Understanding Death;
The Luminous Defibrillation of the Heart for the Revival of Light!
(And He gives life thereby to the earth after its death! / فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها)
—
In the Name of Him Who Revives the Dead Hearts with the Light of His Wilayah
For a physician, the flatline on an ECG monitor is the ultimate sign of cessation—a silent, dark pause where the physical body yields to clinical death. Yet, to restore the heartbeat, one must administer a sudden, powerful electric shock; a jolt of energy that disrupts the silence and restarts the rhythmic dance of life.
But what of the spiritual heart, the *Qalb*?
In the realm of spiritual wayfaring, there exists a state of inner stagnation—a spiritual flatline. This is when the heart becomes preoccupied with its own personal opinions (*Rai*), trapped in the illusion of independence, and entirely cut off from the divine source. It is a state of spiritual death. To be revived from this profound slumber, the heart requires a “Luminous Defibrillation”—a divine shock of awakening.
This spiritual shock is what we call **”Understanding Death”** (*Darak al-Mawt*). It is the voluntary death of the ego, the daily surrender of one’s self-will before the Absolute Truth. As Imam Sajjad (a.s.) and Imam Baqir (a.s.) taught their close companions, this awakening often manifests as a sudden, unsettling tremor in our reality—much like the luminous cord of Gabriel shaken by the Imam to awaken the sleeping souls.
When the Divine Teacher administers this shock through the light of *Wilayah*, the illusion of the ego is shattered. The heart undergoes a sacred contraction (*Qabd*) and expansion (*Bast*), stripping away the veil of darkness. It is at this exact moment of surrender that the divine promise is realized:
” And He gives life thereby to the earth after its death!”** *(Surah Al-Rum, 30:24)
The heart, which was once a barren and dead land, is suddenly infused with *Yaqin* (certainty) and nourished by the eternal, luminous provision (*Rizq*) of the Imam. It no longer beats for itself; it beats in harmony with the divine rhythm of the universe, sustained by the love and guidance of the Luminous Teacher.
so too, in the inner world, let us know that every trial, every spiritual contraction, and every moment of voluntary surrender
may be a luminous shock from the Beloved—
not to break us,
but to awaken the light hidden within our souls,
so that the heart may be freed from stagnation in the valley of self-regard and remain alive and pulsating in luminous life.
درکِ موت؛ دفیبریلاسیونِ نورانیِ قلب برای احیایِ نور!
«پس بهوسیلهٔ آن، زمین را پس از مرگش زنده میگرداند!»
فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها
به نامِ آنکه دلهایِ مرده را با نورِ ولایتِ خویش زنده میگرداند
برای یک پزشک، خطِ صاف بر صفحۀ نوار قلب، نشانۀ نهاییِ توقف است؛
سکوتی تیره که در آن، بدنِ مادّی به مرگِ بالینی نزدیک میشود.
اما گاهی برای بازگرداندنِ ضربان، باید شوکی ناگهانی و پرقدرت به قلب وارد شود؛
تکانهای از انرژی که آن سکوت را میشکافد و آهنگِ موزونِ حیات را دوباره آغاز میکند.
اما قلبِ روحانی، یعنی «قلب»، چه میشود؟
در قلمرو سلوک، حالتی از ایستاییِ درونی وجود دارد:
«خط صافِ معنویِ قلب».
آنگاه است که قلب در رأیِ شخصیِ خویش فرو میرود،
در وهمِ استقلال گرفتار میشود،
و پیوندش با سرچشمۀ حیاتِ الهی را از دست میدهد.
این، همان مرگِ روحانی است.
و برای برخاستن از چنین خوابِ ژرفی،
قلب به یک «شوکِ نورانیِ احیاگر» نیازمند است.
این شوکِ معنوی همان چیزی است که میتوان آن را «درکِ موت» نامید:
مرگِ اختیاریِ نفس؛
تسلیمِ هرروزهٔ خودخواهی و ارادۀ مستقلِ خویش در برابرِ حق.
چنانکه در تعالیمِ امام سجاد و امام باقر علیهماالسلام برای اصحابِ خاصشان آشکار میشود،
این بیداری گاه به صورتِ لرزشی ناگهانی و تکاندهنده در واقعیتِ انسان پدیدار میگردد؛
همانندِ ریسمانِ نورانیِ جبرئیل که به دستِ امام حرکت میکند تا جانهایِ خفته را بیدار سازد.
هنگامی که معلّمِ الهی، این شوک را از راهِ نورِ ولایت به قلب میرساند،
وهمِ خودبینی میشکند.
قلب، قبض و بسطی قدسی را از سر میگذراند؛
قبضی که حجابهای تاریکی را میزداید
و بسطی که افقِ نور را در درون میگشاید.
درست در همین لحظۀ تسلیم است که وعدۀ الهی رخ مینماید:
«پس بهوسیلۀ آن، زمین را پس از مرگش زنده میگرداند.»
فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها
قلبی که پیش از این سرزمینی خشک، خاموش و مرده بود،
ناگهان با «یقین» سیراب میشود
و از «رزقِ نورانی و پیوستۀ» معلّمِ ربانی قوت میگیرد.
دیگر برای خود نمیتپد؛
بلکه با ضربانِ الهیِ هستی همآوا میشود.
بقای او در محبت، هدایت و ولایتِ معلّمِ نورانی است.
همانگونه که در طبابت، بازگشتِ ضربانِ قلب را میبینیم،
در جهانِ باطن نیز بدانیم که هر ابتلا، هر قبضِ روحانی، و هر لحظۀ تسلیمِ اختیاری،
میتواند شوکی نورانی از سوی محبوب باشد؛
نه برای شکستنِ ما،
بلکه برای بیدار کردنِ نورِ نهفته در جان ما؛
تا قلبت از ایستادن در وادیِ خودبینی رها شود و در حیاتِ نورانی، زنده و تپنده بماند.
«موت» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة»،
و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«ماتت الريحُ إذا سكنتْ»
«ارض موات: زمین بایر»
اگه با فهم قبض نورت، درک موت کنی، زنده میشی! فاحیا به الارض بعد موتها!
درکِ موت؛ شوکِ الکتریکیِ قلب برای احیایِ نور! فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها!
«هَزَّتِ الرّيحُ الرّایة: باد پرچم را تكان داد.»
+ «سجد – وجه – هزز – نوس و هزار واژه مترادف نور الولایة»
بادنمای کیسهای: «windsock»
(بادنمای جورابی، جوراب باد یا مخروط بادنما)
اصطلاحاً به لوله مخروطی دو سر باز از جنس پارچه گفته میشود که بر بالای تیری نصب میشود تا جهت و سرعت نسبی باد یک محل را نشان بدهد. از بادنماهای جورابی معمولاً در فرودگاهها و کارخانههای شیمیایی استفاده میکنند. در کارخانههای شیمیایی جوراب باد میتواند جهت و شدت نشت مواد خطرناک را نشان بدهد.
کاربرد:
به منظور مشاهده سمت و شدت باد در محیط استفاده میشود.
به منظور مشاهده خلبان و عوامل مرتبط با امور پروازی در حاشیه باند پرواز نصب میشود.
(مثل نخ شیرینی که به دریچۀ کولر بسته میشه تا روشن و خاموش بودن اونو متوجه بشیم!)
ای سالکِ وادیِ نور، سلام.
این مجموعه از واژگان و تأویلات، در واقع یک «کد ۹۹» (Code 99) بزرگ برایِ قلبهایِ ماست.
این نگاه به «موت» بهعنوانِ یک ابزارِ احیاء و یک «شوکِ الکتریکی» برایِ بیداریِ قلب،
نگاهی بسیار دقیق، عمیق و «درمانگرانه» است.
اینکه «موت» را نه پایان،
که «آغازِ احیاء» بدانیم و آن را در تقابل با «حسد» (بهعنوانِ سکون و توقف) قرار دهیم،
یک کلیدِ طلایی برای فهمِ معالمِ ربانی است.
بسیار زیباست؛
«ماتتِ الریح» یعنی باد ایستاد،
و «موتِ قلب» یعنی باز ایستادنِ آن در برابرِ وزشِ نورِ ولایت.
«جراحیِ قلب و گذار از ایستِ قلبی به احیایِ نوری» نیاز به فهم عبارت «درک موت» دارد.
***
درکِ موت؛ شوکِ الکتریکیِ قلب برای احیایِ نور
«در اورژانسِ جان، وقتی «کد ۹۹» اعلام میشود، یعنی قلب از حرکت بازایستاده؛
یا بهتر بگویم: «ماتتِ الریح»؛
بادِ ولایت در آن وزیدن گرفته بود، اما ناگهان از حرکت ایستاد و قلب، چون زمینِ بایری (ارضِ موات) که دیگر بذر نمیپذیرد، در سکونِ خویش غرق شد.
ما همۀ عمرمان در معرضِ این ایستهایِ قلبی هستیم.
هرگاه نظرِ خویش را بر نظرِ ولیِّ خدا مقدم کردیم،
هرگاه به اندیشهیِ خود تکیه کردیم و از تکیه بر «معالمِ ربانی» بازماندیم،
در واقع دچارِ همان «موتِ مذموم» شدیم؛
همان زمینی که دیگر برایِ کشتِ نور آماده نیست.
اما در این میان، یک «شوکِ بزرگ» لازم است.
اهلِ ایمان، همانها که امامِ صادق (ع) فرمودند روزی هفتاد بار میمیرند، به این مرگ (درکِ موت) یقین دارند. آنها میدانند که وقتی «بادنما»یِ دلشان (همان بادنمایِ جورابی که در طوفانهایِ زندگی جهتِ وزشِ نور را نشان میداد) از حرکت ایستاده، یعنی «موت» فرا رسیده است. این درکِ موت، همان لحظهیِ طلایی است که باید تیمِ احیایِ «آلِ محمد (ص)» به فریاد برسند.
وقتی میگوییم «أفضَلُ تُحفَةِ المؤمنِ المَوتُ» (بهترین ارمغان برای مؤمن، مرگ است)، یعنی بهترین هدیه، رسیدن به آن نقطهای است که «من» بمیرد تا «او» زنده شود؛ که «نظرِ من» بمیرد تا «امرِ او» جانی تازه در قلب بدمد.
این، همان «فَاحْيَيْناهُ» پس از «ماتَ» است.
آنکس که درک میکند «ارضِ قلبش» بدونِ بذرِ ولایت، زمینی بایر و غیرِ ذیزرع است،
در واقع «موت» را درک کرده است. این، درکِ لیلةالقدرِ قلب است…»👉
#دلنوشته
درکِ موت؛ شوکِ الکتریکیِ قلب برای احیایِ نور
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام:
«أَفْضَلُ تُحْفَةِ الْمُؤْمِنِ الْمَوْتُ»
«برترین هدیه و ارمغان برای مؤمن، مرگ است.»
—
ریشهشناسیِ واژۀ «موت»؛ سکونِ نفس و خضوع در برابرِ حق
در قاموسِ واژهشناسانِ عرب، دربارهی ریشهی «موت» آوردهاند:
«مَاتَتِ الرِّيحُ إِذَا سَكَنَتْ»
«باد مرد، آنگاه که از وزش بازایستاد و آرام گرفت.»
و نیز گفتهاند:
«أَرْضٌ مَوَات» یعنی زمینی بایر و خاموش که هیچ حیات و کشتوزرعی در آن جاری نیست؛
و «مَاتَ الرَّجُلُ إِذَا خَضَعَ لِلْحَقِّ»؛ انسان زمانی میمیرد که در برابرِ حق گردن مینهد و تسلیم میشود؛
و «أَمَاتَ نَفْسَهُ» یعنی بر تمنّاها و سرکشیِ نفسِ خویش پیروز شد و طغیانِ آن را فرونشاند.
از این نگاشتِ لغوی، دو افقِ باطنی و دو معنایِ بنیادین برای «موت» آشکار میشود:
۱. موتِ مذموم (سایهی حسد و انکار):
ایستادنِ پرچمِ دل از حرکت،
خاموششدنِ وزشِ نسیمِ ولایت در جان،
و تبدیلشدنِ سرزمینِ قلب به «ارضِ موات»؛
زمینی بایر و بیحاصل که هیچ بذرِ معرفتی در آن نمیروید
و صاحبش رو به تمنّاهایش دارد و پشت به نور.
این موت، همسنخ و مترادفِ «حسد» است؛
توقف در خودبینی و انکارِ بذرِ الهی.
۲. موتِ ممدوح (درکِ موت و خضوع در برابرِ نور):
فرونشاندنِ خشم و انانیّت،
زیرِ پا گذاشتنِ نظرهایِ شخصی و پندارهایِ نفسانی،
و تسلیمِ محض شدن در برابرِ «معالمِ ربانی».
در این معنا، «موت» مترادفی از هزار واژهیِ «نورِ ولایت» است؛
زیرا تا «منِ» انسان نمیرد، «او» در قلب جلوهگر نمیشود.
—
کد ۹۹ در اورژانسِ جان؛ شوکِ آیات برای استارتِ مجدد
در عالمِ ظاهر، بیمارِ بدونِ علائمِ حیاتی را شتابان به اورژانس میآورند؛
ناگهان فریادِ «کد ۹۹» در فضایِ بیمارستان میپیچد.
تیمِ احیاء (CPR) شتابان بر سرِ بیمار حاضر میشوند،
پدالهایِ دستگاهِ الکتروشوک را بر سینهاش میگذارند،
ژولهایِ برقِ رهاییبخش را وصل میکنند
و قلبِ ایستاده را دوباره به نبض و تکاپو بازمیگردانند.
همراهان با شگفتی و اشک میگویند:
«واقعاً مرده بود و خدا دوباره زندهاش کرد!»
این صحنهیِ حسی،
دقیقاً تصویرِ همان فرآیندی است که در ملکوتِ قلوبِ ما رخ میدهد.
گاهی قلبِ انسان بر اثرِ تکیه بر اندیشهیِ خویش،
اصرار بر خواستههایِ نفسانی و بریدگی از سرچشمنهیِ نور،
دچارِ «ایستِ باطنی» میشود.
«مَاتَتِ الرِّيحُ» رخ میدهد؛
بادِ هدایت در او میافتد و او بیتفاوت است.
در این لحظهیِ هولناک،
عرضه شدنِ یک آیه،
یادآوریِ یک کلام از آلمحمد علیهمالسلام
یا مواجهه با یک تقدیرِ الهی،
حکایتِ همان «پدالهایِ الکتروشوک» را دارد.
آیهیِ قرآن بر جانِ غافل فرود میآید؛
شوکی شدید وارد میسازد،
جان را تکان میدهد،
انانیّتِ فرد را در هم میشکند
و او را متوجهِ تاریکی و اشتباهش میسازد.
اگر قلب، «فطرتِ بیدار» داشته باشد،
با این شوکِ الهی به خود میآید،
دست به دامنِ لیدرِ تیمِ احیایِ آلمحمد علیهمالسلام میشود،
نظرِ خویش را زیر پا میگذارد
و با استارتِ مجددِ گرهِ پیشاهنگِ دل،
بارِ دیگر نبضِ حیاتِ طیّبه را بازمییابد.
این همان حقیقتِ آیه است:
«فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا»
«پس زمین را پس از مرگش با آن زنده ساخت.»
—
بادنمایِ جورابیِ دل و اهتزازِ روح
در فرودگاهها و کارخانههایِ شیمیایی، پارچهای مخروطی و دو سر باز بر بالایِ میلهای قرار میدهند که به آن «بادنمایِ کیسهای» (Windsock) میگویند؛
ابزاری ساده اما حیاتی که جهت و شدتِ وزشِ باد یا سمتِ نشتِ گازهایِ خطرناک را نشان میدهد.
قلبِ مؤمن نیز محتاجِ چنین شاخصی است تا آنلاین و لحظهبهلحظه،
حضور یا غیبتِ نور را در ساحتِ باطن رصد کند.
امام کاظم علیهالسلام در حدیثی شگفتانگیز این شاخصِ نوری را چنین تصویر میفرمایند:
«إِنَّ اللَّهَ تَبارَكَ و تَعالى أيَّدَ المُؤمِنَ بِروحٍ مِنهُ،
تَحضُرُهُ في كُلِّ وَقتٍ يُحسِنُ فيهِ و يَتَّقي،
و تَغيبُ عَنهُ في كُلِّ وَقتٍ يُذنِبُ فيهِ و يَعتَدي،
فَهِيَ مَعَهُ تَهتَزُّ سُروراً عِندَ إحسانِهِ،
و تَسيخُ فِي الثَّرى عِندَ إساءَتِهِ…»
«خداوند متعال، مؤمن را با روحی از سویِ خود پشتیبانی میکند؛
روح در هر زمانی که او نیکی و تقوا پیشه کند نزدِ او حاضر است،
و هرگاه گناه و تجاوز کند از او غایب میشود.
پس آن روح با اوست؛ هنگامِ نیکیاش از شادمانی به «اهتزاز» درمیآید،
و هنگامِ بدیاش در کامِ زمین فرو میرود…»
وقتی آیه یا معرفتی نازل میشود:
«فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ»
«پس چون آب بر آن فرود آوریم، به اهتزاز درآید و برافزاید.»
پرچمِ دل (بادنمایِ وجود) با وزشِ روحِ ولایت به اهتزاز درمیآید و شادمان میشود.
اما وقتی انسان خطایی میکند، آن روح «تَسيخُ فِي الثَّرى»؛
در تاریکیِ زمین فرو میرود و قلب دچارِ قبض و تاریکی میشود.
«درکِ موت یعنی همین:»
اینکه انسان فوراً متوجهِ ایستادنِ بادنما، تاریکیِ دل و غیبتِ نور شود؛
بفهمد که نظر و عملِ خودش او را به این مرگ کشانده است،
و بیدرنگ با استغفار و رجوع به «معلمِ ربانی»، طالبِ احیایِ مجدد گردد.
—
وادیِ غیرِ ذیزرع؛ فهمِ فقرِ خویشتن
وقتی حضرت ابراهیم علیهالسلام فرمود:
«رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ»
«پروردگارا، من برخی از ذریهام را در وادیِ بدونِ کشتوزرع نزدِ خانهٔ باحرمتت سکونت دادم…»
این «وادیِ غیرِ ذیزرع»، همان «ارضِ موات» و سرزمینِ وجودیِ انسان است.
اهلِ شک و خودبینان گمان میکنند دلهایشان خود مولّدِ زراعت و بذرِ معرفت است؛
لذا محتاجِ گرفتنِ بذر از معلّمانِ الهی نمیشوند.
اما «اهلِ یقین» به این درکِ عمیق رسیدهاند که ظرفِ وجودیِ آنها بذری از خود ندارد و اگر بذرِ علم و نور از جانبِ صاحبانِ نور (آلمحمد علیهمالسلام) به دلِ آنها واریز نشود،
جانشان زمینی بایر و عقیم باقی خواهد ماند.
«درکِ موت» یعنی رسیدن به این واقعیت که:
«من به خودیِ خود مولّدِ آرامش و نور نیستم؛
من وادیِ غیرِ ذیزرعم.
عاملِ حیات باید آنبهآن از آستانِ ولایت به قلبم سرازیر شود.»
آنگاه که انسان این فقرِ محض را وجدان کرد و نظرهایِ خودساختهاش را میراند، زمینِ وجودش پذیرایِ بذرِ الهی میگردد و مصداقِ این کلامِ حق میشود که:
«يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»
چنین قلبی، هر بار که دچارِ قبض شد، آن را آلارمِ بیداری میداند،
به تیمِ احیایِ آلمحمد متوسل میشود،
از تاریکیِ نظرِ خویش هجرت میکند
و به نورِ آرامشِ علمیِ ایشان چنگ میزند؛
و اینگونه در همین دنیا، حیاتِ طیّبه را تجربه مینماید.
امام كاظم عليه السلام:
إنَّ اللَّهَ تَبارَكَ و تَعالى أيَّدَ المُؤمِنَ بِروحٍ مِنهُ
خداوند متعال، مؤمن را با روحى از سوى خود پشتيبانى مىكند،
تَحضُرُهُ في كُلِّ وَقتٍ يُحسِنُ فيهِ و يَتَّقي،
كه هرگاه وى نيكى و تقوا نشان مىدهد، آن روح پيش اوست
و تَغيبُ عَنهُ في كُلِّ وَقتٍ يُذنِبُ فيهِ و يَعتَدي،
و هرگاه گناه و خطا مىكند، آن روح از پيش او غايب مىشود.
فَهِيَ مَعَهُ تَهتَزُّ سُروراً عِندَ إحسانِهِ،
پس آن [روح] با اوست. هرگاه وى نيكى كند، آن [روح] از شادى، خوشحالى مىكند؛
و تَسيخُ فِي الثَّرى عِندَ إساءَتِهِ.
و هرگاه وى بدى كند، آن [روح] در كام زمين فرو مىرود.
فَتَعاهَدوا عِبادَ اللَّهِ نِعَمَهُ بِإِصلاحِكُم أنفُسَكُم؛ تَزدادوا يَقيناً، و تَربَحوا نَفيساً ثَميناً،
پس، اى بندگان خدا! با اصلاح خودتان، از نعمتهاى خدا مراقبت كنيد
تا نور يقين شما افزوده گردد و به بهره نفيس و گرانبها برسيد.
رَحِمَ اللَّهُ امرَأً هَمَّ بِخَيرٍ فَعَمِلَهُ، أو هَمَّ بِشَرٍّ فَارتَدَعَ عَنهُ.
رحمت خدا بر كسى كه به نيكى تصميم بگيرد و آن را انجام دهد،
يا بر بدى تصميم بگيرد؛ امّا از آن دست بكشد!
این حدیث امام کاظم علیهالسلام بیشک یکی از شگفتانگیزترین نقشههایِ باستانشناختیِ ملکوتِ قلب است. این کلام، پرده از اسرارِ قبض و بسط، شب و روزِ باطن، و مکانیسمِ دقیقِ هدایت برمیدارد.
—
#دلنوشته
جلوهیِ لاهوتیِ مشکات و احرازِ هویتِ معلم در ملکوتِ قلب
خداوندِ رحمان و مهربان،
حقیقتِ علم و هدایت را در این عالمِ تاریک رها نساخته است.
او که خود نورِ آسمانها و زمین است (اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ)،
این چهرهیِ پنهان و بیکرانِ علمِ خویش را در قالبی ملموس و شگفتانگیز به تصویر میکشد تا برایِ بشرِ غرق در تاریکیهایِ ناسوت قابلِ درک باشد:
«مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فيها مِصْباحٌ…»
این «مشکات»، همان فانوسِ نوری است در دلِ شبِ تارِ دنیا.
این فانوس، راهگشایِ پیشِ پایِ سالک است تا در پرتگاههایِ شک و تمنّا سقوط نکند.
در ساحتِ باطن،
این مشکات چیزی جز وجودِ مقدسِ امامِ هدیٰ علیهالسلام و «معلّمِ ربانی» نیست که واسطهیِ فیض و مجرایِ تجلیِ نورِ الهی در قلبهاست.
بر اساسِ حدیثِ شریفِ امام کاظم علیهالسلام،
حضور و غیابِ آن «روحِ مؤیِّد» در واقع همان «احرازِ هویتِ چهرهیِ نورانیِ معلم در ملکوتِ قلب» است.
قلبِ مؤمن، پیوسته در نوسان است؛
گاهی سرشار از شوقِ دیدارِ معلم است،
پروانهوار گردِ شمعِ ولایتِ او میچرخد،
و با هر احسان و تقوایی،
این پیوندِ محبتی را محکمتر میکند.
در این حال، «اهتزازِ سرور» رخ میدهد؛
یعنی روحِ قدسیِ همراه،
آینهیِ دل را درخشان مییابد
و سیمایِ محبوب در آن منعکس میشود.
اما گاهی که غبارِ تمنّا، غفلت یا گناه بر آینه مینشیند،
شوقِ دیدار کم میشود،
چهرهیِ معلم در غبارِ نفس گم میگردد،
و آن روحِ نورانی «تَسيخُ فِي الثَّرى» میشود؛
در تاریکیِ تیره و خاکآلودِ زمین فرو میرود.
این غیبت، آغازِ قساوت و تاریکیِ قلب است.
—
مکانیزمِ باطنیِ «ارتداع»؛ بازدارندگی از جرم به یاریِ نور
بشریت قرنهاست که به دنبالِ فرمولی برای ایجادِ امنیت، صلح و پیشگیری از جرم و جنایت میگردد.
قوانینِ بشری، دادگاهها و زندانها همگی ابزارهایی بیرونیاند که هرگز نتوانستهاند طغیانِ باطنِ انسان را مهار کنند؛
چرا که شاهکلیدِ صلح و امنیت در جایِ دیگری است.
رازِ بزرگ در این جملهیِ پایانیِ حدیث نهفته است:
«أو هَمَّ بِشَرٍّ فَارتَدَعَ عَنهُ…»
«یا تصمیم به بدی گرفت؛ اما [به واسطهیِ آن نور] از آن دست کشید و بازایستاد.»
این «ارتداع» و بازدارندگیِ حقیقی چگونه رخ میدهد؟
هنگامی که مؤمن در آستانهیِ خطایی قرار میگیرد،
اگر آینهیِ قلبش پیشتر با بذرِ معرفتِ معلم بارور شده باشد،
فوراً چهرهیِ نورانیِ معلمِ ربانی را در ملکوتِ جانش احراز میکند.
او متوجه میشود که با انجامِ این کار،
آن روحِ منور غایب خواهد شد،
نورِ مشکات خاموش میشود
و او در ظلمتِ محض رها خواهد گشت.
این شهودِ باطنی و ترسِ از دست دادنِ «حضورِ دوست»،
نیرویی عظیم در قلب ایجاد میکند که او را از گناه بازمیدارد.
او طعمِ شیرینِ «اهتزازِ سرور» را چشیده
و هرگز حاضر نیست آن را با لذتِ آنی و فانیِ گناه سودا کند.
بنابراین،
تنها راهِ پیشگیری از هرگونه جرم، ظلم و تجاوز در جهان،
«احیاء و پایشِ این نور و ظلمت در قلوب» است.
صلحِ راستینِ جهانی محقق نخواهد شد مگر با اخذِ علمِ راستین از فرستادگانِ الهی و عمل به این علوم؛ نوری که از بیرون توسطِ معلمِ ربانی تابیده میشود و در درون، آینهیِ جان را صیقل میدهد.
—
معادلاتِ ملکوتیِ قلب: قبض و بسط، اخم و لبخند
این حضور و غیابِ روح، تفسیرِ دقیقِ حالاتِ باطنیِ ماست:
بسط، لبخند و بشارت (اهتزازِ سرور):
وقتی رو به نور داریم،
روح به اهتزاز درمیآید.
این حالتِ بسطِ قلب است؛
گویی تمامِ وجودِ انسان سرشار از انبساط، امید و شوق به عبودیت میشود.
این همان لبخندِ معلم در آینهیِ باطنِ ماست که بشارتِ حیاتِ طیّبه را به همراه دارد.
«قبض، اخم و انذار (فرورفتن در خاک):»
وقتی به تمنّا رو میکنیم،
روح غایب میشود و در زمین فرو میرود.
این حالتِ قبضِ قلب است؛
دلتنگیِ شدید،
اضطرابِ بیدلیل و احساسِ خفگیِ باطنی.
این قبض، در واقع اخمِ تربیتیِ معلم و انذارِ باطنیِ اوست
تا مؤمن بفهمد راه را اشتباه رفته
و باید فوراً به درمانِ قلبِ خویش بپردازد.
—
«فَتَعاهَدوا»؛ تیمِ مراقبتِ پرواز در آسمانِ یقین
امام کاظم علیهالسلام کلیدِ ثبات در این مسیر را در یک واژه خلاصه میکند:
«فَتَعاهَدوا» (پیمان ببندید و پیوسته مراقبت کنید).
این تعهد، یعنی رصدِ دائمیِ بادنمایِ دل.
مؤمن باید مانندِ یک دیدهبانِ تیزبین،
مدام وضعیتِ نورِ مشکات را در خانهیِ دل بررسی کند.
اگر نشانهای از غیبتِ روح یا سنگینیِ قبض احساس کرد،
فوراً عملیاتِ احیا را آغاز کند:
۱. اصلاحِ نفس:
پذیرفتنِ خطا و زیر پا گذاشتنِ نظرِ شخصیِ خویش.
۲. رجوع به معالمِ ربانی:
زانو زدن در آستانِ کلام و هدایتِ آلمحمد علیهمالسلام برای دریافتِ دوبارهیِ بذرِ نور.
نتیجهیِ این تعهدِ مدام، دو هدیهیِ بینظیر است:
تَزدادوا يقيناً:
یقینِ انسان به این سیستمِ دقیقِ ملکوتی و حضورِ زنده و پویایِ ولیِّ خدا مستحکمتر میشود.
تَربَحوا نَفيساً ثَميناً:
سودِ گرانبها و نَفیسی که همان حیاتِ ابدی،
سلامتِ قلب (قَلْبٍ سَلِيمٍ)
و همراهیِ همیشگی با انوارِ مقدسه در دنیا و آخرت است.
أفضَلُ تُحفَةِ المؤمنِ المَوتُ.
بهترين ارمغان براى مؤمن مرگ است.
تاویل مرگ چیست؟!
چرا از مرگ میترسیم؟!
اگه با فهم قبض نورت، درک موت کنی، زنده میشی! فاحیا به الارض بعد موتها!
درک موت، درک لیلة قدر است! درک ناشئة اللیل است!
وقتی میفهمی پرچمِ به اهتزاز در اومده، از حرکت باز ایستاده، وقتی متوجه حال بد و تاریکی قلبت میشی، در واقع موت قلب خودتو درک کردی و حالا باید بدنبال نور حیات مجدد خودت باشی،
به این میگن «فاحیا به الارض بعد موتها»!
آیۀ «ربّ ارنی کیف تحیی الموتی» درخواست ابراهیم ع از خداست، تا ببیند به دست چه کسی این داستانِ مردهزندهکردن صورت میگیرد!
حالا 165 مورد مشتقات ریشۀ «موت» رو در آیات قرآن باید مطالعه کنیم.
«ارض موات – زمین بایر»
«ماتت الريحُ إذا سكنتْ»
+ مفهوم زیبای واژه یقین: «یقن الماء فی الحوض»
+ مقالۀ «تا حالا چند بار مردیمو زنده شدیم»
[ریساسیتیشن «resuscitation»: احیاء!]
+ «حیی»
+ مطالب مهم مقالۀ «دین»: بدهکار و بستانکار.
یه نفرو بدون علائم حیاتی میارن اورژانس !
اعلام کد 99 میشه !!!
تیم سی پی آر فورا مراحل احیاء رو شروع می کنن و …
همراهی ها میگن این مریض واقعا مرده بود و نفس نمی کشید و قلبش نمی زد!
اما خدا رو شکر انگاری برگشت! واقعا مرده، زنده شد !!!
این میشه مثالی برای همون فرآیندی که قلوب ما با معالم ربانی صاحبان نور از آل محمد ع احیاء میشه و زنده میشه و با نور آشنا میشه و به نور گره میخوره و نور و ظلمت، میشه زبان آنلاین قلب این اهل بهشتی که فعلا داره توی این دنیا زندگی میکنه! جسمش در دنیاست اما قلبش در آخرته! عبارت «یه جای دیگه» میشه معنی لغوی «آخرت»!
کجا؟! در ملکوت! نزد آل محمد ع!
این قلب حالا دیگه «یعتبر بالنور و الظلام» شده!
این قلب دیگه تنها نیست! این قلب دیگه فرد نیست! این قلب دیگه دور نیست!
این قلب مزدوج نور نزدیک علمی صاحبان نور منا اهل البیت ع شده است.
اینه مفهوم رسیدن به حیات طیبة برای قلبی که روزی مرده بود و کسی فکرشو هم نمی کرد این شخص یه روزی دست از کارهای بد طینتی خودش هم برداره و مدام قلبش گوش به زنگ أوامر عالم بالا باشه که فورا بمحض دریافت دستورات مافوق، بیچون و چرا اطاعت کنه و این قلب، حالا زنده است، چون مدام در تقلب بین نور و ظلمت است، چون می جنبد و درون این شیء با ارزش یعنی قلب، سایهای متحرک، او را متنبه می نماید «فیء»، و این معنای زیبای واژه حیّ است عرب به مار که تکون میخوره میگه حیّ ! تکون خورد پس حیات دارد ! قلب اهل یقین متاثر از کلام الله یعنی قبض و بسط ، تکون میخوره ! بی تفاوت نیست لذا زنده است و این زندگی و حیات رو مدیون اون شاخصی است که وسط صفحه ساعت قلبش ایستاده تا ما از جنبش سایه علمی او در غار حصین و کهف آل محمد ع، اخذ علم کنیم و با آرامش تمام بخوابیم ان شاء الله تعالی.
واقعا مفاهیم واژه ها چقدر زیبا هستند و قلب ما را به پرواز در می آورند.
+ «احراز هویت صاحبان نور»
+ «یا حار همدان، من یمت یرنی»
+ «درک موت»:
یعنی هر کسی در ک موت کند (الموت النّور الولایة) یکی از هزار واژه مترادف ولایت که متضاد حسادت نیز هست، یعنی هر کسی حسادتشو بذاره کنار، میتونه صاحب نورشو در ملکوت قلبش احراز هویت کنه.
+ مقالۀ زیبای «بعض» و داستان ذبح بقره: «اضربوه ببعضها»
این تعابیرِ ملکوتی، گویی تپشهایِ زنده و پویایِ یک قلبِ در حالِ احیاست.
پیوند زدنِ مفاهیمِ ژرفِ طبابت و اورژانس با ملکوتِ قلب و واژگانِ قرآنی، مطالبی بینظیر پدید آورده است.
—
#دلنوشته
مرگ چیست و تاویلِ آن در ملکوتِ قلب کدام است؟
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام میفرمایند:
«أفضَلُ تُحفَةِ المؤمنِ المَوتُ»
(بهترین ارمغان برای مؤمن مرگ است).
راستی چرا از مرگ میترسیم؟
ترسِ ما از مرگ، ترس از نابودیِ توهماتِ نفسانی است؛
اما برای مؤمن، مرگ یک «ارمغان» و یک «تحفه» است.
چرا؟
چون مرگ در حقیقت، فرو ریختنِ دیوارهایِ انانیّت و حجابهایِ ضخیمِ شک و تمنّاست
تا چهرهیِ تابناکِ حقیقت و ولایت آشکار شود.
تاویلِ مرگ، فرود آمدن در آستانهیِ تسلیمِ محض است.
اگر با فهمِ قبضِ نورت، «درکِ موت» کنی،
بیدرنگ زنده میشوی؛
و این تجلیِ تامِّ آیهیِ شریفه است:
«يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»
درکِ موت، درکِ «لیلة القدر» است؛
همان تاریکیِ مقدسی که در پسِ آن، طلوعِ فجرِ یقین قرار دارد.
درکِ «ناشئة اللیل» است؛
همان برخواستنِ شبانه در خلوتِ تاریکِ جان،
برایِ یافتنِ استواریِ قول و کلامِ ثقیلِ ولایت.
وقتی متوجه میشوی پرچمِ به اهتزاز درآمدهیِ قلبت (همان بادنما) از حرکت ایستاده،
وقتی سردیِ قبض و ظلمتِ جانت را حس میکنی،
در واقع داری «مرگِ قلبِ» خودت را وجدان میکنی.
اینجاست که تسلیم میشوی،
از نظرِ خویش دست میشویی و فریادِ نیاز سر میدهی.
این آغازِ احیاست.
—
«ربّ أرنی کیف تحیی الموتی»؛ جستجویِ دستِ احیاگر
حضرت ابراهیم علیهالسلام وقتی فرمود:
«رَبِّ أَرِني كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى»
به دنبالِ دیدنِ فیزیکیِ زنده شدنِ پرندگان نبود؛
ابراهیمِ خلیل میخواست ملکوتِ این داستان را ببیند.
او میخواست دریابد که این جریانِ مردهزندهکردن و احیایِ قلوبِ مردهیِ خلایق،
«به دستِ چه کسی» در عالم صورت میگیرد؛
دستِ چه کسی واسطهیِ فیضِ حیاتِ طیّبه است؟
و پاسخ آمد که این دست،
همان دستِ باکفایتِ خلیفهیِ الهی و صاحبانِ نور از آلمحمد علیهمالسلام است.
—
ریشهشناسیِ «یقین» و «حیّ»؛ آبِ ثبات و جنبشِ سایه
در فرهنگِ لغت، واژهها کلیدِ فهمِ حقایقِ باطنیاند:
یَقَنَ الماءُ فی الحَوض:
عرب میگوید آب در آبگیر آرام گرفت و صاف و بیحرکت شد.
«یقین» یعنی همین؛
فرونشستنِ تلاطمِ شکها و تمنّاها در حوضچهیِ قلب،
و جاری شدنِ آرامشِ زلالِ علمی که از سرچشمهیِ معالمِ ربانی واریز شده است.
حَیّ (مارِ جنبان):
عرب به مار به دلیلِ جنبش و حرکتِ دائمیاش «حیّه» میگوید؛
تکان خورد، پس حیات دارد.
قلبِ اهلِ یقین نیز یک سنگِ بیتفاوت و سرد نیست؛
قلبِ زنده پیوسته در تقلبِ میانِ نور و ظلمت، و قبض و بسط است.
این تکان خوردنها، علامتِ حیاتِ جان است.
این پویایی و تکانها، متأثر از حرکتِ سایهای علمی است؛
سایهای متحرک که بر صفحهیِ ساعتِ آفتابیِ قلب میافتد و انسان را تنبیه و بیدار میکند («فَیْء»).
این همان شاخصِ وسطِ صفحهیِ ساعتِ قلب است؛
سایهیِ پر مهرِ معلّم در غارِ حصین و کهفِ ولایتِ آلمحمد که ما با تکیه بر آن،
در پناهِ آرامشِ علمیشان به خوابِ طمأنینه میرویم.
—
دِین؛ معاملهیِ بدهکار و بستانکار در اورژانسِ جان
«دین» در لغت از ریشهیِ «دَین» به معنایِ بدهی است.
در این بیمارستانِ جان،
ما همگی بدهکارانی ورشکستهایم که هیچ از خود نداریم.
وقتی با ایستِ قلبی ما را به اورژانسِ ملکوت میآورند،
تمامِ تجهیزاتِ احیاء،
ژولهایِ برقِ آیات،
و نفسِ فرشتگان،
همگی از کیسهیِ کَرَمِ بستانکارِ بزرگِ ما یعنی امامِ زمان علیهالسلام خرج میشود.
وقتی احیا میشویم،
میفهمیم که حیاتِ ما عاریتی است؛
ما سر تا پا مدیونِ او هستیم.
این درک، ما را از خودبینی نجات میدهد
و به بندگی و تسلیم میکشاند.
—
یا حارِ همدان، مَن یَمُت یَرَنی؛ احرازِ هویتِ صاحبِ نور
این کلامِ پرشکوهِ امیرالمؤمنین علیهالسلام به حارثِ همدانی:
«يا حارِ هَمدان مَن يَمُت يَرَني»
«ای حارثِ همدانی! هر کس بمیرد، مرا خواهد دید.»
یک حقیقتِ جاری در ملکوتِ قلب است.
«هر کس بمیرد» یعنی هر کس از نظرِ شخصیِ خویش،
از منیت و از «حسادت» (که تاریکترین متضادِ ولایت است) بمیرد،
در همین دنیا و در ملکوتِ قلبش،
چهرهیِ صاحبِ نور و معلّمِ خویش را احرازِ هویت میکند.
تا حسادت و انانیت زنده است،
حجابِ رویتِ امام باقی است.
اما با مرگِ اختیاری و کنار گذاشتنِ حسد،
چشمِ دل گشوده میشود و سیمایِ منورِ ولیِّ خدا را در ساحتِ باطن میبیند؛
دیداری که پیش از مرگِ طبیعی، در اورژانسِ جان رخ میدهد.
—
«اضربوه ببعضها»؛ احیایِ مقتولِ قلب با کوبشِ تسلیم
در داستانِ ذبحِ بقره در قرآن کریم،
خداوند دستور میدهد برای یافتنِ قاتل،
بخشی از گاوِ ذبحشده را به پیکرِ بیجانِ مقتول بزنند:
«فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيِ اللَّهُ الْمَوْتى»
«پس گفتیم:
پارهای از آن [گاو] را به آن [مقتول] بزنید.
اینگونه خدا مردگان را زنده میکند…»
این «بعض»، ضربهای است از جنسِ تسلیمِ امرِ الهی و قربانی کردنِ بقرهیِ نفس.
وقتی انسان نظرِ خویش را ذبح میکند
و پارهای از آن تسلیم را بر پیکرِ بیجانِ دلِ مردهاش میکوبد،
ناگهان آن قلبِ مرده تکانی میخورد،
زبان میگشاید،
حقیقت را آشکار میسازد و زنده میشود.
این همان احیایِ قلبی است که با شکستنِ منیت و ضربه زدن به هوایِ نفس حاصل میگردد.
—
زیستن در «یه جایِ دیگر»؛ قلب در آخرت، جسم در دنیا
قلبی که بدینگونه احیا میشود،
به تعبیرِ امام صادق علیهالسلام «یعتبر بالنور و الظلام» میشود؛
یعنی ترازویِ سنجشِ او، نور و ظلمتِ درونیاش میگردد.
چنین کسی، گرچه جسمش بر رویِ زمین راه میرود و با مردم معاشرت میکند،
اما قلبش در «آخرت» یعنی در «یه جایِ دیگر» مسکن گزیده است؛
در ملکوت،
در کهفِ حصینِ آلمحمد علیهمالسلام.
او دیگر یک فردِ تنها، غریب و دورافتاده نیست؛
قلبِ او با نورِ نزدیک و علمیِ صاحبانِ امر، جفت و «مزدوج» شده است.
او حیاتِ طیبه را یافته است؛
زنده است چون میجنبد،
متأثر میشود،
با وزشِ نور به اهتزاز درمیآید
و با غیبتش منقبض میگردد.
او دائم در حالِ مراقبت و چشم به راهِ دستوراتِ فرماندهیِ عالمِ بالاست
تا فوراً و بیچونوچرا، سرِ تسلیم فرود آورد.
ببین چجوری دارن به قلب ما با آیات و تقدیرات، شوک وارد میکنن تا به خودمون بیایم و از نور جوف نار، و از این تاریکی قلب، علم بگیریم و متوجه اشتباهمون بشیم و احیاء بشیم!
چقدر فرصتهای شوک آیات رو به هدر دادیم ؟! خیلی !
این خیلی یعنی کثیر یعنی کوثر یعنی نور ولایت فاطمه س ! یعنی فرصتهای درک لیلة قدر!
انا اعطیناک الکوثر یعنی ما با آیات خیلی بهتون شوک دادیم که زنده تون بکنیم ! اما کو که قدر این آیات رو بدانید ! وظیفه اینه گره پیشاهنگ قلب در تبعیت از این شوک الکتریکی شروع به استارت مجدد کنه ! این میشه «فصل لربک» و این میشه معنای مصلی معالم ربانی بودن ! تا گره پیشاهنگ قلب به تبعیت از نور معالم ربانی در وجود ما نبض ایجاد نکند از حیات خبری نیست ! پس جان ما وصل به جان معالم ربانی صاحبان نور است.
واقعا وقتی آیت عرضه میشه انگاری به آدم شوک وارد میشه !
مثلا من اون روز تو مطب که اون آیت بهم عرضه شد، انگاری بهم شوک شدیدی وارد شد!
یه لحظه رفتم که قلبم تاریک بشه و بی نور حیات بشم یهو دست به دامن گروه سی پی آر آل محمد ع شدم دیدم بازم همون لیدر با دستگاه الکتروشوک اومد سراغمو نفهمیدم چند ژول برق بهم وصل کرد اما خدا رو شکر منو برگردوند!
اینجور مواقع همه ما میریم که با نظر خودمون با موضوع برخورد کنیم اما اگه به یاد معالم ربانی و فنون علمی صاحبان نور بیفتیم فورا نظر خودمونو زیر پا میذاریم، چون از تاریکی متوجه اشتباه نظر خودمون میشیم «درک موت»، و با استعمال اندیشه معالم ربانی به حیات طیبه چنگ زده و اینجوری از تاریکی اشتباه خارج و داخل در نور آرامش علمی آل محمد ع می گردیم ان شاء الله تعالی.
این بود که بعدش دیگه هر چی من برای نمودار، ظاهرا میگفتم انگاری اصلا مال من و کار خود من نبود ! همش مطالب دیکته شده رو بازگو میکردم ! مترجمی میکردم! خیلی دوست داشتم هر چی میگمو ضبط میکردم بعدا خودم هم گوش کنم، بدردم بخوره! در واقع اولین مستمع خودم ، خودم باید باشم و بودم!
کسانی از قبر بعدا میتونن خارج بشن و زنده بشن که اینو قبلا تو همین دنیا با آیات بارها تجربه کردن و چشمشون به لیدر تیم سی پی آر آشناست !!!
لذا به محض نفخ صور زود پا میشن رو قبرشون وامیستن !!!
تولدی دوباره !!! «rebirth» :
قبض و بسط تولدی دوباره برای قلب اهل یقین !!!
+ کمم
+ نور
+ شطا
قلب ما زمین بایری بود که با معالم ربانی زنده شد پس عایداتش نیز به صاحبان این علوم ربانی تعلق دارد یعنی فیدبک مثبت اعمال صالحی که اهل یقین با یاد معالم ربانی انجام میدهند به صاحبان نورشان نیز برمیگردد، ان شاء الله تعالی.
قلوب اهل شک حسود، قلوب سترون و استریل «sterile» و عقیم و نازا و بایر و بیحاصلی است که هیچوقت سایه معالم ربانی در قلب را تجربه ننمود.
+ «بلو»: داستان تکراری کفشهای نو در مقابل کفشهای کهنه!
+ قحطی
+ جدب
+ قحل – قاحل
مثال آثار باستانی در حال تخریب، که گروهی میان و اونو بازسازی و مرمت میکنن !
و این میشه مفهوم احیاء.
+ داستان خضر ع و موسی ع
ارض موات – زمین بایر !!! «arid» …
وادی السلام کجا و برهوت یمن کجا ؟!!!
« عن زرارة عن أبي جعفر ع قال
قال رسول اللَّه ص
من أحيا مواتا فهو له – من أحيا أرضا مواتا فهي له » …
+ « عن أبي خالد الكابلي عن أبي جعفر ع قال
وجدنا في كتاب علي ع
أن الأرض لله يورثها من يشاء من عباده و العاقبة للمتقين أنا و أهل بيتي الذين أورثنا اللَّه الأرض و نحن المتقون و الأرض كلها لنا فمن أحيا أرضا من المسلمين فليعمرها و ليؤد خراجها إلى الإمام من أهل بيتي و له ما أكل منها فإن تركها أو أخربها فأخذها رجل من المسلمين من بعده فعمرها و أحياها فهو أحق بها من الذي تركها فليؤد خراجها إلى الإمام من أهل بيتي و له ما أكل حتى يظهر القائم من أهل بيتي بالسيف فيحويها و يمنعها و يخرجهم منها كما حواها رسول اللَّه ص و منعها إلا ما كان في أيدي شيعتنا فإنه يقاطعهم على ما في أيديهم و يترك الأرض في أيديهم.»
+ « وَ نُريدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثينَ ».
#دلنوشته
شوکهایِ «کوثری» و استارتِ مجددِ گرهِ پیشاهنگِ قلب
ای همسفر،
آنچه ما در پیوندِ میانِ ساحتِ پزشکی و معارفِ ملکوتی ترسیم میکنیم،
گویی نقشهیِ راهی است برایِ بازگشتِ «ارضِ قلب» به مالکِ حقیقیاش.
این نگاه که «آیات، همان شوکهایِ احیاگرند»،
عمقِ حکمتِ «إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ» را برایِ ما رمزگشایی میکند.
کوثر، همان کثرتِ فرصتهایِ احیاست؛
همان بیشمار «شوکِ» نوری که خداوند به سویِ قلبِ ما میفرستد
تا از خوابِ غفلت و ایستِ باطنی بیدار شویم.
این یعنی:
«احیایِ زمینِ بایر و رجوع به مالکِ حقیقی»
ببین چگونه هر آیه،
هر تقدیر و هر لحظهیِ تنبه،
«شوک» است برایِ قلبِ ما!
خداوندِ متعال،
ما را در میانِ حجمی از این شوکهایِ کوثری رها کرده تا شاید این «گره پیشاهنگِ» قلب (Pacemaker) که به تبعیت از نفس از کار افتاده، به خود بیاید و دوباره ضربانِ الهیاش را باز یابد.
وظیفهیِ مؤمن در هنگامِ دریافتِ این شوک،
همان «فَصَلِّ لِرَبِّكَ» است؛
یعنی بلافاصله پس از هر بار احیا،
خضوع و نمازِ وصل را به جایِ آوردن.
تا زمانی که این گرهِ پیشاهنگ،
ضربانِ خود را از ریتمِ «معلمِ ربانی» نگیرد،
از حیاتِ حقیقی خبری نیست.
ما بدونِ اتصال به جانِ صاحبانِ نور،
همگی در حالتِ ایستِ قلبیِ دائم هستیم.
تجربهیِ حضوری؛ وقتی «لیدرِ تیمِ سیپیار» وارد میشود
آن لحظهای که در ورکلایفم،
در آستانهیِ تاریکی بودم،
همان «کد ۹۹»ِ ملکوتی بود که در ساحتِ جانم نواخته شد.
گویی در آن ثانیهیِ حساس،
دیدم که چگونه نظرِ خودم داشت من را به قعرِ ظلمت میبرد،
اما به محضِ «درکِ موت» و دست به دامن شدنِ به لیدرِ تیمِ احیایِ آلمحمد (ع)،
آن دستگاهِ الکتروشوکِ غیبی بر جانم نشست.
شگفتا که بعد از آن بازگشت،
دیگر «من» سخن نمیگفتم؛
کلمات دیگر مالِ من نبودند،
من تنها یک مترجم و مستمعِ اولِ کلماتِ خودم بودم.
این همان «تولدی دوباره» (Rebirth) است که قلبهایِ اهل یقین،
بارها در همین دنیا تجربه میکنند.
کسی که در این دنیا به دستانِ شفابخشِ این لیدرِ ملکوتی آشنا شده
و طعمِ حیاتِ پس از احیا را چشیده،
وقتی صورِ اسرافیل دمیده شود،
از قبرِ خویش برمیخیزد و بیدرنگ در برابرِ او میایستد؛
چرا که او لیدرِ خودش را میشناسد.
—
احیایِ «ارضِ موات» و مالکیتِ امامت
در روایاتِ ما آمده است:
«مَنْ أَحْيَا أَرْضاً مَوَاتاً فَهِيَ لَهُ»
(هر کس زمینِ بایری را احیا کند، آن زمین از آنِ اوست).
این نه تنها یک حکمِ فقهی،
که یک قاعدهیِ ملکوتی است.
قلبِ ما پیش از رسیدنِ معالمِ ربانی، «ارضِ موات» بود؛
زمینی بایر، سترون و عقیم که هیچ بذری از معرفت در آن نمیرویید.
حسد و شک، قلب را به یک بیابانِ «قاحل» و «اجدب» تبدیل کرده بود
که هیچ شباهتی به «وادیالسلام» نداشت.
اما وقتی صاحبانِ نور با علمِ خویش،
این زمینِ مرده را احیا کردند،
به معنایِ حقیقیِ کلمه، «مالکِ» این زمین شدند.
روایتِ امام باقر (ع) در اینباره تکاندهنده است:
«…وَ نَحْنُ الْمُتَّقُونَ وَ الْأَرْضُ كُلُّهَا لَنَا
فَمَنْ أَحْيَا أَرْضاً مِنَ الْمُسْلِمِينَ فَلْيُعَمِّرْهَا وَ لِيُؤَدِّ خَرَاجَهَا إِلَى الْإِمَامِ…»*
قلبِ ما، سرزمینی است که عایداتش (یعنی اعمالِ صالح و فیدبکهایِ مثبتِ نوریاش) متعلق به صاحبانِ آن است؛ چرا که آنها بودند که این زمینِ بایر را شخم زدند و احیا کردند.
تضادِ بنیادین: قلبِ استریل در برابرِ قلبِ بارور
قلوبِ اهلِ شک و حسد، قلوبی «استریل» و نازا هستند؛
سرزمینهایی که هرگز سایهیِ معلمِ ربانی را تجربه نکردهاند
و لذا همچون آثارِ باستانیِ در حالِ تخریبی،
نیاز به مرمت و بازسازیِ دائم دارند.
داستانِ خضر و موسی (ع) نیز تمثیلی از همین مرمتِ نوری است؛
جایی که خضر (ع) با علمِ لدنّیاش،
ساختارِ ظاهریِ امور را میشکافد تا حیاتِ باطنیِ آن را حفظ کند.
تولدی دوباره در قبض و بسط
ما در این دنیا در حالِ یک «بازسازیِ مستمر» هستیم.
مفهومِ «حیّ» بودنِ مؤمن،
به معنایِ همین تکان خوردنها و جنبشهاست؛
جنبشِ سایهیِ علمی در ساحتِ کهفِ آلمحمد.
اینگونه است که «قبض و بسط»،
نه مایهیِ نگرانی،
که نشانهیِ حیات و تولدِ دوبارهیِ ماست.
قلبِ ما اکنون «زنده» است،
چون با کلام الله میتپد؛
چون با اشارهیِ نورِ ولیِّ خدا جابجا میشود.
ای همسفر،
ما در این وادی، دیگر تنها نیستیم.
قلبی که «مزدوجِ نورِ نزدیکِ علمیِ» صاحبانِ نور شده باشد،
قلبی است که در هر تپش،
مالکیتِ آن به اهلِ بیت (ع) اثبات میشود.
ما با معالمِ ربانی زنده شدیم تا در نهایت،
با ظهورِ قائمِ آلمحمد (ع)،
این احیایِ زمینِ وجود به کمالِ خویش برسد؛
آنگونه که او همهچیز را در قبضهیِ قدرتِ ولایت درمیآورد
و ما را از این برهوتِ غفلت،
به وادی السلامِ ابدی رهنمون میسازد.
إِنَّمَا الِاسْتِعْدَادُ لِلْمَوْتِ تَجَنُّبُ الْحَرَامِ وَ بَذْلُ النَّدَى فِي الْخَيْرِ!
آمادگى براى مرگ به اين است كه از حرام خوددارى كنى و در راه خدا دستگيرى نمائى.
در واقع استعداد للموت یعنی با قلبت نور و ظلمتتو بفهمی و مدام تلاش کنی پشت به تمنا و رو به نور باشی تا در لحظه مرگ، در همین جهت و با همین قبله از دنیا بروی!
امام سجاد علیه السلام:
عَنْ سُفْيَانَ بْنِ عُيَيْنَةَ قَالَ:
رَأَى الزُّهْرِيُّ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ ع لَيْلَةً بَارِدَةً مَطِيرَةً وَ عَلَى ظَهْرِهِ دَقِيقٌ وَ هُوَ يَمْشِي
فَقَالَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَا هَذَا
قَالَ أُرِيدُ سَفَراً أُعِدُّ لَهُ زَاداً أَحْمِلُهُ إِلَى مَوْضِعٍ حَرِيزٍ
فَقَالَ الزُّهْرِيُّ فَهَذَا غُلَامِي يَحْمِلُهُ عَنْكَ
فَأَبَى
قَالَ أَنَا أَحْمِلُهُ عَنْكَ فَإِنِّي أَرْفَعُكَ عَنْ حَمْلِهِ
فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ
لَكِنِّي لَا أَرْفَعُ نَفْسِي عَمَّا يُنْجِينِي فِي سَفَرِي وَ يُحْسِنُ وُرُودِي عَلَى مَا أَرِدُ عَلَيْهِ
أَسْأَلُكَ بِحَقِّ اللَّهِ لَمَّا مَضَيْتَ لِحَاجَتِكَ وَ تَرَكْتَنِي
فَانْصَرَفَ عَنْهُ
فَلَمَّا كَانَ بَعْدَ أَيَّامٍ قَالَ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ لَسْتُ أَرَى لِذَلِكَ السَّفَرِ الَّذِي ذَكَرْتَهُ أَثَراً
قَالَ بَلَى يَا زُهْرِيُّ لَيْسَ مَا ظَنَنْتَ وَ لَكِنَّهُ الْمَوْتُ وَ لَهُ أَسْتَعِدُّ
إِنَّمَا الِاسْتِعْدَادُ لِلْمَوْتِ تَجَنُّبُ الْحَرَامِ وَ بَذْلُ النَّدَى فِي الْخَيْرِ.
از سفيان بن عيينه نقل شده كه زهرى گفت
در شب سردى بارانى حضرت زين العابدين را ديدم كه بر پشت خود انبانى آرد گرفته ميرفت.
عرضكردم اين چيست؟
فرمود سفرى در پيش دارم كه زاد و توشه آن را بمكانى مطمئن حمل ميكنم
عرضكردم غلام من در خدمت شما است اجازه بدهيد بردارد،
قبول نكرد.
گفتم اجازه بدهيد خودم بردارم، من شما را از بردن اين بار گران بىنياز ميكنم.
فرمود من خود را بىنياز نميكنم از برداشتن چيزى كه سبب نجات من است در سفر آينده و ورود مرا بمنزل آينده بىخطر ميكند
ترا بخدا قسم ميدهم راه خود را بگير و مرا بخود واگذار،
راه خويش را گرفتم.
پس از چند روز خدمتش رسيده عرضكردم از آن مسافرتى كه قرار بود خبرى نيست.
فرمود:
آن طور كه خيال كردى نبود.
آن سفر مرگ بود كه خود را آماده آن مسافرت ميكردم
زيرا آمادگى براى مرگ به اين است كه از حرام خوددارى كنى و در راه خدا دستگيرى نمائى.
ای همسفر،
همانطور که در این مسیرِ نوری گام برمیداریم،
روایتِ جانبخشِ امام سجاد (ع) را همچون قطبنمایی در دست میگیریم.
این روایت، تعریفِ «آمادگی» را از یک مفهومِ انتزاعی و دور،
به یک «جریانِ زنده و جاری» در بطنِ حیاتِ مؤمن تبدیل میکند.
—
#دلنوشته
اِستعداد للموت؛ هجرت از تمنّایِ نفس به مأمنِ نور
در آن شبِ سرد و بارانی،
وقتی زُهری با شگفتی از امامِ سجاد (ع) پرسید که چرا باری به این گرانی را خود بر دوش میکشد، پاسخِ امام نه از جنسِ کارِ بدنی، که از جنسِ «ساختارِ سفر» بود.
او میفرمود:
«أُرِيدُ سَفَراً أُعِدُّ لَهُ زَاداً أَحْمِلُهُ إِلَى مَوْضِعٍ حَرِيزٍ»
(سفری در پیش دارم که زاد و توشهاش را به جایگاهی امن حمل میکنم).
این «مکانِ حریز» (جایگاهِ امن)، همان حریمِ قلب است؛
همان حرمِ امنی که تنها با «اسم الله» و «نورِ ولایت» آباد میشود.
امام (ع) با حملِ آن آرد،
در حقیقت داشت به ما میآموخت که چگونه «زادِ سفر» را نه در انبارِ دنیا،
که در لایههایِ وجودیِ خویش برایِ «ورودِ نیکو» (حُسنِ الورود) ذخیره کنیم.
تأویلِ «استعداد»: فراتر از انتظارِ مرگ
استعدادِ برایِ مرگ،
به معنایِ دست روی دست گذاشتن و در انتظارِ پایانِ خط بودن نیست؛
بلکه «جهتگیریِ دائمیِ قلب» است.
همانطور که قلبِ مؤمن در هر تپش،
در حالِ انتخابِ میانِ «تمنّا» و «نور» است،
استعدادِ برایِ مرگ هم یعنی در لحظه لحظهیِ زندگی،
«پشت به تمنّا» و «رو به نور» باشیم.
اگر کسی در طولِ حیات،
تمرینِ «مرگِ نظرِ شخصی» را کرده باشد،
در لحظهیِ مرگ، غریبه نیست؛
چون قبلهیِ قلبش از پیش معلوم بوده است.
او با همان جهتی از دنیا میرود که با آن زیسته است.👉
۱. تجنّبُ الحرام: حفظِ حریمِ نور
امام (ع) فرمود:
«آمادگی برای مرگ، خودداری از حرام است».
در منظومهیِ فکریِ ما،
«حرام» تنها یک قانونِ بیرونی نیست؛
«حرام» همان «ظلمتی» است که بر آینهیِ قلب مینشیند.
هر حرامی، غبارِ غلیظی است که تابشِ نورِ ولایت را در «جوفِ نار»ِ جانِ ما متوقف میکند.
تجنّبُ الحرام، یعنی پاسداری از «حرمِ امنِ قلب»؛
یعنی نگذاریم با هیچ گناهی،
آن «گرهیِ پیشاهنگِ» قلب (که ضربانش را از معلمِ ربانی میگیرد) خاموش شود.
گناه، «ایستِ قلبیِ نوری» است؛
پس پرهیز از آن، شرطِ اولِ حیاتِ طیبه است.
۲. بذلُ النّدَى فی الخیر: انتقالِ رزقِ نوری
بخشِ دومِ کلامِ حضرت،
«بذلِ ندایِ در خیر» است.
«بذلُ النّدَى» یعنی جاری کردنِ سخاوتمندانه و بیدریغِ قطراتِ بارانِ رحمت.
این همان «خدمتِ ولایی» است.
مؤمنِ احیا شده،
خودْ یک «بلدةٌ میتاً» (زمینِ مرده) بود که توسطِ معلمِ ربانی زنده شد؛
حالا وظیفهیِ او چیست؟
وظیفهاش «آبیاریِ دیگران» است.
او این «رزقِ نوری» را که از معلمِ ربانی دریافت کرده،
در شریانهایِ عالمِ هستی به جریان میاندازد.
او با دستگیری و خدمت،
در واقع دارد «زمینهایِ بایرِ» قلوبِ دیگران را با بارانِ معرفتِ امام، احیا میکند.
این است آن زادِ سفری که انسان را در «مکانِ حریز»ِ الهی مستقر میکند؛
چرا که هر که زمینی را زنده کند،
آن زمین متعلق به احیاگرِ آن است
و چه احیایی بالاتر از احیایِ قلوب به نورِ ولایت؟
خاتمه؛ استمرارِ حیات در لحظهیِ فناء
اینگونه است که «مرگ» برایِ چنین کسی، پایان نیست؛
بلکه رسیدنِ به مقصدِ آن سفری است که در تمامِ عمر،
توشهاش را جمع کرده بود.
او که در دنیا مدام پشت به «تمنّاهایِ نفس» و رو به «نورِ معلم» زیسته،
در لحظهیِ مرگ،
تنها پردهها را کنار میبیند و با همان قبلهای که جانش به آن متمایل بود،
به «مکانِ حریزِ» ابدی وارد میشود.
او دیگر نمیترسد،
چرا که «لیدرِ تیمِ احیا» (که در تمامِ عمرِ حیاتِ طیبه، نبضِ جانش را با شوکهایِ نوریِ آیات تنظیم میکرد)، در آن سویِ این دروازه نیز منتظرِ اوست.
او زنده واردِ مرگ میشود،👉
چرا که از پیش در دنیا،
«طعمِ حیات» را در خدمتِ ولایی چشیده است.
#دلنوشته
مکانِ حَریز؛ حرمِ امنِ قلب و قبلهیِ بازگشت
«مکانِ حریز» فقط جایی برای نگهداشتنِ توشه نیست؛
حالتی از بودن است.
جایی است که انسان،
زادِ خویش را از دستبردِ هوس، ریا، غفلت، و خودبینی حفظ میکند.
امام سجاد علیهالسلام وقتی فرمود آن بار را به «موضعی حریز» میبرد،
گویی راهِ پنهانِ سلوک را نشان میداد:
توشهیِ سفرِ مرگ باید به جایی سپرده شود که آفتِ نفس به آن راه پیدا نکند.
و آن جایگاه، پیش از آنکه در بیرون باشد، در باطنِ انسان است؛
در همان حرمِ قلب، آنگاه که از آلودگیِ تمنّا تخلیه شود و رو به نور بایستد.
قلب تا وقتی بازارِ آمد و شدِ خواهشهاست، حریز نیست.
خانهای است بیدر، بیپناه، و هر رهگذری در آن دخالت میکند.
اما وقتی با پرهیز از حرام،
مرزهایِ این حرم پاس داشته شود،
و با بذلِ ندى در خیر، آبِ حیات در آن جاری گردد،
کمکم قلب از یک فضایِ متروک، به مأمنی ربانی بدل میشود؛
به جایی که رزقِ نوری در آن فاسد نمیشود، و بذرِ معرفت در آن نمیپوسد.
پرهیز از حرام؛ بستنِ راهِ نفوذِ ظلمت
تجنّبِ حرام، فقط ترکِ یک رفتار نیست؛
بستنِ دروازهای است که از آن، تاریکی واردِ حرمِ دل میشود.
هر گناه، شکافی در دیوارِ این مأمن است.
هر تعدّی، رخنهای است برایِ غیبتِ آن روحِ مؤیَّد
که با احسان و تقوا حاضر میشود
و با اصرار بر ظلمت، آرامآرام از صحنهیِ قلب فاصله میگیرد.
پس آمادگی برای مرگ،
یعنی همین الآن بفهمی کدام کار، نور را نزدیک میکند
و کدام کار، قلب را به «جوفِ نار» نزدیکتر میسازد.
استعداد للموت یعنی انسان، پیش از آنکه مرگ به سراغش بیاید،
بارها در زندگیِ روزمره، جهتِ خویش را اصلاح کرده باشد.
بارها از خواهشِ خود برگشته باشد.
بارها از لذتِ ظلمانی چشم پوشیده باشد.
بارها فهمیده باشد که این راه، به خاموشی میرسد، نه به حیات.
این شناختِ پیوستهیِ نور و ظلمت، همان قبلهیابیِ دائمیِ قلب است.
بذلِ ندى؛ جاری کردنِ آبِ حیات
اما دل فقط با «نه» گفتن زنده نمیماند.
قلب اگرچه با ترکِ حرام از مرگ دور میشود،
با «بذلِ ندى» است که حقیقتاً زنده میگردد.
«ندى» لطافتِ بخشش است؛ شبنموار، بیهیاهو، آرام، حیاتبخش.
این بخشش فقط مال نیست.
علم است، خدمت است، دستگیری است، رساندنِ رزقِ نوری به دلِ تشنهیِ دیگری است.
یعنی آنچه از معلمِ ربانی گرفتهای، در خودت حبس نکنی.
بگذاری این آب، در زمینهایِ مواتِ دیگران نیز جاری شود.
اینجاست که آمادگی برای مرگ،
از یک حالتِ فردی فراتر میرود و به مسئولیتِ ولایی تبدیل میشود.
کسی که قلبش از نورِ معلم ربانی روزی میگیرد،
نمیتواند نسبت به عطشِ دیگران بیتفاوت بماند.
او میفهمد که زادِ سفر فقط آن چیزی نیست که برایِ نجاتِ خودش برمیدارد؛
بلکه آن چیزی هم هست که از دستِ او به دیگران میرسد و در نامهیِ حیاتِ آنان ثبت میشود.
قبلهیِ قلب؛ تمرینِ لحظهیِ آخر
لحظهیِ مرگ، حادثهای جدا از زندگی نیست؛
جمعبندیِ همهیِ جهتگیریهایِ پنهانِ ماست.
انسان در همان سویی میمیرد که سالها با میل و انتخابِ خود، رو به آن ایستاده است.
اگر قبلهیِ قلب، تمنّا بوده باشد، مرگ نیز صورتِ همان تمنّا را بر او آشکار میکند.
و اگر قبله، نور بوده باشد، مرگ نه خاموشی، که ورودِ آرام به همان نوری است که پیشتر با آن انس گرفته بود.
پس «استعداد للموت» یعنی تمرینِ درست ایستادن.
یعنی قلب، در میانِ قبض و بسط، در میانِ شوکِ آیات و تاریکیِ خطا، دوباره و دوباره رو به نور برگردد.
یعنی وقتی لغزید، در ظلمت نماند.
یعنی از «درکِ موت» فرار نکند، بلکه همان را نردبانِ احیا سازد.
یعنی بفهمد که هر رجوعِ صادقانه،
یک مرگِ کوچکِ نفس و یک تولدِ کوچکِ نورانی است.
زادِ سفر و ورودِ نیکو
کلامِ امام سجاد علیهالسلام بسیار دقیق است:
من چیزی را برمیدارم که «سببِ نجاتِ من در سفر» و «نیکوییِ ورودِ من به منزلِ آینده» است.
نجات، با تصادف حاصل نمیشود.
ورودِ نیکو، محصولِ انسِ قبلی با نور است.
کسی که در دنیا، بارِ خدمت، طهارت، ترکِ حرام، و اخذِ علم از معلمِ ربانی را بر دوش نکشیده،
در آستانهیِ آن منزلِ دیگر، سبکبار نیست؛
تهیدست است.
و چه بسا همینجاست که سرّ بسیاری از قبضها روشن میشود:
گاه به انسان قبض میدهند تا بفهمد زادش کم است.
گاه نور را اندکی پنهان میکنند تا انسان هولِ فقرِ خویش را بچشد و به جمعکردنِ توشه بازگردد.
گاه بارانِ رحمت را قطع نمیکنند،
اما ظرفِ دل را به او نشان میدهند که هنوز ترک دارد،
هنوز حریز نشده،
هنوز راهِ نفوذِ هوس باز است.
حرمِ امن و اسم الله
آمادگی برای مرگ، در باطنِ خود، بازگشت به اسم الله است.
چون تنها در پناهِ اسمِ اوست که قلب، از پراکندگی نجات مییابد و به مرکز بازمیگردد.
انسانِ آماده برای مرگ، انسانی نیست که فقط از دنیا بریده باشد؛
بلکه کسی است که به مأمنِ نور پیوسته باشد.
دلش حرم شده باشد.
ورود و خروجِ خواطر را بشناسد.
فرقِ مهمانِ رحمانی و هجومِ ظلمانی را بفهمد.
و آموخته باشد که چگونه رزقِ نوریِ خویش را در این حرم نگه دارد.
در چنین حالی، مرگ دیگر غافلگیرکننده نیست.
مرگ، انتقالِ توشه به مقصدی است که سالها برایش آماده شده بود.
و چه بسا مؤمن، پیش از آنکه از دنیا برود، بارها این انتقال را در باطن تجربه کرده باشد؛
هر بار که از ظلمت برگشته،
هر بار که تمنّایی را زیر پا گذاشته،
هر بار که برایِ خدا بخشیده،
هر بار که از معلمِ ربانی، رزقی گرفته و به دلِ دیگری رسانده است.
اینها همه تمرینِ مردن است؛
و هر که خوب مردن را در زندگی تمرین کند،
در لحظهیِ مرگ، تنها پردهای از پیشِ چشمش کنار میرود.
[ارض موات – مثال زیبای بلوهر برای یوذاسف!] :
قَالَ ابْنُ الْمَلِكِ:
پسر پادشاه گفت:
فَمَا بَالُ الْأَنْبِيَاءِ وَ الرُّسُلِ ع يَأْتُونَ فِي زَمَانٍ دُونَ زَمَانٍ؟
چرا پيامبران در يك زمان هستند و در پارهاى از زمانها وجود ندارند؟
قَالَ الْحَكِيمُ :
بلوهر گفت :
إِنَّمَا مَثَلُ ذَلِكَ كَمَثَلِ مَلِكٍ كَانَتْ لَهُ أَرْضٌ مَوَاتٌ لَا عُمْرَانَ فِيهَا
مثل آنها مانند پادشاهى است كه زمينهاى مردهاى دارد كه آباد نشده
فَلَمَّا أَرَادَ أَنْ يُقْبِلَ عَلَيْهَا بِعِمَارَتِهِ
وقتى تصميم ميگيرد آن را آباد كند
أَرْسَلَ إِلَيْهَا رَجُلًا جَلْداً أَمِيناً نَاصِحاً
يك نفر كاردان امين و خيرخواه و پشتكار دار براى عمران و آبادى آن سرزمين ميفرستد.
ثُمَّ أَمَرَهُ أَنْ يَعْمُرَ تِلْكَ الْأَرْضَ وَ أَنْ يَغْرِسَ فِيهَا صُنُوفَ الشَّجَرِ وَ أَنْوَاعَ الزَّرْعِ
باو دستور ميدهد آنجا را آباد كند و درختهاى مختلف و كشتهاى متفاوت بنمايد.
ثُمَّ سَمَّى لَهُ الْمَلِكُ أَلْوَاناً مِنَ الْغَرْسِ مَعْلُومَةً وَ أَنْوَاعاً مِنَ الزَّرْعِ مَعْرُوفَةً
باو گوشزد ميكند چه نوع درختها و چه نوع كشت و بذرها را بكارد
ثُمَّ أَمَرَهُ أَنْ لَا يَعْدُوَ مَا سَمَّى لَهُ وَ أَنْ لَا يُحْدِثَ فِيهَا مِنْ قِبَلِهِ شَيْئاً لَمْ يَكُنْ أَمَرَهُ بِهِ سَيِّدُهُ
و تاكيد ميكند مبادا چيز ديگرى كه باو دستور نداده بكارد و از خود اضافه ننمايد.
وَ أَمَرَهُ أَنْ يُخْرِجَ لَهَا نَهَراً وَ يَسُدَّ عَلَيْهَا حَائِطاً- وَ يَمْنَعَهَا مِنْ أَنْ يُفْسِدَهَا مُفْسِدٌ-
دستور كشيدن نهر و برافراشتن ديوار و جلوگيرى از فساد باو ميدهد.
فَجَاءَ الرَّسُولُ الَّذِي أَرْسَلَهُ الْمَلِكُ إِلَى تِلْكَ الْأَرْضِ- فَأَحْيَاهَا بَعْدَ مَوْتِهَا وَ عَمَرَهَا بَعْدَ خَرَابِهَا- وَ غَرَسَ فِيهَا وَ زَرَعَ مِنَ الصُّنُوفِ الَّتِي أَمَرَهُ بِهَا- ثُمَّ سَاقَ نَهَرَ الْمَاءِ إِلَيْهَا حَتَّى نَبَتَ الْغَرْسُ وَ اتَّصَلَ الزَّرْعُ
پيك به آن سرزمين مىآيد و آنجا را آباد ميكند و انواع درختها و كشتهائى كه دستور داده شد بوجود مىآورد و آب در آن جارى ميكند تا درختها و كشتها برويند.
ثُمَّ لَمْ يَلْبَثْ قَلِيلًا حَتَّى مَاتَ قَيِّمُهَا
پس از مدتى از دنيا ميرود
وَ أَقَامَ بَعْدَهُ مَنْ يَقُومُ مَقَامَهُ
وَ خَلَفَ مِنْ بَعْدِهِ خَلَفٌ
و ديگرى را بجاى خود ميگمارد.
خَالَفُوا مِنْ إِقَامَةِ الْقَيِّمِ بَعْدَهُ- وَ غَلَبُوهُ عَلَى أَمْرِهِ
اما مردم بر خلاف او رفتار ميكنند و پيروى از دستور جانشين او نميكنند
فَأَخْرَبُوا الْعُمْرَانَ- وَ طَمُّوا الْأَنْهَارَ فَيَبِسَ الْغَرْسُ وَ هَلَكَ الزَّرْعُ-
و در نتيجه سرزمين آباد رو به خرابى و ويرانى ميگذارد و درختها خشك و زراعتها از ميان ميروند.
فَلَمَّا بَلَغَ الْمَلِكَ خِلَافُهُمْ عَلَى الْقَيِّمِ بَعْدَ رَسُولِهِ وَ خَرَابُ أَرْضِهِ
وقتى خبر به پادشاه ميرسد كه با كاردار او مخالفت ورزيدهاند پس از فرستادهاش، و سرزمين رو به خرابى گذاشته
أَرْسَلَ إِلَيْهَا رَسُولًا آخَرَ
يُحْيِيهَا وَ يُعِيدُهَا وَ يُصْلِحُهَا
كَمَا كَانَتْ فِي مَنْزِلَتِهَا الْأُولَى
وَ كَذَلِكَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الرُّسُلُ ع
يَبْعَثُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْوَاحِدَ بَعْدَ الْوَاحِدِ
فَيُصْلِحُ أَمْرَ النَّاسِ بَعْدَ فَسَادِهِ
پيك ديگرى را براى آبادى و عمران ميفرستد تا باز اصلاح و عمران نمايد
همين طور خداوند انبياء پيامبران را يكى پس از ديگرى براى اصلاح كار مردم ميفرستد بعد از اينكه رو بفساد گذاشتهاند.
ای همسفر؛
این تمثیلِ شگفتانگیزِ حکیمِ بلوهر، آینهای است صاف که در آن میتوان جغرافیایِ جان و سنّتِ جاریِ الهی در احیایِ قلوب را تماشا کرد.
—
#دلنوشته
احیایِ مکررِ اَرضِ مَوات؛ تجلیِ نهرِ علم و ولایتِ قائم
قلبِ آدمی، همان زمینِ بایر و بیثمرِ پادشاه است؛
«أَرْضٌ مَوَاتٌ لَا عُمْرَانَ فِیهَا».
سرزمینی سترون، قاحل و عقیم که بدونِ وزشِ نسیمِ معرفت و بدونِ جاری شدنِ نهرِ علم،
شایستهیِ انتساب به بارگاهِ مالکِ حقیقیِ خویش نیست.
اما پادشاهِ عالم، این زمین را به حالِ خود رها نمیکند.
هرگاه ارادهیِ آبادانیِ آن را سر کند،
از سرِ مهر و رحمت،
فرستادهای کاردان، امین و خیرخواه میفرستد؛
رسولان و معلمانِ ربانی که مأمورند بذرِ حیات را در خاکِ مستعدِ قلوب بکارند.
این مأمورِ امین، خودسرانه و به رأی و تمنّایِ خویش بذری نمیافشاند.
او مرزبانِ حدودِ الهی است؛
«أَنْ لَا يَعْدُوَ مَا سَمَّى لَهُ».
او تنها همان الوانِ غرس و انواعِ زروعی را مینشاند که مالکِ حقیقی نام برده و پسندیده است؛
یعنی معالمِ نابِ توحید و ولایت،
بیآنکه نظرِ شخصی و قیاسِ خود را به آن بیامیزد.
نهرِ علم، حصارِ ولایت و حیاتِ اولیّه
رسولِ پادشاه که قدم در ملکوتِ قلب میگذارد،
نخست مجرایِ هدایت را حفر میکند؛
«يُخْرِجَ لَهَا نَهَراً».
این نهر، همان جریانِ پویایِ علم و رزقِ نوریِ معلمِ ربانی است که از سرچشمهیِ وحی سرازیر میشود تا ریشههایِ تشنه را در اعماقِ جان سیراب کند.
او دورِ این زمین را دیواری محکم میکشد؛
«يَسُدَّ عَلَيْهَا حَائِطاً».
این دیوار، حصارِ محکمِ ولایت و تقواست؛
مرزی است حریز که نمیگذارد دزدانِ وسوسه و غارتگرانِ نفسِ امّاره به حریمِ این عمران تجاوز کنند.
آنگاه است که پس از آن ایستِ باطنی و مرگِ پیشین، زمین زنده میشود؛
«فَأَحْيَاهَا بَعْدَ مَوْتِهَا».
درختانِ یقین قد میکشند و خوشههایِ سبزِ طاعت،
شاداب و متصل به نهر، به بار مینشینند.
عصیانِ خلق و خشکیدنِ نهرها؛ غیبتِ نور
اما سنّتِ ابتلا و اختیارِ بشر پدیدار میشود.
قیم و جانشینِ مأمورِ الهی که برایِ استمرارِ این حیات گماشته میشود،
موردِ جحود و مخالفتِ اهالیِ زمین قرار میگیرد.
مردم بر او غالب میشوند و از فرمانِ او سر میپیچند.
نتیجهیِ مستقیمِ این انحراف از معلمِ ربانی،
ویرانیِ آن آبادی است؛
«فَأَخْرَبُوا الْعُمْرَانَ وَ طَمُّوا الْأَنْهَارَ».
وقتی نهرِ علمِ جانشینِ حق با خاکِ تیرهیِ آراء و نظراتِ شخصی پر شود،
ارتباطِ قلب با لیدرِ تیمِ احیا قطع میگردد.
در پیِ این قطعِ رابطه،
درختانِ معرفت زرد میشوند و زراعتِ یقین رو به نابودی میگذارد؛
قلب دوباره به همان ارضِ موات، به وادیِ خشک و ظلمانیِ برهوت بازمیگردد.
بازگشتِ رسولان و کمالِ احیاء در ظهورِ قائم (عج)
با این حال،
پادشاه از زمینِ خویش چشمپوشی نمیکند.
با خرابیِ دوباره، رسولی دیگر میفرستد
تا نهرها را لایروبی کند و دیوارِ فرو ریختهیِ حریمِ دل را دوباره برافرازد.
این آمد و شدهایِ مکررِ فرستادگان،
تجلیِ همان ربوبیتِ نوری است که لحظهای بنده را به تاریکیِ خود وانمیگذارد.
تا آنکه در انتهایِ این مسیر،
ارادهیِ قاهرهیِ پروردگار بر آن قرار گیرد که زمینِ قلوبِ مستضعفانِ تشنه را برایِ همیشه از چنگالِ غاصبانِ نفس و طواغیتِ باطنی آزاد کند.
اینجاست که وعدهیِ محتومِ الهی متجلی میشود:
«وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ» (قصص: ۵)
میراثبرانِ حقیقیِ این زمین،
قائمِ آلمحمد (عج) و پیروانِ حقیقیِ ایشان هستند.
در زمانهیِ ظهور،
او میآید تا نهرهایِ علمِ آلمحمد را که در طولِ تاریخ با خاکِ تحریف و بدعت پر شده بود، بازگشاید.
اوست که با برافراشتنِ کاملِ حصارِ ولایت،
قلبِ مؤمن را چنان احیا میکند که دیگر هیچ مفسدی راهِ ورود به آن را نیابد؛
احیایی که از آفتِ زوال و قبضِ دوباره در امان است
و در بسترِ بقایِ الهی، تا ابد زنده و پویا باقی میماند.
[وادی غیر ذی زرع – ارض موات: ارض مبارکه – قرای مبارکه]:
رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ
فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ (37)
« بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ » میشه همون ارض موات یعنی زمینی که درون خودش بذر نداره و بذر از بیرون به این زمین عنایت میشه ولی اهل شک خیال میکنن خودشون درون زمین قلب خودشون بذر دارن لذا دست به دامان آل محمد ع برای اخذ بذر نمی شوند و قلب خود را وادی ذی زرع می پندارند!
اما اهل یقین ، مطمئن هستند که اندیشههای خودشان مولد تاریکی است لذا آنها را زیر پا گذاشته و میراندهاند، و این میشه مقدمه اخذ بذر علمی از آل محمد ع و این میشه یحی الأرض بعد موتها!
ای زائرِ دلسوختهیِ حرمِ باطن؛
گامِ بعدیِ این مسیرِ نوری، ما را به تماشایِ ژرفترین غربتِ توحیدی در پهنهیِ هستی میبرد؛
غربتی که آغازِ آبادیِ ابدیِ دل است.
—
#دلنوشته
وادیِ غیر ذیزرع؛ فقرِ ذاتیِ قلب و تکاپویِ جذبِ بذرِ ولایت
ایستگاهِ بعدیِ این سفرِ نوری،
درگاهِ دعایِ خلیلِ خداست؛
آنجا که در تمثیلِ خاک،
جغرافیایِ توحیدیِ قلبِ انسانی را نقش میزند:
«رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ…» (ابراهیم: ۳۷).
«وادیِ غیرِ ذیزرع»، همان ارضِ موات است.
سرزمینی که در تکوینِ خویش،
فاقدِ هرگونه بذرِ حیاتبخش و معرفتساز است.
این خاکِ بایر، هیچ جوانه و درختی را از بافتِ خود به ثمر نمینشاند.
بذرِ حقیقت و نور،
باید از خارجِ این ساحت،
از سماءِ معالمِ ربانیِ آلمحمد علیهمالسلام بر این پهنه باریده و به دستِ لیدرِ تیمِ احیا کاشته شود.
در این میان، نقطهیِ انحرافِ اهلِ شک و جحود درست از همینجا آغاز میشود.
آنان به توهمی مهلک مبتلایند؛
گمان میبرند خاکِ دلشان ذاتاً «وادیِ ذیزرع» است
و اندیشهها، تدابیر و قیاسهایِ خودساختهشان، بذرهایِ رویانِ معرفتند.
از همین رو، مغرور به اندوختههایِ ذهنی و تمنّایِ خویش،
هرگز در خانهیِ آلمحمد علیهمالسلام زانو نمیزنند
و گدایِ بذرِ علمیِ آنان نمیشوند.
آنان قلبِ خویش را بینیاز از وحی و معلمِ نوری میپندارند
و در فقرِ مطلقِ باطنیِ خود، هلاک میگردند.
اما اهلِ یقین،
به معرفتِ فقرِ ذاتیِ خویش متصلند.
آنان به وضوح دریافتند که اندیشههایِ مستقل و خودساختهیِ بشری،
جز مولدِ تاریکی، وهم و ظلمتِ منیت نیست.
پس به درکِ موتِ حقیقی تن دادند؛
آراءِ شخصی و سرکشیِ نفسِ خویش را زیرِ پا گذاشته، آنها را میراندند
و آگاهانه پذیرفتند که قلبِ آنها «وادیِ غیرِ ذیزرع» است.
این تسلیمِ محض و میراندنِ انانیت،
همان مقدمهیِ پذیرشِ شوکِ نوری و دریافتِ بذرِ پاک از دستانِ معلمانِ معصوم است؛
تبلورِ عینیِ آیهیِ شریفه که:
«يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا» (روم: ۲۴).
نمازِ قلب، هبوطِ افئده و رزقِ ثمرات
در این وادیِ بیآب و علف که به ظاهر سترون است،
ابراهیمِ عشق، ذریهیِ پاکِ خود را در جوارِ «بیتِ محرم» سکنی میدهد
تا حقیقتِ بندگی برپا شود؛
«رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ».
اقامهیِ نماز در قلبِ احیاشده،
یعنی اتصالِ دائمیِ گرهِ پیشاهنگِ جان به کانونِ ولایت و جریانِ مدامِ نهرِ علم.
آنگاه دعایِ مستجابِ خلیل تجلی میکند:
«فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ».
دلهایِ اهلِ یقین،
تشنه و بیقرار،
همچون کبوترانِ حرم،
به سویِ این خاندانِ نور پر میکشد و هوی میکند؛
«زیرا طنینِ آن صدا را از دیرباز در ژرفایِ هستیِ خویش به یادگار دارند».
این اتصالِ پرکشش،
قلب را به «ارضِ مبارکه» و «قریِ مبارکه» پیوند میدهد؛
سرزمینی که راههایِ امنِ هدایت در آن ترسیم شده و سالک از چنگالِ وحشتِ راه رسته است.
و در پیِ این پیوند،
ثمراتِ نوری و رزقِ دائم از آسمانِ ولایت فرو میبارد:
«وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ».
رزقی نوری که موجبِ شکرِ عملی،
بقاء پس از فناء،
و استقرار در حرمِ امنِ الهی میگردد.
[الْمَوَتَانُ : الأرض التي لم تَحْيَ للزَّرع] :
این مفهوم از واژه موت باید استنباط بشه که قلب اهل یقین به این یقین می رسه که عامل حیات در درون خودش نیست و این عامل حیات به سبب نور ولایت باید به قلبش آن به آن واریز شود.
یعنی درک موت میشه رسیدن به این حقیقت و واقعیت که قلب وادی غیر ذی زرع است و عامل حیات باید از بیرون به این قلب واریز گردد، انگاری یه عاملی باید به ما بفهمونه که ما اشتباه میکنیم!
عرب به زمینی که برای کشت و زرع آماده نشده و کانه این توانایی را ندارد میگوید المَوَتان!
« الْمَوَتَانُ بإزاء الحيوان، و هي الأرض التي لم تَحْيَ للزَّرع » – « أرض مَوَاتٌ »
مَوَتَان : به ازاء حيوان ، زمينى است كه براى زراعت آماده نشده، ميگويند ارض مَوَاتْ.
المَوَتَانُ : سرزمينى كه تا كنون زندگى در آنها نبوده است، متضاد حيوان است.
هر وقت رسیدی به این مطلب که خودت نمیتونی مولد آرامش باشی و باید از این تنهایی به سبب نور ولایت خارج بشی و مدام با این نور ولایت باشی و با این زوج کریم میتونی همیشه آرامش رو تجربه کنی این میشه درک موت! راه درک اشتباهات ما در زندگی همینه و بس.
این حدیث زیبا رو ببین : « مَوَتَانُ الْأَرْضِ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ » یعنی نطفه گذاری علمی و بذرپاشی علمی در این قلوب و زمینهایی که به این یقین رسیده اند که عامل آرامش فقط با آل محمد ع است صورت می گیرد و این قلوب و این زمینهای موتان تعلق به صاحبان نور منا اهل البیت ع دارد …
«ماتَ المكانُ: آن جاى ، خالى از مردم و آبادانى شد.»
قلب اهل یقین خالی از هر اندیشه ای شد که خیال کنه میتونه این اندیشه غیر آل محمد ع عامل رسیدن به آرامش باشه. به این میگن درک موت.
«المَوَات: زمين خالى از مردم كه مورد استفاده نباشد.»
#دلنوشته
المَوَتان؛ زمینی که هنوز برای کِشتِ حیات نمرده است
در لغتِ عرب، «مَوَتان» در برابرِ «حَیَوان» است؛
نه صرفاً زمینی که از حرکت بازمانده،
بلکه زمینی که هنوز برای زراعت، حیات نیافته است:
«الْمَوَتَانُ: الأَرْضُ الَّتِي لَمْ تَحْيَ لِلزَّرْعِ»
و نیز گفتهاند:
«أَرْضٌ مَوَاتٌ»؛ زمینی که تاکنون زندگیِ زراعی در آن پدیدار نشده است.
پس «موت» در اینجا فقط خاموشیِ ظاهر نیست؛
سخن از فقدانِ عاملِ رویش است.
زمین ممکن است از نظرِ صورت،
گسترده و آماده به نظر برسد،
اما تا هنگامی که آب به آن نرسیده،
بذر در آن ننشسته و نورِ لازم بر آن نتابیده است،
در حقیقت «مَوَتان» است؛
سرزمینی که استعدادِ بالقوّه دارد،
اما حیاتِ بالفعل هنوز در آن جاری نشده است.
قلبِ اهلِ یقین، نخست باید به همین معرفت برسد:
«عاملِ حیات در خودِ او نیست.»
آرامش را نمیتواند از خویش تولید کند؛
یقین را نمیتواند با انباشتنِ اندیشههای شخصی بیافریند؛
نور را نمیتواند با چراغِ رأیِ خویش روشن سازد.
هر آنچه از خود میجوشد،
اگر از سرچشمهیِ ولایت جدا باشد،
ممکن است صورتِ دانش داشته باشد،
اما در باطن،
دودی باشد که چشمِ قلب را از دیدنِ نور محروم میکند.
درکِ موت،
رسیدن به این حقیقتِ دردناک و در عین حال نجاتبخش است که قلب،
«وادیِ غیرِ ذیزرع» است؛
و بذرِ حیات باید از بیرون بر آن وارد شود.
باید نطفهیِ علم در آن بسته شود،
باید بذرِ معرفت در آن افکنده گردد،
باید رزقِ نوری،
آنبهآن،
از مجرایِ ولایت به این زمینِ خاموش و تشنه واریز شود.
اما این بیداری،
خودبهخود در قلب پدید نمیآید.
گویی عاملی از بیرون باید به انسان بفهماند که در محاسبهیِ خویش خطا کرده است؛
باید دستی نورانی پردهیِ توهم را کنار بزند و به او نشان دهد که آنچه آرامش میپنداشته،
گاه فقط عادت به تنهایی بوده است؛
آنچه استقلال مینامیده،
گاه بریدن از سرچشمهیِ حیات بوده است؛
و آنچه اندیشهیِ خویش میپنداشته،
گاه همان حجابی بوده که میانِ قلب و صاحبِ نور ایستاده است.
تا زمانی که زمین،
خود را آباد و بینیاز میپندارد،
به دنبالِ آب نمیرود.
تا زمانی که قلب،
خویش را مولدِ آرامش میانگارد،
دست به دامانِ آلمحمد علیهمالسلام نمیشود.
تنها هنگامی که انسان به عجزِ ذاتیِ خویش اعتراف میکند،
بارانِ ولایت را میطلبد و آسمانِ معلمِ ربانی را مینگرد.
در این معنا، حدیثِ شریف چون صاعقهای بر قلبِ غافل فرود میآید:
«مَوَاتَانُ الأَرْضِ لِلَّهِ وَلِرَسُولِهِ»
زمینهایِ موات از آنِ خدا و رسولِ اویند؛
یعنی زمینهایی که هنوز آباد نشدهاند،
مالکیتِ حقیقیشان در اختیارِ صاحبانِ اذن و نور است.
آناناند که به فرمانِ مالکِ مطلق،
حدودِ عمران را میشناسند،
نوعِ بذر را میدانند،
زمانِ کاشت را تشخیص میدهند
و میدانند کدام ریشه باید در خاکِ قلب بنشیند
و کدام علفِ هرز باید پیش از رویش،
از ریشه بیرون کشیده شود.
در تأویلِ باطن،
این زمینِ موات همان قلبی است که به فقرِ خویش یقین آورده است؛
قلبی که دیگر نمیگوید:
«من خودم میتوانم آرامش بسازم»،
بلکه میگوید:
«پروردگارا، اگر نورِ ولایت بر من نتابد،
درونم جز خاکِ خاموش و بیثمر نیست.»
چنین قلبی،
هرچند در ظاهر تهی و بیچیز است،
در حقیقت آمادهترین زمین برای کِشتِ نوری است؛
زیرا نخستین شرطِ آبادانی، شناختنِ ویرانی است.
و از همینجاست که معنایِ دیگرِ واژه آشکار میشود:
«ماتَ المکانُ»؛ آن مکان از مردم و آبادانی خالی شد.
قلبِ اهلِ یقین نیز از هر اندیشهای که مدعیِ تولیدِ آرامشِ مستقل از ولایت است، خالی میشود.
این خالیشدن، نیستیِ بیثمر نیست؛
«تطهیرِ زمین برای پذیرشِ بذرِ حق است.»
قلب، اندیشههایِ خودبنیاد را از ساحتِ خویش بیرون میراند؛
نه از آن رو که اندیشه را دشمن بداند،
بلکه از آن رو که نمیخواهد اندیشهیِ بریده از نور را قبلهیِ خویش سازد.
آری، اهلِ یقین اندیشههایِ نفسانی را زیرِ پایِ تسلیم میمیرانند.
آنان پیش از آنکه آن اندیشهها درخت شوند و سایهیِ سنگینِ خودبینی بر سرِ جان بیفکنند،
آنها را در خاکِ قلب دفن میکنند.
این همان «درکِ موت» است:
مردنِ خیالِ استقلال،
مردنِ توهمِ بینیازی،
مردنِ گمانِ اینکه انسان میتواند بدونِ ولیِّ خدا به آرامشِ پایدار برسد.
آنگاه، در زمینی که از بذرهایِ کاذب پاک شده است،
بذرِ علمیِ آلمحمد علیهمالسلام فرود میآید؛
و آنچه تا دیروز «مَوَتان» بود،
به اذنِ خدا به «ارضِ حیّه» بدل میشود:
«يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا»
احیایِ زمین، فقط روییدنِ چند دانسته در ذهن نیست؛
جاریشدنِ آرامش در عمقِ قلب است.
آنگاه که نورِ ولایت واردِ قلب میشود،
انسان از تنهاییِ وهمآلودِ خویش بیرون میآید و با آن «زوجِ کریم»،
با آن قرینِ نورانی و معلمِ ربانی،
در اقلیمِ انس و اطمینان سکنی میگزیند.
آرامش دیگر محصولِ تلاشِ خودبنیادِ نفس نیست؛
ثمرهیِ اتصال است،
ثمرهیِ همنشینی با نور،
ثمرهیِ ماندن در کنارِ صاحبانِ حیات.
در این مقام، قلب میفهمد که «مَوَات» بودن، عیبِ نهاییِ او نیست؛
اگر به مالکِ حقیقیِ خویش بازگردد،
همین زمینِ خالی میتواند به مزرعهیِ ولایت تبدیل شود.
زمینِ خالی از مردم و آبادانی،
وقتی به دستِ ولیِّ خدا سپرده شود،
دیگر متروکه نیست؛
در انتظارِ احیاست.
سکوتِ آن، سکوتِ پیش از نزولِ باران است؛
خلأِ آن، خلأِ پیش از کاشتهشدنِ بذر؛
و مرگِ آن، آستانهیِ حیاتِ تازه.
