دکتر محمد شعبانی راد

حسد، در کار قلب اختلال ایجاد میکند! وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ!

**“Envy Disrupts the Heart—and Then Corruption Spreads Across the Land
 (وَيُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ).”**

Envy is not merely a passing feeling; it is a disturbance in the inner order of the human being. When envy enters the heart, it does not come alone. It brings a subtle confusion: the inability to rejoice at another person’s good, the urge to reinterpret blessings as unfairness, and the quiet suspicion that God’s distribution of gifts was somehow mistaken. In that moment, the heart’s “work” is disrupted—its capacity for gratitude, clarity, and mercy begins to falter.

A healthy heart can see blessings as signs: signs of God’s generosity, signs of possibility, and reminders that provision is not a finite substance to be fought over. But envy changes the lens. It trains the soul to read life as a zero-sum contest. Someone else’s success becomes a personal loss; another person’s honor becomes a threat; another person’s healing becomes a challenge to one’s own worth. The heart becomes busy not with growth, but with comparison. Not with worship, but with calculation. Not with service, but with resentment.

This inner disorder rarely stays private. A corrupted inward state seeks outward justification. Envy begins to look for allies: gossip to reduce the one who shines, insinuation to stain reputations, “concern” that is actually sabotage, and moral language used as a weapon. Sometimes it hides behind righteousness—“I only want fairness”—while quietly celebrating another’s downfall. What started as a private tremor becomes a social ripple, then a wave.

That is why the Qur’anic warning feels so psychologically accurate: **“وَيُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ”**—*“and they spread corruption on earth.”* Corruption is not only bribery and crime; it is also the erosion of trust, the poisoning of relationships, the normalization of suspicion, and the transformation of communities into arenas of rivalry. When envy becomes a shared mood, institutions weaken: merit is denied, sincerity is doubted.

The cure begins where the disease begins: inside. Envy is treated by training the heart to return to God’s wisdom, to recognize blessings without bitterness, and to practice a disciplined gratitude that does not depend on comparisons. One can learn to pray الخير (good) for others, not as a sentimental gesture, but as spiritual therapy: it breaks the loop that ties my peace to someone else’s loss. It restores the heart to its proper work—truthfulness, mercy, and reliance upon God.

And when the heart is repaired, society benefits. A person who defeats envy does not merely become “nicer.” He becomes safer. His words become cleaner. His actions become less manipulative. He no longer needs to dig pits for others to fall into. He becomes, by God’s permission, a source of صلاح (rectification) rather than فساد (corruption).

In the end, the struggle against envy is not a minor moral upgrade—it is an act of inner justice. It protects faith, preserves human dignity, and blocks one of the most common pathways by which private darkness turns into public فساد: **وَيُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ**.

«فسد» یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:
«الفساد: خروج الشي‏ء عن الاعتدال قليلا كان الخروج عنه أو كثيرا، و يضادّه الصلاح.»
مفهوم «اختلال في نظم الشي‏ء و اعتداله»
«فساد: تباهى»
«مُفْسِد: تباه كننده»
+ «عثو»
+ «غثو»
+ «خبث»
+ «زبد»
«افساد فی الارض»: «corrupter on the earth»
«إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ‏ فِي الْأَرْضِ»

«مفسد فی الارض» + «صد سبیل»

«حسد؛ اختلالِ قلب و ریشه‌ی افسادِ اجتماعی (وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ)»
«از حسدِ قلب تا افسادِ فی‌الأرض»
– «حسد وقتی به جامعه سرایت می‌کند: وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ»
«حسد قلب رو از کار می‌اندازه؛ بعد نوبتِ زمین می‌رسه: وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ»
«حسد فقط حس نیست؛ موتورِ فساد است: وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ»
«حسد؛ فسادِ قلب، فسادِ زمین»
«از حسدِ قلب تا افسادِ فی‌الأرض (وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ)»

الَّذينَ … يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ!

الَّذينَ يَنْقُضُونَ … وَ يَقْطَعُونَ … وَ يُفْسِدُونَ  … أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ‏!

[سورة البقرة (۲): آية ۲۷]
الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ 
وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ 
وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ 
أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (۲۷)
همانانى كه پيمان خدا را پس از بستن آن مى‌‏شكنند؛
و آنچه را خداوند به پيوستنش امر فرموده مى‏‌گسلند؛
و در زمين به فساد مى‌‏پردازند؛
آنانند كه زيانكارانند.

حسد، نور قلب رو مختلّ میکنه!
حسد، در کار قلب اختلال ایجاد میکنه! وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ!
[فسد – قبض و بسط]:
اختلال در کار قلب میشه همون نفهمیدن کلام الله!
اینکه قبض و بسط نور قلبتو نفهمی!
به این میگن غفلت!
نظم میشه «order» و بی نظمی و اختلال میشه «disorder» یعنی همان بیماری شک وامونده !!!
[فسد ، عثو ≠ صلح] :
الَّذينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ميثاقِهِ
وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ
وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ
أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ‏ (27)
[الَّذينَ يَنْقُضُونَ … وَ يَقْطَعُونَ … وَ يُفْسِدُونَ  … : أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ‏]
[قطع رابطه = فساد]
[اعتقاد قارون = فساد]
بحار الأنوار   ج‏70 ؛ ص395

**۱. واژه‌شناسی «فساد» و نسبت آن با «حسد»:**

ریشه لغوی:
«فسد» به معنای خروج از اعتدال، تباهی، و اختلال در نظم است.
این تعریف، پایه‌ای قوی برای درک ابعاد مختلف این واژه در قرآن است.
* **ارتباط با حسد:**
حسد (رشک) به عنوان یک بیماری درونی، باعث می‌شود فرد تعادل روانی و معنوی خود را از دست بدهد. این از دست دادن تعادل، همان «خروج از اعتدال» است که در تعریف فساد آمده.
حسد، نورانیت و صفای قلب را که منشأ درک صحیح و عمل صالح است، مختل می‌کند و این اختلال، زمینه را برای «فساد» در رفتار و اندیشه فراهم می‌آورد.
«حسد، نور قلب رو مختلّ میکنه!
حسد، در کار قلب اختلال ایجاد میکنه!»

مفهوم «مفسد فی الارض» و ابعاد آن:

معنای لغوی و قرآنی:
«افساد در زمین» فراتر از تباهی صرف است.
این عبارت به معنای برهم زدن نظم الهی در زمین، ایجاد بی‌عدالتی، قطع روابطی است که خداوند به وصل آن فرمان داده، و نقض عهود الهی است.
* **آیه سوره بقره (۲۷):**
این آیه، مصداق بارز «مفسدین فی الارض» را کسانی معرفی می‌کند که:
* «عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ميثاقِهِ» را نقض می‌کنند (پیمان‌های الهی را می‌شکنند).
* «ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ» را قطع می‌کنند (رابطه با خدا، خانواده، مؤمنان، و هر آنچه امر به وصل شده را می‌گسلند).
* «يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ» (در زمین فساد می‌کنند).
این سه مورد، حلقه‌های به هم پیوسته فساد هستند.
شکستن عهد، منجر به قطع روابط و در نهایت فساد در زمین می‌شود.
* **ارتباط با حسد:**
حسادت، ریشه بسیاری از این فسادهاست.
فرد حسود، با خدا عهد می‌بندد که راه هدایت را برود، اما حسد او را به نقض عهد واداشته.
او روابط سالم را که خدا به وصل آن امر کرده (مانند دوستی، برادری، کمک به مؤمن) با بدبینی و کینه قطع می‌کند و این خود، مصداق «یقطعون ما امر الله به ان یُوصل» و در نهایت، «افساد فی الارض» است.

«اختلال در کار قلب» به مثابه «فساد»:

* **قبض و بسط نور قلب:**
«قبض و بسط نور قلب» یعنی توانایی قلب برای درک حقایق، پذیرش هدایت، و ارتباط با عالم غیب. وقتی حسد این نور را مختل می‌کند (افساد)، قلب دچار «قبض» می‌شود، یعنی توانایی‌اش برای دریافت و درک حقایق کاهش می‌یابد. این همان «نفهمیدن کلام الله» و «غفلت» است.
* **نظم و اختلال (Order vs. Disorder):**
«Disorder» یا اختلال، همان بیماری شک، تردید، و ناآرامی است که در اثر فساد در قلب ایجاد می‌شود. قلب سالم، در نظم الهی (order) است و توانایی تشخیص خیر و شر، حق و باطل را دارد. قلب فاسد، در بی‌نظمی (disorder) گرفتار است.
***
این اختلال قلبی (فساد)، فقط محدود به مسائل معنوی نیست، بلکه می‌تواند به شکل اضطراب، افسردگی، پرخاشگری، و رفتارهای ناسازگارانه در روابط فردی و اجتماعی نیز نمود پیدا کند که از منظر روانپزشکی قابل بررسی است.

دلنوشته

حسد، در کار قلب اختلال ایجاد می‌کند!
وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ

بعضی ویرانی‌ها، از بیرون شروع نمی‌شوند؛
از درون آغاز می‌شوند…
از جایی در اعماق قلب،
از لحظه‌ای که دل، نعمتِ دیگری را تاب نمی‌آورد،
از آن‌جا که «حسد» آرام‌آرام وارد می‌شود
و بی‌صدا، نظمِ جان را بر هم می‌زند.

قرآن از «فساد» سخن می‌گوید؛
از تباهی، از خروج از اعتدال،
از چیزی که از جای خود بیرون رفته،
از حقیقتی که دیگر بر مدار صلاح نمی‌چرخد.
و چه نزدیک است این معنا
به آنچه حسد با قلب انسان می‌کند.

حسد، فقط یک احساس ساده نیست؛
یک اختلال است.
اختلال در دیدن،
اختلال در فهمیدن،
اختلال در دوست داشتن،
اختلال در تسلیم بودن در برابر تقدیر الهی.

آنجا که دل، قسمت خدا را برنمی‌تابد،
آنجا که چشم، نعمت برادرش را می‌بیند و جان، تیره می‌شود،
آنجا که انسان به جای شکر، در آتش مقایسه می‌سوزد،
فساد آغاز شده است.

این همان «خروج از اعتدال» است.
همان «فسد» است.
همان برهم خوردن نظم باطنی است.

قلب، اگر جایگاه نور باشد،
باید سالم بتپد؛
باید قبض و بسطش را بفهمد؛
باید از کلام خدا روشن شود؛
باید با ذکر، آرام بگیرد؛
اما حسد، این دستگاه لطیف را مختل می‌کند.
نور را کم می‌کند،
فهم را کند می‌کند،
و انسان را به جایی می‌رساند که دیگر
نه صدای حق را درست می‌شنود،
نه نور حق را درست می‌بیند.

این‌جاست که غفلت متولد می‌شود.

غفلت، فقط فراموشی نیست؛
غفلت، خاموشیِ ادراک قلب است.
غفلت، یعنی دل هست، اما کارش را درست انجام نمی‌دهد.
یعنی قلب، دیگر بر مدار نور تنظیم نیست.
یعنی درون انسان، دچار بی‌نظمی شده است.
و این بی‌نظمی، همان فساد است.

قرآن می‌فرماید:

الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثَاقِهِ
وَ يَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ
وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ
أُولَٰئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ

چه آیه عجیبی است…
گویی فساد، فقط یک رفتار بیرونی نیست؛
پیش از آنکه در زمین اتفاق بیفتد،
در دل اتفاق افتاده است.

اول، عهد شکسته می‌شود؛
بعد، پیوندها بریده می‌شود؛
و بعد، فساد در زمین ظاهر می‌شود.

انسانِ حسود نیز همین مسیر را می‌رود.
ابتدا با خدا درگیر می‌شود؛
با قسمت او، با حکمت او، با تقدیر او.
سپس پیوند محبت را می‌بُرد؛
دلش دیگر به وصل راضی نیست؛
نمی‌تواند نعمتِ دیگری را ببیند و سالم بماند؛
و این‌گونه، افساد آغاز می‌شود.

چه بسیار فسادها که نامشان فساد نیست،
اما حقیقتشان فساد است؛
رابطه‌ای که با حسد بریده می‌شود، فساد است.
محبتی که در آتش مقایسه می‌سوزد، فساد است.
قلبی که نور را از دست می‌دهد، فساد است.
فهمی که از کلام خدا محروم می‌شود، فساد است.

«مفسد فی الارض»
همیشه کسی نیست که فقط در ظاهر، آشوب به پا کند؛
گاهی کسی است که در درون خود،
نظم الهی را بر هم زده
و بعد این بی‌نظمی را به رابطه‌ها، نگاه‌ها، قضاوت‌ها و رفتارهایش سرایت داده است.

حسد، تباه می‌کند؛
پیش از آنکه دیگری را بسوزاند،
صاحب خود را می‌سوزاند.
پیش از آنکه نعمتی را انکار کند،
نور قلب را خاموش می‌کند.
پیش از آنکه زمین را فاسد کند،
سرزمین دل را ویران می‌سازد.

و شاید باید از خود بپرسیم:
چند بار در زمینِ دل ما فساد برپا شده،
بی‌آنکه نامش را بدانیم؟
چند بار حسد را کوچک شمرده‌ایم،
در حالی که همان، ریشه یک ویرانی بزرگ بوده است؟
چند بار گمان کرده‌ایم مشکل فقط در رفتار است،
در حالی که اختلال، از قلب آغاز شده بود؟

اگر صلاح، بازگشت به اعتدال است،
پس درمان حسد نیز بازگشت دل به میزان الهی است؛
بازگشت به رضا،
بازگشت به شکر،
بازگشت به محبت،
بازگشت به نوری که قلب را زنده نگه می‌دارد.

دل، وقتی با خدا آشتی کند،
از مقایسه رها می‌شود.
وقتی به حکمت او اعتماد کند،
از اعتراض پنهان نجات می‌یابد.
وقتی نعمت دیگری را تهدید نبیند،
دوباره به صلاح نزدیک می‌شود.

و این شاید آغاز نجات باشد:
اینکه انسان بفهمد
هر حسدی، تنها یک رذیلت اخلاقی نیست؛
بلکه شکلی از فساد است،
اختلالی در نظم قلب،
و قدمی به سوی «وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ».

فَسَادُ الظَّاهِرِ مِنْ فَسَادِ الْبَاطِنِ

امام صادق علیه السلام:
فَسَادُ الظَّاهِرِ مِنْ فَسَادِ الْبَاطِنِ
وَ مَنْ أَصْلَحَ سَرِيرَتَهُ أَصْلَحَ اللَّهُ عَلَانِيَتَهُ
وَ مَنْ خَافَ اللَّهَ فِي السِّرِّ لَمْ يَهْتِكْ سِتْرَهُ فِي الْعَلَانِيَةِ
وَ أَعْظَمُ الْفَسَادِ أَنْ يَرْضَى الْعَبْدُ بِالْغَفْلَةِ عَنِ اللَّهِ
وَ هَذَا الْفَسَادُ يَتَوَلَّدُ مِنْ طُولِ الْأَمَلِ وَ الْحِرْصِ وَ الْكِبْرِ
كَمَا أَخْبَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي قِصَّةِ قَارُونَ فِي قَوْلِهِ‏
وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ‏
وَ كَانَتْ هَذِهِ الْخِصَالُ مِنْ صُنْعِ قَارُونَ وَ اعْتِقَادِهِ
وَ أَصْلُهَا مِنْ حُبِّ الدُّنْيَا وَ جَمْعِهَا وَ مُتَابَعَةِ النَّفْسِ وَ هَوَاهَا وَ إِقَامَةِ شَهَوَاتِهَا وَ حُبِّ الْمَحْمَدَةِ وَ مُوَافَقَةِ الشَّيْطَانِ وَ اتِّبَاعِ خُطُوَاتِهِ
وَ كُلُّ ذَلِكَ يَجْتَمِعُ بِحَسَبِ الْغَفْلَةِ عَنِ اللَّهِ وَ نِسْيَانِ مِنَنِهِ
وَ عِلَاجُ ذَلِكَ الْفِرَارُ مِنَ النَّاسِ وَ رَفْضُ الدُّنْيَا وَ طَلَاقُ الرَّاحَةِ وَ الِانْقِطَاعُ عَنِ الْعَادَاتِ وَ قَلْعُ عُرُوقِ مَنَابِتِ الشَّهَوَاتِ بِدَوَامِ الذِّكْرِ لِلَّهِ وَ لُزُومُ الطَّاعَةِ لَهُ‏
وَ احْتِمَالُ جَفَاءِ الْخَلْقِ
وَ مُلَازَمَةِ الْقُرْبَى
وَ شَمَاتَةِ الْعَدُوِّ مِنَ الْأَهْلِ وَ الْقَرَابَةِ
فَإِذَا فَعَلْتَ ذَلِكَ فَقَدْ فَتَحْتَ عَلَيْكَ بَابَ عَطْفِ اللَّهِ وَ حُسْنِ نَظَرِهِ إِلَيْكَ بِالْمَغْفِرَةِ وَ الرَّحْمَةِ
وَ خَرَجْتَ مِنْ جُمْلَةِ الْغَافِلِينَ
وَ فَكَكْتَ قَلْبَكَ مِنْ أَسْرِ الشَّيْطَانِ
وَ قَدِمْتَ بَابَ اللَّهِ فِي مَعْشَرِ الْوَارِدِينَ إِلَيْهِ
وَ سَلَكْتَ مَسْلَكاً رَجَوْتَ الْإِذْنَ بِالدُّخُولِ عَلَى الْكَرِيمِ الْجَوَادِ الْمَلِكِ الرَّحِيمِ
وَ اسْتِيطَاءِ بِسَاطِهِ عَلَى شَرْطِ الْأَدَبِ
وَ لَا تَحْرُمُ سَلَامَتُهُ وَ كَرَامَتُهُ
لِأَنَّهُ الْمَلِكُ الْكَرِيمُ الْجَوَادُ الرَّحِيمُ‏.
اگر كسى ظاهرش فاسد است بايد باطن او هم فاسد باشد،
و هر كس باطن خود را پاك نگهدارد خداوند ظاهر او را اصلاح ميكند،
و هر كس در نهان از خداوند بترسد خداوند ظاهر او را حفظ ميسازد
بزرگترين فساد آن است كه آدمى از وضع خود راضى باشد و از خداوند غافل شود
اين حالت از حرص و تكبر و خودخواهى و فرو رفتن در آرزوها و هوسها پديد مى‌‏آيد
همان گونه پروردگار در داستان قارون بيان داشته است
خداوند متعال در قرآن مجيد در باره قارون ميفرمايد:
وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ‏
اى قارون در روى زمين فساد نكن كه خداوند اهل فساد را دوست نميدارد
و اين خصلتهاى پليد در قارون وجود داشت
ريشه همه اين صفات از محبت دنيا و جمع كردن مال بدست مى‏‌آيد،
هواپرستى و پيروى از نفس موجب ميگردد كه اين خوى‌‏هاى پليد و زشت در انسان پديد آيند و آدمى از هواهاى نفس پيروى كند و دنبال هوسها برود مال‌‏پرستى و دنبال آمال و آرزوها رفتن و شهوت‏‌پرستى نمودن، و اظهار خوشوقتى از ستايش و تعريف ديگران از خود، موجب ميگردد كه آدمى در دام شيطان گرفتار گردد و در راه او گام بردارد،
و همه اينها از غفلت و فراموش كردن خدا حاصل ميگردد
علاج همه اين دردها آن است كه انسان جامعه فاسد را ترك كند و از گرايش به دنيا دست باز دارد، و از عادات ناپسند خود را خلاص سازد، و شهوت‏ها و هوسها را از خود دور كند و به ذكر خدا مشغول گردد و طاعت خدا را گردن نهد.
بايد مشقت‏ها و ناراحتيهائى كه از طرف مردم مى‌‏آيد، و از آزار و اذيت آنها ناراحت نگردد، و خود را به خداوند نزديك نمايد و از شماتت دشمنان و دوستان و خويشاوندان نهراسد و در راه خدا ثابت بماند هر گاه اين كارها را بكنى درهاى محبت خداوند روى شما گشوده خواهد شد و خداوند نظر لطف به شما خواهد داشت و شما را مورد رحمت و آمرزش خود قرار خواهد داد،
و در اينجا از زمره غافلان بيرون ميگردى و از اسارت شيطان خارج ميشوى
اگر خود را پاك سازى در رحمت خداوند راه پيدا ميكنى
و با گروه پاكان به مقام قرب خدائى ميرسى
و راه ورود به مقام كبريايى را بدست مياورى،
خدائى كه بخشنده و آمرزنده ميباشد،
در اين هنگام در بساط خداوندى قرار خواهى گرفت و از كرامتها و نعمتهاى او برخوردار خواهى شد و به فيض كامل خواهى رسيد.

دلنوشته

آیینه‌ای در برابر باطن

اما حکایت «فساد»، حکایتِ ریشه و شاخه است.
امام صادق (ع) چه دقیق، چشم‌ِ جراحِ جان را به نقطه‌ی کانون بیماری هدایت می‌کند:
«فَسَادُ الظَّاهِرِ مِنْ فَسَادِ الْبَاطِنِ»
گویا امام می‌فرماید: 
اگر در زمینِ رفتارت، در کلامت، در نگاهت، اختلالی (Disorder) می‌بینی، 
به دنبال ویروس آن در «آزمایشگاه باطن» بگرد. 
فسادِ ظاهر، تنها یک «علامت» (Symptom) است؛ 
بیماری اصلی در جای دیگری است.

«حسد، در کار قلب اختلال ایجاد می‌کند»، 
و امام (ع) عمق این اختلال را فاش می‌کند.
فرمودند:
«أَعْظَمُ الْفَسَادِ أَنْ يَرْضَى الْعَبْدُ بِالْغَفْلَةِ عَنِ اللَّهِ»
بزرگترین «دیس‌اُردر» و بی‌نظمیِ خلقت این است:
اینکه قلب، به «نفهمیدن» عادت کند.
اینکه بیمار، از بیماری‌اش راضی باشد.
اینکه انسان در «خاموشیِ یادِ خدا» به آرامشی کاذب برسد.
این همان «غفلت» است؛ 
همان نقطه‌ی کوری که در آن، حسد رشد می‌کند 
و ریشه‌هایش را به تمامِ اندام‌های زندگی می‌فرستد.

چرا قلبِ حسود، مفسد می‌شود؟
چون دچار «طول الأمل» است؛ 
آرزوهای دور و درازش، او را از «اینجا و اکنونِ» بندگی دور می‌کند.
چون دچار «حرص» است؛ 
یعنی سیری‌ناپذیریِ گیرنده‌های روانی‌اش.
چون دچار «کبر» است؛ 
یعنی تورّمِ کاذبِ «خود».

و اینجاست که امام ع، 
«قارون» را به عنوان یک «کیس ریپورت» (Case Report) تاریخی معرفی می‌کند.
قارون، نمادِ کسی است که «اعتقادش» دچار فساد شد.
او مفسد فی‌الارض شد، 
چون قبل از آن، مفسد فی‌القلب شده بود.
او ثروت را «از خود» دید، نه «منّتِ او»؛ 
و این آغازِ انقطاع از منبع نور بود.
وقتی پیوند با منعم قطع شود (یقطعون ما امر الله به ان یوصل)، 
قلب دیگر نمی‌تواند «بسط» یابد؛ 
پس «قبض» می‌شود 
و این قبض، به شکلِ بخل و حسد و در نهایت، تباهیِ زمین (فساد) بیرون می‌زند.

نسخه‌ی درمانی امام (ع) چقدر برای یک پزشکِ جان، تامل‌برانگیز است:
برای درمان این «فساد باطنی»، باید «جراحی» کرد:
قَلْعُ عُرُوقِ مَنَابِتِ الشَّهَوَاتِ: 
باید ریشه‌های رغبت‌های کاذب را از بیخ برکند.
دَوَامِ الذِّكْرِ: پانسمانِ قلب با یادِ دائمی او.
احْتِمَالُ جَفَاءِ الْخَلْقِ: 
تاب آوردنِ تلاطم‌های بیرونی برای رسیدن به ثبات درونی.

چقدر زیباست این تعبیر که: 
اگر باطن اصلاح شود، خدا «علانیه» و ظاهر را اصلاح می‌کند.
یعنی اگر نظم (Order) به کانونِ قلب برگردد، 
سیستمِ رفتار خودبه‌خود تنظیم می‌شود.
آنگاه است که انسان از «جرگه‌ی غافلان» خارج می‌شود.
آنگاه است که قلب از «اسارت شیطان» (که همان بندهای حسد و کبر است) آزاد می‌شود.

نهایتِ این مسیر، رسیدن به «بساطِ ادب» در پیشگاه ملکِ کریم است.
قلبی که از فسادِ حسد پاک شده، 
دیگر در زمین نمی‌جنگد، 
چون در آسمانِ رضا، مأوا گرفته است.
او دیگر «مفسد فی‌الارض» نیست؛
او «مصلح» است، چون با مصلحِ حقیقی آشتی کرده است.

این است معنای واقعیِ سلامت:
خروج از ظلمتِ غفلت و ورود به نورِ حضور.
جایی که دیگر خبری از آن «بیماریِ شکِ وامونده» نیست؛
چون «یقین»، نظمِ از دست رفته را به قلب بازگردانده است.

تحلیل روان‌پزشکیِ غفلت و حسد

اگر بخواهیم با نگاهی روان‌پزشکی به مفاهیم «غفلت» و «حسد» بنگریم، می‌توان گفت که این دو، صرفاً مفاهیمی اخلاقی یا عرفانی نیستند، بلکه به نوعی با **اختلال در تنظیم درونی انسان**، **برهم خوردن تعادل روانی** و **آسیب در نظام ادراک، هیجان و رابطه** پیوند دارند.
در زبان قرآن، این برهم‌خوردگی با واژۀ «فساد» توصیف می‌شود؛ یعنی خروج شیء از حالت اعتدال. 
در زبان روان‌شناسی امروز نیز، هر گاه نظم طبیعی یک نظام به هم بخورد، از نوعی **disorder** یا اختلال سخن گفته می‌شود. از این منظر، می‌توان گفت: **حسد، نوعی فساد در نظام هیجانی و ادراکی قلب است** و غفلت، بستر مزمن و زمینه‌ساز این فساد به شمار می‌آید.

غفلت؛ خاموشی تدریجیِ نظام مراقبت درونی

در نگاه دینی، غفلت فقط فراموشی لفظی خدا نیست، بلکه نوعی **کاهش حساسیت روانی و معنوی** نسبت به حقیقت است. انسان غافل، واقعیت را می‌بیند اما عمق آن را درک نمی‌کند؛ نعمت را می‌بیند اما منعم را فراموش می‌کند؛ زندگی می‌کند اما نسبت به جهت زندگی ناهشیار می‌شود.

از منظر روان‌شناختی، غفلت را می‌توان به نوعی **کاهش آگاهی تأملی**، **افت خودنظارتی** و **خاموشی تدریجی وجدان بیدار** تشبیه کرد. در چنین وضعی، فرد به جای اینکه هیجانات و انگیزه‌های خود را رصد و تنظیم کند، کم‌کم به صورت خودکار، تکانشی و واکنشی زندگی می‌کند. اینجا نقطه‌ای است که امیالِ تصفیه‌نشده، آرزوهای افراطی، حرص، مقایسه‌گری و خودبزرگ‌بینی فرصت رشد پیدا می‌کنند.

حدیث امام صادق (ع) دقیقاً به همین ریشه اشاره می‌کند:
**«وَ أَعْظَمُ الْفَسَادِ أَنْ يَرْضَى الْعَبْدُ بِالْغَفْلَةِ عَنِ اللَّهِ»**
بزرگ‌ترین فساد آن است که انسان به غفلت خود رضایت دهد.
این تعبیر از نظر روان‌پزشکی بسیار عمیق است؛ زیرا تنها «غافل بودن» مسئله نیست، بلکه **«ناآگاهی از بیماری» و «رضایت به اختلال»** خطرناک‌تر است. در بسیاری از اختلالات روانی و رفتاری، تا زمانی که فرد نسبت به مشکل خود بصیرت پیدا نکند، نه درمان آغاز می‌شود و نه تغییر پایداری رخ می‌دهد. به همین قیاس، غفلت وقتی مزمن و ویرانگر می‌شود که انسان آن را وضعیت طبیعی خود بپندارد.

حسد؛ اختلال در پردازش نعمت و رابطه

حسد را می‌توان یکی از پیچیده‌ترین هیجانات منفی انسان دانست؛ زیرا در آن، چندین فرایند روانی به طور هم‌زمان درگیر می‌شوند:
– مقایسه اجتماعی
– احساس محرومیت
– رنج از برتری یا برخورداری دیگری
– اعتراض پنهان به توزیع نعمت
– و گاه میل به زوال نعمت از دیگری

در نتیجه، حسد فقط یک احساس ناخوشایند نیست، بلکه نوعی **اختلال در تفسیر واقعیت** است. فرد حسود، نعمت دیگری را نه نشانه فضل الهی، نه بخشی از تنوع تقدیر، و نه فرصتی برای رشد خود، بلکه به صورت تهدیدی علیه ارزش شخصی خویش تجربه می‌کند. به بیان دیگر، حسد در **نظام معناپردازی فرد** اختلال ایجاد می‌کند.

از منظر روان‌پزشکی، می‌توان گفت حسد با چند سازوکار ناسالم همراه است:

الف) تحریف شناختی
فرد حسود معمولاً درگیر این خطاها می‌شود:
– «اگر او دارد، پس من کم دارم»
– «ارزش من در مقایسه با دیگری تعیین می‌شود»
– «نعمت دیگری، نشانه بی‌عدالتی در حق من است»
– «آرامش من در گرو کم شدن دیگری است»

این تحریف‌ها، فرد را از واقع‌بینی دور می‌کند و او را وارد مدار رنج، بدبینی و خصومت می‌سازد.

ب) اختلال در تنظیم هیجان
حسد معمولاً با مجموعه‌ای از هیجانات منفی همراه است: خشم، غم، احساس حقارت، تحقیر خود، کینه، و اضطراب. اگر این هیجانات تنظیم نشوند، در درون رسوب می‌کنند و به رفتارهای تخریبی، انزوای عاطفی، یا فرسودگی روانی منجر می‌شوند.

ج) آسیب در روابط بین‌فردی
حسد، پیوندها را می‌برد.
دقیقاً همین‌جا است که آیه شریفه سوره بقره معنای تازه‌ای پیدا می‌کند:

**الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثَاقِهِ
وَيَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ
وَيُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ…**

حسد، از درون دل آغاز می‌شود، اما در سطح رابطه، به صورت قطع محبت، تخریب اعتماد، بدگمانی، غیبت، رقابت ناسالم، و ناتوانی در همدلی بروز می‌کند. به این معنا، حسد یک هیجان صرفاً درونی نیست؛ بلکه یک **عامل فساد اجتماعی** است.

غفلت، بسترِ شناختی-هیجانیِ حسد

حسد معمولاً در قلبی رشد می‌کند که از ذکر، شکر، رضا و مراقبت درونی فاصله گرفته است.
انسانی که دائماً در حضور خداوند زندگی می‌کند، نعمت‌ها را در نسبت با حکمت او می‌بیند؛ اما انسان غافل، جهان را صرفاً صحنه رقابتِ خودها می‌بیند. در چنین بستری، حسد به صورت طبیعی شکل می‌گیرد.

غفلت، توجه انسان را از «منعم» به «مقایسه» منتقل می‌کند.
ذکر، دل را به وفور الهی متصل می‌کند؛
اما غفلت، ذهن را در کمبودهای خیالی زندانی می‌سازد.

از این رو، می‌توان گفت **غفلت، زمینۀ شناختیِ حسد** است و **حسد، نمود هیجانی و رفتاریِ غفلت**.
غفلت، نور تشخیص را کم می‌کند؛
حسد، سلامت عاطفی را تخریب می‌کند؛
و مجموع این دو، «فساد باطن» را می‌سازند؛ همان که در حدیث آمده است:
**«فَسَادُ الظَّاهِرِ مِنْ فَسَادِ الْبَاطِنِ»**

از فساد باطن تا افساد در زمین

در منطق قرآن و حدیث، فساد درونی به ندرت در همان درون باقی می‌ماند.
آنچه در قلب مزمن می‌شود، دیر یا زود در رفتار، گفتار، تصمیم، و روابط فردی و اجتماعی ظهور می‌کند.
اگر غفلت مزمن شود، خودنظارتی کاهش می‌یابد؛
اگر حسد تقویت شود، محبت تضعیف می‌شود؛
اگر محبت تضعیف شود، رابطه آسیب می‌بیند؛
و اگر روابط بر محور بدگمانی، رقابت و کینه شکل گیرد، جامعه به سمت «افساد» می‌رود.

از دیدگاه **بالینی**، این زنجیره دقیقاً همان چیزی است که ما در بسیاری از مراجعان می‌بینیم: یک هیجانِ ظاهراً «شخصی» (مثل حسد) وقتی مزمن می‌شود، به تدریج به **الگوی شخصیتی** و سپس به **سبک رابطه‌ای** تبدیل می‌شود؛ و وقتی سبک رابطه‌ای بیمار شد، پیامدهایش در خانواده، محیط کار، و حتی در تصمیم‌های اخلاقی و اجتماعی دیده می‌شود. به تعبیر قرآن، اینجاست که «فسادِ باطن» به «افساد فی الارض» تبدیل می‌شود؛ یعنی اختلالِ درون، به آشفتگیِ بیرون سرایت می‌کند.

تابلوی بالینی: حسد چگونه خودش را نشان می‌دهد؟

حسد در کلینیک معمولاً با برچسب «حسد» وارد نمی‌شود؛ 
با شکایت‌های ثانویه می‌آید. 
چند تابلوی رایج:

– **نشخوار ذهنی (Rumination):** فکرهای تکراری درباره موفقیت/نعمت دیگری، چراییِ آن، و احساس «بی‌عدالتی».
– **تحریک‌پذیری و خشم پنهان:** زود رنجی، طعنه، کنایه، بدزبانی یا سردی هیجانی.
– **بدگمانی و تفسیر خصمانه:** فرد رفتارهای معمولی دیگران را تحقیر یا تهدید برداشت می‌کند.
– **افت عزت‌نفس و شرم:** حسد اغلب روی زمینِ «احساس کم‌ارزشی» می‌روید.
– **رقابت ناسالم و کمال‌گرایی بیمارگون:** تلاش برای «له کردن فاصله» نه برای رشد، بلکه برای فرونشاندن سوزشِ مقایسه.
– **رفتارهای تخریبی رابطه‌ای:** غیبت، تخریب اعتبار، خوشحالی از لغزش دیگری، یا قطع رابطه.

این‌ها همان «قطع ما امر الله به أن یوصل» در سطح روان‌شناختی‌اند: بریدنِ پیوندِ محبت، اعتماد، و خیرخواهی.

حسد و هم‌ابتلایی‌ها (Comorbidity): وقتی اختلال‌ها به هم گره می‌خورند

حسد می‌تواند در کنار یا درونِ چند وضعیت بالینی پررنگ‌تر شود:

– **افسردگی:** حسد با ناامیدی و مقایسه منفی تغذیه می‌شود؛ فرد موفقیت دیگران را «مدرکِ بی‌ارزشی خود» می‌بیند.
– **اضطراب اجتماعی و حساسیت به ارزیابی:** ترس از قضاوت، همراه با رصد دائمی جایگاه خود نسبت به دیگران.
– **اختلالات شخصیت (برخی صفات):**
– صفات خودشیفتگی (Narcissistic traits): رنج از برتری دیگران و نیاز به برتری.
– صفات پارانوئید: بدگمانی و نسبت دادن نیت‌های خصمانه.
– صفات وسواسی: کنترل‌گری و کمال‌طلبی که از مقایسه تغذیه می‌شود.
– **خشم مزمن و تعارض زناشویی/خانوادگی:** حسد در روابط نزدیک می‌تواند به رقابت پنهان، تحقیر، یا قطع عاطفه تبدیل شود.

این هم‌ابتلایی‌ها مهم‌اند چون نشان می‌دهند حسد گاهی «علت منفرد» نیست؛ بلکه **علامتِ یک شبکه‌ی ناسازگار** در شناخت، هیجان و دلبستگی است.

غفلت در زبان بالینی: کاهش بصیرت و افت خودنظارتی

اگر «غفلت» را به زبان بالینی ترجمه کنیم، به چند مؤلفه نزدیک می‌شویم:

– **افت بینش (Insight):** فرد مسئله را در خود نمی‌بیند؛ همیشه بیرون مقصر است.
– **کاهش متاکاگنیشن (Meta-cognition):** توان دیدنِ «فکر به مثابه فکر» کم می‌شود؛ فرد در فکرهایش غرق می‌شود.
– **زندگی واکنشی به جای کنشی:** رفتار بر اساس محرک‌های لحظه‌ای و هیجان‌های خام، نه بر اساس ارزش‌ها.
– **نقص در تنظیم توجه:** توجه دائماً روی مقایسه، کمبود، تهدید، و ارزیابی دیگران قفل می‌شود.

در این صورت، «بزرگ‌ترین فساد» که امام صادق (ع) فرمود، معنای بالینی روشن پیدا می‌کند:
بزرگ‌ترین فساد، **عادی شدنِ بی‌نظمی** است؛ یعنی فرد به اختلال خود خو می‌گیرد و آن را «هویت» یا «واقعیت قطعی» تلقی می‌کند.

مدل مفهومی (Case Formulation): مسیر از باطن تا ظاهر

می‌توان یک مدل ساده اما دقیق ساخت:

1) **غفلت (کاهش حضور/ذکر) →**
2) **مقایسه و کمبود ادراکی →**
3) **تحریف شناختی (بی‌عدالتی/تهدید) →**
4) **هیجان‌های سمی (حسد، خشم، شرم) →**
5) **رفتارهای دفاعی (تخریب، قطع رابطه، کناره‌گیری) →**
6) **فساد ظاهر (آشفتگی رابطه و عمل) →**
7) **افساد فی الارض (سرایت به خانواده/محیط/اجتماع)**

این همان گزاره امام است با زبان امروز:
**فساد ظاهر، محصول فساد باطن است**؛ و باطن وقتی اصلاح شود، ظاهر نیز اصلاح می‌گردد.

مداخله و درمان: از «ذکر» تا مهارت بالینی

بدون اینکه بحث را از فضای دینی خارج کنیم، می‌توان درمان را در دو لایه دید: **لایه معنوی-اخلاقی** و **لایه روان‌درمانی-مهارتی**؛ و این دو می‌توانند هم‌افزا باشند.

الف) لایه معنوی (بر اساس حدیث)
امام صادق (ع) درمان را با عباراتی بسیار عملی بیان می‌کند:
– **دوام ذکر** و **لزوم طاعت**: تقویت حضور ذهن قدسی، بازگشت به محور معنا.
– **قلع عروق منابت الشهوات**: قطع تغذیه‌گاه‌های حسد (مقایسه افراطی، نمایشگری، مصرف‌زدگی).
– **تحمل جفای خلق و شماتت**: تمرین تاب‌آوری و تنظیم خشم و شرم.

در زبان بالینی، این‌ها یعنی: کاهش محرک‌ها، افزایش خودکنترلی، بازسازی نظام ارزش‌ها و تحمل ناکامی.

ب) لایه روان‌درمانی (همسو با معنا)
– **شناخت‌درمانی (CBT):** شناسایی تحریف‌ها (بی‌عدالتی، صفر-و-یکی، ارزشمندیِ مقایسه‌ای) و جایگزینی با نگاه واقع‌بینانه و ارزشی.
– **کار روی عزت‌نفس و شرم:** حسد اغلب پوششی روی شرم است. درمان شرم، آتش حسد را کم می‌کند.
– **ذهن‌آگاهی (Mindfulness) با رنگ ذکر:** آموزش مشاهده افکار حسودانه بدون یکی‌شدن با آن‌ها؛ «فکر آمدن» با «فکر بودن» فرق دارد.
– **مهارت‌های تنظیم هیجان (DBT skills):** مدیریت خشم، تحمل پریشانی، و توقف رفتارهای تکانشیِ تخریبی.
– **درمان بین‌فردی:** بازسازی همدلی، مهارت گفت‌وگو، و ترمیم پیوندها (وصل آنچه باید وصل بماند).

نکته کلیدی این است: هدف درمان حسد، صرفاً خاموش کردن یک هیجان نیست؛ هدف، **بازگرداندن قلب به اعتدال** است؛ همان «صلاح» در برابر «فساد».

جمع‌بندی بالینی-قرآنی

اگر بخواهیم همه را در یک گزاره جمع کنیم:

– **غفلت** = خاموش شدن نظام خودنظارتی و معنایابی
– **حسد** = اختلال در پردازش نعمت و ارزشمندیِ خود
– **فساد باطن** = بی‌نظمی پایدار در شناخت، هیجان، انگیزش
– **فساد ظاهر** = آشفتگی در رفتار و رابطه
– **افساد فی الارض** = سرایت اختلال از فرد به شبکه اجتماعی

و دقیقاً همین است که حدیث امام صادق (ع) را از یک توصیه اخلاقی به یک «قانون روانِ انسان» تبدیل می‌کند:
فسادِ ظاهر – فسادِ باطن
و راه اصلاح نیز از همان‌جا می‌گذرد:
اصلاح سرّ، اصلاح علن؛ اصلاح قلب، اصلاح زمین.

دلنوشته

تحلیل روان‌پزشکیِ غفلت و حسد (به زبانِ دل)

گاهی آدم فکر می‌کند «غفلت» و «حسد» فقط اسمِ دو گناه‌اند…
یک توصیه اخلاقی…
یک تذکر منبری…

اما اگر دقیق‌تر نگاه کنی، می‌بینی این‌ها فقط واژه نیستند.
این‌ها «حالِ جان»اند.
این‌ها «اختلالِ نظمِ درون»اند.

قرآن برای این به‌هم‌ریختگی یک اسم دارد: «فساد».
یعنی چیزی از اعتدال بیرون می‌رود.
از مدارش خارج می‌شود.
دیگر «آن‌طور که باید» کار نمی‌کند.

روان‌شناسی امروز هم همین را جور دیگری می‌گوید:
وقتی نظم یک سیستم به هم بریزد…
وقتی تنظیمِ طبیعی‌اش خراب شود…
می‌گویند: «Disorder».

و من هر چه بیشتر فکر می‌کنم، بیشتر به یک جمله می‌رسم:
حسد… یک «احساسِ معمولی» نیست.
حسد… یک «فساد در نظامِ هیجان و ادراکِ قلب» است.
و غفلت… زمینِ آماده‌ای است که این فساد در آن ریشه می‌گیرد.

غفلت؛ خاموشیِ آرامِ چراغِ مراقبت

غفلت فقط این نیست که اسم خدا را کم ببری…
غفلت یعنی:
واقعیت را می‌بینی… اما عمقش را نه.
نعمت را می‌بینی… اما منعم را نه.
زندگی می‌کنی… اما جهت زندگی را نه.

غفلت یعنی چشم کار می‌کند،
اما دل «نمی‌فهمد».

از نگاه روانی هم، غفلت یعنی:
آدم کم‌کم «خودش را رصد نمی‌کند».
خودنظارتی افت می‌کند.
آگاهیِ تأملی کم می‌شود.
وجدانِ بیدار… آرام آرام خاموش می‌شود.

بعد چه می‌شود؟
آدم به جای اینکه «انتخاب کند»، «واکنش نشان می‌دهد».
به جای اینکه «مدیریت کند»، «منفعل می‌شود».
زندگی می‌شود:
شتاب‌زدگی… مقایسه… حرص… آرزوهای بی‌پایان… خودبزرگ‌بینی…

و امام صادق (ع) درست همین ریشه را نشانه می‌گیرد:

«وَ أَعْظَمُ الْفَسَادِ أَنْ يَرْضَى الْعَبْدُ بِالْغَفْلَةِ عَنِ اللَّهِ»

بزرگ‌ترین فساد این است که آدم «به غفلتش راضی شود».

چه تعبیرِ عجیبی…
انگار خطر، فقط «بیماری» نیست…
خطر اصلی این است که آدم بیماری را «عادی» بداند.

در روان‌پزشکی هم همین است:
تا وقتی بیمار نداند «مشکل دارد»…
درمان شروع نمی‌شود.
تا وقتی انسان بپذیرد که این تاریکی طبیعی است…
هیچ چراغی روشن نمی‌شود.

حسد؛ اختلال در دیدنِ نعمت و دیدنِ خود

حسد یک هیجان ساده نیست…
یک ترکیب پیچیده است:
مقایسه… محرومیت… رنج… خشم… شرم… اعتراض پنهان…
و گاهی حتی آرزوی زوالِ نعمتِ دیگری.

حسد یعنی:
نعمتِ دیگری را نمی‌توانی «بی‌طرف» ببینی.
انگار نعمتِ او، چیزی را در تو تهدید می‌کند.

فرد حسود نعمتِ دیگری را
نه نشانه فضل خدا،
نه بخشی از تقدیر،
نه فرصتی برای رشد خودش…
بلکه «مدرکِ کم‌ارزشیِ خودش» می‌بیند.

اینجاست که حسد تبدیل می‌شود به «اختلال در تفسیر واقعیت».

بعد همان جمله‌های سمی می‌آید…
بی‌اجازه… بی‌رحم… پشت سر هم:

– اگر او دارد، پس من کم دارم.
– ارزش من با دیگری سنجیده می‌شود.
– نعمتِ او یعنی بی‌عدالتی برای من.
– آرامش من یعنی کم شدن او.

این‌ها فکر نیست…
این‌ها «تحریفِ فکر» است.
این‌ها عینکِ تاریکِ حسد است.

حسد، هیجان را هم از تنظیم می‌اندازد

حسد معمولاً تنها نیست…
با خودش مهمان‌های تلخ می‌آورد:

خشم…
غم…
حقارت…
تحقیرِ خود…
کینه…
اضطراب…

اگر این‌ها تنظیم نشود، رسوب می‌کند.
و رسوبِ هیجان، بالاخره راهی برای خروج پیدا می‌کند:
یا در رفتار تخریبی…
یا در انزوای عاطفی…
یا در فرسودگی روان.

حسد، پیوندها را می‌بُرد؛ اینجاست که «یقطعون» معنا پیدا می‌کند

حسد، در دل شروع می‌شود…
اما در رابطه خودش را نشان می‌دهد.

محبت را کم می‌کند.
اعتماد را می‌خورد.
همدلی را خشک می‌کند.
بدگمانی می‌آورد.
طعنه می‌آورد.
رقابت ناسالم می‌سازد.
غیبت را شیرین می‌کند.
و گاهی… قطع رابطه را «حق» جلوه می‌دهد.

و اینجاست که آیه سوره بقره ناگهان زنده می‌شود:

وَ يَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ
وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ

حسد یعنی بریدن آنچه باید وصل بماند.
و این بریدن، یک فساد اجتماعی می‌سازد.

پس حسد فقط یک احساسِ درونی نیست؛
یک ویروسِ رابطه‌ای است.
سرایت می‌کند.
خانه را به هم می‌ریزد.
جمع را بدبین می‌کند.
و آدم را آرام‌آرام می‌برد به سمت «افساد».

غفلت، خاکِ حسد است

حسد معمولاً در قلبی رشد می‌کند که از ذکر دور شده…
از شکر فاصله گرفته…
از رضا کم‌نور شده…

انسانِ حاضر در پیشگاه خدا
نعمت‌ها را در نسبت با حکمت او می‌بیند.
اما انسانِ غافل، دنیا را میدانِ مسابقه «من»ها می‌بیند.

غفلت یعنی:
نگاهت از «منعم» برداشته شود…
و روی «مقایسه» قفل شود.

ذکر یعنی:
دل به وفور الهی وصل باشد.

غفلت یعنی:
ذهن در کمبودهای خیالی زندانی باشد.

پس می‌شود گفت:
غفلت، زمینه شناختیِ حسد است…
و حسد، میوه هیجانیِ غفلت.

و این دو با هم همان چیزی را می‌سازند که امام فرمود:

«فَسَادُ الظَّاهِرِ مِنْ فَسَادِ الْبَاطِنِ»

از فسادِ باطن تا افساد در زمین

فسادِ درون معمولاً در همان‌جا نمی‌ماند.
چیزی که در قلب مزمن شود، دیر یا زود در زندگی ظاهر می‌شود:

اگر غفلت زیاد شود، خودنظارتی کم می‌شود.
اگر حسد زیاد شود، محبت کم می‌شود.
اگر محبت کم شود، رابطه زخمی می‌شود.
و اگر رابطه زخمی شود، جامعه به سمت افساد می‌رود.

در کلینیک هم همین را می‌بینیم:
یک هیجانِ ظاهراً شخصی، وقتی مزمن شد،
می‌شود الگوی شخصیتی…
بعد می‌شود سبک رابطه‌ای…
بعد می‌شود بحران خانوادگی…
بعد می‌شود تصمیم اخلاقی غلط…
بعد می‌شود یک «زمینِ به‌هم‌ریخته».

اختلالِ درون، به آشفتگیِ بیرون سرایت می‌کند.

حسد، با نام خودش نمی‌آید

حسد معمولاً با برچسب «حسد» وارد نمی‌شود…
با شکایت‌های دیگر می‌آید:

فکرهای تکراری و رها نشدنی…
زودرنجی و خشم پنهان…
بدگمانی…
افت عزت نفس…
شرمِ پنهان…
کمال‌گراییِ بیمارگونه…
تخریب رابطه… قطع رابطه…

همان «یقطعون» در لباس جدید.

و گاهی هم حسد با افسردگی و اضطراب و خشم مزمن گره می‌خورد.
یعنی فقط یک علتِ تنها نیست؛
علامتِ یک شبکه ناسازگار است.

غفلت به زبان بالینی: عادی شدن بی‌نظمی

اگر بخواهی غفلت را بالینی ترجمه کنی، می‌شود:

بصیرت کم…
دیدنِ مشکل در بیرون…
غرق شدن در فکر…
زندگی واکنشی…
قفل شدن توجه روی مقایسه و تهدید…

و خطرناک‌ترین بخشش همین است:
آدم به این وضع «عادت کند».
بی‌نظمی را طبیعی بداند.
اختلال را هویت خودش حساب کند.

مسیرِ سقوط (و مسیرِ درمان)

مسیر سقوط معمولاً این‌طور است:

غفلت → مقایسه → تحریف → حسد و خشم و شرم → تخریب رابطه → فساد ظاهر → افساد

و مسیر درمان از همان ابتدا شروع می‌شود:
از برگشتن به «حضور».

امام صادق (ع) درمان را خیلی روشن گفته:
با ذکر…
با طاعت…
با کندن ریشه‌های شهوت و حرص…
با تحمل سختی راه…
با نترسیدن از شماتت…

در زبان امروز یعنی:
کم کردن محرک‌ها…
بالا بردن خودکنترلی…
بازسازی ارزش‌ها…
مهارت تنظیم هیجان…
اصلاح رابطه…
ترمیم پیوندها…

اما جانِ کلام یکی است:

درمان حسد، فقط خاموش کردن یک احساس نیست.
درمان حسد یعنی:
«برگرداندن قلب به اعتدال».
یعنی رفتن از فساد به صلاح.

***

غفلت که بیاید،
دل از نور خالی می‌شود…
و وقتی نور کم شد،
آدم نعمت‌ها را تیره می‌بیند…
آدم آدم‌ها را رقیب می‌بیند…
و خودش را همیشه «کم» می‌بیند…

حسد از همان‌جا شروع می‌شود.

و بعد…
اگر حواسمان نباشد…
فسادِ باطن،
ظاهر را هم خراب می‌کند.
و زمینِ رابطه‌ها را هم.

پس شاید اولین دعا این باشد:
خدایا…
نذار «اختلال» به چشمم عادی بشه.
نذار به غفلت راضی بشم.
نذار قلبم به تاریکی خو بگیره.

اصلاحِ سرّ…
تا اصلاحِ علن.
اصلاحِ قلب…
تا اصلاحِ زمین.

مواردی از مشتقات ریشۀ «فسد» در کتب ادعیه:
«فسد & صلح»

اللَّهُمَّ اَصْلِحْ فَسَادَ قَلْبِی!

دلنوشته

«اللَّهُمَّ اَصْلِحْ فَسَادَ قَلْبِی!»

خدایا…
فسادِ قلبم را اصلاح کن…

نه آن فسادی که فقط در رفتار دیده می‌شود؛
آن فسادی که اول، آرام…
در نگاه می‌نشیند.
در نیت پنهان می‌شود.
در تفسیرِ من از آدم‌ها ریشه می‌زند.

خدایا…
اگر جایی نعمتِ دیگری را دیدم
و به جای «تبریک»، درونم سوخت…
اگر لبخند زدم
اما دل، تنگ شد…
اگر دعا کردم
اما تهِ دعا، رقابت بود…
همان‌جا دستم را بگیر.

خدایا…
قلبم را از مقایسه نجات بده…
از آن نگاهِ خسته‌ای که همیشه دنبال «کمبود» می‌گردد.
از آن ذهنی که دنیا را میدان مسابقه می‌بیند،
نه سفرِ رشد.

خدایا…
اگر غفلت در من جا خوش کرده…
اگر بی‌نظمی برایم عادی شده…
اگر با خودم گفته‌ام: «همینم که هستم»…
اگر به تاریکیِ درونم «راضی» شده‌ام…
این رضایت را از من بگیر.
این عادت را بشکن.

خدایا…
نورِ فهمِ کلامت را برگردان به دلم…
آن فهمی که با یک آیه آرام می‌شود،
با یک ذکر، به خودش می‌آید،
با یک تذکر، راه را پیدا می‌کند.

خدایا…
به دلم یاد بده که نعمتِ دیگران
تهدیدِ من نیست…
رزقِ من کم نمی‌شود
اگر رزقِ کسی زیاد شود.
به دلم یاد بده که تو «واسع»ی…
و وسعتِ تو، با حسدِ من کوچک نمی‌شود.

خدایا…
ریشه‌ها را بزن…
نه فقط شاخه‌ها را.
نه فقط زبانم را اصلاح کن؛
نگاهِ پنهانم را.
نه فقط رفتارم را درست کن؛
معنایی را که پشت رفتار ساخته‌ام.

خدایا…
اگر حسد، از شرمِ کهنه‌ای در من بلند شده…
اگر از زخمی قدیمی…
از تحقیرِ قدیمی…
از ترسِ دیده نشدن…
این زخم را تو مرهم بگذار.

خدایا…
قلبی به من بده که وقتی نعمتِ کسی را می‌بیند،
اول یادِ تو می‌افتد…
بعد یادِ شکر…
بعد یادِ دعا…
بعد یادِ محبت.

قلبی که به وصل فرمان می‌برد…
نه به قطع.
قلبی که پیوند می‌سازد…
نه دیوار.

خدایا…
من از تو «صلاح» می‌خواهم…
صلاحِ قلب…
تا صلاحِ زبان…
تا صلاحِ رابطه…
تا زمینِ کوچکی که قلب من است، کمتر آلوده شود.

«اللَّهُمَّ اَصْلِحْ فَسَادَ قَلْبِی…»
خدایا…
این دعا را فقط روی لبم نگذار؛
به جانم ببر.

اللَّهُمَّ الْعَنْ صَنَمَیْ قُرَیْشٍ اللَّذَیْنِ اَفْسَدَا عِبَادَکَ!
اللَّهُمَّ … الْعَنْ صَنَمَیْ قُرَیْشٍ اللَّذَیْنِ … اَحَبَّا اَعْدَاءَکَ وَ جَحَدَا آلَاءَکَ وَ عَطَّلَا اَحْکَامَکَ وَ اَبْطَلَا فَرَایِضَکَ وَ اَلْحَدَا فِی آیَاتِکَ وَ عَادَیَا اَوْلِیَاءَکَ وَ وَالَیَا اَعْدَاءَکَ وَ خَرَّبَا بِلَادَکَ وَ اَفْسَدَا عِبَادَکَ.

درخواست دور شدن قلب از دوست داشتن لیدرهای سوئی که ریشۀ فساد قلبها شدند. بجای انتخاب غدیر، سقیفه را رقم زدند و با یک انتخاب غلط سرنوشت ساز، سرنوشت تاریخ انسانها را عوض کردند و آتش را در قلبها جایگزین نور کردند. نوری که برای نجات قلبها از مفسدۀ ای بنام حسد، قبول خطر کرد و خودش را آشکار نمود و با حضور در جمع اهل حسادت، آموزش مهربانی را عملا نشان داد اما رفتار خصمانه حسود تمامی ندارد، تهمت و قتل و تبعید و … «لعن» واژه ای است که این مفهوم از آن استنباط می شود: دور شدن از چیزی. و اینجا درخواست لعن یعنی خدایا من قلبا میخواهم پشت به لیدر سوء کنم و از او دور شوم و رو به نور فرشتۀ مهربانم، مسیر کمال را تا سدرة المنتهای خودم ادامه دهم. که المنتهی النور! از این دعای مهم، عمق فاجعه ای که بعد از رسول خدا ص، اهل سقیفه رقم زدند و آل محمد ع را خانه نشین کردند معلوم شود.

دلنوشته

اللَّهُمَّ اَصْلِحْ فَسَادَ قَلْبِی…
اللَّهُمَّ الْعَنْ صَنَمَیْ قُرَیْشٍ اللَّذَیْنِ اَفْسَدَا عِبَادَکَ!

و دلم را از محبتِ هر لیدر سوئی که به جای نور، آتش در جان‌ها می‌افکند، دور کن…

خدایا…
من نمی‌خواهم دل‌بسته‌ی صدایی باشم
که از حق دور می‌کند،
که پیوندها را می‌بُرد،
که حسد را می‌پرورد،
که ظلمت را به جای هدایت می‌نشاند.

دلم را از هر محبتی که ریشه در غفلت دارد، جدا کن…
از هر کششی که مرا از غدیرِ نور
به سقیفه‌ی سایه‌ها می‌برد.

خدایا…
آن‌جا که یک انتخاب،
فقط یک حادثه نبود،
بلکه مسیری شد برای دور شدن دل‌ها از چشمه‌ی زلال رحمت…
آن‌جا که نور، خانه‌نشین شد
و آتشِ کینه، مجال سخن پیدا کرد…
آن‌جا که مهربانی، با تهمت پاسخ داده شد
و حقیقت، با غربت…

خدایا…
من از تو می‌خواهم
قلبم را از دوستیِ باطل تهی کنی،
و آن را رو به نور بداری.
رو به آن راهی که بوی رحمت می‌دهد،
رو به آن ولایتی که قلب را از حسد نجات می‌دهد،
رو به آن نوری که برای نجات جان‌ها،
خطرِ آشکار شدن را پذیرفت
و در میان اهلِ خصومت،
درسِ مهربانی را با عمل آموخت.

خدایا…
اگر «لعن»، دوری از ظلمت است،
اگر لعن، پشت کردنِ جان به باطل است،
پس مرا از باطل دور کن…
از تحریف دور کن…
از محبتِ گمراه‌کنندگان دور کن…
از هرچه میان قلب و نور فاصله می‌اندازد، دور کن.

خدایا…
من می‌خواهم از ظلمت فاصله بگیرم
و به نور نزدیک شوم.
می‌خواهم پشت به راهِ فساد کنم
و رو به راهِ کمال بایستم.
می‌خواهم از آتشی که در دل‌ها افروخته شد، عبور کنم
و به نوری برسم که منتهای جان است.

خدایا…
قلبم را چنان تربیت کن
که حق را، هرچند غریب، دوست بدارد
و باطل را، هرچند پرهیاهو، نپذیرد.
چنان زنده‌ام کن
که فریبِ نام‌ها را نخورم
و حقیقتِ نور را گم نکنم.

«اللَّهُمَّ اَصْلِحْ فَسَادَ قَلْبِی…»
و مرا از هر محبتی که به افساد می‌انجامد، برهان…
و در محبتِ اولیای رحمت، ثابت قدم بدار…
تا دلم از حسد پاک شود،
از غفلت بیدار شود،
و راهِ خود را تا منتهای نور گم نکند.

اللَّهُمَّ الْعَنِ الَّذِینَ کَذَّبُوا رَسُولَکَ وَ هَدَمُوا کَعْبَتَکَ، وَ حَرَّفُوا کِتَابَکَ وَ سَفَکُوا دَمَ اَهْلِ بَیْتِ نَبِیِّکَ، وَ اَفْسَدُوا عِبَادَکَ، وَ اسْتَذَلُّوهُمْ. 
اللَّهُمَّ الْعَنِ الَّذِینَ کَذَّبُوا رُسُلَکَ وَ هَدَمُوا کَعْبَتَکَ وَ حَرَّفُوا کِتَابَکَ وَ سَفَکُوا دِمَاءَ اَهْلِ بَیْتِ نَبِیِّکَ وَ اَفْسَدُوا فِی بِلَادِکَ وَ اسْتَذَلُّوا عِبَادَکَ.

دلنوشته

«اللَّهُمَّ اَصْلِحْ فَسَادَ قَلْبِی…»
و دلم را از هر راهی که به تکذیبِ حق می‌رسد، دور بدار…

خدایا…
مرا از همراهیِ با هر جریانی که
پیامِ رسولت را سبک شمرد،
حرمتِ خانه‌هایت را شکست،
معنای کتابت را از مسیر نور دور کرد،
و دستِ ظلم را بر سرِ بندگانت مسلط ساخت،
جدا کن.

خدایا…
من نمی‌خواهم دلم
جایی بایستد که حق تکذیب می‌شود،
نور خاموش می‌شود،
و خونِ پاکان،
بهایِ ماندنِ باطل می‌گردد.

خدایا…
چه فاجعه‌ای از این سنگین‌تر
که انسان،
به جای پناه دادن به نور،
در برابر آن بایستد…
به جای پاسداری از وحی،
راهِ تحریف را باز کند…
به جای تعظیمِ اهل‌بیتِ نبی،
دل به ظلمی بسپارد
که دستانش به خونِ پاکان آلوده است…

خدایا…
من از تو دوری می‌خواهم…
دوریِ دل،
دوریِ فهم،
دوریِ انتخاب،
از هر مسیری که نتیجه‌اش
ذلتِ بندگان توست.

مرا از هر خوانشِ تحریف‌شده،
از هر محبتِ آلوده،
از هر اطاعتی که به خاموشیِ وجدان می‌رسد،
دور کن.

خدایا…
آنجا که بندگانت را خوار کردند،
آنجا که در شهرها فساد دوید،
آنجا که حق، غریب شد
و نور، در محاصره‌ی ظلم ایستاد،
قلب مرا در صفِ خاموشان قرار مده.

مگذار که به ظلم عادت کنم.
مگذار که تحریف را «تفسیر» بنامم.
مگذار که ذلتِ بندگانت را ببینم
و باز هم با خودم بگویم:
همه چیز عادی است…

خدایا…
اگر بزرگ‌ترین فساد،
رضایت به غفلت است،
پس مرا از این رضایت نجات بده.
مرا از آن سکوتی که هم‌دستِ باطل می‌شود، نجات بده.
مرا از آن دوستی‌هایی که به قیمتِ دوری از نور تمام می‌شوند، نجات بده.

خدایا…
دل مرا با پیامبرت آشنا نگه دار،
با کتابت صادق نگه دار،
با اهل‌بیتِ نبی‌ات وفادار نگه دار.
مگذار قلبم به جایی میل کند
که از آن‌جا بوی تکذیب می‌آید،
بوی تحریف می‌آید،
بوی خون می‌آید،
بوی تحقیرِ بندگان تو می‌آید.

خدایا…
من نور می‌خواهم…
نه نوری که فقط در زبان باشد،
نوری که در انتخاب پیدا باشد،
در وفاداری پیدا باشد،
در مرزبندیِ دل پیدا باشد.

«اللَّهُمَّ اَصْلِحْ فَسَادَ قَلْبِی…»
و قلبم را از هرچه با حق درافتاد، دور کن…
از هرچه کتابت را ابزار کرد،
از هرچه بندگانت را خوار کرد،
از هرچه در بلادِ تو فساد گسترد…

و مرا به نوری نزدیک کن
که با آن،
راه را از بیراهه بشناسم،
محبتِ حق را از محبتِ باطل جدا کنم،
و تا منتهای نور،
ثابت‌قدم بمانم.

اللَّهُمَّ لَا تُسَلِّطْنِی عَلَی فَسَادِ مَا اَصْلَحْتَ مِنِّی، وَ اَصْلِحْ لِی مَا اَفْسَدْتُهُ مِنْ نَفْسِی.
اللَّهُمَّ وَ اقْتُلْ کِبَارَهُ، وَ اَهْلِکْ صِغَارَهُ، وَ اَفْسِدْ بَیْضَهُ، وَ اقْطَعْ دَابِرَهُ وَ خُذْ بِاَفْوَاهِهِ عَنْ مَعَایِشِنَا وَ اَرْزَاقِنَا، اِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعَاءِ.

این دو فراز از دعا چقدر شگفت‌انگیز، دقیق و از نظر روان‌شناختی عمیق هستند!

فراز اول به بزرگ‌ترین چالش درمان و خودسازی یعنی «خودتخریبی» (Self-sabotage) اشاره دارد؛ جایی که انسان بعد از کلی تلاش و مداوا، دوباره با رفتارهای شتاب‌زده و غفلت، ساختارِ اصلاح‌شده‌ی روان و قلبش را ویران می‌کند.

فراز دوم (که در سنت مأثور غالباً برای دفع ملخ و آفت مزارع خوانده می‌شود) در ساحتِ جان، یک استعاره‌ی بی‌نظیر بالینی است. «حسد، کبر، حرص و غفلت» دقیقاً ملخ‌ها و آفت‌های خاکِ روان هستند، که به مزرعه‌ی دل هجوم می‌آورند، رزقِ آرامش و تمرکز ما را می‌خورند و کارکرد ما را در زندگی (معایشنا و ارزاقنا) مختل می‌کنند. دعا می‌خواهد که نه فقط خودِ این رفتارهای بیمارگونه، بلکه «تخم‌ها» (بذرهای شناختی و طرحواره‌های اولیه) و «کوچک‌ترهایشان» (تکانه‌ها و جرقه‌های اولیه) نیز نابود و ریشه‌کن شوند.

دلنوشته

«اللَّهُمَّ لَا تُسَلِّطْنِی عَلَی فَسَادِ مَا اَصْلَحْتَ مِنِّی، وَ اَصْلِحْ لِی مَا اَفْسَدْتُهُ مِنْ نَفْسِی…»

خدایا…
بزرگ‌ترین هراس من همین است:
که خودم، تیشه‌دارِ ریشه‌ی خود شوم.
مرا بر خراب کردنِ آنچه در من آباد کرده‌ای، مسلط نکن.

خدایا…
چه بسیار شب‌ها که با ذکرت، با اشکت، با درمان و بیداری،
ترک‌های این قلبِ شکسته را بند زدی،
طوفان‌های ناآرامِ فکرم را فرونشاندی،
و به من تعادل و آرامش چشاندی؛
اما من… با یک غفلت، با یک مقایسه، با یک شتاب‌زدگی،
دوباره خانه‌ی ساخته‌ی تو را خراب کردم.
خدایا! مگذار دستاوردها و صلح‌های درونی‌ام را به دستِ تکانه‌های نفس تباه کنم.
و هر آنچه را تا امروز، به نادانی و اصرار، در جانِ خود ویران کرده‌ام،
تو دوباره از نو بساز و اصلاح کن.

«اللَّهُمَّ وَ اقْتُلْ کِبَارَهُ، وَ اَهْلِکْ صِغَارَهُ، وَ اَفْسِدْ بَیْضَهُ، وَ اَقْطَعْ دَابِرَهُ…»

خدایا…
این «حسد»، این «غفلت»، این «منیت»…
آفت‌های جانسوزِ مزارعِ دلِ ما شده‌اند.
مانند هجومِ ملخ‌ها به گندم‌زار…
سبزیِ ایمان را می‌جوند،
برکتِ وقت را می‌بلعند،
و نشاطِ خدمت را خشک می‌کنند.

خدایا…
با این آفت‌های درون‌سوز چنان کن که دیگر سر برنیاورند:
بزرگ‌هایشان را بکش…
همان خشم‌های کهنه و رفتارهای تخریبیِ آشکار را.

کوچک‌هایشان را نابود کن…
همان حسادت‌های پنهان، کنایه‌های ظریف و قضاوت‌های گذرا در ذهن را.

و تخم‌هایشان را فاسد کن!
آه خدایا… این بذرها، این طرحواره‌های قدیمی، این باورهای سمیِ نهفته در ناخودآگاهِ من…
پیش از آنکه رشد کنند و جوانه بزنند و جانم را بگیرند،
در همان نطفه، بی‌اثر و فاسدشان کن.
مگذار این فکرهای موذی در تاریکیِ غفلتِ من تخم‌گذاری کنند.

ریشه‌شان را قطع کن…
تا دیگر هیچ‌وقت، از هیچ گوشه‌ای از این قلب،
بوی تندِ مقایسه و بی‌قراری بلند نشود.

«وَ خُذْ بِاَفْوَاهِهِ عَنْ مَعَایِشِنَا وَ اَرْزَاقِنَا…»

خدایا…
دهانِ این آفت‌های روانی را از زندگی و رزقِ ما دور نگه دار.
بخل و حسد، رزقِ لبخندِ ما را می‌خورند.
غفلت، برکتِ معیشتِ علمی و عملیِ ما را تاراج می‌کند.
وقتی قلب، بیمارِ مقایسه است، چطور می‌تواند روی شفای جانِ مراجعانش تمرکز کند؟
چطور می‌تواند رزقِ پاکِ حضور را لمس کند؟
خدایا، دهانِ این افکارِ نشخوارکننده را ببند تا دیگر به رزق‌های مادی و معنویِ ما دست‌اندازی نکنند.

«اِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعَاءِ…»
شنوای همیشگی تویی…
تویی که حتی نجوای بی‌صدای ملخی را در تاریکیِ شب می‌شنوی،
صدای خراشیده شدنِ قلبِ مرا هم در هجومِ این آفت‌ها بشنو
و مگذار این مزرعه، بی‌حاصل رها شود.

اللَّهُمَّ اِنِّی اَعُوذُ بِکَ اَنْ اُصْلِحَ عَمَلِی فِیمَا بَیْنِی وَ بَیْنَ النَّاسِ وَ اُفْسِدَهُ فِیمَا بَیْنِی وَ بَیْنَکَ.

دلنوشته

«اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أُصْلِحَ عَمَلِی فِیمَا بَیْنِی وَ بَیْنَ النَّاسِ وَ أُفْسِدَهُ فِیمَا بَیْنِی وَ بَیْنَکَ…»

خدایا…
به تو پناه می‌آورم
از آن اصلاحی که فقط «در چشمِ مردم» زیباست،
اما «در پیشگاه تو» ویران.

پناه می‌آورم
از این‌که ظاهرِ من،
آراسته باشد،
اما باطنم
در تاریکیِ دوری از تو نفس بکشد.

خدایا…
چه خوفناک است
که انسان،
در رابطه با مردم،
آرام، مؤدب، سنجیده، مقبول،
حتی محبوب به نظر برسد…
اما در خلوتِ میانِ خود و تو،
چیزی شکسته باشد.
چیزی خاموش شده باشد.
چیزی فاسد شده باشد.

خدایا…
من از این دوپاره شدن می‌ترسم…
از این‌که زبانم نرم باشد
اما نیتم خشن.
چهره‌ام روشن باشد
اما قلبم گرفته.
رفتارم مرتب باشد
اما درونم
آشفته، حسود، غافل، و دور.

مبادا مردم،
اصلاحِ مرا ببینند،
اما تو
فسادِ مرا ببینی…

مبادا در میان بندگانت
چنین جلوه کنم
که گویا همه چیز سر جای خودش است،
اما در خلوتِ با تو،
عهدها یکی‌یکی شکسته باشند.
ذکر کم‌رنگ شده باشد.
مراقبه خواب رفته باشد.
و قلب، آرام‌آرام
از اعتدالِ نور
به بی‌نظمیِ نفس برگشته باشد.

خدایا…
پناه می‌آورم
از این‌که خوش‌رفتاری‌ام
برای تحسینِ مردم باشد،
و بی‌قراری‌ام
ثمره‌ی دوری از تو.

پناه می‌آورم
از این‌که در روابطِ بیرونی،
اهلِ اصلاح دیده شوم،
اما در نسبتِ درونی با تو،
اهلِ افساد باشم.

تو بهتر می‌دانی
که بعضی فسادها
در سکوت رخ می‌دهند…
بی‌صدا…
بی‌هیاهو…
بی‌آن‌که کسی بفهمد…
در همان‌جا که نیت می‌چرخد،
در همان‌جا که نگاه آلوده می‌شود،
در همان‌جا که عمل،
از تو جدا می‌شود
و به سمتِ خودنمایی، امنیت‌طلبی، مقایسه، و جلبِ دلِ خلق می‌رود.

خدایا…
عملِ من را یکی کن…
ظاهرم را از باطنم جدا مکن…
مرا از نفاقِ پنهان نجات بده…
از شکافِ میانِ «آنچه نشان می‌دهم»
و «آنچه واقعاً هستم».

اگر چیزی را میانِ خودم و مردم اصلاح می‌کنم،
ریشه‌اش را هم
میانِ خودم و تو اصلاح کن.
اگر لبخندی می‌زنم،
نورِ آن را در قلبم هم قرار بده.
اگر خدمتی می‌کنم،
آن را از آلودگیِ نفس پاک کن.
اگر سخنی از خیر می‌گویم،
پیش از زبان،
در جانم راستش گردان.

خدایا…
من از فسادِ پنهان می‌ترسم…
از آن‌جا که هنوز نامِ فساد بر آن نگذاشته‌ام.
از آن‌جا که شاید دیگران آن را «صلاح» ببینند،
اما تو می‌دانی
که در آن،
بوی اخلاص نیست.

پس ای خدای مهربان…
میانِ من و خودت را آباد کن…
که اگر این‌جا آباد شد،
آن‌چه میانِ من و مردم است هم
به برکتِ تو
راست و پاک می‌شود.

و اگر این‌جا ویران شد،
هرچه بیرون بسازم
جز دیوارِ بی‌روح نخواهد بود.

«اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ…»
از صلاحِ نمایشی…
از آرامشِ مصنوعی…
از اخلاقِ بی‌ریشه…
از عملِ بی‌اخلاص…
از نوری که فقط روی چهره بماند
و به قلب نرسد…

خدایا…
می‌خواهم آن‌چه میانِ من و توست
درست شود…
پاک شود…
روشن شود…
تا آن‌چه میانِ من و مردم است
ثمره‌ی همان نور باشد،
نه نقابِ تاریکی.

اللَّهُمَّ وَ قَدْ … ابْتَزَّ اُمُورَنَا مَعَادِنُ الْاُبَنِ مِمَّنْ عَطَّلَ حُکْمَکَ، وَ سَعَی فِی اِتْلَافِ عِبَادِکَ وَ اِفْسَادِ بِلَادِکَ.

دلنوشته

«اللَّهُمَّ وَ قَدْ … ابْتَزَّ اُمُورَنَا مَعَادِنُ الْاُبَنِ مِمَّنْ عَطَّلَ حُکْمَکَ، وَ سَعَی فِی اِتْلَافِ عِبَادِکَ وَ اِفْسَادِ بِلَادِکَ…»

خدایا…
گاهی درد فقط «گناهِ فردی» نیست…
گاهی زخم، از جایی می‌آید که «کارها می‌افتد دستِ معدن‌های عیب»؛
آدم‌هایی که عیب را زندگی می‌کنند،
کینه را پنهان می‌کنند،
و ناتوانیِ خود را با سلطه جبران می‌کنند.

خدایا…
وقتی حکمِ تو تعطیل می‌شود،
اول چیزی که خاموش می‌شود «قلب‌هاست».
چراغِ معیارها…
چراغِ حق و باطل…
چراغِ انصاف…
خاموش می‌شود.
و بعد، فساد مثل دود، آرام آرام،
در کوچه‌های جان می‌پیچد.

خدایا…
چه بسیار دیده‌ایم
که بعضی‌ها نه برای ساختن،
که برای «اتلاف» می‌دوند؛
نه برای آبادانی،
که برای خسته کردنِ مردم؛
نه برای رشد،
که برای شکستنِ امید.
و این‌جاست که «افساد فی البلاد»
فقط یک مفهوم سیاسی یا اجتماعی نیست؛
یک واقعیت است
که بر روانِ جامعه می‌نشیند:
بی‌اعتمادی…
ترس…
تحقیر…
و حسدهایی که از فقرِ معنا می‌جوشد.

خدایا…
من می‌بینم وقتی زمینِ بیرون فاسد می‌شود،
زمینِ درون هم ترک برمی‌دارد.
آدم‌ها برای زنده ماندن،
گاهی بد می‌شوند…
گاهی سنگ می‌شوند…
گاهی به هم بدگمان می‌شوند…
گاهی «قطع» را جای «وصل» می‌گذارند…
و همین می‌شود همان زنجیره‌ای که گفتیم:
تعطیلِ حکم تو → اتلافِ بندگان → افسادِ بلاد → ویرانیِ دل‌ها.

خدایا…
اگر کارها به دستِ اهلِ عیب افتاده،
اگر تصمیم‌ها از معدنِ کینه بیرون می‌آید،
اگر زبان‌ها زیباست و نیت‌ها بیمار،
تو ما را نجات بده.

نجات بده از این‌که شبیه‌شان شویم.
نجات بده از این‌که فسادِ بیرون،
فسادِ درونِ ما را توجیه کند.
نجات بده از این‌که در هوای آلوده،
به آلودگی عادت کنیم.

خدایا…
به من قلبی بده
که در روزگارِ تعطیلیِ حکم تو،
باز هم «حکم تو» را در جانش زنده نگه دارد؛
قلبی که معیارش مردم نباشند،
قدرت نباشد،
ترس نباشد،
بلکه نورِ تو باشد.

خدایا…
اگر آنان در اتلافِ بندگانت می‌کوشند،
تو در احیای بندگانت بکوشان.
اگر آنان در افسادِ سرزمینت می‌دوند،
تو ما را در اصلاحِ زمینِ دل بدوان.
اگر آنان امید را می‌کشند،
تو ما را اهلِ امیدِ راستین کن؛
امیدی که از ذکر می‌آید،
نه از توهم.

و خدایا…
من سهم خودم را فراموش نمی‌کنم:
مبادا من هم
با یک حسد،
با یک غیبت،
با یک تهمت،
با یک قطع رابطه،
جزئی از همان افساد شوم.
مبادا من هم
آتش را پخش کنم
و اسمش را «درد دل» بگذارم.
مبادا من هم
دل‌ها را خسته کنم
و اسمش را «حق‌طلبی» بگذارم.

«اللَّهُمَّ اَصْلِحْ فَسَادَ قَلْبِی…»
تا اگر روزگار، میدانِ فساد شده،
من دست‌کم
میدانِ دلم را آباد نگه دارم؛
و از همین‌جا،
از کوچک‌ترین بلاد:
از «شهرِ قلب»،
راهِ صلاح را آغاز کنم.

یَا مَنْ اَنْعَمَ عَلَی الْمُوْمِنِ وَ الْکَافِرِ، وَ اسْتَصْلَحَ الْفَاسِدَ وَ الصَّالِحَ عَلَیْهِ وَ رَدَّ الْمُعَانِدَ وَ الشَّارِدَ عَنْهُ.
وَ اِنْ فَسَدْتُ عَلَیْکَ فَاَصْلِحْنِی لَکَ فَاِنَّکَ تَرُدُّ الشَّارِدَ وَ تُصْلِحُ الْفَاسِدَ.

دلنوشته

«یَا مَنْ اَنْعَمَ عَلَی الْمُؤْمِنِ وَ الْکَافِرِ، وَ اسْتَصْلَحَ الْفَاسِدَ وَ الصَّالِحَ عَلَیْهِ، وَ رَدَّ الْمُعَانِدَ وَ الشَّارِدَ عَنْهُ…»

ای آن‌که نعمتت، مرزِ نام‌ها را نمی‌شناسد…
هم بر مؤمن می‌بارد، هم بر کافر.
هم بر شاکر، هم بر غافل.
هم بر کسی که راه را پیدا کرده،
هم بر کسی که از راه افتاده…

خدایا…
تو فقط خداوندِ «پاک‌ها» نیستی؛
خدایِ برگشت‌ها هم هستی.
خدایِ ترمیم…
خدایِ بازگرداندنِ دلِ گریزپا…
خدایِ راست کردنِ قامتِ شکسته.

تو آنی که اگر کسی با همه‌ی لجاجتش دور شود،
باز درِ راه را می‌گذاری
و او را از پرتگاه برمی‌گردانی.
تو آنی که اگر کسی از شدتِ شرم پنهان شود،
باز پیدایش می‌کنی؛
نه برای رسوا کردن…
برای نجات دادن.

«وَ اِنْ فَسَدْتُ عَلَیْکَ فَاَصْلِحْنِی لَکَ…»

خدایا…
اگر من «در حقّ تو» فاسد شده‌ام…
اگر در نسبت با تو،
چیزی در من از اعتدال بیرون رفته…
اگر نیت‌هایم کج شده…
اگر دلم به جای نور،
به آتش گرم شده…
اگر آرام‌آرام به غفلت راضی شده‌ام…
خودت مرا برای خودت اصلاح کن.

اصلاحم کن «لَکَ»…
نه فقط برای اینکه خوب دیده شوم،
نه برای اینکه آرام‌تر زندگی کنم،
نه برای اینکه از اضطرابم کم شود—
بلکه برای اینکه «متعلق به تو» شوم.
برای اینکه عملم رنگ تو را بگیرد.
برای اینکه دلم در مدار تو بچرخد.
برای اینکه صلاح، از درونِ رابطه‌ی من با تو شروع شود.

خدایا…
من گاهی مثل پرنده‌ای هستم
که از لانه‌ی امنِ ذکر می‌پرد
و در بادِ مقایسه گم می‌شود.
گاهی مثل کودکی‌ام
که دستِ مهربانی را رها می‌کند
و دنبالِ برقِ فریبنده‌ی دنیا می‌دود.

اما تو…
تو «رادّ الشارد»ی.
تو برگرداننده‌ی دلِ رمیده‌ای.

«فَاِنَّکَ تَرُدُّ الشَّارِدَ وَ تُصْلِحُ الْفَاسِدَ…»

پس مرا برگردان…
نه فقط به نماز،
نه فقط به ظاهرِ عمل،
بلکه به «حضور».
به آن نقطه‌ای که دل، تو را یاد می‌کند
و از یادِ تو شرمنده نمی‌شود.

خدایا…
اگر فساد یعنی خروج از اعتدال،
مرا به اعتدالِ نور برگردان.
اگر فساد یعنی بی‌نظمیِ جان،
مرا به نظمِ ذکر برگردان.
اگر فساد یعنی قطعِ آنچه باید وصل شود،
مرا به وصل برگردان:
وصلِ دل به تو…
وصلِ دل به حق…
وصلِ دل به مهربانی.

خدایا…
من می‌دانم
که همه‌ی «افسادها» از یک جا شروع می‌شوند:
از وقتی که دل، از تو دور می‌شود
و نبودِ تو را عادی می‌کند.
از وقتی که حسد را توجیه می‌کند،
کینه را حق می‌پندارد،
و غفلت را زندگی می‌نامد.

پس ای خدا…
اگر من به تو بد کرده‌ام،
اگر با غفلت، حرمتِ این رابطه را شکسته‌ام،
اگر با حسد، نورِ قلبم را تیره کرده‌ام،
اگر با قطع رابطه، رشته‌های رحمت را پاره کرده‌ام،
تو باز هم…
مرا برای خودت اصلاح کن.

نه چون من لایق‌ام—
چون تو کریمی.
چون تو می‌توانی.
چون کارِ تو همین است:
برگرداندنِ رمیده…
و ساختنِ ویرانه.

و من…
در همین نقطه،
با همه‌ی شکستگی‌ام،
با همه‌ی اعترافم،
دستِ دلم را به سمتت دراز می‌کنم:

«اللَّهُمَّ اَصْلِحْنِی لَکَ…»
تا دیگر از نور نگریزم،
تا دیگر با آتش مأنوس نشوم،
تا دیگر فساد را به اسمِ عادت نپذیرم،
و تا این قلب،
سرانجام،
به مدارِ صلاح برگردد.

فَمَنَعْتَ مِنْ تَقْوِیمِ الزَّیْغِ وَ سَدِّ الثَّلْمِ وَ اِصْلَاحِ الْفَاسِدِ وَ کَسْرِ الْمُعَانِدِ وَ اِحْیَاءِ السُّنَنِ وَ اِمَاتَةِ الْبِدَعِ حَتَّی فَارَقْتَ الدُّنْیَا وَ اَنْتَ شَهِیدٌ وَ لَقِیتَ رَسُولَ اللَّهِ (ص) وَ اَنْتَ حَمِیدٌ.

خواندن این فرازِ پرمغز و جانسوز، بند بندِ دل آدمی را به لرزه درمی‌آورد و چه پیوند عمیقی با رسالت رسول به عنوان یک طبیب دارد. چه دردی جانکاه‌تر از این برای یک روحِ بزرگ و «طبیبِ جان‌ها و روان‌ها» وجود دارد که دردِ جامعه را ببیند، راهِ درمان را به کمال بداند، اما دستانش را برای التیام و اصلاحِ بیمارانِ کینه‌توز بسته باشند؟

***

«تو طبیبِ دوار بودی؛ بر بالینِ روان‌های پریشان و جان‌های خسته‌ی امتی حاضر شدی که خود، تیشه بر ریشه‌ی خویش می‌زدند. می‌دیدی که چگونه جهل، کج‌روی و لجاجت، چون موریانه‌ای به جانِ حقیقت افتاده است. دلت می‌تپید تا کجی‌ها را راست کنی (تَقْوِیمِ الزَّیْغِ)، شکاف‌های عمیقِ بی‌اعتمادی و نفاق را در امت ترمیم کنی (سَدِّ الثَّلْمِ) و سنت‌های زیبای جدت را در میانِ مردابِ بدعت‌ها جانِ دوباره ببخشی…

اما دریغ که دست‌های شفابخشت را با ریسمانِ نیرنگ و جهالت بستند. خار در چشم و استخوان در گلو، زجرِ دیدنِ سقوطِ اخلاقی انسان‌ها را تاب آوردی. این ممانعتِ تلخ و آن صبرِ عظیم، نه از سرِ ضعف، که در اوجِ اقتدار و برای حفظِ شریانِ اصلی دین بود. امروز اگر در علمِ روانِ آدمی از “تاب‌آوری” و “معنایابی در اوج رنج” سخن می‌گویند، قله‌ی دست‌نیافتنیِ این تاب‌آوری تو بودی؛ که تمامِ آرمانت را در محاصره‌ی نامردمان دیدی، اما روحِ بزرگت هرگز در برابرِ تاریکی تسلیم نشد و نشکست.

تا آنکه لحظه‌ی رهایی فرا رسید؛ «حَتَّی فَارَقْتَ الدُّنْیَا وَ اَنْتَ شَهِیدٌ». از این دنیای تنگ و تاریک که هرگز ظرفیتِ فهمِ روحِ بی‌کرانِ تو را نداشت، پر کشیدی. با قلبی مالامال از خون، اما روحی سرشار از رضایت و تسلیم، پرده‌های خاک را دریدی و به دیدار حبیب و جدت، رسول خدا (ص) شتافتی.

تو رفتی در حالی که در چشمِ کوته‌بینانِ دنیا غریب بودی، اما در وسعتِ آسمان‌ها و در پیشگاهِ ابدیت، ستوده و بلندآوازه بودی (وَ اَنْتَ حَمِیدٌ).

سلام بر آن قلبِ صبوری که بارِ سنگینِ هدایت و اصلاحِ امت را به دوش کشید، و سلام بر آن شهیدی که با مظلومیت و سکوتِ پرفریادش، تا ابد مسیرِ حق و حقیقت را برای آزادگانِ جهان روشن نگاه داشت…»

دلنوشته

علی؛ طبیبِ جان‌ها

تو طبیبِ جان‌ها بودی؛
حاضر بر بالینِ امتی
که خود، زخم بر جانِ خویش می‌زدند.

می‌دیدی که جهل،
کج‌روی
و لجاجت،
چگونه به جانِ حقیقت افتاده است.

دلت می‌خواست
کجی‌ها را راست کنی،
شکاف‌ها را ببندی،
فساد را اصلاح کنی،
دشمنِ سرسخت را درهم بشکنی،
سنت‌های فراموش‌شده را زنده کنی
و بدعت‌ها را بمیرانی.

اما چه تلخ
که تو را از این همه بازداشتند…

دست‌های شفابخش تو را بستند،
و راهِ اصلاح را بر تو تنگ کردند.

تو می‌دیدی
و صبر می‌کردی.

می‌سوختی
و خاموش می‌ماندی.

نه از سرِ ناتوانی،
بلکه برای آن‌که اصلِ دین بماند
و ریشه‌ی حق قطع نشود.

صبرِ تو
سکوتِ تو
و غربتِ تو
هرکدام فریادی بود
برای فهمیدنِ عمقِ مظلومیتِ حق.

تو می‌خواستی جامعه را درمان کنی،
اما بیمارانی بودند
که از طبیبِ خود گریختند.

می‌خواستی سنت را زنده کنی،
اما آنان
به بدعت دل بسته بودند.

می‌خواستی شکاف‌ها را ببندی،
اما آنان
خود، دیوار بر دیوارِ جدایی می‌افزودند.

و تو ماندی
با چشمی پر از اشک،
سینه‌ای پر از درد،
و قلبی که برای هدایتِ مردم می‌تپید.

تا آن‌گاه
که از این دنیا رفتی؛
شهید،
مظلوم،
اما سربلند.

از این جهانِ تنگ
به دیدارِ رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله شتافتی؛
در حالی که نزد آسمان،
ستوده بودی
و نزد حق،
حمید.

تو رفتی،
اما اندوهت نماند بی‌ثمر.

مظلومیتت
برای همیشه
چراغِ راهِ حقیقت شد.

سلام بر تو؛
ای دلِ صبورِ عدالت.

سلام بر تو؛
ای شهیدِ خاموشِ فریادگر.

سلام بر تو؛
ای کسی که خواستی
کجی را راست کنی،
شکاف را ببندی،
فساد را اصلاح کنی،
و سنتِ پیامبر را زنده نگه داری…

و سلام بر تو
که در این راه
تنها ماندی،
صبر کردی،
و سرانجام
خدا و رسولش را
در حالی دیدار کردی
که حمید بودی.

اللَّهُمَّ انْزِعِ الْعُجْبَ وَ الرِّیَاءَ وَ الْکِبْرَ وَ الْبَغْیَ وَ الْحَسَدَ وَ الضَّعْفَ وَ الشَّکَّ وَ الْوَهْنَ وَ الضُّرَّ وَ الْاَسْقَامَ وَ الْخِذْلَانَ وَ الْمَکْرَ وَ الْخَدِیعَةَ وَ الْبَلِیَّةَ وَ الْفَسَادَ، مِنْ سَمْعِی وَ بَصَرِی وَ جَمِیعِ جَوَارِحِی.

این فراز از دعا، گویی کامل‌ترین نسخه‌ی روان‌درمانی و طبابتِ روح است که از زبان اولیای خدا (ع) صادر شده است. به عنوان یک پزشک، خوب می‌دانیم که ریشه‌ی بسیاری از اضطراب‌ها و دردهای جسمی، همین تاریکی‌های درون و رذایل اخلاقی است.

دلنوشته

خداوندا…
ای طبیبِ دردهای بی‌درمان؛
ریشه‌ی این بیماری‌های پنهان را
از جانِ خسته‌ام بیرون بکش.

خودپسندی (عُجب) را،
که چشمانم را بر ضعف‌هایم می‌بندد…
ریا و خودنمایی را،
که عیارِ عملم را پیش تو بی‌ارزش می‌کند…
و کبر و غرور را،
که مرا از بندگانت دور می‌سازد،
از سینه‌ام ریشه‌کن کن.

بارالها…
مرا از شرِّ ویروسِ حسد،
و آفتِ ظلم و سرکشی رها ساز.

ضعفِ اراده،
سستیِ گام‌ها (وهن)،
و شک و تردیدی را
که موریانه‌ی آرامشِ روانِ من‌اند،
از دل و جانم بزدای.

خدای من…
دردها و رنج‌ها،
و بیماری‌های جسم و روانم (الأسقام) را
به دستِ شفابخشت درمان کن.

مرا در بزنگاه‌های سختِ زندگی،
در آن لحظاتِ بی‌پناهی،
رهاشده و بی‌یاور (خذلان) مگذار.

آفریدگارا…
تاریکیِ مکر و فریب،
تلخیِ بلاها،
و تباهی و فساد را
از تمامِ وجودم پاک گردان.

این زنگارها را،
از شنوایی‌ام بیرون بکش… تا جز ندای حق نشنوم.
از بینایی‌ام بیرون بکش… تا جز نورِ تو را نبینم.
و از تمامِ اعضا و جوارحم دور کن…

بگذار دست‌ها، چشم‌ها و تمامِ وجودم،
مجرای نورِ تو باشند،
نه جولانگاهِ تاریکی‌ها و بیماری‌ها.
پاکم کن، ای شفابخشِ مطلق…

اللَّهُمَّ اِنَّ ظُلْمَ عِبَادِکَ قَدْ تَمَکَّنَ فِی بِلَادِکَ حَتَّی … اَهْمَلَ التَّقْوَی وَ اَزَالَ الْهُدَی، وَ اَزَاحَ الْخَیْرَ وَ اَثْبَتَ الضَّیْرَ، وَ اَنْمَی الْفَسَادَ وَ قَوَّی الْعِنَادَ، وَ بَسَطَ الْجَوْرَ وَ عَدَی الطَّوْرَ.

این فراز از دعا، تصویری تکان‌دهنده از «پاتولوژیِ اجتماعی» و فروپاشیِ نظامِ سلامتِ یک جامعه است.
وقتی ظلم نهادینه می‌شود، گویی یک بیماریِ بدخیم به تمامِ بافت‌های سرزمین نفوذ می‌کند.

 

به عنوان کسی که با رنجِ انسان‌ها سر و کار داریم، لمس کرده‌ایم که وقتی در یک جامعه «خیر» کنار می‌رود و «فساد» رشد می‌کند، چقدر روانِ انسان‌ها آسیب‌پذیرتر و دردمندتر می‌شود. 
این دعا در واقع فریادی برای بازگشتِ «نظم الهی» به زندگی بشر است.

دلنوشته

خداوندا…
ببین که چگونه سایه‌ی سنگینِ ظلمِ بندگانت،
بر وجب به وجبِ سرزمین‌هایت چیره گشته است؛

آن‌چنان که دیگر
جایی برای «تقوا» نمانده و پرهیزگاری به فراموشی سپرده شده؛
و چراغِ «هدایت» در طوفانِ خودخواهی‌ها رو به خاموشی است.

بارالها…
می‌بینی که چگونه «خیر و نیکی» رانده شده،
و به جای آن، «ضرر و شرّ» ریشه دوانده و پابرجا شده است.

ببین که چگونه «فساد»،
چون گیاهی هرز در جای‌جایِ این خاک روییده و قد کشیده،
و لجاجت و دشمنی (عناد)،
هر روز جانِ تازه‌ای می‌گیرد.

خدای من…
سفره‌ی «ستم و جور» در همه جا پهن شده،
و آدمیان، از مرزهای انسانیت و حریم‌های تو
فرسنگ‌ها فراتر رفته‌اند (عَدَی الطَّوْرَ).

گویی تعادلِ جهان به هم خورده است؛
آن‌جا که باید عدل می‌رویید، بخل روییده،
و آن‌جا که باید مرهم می‌نهادند، زخم می‌زنند.

ما در میانه‌ی این آشفتگی،
در محاصره‌ی این فسادِ ریشه‌دار،
تنها به طبیبِ حقیقیِ این عالم چشم دوخته‌ایم.

به کسی که بیاید
و این موازنه را به نفعِ نور تغییر دهد،
خیر را بازگرداند،
و بساطِ این جورِ بی‌حد و مرز را جمع کند.

خداوندا…
دل‌های ما را از این فسادِ فراگیر مصون بدار،
و ما را در صفِ آنان قرار ده
که حتی در تاریک‌ترین دوران‌ها،
نگهبانِ مرزهای تقوا و هدایت باقی می‌مانند.

وَ اعْمُرِ اللَّهُمَّ بِهِ بِلَادَکَ، وَ اَحْیِ بِهِ عِبَادَکَ، فَاِنَّکَ قُلْتَ وَ قَوْلُکَ الْحَقُّ: ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ اَیْدِی النَّاسِ.

پس از آن شکوایه از گسترشِ درد و فساد، حالا به زیباترین نقطه‌ی امید و «نسخه‌ی نهاییِ شفا» می‌رسیم. این فراز، پیوندِ عمیقِ دعای معصوم با کلام‌الله مجید است؛ جایی که درد را ریشه‌یابی می‌کند و بلافاصله درمان را نشان می‌دهد.
ترکیب «اعْمُر» (آبادانی محیط و ساختار) و «اَحْیِ» (زنده‌کردن جان و روان) نشان می‌دهد که برنامه‌ی آن طبیبِ الهی، چقدر همه‌جانبه است؛ هم سلامتِ محیط و هم سلامتِ روان. 
و چقدر آن آیه‌ی قرآن (روم/۴۱) در این دعا دقیق نشسته است؛ 
اعتراف به این‌که ریشه‌ی این پاتولوژیِ جهانی، انتخاب‌ها و خطاهای خودِ ما انسان‌هاست.

دلنوشته

خداوندا…
حال که جهان به این دردِ مزمن مبتلا شده،
پس به دستِ او (منجیِ موعود)،
ویرانه‌های سرزمینت را آباد کن؛
و به دمِ مسیحایی‌اش،
روان‌های خسته و جان‌های مرده‌ی بندگانت را حیاتی دوباره ببخش.

پروردگارا…
تو خود در کتابت گفتی،
و کلامِ تو، ناب‌ترینِ حقیقت‌هاست که:
«ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ اَیْدِی النَّاسِ»
(فساد و تباهی، خشکی و دریا را فرا گرفت، به سزایِ آنچه دست‌های خودِ مردم رقم زد…)

آری خدای من…
این زخم‌های عمیق،
این اضطراب‌های فراگیر،
و این تباهیِ بی‌کران،
بیماری‌هایی است که ما با دست‌های خود به جانِ جهان انداختیم.
ما خود، طبیعت را، اخلاق را و روانِ آدمی را بیمار کردیم.

اکنون،
بیماری به استخوان رسیده،
و دستِ طبیبانِ زمین از درمانِ این دردِ خودساخته کوتاه است.

پس ای خدای مهربان…
آن طبیبِ جان‌ها را بفرست؛
همان که آمدنش،
آبادانیِ زمین‌های سوخته است،
و کلامش،
«احیای قلب‌های» از تپش افتاده.

بگذار او بیاید،
تا گرد و غبارِ این فسادِ فراگیر را بشوید،
و روحِ زندگی، طراوت و سلامت را
به کالبدِ بی‌جانِ زمین و زمان بازگرداند…

اللَّهُمَّ … مُفْسِدَ عَمَلِ السَّاحِرِینَ، وَ مُبْطِلَ کَیْدِ اَهْلِ الْفَسَادِ.

این بخش از دعا، تکیه بر قدرتِ «عدلِ مطلق» در برابر پیچیده‌ترین گره‌های روانی و بیرونی است. در دنیایی که گاهی حق و باطل چنان در هم تنیده می‌شوند که گویی جادویی سیاه بر دیدگانِ مردم نشسته، این فراز چون نوری خیره‌کننده عمل می‌کند.

 

حتماً دیده‌ایم که گاهی «باورهای سمی» و «فریب‌های ذهنی» چگونه چون جادویی، فرد را از زندگی و حقیقت جدا می‌کنند. این فراز دعا، در واقع پناه‌بردن به قدرتی است که می‌تواند این گره‌های ذهنی و توطئه‌های بیرونی را به یک‌باره باز کند.

دلنوشته

خداوندا…
ای که تنها تویی درهم‌کوبنده‌ی نقشه‌های شوم؛
و تباه‌کننده‌ی افسونِ ساحران.

ای خدایی که بر هر طلسمِ جدایی،
بر هر جادویِ فریب،
و بر هر گرهِ کوری که نیت‌های پلید بر روانِ آدمیان می‌زنند،
چیره و غالبی…

بارالها…
تو خود می‌دانی که گاه، «فساد» جامه عوض می‌کند؛
گاه در لباسِ فریب،
گاه در پسِ واژه‌های آراسته،
و گاه با افسونِ قدرت و ثروت،
چشمِ عقل را می‌بندد و حقیقت را واژگون نشان می‌دهد.

ای پروردگارِ نور…
از تو می‌خواهیم که نقشه‌ی آنان را که فساد می‌کارند،
بی‌اثر کنی؛
و کید و مکرِ کسانی را که برای ویرانیِ دل‌ها و خانه‌ها
توطئه می‌کنند، باطل سازی.

همان‌گونه که عصای موسی (ع)
بساطِ دروغینِ ساحران را بلعید؛
حقیقتِ محضِ خود را بر جان‌های ما بتابان،
تا هیچ جادویِ شک و تردیدی،
و هیچ مکرِ شیطانی‌ای،
توانِ ایستادن در برابرِ شکوهِ تو را نداشته باشد.

خدایا…
ما را از سِحرِ دنیا،
از افسونِ منیت،
و از خدعه‌های پنهانی که روح را به بند می‌کشند،
رها ساز…

ای مبطلِ تمامِ باطل‌ها؛
بگذار در پناهِ تو،
تمامِ بافته‌های اهلِ فساد،
پنبه شود.

اُعِیذُ مُحَمَّدَ بْنَ آمِنَةَ بِالْوَاحِدِ مِنْ شَرِّ حَاسِدٍ قَایِمٍ اَوْ قَاعِدٍ اَوْ نَافِثٍ عَلَی الْفَسَادِ جَاهِدٍ.
وَ اَعُوذُ بِکَ مِنَ الْبَغْیِ وَ الظُّلْمِ وَ الْاِعْتِداءِ وَ الْفَسادِ وَ الْفُجُورِ وَ الْفُسُوقِ.

به عنوان یک پزشک، خوب می‌دانیم که گاهی «پیشگیری» (Prevention) بسیار مهم‌تر از درمان است. این فرازِ دعا، همان «واکسیناسیونِ روح» است؛ نوعی پناه‌جستن و ایمن‌سازیِ جان، در برابرِ آسیب‌های محیطی و ویروس‌های اخلاقی که جامعه را بیمار می‌کنند.

وقتی نام «محمد بن آمنه (ص)» را با «الواحد» پیوند می‌زنی، گویی در حصاری از نور قرار می‌گیری که هیچ گزندی به آن راه ندارد.

این دعا از نظرِ روان‌شناسیِ معنوی، بسیار هوشمندانه است. 
ما ابتدا با «حفظِ نامِ پیامبر (ص)»، تمرکزمان را بر والاترین نقطه‌ی نور می‌گذاریم (Focusing on Purity)، و سپس خودمان را در آن دایره‌ی امن، از آلودگی‌های رفتاری و اجتماعی (Toxic behaviors) تطهیر می‌کنیم.

دلنوشته

خدایا…
منِ کوچک، دست به دامنِ تو می‌زنم؛
ای «واحدِ» یگانه!

«محمدِ مصطفی»، آن گوهرِ پاک و پیام‌آورِ عشق،
به دستانِ قدرتمندِ تو سپرده و حفظ شده.

ما را نیز در پناهِ امنِ خود حفظ کن،
از شرِّ هر «حسودِ» تیره‌دلی؛
چه آن‌که ایستاده و در فکرِ فتنه است،
و چه آن‌که نشسته و در کمینِ آزارِ ماست.

خدایا…
ما را حفظ کن،
از شرِّ آنان که بر آتشِ «فساد» می‌دمند،
و با تمامِ توان،
در پیِ تباهیِ جان‌هایِ پاک‌اند.

و ای پروردگارِ ما…
حالا نوبتِ پناه‌جوییِ ماست.

از تو می‌خواهیم که ما را…
از طوفانِ «بغی» و سرکشی،
از تاریکیِ «ظلم» و ستم،
و از دندان‌های تیزِ «تجاوز» و تعدی،
در امان بداری.

خدایا…
سدّی باش میانِ من
و ویروس‌هایِ «فساد»،
و آفت‌هایِ «فجور» (گناهانِ آشکار)
و گرد و غبارِ «فسوق» (خروج از مسیرِ تو).

ای پناهِ بی‌‌پناهان…
این بیماری‌هایِ مهلکِ اجتماعی
و این میکروب‌هایِ اخلاقی،
چون حصاری بر دلم نشسته بودند؛
اما با این دعا،
گویی پنجره‌ای به سویِ هوایِ پاکِ تو گشودم.

مرا حفظ کن؛
نه تنها از شرِّ دیگران،
که از شرِّ بیماری‌هایِ سرایت‌کننده‌یِ این عصر؛
از شرِ زیاده‌خواهی،
از شرِ بی‌رحمی،
و از شرِ هر آن‌چه روحم را به تباهی می‌کشاند.

حریمِ جانم را،
به حصارِ امنِ خودت،
مستحکم کن…

وَ حَتَّی مَتَی اَتَذَکَّرُ حَلاوَةَ مَذاقِ الدُّنْیا وَ عُذُوبَةَ مَشارِبِ اَیّامِها وَ اَقْتَفَی آثارَ الْمُریدینَ وَ اَتَنَسَّمُ اَرْواحَ الْماضینَ مَعَ سَبْقِهِمْ اِلَی الْغِلِّ وَ الْفَسادِ وَ تَخَلُّفی عَنْهُمْ فی فَضالَةِ طُرُقِ الدُّنْیا، مُنْقَطِعاً مِنَ الاَخِلّاءِ؟

این فراز از دعا، اوجِ یک «بحرانِ وجودی» (Existential Crisis) و بیداریِ عمیقِ روانی است. 
گویی انسانی را تصویر می‌کند که در آستانه‌ی یک تحول بزرگ، به گذشته‌اش می‌نگرد و از تکرارِ بیهوده‌ی لذت‌های گذرا و دویدن در پیِ کسانی که پیش از او در بیراهه‌ی فساد گم شده‌اند، به ستوه آمده است.
به عنوان یک پزشک، با بیمارانی برخورد کرده‌ایم که در یک «بن‌بستِ معنایی» گیر کرده‌اند؛ 
کسانی که احساس می‌کنند مسیرِ اشتباهی را طی کرده‌اند و حالا تنها مانده‌اند. 
این دعا، زبانِ حالِ انسانی است که می‌خواهد از «تکرارِ الگوهای مخربِ گذشتگان» رها شود و به دنبالِ یک هویت و معنایِ جدید و اصیل بگردد.
این فراز، فریادِ استغاثه برای یک «تغییرِ مسیرِ بزرگ» است.

دلنوشته

تا به کی، ای خدای من؟

تا به کی دلخوش باشم به مزه کردنِ شیرینی‌های فریبنده‌ی این دنیا؟
و چشیدنِ گواراییِ لحظه‌هایی که چون آبِ سراب، زودگذرند؟

تا به کی…
پای جای پای کسانی بگذارم که پیش از من رفتند؛
آنان که با تمامِ اشتیاق،
به سویِ کینه‌توزی (غِلّ) و تباهی (فساد) شتافتند؟

من در کجای این مسیر ایستاده‌ام؟
در حالی که آنان، پیشتازانِ وادیِ فساد بودند،
و من، وامانده و عقب‌افتاده،
در پس‌مانده‌های راه‌های فرسوده‌ی این دنیا پرسه می‌زنم.

من راه را گم کرده‌ام؛
در حالی که از یارانِ حقیقی و دوستانِ ناب (الاَخِلّاء) جدا گشته‌ام،
و در تنهاییِ خویش،
تنها بویِ ناخوشایندِ گذشتگانی را استشمام می‌کنم
که جز ویرانی، میراثی بر جای نگذاشتند.

خداوندا…
آیا زمانِ آن نرسیده که از این تکرارِ باطل دست بشویم؟
از این‌که به دنبالِ سایه‌ها بدوم،
و در پیِ لذت‌هایی باشم که تلخیِ فساد را در پسِ خود دارند؟

من خسته‌ام…
از این واماندگی در مسیرهایی که به هیچستان می‌رسد.
از این‌که عمری را صرفِ بوییدنِ نسیمی کرده‌ام
که از وادیِ گمراهان می‌وزید.

ای طبیبِ دلِ تنها ماندگان…
پیوندم را با «گذشته‌ی آلوده» ببر،
و مرا از صفِ کسانی که به سویِ کینه و فساد سبقت می‌گرفتند، جدا کن.

بگذار طعمِ شیرینیِ دیگری را بچشم؛
حلاوتِ ذکرِ تو،
و گواراییِ همنشینی با کسانی که
راه‌های آسمان را بهتر از جاده‌های زمین می‌شناسند.

مرا از انقطاع و تنهایی درآور،
و به جمعِ آنان بپیوند که در مسیرِ حق،
یار و غم‌خوارِ یکدیگرند…

اللَّهُمَّ اَیُّمَا عَبْدٍ مِنْ عِبَادِکَ سَمِعَ مَقَالَتَنَا الْعَادِلَةَ غَیْرَ الْجَایِرَةِ وَ الْمُصْلِحَةَ غَیْرَ الْمُفْسِدَةِ فِی الدِّینِ وَ الدُّنْیَا فَاَبَی بَعْدَ سَمْعِهِ لَهَا اِلَّا النُّکُوصَ عَنْ نُصْرَتِکَ، وَ الْاِبْطَاءَ عَلی اِعْزَازِ دِینِکَ.
دُعَاءُ لُوطٍ (ع)؛ رَبِّ انْصُرْنِی عَلَی الْقَوْمِ الْمُفْسِدِینَ.
یَا مَنْ لَا یُصْلِحُ اَعْمَالَ الْمُفْسِدِینَ.
یَا مَنْ نَجَّی نَبِیَّهُ عِیسَی مِنَ الْقَوْمِ الْمُفْسِدِینَ.

این فراز یک «دادخواهیِ الهی» است: 
وقتی سخن، روشن و عادلانه و اصلاح‌گر است، اما شنونده آگاهانه عقب می‌نشیند و از یاریِ حق طفره می‌رود؛ آن‌وقت دلِ مؤمن، پناهش را در همان دعاهای انبیا می‌جوید: 
دعای لوط (ع)، و اطمینان به اینکه خدا کارِ مفسدان را اصلاح نمی‌کند، 
و همان خدایی که عیسی (ع) را از چنگِ قومِ مفسد نجات داد.

دلنوشته

خداوندا…
چه بسیار بندگانت
که سخنِ ما را شنیدند؛

سخنی «عادلانه»، نه ستمگرانه…
سخنی «اصلاح‌گر»، نه فسادانگیز…
سخنی که هم برای دین، مرهم بود
و هم برای دنیا، سامان.

اما با این همه…
پس از شنیدن، باز هم نخواستند.

نه از سرِ ناآگاهی—
از سرِ انتخاب.

جز این نپسندیدند
که از یاریِ تو عقب‌نشینی کنند؛
و در عزت دادن به دینت
کندی و سستی به خرج دهند.

خدایا…
آدمی گاهی از دشمنِ آشکار نمی‌شکند؛
از این می‌شکند که حق را بشنوند
و باز پشت کنند.

از این می‌شکند که راه روشن باشد
اما دل، به تاریکی خو کرده باشد.

پس من نیز
دعا را از زبانِ پیامبران می‌آموزم؛
آن‌جا که دیگر،
واژه‌های معمولی کافی نیست.

دعای لوط (ع):
پروردگارا…
«مرا بر قومِ فسادپیشه یاری کن.»
نه بر قومی که اشتباه می‌کنند—
بر قومی که فساد را «راه» کرده‌اند
و تباهی را «عادت».

ای آن‌که «کارِ مفسدان را سامان نمی‌دهی»…
ای آن‌که اجازه نمی‌دهی
فساد، با برچسبِ اصلاح
زیبا جلوه کند…

ای آن‌که نمی‌گذاری
دروغ، لباسِ حقیقت بپوشد
و ویرانگری، نامِ آبادانی بگیرد…

ای آن‌که «پیامبرت عیسی (ع)» را
از چنگالِ قومِ مفسد نجات دادی…

همان‌گونه که او را
از حلقه‌ی تنگِ نیرنگ و کینه عبور دادی،
دلِ ما را هم عبور بده؛

از میانِ فشارِ جماعت،
از ترسِ تنها ماندن،
از وسوسه‌ی سازش با فساد.

خداوندا…
گاهی فساد، فقط «گناهِ فردی» نیست؛
یک هواست…
یک فضاست…
یک موج است که می‌خواهد
همه را شبیه خود کند.

من از تو می‌خواهم
اگر آنان که شنیدند و نخواستند،
بارِ راه را سنگین کردند…

تو راه را برای اهلِ حق
گشوده‌تر کن.

اگر آنان که باید یاری می‌کردند،
کند شدند…

تو دستِ یاری‌ات را
نزدیک‌تر کن.

و اگر قومِ مفسدین
دیوار به دیوارِ زندگی ما آمده‌اند…

تو برای ما
راهِ نجات قرار بده؛
همان خدایی که نجات می‌دهد،
نه آن خدایی که فقط تماشا می‌کند.

چه زیباست که این شکوایه و استغاثه، به یک «عهدِ قلبی» و گامی رو به جلو ختم شود.
این دلنوشته، تقاضای ثباتِ قدم و بصیرت است.
امیدواریم این زمزمه‌های دل، مرهمی بر دغدغه‌های شریف معلمان نورانی باشد. 
به عنوان یک پزشک، امیدوارم این دعا، برای صلاح و اصلاح، هم در اتاق درمان و هم در پهنه‌ی جامعه، شنیدنی و اثرگذار باشد.

دلنوشته

خداوندا…
اکنون که پرده‌ها کنار رفته،
و چهره‌ی فساد و نفاق عیان گشته است؛
من از تو «ثباتِ قدم» می‌خواهم.

در روزگاری که خیرخواهی را سادگی می‌پندارند،
و اصلاح‌گری را دشمنی؛
پاهای مرا در مسیرِ عدل، استوار بدار.

ای خدای بصیرت‌بخش…
چشمانم را چنان بینا کن
که فریبِ رنگ‌های فریبنده را نخورم،
و در هیاهویِ مفسدان،
صدایِ نازکِ حقیقت را گم نکنم.

مرا از آنانی قرار ده
که با شنیدنِ قولِ عادلانه،
نه تنها عقب نمی‌نشینند،
بلکه تمامِ وجودشان را وقفِ عزتِ دینت می‌کنند.

خداوندا…
ما را به «جبهه‌ی نصرت» بپیوند؛
به همان جمعِ اندک اما پولادینی
که در تمامِ تاریخ،
در برابرِ سیلابِ فساد ایستادند
و اجازه ندادند چراغِ امید خاموش شود.

ای نجات‌بخشِ عیسی و لوط…
قلبِ مرا خانه‌ی امنِ خودت کن؛
جایی که نه عُجب راه یابد، نه حسد،
و نه ترس از هجمه‌ی مفسدان.

بگذار در پایانِ این راه،
وقتی به دیدارِ تو و رسولت می‌آیم،
نامم در سیاهه‌ی ساکتان و غایبان نباشد؛
بلکه مرا چنان بپذیری که:
«کوشید، ایستاد، و هرگز با تباهی پیمان نبست.»

آمین یا ربَّ العالمین…

قَالَ مُوسَی مَا جِیْتُمْ بِهِ السِّحْرُ اِنَّ اللَّهَ سَیُبْطِلُهُ اِنَّ اللَّهَ لَا یُصْلِحُ عَمَلَ الْمُفْسِدِینَ، وَ یُحِقُّ اللَّهُ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ، فَوَقَعَ الْحَقُّ وَ بَطَلَ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ، فَغُلِبُوا هُنَالِکَ وَ انْقَلَبُوا صَاغِرِینَ.

این آیات، فصل‌الخطابِ تمامِ دل‌نگرانی‌ها و اوجِ آرامشِ یک قلبِ حق‌طلب است. 
در دنیایی که گاهی «فساد» و «فریب»، خود را به شکل‌های خیره‌کننده و جادویی می‌آرایند تا ما را مرعوب کنند، کلامِ موسی (ع) چون صاعقه‌ای بر پیکرِ این توهمات فرود می‌آید.
این پیروزیِ نهاییِ حقیقت است.
این آیات به زیبایی نشان می‌دهند که فساد، نه یک قدرتِ اصیل، بلکه یک «سِحر و جادو» (یک امر اعتباری و توهمی) است که با تابشِ نورِ حقیقت، به کلی محو می‌شود. 
این همان «تاب‌آوریِ مبتنی بر توحید» است که در سخت‌ترین شرایط، به ما، قدرتِ ایستادگی می‌دهد.

دلنوشته

موسی (ع) ایستاد؛
در برابرِ تمامِ آن‌چه چشم‌ها را خیره کرده بود…
در برابرِ جادویی که می‌خواست باطل را، حق جلوه دهد.

فریاد زد:
«ما جِیْتُمْ بِهِ السِّحْرُ…»
آن‌چه شما آورده‌اید، جادویی بیش نیست!
افسونی است برای بستنِ چشمانِ عقل…
نقابی است بر چهره‌ی کریهِ باطل.

اما بدانید:
«اِنَّ اللَّهَ سَیُبْطِلُهُ»
همانا خداوند، به زودی آن را باطل خواهد کرد.

خداوند…
که نگهبانِ توازنِ هستی است؛
«اِنَّ اللَّهَ لَا یُصْلِحُ عَمَلَ الْمُفْسِدِینَ»
هرگز کارِ فسادگران را به سامان نمی‌رساند.

شاید فساد، مدتی جولان دهد،
شاید ستم، عمارت‌ها بنا کند،
اما چون ریشه‌اش در «نیستی» و «باطل» است،
دوامی نخواهد داشت.

پروردگارِ من…
تو با کلماتِ خود،
با سنت‌های تخلف‌ناپذیرت در آفرینش،
حقیقت را پابرجا و استوار می‌کنی؛
«وَ لَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ»
حتی اگر گناهکاران و مجرمان را خوش نیاید.

و ناگهان…
پرده‌ها افتاد.
«فَوَقَعَ الْحَقُّ»
حقیقت، سنگینیِ خود را نشان داد و پابرجا شد؛
«وَ بَطَلَ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ»
و هر آن‌چه رشته بودند، پنبه شد.

آنان که با غرور و جادو آمده بودند،
در همان‌جا مغلوب گشتند (فَغُلِبُوا هُنَالِکَ)؛
و چنان درهم‌شکسته و خوار شدند (وَ انْقَلَبُوا صَاغِرِینَ)
که دیگر هیچ‌کس، آن جادوی پرزرق‌وبرق را باور نکرد.

خداوندا…
به عنوانِ کسی که با «روانِ آدمی» سر و کار دارد،
می‌بینم که گاهی «باطل»، چگونه در ذهن‌ها جادوگری می‌کند؛
چگونه ناامیدی، ترس و فساد، سِحری می‌سازند که انسان خود را ناتوان ببیند.

اما من، به تأسی از کلامِ تو،
به دلم نوید می‌دهم:
که هر جادویی، هر چقدر هم عظیم،
در برابرِ «حقیقتِ محضِ تو» هیچ است.

بگذار مجرمان نپسندند،
بگذار مفسدان نقشه بکشند؛
نوبتِ «بطلانِ» سِحرِ آن‌ها نزدیک است.

ای محقق‌کننده‌ی حق…
ما را در صفِ موسی (ع) بدار؛
تا چشمانمان سِحرِ دنیا را بشناسد،
و دلمان به وعده‌ی تو، که «ابطالِ فساد» است،
قرص و محکم بماند…

اِلَهِی اَنْتَ الَّذِی اَصْلَحْتَ قُلُوبَ الْمُفْسِدِینَ فَصَلُحَتْ بِاِصْلَاحِکَ اِیَّاهَا، فَاَصْلِحْنِی بِاِصْلَاحِکَ.

این فراز از دعا، یکی از امیدبخش‌ترین و در عین حال متواضعانه‌ترین نجواها با پروردگار است. 
اینجا سخن از «امکانِ تغییر» است؛ (بداء)
چیزی که در روان‌شناسی و طبابت، بن‌مایه‌ی حرکت و درمان است.

وقتی به عنوان یک پزشک، به بیماری می‌نگریم که غرق در آسیب است، امید به «اصلاح» و «بهبود»، همان نوری است که ما را به تلاش وامی‌دارد. 
حالا ببین معصوم (ع) چگونه این امید را به منبعِ اصلی‌اش پیوند می‌زند:
این دعا درسِ بزرگی برای همه‌ی ماست؛ 
اینکه هیچ‌کس را نباید «تمام‌شده» و «غیرقابلِ تغییر» دانست. 
خدایی که می‌تواند قلبِ یک مفسد را چنان زیر و رو کند که به صلاح برسد، 
قطعاً می‌تواند بر جانِ ما نیز تجلی کند و ما را به بهترین نسخه از خودمان برساند.
این فراز، زیباترین تعریف از «پلاستیسیته‌ی معنوی» و انعطاف‌پذیریِ روحِ انسان در دستانِ خالق است.

دلنوشته

خدای من…
تو همان بزرگی هستی که حتی
دل‌های مفسدان را هم به دستِ جراحِ رحمتت سپردی؛
و آن‌ها را از نو ساختی.

آنان که راه را گم کرده بودند،
آنان که بذرِ تباهی می‌پاشیدند،
وقتی نسیمِ «اصلاحِ تو» بر جانشان وزید،
تغییر کردند.

آن دل‌های سخت، نرم شد؛
و آن روان‌های آلوده، پاک گشت.
نه به تدبیرِ خودشان،
که به «اصلاحِ تو»…
(فَصَلُحَتْ بِاِصْلَاحِکَ اِیَّاهَا)

پروردگارا…
اگر تو می‌توانی قلبِ مفسد را به قلبِ مصلح تبدیل کنی؛
اگر تو می‌توانی از میانِ تاریکی، نور بیرون بکشی؛
پس راهِ ناامیدی بر من بسته است.

حالا من، با تمامِ کاستی‌هایم،
با تمامِ گره‌های ناگشوده‌ی روانم،
و با تمامِ لغزش‌های پنهان و آشکارم،
رو به سوی تو آورده‌ام.

مرا هم اصلاح کن…
به همان «اصلاحِ مخصوصِ خودت».
(فَاَصْلِحْنِی بِاِصْلَاحِکَ)

من نمی‌خواهم تنها به دانشِ خویش تکیه کنم،
یا تنها به تمرین‌های ذهنی و رفتاری‌ام دل خوش کنم؛
من طالبِ آن دگرگونیِ ریشه‌ای هستم
که فقط از دستِ «مُقلّب القلوب» برمی‌آید.

خدایا…
زنگارهای وجودم را پاک کن،
کجی‌های خیالم را راست گردان،
و چنان جانم را در کوره یِ عشقت بگداز
که هر چه غیرِ توست، بسوزد و خاکستر شود.

مرا چنان بساز
که هم برای خود مایه‌یِ آرامش باشم،
و هم برای بندگانت، طبیبی که بویِ اصلاحِ تو را می‌دهد…

فَقَتَلَ اللَّهُ الْمُفْسِدِینَ الظَّالِمِینَ، وَ نَصَرَ الْمُوْمِنِینَ الْمُحِقِّینَ، وَ السَّلَامُ، فَبُعْداً لَهُمْ وَ سُحْقاً! اِنَّهُمْ وَ اللَّهِ لَمْ یَنْفِرُوا مِنْ جَوْرٍ، وَ لَمْ یَلْحَقُوا بِعَدْلٍ.
یا ضامِنَ جَزاءِ الْمُحْسِنینَ، وَ مُسْتَصْلِحَ عَمَلِ الْمُفْسِدینَ.

دلنوشته

پس چنین شد…
خدا، مفسدانِ ستمگر را در هم شکست؛
و اهلِ ایمانِ حق‌طلب را یاری داد.

سلام…
سلام بر حقیقت، وقتی که قد می‌کشد.
سلام بر دل‌هایی که در طوفان، نلغزیدند.
سلام بر آن لحظه‌ای که باطل، فرو می‌ریزد و حق، آشکار می‌شود.

و اما آنان…
دور باد از رحمت؛
دور باد از آبروی انسانیت…
«فَبُعْداً لَهُمْ وَ سُحْقاً!»

نه… به خدا قسم، رفتنشان از سرِ بیزاری از «جور» نبود؛
از ظلم، خسته نشده بودند…
از ستم، متنفر نشده بودند…

و آمدنشان هم برای پیوستن به «عدل» نبود؛
به عدالت، دل نبسته بودند…
به حق، عاشق نشده بودند…

فقط جای خود را عوض کردند؛
نه راه خود را.

فقط لباس عوض کردند؛
نه دل را.

فقط شعار را جابه‌جا کردند؛
نه حقیقت را.

خدایا…
آدمی را چه می‌شود
که از ظلم فرار می‌کند
اما به عدالت نمی‌رسد؟
که از جهنمِ جور بیرون می‌آید
اما به بهشتِ عدل وارد نمی‌شود؟

این‌جا همان نقطه‌ای است که می‌ترسم…
می‌ترسم من هم روزی
تنها «واکنش» داشته باشم،
نه «انتخاب».
تنها از بدی بگریزم،
اما به خوبی نپیوندم.

پس ای خدا…
ای «ضامنِ پاداشِ نیکوکاران»…
ای که هیچ اشکِ پنهان،
هیچ خستگیِ بی‌صدا،
و هیچ قدمِ کوچکِ خیر
از نگاهت گم نمی‌شود…

دلِ مرا در صفِ «محسنین» نگه دار.
کمکم کن کارِ خوب را
برای تو بخواهم،
نه برای دیده شدن.

و ای پروردگار…
ای «مستصلحِ عملِ مفسدان»…
ای که اگر بخواهی،
از دلِ آلوده هم راهی به پاکی باز می‌کنی…

اگر در من رگه‌ای از فساد هست،
اگر در نیتِ من لکّه‌ای پنهان است،
اگر در رفتارم نشانی از ظلمِ ریز و نامرئی مانده…
تو خودت اصلاحش کن.

نه فقط «رفتارم» را…
ریشه‌ام را.

نه فقط «ظاهر» را…
جهتِ دلم را.

مرا از آن‌ها قرار مده
که از جور می‌گریزند
اما به عدل نمی‌رسند؛
مرا از آن‌ها قرار بده
که هر قدمشان
حرکت به سوی عدالت است،
و هر سکوتشان
پناه دادن به ظلم نیست.

خداوندا…
پاداشِ نیکی را تو تضمین کرده‌ای؛
پس دلِ مرا نیکوکار کن.
و اصلاحِ فساد را تو می‌توانی؛
پس مرا با اصلاحِ خودت
از نو بساز.

آمین…

قَالَ مُوسی ما جِیْتُمْ بِهِ السِّحْرُ اِنَّ اللَّهَ سَیُبْطِلُهُ اِنَّ اللَّهَ لا یُصْلِحُ عَمَلَ الْمُفْسِدِینَ، وَ یُحِقُّ اللَّهُ الْحَقَّ بِکَلِماتِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ، اَ اَنْتُمْ اَشَدُّ خَلْقاً اَمِ السَّماءَ بَناها، رَفَعَ سَمْکَها فَسَوَّاها.

دلنوشته

موسی ع گفت:
این که آورده‌اید… سِحر است.
نمایش است؛
چشم‌بندیِ حقیقت است؛
آرایشِ دروغ است تا حق، زشت دیده شود و باطل، زیبا.

و من، در دلِ این زمانه، خوب می‌فهمم سحر یعنی چه:
یعنی فضیلت را مسخره کنند،
و رذیلت را هنر جا بزنند.
یعنی ظلم را قانون بنامند،
و عدالت را افراط.
یعنی حق را آن‌قدر غبارآلود کنند
که مردم از شدتِ خستگی بگویند: «اصلاً حقیقتی هست؟»

اما موسی، وسطِ میدانِ سحر، یک جمله گفت
که ستونِ امیدِ هر مؤمن است:

«اِنَّ اللَّهَ سَیُبْطِلُهُ…»
خدا خودش باطلش می‌کند.

نه اینکه ما دست روی دست بگذاریم؛
نه…
بلکه یعنی وقتی تو برای حق می‌ایستی،
پشتِ تو یک اراده‌ی شکست‌ناپذیر هست.
باطل هرقدر هم شبکه بسازد،
هرقدر هم رسانه و زر و زور و فریب داشته باشد،
آخرِ کارش «ابطال» است؛
چون هستی، تحملِ دروغِ پایدار را ندارد.

و باز موسی، حقیقتِ تلخ را گفت؛
حقیقتی که باید با آن خودمان را بسنجیم:

«اِنَّ اللَّهَ لا یُصْلِحُ عَمَلَ الْمُفْسِدینَ»
خدا کارِ مفسدان را به سامان نمی‌رساند.

این جمله مثل تیغ است:
یعنی هیچ حیله‌ای، هیچ پروژه‌ای، هیچ اصلاحِ نمایشی‌ای
اگر از ریشه فاسد باشد،
از آسمان «امضا» نمی‌گیرد.

گاهی انسان می‌خواهد
با همان دستِ آلوده، خیر بسازد؛
با همان نیتِ کج، نتیجه‌ی راست بگیرد؛
با همان دروغ، عدالت تولید کند.
اما قانونِ خدا روشن است:
کارِ فساد، حتی اگر به زبانِ خدمت حرف بزند،
به «صلاح» نمی‌رسد.

پس خدایا…
اگر من جایی دارم با فساد می‌جنگم
اما ابزارم فاسد است…
اگر دارم ظلم را نقد می‌کنم
اما در خانه و دل و زبانم
ظلمِ ریز جاری است…
مرا بیدار کن.
نگذار در صفِ حق حرف بزنم
اما در منطقِ باطل راه بروم.

بعد موسی گفت:

«وَ یُحِقُّ اللَّهُ الْحَقَّ بِکَلِماتِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ»
خدا حق را با کلماتش پابرجا می‌کند،
حتی اگر مجرمان بدشان بیاید.

حق، محتاجِ رضایتِ مجرم نیست.
حق، منتظرِ کف زدنِ فساد نیست.
حق، با «کلمه»ی خدا زنده می‌ماند:
با وعده‌ها، با سنّت‌ها، با قانون‌های تغییرناپذیرش.

و من می‌فهمم:
گاهی مسیرِ حق، دقیقاً از جایی می‌گذرد
که مجرم‌ها «کراهت» دارند؛
از جایی که فشار می‌آورند، تمسخر می‌کنند، تهدید می‌کنند…
پس اگر من راهی رفتم و باطل، راضی شد
باید بترسم.
شاید راه را گم کرده‌ام.

خدایا…
نکند آن‌قدر اهلِ سازش شوم
که مجرم از من احساسِ امنیت کند.

و حالا…
برای اینکه دلِ من در این درگیریِ بزرگ نلرزد،
تو سؤالِ تکان‌دهنده‌ای می‌پرسی:

«اَ اَنْتُمْ اَشَدُّ خَلْقاً اَمِ السَّماءَ بَناها؟»
شما سخت‌تر آفریده شده‌اید یا آسمان… که خدا آن را بنا کرد؟

این سؤال، یک تازیانه‌ی نور است:
ای انسانِ خسته…
ای کسی که زیرِ فشارِ ظلم و تاریکی، خودت را کوچک می‌بینی…
خدای تو، آسمان را ساخته.

آسمانی که بی‌ستون ایستاده،
آسمانی که نه می‌افتد نه می‌شکند،
آسمانی که در سکوتش، عظمت می‌بارد…

«رَفَعَ سَمْکَها فَسَوّاها»
سقفش را بالا برد و آن را استوار و موزون کرد.

پس اگر او توانست این سقفِ بلند را راست کند،
دلِ شکسته‌ی مرا هم می‌تواند راست کند.
اگر او توانست آسمان را بی‌تکیه‌گاه برپا دارد،
حق را هم بی‌تکیه‌گاهِ مردم برپا می‌دارد.
اگر او توانست این نظمِ عظیم را «فسوّاها» کند،
می‌تواند آشوبِ درون و بیرون ما را هم به تعادل برگرداند.

خدایا…
من در میانه‌ی سحرهای زمانه،
با همین کلمه‌ها زنده‌ام:

تو باطلش می‌کنی.
تو کارِ فساد را به مقصد نمی‌رسانی.
تو حق را پابرجا می‌کنی.
تو آسمان را بنا کرده‌ای؛
پس این جهان، بی‌صاحب نیست
و عدالت، رؤیا نیست.

و من…
در عهدِ خودم می‌مانم:
نه تماشاگرِ سحر،
نه ابزارِ فساد،
بلکه سربازِ حق؛
حتی اگر مجرمان خوششان نیاید.

اَسْاَلُکَ اللَّهُمَّ بِاسْمِکَ الَّذِی … تُبْتَ بِهِ عَلَی التَّوَّابِینَ، وَ اَخْسَرْتَ بِهِ عَمَلَ الْمُفْسِدِینَ، فَجَعَلْتَ عَمَلَهُمْ هَبَاءً مَنْثُوراً، وَ تَبَّرْتَهُمْ تَتْبِیراً.

دلنوشته

خدایا…
تو را می‌خوانم به آن نامت…
آن نامی که وقتی بر دل می‌نشیند،
راهِ بازگشت را باز می‌کند؛
نه فقط برای «خوبانِ بی‌خطا»،
بلکه برای شکسته‌ها…
برای آن‌هایی که از خودشان خسته‌اند
اما هنوز شرمِ آمدن دارند.

به آن نامت که
با آن، توبه‌ی توبه‌کنندگان را می‌پذیری:
«تُبْتَ بِهِ عَلَی التَّوَّابِینَ»

و من، در این نقطه، چیزی جز «توبه» ندارم؛
اما همین یک چیز، اگر به دستِ تو بیفتد،
کافی است تا یک عمر را برگردانی.

خدایا…
توبه را از من نگیر.
آن لحظه‌ی طلایی را
که آدمی یک‌باره از خوابِ خودش بیدار می‌شود،
از من دریغ مکن.

و تو را می‌خوانم
به همان نامی که
کارِ مفسدان را بی‌ثمر می‌کنی:
«وَ اَخْسَرْتَ بِهِ عَمَلَ الْمُفْسِدِینَ»

چه رازِ عجیبی است…
یک «اسم»،
برای توبه‌کننده، پناه و نجات است؛
و برای مفسد، شکست و خسران.

این‌جا عدالتِ خدا را می‌فهمم:
درِ بازگشت باز است،
اما درِ «توجیهِ فساد» بسته.

خدایا…
گاهی فساد، فقط یک کارِ بزرگِ آشکار نیست؛
یک قطره است…
یک نیتِ کج در پوششِ خیر.
یک «من» پنهان
که زیرِ لباسِ خدمت رشد می‌کند.
یک ظلمِ کوچک
که چون به چشم نمی‌آید، عادی می‌شود.

من می‌ترسم از آن روز
که اعمالم زیاد باشد
اما سهمم از آسمان
فقط سکوت باشد.

پس از تو می‌خواهم:
اگر جایی در من رگه‌ای از فساد است،
قبل از آن‌که عملم را تباه کنی،
خودم را بیدار کن؛
تا در صفِ توبه‌کنندگان قرار گیرم،
نه در صفِ مفسدان.

و تو… وقتی بخواهی
کاری می‌کنی که تمامِ دستگاهِ فساد
مثل خاکستر در باد پراکنده شود:

«فَجَعَلْتَ عَمَلَهُمْ هَبَاءً مَنْثُوراً»

هباء…
غبارِ بی‌وزن.
ذره‌هایی که از دور، پر است
اما از نزدیک، هیچ است.
پر سر و صدا…
پر ادعا…
پر پروژه…
اما بی‌ریشه، بی‌برکت، بی‌ماندگاری.

خدایا…
چه بسیار اعمالی که در چشمِ مردم
کوه بود
و در ترازوی تو
غبار.

چه بسیار فریادها
که در تاریخ پیچید
و در آسمان
هیچ صدایی نشد.

پس مرا از «غبار شدن» حفظ کن.
مرا از اعمالی که نام دارند اما جان ندارند،
از خدمت‌هایی که عکس دارند اما اخلاص ندارند،
از عبادت‌هایی که عدد دارند اما حضور ندارند،
نجات بده.

و آن‌گاه… نه فقط پراکنده می‌کنی،
بلکه ریشه‌کن می‌کنی؛
نه فقط می‌شکنی،
بلکه نابود می‌کنی:

«وَ تَبَّرْتَهُمْ تَتْبِیراً»

این «تتبیر»
یعنی پایانِ یک طغیان؛
یعنی بستنِ راهِ بازتولیدِ فساد؛
یعنی قطعِ ریشه‌ای که هر بار
می‌خواست با نامی تازه
و نقابی نو
برگردد.

خدایا…
درونِ من هم طغیان‌هایی هست
که باید «تتبیر» شوند:
ریاهایی که زنده می‌مانند،
حسدی که تغییر شکل می‌دهد،
کبری که پنهان می‌شود،
و خودخواهی‌ای که هر بار
با یک دلیلِ تازه
حق به جانب می‌گردد.

به آن نامت قسم…
همان که توبه را می‌پذیرد
و فساد را بی‌اثر می‌کند…
در من، پذیرشِ توبه را زنده کن
و ریشه‌های فساد را برکن.

تا عملِ من، «هباء» نشود…
و عمرم، غبارِ پراکنده‌ی تاریخ نگردد.

وَ لَا تُفْسِدُوا فِی الْاَرْضِ بَعْدَ اِصْلَاحِهَا وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً اِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ.
وَ عَبِّدْنی لَکَ وَ لَا تُفْسِدْ عِبادَتی بِالْعُجْبِ.
اللَّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنِّی مَا کَانَ صَالِحاً، وَ اَصْلِحْ مِنِّی مَا کَانَ فَاسِداً.

دلنوشته

و تو گفتی:
«در زمین فساد نکنید، بعد از آن‌که اصلاحش کرده‌ام.»

انگار خطاب، فقط به «دیگران» نیست؛
به من است…
به همان لحظه‌ای که خدا درونم را آرام کرد،
راهی جلویم گذاشت،
دل را نرم کرد،
رزقی حلال رساند،
رابطه‌ای را ترمیم کرد،
پنجره‌ای از فهم و نور باز کرد…

بعد از این همه «اصلاح»،
من دوباره دست ببرم به تخریب؟

خدایا، بعضی فسادها فریاد نمی‌زنند؛
آرام می‌آیند.
با یک کلمه‌ی تند،
با یک نگاهِ تحقیر،
با یک رفتار کوچک،
با یک توجیهِ نرم…

آدم گاهی زمین را خراب نمی‌کند؛
دل‌ها را خراب می‌کند.
اعتماد را.
آبرو را.
امید را.

پس به من یاد بده
بعد از آن‌که تو چیزی را در من سامان دادی،
من با بی‌مبالاتی، به همش نزنم.

و گفتی:
«او را بخوانید؛ با خوف و طمع.»

چه تربیتِ دقیقی…
نه فقط «ترس»، که آدم را خشک می‌کند؛
نه فقط «امید»، که آدم را گستاخ می‌کند.

خوف…
یعنی بترسم از این‌که
اصلاحِ امروز را با غفلتِ فردا خراب کنم.
یعنی بترسم از این‌که
در لباسِ دین، به دل کسی زخم بزنم.
یعنی بترسم از این‌که
عبادت کنم، اما سهمم از آن فقط عادت باشد.

و طمع…
یعنی امید داشته باشم
که تو می‌بخشی،
که تو می‌پذیری،
که تو دستِ رد به سینه‌ی برگشت‌کننده نمی‌زنی.

خدایا…
من تو را با همین دو بال می‌خوانم:
با خوفی که مرا از سقوط نگه می‌دارد،
و طمعی که مرا از ناامیدی نجات می‌دهد.

و تو خودت وعده دادی:
«رحمتِ خدا نزدیکِ نیکوکاران است.»

نزدیک…
نه دور، نه دست‌نیافتنی.
نزدیک، یعنی گاهی فقط یک تصمیم فاصله است؛
یک «نه» گفتن به نفس،
یک «بله» گفتن به حق،
یک گذشت،
یک سکوتِ به‌جا،
یک دست‌گیریِ بی‌نام.

خدایا، مرا از محسنین قرار بده؛
نه فقط کسی که «خوبی می‌کند»،
بلکه کسی که «زیبا انجام می‌دهد»؛
با نیتِ صاف،
با دلِ بی‌منت،
با دستی که بعد از دادن، طلبکار نمی‌شود.

و اینجا دعا، از زمین و جامعه
به محرابِ دل برمی‌گردد:

«وَ عَبِّدْنی لَکَ…»
مرا بنده‌ی خودت کن.

نه بنده‌ی دیده شدن،
نه بنده‌ی تایید مردم،
نه بنده‌ی کارنامه و عدد و عنوان.

بندگیِ تو یعنی
آزاد شدن از هزار بند.

اما بلافاصله می‌گویم:
خدایا…
یک آفت هست
که عبادت را از درون می‌پوساند،
بی‌آن‌که ظاهرش فروبریزد:

«وَ لَا تُفْسِدْ عِبادَتی بِالْعُجْبِ»
عبادت مرا با عُجب فاسد مکن.

عجب…
یعنی از نماز، برای خودم «حق» بسازم.
یعنی از گریه، برای خودم «مقام» بسازم.
یعنی از خدمت، برای خودم «برتری» بسازم.

عجب، آن فسادِ لطیف است:
عمل را نگه می‌دارد،
اما روحش را می‌گیرد.
سجده هست،
اما شکستگی نیست.

پس خدایا…
اگر عبادتی کردم،
آن را به خودم نشان نده
تا از دیدنش مست شوم.
اگر توفیقی دادی،
آن، از توست 
نه از من.

و این جمله‌ای است
که اگر راست از دل گفته شود
می‌تواند یک عمر را عوض کند:

«اللَّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنِّی مَا کَانَ صَالِحاً، وَ اَصْلِحْ مِنِّی مَا کَانَ فَاسِداً»

خدایا…
هر چه از من صالح بود، بپذیر؛
چون بدون تو، حتی صالح هم سالم نمی‌ماند.

و هر چه از من فاسد بود، اصلاح کن؛
چون من همیشه نمی‌فهمم کجای کارم می‌لنگد.
من گاهی نیت را درست می‌پندارم
اما در آن، خودخواهی پنهان است.
گاهی کار را خیر می‌پندارم
اما در آن، دلِ کسی می‌شکند.
گاهی عبادت را قبول‌شده می‌دانم
اما در آن، عجب می‌روید.

پس تو بپذیر…
و تو اصلاح کن…

که من نه با «تعداد» نجات پیدا می‌کنم،
نه با «ظاهر».
من با لطفِ تو نجات پیدا می‌کنم:
با قبول کردنِ صالح‌ها…
و اصلاح کردنِ فاسدها.

اَللّهُمَّ لَا تَدَعْ لی … مَریضاً اِلَّا شَفَیْتَهُ، وَ لَا طِفْلاً اِلَّا رَبَّیْتَهُ، وَ لَا فاسِداً اِلَّا اَصْلَحْتَهُ، وَ لَا عَسیراً اِلَّا یَسَّرْتَهُ.
وَ اِنْ تَکُ ساخِطاً فَاَحَقُّ مَنْ عَفا اَنْتَ، وَ اَکْرَمُ مَنْ غَفَرَ وَ عادَ بِفَضْلِه عَلَی عَبْدِه، فَاَصْلَحَ مِنْهُ فاسِداً، وَ قَوَّمَ مِنْهُ اِوَداً.
وَ ما صَلاحی وَ فَسادی اِلَّا اِلَیْکَ، فَاِنْ صَیَّرْتَنی صالِحاً کُنْتُ صالِحاً، وَ اِنْ جَعَلْتَنی فاسِداً لَمْ یَقْدِرْ عَلَی صَلاحی سِواکَ.

دلنوشته

خدایا…
در این دعایِ بلند،
که گویی تمامِ خلق را در بر می‌گیرد،
از تو می‌خواهم…
از بخشندگیِ بی‌نهایِت تو…

«لَا تَدَعْ لی…»
مگذار در وجودِ من،
چیزی نادیده بماند که نیاز به نگاهِ تو دارد.

«مَریضاً اِلَّا شَفَیْتَهُ»
هیچ بیماری در من یا در کسانی که به من سپرده شده‌اند،
جز با شفای تو، باقی نماند.
نه فقط بیماریِ جسم؛
که بیماریِ روح،
بیماریِ دل،
بیماریِ نگاه.

«وَ لَا طِفْلاً اِلَّا رَبَّیْتَهُ»
هیچ کودکی،
در پناهِ تو جز رشد، نشناسد.
نه فقط رشدِ جسم؛
که رشدِ عقل،
رشدِ ایمان،
رشدِ انسانیت.

«وَ لَا فاسِداً اِلَّا اَصْلَحْتَهُ»
این همان خواسته‌ی قلبی است…
هر فسادی،
در هر گوشه‌ای از وجودِ من،
یا در هر گوشه‌ای از دنیایی که من در آن نفس می‌کشم،
جز با اصلاحِ تو، بر جای نماند.

«وَ لَا عَسیراً اِلَّا یَسَّرْتَهُ»
و هیچ گرهی،
هیچ مشکلی،
هیچ راه‌ی بسته‌ای،
جز با گشودنِ دستِ تو، آسان نگردد.

و آن‌گاه، اعترافِ بزرگی که
تمامِ غرور را می‌شکند:

«وَ اِنْ تَکُ ساخِطاً فَاَحَقُّ مَنْ عَفا اَنْتَ»

اگر روزی،
به خاطرِ گناهانم،
مستحقِ غضبِ تو باشم…
باز هم تویی که شایسته‌ترینِ بخشندگان هستی.
تو، که بخشش، ذاتِ توست.

«وَ اَکْرَمُ مَنْ غَفَرَ وَ عادَ بِفَضْلِه عَلَی عَبْدِه»
و تو، گرامی‌ترینِ کسی هستی
که می‌بخشد؛
و با فضلِ خود
به بنده‌اش بازمی‌گردد.

این «بازگشتِ با فضل» یعنی چه؟
یعنی نه تنها جرم را پاک می‌کنی،
بلکه با لطفِ خود،
مرا دوباره توانِ رفتن می‌دهی.

«فَاَصْلَحَ مِنْهُ فاسِداً، وَ قَوَّمَ مِنْهُ اِوَداً»
تو، آن فسادِ مرا اصلاح می‌کنی؛
و آن کجیِ وجودم را راست می‌گردانی.

«اِوَداً» یعنی کجی، انحراف، ناهماهنگی.
یعنی چیزی که در مسیرِ درست نیست.
خدایا…
من گاهی خودم هم نمی‌دانم
کجایم کج است.
کجای راهم منحرف است.

فقط تو می‌دانی.
و فقط تو می‌توانی راست کنی.

و در نهایت،
این اوجِ تسلیم و اعتماد است:

«وَ ما صَلاحی وَ فَسادی اِلَّا اِلَیْکَ»

تمامِ خوبی و بدیِ من،
تمامِ درست و نادرستِ من،
از توست.

نه یعنی من نقشی ندارم؛
یعنی منبعِ اصلی،
مسیرِ نهایی،
و توانِ تغییر،
همه نزدِ توست.

«فَاِنْ صَیَّرْتَنی صالِحاً کُنْتُ صالِحاً»
اگر تو مرا «صالح» کردی،
من «صالح» خواهم شد.
قدرتِ تبدیل، در دستِ توست.

«وَ اِنْ جَعَلْتَنی فاسِداً لَمْ یَقْدِرْ عَلَی صَلاحی سِواکَ»
و اگر (به خاطرِ گناهانم، یا به خاطرِ امتحانم)
مرا «فاسد» قرار دادی…
باز هم هیچ‌کس جز تو نمی‌تواند
مرا اصلاح کند.

این یعنی:
حتی در اوجِ فساد،
دریچه‌ی امید به تو باز است.
حتی وقتی خودم را گم کرده‌ام،
تو راهِ پیدا کردنم را بلدی.

خدایا…
این دلنوشته،
نقطه به نقطه،
جمله‌جمله،
مرا به تو نزدیک‌تر می‌کند.

اگر «صالح» شدم، از توست.
اگر «فاسد» شدم، باز هم دستِ من به سوی توست.
هیچ راهِ دوری نیست؛
همه راه‌ها به تو ختم می‌شود.

پس مرا به خودت بسپار…
به همان کسی که شایسته‌ی بخشش است،
به همان کسی که بندگان را با فضلش اصلاح می‌کند،
و به همان کسی که صلاح و فسادِ من،
همه از اوست.

آمین.

اَسْاَلُکَ اَنْ تُجِیرَنِی … مِنْ حَسَدِ کُلِّ حَاسِدٍ، وَ مِنْ فَسَادِ کُلِّ فَاسِدٍ.
اللَّهُمَّ اَصْلِحْ کُلَّ فَاسِدٍ مِنْ اُمُورِ الْمُسْلِمِینَ.
اللَّهُمَّ اِنِّی اَسْاَلُکَ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِکَ … تُکَثِّرُ بِهَا مَالِی وَ تُنْمِی بِهَا عُمْرِی وَ تُیَسِّرُ بِهَا اَمْرِی وَ تَسْتُرُ بِهَا عَیْبِی وَ تُصْلِحُ بِهَا کُلَّ فَاسِدٍ مِنْ اَحْوَالِی وَ تَصْرِفُ بِهَا عَنِّی کُلَّ مَا اَکْرَهُ.

دلنوشته

خدایا…
من در این صحرایِ پر از فتنه،
از تو پناه می‌خواهم؛
از تویی که هیچ پناهی جز تو نیست.

«اَسْاَلُکَ اَنْ تُجِیرَنِی…»
مرا در پناهِ خودت بگیر…
از شرّ و گزندِ…

«مِنْ حَسَدِ کُلِّ حَاسِدٍ»
چشمِ شور،
دلی که از دیدنِ نعمتِ دیگری می‌سوزد،
زبانی که آرزوی زوالِ خیرِ دیگران را دارد.
حسد، بیماریِ خطرناکی است
که چون ریشه در جان دارد،
می‌تواند حتی نیّتِ خیر را هم آلوده کند.

«وَ مِنْ فَسَادِ کُلِّ فَاسِدٍ»
و از هر فسادی که
در نهادِ افراد است،
در ساختارهاست،
در تصمیم‌هاست،
در روابط است.
فساد، مثلِ موریانه،
هر بنایی را از درون می‌خورد.

خدایا…
این پناهندگیِ تو،
فقط یک سپرِ بیرونی نیست؛
بلکه حفاظتی است که
حسدِ دیگران،
و فسادِ دیگران،
به جانِ من نفوذ نکند
و مرا از درون،
به سوی خودشان نکشاند.

و سپس، با گشودنِ دستِ دعا،
برای جامعه‌ی اسلامی:

«اللَّهُمَّ اَصْلِحْ کُلَّ فَاسِدٍ مِنْ اُمُورِ الْمُسْلِمِینَ.»

دعایِ من،
فقط برای خودم نیست.
وقتی ندای «اصلاح» را می‌شنوم،
نمی‌توانم چشمم را ببندم
به آنچه در پیرامونم می‌گذرد.

فساد در امورِ مسلمین،
یعنی تباه شدنِ فرصت‌ها،
یعنی زوالِ عزت،
یعنی گم شدنِ راهِ حق،
یعنی ضایع شدنِ امانت‌ها.

خدایا…
این «اصلاح» را
تو باید در قلبِ امور جاری کنی.
نه فقط با حرف،
نه فقط با انتقاد،
بلکه با تجلیِ قدرتت.

و دوباره، بازگشت به خود،
با درخواستِ رحتمی از جانبِ تو:

«اللَّهُمَّ اِنِّی اَسْاَلُکَ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِکَ…»
که این رحمت،
شاملِ تمامِ نیازهای من است:

«تُکَثِّرُ بِهَا مَالِی…»
نه برای انباشت،
که برای گشایش،
برای رفعِ نیاز،
برای توانِ خدمت.

«وَ تُنْمِی بِهَا عُمْرِی…»
عمری که پر از خیر باشد،
پرهیزگارانه باشد،
با برکت باشد.

«وَ تُیَسِّرُ بِهَا اَمْرِی…»
همه چیز را برایم آسان کن؛
راه‌ها را،
گام‌ها را،
دل‌ها را.

«وَ تَسْتُرُ بِهَا عَیْبِی…»
عیب‌هایی که از چشمِ مردم پنهان است
و گاه از چشمِ خودم هم پنهان می‌ماند.
پوشاندنِ تو،
هم آبروداری است،
هم فرصتِ اصلاح.

«وَ تُصْلِحُ بِهَا کُلَّ فَاسِدٍ مِنْ اَحْوَالِی…»
این خواسته‌ی محوری است.
هر چه در حالِ من،
در درونِ من،
در رفتارِ من،
کج است،
نادرست است،
تباه است…
با این رحمتِ تو، اصلاح شود.

«وَ تَصْرِفُ بِهَا عَنِّی کُلَّ مَا اَکْرَهُ.»
و هر چه را که دلم نمی‌خواهد،
هر چه را که خیرِ من در آن نیست،
هر چه که مرا از تو دور می‌کند،
از من بگردان.

خدایا…
این رحمتِ تو،
همچون یک جراحِ ماهر است؛
بیماری را تشخیص می‌دهد،
پناه می‌دهد،
راه را آسان می‌کند،
عیب را می‌پوشاند،
و آنچه را که نباید، دور می‌سازد.

من در این آرزوی «رحمت»،
تمامِ هستی‌ام را به تو می‌سپارم؛
به امیدِ آن‌که
«محسن» باشم
و رحمتت نزدیکم بماند.

وَ یا مَنِ اسْتَصْلَحَ فاسِدَهُمْ بِالتَّوْبَةِ.
اللَّهُمَّ اِنِّی اَعُوذُ بِکَ مِنْ … اَنْ اُسْتَزَلَّ عَنْ دِینِی فَتَفْسُدَ عَلَیَّ آخِرَتِی، وَ یَکُونَ ذَلِکَ مِنْهُمْ ضَرَراً عَلَیَّ فِی مَعَاشِی.
(عِنْدَ تَلَاعُنِ اِثْنَیْنِ): اللَّهُمَ لَا تَجْعَلْ لَهُمَا اِلَیَّ مَسَاغاً، وَ اجْعَلْهَا بِرَاْسِ مَنْ یُکَایِدُ دِینَکَ وَ یُضَادُّ وَلِیَّکَ، وَ یَسْعَی فِی الْاَرْضِ فَسَاداً.
کُلَّما اَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ اَطْفَاَهَا اللَّهُ وَ یَسْعَوْنَ فِی الاَرْضِ فَساداً.

در این بخش از نیایش، گویی به «اتاقِ جراحیِ روح» وارد می‌شویم؛ جایی که نه تنها از بیماری می‌گوییم، بلکه از «راهِ بازگشت» و «امنیتِ درونی» در برابرِ هجمه‌های بیرونی سخن به میان می‌آید. برای ما که با مفهومِ «درمان» و «ترمیم» سر و کار داریم، این فرازها معنایی عمیق‌تر می‌یابند.
این عبارات نشان‌دهنده‌ی یک «دیپلماسیِ معنوی» است؛ یعنی در عینِ تلاش برای اصلاحِ خود، باید نسبت به جریان‌های فساد در پیرامون هوشیار بود و از خدا خواست که ما را از تاثیرِ مخربِ آن‌ها مصون بدارد.

دلنوشته

ای آن‌که راهِ بازگشت را نبستی…
ای که حتی فاسدترینِ جان‌ها را
با کیمیایِ «توبه» جانی دوباره بخشیدی؛
(وَ یا مَنِ اسْتَصْلَحَ فاسِدَهُمْ بِالتَّوْبَةِ)

توبه در نگاهِ تو، فقط یک واژه نیست؛
یک «بازسازیِ ساختاری» است.
تو کسی هستی که ویرانه‌های وجود را
با اشکِ ندامت، از نو بنا می‌کنی.
اگر تو مفسدان را با توبه اصلاح می‌کنی،
پس هیچ بن‌بستی در مسیرِ کمالِ من وجود ندارد؛
هر جا که زمین خوردم، نامِ تو «برخاستن» است.

اما خدایا… من از یک چیز می‌ترسم؛
از «لغزشِ ناگهانی».
از اینکه در هیاهویِ دنیا، پایِ باورم سُست شود.
(اَعُوذُ بِکَ … اَنْ اُسْتَزَلَّ عَنْ دِینِی)

می‌ترسم از اینکه دینم را، که ستونِ فقراتِ هویتِ من است، از من بگیرند؛
که اگر دینم فاسد شود، «آخرتم» تباه می‌شود؛
و اگر آخرتم تباه شود، «دنیایم» نیز بویِ بی‌پناهی می‌گیرد.
(فَتَفْسُدَ عَلَیَّ آخِرَتِی، وَ یَکُونَ ذَلِکَ مِنْهُمْ ضَرَراً عَلَیَّ فِی مَعَاشِی)

من می‌دانم که روانِ پریشان و دینِ لغزان،
حتی معیشت و زندگیِ روزمره‌ام را هم به سیاهی می‌کشاند.
کسی که از درون فرو ریخته، چگونه می‌تواند در بیرون آبادگری کند؟

پس ای پروردگارِ مقتدر…
راهِ نفوذِ تاریکی را بر من ببند.
نگذار مفسدان و فریب‌کاران، روزنه‌ای به قلبِ من بیابند.
(لَا تَجْعَلْ لَهُمَا اِلَیَّ مَسَاغاً)

و آن نقشه‌های شوم را،
آن کیدها و دشمنی‌ها را،
بازگردان به سویِ همان کسانی که با آیینِ تو می‌جنگند؛
همان‌ها که با «ولیِّ» تو دشمنی می‌ورزند،
و گام‌هایشان در زمین، جز برای «فساد» برداشته نمی‌شود.
(وَ اجْعَلْهَا بِرَاْسِ مَنْ یُکَایِدُ دِینَکَ وَ یُضَادُّ وَلِیَّکَ، وَ یَسْعَی فِی الْاَرْضِ فَسَاداً)

دنیا گاهی شبیه به یک کوره‌یِ آتش می‌شود؛
آتشی که مفسدان برای نابودیِ حق و صلح برمی‌افروزند.
اما سنتِ تو، سنتِ «خاموشیِ باطل» است:

(کُلَّما اَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ اَطْفَاَهَا اللَّهُ)
هر بار که آتشِ جنگی را برافروختند، خدا آن را خاموش کرد.

این آرام‌بخش‌ترین جمله برای قلبِ یک مؤمن است.
آن‌ها می‌دوند تا فساد کنند،
آن‌ها آتش می‌افروزند تا بسوزانند،
اما تو «مُطفی‌ء» هستی؛ تو خاموش‌کننده‌ی آتش‌های فتنه ای.

خدایا…
در میانه‌ی این دویدن‌ها و فسادگری‌هایِ بی‌پایانِ اهلِ دنیا،
من را در حصارِ امنِ خودت نگاه دار.
نگذار دودِ آتشِ آن‌ها، بیناییِ مرا بگیرد.
نگذار فسادِ آن‌ها، در من میلِ به هم‌رنگی ایجاد کند.

مرا از آنانی قرار ده که به جایِ «آتش‌افروزی»،
در پیِ «خاموش کردنِ رنج‌ها» هستند؛
طبیبی که نه تنها در پیِ اصلاحِ حالِ خویش است،
بلکه به قدرتِ تو، در پیِ اصلاحِ امورِ بندگانِ توست.

اللَّهُمَّ لَا تَدَعْ لِی … فَسَاداً اِلَّا اَصْلَحْتَهُ، وَ لَا اَمَلاً اِلَّا بَلَّغْتَهُ، وَ لَا دُعَاءً اِلَّا اَجَبْتَهُ، وَ لَا مُضَیَّقاً اِلَّا فَرَّجْتَهُ، وَ لَا شَمْلاً اِلَّا جَمَعْتَهُ.

دلنوشته

خدایا…
این بار، دعا چنان گسترده می‌شود
که گویی بنده،
تمامِ خرابی‌های پنهان و آشکارِ زندگی‌اش را
یک‌جا در آستانِ تو می‌آورد
و می‌گوید:

«اللَّهُمَّ لَا تَدَعْ لِی…»
مرا با این ویرانی‌ها تنها مگذار…
درونم را، روزگارم را، مسیرم را،
به خودم وانگذار…

«فَسَاداً اِلَّا اَصْلَحْتَهُ»
هیچ فسادی در من نماند
جز آنکه تو دست در آن ببری
و آن را اصلاح کنی.

چه دعای بزرگی است…
یعنی خدایا،
اگر در نیتِ من تباهی است، اصلاحش کن؛
اگر در اخلاقِ من کجی است، اصلاحش کن؛
اگر در رابطه‌هایم تلخی است، اصلاحش کن؛
اگر در عبادتم آفت است، اصلاحش کن؛
اگر در علمم، در طبابتم، در سخنم، در سکوتِ من
چیزی از فساد راه یافته،
تو خودت طبیبِ آن باش.

این، دعای کسی است
که دیگر به وصله‌پینه‌های ظاهری راضی نیست؛
می‌خواهد «اصلِ خرابی» ترمیم شود.

«وَ لَا اَمَلاً اِلَّا بَلَّغْتَهُ»
و هیچ امیدی در من نگذار
مگر آنکه مرا به آن برسانی.

اما نه هر آرزویی…
نه هر خیالِ خامی…
بلکه آن امیدی
که تو در دلِ بنده‌ات کاشته‌ای؛
آن تمنایی که بویِ قرب می‌دهد؛
آن مقصودی که اگر به آن برسم،
هم دنیا آبادتر می‌شود
و هم آخرت.

خدایا…
بعضی امیدها در دلِ ما
مثل چراغی کم‌سو می‌مانند؛
نه خاموش می‌شوند، نه به مقصد می‌رسند.
تو خودت آن‌ها را به فرجام برسان.

امیدِ پاکی،
امیدِ ثبات،
امیدِ خدمت،
امیدِ رضایتِ تو،
امیدِ شفا برای رنج‌دیدگان،
امیدِ اصلاحِ حالِ خویش…

«وَ لَا دُعَاءً اِلَّا اَجَبْتَهُ»
و هیچ دعایی را
بی‌پاسخ مگذار.

چه آرامش عجیبی در این جمله هست…
یعنی هیچ ناله‌ای در شب،
هیچ اشکی در سجده،
هیچ «یا ربّ»ی در خفا،
نباید در بی‌پناهی بماند.

خدایا…
من می‌دانم که اجابت،
همیشه به شکلِ دلخواهِ من نیست؛
اما همیشه به حکمتِ توست.
تو گاهی همان را می‌دهی که خواسته‌ام،
گاهی بهترش را،
گاهی زمانش را عوض می‌کنی،
و گاهی با ندادن،
مرا از شری پنهان حفظ می‌کنی.

پس اینجا،
نه فقط «خواسته‌ام» را،
که «پاسخِ حکیمانه‌ی تو» را می‌طلبم.

«وَ لَا مُضَیَّقاً اِلَّا فَرَّجْتَهُ»
و هیچ تنگی و فشاری را
مگر آنکه گشایش دهی.

تنگیِ رزق،
تنگیِ دل،
تنگیِ راه،
تنگیِ فهم،
تنگیِ روزگار…

خدایا…
چه بسیار انسان‌ها
که در ظاهر زنده‌اند
اما در باطن، در یک راهروی تنگِ بی‌هوا
سال‌هاست نفس می‌کشند.

چه بسیار دل‌ها
که از غصه، شرم، تنهایی، ترس،
در خود جمع شده‌اند.

تو «فَرَّاج»ی…
تو همان کسی هستی
که در بسته را باز می‌کند،
هوای تازه می‌آورد،
و به بنده می‌فهماند
که بن‌بست،
آخرِ راه نیست.

«وَ لَا شَمْلاً اِلَّا جَمَعْتَهُ»
و هیچ پراکندگی‌ای را
مگر آنکه جمع کنی.

شَمل…
یعنی آنچه از هم پاشیده؛
خانواده‌ای که دل‌هایشان از هم دور شده،
فکری که تکه‌تکه شده،
زندگی‌ای که رشته‌هایش گسسته،
روحی که میانِ خوف و خواهش و خستگی،
پراکنده مانده است.

خدایا…
گاهی آدم،
بیش از آنکه «ضعیف» باشد،
«پراکنده» است.
توان دارد،
اما متمرکز نیست.
ایمان دارد،
اما یکپارچه نیست.
محبت دارد،
اما در جهت‌های متضاد خرج می‌شود.

تو جمع‌کننده‌ی پراکندگی‌هایی.
تکه‌های وجودِ مرا،
تکه‌های امیدِ مرا،
تکه‌های رابطه‌های آسیب‌دیده‌ام را
به لطفِ خودت دوباره کنار هم بگذار.

خدایا…
این دعا،
دعایِ یک بازسازیِ کامل است:

فساد را اصلاح کن،
امید را به مقصد برسان،
دعا را اجابت کن،
تنگی را بگشا،
و پراکندگی را جمع کن.

یعنی
درونِ مرا درمان کن،
آینده‌ام را روشن کن،
صدایم را بشنو،
فشارهایم را بردار،
و مرا از تکه‌تکه بودن
به وحدت برسان.

و شاید همه‌ی این‌ها
در یک جمله خلاصه شود:

خدایا…
مرا رها نکن.

نه با فسادم،
نه با آرزوهایم،
نه با دعاهایم،
نه با تنگناهایم،
نه با پراکندگیِ جانم…

مرا رها نکن،
تا هر چه در من شکسته است،
در تو
دوباره شکل بگیرد.

فَاِنِّی اَتُوبُ اِلَیْکَ مِنْ … رُکُوبِ الظَّنِّ وَ اتِّبَاعِ الْهَوَی وَ الْعَمَلِ بِالشَّهْوَةِ وَ الْاَمْرِ بِالْمُنْکَر وَ النَّهْیِ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَ فَسَادٍ فِی الْاَرْضِ وَ جُحُودِ الْحَقِّ وَ الْاِدْلَاءِ اِلَی الْحُکَّامِ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ الْمَکْرِ وَ الْخَدِیعَةِ وَ الْبُخْلِ.

این فراز از دعا، گویی «شرحِ جراحیِ تومورهای اخلاقی» است. 
پس از آنکه از خدا خواستیم هر فسادی را اصلاح کند، حالا با صداقتی قاطعانه نسبت به خود، به ریشه‌های این فساد اشاره می‌کنیم. این اعترافی است که فقط در محضر طبیبِ حقیقی، یعنی پروردگار، صادر می‌شود؛ جایی که نقاب‌ها فرو می‌افتد:

دلنوشته

«فَاِنِّی اَتُوبُ اِلَیْکَ مِنْ…»
خدایا، من به سوی تو باز می‌گردم و از این بارِ سنگینِ ناهنجاری‌ها به تو پناه می‌برم:

«رُکُوبِ الظَّنِّ وَ اتِّبَاعِ الْهَوَی»
از اینکه بر مَرکبِ «گمان» سوار شدم و واقعیت را فدای قضاوت‌های عجولانه کردم؛
و از اینکه به جای قطب‌نمایِ عقل و وحی، دنباله‌رویِ «دلم» (هوا) شدم.
چه بسیار تشخیص‌ها که در طبابتِ جان و تن، به خاطرِ سوءظن یا خوش‌آیندِ دل، به خطا رفت…

«وَ الْعَمَلِ بِالشَّهْوَةِ»
از هر عملی که محرکِ آن نه مصلحت و حقیقت، بلکه میلِ آنی و لذتِ گذرا بود.
شهوت فقط جنسی نیست؛ شهوتِ قدرت، شهوتِ کلام، شهوتِ دیده شدن…
هر جا که «من» غلبه کرد و «حق» گم شد، من از آن توبه می‌کنم.

«وَ الْاَمْرِ بِالْمُنْکَر وَ النَّهْیِ عَنِ الْمَعْرُوفِ»
وای بر من اگر ترازویِ ارزشی‌ام چنان جابه‌جا شده باشد
که زشتی‌ها را زیبا جلوه دهم و نیکی‌ها را باز دارم؛
اگر با سکوتم، مسیری غلط را تایید کردم یا با سخنم، راهِ خیری را بستم…

«وَ فَسَادٍ فِی الْاَرْضِ»
از هر ردی که از من بر زمین ماند و به جای آبادانی، ویرانی به بار آورد.
فساد یعنی برهم زدنِ تعادل؛
توبه می‌کنم از هر تعادلی که در هستی، در اجتماع، یا در روانِ انسانی بر هم زدم.

«وَ جُحُودِ الْحَقِّ»
از آن لحظاتی که حق را دیدم، لرزشِ قلبم را حس کردم، اما زبانم به انکار چرخید؛
فقط برای آنکه منافعم به خطر نیفتد، یا غرورم جریحه‌دار نشود.
این «انکارِ آگاهانه»، سخت‌ترین دردِ جان است.

«وَ الْاِدْلَاءِ اِلَی الْحُکَّامِ بِغَیْرِ حَقٍّ»
توبه می‌کنم از نزدیک شدن به صاحبانِ قدرت برای رسیدن به مال یا مقامی که حقِ من نبود؛
از اینکه از نردبانِ ناحق بالا رفتم یا برای خوش‌آیندِ قدرتمندان، حقیقت را وارونه کردم.

«وَ الْمَکْرِ وَ الْخَدِیعَةِ وَ الْبُخْلِ»
و در نهایت، توبه می‌کنم از «نقشه‌کشی‌هایِ شوم»،
از «فریب دادنِ» جان‌هایِ بی‌پناه،
و از «بخل»…
بخلی که اجازه نداد از علمم، از عاطفه‌ام، و از مالم، آنچنان که تو خواستی به دیگران ببخشم.

برای ما که در دنیایِ روان‌پزشکی و روان‌شناسی به دنبالِ ریشه‌ی رفتارها هستیم، این لیست تکان‌دهنده است. این‌ها همان «آنتی‌ژن‌های» روح هستند که سیستمِ دفاعیِ معنوی را از کار می‌اندازند.

در این توبه، بنده در حالِ «سم‌زدایی» (Detoxification) است. 
او می‌داند که تا این موادِ سمی (مکر، فریب، بخل و تبعیت از هوا) از ظرفِ جان خارج نشوند، 
آن «اصلاحی» که در فرازِ قبل خواستیم، اتفاق نمی‌افتد.

آیا حس نمی‌کنی که این فراز، یک‌جور «تخلیه» برای «تجلی» است؟ 
یعنی تا از این‌ها خالی نشویم، جایِ خدا در دل باز نمی‌شود.

اَیُّ عَبْدٍ مِنْ عَبِیدِکَ … اَرَادَ صَاحِبَ کِتَابِی هَذَا بِظُلْمٍ اَوْ ضُرٍّ اَوْ مَکْرٍ اَوْ مَکْرُوهٍ اَوْ کَیْدٍ اَوْ خَدِیعَةٍ اَوْ نِکَایَةٍ اَوْ سِعَایَةٍ اَوْ فَسَادٍ اَوْ غَرَقٍ … فَاکْفِنِیهِ بِمَا شِیْتَ وَ کَیْفَ شِیْتَ وَ اَنَّی شِیْتَ.

این فراز، لحظه‌ی «پناهندگیِ محض» است. 
ما که در مسیرِ طبابت و یاری به خلق قدم برمی‌داریم، خوب می‌دانیم که هر نوری، سایه‌ای برمی‌انگیزد و هر قدمی به سوی صلاح، ممکن است خشمِ مفسدان را برانگیزد.
اینجا، بنده پس از آنکه خودش را در ترازوی نقد گذاشت و از زشتی‌ها توبه کرد، حالا تمامِ قد در پناهِ «سپرِ الهی» می‌ایستد و اینگونه می‌گوید.
این اوجِ «توکل» است. 
در روان‌شناسی، این حالت را می‌توان «برون‌سپاریِ اضطراب به یک منبعِ قدرتِ لایتناهی» نامید. 
وقتی بنده می‌گوید «بما شئت و کیف شئت»، در واقع بارِ سنگینِ «نگرانی از آینده» و «ترس از بدخواهان» را از روی شانه‌هایش برمی‌دارد و به خدا می‌سپارد.
برای یک پزشک، که گاهی در معرضِ قضاوت‌های ناعادلانه، حسادت‌های حرفه‌ای یا فشارهای اجتماعی قرار می‌گیرد، این دعا یک «حصارِ روانیِ پولادین» است. یعنی: «من به وظیفه‌ام (که صلاح و خدمت است) عمل می‌کنم و حفاظت از آبرو و جانم را به “کافیِ مهمات” می‌سپارم.»
چقدر این واژه‌ی «اَنَّی شِیْتَ» (هر جا و هر وقت که بخواهی) زیباست! یعنی حتی اگر بلا در یک قدمیِ من باشد، ایمان دارم که تو در همان لحظه و همان‌جا، راهِ گریز را می‌گشایی.

دلنوشته

«اَیُّ عَبْدٍ مِنْ عَبِیدِکَ…»
خدایا! هر بنده‌ای از بندگانت؛
چه دور، چه نزدیک،
چه آشکار، چه پنهان،
اگر قصدِ مرا کرده است…

اگر کسی اراده کرده که به من گزندی برساند؛
چه با «ظلم» که حقم را پایمال کند،
چه با «ضُرّ» که به جسم و جانم گزندی بزند،
چه با «مکر و کید و خدعه» که در تاریکی برایم نقشه بکشد…

خدایا، تو می‌بینی آن‌هایی را که با «نِکایَة» می‌خواهند زخم بزنند،
با «سِعایَة» و سخن‌چینی می‌خواهند آبرویم را نشانه بروند،
و با «فساد» می‌خواهند مسیرم را به لجن بکشند،
یا حتی با «غَرَق»، می‌خواهند مرا در گردابِ بلا فرو ببرند…

من در برابرِ این لشکرِ نامرئیِ بدخواهی‌ها، هیچ سلاحی ندارم جز تو.
من نه اهلِ مکرم، نه اهلِ کینه؛
من فقط به تو پناه آورده‌ام.

«فَاکْفِنِیهِ…»
پس تو مرا کفایت کن.
تو میانِ من و آن‌ها حائل شو.

«بِمَا شِیْتَ وَ کَیْفَ شِیْتَ وَ اَنَّی شِیْتَ»
به هر چه خودت می‌خواهی،
به هر گونه که خودت صلاح می‌دانی،
و در هر زمان و مکانی که اراده می‌کنی.

من برای تو «تعیینِ تکلیف» نمی‌کنم؛
نمی‌گویم چگونه نجاتم بده،
نمی‌گویم دشمنم را چگونه ادب کن؛
فقط می‌گویم: «تو مرا بس باش».

اللَّهُمَّ اَصْلِحْنِی، وَ اَصْلِحْ شَاْنِی، وَ اَصْلِحْ فَسَادَ قَلْبِی.
اَسْاَلُکَ … اَنْ تَصْرِفَ عَنِّی … الْمَقْتِ وَ الْغَضَبِ، وَ الْعُسْرِ وَ الضِّیقِ وَ فَسَادِ الضَّمِیرِ.
اللَّهُمَّ اِنِّی اُثْنِی عَلَیْکَ بِمَعُونَتِکَ عَلَی مَا نِلْتُ بِهِ الثَّنَاءَ عَلَیْکَ، وَ اُقِرُّ لَکَ عَلَی نَفْسِی بِمَا اَنْتَ اَهْلُهُ، وَ الْمُسْتَوْجِبُ لَهُ فِی قَدْرِ فَسَادِ نِیَّتِی وَ ضَعْفِ یَقِینِی.

این بخش از نیایش، گویی ورود به «هسته‌ی مرکزیِ اصلاح» است. 
ما که در کسوتِ طبابت، با «آناتومی» و «فیزیولوژی» سر و کار داریم، در اینجا به سراغِ «فیزیولوژیِ روح» می‌رویم؛ جایی که تمامِ رفتارهای بیرونی از آنجا منشأ می‌گیرد.
این عبارات نشان‌دهنده‌ی یک «خودآگاهیِ (Self-awareness) عمیق» است. کسی که به فسادِ نیت و ضعفِ یقینِ خود معترف است، در واقع در حالِ ریختنِ دیوارهای «عُجب» و «غرور» است.
در روان‌پزشکی، اولین قدمِ درمان، «پذیرشِ بیماری» است. و اینجا بنده با گفتنِ «فَسادِ نِیَّتی» و «ضَعفِ یَقینی»، تمامِ درهایِ توجیه را بر خود می‌بندد تا راه برای «شفای الهی» باز شود.
چقدر این تعادل زیباست: از یک سو طلبِ اصلاحِ قلب، و از سوی دیگر اقرار به ضعفِ یقین. 
این یعنی من می‌دانم که بیمارم، و می‌دانم که تنها تو طبیبی.

دلنوشته

«اللَّهُمَّ اَصْلِحْنِی…»
خدایا، مرا اصلاح کن.
نه فقط رفتارهایم را، بلکه تمامِ وجودم را.
«وَ اَصْلِحْ شَاْنِی…»
و شأن و روزگارِ مرا، آنچه به من منسوب است و آنچه بر من می‌گذرد، به صلاح آور.
«وَ اَصْلِحْ فَسَادَ قَلْبِی…»
و اما ریشه‌ی تمامِ دردها: «فسادِ قلبِ مرا» اصلاح کن.

در نگاهِ روان‌شناسی، «فسادِ قلب» شاید همان گره‌های کوری باشد که در ناخودآگاهِ ما ریشه دوانده؛ همان کینه‌ها، تضادها و تاریکی‌هایی که تا درمان نشوند، هیچ نسخه‌ی بیرونی کارگر نیست. 
انگار ما از خدا می‌خواهیم که مستقیماً به سراغِ «مرکزِ فرماندهیِ وجود ما» برود.

«اَسْاَلُکَ … اَنْ تَصْرِفَ عَنِّی…»
از تو می‌خواهم که دور کنی از من…
«الْمَقْتِ وَ الْغَضَبِ…»
زشت‌انگاری و خشم را.
خدایا، نگذار جانم با خشمِ ویرانگر مسموم شود؛ 
نگذار نسبت به بندگانت با غیظ و کینه بنگرم.
«وَ الْعُسْرِ وَ الضِّیقِ…»
و از من دور کن سختی و تنگنا را؛ 
چه در زندگی و چه در سینه.
بسیارند کسانی که دنیایشان وسیع است اما سینه‌شان چنان «تنگ» است که گویی راهِ نفس ندارند.

«وَ فَسَادَ الضَّمِیرِ…»
و دور کن از من «تباهیِ باطن» را.
این همان «پاتولوژیِ نفاق» است؛ 
اینکه درونم با بیرونم، و نیتم با عملم یکی نباشد. 
خدایا، نگذار وجدان و ضمیرم آسیب ببیند که اگر ضمیر فاسد شود، 
تشخیصِ حق از باطل ناممکن می‌گردد.

«اللَّهُمَّ اِنِّی اُثْنِی عَلَیْکَ بِمَعُونَتِکَ…»
خدایا، من تو را ستایش می‌کنم، 
اما می‌دانم که حتی همین ستایش کردنِ من هم، به یاری و مددِ خودِ توست.
اگر تو زبانم را نمی‌گشودی و دلم را راه نمی‌بردی، من کجا و حمدِ تو کجا؟
من با سرمایه‌ای که تو دادی، تو را می‌ستایم.

«وَ اُقِرُّ لَکَ عَلَی نَفْسِی بِمَا اَنْتَ اَهْلُهُ…»
و در پیشگاهت به کوتاهی‌های خود اقرار می‌کنم، آنچنان که شایسته‌ی عظمتِ توست؛
اقرار می‌کنم به آنچه تو به آن آگاهی و من از آن شرمسارم…

«فِی قَدْرِ فَسَادِ نِیَّتِی وَ ضَعْفِ یَقِینِی.»
اقرار می‌کنم به «ناخالصیِ نیتم» و «سُستیِ یقینم».
این صمیمانه‌ترین بخشِ واگویه‌ی یک طبیب با خدای خویش است.
خدایا، من اعتراف می‌کنم که گاهی در کارهای خیرم، نیت‌های غیرالهی نفوذ کرد؛
اعتراف می‌کنم که گاهی در برابرِ طوفان‌های زندگی، «یقینم» لرزید و شک بر جانم سایه انداخت.

(مَنْ یَحْفِرُ لِیَ الْبِیْرَ) وَ اصْرِفِ اللَّهُمَّ عَنِّی مِنْ شَرِّهِ وَ مَکْرِهِ وَ فَسَادِهِ وَ ضُرِّهِ مَا تَصْرِفُهُ عَنِ الْقَوْمِ الْمُتَّقِین، وَ عَمَّنْ قَادَ نَفْسَهُ لِدِینِ الدَّیَّانِ وَ مُنَادٍ یُنَادِی لِلْاِیمَانِ.
اَصْلِحْ لِی مَا فَسَدَ.
اَللّهُمَّ وَفِّرْ بِلُطْفِکَ نِیَّتی، وَ صَحِّحْ بِما عِنْدَکَ یَقینی، وَ اسْتَصْلِحْ بِقُدْرَتِکَ ما فَسَدَ مِنّی.
وَ عِنْدَکَ مِمّا فاتَ خَلَفٌ، وَ لِما فَسَدَ صَلاحٌ، وَ فیما اَنْکَرْتَ تَغْییرٌ.
بِاَبِی اَنْتُمْ وَ اُمِّی وَ نَفْسِی بِمُوَالاتِکُمْ عَلَّمَنَا اللَّهُ مَعَالِمَ دِینِنَا وَ اَصْلَحَ مَا کَانَ فَسَدَ مِنْ دُنْیَانَا.

اینجا دلنوشته، از «ترسِ آسیب» عبور می‌کند و به «یقینِ پناه» می‌رسد؛ 
از نگرانیِ چاه‌هایی که دیگران می‌کَنند، به آرامشِ دستی که چاه را بر خودِ حافرش برمی‌گرداند. 
انگار بنده می‌گوید: 
من در این میدان، اهلِ ضدحمله نیستم؛ 
اهلِ سپردن‌ام. 
من ابزارِ تاریکی را نمی‌شناسم، اما صاحبِ نور را می‌شناسم.
این فراز یک ستونِ محکم دارد:
تو از خدا فقط «حفاظت» نمی‌خواهی؛
«تحول» می‌خواهی.
و در تحول، دو درخواست کلیدی تکرار می‌شود:
«نیتِ کافی» و «یقینِ صحیح».

دلنوشته

«مَنْ یَحْفِرُ لِیَ الْبِیْرَ»
خدایا…
آن‌کس که برای من «چاه» می‌کند؛
آن‌کس که در سکوت، زیر پایم را خالی می‌کند؛
آن‌کس که با لبخند می‌آید و با نقشه می‌رود…
من او را نمی‌خواهم رسوا کنم،
من حتی نامش را نمی‌برم،
فقط به تو می‌سپارم؛
چون تو «بیناتر» از منی به پنهان‌کاری‌های پنهان.

«وَ اصْرِفِ اللَّهُمَّ عَنِّی مِنْ شَرِّهِ وَ مَکْرِهِ وَ فَسَادِهِ وَ ضُرِّهِ…»
و خدایا، از من دور کن شرّش را؛
مکرش را که عقل را خسته می‌کند؛
فسادش را که هوا را آلوده می‌سازد؛
و ضررش را که گاهی به جسم می‌رسد و گاهی به آبرو،
و گاهی—بدتر از همه—به ایمان.

«مَا تَصْرِفُهُ عَنِ الْقَوْمِ الْمُتَّقِین…»
همان‌گونه که شرّ بدخواهان را از اهلِ تقوا بازمی‌گردانی،
همان‌گونه هم از من بازگردان.

اینجا بنده جسارت نمی‌کند که بگوید «من متقی‌ام»،
اما آرزو می‌کند در دایره‌ی حفاظتِ متقین قرار بگیرد؛
مثل کسی که می‌گوید: خدایا، مرا در «حریمِ امنِ خودت» بنویس.

«وَ عَمَّنْ قَادَ نَفْسَهُ لِدِینِ الدَّیَّانِ وَ مُنَادٍ یُنَادِی لِلْاِیمَانِ.»
و نیز از آنانی که نفس‌شان را به دینِ «دیّان» مهار کردند—
آن‌ها که خود را به دستِ نفسِ سرکش نسپردند،
بلکه نفس را به سوی تو راندند؛
و آن‌ها که خود «ندا دهنده‌ی ایمان» شدند،
نه پژواکِ باطل.

خدایا…
من نمی‌خواهم فقط سالم بمانم؛
می‌خواهم از کسانی باشم که امنیت‌شان، از جنسِ «وظیفه» است:
امنیتِ کسی که برای حق، ایستاده است.

«اَصْلِحْ لِی مَا فَسَدَ.»
خدایا… آنچه خراب شده، درستش کن.
این جمله، عصاره‌ی تمامِ گریه‌های بی‌کلام است؛
وقتی آدم حتی نمی‌داند دقیقاً کجا شکست،
فقط می‌داند که چیزی درونش از «سلامت» افتاده.

«اَللّهُمَّ وَفِّرْ بِلُطْفِکَ نِیَّتی…»
خدایا، نیتِ مرا با لطفت «فراوان» و کامل کن؛
نیتِ من را از رگه‌های پنهانِ خودخواهی تهی کن؛
آن‌قدر خالصش کن که حتی اگر عملم کوچک بود،
در میزانِ تو بزرگ شود.

«وَ صَحِّحْ بِما عِنْدَکَ یَقینی…»
و یقینِ مرا با آنچه نزد توست، تصحیح کن.
یقینِ من گاهی با خبرها می‌لرزد،
با قضاوت‌ها ترک می‌خورد،
با تأخیرها خسته می‌شود.
اما آنچه «نزد تو»ست، تغییر نمی‌کند.
پس یقینِ مرا از زمین جدا کن
و به آسمانِ ثباتِ خودت گره بزن.

«وَ اسْتَصْلِحْ بِقُدْرَتِکَ ما فَسَدَ مِنّی.»
و با قدرتت، آنچه از من فاسد شده را «قابلِ صلاح» گردان؛
نه فقط ترمیمِ ظاهری،
بلکه «بازگرداندنِ قابلیتِ رشد».

خدایا…
گاهی آدم خراب می‌شود و بعد از آن،
حتی دیگر به خودش اعتماد ندارد.
تو آن قدرتی که «اعتمادِ از دست‌رفته‌ی روح» را بازمی‌گردانی.

«وَ عِنْدَکَ مِمّا فاتَ خَلَفٌ…»
و نزد تو، برای آنچه از دست رفت، جایگزین هست.
این یعنی:
هیچ حسرتی برای تو «تمام‌شده» نیست.
هیچ فرصتِ سوخته‌ای برای تو «تمام‌شده» نیست.
اگر چیزی رفت، تو می‌توانی بهترش را بیاوری—
نه الزاماً همان شکل،
اما همان معنا؛
همان برکت؛
همان نور.

«وَ لِما فَسَدَ صَلاحٌ…»
و برای هر فساد، صلاحی هست.
این امیدِ بزرگِ توبه است:
فساد پایانِ قصه نیست؛
فساد فقط یک هشدار است که می‌گوید: «برگرد».

«وَ فیما اَنْکَرْتَ تَغْییرٌ.»
و در آنچه من منکر شده‌ام—در آن تاریکی‌هایی که از آن بیزارم—
تغییر ممکن است.
خدایا،
من گاهی با دیدنِ برخی زشتی‌ها می‌گویم: «دیگر نمی‌شود…»
اما این جمله می‌گوید: «می‌شود.»
چون تو خدایِ تغییر هستی؛
تو می‌توانی مسیرِ یک انسان را،
یا حتی مسیرِ یک جامعه را،
با یک نفَسِ رحمت برگردانی.

و بعد…
دلنوشته از «من» عبور می‌کند و به «ما» می‌رسد؛
از فردیتِ تنها، به پیوندِ شفا‌بخشِ ولایت:

«بِاَبِی اَنْتُمْ وَ اُمِّی وَ نَفْسِی…»
پدرم، مادرم، جانم فدای شما…
این جمله فقط عشق نیست؛
این «اعتراف به مرجعیت درمان» است:
اعتراف به اینکه در جهانِ تاریکِ معیارها،
سیره‌ی شما معیارِ سلامت است.

«بِمُوَالاتِکُمْ عَلَّمَنَا اللَّهُ مَعَالِمَ دِینِنَا…»
به برکتِ دوستی و ولایتِ شما، خدا نشانه‌های دینمان را به ما آموخت؛
یعنی اگر خطِ راه نبودید، ما در بیابانِ برداشت‌ها و انحراف‌ها گم می‌شدیم.

«وَ اَصْلَحَ مَا کَانَ فَسَدَ مِنْ دُنْیَانَا.» 
و به برکتِ شما، آنچه از دنیایمان فاسد شده بود، اصلاح شد.
چون دنیا هم اگر به دستِ نفس بیفتد، تباه می‌شود؛
و اگر به دستِ هدایت بیفتد، دوباره «قابلِ زیستن» می‌شود.

@@@

مشتقات ریشۀ «فسد» در آیات قرآن:
«فسد & ارض»

وَ إِذا قيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ (11)
أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ‏ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ (12)
الَّذينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ميثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ‏ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (27)
وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ (30)
وَ إِذِ اسْتَسْقى‏ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ كُلُوا وَ اشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدينَ‏ (60)
وَ إِذا تَوَلَّى سَعى‏ فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فيها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ (205)
فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْيَتامى‏ قُلْ إِصْلاحٌ لَهُمْ خَيْرٌ وَ إِنْ تُخالِطُوهُمْ فَإِخْوانُكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَأَعْنَتَكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ (220)
فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمَّا يَشاءُ وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ‏ الْأَرْضُ وَ لكِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعالَمينَ (251)
فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ عَليمٌ بِالْمُفْسِدينَ‏ (63)
مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى‏ بَني‏ إِسْرائيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَميعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَميعاً وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ إِنَّ كَثيراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِي الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ (32)
إِنَّما جَزاءُ الَّذينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْديهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيا وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظيمٌ (33)
وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْديهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاءُ وَ لَيَزيدَنَّ كَثيراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً وَ أَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدينَ‏ (64)
وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَريبٌ مِنَ الْمُحْسِنينَ (56)
وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عادٍ وَ بَوَّأَكُمْ فِي الْأَرْضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِها قُصُوراً وَ تَنْحِتُونَ الْجِبالَ بُيُوتاً فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدينَ‏ (74)
وَ إِلى‏ مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْميزانَ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ (85)
وَ لا تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِراطٍ تُوعِدُونَ وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ تَبْغُونَها عِوَجاً وَ اذْكُرُوا إِذْ كُنْتُمْ قَليلاً فَكَثَّرَكُمْ وَ انْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدينَ‏ (86)
ثُمَّ بَعَثْنا مِنْ بَعْدِهِمْ مُوسى‏ بِآياتِنا إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَظَلَمُوا بِها فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدينَ‏ (103)
وَ قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ أَ تَذَرُ مُوسى‏ وَ قَوْمَهُ لِيُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ يَذَرَكَ وَ آلِهَتَكَ قالَ سَنُقَتِّلُ أَبْناءَهُمْ وَ نَسْتَحْيي‏ نِساءَهُمْ وَ إِنَّا فَوْقَهُمْ قاهِرُونَ (127)
وَ واعَدْنا مُوسى‏ ثَلاثينَ لَيْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ ميقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعينَ لَيْلَةً وَ قالَ مُوسى‏ لِأَخيهِ هارُونَ اخْلُفْني‏ في‏ قَوْمي‏ وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبيلَ الْمُفْسِدينَ‏ (142)
وَ الَّذينَ كَفَرُوا بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ إِلاَّ تَفْعَلُوهُ تَكُنْ فِتْنَةٌ فِي الْأَرْضِ وَ فَسادٌ كَبيرٌ (73)
وَ مِنْهُمْ مَنْ يُؤْمِنُ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ لا يُؤْمِنُ بِهِ وَ رَبُّكَ أَعْلَمُ بِالْمُفْسِدينَ‏ (40)
فَلَمَّا أَلْقَوْا قالَ مُوسى‏ ما جِئْتُمْ بِهِ السِّحْرُ إِنَّ اللَّهَ سَيُبْطِلُهُ إِنَّ اللَّهَ لا يُصْلِحُ عَمَلَ الْمُفْسِدينَ‏ (81)
آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدينَ‏ (91)
وَ يا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِكْيالَ وَ الْميزانَ بِالْقِسْطِ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدينَ‏ (85)
فَلَوْ لا كانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِكُمْ أُولُوا بَقِيَّةٍ يَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسادِ فِي الْأَرْضِ إِلاَّ قَليلاً مِمَّنْ أَنْجَيْنا مِنْهُمْ وَ اتَّبَعَ الَّذينَ ظَلَمُوا ما أُتْرِفُوا فيهِ وَ كانُوا مُجْرِمينَ (116)
قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِي الْأَرْضِ وَ ما كُنَّا سارِقينَ (73)
وَ الَّذينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ميثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ‏ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ (25)
الَّذينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّهِ زِدْناهُمْ عَذاباً فَوْقَ الْعَذابِ بِما كانُوا يُفْسِدُونَ‏ (88)
وَ قَضَيْنا إِلى‏ بَني‏ إِسْرائيلَ فِي الْكِتابِ لَتُفْسِدُنَ‏ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبيراً (4)
قالُوا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ‏ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً عَلى‏ أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ سَدًّا (94)
لَوْ كانَ فيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا فَسُبْحانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ (22)
وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ‏ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فيهِنَّ بَلْ أَتَيْناهُمْ بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعْرِضُونَ (71)
الَّذينَ يُفْسِدُونَ‏ فِي الْأَرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ (152)
وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدينَ‏ (183)
وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدينَ‏ (14)
قالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ (34)
وَ كانَ فِي الْمَدينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ‏ فِي الْأَرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ (48)
إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْيي‏ نِساءَهُمْ إِنَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدينَ‏ (4)
وَ ابْتَغِ فيما آتاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصيبَكَ مِنَ الدُّنْيا وَ أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدينَ‏ (77)
تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ (83)
قالَ رَبِّ انْصُرْني‏ عَلَى الْقَوْمِ الْمُفْسِدينَ‏ (30)
وَ إِلى‏ مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ ارْجُوا الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدينَ‏ (36)
ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذيقَهُمْ بَعْضَ الَّذي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (41)
أَمْ نَجْعَلُ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ كَالْمُفْسِدينَ‏ فِي الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقينَ كَالْفُجَّارِ (28)
وَ قالَ فِرْعَوْنُ ذَرُوني‏ أَقْتُلْ مُوسى‏ وَ لْيَدْعُ رَبَّهُ إِنِّي أَخافُ أَنْ يُبَدِّلَ دينَكُمْ أَوْ أَنْ يُظْهِرَ فِي الْأَرْضِ الْفَسادَ (26)
فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ (22)
فَأَكْثَرُوا فيهَا الْفَسادَ (12)

**«حسد، در کارِ قلب اختلال ایجاد می‌کند و [سرانجامش این است:] وَيُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ!»**

حسد صرفاً یک احساس گذرا نیست؛ بلکه اختلالی در نظم درونیِ انسان است. وقتی حسد به قلب رخنه می‌کند، تنها نمی‌آید؛ بلکه با خود نوعی آشفتگیِ ظریف می‌آورد: ناتوانی در شادمان شدن از خیرِ دیگران، تمایل به تعبیرِ «نعمت‌ها» به عنوان «ناعدالتی»، و سوءظنی پنهان به این امر که تقدیرِ الهی در تقسیمِ مواهب دچار لغزش شده است! در آن لحظه، «کارکردِ اصلی قلب» مختل می‌شود؛ یعنی تواناییِ قلب برای شکرگزاری، وضوحِ شهود و مهربانی، رو به زوال می‌رود.

یک قلبِ سالم، نعمت‌ها را به مثابه‌ی «نشانه» می‌بیند: نشانه‌ای از کرم خداوند، نشانه‌ای از ممکن بودنِ پیشرفت، و یادآوریِ این نکته که «روزی» کالایی محدود نیست که سرِ آن جنگ در بگیرد. اما حسد، لنزِ نگاه را تغییر می‌دهد. حسد روح را به‌گونه‌ای تربیت می‌کند که زندگی را یک «مسابقه‌ی مجموع-صفر» (برد-باخت) ببیند. در این نگاه، موفقیتِ دیگری به معنای شکستِ شخصیِ من، عزتِ دیگری تهدیدی برای من، و شفای دیگری چالشی برای ارزشِ وجودی من تلقی می‌شود. قلب دیگر مشغولِ «رشد» نیست، بلکه سرگرمِ «مقایسه» است؛ مشغولِ «عبادت» نیست، بلکه درگیرِ «محاسبه» است؛ مشغولِ «خدمت» نیست، بلکه در بندِ «کینه» است.

این اختلالِ درونی به‌ندرت پنهان باقی می‌ماند. یک وضعیت فاسدِ درونی، همواره به دنبال توجیهی بیرونی می‌گردد. حسد کم‌کم به دنبال متحدانی می‌گردد: «غیبت» برای کوچک کردن کسی که می‌درخشد، «کنایه» برای لکه‌دار کردن اعتبارها، «دلسوزی‌های ظاهری» که در واقع تخریب‌گرند، و استفاده از ادبیات اخلاقی به عنوان یک سلاح! گاهی حسد پشتِ نقابِ حق‌طلبی پنهان می‌شود (با شعارِ: من فقط عدالت می‌خواهم!) در حالی که در خلوت خود، از سقوطِ دیگری لذت می‌برد. آنچه به صورت یک لرزشِ قلبیِ خصوصی شروع شده بود، به یک موجِ اجتماعی تبدیل می‌شود.

به همین دلیل است که هشدار قرآن به شکلی روان‌شناختی، دقیق و تکان‌دهنده است: **«وَيُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ»** (و در زمین فساد می‌کنند). فساد فقط رشوه و جنایت نیست؛ فساد یعنی فرسایشِ «اعتماد»، مسموم کردنِ «روابط»، عادی‌سازیِ «سوءظن» و تبدیل کردنِ جوامع به میدانِ «رقابت‌های فرساینده». وقتی حسد به یک خُلقِ جمعی تبدیل شود، نهادها ضعیف می‌شوند: شایستگی‌ها انکار می‌گردد، اخلاص‌ها مورد تردید قرار می‌گیرد.

درمان دقیقاً از همان‌جایی آغاز می‌شود که بیماری شروع شده بود: از درون. درمانِ حسد، تمرین دادنِ قلب برای بازگشت به «حکمت الهی»، شناختِ نعمت‌ها بدونِ تلخ‌کامی، و تمرینِ یک «شکرگزاریِ منضبط» است که وابسته به مقایسه با دیگران نباشد. انسان می‌تواند یاد بگیرد که برای دیگران طلبِ «خیر» کند؛ نه به عنوان یک ژستِ احساسی، بلکه به عنوان یک «درمانِ معنوی». این کار آن حلقه‌ی باطلی را که آرامشِ من را به شکستِ دیگری گره زده است، می‌شکند و قلب را به کارکردِ اصلی‌اش باز می‌گرداند: صدق، رحمت و توکل.

وقتی قلب اصلاح شود، جامعه سود می‌برد. کسی که بر حسد پیروز می‌شود، صرفاً یک آدمِ «مهربان‌تر» نیست، بلکه او انسانی «امن‌تر» است. کلماتش پاک‌تر می‌شوند و کنش‌هایش از دست‌اندازی و فریب فاصله می‌گیرند. او دیگر نیازی ندارد برای سقوطِ دیگران چاه بکند. او به اذن پروردگار، به جای «افساد»، به منبعِ «صلاح» تبدیل می‌شود.

در نهایت، مبارزه با حسد صرفاً یک ارتقای اخلاقیِ ساده نیست؛ بلکه یک «عدالتِ درونی» است. این مبارزه از ایمان محافظت می‌کند، کرامت انسانی را پاس می‌دارد و یکی از رایج‌ترین مسیرهایی را که در آن «تاریکیِ فردی» به «فسادِ جمعی» تبدیل می‌شود، سد می‌کند: **وَيُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ.**

دلنوشته

«مُفسدین فی‌الأرض»

خدایا…
گاهی آدم خیال می‌کند «فساد» یعنی فقط شکستنِ قانون‌ها؛ یعنی دزدی و فحشا و خون‌ریزیِ آشکار.
اما من هرچه بیشتر به آیه‌ها و روایت‌ها نزدیک می‌شوم، می‌فهمم فساد، قبل از آن‌که در خیابان دیده شود، «در قلب جا می‌گیرد»؛ و قبل از آن‌که به زمین برسد، «در نسبتِ انسان با حقّ» رخ می‌دهد.

قرآن پرسیده است:
آیا آنان که ایمان آوردند و عمل صالح کردند، مثل مفسدان در زمین‌اند؟
و آیا متقین مثل فُجّارند؟

و در روایت، پاسخ چنان تیز است که آدم را از خوابِ بی‌طرفی می‌پراند:
ایمان و عمل صالح، فقط «یک اخلاقِ عمومی» نیست؛ «جبهه دارد».
و فساد هم فقط «یک خطای فردی» نیست؛ «پرچم دارد».

روایت، مصداق می‌گذارد:
از یک سو «امیرالمؤمنین(ع) و اصحابِ او»؛
و از سوی دیگر، کسانی که فسادشان در زمین، از «فسادِ نسبت با ولایت» آغاز شد—نه از یک خطای کوچکِ رفتاری.

پس منِ طبیبِ جان باید بپرسم:
«فسادِ من از کجا شروع می‌شود؟»
از کدام نقطه که اگر درمان نشود، تبدیل به «افساد فی‌الأرض» می‌گردد؟

1) فسادِ پنهان: «کراهتِ آنچه خدا نازل کرد»
حدیثِ امام باقر(ع) پرده را کنار می‌زند:
«ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ… فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ»

کراهت… یعنی ممکن است انسان ظاهراً در دایره‌ی دین بماند، اما در عمقِ دل، از یک حقیقتِ الهی «بدش بیاید».
و این «بد آمدن»، همان میکروبِ خاموشی است که بعداً همه‌ی اعمال را می‌ریزد؛ نه کم می‌کند—«حبط» می‌کند.

خدایا،
گاهی من هم از حق بدَم می‌آید وقتی به ضررم باشد؛
از عدل بدَم می‌آید وقتی سهمِ من را کم کند؛
از صدق بدَم می‌آید وقتی آبرویِ ساختگیِ من را تهدید کند.

پس فساد، اول «سلیقه‌ی قلب» را عوض می‌کند:
آدم به جای اینکه حق را دوست بدارد، «حق را تحمل می‌کند»… و این آغازِ سقوط است.

2) فسادِ اجتماعی: «قطعِ رحم» به عنوان نشانه
در همان نقل، آیه‌ی تکان‌دهنده می‌آید:
«فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ…»

یعنی افساد فی‌الأرض یک علامتِ واضح دارد:
«قطع رحم»؛ بریدنِ رشته‌های پیوند، شکستنِ خانواده، قبیله، امت، و مهم‌تر «رحمِ ایمانی».

فساد وقتی گسترش می‌یابد که رابطه‌ها را می‌بُرد:
بین برادر و برادر، دوست و دوست، عالم و مردم، و مردم با امامِ حق.

پس خدایا،
هر جا دیدم زبانم رابطه‌ای را می‌سوزاند،
هر جا دیدم قضاوتم پیوندی را قطع می‌کند،
هر جا دیدم حق‌طلبی‌ام تبدیل به نفرت می‌شود،
بدانم به حریمِ «مفسدین فی‌الأرض» نزدیک شده‌ام—حتی اگر نماز شب بخوانم.

3) «کتابٌ أنزلناه…» یعنی نقشه‌ی تدبّر برای اهلِ لُبّ
در روایتِ امام صادق(ع)، آیه‌ی «کتابٌ أنزلناه… لِیَدَّبَّروا…» به امیرالمؤمنین(ع) و ائمه(ع) گره می‌خورد؛ و «اولوا الالباب» هم در همان مسیر معنا می‌شود.

پس تدبّرِ واقعی—آن تدبّری که «برکت» می‌آورد—این نیست که فقط مفاهیم را بفهمم؛
بلکه این است که «راهِ قرآن را در چهره‌ی حجت‌های خدا ببینم».

فساد از جایی آغاز می‌شود که آدم «تفسیر» را از «ولایت» جدا کند:
قرآن بماند، اما امامِ قرآن حذف شود؛
آیه بماند، اما میزانِ آیه کنار گذاشته شود.

و عجیب نیست که امیرالمؤمنین(ع) به این حقیقت افتخار می‌کرد:
چون این موهبت، فقط دانش نبود؛ «میزان بود»: ترازو برای تشخیصِ صالح از مفسد.

4) معیارِ عمل صالح: طاعت‌هایی که تمدن می‌سازد
در نقلِ ابن عباس، مصادیق «آمنوا و عملوا الصالحات» ذکر می‌شود؛ و سپس از امیرالمؤمنین(ع) سیمایی می‌دهد که عمل صالح را از عبادتِ فردی بیرون می‌کشد و وارد «احیای سنن، اماته بدع، گشودن باب فتوا، ساختن علم، عمرانِ راه، جهاد با کفار و بغات» می‌کند.

اینجا یک نکته‌ی بالینی برای روح روشن می‌شود:
عمل صالح فقط «کمّیت عبادت» نیست؛ «جهتِ عبادت» است.
ممکن است کسی شب‌ها زیاد بایستد، اما روزها در زمین «بذرِ فسادِ اعتماد» بپاشد.

پس خدایا،
به من عبادتی بده که «ثمر اجتماعیِ صلاح» داشته باشد:
زبانم را سازنده کن، نه برنده؛
حضورم را مرهم کن، نه محرکِ حسادت و فتنه.

5) ریشه‌ی ریشه‌ها: حسدِ ابلیس، فساد را از آسمان به زمین آورد
و آن حدیثِ بلندِ امام صادق(ع) مثل یک MRI از تاریخِ فساد است:
ابلیس سال‌ها در صفِ عبادت بود، اما فرمانِ سجده، آنچه را در قلبش پنهان بود بیرون کشید: «حسد».

حسد، همان بیماری است که می‌تواند «ظاهرِ قدسی» بسازد و «باطنِ سقوط» را پنهان کند.
ابلیس مشکلِ علمی نداشت؛ مشکلِ قلبی داشت.
مشکلِ فقهی نداشت؛ مشکلِ «قبولِ فضیلتِ دیگری» داشت.
و همین حسد، به یک «امتناع از اطاعت» تبدیل شد—و از آنجا، به طغیان و افساد.

اینجا من می‌فهمم چرا حسد در مقاله‌مان «اختلالِ قلب» بود:
چون حسد، کارکردِ قلب را از «سجده» به «اعتراض» می‌برد؛
از «تسلیم» به «توجیه»؛
از «ذکر» به «قیاسِ خود با دیگری».

و وقتی قلب به این نقطه رسید، فساد دیگر فقط یک میلِ شخصی نیست؛
می‌شود پروژه: شبکه‌سازیِ کینه، تولیدِ شبهه، تخریبِ رابطه‌ها، و بریدنِ رحم‌ها.

خدایا،
مرا از مفسدین فی‌الأرض ندان، حتی اگر فسادِ من «محترمانه» باشد.
حتی اگر با واژه‌های دینی توجیهش کنم.
حتی اگر در لباسِ خیرخواهی پنهانش کنم.

پروردگارا،
اگر در دلِ من «کراهتِ حق» هست، آن را به محبت بدل کن.
اگر در جانِ من «حسد» هست، آن را به غبطه‌ی پاک و دعا برای دیگران تبدیل کن.
اگر زبانِ من «قطع رحم» می‌کند، آن را به صله و اصلاح عادت بده.

و مهم‌تر از همه:
«دلِ مرا در مسیرِ ولایت ثابت بدار»؛
که مرزِ صالح و مفسد، آنجاست که قلب، با حجتِ تو چه می‌کند.

«اَللّٰهُمَّ أَصْلِحْ مِنّی ما کانَ فاسِداً…»

ادامه مطالب با این آیات سوره یوسف:
برادران حسود هم مدعی شدند و قسم خوردند که: «تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِي الْأَرْضِ» اما تقدیرات حکیمانه خدا دستشونو رو کرد که عیب حسد و استعمال آن نسبت به نور یوسف، معناش افساد فی الارض است و اونها با سرقت یوسف از پدر دقیقا شدند مفسدین فی الارض و اگر مهربانی یوسف در حق آنها نبود راه بازگشتی وجود نداشت.
[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۶۹ الى ۸۲]

وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ يُوسُفَ آوى إِلَيْهِ أَخاهُ قالَ إِنِّي أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (۶۹)
و هنگامى كه بر يوسف وارد شدند، برادرش [بنيامين‏] را نزد خود جاى داد [و] گفت: «من برادر تو هستم.» بنابراين، از آنچه [برادران‏] مى‏‌كردند، غمگين مباش.

فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ (۷۰)
پس هنگامى كه آنان را به خوار و بارشان مجهز كرد، آبخورى را در بارِ برادرش نهاد. سپس [به دستور او] نداكننده‌‏اى بانگ درداد: «اى كاروانيان، قطعاً شما دزد هستيد.»

قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ ما ذا تَفْقِدُونَ (۷۱)
[برادران‏] در حالى كه به آنان روى كردند، گفتند: «چه گم كرده‌‏ايد؟»

قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ (۷۲)
گفتند: «جام شاه را گم كرده‌‏ايم، و براى هر كس كه آن را بياورد يك بار شتر خواهد بود.» و [متصدى گفت:] «من ضامن آنم.»

قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِي الْأَرْضِ وَ ما كُنَّا سارِقِينَ (۷۳)
گفتند: «به خدا سوگند، شما خوب مى‌‏دانيد كه ما نيامده‏‌ايم در اين سرزمين فساد كنيم و ما دزد نبوده‏‌ايم.»

قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِينَ (۷۴)
گفتند: «پس، اگر دروغ بگوييد، كيفرش چيست؟»

قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِي رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ (۷۵)
گفتند:«كيفرش [همان‏] كسى است كه [جام‏] در بار او پيدا شود. پس كيفرش خود اوست. ما ستمكاران را اين گونه كيفر مى‌‏دهيم.»

فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخِيهِ كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ (۷۶)
پس [يوسف‏] به [بازرسى‏] بارهاى آنان، پيش از بار برادرش، پرداخت. آنگاه آن را از بار برادرش [بنيامين‏] در آورد. اين گونه به يوسف شيوه آموختيم. [چرا كه‏] او در آيين پادشاه نمى‌‏توانست برادرش را بازداشت كند، مگر اينكه خدا بخواهد [و چنين راهى بدو بنمايد]. درجات كسانى را كه بخواهيم بالا مى‏‌بريم و فوق هر صاحب دانشى دانشورى است.

قالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ (۷۷)
گفتند: «اگر او دزدى كرده، پيش از اين [نيز] برادرش دزدى كرده است. «يوسف اين [سخن‏] را در دل خود پنهان داشت و آن را برايشان آشكار نكرد [ولى‏] گفت: «موقعيت شما بدتر [از او]ست، و خدا به آنچه وصف مى‌‏كنيد داناتر است.»

قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ (۷۸)
گفتند: «اى عزيز، او پدرى پير سالخورده دارد؛ بنابراين يكى از ما را به جاى او بگير، كه ما تو را از نيكوكاران مى‏‌بينيم.»

قالَ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاَّ مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ (۷۹)
گفت: «پناه به خدا، كه جز آن كس را كه كالاى خود را نزد وى يافته‌‏ايم بازداشت كنيم، زيرا در آن صورت قطعاً ستمكار خواهيم بود.»

فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا قالَ كَبِيرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِي يُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى يَأْذَنَ لِي أَبِي أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ لِي وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ (۸۰)
پس چون از او نوميد شدند، رازگويان كنار كشيدند. بزرگشان گفت: «مگر نمى‏‌دانيد كه پدرتان با نام خدا پيمانى استوار از شما گرفته است و قبلا [هم‏] در باره يوسف تقصير كرديد؟ هرگز از اين سرزمين نمى‏‌روم تا پدرم به من اجازه دهد يا خدا در حق من داورى كند، و او بهترين داوران است.

ارْجِعُوا إِلى‏ أَبِيكُمْ فَقُولُوا يا أَبانا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا إِلاَّ بِما عَلِمْنا وَ ما كُنَّا لِلْغَيْبِ حافِظِينَ (۸۱)
پيش پدرتان بازگرديد و بگوييد: اى پدر، پسرت دزدى كرده، و ما جز آنچه مى‏‌دانيم گواهى نمى‌‏دهيم و ما نگهبان غيب نبوديم.

وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها وَ الْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنا فِيها وَ إِنَّا لَصادِقُونَ (۸۲)
و از [مردم‏] شهرى كه در آن بوديم و كاروانى كه در ميان آن آمديم جويا شو، و ما قطعاً راست مى‏‌گوييم.

این تحلیلِ پاتولوژیک از داستانِ یوسف (ع)،
پرده‌ی دیگری از سیمایِ «مفسدین فی‌الأرض» را کنار می‌زند:
«انکارِ درونی».
برادران یوسف، دقیقاً همان کاری را می‌کنند که بسیاری از ما در گیرودارِ «توجیهِ رفتارهایمان» انجام می‌دهیم: فریادِ مظلوم‌نمایی و ادعایِ صلاح، در حالی که ریشه‌ی اصلیِ فساد، همان «حسدِ پنهان» در قلب‌مان است که نور را هدف گرفته است.
داستان یوسف نشان می‌دهد که «افساد» یک ریشه روانی عمیق دارد: 
جایگزین کردنِ «خود» به جای «نور». 
برادران یوسف می‌خواستند خودشان در مرکزِ توجه پدر باشند، نه یوسف.
این (پاتولوژیِ خودمحوری در برابرِ نورِ الهی) است.

دلنوشته 

«پاتولوژیِ انکار؛ وقتی مفسد، خود را مُصلِح می‌بیند»

خداوندا…
عجیب‌ترین پرده‌ی نمایشِ فساد، 
آنجاست که مفسد، 
دست‌هایش را بالا می‌گیرد و قسم می‌خورد: 
«تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِي الْأَرْضِ»
(به خدا سوگند شما می‌دانید که ما نیامده‌ایم در این سرزمین فساد کنیم).

در نگاهِ یک «طبیبِ جان»، 
این ادعا نه یک حرفِ ساده، 
که یک «مکانیسمِ دفاعیِ روانی» است. 
این همان نقطه‌ای است که «نفاق» با «خودفریبی» پیوند می‌خورد. 
برادرانِ یوسف، گمان می‌کردند فساد یعنی دزدیِ یک پیمانه! 
آن‌ها نمی‌دیدند که «افسادِ اصلی»، 
همان روزی رخ داد که آن‌ها «نور» (یوسف) را از «کانونِ خانواده» (پدر/ولایت) جدا کردند.

«فساد، یعنی جدا کردنِ مخلوق از خاستگاهِ نورش.»

وقتی آن‌ها یوسف را بردند، 
در واقع «عقلانیتِ الهی» را از متنِ زندگیِ خود حذف کردند. 
و این، ریشه‌ای‌ترین فساد است. 
بقیه‌ی اعمال، تنها شاخ و برگ‌هایِ این ریشه‌ی فاسد بود.

حسد، موتورِ محرکِ افساد
این داستانِ عبرت‌آموز به ما می‌گوید: 
هرجا که «حسد» باشد، «نور» در خطر است. 
برادران یوسف، یوسف را به خاطرِ زیبایی، محبوبیت و برتری‌اش نمی‌خواستند؛ 
آن‌ها می‌خواستند او نباشد تا خودشان دیده شوند.
فسادِ آن‌ها از اینجا شروع شد: 
«حذفِ دیگری» برای «اثباتِ خود».
آیا این، تعریفِ دقیقِ بسیاری از رقابت‌هایِ اجتماعیِ ما نیست؟ 
ما یوسف‌هایِ زمانه را—شایستگان را، دانایان را، پاکان را—نه با چاه، بلکه با غیبت، با تهمت و با انزوا، از میدان به در می‌کنیم و بعد ادعا می‌کنیم: «ما برای اصلاح آمدیم!»

تله‌ی روانیِ «فرافکنی» (Projection)
آن لحظه که گفتند:
«إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ»
(اگر او دزدی کرده، برادرش هم قبلاً دزدی کرده)، 
اوجِ پاتولوژیِ فساد است.
ذهنِ فاسد، برای فرار از گناهِ خود، به دنبالِ «الگو سازی» است. 
آن‌ها با متهم کردنِ یوسف (به دزدی)، 
در حالِ اعترافِ ناخودآگاه به گناهِ قدیمیِ خودشان (دزدیدنِ یوسف از پدر) بودند.
مفسد، همیشه در دیگران به دنبالِ «جرمِ خود» می‌گردد تا وجدانِ معذبش را آرام کند.

درمانِ «یوسفی»؛ وقتی طبیب، درِ خروج را می‌بندد
زیباییِ کارِ یوسف (ع) در این است: 
او آن‌ها را به حالِ خود رها نکرد. 
یوسف، با یک تدبیرِ الهی، آن‌ها را در موقعیتی قرار داد که مجبور شدند «با گذشته‌ی خود» روبرو شوند.
یوسفِ عزیز، آن‌ها را به «نقطه جوشِ اعتراف» رساند. 
تا زمانی که آن‌ها انکار می‌کردند، قابلِ درمان نبودند. 
اما وقتی در برابرِ واقعیت قرار گرفتند و از «عزیز» ناامید شدند، به خود بازگشتند:
«فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا».

خداوندا…
من از برادرانِ یوسف می‌آموزم که برای اصلاحِ جان، 
گاهی لازم است که «نور» (یوسف)، راهِ گریزمان را ببندد.
گاهی لازم است که تمامِ توجیه‌هایمان با شکست روبرو شود تا «دزدی‌هایِ قلبمان» را اعتراف کنیم.
آن‌ها اگر یوسف نبود، در همان جهلِ خود می‌ماندند و برای همیشه «مفسد فی‌الأرض» باقی می‌ماندند.
اگر «رحمتِ یوسفی» نبود، راهِ بازگشتی به آغوشِ پدر (توحید/ولایت) نبود.

پروردگارا!
من هم در دل، یوسف‌هایِ بسیاری را قربانی کرده‌ام.
نورهایِ بسیاری را به خاطرِ حسدِ خودم پوشانده‌ام.
من هم به دروغ، ادعایِ اصلاح‌گری داشته‌ام، 
در حالی که درونم پر از کینه و تفرقه بوده است.

مرا به همان نقطه‌ای برسان که برادرانِ یوسف رسیدند:
نقطه‌ی «نومیدی از غیرِ تو»، و «بازگشت به حقیقتِ خویش».
مرا از آن مفسدانی قرار نده که عمرشان را صرفِ انکارِ فسادِ خویش می‌کنند، 
بلکه مرا از آنانی قرار ده که به دستِ «نورِ تو»، 
با گناهِ خویش روبرو می‌شوند و به سویِ «رحمتِ تو» باز می‌گردند.

«ای یوسفِ سرزمینِ قلب‌ها، ما را یک لحظه به حالِ خودمان رها مکن.»

ریشه‌ی افساد، از آن‌جا آغاز می‌شود که امت، میان «غدیر» و «سقیفه» دست به انتخاب می‌زند.

در این حدیث داستان غدیر و سقیفه بیان شده که رسول خدا ص برای پیشگیری از افساد فی الارض توسط اهل حسادت، داستان معرفی جانشین خود را به فرمان الهی انجام دادند اما متاسفانه اختیار و انتخاب اهل حسادت منافق یکتاپرستی که نتیجه انتخاب منتخب رسول خدا ص باشد نبوده و نیست و آنها گزینه منتخب خودشونو از میزگردی که در سقیفه تشکیل دادند انتخاب کردند و این انتخاب سرنوشت ساز، شد اتیولوژی هر افساد فی الارضی که بعد از رسول خدا پیش آمد و تا ظهور مهدی آل محمد ع این داستان همیشه تکرار شده و ادامه دارد:
«…قَالَ فَمَرِضَتْ قُلُوبُ الْقَوْمِ لَمَّا شَاهَدُوا ذَلِكَ مُضَافاً إِلَى مَا كَانَ مِنْ مَرَضِ أَجْسَامِهِمْ لَهُ وَ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع فَقَالَ اللَّهُ عِنْدَ ذَلِكَ‏ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ‏ أَيْ فِي قُلُوبِ هَؤُلَاءِ الْمُتَمَرِّدِينَ الشَّاكِّينَ النَّاكِثِينَ لِمَا أَخَذْتَ عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْعَةِ عَلِيٍّ ع‏ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً بِحَيْثُ تَاهَتْ لَهُ قُلُوبُهُمْ جَزَاءً بِمَا أَرَيْتَهُمْ مِنْ هَذِهِ الْآيَاتِ وَ الْمُعْجِزَاتِ‏ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ‏ مُحَمَّداً وَ يَكْذِبُونَ فِي قَوْلِهِمْ إِنَّا عَلَى الْعَهْدِ وَ الْبَيْعَةِ مُقِيمُونَ قَوْلُهُ‏ عَزَّ وَ جَلَ‏: وَ إِذا قِيلَ‏ لَهُمْ‏ لا تُفْسِدُوا فِي‏ الْأَرْضِ‏ قالُوا إِنَّما نَحْنُ‏ مُصْلِحُونَ‏ أَلا إِنَّهُمْ‏ هُمُ‏ الْمُفْسِدُونَ‏ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ‏ قَالَ الْإِمَامُ ع قَالَ الْعَالِمُ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ ع إِذَا قِيلَ لِهَؤُلَاءِ النَّاكِثِينَ لِلْبَيْعَةِ فِي يَوْمِ الْغَدِيرِ لَا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بِإِظْهَارِ نَكْثِ الْبَيْعَةِ لِعِبَادِ اللَّهِ الْمُسْتَضْعَفِينَ فَتُشَوِّشُونَ عَلَيْهِمْ دِينَهُمْ وَ تُحَيِّرُونَهُمْ فِي مَذَاهِبِهِمْ‏ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ‏ لِأَنَّنَا لَا نَعْتَقِدُ دِينَ مُحَمَّدٍ وَ لَا غَيْرَ دِينِ مُحَمَّدٍ ص وَ نَحْنُ فِي الدِّينِ مُتَحَيِّرُونَ فَنَحْنُ نَرْضَى فِي الظَّاهِرِ بِمُحَمَّدٍ بِإِظْهَارِ قَبُولِ دِينِهِ وَ شَرِيعَتِهِ وَ نَقْضِي فِي الْبَاطِنِ عَلَى شَهَوَاتِنَا فَنَتَمَتَّعُ وَ نَتْرُكُهُ وَ نُعْتِقُ أَنْفُسَنَا مِنْ رِقِّ مُحَمَّدٍ ص وَ نَكُفُّهَا مِنْ طَاعَةِ ابْنِ عَمِّهِ عَلِيٍّ لِكَيْ إِنْ أَبَّدَ أَمْرَهُ فِي الدُّنْيَا كُنَّا قَدْ تَوَجَّهْنَا عِنْدَهُ وَ إِنِ اضْمَحَلَّ أَمْرُهُ كُنَّا قَدْ سَلَّمْنَا عَلَى أَعْدَائِه‏…»
[تفسير الإمام عليه السلام‏] 
قَالَ الْإِمَامُ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ ع:‏ 
إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص لَمَّا أَوْقَفَ‏ الْعَالِمَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ ع فِي يَوْمِ الْغَدِيرِ مَوْقِفَهُ الْمَشْهُورَ الْمَعْرُوفَ ثُمَّ قَالَ يَا عِبَادَ اللَّهِ انْسُبُونِي فَقَالُوا أَنْتَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ بْنِ هَاشِمِ بْنِ عَبْدِ مَنَافٍ ثُمَّ قَالَ أَيُّهَا النَّاسُ أَ لَسْتُ أَوْلَى بِكُمْ مِنْكُمْ بِأَنْفُسِكُمْ فَأَنَا مَوْلَاكُمْ أَوْلَى بِكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ قَالُوا بَلَى يَا رَسُولَ اللَّهِ فَنَظَرَ إِلَى السَّمَاءِ وَ قَالَ اللَّهُمَّ اشْهَدْ يَقُولُ هُوَ ذَلِكَ وَ هُمْ يَقُولُونَ‏ ذَلِكَ ثَلَاثاً ثُمَّ قَالَ أَلَا مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ وَ أَوْلَى بِهِ فَهَذَا مَوْلَاهُ‏ وَ أَوْلَى بِهِ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ ثُمَّ قَالَ قُمْ يَا أَبَا بَكْرٍ فَبَايِعْ لَهُ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنِينَ فَقَامَ فَفَعَلَ ذَلِكَ وَ بَايَعَ لَهُ‏ ثُمَّ قَالَ قُمْ يَا عُمَرُ فَبَايِعْ لَهُ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنِينَ فَقَامَ فَبَايَعَ‏ ثُمَّ قَالَ بَعْدَ ذَلِكَ لِتَمَامِ التِّسْعَةِ ثُمَّ لِرُؤَسَاءِ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ فَبَايَعُوا كُلُّهُمْ فَقَامَ مِنْ بَيْنِ جَمَاعَتِهِمْ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ وَ قَالَ بَخْ بَخْ لَكَ يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ أَصْبَحْتَ مَوْلَايَ وَ مَوْلَى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ ثُمَّ تَفَرَّقُوا عَنْ ذَلِكَ وَ قَدْ وُكِّدَتْ عَلَيْهِمُ الْعُهُودُ وَ الْمَوَاثِيقُ ثُمَّ إِنَّ قَوْماً مِنْ مُتَمَرِّدِيهِمْ وَ جَبَابِرَتِهِمْ تَوَاطَئُوا بَيْنَهُمْ إِنْ كَانَتْ لِمُحَمَّدٍ ص كَائِنَةٌ لَنَدْفَعَنَّ عَنْ عَلِيٍّ هَذَا الْأَمْرَ وَ لَا نَتْرُكَنَّهُ لَهُ فَعَرَفَ اللَّهُ ذَلِكَ مِنْ قِبَلِهِمْ وَ كَانُوا يَأْتُونَ رَسُولَ اللَّهِ ص وَ يَقُولُونَ لَقَدْ أَقَمْتَ عَلِيّاً أَحَبَّ خَلْقِ اللَّهِ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَيْكَ وَ إِلَيْنَا كَفَيْتَنَا بِهِ مَئُونَةَ الظَّلَمَةِ لَنَا وَ الْجَائِرِينَ فِي سِيَاسَتِنَا وَ عَلِمَ اللَّهُ تَعَالَى فِي قُلُوبِهِمْ خِلَافَ ذَلِكَ مِنْ مُوَالاةِ بَعْضِهِمْ لِبَعْضٍ‏ وَ أَنَّهُمْ عَلَى الْعَدَاوَةِ مُقِيمُونَ وَ لِدَفْعِ الْأَمْرِ عَنْ مُحِقِّهِ‏ مُؤْثِرُونَ فَأَخْبَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مُحَمَّداً عَنْهُمْ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ وَ مِنَ‏ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ‏ الَّذِي أَمَرَكَ بِنَصْبِ عَلِيٍّ إِمَاماً وَ سَائِساً لِأُمَّتِكَ وَ مُدَبِّراً وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ‏ بِذَلِكَ وَ لَكِنَّهُمْ مُوَاطِئُونَ عَلَى هَلَاكِكَ وَ هَلَاكِهِ يُوَطِّنُونَ أَنْفُسَهُمْ عَلَى التَّمَرُّدِ عَلَى عَلِيٍّ إِنْ كَانَتْ بِكَ كَائِنَةٌ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ: يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ‏ قَالَ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ ع فَاتَّصَلَ‏ ذَلِكَ مِنْ مُوَاطَاتِهِمْ وَ قِيلِهِمْ فِي عَلِيٍّ ع وَ سُوءِ تَدْبِيرِهِمْ عَلَيْهِ بِرَسُولِ اللَّهِ ص فَدَعَاهُمْ وَ عَاتَبَهُمْ فَاجْتَهَدُوا فِي الْأَيْمَانِ وَ قَالَ أَوَّلُهُمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا اعْتَدَدْتُ بِشَيْ‏ءٍ كَاعْتِدَادِي بِهَذِهِ الْبَيْعَةِ وَ لَقَدْ رَجَوْتُ أَنْ يَفْسَحَ اللَّهُ بِهَا لِي فِي الْجِنَانِ‏ وَ يَجْعَلَنِي فِيهَا مِنْ أَفْضَلِ النُّزَّالِ وَ السُّكَّانِ وَ قَالَ ثَانِيهِمْ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا وَثِقْتُ بِدُخُولِ الْجَنَّةِ وَ النَّجَاةِ مِنَ النَّارِ إِلَّا بِهَذِهِ الْبَيْعَةِ وَ اللَّهِ مَا يَسُرُّنِي إِنْ نَقَضْتُهَا أَوْ نَكَثْتُ بَعْدَ مَا أَعْطَيْتُ مِنْ نَفْسِي مَا أَعْطَيْتُ وَ إِنْ كَانَ لِي طِلَاعَ مَا بَيْنَ الثَّرَى إِلَى الْعَرْشِ لَئَالِي رَطْبَةٌ وَ جَوَاهِرُ فَاخِرَةٌ وَ قَالَ ثَالِثُهُمْ وَ اللَّهِ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَقَدْ صِرْتُ مِنَ الْفَرَحِ بِهَذِهِ الْبَيْعَةِ مِنَ السُّرُورِ وَ الْفَتْحِ مِنَ الْآمَالِ فِي رِضْوَانِ اللَّهِ مَا أَيْقَنْتُ أَنَّهُ لَوْ كَانَتْ عَلَيَّ ذُنُوبُ أَهْلِ الْأَرْضِ كُلِّهَا لَمُحِّصَتْ عَنِّي بِهَذِهِ الْبَيْعَةِ وَ حَلَفَ عَلَى مَا قَالَ مِنْ ذَلِكَ وَ لَعَنَ مَنْ بَلَّغَ عَنْهُ رَسُولَ اللَّهِ خِلَافَ مَا حَلَفَ عَلَيْهِ ثُمَّ تَتَابَعَ بِهَذَا الِاعْتِذَارِ مَنْ بَعْدَهُمْ مِنَ الْجَبَابِرَةِ وَ الْمُتَمَرِّدِينَ فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِمُحَمَّدٍ يُخادِعُونَ اللَّهَ‏ يَعْنِي يُخَادِعُونَ رَسُولَ اللَّهِ ص بِإِبْدَائِهِمْ خِلَافَ مَا فِي جَوَانِحِهِمْ‏ وَ الَّذِينَ آمَنُوا كَذَلِكَ أَيْضاً الَّذِينَ سَيِّدُهُمْ وَ فَاضِلُهُمْ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع ثُمَّ قَالَ: وَ ما يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ‏ وَ مَا يَضُرُّونَ بِتِلْكَ الْخَدِيعَةِ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ فَاللَّهُ غَنِيٌّ عَنْهُمْ وَ عَنْ نُصْرَتِهِمْ وَ لَوْ لَا إِمْهَالُهُ لَمَا قَدَرُوا عَلَى شَيْ‏ءٍ مِنْ فُجُورِهِمْ وَ طُغْيَانِهِمْ‏ وَ ما يَشْعُرُونَ‏ أَنَّ الْأَمْرَ كَذَلِكَ وَ أَنَّ اللَّهَ يُطْلِعُ نَبِيَّهُ عَلَى نِفَاقِهِمْ وَ كَذِبِهِمْ وَ كُفْرِهِمْ وَ يَأْمُرُهُ بِلَعْنِهِمْ فِي لَعْنَةِ الظَّالِمِينَ النَّاكِثِينَ وَ ذَلِكَ اللَّعْنُ لَا يُفَارِقُهُمْ‏ فِي الدُّنْيَا يَلْعَنُهُمْ خِيَارُ عِبَادِ اللَّهِ وَ فِي الْآخِرَةِ يُبْتَلَوْنَ بِشَدَائِدِ عَذَابِ اللَّهِ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ: فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ‏ قَالَ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ ع‏ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص لَمَّا اعْتَذَرَ إِلَيْهِ هَؤُلَاءِ بِمَا اعْتَذَرُوا تَكَرَّمَ عَلَيْهِمْ بِأَنْ قَبِلَ ظَوَاهِرَهُمْ وَ وَكَلَ بَوَاطِنَهُمْ إِلَى رَبِّهِمْ لَكِنَّ جَبْرَئِيلَ أَتَاهُ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ الْعَلِيَّ الْأَعْلَى يُقْرِئُكَ السَّلَامَ وَ يَقُولُ أَخْرِجْ هَؤُلَاءِ الْمَرَدَةَ الَّذِينَ اتَّصَلَ بِكَ عَنْهُمْ‏ فِي عَلِيٍّ وَ نَكْثِهِمْ لِبَيْعَتِهِ وَ تَوْطِينِهِمْ نُفُوسَهُمْ عَلَى مُخَالَفَتِهِمْ عَلِيّاً لِيَظْهَرَ مِنَ الْعَجَائِبِ مَا أَكْرَمَهُ اللَّهُ بِهِ مِنْ طَوَاعِيَةِ الْأَرْضِ وَ الْجِبَالِ وَ السَّمَاءِ لَهُ وَ سَائِرِ مَا خَلَقَ اللَّهُ لَمَّا أَوْقَفَهُ مَوْقِفَكَ وَ أَقَامَهُ مُقَامَكَ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَلِيَّ اللَّهِ عَلِيّاً غَنِيٌّ عَنْهُمْ وَ أَنَّهُ لَا يَكُفُّ عَنْهُمْ انْتِقَامَهُ إِلَّا بِأَمْرِ اللَّهِ الَّذِي لَهُ فِيهِ وَ فِيهِمُ التَّدْبِيرُ الَّذِي بَالِغَةٌ بِالْحِكْمَةِ الَّتِي‏ هُوَ عَامِلٌ بِهَا وَ مُمْضٍ لِمَا يُوجِبُهَا فَأَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْجَمَاعَةَ الَّذِينَ اتَّصَلَ بِهِ عَنْهُمْ مَا اتَّصَلَ فِي أَمْرِ عَلِيٍّ ع وَ الْمُوَاطَاةِ عَلَى مُخَالَفَتِهِ بِالْخُرُوجِ فَقَالَ لِعَلِيٍّ ع لَمَّا اسْتَنْفَرَ عِنْدَ صَفْحِ بَعْضِ جِبَالِ الْمَدِينَةِ يَا عَلِيُّ إِنَّ اللَّهَ جَلَّ وَ عَلَا أَمَرَ هَؤُلَاءِ بِنُصْرَتِكَ وَ مُسَاعَدَتِكَ وَ الْمُوَاظَبَةِ عَلَى خِدْمَتِكَ وَ الْجِدِّ فِي طَاعَتِكَ فَإِنْ أَطَاعُوكَ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُمْ يَصِيرُونَ فِي جِنَانِ اللَّهِ مُلُوكاً خَالِدِينَ نَاعِمِينَ وَ إِنْ خَالَفُوكَ فَهُوَ شَرٌّ لَهُمْ يَصِيرُونَ فِي جَهَنَّمَ خَالِدِينَ مُعَذَّبِينَ ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِتِلْكَ الْجَمَاعَةِ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِنْ أَطَعْتُمْ عَلِيّاً سَعِدْتُمْ وَ إِنْ خَالَفْتُمْ‏ شَقِيتُمْ وَ أَغْنَاهُ اللَّهُ عَنْكُمْ بِمَنْ سَيُرِيكُمُوهُ وَ بِمَا سَيُرِيكُمُوهُ ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص يَا عَلِيُّ سَلْ رَبَّكَ بِجَاهِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الَّذِينَ أَنْتَ بَعْدَ مُحَمَّدٍ سَيِّدُهُمْ أَنْ يُقَلِّبَ لَكَ هَذِهِ الْجِبَالَ مَا شِئْتَ فَسَأَلَ رَبَّهُ تَعَالَى ذَلِكَ فَانْقَلَبَتْ فِضَّةً ثُمَّ نَادَتْهُ الْجِبَالُ يَا عَلِيُّ وَ يَا وَصِيَّ رَسُولِ رَبِّ الْعَالَمِينَ إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَعَدَّنَا لَكَ إِنْ أَرَدْتَ إِنْفَاقَنَا فِي أَمْرِكَ فَمَتَى دَعَوْتَنَا أَجَبْنَاكَ لِتُمْضِيَ فِينَا حُكْمَكَ وَ تُنْفِذَ فِينَا قَضَاءَكَ ثُمَّ انْقَلَبَتْ ذَهَباً كُلُّهَا وَ قَالَتْ مَقَالَةَ الْفِضَّةِ ثُمَّ انْقَلَبَتْ مِسْكاً وَ عَنْبَراً وَ عَبِيراً وَ جَوَاهِرَ وَ يَوَاقِيتَ وَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ مِنْهَا يَنْقَلِبُ إِلَيْهِ فَنَادَتْهُ‏ يَا أَبَا الْحَسَنِ يَا أَخَا رَسُولِ اللَّهِ نَحْنُ الْمُسَخَّرَاتُ لَكَ ادْعُنَا مَتَى شِئْتَ لِتُنْفِقَنَا فِيمَا شِئْتَ نُجِبْكَ وَ نَتَحَوَّلْ لَكَ إِلَى مَا شِئْتَ‏ ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص يَا عَلِيُّ سَلِ اللَّهَ بِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ الَّذِينَ أَنْتَ سَيِّدُهُمْ بَعْدَ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ أَنْ يُقَلِّبَ أَشْجَارَهَا لَكَ رِجَالًا شَاكِينَ الْأَسْلِحَةَ وَ صُخُورَهَا أُسُوداً وَ نُمُوراً وَ أَفَاعِيَ فَدَعَا اللَّهَ عَلِيٌّ بِذَلِكَ فَامْتَلَأَتْ تِلْكَ الْجِبَالُ وَ الْهَضَبَاتُ‏ وَ قَرَارُ الْأَرْضِ مِنَ الرِّجَالِ الشَّاكِينَ السِّلَاحَ الَّذِينَ لَا يَفِي‏ بِالْوَاحِدِ مِنْهُمْ عَشَرَةُ آلَافٍ مِنَ النَّاسِ الْمَعْهُودِينَ وَ مِنَ الْأُسُودِ وَ النُّمُورِ وَ الْأَفَاعِي حَتَّى طُبِّقَتْ تِلْكَ الْجِبَالُ وَ الْأَرَضُونَ وَ الْهَضَبَاتُ كُلٌّ يُنَادِي يَا عَلِيُّ يَا وَصِيَّ رَسُولِ اللَّهِ نَحْنُ قَدْ سَخَّرَنَا اللَّهُ لَكَ وَ أَمَرَنَا بِإِجَابَتِكَ كُلَّمَا دَعَوْتَنَا إِلَى اصْطِلَامِ كُلِّ مَنْ سَلَّطْتَنَا عَلَيْهِ‏ فَمَتَى شِئْتَ فَادْعُنَا نُجِبْكَ وَ مَا شِئْتَ فَأْمُرْنَا بِهِ نُطِعْكَ يَا عَلِيُّ يَا وَصِيَّ رَسُولِ اللَّهِ إِنَّ لَكَ عِنْدَ اللَّهِ مِنَ الشَّأْنِ الْعَظِيمِ مَا لَوْ سَأَلْتَ اللَّهَ أَنْ يُصَيِّرَ لَكَ أَطْرَافَ الْأَرْضِ وَ جَوَانِبَهَا هَيْئَةً وَاحِدَةً كَصُرَّةِ كِيسٍ لَفَعَلَ أَوْ يَحُطَّ لَكَ السَّمَاءَ إِلَى الْأَرْضِ لَفَعَلَ أَوْ يَرْفَعَ لَكَ الْأَرْضَ إِلَى السَّمَاءِ لَفَعَلَ أَوْ يُقَلِّبَ لَكَ مَا فِي بِحَارِهَا الْأُجَاجِ مَاءً عَذْباً أَوْ زِئْبَقاً أَوْ بَاناً أَوْ مَا شِئْتَ مِنْ أَنْوَاعِ الْأَشْرِبَةِ وَ الْأَدْهَانِ لَفَعَلَ وَ لَوْ شِئْتَ أَنْ‏ يُجَمِّدَ الْبِحَارَ أَوْ يَجْعَلَ سَائِرَ الْأَرْضِ هِيَ الْبِحَارَ لَفَعَلَ لَا يَحْزُنُكَ‏ تَمَرُّدُ هَؤُلَاءِ الْمُتَمَرِّدِينَ وَ خِلَافُ هَؤُلَاءِ الْمُخَالِفِينَ فَكَأَنَّهُمْ بِالدُّنْيَا قَدِ انْقَضَتْ عَنْهُمْ كَأَنْ لَمْ يَكُونُوا فِيهَا وَ كَأَنَّهُمْ بِالْآخِرَةِ إِذَا وَرَدَتْ عَلَيْهِمْ كَأَنْ لَمْ يَزَالُوا فِيهَا يَا عَلِيُّ إِنَّ الَّذِي أَمْهَلَهُمْ مَعَ كُفْرِهِمْ وَ فِسْقِهِمْ فِي تَمَرُّدِهِمْ عَنْ طَاعَتِكَ هُوَ الَّذِي أَمْهَلَ فِرْعَوْنَ ذَا الْأَوْتَادِ وَ نُمْرُودَ بْنَ كَنْعَانَ وَ مَنِ ادَّعَى الْإِلَهِيَّةَ مِنْ ذَوِي الطُّغْيَانِ وَ أَطْغَى الطُّغَاةِ إِبْلِيسَ رَأْسَ أَهْلِ الضَّلَالاتِ مَا خُلِقْتَ أَنْتَ وَ لَا هُمْ لِدَارِ الْفَنَاءِ بَلْ خُلِقْتُمْ لِدَارِ الْبَقَاءِ وَ لَكِنَّكُمْ تَنْتَقِلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَى دَارٍ وَ لَا حَاجَةَ بِرَبِّكَ إِلَى مَنْ يَسُوسُهُمْ وَ يَرْعَاهُمْ وَ لَكِنَّهُ أَرَادَ تَشْرِيفَكَ عَلَيْهِمْ وَ إِبَانَتَكَ بِالْفَضْلِ فِيهِمْ وَ لَوْ شَاءَ لَهَدَاهُمْ: قَالَ فَمَرِضَتْ قُلُوبُ الْقَوْمِ لَمَّا شَاهَدُوا ذَلِكَ مُضَافاً إِلَى مَا كَانَ مِنْ مَرَضِ أَجْسَامِهِمْ لَهُ وَ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع فَقَالَ اللَّهُ عِنْدَ ذَلِكَ‏ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ‏ أَيْ فِي قُلُوبِ هَؤُلَاءِ الْمُتَمَرِّدِينَ الشَّاكِّينَ النَّاكِثِينَ لِمَا أَخَذْتَ عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْعَةِ عَلِيٍّ ع‏ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً بِحَيْثُ تَاهَتْ لَهُ قُلُوبُهُمْ جَزَاءً بِمَا أَرَيْتَهُمْ مِنْ هَذِهِ الْآيَاتِ وَ الْمُعْجِزَاتِ‏ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ‏ مُحَمَّداً وَ يَكْذِبُونَ فِي قَوْلِهِمْ إِنَّا عَلَى الْعَهْدِ وَ الْبَيْعَةِ مُقِيمُونَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ‏ قَالَ الْإِمَامُ ع قَالَ الْعَالِمُ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ ع إِذَا قِيلَ لِهَؤُلَاءِ النَّاكِثِينَ لِلْبَيْعَةِ فِي يَوْمِ الْغَدِيرِ لَا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بِإِظْهَارِ نَكْثِ الْبَيْعَةِ لِعِبَادِ اللَّهِ الْمُسْتَضْعَفِينَ فَتُشَوِّشُونَ عَلَيْهِمْ دِينَهُمْ وَ تُحَيِّرُونَهُمْ فِي مَذَاهِبِهِمْ‏ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ‏ لِأَنَّنَا لَا نَعْتَقِدُ دِينَ مُحَمَّدٍ وَ لَا غَيْرَ دِينِ مُحَمَّدٍ ص وَ نَحْنُ فِي الدِّينِ مُتَحَيِّرُونَ فَنَحْنُ نَرْضَى فِي الظَّاهِرِ بِمُحَمَّدٍ بِإِظْهَارِ قَبُولِ دِينِهِ وَ شَرِيعَتِهِ وَ نَقْضِي فِي الْبَاطِنِ عَلَى شَهَوَاتِنَا فَنَتَمَتَّعُ وَ نَتْرُكُهُ وَ نُعْتِقُ أَنْفُسَنَا مِنْ رِقِّ مُحَمَّدٍ ص وَ نَكُفُّهَا مِنْ طَاعَةِ ابْنِ عَمِّهِ عَلِيٍّ لِكَيْ إِنْ أَبَّدَ أَمْرَهُ فِي الدُّنْيَا كُنَّا قَدْ تَوَجَّهْنَا عِنْدَهُ وَ إِنِ اضْمَحَلَّ أَمْرُهُ كُنَّا قَدْ سَلَّمْنَا عَلَى أَعْدَائِهِ‏ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ‏ بِمَا يَفْعَلُونَ أُمُورَ أَنْفُسِهِمْ‏ لِأَنَّ اللَّهَ تَعَالَى يُعَرِّفُ نَبِيَّهُ ص نِفَاقَهُمْ فَهُوَ يَلْعَنُهُمْ وَ يَأْمُرُ الْمُسْلِمِينَ بِلَعْنِهِمْ وَ لَا يَثِقُ بِهِمْ أَيْضاً أَعْدَاءُ الْمُؤْمِنِينَ لِأَنَّهُمْ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ يُنَافِقُونَهُمْ أَيْضاً كَمَا يُنَافِقُونَ أَصْحَابَ مُحَمَّدٍ ص فَلَا يَرْتَفِعُ لَهُمْ عِنْدَهُمْ مَنْزِلَةٌ وَ لَا يَحُلُّونَ عِنْدَهُمْ مَحَلَّ أَهْلِ الثِّقَةِ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ‏ قَالَ الْإِمَامُ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ ع وَ إِذَا قِيلَ لِهَؤُلَاءِ النَّاكِثِينَ الْبَيْعَةَ قَالَ لَهُمْ خِيَارُ الْمُؤْمِنِينَ كَسَلْمَانَ وَ الْمِقْدَادِ وَ عَمَّارٍ وَ أَبِي ذَرٍّ آمِنُوا بِرَسُولِ اللَّهِ وَ بِعَلِيٍّ الَّذِي وَقَفَهُ مَوْقِفَهُ وَ أَقَامَهُ مُقَامَهُ وَ أَنَاطَ مَصَالِحَ الدِّينِ وَ الدُّنْيَا كُلَّهَا بِهِ فَآمِنُوا بِهَذَا النَّبِيِّ وَ سَلِّمُوا لِهَذَا الْإِمَامِ وَ سَلِّمُوا لَهُ ظَاهِرَةً وَ بَاطِنَةً كَمَا آمَنَ النَّاسُ الْمُؤْمِنُونَ كَسَلْمَانَ وَ الْمِقْدَادِ وَ أَبِي ذَرٍّ وَ عَمَّارٍ قَالُوا فِي الْجَوَابِ لِمَنْ يُفْضُونَ إِلَيْهِ‏ لَا لِهَؤُلَاءِ الْمُؤْمِنِينَ لِأَنَّهُمْ لَا يَجْسُرُونَ عَلَى مُكَاشَفَتِهِمْ بِهَذَا الْجَوَابِ وَ لَكِنَّهُمْ يَذْكُرُونَ لِمَنْ يُفْضُونَ إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِيهِمْ الَّذِينَ يَثِقُونَ بِهِمْ مِنَ الْمُنَافِقِينَ وَ مِنَ الْمُسْتَضْعَفِينَ أَوْ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ هُمْ بِالسَّتْرِ عَلَيْهِمْ وَاثِقُونَ بِهِمْ يَقُولُونَ لَهُمْ‏ أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ يَعْنُونَ سَلْمَانَ وَ أَصْحَابَهُ لِمَا أَعْطَوْا عَلِيّاً خَالِصَ وُدِّهِمْ وَ مَحْضَ طَاعَتِهِمْ وَ كَشَفُوا رُءُوسَهُمْ بِمُوَالاةِ أَوْلِيَائِهِ وَ مُعَادَاةِ أَعْدَائِهِ حَتَّى إِنِ اضْمَحَلَّ أَمْرُ مُحَمَّدٍ ص طَحْطَحَهُمْ‏ أَعْدَاؤُهُ وَ أَهْلَكَهُمْ سَائِرُ الْمُلُوكِ وَ الْمُخَالِفِينَ لِمُحَمَّدٍ ص أَيْ فَهُمْ بِهَذَا التَّعَرُّضِ لِأَعْدَاءِ مُحَمَّدٍ ص جَاهِلُونَ سُفَهَاءُ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ الْأَخِفَّاءُ الْعُقُولِ وَ الْآرَاءِ الَّذِينَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي أَمْرِ مُحَمَّدٍ حَقَّ النَّظَرِ فَيَعْرِفُوا نُبُوَّتَهُ وَ يَعْرِفُوا بِهِ صِحَّةَ مَا نَاطَهُ بِعَلِيٍّ ع مِنْ أَمْرِ الدِّينِ وَ الدُّنْيَا حَتَّى بَقُوا لِتَرْكِهِمْ تَأَمُّلَ حُجَجِ اللَّهِ جَاهِلِينَ وَ صَارُوا خَائِفِينَ‏ مِنْ مُحَمَّدٍ وَ ذَوِيهِ وَ مِنْ مُخَالِفِيهِمْ وَ لَا يُؤْمِنُونَ أَنْ يَنْقَلِبَ فَيَهْلِكُونَ مَعَهُ‏ فَهُمُ السُّفَهَاءُ حَيْثُ لَا يَسْلَمُ لَهُمْ بِنِفَاقِهِمْ هَذَا لَا مَحَبَّةُ مُحَمَّدٍ وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ لَا مَحَبَّةُ الْيَهُودِ وَ سَائِرِ الْكَافِرِينَ لِأَنَّهُمْ بِهِ وَ بِهِمْ‏ يُظْهِرُونَ لِمُحَمَّدٍ مِنْ مُوَالاتِهِ وَ مُوَالاةِ أَخِيهِ عَلِيٍّ ع وَ مُعَادَاةِ أَعْدَائِهِمُ الْيَهُودِ وَ النَّصَارَى وَ النَّوَاصِبِ كَمَا يُظْهِرُونَ لَهُمْ مِنْ مُعَادَاةِ مُحَمَّدٍ وَ عَلِيٍّ ع وَ مُعَادَاةِ أَعْدَائِهِمْ‏ وَ بِهَذَا يُقَدِّرُونَ أَنَّ نِفَاقَهُمْ مَعَهُمْ كَنِفَاقِهِمْ مَعَ مُحَمَّدٍ وَ عَلِيٍّ وَ لَكِنْ لَا يَعْلَمُونَ أَنَّ الْأَمْرَ لَيْسَ كَذَلِكَ فَإِنَّ اللَّهَ يُطْلِعُ نَبِيَّهُ عَلَى أَسْرَارِهِمْ فَيَخْسَأُهُمْ وَ يَلْعَنُهُمْ وَ يُسْقِطُهُمْ‏.

دلنوشته

«ریشه‌ی افساد؛ از غدیر تا سقیفه‌ی هر روزه‌ی دل»

خدایا…
اکنون بهتر می‌فهمم که چرا قرآن فرمود:
«وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ»
زیرا بزرگ‌ترین فسادها همیشه با نامِ «اصلاح» آغاز شده‌اند.

آنجا که تو حجت را تمام کردی،
آنجا که رسولت دستِ علی(ع) را بالا برد،
آنجا که زبان‌ها اقرار کردند و دل‌ها شاهد شدند و بیعت‌ها بسته شد،
باز هم بیماریِ دل، کار خودش را کرد.

مشکل، کمبودِ دلیل نبود.
مشکل، «مرضِ قلب» بود.

این روایت، پرده را کنار می‌زند:
آنان دیدند، شنیدند، اقرار کردند، حتی تبریک گفتند؛
اما چون دل، پیش‌تر مریض بود، 
آیه و معجزه به جای آن‌که شفایشان دهد، 
بیماری‌شان را آشکارتر کرد.

«غدیر، فقط اعلامِ جانشینی نبود؛ آزمایشِ سلامتِ قلب‌ها بود.»

هر کس در غدیر، 
«حقِ منصوب از جانب خدا» را پذیرفت، 
در جبهه‌ی صلاح ایستاد؛
و هر کس در باطن، 
به «انتخابِ خود» و «میلِ جمعِ قدرت» پناه برد، 
بذرِ افساد را در زمینِ امت کاشت.

اتیولوژیِ فساد: وقتی نصّ الهی کنار گذاشته می‌شود
ای پروردگارِ دل‌ها،
این حدیث می‌گوید ریشه‌ی بیماری، 
آن‌جا بود که برخی نخواستند بندگی‌شان نتیجه‌اش «تسلیمِ کامل به منتخبِ رسول خدا(ص)» باشد.
ظاهر را نگه داشتند،
اما باطن را به شهوات سپردند.
لبخندِ بیعت بر لب داشتند،
اما درون، برای روزِ نقضِ بیعت نقشه می‌کشیدند.

این همان شکافِ سهمگین است:
«ظاهرِ دینداری، باطنِ خودمختاری.»

و مگر فساد از همین‌جا شروع نمی‌شود؟
وقتی انسان می‌گوید:
«در ظاهر، با حق می‌مانم؛
اما در باطن، تابعِ منافعِ خویشم.»

همین دوپاره شدنِ جان،
همین نفاقِ نرم،
همین نگه داشتنِ نامِ پیامبر و رها کردنِ راهِ پیامبر،
می‌شود سرچشمه‌ی همه‌ی افسادها.

غدیر یا سقیفه؛ یک واقعه‌ی تاریخی نیست، یک الگوی دائمی است
خدایا…
من می‌فهمم که غدیر و سقیفه فقط دو نام در گذشته نیستند؛
دو «منطق»اند، 
دو «نظامِ انتخاب»اند، 
دو «حالتِ قلب»اند.

«غدیر» یعنی:
حق، چون از جانبِ خداست، بر پسندِ من مقدم است.
اگر حجتِ الهی آمد، عقلِ من در برابرش ادب می‌آموزد.
اگر ولیّ خدا منصوب شد، ذوق و مصلحت‌سنجیِ من عقب می‌نشیند.

اما «سقیفه» یعنی:
بیایید دور هم بنشینیم و برای حق، جانشینِ مردمی بسازیم؛
بیایید آنچه را خدا نصب کرده، با محاسبه‌ی خود جابه‌جا کنیم؛
بیایید به جای تسلیم، «تدبیرِ بدون وحی» را بنشانیم.

پس ریشه‌ی افساد فی‌الأرض این است:
«تقدیمِ انتخابِ نفس بر انتصابِ الهی.»

و این ماجرا فقط در تاریخ نمانده است.
تا ظهورِ مهدیِ آل محمد(ع)،
هر روز در دلِ من هم تکرار می‌شود:

– امروز از «غدیرِ عقل و وحی» پیروی می‌کنم یا از «سقیفه‌ی هوس و مصلحتِ شخصی»؟
– امروز معیارم نصّ حق است یا پسندِ جمع؟
– امروز تسلیمِ ولیّ خدا می‌شوم یا به بهانه‌ی عقلانیت، از اطاعت می‌گریزم؟

«فی قلوبهم مرض»؛ تشخیصِ اصلی
این حدیث، تفسیرِ دقیقِ یک بیماری است:
«فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ»

بیماری‌شان جهلِ ساده نبود؛
مشکل این نبود که نفهمیدند.
بلکه فهمیدند و «نخواستند».
دیدند و «نپذیرفتند».
اقرار کردند و «پشتِ اقرار، تصمیمِ دیگری گرفتند».

این‌جا مرضِ قلب، شبیه همان حسدِ برادرانِ یوسف و همان حسدِ ابلیس است:
نور را می‌شناسد،
اما با نور کنار نمی‌آید.

خدایا،
من از این بیماری می‌ترسم:
این‌که حق را بفهمم،
اما چون به نفعِ من نیست، برایش بدیل بسازم.
نامِ اصلاح بر آن بگذارم،
و در حقیقت، بزرگ‌ترین مفسد باشم.

خطرناک‌ترین مفسد، کسی است که خود را مصلح می‌پندارد
روایت، عجیب صریح است:
به آنان گفته می‌شود:
در زمین فساد نکنید؛
یعنی با شکستنِ بیعت، دینِ مستضعفان را مشوش نکنید، 
مردم را در مذهبشان متحیر نکنید، 
راه را بر فهمِ حق نبندید.

اما پاسخ چیست؟
«إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ»

یعنی همان نسخه‌ی همیشگیِ نفاق:
من که برای خودم کاری نمی‌کنم؛
من که برای حفظِ دین این کار را می‌کنم؛
من که فقط مصلحت را می‌بینم.

و چه بسیار فسادهایی که در تاریخ، با همین جمله زاده شدند.

مفسدِ حقیقی، الزاماً شمشیر به دست نیست؛
گاهی او کسی است که:
– حق را می‌شناسد اما به تأخیر می‌اندازد،
– بیعت می‌کند اما بر نقضش مصمم است،
– ظاهرِ دین را حفظ می‌کند اما باطن را به نفس می‌سپارد،
– مؤمنان را دچار تشویش می‌کند و نامش را «اصلاح» می‌گذارد.

سقیفه، اسمِ هر میزگردی است که حق را دور می‌زند
ای خدایِ بیدارکننده‌ی دل‌ها،
سقیفه فقط یک سقف و یک جمعِ خاص نبود؛
«سقیفه، اسمِ هر جمعی است که در آن، حقِ منصوص دور زده می‌شود.»

هر جا که:
– ولایتِ حق، قربانیِ مصلحت شود،
– نصّ روشن، با گفت‌وگوی قدرت خنثی شود،
شایسته‌ی الهی کنار زده شود تا محبوبِ محفل بالا بیاید،
– مردم از محورِ الهی جدا شوند و محورِ بشری جای آن بنشیند،

آنجا سقیفه تکرار شده است؛
چه در سیاست،
چه در جامعه،
چه در خانواده،
و حتی در درونِ نفسِ من.

آری، ای همسفر مسیر کمالِ مناجات‌گر،
گاهی در درون خودم هم «سقیفه» برپا می‌کنم:
وقتی می‌دانم وظیفه چیست،
اما دورِ هوس‌ها و ترس‌ها و مصلحت‌طلبی‌ها می‌نشینم تا برای خودم یک جانشینِ بدل بسازم.

چرا این انتخاب، سرمنشأ همه‌ی افسادهاست؟
چون اگر محورِ امامت جابه‌جا شد،
همه‌چیز به تدریج جابه‌جا می‌شود:

– عدالت، تبدیل به توجیه می‌شود
– علم، تبدیل به ابزارِ غلبه می‌شود
– دین، تبدیل به ظاهرِ بی‌روح می‌شود
– امت، دچار تفرقه و حیرت می‌شود
– و حق، در میانِ انبوهِ شعارها گم می‌شود

پس افساد فی‌الأرض فقط این نیست که کسی مزرعه‌ای را بسوزاند؛
بلکه این است که «نقشه‌ی هدایتِ بشر» را مخدوش کند.

و از همین‌جاست که می‌توان فهمید چرا شکستنِ آن عهد، این‌قدر سهمگین است:
چون راهِ صلاحِ جمعی را از ریشه منحرف می‌کند.

تا ظهور، این امتحان ادامه دارد
این قصه تمام نشده است.
تا ظهورِ حضرت مهدی(عج)،
این سؤال هر روز از بشر پرسیده می‌شود:

تو با حقِ الهی چه می‌کنی وقتی بر خلافِ میلِ توست؟
وقتی هزینه دارد؟
وقتی جمعِ پیرامونت چیز دیگری می‌خواهند؟
وقتی حسد، ترس، منفعت، یا محافظه‌کاری بر تو فشار می‌آورد؟

هر روز یک غدیر هست،
و هر روز یک سقیفه.
هر روز یک بیعتِ روشن هست،
و هر روز یک نَکثِ پنهان.

خدایا…
مرا از آنان قرار مده که در ظاهر با حق دست می‌دهند و در باطن با نفس پیمان می‌بندند.

مرا از آنان قرار مده که
ولایت را می‌فهمند اما تحملش نمی‌کنند،
نور را می‌بینند اما حذفش می‌کنند،
و آنگاه بر ویرانه‌هایِ عهد، نامِ اصلاح می‌گذارند.

پروردگارا،
اگر در دلِ من «سقیفه‌ای» برپاست، ویرانش کن؛
و اگر ندای «غدیر» در جانم ضعیف شده، آن را زنده کن.

به من آن صدق را بده که
در برابرِ نصّ تو، توجیه نیاورم؛
در برابرِ ولیّ تو، سلیقه نسازم؛
و در برابرِ عهد، راهِ فرار نجویم.

اللهم اجعل قلبی غدیریّاً،
و لا تجعل فیه موضعاً لسقیفةِ الهوى.

این ما هستیم که با انتخاب قرین، در حقیقت با انتخاب لیدر سوء یا معلم ربانی، سرنوشت قلبمونو میسپاریم دست نور که اصلاح بشه یا میسپاریم دست نار که افساد بشه. این حدیث با اشاره به عبارت «صَاحِبَ السَّوْءِ» و «قَرِينَ السَّوْءِ» داره اهل حسدی رو بیان میکنه که آگاهانه به نورش پشت کرده و در پی تمناهای خودش سرگردانه و این گمراهی و سرگردانی و غوایة از همین انتخاب سقیفه بجای غدیر نشات میگیره. اختیار و انتخاب با ماست که چه گزینه ای رو قرین خودمون کنیم: اهل ایمان یا اهل کفر.
يَا عِيسَى اعْلَمْ أَنَّ صَاحِبَ السَّوْءِ يُغْوِي وَ أَنَّ قَرِينَ السَّوْءِ يُرْدِي فَاعْلَمْ مَنْ تُقَارِنُ وَ اخْتَرْ لِنَفْسِكَ إِخْوَاناً مِنَ الْمُؤْمِنِين‏.
+ الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون.
… این حدیث، دقیقاً همان «نقطه‌ی گریز» یا «نقطه‌ی چرخش» است. 
تا اینجا از پاتولوژیِ فساد (حسد) و ریشه‌های اعتقادی‌اش (انتخاب سقیفه بر غدیر) گفتیم، 
حالا نوبت به «درمان و پیشگیری» رسیده است. آن هم نه با یک نسخه عمومی، بلکه با تمرکز بر «گزینشِ قرین»؛ چرا که قلب، همان‌طور که می‌دانی، در محیطی که تنفس می‌کند، «رنگ» می‌گیرد.

***

دلنوشته

«سیاستِ قلب؛ انتخابِ قرین، انتخابِ مقصد»

پروردگارا،
اکنون که پرده از «مرضِ قلب» و «توجیهِ فساد» برداشته‌ای، 
به من بیاموز که چگونه از این مهلکه جان به در ببرم. 
اگر ریشه‌ی فساد، «انتخابِ نفس» است، 
راهِ رهایی در «انتخابِ قرین» است.

تیغِ دو لبه‌ی «قرین»
آری، این کلامِ روح‌بخشِ حضرت عیسی (ع) کلیدِ همه‌ی درهای بسته است:
«يَا عِيسَى 
اعْلَمْ أَنَّ صَاحِبَ السَّوْءِ يُغْوِي 
وَ أَنَّ قَرِينَ السَّوْءِ يُرْدِي 
فَاعْلَمْ مَنْ تُقَارِنُ 
وَ اخْتَرْ لِنَفْسِكَ إِخْوَاناً مِنَ الْمُؤْمِنِين»

این یک تشخیصِ طبیبانه برای روح است:
صاحبِ سوء، تو را به «غَوایت» (سرگردانی) می‌کشاند؛ 
یعنی تو را از مسیرِ مستقیمِ «ولایت» دور می‌کند و در بیابانِ حیرت رها می‌سازد.
و قرینِ سوء، تو را «می‌اَفکند» (یُرْدی)؛ 
یعنی تو را به حضیضِ پستی و سقوط می‌برد.

و نکته‌ی ظریف اینجاست: 
«غوایت و حیرت»، دقیقاً همان میوه‌ی تلخِ «سقیفه» در جانِ انسان است. 
وقتی انسان، معلمِ ربانی و ولیِّ منصوبِ خدا را رها می‌کند 
و به «لیدرِ سوء» (همان سقیفه‌سازِ درون یا بیرون) پناه می‌برد، 
مسیرش از «نور» جدا می‌شود و در ظلمتِ تمناهای خویش سرگردان می‌گردد.

پاتولوژیِ «انتخاب»
خداوندا، می‌بینم که حسد، یک «انتخاب» است. 
فردِ حسود، آگاهانه به نورِ «ولیِّ حق» پشت می‌کند تا در سایه‌ی «تاریکیِ هوس» بایستد. 
او «قرینِ سوء» را انتخاب کرده است؛ 
چرا؟ 
چون لیدرِ سوء، به او اجازه می‌دهد که «همان‌طور که هست» باقی بماند، 
بدون آنکه توبه کند، 
بدون آنکه نفسش را بشکند، 
بدون آنکه در برابرِ حق، تواضع کند.

او «سقیفه» را انتخاب می‌کند، 
چون سقیفه، حقِ «نفس‌پرستی» را به رسمیت می‌شناسد. 
اما «غدیر»، حقِ «خداپرستی» را مطالبه می‌کند. 
و برای قلبی که مریضِ حسد است، 
سنگینیِ حقِ خدا، 
از تحملِ بارِ ظلمتِ طاغوت، دشوارتر است!

تقابلِ نور و نار
و چه زیبا فرمودی ای خدای مهربان در کتابت 
که این انتخاب، سرنوشتِ نهاییِ قلب را رقم می‌زند:
«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ 
وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ»**

این است قانونِ تغییر:
– اگر «ولیّ» (امام و معلمِ الهی) را برگزیدی، 
او تو را از هر چه ظلمتِ نفاق و حسد است بیرون می‌کشد و به نورِ یقین می‌برد.
– و اگر «طاغوت» (لیدرِ سوء و قرینِ هوس) را برگزیدی، 
او تو را – حتی اگر بویی از نور برده باشی – به تاریکی‌های بی‌انتها می‌راند.

پس مشکل، «کمبودِ نور» نیست؛ 
مشکل، «انتخابِ طاغوت» است. 
مشکل، آن کسی است که به جایِ نور، 
«ظلمتِ سقیفه» را به عنوانِ قرین و الگو برگزیده است.

استغاثه‌ی کسانی که علاقمند به شفای قلبشان هستند:
خدایا!
من در این بزنگاهِ انتخاب، از تو مدد می‌خواهم.
می‌دانم که «اختیار» با من است؛ 
که چه کسی را مقتدایِ دل کنم.
در این بازارِ مکاره‌ی لیدرهای سوء، 
که هر کدام وعده‌ی اصلاح می‌دهند اما فساد می‌کارند،
«چشمانِ قلبم را به نورِ ولایتِ اهل‌بیت (ع) روشن کن.»

مرا از اهلِ «غدیر» قرار ده، که معلمِ آنها را خدا برگزیده است.
مرا از آنان قرار ده که قرین‌شان، مؤمنانِ صادق و اهلِ یقین است؛ 
نه آنان که در ظاهر هم‌سخن‌اند و در باطن، حسد می‌پرورند.

اللهم،
نفسِ مرا از غوایتی که لیدرهای سوء در آن گرفتارند، نجات ده.
و مرا به «قرینِ نور» متصل کن، 
تا پیش از آنکه در چاهِ حسدِ خویش فرو افتم، 
با دستِ ولیِّ تو، به نورِ ابدی برسم.

به رزومه مفسدین فی الارض دقت کنیم؛ کسانی که در زمان رسول خدا ص اینجور: «وَ كَانَ يَصُومُ النَّهَارَ وَ يُصَلِّي بِاللَّيْلِ أَلْفَ رَكْعَةٍ وَ عَمَّرَ طَرِيقَ مَكَّةَ وَ صَامَ مَعَ النَّبِيِّ ص سَبْعَ سِنِينَ وَ بَعْدَهُ ثَلَاثِينَ سَنَةً وَ حَجَّ مَعَ النَّبِيِّ ص عَشْرَ حِجَجٍ وَ جَاهَدَ فِي أَيَّامِهِ الْكُفَّارَ» ببین بعد از رسول خدا ص اینجور: «وَ بَعْدَ وَفَاتِهِ الْبُغَاةَ وَ بَسَطَ الْفَتَاوِيَ وَ أَنْشَأَ الْعُلُومَ وَ أَحْيَا السُّنَنَ وَ أَمَاتَ الْبِدَعَ.» چقدر خوبه که رزومه اهل حسادت و اینجور منافقین رو بدونیم که حواسمون باشه داستان عبادتهای طولانی شیطان گولمون نزنه ! مهم اینه در انتخاب معلم، اهل سجده بر آدم ع باشیم، نه در سبیل شیطان اهل کبر و خودبهتر بینی باشیم و از قبول امر الله اباء نماییم: مصادیق این آیه قرآن در این حدیث به افرادی اشاره شده که دانستنش خیلی کمک میکنه در انتخاب قرین:
عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ:
فِي قَوْلِهِ تَعَالَى: وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ قَالَ يُبَشِّرُ مُحَمَّدٌ بِالْجَنَّةِ عَلِيّاً وَ جَعْفَراً وَ عَقِيلًا وَ حَمْزَةَ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ قَالَ الطَّاعَاتِ قَوْلُهُ أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ‏ عَلِيٌّ وَ حَمْزَةُ وَ عُبَيْدَةُ بْنُ الْحَارِثِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي الْأَرْضِ‏
عُتْبَةُ وَ شَيْبَةُ وَ الْوَلِيدُ وَ كَانَ يَصُومُ النَّهَارَ وَ يُصَلِّي بِاللَّيْلِ أَلْفَ رَكْعَةٍ وَ عَمَّرَ طَرِيقَ مَكَّةَ وَ صَامَ مَعَ النَّبِيِّ ص سَبْعَ سِنِينَ وَ بَعْدَهُ ثَلَاثِينَ سَنَةً وَ حَجَّ مَعَ النَّبِيِّ ص عَشْرَ حِجَجٍ وَ جَاهَدَ فِي أَيَّامِهِ الْكُفَّارَ وَ بَعْدَ وَفَاتِهِ الْبُغَاةَ وَ بَسَطَ الْفَتَاوِيَ وَ أَنْشَأَ الْعُلُومَ وَ أَحْيَا السُّنَنَ وَ أَمَاتَ الْبِدَعَ.

این حدیث و این تحلیل، همان «نقطه‌یِ کوری» است که بسیاری در آن سقوط کرده‌اند؛
پاتولوژیِ «ظاهر الصلاحِ مفسدین».
این همان دردی است که اگر درمان نشود، انسان را به تحسینِ شیطان می‌کشاند، به نامِ دین!

این بخش با تمرکز بر همین «رزومه‌سازی‌هایِ خطرناک» و حقیقتِ معیارِ «سجده‌ی بر آدم» نوشته شد.

***

دلنوشته

«تله‌یِ عبادت؛ وقتی رزومه، حجابِ حقیقت می‌شود»

خدایا…
این حدیثِ ابن‌عباس، لرزه بر اندامِ فهمِ من می‌اندازد.
چقدر وحشتناک است که کسی بتواند فهرستِ بلندی از «اعمالِ نیک» را در پرونده‌اش داشته باشد، اما در دیوانِ تو، نامش در ردیفِ «مفسدین» ثبت شده باشد.

توهمِ کارنامه؛ وقتی نیکی، پوششی برایِ نفاق است
پروردگارا، 
من از این «رزومه‌یِ مفسدین» می‌ترسم:
– نمازِ هزار رکعتی،
– روزه‌هایِ پی‌در‌پی،
– ساختنِ راه،
– ادعایِ احیایِ سنت و مبارزه با بدعت…

چقدر این لیستِ بلندبالا وسوسه‌کننده است! 
چقدر می‌تواند چشمانِ سطحی‌نگرِ ما را خیره کند. 
ما که در روان‌شناسیِ بالینی آموخته‌ایم بیمار گاهی پشتِ «مکانیسم‌های دفاعی» سنگر می‌گیرد، 
اینجا با بزرگ‌ترین مکانیسمِ دفاعیِ تاریخ مواجهیم: «دینداریِ کارنامه‌ای».

او نماز می‌خواند، اما نه برایِ خدا، بلکه برایِ آنکه «اعتبار» کسب کند؛ 
تا وقتی دست به فساد زد، کسی جرأت نکند به او بگوید «مفسد»، 
زیرا می‌گویند: 
«مگر نمی‌بینید چقدر عابد است؟ 
مگر نمی‌بینید چقدر اهلِ جهاد است؟»

مهم نیست چقدر نماز می‌خوانی؛ 
مهم این است که آن نماز، 
تو را به «سجده بر فرمانِ خدا» 
و «تسلیمِ در برابرِ ولیِّ خدا» کشانده است یا به «کبرِ شخصی»؟

امتحانِ بزرگ؛ «سجده بر آدم» یا «سجده بر نفس»؟
خدایا، 
ریشه‌ی همه‌یِ این بازی‌هایِ رزومه‌سازی در یک چیز است: 
«کبر».
شیطان هم عبادت‌هایِ طولانی داشت، 
اما وقتی به «سجده بر آدم (حجتِ تو)» رسید، کارنامه‌اش سوخت.

فسادِ فی‌الأرضِ این افراد، 
از همان‌جا شروع شد که ابلیس شروع کرد:
«من بهترم!»
او که می‌گوید: 
«من که احیاگرِ سنت‌ام، 
من که دانا هستم، 
من که راهِ مکه می‌سازم؛ 
چرا باید تسلیمِ آن «ولیّ» باشم که خدا تعیین کرده؟ 
من خودم می‌توانم مصلح باشم!»

و این یعنی: «سقیفه‌یِ درون.»
جایی که انسان، 
علمِ خود را بر امرِ تو، 
و عبادتِ خود را بر اطاعتِ از حجتِ تو ترجیح می‌دهد.
او می‌خواهد با عبادتش، برایِ تو «منت» بگذارد، 
به جایِ آنکه با اطاعتش، «بنده» شود.

میزان؛ علی (ع) است، نه تعدادِ رکعت
چقدر این تفسیرِ ابن‌عباس صریح است:
در یک سو، «علی (ع) و یارانش» قرار دارند؛ 
آنان که «عملِ صالح» در قاموسشان، همان «طاعتِ امرِ الهی» است.
و در سویِ دیگر، «مفسدین»؛ 
آنان که با تکیه بر آمارِ نماز و روزه و جهادشان، 
می‌خواهند در برابرِ نورِ ولایتِ علی (ع) بایستند.

خدایا، 
این یک هشدارِ جدی برایِ «انتخابِ معلم» و «انتخابِ قرین» است.
من یاد گرفتم که:
«هرگز فریبِ «رزومه» را نخورم.»
هرگز گمان نکنم چون کسی پرچمِ «احیایِ سنت» دست گرفته، 
پس الزاماً از «اهلِ اصلاح» است.
اصلاح، یعنی حرکت به سمتِ نورِ ولایت؛ 
نه حرکت در پیِ پرچمِ شخصی، 
حتی اگر آن پرچم با ذکرِ خدا بالا رفته باشد.

دعا برای بصیرت در «انتخابِ قرین»
پروردگارا،
در این روزگارِ غیبت و حیرت، 
که هر کس ادعایِ اصلاح دارد 
و هر کس با رزومه‌ای از دین، 
مردم را به سویِ خود می‌خواند،
به من «چشمِ دل» بده.

نگذار با دیدنِ عبادت‌هایِ طولانیِ یک «صاحبِ سوء»، 
فریب بخورم و او را قرینِ خود کنم.
نگذار مبهوتِ شخصیت و علومِ کسی شوم که در باطن، 
با «ولیِّ» تو در جنگ است.

خدایا، مرا از «سجده‌کنندگان بر آدم» قرار ده؛ 
یعنی آنان که در برابرِ امرِ تو، 
عقل و مصلحت و عبادتِ خود را کنار می‌گذارند 
و تسلیمِ حجتت می‌شوند.
و مرا از «سبیلِ شیطان» دور کن؛ 
آنجا که خودخواهی، رنگِ دین می‌گیرد 
و «کبر»، چهره‌یِ مقدسِ «اصلاح‌گری» به خود می‌زند.

خدایا، 
مرا از کسانی قرار مده که به نماز و روزه‌شان می‌بالند، 
در حالی که در باطن، با ولایتِ تو در ستیزند.

ادامه این مطلب و دلنوشته‌ها در این مقاله:
+ «مواظب باشید گول نخورید! فَرُوَيْداً لَا يَغُرَّنَّكُمْ!»

این حدیثی که برای این مرحله از سفرمان انتخاب کردیم، به مثابه‌ی «پروتکلِ تشخیصیِ قلب» است. گویی امام سجاد (ع) یک کالبدشکافیِ دقیق از روانشناسیِ «مدعیانِ دروغین» ارائه داده‌اند. 
این حدیث به ما نشان می‌دهد که فریب‌خوردن، تنها یک لغزشِ احساسی نیست؛ 
بلکه نتیجه‌یِ یک «خطایِ تشخیصی» در شناختِ مراتبِ نفاق است.

***

دلنوشته

پروتکلِ تشخیصیِ قلب: «فَرُوَيْداً…؛ صبر کن، گول نخور!»

خدایا…
چه درسِ مهمی است که از زبانِ امام سجاد (ع) در این حدیثِ شریف شنیدم.
این کلمه‌یِ «فَرُوَيْداً» (آهسته باش، عجله نکن، بایست!)، 
تمامِ شتابِ من برایِ باور کردنِ هر صاحب‌نامی را می‌گیرد.
چقدر این پاتولوژیِ فریب، ظریف است!
اینکه انسان چگونه می‌تواند لایه به لایه، 
با ماسک‌هایِ اخلاقی، 
حقیقتِ پلیدِ خویش را بپوشاند و «دین را دامِ دنیا» کند.

لایه‌هایِ نفوذ (آناتومیِ یک فریبِ ساختارمند)
امام (ع) ما را به یک سفرِ تشخیصی دعوت می‌کند:

لایه اول: ماسکِ رفتار؛
کسی که آرام سخن می‌گوید، 
حرکاتش خاشعانه است و سَمتی نیکو دارد. 
خدایا، چقدر برایِ منِ پزشکِ نفس، این صحنه آشناست! 
گاهی «سکوت» نه نشانه‌یِ وقار، 
که نشانه‌یِ «ناتوانیِ از شهوت» است. 
گاهی «تواضع»، نه برایِ خدا، 
که برایِ «پنهان کردنِ حقارتِ درون» است.

لایه دوم: ماسکِ امساک؛
کسی که از مالِ حرام پرهیز می‌کند. 
اما هیهات! شهواتِ خلق متفاوت است. 
برخی پول را رها می‌کنند تا به لذتِ «زنِ حتی زشت» (گناهِ دیگر) برسند. 
برخی از حرامِ آشکار می‌گریزند تا در «حرامِ پنهان» غرق شوند.

لایه سوم: ماسکِ خرد؛
کسی که حتی از آن گناهانِ شخصی هم پرهیز می‌کند. 
اما عقلش «متین» نیست؛ 
یعنی هدف‌گذاری‌اش بر مدارِ حق نمی‌چرخد. 
فسادی که او با نادانی‌اش به بار می‌آورد، 
از اصلاحاتِ نمایشی‌اش بیشتر است.

فاجعه‌یِ بزرگ: «ریاستِ باطل»
اینجا قلبِ ماجراست؛ 
آنجایی که امام (ع) از «ریاست» پرده برمی‌دارد.
خدایا، چه تعبیرِ عجیبی! 
کسانی هستند که دنیا را برایِ دنیا رها می‌کنند تا به «ریاست» برسند.
آنان مال را می‌بخشند، اما نه برایِ تو؛ 
بلکه برایِ آنکه «خریداری» کنند.
آنان می‌خواهند در قلوبِ مردم «ریاست» کنند.
و چون ریاست‌طلبی، نفاقِ پیچیده‌ای است، 
وقتی به آنان گفته می‌شود: 
«از خدا پروا کن»، 
عِزّتِ درونی‌شان به «گناه» آلوده می‌شود. 
آنان «اشتباهِ شب‌کوران» را دارند (خَبْطَ عَشْوَاءَ)؛ 
در تاریکیِ نفسِ خود می‌دوند 
و هر چه بیشتر می‌کوشند، بیشتر سقوط می‌کنند.

تشخیصِ افتراقی: «عقل» یا «هوا»؟
خدایا، معیارِ نهاییِ تشخیص را به من آموختی.
سؤالِ اصلی این نیست که او چقدر نماز می‌خواند یا چقدر از حرام دوری می‌کند.
سؤال این است:
«مَعَ هَوَاهُ يَكُونُ عَلَى عَقْلِهِ أَوْ يَكُونُ مَعَ عَقْلِهِ عَلَى هَوَاهُ؟»
آیا خردش در خدمتِ هوس‌هایش است یا هوس‌هایش تابعِ خردِ خدایی‌اش؟

معلمِ ربانی، کسی نیست که رزومه‌اش پر از کارهایِ عجیب باشد؛
کسی است که:
– «امتحانِ حق را پس داده باشد؛» 
یعنی خوار شدن در راهِ حق را به عزّتِ در باطل ترجیح دهد.
– «تبعیّتِ هوا از امرِ خدا؛» 
یعنی وقتی بینِ «میلِ شخصی» و «فرمانِ تو» تضاد افتاد، 
بی‌درنگ فرمانِ تو را انتخاب کند.
– «توان‌سنجی؛» 
یعنی تمامِ توانش در «رضایِ خدا» ذوب شده باشد، 
نه در حفظِ پایگاهِ اجتماعی‌اش.

میثاقِ «نِعْمَ الرَّجُلُ» (مردِ خوب)
پروردگارا،
من در این بازارِ مکاره‌یِ «لیدرهایِ ریاست‌طلب» که دین را پله‌یِ نردبانِ خود کرده‌اند،
به دنبالِ آن «مردِ خوب» می‌گردم؛ 
همان که دستش به ریسمانِ ولایت بند است.

او کسی است که:
– اگر حق، او را به «خواری» در نزدِ مردم بکشاند، خم به ابرو نمی‌آورد، 
چون می‌داند این «خواریِ همراهِ حق»، 
از هر «عزّتِ پوشالیِ باطلی» به عزّتِ ابدی نزدیک‌تر است.
– او اهلِ محاسبه است؛ 
می‌داند که رنج‌هایِ کوتاه در مسیرِ حق، به نعمتی ابدی ختم می‌شود.

مناجاتِ «توسّل به معیار»
خدایا،
من با این معیار، اکنون می‌دانم چه کسی را باید «قرین» کنم.
«نِعْمَ الرَّجُلُ» کسی است که به او می‌توان اقتدا کرد.
کسی است که وقتی او را واسطه‌یِ تو قرار می‌دهم، دلم آرام می‌گیرد، 
چون می‌دانم او «سدّ راهِ ریاست‌طلبی» شده است تا راهِ تو را باز کند.

خدایا،
به حقِ این خاندان، مرا از این فریب‌هایِ سلسله‌وار نجات ده.
مرا از آنان قرار ده که وقتی در میانِ مدعیانِ پُر زرق و برق قرار می‌گیرند،
آنقدر «عقلِ متین» و «نیتِ صاف» دارند که بلافاصله بپرسند:
«آیا این ریاست‌طلبی است یا بندگی؟»
«آیا خوار شدن در راهِ حق را پذیرفته است 
یا می‌خواهد با دین، عزّتِ دنیا را بخرد؟»

مرا به «نِعْمَ الرَّجُلُ» متصل کن.
همان که وقتی به او می‌نگرم، 
یادِ تو می‌افتم، نه یادِ مقامِ او.
همان که دعایش رد نمی‌شود، 
چون درِ خانه‌یِ تو، «من‌ِ» خود را کاملاً پشتِ در گذاشته است.

اللهم،
اجعلنی ممن یتبعُ هَواهُ أمرَکَ، و یبذلُ قُوّاهُ فی رِضاک.

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی