The big challenge!
«کرب» یکی از هزار واژه مترادف «نور» است.
در واقع واژه «کرب» با معنای خودش، فرایند نور را تفسیر میکند.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«كَرْبِ الأرض: قَلْبُها بالحفر، زیرورو کردن و شخم زدن آن با کندن»
+ «حذر»
+ «حزن»
«كندن و زير و رو كردن خاك زمين، کانه غم و اندوه هم در جان آدمى چنين دگرگونى ايجاد مىكند.»
«الْكَرَبِ: عقد غليظ في رشا الدّلو»
«کرب: گره محكم در طناب دلو»
«گره محکم ريسمانى كه براى كشيدن آب بر دسته دلو بندند.»
«أَكْرَبْتُ الدّلوَ : طناب دلو را محكم كردم.»
«كَرَبَ الدَّلْوَ: ريسمان بر دلو بست.»
«كَرَّبَ الدّلْو: بر دلو ريسمان بست.»
«كَرَبَتِ الشمس: إذا دنت للمغيب» «خورشيد به غروب نزديك شد.»
«إناء كَرْبَانُ: قريب. نحو: قَرْبانَ، أي: قريب من الملء»
«ظرفى كه نزديك است پر شود.»
+ واژه «حزن»: حَزْنِ الْأَرْضِ: دست انداز!
نور، ظاهرش دست اندازه!
اولش همه نور را نار میبینن!
دست انداز میبینن! چالش میبینن! چالش بزرگی هم میبینن!
تقدیرات، همان کرب العظیم است!
«نور و نار!»
چالش بزرگ!
«الکرب العظیم»
«يَا كَاشِفَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ»
«يَا مَنْ نَجَّى يَعْقُوبَ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ»
«اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي الْقُوَّةَ وَ النَّشَاطَ»
«يَا صَرِيخَ الْمَكْرُوبِينَ
وَ يَا مُجِيبَ الْمُضْطَرِّينَ
وَ يَا كَاشِفَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ
أَنْتَ مَوْلَايَ وَ وَلِيِّي وَ وَلِيُّ آبَائِيَ الْأَوَّلِينَ
اكْشِفْ عَنَّا غَمَّنَا وَ هَمَّنَا وَ كَرْبَنَا
وَ اكْشِفْ عَنَّا شَرَّ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ بِقُوَّتِكَ وَ حَوْلِكَ وَ قُدْرَتِكَ»
#دلنوشته
چالش بزرگ!
«الْكَرْبُ الْعَظِيم»
«يَا كَاشِفَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ»
«يَا مَنْ نَجَّى يَعْقُوبَ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ»
«اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي الْقُوَّةَ وَ النَّشَاطَ»
آری، زندگی مؤمن در میان راه، میدانِ چالش است؛
و هر چالش، اگر در آیینهی توحید دیده شود، تنها «آستانهی عبور» است.
کرب، در ظاهر، فشار است؛
در باطن، گره است؛
و در ژرفترین لایهاش، دعوت است:
دعوت به بیداری،
دعوت به صبر،
دعوت به قوت،
دعوت به نشاط،
دعوت به حرکت.
پس وقتی زبانِ دعا میگوید:
«يَا كَاشِفَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ»
یعنی:
ای آنکه گره را میگشایی،
ای آنکه زیر و روشدگیِ جان را به سامان میآوری،
ای آنکه از دلِ شبِ سنگین، راهِ سحر را بیرون میکشی،
ای آنکه بر فرازِ دستاندازهای زمین،
قدمِ یعقوب را استوار کردی و نورِ یوسف را به او بازگرداندی.
و چون دل در تنگنای راه میگوید:
«يَا مَنْ نَجَّىَّى يَعْقُوبَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ»
در حقیقت دارد شهادت میدهد که:
کرب، پایان نیست؛
کرب، نقطهی قطعِ امید نیست؛
کرب، جایی است که اگر چشمِ جان باز شود، «نخستین نشانههای نجات» دیده میشود.
یعقوب(ع) در کربِ خویش، به اعتراض نرسید؛ به دعا رسید.
به شکایت از خدا نرسید؛ به شکایت «به خدا» رسید.
و همین تفاوت است میان حزنِ نورانی و حزنِ نفسانی؛
میان اندوهی که آدمی را میشکند و اندوهی که او را میسازد.
پس این دعا که میگوید:
«اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي الْقُوَّةَ وَ النَّشَاطَ»
در حقیقت، درخواستِ عبور از رخوتِ کرب است؛
درخواستِ نیرویی است که آدمی را از سنگینیِ زمینِ ناهموار برمیکشد؛
از فرسودگیِ دل بیرون میآورد؛
و او را از حالتِ قبضِ درمانده، به بسطِ مجاهدانه میرساند.
زیرا کرب، اگر با قوت همراه نشود، انسان را میفشارد؛
و اگر با نشاطِ الهی همراه شود، همان فشار، به «قدرتِ صعود» بدل میشود.
آنگاه دعای مکررِ دل چنین میشود:
«يَا صَرِيخَ الْمَكْرُوبِينَ
وَ يَا مُجِيبَ الْمُضْطَرِّينَ
وَ يَا كَاشِفَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ
أَنْتَ مَوْلَايَ وَ وَلِيِّي وَ وَلِيُّ آبَائِيَ الْأَوَّلِينَ
اكْشِفْ عَنَّا غَمَّنَا وَ هَمَّنَا وَ كَرْبَنَا
وَ اكْشِفْ عَنَّا شَرَّ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ بِقُوَّتِكَ وَ حَوْلِكَ وَ قُدْرَتِكَ»
در این نداء، همهچیز روشن است:
– ما مَکروبیم؛
– ما مضطرّیم؛
– ما در کربیم؛
– اما تو مولای مایی؛
– تو ولیّ مایی؛
– و تو وارثِ نجاتِ یعقوب و گشایندهی راهِ انبیا هستی.
پس اینجا، کرب تنها یک واژه نیست؛
یک «صحنهی تاریخیِ تکرارشونده» است.
همانگونه که حسد، یوسف را از یعقوب برید؛
و همانگونه که مکر، حسین(ع) را به کربلا کشاند؛
امروز هم هرجا دلِ نورانی در معرضِ حسد، تزویر، حذف، و دسیسه قرار گیرد،
همان قصه با چهرهای تازه تکرار میشود.
اما پایانِ قصه در دستِ کرب نیست؛
در دستِ «کاشفِ کرب» است.
پس دل، از میان همهی این فریادها، یک چیز را خوب میداند:
کرب، اگرچه عظیم است؛
اما کشفِ کرب، از آن عظیمتر است.
و آنگاه که «کاشف الکرب العظیم» ظهور کند،
حزنِ یعقوب به وصال میرسد،
کربِ حسین به نورِ شهادت و بقا میرسد،
و دلِ مؤمن از میان خاکِ سنگلاخِ دنیا،
به افقِ یقین و فرحِ قرب میرسد.
«ذبح تاریکی! طلوع نور!»
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم:
«مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً »
«هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناخته باشد، به مرگ جاهلی مرده است.»
قلبی که قبل از مردن، نورشو نشناسه، جاهل القلب از دنیا رفته است.
[سورة الأنعام (6): الآيات 63 الى 64]
قُلِ اللَّهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْها وَ مِنْ كُلِّ كَرْبٍ ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِكُونَ (64)
[سورة الأنبياء (21): الآيات 76 الى 80]
وَ نُوحاً إِذْ نادى مِنْ قَبْلُ فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَنَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظيمِ (76)
[سورة الصافات (37): الآيات 71 الى 82]
وَ نَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظيمِ (76)
[سورة الصافات (37): الآيات 114 الى 122]
وَ نَجَّيْناهُما وَ قَوْمَهُما مِنَ الْكَرْبِ الْعَظيمِ (115)
کرّوبین کیانند؟!
امام صادق علیه السلام:
إِنَّ اَلْكَرُوبِيِّينَ قَوْمٌ مِنْ شِيعَتِنَا مِنَ اَلْخَلْقِ اَلْأَوَّلِ جَعَلَهُمُ اَللَّهُ خَلْفَ اَلْعَرْشِ
لَوْ قُسِمَ نُورُ وَاحِدٍ مِنْهُمْ عَلَى أَهْلِ اَلْأَرْضِ لَكَفَاهُمْ
ثُمَّ قَالَ إِنَّ مُوسَى عَلَيْهِ السَّلاَمُ لَمَّا أَنْ سَأَلَ رَبَّهُ مَا سَأَلَ أَمَرَ وَاحِداً مِنَ اَلْكَرُوبِيِّينَ فَتَجَلَّى لِلْجَبَلِ فَجَعَلَهُ دَكّاً.
كروبيين گروهى از شيعيان ما هستند از خلق اول كه خداوند آنها را پشت عرش قرار داده
اگر تقسيم شود نور يكى از آنها بر اهل زمين آنها را كافى است
سپس فرمود:
وقتى موسى از خداى خود درخواست كرد آنچه ميخواست خداوند امر كرد به يكى از كروبيين در كوه تجلى كرد آن را از هم پاشاند.
این فراز شگفتانگیز از حدیث امام صادق (ع)، پردهی نهایی را از باطن «کرب» کنار میزند و پیوندِ نارِ ابتلاء را با نورِ ازلیِ ولایت کامل میکند.
—
#دلنوشته
باطنِ کرب؛ تجلی نورِ کَرّوبیین و فروپاشی کوهِ انّیّت
اینجا، همان نقطهی عطفی است که پرده از سِرّ واژهی «کرب» برداشته میشود.
آنجا که گمان میرفت «کرب» فقط خاکِ شخمخورده،
اندوهِ متراکم و غلظتِ گرههای روزگار است،
کلامِ صادقِ آلمحمد (ع) افق را به ملکوت پیوند میزند و از باطنِ عرشیِ این نام پرده برمیدارد:
عَنِ الصَّادِقِ عَلَيْهِ السَّلَامُ:
«إِنَّ الْكَرُوبِيِّينَ قَوْمٌ مِنْ شِيعَتِنَا مِنَ الْخَلْقِ الْأَوَّلِ، جَعَلَهُمُ اللَّهُ خَلْفَ الْعَرْشِ، لَوْ قُسِمَ نُورُ وَاحِدٍ مِنْهُمْ عَلَى أَهْلِ الْأَرْضِ لَكَفَاهُمْ… ثُمَّ قَالَ: إِنَّ مُوسَى عَلَيْهِ السَّلَامُ لَمَّا أَنْ سَأَلَ رَبَّهُ مَا سَأَلَ، أَمَرَ وَاحِداً مِنَ الْكَرُوبِيِّينَ فَتَجَلَّى لِلْجَبَلِ فَجَعَلَهُ دَكّاً.»
(کرّوبیان گروهی از شیعیان ما از آفرینشِ نخستیناند که خداوند آنان را در پسِ عرش قرار داده است؛ اگر نورِ یکی از آنان بر اهل زمین قسمت شود، همگان را کفایت میکند… سپس فرمود: چون موسی (ع) آن تمنا را از پروردگارش خواست، خداوند به یکی از کرّوبیین فرمان داد و او بر کوه تجلی کرد، پس کوه متلاشی و هموار گردید.)
این سخن، معبرِ ورود به حقیقت است:
چگونه ممکن است «کرب» در عالمِ مُلک، دستانداز و شکستگیِ جان باشد، اما در عالمِ ملکوت، منسوبانِ به این نام، «کرّوبیین»، کانونِ انوارِ قاهرهی الهی و حاملانِ نورِ ولایت در پسِ عرش باشند؟
سِرّ ماجرا در همان «فَجَعَلَهُ دَكّاً» نهفته است.
کوهِ طور، در اینجا، نمادِ انّیّت، استواریِ خودبینانه، و سنگینیِ حجابهای نفس است.
وقتی موسی (ع) تقاضای رؤیت کرد، تابِ این مشاهده در بسترِ عقل و ادراکِ مادی نبود.
نوری از افقِ کرّوبیان تجلی کرد و کوه، خرد شد؛
دکّاء گشت؛
ناهمواریاش فرو ریخت و زمینش تسویه شد.
در سلوکِ جان نیز چنین است:
آنچه ما در صورتِ ظاهر، «کرب و بلا»، شخم خوردنِ خاکِ وجود و دستاندازهای حَزْن مینامیم،
در باطن، تجلیِ همان «نورِ کَرّوبی» است بر جبلِ انّیّت و هوای نفس سالک.
خداوند جانِ یعقوب و حسین (ع) و هر دلِ باایمانی را به گردابِ کرب میبرد،
نه برای هلاک،
بلکه تا کوهِ تعلقات و حجابهای پیرامون در پرتوِ این تجلی متلاشی شود و تنها نورِ نابِ توحید و ولایت بر جای بماند.
حسودانِ زمانه با مکر و دسیسه میکوشند با ایجادِ «کرب»،
چراغِ نور را خاموش کنند و با حذف شرایط،
زمین را سنگلاخ سازند؛
غافل از آنکه:
کربِ اولیای خدا، پیوند با حقیقتِ کَرّوبیین است.
اگر نورِ یک تن از آن مقربانِ نخستین برای کفایت و هدایتِ تمام اهل زمین بسنده است،
پس چگونه آتشِ حسادتِ چند خفاشصفت میتواند حقیقتِ یوسف و حسین (ع) را در قعرِ چاه یا در محاصرهی نینوا محو کند؟
آنان کرب را از جنسِ تاریکی و چاه تدارک دیدند،
اما خداوند همان کرب را مَجرای درخششِ انوارِ کرّوبیین و نجاتِ اهل یقین ساخت؛
تا کوهها متلاشی شوند،
چشمهای سپیدشده به نورِ بصیرت بینا گردند،
و حقیقتِ ولایت از پسِ پردههای عرش بر تمام جانهای مشتاق تجلی کند.
امام باقر علیه السلام:
اَللَّهُمَّ تَمَّ نُورُكَ فَهَدَيْتَ فَلَكَ اَلْحَمْدُ رَبَّنَا
وَ بَسَطْتَ يَدَكَ فَأَعْطَيْتَ فَلَكَ اَلْحَمْدُ رَبَّنَا
وَ عَظُمَ حِلْمُكَ فَعَفَوْتَ فَلَكَ اَلْحَمْدُ رَبَّنَا
وَجْهُكَ أَكْرَمُ اَلْوُجُوهِ وَ جِهَتُكَ خَيْرُ اَلْجِهَاتِ وَ عَطِيَّتُكَ أَفْضَلُ اَلْعَطِيَّاتِ وَ أَهْنَأُهَا
تُطَاعُ رَبَّنَا فَتَشْكُرُ وَ تُعْصَى رَبَّنَا فَتَغْفِرُ لِمَنْ شِئْتَ
تُجِيبُ اَلْمُضْطَرَّ وَ تَكْشِفُ اَلضُّرَّ وَ تَشْفِي اَلسَّقِيمَ وَ تُنْجِي مِنَ اَلْكَرْبِ اَلْعَظِيمِ لاَ يَجْزِي بِآلاَئِكَ أَحَدٌ وَ لاَ يُحْصِي نَعْمَاءَكَ قَولُ قائِلٍ.
خدايا! نورت كامل شد و ره نمودى، سپاس و ستايش، ويژه توست اى پروردگار ما!
و دستت را گشودى و عطا كردى، سپاس و ستايش، ويژه توست اى پروردگار ما!
و بردبارىات بزرگ بود و عفو كردى، سپاس و ستايش، ويژه توست اى پروردگار ما!
روى تو، كريمترين روىها
و سمت تو بهترين سمت
و عطيّه تو، برترين و گواراترين عطيّه است.
خداى ما! چون اطاعت شوى، قدردانى مىكنى و چون نافرمانى شوى ، هر كه را بخواهى مىآمرزى؛ گرفتار را اجابت مىكنى و دشوارى را برطرف مىسازى؛ بيمار را شفا مىدهى و از اندوه بزرگ مىرهانى.
هيچ كس نمىتواند نعمتهايت را جزا دهد و گفتار هيچ گويندهاى، نعمتهاى تو را نمىتوان به شمار آورَد.
این کلام نورانی و دعای قدسی حضرت باقرالعلوم (ع)، نقطهی اوج و سجدهگاه شکر در این سیر است؛ آنجا که قلب پس از عبور از دستاندازهای حَزْن و زیر و رو شدنهای کَرْب، به تمامیتِ نور و حقیقتِ حمد میرسد.
—
#دلنوشته
اتمامِ نور و تجلی حمد در آستانهی کشفِ کرب
آنگاه که کوهِ انّیّت در پرتو انوارِ کَرّوبیین متلاشی گشت و نقاب از چهرۀ مکرِ اهل حسد برافتاد،
جانِ سالک درمییابد که هیچ دستانداز و ابتلایی بیرون از دایرۀ تربیتِ حق نبوده است.
اینجاست که شِکوهِ حزن و کرب،
به نغمۀ توحیدی و مناجات باقرالعلوم (ع) متصل میشود؛
کلامی از جنسِ رضا، یقین و حمدِ محض:
عَنِ الْبَاقِرِ عَلَيْهِ السَّلَامُ:
«اللَّهُمَّ تَمَّ نُورُكَ فَهَدَيْتَ فَلَكَ الْحَمْدُ رَبَّنَا…
وَ بَسَطْتَ يَدَكَ فَأَعْطَيْتَ فَلَكَ الْحَمْدُ رَبَّنَا…
وَ عَظُمَ حِلْمُكَ فَعَفَوْتَ فَلَكَ الْحَمْدُ رَبَّنَا…
وَجْهُكَ أَكْرَمُ الْوُجُوهِ وَ جِهَتُكَ خَيْرُ الْجِهَاتِ وَ عَطِيَّتُكَ أَفْضَلُ الْعَطِيَّاتِ وَ أَهْنَأُهَا…
تُجِيبُ الْمُضْطَرَّ وَ تَكْشِفُ الضُّرَّ وَ تَشْفِي السَّقِيمَ وَ تُنْجِي مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ،
لَا يَجْزِي بِآلَائِكَ أَحَدٌ وَ لَا يُحْصِي نَعْمَاءَكَ قَوْلُ قَائِلٍ.»
چقدر این فرازها گرهگشاست!
«تَمَّ نُورُكَ فَهَدَيْتَ»؛
نورِ حق در دلِ همان تاریکیِ چاه و غبارِ کرب کامل میشود.
حسودان گمان کردند با تدارکِ کرب و انداختن اولیای خدا در حَزْن و دستانداز،
میتوانند مانعِ تابش نور شوند؛
اما نمیدانستند که دستِ قدرتِ الهی گشوده است («وَ بَسَطْتَ يَدَكَ فَأَعْطَيْتَ»)
و در پسِ هر تنگی و قبضی، بسطی ازلی نهفته است.
خداوند بردباری ورزید و مهلت داد («وَ عَظُمَ حِلْمُكَ»)،
تا جوهرِ وجودِ معلمین نورانی در کورهی ابتلاء خالص شود
و چهرهی پلیدِ اهل نفاق و حسد برای همیشه در تاریخ رسوا گردد.
و چه تعبیر بلندی:
«وَجْهُكَ أَكْرَمُ الْوُجُوهِ وَ جِهَتُكَ خَيْرُ الْجِهَاتِ»
یعقوب روی از خلق برتافت و جهتِ دل را تنها به سوی وجهالله گرداند
(«إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللَّهِ»).
او دانست که اگر همهی چهرهها به مکر و حسادت روی بگردانند،
کریمترین وجه و امنترین جهت،
همان قبلهی توحید و ولایت است.
این خداوند است که در انتهای تمام بنبستهای ساختهی اهل مکر:
– مضطر را اجابت میکند؛
– ضرر و آسیب را میزداید؛
– جانهای بیمار و چشمهای سپیدشده از فراق را شفا میبخشد؛
– و انسان را از «الْكَرْبِ الْعَظِيمِ» میرهاند.
آری، «کربِ عظیم» پایان کارِ مؤمن نیست؛
بلکه بستری است برای چشیدنِ «عطیّهی افضل و اهنأ»ی پروردگار.
خاکی که به تیغِ کرب زیر و رو شده بود،
اکنون آمادهی رویشِ گلستانِ معرفت است؛
و چشمی که در حزنِ هجران سپید گشته بود،
به بوی پیراهنِ یوسف و لقای وجهِ کریمش بینا و روشن میگردد.
در این ساحت، زبان از شمارش نعمات الوهی بازمیماند
و تنها زمزمهای که بر لب جاری است، حمد است و حمد و حمد…
زندگی تا آخرین لحظه عمر، همراه با چالش است!
یک مسیر سر بالایی سخت «عقبة»
که مدام باید دست اندازها را یکی پس از دیگری پشت سر بگذاریم!
مواظب باش
به دام تمنّاهات نیفتی!
اگه پایبند حسادت، از قلب گشوده گردد و چشمِ دل، بدنبال تمناهای زودگذر دنیایی نباشد،
به همین راحتی و چابکی، دستاندازهای زندگی رو یکی پس از دیگری با موفقیت طی خواهی کرد.
«چالش بزرگ و تلاش برای نورانی شدن!!»
«تلاش نورانی!»
چالشهای زندگی، فرصتهایی برای تلاش و رشد و کمال هستند.
این بازیها و ورزشها، فرصتهای خوبی برای آموزش فرایند نور، به فرزندانمان می باشد.
مثل همین چالشی که در بالا رفتن از این صخره و موانع وجود دارد،
زندگی هم سراسر صحنه تلاش و مبارزه برای بدست آوردن جام باارزش است!
هر فرصت، یک چالش!
هر چالش، یک گام برای رشد و کمال!
حسود، با فرصتها چه میکنه؟!
«حذف شرایط!»
عکس زیبایی برای مبحث «نار و نور!»
هر فرصت رو اولش نار میبینی،
وقتی قلبا راضی به تقدیرات میشی، این موانع نار رو، پشت سر میذاری
و قلبت نور جوف نار رو درک میکنه.
قلبا، تقدیرات را پذیرا باشیم!
و ما مدام، هر لحظه در معرض یک چالش جدید قرار میگیریم!
بر مبنای پیوند لغوی و باطنی میان «حَزْن» (دستانداز و ناهمواری راه) و «کَرْب» (زیر و رو شدن خاک و گرهخوردن جان)، این دلنوشته را با تمرکز بر حقیقت ابتلای یعقوب(ع) و پیوند آن با حقیقت کربلا مینویسیم:
***
#دلنوشته
حزن یعقوب؛ کربلای یعقوب؛ کربِ عظیمِ پیرِ کنعان
تبارشناسی دسیسهی اهل حسد در زیر و رو کردن جانِ اهل نور
***
۱. دستاندازهای مسیر؛ حَزْنِ نَفْس
اهل لغت در ریشهی «حزن» نوشتهاند:
«حَزْنُ الْأَرْض: ما غَلُظَ مِنْها»؛
زمینِ ناهموار و زبر، سنگلاخی پر از دستانداز در برابر سرزمینی سهل و هموار.
وقتی راه، هموار نیست و سنگریزههای عناد و مکر پیش پای سالک میریزند،
گامها سنگین میشود؛
نفس به تنگی میافتد و جان دچار «حَزْن» میگردد.
و در آن سو، در ریشهی «کرب» آوردهاند:
«کَرْبُ الْأَرْضِ: قَلْبُها بِالْحَفْرِ»؛
زیر و رو کردن زمین با شخم و شیار عمیق؛
کندن خاک تا اعماقش بیرون بریزد و هیچ تکیهگاهی بر جا نماند.
اندوهِ کرب، خاکی است که بر جان مینشیند و تمام وجود آدمی را زیر و رو میکند؛
گرهی غلیظ و سفت (الْکَرَب: عَقْدٌ غَلیظ) که راه نفس کشیدن را میبندد.
این دو واژه، نامِ جغرافیای یک تقدیرند:
«حزن»، دستاندازی است که مکاران در مسیر نور میتراشند؛
و «کرب»، زیر و رو شدنی است که از مکرِ اهل حسد در باطن جان پدید میآید.
—
۲. طلوع کرب در آستانهی توطئه (ایستگاه اول: آیهی ۱۳)
آن روز که پسران گرد یعقوب آمدند تا یوسف را با تظاهر به نُصح و خیرخواهی («وَ إِنَّا لَهُ لَنَاصِحُونَ») از دامن پدر جدا کنند، پیرِ بصیرِ کنعان از نقشه باخبر بود. او پیش از آنکه گرگِ بیابان پا پیش بگذارد، گرگهای درون جانِ برادران را دیده بود.
یعقوب فرمود:
«قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَأَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ» (یوسف/۱۳)
این نخستین پرده از «کربلای یعقوب» بود.
حزن یعقوب یک بیقراریِ کور یا دلهرهای بیپایه نبود؛
«پیشآگاهیِ نورانی» از دستاندازی بود که حسادت برای بریدن ریشهی ولایت تدارک دیده بود.
حسود تابِ دیدن تجلی نور را در چهرهی ولیّ خدا ندارد.
چشم دلش به تاریکیِ تمنّاهای پست خو گرفته و برای آنکه این نور را نبیند،
دست به «حذف شرایط» میزند:
یوسف باید دور شود!
پیوند معلم و شاگرد، پدر و حجت، نور و آیینه باید بریده شود!
این جداسازی خائنانه، آغاز «کرب العظیم» یعقوب بود؛
آغاز شخم خوردن قلب پدری که میدید گرگِ حسد چگونه حقیقت را میدرد،
در حالی که اهل نفاق خود را بیخبر و خیرخواه جلوه میدهند.
—
۳. کربلای تاریخ؛ تکرار مکر حسودان در محاصرهی معلم
ماجرای یوسف و یعقوب، یک قصهی پایانیافته در عهد باستان نیست؛
این قانونِ تکرارپذیرِ اصطکاک میان تاریکی و نور است.
همانگونه که برادرانِ حسود با مکر و دسیسه یعقوب را در گرداب حزن انداختند و یوسف را به چاه افکندند، در کوفه نیز حسدِ اهل دنیا و نفاقِ عهدشکنان دست به یکی کرد تا ولیّ خدا، حسین بن علی (ع)، را به محاصرهی کرب و بلا بکشاند.
آنجا که کاروان به سرزمین موعود رسید، فرمود:
«هذِهِ کَرْبٌ وَ بَلاء»؛
اینجا خاکِ زیر و رو شدن است؛
اینجا کربِ عظیم است.
اهل حسادت همواره با لباس خیرخواهی و نامهنگاریهای دروغین میآیند،
اما مقصدشان یکی است:
انداختن پای نور در دستاندازهای مکر،
جدا کردن معلم از شاگرد،
و کشاندن پاکان به مخمصههای سخت.
—
۴. سپیدی چشم و آتش کظم (ایستگاه دوم: آیهی ۸۴)
سالها گذشت و دستاندازهای اهل مکر، جان یعقوب را شخم زد.
او در این فراق، فریاد برنیاورد و رسواییِ برادران را بر سر بازار نبرد،
بلکه سِرّ را در سینهی خود حبس کرد:
«وَتَوَلَّىٰ عَنْهُمْ وَقَالَ يَا أَسَفَىٰ عَلَىٰ يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ» (یوسف/۸۴)
این مرتبهی دوم حزن است:
«حزنِ سوختن در محفظهی ابتلاء.»
«کظیم» یعنی مشکی لبریز از آب که دهانهاش را محکم بستهاند تا قطرهای بیرون نریزد.
یعقوب از کرب و حزن انباشته بود،
اما دهان به اعتراض نگشود،
تقدیر را ناسزا نگفت و در برابر پروردگار قد علم نکرد.
چشمِ سرش از بار سنگین این حزن سپید شد تا چشمِ باطنش نور یوسف را در فراسوی پردههای غیب تماشا کند.
—
۵. شکوای نور نزد خدا و گشایش کرب عظیم (ایستگاه سوم: آیهی ۸۶)
وقتی طعنهی غافلان بلند شد که «هنوز هم یوسف را یاد میکنی تا جانت بسوزد؟»،
یعقوب تفاوت حزن نفسانی با حزن توحیدی را آشکار کرد:
«إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (یوسف/۸۶)
او نگفت من محزون نیستم؛
گفت من این شکستگی،
این خاکِ زیر و رو شدهی جان،
و این دستاندازهای مکرِ مکاران را تنها به بارگاه او عرضه میکنم:
«يَا صَرِيخَ الْمَكْرُوبِينَ وَ يَا كَاشِفَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ».
اینجاست که حزن، علم میآفریند: «وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ…».
پشت این دیوارهای شخمخورده و تلخ،
نوری از یقین میتابد که غافلان و مکاران از درکش عاجزند.
قرآن همانگونه که نوح را از طوفان جهل و تکذیب رهانید:
«وَ نَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظيمِ» (انبیاء/۷۶؛ صافات/۷۶)؛
و موسی و هارون را از ستم فرعونیان خلاصی بخشید:
«وَ نَجَّيْناهُما وَ قَوْمَهُما مِنَ الْكَرْبِ الْعَظيمِ» (صافات/۱۱۵)؛
یعقوب را نیز از این شبِ تاریکِ حسادت عبور داد و پیراهن بشارت و وصال را بر دیدگانش نشاند.
—
۶. فرجام کلام: ذبح تاریکی، طلوع نور
کرب و حزن، ظاهرش «نار» است؛
سنگلاخ و دستانداز است؛
مخمصهای است که اهل نفاق و حسادت برای خاموش کردن چراغ هدایت میسازند.
اما باطنش «نور» است؛
میدانی برای صیقل خوردنِ قلب سلیم، ذبح تاریکی، و درک ولایت.
اگر پایبند حسد از دل گشوده نشود،
آدمی خود سازندهی دستانداز برای اولیای خدا میشود؛
اما دلی که در میانهی این کربِ عظیم،
شکوایش را تنها نزد خدا میبرد،
در نهایت شاهد خواهد بود که چگونه با دستِ ربوبی «کاشِفِ الْکَرْبِ الْعَظیم»،
غبارها فرو مینشیند،
مکرِ اهل حسد بر باد میرود،
و نورِ یوسفِ ولایت بر سراسر آفاق طلوع میکند.
این دلنوشته از «زبان حالِ یعقوب (ع)» نگاشته شد؛ بازگوییِ نجوای درونی رسولی که میان تمنّای قلبش برای تماشای جمال یوسف، و مأموریت سنگینِ الهیاش برای تسلیم در برابر فراق و عبور از «کرب العظیم»، پیوندی از نور و رضا برقرار ساخت:
***
#دلنوشته
مأموریتِ حزن؛ نجوای یعقوب در آغازِ کرب العظیم
زبان حالِ پیرِ کنعان در ترازوی تمنّا و تقدیر
آن روز که برادران یوسف بر گرد من حلقه زدند و با لبخندهای فریبنده و واژههای آراسته سخن از صحرا، فراغت، و بازی گفتند:
«أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ»…
به رسمِ عادتِ پدران، باید دلم شادمان میشد از نشاطِ فرزندانم؛
اما ناگهان، صاعقهای از علمِ غیب بر آسمانِ جانم تابید.
پردهها کنار رفت و من در پسِ تبسمهایشان، زوزهی مکرِ حسد را شنیدم.
شادی در سینهام خشکید و حزنی سنگین بر جانم فرود آمد؛
پس بیاختیار زبان گشودم و گفتم:
«قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ…»
(رفتنِ او، جانِ مرا به حزن مینشاند…)
آه… این کلام، اظهارِ یک دلشورهی سادهی پدری نبود؛
این نالهی آغازِ «کربلای یعقوب» بود.
فهمیدم ناقوسِ ابتلای بزرگ نواخته شده است؛
دانستم که این دستاندازِ سنگین («حَزْن»)،
دامی است که اهل حسد برای بریدنِ پیوندِ من و ماهجبینِ کنعان گستردهاند؛
و خاکِ جانِ من با این واقعه تا عمیقترین لایهها زیر و رو خواهد شد:
«کَرْبُ الْأَرْض»!
خدای من!
تمنّای دلِ من چه بود؟
تمنّای من این بود که مدام یوسفم را روبهرویم بنشانم؛
که چشم در چشمِ آن تجلیِ نور بدوزم؛
که عطشِ جانم را با تماشای سیرت و صورتِ زیبای او فرو بنشانم؛
که دست در دستش بگذارم و سایهبانِ خستگیهایش باشم.
مگر جرمِ دل چه بود جز تماشای آیینهای که نشان از تو داشت؟!
اما… آه از تیغِ برّانِ تقدیر!
ناگهان ندایی در اعماقِ سرّ من طنین انداخت که:
«یعقوب! تمنّای تو نظارهی روی یوسف است،
اما مأموریتِ رسالتِ تو، راضیشدن به فراقِ اوست!»
آری، «حزن» شد مأموریتِ من!
من برگزیده شدم تا در کورهی دوری بسوزم،
بیآنکه زبان به کفر و ناسپاسی بگشایم.
مأمور شدم که گرگهای حسادت را ببینم که فرزندم را میربایند،
و جامِ صبر و کظم را جرعهجرعه سر بکشم:
«فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلَى ما تَصِفُونَ»
سالها آمد و رفت…
در این راه، چنان بارِ فراق بر شانههایم سنگینی کرد و چنان داغ را در خود فرو خوردم که کاسهی صبرم کظیم گشت و روشناییِ چشمِ سرم را به پای این عشق ریختم:
«وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ»
چشمهایم سفید شد، نه از سرِ عجز و ناامیدی؛
که این سپیدی، داغِ تمنایی بود که به پای ارادهی معشوق سر بریدم.
دیدگانِ سرم خاموش شد تا چراغِ یقین در دلم افروختهتر گردد.
سرزنشگران آمدند؛
غافلان زبان به ملامت گشودند که «تا کی در یادِ یوسف میسوزی؟ مگر هلاک نخواهی شد؟»
اما آنان چه میدانستند از سِرّ میان من و پروردگارم؟
پاسخِ من تنها یک کلام بود؛ سندی از توحید و بندگی:
«قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»
من این شکستگیِ دل،
این دستاندازهای جانکاه،
این خاکِ شخمخوردهی کرب،
و این آتشِ پنهان را به بازارِ خلق نبردم؛
من تنها به سوی تو گریختم:
«يَا كَاشِفَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ»!
من به تقدیرِ تو تن دادم و یوسفم را از دست دادم تا تورا بیابم؛
و اکنون در نهایتِ این شبِ تاریکِ هجران،
با قلبی سوخته اما لبریز از یقین،
بوی پیراهنِ بشارت را استشمام میکنم…
دانستهام که تو مضطر را وانمیگذاری،
حزنِ مرا مایه هدایت میگردانی،
و به فضلِ بیپایانت،
مرا از این «کربِ عظیم» به سلامت عبور میدهی.
عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ:
قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقِ ع مَا كَانَ دُعَاءُ يُوسُفَ ع فِي الْجُبِّ فَإِنَّا قَدْ اخْتَلَفْنَا فِيهِ فَقَالَ إِنَّ يُوسُفَ ع لَمَّا صَارَ فِي الْجُبِّ وَ أَيِسَ مِنَ الْحَيَاةِ قَالَ اللَّهُمَّ إِنْ كَانَتِ الْخَطَايَا وَ الذُّنُوبُ قَدْ أَخْلَقَتْ وَجْهِي عِنْدَكَ فَلَنْ تَرْفَعَ لِي إِلَيْكَ صَوْتاً وَ لَنْ تَسْتَجِيبَ لِي دَعْوَةً فَإِنِّي أَسْأَلُكَ بِحَقِّ الشَّيْخِ يَعْقُوبَ فَارْحَمْ ضَعْفَهُ وَ اجْمَعْ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ فَقَدْ عَلِمْتَ رِقَّتَهُ عَلَيَّ وَ شَوْقِي إِلَيْهِ قَالَ ثُمَّ بَكَى أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقُ ع ثُمَّ قَالَ وَ أَنَا أَقُولُ اللَّهُمَّ إِنْ كَانَتِ الْخَطَايَا وَ الذُّنُوبُ قَدْ أَخْلَقَتْ وَجْهِي عِنْدَكَ فَلَنْ تَرْفَعَ لِي إِلَيْكَ صَوْتاً فَإِنِّي أَسْأَلُكَ بِكَ فَلَيْسَ كَمِثْلِكَ شَيْءٌ وَ أَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ بِمُحَمَّدٍ نَبِيِّكَ نَبِيِّ الرَّحْمَةِ يَا اللَّهُ يَا اللَّهُ يَا اللَّهُ يَا اللَّهُ يَا اللَّهُ ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع قُولُوا هَذَا وَ أَكْثِرُوا مِنْهُ فَإِنِّي كَثِيراً مَا أَقُولُهُ عِنْدَ الْكُرَبِ الْعِظَامِ.
این حدیث شریف و تکاندهنده از امام صادق (ع)، پرده از لطیفترین و عمیقترین تلاقیِ میان «حزنِ یعقوب در فراز» و «کربِ یوسف در نشیبِ چاه» برمیدارد؛ آنجا که استغاثهی قعرِ چاه با اشکِ صادق آل محمد (ع) گره میخورد و شاهکلیدِ عبور از «کُرَبِ عِظام» آشکار میشود.
طنینِ استغاثه در قعرِ جُبّ؛ پیوندِ کربِ یوسف با حزنِ یعقوب و اشکِ صادق آل محمد (ع)
هماندم که یعقوب در کنعان مأموریتِ سنگینِ حزن را بر دوش میکشید و با «فَصَبْرٌ جَمِيلٌ» روی از خلق برمیتافت، در چندفرسنگیِ او، در قعرِ تاریک و نمورِ چاه، پردهی دیگری از این ابتلای بزرگ رقم میخورد.
یوسف در عمقِ «جُبّ» فروافتاده بود؛
در محاصرهی تنهایی، تاریکی و آنجا که استغاثهی قعرِ چاه با اشکِ صادق آل محمد (ع) گره میخورد و شاهکلیدِ عبور از «کُرَبِ عِظام» آشکار میشود.
—
#دلنوشته
طنینِ استغاثه در قعرِ جُبّ؛ پیوندِ کربِ یوسف با حزنِ یعقوب و اشکِ صادق آل محمد (ع)
هماندم که یعقوب در کنعان مأموریتِ سنگینِ حزن را بر دوش میکشید و با «فَصَبْرٌ جَمِيلٌ» روی از خلق برمیتافت، در چندفرسنگیِ او، در قعرِ تاریک و نمورِ چاه، پردهی دیگری از این ابتلای بزرگ رقم میخورد.
یوسف در عمقِ «جُبّ» فروافتاده بود؛
در محاصرهی تنهایی، تاریکی و طنابهای کینهی برادران؛
آنجا که تمام اسبابِ دنیوی گسسته شد و سایهی مرگ بر سرِ ماهِ کنعان بال گشود:
عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ:
قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقِ (ع):
مَا كَانَ دُعَاءُ يُوسُفَ (ع) فِي الْجُبِّ فَإِنَّا قَدْ اخْتَلَفْنَا فِيهِ؟
فَقَالَ: إِنَّ يُوسُفَ (ع) لَمَّا صَارَ فِي الْجُبِّ وَ أَيِسَ مِنَ الْحَيَاةِ قَالَ:
«اللَّهُمَّ إِنْ كَان…
الها! اگر گناهان روی مرا نزد تو کهنه و بیمقدار کرده و صدایی از من بالا نمیرود،
تو را به حقِ آن پیرِ محزون، یعقوب، میخوانم!
بر ضعف و بیچارگیِ او رحم کن و میان من و او جمع فرما…
که تو خود نازکدلی و رقّتِ او بر من، و اشتیاقِ سوزانِ مرا به او میدانی!»
ببین چگونه حزنِ یعقوب در کنعان، مأمن و شفیعِ نجاتِ یوسف در چاه میشود!
طنابهای کینهی حسودان که میخواستند ریشهی نور را بخشکانند،
با سیمِ اتصالِ این دو قلبِ شکسته و اهل رضا پنبه شد.
کربِ یوسف با حزنِ یعقوب درهمآمیخت تا دریچهای از رحمتِ خاصه گشوده شود.
اما ماجرا به قعرِ چاهِ کنعان ختم نمیشود؛
این رشتهی نور امتداد مییابد تا به قلبِ مقدسِ امام صادق (ع) میرسد.
راوی میگوید چون کلام به اینجا رسید:
«ثُمَّ بَكَى أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقُ (ع)…»
(سپس اشک از دیدگانِ امام صادق علیهالسلام جاری شد…)
چرا امام گریست؟!
آیا اشکِ امام تنها برای غربتِ یوسف در چاه بود؟
یا برای امتدادِ این مظلومیت در تمام تاریخ؟
برای غریبانِ کربلا و مهدیِ فاطمه (عج) در چاهِ غیبت؟
سپس امام با همان دلِ سوخته و اشکهای جاری،
ذکرِ اعظم و پناهگاهِ جانِ شیعه در کورانِ حوادث را بر زبان جاری ساخت:
ثُمَّ قَالَ: وَ أَنَا أَقُولُ:
«اللَّهُمَّ إِنْ كَانَتِ الْخَطَايَا وَ الذُّنُوبُ قَدْ أَخْلَقَتْ وَجْهِي عِنْدَكَ فَلَنْ تَرْفَعَ لِي إِلَيْكَ صَوْتاً، فَإِنِّي أَسْأَلُكَ بِكَ فَلَيْسَ كَمِثْلِكَ شَيْءٌ، وَ أَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ بِمُحَمَّدٍ نَبِيِّكَ نَبِيِّ الرَّحْمَةِ، يَا اللَّهُ يَا اللَّهُ يَا اللَّهُ يَا اللَّهُ يَا اللَّهُ…»
ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (ع):
«قُولُوا هَذَا وَ أَكْثِرُوا مِنْهُ، فَإِنِّي كَثِيراً مَا أَقُولُهُ عِنْدَ الْكُرَبِ الْعِظَامِ.»
(این را بگویید و بسیار تکرار کنید؛
چرا که من خود در هنگام سختیها و گرفتاریهای بزرگ [کُرَبِ عِظام] این دعا را بسیار میخوانم.)
اینجا نقطهی اوجِ پیوندِ توحید و ولایت است:
اگر یوسف در چاه، به حقِ شیخِ کنعان استغاثه کرد،
ما در چاههای تاریکِ نفس و در گردابِ فتنههای آخرالزمان،
به «ذاتِ بیمثالِ حق» و به وجهِ منیرِ «نبیّ رحمت، محمّد مصطفی (ص) و آلِ طاهرینش» متوسل میشویم.
«کُرَبِ عِظام» همان شخمخوردنهای عظیمی است که بنیانِ آرامشهای ظاهری را ویران میکند؛
اما نسخهی صادقِ آل محمد (ع) به ما آموخت که انتهای هر چاهی، بنبست نیست؛
بلکه محرابِ فریاد و تضرع است:
«یَا اللَّهُ… یَا اللَّهُ… یَا اللَّهُ»!
آنجا که دل از همه جا گسست و خود را هیچ انگاشت،
دستِ غیبِ «کاشف الکرب» فرود میآید،
طنابِ نجات را میفرستد و یوسفِ جان را از قعرِ تاریکی به سریرِ عزت و ولایت مینشاند.
عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:
لَمَّا نَزَلَتِ الْخَطِيئَةُ بِآدَمَ وَ أُخْرِجَ مِنَ الْجَنَّةِ أَتَاهُ جَبْرَئِيلُ ع فَقَالَ يَا آدَمُ ادْعُ رَبَّكَ
قَالَ يَا حَبِيبِي جَبْرَئِيلُ مَا أَدْعُو
قَالَ قُلْ رَبِّ أَسْأَلُكَ بِحَقِّ الْخَمْسَةِ الَّذِينَ تُخْرِجُهُمْ مِنْ صُلْبِي آخِرَ الزَّمَانِ إِلَّا تُبْتَ عَلَيَّ وَ رَحِمْتَنِي
فَقَالَ لَهُ آدَمُ يَا جَبْرَئِيلُ سَمِّهِمْ لِي
قَالَ قُلِ اللَّهُمَّ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ نَبِيِّكَ وَ بِحَقِّ عَلِيٍّ وَصِيِّ نَبِيِّكَ وَ بِحَقِّ فَاطِمَةَ بِنْتِ نَبِيِّكَ وَ بِحَقِّ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ سِبْطَيْ نَبِيِّكَ إِلَّا تُبْتَ عَلَيَّ فَارْحَمْنِي
فَدَعَا بِهِنَّ آدَمُ فَتَابَ اللَّهُ عَلَيْهِ
وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ تَعَالَى:
فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ
وَ مَا مِنْ عَبْدٍ مَكْرُوبٍ يُخْلِصُ النِّيَّةَ وَ يَدْعُو بِهِنَّ إِلَّا اسْتَجَابَ اللَّهُ لَهُ.
این حدیث شریف از رسول خدا (ص) همان حلقهی بنیادین و باطنیِ تمامِ ماجراست؛ آنجا که معلوم میشود سرّ نجاتِ یوسف از چاه، خلاصیِ یعقوب از حزن، و گشایش هر «عبدِ مکروب» در طول تاریخ، در ریشهی کلماتِ توبهی آدم (ع) و انوار مقدسه اصحاب کساء (ع) نهفته است.
#دلنوشته
کلماتِ عرشی؛ سرّ نجاتِ «عبدِ مکروب» از هبوطِ آدم تا چاهِ کنعان
چون در داستان ابتلائاتِ اولیاء درنگ کنی، درمییابی که قعرِ چاهِ یوسف و بیتالأحزانِ یعقوب، نخستین منزلگاهِ این «کرب» نبوده است.
آغازِ این شخمخوردنِ سهمگین و هبوط در دستاندازهای حزن، از همان بامدادِ آفرینش رقم خورد؛ آنگاه که خطیئه بر ساحتِ آدم (ع) فرود آمد و او از جوارِ قربِ جنت به خاکدانِ غربت رانده شد:
عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص):
لَمَّا نَزَلَتِ الْخَطِيئَةُ بِآدَمَ وَ أُخْرِجَ مِنَ الْجَنَّةِ أَتَاهُ جَبْرَئِيلُ (ع) فَقَالَ: يَا آدَمُ ادْعُ رَبَّكَ!
قَالَ: يَا حَبِيبِي جَبْرَئِيلُ مَا أَدْعُو؟
قَالَ قُلْ: «رَبِّ أَسْأَلُكَ بِحَقِّ الْخَمْسَةِ الَّذِينَ تُخْرِجُهُمْ مِنْ صُلْبِي آخِرَ الزَّمَانِ إِلَّا تُبْتَ عَلَيَّ وَ رَحِمْتَنِي»
فَقَالَ لَهُ آدَمُ: يَا جَبْرَئِيلُ سَمِّهِمْ لِي!
قَالَ قُلِ:
«اللَّهُمَّ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ نَبِيِّكَ، وَ بِحَقِّ عَلِيٍّ وَصِيِّ نَبِيِّكَ، وَ بِحَقِّ فَاطِمَةَ بِنْتِ نَبِيِّكَ، وَ بِحَقِّ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ سِبْطَيْ نَبِيِّكَ، إِلَّا تُبْتَ عَلَيَّ فَارْحَمْنِي»
فَدَعَا بِهِنَّ آدَمُ فَتَابَ عَلَيْهِ وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ تَعَالَى:
﴿فَتَلَقَّىٰ آدَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ﴾
آدم در تاریکیِ غربت و فراق سرگردان بود؛
کربِ هبوط تمام وجودش را فراگرفته بود،
اما راهِ رهایی،
ساختنِ بال با قوای بشری نبود؛
تلقیِ «کلمات» بود؛
کلماتی از جنسِ نورِ اتمّ، انوار پنج تن آل عبا.
و چه بشارتِ شگرف و جهانشمولی در پایان این کلامِ نبوی موج میزند:
«وَ مَا مِنْ عَبْدٍ مَكْرُوبٍ يُخْلِصُ النِّيَّةَ وَ يَدْعُو بِهِنَّ إِلَّا اسْتَجَابَ اللَّهُ لَهُ.»
(و هیچ بندهی غمزده و به کربافتادهای نیست که با نیّت خالص به این انوار پنجگانه دعا کند، مگر آنکه خداوند دعایش را مستجاب فرماید.)
اینجاست که همهی رشتهها به یک نقطه میرسند:
– اگر آدم از کربِ هبوط نجات یافت، به برکتِ این کلمات بود؛
– اگر یوسف در قعرِ جُبّ با توسل به حقِ شیخِ کنعان رهایی یافت،
جلوهای از همین انوارِ مظهر رحمت بود؛
– و اگر امام صادق (ع) در «کُرَبِ عِظام» پناه به نبیّ رحمت و ذات اقدس حق میبرد، نشان از آن دارد که «کاشف الکربِ حقیقی» در تمام عوالم، وجهالله الاعظم و حقیقتِ محمّد و آل محمّد (ع) است.
«عبدِ مکروب» هرگاه زمینِ جانش با ابتلائاتِ سخت شخم خورد و از همهی اسبابِ فریبندهی دنیا منقطع گشت، اگر نیت را خالص کند و رو به سوی این انوارِ مقدسه بگرداند، حقیقتِ «فَتَابَ عَلَيْهِ» و «کَشَفْنَا مَا بِهِ مِنْ ضُرٍّ» را با تمام وجود خواهد چشید.
چرا که در دارِ تحقق، هیچ گرهِ کوری در برابر تابشِ انوارِ آلالله استوار نمیماند.
این حدیث قدسی، جامع و شگفتانگیز که از سینه و لسان مبارک جوادالائمه (ع) از طریق آباء گرامیاش تا سیدالشهدا (ع) و پیامبر اعظم (ص) روایت شده، پرده از «منظومهی نجات» برمیدارد.
اینجا معلوم میشود که اگر حزنِ یعقوب زمینهساز کشفِ کرب بود، و اگر استغاثهی یوسف در قعر جُبّ و توبهی آدم به کلمات پیوند خورد، باطنِ همهی اینها در «سفینة النجاة» و سلسلهی انوار دوازدهگانهای تعبیه شده که خداوند برای هر یک، اسمی، نوری، مأموریتی و «دعایی برای فَرَج و کشفِ کَرْب» قرار داده است؛ تا سرانجام به دست موعودِ منتظَر، تمام کربهای تاریخ برچیده شود و پرچم توحید بر عالم برافراشته گردد.
—
#دلنوشته
سفینهی نجاتِ عالَم و منظومهی انوار؛ از مصباحِ هُدی تا فَرَجِ موعودِ کلّ کُرَب
چون پردههای غیب بیشتر به کناری میرود،
سالک درمییابد که «کربِ عظیم» و شخمخوردنِ تاریخِ اهل حق، تصادفی کور نیست؛
بلکه در پسِ پشتِ تمام این ابتلائات،
نقشهای قدسی و عرشی از جانب پروردگار برای نجات و کمالِ بشریت نگاشته شده است.
روزی اُبیّ بن کعب در محضر خاتم انبیاء (ص) نشسته بود که ناگاه سیدالشهدا، حسین بن علی (ع) وارد شد. پیامبر او را با تعبیری حیرتانگیز در آغوش کشید و فرمود:
«مَرْحَباً بِكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَا زَيْنَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ…»
و در برابر شگفتیِ اُبیّ، رسول خدا پرده از سرّ مکتوبِ عرش برداشت:
«سوگند به آنکه مرا به حق مبعوث کرد، مقام حسین در آسمان بزرگتر از زمین است!
همانا در سمت راست عرش الهی نگاشته شده است:
«مِصْبَاحُ هُدًى وَ سَفِينَةُ نَجَاةٍ، وَ إِمَامٌ غَيْرُ وَهْنٍ وَ عِزٌّ وَ فَخْرٌ وَ بَحْرُ عِلْمٍ وَ ذُخْرٌ…»
و خداوند در صلب او نطفهای طیّبه، مبارکه و زکیّه نهاده، و دعاهایی به او تلقین فرموده که هیچ آفریدهای با آنها دعا نمیکند مگر آنکه:
«وَ فَرَّجَ اللَّهُ عَنْهُ كَرْبَهُ…»
(خداوند کَرْب و اندوهِ بزرگش را میگشاید و راهش را روشن و امرش را آسان میسازد!)»
ببین چگونه «کشف کرب» مستقیماً به کشتیِ نجاتِ حسین (ع) متصل است!
دعایِ پس از نمازِ اباعبدالله، نخستین گرهگشای این صراط است؛
آنجا که بنده اعتراف میکند:
«فَقَدْ رَهِقَنِي مِنْ أَمْرِي عُسْرٌ»
(سختی و عُسر مرا فرا گرفته)،
و خداوند عُسرِ او را به یُسر و کربِ او را به انشراحِ صدر بدل میسازد.
سپس پیامبر اعظم (ص) دانههای این تسبیحِ نور را یکی پس از دیگری در صلبِ حسین (ع) به تماشا میگذارد؛ گویی برای هر نوع ابتلایی از حزن و کرب، دارویی از جنسِ ذکر و ولایت تعبیه شده است:
– زینالعابدین علی بن الحسین (ع)، ماهِ تبیین و نجات از گمراهی، با ذکرِ:
«يَا دَائِمُ يَا دَيْمُومُ يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ يَا كَاشِفَ الْغَمِّ وَ يَا فَارِجَ الْهَمِّ…»
تا راهنمای عبدِ گرفتار به سوی بهشتِ امن باشد.
– باقرالعلوم محمد بن علی (ع)،
صاحب مواریث آسمانها و زمین،
که دعایش سپرِ بخشش و جلبِ رضوان الهی برای شیعیان است.
– صادق آل محمد جعفر بن محمد (ع)،
که دعایش برای نجات شیعه از آتش و پوشاندن عیوب و حلّ کُرَب است:
«اجْعَلْ لِي مِنْ كُلِّ غَمٍّ فَرَجاً»؛
تا سالک با رویی سپید (أَبْيَضَ الْوَجْهِ) محشور گردد.
– موسی بن جعفر (ع)،
شکافندهی دانهها و خارجکنندهی گیاه از دلِ خاکهای مرده و شخمخورده:
«يَا فَالِقَ الْحَبِّ… وَ مُخْرِجَ النَّبَاتِ افْعَلْ بِي مَا أَنْتَ أَهْلُهُ»؛
که حوائج عبدِ مکروب را کفایت میکند.
– علی بن موسی الرضا (ع)،
حجت و مایهی رضایت، با نجوای توحیدی برای ایمنی از هر هراس و اندوه:
«وَ احْشُرْنِي عَلَيْهِ آمِناً أَمْنَ مَنْ لَا خَوْفَ عَلَيْهِ وَ لَا حُزْنَ وَ لَا جَزَعَ…»؛
اکسیرِ ابطالِ خوف و حزنِ نفسانی.
– جوادالائمه محمد بن علی (ع)، میراثدار علم و شفیع روز جزا:
«يَا مَنْ لَا شَبِيهَ لَهُ وَ لَا مِثَالَ… حَلُمْتَ عَمَّنْ عَصَاكَ».
– هادیِ امت علی بن محمد (ع)،
مظهر سکینه، وقار و آگاهی از اسرار مکتوم، با ذکر نورانی:
«يَا نُورُ يَا بُرْهَانُ يَا مُنِيرُ يَا مُبِينُ يَا رَبِّ اكْفِنِي شَرَّ الشُّرُورِ وَ آفَاتِ الدُّهُورِ».
– حسن بن علی العسکری (ع)،
نورِ بلاد و عزّتِ امت:
«يَا عَزِيزَ الْعِزِّ فِي عِزِّهِ… أَبْعِدْ عَنِّي هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ»؛
پناهگاهی در برابر وسوسههای حسودان و شیاطین.
و سرانجام، پایانبخشِ تمامِ کربهای تاریخ و میوهی نهاییِ این شجرهی طیبه:
«الْإِمَامُ التَّقِيُّ النَّقِيُّ السَّارُّ الْمَرْضِيُّ الْهَادِي الْمَهْدِيُّ…»
همان نوری که هر مؤمنِ صاحبِ میثاقِ ولایت به او دل میسپارد؛
امامی که با سیصد و سیزده یارِ مخلص و خستگیناپذیر برمیخیزد؛
شمشیری که خود از نیام برمیآید و پرچمی که خود سخن میگوید:
«اخْرُجْ يَا وَلِيَّ اللَّهِ!»
آری! تمامِ دستاندازهای حزنِ یعقوب،
تمامِ غربتِ یوسف در چاه،
و تمامِ شخمخوردنهای جگرسوزِ کربلا و کُرَبِ شیعه در طول سدهها،
صعود به سوی این قلهی ظهور است.
آنان که به این سلسلهی دوازدهگانه تمسک جستند،
همچون مُشک در زمین خوشبو و ماندگارند،
و در آسمان مانند ماهی درخشان که نورش هرگز خاموش نمیشود:
«طُوبَى لِمَنْ أَحَبَّهُ وَ طُوبَى لِمَنْ لَقِيَهُ وَ طُوبَى لِمَنْ قَالَ بِهِ، بِهِ يُنْجِيهِمُ اللَّهُ مِنَ الْهَلَكَةِ…»
خوشا جانی که در سختیهای عالم («کُرَبِ عِظام»)، سر به آستانِ این خاندان میساید؛
چرا که نام هر یک از آنان،
مهری است بر صحیفهی نجات و دریچهای است به سوی رهایی از ظلمت،
تا روزی که «کاشف الکربِ موعود» بیاید و زمین را پس از شخمخوردن در ظلم و جور،
سرشار از قسط و عدل و نورِ ابدی گرداند.