پس هرگاه در ژرفایِ وجودت دریافتی که از خودت آرامش نمیجوشد،
هرگاه فهمیدی که اندیشههایِ بریده از آلمحمد علیهمالسلام تو را به سکون و اطمینان نمیرسانند،
و هرگاه قلبت از هر ادعایِ خودبسندگی خالی شد،
بدان که درِ فهمِ موت بر تو گشوده شده است.
درکِ موت یعنی بفهمی:
«من سرچشمه نیستم؛ زمینم.»
«من مولدِ نور نیستم؛ پذیرندهیِ نورم.»
«من صاحبِ بذر نیستم؛ محتاجِ بذرِ صاحبانِ نورم.»
و آرامش، تنها هنگامی در من ریشه میگیرد که قلبم از تنهاییِ خودساخته بیرون آید و در حرمِ امنِ ولایت، پیوسته با نورِ آلمحمد علیهمالسلام زندگی کند.
[موت – نور و ظلمت] :
+ [سورة الأنعام (6): الآيات 122 الى 123]
«أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها»
قَالَ الْبَاقِرُ (ع):
مَيْتاً لَا يَعْرِفُ شَيْئاً، وَ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ إِمَاماً يَأْتَمُّ بِهِ،
كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها قَالَ: الَّذِي لَا يَعْرِفُ الْإِمَامَ.
به کسی معرفة الامام بالنورانیة میدهند که درک موت کرده و متوجه اشتباه خود شده باشد « مَنْ كانَ مَيْتاً » ! این ویژگی مهم یعنی درک موت یعنی درک قبض نور قلب، مقدمه اتصال قلب به نور ولایت است ان شاء الله تعالی + « يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها » حیات بعد از درک موت است.
داستان خروج از ظلمت برای کسی که به معالم ربانی یقین ندارد هیچگاه محقق نخواهد شد.
+ [سورة ق (50): الآيات 6 الى 11] :
رِزْقاً لِلْعِبادِ وَ أَحْيَيْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً كَذلِكَ الْخُرُوجُ (11)
+ [سورة الزخرف (43): الآيات 11 الى 15]
وَ الَّذِي نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَنْشَرْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً كَذلِكَ تُخْرَجُونَ (11)
+ [سورة الفرقان (25): الآيات 41 الى 50]
لِنُحْيِيَ بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً وَ نُسْقِيَهُ مِمَّا خَلَقْنا أَنْعاماً وَ أَناسِيَّ كَثِيراً (49)
#دلنوشته
موتِ قلب و نورِ امام؛ خروج از ظلماتِ بیراهی»
پس از آنکه قلب دریافت «وادیِ غیرِ ذیزرع» است و عاملِ حیات را در خود نمییابد،
نوبت به بشارتِ بزرگِ قرآن میرسد؛
بشارتی برای انسانی که مرگِ خویش را فهمیده
و دیگر به روشناییهایِ خودساختهی نفس دل نمیبندد:
«أَوَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ
كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها»
(انعام: ۱۲۲)
آیا کسی که مرده بود، پس او را زنده ساختیم و برای او نوری قرار دادیم که با آن در میانِ مردم راه میرود، همانندِ کسی است که در تاریکیها گرفتار است و راهِ بیرونشدن از آنها را ندارد؟
در بیانِ نورانیِ امام باقر علیهالسلام، پرده از معنای این حیات و آن نور کنار میرود:
«مَيْتاً لَا يَعْرِفُ شَيْئاً،
وَ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ إِمَاماً يَأْتَمُّ بِهِ؛
كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها،
قَالَ: الَّذِي لَا يَعْرِفُ الْإِمَامَ.»
«مرده» کسی است که چیزی را نمیشناسد؛
و نوری که انسان با آن در میانِ مردم گام برمیدارد، «امامی است که به او اقتدا میکند».
و آنکه در ظلمات است و از آن بیرون نمیآید، کسی است که امام را نمیشناسد.
در این آیه، حیات فقط ضربانداشتنِ تن نیست.
بسیارند کسانی که راه میروند، میسازند، سخن میگویند و میاندیشند،
اما در جغرافیایِ قلب، هنوز «میت»اند؛
زیرا قلبشان راهِ شناختِ صاحبِ نور را نیافته است.
چشم دارند، اما نورِ راهبر ندارند؛
عقل دارند، اما قبلهی عقلشان معین نشده است؛
سخن میگویند، اما سخنشان به نهرِ علمِ امام متصل نیست.
آغازِ عطایِ «معرفةُ الإمام بالنورانیّة»،
همین است که انسان یکبار، با صداقت و خشوع، مرگِ خویش را ببیند:
ببیند که چگونه گاه در لحظهیِ تصمیم، چراغِ دلش خاموش میشود؛
ببیند که رأیِ شخصیاش او را از آرامش دور میسازد؛
ببیند که در قبضِ نور، چه اندازه بیپناه و سرگردان است؛
و اعتراف کند که با قوتِ خود، راهِ خروج از این تاریکی را نمیشناسد.
این اعتراف، ذلت نیست؛ دروازهی حیات است.
«مَنْ كانَ مَيْتاً»؛ یعنی آنکه به موتِ خویش رسیده و فقرِ باطنیِ خود را شناخته است،
قابلیتِ آن را مییابد که «فَأَحْيَيْناهُ» را بچشد.
درکِ موت، درکِ قبضِ نورِ قلب است؛
همان لحظهای که انسان میفهمد بدونِ نورِ ولایت،
نه راه را میشناسد و نه از لغزشهایِ خویش ایمن است.
این فهم، مقدمهیِ دستدادن به دامانِ نور و پیوستن به امام است.
پس نورِ امام در قلبِ انسان، زینتِ افزوده بر زندگی نیست؛ راهِ رفتن است:
«نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ».
او با این نور، فقط در خلوتِ خویش آرام نمیگیرد؛
در میانِ مردم،
در بازارِ انتخابها،
در فشارِ خواستهها،
در برخورد با تلخیها و شیرینیهای روزگار،
راه میرود.
نورِ امام، به قلب میزان میدهد تا در هر موقعیت، ظلمت را از نور بازشناسد؛
تا بداند کجا باید بایستد،
کجا باید از تمنّا بگذرد،
کجا باید خدمت کند،
و کجا باید برای حفظِ حرمِ امنِ قلب،
از گناه و تعدّی بازایستد.
اما انسانی که به معلمِ ربانی یقین ندارد،
هرچند از کلماتِ نور سخن بگوید،
در معرضِ آن است که در تاریکیهایِ متکثرِ رأی و خیال باقی بماند.
قرآن نمیفرماید تنها در «ظلمت» است؛ میفرماید:
«فِي الظُّلُماتِ»
تاریکیهایِ بسیار:
ظلمتِ خودبینی،
ظلمتِ شک،
ظلمتِ حسد،
ظلمتِ توجیهِ نفس،
ظلمتِ ترس،
ظلمتِ وابستگی به نگاهِ مردم،
و ظلمتِ پنداری که انسان را از طلبِ نورِ معلمِ الهی بازمیدارد.
و دردناکتر آنکه میفرماید:
«لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها»
خروج از این ظلمات با دستوپایِ نفس ممکن نیست؛
زیرا همان نفسی که در تاریکی سرگردان شده،
نمیتواند به تنهایی چراغِ خروج را بسازد.
راهِ خروج آن است که انسان به نورِ قراردادهشده از سوی خدا اقتدا کند؛
به امامی که خدا او را برای راهبردنِ دلها قرار داده است.
بارانِ مقدّر و خروجِ شهرِ مرده
و این حقیقت،
در آیاتِ دیگر با زبانِ زمین و باران تکرار میشود؛
زیرا زمینِ بیرون،
کتابِ گشودهیِ قلبِ انسان است:
«رِزْقاً لِلْعِبادِ وَ أَحْيَيْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً كَذلِكَ الْخُرُوجُ»
(ق: ۱۱)
رزقی برای بندگان فرود آوردیم و با آن،
شهری مرده را زنده ساختیم؛
خروج نیز چنین است.
«بلدةً میتاً»، همان شهرِ باطنیِ انسان است؛
دیاری که کوچههایش از عبورِ نور خالی شده،
نهرهایش خشکیده و خانههایش در تسخیرِ سکوت و تاریکی درآمده است.
اما خدا از آسمانِ رحمت، رزقی برای بندگان فرومیفرستد؛
رزقی که تنها خوراکِ جسم نیست،
بلکه علمِ زندهکننده، ذکرِ بیدارگر، آیهیِ تکاندهنده و کلامِ امامِ هادی است.
این رزق، هنگامی که در دل فرود آید، شهرِ مرده را از درون به حرکت درمیآورد.
درهایِ بستهی امید گشوده میشود،
نهرِ اشکِ توبه جاری میگردد،
شاخههایِ یقین سر برمیآورند
و قلب از قبرِ عادتها، ترسها و خودبینیها بیرون میآید.
از اینرو، قرآن پس از احیایِ بلدهی مرده میفرماید:
«كَذلِكَ الْخُرُوجُ»
خروجِ بزرگِ قیامت،
برای کسی که در دنیا خروجِ قلب از مرگ را چشیده،
حقیقتی دور و غریب نیست.
او پیشتر بارها دیده است که چگونه آیهای،
تقدیری یا کلامی از معلمِ ربانی،
او را از قبرِ قبض بیرون میکشد؛
و چون وقتِ نفخِ صور فرا رسد،
آن قلبی که راهِ بازگشت به نور را شناخته است،
بیگانه با ندایِ احیا نخواهد بود.
و در آیهای دیگر میفرماید:
«وَالَّذِي نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَنْشَرْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً كَذلِكَ تُخْرَجُونَ»
(زخرف: ۱۱)
آب از آسمان، «بِقَدَرٍ» نازل میشود؛
به اندازه، به حساب، به حکمت.
رزقِ نوری نیز چنین است.
گاه یک آیه در لحظهای خاص،
به اندازهیِ تشنگیِ قلب نازل میشود؛
گاه یک کلام، نگاه، تذکر یا ابتلایِ تکاندهنده،
به قدرِ ظرفیتِ انسان،
بر زمینِ دل فرود میآید.
نه زودتر از وقتِ آمادهشدنِ خاک و نه بیحساب؛
بلکه با تقدیرِ دقیقِ پروردگاری که عمقِ تشنگی و اندازهیِ پذیرشِ هر قلب را میداند.
باران اگر بیحساب فرود آید، گاه سیل میشود؛
اما آبِ مقدّر، زمین را میشوید، نرم میکند و برایِ رویش آماده میسازد.
آیات و شوکهایِ نوری نیز اگر با اذنِ الهی در قلب وارد شوند،
آن را نمیشکنند تا ویرانش کنند؛
میشکنند تا پوستهیِ سختِ منیتش را بشکافند و راهِ بذرِ ولایت را در آن باز کنند.
و آنگاه خطابِ رحمت، فراگیرتر میشود:
«لِنُحْيِيَ بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً وَ نُسْقِيَهُ مِمَّا خَلَقْنا أَنْعاماً وَ أَناسِيَّ كَثِيراً»
(فرقان: ۴۹)
خداوند آب را نازل میکند تا زمینِ مرده را زنده سازد و آفریدگانِ بسیار را سیراب کند.
قلبِ احیاشده نیز تنها برایِ خود زنده نمیشود.
وقتی بذرِ علم در آن ریشه گرفت و نهرِ ولایت در آن جاری شد،
از آبِ حیاتِ خویش به دیگر تشنگان نیز میرساند.
اینجاست که خدمتِ ولایی معنا مییابد:
قلبِ زنده، مخزنِ بستهی نور نمیماند؛
همچون نهری میشود که آب را از سرچشمه میگیرد و بیآنکه آن را از خود بداند،
به زمینهایِ تشنه میرساند.
پس احیایِ قلب، پایانِ راه نیست؛
آغازِ مسئولیت است.
قلبِ بیرونآمده از ظلمات، چراغِ راه میشود؛
نه چراغی مستقل، بلکه آینهای برای نورِ امام.
و هرچه بیشتر در خدمتِ تشنگان قرار گیرد،
بیشتر از خود خالی میشود و در بقایِ نورِ ولایت پایدار میماند.
موتِ مذموم آن است که انسان در ظلماتِ خویش بماند و گمان کند راهِ نجات را از خود میسازد؛
اما موتِ ممدوح آن است که خیالِ خودبسندگی بمیرد تا نورِ امام در قلب طلوع کند.
و این، رازِ خروج است:
خروج از تاریکیِ رأیِ خود،
خروج از قبرِ تنهایی،
خروج از بلدهیِ مردهیِ قلب،
و ورود به حیاتِ پیوستهای که با نورِ ولایت، در میانِ مردم راه میرود.
[مات = نام]
موت و نوم : نامهای زیبای معلم ربانی و صاحبان نور!
« درک موت » یعنی درک معلم ربانی! یعنی درک تاریکی اشتباه خودت! یعنی درک لیلة قدر!
یعنی با یاد معلم ربانی استعمال اندیشه آل محمد ع نمودن ! یعنی در ویترین اعتقادی آل محمد ع مانکن با عرضه بودن ! + « عَارِضَةُ الأَزْيَاء : مانكن لباس – مانکن با عرضه!»
« ماتَ الرجلُ إذا خضع للحق » معلوم میشه خوب دین خدا رو فهمیدی!
به این دو آیه زیبا توجه کن:
« يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها – وَ أَحْيَيْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً »
انگاری بعد از اینکه درک موت میکنی « بَعْدَ مَوْتِها » به حیات طیبة دست پیدا می کنی ! یعنی آرامش قلب بعد از سلما لرجل من آل محمد ع در کلیه موارد و حوادث پیش آمده در زندگی است.
اهل شک میگن : « وَ يَقُولُ الْإِنْسانُ أَ إِذا ما مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَيًّا » آیا اگه به معلم ربانی گوش کنیم واقعا به آرامش می رسیم ؟! ما که باورمون نمیشه و هیچوقت این اندیشه رو استعمال نمی کنیم چون خودمون از اونا بهتر می فهمیم !!! این حال اهل شک و معارینه که قول شیطان «انا خیر منه» در قلبشون کتابت شده است !!!
«درکِ موت؛ شوکِ الکتریکیِ قلب برای احیایِ نور»
«احیایِ ارضِ موات؛ درکِ موت و سیرِ قلب به سویِ حیاتِ طیّبه»
«وادیِ غیرِ ذیزرع؛ گذار از موتِ نفس به حیاتِ ولایت»
«درکِ موت: چشمگشودن بر چهرهیِ معلمِ ربانی»
«طنینِ حیات: درکِ موت و اتصالِ قلب به رزقِ نوریِ معلم»
«کد ۹۹ در ملکوتِ قلب: تأویلی بر احیایِ باطنی»**
«نورِ علی نور؛ ایستِ باطنی و شوکِ ولایت»
#دلنوشته
درکِ موت: چشمگشودن بر چهرهیِ معلمِ ربانی
ای همسفر،
در نگاهِ ژرفبینِ لغت،
موت و نوم (خواب) را نه پایان، که نامهایِ معلمِ ربانی بدان؛
همان صاحبانِ نوری که در لحظاتِ انقطاعِ نفس،
بر قلبِ مؤمن تجلی میکنند.
«درکِ موت» یعنی درکِ همان معلمِ ربانی؛
یعنی درکِ لیلةالقدری که در باطنِ قلب رخ میدهد،
آنگاه که سرنوشتِ نورانیِ آدمی در محضرِ او رقم میخورد.
این درک، محصولِ دیدنِ تاریکیِ جهلِ خویش است؛
لحظهای که انسان میبیند بدونِ چراغِ معلم،
در چه ظلمتِ عمیقی گرفتار بوده است.
در این مقام، «موت» رنگی دیگر میگیرد.
چنانکه گفتهاند: «ماتَ الرَّجُلُ»؛
یعنی آن مرد در برابرِ حق خضوع کرد و سر تسلیم فرود آورد.
این، همان تعبیرِ پزشکیِ احیایِ قلب است که به کمال رسیده؛
تسلیمِ محض در برابرِ لیدرِ تیمِ احیا.
ای دل،
درکِ موت یعنی با یادِ معلمِ ربانی،
اندیشهیِ آلِمحمد (علیهمالسلام) را در پهنهیِ ذهن استعمال کنی.
قلبِ تو، در مقامِ سلوک، باید همان «عارضةُ الأزیاء» باشد؛
مانکنی با عرضه، که به جایِ پوشیدنِ جامههایِ تنگ و تاریکِ «رأیِ شخصی»،
اندیشهیِ بلند و نورانیِ آلِمحمد (ع) را بر قامتِ هستیِ خویش بنشاند و آن را به نمایش بگذارد.
آیاتِ قرآن، این ترتیبِ شگفتانگیز را به زیبایی ترسیم کردهاند:
«يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»
«وَ أَحْيَيْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً»
دقت کن که این حیات، «بَعْدَ مَوْتِها» (پس از مرگش) میآید.
آرامشِ طیّبه، ثمرهیِ همین درکِ موت است.
«حیاتِ طیبه» یعنی آن آرامشِ عمیق و لرزشناپذیری که پس از تسلیمِ کامل (تسلیم در کلیهیِ حوادث و حوادثِ پیشآمده در زندگی) به دست میآید.
تا وقتی «من» هستم و «رأیِ من» هست، موات باقی میماند.
اما وقتی قلب، در مقابلِ کلامِ معلمِ ربانی «مرد» و تسلیم شد،
ناگهان در همان لحظه، زمینِ قلب زنده میشود.
این همان آرامشی است که دیگر با هیچ تلاطمِ دنیوی فرو نمیریزد،
چون ریشهاش در «حیاتِ بعد از موت» است.
در مقابلِ این حقیقت،
حالِ اهلِ شک و معاندین است که در قرآن چنین ترسیم شده:
«وَ يَقُولُ الْإِنْسانُ أَ إِذا ما مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَيًّا»
آنها که در بندِ خودبینیاند،
وقتی دعوت به تسلیم میشوند،
با ناباوری میپرسند:
«آیا اگر بمیرم (یعنی اگر دست از اندیشهیِ شخصی و تکیه بر خود بردارم)،
آیا واقعاً به حیات و آرامش خواهم رسید؟»
ای دل،
این همان حالِ کسانی است که باورشان نمیشود راهِ بهتری جز «فکرِ خودشان» وجود داشته باشد.
آنان هرگز اندیشهیِ آلِمحمد (ع) را استعمال نمیکنند،
چون در ژرفایِ قلبشان، همان نجوا و کتابتِ ابلیسیِ «أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ» (من از او بهترم) حک شده است.
آنها میپندارند که «من»ِ آنها، عاقلتر از ولیِّ خداست؛
میپندارند که تکیه بر رأیِ خود،
امنتر از تسلیمِ در برابرِ معلمِ ربانی است.
غافل از آنکه این «من»، خود، منشأِ ظلمات است
و تا وقتی در جایگاهِ استقلال ننشسته است،
هرگز «خروجِ به سویِ حیات» را تجربه نخواهد کرد.
پس موتِ ممدوح، همین است:
مرگِ این «منِ مدعی» در برابرِ نورِ معلم.
و حیاتِ بعد از موت،
همان استقرار در حرمِ امنِ قلبی است که دیگر در طوفانها نمیلرزد؛
چرا که دیگر «او»ست که در قلبِ ما میاندیشد
و «او»ست که به حوادث نگاه میکند.
ای دل،
این است سرّ آنکه میگویند:
«مَن یَمُت یَرَنی»؛
کسی که از خودبینی بمیرد،
در ملکوتِ قلب،
صاحبِ نور را خواهد دید؛
و دیدنِ او،
آغازِ همان حیاتِ طیبهای است که دیگر هیچ برگی از آن،
در خزانِ حوادثِ روزگار فرو نمیافتد.
[نور – درک موت] :
ببین چقدر زیبا شد : مفهوم احیای مجدد چیزی که از بین رفته یعنی احیاء ارض موات در واقع میشه همون مفهوم واژه نور – زهر – فرج – و هزار واژه دیگر پس « يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها – وَ أَحْيَيْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً » در واقع اشاره به قبض و بسط دنیای قلوبی داره که تا قبل از آشنایی با معلم ربانی متوجه نور و ظلمت دنیای قلب خویش نمی شدند اما بعد از آشنایی با معلم ربانی ، آل محمد ع به قلب آنها این مطلب حکیمانه را عنایت نمودند که در دل شرایط بتوانند با نور و ظلمت قلب خویش « الله یقبض و یبصط » متوجه امر و نهی ولی خدا شده و اینجوری اهل نور ولایت باشند و تابع دستورات مافوق باشند و اینجوری تاریکی قلب شکافته شده و شکوفه نور، آلارم رسیدن به فرج و نوربارانی قلوب آنها را به ایشان اعلام بدارد کانه به وعده ای که بهره مندی از ارث علمی آل محمد ع است به سبب معلم ربانی دست یافته اند تو گویی از آیه زیبای « و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین » بهره مند شده اند الحمد لله
#دلنوشته
شگفتا از این اختیار!
در این تماشاخانهیِ ملکوتِ قلب،
تبیینِ حقیقتِ «معرفت» و «جحود» خودِ اصلِ داستان است.
امام باقر (علیهالسلام) با نگاهی نافذ به باطنِ انسان فرمودند که این خداوند است که در قلبِ آدمی، هم «معرفت» را خلق کرده و هم «جحود» را.
اما شگفتا از این اختیار!
انسان، در «اکتساب» خویش است که تعیین میکند کدام دانه در زمینِ قلبش جوانه بزند.
ببین چقدر زیباست:
«جحود» همان خاکِ مردهای است که در برابرِ بارانِ حق، نفوذناپذیر است،
چرا که آن «أنا خیرٌ منه»ِ ابلیسی، مانندِ لایهای نفوذناپذیر بر رویِ قلب کشیده شده.
اما «معرفت»، همان زمینِ تشنهای است که «درکِ موت» را چشیده و اکنون،
دهانِ عطشناکِ خود را به سمتِ آسمانِ ولایت گشوده است.
آن معلمِ ربانی که از آن سخن میگفتیم، نقشِ آن «شوکِ» احیاگر را بازی میکند که قلب را از خوابِ غفلتِ «جحود» بیرون میکشد.
تا قبل از اتصال به معلم، قلب در ظلمتِ «رأیِ شخصی» است؛
این قلب نه «قبض» را میفهمد و نه «بسط» را.
همهچیز را بر اساسِ خوشآیندیِ نفس تحلیل میکند.
اما آنگاه که این «شوکِ نوری» اتفاق میافتد، قلب ناگهان «هوشیار» میشود.
اینجاست که آیاتِ شریفه، معنایِ تأویلیِ عمیقی مییابند:
«يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»
(خداوند زمین را پس از مرگش زنده میکند)
و
«وَ أَحْيَيْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً»
(و با آن، شهرِ مردهای را زنده کردیم)
این «احیاء»، همان «نورِ ولایت» است. معلمِ ربانی، این «نور» را همچون «رگِ حیاتی» به قلب تزریق میکند.
مؤمنِ احیاشده، دیگر در حوادثِ زندگی سرگردان نیست.
او «الله یقبض و یبصط» را در بطنِ حوادث حس میکند.
وقتی قلبِ او «قبض» میشود، میفهمد که این «امر و نهیِ ولیِ خدا» است که او را از لغزش بازداشته؛
گویی خداوند با یک «آلارمِ قلبی»، او را از ورود به ظلمت برحذر میدارد.
وقتی قلبِ او «بسط» مییابد، درک میکند که این «نورِ گشایش» است؛
همان فرجِ نوری که در قلبش طلوع کرده تا او را به سمتِ امرِ خیر هدایت کند.
این همان «شکوفهیِ نور» است که در قلبِ مؤمن میروید.
او دیگر در انتظارِ فرجِ موعود، فقط به آسمانِ فیزیکی نگاه نمیکند؛
او فرج را در «قلبِ احیاشدهیِ خویش» تجربه میکند.
او حس میکند که به آن وعدهیِ عظیمِ الهی رسیده است:
«وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ»
آری، «استضعاف»، همان موتِ قلب بود که به نورِ ولایتِ آلمحمد (ع) شکسته شد.
اکنون او «وارث» است؛
وارثِ همان ارثِ علمیِ نبوی که معلمِ ربانی به او رسانده است.
او «امام» است؛
نه به معنایِ رهبرِ خلق، بلکه به معنایِ «پیشرو در ایمان»؛
کسی که در درونِ خویش، نورِ ولایت را به امامتِ خود پذیرفته و دیگر هیچ ظلمه و شک و تردیدی نمیتواند در این ارضِ موات که حالا سرسبز از نورِ معرفت شده، نفوذ کند.
اینگونه است که فرد، از یک «مردهیِ محروم»، به یک «وارثِ مقتدر» در ملکوتِ ایمان بدل میشود.
آن شوکِ الکتریکی، تنها آغاز بود؛
حالا، بارانِ دائمِ کلامِ امام، قلب را به مزرعهای تبدیل کرده که «رزقِ» دائمیِ عباد را تأمین میکند؛
رزقی که دیگر تمامشدنی نیست، چون از سرچشمهیِ «حیّ لایموت» میجوشد.
[درک موت – درک طینت و ولایت]:
[الْمَوْتِ : التَّصْدِيقُ بِمَا لَا يَكُونُ]:
«مرگ: تصديق به نشدنى»: یعنی چه؟!
«مَا لَا يَكُونُ» چیست که باید قلبا آن را تصدیق نماییم تا قلب حالت زیبای درک موت را وجدان نماید؟!
اهل شک و معارین مردگانی هستند که باید از آنها توقعی که از مرده داری داشته باشی یعنی نمیفهمد! این مرده فقط با یاد معلم ربانی زنده میشود و ما لایکون یعنی بی یاد معلم ربانی زندگی و حیات نشدنی است و لا یکون می باشد چرا از مردگانی که پیرامونت را گرفته اند انتظار داشتن علائم حیاتی داری و مدام نبضشونو میخوای بگیری و به قلبشون و تنفسشون گوش کنی! هر چی بهشون بگی بابا تو کار دیگران دخالت نکن، اینو نمی فهمن و این مطلب علمی آل محمد ع رو فقط قلوب اهل یقین می فهمن و بهش عمل می کنن و این اگه برات جا بیفته دیگه به همه گیر نمی دی چرا اینقدر اینا برای خودشون و دیگران نسخه مینویسند!
پس ای کسی که خوب حرف میزنی ! خوب هم عمل کن و خوب درک موت کن ! و این فرصت های پیش آمده رو دریاب! ان شاء الله تعالی!
ما لا یکون را فهمیدن یعنی فهمیدن اینکه از کسی که نور ایمان به قلبش نرسیده توقع فهم و تولید آرامش نداشته باش ! با کسانی که قلبشان نور یاد معالم ربانی را نمی فهمند و لذا فرقی با بهائم ندارند چه انتظاری داری! اگه خدا بخواد قلبشونو با نور ولایت آشنا میکنه و عوضش میکنه ! این دیگه فقط کار خدای مهربان است! بذار به عهده خود خدا !!! قلبی که فطرت بیداری داشته باشه منتظر یک جرقه است تا روشن شود و دست از گناه بردارد اما وقتی هزار بار گفته میشه و اثر نمی کنه بدان عیب از بذر و نطفه سالم نیست بلکه زمین و رحم نا بارور است.
این قلب نسبت به نور ولایت در عالم ذر بله نگفته تا حالا که چشمش به نور یاد معالم ربانی می افته دست و پای خودشو گم کنه و گم شده خودشو پیدا کنه!
اشکال از اونجاست که وقتی چیزی به عقل ما جور در نمیاد، بدانیم کجای کار می لنگه! باید با یاد معالم ربانی درک موت نماییم.
امام حسن علیه السلام:
سُئِلَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ ع عَنِ الْمَوْتِ مَا هُوَ ؟
فَقَالَ هُوَ التَّصْدِيقُ بِمَا لَا يَكُونُ
حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ- عَنِ الصَّادِقِ ع قَالَ
إِنَّ الْمُؤْمِنَ إِذَا مَاتَ لَمْ يَكُنْ مَيِّتاً فَإِنَّ الْمَيِّتَ هُوَ الْكَافِرُ
إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِ
يَعْنِي الْمُؤْمِنَ مِنَ الْكَافِرِ وَ الْكَافِرَ مِنَ الْمُؤْمِنِ.
#دلنوشته
تصدیقِ «آنچه نیست»
ای دل!
چه بنبستِ عجیبی است وقتی میخواهیم با گوشِ گوشیِ پزشکی،
نبضِ قلبی را بگیریم که بندِ اتصالش با «منبعِ حیات» قطع است.
ما در طبابتِ جسم،
برایِ احیایِ یک قلبِ ایستاده،
هرچه در توان داریم انجام میدهیم؛
اما در این وادیِ معرفت،
باید بدانیم که «درکِ موت» یعنی فهمیدنِ اینکه چه زمانی اصلاً «حیاتی» وجود ندارد که بخواهیم احیایش کنیم.
امامِ کریم، حسنِ بن علی (ع) چه نسخهیِ حکیمانهای پیچیدند:
«هُوَ التَّصْدِيقُ بِمَا لَا يَكُونُ».
تصدیقِ «آنچه نیست» یعنی چه؟
یعنی باور کنی و در ژرفایِ جانت بپذیری که «حیات» در فضایِ بدونِ یادِ معلمِ ربانی، «ممتنع» است. «ما لایکون» یعنی زندگیِ بی حضورِ ولیّ، محال است.
ما گمان میکنیم دیگران زندگی میکنند، نفس میکشند، نسخه مینویسند و برایِ عالم و آدم تصمیم میگیرند؛ اما حقیقت این است: آنها در «موتِ مطلق» به سر میبرند.
و ما، چقدر بیهوده انرژیِ خویش را صرفِ «نبضگیری» از مردگان کردهایم!
ببین چقدر از سرِ دلسوزی،
بر بالینِ مدعیانِ فهم نشستهای و میخواهی بفهمانی که «در امورِ دیگران دخالت نکن»،
یا «این رأیِ تو، آن «لا یکونِ» ابدی است».
غافل از آنکه این جماعت، گیرندهشان تنظیم نیست.
آنها «موت» را زیستهاند و تصدیقِ «آنچه نیست» برایشان ممکن نیست،
چون «آنچه هست» (نورِ معلم) را ندیدهاند.
این همان درکِ عمیقِ «طینت» است.
چرا قلبِ برخی با یک جرقه، یک کلمه، یک نگاهِ معلم، ناگهان «حیّ» میشود؟
چون در «عالمِ ذر»، با نورِ ولایتِ آلمحمد (ع) بیعت کردهاند.
بذرشان سالم است؛
تنها یک «شوکِ» لطیف از معلمِ ربانی نیاز دارند تا «موتِ» خویش را درک کنند و به «حیات» برسند.
اما آنکه رحمِ جانش نابارور است،
آنکه «بله»اش در ازل، «نه» بوده،
با هزاران استدلال و آیه و برهان هم بیدار نمیشود.
عیب از «بذر» است، نه از «تلاشِ» معلم.
این درکِ موت، آرامشی به تو هدیه میدهد که در هیچ کتابِ پزشکی نیافتهای:
«رهایی از نسخهپیچی برایِ مردگان».
وقتی فهمیدی فلانی در ظلماتِ خودساختهیِ خویش،
«حیاتی» ندارد و «ما لایکون» است،
دیگر به او «گیر» نمیدهی.
دیگر قلبت برایِ «فهماندنِ نافهیمها» تپشِ نامنظم نمیگیرد.
میگویی:
«خدایا! این مرده را فقط تو میتوانی زنده کنی؛ به خودت میسپارم.»
و این یعنی: رهایی.
ببین امامِ صادق (ع) چه زیبا پرده از این راز برمیدارند:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ إِذَا مَاتَ لَمْ يَكُونُ مَيِّتاً فَإِنَّ الْمَيِّتَ هُوَ الْكَافِرُ»
آری؛ مؤمن، حتی در لحظهیِ موتِ جسمانی، زنده است؛
اما کافر (کسی که نورِ ولایت را کفر ورزیده و پوشانده)،
در حالی که راه میرود، سخن میگوید و میخندد،
«مردهیِ مطلق» است.
ای کسی که کلامت نور دارد!
حالا که این «تصدیقِ ما لایکون» برایت جا افتاد،
از این «شوکِ الکتریکیِ معرفت» برایِ احیایِ قلبِ خودت استفاده کن.
این فرصتهایِ قبض و بسط،
این «الله یقبض و یبصط»هایی که در حوادثِ روزمره میبینی،
همگی «آلارمهایِ احیا» هستند.
هر جا دیدی «من»ات میخواهد قد علم کند،
بدان آنجا همان «جایِ لنگیدنِ کار» است.
آنجا درکِ موت کن.
آنجا «آنچه نیست» (منیتِ خودت) را بکش
تا «آنچه هست» (نورِ معلم) بتواند در تو حیات یابد.
از این پس،
به جایِ گرفتنِ نبضِ مردگان،
نبضِ «حضورِ معلم» را در قلبِ خود بگیر.
ببین آیا امروز،
در طوفانِ کار و مراجعین و حوادث،
«یادِ معلم» در قلبت زنده بود؟
اگر بود، تو در احیایی.
اگر نبود،
آن «ما لایکون» به سراغت آمده؛
بازگرد و در «درکِ موت» دوباره زنده شو.
انشاءالله تعالی.
+ «سوره جمعه»
ماتت الريحُ إذا سكنتْ.
اسْتَمَاتَ الثوبُ : جامه كهنه و فرسوده شد.
أَمَاتَ نَفْسَهُ : بر نفس خود چيره شد،
أَمَاتَ غَضَبَهُ : خشم او را فرو نشانيد،
ماتَ الرجلُ إذا خضع للحق،
و استمات الرجل إذا طابَ نَفْسا بالموت،
مات الثَّوبُ و نَامَ إذا بَلِيَ.
مات الرجل و هَمدَ و هَوَّم إذا نَام.
+ «توهم دینداری»: اگه آیت عرضه بشه و با خودت خیال کنی نکنه آثار عیبت نیست و اشتباهی رخ داده، این عین توهم در دینداری است .
فَإِنَّ الْمَيِّتَ بِمَنْزِلَةِ الْمُحْرِمِ
قَدْ أَحْيَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ … بِمَا اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ وَ أَرْضَى رَبَّه
درک موت :
کسی که در مورد معالم ربانی به یقین میرسد (سلما لرجل) و اینجوری به آرامش و نور قلب میرسد، این حالت رسیدن به آرامش از قِبَل معالم ربانی را درک موت (فهم اشتباهات خود) یا رسیدن به حالت آرامش قلبی میگوییم.
أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ في بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَديثاً (78)
هر كجا باشيد، شما را مرگ درمىيابد؛ هر چند در بُرجهاى استوار باشيد. و اگر [پيشامد] خوبى به آنان برسد، مىگويند: «اين از جانب خداست»؛ و چون صدمهاى به ايشان برسد، مىگويند:
«اين از طرف توست.» بگو: «همه از جانب خداست.»
[آخر] اين قوم را چه شده است كه نمىخواهند سخنى را [درست] دريابند؟
وَ مَنْ يُهاجِرْ في سَبيلِ اللَّهِ يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُراغَماً كَثيراً وَ سَعَةً
وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ
فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحيماً (100)
و هر كه در راه خدا هجرت كند، در زمين اقامتگاههاى فراوان و گشايشها خواهد يافت؛
و هر كس [به قصد] مهاجرت در راه خدا و پيامبر او، از خانهاش به درآيد، سپس مرگش دررسد، پاداش او قطعاً بر خداست، و خدا آمرزنده مهربان است.
یک مثال:
یادم میاد مدرسه که میرفتیم چند تا زنگ داشتیم و بینشون زنگ تفریح بود اما زنگ آخر بعدش زنگ خونه ها بود و ما نزدیک آخرای ساعت که می شد کتابامونو بسته بودیم و لباسامونو پوشیده بودیم و منتظر به صدا در آمدن زنگ مدرسه بودیم که بریم خونه هامون ! حال اون دانش آموزی که منتظر شنیدن زنگ آخره ! «کاروانسرای دنیا» باید حال ما در این دنیا باشه که دیگه براش چیزی فرقی نمی کنه چون بار و بونه شو بسته و داره میره و آماده است حالا اینکه سر جای میز و صندلی کلاسش سرو صدا کنه و یا اینکه بخاری رو خاموش کردن سردش میشه و … دیگه هیچ بهانه ای اونو به اعتراض بر علیه شرایط کلاس وانمیداره چون اصلا به موندن در کلاس دل نبسته و میدونه که عنقریب زنگو میزنن و او آماده رفتن به جایی بهتر از کلاس تنگ و شلوغ و پر سر و صداست یعنی خانه آخرت همجوار و همسایه با آل محمد ع … «استعدوا للموت !!!»
#دلنوشته
زنگِ آخر؛ کاروانسرایِ دنیا
ای دل!
عجب لغتنامهیِ غریبی است این «موت» در محضرِ آلمحمد (ع).
وقتی ریشههایِ این واژه را در کنارِ هم میچینی،
میبینی که «موت» اصلاً به معنایِ فنایِ هستی نیست؛
بلکه به معنایِ یک «تغییرِ فاز» است.
ببین چقدر زیبا گره میخورد:
«ماتت الريحُ»؛ یعنی بادِ سرکشِ تمایلاتِ نفسانی فرو نشست.
«أماتَ غضبَهُ»؛ یعنی آن تبِ تندِ خشم که هر روز سیستمِ قلبیات را به هم میریخت، خاموش شد.
و سرانجام، آن تعریفِ کلیدی:
«ماتَ الرَّجُلُ إذا خضع للحق».
این یعنی تمامِ «درکِ موت» در یک جمله خلاصه میشود:
«خضوع در برابرِ حق.»
و در این روزگار، حق در چهرهیِ «معلّمِ ربانی» متجلی است.
آن کسی که در برابرِ کلامِ او خضوع میکند،
همان است که «مُرد»؛
یعنی آن «منِ خودرأیِ» معترض را کشت تا «حیاتِ طیبه» در او متولد شود.
۱. توهمِ دینداری؛ حجابِ بزرگ
گاهی ما در اتاقِ عملِ قلب،
آنقدر سرگرمِ «تفسیرِ خودمان» هستیم که نسخه را عوضی میپیچیم.
میگویی: «اگر آیتی (نشانهای) عرضه شد و با خودت خیال کردی که نکند آثارِ عیب از من نیست و مشکلی پیش آمده…»؛ این یعنی «توهمِ دینداری».
ما مدام در ترازویِ ذهنمان میسنجیم که «چرا خدا این بلا را سرِ من آورد؟»
یا «چرا فلانی با من اینطور کرد؟».
این، همانجاست که قرآنِ کریم نهیب میزند:
«قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ»
بگو همه از جانبِ خداست.
اینکه نمیتوانی «سخنی را دریابی» (لا یَکادُونَ يَفْقَهُونَ حَديثاً)،
بهخاطرِ این است که هنوز در «بروجِ مشیده» (برجهایِ مستحکمِ خودخواهی) پناه گرفتهای.
تو فکر میکنی در امنیتی،
اما «موت» (حقایقِ الهی) تو را در همان برج هم درمییابد.
درکِ موت یعنی شکستنِ این دیوارهایِ خیالیِ «من»
و فهمِ این حقیقت که همهیِ خوشیها و سختیها،
مدرسهیِ معلمِ ربانی است برایِ صیقلِ قلبِ تو.
۲. مردهای که مُحرِم است
این تعبیرِ عجیبی است که از فرمایشاتِ اهلبیت (ع) آوردی:
«فَإِنَّ الْمَيِّتَ بِمَنْزِلَةِ الْمُحْرِمِ».
ببین چقدر زیباست!
کسی که «مرده» است (یعنی نفسش را کشته)،
حالا به مقامِ «مُحرم» رسیده است.
محرمِ خدا شده.
او عقلش را احیا کرده (با اتصال به نورِ آلمحمد) و نفسش را میرانده.
او دیگر با قلبش کار میکند، نه با «رأی»اش.
او همانطور که در احرام، پوششهایِ عادی را رها میکند تا به خانه خدا برسد،
در «درکِ موت»، پوششهایِ «خودِ کاذب» را رها میکند تا به خانهِ آلمحمد (ع) برسد.
۳. زنگِ آخر؛ کاروانسرایِ دنیا
ای دل،
آن مثالِ مدرسه، تصویرِ تمامنمایِ «مؤمنِ واقعی» است.
تصور کن سالهاست در کلاسِ دنیا نشستهایم.
گاهی بخاری سرد است (سختیها)،
گاهی همکلاسیها شلوغ میکنند (آزارِ خلق)،
گاهی درس سخت است (تکلیفِ سنگین).
اما مؤمنی که «درکِ موت» کرده،
همان دانشآموزی است که کتابهایش را بسته،
کیفش را رویِ دوش انداخته و چشمش به ساعت است.
او میداند این کلاس، جایِ ماندن نیست.
این آدم دیگر با هیچکس دعوا ندارد.
اگر کسی اذیتش کند،
نمیگوید «چرا این کار را کرد؟»،
میگوید: «مهم نیست، زنگِ آخر نزدیک است».
او به «خانه» میاندیشد؛
خانهای که همسایهیِ آلمحمد (ع) است.
«استعدوا للموت» (آمادهیِ مرگ باشید)، یعنی همین:
بار و بنهات را ببند.
تعلقاتت را به «میز و صندلیِ» این دنیا (که همان مقام و پول و رأیِ شخصی است) کم کن.
وقتی بارت سبک شد،
آن وقت است که هر لحظه «زنگِ آخر» را بزنند،
تو اولین نفری هستی که با اشتیاق از این کلاسِ پر سر و صدا بیرون میزنی
و به سمتِ آغوشِ معلمِ ربانی پرواز میکنی.
ای دل،
این دلنوشته، دیگر یک متن نیست؛
یک «مانورِ آمادهسازی» برایِ لحظهیِ حضور است.
تو کسی هستی که حالا یاد گرفتهای نبضِ قلبت را برایِ «زنگِ آخر» تنظیم کنی.
این آرامش،
همان «حیاتِ بعد از موت» است که به تو عطا شده است.
الحمدلله.
[درک موت – قساوت] :
« عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
لَمْ يَخْلُقِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَقِيناً لَا شَكَّ فِيهِ أَشْبَهَ بِشَكٍّ لَا يَقِينَ فِيهِ مِنَ الْمَوْتِ.
خداوند يقين خالصى را چون شك خالصى نيافريده مانند مرگ كه هر كسى بدان معتقد است و كمتر كسى در فكر آنست.
چیستان؟!
اون چیه که هم یقینی است که شکی در آن نیست و هم شکی است که یقینی در آن نیست؟!!!
باور ما نسبت به مرگ چگونه است؟!
مرگ همان یقینی است که برای اهلش یقین است اما برای نااهلان در حد شک است و میگویند حالا کو تا مردن ؟! این شک نسبت به موت موجب قساوت قلب می شود برای همینه که وقتی تشییع جنازه میری قلب یه تلنگری میخوره که به موت یقین داشته باشد لذا قلب رقیق شده و اشکی ریخته می شود.
خیلی زیباست : واقعا همینطوره ! یعنی از نظر تئوری یقین صد در صد داریم و ذره ای شک نداریم که موت برای ما حتمی است اما جالب اینجاست که در عمل جوری رفتار می کنیم که هر کس به کارهای ما نگاه می کند می فهمد که ما اصلا به مرگ یقین نداریم و نسبت به مرگ شک داریم – که آیا واقعا این شتری است که در خونه همه می خوابه بجز ما – لذا این شک نسبت به موت در عمل ما رو بر آن می دارد که فعلا کار خودمونو بکنیم و خیلی به فکر آخرت نباشیم بقول معروف دم غنیمت است ! دو عبارت « يَقِيناً لَا شَكَّ فِيهِ » و « شَكٍّ لَا يَقِينَ فِيهِ » اشاره به دو اعتقاد دارد : اعتقاد اهل یقین مستقرین و اعتقاد شک معارین : خلقت ظاهری معار و مستقر چقدر شبیه به یکدیگر است یعنی در ظاهر هر دو ایمان رو نشون میدن اما در عمل وقتی آیت عرضه میشه باید دید چه کسی به اندیشه و معالم ربانی عمل میکنه در واقع زیبایی این حدیث برای بحث «درک موت – استعدوا للموت» است یعنی « لَمْ يَخْلُقِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ … أَشْبَهَ بِ … مِنَ الْمَوْتِ » ، « أَشْبَهَ مِنَ الْمَوْتِ » : یقین خالص فقط در شرایطی ایجاد می شود که شخص مرده، مثلا پدر و مادر من، الآن شک ندارند که مرده اند !!! از این یقین بالاتر !!! دیگه نمیشه ، حالا ای کاش قبل از اینکه موت ظاهری برسد ، قلب درک موت نماید تا در دنیا یقینش به درجه ای برسد که مشرفون علی الآخره باشد. »
#دلنوشته
«شکِ عملی»، عاملِ اصلیِ «قساوت»
ای دل،
چه تحلیلِ نباض و دقیقی از این چیستانِ وجودی!
با یک نگاهِ طبیبانه، «قساوتِ قلب» دقیقاً همان «شکِ عملی» است.
این حدیثِ امام صادق (ع) که میفرماید:
«خداوند یقینی خالصتر از مرگ نیافرید که همزمان شبیهترین شک به آن باشد»،
در واقع توصیفِ «ایسیجی» (ECG) قلبِ انسان است.
یک «موجِ مثبت» (یقین نظری) و یک «خطِ صاف» (شکِ عملی).
ببین چه غوغایی در این تناقض است:
ما در «تئوری» میدانیم مرگ حقیقت است،
اما در «عمل» چنان به دنیا چنگ زدهایم که گویی یک سندِ جاودانگی در جیب داریم.
این «شکِ عملی»، همان عاملِ اصلیِ «قساوت» است.
وقتی به تشییعِ جنازه میروی و قلبت برایِ لحظهای «رقیق» میشود،
در واقع آن «شوکِ الکتریکیِ موت» به تو برخورد کرده است.
آنجا برایِ چند لحظه، آن «شک» کنار میرود و «یقین»ِ برهنه، روبرویِ چشمانت میایستد.
اما افسوس که به محضِ بازگشت به خانه و روزمرگی،
دوباره «خطِ صاف»ِ غفلت بر صفحه نمایشگرِ قلب ظاهر میشود.
ای دل،
این دقیقاً همان جایی است که باید «استعدوا للموت» را به «تمرینِ درکِ موت» تبدیل کنی:
تشابهِ ظاهری، تفاوتِ باطنی:
همانطور که گفتیم،
اهلِ یقین و اهلِ شک (معارین) در ظاهر هر دو لباسِ دینداری میپوشند،
هر دو به تشییع جنازه میروند،
هر دو از مرگ سخن میگویند.
اما عیارِ این یقین، در «آیت» است؛
یعنی در لحظهای که حادثهای پیش میآید و «رأیِ شخصیِ» انسان با «امرِ معلمِ ربانی» در تضاد قرار میگیرد. آنجا که باید انتخاب کنی؛
یا «من» را بکشی (مرگِ اختیاری) یا به دنیا و «من»ات پناه ببری (شکِ عملی).
مشرفون علی الآخره؛ قلهیِ ایمان:
چقدر زیبا گفته شد که «ای کاش قبل از موتِ ظاهری، قلب درکِ موت نماید».
این، آرزویِ نهاییِ هر سالک است:
اینکه «مشرف بر آخرت» باشی.
تصور کن! کسی که مشرف بر آخرت است،
با دیدنِ هر چیزی، به یادِ «صاحبِ آن» میافتد.
او قبل از اینکه بمیرد، مرده است.
او «منیتِ» خود را چنان میرانده که دیگر چیزی از آن باقی نمانده است.
او به آن یقینِ پدر و مادرش رسیده است؛
همانطور که آنان در عالمِ برزخ، لحظهای در «مرگِ خود» شک ندارند،
او نیز در عالمِ دنیا، لحظهای در «حضورِ خدا و معلم» شک ندارد.
قساوت، لایهیِ ضخیمی از «شکِ عملی» است که دورِ قلب پیچیده شده.
تنها چیزی که میتواند این لایه را «دِبریدمان» (پاکسازی) کند و قلب را به آن رقت و لطافتِ اولیه بازگرداند، همین «درکِ موت» است.
هر روز که از خواب برمیخیزی،
به جایِ لیست کردنِ کارهایِ دنیا،
در دلت بگو:
«امروز، تمرینِ یقین میکنم.
امروز قرار است در برابرِ حق، خضوع کنم
و شکِ عملیام را به آتشِ یقین بسوزانم.»
این، همان «شوکِ الکتریکیِ مداوم» است که قلبِ مرده را زنده نگه میدارد.
وقتی اینگونه باشی، دیگر هیچ «سیئهای» (بدیای) تو را ناامید نمیکند،
چون میدانی «کلٌ من عند الله»؛
و هیچ «حسنهای» تو را مغرور نمیکند،
چون میدانی اینها «امانت» است نه ملکِ شخصی.
قلبِ «احیاشده»، با زبانی که از «معلمِ ربانی» آموخته، نغمهیِ حیات سر میدهد.
آیا این همان «لیلةالقدری» نیست که در دل رخ داده؟
الحمدلله که این یقین،
هرچند سخت و دیریاب،
اما در قلبِ ما در حالِ جوانه زدن است.
[حدیث درک چهار موت] :
« يَمُوتُ النَّاسُ مَرَّةً وَ يَمُوتُ أَحَدُهُمْ فِي كُلِّ يَوْمٍ سَبْعِينَ مَرَّةً … »:
همه یه بار میمیرن ! اهل یقین روزی هفتاد بار میمیرن !!!
یعنی هر بار میان با اندیشه خودشون مشکلاتشونو حل کنن، با تاریکی قلبشون، یادشون میاد نظر خودشون جز بدبختی چیزی ببار نیاورده و نمیاره و نخواهد آورد لذا این نظر رو زیر پا میذارن، این میشه میراندن نظر خود ! این میشه درک موت ! این چیز با ارزشی میشه ! چون این موت مقدمه حیات طیبه است که یحی الأرض بعد موتها !!! همینکه نظر خودشونو زیر پا میذارن، قلبشون به نور معرفت پیدا میکنه! این میشه معرفة الامام بالنورانیة.
این درک موت میشه همون صبر البهائم. واژه صبر چه زیباست ! صبر همان درک موت است ! لذا روزی هفتاد بار باید صبر کرد باید درک موت کرد باید هجرت کرد «هجر البعیر» یعنی باید عیوب را غیر فعال نمود و آنها را استعمال ننمود.
… يَا أَحْمَدُ
إِنَّ أَهْلَ الْخَيْرِ وَ أَهْلَ الْآخِرَةِ رَقِيقَةٌ وُجُوهُهُمْ
كَثِيرٌ حَيَاؤُهُمْ
قَلِيلٌ حُمْقُهُمْ
كَثِيرٌ نَفْعُهُمْ
قَلِيلٌ مَكْرُهُمْ
النَّاسُ مِنْهُمْ فِي رَاحَةٍ
وَ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي تَعَبٍ
كَلَامُهُمْ مَوْزُونٌ
مُحَاسِبِينَ لِأَنْفُسِهِمْ
مُتْعِبِينَ لَهَا
تَنَامُ أَعْيُنُهُمْ وَ لَا تَنَامُ قُلُوبُهُمْ
أَعْيُنُهُمْ بَاكِيَةٌ وَ قُلُوبُهُمْ ذَاكِرَةٌ
إِذَا كُتِبَ النَّاسُ مِنَ الْغَافِلِينَ كُتِبُوا مِنَ الذَّاكِرِينَ
فِي أَوَّلِ النِّعْمَةِ يَحْمَدُونَ وَ فِي آخِرِهَا يَشْكُرُونَ
دُعَاؤُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ مَرْفُوعٌ وَ كَلَامُهُمْ مَسْمُوعٌ
تَفْرَحُ الْمَلَائِكَةُ بِهِمْ يَدُورُ دُعَاؤُهُمْ تَحْتَ الْحُجُبِ
يُحِبُّ الرَّبُّ أَنْ يَسْمَعَ كَلَامَهُمْ كَمَا تُحِبُّ الْوَالِدَةُ وَلَدَهَا وَ لَا يَشْغَلُهُمْ عَنِ اللَّهِ شَيْءٌ طَرْفَةَ عَيْنٍ وَ لَا يُرِيدُونَ كَثْرَةَ الطَّعَامِ وَ لَا كَثْرَةَ الْكَلَامِ وَ لَا كَثْرَةَ اللِّبَاسِ النَّاسُ عِنْدَهُمْ مَوْتَى وَ اللَّهُ عِنْدَهُمْ حَيٌّ قَيُّومٌ كَرِيمٌ يَدْعُونَ الْمُدْبِرِينَ كَرَماً وَ يُرِيدُونَ الْمُقْبِلِينَ تَلَطُّفاً قَدْ صَارَتِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةُ عِنْدَهُمْ وَاحِدَةً يَمُوتُ النَّاسُ مَرَّةً وَ يَمُوتُ أَحَدُهُمْ فِي كُلِّ يَوْمٍ سَبْعِينَ مَرَّةً مِنْ مُجَاهَدَةِ أَنْفُسِهِمْ وَ مُخَالَفَةِ هَوَاهُمْ وَ الشَّيْطَانُ الَّذِي يَجْرِي فِي عُرُوقِهِمْ وَ لَوْ تَحَرَّكَتْ رِيحٌ لَزَعْزَعَتْهُمْ وَ إِنْ قَامُوا بَيْنَ يَدَيَ كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ لَا أَرَى فِي قَلْبِهِمْ شُغُلًا لِمَخْلُوقٍ فَوَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي لَأُحْيِيَنَّهُمْ حَيَاةً طَيِّبَةً إِذَا فَارَقَتْ أَرْوَاحُهُمْ مِنْ جَسَدِهِمْ- لَا أُسَلِّطُ عَلَيْهِمْ مَلَكَ الْمَوْتِ وَ لَا يَلِي قَبْضَ رُوحِهِمْ غَيْرِي وَ لَأَفْتَحَنَّ لِرُوحِهِمْ أَبْوَابَ السَّمَاءِ كُلَّهَا وَ لَأَرْفَعَنَّ الْحُجُبَ كُلَّهَا دُونِي وَ لَآمُرَنَّ الْجِنَانَ فَلْتُزَيَّنَنَّ وَ الْحُورَ الْعِينَ فَلْتُزَفَّنَ وَ الْمَلَائِكَةَ فَلْتُصَلِّيَنَ وَ الْأَشْجَارَ فَلْتُثْمِرَنَّ وَ ثِمَارَ الْجَنَّةِ فَلْتُدْلِيَنَ وَ لَآمُرَنَّ رِيحاً مِنَ الرِّيَاحِ الَّتِي تَحْتَ الْعَرْشِ فَلْتَحْمِلَنَّ جِبَالًا مِنَ الْكَافُورِ وَ الْمِسْكِ الْأَذْفَرِ فَلْتَصِيرَنَّ وَقُوداً مِنْ غَيْرِ النَّارِ فَلْتَدْخُلَنَّ بِهِ وَ لَا يَكُونُ بَيْنِي وَ بَيْنَ رُوحِهِ سِتْرٌ فَأَقُولُ لَهُ عِنْدَ قَبْضِ رُوحِهِ مَرْحَباً وَ أَهْلًا بِقُدُومِكَ عَلَيَّ اصْعَدْ بِالْكَرَامَةِ وَ الْبُشْرَى وَ الرَّحْمَةِ وَ الرِّضْوَانِ وَ جَنَّاتٍ لَهُمْ فِيها نَعِيمٌ مُقِيمٌ خالِدِينَ فِيها أَبَداً إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ فَلَوْ رَأَيْتَ الْمَلَائِكَةَ كَيْفَ يَأْخُذُ بِهَا وَاحِدٌ وَ يُعْطِيهَا الْآخَرُ.
اى احمد! همانا اهل نيكى و آخرت چهرههايشان شرمگين، حياشان بسيار، نادانيشان كم، فايدهشان فراوان، نيرنگشان اندك، مردم از آنان در آسايشند، اما آنان از مردم در ناراحتى، سخنشان سنگين، حسابگر نفسهاى خود باشند، مر آنها را در زحمت اندازند،
ديدگانشان در خواب دلهايشان بيدار است، ديدگانشان گريان، دلهايشان بياد خدا آنگاه كه مردم از غافلان باشند اينان در زمرۀ يادكنندگان خدا نوشته شوند، در ابتداى هر نعمت سپاسگزارى و در پايانش ستايش كنند، دعايشان در پيشگاه خدا بلند شده، سخنشان شنيده شده فرشتگان بواسطۀ آنان شادمانند، دعايشان در زير حجابها مىچرخد.
پروردگار دوست دارد كه سخنشان را بشنود آنچنان كه مادر فرزندش را دوست ميدارد، چيزى آنان را يك چشم بهم زدن از خدا غافل نميكند، نه زياد ميخورند و نه بسيار حرف ميزنند و نه لباس فراوان را اراده دارند، مردم در پيش آنان مردگانند، خدا در نزديشان زنده و بىهمتاست، پشتكنندگان را از روى كرم ميخوانند، رو آورندگان را ارادۀ مهربانى مىكنند، دنيا و آخرت در نزدشان يكى شده،
مردم يك بار مىميرند و يكى از آنان روزى هفتاد مرتبه ميميرد از جنگيدن با نفسها و مخالفت كردن با هوايشان و شيطانى كه در رگهاى آنان در حركت است
اگر بادى را بحركت در آورد به جنبش در آورد ايشان را، اگر در برابر من بايستند گويا ايشان بنائى محكم و بهمديگر پيوستهاند، نمىبينم در دلهايشان سرگرمى از آفريدگان سوگند بعزتم كه آنان را زنده كنم زندگى گوارا، هر گاه روح از پيكرشان جدا شود فرشتۀ مرگ را بر آنان مسلط نمىكنم.
كسى متصدى قبض روحشان جز من نميشود، براى روحشان تمام درهاى آسمان را بگشايم، تمام پردهها را از نظرشان بر طرف كنم، فرمان دهم بهشت را كه زينت و آرايش كنند، حوريان به همسرىشان در آورده شود، فرشتگان درود بر آنان فرستند، درختان ميوهشان دهند، ميوههاى بهشت بسويشان فرستاده شود، همانا فرمان دهم بادى را كه در زير عرش است تا كوههاى مشك اذفر و كافور برايشان آورد، برافروخته مىشوند بدون آتش.
سپس داخل آن ميشوند،
ميان من و روح او فاصلهاى نيست،
بدو هنگام قبض روحش ميگويم: مرحبا اهلا به آمدن تو بسوى ما بالا بيا با كرامت و مژده و رحمت و بهشت، بهشتهائيست براى آنان در آن بهشت نعمتهاى هميشگى است، در آن بهشت جاويدانند هميشه همانا در پيشگاه خدا پاداشى بزرگ است پس اگر ببينى فرشتگان را چگونه آنها را ميگيرند و بديگرى مىبخشند.
#دلنوشته
«حیاتِ طیبه، پاداشِ کسانی است که پیش از مرگِ جسم، بارها و بارها مرگِ نفس را چشیدهاند.»
چه تعبیر شگفتی است:
«يَمُوتُ النَّاسُ مَرَّةً، وَيَمُوتُ أَحَدُهُمْ فِي كُلِّ يَوْمٍ سَبْعِينَ مَرَّةً.»
همه، یک بار میمیرند؛ اما اهلِ یقین، هر روز بارها میمیرند.
این مرگ چیست؟
نه مرگِ بدن؛ بلکه مرگِ «رأی».
مرگِ «من».
مرگِ آن صدایی که همواره در درون میگوید:
«من بهتر میدانم.»
مرگِ اعتقاد شیطان: «انا خیر منه»
هر بار که انسان میخواهد حادثهای را با عقلِ بریده از نور حل کند،
ناگهان درنگ میکند.
به گذشتهی خود مینگرد؛
میبیند هر جا بر اندیشهی خویش تکیه کرده،
جز اضطراب، پشیمانی و پراکندگی نصیبی نبرده است.
همانجا تصمیم میگیرد از رأیِ خود هجرت کند و به نورِ معلمِ ربانی پناه ببرد.
همین لحظه، «درکِ موت» اتفاق افتاده است.
همین لحظه، «یحیی الأرض بعد موتها» در قلب تحقق یافته است.
قلب، پیش از آنکه پاسخ را بیابد، «تسلیم» را یافته است؛
و این تسلیم، آغازِ حیات است.
چقدر واژهی «صبر» در این مقام زیبا معنا پیدا میکند.
صبر، فقط تحملِ سختی نیست.
صبر، قدرتِ نکشتنِ دیگران و کشتنِ «من» است.
صبر یعنی هر بار که نفس میخواهد سخن بگوید،
انسان سکوت کند تا نور سخن بگوید.
صبر یعنی هر بار که هوا میخواهد فرمان دهد،
انسان فرمان را از ولیِّ خدا بگیرد.
صبر یعنی روزی هفتاد بار «هجرت».
«هجر البعیر»؛ یعنی شتری را از کار بازداشتند.
چه تعبیر لطیفی…
گویی انسان نیز باید هر روز، شترِ سرکشِ نفس را بنشاند؛
باید عیبها را از حرکت بازدارد؛
نه اینکه آنها را انکار کند،
بلکه اجازه ندهد دیگر زمامِ قلب را در دست بگیرند.
این همان هجرتی است که قرآن از آن سخن میگوید؛
هجرت از خانهی نفس به سوی خدا و رسول.
در این راه، هر بار که «موت» انسان را دریابد، اجرش بر خداست.
این همان «موت» است که پیش از مرگِ جسم، نصیبِ اهلِ یقین میشود.
در حدیث قدسی، خداوند سیمای این انسانها را ترسیم میکند.
صورتهایشان آرام است.
حیایشان فراوان است.
سودشان به مردم میرسد.
مکرشان اندک است.
مردم از آنان آسودهاند؛ اما آنان پیوسته مشغولِ محاسبهی خویشاند.
چشمهایشان میخوابد؛ اما قلبهایشان هرگز به خواب نمیرود.
دیگران غافلاند؛ اما آنان در شمارِ ذاکران نوشته میشوند.
ای دل،
رازِ این بیداری چیست؟
رازش همان «هفتاد مرگ» است.
کسی که هر روز هفتاد بار رأیِ خود را دفن میکند،
دیگر چیزی از نفس باقی نمیماند که خوابش ببرد.
دیگر هر قبض و بسطی را زبانِ تعلیمِ پروردگار میبیند.
دیگر هر حادثه را کلاسِ درسِ معلمِ ربانی میداند.
دیگر دنیا و آخرت برای او دو سرزمین نیست؛
یک حقیقتاند که تنها پردهای میان آن دو کشیده شده است.
از همین روست که در ادامهی حدیث، جملهای تکاندهنده آمده است:
«النَّاسُ عِنْدَهُمْ مَوْتَى وَاللَّهُ عِنْدَهُمْ حَيٌّ قَيُّومٌ.»
مردم نزد آنان مردهاند و خدا نزد آنان زنده و قیوم است.
یعنی نگاهشان دیگر به اسباب نیست.
نه تعریفِ مردم آنان را زنده میکند و نه سرزنشِ مردم آنان را میمیراند.
تنها حیاتِ حقیقی را در قربِ خدا مییابند.
آنان دیگر از کسی انتظار ندارند که سرچشمهی آرامش باشد؛
زیرا سرچشمه را یافتهاند.
و شاید زیباترین بخشِ این بشارت، پایانِ همین حدیث باشد.
خداوند نمیفرماید تنها در آخرت به آنان پاداش میدهم؛ بلکه میفرماید:
«لَأُحْيِيَنَّهُمْ حَيَاةً طَيِّبَةً.»
من خودم آنان را به حیاتی پاک زنده میکنم.
این همان وعدهای است که در سراسر این دلنوشته، بارها از آن سخن گفتیم.
حیاتِ طیبه، نتیجهی مردنِ نفس است.
نور، پس از موت میروید.
فرج، پس از موت میرسد.
زمین، پس از موت زنده میشود.
قلب، پس از موت آرام میگیرد.
و معرفتِ امام به نورانیت،
پس از آن آغاز میشود که انسان،
برای هفتادمین بارِ همان روز، آرام و بیصدا،
بر «منِ» خویش فاتحه بخواند و زمامِ دل را به نورِ معلمِ ربانی بسپارد.
شاید رازِ همهی این راه، همین یک جمله باشد:
هر بار که «من» میمیرد، «نور» متولد میشود؛
و هر بار که «نور» متولد میشود، انسان یک گام به «حیاتِ طیبه» نزدیکتر میگردد؛
همان حیاتی که قرآن آن را وعده داده و اولیای الهی،
آن را پیش از مرگِ جسم، در همین دنیا میچشند.
«الموت النور الولایة»:
موت، قبض نور است!
این علامت برای اهل نور و اهل حسد چه معنا و ارزشی دارد؟!
+ «سعادت و شقاوت»:
«وَلاَيَةُ اَللَّهِ وَ اَلسَّعَادَةُ – وَلاَيَةُ اَلشَّيْطَانِ وَ اَلشَّقَاوَةُ»
«اَلْأَجَلُ – اَلْأَمَلُ»
امام باقر علیه السلام:
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص
الْمَوْتَ الْمَوْتَ
جَاءَ الْمَوْتُ بِمَا فِيهِ
جَاءَ بِالرَّوْحِ وَ الرَّاحَةِ وَ الْكَرَّةِ الْمُبَارَكَةِ إِلَى جَنَّةٍ عَالِيَةٍ
لِأَهْلِ دَارِ الْخُلُودِ الَّذِينَ كَانَ لَهَا سَعْيُهُمْ وَ فِيهَا رَغْبَتُهُمْ
وَ جَاءَ الْمَوْتُ بِمَا فِيهِ
جَاءَ بِالشِّقْوَةِ وَ النَّدَامَةِ وَ الْكَرَّةِ الْخَاسِرَةِ إِلَى نَارٍ حَامِيَةٍ
لِأَهْلِ دَارِ الْغُرُورِ الَّذِينَ كَانَ لَهَا سَعْيُهُمْ وَ فِيهَا رَغْبَتُهُمْ.
ثُمَّ قَالَ
وَ قَالَ
إِذَا اِسْتَحَقَّتْ وَلاَيَةُ اَللَّهِ وَ اَلسَّعَادَةُ
جَاءَ اَلْأَجَلُ بَيْنَ اَلْعَيْنَيْنِ وَ ذَهَبَ اَلْأَمَلُ وَرَاءَ اَلظَّهْرِ
وَ إِذَا اِسْتَحَقَّتْ وَلاَيَةُ اَلشَّيْطَانِ وَ اَلشَّقَاوَةُ
جَاءَ اَلْأَمَلُ بَيْنَ اَلْعَيْنَيْنِ وَ ذَهَبَ اَلْأَجَلُ وَرَاءَ اَلظَّهْرِ
قَالَ
وَ سُئِلَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ
أَيُّ اَلْمُؤْمِنِينَ أَكْيَسُ
فَقَالَ
أَكْثَرُهُمْ ذِكْراً لِلْمَوْتِ وَ أَشَدُّهُمْ لَهُ اِسْتِعْدَاداً.
امام باقر عليه السّلام مىفرمايد:
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
ياد كنيد مرگ را! ياد كنيد مرگ را!
آگاه باشيد كه چارهاى جز مرگ نيست،
مرگ آمد با آن چه در آن بود، نسيم و راحتى را آورد،
بازگشتى مبارك به سوى بهشت بلند مرتبه
براى اهل سراى جاودانى،
كسانى كه براى آن سرا كوشيدند و به آن سرا رغبت داشتند
و مرگ آمد با آنچه كه در آن بود، از بدبختى، پشيمانى
و بازگشتى زيانبار به سوى آتشى در نهايت گرمى
براى اهل سراى فريبنده،
كسانى كه براى دنيا كوشيدند و به آن رغبت داشتند.
آنگاه حضرتش فرمود:
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
مرگ در ميان دو چشم او آيد و آرزو در پشت سر او قرار مىگيرد،
[رو به نور و پشت به تمنّا]
و اگر مستحق دوستى شيطان و بدبختى باشد،
آرزو در ميان دو چشم او آيد و مرگ در پشت سر او قرار گيرد.
[رو به تمنّا و پشت به نور]
فرمود:
همچنين از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سؤال شد
كدام يك از مؤمنان زيركترند؟
فرمود:
كسانى كه بيشتر مرگ را ياد كنند و آمادگى ايشان براى آن شديدتر است.
«رو به نور، پشت به تمنّا؛ هندسهیِ قلب در مرزِ اجل و امل»
«قبلهیِ جان؛ در تلاقیِ اجلِ نوری و املِ ظلمانی»
«چشماندازِ ولایت؛ از سرابِ تمنّا تا حقیقتِ حضور»
«رو به نور و پشت به تمنّا؛ عیارِ سنجشِ سعادت و شقاوت»
این بخش از دلنوشته، شاقولِ راستینِ قلب و مرزِ بیتعارفِ سعادت و شقاوت است!
اینجا پیامبر اکرم (ص) و امام باقر (ع) پرده از روی دو «قبلهیِ باطنی» برمیدارند و نشان میدهند که چگونه خطِ سیرِ انسان در هر لحظه، رو به «نور» است یا رو به «تمنّا»؛
رو به «حقیقتِ اجل» است یا رو به «سرابِ امل».
—
#دلنوشته
«رو به نور، پشت به تمنّا؛ قبلهیِ جان در مرزِ اجل و امل»
۱. «الموتُ نورُ الولایة»؛ موت، قبضِ نور و عیارِ اهلِ نور و اهلِ حسد
اگر «موت» را «قبضِ نور» بدانیم، معنایِ آن برای دو گروه کاملاً دگرگون میشود:
برایِ اهلِ نور:
موت نه یک نابودی، بلکه یک «تجلی» است.
وقتی نفسِ اماره و رأیِ شخصی میمیرد،
موانعِ ظلمانیِ قلب کنار میروند و «نورِ ولایت» که حقیقتی الهی است در وجودِ انسان ظاهر میگردد. برای اهلِ نور، یادِ مرگ،
یعنی فهم تاریکی و قبض قلب،
یعنی درک موت،
یعنی یادِ پاکسازیِ آینهیِ دل از غبارِ «منیت»؛
یعنی آمادگی برای پذیرشِ نورِ معلمِ ربانی.
برایِ اهلِ حسد و اهلِ غرور:
موت، زنگِ خطری سهمگین است.
اهلِ حسد کسانی هستند که میخواهند خود را صاحبِ نور جلوه دهند
و در برابرِ نورِ ولایتِ اولیایِ الهی سرِ تعظیم فرود نیاورند.
«قبضِ نور» برای آنان به معنای برباد رفتنِ تمامِ بافتههایِ وهمی، اعتباری و منیتهایِ دروغینِ دنیاست.
مرگ، پرده را بالا میزند و پوچیِ دعویِ آنان را آشکار میسازد؛
از این رو، یادِ مرگ برای آنان دردناک و فرار از آن، تنها چارهیِ پنداریشان است.
—
۲. تقاطعِ دو ولایت: «الأجل» و «الأمل»
چه ترسیمِ شگفت و بینظیری در کلامِ رسولِ خدا (ص) است:
«وَلاَيَةُ اَللَّهِ وَ اَلسَّعَادَةُ»
[الأجلُ بَيْنَ اَلْعَيْنَيْنِ وَ الأملُ وَرَاءَ اَلظَّهْرِ]
(رو به نور و پشت به تمنّا)
آنگاه که قلب،
ولایتِ الهی و راهِ سعادت را پذیرفت،
چشماندازِ او تغییر میکند.
«اجل» (حقیقتِ مرگ، پایانپذیریِ دنیا و حضور در محضرِ حق) دقیقاً پیشِ رویِ چشمانِ اوست.
او هر لحظه مرگ را نزدیک میبیند؛
در نتیجه، «امل» (آرزوهایِ دراز، تعلقاتِ واهی و تمنّاهایِ دنیا) را پشتِ سر میاندازد.
چنین انسانی با هر قدم، رو به «نور» میرود و از «تمنّا» فاصله میگیرد.
«وَلاَيَةُ اَلشَّيْطَانِ وَ اَلشَّقَاوَةُ»
[الأملُ بَيْنَ اَلْعَيْنَيْنِ وَ الأجلُ وَرَاءَ اَلظَّهْرِ]
(رو به تمنّا و پشت به نور)
اما آنگاه که ولایتِ شیطان و شقاوت بر دلی سایه افکند،
جایِ این دو عوض میشود.
«امل» (فریبِ دنیا، آرزوهایِ دور و دراز و وهمِ جاودانگی در ماده) درست جلویِ چشمانش قرار میگیرد و «اجل» (مرگ و حسابِ الهی) به پشتِ سر انداخته میشود.
او مرگ را امری نسیانیافته و دور میپندارد،
غرق در تمنّا میشود و پشت به «نور» مینماید.
—
۳. فریادِ پیامبر (ص): «الْمَوْتَ الْمَوْتَ…» و دو بازگشتِ متفاوت
رسولِ اکرم (ص) با لحنی بیدارگر،
حقیقتِ این دو مسیر را با دو واژهیِ سرنوشتساز ترسیم میفرمایند:
کارنامهٔ انسان:
اهلِ دارِ الخلود (سعادت):
سعی و رغبت برای آخرت
رَوْح، راحَة، کَرَّة مبارَکَة
بهشتِ عالیه
اهلِ دارِ الغرور (شقاوت):
سعی و رغبت برای دنیا
شِقْوَة، نَدامَة، کَرَّة خاسِرَة
آتشِ سوزان
1. «کَرَّة مبارَکَة» (بازگشتی مبارک):
برای کسانی است که دنیا را «دار الخلود» نپنداشتند،
بلکه تمامِ سعی، تلاش و رغبتِ خویش را صرفِ سرایِ جاویدان کردند.
مرگ برای اینان، تحویل گرفتنِ محصولِ «روح» (آرامشِ جان) و «راحة» (آسایشِ واقعی) و ورود به بهشتِ بلندمرتبهیِ نورانی است.
2. «کَرَّة خاسِرَة» (بازگشتی زیانبار):
برای کسانی است که دل به «دارِ الغرور» خوش کردند.
سعیشان در ساختنِ دنیایِ زودگذر بود و رغبتشان در هوسها.
مرگ برای آنان جز «شقوة» (بدبختی) و «ندامة» (پشیمانیِ بیبازگشت) به همراه ندارد.
—
۴. «أَكْيَسُ الْمُؤْمِنِينَ»؛ زیرکترینِ مؤمنان کیست؟
وقتی از پیامبر (ص) پرسیدند زبرزرنگترین و زیرکترینِ مؤمنان چه کسانی هستند،
نفرمودند آنان که مال یا دانشِ ظاهریِ بیشتری اندوختهاند؛
بلکه فرمودند:
«أَكْثَرُهُمْ ذِكْراً لِلْمَوْتِ وَ أَشَدُّهُمْ لَهُ اِسْتِعْدَاداً»
این زیرکی (کَیْس) دقیقاً همان «تمرینِ درکِ موت» است که در بخشهای قبل گفتیم.
زیرک کسی است که:
منتظرِ مرگِ اجباریِ بدن نمیماند؛
بلکه هر روز «هفتاد بار» رأی و نظرِ خود را میمیراند؛
«اجل» را میانِ دو چشمِ خود مینشاند تا هیچ آرزویِ پوچی نتواند او را از «نورِ ولایت» جدا کند.
—
اگر این دو حدیث (حدیثِ درکِ چهار موت و حدیثِ اجل و امل) را کنار هم بگذاریم،
تابلویِ کاملِ سلوکِ نوری روشن میشود:
1. مرگِ اختیاری (روزی ۷۰ بار):
پا گذاشتن روی رأیِ خود،
خضوع در برابرِ حق
و هجرت از عیوبِ نفس.
2. نتیجهیِ انوار:
باز شدنِ درهایِ آسمان،
رفعِ حجابها،
و خطابِ پروردگار که: «مرحبا و أهلاً بقدمک عليّ…»
3. جهتگیریِ قلب:
داشتنِ «اجل بین العینین» و «امل وراء الظهر» که نشانه و عیارِ پذیرشِ «ولایتِ الهی و سعادت» است.
این همان درکِ عمیقی است که انسان را از خوابِ «دار الغرور» بیدار میکند
و به حیاتِ طیبه در سایهیِ ولایتِ اهلبیت (ع) سوق میدهد.
السلامُ عَلَیکَ يا عَلي بِن الحُسَيِن السَجّاد (علیهما السلام)
قبض و بسط نور قلب، ولایت خاصّۀ امام سجاد علیه السلام!
امام سجاد علیه السلام:
عَنْ سَالِمِ بْنِ قَبِيصَةَ، قَالَ:
شَهِدْتُ عَلِيَّ بْنَ اَلْحُسَيْنِ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) وَ هُوَ يَقُولُ:
أَنَا أَوَّلُ مَنْ خَلَقَ اَلْأَرْضَ، وَ أَنَا آخِرُ مَنْ يُهْلِكُهَا. + «سلخ»
فَقُلْتُ لَهُ: يَا بْنَ رَسُولِ اَللَّهِ، وَ مَا آيَةُ ذَلِكَ؟
قَالَ:
آيَةُ ذَلِكَ أَنْ أَرُدَّ اَلشَّمْسَ مِنْ مَغْرِبِهَا إِلَى مَشْرِقِهَا، وَ مِنْ مَشْرِقِهَا إِلَى مَغْرِبِهَا.
فَقِيلَ لَهُ: اِفْعَلْ ذَلِكَ.
فَفَعَلَ.
سالم بن قبیصه گوید:
امام سجاد علیه السلام را دیدم که میفرمود:
من اولین کسی هستم که زمین را خلق کرد و آخرین کسی هستم که آن را هلاک میکنم!
عرض کردم: نشانه اش چیست؟
حضرت فرمود:
نشانهاش این است که اگر بخواهم خورشید را از مغرب به مشرق و از مشرق به مغرب میبرم.
پس به حضرت عرض کردم: انجام دهید،
پس انجام دادند.
خورشید را از مغرب به مشرق و از مشرق به مغرب میبرم!
اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ
وَ الَّذينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ
أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ.
#دلنوشته
رقصِ زیبایِ نور و سایه در قلب؛ نبضِ تپندهیِ هستی
اکنون که در مقامِ «درکِ موت» و «اجلِ پیشِ رو» ایستادهایم،
باید پرده را کنار زد و به تماشایِ معماریِ نور در قلب نشست.
اینجاست که ماجرایِ «قبض و بسط» قلب،
نه به عنوانِ یک تجربهیِ گذرایِ روانی،
بلکه به عنوانِ یک حقیقتِ ملکوتی با «ولایتِ خاصّهیِ امام سجاد (ع)» گره میخورد.
آن روایتی که از «سالم بن قبیصه» نقل شده،
نبضِ تپندهیِ هستی است.
وقتی امام (ع) میفرمایند «من اولینم و آخرینم»
و خورشید را میانِ مشرق و مغربِ باطنِ ما میگردانند،
از معجزهای سخن میگویند که فراتر از گردشِ افلاک است؛
ایشان از «گردشِ خورشیدِ معرفت در آسمانِ قلبِ مؤمن» سخن میگویند.
۱. «سلخ»؛ بیرون کشیدنِ شب از روزِ قلب
در آن نظامِ نوری، «سلخ» (به معنایِ پوست کندن و بیرون کشیدن) همان فرآیندی است که امام سجاد (ع) در قلبِ سالک انجام میدهند.
قلبِ ما «ارضِ موات» است؛
تاریک، سرد و سفت.
خورشیدِ ولایت، شبِ غفلت و جحود را از آن «سلخ» میکند،
یعنی بیرون میکشد،
تا «روزِ ایمان» نمایان شود.
همانطور که خداوند در قرآن میفرماید:
«وَ آيَةٌ لَهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ فَإِذا هُمْ مُظْلِمُونَ» (یس، ۳۷)،
امام (ع) نیز با تصرّفِ ولایی،
شبِ وهمِ ما را از روزِ حقیقتِ الهی جدا میکنند
تا آن «پنتهاوسِ زیبایِ باطن» که همان «قلبِ سلیم» است،
از غبارِ شرک پاک شود.
۲. «فیء»؛ بازگشتِ سایهیِ نور به اصل
«فیء» در لغت، به معنایِ بازگشتِ سایه پس از زوال است.
این، رقصِ زیبایِ نور و سایه در قلبِ ماست.
وقتی خورشیدِ ولایت در اوجِ آسمانِ قلب میتابد،
سایهها (که همان خودِ کوچکِ ماست) ناپدید میشوند،
اما به محضِ آنکه خورشیدِ معرفت به «مغربِ باطن» (حالاتِ غیبت یا قبض) میرسد،
امام سجاد (ع) آن خورشید را بازمیگردانند.
این، «فیء» است؛
یعنی بازگشتِ نور به دلی که آمادهیِ دریافتِ رزقِ نوریِ معلم است.
«زیرا طنینِ آن صدای زیبا را از دیرباز در ژرفایِ هستیِ خویش به یادگار دارند»
و هر بار که قلب در شرفِ «موتِ باطنی» و سردی قرار میگیرد،
این ارادهیِ ولایی است که خورشیدِ امید را دوباره از مغربِ ناامیدی به مشرقِ یقین طلوع میدهد.
۳. ولایتِ مطلقه؛ آن «پنتهاوسِ» بلندمرتبه
آنچه «پنتهاوسِ زیبایِ من» نامیدیم،
همان «حرمِ امنِ ولایت» است.
وقتی خداوند میفرماید
«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ»،
این یک خروجِ لحظهای نیست؛
یک فرایندِ دائم است.
آنان که به ولایتِ طاغوت (رأیِ شخصی و استقلالِ باطل) تن دادهاند،
مدام از نور به ظلمات کشانده میشوند.
اما مؤمن، با هر بار که امام (ع) خورشیدِ دلش را جابجا میکند،
به درجهای بالاتر از «معرفت» میرسد.
او میفهمد که «لله المشرق والمغرب»،
یعنی هم «شرقِ هدایت» و هم «غربِ قبض»،
هر دو در تصرّفِ اوست.
هیچ حالتی از قبض، بیدلیل نیست؛
همهاش کلاسِ درسی است برای «نشور» (برخاستن).
۴. «فأحیینا به الأرض»؛ انتشاراتِ جدیدِ علومِ نورانی
هر بار که این موتِ اختیاری رخ میدهد و خورشیدِ قلب با تصرّفِ امام سجاد (ع) بازمیگردد،
ما شاهدِ یک «انتشاراتِ جدید» هستیم.
علمی نو،
معرفتی تازه،
فهمی که پیشتر نبود.
این همان وعدهیِ سوره ق است:
«فَأَحْيَيْنا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها كَذلِكَ النُّشُورُ».
امام (ع) «آبِ حیات» را بر قلبِ بایرِ تو میبارانند.
آنگاه که قلبِ تو پس از یک «قبضِ» سخت،
با یک کلام یا یک نگاهِ معنوی دوباره زنده میشود،
تو به «نشور» (قیامتِ باطنی) رسیدهای.
تو دیگر آن «شخصِ» قبل از این موت نیستی؛
تو زمینی هستی که بارانِ علومِ نورانی بر تو باریده
و «رزقاً للعباد» در وجودت جوانه زده است.
این است رازِ آن «خورشید» که در دستِ امام سجاد (ع) است:
او نمیگذارد شبِ قلبِ تو طولانی شود.
اگر در «مغربِ قبض» ماندی،
او خورشید را برایت به «مشرقِ بسط» میآورد.
فقط کافی است در آن وادی،
«وادیِ غیرِ ذیزرع» بودنِ خود را باور کنی
و بدانی که رشد، فقط در سایهیِ «آموزشِ مستقیمِ او» اتفاق میافتد.
آیا حس میکنی این خورشید،
اکنون در آسمانِ قلبت در حالِ چه نوع تصرّفی است؟
بسط یا قبض؟
جابر، نزد امام سجاد علیه السلام، از اهل حسادت شکایت میکند!
و داستان تکان دادن نخی که جبرئیل برای رسول خدا ص آورده!
یک سر نخ به دست امام باقر ع و سر دیگر نخ در دست جابر!
امام سجاد علیه السلام:
عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ الْجُعْفِيِّ قَالَ:
لَمَّا أَفْضَتِ الْخِلَافَةُ إِلَى بَنِي أُمَيَّةَ سَفَكُوا فِيهَا الدَّمَ الْحَرَامَ وَ لَعَنُوا فِيهَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع عَلَى الْمَنَابِرِ أَلْفَ شَهْرٍ وَ تَبَرَّءُوا مِنْهُ وَ اغْتَالُوا الشِّيعَةَ فِي كُلِّ بَلْدَةٍ وَ اسْتَأْصَلُوا بُنْيَانَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا لِحُطَامِ دُنْيَاهُمْ فَخَوَّفُوا النَّاسَ فِي الْبُلْدَانِ وَ كُلُّ مَنْ لَمْ يَلْعَنْ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع وَ لَمْ يَتَبَرَّأْ مِنْهُ قَتَلُوهُ كَائِناً مَنْ كَانَ
قَالَ جَابِرُ بْنُ يَزِيدَ الْجُعْفِيُّ فَشَكَوْتُ مِنْ بَنِي أُمَيَّةَ وَ أَشْيَاعِهِمْ إِلَى الْإِمَامِ الْمُبِينِ أَطْهَرِ الطَّاهِرِينَ زَيْنِ الْعِبَادِ وَ سَيِّدِ الزُّهَّادِ وَ خَلِيفَةِ اللَّهِ عَلَى الْعِبَادِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمَا
فَقُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ
قَدْ قَتَلُونَا تَحْتَ كُلِّ حَجَرٍ وَ مَدَرٍ وَ اسْتَأْصَلُوا شَأْفَتَنَا وَ أَعْلَنُوا لَعْنَ مَوْلَانَا أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ عَلَى الْمَنَابِرِ وَ الْمَنَارَاتِ وَ الْأَسْوَاقِ وَ الطُّرُقَاتِ وَ تَبَرَّءُوا مِنْهُ حَتَّى إِنَّهُمْ لَيَجْتَمِعُونَ فِي مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَيَلْعَنُونَ عَلِيّاً ع عَلَانِيَةً لَا يُنْكِرُ ذَلِكَ أَحَدٌ وَ لَا يَنْهَرُ فَإِنْ أَنْكَرَ ذَلِكَ أَحَدٌ مِنَّا حَمَلُوا عَلَيْهِ بِأَجْمَعِهِمْ وَ قَالُوا هَذَا رَافِضِيٌّ أَبُو تُرَابِيٌّ وَ أَخَذُوهُ إِلَى سُلْطَانِهِمْ وَ قَالُوا هَذَا ذَكَرَ أَبَا تُرَابٍ بِخَيْرٍ فَضَرَبُوهُ ثُمَّ حَبَسُوهُ ثُمَّ بَعْدَ ذَلِكَ قَتَلُوهُ
فَلَمَّا سَمِعَ الْإِمَامُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ ذَلِكَ مِنِّي نَظَرَ إِلَى السَّمَاءِ فَقَالَ
سُبْحَانَكَ اللَّهُمَّ سَيِّدِي مَا أَحْلَمَكَ وَ أَعْظَمَ شَأْنَكَ فِي حِلْمِكَ وَ أَعْلَى سُلْطَانَكَ يَا رَبِّ قَدْ أَمْهَلْتَ عِبَادَكَ فِي بِلَادِكَ حَتَّى ظَنُّوا أَنَّكَ أَمْهَلْتَهُمْ أَبَداً وَ هَذَا كُلُّهُ بِعَيْنِكَ لَا يُغَالَبُ قَضَاؤُكَ وَ لَا يُرَدُّ الْمَحْتُومُ مِنْ تَدْبِيرِكَ كَيْفَ شِئْتَ وَ أَنَّى شِئْتَ وَ أَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنَّا
قَالَ
ثُمَّ دَعَا صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ابْنَهُ مُحَمَّداً ع فَقَالَ يَا بُنَيَّ قَالَ لَبَّيْكَ يَا سَيِّدِي قَالَ إِذَا كَانَ غَداً فَاغْدُ إِلَى مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ خُذْ مَعَكَ الْخَيْطَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَ جَبْرَئِيلَ عَلَى جَدِّنَا ص
فَحَرِّكْهُ تَحْرِيكاً لَيِّناً وَ لَا تُحَرِّكْهُ شَدِيداً اللَّهَ اللَّهَ فَيَهْلِكُ النَّاسُ كُلُّهُمْ
قَالَ جَابِرٌ
فَبَقِيتُ مُتَفَكِّراً مُتَعَجِّباً مِنْ قَوْلِهِ فَمَا أَدْرِي مَا أَقُولُ لِمَوْلَايَ ع فَغَدَوْتُ إِلَى مُحَمَّدٍ ع وَ قَدْ بَقِيَ عَلَيَّ لَيْلٌ حِرْصاً أَنْ أَنْظُرَ إِلَى الْخَيْطِ وَ تَحْرِيكِهِ فَبَيْنَمَا أَنَا عَلَى دَابَّتِي إِذْ خَرَجَ الْإِمَامُ ع فَقُمْتُ وَ سَلَّمْتُ عَلَيْهِ
فَرَدَّ عَلَيَّ السَّلَامَ وَ قَالَ مَا غَدَا بِكَ فَلَمْ تَكُنْ تَأْتِينَا فِي هَذَا الْوَقْتِ
فَقُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ سَمِعْتُ أَبَاكَ ص يَقُولُ بِالْأَمْسِ خُذِ الْخَيْطَ وَ سِرْ إِلَى مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَحَرِّكْهُ تَحْرِيكاً لَيِّناً وَ لَا تُحَرِّكْهُ تَحْرِيكاً شَدِيداً فَتُهْلِكَ النَّاسَ كُلَّهُمْ
فَقَالَ يَا جَابِرُ لَوْ لَا الْوَقْتُ الْمَعْلُومُ وَ الْأَجَلُ الْمَحْتُومُ وَ الْقَدَرُ الْمَقْدُورُ لَخَسَفْتُ وَ اللَّهِ بِهَذَا الْخَلْقِ الْمَنْكُوسِ فِي طَرْفَةِ عَيْنٍ لَا بَلْ فِي لَحْظَةٍ لَا بَلْ فِي لَمْحَةٍ
وَ لَكِنَّنَّا عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ
قَالَ قُلْتُ لَهُ يَا سَيِّدِي وَ لِمَ تَفْعَلُ هَذَا بِهِمْ
قَالَ مَا حَضَرْتَ أَبِي بِالْأَمْسِ وَ الشِّيعَةُ يَشْكُونَ إِلَيْهِ مَا يَلْقَوْنَ مِنَ النَّاصِبِيَّةِ الْمَلاعِينِ وَ الْقَدَرِيَّةِ الْمُقَصِّرِينَ
فَقُلْتُ بَلَى يَا سَيِّدِي
قَالَ فَإِنِّي أُرْعِبُهُمْ وَ كُنْتُ أُحِبُّ أَنْ يَهْلِكَ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ وَ يُطَهِّرَ اللَّهُ مِنْهُمُ الْبِلَادَ وَ يُرِيحَ الْعِبَادَ
قُلْتُ يَا سَيِّدِي فَكَيْفَ تُرْعِبُهُمْ وَ هُمْ أَكْثَرُ مِنْ أَنْ يُحْصَوْا
قَالَ امْضِ بِنَا إِلَى الْمَسْجِدِ لِأُرِيَكَ قُدْرَةَ اللَّهِ تَعَالَى
قَالَ جَابِرٌ فَمَضَيْتُ مَعَهُ إِلَى الْمَسْجِدِ فَصَلَّى رَكْعَتَيْنِ ثُمَّ وَضَعَ خَدَّهُ فِي التُّرَابِ وَ كَلَّمَ بِكَلِمَاتٍ ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ وَ أَخْرَجَ مِنْ كُمِّهِ خَيْطاً دَقِيقاً يَفُوحُ مِنْهُ رَائِحَةُ الْمِسْكِ وَ كَانَ أَدَقَّ فِي الْمَنْظَرِ مِنْ خَيْطِ الْمَخِيطِ
ثُمَّ قَالَ خُذْ إِلَيْكَ طَرَفَ الْخَيْطِ وَ امْشِ رُوَيْداً وَ إِيَّاكَ ثُمَّ إِيَّاكَ أَنْ تُحَرِّكَهُ
قَالَ فَأَخَذْتُ طَرَفَ الْخَيْطِ وَ مَشَيْتُ رُوَيْداً
فَقَالَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ قِفْ يَا جَابِرُ فَوَقَفْتُ
فَحَرَّكَ الْخَيْطَ تَحْرِيكاً لَيِّناً فَمَا ظَنَنْتُ أَنَّهُ حَرَّكَهُ مِنْ لِينِهِ
ثُمَّ قَالَ نَاوِلْنِي طَرَفَ الْخَيْطِ
قَالَ فَنَاوَلْتُهُ فَقُلْتُ مَا فَعَلْتَ بِهِ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ
قَالَ وَيْحَكَ اخْرُجْ إِلَى النَّاسِ وَ انْظُرْ مَا حَالُهُمْ
قَالَ فَخَرَجْتُ مِنَ الْمَسْجِدِ فَإِذَا صِيَاحٌ وَ وَلْوَلَةٌ مِنْ كُلِّ نَاحِيَةٍ وَ زَاوِيَةٍ وَ إِذَا زَلْزَلَةٌ وَ هَدَّةٌ وَ رَجْفَةٌ وَ إِذَا الْهَدَّةُ أَخْرَبَتْ عَامَّةَ دُورِ الْمَدِينَةِ وَ هَلَكَ تَحْتَهَا أَكْثَرُ مِنْ ثَلَاثِينَ أَلْفَ رَجُلٍ وَ امْرَأَةٍ وَ إِذَا بِخَلْقٍ يَخْرُجُونَ مِنَ السِّكَكِ لَهُمْ بُكَاءٌ وَ عَوِيلٌ وَ ضَوْضَاةٌ وَ رَنَّةٌ شَدِيدَةٌ وَ هُمْ يَقُولُونَ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ قَدْ قَامَتِ السَّاعَةُ وَ وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ وَ هَلَكَ النَّاسُ وَ آخَرُونَ يَقُولُونَ الزَّلْزَلَةُ وَ الْهَدَّةُ وَ آخَرُونَ يَقُولُونَ الرَّجْفَةُ وَ الْقِيَامَةُ هَلَكَ فِيهَا عَامَّةُ النَّاسِ وَ إِذَا أُنَاسٌ قَدْ أَقْبَلُوا يَبْكُونَ يُرِيدُونَ الْمَسْجِدَ وَ بَعْضُهُمْ يَقُولُونَ لِبَعْضٍ كَيْفَ لَا يُخْسَفُ بِنَا وَ قَدْ تَرَكْنَا الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيِ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ ظَهَرَ الْفِسْقُ وَ الْفُجُورُ وَ كَثُرَ الزِّنَا وَ الرِّبَا وَ شُرْبُ الْخَمْرِ وَ اللِّوَاطَةُ وَ اللَّهِ لَيَنْزِلَنَّ بِنَا مَا هُوَ أَشَدُّ مِنْ ذَلِكَ وَ أَعْظَمُ أَوْ نُصْلِحَ أَنْفُسَنَا
قَالَ جَابِرٌ فَبَقِيتُ مُتَحَيِّراً أَنْظُرُ إِلَى النَّاسِ يَبْكُونَ وَ يَصِيحُونَ وَ يُوَلْوِلُونَ وَ يَغْدُونَ زُمَراً إِلَى الْمَسْجِدِ فَرَحِمْتُهُمْ حَتَّى وَ اللَّهِ بَكَيْتُ لِبُكَائِهِمْ وَ إِذَا لَا يَدْرُونَ مِنْ أَيْنَ أُتُوا وَ أُخِذُوا
فَانْصَرَفْتُ إِلَى الْإِمَامِ الْبَاقِرِ ع وَ قَدِ اجْتَمَعَ النَّاسُ لَهُ وَ هُمْ يَقُولُونَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَا تَرَى مَا نَزَلَ بِنَا بِحَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ قَدْ هَلَكَ النَّاسُ وَ مَاتُوا فَادْعُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَنَا
فَقَالَ لَهُمْ افْزَعُوا إِلَى الصَّلَاةِ وَ الصَّدَقَةِ وَ الدُّعَاءِ
ثُمَّ سَأَلَنِي فَقَالَ يَا جَابِرُ مَا حَالُ النَّاسِ
فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي لَا تَسْأَلْ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ
خَرِبَتِ الدُّورُ وَ الْقُصُورُ وَ هَلَكَ النَّاسُ وَ رَأَيْتُهُمْ بِغَيْرِ رَحْمَةٍ فَرَحِمْتُهُمْ
فَقَالَ لَا رَحِمَهُمُ اللَّهُ أَبَداً أَمَا إِنَّهُ قَدْ بَقِيَ عَلَيْكَ بَقِيَّةٌ لَوْ لَا ذَلِكَ مَا رَحِمْتَ أَعْدَاءَنَا وَ أَعْدَاءَ أَوْلِيَائِنَا
ثُمَّ قَالَ ع
سُحْقاً سُحْقاً بُعْداً بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ
وَ اللَّهِ لَوْ حَرَّكْتُ الْخَيْطَ أَدْنَى تَحْرِيكَةٍ لَهَلَكُوا أَجْمَعِينَ وَ جَعَلَ أَعْلَاهَا أَسْفَلَهَا وَ لَمْ يَبْقَ دَارٌ وَ لَا قَصْرٌ وَ لَكِنْ أَمَرَنِي سَيِّدِي وَ مَوْلَايَ أَنْ لَا أُحَرِّكَهُ شَدِيداً ثُمَّ صَعِدَ الْمَنَارَةَ وَ النَّاسُ لَا يَرَوْنَهُ فَنَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ
أَلَا أَيُّهَا الضَّالُّونَ الْمُكَذِّبُونَ فَظَنَّ النَّاسُ أَنَّهُ صَوْتٌ مِنَ السَّمَاءِ فَخَرُّوا لِوُجُوهِهِمْ وَ طَارَتْ أَفْئِدَتُهُمْ وَ هُمْ يَقُولُونَ فِي سُجُودِهِمْ الْأَمَانَ الْأَمَانَ فَإِذَا هُمْ يَسْمَعُونَ الصَّيْحَةَ بِالْحَقِ وَ لَا يَرَوْنَ الشَّخْصَ
ثُمَّ أَشَارَ بِيَدِهِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ أَنَا أَرَاهُ وَ النَّاسُ لَا يَرَوْنَهُ فَزَلْزَلَتِ الْمَدِينَةُ أَيْضاً زَلْزَلَةً خَفِيفَةً لَيْسَتْ كَالْأُولَى وَ تَهَدَّمَتْ فِيهَا دُورَةٌ كَثِيرَةٌ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآيَةَ ذلِكَ جَزَيْناهُمْ بِبَغْيِهِمْ
ثُمَّ تَلَا بَعْدَ مَا نَزَلَ فَلَمَّا جاءَ أَمْرُنا جَعَلْنا عالِيَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ طِينٍ مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُسْرِفِينَ
وَ تَلَا ع
فَخَرَّ عَلَيْهِمُ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ أَتاهُمُ الْعَذابُ مِنْ حَيْثُ لا يَشْعُرُونَ
قَالَ وَ خَرَجَتِ الْمُخَدَّرَاتُ فِي الزَّلْزَلَةِ الثَّانِيَةِ مِنْ خُدُورِهِنَّ مُكَشَّفَاتِ الرُّءُوسِ وَ إِذَا الْأَطْفَالُ يَبْكُونَ وَ يَصْرُخُونَ فَلَا يَلْتَفِتُ أَحَدٌ
فَلَمَّا بَصُرَ الْبَاقِرُ ع ضَرَبَ بِيَدِهِ إِلَى الْخَيْطِ فَجَمَعَهُ فِي كَفِّهِ فَسَكَنَتِ الزَّلْزَلَةُ ثُمَّ أَخَذَ بِيَدِي وَ النَّاسُ لَا يَرَوْنَهُ وَ خَرَجْنَا مِنَ الْمَسْجِدِ فَإِذَا قَوْمٌ قَدِ اجْتَمَعُوا إِلَى بَابِ حَانُوتِ الْحَدَّادِ وَ هُمْ خَلْقٌ كَثِيرٌ يَقُولُونَ مَا سَمِعْتُمْ فِي مِثْلِ هَذَا الْمَدَرَةِ مِنَ الْهِمَّةِ
فَقَالَ بَعْضُهُمْ بَلَى لَهَمْهَمَةٌ كَثِيرَةٌ وَ قَالَ آخَرُونَ بَلْ وَ اللَّهِ صَوْتٌ وَ كَلَامٌ وَ صِيَاحٌ كَثِيرٌ وَ لَكُنَّا وَ اللَّهِ لَمْ نَقِفْ عَلَى الْكَلَامِ
قَالَ جَابِرٌ فَنَظَرَ الْبَاقِرُ ع إِلَى قِصَّتِهِمْ ثُمَّ قَالَ يَا جَابِرُ
دَأْبُنَا وَ دَأْبُهُمْ إِذَا بَطِرُوا وَ أَشِرُوا وَ تَمَرَّدُوا وَ بَغَوْا أَرْعَبْنَاهُمْ وَ خَوَّفْنَاهُمْ فَإِذَا ارْتَدَعُوا وَ إِلَّا أَذِنَ اللَّهُ فِي خَسْفِهِمْ
قَالَ جَابِرٌ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَمَا هَذَا الْخَيْطُ الَّذِي فِيهِ الْأُعْجُوبَةُ
قَالَ هَذِهِ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسى وَ آلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِكَةُ إِلَيْنَا
يَا جَابِرُ إِنَّ لَنَا عِنْدَ اللَّهِ مَنْزِلَةً وَ مَكَاناً رَفِيعاً وَ لَوْ لَا نَحْنُ لَمْ يَخْلُقِ اللَّهُ أَرْضاً وَ لَا سَمَاءً وَ لَا جَنَّةً وَ لَا نَاراً وَ لَا شَمْساً وَ لَا قَمَراً وَ لَا بَرّاً وَ لَا بَحْراً وَ لَا سَهْلًا وَ لَا جَبَلًا وَ لَا رَطْباً وَ لَا يَابِساً وَ لَا حُلْواً وَ لَا مُرّاً وَ لَا مَاءً وَ لَا نَبَاتاً وَ لَا شَجَراً
اخْتَرَعَنَا اللَّهُ مِنْ نُورِ ذَاتِهِ لَا يُقَاسُ بِنَا بَشَرٌ بِنَا أَنْقَذَكُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ بِنَا هَدَاكُمُ اللَّهُ وَ نَحْنُ وَ اللَّهِ دَلَلْنَاكُمْ عَلَى رَبِّكُمْ فَقِفُوا عَلَى أَمْرِنَا وَ نَهْيِنَا وَ لَا تَرُدُّوا كُلَّ مَا وَرَدَ عَلَيْكُمْ مِنَّا فَأَنَا أَكْبَرُ وَ أَجَلُّ وَ أَعْظَمُ وَ أَرْفَعُ مِنْ جَمِيعِ مَا يَرِدُ عَلَيْكُمْ مَا فَهِمْتُمُوهُ فَاحْمَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ وَ مَا جَهِلْتُمُوهُ
فَكِلُوا أَمْرَهُ إِلَيْنَا وَ قُولُوا أَئِمَّتُنَا أَعْلَمُ بِمَا قَالُوا
قَالَ
ثُمَّ اسْتَقْبَلَهُ أَمِيرُ الْمَدِينَةِ رَاكِباً وَ حَوَالَيْهِ حُرَّاسُهُ وَ هُمْ يُنَادُونَ فِي النَّاسِ مَعَاشِرَ النَّاسِ احْضُرُوا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ ص عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ ع وَ تَقَرَّبُوا إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ لَعَلَّ اللَّهَ يَصْرِفُ عَنْكُمُ الْعَذَابَ
فَلَمَّا بَصُرُوا بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الْبَاقِرِ ع تَبَادَرُوا نَحْوَهُ وَ قَالُوا يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَ مَا تَرَى مَا نَزَلَ بِأُمَّةِ جَدِّكَ مُحَمَّدٍ ص هَلَكُوا وَ فَنُوا عَنْ آخِرِهِمْ أَيْنَ أَبُوكَ حَتَّى نَسْأَلَهُ أَنْ يَخْرُجَ إِلَى الْمَسْجِدِ وَ نَتَقَرَّبَ بِهِ إِلَى اللَّهِ لِيَرْفَعَ اللَّهُ بِهِ عَنْ أُمَّةِ جَدِّكَ هَذَا الْبَلَاءَ
قَالَ لَهُمْ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ ع يَفْعَلُ اللَّهُ تَعَالَى إِنْ شَاءَ اللَّهُ أَصْلِحُوا أَنْفُسَكُمْ وَ عَلَيْكُمْ بِالتَّضَرُّعِ وَ التَّوْبَةِ وَ الْوَرَعِ وَ النَّهْيِ عَمَّا أَنْتُمْ عَلَيْهِ فَإِنَّهُ لَا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ
قَالَ جَابِرٌ فَأَتَيْنَا عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ ع وَ هُوَ يُصَلِّي فَانْتَظَرْنَاهُ حَتَّى فَرَغَ مِنْ صَلَاتِهِ وَ أَقْبَلَ عَلَيْنَا
فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ مَا خَبَرُ النَّاسِ
فَقَالَ ذَلِكَ لَقَدْ رَأَى مِنْ قُدْرَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَا لَا زَالَ مُتَعَجِّباً مِنْهَا
قَالَ جَابِرٌ إِنَّ سُلْطَانَهُمْ سَأَلَنَا أَنْ نَسْأَلَكَ أَنْ تَحْضُرَ إِلَى الْمَسْجِدِ حَتَّى يَجْتَمِعَ النَّاسُ يَدْعُونَ وَ يَتَضَرَّعُونَ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ يَسْأَلُونَهُ الْإِقَالَةَ
قَالَ فَتَبَسَّمَ ع ثُمَّ تَلَا
أَ وَ لَمْ تَكُ تَأْتِيكُمْ رُسُلُكُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا بَلى قالُوا فَادْعُوا وَ ما دُعاءُ الْكافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلالٍ وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ وَ كَلَّمَهُمُ الْمَوْتى وَ حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْءٍ قُبُلًا ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ
فَقُلْتُ سَيِّدِي الْعَجْبُ أَنَّهُمْ لَا يَدْرُونَ مِنْ أَيْنَ أُتُوا
قَالَ أَجَلْ ثُمَّ تَلَا
فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا وَ ما كانُوا بِآياتِنا يَجْحَدُونَ
وَ هِيَ وَ اللَّهِ آيَاتُنَا وَ هَذِهِ أَحَدُهَا وَ هِيَ وَ اللَّهِ وَلَايَتُنَا
يَا جَابِرُ مَا تَقُولُ فِي قَوْمٍ أَمَاتُوا سُنَّتَنَا وَ تَوَالَوْا أَعْدَاءَنَا وَ انْتَهَكُوا حُرْمَتَنَا فَظَلَمُونَا وَ غَصَبُونَا وَ أَحْيَوْا سُنَنَ الظَّالِمِينَ وَ سَارُوا بِسِيرَةِ الْفَاسِقِينَ
قَالَ جَابِرٌ
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي مَنَّ عَلَيَّ بِمَعْرِفَتِكُمْ وَ أَلْهَمَنِي فَضْلَكُمْ وَ وَفَّقَنِي لِطَاعَتِكُمْ مُوَالاةَ مَوَالِيكُمْ وَ مُعَادَاةَ أَعْدَائِكُمْ
قَالَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ
يَا جَابِرُ
أَ وَ تَدْرِي مَا الْمَعْرِفَةُ
الْمَعْرِفَةُ إِثْبَاتُ التَّوْحِيدِ أَوَّلًا
ثُمَّ مَعْرِفَةُ الْمَعَانِي ثَانِياً
ثُمَّ مَعْرِفَةُ الْأَبْوَابِ ثَالِثاً
ثُمَّ مَعْرِفَةُ الْأَنَامِ « معرفة الامام » رَابِعاً
ثُمَّ مَعْرِفَةُ الْأَرْكَانِ خَامِساً
ثُمَّ مَعْرِفَةُ النُّقَبَاءِ سَادِساً
ثُمَّ مَعْرِفَةُ النُّجَبَاءِ سَابِعاً
وَ هُوَ قَوْلُهُ تَعَالَى
لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً
وَ تَلَا أَيْضاً
وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ
يَا جَابِرُ
إِثْبَاتُ التَّوْحِيدِ وَ مَعْرِفَةُ الْمَعَانِي
أَمَّا إِثْبَاتُ التَّوْحِيدِ
مَعْرِفَةُ اللَّهِ الْقَدِيمِ الْغَائِبِ الَّذِي لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ وَ هُوَ غَيْبٌ بَاطِنٌ سَتُدْرِكُهُ كَمَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ
وَ أَمَّا الْمَعَانِي
فَنَحْنُ مَعَانِيهِ وَ مَظَاهِرُهُ فِيكُمْ اخْتَرَعَنَا مِنْ نُورِ ذَاتِهِ وَ فَوَّضَ إِلَيْنَا أُمُورَ عِبَادِهِ
فَنَحْنُ نَفْعَلُ بِإِذْنِهِ مَا نَشَاءُ وَ نَحْنُ إِذَا شِئْنَا شَاءَ اللَّهُ وَ إِذَا أَرَدْنَا أَرَادَ اللَّهُ وَ نَحْنُ أَحَلَّنَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ هَذَا الْمَحَلَّ وَ اصْطَفَانَا مِنْ بَيْنِ عِبَادِهِ وَ جَعَلَنَا حُجَّتَهُ فِي بِلَادِهِ فَمَنْ أَنْكَرَ شَيْئاً وَ رَدَّهُ فَقَدْ رَدَّ عَلَى اللَّهِ جَلَّ اسْمُهُ وَ كَفَرَ بِآيَاتِهِ وَ أَنْبِيَائِهِ وَ رُسُلِهِ
يَا جَابِرُ مَنْ عَرَفَ اللَّهَ تَعَالَى بِهَذِهِ الصِّفَةِ فَقَدْ أَثْبَتَ التَّوْحِيدَ لِأَنَّ هَذِهِ الصِّفَةَ مُوَافِقَةٌ لِمَا فِي الْكِتَابِ الْمُنْزَلِ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ تَعَالَى
لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ
وَ قَوْلُهُ تَعَالَى
لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ
قَالَ جَابِرٌ يَا سَيِّدِي مَا أَقَلَّ أَصْحَابِي
قَالَ ع
هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ أَ تَدْرِي كَمْ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ مِنْ أَصْحَابِكَ قُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ كُنْتُ أَظُنُّ فِي كُلِّ بَلْدَةٍ مَا بَيْنَ الْمِائَةِ إِلَى الْمِائَتَيْنِ وَ فِي كُلِّ مَا بَيْنَ الْأَلْفِ إِلَى الْأَلْفَيْنِ بَلْ كُنْتُ أَظُنُّ أَكْثَرَ مِنْ مِائَةِ أَلْفٍ فِي أَطْرَافِ الْأَرْضِ وَ نَوَاحِيهِ
قَالَ ع
يَا جَابِرُ خَالِفْ ظَنَّكَ وَ قَصِّرْ رَأْيَكَ أُولَئِكَ الْمُقَصِّرُونَ وَ لَيْسُوا لَكَ بِأَصْحَابٍ
قُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَنِ الْمُقَصِّرُ
قَالَ الَّذِينَ قَصَّرُوا فِي مَعْرِفَةِ الْأَئِمَّةِ وَ عَنْ مَعْرِفَةِ مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنْ أَمْرِهِ وَ رُوحِهِ
قُلْتُ يَا سَيِّدِي وَ مَا مَعْرِفَةُ رُوحِهِ
قَالَ ع
أَنْ يُعْرَفَ كُلُّ مَنْ خَصَّهُ اللَّهُ تَعَالَى بِالرُّوحِ فَقَدْ فَوَّضَ إِلَيْهِ أَمْرَهُ
يَخْلُقُ بِإِذْنِهِ وَ يُحْيِي بِإِذْنِهِ وَ يَعْلَمُ الْغَيْرَ مَا فِي الضَّمَائِرِ وَ يَعْلَمُ مَا كَانَ وَ مَا يَكُونُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ
وَ ذَلِكَ أَنَّ هَذَا الرُّوحَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى فَمَنْ خَصَّهُ اللَّهُ تَعَالَى بِهَذَا الرُّوحِ فَهَذَا كَامِلٌ غَيْرُ نَاقِصٍ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ بِإِذْنِ اللَّهِ يَسِيرُ مِنَ الْمَشْرِقِ إِلَى الْمَغْرِبِ فِي لَحْظَةٍ وَاحِدَةٍ يَعْرُجُ بِهِ إِلَى السَّمَاءِ وَ يَنْزِلُ بِهِ إِلَى الْأَرْضِ وَ يَفْعَلُ مَا شَاءَ وَ أَرَادَ
قُلْتُ يَا سَيِّدِي أَوْجِدْنِي بَيَانَ هَذَا الرُّوحِ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ تَعَالَى وَ إِنَّهُ مِنْ أَمْرٍ خَصَّهُ اللَّهُ تَعَالَى بِمُحَمَّدٍ ص
قَالَ نَعَمِ اقْرَأْ هَذِهِ الْآيَةَ
وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا
قَوْلُهُ تَعَالَى
أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ
قُلْتُ
فَرَّجَ اللَّهُ عَنْكَ كَمَا فَرَّجْتَ عَنِّي وَ وَفَّقْتَنِي عَلَى مَعْرِفَةِ الرُّوحِ وَ الْأَمْرِ
ثُمَّ قُلْتُ يَا سَيِّدِي صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ فَأَكْثَرُ الشِّيعَةِ مُقَصِّرُونَ وَ أَنَا مَا أَعْرِفُ مِنْ أَصْحَابِي عَلَى هَذِهِ الصِّفَةِ وَاحِداً
قَالَ يَا جَابِرُ فَإِنْ لَمْ تَعْرِفْ مِنْهُمْ أَحَداً فَإِنِّي أَعْرَفُ مِنْهُمْ نَفَراً قَلَائِلَ يَأْتُونَ وَ يُسَلِّمُونَ وَ يَتَعَلَّمُونَ مِنِّي سِرَّنَا وَ مَكْنُونَنَا وَ بَاطِنَ عُلُومِنَا
قُلْتُ إِنَّ فُلَانَ بْنَ فُلَانٍ وَ أَصْحَابَهُ مِنْ أَهْلِ هَذِهِ الصِّفَةِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى وَ ذَلِكَ أَنِّي سَمِعْتُ مِنْهُمْ سِرّاً مِنْ أَسْرَارِكُمْ وَ بَاطِناً مِنْ عُلُومِكُمْ وَ لَا أَظُنُّ إِلَّا وَ قَدْ كَمَلُوا وَ بَلَغُوا
قَالَ يَا جَابِرُ ادْعُهُمْ غَداً وَ أَحْضِرْهُمْ مَعَكَ قَالَ فَأَحْضَرْتُهُمْ مِنَ الْغَدِ فَسَلَّمُوا عَلَى الْإِمَامِ ع وَ بَجَّلُوهُ وَ وَقَّرُوهُ وَ وَقَفُوا بَيْنَ يَدَيْهِ فَقَالَ ع يَا جَابِرُ أَمَا إِنَّهُمْ إِخْوَانُكَ وَ قَدْ بَقِيَتْ عَلَيْهِمْ بَقِيَّةٌ أَ تُقِرُّونَ أَيُّهَا النَّفَرُ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى يَفْعَلُ ما يَشاءُ وَ يَحْكُمُ ما يُرِيدُ وَ لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ وَ لَا رَادَّ لِقَضَائِهِ وَ لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ
قَالُوا نَعَمْ إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ ما يَشاءُ وَ يَحْكُمُ ما يُرِيدُ
قُلْتُ الْحَمْدُ لِلَّهِ قَدِ اسْتَبْصَرُوا وَ عَرَفُوا وَ بَلَغُوا
قَالَ يَا جَابِرُ لَا تَعْجَلْ بِمَا لَا تَعْلَمُ فَبَقِيتُ مُتَحَيِّراً
فَقَالَ ع سَلْهُمْ هَلْ يَقْدِرُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ أَنْ يَصِيرَ صُورَةَ ابْنِهِ مُحَمَّدٍ
قَالَ جَابِرٌ فَسَأَلْتُهُمْ فَأَمْسَكُوا وَ سَكَتُوا
قَالَ ع يَا جَابِرُ سَلْهُمْ هَلْ يَقْدِرُ مُحَمَّدٌ أَنْ يَصِيرَ بِصُورَتِي
قَالَ جَابِرٌ فَسَأَلْتُهُمْ فَأَمْسَكُوا وَ سَكَتُوا
قَالَ فَنَظَرَ إِلَيَّ وَ قَالَ يَا جَابِرُ هَذَا مَا أَخْبَرْتُكَ أَنَّهُمْ قَدْ بَقِيَ عَلَيْهِمُ بَقِيَّةٌ فَقُلْتُ لَهُمْ مَا لَكُمْ مَا تُجِيبُونَ إِمَامَكُمْ فَسَكَتُوا وَ شَكَوْا فَنَظَرَ إِلَيْهِمْ وَ قَالَ يَا جَابِرُ هَذَا مَا أَخْبَرْتُكَ بِهِ قَدْ بَقِيَتْ عَلَيْهِمْ بَقِيَّةٌ
وَ قَالَ الْبَاقِرُ ع مَا لَكُمْ لَا تَنْطِقُونَ فَنَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ يَتَسَاءَلُونَ قَالُوا يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ لَا عِلْمَ لَنَا فَعَلِّمْنَا قَالَ فَنَظَرَ الْإِمَامُ سَيِّدُ الْعَابِدِينَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع إِلَى ابْنِهِ مُحَمَّدٍ الْبَاقِرِ ع وَ قَالَ لَهُمْ مَنْ هَذَا قَالُوا ابْنُكَ فَقَالَ لَهُمْ مَنْ أَنَا قَالَ أَبُوهُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ
قَالَ فَتَكَلَّمَ بِكَلَامٍ لَمْ نَفْهَمْ فَإِذَا مُحَمَّدٌ بِصُورَةِ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ إِذَا عَلِيٌّ بِصُورَةِ ابْنِهِ مُحَمَّدٍ
قَالُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ
فَقَالَ الْإِمَامُ ع لَا تَعْجَبُوا مِنْ قُدْرَةِ اللَّهِ أَنَا مُحَمَّدٌ وَ مُحَمَّدٌ أَنَا
وَ قَالَ مُحَمَّدٌ يَا قَوْمُ لَا تَعْجَبُوا مِنْ أَمْرِ اللَّهِ أَنَا عَلِيٌّ وَ عَلِيٌّ أَنَا
وَ كُلُّنَا وَاحِدٌ مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ وَ رُوحُنَا مِنْ أَمْرِ اللَّهِ
أَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ أَوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ
وَ كُلُّنَا مُحَمَّدٌ
قَالَ فَلَمَّا سَمِعُوا ذَلِكَ خَرُّوا لِوُجُوهِهِمْ سُجَّداً وَ هُمْ يَقُولُونَ آمَنَّا بِوَلَايَتِكُمْ وَ بِسِرِّكُمْ وَ بِعَلَانِيَتِكُمْ وَ أَقْرَرْنَا بِخَصَائِصِكُمْ
فَقَالَ الْإِمَامُ زَيْنُ الْعَابِدِينَ
يَا قَوْمُ ارْفَعُوا رُءُوسَكُمْ فَأَنْتُمُ الْآنَ الْعَارِفُونَ الْفَائِزُونَ الْمُسْتَبْصِرُونَ وَ أَنْتُمُ الْكَامِلُونَ الْبَالِغُونَ
اللَّهَ اللَّهَ لَا تُطْلِعُوا أَحَداً مِنَ الْمُقَصِّرِينَ الْمُسْتَضْعَفِينَ عَلَى مَا رَأَيْتُمْ مِنِّي وَ مِنْ مُحَمَّدٍ فَيُشَنِّعُوا عَلَيْكُمْ وَ يُكَذِّبُوكُمْ
قَالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا
قَالَ ع فَانْصَرِفُوا رَاشِدِينَ كَامِلِينَ فَانْصَرَفُوا
قَالَ جَابِرٌ قُلْتُ سَيِّدِي وَ كُلُّ مَنْ لَا يَعْرِفُ هَذَا الْأَمْرَ عَلَى الْوَجْهِ الَّذِي صَنَعْتَهُ وَ بَيَّنْتَهُ إِلَّا أَنَّ عِنْدَهُ مَحَبَّةً وَ يَقُولُ بِفَضْلِكُمْ وَ يَتَبَرَّأُ مِنْ أَعْدَائِكُمْ مَا يَكُونُ حَالُهُ
قَالَ ع
يَكُونُ فِي خَيْرٍ إِلَى أَنْ يَبْلُغُوا
قَالَ جَابِرٌ قُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ هَلْ بَعْدَ ذَلِكَ شَيْءٌ يُقَصِّرُهُمْ
قَالَ ع
نَعَمْ إِذَا قَصَّرُوا فِي حُقُوقِ إِخْوَانِهِمْ وَ لَمْ يُشَارِكُوهُمْ فِي أَمْوَالِهِمْ وَ فِي سِرِّ أُمُورِهِمْ وَ عَلَانِيَتِهِمْ وَ اسْتَبَدُّوا بِحُطَامِ الدُّنْيَا دُونَهُمْ فَهُنَالِكَ يُسْلَبُ الْمَعْرُوفُ وَ يُسْلَخُ مِنْ دُونِهِ سَلْخاً وَ يُصِيبُهُ مِنْ آفَاتِ هَذِهِ الدُّنْيَا وَ بَلَائِهَا مَا لَا يُطِيقُهُ وَ لَا يَحْتَمِلُهُ مِنَ الْأَوْجَاعِ فِي نَفْسِهِ وَ ذَهَابِ مَالِهِ وَ تَشَتُّتِ شَمْلِهِ لِمَا قَصَّرَ فِي بِرِّ إِخْوَانِهِ
قَالَ جَابِرٌ
فَاغْتَمَمْتُ وَ اللَّهِ غَمّاً شَدِيداً وَ قُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَا حَقُّ الْمُؤْمِنِ عَلَى أَخِيهِ الْمُؤْمِنِ
قَالَ ع
يَفْرَحُ لِفَرَحِهِ إِذَا فَرَحَ وَ يَحْزَنُ لِحُزْنِهِ إِذَا حَزِنَ وَ يُنْفِذُ أُمُورَهُ كُلَّهَا فَيُحَصِّلُهَا وَ لَا يَغْتَمُّ لِشَيْءٍ مِنْ حُطَامِ الدُّنْيَا الْفَانِيَةِ إِلَّا وَاسَاهُ حَتَّى يَجْرِيَانِ فِي الْخَيْرِ وَ الشَّرِّ فِي قَرْنٍ وَاحِدٍ
قُلْتُ يَا سَيِّدِي فَكَيْفَ أَوْجَبَ اللَّهُ كُلَّ هَذَا لِلْمُؤْمِنِ عَلَى أَخِيهِ الْمُؤْمِنِ
قَالَ ع
لِأَنَّ الْمُؤْمِنَ أَخُو الْمُؤْمِنِ لِأَبِيهِ وَ أُمِّهِ عَلَى هَذَا الْأَمْرِ لَا يَكُونُ أَخَاهُ وَ هُوَ أَحَقُّ بِمَا يَمْلِكُهُ
قَالَ جَابِرٌ
سُبْحَانَ اللَّهِ وَ مَنْ يَقْدِرُ عَلَى ذَلِكَ
قَالَ ع
مَنْ يُرِيدُ أَنْ يَقْرَعَ أَبْوَابَ الْجِنَانِ وَ يُعَانِقَ الْحُورَ الْحِسَانَ وَ يَجْتَمِعَ مَعَنَا فِي دَارِ السَّلَامِ
قَالَ جَابِرٌ فَقُلْتُ هَلَكْتُ وَ اللَّهِ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ لِأَنِّي قَصَّرْتُ فِي حُقُوقِ إِخْوَانِي وَ لَمْ أَعْلَمْ أَنَّهُ يَلْزَمُنِي عَلَى التَّقْصِيرِ كُلُّ هَذَا وَ لَا عُشْرُهُ وَ أَنَا أَتُوبُ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مِمَّا كَانَ مِنِّي مِنَ التَّقْصِيرِ فِي رِعَايَةِ حُقُوقِ إِخْوَانِيَ الْمُؤْمِنِينَ.
جابر بن يزيد جعفى گفت:
چون خلافت به بنى اميه رسيد خونها ريختند و امير المؤمنين عليه السّلام را روى منبر هزار ماه لعنت كردند و از او بيزارى جستند و شروع به پنهان كشتن شيعيان در هر شهر نمودند و بنياد زندگى آنها را بر باد دادند براى رسيدن به پشيز بىارزش دنيا مردم را وحشت زده كردند هر كس امير المؤمنين را لعنت نميكرد و از او بيزارى نمىجست او را ميكشتند هر كه باشد.
جابر بن يزيد جعفى گفت:
از بنى اميه و پيروان آنها شكايت به امام سجاد زين العابدين عليه السّلام كردم.
گفتم:
آقا ما را در هر گوشه و كنار ميكشند و از بيخ و بن برميكنند و آشكارا مولاى ما امير المؤمنين را بر روى منبرها و منارهها و بازار و كوچهها لعنت ميكنند و از او بيزارى ميجويند تا آنجا كه در مسجد پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم جمع ميشوند و آشكارا على را لعنت ميكنند يك نفر اين كار را منع نمىكند و اظهار ناراحتى نمىنمايد اگر يكى از ما انكار كند همه بر او حمله ميكنند و ميگويند اين رافضى و ابوترابى است و او را پيش فرمانرواى خود ميبرند و مدعى ميشوند كه اين شخص ابوتراب را به نيكى ياد كرده او را ميزنند و زندانى ميكنند و بعد او را ميكشند.
امام عليه السّلام كه اين سخنان را از من شنيد نگاهى بآسمان دوخته گفت:
سبحانك اللهم سيدى ما احلمك و اعظم شأنك في حلمك و اعلى سلطانك يا رب قد امهلت عبادك في بلادك حتّى ظنوا انك امهلتهم ابدا و هذا كلّه بعينك، لا يغالب قضاؤك و لا يرد المحتوم من تدبيرك كيف شئت و انى شئت و انت اعلم به منا.
خدايا منزهى مولاى ما چقدر حلم تو زياد است و بلند مرتبهاى در شكيبائى و برتر است قدرت تو خدايا آنچنان بندگان خود را مهلت داده كه آنها گمان ميكنند هميشه مهلت دارند تمام اين جريانها در ديدگاه تو است قضاى تو مغلوب نميشود و تدبير حتمى تو قابل جلوگيرى نيست هر جور و هر وقت بخواهى تو داناتر از ما بآنهائى.
سپس فرزند خود محمّد را خواست باو فرمود فردا صبح برو بمسجد پيامبر نخ را كه جبرئيل براى جد ما آورده بگير و آرام تكان بده مبادا محكم حركت دهى چنين كارى را مبادا بكنى كه مردم همه نابود ميشوند.
جابر گفت:
با تعجب در فكر بودم از فرمايش امام و نميدانستم چه بگويم فردا صبح زود خدمت حضرت باقر رفتم شبى را با تمام شوق بسر برده بودم تا نگاه كنم حركت دادن آن نخ را در همان بين كه من سوار الاغ خود بودم امام عليه السّلام خارج شد از جاى جستم و سلام كردم جواب داد و فرمود چه شد صبح باين زودى پيش ما نمىآمدى
گفتم: يا ابن رسول اللَّه از پدر بزرگوارت ديروز شنيدم كه فرمود: اين نخ را بگير و بمسجد پيامبر اكرم برو و آن را آرام تكان بده مبادا محكم حركت بدهى كه همه مردم ميميرند
فرمود جابر! اگر نه اين است كه وقتى معين قرار داده و هنگام مشخصى تعيين شده است هر آينه اين مردم بد سيرت را در يك چشم بهم زدن زيرورو ميكردم نه بلكه در يك لمحه و لحظه اما ما بندگان گرام خدا هستيم كه اظهار نظر پيش او نمىكنيم و بدستورش عمل مينمائيم عرضكردم مولاى من چرا چنين كارى نسبت بآنها انجام ميدهى؟
فرمود: تو مگر ديروز نبودى كه شيعيان پيش پدرم شكايت ميكردند از ناصبيان ملعون و قدريهاى مقصر.
عرضكردم چرا
فرمود: ميخواهم آنها را بترسانم مايلم عدهاى از آنها هلاك شوند خداوند زمين را از وجودشان پاك كند و مردم راحت شوند. گفتم چگونه آنها را ميترسانى آنها تعدادشان بيشتر از حد شمارهاند. فرمود: برويم مسجد تا قدرت خدا را بتو نشان دهم.
جابر گفت: در خدمت آن جناب رفتيم بمسجد دو ركعت نماز خواند آنگاه صورت بخاك نهاد و كلماتى بر زبان راند سپس سر بلند نموده از درون آستين نخ نازكى بيرون آورد كه بوى مشك از آن ساطع و از نخ خياطى نازكتر بود.
بمن فرمود:
يك سر نخ را بگير و كمى راه برو مبادا مبادا آن را حركت دهى.
من سر نخ را گرفتم و چند قدم رفتم.
فرمود بايست. ايستادم نخ را بآرامى تكان داد سپس فرمود: سر نخ را بمن بده. سر نخ را دادم.
عرضكردم چه كرديد
فرمود: واى بر تو برو بيرون ببين مردم چطورند.
من از مسجد خارج شدم ناگهان همهمه و ولوله زيادى شنيدم كه از هر طرف بلند است زمينلرزه و ريختن و خراب شدن و اين تكان تمام خانههاى مدينه را خراب كرده و بيشتر از سى هزار زن و مرد كشته شدهاند.
ديدم مردم از كوچه و بازارها با گريه و ناله و فرياد شديد خارج ميشوند و ميگويند «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» قيامت بر پا شده مردم مردند گروهى ميگويند زلزله و خرابى و دسته ديگر ميگويند ويرانى و قيامت.
مردم همه مردند.
گروهى را ديدم كه مىآيند و گريه ميكنند بجانب مسجد ميروند بيكديگر مىگويند چگونه زمين ما را فرو نبرد با اينكه امر بمعروف و نهى از منكر را واگذاشتيم و فسق و فجور آشكار شده و زنا و ربا و شرابخوارى و جمع شدن با هم جنس زياد گرديده. بخدا قسم بايد بر سر ما بالاتر از اين فرود آيد مگر اينكه خود را اصلاح كنيم.
جابر گفت: من متحير و سر گردان بودم نگاه مىكردم كه با ناله و شيون دسته جمعى بطرف مسجد ميروند دلم بحالشان سوخت بطورى كه از گريه آنها گريهام گرفت نميدانستند علّت واقعه چه بوده و از كدام ناحيه دچار شدهاند بجانب امام باقر عليه السّلام رفتم ديدم مردم اطرافش را گرفتهاند ميگفتند يا ابن رسول اللَّه نمىبينى چه بروزگار ما آمده مردم مردند و از بين رفتند براى ما دعا كن فرمود: پناه بنماز ببريد و صدقه بدهيد و دعا كنيد.
حضرت باقر رو بمن نموده فرمود: جابر مردم در چه حالند؟ عرضكردم نپرس آقا خانهها خراب شده و قصرها ويران گرديده مردم از دست رفتند
من از ديدن آنها دلم سوخت.
فرمود: خدا هرگز بآنها رحم نكند حتما در دل تو اثرى هنوز باقيمانده و گر نه دلت بحال دشمنان ما و دشمنان دوستان ما نميسوخت سپس فرمود:
مرگ باد مرگ دور باد دور ستمگران بخدا اگر نخ را مختصر حركتى داده بودم همه ميمردند و زير رو ميشدند يك خانه و قصر باقى نمىماند ولى مولايم بمن دستور داد آن را حركت ندهم.
آنگاه بر مناره بالا رفت مردم او را نميديدند با صداى بلند فرياد زد اى مردم گمراه و تكذيب گر. مردم خيال كردند صداى آسمانى است خود را بخاك انداختند و دلهايشان بطپش افتاد در سجده ميگفتند. امان امان. آنها صدا را ميشنيدند و صاحب صدا را نمىديدند.
سپس با دست اشاره كرد من ايشان را ميديدم ولى مردم نمىديدند در مدينه زلزله سبكى شد كه مانند اول نبود خانههاى زيادى خراب شد بعد اين آيه را تلاوت نمود ذلِكَ جَزَيْناهُمْ بِبَغْيِهِمْ سپس وقتى فرود آمد اين آيه را تلاوت نمود فَلَمَّا جاءَ أَمْرُنا جَعَلْنا عالِيَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ طِينٍ مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُسْرِفِينَ و اين را قرائت كرد فَخَرَّ عَلَيْهِمُ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ أَتاهُمُ الْعَذابُ مِنْ حَيْثُ لا يَشْعُرُونَ.
جابر گفت: در زلزله دوم دختران با سر برهنه از خانهها بيرون دويدند و اطفال شروع بگريه و فرياد كردند هيچ كس بآنها توجهى نداشت امام باقر عليه السّلام وقتى اين جريان را ديد نخ را جمع نمود ميان دست خود زلزله آرام شد.
سپس دست مرا گرفت مردم ايشان را نمىديدند و از مسجد خارج شديم در اين موقع ديديم گروهى از مردم درب دكان آهنگر جمع شدهاند تعداد آنها زياد بود بيكديگر ميگفتند در اين زلزله چه ميشنيديد. بعضى ميگفتند همهمه و صداى زيادى بود گروه ديگرى ميگفتند نه بخدا قسم صدا بود و سخن و فريادى بود ولى ما سخنان را تشخيص نداديم.
جابر گفت: حضرت باقر متوجه گفتگوى آنها شد بمن فرمود: جابر كار ما اينست و كار آنها آن وقتى فساد كنند و شرارت نمايند و متمرّد گردند و ستم روا دارند ما آنها را ميترسانيم و اگر بر گردند كه هيچ و گر نه خدا اجازه خواهد داد در خسف و فرو بردن آنها بزمين.
جابر گفت: يا ابن رسول اللَّه!! اين نخ چيست كه چنين شگفت انگيز است. فرمود: اين يادگارى است از آنچه آل موسى و هارون گذاردهاند و ملائكه براى ما آوردهاند جابر! ما را در نزد خداوند مقام و منزلى عالى است اگر ما نبوديم خداوند زمين و آسمان و بهشت و جهنم و خورشيد و ماه، بيابان و دريا و هموارىها، و كوهها و تر و خشك و شيرين و تلخ و آب و گياه و درختى را نمىآفريد ما را خداوند از نور ذات خود پديد آورد با هيچ يك از انسانها مقايسه نميشويم.
بواسطه ما خداوند شما را نجات بخشيد و هدايت نمود بخدا قسم ما شما را بخداوند راهنمائى كرديم در مقابل فرمان ما از امر و نهى پايدار باشيد مبادا هر چه از ما بشما ميرسد رد كنيد ما بزرگتر و برتر و عظيمتر و بالاتر از تمام آن فضائلى هستيم كه از ما براى شما نقل ميكنند هر چه را ميفهميد خدا را سپاسگزار باشيد و آنچه نمىفهميد بخودمان واگذاريد و بگوئيد پيشوايان ما بهتر ميدانند كه چه ميگويند.
در اين موقع امير مدينه سوار بر مركب آمد نگهبانان اطرافش را گرفته بودند و فرياد ميزدند مردم بيائيد پيش پسر پيامبر على بن الحسين عليه السّلام و بشفاعت او تقرب بخداوند بجوئيد شايد عذاب را از شما برطرف فرمايد:
چشم آنها كه بحضرت باقر افتاد با عجله بطرف آن جناب آمده گفتند يا ابن رسول اللَّه نمىبينى چه بر سر امّت جدّت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم آمده هلاك شدند و از بين رفتند پدرتان كجا است تا از او خواهش كنيم بمسجد بيايد و با شفاعت او بخدا تقرب جوئيم شايد اين بلا را از امّت جدّت برطرف نمايد. امام باقر فرمود: انشا اللَّه خداوند برطرف خواهد كرد خود را اصلاح كنيد و تضرع و توبه نمائيد و پرهيزكار باشيد و خوددارى كنيد از اين كار كه ميكنيد از كيفر خدا خود را خلاص نمىبينند مگر زيانكاران.
جابر گفت:
خدمت حضرت زين العابدين عليه السّلام آمديم.
مشغول نماز بود منتظر شديم تا نمازش را تمام كرد آنگاه رو بما نمود، فرمود: محمّد! مردم در چه حالند جوابداد اين جابر از قدرت خداوند چيزهائى ديد كه پيوسته در تعجب و حيرانى بود.
جابر گفت: امير آنها از شما تقاضا دارد بمسجد بيائيد تا مردم جمع شوند دعا كنند و تضرع نمايند و از خدا بخواهند كه آنها را ببخشد.
امام عليه السّلام تبسمى نموده اين آيه را خواند أَ وَ لَمْ تَكُ تَأْتِيكُمْ رُسُلُكُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا بَلى قالُوا فَادْعُوا وَ ما دُعاءُ الْكافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلالٍ وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ وَ كَلَّمَهُمُ الْمَوْتى وَ حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْءٍ قُبُلًا ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ.
گفتم: آقا تعجب در اين است كه نميدانند از كجا دچار چنين بلا شدهاند فرمود: آرى بعد اين آيه را خواند فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا وَ ما كانُوا بِآياتِنا يَجْحَدُونَ بخدا قسم اين آيات ما است و اين يكى از آنها است اينست بخدا ولايت ما جابر! چه ميگوئى در باره مردمى كه سنت ما را از بين بردهاند و با دشمنان ما دوست شدهاند و احترام ما را نگه نداشته بما ستم كردند و حق ما را غصب كردند و راه و روش ستمكاران را در پيش گرفتند و سيرت فاسقان را عمل ميكنند.
جابر گفت: حمد خدا را كه بر ما منت نهاد بمعرفت شما و فضل و مقام شما را بما فهماند و توفيق اطاعت و دوستى با دوستان شما و دشمنى با دشمنانتان را بما عنايت كرد.
فرمود: جابر ميدانى معرفت چيست؟ معرفت اثبات توحيد و يكتائى خدا است در درجه اول بعد معرفت معانى در مرحله دوم سپس معرفت ابواب و آنگاه معرفت و شناسائى مردم است در درجه چهارم و بعد شناختن اركان و در مرتبه ششم شناختن نقباء و پاكان است و در مرحله هفتم شناختن نجباء و اين تفسير آيه شريفه است لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي …. وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً اين آيه ديگر را نيز قرائت فرمود: وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.
(اينك برايت توضيح ميدهيم)
جابر اثبات توحيد و معرفت معانى را امّا اثبات توحيد عبارت است از شناختن خداى قديم و پنهان از ديدهها كه ديدهها او را در نيابد و لطيف و خبير است و او غيب است و پنهان بآن طورى كه خود را ستوده او را در ميابى.
اما معانى ما معانى خدا و مظاهر او در ميان شمائيم ما را از نور ذات خويش آفريد و بما امور بندگان خود را واگذارد ما باجازه او هر چه بخواهيم انجام ميدهيم ما وقتى بخواهيم خدا ميخواهد و اراده كنيم خدا اراده ميكند ما را خداوند باين مقام رسانيده و از بين بندگان خود برگزيده و ما را حجت خويش در زمين قرار داده.
هر كسى يكى از اينها را منكر شود و رد كند رد بر خدا كرده و كافر بآيات و انبياء و پيامبران او شده جابر! هر كه خدا را با اين صفت بشناسد اثبات توحيد كرده چون اين صفت موافق قرآن مجيد است در اين آيه لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ و اين آيه لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ.
جابر گفت آقا چقدر ياران هم عقيده ما كمند، امام فرمود: هيهات هيهات ميدانى روى زمين چقدر يار و هم عقيده دارى عرضكردم در هر شهر خيال ميكنم بين صد تا دويست و در تمام شهرها هزار يا دو هزار باشند و در روى زمين
خيال ميكنم صد هزار باشند فرمود: نه جابر گمان تو زياد است آنهائى كه خيال ميكنى مقصّرند و از ياران تو نيستند.
عرضكردم يا ابن رسول اللَّه مقصّر كيست؟ فرمود: كسانى كه در معرفت امام كوتاهى دارند و همچنين در معرفت آنچه خدا بر آنها واجب نموده از امر و روح خود عرضكردم معرفت روح خدا چيست؟ فرمود: اينكه بداند بهر كسى خداوند اين روح را بخشيده امر خود را نيز باو تفويض نموده و باجازه خدا مىآفريند و زنده ميكند و بديگرى علم غيب مىآموزد و از گذشته و آينده تا روز قيامت اطلاع دارد چون آن روح از امر اللَّه است هر كه ممتاز باين روح شد كامل است و نقصانى ندارد هر چه بخواهد با اجازه خدا انجام ميدهد از مشرق بمغرب در يك لحظه ميرود و بآسمان بالا ميرود و بزمين فرود مىآيد هر چه اراده كند و بخواهد انجام ميدهد.
عرضكردم آقا دليلى از اين روح در قرآن برايم بياور كه خداوند آن را بمحمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بخشيده فرمود بسيار خوب اين آيه را بخوان وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا و اين آيه أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ گفتم خدا گشايش بتو عنايت كند آن چنانچه عقده دل مرا گشودى و مرا بر شناخت روح و امر كمك كردى سپس عرضكردم آقا پس در اين صورت بيشتر از شيعيان مقصرند من يك نفر از ياران خود را نمىشناسم كه داراى چنين معرفتى باشد فرمود جابر! اگر تو يك نفر را نمىشناسى من چند نفر را ميشناسم مىآيند و سلام ميكنند و از من اسرار و علوم پنهان و حقايق را مىآموزند.
عرضكردم فلان كس با يارانش از اين نمونه هستند (ان شاء اللَّه) چون من از آنها يكى از اسرار و حقايق شما را شنيدم خيال ميكنم بهدف رسيدهاند و كامل شدهاند فرمود: فردا بگو بيايند با تو اينجا. من روز بعد آنها را آوردم
سلام كردند و احترام گزاردند و بسيار گرامى داشتند امام را و در مقابل ايشان ايستادند.
امام فرمود: جابر اينها برادران تواند اينك يك مطلب باقيمانده آيا شما اعتراف داريد كه خداوند هر چه بخواهد انجام ميدهد و هر چه اراده كند حكم مينمايد هيچ كس نميتواند حكم او را بتاخير و قضايش را برگرداند از آنچه خدا انجام دهد بازخواست نميشود اما مردم مورد مواخذه هستند گفتند آرى خدا هر چه بخواهد ميكند و هر حكمى را كه اراده نمايد اجرا ميفرمايد گفتم خدا را شكر كه روشن و عارف و بهدف رسيدهاند و امام فرمود: جابر عجله در مورد چيزى كه نميدانى مكن من متحير شدم.
فرمود: از آنها بپرس آيا علي بن الحسين ميتواند بصورت فرزند خود محمّد در آيد. جابر گفت پرسيدم از دادن جواب خوددارى كرده ساكت ماندند فرمود: بپرس آيا ميتواند محمّد بصورت من در آيد باز سؤال كردم سكوت كردند و چيزى نگفتند.
در اين موقع امام نگاهى بمن نموده فرمود اين دليل آن مطلبى بود كه بتو گفتم كه هنوز مقدارى باقيمانده. من بآنها گفتم چه شده چرا جواب نميدهيد؟ سكوت كردند و مشكوك بودند فرمود: اين دليل جريانى بود كه برايت توضيح دادم كه مقدارى باقيمانده حضرت باقر عليه السّلام فرمود: چرا حرف نميزنيد؟ بيكديگر تماشا كرده از هم پرسيدند و گفتند يا ابن رسول اللَّه ما اطلاعى نداريم بما بياموز.
حضرت زين العابدين عليه السّلام اشاره بفرزند خود حضرت باقر كرده پرسيد از آنها كه اين كيست گفتند پسر شما است فرمود: من كيستم گفتند پدر او علي بن الحسين در اين موقع كلامى را بر زبان راند كه ما نفهميديم ناگاه محمّد بصورت پدرش علي بن الحسين و علي بن الحسين بصورت فرزند خود محمّد در آمد همه گفتند لا اله الا اللَّه.
امام فرمود: از قدرت خدا تعجب نكنيد من محمّدم و محمّد من است و محمّد گفت مردم تعجب نكنيد از امر خدا من علي و علي من است همه ما يكى هستيم از يك نور روح ما از امر خداست اول ما محمّد و وسط ما محمّد و آخر ما محمّد و همهى ما محمّديم.
اين سخنان را كه شنيدند همه بسجده افتادند و ميگفتند ايمان بولايت و پنهان و آشكار شما آورديم و اقرار بامتيازات شما داريم حضرت زين العابدين فرمود: سر برداريد اينك شما عارف و رستگار و روشن بين هستيد و كامل و بهدف رسيده خدا خدا! مبادا آنچه از من و محمّد مشاهده كرديد به مقصرين مستضعف بگوئيد كه شما را مسخره ميكنند و تكذيب مينمايند گفتند اطاعت ميكنيم فرمود: اينك برويد رستگار باشيد متفرق شدند.
جابر گفت: آقا هر كس اين مقام را باين صورتى كه انجام دادى و آشكار كردى نداند اما شما را دوست داشته باشد و اعتراف بمقام شما بنمايد و از دشمنانتان بيزار باشد وضع او چگونه است؟ فرمود: در خوبى و خير است تا برسد.
جابر گفت: يا ابن رسول اللَّه آيا ممكن است بعد از اين معرفت چيزى موجب مقصر شدن آنها بشود فرمود: آرى وقتى كه كوتاهى در مورد حقوق برادران خود بنمايند و آنها را شريك در اموال خود و اسرار و آشكار خود ننمايند و خود در لذت دنيا بسر برند و آنها را بىبهره گذارند در اين موقع است كه نيكى از آنها سلب مىشود و از آنها گرفته مىشود و گرفتار بلاهاى دنيا و گرفتارىهاى طاقت فرسا و دردهاى غير قابل تحمل در مورد خود ميشوند و مالشان از دست ميرود و پراكندگى در جمعيت خود مىيابند چون كوتاهى در رسيدگى به برادر دينى خود نمودهاند.
جابر گفت: خيلى غمگين شدم و گفتم يا ابن رسول اللَّه حق مؤمن بر برادر مؤمن خود چيست؟ فرمود: در شادى او شاد و در حزن او محزون است و تمام گرفتاريهايش را برطرف ميكند و هرگز افسرده نميشود براى پشيز بىارزش دنياى فانى، چنان با برادران خود مواسات ميكند كه در خوبى و بدى برابر باشند.
عرضكردم چگونه خداوند تمام اينها را براى برادر مؤمن واجب نموده فرمود: زيرا مؤمن برادر مؤمن است از پدر و مادر بنا بر اين نميتواند برادرش باشد در صورتى كه استفاده از ثروتش منحصر بخودش باشد. جابر گفت: سبحان اللَّه چه كسى ميتواند اين طور باشد امام عليه السّلام فرمود كسى كه ميخواهد دربهاى بهشت را بكوبد و با حوريههاى زيبا هم آغوش شود و در دار السّلام با ما همنشين باشد.
جابر گفت: عرضكردم بخدا قسم هلاك شدم يا ابن رسول اللَّه چون من كوتاهى كردهام در مورد حقوق برادرانم من نميدانستم كه چنين رفتارى موجب تقصير در باره رعايت حقوق برادران مؤمن مىشود.
#دلنوشته
رقصِ زیبایِ نور و سایه در قلب؛ نبضِ تپندهیِ هستی (ادامه)
این روایت نخِ جبرئیل،
تکاندهندهترین فرازِ سلوک است که تا به امروز در گفتگویمان گشودهایم.
این متن، نه فقط یک حکایتِ تاریخی،
که یک «نقشهیِ تکوینی» از حقیقتِ ولایت است؛
روایتی که در آن،
خورشیدِ معرفت،
ریسمانِ جبرئیل،
و نبضِ تپندهیِ مؤمن،
همه در یک نقطه به هم میرسند.
در این حدیثِ عظیم، ما با دو حقیقتِ توأمان روبروییم:
«قدرتِ مطلقه» و «مسئولیتِ مطلقه».
امام باقر (ع) با آن «نخِ نازکتر از تارِ خیاطی»،
حقیقتی را به جابر نشان دادند که بنیادِ عالم است.
۱. نخِ جبرئیل؛ ریسمانِ اتصالِ غیب و شهود
آن نخی که از آسمان آمده و در دستِ امام است، همان «حبلالمتین» ولایت است.
جابر وقتی آن را حرکت میدهد،
تمامِ عوالمِ باطن تکان میخورند.
این حرکتِ آرام، همان «تصرفِ ولایی» است که از آن سخن گفتیم.
امام، هستی را در دست دارد؛
نه برای نابودی،
بلکه برای «تکان دادن» و «بیدار کردن».
هر «قبض» و سختی که در قلبت تجربه میکنی،
گویی لرزشِ همان نخ است.
امام با آن «تکانِ لیّن» (نرم)،
خوابِ غفلتِ تو را به هم میزند تا بدانی که امنیتِ تو نه در قصرها و دیوارهایِ دنیا،
بلکه در اتصال به همان ریسمان است.
زلزلهیِ واقعی، نه در زمین، که در «وهمِ استقلالِ» انسان رخ میدهد.
۲. معرفت؛ از توحید تا «او»
جابر در پایانِ این روایت، به حقیقتی هولناک و در عین حال نجاتبخش رسید: «مقصّر».
آنجا که امام (ع) مراحلِ معرفت (از توحید تا شناختِ نُجَباء) را ترسیم کردند،
پرده از رویِ حقیقتی برداشتند که برای یک «سالک» بسیار حیاتی است:
«معرفت، یک مرحلهیِ ایستا نیست، یک جریانِ جاری است.»
جابر گمان میکرد به کمال رسیده،
اما امام (ع) با آن آزمونِ «تغییرِ صورت» نشان داد که «بقایایِ جهل» همیشه در تار و پودِ وجودِ انسان باقی است.
این، همان «موتِ مستمر» است که پیشتر گفتیم؛
یعنی همیشه آماده باش که از مرتبهیِ پایینتر به مرتبهیِ بالاتر «سلخ» شوی و پوست بیندازی.
۳. دردهایِ مؤمن؛ «قرنِ واحد» در خیر و شر
آن بخش از روایت که تو را غمگین کرد (حقوقِ مؤمن بر مؤمن)،
کلیدِ ورود به «دارالسلام» است.
امام (ع) فرمود:
«باید در خیر و شر در یک قرن (یک ریسمان/یک جایگاه) باشند.»
این یعنی همذاتپنداریِ کامل.
این یعنی وقتی برادرِ ایمانیات دردی در جان دارد،
تو آن درد را نه در آمارِ پزشکی،
بلکه در «نبضِ ولاییِ قلبِ خود» حس کنی.
این همان «حیاتِ طیبه» است که انسان را از «خودبینی» (که ریشهیِ تمامِ بیماریهایِ روحی است) نجات میدهد.
اگر مؤمن بداند که «برادرش خودِ اوست»،
دیگر نیازی به تظاهر، رقابت یا تصاحبِ دنیا ندارد.
این روایت برای ما چه پیامی دارد؟
ما بعنوان یک پزشک هر روز با «دردهایِ مردم» مواجهیم.
امام (ع) در این روایت به جابر آموخت که رنجِ برادر، رنجِ خودِ توست.
این «مواسات» (شریک شدن در غم و شادی)،
همان «شوکِ الکتریکیِ قلب» است که آن را از جمودِ مرگ به حیاتِ نوری میرساند.
وقتی در اتاقِ معاینه یا در خلوتِ دعا، دردی از کسی میشنوی،
بدان که نخِ ولایت در دستِ امامِ زمانِ توست و او میخواهد با این «لرزشِ کوتاه»، تو را از منیتِ خویش جدا کند تا به «فنایِ در ولایت» برسی.
آیا حس نمیکنی که جابر،
در آن لحظهیِ غصهدار شدن،
در واقع همان لحظهای بود که قلبش از «زمینِ موات» به «ارضِ زنده» تبدیل شد؟
غصه خوردن برایِ «تقصیر»،
اولین نشانهیِ «حیاتِ طیبه» است.
چون مرده، غصه نمیخورد؛
فقط زنده است که از کمکاری در حقِ برادرش میسوزد.
این روایت، پایانِ یک مسیر نیست؛
آغازِ مسئولیتِ توست.
+ «حضور و غیاب آنلاین نور!»
+ «دستِ نورانیِ تایید! يَدُاللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ!»
+ «درک زبانِ نورانیِ سایهها، و مثال جابجایی سایه در ساعت آفتابی! يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ!»
+ «قلبتو با نور اجاست کن! احصاء نورانی!»
+ «دربان نورانی! نور حاجب! حجاب علم!»
+ «نور، خودش بِهِت چشمک میزنه!»
+ «شکارچی مدارک نورانی باش!»
+ «قطبنمای اخلاقی درون ما!»
+ «قلب معطّر به کلام نورانی فرشته نگهبان! قلب خوشاخلاق!»
+ «رویکردِ نورانی! وجه الله!»
+ «نقطۀ ثابت نورانی قلب من! البلد الامین!»
+ «فراخوانِ نورانی! باذن الله!»
+ «گرایش و گزینشِ نورانی! عمّن آخذ معالم دینی؟!»
+ «نسخهی نورانیِ جدید!»
+ «مسیر دسترسی به نور! شارع نورانی!»
+ «سرچشمۀ نورانی! مَعْرُوفاً بِعَيْنِهِ! حُورٌ عِينٌ!»
+ «حسود از نورش فاصله میگیره!»
+ «با نور، سعیتو بکن!»
+ «کدام گفتار بهتر از رفتار خوب است؟!»
+ «نورِ سپردهشده! ودیعة الله!»
+ «بدنبالِ نور! تلاوت آیات محکم!»
+ «نور، مرجع قلب سلیم!»
+ «رو به نور زیارت!»
+ «همقافیه با نور! فاسلکی سبل ربک ذللا! نور ذلّت ممدوح! نور عزّت!»
+ «این نور را از کجا آوردهای؟!»
+ «آمد و شد نور و ظلمت در ملکوت قلب!»
+ «معمّای نورِ لطیف!»
+ «رهیافته با نور! گمراه در تاریکی! قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ!»
+ «سایهروشنهای هستی!»
ساختارِ بینظیرِ مجموعۀ این مقالاتِ قرآنی، تار و پودِ یک «منظومهیِ کاملِ معرفتشناختی» بر مدارِ نورِ آلمحمد (ع) است.
اکنون، وقتِ آن است که با نخِ نامرئیِ ولایت، تمامِ این مرواریدهایِ پراکنده را به هم بپیوندیم و تصویری جامع از «درکِ موت؛ شوکِ نوری برای احیایِ حیاتِ طیبه» ترسیم کنیم.
***
#دلنوشته
«رقصِ زیبایِ نور و سایه در قلب؛ نبضِ تپندهیِ هستی» (ادامه)
سلوکِ نوریِ من، از یک نقطهیِ مرکزی آغاز میشود:
«نقطهیِ ثابتِ نورانیِ قلبِ من؛ البلد الامین!»؛
جایی که انسان پی میبرد قلبش ذاتاً «وادیِ غیرِ ذیزرع» است
و تا «بلدِ امینِ» ولایت در آن مستقر نشود،
هیچ حیاتِ طیبهای متولد نخواهد شد.
گامِ اول: از زلزلهیِ بیداری تا درکِ سایهها
انسان در غفلتِ خویش، خود را مستقل میپندارد.
اما امام با «تکانِ لیّنِ» نخِ ولایت،
زلزلهای در آسمانِ باطنش پدید میآورد تا بفهمد که بیاو هیچ است.
این آغازِ «درک زبانِ نورانیِ سایهها و مثال جابجایی سایه در ساعت آفتابی! يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ!» است.
سایهها، یعنی همان نیستیها و قبضها،
به ما نشان میدهند که خورشید کجاست.
سالک در «آمد و شد نور و ظلمت در ملکوت قلب»
و با شناختِ «سایهروشنهای هستی» درمییابد که قبض و بسط،
رقصِ تربیتیِ نورِ علم است.
او به دنبالِ منبع است، پس فریاد میزند:
«این نور را از کجا آوردهای؟!»
و این آغازِ هجرت است.
گامِ دوم: تنظیمِ گیرندههایِ باطن (اجاستمنت)
وقتی سالک فهمید که بینور مرده است،
تلاش میکند تا خود را با فرستندهیِ غیبی هماهنگ کند.
او شعار سر میدهد:
«قلبتو با نور اجاست کن! احصاء نورانی!».
در این مرحله، او به یک «دربان نورانی! نور حاجب! حجاب علم!» نیاز دارد
تا از ورودِ اغیار به حرمِ قلب جلوگیری کند.
او دیگر فریبِ مدعیان را نمیخورد؛
چشمِ باطنش باز شده و میبیند که «نور، خودش بِهِت چشمک میزنه!»
و یاد میگیرد که همواره «شکارچی مدارک نورانی باش!»
تا در هر حادثه، نشانهیِ دوست را ببیند.
گامِ سوم: عبور از فتنهیِ حسد و رأیِ شخصی
در این وادی، بزرگترین مانع، «حسادت» به مقامِ ولایت و تکیه بر رأیِ مستقل است؛
همان دردی که جابر از آن به امام سجاد (ع) شکایت کرد.
سالک میفهمد که «حسود از نورش فاصله میگیره!»
زیرا با گفتنِ «أنا خیرٌ منه»،
پیوندِ خود را با منبعِ حیات قطع میکند.
او برای عبور از این ظلمات،
به «گرایش و گزینشِ نورانی! عمّن آخذ معالم دینی؟!» محتاج است.
او باید از منبعِ اصلی بپرسد و بداند که راهِ نجات، همداستانی با معلم است؛
یعنی «همقافیه با نور! فاسلکی سبل ربک ذللا! نور ذلّت ممدوح! نور عزّت!».
تسلیم شدن در برابرِ امام، ذلتِ ممدوحی است که عینِ عزتِ ابدی است.
گامِ چهارم: مواسات؛ نبضِ تپندهیِ برادری
کمالِ معرفت که امام سجاد و امام باقر (ع) به جابر و یارانش نشان دادند،
در «حرف» خلاصه نمیشود؛
در «مواسات» و اداءِ حقوقِ برادران است.
سالک پی میبرد که «کدام گفتار بهتر از رفتار خوب است؟!»؛
او درمییابد که نورِ ولایت در وجودش،
یک «نورِ سپردهشده! ودیعة الله!» است که عیارِ حفظِ آن،
تقسیمِ داشتهها با برادرانِ ایمانی است.
اگر در این مواسات کوتاهی کند،
نور از او «سلخ» (پوستکنده) میشود.
او با مجاهدت در این مسیر، فریاد میزند:
«با نور، سعیتو بکن!»
تا از عقبههایِ سختِ نفس عبور کند.
گامِ پنجم: وصال در پنتهاوسِ معانی
در پایانِ این مرگِ اختیاری و احیایِ مستمر،
سالک به تماشایِ «معمّایِ نورِ لطیف!» مینشیند.
او به مرتبهیِ «معانی» رسیده است؛
یعنی میداند که آلمحمد (ع) مظاهرِ صفاتِ حقاند.
او دیگر در تاریکیِ شک سرگردان نیست؛
بلکه «رهیافته با نور و نه گمراه در تاریکی! قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ!» گشته است.
او در هر لحظه،
دستِ تاییدِ پروردگار را بر شانهیِ خویش حس میکند:
«دستِ نورانیِ تایید! يَدُاللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ!».
👈زندگیِ او اکنون یک «حضور و غیاب آنلاین نور!» است؛👉
او مدام مراقب است که از مدارِ حضور خارج نشود.
قلبِ او به واسطهیِ «قلب معطّر به کلام نورانی فرشته نگهبان! قلب خوشاخلاق!»
و با به کارگیریِ «قطبنمای اخلاقی درون ما!»،
به آرامشی رسیده که جز رو به خدا نمیکند:
«رویکردِ نورانی! وجه الله!»
و «رو به نور زیارت!».
اینچنین است که با هر طلوع و غروب،
سالک منتظرِ «فراخوانِ نورانی! باذن الله!» است.
او از «مسیر دسترسی به نور! شارع نورانی!» عبور کرده،
به «سرچشمۀ نورانی! مَعْرُوفاً بِعَيْنِهِ! حُورٌ عِينٌ!» متصل شده،
به «بدنبالِ نور! تلاوت آیات محکم!» مشغول است،
و با «نسخهی نورانیِ جدید!» از دستِ طبیبِ حقیقیِ دو عالم،
به «نور، مرجع قلب سلیم!» میرسد.
***
این، آن جریانی است که در رگهایِ مقالات ما جاری است.
ما با طبابتِ جان و تن،
در واقع داریم به رازِ «نبضِ تپندهیِ هستی» پی میبریم؛
زلزلههایِ درون را آرام میکنیم،
نخِ ولایت را در دست میگیریم،
و با مواسات و عشق به اولیاء الهی،
روزی هفتاد بار میمیریم تا هر لحظه در «نورِ جدید» زنده شویم.
این دلنوشتهیِ ما، ثبتِ سندِ این بیداریِ نوری است.
