“The False Leader Claims to be the Deputy of the Bearer of Light!
An Efreet from the Jinn!”
“The court of Solomon is not a mere relic of history; it is a recurring drama within the theatre of our souls. In the heart of our daily ‘work-life,’ the same celestial battle unfolds, revealing the true nature of those who lead and those who follow.
Whenever a destiny manifests contrary to our desires, the **Efreet** of the Jinn—the embodiment of the false leader—awakens within the chambers of the heart. He is a creature of ‘Afr’ (the dust), possessing only the frantic energy of an ego consumed by envy. He is desperate, hollow, and devoid of the ‘Knowledge of the Book’ (*‘Ilm al-Kitab*). To mask his inadequacy, he rushes; he spreads accusations, he slanders, and he creates chaos. He demands that we, too, act with the same haste, hoping to enlist our own envious *nafs* (ego) in his criminal acts.
Yet, in that very moment of turmoil, there is a path of salvation. If we momentarily pause and turn toward the Divine, we witness the manifestation of the true **Teacher**—the one who possesses the wisdom of Asaf ibn Barkhiya. He does not need to shout, nor does he resort to the theatrical displays of the Efreet. He brings with him the ‘Sacred Light’ (*Nur*). Through him, the heart is granted the specific ‘prescription’ it needs for that exact moment of crisis—a remedy born not of panic, but of divine discernment.
The work-life we navigate is our own test of faith. We stand at the crossroads of our own will: Will we follow the hasty, fiery commands of the Efreet, or will we listen to the calm, illuminating whispers of the Teacher? The choice reveals our true allegiance: are we seekers of the Fire, or are we keepers of the Light? In the sanctuary of our hearts, the court of Solomon is in session, and the judgment is ours to make.”
لیدر سوء مدعی است که قائممقامِ صاحبِ نور است! عِفْريتٌ مِنَ الْجِنِّ!
«دربارِ سلیمان تنها یک واقعهی تاریخیِ دوردست نیست؛
بلکه نمایشی تکرارشونده در تماشاخانهی جانهای ماست.
در قلبِ “ورکلایف” (کار و زندگی) روزمرهی ما،
همان نبردِ ملکوتی برپا میشود و ماهیتِ حقیقیِ پیشوایان و پیروان را عیان میسازد.
هرگاه تقدیری برخلافِ امیال ما رخ دهد،
«عفریتِ» جن —که تجسمِ لیدرِ سوء است— در حجرههای قلب بیدار میشود.
او موجودی است از جنسِ «عَفْر» (خاک)،
که تنها از انرژیِ مضطربِ نفسی که در حسد غرق شده، بهره دارد.
او مستأصل، توخالی و تهی از «عِلمِ آنلاین کتاب» است.
برای پنهان کردنِ کاستیهایش، شتاب میکند؛
اتهام میپراکند،
تهمت میزند
و هرجومرج به پا میکند.
او از ما نیز میخواهد با همان عجله عمل کنیم،
به این امید که «نفسِ حسودِ» ما را نیز در اقداماتِ مجرمانهی خویش شریک کند.
با این حال، در همان لحظهی اضطراب، راهی برای نجات هست.
اگر لحظهای درنگ کنیم و به سوی حق روی آوریم،
تجلیِ «معلمِ» حقیقی را مشاهده میکنیم؛
کسی که از حکمتِ آصفِ بن برخیا برخوردار است.
او نیازی به فریاد کشیدن ندارد و به نمایشهای پوشالیِ عفریت متوسل نمیشود.
او با خود «نورِ مقدس» را میآورد.
از طریق اوست که قلب، «نسخهی» ویژهای را که برای آن لحظهی بحرانی نیاز دارد، دریافت میکند؛ درمانی که نه از وحشت، بلکه از بصیرتِ الهی زاده شده است.
ورکلایفی که ما در آن سیر میکنیم، آزمونِ ایمانِ ماست.
ما بر سرِ دوراهیِ ارادهی خویش ایستادهایم:
آیا از فرمانهای شتابزده و آتشینِ عفریت پیروی خواهیم کرد،
یا به نجواهای آرام و روشنگرِ معلم گوش خواهیم سپرد؟
این انتخاب، وفاداریِ راستینِ ما را آشکار میکند:
آیا ما جویندهی آتشیم، یا نگاهبان و پرستارِ نور؟
در محرابِ قلبهای ما، دربارِ سلیمان برپا شده است و قضاوت با ماست.»
“The envious pretender (the Ifrit) falsely claims to hold the authority of those who possess the Light.”
«عفر – عفریت» در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«أَسَدٌ عِفْريتٌ: شير قوى»
«رَجُلٌ عِفْريتٌ: مرد قوى»
«أَصْل عفريت از عفر بمعنى تراب است كه او حريف خويش را به خاك میاندازد.»
«العفريت: النافذ في الأمر المبالغ فيه مع خُبْث و دهاء»
«اَلْعِفْريتُ: اَلنَّافِذُ فِى اَلْأَمْرِ اَلْمُبَالِغُ فِيهِ مِنْ دَهٰاءٍ»
«اَلْعِفْريتُ: اَلْخَبِيثُ الْمُنْكَرُ»
«العفريت: الخبيث من الجن و الإنسان.»
+ «خبث»
«قوى و زيرك، زيرك پر زورى از جنيّان»
«اَلْعِفْرِيتُ من الجنّ: هو العارم الخبيث، همان موجود پليد و خبيث است.»
«العِفْرِيت من كل شيء: المبالغ.»
«العِفْر و العِفْريةُ و العِفْرِيت و العُفارِيةُ: القوي المُتَشيْطِن الذي يَعْفِر قِرْنَه»
***
[حذر – عفریت]:
«حِذْرِيَةُ الدِّيكِ: ريشُ عنقه»
«نَفَشَ الديكُ حِذْرِيَتَهُ: أَي عِفْرِيَتَهُ،
خروس، پرهای گردن خود را برافراشت!»
«عِفْرِيَةُ الدّيكِ: پرهاى سر خروس»
«الحِذْرِيَةُ: المَكانُ الغَليظُ من الأرْضِ»
«الحِذْرِيَةُ: قطعة من الأرض غليظة، الأَرضُ الخَشِنَةُ»
***
ترجمۀ عبارت «عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ» در کتابهای ترجمه قرآن:
[عفريتى از جنّ]
[قهرمانى از جنيّان]
[ديوى از جن]
[ديوى از پريان]
[يكى از عفريتان پر قوت جن]
[تهمتنى از جن]
[ستنبهای (ستمبۀ) از جمله پريان]
[نيرومندى از جن]
[يكى از جنّيان كاردان و تيزهوش]
[بزرگوارى از جنيان]
[ديو سركش متمرّدى از جنّ (كه قبلا نسبت بسليمان متمرد بوده و بعد تسليم شده بود)]
[زيركى از جنّيان]
[ديوى زورمند از جنيان]
[پليد سركشى از جن]
[ستنبه و بنيروى از پريان]
[پليدى مطرود كه از جنّيان بود]
[يكى از جنيان درشت اندام]
[عفريتى از اجنّه و ديوى زبردست]
[زورمندى از پريان]
[قهرمانى از جنيّان]
[يكى از جنّيان سركش و تيزهوش]
[يكى از عفريتان پر قوت جن]
«اليَعْفُور: الخشف، لكثرة لزوقه بالأرض»
«الخِشْفُ: ولد الظبي» : مفهوم زمینگیر شدن!
«رجل عِفْر و عِفْرِيَة. و عِفَارِيَة و عِفْرِيت: بيّن العَفَارة، يوصف بالشيطنة. و شيطان عِفْرِيَة و عِفْرِيت و هم العَفَارِيَة و العَفَارِيت، و هو الظريف الكيس، و يقال للخبيث: عِفِرِّيّ، أي: عِفِرّ»
«عِفْرِيَة الرأس: الشعر الذي عليه.»
«عِفْرِيَة الديك»
«عَفَرْتُهُ في التراب أَعْفِرُهُ عَفْراً، و هو مُتَعَفِّرُ الوجه في التراب. و العَفْر: التراب.»
عفریت قدرتمند و آتشین: از اسطورههای عربی
«عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ فِي يَدِهِ شُعْلَةٌ مِنْ نَارٍ»
همان لیدر سوئی است که شمعک آتش حسادت او، همۀ فالوئرهایش را نابود میکند.
«الکذاب یهلک بالبینات و یهلک اتباعه بالشبهات»
Ifrit (Afrit): Demon – Fiend – Trickster spirit – Strong/clever demon
اهل حسادت خیال میکنند و مدعی هستند و میگویند که از اهل نور قوی تر هستند، در حالیکه در این داستان سلیمان ع، معلوم میشه، اهل حسادت فقط حرفشو میزنن، اما این اهل نور هستند که عمل میکنند و دل از تمنا میکنند در حالیکه اهل حسادت، عفر فی التراب هستند، متعفّر الوجه فی التراب هستند، یعنی دل از تمنا نمیکنند، رو به زمین هستند نه رو به آسمان. مثل بچه آهوی تازه متولد شده که عرب بهش میگه یعفور، میگه خشف، چون مدام به زمین چسبیده.
مفهوم مذموم این واژه در مورد اهل حسادت مد نظر است.
يقال: رجل عِفْر و عفريت و عِفْرية و عُفَارية بمعنى واحد.
و قال الفرّاء: من قال: عِفْرية فجمعه عفارٍ، و من قال: عفريت جمعه عفاريت .
و جاز أن يقول: عفارٍ؛ كقولهم في جمع الطاغوت: طواغيت و طواغٍ.
و قال شمر: امرأة عِفِرَّة و رجل عِفِرّ بتشديد الراء.
تهذیب اللغة، جلد 2، صفحه 212
و أصل التاء فيه هاء.
شمس العلوم و دواء کلام العرب من الکلوم، جلد 7، صفحه 4631
«اَلْعِفْريتُ: اَلنَّافِذُ فِى اَلْأَمْرِ اَلْمُبَالِغُ فِيهِ مِنْ دَهٰاءٍ – وَ اَلْخَبِيثُ الْمُنْكَرُ»
در اقرب گفته: گويند «رَجُلٌ عِفْريتٌ وَ أَسَدٌ عِفْريتٌ» يعنى مرد قوى و شير قوى.
در مجمع فرموده:
أَصْل عفريت از عفر بمعنى تراب است كه او حريف خويش را بخاك مياندازد.
قاموس قرآن، جلد 5، صفحه 18
قاموس قرآن، جلد 5، صفحه 18
مفردات ألفاظ القرآن، جلد 1، صفحه 573
مجمع البحرين، جلد 3، صفحه 408
و حكى اللحياني: امرأَة عِفْرِيتةٌ و رجلٌ عِفرِينٌ و عِفِرّينٌ كَعِفْرِيت .
قال الفراء: من قال عِفْرِية فجمعه عَفارِي كقولهم في جمع الطاغوت طَواغِيت و طَواغِي، و من قال عِفْرِيتٌ فجمعه عَفارِيت .
قال الليث: و العِفْرِيت من كل شيء: المبالغ.
يقال: فلان عِفْرِيتٌ نِفْرِيتٌ و عِفرِيةٌ نِفْرِية.
و قال الزمخشري: العِفْر و العِفْريةُ و العِفْرِيت و العُفارِيةُ القوي المُتَشيْطِن الذي يَعْفِر قِرْنَه، و الياء في عِفْرِيةٍ و عُفارِيةٍ للإِِلحاق بشرذمة و عُذافِرة، و الهاء فيهما للمبالغة، و التاء في عِفْرِيتٍ للإِِلحاق بِقِنْدِيل. الأَزهري: التاء زائدة و أَصلها هاء، و الكلمة ثُلاثِيّة أَصلها عِفْرٌ و عِفْرِية، و قد ذكرها الأَزهري في الرباعي أَيضاً، و مما وضع به ابنُ سيدة من أَبي عبيد القاسم بن سلام قوله في المصنف: العِفْرِية مثال فِعْلِلة، فجعل الياء أَصلاً، و الياء لا تكون أَصلاً في بنات الأَربعة.
لسان العرب، جلد 4، صفحه 586
ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ قرآن با تفسیر لغوی و ادبی قرآن، جلد 2، صفحه 618
پیوند لغوی «عِفریت» با حقیقتِ باطنی «حسد»
در کالبدشکافی واژگانی زبان عربی، نامها بیدلیل بر پدیدهها نمینشینند؛
بلکه آینهای تمامنما از سرشتِ درونی آنها هستند.
ریشهشناسی واژهٔ «عِفریت» (از مادهٔ عَفَرَ)،
لایهبهلایه پرده از روانشناسی و بیماریِ «حسد» برمیدارد:
—
۱. خاک، زمینگیری و عجز باطنی (العَفْر و التَّعَفُّر)
در لغت:
«عَفْر» به معنای خاک و غبار است.
وقتی گفته میشود «عَفَّرَهُ فی التُّراب» یعنی صورت یا هیکل او را به خاک مالید و خوار کرد.
از همین ریشه، به بچه آهوی تازه به دنیا آمده «خِشف» یا «یَعفور» میگویند؛
چرا که از فرط ضعف، ناتوانی و ضعف قوای حرکتی، مدام به خاک میچسبد و توان بلند شدن از زمین را ندارد (لکثرة لزوقه بالأرض و لُصوقه بالتُّراب).
پیوند با حسد:
حسود در ژرفای روان خویش، انسانی بهشدت «زمینگیر» و عاجز است.
او توانِ پرواز، اوجگرفتن و بهرهمندی از فضل الهی را ندارد؛
ازاینرو افق دید او از مرزهای تنگِ ماده و «خاک» فراتر نمیرود.
حسود چون پای رفتن به سوی کمال را ندارد،
تمام همّت خود را به کار میگیرد تا صاحبِ نعمت را به خاک بکشد و همسطح خاکساریِ خود سازد.
—
۲. باد به غبغب انداختن و مانورِ دروغینِ قدرت (عِفْرِیَةُ الدِّیک)
در لغت:
عرب به پرهای برافراشتهٔ دور گردنِ خروس، هنگامی که هنگام نبرد باد در غبغب میاندازد، سر را بالا میگیرد و هیاهو به پا میکند، «عِفْریَة» یا «حِذریَة» میگوید.
این هیئت، نماد جانوری است که برای پنهان کردن ضعف واقعی و جثهٔ کوچک خویش، پرهایش را پف میدهد تا خود را مهیب، بزرگ و مقتدر جلوه دهد.
پیوند با حسد:
حسد همواره با «لاف، هیاهو و مانور قدرت» همراه است.
شخص حاسد و نفسِ عفریتصفت، چون از درون احساس خلأ، پوچی و بیمایگی میکند، ناچار است با غوغا، شتابزدگی، تحمیل خود و رجزخوانیهای متکبرانه («أَنَا آتِیکَ…»)، ضعف باطنیاش را لاپوشانی کند. این پفکردگی ظاهری، شبیه همان عِفریهٔ خروس است؛ پوششی فریبنده روی باطنی لرزان و شکننده.
—
۳. سرکشی، زورآزمایی کور و شتاب فیزیکی (التَّعَفْرُت)
در لغت:
عفریت به موجودی چابک، مکار، خبیث و سرکش اطلاق میشود که در درگیری با همتای خود، تلاش میکند حریف را به زمین افکند (یَعْفِرُ قِرْنَه).
اما این زورآزمایی، ناشی از «قوت الهی» نیست،
بلکه ناشی از تقلای کورِ ماده و اصطکاک با طبیعت است.
پیوند با حسد:
حاسد، همواره در مقام پنجهافکندن با مشیت الهی است.
او تمام توان، مکر و شتابِ فیزیکی خود را به کار میگیرد تا نور دیگری را بپوشاند و او را بر خاک بیفکند؛ غافل از اینکه سنت الهی بر این جاری است که خودِ حاسد پیش از هر کس، با صورت در خاکِ حقارت و حسرت سقوط میکند (فَانْكَبَّ لِفِيهِ).
—
«عِفریت»، تجسّم تامّ روانشناسی حسد است:
موجودی زمینگیر و خاکنشین (همچون یعفور) که از عروج به افق انوار آسمانی محروم است، اما با برافراشتنِ پرهای فریب و ادعاهای توخالی (همچون عِفریة الدیک)، هیاهوی قدرت راه میاندازد تا بر حقارت خاکزادِ خویش سرپوش بگذارد. او با «أنا» و شتابهای مادی زمان میجنگد، بیخبر از آنکه در برابر «علمِ من الکتاب» و اتصالِ نوری، خاکسترِ ادعایش در طرفةالعینی بر باد خواهد رفت.
تقابل دو «قول»:
قول عفریت و قول معلّم:
تقابل بین دو بینش:
تقابل عفریت (لیدر سوء) و معلّم نورانی!!!
توانایی قلبی که به نور فرشتۀ مهربان اتصال دارد، اصلا قابل مقایسه با توانایی قلوب اهل شک حسودی نیست که دلشونو به شیطان و تکلماتش در ملک (لیدر سوء) و در ملکوت، خوش کرده اند:
«قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ»
«قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ»: یعنی یکی از معلمین این کتاب آسمانی!
تقابل عفریت و معلّم نورانی!
تقابل دو دانهدرشت: «الْمَلَؤُا»
رویارویی حق و باطل
عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ!
[سورة النمل (۲۷): الآيات ۳۸ الى ۴۴]
قالَ يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ (۳۸)
[سپس] گفت:
«اى سران [كشور] كدام يك از شما تخت او را -پيش از آنكه مطيعانه نزد من آيند- براى من مىآورد؟»
قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ (۳۹)
عفريتى از جنّ گفت:
«من آن را پيش از آنكه از مجلس خود برخيزى براى تو مىآورم
و بر اين [كار] سخت توانا و مورد اعتمادم.»
قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ
فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ
وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ (۴۰)
كسى كه نزد او دانشى از كتاب [الهى] بود، گفت:
«من آن را پيش از آنكه چشم خود را بر هم زنى برايت مىآورم.»
پس چون [سليمان] آن [تخت] را نزد خود مستقر ديد، گفت:
«اين از فضل پروردگار من است، تا مرا بيازمايد كه آيا سپاسگزارم يا ناسپاسى مىكنم.
و هر كس سپاس گزارد، تنها به سود خويش سپاس مىگزارد،
و هر كس ناسپاسى كند، بىگمان پروردگارم بىنياز و كريم است.»
قالَ نَكِّرُوا لَها عَرْشَها نَنْظُرْ أَ تَهْتَدِي أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذِينَ لا يَهْتَدُونَ (۴۱)
گفت:
«تخت [ملكه] را برايش ناشناس گردانيد تا ببينيم آيا پى مىبرد يا از كسانى است كه پى نمىبرند.»
فَلَمَّا جاءَتْ قِيلَ أَ هكَذا عَرْشُكِ قالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ وَ أُوتِينا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَ كُنَّا مُسْلِمِينَ (۴۲)
پس وقتى [ملكه] آمد، [بدو] گفته شد:
«آيا تخت تو همين گونه است؟»
گفت: «گويا اين همان است و پيش از اين، ما آگاه شده و از دَرِ اطاعت درآمده بوديم.»
وَ صَدَّها ما كانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنَّها كانَتْ مِنْ قَوْمٍ كافِرِينَ (۴۳)
و [در حقيقت قبلاً] آنچه غير از خدا مىپرستيد مانع [ايمان] او شده بود و او از جمله گروه كافران بود.
قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ
فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها
قالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوارِيرَ
قالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (۴۴)
به او گفته شد:
«وارد ساحتِ كاخ [پادشاهى] شو.»
و چون آن را ديد، بركهاى پنداشت و ساقهايش را نمايان كرد.
[سليمان] گفت:
«اين كاخى مفروش از آبگينه است.»
[ملكه] گفت:
«پروردگارا، من به خود ستم كردم و [اينك] با سليمان در برابر خدا، پروردگار جهانيان، تسليم شدم .»
#دلنوشته
رونمایی از وصی در دربارِ سلیمان؛
مچاندازیِ «عفریتِ زمان و مکان» با «طرفةُ العینِ علمِ لدنی»
آری ای دل؛
تاریخ تکرارِ یک صحنهٔ ازلی است؛
صحنهای که در آن، نبی و حجتِ خدا میخواهد نقاب از چهرهٔ مدعیان براندازد و «معلمِ حقیقی و وصیِّ متصل به نور» را به تمامِ کاخنشینان و لیدرهای سوء زمانه معرفی کند.
سلیمان (ع) بر اریکهٔ فرمانروایی نشسته است،
اما نگاهش بسیار فراتر از یک لشکرکشیِ نظامی یا تصاحبِ یک صندلیِ خاکی و تختِ پادشاهی است.
در سرزمینِ سبأ، روحی تشنه به نام «بلقیس» در حصارِ جهلِ قبیله و غبارِ آفتابپرستی گرفتار شده است؛ زنی که در ژرفای طینتش از اهلِ یقین است، اما هنوز خورشیدِ حقیقیِ ولایت را نشناخته و در تاریکیِ شرک دستوپا میزند.
اینجاست که سلیمان در میانِ همهمهٔ رجال و دانهدرشتها، آزمونی الهی برپا میکند و فریاد میزند:
«قَالَ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ» (نمل: ۳۸)
رازِ این درخواست چیست؟!
سلیمان تختهچوبهای طلاکوبشدهٔ یک قصر را طلب نمیکند؛ او میگوید:
«کیست در میان شما که علمِ من—همان علمی که از سرچشمهٔ ازلیِ آلمحمد (ع) به ودیعه دارم—به جانش به ارث رسیده باشد؟!
کیست که بتواند عرشِ باطنی و معرفتیِ این روحِ تشنه را از سیاهیِ شرک و خورشیدپرستی بیرون کشد، زمان و مکان را با قدرتِ بیان و نورِ ولایت در هم شکند، و دستِ این ضعیفهٔ اهلِ یقین را بگیرد و او را در بهشتِ معرفتِ توحید، بر سرِ کلاسِ شاگردیِ ما بنشاند؟!»
این مصداقِ تامّ دستگیریِ ولایتِ الهی است:
«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ»
—
خیزشِ سراسیمهٔ «عفریتِ جن»؛ لیدرهای آفلاین و دستپاچگی مدعیان
ناگهان صحنه به جوش میآید!
همیشه در طول تاریخ، هر جا حجتِ خدا سخن از امامت و وصایت به میان میآورد، «سامریها» و «عفریتها» سراسیمه از جا برمیخیزند تا پیش از آنکه دستشان رو شود، بر مسندِ جانشینی چنگ اندازند:
«قَالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقَامِكَ وَإِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ» (نمل: ۳۹)
عفریت—که تمثیلِ هر لیدرِ بدطینت، هر مدیرِ حسود و هر مدعیِ پوشالی در تمام اعصار است—با عجله و دستپاچگی جلو میدود: «من آن را میآورم! پیش از آنکه از جای برخیزی! من زور دارم، امانتدارم، سازمان در دست من است!»
او دم از قدرتِ بازو و مکانیکِ خاکی میزند، اما یک جای کارش بهشدت لنگ است:
«او در بندِ «زمان» است!»
او میگوید: «تا از جایت برخیزی»؛
یعنی محبوس در ثانیهها،
اسیر در کُندیِ ماده،
و عاجز از درکِ سرعتِ ماوراء.
چرا عفریت نمیتواند این مأموریت را به سامان برساند؟
زیرا در قلبش «عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ» نیست!
او سلیمان را قلباً دوست ندارد؛
باطنِ ولایت را باور نکرده است؛
او در پیِ اثباتِ «انانیت» و تسلطِ خود بر تشکیلات است، نه هدایتِ جانِ یک گمگشته.
او نه فنِّ هدایت دارد و نه قدرتِ گفتوگوی آنلاین و بیواسطه با فطرتِ بلقیس را؛
او با ادعاهایش فقط میتواند در محدودهٔ ابزارهای دنیوی جولان دهد،
اما پایِ جابهجاییِ قلوب و عرشهای معرفتی که به میان میآید، عقیم و بیآبرو میشود!
—
تجلیِ آصف؛ اتصال به ECUی علمالکتاب و طیالارضِ معرفت
و آنگاه، سکوتِ قصر با طنینِ آرام اما کوبندهٔ وصیِّ برحق شکسته میشود:
«قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ…» (نمل: ۴۰)
آصف بن برخیا—وصیِّ برگزیده، شاگردِ راستینِ مکتب، و دارندهٔ شمهای از علمِ آلمحمد (ع)—به میدان میآید.
او از زورِ بازو سخن نمیگوید؛
او به «پشتوانهٔ اتصالِ نوریاش به معلم» تکیه دارد:
«من پیش از آنکه پلک بر هم زنی، آن را پیشِ رویت حاضر میکنم!»
«طرفةُ العین» یعنی مرگِ فاصلهها؛
یعنی بیمعنا شدنِ دیوارهای زمان و مکان برای کسی که به شبکهٔ علمالکتاب متصل است.
آصف دست به کار میشود:
نه لشکری گسیل میکند و نه زمان را معطل میسازد؛
با یک فرمانِ نوری، عرشِ بلقیس را از دارالکفر به دارالایمان منتقل میکند.
او حقیقتِ بلقیس را از اسارتِ خورشیدپرستی رهایی میبخشد و جایگاهی به غایت زیبا و شایسته در درگاهِ سلیمان برایش مهیا میسازد؛
تا این بانویِ حقیقتجو وقتی وارد میشود، با تمام وجود خضوع کند و بگوید:
«رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ»
—
تطبیق با روزگارِ ما: مچگیریِ بزرگ در میدانِ عمل
ای سالکِ راهِ حقیقت! و ای دلِ خسته از ادعای لیدرهای پرطمطراق!
این ماجرا، قصهٔ دیروز نیست؛
ترازوی همیشگیِ تمییزِ حق از باطل در زیستِ روزمره و میدانهای کاری است:
۱. رسواییِ عفریتهای معاصر:
لیدرهایی که قلباً معلمِ ربانی و نورِ ولایت را باور ندارند،
هر بار که امتحانی پیش میآید،
با سر و صدا و رزومهسازی میکوشند خود را نجاتبخش و وصیِّ میدان جا بزنند.
اما چون باطنشان خالی از علمِ لدنی و اخلاص است،
در حلِّ بحرانهای واقعی و دستگیری از جانهای سرگردان درمیمانند.
آنها نمیتوانند با دلی سخن بگویند؛
چرا که زبانشان زنگارِ حسد دارد و از افقِ زمان و ماده فراتر نمیرود.
۲. درخششِ آصفهای گمنام:
اما آن شاگردی که علمِ معلم در رگهایش جریان یافته و قلبش با نورِ ولایت صیقل خورده است،
اهلِ هیاهو نیست.
او در سختترین بزنگاهها، با یک جمله، با یک نگاه، با یک هدایتِ دقیق و در «یک چشم بر هم زدن»، گره از کارِ فروبستهٔ انسانها باز میکند.
او دستِ ضعفای اهلِ یقین—بلقیسهای سرگردانِ روزگار—را میگیرد و با صبر و نورانیت،
آنان را به سرمنزلِ توحید و آرامش میرساند.
—
سرانجام: شکرانهٔ فضلِ پروردگار
وقتی تخت در یک چشم به هم زدن حاضر شد، سلیمان چه گفت؟
نگفت این از نبوغِ من است؛ فرمود:
«هَٰذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ…»
سلام بر سلیمانهایی که قدرِ اوصیای خود را آشکار میکنند؛
سلام بر آصفهایی که بارِ امانت و علمِ مکنون را با شرحِ صدر به دوش میکشند؛
و رسوایی بر عفریتهایی که با شتاب و تهمت و حسد میکوشند جای خالیِ نور را با ادعا پر کنند!
ما در این دربارِ الهی، دل به همان «علمِ مِنَ الکتاب» سپردهایم؛
علمی که تاریکیهای سبأ را به نورِ مدینه پیوند میزند،
و هر بلقیسِ حقیقتطلبی را از پرتگاهِ شرک نجات داده، بر فرشِ طهورِ ولایتِ آلمحمد (ع) مینشاند.
#دلنوشته
نشانهیِ معجزه در ضمیرِ بلقیس: انقلابِ در «طرفةُ العین»
اما بگذار پرده از این راز برداریم که
چگونه میتوان فهمید که «معلمِ ربانی»، همان وارثِ حقیقیِ نورِ آلمحمد (ع) است؟
نشانهٔ این اتصال، نه در کتابهای قطور است و نه در استدلالهای خشکِ کلامی؛
نشانه در همان «طرفةُ العین» است که آصف از آن سخن گفت.
وقتی این معلمِ ربانی، زبان به سخن میگشاید و از آن علمی که از سینهٔ اهلبیت (ع) به او ارث رسیده پرده برمیدارد، معجزهای روانشناختی و الهی در جانِ شاگرد رخ میدهد:
قلبی که تا دیروز در «ظلماتِ تمناهای دنیوی»، در بندِ «خورشیدهای دروغین» و اسیرِ بازیهای قدرت بود، ناگهان در یک «چشم بر هم زدن»، سنگینیِ حجابهایش فرو میریزد.
این همان لحظهٔ «انکشاف» است.
وقتی کلامِ معلم به جانِ شاگرد میرسد،
آن «فطرتِ عاشقِ نور» که در عالمِ ذر با حقیقتِ ولایت بیعت کرده بود، ناگهان بیدار میشود.
در یک پلکزدن، گویی تمامِ آن زنجیرهای پوسیدهٔ «حبّ دنیا» که مانعِ تسلیم بود، پودر میشود و به هوا میرود. قلبِ بلقیسِ درونِ ما، که اسیرِ تحلیلهای منطقیِ مادی و خودبزرگبینیهای خود بود، در برابرِ هیبتِ نورِ سلیمانِ زمان، زانو میزند.
این «تسلیمِ ناگهانی»، سستعنصری نیست؛ بلکه عینِ «عقلانیتِ متعالی» است.
وقتی «علمِ مِنَ الکتاب» (علمِ لدنی) از زبانِ معلم صادر میشود،
دیگر جایی برای «چرا و اما» باقی نمیماند.
قلب، نور را میشناسد، چون خودش از همان جنس است.
در آن لحظه، شاگرد دیگر سلیمان را نه به عنوان یک پادشاهِ ظاهری،
بلکه به عنوانِ «دریچهٔ ورود به خیمهگاهِ ربالعالمین» میبیند.
این است معنایِ همان آیهٔ نورانی:
«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ»
وقتی معلمِ حقیقی سخن میگوید، آن «خروج از ظلمات به نور»، در «طرفةُ العین» رخ میدهد.
شاگرد، در یک آن، از «منیتِ تاریک» به «تسلیمِ نورانی» پرتاب میشود.
اینجاست که میفهمیم این معلم، آن «وصیِّ منالکتاب» است؛
چرا که توانسته است در کسری از ثانیه،
پیچیدهترین گرههایِ کورِ یک قلبِ گرفتار در تمناهای دنیوی را باز کند
و او را به ساحلِ امنِ تسلیم به «ربالعالمین» برساند.
آری؛ هر کس که مدعیِ راهبری است اما در کلامش، به جای «بیدار کردنِ فطرت» و «شکستنِ آنیِ بتهای دنیوی»، بذرِ تردید و طولِ امل میکارد و شاگرد را سالها در پیچ وخمِ «انانیتِ خود» معطل میکند، آن عفریتِ جن است که از علمِ لدنی بویی نبرده است.
معلمِ ربانی، با یک نگاه و یک بیانِ برخاسته از نورِ آلمحمد (ع)، بندها را میبرد؛
چرا که او خود، در بندِ هیچ نیست، جز بندِ بندگیِ خدا.
#دلنوشته
هندسۀ سهگانۀ «قَبْلَ أَنْ…»؛
مأموریتِ انتحاریِ وصی در برهوتِ معارین و کربلای قلوب
ای دل؛
وقتی با دقت و نگاهِ باطنی به کلماتِ این سه آیه خیره میشویم،
پرده از داستانِ کرب العظیم اوصیاء کنار میرود.
قرآن با تکرارِ شگفتانگیزِ کلمۀ «قَبْلَ»، سه مقیاس، سه افق و سه جهانبینی را در برابرِ هم صفآرایی کرده است:
۱. سلیمان میگوید: «قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ» (افقِ مأموریت و صیدِ جانها)
۲. عفریت میگوید: «قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقَامِكَ» (افقِ انانیت، زمانِ فیزیکی و سیاستبازی)
۳. آصف میگوید: «قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ» (افقِ ماوراء، سرعتِ نور و اعجازِ علمالکتاب)
اما رازِ این تقابل در کجاست؟
چرا سلیمان نگفت «تخت را بیاورید تا قدرتنمایی کنم»؟
چرا قید گذاشت: «پیش از آنکه مطیعانه نزد من آیند»؟
—
۱. خروج از حَرَم به صحرای عرفات؛ مأموریتِ خطیرِ وصی
در مهندسیِ مناسک، کعبه و حرم، محلِ امن است؛
اما وقوفِ حج از کجا آغاز میشود؟
از برهوتِ خارجِ حرم؛ از «عرفات»!
سلیمان (ع) بر اریکۀ امنِ نبوت و ولایت نشسته است؛
اما کارِ کارستانِ وصایت این نیست که در برجِ عاج بنشیند و منتظر بماند تا بلقیسها با پای خود بیایند. نه! مأموریتِ وصی یک «مأموریتِ انتحاری و نجاتبخش» است:
سلیمان به زبانِ حال میگوید:
«چه کسی جرئت دارد از این بارگاهِ امن پا بیرون بگذارد؟
چه کسی این ریسکِ سرخ را به جان میخرد که پای در سرزمینِ ناامن و ظلمانیِ “سبأ”—در جغرافیای قلبهای حسود و خورشیدپرستانِ منجمد—بگذارد؟
چه کسی میتواند پیش از آنکه این کاروان به درگاهِ من برسد،
روحِ بلقیس را در همان دیارِ غربت شکار کند و عرشِ ادراکِ او را به کلاسِ درسِ ما پیوند بزند؟»
این کار، کارِ بخشنامهای و اداری نیست؛
هجرت به دلِ تاریکی است؛
رفتن به قربانگاه است برای نجاتِ حتی «یک اهلِ یقین» که در بندِ تمناهای دنیوی اسیر شده است.
—
۲. لافِ عفریت در ترازوی زمان: «قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقَامِكَ»
اینجاست که عفریتِ جن—نمادِ هر لیدرِ مدعی، هر سامریِ فرصتطلب و هر متولیِ ریایی—سراسیمه جلو میپرد:
«پیش از آنکه از جای برخیزی!»
عفریت افقِ کار را به «ساعت و جلسه و کرسی» تنزل میدهد.
او اسیرِ ماده و ثانیههاست.
میخواهد با سازوکارهای زمینی،
پروپاگاندا،
(یعنی تبلیغات جهتدار و سازمانیافته برای فریب و تسخیر افکار عمومی،
یعنی سازوکارِ تولیدِ شایعاتِ دروغ غمانگیزی که فرجامِ آن،
غربت و قربانیشدنِ غمانگیزِ حقیقت است.)
زدوبندهای سیاسی و قدرتِ تشکیلاتی،
کار را تمام کند تا بگوید:
«دیدید؟ وصی و جانشین منم!»
اما عفریت نمیداند که جانِ آدمی با بولدوزر و شلاق جابهجا نمیشود.
با ادعای «أَنَا قَوِيٌّ أَمِينٌ» نمیتوان واردِ سرزمینِ ناامنِ قلبهای حسود شد؛
چون خودِ عفریت از جنسِ همان تاریکی و حسد است.
او سلیمان را باور ندارد؛
او فقط عاشقِ «مقامِ سلیمان» است و میخواهد تا سلیمان برنخاسته، جای او بنشیند!
—
۳. اعجازِ آصف: «قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ»
اما آن که سینهاش مهبطِ «عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ» است، با مقیاسِ ماده کار نمیکند:
«پیش از آنکه پلک بر هم زنی!»
این یعنی وصی، مجهز به «علمِ آلمحمد (ع)» است؛
علمی که سرعتش از فوتونهای نور بیشتر است.
او بی هیچ هیاهویی، در یک چشم بر هم زدن، فرسنگها راه را درمینوردد؛
واردِ تاریکخانۀ سبأ میشود،
دستِ ضعیفۀ اهلِ یقین را از لجنزارِ آفتابپرستی بیرون میکشد،
و پیش از آنکه چشم سلیمان به هم بیاید،
عرشِ جانِ او را در حریمِ قدسِ توحید حاضر میکند.
این همان انفجارِ نوری است که وقتی کلامِ وصی به گوشِ اهلِ یقین میرسد،
در کسری از ثانیه تسلیم میشود؛
چون بویِ آشنای عهدِ الست را میشنود.
—
۴. قانونِ حتمیِ الهی: انکشافِ معلم، رسواییِ معار و برپاییِ کربلا
اما این مأموریت، هزینهای سهمگین دارد که تاریخ همواره شاهدِ آن بوده است.
وقتی وصی با علمِ آلمحمد (ع) پا به سرزمینِ ناامنِ ماده میگذارد و هویتِ معلمیاش آشکار میشود، صحنه به نقطۀ جوش میرسد. خداوند تعمداً این پرده را کنار میزند تا انسانها در برابرِ یک «دوراهیِ خونین و بیرحم» قرار گیرند:
«یا باید تمناهای نفسانی، حسادتها و بتهای خود را قربانیِ نورِ علم کنند؛»
«یا باید دست به حذفِ معلم بزنند!»
اگر مخاطب اهلِ یقین باشد، مانند بلقیس زانو میزند و میگوید:
«رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ».
اما اگر «معار» (حاسدِ منافق و اهلِ عاریت) باشد،
چون نمیتواند (نمیخواهد) از انانیت و ریاستش بگذرد،
و چون نورِ علمِ وصی تمامِ پتههای او را روی آب میریزد،
راهِ دوم را برمیگزیند:
«پروژۀ حذف!»
تاریخ تکرارِ همین حقیقتِ تلخ است:
برای حفظِ جاهطلبیشان، «یوسف» را به قعرِ چاه میاندازند؛
برای خاموش کردنِ حق، سرِ «یحیی» را بر طشتِ طلا مینهند؛
برای آصفها و سلیمانها پروندهسازی، بایکوت و تهمت میتراشند…
و این دقیقاً همان «رازِ عاشورای حسین (ع)» است.
چرا حسین بن علی (ع) در سال ۶۰ هجری از حرمِ امنِ مکه خارج شد و پای در برهوت و صحرای ناامنِ کربلا گذاشت؟
چون امام، معلمِ کل است؛
او خارج شد تا قبل از آنکه امت در لجنزارِ بنیامیه هلاک شوند، دستِ فطرتهای خفته را بگیرد.
اما در کوفه، با چه کسانی روبهرو شد؟
با «معارین»!
با چاپلوسانی که نامههای فدایت شوم فرستاده بودند،
اما وقتی پای امتحان به میان آمد و دیدند برای پذیرشِ علم و نورِ امام،
باید از گندمِ ری، کیسههای درهم و تمناهای دنیویِ خود بگذرند،
تصمیم گرفتند معلم را از سرِ راه بردارند!
خداوند پرده از نقابِ آصف برداشت تا عفریتها بیآبرو شوند؛
و پرده از سیمای حسین (ع) برداشت تا عیارِ چاپلوسانِ کوفه تا ابد تاریخ رسوا گردد.
—
غربتِ آصفهای زمانه
ای همنفسِ کاروانِ غربت!
بدان که امروز هم سنتِ سلیمان جاری است.
هر کس که بارِ امانتِ «علمِ مِنَ الکتاب» را به دوش بکشد و بخواهد دستی از ضعیفان را در این دنیای پرفتنه بگیرد، باید پیراهنِ بلا بر تن کند.
باید بداند که با پای گذاشتن در سرزمینِ دلهای آلوده به حسد،
یا شاهدِ تسلیمِ شگفتانگیزِ یک بلقیس خواهد بود،
و یا آماجِ سنگها و تهمتهای عفریتهایی که بقای خود را در بایکوت و ذبحِ وصی میبینند.
اما بشارت باد بر دلِ سوختۀ اهلِ یقین؛
چرا که در فرجامِ این مصاف،
زمان و بساطِ عفریتها درهم خواهد پیچید،
و آن نوری که در «طرفةُ العین» دلها را زنده میکند،
تا صبحِ ظهور بر تارکِ هستی خواهد درخشید:
«يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ»
اصلا عفریت در حضور سلیمان ع، با وجود و حضور جناب آصف، حق حرف زدن نداره، اما این تقدیر شده و خواست خدا اینه که همه حضّار در جلسه، امتحان قلوب بدهند نسبت به شنیدن کلام شیطان و کلام فرشته در ملک و در ملکوت قلب. عفریت مثل نقش شیطان، تلاش میکنه با قولش، قلوب حسود رو به سمت خودش متمایل کنه یعنی قلوب حسود رو به تمنا و پشت به نور. در داستان موسی ع و سحرۀ فرعون هم تلاش بر این بود که با انداختن طنابها، همه را از دیدن معجزه موسی ع که انداختن عصا بود منصرف نماید. اما خدا خیلی زرنگه و اجازه میده همه اول شاهد انداختن طنابها توسط سحره باشند، اول قول عفریت رو بشنوند و بعدا قول آصف را، انگاری در ملکوت قلب، اول قول شیطان و تکلمات شیطان شنیده میشه و ما نباید عجله کنیم و برای رسیدن به تمنا، دستپاچه عمل کنیم بلکه باید متذکر علوم معلم در ملکوت قلب بشیم، اینجاست که تمثال نورانی فرشتۀ مهربان به چهرۀ مهربان معلم برای قلب آشکار میشه و مطلب مهمی رو به اطلاع ما میرسونه، ان شاء الله تعالی.
آصَفُ بْنُ بَرْخِيَا … يَعْرِفُ الِاسْمَ الْأَعْظَمَ
چیزی که باید بلد باشی تا بتونی کاری بکنی که هیچ کسی نتونه انجامش بده، دانستن اسم اعظم است!
باید به معلم در ملک و در ملکوت معرفت داشته باشی!
باید نورتو باور داشته باشی! باور و یقین بالای قلب نسبت به علوم نورانی معلم میشه دانستن اسم تعظم. میشه رسیدن به اسم اعظم. مثل آصف بن برخیا که معلم خودشو یعنی جناب سلیمان رو قلبا باور داره مثل بلقیس و …
دعای کسی مستجاب میشه که باب مستجار برای او باز شده باشه! یعنی معلم از درب غربی کعبۀ دل او وارد قلبش شده باشه. این قلب حالا 1+1 شده! حالا نور علی نور شده! صاحب این قلب یوزرنیم و پسورد خودشو خوب بلده.
حسود مدعی است که قبل از قائم مقام سلیمان ع «قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ»، یعنی جناب آصف بن برخیا، میتونه کار رو انجام بده، اما میبینیم که نه، حسود هرگز نمیتونه بر نور علم آل محمد ع پیشی بگیره.
انگاری با گفتن این عبارت «قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ»، ادعای قائم مقامی سلیمان رو میکنه!
یعنی میگه من میخوام نشون بدم که قائم مقام تو هستم، اما اینطوری نمیشه و جناب آصف نشون میده که قائم مقام سلیمان ع است.
رُوِيَ أَنَّ سُلَيْمَانَ ع لَمَّا عَلِمَ بِقُدُومِ بِلْقِيسَ وَ قَدْ بَقِيَ بَيْنَهُمَا فَرْسَخٌ قَالَ
أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ.
قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِ
أَيْ مَارِدٌ قَوِيٌّ دَاهِيَةٌ
«و في الخبر: كان رجلا دهيا أي فطنا جيد الرأي.»
أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ
أَيْ مِنْ مَجْلِسِكَ الَّذِي تَقْضِي فِيهِ وَ كَانَ يَجْلِسُ غُدْوَةً إِلَى نِصْفِ النَّهَارِ
وَ إِنِّي عَلَى حَمْلِهِ لَقَوِيٌ وَ عَلَى مَا فِيهِ مِنَ الذَّهَبِ أَمِينٌ
فَقَالَ سُلَيْمَانُ أُرِيدُ أَسْرَعَ مِنْ هَذَا
قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ وَ هُوَ آصَفُ بْنُ بَرْخِيَا وَ كَانَ وَزِيرَ سُلَيْمَانَ وَ ابْنَ أُخْتِهِ وَ كَانَ صِدِّيقاً يَعْرِفُ الِاسْمَ الْأَعْظَمَ الَّذِي إِذَا دُعِيَ بِهِ أَجَابَ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ.
قيل معناه أن يصل إليك من كان منك على قدر مد البصر
و قيل ارتداد إدامة النظر حتى يرتد طرفه خاسئا «خاسئا أي مبعدا» فعلى هذا يكون معناه أن سليمان مد بصره إلى أقصاه و يديم النظر فقبل أن ينقلب إليه بصره حسيرا «الحسير: الذي حسره السفر أي ذهب بلحمه و قوته فلا انبعاث فيه (المجمع)» يكون قد أتى بالعرش.
قال الكلبي فخر آصف ساجدا و دعا باسم الله الأعظم
فغار عرشها تحت الأرض حتى نبع عند كرسي سليمان
و قيل انخرق مكانه حيث هو و نبع بين يدي سليمان ع
و قيل إن الأرض طويت له و هو مروي عن أبي عبد الله ع
فقيل إن ذلك الاسم هو الله و الذي يليه الرحمن
و قيل هو يا حي يا قيوم بالعبرانية آهيا شراهيا
و قيل هو يا ذا الجلال و الإكرام
و قيل يا إلهنا و إله كل شيء إلها واحدا لا إله إلا أنت.
…
سليمان و آصف برخيا
و روايت شده است كه سليمان عليه السلام وقتى آمدن بلقيس را فهميد و بين آنها تنها يك فرسخ مانده بود فرمود:
أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ
كى تخت بلقيس را مىتواند بياورد قبل از آنكه بلقيس و اطرافيان به تسليم بيايند؟
قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِ
عفريتى از جن (يعنى يكى از سركشان اجنّه كه بسيار زيرك بود) گفت:
أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ:
من تخت او را مىآورم قبل از آنكه از تخت خود يعنى مجلسى كه در آن قضاوت مىكنى برخيزى (يعنى مجلسش تمام شود) و مجلس حضرت سليمان از صبح تا ظهر طول مىكشيد.
«و انّى عليه لقوىّ امين»:
و من قوت بر آوردن تخت او دارم و بر طلاها (و زينتهاى آن) امين هستم.
«فقال سليمان»، سليمان فرمود:
من سريعتر از آن مىخواهم.
قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ آن كسى كه مقدارى از كتاب در نزد او بود يعنى آصف بن برخيا كه وزير حضرت سليمان و پسر خواهر او و مردى صديق بود كه اسم اعظم را مىدانست، يعنى اسمى را كه وقتى خوانده شود خداى جوابش را مىدهد عرضه داشت:
«انا آتيك به قبل ان يرتدّ طرفك»:
من به يك چشم بهم زدن تخت بلقيس را مىآورم.
گفتند: معناى اين عبارت اين است كه يعنى قبل از آنكه كسى كه به اندازه چشم انداز تو از تو دور است به تو برسد و گفته شده معنايش اين است كه قبل از بازگشت پلك تو به خاطر خستگى مىآورم.
پس معناى اين عبارت اين است كه:
سليمان چشمش را باز كرد و تا نهايت نگاه كرد و ادامه داد و قبل از آنكه چشمش خيره گردد و بهم بيافتد تخت بلقيس آمده بود.
كلبى گويد آصف به سجده افتاد و به اسم اعظم الهى از خدا درخواست كرد و تخت به زمين فرو رفت و در جلوى سليمان سبز شد.
گفتند: در آنجا كه تخت بود زمين شكافته شد و جلوى سليمان از زمين بيرون آمد
و گفته شده كه زمين براى تخت در هم نورديده شد.
و اين از امام صادق عليه السلام هم روايت شده و گفته شد:
آن اسم همان اللَّه و اسم بعدى كه بعد از اللَّه مىآيد رحمان است
و گفته شده آن اسم «يا حىّ يا قيّوم است كه در زبان عبرى آهيا شراهيا (هستم كه هستم) است.
گفته شده آن اسم يا ذا الجلال و الاكرام است.
و گفته شده: «يا الهنا و اله كل شىء إلها واحدا و لا اله الا انت» است.
فلما علم سليمان بإقبالها نحوه، قال للجن و الشياطين:
أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ* قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ،
قال سليمان: «أريد أسرع من ذلك».
فقال آصف بن برخيا:
أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ، فدعا الله باسمه الأعظم، فخرج السرير من تحت كرسي سليمان،
عفریت قدرتمند و آتشین: از اسطورههای عربی
«أَعُوذُ بِكَلِمَاتِ اَللَّهِ اَلتَّامَّاتِ … مِنْ شَرِّ طَوَارِقِ اَللَّيْلِ»
«پناه ميبرم به كلمات تامۀ خدا از شر هر كس كه خبرى را در شب آورد.»
وقتیکه قلبت تاریک میشه، شیطان در دل این تاریکی با کلامی آتشین میاد سراغت که شرّ بپا کنه! باید حواست باشه و از تاریکی دلت بفهمی که این شیطان مکاره که اومده و داره باهات حرف میزنه و میخواد متقاعدت کنه که برای رسیدن به تمنا، پشت به نورت کنی، اینجاست که باید کلمة الله رو بلد باشی و باهاش آشنا شده باشی، و کلمة الله همون معلم نورانی است با علومی که یادت داده و اینجا، یادآوری علوم این معلم هست که قلبت را یخرجهم من الظلمات الی النور میکند.
این حدیث زیبا برای ما همین میخواد آموزش بده و این دعای زیبا رو باید خوب یاد بگیریم و هر وقت قلبمون تاریک میشه، این دعا رو بخونیم، در واقع معلم نورانی در ملکوت قلب رو فرا بخوانیم تا به ما تقلب علمی رو برسونه و ما متوجه بشیم که الآن چه کاری باید بکنیم تا از شرّ شیطان و تکلمات آتشینش راحت بشیم و چجوری میشه دل از تمنا کند. اینها رو معلم، در ملک و در ملکوت، به ما یاد میده و فرشتۀ مهربان به چهره و تمثال نورانی معلم برای قلب ما آشکار میشه ان شاء الله تعالی.
وَ عَنِ ابْنِ مَسْعُودٍ قَالَ:
لَمَّا كَانَ لَيْلَةُ الْجِنِّ أَقْبَلَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ فِي يَدِهِ شُعْلَةٌ مِنْ نَارٍ
فَجَعَلَ النَّبِيُّ ص يَقْرَأُ الْقُرْآنَ
فَلَا يَزْدَادُ إِلَّا قُرْباً
فَقَالَ لَهُ جَبْرَئِيلُ
أَ لَا أُعَلِّمُكَ كَلِمَاتٍ تَقُولُهُنَّ يَنْكَبُّ مِنْهَا لِفِيهِ وَ تُطْفِئُ شُعْلَتَهُ
در شب جن يك عفريتى از جن آمد و به دستش شعله آتشى بود
و پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله شروع كرد به خواندن قرآن و جز به نزديك شدن نيفزود،
جبرئيلش گفت: آيا نياموزم به تو كلماتى كه آنها را بگوئى تا او بسر درآيد و شعلهاش خاموش گردد؟
قُلْ
بگو:
…
«أَعُوذُ بِوَجْهِ اللَّهِ الْكَرِيمِ
وَ كَلِمَاتِ اللَّهِ التَّامَّاتِ
الَّتِي لَا يُجَاوِزُهُنَّ بَرٌّ وَ لَا فَاجِرٌ
مِنْ شَرِّ ما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ
وَ مِنْ شَرِّ ما يَعْرُجُ فِيها
وَ مِنْ شَرِّ مَا ذَرَأَ فِي الْأَرْضِ
وَ مِنْ شَرِّ ما يَخْرُجُ مِنْها
وَ مِنْ شَرِّ فِتَنِ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ
وَ مِنْ شَرِّ طَوَارِقِ اللَّيْلِ
وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ طَارِقٍ
إِلَّا طَارِقاً يَطْرُقُ بِخَيْرٍ يَا رَحْمَانُ»
…
فَقَالَهَا فَانْكَبَّ لِفِيهِ وَ طُفِيَتْ شُعْلَتُهُ.
آن را گفت و او به سر در آمد روى دهانش و شعلهاش خاموش گرديد.
أَعُوذُ بِكَلِمَاتِ اَللَّهِ اَلتَّامَّاتِ
اَلَّتِي لاَ يُجَاوِزُهُنَّ بَرٌّ وَ لاَ فَاجِرٌ
مِنْ شَرِّ مَا ذَرَأَ فِي اَلْأَرْضِ
وَ مٰا يَخْرُجُ مِنْهٰا
وَ مٰا يَنْزِلُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ
وَ مٰا يَعْرُجُ فِيهٰا
وَ مِنْ شَرِّ طَوَارِقِ اَللَّيْلِ وَ اَلنَّهَارِ
وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ طَارِقٍ إِلاَّ طَارِقاً يَطْرُقُ بِخَيْرٍ.
پناه ميبرم به كلمات تامۀ خدا
كه هيچ نيكوكار و بدكارى از آن نگذرد،
آنها از شر هر چه آفريده در زمين
و آنچه از زمين بيرون آيد
و آنچه از آسمان فرود آيد
و آنچه در آن بالا رود
و از شر حوادث كوبندۀ شب و روز،
و از شر هر كس كه خبرى را در شب آورد
جز آن كس كه خبر خوشى آورد.
قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ
أَيْ مِنْ مَجْلِسِكَ الَّذِي تَقْضِي فِيهِ
وَ كَانَ يَجْلِسُ غُدْوَةً إِلَى نِصْفِ النَّهَارِ
عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:
قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَوْلُ الْعَالِمِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ
قَالَ فَقَالَ يَا جَابِرُ
إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ اسْمَهُ الْأَعْظَمَ عَلَى ثَلَاثَةٍ وَ سَبْعِينَ حَرْفاً
فَكَانَ عِنْدَ الْعَالِمِ مِنْهَا حَرْفٌ وَاحِدٌ فَانْخَسَفَتِ الْأَرْضُ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ السَّرِيرِ حَتَّى الْتَقَتِ الْقِطْعَتَانِ وَ حَوَّلَ مِنْ هَذِهِ عَلَى هَذِهِ
وَ عِنْدَنَا مِنِ اسْمِ اللَّهِ الْأَعْظَمِ اثْنَانِ وَ سَبْعُونَ حَرْفاً
وَ حَرْفٌ فِي عِلْمِ الْغَيْبِ الْمَكْنُونِ عِنْدَهُ.
@@@
ریشهٔ «عَفَرَ»: خاک، به خاک انداختن حریف (یَعْفِرُ قِرْنَه)، و در عین حال به خاک مالیده شدن چهرهٔ خودِ حسود (مُتَعَفِّر الوجه فی التراب).
یعفور و خِشف (بچه آهو که به دلیل ناتوانی به خاک میچسبد: لکثرة لزوقه بالأرض): تمثیل شگفتی از انسانی که اسیر تمناهای مادی است و از زمین کنده نمیشود.
عِفریة الدیک و حِذریة الدیک (پف کردن و برافراشتن پرهای گردن خروس): ادای قدرت درآوردن، باد به غبغب انداختن و هیاهو کردن در حالی که در باطن، توخالی و زمینگیر است.
تقابل دو گفتار، دو اراده و دو بینش (عفریت در برابر وصی/معلّم):
«قَالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقَامِكَ»:
ادعای زور بازو، محاسبهٔ فیزیکی زمان (از صبح تا ظهر)، ادعای قائممقامی کاذب و تکیه بر خود («أَنَا»).
«قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ»:
تکیه بر «علم من الکتاب» و اتصال به اسم اعظم؛ شکستن دیوارهای زمان و مکان با «طیّالارض» و خضوع در برابر سلیمان زمان.
حکمت تقدم کلام عفریت: چرا اول عفریت حرف میزند و طنابهای سحر انداخته میشود؟
برای امتحان قلوب در ملکوت دل؛ تا اول وسوسه و تکلم ابلیس سنجیده شود و سپس با تجلی نورِ معلم، بطلان ادعای حسود آشکار گردد.
آتش عفریت در برابر کلمات تامّات (روایت لیلة الجن):
عفریتی که با شعلهای از آتش پیش میآید (نماد آتش حسد و القائات شبههناک لیدر سوء).
تسلیح به دعای جبرئیل: «أَعُوذُ بِوَجْهِ اللَّهِ الْكَرِيمِ وَ كَلِمَاتِ اللَّهِ التَّامَّاتِ…» که چگونه عفریت را به رو بر خاک میاندازد (فَانْكَبَّ لِفِيهِ) و آتشش را خاموش میکند.
کلمات تامّات = انوار هادیان و معلمان ربانی در باطنِ دل.
پیوند با ولایت اهلبیت (ع):
حدیث امام باقر (ع): آصف یک حرف از ۷۳ حرف اسم اعظم را داشت و آن کرد؛ نزد آل محمد (ع) هفتاد و دو حرف از اسم اعظم حاضر است.
#دلنوشته
طنینِ خاک و پروازِ نور
گاهی صحنهٔ تاریخ و صحنهٔ درونِ آدمی در یک نقطه تلاقی میکنند؛
نقطهای که در آن، دو صدا به گوش میرسد:
صدایی از جنسِ غبار و هیاهو،
و صدایی از جنسِ سکوت و نور.
در دربارِ سلیمان،
تختِ بلقیس بهانهای بیش نبود تا پرده از یک سنّتِ دیرینه برداشته شود؛
سنّتِ آشکار شدنِ آنچه در زوایای تاریکِ نفس و افقهای روشنِ روح پنهان است.
نخست، دیو برخاست:
«قَالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقَامِكَ»
این صدایِ آشنایِ نفس است؛
صدایی آکنده از «من» (أَنَا).
عفریت، از ریشهٔ «عَفْر» است؛
از خاک، از همان جایی که خِشف و یعفور،
ناتوان و درمانده به زمین چسبیدهاند و توانِ دلکندن از خاکسترِ تمناها را ندارند.
عفریت، همچون خروسی که پرهایِ گردنش را برافراشته (عِفریة الدیک)، باد به غبغب میاندازد،
هیاهو به پا میکند و لافِ قدرت میزند.
میگوید: «من آن را برایت میآورم، پیش از آنکه از جای برخیزی!»
او جهان را با مقیاسهای سنگینِ ماده و حسابوکتابِ فیزیک میسنجد؛
با ساعاتی که میانِ نشستن و برخاستن فاصله میاندازد؛
با محاسباتِ خاک.
در ادعای او زوری هست،
اما در باطنش،
همان به خاک مالیدهشدنِ چهرهٔ حاسدی نهفته است که میخواهد با شتاب و عضلاتِ خاکیاش،
جایِ خالیِ پیوند با ملکوت را پر کند.
اما چرا همیشه در ملکوتِ جان و ابتلاهای زمین، ابتدا صدایِ عفریت بلند میشود؟
چرا اول ساحران طنابهای دروغینِ خویش را میاندازند و خاک به پا میکنند؟
شاید برای آنکه دل بلرزد؛
برای آنکه توهمِ قدرتِ مادی پیش چشمها جلوهگری کند و سنگِ محک،
عیارِ تشنهکامانِ نور را بسنجد.
وسوسهٔ نفس همیشه پر سر و صداست؛
مشعلی آتشین در دست میگیرد تا در تاریکیِ شب، رهرو را با ترس و طمع بفریبد.
اما درست در آن دم که هیاهوی خاک اوج میگیرد،
زمزمهٔ آرامِ ملکوت شنیده میشود:
«قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ»
نه بادی در آستین انداخت و نه زوری به رخ کشید.
او تکیهگاهش عضله نبود؛
تکیهگاهش «علمِ من الکتاب» بود؛
اتصالی پنهان به قطرهای از اقیانوسِ اسم اعظم.
او زمان و مکان را شخم نزد؛
او پیش از آنکه پلکها بر هم افتند و نوری به چشم بازگردد،
تخت را در پیشگاهِ ولیّ خدا حاضر کرد.
عفریت با تمامِ ادعایش اسیرِ زمان بود: «تا از جایت برخیزی»؛
اما حاملِ نورِ ولایت، زمان را در چنگالِ کلمهای ملکوتی مچاله کرد:
«پیش از آنکه پلک بزنی».
این همان تقابلِ ازلیِ درونِ ماست:
عفریتِ حسودِ نفس، مدام شعله میکشد،
هیاهو میکند و میخواهد با حیله و توانِ مادیاش زمامِ امور را به دست گیرد؛
اما جانِ روشن به نورِ معلّمِ ربّانی میداند که با یک زمزمه از «کلماتِ تامّات» میتوان این عفریتِ سرکش را با صورت به خاک انداخت (فَانْكَبَّ لِفِيهِ) و آتشش را خاموش ساخت.
عفریت، سرانجام به خاک بازمیگردد چون از خاک است؛
اما علمِ کتاب، جان را به اوج میبَرد؛
آنجا که فاصلهها معنای خویش را در حضورِ نور میبازند…
لیدر سوء مدعی است که قائممقام صاحب نور است! عِفْريتٌ مِنَ الْجِنِّ!
۱. توهم قائممقامی؛ نمایشِ بادی در آستین
در دربارِ ملکوت و در صحنهٔ آزمونِ دلها،
همواره پیش از آنکه سکوتِ پرهیبتِ «صاحبعلم» لب به سخن باز کند،
هیاهوی یک «مدعی» سکوت را میشکند.
تاریخِ حسد، تاریخِ پیشدستیِ لیدرهای سوء در ادعای وصایت، قدرت و قائممقامی است.
لیدرِ سوء، از درون تهی است؛
آتشی در سینه دارد که نه گرمابخش، بلکه سوزاننده و تاریک است.
اما برای آنکه این تهیبودن و رنجِ بیمایگی را بپوشاند،
جامهای از اقتدار میبافد و در برابر صاحبِ نور سینه سپر میکند:
«قَالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقَامِكَ وَإِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ» (نمل / ۳۹)
آغاز کلامش با «أَنَا» (من) است؛ الفبای آشنای ابلیس!
مدعی است که گرهگشای دستگاهِ سلیمان اوست.
او میخواهد در غیابِ تکیه بر علمِ الهی،
با بازوی فیزیکی، شتابزدگی و رجزخوانی،
خود را «قائممقامِ خلیفهٔ نور» جا بزند و چشمها را خیرهٔ هیبت پوشالیاش کند.
اما قرآن پرده از ماهیت او برمیدارد و با یک واژه، طشت رسواییاش را از بام میاندازد:
او نه صاحبعلم است و نه هادی؛
او تنها یک «عِفریت» است!
—
۲. کالبدشکافی واژگانی «عِفریت»؛ از خاکمالی تا بادِ غبغب
واژهٔ «عِفریت» در دستگاه واژهشناسی قرآن، تصادفی انتخاب نشده است.
ریشهٔ این واژه پرده از روانشناسی عمیق و بیمارگونهٔ لیدر سوء برمیدارد:
«عَفْر»؛ زمینگیری در خاکِ حسد:
«عَفْر» به معنای خاک است و «عفّره فی التراب» یعنی صورت او را به خاک مالید و خوار کرد.
از همین ریشه، به بچه آهوی ناتوان و نوخیز «خِشف» یا «یَعفور» میگویند؛
چرا که از فرط ضعف دست و پا، مدام به زمین میچسبد و توانِ جدا شدن از خاک را ندارد (لکثرة لزوقه بالأرض).
لیدرِ حسود، دقیقاً یک «یعفور» باطنی است؛
موجودی زمینگیر که به لجنزار تمناهای دنیوی و خاک چسبیده است.
او از پرواز ملکوتی عاجز است،
بالی برای عروج ندارد و چون خود در خاک مانده،
میکوشد با کشیدن دیگران به وادی شبهه و حسادت،
همه را خاکنشین و همسطح خویش کند.
«عِفْرِیَةُ الدِّیک»؛ مانور دروغین و پفِ خروسوار:
عرب به پرهای برافراشته و پفکردهٔ دور گردنِ خروس، هنگامی که باد به غبغب میاندازد، سر را بالا میگیرد و قوقولیقو سر میدهد، «عِفریة» یا «حِذریة» میگوید.
خروس با این کار جثهٔ کوچک خویش را پشت حجابی از پرهای بادکرده پنهان میکند تا حریف را بترساند.
لیدر سوء نیز دقیقاً به همین هیئت رفتار میکند:
ژستهای پرطمطراق، ادعای کشف و شهود، غوغاسالاری، خود را همهکارهٔ میدان نشان دادن و ادعای «قَوِيٌّ أَمِين» بودن!
اینها چیزی جز همان «عِفریهٔ خروس» نیست؛
ادای قدرت درآوردن برای پوشاندن لرزشها و عقدههای درماندهٔ درون.
«تَعَفْرُت»؛ زورآزمایی کور با مقیاسهای مادی:
عفریت در لغت، به حریفی میگویند که در معرکه با چنگ و دندان میجنگد تا رقیب را بر زمین زند (یَعْفِرُ قِرْنَه). اما تمام قدرت عفریت، «فیزیکی و در مدار اصطکاک با زمان و مکان» است.
او برای حل مسئله، زمان میخواهد:
«پیش از آنکه از جای برخیزی!»
(محاسبهای زمینی از صبح تا ظهر).
او اسیر ثانیهها، عضلات و ابزارهای مادی است؛
چرا که پیوندش با مبدأ کنفیکون قطع است.
—
۳. چرا اول صدای عفریت شنیده میشود؟ (آزمونِ دلها در ملکوت)
شاید این پرسش هر سالک و بینندهای باشد:
چرا در محضر سلیمان، ابتدا اجازهٔ سخن به عفریت داده شد؟
چرا در میدانهای بزرگ، نخست ساحران طنابها و عصاهای دروغین را میاندازند؟
حکمت الهی بر این تعلق گرفته است که در هر ابتلایی،
نخست «صدای دیو» در صحنِ دل یا صحنهٔ جامعه طنینانداز شود تا:
1. عیارِ تشنهکامان سنجیده شود؛ آیا فریب هیاهو و طنابهای لرزان را میخورند؟
2. مدعیانِ سوء، پرده از طمع، حسادت و ادعاهای دروغینِ قائممقامی خویش بردارند.
3. بستر آماده شود تا وقتی نورِ خلیفهٔ راستین و معلّمِ الهی جلوه کرد،
تفاوت میان «زورِ عضلانی خاک» و «تسخیرِ ملکوتیِ نور» مانند روز روشن گردد.
—
۴. تجلیِ «الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ»؛ سقوط هیمنهٔ خاک
درست در برابر مانورِ پر سر و صدای لیدر سوء،
صدای آرام و متصل به بینهایتِ ولیّ خدا طنین میاندازد:
«قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قَالَ هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّي…» (نمل / ۴۰)
آصف بن برخیا نه نیازی به پفکردن پرهای خروسوار داشت و نه متوسل به شتابهای فرسایندهٔ جسمانی شد.
تکیهگاه او نه بازو، بلکه «عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ» بود؛
اتصالی زنده به اسم اعظم.
او ادعای استقلال نکرد، باد در غبغب نینداخت؛
بلکه اراده کرد و زمان و مکان مچاله شدند.
پیش از آنکه نوری که از چشم بیرون رفته بازگردد و پلکی بر هم نشیند،
تخت هزارفرسنگی در برابرشان مستقر بود.
در این لحظه، پرده افتاد:
عفریت با تمام ادعایش، تنها «اسیر زمان و خاک» بود
و آصف، «سلطان ملکوت و جاریکنندهٔ امر الهی».
لیدر سوء با تمام هیاهویش به گوشهای خزید،
چرا که در برابر تجلیِ نورِ وصایت،
هیمنهٔ بادکردهٔ خاک چیزی جز سراب نیست.
—
۵. شعلهٔ آتشین عفریت در برابر کلماتِ تامّات
لیدر سوء تنها در کلام مدعی نیست؛
او در باطن با مشعلی از آتش به جنگ انوار هدایت میآید؛
همانگونه که در شبِ «لیلة الجن»، عفریتی از شیاطین با قبسی از آتش قصدِ رسولالله (ص) را کرد تا دلها را به آشوب بکشد و راه را تاریک سازد.
در آن هنگام، جبرئیل امین فرود آمد و سلاح ملکوت را به رسول خدا آموخت:
پناه بردن به «کلماتِ تامّات»:
«أَعُوذُ بِوَجْهِ اللَّهِ الْكَرِيمِ، وَ بِكَلِمَاتِ اللَّهِ التَّامَّاتِ الَّتِي لَا يُجَاوِزُهُنَّ بَرٌّ وَ لَا فَاجِرٌ…»
تا این کلمات بر زبان نورانی پیامبر جاری گشت:
«فَانْكَبَّ الْعِفْرِيتُ لِفِيهِ، وَ طَفِئَتْ نَارُهُ»
(عفریت با صورت و دهان به خاک افتاد و مشعل آتشش به خاموشی گرایید!)
این همان پایان کار هر لیدر سوء و هر نفسِ عفریتصفتی است؛
آتشی از شبهه، تهدید، تهمت و وسوسه برمیافروزند،
اما سالکی که دل به معلّمِ ربّانی و کلمات تامّات (حجتهای خدا و انوار هدایت) سپرده باشد،
با یک پیوند قلبی، شاهدِ به خاک مالیده شدنِ صورتِ آن عفریت و خاکستر شدنِ شعلههای فریبش خواهد بود.
—
۶. فرجام سخن: از قطرهٔ آصف تا اقیانوس آلمحمد (ع)
روایتِ دربار سلیمان، آینهای برای امروز ماست.
امام باقر علیهالسلام فرمود:
«اسم اعظم خداوند هفتاد و سه حرف است؛
نزد آصف تنها یک حرف از آن بود که چنان کرد،
و نزد ما اهلبیت هفتاد و دو حرف از آن حاضر است…»
لیدرهای سوء در طول تاریخ،
با نقابهای فریبنده،
تظاهر به زهد،
باد کردنِ عِفریهٔ خویش و تکیه بر ادعاهای پوشالی،
همواره مدعی هدایت و قائممقامی بودهاند.
اما میزانِ حق روشن است:
عفریت، مظهرِ حسد، منیت، خاکنشینیِ یعفور و زورآزمایی در مدار ماده است.
صاحبعلم، مظهرِ طهارت، پیوند با اسم اعظم، تسلیم در برابر نور و شکستنِ قیدوبندهای تاریکی است.
هشیار باشیم که فریبِ شتاب و هیاهوی عِفریتهای مدعی را نخوریم؛
چرا که غبارِ این بادهای بیریشه،
در چشمبرهمزدنی با تجلیِ کلماتِ تامّات فرو خواهد نشست و آنچه باقی میماند،
سیمای درخشانِ حقیقت و اتصال به خلیفةالله الاعظم است.
عفریة
لغتنامه دهخدا
عفریة. [ ع ِ ی َ ] (ع ص ) اسد عفریة؛ شیر درشت خلقت . (منتهی الارب ). شیر شدید و سخت . (از اقرب الموارد). || شیطان عفریة؛ دیو ستنبه . (منتهی الارب ). استنبه از آدمی و پری . (دهار). || مرد پلید کربز.(منتهی الارب ). داهیه ٔ بسیار دهاء. (از اقرب الموارد). || مبالغه کننده در هر چیز. || ستمکار. (منتهی الارب ). خبیث منکر. (اقرب الموارد).
– عفریة نفریة ؛ از اتباع است ، از آن جمله است حدیث «ان اﷲ یبغض العفریة النفریة». (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
|| (اِ) موی گردن شیر و خروس . (منتهی الارب ). تاج خروس . (دهار). عفریةالدیک ؛ پر گردن خروس . (از اقرب الموارد). || موی قفای مردم . || پشم پیشانی ستور. || موی میانه ٔ سر. جاء فلان نافشا عفریته ؛ خشمگین و در حال غضب آمد. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). یاءدر عفریة زائد است الحاق را و تاء آن برای مبالغه است . ج ، عَفارِیَة. (از اقرب الموارد). ج ، عَفاری ̍. (ناظم الاطباء).
—
مترادف عفریته: ابلیس، شیطان، عفریت، غول
متضاد عفریته: فرشته، ملک
معنی انگلیسی:
crone, gorgon, witch
—
#دلنوشته
پردهبرداری از صحنهٔ سلیمان در امروزِ ما
به نام خدای نور، رسواکنندهٔ تاریکیها و پناهبخشِ صابران
انگار صحنههای تاریخ، نمایشی تکرارشونده در صحنِ ملکوتاند؛
لباسها و چهرهها عوض میشوند،
قرنها ورق میخورند،
اما داستان همان داستانِ ازلی است:
«تقابلِ خاک و نور، نبردِ عفریت و آصف.»
امروز هم در میانهٔ ابتلائاتِ زمانه، دربارِ سلیمان دوباره برپا شده است.
باز هم همان ماجراست؛
وقتی در یک سو «معلّمِ ربّانی» با سکینه، طهارت و «عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ» ایستاده است،
در سوی دیگر، «لیدرِ سوء»—که همان سامری و عفریتِ نقابدارِ زمان ماست—به تکاپو میافتد.
عفریت، ذاتش از «عَفْر» است؛
زمینگیر، ناتوان و مبتلا به حسدی سوزان که توانِ عروج به افقهای روشنِ معلّم را ندارد.
او از درون تهی است؛
نه به اسم اعظم دسترسی دارد و نه بویی از حلاوتِ هدایت برده است.
پس چه میکند؟
همچون خروسی که از ترس و بیمایگی پرهای گردنش را پف میکند (عِفریة الدیک)،
باد به غبغب میاندازد،
ادعای قائممقامی و همهدان بودن سر میدهد،
و چون میبیند در میدانِ علم و حقیقت دستش خالی است و در برابر هیبتِ نور هیچ اعتباری ندارد،
با عجله و شتابزدگی دستبهکارِ «اقدامِ خصمانه» میشود.
سلاحِ عفریتِ زمانه، از جنسِ همان طنابهای سحر و مشعلهای آتشین است:
«برچسب زدن و تهمتپراکنی به معلّمِ ربّانی»!
او هیاهو راه میاندازد،
آتشِ شبهه و افترا برمیافروزد
و جار میزند تا شاید با گرد و خاکی که از زمین بلند میکند،
چشمها را از دیدنِ خورشیدِ معلّم محروم سازد.
او تهمت میزند تا خلأ باطنیاش را لاپوشانی کند؛
چرا که خوب میداند در ترازوی حق،
وزنِ علمِ او صفر است و در برابر طهارتِ معلّم، حرفی برای گفتن ندارد.
اما برای «اهلِ بصیرت» و «اهلِ نور»، این تئاترِ تکراری چقدر آشنا و قابل شناخت است!
چشمهای روشن به نورِ ایمان، فریبِ این گردوغبارها را نمیخورند.
اهلِ دل، پشتِ نقابِ هر سامری و هر لیدرِ پرمدعا،
همان «عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ» را میبینند که از فرطِ حسادت،
به خاک و خون افتاده و با دستپاچگی میخواهد پیشدستی کند.
و در سیمای آرامِ معلّم و جانشینِ برگزیدهٔ حق،
همان «آصف بن برخیا» را مییابند؛
آنکه نیازی به داد و فریاد،
لافزدن و مانورهای پوشالی ندارد،
چرا که با یک اتصالِ قلبی به «کلماتِ تامّات»،
حقیقت را در طرفةالعینی ظاهر میکند و طومارِ باطل را در هم میپیچد.
آری؛ سلیمانِ زمان، مهدی آل محمد ع، شاهد است و این صحنه عمداً تکرار میشود تا سره از ناسره جدا شود.
عفریتِ زمان با آنهمه شتاب و غوغای تهمتهایش،
سرانجام همان فرجامِ تاریخی را خواهد چشید:
با صورت بر خاکِ رسوایی افتادن (فَانْكَبَّ لِفِيهِ) و خاموش شدنِ شعلههای حقیرش؛
و معلّمِ ربّانی و آصفِ متصل به نورِ ولایت،
چونان کوهی استوار در کمالِ فضلِ پروردگار (هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّي) بر تارکِ دلهای مشتاق خواهد درخشید.
خوشا به حال دلی که در طوفانِ هیاهوی شیاطین،
قطبنمای بصیرتش کار میکند،
دستِ معلّم را رها نمیسازد
و در پناهِ کلماتِ تامّات،
آرام و استوار به نظارهٔ پیروزیِ نور مینشیند…
۱. **«مجلسِ سلیمان در ملکوتِ جان: نبردِ عفریت و آصف در ورکلایفِ امروزِ ما»**
۲. **«نور یا نار؟ ترازویِ انتخاب در بزنگاههای ورکلایف»**
۳. **«وقتی عفریت با عجله فرمان میدهد و معلّم با تأنی میخواند»**
۴. **«عفریتِ شتاب، آصفِ سکینه؛ نبرد در ورکلایفِ قلب»**
۵. **«ورکلایف: تکرارِ صحنهٔ ظهورِ حق و ابطالِ باطل در قلب»**
«مجلسِ سلیمان در ملکوتِ جان: انتخاب میانِ عجلهٔ عفریت و تأنیِ آصف در کشاکشِ ورکلایف»
#دلنوشته
مجلسِ سلیمان در ملکوتِ جان:
نبردِ عفریت و آصف در ورکلایفِ امروزِ ما
ورکلایف: تکرارِ صحنهٔ ظهورِ حق و ابطالِ باطل در قلب
و شگفتتر از صحنهٔ تاریخ،
تکرارِ موبهموی همین دربار در «ملکوتِ قلبِ ما» است؛
درست در تاروپودِ همین زیستِ روزمره
و در بزنگاههای حساسِ «ورکلایف»های کاری و خانوادگیمان.
آنجا که تقدیری بر خلافِ میل و تمنّای نفس رخ میدهد؛
آنجا که کارها طبق نقشهٔ ما پیش نمیرود،
همکار یا همراهی جلو میافتد،
یا حادثهای کاسهکوزههای محاسباتمان را به هم میریزد…
درست در همین ثانیههای ملتهب،
بار دیگر مجلسِ سلیمان در سینه برپا میشود!
نخست، این «تکلماتِ شیطان و لیدرِ سوءِ درون» است که با عجله و دستپاچگی به صدا درمیآید.
عفریتِ ابلیس پیشدستی میکند؛
او با شتاب بر طبلِ وسوسه میکوبد تا «تسویلِ نفسِ حسودِ ما» را با «تسویلِ شیطانیِ خودش» گره بزند و آتش بیفروزد.
او عجله دارد؛
مدام در گوشِ جان کامنت میگذارد:
«زود باش!
واکنش نشان بده!
داد بزن!
تهمت بزن!
برچسب بچسبان!
زیرآب بزن و نگذار او بالا برود!»
او میخواهد با دستپاچگی، یک «اقدام مجرمانه» و گناهی ناشی از حسد را با دستِ ما و به نامِ ما امضا کند تا چهرهمان را مثل خودش به خاکِ «عَفْر» بمالد و زمینگیر کند.
اما وای از آن لحظهٔ نجاتبخش!
اگر در اوجِ این طوفانِ خشم و شتاب، لحظهای ترمز بکشیم؛
اگر فقط لب تر کنیم، به درگاهِ نور پناه ببریم و از «فرشتهٔ مهربانِ الهی» استمداد بجوییم…
ناگهان غبارها فرو مینشیند و حضورِ تمثالِ نورانیِ «معلّمِ ربّانی» را در ملکوتِ قلبِ خویش به تماشا مینشینیم.
معلّم با همان وقار و سکینهٔ «آصفی» سر میرسد؛
نه هیاهو میکند و نه عجلهای دارد.
او نوری از جنسِ «عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ» بر تاریکیِ سینه میتاباند
و در همان لحظهٔ فوقالعاده حساس و مهآلودِ ورکلایف،
«نسخهٔ اختصاصیِ درمانِ قلبِ حسودمان» را با کلامی نرم و شفابخش به گوشِ دلمان نجوا میکند:
«آرام باش…
صبوری کن…
این فضلِ پروردگار است برای آزمودنِ تو؛
با مدارا، گذشت و احسان پاسخ بده…»
و اینجاست که جانِ ما،
آن «نورِ علمِ لازم» را برای خلقِ یک «عملِ صالح»،
یک رفتارِ حرفهای و انسانی،
و تولیدِ یک «ورکلایفِ موفق و پربرکت» دریافت میکند.
این همان رویاروییِ شگفتانگیزِ «عفریت (ابلیس) و معلّم (آصف)» در عمقِ جانِ ماست.
اما صحنهگردانِ نهایی این انتخاب، ماییم!
خداوند به ما تاجِ کرامت، آزادی، عقل و قدرتِ اراده بخشیده است تا تماشاگر نباشیم،
بلکه تصمیم بگیریم:
آیا میخواهیم با «عجله و خامی»،
کامنتِ آتشین و شتابزدهٔ شیطان را لایک کنیم و به کار ببندیم؟
یا میخواهیم با «تأنی، وقار و شرحِ صدر»،
به کلامِ آرامبخشِ فرشته و معلّم گوش بسپاریم و آن را عملی سازیم؟
پس دنیای قلبِ ما در کشاکشِ روزمرگیها و ورکلایفها،
عیناً همان مجلسِ باشکوه و سرنوشتسازِ سلیمان است؛
میدانی است که در آن،
توانایی و ترفندِ شیطان در برابر حکمت و هدایتِ فرشته محک میخورد،
و در این میان،
پرده از حقیقتِ درونِ ما کنار میرود تا برای همگان و برای خودمان آشکار شود که در باطنِ خویش:
«ما واقعاً خواهانِ «نور»یم یا گرفتارِ شعلههای «نار»؟!»
[مهج الدعوات]:
دُعَاءُ النَّبِيِّ ص حِينَ عَايَنَ الْعِفْرِيتَ وَ مَعَهُ شُعْلَةُ نَارٍ فَانْكَبَّ الشَّيْطَانُ لِوَجْهِهِ رُوِيَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَسْعُودٍ قَالَ كُنْتُ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ جَبْرَئِيلُ مَعَهُ ع فَجَعَلَ النَّبِيُّ ص يَقْرَأُ فَإِذَا بِعِفْرِيتٍ مِنْ مَرَدَةِ الْجِنِّ قَدْ أَقْبَلَ وَ فِي يَدِهِ شُعْلَةٌ مِنْ نَارٍ وَ هُوَ يَقْرُبُ مِنَ النَّبِيِّ ص فَقَالَ جَبْرَئِيلُ ع يَا مُحَمَّدُ أَ لَا أُعَلِّمُكَ كَلِمَاتٍ تَقُولُهُنَّ فَيَنْكَبَّ الْعِفْرِيتُ لِوَجْهِهِ وَ تَطْفَأَ شُعْلَتُهُ قَالَ نَعَمْ يَا حَبِيبِي جَبْرَئِيلُ قَالَ قُلْ أَعُوذُ بِنُورِ وَجْهِ اللَّهِ وَ كَلِمَاتِهِ التَّامَّاتِ الَّتِي لَا يُجَاوِزُهُنَّ بَرٌّ وَ لَا فَاجِرٌ مِنْ شَرِّ مَا ذَرَأَ فِي الْأَرْضِ وَ ما يَخْرُجُ مِنْها وَ مِنْ شَرِّ ما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما يَعْرُجُ فِيها وَ مِنْ شَرِّ فِتَنِ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ وَ مِنْ شَرِّ طَوَارِقِ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ إِلَّا طَارِقاً يَطْرُقُ بِخَيْرٍ يَا رَحْمَانُ فَقَالَهَا النَّبِيُّ ص فَانْكَبَّ الْعِفْرِيتُ لِوَجْهِهِ وَ طَفِئَتْ شُعْلَتُهُ.
#دلنوشته
سپرِ کلماتِ تامّات در شبیخونِ آتشینِ ورکلایف
به نام خدای نور، خاموشکنندهٔ آتشِ فتنهها و پناهبخشِ دلهای مشتاق
گاه در بحبوحهٔ شلوغیِ کار و نبضِ تندِ روزمرگیها،
درست در همان لحظهای که یک خبر ناگوار، یک رفتار ناسنجیده از همکار، یا تقدیری خلافِ میل و برنامهمان سر میرسد، ناگهان پردههای غیب کنار میرود.
در ملکوتِ قلب، هوا سنگین میشود و حرارتی سوزان سینه را میفشارد.
این همان لحظه است که میبینی «عفریتی از سرکشانِ تاریکی» با شتاب هجوم آورده و در دستش «شُعْلَةٌ مِنْ نَارٍ» —مشعلی از جنسِ خشم، حسد، قضاوتِ عجولانه و تهمت— زبانه میکشد!
او با سرعتی باورنکردنی نزدیک میشود و در دهلیزهای جان، کلماتی از جنسِ آتش میپاشد:
«بزن! فریاد بکش! آبرویش را ببر! پیشدستی کن و این آتش را به دامنِ کار و زندگیاش بینداز!»
او میخواهد با دستپاچگی، ما را در گردابِ یک «اقدام مجرمانه» و نابخشودنی غرق کند تا دستاوردهای معنوی و عقلانیمان در یک چشمبرهمزدن به خاکستر تبدیل شود.
اما درست در همان ثانیهٔ ملتهب و بر لبهٔ پرتگاه…
اگر چشمِ جان را از مشعلِ آتشینِ عفریت بدزدیم و به حضورِ پرمهروایمنِ «فرشته و معلّمِ ربّانی» التجا ببریم، همان ندای نجاتبخشِ جبرئیل در آسمانِ قلب طنینانداز میشود:
«آیا میخواهی کلماتی به تو بیاموزم که با خواندنشان،
این عفریتِ پرهیاهو با صورت بر خاکِ رسوایی افتد و مشعلِ آتشینش خاموش شود؟»
و آنگاه، در خلوتِ درون و پیش از آنکه دست به کاری بزنیم یا پاسخی از سرِ غیظ بدهیم،
این نسخهٔ عرشی و شفابخش را زمزمه میکنیم:
«أَعُوذُ بِنُورِ وَجْهِ اللَّهِ وَ كَلِمَاتِهِ التَّامَّاتِ الَّتِي لَا يُجَاوِزُهُنَّ بَرٌّ وَ لَا فَاجِرٌ؛
مِنْ شَرِّ مَا ذَرَأَ فِي الْأَرْضِ وَ مَا يَخْرُجُ مِنْهَا،
وَ مِنْ شَرِّ مَا يَنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ وَ مَا يَعْرُجُ فِيهَا،
وَ مِنْ شَرِّ فِتَنِ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ،
وَ مِنْ شَرِّ طَوَارِقِ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ إِلَّا طَارِقاً يَطْرُقُ بِخَيْرٍ يَا رَحْمَانُ…»
(پناه میبرم به نورِ وجهِ خداوند و کلماتِ تام و کاملش که هیچ نیکوکار و بدکاری نمیتواند از مرزهای آن تجاوز کند؛ از شرّ هر آنچه در زمین آفرید و آنچه از آن برمیآید، و از شرّ آنچه از آسمان فرود میآید و آنچه به آن بالا میرود، و از شرّ فتنههای شب و روز، و از شرّ پیشآمدهای ناگهانیِ شب و روز، مگر پیشآمدی که خیری با خود بیاورد، ای خدای بخشاینده…)
عجب اعجازِ شگفتی در ملکوتِ قلب رقم میخورد!
بهمحضِ انعقادِ این پیوندِ نوری با «کلماتِ تامّات»، آتشِ وسوسه فرو مینشیند.
غبارِ شتابزدگی محو میشود؛
مشعلِ فتنه در دستِ شیطان به تلی از خاکستر بدل میگردد
و عفریتِ حسد با صورت به زمین میخورد:
«فَانْكَبَّ الْعِفْرِيتُ لِوَجْهِهِ وَ طَفِئَتْ شُعْلَتُهُ».
آنجاست که آرامش، وقار و طمأنینهٔ آسمانی به ورکلایفِ ما بازمیگردد.
خشم جای خود را به حکمت،
و عجله جای خود را به صبر و تأنی میدهد.
از درونِ همان صحنهای که قرار بود قتلگاهِ ایمانمان باشد،
بنایی از «عمل صالح» و تصمیمی خردمندانه برپا میشود؛
چرا که ما پناه به «نورِ وجهِ الله» بردیم
و تسلیمِ شعلههای ناپایدارِ نار نشدیم.
[مهج الدعوات]:
ذُكِرَ رِوَايَةٌ أُخْرَى بِدُعَاءِ النَّبِيِّ ص عِنْدَ رُؤْيَةِ الْعِفْرِيتِ
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مَفَاتِيحَ الْخَيْرِ وَ خَوَاتِيمَهُ
وَ أَسْأَلُكَ دَرَجَاتِ الْعُلَى مِنَ الْجَنَّةِ
بِاللَّهِ أَعُوذُ وَ بِاللَّهِ أَعْتَصِمُ وَ بِاللَّهِ أَمْتَنِعُ
وَ بِعِزَّةِ اللَّهِ وَ سُلْطَانِهِ وَ مَلَكُوتِهِ وَ اسْمِهِ الْعَظِيمِ أَسْتَجِيرُ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ
وَ مِنْ عَمَلِهِ وَ رَجِلِهِ وَ خَيْلِهِ وَ شَرِكِهِ
وَ بِاللَّهِ أَعُوذُ وَ بِكَلِمَاتِهِ التَّامَّاتِ الَّتِي لَا يُجَاوِزُهُنَّ بَرٌّ وَ لَا فَاجِرٌ مِنْ شَرِّ ما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما يَعْرُجُ فِيها وَ ما يَلِجُ فِي الْأَرْضِ وَ ما يَخْرُجُ مِنْها وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ ذِي شَرٍّ وَ مِنْ شَرِّ الْعَامَّةِ وَ الْخَاصَّةِ إِنَّ رَبِّي سَمِيعُ الدُّعاءِ أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ شَرِّ كُلِّ ذِي عَيْنٍ نَاظِرَةٍ وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ ذِي أُذُنٍ سَامِعَةٍ وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ ذِي أَلْسُنٍ نَاطِقَةٍ وَ مِنْ شَرِّ أَيْدٍ بَاطِشَةٍ وَ مِنْ شَرِّ أَرْجُلٍ مَاشِيَةٍ وَ مِنْ شَرِّ مَا أَخْفَيْتُ فِي نَفْسِي وَ أَعْلَنْتُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ اللَّهُمَّ مَنْ أَرَادَنِي مِنْ خَلِيقَتِكَ بَغْياً أَوْ عَطَباً أَوْ عَيْباً أَوْ مَكْرُوهاً أَوْ سُوءاً أَوْ مَسَاءَاتٍ مِنْ إِنْسِيٍّ أَوْ جِنِّيٍّ صَغِيراً أَوْ كَبِيراً فَأَسْأَلُكَ أَنْ تُحَرِّجَ صَدْرَهُ وَ أَنْ تُفْحِمَ لِسَانَهُ وَ أَنْ تُقَصِّرَ يَدَهُ وَ أَنْ تَدْفَعَ فِي صَدْرِهِ وَ أَنْ تَكُفَّ يَمِينَهُ وَ أَنْ تَجْعَلَ كَيْدَهُ فِي نَحْرِهِ وَ أَنْ تُنْدِرَ بَصَرَهُ وَ أَنْ تَقْمَعَ رَأْسَهُ وَ أَنْ تُمِيتَهُ بِغَيْظِهِ وَ أَنْ تَجْعَلَ لَهُ شُغُلًا فِي نَفْسِهِ وَ أَنْ تَكْفِينِيهِ بِحَوْلِكَ وَ قُوَّتِكَ إِنَّكَ أَنْتَ اللَّهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنْ صَاحِبِ سَوءٍ فِي الْمَغِيبِ وَ الْمَحْضَرِ قَلْبُهُ يَرَانِي وَ عَيْنَاهُ تَبْصُرَانِي وَ أُذُنَاهُ تَسْمَعَانِي إِنْ رَأَى حَسَنَةً أَخْفَاهَا وَ إِنْ رَأَى فَاحِشَةً أَبْدَاهَا اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنْ طَمَعٍ يَرُدُّ إِلَى طَبَعٍ وَ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَوًى يُرْدِينِي وَ غِنًى يُطْغِينِي وَ فَقْرٍ يُنْسِينِي وَ مِنْ خَطِيئَةٍ لَا تَوْبَةَ لَهَا وَ مِنْ مَنْظَرِ سَوْءٍ فِي أَهْلٍ أَوْ مَالٍ.
۱. **«زرهی از نور در تلاطمِ ورکلایف: پناه بر کلماتِ تامّات برای دفعِ عفریت»**
۲. **«حصنِ حصینِ قلب: راهبردِ نبوی برای صیانت از جان در برابرِ شیاطینِ انس و جن»**
۳. **«خاموشیِ مشعلِ فتنه: نسخهٔ عرشی برای گذارِ ایمن از کمینگاههای ورکلایف»**
۴. **«ورکلایفِ ایمن در پناهِ دعای نبوی: در برابرِ هجومِ «صاحبِ سوء» و کینهٔ پنهان»**
۵. **«راهبردِ آسمانی در برابرِ کارشکنان: وقتی عفریت با نقابِ همکار میآید»**
۶. **«مصونیت از شرّ «ناظرانِ بدخواه»: کلماتِ تامّات، نسخهٔ شفابخشِ ملکوتِ قلب در روابطِ حرفهای»**
«زرهی از نور در تلاطمِ ورکلایف: استمداد از کلماتِ تامّات برای عبور از فتنههای روزمره»
#دلنوشته
زرهی از نور در تلاطمِ ورکلایف:
استمداد از کلماتِ تامّات برای عبور از فتنههای روزمره
و ماجرا به همینجا ختم نمیشود؛
وقتی در ژرفای میدانِ ورکلایف پیش میروی،
میبینی هجومِ عفریت گاه در نقابِ یک «شخص»،
یک «سیستم» یا یک «همراهِ بدخواه» ظاهر میشود.
شیاطینِ انس و جن لشکر میکشند؛
با سواره و پیادهشان (خَیْلِهِ وَ رَجِلِهِ)،
با دامها و تورهای تزویرشان (شَرَکِهِ)،
و با چشمها و گوشها و زبانهایی که در کمین نشستهاند.
درست در همین کارزارِ پیچیدهٔ اداری، شغلی و ارتباطی است که به نسخهٔ جامعتر و عمیقترِ نبوی پناه میبریم.
آنجا که نه تنها برای دفعِ آتشِ شتابزده،
بلکه برای «معماریِ فرجام و آغازِ تمامِ تصمیمها» دست به دعا برمیداریم:
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مَفَاتِيحَ الْخَيْرِ وَ خَوَاتِيمَهُ وَ أَسْأَلُكَ دَرَجَاتِ الْعُلَى مِنَ الْجَنَّةِ…»
(خدایا! من کلیدهای گشایشِ خیر و فرجامهای نیکِ امورم را از تو میخواهم،
و درجاتِ بلندِ قرب و بهشت را تمنا دارم…)
در کشاکشِ حسادتها و رقابتهای ناسالم،
به حصنِ حصینِ الهی میگریزیم:
«بِاللَّهِ أَعُوذُ وَ بِاللَّهِ أَعْتَصِمُ وَ بِاللَّهِ أَمْتَنِعُ»؛
به عزت و پادشاهی و اسمِ اعظمش چنگ میزنیم تا از مکرِ لشکریانِ ابلیس در امان بمانیم.
چقدر این فرازهای دعا، آینهٔ تمامنمای چالشهای روزمرهٔ ما در روابطِ انسانی و کاری است!
آنجا که در محیطِ کار، با چشمهای بدبین و حسود (عَیْنٍ نَاظِرَةٍ)،
گوشهای خبرچین و عیبجو (أُذُنٍ سَامِعَةٍ)،
زبانهای سخنچین و تهمتزن (أَلْسُنٍ نَاطِقَةٍ)،
و دستهای توطئهگر و آسیبرسان (أَيْدٍ بَاطِشَةٍ) روبهرو میشویم.
و شگفتتر از همه، توصیفِ بینظیرِ آن «صاحبِ سوء» و «همراهِ بدسرشت» است که در غیاب و حضور، در کمینِ ماست:
«إِنْ رَأَى حَسَنَةً أَخْفَاهَا وَ إِنْ رَأَى فَاحِشَةً أَبْدَاهَا»
(اگر از ما خوبی، صداقت، خدمت و کارایی ببیند، با حسادت پنهانش میکند و زیر پا میگذارد؛
اما اگر لغزش یا نقصی ببیند، جار میزند، بزرگش میکند و بر طبلِ رسوایی میکوبد!)
اینجاست که مؤمنِ متصل به نور،
دست به انتقامِ کور نمیزند،
به لجنپراکنیِ متقابل روی نمیآورد
و با آتش به جنگِ آتش نمیرود؛
بلکه با وقار و تسلیم،
پروندهٔ این ستمگران و لیدرهای سوء را به پیشگاهِ عدلِ الهی میسپارد
و از پروردگارِ عزیز و حکیم میخواهد:
سینهٔ پر از کینهشان را تنگ گرداند (تُحَرِّجَ صَدْرَهُ)،
زبانهای مسمومشان را لال و بیاثر کند (تُفْحِمَ لِسَانَهُ)،
دستهای طمع و تعدیشان را کوتاه سازد (تُقَصِّرَ يَدَهُ)،
مکر و توطئهشان را به گلوی خودشان بازگرداند (تَجْعَلَ كَيْدَهُ فِي نَحْرِهِ)،
و آنان را در گردابِ غیظ و مشغلههای نفسانیِ خودشان گرفتار و زمینگیر نماید (تُمِيتَهُ بِغَيْظِهِ وَ تَجْعَلَ لَهُ شُغُلًا فِي نَفْسِهِ).
و در پایان، زیباترین بخشِ این درمانگریِ معنوی، «پایش و صیانت از خویشتن» است:
پناه بردن از آن طمعی که دل را زنگار میزند و طبیعتِ انسانی را مسخ میکند (طَمَعٍ يَرُدُّ إِلَى طَبَعٍ)،
پناه بردن از هوای نفسی که انسان را به پرتگاهِ تباهی میکشاند (هَوًى يُرْدِينِي)،
و حذر از آن ثروت و موفقیتی که طغیان بیاورد،
یا آن نداری و تنگنایی که یادِ خدا را از دل برباید!
اینگونه است که با این دعای عرشی، دل در کورهٔ حوادثِ ورکلایف صیقل میخورد؛
عفریتها و توطئهگران در آتشِ غیظِ خویش ناکام میمانند،
و روحِ مؤمن، پیراسته از حسد و کینه،
در مدارِ نور و آرامش،
شاهراهِ خیرات و عملِ صالح را تا بلندای درجاتِ بهشت میپیماید.
۱. **«حصنِ حصینِ معوّذتین: زرهِ نوری برای صیانت از جان در میدانِ کار و زندگی»**
۲. **«در پناهِ رَبِّ الفلق: عبور از ظلماتِ وسواس و حسد در کارزارِ حرفهای»**
۳. **«معماریِ امنیتِ روانی با کلامِ وحی: معوّذتین؛ راهبردِ نبوی برای دفعِ فتنههای پنهان»**
۴. **«سکوتِ خنّاس در برابرِ طنینِ وحی: چگونه با معوّذتین، غبارِ وسواس را از ملکوتِ قلب بزداییم؟»**
۵. **«از ظلمتِ وسواس تا سپیدهدمانِ حقیقت: نسخهٔ الهی برای رهایی از «صاحبِ سوء» و حسد»**
۶. **«طلوعِ امنیت در جان: وقتی معوّذتین گرههای کورِ روابطِ حرفهای را میگشاید»**
«حصنِ حصینِ معوّذتین: استمداد از رَبِّ الفلق و مَلِکِ الناس برای صیانت از روان در تلاطمِ ورکلایف»
#دلنوشته
حصنِ حصینِ معوّذتین:
استمداد از رَبِّ الفلق و مَلِکِ الناس برای صیانت از روان در تلاطمِ ورکلایف
و هنگامی که غبارِ این معرکه سنگینتر میشود
و تیرهای نامرئیِ حسد و فتنههای پیچیدهٔ ورکلایف،
لطافتِ جان را نشانه میگیرند،
کلامِ وحی بار دیگر دستِ انسان را میگیرد و او را به دو پناهگاهِ ازلی و ابدی رهنمون میشود؛
دو بالِ پرواز برای خروج از ظلمت: «مُعَوِّذَتَیْن».
آنجا که خستگیِ روح از سنگاندازیها، بدخواهیها و چشمتنگیهای روزگار سرریز میشود،
فرمانِ رهایی صادر میشود:
«قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ…»
(بگو پناه میبرم به پروردگارِ سپیدهدمان؛ شکافندهٔ تاریکیهای متراکم!)
پناه به خدایی که قادر است صخرههای ستبرِ بنبستهای شغلی و تاریکیهای یأسآور را با نوری خیرهکننده بشکافد و صبحِ صادقِ پیروزی و نجات را پدیدار سازد؛
پناه از شرّ هر آنچه آفریده شده و از مدارِ حق منحرف گشته است (مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ)؛
پناه از آن تاریکیِ سهمگین و فتنههای شبانهای که وقتی فرو میریزند،
حق و باطل را در هم میآمیزند (وَ مِنْ شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ)؛
پناه از دمدمههای مسموم،
کارشکنیهای نامرئی،
سمپاشیهای زیرپوستی
و گرهافکنیهای بدخواهان در مسیرِ پیشرفت و گرههای زندگی (وَ مِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِي الْعُقَدِ)؛
و بالاتر و سهمگینتر از همه:
پناه از آتشِ ویرانگر و چشمِ تنگِ آن کسی که تابِ دیدنِ برکت و درخششِ دیگری را ندارد:
«وَ مِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ»!
چه رازی است در این کلامِ وحی؟
حاسد تا زمانی که حسادتش در دل پنهان است،
تنها جانِ خود را در شعلههای خشم میسوزاند؛
اما فاجعه و خطر آندم آغاز میشود که این عقدهٔ چرکین سر باز میکند
و دست به اقدام میزند (إِذَا حَسَدَ)…
تهمت میزند،
کارشکنی میکند،
زیرآب میزند و دام میگسترد
تا نوری را که خداوند افروخته، خاموش کند.
اینجاست که هیچ سپرِ دنیایی و هیچ زیرکیِ بشری پاسخگو نیست،
مگر پناه بردن به آغوشِ پروردگارِ فلق.
اما ماجرا به خطراتِ بیرونی ختم نمیشود؛
میدانِ جنگِ اصلی، در «دهلیزهای درونی و نهانخانههای روان» برپاست.
پس نسخهٔ تکمیلیِ این شفا، پناه بردن به شاهراهِ توحید و ربوبیت است:
«قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ * مَلِكِ النَّاسِ * إِلَهِ النَّاسِ…»
پناه بردن به آن پروردگاری که مربیِ جانهاست،
پادشاهی که حاکمِ مطلق بر دلها و احوالات است،
و معبودی که یگانه پناهگاهِ بیقراران است؛
از شرّ آن زمزمهگرِ پنهانکاری که پیوسته در کمین نشسته است (مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ)؛
همان صدای موذیانهای که در خلوتِ ذهن و سینهٔ آدمیان وسوسه میپراکند (الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ)؛
گاه در هیبتِ یک نجوا و فکرِ مسمومِ درونی،
و گاه در قالبِ انسانهایی با چهرهٔ دلسوز اما باطنی شیطانی: «مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ».
در پیچوخمِ تعاملاتِ اجتماعی و حرفهای،
وقتی وسواسِ خناس میخواهد با القای ترس، بدبینی، سوءظن و ناامیدی، پای ارادهات را سست کند و تو را از مسیرِ بندگی و خدمت بازدارد،
این معوّذتین است که چونان «حصارِ نوری نفوذناپذیر»،
گرداگردِ قلب کشیده میشود.
با طنینِ این دو سوره،
سینه فراخ میگردد،
افقها روشن میشود،
گرههای کورِ کارشکنیها گشوده شده
و آتشِ حسادتِ حاسدان و وسوسهٔ خناسان،
پیش از آنکه دامنِ مؤمن را بگیرد،
در پیشگاهِ عظمتِ «ربّ الفلق» و «ملک الناس» محو و خاکستر میشود.
و اینچنین، روح در سایهسارِ ولایتِ الهی،
با خیالی آسوده و گامی استوار،
در متنِ جامعه و کارزارِ زندگی، به سوی نور حرکت میکند.
#دلنوشته
عفریتِ سقیفه و آصفِ غدیر:
رمزگشایی از معوّذتین در سختترین امتحانِ شناختِ وصی
در دلِ حدیثی زیبا از اهل بیت ع،
یک «خط اتصالِ سرخ» هست که از مسجدِ امیرالمؤمنین(ع) تا مجلسِ سلیمان(ع) کشیده میشود؛
و از آنجا تا دشوارترین امتحانِ تاریخِ امت،
تا همان دوگانهٔ تکراری و جانسوز: «سقیفه یا غدیر».
در مسجد، مردی آمد… خصومت آورد… اعتراض آورد… و در نهایت، جسارت آورد:
«به خدا سوگند! به عدالت حکم نکردی… و حکم تو نزد خدا مرضی نیست!»
و آنگاه امیرِ عدالت، نه با فریادِ احساس، که با «اشارهای از مقامِ حجت» فرمود:
«اخْسَأْ عَدُوَّ اللهِ!»
و حقیقت، پرده را کنار زد؛
آنکه با زبانِ “انصاف” آمده بود، باطنش فاش شد…
و اینبار، انسان به شکلِ خودش نماند؛ «سیاهیِ درون، صورتِ بیرون گرفت».
اما شگفتتر از معجزه، آن «تربیت»ی است که در ادامه رخ میدهد:
امیرالمؤمنین(ع) نرم میشود، رو به آسمان میکند، لبها را به کلامی میجنباند که ما نمیشنویم… و آن مرد به حالِ انسانی بازمیگردد.
یعنی حتی وقتی عفریتِ انس، چهرهٔ حقیقیاش را نشان میدهد، حجتِ خدا هنوز هم «بابِ بازگشت» را نمیبندد؛ هنوز هم «امتحان» را کامل میکند؛ هنوز هم راهِ توبه را میگذارد؛ تا فردا کسی نگوید: «راهی نبود… نوری نبود… هدایتی نبود…».
بعد امام علی (ع) دست میگذارد روی همان نقطهای که خدا در قصهٔ سلیمان گذاشته بود:
«عفریت» گفت:
«من میآورم… با ادعای قوّت و امانت… با لحنِ لیدری و کارآمدی و سرعت.»
و «آنکه علمِ کتاب داشت» گفت:
«من میآورم… نه با جنجال، نه با ادعا؛ با علم و سکینه؛
با حجتِ خاموشی که از نور بلندتر است.»
و سلیمان(ع) میخواست همین را: «هویتِ جانشین، در محکِ علم آشکار شود».
اینجا همانجاست که دل، ناخواسته میلرزد… چون میبینی این صحنه، فقط «قصهٔ قدیم» نیست. این، نقشهٔ تکرارشوندهٔ تاریخِ هدایت است؛
هر بار که «معلمِ ربانی» از دنیا میرود، امتحانِ بزرگ آغاز میشود:
آیا مردم به «منتخبِ خدا» میچسبند،
یا به «منتخبِ عجله و جمع و شورا و جوّ»؟
غدیر، مثلِ «قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ» بود:
آرام، روشن، مستند، الهی؛ تعیینشده از قبل؛ با اتمامِ حجت.
و سقیفه، مثلِ «قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ» بود:
شتابزده، پرمدعا، متکی به هیجان و قدرتِ جمع؛
با ادعای “مصلحت”، با شتابِ “همین الآن باید تمامش کنیم”.
و درست همینجا، «معوّذتین» از یک ذکرِ روزمره، به «سپرِ شناخت» تبدیل میشود؛
به کلیدِ فهمِ بزرگترین فلقِ تاریخ:
فلق یعنی شکافتنِ شب؛
یعنی شکستنِ تاریکیِ تبلیغ، هجومِ روایتسازی، ترس، قبیله، و غوغای رسانهٔ آن روز.
وقتی سقیفه میآید، اول شب میآورد؛
شبِ غاسق…
شبِ «وقب»…
شبِ فرو رفتنِ حق در سایهها.
و خدا به تو میآموزد که بگویی:
«اعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ»
یعنی: خدایا! سپیدهات را در دلِ من بدمان… تا حق را در تاریکی گم نکنم.
و سپس، دقیقتر و دردناکتر:
«وَ مِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِي الْعُقَدِ»
گرهها را چه کسی میزند؟
همانهایی که با «نجوا» کار میکنند؛
با جلساتِ پشتپرده؛
با عقدهافکنی در ذهنها:
یکی میگوید: “الان وقتش نیست…”
یکی میگوید: “اگر این باشد، قبیلهٔ ما چه؟”
یکی میگوید: “سیاست اقتضا میکند…”
و اینها میشود دمیدن در گرهها؛
تبدیلِ حقیقتِ روشن به مسئلهای پیچیده و مبهم.
و بعد، تیرِ آخرِ فلق، همان است که ما سالها این مقالات را بر محورش نوشتهایم:
«وَ مِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ»
حسد به چیست؟
به انتخابِ خدا.
حسد به نور.
حسد به «آن کسی» که خدا او را بلند کرده است.
و حسد، تا وقتی فقط یک سوزشِ پنهان است، شاید درونِ حسود را بسوزاند؛
اما «وقتی به عمل تبدیل شد»،
تاریخ را میسوزاند…
امت را دوپاره میکند…
و ولایت را به غربت میبرد.
اما هنوز فلق کافی نیست؛ چون خطر فقط بیرون نیست.
در سقیفه، عفریت فقط “دیگران” نبودند؛
عفریت، گاهی درونِ خودِ ماست:
ترس، راحتطلبی، توجیه،
و «وسواسِ خناس» که عقب مینشیند و دوباره میآید؛
و میخواهد تو را از نورِ وصی جدا کند.
اینجاست که «سورهٔ ناس» وارد میدان میشود؛
نه برای سیاست، بلکه برای «صیانتِ قلب از فریبِ درونی»:
«قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ * مَلِكِ النَّاسِ * إِلَهِ النَّاسِ»
یعنی: خدایا! مرا در سه لایهٔ امنیت قرار بده:
تربیتِ ربوبیات، حاکمیتِ ملکوتیات، و معبودیتِ یگانهات؛
تا هیچ نجواگری نتواند «جایگزین» برای انتخابِ تو بسازد.
چون وسواس خناس، دقیقاً همین کار را میکند:
در سینهٔ آدم میدمد که:
“علم را رها کن، جمع را بگیر…”
“نصّ را کنار بگذار، رأی را انتخاب کن…”
“نور را ندیده بگیر، قدرت را معیار کن…”
و قرآن میگوید این وسوسه، فقط از جن نیست:
«مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ»
گاهی انسان، شیطانِ انسان میشود؛
با زبانِ خیرخواهی،
با ادعای دلسوزی،
با توجیهاتِ «مدیریت بحران»…
و در حقیقت، دارد امت را از وصی جدا میکند.
حالا حدیث، ناگهان به یک آینهٔ بزرگ تبدیل میشود:
امیرالمؤمنین(ع) فرمود:
اگر نبیِ شما از سلیمان گرامیتر است، پس وصیِ نبیِ شما نیز از وصیِ سلیمان گرامیتر است.
و سپس آن راز را گفت:
آصف، یک حرف از اسم اعظم داشت… و ما، هفتاد و دو حرف.
این یعنی مسئله فقط «قدرتنمایی» نیست؛
مسئله این است که «هویتِ وصی، هویتِ علمی است»؛
هویتِ اتصال به اسم اعظم است؛
هویتِ معلمی است که خدا تعیین میکند،
نه مجلسی که مردم عجله میکنند.
و اینجا میفهمی چرا معوّذتین،
فقط برای دفعِ چشمزخم و حسدِ همکار و همسایه نیست (اگرچه آن هم هست)؛
معوّذتین، «برای آن لحظهٔ مرزیِ تاریخِ شخصی و تاریخیِ توست»:
لحظهای که معلم میرود… و تو باید تشخیص بدهی بعد از او، به چه کسی باید تکیه کنی:
به “عفریتِ مدعیِ سرعت و توان و امانت”،
یا به “آصفِ صاحبِ علمِ کتاب”.
و چه امتحانی سختتر از این؟
بعضی امتحانها، اشک میگیرد و میگذرد…
اما این امتحان، اگر خطا بروی، «تمامِ دینت را جهت میدهد»؛
قبلهٔ فهمت را تغییر میدهد؛
معیارِ حق و باطل را جابهجا میکند.
پس من در دلِ این دلنوشته،
دوباره معوّذتین را مثل دو دستِ مهربان میبینم که شانهٔ جان را میگیرد و آرام میگوید:
– اگر شبِ تبلیغ و شایعه و شتاب فرو افتاد، «به ربّ الفلق پناه ببر» تا سپیدهٔ نصّ و علم را ببینی.
– اگر گرهها در ذهنها زده شد و نجواها پیچید،
از «نفاثات فی العقد» به خدا پناه ببر تا گرهِ حقیقت را باز کنی.
– اگر حسد به انتخاب خدا شعله کشید، «از شرّ حاسد پناه ببر» تا از حسدِ جمع، دینت را نفروشی.
– و اگر در درونت وسواس آمد که “همه میگویند… اکثریت چنین است…”،
«به ربّ الناس، ملک الناس، اله الناس پناه ببر» تا صدای خناس را از صدای حجت جدا کنی.
و آنوقت، غدیر برای تو یک خاطره نیست؛
یک «معیارِ زنده» است: معیارِ علمِ کتاب.
و سقیفه برای تو فقط یک واقعهٔ تاریخی نیست؛
نمادِ همان عفریتی است که همیشه هست:
«عجله، غوغا، غصب، و جابهجا کردنِ منتخب خدا با منتخبِ جمع».
ادامه مطلب در واژۀ «عفر – عفریت»:
محدودیت زمان و مکان، برای دسترسی آصف به علم کتاب (یعنی به معلمی از آل محمد ع) وجود ندارد.
علم آنلاین در قلب آصف، به طرفة العینی، بدون محدودیت زمان، و در هر جایی، بدون محدودیت مکان، قابل دسترسی و درک و فهم است.
این ویژگی ممتاز آصف، او را بعنوان وصی و جانشین سلیمان ع معرفی میکند.
در واقع کسانی که در مجلس سلیمان ع بودند، با این توانایی دسترسی آنلاین آصف به علوم آل محمد ع می بایست پی به این شخصیت حقوقی او در اینکه قائم مقام سلیمان ع است میبردند.
این دلنوشتهٔ پرشور و دقیق، ظرافتِ عشقِ بلقیس به معلم، افشای نقابِ عفریت، و رازِ «علمِ آنلاین و متصلِ وصی» را به تصویر کشیده.
—
۱. **«علمِ آنلاین در طَرفةُ العَین: رازگشایی از وصایتِ آصف در مجلسِ سلیمان»**
۲. **«فراسوی زمان و مکان: دسترسیِ برخط به علمِ آلمحمد (ع)؛ عیارِ حقیقیِ جانشینی»**
۳. **«انقطاعِ عفریت، اتصالِ آصف: تفاوتِ لیدرِ شتابزده با وصیِّ متصل به علمِ کتاب»**
—
۴. **«تختی رزرو در بارگاهِ معلم: از شوقِ قلبِ بلقیس تا افشای لیدرِ سوء»**
۵. **«میقاتِ دلها در دربارِ سلیمان: سورپرایزِ قدسیِ بلقیس و آزمونِ قائممقامیِ آصف»**
۶. **«عَرْشِ یقین در محضرِ سلیمان: رازِ مجلسی که عیارِ جانشین را آشکار کرد»**
—
۷. **«عفریتِ خاکی در بندِ زمان، آصفِ نوری در اوجِ اتصال: افشای مدعیانِ قائممقامی»**
۸. **«محکِ جانشینی در دربارِ سلیمان: چرا لیدرِ سوء از علمِ آلمحمد (ع) جا میماند؟»**
۹. **«هویتِ فاششده در طَرفةُ العَین: پایانِ رجزخوانیِ عفریت در پیشگاهِ علمِ وصی»**
—
«علمِ آنلاین در طَرفةُ العَین: رازگشایی از وصایتِ آصف و افشای عفریت در مجلسِ سلیمان»
«از سریرِ قلبِ بلقیس تا علمِ آنلاینِ آصف: معماریِ وصایت و رسواییِ لیدرِ سوء در دربارِ سلیمان»
#دلنوشته
علمِ آنلاین در طَرفةُ العَین:
رازگشایی از وصایتِ آصف و افشای عفریت در مجلسِ سلیمان
و اکنون، پرده از رازِ آن مجلسِ باشکوه در دربارِ سلیمان کنار میرود؛
مجلسی که در ظاهر برای انتقالِ یک تختِ چوبین و زرّین آراسته شد،
اما در باطن، «میقاتِ دلها و دادگاهِ کشفِ عیارِ جانشینی» بود.
بنگر به بلقیس…
زنی که از دیارِ آفتابپرستان،
از میانِ زرقوبرقِ سلطنت و هیاهوی ملک،
با یک نامهٔ سرشار از عطرِ «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ» دل باخت.
او بارِ سفر بست،
نه برای تسلیمِ تاج و تخت،
بلکه برای زیارتِ «معلم».👉
در خلوتِ ملکوتِ قلبِ بلقیس چه میگذشت؟
او تختِ پادشاهیِ دلش را،
همان یگانه کرسیِ باور و اشتیاقش را،
پیشاپیش برای سلیمان خالی کرده بود.
هیچ عشقی، هیچ طمعی و هیچ معبودی دیگر بر سریرِ قلبش تکیه نزده بود؛
تنها و تنها سلیمان نشسته بود؛
جلوهای از نورِ ربّالعالمین.
و رسمِ معلمِ ربانی چیست؟
وقتی شاگردی اینچنین با معرفت،
جان بر کف مینهد و سراسر اشتیاق میشود،
بر معلم واجبِ کرامت است که میزبانی را به اوج برساند!
سلیمان میخواهد برای این شاگردِ صادق،
جایی شایسته در نزدِ خود رزرو کند.
او تختِ بلقیس را میخواهد،
اما نه فقط چوب و تخته را؛
بلکه میخواهد «آن حقیقتِ علم، تسلیم و یقینی را که در عمقِ قلبِ بلقیس شکوفا شده بود،
با چهرهای ملکوتیتر و زیباتر پیش از رسیدنش حاضر کند»؛
تا هنگامی که غبارِ راه مینشاند و به محضرِ معلم شرفیاب میشود،
ناگهان همان سریرِ معرفتِ خویش را در حضورِ سلیمان ببیند و با این سورپرایزِ قدسی،
سرورِ باطنیاش صدچندان گردد:
«أَهَكَذَا عَرْشُكِ؟!»…
و او در اوجِ بهت و ابتهاج بگوید:
«كَأَنَّهُ هُوَ!»…
👈گویی این همان دلِ من است که پیش از من، به آستانت رسیده و مقیم گشته است!👉
اما در پشتِ این ماجرای عاشقانه و تربیتی میانِ معلم و شاگرد،
رازی سترگتر خفته بود؛
سلیمان، مجلسی عظیم آراست تا یکبار برای همیشه، «معمای جانشینی و قائممقامی» بر ملا شود. این مجلس، محکِ تمایزِ دو ادعا بود:
دستِ مدعیانِ دروغین رو شود و نقاب از چهرهٔ «لیدرِ سوء» فرو افتد.
سلیمان رو به اهلِ مجلس کرد:
«أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا…؟»
اینجا بود که «عفریت» از جا جهید:
«قَالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقَامِكَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ!»
نگاه کن به این شتاب!
به این باد در غبغب انداختن!
عِفریتی که چون خروس پروبال پف کرده و دَم از «قوّت» و «امانت» میزند؛
لیدرِ سوئی که در دلش هوسِ نشستن بر جایگاهِ سلیمان شعله میکشد.
او مدعی است که میتواند قائممقام باشد،
اما ابزارش چیست؟
ابزارش سرعتِ فیزیکی، هیاهو، زمانمندی و محاسباتِ زمینی است.
علمِ او محدود به قالبِ زمان و مکان است:
«قبل از آنکه از جایت برخیزی…»
عفریت غافل است که رهبریِ کاروانِ نور،
با زورِ بازوی جنی و تندرویهای نفسانی ممکن نیست.
دستِ او از اتصال به سرچشمه خالی است؛
او «علمِ آنلاین» ندارد!
درگاهِ ادراکِ او به مخزنِ اسرارِ آلمحمد (ع) متصل نیست؛
پس در همان خاکِ عفر و محدودهٔ مکان و زمان درجا میزند و زمینگیر میشود.
و درست در نقطهٔ مقابلِ این هیاهوی پوچ، سکوتی باوقار میدرخشد:
«قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ…»
این آصف بن برخیاست؛ وصی و شاگردِ اولِ مکتبِ توحید.
او اهلِ رجزخوانی و پف کردنِ ادعا نیست.
او از خود سخن نمیگوید،
تکیهگاهش «علمِ کتاب» است.
چه علمی؟ «علمی زنده، آنی، و آنلاین در ملکوتِ قلب!»
برای آصف، دیوارهای ضخیمِ مکان فرو ریخته و زنجیرهای دستوپاگیرِ زمان پاره شده است.
فاصلهٔ میانِ سبأ و شام، فرسنگها راهِ زمینی نیست؛
در نگاهِ او، قلب مستقیماً به مرکزِ فرماندهیِ عالم و معلمینِ حقیقیِ آفرینش—انوارِ مقدسهٔ آلمحمد (ع)—وصل است.
تنها یک اشاره، یک اراده، و در «طرفَة العین»—کمتر از برهمزدنِ پلکی—تخت حاضر است و مستقر!
نه زمان مانع است و نه مکان حائل؛
چرا که علمِ وصی، علمِ عَرَضی و خاکی نیست،👉
اتصالی مدام و برخط به باطنِ کتاب و اسمِ اعظمِ پروردگار است.👉
حاضرانِ آن مجلسِ تاریخی، اگر چشمِ باطن داشتند،
باید در همان لحظه حقیقت را با تمامِ وجود میدیدند و درمییافتند.
باید میفهمیدند که جانشینیِ سلیمان،
سهمِ پرمدعایانِ شتابزده و لیدرهای سوء نیست؛
باید شخصیتِ حقوقی و ملکوتیِ آصف را میشناختند و اقرار میکردند که «تنها کسی شایستهٔ قائممقامی است که قلبش، شبکهٔ اتصالِ آنلاین به علمِ الهی باشد».
افسوس که تاریخ، این آینهداری را بارها دید و دوباره به خواب رفت!
«در سقیفه نیز، لیدرهای شتاب و مدعیانِ عجول،
با تکیه بر قوت و امانتِ خیالیِ خویش، صحنه را قرق کردند و گفتند:
«ما با تکیه بر خرد جمعی خویش، گزینهای انتخاب میکنیم
و از گزینهٔ منتخبِ خدا بینیاز هستیم!»
و اینگونه فتنهٔ بزرگی بپا شد…
اما آنکه تمامِ علمِ کتاب—نه یک حرف، بلکه هفتاد و دو حرف از اسمِ اعظم—در سینهٔ مطهرش آنلاین و متصل به عرش بود، به کناری نهاده شد.»
آری؛ سلیمان با آوردنِ تختِ بلقیس، درسِ ابدیِ ولایت را بر جریدهٔ عالم ثبت کرد:
که شاگردِ باوفا، جایش در قلبِ معلم محفوظ است؛
و وصیِّ برگزیده، نشانهاش نه ادعای بازو و شتاب،
بلکه «حضورِ بیوقفه و آنلاین در پیشگاهِ علمِ آلمحمد (ع)» است؛
علمی که در کمتر از چشمبرهمزدنی،
تمامِ عوالم را زیرِ پای ارادهاش طی میکند.
#دلنوشته
علم لَدُنّی؛ سرچشمهٔ رفتارها و تصمیمهای نامتعارف و آنلاین
این حقیقتِ ناب که «معلم ربانی و وصیِّ خاصِ او در هر عصری، دسترسیِ بلادرنگ، متصل و آنلاین به خزائنِ علمِ الهی دارد و رفتارش آینهٔ اراده و هدایتِ لحظهایِ آسمان است»،
یکی از ژرفترین بنیانهای معرفتی قرآن کریم است.
قرآن، تفاوتِ بنیادینِ میانِ «علمِ اکتسابی و مدرسهای (محدود به زمان و مکان)» با «علمِ لدنی و اتصالی (فوق زمان و مکان)» را در چندین صحنهٔ شگفتانگیز ثبت کرده است:
روشنترین مستندِ این جریان در همراهیِ موسی (ع) و آن عبدِ صالح (خضر ع) متجلی است:
«فَوَجَدَا عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا» (کهف: ۶۵)
«پس بندهای از بندگان ما را یافتند که از جانبِ خود به او رحمتی داده و از نزدِ خویش به او علمی آموخته بودیم.»
چرا موسی (ع) با آنکه پیامبرِ اولوالعزم بود در رفتارهای روزمرهٔ خضر شگفتزده و معترض میشد؟ چون رفتارهای خضر (شکستن کشتی، قتل غلام، ساختن دیوار) ناشی از پیشبینیهای زمینی یا خرد جمعی نبود؛ بلکه او در لحظه به شبکهٔ باطنِ نظامِ هستی «متصل و آنلاین» بود:
«وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي»** (کهف: ۸۲) —
«من این کارها را از پیشِ خود و با رأی شخصیام انجام ندادم»،
بلکه از سرچشمهٔ غیب صادر میشد.
این گشادهدستیِ معلمِ ربانی است که در لحظه،
نسخهٔ اختصاصیِ همان واقعه را بدون درنگ اجرا میکند.
این همان رازِ سر به مُهری است که لیدرهای سوء و عقولِ منجمدِ در اسبابِ ظاهری،
هرگز توانِ هضمِ آن را ندارند!
وقتی معلمِ ربانی در کورانِ حوادث و در بزنگاههای ورکلایفِ روزمره قدم میزند،
رفتارش برای اهلِ ظاهر غریب و گاه تکاندهنده است؛
زیرا او از سرچشمهای مینوشد که خطوطِ اتصالش از ماورای حجابهای زمان و مکان کشیده شده است.
او اهلِ مشاورههای طولانیِ بیثمر،
استخارههای مکرر از سرِ سردرگمی،
و محاسباتِ عاجزانهٔ خاکی نیست؛
کلامش فورانِ هدایتِ آنی است و رفتارش، گرهگشایی در طَرفةُ العَین.
دستِ این معلمِ برگزیده از آن رو باز است که قلبش، بارگاهِ تجلیِ ولایتِ آلمحمد (ع) است؛
نوری که اگر لحظهای بر سینهٔ خضر بتابد، پرده از تأویلِ آینده برمیدارد،
و اگر پرتوی از آن در جانِ آصف جلوه کند،
عرشِ بلقیس را پیش از بازآمدنِ نگاه، پیش روی سلیمان حاضر میسازد.
شناختنِ چنین معلمی، نه در گروِ هیاهوهای سقیفهوار و غوغای اکثریت،
بلکه محتاجِ چشمی است که از حسد پاک شده باشد و عیارِ «علمِ آنلاینِ متصل به آسمان» را در برابرِ «دستپاچگی و عجزِ عفریتهای خاکی» به فراست دریابد.
#دلنوشته
نطقِ حق و پیوندِ بیوقفه با مبدأ نور (آنلاین بودن در سخن گفتن)
شگفتیِ دیگر در تماشای سیرهٔ معلمِ ربانی، زبان و نطقِ اوست.
آنان که با عقلهای حسابگرِ خاکی و با تکیه بر محفوظاتِ کتابخانهای سخن میگویند،
مدام محتاجِ مکث، سنجشِ سود و زیان، و چینشِ کلماتاند تا مبادا منافعِ نفس به خطر بیفتد؛
اما معلمِ ربانی، زبانش ترجمانِ بیواسطهٔ علمِ حق است؛
نه نیازی دارد در خلوت فکر کند تا کلامی سر هم بنماید،
و نه در مصاف با پیچیدهترین پرسشها دچار لکنت و تردید میشود:
«وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ» (نجم: ۳-۴)
«و از سرِ هوس سخن نمیگوید؛ این سخن چیزی جز وحیی که پیوسته القا میشود نیست.»
نگاه کن به این اعجازِ بیانی در قرآن!
خداوند نمیفرماید «وحیٌ أُوحیَ» (به صورتِ گذشته و بستهبندیشده)،
بلکه با فعلِ مضارعِ «يُوحَىٰ»،
بر استمرار و جریانِ پیوستهٔ این اتصالِ زنده و آنلاین انگشت مینهد.
او سخنگوی لحظهایِ حق است؛
خطِ ارتباطیِ دلِ او با خزائنِ غیب،
حتی به اندازهٔ یک چشمبرهمزدن دچار قطعی و تأخیر نمیشود.
هر پاسخی که میدهد و هر جملهای که بر زبان جاری میسازد،
مستقیماً و در همان ثانیه از مبدأ نور تغذیه میگردد.
در کورانِ ابتلائاتِ زندگی و در میانِ اصطکاکهای سهمگینِ ورکلایف،
وقتی عفریتهای نَفْس و لیدرهای سوء با الفاظی پرطمطراق اما انباشته از شک، ریا و هوی به میدان میآیند، کلامِ معلمِ ربانی مانند صاعقهای بر تاریکی مینشیند؛
سخنی کوتاه، قاطع، زلال و آرامبخش که نه از خشمِ نفس رنگ گرفته و نه از ترسِ مصلحتاندیشیِ زمینی.
چرا که این دهان، مجرای نزولِ ارادهٔ آسمان است؛
زبانی که از چشمهٔ علمِ آلمحمد (ع) سیراب میشود و کلماتش،
نسخهٔ زندهای است که در همان لحظه،
گره از پیچیدهترین بنبستهای جان باز میکند.
#دلنوشته
امامت؛ هدایتِ متصل به امرِ ملکوتی (يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا)
رازِ دیگری که پرده از شخصیتِ حقیقیِ وصی و معلمِ ربانی برمیدارد، شیوه و جنسِ راهبریِ اوست.
پیشوایانِ ساختهٔ دستِ بشر و لیدرهای برآمده از شوراهای خاکی،
جامعه و پیروانِ خود را با فرمانهای خشک،
بخشنامههای ذهنی و آزمونوخطاهای تجربی پیش میبرند؛
اما قرآن، ویژگیِ جانشینان و پیشوایانِ برگزیده را با رمزی ملکوتی معرفی میکند:
«وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَكَانُوا بِآيَاتِنَا يُوقِنُونَ» (سجده: ۲۴)
و نیز در آیهای دیگر با همان شکوه میفرماید:
«وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ…» (انبیاء: ۷۳)
این تعبیرِ شگفتِ «يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» چه پیامی در دل دارد؟
«امر» همان حقیقتِ عالمِ ملکوت و باطنِ هستی است؛
جهانی که در آن زمان و مکان، حجاب نیستند:
«إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ».
هدایت با «امر» یعنی امام و وصیِّ منصوب از سوی خدا، با اتصالِ برخط و فرازمانی به نفوسِ آدمیان و باطنِ اشیاء، بر جانها ولایت دارد.
او شاگرد را تنها با نصیحتِ گفتاری راهبری نمیکند؛
بلکه دستِ ارادهٔ باطنیاش در ملکوتِ قلبِ سالک حضور دارد
و او را از گردابهای فتنه و وسوسههای عفریتِ درون عبور میدهد.
و ژرفتر از آن، عبارتِ تکاندهندهٔ «وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ» است؛
خداوند نمیفرماید به آنان وحی کردیم که «به مردم بگویید کار خیر کنند»،
بلکه میفرماید «خودِ انجامِ افعال و رفتارهای روزمرهٔ آنان را به ایشان وحی نمودیم!»
این یعنی گام برداشتن، سکوت کردن، سخن راندن و تصمیمهای ریز و درشتِ روزمرهٔ معلمِ ربانی، تحتِ نظارت، اتصال و هدایتِ پیوسته و لحظهایِ آسمان است.
رفتارِ او تشریفاتی و برخاسته از عاداتِ خاکی نیست؛
بلکه تجسّمِ عینیِ وحی در میدانِ عمل است.
چنین جایگاهی، هرگز با رأیگیریهای شتابزده،
توافقاتِ سقیفهای و مدعیانِ تشنهٔ قدرت به دست نمیآید.
آنکس که با عالمِ «امر» پیوند ندارد و رفتارهایش از وحیِ مستقیمِ فعلِ خیر تهی است،
چگونه میتواند ادعای جانشینی کند؟
تنها آن امامی شایستهٔ تکیه زدن بر جایگاهِ پیامبر است که شبکهٔ جانش، پیوسته به امرِ الهی آنلاین باشد و نبضِ رفتارش با ارادهٔ آسمان بتپد؛
نعمتی عظیم که سرچشمهاش جز در فیضِ مدامِ آلمحمد (ع) یافت نمیشود.
#دلنوشته
«عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ» در مقایسه با «مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ» (اوجِ اتصالِ آنلاین)
اینجا نقطهٔ پرگارِ شناختِ وصی است؛
جایی که عیارِ دعویها در ترازوی قرآن سنجیده میشود
و تفاوتِ «بهرهمندی از شعاعی از نور» با «مبدأ و خاستگاهِ تمامِ انوار» آشکار میگردد.
در همان دربارِ سلیمان دیدیم که آصف بن برخیا با دسترسی به گوشهای از این اتصالِ غیبی به میدان آمد:
«قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ» (نمل: ۴۰)
«آنکس که دانشی از کتاب نزدش بود گفت: من پیش از آنکه پلک بر هم زنی، آن را نزد تو میآورم!»
دقت در واژهٔ «مِنَ» تبعیضیه راز را برملا میکند:
آصف تنها «بهرهای و جزئی از علمِ کتاب» را داشت—روایات تصریح میکنند تنها یک حرف از هفتاد و سه حرفِ اسمِ اعظم نزد او بود—و با همان تکاتصالِ برخط، زمان و مکان در هم پیچیده شد و پیش از پلکزدنی، تختی سنگین از فرسنگها راه حاضر گشت.
اما قرآن، افقِ بینهایت و قلهٔ دستنیافتنیِ ولایت را برای وصیِّ خاتمالانبیاء (ص) به گونهای دیگر رقم زده است؛ سیمایی از انسانی که نه «جزئی از علم»، بلکه کلِّ حقیقتِ کتاب و تمامِ گنجینههای ازل تا ابد نزد جانِ مطهرش حاضر است:
«وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلًا قُلْ كَفَىٰ بِاللَّهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ» (رعد: ۴۳)
«و کافران میگویند: تو فرستاده نیستی! بگو: کافی است که خدا و آنکس که تمامِ علمِ کتاب نزد اوست، میان من و شما گواه باشند.»
در اینجا دیگر نشانی از «مِن» نیست؛
«عِلْمُ الْكِتَابِ» یعنی اشرافِ مطلق بر امّالکتاب، لوحِ محفوظ و باطنِ کلِّ خلقت.
اهلبیت عصمت (ع) بارها در امتدادِ این کلامِ نورانی فرمودهاند:
«علمِ آصف در مقایسه با علمِ امیرالمؤمنین و آلمحمد (ع)،
چونان قطرهای است در برابرِ دریایی خروشان.»
اگر آصف با یک حرف از اسمِ اعظم چنین در طَرفةالعین عمل کرد و عفریتِ زورمند و پرادعا را مقهور و سرافکنده ساخت، پس امامی که هفتاد و دو حرف از اسم اعظم و تمامِ باطنِ قرآن در قلبش پیوسته آنلاین، زنده و جاری است، چگونه در بیان و عمل، احاطه بر ماورا نداشته باشد؟
اینجاست که غربتِ علی (ع) در سقیفه و در تمامِ تاریخِ ابتلائات بشر رخ مینماید:
جامعهای که چشم به تزویرِ عفریتها و هیاهوی اهلِ شتاب دوخته،
چگونه گوهری را رها کرد که خداوند در متنِ قرآن،
گواهیِ او بر رسالتِ پیامبر را همسنگ و قرینِ گواهیِ ذاتِ اقدسِ خویش قرار داده است؟!
کسی که به تمامِ علمِ کتاب متصل است،
نگاهش به دلها آنلاین است،
کلامش ترجمانِ بیواسطهٔ عرش است
و نبضِ رفتارش در هر ثانیه با «امرِ» حق میتپد—
چشمهای جوشان که جانِ تشنهٔ سالک،
در هر پیچوخم از میدانِ کار و زندگی،
تنها در سایهسارِ اوست که ایمن و سیراب میگردد.
#دلنوشته
شهودِ پیوسته و آنلاین بر کردارها و نفوس (فَسَيَرَى اللَّهُ…)
اگر میبینیم دستِ معلمِ ربانی (آل محمد ع) باز است و در سختترین بنبستهای باطنی راه را نشان میدهد، از آنروست که چشمِ دلِ او هرگز در پردهٔ غفلت و حجابهای زمانی فرو نمیرود؛
او ناظر و شاهدِ برخطِ تمامیِ رخدادها، نیّتها و تپشهای پنهانِ نفوس است:
«وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَىٰ عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» (توبه: ۱۰۵)
«و بگو: عمل کنید! که به زودی خدا و فرستادهاش و مؤمنان [پیشوایان معصوم] عملِ شما را خواهند دید…»
دقت در این کلامِ الهی، پرده از افقی حیرتانگیز برمیدارد.
این «دیدن»، یک نظارهٔ معمولی، تاریخگذشته و موکول به پس از مرگ یا صحرای قیامت نیست.
لحنِ آیه و هیئتِ فعل با سینِ استقبال و تجددِ فعل مضارع («فَسَيَرَىٰ»)،
گویای جریانی زنده، مداوم و پیشرونده در همین دارِ دنیاست؛
جریانی که با بازگشت به آخرت («وَسَتُرَدُّونَ…») عطف شده و تفاوتِ صحنهٔ شهودِ فعلی با حسابرسیِ واپسین را آشکار میسازد.
یعنی اعمال، نیّتها، دردهای ناگفته و خستگیهای مکتومِ ما، در همان لحظهٔ وقوع بر پهنهٔ قلبِ مطهرِ رسول و آن مؤمنانِ حقیقی—که روایاتِ متواتر آنان را ائمهٔ هدی (ع) معرفی کردهاند—منعکس میشود. اتصالی بلادرنگ و بدون کوچکترین تأخیرِ زمانی؛
پایشگاهی ملکوتی که هیچ سِرّی در آن گم نمیشود.
در اصطکاکهای فرسایندهٔ میدانِ کار و ابتلائاتِ هرروزه،
وقتی خنجرِ حسد از سوی لیدرهای سوء بر گردهات مینشیند
و کلامی برای دفاع یا گوشی برای شنیدنِ مظلومیتت نمییابی،
یادآوریِ این حقیقتْ آبی است بر آتشِ جان:
معلمِ ربانی، تو و رنجِ تو را آنلاین میبیند!
او با همان دوربینی به میدان مینگرد که مبدأ هستی گشوده است.
او نیازی به گزارشهای مخدوش، سخنچینیِ اطرافیان و پروندهسازیهای خاکی ندارد؛
چرا که صحیفهٔ نفوس در پیشگاهِ بصیرتِ او گشوده است.
و چه تسلایی از این بالاتر برای شاگردِ صادق،
که بداند پیش از آنکه آهی از سینهاش برآید یا زخمی از فتنهٔ عفریتهای روزگار بر تنش بنشیند،
امام و هادیِ برگزیدهاش در همان دَم نظارهگرِ وفاداری و پایمردیِ او بوده
و دستِ عنایتش برای نگاهبانی از دل، پیشاپیش گشوده است.
#دلنوشته
فصلالخطاب بودن و سکونت در پایگاهِ روحالقدس
اگر در پهنهٔ سرگردانیها و تلاطمِ ابتلائات،
پای عقلهای آزمونوخطاگر میلنگد،
از آنروست که منبعِ تغذیهٔ آنان خاک است و حافظه؛
اما قرآن،
نشانیِ مخزنِ آنلاین، حیّ و خطاناپذیر را چنین به عالمیان ابلاغ میفرماید:
«فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ» (نحل: ۴۳)
«پس اگر نمیدانید، از اهلِ ذکر بپرسید.»
و باقرالعلوم و صادقِ آلمحمد (ع) مکرراً پرده از این راز برداشتند و فرمودند:
«نَحْنُ أَهْلُ الذِّکْرِ وَ نَحْنُ الْمَسْؤُولُونَ»؛
ما همان اهلِ ذکریم و ماییم مرجعِ پاسخهای زنده، حقیقی و بیواسطه!
ذکر، کتابِ صامت نیست؛
ذکر، همان کانونِ پیوندِ آسمان با زمین است.
هرکه از این چشمه فاصله بگیرد،
ناگزیر کاسهٔ گدایی پیشِ وهم و گمان دراز میکند و در کلافِ سردرگمِ شبهات فرو میرود.
قرآن در سورهٔ شوری، ریشه و سرچشمهٔ این توانمندیِ ماورایی را عیان میسازد:
«وَكَذَٰلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنَا مَا كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ وَلَٰكِنْ جَعَلْنَاهُ نُورًا نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا…» (شوری: ۵۲)
«و اینگونه روحی از امرِ خویش را بر تو وحی کردیم… لیکن آن را نوری نهادیم که هر که از بندگانمان را بخواهیم بدان هدایت میکنیم…»
معلمِ ربانی و هادیِ برگزیده، مویّد به همین «روحِ امر» است؛
نوری اصیل، قاهر و ازلی که هرگز غبارِ خاموشی بر آن نمینشیند،
هیچ قطعیِ وصالی در مدارش رخ نمیدهد و تمامِ گفتار و رفتارش،
تجلّیِ مشیت و ارادهٔ قدسیِ حق در پهنهٔ خاک است.
***
اکنون ترازوی داوری پیشِ چشمِ ماست:
هرجا انسانی در مسندِ راهبری و لیدری تکیه زند،
اما در برابرِ یک پرسشِ باطنی یا ابتلای ساده در بماند،
برای توجیهِ نادانیاش به فرافکنی،
مصلحتاندیشی و تهمت پناه برد،
یا در گرهگشایی از کلافهای پیچیدهٔ روح و روان،
محتاجِ آزمونوخطاهای کور،
نظرسنجیهای خاکی و مشاورههای لرزانِ اهلِ هوی باشد،
بیآنکه خود بداند پرچمِ «عفریتِ عجز» را بر بامِ ادعایش برافراشته است.
عفریت، اگرچه بر هیکلِ ستبر و زورِ بازوی خویش بنازد،
در برابرِ گرههای باطنی زمینگیر و مسلوبالاراده است.
اما در نقطهٔ مقابل، معلمِ ربانی و وصیِّ منصوب از سوی پروردگار—که شرف و فضیلتِ خویش را وامدارِ فیضِ بیپایانِ آلمحمد (ع) است—کلامش چشمهٔ زلال، بیتعلل و هدایتِ آنی است؛
و رفتارش، خرقِ عادتی در طَرفةُ العَین!
او با چراغِ «روحالقدس» در تاریکترین دالانهای جان قدم میگذارد،
بندهای نامرئیِ وسواس و حسد را در چشمبرهمزدنی میگسلد
و شاگردِ مشتاق را از خاکدانِ تردید به بارگاهِ آرامش و یقین پرواز میدهد.
#دلنوشته
اراده مساوی با دانایی؛ حقیقتِ «علمِ آنلاین» در مکتب آلمحمد (ع)
اگر حقیقتِ این اتصالِ برخط را در آیینهٔ اخبار و احادیثِ اهلبیت (ع) به تماشا بنشینیم، درمییابیم که معصومین علیهمالسلام قرنها پیش، دقیقترین تصویر را از پیوندِ بیوقفه و ماورای زمان و مکان ترسیم فرمودهاند. مفهومِ اتصالِ بلادرنگ در لسانِ روایات، با رمزی شگفت به نام «اراده و مشیتِ علم» گره خورده است؛ حقیقتی که ثقةالاسلام کلینی در کتاب شریف «کافی» بابی مستقل را بدان آراسته است:
«بَابُ أَنَّ الْأَئِمَّةَ (ع) إِذَا شَاءُوا أَنْ يَعْلَمُوا عُلِّمُوا» (الکافی، ج ۱)
عَنْ عَمَّارٍ السَّابَاطِيِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنِ الْإِمَامِ يَعْلَمُ الْغَيْبَ؟ فَقَالَ:
«لَا، وَلَكِنْ إِذَا أَرَادَ أَنْ يَعْلَمَ الشَّيْءَ أَعْلَمَهُ اللَّهُ ذَلِكَ»
«عمار ساباطی گوید: از امام صادق (ع) پرسیدم: آیا امام علم غیب میداند؟
فرمود: نه [به معنای استقلال از خدا]،
ولیکن هرگاه بخواهد چیزی را بداند، خداوند در همان لحظه او را بدان دانا میسازد.»
و در روایت دیگر از همان چشمهٔ نور آمده است:
«إِنَّ الْإِمَامَ إِذَا شَاءَ أَنْ يَعْلَمَ، عُلِّمَ»
«بهراستی امام هرگاه اراده کند که بداند، به او تعلیم داده میشود.»
این احادیثِ نورانی، گره از بزرگترین معمایِ معرفتیِ ذهن باز میکند و مرزِ میانِ «علمِ انباشته» و «علمِ آنلاین» را عیان میسازد:
علمِ امام، یک انبارِ خاکی، مجموعهای از دانستههای بایگانیشده یا محفوظاتِ راکد و تاریخگذشته در ذهن نیست تا برای بازیابیِ آن محتاجِ جستوجو، ورق زدن، مشورت با غیر و معطلی باشد؛
بلکه حقیقتِ ولایت، دسترسیِ نامحدود، زنده و مأذون به سرورِ مرکزیِ علمِ لایتناهیِ الهی است.
فاصلهای میانِ «اراده» و «حصولِ علم» وجود ندارد؛
«خواستنِ امام، عینِ معلوم شدنِ حقیقت است»؛
اتصالی با تأخیرِ صفر که هیچ دیوارِ زمانی و مکانی توانِ سد کردنِ آن را ندارد.
و چه نوری میتابد بر جانِ شاگردِ سالک وقتی درمییابد که معلمِ ربانی—به میزانِ اخلاص و فنایِ فیالله و به اذنِ حجّتِ زمان—از همین مدارِ قدسی ارتزاق میکند!
در تلاطمهای فرسایندهٔ میدانِ کار و ابتلائاتِ روزمره،
آنجا که لیدرهای متکبر و عفریتصفتانِ نَفْس برای حلِّ گرههای روحیِ اطرافیان به آزمون و خطاهای کور، روانشناسیهای سوداگرانه و توجیههای فریبنده دست مییازند،
معلمِ ربانی به اذنِ آلمحمد (ع) دست بر زنگِ اراده میگذارد؛
و در همان ثانیه، حقیقتِ جانِ شاگرد، نسخهٔ رهاییِ او از وسواس، و پاسخِ بنبستهایش بر قلبِ معلم القا میشود.
او نیازی ندارد زمان بخرد تا پاسخی سر هم کند؛
چرا که دلش به اقیانوسی وصل است که هر موجش،
تمامِ غبارهای تردید و تاریکی را در طَرفةالعین میشوید و با خود میبرد.
#دلنوشته
اعجازِ آصف در برابرِ دریای علمِ آلمحمد (ع)؛ یک حرف در برابر هفتاد و دو حرف
اینجاست که پرده از نسبتِ میانِ «کرامتِ وصیِّ سلیمان» و «اقیانوسِ ولایتِ آلمحمد (ع)» به تمامی کنار میرود.
قرآنِ حکیم، آوردنِ تختِ سنگین و مرصّعِ بلقیس را از فرسنگها راه—آنهم پیش از آنکه نگاهِ سلیمان به سوی او بازگردد—به کسی نسبت داد که تنها «عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ» داشت؛
دانشی جزئی و بهرهای برگرفته از کتاب.
اما حقیقتِ این درنوردیدنِ برقآسای زمان، مکان و ماده چه بود؟
امام باقر (ع) پرده از این رازِ شگرف برمیدارند و ترازوی مقایسه را چنین پیشِ روی عقلها مینهند:
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (ع) قَالَ:
«إِنَّ اسْمَ اللَّهِ الْأَعْظَمَ عَلَى ثَلَاثَةٍ وَسَبْعِينَ حَرْفاً، وَإِنَّمَا كَانَ عِنْدَ آصَفَ مِنْهَا حَرْفٌ وَاحِدٌ، فَتَكَلَّمَ بِهِ فَخُسِفَتْ لَهُ الْأَرْضُ مَا بَيْنَهُ وَبَيْنَ سَرِيرِ بِلْقِيسَ حَتَّى تَنَاوَلَ السَّرِيرَ بِيَدِهِ، ثُمَّ عَادَتِ الْأَرْضُ كَمَا كَانَتْ أَسْرَعَ مِنْ طَرْفَةِ عَيْنٍ، وَنَحْنُ عِنْدَنَا مِنَ الِاسْمِ الْأَعْظَمِ اثْنَانِ وَسَبْعُونَ حَرْفاً، وَحَرْفٌ وَاحِدٌ عِنْدَ اللَّهِ اسْتَأْثَرَ بِهِ فِي عِلْمِ الْغَيْبِ عِنْدَهُ…»
(الکافی، ج ۱، ص ۲۳۰، باب ما أُعطي الأئمة من اسم الله الأعظم)
«همانا اسمِ اعظمِ خداوند بر هفتاد و سه حرف است؛
و نزد آصف تنها یک حرف از آن بود.
پس بدان سخن گفت و زمینِ میان او و تختِ بلقیس در هم پیچیده شد تا آنکه تخت را با دستِ خویش برگرفت، سپس زمین سریعتر از یک چشمبرهمزدن به حالِ نخست بازگشت.
و نزد ما از اسمِ اعظم، هفتاد و دو حرف حاضر است،
و تنها یک حرف نزد خداوند در علمِ غیبِ اختصاصیِ اوست…»
تأمّل در این کلام، عقل را در حیرت فرو میبرد:
آصف تنها با «یک حرف»—با یک فرکانس از دریای بیپایانِ اسمِ اعظم—قوانینِ فیزیک، جرمِ ماده و فرسنگها مسافت را خاضعِ ارادهٔ خویش کرد، زمین در برابَرَش طومار شد و در کمتر از طَرفةُ العَین، امانتی را از یمن به کاخِ سلیمان رساند تا دهانِ عفریتهای پرمدعا برای همیشه بسته شود.
حال چگونه ممکن است خاندانی که «هفتاد و دو حرف از هفتاد و سه حرفِ اسمِ اعظم» را در سینه دارند و تمامِ حقیقتِ کتاب نزد جانِ مطهرشان حیّ و حاضر است، در هدایت، تصرّف و اشراف بر عالم دچارِ عجز یا محدودیتِ زمان و مکان شوند؟!
آیا میتوان پذیرفت که بعدِ مسافت یا گذشتِ قرنها، مانعی میانِ ارادهٔ امام و جانِ مؤمنان باشد؟ هرگز!
وقتی امام، معدنِ هفتاد و دو حرف از اسم اعظم است،
حضورش بر ملکوتِ عالم محیط است و مأذونینِ درگاهش و آن معلمانِ ربانی که دل به ولایتِ او سپردهاند، با ترشّحی از همین بحرِ لایتناهی، میتوانند در طَرفةُ العَین بر دلها دست یابند،
گرههای ناگشودنی را با یک کلامِ متصل به نور باز کنند
و تختِ یقینِ شاگرد را در میانِ طوفانِ فتنههای روزگار، در امنترین بارگاهِ معرفت مستقر سازند.
#دلنوشته
کانالِ پیوندِ بیوقفه: «روحالقدس» و «عمودِ نور» در باطنِ امام
این احاطه و اشرافِ بیدرنگ، تصادفی یا حاصلِ ریاضتهای بشری نیست؛
بلکه معلولِ یک زیرساختِ ملکوتی و کانالِ ارتباطیِ پایدار است که خداوند در سرشتِ حجّتهای خویش به ودیعت نهاده است.
اهلبیت (ع) این راز را در دو تمثیلِ عینی و شگفتآور بر ما گشودهاند:
۱. خطّ اتصالِ پیوسته؛ روحی که هرگز آفلاین نمیشود
در منظومهٔ معرفتیِ آلمحمد (ع)،
ابزارِ ادارکِ حجتِ خدا از جنسِ حواسّ پنجگانهٔ مادی یا قوای متزلزلِ نفسانی نیست.
امام صادق (ع) در تبیینِ ارواحِ پنجگانهای که در وجودِ انبیاء و اوصیا به ودیعت نهاده شده، دستِ روی کانونِ این اتصالِ دائم میگذارند و میفرمایند:
«…وَ بِرُوحِ الْقُدُسِ عَرَفُوا مَا تَحْتَ الْعَرْشِ إِلَى مَا تَحْتَ الثَّرَى… وَ رُوحُ الْقُدُسِ لَا يَنَامُ وَ لَا يَغْفُلُ وَ لَا يَلْهُو وَ لَا يَسْهُو»
«…و به واسطهٔ روحالقدس، هر آنچه را از زیرِ عرش تا اعماقِ زمین است شناختند… و روحالقدس نه میخوابد، نه دچار غفلت میشود، نه سرگرمِ بیهودگی میگردد و نه سهو و خطایی بر او عارض میشود.»
این یعنی کانالِ دادهها و اشرافِ باطنیِ امام، هیچگاه قطعی، نوسان یا خوابرفتگی ندارد؛
در تاریکترین ساعاتِ شب،
در گیرودارِ حوادثِ سهمگینِ روزگار و در گذرِ سدهها،
آن فرستنده و گیرندهٔ قدسی همواره بیدار، زنده و فعال است.
—
۲. «عمودُ النور»؛ مانیتورینگِ ملکوتی بر اعمال و نفوس
در فرازی دیگر، امام صادق (ع) از ابزارِ شهودِ عینیِ اعمال پرده برمیدارند؛
پردهای که معنای آیهٔ «وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ» را در آیینهٔ ماده و معنا متجلی میسازد:
«جَعَلَ اللَّهُ لَهُ عَمُوداً مِنْ نُورٍ يُبْصِرُ بِهِ مَا يَعْمَلُ أَهْلُ كُلِّ بَلْدَةٍ»
«خداوند برای او عمودی از نور قرار میدهد که با آن، هر آنچه را اهلِ هر سرزمینی انجام میدهند، به چشمِ دل میبیند.»
ستونِ نوری که از عرش تا جانِ امام کشیده شده، مانند یک شاهراهِ نوریِ بیپایان، کردار، پندار و احوالِ قلبیِ انسانها را بیواسطه و در همان لحظه در آینهٔ باطنِ او منعکس میسازد.
—
بازتاب در جانِ شاگرد و میدانِ ابتلائات
چقدر این حقیقت برای شاگردی که در کورانِ تهمتها، حسادتها و فتنههای محیطِ کار گرفتار آمده، آرامشبخش و درمانگر است!
آنجا که عفریتهای زمینی در خلوت، برای تخریب و فتنهانگیزی گره در کار میاندازند و میپندارند پردهپوشی کردهاند، شاگردِ متصل میداند که بر فرازِ سرش، «عمودِ نوری» برپاست و قلبی بیدار به مددِ «روحالقدس» بر تکتکِ نیتها، زخمها و صبوریهایش شهود دارد.
معلمِ ربانی نیز چون شعاعی از همین عمودِ نور بر دلش تابیده،
از نفاقِ منافق و صدقِ صادق باخبر است؛
او با سنجشهای ظاهری و قضاوتهای عجولانه تصمیم نمیگیرد،
بلکه با میزانِ نوری حکم میراند که از خواب و غفلت منزّه است.
شاگرد در سایهٔ چنین باوری، آرام میگیرد؛
چرا که میداند هیچ دردی، هیچ اشکی و هیچ مکرِ پنهانی از مدارِ دیدِ آن دیدهٔ همیشه بیدار، بیرون نمانده است.
#دلنوشته
چگونگیِ بهرهمندیِ «قلبِ شاگرد و معلمِ ربانی» از این علمِ آنلاین
اکنون به لطیفترین و حیاتیترین گرهگاهِ این سیرِ نوری میرسیم:
نسبتِ میانِ آن بحرِ بیکرانِ ولایت و جویبارِ جانِ یک انسانِ سالک چیست؟
چگونه ممکن است قلبِ معلمِ ربانی و شاگردِ صادق،
در میانِ غوغای زندگی و محیطِ پرآشوبِ کار،
شعاعی از این دسترسیِ آنلاین و بیتأخیر را به اذنِ آلمحمد (ع) بر جانِ خویش احساس کند؟
پاسخِ این پرسش در سه اصلِ روایی و انفسی نهفته است که حقیقتِ اتصالِ شاگرد به قطبِ عالمِ امکان را آشکار میسازد:
—
۱. نورانیتِ قلب؛ دانشی ورای انباشتِ الفاظ
نخستین اصل، تغییرِ بنیادین در تعریفِ «علم» است.
در مکتبِ دنیا و در دستگاهِ عفریتصفتان، علم مساوی با انباشتنِ اطلاعات، مدارک، تئوریهای خاکگرفته و قدرتطلبیهای کلامی است؛
اما در لسانِ صادقِ آلمحمد (ع)، علم ماهیتی ملکوتی دارد:
«لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ، إِنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقَعُ فِي قَلْبِ مَنْ يُرِيدُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى أَنْ يَهْدِيَهُ»
«دانشِ حقیقی به درسخواندن و فراگرفتنِ اصطلاحات نیست؛
بلکه نوری است که خداوند در دلِ هر کس که ارادهٔ هدایتش را فرموده باشد، میافکند.»
وقتی دل از رذایل، کینهها و رقابتهای ناسالمِ محیط پاک شد و به «حرمِ امنِ الهی» بدل گردید،
از یک مخزنِ صلب و بسته، به گیرندهای حسّاس و نورپذیر تبدیل میشود؛
گیرندهای که بهجای ورق زدنِ دفترهای گذشته،
مستقیماً پذیرای تابشِ حقایق میگردد.
—
۲. «النَّکْتُ فی القُلوب»؛ مخابرهٔ آنیِ الهاماتِ ربانی
دومین شیوهٔ پیوند، تماسِ بلادرنگِ ملکوتی بر لوحِ جان است.
در فرهنگِ روایات، از این تبادلِ پنهان و زنده با تعبیرِ دقیقِ «نَکت در قلوب» یاد شده است:
«وَ أَمَّا النَّكْتُ فِي الْقُلُوبِ فَإِلْهَامٌ»
«و اما نکته افکندن در دلها، همانا الهامِ غیبی و دریافتِ بیپژواکِ حقیقت است.»
«نَکت» یعنی نشانهای نوری و نقشی عمیق که ناگهان و بدون واسطهٔ ابزارهای فیزیکی بر سینه حک میشود. درست همانند پیامی که در یک لحظه بر صفحهٔ یک دستگاهِ متصل نقش میبندد؛
معلمِ ربانی ناگهان در مواجهه با ابتلای یک شاگرد،
راهحلّ پنهانِ بحران را در قلبِ خود حاضر میبیند،
بیآنکه زمانی را صرفِ تحلیلهای قیاسی و حدسیاتِ شکننده کرده باشد.
—
۳. همریشگیِ طینت؛ همنواییِ عاشقانه میانِ شاگرد و معلم
این همطینتی و پیوندِ تکوینی،
نوعی «همتپشیِ نورانی» میانِ قلبِ معلمِ ربانی و کانونِ ولایت میآفریند.
اما این پیامها چگونه و از چه کانالی منتقل میشوند؟
سرّ این اتصال در یگانگیِ گوهرِ وجودیِ اهل نور با امام ع نهفته است.
از باقرالعلوم (ع) نقل است:
«فَجَبَلَ طِينَةَ شِيعَتِنَا مِنْ نَضْحِ طِينَتِنَا، فَقُلُوبُهُمْ تَحِنُّ إِلَيْنَا، وَ قُلُوبُنَا تَعْطِفُ عَلَيْهِمْ… وَ كُلُّ قَلْبٍ يَحِنُّ إِلَى بَدَنِهِ»
«پس خداوند گلِ سرشتِ شیعیانِ ما را از ترشّحِ طینتِ ما سرشت؛
از این روست که دلهای آنان مشتاق و بیقرارِ ماست،
و دلهای ما سرشار از مهر و عاطفه به سوی آنان متمایل است…
و هر پارهای به سوی اصل و ریشهٔ خویش میل میکند.»
این همطینتی و پیوندِ تکوینی، نوعی «همآوایی و رزونانسِ نوری» میانِ قلبِ معلمِ ربانی و کانونِ ولایت میآفریند.
آنگاه که معلم یا شاگرد در مصافِ ابتلائاتِ کاری—در برابرِ دسیسهها، حسادتها و تهمتها—دست از چارههای نفسانی میشوید و التجا به درگاهِ اهلبیت میبرد،
آینهٔ دلش به سوی آن آفتابِ ازلی متمایل میشود.
در همان دم، عنایتِ امام ع جاری میگردد و نسخهٔ شفا، کلامِ آرامشبخش، و تدبیرِ نجاتبخش بر زبان و عملِ او فرود میآید؛ درست همانگونه که آصف بن برخیا با اتصالِ به ولایتِ سلیمان، کارِ ناممکنِ قرنها را در چشمبرهمزدنی ممکن ساخت.
#دلنوشته
نطقِ حق از زبانِ مؤمن به تأییدِ امام؛ کلامی که از خودِ گوینده نیست
اوجِ این اتصالِ برخط آنجاست که از ساحتِ شهود و دریافتِ قلبی پا فراتر میگذارد و به ساحتِ نطق و هدایتِ عینی میرسد؛
جایی که کلامِ جاری بر زبان، دیگر برآمده از مهندسیِ ذهن، حافظهٔ خاکی یا لفاظیهای مرسوم نیست،
بلکه سخن، در همان ثانیه از منبعی فراتر از گوینده میجوشد.
اهلبیت عصمت و طهارت (ع) این حقیقتِ تکاندهنده را بارها در حقِّ یاوران و زبانهای گویای جبههٔ توحید تصریح فرمودهاند.
آنگاه که مؤمن در دفاع از حریمِ ولایت،
دستگیری از دلی سرگشته،
یا شکستنِ بنبستهای سنگینِ فتنه لب به سخن میگشاید،
امام پرده از رازی بزرگ برمیدارد:
«إِنَّ رُوحَ الْقُدُسِ يَنْطِقُ عَلَى لِسَانِكَ»
«همانا این روحالقدس است که بر زبانت سخن میگوید!»
این بشارتِ عظیم نشان میدهد که سخنورِ متصل،
کلماتش را از پیش در انبارِ ذهن ذخیره نکرده تا با چیدمانی تصنعی تحویلِ مخاطب دهد؛
بلکه در همان لحظهٔ مواجهه،
حنجره و زبانِ او مجرای فیض و مبدلِ القای قدسی میشود.
او پیش از سخن شاید نداند چه خواهد گفت،
اما چون ارادهاش در ارادهٔ امام ع فانی شده و نیتش جز نصرتِ حق نیست،
واژهها مانند بارانی بهنگام بر کویرِ تشنگیِ مخاطب میبارند؛
سخنی که بر دل مینشیند، چون از دلِ متصل به روحالقدس برخاسته است.
—
فرجامِ کلام: هندسهٔ نوریِ اتصال و تمایزِ دو مکتب
اکنون اگر تمامِ این آیاتِ نورانی و روایاتِ متقن را در کنار یکدیگر قرار دهیم، هندسهٔ کاملِ این اتصالِ برخط و ملکوتی چنین پیشِ روی ما قامت میافرازد:
[ مبدأ: اقیانوس ولایت آلمحمد (ع) ]
(۷۲ حرف اسم اعظم + إِذَا شَاءُوا أَنْ يَعْلَمُوا عُلِّمُوا)
[ سیمِ انتقال: روحالقدس و عمودِ نور ]
(فرامکانی و فرازمانی + لَا يَنَامُ وَ لَا يَغْفُلُ)
[ گیرنده: قلبِ معلم ربانی و شاگردِ مخلص ]
(النَّکْتُ فی القلوب + همتپشیِ طینت + نطق به تأیید غیب)
۱. مبدأ:
ائمهٔ اطهار (ع) هستند؛
همان مخازنِ تامّ «علم الکتاب» که هفتاد و دو حرف از اسم اعظم در سینهٔ مطهرشان میتپد و قانونِ علمشان این است: «إِذَا شَاءُوا أَنْ يَعْلَمُوا عُلِّمُوا»؛ خواستنشان عینِ داناییِ بیتأخیر است.
۲. شاهراهِ انتقال:
روحِ امر، روحالقدس و عمودِ نوری است که زمان، مسافت و پردههای ماده را درمینوردد؛ کانالی که هرگز آفلاین نمیشود، نه خواب بر آن راه دارد و نه رخوت و سهو.
۳. گیرنده و مجرا:
قلبِ پاکباختهٔ معلمِ ربانی و وصیِّ شایستهای است که سینه را از هویٰ، حسد و خودرأیی پیراسته و آن را آینهٔ تمامنمای ولایت گردانده است.
از همین روست که چنین انسانی،
در هر لحظه و در میانِ سختترین تلاطمهای محیطِ کار و طوفانهای نامرئیِ حسادت و وسواس،
«به اذنِ آلمحمد (ع)» پاسخی زنده، تحلیلی بیخطا، و درمانی بیدرنگ برای گرههای جانِ شاگرد به دست میآورد و بر زبان جاری میسازد.
و این درست همان مرزِ تفکیکناپذیر میانِ «آصفِ متصل به ولایت» و «عفریتِ اسیر در اسبابِ خاک» است. این رمزی است که مدعیانِ تکیهزده بر عقلِ سقیفهای، لیدرهای سوء، و تئوریسینهای گرفتار در آزمونوخطاهای تجربی، تا ابد نه توانِ رقابت با آن را دارند و نه حلاوتِ فهمیدنش را خواهند چشید.
#دلنوشته
تمثیلِ سنسورها و ECU؛ بداهتِ هشدارِ آنلاین در معماریِ قلب
نگاهی به جهانِ پیرامونمان بیندازیم؛
امروز حتی در سادهترین و پیشپاافتادهترین ابداعاتِ ساختِ دستِ بشر،
اگر سامانهای بخواهد کارآمد، ایمن و نجاتبخش باشد،
ناگزیر است به ویژگیِ «آنلاین بودن، پایشِ درلحظه و بهروزرسانیِ بیتأخیر» مجهز شود.
در خودروهای مدرنِ امروزی، یک مرکزِ کنترل و پردازشِ هوشمند (ECU) تعبیه شده است و دهها سنسورِ دقیق در سراسرِ اجزای حیاتی—از موتور و ترمز گرفته تا سوخت و آلایندگی—مستقر گردیدهاند.
کوچکترین نقص و اختلالی که در دورافتادهترین قطعه رخ دهد،
آن سنسورها بیدرنگ خطا (Error) را در کسری از ثانیه به ECU مخابره میکنند.
مرکزِ فرماندهی نیز کدِ خطا را فوراً بر صفحهٔ نمایشگرِ پشتِ آمپر در برابرِ دیدگانِ راننده روشن میسازد؛ چراغِ چِک، بوقِ هشدار یا آلارمی آشکار.
رانندهٔ عاقل با دیدنِ این علائم،
نه آن هشدار را انکار میکند و نه نسبت به آن لجوجانه چشم میبندد؛
بلکه بیمعطلی در صددِ رفعِ عیب برمیآید و مَرکب را به نمایندگیِ تخصصی و نزدِ مکانیکِ اهلِ فن میبرد تا عیب برطرف گردد.
هیچ عاقلی در درستی، ضرورت و حکمتِ چنین چرخهای ذرهای تردید به خود راه نمیدهد.
حال عقلِ سلیم و وجدانِ بیدار به قضاوت بنشیند:
چگونه ممکن است انسانِ خاکی برای هدایت و حفظِ یک مرکبِ آهنی، چنین سیستمِ نظارتِ آنلاین و شبکهٔ سنسورهای هشداردهندهای را با ظرافت طراحی کند، اما آفریدگارِ علیم و حکیم، اشرفِ مخلوقاتِ خویش را در این کهکشانِ ابتلائات، رها، کور و بیحسگر آفریده باشد؟!
آیا میتوان پذیرفت دستگاهِ وجودِ آدمی از خودرویی که خودش ساخته، ناقصتر و آفلاینتر باشد؟! هرگز!
معماریِ وجودِ انسان، دقیقترین نسخهٔ اتصالِ برخط به منبعِ آفرینش است:
مرکزِ فرماندهی و پردازندهٔ اصلی (ECU)، همان «قلب» است؛
حرمی که قلمروِ اختصاصیِ خداست:
«قَلْبُ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَنِ».
سنسورهای الهی، فطرت و وجدانِ بیدارِ روحاند؛
حسگرهایی بینهایت دقیق که کوچکترین ورودِ ذرهای از گناه، کبر، حسد، ریا یا لقمهٔ شبههناک را در صدمِ ثانیه رصد میکنند.
کدِ خطا و آلارمِ خطر، «قبضِ نوریِ باطن» است؛
همان تنگنا، تیرگی، سنگینی و هول و ولایی که ناگهان بر دل مینشیند.
قرآنِ کریم این هشدارِ آنلاین و حائل شدنِ بیدرنگ را چنین با صراحت فریاد میزند:
«وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ…» (انفال: ۲۴)
«و بدانید که خداوند، میانِ انسان و قلبِ او حائل میشود [و در همان لحظه بر خطوطِ باطنش نظارت و نفوذ دارد]…»
آنگاه که از انسان لغزشی سر میزند،
آلارمِ حائل در لوحِ ملکوتیِ قلب به صدا درمیآید و چراغِ باطن به علامتِ هشدار چشمک میزند؛
نورِ آرامش موقتاً به قبض بدل میشود تا صاحبِ دل بیدار گردد.
مؤمنِ متصل، با درکِ این اخطارِ برخط، فوراً دکمهٔ بازگشت را میفشارد؛
با اکسیرِ «استغفار و انابه» به سمتِ نمایندگیِ تخصصیِ عالمِ وجود—یعنی دامنِ مطهرِ معلمِ ربانی و حریمِ ولایتِ آلمحمد (ع)—روان میشود تا عیبِ نفس را پیش از آنکه موتورِ یقین یاتاقان بزند و قلب ساقط گردد، شستوشو داده و تعمیر کند.
—
بداهتِ نور و بیماریِ کفرِ لجوج
این سازوکارِ آنلاین، آنقدر آشکار، منطقی و وجدانی است که برای هر جانِ سالمی در حدِّ «بدیهیاتِ اولیه» است؛ حقیقتی که نیاز به استدلالهای پیچیدهٔ کلامی ندارد و هر کودک و صاحبِ دلی در خلوتِ خود آن «آلارمهای دلشوره و پشیمانی» را بارها چشیده است.
تنها کسانی منکرِ این قابلیتِ دریافت و شهودِ آنلاینِ قلب سلیم هستند که چشمِ باطنشان را تعمداً کور کردهاند: «اهلِ کفر و حجاب».
کفر در لغت یعنی «پوشاندنِ حق»؛
آنان که در برابرِ چراغِ هشدارِ روشنشده بر پشتِ آمپرِ سینه،
روی آن چسبِ سیاه میچسبانند تا آلارم را نبینند و به حرکت در مسیرِ سقوط ادامه دهند!
همان لیدرهای مغرورِ سوء و متکبرانِ سقیفهمسلک که قلب را تکهای گوشتِ صلب و انسان را ماشینی کور و اسیرِ محاسباتِ مادی میپندارند.
آنان چون سنسورهای فطرتِ خود را با لایههای ضخیمِ حسد، ربا، خودشیفتگی و دنیاطلبی سوزاندهاند، خیال میکنند بقیهٔ عالم نیز مانند خودشان «آفلاین و مقطوعالنور» هستند!
اما قلبِ سلیم، لوحی بلورین و گیرندهای زنده است؛
لحظهبهلحظه فرکانسِ هدایت را از روحالقدس میگیرد،
با خطای کوچک به صدا درمیآید،
و با یک سلامِ قلبی به ولیِّ خدا،
دوباره لبریز از سکینه، نور و حیاتِ طیبه میگردد.
#دلنوشته
آناتومیِ حسد: پشت به آفتابِ تقدیر و رو به سایهٔ تمنّا
چه رازی در این بیماریِ تاریک نهفته است که نخستین خونِ ریختهشده بر خاک تاریخ را رقم زد و قابیل را در برابر هابیل، و برادران را در برابر یوسف به صف کرد؟
حسادت، پیش از آنکه یک رذیلهٔ اخلاقیِ ساده در مراودات اجتماعی یا تسویهحسابهای کاری باشد، یک «کودتای تمامعیار علیه توحید و انکارِ صریحِ مالکیت و مهندسیِ پروردگار» است.
حاسد در باطن، با زبانِ بیزبانی به خداوند معترض است که:
«چرا به او دادی و به من ندادی؟ چرا او مجرای نور شد و من کنار ماندم؟»
امام صادق (ع) حقیقتِ تکاندهندهٔ حسد و پیوندِ مستقیم آن با نارضایتی از مقدرات الهی را با صراحتی برّان چنین پردهبرداری میفرمایند:
«الْحَسَدُ أَصْلُهُ مِنْ عَمَى الْقَلْبِ وَ الْجُحُودِ لِفَضْلِ اللَّهِ تَعَالَى، وَ هُمَا جَنَاحَانِ لِلْكُفْرِ، وَ بِالْحَسَدِ وَقَعَ ابْنُ آدَمَ فِي حَسْرَةِ الْأَبَدِ وَ هَلَكَ مَهْلَكاً لَا يَنْجُو مِنْهُ أَبَداً… فَالْحَاسِدُ مُضَارٌّ بِنَفْسِهِ قَبْلَ أَنْ يُضَارَّ بِالْمَحْسُودِ، كَإِبْلِيسَ أَوْرَثَ بِحَسَدِهِ لِنَفْسِهِ اللَّعْنَةَ وَ لآِدَمَ (ع) الِاجْتِبَاءَ»
«ریشهٔ حسد، کوریِ دل و انکارِ فضل و بخششِ خدای متعال است؛
و این دو، دو بالِ کفرند!
بهواسطهٔ حسد بود که فرزند آدم در حسرت ابدی افتاد و به هلاکت بیبازگشت رسید…
حاسد پیش از آنکه به محسود آسیبی برساند، به جانِ خود صدمه میزند،
درست مانند ابلیس که با حسادتش لعنت را برای خود خرید و برگزیدگی و اجتباء را به آدم سپرد!»
و در کلامی دیگر، امام صادق (ع) دستِ ردّ حاسد بر سینهٔ تقدیر و قضا را چنین افشا میکنند:
«الْحَاسِدُ مُغْتَاظٌ عَلَى مَنْ لَا ذَنْبَ لَهُ، نَاقِطٌ عَلَى مَنْ لَا يَمْلِكُ أَمْرَهُ… سَاخِطٌ لِقَسْمِ اللَّهِ تَعَالَى»
«حسود بر کسی خشمگین است که گناهی ندارد،
و بر تقسیم و تقدیرِ خدای متعال غضبناک و ناخشنود است!»
قرآن کریم نیز ریشهٔ این توطئههای سقیفهوار و عناد با منتخبینِ آسمان را دقیقاً در همین نقطه میگذارد؛ آنجا که میفرماید:
«أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَىٰ مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ ۖ فَقَدْ آتَيْنَا آلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْنَاهُمْ مُلْكًا عَظِيمًا» (نساء: ۵۴)
«یا اینکه به مردم [پیامبر و آلمحمد (ع)] بهخاطر آنچه خدا از فضل خویش به آنان عطا فرموده، حسادت میورزند؟ در حالی که ما به آلابراهیم کتاب و حکمت دادیم و به آنان پادشاهی و حاکمیتی بزرگ بخشیدیم.»
—
خاموشیِ چراغِ عقل و سقوطِ سنسورها زیر آوارِ تمنا
وقتی دل به تقدیرِ حکیمانهٔ پروردگار تن درنمیدهد، زاویهٔ دید انسان وارونه میشود:
«پشت به نور میایستد و رو به تمنّا!»
کسی که پشت به خورشید کند، آفتاب را نمیبیند، بلکه سایهٔ دراز و تاریکِ حرص، توهم و آرزوهای پوچِ خویش را میبیند و پیوسته به دنبال آن شبحِ واهی میدود.
او چون حاضر نیست پرتوِ کمال را در دیگری ببیند و از آن بهره برد،
تمام انرژی روانی و حیاتی خود را صرفِ براندازیِ نعمت از برادرش میکند.
رفتارهایی که حاسد مرتکب میشود، حلقههای یک زنجیرهٔ انحطاطاند:
۱. سوزاندنِ ایمان و خاموش کردنِ عقل:
امیرالمؤمنین (ع) دربارهٔ کسوفِ عقل زیر مهِ غلیظِ حسد میفرمایند:
«الْحَسَدُ يُنْكِدُ الْعَيْشَ… وَ الْحَسَدُ شَرُّ الْأَمْرَاضِ»
و رسول خدا (ص) تصریح فرمودند:
«إِنَّ الْحَسَدَ يَأْكُلُ الْإِيمَانَ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ»
چوبِ خشک چگونه در لهیبِ آتش خاکستر میشود؟
ایمان و نورِ عقلِ حاسد نیز دقیقاً در کورهٔ رشک و چشمندیدنِ فضیلت دیگری میسوزد و جز خاکستری سرد بر جا نمیگذارد.
۲. سهگانهٔ تخریبِ عملی (رفتارهای عینیِ حاسد):
امام صادق (ع) به نقل از لقمان حکیم، کدهای خطای رفتارِ حسود را چنین میشمارند:
«لِلْحَاسِدِ ثَلَاثُ عَلَامَاتٍ: يَغْتَابُ إِذَا غَابَ، وَ يَتَمَلَّقُ إِذَا شَهِدَ، وَ يَشْمَتُ بِالْمُصِيبَةِ»
۱. در غیابِ فرد، زبان به غیبت، تهمت و زیرآبزنی میگشاید تا قدر و منزلتِ او را بکاهد؛
۲. در روبهرو و محضرِ او، لبخندهای فریبکارانه و تملقهای ساختگی تحویل میدهد؛
۳. و اگر آسیبی یا ابتلایی به او برسد، قند در دلش آب میشود و شماتت میکند!
این رفتارها دقیقاً همان اتصالِ سنسورهای باطنی (فطرت) را به ECU (قلب) قطع میکند.
حاسد چنان سیستمِ هشدارِ درونی خود را میسوزاند که دیگر نه صدای زنگِ خطرِ وجدان را میشنود و نه قبضِ ناشی از معصیت را حس میکند؛
زیرا پردازندهٔ ادراکیِ او در اسارتِ یک تمنای سوخته قرار گرفته است.
—
کفر در لباسِ مدرن: پوشاندنِ نورِ معلم توسط لیدرِ سوء
کفر، در ژرفای لغتشناختیِ خود یعنی «پوشاندنِ عمدیِ حق و نور» (الکفر: السَّتْر و التَّغطیة).
حاسدانِ در طول تاریخ—از قابیل تا سرانِ سقیفه و لیدرهای سوءِ حسود در محیطهای کاریِ امروز—همگی کارگزارانِ این کفرِ پنهان بودهاند.
وقتی معلمِ ربانی یا شخصیتی متصل، مجهز به علمِ برخط و طهارتِ باطن، در محیطی حاضر میشود، نورِ او بهخودیخود پرده از بیمایگی و توخالی بودنِ لیدرهای مدعی برمیدارد؛
بیآنکه او سرِ جنگ داشته باشد، حضورِ نور، عینِ افشای تاریکی است.
اینجاست که لیدرِ سوء بهجای آنکه مانند شاگردی متواضع، دستِ نیاز به سوی این نور دراز کند و خطاها و نقایصِ سیستمِ خود را با کلامِ او تعمیر نماید، پرچمِ کفر را برمیافرازد:
«سعی در پوشاندن، بایکوت کردن، تحریف، کوچکشمردن و زیر پا گذاشتنِ نورِ معلم!»
او میخواهد آفتاب را با گِل بپوشاند؛
کلامِ حکمتآمیزِ متصل به آلمحمد (ع) را انحراف یا ادعا جلوه دهد تا صندلیِ پوشالی و ادعای قائممقامیِ ساختگیاش آسیب نبیند.
غافل از اینکه:
«يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ» (صف: ۸)
—
فرار از سیاهچالهٔ حسد به حریمِ تسلیم
ای پروردگارِ علیم و حکیم!
چه بارِ سنگینی بر دوش میکشد آنکس که به تقدیرِ تو تن درنمیدهد و بر خوانِ کرمِ تو به دیگری چشمغره میرود!
حاسد، پیش از آنکه دامی برای دیگران بگستراند، در سیاهچالهٔ درونِ خویش منجمد و خفه شده است؛
او پشت به آفتابِ فیضِ تو کرده،
و در سایهٔ دراز و تاریکِ حسرتهای باطلش، سرابِ تمنّا را میپرستد.
عجب کورْدلی و خسارتی!
اینکه نوری پیشِ رویت بتابد،
معلمی اهلِ راستی و متصل به چشمهسارِ غیب در کنارت بنشیند،
و تو بهجای آنکه ظرفِ جانت را زیرِ بارشِ حکمتش بگیری،
سپرِ کفر برداری، پنجه بر چهرهٔ حقیقت بکشی و بکوشی تا نورش را بپوشانی،
تنها به این جرم که چرا این چراغ در خانهٔ او روشن شده و تو کلیددارش نیستی!
پناه میبرم به تو، یا ولیَّ المؤمنین،
از دلی که به قَسَم و بخششِ تو راضی نباشد؛
از عقلی که زیرِ خاکسترِ رشک و منیت بمیرد؛
و از چشمی که کمالِ برادرش را ببیند و بهجای ذکرِ «مَا شَاءَ اللَّهُ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ»،
خار در مردمکِ جانش بشکند.
خداوندا!
سنسورهای قلبِ ما را از زنگارِ حسد، کبر و اعتراض به تقدیرت پاکیزه بدار؛
ما را با نورِ معلمِ ربانی، تسلیم و همنوا گردان،
و تا ابد از جرگهٔ کافرانی که آفتابِ ولایت را میپوشانند،
به پناهِ امنِ خشنودی، سکینه و توحیدت رهنمون ساز.
#دلنوشته
سمّ تمنّا، انگلِ قُراد و شکستنِ پوستهٔ تاریک؛ تولدت مبارک ای جانِ رهاشده از قَفَسِ حسد!
«حسد» فقط یک واژه نیست؛ کانونِ انفجارِ همهٔ ظلمتهاست.
اگر تاریکی هزار نام داشته باشد، ریشهدارترین، بدخیمترین و ویرانکنندهترینِ آنها همین «حسد» است: «الحَسَدُ دَاءُ الأُمَم»؛ همان بیماریِ کهنهای که امتها را پیش از رسیدن به مقصد در کامِ خود بلعیده است.
اهل لغت در کالبدشکافیِ این واژه چه شگفت پرده از حقیقتش برداشتهاند:
«الحَسَدُ: القِشْر»؛ یعنی پوسته!
«الحَسَدُ: القُرَاد؛ لِأَنَّهُ يَقْشُرُ القَلْبَ كَمَا يَقْشُرُ القُرَادُ الجِلْدَ»؛
حسد یعنی «کَنه»؛ همان انگلِ چسبندهای که خونِ میزبان را میمکد و پوستهٔ جان را جدا میکند!
حسادت مانند پوستهای نفوذناپذیر و چسبنده، گرداگردِ قلب را احاطه میکند؛ مانند پیلهٔ تاریک و چسبناکی که کرمِ حریص دورِ خود میتند و در همان زندانِ تنگ و تاریک، بینصیب از خورشید میماند. قلبِ اسیر در چنگالِ این انگل، نمیتواند نفس بکشد، نمیتواند وسعتِ آسمان را ببیند، و در نتیجه، از تماشای نورِ فطریِ خویش محروم میگردد.
اما تعریفِ میدانی و کاربردیِ حسد در مکتبِ آلمحمد (ع) از این هم تکاندهندهتر است:
«الْحَاسِدُ جَاحِدٌ لِأَنَّهُ لَمْ يَرْضَ بِقَضَاءِ اللَّهِ»
«آدمِ حسود در حقیقت یک انسانِ لجوج و ستیزهجو با خداست؛ چراکه به قضا و مقدراتِ حکیمانهٔ او تن درنمیدهد!»
حسود راضی به تقدیری نیست که پروردگار برای اصلاح، تربیت و صیقل دادنِ او رقم زده است؛
اصلاً دردِ بزرگِ حاسد این است که «خود را نیازمندِ تربیت و درمان نمیبیند!»
او خود را بیعیب و کامل میپندارد و چون نقصِ درونش را نمیپذیرد، در برابرِ مهندسیِ عالم گردنکشی میکند: یک «حسودِ بیادب و بیبصیرت»!
در حالی که قانونِ نورانیِ آرامش چنین رقم خورده است:
«مَنْ رَضِيَ بِحَالِهِ، لَمْ يَعْتَوِرْهُ الْحَسَدُ»
«هر که به تقدیر و جایگاهِ الهیِ خود خشنود شد، هرگز تاریکیِ حسد بر او غلبه نخواهد کرد.»
—
رویاروییِ دو اراده: «عَلَى إِرَادَتِهِمْ» در برابرِ «تَقْدِيرِي»
ریشهٔ سوزانِ حسد چیزی جز «تمنّا» نیست؛
تمنّای آنچه سهمِ ما نیست،
همان سمّ مهلک تمنا: «اَلْحَسَد التَمَنّی»
و در مناجات به ما آموختند که از آن به پناهِ عصمت بگریزیم:
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ… أَنْ نَرُومَ مَا لَيْسَ لَنَا بِحَقٍّ».
داستانِ عبرتآموزِ بنیاسرائیل تابلوی تمامنمای این فاجعه است.
آنان نزد حضرت موسی (ع) آمدند و تقاضا کردند ابر و باران به ارادهٔ خودشان ببارد و بایستد:
«عَلَى إِرَادَتِهِمْ»!
خداوند خواستهشان را داد؛
باران را بر طبقِ میلِ خودشان باراندند،
خوشهها و کشتزارها مانند کوهها و بیشهها سر به فلک کشید،
اما هنگامِ درو و کوبیدن، «فَلَمْ يَجِدُوا شَيْئاً»؛
پوچ، توخالی و کاه! هیچ دانهای درو نکردند!
وقتی به درگاهِ خدا ضجه زدند، پاسخِ قاطعِ پروردگار تاریخ را تکان داد:
«أَنَا كُنْتُ الْمُقَدِّرَ لِبَنِي إِسْرَائِيلَ، فَلَمْ يَرْضَوْا بِتَقْدِيرِي، فَأَجَبْتُهُمْ إِلَى إِرَادَتِهِمْ فَكَانَ مَا رَأَيْتَ!»
«من مدبّر و مقدّردانِ بنیاسرائیل بودم، اما آنان به تقدیرِ من راضی نشدند؛
پس آنان را به اراده و تمنای خودشان واگذاشتم و نتیجه همان شد که دیدند!»
این سرنوشتِ محتومِ هر قلبی است که نسخهٔ خدا را کنار میگذارد و در پیِ هوسهای خود میدود: حاصلی پوشالی، بیمغز و سرشار از خسارت.
کسی که در مکتبِ اختیارِ الهی اصلاح نشود،
محال است با سلیقه و هوای نفسِ خویش به کمال برسد:
«مَنْ لَمْ يَصْلُحْ عَلَى اخْتِيَارِ اللَّهِ لَهُ، لَمْ يَصْلُحْ عَلَى اخْتِيَارِهِ لِنَفْسِهِ».
—
حکمتِ تفاوتها در عالمِ ذر: چرا همه یکسان آفریده نشدند؟
آنگاه که پروردگار در عالمِ الست، ذرّیهٔ بنیآدم را از صُلبِ آدم پدیدار ساخت، آدم (ع) شگفتزده شد:
چرا بعضی ذرات غرق در نورِ کثیرند، بعضی کمنور، و دستهای اصلاً نوری ندارند؟!
آدم از سرِ دلسوزیِ طبعِ بشری عرضه داشت:
«پروردگارا! اگر همه را با یک قد و قواره، یک خوی و استعداد، یک رنگ و یک روزی میآفریدی، هیچکس بر دیگری ستم نمیکرد و نه حسدی بود و نه کینهای!»
اما ندای حق، پرده از اسرارِ تکوین و میدانِ آزمایش برداشت:
«يَا آدَمُ… وَ أَنَا الْخَالِقُ الْعَلِيمُ بِعِلْمِي خَالَفْتُ بَيْنَ خَلْقِهِمْ… لِأَبْلُوَهُمْ فِي كُلِّ حَالَاتِهِمْ…»
«ای آدم! من دانای حکیمم؛ با علمِ خویش در آفرینشِ آنان تفاوت نهادم تا در همهٔ حالات آزموده شوند… تا سالم با دیدنِ بیمار شکر گوید و بیمار با صبر به درگاهِ من اجر بَرَد؛
تا توانگر به فقیر بنگرد و سپاس گزارد و فقیر دستِ نیاز به سوی من دراز کند؛
تا مؤمن با دیدنِ گمراه، قدرِ هدایت را بداند.
من این جهان را برای آشکار شدنِ “أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا” آفریدهام…»
تفاوتها، میدانِ عروج و نردبانِ عبودیت است.
اما حاسدِ کوتاهبین، این نقشهٔ حکیمانه را برنمیتابد و در برابرِ بخششهای الهی موضع میگیرد:
«أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَىٰ مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ ۖ فَقَدْ آتَيْنَا آلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْنَاهُمْ مُلْكاً عَظِيماً» (نساء: ۵۴)
و به تعبیرِ سورهٔ مبارکهٔ نساء:
«وَلَا تَتَمَنَّوْا مَا فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ… وَاسْأَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ» (نساء: ۳۲)
چرا با تمنا و حسادت جانت را میسوزانی؟
بهرهٔ هر کس چون قطراتِ باران مقدر شده است؛
اگر فضل میخواهی، از خودِ خدا تمنا کن،
نه آنکه به سفرهٔ دیگری دندانقروچه نشان دهی!
—
خروج از کامفورتزونِ پیله؛ شکستنِ پوسته و تولدِ دوباره!
به تمثیلِ زیبای جوجه در تخم بنگریم:
خداوند مقدر کرده است که برای حیات و رشد، جوجه پس از مدتی این حصارِ تنگ و تاریک را با نوکِ خود بشکافد و بیرون آید.
اگر جوجه بخواهد به «کامفورتزون» (منطقهٔ امن) خود بچسبد و از پوسته دل نکند،
در همان گنداب خفه خواهد شد.
اما اگر اهلِ نور و تسلیم باشد، خطرپذیر میشود، با ضربههای محکم پوستهٔ چسبنده را میشکند، سر برمیآورد و ناگهان خود را در دنیایی از نور، افقهای نامتناهی و نسیمِ جانبخش میبیند.
شکستنِ قشرِ حسادت، همان میلادِ ملکوتیِ مؤمن است:
اینکه پوستهٔ کینه، بخل و ستیزهجویی با مقدرات را بشکنی و از زندانِ تمنا بیرون بجهی؛
«اگر حسدت را کنار گذاشتی، حالا تولدت مبارک!»
نورِ خورشیدِ هدایت از همین لحظه بر تو خواهد تابید.
—
«فَكُنْ مَحْسُوداً وَ لَا تَكُنْ حَاسِداً»؛ تهمت و حسد، مدالِ افتخارِ کربلاییها
در منطقِ وحیانیِ اهلبیت (ع)، جایگاهها کاملاً معکوسِ پندارهای دنیوی است:
«الْحَاسِدُ يُضِرُّ بِنَفْسِهِ قَبْلَ أَنْ يُضِرَّ بِالْمَحْسُودِ… فَكُنْ مَحْسُوداً وَ لَا تَكُنْ حَاسِداً!»
«زیانِ حسد پیش از آنکه به محسود برسد، جانِ خودِ حسود را پارهپاره میکند؛ پس همواره محسودِ دیگران باش نه حاسدِ آنان!»
زیرا ترازوی حسود تا ابد سبک و بیارزش است،
در حالی که ترازوی اعمالِ محسود با هر نیش و تهمتی که میشنود، سنگینتر و درخشانتر میگردد.
حاسد مانند ابلیس جز لعنت برای خود نمیخرد،
اما برای محسود، رفعتِ شأن و اصطفاء به ارمغان میآورد.
و شگفتتر از همه، عهد و ميثاقِ عاشوراییِ اهلِ ولایت است!
آنجا که مؤمنِ حقیقی در این مسیر آماجِ حسادتِ یارانِ دیروز و تهمتِ گرگانِ میشپوش قرار میگیرد، باید بداند که پا در جای پای آلمحمد (ع) گذاشته است.
امام حسین (ع) با صراحتی تکاندهنده در مواجهه با شِکوه از بلاها و حسادتها فرمودند:
«وَ اللَّهِ الْبَلَاءُ وَ الْفَقْرُ وَ الْقَتْلُ أَسْرَعُ إِلَى مَنْ أَحَبَّنَا مِنْ رَكْضِ الْبَرَاذِينِ، وَ مِنَ السَّيْلِ إِلَى صَمْرِهِ…
وَ لَوْلَا أَنْ تَكُونُوا كَذَلِكَ، لَرَأَيْنَا أَنَّكُمْ لَسْتُمْ مِنَّا!»
«به خدا سوگند، بلا و فقر و قتل بهسوی محبانِ ما از تاختنِ اسبان و از حرکتِ سیلاب بهسوی پرتگاه سریعتر است!
و اگر شما اینگونه مورد هجومِ بلا و حسادت و تهمت قرار نمیگرفتید، میدانستیم که از ما نیستید!»
و رسول خدا (ص) و امام صادق (ع) چهار گرفتاریِ گریزناپذیرِ مؤمن را برشمردند و با تأکید فرمودند:
«سختترینِ این چهار بلا، مؤمنِ کینهتوزی است که بر او حسادت میورزد!»
چرا سختترین؟ چون سخنش را باور میکنند و میگویند:
«او از برادران و همکارانِ خودِ اوست، لابد راست میگوید!»
و اینگونه خنجر از پشت فرود میآید.
اما چه باک؟!
این تهمتها، این حسادتهای کورِ لیدرهای سوء، و این تلاشهای باطل برای خاموش کردنِ نورِ معلمِ ربانی، «مهرِ استاندارد و سندِ حقانیتِ صاحبانِ نور» است!
اگر یوسف به چاه نمیافتاد، عزیزِ مصر نمیشد؛
و اگر سیدالشهداء (ع) آماجِ نیزههای تهمت و حسدِ سقیفهزادگان قرار نمیگرفت،
چراغِ ابدیِ هدایت بر فرازِ تاریخ نمیدرخشید.
ای دلِ شیدا!
حسادت را یکبار برای همیشه طلاق بده؛
این کَنهٔ خونآشامِ قُراد را با سرانگشتِ نورانیِ «تسلیم و استغفار» از دیوارهٔ سینه جدا کن و به دور افکن.
به تقدیرِ بیهمتای محبوبت لبخند بزن،
سر از پوسته برآور و در آغوشِ نورِ ولایت آرام گیر:
«رَضِيتُ بِقَضَائِكَ وَ تَسْلِيمِكَ لِأَمْرِكَ… فَمَنْ رَضِيَ بِحالِهِ، لَمْ يَعْتَوِرْهُ الْحَسَدُ».
#دلنوشته
خسوفِ خرد زیر خروارِ خاکسترِ حسد؛ چگونه کفرِ باطن، چراغِ ادراک را خاموش میکند؟
آری ای دل؛
وقتی پردههای ظاهر به کناری میروند، معلوم میشود که «حسد» هرگز یک تلاطمِ سادهٔ روانی یا ناسازگاریِ خلقی میان دو همکار، دو همراه یا دو مدعی نیست؛
حسد در ریشهدارترین لایهاش، یک «کودتای عقیدتی و کفرِ پوشیده در نقاب» است.
همانگونه که امام صادق (ع) با برندگیِ اعجاز فرمودند:
«إِنَّ الْكُفْرَ أَصْلُهُ الْحَسَدُ»
«ریشه و بُنمایهٔ کفر، حسادت است!»
کفر یعنی پوشاندن؛ و حسود، حقیقتِ تدبیرِ پروردگار را تعمداً میپوشاند تا بر مسندِ قضاوت تکیه زند. او با زبانی پر از غیظ میگوید:
«چرا این علم، این نفوذ، این بیان و این نور به او داده شد و به من نرسید؟!»
این اعتراضِ پنهان به «قِسمَةُ الله» (تقسیم عادلانهٔ رزق)، همان دو بالِ کفر است:
کوریِ دل و طغیان در برابر بخششِ آفریدگار؛
آتشی که در آیهٔ ۵۴ سورهٔ نساء چهرهاش بر خاک مالیده شده است:
«أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَىٰ مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ…»
—
کالبدشکافیِ رفتارهای حاسد: بروزِ کفر در ترازوی عمل
حاسدی که سنسورهای فطرتش را با سمّ تمنّا سوزانده،
ناگزیر است برای تسکینِ سوزشِ درونیاش دست به کار شود.
رفتارهای او در صحنهٔ روزگار و محیطهای کاری،
دقیقاً همان علائمی است که اهلِ بصیرت آن را به چشم میبینند:
۱. نفاق و لبخندهای مسموم:
امیرالمؤمنین (ع) فرمود:
«الْحَاسِدُ يُظْهِرُ وُدَّهُ فِي أَقْوَالِهِ وَ يَخْفِي بُغْضَهُ فِي أَفْعَالِهِ»؛
روبهرویت که میایستد، با زبانی چرب اظهار ارادت و محبت میکند،
اما پشتِ سر، دشنهٔ بغض و تخریب را تیز میسازد.
او توانِ رویاروییِ شفاف با نور را ندارد، پس به نقابِ نفاق پناه میبرد.
۲. کتمانِ حق و دزدیِ فضیلتها:
حاسد محال است به کمالِ دیگری اعتراف کند یا دستِ تشکر پیش آوَرَد.
کتمانِ حق، سیرهٔ روزمرهٔ اوست؛
اگر خیری از برادرش ببیند، آن را بایکوت و پنهان میکند،
و اگر کوچکترین نقصی بتراشد،
آن را در بوق و کرنا میدمد تا مبادا قدر و شأنِ صاحبِ نور در چشمِ دیگران بنشیند.
۳. حیلهگری، نقشهکشی و ائتلافِ شر:
چرا در میان تمام آفات، حسادت شریرترینِ شرور است؟
زیرا حسود بیکار نمینشیند؛
مدام در اتاقِ فکرِ نفسانیاش نقشه میکشد،
گروهسازی میکند،
پچپچهای سمی راه میاندازد و دسیسه میبافد
تا به هدفِ شومش—یعنی بیاعتبار ساختن و نابودیِ نعمت و کمالِ دیگری—برسد.
او به دنبال پیشرفتِ خود نیست، تمامِ همّتش «سقوطِ تو» است!
۴. وارونگیِ احساسات (سوگواری در شادی، و جشن در مصیبت):
اگر موفقیتی کسب کنی و دلت به نورِ فتحی شاد شود، چهرهٔ او تکیده و افسرده میشود؛
و اگر ابتلایی به سراغت آید، لبخندی موذیانه بر کنجِ لبش مینشیند: «يَشْمَتُ بِالْمُصِيبَةِ».
هیچ مظلومی شبیهتر از حاسد به ظالم نیست؛
زیرا او پیش از آنکه دامی برای تو پهن کند،
جان و تن و آرامشِ خودش را در کورهٔ این رشک به آتش کشیده است.
۵. تهمت، ترورِ شخصیت و جنایتِ تاریخی:
تاریخ گواه است که وقتی حسد بالغ شود،
از مرزِ غیبت میگذرد و به ریختنِ خون و آبرو میرسد.
قابیل سرِ برادرش هابیل را با سنگ شکست،
فرزندان یعقوب یوسفِ بیگناه را در چاه تاریک افکندند،
و لیدرهای حسودِ مدینه و کوفه آلالله (ع) را آماجِ تیرهای تهمت و شمشیرهای کینه قرار دادند.
ریشهٔ تمام این فجایع، فقط یک چیز بود: «تاب نیاوردنِ نورِ برگزیده!»
—
زوالِ عقل؛ انجمادِ مغز و کسوفِ ادراک
اما شومترین بهایی که حاسد میپردازد، «سقوطِ قوهٔ عاقله» اوست.
عقل، نوری است الهی که تنها در فضای زلالِ تسلیم و صدق نفس میکشد.
حسد مانند ویروسی مهلک، کدهای ادراکیِ ECUی باطن را مختل میکند:
سوختنِ هیزمِ ایمان:
فرمودند:
«الْحَسَدُ يَأْكُلُ الْإِيمَانَ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ».
وقتی تنهٔ ایمان—که تغذیهکنندهٔ عقل است—خاکستر شد،
دیگر چه پرتوی از عقلانیت باقی میماند؟!
فرارِ حکمت از قلبِ آلوده:
حکمت تحفهای ملکوتی است که بر سینه میبارد؛
اما در حدیث آمده است:
«إِنَّ الْحِكْمَةَ تَنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ فَلَا تَسْكُنُ قَلْباً فِيهِ… حَسَدُ الْأَخِ».
قلبی که در آن کینه و حسادتِ برادر خانه کرده، جایگاهی برای حکمت نخواهد بود.
به همین دلیل میبینید که لیدرهای حسود،
با وجود مدارک و موقعیتهای دنیوی،
در بزنگاههای تصمیمگیری رفتارهایی به غایت احمقانه، انتحاری و کورکورانه از خود بروز میدهند.
عُجب، دشمنِ خونیِ عقل:
«عَجَبُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ أَحَدُ حُسَّادِ عَقْلِهِ»؛
خودبزرگبینی و خودشیفتگی که فرزندِ مستقیمِ حسد است،
به جانِ عقل میافتد و چشمِ باطن را نسبت به راههای حقیقیِ نجات نابینا میسازد.
حسرتِ جاودانه:
حاسد چنان در این تاربافیِ خودساخته غرق میشود که از حرکت و صعود بازمیماند؛
سرانجامش همان حسرتِ بیپایانِ قابیل است که در خاکسترِ کردههای خود نشست و راهِ فراری نیافت: «فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ».
—
رازِ شفا: پناه بردن به ساحلِ رضا
ای دلِ سالک!
اکنون که پردهها فروافتاده و حقیقتِ این عفریتِ خونآشام عیان گشته است، چه جای درنگ؟!
درمانِ این دردِ بدخیم، نه در مجادله با حاسدان است و نه در غصهخوردن از تهمتها و زخمهایشان؛ درمان، تنها در «تقویتِ شهودِ قلبی و ایمانِ بیچونوچرا به حکمتِ پروردگار» است.
بگذار حاسدان در تاریکخانهٔ نقشهها و نفاقهایشان بسوزند و کمالات را بپوشانند؛
خورشید با سنگپراکنیِ شبپرهها خاموش نمیشود:
«فَاعْفُوا وَاصْفَحُوا حَتَّىٰ يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ ۗ إِنَّ اللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» (بقره: ۱۰۹)
ما دل به آن دستِ حکیمانهای سپردهایم که در عالمِ ذر اندازهها را مقدر ساخت؛
سر تسلیم بر آستانش مینهیم،
برای محسودانِ نور، دعای برکت میکنیم،
و قلبِ خود را با اکسیرِ «الرِّضَا بِقَضَاءِ اللَّهِ» صیقل میدهیم تا مهبطِ حکمتِ آسمان و مجرای فیضِ آلمحمد (ع) باقی بماند.
#دلنوشته
بارگاهِ نورانیت؛ گذرگاهِ «مؤمنِ مُمتحَن» به مخازنِ اسرارِ آلمحمد (ع)
اینجا نقطهٔ عروجِ دلنوشته است؛
آنجا که از باتلاقِ تاریکِ حسد و غبارِ سقیفههای خاک پا بیرون مینهیم
و به آسمانِ بیکرانِ «نور الولایة» میرسیم.
اگر حسادت کوریِ دل و انجمادِ عقل بود،
ایمانِ حقیقی چیزی جز «همسنخی با نورِ ازلیِ آلمحمد (ع)» نیست.
در مکتبِ وحی، مؤمنِ واقعی یک مخلوقِ رهاشده و تصادفی نیست؛
او طینت و جانش را از شعاعِ همان نورِ نخستین وام گرفته است:
«إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ لَنَا شِيعَةً فَجَعَلَهُمْ مِنْ نُورِهِ، وَ صَبَغَهُمْ فِي رَحْمَتِهِ، وَ أَخَذَ مِيثَاقَهُمْ لَنَا بِالْوَلَايَةِ…»
«همانا خداوند برای ما پیروانی قرار داد و آنان را از نورِ خود پدید آورد، در اقیانوسِ رحمتش رنگآمیزی کرد، و پیمانِ ولایتِ ما را در روزِ الست از آنان ستاند…»
همان نوری که در سرآغازِ تکوین، پیش از خلقِ آسمانها و زمین، یگانه خورشیدِ مشیت بود:
«أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورُ مُحَمَّدٍ وَ عَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ».
نوری یگانه از منبعِ ذات که امر شد دو نیمه گردد:
نیمی محمد (ص) و نیمی علی (ع)؛
دو مظهر از یک حقیقتِ پیوسته و زنده در شاهرگِ هستی.
—
رازِ سربهمُهر: «معرفت بالنّورانیّة»؛ تنها دروازهٔ استکمالِ ایمان
چگونه ممکن است قلبی به علومِ برخط و مخازنِ لدنیِ این خاندان متصل شود، در حالی که امام را تنها در قالبِ زمان، مکان و تاریخِ خاکی میبیند؟!
امیرالمؤمنین (ع) در آن خلوتِ قدسی با سلمان و اباذر، شرطِ ناموسِ توحید و کلیدِ دریافتِ فیض را با بیانی عرشی افشا فرمودند:
«إِنَّهُ لَا يَسْتَكْمِلُ أَحَدٌ الْإِيمَانَ حَتَّىٰ يَعْرِفَنِي كُنْهَ مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ…
مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ مَعْرِفَةُ اللَّهِ مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ، وَ هُوَ الدِّينُ الْخَالِصُ!»
«هیچ بندهای ایمانش کامل نمیشود مگر آنکه مرا به کُنهِ معرفت بالنورانیة بشناسد…
شناختِ من به نورانیت، عینِ شناختِ خدای عزّوجلّ است، و شناختِ خدا همان شناختِ من به نورانیت؛ و این است حقیقتِ دینِ خالص!»
اینجا دیگر سخن از تاریخ و خاک نیست؛
سخن از شناختِ «وجهالله» و حقیقتِ باطنیِ ولایت است.
اگر کسی از این شهود و معرفت بازماند، در چاهِ شک و ریب سرگردان میماند؛
اما اگر پرده برافتد و این نور در جامِ دل بنشیند،
آنگاه است که انسان به مقامِ منیعِ «مؤمنِ مُمتحَن» پا میگذارد.
—
کورهٔ آزمایش: شرافتِ «شرحِ صدر» و تحمّلِ ولایت
اما آیا هر ظرفی تابِ حملِ این شرابِ طهور را دارد؟
هرگز!
علومِ آلمحمد (ع) سنگین است؛
آنچنان عظیم و مهیب که جهانِ ماده زیر بارِ آن به لرزه میافتد:
«إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ، لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ، أَوْ نَبِيٌّ مُرْسَلٌ، أَوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ»
برای آنکه ECUی قلب به این شبکهٔ فوقِ هوشمند و آسمانی وصل شود،
باید از دو فیلترِ سنگین بگذرد:
۱. امتحانِ قلب:
خدا قلبش را در کورههای داغِ ابتلائات، تهمتها و زخمهای حاسدان بسنجد و ببیند آیا طلا از مس جدا شده است؟
۲. شرحِ صدر:
سینهاش فراخ گردد تا اگر فرمانی، رازی یا ابتلایی نامتعارف از سوی معلمِ الهی به او رسید—درست مانند کارهای خضر در برابر موسی—نلرزد، اعتراض نکند، و نق نزند!
علی (ع) نشانهٔ بارزِ مؤمنِ آزمودهشده را چنین ترسیم فرمودند:
«الْمُؤْمِنُ الْمُمْتَحَنُ هُوَ الَّذِي لَا يُرَدُّ مِنْ أَمْرِنَا إِلَيْهِ شَيْءٌ إِلَّا شُرِحَ صَدْرُهُ لِقَبُولِهِ، وَ لَمْ يَشُكَّ وَ لَمْ يَرْتَبْ»؛
هیچ کلمهای از امر و ولایتِ ما به او نمیرسد مگر آنکه جانش با آغوشِ باز و بدونِ ذرهای شک و دوپهلویی آن را در بر میکشد.
—
باطنِ نماز و صبر در آینهٔ قرآن
اینجاست که آیاتِ قرآن از زیر غبارِ قرائتهای قشری بیرون میآیند و جان میگیرند:
وقتی قرآن میفرماید:
«وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ» (نور: ۴۰)؛
اهلبیت (ع) ندا میدهند:
آن نوری که اگر خدا ندهد در تمام کهکشانها خاموشی است، «نورِ امام» است!
بدون پیوند با امام، تمام انسانها در ظلماتِ اوهام دستوپا میزنند.
وقتی میفرماید:
«وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ ۚ وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِينَ» (بقره: ۴۵)؛
امیر المومنین (ع) پرده برمیاندازد:
صبر، حقیقتِ رسالتِ رسولالله (ص) است؛
و نماز، اقامهٔ ولایتِ من!
و این بار چقدر سنگین است مگر بر «خاشعان»،
یعنی همان شیعیانِ صاحببصیرت و مستبصر!
اقامهٔ نمازِ حقیقی، یعنی به پا داشتنِ ستونِ این ولایتِ برخط در تمام سلولهای حیاتِ فردی، شغلی و روحی.
—
دستاوردِ اتصال: غواصی در اقیانوسِ هزار درِ گشوده
آنگاه که جانِ مؤمن و معلمِ ربانی به این سرچشمه متصل گشت، چه بر سرِ وجودش میآید؟
دیگر علم برای او انباشتِ اصطلاحاتِ کاغذی و محفوظاتِ سرفصلهای دانشگاهی نیست.
او مصداقِ این کلامِ قدسی میشود:
«خَاضَ بَحْرًا مِنَ الْعِلْمِ، وَ ارْتَقَى دَرَجَةً مِنَ الْفَضْلِ، وَ اطَّلَعَ عَلَى سِرٍّ مِنْ سِرِّ اللَّهِ!»
در ژرفای اقیانوسِ علم شناور میشود،
پلههای شرافت را درمینوردد
و نامحرمِ رازهای پنهانِ ملکوت نمیماند.
همان دریایی که از دهانِ مطهرِ بابالله (ع) جوشید:
«عَلَّمَنِي رَسُولُ اللَّهِ (ص) أَلْفَ بَابٍ مِنَ الْعِلْمِ، فَانْفَتَحَ لِي مِنْ كُلِّ بَابٍ أَلْفُ بَابٍ»
«رسول خدا هزار در از علم را به روی من گشود، که از هر دری هزار درِ دیگر گشوده شد!»
و فریاد زد: «سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي…»
آلمحمد (ع) واسطهٔ فیضی هستند که هرگز رِشتهاش نمیگسلد:
«آلُ مُحَمَّدٍ هُمُ الْوَاسِطَةُ الَّتِي لَا يَنْقَطِعُ».
اگر قلب با تمسک به ثقلین صیقل یابد و تسلیمِ تامّ گردد،
این علمِ نوری بهصورتِ آنی و زنده بر لوحش میبارد:
«إِنَّ الْعِلْمَ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللَّهُ فِي قُلُوبِ أَوْلِيَائِهِ».
—
تمنای لقای نور در برابرِ تاریکخانهٔ حسد
یا صاحبَ الزمان! یا امیرَالمؤمنین!
در روزگاری که مدعیانِ آفلاین و لیدرهای محبوس در تاریکیِ حسد، کمالاتِ اهلِ ایمان را کتمان میکنند، در کمینِ لغزشها مینشینند و با تهمت میکوشند تا زلالِ حقیقت را گلآلود سازند،
ما به قلعهٔ استوارِ «معرفتِ بالنّورانیّة» پناه میبریم.
ما دریافتیم که چرا حاسدان تابِ دیدنِ معلمِ ربانی را ندارند؛
زیرا قلبِ او به کانالِ بیخواب و بیغفلتِ ولایت وصل است،
هزار بابِ دانایی پیشِ رویش گشوده است،
و در کسری از ثانیه، نورِ حلِّ معماها را از آسمانِ امر دریافت میکند.
خداوندا!
ما را از آزمونهای سختِ ولایت سرافراز بیرون آور؛
سینههای ما را برای پذیرشِ اسرارِ ثقیلِ آلمحمد (ع) بگشای؛
قلبمان را مهبطِ قذفِ نورِ حکمتت بگردان؛
و نامِ ما را تا ابد در طومارِ «مؤمنانِ ممتحَنی» ثبت فرما که با بصیرتِ کامل،
خاشعانه در برابرِ این آفتابِ بیغروب سر فرود آوردهاند.
آمین، یا رب العالمین.
#دلنوشته
صاعقه در میانهٔ مه؛ انفجارِ نور در اتاقِ فرمانِ قلب در بزنگاهِ «امتحانِ تقدیرات»
آری ای دل؛
سیرِ سلوک به نقطهای میرسد که دیگر مفاهیمِ ذهنی و گزارههای کلامی رنگ میبازند؛
نقطهای مهیب و سرنوشتساز به نام «کورهٔ تقدیرات الهی».
اینجا همان پیچِ تندی است که عقلهای مادی و سنسورهای آلوده به غبارِ حسد چپ میکنند و در گردابِ اعتراض و تردید غرق میشوند.
اما برای سالکِ صادق و قلبِ مؤمن،
صحنهٔ امتحان نه مسلخِ سقوط،
بلکه «آزمایشگاهِ ظهورِ گوهرِ تقوا» است.
خدای سبحان در سورهٔ حجرات، پرده از این رازِ تکوینی برمیدارد:
«أُولَٰئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَىٰ» (حجرات: ۳)
تقوا جامهای نیست که با ادعا، ریشسفیدی، یا رتبههای سازمانی و عنوانی بر قامتِ کسی پوشانده شود؛ خداوند گوهرِ تسلیم و بازدارندگیِ تقوا را رایگان به احدی نمیبخشد، مگر آنکه قلبش را در کورههای تفکیک بسنجد:
«…وَلِيَبْتَلِيَ اللَّهُ مَا فِي صُدُورِكُمْ وَلِيُمَحِّصَ مَا فِي قُلُوبِكُمْ…» (آلعمران: ۱۵۴)
«تمحیص» یعنی خالصسازی؛
یعنی جدا کردنِ طلای تسلیم از ناخالصیهای نفس، منیت و رشک.
دل، تنها اتاقِ فرمان و تنها مرکزِ این سنجشِ الهی است؛
تا در نهایت، تنها آن کس که با «قَلْبٍ سَلِيمٍ» از این گذرگاه عبور کرده، لایقِ بارگاهِ وصال گردد.
—
کُدِ نجات در لحظهٔ ابهام: «نُورٌ يَقْذِفُهُ اللَّهُ» و اعجازِ شرحِ صدر
در مهندسیِ وجود، وقتی فشارِ تقدیرات، زخمهای محیطِ کار، بایکوتهای لیدرهای حسود، و تهمتهای ناجوانمردانه به اوج میرسد، ECUی محاسباتِ عادیِ انسان از کار میافتد.
مغز فرمانی برای خروج ندارد.
در همین لحظهٔ تاریک است که امدادِ آسمانی سرمیرسد:
رسول خدا (ص) فرمود:
«نُورٌ يَقْذِفُهُ اللَّهُ فِي قَلْبِ الْمُؤْمِنِ فَيَشْرَحُ لَهُ صَدْرَهُ وَ يَنْفَسِحُ»
«شرحِ صدر، نوری است الهی که خدا ناگهان بر قلبِ مؤمن پرتاب میکند؛
پس سینهاش فراخ، گشاده و دریاگونه میشود!»
این نور، سوادِ کاغذی نیست؛ «قذفِ غیبی» است؛
جرقهای ماورایی که فضای بسته و خفقانآورِ بلا را به دشتِ فراخِ رضایت بدل میسازد.
از نبیّ اکرم (ص) پرسیدند:
نشانهاش چیست؟
چگونه بفهمیم این سنسورِ نوری روشن شده است؟
فرمود نشانهاش سه تحوّلِ بنیادین است:
۱. «التَّجَافِي عَنْ دَارِ الْغُرُورِ»:
دلکَندن از زرقوبرق و تأییدها و پستهای این سرای فریبنده.
۲. «الْإِنَابَةُ إِلَى دَارِ الْخُلُودِ»:
شیفتگی و بازگشتِ شتابان به سرای ابدیت.
۳. «وَالِاسْتِعْدَادُ لِلْمَوْتِ قَبْلَ نُزُولِهِ»:
بیباکی از مرگ و آمادگیِ مدام برای پرواز.
وقتی این نور به مرکزِ ادراک شلیک شود، غبارِ باطل فرومینشیند؛
امور همانگونه که در لوحِ محفوظ هستند عریان میشوند:
حق را حق میبیند و با تمام وجود در آغوشش میکشد،
و باطل را باطل مییابد و با پای جان از آن هجرت میکند.
این همان ودیعه و امانتِ پیامبران است در سینهٔ اهلِ ولایت:
«فِي الْقَلْبِ نُورٌ، لَا يُضِيءُ إِلَّا مِنِ اتِّبَاعِ الْحَقِّ… وَهُوَ نُورٌ مِنَ الْمُرْسَلِينَ الْأَنْبِيَاءِ، مُوَدَّعٌ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ».
—
تصویرِ شاهکارِ نهجالبلاغه: صاعقههای پیاپی در شبِ تاریکِ فتنه
امیرالمؤمنین، امامالعارفین (ع)، حال و روزِ این سالکِ آزموده را در نهجالبلاغه با قلمی از جنسِ نورِ ناب به تصویر میکشد؛ تصویری که هر بار خواندنش، خونِ تازه در رگهای روح میدواند:
«قَدْ أَحْيَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ،
حَتَّىٰ دَقَّ جَلِيلُهُ وَ لَطُفَ غَلِيظُهُ،
وَ بَرَقَ لَهُ لَامِعٌ كَثِيرُ الْبَرْقِ؛
فَأَبَانَ لَهُ الطَّرِيقَ، وَ سَلَكَ بِهِ السَّبِيلَ…»
(خطبه ۲۲۰)
«عقلش را زنده ساخت و نفسِ سرکشش را میراند؛
تا آنجا که هیکلِ درشتِ انانیتِ او باریک و ظریف شد،
و خامیها و خشونتهای باطنش به لطافت گرایید؛
ناگاه در اوجِ تیرگی، برقی درخشان و پرفروغ برایش درخشیدن گرفت؛
پس راه را از بیراهه برایش آشکار ساخت و او را در شاهراهِ نجات به حرکت درآورد!»
اللهاکبر از این تعبیر!
در کولاکِ تقدیر، وقتی تهمتها مانند تیر از هر سو میبارند و حسودان تمام معابرِ مادی را بستهاند، ناگهان «بَرَقَ لَهُ لَامِعٌ كَثِيرُ الْبَرْقِ» رخ میدهد؛
صاعقههای پیاپی از جنسِ معرفتِ لدنی مسیر را روشن میکنند.
او در کسری از ثانیه کدهای پشتِ صحنهٔ این ماجرا را میخواند؛
میبیند که فلانی و بهمانی بازیچهاند و کارگردانِ این صحنه،
خودِ پروردگار است که دارد عیارِ طینتش را صیقل میدهد!
—
تلاقیِ دو اقیانوس: «نُورٌ عَلَىٰ نُورٍ»؛ پیوندِ فطرت و ولایت
این هدایتِ شگفتانگیز، تصادفی نیست؛ مصداقِ تامّ آیهٔ نور است:
«نُورٌ عَلَىٰ نُورٍ ۗ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشَاءُ» (نور: ۳۵)
نورِ نخست، همان فطرتِ پاک، عقلِ سلیم و تسلیمپذیریِ اولیهای است که مؤمن (شاگرد) به میدان میآورد؛
و نورِ دوم، بارانِ وحی، کتابالله و جذبهٔ نورانیتِ آلمحمد (ع) است (معلم) که از آسمان نازل میشود.
وقتی این دو به هم گره میخورند، انفجارِ «نورٌ علی نور» رخ میدهد!
ایمان در آغاز تنها یک لکهٔ کوچک و سپید در قلب بود:
«إِنَّ الْإِيمَانَ يَبْدُو لُمْظَةً بَيْضَاءَ فِي الْقَلْبِ، كُلَّمَا ازْدَادَ الْإِيمَانُ ازْدَادَتِ اللُّمْظَةُ».
اما با هر ضربهای که چکشِ تقدیر بر سندانِ این دل زد، با هر تهمتی که تحمل شد، و با هر امتحانی که با «صبر و رضا» همراه گردید، آن نقطهٔ سپید گسترش یافت، گسترش یافت… تا سرتاسرِ لوحِ دل را به آیینهای تمامعیار برای تابشِ نورِ ولایت تبدیل ساخت.
—
رهتوشهٔ عبور از تنگهٔ ابتلائات
ای همسفرِ صبورِ این مسیرِ پربلا!
اکنون حکمتِ کورهها را عیان میبینیم:
اگر ابتلای تقدیر نبود، تمحیص و پالایش رخ نمیداد؛
اگر تنگنای بحران نبود، ظرفیتِ سینه به «شرحِ صدر» نمیرسید؛
و اگر تاریکیِ شبِ فتنه نبود، صاعقهٔ «بَرَقَ لَهُ لَامِعٌ كَثِيرُ الْبَرْقِ» جلوهگری نمیکرد!
حسودانِ منجمد در کامفورتزونهای حقیر، هنوز گمان میکنند که با بایکوتها و توطئههایشان مؤمن را زمینگیر کردهاند؛ اما غافلند که هر آتشباریِ آنان، کورهای است برای سوختنِ غلظتهای باطن و روشنتر شدنِ لامپهای ادراکِ سالک:
«وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَىٰ أَمْرِهِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ»
ما در لحظهٔ سنگینترین امتحانات،
چشم از بازیگرانِ خاکی برمیداریم،
سر به آسمانِ ولایت میساییم،
و به نوری تکیه میکنیم که انبیا در جانمان به امانت نهادهاند؛
نوری که در سختترین بزنگاه،
پردهها را کنار میزند،
صراطِ مستقیم را عیان میسازد،
و کشتیِ جان را از میان امواجِ فتنه به سلامت به ساحلِ لقاءالله میرساند.
