دکتر محمد شعبانی راد

کاروان معارین؛ وقتی قرآن سارقان نور را معرفی می‌کند! أَيَّتُهَا الْعيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ!

The envious, wandering detractors are thieves of divine light!

«عیر» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة»،
و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی می نویسند:
«الْعِيرُ: القافلة، الإبل التي عليها الأحمال لأنها تَعِيرُ أي تتردد.»
+ «عور»
«معارین حسود سرگردان، سارقان نور الهی هستند! »

الْعِيرُ: القافلة
و هو في الأصل الإبل التي عليها الأحمال لأنها تَعِيرُ أي تتردد .
[تَعِيرُ أي تتردد]
مفهوم زیبای تردد و نوسان
+ «نوس»
حسود معار: «عیر» در معنای مذموم!
+ «ذئب – حسود، گرگ سرگردان» أَيَّتُهَا الْعيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ!
معارین حسود سرگردان، سارقان نور الهی هستند! أَيَّتُهَا الْعيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ!
[سورة يوسف (12): الآيات 94 الى 98]
وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعيرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ ريحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ (94)
وقتیکه قلب برادران حسود از حسادت فاصله گرفت « وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعيرُ »، یعقوب ع گفت از قلب پسران حسودم که حسادتشونو درناژ کردند بوی یوسف میشنوم.
این همه نزدیک شدن و تردد و رفت و آمد و برو بیا و بگیر و ببند و قبض و بسط و … برای چیه ؟!
برای دادن نطفه‌های علمی «ليضربها الفحل» … لازمه‌اش نزدیک شدن است: این میشه نور ولایت.
العَائِرَةُ: أكثر ما تستعمل في الناقة، و هي التي تخرج من الإبل إلى إبل أخرى ليضربها الفحل
عار الفرس: أفلت و ذهب على وجهه (میری بگیریش، فرار میکنه!)
عَارَتِ‏ الدّابّة: إذا انفلتت (وقتى است كه ستور و حيوان فرار كند)
فلان‏ عَيَّارٌ: او گريز پا و دوره‌گرد و بيكاره است.
+ مقالۀ عیب‌یابی: «و العِير الابل التى تحمل المِيْرَة أو كلّ ما امْتِيْرَ عليه من الابل و البِغال و الحمير.
و العارُ: كلّ شى‏ء يَلْزَم به سُبَّة أو عَيب»
مفهوم عیب از واژه عیر و عار استنباط می‌شود و عبارت «أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ» یعنی ای معیوبینی که بجای اینکه از فرصت با معالم ربانی بودن بمنظور اصلاح و تربیت خودتون استفاده کنین متاسفانه اهل سرقت شُدید، یعنی رابطه خودتونو با نور، که عامل اصلاح و تربیت شماست، قطع کردید و شما معیوبینی دزد هستید.
[کاروان – قافله]:
کاروان عشق !!! کاروان نور ولایت!!! کاروان کربلا!!!
… با این کاروان همراه شوید !!!
چرا میگن کاروان ؟ چرا میگن عیر ؟!
[آهای !!! … یکی بیاد منو بکشه با خودش ببره !!!]:
… این کلّ قصه نور ولایته. (1+1)
+ «سحب – یدک کش»: نور ولایت
اون یکی به این یکی نزدیک شده تا بکشه ببرش!
نور ولایت، جفت، زوج، اخوت، عیر، عشق، محبت، مودت، شفا، و هزار اسم مترادف دیگر!
مفهوم نوسان و رفت و آمد و …
+ «نوسان … طپش … نبض … قلب …»
مفهوم زیبای «گريز پا»:
فلان‏ عَيَّارٌ: او گريز پا و دوره‌گرد و بيكاره است.
[اندیشه یهود – اخو – نور ولایت]:
این اخیة الدابه برای همینه که اسب فرار نکنه!
نور ولایت همین واسطه ای است که قلب ما رو به خدای مهربان پیوند بزنه!
اگه نور ولایت آل محمد ع نبود، حرف یهود درست از آب در میومد «ید الله مغلولة»، و ما هرگز دسترسی به آرامشی که خدا قرار داده، نداشتیم،
اما اهل نور با عمل به معالم ربانی و تولید نور آرامش عمل صالح در سخت ترین شرایط ممکن نشون میدن که این ارتباط قلبی اونها با خدای مهربان خودشون بخوبی برقراره!
پس راه چاره این است که نور رو بگیری توی مشتت و قلبت،
رمزش یادآوری معالم ربانی است در دل آیات «ذکر الله».
[دو تا مثال زیبا]:
دیدی بعضی ها یه تک میزنن تا میای گوشی رو بگیری قطع میکنن!
یا بعضی ها زنگ در خونه رو میزنن و فرار میکنن!
تا میای دم در کسی نیست ولی یه مطلب علمی اونجا گذاشته و رفته!
… مطالب علمی که به قلب خطور میکنه خیلی حساس و نازک‌نارنجی هستند!
زود باید بگیری، و شکارچی خوبی باشی! وگرنه تا بیای خودتو جمع و جور کنی، میره!
فهم نور ولایت کار سختی است، اگه پشتت به نور باشه و رو به تاریکی تمنا باشی!
اما آسان است اگر پشتتو بکنی به تاریکی همه گناه‌های بی‌ارزش و رو کنی به سمت نور.
شده موقع امتحان و تست زدن، سر یه سوال گیر کنی؟ هر کاری میکنی جواب یادت نمیاد! یهو نمیدونم چی میشه یه برقی میزنه و مطلب برای تو لو میره! اینه همون فهم نور ولایت است!
هر چی زوم میکنی ببینی این قبض و بسط چیه، که این همه راجع بهش نوشته شده و گفته شده، متوجه نمیشی، اما یهو قلبت برقی میزنه و حالا دیگه نور و ظلمت رو می‌فهمی ان شاء الله تعالی.

«عیر – سرزنش»:
تعییر میشه سرزنش،
انگاری چون شخص تعادل نداره در رفت و آمده ثبات نداره سر جای خودش نیست برای همینه سرزنش میشه پس فهم تعییر با توجه به معنای واژه عیر [معنای مذموم] میشه سرزنش.
***
ای کسانی که صاحب نور به شما نزدیک شده و نور ولایت رو بهتون یاد داده و حالا شما حامل کالای با ارزشی بنام علم آل محمد ع هستید ، اسم قافله و کاروان شما  «العیر» است و دارای عیار هستید و معیار دارید و معیار کار شما کارگردان دانای شماست …
فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ في‏ رَحْلِ أَخيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ (70)
وقتی صاحب نور خودشو به اونا نزدیک کرد و با علم مجهزشون نمود اونوقت …
وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتي‏ كُنَّا فيها وَ الْعيرَ الَّتي‏ أَقْبَلْنا فيها وَ إِنَّا لَصادِقُونَ (82)
وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعيرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ ريحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ (94)
[عیر – نوس] :
مفهوم مشترک زیبای عیر و نوسان خیلی قشنگه!
همین قبض و بسط قلبی میشه نوسان و میشه ویژگی قلبی کاروان اهل یقین که به اعتبار داشتن این ویژگی بهش میگیم عیر!
« العير بمعنى القافلة السائرة من محلّ »
این کاروان مدام در حرکته، هر روزی یه جاست، دائم جاشو عوض میکنه، جای ثابتی نداره، این میشه عیر.
مفهوم واژه عیر:
مفهوم دیسلوکیشن و در رفتگی و تغییر و تحول در واژه عیر «عور» زیباست.
هر کسی که صاحب نور بهش نزدیک بشه، نتیجه خوبش اینه که از جاش در میره (که جای تاریکی است) ، و میره به جای نور و روشنایی و این حاصل نزدیک شدن یعنی آشنایی با نور ولایت است. «عیر» نام زیبای معالم ربانی و آیات محکم موید اندیشه آنهاست.
«أَعَارَ الفرسَ: اسب را رها كرد تا برود و بچرد، اسب را فربه كرد.»
خاصیت نزدیک شدن نور ولایت به قلب اهل یقین همینه که کمک علمی میده و اینجوری از دست حسد خودت رها میشی.
« العائِر- [عير]: آمد و شد كننده، گشت‌زننده »
نور معالم ربانی مدام در دل شرایط به قلبت آمد و شد میکنه [نزدیک میشه] و با این گشت زدن و سر زدن به قلبت و با این نور و ظلمت ایجاد نمودن، با قلبت صحبت میکنه و مسیر رو نشونت میده. میخواد نطفه علمی تو قلبت بکاره ! نور ولایت همینه دیگه!
«ولیّ» بهت نزدیک میشه، دور میشه، و با این نزدیکی و دوری، باهات حرف میزنه و این دور شدن و نزدیک شدن میشه مفهوم واژه «عیر» یعنی ای اهل یقینی که با نورت در ملک و ملکوت آشنا شدید و این نور معالم ربانی مدام با قلب شما آمد و شد میکند، این نزدیکی نور ولایت، تنها گزینه با ارزشی است که در این عالم و در همه عوالم با شماست.
« العائِرَة- [عير]: مؤنث (العَائِر) است؛
«شَاةٌ عائرةٌ»: گوسفندى كه ميان دو گله سرگردان باشد كه با كداميك همراه شود؛
«قَصِيدَةٌ عَائِرةٌ»: شعرى كه ميان مردم متداول است.»
« العَيَّار- [عير]: آنكه بسيار گردش و رفت و آمد كند، كسيكه بيكار باشد و به دلخواهِ خود اين سو و آن سو رَوَد.»
حسود معار: «عیر» + «ذئب – حسود، گرگ سرگردان»
[عیر – شطر] :
مفهوم زیبای « رفت و آمد » در واژه عیر زیباست.
انگاری اون گزینه ای که خودشو به اهل یقین نزدیک میکنه و مدام بین اهل یقین و آل محمد ع رفت و آمد میکنه – [منملة] + «شطر» – و حاصل این رفت و آمد نور معالم ربانی بین اهل یقین و قرای مبارکه [آیه سیر]، میشه مفهوم واژه عیر که برای اهل یقین توشه علمی فراوانی کارسازی و کارگردانی خواهد نمود ان شاء الله تعالی.
مقالۀ «شطر» خیلی زیباست و با «عیر» قشنگتر هم شد.
+ «دَوَل»: دولت نورانی ولایت آل محمد ع برای اهل یقین بی‌پایان است، یعنی این نور مدام با اهل یقین هست.
+ «طواف»: رجل عيّار: كثير الحركة كثير التطواف.
[عیر – طوف]
این حرکت رفت و برگشتی همون طواف است یعنی اهل یقین مدام بدور نور معالم ربانی در ملک و در ملکوت مدام می چرخند و میرنو و میان و نوسان دارند!
این حرکت نوسانی، نوعی به ثبات و آرامش رسیدن و ثابت ماندن در یکجا است.
[ثابت – متحرک]
« العِير ‏: قافله و كاروان »: عیر قافله و کاروان خاصی است! این کاروان را لیدری مدام رهبری میکند. این لیدر ویژگی خاصی دارد که مدام بین آنها (مورچگان) و سلیمان ع در رفت و آمد است.
یکی در این کاروان است که عیّار آن قوم است!
و انتخاب این عیار با خدای مهربان است: «وَ جَعَلْنا … قُرىً ظاهِرَةً»
یعنی:
« وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتي‏ بارَكْنا فيها قُرىً ظاهِرَةً
وَ قَدَّرْنا فيهَا السَّيْرَ سيرُوا فيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنينَ »
همین عیّار است که معیار و میزان کار است :
« المِعْيَار- ج‏ مَعَايير [عير]: محك و مقياس؛ «مِعْيَارُ الذهبِ»: عيار طلا »
معیار نام زیبای صاحبان نور است.
+ «ملاک»
[عیر – فلت – قبض و بسط]:
عارت الدابّة تعير: إذا انفلتت
این نور مدام میره و میاد! چقدر نوسان داره! یه جا واینمیسته!
« انفلات الدابّة عن مكانها »
همینش قشنگو زیباست و از همینش چیز می فهمیم.
رابطه قلب ما با نور معالم ربانی رو این واژه‌ها خوب توضیح میدن!
واژۀ «ولی» میگه: یعنی نزدیک شدن همین نور!
«عیر» میگه این نور مدام رفت و آمد میکنه تا چیزی یادت میده و بارتو می‌بندی!
«فلت» میگه این نور یه لحظه هست یه لحظه نیست، نوسان داره، یه جا و یه حال باقی نمیمونه! یهو میاد، یهو میره! بی‌خبر میاد بی‌خبر میره! این آمدن و رفتنِ این مدلی، توام با یک پیام محرمانه است!
یه چیزی متوجه میشی! این میشه همون «کلام الله فعل منه – افعاله تفهیم» و این همون «الله یقبض و یبصط» است و این میشه دو حرف نور و ظلمت که اهل یقین از این نوسانات قلبی، عبرت می‌گیرند «یعتبر بالنور و الظلام».
[عير اسم مردان حامل طعام – الْعِيرُ : اسم للرّجال الحاملة للميرة]:
کتاب لغت مفردات:
عير به گروهى گفته ميشود كه بارهاى طعام دارند و آن اسم مردان و شتران حامل طعام است.
الْعِيرُ : القوم الذين معهم أحمال الميرة، و ذلك اسم للرّجال و الجمال الحاملة للميرة،
العِير: القوم، كسانى كه بارهاى خواربار و غذا همراه دارند (كاروانهاى مواد غذايى) كه اسمى است براى پيادگان و ستورانى كه حمل كننده خوار و بارند.
+ «زمل – حاملان نور!»

مشتقات ریشۀ «عیر» در آیات قرآن:

فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ في‏ رَحْلِ أَخيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ (70)
وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتي‏ كُنَّا فيها وَ الْعيرَ الَّتي‏ أَقْبَلْنا فيها وَ إِنَّا لَصادِقُونَ (82)
وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعيرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ ريحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ (94)

+ [اَمن؛ کمربندِ نور یا نقابِ حسادت؟ «حَرَماً آمِناً» یا «ما لَكَ لا تَأْمَنَّا»]
در انتهای این مقاله مهم و زیبا، بعد از مطلب «ادعای ایمان» اهل حسادت، حالا میرسیم به تبیین واژۀ «معارین» برای این اهل حسادت منافق دزد دروغگو!

از اینجا وارد مقالۀ واژۀ «عیر» و «عور» میشیم و این قسمت مهم از آیه: «أَيَّتُهَا الْعيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ»:
عرب به کاروان میگه «العیر» چون لوکیشن ثابتی نداره و مدام دیسلوکیت میشه و در حال حرکته.
این کانسپت کلمۀ بی‌ثباتی و نداشتن استقرار در یک مکان از واژۀ «عیر» و «عور» بسیار زیبا و مهم است و مطالب این مقاله رو با عنوان «ادعای ایمان یا ایمان حقیقی» به این صورت وصل میکنه که مدعیان ایمان طبق آیات قرآن و اخبار و احادیث، نام با مسمای آنها «معارین» است، یعنی کسانی که بر خلاف مستقرین، نور در قلب آنها ثابت و مسقر نیست لذا این آیه اشاره به برادران حسودی میکنه که نام ایمان رو بر خود بستند اما قلبا چهرۀ دیگر خود یعنی حسادت خود را بعدا بروز دادند و گرگ واقعی آنجا چهرۀ حقیقی خودش را نشان داد که با مکر و حیله و نشان دادن چهرۀ ایمان، پدر را متقاعد کردند که یوسف را با آنها همراه کند و همین کافی بود تا بلایی رو که میخواستند بر سر یوسف بیاورند، انجام دهند. اسم «معارین» بسیار گویا و زیبنده این اهل حسادت منافقی است که با یک چهره خود را دوست و با چهرۀ دیگر دشمنی خود را ابتدا پنهان و سپس آشکار می کنند. پس بیاییم بیشتر راجع به این واژۀ قرآنی «عیر» و «عور» صحبت و تحقیق و تفحص و تدبر کنیم و ببینیم در آیات و اخبار چقدر راجه به معارین صحبت شده و تا زمانی که از مرز شناخت معارین رد نوشیم هنوز دین خدا را نفهمیده ایم و دین خدا به ما یاد میده و معلم آموزگاری است که به ما میفهمونه اکثرا معارین هستند که دور معلم رو میگیرند و آمار بسیار کم مستقرین، مایوس کننده است!
پس کاروان معارین حسود منافق دزدی که یک روز یوسف رو از پدر دزدیدند و حالا قراره مشتشون باز بشه و هویت آنها برملا بشه که چقدر کار زشتی انجام دادند!
+ «معارین حسود سرگردان، سارقان نور الهی هستند! أَيَّتُهَا الْعيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ!»
+ «نور عاریه و ساختگی حسود! إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ!»

1. **«از مدعیان ایمان تا معارین؛ آغاز یک افشاگری قرآنی»**
2. **«کاروان معارین؛ وقتی قرآن سارقان نور را معرفی می‌کند»**
3. **«می‌گویند آمَنّا… اما نور در دلشان مستقر نیست»**
4. **«از ادعای ایمان تا سرگردانی دل‌ها»**
5. **«آغاز شناخت معارین در قرآن»**
6. **«کاروانی بی‌قرار؛ مقدمه‌ای بر شناخت معارین»**
7. **«العیر؛ نامی برای کاروان دل‌های بی‌ثبات»**
**«از مدعیان ایمان تا معارین؛ کاروانِ دل‌های بی‌استقرار»**

دلنوشته

کاروان معارین؛ وقتی قرآن سارقان نور را معرفی می‌کند:
أَيَّتُهَا الْعيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ

ایمان گاهی با یک کلمه آغاز می‌شود؛
با همان کلمه‌ای که بسیاری در تاریخ گفته‌اند:
«آمَنّا».

اما قرآن آرام و عمیق به ما یاد می‌دهد که میان «گفتن ایمان» و «بودنِ مؤمن» فاصله‌ای طولانی وجود دارد.
فاصله‌ای که تنها در لحظه‌های امتحان آشکار می‌شود.

در داستان یوسف نیز همه‌چیز با همین ادعا آغاز شد.
برادران با چهره‌ای آرام و سخنانی آکنده از اطمینان نزد پدر آمدند.
چهره‌ای از خیرخواهی نشان دادند،
از امانت گفتند،
و خود را شایسته اعتماد معرفی کردند.

اما پشت آن چهرهٔ آرام،
آتش حسادتی، خاموش نشده بود.

ایمان بر زبان بود،
اما دل‌ها آرام نگرفته بودند.

قرآن در جای‌جای خود از چنین انسان‌هایی سخن گفته است؛
کسانی که ظاهر ایمان را با خود دارند،
اما نور ایمان در دلشان «مستقر» نشده است.

👈نور در آنان «مهمان است، نه صاحبخانه».👉

و درست از همین‌جا است که قرآن ما را با واژه‌ای عمیق و تأمل‌برانگیز آشنا می‌کند؛
واژه‌ای که پرده از ماهیت این مدعیان برمی‌دارد.

واژهٔ «معارین».

معارین کسانی‌اند که نور را «عاریه» گرفته‌اند؛
نوری که در دلشان قرار نگرفته،
نوری که سر راه آنان قرار داده شده،
اما در وجودشان ریشه ندوانده است.

پس دلشان قرار ندارد،
و ایمان در آنان استقرار نمی‌یابد.

و این همان نقطه‌ای است که قرآن با ظرافتی شگفت، ما را به تدبر در ریشه‌ای دیگر فرا می‌خواند؛
ریشه‌ای که در داستان یوسف نیز به شکلی رازآلود ظاهر می‌شود.

آنجا که ناگهان در میان کاروان، این ندا بلند می‌شود:

«أَيَّتُهَا الْعيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ»

ای کاروان!
شما دزدید.

عرب به کاروان می‌گوید «العیر»؛
زیرا کاروان جای ثابتی ندارد.
در حرکت است،
در کوچ است،
و از مکانی به مکان دیگر می‌رود.

این واژه در عمق خود مفهومی پنهان دارد:
«بی‌ثباتی و نداشتن استقرار.»

و چه تصویر عجیبی.

گویی قرآن با همین واژه،
چهرهٔ گروهی از انسان‌ها را نیز ترسیم می‌کند.

انسان‌هایی که دلشان نیز مانند کاروان است؛
قرار ندارد،
ثابت نیست،
و نور در آن اقامت نمی‌کند.

این‌ها همان کسانی‌اند که در زبان دین از آنان با نام «معارین» یاد شده است؛
کسانی که نور ایمان را دارند،
اما نه به صورت ریشه‌دار و پایدار،
بلکه به صورت عاریه‌ای و موقّت.

امروز با چهره‌ای دوست ظاهر می‌شوند،
و فردا چهرهٔ دشمنی خود را آشکار می‌کنند.

در ظاهر کنار یوسف می‌ایستند،
اما در باطن علیه او نقشه می‌کشند.

با یک چهره اعتماد پدر را جلب می‌کنند،
و با چهره‌ای دیگر یوسف را از آغوش او می‌ربایند.

و چه تعبیر تکان‌دهنده‌ای است:
کاروانی که قرآن آن را «العیر» می‌نامد،
در همان لحظه با جمله‌ای دیگر معرفی می‌شود:

«إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ»

شما دزدید.

و شاید این تنها یک سرقت ساده نبود.

سرقتی بزرگ‌تر در کار بود؛
سرقت «نور».

کاروانی از دل‌های حسود،
کاروانی از مدعیان ایمان،
کاروانی از کسانی که نام ایمان را بر خود گذاشته بودند،
اما در حقیقت
یوسف را از پدر دزدیدند.

و اکنون قرآن ما را دعوت می‌کند
تا در همین واژه‌ها بیشتر تأمل کنیم.

در واژه‌های «عیر» و «عور»،
و در حقیقت پنهانی که در مفهوم «معارین» نهفته است.

زیرا تا زمانی که انسان مرز میان «مؤمنانِ مستقر»
و «معارینِ سرگردان» را نشناسد،
هنوز اصل حقیقت دین را درنیافته است.

دین خدا تنها سخن از ایمان نمی‌گوید؛
بلکه ما را می‌آموزد که چگونه «چهره‌های پنهان نفاق» را نیز بشناسیم.

و شاید یکی از تلخ‌ترین درس‌های تاریخ همین باشد:
اغلب کسانی که گرداگرد معلم الهی جمع می‌شوند،
از جنس «معارین» هستند،
و شمار آنان که نور در دلشان استقرار یافته،
اندک است.

کاروان حسادت در طول تاریخ حرکت کرده است؛
کاروانی سرگردان
که روزی یوسف را ربود
و گمان کرد حقیقت برای همیشه پنهان خواهد ماند.

اما قرآن وعده داده است
که روزی
پرده‌ها کنار خواهد رفت.

و آن روز
هویت واقعی این کاروان آشکار خواهد شد؛
تا معلوم شود که چه کسانی
با نام ایمان آمدند
اما در حقیقت
«سارقان نور الهی بودند.»

و اکنون
از همین نقطه وارد بحثی می‌شویم
که در آن باید با دقت و تدبر
به سراغ واژه‌های «عیر» و «عور» برویم؛
واژه‌هایی که قرآن با آن‌ها
پرده از راز «معارین» برمی‌دارد.

جمع‌بندی کلی از آنچه درباره دو ریشه «عیر» و «عور» گفته شد را می‌توان در یک محور معنایی مشترک خلاصه کرد:
هر دو واژه در اصل به نوعی «خروج از حالت استقرار و اعتدال طبیعی» اشاره دارند؛ یعنی چیزی که از جای اصلی خود «می‌لغزد، جابه‌جا می‌شود، یا نقص و بی‌ثباتی آن آشکار می‌گردد».

1. ریشه «عیر»
در لغت، «عِیر» بیشتر به «کاروان» گفته می‌شود.
علت این نام‌گذاری همان نکته‌ای است که لغویان اشاره کرده‌اند:
کاروان چیزی است که «مدام در حرکت و تردد است و جای ثابتی ندارد».

از همین معنا چند شاخه معنایی شکل گرفته است:

«تردد و جابه‌جایی»: چیزی که پیوسته حرکت می‌کند و در قرارگاه ثابت نمی‌ماند.
«گریزپایی و سرگردانی»: واژه‌هایی مانند «عَیّار» نیز به نوعی همین حالت ناپایداری و بی‌قرار بودن را دارند.
«عیب و ننگ (عار)»: چون عیب حالتی است که «نظم و سلامت طبیعی را بر هم می‌زند».

در داستان یوسف، خطاب «أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَارِقُونَ» فقط اشاره به یک کاروان تجاری نیست؛
این تعبیر به شکل لطیفی حالتی از «بی‌ثباتی و تردد باطنی» را نیز نشان می‌دهد.
دل‌هایی که از حسد پر شده‌اند، در حقیقت «در قرارگاه ایمان استقرار ندارند»؛
مانند کاروانی‌اند که پیوسته در حرکت است و جای ثابتی ندارد.

2. ریشه «عور»
ریشه «عور» نیز به نوعی «نقص یا بیرون‌افتادگی از حالت طبیعی» اشاره دارد.

نمونه‌های آن در لغت:

«عَوْرَة»: جای آسیب‌پذیر یا نقطه‌ای که پوشیده نیست و نقص آن آشکار می‌شود.
«أعور»: کسی که یکی از چشمانش چپول است و توازن دیدش از بین رفته است.
«اعورار المفصل»: دررفتگی مفصل؛ یعنی عضوی که از جای طبیعی خود خارج شده است.

در همه این موارد یک محور مشترک دیده می‌شود:
«چیزی از جای طبیعی خود بیرون افتاده و نقص آن آشکار شده است.»

3. پیوند معنایی «عیر» و «عور»
اگرچه در ظاهر این دو ریشه جدا هستند، اما در عمق معنایی به یک اصل نزدیک می‌شوند:

در «عیر»: خروج از استقرار به صورت «حرکت و تردد».
در «عور»: خروج از استقرار به صورت «نقص و آشکار شدن خلل».

پس هر دو به نوعی «بی‌ثباتی و خروج از حالت صحیح» اشاره دارند؛
یکی در سطح حرکت و جابه‌جایی، و دیگری در سطح نقص و آشکار شدن عیب.

4. نتیجه معنایی در بحث «معارین»
با این نگاه، مفهوم «معارین» روشن‌تر می‌شود.

«معارین» کسانی‌اند که ایمان در دلشان «مستقر و ریشه‌دار نیست»؛
ایمان در وجودشان «عاریه‌ای و ناپایدار» است.

به همین دلیل:

ظاهرشان ممکن است «ادعای ایمان» باشد،
اما در امتحان، حقیقت درونی‌شان «جابجا می‌شود و آشکار می‌گردد».

دل آنان مانند «کاروانی بی‌قرار (عیر)» است که قرارگاهی ندارد،
و با اولین آزمون، «عیب پنهان دل (عور)» نمایان می‌شود.

در اینجا حسد نقشی اساسی دارد؛
زیرا حسد همان عاملی است که انسان را از «قرارگاه نور» بیرون می‌کشد و به حالت «نابجایی و بی‌ثباتی» می‌کشاند.

به همین دلیل در داستان یوسف، سرقت یوسف فقط یک حادثه تاریخی نیست؛
بلکه «نماد ربودن نور در بین حسودانی است که خود در قرارگاه نور استقرار ندارند».

رابطه میان «معارین» و «مستقرین»:
«ایمانِ مستقر و ایمانِ مستودع»

در روایات اهل‌بیت یک تقسیم بسیار مهم درباره ایمان آمده که دقیقاً با همین بحث «معارین» ارتباط پیدا می‌کند. آن تقسیم میان دو نوع ایمان است:

«ایمانِ مستقر»
«ایمانِ مستودَع»

1. ایمان مستقر
«مستقر» یعنی چیزی که «در جای خود قرار گرفته و ثابت شده است».

در روایات آمده است که بعضی مؤمنان، ایمانشان در دل «ریشه کرده و استقرار یافته» است؛ یعنی با امتحان‌ها از بین نمی‌رود. این ایمان با سختی‌ها، فشارها، یا تغییر شرایط «جابجا نمی‌شود».

در واقع دل این افراد «قرارگاه نور» شده است.

در روایات تعبیر شده است که چنین ایمانی اگر در قلب استقرار یافت، انسان را در مسیر حق «ثابت قدم» نگه می‌دارد.

2. ایمان مستودع
«مستودَع» یعنی چیزی که «به صورت امانت و موقت» نزد کسی قرار داده شده است.

در بعضی روایات آمده است که خداوند در دل برخی افراد «ایمانی قرار می‌دهد اما به صورت عاریه و موقت»؛ یعنی هنوز در وجودشان ریشه نکرده است.

این ایمان تا زمانی باقی می‌ماند که شرایط مساعد باشد؛ اما وقتی «امتحان شدید پیش می‌آید» ممکن است از او گرفته شود.

به همین دلیل در روایات آمده است:

«من الإيمان ما هو مستقرّ، ومنه ما هو مستودع»

یعنی:
ایمان دو گونه است؛ یکی «پایدار و ثابت»، و دیگری «سپرده و موقتی».

3. پیوند این معنا با «معارین»
در اینجا مفهوم «معارین» روشن می‌شود.

«معارین» در واقع همان کسانی هستند که ایمانشان «عاریه‌ای» است؛
یعنی ایمان در دلشان «مستقر نشده» بلکه «به صورت امانت یا ظاهر» در آن قرار گرفته است.

به همین دلیل:

– در زمان آرامش، خود را مؤمن نشان می‌دهند
– اما هنگام امتحان، ایمان از آنان «بازپس گرفته می‌شود»

این همان حقیقتی است که قرآن درباره منافقان بیان می‌کند.

قرآن حال آنان را چنین تصویر می‌کند:

مثل کسی که آتشی روشن می‌کند؛
وقتی اطرافش روشن شد، خدا نورشان را می‌برد و آنان در تاریکی می‌مانند.

یعنی «نوری داشتند، اما نور در وجودشان مستقر نبود».

4. پیوند با داستان یوسف و کربلا
در داستان یوسف، برادران در ظاهر «خاندان پیامبر» بودند؛
اما حسد نشان داد که نور در دلشان «مستقر نشده است».

در کربلا نیز بسیاری از کسانی که نامه نوشتند و دعوت کردند، در ظاهر «مدعی محبت اهل‌بیت» بودند؛
اما وقتی امتحان فرا رسید، همان ایمان ظاهری «از دلشان رفت».

این همان لحظه‌ای است که حدیث امام حسین ع معنا پیدا می‌کند:

«النّاس عبيد الدّنيا، والدّين لعقٌ على ألسنتهم، فإذا مُحِّصوا بالبلاء قلّ الديّانون»

یعنی دین بر زبانشان است،
اما وقتی غربال امتحان می‌آید، «دینداران واقعی اندک می‌شوند».

5. جمع‌بندی
پس اگر این مفاهیم را کنار هم بگذاریم، یک تصویر منسجم به دست می‌آید:

– «ایمان مستقر» → نور در دل ثابت شده است
– «ایمان مستودع» → نور به صورت موقت در دل قرار گرفته
– «معارین» → کسانی که ایمانشان عاریه‌ای است و در امتحان از آنان گرفته می‌شود

در نتیجه، مشکل اصلی این گروه «ادعای ایمان نیست»؛
بلکه این است که دلشان «قرارگاه ایمان نشده است».

دلشان مانند «کاروانی در حرکت (عیر)» است که قرار ندارد،
و هنگام امتحان، «عیب پنهان دل (عور)» آشکار می‌شود.

+ «حسد مهم‌ترین عاملی است که ایمانِ مستودع را از دل انسان خارج می‌کند».

دلنوشته

آمَنّا… اما وقتی امتحان آغاز می‌شود

گاهی ایمان فقط یک کلمه است؛
کلمه‌ای که بر زبان جاری می‌شود، اما هنوز در دل خانه نکرده است.

قرآن از همان آغاز این پرسش را پیش روی انسان می‌گذارد:
آیا مردم گمان کردند همین که بگویند «ایمان آوردیم» رها می‌شوند و آزموده نخواهند شد؟

میان گفتن «آمَنّا» و حقیقت ایمان، فاصله‌ای است که تنها در میدان امتحان آشکار می‌شود.

در داستان یوسف، برادران با همین زبان سخن گفتند:
«یا أبانا ما لک لا تأمَنّا على یوسف»

گفتند: چرا ما را امین نمی‌دانی؟
چرا به ما اعتماد نمی‌کنی؟

کلمه‌ای که بر زبانشان جاری شد، از همان ریشه‌ای بود که «ایمان» از آن آمده است؛
از ریشه امن و امان.
گویی می‌گفتند: ما اهل امانتیم، ما اهل ایمانیم.

اما دل‌هایی که حسد در آن خانه کرده باشد، قرارگاه نور نمی‌شود.

آن‌ها یوسف را گرفتند،
و چاه، راز دل‌هایشان را آشکار کرد.

سال‌ها بعد، هنگامی که کاروانشان به مصر رسید، ندایی برخاست:

«أیَّتُها العِیر إنکم لسارقون»

ای کاروان! شما دزدید.

عیر، کاروانی است که در حرکت است؛
قرار ندارد،
جایی برای ماندن ندارد.

و چه شبیه‌اند دل‌هایی که ایمان در آن‌ها مستقر نشده است؛
دل‌هایی که نور را به عاریت گرفته‌اند، نه به استقرار.

اهل‌بیت علیهم‌السلام از ایمانی سخن گفته‌اند که دو گونه است:
ایمانی که «مستقر» است،
و ایمانی که «مستودع» است.

مستقر، ایمانی است که در دل ریشه دوانده است؛
امتحان‌ها آن را نمی‌لرزاند،
طوفان‌ها آن را از جا نمی‌کند.

اما مستودع، ایمانی است که تنها به امانت در دل نهاده شده است؛
تا زمانی که امتحان نیامده، باقی است،
اما وقتی بلا می‌رسد، ممکن است بازپس گرفته شود.

اینجاست که چهره‌ها آشکار می‌شوند.

امام حسین علیه‌السلام در راه کربلا حقیقت تلخی را بیان کرد:
مردم بندگان دنیا هستند،
و دین تنها بر سر زبانشان است؛
تا زمانی که زندگی آرام است، گرد دین می‌گردند،
اما وقتی در کوره بلا آزموده شوند، دینداران اندک می‌شوند.

چه بسیار کسانی که گفتند «ما با توایم»،
اما وقتی لحظه امتحان فرا رسید،
دل‌هایشان دیگر قرار نداشت.

این همان حال کسانی است که ایمان را به عاریت دارند؛
«معارین».

نه نور در دلشان استقرار یافته،
و نه دلشان قرارگاه نور شده است.

دلشان مانند کاروانی است در حرکت؛
بی‌قرار،
سرگردان،
میان نور و تاریکی.

و هنگامی که امتحان می‌آید،
آنچه پنهان بوده است آشکار می‌شود.

عیب دل‌ها نمایان می‌گردد،
و آن ایمان عاریتی،
آرام و بی‌صدا از دل‌ها بیرون می‌رود.

در آن لحظه است که حقیقت روشن می‌شود:

میان آنان که ایمان را «گفتند»
و آنان که ایمان را «داشتند»
فاصله‌ای به اندازه یک امتحان است.

و تاریخ، بارها این صحنه را دیده است؛
در چاه یوسف،
در کوچه‌های کوفه،
و در صحرای کربلا.

جایی که بسیاری گفتند: ما مؤمنیم،
اما وقتی امتحان آغاز شد
تنها اندکی ماندند؛
آنان که ایمان، در دلشان «مستقر» شده بود.

عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع قَالَ:
قَالَ أَكْثِرْ مِنْ أَنْ تَقُولَ
اللَّهُمَّ لَا تَجْعَلْنِي مِنَ الْمُعَارِينَ وَ لَا تُخْرِجْنِي مِنَ التَّقْصِيرِ
قُلْتُ أَمَّا الْمُعَارُونَ فَقَدْ عَرَفْتُ أَنَّ الرَّجُلَ يُعَارُ الدِّينَ ثُمَّ يَخْرُجُ مِنْهُ
فَمَا مَعْنَى لَا تُخْرِجْنِي مِنَ التَّقْصِيرِ؟
فَقَالَ
كُلُّ عَمَلٍ تُرِيدُ بِهِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَكُنْ فِيهِ مُقَصِّراً عِنْدَ نَفْسِكَ
فَإِنَّ النَّاسَ كُلَّهُمْ فِي أَعْمَالِهِمْ فِيمَا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ اللَّهِ مُقَصِّرُونَ إِلَّا مَنْ عَصَمَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ‏.

برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.

– **«مبادا از معارین باشیم»**
– **«دعایی برای نجات از ایمانِ عاریتی»**
– **«آنجا که انسان خود را مقصر نمی‌بیند»**
– **«معارین؛ آنان که همیشه دیگری را مقصر می‌دانند»**
– **«ایمانی که می‌رود… وقتی تقصیر را نمی‌بینیم»**
– **«اللهم لا تجعلنی من المعارین»**
– **«از معارین تا اهل تقصیر»**

**«معارین؛ وقتی انسان تقصیر را در خود نمی‌بیند»**

دلنوشته

مبادا از معارین باشیم؛
آنجا که انسان خود را مقصر نمی‌بیند.

و درست از همین‌جاست که انسان می‌فهمد شناختِ «معارین» چقدر حیاتی است.
نه برای قضاوتِ دیگران،
بلکه برای نجاتِ خودمان.

زیرا بزرگ‌ترین خطرِ معارین که ایمانشان عاریتی است؛
این است که «هرگز خود را مقصر نمی‌دانند».

اندیشه‌ی معارین این‌گونه است:
اگر خطایی رخ دهد،
اگر نوری خاموش شود،
اگر رابطه‌ای با اهل حق گسسته شود،
اگر دل از مسیر جدا گردد…
همیشه «دیگری» مقصر است.

انگشت اتهام همیشه رو به بیرون است؛
نه رو به درون.

دلشان چنان در تردد و آشفتگی است
که حتی لحظه‌ای نمی‌ایستند
تا عیبِ درونی را ببینند.
گویا اگر اعتراف کنند که مقصرند،
دلِ سست‌پایه‌شان فرو می‌ریزد.

و این همان لحظه‌ای است که انسان می‌فهمد
چرا در روایات،
خودِ معصوم،
امامِ پاک خدا،
به ما یاد داده است که
یک دعا را هرگز فراموش نکنیم.

دعا نه برای اینکه دیگران را بشناسیم،
بلکه برای اینکه
«مبادا خود ما از معارین باشیم.»

امام فرمود:

«أکثِرْ أن تقول:
اللَّهُمَّ لَا تَجْعَلْنِي مِنَ الْمُعَارِينَ
وَ لَا تُخْرِجْنِي مِنَ التَّقْصِيرِ»

خدایا…
مبادا مرا از آنان قرار دهی که ایمانشان عاریه‌ای است،
و مبادا مرا از «تقصیر» بیرون ببری؛
یعنی کاری نکن که من خودم را کامل ببینم.

راوی پرسید:
می‌دانم معارین چه کسانی‌اند؛
کسانی که دین به آن‌ها «عاریت» داده می‌شود
و سپس از آنان بازپس گرفته می‌شود.
اما «لا تُخرِجْني من التقصیر» یعنی چه؟

فرمود:

«کُلُّ عَمَلٍ تُرِيدُ بِهِ اللَّهَ
فَكُنْ فِيهِ مُقَصِّراً عِنْدَ نَفْسِكَ…»

هر کاری که برای خدا انجام می‌دهی،
در دل خویش
خود را کوتاهی‌کننده بدان؛
چون همه مردم
در آنچه میانشان و خداست
در حالِ تقصیرند،
مگر آنان که خدا نگاهشان داشته است.

آری…
اینجا رازِ نجات آشکار می‌شود.

«معارین خود را مقصر نمی‌دانند؛
و رستگاران همیشه خود را مقصر می‌بینند.»

معارین به نور می‌نگرند و می‌گویند:
چرا نور به ما نمی‌تابد؟

اما اهلِ نور به دل خود می‌نگرند و می‌گویند:
چه کرده‌ایم که لایق نور نشده‌ایم؟

معارین در حادثه‌ها مجرم می‌جویند؛
جز خویشتن.
اما اهل ایمان در بلاها
نخستین نگاه را به درون می‌اندازند.

از همین روست که امام فرمود:
اگر همه دعاها را فراموش کردی،
این یک جمله را فراموش نکن:

«اللَّهُمَّ لَا تَجْعَلْنِي مِنَ الْمُعَارِينَ
وَ لَا تُخْرِجْنِي مِنَ التَّقْصِيرِ»

چه دعای عجیبی‌ست…
با یک نیم‌جمله
انسان را از پرتگاه غرور
به آرامگاه فروتنی می‌برد؛
از بی‌ثباتیِ دل‌های کاروانی
به قرارگاهِ ایمانِ مستقر.

خدایا…
دل ما مباد کاروانی باشد که در تردد است،
در رفت و آمد است،
در این سوی و آن‌سوی است،
و نور در آن قرار نمی‌گیرد.

و مباد درونمان
جایی باشد که عیب‌هایش پنهان مانده،
اما در امتحان آشکار شود.

ای نور…
ما را از معارین قرار نده،
و از تقصیر بیرون مبر.

[«إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ أَقْوَاماً لِلنَّارِ وَ أَمَرَنَا أَنْ نُبَلِّغَهُمْ ذَلِكَ»]:
+ «کربلا»
+ «میثاق»
این فراز از این حدیث زیبا خیلی قشنگ ماموریت کربلا رو به تصویر میکشه که قصه معارین کوفه در هر زمان اینه که اونا «أَقْوَاماً لِلنَّارِ» هستند و ماموریت معلم ربانی تبلیغ ولایت برای معارین است … هر چه باداباد!
«رَوَى الْمُفَضَّلُ بْنُ‏ عُمَرَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا صُدُورٌ مُشْرِقَةٌ وَ قُلُوبٌ مُنِيرَةٌ وَ أَفْئِدَةٌ سَلِيمَةٌ وَ أَخْلَاقٌ حَسَنَةٌ لِأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَخَذَ عَلَى شِيعَتِنَا الْمِيثَاقَ فَمَنْ وَفَى لَنَا وَفَى اللَّهُ لَهُ بِالْجَنَّةِ وَ مَنْ أَبْغَضَنَا وَ لَمْ يُؤَدِّ إِلَيْنَا حَقَّنَا فَهُوَ فِي النَّارِ وَ إِنَّ عِنْدَنَا سِرّاً مِنَ اللَّهِ مَا كَلَّفَ اللَّهُ بِهِ أَحَداً غَيْرَنَا ثُمَّ أَمَرَنَا بِتَبْلِيغِهِ فَبَلَّغْنَاهُ فَلَمْ نَجِدْ لَهُ أَهْلًا وَ لَا مَوْضِعاً وَ لَا حَمَلَةً يَحْمِلُونَهُ حَتَّى خَلَقَ اللَّهُ لِذَلِكَ قَوْماً خُلِقُوا مِنْ طِينَةِ مُحَمَّدٍ وَ ذُرِّيَّتِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ مِنْ نُورِهِمْ صَنَعَهُمُ اللَّهُ بِفَضْلِ صُنْعِ رَحْمَتِهِ فَبَلَّغْنَاهُمْ عَنِ اللَّهِ مَا أَمَرَنَا فَقَبِلُوهُ وَ احْتَمَلُوا ذَلِكَ وَ لَمْ تَضْطَرِبْ قُلُوبُهُمْ وَ مَالَتْ أَرْوَاحُهُمْ إِلَى مَعْرِفَتِنَا وَ سِرِّنَا وَ الْبَحْثِ عَنْ أَمْرِنَا
وَ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ أَقْوَاماً لِلنَّارِ وَ أَمَرَنَا أَنْ نُبَلِّغَهُمْ ذَلِكَ (چقدر این نکته زیباست!!!) فَبَلَّغْنَاهُ فَاشْمَأَزَّتْ قَلْبُهُمْ مِنْهُ وَ نَفَرُوا عَنْهُ وَ رَدُّوهُ عَلَيْنَا وَ لَمْ يَحْتَمِلُوهُ وَ كَذَّبُوا بِهِ‏ وَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ‏ ثُمَّ أَطْلَقَ أَلْسِنَتَهُمْ بِبَعْضِ الْحَقِّ فَهُمْ يَنْطِقُونَ بِهِ لَفْظاً وَ قُلُوبُهُمْ مُنْكِرَةٌ لَهُ (چقدر زیبا اوصاف معارین اینجا بیان شده!)
ثُمَّ بَكَى ع وَ رَفَعَ يَدَيْهِ وَ قَالَ اللَّهُمَّ إِنَّ هَذِهِ الشِّرْذِمَةَ الْمُطِيعِينَ لِأَمْرِكَ قَلِيلُونَ (منظور مستقرین اهل یقین هستند) اللَّهُمَّ فَاجْعَلْ مَحْيَاهُمْ مَحْيَانَا وَ مَمَاتَهُمْ مَمَاتَنَا وَ لَا تُسَلِّطْ عَلَيْهِمْ عَدُوّاً فَإِنَّكَ إِنْ سَلَّطْتَ عَلَيْهِمْ عَدُوّاً لَنْ تُعْبَدَ.»

روایت شده است که مفضل بن عمر از امام صادق علیه‌السلام نقل می‌کند که فرمود:

همانا امر ما (راه و حقیقت ما) سخت و دشوار است؛
آن را جز «سینه‌هایی روشن، دل‌هایی نورانی، قلب‌هایی سالم و اخلاقی نیکو» نمی‌توانند تحمل کنند.

زیرا خداوند از شیعیان ما پیمان گرفته است؛
پس هر کس به پیمان خود با ما وفا کند، خداوند نیز بهشت را برای او وفا خواهد کرد،
و هر کس ما را دشمن بدارد و حق ما را ادا نکند، جایگاه او در آتش خواهد بود.

نزد ما «رازی از جانب خداوند» است که خداوند کسی را جز ما به آن مکلف نکرده است.
سپس به ما فرمان داد که آن را ابلاغ کنیم؛
ما نیز آن را رساندیم،
اما برای آن «اهل و جایگاهی و حاملانی که بتوانند آن را بردارند» نیافتیم.

تا آنکه خداوند برای این امر، گروهی را آفرید؛
مردمی که از «طینت محمد و خاندان او (صلوات خدا بر آنان)» آفریده شده‌اند،
و خدا آنان را از «نور آنان» پدید آورد و به فضل رحمت خویش آنان را ساخت.

پس آنچه را خداوند به ما فرمان داده بود، به آنان رساندیم؛
و آنان آن را پذیرفتند و توانِ تحمل آن را داشتند،
و دل‌هایشان آشفته نشد،
و جان‌هایشان به سوی «معرفت ما، راز ما و جست‌وجوی امر ما» گرایش یافت.

و همانا خداوند گروهی را برای آتش آفرید؛
و ما مأمور شدیم این حقیقت را نیز به آنان برسانیم.
پس آن را به آنان رساندیم،
اما دل‌هایشان از آن بیزار شد و از آن گریختند،
و آن را به ما بازگرداندند و تحملش نکردند و آن را تکذیب کردند.

پس خداوند بر دل‌هایشان مهر نهاد،
ولی زبان‌هایشان را به گفتن بخشی از حق گشود؛
پس آنان «حق را بر زبان می‌آورند، اما دل‌هایشان آن را انکار می‌کند.»

سپس امام علیه‌السلام گریست،
دستان خود را به سوی آسمان بلند کرد و فرمود:

خدایا، این گروه اندک که فرمان تو را اطاعت می‌کنند، بسیار کم‌اند.
خدایا، زندگی‌شان را همانند زندگی ما قرار ده
و مرگشان را همانند مرگ ما.
و دشمنی را بر آنان مسلط مکن؛
زیرا اگر دشمنی را بر آنان مسلط سازی، دیگر تو پرستیده نخواهی شد.

– **وقتی اصلِ داستان روشن شود**
– **قصه‌ای که پیش از دنیا آغاز شد**
– **آن‌گاه که نور و نار انتخاب شدند**
– **رازِ عالم ذر؛ چرا برخی با نور می‌جنگند**
– **داستانی قدیمی‌تر از دنیا**
– **وقتی نور دوباره عرضه شد**
– **مهلتِ دوباره برای انتخاب نور**
– **معلمِ نور و شاگردانِ آتش**
– **وقتی یوسف سر راهِ اهل نار قرار می‌گیرد**
– **راز دشمنی با نور**
– **قصه نور و آنان که باز هم نار را برگزیدند**
– **کربلا؛ مأموریتِ معلمِ نور**
– **نور در میان گرگان**
– **وقتی حقیقتِ داستان را بدانی**

دلنوشته

وقتی اصلِ داستان روشن شود…
رازِ عالم ذر؛ چرا برخی با نور می‌جنگند

گاهی آدمی آن‌قدر در جزییات رنج‌ها، زخم‌ها و رفتارهای زشتِ دیگران غرق می‌شود
که اصلِ ماجرا را فراموش می‌کند.
و این فراموشی، ریشه‌ی همه پرسش‌های بی‌پاسخ است.

اما وقتی پرده را کمی کنار بزنی…
وقتی بدانی قصه از کجا آغاز شده…
دیگر هیچ‌چیز تعجب‌آور نیست؛
نه حسادتِ بی‌حدّ معارین،
نه زشتی‌هایشان،
نه بی‌مهری‌شان،
نه دشمنی‌شان با نور.

زیرا حقیقت، خیلی پیش از این دنیا آغاز شده بود.

آنجا…
در جایی که نامش را «عالم ذر» گذاشته‌اند.
جایی که همه ذرات،
همه نفْس‌ها،
همه «من»‌های کوچکِ ما،
در برابر نور و نار قرار گرفتند.
و اختیار داشتند.
و هر کس راه خویش را با چشم و دلِ خود برگزید.

برخی نور را برگزیدند و دلشان از جنس صبح شد.
برخی نار را برگزیدند و جانشان بوی دود گرفت.

و این، پایان نبود.
آغاز بود.

خداوندِ مهربان،
همان‌جا که می‌توانست پرونده را ببندد،
تصمیم گرفت مهلتی دهد.
فرصتی دوباره.
جهانی بیافریند
که در آن،
حتی کسانی که در آغاز،
نار را برگزیدند،
بار دیگر نور را ببینند؛
با اختیارِ خویش،
نه اجبار.
شاید این‌بار دلشان تکانی بخورد…
شاید بداء شامل حالشان شود…
شاید از تاریکی برگردند.

پس دنیا را ساخت؛
نه به‌عنوان یک زندان،
بلکه به‌عنوان یک فرصت؛
یک امتحان،
یک دعوت دوباره به نور.

و برای این دعوت،
معلمانی آفرید.
سینه‌هایی روشن،
دل‌هایی نورانی،
انسان‌هایی که خداوند برگزید
تا «علم نور» را به دل‌ها برسانند.

روایت امام صادق علیه‌السلام می‌گوید:
خدا رازی در سینه آنان نهاد؛
رازی الهی و نورانی.
به آنان فرمود:
«این نور را برسانید… حتی اگر اهلش کم باشند.»

و آنان رساندند.
با جان و دل.
با اشک و لبخند.
با خون و عشق.
با همان روحی که یوسف داشت،
وقتی نورش را پیش روی برادرانی گذاشت
که از حسادت قلبشان تاریک شده بود.

اما مشکل همین‌جاست…
اهل نار، حتی در این دنیا هم،
وقتی نور را دیدند،
باز هم نار را ترجیح دادند.
دلشان از حقیقت «اشمئزاز» پیدا کرد.
از نور فرار کردند.
حق را شنیدند اما نپذیرفتند.
تکذیب کردند.
و بر دلشان مهر زده شد.

در روایت آمده:
«خدا زبانشان را به گفتن بخشی از حق گشود…
اما دل‌هایشان آن را انکار می‌کرد.»

همان‌ها که در ظاهر «آمَنّا» می‌گویند،
ولی در دل، ایمان جایی ندارد؛
معارین‌اند.
ایمانشان عاریه‌ای است.
نه ریشه دارد،
نه قرار،
نه نور.

و حالا…
وقتی این حقیقت را بشنوی،
وقتی بدانی دنیا از کجا شروع شده،
وقتی بدانی معارین چرا چنین‌اند،
وقتی بفهمی برخی جان‌ها
چرا با نور سازگار نمی‌شوند،
دیگر تعجب نمی‌کنی.

دیگر نمی‌پرسی:
«چرا این‌همه زشتی؟
چرا این‌همه ناسپاسی؟
چرا این‌همه دشمنی با اهل نور؟»

چون اصلِ داستان این است:
این نفوس،
یک‌بار نور را دیده‌اند
و نپذیرفته‌اند؛
و این دنیا،
فرصت دوباره‌شان بود…
که باز هم نخواستند.

اما معلمِ نور…
او قصه را می‌داند.
می‌داند رسالتش آسان نیست.
می‌داند آوردن نور به دل‌های حسود،
گرگ‌صفت و آتش‌خواه،
خطر دارد.
دشمنی دارد.
درد دارد.
کربلا دارد.

ولی او
با علم،
با عشق،
با رضایت،
با لبخند،
با دستِ بلندشده در دعا،
می‌ایستد و می‌گوید:

«خدایا، این اندک بندگان مطیع تو کم‌اند…
زندگیشان را زندگی ما قرار ده
و مرگشان را مرگ ما.»

زیرا معلمِ نور
به نتیجه نگاه نمی‌کند؛
به مأموریت نگاه می‌کند.
و مأموریتش
آوردنِ نور است
به دل‌هایی که شاید
این‌بار
به جای نار،
نور را برگزینند.

و همین امید،
همین عشق،
همین رسالتِ الهی،
دنیا را روشن نگه داشته است.

عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ
بِمَ يُعْرَفُ النَّاجِي‏؟
قَالَ
مَنْ كَانَ فِعْلُهُ لِقَوْلِهِ مُوَافِقاً فَأَثْبَتَ‏ لَهُ‏ الشَّهَادَةَ
وَ مَنْ لَمْ يَكُنْ فِعْلُهُ لِقَوْلِهِ مُوَافِقاً فَإِنَّمَا ذَلِكَ مُسْتَوْدَعٌ‏.

– **مرزِ نور: وقتی گفتار و کردار جدا می‌شوند**
– **نشانه نجات‌یافتگان؛ راز ایمانِ مستقر**
– **از گفتن تا زیستن؛ فرق اهلِ نور با معارین**
– **ایمانِ مستقر؛ نوری که در دل می‌ماند**
– **امانت یا ریشه؟ داستانِ مستودع و مستقر**
– **وقتی عمل، حقیقتِ ایمان را آشکار می‌کند**
– **رازِ سقوط معارین؛ فاصله‌ای به اندازه یک عمل**
– **معیارِ نجات: هم‌صداییِ دل، زبان و عمل**
– **ایمانِ ریشه‌دار و ایمانِ عاریه‌ای**
– **آنان که نور را زندگی می‌کنند، نه فقط بر زبان می‌آورند**

1. **نشانه نجات‌یافتگان؛ ایمانِ مستقر**
2. **مرز نور و نار؛ وقتی عمل گواه می‌شود**
3. **امانتِ نور یا ریشه نور؟ رازِ مستودع و مستقر**

دلنوشته

آنان که نور را زندگی می‌کنند، نه فقط بر زبان می‌آورند
مرز نور و نار؛ وقتی عمل گواه می‌شود

اما نشانه‌ی کسانی که از این امتحان عبور می‌کنند چیست؟
چگونه می‌توان فهمید چه کسی از اهل نجات است و چه کسی تنها در ظاهر در مسیر نور قدم می‌زند؟

مفضل از امام صادق علیه‌السلام همین پرسش را کرد.
پرسشی ساده، اما سرنوشت‌ساز:

«به چه شناخته می‌شود کسی که نجات یافته است؟»

حضرت فرمودند:

«آن‌که کردارَش با گفتارش موافق باشد؛
همین، شهادتش را تثبیت می‌کند.
و آن‌که کردارش با گفتارش موافق نباشد،
ایمانش تنها امانتی است سپرده‌شده.»

پس معیار، چیز پیچیده‌ای نیست.
نشانه‌ی اهل نجات در سخن‌های بلند و ادعاهای پررنگ نیست؛
در هماهنگی دل و زبان و عمل است.

آنجا که انسان چیزی را حق می‌داند
و همان را زندگی می‌کند.

آن‌که نور در دلش مستقر شده است،
میان گفتن و کردنش فاصله‌ای نیست.
اگر از نور سخن می‌گوید،
در رفتارش هم نور دیده می‌شود.
اگر از حق می‌گوید،
پایش در مسیر حق می‌ایستد.
اگر از ولایت می‌گوید،
دل و عملش نیز در همان جهت حرکت می‌کند.

این همان «ایمانِ مستقر» است؛
ایمانی که در دل ریشه گرفته،
قرار یافته،
و با نخستین طوفان فرو نمی‌ریزد.

اما گروهی دیگر هم هستند.
همان‌ها که در ظاهر،
سخن از ایمان می‌گویند،
از حق دفاع می‌کنند،
و حتی گاه در کنار اهل نور دیده می‌شوند.

ولی وقتی زمان امتحان فرا می‌رسد،
وقتی حقیقت بهایی می‌طلبد،
وقتی باید میان نور و نار انتخاب کرد،
گفتارشان تنها می‌ماند
و عملشان راه دیگری می‌رود.

اینجاست که راز آشکار می‌شود.

ایمانِ آنان «مستودع» است؛
امانتی موقت،
که هنوز در دل جای نگرفته است.
نوری که در عمق جانشان قرار نیافته
و با نخستین وزشِ آزمون
از آنان گرفته می‌شود.

و شاید همین است راز آن همه لغزش‌ها؛
راز آن همه برگشتن‌ها؛
راز آن همه دشمنی‌هایی که گاه
از دل کسانی برمی‌خیزد
که روزی خود را نزدیک به نور می‌دانستند.

زیرا نور،
وقتی در دل مستقر نشود،
ماندنی نیست.

و این همان مرزی است که
راه‌ها را از هم جدا می‌کند؛
مرز میان آنان که نور را زندگی می‌کنند
و آنان که تنها از نور سخن می‌گویند.

داستان معارین حسود، داستان تکراری ابلیس است:
آمَنَ الْمَلْعُونُ بِلِسَانِهِ وَ كَفَرَ بِقَلْبِهِ!

عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الصُّوفِيِ‏ أَنَّهُ لَقِيَ إِبْلِيسَ وَ سَأَلَهُ فَقَالَ لَهُ مَنْ أَنْتَ فَقَالَ أَنَا مِنْ وُلْدِ آدَمَ فَقَالَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ أَنْتَ مِنْ قَوْمٍ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ يُحِبُّونَ اللَّهَ وَ يَعْصُونَهُ وَ يُبْغِضُونَ إِبْلِيسَ وَ يُطِيعُونَهُ فَقَالَ مَنْ أَنْتَ فَقَالَ أَنَا صَاحِبُ الْمِيسَمِ‏ وَ الِاسْمِ الْكَبِيرِ وَ الطَّبْلِ الْعَظِيمِ وَ أَنَا قَاتِلُ هَابِيلَ وَ أَنَا الرَّاكِبُ مَعَ نُوحٍ فِي الْفُلْكِ أَنَا عَاقِرُ نَاقَةِ صَالِحٍ أَنَا صَاحِبُ نَارِ إِبْرَاهِيمَ أَنَا مُدَبِّرُ قَتْلِ يَحْيَى أَنَا مُمَكِّنُ قَوْمِ فِرْعَوْنَ مِنَ النِّيلِ أَنَا مُخَيِّلُ السِّحْرِ وَ قَائِدُهُ إِلَى مُوسَى أَنَا صَانِعُ الْعِجْلِ لِبَنِي إِسْرَائِيلَ أَنَا صَاحِبُ مِنْشَارِ زَكَرِيَّا أَنَا السَّائِرُ مَعَ أَبْرَهَةَ إِلَى الْكَعْبَةِ بِالْفِيلِ أَنَا الْمُجْمِعُ لِقِتَالِ مُحَمَّدٍ ص يَوْمَ أُحُدٍ وَ حُنَيْنٍ أَنَا مُلْقِي الْحَسَدِ يَوْمَ السَّقِيفَةِ فِي قُلُوبِ الْمُنَافِقِينَ أَنَا صَاحِبُ الْهَوْدَجِ يَوْمَ الْبَصْرَةِ وَ الْبَعِيرِ أَنَا الْوَاقِفُ بَيْنَ عَسْكَرِ صِفِّينَ‏ أَنَا الشَّامِتُ يَوْمَ كَرْبَلَاءَ بِالْمُؤْمِنِينَ أَنَا إِمَامُ الْمُنَافِقِينَ أَنَا مُهْلِكُ الْأَوَّلِينَ أَنَا مُضِلُّ الْآخِرِينَ أَنَا شَيْخُ النَّاكِثِينَ أَنَا رُكْنُ الْقَاسِطِينَ أَنَا ظِلُّ الْمَارِقِينَ أَنَا أَبُو مُرَّةَ مَخْلُوقٌ مِنْ نَارٍ لَا مِنْ طِينٍ أَنَا الَّذِي غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ رَبُّ الْعَالَمِينَ‏ فَقَالَ الصُّوفِيُّ بِحَقِّ اللَّهِ عَلَيْكَ إِلَّا دَلَلْتَنِي عَلَى عَمَلٍ أَتَقَرَّبُ بِهِ إِلَى اللَّهِ وَ أَسْتَعِينُ بِهِ عَلَى نَوَائِبِ دَهْرِي فَقَالَ اقْنَعْ مِنْ دُنْيَاكَ بِالْعَفَافِ وَ الْكَفَافِ وَ اسْتَعِنْ عَلَى الْآخِرَةِ بِحُبِّ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع وَ بُغْضِ أَعْدَائِهِ فَإِنِّي عَبَدْتُ اللَّهَ فِي سَبْعِ سَمَاوَاتِهِ وَ عَصَيْتُهُ فِي سَبْعِ أَرَضِيهِ فَلَا وَجَدْتُ مَلَكاً مُقَرَّباً وَ لَا نَبِيّاً مُرْسَلًا إِلَّا وَ هُوَ يَتَقَرَّبُ بِحُبِّهِ قَالَ ثُمَّ غَابَ عَنْ بَصَرِي فَأَتَيْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع فَأَخْبَرْتُهُ بِخَبَرِهِ
فَقَالَ ع
آمَنَ الْمَلْعُونُ بِلِسَانِهِ وَ كَفَرَ بِقَلْبِهِ.

علی بن محمد صوفی نقل می‌کند که با ابلیس روبه‌رو شدم و از او پرسیدم:
«تو که هستی؟»
گفت: «من از فرزندان آدمم.»
گفتم: «لا إله إلا الله! تو از همان مردمی هستی که گمان می‌کنند خدا را دوست دارند، اما نافرمانی‌اش می‌کنند؛ و ادعا می‌کنند از ابلیس بیزارند، ولی از او اطاعت می‌کنند.»
گفت: «تو کیستی؟»
گفتم: «من صاحب نشان، نام بزرگ و طبل عظیمم.
من قاتل هابیل هستم.
من همانم که با نوح در کشتی همراه بودم.
من ناقه‌ی صالح را پی کردم.
من آتشِ افکنده‌شده برای ابراهیم را برپا کردم.
من طراح قتل یحیی هستم.
من بودم که قوم فرعون را بر نیل مسلط کردم.
من خیالِ سحر را آفریدم و آن را به سوی موسی رهبری کردم.
من گوساله را برای بنی‌اسرائیل ساختم.
من صاحب ارّه‌ی زکریا هستم.
من همراه ابرهه با فیل به سوی کعبه حرکت کردم.
من جمع‌کننده‌ی لشکر برای جنگ با محمد ﷺ در احد و حنین هستم.
من افکننده‌ی حسد در دل‌های منافقان در روز سقیفه‌ام.
من صاحب هودج در بصره و شتر جنگ جمل هستم.
من ایستاده میان دو سپاه صفینم.
من شادمانِ مصیبت مؤمنان در روز کربلا هستم.
من پیشوای منافقانم.
من هلاک‌کننده‌ی پیشینیان و گمراه‌کننده‌ی آیندگانم.
من شیخ ناکثین، ستون قاسطین و سایه‌ی مارقینم.
من ابومرّه‌ام؛ آفریده‌شده از آتش، نه از خاک.
من همانم که خدای جهانیان بر او خشم گرفته است.»

پس صوفی گفت:
«به حق خدا سوگند، مرا به عملی راهنمایی کن که با آن به خدا نزدیک شوم و در سختی‌های روزگار از آن یاری بگیرم.»

ابلیس گفت:
«در دنیایت به پاکدامنی و بسندگی قانع باش،
و برای آخرتت، به محبتِ علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام و دشمنی با دشمنانش تکیه کن.
زیرا من خدا را در هفت آسمان عبادت کردم و در هفت زمین نافرمانی‌اش نمودم،
و هیچ فرشته‌ی مقرّب و هیچ پیامبر مرسلی را نیافتم
مگر آن‌که با محبتِ علی به خدا تقرب می‌جست.»

سپس از نظر من پنهان شد.

من نزد امام باقر علیه‌السلام رفتم و این ماجرا را برای ایشان نقل کردم.

حضرت فرمودند:
«آن ملعون با زبان ایمان آورد، اما با دل کافر بود.»

1. **«ایمانِ زبانی؛ داستانِ تکراریِ حسد و انکارِ نور»**
2. **«آنان که نور را می‌شناسند، اما با آن می‌جنگند»**
3. **«اعترافِ ابلیس و تکرارِ معارین»**
4. **«دانستنِ حقیقت، اما نپذیرفتنِ نور»**
5. **«آمَنَ الْمَلْعُونُ بِلِسَانِهِ وَ كَفَرَ بِقَلْبِهِ»**
6. **«وقتی ایمان به زبان می‌ماند و دل خاموش است»**
7. **«رازِ حسد: دانستنِ راه، اما نرفتنِ آن»**
8. **«تکرارِ ابلیس در دل‌های حسودانِ امروز»**
9. **«از زبانِ ایمان تا سکوتِ قلب»**

«ایمانِ زبانی؛ داستانِ تکراریِ ابلیس و معارین حسود»

دلنوشته

ایمانِ زبانی؛ داستانِ تکراریِ ابلیس و معارین حسود

گاهی برای فهمیدن یک حقیقت بزرگ، کافی است به قدیمی‌ترین داستان نگاه کنیم؛
داستانی که از آغاز خلقت تکرار شده است.

داستان حسد.

داستان کسانی که نور را می‌بینند،
حقیقت را می‌شناسند،
اما دلشان آن را نمی‌پذیرد.

در روایتی عجیب، علی بن محمد صوفی با ابلیس روبه‌رو می‌شود.
ابلیس در سخنانش پرده را کنار می‌زند و خود اعتراف می‌کند که در طول تاریخ،
در پشت بسیاری از حوادث تاریک ایستاده است؛
از نخستین خون تاریخ، قتل هابیل،
تا فتنه‌ها و جنگ‌ها و حسدهایی که در امت‌ها برپا شد.

گویی یک داستان بیشتر وجود ندارد؛
داستانی که فقط لباس زمان عوض می‌کند.

ابلیس می‌گوید:
من همانم که حسد را در دل‌ها می‌اندازم.
همان که مردم را به سوی جنگ با پیامبران می‌برد.
همان که دل‌ها را از نور بیزار می‌کند.

یعنی پشت بسیاری از آنچه در تاریخ رخ داده،
همان وسوسه‌ی قدیمی ایستاده است:
وسوسه‌ی حسد نسبت به نور.

اما عجیب‌ترین بخش ماجرا آنجاست
که همین ابلیس، حقیقت را هم می‌داند.

وقتی از او می‌پرسند راه نزدیکی به خدا چیست،
می‌گوید:
در دنیا به پاکدامنی و قناعت بسنده کن،
و برای آخرت،
به محبت علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام و دشمنی با دشمنانش تمسک بجوی.

او حتی اعتراف می‌کند که هیچ فرشته‌ی مقرب و پیامبر مرسلی را ندیده
مگر آنکه با محبت او به خدا تقرب می‌جست.

یعنی حقیقت را می‌داند.
راه نور را می‌شناسد.
اما باز هم دشمن همان نور است.

وقتی این سخن به امام باقر علیه‌السلام رسید،
حضرت با یک جمله پرده از راز این تناقض برداشتند:

«آمَنَ الْمَلْعُونُ بِلِسَانِهِ وَ كَفَرَ بِقَلْبِهِ.»

آن ملعون با زبان ایمان آورد،
اما با دل کافر بود.

و این همان راز قدیمی است.

مشکل همیشه «ندانستن» نیست.
بسیاری حقیقت را می‌دانند.
نور را می‌شناسند.
حتی گاهی آن را بر زبان می‌آورند.

اما دلشان تسلیم نور نمی‌شود.

ایمانشان در حد سخن می‌ماند؛
در حد اعترافی بیرونی،
نه نوری که در قلب جای بگیرد.

و درست همین‌جا است که داستان ابلیس
در زندگی معارینِ حسود تکرار می‌شود.

آنان هم حقیقت را می‌بینند،
نور معلم را می‌شناسند،
اما حسد اجازه نمی‌دهد دلشان آن را بپذیرد.

پس همان کاری را می‌کنند که ابلیس در طول تاریخ کرده است:
با سخن،
با تحریک دل‌ها،
با افکندن حسد در سینه‌ها،
دیگران را به سوی حذف نور می‌کشانند.

همان داستان قدیمی هابیل،
همان داستان پیامبران،
همان داستانی که بارها و بارها در تاریخ تکرار شده است.

و تلخ‌تر آنکه خود ابلیس هم می‌داند راه سعادت چیست؛
می‌داند محبت علی علیه‌السلام راه قرب الهی است.

اما دانستن کافی نیست.

وقتی ایمان در دل مستقر نشود،
وقتی نور در قلب جای نگیرد،
وقتی حقیقت تنها بر زبان بماند،
انسان می‌تواند حقیقت را بداند
و با همان حقیقت بجنگد.

و این همان سرنوشت ایمانِ عاریه‌ای است؛
ایمانی که بر زبان جاری است
اما در دل ریشه ندارد.

عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:
قُلْتُ‏
هُوَ الَّذِي أَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ‏
قَالَ مَا يَقُولُ أَهْلُ بَلَدِكَ الَّذِي أَنْتَ فِيهِ
قَالَ قُلْتُ يَقُولُونَ مُسْتَقَرٌّ فِي الرَّحِمِ وَ مُسْتَوْدَعٌ فِي الصُّلْبِ
فَقَالَ كَذَبُوا
الْمُسْتَقَرُّ مَا اسْتَقَرَّ الْإِيمَانُ فِي قَلْبِهِ فَلَا يُنْزَعُ مِنْهُ أَبَداً
وَ الْمُسْتَوْدَعُ الَّذِي يُسْتَوْدَعُ الْإِيمَانَ زَمَاناً ثُمَّ يُسْلَبُهُ
وَ قَدْ كَانَ الزُّبَيْرُ مِنْهُمْ‏.

– **«ایمانِ مستقر یا ایمانِ عاریه‌ای؟»**
– **«وقتی ایمان امانت است، نه ریشه»**
– **«رازِ مستودع؛ ایمانی که روزی گرفته می‌شود»**
– **«ایمانِ مستقر و سرنوشتِ دل‌ها»**
– **«آن‌گاه که ایمان از دل کوچ می‌کند»**
– **«ایمانِ عاریه‌ای و تکرارِ داستانِ حسد»**
– **«از ایمانِ زبانی تا ایمانِ مستودع»**

**«ایمانِ مستودع؛ وقتی ایمان فقط امانت است»**
**«ایمانِ زبانی و ایمانِ مستودع؛ داستانِ دل‌هایی که نور در آن‌ها نماند»**.

دلنوشته

ایمانِ عاریه‌ای و تکرارِ داستانِ حسد

شاید راز این ماجرا را باید در سخن دیگری از اهل‌بیت علیهم‌السلام جست.

ابوبصیر می‌گوید از امام باقر علیه‌السلام درباره این آیه پرسیدم:

«هُوَ الَّذِي أَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ».

حضرت پرسیدند: مردم شهر تو درباره این آیه چه می‌گویند؟

گفتم: می‌گویند «مستقر» در رحم است و «مستودع» در صلب.

حضرت فرمودند: دروغ گفتند.

مستقر آن کسی است که ایمان در دلش استقرار یافته است؛
ایمانی که هرگز از او گرفته نمی‌شود.

و مستودع آن کسی است که ایمان مدتی به او سپرده می‌شود،
اما بعد از او گرفته می‌شود.

و سپس فرمودند:
زبیر از همین گروه بود.

اینجاست که راز بسیاری از داستان‌های تاریخ روشن می‌شود.

همه کسانی که در آغاز راه، در کنار نور ایستادند،
الزاماً اهل استقرار نبودند.

برخی فقط امانت‌دار ایمان بودند؛
ایمانی که مدتی در دلشان گذاشته شد،
اما ریشه نداشت.

و وقتی امتحان رسید،
وقتی حسد بیدار شد،
وقتی دنیا میان دل و حقیقت فاصله انداخت،
آن امانت بازپس گرفته شد.

شاید به همین دلیل است که انسان می‌تواند زمانی در کنار حقیقت باشد،
حتی سال‌ها با آن زندگی کند،
اما در لحظه‌ای سرنوشت‌ساز
در برابر همان حقیقت بایستد.

ایمان اگر در دل «مستقر» نشود،
اگر ریشه نگیرد،
اگر به نور یقین تبدیل نشود،
می‌تواند تنها یک «امانت» باشد.

امانتی که روزی گرفته می‌شود.

و این همان نقطه‌ای است که داستان ابلیس،
با داستان معارین حسود به هم می‌رسد.

دانستن کافی نیست.
دیدن کافی نیست.
حتی همراهیِ طولانی با نور هم کافی نیست.

آنچه سرنوشت انسان را تعیین می‌کند
استقرار ایمان در قلب است.

وگرنه ممکن است انسان حقیقت را بشناسد،
آن را بر زبان بیاورد،
حتی زمانی در کنار آن بایستد…

اما سرانجام در همان صفی قرار بگیرد
که سال‌ها گمان می‌کرد از آن بیزار است.

آنجا که ایمان تنها «مستودع» است،
سرنوشت می‌تواند ناگهان تغییر کند.

و آن‌گاه انسان می‌ماند
و حقیقتی که زمانی می‌شناخت،
اما دیگر دلش تابِ پذیرش آن را ندارد.

عَنْ عِيسَى شَلَقَانَ قَالَ:
كُنْتُ قَاعِداً فَمَرَّ أَبُو الْحَسَنِ مُوسَى ع وَ مَعَهُ بَهْمَةٌ
قَالَ فَقُلْتُ
يَا غُلَامُ مَا تَرَى مَا يَصْنَعُ أَبُوكَ
يَأْمُرُنَا بِالشَّيْ‏ءِ ثُمَّ يَنْهَانَا عَنْهُ !
أَمَرَنَا أَنْ نَتَوَلَّى أَبَا الْخَطَّابِ ثُمَّ أَمَرَنَا أَنْ نَلْعَنَهُ وَ نَتَبَرَّأَ مِنْهُ
فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ ع وَ هُوَ غُلَامٌ
إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ خَلْقاً لِلْإِيمَانِ لَا زَوَالَ لَهُ
وَ خَلَقَ خَلْقاً لِلْكُفْرِ لَا زَوَالَ لَهُ
وَ خَلَقَ خَلْقاً بَيْنَ ذَلِكَ
أَعَارَهُمُ الْإِيمَانَ يُسَمَّوْنَ الْمُعَارِينَ
إِذَا شَاءَ سَلَبَهُمْ
وَ كَانَ أَبُو الْخَطَّابِ مِمَّنْ أُعِيرَ الْإِيمَانَ
قَالَ
فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَأَخْبَرْتُهُ بِمَا قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ ع وَ مَا قَالَ لِي
فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع
إِنَّهُ نَبْعَةُ نُبُوَّةٍ.

– **«ایمانِ عاریه‌ای؛ سرنوشتِ دل‌هایی که نور در آن نمی‌ماند»**
– **«معارین؛ دل‌هایی که فقط امانت‌دار نورند»**
– **«رازِ معارین حسود؛ ایمانِ قرضی و امتحانِ آخر»**
– **«ایمانی که ماندگار نبود؛ ماجرای ابوالخطاب»**
– **«آنان که ایمانشان امانت بود، نه ریشه»**
– **«سه گروهِ دل‌ها؛ از ایمانِ ثابت تا ایمانِ عاریه‌ای»**

**«ایمانِ عاریه‌ای؛ داستانِ معارین و دل‌هایی که نور در آن‌ها نمی‌ماند»**

دلنوشته

ایمانِ عاریه‌ای؛ داستانِ معارین و دل‌هایی که نور در آن‌ها نمی‌ماند

و شاید روشن‌تر از همه، سخنی است که از کودکیِ امام موسی کاظم علیه‌السلام نقل شده است.

عیسی شلقان می‌گوید نشسته بودم که ابوالحسن موسی علیه‌السلام ـ در حالی که هنوز کودکی بیش نبود ـ از کنارم گذشت.
به او گفتم:

ای پسر! می‌بینی پدرت چه می‌کند؟
به ما دستور می‌داد از ابوالخطاب پیروی کنیم،
اما بعد دستور داد او را لعن کنیم و از او بیزاری بجوییم!

گویی در ذهن او یک پرسش قدیمی بود:
چگونه کسی که روزی در صف اهل ایمان دیده می‌شد،
روزی دیگر به جایی می‌رسد که باید از او برائت جست؟

آن کودک اما پاسخی داد که گویی راز بسیاری از سرنوشت‌ها را آشکار می‌کرد.

فرمود:

خداوند گروهی را برای ایمانی آفریده است که زوال ندارد.
و گروهی را برای کفری که زوال ندارد.
و گروهی را میان این دو قرار داده است.

ایمان را به آنان عاریه می‌دهد؛
آنان را «معارین» می‌نامند.
هر زمان بخواهد، آن ایمان را از آنان می‌گیرد.

و ابوالخطاب از همین گروه بود؛
از کسانی که ایمان به آنان عاریه داده شده بود.

عیسی شلقان می‌گوید این سخن مرا شگفت‌زده کرد.
پس نزد امام صادق علیه‌السلام رفتم و آنچه میان من و آن کودک گذشته بود نقل کردم.

امام فرمودند:

«إِنَّهُ نَبْعَةُ نُبُوَّةٍ»
او چشمه‌ای از نبوت است.

و این همان حقیقتی است که بارها در تاریخ تکرار شده است.

برخی دل‌ها جایگاه ایمانِ مستقرند؛
نوری که در آن‌ها ریشه دارد و هرگز خاموش نمی‌شود.

اما برخی دل‌ها تنها ظرفی موقت‌اند؛
جایی که ایمان مدتی در آن می‌ماند،
بی‌آنکه ریشه بدواند.

و وقتی زمان امتحان فرا برسد،
وقتی حسد سر برآورد،
وقتی دنیا دل را بلرزاند،
آن نورِ عاریه‌ای بازپس گرفته می‌شود.

در آن لحظه، حقیقتی تلخ آشکار می‌شود:

آنچه در دل بود،
ایمانِ مستقر نبود؛
امانی بود که روزی باید بازگردانده می‌شد.

و شاید به همین دلیل است که داستان معارین حسود،
چیزی جز ادامه همان داستان کهن نیست.

همان داستانی که از ابلیس آغاز شد؛
دانستن حقیقت،
اعتراف به نور،
اما نپذیرفتن آن در دل.

ایمانی که بر زبان جاری است،
اما در قلب خانه ندارد.

– **«تکرار تاریخ؛ از قوم نوح تا کوفیان»**
– **«آنگاه که کشتی نوح در کربلا پهلو گرفت»**
– **«امتحان ولایت؛ از طوفان نوح تا طوفان کربلا»**
– **«معارین و قصه تکرار تاریخ»**
– **«وقتی ادعای ولایت در کربلا آشکار شد»**
– **«کوفیان و رازِ تکرار سخن پیامبران»**

**«طوفان کربلا؛ تکرار قصه نوح و آشکار شدن معارین»**

دلنوشته

طوفان کربلا؛ تکرار قصه نوح و آشکار شدن معارین

و گویی این حقیقت، در کربلا نیز همان‌گونه تکرار شد.

امام حسین علیه‌السلام هنگامی که با مردم کوفه سخن گفتند، جمله‌ای فرمودند که در حقیقت پژواک سخن پیامبران پیشین بود:

«فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ ثُمَّ كِيدُونِ فَلا تُنْظِرُونِ، إِنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّي وَ رَبِّكُمْ، ما مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتِها، إِنَّ رَبِّي عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ.»

این همان لحنی است که پیش از آن در کلام پیامبران الهی شنیده شده بود.

روزی هود علیه‌السلام همین‌گونه در برابر قوم عاد ایستاد و گفت:

«فَكِيدُونِي جَمِيعاً ثُمَّ لا تُنْظِرُونِ، إِنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّي وَ رَبِّكُمْ…»

و پیش از او نوح علیه‌السلام نیز قوم خود را چنین خطاب کرده بود:

«يا قَوْمِ إِنْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكُمْ مَقامي‏ وَ تَذْكيري بِآياتِ اللَّهِ فَعَلَى اللَّهِ تَوَكَّلْتُ، فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ…»

گویی تاریخ یک داستان بیشتر ندارد؛
داستانی که فقط چهره‌ها و زمان‌هایش تغییر می‌کند.

همان‌گونه که قوم نوح در برابر کشتی نجات ایستادند،
و همان‌گونه که قوم عاد در برابر پیامبرشان ایستادند،
در کربلا نیز گروهی در برابر نور ایستادند؛
گروهی که خود را اهل ولایت می‌پنداشتند.

مردم کوفه نیز در آغاز، مدعی محبت و ولایت بودند.
نامه نوشتند، استمداد کردند و از امام خواستند که به سوی آنان بیاید.

اما امام حسین علیه‌السلام بهتر از هر کسی حقیقت دل‌های آنان را می‌دانست.

با این حال دعوت آنان را پذیرفت؛
نه از آن رو که از حقیقت بی‌خبر باشد،
بلکه تا حقیقت برای خود آنان آشکار شود.

تا آن ادعایی که در آغاز برایشان مبهم بود،
روزی چنان روشن گردد که دیگر هیچ پرده‌ای بر آن نماند.

همان‌گونه که قرآن می‌فرماید:

«ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً…»

یعنی کارتان برای خودتان در پرده ابهام نماند.

و چنین شد.

وقتی امام بر سر وعده آمد،
وقتی ولیّ خدا به ندای آنان پاسخ داد،
کوفیان ناگهان خود را در برابر یک دو راهی دیدند.

یک سو، پذیرش حقیقی ولایت بود؛
راهی که با چشم‌پوشی از خواسته‌های نفس همراه بود.

و سوی دیگر، پیروی از هوای نفس؛
نفسِ آمیخته به حسد، دنیاطلبی و نپذیرفتن فضل صاحبان فضل.

و در این دو راهی، بسیاری از آنان راه نفس را برگزیدند.

آنان که روزی با زبان از ولایت سخن می‌گفتند،
اکنون برای رسیدن به خواسته‌های نفس،
بزرگ‌ترین مانع را در برابر خود می‌دیدند:
خودِ ولایت.

و هنگامی که ولایت مانع نفس شود،
دلِ معارین راهی جز حذف نور نمی‌بیند.

اینجاست که حقیقت آشکار می‌شود.

ادعای ولایت برای آرام کردن دل بود،
اما وقتی ولیّ خدا برای یاری آمد،
آن آرامشِ دروغین فرو ریخت.

دست‌ها رو شد.
چهره‌ها آشکار شد.
و دل‌ها آنچه را پنهان کرده بودند آشکار کردند.

از همین‌جا بود که طوفان کربلا آغاز شد.

همان‌گونه که در زمان نوح علیه‌السلام،
گروهی سوار کشتی نجات شدند و رستگار گشتند،
یاران حسین علیه‌السلام نیز همان اصحاب سفینه بودند؛
کسانی که با تبعیت از امام خویش،
در طوفان تاریخ نجات یافتند.

اما آنان که بیرون از کشتی ماندند،
همان مدعیانی بودند که ایمانشان عاریه بود.

آنان برای آرام کردن دل خویش به ولیّ خدا پناه بردند،
اما وقتی فهمیدند راه ولایت با خواسته‌های نفسشان سازگار نیست،
پشت کردند و راه دیگری برگزیدند.

و این همان جایی است که حقیقت تلخ آشکار می‌شود:

قاتل ولایت،
اغلب همان مدعی محبت ولایت است.

زیرا ولیّ خدا هرگز دست یاری به سوی کسی دراز نمی‌کند
که از او طلب یاری نکرده باشد.

اما وقتی کسی خود را نیازمند ولایت نشان می‌دهد،
وقتی با زبان از محبت سخن می‌گوید،
ولیّ خدا پاسخ می‌دهد و بر سر وعده حاضر می‌شود.

و آنگاه امتحان آغاز می‌شود.

امتحانی که دل‌ها را آشکار می‌کند.

امام حسین علیه‌السلام به کوفیان هشدار دادند
که خوب بیندیشند،
تا این ماجرا برایشان در پرده ابهام باقی نماند؛
تا بعداً حیران و سرگردان نشوند.

اما بسیاری از آنان نتوانستند از این امتحان عبور کنند.

زیرا نتوانستند فضل معلم ربانی را بپذیرند،
و نتوانستند ولایت را بر خواسته‌های نفس خویش مقدم بدانند.

و آنجا که هوای نفس بر عقل غلبه کند،
حسد در دل ریشه می‌دواند،
و انسان مرتکب خطایی می‌شود که پس از آن در حیرت فرو می‌رود.

آن‌گاه با خود می‌گوید:
چرا چنین شد؟

و این همان «غُمَّةُ الامر» است؛
سرگردانی پس از آنکه انسان حقیقت را دیده،
اما راه نفس را برگزیده است.

و این نیز ادامه همان داستان قدیمی است؛
داستان ایمان عاریه‌ای،
داستان معارین حسود،
و داستان دل‌هایی که نور را می‌شناسند
اما تاب ماندن آن را ندارند.

دلنوشته

وقتی نور عاریه است

گاهی انسان گمان می‌کند
همین که لحظه‌ای دلش با یاد «معلم ربانی» آرام گرفت،
کار تمام است…

اما هر آرامشی نشانه استقرار نیست.
بسیاری از دل‌ها این نور را می‌چشند،
اما نه به عنوان «قرار»
بلکه به عنوان «امانت».

معارین هم بی‌بهره نیستند…
آنها نیز لحظاتی این آرامش را می‌یابند.
دل نرم می‌شود،
اشکی می‌آید،
حال خوشی در جان می‌دود…

و انسان خیال می‌کند
این حال همیشه خواهد ماند.

اما اگر دل
از آفت‌هایی مثل شک و حسد خالی نشده باشد،
تاب نگهداری این نور را ندارد.

نور که می‌آید
دل را آرام می‌کند…

اما حسد که سر برمی‌آورد
همان دل را تنگ می‌کند.

و کم‌کم
نوری که عطا شده بود
جمع می‌شود…

نه اینکه نور بی‌سبب برود،
بلکه دل
دیگر جای ماندن آن نیست.

خوف اهل دل از همین جا آغاز می‌شود؛
نه از اینکه این نور به آنها نرسد…

بلکه از اینکه
برسد
و نگه داشته نشود.

چرا که سلب شدن نعمتی
که انسان طعمش را چشیده
سنگین‌تر از آن است
که هرگز آن را نچشیده باشد…

شاید به همین خاطر است
که گفته شد:

وظیفه ما تنها یک چیز است…
«استعمال نکردن حسد.»

گاهی نگهبانیِ یک عطای بزرگ
همین است؛
که دل
به آتش حسد سپرده نشود.

چون حسد
پیش از آنکه دیگری را بسوزاند
ظرف دل انسان را می‌سوزاند…

و دیگر
جایی برای نور باقی نمی‌گذارد.

دلی که خود را
از این آفت‌ها نگه دارد
کم‌کم ظرفیت نگهداری نور را پیدا می‌کند…

و آن‌گاه
آنچه روزی به صورت امانت آمده بود
به «قرار» تبدیل می‌شود.

و چه نعمتی بالاتر از این
که آرامشِ یادِ «معلم ربانی» در دل
دیگر عاریه نباشد…

عَنْ‏ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ :
إِنَّ الْعَبْدَ يُصْبِحُ مُؤْمِناً وَ يُمْسِي كَافِراً وَ يُصْبِحُ كَافِراً وَ يُمْسِي مُؤْمِناً
وَ قَوْمٌ يُعَارُونَ الْإِيمَانَ ثُمَّ يُسْلَبُونَهُ وَ يُسَمَّوْنَ الْمُعَارِينَ ثُمَّ قَالَ فُلَانٌ مِنْهُمْ

دلنوشته

ایمانِ عاریه

دل عجب سرزمینی است…

گاه انسان صبح را با ایمان آغاز می‌کند
و هنوز آفتاب روز به غروب نرسیده
چیزی در درونش فرو می‌ریزد…

همان دل
همان انسان
اما حالِ دل دیگر همان نیست.

امام صادق علیه‌السلام فرمودند:

«إِنَّ الْعَبْدَ يُصْبِحُ مُؤْمِناً وَ يُمْسِي كَافِراً
وَ يُصْبِحُ كَافِراً وَ يُمْسِي مُؤْمِناً…»

دل
می‌تواند در فاصله یک صبح تا شام
مسیرهای عجیبی را طی کند.

چه بسیار دل‌هایی
که صبح با نور ایمان بیدار می‌شوند
اما در تاریکی غفلتِ عصر
چیزی از آن نور در آنها باقی نمی‌ماند…

و چه دل‌هایی
که صبح در بی‌خبری‌اند
اما در غروب روز
نوری در آنها طلوع می‌کند.

اما در میان این رفت‌وآمدها
گروهی هستند که حکایتشان چیز دیگری است…

به آنان
ایمان داده می‌شود…

اما نه به عنوان قرار،
بلکه به عنوان «عاریه».

«وَ قَوْمٌ يُعَارُونَ الْإِيمَانَ ثُمَّ يُسْلَبُونَهُ…»

مدتی با نور ایمان زندگی می‌کنند،
طعمش را می‌چشند،
آرامشش را می‌بینند…

اما چون آن را از خود می‌پندارند
و قدر امانت را نمی‌دانند
روزی می‌رسد
که آنچه عاریه بود
از آنان گرفته می‌شود.

و آن‌گاه است
که انسان می‌فهمد
نگه داشتنِ نور
کمتر از یافتنش نیست…

و چه خوف بزرگی است
برای دلی که می‌داند
ایمان اگر «قرار» نشود
ممکن است
فقط امانتی باشد
که روزی
بازپس گرفته می‌شود…

دلنوشته

قصه دو گروه
قصه خیر و شر

در این میان
قصه فقط قصه ایمان و کفرِ ظاهری نیست…

قصه، قصه «دو گروه» است.
قصه «مستقرین» و «معارین».

قصه‌ای که در باطنش
قصه «خیر و شر» است.

گروهی که خیر در آنها قرار می‌گیرد
و گروهی که نور را
فقط مدتی به امانت می‌گیرند…

خدا با هر دو گروه کار دارد.

نه مستقرین را رها می‌کند
و نه معارین را بی‌حکمت وا می‌گذارد.

راه مستقرین
حرکت از تاریکی به نور است…

دل‌هایی که شاید ابتدا در ظلمت‌اند
اما آرام‌آرام
با هدایت الهی
به نور می‌رسند.

«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا
يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ»

اما قصه معارین
عجیب‌تر است…

آنها از ابتدا در تاریکی‌اند
اما در میانه راه
مدتی به نور نزدیک می‌شوند.

نوری به آنها داده می‌شود…
نه از سر استحقاق
بلکه به صورت «عاریه».

بی‌آنکه زحمتش را کشیده باشند
با «معلم ربانی» آشنا می‌شوند…

اندیشه آل محمد علیهم‌السلام را می‌شنوند،
با سرچشمه نور آشنا می‌شوند،
و مدتی در فضای آن نور نفس می‌کشند.

اما این نور
قرار نیست در دلشان مستقر شود…

چرا که در عمق دل
چیزی هنوز حل نشده است.

شک،
حسد،
و میل نفس…

و سرانجام روزی می‌رسد
که انسان باید انتخاب کند.

و برخی
اختیاراً
گناه را
بر ولایت ترجیح می‌دهند…

و آن‌گاه همان نوری
که روزی به آنان نشان داده شده بود
از آنان گرفته می‌شود.

«وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ
يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ»

چه سرگذشت عجیبی…

دل‌هایی که مدتی
نور را دیده‌اند
اما در نهایت
به همان تاریکی بازمی‌گردند.

و اگر «معلم ربانی»
این قصه دو گروه را بیان نکند
انسان هرگز نمی‌فهمد
در این عالم
چه داستان عمیقی در جریان است…

داستان دل‌هایی
که برخی
نور در آنها «قرار» می‌گیرد

و برخی دیگر
فقط
مدتی
آن را
به «امانت» می‌گیرند…

امام صادق علیه السلام:
يَا ابْنَ النُّعْمَانِ
إِنَّا أَهْلُ بَيْتٍ لَا يَزَالُ الشَّيْطَانُ يُدْخِلُ فِينَا مَنْ لَيْسَ مِنَّا وَ لَا مِنْ أَهْلِ دِينِنَا
فَإِذَا رَفَعَهُ وَ نَظَرَ إِلَيْهِ النَّاسُ أَمَرَهُ الشَّيْطَانُ فَيَكْذِبُ عَلَيْنَا
وَ كُلَّمَا ذَهَبَ وَاحِدٌ جَاءَ آخَرُ.

– **آنکه از ما نیست**
– **نزدیکانِ ناآشنا**
– **وقتی چهره‌ها جای نور می‌نشینند**
– **امتحانِ نزدیکان**
– **هرگاه یکی برود…**
– **میانِ نور و چهره‌ها**

دلنوشته

آنکه از ما نیست؛
وقتی چهره‌ها جای نور می‌نشینند!

گاهی در مسیر نور
همه چیز آن‌گونه که در ظاهر دیده می‌شود نیست…

نزدیکی به «اهل‌بیت علیهم‌السلام»
همیشه نشانه صدق نیست.
گاهی کسی در میان این مسیر دیده می‌شود
که گویی از اهل این خانه است…

اما در حقیقت
از این خانه نیست.

امام صادق ع فرمودند:

«يَا ابْنَ النُّعْمَانِ
إِنَّا أَهْلُ بَيْتٍ لَا يَزَالُ الشَّيْطَانُ يُدْخِلُ فِينَا
مَنْ لَيْسَ مِنَّا وَ لَا مِنْ أَهْلِ دِينِنَا…»

شیطان
گاه کسی را وارد این میدان می‌کند…

مدتی در میان اهل این راه می‌گردد،
به آنها نزدیک می‌شود،
نامشان را بر زبان می‌آورد،
و حتی در نگاه مردم
در کنار آنها دیده می‌شود.

آن‌قدر که
مردم به او نگاه می‌کنند
و گمان می‌کنند
او از اهل همین راه است.

اما وقتی بالا رفت
وقتی دیده شد
وقتی نگاه‌ها به سوی او برگشت…

آن‌جاست که مأموریتش آغاز می‌شود.

«فَإِذَا رَفَعَهُ وَ نَظَرَ إِلَيْهِ النَّاسُ
أَمَرَهُ الشَّيْطَانُ فَيَكْذِبُ عَلَيْنَا»

و ناگهان
همان کسی که روزی در کنار این مسیر دیده می‌شد
شروع می‌کند
به دروغ بستن…

به تحریف…
به دور کردن دل‌ها از نور.

و عجیب‌تر اینکه
این داستان
تمام نمی‌شود.

هرگاه یکی برود
دیگری می‌آید…

«وَ كُلَّمَا ذَهَبَ وَاحِدٌ جَاءَ آخَرُ»

انگار این نیز
بخشی از همان قصه قدیمی است…

قصه‌ای که در آن
دل‌ها امتحان می‌شوند.

تا معلوم شود
چه کسی
به «نور» دل بسته

و چه کسی
به «چهره‌ها».

امام علی علیه السلام:
يَا حَارِثُ هَمْدَانِي،
إِنَ‏ دِينَ‏ اللَّهِ‏ لَا يُعْرَفُ‏ بِالرِّجَالِ‏ بَلْ‏ بِآيَةِ الْحَقِ فَاعْرِفِ‏ الْحَقَ‏ تَعْرِفْ‏ أَهْلَهُ‏.

– **حق را بشناس تا اهل حق را بشناسی**
– **چهره‌ها میزان نیستند**
– **وقتی نور، معیار می‌شود**
– **معرفتِ حق؛ پایانِ فریب چهره‌ها**
– **دلِ آشنا به نور**

دلنوشته

چهره‌ها میزان نیستند،
نور، معیار است،
حق را بشناس تا اهل حق را بشناسی

در این راه
اگر دل
به چهره‌ها گره بخورد
دیر یا زود
گم می‌شود…

چهره‌ها
می‌آیند و می‌روند،
بالا می‌روند و فرو می‌افتند،
گاهی در لباس حق ظاهر می‌شوند
و زمانی
پرده از حقیقتشان کنار می‌رود.

برای همین است
که امیرالمؤمنین علیه‌السلام
به حارث همدانی فرمودند:

«يَا حَارِثُ هَمْدَانِي،
إِنَّ دِينَ اللَّهِ لَا يُعْرَفُ بِالرِّجَالِ
بَلْ بِآيَةِ الْحَقِّ
فَاعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ

دین خدا
با چهره‌ها شناخته نمی‌شود.

اگر کسی
حق را با آدم‌ها بشناسد
با افتادنشان
حق هم در نگاهش می‌افتد.

اما اگر دل
خودِ حق را شناخت
اگر قلب
به نور معرفت رسید…

آن‌وقت
آدم‌ها میزان نمی‌شوند.

بلکه
حق
میزان می‌شود.

و وقتی حق
در دل شناخته شد
اهل حق نیز
شناخته می‌شوند.

آن‌وقت دیگر
چهره‌ها
جای نور نمی‌نشینند…

و دل
به هر صدایی
اعتماد نمی‌کند.

چون یک‌بار
نور را شناخته است.

عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ قَالَ
وَقَفَ عَلِيٌّ أَبُو الْحَسَنِ الثَّانِي ع فِي بَنِي زُرَيْقٍ فَقَالَ لِي وَ هُوَ رَافِعٌ صَوْتَهُ يَا أَحْمَدُ
قُلْتُ لَبَّيْكَ
قَالَ إِنَّهُ لَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ ص جَهَدَ النَّاسُ عَلَى إِطْفَاءِ نُورِ اللَّهِ
فَأَبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ بِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع
فَلَمَّا تُوُفِّيَ أَبُو الْحَسَنِ ع جَهَدَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي حَمْزَةَ وَ أَصْحَابُهُ عَلَى إِطْفَاءِ نُورِ اللَّهِ
فَأَبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ
وَ إِنَّ أَهْلَ الْحَقِّ إِذَا دَخَلَ فِيهِمْ دَاخِلٌ سُرُّوا بِهِ
وَ إِذَا خَرَجَ مِنْهُمْ خَارِجٌ لَمْ يَجْزَعُوا عَلَيْهِ
وَ ذَلِكَ أَنَّهُمْ عَلَى يَقِينٍ مِنْ أَمْرِهِمْ
وَ إِنَّ أَهْلَ الْبَاطِلِ إِذَا دَخَلَ فِيهِمْ دَاخِلٌ سُرُّوا بِهِ
وَ إِذَا خَرَجَ عَنْهُمْ خَارِجٌ جَزِعُوا عَلَيْهِ
وَ ذَلِكَ أَنَّهُمْ عَلَى شَكٍّ مِنْ أَمْرِهِمْ
إِنَّ اللَّهَ يَقُولُ
فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ
قَالَ ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع
الْمُسْتَقَرُّ الثَّابِتُ وَ الْمُسْتَوْدَعُ الْمُعَار.

دلنوشته

قصه خاموش‌نشدنی نور

گاهی قصه نور
قصۀ تلاش مداوم برای خاموش‌کردنش است…

اما نور،
نور است.
خاموش‌شدنی نیست.

همان‌طور که امام هادی علیه‌السلام فرمودند
وقتی رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله از دنیا رفت
«جَهَدَ النَّاسُ عَلَى إِطْفَاءِ نُورِ اللَّهِ»
مردم همه توانشان را گذاشتند
تا این نور را خاموش کنند…

اما خدا
جز تمام کردن نورش نخواست.

نور را
با امیرالمؤمنین علیه‌السلام تمام کرد.

و بعد
وقتی نوبت به جانشین بعدی رسید
باز همان قصه تکرار شد…

عده‌ای
باز هم تلاش کردند
این نور را خاموش کنند.

اما نور حق
نه با رفتن کسی خاموش می‌شود
نه با مخالفتی
نه با هیاهویی
نه با انکارها.

«فَأَبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ»

نور
از جانب خداست
و خدا
پای آن می‌ایستد.

***

و بعد امام فرمودند:

اهل حق
وقتی کسی به جمعشان وارد می‌شود
خوشحال می‌شوند…
طبیعی است؛
نور، دل را وسیع می‌کند.

اما اگر کسی از میانشان بیرون برود
دلشان نمی‌ریزد،
نمی‌لرزد،
نمی‌شکند.

نه از بی‌رحمی
نه از بی‌تفاوتی…

بلکه چون
«عَلَى يَقِينٍ مِنْ أَمْرِهِمْ».

اهل حق
بر یقین ایستاده‌اند؛
می‌دانند نور از آنِ خداست
و خدا
گزینش می‌کند
و خدا
محفوظ می‌دارد.

اما اهل باطل…

وقتی کسی وارد جمعشان می‌شود
ذوق‌زده می‌شوند.
عدد برایشان مهم است.
چهره‌ها برایشان مهم است.
ظاهرها
برایشان وزن دارد.

و وقتی کسی از میانشان برود
می‌هراسند
می‌لرزند
دل‌شان می‌افتد.

چون بر شک زندگی می‌کنند؛
بر بی‌ریشگی.
بر تکیه‌گاه‌های سست.

***

و امام در پایان
باز ما را برگرداندند
به همان قصۀ آشنا:

«فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ»

و فرمودند:

«الْمُسْتَقَرُّ الثَّابِتُ
وَالْمُسْتَوْدَعُ الْمُعَار.»

نور
برای بعضی
ثابت است؛
ریشه‌دار،
قرار گرفته در دل.

و برای بعضی
عاریه است؛
روزگاری مهمان دلشان می‌شود
و روزی دیگر
دل آن را پس می‌دهد.

***

این همان جایی است
که دل باید تصمیم بگیرد:

آیا نور در آن
«مستقر» می‌شود؟
یا «مستودع» می‌ماند؟

آیا دل
به خدا تکیه می‌کند؟
یا به چهره‌ها؟

و این‌جاست
که قصه هر دل
با قصه نور
گره می‌خورد.

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ
إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ خَلْقاً لِلْإِيمَانِ لَا زَوَالَ لَهُ
وَ خَلَقَ خَلْقاً لِلْكُفْرِ لَا زَوَالَ لَهُ
وَ خَلَقَ خَلْقاً بَيْنَ ذَلِكَ فَاسْتَوْدَعَ بَعْضَهُمُ الْإِيمَانَ
فَإِنْ شَاءَ أَنْ يُتِمَّهُ لَهُمْ أَتَمَّهُ وَ إِنْ شَاءَ أَنْ يَسْلُبَهُمْ إِيَّاهُ سَلَبَهُمْ.

فرصتِ بازگشت به نور
از عاریه تا قرار
راهِ اندکِ بداء
وقتی سرنوشت عوض می‌شود
اندک‌های کاروانِ نور
آخرین فرصتِ معارین

دلنوشته

آخرین فرصتِ معارین
فرصتِ بازگشت به نور

اما در میان این قصه
هنوز دری
باز مانده است…

برای آن‌هایی
که نور در دلشان
«عاریه» است.

همان‌ها که ایمان
در دلشان مستقر نشده،
اما روزگاری
مهمان دلشان بوده است.

برای همین دل‌ها
خدا
راهی گذاشته است…

راهی به نام
«بداء».

راهی
که اگر دل
روزی
به حال خودش بسوزد…

اگر لحظه‌ای بایستد
و ببیند
چه چیزهای کوچکی
او را از نور جدا کرده است.

تمناهای کوچک،
دل‌بستگی‌های پوچ،
خواسته‌هایی که
ارزششان
کمتر از یک لحظه نور است…

اگر دل
از این‌ها دست بردارد
و اختیاراً
پشت به این تمناها کند
و رو به نور برگردد…

خدا نیز
درِ رحمتش را می‌گشاید.

چون این بازگشت
بازگشت اجبار نیست؛
بازگشت انتخاب است.

و گاهی
خدا به پاس همین انتخاب
سرنوشت دل را عوض می‌کند…

آن سرنوشتی را
که روزی
در تاریکی نوشته شده بود.

و نور
برای آن دل
جاودانه می‌شود.

چرا که امام فرمودند:

«إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ خَلْقاً لِلْإِيمَانِ لَا زَوَالَ لَهُ
وَ خَلَقَ خَلْقاً لِلْكُفْرِ لَا زَوَالَ لَهُ
وَ خَلَقَ خَلْقاً بَيْنَ ذَلِكَ
فَاسْتَوْدَعَ بَعْضَهُمُ الْإِيمَانَ…»

گروهی هستند
که ایمان در آن‌ها
زوال ندارد.

گروهی دیگر
که کفر در آن‌ها
زوال ندارد.

و گروهی
میان این دو…

دل‌هایی
که ایمان
در آن‌ها به امانت گذاشته شده است.

اگر خدا بخواهد
آن را برایشان کامل می‌کند
و اگر بخواهد
از آنان می‌گیرد.

اما راز این میان
در همان لحظه‌ای است
که دل
تصمیم می‌گیرد…

پشت به تاریکی بایستد
یا
رو به آن.

***

و با این همه…

حقیقتی هست
که دل را
به سکوت می‌برد.

اهل «بداء»
در میان کاروان معارین
عدۀ زیادی نیستند.

کم‌اند
بسیار کم…

آن‌هایی که
از میان تمناهای دنیا
راه نور را انتخاب کنند.

کم‌اند
آن‌هایی که
پیش از آنکه نور
از دلشان برود
به سویش برگردند.

اما همان اندک‌ها
قصه‌ای دیگر دارند…

قصه دل‌هایی
که نور
در آن‌ها
از عاریه
به قرار رسیده است.

عَنْ إِسْحَاقَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ الْخَضِيبِ الْأَنْبَارِيِّ قَالَ
كَتَبَ أَبُو عَوْنٍ الْأَبْرَشُ قَرَابَةُ نَجَاحِ بْنِ سَلَمَةَ إِلَى أَبِي مُحَمَّدٍ ع
أَنَّ النَّاسَ قَدِ اسْتَوْهَنُوا مِنْ شَقِّكَ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ ع
فَقَالَ يَا أَحْمَقُ مَا أَنْتَ وَ ذَاكَ قَدْ شَقَّ مُوسَى عَلَى هَارُونَ ع
إِنَّ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُولَدُ مُؤْمِناً وَ يَحْيَا مُؤْمِناً وَ يَمُوتُ مُؤْمِناً
وَ مِنْهُمْ مَنْ يُولَدُ كَافِراً وَ يَحْيَا كَافِراً وَ يَمُوتُ كَافِراً
وَ مِنْهُمْ مَنْ يُولَدُ مُؤْمِناً وَ يَحْيَا مُؤْمِناً وَ يَمُوتُ كَافِراً
وَ إِنَّكَ لَا تَمُوتُ حَتَّى تَكْفُرَ وَ يَتَغَيَّرَ عَقْلُكَ
فَمَا مَاتَ حَتَّى حَجَبَهُ وُلْدُهُ عَنِ النَّاسِ وَ حَبَسُوهُ فِي مَنْزِلِهِ فِي ذَهَابِ الْعَقْلِ وَ الْوَسْوَسَةِ وَ لِكَثْرَةِ التَّخْلِيطِ وَ يَرِدُ عَلَى أَهْلِ الْإِمَامَةِ وَ انْكَشَفَ عَمَّا كَانَ عَلَيْهِ.

دلنوشته

قصه آغاز و انجام دل‌ها
مهم پایان راه است

و گاهی
سرگذشت دل‌ها
از همان آغاز
در مسیری متفاوت جاری می‌شود…

امام فرمودند:

در میان مردم
یک‌دستگی نیست.

دل‌ها
از آغاز
در یک مسیر
پا به دنیا نمی‌گذارند.

بعضی‌ها هستند
که «مؤمن» به دنیا می‌آیند،
با همان نور زندگی می‌کنند،
و با همان نور
از دنیا می‌روند.

نور
در دلشان
قرار گرفته است.

نه حادثه‌ای
آن را می‌گیرد،
نه فتنه‌ای
آن را می‌لرزاند.

زندگی‌شان
از آغاز تا پایان
در امتداد همان نور است.

***

و بعضی دیگر…

در تاریکی به دنیا می‌آیند،
در همان تاریکی زندگی می‌کنند،
و با همان تاریکی
از دنیا می‌روند.

دلشان
از ابتدا
با نور آشنا نشده است.

نه طلبی،
نه اشتیاقی،
نه جست‌وجویی.

زندگی
برای آنان
چیزی جز گردش در همان تاریکی نیست.

***

اما گروهی هستند
که قصه‌شان
از همه تلخ‌تر است…

آنان
با نور به دنیا می‌آیند.

روزگاری
در کنار نور زندگی می‌کنند.

دلشان
طعم هدایت را می‌چشد،
نام نور را می‌شنود،
و راه را
می‌شناسد.

اما در میانه راه…

دل
آرام‌آرام
به چیزهای دیگری دل می‌بندد.

تمناها
جای نور را می‌گیرند.

و آن نوری که روزی
در دلشان بود
کم‌کم
کنار می‌رود.

تا جایی
که پایان راه
دیگر شبیه آغازش نیست.

آغازشان
با نور بود…

اما پایانشان
در تاریکی.

***

و این
از تلخ‌ترین قصه‌های دل است.

دل‌هایی
که نور را دیده‌اند
اما نگهش نداشته‌اند.

دل‌هایی
که راه را شناخته‌اند
اما در میانه راه
به چیز دیگری دل بسته‌اند.

و شاید
همین است
که خوف را در دل اهل معرفت زنده نگه می‌دارد…

اینکه هیچ‌کس
به آغاز راهش
ایمن نیست.

آنچه مهم است
پایان راه است.

اینکه دل
وقتی آخرین لحظه‌ها می‌رسد
در کدام سو ایستاده باشد:

در کنار نور
یا
پشت به آن.

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ
إِنَّ اللَّهَ جَبَلَ النَّبِيِّينَ عَلَى نُبُوَّتِهِمْ فَلَا يَرْتَدُّونَ أَبَداً
وَ جَبَلَ الْأَوْصِيَاءَ عَلَى وَصَايَاهُمْ فَلَا يَرْتَدُّونَ أَبَداً
وَ  جَبَلَ بَعْضَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْإِيمَانِ فَلَا يَرْتَدُّونَ أَبَداً
وَ مِنْهُمْ مَنْ يُعِيرُ الْإِيمَانَ عَارِيَّةً
فَإِذَا هُوَ دَعَا وَ أَلَحَّ فِي الدُّعَاءِ مَاتَ عَلَى الْإِيمَانِ.

وقتی عاریه، قرار می‌شود
اصرار تا قرار
راز اصرار در دعا
امیدِ معارین
بداءِ دل‌ها
از عاریه تا عاقبت

دلنوشته

وقتی عاریه، قرار می‌شود
راز اصرار در دعا

اما با همه اینها…

درِ رحمت
هیچ‌وقت
بسته نشده است.

امام فرمودند:

خداوند
پیامبران را
بر نبوتشان سرشته است.

راهشان
راهی نیست
که در میانه‌اش
بازگردند.

و اوصیاء را
بر وصایتشان سرشته است.

دلشان
جایی جز همان عهد ندارد.

و برخی از مؤمنان را نیز
چنان آفریده است
که ایمان
در وجودشان
قرار گرفته است.

ایمانی
که از آنان
جدا نمی‌شود.

***

اما همه دل‌ها
این‌گونه نیستند…

بعضی دل‌ها
ایمان را
به صورت «عاریه»
در دست دارند.

نه قرار است
و نه ریشه.

نوری است
که به دلشان داده شده
اما هنوز
خانه‌اش نشده است.

می‌تواند بماند…

و می‌تواند
بازپس گرفته شود.

***

اما همین‌جا
راز بزرگی پنهان است.

امام فرمودند:

اگر چنین کسی
دست به دعا بردارد…

اگر
دلش
واقعاً به حال خودش بسوزد…

اگر
خسته از سرگردانی
رو به خدا کند…

و در دعا
اصرار بورزد…

آن نور
دیگر عاریه نمی‌ماند.

خدا
او را
با همان ایمان
از دنیا خواهد برد.

***

یعنی هنوز
امید هست.

حتی برای دل‌هایی
که ایمانشان
هنوز
قرار نگرفته است.

اگر
بی‌تفاوت از کنار عمر نگذرند…

اگر
داستان دلشان
برای خودشان مهم باشد…

اگر
شب‌ها
با اضطراب عاقبت
سر بر سجده بگذارند…

و خدا را
رها نکنند.

***

چه بسا
در جایی از همین راه

در لحظه‌ای
که هیچ‌کس نمی‌داند…

در تقدیری
که هنوز نوشته نشده…

«بداء»
رخ دهد.

و آن ایمان عاریه

آرام‌آرام

در دل
قرار بگیرد.

[قَوْم معارین]:
قَوْمٌ يُظْهِرُونَ الْمَوَدَّةَ لِعَلِيٍّ عِنْدَ النَّبِيِّ ص وَ يُسِرُّونَ بُغْضَهُ

تفسير القمي‏
أَلا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُوا مِنْهُ‏  
يَقُولُ يَكْتُمُونَ مَا فِي صُدُورِهِمْ مِنْ بُغْضِ عَلِيٍّ ع
وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص
إِنَّ آيَةَ الْمُنَافِقِ بُغْضُ عَلِيٍّ ع
فَكَانَ قَوْمٌ يُظْهِرُونَ الْمَوَدَّةَ لِعَلِيٍّ عِنْدَ النَّبِيِّ ص وَ يُسِرُّونَ بُغْضَهُ
فَقَالَ‏
أَلا حِينَ يَسْتَغْشُونَ ثِيابَهُمْ‏
فَإِنَّهُ كَانَ إِذَا حَدَّثَ بِشَيْ‏ءٍ مِنْ فَضْلِ عَلِيٍّ ع أَوْ تَلَا عَلَيْهِمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ فِيهِ
نَفَضُوا ثِيَابَهُمْ ثُمَّ قَامُوا
يَقُولُ اللَّهُ‏
يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ‏ حِينَ قَامُوا
إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ.

دلنوشته

راز سینه‌ها
وقتی دل با زبان یکی نیست

اما کاروانِ معارین
نشانه‌هایی هم دارد…

همیشه
ایمانِ عاریه
فقط در رفتنِ نور
آشکار نمی‌شود.

گاهی
در «دو چهره بودنِ دل»
خودش را نشان می‌دهد.

***

گروهی بودند
که نزد پیامبر
از محبت علی می‌گفتند.

لب‌ها
از دوستی پر بود.

کلمات
بوی وفاداری می‌داد.

اما در سینه‌ها
داستان دیگری جریان داشت.

دل
چیزی را پنهان کرده بود…

بغضی
که جرأتِ آشکار شدن نداشت.

***

قرآن
پرده را کنار زد.

فرمود:

آنان
سینه‌هایشان را می‌پیچانند
تا خود را پنهان کنند.

گمان می‌کنند
می‌شود
آنچه در دل است
از نگاه خدا
مخفی بماند.

اما خدا
می‌داند.

هم آنچه را
آشکار می‌کنند
و هم آنچه را
در سینه‌ها
پنهان می‌دارند.

***

پیامبر فرمودند:

نشانه منافق
بغضِ علی است.

و بودند کسانی
که در حضور پیامبر
از محبت می‌گفتند…

اما دلشان
با آن سخن‌ها
همراه نبود.

***

و عجیب‌تر اینکه…

هر وقت
پیامبر
از فضیلت علی می‌گفت

یا آیه‌ای
در شأن او تلاوت می‌کرد

ناگهان
قرارشان به هم می‌ریخت.

لباس‌ها را تکان می‌دادند
و از جا بلند می‌شدند.

گویی
دل
تاب شنیدن نداشت.

***

این هم
یکی از نشانه‌های دل است.

گاهی
دل
با زبان همراه نیست.

لب‌ها
محبت می‌گویند…

اما دل
از شنیدن نامِ نور
آشفته می‌شود.

و خدا
همان‌جا
حقیقت را می‌بیند.

نه آنچه گفته می‌شود…

بلکه
آنچه
در سینه‌ها
پنهان شده است.

تفسير الإمام عليه السلام‏ فِي قَوْلِهِ تَعَالَى‏
وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا بِما أَنْزَلَ اللَّهُ‏
قَالَ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ قَدْ كُنْتُ لِعَلِيٍّ ع بِالْوَلَايَةِ شَاهِداً وَ لآِلِ مُحَمَّدٍ ص مُحِبّاً
وَ هُوَ فِي ذَلِكَ كَاذِبٌ
يَظُنُّ أَنَّ كَذِبَهُ يُنْجِيهِ
فَيُقَالُ لَهُمْ سَوْفَ نَسْتَشْهِدُ عَلَى ذَلِكَ عَلِيّاً ع
فَتَشْهَدُ أَنْتَ يَا أَبَا الْحَسَنِ فَتَقُولُ الْجَنَّةُ لِأَوْلِيَائِي شَاهِدَةٌ وَ النَّارُ لِأَعْدَائِي شَاهِدَةٌ
فَمَنْ كَانَ مِنْهُمْ صَادِقاً خَرَجَتْ إِلَيْهِ رِيَاحُ الْجَنَّةِ وَ نَسِيمُهَا فَاحْتَمَلَتْهُ فَأَوْرَدَتْهُ إِلَى أَعْلَى غُرَفِهَا وَ أَحَلَّتْهُ دَارَ الْمُقَامَةِ مِنْ فَضْلِ رَبِّهِ لَا يَمَسُّهُمْ فِيهَا نَصَبٌ وَ لَا يَمَسُّهُمْ فِيهَا لُغُوبٌ
وَ مَنْ كَانَ مِنْهُمْ كَاذِباً جَاءَتْهُ سَمُومُ النَّارِ وَ حَمِيمُهَا وَ ظِلُّهَا الَّذِي هُوَ ثَلَاثُ شُعَبٍ‏ لا ظَلِيلٍ وَ لا يُغْنِي مِنَ اللَّهَبِ‏ فَتَحْمِلُهُ وَ تَرْفَعُهُ فِي الْهَوَاءِ وَ تُورِدُهُ نَارَ جَهَنَّمَ
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ كَذَلِكَ أَنْتَ قَسِيمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ تَقُولُ هَذَا لِي وَ هَذَا لَكِ.

دلنوشته

آنجا که دل‌ها شناخته می‌شوند
مرزِ صدق و ادعا

و روزی خواهد آمد…

روزی
که دیگر
هیچ دلی
نمی‌تواند
خود را پشتِ سخن‌ها پنهان کند.

به آنان گفته می‌شود:

به آنچه خدا نازل کرده
ایمان بیاورید.

و بعضی از آنان می‌گویند:

ما هم
به ولایتِ علی
گواه بودیم.

ما هم
دوستدارِ آلِ محمد بودیم.

اما این سخن
همیشه
از دل برنخاسته است.

گاه
تنها کلمه‌ای بوده
بر زبان.

و دل
داستان دیگری داشته است.

***

آنان گمان می‌کنند
این سخن
نجاتشان می‌دهد.

گمان می‌کنند
می‌شود
با یک ادعا
از حقیقت عبور کرد.

اما آن روز
گواهی خواسته می‌شود.

و گفته می‌شود:

بر این سخن
شاهدی می‌آوریم.

***

و علی
گواه می‌شود.

او
که دل‌ها را
به نور می‌شناسد.

او
که حقیقتِ محبت را
از ادعا جدا می‌کند.

***

آنگاه
راز دل‌ها
آشکار می‌شود.

اگر کسی
در محبتش
راست گفته باشد…

نسیمی
از بهشت
به استقبالش می‌آید.

بادی نرم
از باغ‌های آرام.

او را برمی‌دارد
و می‌برد

به سوی
جایگاه‌هایی
که خستگی در آن راه ندارد.

خانه‌ای
از فضلِ پروردگار.

جایی
که دل
دیگر
رنجی نمی‌شناسد.

***

اما اگر آن سخن
تنها ادعا بوده باشد…

اگر دل
با زبان
همراه نبوده باشد…

باد دیگری
می‌وزد.

بادی سوزان.

گرمایی
که از آتش برمی‌خیزد.

و همان باد
او را می‌برد

به جایی
که دیگر
پناهی نیست.

***

و آن روز
مرزها روشن می‌شود.

و رسول خدا فرمودند:

ای علی…

تو
تقسیم‌کننده‌ی
بهشت و آتشی.

می‌گویی:

این
از من است…

و این
از آنِ آتش.

دلنوشته

رازهای سنگین
و دل‌هایی که تحمل کردند

در میان این راه…

حقیقتی هست
که همیشه
پنهان مانده است.

امام فرمود:

به خدا سوگند
نزد ما
سری از اسرار خداست.

و علمی
از علم خدا.

رازی
که نه فرشته مقرب
توان تحملش را دارد

و نه پیامبر مرسل

و نه حتی مؤمنی
که دلش برای ایمان
آزموده شده است.

این بار
بر دوش ما گذاشته شده است.

***

و با این حال…

خدا
ما را مأمور کرد
که آن را برسانیم.

که بگوییم.

که نورش را
در میان مردم
جاری کنیم.

اما وقتی گفتیم…

جایی برای آن نیافتیم.

نه دلی
که آن را بپذیرد

نه سینه‌ای
که طاقت حملش را داشته باشد.

***

تا اینکه خدا
دل‌هایی آفرید…

از همان طینت
که محمد و آل محمد
از آن آفریده شدند.

از نوری
که نور آنان بود.

دل‌هایی
که وقتی نامشان را شنیدند

وقتی حدیثشان را شنیدند

چیزی در درونشان
به حرکت درآمد.

دل
بی‌اختیار
به سوی این نور
خم شد.

نه از روی استدلال تنها…

بلکه از سر
آشنایی.

گویی
از پیش
این صدا را
می‌شناختند.

***

اما همه دل‌ها
این‌گونه نبود.

گروهی هم بودند…

که وقتی این سخن
به گوششان رسید

دلشان
منقبض شد.

روی برگرداندند.

تحمل نکردند.

و گفتند:

این
جادوست.

این
دروغ است.

***

و آنگاه…

دل‌هایی
که نخواستند ببینند

کم‌کم
مهر خوردند.

چیزی در درونشان
خاموش شد.

و آن حقیقت
از یادشان رفت.

***

و با این حال
گاهی

بر زبانشان
پاره‌ای از حق
جاری می‌شود.

کلماتی
که خودشان
به آن باور ندارند.

اما همان کلمات

سدی می‌شود
برای حفظ اهل حق.

چرا که اگر چنین نبود…

اگر هیچ صدایی
از حق باقی نمی‌ماند

دیگر در این زمین
عبادتی نمی‌ماند.

***

و بعد
امام فرمودند:

برخی چیزها
باید پوشیده بماند.

همه دل‌ها
تاب شنیدن ندارند.

پس آنچه را
باید پنهان بماند
پنهان دارید.

و آنچه را
باید پوشیده بماند
پوشیده نگه دارید.

***

و سپس…

دست‌ها بالا رفت.

و چشمان امام
از اشک پر شد.

فرمود:

خدایا…

این‌ها
گروهی اندک‌اند.

دل‌هایی کم‌شمار
در میان این جهان.

پس زندگی ما را
با زندگی آنان

و مرگ ما را
با مرگ آنان

قرار بده.

و دشمنانت را
بر آنان مسلط مکن.

چرا که اگر
این دل‌های اندک
شکسته شوند…

دیگر در زمین تو
عبادتی باقی نمی‌ماند.

عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:
قَامَ رَجُلٌ بِالْبَصْرَةِ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَخْبِرْنَا عَنِ الْإِخْوَانِ‏
فَقَالَ
الْإِخْوَانُ صِنْفَانِ‏ إِخْوَانُ الثِّقَةِ وَ إِخْوَانُ الْمُكَاشَرَةِ  
فَأَمَّا إِخْوَانُ الثِّقَةِ فَهُمُ الْكَفُ‏ وَ الْجَنَاحُ‏ وَ الْأَهْلُ وَ الْمَالُ‏ فَإِذَا كُنْتَ مِنْ أَخِيكَ‏ عَلَى حَدِّ الثِّقَةِ فَابْذُلْ لَهُ مَالَكَ وَ بَدَنَكَ وَ صَافِ مَنْ صَافَاهُ‏ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ‏ وَ اكْتُمْ سِرَّهُ‏ وَ عَيْبَهُ‏ وَ أَظْهِرْ مِنْهُ الْحَسَنَ‏ وَ اعْلَمْ أَيُّهَا السَّائِلُ أَنَّهُمْ أَقَلُّ مِنَ الْكِبْرِيتِ الْأَحْمَرِ
وَ أَمَّا إِخْوَانُ الْمُكَاشَرَةِ فَإِنَّكَ تُصِيبُ لَذَّتَكَ مِنْهُمْ‏ فَلَا تَقْطَعَنَّ ذَلِكَ‏ مِنْهُمْ‏ وَ لَا تَطْلُبَنَّ مَا وَرَاءَ ذَلِكَ مِنْ ضَمِيرِهِمْ‏ وَ ابْذُلْ لَهُمْ مَا بَذَلُوا لَكَ مِنْ طَلَاقَةِ الْوَجْهِ‏ وَ حَلَاوَةِ اللِّسَانِ‏.

– **برادرانِ راه**
– **دو گونه رفاقت**
– **کبریتِ سرخ**
– **دل‌هایی که می‌توان تکیه داد**
– **رفیقانِ لبخند**
– **خانه‌ها و سایه‌ها**
– **اعتماد یا معاشرت**
**«کمتر از کبریت سرخ»**.

دلنوشته

دو گونه رفاقت:
اعتماد یا معاشرت

در این راه…

همه
همراه نیستند.

همه
آن‌هایی که کنار تو ایستاده‌اند
از یک جنس نیستند.

روزی مردی
در بصره
از امیرالمؤمنین پرسید:

از برادران برایمان بگو.

امام فرمود:

برادران
دو گونه‌اند.

***

گروهی…

برادرانِ اعتمادند.

دل‌هایی
که می‌توان
تکیه داد.

آدم‌هایی
که فقط نامِ رفاقت
با خود ندارند.

آن‌ها
دست‌اند…

بال‌اند…

خانه‌اند…

و گاهی
همه داراییِ تو.

اگر روزی
به چنین دلی رسیدی

اگر میان تو و او
اعتماد نشست

دیگر حساب نکن.

از مالت بده.

از بدنت بده.

با دوستانش
دوست باش

و با دشمنانش
دشمن.

رازهایش را
پوشیده نگه دار

و عیب‌هایش را
در دل دفن کن.

و از او
آنچه زیباست
بر زبان بیاور.

اما…

ای جوینده این راه

بدان

چنین دل‌هایی
در این دنیا

کم‌اند.

کم‌تر
از کبریت سرخ.

***

و اما…

گروهی دیگر هم هستند.

رفیقانِ لبخند.

همان‌ها
که کنارشان
ساعتی می‌نشینی

چند کلمه می‌گویی

چند خنده رد و بدل می‌شود

و راه‌ها
از هم جدا می‌شود.

از آن‌ها
لذت یک هم‌صحبتی
به دست می‌آوری.

نه بیشتر.

پس…

از آن‌ها
بیش از این
طلب مکن.

در دلشان
به دنبال راز نگرد.

همان لبخندشان
کافی است.

همان شیرینیِ زبانشان
بس است.

با آنان
به همان اندازه باش

که با تو هستند.

چهره‌ای گشاده

و کلمه‌ای نرم.

***

در این راه…

باید دانست

کدام دل
خانه است

و کدام
فقط
سایه‌ای کوتاه
در کنار راه.

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی