Love and hate, light and darkness!
lovely light!
Hate the darkness!
What is the difference between healthy and unhealthy love?
«عشق» یکی از هزار واژه مترادف «نور» است.
در فرهنگ لغات عربی می نویسند:
«سمِّي العاشق عاشقاً لأنّه يذبُل من شدَّة الهوى كما تذبُل العَشقَة إذا قُطعت.»
«عَشِقَهُ: دلباخته او شد.»
«عَشِقَ بِالشّيءِ: به آن چسبيد.»
+ «لزم – ملازمت با نور!»
+ «عرب»: عشق، کشش دل به سوی نور آشکار شده است.
عشق، خواستِ خودجوش برای پیروی از این نور زیباست.
گیاه پیچک بدور تنه درختان می پیچد و حتی زمانیکه ریشهاش قطع می شود، خشکیده، اما بر درخت چسبیده باقی میماند!
قلبی که مکانیسم نورانی اش فعال شده، چنان عاشق نور می شود و به آن می چسبد که با هیچ چیزی قابل جدا شدن نیست! این مفهوم از هزار واژه مترادف «نور» استنباط میشود.
گیاه عَشَقِه – پیچک – پاپیتال (هِلیکس)
مفهوم اتّصال: attachment (1+1)
گیاهی با رشد سریع که از در و دیوار بالا میره!
پیچک عاشق! ببین چه تلاشی میکنه تا به نور برسه!
أفضَلُ النّاسِ مَن عَشِقَ العِبادَةَ فَعانَقَها
أفضَلُ النّاسِ مَن عَشِقَ العِبادَةَ فَعانَقَها،
و أحَبَّها بقَلبِهِ، و باشَرَها بِجَسَدِهِ، و تَفرَّغَ لَها،
فَهُو لا يُبالي عَلى ما أصبَحَ مِنَ الدُّنيا: عَلى عُسرٍ أم عَلى يُسرٍ.
پس، دست در گردن آن آويزد و از صميم دل دوستش بدارد
و با پيكر خود با آن در آميزد و خويشتن را وقف آن گرداند؛
پس چنين شخصى را باكى نباشد كه دنيايش به سختى گذرد يا به آسانى.
دلنوشته
در آغوشِ بندگی
وقتی محبت در دل ریشه بدواند،
ذکر به عادت نمیماند؛
به «عشق» تبدیل میشود.
و آنگاه عبادت
دیگر تکلیفِ سنگین نیست،
قرارِ دل است.
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمودند:
برترین مردم کسی است
که عاشق عبادت شود؛
پس آن را در آغوش بگیرد.
چه تعبیر شگفتی…
عبادت را «در آغوش بگیرد».
گویی عبادت
موجودی زنده است؛
دوستی نزدیک،
که انسان به استقبالش میرود
و گردنش را میفشارد.
در چنین حالی
نماز فقط چند رکعت نیست،
گفتوگویی است
که دل نمیخواهد پایان یابد.
ذکر فقط تکرارِ واژهها نیست،
نفس کشیدن در هوای قرب است.
حدیث میگوید:
او عبادت را با دلش دوست میدارد،
و با جسمش با آن در میآمیزد.
یعنی دلش مشتاق است
و بدنش همراه.
نه دل خسته است
و نه تن گریزان.
تمام وجود انسان
در یک جهت میایستد:
رو به خدا.
و وقتی چنین شد،
چیز عجیبی در جان او رخ میدهد.
دنیا دیگر
مرکز ثقل زندگی نیست.
فقر بیاید
یا گشایش،
سختی برسد
یا آسانی،
دل او تکان نمیخورد.
چون کسی که
طعمِ آغوشِ عبادت را چشیده باشد
میداند:
آنچه در سجده پیدا میشود
در هیچ جای دنیا پیدا نمیشود.
و شاید رازِ این مقام
همان باشد که پیشتر گذشت:
وقتی ذکر
به لذت تبدیل شود،
وقتی لذت
به عشق تبدیل شود،
و وقتی عشق
دل را فرا بگیرد…
انسان
عبادت را انجام نمیدهد؛
بلکه
در «آغوشِ عبادت» زندگی میکند.
کربلا، قربانگاه عاشقان!
امام علی علیه السلام:
هـذا … مَصارِعُ عُشّـاقٍ شُـهَداءِ
لايَسْبِقُهُمْ مَنْ كانَ قَبْلَهُمْ وَ لايَلْحَقُهُمْ مَنْ كانَ بَعْدَهُمْ.
حضرت على عليه السلام روزى گذرش از كربلا افتاد و فرمود:
اينجا قربانگاه عاشقان و مشهد شهيدان است.
شهـيدانى كه نه شهداى گذشته و نه شـهداى آينـده به پاى آنها نمى رسـند.
👈 فقط باید عاشق نورت باشی تا بتونی تمناهاتو فدای تقدیراتت کنی.
دلنوشته
«کربلا، قربانگاهِ عاشقان»
بادِ داغی بر زمین میوزید…
و علی علیهالسلام
در عبورِ خاموشِ خویش
بر خاکی ایستاد
که هنوز خون ندیده بود.
نگاه کرد…
نه به ریگها،
نه به افقِ بیدرخت؛
به آیندهای سرخ.
و فرمود:
«هٰذا مَصارِعُ عُشّاقٍ شُهَداء…
لا يَسبِقُهُم مَن كانَ قَبلَهُم
و لا يَلحَقُهُم مَن كانَ بَعدَهُم.»
اینجا
قربانگاهِ عاشقان است.
اینجا
زمین، تابِ ایستادنِ دلهای معمولی را ندارد.
کربلا
میدانِ جنگ نبود…
میدانِ «عشق» بود.
آنجا کسی برای پیروزی نیامده بود؛
برای فدا شدن آمده بودند.
نه برای آنکه بمانند،
بلکه برای آنکه بسوزند
و چراغ شوند.
عاشق
وقتی به معشوق میرسد،
چیزی برای خودش نگه نمیدارد.
و در کربلا
هیچکس
چیزی برای خودش نگه نداشت.
پدر
پسر را تقدیم کرد.
برادر
برادر را.
و حسین علیهالسلام…
دلش را.
آنجا
تمناها
یکبهیک
بر مذبحِ تقدیر
ذبح شدند.
کربلا یعنی
آرزوی ماندن داشته باشی
اما رفتن را انتخاب کنی.
کربلا یعنی
تشنگی را بفهمی
و آب ننوشی
چون رضای او چیز دیگریست.
کربلا یعنی
تمامِ «میخواهم»های دلت را
فدای «او میخواهد» کنی.
و این کار
از عهدهی عاقلِ حسابگر برنمیآید…
فقط عاشق میتواند.
فقط باید عاشقِ نور باشی
تا بتوانی
تمناهایت را
فدای تقدیرت کنی.
عاشق
وقتی فرمان برسد،
چانه نمیزند.
نمیگوید: چرا من؟
نمیگوید: چرا اینگونه؟
سر بر آستان میگذارد
و میگوید:
الهی…
همین که تو میخواهی،
کافی است.
و این است
رازِ سخنِ علی علیهالسلام…
شهیدانی که
نه پیشینیان به پایشان میرسند
و نه آیندگان.
چون آنان
به نهایتِ عشق رسیدند؛
به جایی که انسان
دیگر خودش نیست،
تماماً «او»ست.
کربلا
نقطهای در جغرافیا نیست؛
قلهای در عشق است.
هر کس به اندازهی عاشقیاش
به آن نزدیک میشود.
و هر که بخواهد
از تمنای خویش بگذرد
و تقدیرِ محبوب را بپذیرد…
باید از این وادی عبور کند.
کربلا
قربانگاهِ عاشقان است.
و هنوز
زمین،
بوی خونِ دل میدهد…
و آسمان
بوی اشک.
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:
إِنَّ الْجَنَّةَ لَأَشْوَقُ إِلَى سَلْمَانَ مِنْ سَلْمَانَ إِلَى الْجَنَّةِ وَ إِنَّ الْجَنَّةَ لَأَعْشَقُ لِسَلْمَانَ مِنْ سَلْمَانَ لِلْجَنَّةِ.
پيامبر صلّى الله عليه و آله فرمودهاند:
بهشت به سلمان مشتاقتر و عاشقتر از سلمان به بهشت است.
«نفر» یکی از هزار واژه مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لعات عربی می نویسند:
«نفور الدابة»: رمیدن و گریختن حیوان وحشی، «النفور و الوحشة و البعد»
«اسْتَنْفَرَ الظبىُ: آهو گريخت»
«نفر: نفاد الشيء عن الشيء و تجافيه عنه»
«نَفَرَ من كذا: آنرا نپسنديد و مكروه دانست»
در واقع وقتی قلب، با اعمال حسادت، از نور حقیقت دور میشه، به این میگیم فرایند نفرت، یعنی قلب از نور دور شد، قلب از نور متنفّر شد!
قلب پویا حواسش به تاریکی و روشناییاش هست! بعبارت دیگه همینکه حس تاریکی و تنفّر از نور رو متوجه شد فورا به فکر چاره میافته و چاره کار در این آیه قرآن صراحتا بیان شده است که: «إِنَّ الَّذينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُون»
[نفر – قبض و بسط] :
آدم ع داره پسرش شیث ع رو نصیحت میکنه:
إِذَا نَفَرَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ شَيْءٍ فَاجْتَنِبُوهُ
فَإِنِّي حِينَ دَنَوْتُ مِنَ الشَّجَرَةِ لِأَتَنَاوَلَ مِنْهَا نَفَرَ قَلْبِي فَلَوْ كُنْتُ امْتَنَعْتُ مِنَ الْأَكْلِ مَا أَصَابَنِي مَا أَصَابَنِي …
هرگاه دلهايتان از چيزى نفرت دارد، از آن بپرهيزيد.
به راستى كه وقتى به آن درخت [ممنوعْ] نزديك شدم تا از آن بخورم، دلم نفرت داشت. اگر از خوردن، خوددارى مىكردم، آن گرفتارىها به من نمىرسيد.
+ « اجْتَنِب الْحَسَدَ »
+ «شجرة الحسد»
+ «اجتنب الشجرة»
فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ : نفرت عن الحق
حسود از روبرو شدن با نور حقیقت فرار میکنه!
هروب المقصرّة من فضائل علي بن أبي طالب كهروب الحمير حين رؤيتها الأسد:
عن جابر عن أبي جعفر عليه السلام
في قوله عز و جل
«كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ»
قال صلوات الله عليه:
يعني كأنهم حمر وحش فرت من الأسد حين رأته،
و كذلك المرجئة إذا سمعت بفضل آل محمد عليهم السلام نفرت عن الحق.
[سورة المدثر (۷۴): الآيات ۳۲ الى ۵۶]
كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ (۵۰)
به خرانِ رمندهاى مانند:
فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ (۵۱)
كه از پيش شيرى گريزان شده است.
كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ!
واژه نفرت از رمیدن و گریختن حیوانات گرفته شده!
انگاری چسم حسود که به نور زیبای هدایت الهی میافته، بجای اینکه عاشقش بشه و بهش بچسبه، رَم میکنه و فرار میکنه!
buffalo stampede
چشم قلب سلیم در فضای روحانی و ملکوتی، نور هدایت پروردگار خویش را مشاهده می کند.
تنها عشق میتونه بهانه خوبی برای تحمل بدیهای دیگران باشه!
اینقدر عاشقشه و دوستش داره که نه تنها خارهای او ناراحتش نمیکنه بلکه برای اینکه او از داشتن خار، خجالت نکشه، خودشو مثلا مثل او نشون میده تا بهش بر نخوره !!! چه حالیِ این حال عاشق !!! دیوونگیه !!! «حُبّ بیاستدلال»!
«اقرضهم من عرضک»
عَشَقَني و عَشَقتُهُ ... چون عاشق يكديگر شديم!
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: يَقولُ اللَّهُ تَعالى:
إِذا كانَ الغالِبُ عَلى عَبدِيَ الاشتِغالَ بي جَعَلتُ نَعيمَهُ و لَذَّتَهُ في ذِكري،
فَإِذا جَعَلتُ نَعيمَهُ و لَذَّتَهُ في ذِكري عَشَقَني و عَشَقتُهُ،
فَإِذا عَشَقَني و عَشَقتُهُ رَفَعتُ الحِجابَ فيما بَيني و بَينَهُ،
وصِرتُ مَعالِماً بَين عَينَيهِ، لا يَسهو إِذا سَهَا النَّاسُ، أُولئِكَ كَلامُهُم كَلامُ الأَنبِياءِ.
+ «قبض و بسط» …
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:
خداوند متعال، مىفرمايد: «هر گاه، دلمشغولىِ عمده بندهاى، من باشم، نعمت و لذّتِ او را در ذكر خودم قرار مىدهم، و چون نعمت و لذّتش را در ذكر خودم قرار دهم، به من عشق مىورزد و من نيز به او عشق مىورزم،
و چون عاشق يكديگر شديم، حجاب ميان خودم و او را برمىدارم و نشانههايى در جلو چشمانش قرار مىدهم كه چون مردم [مرا] از ياد ببرند، او از ياد نبرد. اينان، سخنشان، سخن پيامبران است».
[عشق ممدوح یا عشق مذموم؟!]:
عشق در معنای ممدوح و حلال، مترادف نور است و در معنای مذموم و حرام، مترادف حسد و تاریکی!
الإمامُ الصّادقُ عليه السلام ـ لَمّا سُئلَ عَنِ العِشقِ ـ : قُلوبٌ خَلَت من ذِكرِ اللّه ِ فأذاقَها اللّه ُ حُبَّ غَيرِهِ .
امام صادق عليه السلام ـ در پاسخ به سؤال از عشق ـ فرمود:
دلهايى از ياد خدا تهى مى گردد و خداوند محبت غير خود را به آنها مىچشاند.
«عشق متقابل میان بنده و خدا»:
– **چون عاشق یکدیگر شدیم**
– **عَشَقَني و عَشَقتُهُ**
– **آنگاه که حجاب برداشته میشود**
– **لذتِ ذکر**
– **وقتی خدا نیز بندهاش را دوست بدارد**
– **از ذکر تا عشق**
– **در میان قبض و بسط**
**«چون عاشق یکدیگر شدیم»**
**«عَشَقَني و عَشَقتُهُ»**
دلنوشته
عَشَقَني و عَشَقتُهُ؛
«چون عاشق یکدیگر شدیم…»
راهِ اشک،
اگر ادامه پیدا کند،
از خوف میگذرد…
از شوق هم میگذرد…
و به جایی میرسد
که دیگر نامش فقط «عشق» است.
رسول خدا صلیالله علیه و آله از پروردگار نقل میکنند:
هرگاه دلمشغولیِ غالبِ بندهام من باشم،
نعمت و لذت او را در ذکر خودم قرار میدهم.
چه وعده عجیبی…
انسان در دنیا
هزار لذت را میجوید:
مال، قدرت، آرامش، شهرت، دانایی…
اما وقتی خدا بخواهد بندهای را بالا بکشد،
لذتهایش را عوض میکند.
ناگهان
ذکر برای او
از هر لذتی شیرینتر میشود.
تنها مینشیند
اما تنها نیست.
نامی را زمزمه میکند
و دلش گرم میشود.
و آنگاه مرحلهای میرسد
که حدیث ادامه مییابد:
وقتی لذت او را در ذکر خودم قرار دادم،
او به من عشق میورزد
و من نیز به او عشق میورزم.
«عَشَقَني و عَشَقتُهُ…»
اینجا دیگر رابطه
رابطهی عبد و مولای معمولی نیست؛
رابطهی «محبتِ متقابل» است.
و وقتی عشق دوطرفه شد،
حادثهای بزرگ رخ میدهد:
«حجاب میان خودم و او را برمیدارم.»
حجابها همیشه دیوارهای سنگی نیستند؛
گاهی غفلتاند،
گاهی دلبستگیاند،
گاهی ترسها و عادتها.
وقتی این پردهها کنار رفت،
انسان دنیا را همانگونه نمیبیند که دیگران میبینند.
خداوند میفرماید:
نشانههایی میان دو چشمش قرار میدهم؛
چنان که وقتی مردم فراموش میکنند،
او فراموش نمیکند.
در میان غوغای دنیا
دل او
چراغی خاموشنشدنی دارد.
مردم سرگرماند،
اما او بیدار است.
مردم میگذرند،
اما او نشانهها را میبیند.
و عجیبتر از همه آنجاست که حدیث میگوید:
سخن آنان
سخن پیامبران است.
نه به این معنا که پیامبرند،
بلکه از آن رو
که دلشان به چشمهای نزدیک شده
که کلام انبیا از آن میجوشد.
و اینجا است که سالک
در میان «قبض و بسط» زندگی میکند.
گاه دل تنگ میشود،
گاه دریایی میشود.
گاه اشک میآید،
گاه آرامشی عمیق مینشیند.
قبض،
دل را میشکند.
و بسط،
دل شکسته را با نور پر میکند.
و در این رفت و آمدِ لطیف،
عشق آرامآرام
در جان ریشه میدواند.
تا جایی که بنده دیگر
تنها یاد خدا نمیکند…
بلکه در جایی از این مسیر
خدا نیز او را یاد میکند.
و این شاید
زیباترین لحظهی بندگی باشد:
آنگاه که انسان بگوید
«خدایا…»
و آسمان پاسخ دهد:
«من نیز تو را دوست دارم.»
اگه واقعا عاشق نور باشی، براش وقت میذاری!
عشق، زوری نیست! وقتی دلت نخواست، دیگه نمیشه کاریش کرد!
نور امر و نهی الهی، چیزی است که باید قلبا عاشقش بشی! اجباری نیست! اختیاریه!
حسود و عشق به نور؟!!!
حسود از تقدیراتش راضی نیست و غضبناکه و رم میکنه!
حسود از خدا راضی نیست! خدا هم از حسود راضی نیست!
پرستش خدا یعنی راضی بودن به تقدیراتش!
از کتاب زیبای فلاح السائل جناب سید بن طاووس رضوان الله تعالی علیه:
… فهذا بيان أن حب العبد لله جل جلاله بالقلوب
اين بود بيان اينكه محبّت بنده به خداوند- جلّ جلاله- امر قلبى است.
و هو مما يثمره قوة معرفة بالله جل جلاله
و دوستى (حبّ) از ثمرات شدّت معرفت خداوند- جلّ جلاله- است،
و قوة المعرفة بإحسانه الذين يسوقان عقل العبد و قلبه إلى حب مولاه قبل أن يعرف العبد هل هو مكلف بحب الله جل جلاله أم لا !
و شدّت معرفت نيز به احسان اوست، همان معرفت و احسانى كه پيش از آگاهى بنده از مكلّف بودن به دوستى خداوند- جلّ جلاله- عقل و قلب بنده خود بخود او را به سوى دوستى مولايش سوق مىدهند،
فكيف إذا عرف أنه مأمور أيضا بحبه عقلا و نقلا
پس چگونه خواهد بود وقتى كه پى ببرد عقلا و نقلا نيز به دوست داشتن او مأمور است؟!
لأن الكامل في ذاته محبوب لكماله و المحسن محبوب لإحسانه و إفضاله قبل معرفة التكليف بهذا الحب المذكور
زيرا اگر كسى ذاتا كامل باشد، به خاطر كمالى كه دارد محبوب دلها خواهد بود، و شخص نيكوكار به خاطر احسان و تفضّلش، پيش از شناخت و آگاهى از تكليف به اين محبّتى كه ذكر شد، مورد محبّت قرار مىگيرد،
و الله جل جلاله أعظم شأنا و أعم إحسانا من أن يحيط بجلاله وصفنا لكماله و وصفنا لإحسانه و لإفضاله بل هو جل جلاله أعظم كمالا و أبلغ إحسانا و إفضالا
و حال آنكه شأن و مقام خداوند- جلّ جلاله- بزرگتر، و احسانش فراگيرتر از آن است كه توصيف ما از كمال و احسان و تفضّلش، به مقام بزرگ او احاطه داشته باشد،
فوجب أن يكون محبوبا بالقلوب إلى من عرفه على اليقين و عرف إحسانه في أمور الدنيا و الدين
پس لازم است كه خداوند محبوب قلوب تمام كسانى باشد كه او را به يقين شناخته و نسبت به احسانهاى او در امور دنيا و دين آگاهى دارند.
«ثمره بودن محبت از معرفت» و «عشقِ ناگزیرِ دلِ آگاه»:
– **وقتی دل، خدا را میشناسد**
– **ثمرهٔ معرفت**
– **محبوبِ دلهای آگاه**
– **عشق، پیش از تکلیف**
– **آنکه کامل است، محبوب است**
– **ضرورتِ عشق**
– **دل، پیش از فرمان**
**«عشق، پیش از تکلیف»**
**«ثمرهٔ معرفت»**
دلنوشته
عشق، پیش از تکلیف
آنگاه که دل، خود راه را میفهمد
رازِ عشق
گاهی در فرمانها نیست؛
در «شناخت» است.
سید بن طاووس ـ آن عارفِ گریانِ شبهای دعا ـ
سخنی لطیف دارد.
میگوید:
محبتِ بنده به خدا
امرِ قلب است.
نه با اجبار به وجود میآید،
نه با دستور.
محبت
ثمرهی «معرفت» است.
هرچه دل
خدا را بیشتر بشناسد،
عشق
بیاجازه در آن میروید.
و چه شگفت…
او میگوید:
شدتِ این معرفت
از دیدنِ احسانهای خدا
در جان انسان پیدا میشود.
انسان
وقتی نگاه کند
و ببیند
که همهچیز
از دستِ مهربانِ او رسیده است…
عقل و قلبش
پیش از آنکه بداند
محبتِ خدا تکلیف است یا نه،
خودبهخود
به سوی او کشیده میشود.
گویی دل
راه را
از عقل زودتر میفهمد.
پیش از آنکه بگویند:
باید دوست بداری…
دل
دوست داشته است.
چرا که این
قانونِ دلهاست:
کامل
محبوب است.
و نیکوکار
محبوب است.
هر جا کمالی باشد
دل به سویش خم میشود.
هر جا احسانی باشد
محبت در آن میجوشد.
و حال…
اگر اندکی تأمل کنیم:
کدام کمال
از کمالِ او بالاتر است؟
و کدام احسان
از احسانِ او گستردهتر؟
هر نفسی که میکشیم
نشانی از لطف اوست.
هر نوری که بر دل میتابد
از رحمت اوست.
هر اشکی که
دل را نرم میکند
هدیهی اوست.
و با این همه
سید بن طاووس میگوید:
شأنِ خداوند
بزرگتر از آن است
که وصفِ ما
به کمال و احسانش برسد.
ما
هرچه بگوییم
باز هم
در حاشیهی حقیقت ایستادهایم.
او
از همهی تصورهای ما
کاملتر است.
و از همهی مهربانیهایی که میشناسیم
مهربانتر.
پس چگونه ممکن است
کسی او را
با یقین بشناسد
و دوستش نداشته باشد؟
دل
وقتی خدا را بشناسد
دیگر نمیتواند
عاشق نشود.
عشق
در چنین دلی
واجبِ نوشتهشده در کتابها نیست؛
ضرورتِ نفس کشیدن است.
و شاید
تمام راهِ عاشقان
همین باشد:
شناختنِ او…
دیدنِ احسانهای او…
و آهستهآهسته
رسیدن به جایی
که دل دیگر
نتواند
او را دوست نداشته باشد.
آنجا
عبادت
طبیعی میشود.
اشک
طبیعی میشود.
و عشق
سرنوشتِ دل.
بىگمان دنيا همچون سايهاى زودگذر است!
+ مقاله «قبولی خرداد! مردودین شهریور!»
عشقهای قلّابی، در فتنهها و حوادث، آشکار میشود!
امام صادق عليه السلام:
الإمامُ الصّادقُ عليه السلام ـ لَمّا سُئلَ عَنِ العِشقِ ـ :
قُلوبٌ خَلَت من ذِكرِ اللّه ِ فأذاقَها اللّه ُ حُبَّ غَيرِهِ.
امام صادق عليه السلام ـ در پاسخ به سؤال از عشق ـ فرمود:
دلهايى از ياد خدا تهى مىگردد و خداوند محبت غير خود را به آنها مىچشاند.
👈 واژه «عشق» در معنای ممدوح، مترادف «نور الولایة» و در معنای مذموم، مترادف «حسد» است و در این حدیث زیبای امام صادق علیه السلام، منظور از عشق، عشق مذموم است و قلبی که عاشق نورش نباشه، خدای مهربان اونو با عشق مذمومش که تمناهاش هست، تنها میذاره و اینجوری، حسود عاشق تمناهاش میشه بطوریکه نورشو هم فدای تمناهاش میکنه و اسمشو در ردیف قاتلان حسین ع و یاران باوفای کربلای او ثبت میکنه. قتل و تهمت، ویژگی شاخص اهل حسادت است و با این اشتباه مرگبار، داستان تکراری کربلا رو باز هم تکرار میکنند.
اگر «دعا» دعوت به بازگشت است،
«ربّ» مربیِ این مسیر،
«حق» میزانِ این بازگشت،
«اله» مقصدِ دل،
«الله» حقیقتِ مقصد،
«وجه» جهتِ حرکت،
و «حبّ» همان چسبِ پیوند است؛
حالا «عشق»، شدتِ این چسبندگی و نهاییترین سطحِ این بازگشت است.
آنجایی که دیگر شاگرد، فقط به معلمش فکر نمیکند،
بلکه مثل «عَشَقه» (پیچک) به او میچسبد و رهایش نمیکند،
حتی اگر جانش در خطر باشد.
—
دلنوشته
عشق؛ همان «آنلاین بودن» در آغوشِ معلم
میدانی ای همسفر مسیر کمال،
در آن لحظههایی که فشارِ «ورکلایف» (Work-Life) زندگی
و تلاطمِ مسئولیتهای آن به اوج میرسد،
وقتی خستگی در تن میپیچد
و هجمهی «تمناهای نفس» برای فرار از سختیها شدت میگیرد،
یک چیز است که سرنوشتِ انسان را در آن لحظه تعیین میکند:
«عشق.»
ما از «حبّ» گفتیم؛
از پیوندی که دل را به نور وصل میکند.
اما «عشق»،
شکوفاییِ همان پیوند است.
عشق، یعنی «عَشَقه»؛
یعنی آن پیچکِ سبزی که وقتی به تنه درختِ نور میرسد،
چنان در هم میتند که حتی اگر ریشهاش را بزنند،
باز هم از تنه جدا نمیشود.
عشق، آن «کمکرسانِ آنلاین» است.
وقتی در اتاقِ فکرِ دلت، بین دو صدا گیر کردهای:
یکی صدای «فرارِ از سختی» (تمنا)
و دیگری صدای «پذیرشِ حقیقت» (تقدیر)
در آن ثانیهی طلایی که نه وقتِ استدلال است و نه فرصتِ خواندنِ کتاب،
فقط یکچیز به دادِ انسان میرسد:
«عشق به معلم.»
چون عاشق، استدلال نمیکند؛
«تکیه» میکند.
چون عاشق، تحلیل نمیکند؛
«در آغوش» میگیرد.
همانطور که رسول خدا (ص) فرمودند:
«برترین مردم کسی است که عاشق عبادت شود؛
پس دست در گردن آن آویزد و با پیکر خود با آن درآمیزد.»
این همان «عناق» است؛
همان در آغوش گرفتنِ تقدیر.
عاشقِ معلم،
وقتی میبیند تقدیرِ الهی با تمنای دلش یکی نیست،
«نفرت» (رمیدن از حق) نمیکند،
بلکه «عناق» (در آغوش گرفتن) میکند.
او راضی به تقدیر است،
نه از سرِ اجبار، بلکه از سرِ لذت.
چون به معلمی چسبیده که تمامِ هستیاش «نور» است.
او میداند که اگر معلم این مسیرِ سخت را برایش «تقدیر» کرده،
نه از سرِ بیرحمی، که از سرِ «تربیت» است.
اینجاست که عشق،
«سلاحِ مخفیِ» مؤمن میشود:
در وسطِ حوادث،
وقتی همه چیز به هم ریخته است،
یکدفعه یادش میافتد:
«من عاشقِ این معلمم.»
و همین یادآوری،
آن «آنلاین بودنِ» وجودی را فعال میکند.
انگار مستقیم به منبعِ نور وصل میشود.
اضطراب میرود،
و جای خالیاش را «سکون» پر میکند.
اینجاست که میفهمیم چرا کربلا «قربانگاهِ عاشقان» است.
چون عاشق، چیزی برای خودش نگه نمیدارد.
تمنایش را فدای «تقدیرِ محبوب» میکند.
نور را فدای هیچچیز نمیکند.
و چقدر زیباست که امام باقر (ع) در آن حدیثِ عجیب،
راهِ میانبر را نشان داد:
وقتی شیطان با «نفسِ پلید» (خباثت) خلوت میکند،
شاگرد به یادِ حبّ و پیوندش با اهل بیت (ع) میافتد
و جانش «طیب» (پاک) میشود.
این یعنی:
عشق، تنها تصفیهکننده و فیلترِ لحظهایِ قلب است.
ای همسفر مسیر کمال،
این مسیرِ بازگشت،
از دعا شروع شد تا به عشق رسید.
اگر دعا، «صدایِ» بازگشت است،
و حبّ، «قانونِ» بازگشت،
عشق، «پروازِ» بازگشت است.
آنجایی که انسان دیگر به «سختی یا آسانی» دنیا نگاه نمیکند،
فقط به «رضایتِ محبوب» نگاه میکند.
و این، یعنی پایانِ همهی اضطرابها.
چون عاشق، همیشه در آغوش است…
حتی در سختترین ورکلایفهای دنیا.
و مگر سعادت، چیزی جز این است؟
که در اوجِ طوفان،
بدانی به چه کسی چسبیدهای
و به هیچ قیمتی
رهایش نکنی.
**نقشه راه مفهومیِ بازگشت**
تمام این واژهها در حقیقت **مراحل یک حرکت قلبی** هستند؛
حرکتی که از «بیداری» شروع میشود و به «عشق» ختم میشود.
این ساختار را میتوان چنین فهمید:
## ۱. دعا — آغاز بیداری و طلب بازگشت
انسان وقتی خطا و تاریکی را میبیند، در دلش «دعا» شکل میگیرد.
دعا یعنی **صدا زدن برای خروج از تاریکی**.
قرآن میگوید:
إِذَا دَعَاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ
دعا یعنی دل فهمیده است که به تنهایی نمیتواند نجات پیدا کند.
پس اولین حرکت در مسیر بازگشت، **طلب کمک از نور** است.
—
## ۲. ربّ — مربیِ مسیر بازگشت
وقتی انسان صدا زد، پاسخ از سوی **ربّ** میآید.
«ربّ» یعنی:
– تربیتکننده
– رشد دهنده
– کسی که مرحله به مرحله انسان را بالا میبرد.
پس ربّ فقط خالق نیست؛
**مربیِ سفر بازگشت است.**
—
## ۳. حقّ — معیار تشخیص مسیر
در این مرحله انسان باید بفهمد کدام راه درست است.
«حق» یعنی:
– چیزی که با حقیقت هماهنگ است
– معیاری که با آن خطا و صواب شناخته میشود.
بدون «حق»، انسان حتی اگر نیت خوبی داشته باشد ممکن است در مسیر اشتباه حرکت کند.
—
## ۴. اله — مقصد دل
وقتی انسان حق را شناخت، باید انتخاب کند:
دلش به کجا برگردد؟
«اله» یعنی:
آن چیزی که انسان **به سویش بازمیگردد و به آن تکیه میکند.**
اما قرآن میگوید انسان میتواند الههای مختلفی داشته باشد:
أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ
یعنی:
گاهی انسان **تمناهای خودش را اله میکند.**
پس مرحلهی چهارم، **انتخاب مقصد بازگشت** است.
—
## ۵. الله — مقصد حقیقی بازگشت
وقتی همه الههای دروغین کنار رفتند، حقیقت آشکار میشود:
لا إله إلا الله
تنها مقصد واقعی بازگشت **الله** است.
و به همین دلیل قرآن میگوید:
إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ
یعنی:
ما از اوییم و **به سوی او بازمیگردیم.**
—
## ۶. وجه الله — جهت حرکت
بعد از شناخت مقصد، انسان باید جهت حرکت را پیدا کند.
«وجه» در قرآن یعنی **جهت و سمت حرکت**.
و در روایات آمده است:
فَوَجْهُ اللَّهِ أَنْبِيَاؤُهُ وَ أَوْلِيَاؤُهُ
بِهِمْ يُتَوَجَّهُ إِلَى اللَّهِ
یعنی:
پیامبران و اولیا همان **جهتدهندگان مسیر بازگشت** هستند.
پس «وجه الله» یعنی **معلمی که جهت حرکت را نشان میدهد.**
—
## ۷. حبّ — نیروی اتصال
حالا سؤال مهمی پیش میآید:
چرا انسان در مسیر میماند؟
پاسخ: **حبّ**
حبّ یعنی:
چسبیدن دل به نور.
اگر این پیوند نباشد، انسان در اولین سختی مسیر را رها میکند.
به همین دلیل قرآن میگوید:
إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي
محبت واقعی یعنی **پیروی**.
—
## ۸. عشق — قدرت فدا کردن تمنّا
آخرین مرحله «عشق» است.
عشق یعنی:
شدتِ محبت.
در این مرحله انسان دیگر فقط نور را دوست ندارد؛
بلکه **برای آن از تمنای خود میگذرد.**
به همین دلیل کربلا «قربانگاه عاشقان» است.
چون عاشق میتواند بگوید:
میخواهم…
اما چون تو نمیخواهی، رهایش میکنم.
—
# جمعبندی نقشه راه
مسیر کامل بازگشت چنین میشود:
دعا
⬇
ربّ (تربیت)
⬇
حقّ (تشخیص مسیر)
⬇
اله (انتخاب مقصد)
⬇
الله (مقصد حقیقی)
⬇
وجه الله (جهت حرکت و معلم)
⬇
حبّ (اتصال قلبی)
⬇
عشق (فدا کردن تمنّا)
—
در حقیقت **تمام دین در دو کلمه خلاصه میشود**:
وجه + حبّ
یعنی:
– **معلم نورانی که جهت را نشان میدهد**
– **محبتی که انسان را در مسیر نگه میدارد**
و وقتی این محبت شدید شود، نامش میشود:
**عشق**
و عاشق همان کسی است که در لحظههای سخت زندگی میتواند بین دو چیز انتخاب کند:
تمنا
یا
تقدیر
و بگوید:
«آنچه تو میخواهی، برای من از آنچه خودم میخواهم عزیزتر است.»
دلنوشته
سفر دل؛ از صدا زدن تا عاشق شدن
گاهی انسان ناگهان در میان شلوغی زندگی متوجه میشود چیزی در دلش آرام نیست.
همهچیز ظاهراً سر جای خود است،
اما در عمق جانش خلأیی پنهان موج میزند.
در همان لحظهی ناآرامی،
نخستین جرقهی بازگشت روشن میشود: «دعا».
دعا یعنی دل فهمیده است که تنها نیست
و نمیتواند به تنهایی راهش را پیدا کند.
پس صدا میزند؛
آرام،
گاهی با اشک،
گاهی فقط با یک آه کوتاه:
«خدایا…»
و همین صدا، آغاز یک سفر است.
وقتی دل صدا میزند،
پاسخ از سوی «ربّ» میآید؛
از سوی آن مربی مهربانی که کارش تربیت است، نه رها کردن.
او انسان را یکباره بالا نمیبرد؛
دستش را میگیرد و قدمبهقدم از تاریکیها عبور میدهد.
در این مسیر،
دل کمکم چیزی را میشناسد که پیش از آن نمیدید: «حق».
نوری که راه را از بیراهه جدا میکند.
حق مثل چراغی در دل میتابد
و انسان میفهمد که همهی راهها یکی نیستند.
اما دانستن راه کافی نیست.
دل باید انتخاب کند که به کجا برگردد.
اینجاست که پرسش بزرگ پیش میآید:
«الهِ دل تو کیست؟»
انسان گاهی بیآنکه بفهمد،
تمنای خودش را اله میکند؛
گاهی دنیا را،
گاهی ترس را،
گاهی خواستنهای بیپایان را.
اما وقتی پردهها کنار میروند،
دل آرامآرام میفهمد که تنها یک مقصد واقعی وجود دارد: «الله».
آنگاه انسان معنای عجیبی را میچشد؛
معنای این آیهی کوتاه اما عمیق:
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ».
ما از اوییم…
و به سوی او بازمیگردیم.
اما برای رسیدن به مقصد،
دل به «جهت» نیاز دارد.
انسان باید بداند رو به کدام سو بایستد.
اینجاست که حقیقتی لطیف در دل آشکار میشود:
«وجه الله».
وجه، همان جهتی است که انسان را حرکت میدهد.
همان نوری که در چهرهی پیامبران و اولیای الهی میدرخشد و راه را نشان میدهد.
دل وقتی رو به آن نور میایستد،
دیگر سرگردان نمیماند.
اما هنوز یک راز باقی مانده است.
چرا بعضیها در این مسیر میمانند
و بعضی دیگر در اولین سختی بازمیگردند؟
پاسخ در یک کلمه نهفته است:
«حبّ».
محبت، همان پیوندی است که دل را به نور میچسباند.
محبتی که اگر در دل بنشیند،
انسان حتی در لحظههای لغزش هم راه خانه را فراموش نمیکند.
چون دلش به جایی گره خورده است.
و وقتی این محبت عمیقتر میشود،
نامش دیگر حبّ نیست…
نامش میشود «عشق».
عشق همان جایی است که انسان دیگر فقط نور را دوست ندارد؛
بلکه برای آن از تمنای خودش میگذرد.
عاشق وقتی میان دو صدا قرار میگیرد—
صدای خواهش دل
و صدای حقیقت—
به حقیقت تکیه میکند.
نه از سر اجبار،
بلکه از سر رضایت.
عشق یعنی انسان بتواند آرام در دل بگوید:
«آنچه تو میخواهی، برای من عزیزتر از آن چیزی است که خودم میخواهم.»
و شاید تمام داستان بازگشت انسان همین باشد؛
سفری که با یک «خدایا» آغاز میشود
و به جایی میرسد که دل، عاشقانه در آغوش تقدیر میگوید:
من راه خانه را پیدا کردهام.
