دکتر محمد شعبانی راد

بپّا حسادتت، کار دستت نده! وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ!

“Beware: Don’t Let Jealousy Be Your Undoing!
 — ‘And God warns you of Himself.'”

Jealousy is not merely a fleeting emotion; it is a dark veil that blinds the heart to the Light of the Beloved. When we look at the world through the lens of envy, we unwittingly build a trap for our own souls. We become so preoccupied with others’ perceived blessings that we lose sight of our own path to the Divine.

In the Holy Quran, the warning sounds like a gentle yet profound alarm: **”Wa yuhadhirukum Allahu nafsahu”** — *And God warns you of Himself.* This is not a threat of wrath, but a mercy of the Highest Order. It is the Creator’s way of saying: “Watch over your own soul, for its greatest enemy is not in the world outside, but in the shadows within.”

This is the meaning of *Hidhr*—taking one’s Light. It is an internal vigilance, a spiritual ‘wake-up call’ that echoes in the kingdom of the heart. Whenever the poison of jealousy begins to stir, this Divine warning awakens the soul, acting as a shield of Light. It reminds us that our true battle is not against others, but against the darkness of the ego that refuses to accept the Divine Choice.

When we truly heed this warning, the heart transforms. The “alarm” of the Divine becomes the “Light” of guidance, allowing us to see the world through the eyes of the Teacher—the Wali who teaches us that the only true competition is the race toward kindness, surrender, and the *Nour* (Light) that never fades.

Watch out, dear seeker—do not let your soul fall into the trap of your own making. Take your Light, and let the heart be still.

بپّا حسادتت، کار دستت نده!

حسادت فقط احساسی گذرا نیست؛
حجابی تاریک است که دل را از دیدنِ نورِ محبوب محروم می‌کند.
وقتی از دریچهٔ حسد به جهان نگاه می‌کنیم،
ناآگاهانه برای جانِ خود دام می‌گسترانیم.
چنان سرگرمِ نعمت‌هایی می‌شویم که گمان می‌کنیم دیگران دارند،
که مسیرِ خودمان به سوی خدا را از یاد می‌بریم.

در قرآن کریم، این هشدار همچون زنگی آرام اما عمیق به صدا درمی‌آید:
«وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ»؛
یعنی: «و خدا شما را از [نافرمانیِ] خود برحذر می‌دارد.»
این سخن را می‌توان نه فقط تهدیدی به خشم، بلکه هشداری از سرِ رحمت دانست؛
گویی آفریدگار می‌فرماید:
«مراقب جانِ خود باش؛
زیرا بزرگ‌ترین دشمنش شاید در بیرون از تو نباشد،
بلکه در سایه‌های درونت کمین کرده باشد.»

این، معنای «حِذر» است:
هشیاری و مراقبتی که چون نوری در جان می‌تابد.
حذر، بیدارباشی درونی است که در قلمروِ دل طنین می‌اندازد.
هرگاه زهرِ حسادت در جان به جنبش درمی‌آید،
این هشدار الهی روح را بیدار می‌کند و همچون سپری از نور از آن پاسداری می‌کند.
به ما یادآور می‌شود که پیکارِ حقیقی‌مان با دیگران نیست؛
با تاریکیِ نفس است که در برابرِ پذیرشِ انتخابِ الهی سر برمی‌تابد.

وقتی این هشدار را به‌راستی بشنویم، دل دگرگون می‌شود.
زنگِ هشدارِ الهی به چراغِ هدایت بدل می‌گردد
و به ما می‌آموزد جهان را از نگاهِ معلّم ببینیم؛
همان ولیّ‌ای که یادمان می‌دهد تنها رقابتِ راستین،
پیشی‌گرفتن در نیکی،
تسلیم و رسیدن به نوری است که هرگز خاموش نمی‌شود.

بیدار باش، ای ره‌پویِ عزیز؛
مگذار جانت در دامی بیفتد که خود برای خویش گسترده‌ای.
چراغِ هشیاری‌ات را برگیر و بگذار دلت آرام گیرد.

برای مشاهده نسخه تصویری (ولاگ) کلیک کنید.
برای شنیدن نسخه شنیداری (پادکست) کلیک کنید.
دو تا خروس جنگی در حالیکه پرهای گردن خود را برافراشته‌اند، با هم می‌جنگند!
به این میگن: «نَفَشَ الديكُ حِذْرِيَتَهُ»

«حذر» یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة» است.
در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:
«حِذْرِيَةُ الدِّيكِ: ريشُ‌ عنقه»
«نَفَشَ الديكُ حِذْرِيَتَهُ: 
أَي عِفْرِيَتَهُ‌،
خروس، پرهای گردن خود را برافراشت!»
«عِفْرِيَةُ الدّيكِ: پرهاى سر خروس‏»
«الحِذْرِيَةُ: المَكانُ‌ الغَليظُ‍‌ من الأرْضِ»
«الحِذْرِيَةُ: قطعة من الأرض غليظة، الأَرضُ الخَشِنَةُ‌»
+ «کرب»: دست‌انداز!
+ «حزن»
بپّا در دست‌انداز کربلا سقوط نکنی!
«
الحذر: طلب السلامة مما يخاف»
«الْحَذَرُ: احتراز من مخيف،
دورى كردن و احتراز از چيز ترسناك و هراس‌آور.»
«حذر: استعدّ و تأهّب»
«حذر الشي‏ء: إذا خافه»
«حذر: التحرّز و التيقّظ»
«المَحْذُوْرَة: ترس، جنگ، پيشامد سخت و ناگوار كه از آن برحذر باشند.»
«الحُذَارِيَّات‏: إنذار كنند‏‌گان، اخطار كنند‌گان.»
+ «بَشيراً وَ نَذيراً»: قبض و بسط نور قلب!
+ «امر – امارة – امر الله»

حذر: احتیاط کن! حواستو جمع کن! برحذر باش! بپرهیز! بی‌پروا نباش! خویشتن‌دار باش!
در محاوره، عبارت «بِپّا!» رو داریم که برای این واژه، معادل زیبایی است!
+ «نذر»: هشدار و اخطار و انذار «نذر».
+ «شفق – شفقة»
+ «وصی – اُورلپ»
حذر: انذار، پروا، پرهیز، تقوی، اجتناب، دوری، صوم، احتراز، صیانت، خویشتن‌داری، همه و همه: ثمره علم و بالطبع عالم است.

حِذْرِيَةُ الدِّيكِ: ريشُ‌ عنقه

Rooster Battle!

امارة

کرب

انگاری اخم نورانی، یعنی قبض نور، میشه همون واژۀ «حذر»!
میشه همون پرهای برافراشتۀ گردن خروس جنگی که داره اینجوری هشدار میده!
میشه همون تابلوهای راهنمایی و رانندگی که به راننده هشدار میدهند!
این همون فرایند نور الولایة در ملکوت قلب است که خدای مهربان بعنوان
زبان و کلامی برای هدایت و اصلاح و تربیت بندۀ خود در نظر گرفته است.
+ «یاقوت سرخ!»

بپّا حسادتت، کار دستت نده!

بپّا! مواظب قبض و بسط قلبت باش!
انگاری خدا اینجوری برای ما بپّا گذاشته!
+ «زیغ»:
«رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا»

[مَلَک موکّل – حذر – بپّا!]:
ملک موکل به اهل یقینش میگه: «بِپّا!»
وقتی در دل شرایط، سخت گرم صحبتی و مشغول غیبت از این و اون هستی و داری با همصحبت خودت، مثلا گل میگی گل میشنوی، یهو می‌بینی دلت تاریک شد!
انگاری یکی نور قلبتو قبض کرد و گرفت!
انگاری یکی داره بهت هشدار میده! یکی داره آلارم میزنه! یکی داره میگه:
هی، بپّا یهو نیفتی توی چاه!
بپّا توسط مار بخیل، بلعیده نشی!

این قلب، چه هشدار خوب و بموقعی میده، اگه قدرشو بدونی: اکرمی مثواه!
فورا استغفار کن و دیگه ادامه نده و از همونجا برگرد!
این قلب سلیمی که خاصیت سنسور بودن خودشو بخوبی حفظ کرده و بهت کمک میکنه که زود از مهلکۀ استعمال حسد، خودتو برهانی، خیلی با ارزشه!
اصلا همین قلب سلیم، شاهکار خلقته!
خدای حکیم در ملک و ملکوت برای ما گزینه‌ای گذاشته که دست ما رو بموقع میگیره!
در مُلک، صاحبان و حاملان علوم نورانی را،
و در ملکوت قلب، مَلَک موکّل!
و هر دو شبیه به هم هستند!
و هر دوتائیشون کارشون اینه: به من و تو میگن: «بِپّا!»
آخه ما مدام دلمون میخواد حسدمونو استعمال کنیم!
اگه چشم قلب بینا بود، بمحض استعمال حسد، بوی تاریکی رو می‌دید و می‌فهمید و زود مسیرشو تغییر میداد، اما چنان عادت به گناه، چشمان قلب رو بسته، که نه میبینه و نه میشنوه و نه بو میکنه و نه حس میکنه! لهم قلوب لا یفقهون بها جاش همینجاست!
پس داشتن حسد و استعمال آن امری است اجتناب‌ناپذیر و اصلا خلقت ما اینگونه است!
مهم اینه قلبی سالم باشه، تا بمحض اینکه فکری آشغال به ذهنت خطور کنه، اونیکه تقدیرات به دست اوست، سطل آشغالی بر سرت خالی میکنه تا با قلبت بفهمی این افکار در انفس، نماد آفاقی‌اش میشه همین سطل آشغال! و چون قلب، سلیمه و میبینه، اینجا خودشو میبینه که سطل آشغال رو روی خودش خالی کرده، لذا اصلا در مُلک بدنبال انتقام نیست، بلکه از خودش در ملکوت انتقام می‌گیرد! یعنی خودش را مقصر دانسته و اصلا به کسی که در ملک مامور ریختن آشغال بر سر او شده، توجهی نمی‌نماید و برایش نمازی بعنوان تشکر، هدیه می‌کند که اسباب بیداری قلب او را در ملک فراهم نمود تا او بخود آید!
انگاری به او گفت: بپّا! این افکار، آشغالی بیش نیست! ارزشی ندارد! تو در مقامی هستی که حتی اینقدر افکار جزئی و تمایلات، به بی‌ارزشها (غیر آل محمد ع) برای تو بده!

ببین اگه قلبت سلیم نباشه و وصل به نور نباشه، اون لحظه‌ای که آشغال روی لباست میریزن، عکس‌العملی شبیه به همۀ اونایی داری که قلباشون تاریکه! یعنی اصلا از مُلک راهتو کج نمیکنی بِری به ملکوت، ببینی داستان در اصل چیه! تاویل چیه!
اهل نور یقین، گم‌شده خودشونو در ملکوت قلبشون جستجو می‌کنن! اصلا به ملک کاری ندارن!
میدونن مبدا و منشا گیرشون کجاست!
میدونن بازم حسدشون دسته گل به آب داده!
میدونن یه بیچاره‌ای در ملک، باز شده سپر بلا، که خودشو پیش تو بَدِه کنه، تا به تو یه چیزی بفهمونه!
آیت میگه میدونم همه از من بدشون میاد! چشم دیدن منو ندارن! چه کنم؟
این ماموریت منِ آیته که بهتون در ملک خبر بدم که در ملکوتتون دارین با خودتون چکار می‌کنین!
در واقع نه تنها نباید از من بدتون بیاد، بلکه باید از من تشکر هم بکنین که شدم سپر بلای شما!
ولی کو قلبی که این اندیشه را بپذیرد و مبدا و منشا تاریکی و ناآرامی خود را در ملک، حاصل عیب خود در ملکوت بداند و نسبت به اونیکه در ملک این خبر رو براش آورده، هیچ اعتراضی نداشته باشد و دستش را ببوسد و هدیه‌ای هم برایش در نظر بگیرد!
کدامیک از ما اینگونه زندگی میکنیم؟!
کدامیک از ما در ملکوت زندگی می کنیم!
کدامیک از ما ملک را رها نموده و عاشق ملکوتیم!
کدامیک از ما چشممان به ملکوت باز شده و بیناست و می‌بیند که حسد او با او چه میکند؟!
چه کسی واقعا به فکر درمان و اصلاح خود می‌باشد!
برای اصلاح و تربیت، وقت خودتو در ملک به هدر نده!
برو و گمشدۀ خودتو در ملکوت قلبت پیدا کن، که: الحکمة ضالّة المومن!
برو تو فکر! به نمودار، چشماتو چپ نکن!
به خودت خشم بگیر!
نمودار بیچاره، شده آلت دست تقدیراتی که باید به تو چیزی رو بفهمونن!
تا وقتیکه قلب اهل نور یقین با زبان آنلاین اهل بهشت، گویا و شنوا و بینا نشود،
نمی‌تواند بفهمد که گیرِ کارش در کجاست!
حسد مدام داره در دنیای قلب، تاریکی ببار میاره!
اما چشم ما بجای اینکه اونو مقصر ببینه، عامل مُلکی رو مقصر می‌بینه!
میگه میدونم از موقعی که چشمم به این شخص می‌افته حالم بد میشه! بهم میریزم! اصلا این خانم یا آقا، قَسیّ القلبه! منو تحویل نمیگیره! با من خصومت داره! باددماغه!
خیال میکنه همه باید نوکرش باشن ! و …
این حسود که داره با خودش این حرفها رو میزنه و اینجوری داره فکر میکنه، اگه یه لحظه به خودش بیاد، اگه یه لحظه گوش به ندای ملک موکلش بده، اگه یه لحظه قلبش کلام نورانی اونو بفهمه، یهو میبینه که ای وای، باز هم رودست خورد! باز هم بجای گرفتن یقه ظالم (یعنی خودِ حسودش)، میخواد گردن مظلوم (یعنی تقدیرات) رو با شمشیر قطع کنه!
خودش جرم رو مرتکب شده، اما گناه رو میندازه گردن دیگری!
این قاضی سوء، میخواد گردنِ شخص بی‌گناهی رو – برای شفای غیظ دل خودش، که خیال میکنه خوب تونسته مقصر رو گیر بندازه – بزنه!
کافیه یه لحظه فکر کنه چکار داره میکنه!
فورا شمشیر از دستش می‌افته و خودشو به پای آیت میندازه و میگه حالا تو شمشیر رو بردار گردن منو بزن! این من بودم که با استعمال حسدم، ظلم کردم!
به خودم و به همه ظلم کردم.
تو اومدی اینو به من بگی! مظلومانه هم اومدی!
از لیله قدر مظلوم تر هم داریم؟!
من ظالمانه در به پهلویت کوفتم و نگذاشتم که تحمل به حد نصاب برسد.
آیات همان گرهها و دست‌اندازهای ظاهری مُلکی ما در دنیاست که به ما بموقع تذکر میده که سرعتتو کم کن! داری تند میری! داری تند با آیات برخورد میکنی!

فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ 
أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ

حسودی که پشتشو به نورش میکنه،
باید بدونه که به فتنه و عذاب خواهد افتاد!
مخالفت با امر الله «الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ»، پیش آگهی بدی داره!
کلام نورانی امام علی علیه السلام در ذیل این آیه جای بسی تدبّر دارد.

[سورة النور (۲۴): الآيات ۶۲ الى ۶۴]
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ 
وَ إِذا كانُوا مَعَهُ عَلى‏ أَمْرٍ جامِعٍ لَمْ يَذْهَبُوا حَتَّى يَسْتَأْذِنُوهُ 
إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ أُولئِكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ 
فَإِذَا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ
وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (۶۲)
جز اين نيست كه مؤمنان كسانى‏‌اند كه به خدا و پيامبرش گرويده‌‏اند،
و هنگامى كه با او بر سر كارى اجتماع كردند، تا از وى كسب اجازه نكنند نمى‏‌روند.
در حقيقت، كسانى كه از تو كسب اجازه مى‌‏كنند؛ آنانند كه به خدا و پيامبرش ايمان دارند.
پس چون براى برخى از كارهايشان از تو اجازه خواستند، به هر كس از آنان كه خواستى اجازه ده
و برايشان آمرزش بخواه كه خدا آمرزنده مهربان است.
لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً
قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الَّذِينَ يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ لِواذاً
فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (۶۳)
خطاب كردن پيامبر را در ميان خود، مانند خطاب كردن بعضى از خودتان به بعضى [ديگر] قرار مدهيد.
خدا مى‌‏داند [چه‏] كسانى از شما دزدانه [از نزد او] مى‌‏گريزند.
پس كسانى كه از فرمان او تمرّد مى‌‏كنند بترسند كه مبادا بلايى بديشان رسد
يا به عذابى دردناك گرفتار شوند.
أَلا إِنَّ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
قَدْ يَعْلَمُ ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ وَ يَوْمَ يُرْجَعُونَ إِلَيْهِ 
فَيُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا
وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ (۶۴)
هش‏دار كه آنچه در آسمانها و زمين است از آنِ خداست.
به يقين آنچه را كه بر آنيد و روزى را كه به سوى او بازگردانيده مى‌‏شوند و آنان را [از حقيقتِ‏] آنچه انجام داده‏‌اند خبر مى‌‏دهد، مى‌‏داند،
و خدا به هر چيزى داناست.

#دلنوشته

آلارمِ حائلِ دل و فرجامِ شومِ فرار از نور

حسادت تنها یک حسدِ ساده به یک شخص نیست؛
«پشت‌کردن به خورشید ولایت و گردن‌کشی در برابر هندسهٔ انتخاب الهی است.»

آن‌دم که آتش حسد در سینه‌ها زبانه می‌کشد،
خدای حیّ و قیوم بنده را بی‌خبر رها نمی‌کند.
در همان حریمِ باطن،
آن‌جا که حقیقتِ «أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ» جاری است،
«سنسورِ ملکوتیِ حَذَر» به صدا درمی‌آید؛
حائلِ دل سوت می‌کشد،
زنگِ خطرِ وجدان نواخته می‌شود و بانگ می‌زند:
«بِپّا! جلوتر نرو که پیش‌رویت دره و سنگلاخ است!»

اما امان از وقتی که حسود،
چشمانش را روی تابلوهای هشدار ببندد و با تسویلِ نفس،
گوش خود را از شنیدن این آلارم محروم کند.
قرآن کریم دقیقاً انگشت روی همین «پیش‌آگهیِ وخیم» می‌گذارد
و قانون ابدی تاریخ را آشکار می‌کند:

«فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَن تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ»
(پس باید حذر کنند و بترسند کسانی که از فرمان او سرپیچی می‌کنند،
از اینکه فتنه‌ای به آنان رسد یا عذابی دردناک دامن‌گیرشان شود!)

—

فرار دزدانه از مدار ولایت («يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ لِوَاذاً»)
در سورهٔ مبارکهٔ نور،
صحنه با شگفتی تمام به تصویر کشیده شده است؛
جمعی که ظاهراً با پیامبرند و ادعای ایمان دارند،
اما وقتی پای «امر جامع» و تسلیمِ محض پیش می‌آید،
طاقتِ حضور در میدان نور را ندارند.
اهلِ نفاق و حسادت، طاقتِ دیدن مدارِ ولیّ خدا را ندارند:
«قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الَّذِينَ يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ لِوَاذاً»؛
دزدانه، پاورچین‌پاورچین و در پناه یکدیگر از محضر نور می‌گریزند!

همان‌طور که برادران یوسف دزدانه و با پوششِ خیرخواهی،
یوسف را از آغوش پدر ربودند تا نور را حذف کنند؛
غافل از اینکه این فرار دزدانه از ولایت،
فرار از آغوش رحمت به قعرِ باتلاق فتنه است.

چنان‌که امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) در ذیل این حقایق هشدار می‌دهند،
مخالفت با امر ولیّ و شکستن حریم او،
آغازِ ورود به تاریکیِ کوریِ باطن و فتنه‌های کورکننده‌ای است که انسان را قدم‌به‌قدم به عذاب الیم می‌کشاند.
حسودی که به نور پشت می‌کند،
خورشید را خاموش نمی‌کند،
بلکه تنها خود را در سایه‌سار تاریکِ چاهِ نفس محبوس می‌سازد.

—

فرجام عبرت‌ها: صدای هشدار را تا دیر نشده بشنویم!
قصهٔ برادران یوسف،
قصهٔ اقوام گذشته،
و ندای سورهٔ نور،
یک پیام فوری و آنلاین برای امروزِ قلب‌های ما دارد:

ای انسان!
اگر می‌خواهی دچار دست‌اندازهای ویرانگرِ «حَزَن» و شخم‌خوردن‌های جانکاهِ «کَرْب» از سرِ قهر و عقوبت نشوی؛
همین حالا که شعلهٔ ریزِ حسادت،
کبر و خودرأیی در دلت جرقه می‌زند، به «حَذَر» دل بسپار!
به آلارم مَلَک موکّل و انذارِ حائلِ قلب ترتیب اثر بده و پیش از وقوع جرم،
از پرتگاهِ معصیت عقب‌نشینی کن.

زیرا پرده‌ها تا ابد فرو بسته نمی‌ماند و چشمِ ملکوت بیدار است:
«أَلَا إِنَّ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ قَدْ يَعْلَمُ مَا أَنتُمْ عَلَيْهِ وَ يَوْمَ يُرْجَعُونَ إِلَيْهِ فَيُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوا وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.»

امام على عليه السلام:
احْذَروا ما نَزَلَ بالاُمَمِ قَبْلَكُم مِن المَثُلاَتِ بسُوءِ الأفْعالِ و ذَميمِ الأعْمالِ،
فتَذَكّروا في الخَيرِ و الشَّرِّ أحْوالَهُم،
و احْذَروا أنْ تَكونوا أمْثالَهُم
فإذا تَفَكّرْتُم في تَفاوُتِ حالَيْهِم فالْزَموا كُلَّ أمرٍ لَزِمَتِ العِزّةُ بهِ شَأنَهُم (حالَهُم)،
و زاحَتِ الأعْداءُ لَهُ عَنهُم، و مُدَّتِ العافِيَةُ بهِ علَيهم، و انْقادَتِ النِّعْمَةُ لَهُ مَعهُم،
و وَصَلَتِ الكَرامَةُ علَيهِ حَبْلَهُم: مِن الاجْتِنابِ للفُرْقَةِ، و اللُّزومِ للاُلْفَةِ، و التَّحاضِّ علَيها، و التَّواصي بها.
و اجْتَنِبوا كُلَّ أمرٍ كَسَرَ فِقْرَتَهُم، و أوْهَنَ مُنَّتَهُم: مِن تَضَاغُنِ القُلوبِ، و تَشاحُنِ الصُّدورِ، و تَدابُرِ النُّفوسِ، و تَخاذُلِ الأيْدي.
و تَدبَّروا أحْوالَ الماضينَ مِن المؤمنينَ قَبْلَكُم ···
فانْظُروا كيفَ كانوا حيثُ كانتِ الأمْلاءُ مُجْتَمِعةً، و الأهْواءُ مُؤْتَلِفَةً (مُتَّفِقَةً)، و القلوبُ مُعْتَدِلَةً، و الأيْدي مُتَرادِفَةً (مُتَرافِدَةً)، و السُّيوفُ مُتَناصِرَةً، و البَصائرُ نافِذَةً، و العزائمُ واحِدةً.
أ لَمْ يكونوا أرْبابا في أقْطارِ الأرَضينَ، و مُلوكا على رِقابِ العالَمينِ؟!
فانْظُروا إلى ما صاروا إلَيهِ في آخِرِ اُمورِهِم، حِينَ وَقَعتِ الفُرقَةُ، و تَشَ الاُلْفَةُ،
و اخْتَلَفَتِ الكَلِمَةُ و الأفْئدَةُ، و تَشَعّبوا مُخْتَلِفينَ، و تَفَرّقوا مُتَحارِبينَ (مُتَحازِبينَ)،
قَد خَلعَ اللّه ُ عَنهُم لِباسَ كَرامَتِهِ، و سَلَبَهُم غَضارَةَ نِعْمَتِهِ،
و بَقِيَ قَصصُ أخْبارِهِم فيكُم عِبَرا للمُعْتَبِرينَ
.
از بلاهايى كه به سبب اعمال زشت و نكوهيده بر سر ملتهاى پيش از شما آمد بپرهيزيد،
و احوال خوب و بدشان را به ياد آريد و خود را از همانند شدن به آنان باز داريد.
پس اگر در احوال نيك و بد آنان انديشه كرديد همان كارى را عهده دار شويد كه عزيزشان گرداند و دشمنانشان را از سرشان راند و زمان عافيت آنان را به درازا كشاند و نعمت و فراوانى به سراغشان آمد و نيكوكارى و بزرگوارى باعث پيوندشان گرديد و آن، از تفرقه و پراكندگى اجتناب ورزيدن و به يكديگر مهربانى كردن و همديگر را به اين كار تشويق نمودن است.
و از كارهايى كه پشت آنان را شكست و قدرت آنان را از بين برد، دورى كنيد؛
كارهايى چون كينه‌توزى دلها و دشمنى سينه‌ها و بريدن از يكديگر و دست شستن از يارى هم.
و در احوال مؤمنان پيش از خود نيز بينديشيد·
و بنگريد كه آنان چگونه بودند، آن گاه كه جمعيتها فراهم بودند و خواسته ها يكى و دلها يكسان و دستها يار هم بودند و شمشيرها به كمك يكديگر مى آمدند و بينشها ژرف و اراده ها يكى بودند.
آيا آنان مهتران سراسر زمين نبودند و بر گرده جهانيان، تسلّط نداشتند؟
نيز به فرجام كار آنها بنگريد آن گاه كه در ميانشان جدايى افتاد و رشته الفت از هم گسست و سخنها و دلهايشان از هم گونه‌گون گشت و جدا شدند و به حزب ها و دسته هاى گوناگون تقسيم گشتند.
در اين هنگام خداوند جامه كرامت را از تن آنان برون آورد و نعمتهاى فراوانش را از ايشان گرفت و داستان سرگذشت آنها در ميان شما ماند تا درس عبرتى براى عبرت آموزان باشد.

#دلنوشته

فریادِ خطبهٔ قاصعه؛ هندسهٔ «حَذَر» در آینهٔ تاریخ و جان

اینجاست که صدای رسا و ملکوتی امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) در ژرفای خطبهٔ قاصعه طنین‌انداز می‌شود و حقیقتِ «حَذَر» را از سطح یک هشدار فردی، به یک «سنتِ لایتغیر تاریخی و باطنی» ارتقا می‌دهد:

«احْذَرُوا مَا نَزَلَ بِالأُمَمِ قَبْلَكُمْ مِنَ الْمَثُلاَتِ بِسُوءِ الأَفْعَالِ وَ ذَمِيمِ الأَعْمَالِ…»
(بپرهیزید و حذر کنید از کیفرها و عقوبت‌های کوبنده‌ای که به سبب کارهای زشت و کردار نکوهیده بر سر امت‌های پیشین فرود آمد!)

امام علی ع دست جانِ ما را می‌گیرد و در تاریخ به گردش درمی‌آورد؛
آینه‌ای پیش روی ما می‌گذارد تا تفاوت دو حال را ببینیم:

—

۱. مدار نور، الفت و کرامت (عصرِ پیوند با ولایت)
بنگرید آن روزگاری را که دل‌ها با هم معتدل و هم‌سو بود («وَ الْقُلُوبُ مُعْتَدِلَةً»)؛
خواسته‌ها یکی،
دست‌ها پشتیبان هم،
شمشیرها هم‌افزا
و «بصیرت‌ها نافذ و عمیق» («وَ الْبَصَائِرُ نَافِذَةً»).
آنان که گوش به زنگِ حذر داشتند و دست از دامن امام و مدار الفت برنداشتند،
جامهٔ عزت بر تن کردند،
آفات از آنان دور شد،
رشتهٔ کرامت پیوندشان داد و در سایهٔ تسلیم به حق،
سروران زمین و ملوکِ عالم شدند.

—

۲. شکستن ستون فقرات با سمّ حسد و کینه («تَضَاغُنِ الْقُلُوبِ»)
اما نقطهٔ چرخش و سقوط از کجا آغاز شد؟
دقیقاً از همان‌جایی که صدای «حَذَر» نادیده گرفته شد!
از آن‌دم که ویروس‌های نامرئیِ «تَضَاغُنِ الْقُلُوب» (کینه‌توزیِ دل‌ها)،
«تَشَاحُنِ الصُّدُور» (دشمنی و بخل سینه‌ها)،
«تَدَابُرِ النُّفُوس» (پشت‌کردن جان‌ها به یکدیگر)
و «تَخَاذُلِ الأَيْدِي» (دست کشیدن از نصرت حق) به جان جامعه افتاد.

این همان دردی است که برادران یوسف را به چاه کشاند؛
همان مرضی است که اهل نفاق را به فرار دزدانه از گردِ پیامبر («يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ لِوَاذاً») واداشت.
وقتی الفت گسست و دل‌ها متفرق و حزب‌حزب شدند:
«قَدْ خَلَعَ اللَّهُ عَنْهُمْ لِبَاسَ كَرَامَتِهِ، وَ سَلَبَهُمْ غَضَارَةَ نِعْمَتِهِ…»
خداوند جامهٔ کرامت را از اندامشان برکند و طراوتِ نعمتش را بازپس گرفت،
تا نامشان تنها سرگذشتی تلخ و استخوانی در گلوی تاریخ برای عبرت‌آموزان باشد!

—

جمع‌بندی سه‌گانه: از «حَذَر» تا رهایی از «کَرْب» و «حَزَن»

این منشورِ علوی، رمز نهایی مقالات ما را رمزگشایی می‌کند:

«حَذَر»، همان سنسور پیشگیرانه‌ای است که باید جلوی «تضاغن قلوب» و کینه‌های پنهان را پیش از فوران بگیرد؛
آژیرِ فوری قلب است که فریاد می‌زند:
«پشت به ولیّ مکن! حسد نامرئیِ درونت را مهار کن!»
اگر گوش به «حَذَر» نسپردیم،
ستون فقراتِ ایمان می‌شکند و ناگزیر در دست‌اندازهای سهمگینِ «حَزْن» سقوط خواهیم کرد.
و آن‌گاه، زمینِ وجودمان باید با تازیانه‌های ابتلای «کَرْب» شخم بخورد و زیر و رو شود تا شاید در قعرِ چاه و پس از سال‌ها غربت، خاکستر کبر و حسادت بسوزد و دوباره ندای استغفار و طلبِ نور سر داده شود.

خوشا قلبی که پیش از شکستنِ کاسه و فروریختنِ خیمه،
زبانِ انذارِ پروردگارش را می‌فهمد و با «حَذَر»،
به آغوشِ الفت، تسلیم و نور بازمی‌گردد.

بپّا حسادتت، کار دستت نده!
بپّا شیطان، کار دستت نده!

امام على عليه السلام:
التحذير من الشيطان:‏

فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللَّهِ عَدُوَّ اللَّهِ أَنْ يُعْدِيَكُمْ بِدَائِهِ
وَ أَنْ يَسْتَفِزَّكُمْ بِنِدَائِهِ
وَ أَنْ يُجْلِبَ عَلَيْكُمْ بِخَيْلِهِ وَ رَجِلِهِ [رَجْلِهِ‏]؛
فَلَعَمْرِي لَقَدْ فَوَّقَ لَكُمْ سَهْمَ الْوَعِيدِ
وَ أَغْرَقَ إِلَيْكُمْ بِالنَّزْعِ الشَّدِيدِ
وَ رَمَاكُمْ مِنْ مَكَانٍ قَرِيبٍ،
فَقَالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ
قَذْفاً بِغَيْبٍ بَعِيدٍ وَ رَجْماً بِظَنٍّ غَيْرِ مُصِيبٍ
صَدَّقَهُ بِهِ أَبْنَاءُ الْحَمِيَّةِ وَ إِخْوَانُ الْعَصَبِيَّةِ وَ فُرْسَانُ الْكِبْرِ وَ الْجَاهِلِيَّةِ،
حَتَّى إِذَا انْقَادَتْ لَهُ الْجَامِحَةُ مِنْكُمْ وَ اسْتَحْكَمَتِ الطَّمَاعِيَّةُ مِنْهُ فِيكُمْ،
فَنَجَمَتِ [فَنَجَمَتْ فِيهِ‏] الْحَالُ مِنَ السِّرِّ الْخَفِيِّ إِلَى الْأَمْرِ الْجَلِيِّ،
اسْتَفْحَلَ سُلْطَانُهُ عَلَيْكُمْ وَ دَلَفَ بِجُنُودِهِ نَحْوَكُمْ،
فَأَقْحَمُوكُمْ وَلَجَاتِ الذُّلِّ وَ أَحَلُّوكُمْ وَرَطَاتِ الْقَتْلِ وَ أَوْطَئُوكُمْ إِثْخَانَ الْجِرَاحَةِ طَعْناً فِي عُيُونِكُمْ وَ حَزّاً فِي حُلُوقِكُمْ وَ دَقّاً لِمَنَاخِرِكُمْ وَ قَصْداً لِمَقَاتِلِكُمْ وَ سَوْقاً بِخَزَائِمِ الْقَهْرِ إِلَى النَّارِ الْمُعَدَّةِ لَكُمْ،
فَأَصْبَحَ أَعْظَمَ فِي دِينِكُمْ حَرْجاً وَ أَوْرَى فِي دُنْيَاكُمْ قَدْحاً مِنَ الَّذِينَ أَصْبَحْتُمْ لَهُمْ مُنَاصِبِينَ وَ عَلَيْهِمْ مُتَأَلِّبِينَ،
فَاجْعَلُوا عَلَيْهِ حَدَّكُمْ وَ لَهُ جِدَّكُمْ.
فَلَعَمْرُ اللَّهِ لَقَدْ فَخَرَ عَلَى أَصْلِكُمْ وَ وَقَعَ فِي حَسَبِكُمْ وَ دَفَعَ فِي نَسَبِكُمْ وَ أَجْلَبَ بِخَيْلِهِ عَلَيْكُمْ وَ قَصَدَ بِرَجِلِهِ سَبِيلَكُمْ يَقْتَنِصُونَكُمْ بِكُلِّ مَكَانٍ وَ يَضْرِبُونَ مِنْكُمْ كُلَّ بَنَانٍ،
لَا تَمْتَنِعُونَ بِحِيلَةٍ
وَ لَا تَدْفَعُونَ بِعَزِيمَةٍ
فِي حَوْمَةِ ذُلٍّ وَ حَلْقَةِ ضِيقٍ وَ عَرْصَةِ مَوْتٍ وَ جَوْلَةِ بَلَاءٍ
.
هشدار از دشمنى‌هاى شيطان:
اى بندگان خدا از دشمن خدا پرهيز كنيد،
مبادا شما را به بيمارى خود مبتلا سازد،
و با نداى خود شما را به حركت در آورد،
و با لشكرهاى پياده و سواره خود بر شما بتازد.
به جانم سوگند، شيطان تير خطرناكى براى شكار شما بر چلّه كمان گذارده،
و تا حد توان كشيده،
و از نزديك‌ترين مكان شما را هدف قرار داده است،
و خطاب به خدا گفته:
«پروردگارا به سبب آن كه مرا دور كردى، دنيا را در چشمهايشان جلوه مى دهم،
و همه را گمراه خواهم كرد»
امّا تيرى در تاريكى‌ها، و سنگى بدون نشانه‌روى رها ساخت،
گرچه فرزندان خودپسندى، و برادران تعصّب و خود خواهى،
و سواران مركب جهالت و خود پرستى، او را تصديق كردند.
افراد سركش شما تسليم شيطان شدند،
و طمع ورزى او را در شما كارگر افتاد،
و اين حقيقت بر همه آشكار گرديد،
و حكومت شيطان بر شما استوار شد،
و با لشكر خويش به شما يورش برد،
و شما را به ذلّت سقوط كشانيد،
و شما را به مرز كشتار و خونريزى كشاند،
و شما را با فروكردن نيزه در چشم‌ها، بريدن گلوها، كوبيدن مغزها پايمال كرد،
تا شما را به سوى آتشى بكشاند كه از پيش مهيّا گرديد.
پس شيطان بزرگ‌ترين مانع براى ديندارى،
و زيانبارترين و آتش‌افروزترين فرد براى دنياى شماست.
شيطان از كسانى كه دشمن سر سخت شما هستند
و براى در هم شكستنشان كمر بسته‌ايد، خطرناك‌تر است. 
مردم، آتش خشم خود را بر ضد شيطان به كار گيريد، و ارتباط خود را با او قطع كنيد.
به خدا سوگند، شيطان بر اصل و ريشه شما فخر فروخت،
و بر حسب و نسب شما طعنه زد و عيب گرفت،
و با سپاهيان سواره خود به شما هجوم آورد، و با لشكر پياده راه شما را بست،
كه هر كجا شما را بيابند شكار مى كنند، و دست و پاى شما را قطع مى كنند،
نه مى توانيد با حيله و نقشه آنها را بپراكنيد،
و نه با سوگندها قادريد از سر راهتان دور كنيد.
زيرا كمين‌گاه شيطان ذلّت‌آور، تنگ و تاريك، مرگ‌آور، و جولانگاه بلا و سختى‌هاست.

#دلنوشته

بپّا حسادتت، کار دستت نده!
بپّا شیطان، کار دستت نده!

اینجاست که فریاد انذار،
از مرز یک پند اخلاقی فراتر می‌رود و به «اورژانس حیات و ممات روح» تبدیل می‌شود.
مولای متقیان امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) در خطبهٔ قاصعه، با صراحتی تکان‌دهنده آژیر قرمز را به صدا درمی‌آورند و پرده از روی شکارگاه ابلیس برمی‌دارند:

«فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللَّهِ عَدُوَّ اللَّهِ أَنْ يُعْدِيَكُمْ بِدَائِهِ…»
(ای بندگان خدا!
حذر کنید و برحذر باشید از دشمن خدا،
مبادا شما را به بیماری واگیردار و مهلک خود—همان کبر و حسد—مبتلا سازد!)

—

بیماری واگیردار ابلیس؛ از وسوسهٔ پنهان تا مسلخ آشکار
بیماری ابلیس چیست؟
همان «حسادت» و «کبر» نخستینی که او را در برابر نورِ خلیفهٔ الهی (آدم ع) سرکش کرد.
شیطان وقتی دید نمی‌تواند نور حق را خاموش کند،
سوگند یاد کرد که این سمّ را به رگ و پیِ انسان تزریق کند:
«رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَلَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ».

تیرِ تهدید را تا آخرین حد ممکن بر چلّهٔ کمان کشیده و از نزدیک‌ترین فاصله—درون خلوتِ سینه‌ها—قلب ما را نشانه رفته است:
1. ابتدا از «سرّ خفی» (وسوسه، مقایسه، دل‌چرکینی و حسدِ خزنده) آغاز می‌کند.
2. همین که «فرزندان تعصب و سواران کبر» تسلیم این وسوسه شدند و با تسویلِ نفس چراغ سبز نشان دادند، قصه از رازِ پنهان به «امرِ جلی» بدل می‌شود!
3. آن‌گاه سلطانِ ابلیس حاکم می‌گردد و سپاهش را فرومی‌ریزد؛
کار به «ورطات القتل»، گودال چاه، بریدن پیوندها و کشاندن انسان به قعر ذلت می‌کشد.

همان کاری که با برادران یوسف کرد:
از یک «حسادت پنهان خانوادگی» شروع کرد و کارشان را تا مرز نقشهٔ قتل و چاه و گناهی عظیم کشاند!

—

میدان نبرد تن‌به‌تن با گرگ نامرئی
امیرالمؤمنین (ع) با سوگندی سنگین هشدار می‌دهند:
به جانم سوگند، ابلیس بر اصل و گوهر شما طعنه زده و با سواره و پیاده راه را بر شما بسته است؛
در کمین‌گاهی که تنگ، ذلت‌بار، مرگ‌آور و جولانگاه بلاست:
«فِي حَوْمَةِ ذُلٍّ وَ حَلْقَةِ ضِيقٍ وَ عَرْصَةِ مَوْتٍ وَ جَوْلَةِ بَلَاءٍ».

در این محاصرهٔ سهمگین،
نه حیله و چاره‌اندیشی‌های عقلِ خودبنیاد کارساز است
و نه سوگندها و ادعاها مانع هجوم او می‌شوند؛
«تنها راه نجات، روشن نگاه داشتنِ چراغ «حَذَر» است.»

باید به محض اینکه صدای پای شیطان در کوچهٔ دل شنیده شد، دست به ماشه برد:
«فَاجْعَلُوا عَلَيْهِ حَدَّكُمْ وَ لَهُ جِدَّكُمْ!»
(تمام تیزی خشم و نهایت جدیت خود را رو به سوی شیطان برگردانید،
نه رو به سوی برادرانتان و اولیای خدا!)

—

پیوند سه‌گانه در نقطهٔ رهایی:
«حَذَر» یعنی:
پیش از آنکه بیماری واگیردار ابلیس (دائه) در رگ‌هایت ریشه بدواند و تیر زهرآگینش چشم بصیرتت را کور کند، بیدار شو و بانگ بزن: «بِپّا!»
اگر حذر نکردی، از مدار ولایت جدا می‌شوی و پای در ناهمواری سنگلاخ «حَزَن» می‌گذاری؛
و آن‌گاه است که برای سوزاندن سموم متراکم‌شدهٔ حسد،
چاره‌ای جز شخم‌خوردن در آتش ابتلای «کَرْب» نخواهد ماند.

پس تا گلوگاه دل به تیغ تسویل بریده نشده و تا تیر زهرآگین ابلیس ننشسته،
به دامن انذار حق و نور ولایت بازگردیم:
«فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ…»

بپّا پاداشی که در رضایت به تقدیرات تلخ وجود داره رو از دست ندی!
بپّا گشایشهای مالی، باعث نشه که پشت به نورت بکنی
و دل به این تمناهای زودگذر پوچ دنیایی ببندی!
+ «تلخ و شیرین!»
+ «از تقدیرات تلخ نترس و بی‌تابی نکن! نفس هلوع!»
این تقدیرات به ظاهر تلخ، حسن نظر خداست!
و اون گشایشهای مالی، بوی استدارج میده!

امام علی علیه السلام:
مَنْ ضُيِّقَ عَلَيْهِ فِي ذَاتِ يَدِهِ فَلَمْ يَظُنَّ أَنَّ ذَلِكَ حُسْنُ نَظَرٍ مِنَ اللَّهِ لَهُ فَقَدْ ضَيَّعَ مَأْمُولًا
وَ مَنْ وُسِّعَ عَلَيْهِ فِي ذَاتِ يَدِهِ فَلَمْ يَظُنَّ أَنَّ ذَلِكَ اسْتِدْرَاجٌ مِنَ اللَّهِ فَقَدْ أَمِنَ مَخُوفاً.
كسى كه تنگدست شد و آن را خواستِ الهى بحساب نياورد،
پاداشى را كه براى او اميد آن ميرفت تباه ساخته.
و بعكس، آن كسى كه گشايشى در مالش پديد آمد، و آن را چون دامى پنهان قلمداد نكرد،
از امر خوفناكى خود را ايمن دانسته است.

#دلنوشته

بازی تلخ و شیرینِ تقدیر؛ فریبِ استدراج یا کیمیای حسن‌نظر؟

یکی از مهلک‌ترین لغزشگاه‌هایی که تیرِ ابلیس در آن کارگر می‌افتد و سنسور «حَذَر» را از کار می‌اندازد، «وارونه دیدنِ معادلاتِ رزق و تقدیرات الهی» است!

انسانِ کم‌طاقت و حریص—همان «إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً، إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً، وَ إِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً»—معیارِ کرامت و لطفِ خدا را در فربهیِ جیب، گشایش‌های مادی و تنعم‌های ظاهری می‌پندارد؛ و هرگاه دستِ روزگار بر او تنگ شد، فریادِ «رَبِّي أَهَانَنِ» سر می‌دهد و زبان به شکوه، اعتراض و حسادت می‌گشاید!

اینجاست که مولای بصیرت‌پرور، امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام)، پرده از روی این خطای دیدِ بزرگ برمی‌دارد و قانونِ ملکوتیِ رزق را این‌گونه آشکار می‌فرماید:

«مَنْ ضُيِّقَ عَلَيْهِ فِي ذَاتِ يَدِهِ فَلَمْ يَظُنَّ أَنَّ ذَلِكَ حُسْنُ نَظَرٍ مِنَ اللَّهِ لَهُ فَقَدْ ضَيَّعَ مَأْمُولاً،
وَ مَنْ وُسِّعَ عَلَيْهِ فِي ذَاتِ يَدِهِ فَلَمْ يَظُنَّ أَنَّ ذَلِكَ اسْتِدْرَاجٌ مِنَ اللَّهِ فَقَدْ أَمِنَ مَخُوفاً.»
(کسی که تنگدست شد و گمان نبرد که این تنگنا «حُسنِ نظر و عنایتِ ویژهٔ خدا» به اوست،
پاداشِ بزرگی را که بدان امید می‌رفت تباه کرده است؛
و هر کس گشایشی در مالش پدید آمد و آن را دامی پنهان و «استدراجِ الهی» ندانست،
خود را از خطری بس هولناک ایمن پنداشته است!)

—

۱. از تقدیرات تلخ نترس؛ بپّا پاداش رضا را نسوزانی!
تنگناهای مالی، فراق‌ها، بیماری‌ها و شکسته‌شدن کاسه‌کوزه‌های تمناهای نفسانی،
در ظاهر «تلخ» و ناهموارند؛
اما برای سالکِ آگاه، جلوه‌ای از «حُسنِ نظرِ طبیب جان» است.
خداوند رگ و پیِ دلبستگی‌های کاذب را می‌بُرد تا جان به سوی نور ناب پرواز کند.

اگر در این پیچ و خم‌های تلخ، به جای تسلیم و دیدنِ دستِ لطفِ مربی، دچار جزع، بی‌تابی و مقایسهٔ حسودانه با دیگران شدی، دست‌آوردی جز سوزاندنِ اجر و باختنِ «مأمول» الهی نخواهی داشت!

—

۲. بپّا گشایش‌های مالی، تو را از نورت غافل نسازد!
و از آن سو، چه بسیارند کسانی که با سرازیر شدن نعمت‌های مادی،
به خواب غفلت فرومی‌روند و گمان می‌کنند این رفاه،
نشانهٔ حقانیت و برگزیدگی آنان است!
غافل از اینکه این گشایش‌های پی‌درپی،
گاهی همان دامِ نامرئیِ «استدراج» است؛
کشاندنِ آرام‌آرام به سوی پرتگاهِ غفلت،
تا جایی که انسان مستِ زر و زیور شود و پشت به نورِ هدایت و حریم ولایت کند.

ایمن دانستنِ خود از مکرِ ثروت و فریبِ دنیا،
آغاز سقوط در مهلکه‌ای هولناک است:
«فَلَا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ».

—

«حَذَر» یعنی:
باطن‌بین باش!
چشمت به زرق و برقِ استدراج دیگران خیره نشود که حسد بیفروزی؛
و از تنگیِ رزق خود به فغان نیایی که رشتهٔ رضا بگسلی!
بانگ بزن: «بِپّا ظاهر دنیا فریبت ندهد!»
اگر در تقدیراتِ تلخ بی‌تاب شدی و به گشایش‌های فریبنده دل بستی،
دچار ناهمواری و اصطکاکِ روح با مشیت حق می‌شوی و پای در گرداب «حَزَن» می‌گذاری؛
و آن‌گاه برای تطهیر این تمناهای رسوب‌کرده و بریدن از بت‌های درون،
جانت باید در شخم‌گاه سنگینِ «کَرْب» زیر و رو شود تا طعم حقیقت را از پسِ تلخی‌ها بچشی؛
و در نهایت، با تمسک به ولایت و الفتِ ایمانی،
جامهٔ عزت بر تن کنی و فرجام نیک را در سایه‌سار کاشف‌الکرب بیابی.

وَ احْذَرُوا …

از حسد برحذر باش!
+ «وقی – اتّقوا»

[سورة المائدة (۵): آية ۹۲]
وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ احْذَرُوا
فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما عَلى‏ رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبِينُ (۹۲)
و اطاعت خدا و اطاعت پيامبر كنيد
و [از گناهان‏] برحذر باشيد،
پس اگر روى گردانديد، بدانيد كه بر عهده پيامبر ما، فقط رساندن [پيامِ‏] آشكار است.

وَ اِحْذَرُوا أَنْ يَحِلَّ بِكُمْ مِثْلُ مَا حَلَّ بِمَنْ تَعَدَّى وَ عَصَى!

بپّا حسادتت، کار دستت نده!
بپّا شیطان، کار دستت نده!
بپّا داستان تکراری اصحاب سبت، به سَرِت نیاد!

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم:
إِنَّهُ سَيَكُونُ قَوْمٌ يَبِيتُونَ، وَ هُمْ عَلَى شُرْبِ اَلْخَمْرِ وَ اَللَّهْوِ وَ اَلْغِنَاءِ،
فَبَيْنَمَا هُمْ كَذَلِكَ إِذْ مُسِخُوا مِنْ لَيْلَتِهِمْ، وَ أَصْبَحُوا قِرَدَةً وَ خَنَازِيرَ،
وَ هُوَ قَوْلُهُ «وَ اِحْذَرُوا» أَنْ تَعْتَدُوا كَمَا اِعْتَدَى أَصْحَابُ،
فَقَدْ كَانَ أَمْلَى لَهُمْ حَتَّى آثَرُوا وَ قَالُوا
إِنَّ لَنَا حَلاَلٌ وَ إِنَّمَا كَانَ حُرِّمَ عَلَى أَوَّلِينَا،
وَ كَانُوا يُعَاقَبُونَ عَلَى اِسْتِحْلاَلِهِمُ،
فَأَمَّا نَحْنُ فَلَيْسَ عَلَيْنَا حَرَامٌ، وَ مَا زِلْنَا بِخَيْرٍ مُنْذُ اِسْتَحْلَلْنَاهُ،
وَ قَدْ كَثُرَتْ أَمْوَالُنَا وَ صَحَّتْ أَجْسَامُنَا،
+ «مهلتی تا آتش!»
ثُمَّ أَخَذَهُمُ اَللَّهُ لَيْلاً وَ هُمْ غَافِلُونَ،
فَهُوَ قَوْلُهُ «وَ اِحْذَرُوا» أَنْ يَحِلَّ بِكُمْ مِثْلُ مَا حَلَّ بِمَنْ تَعَدَّى وَ عَصَى،
فَلَمَّا نَزَلَ تَحْرِيمُ اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَيْسِرِ وَ اَلتَّشْدِيدُ فِي أَمْرِهِمَا،
قَالَ اَلنَّاسُ مِنَ اَلْمُهَاجِرِينَ وَ اَلْأَنْصَارِ يَا رَسُولَ اَللَّهِ 
قُتِلَ أَصْحَابُنَا وَ هُمْ يَشْرَبُونَ اَلْخَمْرَ وَ قَدْ سَمَّاهُ اَللَّهُ رِجْساً، وَ جَعَلَهُ مِنْ عَمَلِ اَلشَّيْطَانِ وَ قَدْ قُلْتَ مَا قُلْتَ،
أَ فَيَضُرُّ أَصْحَابَنَا ذَلِكَ شَيْئاً بَعْدَ مَا مَاتُوا
فَأَنْزَلَ اَللَّهُ لَيْسَ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ جُنٰاحٌ فِيمٰا طَعِمُوا اَلْآيَةَ.

فَهَذَا لِمَنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ قَبْلَ تَحْرِيمِ اَلْخَمْرِ،
وَ اَلْجُنَاحُ هُوَ اَلْإِثْمُ عَلَى مَنْ شَرِبَهَا بَعْدَ اَلتَّحْرِيمِ
.

#دلنوشته

«وَ احْذَرُوا»؛ بپّا داستانِ اصحابِ سبت به سرت نیاید!

در منظومهٔ هدایت قرآنی، اطاعت، حذر و تقوا اضلاعِ یک حقیقتِ واحدند.
آنجا که پروردگار پس از دو بار فرمانِ صریحِ اطاعت،
فرمانِ سوم را با تک‌واژه‌ای تکان‌دهنده صادر می‌کند:

«وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ احْذَرُوا…» (مائده: ۹۲)
(و اطاعتِ خدا کنید و اطاعتِ پیامبر کنید، و برحذر باشید [بپّایید!]…)

«حَذَر» در اینجا، دقیقاً هم‌ریشه و هم‌افق با همان مفهوم نابِ «وَقَی — اِتَّقُوا» است؛
یعنی ایجادِ یک سپرِ پولادینِ باطنی در برابر آتشِ عصیان،
همان وقایه‌ای که جان را از ترکش‌های نفس و شیطان مصون می‌دارد.
اگر این سپر برافتد، حاصلش همان است که در ادامه فرمود:
«فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ».
پیامبر تمامِ حقیقت را بی‌پرده در برابرت گذاشت؛
دیگر هیچ عذری برای خواب‌زدگی نمانده است!

—

بپّا حسادتت، کار دستت نده! بپّا شیطان، کار دستت نده!
چرا خداوند پس از اطاعت، فوراً فرمانِ «وَ احْذَرُوا» می‌دهد؟
زیرا شیطان درست در پشتِ سنگرِ احکام و آزمون‌ها کمین کرده است.
او نخستین بار با کبر و حسادت،
خود را به آتش کشید و اکنون همان سمّ مهلک را در جام‌های رنگارنگ به انسان تعارف می‌کند.
حسادت به جایگاه ولیّ خدا،
حسادت به نورِ برگزیدگان،
و طغیان در برابر حدود الهی!

این «وَ احْذَرُوا» یعنی: «بِپّا!»
بپّا که عاقبتِ نافرمانی و دست‌اندازی به حریم حق، سنتی دگرگونی‌ناپذیر است:
«وَ احْذَرُوا أَنْ يَحِلَّ بِكُمْ مِثْلُ مَا حَلَّ بِمَنْ تَعَدَّى وَ عَصَى!»
(و برحذر باشید از اینکه بر سر شما همان آید که بر سر متجاوزان و سرکشانِ پیشین آمد!)

—

بپّا داستان تکراری اصحاب سبت به سرت نیاید!
رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله و سلم) پرده از پیش‌گویی هولناکی برمی‌دارند و ماجرای عبرت‌آموزِ «اصحاب سبت» را آینه‌ای در برابر امت قرار می‌دهند:

قومی از این امت خواهند آمد که شب را در مستیِ شراب، لهو، لعب و غنا به صبح می‌رسانند و ناگاه در همان ظلمتِ شبانه، باطنِ حیوانی‌شان ظاهر گشته و مسخ می‌شوند: به صورت بوزینگان و خوک‌ها!
حضرت فرمودند این همان تأویلِ کلامِ خداست که فرمود: «وَ احْذَرُوا»؛ برحذر باشید از اینکه همچون «اصحاب سبت» تعدّی و دست‌درازی کنید!

توجیهاتِ نفسانی؛ مهلتی تا آتش!
اصحاب سبت چه کردند؟
خداوند به آنان مهلت داد («فَقَدْ كَانَ أَمْلَى لَهُمْ»)،
امّا آنان این مهلت و حلم الهی را به حساب رضایتِ حق و حقانیتِ خود گذاشتند!
مغرورانه گفتند:
«شنبه بر ما حلال است و تنها بر پیشینیان ما حرام بوده!
آنها اگر مجازات شدند به خاطر گناه خودشان بود،
ولی ما از وقتی این حرمت را شکستیم،
جز خیر و گشایش ندیده‌ایم؛
اموالمان افزون گشته و بدن‌هایمان سالم‌تر شده است!»

چه فریبِ بزرگی! گمان کردند کثرتِ مال و صحتِ بدن، نشانهٔ قبولی است؛
غافل از اینکه این گشایش‌های فریبنده،
همان «مهلتی تا آتش» و دامِ استدراج بود!
تا آن‌که ناگهان، شبی در حالی که غرق در غفلت بودند،
عذابِ قاهرانهٔ الهی گریبانشان را گرفت:
«ثُمَّ أَخَذَهُمُ اللَّهُ لَيْلاً وَ هُمْ غَافِلُونَ».

این همان پیامِ کوبندهٔ رسول خدا ص است:
«وَ احْذَرُوا أَنْ يَحِلَّ بِكُمْ مِثْلُ مَا حَلَّ بِمَنْ تَعَدَّى وَ عَصَى».
مبادا کثرتِ اموال، عافیتِ ظاهری و گشایش‌های روزگار،
تو را غره کند و گمان کنی از کمین‌گاه عذاب در امانی!

—

تقوا و حذر، مرز میان آمرزش گذشته و سقوط در آینده
هنگامی که آیات تحریم شراب و قمار با نهایتِ تشدید نازل شد،
مؤمنان از سرِ نگرانی پرسیدند:
تکلیف برادران ما که پیش از این تحریم شهید شدند یا درگذشتند چیست؟
آیهٔ ۹۳ سورهٔ مائده با صراحتی مهرآمیز اما قاطع نازل شد:
«لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جُنَاحٌ فِيمَا طَعِمُوا إِذَا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»

آنان که پیش از ابلاغِ حکم رفتند، به واسطهٔ تقوا و ایمانشان مؤاخذه نخواهند شد؛
اما از این لحظه به بعد، حریم‌ها آشکار و عذرها منقطع است!
«جُناح» و وزر و وبال، بر پیشانیِ کسی خواهد نشست که پس از اتمامِ حجت، پرده‌دری کند و هشدارهای باطن را نادیده بگیرد.
تکرار سه‌بارهٔ «اتَّقَوْا» در این آیه، پژواکِ همان حقیقتِ «حَذَر» است:
سپری از وقایه بر دل کشیدن در هر مرتبه از ایمان و احسان.

—

از عبرتِ سبت تا ساحلِ ولایت
«حَذَر» (وَقَی):
همان آژیرِ هوشیاریِ قلب است؛
بپّا که مستیِ گشایش‌های موقت،
تو را همچون اصحاب سبت نفریبد و کینه و حسادت،
حقیقت را پیش چشمت وارونه نسازد!
اگر از این هشدار رو گرداندی و با امر ولیّ مخالفت کردی،
ناگزیر به سنگلاخ سرگردانی و دست‌اندازهای جانکاهِ «حَزَن» سقوط خواهی کرد؛
و آن‌گاه برای آنکه غرورِ مسخ‌کننده از جانت فرو ریزد،
در کورهٔ ابتلای سهمگینِ «کَرْب» شخم خواهی خورد تا شاید در تاریکیِ چاه غفلت،
دستِ تمنا به سوی ریسمان بلاغِ مبین و کاشف‌الکرب دراز کنی:
«فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ».

اَلْعَقْل: النُّورٍ الولایة!
وَ بِكَ أُحْذَرُ

فقط با فهم نور و ظلمت دنیای قلب، یعنی با نور عقل،
می‌توان از استعمال حسد برحذر بود.

رسول خدا صلی الله عليه و اله و سلم:
إِنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ اَلْعَقْلَ مِنْ نُورٍ مَخْزُونٍ مَكْنُونٍ فِي سَابِقِ عِلْمِهِ اَلَّتِي لَمْ يَطَّلِعْ عَلَيْهِ نَبِيٌّ مُرْسَلٌ وَ لاَ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ فَجَعَلَ اَلْعِلْمَ نَفْسَهُ وَ اَلْفَهْمَ رُوحَهُ وَ اَلزُّهْدَ رَأْسَهُ وَ اَلْحَيَاءَ عَيْنَيْهِ وَ اَلحِكْمَةَ لِسَانَهُ وَ اَلرَّأْفَةَ هَمَّهُ وَ اَلرَّحْمَةَ قَلْبَهُ
ثُمَّ حَشَاهُ وَ قَوَّاهُ بِعَشَرَةِ أَشْيَاءَ
بِالْيَقِينِ وَ اَلْإِيمَانِ وَ اَلصِّدْقِ وَ اَلسَّكِينَةِ وَ اَلْإِخْلاَصِ وَ اَلرِّفْقِ وَ اَلْعَطِيَّةِ وَ اَلْقُنُوعِ وَ اَلتَّسْلِيمِ وَ اَلشُّكْرِ
ثُمَّ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ
أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ
ثُمَّ قَالَ لَهُ تَكَلَّمْ فَقَالَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي لَيْسَ لَهُ ضِدٌّ وَ لاَ نِدٌّ وَ لاَ شَبِيهٌ وَ لاَ كُفْوٌ وَ لاَ عَدِيلٌ وَ لاَ مِثْلٌ اَلَّذِي كُلُّ شَيْ ءٍ لِعَظَمَتِهِ خَاضِعٌ ذَلِيلٌ
فَقَالَ اَلرَّبُّ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ عِزَّتِي وَ جَلاَلِي مَا خَلَقْتُ خَلْقاً أَحْسَنَ مِنْكَ وَ لاَ أَطْوَعَ لِي مِنْكَ وَ لاَ أَرْفَعَ مِنْكَ وَ لاَ أَشْرَفَ مِنْكَ وَ لاَ أَعَزَّ مِنْكَ
بِكَ أُؤَاخِذُ وَ بِكَ أُعْطِي وَ بِكَ أُوَحَّدُ وَ بِكَ أُعْبَدُ وَ بِكَ أُدْعَى وَ بِكَ أُرْتَجَى وَ بِكَ أُبْتَغَى
وَ بِكَ أُخَافُ وَ بِكَ أُحْذَرُ وَ بِكَ اَلثَّوَابُ وَ بِكَ اَلْعِقَابُ
فَخَرَّ اَلْعَقْلُ عِنْدَ ذَلِكَ سَاجِداً فَكَانَ فِي سُجُودِهِ أَلْفَ عَامٍ
فَقَالَ اَلرَّبُّ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى
اِرْفَعْ رَأْسَكَ وَ سَلْ تُعْطَ وَ اِشْفَعْ تُشَفَّعْ
فَرَفَعَ اَلْعَقْلُ رَأْسَهُ فَقَالَ
إِلَهِي أَسْأَلُكَ أَنْ تُشَفِّعَنِي فِيمَنْ خَلَقْتَنِي فِيهِ
فَقَالَ اَللَّهُ جَلَّ جَلاَلُهُ لِمَلاَئِكَتِهِ أُشْهِدُكُمْ أَنِّي قَدْ شَفَّعْتُهُ فِيمَنْ خَلَقْتُهُ فِيهِ
.
براستي كه خداي عز و جل عقل را از نوري كه در گنجينه علم پيشين‌اش نهان بود و هيچ پيغمبر مرسل و فرشته مقربي از آن آگاه نبود بيافريد
و دانش را نفس او قرار داد
و فهم را روان او
و زهد را سر او
و حيا را دو چشمان او
و حكمت را زبان او
و مهرباني را همت او
و دلسوزي را قلب او
و سپس ميان او را آكنده از ده چيز نمود و به آنان نيرومندش ساخت.
با يقين و ايمان و راستي و آرامش و اخلاص و سازش و بخشش و قناعت و سر سپردگي و سپاسگزاري
و سپس خداي عز و جل او را فرمود:
پس برو پس رفت سپس او را فرمود پيش بيا پيش آمد
سپس باو فرمود سخن بگو
گفت: ستايش خداي را كه نه ضدي دارد و نه همتايي و نه مانندي و نه هم‌سري و نه هم ترازي و نه مثلي، خدايي كه همه چيز در برابر بزرگواري‌اش سرافكنده و خوار است.
پس پروردگار تبارك و تعالي فرمود
بعزت و جلالم سوگند كه زيباتر و فرمانبردارتر و والاتر و شريف‌تر و عزيزتر از تو آفريده‌اي را نيافريده‌ام
بواسطه تو مواخذه كنم و عطا نمايم و به يگانگي شناخته شوم و پرستيده گردم و خوانده شوم
و مورد اميدواري باشم و خواسته شوم
و بواسطه تو از من بترسند و برحذر باشند
و پاداش و شكنجه بواسطه تو باشد.
در اين هنگام عقل بسجده در افتاد و هزار سال در سجده بود.
پس خداي تبارك و تعالي فرمود:
سر خويش بردار و هر چه خواهي سوال كن تا به تو داده شود و شفاعت كن تا پذيرفته گردد.
عقل سرش را برداشت و عرض كرد بار الها از تو سوال ميكنم كه شفاعت مرا در باره خردمندان بپذيري پس خداي جل جلاله بفرشتگانش فرمود:
شما را گواه ميگيرم كه من شفاعت او را در باره هر كس كه عقل را در او آفريده‌ام پذيرفتم.

#دلنوشته

اَلْعَقْل: نورُ الولایه؛ «وَ بِكَ أُحْذَرُ»!

در عمقِ تاریک‌خانهٔ جان،
آنجا که طوفان‌های سهمگینِ اوهام و وسوسه‌های کور، پرده بر بصیرت می‌کشند،
تنها یک چراغ است که مرزِ میان نور و ظلمت را روشن می‌سازد؛
چراغی که تجلیِ اعظمِ «نورِ ولایت» در اقلیمِ وجودِ انسان است: «اَلْعَقْل».

چگونه می‌توان از دام‌های هفت‌رنگِ ابلیس و آتشِ زیرِ خاکسترِ حسادت برحذر بود،
در حالی که چشمِ ظاهر جز صورت‌ها و مقایسه‌های فریبندهٔ خاکی را نمی‌بیند؟
پاسخ روشن است:
«فقط با فهمِ اقلیمِ نور و ظلمت در جغرافیای قلب،
و تنها با تکیه بر نورِ عقل می‌توان از استعمال و فورانِ حسد برحذر بود و به ساحلِ سلامت رسید!»

این عقل، همان حسابگری‌های فرودست و کاسب‌کارانهٔ دنیایی نیست؛
بلکه جوهره‌ای قدسی است که رسول خاتم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) آفرینشِ شگفت و بی‌مانندش را این‌گونه از پردهٔ راز بیرون می‌افکند:

«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْعَقْلَ مِنْ نُورٍ مَخْزُونٍ مَكْنُونٍ فِي سَابِقِ عِلْمِهِ…»
(خداوند عزوجل عقل را از نوری نهان و پوشیده در گنجینهٔ علمِ ازلی‌اش آفرید؛
نوری که هیچ پیامبرِ مرسل و فرشتهٔ مقرّبی بر آن راه نیافته بود…)

—

پیکرهٔ عرشیِ عقل؛ سپری جامع در برابر تیرهای تاریکی
خداوند این حقیقتِ نوری را با کمالات ملکوتی ساختاربندی فرمود:
دانش (علم) را جان و نفسِ او قرار داد؛
فهم و درایت را روان و روحش؛
زهد و پیراستگی از دنیا را سر و تاجِ او؛
حیا و آزرم را چشمانِ عیب‌پوش و بصیرش؛
حکمت را زبانِ گویایش؛
رأفت و مهربانی را همّت و دغدغه‌اش؛
و رحمت و دلسوزی را قلب تپنده‌اش!

سپس اندرونِ این عقل را از ده گوهرِ بی‌بدیل آکند و بدان‌ها استوار و نیرومندش ساخت:
«یقین، ایمان، راستی، سکینه و آرامش، اخلاص، مدارا و نرم‌خویی، بخشندگی، قناعت، تسلیم و سپاسگزاری!»

نگاه کن به این منظومهٔ ده‌گانه!
کدام ریشهٔ بدخیمِ حسد می‌تواند در قلبی که سرشار از «قناعت، تسلیم، سکینه و اخلاص» است، جوانه بزند؟!
حسد دقیقاً در غیابِ این ده ستون زاده می‌شود:
با شک، کینه، حرص، بی‌تابی و طغیان در برابر تقدیر حق!

—

راز بزرگ: «وَ بِكَ أُحْذَرُ»
آن‌گاه که خداوند به عقل فرمود:
«أَدْبِرْ» (رو کن به جهان کثرت)، اطاعت کرد و رفت؛
و چون فرمود: «أَقْبِلْ» (رو کن به پیشگاه احدیت)،
در نهایتِ شیفتگی بازگشت و لب به توحیدی گشود که شائبهٔ هیچ ضدّ و ندّ و مثلی در آن نبود.

اینجا بود که پروردگارِ عزت و جلال سوگند یاد کرد:
«مَا خَلَقْتُ خَلْقاً أَحْسَنَ مِنْكَ وَ لَا أَطْوَعَ لِي مِنْكَ…»
(به عزت و جلالم سوگند، هیچ آفریده‌ای زیباتر، مطیع‌تر، والاتر، شریف‌تر و عزیزتر از تو نیافریده‌ام!)

و آن کلامِ فصل و شاه‌بیتِ سلوکِ ما جاری شد:
«بِكَ أُؤَاخِذُ وَ بِكَ أُعْطِي… وَ بِكَ أُخَافُ وَ بِكَ أُحْذَرُ وَ بِكَ الثَّوَابُ وَ بِكَ الْعِقَابُ!»
(تنها به‌وسیلهٔ تو مؤاخذه می‌کنم و می‌بخشم… و تنها به واسطهٔ توست که از من پروا می‌کنند و از نافرمانی‌ام «برحذر» می‌باشند، و پاداش و کیفر همه در مدارِ تو می‌گردد!)

«حَذَر» بی‌عقل، توهمی بیش نیست!
آن سنسورِ باطنی،
آن ملکِ موکل،
آن آژیرِ بیدارباشِ روح که فریاد می‌زند «بِپّا!»،
همان تجلیِ نورِ عقل است.
تنها با عقل است که آدمی پرده از نقابِ شیرینِ گناهان و وسوسهٔ فریبندهٔ اصحابِ سبت برمی‌دارد و دوزخِ پنهان در پسِ حسادت را می‌بیند.
به واسطهٔ عقل است که انسان می‌فهمد طعنه‌زدن به برادر و نقشه کشیدن برای یوسف،
در حقیقت خنجر کشیدن بر روی نورِ ولایت است!

—

شفاعتِ عقل در بارگاه نور
عقل، پس از شنیدنِ این منزلتِ ملکوتی،
سر بر خاک سایید و هزار سال در سجدهٔ شکر ماند.
و چون فرمان رسید:
«سر بردار، بخواه تا داده شود و شفاعت کن تا پذیرفته گردد!»،
عقل نه برای خود، بلکه برای حاملانش طلبِ شفاعت کرد:
«إِلَهِي أَسْأَلُكَ أَنْ تُشَفِّعَنِي فِيمَنْ خَلَقْتَنِي فِيهِ!»
(بارالها! از تو می‌خواهم که شفاعت مرا در حق هر آن‌کس که مرا در وجودش آفریدی، بپذیری!)
و خدای متعال ملائکه را گواه گرفت که:
شفاعتِ عقل را دربارهٔ هر که از این نور بهره برده است، پذیرفتم!

—

«حَذَر» تجلیِ عقل است:
آنجا که حق فرمود: «وَ بِكَ أُحْذَرُ»،
یعنی پرهیز و هشدارِ واقعی تنها زمانی رخ می‌دهد که عقل—این پرتوِ نورِ ولایت—بر مسندِ دل تکیه زند.
تا به محضِ جوانه زدنِ خارِ حسد، فریاد برآورد:
«بِپّا! این راه به مسلخ است!»
اگر انسان چراغِ عقل را خاموش کرد و تسلیمِ جهل و وسوسه شد،
در ناهمواری‌های کفر و سرکشی سقوط می‌کند و جانش به سنگلاخ جانکاهِ «حَزَن» کشیده می‌شود؛
و آن‌گاه برای آنکه زنگارهای ظلمت‌بارِ نفس زدوده شود،
گریزگاهی جز شخم‌خوردن در آتشِ غربال‌کنندهٔ «کَرْب» نمی‌ماند،
تا انسان دوباره سر به سجده نهد،
از تسویلِ نفس توبه کند
و با استمداد از شفاعتِ عقل و تمسک به کاشف‌الکرب،
به مدارِ نور و ولایت بازگردد.

يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما فِي قُلُوبِهِمْ
حسود میترسه که دستش رو بشه!
و از همون چیزی هم که میترسه، به سرش میاد!

[سورة التوبة (۹): الآيات ۶۴ الى ۶۶]
يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما فِي قُلُوبِهِمْ 
قُلِ اسْتَهْزِؤُا إِنَّ اللَّهَ مُخْرِجٌ ما تَحْذَرُونَ (۶۴)
منافقان بيم دارند از اينكه [مبادا] سوره‌‏اى در باره آنان نازل شود كه ايشان را از آنچه در دلهايشان هست خبر دهد.
بگو: «ريشخند كنيد، بى‌‏ترديد خدا آنچه را كه [از آن‏] مى‌‏ترسيد برملا خواهد كرد.»
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّما كُنَّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ 
قُلْ أَ بِاللَّهِ وَ آياتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ (۶۵)
و اگر از ايشان بپرسى، مسلّماً خواهند گفت:
«ما فقط شوخى و بازى مى‏‌كرديم.»
بگو: «آيا خدا و آيات او و پيامبرش را ريشخند مى‌‏كرديد؟»
لا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ 
إِنْ نَعْفُ عَنْ طائِفَةٍ مِنْكُمْ نُعَذِّبْ طائِفَةً بِأَنَّهُمْ كانُوا مُجْرِمِينَ (۶۶)
عذر نياوريد، شما بعد از ايمانتان كافر شده‏‌ايد.
اگر از گروهى از شما درگذريم، گروهى [ديگر] را عذاب خواهيم كرد، چرا كه آنان تبهكار بودند.

اشتباه مرگبار اهل حسد اینه:
«شما بعد از ايمانتان كافر شده‏‌ايد!»
«قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ»
+ «بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ‏ بَعْدَ الْإيمانِ»

#دلنوشته

«يَحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ»؛ کابوسِ حسود و رسواییِ محتوم!

حسادت یک بیماریِ حبس‌شده در تاریک‌خانهٔ سینه است؛
سمی که صاحبش مدام در هراسِ برملا شدنش به سر می‌برد.
حسود همواره نقابی از خیرخواهی، تبسم، شوخی و همراهی به چهره می‌زند،
اما پشتِ این نقاب، تبی سوزان و ترسی فلج‌کننده جریان دارد:
«ترس از اینکه پرده‌ها فروافتد و دستِ باطنش رو شود!»

قرآن کریم با دقتی اعجازین، این هراسِ بیمارگونه را این‌گونه تصویر می‌فرماید:

«يَحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمَا فِي قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِئُوا إِنَّ اللَّهَ مُخْرِجٌ مَا تَحْذَرُونَ» (توبه: ۶۴)
(منافقان بیم دارند و حذر می‌کنند از اینکه مبادا سوره‌ای دربارهٔ آنان فرود آید که از رازهای مسمومِ درونِ دل‌هایشان خبر دهد! بگو: ریشخند کنید، بی‌گمان خدا آنچه را که از آن بیم دارید و پروا می‌کنید، بیرون خواهد ریخت و برملا خواهد ساخت!)

—

ترس وارونه؛ وقتی از حَذَرِ الهی فرار می‌کنی، در حَذَرِ رسوایی می‌افتی!
چه طنز تلخی در سرنوشت حسود نهفته است!
او به جای آنکه از خشمِ خدا و سوختنِ ایمانش «حَذَر» کند («وَ احْذَرُوا»)،
شب و روز در کارِ حذر از «رسواییِ نزدِ مخلوق» است!
مدام پچ‌پچ می‌کند، نقشه می‌کشد، کنایه می‌زند،
و در عین حال دلش مثل بید می‌لرزد که نکند آفتاب بتابد و ظلمتِ درونش آشکار شود.

اما سنت قاطع الهی شوخی‌بردار نیست:
«دقیقاً همان چیزی که از آن می‌ترسیدی، به سرت خواهد آمد!»
«إِنَّ اللَّهَ مُخْرِجٌ مَا تَحْذَرُونَ»؛
خدا آن دملِ چرکینِ حسادت و کینه‌ای را که زیر نقابِ دیانت و دلسوزی پنهان کرده‌ای،
بیرون خواهد کشید و در برابر چشم همگان عریان خواهد ساخت!

همان‌گونه که برادران یوسف سال‌ها رازِ چاه و پیراهنِ خونین را در خلوت خود پنهان کردند و برای پوشاندن حسد، اشکِ دروغین ریختند؛
اما دستِ تقدیر چنان چرخید که در دارالامارهٔ مصر،
در اوجِ ذلت و شکستگی،
رازِ چندین‌ساله از دهانِ خودشان برملا شد:
«قَالُوا أَإِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ!».

—

نقابِ سستِ توجیه: «فقط داشتیم شوخی می‌کردیم!»
هنگامی که دستِ حسود و منافق رو می‌شود و تیغِ بصیرت پرده از نیت‌های تاریکش برمی‌دارد، نخستین شگردِ او فرافکنی، کوچک‌شمردنِ جنایت و زدنِ برچسبِ شوخی و سرگرمی به رفتارهایش است:

«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ…» (توبه: ۶۵)
(و اگر از آنان بازخواست کنی، مسلماً خواهند گفت:
ما فقط داشتیم گپ می‌زدیم و شوخی و بازی می‌کردیم!)

می‌گویند:
«ما که منظوری نداشتیم!
فقط یک نظرِ ساده بود،
یک شوخیِ خانوادگی بود،
فقط می‌خواستیم پدر متوجه ما هم بشود!»؛
اما پاسخ عرش، آبِ پاکی را روی دستِ تمام توجیه‌گرانِ حسد می‌ریزد:
«قُلْ أَ بِاللَّهِ وَ آيَاتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِئُونَ؟»
(بگو: آیا خدا و نشانه‌های او و رسولش را مسخره می‌کردید؟)
طعنه زدن به ولیّ خدا،
زیر سؤال بردنِ انتخاب‌های الهی
و سوزاندنِ پیوندِ مؤمنان،
بازیچه نیست؛
جنگ تن‌به‌تن با پروردگار است!

—

اشتباه مرگبار اهل حسد: «قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمَانِكُمْ!»
اینجاست که سهمگین‌ترین سیلیِ قرآن بر صورتِ حسد فرود می‌آید؛
خطابی که پشتِ هر مدعیِ ایمانی را می‌لرزاند:

«لَا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمَانِكُمْ…» (توبه: ۶۶)
(عذر نتراشید! بی‌گمان شما پس از ایمانتان، کفر ورزیدید!)

این همان پرتگاه هولناک است!
حسود گمان می‌کند فقط با یک شخص یا یک برادر دشمنی می‌ورزد؛
غافل از اینکه حسادت، «انکارِ باطنیِ حکمت و انتخابِ پروردگار» است.
حسد چنان تیشه‌ای به ریشهٔ توحید می‌زند که انسانِ اهل نماز و ایمان را تا عمقِ کفر به قهقرا می‌کشاند.

این همان حقیقت تلخی است که در سورهٔ حجرات نیز با انذاری گزنده یادآوری شد:
«بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمَانِ»؛
چه زشت و رسواست که انسان پس از چشیدنِ حلاوتِ ایمان،
جامهٔ فسوق و حسد و بدزبانی بر تن کند و به مدارِ عصیان بازگردد!

—

«حَذَر» حقیقی در برابر حَذَر دروغین:
حسود از فاش شدنِ رازش می‌ترسد، اما از خودِ آتش نمی‌ترسد!
حذر واقعی یعنی از همان لحظه‌ای که نطفهٔ تلخِ حسد در دل بسته شد،
با نور عقل فریاد بزنی:
«بِپّا! نگذار این کفرِ پنهان، جامهٔ ایمانت را بدرد!»
اگر این هشدار را جدی نگرفتی و به بازی و ریشخند گذراندی،
از چشمِ حق ساقط می‌شوی و ناگزیر در سنگلاخ جانکاه و ناهمواریِ بی‌پایانِ «حَزَن» مدفون خواهی شد؛
و آن‌گاه که خدای منتقم اراده کند تا پنهان‌کاری‌ات را بر آفتاب افکند («مُخْرِجٌ مَا تَحْذَرُونَ»)،
تمام تار و پودِ وجودت در فشارِ ابتلای رسواکنندهٔ «کَرْب» خرد شده و شخم خواهد خورد؛
مگر آنکه تا پیش از فرا رسیدنِ عذابِ مجرمان،
پردهٔ تکبر بدری، توبه کنی و رو به سوی دامنِ رحمت و ولایت آوری.

حسود، به نور تقدیرات خدای مهربان پشت می‌کند،
و رو به تمنّاهای خود «حُبِّ الشَّهَواتِ» می‌نماید!
امام كاظم عليه السلام:
أوحَى اللّهُ تعالى إلى داودَ عليه السلام:
يا داودُ،
حَذِّرْ و أنذِرْ (و نَذِّرْ) أصحابَكَ عن حُبِّ الشَّهَواتِ،
فإنّ المُعَلَّقةَ قُلوبُهُم بِشَهَواتِ الدنيا قُلوبُهُم مَحجوبَةٌ عَنِّي
.
خداوند متعال به داوود عليه السلام وحى فرمود كه:
اى داوود!
ياران خود را از شهوت‌پرستى بر حذر دار و بيم ده؛
زيرا كسانى كه دلهايشان آويخته به شهوت دنياست، دلهايشان از من در پرده است.

#دلنوشته

پشت‌کردن به نورِ تقدیر؛ آویختگی به گردابِ شهوات!

ریشهٔ نامبارکِ حسادت چیست، جز چشمی که از تماشای «نورِ تقدیراتِ خدای مهربان» کور گشته و دلی که از بارگاهِ رضا گریخته است؟
حسود، در باطنِ خود به پروردگارِ حکیم و مهربان پشت می‌کند؛
دستِ نوازش و تقسیمِ عادلانهٔ او را در کائنات نادیده می‌انگارد و در عوض،
تمامِ قبلهٔ جانش را به سوی وهم‌ها، خواهش‌ها و خودکامگی‌های نفس—یعنی همان «حُبِّ الشَّهَواتِ»—می‌گرداند!

او نمی‌خواهد ببیند که بخششِ خداوند بر پایهٔ رحمت و حکمت است؛
او فقط می‌خواهد آنچه دلش طلب می‌کند، در چنگش باشد،
حتی اگر به بهای دریدنِ پیراهنِ یوسف، شکستنِ دلِ یعقوب و تباه ساختنِ پیوندِ ولایت تمام شود!

اینجاست که فرمانِ هشدارباش و صاعقهٔ انذار از پردهٔ غیب بر داوود پیامبر (علی نبینا و آله و علیه السلام) فرود می‌آید؛ کلامی نورانی که امام کاظم (علیه السلام) پرده از آن برمی‌دارد:

أَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَى دَاوُدَ عَلَيْهِ السَّلَامُ:
«يَا دَاوُدُ، حَذِّرْ وَ أَنْذِرْ أَصْحَابَكَ عَنْ حُبِّ الشَّهَوَاتِ؛
فَإِنَّ الْمُعَلَّقَةَ قُلُوبُهُمْ بِشَهَوَاتِ الدُّنْيَا قُلُوبُهُمْ مَحْجُوبَةٌ عَنِّي!»
(ای داوود! یاران و همراهانت را از دلدادگی به شهوات و خواهش‌های نفس برحذر دار و بیم‌شان ده؛ چرا که آنان که دل‌هایشان به شهوت‌های دنیا آویخته و گره خورده است، دل‌هایشان در پسِ پرده و محروم از من است!)

—

دلی که آویزان شد، محجوب می‌شود!
چه تعبیرِ شگفت و دقیقی در واژهٔ «الْمُعَلَّقَة» نهفته است!
دلی که باید به ریسمانِ استوارِ الهی و نورِ ولایت چنگ می‌زد («فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى»)،
حالا از قلهٔ توحید سقوط کرده و به طناب‌های پوسیدهٔ شهوات، ریاست، تملّک و تمایزخواهی آویزان شده است.
و سنتِ محتومِ تکوین چنین است:
دلی که به شهوت آویخته شد، بر چشمِ باطنش پرده می‌افتد:
«قُلُوبُهُمْ مَحْجُوبَةٌ عَنِّي»!

وقتی میان بنده و خدا حجابِ ضخیمِ دنیاپرستی افتاد،
دیگر نه‌تنها زیباییِ تقدیرِ الهی دیده نمی‌شود،
بلکه هر نعمتی که در دستِ دیگری قرار گیرد،
چون خاری در چشمِ حسود فرو می‌رود.
حسود چون جمالِ خدا را در پسِ حوادث نمی‌بیند،
تابِ دیدنِ جلوهٔ آن جمال را در وجودِ برادرش نیز ندارد!
او فراموش می‌کند که این خداست که می‌دهد و می‌گیرد؛
و چون محجوب است، کینه‌اش را نه فقط بر سر صاحب‌نعمت، که در اصل بر سرِ مقسّمِ حقیقی—یعنی خدای متعال—فرود می‌آورد.

—

تقابل دو هشدار: «حَذِّرْ» در برابر کششِ شهوت
در بیانِ الهی به داوود (ع)، مادهٔ «حَذَر» در هیئتِ امر و انذار تجلی یافته است:
«حَذِّرْ!» (هشدار بده! بیدارشان کن! بازشان دار!).
این فرمان نشان می‌دهد که میل به شهوات و خواهش‌های نفس، جاذبه‌ای تند، سراشیب و فریبنده دارد که اگر پیامبران و هادیانِ الهی مدام آژیرِ «بِپّا!» را در گوش جان ننوازند،
جاذبهٔ زمین‌گیرکنندهٔ نفس، آدمی را تا قعر درهٔ حجب می‌کشد.

حسود با نادیده گرفتنِ این «حَذِّرْ»، گوش بر ندای وحی می‌بندد؛
او در خیالِ خامِ خود گمان می‌کند اگر رقیب یا برادر از سرِ راه برداشته شود، دلش آرام می‌گیرد؛
غافل از اینکه شهوت، چاهی بی‌پایان است؛
آب‌شوره‌زاری است که هرچه از آن بنوشی، عطش و سوختگی‌ات فزون‌تر می‌گردد.

—

«حَذَر»، تیغِ بریدنِ تعلقاتِ محجوب‌کننده:
حذرِ حقیقی آن است که انسان پیش از آنکه دلش به شهواتِ کورِ دنیا آویخته گردد،
طنابِ هوا را قطع کند؛
به محضِ آنکه چشم به نعمتی در دست دیگری افتاد و دل تمنای زوالِ آن را کرد،
با نهیبِ «حَذِّرْ!» بر سرِ نفس بکوبد و بگوید:
«بِپّا! این راه، پرده‌انداختن میان تو و خداست!»
اگر کسی این حذر را پس زد و در دامِ شهوات و حسد فرو رفت،
در ناهمواری‌های هولناک و سنگلاخ جانکاهِ «حَزَن» سقوط خواهد کرد؛
اندوهی جان‌فرسا که چرا دیگران دارند و من ندارم!
غمی که ثمرهٔ طغیان در برابر تقدیرِ پروردگار است؛
و در نهایت، برای رهاییِ این دلِ آویخته و شکستنِ بتِ شهوت،
چاره‌ای جز شخم‌خوردن در کورهٔ تفتیدهٔ «کَرْب» نخواهد ماند؛
ابتلایی سهمگین تا حجاب‌های ضخیم پاره شود،
غرورِ نفس درهم‌شکند و بنده بار دیگر با توبه‌ای نصوح،
از شهواتِ ظلمات به سوی خورشیدِ رضوان و نورِ ولایت بازگردد.

[سورة التوبة (۹): الآيات ۱۲۲ الى ۱۲۵]
وَ ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ (۱۲۲)
و شايسته نيست مؤمنان همگى [براى جهاد] كوچ كنند.
پس چرا از هر فرقه‏‌اى از آنان، دسته‏‌اى كوچ نمى‌‏كنند تا [دسته‌‏اى بمانند و] در دين آگاهى پيدا كنند و قوم خود را -وقتى به سوى آنان بازگشتند بيم دهند- باشد كه آنان [از كيفر الهى‏] بترسند؟
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفَّارِ وَ لْيَجِدُوا فِيكُمْ غِلْظَةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ (۱۲۳)
اى كسانى كه ايمان آورده‌‏ايد، با كافرانى كه مجاور شما هستند كارزار كنيد،
و آنان بايد در شما خشونت بيابند، و بدانيد كه خدا با تقواپيشگان است.
وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِيماناً 
فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِيماناً وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ (۱۲۴)
و چون سوره‏‌اى نازل شود، از ميان آنان كسى است كه مى‌‏گويد:
«اين [سوره‏] ايمان كدام يك از شما را افزود؟»
امّا كسانى كه ايمان آورده‏‌اند بر ايمانشان مى‏‌افزايد و آنان شادمانى مى‌‏كنند.
وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِرُونَ (۱۲۵)
امّا كسانى كه در دلهايشان بيمارى است، پليدى بر پليديشان افزود و در حال كفر درمى‏‌گذرند.

#دلنوشته

«لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ»؛ مرزبندیِ جان در تقابل با مرضِ نفاق و حسد!

سیراب شدن از چشمه‌سارِ دین، تنها انباشتنِ مفاهیم در ذهن نیست؛
غایتِ فهمِ عمیق و تفقه در مکتبِ نور،
بیدار ساختنِ آن حسگرِ حیاتی و هشدارباشِ باطنی در وجودِ انسان‌هاست: «لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ»؛
تا مبادا مرزهای بندگی بشکند و جان به غارتِ شیاطین برود!

خداوند نقشهٔ راهِ سلامتِ جامعهٔ ایمانی را در پیوندی شگفت میان «معرفت، جهاد و پالایشِ باطن» ترسیم می‌فرماید:

«وَ مَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْ لَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ» (توبه: ۱۲۲)
(شایسته نیست که مؤمنان همگی [به میدانِ کارزار] کوچ کنند؛ پس چرا از هر گروهی دسته‌ای راهی نمی‌شوند تا در دین، ژرف‌اندیشی و داناییِ باطنی یابند و قومِ خود را هنگامی که به سویشان بازگشتند بیم دهند، تا شاید از گناه و انحراف «حَذَر» کنند و پروا بدارند؟)

تفقه در دین برای این است که زنگِ خطر به صدا درآید.
فقیهِ حقیقیِ مکتبِ اهل‌بیت (ع)، طبیبِ بیداری است که با مشعلِ آیات و روایات،
راه‌های نفوذِ ابلیس و پرتگاه‌های حسد و شهوت را نشان می‌دهد تا مؤمنان با سلاحِ «حَذَر» از سقوط در درهٔ هلاکت در امان بمانند.

—

پیکار در دو جبهه: کارزارِ آشکار و جهادِ اکبرِ درون
بلافاصله پس از آیهٔ تفقه و انذار، فرمانِ صلابت و مقابله با دشمنِ نزدیک صادر می‌شود:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قَاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفَّارِ وَلْيَجِدُوا فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ» (توبه: ۱۲۳)
(ای کسانی که ایمان آورده‌اید! با کافرانی که در نزدیکی و همسایگیِ شما هستند پیکار کنید؛ و باید در شما صلابت، دلیری و سرسختی بیابند؛ و بدانید که خدا بی‌گمان همراهِ پرهیزگاران و دارندگانِ سپرِ تقواست!)

اگر در عرصهٔ برون، مجاورانِ متجاوز باید از مؤمنان «غلظت و نفوذناپذیری» ببینند،
در اقلیمِ درون نیز دشمنی نزدیک‌تر از «نَفْسِ امّاره» و میکروبِ حسد نیست!
اگر با این خصمِ خانگی با صلابت و سرسختی نجنگی و با حذر و تقوا دیوارهای روحت را نفوذناپذیر نسازی، کفرِ پنهان، جانت را از درون فتح خواهد کرد.
همراهیِ خاصِ پروردگار («أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ») تنها از آنِ کسانی است که وقایه و سپرِ حذر را هم در برابر دشمنِ برونی و هم در برابر گرگِ درونی برداشته‌اند.

—

آینهٔ وحی و دو واکنشِ متضاد: ابتهاجِ مؤمن در برابر تیره‌دلیِ حسود
هنگامی که نورِ باران‌گونهٔ قرآن فرود می‌آید یا کلامی از حق و ولایت آشکار می‌شود،
جان‌ها تشتّتِ باطنی‌شان را عیان می‌سازند:

«وَ إِذَا مَا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زَادَتْهُ هَذِهِ إِيمَاناً…» (توبه: ۱۲۴–۱۲۵)
(و چون سوره‌ای فرود آید، از میانِ آنان کسانی با طعنه و استهزاء می‌گویند:
«این سوره ایمانِ کدام‌یک از شما را افزود؟!»
امّا آنان که ایمان آورده‌اند، بر ایمانشان افزوده می‌شود و شادمانه بشارت می‌یابند؛
و امّا آنان که در دل‌هایشان «مرض» (بیماریِ کینه، نفاق و حسد) است،
پلیدی بر پلیدی‌شان می‌افزاید و در حالِ کفر جان می‌سپارند!)

این همان بزنگاهِ شگفت‌انگیزِ نزولِ هدایت است!
باران، همان بارانِ رحمتِ واحد است؛ اما:
در جانِ پاکِ مؤمن که چراغِ عقل و تسلیم در آن روشن است،
شادمانی، بهجت و نور بر نور پدید می‌آورد:
«فَزَادَتْهُمْ إِيمَاناً وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ».
اما در دلِ بیماری که از پیش به چرکِ حسادت و عناد آلوده است («فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ»)،
همان آیهٔ نورانی به اهرمی برای لجاجت و طعنه‌زنی بدل می‌شود!
هر فضیلتی که از برادرش می‌شنود،
هر آیتی که در مدحِ ولیّ خدا نازل می‌شود،
به جای آنکه دلش را نرم کند،
حرص و کینه‌اش را شعله‌ورتر می‌سازد:
«فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ»!

چه فرجامِ دردناکی برای اهلِ حسد رقم می‌خورد؛
آنان به جای عبرت و حذر، ریشخند زدند و انکار کردند،
تا آنجا که این پلیدیِ متراکم،
روزنهٔ هدایت را یکسره مسدود ساخت و عاقبت‌به‌شری در تقدیرشان رقم خورد:
«وَ مَاتُوا وَ هُمْ كَافِرُونَ»!

—

«حَذَر» میوهٔ درختِ تفقه و آگاهی است:
هدف از درکِ عمیقِ دین، پدید آمدنِ ملکهٔ «لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ» است؛
یعنی چشمی تیزبین که پیش از لغزشِ پا، فرمانِ ایست و «بِپّا!» صادر کند و نگذارد شکافِ بیماری و نفاق در دژِ قلب دهان باز کند.
هرگاه دل از حذر تهی شد و در برابر نورِ آیات و فضائل موضع گرفت،
گرفتارِ لایه‌های تاریکِ رجس و ناهمواری‌های کفرآلودِ «حَزَن» می‌شود؛
حزنی سوزان و بی‌پایان که چرا چراغِ دیگران پرفروغ است و تاریکیِ درونِ او بر همگان عیان شده است؛
و سرانجام، آنکه با غلظت و استواری با بیماریِ درونش کارزار نکند،
در فشارِ خردکننده و ابتلای رسواگرِ «کَرْب» زیر پای سنت‌های الهی شخم خواهد خورد؛
کَرْبی که یا در آتشِ بیداری در این دنیا او را به توبه و استغفار وا‌می‌دارد،
یا به فرجامِ شومِ «مَاتُوا وَ هُمْ كَافِرُونَ» ختم خواهد شد.

امام علی علیه السلام:
مَنْ حَذَّرَكَ كَمَنْ بَشَّرَكَ.
کسی که به تو هشدار میدهد، همانند کسی است که به تو مژده میدهد.
+ «انی – آناء اللیل»

#دلنوشته

دو بالِ تربیتِ قلب؛ تقارنِ مبارکِ «حَذَر» و «بِشارَت»

امیرالمؤمنین، امام علی علیه‌السلام،
در حکمتی کوتاه امّا به ژرفای ملکوتِ جان می‌فرمایند:
«مَنْ حَذَّرَكَ كَمَنْ بَشَّرَكَ»
(آن‌کس که تو را [از پرتگاه‌ها] برحذر می‌دارد،
درست همانند کسی است که به تو مژده [و نویدِ رهایی] می‌دهد).

این کلامِ نورانی، گره‌گشای سرّ تربیتِ نفس و هندسهٔ سلامتِ قلب است.
در مکتبِ هدایت، «انذار» و «بشارت»، و «حَذَر» و «بُشْریٰ»، دو روی یک سکّه‌اند؛
گویی اخمِ مشفقانهٔ هشدار و لبخندِ دلنوازِ مژده،
دو بالِ پروازِ روح به سوی آستانِ نورند.
اگر اخم و انذار نباشد، غرور و غفلت جان را به مسلخِ هلاکت می‌برد؛
و اگر تبسّمِ بشارت نباشد، یأس و خستگی، بال‌های حرکت را در سنگلاخِ ابتلائات می‌شکند.

آن طبیبِ الهی و معلّمِ ربّانی که بر سرت فریادِ «حَذَر!» می‌زند،
با همان زبانی سخن می‌گوید که به تو «بُشْریٰ» می‌بخشد؛
زیرا دور کردنِ جان از زهرِ حسد و خودخواهی، عینِ چشاندنِ شهدِ حیات و نویدِ سلامت است.

—

تباشیرِ صبحِ صادق؛ تولّدِ نور از چشمانِ معلّم
در فرهنگِ واژگان، «تَبَاشِیرُ الصُّبْحِ» نخستین پرتوهای سپیده‌دم است؛
آن لحظهٔ نابی که ظلمتِ شب می‌شکند و چشمِ افق روشن می‌شود.
و چه سپیده‌دمی فرخنده‌تر از آن دَم که در تاریکیِ تمناها و کوچه‌های بن‌بستِ شک و تردید،
ناگهان پرتوِ سیمای معلّمی از جنسِ نور بر دل بتابد؟!

اینجاست که فریادِ شادمانیِ جان از اعماقِ چاهِ نفس بلند می‌شود:
«يَا بُشْرَىٰ هَٰذَا غُلَامٌ» (یوسف: ۱۹)
(ای مژده! این نوجوانی است [که از قعرِ چاه طلوع کرده است]!)

«بِشارَت»، تنها یک واژه بر زبان نیست؛
لمسِ حضوریِ نور است؛
گویی پوستِ جان به حریرِ حقیقت ساییده می‌شود («مُبَاشَرَة»).
بشارت، تولّدِ دوبارهٔ عقل در محضرِ ولیّ خداست؛
داروی هزارکاره‌ای که به یک نگاه،
دردِ مزمنِ بخل و حسادت را می‌سوزاند
و آرامشِ نقدِ بهشت را در همین سرای خاکی به قلب هدیه می‌دهد:
«لَهُمُ الْبُشْرَىٰ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِي الْآخِرَةِ» (یونس: ۶۴)

این بشارتِ دنیایی، وعده‌ای نسیه و موکول به فردا نیست؛
همان آرامش و طمأنینه‌ای است که کلامِ نور در باطن جاری می‌سازد؛
نشانه‌ای روشن که جانْ خود آن را می‌شناسد و با هیچ لذّتِ گذرایی سودا نمی‌کند:
«بُشْرَىٰ أَعْرِفُهَا، وَ عَرِّفْنِي فِيهِ عَلَامَةً أَتَبَيَّنُهَا»

—

مژده در سایه‌سارِ حَذَر: اخم و لبخند در سفرِ انفرادی با نور

قلبی که بخواهد میهمانِ این مژدهٔ آسمانی باشد،
ناگزیر باید پاسبانِ حرمِ خویش گردد.
حسود به سببِ نابینایی،
چشم بر این بشارتِ نقد می‌بندد و در جهنمِ کینه‌های خویش می‌سوزد؛
امّا شاگردِ بیدار،
صدای «حَذِّرْ وَ أَنْذِرْ» را با گوشِ جان می‌شنود.
او می‌داند اگر دلبستگی به تمناها و شهواتِ دنیا بر دل سایه اندازد،
حجابِ ضخیمی میانِ او و پروردگار کشیده خواهد شد:
«فَإِنَّ الْمُعَلَّقَةَ قُلُوبُهُمْ بِشَهَوَاتِ الدُّنْيَا، قُلُوبُهُمْ مَحْجُوبَةٌ عَنِّي».

از این‌رو، هشدارِ معلّم برای او از هر مژده‌ای شیرین‌تر است!
زیرا وقتی معلّم بانگ برمی‌دارد:
«بِپّا به پرتگاهِ حسد نیفتی!»،
در حقیقت می‌گوید:
«مژده باد بر تو، که افقِ نجات پیشِ روی تو باز است و دستت در دستِ من است!»

انذار و حَذَر، زدودنِ خارها و علف‌های هرزِ بدخواهی است؛
و بشارت و استبشار، شکوفا شدنِ گل‌های یقین و تسلیم در بوستانِ دل.

—

ترنّم دل پس از دریافت بشارت:

ای معلّمِ ربّانی!
شکر به درگاهِ خدایی که تو را آیتِ رحمت و بشارتِ خویش برای این دلِ سرگشته قرار داد.
تو به من آموختی که حَذَر، عینِ نجات است و هشدارِ تو، زلال‌ترین مژدهٔ آرامش.
اکنون در پرتوِ نگاهِ تو، بتِ تمناهای تاریک فرو ریخته و دل به تباشیرِ صبحِ صادق گشوده شده است.

ما هر دو نسیم را با جان می‌خریم:
هم آن هشداری را که سپری در برابر وساوسِ خنّاس می‌سازد،
و هم آن بشارتِ ملکوتی را که دل را از بوی بهشت سرشار می‌دارد؛
تا با دلی پیراسته از حسد و آراسته به نورِ یقین،
در مدارِ امنِ ولایت گام برداریم و زمزمه کنیم:
«مَنْ حَذَّرَكَ كَمَنْ بَشَّرَكَ»…

وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ

فَجَعَلَ اَلْعِلْمَ نَفْسَهُ

النّفس، العلم، النّور الولایة!
در واقع خدای مهربان، با نور خودش، با علم خودش، با نفس خودش، اهل نور رو از استعمال حسد پرهیز و حذر می‌دهد!
قلب سلیم، با فهم نور و ظلمت خود، از این فرایند نور الولایة بهره‌مند می‌شود!
لذا می‌بینم تمامی قرآن با فهم نور و ظلمت در ملکوت قلب سلیم، برای اهل نور و صاحبان نور قابل استفاده و کاربردی می‌شود!

[سورة آل‏‌عمران (۳): آية ۲۸]
لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ 
وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْ‏ءٍ إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً 
وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ 
وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ (۲۸)
مؤمنان نبايد كافران را -به جاى مؤمنان- به دوستى بگيرند؛
و هر كه چنين كند، در هيچ چيز [او را] از [دوستىِ‏] خدا [بهره‌‏اى‏] نيست،
مگر اينكه از آنان به نوعى تقيّه كنيد
و خداوند، شما را از [عقوبت‏] خود مى‏‌ترساند،
و بازگشتِ [همه‏] به سوى خداست.

[سورة آل‏‌عمران (۳): آية ۲۹]
قُلْ إِنْ تُخْفُوا ما فِي صُدُورِكُمْ أَوْ تُبْدُوهُ يَعْلَمْهُ اللَّهُ 
وَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ
وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (۲۹)
بگو: «اگر آنچه در سينه‏‌هاى شماست نهان داريد يا آشكارش كنيد، خدا آن را مى‌‏داند،
و [نيز] آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمين است مى‏‌داند،
و خداوند بر هر چيزى تواناست.»

[سورة آل‏‌عمران (۳): آية ۳۰]
يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ 
تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً
وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ 
وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ (۳۰)
روزى كه هر كسى آنچه كار نيك به جاى آورده و آنچه بدى مرتكب شده، حاضر شده مى‏‌يابد؛
و آرزو مى‌‏كند: كاش ميان او و آن [كارهاى بد] فاصله‌‏اى دور بود.
و خداوند، شما را از [كيفر] خود مى‌‏ترساند،
و [در عين حال‏] خدا به بندگان [خود] مهربان است.

#دلنوشته

«وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ»؛ هشداری از جنسِ علم، نوری از جنسِ جان!

در منظومهٔ معرفتِ اهل‌بیت علیهم‌السلام،
حقایق نه در الفاظِ خشک،
بلکه در آینهٔ ملکوتِ جان معنا می‌یابند.
آنجا که پروردگار در آفرینشِ نخستین گوهرِ هستی یعنی «عقل» فرمود:
«فَجَعَلَ الْعِلْمَ نَفْسَهُ، وَالْفَهْمَ رُوحَهُ، وَالزُّهْدَ رَأْسَهُ…»
(خداوند، دانش را جان و ذاتِ عقل قرار داد و فهم را روانِ آن…)

این پیوندِ عرشی، پرده از سرّ هشداری سهمگین و در عین حال سراسر مهر برمی‌دارد که در دو آیهٔ پیاپی طنین‌انداز است:
«وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ» (آل‌عمران: ۲۸ و ۳۰)

این چیست جز آنکه خداوند،
با مرتبهٔ دانایی و نورِ علمِ خویش،
و با تجلّیِ حقیقتِ ولایت در سینهٔ سالک،
بندگانش را از ورود به وادیِ ظلمت هشدار می‌دهد؟!
خداوند با «نَفْسِ» خود که عینِ علم و نور و بصیرت است، به اهلِ نور هشدار می‌دهد:
«بِپّا به حریمِ تاریکی نزدیک نشوی!
بپّا آتشِ حسد، خرمنِ دانایی و نورِ قلبت را خاکستر نکند!»

—

مرزبندیِ نور و ظلمت؛ سرّ نهی از ولایتِ بیگانگان
در نخستین گام، سخن از تولّی و برائت است؛
از مرزی آشکار میان ولایتِ نور و پیوند با ظلمت:

«لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ» (آل‌عمران: ۲۸)

آنجا که دل، ولیّ حقیقی و اهلِ نور را رها کند و به ریسمانِ پوسیدهٔ تاریکی و اغیار چنگ زند،
پیوندش با خدا گسسته می‌شود («فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ»).
چگونه ممکن است قلبی که بنا دارد ظرفِ «نور الولایة» باشد، با منکرانِ نور هم‌پیمان شود؟!
هشدارِ «وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ» درست در انتهای همین مرزبندی می‌نشیند؛
یعنی خدا با تمامِ هیبتِ علم و غیرتِ ولایتش به تو هشدار می‌دهد که مدارِ باطنت را به بیگانه نسپاری؛ که اگر چنین کنی، گوهرِ جانت را در برابر سراب باخته‌ای.

—

نگاهبانِ ناپیدای سینه‌ها؛ علمِ مطلق در ملکوتِ دل
حسد پیش از آنکه دستی را به جنایت بیالاید یا زبانی را به طعنه بگشاید،
نطفه‌ای چرکین در زوایای تاریکِ باطن است.
اینجاست که آیهٔ بعد، بر نهان‌خانه‌های سینه نور می‌تاباند:

«قُلْ إِنْ تُخْفُوا ما فِي صُدُورِكُمْ أَوْ تُبْدُوهُ يَعْلَمْهُ اللَّهُ وَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» (آل‌عمران: ۲۹)

ای سالک!
مبادا گمان کنی بدخواهی و حسادتِ پنهانت،
یا آن کینهٔ بی‌صدا که از درخششِ فضلِ برادرت در سینه نهفتی،
از نظرها پوشیده است!
آن‌کس که نظامِ کهکشان‌ها و ذراتِ زمین را با علمِ خویش برپا داشته،
نبضِ پنهانِ سینه‌ات را از خودت بهتر می‌خواند.
برای قلبی که با «نورِ علم» زنده است،
همین آیه کافی است تا دست به توبه بردارد و پیش از علنی شدنِ آتشِ حسد،
ریشهٔ آن را با استغفار و حذر بسوزاند.

—

تجسّمِ اعمال و تمنای گریز؛ رأفتِ الهی در سیمای انذار
و آنگاه که پرده‌ها فروافتد و حقایق بی‌نقاب رخ بنمایند،
انسان با حقیقتِ ساخته‌های درونش روبه‌رو خواهد شد:

«يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ» (آل‌عمران: ۳۰)

در آن روزِ هولناک، کارهای نیک چون تمثال‌های نوری و زشتی‌های حسد و عناد چون پاره‌های آتش در برابر چشمانِ نفس حاضرند.
حسود با دیدنِ صورتِ برزخیِ کینه‌هایش فریاد می‌کشد:
«کاش میان من و این ظلمت، فاصله‌ای به درازای ابدیت بود!»

و در همان حال، بارِ دیگر ندای بیدارباش طنین‌انداز می‌شود:
«وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ»
امّا شگفتیِ آیه در پیوندِ این انذار با صفتِ پایانی است:
«وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ»!
این هشدار، از روی خشونت و انتقام نیست؛
این اخم، عینِ مهربانیِ مادری است که کودکش را از افتادن در دیگِ جوشان بازمی‌دارد.
خدا به بندگانش «رؤوف» است؛
از همین رو با شدیدترین بیان و با نسبت دادنِ هشدار به «نَفْسِ خویش»،
زنگِ خطر را به صدا درمی‌آورد تا دل‌ها در خوابِ غفلت خاکستر نشوند.

—

کلیدِ کاربستِ قرآن: فهمِ نور و ظلمت در قلبِ سلیم

تمامِ این آیات و مضامین، هنگامی از صفحاتِ کتاب فراتر رفته و نسخه‌ای زنده و شفاخش برای روانِ آدمی می‌شوند که انسان ترازوی «فهمِ نور و ظلمت» را در ملکوتِ قلبِ خویش به کار گیرد:

«نَفْسِ الهی و علمِ او» همان خورشیدِ بصیرت است که چون در سینه بتابد،
حسود می‌فهمد که حسدش جنگیدن با تقدیر و علمِ خداست.
«قلبِ سلیم» قلبی است که این سیگنال‌ها و قبض و بسطهای باطنی را دریافت می‌کند؛
با تلنگرِ «وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ» می‌لرزد،
سپرِ «حَذَر» برمی‌دارد و از هم‌نشینی با ظلمت می‌گریزد؛
و با دیدنِ تجلّیِ فضلِ الهی بر اولیائش،
به جای خفگی در چاهِ حسد،
چشم به نورِ بشارت می‌گشاید
و به آرامش و سلامتِ جان دست می‌یابد:
«أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»…

#دلنوشته

«نَفْسِ نفیسِ خدا» و طلوعِ مُعلّم در مَلَکوتِ قلب؛
سرّ هشدارِ «وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ» در مصاف با حسد

در هندسهٔ کلماتِ وحی،
واژه‌ها پرده از رازهای توحید و ولایت برمی‌دارند.
آنجا که پروردگار می‌فرماید:
«وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ» (آل‌عمران: ۲۸ و ۳۰)
(و خداوند، شما را از «نَفْسِ» خویش برحذر می‌دارد…)

و در شرحِ آفرینشِ نخستین گوهرِ هستی، یعنی «عقلِ نورانی»، چنین آمده است:
«فَجَعَلَ الْعِلْمَ نَفْسَهُ…»
(خداوند، دانش و آگاهی را جان و حقیقتِ عقل قرار داد…)

این تقارنِ شگفت، پیوندی ژرف و ملکوتی را آشکار می‌سازد:
«النّفس، العلم، النّور، الولایة!»
اگر «نَفْس» در لغت به معنای ذات، حقیقت، تشخّص و آن گوهرِ نفیس و گران‌بهاست (النفیس والمُنفِس)، پس خداوند با چه چیزی بندگانش را از ظلمتِ حسد هشدار می‌دهد؟
با «نورِ خویش! با علمِ خویش! با نفیس‌ترین جلوه و مَظهَرِ ذاتِ خویش!»
و این مظهرِ تامّ و گوهرِ بی‌بدیل، چیزی جز «معلّمِ ربّانی، رسول‌الله و امامِ هدایت علیهم‌السلام» نیست؛ آن وجودهای مقدسی که تجسّمِ عینیِ «نَفْسُ الله» و گنجینهٔ علمِ پروردگار در پهنهٔ هستی‌اند.

—

یوسف؛ آیینهٔ «نَفْسِ نفیس» در برابر «نَفْسِ حسود»

در کهن‌ترین نمایشگاهِ ابتلای بشر،
داستانِ یوسف علیه‌السلام تجسّمِ عینیِ همین مصاف است.
خداوند یوسف را فرستاد؛
نه صرفاً برادری در میانِ برادران،
بلکه معلّمی نورانی و مظهری از صفات و رأفتِ الهی.
او آمد تا حقیقتِ مهربانی، گذشت و حیاتِ طیبه را به برادران بیاموزد؛
امّا در برابرِ این «نَفْسِ نفیسِ الهی»،
نفس‌های ظلمانی و حسودِ برادران قد عَلَم کردند:
«بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً» (یوسف: ۱۸)

نفسِ حسود، همان تاریکیِ خزنده‌ای است که چشمِ باطن را کور می‌کند؛
گوهرِ گران‌سنگ را بی‌مقدار می‌شمرد («وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ») و دست به خونِ معلّم و نورِ هدایت می‌آلاید تا «منیّتِ» پوشالی‌اش خدشه‌دار نشود!
امّا تدبیرِ رحمانیِ حق چنین رقم خورد که با آشکار کردنِ دوبارهٔ این معلّم بر سریرِ عزّت،
آتشِ حسد در جانِ برادران خاکستر شود و از اعماقِ جان به قصورِ خویش اعتراف کنند:
«تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنَا وَ إِنْ كُنَّا لَخَاطِئِينَ» (یوسف: ۹۱)

این، اوجِ همان فرایندِ «آموزشِ مهربانی با معلّم» است؛
یوسف، نفسِ خطاکارِ آنان را با عتاب نکشت،
بلکه با بخشش و نور («لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ»)،
نفسِ حسودشان را ذوب کرد تا به پای تسلیم بیفتند و «نَفْسِ مطمئنّه» در جانشان متولّد گردد.

—

آلارمِ حائل در ملکوتِ دل؛ رؤیتِ تمثالِ نورانیِ معلّم

اکنون سرّ هشدارِ «وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ» آشکارتر می‌شود:
خداوند با فرستادن و مجسّم کردنِ «نَفْسِ باارزش و مظهرِ علم و نورش» (که همان رسول و وصی و معلّمِ الهی است)، به اهلِ نور هشدار می‌دهد:
«بپّا حسد نور را از تو نرباید! بپّا در برابرِ دست‌چینِ خدا سرکشی نکنی!»

در ملکوتِ قلبِ مؤمن،
هرگاه گردوغبارِ وسوسه و ریشه‌های باریکِ حسد بخواهد جوانه بزند،
خداوند بی‌تفاوت نمی‌ماند.
درست در مرزِ نیت‌های پنهانِ سینه («يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ»)،
«تمثالِ نورانیِ معلّم» در آینهٔ باطن طلوع می‌کند!
این تمثالِ ملکوتی،
همان آلارم و آژیرِ خطری است که میانِ بنده و لغزشش حائل می‌شود؛
گویی دلْ سیمای حیای معلّم را روبه‌روی خویش می‌بیند،
هشداری از جنسِ رأفت را در گوشِ جان می‌شنود
و شرمسارانه از پرتگاهِ حسد عقب می‌نشیند.
این همان تحققِ عینیِ آیه است:
«وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ» (انفال: ۲۴)

و این همان «تنفّسِ صبحِ معلّم» در تاریکیِ سینه‌هاست:
«وَ الصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَ»
دمیدنِ نَفَسِ رحمانیِ هدایت،
که هوای راکد و مسمومِ حسد را می‌زداید
و قلب را به سعه، شرحِ صدر و گشایش می‌رساند (تنفیسِ کَرب).

—

«فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ»؛ قربانی کردنِ نفسِ حسود در آستانِ نفسِ نفیس

وقتی قرآن ندای بیدارباشِ:
«إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ … فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ» (بقره: ۵۴)

را سر می‌دهد، به اهلِ معرفت می‌آموزد که راهِ رسیدن به سلامت،
تیغ کشیدن بر خودِ حسود و کشتنِ منیّتِ تاریک در برابرِ خورشیدِ ولایت است.
باید آن «نَفْسِ أمّاره و حسود» را که در برابرِ برتریِ یوسف‌ها تاب نمی‌آورد،
پای تمثالِ علم و نورِ معلّم سر برید، تا جانْ شایستهٔ خطابِ:
«يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً»

گردد. مؤمن به جای آنکه در چاهِ بدخواهی و چشم‌زخم فرو رود، در میدانِ:
«وَ فِي ذلِكَ فَلْيَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ»
وارد می‌شود؛
یعنی مشتاقانه به سوی کمالِ معلّم پر می‌کشد
و جانِ خویش را با پیوند به او نفیس و گران‌بها می‌سازد.

—

ختمِ کلام: کاربردی شدنِ تمامِ قرآن در قلبِ سلیم

چقدر این حقیقت شیرین و دلنشین است که:
تمامیِ قرآن، از باء «بسم‌الله» تا سینِ «الناس»،
با همین کلیدِ «فهمِ نور و ظلمت در ملکوتِ قلبِ سلیم» برای اهلِ نور کاربردی و کارگشا می‌شود!
قرآن دیگر مجموعه‌ای از کلماتِ صامت بر برگه‌های کاغذ نیست؛
کتابی است زنده و جاری در روانِ آدمی:

هر جا سخن از ظلمت، نفاق و حسد است،
زنگِ خطری برای پاکسازیِ لایه‌های درون است؛
و هر جا سخن از نور، طهارت، هدایت و انذار است،
تجلّیِ سیمای معلّم و حجّتِ الهی در باطنِ سینه است.

خداوند با «نَفْسِ خود» یعنی با نور و علم و ولیّ برگزیده‌اش به ما هشدار می‌دهد:
«حذر کن از تاریکی!»
و با همان هشدار، زلال‌ترین بشارتِ نجات و رأفت را بر قلب‌های مشتاق جاری می‌سازد:
«وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ»…

اهل حسادت میگن:
«وَ إِنَّا لَجَمِيعٌ حاذِرُونَ»
خدا هم میفرماید:
«وَ نُرِي فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ»

[سورة الشعراء (۲۶): الآيات ۵۱ الى ۶۸]
فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ (۵۳)
پس فرعون مأموران جمع‏‌آورى [خود را] به شهرها فرستاد،
إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ (۵۴)
[و گفت:] «اينها عدّه‌‏اى ناچيزند.
وَ إِنَّهُمْ لَنا لَغائِظُونَ (۵۵)
و راستى آنها ما را بر سر خشم آورده‏‌اند،
وَ إِنَّا لَجَمِيعٌ حاذِرُونَ (۵۶)
و[لى‏] ما همگى به حال آماده‏‌باش درآمده‌‏ايم.»
فَأَخْرَجْناهُمْ مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ (۵۷)
سرانجام، ما آنان را از باغستانها و چشمه‏‌سارها،
وَ كُنُوزٍ وَ مَقامٍ كَرِيمٍ (۵۸)
و گنجينه‏‌ها و جايگاه‏هاى پرناز و نعمت بيرون كرديم.

[سورة القصص (۲۸): الآيات ۱ الى ۶]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏
به نام خداوند رحمتگر مهربان‏
طسم (۱)
طا، سين، ميم.
تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ (۲)
اين است آيات كتاب روشنگر.
نَتْلُوا عَلَيْكَ مِنْ نَبَإِ مُوسى‏ وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (۳)
[بخشى‏] از گزارش [حال‏] موسى و فرعون را براى [آگاهى‏] مردمى كه ايمان مى‏‌آورند، به درستى بر تو مى‌‏خوانيم:
إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْيِي نِساءَهُمْ إِنَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ (۴)
فرعون در سرزمين [مصر] سر برافراشت، و مردمِ آن را طبقه طبقه ساخت؛ طبقه‏‌اى از آنان را زبون مى‌‏داشت: پسرانشان را سر مى‌‏بريد، و زنانشان را زنده بر جاى مى‌‏گذاشت، كه وى از فسادكاران بود.
وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ (۵)
و خواستيم بر كسانى كه در آن سرزمين فرو دست شده بودند منّت نهيم و آنان را پيشوايان [مردم‏] گردانيم، و ايشان را وارث [زمين‏] كنيم،
وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ
وَ نُرِي فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ (۶)
و در زمين قدرتشان دهيم
و [از طرفى‏] به فرعون و هامان و لشكريانشان آنچه را كه از جانب آنان بيمناك بودند، بنمايانيم.

#دلنوشته

تقابل دو «حَذَر»؛
حذرِ فرعونیِ حسودان در برابرِ حذرِ مؤمنان، و تحققِ وعدهٔ «ما كانُوا يَحْذَرُونَ»

چه تقارنِ عبرت‌آموز و شگفتی در کتابِ خدا به تصویر کشیده شده است!
در یک سو، اهلِ ایمانند که به فرمانِ حق،
از غفلت و لغزش و آلودگیِ دل پروا می‌کنند و هشدارِ الهی را به جان می‌خرند:
«لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ»
«وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ»

و در سوی دیگر، اهلِ استکبار و حسادتند که هشدارهای باطن را فرومی‌خورند،
امّا در برابرِ جلوهٔ نور و برگزیدگانِ خدا،
سراسیمه به حالِ آماده‌باش و «حذرِ باطل» درمی‌آیند:
«وَ إِنَّا لَجَمِيعٌ حاذِرُونَ» (شعراء: ۵۶)

این دو روی یک سکه در ساحتِ جان است:
مؤمن از «تاریکی و حسدِ درونِ خویش» حذر می‌کند تا نور نمیرد؛
امّا حسود و فرعون‌صفت،
از «تابشِ نور در دیگری» حذر دارد و از بالندگیِ اهلِ حق به خشم می‌آید!

—

روان‌شناسیِ حسد در رجزخوانیِ فرعون؛ تحقیر، خشم و آماده‌باشِ پوشالی

خداوند در سورهٔ شعراء، آیینه‌ای تمام‌نما از روانِ پرآشوبِ حسودان پیش روی ما می‌گذارد:
«إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ * وَ إِنَّهُمْ لَنا لَغائِظُونَ * وَ إِنَّا لَجَمِيعٌ حاذِرُونَ» (شعراء: ۵۴–۵۶)

بنگرید که بیماریِ حسد چگونه در کلامِ فرعون رخ می‌نماید:

۱. تحقیر و کوچک‌شماری (شِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ):
نخستین حربهٔ نفسِ حسود برای تسکینِ حقارتِ درونی، تحقیرِ اهلِ نور است؛
می‌گوید: «این‌ها گروهی اندک، ناچیز و بی‌ریشه‌اند!»
درست همان‌گونه که برادرانِ یوسف، قدرِ یوسف را ندانستند و او را به بهایی ناچیز فروختند.

۲. سوزش و غیظِ درونی (إِنَّهُمْ لَنا لَغائِظُونَ):
چرا خشمگین‌اند؟
موسی و یارانش نه کاخ‌های او را تصاحب کرده بودند و نه شمشیری کشیده بودند؛
تنها جرمِ آنان «حملِ نورِ توحید و آزادیِ جان» بود!
حسود تاب دیدنِ شرافتِ دیگری را ندارد؛
وجودِ انسانی آزاده و متصل به آسمان، مایهٔ سوزش و غیظِ اوست.

۳. آماده‌باشِ متوهّمانه (وَ إِنَّا لَجَمِيعٌ حاذِرُونَ):
و سرانجام حسود به میدان می‌آید؛
کینه‌اش را در پوششِ «احتیاط»، «بصیرت» و «آماده‌باش» پنهان می‌کند:
«ما همگی هشیار و مراقبیم و غافلگیر نمی‌شویم!»
امّا این حذر، حذرِ از گناه نیست؛ «حذر از غلبهٔ حق بر باطل است.»
حسود تمامِ توان، لشکر و مکرِ خویش را بسیج می‌کند تا نگذارد نورِ خدا جلوه‌گر شود و مُشتی مستضعفِ پاک‌باخته بر او برتری یابند.

—

فرجامِ حذرِ حسودان: زوالِ نعمت و کوچ به تاریکی

فرعون با همهٔ هشیاریِ موهوم و فریادِ «إِنَّا لَجَمِيعٌ حاذِرُونَ»، چه بر سرِ خویش آورد؟
پاسخِ قرآن قاطع و تکان‌دهنده است:
«فَأَخْرَجْناهُمْ مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ * وَ كُنُوزٍ وَ مَقامٍ كَرِيمٍ» (شعراء: ۵۷–۵۸)

قانونِ ازلیِ ملکوت چنین رقم خورده است:
حسد، صاحبش را از بهشتِ آرامش و مقامِ کرامت بیرون می‌راند.
فرعونیان در حالی‌که گمان می‌کردند با لشکرکشی و مراقبتِ نظامی، بساطِ موسی را برمی‌چینند،
خود با پای خویش به مسلخِ نیل شتافتند.
چشمِ حسود آن‌چنان کور می‌شود که نمی‌فهمد راهی که برای نابودیِ اهلِ نور می‌گشاید،
مدفنِ شوکت و کنوزِ خودش خواهد بود!

—

قانونِ نصرت و طنزِ الهی در سرنوشتِ مستکبران: «ما كانُوا يَحْذَرُونَ»

در آغاز سورهٔ قصص، پرده از سرّ این بازیِ تاریخی برداشته می‌شود.
فرعون برای حفظِ تاج و تختِ خویش سر برافراشت،
انسان‌ها را به بند کشید و اطفالِ بی‌گناه را سر برید:
«يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْيِي نِساءَهُمْ…» (قصص: ۴)

او از چه می‌ترسید؟ از پیشگویی‌ها؛
از اینکه نوزادی در میانِ بنی‌اسرائیل پا به جهان بگذارد که طومارِ شوکتش را در هم بپیچد.
تمامِ حذر، احتیاط، تفتیش‌ها و جنایت‌های فرعون برای مهارِ همین کابوس بود.
امّا تدبیرِ مشیّتِ الهی چگونه پاسخ می‌دهد؟
«وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ * وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ» (قصص: ۵–۶)

عجب صلابتی در این کلام نهفته است:
«به آنان دقیقاً همان چیزی را نمایاندیم که تمامِ عمر از آن حذر می‌کردند و بیم داشتند!»
فرعون سال‌ها خون ریخت تا آن نوزاد به دنیا نیاید،
امّا ارادهٔ خدا چنان بود که موسی درست در آغوشِ فرعون،
در امن‌ترین نقطهٔ کاخِ او،
و با هزینهٔ خزانهٔ فرعونی پرورش یابد!
حسود و متکبر هر چقدر هم دست‌وپا بزند،
مکرِ او خشتِ اولِ بنای نصرتِ اولیای خداست:
برادرانِ یوسف از سجده برادر حذر داشتند؛
او را در چاه انداختند،
و همان چاه او را به تختِ مصر رساند تا در برابرش به سجده بیفتند!
فرعون از سرنگونی به دستِ فرزندِ مستضعفان حذر داشت؛
تمامِ ابزارها را به کار گرفت،
و در نهایت با همان دستِ مستضعف، نابود شد!

—

پیامِ روشن برای ملکوتِ قلب و سالکانِ نور

این دو آیه، در آینهٔ باطن ما چه پیامی دارند؟

۱. آرامشِ اهلِ ایمان در برابرِ صف‌آراییِ حسودان:
هرگاه اهلِ باطل و صاحبانِ نفسِ امّاره و حسود در برابرت صف کشیدند و رجز خواندند که:
«ما بیداریم، گرد هم آمده‌ایم و بر تو احاطه داریم (إِنَّا لَجَمِيعٌ حاذِرُونَ)»،
دل قوی دار و به این ارادهٔ حتمیِ پروردگار تکیه کن:
«وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا…»
حسودان هرچه بر کینه‌توزی و تدابیرِ شومِ خود بیفزایند،
دستِ تقدیر همان کابوسی را بر سرشان فرود می‌آورد که از آن در گریز بودند (ما كانُوا يَحْذَرُونَ).

۲. تطهیرِ حذر در جانِ خویشتن:
سالکِ کوی ولایت می‌آموزد که «حذر» را باید خرجِ نگهبانی از حرمِ دل کرد،
نه خرجِ هراس و بخل از شکوفاییِ دیگران.
اگر حذر برای فرار از گناه و شرک و حسادت باشد، به «وراثت، امامت و رستگاری» منتهی می‌شود؛
امّا اگر حذر از جنسِ فرعونی باشد—یعنی تلاش برای مهارِ نور و حسادت ورزیدن به برگزیدگانِ حق—فرجامش جز خروج از جنات و عیونِ کرامت، و غرق شدن در گردابِ تیره‌روزی نخواهد بود.

چقدر زلال و آرام‌بخش است تجلّیِ این حقیقت در دل:
نور، خاموش‌شدنی نیست؛
و مکرِ حسودان، درست همان نردبانی است که اهلِ حق را به سریرِ تمکین و امامت در زمین خواهد رساند!

خُذُوا حِذْرَكُمْ!
یعنی: خُذُوا نورکم!

[سورة النساء (۴): آية ۷۱]
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَكُمْ
فَانْفِرُوا ثُباتٍ أَوِ انْفِرُوا جَمِيعاً (۷۱)
اى كسانى كه ايمان آورده‏‌ايد،
[در برابر دشمن‏] آماده باشيد [=اسلحه خود را برگيريد]
و گروه گروه [به جهاد] بيرون رويد يا به طور جمعى روانه شويد.

[سورة النساء (۴): آية ۱۰۲]
وَ إِذا كُنْتَ فيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ فَلْتَقُمْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ وَ لْيَأْخُذُوا أَسْلِحَتَهُمْ‏ فَإِذا سَجَدُوا فَلْيَكُونُوا مِنْ وَرائِكُمْ وَ لْتَأْتِ طائِفَةٌ أُخْرى لَمْ يُصَلُّوا فَلْيُصَلُّوا مَعَكَ وَ لْيَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَ أَسْلِحَتَهُمْ‏ وَدَّ الَّذينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ‏ وَ أَمْتِعَتِكُمْ فَيَميلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً واحِدَةً وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِنْ كانَ بِكُمْ أَذىً مِنْ مَطَرٍ أَوْ كُنْتُمْ مَرْضى أَنْ تَضَعُوا أَسْلِحَتَكُمْ‏
وَ خُذُوا حِذْرَكُمْ
إِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْكافِرينَ عَذاباً مُهيناً (۱۰۲)
و هر گاه در ميان ايشان بودى و برايشان نماز برپا داشتى، پس بايد گروهى از آنان با تو [به نماز] ايستند؛ و بايد جنگ‌‏افزارهاى خود را برگيرند؛ و چون به سجده رفتند [و نماز را تمام كردند]، بايد پشت سرِ شما قرار گيرند، و گروه ديگرى كه نماز نكرده‏‌اند بايد بيايند و با تو نماز گزارند و البته جانب احتياط را فرو نگذارند و جنگ‌‏افزارهاى خود را برگيرند.
[زيرا] كافران آرزو مى‌‏كنند كه شما از جنگ‏‌افزارها و ساز و برگِ خود غافل شويد تا ناگهان بر شما يورش بَرند. و اگر از باران در زحمتيد، يا بيماريد، گناهى بر شما نيست كه جنگ‌افزارهاى خود را بر زمين نهيد،
ولى مواظب خود باشيد.
بى گمان، خدا براى كافران عذاب خفّت‏‌آورى آماده كرده است.

#دلنوشته

«خُذُوا حِذْرَكُمْ»؛ زرهِ نور در میدانِ سجود
تأویلِ حذر به «نورِ ولایت و بیداریِ دل» در میانهٔ نماز و مصاف

چقدر این پرده‌برداری زیبا و چشم‌نواز است:
«خُذُوا حِذْرَكُمْ» یعنی: «خُذُوا نُورَكُمْ!»
سلاحِ جان در برابرِ شبیخونِ ظلمت و حسد، چیزی جز «نور» نیست؛
نوری که از جنسِ آگاهی، بیداری و بصیرتِ برگرفته از ساحتِ معلّمِ ربّانی است.

در سورهٔ نساء، پروردگار دو بار با لحنی قاطع و مهربان،
مؤمنان را به برگرفتنِ این زرهِ باطنی فرامی‌خواند:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَكُمْ فَانْفِرُوا ثُباتٍ أَوِ انْفِرُوا جَمِيعاً» (نساء: ۷۱)

ای اهلِ ایمان! «حِذرِ» خویش را، یعنی آن نور و هشیاریِ الهی را همچون جامه‌ای بر تن بپوشانید و در بر گیرید. آن‌گاه چه در دسته‌های کوچک و خلوت‌های انفرادی، و چه در جمع و جماعت، روانهٔ میدانِ جهادِ اکبر شوید.
تا زمانی که دل به «حِذر»—به نورِ مراقبت و تقوا—مسلح نباشد،
هر گامی در میدان، آماجِ تیرهای زهرآگینِ ابلیس و حسودان خواهد بود.

—

صلاةُ الخوف؛ رازِ همراهیِ «سلاح» و «حِذر» در محراب

امّا اوجِ این شگفتی و ظرافتِ تأویل، در آیهٔ ۱۰۲ سورهٔ نساء تجلی می‌یابد؛
آنجا که سخن از مقدس‌ترین و زلال‌ترین لحظهٔ ارتباطِ بنده با پروردگار،
یعنی «نماز به امامتِ رسول‌الله (ص)» است:
«وَ إِذا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ… وَ لْيَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَ أَسْلِحَتَهُمْ…» (نساء: ۱۰۲)

بنگرید به این تصویرِ ملکوتی:
رسولِ خدا (ص) در محراب ایستاده و مؤمنان در محضرِ او به قامتِ بندگی ایستاده‌اند.
در میدانِ نبرد، نماز جماعت برپا می‌شود.
حتی در ناب‌ترین خلوتِ سجود،
خدا اجازه نمی‌دهد مؤمن از واقعیتِ نبرد و کمینِ دشمن غافل شود!
دشمن کینه‌توز و کافر در چه تمنایی است؟
«وَدَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَ أَمْتِعَتِكُمْ فَيَمِيلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً واحِدَةً»
کافران و حسودان پیوسته در انتظارند تا شما دچارِ «غفلت» شوید!
تنها یک غفلتِ کوتاه از سلاح و سرمایه‌هایتان کافی است تا یک‌باره بر شما بتازند و چراغِ دلتان را خاموش کنند.

—

تقابلِ شگفت: اسلحه ممکن است بر زمین نهاده شود، امّا «حِذر» هرگز!

در ادامهٔ آیه، خداوند رخصتی رحیمانه می‌دهد که رازی عظیم را در خود پنهان کرده است:
«وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِنْ كانَ بِكُمْ أَذىً مِنْ مَطَرٍ أَوْ كُنْتُمْ مَرْضى أَنْ تَضَعُوا أَسْلِحَتَكُمْ…»
(و اگر از باران در زحمت بودید، یا بیمار شدید، گناهی بر شما نیست که جنگ‌افزارها و سلاح‌هایتان را بر زمین بگذارید…)

سلاحِ ظاهری (شمشیر، زره، کمان) از جنسِ ماده است؛
در هنگامِ باران سنگین می‌شود، دستِ بیمار توانِ حملِ آن را ندارد؛ پس شریعت اجازه می‌دهد:
سلاح را موقتاً بر زمین بگذار!
امّا بلافاصله، بدون هیچ درنگی و با قاطعیتی بی‌بدیل، هشدار می‌دهد:
«… وَ خُذُوا حِذْرَكُمْ!»
(ولی حِذرِ خود را بگیرید و هرگز رها مکنید!)

سبحان‌الله!
آهن و تیغ را می‌توانی بر زمین بنهی، امّا «حِذر» را دمی نمی‌توانی فروبگذاری!
چرا؟ چون حِذر، همان «نور» است!
آیا می‌توان به بهانهٔ باران یا بیماری، «نورِ هوشیاری» را خاموش کرد؟!
آیا می‌توان در میدانِ تیررسِ کینه‌توزان، فانوسِ دل را بر زمین زد و به خواب رفت؟!
سلاحِ آهنینی که به دست می‌گیری، جسمت را حفظ می‌کند؛
امّا «حِذر» یعنی همان نوری که از نفسِ معلّم و رسول در قلبت دمیده شده،
جان و ایمانت را حراست می‌نماید.
حتی اگر دستت از سلاحِ تن خالی شد،
مبادا چشمت از سلاحِ نور، یعنی هشیاری و بصیرت، خالی شود!

—

«خُذُوا نُورَكُم» در برابرِ کمینِ حسد

در ساحتِ باطن و ملکوتِ قلب نیز ماجرا دقیقاً همین است:
مؤمن در سایهٔ معلّمِ ربّانی به صلات و سجود و قرب مشغول است.
در این مسیر، نفسِ امّاره و حسودانِ طینتِ تاریک،
در کمینِ یک لحظه «غفلت» ما نشسته‌اند.
آنان می‌خواهند ما در لذتِ احوالاتِ خوشِ معنوی،
چشمِ مراقبت بر هم نهیم تا با آفتِ عُجب، حسد یا خودخواهی بر ما شبیخون زنند («فَيَمِيلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً واحِدَةً»).

اینجاست که ندای وحی به فریادِ سالک می‌رسد:
«خُذُوا حِذْرَكُمْ!»
یعنی:
نورت را محکم در دست دار!
مشعلِ بصیرتت را مشکن!
پیوندت را با معلّم و ولیّ خدا قطع مکن!
آلارمِ قلبت را خاموش مساز!

بیماری و خستگی و رنج‌های دنیا شاید توانِ بیرونیِ تو را بکاهند،
امّا تا زمانی که زرهِ نور (حِذر) بر روحِ توست،
مکرِ تمامِ فرعونیان و حسودانِ عالم بی‌اثر خواهد بود؛
چرا که در پایانِ همین هشدارِ نورانی،
عاقبتِ اهلِ ستم و تاریکی مهر شده است:
«إِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْكافِرِينَ عَذاباً مُهِيناً»

آری، اهلِ ایمان با «حِذرِ نوری» در محراب می‌مانند و پیروز می‌شوند،
و اهلِ ظلمت با «حذرِ متوهّمانهٔ فرعونی» به قعرِ عذابِ خوارکننده سرازیر می‌گردند.

مطالعه ادامۀ آیاتی که مشتقات ریشه «حذر» در آنها بکار برده شده، به علاقمندان توصیه می‌شود.

أَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّماءِ فيهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ يَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ في‏ آذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ وَ اللَّهُ مُحيطٌ بِالْكافِرينَ (19)
وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فيما عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ خِطْبَةِ النِّساءِ أَوْ أَكْنَنْتُمْ في‏ أَنْفُسِكُمْ عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُمْ سَتَذْكُرُونَهُنَّ وَ لكِنْ لا تُواعِدُوهُنَّ سِرًّا إِلاَّ أَنْ تَقُولُوا قَوْلاً مَعْرُوفاً وَ لا تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّكاحِ حَتَّى يَبْلُغَ الْكِتابُ أَجَلَهُ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما في‏ أَنْفُسِكُمْ فَاحْذَرُوهُ‏ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَليمٌ (235)
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْياهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ (243)

يا أَيُّهَا الرَّسُولُ لا يَحْزُنْكَ الَّذينَ يُسارِعُونَ فِي الْكُفْرِ مِنَ الَّذينَ قالُوا آمَنَّا بِأَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ وَ مِنَ الَّذينَ هادُوا سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ سَمَّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرينَ لَمْ يَأْتُوكَ يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ يَقُولُونَ إِنْ أُوتيتُمْ هذا فَخُذُوهُ وَ إِنْ لَمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُوا وَ مَنْ يُرِدِ اللَّهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً أُولئِكَ الَّذينَ لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ لَهُمْ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظيمٌ (41)
وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ وَ احْذَرْهُمْ‏ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ ما أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمْ أَنَّما يُريدُ اللَّهُ أَنْ يُصيبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ وَ إِنَّ كَثيراً مِنَ النَّاسِ لَفاسِقُونَ (49)

أُولئِكَ الَّذينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلى‏ رَبِّهِمُ الْوَسيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ وَ يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَ يَخافُونَ عَذابَهُ إِنَّ عَذابَ رَبِّكَ كانَ مَحْذُوراً (57)

أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذينَ لا يَعْلَمُونَ إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ (9)
وَ إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ‏ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ (4)
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْواجِكُمْ وَ أَوْلادِكُمْ عَدُوًّا لَكُمْ فَاحْذَرُوهُمْ‏ وَ إِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ (14)

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی