Speak Your Heart with the Light! Mishkat:
The Threshold of Light and Whispering with God
“Allah is the Light … The parable of His Light is as a niche.”
(Qur’an 24:35)
***
Confide in the Light:
Mishkat, the Threshold of Light and Intimate Whispering with God
***
Confide in the Light
“Allah is the Light of the heavens and the earth. The parable of His Light is as a niche…” In this luminous Qur’anic image, the niche — the mishkat — is not merely an architectural space. It is a sanctuary for light, a vessel prepared to receive radiance, protect it, and let it shine. Spiritually, the mishkat becomes the image of the heart when it is made sound, emptied of noise, and turned wholly toward God.
A heart is not illuminated simply because it feels deeply. It becomes luminous when its pain finds the right direction. Many hearts are wounded, but not every wound opens toward heaven. Many eyes weep, but not every tear becomes prayer. The secret lies in where the sorrow goes. If grief is scattered among people without measure, it often becomes heavier. If it is abandoned to the ego, it becomes bitterness. If it is handed over to despair, it becomes darkness. But if it is raised to God, it is transformed. Then sorrow becomes intimacy, weakness becomes supplication, and the broken heart becomes a chamber for divine light.
This is the meaning of the soul’s most dignified complaint: “I only complain of my anguish and sorrow to Allah.” This is not the denial of pain. It is the purification of pain. It is not the absence of tears. It is the honoring of tears by carrying them to the One who fully knows them before they are spoken. The believer does not pretend not to hurt. Rather, the believer learns the adab of sorrow — the etiquette of suffering. He does not let suffering cut him off from his Lord. She does not let heartbreak become accusation. Instead, grief is carried gently into the presence of God.
That is why the Mishkat is such a profound symbol. It teaches that not every space deserves the lamp. The lamp is placed where it will be sheltered, elevated, and made visible. So too with the heart: it must be cleansed of distraction, vanity, resentment, and scattered attachment if it is to bear light. A heart full of noise cannot hold a flame steadily. A heart overcrowded with complaints to creation will struggle to whisper sincerely to the Creator. But the heart that learns silence before God, the heart that turns its inner unrest into prayer, slowly becomes a niche for light.
In the spiritual tradition of devotion to the Ahl al-Bayt, this image deepens even further. They are the loci of the knowledge of God and the niches of the light of God — not barriers between the servant and the Lord, but places where divine guidance becomes visible, near, and livable. To turn toward them is not to turn away from God. It is to seek the purest schooling in how to return to Him. They teach the wounded heart how to grieve without rebellion, how to long without despair, and how to ask without losing reverence.
There is a difference between emotional outpouring and sacred confiding. One may lighten the chest for a moment; the other reshapes the soul. One may simply unload distress; the other redirects distress toward mercy. Through true spiritual refuge, the heart does not merely express itself — it is refined. It learns that sorrow can be faithful, that longing can be luminous, and that even exhaustion can become a doorway to nearness.
How, then, does a heart become a mishkat? It begins with honesty. One must not deny the wound. God does not ask the servant to become stone. He asks the servant to come near. The heart becomes a niche for light when it stops performing strength and begins seeking shelter. It grows clearer through remembrance, repentance, watchfulness, tears that face heaven, and trust that survives confusion. It becomes spacious through beautiful patience — not the patience that merely suppresses outward reaction, but the patience that preserves inward orientation. Beautiful patience means that even when the heart is torn, it still faces God.
A mishkat-heart also guards what it carries. It does not expose every secret of the soul to every passing companion. It knows that some sorrows are too sacred for display. Some wounds must be taken only to God, or into the sanctuary of those who teach one how to return to God. In an age of noise and exposure, this restraint is itself a form of illumination. The sacred interior is protected so that the lamp does not go out.
And so the invitation is gentle but immense: confide in the Light. Bring your weariness to the One who does not tire of listening. Bring your fractured hopes to the One who knows the deception of the self, the whispering of Satan, the adornment of vain desire, the instability of time, the changing of friends, the betrayal of misplaced trust, the despair of the heart, the weakness of resolve, and the bitterness of panic. Bring everything to Him. Not because the pain is small, but because His mercy is vast.
To confide in the Light is to believe that pain need not remain in darkness. In the presence of God, even grief can become transparent. Even fear can become a prayer. Even a trembling heart can become a lamp-bearing niche. This is the promise hidden in the image of Mishkat: that the heart, once turned toward God and guarded by His light, can become a place where anguish is not erased, but transfigured.
So when the soul grows weary, do not let it wander homeless among shadows. Lead it back to the threshold of light. Let it whisper to God. Let it learn from the people of light how to carry longing with dignity. Let it discover that the truest refuge is not the absence of sorrow, but the presence of divine nearness within it.
Confide in the Light — and perhaps the very place of your breaking will become the place where the lamp is lit.
با نور، دردِدل کن!
مشکات؛ آستانِ نور و نجوا با خدا
«اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ … مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ»
(نور: ۳۵)
با نور، دردِدل کن
«خدا نور آسمانها و زمین است. مَثَلِ نور او چونان مشکاتی است…»
در این تصویرِ روشنِ قرآنی، «مشکات» فقط یک فضای معماری نیست؛
پناهگاهی برای نور است،
ظرفی آماده برای دریافت روشنایی،
پاسداری از آن، و تاباندنش.
در معنای روحی و باطنی، مشکات تصویرِ دلِ آدمی است؛
آنگاه که سالم شود، از هیاهو تهی گردد، و یکسره رو به خدا کند.
دل، فقط چون عمیق احساس میکند، نورانی نمیشود.
دل آنگاه روشن میشود که دردش راهِ درست را پیدا کند.
دلهای بسیاری زخمیاند،
اما هر زخمی رو به آسمان گشوده نمیشود.
چشمهای بسیاری میگریند،
اما هر اشکی دعا نمیشود.
راز کار در این است که اندوه به کجا برده میشود.
اگر غم، بیحساب و بیپناه میان مردم پخش شود، چهبسا سنگینتر گردد.
اگر به نفس واگذار شود، به تلخی بدل میشود.
اگر رها در دام یأس شود، ظلمت میآورد.
اما اگر به سوی خدا بالا برده شود، دگرگون میگردد.
آنگاه اندوه، اُنس میشود؛
ناتوانی، مناجات میشود؛
و دل شکسته، حجرهای برای نور الهی میگردد.
این همان معنای شریفِ شکایتِ بنده به پیشگاه خداست:
«من غم و اندوه خود را فقط به خدا شکایت میبرم.»
این، انکارِ درد نیست؛
تطهیرِ درد است.
این، نبودنِ اشک نیست؛
حرمتنهادن به اشک است،
آنگاه که به سوی کسی برده شود که پیش از بر زبان آمدنش،
آن را تمام و کمال میداند.
مؤمن وانمود نمیکند که زخمی نیست؛
بلکه ادبِ اندوه را میآموزد.
نمیگذارد رنج، او را از پروردگارش جدا کند.
نمیگذارد دلشکستگی، به اعتراض و اتهام تبدیل شود.
بلکه غم را با ادب، به محضر خدا میبرد.
از همینجاست که «مشکات» به نمادی عمیق تبدیل میشود.
مشکات میآموزد که هر جایی سزاوارِ چراغ نیست.
چراغ را در جایی مینهند که هم محفوظ باشد، هم بلند، و هم جلوهگر.
دل نیز چنین است:
اگر بخواهد حامل نور شود، باید از پریشانی، خودبینی، کینه، و دلبستگیهای پراکنده پاک گردد.
دلی که از هیاهو پُر است، نمیتواند شعلهای را آرام و استوار در خود نگاه دارد.
دلی که سراسر شکایت به خلق است، بهسختی میتواند با اخلاص با خالق نجوا کند.
اما دلی که سکوت در پیشگاه خدا را میآموزد،
و آشوب درونش را به دعا تبدیل میکند،
کمکم به مشکاتی برای نور بدل میشود.
در سنت معنویِ ولایت و محبت اهلبیت علیهمالسلام، این تصویر ژرفتر نیز میشود.
آنان محلهای معرفت خدا و مشکاتهای نور خدایند؛
نه حایلی میان بنده و پروردگار،
بلکه جایگاههایی که هدایت الهی در آنها آشکار، نزدیک، و زیستنی میشود.
رو آوردن به آنان، روی گرداندن از خدا نیست؛
بلکه طلبِ پاکترین مدرسه برای بازگشت به سوی اوست.
آنان به دلِ زخمی میآموزند چگونه بیاعتراض اندوهگین باشد،
چگونه بیناامیدی مشتاق بماند،
و چگونه بدونِ بیادبی دستِ حاجت به دعا بردارد.
میانِ خالیکردنِ صرفِ احساسات و دردِدلِ قدسی، تفاوتی عمیق هست.
یکی شاید برای لحظهای سینه را سبک کند؛
اما دیگری جان را از نو میسازد.
یکی فقط رنج را بیرون میریزد؛
دیگری رنج را به سوی رحمت جهت میدهد.
در پناهِ این پناهبردنِ حقیقی، دل فقط خود را بیان نمیکند؛
بلکه صیقل میخورد.
میآموزد که اندوه هم میتواند وفادار باشد،
شوق هم میتواند نورانی باشد،
و حتی فرسودگی هم میتواند دری به قرب الهی شود.
پس دل چگونه «مشکات» میشود؟
آغازش صداقت است.
انسان نباید زخم را انکار کند.
خدا از بنده نمیخواهد سنگ شود؛
میخواهد نزدیک شود.
دل آنگاه مشکات نور میشود که از نمایشِ قوت دست بردارد و در پی پناه باشد.
با ذکر، توبه، مراقبت، اشکی که رو به آسمان دارد،
و اعتمادی که حتی در ابهام باقی میماند،
آرامآرام زلال میشود.
با صبر جمیل وسعت مییابد؛
نه آن صبری که فقط ظاهر را نگه میدارد،
بلکه آن صبری که جهتِ باطن را حفظ میکند.
صبر جمیل یعنی دل، حتی وقتی پارهپاره است، باز رو به خدا بماند.
دلِ مشکاتی، از آنچه در خود حمل میکند نیز پاسداری میکند.
هر رازِ درون را پیش هر رهگذری آشکار نمیکند.
میداند که بعضی اندوهها برای نمایش نیستند؛
بعضی زخمها را فقط باید نزد خدا برد،
یا به حریم کسانی که راهِ بازگشت به خدا را میآموزند.
در روزگارِ هیاهو و عریانسازیِ مداومِ درون،
همین نگهبانی از باطن، خود شکلی از نورانیت است.
حریمِ قدسیِ دل حفظ میشود تا چراغ خاموش نگردد.
و اینک دعوتی لطیف و عظیم پیش روی ماست:
با نور، دردِدل کن.
خستگیات را نزد کسی ببر که از شنیدن خسته نمیشود.
امیدهای شکستهات را به سوی کسی ببر که فریبهای نفس، وسوسههای شیطان، آرایشِ هوس، تلونِ روزگار، رنگعوضکردنِ دوستان، خیانتِ اعتماد، نومیدیِ دل، سستیِ همت، و تلخیِ جزع را از تو بهتر میشناسد.
همهچیز را نزد او ببر؛
نه چون درد کوچک است، بلکه چون رحمت او بزرگ است.
دردِدل با نور، یعنی باور داشتن به اینکه رنج، محکوم به تاریکیماندن نیست.
در محضر خدا، حتی غم نیز میتواند شفاف شود.
حتی ترس نیز میتواند دعا شود.
حتی دلی لرزان نیز میتواند به مشکاتی برای حملِ چراغ تبدیل شود.
این همان وعدهای است که در تصویرِ «مشکات» نهفته است:
اینکه دل، اگر رو به خدا کند و در پناهِ نور او بماند،
میتواند جایی شود که در آن، رنج نابود نمیشود، بلکه متحول میگردد.
پس هرگاه جان خسته شد، مگذار آوارهی سایهها شود.
او را به آستانِ نور بازگردان.
بگذار با خدا نجوا کند.
بگذار از اهل نور بیاموزد که چگونه اشتیاق را با وقار بر دوش بکشد.
بگذار دریابد که پناهِ حقیقی،
نبودنِ اندوه نیست،
بلکه حضورِ قربِ الهی در میانِ اندوه است.
با نور، دردِدل کن؛
شاید همانجایی که شکستهای،
همانجا محلِ افروختهشدنِ چراغ تو باشد.
Chat with the Living Light!
A living conversation!
Light quenches the thirst of your heart.
اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ!
السَّلَامُ عَلَى مَشَاكِي نُورِ اللَّهِ!
سلام بر مشکهای پر از نور خدای مهربان!
+ «مشربة نورانی!»
راز دل خود را فقط به فرد قابل اعتماد بازگو کنیم!
«شکو – مشکاة» یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«الشَّكْوَة – الشُّكَيَّة»
«الشَّكْوَة: مشك آب يا شير، قمقمه آب»
قمقمه نظامی «military flask» که به فانسقه می بندند.
«الشَّكْوَةِ: سِقاء صغير يجعل فيه الماء»
«الشُّكَيَّة: مشك چرمى كه در آن آب يا شير نهند.»
«المِشْكَاةُ: كوّة غير نافذة، ظرفى است بدون روزن»
«یعنی قلبی که سوراخ شک و حسادت نداشته باشه»
قلب حسود، ظرفی که هیچوقت پر نمیشه!
اینقدر سوراخهای شک و حسادتش بدخیمه که با هیچ پچی درمان نمیشه!
«شککته بالرمح»
پَچهای نورانی آنلاین!
«live patching»
با نور، دردِدل کن! مشکات؛ آستانِ نور و نجوا با خدا
با نور، دردِدل کن! مشکاة نورانی! مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ!
از نظر لغوی
«الشَّكْوَة / الشُّكَيَّة» به معنای مشک یا قمقمهای چرمی است که برای ذخیره آب یا شیر استفاده میشده.
«المِشْكَاةُ» به معنای کوّۀ غیرنافذ است؛ حفرهای در دیوار که چراغ را در آن میگذارند، اما روزنهای برای عبور ندارد.
وجه مشترک همهٔ این معانی، ظرف بودن برای نگهداری و حفاظت از مایع یا نور است.
معنای قرآنی
در آیهٔ شریفهٔ «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ» (نور، ۳۵)،
مشکاة همان قلب مؤمن معرفی میشود؛ قلبی که روزنهٔ شک و حسد ندارد و میتواند چراغ نور الهی را در خود نگه دارد.
تاویل و معنای نورانی
«مشکاة» یعنی ظرفی نورانی که با نور معلم ربانی و فرشتۀ مهربان پر میشود.
همانگونه که قمقمه در بیابان تشنگی را رفع میکند، قلبِ مشکاة هم در بیابان تاریک دنیا، عطش روح را با آب ولایت و نور علم ربانی فرو مینشاند.
کسی که با نور دردِدل میکند، در حقیقت «شکوای حال» را نه پیش حسودان، که پیش مشکاة نورانی میبرد.
اگر قلب شکاف و رخنهای از جنس شک و حسد داشته باشد، مثل قمقمهای سوراخ است که هیچگاه پر نمیشود.
اما اگر قلب سالم باشد، نور معلم ربانی در آن قرار میگیرد و «مصباح» الهی درونش روشن میگردد.
واژهٔ «شکو / مشکاة» در حقیقت استعارهای از ظرف قلبی سالم و پذیرنده نور الهی است؛
قلبی که با معلم ربانی در ملک و ملکوت ارتباط دارد و مثل قمقمۀ پر از آب، تشنگی حقیقتجو را سیراب میکند.
با نور، دردِدل کن!
دلت شکسته؟!
گلایه داری؟!
شکایتتو فقط پیش خدا ببر «شَكَا امْرَهُ الى اللّهِ»!
«اللَّهُمَّ … إِلَيْكَ مُنْتَهَى كُلِّ شَكْوَى»
«اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ»
تشنگیتو پیش کسی بازگو کن که بتونه با آب زمزم سیرابت کنه! عرب به مشک پر آب میگه «مشاکی»! «السَّلَامُ عَلَى مَشَاكِي نُورِ اللَّهِ»! «كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ»، «مِشْكاةٍ فَاطِمَةَ ع».
از بیماری خودت، نزد طبیبت شکایت کن که میتونه درمانت کنه «شَكَا مرضَهُ لِلطَبيب: بيمارى خود را براى پزشك شرح داد»!
+ «با نور دست و دل باز باش!»
خواندن آیه نور در سوره نور باید آگاهانه باشه!
با درک مفاهیم عمیق واژه هایی که همه مترادف نور هستند، باشه!
«الله نور» یعنی چه؟ «کمشکوة» یعنی چه؟ و …
با نور، دردِدل کن!
دلت شکسته؟!
گلایه داری؟!
شکایتت را فقط پیش خدا ببر: «شَكَا امْرَهُ إِلَى اللّهِ».
امامان معصوم علیهمالسلام به ما آموختهاند که راز دل را نزد آن کسی باز کنیم که قدرت حلّ همهٔ مشکلات را دارد:
«اللَّهُمَّ … إِلَيْكَ مُنْتَهَى كُلِّ شَكْوَى»
این است معنای واقعی مشکوة نور!
وقتی خداوند خود را «نور السماوات و الأرض» معرفی میکند و میفرماید:
«مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ»،
به ما نشان میدهد که قلبِ شکسته و تشنهٔ تو، اگر سالم باشد و روزنهای از شک و حسد در آن نباشد، همان مشکاة نورانی است که چراغ هدایت در آن روشن میشود.
تشنگی و قمقمه نورانی
تشنگیات را پیش کسی بازگو کن که میتواند با آب زمزم معرفت سیرابت کند!
عرب به مشک پر از آب میگوید: «مشاکی».
در زیارتها میخوانیم:
«السَّلَامُ عَلَى مَشَاكِي نُورِ اللَّهِ».
یعنی سلام بر آن دلهایی که ظرف نور خدا هستند!
کَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ … و تفسیر اهلبیت علیهمالسلام:
«مِشْكاةٍ فَاطِمَةَ ع».
پس حضرت زهرا سلاماللهعلیها، خود مشکاة نور الهی است؛ ظرفی که چراغ ولایت در آن قرار گرفت.
بیماری و طبیب نورانی
اگر بیمار شدی، شکایتت را پیش طبیب ببری که قدرت درمان دارد:
«شَكَا مرضَهُ لِلطَّبيب: بيمارى خود را براى پزشك شرح داد».
طبیب حقیقی همان معلم ربانی است که در ملک و ملکوت، نسخهٔ نورانی نجات را در اختیار تو میگذارد.
با نور دست و دل باز باش!
خواندن آیهٔ نور در سورهٔ نور، باید آگاهانه باشد.
یعنی با درک مفاهیم عمیق واژههایی که همه مترادف نورند:
«الله نور» یعنی چه؟
«کمشکاة» یعنی چه؟
و چرا هر واژه، دریچهای به قلب است برای دریافت نور ولایت؟
✨ اینجا اصل درس این است:
شکایت، وقتی نورانی است که به سمت مشکاة نور برود؛
نه به سمت حسودان و نااهلان.
دل تو باید قمقمهای باشد که فقط از آب ولایت پر میشود.
مِشْكاةٍ فَاطِمَةَ ع!
نور، عطش قلب شما را فرو مینشاند!
امام صادق علیه السلام:
«الْمِشْكَاةُ جَوْفُ الْمُؤْمِنِ وَ الْقِنْدِيلُ قَلْبُهُ
وَ الْمِصْبَاحُ النُّورُ الَّذِي جَعَلَهُ اللَّهُ فِي قَلْبِهِ»
اهل نور، با نورِ درون قلب خود، دردِدل می کنند و به آرامش میرسند!
قلبی که خزانه الهی است و روزنه و سوراخ شک ندارد!
نور، عطش قلب شما را فرو مینشاند!
امام صادق علیهالسلام فرمودند:
«الْمِشْكَاةُ جَوْفُ الْمُؤْمِنِ وَ الْقِنْدِيلُ قَلْبُهُ، وَ الْمِصْبَاحُ النُّورُ الَّذِي جَعَلَهُ اللَّهُ فِي قَلْبِهِ»
پس مشکاة همان درونِ مؤمن است؛
قلب، چراغدان نورانی است؛
و نور، همان عطیۀ الهی است که خداوند در دل مؤمن قرار میدهد.
اهل نور، با همان نور درون قلب خود، دردِدل میکنند.
دردشان را با نور میگویند و در همان لحظه آرام میگیرند.
قلبی که خزانهی الهی است،
نه سوراخ شک دارد،
نه روزنهی حسد!
چنین قلبی میتواند قمقمهای پر از آب ولایت باشد؛
هم خود را سیراب کند، هم تشنگان حقیقت را.
✨ اینجاست که میفهمیم:
مشکاة تنها یک ظرف نیست؛
خزانهای است از نور الهی در دل مؤمن؛
که هر لحظه، چراغ امید و آرامش را روشن میکند.
+ مقاله «درون ما چه خبره؟!»
+ مقاله «نصایح نورانی!»
رَوَى السَّيِّدُ بْنُ طَاوُسٍ … قَالَ: كَتَبْتُ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ ع
أَنَّ الرَّجُلَ يُحِبُّ أَنْ يُفْضِيَ إِلَى إِمَامِهِ مَا يُحِبُّ أَنْ يُفْضِيَ إِلَى رَبِّهِ
قَالَ فَكَتَبَ إِنْ كَانَ لَكَ حَاجَةٌ فَحَرِّكْ شَفَتَيْكَ فَإِنَّ الْجَوَابَ يَأْتِيكَ.
سيد بن طاوس نقل مىكند:
شخصی نامهاى به اين مضمون براى امام هادى ع نوشت:
شخص ميل دارد درخواستى که از خدا مينمايد، از امامش درخواست کند،
در جواب نوشت اگر حاجتى داشتى لبهاى خود را حركت بده، جواب را خواهى يافت.
نصایح نورانی!
اهل نور، راز دلشان را پیش اهل نور میبرند.
همانگونه که مؤمن «شَكَا أَمْرَهُ إِلَى اللّه» دارد، به امام معصوم هم شکایت میبرد؛
چون امام، مشکاة نور است؛ ظرفی که نور خدا در آن قرار داده شده.
سید بن طاووس نقل میکند:
شخصی نامهای به امام هادی علیهالسلام نوشت:
«مرد دوست دارد حاجتی را که از خدا میخواهد، به امامش هم بگوید.»
حضرت در پاسخ نوشتند:
«إِنْ كَانَ لَكَ حَاجَةٌ فَحَرِّكْ شَفَتَيْكَ فَإِنَّ الْجَوَابَ يَأْتِيكَ.»
اگر حاجتی داشتی، لبهایت را حرکت بده؛ پاسخ را خواهی یافت!
این یعنی دل تو اگر مشکاة باشد،
با یک «حرکت لب» هم میتوانی دریچهٔ نور را باز کنی؛
پاسخ، بیواسطه به قلبت خواهد رسید!
این همان نصیحت نورانی است:
به اهل نور اعتماد کن!
سکوت کن، لبهایت را تکان بده،
و بگذار جواب در قلبت بنشیند.
✨ در حقیقت، امام هادی علیهالسلام یادآور شدند که:
مشکاة نور، همیشه روشن است.
فقط کافی است لبهایت را به راز دل باز کنی،
و با قلبی سالم، جواب نورانی را دریافت نمایی.
دلنوشتهٔ مشکاة
ای معلم نورانی من!
قلبم کویری خشکیده است و تشنگیِ جانم بیامان.
دردِدلهایم را به هر که گفتم، جز غبار چیزی نصیبم نشد.
فهمیدم قمقمهٔ سیرابکنندهای که دنبالش بودم، تنها در دستان توست؛
همان مشکاة نور که خدا چراغ معرفتش را در آن نهاده است.
امشب، عطش قلبم مرا تا درگاهت کشانده…
ای کاش دلم ظرفی سالم باشد، بیسوراخ شک و حسد،
تا بتواند یک قطره از آب ولایتت را نگه دارد.
میخواهم شکوای حال خود را، تنها به مشکاة نورانی بسپارم.
میخواهم با لبهای خاموش اما دل بیدار،
نجوایم را به تو برسانم؛
و با هر پاسخ نورانی، آرامشی تازه در جانم بنشیند.
ای قمقمهٔ زلال علم ربانی!
بگذار قطرهای از زمزم ولایتت بر لبان تشنهام بچکد،
تا قلبم دوباره جان بگیرد،
و چراغ امید درونم روشن شود.
رَوَى السَّيِّدُ بْنُ طَاوُسٍ … قَالَ: كَتَبْتُ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ ع
أَنَّ الرَّجُلَ يُحِبُّ أَنْ يُفْضِيَ إِلَى إِمَامِهِ مَا يُحِبُّ أَنْ يُفْضِيَ إِلَى رَبِّهِ
قَالَ فَكَتَبَ إِنْ كَانَ لَكَ حَاجَةٌ فَحَرِّكْ شَفَتَيْكَ فَإِنَّ الْجَوَابَ يَأْتِيكَ.
گاهی دلم میخواهد همانطور که حاجتم را به خدا میگویم، به امامم هم بگویم…
انگار زبانم میخواهد راز دل را در گوش مشکاة نور بسپارد.
سید بن طاووس نقل میکند: کسی همین را به امام هادی علیهالسلام نوشت.
و امام چه زیبا پاسخ داد:
«اگر حاجتی داشتی، لبهایت را حرکت بده؛ پاسخ، خودش میآید.»
آه… چه آرامشی در این کلام است!
یعنی برای رسیدن به امام، لازم نیست صدایت را به آسمان برسانی.
کافی است لبهایت را حرکت دهی،
و دلت را باز کنی…
پاسخ، بیدرنگ در قلبت مینشیند.
آری، این همان راز دل است:
وقتی مشکاة نور در کنار توست،
حتی نجواهای خاموشت هم شنیده میشود.
قلب حسود شکاک، با همه چت میکنه! الا با اسم نورش!
به نظرت، تشنه، از تشنگیاش، به کی باید شکوه و شکایت کنه؟
به قمقمه پر از آب!
زبان عربی چه زیبا و فصیح است!
اسم قمقمهی پر از آب رو که سالمه و سوراخ نیست، میذاره: مشکاة
و بعد به این اسماء الله الحسنی، سلام میکنه و میگه:
«السَّلَامُ عَلَى مَشَاكِي نُورِ اللَّهِ»
تشنه ای که از مشک آب میخوره و سیراب میشه، خودش میفهمه که اسم مشک و قمقمه او چیه!
[سورة سبإ (۳۴): الآيات ۱۵ الى ۱۹]
وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ (۱۸)
و ميان آنان و ميان آبادانيهايى كه در آنها بركت نهاده بوديم شهرهاى متّصل به هم قرار داده بوديم، و در ميان آنها مسافت را، به اندازه، مقرر داشته بوديم. در اين [راه]ها، شبان و روزان آسودهخاطر بگرديد.
السَّلَامُ عَلَى مَحَالِّ مَعْرِفَةِ اللَّهِ!
امام هادی علیه السلام:
در زیارت جامعه کبیره می خوانیم:
السَّلَامُ عَلَى مَحَالِّ مَعْرِفَةِ اللَّهِ وَ مَشَاكِي نُورِ اللَّهِ وَ مَسَاكِنِ بَرَكَةِ اللَّهِ وَ مَعَادِنِ حِكْمَةِ اللَّهِ وَ خَزَنَةِ عِلْمِ اللَّهِ وَ حَفَظَةِ سِرِّ اللَّهِ وَ حَمَلَةِ كِتَابِ اللَّهِ وَ وَرَثَةِ رَسُولِ اللَّهِ وَ أَوْصِيَائِهِ وَ ذُرِّيَّتِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ.
مشکاة در زیارت جامعه کبیره
امام هادی علیهالسلام در زیارت جامعه کبیره، اهلبیت علیهمالسلام را اینگونه معرفی میکنند:
«السَّلَامُ عَلَى مَحَالِّ مَعْرِفَةِ اللَّهِ، وَ مَشَاكِي نُورِ اللَّهِ، وَ مَسَاكِنِ بَرَكَةِ اللَّهِ، وَ مَعَادِنِ حِكْمَةِ اللَّهِ، وَ خَزَنَةِ عِلْمِ اللَّهِ، وَ حَفَظَةِ سِرِّ اللَّهِ، وَ حَمَلَةِ كِتَابِ اللَّهِ، وَ وَرَثَةِ رَسُولِ اللَّهِ وَ أَوْصِيَائِهِ وَ ذُرِّيَّتِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ.»
اهلبیت، همان مشاکی نور خدا هستند؛
قمقمههای لبریز از آب زلال ولایت،
چراغدانهایی که نور خدا در آنها افروخته شده است.
هر کس تشنگی دل خود را به سوی آنان ببرد،
سیراب میشود.
هر کس شکایت خود را پیششان بگذارد،
پاسخی نورانی دریافت میکند.
✨ پس «مشکوة» تنها یک ظرف ساده نیست؛
بلکه جایگاه معرفت خدا،
خانهی برکت الهی،
و خزانهی علم ربانی است.
وقتی به اهلبیت علیهمالسلام سلام میدهیم،
در حقیقت بر سرچشمهی نور سلام میدهیم.
و دل تشنهی ما، در آستان آنان،
به مشکاة نورانی تبدیل میشود.
دلنوشتهٔ مشکاة نور
ای آل محمد علیهمالسلام!
سلام بر شما که محل معرفت خدائید!
هر چه میجویم، در شما مییابم؛
شما همان جایگاهی هستید که علم خدا در آن نازل شده و مرا به سرچشمه نور وصل میکنید.
سلام بر شما، ای مشاکی نور خدا!
قلبم کویر تشنهای است و شما قمقمههای زلالی هستید که از آب ولایت لبریزید.
هر بار که به شما رو میآورم، عطش جانم فرو مینشیند.
سلام بر شما، ای مساکن برکت خدا!
کنار شما آرام میگیرم و برکات الهی آرامآرام در دلم جاری میشوند.
بودنتان برکت است، کلامتان برکت است، حتی نگاهتان و یادتان، نفس کشیدنتان… همه برکت است.
سلام بر شما، ای معادن حکمت الهی!
وقتی سؤالی در ذهنم جوانه میزند،
پاسخش را در کلمات و آموزههای شما پیدا میکنم.
شما معدن بیپایانی هستید که هیچگاه تمام نمیشوید.
سلام بر شما، ای خزانههای علم خدا!
هر بار که درِ قلبتان را میکوبم،
گنج تازهای از علم و معرفت به من میبخشید.
دلم کوچک است، اما شما آنقدر کریمید که حتی کوچکترین ظرفم را لبریز میکنید.
سلام بر شما، ای حافظان سرّ خدا!
رازهایی در سینههای نورانیتان دارید که جز اهل ولایت کسی تاب شنیدنش را ندارد.
گاهی قطرهای از آن سرّ را در گوش شاگردی میچکانید
و همان قطره، دریایی از آرامش میشود.
سلام بر شما، ای حاملان کتاب خدا!
در شما قرآن زنده است؛
هر سخنتان آیهای است که جانم را هدایت میکند.
وقتی نامتان را میبرم، انگار آیهای تازه بر قلبم نازل میشود.
سلام بر شما، ای وارثان رسول خدا!
شما ادامه همان نوری هستید که پیامبر آغاز کرد.
هر گام شما، ردّی از گامهای اوست.
و من، شاگردی کوچک، فقط آرزو دارم در سایهتان قدم بزنم.
ای آل محمد!
من به مشاکی نور شما سلام میدهم،
تا مشکاة قلبم نیز روشن شود.
من به قمقمههای زلال شما چنگ میزنم،
تا عطش جانم فرو بنشیند.
و من به شما دل میسپارم،
چون میدانم در نگاهتان، در کلامتان، در حضورتان،
همهٔ خدا را میتوان دید.
…
«وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً، وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ، سِيرُوا فِيهَا لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ».
…
ای آل محمد علیهمالسلام!
شما همان قُرَى مبارکهاید،
شهرهای سرشار از برکت و نور خدا.
اما پروردگار مهربان، برای رسیدن به شما،
در این مسیر، قُرَى ظاهره قرار داده است؛
منارههایی روشن، نشانههایی آشکار،
تا شاگردی چون من، در تاریکی راه گم نشود.
هر بار که به این قُرَى ظاهره پناه میبرم،
راه هموار میشود، دل آرام میگیرد،
و میشنوم که آیه در گوشم نجوا میکند:
«سِيرُوا فِيهَا لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ»
آه… چه وعدهای شیرین!
که در شبهای پر هراس و در روزهای پر تلاطم،
باز هم در سایهٔ شما،
راه رفتن، امن و روشن باشد.
ای اهلبیت!
من، دلشکسته و تشنه،
با شکوه حال به همین قُرَى ظاهره رو میکنم،
چون میدانم قدمقدم مرا تا قُرَى مبارکه میبرند؛
آنجا که جز نور و برکت، چیزی نیست.
– مشاکی نور خدا
– سلام بر مشکاتهای نور
– اهلبیت، چراغدانهای هدایت
– در پناهِ مشاکی نور الله
– محالّ معرفت و مشکاتهای نور
– از آیه نور تا زیارت جامعه
#دلنوشته
سلام بر چراغدانهای هدایت
و اینجا، دل آرامتر میشود؛
چون دیگر «مشکات» فقط یک تمثیلِ زیبا در آیه نیست،
بلکه در زیارتِ جامعهی کبیره،
خودِ امام هادی علیهالسلام پرده را کنار میزنند و به ما نشان میدهند که این نور،
در کجا باید جستوجو شود:
«السَّلَامُ عَلَى مَحَالِّ مَعْرِفَةِ اللَّهِ
وَ مَشَاكِي نُورِ اللَّهِ
وَ مَسَاكِنِ بَرَكَةِ اللَّهِ
وَ مَعَادِنِ حِكْمَةِ اللَّهِ
وَ خَزَنَةِ عِلْمِ اللَّهِ
وَ حَفَظَةِ سِرِّ اللَّهِ
وَ حَمَلَةِ كِتَابِ اللَّهِ
وَ وَرَثَةِ رَسُولِ اللَّهِ وَ أَوْصِيَائِهِ وَ ذُرِّيَّتِهِ…»
یعنی اگر کسی از من بپرسد:
این نور را کجا باید پیدا کرد؟
این مشکات را در کدام وادی باید جست؟
این چراغدانِ هدایت در کدام خانه افروخته است؟
پاسخ، همین سلامِ نورانی است:
«در اهلبیت علیهمالسلام.»
آنان «محالّ معرفتِ خدا» هستند؛
یعنی جایگاههایی که شناختِ خدا در آنها منزل کرده است.
خدا را نمیتوان با خیالِ پراکنده شناخت،
با ذهنِ بیمعلم شناخت،
با دلِ بیقبله شناخت.
معرفت، خانه میخواهد؛
و خانهی معرفتِ خدا، دلهای نورانیِ آنان است.
هر که از این در وارد شود، به نور میرسد؛
و هر که از این آستانه دور بماند،
حتی اگر نامِ خدا را بسیار بر زبان آورد،
چه بسا هنوز در حاشیهی نور ایستاده باشد، نه در متنِ آن.
و چه تعبیر شگفتی:
«وَ مَشَاكِي نُورِ اللَّهِ»
سلام بر شما که مشکاتهای نور خدایید.
یعنی شما همان سینههای مطهرید
که چراغِ الهی در آنها بیهیچ خاموشی میسوزد.
شما ظرفِ نورید؛
نه ظرفی ترکخورده،
نه دلی مشغولِ غیر،
نه سینهای که بادهای شک و حسد، شعلهاش را بلرزانند.
شما مشکاتاید؛
آن حفرهی امنِ دیوارِ هستی
که خدا مصباحِ هدایت را در آن نهاده است
تا شبِ انسان بیفروغ نماند.
اینجا دیگر دل میفهمد که چرا محبتِ اهلبیت، فقط یک احساس نیست.
چون آدمی در تاریکیِ دنیا،
به چیزی بیش از علاقه نیاز دارد؛
به «جهت» نیاز دارد،
به «چراغ» نیاز دارد،
به «ظرفِ سالمِ نور» نیاز دارد.
دوست داشتنِ آنان، اگر با معرفت همراه شود،
یعنی سپردنِ راهِ زندگی به نورِ مطمئن.
یعنی پذیرفتنِ اینکه در این شبِ پیچیده،
بیمشکات نمیشود راه رفت.
و بعد میفرماید:
«وَ مَسَاكِنِ بَرَكَةِ اللَّهِ»
سلام بر شما که مسکنهای برکت خدایید.
برکت، فقط زیاد شدن نیست؛
«بهجا شدن» است،
«پُرثمر شدن» است،
«قد کشیدنِ معنا در متنِ کمبودها» است.
بسا عمرهایی که بلندند و بیبرکت،
و بسا لحظههایی که کوتاهاند و آسمانی.
اهلبیت، مساکنِ برکتاند؛
یعنی هر چه به آنان نزدیکتر شوی،
زندگیات از پراکندگی بیرون میآید،
دل از خشکی درمیآید،
و حتی رنج، شکلِ دیگری پیدا میکند.
انگار درد، وقتی در جوارِ این خانهها قرار میگیرد،
از بیمعنایی نجات پیدا میکند.
«وَ مَعَادِنِ حِكْمَةِ اللَّهِ»
چه کسی جز معدن، میتواند حکمت را در خود پنهان کرده باشد؟
طلا را از سطحِ خاک پیدا نمیکنند؛
باید به معدن رسید.
حکمت هم چنین است.
کلمههای پراکنده، حکمت نیستند؛
اطلاعاتِ زیاد، حکمت نیست؛
حتی دانستنِ بسیار، بدونِ نورِ ولایت،
چه بسا فقط سنگینیِ ذهن باشد.
اما آنان معدنِ حکمتِ خدایند؛
یعنی هر پاسخِ حقیقی،
هر فهمِ نجاتبخش،
هر بصیرتی که انسان را از هلاکتِ ظاهر نجات دهد،
در ساحتِ نورانیِ آنان ریشه دارد.
و چقدر این تعبیر به دلِ خسته امید میدهد:
«وَ خَزَنَةِ عِلْمِ اللَّهِ»
سلام بر شما که خزانهدارانِ علم خدایید.
خزانهدار، کسی است که هم امانتدار است، هم بخشنده به اذنِ صاحبِ خزانه.
اهلبیت، علم را از خود نمیگویند؛
از خدا میگویند.
نور را از خود نمیتابانند؛
آینهی نور خدایند.
برای همین است که وقتی انسان در جهلِ خود گم میشود،
اگر به این خزانهها پناه ببرد،
بینصیب بازنمیگردد.
شاید همهی درها بسته باشد،
اما درِ خزانهی نور، برای دلِ محتاج باز است.
«وَ حَفَظَةِ سِرِّ اللَّهِ»
اینجا دل میلرزد.
سرّ خدا، چیزی نیست که هر گوشی تابِ شنیدنش را داشته باشد.
هر دلی ظرفیتِ حملِ آن را ندارد.
پس باید حافظانی باشد،
سینههایی باشد،
قلبهایی باشد
که رازِ الهی را بیتحریف، بیفروکاست، بیخیانت نگاه دارند.
اهلبیت، حافظانِ سرّ خدایند؛
و این یعنی اگر کسی بخواهد به باطنِ دین نزدیک شود،
به حقیقتِ بندگی نزدیک شود،
به طعمِ پنهانِ آیات برسد،
باید ادبِ ورود به محضرِ این رازداران را بیاموزد.
«وَ حَمَلَةِ كِتَابِ اللَّهِ»
قرآن، فقط الفاظِ نوشتهشده بر کاغذ نیست؛
حامل میخواهد، جان میخواهد، قامت میخواهد.
اهلبیت، حاملانِ کتابِ خدایند؛
یعنی قرآن در رفتارشان راه میرود،
در سکوتشان تفسیر میشود،
در اشکشان معنا میگیرد،
در صبرشان مجسم میشود.
اگر کسی بخواهد قرآن را نه فقط بخواند، بلکه «ببیند»،
باید آن را در آیینهی این حاملان تماشا کند.
و سرانجام:
«وَ وَرَثَةِ رَسُولِ اللَّهِ وَ أَوْصِيَائِهِ وَ ذُرِّيَّتِهِ»
سلام بر شما که وارثانِ رسول خدایید.
وارث، فقط چیزی را تحویل نمیگیرد؛
روحِ آن را ادامه میدهد.
پس آنان ادامهی نورِ پیامبرند،
امتدادِ نفسِ نبویاند،
راهِ ناتمامِ هدایت در زمیناند.
هر که از ایشان جدا شود،
از رشتهی نور جدا شده است؛
و هر که به آنان تمسک کند،
در حقیقت دست در دستِ همان نوری گذاشته که از آغازِ خلقت، راهبرِ آدمی بوده است.
ای مشکاتهای نور خدا!
ای محالّ معرفت!
ای مساکنِ برکت!
ای معادنِ حکمت!
ای خزانههای علم!
ای حافظانِ سرّ!
ای حاملانِ کتاب!
ای وارثانِ رسول!
دلِ من در این شبِ تار،
بیش از هر چیز، به یک خانهی روشن نیاز دارد.
من خستهام از رفتن به سوی چراغهای بیجان،
از اعتماد به دلهای سوراخ،
از گفتنِ راز به گوشهایی که امانتدارِ نور نیستند.
من میخواهم دردِ دل را به جایی ببرم
که هم بشنود،
هم بفهمد،
هم راه نشان دهد،
هم از عطشِ جانم کم کند.
شما همان مشکاتهای نور خدایید.
اگر دلم به شما نزدیک شود،
حتما از این پراکندگی نجات پیدا کند.
قطعا این همه تاریکی،
با یک شعله از نورِ محبتِ شما،
قابلِ تحمل شود.
حتما راه، دوباره راه شود.
حتما دعا، دوباره از جنسِ آسمان شود.
حتما قلب، دوباره ظرف شود؛
ظرفِ نور،
ظرفِ صبر،
ظرفِ رضایت،
ظرفِ شِکوه به خدا، نه شکایت از خدا.
خدایا!
ما را از آنان قرار بده که سلام بر مشاکیِ نورِ تو را فقط بر زبان نمیآورند،
بلکه دلشان را هم به سوی همین مشکاتها میبرند.
دلمان را از رخنههای شک و حسد پاک کن
تا لایقِ قطرهای از آن نور شویم.
و به ما بیاموز
که در شبهای دنیا،
راه را نه از هیاهوی خلق،
که از چراغِ خاموشنشدنیِ اهلبیت علیهمالسلام بجوییم.
الصَّبْرُ الْجَمِيلُ: صَبْرٌ لَيْسَ فِيهِ شَكْوَى إِلَى النَّاسِ!
به مشک خالی که خودش تشنهی آبه و نمیتونه حتی خودشو سیراب کنه، نباید شِکوِه حال نمود!
امام باقر علیه السلام:
عَنْ جَابِرٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع يَرْحَمُكَ اللَّهُ مَا الصَّبْرُ الْجَمِيلُ؟
قَالَ ذَلِكَ صَبْرٌ لَيْسَ فِيهِ شَكْوَى إِلَى النَّاسِ.
جابر گويد بامام باقر عليه السّلام عرضكردم:
صبر جميل چيست؟
فرمود:صبرى كه در آن شكايت نزد مردم نباشد.
+ مقاله «نور پاکدامنی!»
[ شِکوِه حال: «إِلَى النَّاسِ یا إِلَى اللَّهِ»]
«إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ»
[سورة يوسف (12): الآيات 81 الى 87] :
قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (83)
«فَصَبْرٌ جَمِيلٌ»: راضی به تقدیرات باش و صبر بر مصائب بنما آنهم صبر جمیل «فَصَبْرٌ جَمِيلٌ» یعنی صبری که ذرهای خدا رو در این تقدیراتش متهم ننمایی!
داستان شکوه یعقوب به خداست نه غیر او «قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ»
اگه راضی به تقدیرات نباشی انگاری داری به خدا تهمت میزنی!
امام کاظم علیه السلام:
يَنْبَغِي لِمَنْ عَقَلَ عَنِ اللَّهِ أَنْ لَا يَسْتَبْطِئَهُ فِي رِزْقِهِ وَ لَا يَتَّهِمَهُ فِي قَضَائِهِ»
كسى كه خدا را شناخت [عقل خدائى پيدا كرد] سزاوار است که روزى دادن او را كند و دير نشمارد و او را در حكمش متهم ندارد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم:
مَا أَنْصَفَ اللَّهَ مِنْ نَفْسِهِ مَنِ اتَّهَمَ اللَّهَ فِي قَضَائِهِ وَ اسْتَبْطَأَهُ فِي رِزْقِه.
كسى كه خدا را در قضاء و قدر متهم نموده و رزق و روزى خود را از طرف خدا ديررس خيال كند با خداى مهربان انصاف را مراعات نكرده و در حق خدا تصور باطل كرده است.
امام علی علیه السلام:
«لا تتّهم اللّه في شيء قضاه عليك».
«الْحَاسِدُ جَاحِدٌ لِأَنَّهُ لَمْ يَرْضَ بِقَضَاءِ اللَّهِ: آدم حسود – در حقیقت – یک آدم لَجوج و ستیزهجو است. زیرا او به قضا و مقدرات الهی تن نمیدهد.»
انگاری حسود – که راضی به تقدیراتش نیست – خدا رو متهم میکنه که خدای خوبی نیستی و خوب تقدیر نکردی و این لباسی که برای من مقدر نمودی اندازه من نیست «وَ مَنْ لَمْ يَرْضَ بِمَا قُسِمَ لَهُ اتَّهَمَ اللَّهَ فِي قَضَائِهِ».
گفتن جمله «ای روزگار!» که بارها و بارها شنیدیمو گفتیم، خودش تهمت زدن به خداست ! «يَا عَلْقَمَةُ … أَ لَمْ يَقُولُوا إِنَّهُ الدَّهْرُ؟!»
اعتراض به تقدیرات، چه کار زشتیه!
شکایت از خدا چقدر زشته!
حسود، از خدا شاکی است! از تقدیرات ناراضی است!
حسود، از خدا راضی نیست! خدا هم از حسود راضی نیست!
اهل نور، از خدا راضیه، از خودش شاکیه!
اهل نور، از تقدیراتش راضیه! خدا هم از او راضیه! به این میگن: «راضِيَةً مَرْضِيَّةً».
[سورة الفجر (۸۹): الآيات ۱ الى ۳۰]
يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ (۲۷)
اى نفس مطمئنّه،
ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً (۲۸)
خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد،
فَادْخُلِي فِي عِبادِي (۲۹)
و در ميان بندگان من درآى،
وَ ادْخُلِي جَنَّتِي (۳۰)
و در بهشت من داخل شو.»
پس:
به کار خدا نمیشه اعتراض کرد و اصلا نمیشه ایراد گرفت! کاراش درسته و حرف نداره «حمد – ذمّ».
«الْمُؤْمِنُ هُوَ … قَلِيلُ الشَّكْوَى … كَظَّامٌ».
اعتراض به تقدیرات!
داستان یونس ع:
[سورة الأنبياء (۲۱): الآيات ۸۷ الى ۹۰]
وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ (۸۷)
و «ذو النون» را [ياد كن] آنگاه كه خشمگين رفت و پنداشت كه ما هرگز بر او قدرتى نداريم، تا در [دل] تاريكيها ندا درداد كه: «معبودى جز تو نيست، منزّهى تو، راستى كه من از ستمكاران بودم.»
فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ (۸۸)
پس [دعاى] او را برآورده كرديم و او را از اندوه رهانيديم، و مؤمنان را [نيز] چنين نجات مىدهيم.
داستان شجره منهیّه:
[سورة البقرة (۲): آية ۳۵]
وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ (۳۵)
و گفتيم: «اى آدم، خود و همسرت در اين باغ سكونت گير[يد]؛ و از هر كجاى آن خواهيد فراوان بخوريد؛ و[لى] به اين درخت نزديك نشويد، كه از ستمكاران خواهيد بود.»
[سورة البقرة (۲): آية ۳۶]
فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فِيهِ وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ (۳۶)
پس شيطان هر دو را از آن بلغزانيد؛ و از آنچه در آن بودند ايشان را به درآورد؛ و فرموديم: «فرود آييد، شما دشمن همديگريد؛ و براى شما در زمين قرارگاه، و تا چندى برخوردارى خواهد بود.»
[سورة الأعراف (۷): الآيات ۱۸ الى ۲۱]
قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً مَدْحُوراً لَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعينَ (۱۸)
فرمود: «نكوهيده و رانده، از آن [مقام] بيرون شو؛ كه قطعاً هر كه از آنان از تو پيروى كند، جهنّم را از همه شما پر خواهم كرد.»
وَ يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ (۱۹)
«و اى آدم! تو با جفت خويش در آن باغ سكونت گير، و از هر جا كه خواهيد بخوريد، و[لى] به اين درخت نزديك مشويد كه از ستمكاران خواهيد شد.»
داستان خضر ع و موسی ع:
[سورة الكهف (۱۸): الآيات ۶۵ الى 82]
فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا رَكِبا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَها قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراً (۷۱)
پس رهسپار گرديدند، تا وقتى كه سوار كشتى شدند، [وى] آن را سوراخ كرد. [موسى] گفت: «آيا كشتى را سوراخ كردى تا سرنشينانش را غرق كنى؟ واقعاً به كار ناروايى مبادرت ورزيدى.»
قمقمه با آب زمزم!
اینم وسیله قشنگیه که همیشه مشک آبی برای چتکردن بهمراه داشته باشی!
به شرط اینکه اونو از آب چاه زمزم پر کرده باشی!
و آداب استفاده از این هدیه مقدس و نورانی رو بخوبی بلد باشی!
و طالب معنای این دعا هم باشی:
«اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ عِلْماً نَافِعاً وَ رِزْقاً وَاسِعاً وَ شِفَاءً مِنْ کلِّ دَاءٍ وَ سُقْم»
«خداوندا! این را عملی سودمند و رزقی گسترده و درمانی برای هر درد و بیماری قرار بده.»
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم:
مَن مَرِضَ يَوماً و لَيلَةً فَلَم يَشكُ إلى عُوّادِهِ،
بَعَثَهُ اللّهُ عز و جل يَومَ القِيامَةِ مَعَ خَليلِهِ إبراهيمَ خَليلِ الرَّحمنِ عليه السلام،
حَتّى يَجوزَ الصِّراطَ كَالبَرقِ اللّامِعِ.
هر كس يك شبانه روز بيمار شود و نزد عيادتكنندگانش شكوه نكند،
خداوند، او را در روز قيامت، با خليل خويش، ابراهيم خليل الرحمن، برمىانگيزد،
تا بسان برقى پُردرخشش، از صراط بگذرد.
شَكْوَى إِلَى النَّاسِ – شَكْوَى إِلَى اللَّهِ
امام باقر علیه السلام:
عَنْ جَابِرٍ قَالَ:
قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع رَحِمَكَ اللَّهُ
مَا الصَّبْرُ الْجَمِيلُ؟
فَقَالَ
كَانَ [ذَاكَ] صَبْرٌ لَيْسَ فِيهِ شَكْوَى إِلَى النَّاسِ
إِنَّ إِبْرَاهِيمَ بَعَثَ يَعْقُوبَ إِلَى رَاهِبٍ مِنَ الرُّهْبَانِ عَابِدٍ مِنَ الْعُبَّادِ فِي حَاجَةٍ فَلَمَّا رَآهُ الرَّاهِبُ حَسِبَهُ إِبْرَاهِيمَ فَوَثَبَ إِلَيْهِ فَاعْتَنَقَهُ ثُمَّ قَالَ مَرْحَباً بِخَلِيلِ الرَّحْمَنِ قَالَ يَعْقُوبُ إِنِّي لَسْتُ بِإِبْرَاهِيمَ وَ لَكِنِّي يَعْقُوبُ بْنُ إِسْحَاقَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ فَقَالَ لَهُ الرَّاهِبُ فَمَا بَلَغَ بِكَ مَا أَرَى مِنَ الْكِبَرِ
قَالَ الْهَمُّ وَ الْحُزْنُ فَمَا جَاوَزَ صَغِيرَ الْبَابِ حَتَّى أَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ أَنْ يَا يَعْقُوبُ شَكَوْتَنِي إِلَى الْعِبَادِ
فَخَرَّ سَاجِداً عِنْدَ عَتَبَةِ الْبَابِ يَقُولُ رَبِّ لَا أَعُودُ فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ أَنِّي قَدْ غَفَرْتُهَا لَكَ فَلَا تَعُودَنَّ إِلَى مِثْلِهَا
فَمَا شَكَا شَيْئاً مِمَّا أَصَابَهُ مِنْ نَوَائِبِ الدُّنْيَا إِلَّا أَنَّهُ قَالَ يَوْماً
إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ.
– شکوى به خدا، نه شکایت از خدا
– صبرِ جمیل و رازِ نگفتن به مردم
– از دردِ دل با خلق تا نجوا با خدا
– إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ
– ادبِ اندوه در محضرِ خدا
– شکسته، اما رو به آسمان
– صبرِ یعقوبی
– شکایتِ دل، فقط با خدا
– آستانِ امنِ شکوه
– دلبردنِ غم به خانهی خدا
#دلنوشته
شکوى به خدا، نه شکایت از خدا
و اینجا، دل واردِ یکی از لطیفترین منزلهای بندگی میشود:
فرقِ میانِ «شکوى إلى الناس» و «شکوى إلى الله».
آدم تا زخمی میشود، میخواهد حرف بزند.
تا غمی بر دلش مینشیند، دنبالِ گوشی میگردد.
تا اندوهی در جانش ریشه میدواند، میخواهد کسی او را بفهمد.
اما همهی حرفها، آدم را سبک نمیکنند؛
بعضی درد دلها، فقط زخم را از خلوتِ خدا بیرون میکشند
و در کوچههای بیپناهِ دنیا رها میکنند.
امام باقر علیهالسلام وقتی از «صبرِ جمیل» سخن میگویند،
پرده از همین راز برمیدارند:
صبرِ زیبا، صبریست که در آن
شکایت به مردم نباشد.
نه یعنی دل، درد نداشته باشد،
نه یعنی انسان، اشک نریزد،
نه یعنی اندوه، بر شانهی جان سنگینی نکند؛
بلکه یعنی جهتِ ناله، گم نشود.
یعنی دل، راهِ خانه را بلد باشد.
یعنی وقتی غم میآید،
بداند باید درِ کدام آستانه را بزند.
چه درسِ عجیبی در قصهی یعقوب علیهالسلام نهفته است.
آنگاه که آن راهب، پیری و رنج را در چهرهی او دید
و پرسید چه چیز تو را به این حال رسانده،
فرمود: همّ و حزن.
همین.
نه شکایتِ بلند،
نه گلایهی مفصل،
نه باز کردنِ تمامِ زخمها.
اما همین اندازه نیز
برای دلِ پیامبری چون یعقوب، سنگین آمد؛
چرا که خطاب رسید:
«أَنْ يَا يَعْقُوبُ شَكَوْتَنِي إِلَى الْعِبَادِ»
ای یعقوب، از من نزد بندگان شکایت بردی؟
اینجا انسان میلرزد.
چون میفهمد گاهی چیزی که ما آن را دردِ دلِ ساده میپنداریم،
در ترازوی قرب،
نامِ دیگری دارد.
گاهی آدم خیال میکند فقط از رنجش گفته،
اما در باطن، دارد از تقدیرِ خدا نزد خلق شکایت میکند.
و این همان جاییست که اهلِ دل، زبانشان را بیشتر مراقبت میکنند
تا مبادا رنج، آنها را از ادبِ حضور بیرون ببرد.
یعقوب علیهالسلام چه کرد؟
بر آستانهی در افتاد.
سجده کرد.
نگفت: من که چیز مهمی نگفتم.
نگفت: مگر بنده حق ندارد از غمش بگوید؟
نگفت: مگر دلِ شکسته زبان نمیخواهد؟
بلکه فقط گفت:
پروردگارا، دیگر بازنمیگردم.
و این، ادبِ انبیاست:
هر جا بوی غفلت از لطافتِ توحید بیاید،
بهجای توجیه، به سجده پناه میبرند.
اما مگر خودِ یعقوب نفرمود:
«إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ»؟
آری؛
و همین، تمامِ مرز را روشن میکند.
درد داشتن، مذموم نیست.
گریستن، ضعف نیست.
حزن، بیایمانی نیست.
آنچه مهم است، قبلهی شکایت است.
اگر غم را به مردم ببری، سبک نمیشوی؛
پراکنده میشوی.
اگر درد را پیشِ هر گوشی ببری، درمان نمییابی؛
فقط حرمتِ زخم را کم میکنی.
اما اگر بگویی:
خدایا، من همین اندوهم را به تو آوردهام،
همان غم، عبادت میشود؛
همان اشک، نور میشود؛
همان ناله، راهِ آسمان را پیدا میکند.
چه بسیار فرق است
میانِ کسی که از خدا، پیشِ خلق شکایت میکند
و کسی که از خلق، به خدا پناه میبرد.
اولی، دلش را از هیاهو پُر میکند؛
دومی، دلش را به سکینه میرساند.
اولی، زخم را در بازار میگرداند؛
دومی، زخم را در حرم میبرد.
اولی، دنبالِ همدردی میگردد؛
دومی، دنبالِ ربّ میگردد.
و شاید یکی از نشانههای دلِ تربیتشده همین باشد:
اینکه هر درد را نمیگوید،
پیشِ هر کسی نمیگوید،
به هر گوشِ شلوغی نمیسپارد.
بعضی دردها حرمت دارند.
باید آنها را با وضوی اشک،
به پیشگاهِ خدا برد.
باید در تاریکیِ شب گفت،
نه در روشناییِ نمایش.
باید در سجده بازشان کرد،
نه در میانِ جمعی که نه طاقتِ فهم دارند، نه امانتِ حمل.
ای مشکاتِ نورانی!
حالا بهتر میفهمم که چرا دل باید اول به سوی نور برود.
چون هر دلی، جایِ شکایت نیست.
هر گوشی، محرمِ اندوه نیست.
هر آغوشی، پناهِ جان نیست.
بعضیها فقط صدای غمِ تو را میشنوند،
اما راهی به رهاییات ندارند.
بعضیها فقط زخمت را میبینند،
اما درمان را نمیشناسند.
بعضیها حتی از شنیدنِ دردِ تو،
برای خودشان داستان میسازند،
داوری میکنند،
یا زخم را عمیقتر میکنند.
اما خدا…
خدا هم میشنود،
هم میفهمد،
هم میپوشاند،
هم شفا میدهد،
هم از دلِ همان اندوه، نوری بیرون میآورد که خودت هم گمانش را نداشتی.
صبرِ جمیل، شاید همین باشد:
اینکه دل، خون باشد و زبان، مؤدب.
اینکه چشم، بارانی باشد و جان، معترض نباشد.
اینکه سینه، پُر از همّ و حزن باشد
اما رشتهی اعتماد از دست نرود.
اینکه آدم، زیرِ بارِ مصیبت خم شود،
اما رو به قبله خم شود، نه رو به مردم.
چه دشوار است این مقام،
و چه زیباست.
آدمی عادت کرده که رنجش را پخش کند
تا شاید آرام شود؛
اما اهلِ معرفت، رنج را جمع میکنند
و یکجا، در محضرِ خدا میگذارند.
نه از آن رو که بینیاز از همدلیاند،
بلکه از آن رو که میدانند
هیچ دلی، مثل خدا گنجایشِ اندوهِ بنده را ندارد.
گاهی لازم نیست کسی بداند در درونِ ما چه میگذرد.
گاهی کافیست خدا بداند.
و مگر او نمیداند؟
میداند؛
اما دوست دارد بنده، غمش را خودش به آستانِ او بیاورد.
این آوردنِ غم،
خودش عبادت است.
این اعترافِ آرام که
«خدایا، جز تو کسی را ندارم»
خودش نوریست در دلِ تاریکی.
ای پروردگارِ یعقوب!
ما را از آنان قرار نده که از تو نزد مردم شکایت میکنند
و از مردم نزد تو غافلاند.
به ما ادبِ اندوه بیاموز.
به ما یاد بده که اگر دلمان شکست،
تکههایش را در خانهی تو جمع کنیم.
اگر اشکمان جاری شد،
در راهِ تو جاری شود.
اگر زبانمان به شکوه باز شد،
رو به آسمان باز شود، نه رو به خلق.
خدایا!
ما هنوز کودکیم
و زود دردهایمان را به هر سو میبریم.
زود دلمان میخواهد دیده شویم،
فهمیده شویم،
دلجویی شویم.
اما ما را بزرگ کن
در بزرگیِ توحید.
به ما بیاموز
که هر اندوهی را خرجِ مردم نکنیم،
هر زخمی را بر سرِ کوچهی دنیا نبریم،
و هر شکایتی را از درگاهِ تو پایین نیاوریم.
ای مشکاتهای نور خدا!
ما را به آن ادبِ یعقوبی نزدیک کنید؛
به آن صبرِ جمیل
که در آن، دل میسوزد
اما شکایت، رنگِ غیر خدا نمیگیرد.
به ما بیاموزید
که چگونه میشود غمگین بود و مؤدب ماند،
شکسته بود و امیدوار ماند،
گریست و در عینِ گریه،
دست از دامنِ نور برنداشت.
و چه آرامبخش است این حقیقت:
مؤمن، بیپناه نیست؛
فقط باید پناهِ درست را بشناسد.
اگر دل، راهِ خدا را بلد باشد،
دیگر لازم نیست برای هر درد،
درِ خانهای را بزند.
کافیست در دلِ شب بگوید:
«إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ»
و همین یک جمله،
برای باز شدنِ آسمانِ دل کافیست.
– صبرِ جمیل، شکوه فقط با خدا
– إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ
– صبرِ یعقوبی در پناهِ نور
– مشاکی نور الله و ادبِ اندوه
– صبرِ جمیل و آستانِ امنِ شِکوه
– شکسته، اما رو به خدا
– اهلبیت، پناهِ دلِ صابر
– شکوه به خدا در پناهِ مشاکی نور
– صبرِ مؤدبانه در محضرِ خدا
– از صبرِ ظاهری تا صبرِ جمیل
#دلنوشته
صبرِ جمیل و آستانِ امنِ شِکوه
و حالا نوبتِ یکی از عمیقترین منزلهای دل است:
«صبرِ جمیل».
نه هر سکوتی صبر است،
نه هر تحملی زیباست،
نه هر لبِ بستهای نشانهی رضاست.
گاهی آدم حرفی نمیزند،
اما در درونش هزار اعتراض فریاد میکشد.
گاهی اشکش را پنهان میکند،
اما دلش از قهر و گلایه پُر است.
گاهی خم میشود، میسوزد، دوام میآورد،
اما این دوام، بوی تسلیم نمیدهد؛
بوی بیپناهی میدهد،
بوی ناچاری میدهد،
بوی خستگیِ فروخورده میدهد.
صبرِ ظاهری همین است:
اینکه انسان فقط فرونپاشد.
فقط خودش را نگه دارد.
فقط صورتِ مسئله را آرام نشان دهد.
فقط در چشمِ دیگران، مقاوم به نظر برسد.
اما صبرِ جمیل، چیزِ دیگریست.
صبرِ جمیل، فقط نگه داشتنِ ظاهر نیست؛
نگه داشتنِ دل است.
یعنی درونِ انسان،
در همان وقتی که تیرِ بلا خورده،
هنوز رو به خدا باشد.
هنوز حرمتِ او را نگاه دارد.
هنوز رشتهی اعتماد را پاره نکند.
هنوز از تلخیِ حادثه،
زهرِ بدگمانی به پروردگار نسازد.
صبرِ جمیل، صبریست
که در آن، دل شکسته هست،
اما اتهام نیست.
اشک هست،
اما اعتراض نیست.
فراق هست،
اما فراموشیِ ربّ نیست.
آدم در آن میسوزد،
اما سوختنش را بهانهی دور شدن نمیکند.
همین است که این صبر، جمیل است؛
زیباست،
چون در میانِ رنج، ادب را نگه میدارد.
در میانِ اندوه، قبله را گم نمیکند.
در میانِ فشار، محبت را از دست نمیدهد.
و مگر نه اینکه یعقوب علیهالسلام سالها در فراق سوخت؟
چشمش سفید شد،
پشتش خم شد،
دلش از هجرِ یوسف پر از خون شد؛
اما آنجا که زبان گشود،
نگفت: چرا؟
نگفت: تا کی؟
نگفت: این چه تقدیری بود؟
بلکه گفت:
«إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ»
چه جملهی عجیبی.
چه قلهی بلندی.
چه ادبِ نابی.
نفرمود:
من غمی ندارم.
نفرمود:
من قویام و درد را حس نمیکنم.
نفرمود:
فراق برایم آسان است.
بلکه غمش را اعتراف کرد،
حزنش را پنهان نکرد،
سوختنش را انکار نکرد؛
اما همه را فقط به یک سو برد:
إِلَى اللَّهِ.
همین «إلى الله» است که بندگی را از شکستن، زیبا میکند.
همین «إلى الله» است که اشک را از ضعف، به عبادت تبدیل میکند.
همین «إلى الله» است که حزن را از تاریکی، به نور میرساند.
آدم وقتی غمش را به خدا میبرد،
در حقیقت دارد میگوید:
خدایا، من هنوز تو را پناهِ خودم میدانم.
هنوز بعد از این همه رنج،
از تو نبریدهام.
هنوز باور دارم
که فهمِ اندوهِ من، در توانِ توست
و درمانِ من، در دستِ تو.
این، اوجِ ادبِ بندگی است:
اینکه بنده، حتی در وقتِ گریه،
از دایرهی توحید بیرون نرود.
حتی در لحظهای که دلش تاب نمیآورد،
باز هم درِ همان خانه را بزند.
حتی وقتی همهچیز در درونش فرو ریخته،
هنوز بداند که شکایت را باید به صاحبِ دل برد،
نه به تماشاگرانِ دل.
و چه بسیارند کسانی که صبرِ ظاهری دارند،
اما صبرِ جمیل ندارند.
پیشِ مردم محکماند،
اما در خلوت، از خدا دلگیرند.
به زبان ساکتاند،
اما در باطن، با تقدیر در نزاعاند.
از کسی چیزی نمیگویند،
اما در درون، آتشِ سوءظن به حکمتِ الهی روشن است.
این سکوت، هرچند در چشمِ خلق زیبا باشد،
در ترازوی آسمان، هنوز جمیل نشده است.
صبرِ جمیل آنجاست که دل بگوید:
خدایا، من درد دارم،
اما از تو نمیبُرم.
من خستهام،
اما به تو بدگمان نمیشوم.
من نمیفهمم،
اما بیادب نمیشوم.
من میگریم،
اما رو به تو میگریم.
این صبر، صبرِ اهلِ نور است.
صبرِ کسانیست که هنوز در شب،
چراغ را گم نکردهاند.
و اینجا پیوندِ دل دوباره با «مشاکی نور الله» روشن میشود.
چرا اهلبیت علیهمالسلام پناهِ درستِ دلاند؟
چون آنان جای شکایت از خدا نیستند،
راهِ شِکوه به خدا هستند.
آنان مشکاتهای نور خدایند؛
یعنی نه دیواری میانِ ما و خدا،
بلکه محلِ تجلیِ نورِ اویند.
پناه بردن به آنان،
یعنی پناه بردن به نوری که از خدا آمده است.
توسل به آنان،
یعنی گم نکردنِ جهتِ آسمانیِ دل.
محبتِ آنان،
یعنی افتادن در آغوشِ هدایت،
نه فرار کردن از ربوبیت.
آدمِ خسته، گاهی فرقِ میانِ این دو را نمیفهمد:
یک وقت دردش را پیشِ کسی میبرد تا از خدا دور شود،
و یک وقت دردش را به محضرِ اولیای خدا میبرد تا بهتر به خدا برسد.
این دو، از زمین تا آسمان فرق دارند.
اهلبیت، مأمنِ اعتراض به خدا نیستند؛
مأمنِ بازگشت به خدایند.
آنجا که دل در کنارِ آنان مینشیند،
یاد میگیرد چگونه بسوزد و گستاخ نشود،
چگونه اشک بریزد و مأیوس نشود،
چگونه رنج بکشد و بیپناه نشود.
برای همین است که دل، وقتی به مشاکی نور الله نزدیک میشود،
آرامآرام آدابِ غصه خوردن را میآموزد.
یاد میگیرد که هر اشکی را نباید در هر مجلسی ریخت.
یاد میگیرد که هر زخمی را نباید پیشِ هر گوشی باز کرد.
یاد میگیرد که بعضی دردها را باید با دستِ توسل برداشت
و تا آستانِ نور برد.
نه برای شکایت از خدا،
بلکه برای ماندن با خدا.
نه برای گلایه از تقدیر،
بلکه برای گرفتنِ توانِ تحملِ تقدیر.
ای مشاکی نور الله!
اگر ما به شما پناه میآوریم،
از آن رو نیست که از خدا خستهایم؛
از آن روست که راهِ خدا را در نورِ شما گم نمیکنیم.
اگر نامِ شما را میانِ اشکها صدا میزنیم،
از آن رو نیست که میخواهیم از ربوبیت فرار کنیم؛
از آن روست که میخواهیم در میانهی رنج،
دستِ ما از دامنِ خدا کوتاه نشود.
شما به ما یاد میدهید
که اندوه، میتواند مؤدب باشد.
فراق، میتواند مؤمن بماند.
گریه، میتواند نورانی شود.
و چه سعادتی بالاتر از این
که انسان در رنج، بیمعلم نماند.
دلِ بیمعلم،
یا به اعتراض میرسد،
یا به یأس،
یا به پناه بردن به خلق.
اما دلِ تربیتشده در مکتبِ اهلبیت،
حتی اگر هزار بار بشکند،
باز هم راهِ سجده را پیدا میکند.
باز هم میگوید:
«إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ»
و همین جمله،
برای نجاتِ یک عمر کافیست.
خدایا!
به ما صبرِ جمیل عطا کن؛
نه فقط صبری که ما را سرپا نگه دارد،
بلکه صبری که دلِ ما را رو به تو نگه دارد.
به ما بیاموز
که در وقتِ اندوه،
بیادب نشویم؛
در وقتِ تأخیر،
بدگمان نشویم؛
در وقتِ فراق،
راهِ نور را گم نکنیم.
و ما را از دوستدارانِ راستینِ مشاکی نور خودت قرار بده؛
آنان که دل را به تو میرسانند،
نه از تو جدا میکنند.
آنان که اشک را به دعا بدل میکنند،
حزن را به مناجات،
و رنج را به نردبانِ قرب.
ای خدا!
اگر قرار است دلمان بشکند،
بگذار در همان شکستن، بوی یعقوب بدهد؛
اگر قرار است اشک بریزیم،
بگذار اشکمان راهِ آسمان را بلد باشد؛
و اگر قرار است پناه بجوییم،
بگذار به همان چراغهایی برسیم
که تو آنها را
«مشاکی نور الله»
نامیدهای.
– حزنِ مؤمنانه و دلِ مشکاتی
– توسلِ مؤدبانه در پناهِ مشاکی نور
– غمِ رو به خدا، دلِ رو به نور
– دلِ مشکاتی و آدابِ اندوه
– حزن، توسل، نور
– اشکِ مؤمن و آستانِ نور
– از حزنِ مؤمنانه تا دلِ مشکاتی
– توسلِ مؤدبانه و صبرِ جمیل
– دلِ نورانی در پناهِ اهلبیت
– مشاکی نور الله و تربیتِ دلِ غمگین
#دلنوشته
حزنِ مؤمنانه و دلِ مشکاتی
حزن، همیشه تاریکی نیست.
همیشه نشانهی دوری نیست.
همیشه علامتِ شکستِ روح نیست.
بعضی غمها، نه تنها انسان را از خدا دور نمیکنند،
بلکه آرامآرام او را از هیاهوی دنیا جدا میکنند
و به آستانِ حضور میرسانند.
همهچیز بستگی دارد به اینکه دل، غم را کجا ببرد
و در کنارِ چه کسی بنشاند.
حزنِ مؤمنانه،
حزنیست که راهِ آسمان را بلد است.
غم دارد،
اما قبلهاش را گم نکرده است.
میسوزد،
اما در سوختنش، نور طلب میکند.
اشک میریزد،
اما اشکش را نذرِ بیراهه نمیکند.
این حزن، دل را تیره نمیکند؛
دل را نرم میکند.
غرور را میشکند،
غفلت را کم میکند،
وابستگیهای دروغین را از جان میریزد،
و انسان را محتاجِ واقعیِ خدا میسازد.
چه بسیار شادیهایی که آدم را از خدا غافل میکنند،
و چه بسیار غمهایی که انسان را به سجده نزدیکتر میسازند.
مهم، خودِ غم نیست؛
مهم، نسبتِ دل با غم است.
اگر غم، انسان را به اعتراض بکشاند،
حجاب میشود.
اگر به یأس بکشاند،
زنجیر میشود.
اگر به شکایت نزدِ غیرِ خدا بکشاند،
مایهی پراکندگیِ جان میشود.
اما اگر غم، دستِ انسان را بگیرد
و تا درگاهِ ربّ ببرد،
همان غم، رحمتِ پنهان است.
همان غم، تربیتِ الهی است.
همان غم، تطهیرِ دل است.
حزنِ مؤمنانه، آدم را تلخ نمیکند؛
آدم را عمیق میکند.
زبانش را به کفران باز نمیکند؛
چشمش را به احتیاج باز میکند.
او یاد میگیرد که هر اندوهی،
دعوتیست برای رجوع.
هر شکستنی،
فرصتیست برای افتادن در آغوشِ ربوبیت.
هر اشکی،
اگر گم نشود،
میتواند راهی باشد به سوی نور.
اما دل، در این راه، بیپناه رها نشده است.
خدا برای اشکِ مؤمن،
برای حیرتِ مؤمن،
برای حزنِ مؤمن،
چراغهایی قرار داده است؛
همان مشاکی نور،
همان اهلبیت علیهمالسلام،
همان آستانهایی که انسان در کنارشان،
دوباره آدابِ رو به خدا ماندن را یاد میگیرد.
و اینجاست که «توسلِ مؤدبانه» معنا پیدا میکند.
توسل، جایگزینِ خدا نیست؛
راهِ رسیدنِ بهتر به خداست.
توسل، پناه بردن از ربوبیت نیست؛
پناه بردن در آغوشِ ربوبیت است.
فرق است میانِ کسی که از درد، به هر سو میگریزد
و کسی که از درد، دست در دستِ اولیای خدا میگذارد
تا گم نشود.
فرق است میانِ دردِ دلی که انسان را پراکنده میکند
و دردِ دلی که انسان را به قبله نزدیکتر میسازد.
توسلِ مؤدبانه یعنی:
من درد دارم، اما حرمتِ توحید را میدانم.
من شکستهام، اما میدانم این در، بیاجازهی خدا گشوده نیست.
من اهلبیت را صدا میزنم،
نه به عنوانِ پناهی جدا از خدا،
بلکه به عنوانِ تنها نشانههای رحمتِ او.
آنان را میخوانم،
چون راهِ صدا زدنِ خدا را بهتر از من میدانند.
به دامانِ آنان میآویزم،
چون دستِ من لرزان است
و آنان دستگیرانِ راهِ خدایند.
توسلِ بیجهت، دل را به عادت بدل میکند؛
اما توسلِ مؤدبانه، دل را بیدار میکند.
در توسلِ مؤدبانه، آدم فقط چیزی نمیخواهد؛
خودش را تصحیح میکند.
فقط حاجت نمیبرد؛
ادب میبرد.
فقط گرهگشایی نمیطلبد؛
جهت میطلبد.
میگوید:
ای اهلبیتِ نور،
مرا به گونهای بگیرید
که در رنج، خدا را گم نکنم.
مرا به گونهای آرام کنید
که آرامشم، بریدن از تضرع نباشد.
مرا به گونهای یاری دهید
که حاجت، میانِ من و عبودیت حجاب نشود.
این، فرقِ بزرگِ توسل با دردِ دلِ بیجهت است.
دردِ دلِ بیجهت،
دل را سبک میکند،
اما لزوماً پاک نمیکند.
آدم حرف میزند، اشک میریزد، خالی میشود،
اما چه بسا باز هم در همان تاریکی بماند.
اما توسل،
اگر مؤدبانه و آگاهانه باشد،
فقط تخلیهی احساس نیست؛
تبدیلِ حال است.
تبدیلِ ظلمت به طلب،
تبدیلِ اشک به دعا،
تبدیلِ شکستگی به بندگی.
و اینگونه، دل کمکم «مشکاتی» میشود.
دلِ مشکاتی،
هر دلی نیست.
دلیست که برای نور جا باز کرده است.
دلیست که از غوغای بیهوده خالی شده،
از شکایتِ بیثمر سبک شده،
از دلبستگیهای کدر فاصله گرفته،
تا بتواند محلِّ چراغ شود.
مشکات، جای نور است؛
و قلب نیز تا وقتی پر از غیر است،
چگونه میتواند جای استقرارِ نور باشد؟
دلِ مشکاتی، اول از همه، صادق است.
دردش را انکار نمیکند،
اما آن را رها هم نمیکند.
اندوهش را میشناسد،
اما به آن هویتِ نهایی نمیدهد.
میفهمد که غم آمده است،
اما نمیگذارد غم، صاحبِ خانه شود.
صاحبِ خانه باید نور باشد،
نه اندوه.
صاحبِ خانه باید ذکر باشد،
نه وسواس.
صاحبِ خانه باید توکل باشد،
نه پراکندگی.
دلِ مشکاتی،
دلِ پاکشده با اشکِ رو به خداست.
دلیست که رازِ خود را ارزان خرج نمیکند.
هرجا نمیشکند.
پیشِ هر کس نمینالد.
یاد گرفته است که بعضی حرفها را فقط باید با خدا گفت
و بعضی سوزها را فقط باید در محضرِ اولیای خدا برد.
این دل، حرمتِ باطن را میشناسد.
میفهمد که قلب، حرم است
و حرم را نمیشود محلِّ رفتوآمدِ هر خیال و هر شِکوه و هر تعلقی کرد.
برای همین، دلِ مشکاتی، دلِ مراقبه است.
از خودش میپرسد:
امروز چه چیزی نور را در من کم کرد؟
چه سخنی، چه نگاهى، چه دلبستگیای،
شیشهی این چراغ را غبارآلود کرد؟
و باز از خودش میپرسد:
چه چیزی مرا دوباره روشن میکند؟
ذکر؟
توبه؟
خلوت؟
توسل؟
گریهی سحر؟
تلاوت؟
خدمتِ پنهان؟
سکوتِ صادقانه؟
این پرسشها، آغازِ ساختنِ همان سریرِ نور در درونِ انسان است.
دلِ مشکاتی، یکباره ساخته نمیشود.
با هر صبرِ جمیل، وسعت میگیرد.
با هر شِکوهِ «إلى الله»، صافتر میشود.
با هر توسلِ مؤدبانه، به نور نزدیکتر میشود.
با هر بار که انسان به جای شکستنِ حرمتِ ربوبیت،
سر بر آستانِ عبودیت میگذارد،
در دلش جایی برای چراغ باز میشود.
تا آنجا که دیگر غم هم،
اگر بیاید،
همهی خانه را تاریک نمیکند؛
کنارِ چراغ مینشیند
و از نور، ادب میآموزد.
خدایا،
دلِ ما را مشکاتِ نورِ خودت قرار بده.
نه دلی که با هر حادثه خاموش شود،
نه دلی که با هر تأخیر تیره گردد،
نه دلی که با هر فراق به وادیِ بدگمانی بیفتد.
دلی به ما عطا کن
که اگر غمگین شد، مؤمنانه غمگین شود؛
اگر متوسل شد، مؤدبانه متوسل شود؛
و اگر شکست، در همان شکستگی،
ظرفِ نورِ بیشتر گردد.
ای اهلبیتِ عصمت،
ای مشاکی نور الله،
دلِ ما را از پراکندگی جمع کنید،
اشکِ ما را از بیجهتی نجات دهید،
حزنِ ما را به درگاهِ خدا برسانید،
و در سینهی ما
چراغی روشن کنید
که نه بادِ حادثه خاموشش کند،
نه تاریکیِ دنیا ببلعدش،
نه طولِ انتظار از فروغش بکاهد.
بگذار دلِ ما
هم غم را بشناسد،
هم نور را؛
هم اشک را،
هم ادب را؛
هم فراق را،
هم امید را.
و این همه را
در پناهِ همان آستانی بیاموزد
که سلام بر آنان است:
«السَّلَامُ عَلَى مَحَالِّ مَعْرِفَةِ اللَّهِ
وَ مَشَاكِي نُورِ اللَّهِ…»
@@@
مشتقات ریشۀ «شکو» در آیات قرآن:
قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْني إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (86)
اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ في زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ يَكادُ زَيْتُها يُضيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليمٌ (35)
قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتي تُجادِلُكَ في زَوْجِها وَ تَشْتَكي إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ يَسْمَعُ تَحاوُرَكُما إِنَّ اللَّهَ سَميعٌ بَصيرٌ (1)
اللهم إليك أرفع عجري و بجري و بك أستعين في عسري و يسري و إياك أدعو رَغَباً وَ رَهَباً فإنك العالم بتسويل النفس و فتنة الشيطان و زينة الهوى و صرف الدهر و تلون الصديق و بائقة الثقة و قنوط القلب و ضعف المنة و سوء الجزع.
#مناجات
درد دلی در پناه نور و گفتوگوی آهستۀ دلی خسته با خدای مهربانش!
وقتی که دلم فقط با تو درد دل میکند:
«إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ»
«السَّلَامُ عَلَى مَحَالِّ مَعْرِفَةِ اللَّهِ وَ مَشَاكِي نُورِ اللَّهِ»
ای خدای مهربانم،
دل خستهام را به آستان تو میآورم؛
با تمام رنجهایی که در جانم خانه کرده،
با درماندگیهایی که جز تو پناهی برایشان نیست،
و با آرزوهایی که زبان از گفتنشان قاصر است و تنها در سکوتِ دلم نجوا میشوند و فقط خودت از آنها خبر داری و تو بهتر از همه میدانی.
در سختیها و راحتیها، تنها به تو پناه میبرم،
و با امید و بیم، تو را میخوانم،
چون تویی که از همه چیز آگاهی:
از فریبهای نفس،
و وسوسههای شیطان،
از زرق و برق هوسها،
و بازیهای روزگار،
از رنگ عوض کردن دوستان،👉
و خیانت کسانی که به آنها دل بسته بودم،👉
از ناامیدیهایی که دل را میگیرد،
و ضعفهایی که توانم را میگیرد،
و از بیتابیهایی که مرا از صبر دور میکند.
ای دانای پنهان و پیدای من،
دستم را بگیر،
که بیتو گم میشوم.
– دردِ دل در پناهِ نور
– شکوهی دلِ خسته إلى الله
– در عسری و یسری، رو به تو
– آهسته با خدا، در سایهی نور
– تلخیِ زخمها و پناهِ مهربانِ تو
– شکستنِ دل، ماندن با خدا
– از بیتابیِ دل تا آستانِ نور
– مشاکی نور الله و شکوهی دل
– قنوطِ قلب و پناهِ روشنِ خدا
– گفتوگوی دلِ خسته با خدای مهربان
#دلنوشته
دردِ دل در پناهِ نور
شِکوهی دلِ خسته إلى الله
و چه آرام است این دردِ دل،
وقتی که آدم بداند
شنوندهای دارد
که نه خسته میشود،
نه دلزده،
نه بیحوصله،
نه گرفتارِ قضاوتهای تنگِ آدمیان.
ای خدای مهربانم،
چه نعمتِ بزرگیست
که بنده، هر وقت از همهجا میبُرد،
راهِ آمدن به سوی تو را هنوز باز ببیند.
چه پناهِ امنیست
که آدم، وقتی از فهمیده نشدن خسته است،
وقتی از توضیح دادنِ زخمهایش ناتوان است،
وقتی از سنگینیِ سکوتِ خودش به ستوه آمده است،
سرانجام به درگاهی برسد
که پیش از گفتن، میداند،
پیش از گریه، میبیند،
و پیش از فرو ریختن، میگیرد.
«اللهم إليك أرفع عجري و بجري…»
خدایا،
بیتابیام را به سوی تو میآورم،
آشفتگیام را به سوی تو میآورم،
درهمریختگیِ درونم را،
ناتوانیِ پنهانم را،
آن گرههایی را که نه دستِ عقل بازشان میکند
و نه زبان، یارای شرحشان را دارد،
همه را به سوی تو میآورم.
من از دردِ خویش، به تو پناه میبرم؛
نه چون رنجی کوچک دارم،
بلکه چون تو خدای بزرگی هستی.
خدایا،
تو از «تسویلِ نفس» آگاهی.
تو میدانی که نفس،
چگونه زخم را بهانهی غرور میکند،
چگونه رنج را دستاویزِ بدبینی میسازد،
چگونه انسان را آرامآرام
از دایرهی صدق بیرون میبرد
و به وادیِ توجیه و فریب میکشاند.
تو میدانی که گاهی دشمنِ انسان
نه در بیرون،
که در درونِ خود اوست؛
همان خواهشِ پنهانی
که لباسِ حق به تن میکند
و با چهرهی دلسوزی،
دل را از تو دور میسازد.
و تو از «فتنة الشيطان» آگاهی.
از آن زمزمههای نادیدنی
که درست در لحظههای شکستگی میآیند؛
آنگاه که دل، ضعیفتر است،
آنگاه که روح، خستهتر است،
آنگاه که اشک، نزدیکتر است.
شیطان همیشه با فریاد نمیآید،
گاهی با لحنی دلسوزانه میآید،
گاهی در قالبِ یک فکرِ ساده،
یک سوءظنِ کوچک،
یک خستگیِ بیصدا،
و آرامآرام چراغِ امید را کمنور میکند.
اما تو میدانی،
و همین دانستنِ تو،
پناهِ دلِ من است.
و تو از «زينة الهوى» آگاهی.
از آن زرق و برقهایی
که دل را از حقیقتِ خود تهی میکنند.
از آن خواستنهایی
که در ظاهر شیریناند
اما در باطن، جان را فرسوده میسازند.
چه بسیار چیزها که انسان دوستشان میدارد،
اما همانها میانِ او و آرامشِ تو حجاب میشوند.
چه بسیار آرزوها
که با رنگِ روشن میآیند،
اما آخر، دل را در تاریکیِ حسرت رها میکنند.
خدایا،
تو بهتر میدانی
که دلِ من کجا فریب خورده،
کجا به سایه دل بسته،
کجا از نور غافل شده است.
و تو از «صرفِ دهر» آگاهی؛
از چرخشهای ناگهانیِ روزگار،
از روزهایی که هیچ چیز بر جای خود نمیماند،
از وقتهایی که آدم،
ناگهان خود را در میانِ حادثهای میبیند
که نه انتظارش را داشته
و نه توانِ درکِ تمامِ آن را.
تو میدانی روزگار
چگونه گاهی به یک چشم برهم زدن
آدمی را از اوجِ اطمینان
به درهی حیرت میکشاند.
اما اگر تو باشی،
حتی تلونِ روزگار هم
ریشهی دل را از جا نمیکند.
و چه جانسوز است
«تلونُ الصديق»…
خدایا،
تو خود میدانی
زخمِ دشمن، آنقدر نمیسوزاند
که تغییرِ دوست میسوزاند.
آنجا که کسی را مأمنِ فهمِ خویش میپنداری،
اما ناگهان میبینی
دلش دیگر با تو نیست،
رنگِ حضورش عوض شده،
وفایش به موسم بسته بوده،
و محبتش تابِ امتحان نداشته است.
بعضی دردها را نمیشود گفت،
فقط باید با اشک فهمید.
دردِ آنکه از او گرمی میخواستی
اما سردی دیدی،
از او همراهی میخواستی
اما فاصله دیدی،
از او صدق میخواستی
اما رنگبهرنگ شدن دیدی.
و از آن هم تلختر،
«بائقة الثقة» است؛
خیانتِ اعتماد،
زخمِ اطمینان،
شکستنِ جایی از دل
که آدم آن را با هزار احتیاط ساخته بود.
خدایا،
تو میدانی وقتی انسان
دلش را به کسی میسپارد،
چقدر از خودش را به او میدهد.
و وقتی همان امانت میشکند،
فقط یک رابطه نمیشکند،
بخشی از امنیتِ درونِ انسان فرو میریزد.
تو میدانی
خیانتِ کسانی که به آنها دل بسته بودیم،
چگونه آدم را نسبت به دنیا خاموش میکند،
چگونه زبان را کوتاه
و دل را پر از احتیاط میسازد.
اما ای خدای من،
مگذار این زخمها
مرا از حسنِ ظن به تو محروم کنند.
اگر بندگان شکستند،
تو که نمیشکنی.
اگر دستهای خاکی رها کردند،
دستِ تو که رها نمیکند.
و تو از «قنوطِ القلب» آگاهی.
از آن ساعتهایی که امید،
آهستهآهسته از پنجرهی دل بیرون میرود.
از آن لحظههایی که انسان
نه توانِ پیش رفتن دارد،
نه حتی شوقِ دعا کردن.
خدایا،
ناامیدی همیشه با فریاد نمیآید،
گاهی با سکوت میآید،
با سردی میآید،
با بیحوصلگیِ عبادت میآید،
با بیرمقیِ مناجات میآید.
دل را نجات بده
پیش از آنکه به خاموشی عادت کند.
و تو از «ضعفِ المنة» آگاهی؛
از سستیِ اراده،
از کم آوردنهای پنهان،
از لحظههایی که آدم
خوبی را میفهمد
اما توانِ رفتن تا آخرِ راه را ندارد.
میخواهد بایستد،
اما زانوهای دلش میلرزد.
میخواهد صبر کند،
اما تابِ ماندن کم است.
میخواهد رو به نور بماند،
اما سنگینیِ تن و تیرگیِ خاطر
راه را دشوار میکند.
خدایا،
تو خودت قوّتِ دلها هستی؛
به دلِ من توانی بده
که در نیمهی راه نماند.
و تو از «سوءِ الجزع» آگاهی؛
از آن بیتابیِ تلخی
که گاهی انسان را
از مدارِ صبر بیرون میبرد.
نه آن اشکی که تطهیر میکند،
بلکه آن آشفتگیای
که راهِ توکل را میبندد.
نه آن شِکوهای که «إلى الله» است،
بلکه آن فریادی که از سرِ گمکردنِ قبله است.
خدایا،
مرا از این بیتابیِ بیثمر نجات بده.
بگذار اگر میشکنم،
شکستنم سجده شود.
اگر میگریم،
گریهام راهِ آسمان را بلد باشد.
اگر مینالم،
نالهام از دایرهی ادب بیرون نرود.
ای خدای مهربانم،
من آمدهام
نه با دستهای پُر،
که با دلِ خسته.
نه با ادعای صبر،
که با خواهشِ صبر.
نه با یقینِ کامل،
که با تمنای نوری
که یقین را در جانم زنده کند.
آمدهام
تا در پناهِ تو
دردِ دلم را آرامآرام بگویم،
بیآنکه از حرمتِ بندگی دور شوم.
و چه خوب است
که این شِکوه،
در سایهی «مشاکی نور الله» باشد.
سلام بر آن آستانهایی
که آدمی در کنارشان
یاد میگیرد چگونه درد بگوید
و بیادب نشود.
سلام بر اهلبیتی
که نه حجابِ میانِ ما و خدایند،
بلکه پنجرههای گشوده به سوی خدایند.
آنان که دلِ خسته را
از پراکندگی جمع میکنند،
اشکِ سرگردان را
جهت میدهند،
و به انسان میآموزند
که چگونه رنج را به دعا بدل کند.
ای مشاکی نور الله،
ای محالّ معرفة الله،
اگر دلِ ما به شما پناه میآورد،
برای آن است که از خدا دور نشود.
اگر نامِ شما در میانِ اشکهای ما جاری میشود،
برای آن است که شِکوهِ ما،
شِکوۀ «إلى الله» بماند.
شما به ما آموختهاید
که حزن، اگر در مسیرِ نور قرار گیرد،
تاریکی نمیآورد؛
خضوع میآورد.
دلشکستگی، اگر در آستانِ ولایت بنشیند،
ویرانی نمیآورد؛
گشایش میآورد.
گریه، اگر در محضرِ شما ادب بیاموزد،
مایهی ضعف نمیشود؛
نردبانِ قرب میشود.
خدایا،
دلِ خستهام را به آستانِ تو آوردهام؛
با همهی زخمهایی که پنهان کردهام،
با همهی رنجهایی که زبان از شرحشان عاجز است،
با همهی بیپناهیهایی که فقط تو از عمقشان خبر داری.
دستم را بگیر؛
که بیتو، در پیچوخمِ نفس و دنیا گم میشوم.
دستم را بگیر؛
که در تلونِ دوست و خیانتِ اعتماد،
دلسرد نشوم.
دستم را بگیر؛
که در فتنهی شیطان و زینتِ هوی،
راهِ نور را فراموش نکنم.
دستم را بگیر؛
که قنوطِ قلب و ضعفِ همت،
چراغِ درونم را خاموش نکند.
دستم را بگیر؛
که بیتابیِ من،
مرا از صبرِ جمیل محروم نسازد.
ای خدای من،
اگر بناست اشک بریزم،
بگذار پیشِ تو باشد.
اگر بناست شِکوه کنم،
بگذار به سوی تو باشد.
اگر بناست دلم پناهی بجوید،
بگذار در سایهی همان نورهایی باشد
که خودت آنها را
«مشاکی نور الله»
قرار دادهای.
و مرا چنان تربیت کن
که در سختی و راحتی،
در عسرت و یسرت،
در بیم و امید،
در تنهایی و ازدحام،
فقط رشتهی تو را گم نکنم.
بگذار آخرِ همهی خستگیهایم،
اولِ یک مناجات باشد.
آخرِ همهی اشکهایم،
اولِ یک نزدیکی.
و آخرِ همهی شکستنهایم،
رسیدن به آستانِ امنِ تو.
#دلنوشته
ای مشکاتِ نورانی!
«اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ»
امشب دلم میخواهد با خودِ نور حرف بزنم؛
نه با سایهها،
نه با آدمهایی که خودشان تشنهاند و از تشنگیِ من چیزی کم نمیکنند،
نه با ظرفهای خالیای که صدایم را میشنوند اما مرهمی ندارند.
امشب میخواهم راز دلم را ببرم پیشِ «مشکات»؛
پیشِ آن ظرفِ امنِ نور،
پیشِ آن سینهی بیرخنه،
پیشِ آن معلمِ زیبای ملک و ملکوت
که خدا چراغ هدایتش را در او نهاده است.
مشکات یعنی دلی که سوراخ نیست.
یعنی ظرفی که از شک نمیچکد،
از حسادت نمیریزد،
از بدگمانی نمیشکند.
مشکات یعنی آن حفرهی آرامِ دیوارِ جان
که اگر چراغی در آن روشن شود،
بادهای فتنه خاموشش نمیکنند.
یعنی قلبی که برای نگهداشتن نور ساخته شده،
نه برای هدر دادن آن.
چه واژهی عجیبی است این «مشکات»؛
هم بوی قمقمهی آب میدهد،
هم بوی چراغدانِ خلوت.
هم تشنگی را به یاد میآورد،
هم روشنایی را.
انگار خدا خواسته به ما بفهماند
که دلِ انسان هم باید همزمان دو کار بکند:
هم تشنگیِ جان را سیراب کند،
هم تاریکیِ راه را روشن.
و من چهقدر دیر فهمیدم
که هر دلی، مشکات نیست.
بعضی دلها پر از شکافاند؛
شکافِ حسادت،
شکافِ اعتراض،
شکافِ بیاعتمادی،
شکافِ شکایت به غیر خدا.
چنین دلی اگر هزار بار هم از نور پر شود،
باز خالی میشود.
مثل مشکِ سوراخی که هر چه در آن آب بریزی،
پیش از رسیدن به لبِ تشنه، از دست رفته است.
ای مشکاتِ نورانی!
تو را اینگونه میفهمم:
نامِ زیبای معلمی که در ملک و ملکوت، راه را نشان میدهد.
نه فقط معلمِ کلاسِ زمین،
بلکه آموزگارِ شبهای آسمانیِ انسان.
آنکه در تاریکیِ دنیا، فقط اطلاعات نمیدهد،
بلکه جهت میدهد.
فقط پاسخِ سؤال نمیدهد،
بلکه چشم را به سوی نور برمیگرداند.
فقط دست آدم را نمیگیرد،
بلکه دلش را از بیراههها جمع میکند.
تو شبیه همان چراغِ آرامی
که در دلِ یک خلوتِ تاریک میسوزد
و راهِ خانه را به مسافر نشان میدهد.
نه فریاد میزنی،
نه هیاهو میکنی،
نه خودت را تحمیل میکنی؛
فقط میدرخشی.
و هر که تو را دوست داشته باشد،
هر که به نورت باور داشته باشد،
همان روشنیِ کمصدا
برای او به اندازهی یک عمر راهنما میشود.
مشکات، فقط روشن نیست؛
امین هم هست.
رازدار است.
برای همین است که اهل نور، درد دلشان را پیش نور میبرند.
«إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ»
دل اگر به نور نرسد، درِ خانهی مردم میرود؛
اما اگر راهِ مشکات را پیدا کند،
شِکوهاش را از خلق جمع میکند
و در آستانِ خدا و اولیای نورانیاش زمین میگذارد.
نه از سرِ بریدن از عالَم،
بلکه از سرِ فهمیدنِ سرچشمه.
آدمِ تشنه، شکایتِ تشنگیاش را باید به صاحبِ آب بگوید.
چه تعبیر لطیفی است:
«السَّلَامُ عَلَى مَشَاكِي نُورِ اللَّهِ»
سلام بر مشکاتهای نور خدا.
سلام بر آن سینههای مطهر،
بر آن جانهای بیرخنه،
بر آن خانههای روشن
که نورِ خدا در آنها نه مهمان، که مقیم است.
اهلبیت علیهمالسلام مشاکیِ نور خدایند؛
ظرفهای لبریزِ ولایت،
چراغدانهای برافروختهی هدایت،
قمقمههای زمزمیِ جانهای تشنه.
و اگر در بعضی روایات، «مشکات» به ساحتِ مقدسِ حضرت زهرا سلاماللهعلیها تفسیر شده،
بیجهت نیست.
چون مشکات یعنی موضعِ حملِ نور،
جایگاهِ امانتِ چراغ،
محلِ ظهورِ مصباح.
فاطمه سلاماللهعلیها، مشکاتِ نور است؛
یعنی آن پاکیِ محضی که نورِ نبوت و ولایت را در امنترین صورتِ ممکن در خود جای داده است.
از همینجاست که انسان میفهمد
نور را فقط نباید دید؛
باید در ظرفِ درست طلب کرد.
ای مشکاتِ نورانی!
دنیای ما شبِ بلندیست.
شبِ خبرهای آشفته،
شبِ دلهای خسته،
شبِ حسادتها و مقایسهها،
شبِ ترس از آینده،
شبِ گمکردنِ جهت.
در چنین شبی، خیلیها دنبال نورهای تند و زودگذر میروند؛
نورهایی که چشم را خیره میکنند اما راه را نشان نمیدهند.
اما نورِ مشکات، نورِ دیگریست:
آرام است، ماندگار است، مهربان است.
چشم را نمیزند،
دل را بیدار میکند.
و همین نور، برای کسی که دوستش دارد،
برای کسی که به آن ایمان دارد،
مسیرِ حرکتِ زندگی را روشن میکند.
چه بسیار فرق است
میان کسی که فقط روشنایی میخواهد
و کسی که راه میخواهد.
خیلیها از نور، فقط گرمی و زیباییاش را میخواهند؛
اما اهلِ دل از نور، جهت میخواهند.
میخواهند بدانند کجا بایستند،
به کدام سو بروند،
از چه کسی دل بکنند،
به چه کسی تکیه کنند،
کجا سکوت کنند،
کجا بگریند،
کجا صبر کنند،
و کجا لبهایشان را آرام تکان دهند
تا جواب از دلِ مشکات به جانشان برسد.
«إِنْ كَانَ لَكَ حَاجَةٌ فَحَرِّكْ شَفَتَيْكَ فَإِنَّ الْجَوَابَ يَأْتِيكَ»
چقدر این جمله بوی مشکات میدهد.
یعنی اگر دلت راهِ نور را بلد باشد،
برای شنیده شدن لازم نیست فریاد بزنی.
گاهی یک نجوا کافیست.
گاهی یک لبِ لرزان،
یک دلِ شکسته،
یک نگاهِ خیس،
و یک «یا الله» آرام
کافیست تا چراغی در درونت روشن شود
و جواب، نه از بیرونِ غوغا،
که از درونِ سکینه به تو برسد.
ای معلمِ مشکاتی!
ای نامِ زیبای نور در ملک و ملکوت!
اگر من تو را دوست داشته باشم،
اگر به تو باور داشته باشم،
اگر دلم را از سوراخهای حسادت و شک نگه دارم،
آنوقت تو برای من فقط یک اسم نیستی؛
میشوی راه.
میشوی قبلهی حرکت.
میشوی نشانهای در دلِ شب.
مثل چراغی که از دور، مسافر را صدا نمیزند،
اما او را از گم شدن نجات میدهد.
من از دنیا خسته نمیشوم
اگر در دلِ این تاریکی، مشکات داشته باشم.
من از راه نمیترسم
اگر در گوشهی جانم مصباحی روشن باشد.
من از تشنگی نمیمیرم
اگر بدانم قمقمهی ولایت کجاست.
تمامِ مصیبت از آنجا شروع میشود
که آدم، نور را گم کند
و بعد دردِ دلش را پیشِ تاریکی ببرد.
حسد، یکی از دشمنانِ بزرگِ مشکات است.
چون حسد، سوراخی در دل باز میکند
که از آن، هم نور میریزد،
هم آرامش.
حسود، نه از کمبودِ نور،
که از نپذیرفتنِ تقدیر میسوزد.
گویی به خدا میگوید:
آنچه به دیگری دادی، نباید میدادی.
و این، یعنی متهم کردنِ حکمتِ نور.
برای همین دلِ حسود، هیچگاه مشکات نمیشود.
چون ظرفِ نور، باید راضی باشد؛
باید سالم باشد؛
باید در برابرِ قسمتِ خدا، ادب داشته باشد.
اهلِ نور از خدا راضیاند و از خود شاکی.
اهلِ تاریکی از خود راضیاند و از خدا شاکی.
اهلِ نور، شِکوهی دل را به خدا میبرند.
اهلِ غفلت، خدا را پیشِ خلق متهم میکنند.
و چه فاصلهی عظیمی است میان این دو.
ای مشکاتِ نورانی!
به من یاد بده چگونه دلم را ترمیم کنم.
چگونه سوراخهای پنهانِ جانم را بشناسم:
سوراخِ مقایسه،
سوراخِ رنجش،
سوراخِ ناامیدی،
سوراخِ بدگمانی،
سوراخِ دلسپردن به غیر اهلِ نور.
به من یاد بده که دل، با هر کسی دردِ دل نکند.
بعضی گوشها، چالهاند.
آدم راز را در آنها میریزد و گم میکند.
اما نور، راز را میگیرد و به هدایت تبدیل میکند.
امشب دلم میخواهد روبهروی تو بنشیند
و هیچ نگوید،
فقط آرام بپرسد:
آیا هنوز میتوانم مشکات شوم؟
آیا هنوز میتوانم قلبم را آنقدر پاک کنم
که چراغی در آن قرار بگیرد؟
آیا هنوز میشود در این شلوغیِ جهان،
یک گوشهی بیروزن برای نور ساخت؟
و از جایی در عمق جانم، جوابی بیاید:
اگر دلت را از شِکوه به مردم خالی کنی
و از شِکوه به خدا پر،
اگر از حسد دور شوی
و به رضایت نزدیک،
اگر اهلِ نور را دوست بداری
و به نورشان اعتماد کنی،
آری؛
هنوز هم میشود.
خدایا!
دلِ ما را مشکات کن.
نه هر دلی،
بلکه دلی که نور را نگه دارد.
نه هر سینهای،
بلکه سینهای که مصباحِ هدایت در آن خاموش نشود.
ما را از دوستدارانِ راستینِ مشکاتهای نور خودت قرار بده.
چنان کن که در شبِ تارِ دنیا،
با محبتِ آنان، راه را پیدا کنیم؛
با باورِ به آنان، نلغزیم؛
با یادِ آنان، تشنگیمان فرو بنشیند؛
و با توسل به آنان، دلمان چراغدار بماند.
ای مشکاتِ نورانی!
اگر روزی دلم گم شد،
اگر راهها در نظرم یکی شد،
اگر شب طولانی شد
و من از خودم خسته شدم،
فقط کافیست از دور، اندکی بتابی.
من همان مسافرم
که با یک چراغِ واقعی،
باز هم راهِ خانه را پیدا میکند.
#دلنوشته
خدایا! دلی که با تو حرف نزند، به چه کسی حرف بزند؟
ای معبود من!
خسته از هیاهویِ بندگان،
خسته از زخمزبانها،
خسته از تهمتهای اهل حسادت،
خسته از شایعات دروغ غمانگیز،
در را میبندم و تنها به تو پناه میآورم.
ببین که چگونه در این شبِ تارِ دنیا، بیتابم.
خدایا!
یعقوبِ تو،
وقتی داغِ فراق بر جانش نشست،
درِ خانه را بست و اشکهایش را از خلق پنهان کرد؛
او که میدانست گوشِ نامحرم طاقتِ شنیدنِ این همه رنج را ندارد،
رو به آستانِ تو کرد و گریست:
«إِنَّمَا أَشْكُوا بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللَّهِ»
خدایا! من فقط این غمِ پراکنده و این اندوهِ جانکاه را پیشِ تو میآورم…
اشکهای یعقوب، اعتراض نبود؛ آبِ وضویِ وصل بود برای نزدیکی به تو.
پروردگارا!
ایوبِ تو را دیدم که چگونه در میانهی بلا، کمرش خم شد، اما سرش را به سجده گذاشت.
او که درد، تمامِ وجودش را گرفته بود، زبان به گِله نگشود؛
او فقط «نشانِ درد» را به تو نشان داد:
«أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ»
خداوندا!
رنج، پوست و گوشتم را لمس کرده است؛
اما تو… تو هنوز همان مهربانی هستی که بودی.
خدایا!
این ایوبِ خستهی درونِ من،
فقط میخواهد بدانی که درد دارم،
نه اینکه از تو خسته باشم.
خدایا!
منِ کوچک،
در این برهوتِ دنیا،
گاهی از همه چیز میبُرم.
نه مالی دارم که تکیهگاه باشد،
نه دستی که پشتم بماند.
مثلِ موسیٰام در بیابانِ مدین؛
درمانده، غریب و بینوا.
و من با تمامِ وجودم،
با همین زبانِ خسته،
تکرار میکنم:
«رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ»
پروردگارا!
من به کوچکترین خیری که بر من نازل کنی،
سخت نیازمندم.
دلم میخواهد بنویسی:
«ای بنده، خیرِ من در راه است.»
خالقِ من!
گاهی در شکمِ تاریکیها گرفتار میشوم؛
تاریکیِ گناه،
تاریکیِ غفلت،
تاریکیِ تردید.
انگار در تهِ اقیانوسی از ظلمات گیر کردهام که هیچ نوری از آن به بیرون نمیرسد.
اما حتی در آنجا هم،
تنها تو هستی که میتوانی بشنوی:
«لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ»
جز تو کسی نیست،
تو منزّهی،
و من بودم که به جانِ خود ظلم کردم.
خدایا!
حالا که گریستم،
حالا که دردم را گفتم،
حالا که نیازم را عیان کردم،
دیگر بیش از این باری بر دوشِ دلم نیست.
به تو میسپارمش…
«وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ»
خدایا!
تمامِ سرنوشتم،
تمامِ گرههای باز نشدهام،
تمامِ ترسهایم را به تو میسپارم.
چون میدانم که تو «بصیر»ی؛
تو میبینی که چه بر دلم میگذرد.
ای تنها پناه!
وقتی تکیهگاهام تو باشی،
چه باک که دیگران پشتم را خالی کنند؟
«حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ»
خدا برای من بس است…
خدایا!
دلِ مرا،
این مشکاتِ لرزانِ زخمی را،
با نورِ خودت پُر کن.
بگذار دردِدلام با تو،
چراغِ ایمانم را روشن نگهدارد.
آمین.
#دلنوشته
«خدایا! دفترِ جانم را با «سکینه» بنویس…
پروردگارا!
ای آنکه یادت، شرفِ من است و شکرت، پیروزیِ من.
امشب بیش از هر زمان، به این «نسخهی شفابخش» سجادیه محتاجم.
خدایا!
قلبِ من، این خانهیِ شیشهایِ روحم،
چنان درگیرِ هیاهویِ افکار، اضطرابِ فردا، و زخمهایِ دیروز است که دیگر جایی برای «تو» نمانده.
امروز در خلوتِ کارم، میانِ مراجعین و دردهایشان،
فهمیدم که من هم بیش از آنان به آرامش نیاز دارم.
خدایا!
«وَاشْغَلْ قُلوُبَنا بِذِكْرِكَ عَنْ كُلِّ ذِكْرٍ»
خدایا!
دلهایمان را چنان با یادِ خودت مشغول کن که جایِ خالیای برای هیچکس و هیچچیزِ دیگر نماند.
وقتی یادِ تو در دلم مینشیند، دیگر چه جایِ دلشوره؟
وقتی تو «صاحبِ قلبِ من» باشی، دیگر چه جایِ ترس از تلونِ روزگار؟
خدایا!
میدانم که زندگی، گاهی به ما فرصتِ نفس کشیدن میدهد.
«فراغت» میدهی.
اما گاهی همین فراغت، بدترین دشمنِ ماست؛
چون وقتی بیکار میشویم،
ذهنمان سراغِ «وسوسهها»، «حسرتها» و «خیالپردازیهایِ سمی» میرود.
سیدالساجدین (ع) چه زیبا آموخت:
«فَاجْعَلْهُ فَراغَ سَلامَةٍ لاتُدْرِكُنا فيهِ تَبِعَةٌ»
خداوندا!
اگر به من لحظهای سکوت و فراغت دادی،
آن را «فراغتِ همراه با سلامت» قرار ده.
نمیخواهم در آن لحظاتِ خلوت، ملال و اندوهِ بیهوده مرا بگیرد.
میخواهم در خلوتِ من، فقط نورِ تو جاری باشد.
خداوندا!
من نگرانِ فردایم، نگرانِ «سیاهه»ای که نویسندگانِ اعمالم در حالِ نوشتنِ آناند.
دوست دارم آنقدر با تو باشم،
آنقدر در «مشکاتِ تو» پناه بگیرم
که وقتی کاتبانِ اعمالم دفتر را ورق میزنند،
چیزی جز «نور» نبینند.
«…وَ يَتَوَلّى كُتَّابُ الْحَسَناتِ عَنّا مَسْرُورينَ»
خدایا!
کاری کن که کاتبانِ خوبیهایم،
وقتی از نزدِ من میروند،
خندان باشند، نه شرمسار.
و ای آنکه دعوتت (مرگ) حتمی است و اجابتش اجباری؛
روزی که آن لحظهی آخر برسد،
منِ شکستهبندِ روحِ انسانها،
خودم با دستی خالی و روحی خسته به پیشگاهت میآیم.
آن روز، دیگر نگو که چه کردم؛
«وَ اجْعَلْ خِتامَ ماتُحْصى عَلَيْنا كَتَبَةُ اَعْمالِنا تَوْبَةً مَقْبُولَةً»
خدایا!
ختمِ کلامِ پروندهام را با یک «توبهیِ مقبول» مهر کن.
نمیخواهم پردههایم در آن روزِ بزرگ،
در برابرِ دیدگانِ عالمیان دریده شود.
من به پردهپوشیِ تو زندهام.
«اِنَّكَ رَحيمٌ بِمَنْ دَعاكَ، وَ مُسْتَجيبٌ لِمَنْ ناداكَ.»
پروردگارا!
منِ پزشک، گاهی بیماران را درمان میکنم،
اما خود از «بیماریِ نسیانِ تو» رنج میبرم.
امشب، با زبانِ صحیفه، با تو عهد میبندم که:
دلام را از هر یادِ غیرِ تو خالی کنم،
زبانام را فقط به شکرِ تو باز کنم،
و اعضایم را در طاعتِ تو مشغول دارم.
خدایا!
پایانِ این درددل، همان چیزی است که امامم آموخت:
خیر، فقط از آنِ توست؛
و من، تشنهیِ این «خیرِ جاری»ام.
#دلنوشته
اعترافنامه؛ در آستانهیِ آنکه ناامیدی را نمیشناسد
خداوندا!
گاهی پشتِ دیواری از «حیا» و «شرم» گیر میکنم.
سه چیز راهِ ورودم را به پیشگاهِ تو بسته است:
فرمانهایی که دادی و من در انجامشان سستی کردم،
نهیهایی که کردی و من در ارتکابشان شتاب ورزیدم،
و نعمتهایی که دادی و من در سپاسشان کوتاهی کردم.
این منم؛ بندهای که هم «تأخیر» دارد در خوبی، و هم «شتاب» در نافرمانی.
اما خدایا! با این همه، چه چیزی مرا به سوی تو میکشاند؟
همان «تفضّلِ» تو.
همان «احسانِ بیدریغ» تو به کسی که با خوشگمانی به درِ خانهات آمده.
من امشب، اینجا، نه به عنوانِ یک انسانِ کامل،
بلکه به عنوانِ یک «مستسلمِ ذلیل» (بندهی تسلیمِ خوار) ایستادهام.
مثلِ آن دردمندی که عیالوار است و درِ خانه را میکوبد.
خدایا!
آیا اقرارِ من به زشتیِ کارهایم، سودی دارد؟
آیا این نالههایِ شبانه، مرا از «خشمِ تو» نجات میدهد؟
سؤالِ من این است؛
و پاسخش را از خودت میطلبم:
«سُبْحَانَكَ، لَا أَيْأَسُ مِنْكَ»
پاک و منزّهی!
من از تو ناامید نمیشوم، چون درِ توبه را گشودهای.
خدایا!
ببین مرا…
به قولِ امامی که رنجِ روح را میفهمید:
منِ شکسته، با دلی که از بارِ گناهانم سنگین شده،
با عمری که به بطالت گذشته،
در این لحظاتِ آخر که میبینم راهی جز تو ندارم، پناه آوردهام.
«تَلَقَّاكَ بِالْإِنَابَةِ»
من با نالهیِ «آه» به سوی تو میآیم.
سرم را به زیر افکندهام،
بدنم از عظمتِ تو میلرزد،
و اشکهایم گونههایم را فرا گرفته است…
و تنها یک ذکر بر لبانم دارم:
«یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ… یَا أَعْطَفَ مَنْ أَطَافَ بِهِ الْمُسْتَغْفِرُونَ»
ای مهربانترین مهربانان!
من نه از گناهکارترینِ گناهکارانم که امیدشان را ببری،
و نه از نکوهیدهترینِ عذرخواهانم که دستِ رد به سینهشان بزنی.
من در این مقام، با توبهای برخاستهام که «پشیمانی» از سروپایش میبارد.
میدانم که بخشیدنِ گناهِ بزرگ، برایِ تو کوچک است.
میدانم که گذشتن از جنایتِ من، برایِ تو سخت نیست.
خدایا!
من از سرکشی بیزارم،
از پافشاری بر گناه میترسم،
و تنها پناهم «استغفار» است.
«لَيْسَ لِحَاجَتِي مَطْلَبٌ سِوَاكَ»
برایِ حاجتم، کسی جز تو را ندارم.
برایِ گناهم، آمرزندهای جز تو نیست.
«حَاشَاكَ»… حاشا که تو خدایی باشی که بندهاش را رها کند.
خدایا!
این «خوفِ» درونیام را به «ایمنی» تبدیل کن.
من بر خود، جز از تو نمیترسم؛
چون میدانم تنها طبیبِ دردهایِ پنهانم، خودِ تویی.
«آمِينَ رَبَّ الْعَالَمِينَ»
«نجوایِ مشکاة؛ بازگشتِ جان به آستانِ نور»
«حدیثِ توبه: میعادگاهِ قلبِ سلیم»
«در محضرِ پردهپوش؛ اعترافِ دلی که به خانه بازگشت»
«احرازِ هویّتِ نور: شرحِ حالی از عصیان تا عفو»
«کالبدشکافیِ یک توبه؛ تشخیصِ دردِ دوری و درمانِ حضور»
«مکانیزمِ بازگشت: تحلیلی بر فرآیندِ تطهیرِ نفس»
«آناتومیِ یک مناجات: از سنگینیِ گناه تا سبکبالیِ عفو»
«رواندرمانیِ جان در سایهی رحمتِ بیپایان»
«اعترافنامهای به پیشگاهِ بینیاز»
«سوزِ پنهان: وقتی بغضِ دل با خدا سخن میگوید»
«به یادِ آنکه از رگِ گردن نزدیکتر است»
«در جستجویِ آغوشی که هرگز بسته نمیشود»
«کالبدشکافیِ توبه؛ تشخیصِ دردِ دوری و درمانِ حضور»
#دلنوشته
در جستجویِ آغوشی که هرگز بسته نمیشود
خدایا…
ای آنکه گناهکاران، وقتی از خودشان میبُرند، به رحمت تو پناه میآورند…
ای آنکه درماندگان، فقط با یادِ احسانِ تو جان میگیرند…
ای آنکه خطاکاران، از بیمِ دوریِ تو، شب را با گریه به صبح میرسانند…
من آمدهام؛
با همان دلِ خسته،
با همان دستِ خالی،
با همان بارِ سنگینی که خطاها بر پشتم گذاشتهاند.
آمدهام، چون فهمیدهام اگر تو نباشی، هیچ پناهی برای این غربتِ درون نیست.
تو «أُنسِ» هر غریبِ وحشتزدهای،
تو گشایشِ هر دلِ فشردهای،
تو فریادرسِ هر بییارِ فروماندهای،
و تو تکیهگاهِ هر راندهشدهی محتاجی.
خدایا…
من از مردم چیزی نمیخواهم؛
چون آنچه دلِ من میخواهد، در دستِ هیچکس جز تو نیست.
آرامشی که بعد از گریه میخواهم، از توست.
بخششِ آنچه میان من و تو فاصله انداخته، فقط از توست.
سبکشدنِ این سینه، بازشدنِ این گره، خاموششدنِ این آتش، همه از توست.
تو آن خدایی هستی که رحمتت، از خشمَت پیشی گرفته،
عفوت، از عقوبتت بلندتر است،
عطایت، از منعت بیشتر است.
پس من چرا ناامید شوم؟
با این همه درِ بازِ رحمت، چرا در کوچههای بنبستِ یأس سرگردان بمانم؟
الهی…
اینجا افتادهام پیش روی تو.
نه با دعویِ پاکی،
نه با زبانِ استحقاق،
بلکه با اعترافِ تلخِ بندهای که گناه، کمرش را خم کرده
و خطا، عمرش را فرسوده است.
منم آنکه از سرِ جهل، نافرمانیات کرد؛
و تو، هرگز شایستهی آن نبودی که با تو چنین معامله شود.
منم آنکه با نعمتِ تو، گاهی راهِ دور شدن از تو را رفت؛
با دستِ پُرِ تو، به فقرِ خودم افزود؛
و با این همه، باز هر بار که شکستم، دیدم که تو هنوز در را نبستهای.
خدایا…
آیا تو با کسی که صدایت میزند، مهربان نیستی؟
پس بگذار صدایم را بلند کنم.
آیا تو کسی را که برایت گریه میکند، نمیآمرزی؟
پس بگذار اشکم روان شود.
آیا از آنکه صورت بر خاکِ آستانت میساید، نمیگذری؟
پس بگذار پیشانیام در خاکِ ذلتِ بندگیات آرام بگیرد.
آیا آنکه فقرش را با تو در میان میگذارد، بینیاز نمیکنی؟
پس من آمدهام که فقرِ دلم را، شکستِ روحم را، پریشانیِ جانم را فقط به تو بگویم.
الهی…
مرا ناامید مکن؛
من عطاکنندهای جز تو نمیشناسم.
مرا وا مگذار؛
من بیتو به هیچکس و هیچچیز بینیاز نمیشوم.
من اگر از همه ببُرم، هنوز میتوانم به تو رو کنم؛
اما اگر از تو بریده شوم، دیگر به کجا پناه ببرم؟
خدایا…
از من روی مگردان، حالا که رو به تو آوردهام.
محرومم مکن، حالا که دل به لطفِ تو بستهام.
با ردّ و طرد با من روبهرو مشو، حالا که در آستانت ایستادهام.
تو خودت، خودت را به رحمت وصف کردهای؛
پس بر من رحم کن.
تو خودت، خودت را اهلِ عفو نامیدهای؛
پس از من درگذر.
خدایا…
تو اشکِ مرا میبینی.
تپشِ هراسانِ این دل را میبینی.
لرزشِ جان و تنم را در این مقامِ شرمساری میبینی.
اگر صدایم بریده است،
اگر زبانم در مناجات میلرزد،
اگر بغضم نمیگذارد درست حرف بزنم،
همه از سنگینیِ حیا در برابرِ توست.
من از زشتیِ خودم خجالت میکشم،
وگرنه کجا بندهای مثل من، و کجا این همه بیپروایی در نافرمانیِ مهربانترین مهربان؟
پروردگارا…
تو چه بسیار عیبهایم را پوشاندی و رسوایم نکردی،
چه بسیار لغزشهایم را پنهان کردی و شهرهام نساختی،
چه بسیار زشتیها را دیدی و پرده را کنار نزدی.
اگر پردهپوشیِ تو نبود،
من سالها پیش، زیرِ آوارِ بیآبروییِ خودم دفن شده بودم.
اگر حلمِ تو نبود،
من همان آغازِ خطا، باید میشکستم.
اگر کرمِ تو نبود،
این همه نعمت، بعد از آن همه غفلت، هنوز بر سفرهی زندگیام نمیماند.
اما خدایا…
با این همه، من باز هم لغزیدم.
این است دردِ اعتراف.
این است سوزِ بندهای که میبیند
نه از کمبودِ رحمتِ تو،
که از زیادیِ غفلتِ خودش زخمی شده است.
چه کسی از من نادانتر، وقتی رزقِ تو را خرجِ نافرمانیِ تو میکند؟
چه کسی از من غافلتر، وقتی دعوتِ تو را میشنود و باز به ندای شیطان پاسخ میدهد؟
من میدانستم پایانِ دعوتِ تو، بهشت است…
و پایانِ دعوتِ او، آتش…
و با این حال، باز هم دلم لغزید، قدمم لرزید، نگاهم برگشت، روحم شکست.
سبحانک…
چه عجیب است که من خودم، به زیانِ خودم شهادت میدهم،
و پنهانترین تاریکیهایم را پیش روی تو میشمارم.
اما عجیبتر از گناهِ من، بردباریِ توست.
عجیبتر از زشتیِ من، مهلتدادنِ توست.
عجیبتر از همه، این است که تو با این همه ناسپاسی، هنوز راهِ بازگشت را نبستهای.
گویا تو بیش از آنکه بخواهی مرا بشکنی، میخواهی مرا برگردانی.
بیش از آنکه به مجازاتم شتاب کنی، دوست داری به آغوشت بازگردم.
بیش از آنکه به سقوطم بنگری، به توبهام امید دادهای.
خدایا…
این گردنِ من، در بندِ گناه اسیر شده؛
با عفوت آزادش کن.
این پشتِ من، زیرِ بارِ خطا خم شده؛
با منّتت سبکَش کن.
این دلِ من، از ترس و شرم و دوری، فرسوده شده؛
با مغفرتت آرامَش بده.
الهی…
اگر آنقدر گریه کنم که دیگر اشکی نماند،
اگر آنقدر ناله بزنم که صدا در گلویم بشکند،
اگر آنقدر بایستم و رکوع کنم و سجده بروم که تنم از پا بیفتد،
باز هم میدانم که اینها بهایِ پاکشدنِ حتی یک گناه من نیست.
اگر میبخشی، از کرمِ توست، نه از شایستگیِ من.
اگر عفو میکنی، از فضلِ توست، نه از حقِّ من.
و اگر عقوبت کنی، بر من ستم نکردهای.
اما من به عدلِ تنها نیامدهام؛
من به آستانِ فضل آمدهام.
من به درگاهِ عفو آمدهام.
من به خانهی رحمتی آمدهام که بارها، بیآنکه لایق باشم، مرا در خود جا داده است.
خدایا…
اکنون که اینهمه پردهپوشی کردی،
اکنون که نعمتت را از من نگرفتی،
اکنون که زشتیِ مرا به رخِ خلق نکشیدی،
اکنون که با من مدارا کردی و شتاب در رسواییام نکردی،
پس بر این زاریِ طولانیام رحم کن،
بر این بیچارگیِ پنهانم رحم کن،
بر این ایستادنِ بد و شرمآلودم رحم کن.
خدایا…
مرا از معصیت نگه دار،
به طاعت به کارم گیر،
بازگشتِ نیکو روزیام کن،
با توبه پاکم ساز،
با عصمت یاریام ده،
و زندگیِ خرابم را با عافیت اصلاح کن.
شیرینیِ مغفرت را به من بچشان؛
آنگونه که دلم بعد از سالها فرار، طعمِ آشتی را بفهمد.
مرا رهاشدهی عفوِ خودت قرار ده،
آزادشدهی رحمتِ خودت قرار ده،
و امانی از خشمت برایم بنویس.
و خدایا…
این مژده را همینجا، در همین دنیا، به دلم بچشان:
مژدهی اینکه هنوز از من روی نگرداندهای.
نشانهای به من بده که بفهمم
این اشکها بیپاسخ نماندهاند،
این نالهها در سقفِ شب گم نشدهاند،
این بازگشت، درِ بستهای را نکوبیده است.
خدایا…
من با تو دردِ دل میکنم،
چون جز تو کسی طاقتِ شنیدنِ این همه شکستگی را ندارد.
من گناهم را پیشِ تو میآورم،
چون جز تو کسی قدرتِ پاککردنِ این تاریکی را ندارد.
من اشکم را به آستانِ تو میریزم،
چون فقط تو میتوانی از این اشک، نور بسازی.
پس ای مهربانتر از هر مهربان،
ای نزدیکتر از هر نزدیک،
ای پناهِ هر دلِ شرمگین،
مرا ببخش…
نه فقط از گناه،
که از خودم،
از آن منی که بیتو همیشه راه را گم میکند.
