Fake Happiness! Lahw and La‘ib —
When Desire’s Saliva Turns Religion into a Game of Envy
Fake Joy: When Life Becomes Play, and the Heart Becomes Distracted
The Qur’an repeatedly warns that worldly life, when detached from divine remembrance, turns into lahw (distraction) and la‘ib (play).
This is not a denial of life itself, but a critique of a heart that mistakes illusion for reality.
La‘ib is not merely “play.”
In its deeper linguistic sense, it is connected to lu‘āb — saliva.
A reflexive response: the mouth waters before a desire that appears attractive but offers no true nourishment.
What the heart sees, it wants.
What it wants, it chases.
And what it chases often turns out to be nothing but a mirage.
This is where envy is born.
The envious heart does not rejoice in light, meaning, or divine measure.
It rejoices in what others possess.
It becomes animated not by truth, but by comparison.
Thus, joy itself becomes fake — loud on the surface, hollow within.
The Qur’an describes such people with unsettling clarity:
“Those who took their religion as play and amusement…”
When religion itself is reduced to la‘ib and lahw, it no longer guides the heart.
It becomes a toy — something to justify desires rather than discipline them.
“They graze, and they play.”
Like animals in an open field of appetites, there is movement, excitement, and consumption — but no direction.
In contrast, the people of light are not anti-life, nor anti-work, nor anti-joy.
They are simply not distracted.
Trade does not steal their hearts.
Possessions do not define their worth.
Desire does not dictate their path.
True joy, in the Qur’anic sense, is not excitement without depth.
It is serenity rooted in remembrance.
It is a heart that does not drool over every passing desire,
and does not confuse motion with meaning.
Fake joy plays.
Real life lives.
And the difference is not outside us —
It is in what occupies the heart.
The Fake Joy of the Jealous and the Futile Games: Play, Distraction, and the Saliva of Desire in the Playground of Envy
In the Qur’anic worldview, lahw (vain distraction) and la‘ib (fruitless play) are not merely harmless entertainments. They are inner states—signs of a heart misdirected. They represent minds entangled in the illusion of fleeting pleasures, hearts preoccupied with the tools of desire and immersed in self-centered rivalries and jealous competition.
As the Qur’an warns:
“Those who took their religion as mere play and distraction, and were deceived by the life of this world…”
(Surah Al-A‘raf, 7:51)
This “game” is not neutral. It delays awakening, dims the remembrance of God, and dries the thirst for the spiritual path. In such a state, the saliva of desire—a metaphor for the lustful craving stirred by seeing what others possess—begins to flow, feeding jealousy, heedlessness, and futile diversions. Those who chase mirages forget the living water of divine presence.
True joy begins where lahw ends—when the heart detaches from superficial distractions and turns toward eternal meaning. But the one who chooses to “graze and play” (yarta‘ wa yal‘ab) has turned his back on the garden of divine closeness and now wanders lost in the desert of forgetfulness.
The Game of Lahw: Desire’s Saliva and the Stage of Envy
Lahw and la‘ib are not just children’s games—they are the games of hearts that have yet to mature. Hearts that, in the saliva of unchecked desire, mistake every fleeting beauty for nourishment. Instead of opening to light and wisdom, such hearts remain fixated on what is in others’ hands. Slowly, envy takes hold of the reins.
The more the desire, the more the saliva of regret flows.
And when desires multiply, lahw and la‘ib take more serious forms—not only in toys, but in financial rivalries, academic competitions, family tensions, or even religious practices. A person may even turn their worship into lahw—when their intention is display, not intimacy with God.
Religion—or a Game?
The Qur’an describes those who treat their religion as mere play and amusement. That is, instead of allowing religion to be a compass guiding them to truth, they make it a toy—for fame, superiority, or escape from responsibility.
Such a person may perform the prayer, but their heart dwells in the marketplace of desires. They may recite divine names, yet their eyes are fixed on worldly gains. This is the essence of la‘ib and lahw—where the truth of religion is buried beneath a beautiful surface and an empty core.
Woe to the heart that is entertained but not engaged.
A distracted heart is a heart in flight from itself. And strange indeed is lahw—for all its emptiness, it possesses a powerful ability to keep one occupied. Like a captivating melody that drowns the voice of conscience, or a dazzling worldly show that blinds one to the heavenly gaze.
«لعب» در معنای مذموم، یکی از هزار واژه مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«اللُّعَابُ: البزاق السائل»
«أَلْعَبَ الصبيُّ: از دهان كودك لعاب بيرون آمد.»
«لُعَاب الشمس: السَرَاب»
«لعب» میگه:
این تمناهایی که چشمت بهشون میافته و آب از دهانت کِش میکنه، سرابی بیش نیست!
+ بررسی آیات قرآن در مورد واژه «فرح»:
اهل نور از چی شاد میشن؟! … نور تقدیراتشون!
اهل حسادت از چی شاد میشن؟! … تمناهاشون!
الکیخوش!
لهو و لعب؛ بزاقِ تمنّا و بازیِ حسد
لهو و لعب؛
وقتی بزاقِ تمنّا، دین را به بازی میگیرد
الکیخوشیِ خطرناک!
لهو و لعب؛ بازیِ حسد با دین
لهو و لعب؛
الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً
سرابِ تمنّا؛ بازیِ حسد!
بزاقِ تمنّا؛ بازی حسد!
وقتی لعاب دهان، دل را به بازی میگیرد!
وقتی لعاب تمنّا، دل را به سُخره میگیرد!
لعب؛ بزاقِ تمنّا، سرابِ غفلت!
بازیچهای در دشتِ تمناها!
از لعب تا لهو؛ از لعاب تا سراب!
پشت به آب، رو به سراب؛ داستان یک حسود!
لعب: کودکِ حسد با بزاق تمنّا بازی میکند!
لعب و لعاب؛ تفسیر قرآنی یک فریب شیرین!
لعب در قرآن؛ بازی یا بزاق تمنّا؟
لعب، لهو و حسد؛ سهگانهٔ فریب در دل انسان!
لعب در لغت و تفسیر؛ سراب خورشید یا بزاق حسرت؟
«لعب در قرآن؛ وقتی بزاق تمنّا به بازی با تقدیر میانجامد.»
الکیخوش! لهو و لعب!
الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً! يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ!»
واژهشناسی «لَعِبَ»؛ از بازی تا لعاب
در لغت عرب، واژه «لَعِبَ» به معنای بازی کردن، سرگرم شدن به امور بیارزش و غیر جدی آمده است.
اما ریشهشناسی واژه به سرنخهای ظریفی اشاره دارد:
اللُّعَابُ یعنی بزاق دهان؛
و در توصیف کودک آمده:
«ألعبَ الصبی»؛ یعنی از دهان کودک لعاب بیرون زد؛
و نیز گفتهاند:
«لُعابُ الشمس» همان سراب است؛
نوری فریبنده که از زمین میدرخشد اما حقیقتی ندارد.
از این قرائن برمیآید که لعب، فقط «بازی» نیست؛
بلکه نوعی سرگرمی فریبنده، مرطوب و لغزنده است، مثل لعاب دهان یا سراب خورشید.
در قرآن، بازی کردن معمولاً با «لهو» (یعنی غفلتانگیزی و بیهودهگی) همراه میآید:
الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً (اعراف 51)
آنان که دینشان را بازیچه و سرگرمی قرار دادند…
…
لعب؛ سرابِ تمنّا
اگر حسد را نقطه مقابل تسلیم در برابر «تقدیر» بدانیم، «لعب» یکی از حالتهای درونی حسود است.
حسود کسی است که در برابر «تمناهای چشمربا» سست میشود.
👀 چشمش به «نعمت دیگری» میافتد و از دهانش لعاب حسرت جاری میشود…
🔥 اما آنچه دیده، حقیقت ندارد؛ بلکه فقط لُعاب شمس است: سراب!
در اینجا، لعب به نوعی «واکنش روانی نسبت به تمنای محققنشده» تبدیل میشود.
کسی که بین «تمنای دل» و «تقدیر الهی» گیر کرده، اگر دل به لعب ببندد، پشت به آب حقیقت میکند و رو به سراب، و این است آغاز گمراهی.
…
یرتع و یلعب؛ این بازی بیثمر!
ترکیب قرآنی «يرتع و يلعب» دقیقاً به همین دوگانگی اشاره دارد:
يرتع (چرای بیقید) + يلعب (بازی بیثمر)
این دو در کنار هم، سبک زندگی غافلان و حسودان را ترسیم میکند:
میچرند… بیحد و مرز، مثل حیواناتی در مرتع شهوات؛
بازی میکنند… بیجدیت، بیهدف، بیحق.
…
بازیِ حسد، بازیِ باخت!
واژه «لعب» در این خوانش تفسیری، یکی از هزار چهرهٔ حسد است؛
همان جایی که دلِ بیآب،
در سرزمین تمناها
به دنبال سراب میدود…
شادیِ بیمورد! الکیخوش!
باید به حسود گفت:
تو که نه نور را دیدهای، نه با دلت لمسش کردهای، نه باور داری و نه ایمان آوردهای،
پس این همه خوشحالیات برای چیست؟!
راستش را بخواهی، این خوشحالی فقط یک فریب است،
یک بازیِ خودساخته برای پنهان کردن حقیقتی تلخ…
حسود، در دل میداند که بینور، سرنوشتی تاریک در انتظار اوست؛
اما خودش را به بیخبری میزند… لبخند میزند،
تا صدای گریهٔ خاموش دلش را کسی نشنود!
عنوان مقاله:
لَعِب؛ بزاقِ تمنّا و بازیِ حسد
الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً
از لُعاب تا سراب؛ لَعِب در قرآن، بازیِ تمنّا با تقدیر
الکیخوش! لَعِب و لَهْو؛ شادیِ حسودان در دشتِ سراب
واژهشناسی «لَعِبَ»؛ از بازی تا لُعاب
در لغت عرب، «لَعِبَ» به معنای بازی کردن و سرگرم شدن به امور غیرجدی آمده است؛
اما ریشههای لغوی این واژه، افق معنایی بسیار عمیقتری را نشان میدهد.
در منابع لغوی میخوانیم:
اللُّعَابُ: بزاقِ روان دهان
أَلْعَبَ الصَّبِيُّ: از دهان کودک، لعاب بیرون آمد
لُعَابُ الشَّمْس: سراب
این پیوندهای لغوی نشان میدهد که «لعب» فقط «بازی» نیست؛
بلکه نوعی کششِ فریبنده، لغزنده و مرطوب است؛
چیزی که چشم را میگیرد، دهان را آب میاندازد،
اما حقیقتی پشت آن نیست.
درست مانند:
بزاقی که بیاراده جاری میشود؛
یا سرابی که میدرخشد، اما آبی ندارد.
لعب در قرآن؛ بازیِ جدا از حقیقت
در قرآن، «لعب» غالباً در کنار «لهو» میآید:
الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً
(اعراف / ۵۱)
دین، جایی برای لعب نیست؛
چون دین، عرصهی جدّ، عهد و تقدیر است.
وقتی دین به «لعب» تبدیل شود، یعنی حقیقت
به سرگرمی،
مسئولیت به شوخی،
و نور به ابزار بازی بدل شده است.
لعب؛ سرابِ تمنّا و چهرهای از حسد
اگر «حسد» را ایستادن در برابر تقدیر الهی بدانیم،
«لعب» یکی از حالات درونیِ حسود است.
حسود:
چشمش به نعمت دیگری میافتد؛
دلش سست میشود؛
و از دهانش لُعابِ تمنّا جاری میگردد.
اما آنچه دیده:
آب نیست؛
نور نیست؛
حقیقت نیست؛
بلکه لُعابُ الشَّمس است؛ سراب.
اینجاست که «لعب»
به واکنشی روانی در برابر تمنای برآوردهنشده تبدیل میشود؛
واکنشی کودکانه، لغزنده و فریبکارانه.
«يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ»؛ سبک زندگی حسودان
ترکیب قرآنی «يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ» تصویری دقیق میسازد:
يرتع: چرای بیحد، بیمهار، بیقید
يلعب: بازیِ بیثمر، بیهدف، بیحق
یعنی:
زندگیای که
نه حدّ دارد،
نه مقصد،
نه معنا.
چرای تمنّاها + بازی با حقیقت
= سبک زندگی غافلان و حسودان.
«لعب» یکی از هزار چهرهی حسد است؛
جایی که دلِ بیآب،
در دشتِ تمنّاها
دنبال سراب میدود.
و به همین دلیل است که:
شادیِ حسود، الکیخوشی است.
نه از نور آمده،
نه به نور میرسد؛
فقط یک بازی است
برای پنهان کردن ترسِ تاریکی.
دلنوشته
«الکیخوش!»
گاهی آدمها را میبینی که میخندند…
بلند، پرصدا، بیدلیل.
میخندند، اما تهِ دلشان خالی است.
میخندند، اما چشمهایشان دنبال چیزی میدود
که هرگز سیرابشان نمیکند.
این خندهها از کجاست؟
از نور؟
نه…
از لُعابِ تمنّا.
چشمی که به نعمت دیگری افتاده
و دهانی که آب افتاده
اما دلی که هنوز تشنه است…
الکیخوشی همینجاست؛
جایی که دل، پشت به آبِ حقیقت میکند
و رو به سراب میدود.
میدود…
و هرچه بیشتر میدود، تشنهتر میشود.
حسود، با بزاق تمنّا بازی میکند،
با رؤیاهای نرسیده،
با خواستنهای بیپشتوانه.
او بازی میکند…
نه برای رسیدن،
بلکه برای فرار از دیدن حقیقت.
میخندد
تا صدای گریۀ خاموش دلش شنیده نشود.
میخندد
تا خودش هم فراموش کند
که بینور،
هیچ شادیای ماندگار نیست.
و چه تلخ است این خندهها…
خندههایی که از سرِ سیری نیست،
از سرِ فریب است.
نور، شادیاش آرام است؛
بیهیاهو،
بیادعا،
ریشهدار.
اما لعب…
هیجانِ لحظهای است؛
لغزنده،
مرطوب،
مثل بزاقی که میآید
و بیآنکه بفهمی، میرود.
خدایا…
دلمان را از این بازیهای کودکانه نجات بده؛
از این الکیخوشیهای پر سر و صدا
و بیسرانجام.
دلمان را به نوری خوش کن
که سیراب میکند،
نه به سرابی
که فقط دهان را آب میاندازد…
«لهو» و «لعب» از هزار واژگان مترادف «حسد» هستند.
مشتقات واژه «لهو» 16 بار و «لعب» 20 بار در قرآن بکار رفته است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«أَلْهَى الرَّحَى: گندم در دهانهى آسياب افكند، سرگرم شد.»
«اللهوة: و هو ما يطرحه الطاحن في ثقبة الرحى بيده»
«اللُّهْوة: ما أُلقِي في فَمِ الرَّحا من الحَبّ للطَّحن»
+ «رتع»
لهو؛ دانهای که در دهان آسیاب میافتد!
در فرهنگ لغتهای عربی، «لهو» را چنین معنا کردهاند:
أَلْهَى الرَّحَى: گندم را در دهانهی آسیاب ریخت؛ یعنی آسیاب را مشغول کرد.
اللُّهْوَة: همان دانهای است که با دست در شکاف آسیاب افکنده میشود تا خرد شود.
بنابراین، «لهو» در اصل به تمنایی گفته میشود که ذهن و جان را مشغول و سرگرم میکند؛
دانهای که وارد دهانِ چرخهی سنگینِ سرگرمی و غفلت میشود تا آرامآرام خرد شود، له شود، و چیزی از هویتش باقی نماند.
در این نگاه، لهو فقط یک “سرگرمی بیضرر” نیست؛
بلکه عملی است که انسان را وارد فرآیندی از نابودی تدریجی میکند.
انسان درگیر «لهو»، پستانک تمنا را از دهان خارج نمیکند!
انسان درگیر «لهو» همچون گندمی است که با رضایت یا ناآگاهی، یعنی خواسته یا ناخواسته، خودش را به دهان سنگ آسیاب جهنم میسپارد؛ سرگرم، بیخبر و در حال نابود شدن!
…
پیوند مفهوم این واژه با حسد و تمنای بیسرانجام:
وقتی این معنا را کنار «لعب» بگذاریم، تصویر عمیقتری شکل میگیرد.
اگر «لعب» نشانهی آبافتادن دهان از تمنای سرابهاست،
«لهو» نمایانگر بلعیده شدن در چرخۀ سرگرمیهای پوچ است.
حسود، درست در همین نقطه ایستاده:
میبیند، تمنا میکند، چشم میدوزد، دهانش آب میافتد (لعب)،
و در نهایت، خود را در دهان آسیاب لهو میاندازد؛
تا در تمنای چیزی که نه از آن اوست، و نه مایۀ نور، له و خرد شود.
دلنوشته
«از لَعِب تا لَهْو»
لَعِب،
آب افتادنِ دهان بود…
لحظهای که چشم به تمنّا میافتد
و دل، بیاختیار، ذوقی زودگذر را مزهمزه میکند.
اما لَهْو،
یک قدم جلوتر است.
دیگر فقط نگاه و بزاق نیست؛
بلعیده شدن است.
لهو،
دانهایست که آرام و بیصدا
در دهانِ آسیاب میافتد.
نه با زور،
نه با فریاد؛
بلکه با سرگرمی.
آدمِ درگیرِ لهو،
فریاد نمیزند،
نمیگریزد،
اعتراض هم ندارد؛
مشغول است…
آنقدر مشغول
که نفهمد دارد خرد میشود.
در لغت گفتهاند:
لهو، همان دانهای است
که با دست
در شکافِ آسیاب افکنده میشود.
چه تعبیر هولناکی…
یعنی خودت،
با دستِ خودت،
خودت را
در دهانِ چرخهای میاندازی
که کارش فقط یک چیز است:
لهکردن.
و حسود،
چقدر خوب این مسیر را بلد است…
اول،
چشمش میلغزد؛
دلش میلرزد؛
دهانش آب میافتد؛
این میشود لَعِب.
بعد،
برای فرار از دردِ نداشتن،
برای آرامکردن آتش تمنّا،
خودش را مشغول میکند؛
میخندد،
میدود،
میچرَد…
يَرْتَع.
و ناگهان میبینی
دیگر خودش نیست؛
چیزی از او باقی نمانده
جز مشتی آردِ بیهویت
در دلِ آسیابِ لهو.
لهو،
پستانکِ تمنّاست؛
تا کودکِ حسد گریه نکند.
اما همان پستانک،
کمکم
راه نفس را هم میبندد.
و چه تلخ است
سرنوشتِ دلی
که نه با گناهِ بزرگ،
بلکه با سرگرمیِ بیخطر
خاموش میشود…
لَعِب،
وعدۀ شیرینِ سراب بود؛
لَهْو،
تحققِ آرامِ نابودی.
و اینگونه است که قرآن
این دو را کنار هم مینشاند؛
نه از سر تکرار،
بلکه از سر دقّت:
لَعِب،
آغاز فریب؛
لَهْو،
فرجام آن.
«نَفْس لَاهِيَة: نفسی که حسابی رفته سرِکار!»
«اللَّهُمَّ إِنِّي … أَسْأَلُكَ يَا مَوْلَايَ سُؤَالَ مَنْ نَفْسُهُ لَاهِيَةٌ لِطُولِ أَمَلِهِ»
«کسی که رابطه قلبیاش با نور قطع میشود، اصل سرمایهاش را به هدر داده،
و حالا او به دنیا سرگرم می شود، «لهو»: «لاهِيَةً قُلُوبُهُمْ»
«وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها وَ تَرَكُوكَ قائِماً
قُلْ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ وَ اللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ»
«دنیا، آدمو سرِکار میذاره!»
«اما کسانی که با نور، خودشونو مشغول میکنن،
با مصادیق حب دنیا سرِ کار نمیرن و گول نمیخورن
و اون شیرینی نور آرامش قلبشونو که با یاد اسم نورانی خودشون، به معنایش رسیدن،
با هیچی عوض نمیکنن.»
ششدانگ حواسِت به قبض و بسط قلب خودت باشه!
به هیچ چیز دیگری خودتو مشغول نکن!
لهو: سرگرمیای که جان را از نور جدا میکند!
«نَفْسٌ لَاهِيَة»: نفسی که حسابی رفته سرِ کار!
یعنی نفسی که در اثر غفلت، مشغولِ اموری شده که از حقیقت بازش داشتهاند؛
اسیرِ خیال و تمنّا، و دور از مرکز نور و معنا.
در این دعا، عبدی که نورش را گم کرده با سوزی جانسوز میگوید:
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ … سُؤَالَ مَنْ نَفْسُهُ لَاهِيَةٌ لِطُولِ أَمَلِهِ
«از تو درخواست میکنم مانند کسی که نفسش به خاطر آرزوهای دراز، مشغول و سرگرم شده است.»
در اینجا لهو دیگر فقط “بازی” یا “تفریح” نیست؛
بلکه مشغولیتی است که ریشهاش در بریدن از نور و پیوستن به تمنای پوچ است.
وقتی قلب از نورِ یاد خدا جدا شود، دیگر تاب نمیآورد، و برای پر کردن این خلأ، به هر چیزی پناه میبرد؛ به هر سرابی، به هر مشغلهای. این است لهو!
قرآن این گمشدگی قلب را چنین توصیف میکند:
لَاهِيَةً قُلُوبُهُمْ
دلهایشان سرگرم چیزهای دیگر است، فارغ از حق، غافل از نور.
و در جایی دیگر، وقتی گروهی حتی صدای پیامبر را رها میکنند برای یک تجارت یا سرگرمی دنیوی، و در واقع برای رفتن به سمت معلم سوئی که تمنا تایید میکند، میفرماید:
وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها وَ تَرَكُوكَ قائِماً
«وقتی تجارت یا لهوی را دیدند، یعنی معلم سوء را دیدند، پراکنده شدند و تو را ایستاده رها کردند!»
و در ادامه هشدار میدهد:
قُلْ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ وَ اللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ
«بگو آنچه نزد خداست، بهتر است از لهو و از تجارت، و خداوند بهترین روزیدهنده است.»
…
آدمی که رابطهاش با نور قطع میشود، به دنیا سرگرم میشود!
آدمی، اگر نور را تجربه نکرده باشد، و حقیقت را نچشیده باشد، چارهای ندارد جز پناه بردن به اشیاء و مشغولیتها. اما این مشغولیتها همان «لهو» است:
آسیابِ سرگرمیای که دانه وجود انسان را کمکم خرد میکند.
دنیا، آدم را سرِکار میگذارد!
همانطور که دانه در دهان آسیاب میافتد، انسانِ غافل هم، خودش را در دهان لهو میاندازد.
و هرچه این لهو شیرینتر بهنظر برسد، سویدای دلش را از نور دورتر میکند.
اما…
اما کسانی که دلشان به نور گره خورده،
آنهایی که طعم یاد اسم نورانیشان را چشیدهاند،
کسانی که با یاد و معنا آرام شدهاند،
با هیچ لهو و لعبی خود را سرِکار نمیگذارند.
برای آنها، تجارتها، سرگرمیها، تمنای تملک و جلوه،
همه میشود سراب.
و تنها حقیقتی که ارزش اشتغال دارد،
قبض و بسط نور در دل خویش است.
پس هشدار:
ششدانگ حواست به قبض و بسط قلبت باشد!
ششدانگ حواست به علم آنلاین قلبت باشد!
اگر تاریک هستی، منتظر نوری باش که روشنت کند.
و اگر روشن هستی، هوشیار باش که غرور، تو را از این اصل نور باز ندارد.
جز نور قلب، به هیچ چیز دیگر، خودت را مشغول نکن!
نه تجارت، نه لهو، نه نگاه دیگران، نه حتی تمنای خوب دیده شدن…
تنها نور، ارزش مشغول شدن دارد.
و تنها یاد آن، دل را آرام میکند.
«الا بذکر الله تطمئن القلوب»
دلنوشته
«نَفْسٌ لاهِيَة؛ نفسی که رفته سرِ کار»
«نَفْسٌ لاهِيَة…»
نفسی که حسابی رفته سرِ کار.
نه کسی فریبش داده،
نه دستی از بیرون هلش داده؛
خودش…
آرامآرام
از نور فاصله گرفته
و بعد، برای پُر کردن این خلأ،
به هر چیزی چنگ زده است.
لهو،
همینجاست.
وقتی رابطهٔ قلب با نور قطع میشود،
اصلِ سرمایه از دست رفته؛
و انسانی که بیسرمایه مانده،
ناچار است خودش را سرگرم کند.
سرگرمی،
نه از سرِ شادی،
بلکه از سرِ بیطاقتیِ دلِ بینور.
قرآن اسمش را صریح میگوید:
لَاهِيَةً قُلُوبُهُمْ
دلهایی که مشغول چیزهای دیگرند؛
نه مشغول نور،
نه متوجه حقیقت.
و چه دقیق است این دعا،
این نالهٔ آگاهانه:
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ
سُؤَالَ مَنْ نَفْسُهُ لَاهِيَةٌ لِطُولِ أَمَلِهِ
یعنی:
خدایا…
من دارم مثل کسی از تو درخواست میکنم
که نفسش
بهخاطر آرزوهای دراز
رفته سرِ کار.
آرزوهای دراز،
همان بندهای نامرئی لهو هستند؛
نه درد دارند،
نه زخم،
اما جان را
بیصدا
از مرکز نور دور میکنند.
وقتی دل از یاد نور جدا شود،
تاب نمیآورد.
خلأ، دردناک است.
و دل، برای فرار از این درد،
به هر سرابی پناه میبرد:
سرگرمی،
تجارت،
هیجان،
تأیید دیگران…
و قرآن، این صحنه را بیرحمانه ترسیم میکند:
وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً
انْفَضُّوا إِلَيْها وَ تَرَكُوكَ قائِماً
دیدند یک تجارت…
یا یک لهو…
پراکنده شدند،
و تو را
ایستاده
رها کردند.
نه فقط یک پیامبر را؛
بلکه نور را رها کردند.
و رفتند سراغ معلمی
که تمنایشان را تأیید کند.
و بعد هشدار:
قُلْ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ
بگو…
آنچه نزد خداست
از لهو و تجارت
بهتر است.
اما چه کسی گوش میدهد
وقتی دل، رفته سرِ کار؟
دنیا،
آدم را سرِ کار میگذارد.
نه با فریب بزرگ؛
با مشغلهٔ کوچک.
نه با گناهِ آشکار؛
با سرگرمیِ مجاز.
همانطور که دانه،
بیصدا
در دهان آسیاب میافتد،
دلِ غافل هم
خودش را
در دهانِ لهو میاندازد.
و هرچه این لهو
شیرینتر به نظر برسد،
دل
از نور
دورتر میشود.
اما…
آنجا که نور هست،
لهو جایی ندارد.
کسانی که طعم نور را چشیدهاند،
شیرینیِ یاد اسم نورانیشان را فهمیدهاند،
آرامشِ قلب را تجربه کردهاند،
دیگر با هیچچیز
خودشان را سرِ کار نمیگذارند.
برای آنها:
تجارت،
سرگرمی،
جلوه،
حتی تمنای خوب دیده شدن،
همه میشود سراب.
و تنها چیزی که ارزش اشتغال دارد،
همین است:
قبض و بسط نور در دل.
پس هشدار…
نه از سر ترس،
از سرِ دلسوزی:
ششدانگ حواست به قبض و بسط قلبت باشد.
به هیچ چیز دیگر،
خودت را مشغول نکن.
اگر تاریکی،
منتظر نوری باش که روشنت کند.
و اگر روشن هستی،
مراقب باش غرور
تو را از این اصل نور جدا نکند.
لهو،
سرگرمیایست که جان را از نور جدا میکند.
و نور،
تنها مشغولیتیست
که دل را آرام میکند.
الا بذکر الله تطمئن القلوب 🌱
«عَلَى الْعَاقِلِ أَنْ يَكُونَ … مُقْبِلًا عَلَى شَأْنِهِ»
«إِنَّهُ مَشْغُولٌ بِنَفْسِهِ»
عاقل مشغول نور نفسشه: «الْآخِرَةُ أَكْبَرُ هَمِّهِ»!
اما حسود، سِفت به تمناهاش چسبیده: «الدُّنْيَا أَكْبَرُ هَمِّهِ»!
«اللَّهْوُ: ما يشغل الإنسان عمّا يعنيه و يهمّه.»
«لَهْو: آن چيزى است كه انسان را از آنچه كه براى او لازم و مهم است باز ميدارد.»
«يقال: لَهَوْتُ بكذا، و لهيت عن كذا: اشتغلت عنه بِلَهْوٍ.»
«لَهَوْتُ بكذا و لَهَيْتُ عن كذا : هر دو عبارت يعنى با لهو از آن كار باز ماندم.»
«لهو و لعب»: «لهو با لعب میآید که اشاره به شوق هوای نفس به بازیگوشی با دنیاست.»
«لهو، آب به آسیاب شیطان ریختن است.»
«گول وعدههای پوچ و سرِکاری شیطان رو نخور!»
لهو، مشغولیتی بر خلاف عقل!
امیرالمؤمنین علیهالسلام در وصیتهای نورانی خود میفرماید:
عَلَى الْعَاقِلِ أَنْ يَكُونَ … مُقْبِلًا عَلَى شَأْنِهِ
«بر خردمند است که مشغول کار خودش باشد؛ رو به سوی شأن و حقیقت خود داشته باشد.»
و میفرماید:
إِنَّهُ مَشْغُولٌ بِنَفْسِهِ
یعنی عاقل، غرق در شأن خودش است؛ در نور خودش، در مقصد خودش، در قلب خودش.
او با چیزی شوخی نمیگیرد، چون قلب را بازی نمیداند!
تمام هَمّ و غمّش، رسیدن به آینهداری نور است:
الْآخِرَةُ أَكْبَرُ هَمِّهِ
اما حسود…
اما حسود، کسی است که خودش را با تمنّاهایش تعریف میکند؛
آدمی که دلش را وقف رقابتهای دنیایی کرده، و هیچ رؤیتی از نور ندارد.
برای او، تنها چیزی که مهم است، جلو زدن، دیده شدن، برتری یافتن است:
الدُّنْيَا أَكْبَرُ هَمِّهِ
او عاقل نیست؛ چون شأن خودش را فراموش کرده!
او فقط دارد با آرزوهایش بازی میکند و اسمش را گذاشته زندگی.
در حالی که هر مشغولیتی که تو را از خودت، از نورت، از قرار واقعیات دور کند،
نامش فقط یک چیز است: لهو!
لهو: مشغلهای بیثمر، سرِکاریِ بیمقصد
در لغت آمده:
اللَّهْوُ: ما يشغل الإنسان عمّا يعنيه و يهمّه.
لهو یعنی هر چیزی که انسان را از چیزی که برایش مهم و معنادار است، بازمیدارد.
لَهَوْتُ بكذا، و لهيت عن كذا: اشتغلت عنه بِلَهْوٍ.
یعنی به چیزی مشغول شدم و از کار مهمتری بازماندم؛ غافل شدم.
لَهَوْتُ بكذا و لَهَيْتُ عن كذا:
هر دو نشان میدهند که لهو، کارِ بیهودهای است که تو را از اصل بازمیدارد.
…
لهو و لعب: بازیگوشیِ تمنای نفس
لهو با لعب میآید؛
ترکیبی که نشان میدهد شوق هوای نفس، همیشه با بازیهای دنیا همراه است.
این دو با هم میرقصند، همدیگر را کامل میکنند،
و در دل انسان، جایی برای نور باقی نمیگذارند.
لهو یعنی:
آب ریختن به آسیاب شیطان!
یعنی خدمت کردن به معلم سوئی که جز تاریکی برایت نمیخواهد.
شیطان همیشه تو را مشغول میکند، اما نه به کار خودت، بلکه به کارِ دیگران!
به حسد، به مقایسه، به تمنا، به رؤیاهای دروغین، به تهمتها و شایعات دروغ غمانگیز…
پس: هشدار، هشدار: فریب نخور!
گول وعدههای پوچ و سرکاری شیطان را نخور!
هر لحظهای که با تمنای دنیایی رفتی سرِکار،
بدان که یک مشت آب در آسیاب شیطان ریختی.
او خوشحال میشود وقتی تو از نور فاصله بگیری.
او نمیخواهد تو شأن خودت را پیدا کنی.
عاقل، مشغول شأن نورانی خودش است.
نادان، مشغول سایههای بینور است.
دلنوشته
«مشغولِ شأنِ خودت باش»
عاقل،
اهل بازی نیست.
نه با دل شوخی میکند،
نه با عمر،
نه با نور.
امیرالمؤمنین علیهالسلام دقیق گفته است:
عَلَى الْعَاقِلِ أَنْ يَكُونَ مُقْبِلًا عَلَى شَأْنِهِ
بر عاقل است که رو به شأن خودش باشد.
و باز میفرماید:
إِنَّهُ مَشْغُولٌ بِنَفْسِهِ
یعنی چه؟
یعنی عاقل،
سرش توی کار خودش است؛
نه کار دیگران،
نه تمنای دیگران،
نه مقایسه،
نه رقابت.
عاقل،
مشغولِ نورِ دلِ خودش است.
همّش یکی است:
الْآخِرَةُ أَكْبَرُ هَمِّهِ
قرارش روشن است،
جهتش معلوم است،
و دلش را به بازی نمیدهد.
اما حسود…
حسود، سِفت چسبیده به تمنّاهایش.
او خودش را با «داشتن» تعریف میکند،
با «جلو زدن»،
با «دیده شدن».
برای او:
الدُّنْيَا أَكْبَرُ هَمِّهِ
نه چون دنیا بد است،
بلکه چون دنیا
جای نور را گرفته است.
او شأن خودش را فراموش کرده؛
و وقتی شأن فراموش شود،
لهو شروع میشود.
در لغت گفتهاند:
اللَّهْوُ: ما يشغل الإنسان عمّا يعنيه و يهمّه
لهو،
هر چیزی است که تو را
از آنچه واقعاً مهم است
بازمیدارد.
نه لزوماً گناه،
نه لزوماً حرام؛
بلکه انحراف از اصل.
میگویند:
لَهَوْتُ بكذا، و لَهَيْتُ عن كذا
یعنی به چیزی مشغول شدم
و از کار مهمتری بازماندم.
این است تعریف دقیق لهو:
مشغولیتی که تو را
از خودت،
از نورت،
از قرارت
دور میکند.
و برای همین است که «لهو»
کنار «لعب» مینشیند.
لهو و لعب؛
بازیگوشیِ تمنای نَفْس.
دل،
اول بازی میکند؛
بعد مشغول میشود؛
و ناگهان میبینی
دیگر خبری از نور نیست.
لهو یعنی چه؟
یعنی آب ریختن به آسیاب شیطان.
شیطان،
با گناه بزرگ شروع نمیکند؛
با مشغولیت شروع میکند.
تو را سرگرم میکند
به هر چیزی
جز شأن خودت.
به زندگی دیگران،
به موفقیت دیگران،
به مقایسه،
به حسادت،
به حرف،
به شایعه،
به رؤیای دروغین…
و هر بار که
با تمنای دنیایی رفتی سرِ کار،
بدان
یک مشت آب
در آسیاب شیطان ریختی.
او خوشحال میشود
وقتی تو
از نور فاصله بگیری.
او نمیخواهد
تو شأن خودت را پیدا کنی.
عاقل،
مشغولِ شأن نورانیِ خودش است.
و نادان،
مشغولِ سایههایی
که هیچوقت
نور نمیشوند.
پس اگر دیدی
دلت بیش از حد مشغول است،
بیش از حد هیجانزده،
بیش از حد درگیر…
کمی مکث کن.
از خودت بپرس:
این مشغولیت،
مرا به نور نزدیک میکند
یا از آن دور؟
اگر دور میکند،
نامش هرچه میخواهد باشد،
لهو است.
و اگر نزدیک میکند،
آنجا
جای ماندن است 🌱
«مِنَ النَّفْسِ … لَهْوُهُ وَ لَعِبُهُ»
بازیگوشی، کارِ هوای نفس است!
در دعا میخوانیم:
مِنَ النَّفْسِ … لَهْوُهُ وَ لَعِبُهُ
یعنی این دلمشغولیها، این سر کار رفتنها، این خوشیهای بیریشه،
همهاش از هوای نفس برمیخیزد.
لهو و لعب، نه از عقل میآید، نه از نور؛ بلکه بازیِ بیپایانِ نفسِ تاریک حسود است.
نفسِ تاریک، کودکِ بازیگوشیست که هر چیزی را به دهان میبرد؛
آب از دهانش راه میافتد برای هر تمنا و سرابی!
میخواهد شیرینی زودگذر را بچشد، حتی اگر تلخیاش تا ابد بماند!
پس:
دقت کن! بازی با تمنّا، بازی با سرنوشته!
این بازی، بازی سرنوشت است!
وقتی آدم به جای نور، با تمنّا مشغول میشود،
دارد با آتش سرنوشتش بازی میکند؛
دلش را به چیزی میسپارد که نه پایدار است و نه پربرکت.
نور، نمیخندد به بازی هوای نفس!
نور اهل جدّیت است، اهل معناست، اهل «شأن» است.
اما هوای نفس… همیشه دنبال چیزی میگردد که دل را پرت کند:
لهو! لعب! تجارت! بازار! تمنا! حسادت! رقابت! و در اصل، معلم سوء!
و خدا هشدار داده…
الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِبًا وَ لَهْوًا
کسانی که دین و حقیقت را به بازی و سرگرمی گرفتند!
نَفْسٌ لَاهِيَةٌ لِطُولِ أَمَلِهَا
نفسی که به امیدهای دور، سرگرم شده و نور را فراموش کرده!
…
لهو و لعب، نه ابزار رشدند و نه مسیر رهایی.
اینها فقط دل را از شأن خودش جدا میکنند.
باید فهمید که بازی واقعی، بازیِ رسیدن به نور است؛
نه دویدن دنبال سراب!
پس حواست باشد!
دلِ نورانی، اهل لهو و لعب نیست.
دلِ نورانی،
با خودش، با سرنوشتش، بازی نمیکند!
دلنوشته
«بازیِ نفْس»
در دعا میخوانیم:
مِنَ النَّفْسِ … لَهْوُهُ وَ لَعِبُهُ
یعنی ریشۀ این بازیها،
این دلمشغولیها،
این خوشیهای بیریشه،
جای دیگری نیست؛
از خودِ نَفْس برمیخیزد.
لهو و لعب،
محصول عقل نیست؛
زاییدۀ نور هم نیست؛
اینها بازیهای بیپایان
هوای نفساند.
نفسی که تاریک است،
کودکیست بازیگوش؛
هر چیزی را به دهان میبرد،
برای هر تمنّا
آب از دهانش راه میافتد.
میخواهد
همین حالا
شیرینی را بچشد؛
حتی اگر
تلخیاش
تا ابد
در جان بماند.
و اینجاست که باید ایستاد.
دقّت کن…
بازی با تمنّا،
بازیِ سادهای نیست؛
بازی با سرنوشت است.
هر بار که
بهجای نور
با تمنّا مشغول میشوی،
داری با آتش
سرنوشتت بازی میکنی.
دل را میسپاری
به چیزی که
نه پایدار است،
نه پربرکت،
نه نجاتبخش.
نور،
به بازی هوای نفس
نمیخندد.
نور،
اهل جدّیت است؛
اهل معناست؛
اهل شأن است.
اما هوای نفس…
همیشه دنبال چیزی میگردد
که دل را پرت کند:
لهو،
لعب،
تجارت،
بازار،
تمنا،
حسادت،
رقابت…
و پشتِ همۀ اینها،
یک صدا ایستاده است:
معلمِ سوء.
برای همین است که هشدار آمده:
الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِبًا وَ لَهْوًا
کسانی که
حقیقت را
به بازی گرفتند.
و برای همین است که میشنوی:
نَفْسٌ لَاهِيَةٌ لِطُولِ أَمَلِهَا
نفسی که
با امیدهای دور
سرگرم شده
و نور را
فراموش کرده است.
لهو و لعب،
نه ابزار رشدند
و نه مسیر رهایی.
اینها
فقط دل را
از شأن خودش جدا میکنند.
بازیِ واقعی،
بازیِ رسیدن به نور است؛
نه دویدن
دنبال سراب.
پس حواست باشد…
دلِ نورانی،
اهل لهو و لعب نیست.
دلِ نورانی،
با خودش،
با حقیقتش،
با سرنوشتش
بازی نمیکند.
«أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ»؛
وقتی لهو، لباس تکاثر میپوشد!
خدای مهربان هشدار داده است:
أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ
شما را «تکاثر» سرگرم کرد!
لهو همیشه یکجور ظاهر نمیشود!
گاهی خودش را در لباس سرگرمی و خندههای بیریشه نشان میدهد،
گاهی در لباس رقابت، فخرفروشی، و جمع کردن داشتهها!
اینجا دیگر لهو، فقط بازی نیست؛
اینجا لهو، مسابقهی خطرناکِ «من بیشتر دارم» است!
مسابقهای که قلب را از نور خالی میکند و به تاریکیِ مقایسه میسپارد.
…
لهو در نقاب تکاثر، یعنی گمکردن راه خودت!
آدمی که خودش را فراموش کرده،
از آنچه که باید به آن مشغول باشد ـ یعنی قلب، نور، رابطه با کلام خدا ـ
غافل شده و سرگرم چیزهاییست که فقط ظاهر دارند.
اللَّهْوُ: ما يشغل الإنسان عمّا يعنيه و يهمّه
لهو یعنی چیزی که تو را از آنچه برایت مهم است، بازمیدارد.
و چه چیز مهمتر از «خودت»؟
چه سرمایهای عزیزتر از «دل»؟
اگر چیزی حواس تو را از دلِ خودت پرت کند، لهو است؛
و اگر آن چیز، اسمش «ثروت» یا «موقعیت» یا «دستاورد» باشد،
باز هم لهو است؛ چون دارد تو را از نور میبرد به سمت سراب.
پس باید بپرسیم:
تو با دلت داری چه کار میکنی؟
مشغول نوری؟
یا مشغول بازی؟
داری میسازی؟
یا صرفاً دنبال بیشتر جمع کردن هستی؟
أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ، حَتّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ
آنقدر مشغول شدی که حتی نفهمیدی کی رسیدی به درِ قبر!
…
نور، از مانع تکاثر عبور میکند!
کسی که با نور زندگی میکند، اهل تکاثر نیست.
او به جای اینکه بدود برای «داشتن»،
میکوشد برای «شدن».
او دلش را میسازد، نه ظاهرش را.
او از لهو و لعب گذشته،
چون فهمیدهست که «دل» فقط در مسیر نور، آرام میگیرد.
دلنوشته
«وقتی لهو، لباسِ تکاثر میپوشد»
أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ…
خدای مهربان،
بیمقدمه هشدار میدهد:
شما را تکاثر سرگرم کرد.
یعنی گفت سرِ کار رفتید.
لهو،
همیشه با خنده و بازی نمیآید.
گاهی
کتوشلوار میپوشد،
مدرک میگیرد،
عدد جمع میکند،
و اسمش میشود:
موفقیت.
اینجا دیگر
لهو فقط بازی نیست؛
مسابقه است.
مسابقهی خطرناکِ
«من بیشتر دارم».
بیشتر دارم…
بیشتر دیده میشوم…
بیشتر جلو افتادهام…
و در این مسابقه،
دل
آرامآرام
از نور خالی میشود
و به تاریکیِ مقایسه سپرده میشود.
لهو در نقاب تکاثر،
یعنی گمکردن راه خودت.
یعنی
فراموش کنی
اصلاً برای چه آفریده شدهای،
و به چه باید مشغول باشی.
در حالی که گفتهاند:
اللَّهْوُ: ما يشغل الإنسان عمّا يعنيه و يهمّه
لهو،
هر چیزی است
که تو را از آنچه واقعاً مهم است
بازمیدارد.
و چه چیز مهمتر از دل؟
چه سرمایهای عزیزتر از خودت؟
اگر چیزی
حواست را از دلِ خودت پرت کند،
لهو است؛
حتی اگر اسمش
ثروت باشد،
موقعیت باشد،
دستاورد باشد.
چون دارد
تو را
از نور
به سمت سراب میبرد.
پس باید ایستاد
و این سؤال را از خودت پرسید:
تو با دلت
داری چه کار میکنی؟
مشغول نوری؟
یا مشغول بازی؟
داری میسازی؟
یا فقط
بیشتر جمع میکنی؟
أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ
حَتّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ
آنقدر مشغول شدی
که نفهمیدی
کی
رسیدی
به درِ قبر…
نه از سرِ بیدینی؛
از سرِ مشغولیت.
اما نور،
از مانعِ تکاثر عبور میکند.
کسی که با نور زندگی میکند،
اهل تکاثر نیست.
او
بهجای دویدن برای «داشتن»،
میکوشد برای «شدن».
دلش را میسازد،
نه ویترینش را.
از لهو و لعب گذشته،
چون فهمیده است
دل
فقط در مسیر نور
آرام میگیرد.
و هر چیزی
غیر از این مسیر،
هرچقدر هم پرزرقوبرق،
نامش یکیست:
لهو.
با حسادت و تمنّای چیزی که برایت تقدیر نشده،
برای خودت زبانکوتاهی ایجاد نکن!
خودت را به آرزوهایی که سهمت نیست، پابند و پاشکسته نکن!
در باتلاق کارهای بیثمر، خودت را مشغول و بیفایده نکن!
مبادا دلِ خودت را با تمنای باطل، عقیم و نازا کنی!
هر چه قرار نبوده به تو برسد،
خواستنش، فقط آب به آسیاب شیطان ریختن است!
و هر چه نور نیست،
لهو و لعب است؛ سراب است؛
شادیِ بیریشهایست که تنها برای لحظهای لبخند میآورد،
اما در عمق دل، جز دردِ جدایی از نور نمیکارد!
دل خودت را دریاب!
مشغول ساختن و پرداختن قلبت باش!
قلبی که اگر با نور پر شود،
حتی اگر چیزی نداشته باشی،
همهچیز خواهی داشت!
دلنوشته
«دلِ خودت را دریاب»
با حسادت،
و با تمنّای چیزی که برایت تقدیر نشده،
برای خودت
زبانکوتاهی ایجاد نکن.
خودت را
به آرزوهایی که سهمت نیست،
پابند و پاشکسته نکن.
در باتلاقِ کارهای بیثمر،
خودت را مشغول و بیفایده نساز.
مبادا
دلِ خودت را
با تمنای باطل
عقیم و نازا کنی.
هر چه قرار نبوده
به تو برسد،
خواستنش
فقط یک معنا دارد:
آب ریختن به آسیاب شیطان.
و هر چه نور نیست،
لهو است؛
لعب است؛
سراب است.
شادیِ بیریشهای
که شاید
لحظهای لبخند بیاورد،
اما در عمق دل
جز دردِ جدایی از نور
چیزی نمیکارد.
دلِ خودت را دریاب…
بهجای دویدن
دنبال تمنّاها،
مشغول
ساختنِ قلبت باش.
قلبی که
اگر با نور پُر شود،
حتی اگر
چیزی نداشته باشی،
همهچیز خواهی داشت.
نه چون دنیا به تو رو کرده،
بلکه چون
دلت
جای درست ایستاده است.
و آنجا که دل
در مسیر نور قرار بگیرد،
لهو خاموش میشود،
لعب میریزد،
و آرامش
بیهیاهو
مینشیند.
دل را
به نور بسپار؛
نه به بازی.
این تنها معاملهایست
که
هیچوقت
باخت ندارد.
حبّ دنیا، یعنی دلبستگی به آنچه برایت مقدّر نشده،
تو را زمینگیر میکند؛
چنان در تارِ تمنّا گرفتار میشوی
که راه نجات را محال میبینی!
این همان بازیِ شیطان است:
اگر بازیگوشی کنی،
اگر به جای کار بر روی قلبت،
به دنبال تمنّاهای خام باشی،
کمکم میبینی که راهت به بیراهه رفته…
و گمشدهای در پی نخودسیاه!
این همان وعدهی قرآن است:
«سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ»
ما آنان را اندکاندک از جایی که نمیفهمند، به سقوط میکشانیم.
و این است مکر خدا با کسی که به جای نور، به نعمتهای فانی دل بسته است:
امام صادق علیه السلام:
إِنَّ اللَّهَ إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ خَيْراً فَأَذْنَبَ ذَنْباً أَتْبَعَهُ بِنَقِمَةٍ وَ يُذَكِّرُهُ الِاسْتِغْفَارَ
«همانا اگر خداوند برای بندهای خیر بخواهد، پس آن بنده گناهی انجام دهد، خداوند به دنبال آن، او را به بلایی (نقمت) گرفتار میکند و یاد استغفار را به دلش میاندازد.
وَ إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ شَرّاً فَأَذْنَبَ ذَنْباً أَتْبَعَهُ بِنِعْمَةٍ لِيُنْسِيَهُ الِاسْتِغْفَارَ وَ يَتَمَادَى بِهَا
و اگر خداوند برای بندهای شرّ بخواهد، پس آن بنده گناهی مرتکب شود، به دنبال آن، نعمتی به او میدهد تا استغفار را از یاد ببرد و در گناه ادامه دهد.
وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
و این سخن خدای عزّ و جلّ است:
سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ بِالنِّعَمِ عِنْدَ الْمَعَاصِي.
ما آنان را از جایی که نمیدانند، بهتدریج (به سوی عذاب) میکشانیم،
یعنی: با نعمتها در هنگام معصیت، آنان را فریب میدهیم.»
…
وقتی خدا برای بندهای شر بخواهد،
درهای نعمت را به رویش میگشاید
و ناگهان در لحظه شادی، او را میگیرد…
نعمتها، اگر به وقت معصیت برسند،
خود وسیله مکر الهی میشوند:
بِالنِّعَمِ عِنْدَ الْمَعَاصِي
از همین رو، دعای ما باید همیشه این باشد:
اللَّهُمَّ لَا تُلْهِينِي بَهْجَةُ الدُّنْيَا، وَ لَا تَفْتِنِّي زَهَرَاتُ زَهْوِهَا!
خدایا! با شادیهای دنیا مرا مشغول نساز!
و زرق و برق گلهای فریبندهاش، مرا گرفتار و فریفته نکند!
پس مشغول شو! اما نه به دنیا؛ مشغول شو به قلبت!
قلبی که با نور، زندگی مییابد…
زندگی آنلاین…
و از بازیها و رنگها و تمناهای باطل، نجات مییابد.
دلنوشته
«حبّ دنیا؛ دامِ نرمِ سقوط»
حبّ دنیا،
یعنی دلبستگی
به آنچه
برای تو
مقدّر نشده است.
همین دلبستگی،
تو را زمینگیر میکند؛
آنچنان در تارِ تمنّا میپیچد
که کمکم
راه نجات
محال به نظر میرسد.
اینجاست که بازیِ شیطان شروع میشود.
اگر بازیگوشی کنی،
اگر بهجای کار بر روی قلبت،
دنبال تمنّاهای خام بدوی،
کمکم میبینی
راهت
به بیراهه رفته است…
گم میشوی
در پیِ نخودسیاه؛
میدوی،
خسته میشوی،
اما به جایی نمیرسی.
و قرآن،
این مسیر را از پیش گفته است:
سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ
آرامآرام،
بیسر و صدا،
از جایی که نمیفهمند،
پایین کشیده میشوند.
نه با ضربه،
نه با هشدار بلند؛
بلکه با نعمت.
و این،
دقیقاً همانجاست
که سخن امام صادق علیهالسلام
دل را میلرزاند:
اگر خدا برای بندهای خیر بخواهد،
وقتی بلغزد،
او را متنبّه میکند؛
دردی میفرستد،
و یادِ استغفار
را در دلش زنده میکند.
اما اگر برای بندهای شرّ بخواهد…
درِ نعمت را باز میکند؛
آن هم درست
در لحظهی لغزش.
تا چه شود؟
تا یادِ استغفار فراموش شود؛
و بنده،
در همان مسیر،
ادامه بدهد.
و این است معنای ترسناکِ آیه:
سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ
بِالنِّعَمِ عِنْدَ الْمَعَاصِي
یعنی:
با نعمتها،
در وقتِ معصیت،
فریبشان میدهیم.
چه هشدار سنگینی…
نعمت،
اگر بهوقتِ معصیت برسد،
میشود ابزارِ مکر.
درِ دنیا باز میشود،
دل خوش میشود،
لبخند میآید…
و ناگهان،
در اوجِ شادی،
گرفتن فرا میرسد.
برای همین است
که دعای اهل دل
همیشه این است:
اللَّهُمَّ لَا تُلْهِينِي بَهْجَةُ الدُّنْيَا
وَ لَا تَفْتِنِّي زَهَرَاتُ زَهْوِهَا
خدایا…
مرا با شادیهای دنیا
مشغول نساز.
و به زرقوبرقِ فریبندهاش
گرفتارم نکن.
پس مشغول شو…
اما نه به دنیا.
مشغول شو
به قلبت.
قلبی که
اگر با نور زنده شود،
دیگر
اسیرِ رنگها و بازیها
و تمنّاهای باطل نمیماند.
قلبی که
با نور
زندگی مییابد؛
زندگیِ زنده،
زندگیِ بیدار،
زندگیِ آنلاین…
و از هر بازیای
که بوی لهو و لعب بدهد،
نجات پیدا میکند 🌱
امام باقر علیه السلام:
«اللَّهُمَّ … لَا تَشْغَلْ قَلْبِي بِدُنْيَايَ وَ عَاجِلِ مَعَاشِي عَنْ آجِلِ ثَوَابِ آخِرَتِي
وَ اشْغَلْ قَلْبِي بِحِفْظِ مَا لَا تَقْبَلُ مِنِّي جَهْلَهُ».
پس باید از خدا بخواهیم:
خدایا! قلبم را مشغول دنیایم و نیازهای روزمرهام نکن، که از پاداش آخرت بازبمانم؛
بلکه دلم را مشغول حفظ آن چیزی کن که نادانیام در آن، از من پذیرفته نمیشود…
چون بعضی چیزهاست که خدا نادانی در آن را از ما نمیپذیرد.
همان نورهایی که وقتی آمدند، باید ششدانگ حواست بهشان باشد…
همان حقهایی که وقتی سراغت آمدند، دیگر نمیتوانی بگویی: «نمیدانستم!»
و اگر آن لحظه را از دست دادی، شاید هرگز برنگردد…
پس دلت را به چیزی مشغول نکن که از نور غافلت کند.
دل را باید سپرد به حفظ نوری که هدیهای است برای اهلش،
نوری که اگر قدرش را ندانی، تبدیل به حجّت میشود، نه نعمت…
«اتمام حجت – اتمام نعمت»
و این یعنی:
«وَ اللَّهُ يُحِبُّ أَنْ يُؤْخَذَ بِرُخَصِهِ كَمَا يُحِبُّ أَنْ يُؤْخَذَ بِعَزَائِمِهِ»
خدا دوست دارد نعمتی که داده، همانگونه که هست، گرفته و قدر دانسته شود…
دلنوشته
«دل را به چه مشغول کنیم؟»
امام باقر علیهالسلام چنین زمزمه میکند؛
زمزمهای که اگر به دل بنشیند، راه را روشن میکند:
اللَّهُمَّ…
لَا تَشْغَلْ قَلْبِي بِدُنْيَايَ وَ عَاجِلِ مَعَاشِي
عَنْ آجِلِ ثَوَابِ آخِرَتِي
وَ اشْغَلْ قَلْبِي بِحِفْظِ مَا لَا تَقْبَلُ مِنِّي جَهْلَهُ
یعنی:
خدایا…
قلبم را آنقدر به دنیا و معاشِ فوریام مشغول نکن
که از پاداشِ آخرت بازبمانم؛
بلکه دلم را
مشغولِ حفظِ آن چیزی کن
که نادانیام در آن
از من پذیرفته نیست.
چون بعضی چیزها هست
که خدا
«نمیدانستم» را
در موردشان قبول نمیکند.
نورهایی که
وقتی آمدند،
دیگر جای غفلت نیست.
حقهایی که
وقتی سراغت میآیند،
دیگر نمیتوانی
خودت را به ندانستن بزنی.
و بعضی لحظهها…
اگر از دست بروند،
شاید
هرگز
برنگردند.
پس دل را
به هر چیزی
مشغول نکن.
دل،
ظرف نور است؛
نه سطلِ مشغله.
دل را باید سپرد
به حفظ نوری
که هدیهای است
برای اهلش.
نوری که
اگر قدرش را ندانی،
دیگر نعمت نیست؛
حجّت است.
اینجاست که
نعمت
به اتمام حجّت تبدیل میشود.
نه چون خدا سختگیر است،
بلکه چون نور
شوخی ندارد.
و این همان معنای عمیق است که گفتهاند:
اتمام نعمت
یعنی
اتمام حجّت
و بعد،
این جملهی آرامبخش:
وَ اللَّهُ يُحِبُّ أَنْ يُؤْخَذَ بِرُخَصِهِ
كَمَا يُحِبُّ أَنْ يُؤْخَذَ بِعَزَائِمِهِ
خدا دوست دارد
نعمتهایی که داده،
همانگونه که هستند،
دریافته شوند؛
قدر دانسته شوند؛
نه سبک شمرده شوند.
پس اگر نوری آمد،
اگر فهمی نشست،
اگر دلت لرزید،
اگر راهی روشن شد…
همانجا
دل را
مشغولش کن.
نه به دنیا،
نه به بازی،
نه به لهو و لعب.
مشغولِ
حفظِ نور.
چون دل،
اگر جای درست مشغول شود،
دیگر
هیچچیز
نمیتواند
او را سرِ کار بگذارد 🌱
هر کس، هرچه را دوست داشته باشد، خودش را به همان مشغول میکند…
اگر دلبستهی دنیا شدی،
زنجیر تمنّاها، پایت را میبندد…
«وَ مَنْ يَتَوَلَّ الدُّنْيَا يَعْجِزْ عَنْهَا»
هرکه دنیامدار شد، در همان دنیا عاجز میشود!
نه به آن میرسد، نه از آن خلاصی دارد…
اما اگر به خدا، به رسولش و به اهل ایمان دل بستی:
«وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُون»
تو در جبههی برندهها خواهی بود! چون خدا نور است، نه سراب…
پس از خودت بپرس:
واقعاً دلم به چی مشغوله؟
مشغول احسانم یا اساءه؟
نور میکارم یا پوچی؟
چون:
«الْمُحْسِنُ مَشْغُولٌ بِإِحْسَانِهِ»
«وَ الْمُسِيءُ مَشْغُولٌ بِإِسَاءَتِهِ»
لیست سرگرمیهات رو بنویس…
بعد روش بنویس:
اینها منو به کجا میبرن؟ به نور یا به لهو؟ به آرامش یا حسرت؟
اگر صادق باشی، خودت جوابشو میدونی…
چون هر دل، مثل آینهای است که نشون میده، این دل به چی مشغوله!
به کارهای پوچ و توخالی، یا به کارهای نورانی؟!
دلنوشته
«دل، به چه مشغول است؟»
هر کس،
هرچه را دوست داشته باشد،
خودش را
به همان
مشغول میکند…
این یک قانون ساده است؛
بینیاز از تفسیر.
اگر دلبستهی دنیا شدی،
زنجیرِ تمنّاها
پایت را میبندد.
نه میگذارند جلو بروی،
نه میگذارند برگردی.
و این همان هشدار است:
وَ مَنْ يَتَوَلَّ الدُّنْيَا يَعْجِزْ عَنْهَا
هر که دنیامدار شد،
در همان دنیا
عاجز میشود.
نه به آن میرسد،
نه از آن
خلاص میشود.
اما اگر دلت را
به خدا سپردی،
به رسولش،
و به اهل ایمان…
آنگاه
در جبههای ایستادهای
که شکست ندارد:
وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ
وَ الَّذِينَ آمَنُوا
فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُون
چون خدا
نور است،
نه سراب.
پس حالا
بیبهانه
از خودت بپرس:
واقعاً
دلم
به چی مشغوله؟
مشغولِ احسانم؟
یا اساءه؟
دارم
نور میکارم؟
یا پوچی؟
چون حقیقت ساده است:
الْمُحْسِنُ مَشْغُولٌ بِإِحْسَانِهِ
و
الْمُسِيءُ مَشْغُولٌ بِإِسَاءَتِهِ
هیچکس
بیمشغولیت نیست؛
فقط
نوعِ مشغولیت فرق میکند.
پس
لیست سرگرمیهایت را بنویس…
نه برای نمایش،
نه برای قضاوت دیگران؛
فقط برای خودت.
بعد، کنار هرکدام بنویس:
این مرا
به کجا میبرد؟
به نور؟
یا به لهو؟
به آرامش؟
یا به حسرت؟
اگر صادق باشی،
جوابش را
خودت
از قبل میدانی.
چون دل،
مثل آینه است؛
دروغ بلد نیست.
فقط نشان میدهد
به چه چیزی
مشغول شدهای:
به کارهای
پوچ و توخالی؟
یا به کارهای
نورانی؟
و این سؤال،
آخرین سؤال نیست؛
اما
صادقانهترین
سؤال است… 🌱
مناجاتِ یک دلِ آگاه شده!
پروردگارا…
دل من، آیینهایست که هر روز، تصویری نو از دوستداشتنیهایش در آن میافتد…
امروز که به آن خیره شدم، دیدم تصویر دنیایی افتاده که هرگز با من نساخت…
دنیایی که هرچه دنبالش رفتم، بیشتر ازم فاصله گرفت…
آنقدر مرا درگیر کرد که…
از یادم رفت تو کجایی؟!
از یادم رفت اصلاً من برای چی اینجام؟!
«أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ»
ای دل!
با این مسابقهی جمع کردن و بیشتر خواستن، خودتو از نور محروم نکن!
امام صادق علیهالسلام فرمود:
وقتی خدا خیری برای بنده بخواهد، اگر گناهی کند، فوراً او را با رنجی بیدار میکند و یاد استغفار را در دلش میاندازد…
اما اگر شرّی برای بنده بخواهد، و او گناه کند، با نعمتی به ظاهر شیرین، غافلش میکند!
«سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ»
از همانجا که نمیدانی، کمکم سقوط میکنی…
خدایا!
ما را با نعمتهایت نفریب!
ما را با زرق و برق دنیا، دنبال نخودسیاه نفرست!
«لَا تُلْهِينِي بَهْجَتُهُ وَ لَا تَفْتِنِّي زَهَرَاتُ زَهْوَتِهِ»
خدایا!
نمیخواهم آن کسی باشم که مشغول دنیاست، ولی از آخرتش غافله…
«اللَّهُمَّ لَا تَشْغَلْ قَلْبِي بِدُنْيَايَ وَ عَاجِلِ مَعَاشِي عَنْ آجِلِ ثَوَابِ آخِرَتِي…»
پروردگارا…
اگر یک روز، این دل سرگرم بازی دنیا شد،
تو با لطفت، او را به نور برگردان…
چون من دوست دارم از آنهایی باشم که:
«وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا…»
از حزب خدا، که برندهاند… حتی اگر هیچکس نباشد که تشویقشان کند!
دلنوشته
«مناجاتِ یک دلِ آگاهشده»
پروردگارا…
دل من
آیینهایست
که هر روز
چیزی را دوست میدارد
و تصویرش را
در خود نگه میدارد…
امروز که
به این آیینه خیره شدم،
دیدم
تصویر دنیایی افتاده
که هیچوقت
با من نساخت.
دنیایی که
هرچه دنبالش رفتم،
بیشتر از من فاصله گرفت؛
هرچه بیشتر خواستم،
کمتر آرام شدم…
آنقدر مشغولم کرد
که یادم رفت
تو کجایی…
یادم رفت
اصلاً
من برای چه اینجا هستم…
أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ
ای دل…
با این مسابقهی
جمعکردن
و بیشتر خواستن،
خودت را
از نور محروم نکن.
مگر نشنیدهای
آن هشدار مهربانانه را؟
وقتی خدا
خیری برای بندهای بخواهد،
اگر بلغزد،
با رنجی بیدارش میکند
و یاد استغفار را
در دلش مینشاند…
اما اگر شرّی برای بندهای بخواهد،
درِ نعمت را
درست همانجا
به رویش باز میکند
که نفهمد
دارد دور میشود…
سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ
از همانجایی
که فکرش را نمیکنی،
آرامآرام
پایین میروی…
خدایا…
ما را
با نعمتهایت
نفریب.
ما را
با زرقوبرق دنیا
دنبال نخودسیاه
نفرست.
لَا تُلْهِينِي بَهْجَتُهُ
وَ لَا تَفْتِنِّي زَهَرَاتُ زَهْوَتِهِ
خدایا…
نمیخواهم
آن کسی باشم
که دستش پر است
اما دلش خالی؛
مشغول دنیاست
اما از آخرتش
غافل.
اللَّهُمَّ
لَا تَشْغَلْ قَلْبِي
بِدُنْيَايَ وَ عَاجِلِ مَعَاشِي
عَنْ آجِلِ ثَوَابِ آخِرَتِي…
پروردگارا…
اگر روزی
این دل
در بازی دنیا
سرش گرم شد،
اگر لغزید،
اگر غافل شد…
تو
با لطفت
او را
به نور
برگردان.
نه با تحقیر،
نه با بریدن؛
با همان مهری
که فقط
تو بلدی.
چون من
دوست دارم
از آنهایی باشم
که دلشان را
به جای دنیا
به تو سپردهاند؛
از آنها که:
وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ
وَ الَّذِينَ آمَنُوا…
از حزبِ خدا؛
آنها که
برندهاند…
حتی اگر
هیچکس
نباشد
که
تشویقشان کند. 🌱
«بَادِرُوا بِعَمَلِ الْخَيْرِ قَبْلَ أَنْ تُشْغَلُوا عَنْهُ بِغَيْرِهِ»
ای دل! زودتر برخیز!
کاری نکن که از خوبیها جا بمانی!
«بَادِرُوا» یعنی سبقت بگیر!
مثل دوندهای که میداند اگر لحظهای درنگ کند، از خط پایان جا میماند…
نکند آنقدر درگیر تمنّا شوی
که وقت انجام کار خیر دیگر برایت نماند!
نکند آنقدر دلت را به آرزوهای نرسیده ببندی
که جای خوبیها در آن تنگ شود…
إِنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَ أَوْلَادُكُمْ فِتْنَةٌ
ثروت و فرزند، امتحاناند؛
نه اینکه از خیر باز بمانی،
بلکه با آنها خیر بسازی…
پس اگر دلمشغول شدی…
بگذار مشغول کار نور باشد!
چون امام ع فرمود:
«الْمُحْسِنُ مَشْغُولٌ بِإِحْسَانِهِ»
و وای بر کسی که مشغول گناهش بماند…
«وَ الْمُسِيءَ مَشْغُولٌ بِإِسَاءَتِهِ»
ای دل!
خودت را ببین، سرگرمیهایت را لیست کن…
آیا آنچه تو را در شب و روز درگیر کرده،
واقعاً تو را به خدا نزدیک کرده است؟
یا مثل کودک بازیگوشی هستی که
ساعتها دنبال توپ رنگی آرزوها دویده،
اما هنوز به خانهی امن نور نرسیده…
پس همین حالا دعا کن:
خدایا!
دل ما را آنقدر مشغول خودت کن،
که جایی برای پوچیها نماند…
«وَ اشْغَلْ قَلْبِي بِحِفْظِ مَا لَا تَقْبَلُ مِنِّي جَهْلَهُ»
دل مرا مشغول حفظ آن حقیقتی کن
که جهل به آن، از من پذیرفته نیست…
دلنوشته
«بادروا… قبل از آنکه دیر شود»
بَادِرُوا بِعَمَلِ الْخَيْرِ
قَبْلَ أَنْ تُشْغَلُوا عَنْهُ بِغَيْرِهِ
ای دل…
زودتر برخیز!
کاری نکن
که از خوبیها
جا بمانی.
«بادروا»
یعنی سبقت بگیر؛
نه آرام قدم بردار،
نه منتظر بمان.
مثل دوندهای
که میداند
اگر فقط یک لحظه
درنگ کند،
از خط پایان
جا میماند…
نکند آنقدر
درگیر تمنّا شوی
که وقتی برای کار خیر
نماند.
نکند آنقدر
دلت را
به آرزوهای نرسیده
گره بزنی
که جایی برای خوبیها
تنگ شود…
خدا صریح گفته است:
إِنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَ أَوْلَادُكُمْ فِتْنَةٌ
مال و فرزند،
امتحاناند.
نه برای اینکه
تو را از خیر
بازدارند؛
بلکه برای اینکه
با آنها
خیر بسازی.
پس اگر قرار است
دلمشغول شوی…
بگذار
مشغولِ نور باشد.
چون گفتهاند:
الْمُحْسِنُ مَشْغُولٌ بِإِحْسَانِهِ
نیکوکار،
آنقدر در خیر
غرق است
که جایی برای پوچی
نمیماند.
و وای
بر کسی
که تمام وقتش
صرفِ تاریکی شود:
وَ الْمُسِيءُ مَشْغُولٌ بِإِسَاءَتِهِ
ای دل…
خودت را ببین.
سرگرمیهایت را
لیست کن.
آنچه شب و روز
تو را درگیر کرده،
واقعاً
تو را به خدا
نزدیک کرده است؟
یا
مثل کودکِ بازیگوشی
ساعتها
دنبال توپِ رنگیِ آرزوها
دویدهای،
اما هنوز
به خانهی امنِ نور
نرسیدهای…
پس
همین حالا
دعا کن.
نه فردا،
نه وقتی «وقت شد».
همین حالا:
خدایا…
دل ما را
آنقدر
مشغولِ خودت کن
که جایی
برای پوچیها
نماند.
وَ اشْغَلْ قَلْبِي
بِحِفْظِ مَا لَا تَقْبَلُ مِنِّي جَهْلَهُ
دل مرا
مشغولِ حفظِ آن حقیقتی کن
که نادانی در آن
از من
پذیرفته نیست…
چون دل،
اگر بهموقع برخیزد،
راه را پیدا میکند.
و اگر دیر کند…
حتی
کار خیر هم
از دست میرود.
«يَا عِيسَى
وَ لَا تَلْهُ فَإِنَّ اللَّهْوَ يُفْسِدُ صَاحِبَهُ
وَ لَا تَغْفُلْ فَإِنَّ الْغَافِلَ مِنِّي بَعِيدٌ»
«سرگرم بازى نشو كه تو را نابود مىسازد
و غافل نشو كه از من دور خواهى شد.»
ای عیسی!
«وَ لَا تَلْهُ…»
مبادا دلت را به بازیهای دنیا بسپاری،
که بازی، صاحبش را تباه میسازد…
سرگرمیهای بیثمر،
پاهای روح را برای پرواز میشکند.
لهو، لیز است؛ زمینگیرت میکند!
لهو، مثل آینهای شکسته است
که هر تکهاش تصویری کاذب از خوشبختی نشان میدهد،
اما حقیقت را تکهتکه میکند…
…
و وای اگر غفلت کنی…
«فَإِنَّ الْغَافِلَ مِنِّي بَعِيدٌ»
یعنی غفلت، فاصله میسازد؛
و با این فاصله، عداوت ایجاد میشود،
نه در مکان، بلکه در دل…
هر لحظهی غفلت، گامی دور شدن از نور است…
اما تو ای دل بیدار!
این ندای رحمت را بشنو…
این یک هشدار نیست،
یک بیدارباش عاشقانه است!
ای جان!
اگر دلت سرگرم شد،
بگذار مشغول “نور” باشد، نه “نقش”؛
مشغول «اُذْكُرُ اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا» باشد،
نه «أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ»!
اگر قرار است چیزی حواس تو را ببرد،
بگذار یاد خدا باشد،
نه وعدههای قلابیِ شیطان!
بیا با هم اینطور دعا کنیم:
خدایا!
دلم را از بازیهای دنیا بیرون بکش!
نیمنگاهم را از روی لهو بردار!
و با نام خودت،
دلم را به نورت نزدیک کن…
خدایا!
هر جا سرگرمیِ پوچ مرا فرا گرفت،
مرا با تازیانهٔ محبتت بیدار کن…
نذار «غافل» صدام کنی!
نذار از تو «بعید» بشم…
لهو و لعب؛ بازیِ نفس، فاصله از نور
نَفْسٌ لاهِيَة؛ وقتی دل به بازی میرود
از لعب تا تکاثر؛ سرگذشت دلی که مشغول شد
لهو؛ سرگرمیای که صاحبش را تباه میکند
دلِ نورانی، اهلِ بازی نیست
خدایا! دلم را از بازیها بیرون بکش
مشغولِ نور باش، نه نقش
نذار غافل صدام کنی…
مناجاتِ دلِ بیدار در میانهی لهو
أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ؛ لهو در لباس موفقیت
لهو، لیز است!
بازی با تمنّا؛ بازی با سرنوشت
سرگرم نشو؛ غافل میشوی، دور میشوی
لهو و لعب؛ از بزاقِ تمنّا تا غفلتِ دل
لهو و لعب در قرآن؛ وقتی دل سرِ کار میرود
لهو و لعب؛ بازیِ نفس و فاصله از نور
دلنوشته
لهو و لعب؛ بازیِ نفس و فاصله از نور
«وَ لَا تَلْهُ…»
«يَا عِيسَى
وَ لَا تَلْهُ
فَإِنَّ اللَّهْوَ يُفْسِدُ صَاحِبَهُ
وَ لَا تَغْفُلْ
فَإِنَّ الْغَافِلَ مِنِّي بَعِيدٌ»
ای عیسی…
سرگرمِ بازی نشو؛
که بازی،
صاحبش را
تباه میسازد.
ای دل…
این جمله را آرام بخوان؛
نه با گوش،
با جان.
مبادا
دلت را
به بازیهای دنیا بسپاری.
بازی،
هرچقدر هم رنگی،
هرچقدر هم شیرین،
آخرش
بالهای روح را
برای پرواز
میشکند.
لهو،
لیز است…
زمینگیرت میکند.
مثل آینهای شکسته
که هر تکهاش
تصویری کاذب
از خوشبختی نشان میدهد؛
اما حقیقت را
تکهتکه میکند.
و وای…
اگر غفلت کنی.
«فَإِنَّ الْغَافِلَ مِنِّي بَعِيدٌ»
غفلت،
فاصله میسازد.
نه فاصلهی مکان،
نه فاصلهی زمان؛
فاصلهی دل.
هر لحظهی غفلت،
یک گام
دور شدن از نور است.
اما تو
ای دلِ بیدار…
این صدا را بشنو.
این تهدید نیست؛
این بیدارباشِ عاشقانه است.
دعوت است،
نه طرد.
ای جان…
اگر دلت
قرار است
مشغول شود،
بگذار
مشغولِ نور باشد،
نه نقش.
بگذار
به جای
«أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ»
با
«اُذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا»
آرام بگیرد.
اگر قرار است
چیزی
حواست را ببرد،
بگذار
یاد خدا باشد؛
نه وعدههای قلابیِ شیطان.
پس بیا
با هم
اینطور دعا کنیم:
خدایا…
دلم را
از بازیهای دنیا
بیرون بکش.
نیمنگاهم را
از روی لهو
بردار.
و با نامِ خودت،
دلم را
به نورت
نزدیک کن…
خدایا…
هر جا
سرگرمیِ پوچ
مرا صدا زد،
تو
با تازیانهی محبتت
بیدارم کن.
نذار
«غافل»
صدام کنی…
نذار
از تو
بعید
بشم. 🌱
امام صادق علیه السلام:
«وَ إِيَّاكَ أَنْ تَشْتَغِلَ بِالنَّظَرِ إِلَى النَّاسِ وَ أَقْبِلْ قِبَلَ نَفْسِكَ»
«مبادا به تماشاى مردم سرگرم شوى، هماره به فكر خويشتن باش.»
+ «روز عرفه»
و ای دل…
«إيّاكَ أَنْ تَشْتَغِلَ بِالنَّظَرِ إِلَى النَّاسِ…»
مبادا عمرت را پای تماشای دیگران بسوزانی…
مبادا دستت بهجای آینه، به آلبوم زندگی مردم برود!
تماشای حال دیگران، تو را از احوال خودت غافل میکند…
و این، آغاز غربت تو از خودت است!
به خودت برگرد!
قبل از آنکه دیر شود…
«وَ أَقْبِلْ قِبَلَ نَفْسِكَ»
دلات را به دلات بازگردان!
سرت را از پنجرهی مردم بیرون بکش،
و چراغ خانهی خودت را روشن کن…
تو مأمور رصدِ دیگران نیستی،
تو نگهبان باغ خودت هستی…
تا وقتی چشمهات به شاخههای دیگران دوخته شده،
چطور میخواهی بفهمی که باغچهی دلت تشنه است؟!
«مبادا…»
این یک هشدار لطیف است،
که یعنی:
کارِ تو، کارِ تو است…
و رشد تو، وابسته به نور خداست،
نه مقایسه با مردم!
خدایا…
نمیخوام تماشاگر زندگی دیگران باشم…
نمیخوام از خودم غافل باشم،
نمیخوام خودم رو با نور دروغیِ دیگران بسنجــم!
نه به تماشا، نه به حسرت،
نه به رقابت، نه به مقایسه…
به نور خودت، دلم رو مشغول کن،
که نور تو کافیست…
تا راه خودم رو ببینم،
و در سکوت،
در خلوت،
در حضورِ تو،
خودم رو بشنوم…
دلنوشته
«برگرد به خودت»
امام صادق علیهالسلام میفرماید:
وَ إِيَّاكَ أَنْ تَشْتَغِلَ بِالنَّظَرِ إِلَى النَّاسِ
وَ أَقْبِلْ قِبَلَ نَفْسِكَ
و ای دل…
مبادا
عمرت را
پای تماشای مردم
بسوزانی.
مبادا
دستت
بهجای آینه،
به آلبوم زندگی دیگران برود.
تماشای حال دیگران،
آرامآرام
تو را
از احوال خودت
غافل میکند.
و این،
آغازِ غربت است؛
غربتِ تو
از خودت.
برگرد…
قبل از آنکه دیر شود.
وَ أَقْبِلْ قِبَلَ نَفْسِكَ
دلَت را
به دلَت
بازگردان.
سرت را
از پنجرهی مردم
بیرون بکش،
و چراغِ خانهی خودت
را روشن کن.
تو
مأمورِ رصدِ دیگران نیستی؛
تو
نگهبانِ باغِ خودتی.
تا وقتی
چشمهایت
به شاخههای دیگران
دوخته شده،
چطور میخواهی بفهمی
باغچهی دلت
تشنه است؟
«مبادا…»
این،
نه فریاد است
و نه سرزنش؛
یک هشدارِ لطیف است.
یعنی:
کارِ تو،
کارِ خودِ توست.
و رشدِ تو
وابسته به نورِ خداست؛
نه مقایسه با مردم.
خدایا…
نمیخواهم
تماشاگرِ زندگی دیگران باشم.
نمیخواهم
از خودم
غافل بمانم.
نمیخواهم
خودم را
با نورِ دروغیِ دیگران
بسنجــم.
نه به تماشا،
نه به حسرت،
نه به رقابت،
نه به مقایسه…
به نورِ خودت
دلم را
مشغول کن؛
که نورِ تو
کافیست…
تا راهِ خودم را ببینم،
و در سکوت،
در خلوت،
در حضورِ تو،
خودم را بشنوم.
اهل حسادت با دیدن تمناهای خودشون، آب دهانشون راه می افته!
«وَ اتَّخَذُوهَا رَبّاً فَلَعِبَتْ بِهِمْ وَ لَعِبُوا بِهَا وَ نَسُوا مَا وَرَاءَهَا»
«دنيا را به خدائى خود گرفتهاند،
و دنيا با آنان به بازى پرداخته و آنان سرگرم بازى دنيا، و دنباله آن را از ياد بردهاند!»
اهل حسادت، اسیر تمنّاهای خویشاند!
به جای آنکه با نور خدا قلب خود را سیر کنند،
با زرقوبرق دنیا سیر نمیشن!
با دیدن نعمتهای دیگران،
آب دهان حسرت و حرصشون راه میافته!
اینا همونان که:
«اتَّخَذُوهَا رَبّاً فَلَعِبَتْ بِهِمْ وَ لَعِبُوا بِهَا»
دنیای پر زرق و برق،
براشون شده معلم بازیگوش!
به جای تربیت، باهاشون بازی میکنه،
و اونا هم مشغول بازیاند…
و چه تلخ: «نَسُوا مَا وَرَاءَهَا»
فراموش کردن چیزی فراتر از دنیا رو!
فراموش کردن خدایی مهربان رو!
فراموش کردن مسیر، مقصود، و آن قرار عاشقانه رو…
…
+ «نصایح ناقوس! إِنَّ الدُّنْيَا قَدْ … شَغَلَتْنَا»
دلنوشته
«وقتی دنیا، معلمِ بازی میشود»
اهلِ حسادت،
با دیدنِ تمنّاهای خودشان،
آبِ دهانشان
راه میافتد…
نه از گرسنگیِ نان،
از گرسنگیِ دل.
و قرآن،
این حال را
بیپرده توصیف میکند:
وَ اتَّخَذُوهَا رَبّاً
فَلَعِبَتْ بِهِمْ وَ لَعِبُوا بِهَا
وَ نَسُوا مَا وَرَاءَهَا
دنیا را
ربّ خود گرفتند؛
پس دنیا
با آنان بازی کرد،
و آنان
مشغولِ بازیِ دنیا شدند؛
و آنچه
فراتر از دنیا بود
را
فراموش کردند…
اهلِ حسادت،
اسیرِ تمنّاهای خویشاند.
بهجای آنکه
با نورِ خدا
قلبشان را
سیر کنند،
با زرقوبرق دنیا
سیر نمیشوند.
نعمتِ دیگری را که میبینند،
لعابِ حسرت و حرص
از دلشان
راه میافتد.
اینان
همانهایند که:
اتَّخَذُوهَا رَبّاً
فَلَعِبَتْ بِهِمْ وَ لَعِبُوا بِهَا
دنیا،
برایشان
شده است
معلمی بازیگوش.
نه تربیت میکند،
نه راه نشان میدهد؛
فقط
با آنها بازی میکند.
و آنها هم
خوشحالاند
که سرگرمند…
بیآنکه بفهمند
دارند
بازی داده میشوند.
و چه تلختر از این جمله:
نَسُوا مَا وَرَاءَهَا
چیزی را
فراموش کردند
که مهمتر از همهچیز بود.
خدایی مهربان را…
مسیر را…
مقصود را…
آن قرارِ عاشقانهای
که قرار بود
دل را
به نور برساند.
و اینجاست
که ناقوسِ بیدارباش
به صدا درمیآید؛
همان نصیحتِ تکاندهنده:
إِنَّ الدُّنْيَا قَدْ شَغَلَتْنَا…
دنیا
ما را
مشغول کرده است…
نه به خودمان،
بلکه
به خودش.
نه به رشد،
بلکه
به بازی.
نه به نور،
بلکه
به نقش.
و ای دل…
اگر دیدی
دنیا
دارد با تو
بازی میکند،
بدان
تو
داری
ربّ را
اشتباه انتخاب میکنی.
دنیا،
اگر ربّ شود،
بازیات میدهد.
اما نور…
اگر ربّ شود،
رهایت میکند؛
آزاد،
بیدار،
و رو به آسمان. 🌱
اذان: یعنی سرگرمیهای دنیایی «مَشَاغِيلَ الْأَرْضِ» خود را رها کنید!
«أَ تَدْرُونَ مَا قَالَ الْمُؤَذِّنُ؟
… إِذَا قَالَ الْمُؤَذِّنُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ يَقُولُ
يَا مَشَاغِيلَ الْأَرْضِ قَدْ وَجَبَتِ الصَّلَاةُ فَتَفَرَّغُوا لَهَا»
روز عرفه، یک اذانِ باطنی است!
اذان… این صدای آسمانی،
نه فقط دعوتی برای نماز، بلکه تلنگری است برای دلهایی که در خاک فرو رفتهاند…
دلهایی که مشغولند! مشغول «مَشَاغِيلَ الْأَرْضِ»!
و ناگهان صدای موذّن، بیدارباشی است از بالا:
«اللَّهُ أَكْبَرُ، اللَّهُ أَكْبَرُ…»
یعنی:
ای سرگرمیهای زمینی! بس است!
اکنون وقت خداست!
وقت فارغ شدن از این همه شلوغی، از حسابوکتابهای خاکی، از دویدنهای بیسرانجام…
امام صادق علیهالسلام میفرماید:
«أَ تَدْرُونَ مَا قَالَ الْمُؤَذِّنُ؟
… إِذَا قَالَ الْمُؤَذِّنُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ، يَقُولُ:
يَا مَشَاغِيلَ الْأَرْضِ، قَدْ وَجَبَتِ الصَّلَاةُ، فَتَفَرَّغُوا لَهَا»
موذّن یعنی فرستادهای از ملکوت که از آسمان فریاد میزند:
به خدا برگردید! دنیا بس است! این ساعت، ساعت قرار با ربّ است.
روز عرفه، یک اذانِ باطنی است؛
اذانی که نه فقط گوش، بلکه دل را از «مَشَاغِيلَ الْأَرْضِ» بیرون میکشد.
عرفه یعنی لحظهای که دلت را از سرگرمیهایت بیرون بکشی و به آن آشنا و محبوبِ ناپیدا، که حالا پیدایش کردهای، سلام بدهی.
همان معلمی که همیشه صدایت میزد… اما تو سرگرم بودی!
اذان، نقاط کور قلب رو پوشش میده:
«نور، نقاطِ کور را پوشش میده!»:
«طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ … مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الْغَفْلَةِ»
روز عرفه، روز اذان باطنی است…
نه اذانی از بلندای مناره، که صدایی آرام در عمق جان؛
صدایی که میگوید:
«اللَّهُ أَكْبَر…»
یعنی:
ای دلِ اسیرِ تمنّاها، بیدار شو!
ای چشمِ سرگرمِ زرق و برق دنیا، برگرد!
خدا بزرگتر از این خیالهای پوچ است…
دعای عرفهی امام حسین علیهالسلام، خودش یک اذان است.
اذانی از قلبی سوخته، که به ما میآموزد چگونه فارغ شویم:
از دنیا، از خود، از آرزوها، از فراموشی…
امام حسین علیهالسلام میفرماید:
إِلَهِي… أَخْرِجْ حُبَّ الدُّنْيَا مِنْ قَلْبِي
پروردگارا! محبت دنیا را از دلم بیرون کن…
عرفه، وقتِ انداختن زنجیرهای تمنّاست.
وقتِ بریدن از همهی آنچه تو را از خدا مشغول کرده است.
عرفه، یعنی اذانی که تو را از “بازیهای زمین” فرا میخواند،
تا با خضوع در برابر معلم ربانی، با چشمهای اشکبار، بگویی:
اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي مِمَّنْ نَادَيْتَهُ فَأَجَابَكَ، وَ لاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ
(دعای عرفه)
…
پس امروز، از مشاغل زمین دست بردار…
از تمناهای نامقدّر، از حسادتهای پنهان، از دلمشغولیهایی که تو را عقیم کردهاند…
امروز، فقط به او نگاه کن…
او که تو را میخواهد، تو را میبیند، و صدایت میزند…
«قَدْ وَجَبَتِ الصَّلَاةُ، فَتَفَرَّغُوا لَهَا»
امروز، وقت خلوت با خداست… وقت آشنایی با معلمِ نورانیِ دل.
دلنوشته
«اذان؛ رها کردنِ مشاغل زمین»
اذان…
یعنی همهی سرگرمیهای دنیایی را
رها کن.
یعنی از «مَشَاغِيلَ الْأَرْضِ»
دل بکن.
امام صادق علیهالسلام فرمود:
أَ تَدْرُونَ مَا قَالَ الْمُؤَذِّنُ؟
… إِذَا قَالَ الْمُؤَذِّنُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ، يَقُولُ:
يَا مَشَاغِيلَ الْأَرْضِ، قَدْ وَجَبَتِ الصَّلَاةُ، فَتَفَرَّغُوا لَهَا
میدانی موذّن چه میگوید؟
میگوید:
ای سرگرمیهای زمین…
بس است!
وقتِ خداست.
فارغ شوید!
اذان،
فقط دعوت به نماز نیست؛
تلنگر به دلهاییست که در خاک فرو رفتهاند.
دلهایی که
در حسابوکتاب،
در رقابت،
در تمنّا،
در شلوغی
گیر افتادهاند.
و ناگهان
صدایی از بالا میآید:
اللَّهُ أَكْبَر… اللَّهُ أَكْبَر…
یعنی:
خدا بزرگتر است
از همهی این مشغلهها،
از همهی این دویدنها،
از همهی این بازیها.
روز عرفه،
یک اذانِ باطنی است.
نه اذانی از مناره،
بلکه ندایی
در عمق جان.
عرفه یعنی
لحظهای که
دلت را
از سرگرمیها بیرون میکشی
و به آن آشنایِ ناپیدا
سلام میدهی…
همان معلمی
که همیشه صدایت میزد،
اما تو
مشغول بودی.
اذان،
نقاط کورِ قلب را
پوشش میدهد.
نور،
برای همین میآید؛
برای درمانِ غفلت:
طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ…
مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الْغَفْلَةِ
روز عرفه،
روزِ اذانِ دل است؛
اذانی که آرام میگوید:
ای دلِ اسیرِ تمنّاها…
بیدار شو.
ای چشمِ سرگرمِ زرقوبرق دنیا…
برگرد.
خدا بزرگتر است
از این خیالهای پوچ.
دعای عرفه،
خودش اذان است.
اذانی از قلبی سوخته،
که به ما یاد میدهد
چگونه فارغ شویم:
از دنیا،
از خود،
از آرزوها،
از فراموشی…
و این زمزمهی عاشقانه:
إِلَهِي… أَخْرِجْ حُبَّ الدُّنْيَا مِنْ قَلْبِي
پروردگارا…
محبت دنیا را
از دلم بیرون کن.
عرفه،
وقتِ انداختنِ زنجیرهای تمنّاست.
وقتِ بریدن
از هرچه
تو را از خدا
مشغول کرده است.
عرفه یعنی
اذانی که
تو را از «بازیهای زمین»
صدا میزند؛
تا با خضوع،
با اشک،
با دلِ لرزان،
پاسخ بدهی:
اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي مِمَّنْ نَادَيْتَهُ فَأَجَابَكَ
وَ لاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ
پس امروز…
از مشاغل زمین
دست بردار.
از تمنّاهای نامقدّر،
از حسادتهای پنهان،
از دلمشغولیهایی
که تو را
عقیم کردهاند.
امروز
فقط
به او نگاه کن…
او که تو را میخواهد،
تو را میبیند،
و صدایت میزند:
قَدْ وَجَبَتِ الصَّلَاةُ، فَتَفَرَّغُوا لَهَا
امروز،
وقتِ خلوت با خداست…
وقتِ آشنایی دوباره
با معلمِ نورانیِ دل.
عرفه؛ روز شناخت خویشتن، و روز دیدار معلمی است که خدا برای جان تو فرستاده است…
آنکه میفهمد:
اگر دلش را از تمنّاهای بیپایان دنیا پر کند، جایی برای نَفَسِ معلم رحمانی باقی نمیماند!
در دعای عرفه، امام حسین علیهالسلام ناله میزند:
إِلَهِي أَخْرِجْنِي مِنْ ذُلِّ نَفْسِي
خدایا مرا از ذلت نفسم بیرون آور…
و این یعنی:
تا وقتی که به زرق و برق مشغولم، به تو نمیرسم!
تا وقتی خیره به بازیهای مردمم، چهرهی معلم باطنیام را نمیبینم!
حضرت عیسی علیهالسلام، از خدا میشنود:
وَ لَا تَلْهُ فَإِنَّ اللَّهْوَ يُفْسِدُ صَاحِبَهُ
«سرگرم بازی نشو که تو را نابود میسازد…»
پس اگر خواستهای، که دلت عارف شود؛
اگر امید داری که دعای عرفهات بالا رود؛
از نگاه به مردم بازگرد!
صدای بیرون را خاموش کن، تا صدای خدا را درون بشنوی.
آنجا که امام باقر علیهالسلام میفرماید:
اللَّهُمَّ… لَا تَشْغَلْ قَلْبِي بِدُنْيَايَ
«خدایا، دلم را به دنیا مشغول مساز…»
او دارد دعای عارفانهی روز عرفه را تعلیم میدهد:
خدایا… بگذار این روز، روز بیداری من باشد؛
بگذار معلم درونم را بشناسم؛
آنکس که مرا به نور میبرد و از بازیهای دنیا نجات میدهد…
روز عرفه، روزِ معرّفیِ «معلم ربّانی» است؛
آنکس که خداوند در زمین و آسمان برای تو قرار داده…
تا به جای تقلّا برای دلبری از دنیا،
شاگردیِ او را پیشه کنی؛
و به جای سرگردانی در تمنّاها،
راه روشنِ قرب را از زبان او بشنوی…
دلنوشته
«عرفه؛ دیدار معلم»
عرفه،
روز شناخت خویشتن است؛
و روز دیدارِ معلمی
که خدا
برای جانِ تو
فرستاده است…
آنکس که میفهمد
اگر دلش را
از تمنّاهای بیپایان دنیا
پُر کند،
دیگر جایی
برای نَفَسِ معلمِ رحمانی
باقی نمیماند.
در دعای عرفه،
امام حسین علیهالسلام
با سوزی جانسوز
ناله میزند:
إِلَهِي أَخْرِجْنِي مِنْ ذُلِّ نَفْسِي
خدایا…
مرا
از ذلّتِ نفسم
بیرون بیاور.
و این یعنی:
تا وقتی
دل به زرقوبرق مشغول است،
راهی به تو ندارد.
تا وقتی
چشم،
خیره به بازیهای مردم است،
چهرهی معلمِ باطنی
دیده نمیشود.
حضرت عیسی علیهالسلام
این هشدار را
از آسمان میشنود:
وَ لَا تَلْهُ
فَإِنَّ اللَّهْوَ يُفْسِدُ صَاحِبَهُ
سرگرمِ بازی نشو؛
که بازی
صاحبش را
نابود میسازد…
پس اگر
خواستهای
دلت عارف شود؛
اگر امید داری
دعای عرفهات
بالا رود؛
از نگاه به مردم
بازگرد.
صدای بیرون را
خاموش کن،
تا صدای خدا را
درونت
بشنوی.
آنجا که
امام باقر علیهالسلام
به ما
دعا میآموزد:
اللَّهُمَّ…
لَا تَشْغَلْ قَلْبِي بِدُنْيَايَ
خدایا…
دلم را
به دنیا
مشغول مساز.
این،
دعای عارفانهی
روز عرفه است.
یعنی:
خدایا…
بگذار
این روز،
روز بیداری من باشد.
بگذار
معلمِ درونم را
بشناسم؛
آنکس که
مرا
به نور میبرد
و از بازیهای دنیا
نجات میدهد.
عرفه،
روزِ معرّفیِ
معلمِ ربّانی است؛
آنکس که
خداوند
در زمین و آسمان
برای تو
قرار داده است.
تا بهجای
تقلّا برای
دلبری از دنیا،
شاگردیِ او
را پیشه کنی؛
و بهجای
سرگردانی در تمنّاها،
راهِ روشنِ قرب
را
از زبانِ او
بشنوی…
عرفه،
روزِ قرار است؛
نه قرار با دنیا،
بلکه
قرار با نوری
که
تو را
به خودت
بازمیگرداند.
[در انتهای داستان زیبای بلوهر و یوذاسف]
یوذاسف گفت:
وَ إِيَّاكُمْ أَنْ تَتَوَثَّقُوا إِلَى أَمَانِيِّ الدُّنْيَا وَ شُرْبِ الْخُمُورِ
وَ شَهْوَةِ النِّسَاءِ مِنْ كُلِّ ذَمِيمَةٍ وَ قَبِيحَةٍ مُهْلِكَةٍ لِلرُّوحِ وَ الْجَسَدِ
مبادا دل ببنديد بدنيا و شراب خورى و شهوت رانى با زنان و كارهاى زشت
كه موجب هلاك روح و بدن مىشود
وَ اتَّقُوا الْحَمِيَّةَ وَ الْغَضَبَ وَ الْعَدَاوَةَ وَ النَّمِيمَةَ
از تعصبهاى ناروا و دشمنى و سخن چينى بپرهيزيد
وَ مَا لَمْ تَرْضَوْهُ أَنْ يُؤْتَى إِلَيْكُمْ فَلَا تَأْتُوهُ إِلَى أَحَدٍ
و هر چه مايل نيستيد نسبت بشما انجام دهند به هيچکس روا نداريد
وَ كُونُوا طَاهِرِي الْقُلُوبِ صَادِقِي النِّيَّاتِ
پاكدل و خوشنيت باشيد
لِتَكُونُوا عَلَى الْمِنْهَاجِ إِذَا أَتَاكُمُ الْأَجَلُ
تا هنگام مرگ در طريق خدا و راه مستقيم قرار گيريد.
دلنوشته
«وصیتِ راه»
در داستانِ زیبای بلوهر و یوذاسف،
وقتی سخن به دل میرسد،
یوذاسف، که حالا خود معلم راه شده است، چنین هشدار میدهد؛
هشداری که نه کهنه است، نه دور:
مبادا
دلهایتان را
به امانیِ دنیا ببندید…
آرزوهایی که
هیچوقت سیر نمیشوند،
و هرچه به آنها آب بدهی،
ریشهات را
خشکتر میکنند.
مبادا
روح را
در لذتهایی غرق کنید
که بدن را لحظهای خوش میکند
و جان را
آهسته میکُشد.
اینها،
هلاکتِ روح و جسدند؛
نه چون دنیا هستند،
بلکه چون دلبستگی میآورند.
و بعد،
دامهای پنهانتر را نشان میدهد:
تعصّب،
خشم،
دشمنی،
سخنچینی…
چیزهایی که
نه فقط دل را تیره میکنند،
بلکه رابطهها را
میشکنند
و انسان را
از مسیر
بیرون میاندازند.
بعد،
به قاعدهای میرسد
که معیارِ دلِ بیدار است:
آنچه
نمیپسندی
به تو روا دارند،
تو هم
به هیچکس
روا مدار.
یعنی:
دلِ سالم،
دلِ عادل است؛
دلِ نورانی،
دلِ بیدوبارهکاری است.
و آنگاه،
سخن به اصل میرسد:
پاکدل باشید
و خوشنیت.
نه فقط ظاهر،
بلکه قلب.
نه فقط عمل،
بلکه نیت.
چون راه،
با نیت روشن میشود.
و همهی اینها
برای یک مقصد است:
اینکه
وقتی لحظهی رفتن رسید،
آدم
روی منهج باشد؛
در راه باشد؛
گم نشده باشد.
یعنی زندگیاش
لهو نبوده،
لعب نبوده،
سرگرمیِ بیسرانجام نبوده؛
بلکه
تمرینِ حضور بوده،
شاگردیِ نور بوده،
و آمادگیِ دیدار.
ای دل…
این وصیتها
برای تاریخ نیست؛
برای همین امروزِ توست.
برای وقتی که
میخواهی
بین تمنّا و نور
یکی را انتخاب کنی.
اگر دل را
پاک نگه داشتی،
اگر نیت را
راست کردی،
اگر نگاهت را
از بازیها
برگرداندی…
آنوقت،
نه دنیا
تو را بازی میدهد،
نه تمنّا
تو را میبلعد.
و وقتی اجل آمد،
میفهمی
تمام این مراقبتها
برای همین لحظه بود:
اینکه
در راه باشی؛
در نور؛
در قرار.
[سورة لقمان (31): الآيات 1 الى 10] لَهْوَ الْحَدِيثِ: سخن بيهوده
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتَّخِذَها هُزُواً أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ (6)
و برخى از مردم كسانىاند كه سخن بيهوده را خريدارند تا [مردم را] بى[هيچ] دانشى از راه خدا گمراه كنند، و [راه خدا] را به ريشخند گيرند؛ براى آنان عذابى خواركننده خواهد بود.
هر کلامی جز کلام نورانی فرشته نگهبان سخن بیهوده است و لهو الحدیث است …
سخنان بیهوده اهل حسادت، جز ضلالت و گمراهی و عاقبت شوم، چیزی در بر ندارد …
دلنوشته
«لَهْوَ الْحَدِيث؛ وقتی دل با زبان بازی میکند»
قرآن،
لهو را فقط در عمل نمیبیند؛
در سخن هم میبیند.
و چه صریح میگوید:
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ
لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ
وَ يَتَّخِذَها هُزُواً
أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ
بعضیها
لهو را میخرند…
نه اتفاقی،
نه از سر غفلت ساده؛
بلکه آگاهانه.
میخرند
تا راه خدا را
سبک کنند،
مسخره کنند،
و دلها را
بیهیچ دانشی
از مسیر نور
منحرف سازند.
«لَهْوَ الْحَدِيث»
یعنی سخنی که
نه بالا میبرد،
نه بیدار میکند،
نه دل را
به حقیقت نزدیک میسازد.
هر کلامی
که از نور نیامده باشد،
هر حرفی
که از فرشتهی نگهبانِ دل
الهام نگرفته باشد،
لهو است.
حتی اگر
پرزرقوبرق باشد؛
حتی اگر
خنده بیاورد؛
حتی اگر
جمع را گرم کند.
سخنان بیهودهی اهل حسادت،
جز ضلالت
ثمرهای ندارد.
چون از دلی میآید
که خودش
در بازی است.
و دلی که
در لهو است،
نمیتواند
هدایت کند؛
فقط
گم میکند.
اینجاست که میفهمی
لهو،
گاهی
نه در نگاه است،
نه در عمل؛
بلکه در زبان.
در حرفهایی
که دل را
از نور
دور میکنند؛
در شوخیهایی
که حقیقت را
کوچک میکنند؛
در روایتهایی
که راه خدا را
به بازی میگیرند.
و قرآن،
بیتعارف میگوید:
عاقبتِ این مسیر،
عذابٌ مهین است؛
سقوطی خوارکننده.
نه چون خدا سختگیر است،
بلکه چون
کسی که نور را
مسخره میکند،
خودش
از نور
میافتد.
پس ای دل…
مواظب حرفهایت باش،
همانقدر که
مواظب نگاهت هستی.
همانقدر که
مواظب دلت هستی.
چون زبان،
آینهی دل است.
اگر دل
مشغول نور باشد،
سخن
شفا میشود.
و اگر دل
در لهو افتاده باشد،
سخن
خودش
دام میشود.
پس
نه هر حرفی را بشنو،
نه هر حرفی را بگو.
دل،
با نور
زنده میماند؛
و زبان،
وقتی نجات مییابد
که ترجمانِ نور باشد.
مردانی که «الکیخوش» نیستند!
«رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ!»
آنها به «رازِ شادابی و طراوت قلب!» دست پیدا کردهاند!
«اسْمُهُ … رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاةِ»
[سورة النور (۲۴): الآيات ۳۵ الى ۳۸]
فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ (۳۶)
در خانههايى كه خدا رخصت داده كه [قدر و منزلت] آنها رفعت يابد و نامش در آنها ياد شود. در آن [خانه]ها هر بامداد و شامگاه او را نيايش مىكنند:
رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاةِ يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ (۳۷)
مردانى كه نه تجارت و نه داد و ستدى، آنان را از ياد خدا و برپا داشتن نماز و دادن زكات، به خود مشغول نمىدارد، و از روزى كه دلها و ديدهها در آن زيرورو مىشود مىهراسند.
دلنوشته
«مردانی که الکیخوش نیستند»
آری…
همه خوشحالاند؛
اما نه هر خوشحالی،
نشانهی سلامتِ دل است.
قرآن،
از مردانی سخن میگوید
که الکیخوش نیستند؛
شادند،
اما شادیشان
ریشه دارد.
رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ…
مردانی
که چیزی
آنها را
سرِ کار نمیگذارد.
نه تجارت،
نه خرید و فروش،
نه حساب و کتاب،
نه سود و زیان…
نه اینکه کار نکنند؛
کار میکنند،
میسازند،
میفروشند،
میخرند؛
اما دلشان
جای دیگریست.
آنها
به رازِ شادابی
و طراوتِ قلب
دست پیدا کردهاند.
رازی که نامش این است:
ذِكْرُ اللَّه
در خانههایی
که خدا اجازه داده
رفعت پیدا کنند؛
خانههایی که
نام او
در آنها
یاد میشود.
نه فقط
خانهی گِلی؛
خانهی دل.
فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ
وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ
صبح و شام،
دلشان
در رفتوآمد با نور است؛
در قبض و بسط
یاد خدا.
و بعد،
قرآن با صراحت میگوید:
رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ
تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ
عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ
وَ إِقامِ الصَّلاةِ
وَ إِيتاءِ الزَّكاةِ
اینها
آدمهای بیمسئولیت نیستند؛
بلکه
دلمسئولاند.
میدانند
چه چیزی
اصل است
و چه چیزی
فرع.
برای همین است
که از روزی میترسند
که دلها
زیرورو میشود؛
نه از کم شدنِ پول،
نه از عقب افتادنِ معامله.
يَخافُونَ يَوْماً
تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ
این ترس،
ترسِ تاریکی است؛
ترس از روزی
که نور نباشد.
پس شادیشان
الکی نیست؛
عمیق است.
نه هیجانی،
نه نمایشی؛
بلکه
از جنسِ حضور.
دلشان
جای درست ایستاده؛
برای همین
هیچچیز
نمیتواند
آنها را
از یاد خدا
بدزدد.
ای دل…
اگر دنبال
شادابیِ واقعی هستی،
راهش این است.
نه در قطع دنیا،
بلکه در
مشغول نشدنِ دل.
نه در ترک تجارت،
بلکه در
به بازی نگرفتنِ قلب.
شادابیِ حقیقی،
مالِ دلهاییست
که میدانند
کِی کار کنند
و کِی
دل را
به نور
بسپارند.
اینها
مردانِ نورند؛
و شادیشان
نه الکیست،
نه گذرا؛
بلکه
ماندگار.
به چی، الکی خوش میشیم؟! اموال و فرزندان!
[سورة المنافقون (۶۳): الآيات ۶ الى ۱۱]
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُلْهِكُمْ أَمْوالُكُمْ وَ لا أَوْلادُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (۹)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، [زنهار] اموال شما و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل نگرداند، و هر كس چنين كند، آنان خود زيانكارانند.
دلنوشته
«به چی الکیخوش میشویم؟»
راستش را بخواهی…
بیشترِ الکیخوشیهای ما
اسم دارند.
اسمشان این است:
اموال…
فرزندان…
و قرآن،
با لحنی پدرانه اما قاطع،
میگوید:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا
لَا تُلْهِكُمْ أَمْوَالُكُمْ وَ لَا أَوْلَادُكُمْ
عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ
وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ
فَأُولئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ
ای اهل ایمان…
مواظب باشید.
نه میگوید
مال نداشته باشید؛
نه میگوید
فرزند نداشته باشید.
میگوید:
نکند مشغولت کند.
نکند
دل را ببرد،
حواست را بدزدد،
و یاد خدا را
از مرکز خارج کند.
چون آنجا
دیگر مسئله
داشتن نیست؛
باختن است.
و قرآن،
اسمش را واضح میگذارد:
خُسران.
یعنی
فکر میکنی
داری جلو میروی،
اما
داراییِ اصلیات
از دستت میرود.
مال،
اگر جای ذکر نشست،
لهو میشود.
فرزند،
اگر جای نور نشست،
فتنه میشود.
نه چون بدند؛
بلکه چون
جای بدی نشستهاند.
الکیخوشی
همینجاست.
خوشحالیای
که ریشه ندارد؛
لبخندی
که از یاد خدا
نیامده.
دل،
با این چیزها
پر نمیشود؛
فقط
پُر به نظر میرسد.
و چه زود
خالی میشود…
ای دل…
اگر دیدی
دلات
بیش از حد
به اینها خوش است،
اگر با رفتنشان
میریزی،
اگر با کم شدنشان
میترسی…
یکجا
جایت را
اشتباه گرفتهای.
چون
آنکه دلش
به نور خوش است،
نه با زیاد شدن
مغرور میشود،
نه با کم شدن
ویران.
پس
مواظب باش
به چه چیزی
میخندی…
بعضی خندهها
علامت سلامت نیست؛
علامتِ
غفلت است.
و قرآن،
از سرِ محبت،
قبل از آنکه دیر شود،
صدا میزند:
لَا تُلْهِكُمْ…
نکند
مشغولت کند…
چون
اگر مشغولت کرد،
بیآنکه بفهمی،
بازندهای.
(لهو & لعب): ۶ مورد
[سورة الأنعام (۶): الآيات ۳۱ الى ۳۲]
وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذينَ يَتَّقُونَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (32)
[سورة الأنعام (۶): آية ۷۰]
وَ ذَرِ الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ ذَكِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما كَسَبَتْ لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفيعٌ وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لا يُؤْخَذْ مِنْها أُولئِكَ الَّذينَ أُبْسِلُوا بِما كَسَبُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَميمٍ وَ عَذابٌ أَليمٌ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ (70)
[سورة الأعراف (۷): الآيات ۵۰ الى ۵۱]
الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا وَ ما كانُوا بِآياتِنا يَجْحَدُونَ (51)
[سورة العنكبوت (۲۹): الآيات ۶۱ الى ۶۹]
وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ (۶۴)
[سورة محمد (۴۷): الآيات ۳۶ الى ۳۸]
إِنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا يُؤْتِكُمْ أُجُورَكُمْ وَ لا يَسْئَلْكُمْ أَمْوالَكُمْ (36)
[سورة الحديد (۵۷): الآيات ۱۶ الى ۲۰]
اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً وَ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ شَديدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُورِ (20)
دلنوشته
«دنیا؛ بازیای که جدّی گرفته شد»
قرآن،
بارها و بارها
یک حقیقت را تکرار میکند؛
نه از سر تکرار،
از سرِ دلسوزی:
وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ…
زندگی دنیا،
جز بازی و سرگرمی نیست.
نه یعنی دنیا پوچ است؛
بلکه یعنی
اگر آن را جدّیتر از حقیقت بگیری،
تو را فریب میدهد.
و بعد،
با تعجبی آمیخته به اندوه میپرسد:
أَ فَلا تَعْقِلُونَ؟
یعنی:
عقلت کجاست؟
چرا بازی را اصل گرفتی
و اصل را بازی؟
قرآن،
از کسانی سخن میگوید
که حتی دین را هم
واردِ بازی کردند:
اتَّخَذُوا دينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً
نه اینکه بیدین بودند؛
بلکه دین را
سبک گرفتند،
مسخره کردند،
و ابزار توجیه تمنّاهایشان ساختند.
و دنیا،
آنقدر
در چشمشان زیبا شد
که حقیقت را
پوشاند:
وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا
فریب خوردند…
نه با دروغِ آشکار،
بلکه با زینت.
و آنجا
قرآن،
سخت میگوید؛
نه از سر قهر،
از سر عدالت:
روزی میرسد
که گفته میشود:
فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ
كَمَا نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا
امروز
فراموش میشوند،
چون خودشان
دیدارِ آن روز را
فراموش کردند.
نه اینکه خدا
فراموشکار است؛
بلکه این
قانونِ راه است:
هر که نور را کنار بگذارد،
در تاریکی میماند.
و باز
قرآن،
با لحنی روشنتر
راز را میگوید:
وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ
لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ
زندگیِ واقعی
آنجاست؛
اگر میدانستند…
نه حیاتِ ظاهری،
نه جنبوجوش،
نه هیجان؛
بلکه حیوان
یعنی زندگیِ زنده،
پایدار،
معنادار.
و بعد،
نقشهی فریب را
دقیق ترسیم میکند:
لَعِبٌ…
وَ لَهْوٌ…
وَ زينَةٌ…
وَ تَفاخُرٌ…
وَ تَكاثُرٌ…
بازی،
سرگرمی،
زینت،
فخرفروشی،
و مسابقهی بیشتر داشتن…
همهچیز
با هم میآید؛
مثل بارانی
که اول
زمین را سبز میکند،
چشم را میگیرد،
دل را خوش میکند…
اما ناگهان:
ثُمَّ يَهِيجُ…
فَتَراهُ مُصْفَرًّا…
ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً
خشک میشود،
زرد میشود،
و میشکند.
و اینجاست
که قرآن
نامِ آخر را میگوید:
وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا
إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُورِ
متاعِ فریب.
نه متاعِ بد؛
متاعی
که اگر جای نور بنشیند،
تو را
از راه
میبرد.
ای دل…
این همه آیه
برای ترساندن نیست؛
برای بیدار کردن است.
برای اینکه بفهمی
چرا آنهمه دویدی
و آرام نشدی.
چرا خندیدی
و سیر نشدی.
چرا داشتی
و باز هم
کم آوردی.
چون بازی را
با زندگی
اشتباه گرفتی.
و حالا
قرآن،
آخرین دعوت را
آرام در گوشت میگوید:
زندگی،
جای بازی نیست؛
جای انتخاب است.
یا
لهو و لعب،
یا
نور و حیات.
و این انتخاب،
همینجا،
در دل تو
در حالِ انجام است…
مشتقات ریشۀ «لعب» در آیات قرآن:
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِنَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ الْكُفَّارَ أَوْلِياءَ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ (57)
وَ إِذا نادَيْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ اتَّخَذُوها هُزُواً وَ لَعِباً ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ (58)
وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذينَ يَتَّقُونَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (32)
وَ ذَرِ الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ ذَكِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما كَسَبَتْ لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفيعٌ وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لا يُؤْخَذْ مِنْها أُولئِكَ الَّذينَ أُبْسِلُوا بِما كَسَبُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَميمٍ وَ عَذابٌ أَليمٌ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ (70)
وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قالُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلى بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ الَّذي جاءَ بِهِ مُوسى نُوراً وَ هُدىً لِلنَّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَراطيسَ تُبْدُونَها وَ تُخْفُونَ كَثيراً وَ عُلِّمْتُمْ ما لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لا آباؤُكُمْ قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ في خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ (91)
الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا وَ ما كانُوا بِآياتِنا يَجْحَدُونَ (51)
أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ الْقُرى أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنا ضُحًى وَ هُمْ يَلْعَبُونَ (98)
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّما كُنَّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ قُلْ أَ بِاللَّهِ وَ آياتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ (65)
أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (12)
ما يَأْتيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ إِلاَّ اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ يَلْعَبُونَ (2)
وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبينَ (16)
قالُوا أَ جِئْتَنا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللاَّعِبينَ (55)
وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ (64)
فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا حَتَّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذي يُوعَدُونَ (83)
بَلْ هُمْ في شَكٍّ يَلْعَبُونَ (9)
وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبينَ (38)
إِنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا يُؤْتِكُمْ أُجُورَكُمْ وَ لا يَسْئَلْكُمْ أَمْوالَكُمْ (36)
الَّذينَ هُمْ في خَوْضٍ يَلْعَبُونَ (12)
اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً وَ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ شَديدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُورِ (20)
فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا حَتَّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذي يُوعَدُونَ (42)
مشتقات ریشۀ «لهو» در آیات قرآن:
وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذينَ يَتَّقُونَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (32)
وَ ذَرِ الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ ذَكِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما كَسَبَتْ لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفيعٌ وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لا يُؤْخَذْ مِنْها أُولئِكَ الَّذينَ أُبْسِلُوا بِما كَسَبُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَميمٍ وَ عَذابٌ أَليمٌ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ (70)
الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا وَ ما كانُوا بِآياتِنا يَجْحَدُونَ (51)
ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ (3)
لاهِيَةً قُلُوبُهُمْ وَ أَسَرُّوا النَّجْوَى الَّذينَ ظَلَمُوا هَلْ هذا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ أَ فَتَأْتُونَ السِّحْرَ وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ (3)
لَوْ أَرَدْنا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لاَتَّخَذْناهُ مِنْ لَدُنَّا إِنْ كُنَّا فاعِلينَ (17)
رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إيتاءِ الزَّكاةِ يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ (37)
وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ (64)
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْتَري لَهْوَ الْحَديثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتَّخِذَها هُزُواً أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مُهينٌ (6)
إِنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا يُؤْتِكُمْ أُجُورَكُمْ وَ لا يَسْئَلْكُمْ أَمْوالَكُمْ (36)
اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً وَ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ شَديدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُورِ (20)
وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها وَ تَرَكُوكَ قائِماً قُلْ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ وَ اللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقينَ (11)
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُلْهِكُمْ أَمْوالُكُمْ وَ لا أَوْلادُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (9)
فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهَّى (10)
أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ (1)
«حسود الکیخوش و بازیهای پوچ؛ لهو و لعب، بزاق تمنّا و زمینبازی حسد»
در نگاه قرآنی، لهو (سرگرمیِ بیهوده) و لعب (بازیِ بیثمر)، صرفاً تفریحهای بیضرر نیستند؛ بلکه حالات روحیاند که جهتگیری قلب را نشان میدهند. این دو، نماد دلهاییاند که در توهّم لذتهای زودگذر گرفتار شدهاند، دلخوش به اسبابِ تمنّا و سرگرمِ رقابتهای خودخواهانه و حسادتبار.
چنانکه قرآن هشدار میدهد:
«الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِبًا وَلَهْوًا وَغَرَّتْهُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا…»
این «بازی» بیطرف نیست؛ بلکه بیداری را به تأخیر میاندازد، یاد خدا را کمرنگ میکند، و شوق سلوک را میخشکاند. در این حالت است که بزاق تمنّا (تمثیلی برای اشتیاق شهوانی که با دیدن آنچه دیگران دارند، جاری میشود) روان میگردد و حسادت، غفلت و سرگرمیهای بیثمر را تغذیه میکند. آنان که به سراب میدوند، آب حیاتِ حضور را فراموش میکنند.
شادیِ راستین، از آنجاست که لهو پایان میپذیرد؛ آنگاه که دل، از مشغولیتهای سطحی دل میبرد و به معنای ابدی روی میآورد. اما کسی که تصمیم میگیرد «بچرد و بازی کند» (یرتع و یلعب)، در حقیقت پشت به بوستان قرب الهی کرده و در بیابان فراموشی، آواره میچرد.
…
بازی لهو، بزاق تمنّا و صحنهگردان حسد
لهو و لعب، تنها بازی کودکان نیست؛ بازی دلهاییست که هنوز بالغ نشدهاند، دلهایی که در بزاق تمنّا، هر زیبایی زودگذر را طعمه میپندارند. چنین دلی، به جای آنکه گشوده شود به سوی نور و معرفت، اسیر نگاهِ مدام به دست دیگران میشود؛ و حسد، به تدریج زمام دل را میگیرد.
هرچه تمنّا بیشتر، بزاق حسرت روانتر!
و آنگاه که تمنّاها زیاد شد، لهو و لعب شکل جدیتری به خود میگیرد؛ نه فقط در اسباببازیها، بلکه در رقابتهای مالی، علمی، خانوادگی، یا حتی دینی. انسان، گاهی عبادتش را هم تبدیل به لهو میکند؛ آنگاه که نیتش، نمایش است نه انس با خدا.
…
دین، یا بازی؟
قرآن از کسانی یاد میکند که «دینشان را بازی و سرگرمی گرفتند»؛ یعنی به جای آنکه دین، قطبنمایی برای سفر به سوی حقیقت باشد، تبدیل شد به بازیچهای برای شهرت، برتریجویی، یا فرار از مسئولیت.
چنین انسانی، نماز را میخواند، اما دلش در بازار تمنّاست؛ ذکر میگوید، اما چشمش در پی دنیای دیگران است. این همان «لَعِباً وَ لَهْواً» است، که حقیقت دین را در ظاهری زیبا و باطنی پوچ دفن میکند.
پس وای بر دلی که سرگرم باشد و مشغول!
دلِ مشغول، دلِ سرگرم، در حال فرار از خود است.
و عجب آنکه لهو، با همه پوچیاش، قدرت عجیبی در مشغولداشتن دارد.
مثل موسیقیای دلفریب که تو را از صدای وجدان بازمیدارد؛
یا بازیِ چشمنوازِ دنیا، که تو را از نگاه آسمانی محروم میسازد.
الکیخوشی؛ وقتی زندگی «بازی» میشود و دل «سرگرم»
قرآن بارها هشدار میدهد که زندگی دنیا، اگر از یاد خدا جدا شود، به لهو (سرگرمیِ غافلکننده) و لعب (بازی) تبدیل میشود.
این هشدار، انکار زندگی نیست؛
بلکه نقدِ دلی است که توهم را با حقیقت اشتباه میگیرد.
«لعب» فقط «بازی» نیست.
در لایهی عمیقترِ لغوی، با لُعاب (بزاق دهان) پیوند دارد؛
واکنشی ناخودآگاه:
دهان، پیش از رسیدن به خواستهای که جذاب به نظر میرسد، آب میافتد؛
اما آن خواسته، اغلب غذای حقیقیِ جان نیست.
دل، چیزی را میبیند؛
به آن میل میکند؛
دنبالش میدود؛
و در نهایت میفهمد آنچه تعقیب میکرده،
چیزی جز سراب نبوده است.
اینجاست که حسد متولد میشود.
دلِ حسود،
با نور و معنا شاد نمیشود؛
با داشتهی دیگران زنده میشود.
شادیِ او از مقایسه میآید، نه از حقیقت.
و به همین دلیل، این شادی الکی است:
پرسر و صدا در ظاهر،
تهی در باطن.
قرآن چنین انسانهایی را با صراحت توصیف میکند:
«کسانی که دین خود را بازیچه و سرگرمی گرفتند…»
اینجا مشکل، بیدینی نیست؛
مشکل این است که دین هم وارد بازی شده است.
بهجای آنکه دین، دل را تربیت کند،
به ابزاری برای توجیه تمنّاها تبدیل میشود.
و قرآن ادامه میدهد:
«میچرند و بازی میکنند.»
حرکت هست،
هیجان هست،
مصرف هست؛
اما جهت نیست.
در مقابل، اهل نور،
نه مخالف زندگیاند،
نه مخالف کار،
نه مخالف شادی؛
بلکه غافل نیستند.
تجارت، دلشان را نمیدزدد؛
دارایی، هویتشان را تعریف نمیکند؛
و تمنّا، مسیرشان را تعیین نمینماید.
شادیِ حقیقی، در نگاه قرآن،
هیجانِ بیریشه نیست؛
آرامشی است که از ذکر میروید.
دلی که
به هر تمنّایی آب دهان نمیاندازد،
و هر حرکت را «زندگی» تصور نمیکند.
الکیخوشی، بازی میکند؛
اما حیاتِ واقعی، زندگی میکند.
و تفاوت این دو،
نه در بیرون ما،
بلکه در این است که
دلِ ما به چه چیزی مشغول است.
