“In Rhyme with the Light:
Follow Your Lord’s Paths, Submissively.”
The Essence of “Dhululan” (Softness in the Divine Path)
This article explores the profound Quranic concept of *“Dhululan”* (ذُلُلًا), derived from the verse *“Fasluki subula rabbiki dhululan”* (Follow the paths of your Lord, made smooth/submissive). Moving beyond the common, misunderstood interpretation of *dhillat* (humiliation), the paper reframes this term as a **sacred softness of the heart**—a voluntary state of flexibility and surrender before the Divine Light.
The core arguments of the article are:
* **From Humiliation to Grace:** True *Dhululan* is not about being crushed or humiliated; it is the “graceful fluidity” of a heart that aligns itself with Divine Guidance (like a traveler following a GPS) to navigate the paths of the Lord without the friction of ego.
* **The Spirituality of Kindness:** The article demonstrates that this “Divine Softness” is the secret to successful relationships. By practicing *Dhululan*—choosing to humble one’s ego for the sake of mercy—we become “rhymed with the Light,” producing the healing honey of kindness just as the bee follows its instinctual path.
* **The Practicality of Sacrifice:** Drawing on the wisdom of Imam Sadiq (AS), the paper highlights that accepting “small humiliations” (the ego’s perception of humility) is a necessary practice to avoid the “great humiliations” of arrogance and spiritual detachment.
* **The “Work-Life” of the Spirit:** Through real-life reflections—such as the tenderness of a daughter acting as a mother to her father—the article teaches that making oneself “small” for the sake of love is, in reality, the path to true greatness and the embodiment of the name *Ar-Rahman Ar-Rahim*.
**Conclusion:**
To be *Dhululan* is to be an instrument of Divine Mercy. It is the art of being “rhymed with the Light,” where the ego bows not out of weakness, but out of a deep, conscious alignment with the Divine Will. It is through this sacred softness that we find our way back to the heart of the Beloved.
برای مشاهده نسخه تصویری (ولاگ) کلیک کنید!
برای شنیدن نسخه شنیداری (پادکست) کلیک کنید!
«ذلل» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژۀ مترادف «نور»،
و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«ذَلَّت لهُ القَوَافِي: براى او قافيههاى شعر آسان شد و پياپي آمد.»
[هم قافیه با تمنّا «ذلّت مذموم» – هم قافیه با تقدیرات «ذلّت ممدوح»]
+ «جفت، زوج»
«عدل – لنگۀ نور خودت باش!»
+ «کفی – خودکفایی»
+ «کفأ – کفو»
+ «سفر انفرادی با نور!»
+ «نگو من! بگو ما! یعنی من و نورم!»
ذَلِّلْ قَلْبَكَ بِالْيَقِينِ
خَيرُ ما اُلقِيَ في القَلبِ اليَقينُ
خَيرُ ما اُلقِيَ في القَلبِ اليَقينُ.
امام على عليه السّلام:
ذَلِّلْ قَلْبَكَ بِالْيَقِينِ
وَ قَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ
وَ بَصِّرْهُ فَجَايِعَ اَلدُّنْيَا.
دل خود را با یقین رام گردان،
و آن را به نابود شدنى وادار به اعتراف کن،
و به مصیبتهاى دنیا بینا گردان.
همقافیۀ نور باش!
همقافیه با نور بسرا!
«فَاسْلُكي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلاً»
«ان المقام معک لذل»
وَ اعْتَمِدُوا وَضْعَ التَّذَلُّلِ عَلَى رُءُوسِكُمْ
تاج افتخار فروتنى و عزّت که همان قبول ذلّت ممدوح است را بر سرهاى خويش نهيد.
«ذَلَ البعيرُ: شتر رام شد.»
«ذَلَّت لهُ القَوَافِي: براى او قافيههاى شعر آسان شد و پياپي آمد.»
«الذَّلُول من الجِمال: شتر رام و فرمانبر»
+ «نوق – ناقة الله»
+ «روض»
+ «عبد»
«طريقٌ مُذَلَّلٌ … طَريقٌ مُعَبَّدٌ»
اتوبان: جاده ای که بشه ماشین رو بذاری روی کروز و با خیال راحت برانی!
«طريقٌ مُذَلَّلٌ – شجرةٌ مُذَلَّلَة: درختى كه در دسترس همه مردم است.»
+ «کرم: الکرمة»
«سبيل ذلول – العبادة: طَريقٌ مُعَبَّدٌ أي مذلل»
«ذلّت الدابّة، دابة ذلول»
«ذلّت الدابّة: سهلت و انقادت، فهي ذلول»
حلیم، بار رو حمل میکنه، صداشم در نمیاد!
حلمة – ذلول:
عرب به حیوان بارکشی که بار رو میکشه و صداشم درنمیاد و اعتراضی هم نمیکنه میگه دابة ذلول!
+ «نکب – قلمدوش» و آیات زیبای [سورة الملك (67): الآيات 12 الى 21]
هُوَ الَّذي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا في مَناكِبِها وَ كُلُوا مِنْ رِزْقِهِ وَ إِلَيْهِ النُّشُورُ (15)
[ذلل – وجه] :
همه چیز باید از مجرای قانونی خودش طی بشه!
این میشه روش درست، روش توام با آرامش، روشی با جهت درست و مفاهیم زیبای ذلل و عبد و وجه و جری و طرق و …
همه با هم مترادفاند! چرا؟
چون همه نامهای زیبای نور الولایة هستند.
عرب میگه: «جاء على أذلاله أى على وجهه، يقال دعه على أذلاله، أى على وجهه و حاله، و امور اللّه جارية على أذلالها أى على مجاريها و طرقها».
[ذلل – نطفه ها] :
« ذُلِّلَ النخلُ: بر نخل خرما گرد نرى پاشيد تا بارور شود.»
+ جفت . زوج . نکح . فضو .
+ نطفهها
مفهوم استعمال معالم ربانی در دل شرایط و تولید نور آرامش در واژه ذلل از عبارت زیبای «ذُلِّلَ النخلُ» استنباط میشود.
[ذلت بزرگ مخالفت با امرالله است]:
«إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِكَ فِي الْأَذَلِّينَ»
يعنى آنانكه با خدا و رسول مخالفت ميكنند آنها در رديف ذليلترانند.
قبول ذلت کوچک برای رهایی از ذلت بزرگ:
منظور این است که تن دادن به نور ولایت نه تنها ذلت نیست که اوج عزت است، اما اگر ظاهرا تن دادن به نور ولایت یعنی درگیر نشدن با نمودار از دید دیگران ذلت است، این ذلت کوچک بهتر است از اینکه با نمودار درگیر شوی و نور ولایت را با این کار زیر پا بگذاری، که این ذلت بزرگ است.
الْعَاقِلُ مَنْ كَانَ ذَلُولًا عِنْدَ إِجَابَةِ الْحَقِّ:
عاقل، چون قلبش به نور حق روشن شده، براحتی پذیرای ولایت میشود
و این قبول ذلت در اجابت حق برایش آسان است.
اگر بخواهیم در دل شرایط نا آرامی قلب و تاریکیهای آن براحتی قبول ذلت کنیم و عامل به نور ولایت باشیم، باید اول زمینه غلبه عقل بر هوای نفس حسود را فراهم کنیم.
«مجاهده نفس»
ثمره این کار نور قلب است و قلب سالم و نورانی در پذیرش نور ولایت کاملا مطیع و آرام است و سرکشی نمیکند.
[جبار قبول ذلت نمی کند!]
جبار، حسود معاری است (اهل شک) که نمیخواهد قبول ذلت کند و نمیخواهد اقرار به عیب خود نماید و نمیخواهد اقرار به فضل نور نماید.
اقرار به فضل آیات نمودن به این معنا که حوادث را آثار عیب خود بداند.
حسود در مقابل تقدیرات و آیات «آیاتی و رسلی» فروتن نیست.
در صورتی که از ویژگیهای عاقل، فروتنی نزد معالم ربانی صاحبان نور و آیات است:
«الْعَاقِلُ مَنْ كَانَ ذَلُولًا عِنْدَ إِجَابَةِ الْحَقِّ»
+ « أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ»،
آیات، در تایید حقانیت معالم ربانی صاحبان نور مقدر میشوند.
سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق.
ولی حسود جبار نمیخواهد قبول ذلت نماید و سعی در پوشاندن و جبران نقیصه خود با معیار و میزانی غیر از نور آل محمد ع است که این خود بر نقصان و زوال او میافزاید و اگر عاقل بود خود را به مشقت و سختی و تکلّف نمیانداخت و مدعی ربوبیت نمیشد، و کارش را راحت میکرد و با کسب علم از صاحبان نور «ذکر الله» در دل شرایط عرضه آیات، روز به روز خودش را به کمال میرساند و از این عیب حسادت رهایی مییافت.
و این دعای عاقل است که
«اللَّهُمَّ ذَلِّلْ قُلُوبَنَا لَهُمْ بِالطَّاعَة»
ذلت یا بشارت؟!
«هَذَا … مِنْ مَوَاطِنِ الْبُشْرَى»:
این عبارت «أَمَا وَ اللَّهِ إِنَّ الْمُقَامَ مَعَكَ لَذُلٌّ وَ إِنَّ فِرَاقَكَ لَكُفْرٌ» از «نُعَيْمُ بْنُ دَجَاجَةَ الْأَسَدِيُّ» است که وقتی اینو به علی ع میگه، مورد عفو حضرت قرار میگیره!
البته با این بیان که که قسمت اول مطلبش غلطه «إِنَّ الْمُقَامَ مَعَكَ لَذُلٌّ» اما بخاطر اینکه میدونه جدایی از علی ع هم کفر است «وَ إِنَّ فِرَاقَكَ لَكُفْرٌ» لذا تن به سختی تحمل آیات میده، ولی اگر معنای نور ولایت رو خوب بدونه و معرفت به معالم ربانی داشته باشه این تحمل آیات نه تنها برای او سخت نخواهد بود بلکه شیرین نیز خواهد گشت اما این مرحله کار هر کسی نیست.
عمل به نور ولایت در این حدیث زیبا که آورده شد از دید نعیم بن دجاجة اسدی نوعی قبول ذلت است «ان المقام معک لذل و فراقک لکفر» در واقع عمل به نور ولایت ذلت نیست بلکه عزت است و نباید صبر و تحمل ناآرامیها را برای خود قبول ذلت اجباری فرض کنیم بلکه این خود دقیقا همان لحظهای است که توفیق انجام عمل صالح را داریم پس جای بسیار خوشحالی و بشارت و شکر دارد:
«لَيْسَ هَذَا مِنْ مَوَاطِنِ الصَّبْرِ وَ لَكِنْ مِنْ مَوَاطِنِ الْبُشْرَى وَ الشُّكْرِ»
لذا «هَذَا … مِنْ مَوَاطِنِ الْبُشْرَى» عبارت بسیار زیبایی است که همان نور ولایت است و جایگزین عبارت قبول ذلت میشود.»
امام صادق علیه السلام:
بَعَثَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع إِلَى بِشْرِ بْنِ عُطَارِدٍ التَّمِيمِيِّ فِي كَلَامٍ بَلَغَهُ
فَمَرَّ بِهِ رَسُولُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع فِي بَنِي أَسَدٍ وَ أَخَذَهُ
فَقَامَ إِلَيْهِ نُعَيْمُ بْنُ دَجَاجَةَ الْأَسَدِيُّ فَأَفْلَتَهُ
فَبَعَثَ إِلَيْهِ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع فَأَتَوْهُ بِهِ وَ أَمَرَ بِهِ أَنْ يُضْرَبَ
فَقَالَ لَهُ نُعَيْمٌ
أَمَا وَ اللَّهِ إِنَّ الْمُقَامَ مَعَكَ لَذُلٌّ وَ إِنَّ فِرَاقَكَ لَكُفْرٌ
قَالَ فَلَمَّا سَمِعَ ذَلِكَ مِنْهُ قَالَ لَهُ
يَا نُعَيْمُ قَدْ عَفَوْنَا عَنْكَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ
ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ
أَمَّا قَوْلُكَ إِنَّ الْمُقَامَ مَعَكَ لَذُلٌّ فَسَيِّئَةٌ اكْتَسَبْتَهَا
وَ أَمَّا قَوْلُكَ إِنَّ فِرَاقَكَ لَكُفْرٌ فَحَسَنَةٌ اكْتَسَبْتَهَا
فَهَذِهِ بِهَذِهِ
ثُمَّ أَمَرَ أَنْ يُخَلَّى عَنْهُ.
امير مؤمنان على عليه السّلام به خاطر سخنى كه بشر بن عطارد تميمى گفته بود و اين سخن به آن حضرت رسيده بود، در پى او فرستاد.
پيك، او را در ميان بنى اسد يافت و دستگيرش كرد.
در اين هنگام نعيم بن دجاجه اسدى برخاست و بشر را فرارى داد.
حضرت در پى نعيم فرستاد؛ او را آوردند.
آنگاه دستور داد او را بزنند.
نعيم گفت:
هان به خدا سوگند!
به راستى كه بودن با تو، خوارى است،
و دورى از تو، كفر است.
هنگامى كه حضرتش اين سخن را از او شنيد، به او فرمود:
اى نعيم! ما تو را بخشيديم؛
خداوند عز و جل مىفرمايد:
«بدى را به بهترين روش پاسخ ده».
اما اينكه گفتى: «بودن با تو، باعث خوارى است»، گناهى است كه مرتكب شدى.
و اما اين سخنت كه «دورى از تو، كفر است»، عمل نيكى است كه آن را به دست آوردى.
بنابراين آن گناه، در برابر اين نيكى خواهد بود.
سپس فرمان داد او را آزاد كنند.
– **ذُلُلًا؛ وقتی راه خدا در دل انسان هموار میشود**
– **ذُلُلًا؛ راز نرم شدن دل در برابر حق**
– **ذلت یا عزت؟ راز «ذُلُلًا» در مسیر رب**
– **دلِ ذلول؛ آرامشی که از پذیرش حق میآید**
– **فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا؛ راهی که با دلِ نرم پیدا میشود**
– **ذُلُلًا؛ وقتی انسان با راه خدا نمیجنگد**
– **راز دلِ ذلول؛ هموار شدن راه خدا در جان انسان**
– **ذُلُلًا؛ عزتی که در لباسِ فروتنی پنهان است**
**«ذُلُلًا؛ وقتی راههای پروردگار در دل انسان هموار میشود»**
دلنوشته
ذُلُلًا؛ وقتی راههای پروردگار در دل انسان هموار میشود
گاهی واژهها در قرآن معنایی دارند که با برداشتهای معمول ما فرق میکند.
یکی از این واژهها «ذُلّ» است.
ما وقتی کلمه ذلت را میشنویم، فوراً یاد تحقیر و شکست میافتیم.
اما قرآن گاهی از «ذُلُلًا» سخن میگوید؛
از راهی که نرم شده،
هموار شده،
رام شده است.
نه تحقیر است،
نه شکست.
فقط سختیِ راه برداشته شده است.
در زبان عرب، وقتی میگویند «بعیرٌ ذلول»،
یعنی شتری که رام است؛
بار را میبرد،
راه را میشناسد،
و سرکشی نمیکند.
نه از سر اجبار،
بلکه از سر آشنایی با مسیر.
گویی فهمیده است که راه همین است.
قرآن درباره زمین هم همین تعبیر را به کار میبرد:
«هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ ذَلُولًا»
زمین را برای شما «ذلول» قرار داد.
یعنی چه؟
یعنی این سیاره عظیم،
با آن همه کوه و دریا و گردشهای پیچیده،
برای زندگی ما رام شده است.
اگر زمین سرکش بود،
هیچ قدمی بر آن آرام نمیگرفت.
ذلول یعنی راهی که میتوان در آن آرام قدم زد.
مثل جادهای که آنقدر هموار است
که راننده میتواند با خیال راحت حرکت کند.
راه هست،
اما دیگر با تو نمیجنگد.
در سوره نحل، خدا به زنبور عسل میگوید:
«فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا»
در راههای پروردگارت حرکت کن؛
راههایی که برایت هموار شدهاند.
گویی عالم پر از راههای الهی است
و بعضی دلها بلدند در این راهها آرام حرکت کنند.
نه با اضطراب،
نه با سرکشی.
دلِ ذلول،
دلی است که با حق درگیر نمیشود.
وقتی حقیقت را میبیند،
دیگر خودش را به سختی نمیاندازد.
مقاومت نمیکند،
تکلف نمیسازد،
فقط آرام میشود.
شاید به همین خاطر است که در کلمات اهلبیت ع آمده است:
«العاقل من كان ذلولاً عند إجابة الحق»
عاقل کسی است که وقتی حق را میشنود،
در برابر آن نرم میشود.
نه اینکه خُرد شود،
بلکه سختیِ درونش آب میشود.
بعضیها فکر میکنند پذیرش حق،
نوعی ذلت است.
اما حقیقت برعکس است.
کسی که در برابر حق نرم نمیشود،
ناچار در برابر باطل شکسته میشود.
ذلت بزرگ آن است که انسان با خدا درگیر شود.
با تقدیر بجنگد.
با آیات الهی لج کند.
اما کسی که در برابر هدایت الهی آرام میشود،
راه برایش هموار میشود.
گاهی انسان خیال میکند
تحمل سختی در راه حق،
نوعی ذلت است.
اما اهل معرفت چیز دیگری میبینند.
برای آنان این لحظه،
لحظه بشارت است.
همانطور که گفتهاند:
«لَيْسَ هَذَا مِنْ مَوَاطِنِ الصَّبْرِ
وَ لَكِنْ مِنْ مَوَاطِنِ الْبُشْرَى»
این فقط صبر نیست؛
جای بشارت است.
ذلول بودن یعنی
دل انسان با مسیر الهی آشنا شود.
آنقدر آشنا
که دیگر با آن نجنگد.
آنقدر آرام
که راه خدا در وجودش هموار شود.
شاید راز این دعا همین باشد:
«اللَّهُمَّ ذَلِّلْ قُلُوبَنَا لَهُمْ بِالطَّاعَة»
خدایا
دلهای ما را در اطاعت آنان
نرم و رام گردان.
چون وقتی دل ذلول شد،
راه روشن میشود.
و وقتی راه روشن شد،
انسان میفهمد:
آنچه گمان میکرد ذلت است،
در حقیقت
آرامترین شکلِ عزت بوده است.
– «بودن با تو ذلت نیست»
– «إِنَّ الْمُقَامَ مَعَكَ لَذُلٌّ؟!»
– «آنجا که ذلت، در حقیقت عزت است»
– «ذلولِ نور»
– «وقتی نفس، عزت را با گردنکشی اشتباه میگیرد»
– «فراقِ نور، کفر است»
– «بودن با علی ع؛ ذلت یا عزت؟»
– «دلِ ذلول و رازِ عزت»
– «آنکه با حق نمیجنگد»
– «ذلتِ ممدوح؛ آرام شدن در برابر نور ولایت»
«بودن با تو ذلت نیست»
دلنوشته
یا علی جان؛ بودن با تو ذلت نیست
بعضیها خیال میکنند
ایستادن کنارِ حق،
آدم را کوچک میکند.
فکر میکنند اگر با حقیقت همراه شوند،
اگر اهل نور شوند،
اگر اهل وفاداری بمانند،
اگر در برابر ولیّ خدا سرِ جدال پایین بیاورند،
از چشم میافتند.
اما مشکل از حق نیست؛
مشکل از نگاهِ خستهای است
که عزت را با گردنکشی اشتباه گرفته است.
روزی «نعیم بن دجاجه» به امیرالمؤمنین علیهالسلام گفت:
«إِنَّ الْمُقَامَ مَعَكَ لَذُلٌّ
وَ إِنَّ فِرَاقَكَ لَكُفْرٌ»
بودن با تو ذلت است،
و جدا شدن از تو کفر.
چه جمله عجیبی…
انگار دلش حقیقت را فهمیده بود،
اما هنوز معنای عزت را درست نمیشناخت.
میدانست دوری از علی علیهالسلام تاریکی است؛
میدانست پشت کردن به نور،
خاموش شدنِ قلب است؛
میدانست جدایی از ولایت،
نوعی کفر به حقیقت است.
اما هنوز گمان میکرد
تحملِ راهِ علی علیهالسلام،
نوعی خواری است.
امیرالمؤمنین علیهالسلام پاسخ عجیبی داد.
نفرمود تمام حرفت باطل است.
فرمود:
آن بخشی که گفتی «دوری از تو کفر است» حسنه بود؛
اما آنجا که گفتی «بودن با تو ذلت است»، خطا کردی.
چون بودن با علی علیهالسلام ذلت نیست.
حتی اگر تمام دنیا آن را ذلت ببیند.
گاهی انسان برای ماندن در مسیر حق،
باید از خیلی چیزها بگذرد:
از غرور،
از خودنمایی،
از دعواهای بیهوده،
از اثباتِ دائمیِ خود.
و نفس، این فروتنی را «ذلت» ترجمه میکند.
در حالی که حقیقت، چیز دیگری است.
حقیقت این است که
سختترین اسارت،
اسارتِ نفس است.
و آزادترین انسان،
کسی است که در برابر حق نرم میشود.
ذلول بودن یعنی
دل، در برابر نور،
دیگر شاخ و شانه نکشد.
یعنی انسان آنقدر به حکمت خدا اعتماد کند
که همیشه مجبور نباشد با تقدیر بجنگد.
بعضیها تمام عمرشان را
صرفِ مقاومت در برابر حقیقت میکنند.
هر آیهای که میآید،
هر نشانهای که میبینند،
هر نوری که بر دلشان میتابد،
باز هم میخواهند خودشان محور باشند.
این خستگیِ دائمی،
همان ذلتِ حقیقی است.
اما اولیای خدا،
راه دیگری بلدند.
آنان فهمیدهاند که:
اگر انسان خودش را به جریان نور بسپارد،
راه آرام میشود.
مثل زمینِ «ذلول».
مثل راهِ «مذلل».
مثل قلبی که دیگر با خدا نمیجنگد.
شاید به همین خاطر است
که اهلبیت علیهم السلام
به ما یاد میدهند که
از خدا اینگونه بخواهیم:
«اللَّهُمَّ ذَلِّلْ قُلُوبَنَا لَهُمْ بِالطَّاعَة»
خدایا دلهای ما را
برای اطاعتِ آنان
نرم و آرام گردان.
نه از روی تحقیر؛
بلکه از روی محبت.
نه از سر شکست؛
بلکه از سر یقین.
و چه بسا انسان روزی بفهمد
آن لحظههایی که خیال میکرد دارد ذلت تحمل میکند،
در حقیقت
نزدیکترین لحظههای عزتِ او بوده است.
صلح امام حسن علیه السلام، عزّت است، ذلّت مذموم نیست!
ذلّت ممدوح است که همان نور عزّت است!
نقش نگين انگشتر امام حسن مجتبي علیه السلام:
«العزّة لله»: عزت و شكستناپذيري براي خداست.
مخاطبین امام حسن علیه السلام، میبایست همقافیه با امرالله نورانی این حضرت که همانا دستور العمل صلح بود، راضی به تقدیر میشدند و اینگونه عزت خود را حفظ مینمودند اما متاسفانه اکثرا این دستور العمل را ذلّت مذموم دانسته و اتباع از هوا و هوس خود و تمناهای حسدآلودشان را مسیر دسترسی به عزت دانسته و خود را مصلی و دومی نور امام حسن علیه السلام ندانسته و ادعای اولی و ادعای ربوبیت نمودند و به امام خود اهانت نمودند.
+ «ذیع»: قسمتی از حدیث زیبای مومن طاق!
… اعْلَمْ أَنَّ الْحَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ ع لَمَّا طُعِنَ وَ اخْتَلَفَ النَّاسُ عَلَيْهِ سَلَّمَ الْأَمْرَ لِمُعَاوِيَةَ
فَسَلَّمَتْ عَلَيْهِ الشِّيعَةُ عَلَيْكَ السَّلَامُ يَا مُذِلَّ الْمُؤْمِنِينَ
بدان وقتى حسن بن على (ع) را مجروح كردند، و مردم در باره او اختلاف نموده،
فرمانروائى را به معاويه واگذاشت.
شيعيان وقتى باو سلام ميكردند ميگفتند: “السلام عليك يا مذل المؤمنين”
سلام بر تو اى خواركننده مؤمنين.
فَقَالَ ع
مَا أَنَا بِمُذِلِّ الْمُؤْمِنِينَ وَ لَكِنِّي مُعِزُّ الْمُؤْمِنِينَ
او در جواب آنها ميفرمود:
من خواركننده مؤمنان نيستم من عزيزكننده آنهايم،
إِنِّي لَمَّا رَأَيْتُكُمْ لَيْسَ بِكُمْ عَلَيْهِمْ قُوَّةٌ سَلَّمْتُ الْأَمْرَ لِأَبْقَى أَنَا وَ أَنْتُمْ بَيْنَ أَظْهُرِهِمْ
وقتى ديدم توان مقابله با آنها را نداريد،
مقام را باو واگذار كردم تا موجب بقاى خود و شما باشم،
كَمَا عَابَ الْعَالِمُ السَّفِينَةَ لِتَبْقَى لِأَصْحَابِهَا
چنانچه خضر كشتى را معيوب كرد تا آن را براى صاحبان كشتى نگهدارد
وَ كَذَلِكَ نَفْسِي وَ أَنْتُمْ لِنَبْقَى بَيْنَهُمْ
همين طور من نيز خود و شما را نگهداشتم تا ميان آنها بايستم و نابود نشويم.
– «یا حسن؛ صلح تو ذلت نبود»
– «العزة لله؛ راز صلح امام حسن علیه السلام»
– «صلحی که عزت را حفظ کرد»
– «مُذِلُّ المؤمنین یا مُعِزُّ المؤمنین؟»
– «وقتی مردم، عزت را ذلت دیدند»
– «صلح امام حسن علیه السلام؛ نور عزت در لباس سکوت»
– «یا حسن جان؛ صلح تو عین عزت بود»
– «ذلت ممدوح؛ راز صلح امام حسن علیه السلام»
– «گاهی عزت، شمشیر نمیکشد»
– «آن روز که عزت را ذلت پنداشتند»
«یا حسن جان؛ صلح تو ذلت نبود»
دلنوشته
یا حسن جان؛ صلح تو ذلت نبود
بعضی صلحها
از هزار جنگ،
شجاعانهترند.
و بعضی سکوتها
فریادی هستند
که فقط اهلِ نور آن را میشنوند.
امام حسن علیه السلام
وقتی صلح کرد،
خیلیها خیال کردند عزت شکست خورده است.
چون هنوز معنای عزت را
از آسمان نگرفته بودند؛
از نفسِ خود گرفته بودند.
آنان گمان میکردند
عزت یعنی همیشه شمشیر کشیدن،
همیشه درگیر شدن،
همیشه پیروزِ ظاهری بودن.
اما امام حسن علیه السلام
چیز دیگری میدید.
او آینده خون را میدید.
خستگیِ دلها را میدید.
فروپاشیِ یاران را میدید.
و از همه مهمتر،
راهِ حفظِ نور را میدید.
برای همین
وقتی او را «مُذِلُّ المؤمنین» خواندند،
آرام فرمود:
«مَا أَنَا بِمُذِلِّ الْمُؤْمِنِينَ
وَ لَكِنِّي مُعِزُّ الْمُؤْمِنِينَ»
من خوارکننده مؤمنان نیستم؛
من عزتبخش مؤمنانم.
چه درد بزرگی است
وقتی مردم،
نورِ عزت را
در لباسِ ذلت ببینند.
گاهی حفظِ حقیقت،
در نجنگیدن است.
گاهی عقبنشینیِ ظاهری،
عینِ پیشرویِ الهی است.
گاهی باید از یک خواسته گذشت
تا اصلِ نور باقی بماند.
امام حسن علیه السلام
صلح نکرد چون ضعیف بود؛
صلح کرد چون حقیقت را میدید.
دید مردمی که کنار او ایستادهاند،
هنوز همقافیه با نور ولایت نشدهاند.
هنوز «مصلی» نشدهاند.
هنوز دومیِ نور امامشان نشدهاند.
هرکس خودش را محور میخواست.
هرکس نسخهای از نفسِ خود داشت.
هرکس عزت را
با غلبه نفس اشتباه گرفته بود.
در حالی که نقشِ نگینِ امام حسن علیه السلام این بود:
«العِزَّةُ لله»
عزت برای خداست.
نه برای هیاهو.
نه برای غلبه ظاهری.
نه برای اثباتِ خویش.
کاش میفهمیدند
گاهی پذیرشِ تقدیرِ ولیّ خدا،
از هزار شعارِ حماسی عزیزتر است.
کاش میفهمیدند
همراهی با امام،
حتی وقتی برخلاف میلِ نفس ماست،
عینِ عزت است.
اما نفس،
خیلی وقتها صلحِ الهی را ذلت میبیند.
چون هنوز آرام گرفتن در برابر نور را بلد نیست.
امام حسن علیه السلام
برای حفظِ اصلِ ایمان،
زخمِ تهمت را تحمل کرد.
او را «خوارکننده مؤمنان» خواندند؛
در حالی که خودش فرمود:
من شما را حفظ کردم.
مثل خضر
که کشتی را شکست
تا کشتی بماند.
چه کسی میتواند
این نوعِ عزت را بفهمد؟
عزتی که گاهی
در لباسِ سکوت میآید.
در لباسِ صبر.
در لباسِ صلح.
این همان «ذلتِ ممدوح» است؛
نه ذلتِ تحقیر،
بلکه نرم شدن در برابر حکمت خدا.
همان جایی که انسان
اصرارِ نفس را کنار میگذارد
و به نورِ ولیّ خدا اعتماد میکند.
و شاید سختترین امتحانِ انسان همین باشد:
اینکه وقتی فرمانِ نور
بر خلافِ هیجانِ نفس اوست،
باز هم آرام بگوید:
«العزة لله»
و بداند
بودن با امام،
هرگز ذلت نیست.
فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلاً
طُوبَى لِمَنْ ذَلَّ فِي نَفْسِهِ
أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ
رابطه قبول ذلت، در جمیع روابط اجتماعی، یعنی تبعیت از نور ولایت!
طريقٌ مُذَلَّلٌ، شجرةٌ مُذَلَّلَة، سبيل ذلول
العبادة : طَريقٌ مُعَبَّدٌ أي مذلل
[ربط – عبد]
«وَ اسْتَعْبَدَهُمْ بِوَلَايَتِهِمْ»
[طريقٌ = سبيل = نور ولایت]
لَا يَكُونُ الْمُؤْمِنُ مُؤْمِناً حَتَّى يَكُونَ … الذُّلُّ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنَ الْعِزِّ
وَ اللَّهِ إِنَّ صُحْبَتَكَ لَذُلٌّ وَ إِنَّ خِلَافَكَ لَكُفْرٌ
إِنْ كَفَرْنَا بِهَذِهِ الْآيَةِ نَكْفُرُ بِسَائِرِهَا وَ إِنْ آمَنَّا
فَإِنَّ هَذَا ذُلٌّ حِينَ يُسَلِّطُ عَلَيْنَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ
وَ اعْتَمِدُوا وَضْعَ التَّذَلُّلِ عَلَى رُءُوسِكُمْ
تاج افتخار فروتنى را بر سرهاى خويش نهيد.
ذَلِّلْ قَلْبَكَ بِالْيَقِينِ وَ قَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ وَ بَصِّرْهُ فَجَائِعَ الدُّنْيَا
اللَّهُمَّ ذَلِّلْ قُلُوبَنَا لَهُمْ بِالطَّاعَة
الذُّلُّ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنَ الْعِزِّ
– «فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا»
– «ذُلُلًا؛ وقتی دل در برابر نور آرام میشود»
– «تاجِ تذلل»
– «الذُّلُّ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنَ الْعِزِّ»
– «راهِ هموارِ ولایت»
– «ذلولِ نور ولایت»
– «عبودیت؛ راهی که هموار میشود»
– «ذلتِ ممدوح؛ راز آرامشِ دل»
– «دل را با یقین نرم کن»
– «اللَّهُمَّ ذَلِّلْ قُلُوبَنَا لَهُمْ بِالطَّاعَة»
«تاجِ تذلل؛ رازِ آرام شدن در مسیرِ نور»
دلنوشته
تاجِ تذلل؛ رازِ آرام شدن در مسیرِ نور
شاید رازِ بسیاری از گرههای زندگی،
در همین یک کلمه پنهان شده باشد:
«ذُلُلًا»
«فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا»
در راههای پروردگارت
آرام حرکت کن.
رامِ نور باش.
با راهِ خدا نجنگ.
بعضی دلها
تمام عمرشان را
صرفِ مقاومت میکنند.
مقاومت در برابر حقیقت.
مقاومت در برابر نصیحت.
مقاومت در برابر آیهها.
مقاومت در برابر ولیّ خدا.
و همین خستگیِ دائمی،
آرامآرام روح را فرسوده میکند.
اما اهلِ ایمان،
راه دیگری بلدند.
آنان یاد گرفتهاند
که گاهی باید «ذلول» شد؛
یعنی دل را
در برابر نورِ حق
نرم کرد.
برای همین است که گفتهاند:
«طُوبَى لِمَنْ ذَلَّ فِي نَفْسِهِ»
خوشا به حال کسی
که در نفسِ خویش فروتن شد.
نه فروتنیِ تحقیرآمیز،
بلکه فروتنیِ آگاهانه.
فروتنیِ انسانی
که فهمیده
هرچه بیشتر با خدا بجنگد،
بیشتر خسته میشود.
قرآن درباره اهلِ نور میگوید:
«أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ»
آنان در برابر مؤمنان نرماند.
چرا؟
چون نور،
انسان را از خشونتِ نفس نجات میدهد.
گاهی انسان خیال میکند
اگر کوتاه بیاید، کوچک میشود.
اگر گوش کند، ضعیف میشود.
اگر تبعیت کند،
شخصیتش از بین میرود.
اما حقیقت این است
که بسیاری از این مقاومتها
فقط ترسِ نفس از فروتنی است.
در زبان عرب،
«طريقٌ مذلّل»
یعنی راهی هموار.
«شجرةٌ مذلّلة»
یعنی درختی که دسترسی به آن آسان است.
«سبيلٌ ذلول»
یعنی راهی که انسان را آزار نمیدهد.
و عبادت را هم
«طریقٌ معبّد» گفتهاند؛
راهی که برای عبور آماده شده است.
گویی عبودیت،
هموار شدنِ دل
برای عبورِ نور است.
شاید برای همین است
که ولایت را با عبودیت گره زدهاند:
«وَ اسْتَعْبَدَهُمْ بِوَلَايَتِهِمْ»
انگار انسان
وقتی ولایت را میپذیرد،
تازه از سرگردانیِ نفس آزاد میشود.
راهِ ولیّ خدا،
«سبیل» است.
«طریق» است.
مسیرِ نور است.
و کسی که با این راه درگیر میشود،
در حقیقت
با آرامشِ خودش درگیر شده است.
در بعضی روایات آمده است:
«لَا يَكُونُ الْمُؤْمِنُ مُؤْمِناً
حَتَّى يَكُونَ …
الذُّلُّ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنَ الْعِزِّ»
مؤمن، مؤمن نمیشود
مگر آنگاه که این نوعِ ذلت،
از عزتِ نفسانی برایش محبوبتر شود.
یعنی چه؟
یعنی انسان
حاضر باشد در برابر حق نرم شود،
حتی اگر نفسش احساسِ شکست کند.
حاضر باشد حقیقت را بپذیرد،
حتی اگر غرورش ترک بردارد.
بعضیها تمام عمر
دنبال عزتی میگردند
که از نفس میآید.
اما عزتی که از نفس میآید،
خیلی زود
به تحقیر و اضطراب تبدیل میشود.
اهلِ یقین اما
راه دیگری دارند.
به همین خاطر گفتهاند:
«ذَلِّلْ قَلْبَكَ بِالْيَقِينِ»
دلت را با یقین نرم کن.
یقین،
دل را آرام میکند.
و دلِ آرام،
دیگر مجبور نیست
برای اثباتِ خودش
با همهچیز بجنگد.
و چه دعای عجیبی است:
«اللَّهُمَّ ذَلِّلْ قُلُوبَنَا لَهُمْ بِالطَّاعَة»
خدایا
دلهای ما را
برای اطاعتِ آنان
نرم گردان.
شاید انسان
وقتی به این مرحله برسد،
تازه بفهمد:
بزرگترین تاجِ افتخار،
همان تاجِ فروتنی است.
«وَ اعْتَمِدُوا وَضْعَ التَّذَلُّلِ عَلَى رُءُوسِكُمْ»
تاجِ تذلل را بر سر بگذارید.
و آنوقت،
دیگر «ذلت» برایش
نامِ دیگری پیدا میکند:
آرامش.
عبودیت.
نور.
و عزتی
که فقط در نزدیکیِ خدا پیدا میشود.
أَ يُمْسِكُهُ عَلى هُونٍ؟!
آيا او را با خوارى نگاه دارد؟!
ان المقام معک لذل؟!
ظاهرا قبول نور ولایت و مونث بودن برای نور مذکر، قبول ذلت است! اما در واقع عزت است!
اندیشه حسود نسبت به نورش اینه که باور داره قبول شیوه و روش درست زندگی از صاحب نور، خواری و ذلت است!
[سورة النحل (۱۶): الآيات ۵۶ الى ۶۰]
وَ يَجْعَلُونَ لِما لا يَعْلَمُونَ نَصِيباً مِمَّا رَزَقْناهُمْ تَاللَّهِ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَفْتَرُونَ (۵۶)
و از آنچه به ايشان روزى داديم، نصيبى براى آن [خدايانى] كه نمىدانند [چيست] مىنهند.
به خدا سوگند كه از آنچه به دروغ برمىبافتيد، حتماً سؤال خواهيد شد.
وَ يَجْعَلُونَ لِلَّهِ الْبَناتِ سُبْحانَهُ وَ لَهُمْ ما يَشْتَهُونَ (۵۷)
و براى خدا دخترانى مىپندارند. منزّه است او. و براى خودشان آنچه را ميل دارند [قرار مىدهند].
وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ (۵۸)
و هر گاه يكى از آنان را به دختر مژده آورند، چهرهاش سياه مىگردد،
در حالى كه خشم [و اندوه] خود را فرو مىخورد.
يَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ
أَ يُمْسِكُهُ عَلى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ
أَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ (۵۹)
از بدىِ آنچه بدو بشارت داده شده، از قبيله [خود] روى مىپوشاند.
آيا او را با خوارى نگاه دارد، يا در خاك پنهانش كند؟
وه چه بد داورى مىكنند.
لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ
وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى
وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (۶۰)
وصف زشت براى كسانى است كه به آخرت ايمان ندارند،
و بهترين وصف از آنِ خداست،
و اوست ارجمند حكيم.
– «أَ يُمْسِكُهُ عَلى هُونٍ؟!»
– «وقتی نور را ذلت میبینند»
– «تواضع یا تحقیر؟»
– «خطای بزرگِ نفس؛ ترجمهٔ عزت به ذلت»
– «حسد؛ وقتی انسان از نور ناراحت میشود»
– «آنجا که پذیرشِ حق، ننگ شمرده میشود»
– «اشتباهِ نفس در فهمِ عزت»
– «ذلتِ پنداشته، عزتِ پنهان»
– «وقتی تبعیت از نور، خواری تصور میشود»
«أَ يُمْسِكُهُ عَلى هُونٍ؟!؛ وقتی نفس، پذیرشِ نور را ذلت میپندارد»
دلنوشته
أَ يُمْسِكُهُ عَلى هُونٍ؟!؛ وقتی نفس، پذیرشِ نور را ذلت میپندارد
«أَ يُمْسِكُهُ عَلى هُونٍ؟!»
آیا او را با خواری نگه دارد؟!
چه تعبیر عجیبی است…
قرآن،
ذهنِ انسانی را نشان میدهد
که بعضی حقیقتها را
«ننگ» میبیند.
نور را میبیند،
اما چون با غرورش سازگار نیست،
آن را ذلت ترجمه میکند.
«إِنَّ الْمُقَامَ مَعَكَ لَذُلٌّ؟!»
بودن با تو، ذلت است؟!
نه…
مشکل از نور نیست.
مشکل از چشمی است
که هنوز عزت را نمیشناسد.
گاهی نفسِ انسان،
قبولِ راهِ درست را
تحقیر میفهمد.
وقتی باید از صاحبِ نور یاد بگیرد،
احساسِ شکست میکند.
وقتی باید تبعیت کند،
گمان میکند کوچک شده است.
و همینجا
حسد فعال میشود.
حسود،
از خودِ نور ناراحت است.
از این ناراحت است
که چرا باید
در برابر این نور
«من»اش را پایین بیاورد.
شاید برای همین است
که قرآن،
تفکر جاهلی را کنارِ انکارِ آخرت میآورد.
همان ذهنی که دختر را ننگ میدید،
همان ذهنی است
که عبودیت را خواری میبیند.
«وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثى
ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا»
چهرهاش سیاه میشد…
چرا؟
چون گمان میکرد
«مونث بودن»،
نشانه ضعف است.
و چه عجیب
که بسیاری از انسانها
هنوز هم
همین نگاه را به ولایت دارند.
گمان میکنند
اگر در برابر حق نرم شوند،
اگر دلشان «ذلول» شود،
اگر مطیعِ نور شوند،
شکسته شدهاند.
در حالی که حقیقت،
کاملاً برعکس است.
قبولِ نورِ ولایت،
ذلت نیست؛
نجات از ذلت است.
اینکه انسان
دیگر اسیرِ نفسِ متکبر نباشد،
اینکه با حقیقت نجنگد،
اینکه آرام در «سبل رب» حرکت کند،
این خواری نیست.
این،
آغازِ عزت است.
«وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى»
بلندترین وصف،
برای خداست.
و خدا،
«الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ» است.
عزتِ حقیقی،
در حکمت است؛
نه در گردنکشی.
نفسِ جاهلی
همیشه خیال میکند
اگر تبعیت کند،
کوچک میشود.
اما دلِ مؤمن میفهمد
که همه عظمتها
در اتصال به نور است.
برای همین،
گاهی چیزی که در چشمِ مردم «هُون» است،
در آسمان
عینِ کرامت است.
و گاهی چیزی که مردم «عزت» مینامند،
در باطن
جز اسارتِ نفس نیست.
«أَ يُمْسِكُهُ عَلى هُونٍ؟!»
شاید سؤالِ قرآن فقط درباره دختر نبود…
شاید درباره هر حقیقتی بود
که انسانِ متکبر،
از پذیرشِ آن احساسِ تحقیر میکند.
حتی حقیقتِ ولایت.
همقافیه با نور!
همقافیه با جیپیاس!
راننده باید حواسش به دستورات لحظه به لحظه تابلوهای راهنمای کنار خیابان و جاده باشه!
+ «عطف – طوع – در مقابل نور، انعطاف پذیر باش!»
+ «امر الله»
– «همقافیه با نور»
– «جیپیاسِ هدایت»
– «رانندهای که با نور میراند»
– «فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا»
– «وقتی دل، مسیرِ نور را دنبال میکند»
– «تابلوهای خدا در جاده زندگی»
– «رازِ ذُلُلًا؛ هماهنگی با هدایت»
– «عاقلترین راننده»
– «وقتی مسیر را نور تعیین میکند»
– «ذُلُلًا؛ مثل رانندهای که به راهنما گوش میدهد»
«همقافیه با نور؛ مثل رانندهای که به جیپیاس گوش میدهد»
دلنوشته
همقافیه با نور؛ مثل رانندهای که به جیپیاس گوش میدهد
«فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا»
گاهی برای فهمِ بعضی آیهها،
باید از زندگیِ روزمره کمک گرفت.
مثلاً همین رانندهای
که در جادهای ناشناس حرکت میکند…
چشمش مدام
به تابلوهاست.
به خطهای جاده.
به پیچها.
به هشدارها.
به جیپیاس.
به «نشان».
هر لحظه،
جهتی به او گفته میشود:
از اینجا بپیچ.
اینجا توقف کن.
از این مسیر نرو.
مسیر درست، این طرف است.
حالا سؤال اینجاست:
آیا اطاعتِ راننده
از راهنما،
ذلت است؟
آیا اگر راننده بگوید:
«چرا باید گوش کنم؟!
من خودم میفهمم!
من آزادترم اگر خلاف جهت بروم!»
به مقصد میرسد؟
یا فقط
گم میشود…؟
عجیب است…
در جادههای دنیا،
همه میفهمند
که انعطاف در برابر راهنما، عقل است.
اما در جادههای روح،
بعضیها خیال میکنند
اطاعت از نور،
تحقیر است.
«ذُلُلًا»
یعنی همین…
یعنی در مسیر رب،
لجباز نباش.
در برابر نور،
انعطافپذیر باش.
«عطف» داشته باش.
«طوع» داشته باش.
وقتی حقیقت،
مسیر را نشان میدهد،
با آن درگیر نشو.
رانندهای که
تابلوها را نادیده میگیرد،
به اسمِ «آزادی»،
فقط خودش را خسته میکند.
و انسانی که
از «امر الله» فاصله میگیرد،
به خیالِ حفظِ عزتِ نفس،
آرامآرام
راه را گم میکند.
در حقیقت معنای واقعی و کاربردی صلوات
همین است…
یعنی جهتِ حرکتت
با نور تنظیم شود.
یعنی قلبت
هر لحظه
خودش را با مسیرِ آل محمد علیهم السلام
همقافیه کند.
مثل رانندهای
که هر لحظه
مسیرش را
با جیپیاس تنظیم میکند.
اگر نرمافزار بگوید:
«از اینجا برگرد…»
راننده عاقل،
بحث نمیکند.
میفهمد
که او
از بالا میبیند.
و چه زیباست
که قرآن به زنبور عسل گفت:
«فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا»
یعنی در راههای پروردگارت،
هماهنگ حرکت کن.
مقاومت نکن.
خودت را
با نظمِ نور
تنظیم کن.
دلِ ذلول،
دلی است
که با تابلوهای خدا
دعوا ندارد.
وقتی علامت میبیند،
میایستد.
وقتی امر میرسد،
میپیچد.
وقتی نهی میآید،
ترمز میکند.
و همین است
رازِ نجات.
بعضیها خیال میکنند
عزت یعنی
اینکه هیچکس به من چیزی نگوید.
اما حقیقت این است:
عاقلترین راننده،
همان کسی است
که بیشتر از همه
حواسش به راهنماست.
و شاید
زیباترین معنای «ذُلُلًا» همین باشد:
همقافیه شدن با نور.
همجهت شدن با هدایت.
و آرام شدن
در برابرِ راهی
که خدا بهتر از ما میشناسد.
فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلاً
خدای مهربان دوست داره با چه کسی صحبت کنه؟!
خدای مهربان، با کسی به زبان نور و ظلمت صحبت میکنه،
که اون شخص، همقافیه با این کلام نورانی، عمل میکنه!
به این میگن کلیم الله!
به این میگن تواضع!
به این میگن قبول ذلّت!
به این میگن «سفر انفرادی با نور!»
راننده، متواضعانه داره از جیپیاس اخذ علم میکنه!
راننده بر خودش واجب میدونه «فرض»،
که از این صاحب نور، اخذ علم کنه!
راننده بدنبال این نور علم است!
«وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذي أُنْزِلَ مَعَهُ!»
خوب بلده نورشو احراز هویّت کنه!
روز عرفه، روز رانندههای با معرفته!چه رانندۀ با معرفتی!
مسیر دسترسی به نورشو چه خوب شناخته!
با این نور، بخوبی از کاراش سر در میاره!
چه رویکرد صحیحی در ماموریتهایی که بهش محوّل شده، داره!
انگاری در مقابل این دستگاه، گونه بر خاک گذاشته و قبول ذلت نموده و اخذ علم و نور جهت طی نمودن راه صحیح زندگی میکند و هم قافیه با نور تقدیرات خود عمل مینماید!
انگاری داره به جیپیاس، سجده میکنه!
انگاری جیپیاس، قبلۀ اوست!
اینه معنای زیبای قبول ذلت، وقتی بین تمنا و تقدیر قرار میگیریم!
معنای قرار دادن گونهها بر خاک، در عمل، یعنی همقافیه با نور سرودن!
جیپیاس دانا، با این رانندۀ عاقل (∞=1+1 یعنی نورٌ علی نور)، مدام صحبت میکنه و حضور و غیاب میکنه و راهنمایی میکنه و هدایت میکنه و دلالت میکنه و چشمک میزنه و بهش مشورت میده و نصیحت میکنه و دستشو میگیره و اونو خودکفا میکنه از اینکه بخواهد آدرس مقصدشو از دیگران بپرسه و این راننده، حالا روی پای خودش ایستاده و مردی شده و بال در آورده و به پرواز در اومده و در حلقۀ نورانی اهل نور رو به آسمان و به مقصد زیبای دار السلام در حال پرواز است.
این محصول صلۀ رحم راننده با جیپیاس داناست!
جیپیاس هم حق اخوت رو در مورد این رانندۀ متواضع، بطور کامل رعایت کرده!
انگاری براش پدری کرده! «ابو»
انگاری براش مادری کرده! «امم»
جیپیاس، برای راننده یک کار مهمی کرده که هزار اسم میخوان این کار مهم رو وصفش کنند!
این کار مهم، همان فرایند نور الولایة است!
به این نور اعتماد کن!
به قبض و بسط نورت اعتماد کن!
با نور ولایت این جیپیاس، قلبت مدام از تاریکیهای نادانی خارج شده و به نور علم دانش دست پیدا میکنه!
اینجاست که میبینم راننده داره این آیۀ زیبا رو زیر لبش تلاوت میکنه که:
«الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النّور»
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَتَقَرَّبُ إِلَيْكَ بِوَلَايَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ»
به این میگن ذکر نور!
حالا قبول ذلت کار خوبی است یا نه؟!
مبادا با تن ندادن به این ذلت ممدوح (ذلت کوچک)، که همانا رضایت به تقدیرات خودمان است، به ذلت مذموم (ذلت بزرگ)، که همانا رو نمودن به تمناها و پشت کردن به نور است، گرفتار شویم که این اشتباه مرگبار، نتیجۀ شومی بنام خلود در آتش جهنم را در پی دارد.
پس حالا مدام کارهاتو به نیابت از نور انجام بده!
از نورت تقلید کن!
به نورت اقتدا کن!
از نورت تاسّی کن!
جانشین شایستهای برای نورت باش! «خلیفة الله»!
نشانههای نورانی متقاعد کنندۀ قلبتو دنبال کن!
این جیپیاس دانا، قبل از رسیدن به دست اندازهای راه زندگی (کربلا)، آلارم میده! بوق میزنه! بگوش باش! بهوش باش! بهروز باش!
درسته که 1+1 است، اما چند درصد حق با این 1 است و چند درصد حق با اون 1 است؟!
بله، صد در صد حق با جیپیاس دانا است و رانندۀ عاقل، ندانسته خودشو در این حق مسلم جیپیاس دانا، شریک و سهیم نمیکنه که آش یا شور بشه یا بینمک!
پس چند درصد حق با خداست و چند درصد حق با بندۀ خداست؟!
صد در صد حق با خداست و صفر درصد با بندۀ خدا!
اینه که باید تمناهای خودمونو که حق خودمون میدونیم رو فدای تقدیرات، که حق خداست ، بنماییم!
حق نداریم 1 درصد از حقِ صد در صدی خدای خودمونو غصب کنیم!
ما باید نقش خودمونو بازی کنیم! خدا هم نقش خودشو بازی میکنه!
ما نباید نقش خدای خودمونو هم، خودمون بازی کنیم!
ما نباید تلاش کنیم که دست خدا رو در اصلاح و تربیت خودمون ببندیم!
چون دست خدا هرگز بسته نخواهد شد!
فرایند نور الولایة هیچوقت از کار نخواهد افتاد!
خدای مهربان قدرت خودشو در امر مهم اصلاح و تربیت بندگانش با فرایند نور الولایة ظهور میده!
اینجوری حجّت رو بر بندگانش تموم میکنه و با اونها اتمام نعمت مینماید!
حسود، پس از اینکه چشمش و گوشش به این نعمت زیبای جیپیاس دانا و مفید میافته، به توصیه های اون گوش نمیکنه و کار خودشو میکنه و مسیری که خودش دوست داره رو طی میکنه و پشت به نورش میکنه! سنت خدا هم اینه که هر کسی پشت به نورش بکنه و سراغ تمناهاش بره، خدا هم اونو با تمناهاش تنها میذاره و قلبش تاریک میشه و این ظلم رو خود حسود اختیارا و آگاهانه به دست خودش نسبت به خودش مرتکب میشه!
اما اهل نور مدام زیر چشمی، به جی پی اس نگاه میکنه و اونو زیر نظر داره و داره محاسبۀ نفس میکنه و مجاهدۀ قلبی میکنه و ریاضت نفس میکشه و در حال عبادت و اطاعت این دستورات گویندۀ جیپیاس هست و حواسش هست مبادا این دستگاه مفید و گویا، خاموش بشه و انگاری رانندۀ عاقل داره جی پی اس وسیلۀ سیرشو میپرسته!
و این دستورات نورانی هست که قلب اونو نورانی میکنه «سوم» و صحیح و سالم، اونو به مقصدش میرسونه!
چون این راننده، این اوامر و اسامی نورانی رو بخوبی معنا و اطاعت و اجرا میکنه!
سلسله مراتب اخذ نور علم رو بدرستی رعایت میکنه!
قدر این ستاره نورانی درخشان قلبشو و این مشربۀ نورانی خودشو خوب میدونه!
قدر این نور مقدّس رو خوب میدونه!
خوب بلده شِکوۀ حال قلب تشنهشو نزد کدام مشک پر از آب بازگو بنماید:
«السَّلَامُ عَلَى مَشَاكِي نُورِ اللَّهِ!
سلام بر مشکهای پر از نور علم خدای مهربان!»
«السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبَا الْفَضْلِ الْعَبّاسَ بْنَ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ علیهم السلام»
«سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ!»
اخذ نور علم از قمر بنی هاشم علیه السلام در طول دوران لیل تا رویت طلوع فجر نور فرج مهدی آل محمد علیهم السلام، ان شاء الله تعالی.
«وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها»
ای خدای مهربان،
به کدام اسم زیبایت، صدایت بزنیم که به ما بگویی: جان خدا!
«أُولَئِكَ وَدَائِعُ اَللَّهِ فِي بِلاَدِهِ!
اينها امانتهاى خدايند در شهرها!»
سلام بر نور سپرده شده!
ای خدای مهربان،
قلب ما را به این انوار مقدست، عاشق و شاکر بگردان!
«رَبَّنا … فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ»
چه حدیث زیبایی است این حدیث که متن بالا از دل این حدیث استخراج شد!
[موسی ع – ذلّ]:
امام باقر علیه السلام:
أَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى مُوسَى عَلَيْهِ السَّلَامُ
أَ تَدْرِي لِمَا اصْطَفَيْتُكَ بِكَلَامِي دُونَ خَلْقِي؟
فَقَالَ مُوسَى لَا يَا رَبِّ
فَقَالَ يَا مُوسَى
إِنِّي قَلَّبْتُ عِبَادِي ظَهْراً لِبَطْنٍ
فَلَمْ أَجِدْ فِيهِمْ أَحَداً أَذَلَّ لِي مِنْكَ نَفْساً
يَا مُوسَى إِنَّكَ إِذَا صَلَّيْتَ وَضَعْتَ خَدَّيْكَ عَلَى التُّرَابِ.
خدای عزّ وجلّ به موسی (عَلَيْهِ السَّلَامُ) وحی نمود:
«ای موسی! آیا میدانی چرا از میان همهی مخلوقم تو را برای سخن گفتن با خود برگزیدهام»؟
موسی (عَلَيْهِ السَّلَامُ) گفت:
«پروردگارا برای چه بود»؟
خدای تبارکوتعالی به او وحی کرد:
«ای موسی من بندگانم را زیر و رو کردم (بررسی کامل نمودم)،
در میان آنها کسی را از تو متواضعتر در برابر خود ندیدم.
ای موسی!
هنگامیکه تو نماز میگزاری چهرهی خود را روی خاک مینهی».
– «همقافیه با نور»
– «سفر انفرادی با نور»
– «فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا»
– «رانندهای که به نور اعتماد کرد»
– «جیپیاسِ نورالولایه»
– «قبلهای به نامِ نور»
– «ذُلُلًا؛ وقتی انسان راه را به نور میسپارد»
– «سجده بر مسیرِ هدایت»
– «نور، راننده را تا دارالسلام میبرد»
– «اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ»
– «وقتی دل، زیرچشمی به نور نگاه میکند»
– «رازِ رانندههای با معرفت»
– «اخذِ نورِ علم»
– «قبولِ ذلت؛ اعتماد به نورِ راه»
– «از ظلمت تا نور؛ با راهنمای آسمانی»
«همقافیه با نور؛ سفرِ دل با جیپیاسِ نورالولایه»
دلنوشته
همقافیه با نور؛ سفرِ دل با جیپیاسِ نورالولایه
«فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا»
خدای مهربان،
با چه کسی سخن میگوید؟
با آنکه گوشِ دلش
هنوز روشن است.
با آنکه
وقتی نور را میبیند،
لجبازی نمیکند.
با آنکه
همقافیه با نور زندگی میکند.
شاید «کلیمالله» شدن،
همین باشد…
یعنی انسان،
آنقدر متواضع شود
که صدای هدایت را بشنود.
رانندهای را ببین
که در جادهای تاریک حرکت میکند.
تمام امیدش
به جیپیاس است.
هر لحظه
نگاهش به نورِ صفحه است.
هر لحظه
از او اخذِ علم میکند.
عجیب است…
هیچ راننده عاقلی
از اینکه از راهنما یاد بگیرد،
احساس تحقیر نمیکند.
بلکه این را
نشانه عقل میداند.
راننده،
بر خودش فرض میداند
که از صاحبِ آگاهی،
جهت بگیرد.
و مؤمن هم
همینگونه است.
«وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ»
دنبالِ نور میرود.
نور را احراز هویت میکند.
نور را گم نمیکند.
روز عرفه،
روزِ رانندههای با معرفت است.
کسانی که
مسیرِ دسترسی به نور را پیدا کردهاند.
کسانی که فهمیدهاند
اگر لحظهای
چشم از راهنما بردارند،
ممکن است گم شوند.
و چه تصویر زیبایی است:
رانندهای
که گویی در برابرِ این نور،
گونه بر خاک گذاشته است.
قبولِ «ذُلُلًا» کرده است.
یعنی پذیرفته
که خودش،
این راه را بلد نیست.
انگار به جیپیاس سجده میکند…
نه سجده عبادت،
بلکه سجده فهمِ نیاز.
قبله نگاهش
همان نقطه نورانیِ هدایت است.
و این،
رازِ زیبای «ذلت ممدوح» است.
وقتی میانِ «تمنا»
و «تقدیر» قرار میگیری،
بفهمی که راهِ نجات،
تبعیت از نور است.
معنای سجده شاید همین باشد:
همقافیه شدن با نور.
یعنی
وقتی خدا میگوید: بایست،
بایستی.
وقتی میگوید: برگرد،
برگردی.
وقتی میگوید: این راه، بنبست است،
اصرار نکنی.
جیپیاس دانا،
مدام با راننده حرف میزند.
هشدار میدهد.
راهنمایی میکند.
دلالت میکند.
علامت میدهد.
دستش را میگیرد.
تا جایی که
دیگر محتاج و سرگردان نباشد.
و این راننده،
کمکم روی پای خودش میایستد.
بال درمیآورد.
در حلقه نورانیِ اهلِ نور،
رو به آسمان پرواز میکند.
به سمتِ «دارالسلام».
این،
ثمره «صلة رحم» با نور است.
و نور،
حقِ اخوت را کامل ادا میکند.
گاهی برای انسان
پدری میکند.
گاهی مادری.
گاهی دستِ قلبش را میگیرد
و از تاریکیها عبورش میدهد.
این همان فرایندِ نورالولایه است.
همان که
قلب را از ظلمت
به نور میآورد:
«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا
يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ»
به این نور اعتماد کن.
به قبض و بسطِ نور اعتماد کن.
گاهی راه را میبندد،
تا نجاتت دهد.
گاهی تأخیر میاندازد،
تا سقوط نکنی.
گاهی هشدار میدهد،
پیش از آنکه به کربلای زندگی برسی.
اهل نور،
مدام زیرچشمی
به راهنما نگاه میکنند.
محاسبه نفس میکنند.
مراقباند
این چراغ خاموش نشود.
اما حسود…
نور را میبیند،
ولی مسیر خودش را میرود.
توصیهها را نادیده میگیرد.
و سنت خدا این است:
کسی که
پشت به نور کند،
آرامآرام
با تاریکیِ تمنّاهایش تنها گذاشته میشود.
اما اهل هدایت،
قدرِ این نور مقدس را میدانند.
میدانند
تشنگیِ دلشان را
باید کنارِ کدام «مشکِ نور» ببرند.
«السَّلَامُ عَلَى مَشَاكِي نُورِ اللَّهِ»
سلام بر مشکهای نورِ خدا.
و چه آرامشی دارد
وقتی انسان،
در شبهای تاریکِ دنیا،
چشمش به قمر بنیهاشم علیه السلام باشد.
تا سپیده فجر.
تا طلوعِ نورِ فرج.
«سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ»
ای خدای مهربان…
دلِ ما را
عاشقِ این نورها قرار بده.
دلِ ما را
شاکرِ این راهنماهای آسمانی قرار بده.
«فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ»
آمین.
– «رازِ کلیمالله شدن»
– «أَذَلَّ لِي نَفْسًا»
– «وقتی خدا بندگانش را زیر و رو کرد»
– «گونهای بر خاک»
– «از خاک تا کلام خدا»
– «ذلتی که انسان را کلیمالله میکند»
– «آنکه گونه بر خاک گذاشت»
– «راز انتخاب موسی»
– «جایی که گونه به خاک میرسد»
– «وقتی دل برای خدا ذلول میشود»
– «یا موسی جان؛ راز کلیمالله شدن»
دلنوشته
أَذَلَّ لِي نَفْسًا
راز انتخاب موسی
راز کلیمالله شدن
و شاید
رازِ دیگری هم در همین «ذُلُلًا» پنهان باشد…
رازِ «کلیمالله» شدن.
روزی خداوند به موسی علیهالسلام فرمود:
«ای موسی،
میدانی چرا تو را از میان خلقم
برای سخن گفتن با خود برگزیدم؟»
موسی گفت:
پروردگارا، نه.
خطاب آمد:
«بندگانم را زیر و رو کردم…
در میان آنان
کسی را نیافتم
که در برابر من
از تو ذلیلتر باشد.»
عجیب است…
خداوند نگفت:
داناتر.
نگفت:
زاهدتر.
نگفت:
نیرومندتر.
گفت:
«أَذَلَّ لِي نَفْسًا».
دلش
برای خدا
نرمتر بود.
و بعد
راز این ذلت را گفت:
«ای موسی!
تو وقتی نماز میخوانی
گونههایت را
روی خاک میگذاری.»
یعنی همان جایی
که بسیاری از انسانها
حاضر نیستند پیشانیشان را بگذارند…
موسی
گونهاش را میگذاشت.
تمام صورتش را.
تمام وجودش را.
انگار میگفت:
خدایا
من چیزی ندارم
جز همین خاکی بودنم.
و شاید
کلیمالله شدن
از همینجا آغاز میشود.
از جایی
که انسان
با خاک آشتی میکند.
از جایی
که دیگر
از «ذلیل شدن برای خدا»
فرار نمیکند.
همان ذلتی
که خدا دوست دارد.
همان ذلتی
که انسان را
به شنیدن صدای خدا میرساند.
پس تعجبی ندارد
که خدا
با چنین دلی سخن بگوید.
دلی که
سخت نیست.
دلی که
در برابر نور
لجبازی نمیکند.
دلی که
«ذُلُلًا» شده است.
راه را
برای عبورِ نور
هموار کرده است.
و شاید
اگر روزی
ما هم یاد بگیریم
گونهی دل را
روی خاک بندگی بگذاریم،
صدای همان خطاب
برای ما هم
شنیدنی شود.
«يَا مُوسَى…»
فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلاً
و راههاى پروردگارت را فرمانبردارانه، بپوى.
در دل شرایط، اون اشارهای که نورت میکنه و میگه چه تصمیمی درسته، همونو با جان و دل بپذیر و اطاعت کن و عامل باش و این میشه عملا کاربرد این آیه زیبا که معنای واژۀ «ذللا» رو بخوبی میفهمونه، که قبول ذلت مذموم نیست، بلکه آگاهانه با اقتباس از نور خودت، راههای پروردگارتو فرمانبردانه، پویا و جویا هستی و میبینی و میفهمی که عمل به این نور ولایت چقدر زیبا و آرامبخش است و گرمای وجودت، به همین تأسی از نور بستگی دارد.
[سورة النحل (۱۶): الآيات ۶۶ الى ۷۰]
وَ إِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعامِ لَعِبْرَةً
نُسْقِيكُمْ مِمَّا فِي بُطُونِهِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً سائِغاً لِلشَّارِبِينَ (۶۶)
و در دامها قطعاً براى شما عبرتى است:
از آنچه در [لابلاى] شكم آنهاست، از ميان سرگين و خون، شيرى ناب به شما مىنوشانيم كه براى نوشندگان گواراست.
وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخِيلِ وَ الْأَعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً وَ رِزْقاً حَسَناً
إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (۶۷)
و از ميوه درختان خرما و انگور، باده مستىبخش و خوراكى نيكو براى خود مى گيريد.
قطعاً در اين[ها] براى مردمى كه تعقل مىكنند نشانهاى است.
وَ أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا يَعْرِشُونَ (۶۸)
و پروردگار تو به زنبور عسل وحى [= الهام غريزى] كرد كه از پارهاى كوهها و از برخى درختان و از آنچه داربست [و چفتهسازى] مىكنند، خانههايى براى خود درست كن،
ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ
فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلاً
يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ
فِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ
إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (۶۹)
سپس از همه ميوهها بخور،
و راههاى پروردگارت را فرمانبردارانه، بپوى.
[آنگاه] از درون [شكم] آن، شهدى كه به رنگهاى گوناگون است بيرون مىآيد.
در آن، براى مردم درمانى است.
راستى در اين [زندگى زنبوران] براى مردمى كه تفكر مىكنند نشانه [قدرت الهى] است.
وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ ثُمَّ يَتَوَفَّاكُمْ
وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْ لا يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَيْئاً
إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ قَدِيرٌ (۷۰)
و خدا شما را آفريد، سپس [جان] شما را مىگيرد،
و بعضى از شما تا خوارترين [دوره] سالهاى زندگى [فرتوتى] بازگردانده مىشود،
به طورى كه بعد از [آن همه] دانستن، [ديگر] چيزى نمىدانند.
قطعاً خدا داناىِ تواناست.
– «جانِ کلامِ ذُلُلًا»
– «فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا»
– «شهدِ اطاعت»
– «وقتی دل با نور درگیر نمیشود»
– «راههای پروردگارت را بپوی»
– «رازِ زنبور و نور»
– «ذُلُلًا؛ هنرِ پذیرفتنِ نور»
– «همقافیه با هدایت»
– «از نور تا شفا»
– «شهدی که از دلِ فرمانبردار بیرون میآید»
– «زنبوری که با نور لجبازی نکرد»
– «الهامِ رب و شهدِ آرامش»
– «وقتی انسان راهِ رب را میپذیرد»
– «شفای دل در تبعیت از نور»
– «ذُلُلًا؛ نرم شدن در برابر اشارههای خدا»
«شهدِ اطاعت؛ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا»
دلنوشته
شهدِ اطاعت؛ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا
رازِ زنبور و نور
و جانِ کلامِ «ذُلُلًا»
در همین آیه پنهان است:
«فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا»
راههای پروردگارت را
فرمانبردارانه بپوی.
گاهی انسان
در میانِ شرایطِ زندگی میایستد.
راهها زیادند.
صداها زیادند.
خواستهها زیادند.
اما در میانِ همه این هیاهوها
اشارهای هست…
نوری آرام
که در دل میگوید:
فقط این راه درست است.
اگر انسان
با آن نور درگیر نشود،
اگر لجبازی نکند،
اگر آن اشاره را
با جان و دل بپذیرد،
آنوقت
آرامآرام
وارد همین آیه میشود:
«فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا».
یعنی راههای پروردگارت را
با دلی نرم
و پذیرا
بپویی.
نه با اجبار.
نه با تحقیر.
بلکه با فهم.
این همان «ذلتِ مذموم» نیست
که انسان را خرد کند.
بلکه ذلتی است
که از آگاهی میآید.
انسان
نور را میبیند
و تصمیم میگیرد
در برابرش
سخت نشود.
و چه مثال زیبایی
خدا در همین آیات آورده است:
زنبور عسل.
به او وحی میشود:
«أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبالِ بُيُوتًا
وَ مِنَ الشَّجَرِ…»
خانه بساز.
از کوهها.
از درختان.
بعد میفرماید:
«ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ
فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا».
از همه میوهها بخور،
و راههای پروردگارت را
ذلولانه بپوی.
زنبور
با این فرمان
درگیر نمیشود.
نمیگوید
چرا؟
نمیگوید
راه خودم را میروم.
او
در مسیر الهامِ رب
حرکت میکند.
و نتیجه چه میشود؟
از درون وجودش
شهدی بیرون میآید
با رنگهای گوناگون.
شهدی
که در آن
شفاست برای مردم.
انگار خدا میگوید:
اگر تو هم
راههای ربّت را
«ذُلُلًا» بپویی،
از درون تو هم
شهدی بیرون خواهد آمد.
شهدی از آرامش.
شهدی از نور.
شهدی از حکمت.
آنوقت
میفهمی
چقدر زیباست
وقتی انسان
به نور ولایت عمل میکند.
گرمای دل
از همینجا میآید.
از همین تأسی به نور.
از همین
همقافیه شدن با هدایت.
و شاید
به همین دلیل است
که آیه با این جمله تمام میشود:
«إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ».
اینها
نشانههایی است
برای کسانی
که اهل فکرند.
إِنْ كَفَرْنَا بِهَذِهِ الْآيَةِ نَكْفُرُ بِسَائِرِهَا
وَ إِنْ آمَنَّا فَإِنَّ هَذَا ذُلٌّ حِينَ يُسَلِّطُ عَلَيْنَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ
امام صادق علیه السلام:
فِي قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ
يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها
قَالَ لَمَّا نَزَلَتْ
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ
اجْتَمَعَ نَفَرٌ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ ص فِي مَسْجِدِ الْمَدِينَةِ
فَقَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ مَا تَقُولُونَ فِي هَذِهِ الْآيَةِ
فَقَالَ بَعْضُهُمْ
إِنْ كَفَرْنَا بِهَذِهِ الْآيَةِ نَكْفُرُ بِسَائِرِهَا
وَ إِنْ آمَنَّا فَإِنَّ هَذَا ذُلٌّ حِينَ يُسَلِّطُ عَلَيْنَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ
فَقَالُوا قَدْ عَلِمْنَا أَنَّ مُحَمَّداً صَادِقٌ فِيمَا يَقُولُ
وَ لَكِنَّا نَتَوَلَّاهُ وَ لَا نُطِيعُ عَلِيّاً ع فِيمَا أَمَرَنَا
قَالَ فَنَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ
يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها
يَعْرِفُونَ يَعْنِي وَلَايَةَ عَلِيٍّ ع وَ أَكْثَرُهُمُ الْكافِرُونَ بِالْوَلَايَةِ.
در باره آيه:
يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها
نقل كرد كه وقتى اين آيه نازل شد
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ.
گروهى از اصحاب پيامبر در مسجد مدينه جمع شده گفتند در باره اين آيه چه مى گوئيد.
بعضى از آنها گفتند:
اگر كافر به اين آيه شويم، كافر به همه آيات هستيم.
اگر ايمان آوريم اين خود يك خوارى و ذلت است كه علي بن ابى طالب بر ما مسلط شود.
گفتند ما ميدانيم هر چه محمّد مىگويد راست است ما او را دوست مىداريم ولى از علي اطاعت نمىكنيم در مورد دستورى كه به ما داده،
بعد اين آيه نازل شد:
يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها
يعنى ولايت علي عليه السّلام را مىدانستند.
– «نعمتِ ولایت، یا ذلتِ نفس؟»
– «يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَهَا»
– «دوستش داریم، اطاعتش نه»
– «وقتی نور را دیدند و انکار کردند»
– «ذلتی که نفس نامش را عزت میگذارد»
– «آیه ولایت و امتحانِ ذُلُلًا»
– «ولایت؛ نعمت یا سلطه؟»
– «از شناخت تا انکار»
– «کفرِ خاموشِ دلهای مؤدب»
– «مسجدِ مدینه و رازِ ذلت»
– «اطاعت از علی؛ ذلت یا عزت؟»
– «نتولّاه و لا نطیع…»
**«نعمتِ ولایت، ذلتِ نفس»**
دلنوشته
نعمتِ ولایت، یا ذلتِ نفس؟
و اینجا،
دل انسان،
باید خیلی بیدار باشد…
که بفهمد
گاهی، معنای «ذلت»
از زبانِ نفس میآید،
نه از زبانِ خدا.
وقتی آیه ولایت نازل شد،
«إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا…»،
عدهای نشستند در مسجد،
در ظاهر اهل ایمان،
اما دلشان هنوز با خودشان بود.
یکی گفت:
اگر به این آیه کفر بورزیم،
به تمام قرآن کافر شدهایم.
و دیگری آهی کشید و گفت:
و اگر ایمان بیاوریم،
این خود، ذلت است
که پسرِ ابو طالب بر ما مسلط شود.
آه…
چه فاصلهای است
میانِ منطق عقل
و منطق نفس.
اینان میدانستند
که محمد ص راست میگوید،
اما حاضر نبودند
از علی ع اطاعت کنند.
تظاهر میکردند که دوستش دارند،
ولی در مسیرش
ذلول نبودند.
در راه حق،
دل اگر ذلول نباشد،
به راهِ نور نمیرود.
قساوتِ دل
همان سنگی است
که در برابرِ ولایت میایستد.
پس خداوند، آیهای دیگر نازل کرد:
«يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ
ثُمَّ يُنْكِرُونَهَا…».
میدانند نعمت چیست،
اما انکار میکنند.
و امام صادق علیهالسلام فرمود:
یعنی، میدانند
که نعمتِ خدا،
ولایت علی ع است…
اما بیشترشان
به ولایت کافرند.
درست همینجا
رازِ «ذُلُلًا» روشن میشود:
«ذُلُلًا» یعنی،
پذیرفتنِ آن نورِ ولایت
با دلِ نرم،
با خضوع،
با فهم.
نه چون ترس،
بلکه چون شناخت.
آن جماعت،
نور را شناختند،
اما برای حفظِ عزتِ ظاهری،
پشت به نور کردند.
و همین،
بزرگترین ذلتِ حقیقیشان شد.
چون کسی که نور را میبیند
و انکار میکند،
خودش را از عزت واقعی محروم میسازد.
ذلتِ ممدوح
آن است که بنده
در برابرِ حق
دلش زمینگیرِ نور شود.
اما ذلتِ مذموم
همین است:
گردنکشی در برابر امرِ خدا.
در نگاهِ نفس،
اطاعت از علی،
ذلت است.
اما در نگاهِ عقلِ مؤمن،
اطاعت از علی،
عینِ عزت است.
در نگاهِ آنان،
ولایت، سلطه بود.
اما در نگاهِ خدا،
ولایت، نعمت بود.
ولی این دلها،
در درجهی «يَعْرِفُونَ» ماندند،
و هرگز به «يُقِيمُونَ» نرسیدند.
شناختند،
ولی اقامه نکردند.
و شاید دردناکترین جملهی آن جلسه همین بود:
«نتولّاه و لا نطیع علیّاً فیما أمرنا».
دوستش داریم،
اما فرمانش را اطاعت نمیکنیم.
و این،
کفرِ خاموشِ بسیاری از دلهاست.
دلهایی که
میخواهند خدا را دوست داشته باشند،
اما نمیخواهند از او اطاعت کنند.
خدای مهربان…
ما را از اهلِ «يَعْرِفُونَ ثُمَّ يُنْكِرُونَها» قرار نده.
ما را از آنان قرار بده
که وقتی نور را دیدند،
گردن نرم کردند،
و گفتند:
الهی، چگونه نپذیرم
که ولیّ تو، راه توست؟
ذلت؟
آری، اما نه برای نفس.
برای نور.
برای حق.
برای راهی
که به دارالسلام میرسد.
ای علی جان…
اگر سلطه تو بر ما
ذلت شمرده شود،
پس ما تمام عمرمان را
به همین ذلت راضیایم.
ذلتی که
عزتِ خدا را در جان جاری میکند.
[صله رحم – قبول ذلت – راضی به تقدیرات – حسادت و ولایت] :
حدیث زیبا:
«إِنِّي أُحِبُّ أَنْ يَعْلَمَ اللَّهُ أَنِّي قَدْ أَذْلَلْتُ رَقَبَتِي فِي رَحِمِي
وَ أَنِّي لَأُبَادِرُ أَهْلَ بَيْتِي أَصِلُهُمْ قَبْلَ أَنْ يَسْتَغْنُوا عَنِّي.»
مفهوم این حدیث زیبا اینه:
دلم میخواد توفیق آموزش عملی نور ولایت به ارحام و بستگان و عزیزان خودمو، خودم داشته باشم، و خودم بهشون نور ولایت رو عملا یاد بدم و عملا با قبول ذلت در دل شرایط (یعنی تبعیت از نور ولایت که در واقع قبول عزت است) بهشون شیرینی عمل به نور ولایت رو یاد بدم و آثار عمل به نور ولایت رو و برّ و نیکوکاری رو از خود من یاد بگیرند، نه اینکه این توفیق، بخاطر حسادت من، از دستم بره و اونا برای یاد گرفتن نور ولایت به غیر من محتاج شوند و من این فرصت زیبا رو از دست بدهم، پس راضی به این تقدیرات شدن برای من باید مثل عسل شیرین شود، زیرا خدای مهربان این توفیقو به من داده که من با عمل به نور ولایت و روشی که از صاحبان نور آموختهام، به عزیزانم که هنوز نور ولایت قلبشان را خوب نشناختهاند، بهشون نشون بدم که این ابزار زیبا جایگزینی نداره و تنها روش دسترسی به آرامش، عدم استعمال حسادت و عمل به نور ولایت است.
چقدر این حدیث زیباست.
امام صادق عليه السّلام:
إِنِّي أُحِبُّ أَنْ يَعْلَمَ اللَّهُ أَنِّي قَدْ أَذْلَلْتُ رَقَبَتِي فِي رَحِمِي
وَ أَنِّي لَأُبَادِرُ أَهْلَ بَيْتِي أَصِلُهُمْ قَبْلَ أَنْ يَسْتَغْنُوا عَنِّي.
من دوست دارم خداوند ببيند كه من به خاطر پيوند خويشى و صله رحم،
شخصيت خود را در برابر خويشاوندان حقير و كوچك مىسازم.
من در پيوند با خويشانم شتاب مىورزم كه مبادا از من بىنياز شوند
و فرصت خدمتگزارى از دست برود.
– «ذلتِ شیرینِ صلهرحم»
– «گردنی که برای نور نرم شد»
– «کارگاهِ ولایت در خانواده»
– «وقتی صلهرحم میشود ذُلُلًا»
– «شهدِ ولایت در صلهرحم»
– «فرصتی که نباید از دست برود»
– «پیش از آنکه از من بینیاز شوند»
– «آموزشِ عملیِ نور»
– «ذلتی که به نور ختم میشود»
– «صلهرحم؛ تمرینِ ولایت»
– «وقتی گردن در برابر ارحام نرم میشود»
– «شیرینیِ تقدیر در صلهرحم»
**«صلهرحم؛ تمرینِ ذُلُلًا»**
دلنوشته
صلهرحم؛ تمرینِ ذُلُلًا
گاهی خدا
درِ یک کلاسِ خیلی مهم را
در دلِ همین روابط نزدیک باز میکند…
کلاسی به نام:
«چگونه ذلّتِ ممدوح را
در زندگیِ واقعی تمرین کنیم؟»
و نام این درس
در شریعت،
«صِلَةُ الرَّحِم» است.
امام صادق علیهالسلام فرمودند:
«إِنِّي أُحِبُّ أَنْ يَعْلَمَ اللَّهُ
أَنِّي قَدْ أَذْلَلْتُ رَقَبَتِي فِي رَحِمِي…»
من دوست دارم خدا ببیند
که برای صلهرحم
گردنِ خودم را نرم کردهام،
فروتن شدهام،
پیشقدم شدهام،
پیش از آنکه آنان از من بینیاز شوند.
چه جملهای…
چه رازی…
امام نمیگوید:
دوست دارم خدا ببیند
چقدر عزتمندانه برخورد کردهام.
بلکه میگوید:
دوست دارم خدا ببیند
کجاها
گردنِ من
در برابر نور
ذلول شده است.
و اینجا
انسان تازه میفهمد
صلهرحم
فقط یک اخلاق خانوادگی نیست.
یک «کارگاه تربیت نور» است.
تو قبول ذلت میکنی
نه برای اینکه کوچک شوی،
بلکه برای اینکه
نور ولایت
از چشم و رفتار تو
به دل عزیزانت برسد.
و معنای این ذلت چیست؟
یعنی تو
در دلِ شرایط
از آن نوری که میگوید
«الآن وقتِ پیشقدمی است»
فرار نمیکنی.
لجبازی نمیکنی.
حسادتِ پنهان را
بهانه نمیکنی.
بلکه میگویی:
خدایا،
تو اشاره کردهای
و من
میخواهم شیرینی پیروی از نور را
خودم به اینها بچشانم.
این یعنی
«فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا»
در زندگی خانوادگی.
راههای پروردگارت را
در برابر نور
با نرمی بپیمای.
چون امام صادق علیهالسلام
میخواهد خدا ببیند:
من عجله میکنم در نیکی،
قبل از آنکه عزیزانم
از من بینیاز شوند
و این توفیق
از دستم برود.
چرا؟
چون اگر دیر بجنبی،
اگر بگذاری حسادت کار را خراب کند،
اگر منتظر بمانی
تا آنها خودشان تغییر کنند،
ممکن است
نور را
از کانال غیر تو دریافت کنند.
و آنوقت
فرصت آموزشِ عملی ولایت
از دست تو میرود.
امام میگوید:
نمیخواهم
این توفیق از من گرفته شود.
نمیخواهم
قلب عزیزانم
برای شناخت نور
به غیر من محتاج شوند.
نمیخواهم
حلاوتِ ولایت
از دست من منتقل نشود.
چه دعای ظریفی…
چه معرفتی…
و چه ارتباط عمیقی
میان «صلهرحم»،
«ولایت»،
«قبولِ ذلتِ ممدوح»،
و «ریشهکنیِ حسادت».
راضیشدن به تقدیرات الهی
وقتی شیرین میشود
که بفهمی:
این شرایط،
این اختلافات کوچک،
این توقعها،
این سوءتفاهمها،
تماماً
درسهایی هستند
برای اینکه تو
به نور عمل کنی.
صلهرحم
تمرین «ولایت» است.
تمرینِ همان «ذلول» شدن.
تمرینِ همان که زنبور کرد:
راههای رب را
با نرمی بپوی
تا شهد از درونت جاری شود.
و امام صادق علیهالسلام
همین را میگوید:
خدایا!
میخواهم تو ببینی
که من از روی عشق،
نه از روی زور،
در برابر ارحام
گردنم را نرم کردهام.
این
ذلتِ مذموم نیست.
این
عزتِ ممدوح است.
چون انسان،
وقتی نور را به قلبش راه میدهد،
نه کوچک میشود
نه له.
بلکه
به یک منبع آرامش تبدیل میشود.
به یک شهدساز.
به یک زنبور نور.
چقدر این حدیث زیباست…
و چقدر زیباست
وقتی انسان بفهمد:
در دل خانواده
اولین سندِ ولایت
رفتارِ اوست.
نه سخنش.
الذُّلِ الصَّغيرِ – الذُّلِ الْكَبيرِ
إِنَّ الرَّجُلَ يَخْرُجُ مِنَ الذُّلِ الصَّغيرِ فَيُدْخِلْهُ ذلك فِي الذُّلِ الْكَبيرِ!
امام صادق علیه السلام:
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُرَازِمٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ
خَرَجْنَا مَعَ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ ع حَيْثُ خَرَجَ مِنْ عِنْدِ أَبِى جَعْفَرٍ الْمَنْصُورِ مِنَ الْحِيرَةِ
فَخَرَجَ سَاعَةَ أُذِنَ لَهُ وَ انْتَهَى إِلَى السَّالِحِينَ فِى أَوَّلِ اللَّيْلِ
فَعَرَضَ لَهُ عَاشِرٌ كَانَ يَكُونُ فِى السَّالِحِينَ فِى أَوَّلِ اللَّيْلِ
فَقَالَ لَهُ لَا أَدَعُكَ أَنْ تَجُوزَ
فَأَلَحَّ عَلَيْهِ وَ طَلَبَ إِلَيْهِ
فَأَبَى إِبَاءً
وَ أَنَا وَ مُصَادِفٌ مَعَهُ
فَقَالَ لَهُ مُصَادِفٌ
جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّمَا هَذَا كَلْبٌ قَدْ آذَاكَ وَ أَخَافُ أَنْ يَرُدَّكَ
وَ مَا أَدْرِى مَا يَكُونُ مِنْ أَمْرِ أَبِى جَعْفَرٍ وَ أَنَا وَ مُرَازِمٌ
أَ تَأْذَنُ لَنَا أَنْ نَضْرِبَ عُنُقَهُ ثُمَّ نَطْرَحَهُ فِى النَّهَرِ
فَقَالَ كُفَّ يَا مُصَادِفُ
فَلَمْ يَزَلْ يَطْلُبُ إِلَيْهِ حَتَّى ذَهَبَ مِنَ اللَّيْلِ أَكْثَرُهُ فَأَذِنَ لَهُ فَمَضَى
فَقَالَ يَا مُرَازِمُ
هَذَا خَيْرٌ أَمِ الَّذِى قُلْتُمَاهُ
قُلْتُ هَذَا جُعِلْتُ فِدَاكَ
فَقَالَ
إِنَّ الرَّجُلَ يَخْرُجُ مِنَ الذُّلِّ الصَّغِيرِ فَيُدْخِلُهُ ذَلِكَ فِى الذُّلِّ الْكَبِيرِ.
امام صادق عليه السلام در يكي از سفرهايش از شهر حيره، رهسپار سالحين شد كه در چهار فرسخي غربي بغداد قرار داشت. دو نفر از اصحابش به نام هاي مرازم و مصادف همراهش بودند.
آنان در آغاز شب به كنار دروازه شهر سالحين رسيدند، ولي دروازهبان شهر مانع ورود آنها به شهر شد.
امام صادق عليه السلام خيلي اصرار كرد كه اجازه ورود بدهد، ولي او اجازه نداد.
در اين هنگام، مصادف عصباني شد و به امام عرض كرد:
اين شخص (اشاره به نگهبان) سگي است كه تو را رنجانيد و ترس آن است كه تو را از اينجا رد كند و مانع ورود شود. اكنون ما همراه تو و با تو هستيم و از ناحيه منصور دوانيقي نيز خاطري آسوده داريم (كه به ما آزار نرساند).
آيا به ما اجازه مي دهي گردن اين نگهبان را بزنيم و سپس جنازهاش را در ميان رود بيندازيم؟
امام صادق عليه السلام به مصادف فرمود:
«خويشتن داري كن و چنين برخورد مكن».
مصادف همچنان بر سخن خود پافشاري مي كرد و مرازم نيز با او هم عقيده بود.
بخشي از شب گذشته بود كه نگهبان اجازه داد آنها وارد شهر شوند.
در اين هنگام، امام صادق عليه السلام به مرازم و مصادف فرمود:
اين روش (رفق و مدارا) بهتر است يا آنكه شما گفتيد (كه او را بكشيم)؟
مرازم گفت: «اين روش بهتر است».
امام صادق عليه السلام فرمود:
إِنَّ الرَّجُلَ يَخْرُجُ مِنَ الذُّلِ الصَّغيرِ فَيُدْخِلْهُ ذلك فِي الذُّلِ الْكَبيرِ.
همانا انسان (گاهي) از ذلت كوچك خارج ميگردد، ولي همين كار او را در ذلت بزرگ مياندازد.
**۱. «ذلت کوچک را بپذیر؛ تا از ذلت بزرگ نرهی»**
**۲. «ذُلّ کوچک؛ عزت بزرگ»**
**۳. «رفق کن؛ این ذلت، نجاتت میدهد»**
**۴. «آنکه از ذلت کوچک فرار میکند…»**
**۵. «امتحانهای کوچکِ تواضع»**
**۶. «رفقِ امام؛ نجات از ذلت بزرگ»**
**۷. «کف، یا مصادف؛ و معنای ذلولشدن»**
**۸. «وقتی یک تحقیر کوچک، تو را از سقوط بزرگ نجات میدهد»**
**«ذلّتِ کوچک؛ عزّتِ بزرگ»**
دلنوشته
ذلّتِ کوچک؛ عزّتِ بزرگ
«إِنَّ الرَّجُلَ يَخْرُجُ مِنَ الذُّلِ الصَّغِيرِ
فَيُدْخِلُهُ ذلِكَ فِي الذُّلِّ الْكَبِيرِ»
«ذلتِ کوچک را بپذیر…
تا به ذلتِ بزرگ نیفتی»
گاهی در زندگی،
نفسِ انسان
در یک لحظه،
در یک برخورد،
در یک تحقیر کوچک،
در یک «نه» شنیدن،
در یک دربانِ بداخلاق،
در یک صفِ ساده،
در یک اشتباهِ پیش پا افتاده،
به جوش میآید.
و میگوید:
«چرا باید کوتاه بیایم؟
چرا باید تحقیر شوم؟
چرا باید تن بدهم؟
من آبرو دارم…
من حق دارم…
من نباید این را تحمل کنم…»
و درست همینجاست
که امام صادق علیهالسلام
آرام برمیگردد
به تو نگاه میکند
و میگوید:
حواست باشد…
این همان «ذلتِ کوچک» است
که اگر تحملش نکنی،
تو را به «ذلتِ بزرگ» میکشاند.
صحنه را تصور کن…
شب است.
هوا کمی سرد.
امام خسته از راه.
تا شهر «صالحین» یک قدم مانده.
دربانِ شهر میگوید:
«حق ندارید بروید.»
لحظهای عجیب…
لحظهای که نفس،
سریع تصمیم میگیرد:
«این ذلت را نپذیر!
به او نشان بده!
حقات را بگیر!»
مصادف هم همین را گفت:
«یابن رسولالله! اجازه بده
سگان را ادب کنیم…
گردنش را میزنیم
و خلاص…»
امام،
آرام،
مثل کسی که درون جان ما را میبیند،
فرمود:
«کُفَّ یا مُصادِف…»
آرام باش.
این جنگ،
جنگِ تو نیست.
جنگِ نفس است.
و بعد از ساعتها رفق،
وقتی نگهبان راه را باز کرد
و شب گذشت،
آرام زمزمه فرمود:
«این بهتر نبود؟»
آری…
بهتر بود.
راز این حدیث این است:
«بعضی تحقیرها،
در حقیقت،
فضاهای تمریناند؛
امتحانهای کوچکِ تواضع
برای اینکه نفس
به طغیان نیفتد.»
نفس
وقتی یک ذلت کوچک را تحمل نکند،
میخواهد انتقام بگیرد،
میخواهد جبران کند،
میخواهد ثابت کند
«من کوچک نیستم»،
و همین تلاش برای جبران
او را به ذلتهای بزرگ میکشاند:
• لغزشهای بیجا
• خشمهای خطرناک
• کینههای طولانی
• تصمیمهای نسنجیده
• خرابکردن آبرو
• گناهان بزرگ
• پشیمانیهای عمیق
امام صادق علیهالسلام میفرماید:
«ذلت کوچک را بپذیر
تا از ذلت بزرگ رها شوی.»
معنای روانشناختیاش چیست؟
کسی که تحقیر کوچک را تحمل نمیکند،
برای فرار از آن
دست به کارهایی میزند
که هویتش را میشکنند.
در واقع
او از «ذلت کوچک» فرار میکند
و
خودش را در «ذلت بزرگ» میاندازد.
در مسیر ولایت نیز همین است…
گاهی اطاعت از نور،
از ولایت،
از حق،
برای نفس سخت است.
گاهی باید
یک قدم کوتاه آمد،
یک عذرخواهی کرد،
یک خشم را فرو خورد،
یک غرور را زمین گذاشت،
یک «نیامدن» را تحمل کرد،
یک «بیاحترامی» را نادیده گرفت.
اینها
ذلتهای کوچکاند.
اما ثمرهشان چیست؟
«عزت بزرگ.»
و اگر تحمل نکنی؟
«ذلت بزرگ:
شكستهای روحی،
از دست دادن نور،
تاریکی انتخابهای بد…»
این حدیث، نسخه زندگی روزمره ماست
در خانه،
در محل کار،
در عبادت،
در تربیت،
در روابط،
در همهجا.
گاهی خدا
یک «دربانِ بداخلاق» سر راهت میگذارد
تا به تو بگوید:
«تمرین امروزت این است:
این ذلت کوچک را بپذیر
تا به عزت بزرگ برسی.»
گاهی یک لحظه فروتنی،
یک لحظه کوتاهآمدن،
یک لحظه سکوت،
یک لحظه صبر،
تمام آسمان را به روی دلت باز میکند.
و امام صادق علیهالسلام
با آن نگاه آرامشبخش
در گوش تو میگوید:
«رفق کن…
این ذلت کوچک را بپذیر…
تا خدا تو را
به عزت بزرگش برساند.»
شخصیت خودتو برای مهربانی کردن، کوچک کن!
امام صادق علیه السلام:
إِنِّي أُحِبُّ أَنْ يَعْلَمَ اللَّهُ أَنِّي قَدْ أَذْلَلْتُ رَقَبَتِي فِي رَحِمِي
وَ أَنِّي لَأُبَادِرُ أَهْلَ بَيْتِي أَصِلُهُمْ قَبْلَ أَنْ يَسْتَغْنُوا عَنِّي.
من دوست دارم خداوند ببيند كه من به خاطر پيوند خويشى و صله رحم،
(یعنی به خاطر مهربانی کردن)،
شخصيت خود را در برابر خويشاوندان، حقير و كوچك مىسازم.
(یعنی از حق خودم میگذرم)
من در پيوند با خويشانم شتاب مىورزم كه مبادا از من بىنياز شوند،
و فرصت خدمتگزارى از دستم برود.
(یعنی این فرصت مهربانی کردن و تولید عمل صالح رو از دست بدهم.)
دختر مهربان، برای پدرش، مادری میکنه! مهربانی میکنه! خودشو کوچیک میکنه! بازی رو عمدا میبازه تا خالق نور زیبایی باشه! پس کوچیک نمیشه! بزرگ میشه و عزیز میشه! چون «بسم الله الرحمن الرحیم» رو عملا معنا میکنه!
دلنوشته
کوچک شو برای مهربانی کردن؛ بزرگ شو نزد خدا
گاهی نفسِ آدم
در برخوردهای خیلی نزدیک،
در روابط خانوادگی،
در حرفهای کوچک،
در توقعات ریز،
در وقتهایی که باید بخشید
یا کوتاه آمد،
سرعت دارد…
سریع میگوید:
«چرا من؟
چرا من کوتاه بیایم؟
چرا من شروع کنم؟
چرا من باید مهربانی کنم؟
من عزت دارم…
من شخصیت دارم…»
امام صادق علیهالسلام
این نقطه را دقیق دید
و نسخهای داد
که اگر کسی بفهمد،
زندگیاش دگرگون میشود:
«إِنِّي أُحِبُّ أَنْ يَعْلَمَ اللَّهُ
أَنِّي قَدْ أَذْلَلْتُ رَقَبَتِي فِي رَحِمِي…»
من دوست دارم خدا ببیند
که گردنِ خودم را
در برابر خویشانم
نرم کردهام…
کوچک کردهام…
برای مهربانی،
فروتنی کردهام.
و بعد فرمود:
«وَ أَنِّي لَأُبَادِرُ أَهْلَ بَيْتِي أَصِلُهُمْ
قَبْلَ أَنْ يَسْتَغْنُوا عَنِّي.»
من شتاب میکنم
تا قبل از اینکه
از من بینیاز شوند،
به آنها وصل شوم…
مهربانی کنم…
تا فرصت خدمت
از دستم نرود.
چه جملهای…
چه تربیتی…
چه عمقی…
امام میگوید:
من مهربانی را
«از سرِ شخصیت» انجام نمیدهم،
بلکه «با کوچککردنِ شخصیت»
این کار را میکنم.
نه برای اینکه کوچک شوم،
برای اینکه
در نگاه خدا
بزرگ شوم.
این یعنی چه؟
یعنی:
• از حق خودت بگذر
• زودتر آشتی کن
• زودتر تماس بگیر
• زودتر دلِ کسی را بهدست بیاور
• زودتر دست بگذار روی زخم رابطه
• زودتر بگو «من هستم»
• حتی اگر حق با توست
• حتی اگر نفس میگوید: «نکن»
و امام میگوید:
این «کوچککردن نفس»
مهندسیِ عبودیت است؛
ساختنِ قلبِ ذلول است.
و این هم یک ورکلایف زیبا…
«دختر مهربان، برای پدرش مادری میکند»
و این عملا، عمیقترین تفسیر این حدیث است.
آن دختر
برای اینکه نور بسازد،
خودش را کوچک میکند.
حرف تند را نادیده میگیرد.
قهر را جدی نمیگیرد.
کودکِ پدرش میشود،
مادرِ پدرش میشود،
دوستِ پدرش میشود.
و تو نگاه کن:
• او بازی را عمداً میبازد
تا رابطه را نبرد.
• از خودش میگذرد
تا نور بسازد.
• شخصیت را کم میکند
تا محبت را زیاد کند.
• خودش را کوچک نشان میدهد
تا در چشم خدا
بزرگ شود.
این
قانون «بسمالله الرحمن الرحیم» است:
«رحمت یعنی
خودت را کوچک کن
تا دیگری امن شود.»
حقیقتِ ماجرا چیست؟
این دختر کوچک نمیشود…
بلکه بزرگ میشود.
این پسر کوچک نمیشود…
بلکه بالا میرود.
این انسان
تحقیر نمیشود…
بلکه نور تولید میکند.
«این یعنی ذُلُل؛
نرمبودن در مسیر رب.»
گاهی خدا
تو را سر سفره یک رابطه مینشاند
تا ببینی
کجا میتوانی
«خودت را کوچک کنی»
اما
«نور را بزرگ».
و امام صادق علیهالسلام میگوید:
خدایا!
دوست دارم تو ببینی…
من این فرصت مهربانی را
از دست نمیدهم.
پس:
«شخصیتت را برای مهربانی کردن، کوچک کن…
این کوچکشدن، بزرگت میکند.»
مشتقات ریشۀ «ذلل» در آیات قرآن:
وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نَصْبِرَ عَلى طَعامٍ واحِدٍ فَادْعُ لَنا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِها وَ قِثَّائِها وَ فُومِها وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها قالَ أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذي هُوَ أَدْنى بِالَّذي هُوَ خَيْرٌ اهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَكُمْ ما سَأَلْتُمْ وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ (61)
قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثيرُ الْأَرْضَ وَ لا تَسْقِي الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لا شِيَةَ فيها قالُوا الْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها وَ ما كادُوا يَفْعَلُونَ (71)
قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ (26)
ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ ما ثُقِفُوا إِلاَّ بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَةُ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ (112)
وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (123)
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرينَ يُجاهِدُونَ في سَبيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَليمٌ (54)
إِنَّ الَّذينَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُفْتَرينَ (152)
لِلَّذينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنى وَ زِيادَةٌ وَ لا يَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَ لا ذِلَّةٌ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فيها خالِدُونَ (26)
وَ الَّذينَ كَسَبُوا السَّيِّئاتِ جَزاءُ سَيِّئَةٍ بِمِثْلِها وَ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ما لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ عاصِمٍ كَأَنَّما أُغْشِيَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اللَّيْلِ مُظْلِماً أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ (27)
ثُمَّ كُلي مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ فَاسْلُكي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلاً يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ فيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ إِنَّ في ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (69)
وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّياني صَغيراً (24)
وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَريكٌ فِي الْمُلْكِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِ وَ كَبِّرْهُ تَكْبيراً (111)
وَ لَوْ أَنَّا أَهْلَكْناهُمْ بِعَذابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقالُوا رَبَّنا لَوْ لا أَرْسَلْتَ إِلَيْنا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آياتِكَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَ وَ نَخْزى (134)
قالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ (34)
ارْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّةً وَ هُمْ صاغِرُونَ (37)
وَ ذَلَّلْناها لَهُمْ فَمِنْها رَكُوبُهُمْ وَ مِنْها يَأْكُلُونَ (72)
وَ تَراهُمْ يُعْرَضُونَ عَلَيْها خاشِعينَ مِنَ الذُّلِ يَنْظُرُونَ مِنْ طَرْفٍ خَفِيٍّ وَ قالَ الَّذينَ آمَنُوا إِنَّ الْخاسِرينَ الَّذينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْليهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَلا إِنَّ الظَّالِمينَ في عَذابٍ مُقيمٍ (45)
إِنَّ الَّذينَ يُحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِكَ فِي الْأَذَلِّينَ (20)
يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَ وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لكِنَّ الْمُنافِقينَ لا يَعْلَمُونَ (8)
هُوَ الَّذي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا في مَناكِبِها وَ كُلُوا مِنْ رِزْقِهِ وَ إِلَيْهِ النُّشُورُ (15)
خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَ قَدْ كانُوا يُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ (43)
خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ذلِكَ الْيَوْمُ الَّذي كانُوا يُوعَدُونَ (44)
وَ دانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلالُها وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُها تَذْليلاً (14)
«همقافیه با نور؛ پس راههای پروردگارت را رام و آرام بپوی»
همقافیه با نور؛ حقیقت «ذُلُلًا» در مسیر رب
این مقاله به بررسیِ مفهوم ژرفِ قرآنیِ *«ذُلُلًا»* میپردازد؛
مفهومی برگرفته از آیهٔ شریفه: *«فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا»*؛
یعنی «راههای پروردگارت را رام و هموار بپوی.»
این نوشتار، برداشت نادرست از واژهٔ «ذلت» را کنار زده و نشان میدهد که «ذُلُل» نه به معنای خواری و تحقیر، بلکه **نرمیِ مقدس و انعطافِ آگاهانهٔ قلب در برابر نور الهی** است.
در این مقاله به چند حقیقت اصلی پرداخته شده است:
* **از ذلت به کرامت:**
«ذُلُل» نه خرد شدن است و نه تحقیر؛
بلکه «لطافت و سیالیتِ قلب» است هنگام هماهنگشدن با هدایت خداوند.
همچون مسافری که بیدرگیری و لجبازی، راهنمای GPS را دنبال میکند،
دلِ ذلول نیز بدون مقاومتِ نفس، در مسیر رب حرکت میکند.
* **معنویتِ مهربانی:**
مقاله نشان میدهد که این «نرمیِ الهی» رازِ موفقیت در روابط انسانی است.
وقتی انسان برای مهربانیکردن، برای صلهرحم، برای رفق، برای ولایتپذیری، کمی از خودخواهیاش کم میکند، در حقیقت دارد «همقافیه با نور» میشود.
همانگونه که زنبور عسل با اطاعت از الهام رب، شهدی شفابخش میآورد.
* **تمرینِ عملیِ فروتنی:**
با بهرهگیری از تعالیم امام صادق علیهالسلام، مقاله توضیح میدهد که پذیرفتن «ذلت کوچک» (از نگاه نفس) برای رسیدن به «عزت بزرگ» ضروری است.
کسی که در برابر حق نرم نمیشود، ناچار در برابر باطل خرد میشود.
* **سبک زندگیِ روح:**
با مثالهایی از زندگی روزمره—مثل دخترکی که با مهربانیِ مادرانه از پدرش مراقبت میکند—مقاله نشان میدهد که «کوچک کردنِ خود برای محبت»، در حقیقت بزرگشدن نزد خداست. این همان تجلیِ اسم «الرّحمن الرّحیم» در زندگی ماست.
«ذُلُلًا» یعنی تبدیل شدن به ابزارِ رحمت الهی.
یعنی هنری که دل، بدون مقاومت، با نور همآهنگ میشود.
خمشدن از سرِ ضعف نیست؛
خمشدن از سرِ آگاهی و اتصال است.
و همین نرمیِ مقدس است که انسان را دوباره به سوی محبوب بازمیگرداند.
دلنوشته
تحرّی؛ وقتی دل، آهنگِ نور میکند
گاهی حس میکنم دلِ آدم یک «ساعت مخفی» دارد.
ساعتی که نه با کوکِ دنیا،
نه با تشویق و تحقیر آدمها،
نه با ترس و توقع،
بلکه فقط با «نورِ فرشتهٔ نگهبان» تنظیم میشود.
وقتی این ساعت را با نورش همزمان میکنی،
یک اتفاق عجیب میافتد:
آرامآرام «رشد» میکنی…
درست مثل همین وعدهٔ قرآن:
«فَمَنْ أَسْلَمَ فَأُولئِكَ تَحَرَّوْا رَشَدًا»
یعنی:
کسانی که دلشان را به نور سپردند،
«آهنگِ رشد» کردند؛
قصد کردند، رفتند، طلب کردند…
نور را «جستجو» کردند، نه اینکه منتظرش بمانند.
و این «تحرّی» فقط یک واژه نیست؛
انگار یک «حالت روحی» است:
اینکه دلت را در جهتی قرار بدهی که نور میوزد.
این همان «حَرَى» است.
همان آهنگکردن.
همان رفتن بهسوی یک سمت مشخص.
همان که لغویها گفتند:
«قصد کردن، آهنگ نمودن، طلب کردن، انتخاب جهت.»
انسان وقتی «ذلول» میشود،
نرم و رام در مسیر رب،
دلش برای اولین بار میفهمد
معنای واقعی «تحرّی» چیست:
اینکه محلِ فرود نور را پیدا کنی،
و کمکم خودت را به رنگش درآوری.
نه با اجبار،
نه با ترس،
با «عشق».
و شاید به همین خاطر است که
«حری» یکی از هزاران واژهٔ مترادف «نور الولایة» است؛
چون ولایت، فقط فرمانبرداری نیست؛
یک «جستجوی عاشقانه» است.
دل، نور را دنبال میکند…
و نور، دل را.
تحرّی یعنی انتخاب جهتِ نور.
یعنی تصمیم بگیری «دل»ت را همانجا بگذاری که فرشتهٔ نگهبان ایستاده است.
یعنی هر روز کمی بیشتر،
به رنگِ همان نوری دربیایی که از کودکی،
توی تاریکیها تو را صدا میزد.
کافی است یکبار صادقانه به نور بگویی:
«من آمدم… من قصد کردم… من آهنگ کردم…»
همین را که بگویی،
آیه دربارهات صادق میشود:
«فَأُولئِكَ تَحَرَّوْا رَشَدًا»
و کمکم میبینی که رشد،
همین نزدیکها بود…
فقط منتظر بود
ساعتِ دلت را با نورش تنظیم کنی.
دلنوشته
تحرّی؛ وقتی دل، سمتِ نور را قصد میکند
و همینجاست که صدای امیرالمؤمنین علیهالسلام
مثل نوری که از اوج میتابد،
راه را روشنتر میکند:
«تَحَرَّ رِضَى اللَّهِ وَ تَجَنَّبْ سَخَطَهُ…»
رضای خدا را «قصد» کن…
آهنگش را بگیر…
جهت دلت را به سمتش تنظیم کن.
امیر مومنان میفرماید: تحرّی یعنی
دل را برداری و
در جهتی قرار بدهی که خدا راضیتر است.
نه اینکه فقط کار خوب انجام بدهی؛
نه…
یعنی حرکت کنی،
هدفت را تنظیم کنی،
سمت و سوی دلت را عوض کنی،
مثل آفتابگردان که به سمت نور میچرخد.
و بعد میفرماید:
«فَإِنَّهُ لَا يَدَ لَكَ بِنَقِمَتِهِ»
اگر جهتِ دل، غلط باشد
و آفتاب پشتِ کوه بماند،
دیگر دستت به جایی بند نیست.
با تاریکی، نمیشود جنگید.
«وَلَا غِنَى بِكَ عَنْ مَغْفِرَتِهِ»
بدون مغفرت خدا
هیچکس سیر نمیشود؛
هیچکس آرام نمیشود؛
هیچکس نور نمیگیرد.
آدم، بدون آمرزش،
مثل مسافریست که GPSاش خاموش شده.
«وَلَا مَلْجَأَ لَكَ مِنْهُ إِلَّا إِلَيْهِ»
و این جمله…
این جمله یعنی تمام حقیقتِ تحرّی:
چارهٔ گریختن از تاریکی
فقط یک چیز است:
دویدن بهسوی نور.
فرار از خدا؟
به سوی خدا.
پناه از او؟
در آغوش او.
این است معنای تحرّی.
این است معنای قصد.
این است معنای دلِ ذلول؛
دلی که نمیجنگد،
نمیگریزد،
نمیچرخد…
فقط جهتش را
به سمتِ خدا تنظیم میکند.
گاهی در دل شب،
فقط کافیست یک لحظه بگویی:
«خدایا… من قصد کردم. من تحرّی کردم. من آهنگ تو را گرفتم.»
همین یک جمله
ساعت دل را با نور کوک میکند؛
و بعد، مثل همان آفتابگردان زیبا،
آرامآرام
«به رنگ نور درمیآیی.»
