دکتر محمد شعبانی راد

حسود با خدا جرّ و بحث میکنه! مجادله با آیات! ما يُجادِلُ‏ في‏ آياتِ اللَّهِ إِلاَّ الَّذينَ كَفَرُوا!

Argumentation: From Envy and Arrogance to a Plea That Was Heard


In the Qur’anic worldview, argumentation is not a neutral act.
It is a mirror of the heart.

Most arguments do not arise from a sincere search for truth, but from envy, arrogance, and an inner resistance to divine light. The Qur’an repeatedly shows that those who argue against God’s signs are not lacking information; rather, they are resisting transformation. Their debates are attempts to invalidate the truth, not to understand it. At the root of such argumentation lies kibr—a desire to stand above the truth instead of submitting to it.

This kind of argument leads to gradual deviation, inner sealing of the heart, and finally to a complete dead end—no escape, no way out. It is argumentation driven by the ego, fueled by jealousy, and justified by false reasoning.

Yet the Qur’an presents a striking exception.

In Surah al-Mujādilah, we encounter a different kind of argument—one born not of arrogance, but of pain, sincerity, and humble complaint to God. A woman speaks, not to defeat the truth, but to seek justice. Her words are not raised against God, but directed toward Him. And the Qur’an opens with a powerful declaration:
“God has indeed heard the words of the one who argues with you…”

Here, argumentation becomes prayer.
Debate becomes supplication.
Speech becomes healing.

This contrast reveals a profound principle:
Not all argumentation is condemned.
What matters is its source, its intention, and its direction.

Argumentation rooted in envy seeks to silence the truth.
Argumentation rooted in humility seeks refuge in God.

One is noise.
The other is a voice that is heard.

The journey from destructive argument to accepted supplication is the journey from the ego to surrender—
from resisting the light
returning to it.

«جدل» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژۀ مترادف «نور»،
و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:
«زمام جديل»
«جدلت الحبل: طناب را بستم و محکم کردم.»
«الجَدِيل‏: ريسمانِ بافته شده»
«مجادله: هر کس میخواهد دست و پای طرف مقابل را محکم ببندد.»
«جَدَلَهُ: او را بر زمين افكند.»
+ «مرر»

جدل؛ از حسادت و کِبر تا مجادله‌ای که شنیده شد!
جدل مذموم و جدل ممدوح در آیات قرآن

حسود با خدا جرّ و بحث میکنه!
ای حسود!
دست از سر خدا بردار! بذار خدا کارشو بکنه!
چرا اینقدر مزاحم خدا میشی؟
چرا خدا رو طناب‌پیچ میکنی؟
چرا اینقدر با خدا جر و بحث میکنی؟
چرا اینقدر با خدا چون و چرا میکنی؟
چرا اینقدر با خدا بگومگو میکنی؟
چرا اینقدر با خدا یک و دو میکنی؟
چرا اینقدر به کارهای خدا گیر میدی؟
چرا اینقدر با آیات مجادله میکنی؟
چرا اینقدر با آیات لجبازی میکنی؟
چرا اینقدر به آیات دهن کجی میکنی؟
چرا اینقدر با خدا مشاجره میکنی؟
چرا اینقدر با خدا دعوا میکنی؟
چرا اینقدر پاپیچ خدا میشی؟
«hassle»:
حسود میخواد دست خدا رو ببنده! مجادله با آیات!

جلوگیر خدا بشه! مانع خدا بشه!
خدا رو در تنگنا قرار بده!

ما يُجادِلُفي‏ آياتِ اللَّهِ إِلاَّ الَّذينَ كَفَرُوا
فَلا يَغْرُرْكَ تَقَلُّبُهُمْ فِي الْبِلادِ

+ «مسد»
+ «مقت»: [جدل در آیات: مقت]
جدل در آیات، مایه عداوت و دشمنی «مقت» است.
ریشه جدل در آیات «إِنَّ الَّذينَ يُجادِلُونَ في‏ آياتِ اللَّهِ»،
کبر هوای نفس قلب بیمار حسود است: «إِنْ في‏ صُدُورِهِمْ إِلاَّ كِبْرٌ».

اللغة:
أصل الجدل شدة الفتل.
يقال جدلته أجدله جدلا إذا فتلته فتلا شديدا
و الجدال فتل الخصم عن مذهبه بطريق الحجاج فيه
و قيل إن أصله من الجدالة،
و هي الأرض فإن كل واحد من الخصمين يروم أن يلقي صاحبه بالجدالة.
«و لا تجادلوا»:
«جدل» در اصل لغت بمعنى درهم پيچيدن شديد است
و در اصطلاح عرب گفته ميشود «جدلته اجدله جدلا»:
جدال كردم با او جدالى، يعنى درهم پيچيدم‏‌اش شديداً.
و «جدال» همان درهم پيچيدن خصم در استدلالش ميباشد.
و نيز گفته شده كه «جدل» از «جداله» گرفته شده
و آن بمعنى زمين است،
زيرا هر يك از طرفين مقصودش زمين‌زدن و محكوم نمودن دومى است.

[جدل با آیات]:
حسودی که شک داره حوادث آثار عیب اوست، مدام با آیات مشاجره و مجادله و کشمکش داره و مدام تو قلبش با آیاتی و رسلی، جرّ و بحث میکنه!
همش میخواد یه جوری ثابت کنه تقصیر اون نیست و اشکال از طرف مقابل است!
او از نمودار بهتر است! همش میخواد شانه از زیر بار عمل به نور ولایت خالی کنه!
با آیاتی و رسلی کنتراورسی داره!
میگه: ببین من این حرفتو قبول ندارم!
یکی این میگه، یکی اون میگه! کوتاه نمیاد!

آیت میگه عیب از حسدته!
اهل شک میگه من حسود نیستم و تو بی‌ادبی!
هی این میگه، اون میگه، و این درگیری لفظی همچنان ادامه داره!
واژه «جدل» نامی برای اهل حسادت است که مدام میخوان یه جوری با تمسک به آیات متشابه، ثابت کنن که محیط، عامل ناآرامی اونهاست و تقصیر اونها نیست، بلکه این دیگران هستند که امنیت و آرامش را بر هم می‌زنند!
اما حقیقت این است که هر جا ناآرامی هست و امنیت نیست، عامل اصلی حسد درون قلوب اهل حسد و اهل شک است و باید آنها را بعنوان مقصر اعلام نمایند.
اهل یقین با «آیاتی و رسلی» جدل نمی‌کنند و قبول دارند که حوادث، آثار عیب آنهاست و راه رسیدن به آرامش فقط عمل به نور ولایت است.
اهل شک مدام با آیات مچ میندازن!
میخوان مچ «آیاتی و رسلی» رو بخوابونن!  «contention»

«جدل» فقط یک بحث زبانی نیست، بلکه:
جدل = بستن، پیچاندن، زمین‌زدن
جدل = تلاش برای بستن دست خدا
جدل = مقاومت نَفْسِ حسود در برابر پذیرش عیب درونی
جدل = فرار از عمل به نور ولایت با پناه‌گرفتن در استدلال و جنجال

در این مقاله، «جدل» دقیقاً می‌شه:
واکنش نَفْسِ بیمار در برابر آیه‌ای که عیب را نشان می‌دهد.

و این خیلی دقیق با آیه جفت‌وجوره:
«ما يُجادِلُ في‏ آياتِ اللَّهِ إِلاَّ الَّذينَ كَفَرُوا»
نه کفر اعتقادیِ ساده،
بلکه کفرِ نپذیرفتنِ حقیقتِ عیبِ خود.


عنوان مقاله:
جدل با آیات؛ تلاش نَفْسِ حسود برای بستن دست خدا
جدل؛ وقتی نَفْسِ حسود با خدا جرّ و بحث می‌کند
ما يُجادِلُ في آياتِ اللَّهِ؛ جدل، زبانِ نَفْسِ بیمار
طناب‌پیچ‌کردنِ خدا! جدل با آیات
جدل؛ بگومگوی نَفْسِ حسود با تقدیرات
جدل؛ مقاومت نَفْس در برابر نور
جدل؛ بهانه‌ی نَفْس برای فرار از نور ولایت
جدل؛ هنرِ مقصر جلوه‌دادنِ دیگران


واژۀ قرآنی «جدل»

«جدل» در لغت، به معنای پیچاندنِ شدید، بستن، و زمین‌زدن است.
در منابع لغوی آمده است:
«جَدَلْتُ الحبل»: طناب را محکم تاب دادم.
«الجَدِيل»: ریسمانِ بافته‌شده و پیچیده.
أصل الجدل شدة الفتل: ریشه‌ی جدل، شدت در تاباندن است.

در اصطلاح، «جدال» یعنی:
پیچاندنِ طرف مقابل در استدلال،
تا او را از موضعش بیندازی یا زمین‌گیر کنی.

هر یک از دو طرفِ جدال می‌خواهد دیگری را به زمین بزند؛
و به همین دلیل گفته‌اند ریشه‌ی «جدل» با «جداله» (زمین) هم‌خانواده است.


جدل در معنای مذموم

در قرآن، «جدل در آیات» صفتِ گروه خاصی است:
«ما يُجادِلُ في‏ آياتِ اللَّهِ إِلاَّ الَّذينَ كَفَرُوا»

جدل در آیات، بحث علمیِ بی‌طرفانه نیست؛
بلکه تلاش نَفْسِ حسود برای بستنِ راهِ نور است.

حسود:
با آیه جرّ و بحث می‌کند،
با رسول بگومگو دارد،
می‌خواهد ثابت کند تقصیر از او نیست،
و مشکل از «محیط، دیگران، شرایط» است.

در واقع، او می‌گوید:
«من عیبی ندارم؛
آیه اشتباه می‌کند!
رسول تند می‌گوید!
نور زیاده‌خواه است!»

این‌جا «جدل» یعنی:
طناب‌پیچ‌کردنِ حقیقت
و دست‌وپابستنِ خدا در دل.


ریشه‌ی روانی جدل

قرآن خودش ریشه را معرفی می‌کند:
«إِنْ في‏ صُدُورِهِمْ إِلاَّ كِبْرٌ»

جدل، زبانِ کِبرِ نَفْس است؛
نَفْسی که حاضر نیست بپذیرد:
حوادث، آثارِ عیبِ درونیِ اوست.

پس:
اهل یقین با آیات جدل نمی‌کنند؛
عیب را می‌پذیرند؛
و راه آرامش را در عمل به نور ولایت می‌دانند.

اما اهل شک:
مدام مُچ می‌اندازند،
دنبال آیات متشابه می‌گردند،
و با «آیاتی و رسلی» درگیرند.

جدل، نام دیگرِ فرار از مسئولیتِ قلب است.

دلنوشته

«دست از جدل بردار…»

گاهی
مشکل از دنیا نیست…
از آدم‌ها نیست…
از تقدیر هم نیست…

مشکل از جایی شروع می‌شود
که دلِ من
با خدا جرّ و بحث می‌کند.

نه با زبان،
با دل.

آیه می‌آید…
می‌گوید: «عیب اینجاست.»
دل می‌گوید: نه!
شرایط بد بود…
دیگران مقصرند…
تو سخت گرفتی…

و این‌جاست که
طناب می‌پیچم دور حقیقت،
نه برای فهمیدن،
برای خفه‌کردنش.

خدایا…
چقدر وقت‌ها
خواستم دستت را ببندم
تا کاری نکنی
که آینه جلوی من بگیری.

چقدر وقت‌ها
با آیاتت لجبازی کردم
فقط چون
حوصله‌ی قبول‌کردنِ عیبم را نداشتم.

جدل یعنی همین؛
یعنی نگذاری نور،
بی‌واسطه به دلت برسد.

یعنی هی بگویی:
«قبول ندارم…»
«این برداشت توست…»
«یکی اینو میگه، یکی اونو…»
تا مجبور نشوی
تغییر کنی.

اما حقیقت ساده‌تر از این حرف‌هاست:
هر جا دل آرام نیست،
هر جا امنیت نیست،
هر جا نور نیست،
یک‌جا
حسد نشسته
و دارد با خدا بحث می‌کند.

خدایا…
من خسته‌ام از این همه بگومگو.
دلم را از جدل خالی کن.
بگذار آیه بیاید
و من
ساکت باشم.

نه ساکت از ترس،
ساکت از فهم.

دست از جدل برمی‌دارم
نه چون سؤال ندارم،
بلکه چون فهمیده‌ام
راه آرامش
بحث‌کردن نیست…

تسلیم نور شدن است.

اهل شک قبول نداره که آیات، داروی بیماری حسد قلب اوست!
لذا یقه طبیب دانا رو گرفته و بهش میگه من نسخه تو رو قبول ندارم
و اگه اینجور که من میگم نسخه بنویسی قبولت دارم، وگرنه دیگه مطبت نمیام!

دلنوشته

نسخه‌ی نور؛ یا تأیید تمنّا؟
وقتی شاگرد، نسخه را قبول ندارد و یقه‌ی طبیب را می‌گیرد؛
و می‌گوید: یا تمنّای مرا تأیید کن… یا برو!
جدل با طبیب؛ داستان تکراری قتل و تبعید یوسف
آیه، داروست؛ نه امضای تمنّا

تصویر آشناست…
نه فقط روی کاغذ،
بلکه در تاریخ دل‌ها.

شاگردی
یقه‌ی معلم را گرفته؛
نه برای فهمیدن،
برای وادارکردن.

می‌گوید:
یا تمنّای مرا تأیید می‌کنی
یا
داستانت می‌شود
قتلِ یوسف…
یا تبعیدِ یوسف.

انگار اهل شک
اصلاً قبول ندارد
که آیه،
داروی بیماریِ حسدِ قلب اوست.

نسخه را می‌گیرد،
نگاه می‌کند،
اخم می‌کند
و می‌گوید:
«نه…
این تشخیص توست!
من دردِ خودم را بهتر می‌فهمم!»

بعد
یقه‌ی طبیب دانا را می‌گیرد:
اگر
همین‌طور که من می‌خواهم نسخه بنویسی،
می‌مانم…
وگرنه
دیگر مطبت نمی‌آیم!

چه دردِ سنگینی…
وقتی بیمار
به‌جای تسلیم‌شدن به درمان،
می‌خواهد
طبیب را عوض کند.

وقتی شاگرد
به‌جای اصلاح نَفْس،
می‌خواهد
معلم را ساکت کند.

اینجاست که
جدل شروع می‌شود؛
نه جدل علمی،
بلکه جدلِ نَفْسِ زخمی.

یقه‌گرفتنِ معلم
یعنی:
من حاضر نیستم
بیماری‌ام را بپذیرم.

یعنی:
اگر آیه
تمنّای مرا تأیید نکند،
آیه باطل است!

و تاریخ پر است
از همین یقه‌گرفتن‌ها؛
همین فشارآوردن‌ها؛
همین تهدیدهای پنهان و آشکار.

اما حقیقت عوض نمی‌شود:
آیه
برای راضی‌کردنِ نَفْس نیامده؛
برای درمان قلب آمده.

و هر وقت
نسخه‌ی نور
به مذاق حسد خوش نیامد،
اول
یقه‌ی معلم گرفته می‌شود…
بعد
یوسف یا کشته می‌شود
یا تبعید.

خدایا…
مرا از آن شاگردان قرار نده
که به‌جای درمان،
با طبیب درگیر می‌شوند.

دلم را جایی ببر
که
اگر نسخه تلخ بود،
ساکت شوم…
و بخورم…
و شفا را
به جدل ترجیح بدهم.

خدا با تقدیر آیات میخواد ما رو اصلاح و تربیت کنه،
اما ما، با زیر بار این امر نرفتن، میخوایم مچ خدا رو بخوابونیم!
در حالیکه وظیفه سجده بر آیت است!
سجده بر خدا یا مچ انداختن با خدا؟!
اهل شک مدام با آیات شاخ به شاخ میشن!
مدام یقۀ آیات رو می‌گیرن!

دلنوشته

آیه برای تربیت آمد، نه برای جدل

خدا
با تقدیرِ آیات
نمی‌خواهد ما را تحقیر کند…
می‌خواهد تربیت کند.

آیه می‌آید
تا دست ما را بگیرد،
نه تا با ما زورآزمایی کند.

اما ما…
به‌جای رفتن زیر بارِ اصلاح،
می‌خواهیم
مچِ خدا را بخوابانیم!

انگار آیه
حریف تمرینی ماست،
نه پیامِ رحمت.

در حالی‌که
وظیفه‌ی دل
سجده بر آیت است.

سجده یعنی:
بپذیرم
که این نور
از من داناتر است.

اما اهل شک
سجده بلد نیستند؛
مچ‌اندازی بلدند.

مدام
با آیات شاخ به شاخ می‌شوند؛
مدام
یقه‌ی آیات را می‌گیرند.

می‌گویند:
چرا این‌طور شد؟
چرا آن‌طور نشد؟
چرا تقدیر من این بود؟
چرا آیه اینو میگه؟

نه برای فهمیدن،
برای دررفتـن.

آیه می‌گوید:
اینجا جای اصلاح است.
دل می‌گوید:
نه… این ایراد از توست!

و این‌جاست
که تربیت متوقف می‌شود؛
نه به‌خاطر سختی تقدیر،
به‌خاطر لجاجت دل.

خدایا…
بین سجده و مچ‌اندازی
من را
سمت سجده نگه‌دار.

دلم را جوری تربیت کن
که وقتی آیه آمد،
به‌جای گرفتنِ یقه‌اش،
پیش پایش
خم شود.

چون آیه نیامده
که شکست بخورد؛
آمده
که من نجات پیدا کنم.

داستان تکراری اهل حسد و صاحبان نور!
مداخله بیمار در کار طبیب در امر درمان خودش!
[سورة الأحقاف (۴۶): الآيات ۶ الى ۱۰]
أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ إِنِ افْتَرَيْتُهُ فَلا تَمْلِكُونَ لِي مِنَ اللَّهِ شَيْئاً هُوَ أَعْلَمُ بِما تُفِيضُونَ فِيهِ كَفى‏ بِهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (۸)
يا مى‌‏گويند: «اين [كتاب‏] را بربافته است.» بگو: «اگر آن را بربافته باشم؛ در برابر خدا اختيار چيزى براى من نداريد. او آگاه‏تر است به آنچه [با طعنه‏] در آن فرومى‌‏رويد. گواه بودن او ميان من و شما بس است، و اوست آمرزنده مهربان.»

دلنوشته

مداخله‌ی بیمار در کارِ طبیب؛ «أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ»

داستان، تازه نیست…
داستانِ همیشگیِ
اهلِ حسد و صاحبانِ نور است.

داستانِ بیماری
که وسطِ درمان
در کارِ طبیب دخالت می‌کند.

آیه می‌آید
برای شفا.
اما بیمار می‌گوید:
نه…
این نسخه را قبول ندارم.

بعد، به‌جای درمان،
اتهام می‌زند:
«خودت ساختی!»
«از خودت گفتی!»
«این تشخیص توست، نه حقیقت!»

و قرآن
این صحنه‌ی آشنا را
این‌گونه روایت می‌کند:
«أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ…»
می‌گویند: این را خودش ساخته است!

انگار هر وقت
نور به ریشه‌ی درد می‌زند،
اتهام شروع می‌شود.

اما پاسخ، آرام و محکم است:
اگر هم ـ به فرضِ محال ـ
از خودم گفته باشم،
شما هیچ کاری از دستتان
برنمی‌آید.

نه قدرتِ تغییر حقیقت را دارید،
نه اختیارِ خاموش‌کردنِ نور را.

خدا
داناتر است
به تمامِ طعنه‌ها،
به همه‌ی بگومگوها،
به هر جدلی که
در دل‌ها می‌جوشد.

و چه عجیب…
درست وسطِ این جدال،
نامِ خدا این است:
غفور، رحیم.

یعنی هنوز
درِ بازگشت باز است.

اما تا وقتی
بیمار
دستِ طبیب را پس می‌زند،
تا وقتی
دل
به‌جای سجده،
اتهام می‌سازد،
درمان جلو نمی‌رود.

اهلِ نور
در برابر آیه
نمی‌جنگند؛
سکوت می‌کنند،
می‌شنوند،
و اصلاح می‌شوند.

اما اهلِ حسد
مدام می‌گویند:
این نسخه اشتباه است!
این تشخیص قبول نیست!
این نور زیادی‌ست!

و تاریخ
باز هم تکرار می‌شود:
یکی می‌خواهد درمان کند…
یکی
یقه می‌گیرد.

خدایا…
مرا از آن دل‌ها قرار بده
که وقتی آیه آمد،
به‌جای متهم‌کردنِ نور،
خودش را
در معرضِ شفا می‌گذارد.

جدل با آیات:
این کاری است که ما مدام با آل محمد ع در دل شرایط انجام می‌دهیم و مدام خواهان تغییر و تبدیل شرایط و آیات هستیم، آنطور که باب میل ما در آید غافل از اینکه اینجوری به نفع اصلاح و تربیت ما نیست!
(قصه دادن اختیار باران به دست کشاورزان و ساقه‌های بلند اما بدون گندم!)
پس نسبت به آیات و رسل، قصه تفیضون فیه مدام داره تکرار میشه!
افاضه کلام یعنی فضولی یعنی دخالت یعنی تکلم فی ما لا یعنیک.
در واقع باید در مقابل مقدارت سمعا و طاعتا باشیم و ذره‌ای کلام اعتراض آمیز «افاضه» ننماییم (فيض‏ العين) چون این تقدیر در ظرف (قدر) دقیق اندازه‌گیری شده و هر کلام اضافه‌ای از طرف ما موجب لبریز شدن و خراب شدن کار می‌شود.
پارچه‌ای را که خیاط ماهر، خوب اندازه گیری کرده و می‌خواهد برش زده و برای ما بدوزد، با دخالت ناشیانه خود کار را خراب می‌کنیم و دیگه اون لباس زیبایی که وقتی بر تن می‌نشیند وَلوَل می‌کند نخواهد بود و لباس با دخالت ما شبیه گونی بر تن است!
پس چرا ما اینقدر در تصمیماتی که عالَم بالا برای اصلاح و تربیت ما در قالب آیاتی که برای ما عرضه می‌شود دخالت می‌کنیم یا افاضه کلام (تفیضون فیه) می‌کنیم.
در کتاب شریف تفسیر قمی زیبا اشاره کرده که:
«بِما تُفِيضُونَ فِيهِ‏ أي تكذبون» پس ممکنه یکی بگه ما چجوری ممکنه آیات رو تکذیب کنیم؟
جواب در همینه که هر گونه افاضه کلام و فضولی در آیات میشه تکذیب آیات و این موضوع مهمی است. از مصادیق تکذیب آیات، همین دخالت در آیات است و واقعا چیز مهمی است که همه میگن: ای روزگار!
[سورة يونس (۱۰): الآيات ۵۹ الى ۶۱]
وَ ما تَكُونُ فِي شَأْنٍ وَ ما تَتْلُوا مِنْهُ مِنْ قُرْآنٍ وَ لا تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاَّ كُنَّا عَلَيْكُمْ شُهُوداً إِذْ تُفِيضُونَ فِيهِ وَ ما يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ وَ لا أَصْغَرَ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْبَرَ إِلاَّ فِي كِتابٍ مُبِينٍ (۶۱)
و در هيچ كارى نباشى و از سوى او [=خدا] هيچ [آيه‏‌اى‏] از قرآن نخوانى و هيچ كارى نكنيد، مگر اينكه ما بر شما گواه باشيم آنگاه كه بدان مبادرت مى‏‌ورزيد. و هم‏وزن ذره‏‌اى، نه در زمين و نه در آسمان از پروردگار تو پنهان نيست، و نه كوچكتر و نه بزرگتر از آن چيزى نيست، مگر اينكه در كتابى روشن [درج شده‏] است.

[سورة الأحقاف (۴۶): الآيات ۶ الى ۱۰]
أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ إِنِ افْتَرَيْتُهُ فَلا تَمْلِكُونَ لِي مِنَ اللَّهِ شَيْئاً هُوَ أَعْلَمُ بِما تُفِيضُونَ فِيهِ كَفى‏ بِهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (۸)
يا مى‌‏گويند: «اين [كتاب‏] را بربافته است.» بگو: «اگر آن را بربافته باشم؛ در برابر خدا اختيار چيزى براى من نداريد. او آگاه‏تر است به آنچه [با طعنه‏] در آن فرومى‌‏رويد. گواه بودن او ميان من و شما بس است، و اوست آمرزنده مهربان.»

[سورة النور (۲۴): الآيات ۱۱ الى ۱۵]
وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ لَمَسَّكُمْ فِيما أَفَضْتُمْ فِيهِ عَذابٌ عَظِيمٌ (۱۴)
و اگر فضل خدا و رحمتش در دنيا و آخرت بر شما نبود، قطعاً به [سزاى‏] آنچه در آن به دخالت پرداختيد، به شما عذابى بزرگ مى‌‏رسيد.
+ تکلم فی ما لا یعنیک …

دلنوشته

جدل با آیات؛ فضولی در تقدیر
ساقه‌های بلند، بی‌گندم
سمعاً و طاعةً؛ راه اصلاح دل

جدل با آیات
یعنی همان کاری که ما بارها
در دلِ شرایط
با آلِ محمد علیهم‌السلام می‌کنیم.

آیه می‌آید
تا ما را اصلاح کند،
اما ما
مدام دنبال تغییر آیه‌ایم؛
تبدیل شرایط
به شکلی که بابِ میلِ تمنّای ما باشد.

غافل از اینکه
این تغییرخواهی
به نفع تربیت ما نیست.

قصه‌اش روشن است:
اگر اختیار باران را بدهند
دستِ کشاورزِ ناپخته،
ساقه‌ها
بلند می‌شوند…
اما
گندمی در کار نخواهد بود.

ظاهر رشد می‌کند،
اما ثمره از بین می‌رود.

و این همان‌جاست
که قصه‌ی «تُفِيضُونَ فِيهِ»
مدام تکرار می‌شود.

افاضه‌ی کلام
یعنی فضولی.
یعنی دخالت.
یعنی حرف‌زدن
در چیزی که به من مربوط نیست.
تکلم فی ما لا یعنیک.

در حالی‌که
وظیفه‌ی دل
در برابر تقدیرِ آیه
چیز دیگری است:
سمعاً و طاعةً.

نه یک ذره
کلامِ اعتراض‌آمیز،
نه یک قطره
افاضه.

چون این تقدیر
در ظرفِ قَدَر
دقیق اندازه‌گیری شده است؛
و هر حرفِ اضافه‌ی من
لبریز می‌کند ظرف را
و کلِ کار را
به هم می‌ریزد.

مثل پارچه‌ای
که خیاطی ماهر
به‌دقّت اندازه گرفته
تا لباسی زیبا بدوزد؛
لباسی که وقتی بر تن می‌نشیند
وَلَوَل می‌کند.

اما من
با دخالتِ ناشیانه‌ام
قیچی را زودتر می‌زنم،
اندازه را به هم می‌ریزم،
و آخرش
لباسِ نور
روی تنم
شبیه گونی می‌شود.

بعد می‌گویم:
چرا این لباس قشنگ نشد؟!

قرآن صریح می‌گوید:
خدا
شاهد است
آن لحظه‌ای که
شما دارید
در آیات
دخالت می‌کنید،
افاضه می‌کنید،
و بی‌جا حرف می‌زنید.

هیچ ذره‌ای
از این دخالت‌ها
از حساب
جا نمی‌ماند.

و تفسیر قمی
حرف را تیزتر می‌کند:
«بِما تُفِيضُونَ فِيهِ أَي تُكَذِّبُون»

افاضه،
یعنی تکذیب.

نه اینکه بگویی
«من آیه را قبول ندارم»؛
بلکه
همین که نسخه را دست‌کاری کنی،
همین که بگویی:
«اگر این‌جور بود، بهتر بود…»
یعنی
داری آیه را
تکذیب می‌کنی.

و خدا می‌گوید:
اگر فضل و رحمت من نبود،
همین دخالت‌ها
برای نابودی‌تان
کافی بود.

خدایا…
چقدر ما
به اسم فهم،
به اسم تحلیل،
به اسم دلسوزی،
در آیاتت
دخالت می‌کنیم.

دلمان را
به جایی برسان
که
به‌جای افاضه‌ی کلام،
به‌جای فضولی،
به‌جای جدل،

سکوتِ مؤدبانه‌ی شاگرد
را بلد باشد.

سکوتی
که راهِ گندم را
باز می‌کند.

+ «امتحان حب اقرباء!»
«أَنْ يَكُونَ الرَّجُلُ وَادّاً لِلرَّجُلِ فَيَكُونُ بَعْضُ أَهْلِ بَيْتِهِ عَدُوّاً لَهُ فَلَا يَسْلَمُ قَلْبٌ»
اگر انسان با كسى رابطه دوستى داشته باشد، و او با يكى از خويشاوندانش دشمن شود خواه ناخواه روابط دوستى تيره گردد و قلب سالم نماند.

[ایوالله – جدل]:
اهل یقین به آیاتی و رسلی ایوالله میگن،
اما اهل شک با آیات مچ میندازن، شاید بتونن مچ خدا رو بخوابونن!
اهل یقین گوش شنوایی برای شنیدن و اطاعت کلام ربّ خود دارند،
اما اهل شک بجای گوش شنوا، زبان الکنشان میخواهد در مقابل کلام الله کم نیاورد!
اهل شک میگن اگه آیاتی و رسلی طبق میل ما رفتار کنن قبولشون داریم وگرنه، نه!
اهل یقین میگن: ای آیاتی و رسلی، هر چی شما میگین، سمعا و طاعة، قبوله!

دلنوشته

ایوالله یا جدل؟ سمعاً و طاعة یا مچ‌اندازی

اهلِ یقین
وقتی آیه می‌آید،
وقتی رسولِ نور سخن می‌گوید،
یک کلمه بیشتر ندارند:
ایوالله.

نه از سرِ عادت،
نه از روی تقلید،
بلکه از عمقِ فهم.

ایوالله یعنی:
من فهمیده‌ام
که تو
داناتری از تمنّای من.

اما اهلِ شک
ایوالله بلد نیستند؛
مچ‌اندازی بلدند.

با آیات شاخ‌به‌شاخ می‌شوند،
با رسل بحث می‌کنند،
شاید…
فقط شاید…
بتوانند
مچِ خدا را بخوابانند.

اهلِ یقین
گوشِ شنوا دارند؛
گوشی که
برای اطاعت ساخته شده.

اما اهلِ شک
به‌جای گوش،
زبانِ الکن دارند؛
زبانی که می‌خواهد
در برابر کلامِ خدا
کم نیاورد!

نه برای فهمیدن،
برای عقب نماندن.
برای شکست نخورده نشان‌دادنِ نَفْس.

اهلِ شک می‌گویند:
اگر آیاتی و رسلی
طبق میل ما رفتار کنند،
قبولشان داریم؛
وگرنه… نه!

اما اهلِ یقین
حسابشان جداست.

می‌گویند:
ای آیه…
ای رسول…
ای طبیبِ دل…

هر چه شما بگویید،
سمعاً و طاعة.
قبول است.

نه چون آسان است،
بلکه چون
راهِ نجات
از همین‌جا می‌گذرد.

خدایا…
دلم را
از مچ‌اندازی
به ایوالله برسان.

جایی که
دیگر نخواهم
حق را شکست بدهم،
بلکه
خودم را
به حق بسپارم.

وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ

با نورت، جرّ و بحث نکن!
اخم و لبخند رو فهمیدی، فورا اطاعت کن!

وَ لا جِدالَ فِي (النّور الولایة)

الحجّ: النّور الولایة!
الجدال: الحسد!

[سورة البقرة (۲): آية ۱۹۷]
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ 
فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ
فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ
وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللَّهُ 
وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى 
وَ اتَّقُونِ يا أُولِي الْأَلْبابِ (۱۹۷)
حجّ در ماههاى معينى است.
پس هر كس در اين [ماه‏]ها، حجّ را [برخود] واجب گرداند،
[بداند كه‏] در اثناى حجّ، همبسترى و گناه و جدال [روا] نيست،
و هر كار نيكى انجام مى‌‏دهيد، خدا آن را مى‌‏داند،
و براى خود توشه برگيريد كه در حقيقت، بهترين توشه، پرهيزگارى است،
و اى خردمندان! از من پروا كنيد.

دلنوشته

وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ؛ با نورت جرّ و بحث نکن
حج؛ قصدِ زیارتِ نور، نه میدانِ جدل حسودانه
حجِّ دل؛ تبعیت از نور، جبرانِ گذشته

حج…
در تأویلش
یعنی دل
قصدِ زیارتِ نورِ معلم را کرده باشد؛
در ملک و ملکوت.

یعنی دل راه بیفتد
نه برای تماشا،
برای جبران.
برای مافاتِ گذشته‌ی معیوبِ خودش.

حج یعنی
برگردی
به جایی که نور می‌ایستد
و تو
پشت سرش
راه می‌روی.

و آن‌جا
یک قانونِ روشن هست:
وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ

با نورت
جرّ و بحث نکن.

اخم را فهمیدی؟
اطاعت کن.
لبخند را دیدی؟
درنگ نکن.

اینجا
میدانِ تحلیل نیست،
مسیرِ تبعیت است.

اگر حج
نورِ ولایت است،
پس جدال
همان حسدِ پنهانِ دل است.

وَ لا جِدالَ فِي (النّورِ الوِلایة)

یعنی
وقتی در مدارِ نور قرار گرفتی،
دیگر حق نداری
مچ بیندازی،
چانه بزنی،
یا شرط بگذاری.

نه رفث…
نه فسوق…
نه جدال…

نه آلودگیِ تمنّا،
نه سرکشیِ نَفْس،
نه جنگِ پنهان با نور.

آنجا
هر کار خیری
که می‌کنی
دیده می‌شود؛
و هر مکثِ حسودانه‌ای
هم.

و توشه‌ی این راه
دانش نیست،
حرف نیست،
جدل نیست…

تقواست.

تقوا یعنی:
وقتی نور گفت برو،
بروی.
وقتی ایستاد،
بایستی.
بی‌چون‌وچرا.

خدایا…
دلِ ما را
حاجیِ نورت کن.

دلی که
در زیارتِ نور
به‌جای جدال،
تبعیت را بلد باشد.

که بفهمد
در این راه
نجات
از اطاعت می‌گذرد،
نه از بحث.

وَ اتَّقُونِ يا أُولِي الْأَلْبابِ
ای صاحبانِ دل…
راه،
همین است.

هیچکسی اجازه نداره به طرفداری از حسود، با خدا جرّ و بحث کنه!

[سورة النساء (۴): الآيات ۱۰۷ الى ۱۰۹]
وَ لا تُجادِلْ عَنِ الَّذِينَ يَخْتانُونَ أَنْفُسَهُمْ 
إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ خَوَّاناً أَثِيماً (۱۰۷)
و از كسانى كه به خويشتن خيانت مى‏‌كنند دفاع مكن،
كه خداوند هر كس را كه خيانتگر و گناه‏‌پيشه باشد دوست ندارد.
يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ 
وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى‏ مِنَ الْقَوْلِ 
وَ كانَ اللَّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطاً (۱۰۸)
[كارهاى نارواى خود را] از مردم پنهان مى‌‏دارند، و[لى نمى‌‏توانند] از خدا پنهان دارند،
و چون شبانگاه به چاره‏‌انديشى مى‏‌پردازند
و سخنانى مى‌‏گويند كه وى [بدان‏] خشنود نيست، او با آنان است.
و خدا به آنچه انجام مى‏‌دهند همواره احاطه دارد.
ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ جادَلْتُمْ عَنْهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا 
فَمَنْ يُجادِلُ اللَّهَ عَنْهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ
أَمْ مَنْ يَكُونُ عَلَيْهِمْ وَكِيلاً (۱۰۹)
هان، شما همانان هستيد كه در زندگى دنيا از ايشان جانبدارى كرديد،
پس چه كسى روز رستاخيز از آنان در برابر خدا جانبدارى خواهد كرد؟
يا چه كسى حمايتگر [و مدافع‏] آنان تواند بود؟

دلنوشته

طرفداری از حسود؛ ایستادن روبه‌روی خدا

هیچ‌کسی
اجازه ندارد
به طرفداری از حسود،
با خدا جرّ و بحث کند.

نه به اسم دلسوزی،
نه به اسم عدالت،
نه به اسم تحلیل،
نه به اسم دفاع از مظلومِ دروغین.

قرآن صریح است:
از خائنانِ به نَفْس دفاع نکن.

حسود
اول
به خودش خیانت می‌کند؛
بعد
از دیگران
سپر می‌سازد.

و چه فریبنده است این بازی…
پنهان‌کاری از مردم،
اما ناتوانی از پنهان‌شدن از خدا.

شب‌ها
در دلِ تاریکی،
نقشه می‌کشند،
حرف‌هایی می‌زنند
که خدا
از آن راضی نیست؛
و خیال می‌کنند
کسی نمی‌بیند.

غافل از اینکه
خدا
درست همان‌جاست.
با آن‌هاست.
محیط است.

بعد
در روز روشن،
عده‌ای پیدا می‌شوند
که به دفاع برمی‌خیزند:
تو اشتباه می‌کنی…
قصدش بد نبود…
شرایطش سخت بود…
حق با اوست…

و آیه
ناگهان پرده را کنار می‌زند:
شما که
در دنیا
برای‌شان جدل کردید،
روز قیامت
چه کسی
جرأت می‌کند
به‌جای آن‌ها
با خدا
جدل کند؟

چه کسی
وکیلِ حسد می‌شود
در محضرِ حق؟

هیچ‌کس.

آن‌جا
نه زبان کار می‌کند،
نه توجیه،
نه دفاع،
نه جدل.

خدایا…
دلم را
جایی ببر
که
نه در صفِ حسود بایستم،
نه در صفِ مدافعِ حسد.

به من
جرأتِ سکوت بده
وقتی باید سکوت کرد،
و شجاعتِ ایستادن
وقتی نور
نیاز به طرفداری ندارد.

چون
حقیقت
نیازی به وکیل ندارد؛
و حسد
هیچ‌وقت
ارزشِ جدل با خدا را
ندارد.

حسودی که نورشو شنید، اما باور نکرد!
حسود، مدام با طبیب درمانگر بیماری حسد قلبش،
جرّ و بحث میکنه!
حسودی که زیر بار اصلاح و تربیت و ربوبیّت خدای مهربان نمیره!

[سورة الأنعام (۶): آية ۲۵]
وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ
وَ جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً
وَ إِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لا يُؤْمِنُوا بِها
حَتَّى إِذا جاؤُكَ يُجادِلُونَكَ 
يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاَّ أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ (۲۵)
و برخى از آنان به تو گوش فرا مى‌‏دهند،
و[لى‏] ما بر دلهايشان پرده‌‏ها افكنده‏‌ايم تا آن را نفهمند، و در گوشهايشان سنگينى [قرار داده‏‌ايم‏].
و اگر هر معجزه‏‌اى را ببينند به آن ايمان نمى‌‏آورند.
تا آنجا كه وقتى نزد تو مى‏‌آيند و با تو جدال مى‌‏كنند،
كسانى كه كفر ورزيدند، مى‌‏گويند:
«اين [كتاب‏] چيزى جز افسانه‌‏هاى پيشينيان نيست.»

دلنوشته

گوشِ شنوا یا دلِ بسته؟
نسخه را شنید، درمان را نپذیرفت
بحث با طبیب، فرار از درمان

حسودی که
نور را شنید…
اما
باورش نکرد.

گوش داشت،
اما دل نداشت.

صدا رسید،
آیه تلاوت شد،
نسخه خوانده شد،
اما قلب
درِ خودش را بسته بود.

حسود
مدام
با طبیبِ درمانگرِ بیماریِ حسدِ دلش
جرّ و بحث می‌کند.

نه برای فهمیدن،
برای نپذیرفتن.

می‌شنود…
اما نمی‌خواهد بفهمد.
می‌بیند…
اما ایمان نمی‌آورد.

نه چون آیه مبهم است،
بلکه چون
اصلاح
سخت است.

قرآن، این دل را دقیق توصیف می‌کند:
پرده روی قلب…
سنگینی در گوش…

نه اینکه صدا نرسد؛
می‌رسد.
اما نفوذ نمی‌کند.

هر آیه‌ای را هم که ببیند،
باز می‌گوید:
نه…
قانع نشدم!

تا جایی که
کار به این‌جا می‌کشد:
می‌آید…
نه برای درمان،
بلکه برای جدل.

نه برای سؤال،
بلکه برای بی‌اعتبارکردن.

و آن‌وقت
آخرین پناهگاه نَفْسِ بیمار
همیشه یکی‌ست:
«این‌ها افسانه است…
حرف‌های قدیمی‌ست…
به درد امروز نمی‌خورد…»

یعنی:
من نمی‌خواهم
زیر بارِ ربوبیّتِ خدا بروم.

نمی‌خواهم
تربیت شوم.
نمی‌خواهم
عوض شوم.

و چه تلخ است
وقتی انسان
به‌جای اینکه بگوید:
«دلم مریض است…»

می‌گوید:
«نسخه مشکل دارد.»

خدایا…
اگر روزی
صدای نور را شنیدم،
اما دلم تکان نخورد،
همان‌جا
مرا نگه‌دار.

نگذار
شنونده‌ی آیه باشم
و جدل‌کننده با آن.

نگذار
طبیب را
به افسانه‌سرا
تبدیل کنم.

دلم را
از آن دل‌هایی قرار بده
که
می‌شنوند…
می‌فهمند…
و تسلیم می‌شوند
پیش از آنکه
جدل
همه‌چیز را
خاموش کند.

شیطان برای حسودی که دل از تمنّاهاش نمیکنه، آتش بیار معرکه میشه!
شیطان بر قلب اهل حسود ولایت داره!
«وَ إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلى‏ أَوْلِيائِهِمْ»
شیطان بر این قلوب وسوسه میکنه تا با خدا جرّ و بحث کنند!
شیطان نمیذاره حسود موفق به اطاعت از نورش بشه!

[سورة الأنعام (۶): آية ۱۲۱]
وَ لا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ 
وَ إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلى‏ أَوْلِيائِهِمْ لِيُجادِلُوكُمْ
وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ (۱۲۱)
و از آنچه نام خدا بر آن برده نشده است مخوريد، چرا كه آن قطعاً نافرمانى است.
و در حقيقت، شيطانها به دوستان خود وسوسه مى‏‌كنند تا با شما ستيزه نمايند.
و اگر اطاعتشان كنيد قطعاً شما هم مشركيد.

دلنوشته

«لِيُجادِلُوكُمْ»؛ وقتی شیطان آتش‌بیارِ جدل می‌شود

وقتی حسود
دل از تمنّاهایش نمی‌کند،
شیطان
آتش‌بیارِ معرکه می‌شود.

نه از بیرون،
از درون.

شیطان
روی این دل‌ها
ادعای ولایت دارد؛
و قرآن بی‌پرده می‌گوید:
«وَ إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلى‏ أَوْلِيائِهِمْ»

یعنی
دلِ حسود
بی‌سرپرست نیست؛
اما سرپرستش
نور نیست.

وسوسه شروع می‌شود…
نه برای گناهِ آشکار،
بلکه برای جدلِ موجه.

شیطان
در گوش دل می‌گوید:
سؤال کن…
بحث کن…
قبول نکن…
این حرف جای چون‌وچرا دارد…

و کم‌کم
جرّ و بحث با خدا
لباس عقلانیت می‌پوشد.

شیطان
نمی‌گذارد حسود
به اطاعت برسد؛
چون اطاعت
یعنی پایانِ ولایتِ او.

برای همین
او را هل می‌دهد
به سمت جدل.

قرآن صحنه را دقیق توصیف می‌کند:
شیطان‌ها
به اولیای خود
الهام می‌کنند
تا با شما مجادله کنند.

نه برای روشن‌شدن حقیقت،
بلکه برای خاموش‌کردن نور.

و خطر
همین‌جاست…

اگر
در این جدل‌ها
گوش دادی،
اگر
از این وسوسه‌ها
اطاعت کردی،
اسمش فقط بحث نیست؛
اسمش
شرک است.

چون
اطاعت
نشانه‌ی ولایت است.

یا
اطاعتِ نور،
یا
اطاعتِ وسوسه.

حدّ وسطی وجود ندارد.

خدایا…
دلم را
از آن دل‌ها قرار نده
که شیطان
به اسمِ فکر
به اسمِ تحلیل
به اسمِ دلسوزی
آن‌ها را
به میدانِ جدل می‌کشاند.

کمکم کن
وقتی وسوسه می‌گوید:
بحث کن…
بایستم.

وقتی نور می‌گوید:
اطاعت کن…
بدون مکث
راه بیفتم.

چون می‌دانم
جدل
همیشه از یک‌جا می‌آید،
و نجات
همیشه از جای دیگر.

اهل حسادت، اختیارا گوساله را برای پرستش خود انتخاب می‌کنند،
و با صاحبان نور، در مورد حقّانیت این گوساله نیز مجادله می‌نمایند!

[سورة الأعراف (۷): الآيات ۶۵ الى ۷۲]
قالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَ غَضَبٌ
أَ تُجادِلُونَنِي فِي أَسْماءٍ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما نَزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ 
فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ (۷۱)
گفت: «راستى كه عذاب و خشمى [سخت‏] از پروردگارتان بر شما مقرر گرديده است.
آيا درباره نامهايى كه خود و پدرانتان [براى بتها] نامگذارى كرده‌‏ايد،
و خدا بر [حقانيت‏] آنها برهانى فرو نفرستاده با من مجادله مى‏‌كنيد؟
پس منتظر باشيد كه من [هم‏] با شما از منتظرانم.»

دلنوشته

«أَ تُجادِلُونَنِي فِي أَسْماءٍ…»؛ جدل بر سر گوساله‌های نام‌دار؟!

اهلِ حسادت
خودشان
گوساله را انتخاب می‌کنند.

نه از سرِ ناآگاهی،
از سرِ میل.

دلشان
نورِ زنده نمی‌خواهد؛
چیزی می‌خواهد
که مطابق تمنّا
سفارش‌سازی شده باشد.

گوساله
نه سؤال می‌پرسد،
نه اصلاح می‌کند،
نه درد را نشان می‌دهد.

و بعد…
با صاحبانِ نور
می‌نشینند
سرِ حقّانیتِ همین گوساله
مجادله می‌کنند!

انگار حقیقت
باید امضای تمنّای آن‌ها را داشته باشد
تا معتبر شود.

و پیامِ آسمان
با صراحت می‌گوید:
این‌ها
فقط اسم هستند؛
نام‌هایی
که خودتان ساختید،
و پدرانتان
به ارث گذاشتند.

نه برهانی از آسمان دارند،
نه نوری از حق.

اما جدل هست…
اصرار هست…
پافشاری هست…

چون دل
وقتی به گوساله دل داد،
دیگر
حاضر نیست
زیر بارِ نور برود.

می‌گوید:
تو چرا با انتخاب من مشکل داری؟
چرا نمی‌گذاری
همین را بپرستم؟
مگر اسمش بد است؟
مگر نیتش خوب نیست؟

و پاسخِ نور
تلخ اما صادق است:
این‌ها
اسم‌اند،
بی‌سلطان،
بی‌برهان.

خدایا…
چقدر وقت‌ها
ما هم
برای بت‌های دلِ خودمان
اسم‌های قشنگ می‌سازیم
و بعد
با نور
مجادله می‌کنیم.

نه برای یافتن حق،
برای حفظ گوساله.

اما پایانِ این راه
همیشه
انتظار است…
انتظارِ روشن‌شدنِ حقیقت.

انتظاری
که یا
به تسلیم ختم می‌شود،
یا
به رویارویی با نتیجه‌ی انتخاب.

خدایا…
دلم را
از گوساله‌های انتخابی
خالی کن.

و اگر جایی
دارم
سرِ بتِ خودم
با نور
مجادله می‌کنم،
پیش از آنکه
غضب بنشیند،
مرا
به سکوت
و بازگشت
برسان.

يُجادِلُونَكَ‏ فِي الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَيَّنَ

نور حقیقت برای اهل حسد کاملا آشکار می‌شود،
معذلک بعد از اینکه با او اتمام حجت می شود،
نورش را تحریف و کتمان نموده و با آن مجادله می‌نماید.

[سورة الأنفال (۸): الآيات ۵ الى ۸]
كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ 
وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكارِهُونَ (۵)
همان گونه كه پروردگارت تو را از خانه‌‏ات به حقّ بيرون آورد
و حال آنكه دسته‌‏اى از مؤمنان سخت كراهت داشتند.
يُجادِلُونَكَ‏ فِي الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَيَّنَ 
كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ (۶)
با تو در باره حقّ -بعد از آنكه روشن گرديد- مجادله مى‏‌كنند.
گويى كه آنان را به سوى مرگ مى‏‌رانند و ايشان [بدان‏] مى‏‌نگرند.
وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّها لَكُمْ
وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ
وَ يُريدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ وَ يَقْطَعَ‏ دابِرَ الْكافِرينَ (۷)
و [به ياد آوريد] هنگامى را كه خدا يكى از دو دسته [كاروان تجارتى قريش يا سپاه ابوسفيان‏] را به شما وعده داد كه از آنِ شما باشد، و شما دوست داشتيد كه دسته بى‏‌سلاح براى شما باشد، و[لى‏] خدا مى‏‌خواست حقّ [=اسلام‏] را با كلمات خود ثابت، و كافران را ريشه‏‌كن كند.
لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَ يُبْطِلَ الْباطِلَ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ (۸)
تا حقّ را ثابت و باطل را نابود گرداند، هر چند بزهكاران خوش نداشته باشند.

دلنوشته

يُجادِلُونَكَ فِي الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَيَّنَ…
مجادله با حقیقت روشن
جدل بعد از اتمام حجت

این‌جا
دیگر حرف از نادانی نیست.
نورِ حقیقت
برای اهلِ حسد
کاملاً آشکار شده است.

راه را دیده‌اند،
نشانه را شناخته‌اند،
و حجّت
تمام شده.

اما درست
بعد از روشن‌شدن،
جدل شروع می‌شود.

نه برای کشف حقیقت،
برای تحریف آن.
نه برای فهم،
برای کتمان.

حق که می‌آید،
دلِ حسود
پس می‌کشد؛
انگار
به سمت مرگ رانده می‌شود
و دارد
با چشمِ باز
می‌بیند.

چرا؟
چون حق
همیشه
بر خلافِ تمنّاست.

خدا وعده می‌دهد…
اما دل
چیز دیگری می‌خواهد.

خدا
راهِ سخت‌تر را انتخاب می‌کند
تا حق
به کلماتش
استوار شود؛
اما دل
راهِ بی‌دردسر را دوست دارد.

و همین‌جاست
که جدل
از اعماق نَفْس
سر برمی‌آورد.

می‌گوید:
چرا این مسیر؟
چرا این تقدیر؟
چرا این‌قدر سخت؟
مگر نمی‌شد آسان‌تر؟

اما حقیقت
با تمنّا
مذاکره نمی‌کند.

خدا
می‌خواهد
حق
به پا بایستد؛
حتی اگر
دل‌های مجرم
کراهت داشته باشند.

حتی اگر
نَفْس
پس بزند،
اخم کند،
جدل کند.

خدایا…
وقتی حق
برایم روشن شد،
دلم را
در همان لحظه
نگه‌دار.

نگذار
بعد از تبیّن،
به تحریف پناه ببرم.
نگذار
بعد از وضوح،
به جدل بلغزم.

کمکم کن
وقتی حق
بر خلافِ میلِ من است،
من
بر خلافِ نَفْسِ خودم
بایستم.

چون می‌دانم
تو
حق را
حق می‌کنی
و باطل را
باطل؛
حتی اگر دلِ من
خوشش نیاید.

قَدْ جادَلْتَنا فَأَكْثَرْتَ جِدالَنا 

اهل حسادت، با کمال وقاحت به صاحب نورشون میگن:
واقعاً با ما جدال كردى و بسيار هم‏ جدال كردى!

[سورة هود (۱۱): الآيات ۳۲ الى ۳۵]
قالُوا يا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا فَأَكْثَرْتَ جِدالَنا 
فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ (۳۲)
گفتند:
«اى نوح، واقعاً با ما جدال كردى و بسيار [هم‏] جدال كردى.
پس اگر از راستگويانى آنچه را [از عذاب خدا] به ما وعده مى‏‌دهى براى ما بياور.»

دلنوشته

وقتی نور متهم به «زیادی گفتن» می‌شود
قَدْ جادَلْتَنا فَأَكْثَرْتَ جِدالَنا…

اینجا
دیگر جدل
از پرده بیرون می‌آید.

اهلِ حسادت
با کمالِ وقاحت
رو به صاحبِ نورشان می‌گویند:
خیلی حرف زدی…
زیادی گفتی…
بس است دیگر!

انگار
نور
متهم است
به اینکه چرا
دست از هدایت برنمی‌دارد.

نوح می‌گوید:
بیایید…
بفهمید…
برگردید…

اما آن‌ها می‌گویند:
بس کن!
این همه تذکر یعنی چه؟
این همه دعوت یعنی چه؟

و بعد
کار را به تهدید می‌کشانند:
اگر راست می‌گویی،
عذابت را بیاور!

یعنی:
ما دیگر
نه اصلاح می‌خواهیم،
نه تربیت،
نه مهلت.

جدلِ حسود
در آخرین مرحله
این‌گونه عریان می‌شود:
یا نور ساکت شود،
یا حقیقت
به زور
خاموش گردد.

چقدر تلخ است
وقتی دل
آن‌قدر در تمنّا فرو می‌رود
که
دعوت به نجات
را
«زیادی حرف‌زدن» می‌بیند.

وقتی
تذکرِ رحمت
می‌شود
آزار.

وقتی
صبرِ پیامبر
می‌شود
اتهام.

خدایا…
مرا به جایی نرسان
که
نورِ تو
برایم
تحمل‌ناپذیر شود.

نکند روزی
به‌جای گفتنِ «ایوالله»،
با زبانِ دل بگویم:
دیگر بس است…
زیادی گفتی…

دلم را
پیش از آنکه
به این وقاحت برسد،
بشکن
و نرم کن.

چون می‌دانم
وقتی دل
به این جمله برسد،
دیگر
جدل تمام شده نیست…
رحمت دارد تمام می‌شود.

مجادله ممدوح صاحبان نور با آل محمد ع در مورد تخفیف مجازات حسود گنهکار!
وقتی که به صاحبان نور هم تذکر داده می‌شود که در مورد اهل حسادتی که اشتباه مرگبار مرتکب شده‌اند، پادرمیانی نکنند!

[سورة هود (۱۱): الآيات ۶۹ الى ۷۶]
فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْراهِيمَ الرَّوْعُ وَ جاءَتْهُ الْبُشْرى يُجادِلُنا فِي قَوْمِ لُوطٍ (۷۴)
پس وقتى ترس ابراهيم زايل شد و مژده [فرزنددار شدن‏] به او رسيد،
در باره قوم لوط با ما [به قصد شفاعت‏] چون و چرا مى‏‌كرد.

دلنوشته

إِبْراهِيمَ … يُجادِلُنا فِي قَوْمِ لُوطٍ؛ مجادله‌ی رحمت
مجادله‌ی ممدوح؛ رحمت تا کجا؟

اینجا
قرآن
یک خطِ باریک اما حیاتی می‌کشد.

نه هر مجادله‌ای
مذموم است،
و نه هر سکوتی
اطاعت.

مجادله‌ی ممدوح
اینجاست.

وقتی صاحبِ نور،
نه برای توجیه گناه،
نه برای تثبیت تمنّا،
بلکه
از سرِ رحمت
لب به سخن می‌گشاید.

ابراهیم علیه‌السلام
وقتی ترس از دلش رفت
و بشارت رسید،
شروع به مجادله کرد…

اما با چه کسی؟
با خدا.

و درباره‌ی چه؟
نه درباره‌ی خودش،
بلکه
درباره‌ی قومِ لوط.

این مجادله
از جنسِ جدل‌های قبلی نیست.

نه مچ‌اندازی‌ست،
نه اعتراض،
نه تحریفِ حقیقت.

این‌جا
دلِ نورانی
می‌خواهد
اگر راهی هست،
اگر روزنه‌ای مانده،
اگر تخفیفی ممکن است،
درِ رحمت بسته نشود.

اما حتی این‌جا هم
حدّ دارد.

حتی به صاحبان نور
تذکر داده می‌شود:
این‌جا
جای پادرمیانی نیست.

چون بعضی خطاها
دیگر خطا نیستند؛
اشتباهِ مرگبارند.

حسدی که
به قتل نور برسد،
به نابودی حجّت برسد،
به اصرارِ آگاهانه برسد،
دیگر
محلِ تخفیف ندارد.

و این‌جاست
که می‌فهمیم:
مجادله‌ی ممدوح
هم
همیشه مجاز نیست.

حتی دلِ ابراهیمی
هم
جایی
باید بایستد.

خدایا…
به ما
فرقِ این دو را یاد بده.

یاد بده
کِی باید
از سرِ رحمت
سخن گفت،
و کِی باید
در برابرِ حکمِ حق
ساکت ایستاد.

نه مثل اهل حسد
که برای تثبیتِ گناه
جدل می‌کنند،
و نه چنان بی‌فهم
که
مرزِ رحمت و عدالت
را نشناسند.

دلمان را
به نوری بسپار
که
اگر سخن می‌گوید،
برای نجات است؛
و اگر سکوت می‌کند،
برای اطاعت.

وَ هُمْ يُجادِلُونَ فِي اللَّهِ 

در حالى كه آنان در بارۀ نور مخلوق خدا مجادله مى‌‏كنند!
اختلاف و جدال بر سر نور الولایة است!
گیر کار حسود با خدا، بر سر صاحبان نور است!
اختلاف حسود با خدا بر سر «آیاتی و رسلی» است!

[سورة الرعد (۱۳): الآيات ۱۲ الى ۱۵]
هُوَ الَّذِي يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ يُنْشِئُ السَّحابَ الثِّقالَ (۱۲)
اوست كسى كه برق را براى بيم و اميد به شما مى‌‏نماياند،
و ابرهاى گرانبار را پديدار مى‏‌كند.
وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلائِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ
وَ يُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَيُصِيبُ بِها مَنْ يَشاءُ 
وَ هُمْ يُجادِلُونَ فِي اللَّهِ 
وَ هُوَ شَدِيدُ الْمِحالِ (۱۳)
رعد، به حمد او، و فرشتگان [جملگى‏] از بيمش تسبيح مى‏‌گويند،
و صاعقه‌‏ها را فرو مى‏‌فرستند و با آنها هر كه را بخواهد، مورد اصابت قرار مى‌‏دهد،
در حالى كه آنان در باره خدا مجادله مى‌‏كنند،
و او سخت‌‏كيفر است.
لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَيْ‏ءٍ إِلاَّ كَباسِطِ كَفَّيْهِ إِلَى الْماءِ لِيَبْلُغَ فاهُ وَ ما هُوَ بِبالِغِهِ وَ ما دُعاءُ الْكافِرِينَ إِلاَّ فِي ضَلالٍ (۱۴)
دعوت حق براى اوست.
و كسانى كه [مشركان‏] جز او مى‏‌خوانند، هيچ جوابى به آنان نمى‌‏دهند،
مگر مانند كسى كه دو دستش را به سوى آب بگشايد تا [آب‏] به دهانش برسد،
در حالى كه [آب‏] به [دهان‏] او نخواهد رسيد،
و دعاى كافران جز بر هدر نباشد.
وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ ظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ (۱۵)
و هر كه در آسمانها و زمين است -خواه و ناخواه- با سايه‌‏هايشان،
بامدادان و شامگاهان، براى خدا سجده مى‏‌كنند.

دلنوشته

اختلاف بر سر نور؛ جدلِ دل‌ها
وَ هُمْ يُجادِلُونَ فِي اللَّهِ…

در حالی‌که
اصلِ نزاع
اصلاً با ذاتِ خدا نیست؛
با نورِ مخلوقِ خداست.

اختلاف
بر سرِ نورِ ولایت است.
گیرِ کارِ حسود
با خدا
از همین‌جا شروع می‌شود:
از صاحبانِ نور.

دعوا
بر سرِ «آیاتی و رسلی» است؛
بر سرِ این‌که
چه کسی
حق دارد
مسیرِ نور را نشان بدهد.

در همان لحظه‌ای
که برق
خوف و طمع را
در دل‌ها می‌اندازد؛
در همان وقتی
که ابرهای سنگین
بارشان را می‌بندند؛
در همان دم
که رعد
با تمامِ وجود
تسبیح می‌گوید؛
و فرشتگان
از هیبتِ حق
می‌لرزند…

عده‌ای
نشسته‌اند
و مجادله می‌کنند.

نه با پدیده‌ها،
نه با طبیعت؛
با خدا.

در حالی‌که
همان آسمان
سجده است؛
همان زمین
سجده است؛
همان سایه‌ها
صبح و شام
در سجده‌اند.

اما حسود
می‌خواهد
وسطِ این هم‌نواییِ عظیم،
دعوا راه بیندازد.

دعوتِ حق
واضح است؛
یک صدا دارد،
یک مسیر.

اما حسود
دست‌هایش را
به سمتِ آب دراز می‌کند
بی‌آنکه
آب
به دهانش برسد.

دعا می‌کند،
اما
در مسیرِ ضلالت.

چرا؟
چون
دعوتِ حق را
رها کرده
و دنبال
صدایی رفته
که
جوابی ندارد.

خدایا…
وقتی
تمامِ هستی
در سجده است،
مرا
جزو مجادله‌کنندگان
قرار نده.

دلم را
هم‌صدا کن
با رعد،
با ابر،
با سایه‌ها.

که بفهمم
نزاعِ حسد
هرچقدر هم
پر سر و صدا باشد،
در برابرِ سجده‌ی هستی
هیچ است.

و آخر
این فقط یک انتخاب است:
یا
همراهِ آسمان
سجده،
یا
کنارِ حسود
جدل.

اهل حسادت بدانند که روزی فرا خواهد رسید که می‌بایست از کارهایی که کرده‌اند و تهمت‌هایی که زده‌اند، دفاع کنند!

[سورة النحل (۱۶): الآيات ۱۱۱ الى ۱۱۵]
يَوْمَ تَأْتِي كُلُّ نَفْسٍ تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها 
وَ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (۱۱۱)
[ياد كن‏] روزى را كه هر كس مى‏‌آيد [و] از خود دفاع مى‌‏كند،
و هر كس به آنچه كرده، بى كم و كاست پاداش مى‌‏يابد و بر آنان ستم نمى‌‏رود.

دلنوشته

يَوْمَ تَأْتِي كُلُّ نَفْسٍ تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها…
وقتی دیگر کسی را نمی‌شود متهم کرد

پایانِ جدل؛ آغازِ حساب
هر نَفْس، روبه‌روی خودش

روزی می‌آید
که دیگر
نه یقه‌ای هست
برای گرفتن،
نه نوری
برای متهم‌کردن،
نه جمعی
برای پنهان‌شدن پشتِ آن.

هر نَفْس
تنها می‌آید.

همان نَفْسی
که در دنیا
به جدل عادت داشت؛
حالا
باید
از خودش دفاع کند.

دیگر نمی‌شود گفت:
او مقصر بود…
آیه تند بود…
نور سخت می‌گرفت…
من مظلوم بودم…

اینجا
هر حرفی
که زده‌ای،
هر تهمتی
که بسته‌ای،
هر نوری
که تحریف کرده‌ای،
جلوی خودت
می‌ایستد.

و هیچ‌چیز
گم نمی‌شود.

نه نیت‌ها،
نه کلمات،
نه کنایه‌ها،
نه جدل‌ها.

هر نَفْس
تمام و کمال
آنچه کاشته
درو می‌کند؛
نه ذره‌ای کم،
نه ذره‌ای زیاد.

و این‌بار
هیچ‌کس
ظلم نمی‌شود؛
چون
داور،
خودِ حقیقت است.

خدایا…
مرا به روزی نرسان
که تمام عمر
به‌جای اصلاح،
به دفاع
مشغول بوده باشم.

دلم را
اینجا
در دنیا
از جدل خالی کن،
تا آن‌روز
سبک بیایم.

کاری کن
امروز
به‌جای توجیه،
توبه کنم؛
به‌جای دفاع،
اصلاح شوم.

چون
آن‌جا
دیگر
هیچ جدلی
نجات‌بخش نیست؛
و تنها چیزی که می‌ماند
عملی است
که خودم
با دستِ خودم
ساخته‌ام.

وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ 

و با آنان به [شيوه‌‏اى‏] كه نيكوتر است مجادله نماى.
مجادلۀ ممدوح، یعنی با طناب نورانی، دست و پای حسد رو بستن!

[سورة النحل (۱۶): الآيات ۱۲۵ الى ۱۲۸]
ادْعُ إِلى‏ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ 
وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ 
إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ
وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ (۱۲۵)
با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن
و با آنان به [شيوه‌‏اى‏] كه نيكوتر است مجادله نماى.
در حقيقت، پروردگار تو به [حال‏] كسى كه از راه او منحرف شده داناتر،
و او به [حال‏] راه‏يافتگان [نيز] داناتر است.

دلنوشته

وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ…
جدلِ نیکو؛ راهِ بستنِ حسد
مجادله‌ی ممدوح؛ طنابِ نور برای مهارِ حسد

اینجا
قرآن
جدل را
نابود نمی‌کند؛
نجاتش می‌دهد.

می‌گوید:
همه‌ی جدل‌ها بد نیستند؛
بد، آن جدلی‌ست
که از حسد می‌آید
و می‌خواهد نور را زمین بزند.

اما
مجادله‌ی ممدوح
چیز دیگری‌ست.

مجادله‌ی ممدوح
یعنی
با طنابِ نورانی
دست و پایِ حسد را بستن.

نه با فریاد،
نه با تحقیر،
نه با مچ‌اندازی.

با حکمت.
با موعظه‌ی حسنه.
با نوری
که آرام
اما محکم
گره می‌زند.

این‌جا
جدل
دیگر دعوا نیست؛
درمان است.

طنابی‌ست
که نه برای خفه‌کردن،
بلکه برای
مهارِ سقوط
به‌کار می‌رود.

خدا می‌گوید:
تو دعوت کن…
راه را نشان بده…
و اگر لازم شد
مجادله کن؛
اما
به نیکوترین شیوه.

نه برای پیروزیِ خودت،
بلکه برای
خاموش‌کردنِ آتشِ حسد.

چون تو
قرار نیست
نتیجه را بسازی؛
تو فقط
وسیله‌ای
برای رساندنِ نور هستی.

خدا
خودش
داناتر است
به گمراه،
و داناتر است
به هدایت‌یافته.

تو
نه قاضی‌ای،
نه مأمورِ حذف؛
تو
طنابِ نور را
می‌اندازی
و دل‌ها را
به دستِ ربّ
می‌سپاری.

خدایا…
به ما
این نوع جدل را یاد بده.

جدلی
که
حسد را زمین‌گیر کند،
نه انسان را.

جدلی
که
نور را بالا ببرد،
نه نَفْس را.

و دلمان را
از آن‌جا
به این‌جا
برساند:
از جدلِ برای غلبه،
به
مجادله‌ی برای هدایت.

وَ كانَ الْإِنْسانُ أَكْثَرَ شَيْ‏ءٍ جَدَلاً

و[لى‏] انسان بيش از هر چيز سَرِ جدال دارد!
با چه چیزی سرِ جدال دارد؟

با نور! با صاحبان نور! با تقدیرات نورانی خود!
چرا سرِ جدال دارد؟
چه چیزی هست که نمیذاره باور کنه که قلبش نیاز به این نور داره تا درمان بشه؟
بیماری بدخیم حسادت و شک و باور نداشتن نور خود!
چرا؟ چون اینها نورشونو دیدند و ازش بریدند! «جرم»
حالا چرا اینقدر در مجادله، تلاش و اصرار دارند؟
چون میخوان نور حقیقت رو ابطال کنند!
اما خدا کار خودشو میکنه و کار خودشو هم خوب بلده!

[سورة الكهف (۱۸): الآيات ۵۳ الى ۵۶]
وَ رَأى الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُواقِعُوها وَ لَمْ يَجِدُوا عَنْها مَصْرِفاً (۵۳)
و گناهكاران آتش [دوزخ‏] را مى‏‌بينند و درمى‏‌يابند كه در آن خواهند افتاد، و از آن راه گريزى نيابند.
وَ لَقَدْ صَرَفْنا فِي هذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ
وَ كانَ الْإِنْسانُ أَكْثَرَ شَيْ‏ءٍ جَدَلاً (۵۴)
و به راستى در اين قرآن، براى مردم از هر گونه مَثَلى آورديم،
و[لى‏] انسان بيش از هر چيز سَرِ جدال دارد.
وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى‏ وَ يَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ 
إِلاَّ أَنْ تَأْتِيَهُمْ سُنَّةُ الْأَوَّلِينَ أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذابُ قُبُلاً (۵۵)
و چيزى مانع مردم نشد از اينكه وقتى هدايت به سويشان آمد ايمان بياورند،
و از پروردگارشان آمرزش بخواهند،
جز اينكه [مستحق شوند] تا سنت [خدا در مورد عذاب‏] پيشينيان، در باره آنان [نيز] به كار رود،
يا عذاب رويارويشان بيايد.
وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلاَّ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ
وَ يُجادِلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالْباطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ 
وَ اتَّخَذُوا آياتِي وَ ما أُنْذِرُوا هُزُواً (۵۶)
و پيامبران [خود] را جز بشارت‏‌دهنده و بيم‏‌رسان گسيل نمى‏‌داريم،
و كسانى كه كافر شده‌‏اند، به باطل مجادله مى‌‏كنند تا به وسيله آن، حق را پايمال گردانند،
و نشانه‌‏هاى من و آنچه را [بدان‏] بيم داده شده‏‌اند به ريشخند گرفتند.

دلنوشته

وَ كانَ الْإِنْسانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلًا…
جدلِ انسان با نور

قرآن
یک تشخیص صریح می‌دهد:
انسان
بیش از هر چیز
سرِ جدال دارد.

اما با چه چیزی؟
نه با جهل…
نه با فقر…
نه با ندانستن…

با نور.

با صاحبانِ نور.
با تقدیراتِ نورانیِ خودش.

جدل می‌کند
چون نمی‌خواهد بپذیرد
که قلبش
بیمار است
و این نور
داروی اوست.

بیماری‌اش چیست؟
حسادت.
شک.
و بدتر از همه:
باور نداشتنِ نورِ خودش.

این‌ها
نور را دیده‌اند…
اما
از آن بریده‌اند.

و همین
جرم است.

جرمی که
آدم را
به جدل می‌کشاند.

پس چرا این‌قدر
اصرار دارند؟
چرا این‌همه
انرژی صرف می‌کنند؟
چرا
دست‌بردار نیستند؟

چون
می‌خواهند
نورِ حقیقت را
ابطال کنند.

نه اینکه خودشان
نجات پیدا کنند؛
می‌خواهند
نور را
بی‌اثر نشان دهند
تا عذاب وجدان
ساکت شود.

اما
خدا
کارِ خودش را می‌کند؛
و کارش را
خوب بلد است.

آتش را می‌بینند…
و می‌فهمند
راه گریزی نیست.

قرآن
مثال می‌زند،
توضیح می‌دهد،
مسیر را نشان می‌دهد…
اما انسان
باز هم
جدل را انتخاب می‌کند.

نه چون راه روشن نیست؛
چون توبه نمی‌خواهد.

چون نمی‌خواهد
بپذیرد
و برگردد.

پیامبران آمده‌اند
نه برای دعوا،
نه برای تحقیر،
بلکه
برای بشارت و انذار.

اما اهل جدل
با باطل مجادله می‌کنند
تا
حق را
زمین بزنند.

و آخرِ کار،
آیات
و هشدارها
می‌شود
مسخره.

خدایا…
این آیه
آینه است.

نکند
من هم
جایی از دلم
به‌جای ایمان،
جدل را انتخاب کرده باشم.

نکند
به‌جای استغفار،
به‌جای برگشت،
دارم
حق را
با زبانِ باطل
می‌کوبم.

دلم را
از این نقطه نجات بده؛
از جایی که
انسان
به‌جای درمان،
به‌جای سجده،
به‌جای توبه…

به جدل پناه می‌برد.

چون می‌دانم
اگر نور را
ابطال نکنم،
نور
مرا
نجات می‌دهد.

حسود با چه دانشی جرات پیدا کرده که با خدای خودش مجادله کنه؟!

[سورة الحج (۲۲): الآيات ۱ الى ۵]
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطانٍ مَرِيدٍ (۳)
و برخى از مردم در باره خدا بدون هيچ علمى مجادله مى‏‌كنند
و از هر شيطان سركشى پيروى مى‌‏نمايند.
كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ يُضِلُّهُ وَ يَهْدِيهِ إِلى‏ عَذابِ السَّعِيرِ (۴)
بر [شيطان‏] مقرر شده است كه هر كس او را به دوستى گيرد،
قطعاً او وى را گمراه مى‌‏سازد و به عذاب آتشش مى‌‏كشاند.

[سورة الحج (۲۲): الآيات ۶ الى ۱۰]
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ (۸)
و از [ميان‏] مردم كسى است كه در باره خدا بدون هيچ دانش و بى‏‌هيچ رهنمود و كتاب روشنى به مجادله مى‏‌پردازد،

دلنوشته

يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ
جرأتِ کور؛ جدلِ بی‌علم با خدا

حسود
با کدام دانش
جرأت پیدا کرده
که با خدای خودش
مجادله کند؟!

نه علم دارد…
نه هدایت…
نه کتابِ روشن…

اما صدا بلند است.
لحن مطمئن است.
ادعا پررنگ است.

قرآن پرده را کنار می‌زند:
برخی
در باره‌ی خدا
مجادله می‌کنند
بی‌هیچ علمی.

نه از فهم،
بلکه از پیروی.

پیروی از چه؟
از هر شیطانِ سرکش.

یعنی جدلِ حسود
از مغزِ دانا نمی‌آید؛
از دلی می‌آید
که
زمامش را
به وسوسه داده است.

و قانونِ این ولایت
از پیش نوشته شده:
هر که
شیطان را
ولیّ خود گرفت،
او
گمراهش می‌کند
و دستش را
می‌گیرد
به سمتِ آتش.

چقدر این جمله
تلخ و دقیق است…

جدلِ بی‌علم
نشانه‌ی جرأت نیست؛
نشانه‌ی بی‌پناهی است.

نه هُدی هست،
نه نور،
نه کتابی که راه را نشان بدهد؛
فقط
میلِ اثباتِ خود
و انکارِ حق.

و چه خطرناک است
این نوع جدل…

نه سؤالِ صادقانه است،
نه جست‌وجوی حقیقت؛
یک لجاجتِ مسلح
به زبان.

خدایا…
مرا
از آن جسارتِ کور
پناه بده.

جسارتی
که
بی‌علم
با تو حرف می‌زند،
و بی‌هدایت
راه می‌رود.

دلم را
به جایی برسان
که
اگر ندانستم،
ساکت شوم؛
اگر نفهمیدم،
دنبال نور بگردم؛
نه اینکه
به نامِ فکر،
به نامِ آزادی،
به نامِ تحلیل…

با تو
مجادله کنم.

چون فهمیده‌ام
جدلِ بی‌علم
همیشه
دستِ شیطان را
بالا می‌برد؛
و نور
فقط در دلِ متواضع
جا می‌گیرد.

وَ إِنْ جادَلُوكَ فَقُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَعْمَلُونَ

[سورة الحج (۲۲): الآيات ۶۶ الى ۷۰]
وَ هُوَ الَّذِي أَحْياكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ
إِنَّ الْإِنْسانَ لَكَفُورٌ (۶۶)
و اوست كه شما را زندگى بخشيد، سپس شما را مى‌‏ميراند، و باز زندگى [نو] مى دهد.
حقا كه انسان سخت ناسپاس است.
لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً هُمْ ناسِكُوهُ 
فَلا يُنازِعُنَّكَ فِي الْأَمْرِ 
وَ ادْعُ إِلى‏ رَبِّكَ إِنَّكَ لَعَلى‏ هُدىً مُسْتَقِيمٍ (۶۷)
براى هر امتى مناسكى قرار داديم كه آنها بدان عمل مى‌‏كنند،
پس نبايد در اين امر با تو به ستيزه برخيزند،
به راه پروردگارت دعوت كن، زيرا تو بر راهى راست قرار دارى.
وَ إِنْ جادَلُوكَ فَقُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَعْمَلُونَ (۶۸)
و اگر با تو مجادله كردند، بگو: «خدا به آنچه مى‌‏كنيد داناتر است.»
اللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ (۶۹)
خدا روز قيامت در مورد آنچه با يكديگر در آن اختلاف مى‏‌كرديد، داورى خواهد كرد.
أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماءِ وَ الْأَرْضِ
إِنَّ ذلِكَ فِي كِتابٍ إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ (۷۰)
آيا ندانسته‌‏اى كه خداوند آنچه را در آسمان و زمين است مى‏‌داند؟
اينها [همه‏] در كتابى [مندرج‏] است. قطعاً اين بر خدا آسان است.

دلنوشته

وَ إِنْ جادَلُوكَ فَقُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَعْمَلُونَ…
وقتی جدل را به خدا می‌سپاری

اینجا
قرآن
به صاحبِ نور
نفسِ راحت می‌دهد.

می‌گوید:
اگر باز هم
جدل کردند،
اگر دست‌بردار نبودند،
اگر زبان‌شان
از لجاجت خسته نشد…

تو
واردِ میدانِ کشمکش نشو.

نگو من ثابت می‌کنم.
نگو من قانع‌شان می‌کنم.
نگو من پیروز می‌شوم.

فقط بگو:
خدا داناتر است به آنچه می‌کنید.

یعنی:
من کاره‌ای نیستم.
من مأمورِ جدل نیستم.
من مأمورِ دعوت‌ام.

تو دعوتت را بکن؛
راه را نشان بده؛
و بعد
قضاوت را
به خدا بسپار.

چون اوست
که حیات می‌دهد،
می‌میراند،
و دوباره زنده می‌کند؛
و انسان
با همه‌ی این‌ها
باز هم
ناسپاس است.

برای هر امتی
راهی هست،
مناسکی هست،
مسیر مشخص است.

پس چرا
این‌همه
نزاع؟

چرا
این‌همه
جدل؟

نور
راهِ مستقیم است؛
نیازی به اثباتِ شتاب‌زده ندارد.
نور، با آرامش ایستاده است؛
نه برای نزاع آمده، نه برای اثباتِ خود.
نور، مأمورِ دعوت است؛ نه مأمورِ جدل.

اگر جدل کردند،
اگر اختلاف ساختند،
اگر غوغا کردند…

بدان
که داوری
جای دیگری است.

روزِ قیامت.

آنجا
نه صدا بلند است،
نه زبان تیز،
نه جدل کار می‌کند.

آنجا
فقط
علمِ خداست
و آنچه در کتاب ثبت شده.

خدایا…
به ما یاد بده
کِی
باید سخن بگوییم
و کِی
باید سکوت کنیم.

یاد بده
همه‌چیز
با بحث حل نمی‌شود.

گاهی
بزرگ‌ترین حکمت
این است که
نور
آرام بایستد
و بگوید:

خدا داناتر است…

و دل
از جدل
آزاد شود.

وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلاَّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ
مجادلۀ ممدوح فقط برای حسودی که هنوز اشتباه مرگبار رو مرتکب نشده!

[سورة العنكبوت (۲۹): الآيات ۴۶ الى ۵۰]
وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلاَّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ
وَ قُولُوا آمَنَّا بِالَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ إِلهُنا وَ إِلهُكُمْ واحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (۴۶)
و با اهل كتاب، جز به [شيوه‌‏اى‏] كه بهتر است، مجادله مكنيد -مگر [با] كسانى از آنان كه ستم كرده‌‏اند- و بگوييد: «به آنچه به سوى ما نازل شده و [آنچه‏] به سوى شما نازل گرديده، ايمان آورديم؛
و خداى ما و خداى شما يكى است و ما تسليم اوييم.»
وَ كَذلِكَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ 
فَالَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يُؤْمِنُونَ بِهِ
وَ مِنْ هؤُلاءِ مَنْ يُؤْمِنُ بِهِ
وَ ما يَجْحَدُ بِآياتِنا إِلاَّ الْكافِرُونَ (۴۷)
و همچنين ما قرآن را بر تو نازل كرديم.
پس آنان كه بديشان كتاب داده‌‏ايم بدان ايمان مى‌‏آورند،
و از ميان اينان كسانى‌‏اند كه به آن مى‌‏گروند،
و جز كافران [كسى‏] آيات ما را انكار نمى‌‏كند.
وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لارْتابَ الْمُبْطِلُونَ (۴۸)
و تو هيچ كتابى را پيش از اين نمى‌‏خواندى و با دست [راست‏] خود [كتابى‏] نمى‌‏نوشتى،
و گر نه باطل‏‌انديشان قطعاً به شك مى‏‌افتادند.
بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ 
وَ ما يَجْحَدُ بِآياتِنا إِلاَّ الظَّالِمُونَ (۴۹)
بلكه [قرآن‏] آياتى روشن در سينه‌‏هاى كسانى است كه علم [الهى‏] يافته‌‏اند،
و جز ستمگران منكر آيات ما نمى‌‏شوند.
وَ قالُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آياتٌ مِنْ رَبِّهِ 
قُلْ إِنَّمَا الْآياتُ عِنْدَ اللَّهِ وَ إِنَّما أَنَا نَذِيرٌ مُبِينٌ (۵۰)
و گفتند: «چرا بر او از جانب پروردگارش نشانه‌‏هايى [معجزه‏‌آسا] نازل نشده است؟»
بگو: «آن نشانه‌‏ها پيش خداست، و من تنها هشداردهنده‌‏اى آشكارم.»

دلنوشته

وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ…
مجادله فقط برای دلِ قابلِ بازگشت

اینجا
قرآن
یک خطِ روشن می‌کشد.

می‌گوید:
مجادله‌ی ممدوح
فقط برای کسی‌ست
که هنوز
به نقطه‌ی ظلمِ تثبیت‌شده نرسیده است.

یعنی هنوز
درِ برگشت باز است.
یعنی هنوز
حسد
به «اشتباهِ مرگبار» تبدیل نشده.

برای چنین دلی
می‌شود
با احسنِ روش‌ها سخن گفت؛
با ادب،
با احترام،
با یادآوریِ مشترکات.

می‌شود گفت:
خدای ما و خدای شما یکی‌ست.
دعوا بر سر خدا نیست؛
دعوا
بر سر تسلیم است.

اما آن‌جا که
حسد
لباسِ ظلم پوشید،
آن‌جا که
انکار
آگاهانه شد،
آن‌جا که
نور
به عمد
پس زده شد…

دیگر
مجادله
ثمر ندارد.

چون قرآن
آیه‌های روشن است
در سینه‌ی اهلِ علم؛
و انکار
کارِ ظالم است،
نه نادان.

پس فرق دارد
بین کسی که
سؤال دارد
و کسی که
بهانه می‌سازد.

فرق دارد
بین دلِ جوینده
و نَفْسِ لجوج.

یکی
با «احسن»
بیدار می‌شود؛
دیگری
حتی با آیه‌ی روشن
بهانه‌ی تازه می‌خواهد:
چرا نشانه‌ی دیگری نازل نشد؟
چرا این کافی نیست؟

و پاسخ
آرام اما قاطع است:
آیات
دستِ خداست؛
من
فقط هشداردهنده‌ام.

یعنی:
نور
خودش را
خرجِ نمایش
نمی‌کند.

خدایا…
به ما
بصیرت بده
که بدانیم
کِی
باید
با احسن
سخن گفت،
و کِی
باید
سکوت کرد.

نه آن‌قدر
ساده
که
ظلم را
با مهربانی
تأیید کنیم،
و نه آن‌قدر
سخت
که
راهِ هدایت
را
بر دل‌های هنوز قابلِ برگشت
ببندیم.

دلِ ما را
در این مرزِ دقیق
نگه‌دار؛
جایی میان
رحمت
و
حکم.

[سورة لقمان (۳۱): الآيات ۱۶ الى ۲۰]
أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ
وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً 
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ (۲۰)
آيا ندانسته‏‌ايد كه خدا آنچه را كه در آسمانها و آنچه را كه در زمين است، مسخّر شما ساخته
و نعمتهاى ظاهر و باطن خود را بر شما تمام كرده است؟
و برخى از مردم در باره خدا بى‏[آنكه‏] دانش و رهنمود و كتابى روشن [داشته باشند] به مجادله برمى‌‏خيزند.

دلنوشته

نعمت دید، جدل کرد

آیا نمی‌بینید؟
واقعاً
نمی‌بینید؟…

خدا
همه‌چیز را
مسخّر کرده است؛
آنچه در آسمان است
و آنچه در زمین است.

نه فقط
برای زنده‌ماندن،
برای رشدکردن.

و نعمت‌هایش را
کامل کرده؛
نه نصفه،
نه حداقلی.

نعمت‌های آشکار
و نعمت‌های پنهان.

آنچه می‌بینی
و آنچه
درونِ تو
بی‌صدا
کار می‌کند.

قلب…
عقل…
فرصت…
هشدار…
نور…

اما
با همه‌ی این‌ها
باز
عده‌ای
مجادله می‌کنند.

نه با علم،
نه با هدایت،
نه با کتابِ روشن.

فقط
با ناسپاسی.

چه تناقض تلخی…
وسطِ این همه نعمت،
وسطِ این همه تسخیر،
وسطِ این همه لطفِ پیدا و پنهان،

باز
انسان
به‌جای شکر،
به‌جای سجده،
به‌جای تسلیم،

جدل را انتخاب می‌کند.

انگار
نعمت‌ها را می‌بیند
اما
صاحبِ نعمت را
نمی‌خواهد ببیند.

یا بدتر…
می‌بیند،
اما
حاضر نیست
بپذیرد.

خدایا…
شرمنده‌ایم
اگر
وسطِ این همه نعمت،
زبان‌مان
به جدل باز شده.

اگر
به‌جای شکر
پرسشِ معترضانه داشتیم،
و به‌جای تسلیم
چانه زدیم.

دلمان را
به جایی برسان
که
نعمت
ما را
به سکوتِ مؤدبانه برساند؛
به فهم،
به ادب،
به سجده.

نه به جدل.

چون
کسی که
نعمت را می‌بیند
و باز
بی‌علم و بی‌هدایت
مجادله می‌کند،
در حقیقت
نه با خدا،
بلکه
با خودش
در جنگ است.

ما يُجادِلُ فِي آياتِ اللَّهِ إِلاَّ الَّذِينَ كَفَرُوا

فقط اهل حسادت‌اند که با خدا جرّ و بحث میکنند!

[سورة غافر (۴۰): الآيات ۱ الى ۵]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏
به نام خداوند رحمتگر مهربان‏
حم (۱)
حاء، ميم.
تَنْزِيلُ الْكِتابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ (۲)
فروفرستادن اين كتاب، از جانب خداى ارجمند داناست،
غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ شَدِيدِ الْعِقابِ ذِي الطَّوْلِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ (۳)
[كه‏] گناه‏‌بخش و توبه‌‏پذير [و] سخت‌‏كيفر [و] فراخ‏‌نعمت است.
خدايى جز او نيست. بازگشت به سوى اوست.
ما يُجادِلُ فِي آياتِ اللَّهِ إِلاَّ الَّذِينَ كَفَرُوا
فَلا يَغْرُرْكَ تَقَلُّبُهُمْ فِي الْبِلادِ (۴)
جز آنهايى كه كفر ورزيدند [كسى‏] در آيات خدا ستيزه نمى‌‏كند،
پس رفت و آمدشان در شهرها تو را دستخوش فريب نگرداند.
كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ الْأَحْزابُ مِنْ بَعْدِهِمْ
وَ هَمَّتْ كُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِيَأْخُذُوهُ 
وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ 
فَأَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كانَ عِقابِ (۵)
پيش از اينان قوم نوح، و بعد از آنان دسته‌‏هاى مخالف [ديگر] به تكذيب پرداختند،
و هر امّتى آهنگ فرستاده خود را كردند تا او را بگيرند،
و به [وسيله‏] باطل جدال نمودند تا حقيقت را با آن پايمال كنند.
پس آنان را فرو گرفتم؛ آيا چگونه بود كيفر من؟

دلنوشته

ما يُجادِلُ في آياتِ اللَّهِ إِلَّا الَّذينَ كَفَرُوا…
جدل با آیات؛ نشانۀ بریدن از نور

قرآن
دیگر تعارف نمی‌کند.

می‌گوید:
فقط همین‌ها
با آیات خدا
جرّ و بحث می‌کنند.

نه اهلِ سؤال،
نه اهلِ فهم،
نه اهلِ درد…

اهلِ حسادت.

آن‌ها که
نور را دیده‌اند
و نپذیرفته‌اند.

آن‌ها که
به‌جای توبه،
به‌جای برگشت،
به‌جای اصلاح،

جدل را انتخاب کرده‌اند.

و چه آغازی دارد این سوره…
با نامِ خدایی که:
غافرِ ذنب است،
قابلِ توبه است،
اما
شدیدُ العقاب هم هست.

یعنی:
درِ رحمت باز است،
اما
برای همیشه نه.

و هشدار می‌دهد:
مبادا
رفت‌وآمدشان،
ظاهرِ موفق‌شان،
قدرت و جولان‌شان
تو را فریب بدهد.

این‌ها
قصه‌ی تازه‌ای نیستند.

پیش از آن‌ها
قومِ نوح بودند،
و پس از آن‌ها
احزابِ دیگر.

همه
یک کار کردند:
با باطل
مجادله کردند
تا حق را زمین بزنند.

نه اینکه حق را نفهمیده باشند؛
بلکه
می‌خواستند
حق
دیگر اثر نداشته باشد.

و نتیجه؟
خدا می‌گوید:
فَأَخَذْتُهُمْ…

من گرفتم‌شان.

نه با شتاب،
نه با ظلم،
بلکه
بعد از اتمامِ حجت.

خدایا…
این آیات
آخرین زنگ است.

اگر جایی
در دلِ ما
جدل
جای توبه را گرفته،
اگر به‌جای برگشت
داریم
باطل را
لباسِ استدلال می‌پوشانیم،

همان‌جا
نگه‌مان دار.

دلمان را
از صفِ مجادله‌کنندگان
بیرون بکش
و در صفِ
توبه‌کنندگان
قرار بده.

چون
می‌دانیم:
جدل با آیات
نشانه‌ی دانایی نیست؛
نشانه‌ی بریده‌شدن از نور است.

و تنها راهِ نجات
هنوز همان است:
بازگشت…
پیش از آنکه
نوبتِ «فَأَخَذْتُهُمْ» برسد.

[سورة غافر (۴۰): الآيات ۳۱ الى ۳۵]
الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطانٍ أَتاهُمْ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ الَّذِينَ آمَنُوا 
كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ (۳۵)
كسانى كه درباره آيات خدا -بدون حجّتى كه براى آنان آمده باشد- مجادله مى‏‌كنند،
[اين ستيزه‏] در نزد خدا و نزد كسانى كه ايمان آورده‌‏اند [مايه‏] عداوت بزرگى است.
اين گونه، خدا بر دل هر متكبّر و زورگويى مُهر مى‌‏نهد.

دلنوشته

كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ؛ از مجادله تا مُهر بر قلبِ متکبّر

اینجا
دیگر مسئله
سوء‌تفاهم نیست…
نقصِ استدلال هم نیست.

قرآن می‌گوید:
کسانی که
بی‌هیچ سلطان، بی‌هیچ حجت
با آیات خدا
مجادله می‌کنند،

کارشان
فقط خطا نیست؛
مَقت است.

مَقت…
یعنی
نفرتِ عمیق،
انزجارِ آگاهانه،
بیزاریِ برخاسته
از لجاجت.

نه فقط
نزد خدا،
بلکه
نزد دل‌های مؤمن.

چرا؟
چون این جدل
دیگر از جنسِ سؤال نیست؛
از جنسِ تکبّر است.

از جایی می‌آید
که نَفْس
خودش را
بزرگ‌تر از نور می‌بیند.

و این‌جاست
که خطر
به اوج می‌رسد…

قرآن نمی‌گوید:
دلشان تیره شد.
نمی‌گوید:
دلشان سخت شد.

می‌گوید:
مُهر خورد.

یعنی دیگر
مسئله فقط
ندانستن نیست؛
نخواستن است.

دلِ متکبّرِ جبّار
دیگر
نه می‌شنود،
نه می‌فهمد،
نه برمی‌گردد.

نه چون راه نیست،
بلکه
چون دل
درِ خودش را
از داخل
قفل کرده.

خدایا…
این آیه
ترسناک است.

نه از عذاب،
از این‌که
روزی
جدلِ من
به تکبّر برسد
و تکبّر
به مُهر.

مرا
پیش از آنکه
به این نقطه برسم،
بشکن…
نرم کن…
برگردان.

دلم را
از جدل
به خشوع ببر،
از اثباتِ خود
به تسلیمِ حق.

چون فهمیده‌ام
بدترین پایان
نه گمراهی است،
نه سقوط…

مُهر خوردنِ قلب است.

[سورة غافر (۴۰): الآيات ۵۶ الى ۶۰]
إِنَّ الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطانٍ أَتاهُمْ إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلاَّ كِبْرٌ ما هُمْ بِبالِغِيهِ 
فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ (۵۶)
در حقيقت، آنان كه درباره نشانه‏‌هاى خدا -بى‌‏آنكه حجّتى برايشان آمده باشد- به مجادله برمى‌‏خيزند در دلهايشان جز بزرگنمايى نيست [و] آنان به آن [بزرگى كه آرزويش را دارند] نخواهند رسيد.
پس به خدا پناه جوى، زيرا او خود شنواى بيناست.

دلنوشته

إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلَّا كِبْرٌ
ریشه‌ی جدل: کِبر

اینجا
قرآن
قاطعانه صادق است.

می‌گوید:
ریشه‌ی این همه جدل
نه علم است،
نه دغدغه‌ی حقیقت،
نه حتی شبهه…

کِبر است.

در سینه‌هایشان
چیزی نیست
جز یک بادِ بزرگ‌نمایی.

می‌خواهند
بزرگ دیده شوند،
برتر باشند،
حق را
از موضعِ بالا
داوری کنند.

اما قرآن
خیالشان را راحت می‌کند:
به آن بزرگی نخواهند رسید.

نه به آن جایگاهی
که در سر می‌پرورانند،
نه به آن اقتداری
که خیال می‌کنند
با جدل به دست می‌آید.

جدل
قرار نیست
آدم را بالا ببرد؛
قرار است
کِبر را
لو بدهد.

و این‌جاست
که خطاب
دیگر به اهل جدل نیست؛
به اهل نور است.

می‌گوید:
پناه ببر.

نه بحث کن،
نه مقابله،
نه توضیح اضافه.

پناه ببر
به خدایی
که سَمیع است
و بَصیر.

یعنی:
او
هم حرف‌ها را می‌شنود،
هم نیت‌ها را می‌بیند.

تو
قرار نیست
کِبرِ کسی را
درمان کنی؛
قرار نیست
با جدل
بادِ درونِ دل‌ها را
بترکانی.

فقط
خودت را
حفظ کن.

خدایا…
اگر جایی
جدلِ دیگران
خواست
کِبر را
به دلِ ما هم
تزریق کند،
همان‌جا
به تو پناه می‌آوریم.

دلمان را
از این آلودگی
نگه‌دار.

کمکمان کن
بزرگی را
در سکوتِ مطمئن
پیدا کنیم،
نه در جدلِ پرصدا.

چون حالا فهمیده‌ایم:
آن‌چه
سینه‌ها را
پر کرده،
اگر نور نباشد،
حتماً
کِبر است؛
و علاجِ کِبر
بحث نیست…

پناه است.

[سورة غافر (۴۰): الآيات ۶۶ الى ۷۰]
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ أَنَّى يُصْرَفُونَ (۶۹)
آيا كسانى را كه در [ابطال‏] آيات خدا مجادله مى‌‏كنند نديده‏‌اى [كه‏] تا كجا [از حقيقت‏] انحراف حاصل كرده‏‌اند؟

دلنوشته

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ أَنَّى يُصْرَفُونَ…
سرانجامِ جدل: انصراف از حق

آیا نمی‌بینی؟
واقعاً
نمی‌بینی
به کجا کشیده می‌شوند؟

جدل
بی‌هزینه نیست.

کسی که
با آیات خدا
برای ابطال
مجادله می‌کند،
کم‌کم
از مسیر
منصرف می‌شود.

نه ناگهانی،
نه با یک سقوطِ بلند؛
آرام…
لغزنده…
بی‌صدا.

اول
حقیقت را
دور می‌زند،
بعد
از آن فاصله می‌گیرد،
و آخر
دیگر
راه را
نمی‌شناسد.

این انصراف
تصادفی نیست؛
نتیجه‌ی انتخاب است.

کسی که
نور را
به میدانِ جدل می‌کشد،
خودش
از نور
کنار می‌رود.

نه اینکه
حق ناپدید شود؛
او
از حق منصرف می‌شود.

و چه هشدارِ عجیبی‌ست این آیه…
به‌جای تهدید،
می‌پرسد:
نمی‌بینی
چه بر سرشان آمده؟

انگار
سرنوشتِ اهل جدل
از قبل
جلوی چشم است.

خدایا…
نکند
ما هم
در جایی از دل،
به‌جای پذیرش،
راهِ جدل را انتخاب کرده باشیم
و آرام‌آرام
از حقیقت
منصرف شده باشیم.

قبل از آنکه
این انصراف
عادت شود،
قبل از آنکه
دورشدن
طبیعی جلوه کند،

دستِ دلمان را بگیر
و برگردان.

چون حالا فهمیده‌ایم:
بدترین نتیجه‌ی جدل
نه شکست در بحث است،
نه خاموش‌شدنِ زبان…

منصرف‌شدن از حق است.

[سورة الشورى (۴۲): الآيات ۳۱ الى ۳۵]
وَ يَعْلَمَ الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِنا ما لَهُمْ مِنْ مَحِيصٍ (۳۵)
و [تا] آنان كه در آيات ما مجادله مى‌‏كنند، بدانند كه ايشان را [روىِ‏] گريزى نيست.

دلنوشته

وَ يَعْلَمَ الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِنا ما لَهُمْ مِنْ مَحِيصٍ…
بن‌بستِ مجادله

بالاخره
روزی می‌رسد
که دانستن
اجباری می‌شود.

نه از راهِ فهم،
نه از راهِ پذیرش،
بلکه
از راهِ بن‌بست.

کسانی که
در آیات خدا
مجادله می‌کردند،
حالا
می‌فهمند
که
راهِ گریزی نیست.

نه پیچِ فرعی،
نه توجیهِ تازه،
نه جدلِ جدید.

همه‌ی راه‌هایی
که با زبان
باز می‌کردند،
اینجا
بسته است.

نه می‌شود
انکار کرد،
نه می‌شود
دور زد،
نه می‌شود
از زیر بار
در رفت.

این‌جا
حقیقت
روبرو ایستاده
و دیگر
به بحث
نیازی ندارد.

خدایا…
این آیه
خیلی سنگین است.

نه به‌خاطر
تهدیدش،
به‌خاطر
قطعیتش.

این‌که
روزی
همه‌ی جدل‌ها
به یک جمله ختم می‌شود:
محیص نیست.

و کاش
قبل از رسیدن
به این دانستنِ تلخ،
خودمان
راهِ بازگشت را
انتخاب کنیم.

کاش
پیش از آنکه
بن‌بست
ما را متوقف کند،
توبه
ما را برگرداند.

دلمان را
به جایی برسان
که
به‌جای امتحان‌کردنِ همه‌ی راه‌ها،
به‌جای
دورزدنِ نور،
همان اول
تسلیم شویم.

چون حالا
فهمیده‌ایم:
جدل
آخرش
به دانستنِ بی‌فرار
می‌رسد؛
و نجات
فقط
در بازگشتِ زودهنگام است.

[سورة الزخرف (۴۳): الآيات ۵۵ الى ۶۰]
وَ قالُوا أَ آلِهَتُنا خَيْرٌ أَمْ هُوَ 
ما ضَرَبُوهُ لَكَ إِلاَّ جَدَلاً
بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ (۵۸)
و گفتند:
«آيا معبودان ما بهترند يا او؟»
آن [مثال‏] را جز از راه جدل براى تو نزدند،
بلكه آنان مردمى جدل‌‏پيشه‏‌اند.

دلنوشته

ما ضَرَبُوهُ لَكَ إِلَّا جَدَلًا…
سؤال برای جدل، نه برای فهم

می‌گویند:
کدام بهتر است؟
معبودهای ما
یا او؟

اما قرآن
نقاب را برمی‌دارد:
این سؤال
برای فهمیدن نیست.

برای جدل است.

نه دنبالِ پاسخ‌اند،
نه تشنه‌ی حقیقت؛
فقط می‌خواهند
دعوا را زنده نگه دارند.

چون اگر سؤال
واقعی بود،
دل
آماده‌ی تغییر می‌شد.

اما این‌ها
قومِ خصومت‌اند؛
نه اهلِ جست‌وجو.

سؤالشان
پل نیست،
دیوار است.

پل اگر باشد،
آدم را
به نور می‌رساند؛
اما دیوار
فقط
نور را
برمی‌گرداند.

اینجا
دیگر حتی
باطل هم
بهانه نیست؛
مقایسه بهانه است.

می‌خواهند
حق را
در زمینِ خودشان
بکشانند،
تا
از موضعِ تمنّا
قضاوتش کنند.

و این
آخرین شکلِ جدل است:
وقتی
حقیقت را
به میدانِ مسابقه می‌آوری
تا
بی‌اثرَش کنی.

خدایا…
اگر روزی
سؤالِ ما
برای فهم نبود،
برای ماندن در جدل بود،
همان‌جا
ما را متوقف کن.

دلمان را
از قومِ خصومت
جدا کن.

به ما
سؤالی بده
که
به سجده ختم شود،
نه
به مقایسه.

چون حالا می‌دانیم:
هر سؤالی
درِ نور نیست؛
بعضی سؤال‌ها
فقط
لباسِ جدل‌اند.

[سورة المجادلة (۵۸): الآيات ۱ الى ۵]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏
به نام خداوند رحمتگر مهربان‏
قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِي تُجادِلُكَ فِي زَوْجِها وَ تَشْتَكِي إِلَى اللَّهِ 
وَ اللَّهُ يَسْمَعُ تَحاوُرَكُما إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ (۱)
خدا گفتار [زنى‏] را كه در باره شوهرش با تو گفتگو و به خدا شكايت مى‏‌كرد شنيد؛ 
و خدا گفتگوى شما را مى‌‏شنود، زيرا خدا شنواى بيناست.

دلنوشته

داستانِ سوره‌ی مجادله…
مجادله از جنسِ شکایت، نه خصومت

مجادله‌ای که شنیده شد
مجادله‌ی ممدوح؛ شکایت به خدا

اینجا
نامِ سوره
همان است که همه‌ی این راه
دورش چرخید:
مجادله.

اما این‌بار
جدل
دیگر بوی حسد نمی‌دهد،
بوی تکبّر نمی‌دهد،
بوی خصومت نمی‌دهد.

این‌جا
مجادله
از دلِ درد می‌آید.

زنی
نه برای کوبیدنِ حق،
نه برای تحقیرِ نور،
نه برای اثباتِ خود…

بلکه
برای شکایت به خدا
لب باز می‌کند.

و قرآن
با جمله‌ای شگفت
داستان را شروع می‌کند:
قَدْ سَمِعَ اللَّهُ…

خدا
شنید.

نه فقط صدا را،
نه فقط کلمات را،
بلکه
درد را.

این‌جا
مجادله
یعنی
حرف‌زدن با خدا
در نهایتِ فقر،
در نهایتِ صدق.

نه زبانِ پرمدّعا،
نه عقلِ متکبّر،
نه سؤالِ نقاب‌دار.

بلکه
دلِ شکسته.

و چه تفاوت عجیبی‌ست…
همان واژه:
«تجادل».

اما این‌بار
نتیجه‌اش
مَقت نیست،
مُهر نیست،
انصراف نیست،
بن‌بست نیست…

شنیده‌شدن است.

خدا
تحاورِ آن دو را می‌شنود؛
گفت‌وگویی که
نه برای فرار از حکم،
بلکه
برای رسیدن به عدل است.

و پایانِ این آیه
آرام‌کننده است:
إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ

یعنی:
اگر جدلت
از جنسِ شکایت به من باشد،
اگر از موضعِ بندگی باشد،
اگر برای اصلاح باشد،
نه برای ابطالِ حق…

من
می‌شنوم.

خدایا…
به ما
این نوع مجادله را یاد بده.

مجادله‌ای
که
به جای ستیز با نور،
به نور
پناه می‌آورد.

مجادله‌ای
که
نه برای غلبه،
بلکه
برای نجات است.

چون حالا فهمیده‌ایم:
همه‌ی جدل‌ها
نفرین نیستند؛
بعضی‌شان
دعای شنیده‌شده‌اند.

جدل؛ از حسادت و کِبر تا مجادله‌ای که شنیده شد

در نگاه قرآنی، جدل عملی خنثی و بی‌طرف نیست؛
جدل، آینه‌ی دل است.

بیشتر جدل‌ها نه از جست‌وجوی صادقانه‌ی حقیقت،
بلکه از حسادت، کِبر و مقاومت درونی در برابر نور الهی برمی‌خیزند.
قرآن بارها نشان می‌دهد کسانی که با آیات خدا مجادله می‌کنند، دچار کمبود اطلاعات نیستند؛
آن‌ها در برابر تغییر و اصلاح مقاومت می‌کنند.
این جدل‌ها تلاشی برای ابطال حق است، نه فهم آن.
و در ریشه‌ی چنین مجادله‌ای، کِبر نهفته است؛
این‌که انسان بخواهد بالاتر از حقیقت بایستد، نه در برابر آن تسلیم شود.

چنین جدلی، انسان را قدم‌به‌قدم از مسیر حق دور می‌کند،
به انحراف می‌کشاند،
دل را مُهر می‌زند،
و در نهایت به بن‌بست کامل می‌رساند؛
جایی که دیگر راه گریزی نیست.

این جدل، جدلی است که از نَفْس می‌جوشد،
با حسادت تغذیه می‌شود،
و با استدلال‌های باطل توجیه می‌گردد.

اما قرآن، یک استثنای تکان‌دهنده را پیش روی ما می‌گذارد.

در سوره‌ی مجادله، با نوعی دیگر از جدل روبه‌رو می‌شویم؛
مجادله‌ای که نه از کِبر،
بلکه از درد، صدق و شکایت صادقانه به خدا برمی‌خیزد.
زنی سخن می‌گوید،
نه برای زمین‌زدنِ حق،
نه برای اثبات خود،
بلکه برای رسیدن به عدالت.

و قرآن، داستان را با جمله‌ای شگفت آغاز می‌کند:
«خدا سخن آن زن را شنید…»

اینجا،
جدل تبدیل به دعا می‌شود،
بحث به تضرّع،
و کلام به شفا.

این تفاوت، یک اصل عمیق را روشن می‌کند:
همه‌ی جدل‌ها محکوم نیستند.
آنچه اهمیت دارد، ریشه، نیت و جهت جدل است.

جدلی که از حسادت برخیزد،
می‌خواهد نور را خاموش کند.
اما جدلی که از فروتنی برخیزد،
به نور پناه می‌برد.

اولی، هیاهوست؛
دومی، صدایی است که شنیده می‌شود.

سفر از جدل ویرانگر
به مجادله‌ی پذیرفته‌شده،
در حقیقت سفر از نَفْس به تسلیم است؛
از ایستادن مقابل نور
به بازگشت به نور.

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی