دکتر محمد شعبانی راد

نور عاریه و ساختگی حسود! إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ!

DISLOCATION!

«عور» یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:
«عَوِرَتِ‏ العينُ»
«أَعْوَرَ: چشم چپول»
معارین، یعنی گزینه‌های دیسلوکیت شده!
حسد معارین، اونا رو از موقعیت ممتاز «در جوار نور بودن» دیسلوکیت کرد!
+ «سلخ»
خروج العظم عن محلّه (دیسلوکیشن)
+ «خلع»
+ «حق – حق الطیب – بجا»
«ظلم – نابجا»
+ «فرج»
«العارُ: كل شي‏ء لزم به سبة أو عيب»
+ «عیب و عیب‌یابی»

مَنْ رَضِىَ بِحالِهِ، لَمْ يَعْتَوِرْهُ الْحَسَدُ!

امام على عليه السلام:
مَنْ رَضِىَ بِحالِهِ، لَمْ يَعْتَوِرْهُ الْحَسَدُ.
ترجمه: هر كس به وضع موجودش خشنود باشد، حسد، او را در بر نمى‌‏گيرد.
یعنی: کسی که راضی به تقدیراتش باشه، حسدش اونو دیسلوکیت نخواهد کرد.
یعنی اگه نارضایتی نکنی و قلبت به تقدیراتت راضی باشه،
هیچوقت حسد نمیتونه وضعیت قلبتو از نور به تاریکی دیسلوکیت کنه!
اما حسود هیچوقت به تقدیراتش راضی نمیشه!
«الحاسد جاحد لانه لم یرض بقضاء الله»
[حالت رضا – حالت حسد]:
حسد کارش اینه قلبو از موضع آرامشش دیسلوکیت کنه!
ولی اگه راضی به رضای آل محمد ع باشی و به تقدیراتی که برای تو تنظیم شده اعتراض نکنی و راضی باشی و بدانی این شرایط برای اصلاح و تربیت حسد قلب توست،
در اینصورت هیچوقت حسد نمیتونه کاری کنه که از کوره در بری!
خشم و عصبانیت همان بحران دنیای قلب است،
و مدیریت این بحران فقط با کمک نور الولایة امکان پذیر است.

دلنوشته

آرامشِ رضا
وقتی حسد خاموش می‌شود

در دلِ این راه…

آفتی هست
پنهان
آرام
اما ویرانگر.

حسد.

چیزی که
آرام‌آرام
دل را
از جای خود
می‌کَند.

امام علی علیه‌السلام فرمود:

کسی که
به حالِ خود
راضی باشد

حسد
به سراغش نمی‌آید.

***

حسد
از نارضایتی
متولد می‌شود.

از جایی
که دل می‌گوید:

چرا او؟

و نه من؟

از همان‌جا
آرامش دل
شروع می‌کند
به لغزیدن.

دل
از جای خودش
جا‌به‌جا می‌شود.

از موضعِ نور
به سمتِ تاریکی.

***

اما دلِ راضی…

دلِ راضی
درگیر این لغزش نمی‌شود.

چون می‌داند

آنچه به او رسیده
بی‌حساب نیست.

هر تقدیری
دستی دارد.

هر شرایطی
تربیتی در خود پنهان کرده است.

و هیچ چیز
از نگاهِ صاحبِ تقدیر
پنهان نیست.

***

حسود
اما

هیچ‌گاه
آرام نمی‌گیرد.

چون در حقیقت

به تقدیر خدا
راضی نیست.

و گفته‌اند:

حسود
منکرِ تقدیر است.

چرا که
به آنچه خدا تقسیم کرده
رضایت نداده است.

***

حسد
کارش این است

که دل را
از جای آرامش
بیرون بکشد.

دل را
آشفته کند.

و آتش کوچکی
در درون روشن کند

که نامش
خشم است.

و خشم

بحرانِ دنیای دل است.

***

اما اگر دل
به رضای خدا
آرام بگیرد

اگر انسان
به تقدیری که برایش نوشته شده
اعتراض نکند

و بداند

همین شرایط
برای تربیت دل اوست

برای اصلاحِ همان حسدی
که در سینه پنهان شده

آن وقت

دل
از جای خود
حرکت نمی‌کند.

آرام می‌ماند.

***

و تنها چیزی
که می‌تواند
این آرامش را نگه دارد

نوری است

که از ولایت
در دل می‌تابد.

همان نور

که دل را
در جای درستش
نگه می‌دارد.

+ مفهوم «آشکار»
«أَعْوَرَ الشي‏ءُ: آن چيز آشكار شد، عورت او آشكار شد.»
«أَعْوَرَ الفارسُ: جائى از بدن اسب‌سوار پديدار شد تا به آن ضربه خورد.»
 + «واژه‌های معادل پدید آوردن و خلق کردن و انشاء نمودن و ایجاد کردن در زبان های فارسی و عربی: انگاری اون نور حکمت که برای قلب اهل یقین آشکار میشه، پدید می‌آید و خلق می‌شود و … این پدیدۀ آشکار نزدیک نام زیبای معالم ربانی صاحبان نور و آیات محکم موید اندیشه آنهاست.
+ «جدد – خلقٌ جدید»
+ «قرای ظاهرة»:
قرای آشکار شده! قرای پدید آمده! پدیده‌ای بنام قرای ظاهره!
پدیدۀ معالم ربانی! پدیدۀ «آیاتی و رسلی» !!!
+ «پیجینگ»: پدیده پیجینگ در ملک و در ملکوت!
صاحبان نور در هر زمان، اهل یقین و اهل شک زمان خود را پیج می‌کنند!
کتاب التحقیق مفهوم «ما يستقبح بروزه و يلزم ستره عرفا» را آورده!
انگاری هر چیزی که از جای اصلی خودش دربره و دیسلوکیت بشه، ایجاد مشکل و ناراحتی میکنه و باید زود یه فکری به حالش برداشت و درمانش کرد! در اورژانس سوانح موارد دررفتگی‌های مفصلی زیاد مراجعه میکنن! بقدری درد دارن که خدا میدونه! دست به دامن پزشک اورژانس میشن که تو رو خدا زود جا بنداز دارم از درد میمیرم! حتی بچه‌های کوچک دررفتگی آرنج «پولد البو»! خیلی درد دارن و همینکه مفصل در رفته آرنجشو جا میندازی، بچه آروم میشه و بغل مادرش میخوابه! دررفتگی‌های فک تحتانی! دررفتگی مفصل شانه و … همه اینا مفهوم واژه «عور» است یعنی یه چیزی که از جای طبیعی خودش خارج میشه، چه مشکلاتی بهم میزنه! باید زودی درمانش کرد و برش گردوند سرجای اصلی خودش. اون شرایط دررفته در واقع عار و عاریه و دردناک و نابجا و ناحق و غیر طبیعی است و طبیبِ جان، با کلامش و یاد نورانی‌اش، در ملک و در ملکوت، در دل شرایط تقدیرات، این تاریکی دردناک قلب را دوباره جامیندازه! یعنی نور به قلب بر میگرده! مثال نرم افزار «تیم ویوئر» و اِنی دِسک»! هر جا گیر کردی اینو نصب کن، وصل شو به مافوق، سریع گیرتو برطرف میکنه، دوباره نورانی میشی و ادامه میدی، ان شاء الله تعالی.
واژۀ «ظلم» هم همین مفهوم نابجا بودن رو داره که دردناک و عذاب آور است.
و واژۀ «حق»، مفهوم بجا بودن است یعنی روشنایی و نور!
وقتی با «تیم ویوئر» به مافوق نصب میشی، یوزرنیم و پسورد «اسم الله» رو باید بگی! تا کانکت بشی! یوزرنیم و پسورد، معالم ربانی صاحبان نور است!
کدوم درس و کدوم مطلب را باید بیاد بیاوری، تا مشکلت حل بشه؟!
تو به یاد نورت بیفت «ذکر»، «صلی»، او به تو نکته را یاد آور خواهد شد «رحیق مختوم»!
یه روز درمانگاه، یه مریض جواب آزمایششو آورد ببینم، گفتم این آزمایش رو من براتون ننوشتم!
گفت همون روزی که پسرتون کیف پولشو توی پارک گم کرده بود و شما داشتید با تلفن صحبت می‌کردید و من اینجا کنار شما نشسته بودم، همون روز برای من، شما خودتون آزمایش نوشتید!
وقتی این آدرس دقیق رو داد، هم من یادم افتاد آره درسته من آزمایش براش نوشته بودم و هم اینکه دیگه نمی‌تونم حتی اگه بخواهم بزور هم یادم نیارم، بازم یادم میاد و اومده و دیگه کاریش نمیشه کرد!
این قصه یادآوری معالم ربانی صاحبان نور «ذکر الله» همینه، یعنی جوری مطلب رو نورت، در ملکوت قلبت، به یادت میاره که اصلا دیگه حرفی توش نیست.
شنیدی میگن نشون به این نشون که اینجور و اونجور؟!
طرف یادش میاد چیز مهمی رو که فراموش کرده بوده!
پس یادآوری «ذکرالله» همون جا انداختن قلب در رفته تاریکی است که دردناک شده و با جا انداختن نور در این قلب، و یا با جا انداختن این قلب در نور، دیگه درد تمومه و این آرامش نورانی، حاصل دسترنج طبیبِ جان حاذقی است که بقول مریضها، دستش شفاست! دستش درد نکنه الهی! که قلوب تاریک همه ما در دل شرایط، نیاز به یادآوری این یوزرنیم و پسورد است، برای رسیدن به نور آرامش علم آل محمد ع که نزد اوست دارد. به این میگن: «بسم الله النّور».
+ «جرد – مرد – فرغ – سرگرمی»

امام علی علیه السلام:
وَ سُئِلَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَنِ اَلْعَالَمِ اَلْعِلْوِيِّ،
فَقَالَ:
صُوَرٌ عَارِيَةٌ عَنِ اَلْمَوَادِّ عَالِيَةٌ عَنِ اَلْقُوَّةِ وَ اَلاِسْتِعْدَادِ
تَجَلَّى لَهَا فَأَشْرَقَتْ وَ طَالَعَهَا فَتَلَأْلَأَتْ
وَ أَلْقَى فِي هُوِيَّتِهَا مِثَالَهُ فَأَظْهَرَ عَنْهَا أَفْعَالَهُ
وَ خَلَقَ اَلْإِنْسَانَ ذَا نَفْسٍ نَاطِقَةٍ إِنْ زَكَّاهَا بِالْعِلْمِ وَ اَلْعَمَلِ
فَقَدْ شَابَهَتْ جَوَاهِرَ أَوَائِلِ عِلَلِهَا
وَ إِذَا اِعْتَدَلَ مِزَاجُهَا وَ فَارَقَتِ اَلْأَضْدَادَ فَقَدْ شَارَكَ بِهَا اَلسَّبْعَ اَلشِّدَادَ
.
از آن حضرت عليه السّلام از عالم بالا (و آسمانها) پرسيدند،
فرمود:
آنها صورتهائى هستند كه از موادّ و جسميّت بيرون‌اند،
و بالاتر از آنند كه قوّه و استعداد آنها را ادراك تواند كرد،
نور حق در آنها تابيد، پس تابان شدند
و در آنها درخشيد و درخشان گرديدند.
+ «احراز هویت نور در ملکوت قلب!»
+ «رویت تمثال نورانی!»
خدا مثال و صورت انوار خويش را در آن عوالم علوى در افكند،
آنگاه افعال خدائى از آن صورتها هويدا گرديد
+ «با نور خدایی کن!»
و انسانيكه داراى نفس ناطقه است بيافريد.
حال اين بشر اگر بوسيلۀ علم و عمل خود را پاكيزه ساخت
(و خويش را از آلايش خاك، پاك خواست)
+ «درناژ حسادت!»
 البتّه گوهرش پاك گردد و معلول علل اوّليّه خود شود،
پس همينكه مزاجش معتدل شد و از اضداد خويش (شرك و كبر و هوا پرستى: حسد) دورى گزيد،
البتّه (بحقّ واصل شود و روح محض گردد)
و آسمانهاى هفتگانه با آن نفس ناطقه شريك و انباز گردند.

دلنوشته

تمثالِ نور در ملکوت دل

در عالمِ بالا…

سخن از صورتی دیگر است.

امام علی علیه‌السلام فرمود:

عالمِ علوی
صورتی است
برهنه از ماده.

نه در بندِ جسم
و نه در حدِّ قوه و استعداد.

نوری بر آن تابید…

و روشن شد.

نظرِ حق
بر آن افتاد…

و درخشیدن آغاز شد.

***

در آن عالم

خدا
تمثالِ نورِ خویش را افکند.

و از همان تمثال‌ها

افعالِ الهی
آشکار شد.

***

اما داستان
تنها در آسمان‌ها نماند.

خدا
در زمین نیز

موجودی آفرید

با حقیقتی شگفت.

انسان.

با «نفسِ ناطقه».

نفسی که
می‌تواند

از خاک
تا افلاک
سفر کند.

***

اما این سفر

یک شرط دارد.

پاک شدن.

اگر انسان
با «علم»

و با «عمل»

خود را
تزکیه کند

گوهرش
به اصلِ خود
شبیه می‌شود.

به همان عللِ نخستین.

به همان سرچشمه‌های نور.

***

اما مانعی هست

در درون دل.

چیزهایی که
مزاجِ روح را
نامتعادل می‌کنند.

کبر

هواپرستی

و آن آفتِ خاموش…

حسد.

***

حسد

دل را
سنگین می‌کند.

روح را
به خاک می‌چسباند.

و اجازه نمی‌دهد

آن صورتِ نورانی

در ملکوتِ قلب
آشکار شود.

***

اما اگر

این آلودگی‌ها
از دل
تخلیه شوند

اگر حسد
از ریشه
درناژ شود

اگر دل
از اضدادِ نور
فاصله بگیرد

آن وقت

نفسِ انسان
متعادل می‌شود.

سبک می‌شود.

و آرام‌آرام

به عالمی
شبیه می‌شود

که از آن آمده است.

***

آنجاست

که نفسِ ناطقه

با آسمان‌ها
هم‌افق می‌شود.

و انسان

در افعالِ نور

شریک می‌گردد.

***

آن‌وقت

ملکوتِ آسمان‌ها
دیگر دور نیست.

درونِ دل

گشوده می‌شود.

عقل عَارِيَة : عقل عاری از هوای نفس!
معنای ممدوح واژۀ عور!
صُوَرٌ عَارِيَةٌ عَنِ الْمَوَادِّ!
+ «استمداد از نور رله شده! مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي‏!»
قصه عقل غالب بر هوای نفس وصل به نور آل محمد ع:
«تَجَلَّى لَهَا فَأَشْرَقَتْ وَ طَالَعَهَا فَتَلَأْلَأَتْ»
صُوَرٌ عَارِيَةٌ عَنِ الْمَوَادِّ: سمّيت عارية لأنّها عار على طالبها.
برای عقل ننگ و عار است که خود را به سرگرمی های پوچ دنیا (گناه) که مطلوب هوای نفس است، مشغول نماید.
شنیدی میگن: این ماشین عاریه است! یعنی از یکی امانتی گرفتم برم سفر، مال خودم نیست!
لذا معمولا به کسی نمیگی تا آبروت نره و همه فکر کنن تو مالک این ماشین هستی و اگه بفهمن تو مالک این ماشین نیستی- «مفهوم آشکار شدن»- برای تو خیلی بد میشه و باعث ننگ و عار برای تو میشه! این مفهوم واژه عاریه در زبان فارسی هم رایج است.
در واقع مالک قلبی حسود بودن، مایه ننگ و عار است!
افتخار و سربلندی زمانی است که قلب با عمل به معالم ربانی، علیرغم داشتن عیب، چون آن را استعمال نمی‌کند، کانه این عیب را نداشته، لذا نقطه ضعفی که باعث سرافکندگی می‌شود، در واقع عملا وجود ندارد و این آثار زیبای معنای عصمت یاد معالم ربانی برای عاملین به نور ولایت است.
دنیای بدون حسد چه زیباست!
آیات مدام عرضه میشن تا یادآوری کنن که: هی! حواست هست داری وقت تلف میکنی و داری به انتهای مهلت مقرر نزدیک میشی و هنوز کاری برای عیوب قلب خودت انجام ندادی!
دست تقدیرات، توی دنیای قلبتو تفتیش میکنه و مدام عیبتو رو میکنه!
اگه با این عیوب بمیریم، اونطرف چه خاکی به سر می‌ریزیم؟!
بیایید زودتر از این نعمتی که برای برطرف کردن این عیب، خدای مهربان برای ما قرار داده، یعنی نعمت زیبای نور ولایت آل محمد ع، که صاحبان نور، معلم این اندیشه و علوم برای ما هستند، حداکثر استفاده را از آیاتی که برای تایید این اندیشه، برای ما عرضه میشه، استفاده کنیم و خودمونو از شر این عیوب دست و پا گیر خلاص کنیم و در همین دنیا، بفهمیم که قلبمان منور به نور شده تا با خیال راحت با این نور ملکوتی قلب، که همان نور آخرت است، به سرای جاوید منتقل بشویم و بی‌دردسر و بی‌دغدغه تا ابد از نعمت شیرین نور ولایت بهره‌مند گردیم، ان شاء الله تعالی.
لذا آشکار شدن عیب، خودش خیلی برای اهل یقین ارزش داره و مهمه که بدونند معیوبند تا درصدد رفع و اصلاح اون برآیند و چون با تلاش خودشون بارها به این نتیجه رسیده‌اند که نمی‌توانند این عیوب را استعمال نکنند، و وقتی کاملا مایوس از خود و دیگران می‌شوند، اونوقت درِ خانه آل محمد ع رو می‌زنند، یعنی میان سراغ صاحبان نور و در دل شرایط با یاد و کمک این نور، تلاش می‌کنن اندیشه آنها رو بکار ببندند تا از شر عیوب خود خلاص شوند.

دلنوشته

عقلِ برهنه از هوا
برهنه برای نور

در این راه

سخن از «عقل» است.

اما نه هر عقلی.

عقلی که
از هوای نفس
برهنه باشد.

«عقلِ عاریه.»

عاریه
در اینجا
ننگ نیست.

بلکه پاکی است.

چیزی که
از آلودگی
برهنه شده است.

چنان‌که امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود:

عالمِ بالا
«صُوَرٌ عارِیةٌ عَنِ الموادّ»

صورت‌هایی
برهنه از ماده.

سبک
آزاد
و نزدیک به نور.

***

وقتی نور حق
بر آن‌ها تجلی کرد

درخشیدند.

«تَجَلّى لَها فَأَشرَقَت
وَ طالَعَها فَتَلَأْلَأَت»

نگاهِ نور
بر آن‌ها افتاد

و روشنایی
در جانشان جاری شد.

***

عقل نیز
اگر از هوای نفس
جدا شود

به همین نور
وصل می‌شود.

به نوری
که از خاندانِ نور
جاری است.

نورِ آل محمد علیهم‌السلام.

نوری که
دل‌ها
از آن مدد می‌گیرند.

«مِداداً لِكَلِماتِ رَبّی»

مددی
از نورِ جاری.

***

اما برای عقل

یک چیز
ننگ است.

اینکه
خود را

در سرگرمی‌های پوچ دنیا
غرق کند.

در گناه.

در خواسته‌های
هوای نفس.

برای عقل
این کار

«عار» است.

***

مثل وقتی
کسی ماشینی را

عاریه می‌گیرد.

ماشین
مال او نیست

اما دوست دارد
دیگران فکر کنند

مالک آن است.

اگر آشکار شود
که این مال او نیست

احساس
سرافکندگی می‌کند.

***

در عالم دل هم

حقیقتی شبیه همین است.

مالکِ قلبِ حسود بودن

مایه ننگ است.

اما اگر انسان
عیبی داشته باشد

و آن را
به کار نگیرد

گویی
آن عیب

در او نیست.

***

این
یکی از زیبایی‌های

راهِ نور است.

راهی که

معلمان ربانی
یاد داده‌اند.

اگر انسان
به آن معالم
عمل کند

دل
آرام‌آرام

از عیب‌ها
سبک می‌شود.

***

دنیایی را تصور کن

که در آن
حسد نباشد.

چه اندازه
زیبا می‌شود.

چه اندازه
دل‌ها
آرام‌تر می‌شوند.

***

و آیات

مدام
در برابر ما
عرضه می‌شوند.

تا یادآوری کنند:

حواست هست؟

زمان
می‌گذرد.

مهلت
رو به پایان است.

و هنوز

برای عیب‌های دل
کاری نکرده‌ای.

***

دست تقدیر

دل انسان را

مدام
تفتیش می‌کند.

و عیب‌ها را
آشکار می‌سازد.

و این
برای اهل یقین

نعمت است.

چون تا عیب
آشکار نشود

اصلاحی
آغاز نمی‌شود.

***

انسان

بارها تلاش می‌کند.

بارها
با خود می‌جنگد.

اما می‌بیند

به تنهایی
از پس این عیب‌ها
برنمی‌آید.

آنجاست
که امیدش
از خود

و از دیگران
بریده می‌شود.

***

و آن وقت

درِ خانه‌ای را می‌زند

که صاحبِ نور است.

درِ خانه
آل محمد
علیهم‌السلام.

همان‌ها

که معلمان
نورند.

***

آنجا

دل یاد می‌گیرد

که با یادِ آنان

و با نورِ آنان

با عیب‌هایش
روبرو شود.

و آرام‌آرام

از بندِ آن‌ها
رها گردد.

***

و اگر دل

در همین دنیا

به این نور
آشنا شود

اگر قلب

منور به این نور گردد

دیگر

آخرت
بیگانه نیست.

چون همان نور

نورِ آنجاست.

نوری

که با آن

انسان

آرام

به سرای جاودان

وارد می‌شود.

ان‌شاءالله تعالی.

[عور – آشکار]:
الْعَوْرَةُ سوأة الإنسان، و ذلك كناية، و أصلها من‏ الْعَارِ
و ذلك لما يلحق في ظهوره من العار أي: المذمّة، و لذلك سمّي النساء عَوْرَةً،
العَوْرَة: عورت انسان يا شرمگاه كه كنايه‏‌اى است از عار
و نيز- عورة- چيزى است كه از آشكار شدنش، عار يا مذمّت به انسان مى‌‏رسد،
و لذا زن- عورة- ناميده شده.
عورة: «محل و مجراي نفوذ دشمن (اصطلاح نظامي) ،خلل»
چشم چپول: «أَعْوَرَ»

[شک – علم غیب] :
هر کس به اینکه علم نزد آل محمد ع است، شک داشته باشد «شَكَكْتَ فِيمَا قُلْتُ لَكَ أَمْسِ» حتما آیاتی عرضه خواهد شد تا یقین کند حق با آل محمد ع است و بس.
راوی این حدیث، به آنچه مولایمان امام جواد ع در مورد ویژگیهای جنین ناپیدای اسب به او گفته بود گرچه ظاهرا چیزی نگفت، اما قلبا شک داشت که این مطلب درست است یا نه، لذا برای اینکه این عیب بزرگ یعنی شک نسبت به آل محمد ع برایش به یقین تبدیل شود، ما که علمش را نمی‌دانیم، اما قطعا چیزی صلاح بوده که فرزند او چشمش چپول «أَعْوَرَ» باشد و بدنیا بیاید.
« إِبْرَاهِيمَ بْنِ سَعِيدٍ قَالَ:
كُنْتُ جَالِساً عِنْدَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الْجَوَادِ ع إِذْ مَرَّ بِنَا فَرَسٌ أُنْثَى
فَقَالَ هَذِهِ تَلِدُ اللَّيْلَةَ فَلُوّاً أَبْيَضَ النَّاصِيَةِ فِي وَجْهِهِ غُرَّةٌ
فَاسْتَأْذَنْتُهُ ثُمَّ انْصَرَفْتُ مَعَ صَاحِبِهَا
فَلَمْ أَزَلْ أُحَدِّثُهُ إِلَى اللَّيْلِ حَتَّى أَتَتْ فَلُوّاً كَمَا وَصَفَ فَأَتَيْتُهُ
قَالَ يَا ابْنَ سَعِيدٍ
شَكَكْتَ فِيمَا قُلْتُ لَكَ أَمْسِ
إِنَّ الَّتِي فِي مَنْزِلِكَ حُبْلَى بِابْنٍ أَعْوَرَ فَوَلَدَتْ وَ اللَّهِ مُحَمَّداً وَ كَانَ أَعْوَرَ.»

داستان تکراری مستقرین «فَلَا يَرْتَدُّونَ أَبَداً»
و معارین «وَ مِنْهُمْ مَنْ يُعِيرُ الْإِيمَانَ عَارِيَّةً»

وَ مِنْهُمْ مَنْ يُعِيرُ الْإِيمَانَ عَارِيَّةً
فَإِذَا هُوَ دَعَا وَ أَلَحَّ فِي الدُّعَاءِ مَاتَ عَلَى الْإِيمَانِ‏
.

[جبل – معارین و مستقرین – ارتداد]:
+ مفهوم «ثبات» که در واژه «جبل» وجود دارد.

امام صادق علیه السلام:
إِنَّ اللَّهَ جَبَلَ النَّبِيِّينَ عَلَى نُبُوَّتِهِمْ فَلَا يَرْتَدُّونَ أَبَداً
وَ جَبَلَ الْأَوْصِيَاءَ عَلَى وَصَايَاهُمْ فَلَا يَرْتَدُّونَ أَبَداً
وَ جَبَلَ بَعْضَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْإِيمَانِ فَلَا يَرْتَدُّونَ أَبَداً
وَ مِنْهُمْ مَنْ يُعِيرُ الْإِيمَانَ عَارِيَّةً
فَإِذَا هُوَ دَعَا وَ أَلَحَّ فِي الدُّعَاءِ مَاتَ عَلَى الْإِيمَانِ‏
.
خداوند پيامبران را بر سرشت نبوت آفريد،
یعنی 
در نبوت خود ثابت قرار داده و آنها هرگز از مقام خود كنار نمى‏‌روند،
و اوصياء آنها را هم به اين طريق قرار داده است، یعنی آنها را بر سرشت وصيتها (و آنچه به آنها سفارش شده) آفريد، پس هرگز برنگردند،
گروهى از مؤمنان هم اين چنين هستند، یعنی بر سرشت ايمان آفريده شده‌اند، پس هرگز برنگردند،
گروهى هم ايمان عاريه دارند، پس اگر دعا كنند و اصرار بر دعا داشته باشند با ايمان از دنيا مى‌‏روند.
+ «بداء»
+ «ردد»
+ «عور»

داستان تکراری معارین:
معارین «عور»، نقاط ضعفی هستند برای نفوذ اندیشه باطل شیطان و اصلا این شرایط تقابل دو اندیشه در هر زمان، برای اجتماع اهل شک و یقین که بدور نور جمع میشوند، و غالبا اعضای یک خانواده نیز هستند، صورت می‌گیرد، تا نطفه‌های معارین عالم ذر، مجددا فرصت بداء را داشته باشند و از نزدیک با خواص معالم ربانی و نورانی آشنا شده و تجربه آرامش را با درک نور و باور آن، ابتداء نمایند و این مفهوم بداء برای معارین، اشاره به معنای اسم واژه «بداء» که نام زیبای صاحبان نور است می‌باشد. در اصل، حرم نورانی از ظلمات پیرامونش کاملا جداست و راهی برای ورود تاریکی به داخل حریم حرم وجود ندارد، اما قاعده لطف آل محمد ع اقتضاء می‌نماید که با قبول خطر ماموریتی بنام کربلا، این مجرا «محل و مجراي نفوذ دشمن (اصطلاح نظامي)،خلل»، یعنی نماد سرزمین عرفات که محل پیشروی صاحبان نور در دل تاریکی قلوب اهل پیرامونش است، برای دستگیری اهلش صورت گرفته و عبارت زیبای «این روی‌زردی را خود خواسته‌ام»! اشاره به همین ماموریت خطرناک کربلا دارد که صاحبان نور، آگاهانه قبول این خطر نموده و از حریم نورانی، به دل ظلمانی اهل حسادت می‌آیند تا جواز عبور برای این عده‌ باشند که بتوانند با کمک اسم الله نورانی خود، داخل سرزمین و حریم نورانی آل محمد ع شوند. این قبول ریسک و خطر به نوعی همان نقاط ضعفی است که آل محمد ع اختیارا در مبادی ورودی حرم قرار می‌دهند «میقات»، تا سببی برای دستگیری از اهلش شوند، لذا با عدۀ قلیلی از اهل یقین که با نور خود وارد حرم می‌شوند، عده کثیری از معارین نیز وارد می‌شوند، اما نهایتا جز استثنائاتی اندک، همه مارق خواهند شد! «اتمام حجت با معارین».

+ «مرق – عور – معارین – دیسلوکیشن»
[یک مثال زیبا برای فهمیدن ماهیت شخصیت معارین حسود «كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ»]:
مثل تیری که از جای خودش خارج شده! به این میگن دیسلوکیشن!
+ «ظلم»
حسود، نورشو میبینه اما بهش پشت میکنه و بدنبال تمنای خودش میره!
این پشت به نور و رو به تمنا میشه دیسلوکیشن! میشه عور! به این میگن معار!
میشه مرق! مرق من الدین! مرق من النور!
اهل شک خیلی حسرت خواهند خورد چون نورشونو می‌بینند و با معالم نورانی آشنا میشن، در واقع کاملا متوجه اعتقاد صحیح آل محمد ع میشن «يَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ»، اما چون دل به تمناهاشون بستن، این اندیشه والا رو بکار نمی‌بندند، لذا هرگز دستشون به آرامش، که مولودی بنام عمل صالح است، نمی‌رسه «لَا يُجَاوِزُ تَرَاقِيَهُمْ»، لذا میذارن میرن «يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ» و از این اعتقاد رویگردان میشن کانه تیری که از جای خودش خارج شده «كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ».
هر کسی به نمادها احترام میذاره اما استعمال معالم ربانی نمیکنه، داستان تکراری شخصیتهای خوارج نهروان رو داره، و عامل تفرقه در مجموعه پیرامون صاحبان نور خواهد بود «لَوْ قَتَلْتُمُوهُ مَا اخْتَلَفَ بَعْدِي مِنْكُمْ اثْنَانِ»، یعنی ظاهرا اهل نماز هستند اما دومی نورشون نیستند و از کارهای صاحبان نور ایراد می‌گیرند «فَقَالَ‏ مَا عَدَلْتَ فِيمَا قَسَمْتَ‏»! عجیبه که در مسجد رسول خدا ص نماز میخونن اما به حرف رسول خدا ص گوش نمیکنند «وَ قَدْ قَامَ فِي حَرَمِ‏ الْمَسْجِدِ وَ هُوَ يُصَلِّي‏» و دیگران هم گول این کارشو میخورن! «إِنِّي وَجَدْتُهُ قَائِماً يُصَلِّي‏». عجیبه که نماز ظاهریشو میبینه، اما بی‌احترامی به نوری که نماز خوندنو به اونا یاد داده رو نمیبینه! و این مشکل بزرگ همه کسانی است که ذریه افراد پلیدی هستند «ضِئْضِئِ‏ هَذَا الرَّجُلِ» که به کارهای رسول خدا ص ایراد می‌گرفتند و رسول خدا ص پیشاپیش خبر دادند که در زمانهای بعدی نیز چنین افرادی که کتاب را می‌پرستند، اما برای معلم کتاب پشیزی ارزش قائل نیستند خواهند آمد «وَ سَوْفَ يَخْرُجُ مِنْ ضِئْضِئِ‏ هَذَا الرَّجُلِ قَوْمٌ يَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ لَا يُجَاوِزُ تَرَاقِيَهُمْ» این اهل حسادت همیشه اسباب اذیت و آزار برای صاحبان نور هستند «وَ لَكِنْ قَدْ أُوذِيَ‏ مُوسَى ع مِنْ قَبْلِي» و این داستان تکراری ماموریت صاحبان نور است که مامور به صبر بر اذیت و دشمنی اهل حسادت هستند« فَصَبَرَ ».
اگه این بینش رو مدتی با خودت یدک بکشی اما نتونی از اون در مشکلات روزمره، بهره ببری، قطعا یه روزی دیگه حوصله‌ات سر میره و میذاری میری.
قصه مارقین همینه یعنی با این اندیشه و مبلغ این بینش غنی آل محمد ع آشنا میشن، اما حسادت کار دستشون میده و نمیخوان با یاد این معالم ربانی قلبشونو منور و مزین به نور علم آرامش آل محمد ع کنند، لذا نهایتا این کسانی که ظاهرا دیروز دوست بودند، امروز دشمنی و عداوت خود را آشکار میکنند و قصه کربلا دوباره تکرار می‌شود. «هَؤُلَاءِ لَا يَتَعَلَّقُونَ مِنَ الْإِسْلَامِ بِشَيْ‏ءٍ وَ إِنْ دَخَلُوا فِيهِ‏» اینها گرچه با نور آشنا میشن اما چیزی از آرامش با قلبشون احساس نخواهند نمود چون به این معالم ربانی یقین ندارند. (همون قصه اجابت نشدن دعای مرد بنی اسرائیلی که موسی ع رو قبول نداشت اما یک چله دعا رو انجام داده بود و خدا دستشو رو کرد.)

« رُوِّينَا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ عَنْ عَلِيٍّ ع مَا يُؤَيِّدُ مَا قُلْنَاهُ
فَالَّذِي‏ رُوِّيْنَاهُ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص مِنْ ذَلِكَ‏ أَنَّهُ كَانَ يَقْسِمُ مَالًا بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ
إِذْ وَقَفَ عَلَيْهِ رَجُلٌ غَائِرُ الْعَيْنَيْنِ مُشْرِفُ الْحَاجِبَيْنِ‏ فَقَالَ‏
مَا عَدَلْتَ فِيمَا قَسَمْتَ‏ ثُمَّ وَلَّى

فَتَغَيَّرَ وَجْهُ رَسُولِ اللَّهِ وَ قَالَ فَإِذَا أَنَا لَمْ أَعْدِلْ فَمَنْ يَعْدِلُ
وَ لَكِنْ قَدْ أُوذِيَ‏ مُوسَى ع مِنْ قَبْلِي فَصَبَرَ

ثُمَّ أَشَارَ بَعْدَ ذَلِكَ إِلَى مَنْ حَوْلَهُ ثُمَّ قَالَ مَنْ يَقُومُ إِلَى هَذَا فَيَقْتُلُهُ
فَقَامَ أَبُو بَكْرٍ فَأَصَابَهُ وَ قَدْ قَامَ فِي حَرَمِ‏ الْمَسْجِدِ وَ هُوَ يُصَلِّي‏
فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ ص إِنِّي وَجَدْتُهُ قَائِماً يُصَلِّي‏
قَالَ اجْلِسْ
ثُمَّ قَالَ مَنْ يَقُومُ مِنْكُمْ فَيَقْتُلُهُ
فَوَثَبَ عُمَرُ فَأَصَابَهُ كَذَلِكَ‏ يُصَلِّي
فَرَجَعَ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَصَبْتُهُ قَائِماً فِي الصَّلَاةِ مَا خَرَجَ مِنْهَا فَمَا تَرَى فِيهِ
قَالَ اجْلِسْ
ثُمَّ قَالَ مَنْ يَقُومُ إِلَيْهِ‏ فَيَقْتُلُهُ
فَقَالَ عَلِيٌّ أَنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ
فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص أَنْتَ يَا عَلِيُّ وَ مَا أَرَاكَ تُدْرِكُهُ فَانْطَلَقَ فَلَمْ يَجِدْهُ فَرَجَعَ فَأَعْلَمَ النَّبِيَّ ص

فَقَالَ النَّبِيُّ ص
لَوْ قَتَلْتُمُوهُ مَا اخْتَلَفَ بَعْدِي مِنْكُمْ اثْنَانِ

وَ سَوْفَ يَخْرُجُ مِنْ ضِئْضِئِ‏ هَذَا الرَّجُلِ قَوْمٌ يَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ لَا يُجَاوِزُ تَرَاقِيَهُمْ
يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ

قَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا مُرُوقُ السَّهْمِ مِنَ الرَّمِيَّةِ ؟
قَالَ:
الرَّجُلُ يَرْمِي الصَّيْدَ فَيُنَفِّذُهُ وَ يَخْرُجُ السَّهْمُ وَ لَمْ يُصِبْهُ شَيْ‏ءٌ مِنَ الدَّمِ لِشِدَّةِ الضَّرْبَةِ وَ قَدْ دَخَلَ فِي الصَّيْدِ

وَ كَذَلِكَ هَؤُلَاءِ لَا يَتَعَلَّقُونَ مِنَ الْإِسْلَامِ بِشَيْ‏ءٍ وَ إِنْ دَخَلُوا فِيهِ‏
مقاله عور
روایت شده است که رسول الله ص در حال تقسیم اموالی در میان مسلمانان بودند که شخصی چشم‌گود با ابروهای پرپشت ایشان بالای سر ایشان ایستاد و گفت:
در تقسیمی که کردی عدالت نورزیدی! و سپس برگشت!
رنگ چهره رسول الله ص [از شدت ناراحتی] تغییر کرد و فرمود: اگر من عدالت نمی ورزم، چه کسی عدالت خواهد ورزید؟! ولیکن قبل از من موسی را هم این طور اذیت کردند و او صبر پیشه کرد.
سپس به اطرافیانش اشاره کرد که چه کسی بلند می‌شود که کار این مرد را یکسره ‌سازد؟
ابوبکر بلند شد و به او رسید و دید در حرم مسجد دارد نماز می‌گذارد.
[برگشت و] گفت یا رسول الله! او را یافتم که داشت نماز می گزارد.
فرمود: بنشین. دوباره فرمود: چه کسی بلند می‌شود که کار این مرد را یکسره ‌سازد؟
عمر بن خطاب برخاست و او را یافت که داشت نماز می‌خواند و برگشت و گفت یا رسول الله! او را یافتم که داشت نماز می‌گزارد و از نماز هم بیرون نمی‌آمد. به نظرتان چکار می‌کردم؟
فرمود: بنشین. دوباره فرمود: چه کسی بلند می‌شود که کار این مرد را یکسره ‌سازد؟
علی ع برخاست و گفت: من یا رسول الله!
رسول الله ص فرمود: بله؛ تو ای علی؛ اما نمی‌بینم که به او برسی.
پس وی رفت و او را نیافت و برگشت و به پیامبر ص خبر داد.
ایشان فرمودند:
اگر او را کشته بودید بعد از من دو نفر از شما هم با هم اختلاف نمی‌کردند.
و به زودی از جنس این آدم قومی بیرون می‌آیند که قرآن می‌خوانند اما از گردنشان بالاتر نمی‌رود؛ از دین اسلام بیرون خواهند رفت آن گونه که تیر از پرتابش بیرون رود.
گفتند:‌یا رسول الله! بیرون رفتن تیر از پرتابش یعنی چه؟
فرمودند: گاه صیاد صیدش را با تیر می‌زند و این تیر به صید می‌خورد و از او بیرون می‌رود و شدت ضربه بقدری است که با اینکه تیر به صید خورده اما خونی از آن صید به وی اصابت نمی‌کند؛
و اینان این‌چنین‌اند؛
با اینکه داخل در اسلام شدند به هیچ دستاویزی از اسلام نیاویخته‌اند.

دلنوشته

پشت به نور، رو به تمنّا
آن‌که نور را دید و از آن گذشت

در این راه

گاهی انسان
با واژه‌هایی روبه‌رو می‌شود

که اگر کنار هم قرار بگیرند
راز یک حقیقت را آشکار می‌کنند:

مرق
عَوَر
معارین.

***

مرق

یعنی بیرون رفتن.

خارج شدن.

چنان‌که در روایت آمده است:

«يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ
كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ»

از دین بیرون می‌روند
همان‌گونه که

تیر
از بدن شکار

عبور می‌کند.

***

تیر

از شکار عبور می‌کند

اما گاهی
چنان با شدت عبور می‌کند

که حتی
خونی به آن نمی‌چسبد.

گویی
اصلاً در آن
درنگی نکرده است.

***

این تصویر

شبیه حال کسانی است
که با نور آشنا می‌شوند

اما

در آن
قرار نمی‌گیرند.

نور را می‌بینند

اما

از آن
عبور می‌کنند.

***

این همان چیزی است
که امروز

در زبان دیگر

به آن می‌گویند:

«دیسلوکیشن»

خارج شدن از جای خود.

جابه‌جا شدن
از موضع درست.

***

و اینجاست
که معنای دیگری روشن می‌شود:

«ظلم.»

ظلم
یعنی

چیزی را

از جای خود

بیرون بردن.

***

وقتی انسان

نور را می‌بیند

اما
به آن پشت می‌کند

و رو به تمنای خود می‌رود

دل

از جای خود

جابه‌جا می‌شود.

این

همان دیسلوکیشن است.

***

این می‌شود

عَوَر.

می‌شود

معار.

می‌شود

مرق.

مرق از نور.

مرق از دین.

***

اهل شک

بیش از همه
حسرت خواهند خورد.

چون نور را دیده‌اند.

با معالم نورانی
آشنا شده‌اند.

حتی

قرآن می‌خوانند.

«يَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ»

اما

این نور

از گلوهایشان
پایین نمی‌رود.

«لَا يُجَاوِزُ تَرَاقِيَهُمْ»

به قلب
نمی‌رسد.

***

چرا؟

چون دل
جای دیگری بسته شده است.

به تمنّاها.

به خواسته‌های نفس.

***

و وقتی اندیشه‌ای
در قلب
به عمل نرسد

آرامشی
متولد نمی‌شود.

چون

آرامش

فرزند

«عمل صالح» است.

***

پس

آرام‌آرام

دل خسته می‌شود.

و انسان

این راه را

رها می‌کند.

و می‌رود.

***

قصه مارقین
همین است.

با نور
آشنا می‌شوند.

با اندیشه
آشنا می‌شوند.

اما

حسادت

کار دستشان می‌دهد.

***

نمی‌خواهند

با این معالم ربانی

قلبشان را

به نور

مزین کنند.

***

و آن وقت

کسانی که

دیروز

در کنار تو بودند

امروز

در برابر تو
می‌ایستند.

دوستی

به دشمنی

تبدیل می‌شود.

***

و تاریخ

دوباره

تکرار می‌شود.

قصه‌ای
که بارها رخ داده است.

***

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله

روزی
مالی را میان مسلمانان

تقسیم می‌کردند.

مردی

با چشمانی گود

و ابروانی برآمده

ایستاد

و گفت:

تو در این تقسیم
عدالت نکردی.

***

چهره رسول خدا
دگرگون شد.

فرمود:

اگر من عدالت نورزم

پس چه کسی
عدالت خواهد ورزید؟

ولی

موسی پیش از من

اذیت شد

و صبر کرد.

***

آن مرد رفت.

پیامبر فرمود:

چه کسی
برخیزد

و کار این مرد را
تمام کند؟

***

یکی رفت

دید او

در مسجد

ایستاده

نماز می‌خواند.

بازگشت.

***

دیگری رفت.

او را دید

در نماز.

بازگشت.

***

سپس علی علیه‌السلام
برخاست.

پیامبر فرمود:

تو ای علی.

اما گمان نمی‌کنم
به او برسی.

***

علی رفت.

اما

او را نیافت.

***

آنگاه رسول خدا فرمود:

اگر او را
می‌کشتید

پس از من

دو نفر از شما

اختلاف نمی‌کردند.

***

سپس فرمود:

از نسل این مرد

گروهی خواهند آمد

که قرآن می‌خوانند

اما

از گلوهایشان
فراتر نمی‌رود.

***

از دین خارج می‌شوند

چنان‌که

تیر

از بدن شکار

بیرون می‌رود.

***

این‌ها

گرچه

داخل اسلام می‌شوند

اما

به هیچ دستاویزی از آن

نمی‌آویزند.

***

نماز را می‌بینند

اما

نورِ معلم نماز را

نمی‌بینند.

***

کتاب را می‌بینند

اما

معلم کتاب را

نمی‌بینند.

***

و این

بزرگ‌ترین

کورىِ دل است.

***

این همان راهی است

که خوارج

در نهروان

پیمودند.

و همان راهی است

که در هر زمان

دوباره

تکرار می‌شود.

***

اهل حسادت

همیشه

برای صاحبان نور

آزار بوده‌اند.

چنان‌که رسول خدا فرمود:

موسی
پیش از من

اذیت شد.

و صبر کرد.

***

و این

سرنوشت

اهل نور است.

صبر

در برابر

دل‌هایی

که نور را می‌بینند

اما

به آن پشت می‌کنند.

إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ وَ ما هِيَ بِعَوْرَةٍ

حسود با گفتن عبارت «إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ» در واقع داره میگه: من از معارین هستم!

[سورة الأحزاب (۳۳): الآيات ۱۱ الى ۲۰]
هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالاً شَدِيداً (۱۱)
آنجا [بود كه‏] مؤمنان در آزمايش قرار گرفتند و سخت تكان خوردند.
وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ 
ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلاَّ غُرُوراً (۱۲)
و هنگامى كه منافقان و كسانى كه در دلهايشان بيمارى است مى‏‌گفتند:
«خدا و فرستاده‏‌اش جز فريب به ما وعده‏‌اى ندادند.»
وَ إِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ
يا أَهْلَ يَثْرِبَ
لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا 
وَ يَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ 
إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ
وَ ما هِيَ بِعَوْرَةٍ
إِنْ يُرِيدُونَ إِلاَّ فِراراً (۱۳)
و چون گروهى از آنان گفتند:
«اى مردم یثرب ، ديگر شما را جاى درنگ نيست ، برگرديد.»
و گروهى از آنان از پيامبر اجازه مى‌‏خواستند و مى‌‏گفتند:
«خانه‌‏هاى ما بى‏‌حفاظ است»
و[لى خانه‌‏هايشان‏] بى‌‏حفاظ نبود،
[آنان‏] جز گريز [از جهاد] چيزى نمى‌‏خواستند.
وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ أَقْطارِها ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْها وَ ما تَلَبَّثُوا بِها إِلاَّ يَسِيراً (۱۴)
و اگر از اطرافِ [مدينه‏] مورد هجوم واقع مى‌‏شدند و آنگاه آنان را به ارتداد مى‌‏خواندند،
قطعاً آن را مى‌‏پذيرفتند و جز اندكى در اين [كار] درنگ نمى‏‌كردند؛
وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الْأَدْبارَ وَ كانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُلاً (۱۵)
با آنكه قبلاً با خدا سخت پيمان بسته بودند كه پشت [به دشمن‏] نكنند،
و پيمان خدا همواره بازخواست دارد.
قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلاَّ قَلِيلاً (۱۶)
بگو: «اگر از مرگ يا كشته شدن بگريزيد، هرگز اين گريز براى شما سود نمى‏‌بخشد،
و در آن صورت جز اندكى برخوردار نخواهيد شد.»
قُلْ مَنْ ذَا الَّذِي يَعْصِمُكُمْ مِنَ اللَّهِ إِنْ أَرادَ بِكُمْ سُوءاً أَوْ أَرادَ بِكُمْ رَحْمَةً
وَ لا يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً (۱۷)
بگو: «چه كسى مى‌‏تواند در برابر خدا از شما حمايت كند
اگر او بخواهد براى شما بد بياورد يا بخواهد شما را رحمت كند؟
و غير از خدا براى خود يار و ياورى نخواهند يافت.»
قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاَّ قَلِيلاً (۱۸)
خداوند كارشكنان [و مانع‏‌شوندگان‏] شما و آن كسانى را كه به برادرانشان مى گفتند: «نزد ما بياييد» و جز اندكى روى به جنگ نمى‏‌آورند [خوب‏] مى‏‌شناسد.
أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ
فَإِذا جاءَ الْخَوْفُ رَأَيْتَهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ كَالَّذِي يُغْشى عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ
فَإِذا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدادٍ 
أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ
أُولئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ
وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً (۱۹)
بر شما بخيلانند،
و چون خطر فرا رسد آنان را مى‌‏بينى كه مانند كسى كه مرگ او را فرو گرفته، چشمانشان در حدقه مى‌‏چرخد [و] به سوى تو مى‌‏نگرند؛
و چون ترس برطرف شود شما را با زبانهايى تند نيش مى‏‌زنند؛
بر مال حريصند.
آنان ايمان نياورده‌‏اند و خدا اعمالشان را تباه گردانيده،
و اين [كار] همواره بر خدا آسان است.
يَحْسَبُونَ الْأَحْزابَ لَمْ يَذْهَبُوا
وَ إِنْ يَأْتِ الْأَحْزابُ يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِي الْأَعْرابِ يَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبائِكُمْ 
وَ لَوْ كانُوا فِيكُمْ ما قاتَلُوا إِلاَّ قَلِيلاً (۲۰)
اينان [چنين‏] مى‏‌پندارند كه دسته‏‌هاى دشمن نرفته‌‏اند،
و اگر دسته‏‌هاى دشمن بازآيند آرزو مى‌‏كنند:
كاش ميان اعراب باديه‏‌نشين بودند و از اخبار [مربوط به‏] شما جويا مى‌‏شدند،
و اگر در ميان شما بودند، جز اندكى جنگ نمى‏‌كردند.

وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ يَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لا يُبْدينَ زينَتَهُنَّ إِلاَّ ما ظَهَرَ مِنْها وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى‏ جُيُوبِهِنَّ وَ لا يُبْدينَ زينَتَهُنَّ إِلاَّ لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبائِهِنَّ أَوْ آباءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنائِهِنَّ أَوْ أَبْناءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَني‏ إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَني‏ أَخَواتِهِنَّ أَوْ نِسائِهِنَّ أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُنَّ أَوِ التَّابِعينَ غَيْرِ أُولِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلى‏ عَوْراتِ‏ النِّساءِ وَ لا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ ما يُخْفينَ مِنْ زينَتِهِنَّ وَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَميعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (31)
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لِيَسْتَأْذِنْكُمُ الَّذينَ مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ وَ الَّذينَ لَمْ يَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْكُمْ ثَلاثَ مَرَّاتٍ مِنْ قَبْلِ صَلاةِ الْفَجْرِ وَ حينَ تَضَعُونَ ثِيابَكُمْ مِنَ الظَّهيرَةِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلاةِ الْعِشاءِ ثَلاثُ عَوْراتٍ‏ لَكُمْ لَيْسَ عَلَيْكُمْ وَ لا عَلَيْهِمْ جُناحٌ بَعْدَهُنَّ طَوَّافُونَ عَلَيْكُمْ بَعْضُكُمْ عَلى‏ بَعْضٍ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ وَ اللَّهُ عَليمٌ حَكيمٌ (58)

إِنَّ رَجُلًا قَدِمَ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع فَقَالَ
يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِنِّي أُحِبُّكَ‏ وَ أُحِبُ‏ فُلَاناً وَ سَمَّى‏ بَعْضَ‏ أَعْدَائِهِ‏
فَقَالَ‏ ع‏
أَمَّا الْآنَ‏ فَأَنْتَ‏ أَعْوَرُ فَإِمَّا أَنْ‏ تَعْمَى‏ وَ إِمَّا أَنْ‏ تُبْصِرُ.

دلنوشته
(با توضیح معنای «أعور»)

«چشمِ دلت را یکی کن…»

ای دل…
روزی مردی نزد امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمد و گفت:
«ای علی! من تو را دوست دارم،
اما فلان‌کس را نیز—که از دشمنانت است—دوست دارم.»
حضرت لبخند تلخی زدند و فرمودند:
«أمّا الآنَ فَأَنتَ أَعْوَرُ،
فَإِمَّا أَنْ تَعْمَى، وَ إِمَّا أَنْ تُبْصِر.»

یعنی اکنون تو چشم‌چپ‌ی؛
نه کور، اما ناهماهنگ.
یک چشمَت به نور است و چشمِ دیگرَت به سایه.
و این دوگانگی، تو را زشت می‌کند—
درونت را، و نگاهت را.

ای دل…
عشقِ دوچشمی، زیبا نیست.
مثل انسانی است که یک چشمش به آسمان دوخته شده و چشمِ دیگرش به زمین؛
چنین دلی راه را گم می‌کند،
چون هیچ‌وقت تمرکز ندارد، ثبات ندارد، زیبایی ندارد.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرماید:
تو در این حالت، نه مؤمنی و نه کافر؛
در میانه‌ای، سرگردان،
هم می‌خواهی با نور باشی،
هم نمی‌خواهی از سایه جدا شوی.
و این همان اعور بودنِ قلب است:
ظاهری مذهبی، اما باطنی متناقض.
یک چشم به ولایت،
یک چشم به دنیا.

ای دل…
تا زمانی که نگاهت دو سو دارد،
نمی‌توانی راه را پیدا کنی.
چون هر چشم، تو را به سویی می‌کشد.
یکی می‌گوید: «برو سمت نور»،
دیگری زمزمه می‌کند: «بمان با تمنّا».
و نتیجه‌اش چیست؟
گیجی، نفاق، و از دست دادنِ زیباییِ باطن.

اما اگر شجاعتِ یک‌دلی داشته باشی،
اگر بتوانی یکی از این دو نگاه را ببندی،
آنگاه بیناییِ حقیقی آغاز می‌شود.
نه آن بیناییِ ظاهری که رنگ‌ها را می‌بیند،
بلکه آن بیناییِ باطنی که حقیقت را درک می‌کند.

🌙
ای دل…
به چشمت نگاه کن—کدام سمت را بیشتر دوست دارد؟
اگر هنوز میانِ نور و تاریکی در نوسانی،
بدان که هنوز در امتحانِ «اعور بودن» هستی.
و اگر روزی جرأت کردی که
چشمِ تمنّا را ببندی و فقط با چشمِ ایمان ببینی،
آن روز، نور در چشمانت جا می‌گیرد،
و خدا خودت را زیبا می‌کند.


ای دل…
یک‌دله شو.
نگذار دو نگاهِ متضاد، چهرۀ باطنت را زشت کند.
نگذار چشمِ دلت، به دو سو خیره بماند.
زیباییِ روح، در هماهنگیِ نگاه است—
در نگاهی که فقط به سوی نور است،
و جز حقیقت، چیزی نمی‌بیند. 🌿

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی