا شد،
قبض و بسط را شناخت،
پیامهای قلبی را شنید،
آنوقت
هر سجده
یک «دیدار» میشود؛
هر ذکر
یک «فهمیدن».
امام ع
به ابوذر فرمود:
«يَا أَبَا ذَرٍّ
اعْبُدِ اللَّهَ كَأَنَّكَ تَرَاهُ
فَإِنْ كُنْتَ لَا تَرَاهُ
فَإِنَّهُ يَرَاكَ»
و بعد ادامه داد:
«وَ اعْلَمْ
أَنَّ أَوَّلَ عِبَادَةِ اللَّهِ
الْمَعْرِفَةُ بِهِ»
گویا میفرماید:
اگر میخواهی عبادتت
به مرحلهی «مشاهده» برسد،
از مرحلهی «معرفت» باید شروع کنی.
از درست شدنِ نگاه.
از اصلاحِ بینش.
از همان نقطهای
که دل
قبضهایش را میفهمد
و بسطهایش را
به رسمیت میشناسد.
اوّلِ عبادت،
اصلاحِ چشمِ دل است،
نه تکثیرِ اعمال.
اوّلِ عبادت،
فهمِ اثرِ انتخابهاست.
اوّلِ عبادت،
معرفت است.
و معرفت،
بیارتباط با معلمِ ربانی
به دست نمیآید؛
چون اوست
که تو را
به سمتِ نورِ ولیّ خدا
هدایت میکند.
از اینجاست
که دوباره برمیگردیم
به آن اصلِ بزرگ:
هر حرکت،
هر تصمیم،
هر قدم،
با معرفت باید برداشته شود.
و معرفت،
از راهِ قلب میرسد؛
از فهمِ قبض و بسط؛
از ارتباطِ روشن با ولیّ خدا؛
از استرشاد،
از اعتصام،
از استزادۀ نور.
در این حالت
دیگر زندگی
آشوبی بینقشه نیست؛
نماز
تکلیفِ خشک نیست؛
عبادت
رنج نیست.
همهچیز
به یک فهم میرسد:
آنچه آرامش میدهد
محبتِ برخاسته از معرفت است،
و هر محبتی که از نورِ او نباشد
سهمی از آرامش ندارد.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ
خَرَجَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ ع عَلَى أَصْحَابِهِ فَقَالَ أَيُّهَا النَّاسُ
إِنَّ اللَّهَ جَلَّ ذِكْرُهُ مَا خَلَقَ الْعِبَادَ إِلَّا لِيَعْرِفُوهُ فَإِذَا عَرَفُوهُ عَبَدُوهُ فَإِذَا عَبَدُوهُ اسْتَغْنَوْا بِعِبَادَتِهِ عَنْ عِبَادَةِ مَا سِوَاهُ
فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي فَمَا مَعْرِفَةُ اللَّهِ ؟
قَالَ مَعْرِفَةُ أَهْلِ كُلِّ زَمَانٍ إِمَامَهُمُ الَّذِي يَجِبُ عَلَيْهِمْ طَاعَتُهُ.
از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود:
امام حسین بن علی (ع) در میان یاران خود آمد و فرمود:
«ای مردم!
خداوند ـ که یادش بزرگ و بلند است ـ بندگان را نیافرید مگر برای آنکه او را بشناسند.
پس هنگامی که او را بشناسند، عبادتش میکنند؛
و هنگامی که عبادتش کنند، به وسیلهٔ عبادت او از پرستش غیر او بینیاز میشوند.»
مردی پرسید:
ای پسر رسول خدا، پدر و مادرم فدای تو باد،
شناخت خدا چیست؟
فرمود:
«شناخت خدا آن است که اهل هر زمان، امامی را که اطاعتش بر آنان واجب است، بشناسند.»
– «بینیازی، از نورِ امام آغاز میشود»
– «استغناء؛ ثمرۀ معرفت امام»
– «رجلِ زمان؛ راه بینیازی»
– «آرامش، از اندیشهٔ او و عملِ تو»
– «معرفت امام؛ دروازۀ استغناء»
– «سِلماً لِرَجُلٍ؛ راهِ رهایی»
– «بینیازی با عبادتِ او، نه غیرِ او»
– «آنجا که نور امام، آرامش میزاید»
دلنوشته
بینیازی، از نورِ امام آغاز میشود
گاهی آدم خیال میکند
«بینیازی» یعنی زیادی داشتن.
نه…
بینیازی یعنی
«به اندازهٔ لازم، نور داشتن.»
همان نوری که اگر باشد،
دیگر لازم نیست
درِ خانهٔ هیچ شریک متشاکسی را بزنی،
لازم نیست برای آرام کردن زخمت
به گناه تکیه بدهی،
لازم نیست برای تسکینِ تنهایی
دل را به هر دستی بدهی.
زیبایی جملهٔ حسین بن علی (ع) همین است:
«اسْتَغْنَوْا بِعِبَادَتِهِ
عَنْ عِبَادَةِ مَا سِوَاهُ»
یعنی:
وقتی خدا را آنطور که باید شناختی
و عبادتت به معرفت رسید،
آرامشی میآید
که دیگر هیچ «غیرِ او»
نمیتواند نقشش را بازی کند.
اما سؤال اصلی همینجاست؛
و دل، درست همینجا میایستد:
وقتی قرار است
«سَلَماً لِرَجُلٍ» باشیم،
آن رجل کیست؟
چون تا او را نشناسی،
نه معنا دارد بینیازی،
نه معنا دارد عبادت،
نه معنا دارد ترک شریکها.
حقیقت این است که:
رجل،
همان «معلم ربانی» است.
همان کسی از اهلبیت
که در هر زمان
برای اهل همان زمان
روشِ رسیدن به آرامش را
با نورِ خودش آموزش میدهد.
همان که معرفت او
برای تو
«معرفةُ الله» است.
این یعنی چه؟
یعنی:
راهِ آشنا شدن با «عرف»،
راهِ فهمیدنِ نورِ مطلوبِ خدا،
راهِ چشیدنِ آرامشِ بینیازکننده،
از دلِ شناختِ امامِ زمان میگذرد.
آن هم نه شناختِ اسمی،
نه شناختِ تاریخی؛
شناختی که در دلِ شرایطِ واقعیِ زندگی
با «قبض و بسط قلبی»
ترجمهاش را میفهمی.
به همین دلیل فرمود:
«مَعْرِفَةُ أَهْلِ كُلِّ زَمَانٍ
إِمَامَهُمُ
الَّذِي يَجِبُ عَلَيْهِمْ طَاعَتُهُ»
و برای من و تو
این جمله یعنی:
وقتی در شرایط عرضهٔ آیات
قبض و بسط قلبت
به تو رساند
که ولیّ خدا چه میخواهد،
تو به «معرفة الله» رسیدهای.
از اینجا به بعد،
داستان، داستانِ «همکاری» است:
اندیشه از او،
عمل از تو.
نور از او،
قدم از تو.
معرفت از او،
اطاعت از تو.
و محصول مشترک این دو
چیزی است که خدا
از اولین لحظهٔ خلقت
برای تو میخواست:
«آرامشِ بینیازکننده.»
آرامشی که دیگر
نه با گناه ساخته میشود،
نه با همراهی شریکها،
نه با تکیه زدن بر نکر،
نه با فرار از نور.
زیبایی جملهٔ حسین (ع) اینجاست
که راه را از آخر میگوید،
اما با اولین حلقه شروع کرده:
«مَا خَلَقَ الْعِبَادَ
إِلَّا لِيَعْرِفُوهُ…»
اول معرفت.
بعد عبادت.
و بعد
استغناء.
بینیازی
به عنوانِ نتیجه،
نه شروع.
و این بینیازی
از همانجایی آغاز میشود
که تو
امامِ زمانِ خودت را
شناختی.
و فهمیدی
او از تو چه میخواهد،
و با اندیشهٔ او زندگی کردی.
عَنْ أَبِي خَدِيجَةَ قَالَ:
دَخَلْتُ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ ع فَقَالَ لِي
إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَيَّدَ الْمُؤْمِنَ بِرُوحٍ مِنْهُ
تَحْضُرُهُ فِي كُلِّ وَقْتٍ يُحْسِنُ فِيهِ وَ يَتَّقِي
وَ تَغِيبُ عَنْهُ فِي كُلِّ وَقْتٍ يُذْنِبُ فِيهِ وَ يَعْتَدِي
فَهِيَ مَعَهُ تَهْتَزُّ سُرُوراً عِنْدَ إِحْسَانِهِ
وَ تَسِيخُ فِي الثَّرَى عِنْدَ إِسَاءَتِهِ
فَتَعَاهَدُوا عِبَادَ اللَّهِ نِعَمَهُ بِإِصْلَاحِكُمْ أَنْفُسَكُمْ تَزْدَادُوا يَقِيناً وَ تَرْبَحُوا نَفِيساً ثَمِيناً
رَحِمَ اللَّهُ امْرَأً هَمَّ بِخَيْرٍ فَعَمِلَهُ أَوْ هَمَّ بِشَرٍّ فَارْتَدَعَ عَنْهُ
ثُمَّ قَالَ
نَحْنُ نُؤَيِّدُ الرُّوحَ بِالطَّاعَةِ لِلَّهِ وَ الْعَمَلِ لَهُ.
– «اخم و لبخندِ نور»
– «حضورِ روح در ملکوتِ قلب»
– «زبانِ حالِ دل»
– «آنگاه که روح میلرزد»
– «قبض و بسطِ حضور»
– «وقتی نور میآید و میرود»
– «تأییدِ مؤمن با روح»
– «آن بازدارندهٔ پنهان»
– «فهمِ رضایتِ ولیّ خدا»
– «نورِ مراقبت»
دلنوشته
اخم و لبخندِ نور
قبض و بسطِ حضور
زبانِ حالِ دل
گاهی انسان فکر میکند
حالِ خوب و حالِ بدِ دل
چیزی مبهم و بیمعناست…
یک نوسان سادهٔ روحی.
اما در باطنِ مؤمن
ماجرا چیز دیگری است.
در ملکوتِ قلب
نوری هست
که آمد و رفتش
بیحساب نیست.
گاهی دل روشن میشود،
سبک میشود،
آرام میگیرد…
انگار کسی لبخند زده است.
و گاهی دل میگیرد،
سنگین میشود،
تاریک میشود…
انگار اخمی در عالم افتاده است.
مؤمن کمکم میفهمد
این حالها تصادفی نیست.
امام فرمود:
خداوند مؤمن را با «روحی از جانب خود» یاری کرده است؛
روحی که هر زمان بنده نیکی میکند و تقوا پیشه میکند
در کنار او حاضر است،
و هر زمان که گناه میکند و تعدی میکند
از او فاصله میگیرد.
آن روح
با نیکیِ انسان
به شادی میلرزد،
و با بدیِ او
در خاک فرو میرود.
پس آن لحظهای که دل روشن میشود،
آن آرامشی که بیدلیل میآید،
آن بسطی که در سینه میدود،
شاید
همان حضورِ آن روح است.
و آن تیرگیِ ناگهانی،
آن سنگینیِ دل،
آن قبضی که بعد از خطا میآید،
شاید
نشانهٔ دور شدن همان نور باشد.
اینجاست که مؤمن
کمکم زبانِ دل را یاد میگیرد.
میخواهد کاری بکند…
اما دلش خبر میدهد:
این کار را ولیّ خدا دوست ندارد.
پس دست نگه میدارد.
و گاهی کاری کوچک
در دلش روشن میشود؛
میفهمد
این کار مورد رضایت خداست.
پس انجامش میدهد.
این فهم
فهمِ سادهای نیست.
این همان تأییدِ مؤمن است
با روح،
با نور،
با علمی که در مدرسهها درس نمیدهند.
با همین نور است
که انسان کمکم
عیبهای خودش را میبیند.
ریشههای پنهان حسد را،
کجیهای نیت را،
لغزشهای ناپیدا را.
و همین شناخت
آغازِ اصلاح نفس است.
برای همین امام فرمود:
نعمتهای خدا را پاس بدارید
با اصلاحِ خودتان؛
تا یقینتان افزوده شود
و سرمایهای گرانبها به دست آورید.
خوشا به حال کسی
که تصمیم به کار خیری گرفت و انجام داد،
یا تصمیم به بدی گرفت
اما در دلش چیزی او را بازداشت
و دست کشید.
و رازِ این بازداشتن
همان نور است.
نوری که با طاعت خدا
قویتر میشود.
چنانکه امام فرمود:
ما این روح را
با اطاعت خدا
و عمل برای او
تقویت میکنیم.
بِكَ عَرَفتُكَ!
با تو تو را شناختم!
– «شناخت با نور»
– «معرفتِ نورانی»
– «وقتی نور، خود را معرفی میکند»
– «از کلام تا نور»
– «نشانههای نور»
– «کلامی که راه را روشن میکند»
– «نور، راهِ نور را نشان میدهد»
– «با تو تو را شناختم»
– «پرچمهای شناخت»
– «دلالتهای نور»
دلنوشته
معرفتِ نورانی؛ با تو تو را شناختم
شناخت
همیشه با «دیدنِ چشم» شروع نمیشود.
گاهی
شناخت از «نور» شروع میشود.
از همان لحظهای که دل
بیدلیل
به نوری آرام میگیرد.
اهلبیت ع نام این شناخت را گذاشتند:
«معرفةُ الإمامِ بالنورانیة»
شناخت امام
نه فقط با نام و نسب،
نه فقط با روایت و تاریخ؛
بلکه با نوری
که در ملکوتِ قلب
شناخته میشود.
همان نوری که وقتی نزدیک میشود
دل آرام میگیرد،
و وقتی از آن دور میشوی
دل در قبض میافتد.
در دعای ابوحمزه
امام زینالعابدین (ع)
راز این شناخت را خیلی ساده فرمودند:
«بِكَ عَرَفتُكَ
وَ أَنتَ دَلَلتَني عَلَيكَ
وَدَعَوتَني إِلَيكَ
وَ لَولا أَنتَ لَم أدرِ ما أَنتَ»
با تو
تو را شناختم.
تو بودی که مرا
به سوی خودت راهنمایی کردی،
تو بودی که مرا
به سوی خودت دعوت کردی،
و اگر تو نبودی
من اصلاً نمیدانستم تو چه هستی.
یعنی حتی شناختِ خدا هم
بدون راهنماییِ خودِ او
ممکن نیست.
نور
خودش
راهِ رسیدن به نور را نشان میدهد.
و یکی از راههای این معرفی
چیزی است که خیلیها
ساده از کنارش میگذرند:
«کلام».
امام صادق (ع) فرمود:
آیا سخن را کوچک میشماری؟
بدان که خداوند
پیامبرانش را
با طلا و نقره نفرستاد.
سرمایهٔ آنها
چیز دیگری بود:
«کلام».
و خداوند
خودش را
به وسیلهٔ همین کلام،
و نشانهها
و راهنماهایی که قرار داد
به مردم شناساند.
گاهی یک جمله
در دلِ انسان
پنجرهای باز میکند
که سالها تجربه
نمیتواند باز کند.
گاهی یک کلام
در قلب
مثل چراغ روشن میشود
و راه را نشان میدهد.
چون اگر آن کلام
از سرچشمهٔ نور آمده باشد،
دیگر فقط «صدا» نیست؛
نشانه است.
دلالت است.
پرچمی است
که راه را نشان میدهد.
و شاید به همین دلیل است
که در مسیر معرفت
انسان گاهی
با یک کلام
به امام نزدیک میشود،
با یک نشانه
نور را میشناسد،
و با یک اشاره
میفهمد
چه چیزی رضایت خداست.
چون نور
وقتی بخواهد
کسی را به خود آشنا کند،
هم در دل
اشاره میکند،
هم در کلام
نشانه میگذارد.
+ « الرُّوحِ الْحَسَّاسِ الدَّرَّاكِ » :
خالق این روح حساس درّاک در وجود ما خداست
+ قبض و بسط نور …
« بَابُ أَنَّهُ لَا يُعْرَفُ إِلَّا بِهِ … عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع
اعْرِفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ وَ الرَّسُولَ بِالرِّسَالَةِ وَ أُولِي الْأَمْرِ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ الْعَدْلِ وَ الْإِحْسَانِ.
وَ مَعْنَى قَوْلِهِ ع اعْرِفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ : يَعْنِي أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْأَشْخَاصَ وَ الْأَنْوَارَ وَ الْجَوَاهِرَ وَ الْأَعْيَانَ
فَالْأَعْيَانُ الْأَبْدَانُ وَ الْجَوَاهِرُ الْأَرْوَاحُ
وَ هُوَ جَلَّ وَ عَزَّ لَا يُشْبِهُ جِسْماً وَ لَا رُوحاً
وَ لَيْسَ لِأَحَدٍ فِي خَلْقِ الرُّوحِ الْحَسَّاسِ الدَّرَّاكِ أَمْرٌ وَ لَا سَبَبٌ
هُوَ الْمُتَفَرِّدُ بِخَلْقِ الْأَرْوَاحِ وَ الْأَجْسَامِ
فَإِذَا نَفَى عَنْهُ الشَّبَهَيْنِ شَبَهَ الْأَبْدَانِ وَ شَبَهَ الْأَرْوَاحِ فَقَدْ عَرَفَ اللَّهَ بِاللَّهِ
وَ إِذَا شَبَّهَهُ بِالرُّوحِ أَوِ الْبَدَنِ أَوِ النُّورِ فَلَمْ يَعْرِفِ اللَّهَ بِاللَّهِ.
امام صادق (ع) از قول امير المؤمنين (ع) فرمود:
خدا را به خدائى بشناسيد و رسول را به شأن رسالت و كارگزاران را به نيك رفتارى و عدالت و احسان.
مقصود از گفتار امام (ع): «خدا را به خدائى بشناسيد» اين است كه
خدا، اشخاص و انوار و جواهر و اعيان را آفريده
و مقصود از اعيان ابدان است (هر موجود جسمانى) و جواهر عبارت از ارواحند
و آن خداى جل و عز مانند جسم و روح كه آفريده اويند نيست،
براى احدى در آفرينش روح حساس و دراك مداخلهاى نيست
همان خدا است كه در آفرينش ارواح و اجسام تنها و بىهمتا است،
چون خداشناس هر دو شباهت را كه شباهت به ابدان و ارواح باشد از خدا نفى كرد و او را از اين هر دو شباهت منزه دانست، خدا را به مقام شايسته خدائى شناخته است
و اگر او را به روح يا بدن يا نور شبيه دانست خدا را به مقام شايسته خدائى نشناخته. »
– «روحِ حساسِ درّاک»
– «زبانِ بیصدای هدایت»
– «معرفتِ خدا با خدا»
– «قبض و بسطِ روح»
– «آینهای در درون»
– «نشانههای روحِ آفریدهٔ خدا»
– «خدا را شبیه مخلوق ندان»
– «آنجا که نور کافی نیست»
– «فراتر از جسم، فراتر از روح»
– «آفریدهای که راه را نشان میدهد»
– «زبانِ بیصدای روح»
– «روحِ حساسِ درّاک»
دلنوشته
👈روحِ حساسِ درّاک👉
قبض و بسطِ روح؛
زبانِ بیصدای هدایت
در درون ما
چیزی هست
بسیار لطیفتر از فکر
و عمیقتر از احساس.
روحی
«حسّاس»
و «درّاک».
روحی که
پیش از آنکه عقل
استدلال کند،
میفهمد.
پیش از آنکه زبان
چیزی بگوید،
اشاره را میگیرد.
گاهی
بیدلیل
منبسط میشود…
و گاهی
بیآنکه حادثهای بیرونی رخ داده باشد
در قبض فرو میرود.
اهل معرفت
سالها دنبال فهم همین راز بودند.
این قبض و بسطِ دل
از کجاست؟
چرا دل
گاه به نور نزدیک میشود
و گاه
از چیزی ناپیدا
کناره میگیرد؟
امام صادق (ع)
از امیرالمؤمنین (ع) نقل میکند:
«اعرفوا الله بالله…»
خدا را
با خودِ خدا
بشناسید.
بعد فرمود:
خداوند
اشخاص را آفرید،
انوار را آفرید،
جواهر را آفرید،
و اَعیان را آفرید.
اَعیان
همین بدنها هستند.
و جواهر
همین روحها.
اما خدا
نه مانند جسم است
و نه مانند روح.
و در آفرینش
این «روحِ حساسِ درّاک»
هیچکس
هیچ دخالتی ندارد.
تنها اوست
که ارواح و اجسام را
میآفریند.
پس اگر کسی
خدا را
شبیه جسم بداند،
یا شبیه روح،
یا حتی شبیه نور،
هنوز
خدا را
با خدا نشناخته است.
خدا
فراتر از همهی اینهاست.
اما در همین میان
راز عجیبی هست.
همین روحی
که خدا
مستقیم آفریده،
همین روحِ حساسِ درّاک،
در دلِ انسان
آینهای شده است
برای دیدن نشانهها.
وقتی به راه درست نزدیک میشوی
در آن
بسطی از نور
پدید میآید.
و وقتی از حق
فاصله میگیری
چیزی در دل
جمع میشود.
قبضی آرام
اما هشداردهنده.
گویی
همان روح
که خدا آفریده
زبانِ بیصدای هدایت شده است.
نه خودِ خداست،
نه شبیه خدا،
اما نشانهای است
که انسان را
به سوی او
بازمیگرداند.
و شاید
فهم همین اشارههای ظریف است
که انسان را
کمکم
به آن شناخت میرساند
که امیرالمؤمنین فرمود:
«خدا را
با خدا
بشناسید.»
+ « ورد في صُحُف إدريس عليه السلام:
بِالحَقِّ عُرِفَ الحَقُّ، و بِالنّورِ أُهتُدِيَ إِلَى النّورِ، و بِالشَّمسِ ابصِرَتِ الشَّمسُ. »
تو صفحه قلبت وقتی اون نور رو می بینی همین دلیلی است که این نور از کانونی که برای ما نامعلوم است بر قلب ما تابیده و شناخت ما از خدا همینه که هست ، اما چیست ؟ نمی دانیم ! تو قلبمو که نوری می جنبد ، متوجه می شویم ! اما از کجاست ؟ از خالق من ، نمیتونم این نقطه نورانی را مثل سرنخی بگیرمو برم بالا خدای خودمو پیداش کنم و این نشدنی است و نیازی هم نیست ! همینکه او کلامشو به گوش قلب من و نورشو به چشم قلب من رسونده و منو داره راهنمایی میکنه کافی است که من هدایت شوم و خیر و شر خودم را تشخیص دهم و قطعا وجود قادر متعال در وجود مخلوق ، اعوذ بالله نگنجد !!! مثال آفتاب و خورشید زیباست … مثال قلم لیزری نورانی هم زیباست …
– «نور، نشانی از نادیده»
– «وقتی نور در دل میجنبد»
– «با نور، به سوی نور»
– «نوری از کانونی ناشناخته»
– «خورشید در اتاق نیست… اما نورش هست»
– «اثرِ او در دل»
– «نوری که راه را نشان میدهد»
– «تمامِ معرفتِ ممکن»
– «نشانهای از آن سوی نادیده»
– «نورِ هدایت در قلب»
دلنوشته
با نور، به سوی نور
در صحف ادریس نبی آمده است:
«بِالحَقِّ عُرِفَ الحَقُّ،
وَ بِالنُّورِ اُهتُدِیَ إِلَى النُّورِ،
وَ بِالشَّمسِ اُبصِرَتِ الشَّمسُ.»
حق
با خودِ حق شناخته میشود.
نور
با نور.
و خورشید
با خورشید.
نه با چیزی پایینتر از خودش.
گاهی در صفحهٔ دل
نوری میجنبد…
نه آنقدر روشن
که شکلش را بدانی،
نه آنقدر خاموش
که بتوانی انکارش کنی.
فقط
هست.
و همین «هست بودنش»
برای اهل دل
برهان است.
چون هیچچیزی در این عالم
بیمنبع نمیتابد.
وقتی در قلبت
این نورِ بینام میدرخشد،
میفهمی
از جایی فراتر از تو
آمده است.
از کانونی
که ما نمیتوانیم
نامش را ببینیم،
جهتش را پیدا کنیم،
یا مسافتش را اندازه بگیریم.
ولی اثرش را
میفهمیم.
نشانهاش را
در دل
میبینیم.
این همان شناخت ما از خداست.
نه اینکه بدانیم چیست،
نه اینکه بتوانیم حد بزنیم،
نه اینکه با همین نور
پلهپله بالا برویم
و به ذات او برسیم
(که محال است).
او نه در دل میگنجد،
نه در آسمان،
نه در تصور،
نه در واژه.
«وجودِ قادرِ متعال
در ظرفِ مخلوق
نمیگنجد.»
اما
نشانهاش میگنجد.
اثر رحمتش میگنجد.
نور هدایتش
در قلب ما جا میشود
بیآنکه خودش
در آن جا بگیرد.
مثل خورشید
که در اتاق نمیآید،
اما اتاق را روشن میکند.
مثل یک قلم نوری
که خطّش پیدا میشود،
اما خودِ منبع،
در دسترس نیست.
این همان کافیِ کافی است:
اینکه
او کلامش را
به گوشِ دل تو رسانده،
و نورش را
به چشمِ قلب تو تابانده،
و تو را
در مسیر خیر و شر
راهنمایی میکند.
نه برای آنکه
ذاتش را بشناسی،
بلکه برای آنکه
راهش را
گم نکنی.
این
تمامِ هدایت است.
تمامِ معرفتِ ممکن.
و تمامِ نوری
که برای رسیدن
لازم است.
« إِنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله سُئِلَ عَن قَولِهِ: ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى قالَ: رَأيتُ نوراً » – « أي لَم يَرَهُ بِالبَصَرِ، ولكِن رَآهُ بِالفُؤادِ » : + «فید» …
این پدیده نورانی که تو قلبت میبینی ، خلقتش و پدید آوردنش به دست خداست و به اراده خداست « اللّهُمَّ خَلَقتَ القُلوبَ عَلى إِرادَتِكَ » ! خدا این قلب رو جوری خلق کرده که میتونه اون نور رو ببینه و متوجهش بشه « فَطَرتَ العُقولَ عَلى مَعرِفَتِكَ » !
+ « الإمام عليّ عليه السلام:
اللَّهُمَّ خَلَقْتَ الْقُلُوبَ عَلَى إِرَادَتِكَ وَ فَطَرْتَ الْعُقُولَ عَلَى مَعْرِفَتِكَ
فَتَمَلْمَلَتِ الْأَفْئِدَةُ مِنْ مَخَافَتِكَ وَ صَرَخَتِ الْقُلُوبُ بِالْوَلَهِ
وَ تَقَاصَرَ وُسْعُ قَدْرِ الْعُقُولِ عَنِ الثَّنَاءِ عَلَيْكَ
وَ انْقَطَعَتِ الْأَلْفَاظُ عَنْ مِقْدَارِ مَحَاسِنِكِ
وَ كَلَّتِ الْأَلْسُنُ عَنْ إِحْصَاءِ نِعَمِكَ
فَإِذَا وَلَجَتْ بِطُرُقِ الْبَحْثِ عَنْ نَعْتِكَ بَهَرَتْهَا حَيْرَةُ الْعَجْزِ عَنْ إِدْرَاكِ وَصْفِكَ
فَهِيَ تَرَدَّدُ فِي التَّقْصِيرِ عَنْ مُجَاوَزَةِ مَا حَدَّدْتَ لَهَا إِذْ لَيْسَ لَهَا أَنْ تَتَجَاوَزَ مَا أَمَرْتَهَا
خدايا دلها را روى اراده خويش آفريدى، و خردها را بر معرفت و شناسائى خودت خلق فرمودى،
پس خردها از ترس تو پريشان و مضطرب گشته، و دلها باشتياق تو بانگ در آورده،
و طاقت قدرت عقول از ثناى پرتو كوتاه آمده،
و الفاظ از مقدار خوبيهاى تو منقطع گشته،
و زبانها از شماره نعمتهاى تو كند گشته،
پس هر گاه در راههاى بحث از وصف تو درآيد، سرگردانى و حيرت عجز از ادراك وصف تو بر او چيره گردد،
و همچنان در كوتاهى خود از گذشتن آن حدى را كه برايش معين فرموده بودى سرگردان است، زيرا حق نداشت از آنچه دستورش داده بودى تجاوز كند.»
– **«دیدن با دل»**
– **«نور را نه با چشم، که با دل میبینند»**
– **«خلقتی برای دیدنِ نور»**
– **«قلبی که برای شناخت آفریده شد»**
– **«وقتی عقل میایستد و دل میبیند»**
– **«ما کَذَبَ الفُؤادُ ما رَأى»**
– **«به ارادهٔ او، دل روشن میشود»**
– **«نورِ مجازِ معرفت»**
**«دیدن با دل»**
**«نور را نه با چشم، که با دل میبینند»**
دلنوشته
نور را نه با چشم، که با دل میبینند
«ما کَذَبَ الفُؤادُ ما رَأى.»
پیامبر ص را پرسیدند:
چه دیدی؟
فرمود:
«رَأیتُ نوراً.»
نگفت «چهرهای دیدم»،
نگفت «شکلی»،
نگفت «صوتی»،
نگفت «جسمی».
گفت: نور.
و سپس توضیح آمد که
نه با چشم بود،
بلکه با دل:
«لَم یَرَهُ بِالبَصَرِ، وَلکِن رَآهُ بِالفُؤادِ.»
درست همینجاست
که راهِ معرفت
از راهِ عادت جدا میشود؛
زیرا آنچه در دل میبینی،
آن پدیدهٔ نورانی که
گاهی در سکوت شب،
گاهی در اضطراب،
و گاهی در لحظهای بینام
در تو میتابد،
نه خیال است،
نه توهّم،
نه حسّی مبهم.
آن،
مخلوق خداست.
به ارادهٔ اوست.
و تو اصلاً برای همین ساخته شدهای
که بتوانی این نور را ببینی
و بفهمی.
«اللّهُمَّ خَلَقتَ القُلوبَ عَلى إِرادَتِكَ»
قلب را
بر مدارِ ارادهٔ خود آفریدی.
«وَ فَطَرتَ العُقولَ عَلى مَعرِفَتِكَ»
و عقل را
بر ساختارِ شناختِ خودت.
نه اینکه تو
خودت مسیرِ شناخت را اختراع کرده باشی،
نه اینکه دل
تصادفی چیزی حس کند،
بلکه خودِ خدا
دل را طوری ساخته
که نور را «تشخیص دهد»
و عقل را طوری فطرت بخشیده
که «جهت» نور را بفهمد.
امیرالمؤمنین ع میفرماید:
«اللَّهُمَّ خَلَقْتَ الْقُلُوبَ عَلَى إِرَادَتِكَ
وَ فَطَرْتَ الْعُقُولَ عَلَى مَعْرِفَتِكَ…»
قلبها
بر میلِ تو آفریده شدند،
و چون نور تو را دیدند
«تَمَلْمَلَتِ الْأَفْئِدَةُ مِنْ مَخَافَتِكَ»
دلها از هیبت تو لرزیدند،
و از شوق تو
«صَرَخَتِ الْقُلُوبُ بِالْوَلَهِ»
قلبها به فغان آمدند.
عقل
در ستایش تو
زمینگیر شد:
«تَقَاصَرَ وُسْعُ قَدْرِ الْعُقُولِ عَنِ الثَّنَاءِ عَلَیكَ»
گنجایش عقل
از وصف تو کوتاه آمد.
واژهها
در برابر خوبیهایت
خشک شدند:
«وَ انْقَطَعَتِ الْأَلْفَاظُ عَنْ مِقْدَارِ مَحَاسِنِكَ»
زبانها
در شمار نعمتهایت
خسته شدند:
«وَ كَلَّتِ الْأَلْسُنُ عَنْ إِحْصَاءِ نِعَمِكَ»
و هرگاه عقل
خواست از راه بحث
به سراغ وصف تو برود،
«بَهَرَتْهَا حَیْرَةُ الْعَجْزِ»
حیرتِ ناتوانی،
آن را مبهوت کرد.
چون عقل
حق ندارد
از حدّی که تو برایش گذاشتهای
فراتر رود.
«إِذْ لَیْسَ لَهَا أَنْ تَتَجَاوَزَ مَا أَمَرْتَهَا»
این یعنی چه؟
یعنی
نورِ قلبی
نه خیال است،
نه خطا،
نه توهّم.
بلکه
محدودهٔ مجازِ شناختِ انسان
همین است.
تو قرار نیست
ذات را ببینی؛
چشم ساخته نشده برای آن.
تو قرار نیست
حدّ خدا را بفهمی؛
عقل ظرفش نیست برای آن.
اما
دل
طوری ساخته شده
که نور را ببیند.
و عقل
طوری آفریده شده
که بفهمد
این نور،
از خودش نیست.
و همین مقدار
تمامِ معرفت است؛
همان اندازهای که
خدا خواسته.
نور
که به دل رسید،
دلیل است.
و لرزش دل
از خوف و شوق
پاسخ اوست.
و حیرت عقل
در آستانهٔ بینهایت،
حدّ اوست.
پس هر بار
که در دل
پرتویی میبینی،
بدان:
آن نور
به اذن اوست.
و تو
دقیقاً برای این آفریده شدهای
که آن را ببینی.
مهج الدعوات و منهج العبادات ؛ ص119
دعاى آن حضرت عليه السّلام در پناهجوئى بخدا
و من ذلك الدعاء المفضل على كل دعاء
لأمير المؤمنين ص و كان يدعو به أمير المؤمنينع و الباقر و الصادق ع و عرض هذا الدعاء على أبي جعفر محمد بن عثمان قدس الله نفسه فقال ما مثل هذا الدعاء و قال قراءة هذا الدعاء من أفضل العبادة
وَ هُوَ هَذَا
اللَّهُمَ أَنْتَ رَبِّي وَ أَنَا عَبْدُكَ آمَنْتُ بِكَ مُخْلِصاً لَكَ عَلَى عَهْدِكَ وَ وَعْدِكَ مَا اسْتَطَعْتُ أَتُوبُ إِلَيْكَ مِنْ سُوءِ عَمَلِي وَ أَسْتَغْفِرُكَ لِذُنُوبِيَ الَّتِي لَا يَغْفِرُهَا غَيْرُكَ أَصْبَحَ ذُلِّي مُسْتَجِيراً بِعِزَّتِكَ وَ أَصْبَحَ فَقْرِي مُسْتَجِيراً بِغِنَاكَ وَ أَصْبَحَ جَهْلِي مُسْتَجِيراً بِحِلْمِكَ وَ أَصْبَحَتْ قِلَّةُ حِيلَتِي مُسْتَجِيراً بِقُدْرَتِكَ وَ أَصْبَحَ خَوْفِي مُسْتَجِيراً بِأَمَانِكَ وَ أَصْبَحَ دَائِي مُسْتَجِيراً بِدَوَائِكَ وَ أَصْبَحَ سُقْمِي مُسْتَجِيراً بِشِفَائِكَ وَ أَصْبَحَ حَيْنِي [جُبْنِي] مُسْتَجِيراً بِقَضَائِكَ وَ أَصْبَحَ ضَعْفِي مُسْتَجِيراً بِقُوَّتِكَ وَ أَصْبَحَ ذَنْبِي مُسْتَجِيراً بِمَغْفِرَتِكَ وَ أَصْبَحَ وَجْهِيَ الْفَانِي الْبَالِي مُسْتَجِيراً بِوَجْهِكَ الْبَاقِي الدَّائِمِ الَّذِي لَا يَبْلَى وَ لَا يَفْنَى يَا مَنْ لَا يُوَارِيهِ لَيْلٌ دَاجٍ وَ لَا سَمَاءٌ ذَاتُ أَبْرَاجٍ وَ لَا حُجُبٌ ذَاتُ أتراج [ارْتِجَاجٍ] وَ لَا مَاءٌ ثَجَّاجٌ فِي قَعْرِ بَحْرٍ عَجَّاجٍ يَا دَافَعَ السَّطَوَاتِ يَا كَاشِفَ الْكُرُبَاتِ يَا مُنْزِلَ الْبَرَكَاتِ مِنْ فَوْقِ سَبْعِ سَمَاوَاتٍ أَسْأَلُكَ يَا فَتَّاحُ يَا نَفَّاحُ يَا مُرْتَاحُ يَا مَنْ بِيَدِهِ خَزَائِنُ كُلِّ مِفْتَاحٍ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ الطَّاهِرِينَ الطَّيِّبِينَ وَ أَنْ تَفْتَحَ لِي مِنْ خَيْرِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ أَنْ تَحْجُبَ عَنِّي فِتْنَةَ الْمُوَكِّلِ بِي وَ لَا تُسَلِّطْهُ عَلَيَّ فَيُهْلِكَنِي وَ لَا تَكِلْنِي إِلَى أَحَدٍ طَرْفَةَ عَيْنٍ فَيَعْجِزَ عَنِّي وَ لَا تَحْرِمْنِي الْجَنَّةَ وَ ارْحَمْنِي وَ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ وَ اكْفِنِي بِالْحَلَالِ عَنِ الْحَرَامِ وَ الطَّيِّبِ عَنِ الْخَبِيثِ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ-
خدايا تو پروردگار منى و من بنده تو، بتو ايمان دارم و خود را تا آنجا كه بتوانم در عمل به پيمان و وعدهات خالص گرداندم، و از كردار بدم بدرگاهت توبه كنم، و از تو آمرزش خواهم براى آن گناهانى كه جز تو كسى آنها را نيامرزد، (خدايا) خوارى من اكنون خود را بعزت تو پناهنده كرده، و نيازمنديم در حالى شب را بروز آورده كه خود را به بىنيازى تو پناهنده كرده، و نادانيم در حال پناهندگى ببردبارى و شكيب تو بامداد كرده و بيچارگيم در حال پناهندگى بقدرت و نيروى تو صبح كرده، و ترسم در حال پناهندگى به أمان (و امنيت) تو بامدادان نموده، و در دم در وضع پناهندگى بدرمان تو شب خود را بروز آورده، و بيماريم در حال پناهندگى بشفاى تو صبح كرده، و محنت (يا هلاكت) من پناهنده بقضا و قدر تو گشته، و ناتوانيم خود را به توانائى تو پناهنده ساخته، و گناهم در حال پناهندگى بآمرزش تو بامداد كرده، و روى فانى و فرسودهام به ذات باقى جاويدان تو پناه برده آنكه فرسوده نگردد و فنا نپذيرد.
اى آنكه در پرده نكند (و نپوشاند چيزى را) از او، نه شب سياه و نه آسمان برج دار، و نه پردههاى لرزان، و نه آبهاى متراكم در قعر درياى خروشان، اى جلوگيرنده از حملات (دشمنان) اى برطرف كننده هر اندوه و سختى، اى فروفرستنده بركات از فراز هفت آسمان، از تو ميخواهم- اى كارگشا، اى پر جود و عطا اى فرح بخش، اى كه بدست او است گنجينههاى هر كليد- كه اولا درود فرستى بر محمد و خاندان محمد آن پاكان پاكيزه، و (ثانيا) خير دنيا و آخرت را بروى من بگشائى، و اين فتنهاى را كه بر من موكل گشته از من بپوشانى (و بگردانى) و آن را بر من مسلط نگردانى كه مرا بهلاكت رساند، و چشم بر همزدنى مرا بكسى وامگذارى كه از (اداره) من ناتوان گردد، و از بهشت مرا محروم نكنى، و بمن رحم كنى، و مسلمانم بميرانى، و بشايستگانم ملحق سازى، و بوسيله حلال مرا از حرام كفايت فرمائى، و بپاك از ناپاك بازم دارى، اى مهربانترين مهربانان.
اللَّهُمَّ خَلَقْتَ الْقُلُوبَ عَلَى إِرَادَتِكَ وَ فَطَرْتَ الْعُقُولَ عَلَى مَعْرِفَتِكَ فَتَمَلْمَلَتِ الْأَفْئِدَةُ مِنْ مَخَافَتِكَ وَ صَرَخَتِ الْقُلُوبُ بِالْوَلَهِ وَ تَقَاصَرَ وُسْعُ قَدْرِ الْعُقُولِ عَنِ الثَّنَاءِ عَلَيْكَ وَ انْقَطَعَتِ الْأَلْفَاظُ عَنْ مِقْدَارِ مَحَاسِنِكِ وَ كَلَّتِ الْأَلْسُنُ عَنْ إِحْصَاءِ نِعَمِكَ فَإِذَا وَلَجَتْ بِطُرُقِ الْبَحْثِ عَنْ نَعْتِكَ بَهَرَتْهَا حَيْرَةُ الْعَجْزِ عَنْ إِدْرَاكِ وَصْفِكَ فَهِيَ تَرَدَّدُ فِي التَّقْصِيرِ عَنْ مُجَاوَزَةِ مَا حَدَّدْتَ لَهَا إِذْ لَيْسَ لَهَا أَنْ تَتَجَاوَزَ مَا أَمَرْتَهَا
خدايا دلها را روى اراده خويش آفريدى، و خردها را بر معرفت و شناسائى خودت خلق فرمودى،
پس خردها از ترس تو پريشان و مضطرب گشته، و دلها باشتياق تو بانگ در آورده، و طاقت قدرت عقول از ثناى پرتو كوتاه آمده، و الفاظ از مقدار خوبيهاى تو منقطع گشته، و زبانها از شماره نعمتهاى تو كند گشته،
پس هر گاه در راههاى بحث از وصف تو درآيد، سرگردانى و حيرت عجز از ادراك وصف تو بر او چيره گردد، و همچنان در كوتاهى خود از گذشتن آن حدى را كه برايش معين فرموده بودى سرگردان است، زيرا حق نداشت از آنچه دستورش داده بودى تجاوز كند.
فَهِيَ بِالاقْتِدَارِ عَلَى مَا مَكَّنْتَهَا تَحْمَدُكَ بِمَا أَنْهَيْتَ إِلَيْهَا وَ الْأَلْسُنُ مُنْبَسِطَةٌ بِمَا تُمْلِي عَلَيْهَا وَ لَكَ عَلَى كُلِّ مَنِ اسْتَعْبَدْتَ مِنْ خَلْقِكَ أَلَّا يَمِلُّوا مِنْ حَمْدِكَ وَ إِنْ قَصُرَتِ الْمَحَامِدُ عَنْ شُكْرِكَ عَلَى مَا أَسْدَيْتَ إِلَيْهَا مِنْ نِعَمِكَ فَحَمِدَكَ بِمَبْلَغِ طَاقَةِ جَهْدِهِمْ [حَمِدَ] الْحَامِدُونَ وَ اعْتَصَمَ بِرَجَاءِ عَفْوِكَ الْمُقَصِّرُونَ وَ أَوْجَسَ بِالرُّبُوبِيَّةِ لَكَ الْخَائِفُونَ وَ قَصَدَ بِالرَّغْبَةِ إِلَيْكَ الطَّالِبُونَ وَ انْتَسَبَ إِلَى فَضْلِكَ الْمُحْسِنُونَ وَ كُلٌّ يَتَفَيَّأُ فِي ظِلَالِ تَأْمِيلِ عَفْوِكَ وَ يَتَضَاءَلُ بِالذُّلِّ لِخَوْفِكَ وَ يَعْتَرِفُ بِالتَّقْصِيرِ فِي شُكْرِكَ فَلَمْ يَمْنَعْكَ صُدُوفُ مَنْ صَدَفَ عَنْ طَاعَتِكَ وَ لَا عُكُوفُ مَنْ عَكَفَ عَلَى مَعْصِيَتِكَ إِنْ أَسْبَغْتَ عَلَيْهِمُ النِّعَمَ وَ أَجْزَلْتَ لَهُمُ الْقِسَمَ وَ صَرَفْتَ عَنْهُمُ النِّقَمَ وَ خَوَّفْتَهُمْ عَوَاقِبَ النَّدَمِ وَ ضَاعَفْتَ لِمَنْ أَحْسَنَ وَ أَوْجَبْتَ عَلَى الْمُحْسِنِينَ شُكْرَ تَوْفِيقِكَ لِلْإِحْسَانِ وَ عَلَى الْمُسِيءِ شُكْرَ تَعَطُّفِكَ بِالامْتِنَانِ- وَ وَعَدْتَ مُحْسِنَهُمْ بِالزِّيَادَةِ فِي الْإِحْسَانِ مِنْكَ فَسُبْحَانَكَ تُثِيبُ عَلَى مَا بَدْؤُهُ مِنْكَ وَ انْتِسَابُهُ إِلَيْكَ وَ الْقُوَّةُ عَلَيْهِ بِكَ وَ الْإِحْسَانُ فِيهِ مِنْكَ وَ التَّوَكُّلُ فِي التَّوْفِيقِ لَهُ عَلَيْكَ فَلَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ مَنْ عَلِمَ أَنَّ الْحَمْدَ لَكَ وَ أَنَّ بَدْأَهُ مِنْكَ وَ مَعَادَهُ إِلَيْكَ حَمْداً لَا يَقْصُرُ عَنْ بُلُوغِ الرِّضَا مِنْكَ حَمْدَ مَنْ قَصَدَكَ بِحَمْدِهِ وَ اسْتَحَقَّ الْمَزِيدَ لَهُ مِنْكَ فِي نِعَمِهِ وَ لَكَ مُؤَيَّدَاتٌ مِنْ عَوْنِكَ وَ رَحْمَةٌ تَخُصُّ بِهَا مَنْ أَحْبَبْتَ مِنْ خَلْقِكَ وَ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ اخْصُصْنَا مِنْ رَحْمَتِكَ وَ مُؤَيِّدَاتِ لُطْفِكَ بِأَوْجَبِهَا لِلْإِقَالاتِ وَ أَعْصَمِهَا مِنَ الْإِضَاعَاتِ وَ أَنْجَاهَا مِنَ الْهَلَكَاتِ وَ أَرْشَدِهَا إِلَى الْهِدَايَاتِ وَ أَوْقَاهَا مِنَ الْآفَاتِ وَ أَوْفَرِهَا مِنَ الْحَسَنَاتِ وَ أَنْزَلِهَا بِالْبَرَكَاتِ وَ أَزْيَدِهَا فِي الْقِسَمِ وَ أَسْبَغِهَا لِلنِّعَمِ وَ أَسْتَرِهَا لِلْعُيُوبِ وَ أَغْفَرِهَا لِلذُّنُوبِ إِنَّكَ قَرِيبٌ مُجِيبٌ فَصَلِّ عَلَى خِيَرَتِكَ مِنْ خَلْقِكَ وَ صَفْوَتِكَ مِنْ بَرِيَّتِكَ وَ أَمِينِكَ عَلَى وَحْيِكَ بِأَفْضَلِ الصَّلَوَاتِ وَ بَارِكْ عَلَيْهِ بِأَفْضَلِ الْبَرَكَاتِ بِمَا بَلَّغَ عَنْكَ مِنَ الرِّسَالاتِ وَ صَدَعَ بِأَمْرِكَ وَ دَعَا إِلَيْكَ وَ أَفْصَحَ بِالدَّلَائِلِ عَلَيْكَ بِالْحَقِّ الْمُبِينِ حَتَّى أَتَاهُ الْيَقِينُ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ فِي الْأَوَّلِينَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ وَ عَلَى آلِهِ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ الطَّاهِرِينَ وَ اخْلُفْهُ فِيهِمْ بِأَحْسَنِ مَا خَلَّفْتَ بِهِ أَحَداً مِنَ الْمُرْسَلِينَ بِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ اللَّهُمَّ لَكَ إِرَادَاتٌ لَا تُعَارِضُ دُونَ بُلُوغِهَا الْغَايَاتِ قَدِ انْقَطَعَ مُعَارَضَتُهَا بِعَجْزِ الِاسْتِطَاعَاتِ عَنِ الرَّدِّ لَهَا دُونَ النِّهَايَاتِ فَأَيَّةُ إِرَادَةٍ جَعَلْتَهَا إِرَادَةً لِعَفْوِكَ وَ سَبَباً لِنَيْلِ فَضْلِكَ وَ اسْتِنْزَالًا لِخَيْرِكَ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ وَ صِلْهَا اللَّهُمَّ بِدَوَامٍ وَ ابْدَأْهَا بِتَمَامٍ إِنَّكَ وَاسِعُ الْحِبَاءِ كَرِيمُ الْعَطَاءِ مُجِيبُ النِّدَاءِ سَمِيعُ الدُّعَاءِ.
پس اين زبانها با همان قدرتى كه بدانها دادهاى بخاطر نعمتهائى كه به آنها رساندهاى تو را ستايش كنند، و بواسطه همان عطائى كه بر آنها كردهاى باز است، و البته تو را بر هر يك از بندگانت كه او را ببندگى بر- گرفتهاى اين حق مسلم است كه از ستايش تو خسته نشوند و اگر چه ستايشها كوتاه است از اينكه شكر تو را در برابر آن نعمتها كه به بندگانت دادهاى بجا آورند، ولى ستايشگران هر يك باندازه كوشش و طاقت خود ستايشت كنند، و تقصيركاران نيز باميد عفو تو چنگ زنند، و ترسناكان بپروردگارى تو احساس ترس كنند، و جويندگان، اشتياق بتو را قصد دارند و نيكوكاران خود را بفضل تو منسوب كنند، و هر كدام در سايه آرزوى عفو تو بسر برند، و بخوارى خود را بخاطر ترس از تو كوچك و ناتوان دانند، و بكوتاهى كردن در سپاسگزاريت اعتراف كنند، و با اين حال نه اعراض آنان كه از اطاعت تو اعراض كرده و نه ملازمت آنان كه بر گناه ملازم گشتهاند تو را باز ندارد از اينكه نعمتهاى خود را بر ايشان فرو ريخته و كامل گردانى، و بهرههاشان را فراخ و وافر كنى، و بلاها را از ايشان بگردانى، و از سرانجام ندامت زايش آنان را بيم دهى، و بهره هر كه را احسان كند دو چندان كنى، و واجب فرمودى بر نيكوكاران سپاسگزارى توفيقى را كه بر احسان بدانها دادهاى و بر گنهكار سپاسگزارى مهربانيت را بر نعمت بخشى بدو، و به نيكو كارشان وعده زياده در احسان از خود دادى.
پس تو را تيز نه باد كه پاداش نيكو دهى بر چيزى كه آغازش از تو و بتو منتسب است، و نيروى بر أداى آن نيز بتوفيق تو و احسان در آن نيز از جانب تو، و توكل بر توفيق يافتن بدان نيز بر تو است. پس تو را ستايش، ستايش آن كس كه ميداند ستايش براى تو است، و آغازش از تو، و بازگشتش بسوى تو است، چنان ستايشى كه كوتاه نيايد از رسيدن خوشنوديت در نعمتهايش، و تو را كمك دهندههائى است از كمك خود و مهر و رحمتى است كه مخصوص دارى آن را بهر يك از آفريدگانت كه دوستش دارى، پس درود فرست بر محمد و خاندان محمد و ما را مخصوص دار بدان قسمت از مهر خويش و كمك دهندههاى لطف خود كه براى چشم چشمپوشيهاى تو از همه كارگرتر، و از ضايع شدن از همه محفوظتر، و از نظر هلاكت و نابودى از همه نجات بخشتر، و از آفات از همه نگهدارندهتر، و از نظر حسنات و بهرههاى نيكو از همه وافرتر، و از جهت بركات از همه فزونتر، و در بهره از همه بيشتر، و در نعمتها از همه ريزانتر، و براى عيبها از همه پوشندهتر، و براى ناديدنيها از همه پنهانكنندهتر و براى گناهان از همه آمرزندهتر باشد، كه براستى تو (ببندگان) نزديك و اجابتكننده (دعايشان) هستى.
و درود فرست به برگزيده از خلق و منتخب از آفريدگانت، و أمين بر وحيت به بهترين درودها، و بركت ده بر او ببهترين بركتها، بخاطر آنكه پيامهاى تو را رساند، و فرمان تو را با آواز بلند ابلاغ فرمود، و مردم را با نشانهها (و معجزات) بر تو با حق آشكار بسوى تو دعوت كرد تا وقتى كه مرگش فرا رسيد، و درود فرستد خدا بر او در ميان پيشينيان و درود فرستد خدا بر او در پسينيان و بر دودمان و خاندان پاكيزهاش، و جانشين باش در آنان ببهترين وجهى كه جانشينى كنى يكى از رسولان خود را اى مهربانترين مهربانان.
خدايا و تو را ارادهها (خواستهها) ئى است كه براى رسيدنش بهدفهاى خود چيزى با آن معارضه نكند، و عجز قدرتها براى جلوگيرى از رسيدن بهدفها مانع از معارضه آنها گشته پس هر يك از اين ارادهها را كه اراده عفو و گذشت خود مقرر كردهاى و سبب رسيدن فضل و فرو ريختن خير خود ساختهاى- پس از آنكه بر محمد و خاندانش درود فرستى- خدايا اين ارادهاى را كه در اين باره فرمودهاى، هميشگى و جاويدانش كن، و كاملش گردان، كه براستى تو فراخ بخشش و بزرگوار عطا و پاسخده هر ندا، و شنواى هر دعائى.
– **«پناهنده به باقی»**
– **«وقتی فانی، به باقی پناه میبرد»**
– **«تمام انسان: پناهندگی؛ تمام خدا: پناه»**
– **«اللهم أنت ربی… آغازِ همهٔ بازگشتها»**
– **«در سایهٔ امیدِ عفو تو»**
– **«ذُلّی مستجیراً بعزّتک»**
– **«حیرتِ عقل، لرزشِ دل»**
– **«آغاز از تو، بازگشت به سوی تو»**
🔹 **«پناهنده به باقی»**
🔹 **«وقتی فانی، به باقی پناه میبرد»**
دلنوشته
وقتی فانی، به باقی پناه میبرد
و در این دعا
گویی انسان
خودِ حقیقتِ خویش را میبیند.
نه آن صورتی که به مردم نشان میدهد،
نه آن ادعایی که با آن زندگی میکند؛
بلکه آن حقیقتِ عریانِ درون:
«اللَّهُمَّ أَنْتَ رَبِّي وَ أَنَا عَبْدُكَ»
همین یک جمله
تمامِ فاصلهٔ میان انسان و خداست.
تو ربّی،
و من عبد.
تو غنی،
و من فقیر.
تو عزیز،
و من ذلیل.
تو قادر،
و من بیحیله.
و عجیب آن است که
در این دعا
انسان چیزی برای عرضه ندارد؛
جز پناه بردن.
ذُلّش
به عزتِ خدا پناه میبرد.
فقرش
به غنای خدا.
جهلش
به حلمِ خدا.
ضعفش
به قوّتِ خدا.
خوفش
به امانِ خدا.
بیماریاش
به شفای خدا.
و حتی
گناهش
به مغفرتِ خدا.
انگار تمامِ وجود انسان
یک چیز بیشتر نیست:
پناهندگی.
و تمامِ وجود خدا
یک چیز بیشتر نیست:
پناه.
و آنجا که دعا به اوج میرسد
انسان ناگهان میفهمد
حتی صورتش
پناهنده است:
«وَ أَصْبَحَ وَجْهِيَ الْفَانِي الْبَالِي
مُسْتَجِيراً بِوَجْهِكَ الْبَاقِي الدَّائِمِ»
این چهرهٔ فرسودهٔ فانی
به چهرهٔ جاودان تو پناه آورده است.
تمامِ جهان
همین است:
فانیای
که به باقی پناه میبرد.
و در همین حال
دعا ناگهان
درِ معرفت را باز میکند.
زیرا همان خدایی
که پناهگاهِ ضعف انسان است،
همان خدایی است
که دلها را برای شناخت خود آفرید:
«اللَّهُمَّ خَلَقْتَ الْقُلُوبَ عَلَى إِرَادَتِكَ
وَ فَطَرْتَ الْعُقُولَ عَلَى مَعْرِفَتِكَ»
دل
برای خواستنِ او ساخته شد،
و عقل
برای شناختِ او.
اما وقتی عقل
میخواهد از حدّ خود فراتر رود
و حقیقت را در قالبِ واژهها بگنجاند،
سرانجام
به همان دیوار میرسد:
«تَقَاصَرَ وُسْعُ قَدْرِ الْعُقُولِ عَنْ الثَّنَاءِ عَلَيْكَ»
گنجایش عقل
از ستایش تو کوتاه آمد.
و واژهها
در برابر زیباییهای تو
از حرکت ایستادند.
و زبانها
از شمارش نعمتهایت
خسته شدند.
پس عقل
وقتی وارد راهِ جستوجوی وصف تو میشود
ناگهان
با حقیقتی روبهرو میشود:
حیرت.
«بَهَرَتْهَا حَيْرَةُ الْعَجْزِ»
حیرتِ ناتوانی.
نه از آن رو که راه نیست،
بلکه از آن رو که
راه
بینهایت است.
و عقل
تا همانجا پیش میرود
که تو اجازه دادهای.
نه بیشتر.
زیرا مخلوق
حق ندارد
از مرزی که خالق تعیین کرده
فراتر رود.
پس آنچه از شناخت نصیب انسان میشود
همین اندازه است:
دلی
که میلرزد،
عقلی
که حیران میشود،
و زبانی
که اعتراف میکند:
همهٔ حمد
از تو آغاز میشود
و به سوی تو بازمیگردد.
«أَنَّ الْحَمْدَ لَكَ
وَ أَنَّ بَدْأَهُ مِنْكَ
وَ مَعَادَهُ إِلَيْكَ»
حتی ستایش تو نیز
از تو آغاز میشود.
قدرتِ ستایش
از توست.
توفیقِ گفتنِ آن
از توست.
و زیباییِ آن
باز به سوی تو برمیگردد.
و در پایان
انسان میفهمد
که همهٔ خلایق
در یک چیز مشترکند:
همه
زیر سایهٔ امیدِ عفو تو زندگی میکنند.
نیکوکاران
به فضل تو دل بستهاند.
گناهکاران
به رحمت تو.
ترسندگان
به ربوبیت تو.
جویندگان
به سوی تو.
و همه
در سایهٔ آرزوی بخشش تو
نفس میکشند.
زیرا اگر
درهای رحمت تو بسته میشد
هیچ دلی
تابِ ادامهٔ زندگی نداشت.
و اگر
امیدِ عفو تو نبود
هیچ انسانی
راهِ بازگشت را پیدا نمیکرد.
پس حمد
تنها برای توست؛
حمدِ کسی
که میداند
آغازِ همه چیز تویی
و پایانِ همه چیز
باز به سوی توست.
[اسم الله غیر الله] :
با رمز اسم معلم ربانی در ملکوت قلبت شاهد نور علم و آرامش خواهی بود ان شاء الله تعالی …
« رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: أسألَكُ بِالاسمِ الَّذي فَتَقتَ بِهِ رَتقَ عَظيمِ جُفونِ عُيونِ النّاظِرينَ، الَّذي بِهِ تَدبيرُ حِكمَتِكَ، وشَواهِدُ حُجَجِ أَنبِيائِكَ، يَعرِفونَكَ بِفِطَنِ القُلوبِ، وأنتَ في غَوامِضِ مُسَرّاتِ سَريراتِ الغُيوبِ.» + « يا مَن لا يَبعُدُ عَن قُلوبِ العارِفينَ: اى آن كه از دلهاى عارفان دور نيست. » قلبی که معرفت به نور امام ع پیدا میکنه ، این نور نزدیک قلبشه ، تو قلبشه ، ازش دور نیست !!!
اما چون فهم این نور ، قلب سلیم میخواد لذا اونایی که قلب سلیم ندارند [اهل شک] این فرآیند رو انکار می کنن لذا بازگو کردن این مطلب نزد آنها مشکل ساز میشه !!!
چه حدیثی زیبایی جناب ابوبصیر در این زمینه نقل فرموده :
« عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
قُلْتُ لَهُ أَخْبِرْنِي عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ هَلْ يَرَاهُ الْمُؤْمِنُونَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ؟
قَالَ نَعَمْ وَ قَدْ رَأَوْهُ قَبْلَ يَوْمِ الْقِيَامَةِ
فَقُلْتُ مَتَى
قَالَ حِينَ قَالَ لَهُمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى ثُمَّ سَكَتَ سَاعَةً ثُمَّ قَالَ وَ إِنَّ الْمُؤْمِنِينَ لَيَرَوْنَهُ فِي الدُّنْيَا قَبْلَ يَوْمِ الْقِيَامَةِ أَ لَسْتَ تَرَاهُ فِي وَقْتِكَ هَذَا قَالَ أَبُو بَصِيرٍ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَأُحَدِّثُ بِهَذَا عَنْكَ ؟
فَقَالَ لَا فَإِنَّكَ إِذَا حَدَّثْتَ بِهِ فَأَنْكَرَهُ مُنْكِرٌ جَاهِلٌ بِمَعْنَى مَا تَقُولُهُ ثُمَّ قَدَّرَ أَنَّ ذَلِكَ تَشْبِيهٌ كَفَرَ وَ لَيْسَتِ الرُّؤْيَةُ بِالْقَلْبِ كَالرُّؤْيَةِ بِالْعَيْنِ تَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يَصِفُهُ الْمُشَبِّهُونَ وَ الْمُلْحِدُونَ. »
– **«رؤیتِ دل، نه رؤیتِ چشم»**
– **«رازِ نور برای قلبهای سلیم»**
– **«ای آنکه از دلهای عارفان دور نیست»**
– **«اسمِ پنهان؛ نوری که در دل شکافته میشود»**
– **«حضورِ نزدیک، غایب از چشم»**
– **«چرا اهل شک، نور را انکار میکنند»**
– **«دلِ سلیم؛ آستانه رؤیت»**
– **«اسمِ ربانی و رؤیتِ قلبی»**
دلنوشته
رؤیتِ دل، نه رؤیتِ چشم
رازِ نور برای قلبهای سلیم
و اینجاست که رمزِ «اسم الله غیر الله»
مانند نوری پنهان در ملکوت قلب،
چنان آرام و بیصدا
در جانِ عارفان جاری میشود،
که حضوری نزدیکتر از رگ گردن دارد
و روشنیای عمیقتر از هزاران خورشید.
آن اسم،
اسم معلمِ ربانی است،
که اگر دلت را به ساحتِ او بسپاری،
در ملکوت قلبت شاهدِ نوری خواهی شد
که تمامِ تلاطمهای علم و معرفت را آرام میسازد،
و گردابهای شک و حیرت را به ساحلِ یقین میرساند.
مگر نشنیدهای کلام رسول خدا (ص) را:
«از تو میخواهم به آن اسمی که پردۀ سنگینِ چشمهای بینندگان را شکافتی؛
و همان اسم بود که تدبیر حکمتت
و شواهد حجت پیامبرانت را جاری ساخت.
آنان تو را به فطانتِ دلها یافتند،
درحالیکه تو در ژرفای نهفتهترین اسرار غیوب حضور داری.»
این، همان معرفتِ نورانی است؛
همان تجلی،
که نه با چشمِ سر،
که با «فطنتِ قلب» شناخته میشود.
یا مَن لا یبعُد عن قُلوبِ العارِفین…
ای آنکه از دلهای آشنایان دور نیست!
نور اگر بیاید،
دور و نزدیک معنا ندارد؛
قلبی که صفا و سلامتی یافته،
این نور را حضوری بر خویش میبیند.
در خانهی دل،
مینشیند و با او سخن میگوید؛
بیحجاب، بیواسطه، بیفاصله.
اما این راز،
برای هر قلبی آشکار نمیشود…
فهم این نور،
قلبِ سلیم میخواهد—
دلی که حسد، عُقده یا نفاق در آن نمانده باشد.
اهل تردید و شک،
این فرآیند را هرگز باور نمیکنند؛
انکار میکنند،
آشفته میشوند،
حتی سخن گفتن از آن نزد آنان
مشکلساز میشود.
ببین ابوبصیر چقدر لطیف پرسید
و امام (ع) چقدر زیبا پرده برداشت:
گفت:
آیا خدا را مؤمنان در قیامت میبینند؟
فرمود: بله، و حتی پیش از قیامت نیز دیدندش!
پرسید: چهزمان؟
فرمود: وقتی خدا به آنان گفت:
«أ لستُ بربکم؟»
گفتند بله.
و سپس فرمود:
در دنیا نیز مؤمنان خدا را میبینند
— نه به چشم سر،
بلکه به چشم دل…
ابوبصیر پرسید:
پس اجازه هست این را برای مردم روایت کنم؟
امام گفت: نه!
اگر بازگو کنی، جاهلان و منکران انکار میکنند؛
میپندارند این دیدار شبیه دیدار حسی و جسمانی است
و چنین تشبیهی عین کفر است.
چرا که رؤیت قلبی، نظیرِ رؤیت با چشم نیست؛
خدای متعال منزه است از آنچه مشبّهون و ملحدان توصیفش میکنند.
پس راز،
در سلامتیِ دل است.
قلب اگر سلیم شد،
نور را میفهمد،
رؤیتِ حضوری برایش رخ میدهد.
اگر قلب از زنگار و آفتِ بددلی رها نشود،
نور همواره دور میماند
و حتی اگر حقیقت روبهروی او بایستد،
باز هم منکر میشود.
دلِ عارف صیقل یافته،
نزدیکترین حضور را تجربه میکند؛
آنان که قلبشان سلیم نیست
عالم را سرشار از غیاب و فراق میبینند.
کوچههای معرفت الهی
بیشمارند،
اما کلید درِ هر کوچه
قلب سلیم است.
وگرنه اگر همه واژههای نور را کنارت بگذارند
و بلندترین اذانِ صدا را در گوشت برسانند
و هزاران کتاب علم به تو بسپارند
تا دل به سلامت نرسیده باشد
نشانِ حضور
آشکار نمیگردد.
[أَنَّهُ خَلَقَكَ سَمِيعاً بَصِيراً] :
… وَ فِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ أي دلائل تدل على عظمة الله و علمه و قدرته و إرادته و وحدته و فرط رحمته وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أي و في أنفسكم آيات إذ ما في العالم شيء إلا و في الإنسان له نظير يدل دلالته مع ما انفرد به من الهيئات النافعة و المناظر البهية و التركيبات العجيبة و التمكن من الأفعال الغريبة و استنباط الصنائع المختلفة و استجماع الكمالات المتنوعة
وَ فِي الْمَجْمَعِ، وَ تَفْسِيرِ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، عَنِ الصَّادِقِ ع يَعْنِي أَنَّهُ خَلَقَكَ سَمِيعاً بَصِيراً تَغْضَبُ وَ تَرْضَى وَ تَجُوعُ وَ تَشْبَعُ وَ ذَلِكَ كُلُّهُ مِنْ آيَاتِ اللَّهِ.
أَ فَلا تُبْصِرُونَ أي تنظرون نظر من يعتبر إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ قال في المجمع أضاف الحق إلى اليقين و هما واحد للتأكيد أي هذا الذي أخبرتك به من منازل هؤلاء الأصناف الثلاثة هو الحق الذي لا شك فيه اليقين الذي لا شبهة فيه و قيل تقديره حق الأمر اليقين.
كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ قال الطبرسي قدس سره أي لو تعلمون الأمر علما يقينا لشغلكم ما تعلمون من التفاخر و التباهي بالعز و الكثرة و علم اليقين هو العلم الذي يثلج به الصدر بعد اضطراب الشك فيه و لهذا لا يوصف الله تعالى بأنه متيقن لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ يعني حين تبرز الجحيم في القيامة قبل دخولهم إليها ثُمَّ لَتَرَوُنَّها يعني بعد الدخول إليها عَيْنَ الْيَقِينِ كما يقال حق اليقين و محض اليقين و معناه ثم لترونها بالمشاهدة إذا دخلتموها و عذبتم بها انتهى.
– **«سمیع و بصیر آفریده شدی؛ آیهها را ببین»**
– **«وَ فِي أَنْفُسِكُمْ… آیا نمیبینی؟»**
– **«از علمالیقین تا عینالیقین»**
– **«آیاتِ زمین، آیاتِ جان»**
– **«دیدنِ آیات در قبض و بسطِ دل»**
– **«حقّالیقینِ حالاتِ روزانه»**
– **«وقتی هر حالت، آیه میشود»**
**«آیاتِ بیرون، آیاتِ درون»**
دلنوشته
وَ فِي أَنْفُسِكُمْ… آیا نمیبینی؟
آیاتِ بیرون، آیاتِ درون
«أَنَّهُ خَلَقَكَ سَمِيعاً بَصِيراً…»
او تو را شنوا و بینا آفرید؛
نه فقط با گوشِ سرت
و نه فقط با چشمِ سرت—
بلکه با ظرفیتی در جانت
که بتوانی آیهها را بشنوی
و نشانهها را ببینی.
«وَ فِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ»
در زمین، برای اهل یقین، نشانههاست؛
هر برگ، هر سنگ، هر طلوع و هر غروب
دلالتی است بر عظمت و علم و قدرت و اراده و وحدت او،
و بر رحمتِ بیکرانهاش
که جهان را در آغوش گرفته است.
اما عجیبتر از زمین،
خودِ تویی…
«وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ»
در خودتان—
آیا نمیبینید؟
در تو نمونهای از همۀ عالَم نهادهاند؛
هر چه در بیرون هست،
نظیری در درون تو دارد.
هیئتهای شگفت،
ترکیبهای دقیق،
توانِ انجام کارهای عجیب،
قدرتِ فهم و ساختن و آفرینشِ صناعتها،
و گردآمدن کمالات گوناگون در یک وجود کوچک…
و در تفسیر آمده است:
یعنی تو را شنوا و بینا آفرید؛
خشمگین میشوی و راضی میگردی،
گرسنه میشوی و سیر میشوی—
همین قبض و بسطهای سادهی روزمره،
همین تغییر حالات،
همین رفت و برگشتِ میل و بیمیلی،
همه از آیات خداست.
پس قبضِ دل هم آیه است،
و بسطِ دل هم آیه.
رضا آیه است،
غضب آیه است.
گرسنگی آیه است،
سیری آیه است.
اگر با چشمِ اعتبار نگاه کنی،
هیچ حالتی بیمعنا نیست.
«إِنَّ هَذَا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ»
این، حقِّ یقین است—
نه خبری مشکوک،
نه گمانی لرزان؛
حقیقتی است بیشبهه،
یقینی است که تردید در آن راه ندارد.
و باز هشدار میدهد:
«كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ…»
اگر علمِ یقین داشتید،
اگر دانشی داشتید که سینه را خنک میکند
و پس از اضطرابِ شک، آرامش میبخشد،
دیگر سرگرم تفاخر و تکاثر نمیشدید؛
دیگر خود را با عدد و نام و ظاهر نمیسنجیدید.
علمِ یقین،
دانشی است که دل را آرام میکند،
نه دانشی که فقط ذهن را پر کند.
و اگر این علم در جانت بنشیند،
آنگاه پردهها کنار میرود:
«لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ… ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَيْنَ الْيَقِينِ»
روزی جحیم را خواهی دید—
نخست پیش از ورود،
و سپس با مشاهدهی مستقیم.
اما مگر جحیم فقط آتشی در قیامت است؟
یا هر انکاری که امروز در دل شعله میکشد،
جرقهای از همان آتش است؟
آنگاه که آیهای را میبینی و نادیده میگیری،
آنگاه که قبضِ هشداردهنده را سرکوب میکنی،
آنگاه که بسطِ نور را به حسادت میآلایی،
آیا جز این است که جرقهای از جحیم را
در جانت میپروری؟
او تو را سمیع و بصیر آفرید
تا بشنوی پیش از آنکه مجبور شوی ببینی؛
تا بفهمی پیش از آنکه بسوزی؛
تا به علمِ یقین برسی
پیش از آنکه به عینِ یقین برسی.
راه از درون میگذرد.
از همین خشم و رضا،
از همین گرسنگی و سیری،
از همین قبض و بسطهای کوچک روزانه.
اگر در اینها آیه را دیدی،
به حقِّ یقین نزدیک شدهای.
و اگر در اینها غفلت کردی،
حتی اگر همه زمین را بگردی،
چیزی نخواهی دید.
«أَفَلَا تُبْصِرُونَ؟»
آیا هنوز نمیبینی…؟
[من عرف نفسه فقد عرف ربّه] :
امام صادق عليه السلام در تبيين اين راه، آيات حكمت و آثار صنع در وجود انسان را بدين گونه جمعبندى فرموده است: و العَجَبُ مِن مَخلوقٍ يَزعُمُ أَنَّ اللَّهَ يَخفى عَلى عِبادِهِ و هُوَ يَرى أَثَرَ الصُّنعِ فى نَفسِهِ بِتَركيبٍ يُبهِرُ عَقلَهُ و تَأليفٍ يُبطِلُ حُجَّتَهُ .
و شگفت از مخلوقى كه مىپندارد خدا از بندگانش پوشيده است، در حالى كه اثر صنع را در تركيب مُحيّر العقول خويش و پيوند اجزايش به گونهاى كه انكار را بر نمىتابد، مىبيند.
و نيز در تبيين آيه 53 از سوره فصّلت: «وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ و در خود شما، آيا نمى بينيد»، مىفرمايد:
إنَّهُ خَلَقَكَ سَميعاً بَصيراً، تَغضبُ و تَرضى، و تَجوعُ و تَشبَعُ، و ذلِكَ كُلُّهُ مِن آياتِ اللَّهِ.
او تو را شنوا و بينا آفريده است. خشم مىگيرى و خشنود مىشوى، گرسنه مىشوى وسير مىگردى و اينها همه از نشانههاى خداست.
جالب توجّه است كه هشام بن حكم، از شاگردان و ياران سخنشناس امام صادق عليه السلام نيز همين معناى روشن را از آيات و روايات خودشناسى استنباط كرده و درباره خداشناسى از طريق خودشناسى مىگويد:
عَرَفتُ اللَّهَ- جَلَّ جَلالُهُ- بِنَفسى؛ لِأَنَّها أَقرَبُالأَشياءِ إِلَىَّ، و ذلِكَ أنّى أَجِدُها أبعاضاً مُجتَمِعَةً، و أَجزاءً مُؤتَلِفَةً ….
خداوند عز و جل را از طريق نفْسِ (خويشتنِ) خويش شناختم؛ چرا كه نفس من، نزديكترين چيز به من است و مىبينم كه پارههايى گِرد هم آمده و بخشهايى با هم تناسب يافته است.
و در پايان اشاره مىكند كه مقصود از سخن خداوند متعال كه مىفرمايد: «وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ»، همين معناست.
+ « التوحيد عن هشام بن سالم :
حَضَرتُ مُحَمَّدَ بنَ النُّعمانِ الأَحوَلَ، فَقامَ إِلَيهِ رَجُلٌ فَقالَ لَهُ: بِمَ عَرَفتَ رَبَّكَ؟
قالَ: بِتَوفيقِهِ وإِرشادِهِ وتَعريفِهِ وهِدايَتِهِ.
قالَ: فَخَرَجتُ مِن عِندِهِ، فَلَقيتُ هِشامَ بنَ الحَكَمِ، فَقُلتُ لَهُ: ما أَقولُ لِمَن يَسأَلُني فَيَقولُ لي: بِمَ عَرَفتَ رَبَّكَ؟
فَقالَ: إِن سَأَلَ سائِلٌ فَقالَ: بِمَ عَرَفتَ رَبَّكَ؟ قُلتَ: عَرَفتُ اللَّهَ- جَلَّ جَلالُهُ- بِنَفسي؛ لِأَنَّها أَقرَبُالأَشياءِ إِلَيَّ، وذلِكَ أنّي أَجِدُها أبعاضاً مُجتَمِعَةً، وأَجزاءً مُؤتَلِفَةً، ظاهِرَةَ التَّركيبِ، مُتَبَيَّنَةَ الصَّنعَةِ، مَبنِيَّةً عَلى ضُروبٍ مِنَ التَّخطيطِ وَالتَّصويرِ، زائِدَةً مِنبَعدِ نُقصانٍ، وناقِصَةً مِن بَعدِ زِيادَةٍ، قَد أُنشِئَ لَها حَواسُ مُختَلِفَةٌ، وجَوارِحُ مُتَبايِنَةٌ؛ مِن بَصَرٍ وَسمعٍ وشَامٍّ وذائِقٍ ولامِسٍ، مَجبولَةً عَلَى الضَّعفِ وَالنَّقصِ وَالمَهانَةِ، لا تُدرِكُ واحِدَةٌ مِنها مُدرَكَ صاحِبَتِها، ولا تَقوى عَلى ذلِكَ، عاجِزَةً عِندَ اجتِلابِ المَنافِعِ إِلَيها ودَفعِ المَضارِّ عَنها، وَاستَحالَ فِيالعُقولِ وُجودُ تَأليفٍ لامُؤَلِّفَ لَهُ، وثَباتُ صورَةٍ لا مُصَوِّرَ لَها، فَعَلِمتُ أنَّ لَها خالِقاً خَلَقَها، ومُصَوِّراً صَوَّرَها، مُخالِفاً لَها عَلى جَميعِ جِهاتِها، قالَ اللَّهُ عز و جل: وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ »
– **«نزدیکترین آیه»**
– **«از خودت شروع کن»**
– **«وقتی نفس، آینهی رب میشود»**
– **«آیهای به نام انسان»**
– **«راه خدا از درون تو میگذرد»**
– **«من عرف نفسه…»**
– **«اولین نشانه: خودت»**
دلنوشته
نزدیکترین آیه
از خودت شروع کن
من عرف نفسه…
همهچیز از «یک حیرت» شروع میشود؛
حیرتی که امام صادق علیهالسلام آن را فاش کرد:
چطور ممکن است انسانی بگوید «خدا پنهان است»
در حالی که «اثرِ صنع» را
در نزدیکترین آیهی عالم—خودش—میبیند؟
بدنش، ترکیبی که عقل را مبهوت میکند؛
پیوند اجزایی که هیچ انکاری را تاب نمیآورد؛
ساختاری که حضورِ صانع را
نه در افقهای دور،
که در رگ و پوست و نبضِ همین لحظه
آشکار میسازد.
این همان صدای آرام آیه است:
«وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَفَلا تُبْصِرُونَ؟»
یعنی: نگاه کن…
نشانهها از خودت شروع میشود.
وقتی امام میگوید:
«إنَّهُ خَلَقَكَ سَميعاً بَصيراً…»
یعنی خدا برای تو «راه معرفت را از درون» گشوده است.
نه با برهانهای سخت،
نه با مطالعهی تاریخ جهان،
بلکه با چیزی نزدیکتر از همه چیز:
حالاتت.
تو خشم میگیری و راضی میشوی،
گرسنه میشوی و سیر میشوی—
این رفتوآمدهای سادهی روح،
این قبض و بسطهای کوچک،
همه «آیه» هستند.
هر تغییری در تو
اثری از دستِ اوست.
لوحی است که بر آن نوشتهاند:
«انکار نکن؛ تو دیده میشوی،
و تو میبینی.»
هشام بن حکم، آن شاگردِ تیزبینِ امام،
راز را درست از همینجا گرفت:
«عَرَفتُ اللَّهَ بِنَفسي…»
خدا را از راهِ نفسی شناختم
که نزدیکترین چیز به من است.
او میگوید:
وقتی به خودم نگاه کردم
دیدم اجزایی هستم هماهنگ،
پارههایی که چیده شدهاند،
حواسی که هرکدام کاری دارند
و هیچیک کار دیگری را نمیفهمد؛
ضعیف، محتاج، نیازمند…
اما با نظمی که نمیتواند
بیصاحب باشد.
میگوید:
وقتی این ترکیب آشکار را دیدم،
فهمیدم صانعی هست،
خالق و مصوّری هست
که همهی اینها را از نیستی به هست آورده.
اینجاست که آیه را فهمید:
«وَ فِي أَنْفُسِكُمْ…»
یعنی همین؛
معرفتِ خدا در دسترسترین جای ممکن است.
و مرد دیگری نیز همین مسیر را رفت:
وقتی پرسیدند:
«به چه شناختی خدا را؟»
گفت:
«به توفیق و هدایتش…»
اما هشام برای او درِ نزدیکتری گشود:
اگر از تو پرسیدند
خدا را چگونه شناختهای،
بگو:
«با خودم؛
با ضعفی که مرا افشا کرد،
با نیازی که مرا تربیت کرد،
با ترکیبی که نمیتواند بیمصوّر باشد،
با نفسی که هر لحظه عوض میشود
👈و این تغییر، امضای اوست.👉»
پس معرفت از آسمانِ هفتم نمیآید؛
از نگاهکردن به دستهایت شروع میشود،
از شنیدن تپش قلبت،
از فهم اینکه هیچکس
این نقشهی حیرتانگیز را
جز او نتوانسته بکشد.
«مَن عَرَفَ نَفسَهُ
فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ»
نه یعنی خدا در توست؛
یعنی آیهی او در توست.
تو پنجرهای هستی
که اگر تمیزش کنی،
نور از آن میگذرد.
و هر بار که در خودت
اثری از نظم،
اثری از تغییر،
اثری از ضعف،
اثری از نیاز دیدی…
به جای انکار،
لبیک بگو.
زیرا معرفت خدا
از همینجا آغاز میشود:
از دیدن خودت
به عنوان اولین آیتِ او.
ادامه دلنوشته قبلی…
آغازِ راه همیشه از دور نیست؛
گاهی از «نزدیکترین چیز» شروع میشود:
از خودت.
«مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ»
هر کس خود را بشناسد، پروردگارش را شناخته است.
امام صادق علیهالسلام با تعجب میفرماید:
شگفت از انسانی که گمان میکند خدا از بندگانش پنهان است،
در حالی که اثرِ صنع را
در همین وجودِ شگفتانگیز خود میبیند؛
ترکیبی که عقل را حیران میکند
و نظمی که راه هر انکاری را میبندد.
آری،
نشانهها از دور شروع نمیشود؛
از درون شروع میشود.
«وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَفَلا تُبْصِرُونَ»
در خودتان—
آیا نمیبینید؟
او تو را شنوا و بینا آفرید؛
خشمگین میشوی و آرام میشوی،
گرسنه میشوی و سیر میگردی،
قبض میشوی و بسط مییابی…
و همین رفتوآمدهای سادهی دل،
همین تغییرهای کوچک حال،
همه آیههای خدا هستند.
قبضِ دل، آیه است.
بسطِ دل، آیه است.
رضا، آیه است.
غضب، آیه است.
خدا آیاتش را فقط در آسمانها نگذاشت؛
در درون تو نیز نشانههایی قرار داد
که هر روز آنها را لمس کنی.
هشام بن حکم، شاگرد تیزبین امام،
وقتی از او پرسیدند خدا را چگونه شناختی،
گفت:
خدا را از طریق نفس خود شناختم؛
زیرا نزدیکترین چیز به من است.
دیدم اجزایی در من گرد آمدهاند،
حواسی متفاوت در من نهاده شده،
چشمی که میبیند، گوشی که میشنود،
زبانی که میچشد، پوستی که لمس میکند؛
هر کدام کاری دارند
و هیچکدام جای دیگری را پر نمیکند.
دیدم ضعیفم،
ناتوانم از دفع بسیاری از ضررها
و جلب بسیاری از سودها.
و عقل گفت:
چنین ترکیبی نمیتواند بیسازنده باشد،
چنین صورتی نمیتواند بیصورتگر باشد.
پس دانستم خالقی هست
که این همه را آفریده
و صورتی هست
که این صورت را پرداخته است.
پس راه خداشناسی
گاهی نه از استدلالهای پیچیده میگذرد
و نه از سفرهای دور؛
از «تماشای خویشتن» میگذرد.
از اینکه بفهمی
این بدن،
این دل،
این فهم،
این تغییر حالها
تصادفی نیست.
هر لحظه که در خودت نگاه میکنی،
اگر با چشم اعتبار ببینی،
در حقیقت در حال خواندن آیهای هستی
که خدا در وجودت نوشته است.
اما این شناخت
فقط دانستن یک حقیقت استدلالی نیست؛
راهی است برای رسیدن به یقین.
وقتی انسان آیات خدا را در نفس خود میبیند،
معرفت از «علمالیقین» آغاز میشود؛
دانشی که عقل را قانع میکند.
اگر این نگاه ادامه پیدا کند،
انسان به «عینالیقین» میرسد؛
جایی که نشانهها را نه فقط میفهمد،
بلکه میبیند.
و آنگاه،
وقتی دل در این مشاهده آرام گرفت،
انسان به «حقالیقین» نزدیک میشود؛
یقینی که دیگر جدایی میان آیه و بیننده باقی نمیگذارد.
پس خودت را دستکم نگیر.
در وجود تو
نقشهای از آفرینش کشیدهاند،
و در حالات تو
پیامهایی از پروردگار جاری است.
اگر کسی بخواهد خدا را پیدا کند،
گاهی کافی است
لحظهای در خود مکث کند
و از خود بپرسد:
این نظم از کجاست؟
این تغییر حالها از کیست؟
این ضعف و نیاز مرا
چه کسی چنین دقیق آفریده است؟
آنگاه خواهد دید
که نزدیکترین راه به خدا
همان راهی است
که از «دلِ خودش» میگذرد.
[چیزی که بتونه نور خدا رو ببینه عجیب نیست ؟!!! قلب سلیم : شاهکار خلقت !] :
عنه عليه السلام:
إِنَّ الصّورَةَ الإِنسانِيَّةَ أَكبَرُ حُجَّةِ اللَّهِ عَلى خَلقِهِ، وهِيَ الكِتابُ الَّذي كَتَبَهُ بِيَدِهِ، وهِيَ الهَيكَلُ الَّذي بَناهُ بِحِكمَتِهِ، وهِيَ مَجموعُ صُوَرِ العالَمينَ، وهِيَ المُختَصَرُ مِنَ العُلومِ فِي اللَّوحِ المَحفوظِ، وهِيَ الشَّاهِدُ عَلى كُلِّ غائِبٍ، وهِيَ الحُجَّةُ عَلى كُلِّ جاحِدٍ، وهِيَ الطَّريقُ المُستَقيمُ إِلى كُلِّ خَيرٍ، وهِيَ الصِّراطُ المَمدودُ بَينَ الجَنَّةِ وَالنَّارِ.
• **«قلبی که نور را میبیند»**
• **«شاهکار خلقت: قلبِ سلیم»**
• **«آینهای که خدا را نشان میدهد»**
• **«کتابی که خدا با دست خود نوشت»**
• **«صراطی که انسان است»**
• **«آیهای که از نور ساخته شد: قلب»**
**«قلب سلیم؛ آینهٔ نور خدا»**
دلنوشته
شاهکار خلقت: قلبِ سلیم
قلبی که نور را میبیند
چیزی که بتواند «نور خدا» را ببیند…
عجیب نیست؟
اصلاً مگر میشود موجودی که از خاک آفریده شده،
چشم دلش تا آسمان هفتم باز شود؟
اما همین است راز انسان.
و همین است آن شاهکار پنهانی که انبیا به دنبالش بودند:
«قلبِ سلیم.»
قلبی که هیچ آلودگیای در آن نمانده،
نه کینه،
نه تکبّر،
نه دلبستگی بیجا،
نه سایهای از «من».
چنین قلبی آینه میشود.
و آینه اگر صاف باشد،
نور را بیکموکاست نشان میدهد.
پس عجیب نیست اگر بگوییم
موجودی که بتواند نور خدا را درک کند،
بزرگترین شگفتی آفرینش است.
نه بهخاطر جسمش،
بلکه بهخاطر قابلیتی که در «دل» نهادهاند.
همینجاست که آن سخن عظیم معنا پیدا میکند؛
سخنی که اگر انسان بداند،
هرگز خود را کوچک نمیشمارد:
«الصّورَةُ الإِنسانِيَّةُ أَكبَرُ حُجَّةِ اللَّهِ عَلى خَلقِهِ…»
صورت انسان، بزرگترین حجت خدا بر خلق اوست.
انسان فقط یک موجود زنده نیست؛
یک «کتاب» است،
کتابی که خدا با دست خودش نوشته.
«وهِيَ الكِتابُ الَّذي كَتَبَهُ بِيَدِهِ…»
یعنی تو نسخهای از حکمت خدایی.
هر تار مویت، هر نبضی که میزند،
هر تغییری که در دل میگذرد،
همه از نوشتههای اوست.
خودت را بخوان،
تا خالقت را ببینی.
«وهِيَ الهَيكَلُ الَّذي بَناهُ بِحِكمَتِهِ…»
تو بنایی هستی که با حکمت ساخته شده؛
هیچ چیزت بیحساب نیست.
هر عضو برای کاری است،
هر احساس برای نشانهای،
هر ضعف برای فهمی،
و هر نیاز برای بیدارکردن تو.
اما زیباتر از همه این است:
«وهِيَ مَجموعُ صُوَرِ العالَمينَ…»
تو خلاصهای از جهان هستی هستی.
آسمان و زمین را در خود جمع کردهای،
جسمت از خاک،
روحت از آسمان.
در تو هم شب هست، هم روز؛
هم عقل هست، هم نفس؛
هم بالا، هم پایین؛
هم زمین، هم آسمان.
برای همین اگر انسان خود را بشناسد،
گویی همهی جهان را شناخته.
«و هِيَ المُختَصَرُ مِنَ العُلومِ فِي اللَّوحِ المَحفوظِ…»
در وجود تو نسخهای از همهٔ علمها نوشتهاند.
نه اینکه همه چیز را بدانی،
بلکه قابلیت دانستن را داری.
ظرفیت فهم، ظرفیت شهود،
ظرفیت یقین.
و این ظرفیت،
تو را از هر موجود دیگری متمایز میکند.
«و هِيَ الشَّاهِدُ عَلى كُلِّ غائِبٍ…»
یعنی از طریق خودت
میتوانی بسیاری از حقایق پنهان را بفهمی؛
از روح گرفته تا معنا،
از غیب گرفته تا رب.
«و هِيَ الحُجَّةُ عَلى كُلِّ جاحِدٍ…»
و اگر کسی انکار کند—
تو خود حجت بر اویی.
زیرا همین وجود پیچیده و دقیق،
دلیل روشن بر وجود خالق است.
و اینجا،
زیباترین بخش سخن:
«و هِيَ الطَّريقُ المُستَقيمُ إِلى كُلِّ خَيرٍ،
و هِيَ الصِّراطُ المَمدودُ بَينَ الجَنَّةِ وَالنَّارِ…»
یعنی انسان
خود راه است.
خود صراط است.
خود پلی است که میان سقوط و نجات کشیدهاند.
و هر قدمی که در درونت برمیداری،
بر روی همین صراط است.
اگر خودت را پیدا کنی،
راه خیر را یافتهای.
اگر نفست را بشناسی،
پل را عبور کردهای.
و اگر به قلب سلیم برسی،
به مقصد رسیدهای.
پس آری…
چیزی که نور خدا را ببیند، عجیب است—
اما عجیبتر آن است که همین چیز،
همین آینه،
همین دل،
در وجود توست.
و شاید راز همهٔ این سخنان همین باشد:
«شاهکار خلقت،
نه آسمان است و نه زمین؛
قلب سلیمِ انسان است.»
همان جایی که اگر پاک شود،
نسخهٔ آینهوارِ نور خدا میگردد.
[منظور از این آیات همان قبض نور و بسط نور معرفت امام ع است درون قلب سلیم اهل یقین] :
« وَ فِي خَلْقِكُمْ » – « وَ فِي أَنْفُسِكُمْ » – « وَ فِي أَنْفُسِهِمْ » :
در خلقت ما این توانایی معرفت به نور لحظ شده است …
وَ فِي خَلْقِكُمْ وَ ما يَبُثُّ مِنْ دابَّةٍ آياتٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ
وَ فِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ* وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ
سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ …
• **«آیاتِ نور در دل انسان»**
• **«قبض و بسطِ نور در قلب سلیم»**
• **«وقتی آیاتِ انفس روشن میشوند»**
• **«نوری که در نفس میتابد»**
• **«دلِ اهل یقین؛ جایگاه قبض و بسط نور»**
• **«وَ فِي أَنْفُسِكُمْ: آینهٔ نورِ امام»**
و اگر یک عنوان واحد، دقیق و شاعرانه بخواهی:
«قبض و بسطِ نور؛ آیات خدا در دل انسان»
دلنوشته
قبض و بسطِ نور؛ آیات خدا در دل انسان
اما مقصود از این آیات چیست؟
این همه تأکید بر «وَ فِي خَلْقِكُمْ»، «وَ فِي أَنْفُسِكُمْ»، «وَ فِي أَنْفُسِهِمْ»
برای چیست؟
راز این تکرار،
چیزی جز «قبض و بسط نور معرفت» در دلِ اهل یقین نیست.
این آیات، پرده از قابلیتی برمیدارند
که در «خلقتِ» انسان «لحاظ شده»؛
قابلیتی برای دریافت نور امام،
برای فهمیدن حضور او،
برای دیدن نشانههای حق
در آفاق و در انفس.
این آیات یعنی:
در ساختار تو، از آغاز،
ظرفیتی برای «دیدن نور» قرار داده شده؛
نه نور حسّی،
بلکه نور هدایت،
نور معرفت،
نور امام.
«وَ فِي خَلْقِكُمْ وَ ما يَبُثُّ مِنْ دابَّةٍ آياتٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ»
در «خلقت شما»،
در اصل وجودتان،
آیات است،
نشانههایی برای کسانی که اهل یقیناند.
این یعنی از لحظهٔ آفرینش،
در قلب انسان یک استعداد الهی کاشته شده—
استعدادِ قبض و بسط نور،
استعداد دریافت هدایت،
استعداد تشخیص حق از باطل.
این استعداد در همه هست،
اما «فقط اهل یقین» آن را میبینند.
قلب سلیم،
آینهای است که این نور را میگیرد،
میفهمد،
و درک میکند.
«وَ فِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ * وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ»
در زمین آیات است
برای اهل یقین.
اما مهمتر اینکه:
«در خودتان آیات است…»
آیا نمیبینید؟
این آیه مستقیم میگوید:
نورِ معرفت،
در درونِ خود انسان میتابد.
قبض نور،
وقتی دل تیره میشود،
وقتی حجاب مینشیند.
بسط نور،
وقتی دل آرام میشود،
وقتی حضور امام را حس میکنی
و بیآنکه دلیل بخواهی
میفهمی حق همین است.
قبض و بسط نور،
ریاضت نیست،
تلاش خودسرانه نیست—
نفس کشیدنِ قلب سلیم است.
گاه نور تنگ میشود،
گاه فراخ.
گاه پرده میافتد،
گاه آینه صاف میشود.
همین رفتوآمد،
نشانهٔ زنده بودن دل است.
و آنگاه وعدهای میرسد که حقیقت راه را آشکار میکند:
«سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ
حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ…»
بهزودی نشانههای خود را
در آفاق—در جهان بیرون—
و در انفس—در دل خودشان—
به آنان نشان میدهیم،
تا برایشان روشن شود
که او حق است.
این یعنی:
نور معرفت،
از دو سو میتابد.
از بیرون: آیات آفاق.
از درون: آیات انفس.
اما اهل یقین میدانند
که آیات بیرون بدون آینهٔ درون
هرگز خوانده نمیشود.
تا دل آماده نشود،
آفاق هم خاموش است.
پس وقتی قرآن میگوید:
«وَ فِي أَنْفُسِكُمْ…»
در حقیقت میگوید:
قبض نور و بسط نور معرفت امام
در قلب سلیم شما رخ میدهد.
این تغییر حالها،
این لحظههای روشنی،
این لحظههای تاریکی،
همه سهم توست
از آن کتابی که خدا با دست خود نوشته.
این آیات یعنی:
درون تو جایی برای دیدن حق نهاده شده،
و نور امام
همان نوری است
که این چشم را باز میکند.
قلب سلیم،
جایی است که نور میبیند.
و هر قبض و بسطی
آهنگی از همان نور است.
این است معنای آیات:
«در خلقت شما»—این قابلیت نهاده شده.
«در نفس شما»—این نور جریان دارد.
«در خود شما»—راه ظهور حق تابیده است.
في بَعضِ الأَحاديثِ القُدسِيَّةِ:
أَيُّما عَبدٍ اطَّلَعتُ عَلى قَلبِهِ فَرَأَيتُ الغالِبَ عَلَيهِ التَّمَسُّكَ بِذِكري تَوَلَّيتُ سِياسَتَهُ، وكُنتُ جَليسَهُ ومُحادِثَهُ وأَنيسَهُ.
• **«وقتی خدا تدبیر دل را بهعهده میگیرد»**
• **«جلیسِ دلِ ذاکر»**
• **«ذکری که خدا را به دل میکشاند»**
• **«دلِ غالب به ذکر؛ دلِ موردِ تدبیر»**
• **«همنشینِ قلبِ ذاکر»**
• **«آنجا که ذکر غالب میشود»**
**«جلیسِ دلِ ذاکر»**
دلنوشته
وقتی خدا تدبیر دل را بهعهده میگیرد
این حدیث قدسی
دروازهٔ ورود به یکی از لطیفترین حقایق سلوک قلبی است:
واگذاری تدبیر انسان به خدا،
وقتی قلبش غلبهاش با «ذکر» باشد—
نه ذکر زبانی،
بلکه حضور دائمی.
«هر بندهای که
به قلبش نگاه کنم
و ببینم آنچه بر او غالب است
تمسّک به یاد من است،
من خود تدبیر زندگیاش را بهعهده میگیرم،
همنشین او میشوم،
با او سخن میگویم
و مونس او میگردم.»
این یعنی:
وقتی نور ذکر،
بر تاریکیهای دل غلبه کرد،
وقتی دل، جایگاه آمد و شدِ یاد خدا شد،
وقتی حضور او
از هر اندیشهای روشنتر شد،
آنگاه خدا
خود، سیاست و تدبیر بنده را برعهده میگیرد.
این همان لحظهای است
که قبض و بسطِ دل
دیگر فقط «حالت» نیست؛
میشود «پیام».
زبانِ بیصدای او.
در این مرحله،
ذکر نه کلمه است،
نه تکرار.
ذکر، نوری است که در دل مستقر میشود؛
یک حضور آرام،
که به محض غفلت کمرنگ میشود
و به محض توجه جان میگیرد.
وقتی این نور غالب شد،
بنده از تدبیرهای خودش خلاص میشود.
نه اینکه بیاختیار شود—
بلکه از آن اضطرابِ تصمیمگیریهای تیره رها میشود؛
زیرا تدبیر،
از آن پس
در دست کسی قرار میگیرد
که نورش راه را بهتر میبیند
از آنچه عقل انسان میبیند.
«کُنتُ جَلیسَه»
یعنی در خلوتش مینشینم.
آنجا که هیچکس نمیداند چه میگذرد،
من میدانم.
«مُحادِثَه»
یعنی با او سخن میگویم—
نه با صدا،
بلکه با نور.
با قبض و بسط.
با آرامش و با انقباض.
با همان نشانههایی که اهل یقین،
آنها را میفهمند.
«أَنيسَه»
یعنی اگر همه رهایش کنند،
من رهایش نمیکنم.
اگر همه سکوت کنند،
من حرف میزنم.
اگر همه خاموش شوند،
من در دلش نور میگذارم.
این همان مقامی است
که در آیات انفس وعدهاش داده شده بود:
آنجا که دل،
آینهٔ نور میشود
و خدا را در آینهٔ قلب سلیم ملاقات میکند.
در این مقام،
دیگر ذکر، یادکرد تو از خدا نیست؛
بلکه یادکرد خدا از توست.
و این—
آغازِ آرامشی است
که دیگر از تو گرفته نمیشود.
«نشانههای تدبیر الهی در زندگی بندهٔ ذاکر»
«چگونه دل به جایگاه مجالست خدا تبدیل میشود؟»
دلنوشته
نشانههای تدبیرِ الهی در زندگیِ بندهٔ ذاکر
وقتی دل،
جایگاهِ غلبهٔ ذکر شد،
و یادِ خدا
از میانِ همهٔ اندیشهها
سنگینتر و حاضرتر گردید،
آرامآرام
نشانههایی در زندگی ظاهر میشود؛
نشانههایی که میفهماند
تدبیرِ این زندگی
دیگر تنها در دستِ بنده نیست.
نخستین نشانه،
نوعی «هدایتِ پنهان» است.
انسان میبیند
در لحظههایی که عقلش نمیرسید،
راهی در دلش روشن شد.
در تصمیمهایی که
میتوانست او را به خطا ببرد،
چیزی در درونش
او را نگه داشت.
گاهی این هدایت
در قالبِ یک اندیشه میآید؛
گاهی در شکلِ یک تردیدِ ناگهانی؛
و گاهی
در صورتِ آرامشی که میگوید:
این راه، راهِ توست.
این همان دستی است
که تدبیر میکند
بیآنکه دیده شود.
نشانهٔ دوم،
«سبک شدنِ بارِ اضطراب» است.
بندهٔ ذاکر
هنوز در همین دنیا زندگی میکند؛
با همان مشکلات،
با همان پیچیدگیهای زندگی.
اما چیزی در درونش
تغییر کرده است.
دیگر آن هراسِ مداوم
که انسان را از آینده میترساند
بر دلش مسلط نیست.
چرا؟
زیرا دلش به جایی تکیه کرده
که خطا نمیکند.
وقتی بداند
کسی که جهان را میگرداند
همان کسی است
که تدبیرِ زندگیِ او را در دست گرفته،
اضطراب
جایش را به نوعی «اطمینانِ خاموش» میدهد.
نه اطمینانی پر سر و صدا،
بلکه آرامشی عمیق
که در دل مینشیند.
نشانهٔ سوم،
«معنادار شدنِ اتفاقات» است.
در نگاهِ عادی،
زندگی مجموعهای از رویدادهای پراکنده است.
اما برای بندهٔ ذاکر
اتفاقها بیمعنا نیستند.
هر تأخیری
میتواند حفاظتی باشد.
هر بسته شدنی
میتواند گشودنِ راهی دیگر باشد.
هر فقدانی
میتواند دعوتی به عمقِ بیشتر باشد.
او آرامآرام میآموزد
که پشتِ بسیاری از رخدادها
نظمی پنهان وجود دارد؛
نظمی که از تدبیرِ الهی برمیخیزد.
اما این تدبیر
از کجا آغاز میشود؟
از «دل».
دلی که
جایگاهِ مجالستِ خدا میشود.
«چگونه دل به جایگاهِ مجالستِ خدا تبدیل میشود؟»
دل
به طور طبیعی
جای رفت و آمدِ اندیشههاست.
هرچه بیشتر به چیزی فکر کنی،
آن چیز
جای بیشتری در دل میگیرد.
مجالست نیز
همینگونه شکل میگیرد.
انسان با هر چیزی
که بیشتر به آن توجه کند
همنشین میشود.
اگر دل
پیوسته درگیرِ دنیا باشد،
مجالستش با دنیاست.
اگر درگیرِ ترسها باشد،
همنشینِ اضطراب میشود.
اما اگر یادِ خدا
به تدریج
به محورِ توجه تبدیل شود،
چیزی در دل تغییر میکند.
ذکر در آغاز
یک «عملِ ارادی» است.
انسان خود را به یاد خدا بازمیگرداند؛
بارها،
و بارها.
اما وقتی این بازگشت تکرار شد،
ذکر
از یک عمل
به یک «حالت» تبدیل میشود.
و وقتی این حالت
در دل ریشه گرفت،
به «حضور» تبدیل میشود.
در آنجا
دیگر انسان لازم نیست
خود را به یاد خدا مجبور کند.
یادِ او
خودبهخود در دل جاری است؛
مثل نوری که
در اتاقی روشن مانده است.
این همان لحظهای است
که دل
قابلیتِ مجالست پیدا میکند.
مجالست با خدا
به این معنا نیست
که انسان چیزی میبیند
یا صدایی میشنود.
بلکه به این معناست
که حضورِ او
در دل
از هر حضورِ دیگری واقعیتر میشود.
در این حال،
دل آرام میگیرد؛
فکرها شفافتر میشوند؛
و زندگی
آرامآرام
به سمت همان تدبیری میرود
که خدا وعده داده است.
و این آغازِ راهی است
که سالکان آن را
راهِ «انس با خدا» نامیدهاند؛
راهی که از ذکر آغاز میشود،
با حضور ادامه مییابد،
و به جایی میرسد
که دل
خانهٔ نور میشود.
[ذکر – معرفت – عشق] :
«رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
يَقولُ اللَّهُ تَعالى:
إِذا كانَ الغالِبُ عَلى عَبدِيَ الاشتِغالَ بي جَعَلتُ نَعيمَهُ و لَذَّتَهُ في ذِكري، فَإِذا جَعَلتُ نَعيمَهُ و لَذَّتَهُ فيذِكري عَشَقَني و عَشَقتُهُ، فَإِذا عَشَقَني و عَشَقتُهُ رَفَعتُ الحِجابَ فيما بَيني و بَينَهُ، وصِرتُ مَعالِماً بَين عَينَيهِ، لا يَسهو إِذا سَهَا النَّاسُ، أُولئِكَ كَلامُهُم كَلامُ الأَنبِياءِ.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:
خداوند متعال، مىفرمايد:
«هر گاه، دلمشغولىِ عمده بندهاى، من باشم، نعمت و لذّتِ او را در ذكر خودم قرار مىدهم، و چون نعمت و لذّتش را در ذكر خودم قرار دهم، به من عشق مىورزد و من نيز به او عشق مىورزم، و چون عاشق يكديگر شديم، حجاب ميان خودم و او را برمىدارم و نشانههايى در جلو چشمانش قرار مىدهم كه چون مردم [مرا] از ياد ببرند، او از ياد نبرد. اينان، سخنشان، سخن پيامبران است».
• **«از ذکر تا عشق»**
• **«وقتی لذتِ دل در ذکر قرار میگیرد»**
• **«آنگاه که خدا عاشق بنده میشود»**
• **«راهی که از ذکر آغاز میشود و به عشق میرسد»**
• **«برداشته شدنِ حجاب میان دل و خدا»**
• **«لذتِ ذکر و تولدِ عشق»**
دلنوشته
لذتِ ذکر و تولدِ عشق
آنگاه که خدا عاشق بنده میشود
در راهِ دل،
ذکر تنها یک یادآوری ساده نیست؛
آغازی است برای سفری
که به معرفت میرسد
و در نهایت
به عشق.
در حدیثی قدسی آمده است که رسول خدا ﷺ فرمودند
خداوند میفرماید:
«هرگاه دلمشغولیِ غالبِ بندهام من باشم،
نعمت و لذتِ او را در ذکر خود قرار میدهم.
و وقتی لذتِ او را در ذکر قرار دادم،
او عاشق من میشود
و من نیز عاشق او میشوم.
و چون عاشق یکدیگر شدیم،
حجاب میان خود و او را برمیدارم
و نشانههایم را پیش چشم او قرار میدهم؛
چنانکه وقتی مردم به غفلت میروند،
او غافل نمیشود.
و سخن آنان
سخنِ پیامبران است.»
این حدیث
نقشهٔ راهِ دل را نشان میدهد.
آغازش «اشتغال به خداست».
یعنی دل،
از میان هزاران فکر و خواسته،
چیزی را بیش از همه برمیگزیند:
حضور او را.
در ابتدا
این اشتغال
تلاشی آگاهانه است.
انسان خود را به ذکر بازمیگرداند،
از غفلت برمیخیزد،
و دل را دوباره
رو به سوی او میگرداند.
اما وقتی این توجه
تکرار شد
و در دل ریشه گرفت،
خداوند مرحلهٔ تازهای را آغاز میکند:
«لذتِ ذکر.»
در اینجا ذکر دیگر تکلیف نیست؛
شیرینی است.
دل
در یاد او آرام میگیرد.
همانگونه که تشنه
با آب آرام میشود،
دلِ بیدار
با ذکر سیراب میشود.
و وقتی لذت در ذکر قرار گرفت،
اتفاقی عمیقتر رخ میدهد:
«عشق.»
دیگر رابطهٔ بنده و خدا
فقط اطاعت و عبادت نیست؛
محبت است.
دل
به سوی او کشیده میشود.
یادش
شیرینتر از هر فکر دیگری میشود.
و در همین نقطه است
که پاسخِ بزرگ میآید:
«عَشَقَني و عَشَقتُهُ»
او مرا دوست میدارد
و من نیز او را دوست میدارم.
این جمله
اوجِ کرامت الهی است؛
آنگاه که خالقِ جهان
محبتِ بندهای را پاسخ میدهد.
و وقتی عشق پدید آمد،
حجابها آرامآرام کنار میروند.
«رَفَعتُ الحِجابَ فيما بَيني و بَينَهُ»
حجابها
همان غفلتها هستند،
همان تاریکیهایی که
میان دل و حقیقت فاصله میاندازند.
وقتی این پردهها کنار رفت،
دل
نشانههای خدا را روشنتر میبیند.
در رخدادها،
در الهامات،
در مسیر زندگی.
و به همین دلیل است که گفته شد:
«لا يَسهو إِذا سَهَا النَّاسُ»
وقتی مردم در غفلت فرو میروند،
او غافل نمیشود.
زیرا دلش
با نوری روشن شده
که با غفلت خاموش نمیشود.
در اینجا
انسان به مرحلهای میرسد
که سخنش رنگ دیگری میگیرد.
«كلامُهُم كَلامُ الأَنبِياءِ»
نه به این معنا که پیامبرند،
بلکه به این معنا که سخنشان
از دلِ بیدار برمیخیزد.
کلامی که
از یاد خدا زاده شده،
از معرفت عبور کرده
و به عشق رسیده است.
و چنین دلی
دیگر تنها یک دلِ انسانی نیست؛
آیینهای است
که نورِ حضورِ او را
بازتاب میدهد.
[+ قبض و بسط] :
« تَعرِفُهُ بِلا مِثلٍ ولا شِبهٍ ولا نِدٍّ » یه مثال زدیم که وقتی یکی از زندان فرار میکنه عکسشو همه جا پخش میکنن تا هر کسی اونو دید بشناسه و به پلیس زنگ بزنه و خبر بده !!! اما اینجا اعوذ بالله از خدا عکسی چاپ نشده و در اختیار بندگان قرار نگرفته تا وقتی بنده ای به موردی مشکوک برخورد نمود مچشو بگیره و بگه آیا تو خدای منی ؟! ببین هنر قلب سلیم اینه که معرفت به چیزی پیدا میکنه که مثلشو و مانندشو و شبیهشو و عکسشو قبلا ندیده !!! + « سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق » این مقارنت آفاق و انفس برای اهل یقین صورت می گیرد یعنی در قلب نفیسشون نور تایید اون چیزی که در آفاق می بینند را می گیرند (آیاتی و رسلی در آفاق مصادف میشه با آیاتی و رسلی در انفس) … اینجا بدون اینکه قبلا عکسی از معلم ربانی دیده باشی ، تو قلبت اونو ابتدا به ساکن نور تاییدشو میگیری ! در آیات هم همینه یعنی بدون اینکه بدونی حکمت این تقدیر ظاهرا تلخ (یتیم بداخلاق) چیه یهو می فهمی چیه …
« عن ابن عبّاس:
جاءَ أعرابِيٌّ إِلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، فَقالَ: يا رَسولَ اللَّهِ عَلِّمني مِن غَرائِبِ العِلمِ.
قالَ: ما صَنَعتَ في رَأسِ العِلمِ حَتّى تَسألَ عَن غَرائِبِهِ؟!
قالَ الرَّجُلُ: ما رَأسُ العِلمِ يا رَسولَ اللَّهِ؟
قالَ: مَعرِفَةُ اللَّهِ حَقَّ مَعرِفَتِهِ.
قالَ الأَعرابِيُّ: وما مَعرِفَةُ اللَّهِ حَقَّ مَعرِفَتِهِ؟
قالَ: تَعرِفُهُ بِلا مِثلٍ و لا شِبهٍ و لا نِدٍّ، وأَنَّهُ واحِدٌ أَحَدٌ، ظاهِرٌ باطِنٌ، أَوَّلٌ آخِرٌ، لا كُفوَ لَهُ ولا نَظيرَ، فَذلِكَ حَقُّ مَعرِفَتِهِ.»
شاید قراره ما اینو بفهمیم که شناخت معلم ربانی هم همینجوری است ! یعنی قبل از آشنایی با معلم ربانی عکسی از ایشان در روزنامه های کثیر الانتشار و یا شبکه های تلویزیونی نشان داده نشده است که به محض دیدن معلم ربانی در کوچه و بازار اونو بشناسیم و مچشو بگیریم و بگیم تو معلم ربانی ما هستی !!! راه شناخت معلم ربانی از طریق قلب است که کلامش نورانیتی دارد که قلب سلیم پی به وجودش می برد و در حقیقت معلم ربانی نیز باید بلا مثل و لا شبه و لا ند شناخته شود و این هنر قلب اهل یقین است … انگاری باید چهره معلم ربانی رو حدس بزنی « فَعَرَفوكَ بِمَحصولِ فِطَنِ القُلوبِ » !!! حالا ببینیم کیا حدسشون درسته !!! انگاری باید در دل شرایط کلام نورانی جوف آیت رو متوجه بشی و بفهمی چی بهت میگه ! این یک توانایی ویژه است « فَعَرَفوكَ بِمَحصولِ فِطَنِ القُلوبِ » … پس این معرفت به نور در ملک و ملکوت است یعنی در هر آیت متوجه نوری میشی که تا بحال ندیدیش و این نور بکر بکر است برای تو و این اولین رونمایی از چیزی است که برای اولین باره چشمت بهش می افته انگاری از چهره نورانی و سفید عروس خانمی داری کشف حجاب میکنی … + « الإمام الجواد عليه السلام: رَبُّنا – تبارَكَ وتَعالى- لا شِبهَ لَهُ و لا ضِدَّ و لا نِدَّ، ولا كَيفَ، ولا نِهايَةَ، ولا تَبصارَ بَصَرٍ، و مُحَرَّمٌ عَلَى القُلوبِ أَن تُمَثِّلَهُ، وعَلَى الأَوهامِ أَن تَحُدَّهُ، وعَلَى الضَّمائِرِ أَن تُكَوِّنَهُ، جَلَّ وعَزَّ عَن أَداةِ خَلقِهِ وسِماتِ بَرِيَّتِهِ، وتَعالى عَن ذلِكَ عُلُوّاً كَبيراً. »
• «معرفتِ بیتصویر»
• «شناختی بیمثل و بینظیر»
• «وقتی دل، نور را بیآنکه دیده باشد میشناسد»
• «مقارنتِ آفاق و انفس در دلِ اهل یقین»
• «معرفتِ نوری؛ نه با چشم، که با قلب»
• «شناختِ معلمِ ربانی با فطانتِ قلوب»
دلنوشته
قبض و بسطِ دل در عرصهٔ معرفتِ بیمثل
وقتی دل، نور را بیآنکه دیده باشد میشناسد
در مسیرِ ذکر که به عشق رسید،
مرحلهای لطیفتر آغاز میشود:
مرحلهٔ «معرفتِ بیتصویر».
گفته شد:
«تَعرِفُهُ بِلا مِثلٍ ولا شِبهٍ ولا نِدٍّ»
یعنی او را میشناسی
بیآنکه شبیهی برایش تصور کرده باشی،
بیآنکه نمونهای پیشتر دیده باشی،
بیآنکه عکسی در ذهن داشته باشی.
در دنیا
وقتی کسی از زندان میگریزد،
عکسش را همهجا پخش میکنند؛
تا اگر دیدیاش،
بشناسی و خبر دهی.
اما در این ساحت
هیچ عکسی منتشر نشده است.
هیچ تصویری در اختیار دل قرار نگرفته
تا وقتی به حضوری رسید
بگوید:
آیا تو همان خدایی؟
اینجاست که هنرِ «قلبِ سلیم» آشکار میشود.
قلبِ سلیم
چیزی را میشناسد
که هرگز مانندش را ندیده است.
شناختی بیسابقه.
نوری بینمونه.
حقیقتی که نه شبیه دارد،
نه ضد،
نه اندازه،
نه تصویر.
همانگونه که امام جواد علیهالسلام فرمود:
او نه شبیه دارد، نه ضد، نه ند؛
نه در وهم میگنجد،
نه در حد میآید،
و نه دلها حق دارند او را تصویر کنند.
پس این شناخت چگونه رخ میدهد؟
با «نور».
«سَنُريهِم آياتِنا في الآفاقِ و في أنفُسِهِم حتّى يتبيَّنَ لهم أنّه الحقّ»
آیات در آفاقاند؛
و آیات در انفس.
اما تبینِ حق
برای اهل یقین
وقتی رخ میدهد
که این دو آیه
در نقطهای واحد به هم برسند.
در بیرون،
حادثهای رخ میدهد.
کلامی شنیده میشود.
آیهای تلاوت میشود.
و در درون،
نوری تأیید میکند.
این همان مقارنتِ آفاق و انفس است.
انگار در دل
مُهری از نور نهادهاند؛
هرگاه حقیقتی از بیرون برسد،
آن مهر
آن را تصدیق میکند.
بیآنکه پیشتر تصویری دیده باشی.
حتی در شناختِ معلمِ ربانی نیز چنین است.
عکسی از او در روزنامهها چاپ نشده
که با دیدنش بگویی:
این همان است.
شناختِ او
با چشمِ ظاهر نیست؛
با «فطانتِ قلب» است.
«فَعَرَفوكَ بِمَحصُولِ فِطَنِ القُلوب»
دلِ بیدار
در کلامش نوری میبیند
که از جنسِ دیگر سخنان نیست.
نه به دلیلِ شهرت،
نه به سببِ ظاهر،
نه به واسطهٔ ادعا.
بلکه چون در جانِ آن کلام
نوری هست
که دلِ سلیم
با آن همجنس است.
اینجا نیز
شناخت
«بلا مثل و لا شبه» است.
انگار باید چهرهای را حدس بزنی
که هرگز ندیدهای؛
اما دل،
آن را میشناسد.
قبض و بسطِ دل
در همین ساحت معنا پیدا میکند.
گاه دل منبسط میشود—
بیآنکه بداند چرا.
گاه منقبض میشود—
بیآنکه دلیل ظاهری بیابد.
این قبض و بسط
برای اهل غفلت
حالتهای روانی است؛
اما برای اهل یقین
نشانه است.
مثلاً تقدیری ظاهراً تلخ رخ میدهد.
اتفاقی که عقلِ ظاهری آن را نمیپسندد.
اما ناگهان
در عمق دل
نوری میدرخشد:
حکمت اینجاست.
بیآنکه تمام جزئیات را بدانی،
میفهمی.
این فهم
استدلالی نیست؛
اشراقی است.
همان شناختِ بیتصویر.
همان اولین مواجهه با نوری
که تا امروز ندیده بودی.
نور،
بکر است.
تازه است.
و در همان لحظه
برای نخستین بار
در جانت طلوع میکند.
پس معرفت در این مقام
یعنی دیدنِ نور در ملک و ملکوت؛
در هر آیه،
در هر حادثه،
در هر کلام.
دیدنِ چیزی
که پیشتر نمونهاش را نداشتهای؛
و با این حال
دل میگوید:
این حق است.
این هنرِ قلبِ اهل یقین است.
دلی که با ذکر صیقل یافته،
با عشق نرم شده،
و با تدبیر الهی تربیت شده است—
اکنون توانایی دارد
حقیقت را
بیتصویر بشناسد.
و این همان آغازِ شهودی است
که عقل در آن
خاموش نمیشود،
اما تابع نور میشود.
اینجا دیگر
دل نه اسیر وهم است،
نه گرفتار تشبیه.
اینجا دل
تنها با نور میشناسد.
و هر جا نور باشد،
او
آن را بازمیشناسد.
[قبض و بسط نور و خلق این طیف نورها کار خداست « اللَّهُ خالِقُ الأَلوانِ وَ الكَيفِيَّةِ » !] :
معرفت به این نور و کیفیت آن ، برای ما میشه معرفت النفس و معرفت الرب … در حقیقت همین نور قبض و بسط هم رنگ و کیفیت نداره که بشه وصفش کنی یا به دیگران نشونش بدی ، و یک حال قلبی است که قلب سلیم متوجه اون میشه …
الأمالي للصدوق عن إسماعيل بن الفضل:
سَأَلتُ أَبا عَبدِاللَّهِ جَعفَرَ بنَ مُحَمَّدٍ الصّادِقَ عليه السلام عَنِ اللَّهِ- تَبارَكَ وتَعالى- هَل يُرى فِي المَعادِ؟
فَقالَ: سُبحانَ اللَّهِ وتَعالى عَن ذلِكَ عُلُوّاً كَبيراً !
يَابنَ الفَضلِ، إِنَّ الأَبصارَ لا تُدرِكَ إِلّا ما لَهُ لَونٌ وكَيفِيَّةٌ، وَ اللَّهُ خالِقُ الأَلوانِ وَالكَيفِيَّةِ.
• «نورِ بیرنگ؛ قبض و بسطی که دیده نمیبیند»
• «معرفتِ نورِ بیکیفیت»
• «قبض و بسطِ نوری و راهِ معرفتِ نفس»
• «شناختِ بیصورت؛ از قبض تا بسطِ دل»
• «جایی که نور کیفیت ندارد و دل آن را میشناسد»
• «معرفتِ رب در نوری که نه رنگ دارد نه وصف»
**«نورِ بیکیفیت»**
**«قبض و بسطِ نورِ بیرنگ»**
دلنوشته
قبض و بسطِ نور، راهِ معرفتِ نفس
قبض و بسطِ نور و آفرینشِ همین طیفهای نادیدنیِ نور
کارِ خداست:
«اللَّهُ خالِقُ الأَلوانِ وَالكَيفِيَّةِ».
معرفتِ ما به این نور
و شناختِ کیفیتِ بیکیفیتش،
برای ما میشود «معرفتُ النَّفس»
و از آن راه
«معرفتُ الرَّب».
چون این نور
نه رنگ دارد
نه اندازه،
نه سایه دارد
نه صورت؛
نه میشود وصفش کرد
و نه میتوان آن را در کلام ریخت
یا به دیگری نشان داد.
این نور
«حال است»،
حالی قلبی،
که تنها «قلبِ سلیم»
متوجه آن میشود؛
همان دلی که از آلودگیِ وهم
پاک شده باشد،
و از تشبیه و تجسیم آزاد.
همین است که امام صادق علیهالسلام فرمود:
«إنّ الأبصارَ لا تُدرِك إلّا ما لَهُ لونٌ و كيفيّة،
و اللهُ خالِقُ الألوان و الكيفيّة».
یعنی چشم،
فقط چیزی را میبیند که رنگ دارد،
که کیفیت دارد،
که در محدودهٔ محسوسات
افتاده باشد.
اما او—
خدای بیچگونگی—
آفریدگارِ رنگهاست،
نه دارندهٔ رنگ؛
خالقِ کیفیتهاست،
نه متصف به کیفیت.
پس چگونه دیده شود
به چیزی که خودش آفریده
و خودش از آن منزّه است؟
اینجاست که
راهِ معرفت
از چشمِ ظاهر جدا میشود
و وارد ساحتِ دل میشود.
نورِ قبض
گاه چون نسیمی سرد
بر جان میوزد
و دلت را به تنگی میکشاند،
بیآنکه بدانی چرا.
نورِ بسط
گاه مثل آفتابی ناگهانی
میتابد
و دل را بیسبب
فراخ میکند.
اما هر دو—
قبض و بسط—
نه رنگ دارند
نه شکل،
نه قابلِ تعلیماند
نه قابلِ نقل.
دلِ سلیم
در قبض
نشانهٔ تنزیه میبیند،
و در بسط
نشانهٔ رحمت.
اما در هر دو
نوری هست
که همان
«نقطهٔ تماسِ معرفتِ نفس با معرفتِ رب» است.
اینجاست که آدمی
در فقدانِ رنگ و صورت
چیزی را میشناسد
که هیچ «مثل» و «شبیه» ندارد.
نه چون دیده باشد؛
بلکه چون «دلش به آن آشناست
از ازل».
و این همان معجزهٔ معرفت است:
معرفتی بدون رنگ،
بدون کیفیت،
بدون تصویر،
اما حقیقیتر از هر شناختِ حسی.
«چگونه دل با نوری بیصورت آشنا میشود؟»
«راهِ عبور از معرفتِ تصویری به معرفتِ نوری»
…
– «از صورت به نور»
– «آشناییِ دل با نورِ بیصورت»
– «هجرت از تصویر به اشراق»
– «معرفتِ نوری؛ فراتر از تصویر»
– «وقتی دل، نور را بیچهره میشناسد»
– «راهی از تصویر به حضور»
– «دل و نورِ بیچگونگی»
– «شناختی که دیده نمیشود»
– «معرفتِ بیمثل در نورِ اشراق»
– «از معرفتِ تصویری تا شهودِ نوری»
**«از تصویر تا نور»**
دلنوشته
وقتی دل، نور را بیچهره میشناسد
دل با نوری بیصورت
چگونه آشنا میشود؟
نه با دیدن.
نه با شنیدن.
نه با استدلالهای طولانی.
آشناییِ دل با نور،
بیش از آنکه «یادگیری» باشد،
نوعی «یادآوری» است.
انگار چیزی در عمق جان بوده
که سالها فراموشش کردهای،
و ناگهان،
در لحظهای
با یک آیه،
یک حادثه،
یک نگاه،
یک تذکر
بیدار میشود.
نه اینکه تازه خلق شده باشد،
نه؛
فقط پرده از رویش کنار رفته است.
«بَلِ الانسانُ على نَفسِهِ بَصيرَةٌ»
یعنی در ژرفنای خودت
شاهدی بر خودت؛
گواهی درونی که
حق را که ببیند،
میگوید: این خودِ اوست.
این همان آشناییِ بیصورت است.
اما راهِ عبور از معرفتِ تصویری به معرفتِ نوری چگونه است؟
در آغاز،
بیشترِ شناختهای ما تصویریاند:
خدا را مثل یک «بزرگِ غائب» میفهمیم،
بهشت را مثل باغ،
جهنم را مثل آتش،
فرشته را مثل انسانِ بالدار،
و حتی محبت را
مثل یک حالِ رمانتیک.
اینها برای کودکیِ روح لازم است؛
اما اگر در آنها بمانی،
تصویرها تبدیل به بت میشوند.
راهِ عبور،
راهِ «پاک کردنِ تصویرها» نیست،
راهِ «شفاف کردنشان» است؛
آنقدر که دیگر خودِ تصویر دیده نشود،
بلکه نوری که از خلال آن میتابد
دیده شود.
ذکر،
اولین گامِ این عبور است.
وقتی ذکری را مدام تکرار میکنی،
کمکم کلمات
جلا میخورند،
پوستِ لفظ میافتد،
معنایی بیصدا
از لابهلای آن
طلوع میکند.
مثلاً هزار بار گفتهای:
«يا نورُ يا نورُ يا نور»
در ابتدا، فقط صدایی است
که از دهانت خارج میشود.
اما اگر با حضور،
با توجه،
با حیا،
و با دردِ نیاز
تکرارش کنی،
یک جا
دیگر کلمه را نمیگویی،
انگار خودت
در معرضِ نوری ایستادهای
که آن کلمه
فقط نامِ او بود.
اینجاست که معرفتِ تصویری
به معرفتِ نوری نزدیک میشود.
گامِ دیگر،
«مراقبه» است.
یعنی میان هر حادثهای
و در دل هر ورکلایفی
به جای اینکه فقط ظاهرش را ببینی،
بپرسی:
«این واقعه چه نوری در من روشن کرد
یا کدام نور را در من خاموش کرد؟»
کمکم
به جای اینکه
آدمها را فقط از روی چهره و رفتار
بشناسی،
نورشان را میسنجی؛
به جای اینکه
اتفاقها را فقط خوب و بدِ ظاهری ببینی،
این را میپرسی که:
«این قبض از کدام رحمت آمد؟
این بسط، از کدام حکمت؟»
چنین نگاهی
تو را از عالمِ شکلها
به عالمِ اشراقها میبرد.
آنجا که هر چیز
یا «مقربِ نور» است
یا «حجابِ نور».
اما دل
چگونه دقیقاً
با نوری بیصورت آشنا میشود؟
با سه چیز:
۱. «تخلیه»
۲. «تحلیه»
۳. «تجلیه»
«تخلیه» یعنی خالی کردن دل
از تصویرسازیهای جاهلانه؛
همانجا که امام صادق علیهالسلام میفرماید:
«واللهُ خالِقُ الألوانِ وَالكَيفيّة»
تو باید در خودت
از خدایی که رنگ دارد،
جهت دارد،
شکل دارد،
با تو قهر میکند مثل آدمها،
آشتی میکند مثل آدمها،
حضورش را مثل یک جسم حس میکنی،
از اینها توبه کنی.
نه اینکه عظمتش را انکار کنی،
بلکه «نقصِ تصورِ خودت» را اعتراف کنی.
این اعتراف
دلت را از بتهای ذهنی
خالی میکند.
«تحلیه»
یعنی آراستنِ دل
به صفاتی که از خودِ او شنیدهای،
نه از خیالت:
رحمان،
رحیم،
لطیف،
حکیم،
نور،
اول،
آخر،
ظاهر،
باطن.
با تکرارِ این اسمها
نه بهعنوان وردِ زبانی،
بلکه بهعنوان آیینههایی
که هر کدام
پارهای از نورِ بیصورت را
به سمت دل میتابانند،
کمکم دلت
به «سبکِ نور» خو میگیرد.
«تجلیه»
دیگر کار تو نیست؛
کار اوست.
وقتی تخلیه و تحلیه
به حدی برسد
که لایهای از زنگار فرو بریزد،
او خود
نوری در دل میاندازد
که نه شبیه نورهای خیالی است،
نه محصولِ تلقین.
این نور
شاید با یک آیه شروع شود،
با یک ابتلاء،
با یک محرومیت،
با یک دیدار،
اما خودش
از جنس هیچیک از اینها نیست.
دل
در آن لحظه
احساسی دارد
که نمیتواند توصیفش کند،
اما یک چیز را
با قطعیت میفهمد:
«من تنها نیستم.»
این اولین آشنایی با نوری بیصورت است.
در این راه،
مهمترین تمرین این است که
در هر قبض و بسطی
بهجای سؤال از «چرا این اتفاق افتاد؟»
بپرسی:
«چه نوری در من میخواهد دیده شود
که بدون این قبض یا بسط
آشکار نمیشد؟»
قبض،
گاهی پردهای بر روشناییِ درونت میکشد،
نه برای محروم کردنت،
برای اینکه از کوچههای بیرون
به جستوجوی همان اتاقِ روشنِ درون برگردی.
بسط،
گاه دری است
که ناگهان باز میشود
تا بفهمی
رحمت،
از حساب و کتابهای تو
وسیعتر است.
با این نگاه،
هر حالتِ درونی
به یک کلاسِ معرفتِ نوری تبدیل میشود.
معرفتِ تصویری
به ما میگوید:
خدا را اینگونه تصور کن،
بهشت را اینگونه،
دین را اینگونه.
معرفتِ نوری
به ما نمیگوید چه چیزی ببین،
بلکه به ما
«چگونه دیدن» را میآموزد.
در معرفتِ تصویری
همیشه دنبال «شبیه» میگردی؛
در معرفتِ نوری
دل میفهمد
که حق،
بیمثل است
و با این حال
از همه چیز
به تو نزدیکتر.
«و نحنُ أقربُ إليهِ من حَبلِ الوَريد»
این «نزدیکی»
نه مکانی است
نه زمانی؛
یک نوع شدتِ حضور است،
شدتی از نور
که اگر حجابها کنار برود،
دل
بیآنکه تصویری ببیند،
در خودِ آن حضور
آرام میگیرد.
و اینجاست
که آدمی آرامآرام
از معرفتِ تصویری
به معرفتِ نوری
هجرت میکند؛
هجرتی بیصدا،
اما سرنوشتساز.
[کشف حجاب – لذت بخش ترین لحظه زندگی «رونمایی» !!!] :
«پرده برداری» – «unveiling»
وقتی عاقد خطبه عقد رو میخونه ، و باصطلاح دختر و پسر محرم میشن ، و البته مادر خانم و … هم به آقا داماد محرم میشن ، اون لحظه ای که مادر داماد یا خواهر داماد میاد و چادر سفید و روسری رو از سر عروس بر میداره و کشف حجاب میکنه برای داماد چه لحظه فراموش نشدنی و توام با دلهره است !!! وقتی قلبت برای اولین بار به نور معرفت معلم ربانی خودت در ملکوت روشن میشه همین شوق و حال و اشتیاق رو بطور وصف نشدنی خواهی داشت ان شاء الله تعالی … [فَيَكشِفُ الحِجابَ، فَما أُعطوا شَيئاً أَحَبَّ إِلَيهِم مِنَ النَّظَرِ إِلى رَبِّهِم عز و جل] :
[از فهم نور قلب یعنی از معرفة الامام بالنورانیة لذتبخش تر دیگه چیزی نیست !] :
عن ابن عمر، عن النبيّ صلى الله عليه و آله في قوله تعالى: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ … :
مِنَ البَهاءِ والحُسنِ، ناظِرَةٌ في وَجهِ اللَّهِ تَعالى.
وعنه أيضاً: قالَ رَسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله:
إِنَّ أَدنى أَهلِ الجَنَّةِ مَنزِلَةً لَمَن يَرى في مُلكِهِ أَلفَي سَنَةٍ، وإِنَّ أَفضَلَهُم مَنزِلَةً لَمَن يَنظُرُ في وَجهِ اللَّهِ تَعالى كُلَّ يَومٍ مَرَّتَينِ. ثُمَّ تَلا: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ قالَ: البَياضُ وَالصَّفاء
إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ
قالَ: يَنظُرُ كُلَّ يَومٍ في وَجهِ اللَّهِ عز و جل.
وفي صحيح مسلم عن النبيّ صلى الله عليه و آله:
إِذا دَخَلَ أَهلُ الجَنَّةِ الجَنَّةَ، يَقولُ اللَّهُ- تَبارَكَ وتَعالى-: تُريدونَ شَيئاً أَزيدُكُم؟ فَيَقولونَ: أَلَم تُبَيِّض وُجوهَنا؟ أَلَم تُدخِلنَا الجَنَّةَ وتُنَجِّنا مِنَ النّارِ؟ قالَ: فَيَكشِفُ الحِجابَ، فَما أُعطوا شَيئاً أَحَبَّ إِلَيهِم مِنَ النَّظَرِ إِلى رَبِّهِم عز و جل.
دلنوشته
کشفِ حجاب؛ لذّتبخشترین لحظهٔ زندگی
در عالمِ ظاهر، آنگاه که عاقد خطبه را میخواند و نسبتها دگرگون میشود، لحظهای هست که هیچ قلمی توان ترسیمش را ندارد:
لحظهای که چادرِ سپید را از چهرهٔ عروس برمیدارند.
نه آنکه چهرهای تازه دیده شود؛
بلکه پردهای برداشته میشود و حقیقتی که همیشه «بود» اما «پوشیده» بود، آشکار میگردد.
قلبِ داماد، در آن دم، میانِ دلهره و شوق،
میانِ ترسِ شیرین و امیدِ روشن،
در فاصلهای ایستاده است که فقط یک پرده،
یک لایه،
میان او و تمام آرزویش فاصله است.
اینجا، «دیدن»، فقط دیدنِ چهره نیست؛
«گشوده شدن» است.
گشوده شدنِ نسبتی تازه،
گشوده شدنِ جهانی تازه،
گشوده شدنِ معنایی که تا ثانیهای پیش ناپیدا بود.
همین است حالِ دل،
وقتی نخستین بار
نورِ معرفتِ معلمِ ربّانیات را
نه با گوش، نه با چشم،
بلکه با «جان» لمس میکنی.
در آن لحظه،
حجاب از قلب برداشته میشود،
نه اینکه چیزی تازه خلق شود؛
آنچه همیشه در تو بوده،
برای نخستین بار اجازهٔ تجلّی مییابد.
و آن شوق،
آن لرزش،
آن اضطرابِ شیرینِ مکاشفه،
همان است که رسول خدا فرمود:
«فَيَكشِفُ الحِجابَ، فَما أُعطوا شَيئاً أَحَبَّ إِلَيهِم مِنَ النَّظَرِ إِلى رَبِّهِم عزّ وجلّ.»
زیباترین بخشِ ماجرا این نیست که چیزی «اضافه» میشود،
بلکه اینکه چیزی «آشکار» میشود.
در معرفتِ نوری،
پردهها کنار میروند،
نه برای اینکه تو چیزی بیرون از خودت ببینی،
بلکه برای اینکه ببینی آنچه را که همیشه در تو بود
و تو از شدتِ ظهور،
نمیدیدیش.
چنانکه امام صادق علیهالسلام میفرمود:
«ما رَأيتُ شيئاً إلّا ورَأيتُ اللَّهَ قَبلَهُ وَمَعَهُ وَبَعدَهُ.»
نه دیدنی با چشم،
بلکه نوری که بر همه چیز سایه میاندازد.
و همینجاست که آیه معنا میگیرد:
«وُجُوهٌ يَومَئِذٍ ناضِرَة،
إِلى رَبِّها ناظِرَة.»
نضارت،
از آب نیست؛
از نور است.
از آن سپیدی و صفایی که در روایت آمده:
«البَياضُ وَالصَّفاء.»
بهشت،
درخت و نهر و کاخ نیست—
«نظَر» است.
و کمترین اهل بهشت،
در ملکِ خویش
دو هزار سال را میبیند،
اما برترینشان
کسی است که روزی دوبار
به وجهِ ربّ خویش
نظاره میکند.
نه با چشم،
بلکه با قلبی که حجابش برداشته شده باشد.
و بزرگترین بخششِ خدا
نه باغ است،
نه نعمت،
نه حوری،
بلکه همین است:
«فَيَكشِفُ الحِجابَ.»
قلب اگر یکبار این «برداشته شدن» را بچشد،
دیگر هیچ لذّتی در جهان
با آن برابری نخواهد کرد.
چنانکه گفتیم:
از فهمِ نورِ قلب،
از معرفتِ امام بنورانیة،
لذّتبخشتر چیزی نیست.
چون در آن لحظه،
تو چیزی را میبینی؛
و «او» هم تو را میبیند.
👈«عَشَقَني و عَشَقتُهُ»👉
و این بزرگترین دیدارِ عالم است.
[حِجابُهُ النُّورُ وَ الظُّلمَةُ] :
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
إِنَّ اللَّهَ عز و جل دونَ سَبعينَ أَلفَ حِجابٍ مِن نورٍ و ظُلمَةٍ، وما يَسمَعُ مِن نَفسٍ شَيئاً من حِسِّ تِلكَ الحُجُبِ إِلّا زَهَقَت.
عنه صلى الله عليه و آله: إِنَّ بَينَ اللَّهِ وبَينَ خَلقِهِ سَبعينَ (تِسعينَ) أَلفَ حِجابٍ، وأَقرَبُ الخَلقِ إِلَى اللَّهِ أَنَا وإِسرافيلُ، وبَينَنا وبَينَهُ أَربَعَةُ حُجُبٍ، حِجابٌ مِن نُورٍ، وحِجابٌ مِن ظُلمَةٍ، وحِجابٌ مِنَ الغَمامِ، وحِجابٌ مِنَ الماءِ.
عوالي اللآلي: رُوِيَ عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله أَنَّهُ قالَ: إِنَّ للَّهِ سَبعينَ حِجاباً. وفي رِوايَةٍ أُخرى: سَبعَمِئَةِ حِجابٍ. وفي أُخرى: سَبعينَ أَلفَ حِجابٍ مِن نُورٍ وظُلمَةٍ، لَو كَشَفَها عَن وَجهِهِ لَاحتَرَقَت سُبُحاتُ وَجهِهِ ما أَدرَكَهُ بَصَرُهُ مِن خَلقِهِ.
الإمام زين العابدين عليه السلام- في مُناجاتِهِ-: اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ، وَاجعَلنا مِنَ الَّذين فَتَقتَ لَهُم رَتقَ عَظيمِ غَواشي جُفونِ حَدَقِ عُيونِ القُلوبِ، حَتّى نَظَروا إِلى تَدبيرِ حِكمَتِكَ وشَواهِدِ حُجَجِ بَيِّناتِكَ، فَعَرَفوكَ بِمَحصولِ فِطَنِ القُلوبِ، وأَنتَ في غَوامِضِ سُتُراتِ حُجُبِ القُلوبِ، فَسُبحانَكَ أَيُّ عَينٍ تَقومُ بِها نُصبَ نُورِكَ، أَم تَرقَأُ إِلى نورِ ضِياءِ قُدسِكَ؟ أَو أَيُّ فَهمٍ يَفهَمُ ما دونَ ذلِكَ إِلَّا الأَبصارَ الَّتي كَشَفتَ عَنها حُجُبَ العَمِيَّةِ، فَرَقَت أَرواحُهُم عَلى أَجنِحَةِ المَلائِكَةِ، فَسَمّاهُم أَهلُ المَلَكوتِ زُوّاراً، وأَسماهُم أَهلُ الجَبَروتِ عُمّاراً، فَتَرَدَّدوا في مَصافِّ المُسَبِّحينَ، وتَعَلَّقوا بِحِجابِ القُدرَةِ، وناجَوا رَبَّهُم عِندَ كُلِّ شَهَوةٍ، فَحَرَّقَت قُلوبُهُم حُجُبَ النُّورِ، حَتّى نَظَروا بِعَينِ القُلوبِ إِلى عِزِّ الجَلالِ في عِظَمِ المَلَكوتِ، فَرَجَعَتِ القُلوبُ إِلَى الصُّدورِ عَلَى النِّيّاتِ بِمَعرِفَةِ تَوحيدِكَ، فَلا إِلهَ إِلّا أَنتَ وَحدَكَ لا شَريكَ لَكَ، تَعالَيتَ عَمّا يَقولُ الظّالِمونَ عُلُوّاً كَبيراً.
– «حجابهای نور و ظلمت»
– «هفتاد هزار پرده»
– «آنسویِ حجابها»
– «آخرین حجاب»
– «وقتی نور هم حجاب میشود»
– «راهی میان هفتاد هزار پرده»
– «سفر دل در حجابهای نور»
– «سوختنِ حجابها»
– «آنگاه که حجابِ نور میسوزد»
– «از ظلمت تا حجابِ نور»
**«وقتی نور هم حجاب است»**
دلنوشته
سفر دل در حجابهای نور و ظلمت
وقتی سخن از «کشفِ حجاب» میآید،
گمان نکن که تنها یک پرده کنار میرود؛
گاهی هزاران پرده،
گاهی هفتاد هزار حجاب،
و گاهی حتّی یک حجابِ نازک از جنسِ نور،
میتواند میان قلبِ تو
و حقیقتِ او
ایستاده باشد.
پیامبر فرمود:
میان خدا و خلقش
هفتاد هزار حجاب است؛
بعضی از نور،
بعضی از ظلمت؛
و اگر یکی از آنها
بیاذنِ او برداشته شود،
دل ظرفیتِ تجلّی را ندارد
و میشکند،
میسوزد،
محترق میشود.
این یعنی
حتّی نور هم اگر به اندازهٔ طاقتِ دل نتابد،
حجاب میشود؛
چه رسد به ظلمتهای نفس
و غبارهای دنیا.
امّا عجیبترین بخشِ ماجرا این است:
خودِ او
این پردهها را گذاشته،
و باز
خودِ او
یکییکی
برمیدارد.
نه همه را یکباره،
نه به زور،
بلکه به همان اندازهای
که دل آمادگیِ دیدن پیدا کند.
همین است که «معرفت»
ناگهان اتفاق نمیافتد؛
پلهپله است،
حجاببهحجاب است،
نوربهنور است.
و اینجاست
که صدای مناجاتِ زینالعابدین ع
آدم را از جا میکند:
«اللّهُمَّ… اجعلنا من الّذین فَتَقتَ لهم رَتقَ عَظیمِ غَواشی جُفونِ حدَقِ عُیونِ القلوب…»
یعنی:
خدایا،
ما را از آنها قرار بده
که تو خود
پلکهای بستهٔ قلبشان را
دوختگشایی میکنی،
تا بتوانند
اولین روشناییِ تدبیر تو را ببینند.
زیباست…
قلب به چشم تشبیه شده،
و حجابها
به پلکهای بسته.
پلکهایی که اگر گشوده نشوند،
نه نور پیداست
و نه راه.
و بعد میفرماید:
چنین دلهایی
وقتی حجابهای کوری از آنان برداشته شود،
روحشان
با بالهای فرشتگان بالا میرود؛
اهل ملکوت
ایشان را «زائر» مینامند،
اهل جبروت
ایشان را «عُمّار».
دل،
چون از حجابهای سنگین عبور میکند،
میسوزد،
اما باز نمیایستد؛
نوری که روی نوری افتاده باشد،
نه خاموش میشود
نه برمیگردد.
اینجاست که مناجات میگوید:
«فَحَرَّقَت قلوبُهم حُجُبَ النّور…»
دلهایشان
آنقدر به نور نزدیک شد
که دیگر
حتی حجابِ نور
مانعشان نبود؛
خودِ نور
حجابها را سوزاند.
و ناگهان
چشمِ دل،
نه تصویر،
نه خیال،
بلکه
«عزّ جلالِ او»
را در عظمتِ ملکوت
میبیند.
نه رؤیا،
نه مکاشفهی خیالی،
نه حالِ زودگذر؛
بلکه
معرفتِ توحیدیای
که از درونِ سینه برمیگردد
و به زبانِ جان میگوید:
«لا إله إلا أنت.»
همهٔ این سیر،
یک پیام بیشتر ندارد:
هرچه نزدیکتر میشوی،
حجابها لطیفتر میشوند؛
تا آنجا که حجاب،
دیگر «ظلمت» نیست؛
«نور» است.
و چه زیباست
که سالک
آخرین مانعِ خود را
نه دیوار،
بلکه نور میبیند.
[یه کمی دم در نگهت میدارن !!!] :
باید در جبل عرفات وقوف داشته باشی « الوُقوفِ بِالجَبَلِ » که اونم بیرون حرم است « لَم يَكُن فِي الحَرَمِ » ! ببین چه ریسکی میکنه معلم ربانی که داخل حرمه اما از حرم میاد بیرون حرم دست من و تو رو بگیره !!! تا به ما یاد بده وقتی وارد حرم میشیم و میخوایم نور ولایت رو نگاه کنیم چه آدابی باید بلد باشیم و این تعلیم برای ورود به حرم مدتی در بیرون حرم توسط معلم ربانی انجام می شود … وقوف در مشعر هم با معلم ربانی و درون حرم است و باز برای اینکه به نور شعور پیدا کنیم و البته بعضی ها با معلم ربانی داخل حرم هم می آیند اما قبل از منا در وادی محسر سقوط می کنند و به زیارت نور نمی رسند ولی اهل یقین در موقف بیرون حرم و درون حرم با معلم ربانی هستند تا منا و طواف بیت الله ان شاء الله تعالی …
عن محمّد بن يزيد الرفاعي رفعه:
إِنَّ أَميرَ المؤمِنينَ عليه السلام سُئِلَ عَنِ الوُقوفِ بِالجَبَلِ، لِمَ لَم يَكُن فِي الحَرَمِ ؟
فَقالَ: لِأَنَّ الكَعبةَ بَيتُهُ، وَالحَرَمَ بابُهُ، فَلَمّا قَصَدوهُ وافِدينَ وَقَفَهُم بِالبابِ يَتَضَرَّعونَ.
قيلَ لَهُ: فَالمَشعَرُ الحَرامُ لِمَ صارَ فِي الحَرَمِ؟
قالَ: لِأَنَّهُ لَمّا أُذِنَ لَهُم بِالدُّخولِ وَقَفَهُم بِالحِجابِ الثّاني، فَلَمّا طالَ تَضَرُّعُهُم بِها أُذِنَ لَهُم لِتَقريبِ قُربانِهِم، فَلَمّا قَضَوا تَفَثَهُم [و] تَطَهَّروا بِها مِنَ الذُّنوبِ الَّتي كانَت حِجاباً بَينَهُم وبَينَهُ أُذِنَ لَهُم بِالزِّيارَةِ عَلَى الطَّهارَةِ.
– **«یه کمی دمِ در…»**
– **«پشتِ درِ حرم»**
– **«ایستادن قبل از ورود»**
– **«آدابِ پشتِ درِ خانهٔ خدا»**
– **«وقوف؛ از بیرونِ حرم تا زیارت»**
– **«اذنِ دخول»**
– **«درسِ انتظار پشتِ در»**
– **«وقتی معلم از حرم بیرون میآید»**
– **«میانِ باب و بیت»**
**«یه کمی دمِ در نگهت میدارن…»**
**«اذنِ دخول؛ از وقوفِ بیرون تا زیارتِ درون»**
دلنوشته
پشتِ درِ حرم
اذنِ دخول؛ از وقوفِ بیرون تا زیارتِ درون
«یه کمی دم در نگهت میدارن!»
این جمله، تپشِ قلبِ هر زائرِ راه است.
خدا که بینیاز از مکان است،
چرا زائرش را پشتِ درِ خانه «معطل» میکند؟
چرا «الوُقوفِ بِالجَبَلِ»
در بیرونِ حرم است، نه در بطنِ آن؟
معلمِ ربانی،
آن صاحبنَفَسی که در حرمِ قربِ الهی ساکن است،
از حریمِ امنِ خود هجرت میکند؛
به بیابانِ «عرفات» میآید،
به میانِ غبار و هیاهوی بیرون،
دستِ تو را میگیرد؛
چرا؟
چون میداند که تو،
هنوز «ظرفِ ظهور» نیستی.
او آمده است تا به تو بیاموزد
که «اضطرارِ بیرون»
مقدمهی «شهودِ درون» است.
او بیرون ایستاده تا به تو یاد بدهد
که چگونه در «حریمِ انتظار»،
اذنِ دخول بگیری.
حیرتانگیز است که حتی با وجودِ معلم،
خیلیها از همین «بیرونِ حرم» خسته میشوند.
طاقتِ تضرّع ندارند،
شتابزدگیشان،
اجازه نمیدهد آدابِ «ایستادن پشتِ در» را بیاموزند.
اما وقتی اجازه صادر شد
و به «مشعر» رسیدی،
حکایت رنگ عوض میکند.
اینجا دیگر «درونِ حرم» است؛
اما باز هم «حجابِ دوم» است.
حتی در حرم هم،
اگر شعورِ دریافتِ نور نباشد،
اگر تضرّعِ قلبی مستمر نباشد،
سقوط در «وادیِ مُحَسّر» حتمی است.
ببین که روایت چه ظرافتی دارد:
«لَمّا طالَ تَضَرُّعُهُم بِها أُذِنَ لَهُم…»
اذن،
نه با یک لحظه دعا،
که با «استمرارِ تضرّع» به دست میآید.
آنقدر باید در حجابِ دوم بمانی،
آنقدر باید «تَفَث» (آلودگیهای مانع) را بزدایی،
که طهارتِ وجودی حاصل شود.
«اهلِ یقین»
در این سفر،
«معلم» را لحظهای رها نمیکنند.
هم در وقوفِ بیرون،
هم در مشعرِ درون،
و هم در آن لحظهی حساسِ «وادیِ مُحَسّر» که جای لغزشِ گامهای ناشی است.
آنها میدانند که زیارت،
یک «واقعه» نیست؛
یک «پالایش» است.
تا «تَفَث» باقی است،
حجاب باقی است.
و تا حجاب باقی است،
زیارتِ حقیقی،
زیارتِ «عَلَى الطَّهارَة» نیست.
این سفر،
سفرِ دور و درازیست از «بیرونِ خانه» تا «بطنِ خانه»،
از «آموزشِ معلم» تا «شهودِ معشوق».
و خوشا به حالِ آن کس که
در این میانه،
به هوایِ زود رسیدن،
از قافلهیِ «تضرّعِ پشتِ در»
جا نماند.
[اهل حسادت به معلم ربانی و آیات در ملک و ملکوت شک دارند] :
الإمام الصادق عليه السلام :
لِلمُفَضَّلِ بنِ عُمَرَ : يا مُفَضَّلُ ،
إِنَّ الشُّكّاكَ جَهِلُوا الأَسبابَ وَالمَعانِيَ فِي الخِلقَةِ، وقَصُرَت أَفهامُهُم عَن تَأَمُّلِ الصَّوابِ وَالحِكمَةِ فيما ذَرَأَ الباري جَلَّ قُدسُهُ، وبَرَأَ مِن صُنوفِ خَلقِهِ فِي البَرِّ وَالبَحرِ وَالسَّهلِ وَالوَعرِ، فَخَرَجوا بِقِصَرِ عُلومِهِم إِلَى الجُحودِ، وبِضَعفِ بَصائِرِهِم إِلَى التَّكذيبِ وَالعُنودِ، حَتّى أَنكَروا خَلقَ الأَشياءِ، وَادَّعَوا أَنَّ كوَنَها بِالإِهمالِ، لا صَنعَةَ فيها و لا تَقديرَ و لا حِكمَةَ مِن مُدَبِّرٍ و لا صانِعٍ، تَعالَى اللَّهُ عَمّا يَصِفونَ.
– **«حسادت و حجابِ دل»**
– **«چشم هست؛ بصیرت نیست»**
– **«وقوف یا سقوط»**
– **«آنها که نورِ معلم را نمیفهمند»**
– **«حسادت؛ حجابِ ملکوت»**
– **«اهلِ شکّ، اهلِ سقوط»**
– **«اهلِ حسادت به معلم ربانی»**
– **«شکّاکانِ ناآگاه»**
– **«نادانیِ منتهی به عناد»**
**«حسادت؛ نخستین سقوط در ملک و ملکوت»**
**«اهلِ حسادت به معلم ربانی»**
دلنوشته
حسادت و حجابِ دل
آنها که نورِ معلم را نمیفهمند
اما در این سفر،
همیشه قصه فقط از «سالک» نقل نمیشود؛
گاهی باید
از «اهلِ حسادت» هم گفت.
آنهایی که معلمِ ربانی را میبینند،
اما به جای نور،
سایهٔ خودشان را بر او میافکنند.
اهل حسادت،
اهل شکاند؛
نه شکِ مقدّسِ جستوجوگر،
بلکه شکِ تاریکِ معاند.
آنها نه فهمِ «ملک» دارند
و نه درکِ «ملکوت».
به تعبیر امام صادق علیهالسلام:
«یا مُفَضَّلُ…
إِنَّ الشُّکّاکَ جَهِلُوا الأَسْبابَ
وَالمَعانی فِی الخِلقَة…
فَخَرَجُوا بِقِصَرِ عُلومِهِم إِلَى الجُحود…»
اینها همانهایی هستند
که وقتی معلم ربانی
برای گرفتنِ دستِ یک سالک
از حرم بیرون میآید،
تعجب میکنند؛
به جای اینکه حیرتشان سجده شود،
حسادت میشود.
به جای اینکه نور را بفهمند،
به خودشان شک میکنند
و این شک را
به معلم نسبت میدهند.
آنها نمیدانند
جهان، رها و بیتدبیر نیست؛
آیاتِ الهی
در زمین و آسمان
درخت و دریا
جبل و مشعر
همه «نقش» دارند
همه «علت» دارند
همه «درس» دارند.
اما چون حکمت را نمیبینند،
چون عمقِ تدبیر را لمس نمیکنند،
به گمانشان
همه چیز
بیساختار و بیحساب است.
به همین دلیل
وقتی معلمِ ربانی
آدابِ تضرّع را در بیرونِ حرم یاد میدهد،
آنها این آداب را «تشریفات» میبینند؛
و وقتی در مشعر
برای نورِ شعور تعلیم میدهد،
آنها این شعور را «افسانه» میدانند.
اهل حسادت
چشم دارند،
اما دل نه.
آیه دارند،
اما یقین نه.
معلم میآید
و میرود
و آنان نه دستش را میگیرند
و نه سایهاش را میفهمند.
سالک میفهمد که
حتی در وقوفِ بیرون
درس هست؛
حتی در مشعرِ دوم
حجاب هست؛
حتی در محسّر
امتحان هست.
امّا حسود
فقط «معلم» را میبیند
و از اینکه او «چرا در حرم است»
یا «چرا از حرم بیرون میآید»
دلش میجوشد.
در حالی که معلم ربانی
نه برای خود
که برای او
بیرون آمد.
برای همان حسودِ تاریکدل
که نفسش
اجازه نمیدهد
بفهمد:
نور
اگر در چشمِ بسته بیفتد
دشمنی میشود؛
نه راهنمایی.
سالک
پشتِ در میایستد
و دعا میکند؛
حسود
پشتِ در میایستد
و اعتراض میکند.
و همین
فاصلهٔ میان «وقوف» و «سقوط» است.
+ مقاله [اسم + معنی] :
[2=1+1] … [1=1+1] :
فقط خداست که واحد است و اسم و معناش یکی است « اللَّهُ واحِدٌ واحِدِيُّ المَعنى » او خالق همه مخلوقات است و مخلوقات همه ظاهرا [اسما] یکی هستند اما در معنا زوج خلق شده اند « الإِنسانُ واحِدٌ ثَنَوِيُّ المَعنى» یعنی اسم + معنی میشه زوج کریم … هر کسی با معنای خودش یعنی نور معلم ربانی در ملکوت جمع میشه تشکیل یک زوج و یک خانواده میده که این زوج معنای آرامش رو تجربه میکنه …
« عنه صلى الله عليه و آله:
اللَّهُ واحِدٌ واحِدِيُّ المَعنى، وَ الإِنسانُ واحِدٌ ثَنَوِيُّ المَعنى؛ جِسمٌ و عَرَضٌ و بَدَنٌ و روحٌ. »
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:
خداوند، يكى است و تجزيهناپذير، و انسان، يكى است و تجزيهپذير: كالبَد و عَرَض، و بدن و روح.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:
خدا، هم واحد است، هم معناى واحد دارد و انسان، واحد است؛ امّا دو معنايى است: جسم و جان، و بدن و روح.
… بسیار نکته مهم و زیبایی در این حدیث وجود دارد و اونم اینه که خداوند فرد است [ اسم او همان معنای اوست و معنای او همان اسمش می باشد ! دو چیز نیست که با هم جمع شده باشد و یک چیز بنظر آید (مثل مخلوق نیست) لیس کمثله شیء] و همه موجودات رو زوج آفریده و این در معنا و مفهوم اونا رو زوج آفریده همون چیزی که همش میگیم تاویلا با ولایت زوج و جفت و قرین می شیم یعنی ظاهرا اهل یقین فرد هستند اما باطنا و تاویلا و بطور نامحسوس و نامرئی با نور ولایت و در معنا جفت و قرین هستند …
– **«فردِ مطلق، زوجِ مخلوق»**
– **«اسم و معنا؛ وحدت و زوجیت»**
– **«وقتی انسان، زوجِ معنای خویش میشود»**
– **«وحدتِ خالق؛ زوجیتِ سالک»**
– **«قرینِ نوری؛ معنای پنهانِ انسان»**
– **«زوجیتِ باطنی در ملکوت»**
– **«اللَّهُ واحدٌ… و الإنسانُ ثنویّالمعنى»**
– **«اسمِ واحد؛ معنای واحد»**
– **«واحدِ ثنوی؛ رازِ انسان»**
**«فردِ مطلق و زوجِ معنوی»**
**«وقتی انسان، با معنای خویش قرین میشود»**
دلنوشته
وقتی انسان، با معنای خویش قرین میشود
و اینجاست که سالک، کمکم به «اصلِ معنا» نزدیک میشود؛
به آن حقیقتی که نه در چشم،
بلکه در «باطنِ هستی» دیده میشود:
اینکه در کلّ عالم،
فقط «یک چیز» هست که «فرد» است؛
فقط «یک حقیقت» هست که «اسمش همان معنایش» است؛
فقط یک وجود هست که نه دوگانه است و نه مرکّب:
«اللَّهُ واحِدٌ واحِدِيُّ المَعنى»
اسم او خودِ معنای اوست،
معنای او خودِ اسم اوست؛
نه چیزی بر او افزوده شده
و نه چیزی از او کاسته.
او «واحد» است؛
و «واحد» یعنی
نه جسم دارد
نه عرض،
نه جزء میپذیرد
نه ترکیب.
فرد است؛
به تمام معنا فرد.
اما انسان…
انسان، هرچقدر هم بلند شود
باز «واحدِ ثَنَویُّ المَعنى» است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند:
«وَ الإِنسانُ واحِدٌ ثَنَوِيُّ المَعنى؛
جِسمٌ و عَرَضٌ و بَدَنٌ و روحٌ»
انسان در ظاهر «یک» است،
اما در معنا «دو» است؛
جسم دارد و جان،
بدن دارد و روح،
اسم دارد و معنا.
ظاهرش واحد است
اما باطنش زوج است.
و اینجاست که پرده کنار میرود:
همهٔ مخلوقات،
در «باطن» زوج آفریده شدهاند؛
حتی اگر در «ظاهر» واحد به نظر برسند.
چون خالق، فرد است
و مخلوق، زوج.
این قانونِ خلقت است؛
قانونِ نسبتها،
قانونِ قرین بودن.
و این نکته،
رازِ همان چیزی است که بارها گفتهایم:
«تاویلاً با ولایت زوج میشویم.»
اهلِ یقین،
در ظاهر «فرد» دیده میشوند،
اما در باطن
هیچگاه تنها نیستند.
زیرا هر مخلوق
با «معنای خود»
با «نورِ ربّانیِ خویش»
با «معلمِ آسمانیِ خویش»
زوج میشود.
این زوجیت،
نه جسمانی است
نه محسوس،
نه در چشم پیدا میشود
و نه در زبان؛
این زوجیت،
یک «قرینیتِ نوری» است.
یک پیوندِ معنایی.
یک آرامشِ باطنی.
همان آرامشی که قرآن گفت:
«لِتَسْكُنُوا إِلَيْها»
اما اینبار
نه دربارهٔ زن و مرد،
که دربارهٔ «روح و معنای ربّانیِ او».
اینجا، «إنسان»
با «معنای خودش»
جفت میشود؛
و این معنا،
چیزی جز نورِ معلم ربانی
در ملکوت نیست.
وقتی این زوجیت اتفاق میافتد،
دلْ آرام میشود،
نفسْ ساکن میشود،
قلبْ مأوا پیدا میکند.
این همان خانوادهٔ ملکوتی است؛
خانوادهای که نه در زمین،
بلکه در معنا تشکیل میشود.
آنجا که «انسان»
با «نورِ خودش»
با «معنای خودش»
با «ربّانیترین قرینِ خودش»
واحد میشود؛
نه فرد.
واحد.
اما واحدِ ثنوی.
واحدی که آرامش دارد،
چون در کنارِ معنای خویش ایستاده.
– **«شناختِ نور؛ تشخیصِ ربانی»**
– **«تمییزِ نور از ظلمت»**
– **«قلبی که حق را میشناسد»**
– **«وقتی دل، صرّافِ کلام میشود»**
– **«تشخیصِ معلم ربانی، با قلب نه با جمعیت»**
– **«صوتِ نور؛ بویِ حق»**
– **«اِعرِفِ الحَقَّ… اَعرِفِ الباطِل»**
– **«لا تَكونوا إمَّعَةً»**
– **«نور را بشناس، تا اهل نور را بشناسی»**
صرّافِ کلام؛ دلِ آشنا با نور
وقتی دل، نور و ظلمت را تمییز میدهد
تشخیصِ معلم ربانی، با قلب نه با جمعیت
دلنوشته
صرّافِ کلام؛ دلِ آشنا با نور
وقتی دل، نور و ظلمت را تمییز میدهد
تشخیصِ معلم ربانی، با قلب نه با جمعیت
و پس از آنکه سالک فهمید
که انسان در معنا «زوج» است
و با نورِ ربانیِ خودش قرین میشود،
گامِ بعد،
گامِ «تشخیص» است؛
تشخیصِ نور از ظلمت،
تشخیصِ معلم ربانی
از مدعیانِ تاریکاندیش.
این مرحله را به کسی «نمیآموزند»؛
این را باید «با قلب فهمید».
قلبی که نور را لمس کرده باشد
و ظلمت را چشیده باشد،
دیگر اشتباه نمیکند.
تو باید یاد بگیری
که با قلبت نور و ظلمت را بو بکشی؛
بفهمی کدام کلام
بوی آرامشِ حق میدهد
و کدام حرف
بوی دودِ باطل دارد.
این همان معناى لطیفِ واژهٔ «فَحْلٌ فَقیه» است؛
فقیهِ حقیقی،
آن است که «توان دیدنِ نور» دارد
نه فقط توانِ ورقزدنِ کتابها.
وقتی نور را بشناسی،
وقتی طعمِ قبض و بسط را در دل چشیده باشی،
دیگر نیازی نیست
برای تشخیص معلم ربانی،
کورکورانه به نظر مردم تکیه کنی.
چون مردم،
گاهی خودشان هم نمیدانند
به دنبال چه میروند.
قرآن همین را گفت:
«وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ
قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا»
یعنی وقتی نورِ ولایت بر قلبت بیفتد،
و معلم ربانی درونت
«ما أنزلالله» را برایت تفسیر کند،
آنگاه میفهمی:
«وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ»
یعنی صدای خدا در قلب.
«تَعالَوْا»
یعنی دعوت نوری.
«ما أَنْزَلَ اللَّهُ»
یعنی همان الهامهای حق،
همان اشارات آرام،
همان نورِ درون که میگوید
این کار حق است
و آن یکی باطل.
اما حسودان
که برتری معلم ربانی را نمیپذیرند،
زیر بار اقرار نمیروند؛
آنها به تاریکیِ پدرانشان چسبیدهاند:
«قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا»
این داستان
از عهد انبیا تکرار شده:
اهل یقین،
قلبشان روشن میشود؛
اهل حسادت،
چشمشان تاریک.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود:
«اِعرِفِ الحَقَّ، تَعرِف أهلَه»
یعنی اول باید نور را بشناسی،
بعد اهل نور را.
و نیز:
«اِعرِفِ الباطِلَ، تَعرِف مَن أتاهُ»
یعنی اول باید تاریکی را احساس کنی،
بعد صاحبان تاریکی را تشخیص دهی.
این یعنی
تشخیص با خودِ توست،
با قلبِ تو،
نه با جمعیتها،
نه با تقلیدها،
نه با اکثریتهای هیجانزده.
رسول خدا صلىاللهعلیهوآله فرمود:
«لا تَكونوا إمَّعَةً»
یعنی مقلّد جمعیت نباشید.
قرار نیست هرجا مردم رفتند
تو هم بروی.
تو باید با قلبت انتخاب کنی،
بعد با قدمت تبعیت.
این هنرِ قلبِ سلیم است:
که حرفها را میشنود
اما به «نور»شان نگاه میکند،
نه به تعداد لایکها و هوادارانشان.
و اینجاست که
یک نکتهٔ عارفانه آشکار میشود:
وقتی دل بتواند نور و ظلمت را درک کند،
گویی یک «گرز جادویی» در دست دارد.
همان «majic wand»؛
چوبی که هرجا بزنی
نورِ جوفِ نار را آشکار میکند.
این همان عصای موسای معلم ربانی است
در دست اهل یقین.
همان دمِ گاو بنیاسرائیل است
که مرده را زنده میکرد.
چنین دلِ بیداری،
اگر بر هر سخن بزند،
باطنش را آشکار میکند:
اگر نور باشد،
میدرخشد؛
اگر ظلمت باشد،
بوی تعفنش بالا میزند.
و کیست
که چنین گرز جادویی
در دست نخواهد؟
۱. **«عرفات؛ آستانهٔ حرم»** (اشاره به مرز بودن عرفات)
۲. **«وقوف در بیرون؛ حضور در درون»** (اشاره به سیر از عرفات به مشعر و حرم)
۳. **«زمینی که از حرم نیست، اما راهِ حرم است»**
۴. **«تضرّعِ پشتِ در؛ عرفات»**
۵. **«از آشنایی در عرفات تا امنیت در مِنا»**
۶. **«حرم؛ مقصدی برتر از عرفات»** (بر اساس روایت «الحرم افضل منها»)
**«عرفات؛ دروازهٔ ورود به امنیت»**
**«وقوف در مرزِ نور؛ چرا عرفات از حرم نیست؟»**
عرفات؛ زمینی که از حرم نیست، اما راهِ حرم است
دلنوشته
عرفات؛ تنها دروازهٔ امنِ حرم
عرفات؛ زمینی که از حرم نیست، اما راهِ حرم است
حرم، نمادِ آلِ محمد علیهمالسلام است؛
اقلیمِ امنیتِ قلبی است.
جایی که اگر دل به آن وارد شد،
دیگر خوفی بر او نیست
و حزنی بر او راه ندارد.
اما عجب است
که عرفات، با آن همه عظمتِ وقوف،
«داخل حرم» نیست؛
در مرز است، در حاشیه است،
در آستانهٔ در است،
نه در متنِ حرم.
از امام صادق علیهالسلام از زبان هشام بن حکم پرسیدند:
«أَيُّمَا أَفْضَلُ الْحَرَمُ أَوْ عَرَفَةُ؟»
کدام برتر است؟ حرم یا عرفه؟
فرمودند:
«الْحَرَمُ».
گفتند:
پس چرا عرفات در حرم قرار نگرفت؟
فرمود:
«فَقَالَ هَكَذَا جَعَلَهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ».
و بعد حدّ عرفات را اینگونه ترسیم کردند:
«حَدُّ عَرَفَةَ مِنْ بَطْنِ عُرَنَةَ وَ ثَوِيَّةَ وَ نَمِرَةَ وَ ذِي الْمَجَازِ
وَ خَلْفَ الْجَبَلِ مَوْقِفٌ إِلَى وَرَاءِ الْجَبَلِ.
وَ لَيْسَتْ عَرَفَاتٌ مِنَ الْحَرَمِ،
وَالْحَرَمُ أَفْضَلُ مِنْهَا».
و درباره مشعرالحرام فرمودند:
«وَ حَدُّ الْمَشْعَرِ الْحَرَامِ مِنَ الْمَأْزِمَيْنِ إِلَى الْحِيَاضِ وَ إِلَى وَادِي مُحَسِّرٍ».
اینجا، همین یک جمله،
کلیدِ فهمِ دل است:
«لَيْسَتْ عَرَفَاتٌ مِنَ الْحَرَمِ وَ الْحَرَمُ أَفْضَلُ مِنْهَا».
عرفات، بیرونِ حرم است،
اما جدا از حرم نیست؛
به حرم چسبیده است،
دروازهٔ حرم است،
پیشخانِ ورود به امنیت است.
گویی خدا،
درِ حرم آلِ محمد ع را
نه روی دیوارِ حرم،
که کمی عقبتر گذاشته است؛
در زمینی که از حرم نیست
اما راهِ بدونِ آن به حرم باز نمیشود.
کدام زمین است
که از حرم نیست
و از حرم جدا هم نیست؟
هم بیرون است و هم وصل است؛
هم محروم از عنوان «حرم» است
و هم تنها راهِ ورود به حرم؟
این، همان عرفات است؛
زمینِ باارزشی برای دلهایی
که میخواهند به حرم بروند؛
باید از این مسیر عبور کنند.
عرفات،
نمادِ حضورِ معلم ربانی است
در «بیرونِ حرم».
نمادِ ماموریت کربلای معلم ربانی است.
او که خود اهلِ حرم است،
از ملکوتِ حرم بیرون میآید،
پا بر خاکِ ناامنِ عرفات میگذارد،
تا تو را که هنوز
به آدابِ حرم آشنا نشدهای،
در همان بیرون،
با نور ولایت آشنا کند.
در عرفات،
تو هنوز در معرضِ «ناامنی» هستی
حتی اگر کنار معلم ربانیایستادهای.
چون هنوز حرم در تو جاری نشده است؛
تو هنوز از حجابها عبور نکردهای؛
هنوز درسِ «اذن دخول» را نگرفتهای.
عرفات،
سرزمینِ «معرفتِ اولیه» است،
سرزمینِ «معلم را پیدا کردن» است،
اما هنوز سرزمینِ «امنیت» نیست.
به تو یاد میدهند
که پشتِ در بایستی و تضرع کنی؛
همانطور که فرمودند:
کعبه بیت خداست
و حرم، باب اوست؛
وقتی مردم به طرف او آمدند،
آنها را «پشت در» نگه داشت
تا تضرع کنند.
اینجا، درسِ عرفات است:
درسِ «پشتِ در ماندن».
درسِ اینکه:
اول باید بفهمی کجا میخواهی بروی،
با که میخواهی بروی،
و به چه چیزی وارد میشوی.
به همین خاطر است که
در عرفات،
با وجود حضور معلم ربانی،
هنوز امنیت قطعی نیست؛
ناامنی عرفات،
ناامنیِ قلبیِ کسی است
که تازه چشمش به نور افتاده
اما هنوز در دایرهٔ ولایت،
سکون نگرفته است.
از اینجاست
که راه به مشعر باز میشود؛
مشعر، دیگر داخل حرم است.
«مِنَ الْمَأْزِمَيْنِ إِلَى الْحِيَاضِ وَ إِلَى وَادِي مُحَسِّرٍ».
مشعر، نمادِ «حضور با معلم ربانی در درون حرم» است؛
جایی که دل،
از آشناییِ صرف با معلم،
به «همراهیِ با معلم» میرسد؛
به «نورِ شعور» میرسد؛
به مرحلهٔ «اذنِ دخول» وارد میشود.
اما باز هم
همهچیز تمام نشده است؛
در همان مشعر،
اگر تضرع حقیقی نباشد،
اگر حجابِ دوم شکسته نشود،
دل در وادی محسر میماند
و سقوط میکند.
این است که
آشنایی با معلم ربانی،
بهتنهایی ضامنِ امنیت نیست.
صرف اینکه دل،
در عرفات،
با یک معلمِ اهلِ حرم آشنا شود،
به معنای رسیدن به امنیت قلبی نیست.
امنیت،
وقتی شروع میشود
که این آشنایی،
تو را از عرفات،
به مشعر،
و از مشعر،
به منا و مکه برساند؛
تا به ملکوتِ حرم آلِ محمد علیهمالسلام وارد شوی.
قلوبی
که در این زمینِ بیرون حرم،
یعنی عرفات،
با معلم ربانی آشنا میشوند
و بعد با او
به ملکوتِ حرم وارد میگردند
و تا منا پیش میروند،
اینها هستند
که به «امنیت قلبی» میرسند،
انشاءالله تعالی.
و چه تعبیر دقیقی است
که فرمود:
«وَالْحَرَمُ أَفْضَلُ مِنْهَا»؛
یعنی هرچه در بیرون حرم میبینی،
با همهٔ عظمتش،
مقدمه است؛
فضیلتِ نهایی،
در خودِ حرم است.
اهل یقین،
با معلم ربانی
فقط در عرفات نمیایستند؛
به مشعر وارد میشوند،
تضرع میکنند،
از وادی محسر عبور میکنند،
و تا منا و قربانیِ نفس میروند؛
آنجا که دیگر امنیت،
نه یک «حالتِ عاطفی»
که یک «ملکوتِ درونی» میشود؛
یک وطن.
اما کسانی هم هستند
که معلم ربانی را میبینند،
در عرفات کنارش میایستند،
درسها را میشنوند،
هیجانِ جمعیت را میچشند،
اما هرگز
پا را از مرز عرفات
به حرم نمیگذارند.
اینها،
به تعبیر دل،
اهلِ «آشناییِ بیورود»ند؛
آشنای حرم،
بیآنکه وارد حرم شده باشند.
و چه بسا
در وادی محسر،
با همهی آشنایی،
در خوف و اضطراب
باقی بمانند
و به نورِ امنیت نرسند.
عرفات،
با تمام ارزشِ ملکوتیاش،
برای اهل بیداری است؛
برای آنها که میفهمند:
این زمین،
اگرچه از حرم نیست،
اما بدون عبور از آن
هیچ دلی به حرم نمیرسد.
دلنوشته
قبض و بسط در مناسک حج؛ شبِ اعتراف، روزِ اعتراف
عجب رازی در حج نهفته است؛
آنچه سالها اهل دل از «قبض و بسطِ قلب» گفتهاند،
در این سفر الهی
فقط یک مفهوم درونی نیست،
بلکه در «زمان و مکانِ مشخصی از مناسک»
صورت یافته است.
گویی خداوند،
آن حقیقت لطیفِ ملکوتی را
که در آسمانِ دلها به صورت قبض و بسط جریان دارد،
در زمینِ عبادت مجسم کرده است؛
در سفری کوتاه اما عمیق،
از «غروبِ روز نهم عرفه»
تا «طلوعِ فجرِ روز دهم».
این همان شبِ اسرارآمیزی است
که دربارهاش آمده است:
«مَنْ أَدْرَكَ يَوْمَ عَرَفَةَ إِلَى طُلُوعِ الْفَجْرِ مِنْ يَوْمِ النَّحْرِ فَقَدْ أَدْرَكَ الْحَجّ».
هر کس این فاصله را دریابد،
حج را دریافته است.
زیرا حقیقتِ حج
در همین «دو لحظهٔ بزرگِ اعتراف» نهفته است؛
اعترافی در تاریکی،
و اعترافی در روشنایی.
اگر کسی این دو اعتراف را بیابد،
به حقیقتِ قرب رسیده است.
در این میان،
عرفات جایگاهِ قبض است،
و منا جایگاه بسط.
آنجا هنگامی است
که نورِ دل فرو مینشیند،
آدمی با سایههای درون خود روبهرو میشود،
و قلب در تنگنای آگاهی قرار میگیرد.
عرفات جایی نیست که از خود بگریزی؛
جایی است که باید «بایستی»
و با صداقت اعتراف کنی:
«آنچه مرا میسوزاند،
بازتابِ عیبهای خود من است.»
در عرفات،
انسان به نقطهای میرسد
که پردهها کنار میرود
و میفهمد بسیاری از دردهایی که بر او گذشته است
پیامهایی بودهاند
برای بیدار کردن نوری که در درونش نهفته بود.
پس قبضِ دل،
تنها تاریکی نیست؛
آستانهای است برای دلتنگیِ نور.
در آن ساعتها،
دل آهسته آهسته
از زنگارها شسته میشود،
و گوشِ جان آماده میشود
تا ندایی را بشنود
که از افق رحمت میرسد.
این همان لحظهای است
که انسان میفهمد رنجها
دستهای پنهانی بودهاند
برای بیدار کردن او.
اما این سفر در عرفات پایان نمیگیرد.
پس از این اعترافِ سوزان،
انسان به «مشعر» میرسد؛
سرزمینی که نامش خود از «شعور» میآید.
اگر عرفات میدانِ شناختِ خطا بود،
مشعر جایگاهِ بیداریِ دل است.
در آن سکوت شبانه،
در میان آن تاریکی آرام،
چشمِ دل آهسته گشوده میشود.
آنجا انسان درمییابد
که تاریکی همیشه دشمنِ شناخت نیست؛
گاه آینهای است
که نور را آشکارتر میکند.
در مشعر،
دل طعمِ امنیت را میچشد؛
پس از اعترافِ عرفات،
اکنون نوبتِ یادآوریِ رحمت است.
انسان در آنجا
محبتِ بیپایان خدا را به یاد میآورد،
رحمتی را که پیش از هر توبهای گسترده شده است،
و عشقی را که پیش از هر دعا
به استقبال بنده آمده است.
در آن سکوت،
گویی ندایی از آسمان دل میرسد:
ای قلب؛
سرشتِ رابطهٔ من با تو
جز محبت نیست.
در اینجا لحظهای
از هیاهوی جمعیت فاصله بگیر؛
از کثرتها عبور کن
و تنها به «وحدت» بیندیش.
چرا که در این مسیر
دو اعتراف
و دو یگانگی
کلیدِ گشایشِ دلاند.
یکی اعتراف به نقص خویش در عرفات،
و دیگری یادآوریِ رحمتِ او در مشعر.
وقتی این دو در دل جمع شوند،
قلب آرام میگیرد
و راهِ بازگشت روشن میشود.
در آغوش این امنیت است
که حج معنای حقیقی خود را آشکار میکند.
گویی حج به دل میگوید:
ای دل،
به نور بازگرد؛
راه را در روشنایی جستوجو کن.
این است رازِ حج؛
رازِ سفری کوتاه
که حقیقتی بزرگ را در خود جای داده است.
سفری که انسان را
از تاریکیِ اعتراف
به روشناییِ آگاهی میرساند.
و در پایان این راه
آدمی درمییابد
که قبض و بسط
دو حالت جدا از هم نیستند؛
بلکه دو گام از یک سفرند؛
سفرِ روح
به سوی آغوشِ معشوق.
عرف؛ راهِ آشنایی با رجالِ نور در مُلک و ملکوتِ قلب — «الْأَعْرافِ رِجالٌ»
این مقاله، مفهوم قرآنی **«عرف» (شناخت و آشنایی)** را بهعنوان نوعی معرفتِ زنده و حضوری بررسی میکند؛ معرفتی که صرفاً دانشی ذهنی یا انتزاعی نیست، بلکه «چشیدن» و «آشنا شدن» است. با تکیه بر آیهٔ «**وَ عَلَى الأَعرافِ رِجالٌ**»، مقاله نشان میدهد که **معرفتِ حقیقیِ خدا (معرفتالله)** از راه **آشنایی با «رجالِ نور»** بهتدریج گشوده میشود؛ کسانی که در عالم بیرون (*مُلک*) در نقش «معلم ربانی» ظاهر میشوند و در درونِ انسان (*ملکوتِ قلب*) بهصورت نوری زنده و هدایتگر حضور دارند.
در این نگاه، **«عرف» یک فرایندِ آشناییِ تدریجی است**: بیدار شدن آرامِ قلب، تا جایی که دل بتواند حق را با نور بشناسد، نه فقط با استدلال و جدل. در این سیر، یک حقیقت واحد در دو چهره ظاهر میشود:
از یکسو **بهصورت معلم و راهنمای ربانی در جهانِ بیرون**،
و از سوی دیگر **بهصورت نوری فرشتگونی در باطنِ قلب**.
لحظهٔ «شناخت» آنجاست که قلب میفهمد این دو، در حقیقت، دو راهنما نیستند؛ **یک حقیقتاند که در دو ساحت تجلی کردهاند.**
یکی از ستونهای اصلی این سیر، **«قبض و بسط» دل** است.
– لحظههای **قبض**، دل را از توهم، غفلت و خودفریبی پاک میکند؛
– و لحظههای **بسط**، جایی است که نورِ الهی در دل مینشیند و روشنبینی و طمأنینه میآورد.
در رفتوآمد میانهٔ این قبض و بسط، دل بهتدریج **«سلیم»** میشود؛ یعنی سالم، بیغلّ و آمادهٔ پذیرش نور هدایت. دلِ سلیم، هدایت را **بهواسطهٔ نور** تشخیص میدهد، نه صرفاً بهواسطهٔ شهرت، اکثریت یا تقلید.
مقاله در نهایت پیشنهاد میکند که **«عرف»، دروازهٔ ایمانِ حقیقی است**:
ایمانی که تقلید از دیگران نیست، بلکه **یقینِ برخاسته از شناختِ حضوری و قلبی** است.
در این معنا، «دانستن» یعنی **با هدایت آشنا شدن**؛ یعنی قلب با رجالِ أعراف انس بگیرد، نورِ ایشان را در درون و برون بازبشناسد، و وحدتِ میان «معلمِ بیرونی» و «نورِ درونی» را دریابد.
در این افق، **«الأعراف» فقط یک مکانِ برزخی نیست، بلکه یک «مقامِ آگاهی» است**؛
مقامی که در آن، قلب یاد میگیرد **با نور ببیند** و در ملک و ملکوتِ خود، رجالِ نور را تشخیص دهد.
