The Light of Benevolence!
The Darkness of Envy’s Malice!
While it may be good for you…
and while it may be evil for you…
Some things arrive
wearing the mask of harm—
And they are, in truth, a mercy.
Some things glitter
like an answered wish—
And they are, in truth, a trap.
I have learned
not to trust the first label
My feelings attach to a day.
Not every “loss.”
It is a loss.
Not every “win.”
is salvation.
There is a light
that does not shout.
It simply keeps giving.
Benevolence—
quiet, steady, clean—
a lamp that burns
without asking to be seen.
And there is a darkness
that smiles.
Envy,
that secret fire
that cannot bear
another’s sunrise.
It calls itself “justice,”
But it tastes like poison.
It calls itself “truth,”
But it breaks trust
and feeds on suspicion.
Between these two
My soul is tested.
Not by grand speeches,
but by small choices:
When I see a blessing
in someone else’s hands—
Do I pray for its increase,
Or do I wish it away?
When I am delayed,
denied,
redirected—
Do I accuse the path,
Or do I ask the One who knows
What do I not?
Because I have been wrong
about “good” and “bad.”
more times than I can count.
What I hated
protected me.
What I chased
almost ruined me.
So I whisper—
not as a slogan,
But as a surrender:
*And it is good for you…*
even if you cannot see it yet.
*And it is evil for you…*
even if it looks like a gift.
Teach my heart
to recognize light
by its fruit:
peace,
humility,
truthfulness,
a widening mercy.
And keep me safe
from the darkness
that begins
as a single thought:
“Why them…
and not me?”
Let my root
hold to the light—
until my branches, too,
become a shelter
instead of a shadow.
«خیر» یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«خِرْتُ الرجلَ على صاحبه: إذا فضّلته عليه»
«استِخارة الضّبُع: و هو أن تَجْعلَ خشبةً فى ثُقْبَةِ بيتها حتى تَخرُج من مكانٍ إِلى آخَر.»
ضبع: «کفتار»: «hyena»
راه حسادتو ببند، خودبخود خدا کمکت میکنه و راه نور برای تو گشوده میشود و این معنای زیبای واژه خیر است در عبارت «استِخارة الضّبُع».
وقتی تمنّاهاتو میذاری زیر پات و راضی به تقدیرات میشی، خودبخود نور هدایت، سر و کلهاش پیدا میشه!
پس: استخاره کن، یعنی تمنّا رو بذار کنار، خودبخود سر و کله نور تو قلبت پیدا میشه!
«الْخَيْرُ: ما يرغب فيه الكلّ، خَيْر چيزى است كه همه به آن راغب مىشوند.»
«و منه قيل للمنثور خِيرِيٌ، عرب به گل خوشبوی «شب بو» میگه: خیری»
اسْتَخِرْ وَ لَا تَتَخَيَّرْ!
یعنی: راضی به تقدیرات شو و تمنّا رو بذار کنار!
امام علی علیه السلام:
اسْتَخِرْ وَ لَا تَتَخَيَّرْ
فَكَمْ مَنْ تَخَيَّرَ أَمْراً كَانَ هَلَاكُهُ فِيهِ.
خیر را [از خدا] طلب کن؛ و خودت اختیار نکن؛
که چه بسیار کسان که امری را اختیار کردند که هلاکشان در آن بود.
«وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ»
[سورة البقرة (۲): آية ۲۱۶]
كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ
وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ
وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ
وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (۲۱۶)
بر شما كارزار واجب شده است، در حالى كه براى شما ناگوار است.
و بسا چيزى را خوش نمىداريد و آن براى شما خوب است،
و بسا چيزى را دوست مىداريد و آن براى شما بد است،
و خدا مىداند و شما نمىدانيد.
• «ریشهای که خدا نشان میدهد»
• «خیر را از نور بگیر، نه از نگاه خودت»
• «وقتی نمیدانی… ریشه را به خدا بسپار»
• «شاخهها فریب میدهند؛ ریشه هرگز»
• «وَاللهُ يَعلَم… تو نمیدانی»
• «خیر پنهان، شرّ پیدا»
• «چشم تو شاخه را میبیند؛ خدا ریشه را»
• «از اختیارِ دل، تا استخارۀ نور»
• «ریشهای که در تاریکی نیست»
• «به شاخه دل نبند… ریشه را انتخاب کن»
ریشهای که خدا نشان میدهد
دلنوشته
به شاخه دل نبند… ریشه را انتخاب کن
ریشهای که خدا نشان میدهد
گاهی انسان
به شاخه نگاه میکند
و خیال میکند
میداند کدام بهتر است…
اما ریشه
جایی است که چشم نمیبیند.
زندگی پر از پیچهایی است
که ظاهرشان آرام است
اما باطنشان خطرناک.
پر از انتخابهایی
که شیرین شروع میشوند
اما تلخ تمام.
اینجاست که امیرالمؤمنین علیهالسلام
حرفی میزنند
که قلب را
در جای خودش مینشاند:
«اسْتَخِرْ وَ لَا تَتَخَيَّرْ…»
خیر را از خدا بخواه،
خودت
دستبهکار انتخاب نشو.
نه اینکه عقل را کنار بگذار…
بلکه یعنی:
به چشم محدود خودت
غرّه نشو.
و بعد
بیدارمان میکند:
«فَكَمْ مَنْ تَخَيَّرَ أَمْراً
كَانَ هَلَاكُهُ فِيهِ…»
چه بسیار کسانی
که چیزی را انتخاب کردند
و هلاکتشان
در همان انتخاب بود.
گاهی آدم
دستش را
دور یک شاخه میپیچد
چون فکر میکند
همین خوب است…
اما نمیداند
ریشۀ این شاخه
در تاریکی است.
گاهی دیگر
از شاخهای فرار میکند
چون سخت است،
چون تلخ است،
چون درد دارد…
اما نمیداند
ریشۀ همین شاخه
در نور است.
خدا در قرآن
حقیقتی را میگوید
که هر انسانی
باید هر روز
در گوشش زمزمه شود:
«وَ عَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً
وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ…»
شاید چیزی را
بدتان بیاید،
اما خیر واقعیتان
در همان باشد.
«وَ عَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً
وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ…»
و شاید چیزی را
دوست بدارید،
اما شرّ شما
در همان باشد.
گاهی
خیر در لباسی میآید
که دوستش نداریم.
گاهی
شرّ در لباسی میآید
که فریبنده است.
و خداوند
در پایان آیه
حکم نهایی را میگوید:
«وَ اللَّهُ يَعْلَمُ
وَ أَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ»
خدا میداند
و شما
نمیدانید.
پس
استخاره یعنی چه؟
یعنی:
به چشم خدا نگاه کن،
نه به چشم خودت.
یعنی:
دلت را از تمنّاها خالی کن
تا خیر
راهش را به قلبت پیدا کند.
یعنی:
شاخهای را بگیر
که خدا نشانت میدهد،
نه آنکه هوسها
به سمتش هل میدهند.
در ادامه این راه…
در این باغ زندگی…
همۀ آزمایشها
با خیر و شرّ است.
گاهی در روشنایی…
گاهی در تاریکی…
اما مهم این است:
ریشهای را
برگزین
که از نور باشد.
که اگر ریشه
در نور باشد،
حتی تلخترین میوهها
آخرش
شیرین میشوند.
و اگر ریشه
در تاریکی باشد،
حتی شیرینترین انتخابها
آخرش
به تلخی میرسند.
وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً
+ «سورۀ ناس»
[سورة الأنبياء (۲۱): الآيات ۳۱ الى ۳۵]
كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً وَ إِلَيْنا تُرْجَعُونَ (۳۵)
هر نفسى چشنده مرگ است،
و شما را از راه آزمايش به بد و نيك خواهيم آزمود،
و به سوى ما بازگردانيده مىشويد.
«شرّ» یکی از هزار واژه مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«الشَّرَار– [شرّ]: جرقهى آتش»
شرر النّار: شرارههای آتش! حسود، آتیشپاره است!
حسود، آتشپراکنی میکنه!
حسود، با آتش بازی میکنه!
«أَشَرَّ اللَّحْمَ أو الثوبَ: گوشت يا جامه را در آفتاب يا در معرض هوا قرار داد تا خشك شود.»
«شَرّ: الانتشار و التطاير»
«شرشر الشيء إذا قطّعه»
واژه شرّ به ما میگه که حسد فرایندی است که حتما آشکار میشه و گندش در میاد و شرّ بپا میشه!
«شررت الثوب إذا ظهرته للشمس أو الريح»
ظهور حسادت میشه شرّ!
وقتی شرّ بپا میشه و آشکار میشه که حسادت استعمال می شه!
در واقع با انتخاب تمنّاهاست که شرّ بپا میشه!
ریشه همه شرارتها، حسادت اهل حسد است!
«الشَّرُّ: الذي يرغب عنه الكلّ، كما أنّ الخير هو الذي يرغب فيه الكلّ»
«الشَّرّ: چيزى است كه همه از آن روى برمىتابند، چنانكه خير چيزى است كه همه به آن متمايلند.»
«نَحْنُ أَصْلُ كُلِّ خَيْرٍ … وَ عَدُوُّنَا أَصْلُ كُلِّ شَرٍّ»
امام صادق علیه السلام:
نَحْنُ أَصْلُ كُلِّ خَيْرٍ وَ مِنْ فُرُوعِنَا كُلُّ بِرٍّ وَ مِنَ اَلْبِرِّ اَلتَّوْحِيدُ وَ اَلصَّلاَةُ وَ اَلصِّيَامُ وَ كَظْمُ اَلْغَيْظِ وَ اَلْعَفْوُ عَنِ اَلْمُسِيءِ وَ رَحْمَةُ اَلْفَقِيرِ وَ تَعَاهُدُ اَلْجَارِ وَ اَلْإِقْرَارُ بِالْفَضْلِ لِأَهْلِهِ
وَ عَدُوُّنَا أَصْلُ كُلِّ شَرٍّ وَ مِنْ فُرُوعِهِمْ كُلُّ قَبِيحٍ وَ فَاحِشَةٍ فَمِنْهُمُ اَلْكَذِبُ وَ اَلنَّمِيمَةُ وَ اَلْبُخْلُ وَ اَلْقَطِيعَةُ وَ أَكْلُ اَلرِّبَا وَ أَكْلُ مَالِ اَلْيَتِيمِ بِغَيْرِ حَقِّهِ وَ تَعَدِّي اَلْحُدُودِ اَلَّتِي أَمَرَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ رُكُوبُ اَلْفَوَاحِشِ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ مِنَ اَلزِّنَا وَ اَلسَّرِقَةِ وَ كُلُّ مَا وَافَقَ ذَلِكَ مِنَ اَلْقَبِيحِ
وَ كَذَبَ مَنْ قَالَ إِنَّهُ مَعَنَا وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِفَرْعِ غَيْرِنَا.
ما اصل هر خوبى هستيم و از ما جوانه ميزند هر نيكى، و از جمله خوبيها است: توحيد نماز و روزه، فرو بردن خشم، گذشت از گناهكار و رحم به تهيدست بررسى از همسايه و اعتراف بشخصيت اشخاص خوب.
دشمن ما نيز ريشه هر بدى است و از آنها جوانه ميزند هر كار زشت و قبيحى از جمله آنها دروغگوئى سخنچينى بخل قطع خويشاوندى ربا خوارى خوردن مال يتيم و تجاوز از حدى كه خدا امر كرده و انجام فواحش ظاهر و پنهان، زنا، دزدى و هر كار زشت ديگر.
«و كذب من قال انه معنا و هو متعلق بفرع غيرنا»:
دروغ گفته كسى كه مدعى است با ما محبت ميورزد با اينكه چنگ زده بكارهاى دشمنان ما.
دلنوشته
اصلِ نور، اصلِ تاریکی
گاهی تمام خیر و شرّ دنیا
از یک جا شروع میشود…
از «ریشه».
درخت را نگاه کن.
شاخهها زیادند…
برگها فراواناند…
میوهها رنگارنگاند…
اما همۀ اینها
از یک جا جان میگیرند:
از ریشه.
اگر ریشه در نور باشد
شاخهها هم نور میگیرند.
و اگر ریشه در تاریکی باشد
هیچ میوهای طعم آرامش نخواهد داشت.
امام صادق علیهالسلام فرمودند:
«نَحْنُ أَصْلُ كُلِّ خَيْرٍ…»
ما ریشۀ هر خیریم.
خیر از جایی آغاز میشود
که انسان به سرچشمۀ نور وصل شود…
به هدایت…
به معلم ربانی…
به کسی که دل را
به سمت خدا میبرد.
وقتی ریشه نورانی شد
شاخهها خودشان میرویند.
توحید…
نماز…
روزه…
فروبردن خشم…
گذشت از خطای دیگران…
مهربانی با نیازمندان…
رسیدگی به همسایه…
شناختن قدر انسانهای بزرگ…
همۀ اینها
شاخههای همان درختاند.
درختی
که ریشهاش در نور است.
اما در برابر این نور
ریشهای دیگر هم هست…
ریشهای در تاریکی.
امام فرمودند:
«وَ عَدُوُّنَا أَصْلُ كُلِّ شَرٍّ…»
دشمن ما
ریشۀ هر شرّ است.
وقتی ریشه تاریک شد
شاخههایش هم تاریک میشوند.
دروغ…
سخنچینی…
بخل…
قطع رحم…
رباخواری…
خوردن مال یتیم…
شکستن مرزهای الهی…
و هر زشتیِ آشکار و پنهان…
اینها هم شاخهاند.
شاخههای درختی
که از ریشهای بیمار روییده است.
حقیقت زندگی همین است:
هر انسانی
به شاخهای چنگ زده است.
یا شاخهای از درخت نور…
یا شاخهای از درخت تاریکی.
و امام صادق علیهالسلام
هشداری تکاندهنده میدهند:
«كَذَبَ مَنْ قَالَ إِنَّهُ مَعَنَا
وَهُوَ مُتَعَلِّقٌ بِفَرْعِ غَيْرِنَا».
دروغ میگوید
کسی که میگوید با ماست
اما دستش
به شاخههای درخت دیگری چسبیده است.
راه روشن است…
ریشه را انتخاب کن.
اگر ریشه نور باشد
شاخهها هم نور میشوند…
و زندگی
بوی خیر خواهد گرفت.
اما زندگی
تنها باغی آرام نیست…
میدانِ آزمایش است.
خداوند میفرماید:
«كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ…»
هر جانی
طعم مرگ را خواهد چشید.
هیچ برگی
برای همیشه
بر شاخه نمیماند.
و بعد از آن میفرماید:
«وَنَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً…»
ما شما را
با شرّ و خیر
میآزماییم.
گاهی
آزمون در تاریکی است…
در حسادتها…
در سختیها…
در آتشهایی که از دل انسانها برمیخیزد.
و گاهی
آزمون در نور است…
در نعمت…
در علم…
در قدرت…
در فرصتی برای خوب بودن.
اما در هر دو حال
یک سؤال باقی میماند:
دست تو
به کدام شاخه است؟
شاخههای خیر…
یا شاخههای شرّ؟
و سرانجام
همه راهها
به یک جا ختم میشود:
«وَ إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ»
همه
به سوی ما بازگردانده میشوید.
آن روز
دیگر شاخهها پنهان نیستند…
ریشهها
آشکار میشوند.
بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ!
[سورة هود (۱۱): الآيات ۸۴ الى ۹۵]
بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ (۸۶)
«اگر مؤمن باشيد، باقيمانده [حلال] خدا براى شما بهتر است، و من بر شما نگاهبان نيستم.»
• «آنچه برایت میماند… اگر از خدا باشد»
• «بقیّةالله؛ اندکِ پربرکت»
• «خیر در باقیماندهای که پاک است»
• «ریشهای که خدا نگه میدارد»
• «آن اندکِ نورانی»
• «برکتِ چیزی که نمیگذارد گم شوی»
• «بمان با آنچه خدا باقی گذاشته»
• «کم، اگر از خدا باشد… زیاد است»
• «بقیّتِ خدا… بهترین انتخاب»
• «اندکِ الهی، بسیارِ واقعی»
دلنوشته
بقیّةالله؛ ریشهای که خدا نگه میدارد
گاهی آدم
تمام زندگیاش را
در رفتوآمد میان شاخهها میگذراند…
به این دل میبندد،
از آن دل میکند،
این را میترسد،
آن را میخواهد…
اما در میانه همین آشوبها،
خدا کلمهای میگوید
که تمام دنیا
در برابرش کوچک میشود:
«بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ
إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ…»
بقیّةالله
برای شما بهتر است…
اگر ایمان داشته باشید.
گاهی «بقیّةالله»
یعنی همان قسمتِ پاکی
که خدا برایت نگه داشته…
همان رزقِ حلالی
که شاید کمتر باشد
اما برکتش
زمین و زمان را آرام میکند.
گاهی «بقیّةالله»
یعنی آن راهی
که چشمها
کمنورش میبینند
اما دلهای بیدار
میفهمند
برگهایش پاک است
و ریشهاش
در نور فرو رفته است.
گاهی «بقیّةالله»
یعنی همانی
که بعد از بریدن از حرام
برای تو میماند…
همان اندکِ حلال
که خدا
به آن برکت میدهد
و از آن
برای انسان
درختی تازه میرویاند.
و پیامبرِ شهر مدین
به قومش گفت:
این باقیمانده الهی
برای شما
بهتر است…
اگر مؤمن باشید.
یعنی
گاهی خیرِ واقعی
در آن چیزی است
که بعد از چشمپوشی میماند.
در آن اندکی
که پاک است.
در آن رزقی
که به قیمت سایهدار شدن ریشهها
به دست نیامده.
زندگی
همیشه با این سؤال
در برابر ما میایستد:
میخواهی «زیاد» داشته باشی؟
یا «پاک»؟
میخواهی شاخهها پر باشند؟
یا ریشه روشن باشد؟
چون خدا میگوید:
آنچه از دست میدهی،
اگر برای او باشد…
کم نمیشود.
و آنچه میماند،
اگر «بقیّةالله» باشد،
خیر است…
حتی اگر
در چشم مردم
اندک جلوه کند.
و شاید
راز بزرگ زندگی همین باشد:
گاهی
تمام خیر دنیا
در چیزی پنهان است
که برایت «باقی مانده»…
نه در چیزی که
با دستان خودت
از هر سو چیدهای.
و در پایان آیه
پیامبر میگوید:
«وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ»
من نگاهبان شما نیستم…
یعنی:
این انتخاب
با خودِ شماست.
تو باید تصمیم بگیری
دل را
به کدام ریشه بسپاری.
به آنچه زیاد است
اما تاریک…
یا به آنچه کم است
اما نورانی.
بقیّةالله را
اگر دیدی
دست از آن برندار.
گاهی
تمام خیر تو
در همان اندکِ مانده است…
در همان ریشهای
که خدا
برای تو سالم نگه داشته است.
خیر و شرّ – نور و ظلمت
فَالنُّورُ هُمْ آلُ مُحَمَّدٍ ع وَ الظُّلُمَاتُ عَدُوُّهُمْ
عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ قَالَ:
قَصَّ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع قِصَّةَ الْفَرِيقَيْنِ جَمِيعاً فِي الْمِيثَاقِ حَتَّى بَلَغَ الِاسْتِثْنَاءُ مِنَ اللَّهِ فِي الْفَرِيقَيْنِ فَقَالَ
إِنَّ الْخَيْرَ وَ الشَّرَّ خَلْقَانِ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ لَهُ فِيهِمَا الْمَشِيَّةُ فِي تَحْوِيلِ مَا شَاءَ فِيمَا قَدَّرَ فِيهَا حَالٍ عَنْ حَالٍ
وَ الْمَشِيَّةُ فِيمَا خَلَقَ لَهُمَا مِنْ خَلْقِهِ فِي مُنْتَهَى مَا قَسَمَ لَهُمْ مِنَ الْخَيْرِ وَ الشَّرِّ
وَ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ قَالَ فِي كِتَابِهِ
اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ
فَالنُّورُ هُمْ آلُ مُحَمَّدٍ ع وَ الظُّلُمَاتُ عَدُوُّهُمْ.
برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.
• «ریشههای نور، ریشههای ظلمت»
• «آنها نورند… و تاریکی از دشمنانشان میجوشد»
• «از کدام ریشهای؟ نور یا ظلمت؟»
• «به سوی نورِ آل محمد»
• «شاخههایی که از نور میرویند»
• «وقتی نور یک نام دارد…»
• «درختی که ریشهاش محمد و آل محمد است»
• «راهی که به نور میرسد»
• «میان نور و تاریکی… تو کدام را میگیری؟»
• «فَالنُّورُ هُم…»
دلنوشته
از کدام ریشهای؟ نور یا ظلمت؟
آنها نورند… و تاریکی از دشمنانشان میجوشد
گاهی
آدم خیال میکند
نور و ظلمت
فقط دو حالتاند…
دو رنگ…
دو انتخاب ساده.
اما اهل دل میدانند:
نور یک «طرف» نیست،
یک «حقیقت» است.
و ظلمت هم
فقط تاریکیِ بیحال نیست،
یک «جریان» است…
جریانی که ریشه دارد.
امام صادق علیهالسلام
رازِ این ریشهها را
آرام آرام باز میکنند…
تا جایی که میرسند به آن نقطه محوری
که سرنوشت انسان
از همانجا
جهت میگیرد:
«فَالنُّورُ هُمْ آلُ مُحَمَّدٍ،
وَ الظُّلُمَاتُ عَدُوُّهُمْ.»
نور
آل محمدند…
و ظلمت
دشمنانشان.
نه اینکه نور
فقط روشنایی باشد،
یا ظلمت
تنها تاریکی…
بلکه یعنی:
هر راهی
که به آنها میرسد
«نور» است؛
و هر راهی
که از آنها جدا میشود
«ظلمت».
هر شاخهای
که از ریشه آنان
روئیده باشد
به خیر میرسد؛
و هر شاخهای
که ریشهاش را
در دشمنی با آنان فرو برده باشد
به شرّ میانجامد.
امام علیهالسلام
میفرمایند:
«إِنَّ الْخَيْرَ وَ الشَّرَّ خَلْقَانِ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ…»
خیر و شرّ
آفریدههای خدایند؛
مسیرهایی که او نهاده
تا انسان
در میانشان انتخاب کند.
و خدا
قدرت دگرگون کردن دلها را دارد؛
میتواند حال را
از حالی به حال دیگر ببرد…
میتواند کسی را
از ریشه ظلمت
به ریشه نور منتقل کند،
اگر بخواهد
و اگر دل
آماده باشد.
و بعد
به آیهای اشاره میکند
که تمام این حقیقت
در آن خلاصه شده:
«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا
يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ…»
خدا
دوستِ مؤمنان است؛
آنها را
از ظلمتها
به سوی نور میبرد.
نور
راهی نیست که انسان
تنهایی پیدا کند.
نور
هدیهای است
به دلهایی که
میخواهند پیدا شوند.
و در مقابل:
«وَالَّذِينَ كَفَرُوا
أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ
يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ
إِلَى الظُّلُمَاتِ…»
گاهی انسان
در لابهلای انتخابهایش
کمکم
از روشنایی دور میشود؛
نه به یکباره.
مثل کسی که
از شاخهای نورانی
به شاخهای تاریک
سر میخورد…
بیصدا،
آهسته،
اما پیوسته.
و در پایان
امام صادق علیهالسلام
حقیقت را آشکار میکنند:
«فَالنُّورُ هُمْ آلُ مُحَمَّدٍ،
وَ الظُّلُمَاتُ عَدُوُّهُمْ.»
پس اگر دنبال نور میگردی…
نامها را نگاه نکن.
ریشهها را ببین.
ببین
این شاخهای که چنگ زدهای
از کجا آب میخورد؟
از دوستی چه کسانی؟
از مسیر چه باطنی؟
از کدام ریشه؟
اگر ریشهاش
به آل محمد برسد،
نور است…
حتی اگر سخت باشد،
حتی اگر اندک باشد،
حتی اگر ظاهرش
با هوسها نسازد.
و اگر ریشهاش
به دشمنی با آنان برسد،
ظلمت است…
حتی اگر ظاهرش زیبا باشد،
حتی اگر مردم
برایش هلهله کنند،
حتی اگر دل
ناخودآگاه
به سمتش کشیده شود.
تمام زندگی
میچرخد میان همین دو.
هر انتخاب،
هر دوست،
هر مسیر،
هر قدم…
یا تو را
از ظلمتها
به سوی نور میبرد،
یا از نور
به ظلمتها.
و تو…
در هر لحظه
فقط یک سؤال داری:
ریشه این راه
به کجا میرسد؟
به نور؟
یا به تاریکی؟
این انتخاب
سرنوشت شاخهها را
تعیین میکند.
«مَن لَم يعرِفِ الخَيرَ مِنَ الشَّرِّ فَهُوَ بِمَنزِلَةِ البَهيمَةِ»
قلبی که خوب و بد رو نتونه از هم تشخیص بده، چه بدرد میخوره؟!
«لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها … أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»
اهل حسادت دلهايى دارند كه با آن نور حقيقت را دريافت نمىكنند،
… آنان همانند چهارپايان بلكه گمراهترند.
[سورة الأعراف (۷): الآيات ۱۷۹ الى ۱۸۱]
وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ
لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها
وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها
وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها
أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ
أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ (۱۷۹)
و در حقيقت، بسيارى از جنّيان و آدميان را براى دوزخ آفريدهايم.
[چرا كه] دلهايى دارند كه با آن [حقايق را] دريافت نمىكنند،
و چشمانى دارند كه با آنها نمىبينند،
و گوشهايى دارند كه با آنها نمىشنوند.
آنان همانند چهارپايان بلكه گمراهترند.
[آرى،] آنها همان غافلماندگانند.
• «دل اگر نفهمد…»
• «وقتی دل، چراغ نباشد»
• «میان فهم و غفلت»
• «دلی که نور را نمیشناسد»
• «از انسان تا اَضَلّ»
• «غفلت؛ سقوطِ آرامِ دل»
• «یک دوراهی سخت»
• «انتخابی که سرنوشت میشود»
• «دل، یا نور… یا سقوط»
• «آنگاه که دل به خواب میرود»
دلنوشته
دلی که نور را نمیشناسد
اینجاست
که دل
معنای خودش را نشان میدهد.
دل
فقط تکهای گوشت
در سینه نیست…
قرار بود
چراغِ فهم باشد.
قرار بود
خوب و بد را
از هم جدا کند.
وگرنه
اگر دلی
خیر را از شرّ نشناسد
چه فرقی دارد
با یک حیوان؟
«مَن لَم يعرِفِ الخَيرَ مِنَ الشَّرِّ
فَهُوَ بِمَنزِلَةِ البَهيمَةِ»
دل
اگر راه را نشناسد
اگر نور را نفهمد
اگر میان ریشه نور
و ریشه ظلمت
فرق نگذارد…
آن دل
به چه کار میآید؟
قرآن
بیپرده میگوید:
«لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها
وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها
وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها»
دل دارند…
اما نمیفهمند.
چشم دارند…
اما نمیبینند.
گوش دارند…
اما نمیشنوند.
انگار
همه چیز هست
اما نور نیست.
و وقتی نور نباشد
انسان
کمکم
از انسان بودن
فاصله میگیرد…
«أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ
بَلْ هُمْ أَضَلُّ»
مثل چهارپایاناند…
بلکه
گمراهتر.
چرا؟
چون حیوان
اصلاً برای شناختِ حق نیامده؛
اما انسان
آمده بود
که بفهمد…
که ببیند…
که راه را انتخاب کند.
و با این حال
دلش را
به خواب میبرد.
قرآن
نام این حالت را
خیلی روشن میگذارد:
«أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ»
غفلت…
همان لحظهای
که انسان
دیگر نمیپرسد:
این راه
به نور میرسد
یا به تاریکی؟
و اینجاست
که زندگی
به یک نقطه حساس میرسد:
یک دوراهی سخت…
نه دوراهیِ ظاهر،
بلکه دوراهیِ دل.
یک سمت
ریشه نور است؛
سمتی که
به خیر میرسد.
و سمت دیگر
ریشه ظلمت؛
مسیرى که
شاخههای شرّ
از آن میرویند.
و عجیبتر اینکه
هیچکس
به اجبار
به هیچکدام نمیرود.
این انتخاب
خواستهی خود انسان است.
نه تقدیر کور،
نه اجبارِ آسمان…
بلکه تصمیمِ دل.
پس حقیقت
خیلی روشن است:
یک دوراهی سخت…
یک انتخابِ خودخواسته…
و سرنوشتی
که انسان
با همان انتخاب
برای خودش مینویسد.
امام صادق علیه السلام:
«سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ
قَالَ نَجْدَ الْخَيْرِ وَ الشَّرِّ»
«إنَّ اللهَ سُبحانَهُ أنزَلَ كتابا هادِيا بَيَّنَ فيهِ الخَيرَ وَ الشَّرَّ،
فَخُذوا نَهجَ الخَيرِ تَهتَدوا، وَ اصدِفوا عَن سَمتِ الشَّرِّ تَقصِدوا»
• «دو راه بلند»
• «نجدِ خیر و نجدِ شرّ»
• «میان دو قله»
• «جایی که راهها جدا میشوند»
• «خدا راه را نشان داد»
• «دو راه… یک انتخاب»
• «از کدام بلندی بالا میروی؟»
• «کتابی که راه را روشن کرد»
• «گرفتن راهِ خیر»
• «میان هدایت و انحراف»
دلنوشته
دو راه… یک انتخاب
و حالا
امام صادق علیهالسلام
دست میگذارند
روی همان حقیقتی
که خدا
در آغازِ راه انسان
بر زبانِ وحی جاری کرد:
«وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ»
خدا
دو راه بلند،
دو گذرگاه روشن
پیش پای انسان گذاشته…
و امام میفرمایند:
«نَجْدَ الخَيْرِ وَ الشَّرِّ»
یکی
راه خیر است،
راهی رو به بالا…
راهی که نفس را میکِشد،
اما روح را بلند میکند.
و دیگری
راه شرّ…
راهی سراشیبی،
لغزنده،
راحت،
اما رو به پایین.
انسان
میان این دو بلندی
رها نشده؛
بیقطبنما نمانده.
خدا
کتابی فرستاده
که نگذارد دل
در تاریکیِ گمانها
گم شود.
امام علیهالسلام میفرمایند:
«إنَّ اللهَ سُبحانَهُ
أنزَلَ كتابا هادِيا
بَيَّنَ فيهِ الخَيرَ وَ الشَّرَّ»
کتابی
که در آن
خیر و شرّ
روشن گفته شده؛
بیابهام،
بیسایه،
بیتردید.
و بعد
آن جمله طلایی…
«فَخُذوا نَهجَ الخَيرِ تَهتَدوا»
راه خیر را بگیرید
تا هدایت شوید.
نه اینکه فقط
خیر را بدانید…
یا از دور
تحسینش کنید…
بگیریدش!
بچسبید به آن راه،
به آن ریشه،
به آن نور.
و در ادامه میفرمایند:
«وَ اصدِفوا عَن سَمتِ الشَّرِّ تَقصِدوا»
از مسیر شرّ
روی بگردانید
تا به مقصد برسید.
گاهی
برای رسیدن به نور
لازم نیست
صد قدم جلو بروی…
فقط کافیست
یک قدم
از تاریکی
برگردی.
راه خیر
گاهی
با یک چرخشِ دل
آغاز میشود.
و زندگی
از همینجا
معنا پیدا میکند:
انسان
میان دو «نجد»
ایستاده…
دو راه بلند،
دو مسیر روشن،
دو سرنوشت.
یکی
به نور ختم میشود،
و دیگری
به ظلمت.
و خدا
نه راه را پنهان کرد،
نه ما را بیچراغ گذاشت…
کتاب را فرستاد،
نشانهها را نصب کرد،
و امام را
کنار راه
نشاند.
بعد آرام گفت:
این هم
دو راه بلند…
خودت انتخاب کن.
امام باقر علیه السلام:
«الْغَلَبَةُ بِالْخَيْرِ فَضِيلَةٌ وَ بِالشَّرِّ قَبِيحَةٌ»
پيروزى در كار خير فضيلت است و بر كار شر زشت است.
امام علی علیه السلام:
«أَيْ بُنَيَّ مَا شَرٌّ بَعْدَهُ اَلْجَنَّةُ بِشَرٍّ وَ لاَ خَيْرٌ بَعْدَهُ اَلنَّارُ بِخَيْرٍ»
«فرزندم! آن عملى كه ظاهرش شرّ نمايد ولى عاقبتش رفتن به بهشت باشد شرّ نيست،
و آن خير ظاهرى كه سرانجامش جهنّم باشد خير نيست.»
امام علی علیه السلام:
«وَ مِنْ خَيْرِ حَظِّ امْرِئٍ قَرِينٌ صَالِحٌ
فَقَارِنْ أَهْلَ الْخَيْرِ تَكُنْ مِنْهُمْ
وَ بَايِنْ أَهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ»
از بهترين سعادتها همدم شايسته است،
با اهل خير يار شو، تا از آنها شوى،
از اهل شر دور شو تا از آنها نباشى.»
امام علی علیه السلام:
«وَ مَا خَيْرُ خَيْرٍ لَا يُنَالُ إِلَّا بِشَرٍّ وَ يُسْرٍ لَا يُنَالُ إِلَّا بِعُسْرٍ»
آن نيك كه جز با شر به دست نيايد نيكى نيست،
و آن راحتى كه با سختى هاى فراوان به دست آيد، آسايش نخواهد بود.
– «پیروزی به هر قیمت؟»
– «این بردن، باختن است…»
– «ظاهرِ خیر، باطنِ شر»
– «خیرِ آغشته به شر، خیر نیست»
– «پایان راه را ببین»
– «دوستانت، راهت را لو میدهند»
– «با که میروی، به همانجا میرسی»
– «وقتی بردن، زیان میشود»
– «خیرى که به آتش ختم میشود»
– «همدم تو، سرنوشت تو»
دلنوشته
پیروزی به هر قیمت؟
این بردن، باختن است…
ظاهرِ خیر، باطنِ شر
اما
مسئله فقط شناختِ خیر و شرّ نیست…
گاهى
انسان
راه را میشناسد،
اما در میدانِ عمل
میخواهد «پیروز» شود
به هر قیمتی.
در حالی که
امام باقر علیهالسلام
یک معیار روشن میدهند:
«الْغَلَبَةُ بِالْخَيْرِ فَضِيلَةٌ
وَ بِالشَّرِّ قَبِيحَةٌ»
پیروزی
اگر با خیر باشد
فضیلت است.
اما اگر
با شرّ به دست آید…
دیگر پیروزی نیست؛
زشتی است
در لباسِ غلبه.
چون گاهی
ظاهرِ بردن
انسان را فریب میدهد.
و درست همینجا
امیرالمؤمنین علیهالسلام
پرده را کنار میزنند:
«يَا بُنَيَّ
مَا شَرٌّ بَعْدَهُ الْجَنَّةُ بِشَرٍّ
وَ لَا خَيْرٌ بَعْدَهُ النَّارُ بِخَيْرٍ»
فرزندم…
کاری که
ظاهرش سخت باشد
یا حتی
شرّ به نظر برسد،
اما پایانش
به بهشت برسد…
شرّ نیست.
و آن کاری که
ظاهرش زیبا باشد،
دل را فریب بدهد،
مردم برایش
دست بزنند…
اما پایانش
به آتش ختم شود،
خیر نیست.
پس معیار
ظاهرِ راه نیست…
پایانِ راه است.
گاهی
خیر
با رنج آغاز میشود.
گاهی
شرّ
با لذت شروع میشود.
و انسان
باید ببیند
این شاخه
آخرش
به کدام ریشه میرسد.
اما
یک چیز دیگر هم هست
که مسیر انسان را
بیصدا تغییر میدهد…
همراهان.
امیرالمؤمنین علیهالسلام
میفرمایند:
«وَ مِنْ خَيْرِ حَظِّ امْرِئٍ
قَرِينٌ صَالِحٌ»
از بهترین بهرههای انسان
یک همدمِ صالح است.
بعد
راه را ساده میکنند:
«فَقَارِنْ أَهْلَ الْخَيْرِ
تَكُنْ مِنْهُمْ»
با اهل خیر
همراه شو…
کمکم
از آنان میشوی.
و در مقابل:
«وَ بَايِنْ أَهْلَ الشَّرِّ
تَبِنْ عَنْهُمْ»
از اهل شرّ
فاصله بگیر…
تا از آنان
جدا بمانی.
چون انسان
اغلب
همان میشود
که در کنارش مینشیند.
و باز
امیرالمؤمنین علیهالسلام
هشدار دیگری میدهند:
«وَ مَا خَيْرُ خَيْرٍ
لَا يُنَالُ إِلَّا بِشَرٍّ»
خیری
که جز با شرّ
به دست نیاید…
خیر نیست.
اگر برای رسیدن
به چیزی که اسمش را
«خیر» گذاشتهای
باید
دروغ بگویی،
ظلم کنی،
حق کسی را بشکنی…
آن
خیر نیست.
و آن آسایشی هم
که فقط
از میان سختیهایِ شکستنِ حقها
به دست بیاید…
آسایش نیست.
راه خیر
هرچند
گاهی سخت است،
اما
بوی ظلم نمیدهد.
و راه شرّ
هرچند
گاهی شیرین است،
اما
تهِ آن
طعمِ تلخِ سقوط
پنهان شده.
و باز
انسان میماند
میان همان دو راه:
راهی
که پایانش نور است…
و راهی
که آخرش
تاریکی.
امام علی علیه السلام:
سُئِلَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَنِ اَلْخَيْرِ مَا هُوَ
فَقَالَ لَيْسَ اَلْخَيْرَ أَنْ يَكْثُرَ مَالُكَ وَ وُلْدُكَ
وَ لَكِنَّ اَلْخَيْرَ أَنْ يَكْثُرَ عَمَلُكَ وَ أَنْ يَعْظُمَ حِلْمُكَ وَ أَنْ يُبَاهِيَ بِعِبَادَتِكَ رَبُّكَ
فَإِنْ أَحْسَنْتَ حَمِدْتَ اَللَّهَ وَ إِنْ أَسَأْتَ اِسْتَغْفَرْتَ اَللَّهَ
وَ لاَ خَيْرَ فِي اَلدُّنْيَا إِلاَّ لِرَجُلَيْنِ
رَجُلٍ أَذْنَبَ ذُنُوباً فَهُوَ يَتَدَارَكُهَا بِالتَّوْبَةِ
وَ رَجُلٍ يُسَارِعُ فِي اَلْخَيْرَاتِ
وَ لاَ يَقِلُّ عَمَلٌ مَعَ تَقْوَى وَ كَيْفَ يَقِلُّ مَا يُتَقَبَّلُ.
از امير المؤمنين سؤال شد: خير چيست؟
فرمود: خير آن نيست كه مال و فرزند زياد داشته باشى،
بلكه خير آن است كه عملت را زياد كنى و بيشتر شكيبا باشى و به بندگى پروردگارت افتخار كنى،
اگر توانستى كارهاى نيك انجام دهى، سپاسگزار خدا باشى
و اگر بد كردى از خدا طلب بخشش كنى،
در دنيا جز براى دو تن خيرى وجود ندارد:
يكى آن كه مرتكب گناه شود، امّا با توبه گناهان خود را جبران كند،
و ديگر آن كسى كه به جانب كارهاى نيك مىشتابد،
هيچ عمل با وجود تقوا اندك نيست، چگونه ناچيز باشد آن عملى كه پذيرفته است!
– «خیر یعنی بزرگتر شدن، نه بیشتر داشتن»
– «ریشهٔ خیر، در توست؛ نه در اموالت»
– «وقتی توبه هم خیر میشود»
– «عمل کم؟ اگر پاک باشد، کم نیست»
– «فراوانی، خیر نیست؛ پاکی خیر است»
– «آن دو نفری که دنیا برایشان خیر دارد»
– «خیرِ حقیقی، در ریشه است نه در شمارش»
– «بهسوی خیر بدو… حتی با دستان خالی»
– «این بار، خوبی را غلط معنا نکن»
– «آنچه خدا به آن مباهات کند»
دلنوشته
خیر یعنی بزرگتر شدن، نه بیشتر داشتن
و باز
به آن نقطه میرسیم
که انسان خیال میکند
خیر یعنی
چیزی که زیاد باشد…
مال زیاد،
فرزند زیاد،
تواناییهای انباشته.
اما
امیرالمؤمنین علیهالسلام
این خیال را
مثل غباری از روی آینه
پاک میکنند:
خیر
آن نیست
که داشتههایت
بیشتر شود.
خیر
آن است
که خودت
بزرگتر شوی.
خیر
آن نیست
که صندوقهایت
پر باشند…
خیر
آن است
که دستهایت
خالی از گناه باشد
و دلَت
پر از نور.
میفرمایند:
خیر
این نیست
که مال و فرزندت زیاد شود.
خیر
این است
که عملت زیاد شود.
که حلمت
بزرگ شود.
که عبادتت
چنان باشد
که خدا
به آن مباهات کند.
و بعد
راه را روشنتر میکنند:
اگر نیکی کردی
شکر کن.
اگر لغزیدی
استغفار کن.
اینجا
راز عجیبی نهفته است…
خیرِ واقعی
گاهی
در همان «برگشتن» است.
در همان لحظهای
که انسان
از شرّی که کرده،
جدا میشود.
از دنیا
خیری برنمیخیزد
مگر برای دو نفر:
یکی
کسی که گناه کرده
اما تدارکش میکند
با توبه.
دیگری
کسی که
بهسوی خیرات
میدود؛
نه آرام،
نه بیحوصله…
میدود.
این دو
اهلِ یک ریشهاند.
ریشهای
که اگر
به آن وصل شوی،
عملت
کم هم باشد…
کم نیست.
چطور کم باشد
کاری
که پذیرفته شده؟
پس
مسئله
زیاد بودن نیست…
متصل بودن است.
به ریشهای
که خیر را
نه در فراوانی،
بلکه
در پاکی میسنجد.
به ریشهای
که
اگر صد برگ نیاوری
اما یک برگِ پاک بیاوری…
قبول میکند.
به ریشهای
که نامش
نور است.
و شاخهاش
هرچه باشد—
اگر از آن ریشه بروید—
خیر است.
وَ افْعَلُوا الْخَيْرَ
وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ
[سورة الحج (۲۲): الآيات ۷۶ الى ۷۸]
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَ اسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَ افْعَلُوا الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (۷۷)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد،
ركوع و سجود كنيد و پروردگارتان را بپرستيد و كار خوب انجام دهيد،
باشد كه رستگار شويد.
[سورة الأنبياء (۲۱): الآيات ۷۱ الى ۷۵]
وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا
وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ (۷۳)
و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مىكردند،
و به ايشان انجام دادن كارهاى نيك و برپاداشتن نماز و دادن زكات را وحى كرديم
و آنان پرستنده ما بودند.
– «خیر را انجام دهید»
– «وقتی خیر، عمل میشود»
– «از شناخت تا انجام»
– «الهامِ خیر»
– «راه رستگاری: رکوع، سجود، خیر»
– «امامان و رازِ فعلِ خیرات»
– «خیر، وقتی در عمل جاری میشود»
– «خیر فقط دانستن نیست»
– «آنجا که خیر، زندگی میشود»
– «قدم گذاشتن در راه خیر»
دلنوشته
آنجا که خیر، زندگی میشود
و بعد
قرآن
یک دعوت ساده میکند…
نه پیچیده،
نه دور.
فقط میگوید:
«وَ افْعَلُوا الْخَيْرَ»
خیر را
انجام دهید.
نه فقط
بشناسید.
نه فقط
دربارهاش
حرف بزنید.
انجامش دهید.
با دستهایتان،
با قدمهایتان،
با انتخابهایتان.
ای کسانی که ایمان آوردهاید…
رکوع کنید،
سجده کنید،
پروردگارتان را عبادت کنید…
و خیر را
انجام دهید.
شاید
رستگار شوید.
گویی
رستگاری
از جایی شروع میشود
که خیر
از فکر
به عمل
میرسد.
اما قرآن
پردهی دیگری هم کنار میزند.
میگوید
درباره کسانی
که چراغ راه مردم شدند:
«وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً
يَهْدُونَ بِأَمْرِنا»
ما آنان را
امامانی قرار دادیم
که به فرمان ما
هدایت میکردند.
و بعد
رازِ هدایتشان را میگوید:
«وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ
فِعْلَ الْخَيْراتِ»
ما
انجامِ خیرات را
به آنان وحی کردیم.
نه فقط
شناختِ خیر…
بلکه
انجامِ خیر.
گویی
خیر
وقتی در جان انسان
ریشه میگیرد
دیگر
فقط یک تصمیم نیست.
الهامی است
که در عمل جاری میشود.
نمازی
که برپا میشود.
دستی
که بخشش میکند.
دلی
که فقط
برای خدا
خم میشود.
و آنان
چنین بودند:
«وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ»
بندگانِ ما بودند.
اینجاست
که انسان میفهمد
خیر
فقط یک شاخه
در زندگی نیست.
راهی است
که باید
در آن راه رفت.
راهی
که از رکوع شروع میشود…
از سجده عبور میکند…
و در عمل
به خیر
ادامه پیدا میکند.
و هرکس
در این راه قدم بگذارد
کمکم
شاخههای زندگیش
به همان ریشهای وصل میشود
که
نور
از آن میروید.
حدیث قدسی:
وَ يَتَشَعَّبُ مِنَ اَلْمُدَاوَمَةِ عَلَى اَلْخَيْرِ
اَلصَّلاَحُ وَ اَلاِقْتِدَارُ وَ اَلْعِزُّ وَ اَلْإِخْبَاتُ وَ اَلْإِنَابَةُ وَ اَلسُّؤْدُدُ وَ اَلْأَمْنُ وَ اَلرِّضَا فِي اَلنَّاسِ وَ حُسْنُ اَلْعَاقِبَةِ
وَ يَتَشَعَّبُ مِنْ كَرَاهَةِ اَلشَّرِّ
حُسْنُ اَلْأَمَانَةِ وَ تَرْكُ اَلْخِيَانَةِ وَ اِجْتِنَابُ اَلسُّوءِ وَ تَحْصِينُ اَلْفَرْجِ وَ صِدْقُ اَللِّسَانِ وَ اَلتَّوَاضُعُ وَ اَلتَّضَرُّعُ لِمَنْ هُوَ فَوْقَهُ وَ اَلْإِنْصَافُ لِمَنْ هُوَ دُونَهُ وَ حُسْنُ اَلْجِوَارِ وَ مُجَانَبَةُ إِخْوَانِ اَلسَّوْءِ.
از مداومت بر خير نه شعبه منشعب مىشود به اين شرح:
نيكويى، قدرت داشتن، عزّت داشتن، فروتنى نمودن، توبه نمودن و بازگشت از گناه، مهترى و بزرگى، امان داشتن، خشنودى مردم از او، حسن عاقبت.
از كراهت داشتن از شرّ ده شعبه منشعب مىشود به اين شرح:
نيكو امانت دارى كردن، ترك خيانت، دورى جستن از بدى، حفظ فرج از گناه، راست گفتن، فروتنى، زارى نمودن در مقابل كسى كه از او برتر است، انصاف دادن و به عدالت عمل كردن نسبت به كسى كه پائينتر از او است، همسايه خوب بودن، دورى نمودن از مردم بدكردار.
* **«شاخههایی که از ریشه میرویند»**
* **«میوههای مداومت، ثمراتِ کراهت»**
* **«جزییاتِ یک زندگیِ نورانی»**
* **«از مداومت بر خیر، تا کراهتِ از شر»**
* **«شناسنامهٔ شاخههایِ نیک»**
* **«نوزدهگانهٔ رستگاری»**
* **«آنچه از ریشه میتراود»**
* **«چراغهایِ راهِ خیر و شر»**
دلنوشته
شاخههایی که از ریشه میرویند
در دلِ این حدیث قدسی،
چراغهای متعددی میدرخشند،
که هرکدام
مسیرِ زندگیِ راهِ خیر را نشان میدهد.
میگوید:
مداومت بر خیر،
یعنی
پیوستگیِ دائمی در نیکوییها.
نیکی، قدرت، عزت،
فروتنی، و توبه.
اینها شاخههایی هستند
که از ریشهِ ایمان و عبادت میرویند.
خوب بودن،
آرامش درونی،
حال رضایت،
و حسن عاقبت،
همه در یک مسیر قرار دارند.
و اما
راههای نفرت از شر و بدی،
ساده ولی مهم:
یکتنه
امانتدار بودن،
خودداری از خیانت،
دوری از بدیها،
حفاظت از پاکدامنی،
در حقیقت
پایینترین شاخههای نیکی است.
راستی گفتن،
فروتنی،
ذکر و زاری در مقابل حقیقت برتر،
انصاف و عدالت در گفتار و رفتار،
و دوری از بدکاران و افراد ناسالم.
این شاخهها
همیشه
از ریشههایِ پاک و محکمِ ایمان
حاصل میشوند.
اما
اگر بخواهی
از کراهتِ شر و بدی بگویی،
مسیری دیگر است:
در آن راه،
مراقبتِ بیوقفه از رفتار،
پرهیز از خیانت،
دوری از گناه و بدکاران،
حفظِ عزت و شرف،
و انصاف و عدالت،
همیشه باید
مورد توجه باشد.
بنابراین،
این حدیث
نقشی است
در ساختنِ عمارتِ زندگی بر پایههایِ پاک.
ریشههایِ ایمان و نیکخویی،
شاخههایِ خدمت و حسن معاشرت،
و بر شاخههای آنها
مینشینیم،
تا در بلندایِ رستگاری،
عمر کنیم.
ببین قلب سلیم چه میکنه!
امام صادق علیه السلام:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ قَوْماً لِلْحَقِّ
فَإِذَا مَرَّ بِهِمُ الْبَابُ مِنَ الْحَقِّ قَبِلَتْهُ قُلُوبُهُمْ وَ إِنْ كَانُوا لَا يَعْرِفُونَهُ
وَ إِذَا مَرَّ بِهِمُ الْبَاطِلَ أَنْكَرَتْهُ قُلُوبُهُمْ وَ إِنْ كَانُوا لَا يَعْرِفُونَهُ
وَ خَلَقَ قَوْماً لِغَيْرِ ذَلِكَ
فَإِذَا مَرَّ بِهِمُ الْبَابُ مِنَ الْحَقِّ أَنْكَرَتْهُ قُلُوبُهُمْ وَ إِنْ كَانُوا لَا يَعْرِفُونَهُ
وَ إِذَا مَرَّ بِهِمُ الْبَابُ مِنَ الْبَاطِلِ قَبِلَتْهُ قُلُوبُهُمْ وَ إِنْ كَانُوا لَا يَعْرِفُونَهُ.»
همانا خداى عز و جل مردمى را براى حق آفريده
كه چون درى از حق بآنها گذرد (مثل اينكه سخن حقى شنوند) دلشان آن را بپذيرد اگر چه آن را نفهمند و نشناسند،
و چون درى از باطل بآنها گذرد، دلشان انكار كند، اگر چه آن را نشناسند
و مردمى ديگر را براى غير حق آفريده
كه چون درى از حق بآنها گذرد، دلشان انكار كند، اگر چه آن را نشناسند
و چون درى از باطل بآنها گذرد دلشان آن را بپذيرد، اگر چه آن را نشناسند.
* **«قلبی که خودش چراغ است»**
* **«کارِ دلِ سلیم»**
* **«وقتی حق میرسد…»**
* **«بو کشیدنِ حق»**
* **«دلهایی که با نور آشنا هستند»**
* **«ریشهای که دل را سمتِ حق میکشد»**
* **«پذیرفتنِ بیدلیل، انکارِ بیدلیل»**
* **«دلها چگونه آفریده میشوند»**
دلنوشته
دلها چگونه آفریده میشوند؟
پذیرفتنِ بیدلیل، انکارِ بیدلیل
ببین
قلبِ سلیم
چه میکند…
نه درس خوانده،
نه مناظره کرده،
نه همهچیز را میداند؛
اما
وقتی «درِ حق» میرسد،
دلش
بیاجازهی عقل،
باز میشود.
حتی اگر
نامِ حق را نداند،
حتی اگر
صورتش را نشناسد؛
قلب،
بو میکشد…
و میپذیرد.
و وقتی
«درِ باطل» عبور میکند،
دل
پس میکشد.
نه چون دلیل دارد،
بلکه چون
بیگانه است.
این کارِ
قلبی است
که برای حق آفریده شده.
اما آنسو…
دلهایی هستند
که میزانشان وارونه است؛
نه با حق آرام میگیرند،
نه با نور اُنس دارند.
درِ حق که میآید،
سنگین میشوند،
دلشان میلرزد
و انکار میکند؛
حتی اگر
حق
واضح باشد.
و درِ باطل که میگذرد،
دل
آشنا میشود،
گرم میگیرد،
و بیپرسش
میپذیرد.
نه از روی فهم،
نه از روی جهل؛
از روی
ریشه.
اینجا
دیگر بحثِ استدلال نیست؛
بحثِ
آفرینشِ دل است.
دلها
یا برای حق ساخته شدهاند،
یا برای غیر آن.
و همین است
که بعضیها
راه را
حتی در تاریکی
پیدا میکنند؛
و بعضی دیگر
در روشنترین روز،
گم میشوند.
قلبِ سلیم
چراغ نمیخواهد؛
خودش
چراغ است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم:
عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ:
قُلْتُ لِرَسُولِ اللَّهِ ص أَوَّلُ شَيْءٍ خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَى مَا هُوَ؟
فَقَالَ: نُورُ نَبِيِّكَ يَا جَابِرُ خَلَقَهُ اللَّهُ ثُمَّ خَلَقَ مِنْهُ كُلَّ خَيْرٍ.
اول چيزى كه خداوند آفريد چه بود؟
فرمود نور پيامبرت كه از آن تمام خير و خوبيها را آفريد.
* **«از نور، همهچیز آغاز شد»**
* **«ریشهی نخستینِ خیر»**
* **«آنگاه که نور آفریده شد»**
* **«خاستگاهِ تمام خوبیها»**
* **«پیش از جهان، نور»**
* **«از او، همهی خیر»**
* **«اولین آفرینش»**
* **«نوری که جهان از آن رویید»**
**«ریشهی نخستینِ خیر»**
دلنوشته
نور،
خاستگاهِ همهی خوبیهاست.
جابر پرسید:
اولین چیزی که خدا آفرید چه بود؟
و پیامبر فرمود:
«نورِ پیامبرت، ای جابر…
از آن،
خدا
همهی خیر را آفرید.»
از آن نور،
مِهر زاده شد،
صدق تراوید،
عدالت جوانه زد،
و اهلِ دل
راه را شناختند.
پیش از خاک،
پیش از زمان،
پیش از فرشتگان،
خیر،
در لباسِ نور
خلق شد.
و از همان ریشه،
تمام نیکیها
سر برآوردند.
هر سخن نیک،
هر اندیشهی پاک،
هر اشکِ صادق،
از جویِ آن نور میگذرد.
ما،
اگر نیکی میکنیم،
تاری از آن نور
در جانمان هست.
اگر راست میگوییم،
اگر دست میگیریم،
اگر عشق میورزیم…
بازگشتش
به همان لحظه است؛
لحظهای که
خدا
نورِ او را
آفرید.
و از آن روز،
هر خیر و زیبایی
یادگارِ آن نور است.
الصحيفة السجادية 154
(33) (وَ كَانَ، مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي الِاسْتِخَارَةِ):
– **«وقتی انتخاب را به خدا میسپاری»**
– **«از علمِ تو خیر میخواهم»**
– **«الهامِ انتخاب»**
– **«میانِ راهها»**
– **«آنجا که دل به علمِ خدا تکیه میکند»**
– **«رضا به انتخابِ خدا»**
– **«وقتی دل، راه را نمیداند»**
– **«بهترین عاقبت»**
**«از علمِ تو خیر میخواهم»**.
دلنوشته
از علمِ تو خیر میخواهم
و گاهی
انسان
میانِ راهها میایستد…
خیر را میخواهد،
اما
نمیداند
کدام راه
به آن میرسد.
اینجاست
که دل
رو به آسمان میکند.
میگوید:
خدایا…
من از علمِ تو
خیر میطلبم.
تو میدانی
آنچه من نمیدانم؛
راههایی را میبینی
که چشمِ من
به آنها نمیرسد.
پس
بر محمد و آلِ محمد
درود فرست
و خیر را
برایم مقدّر کن.
به دلم بیاموز
چگونه انتخاب کنم؛
چنان که
به آنچه تو برگزیدهای
راضی شوم.
شک را
از دل بردار،
و یقینِ بندگانِ مخلصت را
در جانم بنشان.
مگذار
نادانیِ من
مرا از خیرِ انتخابِ تو
دور کند؛
که تقدیرت را
سبک بشمارم
و جایِ رضایتت را
نپسندم.
چه بسیار
راهی
که ما دوستش داریم
اما
از عاقبتِ نیک
دور است.
و چه بسیار
سرنوشتی
که ابتدا
تلخ مینماید،
اما
پایانش
سلامت است.
خدایا…
آنچه را
از قضای تو
نمیپسندم،
در دلم
محبوب گردان.
و آنچه را
دشوار میبینم،
بر من
آسان کن.
چنان کن
که دل
با خواستِ تو
آرام بگیرد؛
نه جلو افتادنِ چیزی
را بخواهد
که تو به تأخیر انداختهای،
و نه
عجله کند
در آنچه تو
به وقتِ خود
قرار دادهای.
دل را
همراهِ خواستِ خودت کن؛
تا
آنچه را تو دوست داری
دوست بدارد
و آنچه را تو نمیپسندی
رها کند.
و سرانجام…
کار ما را
به بهترین پایان برسان؛
به عاقبتی
که ستودهتر است،
و بازگشتی
که کریمانهتر.
زیرا
خیر
در دستِ توست.
و تو
هر چه بخواهی
میتوانی.
امام علی علیه السلام:
عَجِبْتُ لِأَقْوَامٍ يَحْتَمُونَ اَلطَّعَامَ مَخَافَةَ اَلْأَذَى كَيْفَ لاَ يَحْتَمُونَ اَلذُّنُوبَ مَخَافَةَ اَلنَّارِ
وَ عَجِبْتُ مِمَّنْ يَشْتَرِي اَلْمَمَالِيكَ بِمَالِهِ كَيْفَ لاَ يَشْتَرِي اَلْأَحْرَارَ بِمَعْرُوفِهِ فَيَمْلِكَهُمْ
ثُمَّ قَالَ
إِنَّ اَلْخَيْرَ وَ اَلشَّرَّ لاَ يُعْرَفَانِ إِلاَّ بِالنَّاسِ
فَإِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْرِفَ اَلْخَيْرَ فَاعْمَلِ اَلْخَيْرَ تَعْرِفْ أَهْلَهُ
وَ إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْرِفَ اَلشَّرَّ فَاعْمَلِ اَلشَّرَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ.
در شگفتم از مردمى كه از خوراك به خاطر گزندش پرهيز مىكنند
چگونه از گناه به خاطر آتش دوزخ پرهيز نمىكنند؟!
در شگفتم از مردمى كه بندگان را به مال خود مىخرند
چگونه از خريدن آزادگان به وسيلۀ احسان خويش به آنان، خوددارى مىكنند؟!
آنگاه امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:
به راستى، حقيقت نيكى و بدى شناخته نمىشود مگر به مردم،
اگر مىخواهى نيكى را بشناسى نيكوكار باش تا نيكوكاران را بشناسى
و اگر مىخواهى بدى را بشناسى بدى پيشه نما تا بدكاران را بشناسى.
– **«خیر را با خیر بشناس»**
– **«راهها، آدمها را آشکار میکنند»**
– **«پرهیز برای تن، غفلت از جان»**
– **«آدمها آینهٔ راهها»**
– **«خیر و شر در آدمها پیداست»**
– **«شناخت، از عمل آغاز میشود»**
– **«دل، اهلِ راهِ خود را میشناسد»**
دلنوشته
خیر را با خیر بشناس
و باز
انسان
گاهی عجیب زندگی میکند…
از غذایی
که اندکی
به بدنش آسیب بزند
میترسد.
پرهیز میکند،
میسنجد،
دقت میکند.
اما همان انسان
گاه
از گناهی
که آتش میآفریند
پرهیز نمیکند…
و این
جایِ شگفتی است.
چقدر
برای تن
مراقبت داریم؛
اما
برای جان
چه اندازه؟
و باز
شگفتتر از این:
انسان
با مال خود
بندگان میخرد.
اما
چرا
با احسان خود
دلهای آزادگان را نمیخرد؟
با یک مهربانی،
با یک دستگیری،
با یک خیر کوچک…
میشود
دلهایی را به دست آورد
که هیچ مالی
به آن نمیرسد.
و آنگاه
حقیقتی گفته شد
که پردهای را کنار میزند:
خیر و شرّ
در کتابها
شناخته نمیشوند
به تنهایی.
در زندگیاند…
در آدمها…
در راههایی که میروند.
اگر میخواهی
خیر را بشناسی
خیر انجام بده.
آنگاه
دل تو
اهلِ خیر را
خواهد شناخت.
و اگر
در راهِ شرّ قدم بگذاری
آرامآرام
اهلِ همان راه را
خواهی شناخت.
راهها
انسان را
به هم میرسانند.
خیر
اهلِ خیر را
به هم نزدیک میکند.
و شرّ
دلها را
به تاریکیهای شبیهِ خود
میکشاند.
پس
برای شناختنِ راه
گاهی
باید قدم برداشت.
نه برای آزمودنِ تاریکی…
بلکه
برای آنکه با نور
آشنا شوی.
چرا که
وقتی انسان
اهلِ خیر شد
دیگر
دلش
اهلِ خیر را
از دور هم
میشناسد.
اللَّهُمَّ وَفِّقْنَا … لِاسْتِعْمَالِ الْخَيْرِ وَ هِجْرَانِ الشَّرِّ!
دعای ششم صحیفه سجادیه:
درخواست توفیق طاعت و ترک معصیت:
(18) اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ وَفِّقْنَا فِي يَوْمِنَا هَذَا وَ لَيْلَتِنَا هَذِهِ وَ فِي جَمِيعِ أَيَّامِنَا لِاسْتِعْمَالِ الْخَيْرِ، وَ هِجْرَانِ الشَّرِّ، وَ شُكْرِ النِّعَمِ، وَ اتِّبَاعِ السُّنَنِ، وَ مُجَانَبَةِ الْبِدَعِ، وَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ، وَ النَّهْيِ عَنِ الْمُنْكَرِ، وَ حِيَاطَةِ الْإِسْلَامِ، وَ انْتِقَاصِ الْبَاطِلِ وَ إِذْلَالِهِ، وَ نُصْرَةِ الْحَقِّ وَ إِعْزَازِهِ، وَ إِرْشَادِ الضَّالِّ، وَ مُعَاوَنَةِ الضَّعِيفِ، وَ إِدْرَاكِ اللَّهِيف.
بار خدایا بر محمد و آل او درود فرست، و ما را در این روز و این شب و همه ى روزهامان توفیق عطا فرما براى انجام نیکى و دورى از بدى و سپاسگزارى از نعمتها و پیروى از سنتها و ترک بدعتها و امر به معروف و نهى از منکر و حفظ و نگهدارى اسلام، و نکوهش باطل و نادرستى و خوار نمودن آن، و یارى حق و گرامى گردانیدن آن، و راهنمائى گمراه، و کمک ناتوان، و رسیدن به فریاد ستم رسیده.
– **«توفیقِ استعمالِ خیر»**
– **«راهِ اهلِ خیر»**
– **«هر روز، فرصتی برای خیر»**
– **«توفیقِ انجامِ نیکی»**
– **«وقتی خیر، عمل میشود»**
– **«زندگی در مسیرِ خیر»**
– **«یاریِ حق، ترکِ شر»**
**«توفیقِ استعمالِ خیر و هجرانِ شرّ»**.
دلنوشته
توفیقِ استعمالِ خیر و هجرانِ شرّ
حالا
دعا
به کمال میرسد…
خدایا!
این تمامِ چیزی است
که جان
آرزویش را دارد:
توفیق.
برایِ آنکه
فقط ندانیم
خیر چیست؛
بلکه
آن را
به کار بندیم.
نه فقط در لحظهای
که دل
آرام است؛
که در
همهِ روزها
و همهی شبها.
توفیقِ
«استعمالِ خیر»
و
«هجرانِ شرّ».
این
سِیرِ حرکتِ ماست:
شکرِ نعمتها…
پیروی از روشهایِ روشن…
و فاصله گرفتن
از تاریکیهایِ بدعت.
و بعد،
مسئولیتی
که بر دوشِ هر «اهلِ خیری» است:
امر به معروف
و
نهی از منکر.
حفظِ حریمِ دین
و
کوچک کردنِ باطل
تا
جایگاهِ حقیقیاش
نمایان شود.
و یاریِ حق…
آنقدر عزیز
که ذلتِ باطل
در برابرش
آشکار گردد.
و چه زیباست
این سهمِ انسان:
دست گرفتن
برایِ گمشدگان…
یاری کردنِ ناتوانان…
و رسیدن به فریاد
آنکس که
دلش سوخته
و کسی را ندارد.
خدایا!
این است
راهِ ما.
ما را
در هر روزِ زندگیمان
برایِ پیمودنِ این راه
توفیق ده.
تا
شاخههایِ زندگیمان
همگی
از ریشهیِ خیر
تغذیه کنند.
امام صادق عليه السّلام:
إِنَّ مِمَّا أَوْحَى اَللَّهُ إِلَى مُوسَى عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ أَنْزَلَ عَلَيْهِ فِي اَلتَّوْرَاةِ
أَنِّي «أَنَا اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا»
خَلَقْتُ اَلْخَلْقَ وَ خَلَقْتُ اَلْخَيْرَ وَ أَجْرَيْتُهُ عَلَى يَدَيْ مَنْ أُحِبُّ فَطُوبَى لِمَنْ أَجْرَيْتُهُ عَلَى يَدَيْهِ
وَ «أَنَا اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا»
خَلَقْتُ اَلْخَلْقَ وَ خَلَقْتُ اَلشَّرَّ وَ أَجْرَيْتُهُ عَلَى يَدَيْ مَنْ أُرِيدُهُ فَوَيْلٌ لِمَنْ أَجْرَيْتُهُ عَلَى يَدَيْهِ.
براستى از آنچه خدا بر موسى (عليه السّلام) وحى كرد و در تورات بر او نازل شد اين بود كه:
منم من خدائى كه جز من شايسته پرستشى نيست،خلق را آفريدم و نيكى را آفريدم و آن را به دست كسى مجرى ساختم كه دوستش داشتم، خوشا بر كسى كه نيكى را به دست او اجرا كردم.
منم خدائى كه نيست شايستۀ پرستشى جز من، خلق را آفريدم و بدى را آفريدم و آن را به دست هر كه خواستم مجرى كردم، واى بر آنكه بدى را به دست او مجرى ساختم.
– **«وقتی خیر از دستان انسان جاری میشود»**
– **«دستهایی که گذرگاهِ خیرند»**
– **«خوشا به دستی که خیر از آن جاری شود»**
– **«گذرگاهِ خیر یا شر»**
– **«دستهای انتخابشده»**
– **«جاری شدنِ خیر»**
– **«دستانی در خدمتِ نور»**
**«خوشا به دستی که خیر از آن جاری شود»**
دلنوشته
دستهای انتخابشده
دستانی در خدمتِ نور
خوشا به دستی که خیر از آن جاری شود
و اینجا
راز دیگری
آشکار میشود…
همهی خیر
و همهی شرّ
از ارادهی او
سرچشمه میگیرد.
اوست
که آفریدگارِ هر چیز است؛
و کارها
از دستهایِ بندگانش
جاری میشود.
اما
نه هر دستی
شایستهیِ جاریکردنِ خیر است.
خوشا
به حال آن کسی
که خدا
خیر را
بر دستانش
جاری میسازد…
چه جایگاهی!
عشق
در جانش میتراود؛
رفتارش
رنگِ دوستداشتنیِ خدا
میگیرد.
انگار
رحمتِ الهی
در نگاهش
و سخنش
و گامهایش
زلال میشود.
وای اما
بر کسی
که شرّ،
از دست او
بروید.
چه حسرتی…
دستی که
میتوانست
بارانِ مهربانی باشد؛
مبادا
آبستنِ ریشهیِ شرّ شود.
در این میان
اختیار
و آگاهی
و طلبِ توفیق
راهِ ماست:
که چشم
به دست خود دوختهایم
تا مبادا
دستانمان
گذرگاهِ شرّ
شود
و خداوند
خیر را
بر دستان ما
جاری سازد.
خدایا!
درختِ وجود ما را
همیشه
رها به سمتِ نور بدار
تا هر خیر
که تو خواستی
از ما
برویَد.
وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ
و من بهترين ميزبانانم
«خَيْرُ الْمُنْزِلينَ» نام زیبای یوسف ع است.
«بهترين ميزبان» نام زیبای معلم ربانی!
«بهترین پذیرا»
[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۵۸ الى ۶۲]
وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ (۵۸)
و برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند. [او] آنان را شناخت ولى آنان او را نشناختند.
وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ أَ لا تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ (۵۹)
و چون آنان را به خوار و بارشان مجهّز كرد، گفت: «برادر پدرى خود را نزد من آوريد. مگر نمىبينيد كه من پيمانه را تمام مىدهم و من بهترين ميزبانانم؟
«رَبِّ أَنْزِلْني مُنْزَلاً مُبارَكاً»
وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُوني بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبيكُمْ أَ لا تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلينَ (یوسف ۵۹)
وَ قُلْ رَبِّ أَنْزِلْني مُنْزَلاً مُبارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلينَ (مومنون ۲۹)
دو واژۀ قرآنی «خَیر» و «شَرّ»
نورِ خیرخواهی و تاریکیِ شرارت
قرآن کریم در موارد متعددی دو مفهوم بنیادین «خَیر» و «شَرّ» را در برابر یکدیگر قرار میدهد؛ مانند:
«وَعَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَعَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ» (بقره: 216).
از نظر لغوی، واژۀ «خَیر» در زبان عربی به چیزی گفته میشود که مطلوب و مورد رغبت انسانهاست. راغب اصفهانی در «مفردات الفاظ القرآن» مینویسد:
«الخَيْرُ: ما يُرغَبُ فيه الكُلّ»
یعنی خیر آن چیزی است که همگان به آن گرایش دارند.
در متون لغوی نیز ریشۀ «خ ی ر» گاه در معنای «برگزیدن» و «ترجیح دادن» آمده است؛ چنانکه گفتهاند:
«خِرْتُ الرجلَ على صاحبه»؛
یعنی او را بر دیگری برگزیدم و ترجیح دادم.
از همین ریشه واژۀ «استخاره» پدید آمده است که در اصل به معنای «طلبِ خیر و برگزیدن بهترین» است.
در برخی تعبیرهای لغوی نیز آمده است:
«استخارة الضبع: أن تُجعل خشبة في ثقب بيتها حتى تخرج من مكان إلى آخر»؛
یعنی برای بیرون آوردن کفتار از لانه، چوبی در سوراخ آن قرار میدهند تا مسیرش تغییر کند و از جای دیگری بیرون آید.
میتوان از این تصویر لغوی الهامی معنوی گرفت: گاه با کنار گذاشتن تمنّاها و ترجیح خواست الهی، مسیر تازهای در زندگی انسان گشوده میشود و راهی به سوی خیر پدیدار میگردد.
در برابر آن، واژۀ «شَرّ» قرار دارد. لغتشناسان گفتهاند:
«الشَّرُّ: ما يُرغَبُ عنه الكلّ»
یعنی شرّ چیزی است که همگان از آن رویگردانند.
در برخی ریشههای مرتبط با این واژه نیز مفاهیمی مانند پراکندگی، جرقه و انتشار آمده است؛ مانند:
«الشَّرَر» که به معنای جرقههای آتش است. این تصویر بهخوبی نشان میدهد که شرّ میتواند همچون شرارهای کوچک آغاز شود و سپس گسترش یابد.
در نگاه اخلاقی قرآن، بسیاری از شرارتها از صفاتی درونی مانند حسد، کینه و خودخواهی سرچشمه میگیرند؛ چنانکه قرآن از «شرّ حاسد إذا حسد» (فلق: 5) یاد میکند. حسد همچون آتشی است که نخست در دل انسان شعله میگیرد و سپس آثار آن در رفتار و گفتار آشکار میشود.
از این منظر میتوان گفت: علم، هدایت و تعلیم ربانی از مصادیق روشن «خیر» هستند؛ زیرا انسان را به رشد و نور نزدیک میکنند. در مقابل، گمراهی و لیدرهای فاسد میتوانند سرچشمۀ «شرّ» شوند.
قرآن کریم در داستان یوسف علیهالسلام نیز تعبیری زیبا به کار میبرد:
«وَأَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ» (یوسف: 59)
یعنی: «تو بهترین میزبانانی».
این تعبیر نشان میدهد که خیر نه تنها در امور مادی، بلکه در اخلاق، میزبانی، علم و هدایت نیز جلوه میکند؛ جایی که انسان دیگری را با کرامت و نیکی میپذیرد و راه رشد را برای او میگشاید.
* **«او که پیمانه را تمام میدهد»**
* **«در منزلگاهِ مبارکِ میزبان»**
* **«خیر در هیئتِ میزبانی»**
* **«وقتی میزبان، جانِ انسان میشود»**
* **«وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ؛ نامی برای خیر»**
* **«سفرهای که از زخمها وسیعتر است»**
دلنوشته
وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ؛
وقتی میزبان، جانِ انسان میشود
و گاهی
خیر
در هیئتِ «میزبانی»
ظاهر میشود…
میزبانی
که دلها را
پناه میدهد.
قرآن
نامی زیبا
برای این جلوهی خیر دارد:
«وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ»
من
بهترین میزبانانم.
یوسف گفت؛
آنگاه که برادرانش
بیآنکه او را بشناسند
بر او وارد شدند.
او
شناخت…
اما
کینه را
مهمان دل نکرد.
پیمانه را
تمام داد.
دل را
وسیعتر از زخمها نگه داشت.
و گفت:
«من
بهترین میزبانانم.»
چه عجیب است
خیر
گاهی
در «بخشیدنِ گندم» نیست؛
در «گشودنِ دل» است.
در آن لحظه
که میتوانی
انتقام بگیری…
اما
میزبان میشوی.
و این
تنها داستانِ یوسف نیست.
این
نامی از نامهایِ زیبایِ خداست.
وقتی بنده
دست به دعا برمیدارد:
«رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلًا مُبَارَكًا»
پروردگارا…
مرا
در جایگاهی مبارک
فرود آور.
و امید دارد
که میزبانش
او باشد؛
«وَ أَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ»
و تو
بهترین میزبانانی.
آری
اگر ریشه
در نور باشد
اگر دل
به معلمِ ربانی
گره خورده باشد
انسان
کمکم
شبیهِ میزبانانِ آسمان میشود.
پیمانه را
تمام میدهد.
دل را
وسیع میکند.
و سفرهای میگستراند
که حتی
غریبهها
در آن
امنیت پیدا میکنند.
خوشا
به آنان
که دلشان
منزلگاهِ رحمت است.
و خوشا
به آن روز
که خدا
ما را
در «منزلگاهی مبارک»
فرود آورد…
و خود
میزبانِ ما باشد.
عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَعْيَنَ أَخِي مَالِكِ بْنِ أَعْيَنَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ الرَّجُلِ لِلرَّجُلِ جَزَاكَ اللَّهُ خَيْراً مَا يَعْنِي بِهِ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ خَيْراً نَهَرٌ فِي الْجَنَّةِ مَخْرَجُهُ مِنَ الْكَوْثَرِ وَ الْكَوْثَرُ مَخْرَجُهُ مِنْ سَاقِ الْعَرْشِ عَلَيْهِ مَنَازِلُ الْأَوْصِيَاءِ وَ شِيعَتِهِمْ عَلَى حَافَتَيْ ذَلِكَ النَّهَرِ جَوَارِي نَابِتَاتٌ كُلَّمَا قُلِعَتْ وَاحِدَةٌ نَبَتَتْ أُخْرَى سُمِّيَ بِذَلِكَ النَّهَرُ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ: فِيهِنَّ خَيْراتٌ حِسانٌ وَ إِذَا قَالَ الرَّجُلُ لِصَاحِبِهِ جَزَاكَ اللَّهُ خَيْراً فَإِنَّمَا يَعْنِي بِذَلِكَ تِلْكَ الْمَنَازِلَ الَّتِي أَعَدَّهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِصَفْوَتِهِ وَ خِيَرَتِهِ مِنْ خَلْقِهِ.
– **«خیر؛ نهری از کوثر»**
– **«وقتی خیر، یک رودخانه است»**
– **«دعایی به وسعتِ یک نهر بهشتی»**
– **«جزاکَ اللهُ خیراً؛ دعایی برای منزلهای بهشت»**
– **«نهری که از عرش جاری است»**
– **«خیر؛ جریانی از کوثر تا دلها»**
دلنوشته
خیر؛ نهری از کوثر
و ما
گاه
بیآنکه بدانیم
چه میگوییم…
به یکدیگر
میگوییم:
«خدا
به تو
خیر بدهد.»
«جزاکَ اللهُ خیراً…»
اما
امام صادق علیهالسلام
پردهای دیگر
از این واژه
کنار زد.
فرمود:
«خیر
نامِ نهری است
در بهشت.»
نهری
که سرچشمهاش
از «کوثر» است…
و کوثر
از ساقِ عرش
جاری میشود.
بر کنارههای آن نهر
خانههایی است
برای «اوصیا»
و برای «دوستانشان».
و بر ساحلش
زیباییهایی میرویَد
که هرگاه
یکی چیده شود
دیگری
میشکفد.
همیشه تازه…
همیشه زنده…
همیشه جاری…
پس وقتی
به کسی میگویی:
«جزاکَ اللهُ خیراً»
شاید
بیآنکه بدانی
برای او
چه دعایی کردهای.
یعنی:
خداوند
تو را
مهمانِ آن نهر کند…
در آن منزلها
جای دهد…
در کنارِ دوستانِ نور
بنشانَد.
چه دعای بزرگی است
این جملهی کوتاه.
دعایی
برای رسیدن
به سرچشمههای خیر.
به جایی
که خیر
دیگر یک واژه نیست…
یک «رودخانه» است.
جاری
از عرش
تا دلهایِ کسانی
که ریشهشان
در نور است.
دلنوشته
بعضی چیزها
با چهرهی بلا میرسند—
اما در حقیقت،
رحمتی پنهاناند.
بعضی چیزها
مثل آرزویی برآورده میدرخشند—
اما در حقیقت،
دامی پوشیدهاند.
آموختهام
به اولین برچسبی
که دلم روی یک روز میزند
اعتماد نکنم.
نه هر «باختی»
باخت است.
و نه هر «بردی»
رهایی.
نوری هست
که فریاد نمیزند؛
فقط
میبخشد.
خیرخواهی—
آرام،
ثابت،
پاک—
چراغیست
که میسوزد
بیآنکه دیدهشدن بخواهد.
و تاریکیای هست
که لبخند میزند.
حسادت—
آتشی پنهان
که تابِ طلوع دیگری را
ندارد.
نام خودش را «عدالت» میگذارد،
اما
مزهاش زهر است.
نام خودش را «حقیقت» میگذارد،
اما
اعتماد را میشکند
و از سوءظن
سیراب میشود.
میان این دو
روح من آزموده میشود.
نه با صحنههای بزرگ؛
با انتخابهای کوچک:
وقتی برکتی
در دستان دیگری میبینم—
برای زیاد شدنش
دعا میکنم؟
یا
نابودیاش را میخواهم؟
وقتی با تأخیر میرسم،
یا محروم،
یا منحرف از مسیر—
راه را متهم میکنم؟
یا از آن که میداند
آنچه را من نمیدانم
میپرسم؟
چون بارها
در تشخیص «خیر» و «شر»
اشتباه کردهام.
آنچه بیزارم کرد،
حفاظتم شد.
آنچه دنبالش دویدم،
نزدیک بود
ویرانم کند.
پس زمزمه میکنم—
نه بهعنوان شعار،
بلکه تسلیم:
«و شاید برای شما خیر باشد…»
حتی اگر هنوز
نبینی.
«و شاید برای شما شر باشد…»
حتی اگر
مثل هدیهای زرّین
به نظر برسد.
به دلم بیاموز
که نور را
از میوهاش بشناسد:
آرامش،
فروتنی،
راستی،
و گسترش یافتنِ رحمت.
و مرا حفظ کن
از تاریکیای
که آغازش
فقط یک فکر است:
«چرا او…
و نه من؟»
بگذار ریشهام
به نور چنگ بزند—
تا شاخههایم نیز
روزی
پناه شوند،
نه سایهای سنگین.
