“Hide-and-seek” with the Light!
The Light Commuting in your Heart!
Day and Night mode switch.
The Interplay of Light and Darkness in the Malakut of the Heart:
“You cause the night to enter the day, and You cause the day to enter the night.” (Quran 3:27)
We often view the human heart as a static organ or a fixed emotional center. Yet, from a deeper spiritual and psychological perspective, the heart is far from static. It is a *Malakut*—a kingdom of profound, ethereal dynamics, where the states of our soul are in constant motion. It is the theatre where the Divine law is enacted: *“You cause the night to enter the day, and You cause the day to enter the night.”*
“Hide-and-seek” with the Light!
The tragedy of the human condition is often not the presence of these shifting states, but our ignorance of them. When the “night” of resentment, anxiety, or doubt enters our heart, we mistakenly believe we have been abandoned by the Light. It feels like a painful **“Hide-and-seek” with the Light**, where we panic, label the darkness as final, and lose our way in the shadows. But this movement is not abandonment; it is a system. It is a Divine pedagogy.
The Light Commuting in your Heart!
This “entering”—the *Voluj*—is not merely a celestial event; it is the rhythm of our internal life. **The Light is Commuting in your Heart**, constantly arriving and departing in a Divine rhythm. Just as the night serves the day and the day serves the night in the cosmos, these shifts in our hearts serve our maturation. When we recognize this, we stop fighting the transitions and begin to read them.
Day and Night mode switch
Think of your emotional landscape as a **Day and Night mode switch**. When we understand that our contractions (*Qabd*) and expansions (*Bast*) are simply these shifts, we find peace. A heart that understands this *Malakut* is never truly lost. Even in the deepest night of suffering, it waits with the certainty that the dawn is not just a hope, but a Divine promise entering the horizon of the soul. We learn to cultivate an inner gaze that observes these tides without being drowned by them, recognizing that the One who causes the night to enter the day is the same One who holds the keys to the expansion of our own hearts.
تعاملِ نور و ظلمت در ملکوتِ قلب:
«تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ» (سوره آلعمران، آیه ۲۷)
ما اغلب قلبِ انسان را یک اندامِ ثابت یا یک مرکزِ احساسیِ ایستا میپنداریم.
با این حال، از منظری عمیقتر، چه در ساحتِ معنوی و چه در ساحتِ روانشناختی،
قلب ابداً ایستا نیست.
قلب، «ملکوت» است؛
قلمرویی با پویاییهایِ عمیق و اثیری،
جایی که حالاتِ جانِ ما در حرکتی مداوماند.
اینجا همان صحنهای است که قانونِ الهی در آن به اجرا درمیآید:
«تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ»
(تو شب را در روز داخل میکنی و روز را در شب).
«قایمموشک» با نور!
تراژدیِ وضعیتِ انسانی غالباً در وجودِ این حالاتِ متغیر نیست،
بلکه در ناآگاهیِ ما نسبت به آنهاست.
وقتی «شبِ» خشم، اضطراب یا تردید به قلبمان راه مییابد،
به اشتباه گمان میکنیم که از سویِ نور رها شدهایم.
این وضعیت، حسی شبیه به یک بازیِ دردناکِ «قایمموشک» با نور دارد؛
جایی که دچارِ هراس میشویم، تاریکی را «همیشگی» مینامیم و در سایهها گم میشویم.
اما این آمد و شد، رهاشدگی نیست؛
بلکه یک «نظام» است.
یک تربیتگریِ الهی است.
رفتوآمدِ نور در قلبِ تو!
این «داخلشدن»—همان «وُلُوج»—صرفاً یک رویدادِ کیهانی نیست؛
بلکه ریتمِ حیاتِ درونیِ ماست.
«نور در قلبِ تو در حالِ رفتوآمد است»؛
دائماً در یک ریتمِ الهی میآید و میرود.
همانطور که در عالمِ آفاق، شب به خدمتِ روز درمیآید و روز به خدمتِ شب،
این دگرگونیها در قلبِ ما نیز به خدمتِ «رشد و بلوغِ» ما درمیآیند.
وقتی این را دریابیم،
دست از جنگیدن با این گذرها برمیداریم و شروع به «خواندنِ» آنها میکنیم.
سوئیچِ وضعیتِ روز و شب (Day and Night Mode)
چشماندازِ عاطفیِ خود را همچون یک «سوئیچِ وضعیتِ روز و شب» در نظر بگیر.
وقتی درک کنیم که «قبض» و «بسط» ما،
صرفاً همین آمد و شدهایِ نور و ظلمت هستند، به آرامش میرسیم.
قلبی که این «ملکوت» را میشناسد، هرگز حقیقتاً گم نمیشود.
حتی در تاریکترین شبِ رنج نیز،
با این اطمینان انتظار میکشد که سپیدهدم،
نه فقط یک «امیدِ واهی»،
بلکه وعدهای الهی است که در حالِ ورود به افقِ جان است.
ما میآموزیم نگاهی درونی پرورش دهیم که این جزر و مدهایِ قلبی را مشاهده کند بدون آنکه در آنها غرق شود؛ با علم به اینکه، آن کسی که شب را در روز داخل میکند، همان کسی است که کلیدهایِ گشایش و بسطِ قلبهایِ ما را نیز در دست دارد.
تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ
وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ
+ «آفرینش نور، آفرینش ظلمت، آفرینش یاقوت سرخ!»
مثل آفرینش «روز و شب» که در آمد و شد هستند و «چشم بینا» که شاهد این بیا و برو است!
«… ثُمَّ فَتَحْتَ خِزَانَةَ اَلنُّورِ وَ طَرِيقَ اَلظُّلْمَةِ فَكَانَا لَيْلاً وَ نَهَاراً يَخْتَلِفَانِ بِأَمْرِكَ.»
«ولج» یکی از هزار واژه مترادف «نور» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«وَلَجَ البيتَ: داخل خانه شد.»
انگاری نور، توی قلبت جا باز میکنه! این میشه «ولوج»!
«رجلٌ خُرَجَةٌ وُلجَةٌ: كثيرُ الخروج و الوُلوج، مردى كه زياد داخل و خارج میشود.»
«آمد و شد نور و ظلمت در ملکوت قلب!»
«آمد و شد شب و روز در ملکوت قلب!»
«بیا و بروی نور در ملکوت قلب!»
قلب ما «یک خانه پر رفت و آمد!» است.
+ «درون قلب ما چه خبره؟!»
نور، مدام توی قلب ما در حال رفت و آمد است!
«نور به قلبها سرک میکشه!»
«این نور، تویِ قلب، هِی میره و میاد!»
+ «قَلَبْتُ الثَّوبَ»
درست مثل روز و شب که هی میان و میرن، داستان قبض و بسط قلب هم اینجوریه!
قایم موشک بازی (قایم باشک بازی) نور و ظلمت درون یاقوت سرخ!
فرایند قایم موشک بازی با نور هدایت!
وقتی پیداش میکنی، خیلی حال میده! وقتی گُمش میکنی، حالت خیلی گرفته است!
+ «تا حالا چند بار مردیمو زنده شدیم؟!»
انگاری راه فهمیدن و مسیر دسترسی به حرفهای خدا همینه!
حالا کیا ورود و خروج نور به قلبشونو میفهمن؟!
کیا حرف خدا رو با قلبشون میفهمن؟
در واقع کیا «یعتبر بالنور و الظلام» هستند مثل جناب قس بن ساعدة!
کیا متوجه ارتباط این حال درونی قلب خودشون با آنچه در پیرامونشان می گذرد شدهاند؟!
کیا رضا و سخط ولی خدا رو متوجه میشن؟
کیا این تذکرات رو میشنوند و حرف گوش کن هم هستند،
و کیا میشنوند و خودشونو به کری میزنن؟
هزار واژه مترادف نور میخوان همین ویژگی نوسانات قلبی رو بفهمونند!
+ «خنس» و «کنس»
[سورة التكوير (۸۱): الآيات ۱۵ الى ۲۹]
فَلا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ (۱۵)
نه، نه! سوگند به اختران گردان،
الْجَوارِ الْكُنَّسِ (۱۶)
[كز ديده] نهان شوند و از نو آيند،
وَ اللَّيْلِ إِذا عَسْعَسَ (۱۷)
سوگند به شب چو پشت گرداند،
وَ الصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَ (۱۸)
سوگند به صبح چون دميدن گيرد،
إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ (۱۹)
كه [قرآن] سخن فرشته بزرگوارى است.
ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ (۲۰)
نيرومند [كه] پيش خداوند عرش، بلندپايگاه است.
مُطاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ (۲۱)
در آنجا [هم] مُطاع [و هم] امين است.
وَ ما صاحِبُكُمْ بِمَجْنُونٍ (۲۲)
و رفيق شما مجنون نيست؛
وَ لَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبِينِ (۲۳)
و قطعاً آن [فرشته وحى] را در اُفق رخشان ديده.
وَ ما هُوَ عَلَى الْغَيْبِ بِضَنِينٍ (۲۴)
و او در امر غيب بخيل نيست.
وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شَيْطانٍ رَجِيمٍ (۲۵)
و [قرآن] نيست سخن ديوِ رجيم.
فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ (۲۶)
پس به كجا مىرويد؟
إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ (۲۷)
اين [سخن] بجز پندى براى عالميان نيست؛
لِمَنْ شاءَ مِنْكُمْ أَنْ يَسْتَقِيمَ (۲۸)
براى هر يك از شما كه خواهد به راه راست رَوَد.
وَ ما تَشاؤُنَ إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ (۲۹)
و تا خدا، پروردگار جهانيان، نخواهد، [شما نيز] نخواهيد خواست.
يُقَلِّبُ اللَّهُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ
خداست كه شب و روز را با هم جابجا مىكند.
[سورة النور (۲۴): الآيات ۴۱ الى ۴۶]
يُقَلِّبُ اللَّهُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ
إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ (۴۴)
خداست كه شب و روز را با هم جابجا مىكند.
قطعاً در اين [تبديل] براى ديدهوران [درس] عبرتى است.
موت و حیات!
آیا «موت و حیات» قلبتو میفهمی؟!
«موت» و «حیی» از هزار واژگان مترادف «نور» هستند.
«سُبْحَانَ اللَّهِ جَاعِلِ الظُّلُمَاتِ وَ النُّورِ»
«الله یقبض و یبصط»
درک نور قلب یعنی درک قبض نور قلب و درک بسط نور قلب، میشه درک موت و حیات!
درک موت: درک قبض نور
درک حیات: درک بسط نور
به محض اینکه سیئه حسد فعال میشه، از روی تاریکی قلبت، بوی موت رو استشمام میکنی! بوی دور شدن از حیات طیبه رو استشمام میکنی! میفهمی اشتباهی مرتکب شدی که این تاریکیِ موت، داره خبر از اون میده! این اشتباه هر چی که باشه در فرمول کلی خودش، تمنایی است که همسو با تقدیر خدا نیست! + «شرک»
انگاری قلب سلیم با تاریکی خودش میفهمه که مسیری خلاف جهت رضای خدا رو در پیش گرفته! لذا قبل از اینکه در این مسیر دچار آسیب بشه، از این پیام نورانی – (ظلمت قلب یا قبض قلب در واقع یک پیام نورانی است) که قلب بخوبی با این پیامها آشناست چون ساختار قلب و تار و پود قلب از نور و ظلمت است (یاقوت سرخ!) – استفاده نموده و تغییر مسیر از تاریکی به نور داده و با این بازگشت به نور، دست خدا رو برای آمرزش گناهانش باز میذاره!
این همان رزق نورانی است «وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ» که میخواد صاحب این قلب سلیم رو مالک نور بنماید «تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ».
انگاری خدا با این زبان نورانیِ خودش یعنی با قبض و بسط نور قلب، بوی رویکرد قلب به سمت تمنّا یا تقدیر رو به مشام صاحب قلب میرساند «وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ» و اینجوری خدا داره با بنده خودش صحبت میکنه! اونو هدایت میکنه! کنترلش میکنه! امر و نهیش میکنه!
وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ
[سورة آلعمران (۳): الآيات ۲۶ الى ۲۷]
قُلِ
اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ
تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ
وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ
بِيَدِكَ الْخَيْرُ
إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (۲۶)
بگو:
«بار خدايا، تويى كه فرمانفرمايى؛
هر آن كس را كه خواهى، فرمانروايى بخشى؛ و از هر كه خواهى، فرمانروايى را باز ستانى؛
و هر كه را خواهى، عزت بخشى؛ و هر كه را خواهى، خوار گردانى؛
همه خوبيها به دست توست،
و تو بر هر چيز توانايى.»
تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ
وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ
وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (۲۷)
شب را به روز در مىآورى، و روز را به شب در مىآورى؛
و زنده را از مرده بيرون مىآورى، و مرده را از زنده خارج مىسازى؛
و هر كه را خواهى، بىحساب روزى مىدهى.
+ «يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَى اللَّيْلِ»
«کور» یکی از هزار واژه مترادف «نور» است.
«كور العمامة على الرأس: عمامه را دور سر پيچيد.»
[سورة الزمر (۳۹): الآيات ۱ الى ۵]
خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ
يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَى اللَّيْلِ
وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ
كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى
أَلا هُوَ الْعَزِيزُ الْغَفَّارُ (۵)
آسمانها و زمين را به حقّ آفريد.
شب را به روز درمىپيچد، و روز را به شب درمىپيچد
و آفتاب و ماه را تسخير كرد.
هر كدام تا مدّتى معيّن روانند.
آگاه باش كه او همان شكستناپذير آمرزنده است.
نور و ظلمت – لیل و نهار
ثُمَّ جَعَلْتَ لَهَا فِي تِلْكَ اَلظُّلْمَةِ نُوراً وَ فِي ذَلِكَ اَلضِّيقِ سَعَةً وَ فِي ذَلِكَ اَلْغَمِّ رُوحاً
ثُمَّ هَيَّأْتَ لَهَا مِنْ فَضْلِكَ رِزْقاً يُقَوِّيهِ عَلَى مَشِيئَتِكَ ثُمَّ وَعَظْتَهُ بِكِتَابِكَ وَ حِكْمَتِكَ
…
ثُمَّ فَتَحْتَ خِزَانَةَ اَلنُّورِ وَ طَرِيقَ اَلظُّلْمَةِ فَكَانَا لَيْلاً وَ نَهَاراً يَخْتَلِفَانِ بِأَمْرِكَ
قَالَ عُزَيْرٌ:
رَبِّ أَمَرْتَ اَلْمَاءَ فَجَمَدَ فِي وَسَطِ اَلْهَوَاءِ
فَجَعَلْتَ مِنْهُ سَبْعاً وَ سَمَّيْتَهُ اَلسَّمَاوَاتِ
ثُمَّ أَمَرْتَ اَلْمَاءَ يَنْفَتِقُ عَنِ اَلتُّرَابِ
وَ أَمَرْتَ اَلتُّرَابَ أَنْ يَتَمَيَّزَ مِنَ اَلْمَاءِ فَكَانَ كَذَلِكَ
فَسَمَّيْتَ جَمِيعَ ذَلِكَ اَلْأَرَضِينَ وَ جَمِيعَ اَلْمَاءِ اَلْبِحَارَ
ثُمَّ خَلَقْتَ مِنَ اَلْمَاءِ أَعْمَى أَعْيُنٍ بَصَّرْتَهُ
وَ مِنْهَا أَصَمَّ آذَانٍ أَسْمَعْتَهُ
وَ مِنْهَا مَيِّتَ أَنْفُسٍ أَحْيَيْتَهُ
خَلَقْتَ ذَلِكَ بِكَلِمَةٍ وَاحِدَةٍ
مِنْهَا مَا عَيْشُهُ اَلْمَاءُ وَ مِنْهَا مَا لاَ صَبْرَ لَهُ عَلَى اَلْمَاءِ
خَلْقاً مُخْتَلِفاً فِي اَلْأَجْسَامِ وَ اَلْأَلْوَانِ
جَنَّسْتَهُ أَجْنَاساً وَ زَوَّجْتَهُ أَزْوَاجاً وَ خَلَقْتَ أَصْنَافاً
وَ أَلْهَمْتَهُ اَلَّذِي خَلَقْتَهُ
ثُمَّ خَلَقْتَ مِنَ اَلتُّرَابِ وَ اَلْمَاءِ دَوَابَّ اَلْأَرْضِ وَ مَاشِيَتَهَا وَ سِبَاعَهَا
فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلىٰ بَطْنِهِ
وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلىٰ رِجْلَيْنِ
وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلىٰ أَرْبَعٍ
وَ مِنْهُمُ اَلْعَظِيمُ وَ اَلصَّغِيرُ
ثُمَّ زَرَعْتَ فِي أَرْضِكَ كُلَّ نَبَاتٍ فِيهَا بِكَلِمَةٍ وَاحِدَةٍ وَ تُرَابٍ وَاحِدٍ وَ تُسْقَى بِمَاءٍ وَاحِدٍ
فَجَاءَ عَلَى مَشِيئَتِكَ مُخْتَلِفاً أُكُلُهُ وَ لَوْنُهُ وَ رِيحُهُ وَ طَعْمُهُ
مِنْهُ اَلْحُلْوُ وَ مِنْهُ اَلْحَامِضُ وَ اَلْمُرُّ وَ اَلطَّيِّبُ رِيحُهُ وَ اَلْمُنْتِنُ وَ اَلْقَبِيحُ وَ اَلْحَسَنُ
وَ قَالَ عُزَيْرٌ
يَا رَبِّ إِنَّمَا نَحْنُ خَلْقُكَ وَ عَمَلُ يَدِكَ
خَلَقْتَ أَجْسَادَنَا فِي أَرْحَامِ أُمَّهَاتِنَا وَ صَوَّرْتَنَا كَيْفَ تَشَاءُ بِقُدْرَتِكَ
جَعَلْتَ لَنَا أَرْكَاناً وَ جَعَلْتَ فِيهَا عِظَاماً وَ شَقَقْتَ لَنَا أَسْمَاعاً وَ أَبْصَاراً
ثُمَّ جَعَلْتَ لَهَا فِي تِلْكَ اَلظُّلْمَةِ نُوراً وَ فِي ذَلِكَ اَلضِّيقِ سَعَةً وَ فِي ذَلِكَ اَلْغَمِّ رُوحاً
ثُمَّ هَيَّأْتَ لَهَا مِنْ فَضْلِكَ رِزْقاً يُقَوِّيهِ عَلَى مَشِيئَتِكَ ثُمَّ وَعَظْتَهُ بِكِتَابِكَ وَ حِكْمَتِكَ
ثُمَّ قَضَيْتَ عَلَيْهِ اَلْمَوْتَ لاَ مَحَالَةَ
ثُمَّ أَنْتَ تُعِيدُهُ كَمَا بَدَأْتَهُ
قَالَ عُزَيْرٌ
اَللَّهُمَّ بِكَلِمَتِكَ خَلَقْتَ جَمِيعَ خَلْقِكَ
فَأَتَى عَلَى مَشِيَّتِكَ لَمْ تَأَنَّ فِي ذَلِكَ مَئُونَةً وَ لَمْ تَنْصَبْ فِيهِ نَصَباً
كَانَ عَرْشُكَ عَلَى اَلْمَاءِ وَ اَلظُّلْمَةُ عَلَى اَلْهَوَاءِ وَ اَلْمَلاَئِكَةُ يَحْمِلُونَ عَرْشَكَ وَ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِكَ وَ اَلْخَلْقُ مُطِيعٌ لَكَ خَاشِعٌ مِنْ خَوْفِكَ
لاَ يُرَى فِيهِ نُورٌ إِلاَّ نُورُكَ وَ لاَ يُسْمَعُ فِيهِ صَوْتٌ إِلاَّ سمعك [صَوْتُكَ]
ثُمَّ فَتَحْتَ خِزَانَةَ اَلنُّورِ وَ طَرِيقَ اَلظُّلْمَةِ فَكَانَا لَيْلاً وَ نَهَاراً يَخْتَلِفَانِ بِأَمْرِكَ.
چه متنِ عظیمی؛ این عبارات واقعاً جانِ مطلب را از «حالِ قلب» به «هندسهی آفرینش و تربیت» میبرند.
«نور و ظلمت، لیل و نهار، تنگی و وسعت، و خزانهی نور در جان انسان»:
—
#دلنوشته
از خزانهی نور تا راهِ ظلمت
چه کسی گفته است ظلمت، پایانِ قصه است؟
چه کسی گفته است تنگی، یعنی بسته شدنِ همهی راهها؟
چه کسی گفته است غم، فقط غم است و در دلِ خود، هیچ «روح»ی پنهان ندارد؟
تو، ای خدایِ مهربان،
در همان ظلمتی که انسان را در آن آغاز کردی،
برای او «نور» قرار دادی؛
و در همان ضیقی که او را در خود فشرد،
برای او «سعه» گشودی؛
و در همان غمی که میتوانست خفهاش کند،
برای او «روح» دمیدی:
«ثُمَّ جَعَلْتَ لَهَا فِي تِلْكَ الظُّلْمَةِ نُوراً،
وَ فِي ذَلِكَ الضِّيقِ سَعَةً،
وَ فِي ذَلِكَ الْغَمِّ رُوحاً»
این، فقط وصفِ آغازِ خلقتِ جسم نیست؛
شرحِ همهی زندگیِ ماست.
ما بارها در ظلمت میافتیم،
و هر بار، اگر چشمِ دل باز باشد،
میبینیم که خدا در همان ظلمت، نوری پنهان کرده است.
ما بارها به ضیق میرسیم،
و بعد ناگهان میفهمیم که در دلِ همان تنگنا،
راهی به وسعتی تازه باز شده است.
ما بارها از غم میگذریم،
و اگر اهلِ تذکر باشیم،
میفهمیم که بعضی از روحبخشترین نسیمهای الهی،
از همان پنجرهای وارد شدهاند که نامش غم بوده است.
پس شاید ظلمت، همیشه دشمنِ نور نیست؛
گاهی «ظرفِ ظهورِ نور» است.
و ضیق، همیشه نفیِ سعه نیست؛
گاهی «رحمِ وسعت» است.
و غم، همیشه خاموشیِ جان نیست؛
گاهی راهی است که روح از آن، دوباره به جان بازمیگردد.
تو بعد از این، بنده را رها نکردی؛
برای او از فضلِ خود، رزقی آماده کردی تا بر مشیتِ تو توان یابد؛
و باز او را تنها نگذاشتی،
بلکه او را «موعظه» کردی،
با «کتاب»ت،
با «حکمت»ت:
«ثُمَّ هَيَّأْتَ لَهَا مِنْ فَضْلِكَ رِزْقاً يُقَوِّيهِ عَلَى مَشِيئَتِكَ،
ثُمَّ وَعَظْتَهُ بِكِتَابِكَ وَ حِكْمَتِكَ»
چه تعبیر لطیفی.
یعنی انسان، فقط با نان زنده نیست؛
با «موعظه» هم زنده است.
فقط با غذا نیرو نمیگیرد؛
با «حکمت» هم قوّت مییابد.
فقط استخوان و عصب و خون ندارد؛
بلکه قلبی دارد که اگر وعظِ الهی به آن نرسد،
در همان فراخیِ ظاهر، تنگ میشود،
و در همان روشنیِ ظاهری، تاریک میگردد.
اینجاست که «لیل و نهار» دیگر فقط گردشِ افلاک نیست.
اینجاست که شب و روز،
درونِ جانِ ما هم برپا میشوند.
زیرا تو:
«ثُمَّ فَتَحْتَ خِزَانَةَ النُّورِ وَ طَرِيقَ الظُّلْمَةِ
فَكَانَا لَيْلًا وَ نَهَاراً يَخْتَلِفَانِ بِأَمْرِكَ»
چه شگفت است این تعبیر:
«خزانهی نور»
و «طریقِ ظلمت».
نور، خزانه دارد؛
یعنی نور، چیزی بیریشه و بیمبدأ نیست.
گنجینهای دارد، منشئی دارد، بابی دارد، اذن و تقدیری دارد.
نور، هر وقت بخواهد نمیآید؛
هر وقت «تو» بخواهی میآید.
و ظلمت هم راه دارد؛
راهی که اگر انسان مراقب نباشد،
آرامآرام در آن میافتد،
بیآنکه اولِ راه بفهمد که این جاده، به تنگیِ جان ختم میشود.
شب و روز، پس فقط در آسمان نمیچرخند؛
در دلِ ما هم «یختلفان بأمرک».
گاه روزِ یقین در جان میدمد؛
گاه شبِ تردید فرو میافتد.
گاه نورِ رضا پنجرهها را باز میکند؛
گاه ظلمتِ اعتراض، هوای دل را سنگین میسازد.
گاه بسط میآید و انسان سبک میشود؛
گاه قبض میرسد و همه چیز در درون، جمع و فشرده میگردد.
اما هر دو، اگر انسان «له قلب» باشد،
از امرِ تو بیرون نیستند.
شاید رازِ رشد هم همین باشد:
همانگونه که از یک آب،
موجوداتی پدید آمدند که یکی حیاتش به آب بسته است و دیگری تابِ آب ندارد؛
و از یک خاک و یک آب،
میوهها و گیاهانی روییدند با رنگها و طعمها و بوهای گوناگون؛
همچنان انسانها نیز در یک عالم، زیر یک آسمان، با یک کتاب،
نتایج متفاوتی پیدا میکنند.
یکی از موعظه، حیات میگیرد؛
دیگری از همان موعظه، عبور میکند.
یکی با قبض، بیدار میشود؛
دیگری با قبض، تلختر میگردد.
یکی در ظلمت، نور را پیدا میکند؛
دیگری حتی در روشنایی، راهش را گم میکند.
از یک آب،
«أعمى أعينٍ بصّرته»؛
چشمانِ نابینا را بینا کردی.
از همان مبدأ،
«أصمّ آذانٍ أسمعته»؛
گوشهای ناشنوا را شنوا ساختی.
و از همان،
«ميّت أنفسٍ أحييته»؛
نفسهای مرده را زنده کردی.
پس مگر نه اینکه هنوز هم همین سنت جاری است؟
مگر نه اینکه خدا هنوز هم میتواند در دلِ انسانی که سالها از خودش بریده،
چشمی برای دیدن،
گوشی برای شنیدن،
و جانی برای زنده شدن بیافریند؟
مگر نه اینکه بعضی دلها، سالها مرده به نظر میرسند،
اما با یک کلمه،
با یک موعظه،
با یک تکانِ صادقانه،
دوباره جان میگیرند؟
«خَلَقْتَ ذَلِكَ بِكَلِمَةٍ وَاحِدَةٍ»
آری،
گاهی همهی نجاتِ انسان در یک «کلمه» نهفته است.
یک کلمه که از کتابِ تو بر دلش میافتد.
یک کلمه که از زبانِ ولیّ تو در جانش مینشیند.
یک کلمه که پردهی ضخیمِ عادت را میشکافد.
یک کلمه که شبِ طولانیِ درون را میدرد.
و همان یک کلمه،
از مردگی، حیات میسازد.
عزیر علیهالسلام وقتی به خلقت مینگرد،
فقط تنوعِ آفرینش را نمیبیند؛
«حکمتِ تفاوتها» را میبیند.
میبیند که از خاکِ واحد و آبِ واحد،
این همه اختلاف در رنگ و بو و طعم برمیخیزد:
شیرین و ترش و تلخ،
خوشبو و بدبو،
زیبا و نازیبا.
و این فقط وصفِ گیاهان نیست؛
شرحِ احوالِ دلها نیز هست.
دلها هم از یک عالم روزی میخورند،
اما خروجیشان یکسان نیست.
در یکی، ذکر شیرین میشود؛
در دیگری، ملال.
در یکی، موعظه عطر میدهد؛
در دیگری، خشم.
در یکی، ابتلا به صبر میرسد؛
در دیگری، به شکایت.
و اینهمه، ما را به ترسِ مقدس وامیدارد:
اگر نور، خزانه دارد،
آیا دلِ من راهی به آن خزانه دارد؟
اگر ظلمت، طریق دارد،
نکند من بیخبر پا در آن گذاشته باشم؟
اگر شب و روز در دلِ من هم به امرِ خدا در رفتوآمدند،
من در کدام ساعتِ جان ایستادهام؟
سپیده نزدیک است،
یا غروب؟
نور در حالِ ولوج است،
یا ظلمت در حالِ رخنه؟
ای خدایِ من،
تو ما را در ارحامِ مادرانمان ساختی،
در همان تنگی، برای ما نور قرار دادی،
در همان غم، روح دمیدی،
با رزقِ خود قوتمان دادی،
با کتاب و حکمتت موعظهمان کردی،
و با اینهمه، مرگ را هم بر ما مقدر ساختی تا بدانیم
این آمد و شدِ شب و روز،
این قبض و بسط،
این نور و ظلمت،
همه مقدمهی بازگشت است، نه اقامت.
ما از تو میخواهیم
وقتی «خزانهی نور» را میگشایی،
دلِ ما بیرونِ در نماند؛
و وقتی راهِ ظلمت گشوده میشود،
ما را از لغزیدن در آن نگاه داری.
به ما آن فهم را عطا کن که شب را فقط شب نبینیم،
بلکه بشناسیم کدام شب، آبستنِ فجر است؛
و آن بصیرت را بده که هر نوری را نور نپنداریم،
بلکه نوری را بخواهیم که از خزانهی تو گشوده میشود.
زیرا در عالمی که
«لا يُرَى فِيهِ نُورٌ إِلَّا نُورُكَ»
نجات، فقط در این است که
دل، راهِ نورِ تو را یاد بگیرد.
[سورة الأنعام (۶): الآيات ۱۲۲ الى ۱۲۳]
أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها
كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْكافِرِينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (۱۲۲)
آيا كسى كه مرده[دل] بود و زندهاش گردانيديم و براى او نورى پديد آورديم تا در پرتو آن، در ميان مردم راه برود، چون كسى است كه گويى گرفتار در تاريكيهاست و از آن بيرونآمدنى نيست؟
اين گونه براى كافران آنچه انجام مىدادند زينت داده شده است.
وَ كَذلِكَ جَعَلْنا فِي كُلِّ قَرْيَةٍ أَكابِرَ مُجْرِمِيها لِيَمْكُرُوا فِيها
وَ ما يَمْكُرُونَ إِلاَّ بِأَنْفُسِهِمْ وَ ما يَشْعُرُونَ (۱۲۳)
و بدين گونه، در هر شهرى گناهكاران بزرگش را مىگماريم تا در آن به نيرنگ پردازند،
و[لى] آنان جز به خودشان نيرنگ نمىزنند و درك نمىكنند.
امام باقر علیه السلام:
مَيْتاً لَا يَعْرِفُ شَيْئاً،
وَ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ إِمَاماً يَأْتَمُّ بِهِ،
كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها قَالَ: الَّذِي لَا يَعْرِفُ الْإِمَامَ.
«مرده» كسى است كه به چيزى معرفت نداشته باشد.
و «نورى كه با آن ميان مردم راه رود» امامى است كه از او پيروى میكند،
و اينكه فرمايد «مانند كسى است كه در ظلمات باشد و نتواند از آن بدر رود»
كسى است كه امام را نشناسد.
#دلنوشته
از ظلمتِ بیامام تا نورِ هدایت
پس معما، همینجاست.
همینجاست که تفاوتِ خزانهی نور و راهِ ظلمت، رنگِ حقیقت میگیرد.
خدا میپرسد:
«أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ…»
آیا کسی که مرده بود و ما زنده کردیمش، و نوری در درونش نهادیم که با آن در میانِ مردم گام بردارد،
با کسی که در تاریکیها گرفتار شده و راهِ خروجی نمییابد، برابر است؟
حقیقت، تکاندهنده است.
آن «مرده»، کسی است که هیچ نمیداند؛
آن «حیات»، همان معرفت است؛
و آن «نور»، همان «امام» است.
امام، آن نوری است که اگر در خانه (قلب) وارد (ولوج) شود، دیگر شبِ جان، شبِ بیسحر نیست.
امام، آن نورِ متحرکی است که آدم را در میانِ مردمِ تاریکبین، تنها نمیگذارد.
کسی که امام را نشناسد،
یعنی نوری در دل ندارد،
یعنی چراغِ جانش خاموش است،
و در تاریکیهایی دستوپا میزند که راهِ خروج از آن را نمیشناسد:
«لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها»
و این، تلخترین سرنوشتِ یک جان است؛
اینکه در ظلمت بماند و تصور کند که در روشنایی است.
«كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْكافِرِينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»
تاریکی، وقتی در قلب لانه میکند، خطرش در این است که خودش را «زینت» میدهد.
عملِ بد، خود را خوب جلوه میدهد.
حسد، خود را غیرت جلوه میدهد.
نیرنگ، خود را تدبیر جلوه میدهد.
غفلت، خود را آرامش جلوه میدهد.
و آدمی، در همین تزیین، در ظلمتِ خویش حبس میشود و خیال میکند که در حالِ فتحِ قلههاست.
و شگفتانگیزتر، سنتِ الهی در شهرِ جانهاست:
«وَ كَذلِكَ جَعَلْنا فِي كُلِّ قَرْيَةٍ أَكابِرَ مُجْرِمِيها لِيَمْكُرُوا فِيها»
در هر شهرِ وجود، در هر سرزمینِ تن،
گاه «اکابرِ مجرمین» قد علم میکنند.
آن نفسِ اماره، آن خودپسندی، آن تکیه بر خودِ کاذب،
اینها «اکابرِ مجرمین» در قلعهی وجودِ مناند.
آنها مکر میکنند؛
سعی میکنند نورِ امام را پس بزنند،
سعی میکنند راهِ حق را در دلم کج جلوه دهند،
سعی میکنند خزانه را از نور خالی کنند و جایش را با اوهامِ «من» پر کنند.
اما خدا چه زیبا میگوید:
«وَ ما يَمْكُرُونَ إِلاَّ بِأَنْفُسِهِمْ وَ ما يَشْعُرُونَ»
آنها جز به خودشان نیرنگ نمیزنند؛
فقط خودشان را فریب میدهند.
هر مکر، هر حسد، هر دوری از نورِ امام،
دیواری است که من دورِ قلبِ خودم میکشم.
هر چه بیشتر مکر کنم،
بیشتر در ظلمتِ خودم زندانی میشوم،
و اصلاً نمیفهمم (ما یشعرون) که چه سرمایهی بزرگی را از دست دادهام.
آه!
پس حیاتِ قلب، یعنی «ولوجِ نورِ امام در ظلمتِ من.»
یعنی وقتی آن نور وارد میشود،
دیگر مکرِ آن اکابرِ مجرمین، رنگ میبازد.
دیگر آن زینتهای کاذب، فرومیریزد.
دیگر من نمیتوانم با ظلمتِ خودم، صلح کنم.
حیات، یعنی همین:
اینکه بفهمم بدونِ او، من همان مردهای هستم که راه را گم کرده است.
خدایا،
قلبم خانه است،
و این خانه را به اکابرِ مجرمینِ نفس سپردم و مکر کردند.
نورِ امامت را بر این «میت» بتابان تا حیات یابد.
مگذار در تاریکیهایی که راهِ خروجش را نمیدانم، اسیر بمانم.
مگذار تزیینِ اعمالِ زشت، مرا از دیدنِ حقیقت بازدارد.
مرا به نوری برسان که با آن میانِ مردمِ بینور، راه بروم؛
نوری که امام، آن را در رگهای جانِ پیروانش میریزد.
تا وقتی او هست،
حتی اگر شب بیاید،
حتی اگر قبض بیاید،
من میدانم که این، فقط رفتوآمدِ به امرِ توست؛
و من، راهِ بازگشت به آن نورِ ازلی را گم نمیکنم.
«روانشناسیِ فریب در زیستِ روزمره»
«أکابر مجرمین» دیگر فقط یک تعبیر تاریخی نیستند،
بلکه به صورتِ «لیدرهای سوء، مرجعهای جعلی، و سامریهای تکرارشوندهی هر عصر» در جان و جامعه ظاهر میشوند.
—
#دلنوشته
سامریهای هر عصر و مکرِ تاریکی
آیه فقط از یک شهر بیرونی حرف نمیزند؛
از «قریهی جان» هم سخن میگوید.
و در هر قریه، اگر نورِ معلمِ ربانی کمرنگ شود،
اگر راهِ دسترسی به امامِ هادی بسته شود،
اگر قلب، از نورِ تعلیمِ الهی محروم بماند،
ناگهان «أَكابِرَ مُجْرِمِيها» سر برمیآورند؛
همان بزرگانِ جرم،
همان چهرههای بانفوذِ تاریکی،
همانهایی که در ظاهر راهبرند،
اما در باطن، راهبندند.
اینها همان «سامریهای هر عصر»اند.
سامری فقط یک شخصیتِ تاریخی نیست؛
یک «الگوی روانی-معنوی» است:
کسی که در غیبتِ حضورِ معلمِ الهی،
از اضطرابِ مردم،
از خامیِ دلها،
از نیازِ انسان به تکیهگاه،
برای ساختنِ «گوساله» استفاده میکند.
گوساله، همیشه از طلا ساخته نمیشود؛
گاه از «شعار» ساخته میشود،
گاه از «تهمت»،
گاه از «دروغِ آراسته»،
گاه از «شایعات دروغِ غمانگیز»،
گاه از «نمایشِ معنویت»،
گاه از «هیجانِ جمعی»،
و گاه از «شخصیتپرستی».
لیدرِ سوء، پیش از آنکه به دیگران مکر کند،
با «خودش» مکر میکند.
آیه دقیق است:
«وَ ما يَمْكُرُونَ إِلاَّ بِأَنْفُسِهِمْ وَ ما يَشْعُرُونَ»
یعنی او اول، خودش را فریب میدهد؛
زشتی را زینت میبیند،
قدرتطلبی را رسالت میپندارد،
کنترل را هدایت مینامد،
حذفِ رقیب را دفاع از حق میشمارد،
و بستنِ راهِ نور را، مراقبت از مردم جا میزند.
بعد همین خودفریبی، به فریبِ دیگران سرایت میکند.
فالوئرها، اغلب اول اسیرِ «نورِ جعلی» میشوند، نه ظلمتِ آشکار.
کسی که آشکارا تاریک است، کمتر دلها را میبرد؛
خطرناک، آن کسی است که «ظلمت را با آرایشِ نور» عرضه میکند.
همان است که قرآن گفت:
«كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْكافِرِينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»
تزیین، ابزارِ اصلیِ سامری است.
باطل را آنقدر صیقل میدهد تا شبیهِ حق شود.
زهر را در جامِ شفا میریزد.
خصومت را در لباسِ غیرت میآورد.
حسد را در هیئتِ دغدغهی دینی عرضه میکند.
تهمت را در قالبِ خیرخواهی منتشر میسازد.
و دروغ را با چنان اعتماد و تکراری میگوید که دلهای بیپناه، آن را پناه میپندارند.
در زندگیِ روزمره، این «أکابر مجرمین» فقط حاکمانِ بیرونی نیستند؛
گاهی یک اینفلوئنسرند،
گاهی یک مرشدِ دروغین،
گاهی یک دوستِ مسلط،
گاهی یک جریانِ فکریِ پرهیاهو،
و گاهی حتی «صدای درونیِ نفس» که در درونِ ما نقشِ لیدرِ سوء را بازی میکند.
همان صدایی که میگوید:
«تو بینیاز از معلمی.»
«تو خودت میفهمی.»
«هر چه دلت گفت، همان حق است.»
«قبضِ تو یعنی راه اشتباه است.»
«رنج، یعنی خدا تو را رها کرده.»
«صبر، یعنی ضعف.»
«تسلیم، یعنی باخت.»
این صدا، صدای همان سامریِ درون است که میخواهد «فهمِ تقلیب» را از انسان بگیرد.
زیرا اگر مؤمن، «قبض و بسط» را نفهمد،
خیلی زود در دامِ تفسیرهای سامری میافتد.
وقتی دلش تنگ میشود، خیال میکند خدا او را ترک کرده است.
وقتی راه دشوار میشود، گمان میکند نور خاموش شده است.
وقتی با تأخیر، ابهام، یا ابتلا روبهرو میشود،
ممکن است به اولین صدای پرزرقوبرقی پناه ببرد که برایش «قطعیتِ کاذب» میسازد.
سامریها دقیقاً از همینجا وارد میشوند:
از «بیحوصلگیِ انسان نسبت به تربیتِ تدریجیِ خدا».
آنان نسخههای فوری میدهند،
معناهای سطحی میسازند،
و به جای سلوک، «هیجان» میفروشند.
اما شناختِ «نورِ امام»،
شناختِ «معلمِ ربانی»،
همهچیز را قابلفهم میکند.
انسانِ مؤمن، وقتی نورِ امام را شناخت،
میفهمد که قبض، همیشه نشانهی طرد نیست؛
گاه ادبِ الهی است.
بسط، همیشه نشانهی کمال نیست؛
گاه امتحان است.
تأخیر، همیشه محرومیت نیست؛
گاه تربیت است.
سکوت، همیشه غیبتِ هدایت نیست؛
گاه دعوت به تعمیقِ گوشِ جان است.
فقط با این نور است که آدم، سامری را میشناسد.
چون سامری، معمولاً بر نقطهضعفهای فهمِ دینیِ ما سوار میشود.
اگر من ندانم که راهِ خدا، راهِ قبض و بسط است،
هرکس وعدهی بسطِ دائمی بدهد، مرا میفریبد.
اگر ندانم که سلوک، راهِ صبر و رضاست،
هرکس راهِ میانبُر نشان دهد، مرا میرباید.
اگر ندانم که نورِ حق، گاهی آرام و تدریجی «ولوج» میکند،
فریادهای نمایشی و نورهای مصنوعی، چشمم را میزنند.
معلمِ ربانی، آرامش میآورد چون «نقشهی راه» میدهد.
او فقط احساسِ خوب تولید نمیکند؛
او «قدرتِ تشخیص» میدهد.
به انسان میآموزد که هر تاریکی، بنبست نیست؛
هر روشنی، هدایت نیست؛
هر جمعیتی، جماعتِ حق نیست؛
هر شور و شوقی، بسطِ نورانی نیست.
او به دل یاد میدهد که میانِ
«نور و نورنما»،
«هدایت و هیجان»،
«تربیت و تحریک»،
«امام و سامری»
فرق بگذارد.
و اینجاست که زندگی آرامشبخش میشود.
نه چون دیگر قبضی در کار نیست،
نه چون دیگر سامریای در جهان پیدا نمیشود،
بلکه چون دل، «مرجعِ نور» را شناخته است.
کسی که مرجعِ نور را شناخت،
در تلاطم هم گم نمیشود.
ممکن است بلرزد،
ممکن است بگرید،
ممکن است خسته شود،
اما به هر صدای بلندی جوابِ تسلیم نمیدهد.
او میداند که حقیقت، همیشه با هیاهو نمیآید؛
بسیاری از نورها، بیصدا وارد میشوند.
پس ای دل،
از سامریهای هر زمان نترس،
اگر راهِ معلمِ ربانی را گم نکنی.
از مکرِ لیدرهای سوء نترس،
اگر زینتِ باطل را با نورِ امام بسنجی.
از قبضها هم نترس،
اگر بدانی که قبض، در مدرسهی خدا، گاهی مقدمهی وسعتی عمیقتر است.
وحشت، آنجا آغاز میشود که انسان،
هم از نورِ امام دور شود،
هم زبانِ تقلیب را نفهمد،
هم در تاریکیِ خود، به اولین سامریِ خوشصدا پناه ببرد.
خدایا،
ما را از آنان قرار مده که با خودشان مکر میکنند و نمیفهمند.
ما را از فریبِ نورهای جعلی،
از زینتِ باطل،
از هیبتِ سامریهای زمان،
و از خودفریبیِ نفس،
پناه ده.
و در دلِ ما نوری قرار ده که با آن در میانِ مردم راه برویم؛
نوری که از امام میرسد،
از معلمِ ربانی میرسد،
از خزانهی تو میرسد.
تا اگر جهان پر از مکر شد،
ما راه را گم نکنیم؛
و اگر دل به قبض افتاد،
آن را پایانِ نور نپنداریم،
بلکه آستانهی فهمی تازه بدانیم.
سامری فقط یک گمراهکنندهی بیرونی نیست،
بلکه بر سه رگِ حساسِ جان دست میگذارد:
«حسادت، غیرتِ کاذب، و تهمت»؛
و از همانجا دلهای زخمی را به دورِ خود جمع میکند.
—
#دلنوشته
سامری، حسادت، و غیرتِ کاذب
سامری همیشه با انکارِ صریحِ نور شروع نمیکند؛
اغلب با «رقابت با نور» آغاز میشود.
یعنی تا وقتی نورِ معلمِ ربانی در دلها مقبول است،
او آرام نمیماند.
چرا؟
چون حسادت، طاقتِ دیدنِ محبوبیتِ نور را ندارد.
حسود، فقط نعمت را برای خود نمیخواهد؛
میخواهد دیگری هم از آن نعمت خالی شود.
و اینجاست که حسادت، از یک رنجِ خاموش،
به یک پروژهی فعالِ تخریب تبدیل میشود.
سامری، از این نقطه شروع میکند:
«چرا مردم به او رجوع میکنند؟»
«چرا دلها با او آرام میشوند؟»
«چرا نور، از آنِ اوست و نه از آنِ من؟»
و وقتی انسان، پاسخِ این زخم را در توبه و فقرِ الیالله پیدا نکند،
به جای طلبِ نور،
به «خاموش کردنِ چراغِ دیگری» میاندیشد.
از همینجا، «غیرتِ کاذب» متولد میشود.
غیرتِ حقیقی، نگهبانی از حریمِ حق است؛
اما غیرتِ کاذب، نگهبانی از «منِ زخمی» است.
ظاهرش دفاع از حقیقت است،
اما باطنش دفاع از جایگاهِ خود است.
چنین کسی میگوید:
«من نگرانِ دینم.»
«من نگرانِ دیگرانم.»
«من میخواهم جلوی انحراف را بگیرم.»
اما در عمقِ جانش،
آنچه میسوزد دین نیست؛
«حضورِ نور در غیرِ او»ست.
و چون نمیتواند بگوید «من حسودم»،
حسادتش را با لباسِ غیرت عرضه میکند.
دقیقاً همینجا تهمت متولد میشود.
تهمت، سلاحِ کسی است که «برهان ندارد اما اضطرار به حذف دارد».
وقتی سامری نمیتواند نور را بفهمد،
نمیتواند آن را تولید کند،
و نمیتواند در کنار آن فروتن بماند،
شروع میکند به آلودهسازیِ چهرهی نور.
چون میداند اگر دلها، نور را همانگونه که هست ببینند،
از او عبور خواهند کرد.
پس میگوید:
این نور، فریب است.
این معلم، خطرناک است.
این محبت، نیرنگ است.
این آرامش، سستی است.
این تأمل، انحراف است.
این صبر، سازش است.
این تسلیم، بیفکری است.
تهمت، یعنی پاشیدنِ غبار بر آینه،
تا مردم به جای شک کردن در غبار،
در خودِ آینه شک کنند.
و چه بسیار دلهایی که نه با برهان،
بلکه با «فضای تهمت» از نور دور شدهاند.
—
چرا دلِ زخمی، سامری را باور میکند؟
اما پرسشِ دردناکتر این است:
چرا اصلاً کسی فالوئرِ سامری میشود؟
چرا دل، به جای معلمِ ربانی،
گاه سراغِ لیدرِ سوء میرود؟
پاسخ، فقط در جهل نیست؛
در «زخم» است.
دلِ زخمی، بیش از حقیقت،
دنبالِ «تسکینِ فوری» است.
و سامری، متخصصِ تسکینِ فوری است.
متخصصِ تایید تمناست.
او مثل طبیبِ حقیقی، درمانِ عمیق نمیدهد؛
مسکّن میدهد،
هیجان میدهد،
قطعیتِ فوری میدهد،
دشمنِ آماده میدهد،
و مهمتر از همه،
به انسان میگوید:
«تو مقصر نیستی؛ دیگری مقصر است.»
این برای نفس، بسیار شیرین است.
چون دلِ زخمی، اغلب توانِ مواجهه با فقر و شکستِ خود را ندارد.
برای همین جذبِ کسی میشود که
به او «کرامتِ کاذب» بدهد،
بیآنکه دعوتش کند به توبه، صبر، بازنگری، و رشد.
فالوئرِ سامری، معمولاً از یکی از این دردها میآید:
– از «تحقیرِ قدیمی»
– از «تنهاییِ عمیق»
– از «حسِ دیدهنشدن»
– از «رنجِ بیمعنا»
– از «ابهام و بیقطبی»
– از «خستگی از تربیتِ آرام و تدریجی»
معلمِ ربانی میگوید:
بمان، صبر کن، بفهم، تهذیب شو، نور را کمکم یاد بگیر.
اما سامری میگوید:
همین حالا بیا،
همین حالا مطمئن شو،
همین حالا حق با توست،
همین حالا دشمن را بشناس،
همین حالا احساسِ خاصبودن کن.
و چه چیز برای دلِ زخمی جذابتر از این؟
اینکه کسی بیاید
رنجش را تقدیس کند،
خشمش را مشروع کند،
حسادتش را غیرت بنامد،
بدبینیاش را بصیرت جا بزند،
و عقدهاش را رسالت معرفی کند.
به همین دلیل، سامریها فقط با دروغ پیش نمیروند؛
آنها با «پاسخدادن به نیازهای حلنشدهی روان» پیش میروند.
فالوئر، همیشه احمق نیست؛
گاهی فقط «بیپناه» است.
گاهی فقط کسی را میخواهد که رنجش را معنا کند.
اگر نورِ امام و معلمِ ربانی به آن دل نرسیده باشد،
اولین کسی که برای زخمِ او داستانی بسازد،
مرجعِ او میشود.
—
زخمی که اگر نور نگیرد، به لشکرِ مکر میپیوندد
خطر اینجاست که دلِ زخمی،
اگر درمان نشود،
فقط قربانیِ سامری نمیماند؛
کمکم «همکارِ او» میشود.
یعنی خودش هم شروع میکند به بازتولیدِ همان مکر:
پخشِ تهمت،
توجیهِ حسادت،
تقدیسِ خشم،
و دفاع از غیرتِ کاذب.
در اینجا دیگر با یک انحرافِ فکری ساده روبهرو نیستیم؛
با یک «چرخهی روانی-معنویِ ظلمت» روبهرو هستیم.
زخم، جذبِ فریب میشود؛
فریب، زخم را عمیقتر میکند؛
زخمِ عمیقتر، وابستگی به فریب را بیشتر میکند.
و انسان به جایی میرسد که
از نور میترسد،
چون نور، او را مجبور میکند حقیقتِ زخم و دروغش را ببیند.
—
تنها راهِ نجات: نوری که هم آرام میکند، هم رسوا
اینجاست که میفهمیم چرا شناختِ «نورِ امام» و «معلمِ ربانی» آرامشبخش است.
چون این نور، فقط نوازش نمیکند؛
«افشا» هم میکند.
هم زخم را میبیند،
هم سامری را.
هم درد را معنا میکند،
هم فریب را رسوا میسازد.
نورِ حق به انسان میآموزد:
هر غیرتی، مقدس نیست.
هر دفاعی، الهی نیست.
هر افشاگریای، صادقانه نیست.
هر جمعیتی، اهلِ نجات نیست.
هر شور و اشکی، نشانِ صدق نیست.
و هر زخمی، مجوزِ حمله به نور نیست.
مؤمن، وقتی قبض و بسط را با نورِ امام فهمید،
دیگر از رنجِ خود، ایدئولوژی نمیسازد.
دیگر از حسادت، پرچم نمیدوزد.
دیگر از تهمت، سنگر نمیچیند.
دیگر هر لرزشِ درونی را نامِ «وظیفه» نمیگذارد.
بلکه میایستد،
مینگرد،
خود را متهم میکند پیش از آنکه نور را متهم کند،
و از خدا میخواهد زخم را شفا دهد،
نه اینکه زخم را تبدیل به هویت کند.
خدایا،
ما را از حسادتی که لباسِ غیرت میپوشد پناه ده.
ما را از غیرتی که در حقیقت، دفاع از نفس است پناه ده.
ما را از تهمتی که با نامِ خیرخواهی منتشر میشود پناه ده.
و دلهای زخمیِ ما را پیش از آنکه سامریها مصادره کنند،
به نورِ امام و معلمِ ربانی برسان.
چنان نوری که هم آرام کند،
هم آگاه کند،
هم زخم را درمان کند،
و هم چهرهی مکر را آشکار سازد.
تا نه فریبِ لیدرهایِ سوء را بخوریم،
نه خود، در تاریکیِ زخمهای درماننشده،
لیدرِ سوءِ دیگری شویم.
***
ورود به واژهی «ولج» دقیقاً مقاله را از «تقلیب» به یک لایهی «حسیتر، حرکتیتر و درونیتر» میبرد؛ چون اگر «قلب» بر «دگرگونی» دلالت دارد، «ولوج» بر «ورود، نفوذ، داخل شدن، رخنه کردن، و رفتوآمد» دلالت میکند. این یعنی مقالهات از «تغییر حالت قلب» عبور میکند به «مکانیزم ورود و خروج نور و ظلمت در قلب».
– «قلب» بیشتر بر برگشت، زیر و رو شدن، تقلب و جابهجایی دلالت میکند.
– «ولج» بیشتر بر داخل شدن، راه یافتن، وارد شدن در عمق، و رفتوآمد در یک باطن دلالت میکند.
– پس این دو واژه کنار هم خیلی خوب مینشینند:
قلب = ساختارِ پویا و برگشتپذیر
ولج = نحوهی ورود و خروج نور و ظلمت در آن ساختار
به بیان ساده:
قلب، صحنهی تقلب است؛
ولوج، کیفیتِ ورود و نفوذِ شب و روز، نور و ظلمت، موت و حیات در این صحنه است.
—
«ولج یکی از هزار واژه مترادف نور الولایة است»
«ولج» در اصل به معنای ورود و داخل شدن است.
«ولج» از واژگان قرآن برای توصیف نحوهی آمدوشد نور و ظلمت است.
«ولج» از واژگانی است که سازوکارِ ورود شب و روز، و به تبع آن ورود حالات نورانی و ظلمانی به ملکوت قلب را تصویر میکند.
«واژهای کلیدی است در هندسهی قرآنیِ نور و ظلمت»
«واژهای برای فهمِ رفتوآمد نور و ظلمت»
—
– **آمد و شد نور و ظلمت در ملکوت قلب؛ تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ**
– **ولوجِ نور در قلب؛ از آمدوشد شب و روز تا موت و حیات جان**
– **ملکوتِ قلب و رازِ ولوج؛ ورود نور و ظلمت در باطن انسان**
– **قلبِ پویا و ولوجِ نور؛ از تقلیبِ شب و روز تا قبض و بسط جان**
– **بیا و بروی نور در قلب؛ تأملی در «تولج اللیل فی النهار»**
«قلبِ پویا و ولوجِ نور؛ از تقلیبِ شب و روز تا قبض و بسطِ جان»
—
1) از «تقلیب» به «ولوج»
– در مقالهی قلب، قلب را از منظر **تقلب و دگرگونی** دیدیم.
– اکنون با واژهی **ولوج**، یک گام جلوتر میرویم:
– نه فقط اینکه قلب تغییر میکند، بلکه **نور و ظلمت در آن داخل میشوند، از آن عبور میکنند، جا باز میکنند، و گاه عقبنشینی میکنند**.
2) «تولج اللیل فی النهار» را انفسی بخوانیم
یعنی:
– شب و روز فقط پدیدههای آفاقی نیستند
– بلکه نمونهای از **آمدوشد نور و ظلمت در ملکوت نفس**اند
– همانگونه که شب در روز داخل میشود و روز در شب، گاهی روشنایی در تاریکی دل نفوذ میکند و گاهی تاریکی در روشناییِ دل رخنه میکند
3) قبض و بسط را با ولوج توضیح بدهیم:
– قبض = لحظهای که ظلمت، میدان بیشتری در قلب میگیرد
– بسط = لحظهای که نور، در جان جا باز میکند
– اما هر دو، زبان هدایتاند اگر انسان **له قلب** باشد
4) موت و حیات را با ولوج پیوند بدهیم:
– بوی موت = قبض نور
– بوی حیات = بسط نور
– **موت قلبی** یعنی غلبهی ظلمت، انسداد، و کاهش قابلیت دریافت نور
– **حیات قلبی** یعنی گشایش به نور، ادراک، و قابلیت حرکت در میان مردم با نور هدایت
و بعد آیهی:
`أَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ`
—
ولوج؛ وقتی نور در قلب جا باز میکند
واژهی **«ولج»** در زبان عربی، در اصل به معنای **داخل شدن**، **نفوذ کردن** و **راه یافتن به درون** است. وقتی قرآن میفرماید:
**«تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ»**
فقط از جابهجایی سادهی دو پدیدهی طبیعی سخن نمیگوید؛
بلکه تصویری از **نفوذ تدریجی، ورود آرام، و درهمتنیدگیِ دو ساحتِ متقابل** به دست میدهد. شب ناگهان قطع نمیشود و روز ناگهان آغاز نمیگردد؛ یکی در دیگری داخل میشود.
اگر این آیه را از آفاق به انفس بیاوریم، قلب به منزلهی خانهای پررفتوآمد ظاهر میشود؛ خانهای که در آن، نور و ظلمت، بسط و قبض، حیات و موت، حضور و غفلت، در حال آمدوشدند.
گاهی روشنایی در دلِ تیرگی نفوذ میکند و روزنهای از امید، تذکر و بازگشت میگشاید.
گاهی نیز تاریکی، در پوششِ غفلت، حسد، خودفریبی یا تمنایی ناسازگار با تقدیر الهی، در روشناییِ دل رخنه میکند و فضای درون را تنگ میسازد.
از این منظر، **ولوج** چیزی فراتر از یک حرکت طبیعی است؛ زبانِ تربیتِ الهی است.
خدا نه فقط شب و روز را میگرداند، بلکه به بندهاش میآموزد که ورود نور و ظلمت به قلب خویش را بشناسد. قبضِ قلب، اگر درست خوانده شود، فقط تاریکی نیست؛ **هشدار نورانی** است. پیامی است که به انسان میفهماند در تمنّا، نیت، یا جهتگیری خود دچار لغزش شده است. و بسطِ قلب، فقط لذت روانی نیست؛ نشانهای از گشایش، اذنِ قرب، و باز شدن راهی به سوی حیاتِ طیبه است.
در اینجاست که آیهی
**«وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ»**
معنای انفسی پیدا میکند.
گاه خدا از دلِ تاریکی، نوری زنده بیرون میآورد، و گاه از درونِ ظاهرِ زنده، مردگیِ پنهانی را آشکار میسازد. انسانِ دارای قلبِ سلیم، این موت و حیات را در باطنِ خود میبوید؛ بوی دوری و بوی قرب را میشناسد؛ و از همین راه، زبانِ نورانیِ خدا را در قلب خویش میفهمد.
—
«قلب، خانهای است که در آن نور و ظلمت به اذن خدا در حال ولوجاند،
و انسانِ بصیر کسی است که این آمدوشد را میفهمد.»
#دلنوشته
آمد و شدِ نور در خانهی دل
قلب، فقط چیزی برای تپیدن نیست.
قلب، خانه است.
خانهای که درِ آن همیشه بسته نیست.
خانهای که در آن،
مدام کسی میآید،
چیزی میرود،
نوری سر میزند،
سایهای مینشیند،
صبحی میدمد،
شبی فرو میافتد.
و انسان،
اگر اهلِ دقت باشد،
میفهمد که درون او ساکن نیست؛
درون او، «میدانِ آمد و شد» است.
شاید برای همین است که قرآن،
برای فهمِ باطن ما،
مدام ما را به آفاق برمیگرداند:
به شب و روز،
به رفتن و آمدنِ نور و ظلمت،
به زنده بیرون آمدن از دلِ مردگی،
و به مردگیای که گاه از دلِ چیزی به ظاهر زنده سر برمیآورد.
«تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ»
شب، ناگهان هجوم نمیآورد؛
روز هم یکباره برنمیخیزد.
یکی در دیگری «داخل» میشود.
آرام.
تدریجی.
حسابشده.
ملکوتِ قلب هم همینگونه است.
تاریکی، همیشه با فریاد وارد نمیشود؛
گاهی در لباسِ یک رنجشِ کوچک،
یک حسادتِ پنهان،
یک تمنای ناسازگار با رضای خدا،
یک دلخوریِ توجیهشده،
یا یک «من»ی که خودش را حق میبیند،
در روشنایی دل «ولوج» میکند.
و نور هم همیشه با معجزههای خیرهکننده نمیآید.
گاهی فقط یک تذکر است.
یک لرزش لطیف در وجدان.
یک بوی ناآشنا از دور شدن.
یک شرمندگیِ بیصدا.
یک اشکِ بیمقدمه.
یک آه.
یک «خدایا ببخش» که از تهِ جان بلند میشود.
همین.
و همان، آغازِ بازگشتِ روز در دلِ شب است.
ما خیال میکنیم مشکلِ قلب، فقط تاریکی است؛
اما شاید مشکلِ اصلی، «نفهمیدنِ زبانِ تاریکی و روشنایی» باشد.
شاید بسیاری از ما نمیفهمیم که قبض، فقط تنگی نیست؛
گاهی «هشدارِ رحمت» است.
گاهی خدا با همین دلگرفتگی به بندهاش میفهماند که راهی را کج رفته،
که تمنایی را بیاذنِ او در دل پرورانده،
که جایی از «تقدیر» جدا شده و به «تمنی» چسبیده است.
آنوقت اگر صاحبِ دل، زبانِ قلبش را بلد باشد،
از همین تاریکی، نور درمیآورد.
از همین قبض، راهِ توبه پیدا میکند.
از همین بوی مرگ، به طلبِ حیات میرسد.
چه بسا «موتِ قلب» همین باشد:
اینکه آدم دیگر بوی مردگی را نفهمد.
ظلمت در دلش بنشیند و او آن را با حیات اشتباه بگیرد.
حسد بیاید و او اسمش را عدالت بگذارد.
کینه بیاید و او اسمش را غیرت بگذارد.
خودخواهی بیاید و او اسمش را عزت نفس بگذارد.
غفلت بیاید و او اسمش را آرامش بگذارد.
اینجاست که تاریکی فقط تاریکی نیست؛
«تزیین» است.
انسان در ظلمت میماند و دیگر «لیس بخارج منها» میشود.
اما قلبِ زنده، ولو بلغزد، هنوز میفهمد.
هنوز بوی دوری را استشمام میکند.
هنوز از قبض، میترسد.
هنوز از خودش میپرسد:
چه شد که نور کم شد؟
چه شد که دلم دیگر وسعت ندارد؟
چه شد که حرف حق، مثل قبل، در من جا باز نمیکند؟
این پرسشها، خودِ حیاتاند.
این اضطرابِ مقدس، خودِ نعمت است.
اینکه انسان هنوز از تاریکیاش وحشت میکند،
یعنی هنوز چراغی در درونش روشن است.
هنوز «نور» برایش معنا دارد.
هنوز قلبش از جنس سنگ نشده است.
قلب، یاقوت سرخ است؛
نه یک تکه آهنِ بیواکنش.
زنده است،
گرم است،
اثر میپذیرد،
و از آمد و شدِ نور و ظلمت رنگ عوض میکند.
گاهی میدرخشد،
گاهی کدر میشود،
گاهی میشکند،
گاهی دوباره نور را منعکس میکند.
و رازِ انسان بودن شاید همین باشد:
اینکه محکوم نیست همیشه در یک حال بماند،
بلکه دعوت شده است که «در هر حال، راهِ بازگشت را پیدا کند.»
دعای «یا مقلب القلوب» یعنی همین.
یعنی من قبول کردهام که قلبم میگردد.
قبول کردهام که خودم، مالکِ مطلقِ حالِ خودم نیستم.
قبول کردهام که اگر تو نگردانی،
من در همان ظلمتی که به آن خو کردهام، میمانم.
و دعای «حول حالنا الی احسن الحال» یعنی:
خدایا، آمد و شد هست؛
تغییر هست؛
شب و روز هست؛
قبض و بسط هست؛
اما مرا در بهترین نسبت با این تغییرات قرار بده.
مگذار ظلمت، خانهنشینِ دلم شود.
مگذار شب، از جنسِ فراموشی گردد.
مگذار قبض، به قساوت تبدیل شود.
مگذار بسط، مرا مغرور کند.
شاید قلبِ سلیم، قلبی نیست که هیچوقت تاریک نمیشود؛
بلکه قلبی است که «تاریکی را میفهمد».
زبانِ ولوجِ شب در روز را میفهمد.
میفهمد کِی ظلمت دارد وارد میشود.
میفهمد کِی نور دارد عقب رانده میشود.
و پیش از آنکه دیر شود،
جهتش را عوض میکند.
برمیگردد.
آه میکشد.
اقرار میکند.
و در را برای نور باز میگذارد.
خدا با قلبِ ما حرف میزند؛
نه با کلمات،
بلکه با قبض و بسط،
با اقبال و ادبار،
با نور و ظلمت،
با آن بوی حیاتی که ناگهان در جان میپیچد،
و با آن بوی مردگی که انسانِ صادق را به وحشت میاندازد.
خوشا به حال کسی که این زبان را یاد بگیرد.
خوشا به حال کسی که بداند درونش یک خانهی متروک نیست،
بلکه سرزمینِ ملاقاتِ تذکرهاست.
خانهای که فرشته، در آن میکوبد.
خانهای که نور، در آن رفت و آمد میکند.
خانهای که هنوز میشود پنجرهاش را به صبح باز کرد.
و چه شگفت است این دلِ انسان؛
همان دلی که گاه تا مرزِ جهنمِ حسادت و تنگی میرود،
همان دل،
اگر فقط یکبار درست بشنود،
اگر فقط یکبار درست ببیند،
اگر فقط یکبار تسلیمِ آن هشدارِ لطیف شود،
میتواند دوباره زنده شود،
دوباره روشن شود،
دوباره راه برود،
و دوباره با نوری که خدا در آن نهاده، میان مردم زندگی کند.
آری،
قلب، خانهی آمد و شد است.
و رستگاری، نه در بستنِ درهای این خانه،
بلکه در «شناختنِ مهمانها»ست:
اینکه بدانی چه وقت شب وارد شد،
چه وقت روز سر زد،
چه وقت ظلمت از درِ حسد آمد،
چه وقت نور از پنجرهی توبه تابید،
و چه وقت خدا، از درونِ همان قبضِ تلخ،
تو را به سوی خودش صدا زد.
