دکتر محمد شعبانی راد

نورِ بداء؛ سرآغازِ حیاتِ جاویدان! اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ!

The Light of Bada’ (Divine Renewal): The Dawn of Eternal Life!
“Allah originates creation, then brings it back, and then to Him you will be returned!”

The Light of Bada’: The Genesis of Spiritual Resurgence

In the spiritual taxonomy of the heart, *Bada’* is not merely a scholastic theological concept of destiny alteration; it is the sudden, luminous manifestation of divine intervention. It is the online, real-time creation of the “Light of Knowledge” (*Nur al-Ilm*) at the very precipice of a servant’s fall, prompting the profound realization of *”My Lord, I have wronged myself.”*

This existential return is deeply rooted in the Quranic cosmology of creation and return:
> **”Allah originates creation, then brings it back, and then to Him you will be returned.”** (Surah Ar-Rum, 11)

Here, the word *yabda’u* (originates) is linguistically linked to *Bada’*, representing the initiation of the spiritual journey through *Wilayah*, while *yu’iduhu* (brings it back) shares its root with *‘Id* (festivity) and *‘Awd* (return). It represents the heart that is “habituated to light” (*al-qalb al-mu’tad ila al-nur*). Even in the cycles of spiritual contraction (*Qabd*) and expansion (*Bast*), the heart undergoes a continuous cosmic rejuvenation. This is the true “Heavenly Commissioning” (the real *Jashn-e Taklif*), where the soul hears the divine call and responds with *”We hear, and we obey”* in the dominion of the heart.

Thus, before the divine decree reaches its final, irreversible stage of signature (*Imdā’*), the realm of *Bada’* remains a vast ocean of mercy. Through sincere supplication and the secret intercession of the Wali of Allah, the trembling faith of a wavering soul (*al-iman al-mu’ar*) can be transmuted into a firmly rooted, established certainty (*al-iman al-mustaqar*), shattering the illusions of doubt and unveiling the kingdom of absolute conviction (*Yaqin*).

نورِ بداء: سرآغازِ حیاتِ جاویدان!
«اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ!»

در نظامِ معنویِ قلب، «بداء» صرفاً یک مفهومِ کلامیِ مدرسه‌ای درباره‌ی دگرگونیِ تقدیر نیست؛
بلکه ظهوری ناگهانی و نورانی از مداخله‌ی الهی است.
بداء، آفرینشِ آنی و زنده‌ی «نورِ علم» در همان لحظه‌ای است که بنده در آستانه‌ی سقوط قرار گرفته است؛ نوری که او را به این شهودِ عمیق می‌رساند که اقرار می‌کند:
«پروردگارا، من به خویشتن ستم کردم.»

این بازگشتِ وجودی، ریشه در کیهان‌شناسیِ قرآنیِ «آغاز» و «بازگرداندن» دارد:

«خداوند آفرینش را آغاز می‌کند، سپس آن را بازمی‌گرداند، سپس به سوی او بازگردانده می‌شوید.»
(سوره‌ی روم، آیه‌ی ۱۱)

در اینجا، واژه‌ی «یبدأ» از جهتِ ریشه‌شناختی با «بداء» پیوند دارد و نشان‌گرِ آغازِ سیرِ روحانی از طریقِ «ولایت» است؛ در حالی که «یعیده» با «عید» و «عود» هم‌ریشه است و به بازگشت دلالت می‌کند.
این بازگشت، بازگشتِ قلبی است که «به نور خو گرفته است»؛
قلبی که حتی در چرخه‌های «قبض» و «بسط» نیز پیوسته نوعی نوزاییِ کیهانی را تجربه می‌کند.
این همان «جشنِ تکلیفِ حقیقی» است؛
آن‌گاه که جان، ندای الهی را می‌شنود و در ملکوتِ قلب پاسخ می‌دهد:
«شنیدیم و اطاعت کردیم.»

از این رو، تا پیش از آنکه تقدیرِ الهی به مرحله‌ی نهایی و بازگشت‌ناپذیرِ «امضاء» برسد،
قلمروِ «بداء» همچنان دریایی گسترده از رحمت است.
در این عرصه، به‌واسطه‌ی دعا، تضرعِ صادقانه و شفاعتِ پنهانِ ولیّ خدا،
ایمانِ لرزانِ روحِ مردد و «عاریتی» می‌تواند به ایمانی «مستقر و ریشه‌دار» تبدیل شود؛
ایمانی که اوهامِ شک را در هم می‌شکند و ملکوتِ یقینِ مطلق را آشکار می‌سازد.

برای مشاهده نسخه تصویری (ولاگ) کلیک کنید!
برای شنیدن نسخه شنیداری (پادکست) کلیک کنید!

«بدء» یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة» است.
در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:
«أَبْدَأَ الصبيُ‏: خَرَجت أَسْنانُهُ بعد سُقُوطِها»
«التَّعْلِيمُ‏ الابْتِدَائِيّ: مرحله اول تعليمات عمومى»
«فُلَانٌ بَدْءُ قَوْمِهِ: إِذَا كَانَ سَيِّدهُمْ و مُقَدَّمَهُمْ، لیدر»
«بدء» نام زیبای صاحبان نور و آیات محکم موید اندیشه آنهاست
که اهل نور یقین با استعمال این اندیشه که ماخوذ از نور علم آل محمد ع است،
حیات جاویدان خویش را آغاز می‌نمایند!
«نور، آغاز بی‌پایان!»
مفاهیم آشکار و دریافت و دیدار و ملاقات و قرین و جفت و …
از هزار واژۀ مترادف نور استنباط می‌شود.
اهل حسادت، با پشت کردن به نور خود، اختیارا پایانی بی‌آغاز را برای خود رقم زدند!

… ثُمَّ بَدَا لِلَّهِ!

وَ لِي أَنْ أُغَيِّرَ مِنْ ذَلِكَ مَا شِئْتُ إِلَى مَا شِئْتُ!

نور، سرآغاز حیات جاویدان!

«بداء» فقط یک بحثِ کلامیِ انتزاعی نیست؛
بلکه «مکانیسمِ تغییرِ سرنوشت» در پرتوِ «نورِ ولایت»، «توبه»، «ترکِ حسد» و «تغییرِ مسیرِ انسان» است.

بداء یعنی این‌که:
وقتی انسان اختیارا از راهِ شومِ خود برگردد،
خداوند نیز سرنوشتِ متناسب با آن برگشت را محو و اثبات می‌کند.

1. **تعریف بداء**
– بداء = تغییر سرنوشت
– نور ولایت = فرایند تغییر سرنوشت

2. **مبنای الهی**
– علمِ مخزون و پنهان نزد خدا
– علمِ اظهارشده برای ملائکه، انبیا و اولیا

3. **آیه‌ی محو و اثبات**
– `يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ`
– تغییرِ مسیرِ انسان ↔ تغییرِ سرنوشتِ او

4. **نقش اختیار انسان**
– انسان با حسد، کفر، یا توبه، زمینه‌ی تغییر را فراهم می‌کند

5. **بداء و تفاوت‌های زندگی**
– تفاوت در رزق، سلامت، هدایت، توانایی، آزمونِ حسد

6. **نمونه‌ی اسماعیل**
– به‌عنوان مصداقِ رواییِ مهم

7. **تحول معنوی**
– بداء فقط بیرونی نیست؛
– یعنی تغییر ۱۸۰ درجه‌ای در جان، رفتار، و جهتِ زندگی

[{بداء} = {تغییرِ انسان} + {تدبیرِ الهی} + {نورِ ولایت}]

و در دلِ این معادله، «حسد» نقشِ اصلیِ مقاومت را بازی می‌کند؛
یعنی همان نیرویی که می‌خواهد سرنوشتِ نورانی را به سرنوشتِ شوم تبدیل کند،
مگر آن‌که شخص با توبه و ولایت از آن برگردد.

#دلنوشته

بداء، رازِ مهربانِ خدا با انسان است؛

نه از آن رو که چیزی بر خدا پوشیده بوده و سپس برای او آشکار شده باشد،
بلکه از آن رو که خداوند، در ساحتِ تربیتِ عبد، راهِ بازگشت را بسته نیافریده است.
بداء یعنی هنوز درِ آغاز باز است.
بداء یعنی هنوز می‌توان از شومی به سعادت برگشت.
بداء یعنی هنوز می‌توان از حسد به محبت،
از انکار به رؤیت،
و از قهرِ با نور به آشتی با نور رسید.

آنجا که در روایت می‌شنویم:
«… ثُمَّ بَدَا لِلَّهِ!»
دلِ اهلِ فهم می‌لرزد؛
یعنی در صحنه‌ی زندگیِ عبد،
تقدیری که برای او جاری می‌شد،
به اذنِ همان خدایِ زنده و فعّال،
به تقدیری دیگر راه می‌دهد.
و آنجا که می‌فرماید:
«وَ لِي أَنْ أُغَيِّرَ مِنْ ذَلِكَ مَا شِئْتُ إِلَى مَا شِئْتُ!»
یعنی مُلکِ هستی، مُلکِ جمود نیست؛
خدایِ ما، خدایِ جریان و تربیت و تبدیل است.
او می‌تواند محو کند،
اثبات کند،
پیش اندازد،
واپس نهد،
و بنده را از پرتگاهِ شقاوت به افقِ نجات برساند؛
اگر خودِ بنده این نجات را بخواهد.

از همین جاست که بداء، با «یقین» پیوندی عمیق پیدا می‌کند.
کسی که یقین ندارد، راه را بسته می‌بیند.
اما کسی که نورِ ولایت را می‌شناسد،
می‌فهمد که هیچ شبی، پایانِ قطعیِ آسمان نیست.
نور، از دلِ تاریکی هم راهِ خود را باز می‌کند.
و بداء، همین شکفتنِ دوباره‌ی نور در جانِ انسانی است که گمان می‌رفت کارش تمام شده است.

«بدء» یکی از زیباترین واژه‌ها در این میدان است.
بدء یعنی آغاز؛
اما نه هر آغازی.
آغازی که از نور برمی‌خیزد.
آغازی که جان را از توقف درمی‌آورد.
آغازی که پایانِ بسته را می‌شکند.

در لغت گفته‌اند:
«أَبْدَأَ الصبيُ: خَرَجت أَسْنانُهُ بعد سُقُوطِها»
یعنی کودک، پس از افتادنِ دندان‌ها، دوباره دندان درمی‌آورد.
چه تعبیر شگفتی برای بداء!
گویی چیزی که فرو افتاده بود، بار دیگر می‌روید.
گویی آنچه از دست رفته می‌نمود، به اذنِ خدا بازمی‌گردد.
گویی حیات، پس از ریزش، دوباره جوانه می‌زند.
بداء، همین رویشِ دوباره است.

و نیز گفته‌اند:
«التَّعْلِيمُ الابْتِدَائِيّ»
یعنی نخستین مرحله‌ی آموزش.
چه بسا انسان تا وارد مدرسه‌ی نور نشود، بداء را نفهمد.
بداء از آنجا آغاز می‌شود که آدمی بپذیرد هنوز شاگرد است؛
هنوز باید از نو یاد بگیرد؛
هنوز باید از نو دیدن، شنیدن، فهمیدن، و تسلیم شدن را تمرین کند.

و در لغت آمده:
«فُلَانٌ بَدْءُ قَوْمِهِ»
یعنی او سرآمد و مقدّمِ قومِ خویش است.
اینجا نیز راز دیگری نهفته است:
«بدء» نامِ زیبای صاحبانِ نور است؛
آنان که پیشاپیشِ خلق ایستاده‌اند تا راهِ آغاز را نشان دهند.
آیاتِ محکم، مؤیدِ اندیشه‌ی آنان است،
و اهلِ یقین، با تمسک به همین اندیشه‌ی مأخوذ از نورِ علمِ آلِ محمد علیهم‌السلام،
حیاتِ جاویدانِ خویش را آغاز می‌کنند.

پس «بدء» تنها یک واژه‌ی لغوی نیست؛
نشانِ یک حقیقتِ ولایی است.
«بدء» یعنی نقطه‌ای که نور، زندگی را از نو افتتاح می‌کند.
یعنی آن لحظه که انسان، زیر دستِ معلمِ ربانی، دیگر اسیرِ گذشته‌ی خود نمی‌ماند.
یعنی آن لحظه که سرنوشتِ شومِ معارینِ حسود،
اگر خود بخواهند و انتخاب کنند، می‌تواند دگرگون شود.
و این همان سرّی است که شاید بتوان گفت هدفِ خلقت نیز بی‌ارتباط با آن نیست:
این‌که موجودِ مختار، در تاریکی رها نشود؛
بلکه راهِ بازگشت برایش باز بماند،
و خدا برای نجاتش هر مددِ لازم را در صحنه بیاورد.

«نور، سرآغازِ حیاتِ جاویدان!»
این جمله، فقط یک شعار نیست؛
توصیفِ حقیقتِ بداء است.
زیرا بداء، آغازِ دوباره‌ی حیات است.
آدمی تا به نور نرسد، فقط امتدادِ زیستِ طبیعی دارد؛
اما وقتی نور به جانش برسد، حیاتِ حقیقی‌اش آغاز می‌شود.

حتی ریشه‌پردازیِ لطیفِ «نور» نیز دل‌انگیز است:
«نوّر النّبات!»
یعنی گیاه، شکوفا شد، گل داد، روشن شد، ظاهر شد.
نور، همواره با رویش و ظهور و شکفتن همراه است.
پس بداء نیز چیزی جز شکفتنِ دوباره نیست.
ظهورِ دوباره‌ی آن چیزی است که در تاریکیِ حسد و انکار و غفلت، مدفون مانده بود.

از هزار واژه‌ی مترادفِ نور، معانیِ آشکار شدن، دریافت، دیدار، ملاقات، قرین شدن، جفت شدن، و پیوند یافتن استنباط می‌شود.
نور، چیزی را فقط روشن نمی‌کند؛
آن را به نسبتِ درستش می‌رساند.
انسان را با حقیقت قرین می‌کند.
دل را با ولیّ خدا جفت می‌کند.
فهم را به مشاهده می‌رساند.
و این، همان میدانِ بداء است:
میدانِ بیرون آمدن از انفصال و رسیدن به اتصال.

اما اهلِ حسادت چه می‌کنند؟
آنان با پشت کردن به نورِ خود،
اختیاراً پایانی بی‌آغاز را برای خویش رقم می‌زنند.
چه تعبیر دردناکی:
پایانی بی‌آغاز.
یعنی زیستن بدون تولدِ حقیقی.
یعنی تمام شدن، پیش از آن‌که آغاز شده باشی.
یعنی محروم ماندن از آن «بدء»ی که می‌توانست جان را واردِ حیاتِ جاویدان کند.

بداء، بشارتِ خداست که هنوز دیر نشده است.
هنوز می‌توان به نور برگشت.
هنوز می‌توان سرنوشت را عوض کرد.
هنوز می‌توان از صفِ حسودانِ معارض، به صفِ اهلِ رؤیت و تسلیم درآمد.
هنوز می‌توان با نورِ ولایت، نه‌فقط آینده، بلکه خودِ جان را از نو بنا کرد.

«نور، آغازِ بی‌پایان!»
و بداء، نامِ همین آغاز است.

بداء یعنی تغییر سرنوشت!
البداء، النّور الولایة!

نور ولایت، فرایند سرنوشت‌ساز!
بداء یعنی تغییر سرنوشت!
نور ولایت، فرایند تغییر سرنوشت است!
«مِنْ ذَلِكَ يَكُونُ الْبَدَاءُ،
تغيير در سرنوشتها بر اساس همين علم پنهان رخ مى‏‌دهد

امام صادق علیه السلام:
عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
إِنَّ لِلَّهِ عِلْمَيْنِ
عِلْمٌ مَكْنُونٌ مَخْزُونٌ لَا يَعْلَمُهُ إِلَّا هُوَ مِنْ ذَلِكَ يَكُونُ الْبَدَاءُ
وَ عِلْمٌ عَلَّمَهُ مَلَائِكَتَهُ وَ رُسُلَهُ وَ أَنْبِيَاءَهُ فَنَحْنُ نَعْلَمُهُ.
ذات اللَّه را دو گونه علم است:
گونه‏‌اى پنهان شده در خزانه غيب كه جز اللَّه بر آن واقف نباشد.
تغيير در سرنوشتها بر اساس همين علم پنهان رخ مى‌‏دهد.
گونه دوم علمى است كه در اختيار فرشتگان و رسولان الهى قرار داده است.
ما نيز از گونه دوم باخبريم.

بداء؛ علمِ مکنون و هندسه‌یِ تغییرِ سرنوشت
رازِ خزانه غیب: بداء و دگرگونیِ تقدیر در پرتوِ ولایت
بداء؛ ظهورِ ناممکن‌ها در ساحتِ اراده‌یِ الهی
از علمِ مکتوب تا علمِ مخزون: جستاری در حقیقتِ بداء

«بدء»؛ آغازِ بی‌پایان در خزانه‌یِ غیبِ الهی
نور، سرآغازِ حیات؛ بداء و بازگشتِ جان به مسیرِ سعادت
جوانه‌ زدنِ دوباره در باغِ تقدیر: رازی به نامِ «بداء»
بداء؛ شکفتنِ نور در بن‌بستِ سرنوشت

بداء؛ پادزهرِ «قلبِ سوراخ‌شده» و بن‌بست‌هایِ وجودی
تغییرِ سرنوشت از خزانه‌یِ غیب؛ سفر از حسد به نور
«بداء»؛ مکانیسمِ الهی برای بازسازیِ جان و جهان
اختیارِ تغییر؛ چگونه نورِ ولایت تقدیر را دگرگون می‌کند؟

«بداء؛ علمِ مکنون و آغازِ بی‌پایان در ساحتِ تغییرِ سرنوشت»

#دلنوشته

بداء؛ علمِ مکنون و آغازِ بی‌پایان در ساحتِ تغییرِ سرنوشت
بداء؛ ظهورِ ناممکن‌ها در ساحتِ اراده‌یِ الهی

اما بداء، در باطنِ خویش، حقیقتی فراتر از یک تغییرِ ساده است؛
بداء، نبضِ تپنده‌ی هستی در دستانِ پرتوانِ اراده‌ی الهی است.
بداء یعنی تغییرِ سرنوشت!
یعنی شکستنِ حصارِ بن‌بست‌هایی که ذهنِ محدودِ بشری،
آن‌ها را «پایانِ قطعی» می‌پندارد.

در قاموسِ عارفانِ اهلِ نور، «البداءُ، النّورُ الولایة!»؛
بداء عینِ ظهورِ نورِ ولایت است.
چرا که نورِ ولایت، خود، فرایندِ سرنوشت‌ساز است.
همان‌طور که گیاه با «نور» حیات می‌یابد و از خاک برمی‌خیزد،
سرنوشتِ انسان نیز با «نورِ ولایت» از خاکِ ذلت و بن‌بست،
به افقِ عزت و حیاتِ جاویدان می‌رسد.
بداء یعنی تغییرِ سرنوشت،
و نورِ ولایت، فرایندی است که این تغییر را ممکن می‌سازد.

برای درکِ این رازِ بزرگ،
باید به سرچشمه نگریست.
امام صادق (علیه‌السلام) در کلامی که گویی نقشه‌یِ راهِ نجاتِ ارواح است،
پرده از حقیقتی برمی‌دارد که کلیدِ حلِ تمامِ گره‌هایِ وجودیِ ماست:

«عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
إِنَّ لِلَّهِ عِلْمَيْنِ؛
عِلْمٌ مَكْنُونٌ مَخْزُونٌ لَا يَعْلَمُهُ إِلَّا هُوَ، مِنْ ذَلِكَ يَكُونُ الْبَدَاءُ؛
وَ عِلْمٌ عَلَّمَهُ مَلَائِكَتَهُ وَ رُسُلَهُ وَ أَنْبِيَاءَهُ فَنَحْنُ نَعْلَمُهُ.»

بنگر به عمقِ این کلام!
ذاتِ خداوند را دو گونه علم است:
گونه‌ای، در خزانه‌یِ غیبِ او پنهان است؛
دانشی که جز او بر آن واقف نیست،
و شگفتا که «تغییر در سرنوشت‌ها» (بداء)،
درست از همین علمِ پنهان و مخزون نشأت می‌گیرد.

اینجاست که «طبیبِ جان» می‌فهمد چرا هیچ‌گاه نباید از تغییرِ وضعیتِ یک قلبِ بیمار، ناامید شد. وقتی می‌گوییم «مِنْ ذَلِكَ يَكُونُ الْبَدَاءُ»،
یعنی خدا همواره در خزانه‌یِ غیبِ خود،
راهی برایِ تحولِ بنده دارد؛
راهی که از دیدِ فرشتگان و حتی از دیدِ خودِ بنده (که در بندِ اسبابِ ظاهری است) مخفی است.

بسیاری از انسان‌ها، سرنوشتِ خود را در محدوده‌یِ «علمِ دوم» می‌بینند؛
یعنی همان علمی که به فرشتگان و پیامبران تعلیم داده شده و ما نیز از آن باخبریم؛
همان اسباب و مسبباتِ جاری در طبیعت و تقدیراتِ مکتوب.
اما «بداء»، دعوتِ خداست به پریدن از محدوده‌یِ اسباب به ساحتِ «علمِ مکنون».

نورِ ولایت، مجرایِ اتصالِ ما به همین علمِ مکنون است.
وقتی ولیّ خدا دعا می‌کند،
یا وقتی بنده با توبه و تغییرِ جهت،
خود را در معرضِ نورِ ولایت قرار می‌دهد،
او در واقع دریچه‌ای از آن علمِ غیبی را بر رویِ زندگیِ خود می‌گشاید.
این یعنی بداء، ورودِ به «ساحتِ ناممکن‌ها»ست.

اگر اهلِ حسادت، بن‌بستِ زندگیِ خود را قطعی می‌پندارند،
از آن روست که تنها به «علمِ ثانویه» می‌نگرند.
اما نورِ ولایت، فرایندِ تغییرِ سرنوشت است؛
فرآیندی که می‌گوید:
«بنده اگر اراده‌اش را در مسیرِ نور قرار دهد،
خدا از خزانه‌یِ علمِ مخزونِ خود،
تقدیری نو،
آغازی نو و سرنوشتی نو برای او رقم می‌زند.»

آری ای همسفر مسیر کمال،
بداء یعنی امیدِ نامحدود.
یعنی هیچ قلبی در سیاهیِ حسد و شک و کینه محبوس نمانده است،
مگر آنکه خودش بخواهد در همان زندان بماند.
نورِ ولایت، کلیدِ تغییرِ سرنوشت است؛
کافی است دستِ نیاز به سویِ آن علمِ پنهان و آن خزانه‌یِ بی‌کران دراز شود.

این «بداء»،
یعنی که خدایِ ما،
خدایِ «شدن» است،
نه خدایِ «بودنِ مطلق» در قید و بندِ سرنوشت‌هایِ تکراری.
او خدایِ «بَدَأَ» است؛
خدایِ آغازهایِ پی‌درپی.

اگه حسود نظرشو عوض کنه، خدا هم نظرشو عوض میکنه!
«يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ»
یعنی اگه حسود تغییر روش بده، خدا هم سرنوشت حسود رو تغییر میده!
سرنوشت شوم نار رو برای حسود محو میکنه و سرنوشت زیبای نور رو برای او تثبیت میکنه!

انگاری خدا به اهل حسادت فرصت و مهلت میده که نظر اشتباهشونو عوض کنن و تغییر بدن و اگه حسود، اختیارا رویۀ غلط زندگیشو تغییر بده، خدا هم سرنوشت شومی که در انتظار این حسود بود رو عوض میکنه و عاقبت به خیرش خواهد نمود. این همون بده بستون خدا با بندۀ حسود است.

محو و اثبات؛ رازِ تغییرِ سرنوشتِ حسود
اگر حسود بازگردد، خدا نیز تقدیرش را دگرگون می‌کند
بداء و فرصتِ بازگشت برای اهلِ حسادت
از نار به نور؛ تغییرِ سرنوشت در پرتوِ اختیار
بده‌بستانِ رحمت؛ محوِ شوم و اثباتِ نور
محو و اثبات؛ بداء و تغییرِ سرنوشتِ حسود در پرتوِ اختیار

#دلنوشته

محو و اثبات؛ بداء و تغییرِ سرنوشتِ حسود در پرتوِ اختیار

آری، اگر حسود نظرِ خود را عوض کند،
خدا نیز سرنوشت و تقدیرِ او را عوض می‌کند.

این همان حقیقتِ بلندِ کلامِ الهی است که فرمود:

«يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ»

یعنی راه بسته نیست؛
یعنی برای اهلِ حسادت نیز هنوز دری گشوده است؛
یعنی اگر انسان، با اختیارِ خویش،
روشِ نادرستِ خود را تغییر دهد،
خداوند نیز سرنوشتِ او را تغییر می‌دهد.

اگر حسود از تاریکیِ درون،
از کدورت،
از اعتراض به تقسیمِ نور،
از دشمنی با فضلِ الهی دست بردارد،
و به جای ستیز با نور،
رو به نور بیاورد،
آن‌گاه مشمولِ این سنتِ شگفتِ الهی می‌شود:
خداوند سرنوشتِ شومی را که در مسیرِ حسادت برای او رقم خورده بود، «محو» می‌کند،
و سرنوشتِ زیبایِ نور، عافیت، هدایت و عاقبت‌به‌خیری را برای او «اثبات» می‌نماید.

پس بداء، فقط یک بحثِ کلامیِ دور از جانِ انسان نیست؛
بداء، خودِ امیدِ خدا برای نجاتِ بنده است.

گویی خداوند به اهلِ حسادت مهلت می‌دهد؛
فرصت می‌دهد؛
راهِ بازگشت می‌گشاید؛
و به آنان می‌فهماند که:
تا وقتی درِ اختیار باز است، درِ تغییرِ تقدیر نیز بسته نشده است.

اگر حسود، اختیاراً رویه‌ی غلطِ زندگیِ خود را عوض کند،
اگر به جای سوختن در آتشِ اعتراض، به ادبِ بندگی بازگردد،
اگر به جای دشمنی با حاملانِ نور، به نور تمسک جوید،
آن‌گاه خدا نیز آن فرجامِ شوم را از او برمی‌دارد
و پایانِ کارش را به خیر مبدّل می‌کند.

این، همان بده‌بستانِ رحمت‌آمیزِ خدا با بنده است:
بنده، جهتِ دلِ خود را عوض می‌کند،
و خدا، جهتِ تقدیرِ او را.

بنده، از حسد به تسلیم می‌رسد،
و خدا، از محوِ نور در جانِ او، به اثباتِ نور در سرنوشتِ او می‌رساند.

چه حقیقتِ لطیفی در این آیه نهفته است:
انگار خداوند نمی‌خواهد بنده در شقاوت بماند؛
بلکه با گشودنِ بابِ «يمحو» و «يثبت»،
به او می‌فهماند که هنوز می‌تواند از جبهه‌ی نار بیرون بیاید و به وادیِ نور وارد شود.

پس حسود، محکومِ ابدیِ حسادت نیست،
مگر آن‌گاه که خود، بر حسادت اصرار بورزد.
اما اگر برگردد،
اگر بشکند،
اگر اعتراف کند،
اگر از ظلمتِ درون به سویِ نورِ ولایت کوچ کند،
خدا نیز برای او از «امّ الکتاب» راهی به سوی نجات می‌گشاید.

بدین‌گونه، بداء یعنی:
تغییرِ سرنوشتِ شومِ کسی که جرأت کرد تغییر کند.

سرنوشت – عدل – بداء

وَ لِي أَنْ أُغَيِّرَ مِنْ ذَلِكَ مَا شِئْتُ إِلَى مَا شِئْتُ!

و هر گاه اراده كردم، تغييراتى در سرنوشت افراد مى‏‌دهم!

امام باقر علیه السلام:
عَنْ حَبِيبٍ السِّجِسْتَانِيِّ قَالَ
سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع يَقُولُ:

حبيب سجستانى گويد:
از حضرت باقر عليه السّلام شنيدم فرمود:
إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمَّا أَخْرَجَ ذُرِّيَّةَ بَنِي آدَمَ مِنْ ظَهْرِهِ
لِيَأْخُذَ عَلَيْهِمُ الْمِيثَاقَ بِالرُّبُوبِيَّةِ لَهُ وَ بِالنُّبُوَّةِ لِكُلِّ نَبِيٍّ

خداوند فرزندان آدم را از پشت او بيرون آورد
تا از آنها براى خود پيمان ربوبيت و براى پيامبران پيمان نبوت بگيرد،
فَكَانَ أَوَّلَ مَنْ أَخَذَ لَهُ عَلَيْهِمُ الْمِيثَاقَ بِنُبُوَّتِهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ ص
و نخستين ميثاقى كه از آنها گرفته شد ميثاق نبوت حضرت محمد بن عبد اللَّه صلّى اللَّه عليه و اله بود.
ثُمَّ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لآِدَمَ انْظُرْ مَا ذَا تَرَى
بعد از اين خداوند متوجه آدم شد و فرمود: بنگر چه مشاهده مى‏‌كنى،
قَالَ فَنَظَرَ آدَمُ ع إِلَى ذُرِّيَّتِهِ وَ هُمْ ذَرٌّ قَدْ مَلَئُوا السَّمَاءَ
در اين هنگام آدم متوجه شد و همه جا را از ذريه‌‏اش پر مشاهده كرد
قَالَ آدَمُ ع يَا رَبِّ مَا أَكْثَرَ ذُرِّيَّتِي
و گفت بار خدايا ذريه‌‏ام چه اندازه زياد هستند
وَ لِأَمْرٍ مَا خَلَقْتَهُمْ فَمَا تُرِيدُ مِنْهُمْ بِأَخْذِكَ الْمِيثَاقَ عَلَيْهِمْ
و آنها را براى چه آفريده‏‌اى، و چرا از آنان عهد و پيمان مى‌‏گيرى.
قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ‏ يَعْبُدُونَنِي‏ وَ لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً وَ يُؤْمِنُونَ بِرُسُلِي وَ يَتَّبِعُونَهُمْ
خداوند فرمود:
براى اينكه مرا پرستش كنند و مشرك نگردند
و به پيامبران من ايمان بياورند و از آنها متابعت كنند،
قَالَ آدَمُ يَا رَبِّ فَمَا لِي أَرَى بَعْضَ الذَّرِّ أَعْظَمَ مِنْ بَعْضٍ
وَ بَعْضَهُمْ لَهُ نُورٌ كَثِيرٌ
وَ بَعْضَهُمْ لَهُ نُورٌ قَلِيلٌ
وَ بَعْضَهُمْ لَيْسَ لَهُ نُورٌ أَصْلًا

آدم گفت بار خدايا چرا بعضى از ذريه بزرگتر از بعضى ديگر مى‌‏باشند
و گروهى از آنها نور و روشنائى بيشترى دارند و پاره‏‌اى اصلا نور ندارند.
فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ
وَ كَذَلِكَ خَلَقْتُهُمْ لِأَبْلُوَهُمْ فِي كُلِّ حَالاتِهِمْ

خداوند متعال فرمود:
من آنها را اين چنين آفريده‏‌ام تا در زندگى، آنان را مورد آزمايش قرار دهم،
قَالَ آدَمُ ع
يَا رَبِّ فَتَأْذَنُ لِي فِي الْكَلَامِ فَأَتَكَلَّمَ

آدم گفت:
بار خدايا اجازه مى‌‏دهى سخن بگويم،
قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ
تَكَلَّمْ فَإِنَّ رُوحَكَ مِنْ رُوحِي وَ طَبِيعَتَكَ خِلَافُ كَيْنُونَتِي

پروردگار فرمود:
سخن بگو، روح تو از روح من مى‏‌باشد
ولى طبيعت تو بر خلاف هستى من است و از ماديات خلق شده است.

+ «طینت و ولایت»:«رُوحَكَ وَ طَبِيعَتَكَ»:
روح مترادف ولایت و طبیعت مترادف طینت می باشد.

قَالَ آدَمُ ع
آدم گفت:
فَلَوْ كُنْتَ خَلَقْتَهُمْ عَلَى مِثَالٍ وَاحِدٍ وَ قَدْرٍ وَاحِدٍ وَ طَبِيعَةٍ وَاحِدَةٍ وَ جِبِلَّةٍ وَاحِدَةٍ وَ أَلْوَانٍ وَاحِدَةٍ وَ أَعْمَارٍ وَاحِدَةٍ وَ أَرْزَاقٍ سَوَاءٍ لَمْ يَبْغِ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ
وَ لَمْ يَكُ بَيْنَهُمْ تَحَاسُدٌ وَ لَا تَبَاغُضٌ
وَ لَا اخْتِلَافٌ فِي شَيْ‏ءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ
 
+ «عدل»
اگر آنها را بر يك روش و طبيعت و اندازه و رنگ آفريده بودى و زندگى و روزىِ يكسان مى‌‏دادى،
آنها به همديگر ظلم نمى‏‌كردند و بين آنها حسد و كينه‏‌توزى و بغض و عناد و اختلافى پديد نمى‏‌آمد،
و همه در صلح و صفا و آرامش و سكون زندگى مى‌‏كردند.

قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ
خداوند فرمود:
يَا آدَمُ بِرُوحِي نَطَقْتَ وَ بِضَعْفِ طَبِيعَتِكَ تَكَلَّمْتَ مَا لَا عِلْمَ لَكَ بِهِ
اى آدم تو با روح من سخن گفتى ولى به علت ضعفى كه در طبيعت تو هست بدون اينكه از عواقب امور آگاه باشى سخن گفتى،
وَ أَنَا الْخَالِقُ الْعَلِيمُ بِعِلْمِي خَالَفْتُ بَيْنَ خَلْقِهِمْ
وَ بِمَشِيَّتِي يَمْضِي فِيهِمْ أَمْرِي
وَ إِلَى تَدْبِيرِي وَ تَقْدِيرِي صَائِرُونَ
وَ لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِي

من آفريننده دانائى هستم
و با علم و اطلاع آنها را مختلف آفريدم
[+ «عدل»]
و فرمان و مشيت من در ميان آنها جارى و نافذ است.
آدميان با تدبير و سرنوشتى كه براى آنان معيّن كرده‏‌ام زندگى مى‌‏كنند
و در خلقت من تغيير و تبديلى نيست،
إِنَّمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ لِيَعْبُدُونِي
من جن و انس را براى عبادت و معرفت خود خلق كردم
وَ خَلَقْتُ الْجَنَّةَ لِمَنْ عَبَدَنِي فَأَطَاعَنِي مِنْهُمْ وَ اتَّبَعَ رُسُلِي وَ لَا أُبَالِي
و بهشت را براى كسى كه مرا عبادت كند و از من اطاعت و از پيامبران من پيروى نمايد آفريده‏‌ام.

وَ خَلَقْتُ النَّارَ لِمَنْ كَفَرَ بِي وَ عَصَانِي وَ لَمْ يَتَّبِعْ رُسُلِي وَ لَا أُبَالِي
دوزخ را براى كسانى كه كافر شوند و معصيت مرا نمايند و از پيامبران من متابعت نكنند خلق كردم،
و باكى هم از عذاب آنها ندارم،
وَ خَلَقْتُكَ وَ خَلَقْتُ ذُرِّيَّتَكَ مِنْ غَيْرِ فَاقَةٍ بِي إِلَيْكَ وَ إِلَيْهِمْ
من تو را و ذريه‌‏ات را براى اينكه نيازمند به آنها هستم نيافريده‏‌ام.

وَ إِنَّمَا خَلَقْتُكَ وَ خَلَقْتُهُمْ لِأَبْلُوَكَ وَ أَبْلُوَهُمْ‏ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا فِي دَارِ الدُّنْيَا فِي حَيَاتِكُمْ وَ قَبْلَ مَمَاتِكُمْ
من تو را و فرزندانت را خلق كردم تا آنها را بيازمايم
و معلوم گردد كدام يك از شما در زندگى بهتر كار مى‏‌كنيد
فَلِذَلِكَ خَلَقْتُ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةَ وَ الْحَيَاةَ وَ الْمَوْتَ وَ الطَّاعَةَ وَ الْمَعْصِيَةَ وَ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ
وَ كَذَلِكَ أَرَدْتُ فِي تَقْدِيرِي وَ تَدْبِيرِي

و براى همين جهت نيز دنيا و آخرت را آفريدم و مرگ و زندگى را خلق نمودم و طاعت و معصيت را پديد آوردم و بهشت و دوزخ را ايجاد نمودم
همان گونه اراده نمودم و براى آنها تقدير و سرنوشت قرار دادم،
وَ بِعِلْمِيَ النَّافِذِ فِيهِمْ خَالَفْتُ بَيْنَ صُوَرِهِمْ وَ أَجْسَامِهِمْ
وَ أَلْوَانِهِمْ وَ أَعْمَارِهِمْ وَ أَرْزَاقِهِمْ وَ طَاعَتِهِمْ وَ مَعْصِيَتِهِمْ

و با علمى كه از حالات آنها داشتم صورت‏ها و بدن‏ها و رنگهاى آنان را مختلف خلق كردم
[ + «عدل»]
و مدّت زندگى و روزى آنها را در دنيا متفاوت كردم،
گروهى از آنها اطاعت مى‌‏كنند و جماعتى معصيت مى‏‌نمايند.

فَجَعَلْتُ مِنْهُمُ الشَّقِيَّ وَ السَّعِيدَ وَ الْبَصِيرَ وَ الْأَعْمَى وَ الْقَصِيرَ وَ الطَّوِيلَ وَ الْجَمِيلَ وَ الدَّمِيمَ وَ الْعَالِمَ وَ الْجَاهِلَ وَ الْغَنِيَّ وَ الْفَقِيرَ وَ الْمُطِيعَ وَ الْعَاصِيَ وَ الصَّحِيحَ وَ السَّقِيمَ وَ مَنْ بِهِ الزَّمَانَةُ وَ مَنْ لَا عَاهَةَ بِهِ
دسته‏‌اى از آنها بدبخت و جمعى خوشبخت مى‌‏باشند،
بعضى بينا و گروهى كور هستند،
عدّه‌‏اى كوتاه و دسته‌‏اى بلند قامت مى‏‌باشند،
پاره‏‌اى از مردم زيبا و دسته‏‌اى زشت آفريده شده‏‌اند،
گروهى دانشمند و گروهى جاهل هستند،
بعضى مال دار و ثروتمند و بعضى ديگر فقير و تهيدست مى‏‌باشند.
گروهى از آنها فرمان‌بردار و جماعتى معصيت كار هستند،
دسته‌‏اى سالم و تندرست و دسته‌‏اى بيمار و ناتوان مى‏‌باشند.

فَيَنْظُرُ الصَّحِيحُ إِلَى الَّذِي بِهِ الْعَاهَةُ فَيَحْمَدُنِي عَلَى عَافِيَتِهِ
آن كس كه تندرست مى‌‏باشد و به بيمار نگاه مى‌‏كند مرا سپاس مى‏‌گويد كه بدنش سالم و تندرست مى‏‌باشد.

وَ يَنْظُرُ الَّذِي بِهِ الْعَاهَةُ إِلَى الصَّحِيحِ فَيَدْعُونِي وَ يَسْأَلُنِي أَنْ أُعَافِيَهُ وَ يَصْبِرُ عَلَى بَلَائِي فَأُثِيبُهُ جَزِيلَ عَطَائِي
آن كس كه بيمار و ناتوان است به سالم نگاه مى‏‌كند و از من درخواست مى‌‏كند تا او را عافيت دهم و او در برابر مصيبت صبر مى‏‌كند و من هم به او پاداش مى‌‏دهم،
وَ يَنْظُرُ الْغَنِيُّ إِلَى الْفَقِيرِ فَيَحْمَدُنِي وَ يَشْكُرُنِي
مال دار به فقير نگاه مى‏‌كند و مرا شكر مى‏‌كند،
وَ يَنْظُرُ الْفَقِيرُ إِلَى الْغَنِيِّ فَيَدْعُونِي وَ يَسْأَلُنِي
فقير به غنى مى‌‏نگرد، مرا مى‌‏خواند و از من مال مى‌‏خواهد
وَ يَنْظُرُ الْمُؤْمِنُ إِلَى الْكَافِرِ فَيَحْمَدُنِي عَلَى مَا هَدَيْتُهُ
مؤمن به كافر نگاه مى‌‏نمايد و از اينكه هدايت شده است مرا سپاس مى‏‌گويد،
فَلِذَلِكَ‏ خَلَقْتُهُمْ لِأَبْلُوَهُمْ فِي السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ فِيمَا أُعَافِيهِمْ وَ فِيمَا أَبْتَلِيهِمْ وَ فِيمَا أُعْطِيهِمْ وَ فِيمَا أَمْنَعُهُمْ
من براى اين آنان را مختلف كردم تا در گرفتاريها و مشكلات آنان را بيازمايم،
و افراد گرفتار و يا آنها كه در آسايش و رفاه هستند از هم تميز داده شوند.

وَ أَنَا اللَّهُ الْمَلِكُ الْقَادِرُ
من خداوند قادر و حكمران هستم،
وَ لِي أَنْ أَمْضِيَ جَمِيعَ مَا قَدَّرْتُ عَلَى مَا دَبَّرْتُ
من آنچه را مقدّر كرده‌‏ام انجام مى‌‏دهم،
وَ لِي أَنْ أُغَيِّرَ مِنْ ذَلِكَ مَا شِئْتُ إِلَى مَا شِئْتُ
[+ «بداء»]
و هر گاه اراده كردم تغييراتى در سرنوشت افراد مى‌‏دهم،
وَ أُقَدِّمَ مِنْ ذَلِكَ مَا أَخَّرْتُ وَ أُؤَخِّرَ مِنْ ذَلِكَ مَا قَدَّمْتُ
و تقديم و تاخير در كارها را بدهم،
وَ أَنَا اللَّهُ الْفَعَّالُ لِمَا أُرِيدُ
من هر چه اراده كنم به مرحله عمل در مى‌‏آورم،
لَا أُسْأَلُ عَمَّا أَفْعَلُ
و از آنچه انجام مى‌‏دهم مورد پرسش قرار نمى‌‏گيرم
وَ أَنَا أَسْأَلُ خَلْقِي عَمَّا هُمْ فَاعِلُونَ.
و اين بندگان هستند كه از كارهاى خود مورد باز خواست قرار مى‏‌گيرند.

این حدیثِ شگفت‌آور و عمیق از امام باقر (علیه‌السلام)، هندسه‌یِ دقیقِ خلقت، عدل، طینت، و در نهایتْ رازِ سر به مهرِ «بداء» را به زیباترین شکل ترسیم می‌کند.
«عدل»، «تفاوت‌های خلقت» و «امیدبخشیِ بداء»


بداء و حاکمیتِ مطلقِ حق؛ تفسیری بر حدیثِ «وَ لِي أَنْ أُغَيِّرَ»
رازِ تفاوت‌ها و کلیدِ دگرگونی؛ پیوندِ طینت، عدل و بداء
تغییر در ساختارِ تقدیر؛ بداء پادزهرِ بن‌بست‌هایِ آفرینش

***

#دلنوشته

بداء؛ تجلیِ حاکمیتِ مطلقِ حق و شکستنِ بن‌بستِ تقدیر

برای فهمِ این حقیقت که چگونه سرنوشتِ محتومِ جان‌هایِ تاریک در تلاقی با نورِ ولایت دگرگون می‌شود، باید به نخستین ایستگاهِ تجلی بازگردیم؛
به آن روزِ باستان که پرده از ساختارِ آفرینش برداشته شد.

امام باقر (علیه‌السلام) در روایتی مبهوت‌کننده،
پرده از گفتگویِ خالقِ هستی با پدرِ بشر، حضرت آدم (ع) برمی‌دارد.
آن‌گاه که پروردگار،
ذریه‌ی آدم را از پشتِ او خارج ساخت
تا از آنان بر ربوبیتِ خویش و نبوتِ انبیایش — و در رأسِ همگان،
پیامبرِ رحمت، محمد مصطفی (ص) — پیمانِ معرفت و ولایت بگیرد.

آدم (ع) نگریست و جهان را انباشته از ذراتی دید که پهنه‌ی آسمان را پر کرده بودند.
شگفت‌زده پرسید:
«بار خدایا!
چقدر ذریه‌ی من فراوان است!
آنان را برای چه آفریده‌ای و در این پیمان گرفتن چه می‌جویی؟»
حق فرمود:
«تا مرا بپرستند، شرک نورزند، و از فرستادگانم فرمان ببرند.»

اما دیدگانِ آدم، تفاوت‌ها را دید:
«پروردگارا!
چرا بعضی از این ذرات بزرگ‌ترند و بعضی کوچک‌تر؟
چرا گروهی سرشار از نورند، دسته‌ای نوری اندک دارند
و پاره‌ای… پاره‌ای اصلاً نوری ندارند؟»

پاسخِ حق، قانونِ اولیه‌ی آزمایش بود:
«كذلِكَ خَلَقْتُهُمْ لِأَبْلُوَهُمْ فِي كُلِّ حَالَاتِهِمْ»؛
من آنان را این‌گونه گوناگون آفریدم تا در تمامِ حالات، امتحانشان کنم.

اینجاست که آدم (ع) با تکیه بر روحِ الهیِ خویش، لب به سخن می‌گشاید.
خداوند به او رخصتِ سخن می‌دهد با کلامی رازآلود:
«تَكَلَّمْ فَإِنَّ رُوحَكَ مِنْ رُوحِي وَ طَبِيعَتَكَ خِلَافُ كَيْنُونَتِي»
(سخن بگو؛ چرا که روحِ تو از روحِ من است
و سرشتِ تو، خلافِ هستیِ مجردِ من، از ماده شکل گرفته است.)
آدم، این دوگانه‌ی شگفت را در خود دارد:
«روح» که مجرایِ اتصال به عالمِ معنا و نورِ ولایت است،
و «طبیعت» که همان طینتِ خاکی، محدود و متغیر است.

آدم از سرِ دلسوزی و با نگاهی بشردوستانه عرض کرد:
«پروردگارا!
چه می‌شد اگر همه را بر یک الگو، یک اندازه، یک طبیعت، یک سرشت، یک رنگ، با عمرهایی برابر و روزی‌هایی یکسان می‌آفریدی؟
اگر چنین می‌کردی،
دیگر کسی بر دیگری ستم نمی‌کرد؛
بذرِ حسادت، کینه‌توزی، بغض و اختلاف در دل‌ها کاشته نمی‌شد
و همه در صلح و آرامش زندگی می‌کردند!»

این پرسشِ بزرگِ تاریخ است؛ پرسش از «عدل» و علّتِ تفاوت‌ها.

اما آفریدگارِ علیم، پرده از حکمتِ بالاتری برداشت:
«ای آدم!
تو با نوری که از روحِ من در توست سخن گفتی،
اما به جهتِ ضعفِ طبیعتِ بشری‌ات،
از عواقبِ پنهانِ امور بی‌خبری.
من آفریننده‌ی دانایم؛
با علمِ خویش میانِ خلق تفاوت نهادم،
خواستِ من در میانِ آنان جاری است
و همگی به سویِ تدبیر و تقدیرِ من روانند…»

حق تعالی تبیین فرمود که تفاوت در قامت، رنگ، ثروت، سلامت، ایمان و کفر، بسترِ آزمایشِ بزرگی است که عیارِ جان‌ها در آن مشخص می‌شود.
سالم با دیدنِ بیمار سپاس می‌گوید
و بیمار با صبر در آزمون، پاداشی عظیم می‌گیرد.
توانگر و فقیر، مؤمن و کافر، همگی در این زنجیره‌یِ به‌هم‌پیوسته‌یِ تفاوت‌ها،
آیه‌ای برای یکدیگرند.

اما نقطه‌یِ اوجِ این روایت، درست در پایانِ آن است؛
جایی که خداوند، پس از ترسیمِ این تقدیراتِ محکم و تفاوت‌هایِ ساختاری،
شاه‌کلیدِ نجات و حاکمیتِ مطلقِ خود را رو می‌کند
تا هیچ روحی در بن‌بستِ «تقدیرِ شوم» گرفتار و ناامید نماند.
فرمود:

«وَ أَنَا اللَّهُ الْمَلِكُ الْقَادِرُ؛
وَ لِي أَنْ أَمْضِيَ جَمِيعَ مَا قَدَّرْتُ عَلَى مَا دَبَّرْتُ؛
وَ لِي أَنْ أُغَيِّرَ مِنْ ذَلِكَ مَا شِئْتُ إِلَى مَا شِئْتُ…»
«منم خدایِ فرمانروایِ توانا؛
برای من است که تمامِ مقدراتم را بر پایه‌یِ تدبیری که کرده‌ام جاری سازم،
و نیز برای من است که هر زمان اراده کنم،
هر چه را بخواهم به هر چه بخواهم تغییر دهم!»

بنگر به این فرازِ بی‌نظیر:
«وَ لِي أَنْ أُغَيِّرَ…»
این، شناسنامه‌یِ «بداء» است.
خداوندِ قدیر می‌فرماید:
من بندِ تقدیر را بر دست و پایِ خودم نبسته‌ام.
جهانِ خلقت، نظامی راکد و بی‌روح نیست.
اگرچه ساختارها متفاوت است،
اگرچه عده‌ای در ابتدا نوری اندک دارند یا اصلاً نوری ندارند،
اما مسیر مسدود نیست.

اگر آن ذره‌ای که بی‌نور آفریده شده،
یا آن حسودی که به سببِ ضعفِ طبیعتش در چاهِ تیره سقوط کرده،
از «طبیعتِ خاکیِ» خویش عبور کند و به «روح و نورِ ولایت» چنگ بزند؛
خداوند با تکیه بر مقامِ «الفَعّالُ لِما يُريد»،
تقدیرِ او را عوض می‌کند.
آنچه را پیش انداخته بود پس می‌فرستد
و آنچه را پس رانده بود پیش می‌کشد.

بداء، تجلیِ این بده‌بستانِ عظیم است.
خدا به آدمِ خاکی می‌گوید:
تفاوت‌ها برای آن است که بسترِ حرکت مهیا شود.
اما پایانِ کارِ هیچ‌کس قفل نشده است.
من می‌توانم نظر کنم و همه‌چیز را دگرگون سازم؛
به شرط آنکه بنده‌یِ حسود،
نظرش را عوض کند و از تاریکیِ طینتِ پست به سویِ روشناییِ ولایت هجرت کند.

این‌گونه است که «عدلِ الهی» با «بداء» کامل می‌شود؛
چرا که به همگان،
حتی بی‌نورترین ذرات،
فرصتِ چنگ زدن به ریسمانِ تغییر و جذبِ نورِ ولایت داده شده است.

امام علی علیه السلام:
لا یَزالُ النّاسُ بِخَیْرٍ ما تَفاوَتُوا فَاِذَا اسْتَوَوا هَلَکوا.
مردم تا زمانى که متفاوتند در خیرند، و هرگاه یکسان گردند هلاک مى‌‏شوند.

یعنی تا زمانی که «متفاوت» هستند، شرایط استعمال حسد پیش میاد
و لذا نقش نور ولایت در اصلاح و تربیت اونها مشخص میشه.

اما اگه همه «یکسان» باشند، حسد و عیب، مشخص نمیشه
و لذا نیاز به نور ولایت رو احساس نمیکنن
و اینجوری خیال میکنن که عیبی بنام حسد ندارند! و اینجوری هلاک میشن!

پس برای همینه که تقدیر و تدبیر خدا اینه که شرایطی باشه از جنس تفاوت در همۀ چیزها،
تا عیب حسد رو بشه و اشخاص درصدد درمان برآیند.

این فراز از کلامِ امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) حقیقتاً حلقه‌یِ مکملِ همان بحثِ «عدل، تفاوت، امتحان و بداء» است؛ زیرا نشان می‌دهد که «تفاوت، فقط یک واقعیتِ تکوینی نیست، بلکه یک ضرورتِ تربیتی» است.
«حسد، عیبِ پنهانی که فقط در میدانِ تفاوت آشکار می‌شود»

#دلنوشته

تفاوت؛ میدانِ ظهورِ عیب و ضرورتِ نور

امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) فرمود:

«لا يَزالُ النّاسُ بِخَيرٍ ما تَفاوَتُوا، فَإِذا اسْتَوَوا هَلَكوا.»
مردم تا زمانی که متفاوتند در خیرند، و آنگاه که یکسان شوند، هلاک می‌شوند.

این کلام، در نگاهِ نخست شاید شگفت بنماید؛
چرا باید تفاوت، مایه‌ی خیر باشد؟
و چگونه یکسانی، می‌تواند زمینه‌ی هلاکت گردد؟

اما وقتی با چراغِ حدیثِ امام باقر (ع) و با نگاهِ تربیتیِ ولایت به آن بنگریم،
رازِ آن آشکار می‌شود:
تا زمانی که انسان‌ها «متفاوت»اند، صحنه‌ی امتحان برپاست.
یکی زیباتر است، یکی کم‌جمال‌تر؛
یکی غنی‌تر است، یکی فقیرتر؛
یکی عالم‌تر است، یکی کم‌دانش‌تر؛
یکی مقرب‌تر می‌نماید، یکی دورافتاده‌تر.
در همین تفاوت‌هاست که آن عیبِ پنهانِ جان، یعنی «حسد»، مجالِ ظهور پیدا می‌کند.

و تا وقتی عیب ظاهر نشود، درمان آغاز نمی‌شود.

حسد، تا زمانی که در درون نهفته است،
ممکن است صاحبش گمان کند سالم است؛
گمان کند اهلِ محبت است؛
گمان کند مشکلی ندارد.
اما همین‌که با فضلِ دیگری،
با نورِ دیگری،
با برتریِ دیگری،
با عطایِ دیگری روبه‌رو می‌شود،
ناگهان باطنِ او آشکار می‌گردد.
آنجاست که معلوم می‌شود در این دل، «تنگی هست یا وسعت»؛
اعتراض هست یا تسلیم؛
ظلمت هست یا نور.

پس تفاوت‌ها، آینه‌اند.
خداوند با تفاوت در رزق، در جمال، در فهم، در موقعیت، در اقبال و ادبار، در حقیقت آینه‌هایی روبه‌روی جانِ آدمی قرار می‌دهد تا عیبِ نهفته‌ی او را به خودش نشان دهد.

اگر همه‌چیز یکسان بود،
اگر همه در یک سطح، یک اندازه، یک موقعیت، یک مرتبه، یک رزق، یک جلوه و یک نصیب بودند،
دیگر زمینه‌ی بروزِ حسد پدید نمی‌آمد؛
و وقتی حسد آشکار نشود،
انسان خیال می‌کند که از آن پاک است.
در حالی که پاک نیست؛
فقط «موقعیتِ ظهورِ بیماری» برایش پیش نیامده است.

و این همان هلاکتِ پنهان است.

هلاکت فقط آن نیست که انسان در آتشِ آشکار بسوزد؛
هلاکتِ بزرگ‌تر آن است که بیمار باشد و خود را سالم بپندارد.
عیب داشته باشد و آن را نبیند.
در تاریکی باشد و گمان کند در روشنایی است.
اگر تفاوت‌ها برداشته شوند،
بسیاری از نفوس هرگز زشتیِ حسد را در خود نمی‌شناسند،
و چون درد را تشخیص نمی‌دهند،
هرگز در پیِ درمان برنمی‌آیند.

از این‌رو، کلامِ امیرالمؤمنین (ع) را باید این‌گونه شنید:
مردم تا وقتی متفاوتند، هنوز امکانِ نجات دارند؛
زیرا تفاوت، عیب را ظاهر می‌کند؛
و ظهورِ عیب، مقدمه‌ی توبه است؛
و توبه، مدخلِ بداء است؛
و بداء، راهِ تغییرِ سرنوشت.

پس تفاوت‌ها، صرفاً سببِ نزاع نیستند؛
بلکه اگر انسان درست بنگرد، «فرصتِ کشفِ بیماری و آغازِ درمان»اند.
این همان‌جاست که نقشِ نورِ ولایت روشن می‌شود.
زیرا وقتی حسد در پرتوِ تفاوت‌ها آشکار شد،
این نورِ ولایت است که به انسان می‌آموزد:
به جای سوختن، تسلیم شو.
به جای اعتراض، ادب بورز.
به جای دشمنی با حاملِ فضل، فضل را از خدا بخواه.
به جای خاموش کردنِ نورِ دیگری، ظرفِ دلِ خود را برای دریافتِ نور آماده کن.

ولایت، حسود را تحقیر نمی‌کند؛
بلکه بیماریِ او را به او نشان می‌دهد و راهِ خروج از آن را می‌گشاید.
ولایت، نورِ تشخیص و نورِ تربیت است.
ابتدا عیب را مکشوف می‌کند،
سپس دل را از تنگی به وسعت می‌برد،
و آنگاه بنده را در معرضِ همان رحمتی قرار می‌دهد که نامش «بداء» است؛
یعنی تغییرِ تقدیرِ شوم، پس از تغییرِ جهتِ جان.

پس برای همین است که تقدیر و تدبیرِ الهی بر تفاوت‌ها جاری شده است:
تفاوت در صورت‌ها،
تفاوت در رزق‌ها،
تفاوت در مراتب،
تفاوت در فهم‌ها،
تفاوت در اقبال‌ها،
تا عیبِ حسد از پنهانخانه‌ی نفس بیرون بیاید،
شناخته شود،
و انسان درصددِ درمان برآید.

اگر تفاوت نبود، حسد بی‌نام می‌ماند؛
و اگر حسد بی‌نام بماند، درمان‌نشده در عمقِ جان ریشه می‌دواند؛
و این همان هلاکت است.

پس خیرِ مردم، در تفاوتِ آنان است؛
نه از آن جهت که تفاوتْ مطلوبِ نفسانی است،
بلکه از آن جهت که تفاوت، میدانِ تربیت است.
تفاوت، کلاسِ تشخیصِ درد است.
تفاوت، صحنه‌ی ظهورِ نقص و نیاز است.
و درست در همین صحنه است که انسان می‌فهمد بی‌نورِ ولایت،
نه عیبِ خود را درست می‌شناسد و نه راهِ علاجِ آن را.

در مورد اسماعیل، پسر امام صادق ع، بداء حاصل شد.

امام صادق علیه السلام:
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
مَا بَدَا لِلَّهِ بَدَاءٌ أَعْظَمُ مِنْ بَدَاءٍ لَهُ فِي إِسْمَاعِيلَ ابْنِي‏
.
براى خدا بدائى بزرگتر از بدائى كه براى اسماعيل پسرم پديد آمد پيدا نشده.

این فراز، بسیار حساس و بسیار راهگشاست؛
زیرا بحثِ بداء را از یک مفهومِ کلی و ذهنی، به یک «نمونۀ عینی، دردناک و تربیت‌کننده» می‌رساند. وقتی امام صادق (علیه‌السلام) می‌فرماید:

«مَا بَدَا لِلَّهِ بَدَاءٌ أَعْظَمُ مِنْ بَدَاءٍ لَهُ فِي إِسْمَاعِيلَ ابْنِي»
برای خدا بدائی بزرگ‌تر از بدائی که دربارۀ اسماعیل، پسرم، پدید آمد، ظاهر نشد،

دیگر بداء فقط یک بحثِ نظری دربارۀ تغییرِ تقدیر نیست؛
بلکه به صحنه‌ای می‌رسد که در آن، دل‌ها، انتظارها، گمان‌ها و حتی برداشت‌های نزدیکان، همگی در معرضِ امتحان قرار می‌گیرند.


#دلنوشته

بداء در اسماعیل؛ شکستنِ توهمِ قطعیت

در ماجرایِ اسماعیل، پسرِ امام صادق (ع)،
بداء به گونه‌ای رخ نمود که معلوم شود حتی در نزدیک‌ترین دایره‌هایِ ظاهری نیز نباید به ظواهر،
به گمان‌ها، و به برداشت‌های عادیِ بشری تکیه کرد.
آنجا که ذهن‌ها به یک سو می‌روند،
آنجا که بسیاری می‌پندارند مسیر آینده روشن شده است،
آنجا که گمانِ عمومی در حالِ شکل گرفتن است،
ناگهان بداء رخ می‌دهد تا روشن شود که «حاکمیتِ نهایی فقط از آنِ خداست».

این حادثه، در حقیقت، شکستنِ یک وهمِ بزرگ بود:
وهمِ اینکه انسان بتواند تدبیرِ الهی را با محاسباتِ ظاهریِ خود، قطعی و نهایی بداند.

بداء در اسماعیل، درسی است برای همۀ تاریخ؛
تا هیچ‌کس گمان نکند هر آنچه در نگاهِ نخست پررنگ می‌نماید، حتماً پایانِ قطعیِ امر است.
خداوند گاه، امور را در معرضِ دیدِ مردم به گونه‌ای قرار می‌دهد که نفوس آشکار شوند:
چه کسی اهلِ تسلیم است،
چه کسی اسیرِ ظاهر است،
چه کسی به خدا تکیه دارد،
و چه کسی به صورت‌ها و پیش‌فرض‌های ذهنیِ خود.

در اینجا بداء، فقط تغییرِ یک سرنوشتِ فردی نیست؛
بلکه «تربیتِ جمعیِ امت» است.
یعنی خداوند با این ظهورِ بداء، امتی را تعلیم می‌دهد که:
ملاک، خواستِ نهاییِ اوست؛
نه عادت‌های فکریِ شما،
نه برداشت‌های شتاب‌زده،
نه تعلقاتِ عاطفی،
و نه پیش‌بینی‌های مبتنی بر ظاهر.

بداء؛ ادبِ ایستادن در برابرِ ارادۀ خدا

ماجرایِ اسماعیل، از جهتی دیگر، دعوت به ادب است.
انسان، تا وقتی در محدودۀ ذهن و عادتِ خود زندگی می‌کند،
می‌خواهد همه‌چیز را زود بفهمد، زود قطعی کند، و زود نتیجه بگیرد.
اما بداء می‌آید تا این شتابِ خطرناک را بشکند.

بداء می‌گوید:
تو عبدی، نه مدیرِ نهاییِ تقدیر.
تو می‌بینی، اما همۀ حقیقت را نمی‌بینی.
تو نشانه‌ها را می‌شناسی، اما به خزانه‌یِ «امّ الکتاب» راه نداری.
تو فقط به اندازۀ ظرفِ خودت ادراک می‌کنی،
اما خداوند از ساحتِ علمِ مکنون و مخزون تدبیر می‌کند.

در ماجرایِ اسماعیل، خداوند به بندگان می‌فهماند که حتی در بلندترین و حساس‌ترین ساحت‌ها نیز، اگر بخواهد، آنچه را مردم در ذهنِ خود تثبیت کرده‌اند، دگرگون می‌کند؛
نه از روی بی‌قاعدگی،
بلکه از موضعِ «مالکیتِ مطلق، علمِ مطلق و حکمتِ مطلق».

پس بداء، در اینجا، اعلانِ زنده‌یِ این حقیقت است که:
هیچ‌چیز، خدا را مقید نمی‌کند؛
و هیچ تصوری در ذهنِ بندگان، برای او الزام نمی‌آورد.

بداء در اسماعیل؛ امتحانِ دل‌های وابسته به ظاهر

این رخداد، یک امتحانِ بسیار لطیف نیز در خود دارد:
آیا انسان به «نقشۀ ظاهری» دل می‌بندد، یا به «صاحبِ نقشه»؟
آیا به نشانه‌ها وابسته می‌شود، یا به مشیتِ جاریِ حق؟
آیا وقتی امر بر وفقِ انتظارش نبود،
دچارِ اعتراض و تزلزل می‌شود،
یا در برابرِ خداوند، تسلیم و آرام می‌ماند؟

در همین‌جاست که بداء، با مسئلۀ حسد و تربیتِ نفس نیز پیوند می‌خورد.
زیرا ریشه‌یِ حسد، همین میلِ پنهانِ نفس به تثبیتِ تصویرِ دلخواهِ خویش است.
👈حسود، جهان را آن‌گونه می‌خواهد که با میلِ او سازگار باشد.👉
اما بداء، این بتِ درونی را می‌شکند.
می‌گوید:
جهان، اسیرِ تصویرِ تو نیست.
تقدیر، ملکِ تو نیست.
نور، به انتخابِ تو توزیع نمی‌شود.
و خداوند، هر جا بخواهد، هر چه بخواهد، مقدّم یا مؤخّر می‌سازد.

اگر نفس، این حقیقت را بپذیرد، از حسد فاصله می‌گیرد؛
زیرا دیگر با تقسیمِ الهی درنمی‌افتد.
اما اگر نپذیرد، در برابرِ بداء نیز به جای خشوع، دچارِ اعتراض می‌شود.

پس ماجرایِ اسماعیل، فقط روایتِ یک واقعه نیست؛
بلکه آینۀ تربیتِ نفوس است:
نفسی که می‌خواهد بر ارادۀ خدا پیشی بگیرد، شکسته می‌شود؛
و نفسی که تسلیم می‌شود، به فهمی عمیق‌تر از ربوبیت می‌رسد.

بداء؛ اعلانِ زنده بودنِ تدبیرِ الهی

در این روایت، امام صادق (ع) با عظمت از این بداء یاد می‌کند تا بفهمانَد که خداوند،
خدایِ «تدبیرِ زنده» است،

نه خدایِ طرح‌هایِ منجمد و بسته.
او در هر لحظه، بر اساسِ حکمتِ خویش،
می‌تواند آنچه را در صحنه‌یِ تقدیر به گونه‌ای دیده می‌شود،
به سویی دیگر بگرداند.

این یعنی:
بنده هیچ‌گاه نباید از رحمت مأیوس شود،
و هیچ‌گاه هم نباید بر ظواهر مغرور گردد.

نه نومیدی درست است،
نه احساسِ قطعیتِ خام.

همان خدایی که می‌تواند سرنوشتِ شومِ حسود را، اگر بازگردد، به نور بدل کند،
همان خدا نیز می‌تواند در حساس‌ترین مواضع، با بداء، مسیرِ برداشت‌هایِ ظاهری را دگرگون سازد
تا همگان بدانند که زمامِ امر، فقط در دستِ اوست.

حاصلِ این ماجرا

بداء در اسماعیل، در یک جمله، این پیام را برای اهلِ دل دارد:
«در خانۀ خدا، هیچ‌چیز را مستقل از ارادۀ نهاییِ او قطعی مپندار.»

اگر او بخواهد، آنچه را مردم ثابت می‌بینند، دگرگون می‌کند؛
و اگر او بخواهد، از دلِ دگرگونی، حقیقتی بالاتر را آشکار می‌سازد.

پس بداء، نه نشانه‌یِ بی‌ثباتی، بلکه نشانه‌یِ «حاکمیتِ مطلقِ ربوبیت» است.
نه علامتِ ابهام در علمِ خدا، بلکه علامتِ محدودیتِ فهمِ بندگان است.
نه مایۀ حیرتِ اهلِ تسلیم، بلکه مایۀ بیداریِ کسانی است که به ظواهر دل بسته‌اند.

و از همین‌جاست که دل می‌فهمد:
بداء، یکی از شدیدترین جلوه‌هایِ توحید است.

#دلنوشته

بداء، شکستنِ حسدِ انسان نسبت به تقسیمِ الهی
بداء، ادبِ تسلیم در برابرِ تغییرِ تقدیر
بداء در اسماعیل، اوجِ تعلیمِ امت به ربوبیتِ زنده‌ی خدا

بداء در ماجرایِ اسماعیل،
فقط خبر از دگرگونیِ یک تقدیر نمی‌دهد،
بلکه پرده از یک حقیقتِ عمیق‌تر برمی‌دارد:
«انسان نباید در برابرِ تقسیمِ الهی، برای خود حقِّ تثبیت و تعیین قائل شود.»
نفسِ آدمی، به‌ویژه آنگاه که گرفتارِ حجابِ خودخواهی و حسد است،
دوست دارد نظامِ عطا و منع،
تقدیم و تأخیر،
ظهور و خفا،
مطابقِ پسند و انتظارِ او پیش برود.
او نه فقط به داشته‌های دیگران معترض می‌شود،
بلکه گاه در نهان،
می‌خواهد حتی مسیرِ تقدیرِ الهی نیز از صافیِ میلِ او عبور کند.
بداء می‌آید تا این دعویِ پنهان را در هم بشکند.

حسد، در باطنِ خود، فقط ناراحتی از نعمتِ دیگری نیست؛
نوعی منازعه‌ی خاموش با «تقسیمِ خدا» است.
حسود در حقیقت، با زبانِ حال می‌گوید:
چرا به او دادی و به من نه؟
چرا او را مقدم داشتی و مرا واپس نهادی؟
چرا فضل را آن‌گونه که من می‌خواستم، توزیع نکردی؟
از همین‌رو،
بداء یکی از سخت‌ترین تازیانه‌ها بر نفسِ حسود است؛
زیرا نشان می‌دهد که خداوند نه تنها در آغازِ تقسیم،
بلکه در ادامۀ تدبیر نیز مطلقاً حاکم است.
او هر لحظه اگر بخواهد،
آنچه را در ذهن‌ها تثبیت شده، دگرگون می‌سازد؛
و همین دگرگونی، نفس را از توهمِ مالکیتِ فهم و حقِّ دخالت در کارِ خدا بیرون می‌آورد.

در ماجرایِ اسماعیل،
خداوند امّت را ادب می‌کند که به ظواهر آرام نگیرد
و از مشاهداتِ محدودِ خود، حکمِ نهایی نسازد.
این همان ادبِ بندگی است:
«تسلیم در برابرِ تغییرِ تقدیر».
عبد، کسی نیست که فقط وقتی همه‌چیز مطابقِ انتظارش پیش می‌رود، آرام باشد؛
عبدِ حقیقی آن است که اگر خداوند مسیرِ ظاهر را دگرگون کرد،
دلش از ربوبیتِ او نلرزد.
اگر آنچه را نزدیک می‌پنداشت دور شد،
و آنچه را قطعی می‌دانست شکسته دید،
باز در درونِ خود نگوید: چرا؟
بلکه بگوید: او داناتر است، او مالک‌تر است، او حکیم‌تر است.

بداء، ادبِ حضور در برابرِ خدایِ زنده است.
خدایِ زنده، خدایِ محبوس در فهمِ بنده نیست.
خدایِ زنده، هرگز در چارچوبِ پیش‌بینی‌هایِ ما منجمد نمی‌شود.
او «فعّالٌ لما یشاء» است؛
و بداء، یکی از روشن‌ترین صحنه‌هایِ ظهورِ این «یفعل ما یشاء» است.
از این‌رو، بداء نه تنها توحیدِ افعالی را تعلیم می‌دهد،
بلکه جان را از وابستگی به نقشۀ ذهنیِ خود آزاد می‌سازد.
انسان می‌آموزد که تکیه‌گاهش «صورتِ متوقع» نباشد،
بلکه «ارادۀ جاریِ حق» باشد.

از اینجا پیوندِ بداء با ولایت نیز روشن‌تر می‌شود.
نفسِ آدمی به تنهایی طاقتِ این دگرگونی را ندارد.
وقتی تقدیر برخلافِ پسندِ او می‌چرخد،
یا به اعتراض می‌افتد،
یا به یأس،
یا به حسد،
یا به سوءظن.
اینجاست که نورِ ولایت، بنده را از سقوط نجات می‌دهد.
ولایت به او می‌آموزد که در برابرِ تغییرِ تقدیر،
به جای اعتراض، ادب بورزد؛
به جای تفسیرِ نفسانی، پناه ببرد؛
به جای درافتادن با تقسیمِ الهی، خود را به صاحبِ تقسیم بسپارد.
بدین‌سان، بداء برای دلِ بی‌پناه، مایۀ لغزش است؛
اما برای دلی که در پناهِ ولایت ایستاده، نردبانِ معرفت می‌شود.

پس بداء در اسماعیل را باید از بزرگ‌ترین تعلیم‌هایِ الهی برای امّت دانست:
تعلیمی برای شکستنِ قطعیتِ ظواهر،
درمانِ حسد نسبت به تقسیمِ خدا،
و تربیتِ دل بر تسلیمِ کامل در برابرِ ربوبیتِ زنده و جاریِ او.
این همان نقطه‌ای است که بنده درمی‌یابد:
نجات، در فهماندنِ خدا به اندازه‌ی ذهنِ خود نیست؛
نجات، در سپردنِ خود به خدایی است که از همۀ تصویرهایِ ما بزرگ‌تر است.

و شاید رازِ عظمتِ این بداء همین باشد که خداوند خواست در یکی از حساس‌ترین مواضع،
به همگان بفهماند:
«امر، امرِ اوست؛»
نه گمانِ مردم،
نه چینشِ ذهن‌ها،
نه انتظارِ عاطفه‌ها،
و نه محاسبه‌هایِ ظاهر.

بداء، در اوجِ خود، اعلانِ این حقیقت است که:
بنده اگر می‌خواهد از هلاکتِ حسد،
اعتراض و خودبینی رها شود،
باید به جایی برسد که نه تنها در عطا،
بلکه در تغییرِ عطا نیز خدا را حکیم، مالک و محمود ببیند.

نور الولایة، فرایند به رسمیّت شناخته شدن است!
«recognition»
+ «احراز هویت نور در ملکوت قلب!»

[بداء – وفز]:

«work with me»: یعنی فرآیند نور ولایت:
نور میگه: با من کار کن!
این میشه همون 1 + 1 که میشه بی نهایت.
در ادامه میگه: اما روش زندگیتو باید عوض کنی «change»، چون پشت به من کردی!
باید 180 درجه تغییر بینش بدهی تا تغییر روش زندگی پیدا کنی و حالا که با هم همسو و هم عقیده شدیم، حالا شروع به کار کن! شروع به تفکر کن! شروع به زندگی کن! حالا تازه داری زندگی رو آغاز می‌کنی و این میشه فرآیند بداء و میشه همون فرآیند نور ولایت.

«بداء» نام زیبای صاحبان نور است!

قبلا اشتباه کردی؟ عیبی نداره، دوباره شروع کن! الآن استارت بزن! با نور شروع کن، با نورت ابتداء کن و آغاز کن و آغاز ما با نور و پایان ما با نور و همۀ امورات ما باید با یاد علوم نورانی و ربانی، روشن و نورانی گردد، ان شاء الله تعالی.
+ «رکب – پدال»
البته این اهل شک حسود عالم ذر هستند که باید در دنیا نورشو باور کنند و با این نور زندگی رو آغاز کنند، چون در عالم ذر، به نورشون پشت کردند!
اهل یقین از عالم ذر، عاشقانه رو به نور خودشون بوده و هستند و خواهند بود، ان شاء الله تعالی.

#دلنوشته

احرازِ هویتِ نور؛ آغازِ زیستن با بداء

نورِ ولایت، پیش از آنکه آموختنی باشد، یافتنی است.
این نور، یک فرایندِ پیوسته‌یِ به‌رسمیت‌شناخته‌شدن است؛
یک «Recognition» مدام.
یعنی احراز هویتِ نور در ملکوتِ قلب!
آنجا که دل،
پس از سال‌ها آوارگی در تاریکیِ محاسباتِ خود،
ناگهان چشم باز می‌کند و حقیقتِ نور را می‌شناسد و آن را به رسمیت می‌شمارد.

این شناخت، با یک دعوتِ بی‌صدا همراه است.
نور با زبانِ حالِ خود به جانِ آدمی می‌گوید:
«Work with me» (با من کار کن!)

وقتی بنده این دعوت را اجابت می‌کند،
معادله‌ی هستیِ او دگرگون می‌شود.
این دیگر محاسبه‌ی محدودِ فردی نیست؛
این پیوندِ قطره به اقیانوس است.
این همان فرمولِ شگفت‌انگیزِ «۱ + ۱ = بی‌نهایت» است.
یکِ ناچیزِ وجودِ تو، وقتی در کنارِ یکِ مطلقِ نورِ ولایت قرار می‌گیرد،
به عددِ دو نمی‌رسد؛
بلکه از بندِ اعداد رها می‌شود و به بی‌نهایت متصل می‌گردد.

اما نور، بلافاصله شرطی پیشِ روی تو می‌گذارد:
«با من کار کن؛
اما باید روشِ زندگی‌ات را عوض کنی (Change)!
زیرا تا کنون،
پشت به من ایستاده بودی و رو به تاریکی داشتی.»

این تغییر، یک اصلاحِ جزئی یا روتوشِ ظاهری نیست.
این یک «چرخشِ ۱۸۰ درجه‌ای در بینش» است تا به تبعِ آن،
روشِ زندگی دگرگون شود.
باید جهتِ ایستادنِ جان عوض شود.
تا زمانی که رو به سایه‌ها داری،
هر چه بدوی به تاریکیِ عمیق‌تری فرو می‌روی.
باید بچرخی؛
رو به نور بایستی،
با او همسو و هم‌عقیده شوی،
و آنگاه که این تراز و هم‌راستایی رخ داد،
نور فرمان می‌دهد:
«حالا شروع به کار کن!
حالا شروع به تفکر کن!
حالا شروع به زیستن کن!»

تا پیش از این چرخش،
آنچه نامش را زندگی گذاشته بودی،
تنها پرسه زدن در دهلیزهای وهم و شک بود.
تازه اکنون،
در همسویی با نور،
زندگیِ واقعی آغاز می‌شود.
و این آغازِ نو،
این فرآیندِ حیات‌بخش،
همان حقیقتِ «بداء» است.

بداء، نامِ زیبایِ صاحبانِ نور است!

بداء؛ فرصتِ استارتِ دوباره با نور

بداء به تو می‌گوید:
«قبلاً اشتباه کردی؟
راه را غلط رفتی؟
به سایه‌ها دل بستی؟
عیبی ندارد!
دوباره شروع کن.
همین الآن استارت بزن!»

بداء یعنی بن‌بست وجود ندارد.
یعنی قلمِ تقدیرِ الهی بر روی تخته‌سنگِ سردِ سرنوشت، منجمد نشده است.
بداء یعنی با نور شروع کن.
با نورت «ابتداء» کن و آغاز کن.
آغازِ ما با نور،
پایانِ ما با نور،
و همه‌ی اموراتِ ما باید با یاد و علومِ نورانی و ربانی،
روشن و نورانی گردد؛
ان‌شاءالله تعالی.

این حرکت، شبیه به رکاب‌زدن بر روی پدالِ دوچرخه است:
تا زمانی که پدال می‌زنی و حرکت می‌کنی،
تعادل داری و پیش می‌روی؛
رکابِ هم‌افزایی با نور.
اگر بایستی، سقوط می‌کنی.
این رکاب‌زدنِ مدام،
همان استمرارِ حضور در محضرِ نور است.

تفاوتِ ازلیِ دل‌ها: شکِ ذر و یقینِ ذر

اما چرا پذیرشِ این نور برای برخی سنگین و برای برخی روان است؟
ریشه‌ی این تفاوت به فراتر از زمانِ دنیا، به «عالمِ ذر» بازمی‌گردد.

آن‌ها که در دنیا اهلِ شک، حسد و اعتراض نسبت به فضلِ ولیّ خدا هستند،
همان کسانی‌اند که در عالمِ ذر،
به نورِ خویش پشت کردند.
آنان در آن پیمانِ ازلی،
پیوندِ خود را با حقیقت گسستند و اکنون در این دنیا،
باید با مجاهدت و شکستنِ بتِ نفس،
آن نورِ فراموش‌شده را باور کنند و با آن زندگی را از نو آغاز نمایند؛
چرا که پیشینه‌ی پشت‌کردن را با خود دارند.

در مقابل، «اهلِ یقین» قرار دارند.
آنان که از همان عالمِ ذر،
عاشقانه رو به نورِ خویش بوده و هستند و خواهند بود.
برای اهلِ یقین،
چرخشِ ۱۸۰ درجه‌ای،
بازگشت به خانه‌ی مألوفِ ازلی است.
آنان صدایِ «با من کار کنِ» نور را به سرعت می‌شناسند،
زیرا طنینِ آن صدا را از دیرباز در ژرفایِ هستیِ خویش به یادگار دارند.
آنان بدونِ لکنت، با نور همسو می‌شوند
و در هر ثانیه، بداء را به عنوانِ تجدیدِ عهدِ روزانه با پروردگار تجربه می‌کنند.

عاقبتِ این یقین،
آرامشِ محض در آغوشِ تقدیرِ زنده است؛
و ان‌شاءالله که ما نیز از زمره‌ی آنان باشیم که آغاز و انجاممان،
چیزی جز تجلیِ این نور نبوده و نیست.

+ «قطمر – قطمیر»:

[قطمیر – قبض و بسط]:
«القِطْمِيرُ: النُّكْتة البيضاء التي في ظهر النواة التي تنبت منها النخلة»
جناب طريحى مى‌‏گويد: قطمير نقطه سپيدى است كه در داخل هسته هست و همان نقطه آغاز روئيدن نخل است!
+ «نبت»
+ قبض و بسط: نقطه سفید پشیمانی در وسط سیاهی که بزرگ میشه و همۀ قلب رو میگیره و روشن میکنه.
[بداء «آغاز» – قطمر]:
«قطمر» + «بداء»:
نقطه آغاز روئیدن برای قلوب اهل شک حسود همان نقطه بداء است!
انگاری هر حسودی، نیاز به یک اشارۀ نورانی نوک انگشت صاحب نورش داره (مثال زیبای دومینو)، که استارت بزنه و راه بیفته و این هستۀ خرما از این نقطۀ آغاز، «آغاز» نماید و این آغاز، همان بداء است. انگاری تازه خلقتش آغاز شده!
«اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ‏ ثُمَّ يُعيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
اللَّهُ‏ يَقْبِضُ‏ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»
انگاری آغاز آفرینش برای او همین قطمر است
یعنی یک قطره علم آل محمد ع کافی است تا قلبی، شروع به آفرینش و خلق شدن نماید.
مثال زیبای دومینو!

این تصویر زیبا به یک نکته بسیار ظریف دیگر هم اشاره می‌کند و آن مبحث آفاق و انفس است!
سایه این انگشت اشاره و قطعات دومینو در زیر آن، یعنی انعکاس آینه‌ای آن بسیار زیباست!
تو گوئی همزمان با این فرآیند در عالم ملکوت، عالَم مُلک نیز به تبع آن اقدام می‌کند و «يُقَيِّضُ لَهُ مُؤْمِناً»، یعنی همان حدیث جیش یزید که
«… لَا جَرَمَ أَنَّ مَنْ عَلِمَ اللَّهُ مِنْ قَلْبِهِ مِنْ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ أَنَّهُ لَا يُرِيدُ إِلَّا صِيَانَةَ دِينِهِ وَ تَعْظِيمَ وَلِيِّهِ لَمْ يَتْرُكْهُ فِي يَدِ هَذَا الْمُتَلَبِّسِ الْكَافِرِ وَ لَكِنَّهُ يُقَيِّضُ لَهُ مُؤْمِناً يَقِفُ بِهِ عَلَى الصَّوَابِ ثُمَّ يُوَفِّقُهُ اللَّهُ لِلْقَبُولِ مِنْهُ فَيَجْمَعُ اللَّهُ لَهُ بِذَلِكَ خَيْرَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ يَجْمَعُ عَلَى مَنْ أَضَلَّهُ لَعْناً فِي الدُّنْيَا وَ عَذَابَ الْآخِرَة …»

این قطعه، بسیار بکر و زنده است؛
چون «بداء» را از سطحِ مفهوم،
به نقطۀ آغازِ تکوینِ دوبارۀ قلب می‌آورد.
اینجا دیگر بداء فقط تغییرِ تقدیر نیست،
بلکه «جوانه‌زدنِ دوبارۀ جان» است.

#دلنوشته

قطمیر؛ نقطۀ سپیدِ آغاز در میانِ سیاهی

در لغت گفته‌اند:

«القِطْمِيرُ: النُّكْتَةُ البَيْضاءُ الَّتي في ظَهْرِ النَّواةِ الَّتي تَنْبُتُ مِنْها النَّخْلَةُ»

جنابِ طریحی در کتاب لغت زیبای مجمع البحرین خود می‌گوید:
قطمیر، آن نقطۀ سفیدِ کوچکی است که در درونِ هسته نهفته است
و رویشِ نخل از همان نقطه آغاز می‌شود.

چه تصویرِ شگفتی!
در دلِ آن سختی و تیرگیِ هسته، یک نقطۀ سپید پنهان است؛
نقطه‌ای که اگرچه در آغاز ناچیز می‌نماید،
اما تمامِ آینده‌ی نخل در همان نقطه نهفته است.
همان‌جا سرِّ «نبت» است؛
همان‌جا آغازِ شکافتنِ سکون است؛
همان‌جا مبدأِ خروج از قبض به سوی بسط است.

قلبِ اهلِ شک و حسد نیز چنین است.
در ظاهر، هسته‌ای سخت و تیره است؛
فشرده، بسته، منقبض،
و گاه چنان پوشیده در سیاهیِ اعتراض و حسد
که گویی هیچ رویشی از آن ممکن نیست.
اما در ژرفای همان تیرگی، خداوند نقطه‌ای سپید باقی گذاشته است؛
نقطه‌ای از ندامت،
نقطه‌ای از امکانِ بازگشت،
نقطه‌ای از آمادگی برای آغاز.
این همان قطمیرِ قلب است.

قبض و بسط؛ بزرگ شدنِ نقطۀ پشیمانی

قبض، حالِ دلِ پشت‌کرده به نور است.
دل در خود فرو می‌رود،
تنگ می‌شود،
سخت می‌شود،
و از درون، قدرتِ رویش را از دست می‌دهد.
اما اگر در این میانه، آن نقطۀ سپیدِ پشیمانی بیدار شود، ماجرا عوض می‌شود.

ابتدا چیزی جز یک نقطۀ کوچک نیست؛
جرقه‌ای لطیف،
دردی آرام،
شرمندگی‌ای پنهان،
اشاره‌ای نورانی.
اما همین نقطۀ سپید،
اگر در معرضِ نسیمِ ولایت قرار گیرد،
اندک‌اندک بسط پیدا می‌کند.
بزرگ می‌شود،
می‌شکفد،
پرده‌های سیاهی را پس می‌زند،
و آرام‌آرام همۀ قلب را فرا می‌گیرد و روشن می‌سازد.

پس بسطِ حقیقی، از همین‌جا آغاز می‌شود:
از یک نقطۀ سپید در میانِ سیاهی.
👈از یک «آخ» صادقانه‌ی دل.👉
از یک التفات.
از یک بازگشت.
از یک بداءِ درونی.

بداء و قطمیر؛ آغازِ روییدنِ قلب

اینجاست که پیوندِ «قطمیر» و «بداء» روشن می‌شود.
بداء، برای قلبِ اهلِ شک و حسد، همان نقطۀ آغازِ روییدن است.
یعنی همان‌گونه که نخل از آن نقطۀ پنهان در دلِ هسته آغاز می‌شود،
حیاتِ تازه‌ی قلب نیز از نقطۀ بداء شروع می‌گردد.

بداء یعنی:
هنوز در این هسته، نقطۀ رویش باقی است.
هنوز در این دلِ تیره، سپیدیِ آغاز نمرده است.
هنوز می‌توان از دلِ سیاهی، نور را آغاز کرد.

انگار هر حسودی،
هر دلِ گرفتارِ شک،
برای برخاستن و راه‌افتادن،
نیازمندِ یک اشارۀ نورانی از نوکِ انگشتِ صاحبِ نورِ خویش است.
همان یک اشاره کافی است.
همان تلنگرِ دقیق،
همان لمسِ ملکوتی،
همان فرمانِ خاموشِ «الآن برخیز».
و آنگاه همۀ صحنه به حرکت درمی‌آید؛
درست مانند دومینو.

یک قطعه که تکان می‌خورد،
بقیه نیز به دنبالِ آن به راه می‌افتند.
یک نقطۀ سپید که بیدار می‌شود،
لایه‌های بعدیِ جان نیز شروع به شکافتن می‌کنند.
یک اشارۀ نورانی،
و ناگهان هسته‌ای که سال‌ها بسته و خاموش بوده،
واردِ فرایندِ خلقتِ تازه می‌شود.

در این معنا، بداء فقط «تغییر» نیست؛
«تازه آغاز شدنِ آفرینشِ قلب است.»
انگار تازه خلقتِ او شروع شده است.

آغازِ خلق؛ از قطمیر تا بازگشت

این معنا را آیات نیز به زیبایی تأیید می‌کنند:

«اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»
«اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»

گویا برای بعضی دل‌ها،
آغازِ واقعیِ آفرینش،
همان لحظه‌ای است که قطمیرِ قلب بیدار می‌شود.
پیش از آن،
صورت هست،
حرکت هست،
ادعا هست،
حتی شاید عبادت هم باشد؛
اما هنوز «نبت» آغاز نشده است.
هنوز حیاتِ نورانی شروع نشده است.
هنوز آفرینشِ قلب در مرحلۀ مقدماتیِ خود متوقف است.

اما همین که نقطۀ بداء در دل پیدا شد،
خداوند قبض را به بسط تبدیل می‌کند؛
تیرگی را می‌شکافد؛
هسته را می‌ترکاند؛
و جان را واردِ مرحلۀ دیگری از خلقت می‌سازد.

اینجاست که می‌توان گفت:
یک قطره از علمِ آلِ محمد (علیهم‌السلام) کافی است تا قلبی،
شروع به خلق شدن کند.
نه فقط اصلاح شود،
نه فقط آرام گیرد،
بلکه حقیقتاً «خلق شود».
چون پیش از آن،
اگرچه زنده می‌نمود،
اما هنوز حیاتِ نوری نیافته بود.

دومینو؛ اشارۀ انگشتِ نور

مثالِ دومینو در اینجا بسیار دقیق است.
یک اشارۀ کوچک، حرکتی زنجیره‌ای می‌آفریند.
در نگاهِ ظاهر، فقط یک تماس رخ داده؛
اما در باطن، نظمی بزرگ به جریان افتاده است.
همین است کارِ نورِ ولایت.
صاحبِ نور، گاه با یک کلمه،
گاه با یک نگاه،
گاه با یک تلنگر،
گاه با یک شرمندگیِ مبارک در دل،
فرایندی را آغاز می‌کند که انسان خود نمی‌داند تا کجا امتداد خواهد یافت.

او فقط نوکِ آغاز را لمس می‌کند؛
اما تمامِ ساختمانِ درون به حرکت درمی‌آید.
این همان «work with me» در لسانِ نور است.
نور می‌گوید:
با من همراه شو؛
من فقط آغاز را در تو بیدار می‌کنم،
اما اگر همراه شدی، آن یک و یک، بی‌نهایت می‌شود.

آفاق و انفس؛ انعکاسِ مَلکوت در مُلک

این تصویر، لطیفۀ دیگری هم در خود دارد و آن،
نسبتِ آفاق و انفس است.
آن سایه‌ی انگشتِ اشاره و قطعاتِ دومینو در زیرِ آن،
گویی انعکاسِ آینه‌ایِ یک حقیقتِ بالاتر است.
انگار هم‌زمان که در عالمِ ملکوت،
اشارۀ نور واقع می‌شود و قطمیرِ قلب به حرکت درمی‌آید،
در عالمِ مُلک نیز اسبابی متناسب به جریان می‌افتد.

یعنی وقتی در باطنِ جان،
نقطۀ آغاز بیدار شد،
عالمِ بیرون نیز بی‌نصیب نمی‌ماند.
در انفس، بیداری پدید می‌آید،
و در آفاق، تدارکِ هدایت.
در ملکوت، قلب نرم می‌شود،
و در مُلک، راهنما می‌رسد.

اینجاست که آن تعبیرِ شریف معنا پیدا می‌کند:
«يُقَيِّضُ لَهُ مُؤْمِناً»
خداوند برای او مؤمنی را می‌گمارد؛
مؤمنی که او را بر صواب متوقف می‌کند،
دستش را می‌گیرد،
راه را نشانش می‌دهد،
و سپس خدا او را برای پذیرشِ آن هدایت موفق می‌سازد.

این، بسیار عظیم است.
یعنی اگر خدا در قلبِ کسی ببیند که جز صیانتِ دین و تعظیمِ ولیّ خویش چیزی نمی‌خواهد،
او را در دستِ فتنه‌گر و مُتلَبِّسِ کافر رها نمی‌کند؛
بلکه در بیرون نیز برایش اسبابِ نجات می‌چیند.
در درون، قطمیر را بیدار می‌کند؛
و در بیرون، مؤمنی را می‌فرستد.
در باطن، نقطۀ سپیدِ پشیمانی را می‌رویاند؛
و در ظاهر، دستِ هادی را به سوی او می‌گشاید.

پس هدایت، فقط یک واقعۀ ذهنی یا فردی نیست.
هدایت، هم‌زمان در دو ساحت کار می‌کند:
درون را می‌شکافد،
و بیرون را می‌آراید.

بداء؛ نامِ آغازِ روییدن پس از پشت‌کردن

آری، برای اهلِ شک و حسد، بداء همان نقطۀ آغازِ روییدن است.
کسی که در عالمِ ذر پشت کرده،
کسی که در دنیا در قبضِ تردید و اعتراض مانده،
کسی که دلش چون هسته‌ای سخت بسته شده،
برای برخاستن، نیاز به قطمیر دارد؛
نیاز به همان نقطۀ سپیدِ نجات.
و این نقطه، با اشارۀ نورِ ولایت بیدار می‌شود.

بداء یعنی:
هنوز تمام نشده‌ای.
هنوز می‌توانی آغاز شوی.
هنوز در دلِ این تاریکی، نقطۀ نخلِ تو زنده است.
هنوز یک قطره از علمِ نورانیِ آلِ محمد (ع) می‌تواند تاریخِ جانت را عوض کند.
هنوز می‌توانی از قبض بیرون بیایی،
به بسط برسی،
و از یک هسته‌ی بسته، به نخلی بارور بدل شوی.

پس بداء، برای چنین دلی، فقط تغییرِ سرنوشت نیست؛
«آغازِ خلقتِ نورانیِ اوست.»

این قطعه هم بسیار لطیف است؛
چون «بداء» را این بار نه فقط به معنای تغییرِ تقدیر،
بلکه به صورتِ «نقطه‌ی آغازِ رویش در قلب» می‌فهماند.
اینجا دیگر بداء، فقط یک بحثِ ذهنی نیست؛
بلکه به «نبت»، به «قبض و بسط»، به «قطمیر»،
و به «لحظه‌ی جرقه‌زدنِ حیاتِ نورانی در دلِ تیره» گره می‌خورد.

#دلنوشته

قطمیر؛ نقطه‌ی آغازِ رویشِ نور در دل

در بیانِ اهلِ لغت آمده است:

«القِطْمِيرُ: النُّكْتةُ البيضاءُ التي في ظهرِ النواةِ التي تنبتُ منها النخلة»

جنابِ طریحی می‌فرماید:
«قطمیر» آن نقطه‌ی سپیدِ درونِ هسته است؛
همان نقطه‌ای که آغازِ روییدنِ نخل از آنجاست.

چه تصویرِ شگفتی!

در ظاهر، هسته سراسر بسته، سخت، خاموش و تیره می‌نماید؛
اما در دلِ همین تاریکی، نقطه‌ای سپید نهفته است؛
نقطه‌ای کوچک، خاموش،
و شاید در نگاهِ ظاهربینان ناچیز، اما تمامِ رازِ رویش در همان‌جاست.
نخل از همان نقطه آغاز می‌شود.
حیات از همان‌جا سر برمی‌آورد.
شکافتن، روییدن، قد کشیدن و به ثمر نشستن، همه از همان سپیدیِ پنهان آغاز می‌شود.

قلبِ اهلِ شک و حسد نیز چنین است.
چه بسا ظاهرِ دل، در قبضِ ظلمت باشد؛
چه بسا سال‌ها در تیرگیِ اعتراض، حسد، کدورت و پشت‌کردن به نور مانده باشد؛
اما اگر هنوز آن «نقطه‌ی سفیدِ پشیمانی» در میانِ سیاهی زنده باشد، راه بسته نیست.
همان نقطه‌ی سپید، همان دانه‌ی نجات، همان بذرِ بازگشت، می‌تواند آغازِ بسطِ نورانی شود.

قبض و بسط را شاید بتوان در همین تصویر دید:
در قبض، دل چون هسته‌ای تنگ و سخت و فروبسته است؛
اما در درونِ همین قبض، اگر نقطه‌ی سپیدِ ندامت و التفات به نور پدید آید، آرام‌آرام بزرگ می‌شود، می‌گسترد، سیاهی را پس می‌زند، و سرانجام همۀ قلب را فرا می‌گیرد و روشن می‌کند.
پس بسطِ حقیقی، از همان نقطه‌ی کوچک آغاز می‌شود؛
از همان سپیدیِ لطیف که خدا در دلِ تیره خاموش نکرده است.

بداء؛ نقطه‌ی آغازِ روییدن برای دلِ حسود

اگر این معنا را با بداء کنار هم بگذاریم، حقیقتی بسیار زیبا رخ می‌نماید:
«قطمیر و بداء، هر دو نامِ آغازند.»
قطمیر، نقطه‌ی آغازِ رویشِ نخل است؛
و بداء، نقطه‌ی آغازِ رویشِ جان.

برای قلوبِ اهلِ شک و حسد، همان نقطه‌ی آغازِ روییدن، همان «نقطه‌ی بداء» است.
یعنی لحظه‌ای که دل، پس از ایستادگی در تاریکی، برای نخستین بار نرم می‌شود؛
برای نخستین بار، به خطای خود التفات می‌یابد؛
برای نخستین بار، در برابرِ نور عقب می‌نشیند و می‌گوید:
شاید من پشت کرده بودم.

همین «شاید»، اگر صادقانه باشد، همان قطمیرِ قلب است.

انگار هر حسودی، برای برخاستن، نیازمندِ یک «اشاره‌ی نورانی از نوکِ انگشتِ صاحبِ نورِ خویش» است.
یک اشارۀ کوچک، اما سرنوشت‌ساز.
همان‌گونه که در مثالِ دومینو، یک لمسِ ظریف کافی است تا صفی ایستاده به حرکت افتد، در جانِ انسان نیز گاهی یک اشاره‌ی نورانی، یک کلمه، یک تذکر، یک نگاه، یک تلنگر از سوی صاحبِ نور، کافی است تا آن هستۀ سختِ فروبسته ترک بردارد و حرکت آغاز شود.

در این لحظه، دل تازه شروع به خلقت می‌کند.
انگار تا پیش از آن، فقط مادّه‌ای بسته و ساکن بوده است؛
اما اکنون، با آن اشارۀ نورانی، از قطمیرِ درونِ خود آغاز می‌نماید.
و این آغاز، همان «بداء» است.
انگار تازه خلقتش آغاز شده است.

«اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ»؛ آفرینشِ دوباره‌ی دل

آنجا که خداوند می‌فرماید:

«اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»
«اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»

می‌توان این آیات را در مقیاسِ جان نیز تماشا کرد.
گاه آدمی، از حیثِ صورت، زنده است، اما از حیثِ دل، هنوز آغاز نشده است.
هنوز نروییده است.
هنوز نخلِ وجودش از هسته سر بیرون نیاورده است.
هنوز در قبضِ خودبینی، حسد و پشت‌کردن به نور، منجمد مانده است.

اما آنگاه که خدا برای او بداء رقم می‌زند، آفرینشِ باطنی‌اش آغاز می‌شود.
انگار «آغازِ خلقتِ حقیقیِ او همان قطمیر است»؛
همان نقطه‌ای که نور در دلش کار را شروع می‌کند.
همان‌جا که قبض، آرام‌آرام راه را به بسط می‌دهد.
همان‌جا که هسته، پوستِ سختِ خود را می‌شکند و رویش را آغاز می‌کند.

چه بسا یک قطره از علمِ آلِ محمد (علیهم‌السلام) برای چنین قلبی کافی باشد تا فرایندِ خلق‌شدن را آغاز کند.
یک قطره، اما از جنسِ نور.
یک کلمه، اما از سرچشمۀ ولایت.
یک اشاره، اما متصل به علمِ ربانی.
و همین قطره، در دل، همان کاری را می‌کند که آبِ حیات با دانۀ خشک می‌کند:
او را از سکون به حرکت،
از قبض به بسط،
از تیرگی به سپیدی،
و از مرگِ درون به آغازِ رویش می‌رساند.

دومینو؛ اشارۀ ملکوت و حرکتِ مُلک

مثالِ دومینو در اینجا حقیقتاً مثالِ لطیفی است.
یک قطعه، با اشاره‌ای کوچک، قطعه‌ی بعدی را به حرکت درمی‌آورد؛
و آن یکی، دیگری را؛
تا جریانی پدید می‌آید که در آغاز، از یک لمسِ ناچیز شروع شده بود.

بداء نیز در دلِ انسان چنین است.
یک اشارۀ نورانی از ملکوت، یک بیداریِ کوچک در باطن، یک شرمِ لطیف در برابرِ ولیّ خدا، یک بیدارشدنِ وجدان در محضرِ نور، می‌تواند تمامِ چینشِ زندگیِ انسان را به حرکت درآورد.
آنچه سال‌ها ایستاده و سخت و منجمد بود، با یک اشاره به جریان می‌افتد.

و این تصویر، به نکته‌ای لطیف‌تر نیز اشاره می‌کند: «آفاق و انفس».
گویا در همان لحظه که در عالمِ ملکوت، انگشتِ اشاره‌ی نور، دل را بیدار می‌کند، در عالمِ مُلک نیز بازتابِ آن پدیدار می‌شود.
سایه‌ها، انعکاس‌ها، و حرکتِ بیرونی، همگی تابعِ آن واقعۀ درونی‌اند.
تو گویی آینه‌ای میانِ ملکوت و مُلک برقرار است:
در بالا اشاره‌ای می‌شود،
و در پایین، قطعات به حرکت درمی‌آیند.

پس بیداریِ دل، تنها یک حادثۀ باطنیِ منزوی نیست؛
بلکه چون درون راست شود، بیرون نیز به تبعِ آن به کار می‌افتد.
وقتی در قلب، نقطه‌ی بداء زاده شد، در بیرون نیز اسبابِ هدایت فراهم می‌شود.

«يُقَيِّضُ لَهُ مُؤْمِناً»؛ تأییدِ بیرونیِ بداءِ درونی

از همین‌جاست که آن حدیثِ شریف معنایی درخشان پیدا می‌کند:
اگر خداوند از دلِ کسی بداند که جز صیانتِ دینِ خود و تعظیمِ ولیّ خویش را نمی‌خواهد، او را در دستِ گمراه‌کننده رها نمی‌کند؛
بلکه «يُقَيِّضُ لَهُ مُؤْمِناً»؛
برای او مؤمنی را مقدر و مهیا می‌سازد که او را بر صواب واقف کند،
و سپس خداوند او را به پذیرش از وی موفق می‌گرداند.

این یعنی اگر در درون، آن نقطه‌ی سفیدِ صدق و پشیمانی و طلبِ نور پیدا شد، در بیرون نیز مدد می‌رسد.
اگر قطمیرِ قلب زنده شد، نخلِ هدایت بی‌آب نمی‌ماند.
اگر در باطن، انسان حقیقتاً بخواهد دینش را حفظ کند و ولیّ خدا را بزرگ بشمارد، خداوند او را در تلبیسِ باطل رها نمی‌کند.
در عالمِ مُلک، شخصی، کلامی، تذکری، رفیقی، مؤمنی، استادی، یا دلالتی می‌فرستد تا آن حرکتِ درونی را تکمیل کند.

پس بداء فقط یک دگرگونیِ پنهان در باطن نیست؛
بلکه گاهی با یک شبکه‌ی کامل از امدادهایِ ربانی همراه می‌شود.
درون، نقطه‌ی آغاز را می‌گیرد؛
و بیرون، راهِ ادامه را.
در ملکوت، نور اشاره می‌کند؛
و در مُلک، اسباب به صف می‌شوند.

این همان جمعِ خیرِ دنیا و آخرت است:
خداوند برای او هم هدایتِ این‌جهانی را فراهم می‌سازد، و هم عاقبتِ اخروی را.
اما آن‌که حقیقت را می‌پوشاند و دلش بر صیانتِ دین و تعظیمِ ولیّ خدا نیست، همان تلبیس و همان گمراهی، برایش لعنتِ دنیا و عذابِ آخرت را جمع می‌کند.

بداء؛ لحظۀ آغازِ حقیقی

پس بداء را می‌توان این‌گونه دید:
لحظه‌ای که قطمیرِ دل بیدار می‌شود.
لحظه‌ای که نقطه‌ی سفیدِ ندامت، در میانِ سیاهیِ حسد، جوانه می‌زند.
لحظه‌ای که انگشتِ نور، با اشاره‌ای لطیف، هستۀ بسته را به حرکت می‌اندازد.
لحظه‌ای که قبض، راه را برای بسط باز می‌کند.
لحظه‌ای که خدا، خلقتِ دل را از نو آغاز می‌نماید.

و از این‌رو، بداء برای اهلِ نور، فقط تغییرِ تقدیر نیست؛
بلکه «آغازِ آفرینشِ دوبارۀ انسان» است.

انسانی که پیش‌تر فقط نفس می‌کشید،
اکنون شروع به زیستن می‌کند.
انسانی که پیش‌تر فقط می‌دید،
اکنون شروع به بصیرت می‌کند.
انسانی که پیش‌تر فقط می‌دانست،
اکنون شروع به شناختِ نور می‌کند.
و این آغاز، همان نعمتی است که اگر رخ دهد، باید گفت:
دل، تازه متولد شده است.

#دلنوشته

قطمیر؛ بازگشت به عهدِ سپیدِ ذر

این نقطه‌ی سپیدِ درونِ هسته، یعنی «قطمیر»،
در حقیقت ریشه‌ای فراتر از این خاک دارد.
اگر امروز در میانه‌ی سیاهیِ قلب،
نقطه‌ای سپید از پشیمانی و میل به نور جوانه می‌زند،
این همان باقی‌مانده‌ی عهدِ ازلی است که در عالمِ ذر از دست نرفته است.

حسد، آنگاه که در جان ریشه می‌دواند،
قلب را در قبضی تاریک فرو می‌برد؛
قبضی که ریشه‌اش به همان پشت‌کردنِ نخستین به نور در عالمِ ذر بازمی‌گردد.
آنجا که بنده در برابرِ تجلیِ ولایت،
به‌جایِ تسلیم،
به دیده‌یِ تردید و خودبینی نگریست،
بذرِ سیاهی در جانش کاشته شد.
اما خداوند،
کریم‌تر از آن است که راه را به کلی ببندد.
او در میانه‌یِ آن تیرگی،
«قطمیری» از نور را باقی گذارد؛
استعدادِ کوچکی برای بیدار شدن،
برایِ شکستن،
و برایِ بازگشت.

بداء، یعنی فعال‌شدنِ همین قطمیر.
یعنی لحظه‌ای که انسان در عمقِ تنگنایِ حسد و اعتراض،
ناگهان آن سپیدیِ نهفته را می‌بیند و به آن پناه می‌برد.
توبه، در حقیقت،
همان بسط یافتنِ این نقطه‌ی سپید است تا آنجا که تمامِ سیاهیِ قبض را ببلعد.

احراز هویتِ نور؛ شناختِ معلم در ملک و ملکوت

این قطمیر، همان دستگاهِ گیرنده‌ی نور در وجودِ ماست.
وقتی این نقطه بیدار می‌شود،
فرایندِ «Recognition» یا احرازِ هویت آغاز می‌گردد.
شناختِ نور، صرفاً یک دانشِ ذهنی نیست؛
بلکه یافتنِ یک آشنایِ قدیمی است.
بنده در این مرحله،
نورِ معلم و ولیّ خدا را نه به عنوانِ یک غریبه،
بلکه به عنوانِ همان «نورِ نخستین» که در عالمِ ذر به آن پشت کرده بود، بازمی‌شناسد.

اینجاست که پیوندِ ملک و ملکوت برقرار می‌شود.
قلب در ملکوتِ خویش،
حقیقتِ نورانیِ ولیّ را احراز می‌کند
و در ملکِ خویش (یعنی در همین زندگیِ مادی)،
صورتِ زمینیِ آن نور را در قالبِ کلام، هدایت و حضورِ معلم می‌شناسد.
این شناخت،
همان استارتی است که به دومینویِ حیاتِ جدید می‌خورد.
تا قطمیرِ دل به هویتِ نور اقرار نکند،
هیچ رویشی آغاز نمی‌شود؛
اما به محضِ این «بله»‌یِ دوباره،
فرآیندِ بداء،
تقدیرِ تیره را به تقدیری نورانی بدل می‌سازد.

«يُقَيِّضُ لَهُ مُؤْمِناً»؛ هماهنگی زیبای آفاق و انفس

عظمتِ تدبیرِ الهی آنجاست که بیداریِ انفسی را بی‌پاسخ نمی‌گذارد.
همین‌که در انفسِ بنده،
بداء رخ داد و قطمیرِ جانش رو به نور چرخید،
در آفاق نیز جریانی به راه می‌افتد.
اینجاست که معنایِ «يُقَيِّضُ لَهُ مُؤْمِناً» تجلی می‌کند.

خداوند، که ناظر بر آن نقطه‌ی سپیدِ پشیمانی در اعماقِ قلب است،
اجازه نمی‌دهد این شعله‌یِ لرزان خاموش شود.
او در جهانِ بیرون، اسبابی را مهیا می‌کند:
مؤمنی را،
سخنی را،
یا رفیقی را در مسیرِ او قرار می‌دهد
تا آن بیداریِ درونی را تثبیت کند.
این همان امدادِ آفاقی است؛
یعنی وقتی تو در درون، ۱۸۰ درجه به سمتِ نور چرخیدی،
خداوند در بیرون،
دستانی را برای گرفتنِ دستِ تو مأمور می‌کند.

این فرآیند، شکوهِ عدل و رحمتِ اوست.
اگر بنده در میانه‌یِ جیشِ یزیدِ نفسِ خویش،
حقیقتاً صیانتِ دین و تعظیمِ ولیّ را اراده کند،
خداوند او را در میانه‌یِ آن تاریکی رها نمی‌کند.
بداء در درون رخ می‌دهد،
و «تقییض» (مأمور کردنِ امدادرسان) در برون جاری می‌شود.

از قبضِ حسد تا بسطِ یقین

رابطه‌ی قبض و بسط با حسد و توبه، رابطه‌ی مرگ و حیات است.
«حسد، اوجِ قبض است؛»
لحظه‌ای که دل تنگ می‌شود،
چون نمی‌تواند فضلِ دیگری را تاب بیاورد.
این تنگی،
ریه‌یِ جان را از اکسیژنِ نور تهی می‌کند
و انسان را به خفگیِ معنوی می‌کشاند.
حسود در زندانی است که دیوارهایش از جنسِ اعتراض به تقسیمِ خداست.

اما «توبه، آغازِ بسط است.»
لحظه‌ای که بنده از قطمیرِ درونش اجازه می‌دهد تا سپیدیِ ندامت ترشح کند،
دیوارهایِ این زندان ترک می‌خورند.
بسط، یعنی وسعت یافتنِ ظرفِ دل برایِ پذیرشِ نوری که پیش‌تر از آن می‌گریخت.
یقین، میوه‌یِ این بسط است.
وقتی دل به واسطه‌یِ بداء و توبه از آن تنگیِ حسد رها شد،
چنان وسیع می‌شود که دیگر از فضلِ دیگران نمی‌رنجد؛
بلکه خود را جزیی از آن دریایِ بی کرانِ فضل می‌بیند.

اینجاست که ۱+۱ بی‌نهایت می‌شود.
قلبِ بسط یافته، دیگر یک نقطه‌یِ تنها نیست؛
بلکه آینه‌ای است که بی‌نهایتِ نورِ ولایت را در خود منعکس می‌کند.
و این تمامِ داستانِ بداء است:
آغازی نو،
از قطمیری سپید،
به سویِ بسطی بی‌کران،
در پناهِ نوری که هرگز خاموش نمی‌شود.

#دلنوشته

یادِ نخستین؛ وقتی دل، صدای نور را از پیش می‌شناسد

اگر قطمیر را نقطه‌ی سپیدِ پنهان در دلِ هسته بدانیم،
در باطنِ جان نیز چیزی شبیه به همان است: «یادِ نخستینِ نور».
انسان گاهی وقتی با ولیّ خدا،
با معلمِ ربانی،
با آیه‌ای از هدایت روبه‌رو می‌شود،
حس می‌کند که این صدا را تازه نشنیده است؛
گویی از دوردستِ وجود،
از پیش از این زندگی،
چیزی در او بیدار می‌شود.

این همان است که می‌توان گفت:
دل، نور را «می‌شناسد»،
نه اینکه فقط «می‌فهمد».
شناختِ نور، از جنسِ محاسبه نیست؛
از جنسِ «تذکر» است.

یعنی چیزی در عمقِ جان،
چیزی که در عالمِ ذر با نور آشنا شده بود،
اکنون به خود می‌آید و می‌گوید:
این صدا را می‌شناسم،
این چهره را بیگانه نمی‌یابم،

این دعوت، از جنسِ غربت نیست؛
از جنسِ بازگشت است.

و چه تعبیر لطیفی است اگر گفته شود:
«بنده، طنینِ آن صدا را از دیرباز در ژرفایِ هستیِ خویش به یادگار دارد؛»
فقط باید کسی یا چیزی،
پرده را کنار بزند تا این یادِ کهن دوباره زنده شود.

عالمِ ذر؛ نخستین پاسخ و نخستین پشت‌کردن

اما همین‌جا باید حقیقتی دردناک را هم دید:
اگر نور در اعماقِ ما آشناست،
پس چرا گاهی در برابرِ آن می‌ایستیم؟
چرا گاهی در برابرِ ولایت،
به جایِ تسلیم،
حسد می‌ورزیم؟
چرا دل،
به‌جایِ گشایش،
قبض می‌گیرد؟

پاسخ را می‌توان در همان صحنه‌ی نخستین جست‌وجو کرد: «عالمِ ذر».
آنجا که پاسخِ انسان به نور،
پاسخِ ساده و یک‌دست نبود؛
آنجا که برخی به عهد، تمام‌قد ایستادند
و برخی، در سایه‌ی خودبینی و تعلل،
نخستین پشت‌کردن را تجربه کردند.
همان پشت‌کردنِ نخستین،
در تاریخِ جان باقی می‌ماند؛
و بعد، در زندگیِ دنیا،
خود را به شکل‌های گوناگون نشان می‌دهد:
حسد،
انکار،
لجاجت،
دشواریِ پذیرشِ فضلِ دیگران،
و سنگینیِ توبه.

پس حسد، فقط یک رذیلتِ اخلاقی نیست؛
ردِّی است از یک فاصله‌ی قدیمی با نور.
انگار دل،
روزی نور را دیده،
اما به جایِ آغوش،
روی برگردانده؛
و اکنون،
در میدانِ دنیا،
آثارِ همان روی‌گردانی را به صورتِ تنگی،
قبض،
و رنجِ درونی تجربه می‌کند.

بداء؛ امکانِ بازگشتِ پس از پشت‌کردن

اما اینجا رحمتِ خدا خود را به‌صورتِ بداء نشان می‌دهد.
بداء یعنی:
آن‌چه در ظاهر بسته می‌نمود، می‌تواند گشوده شود؛
آن‌چه دور به نظر می‌رسید، می‌تواند نزدیک شود؛
آن‌چه مرده می‌پنداشتیم، می‌تواند زنده گردد.

از این منظر، بداء فقط تغییرِ تقدیر نیست؛
بلکه «اجازه‌ی بازگشت» است.
یعنی خداوند به آن بنده‌ای که نخستین‌بار پشت کرده،
دوباره امکان می‌دهد که به نور برگردد.
و این بازگشت،
از یک نقطه آغاز می‌شود:
از همان قطمیرِ جان.
همان سپیدیِ کوچک،
همان پشیمانیِ خاموش،
همان شرمِ لطیف،
همان تکانِ اول.

پس بداء، در سطحِ جان، یعنی:
«تو هنوز می‌توانی از آن نخستین پشت‌کردن عبور کنی.»
یعنی هنوز راهِ برگشت بسته نشده است.
یعنی هنوز نور، از تو ناامید نشده است.

«يُقَيِّضُ لَهُ مُؤْمِناً»؛ وقتی بیرون، پاسخِ درون را می‌دهد

و این‌جا معناى «يُقَيِّضُ لَهُ مُؤْمِناً» روشن‌تر می‌شود.
چون بیداریِ انفسی،
اگر حقیقی باشد،
در عالمِ بیرون بی‌جواب نمی‌ماند.
وقتی قطمیر در قلب روشن شد و بنده به‌سویِ نور چرخید،
خداوند از بیرون نیز مدد می‌فرستد.
گویی جهانِ آفاق،
مأمور می‌شود که پاسخِ آن تغییرِ درونی را بدهد.

پس «يُقَيِّضُ لَهُ مُؤْمِناً» یعنی:
اگر درون، آماده‌یِ بازگشت شد،
بیرون نیز برایِ یاری صف می‌کشد.
مؤمن می‌آید؛
یادآوری می‌آید؛
حادثه می‌آید؛
کلامی می‌آید؛
حتی گاه سکوتی می‌آید که از هزار سخن بیشتر بیدار می‌کند.👉

این همان امدادِ آفاقی است:
خدا بنده را در بیداریِ درونی رها نمی‌کند.
وقتی دل، «بله» را گفت،
عالم نیز «بله»‌ی خود را به شکلِ اسباب و دلالت‌ها و یاری‌ها آشکار می‌سازد.

احرازِ هویتِ نور؛ شناختِ معلم در ملک و ملکوت

از این‌جا حلقه‌ی بعدی کامل می‌شود:
بداء، فقط بازشدنِ درون نیست؛
بلکه «احرازِ هویتِ نور» است.

یعنی دل، آن نور را که پیش‌تر در عالمِ ذر شناخته بود،
اکنون در ملک و ملکوت بازمی‌شناسد.
معلمِ ربانی،
ولیّ خدا،
حاملِ نور،
دیگر فقط یک شخصیتِ بیرونی نیست؛
بلکه صورتِ حاضرِ همان نوری است که جان در ژرفای خود به یاد دارد.

اینجاست که «شناخت» به مرتبه‌ای فراتر از دانستن می‌رسد:
بنده می‌گوید این صدا، صدای آشناست؛
این دعوت، دعوتِ بیگانه نیست؛
این چهره، ادامه‌ی همان عهدِ نخستین است.

پس احراز هویتِ نور یعنی:
دل در ملکوت، حقیقت را تصدیق می‌کند؛
و چشم در ملک، همان حقیقت را در سیمای معلم و هدایتگر می‌بیند.
این جمعِ ملک و ملکوت، نشانه‌ی کاملِ بیداری است.

قبض و بسط؛ زبانِ حسد، ندامت و توبه

اکنون می‌توان رابطه‌ی قبض و بسط را دقیق‌تر دید.

«حسد، زبانِ قبض است.»
حسود نمی‌تواند وسعتِ فضلِ خدا را تحمل کند؛
دلش تنگ می‌شود،
می‌فشرد،
می‌بندد،
و از دیدنِ خیرِ دیگری رنج می‌برد.
او در واقع از «بزرگیِ خدا» خشمگین است،
هرچند این خشم را در لباسِ رنجش از بندگان نشان می‌دهد.
حسود، نه فقط دیگری را نمی‌خواهد؛
بلکه با تقسیمِ الهی هم مشکل دارد.

اما «ندامت، آغازِ بسط است.»
لحظه‌ای که دل از این تنگی شرم می‌کند،
شکافی در قبض پدید می‌آید.
این شکاف، همان قطمیر است.
همان نقطه‌ی سپید که هنوز نمرده است.
همان توانِ برگشت.
همان تکانِ اول.

و «توبه، گسترشِ همین شکاف تا مرزِ دگرگونیِ کامل است.»
توبه یعنی دل دیگر نخواهد در زندانِ حسد بماند.
یعنی بگوید:
من از تنگی خسته‌ام؛
من از رنجِ مقایسه خسته‌ام؛
من می‌خواهم به وسعتِ رضای خدا برگردم.

پس قبض، دل را در خود می‌گیرد؛
ندامت، نخستین ترک را می‌اندازد؛
توبه، آن ترک را به دری می‌سازد؛
و بسط، عبور از آن در به سویِ وسعتِ نور است.

از حسد تا توبه؛ از تنگی تا وسعت

در این معنا، حسد یک پایان نیست؛
یک هشدار است.
اگر حسد دیده شد و بنده به آن آگاه شد، هنوز راه باز است.
آگاهی از حسد، خود آغازِ نجات است.
چرا که تا انسان نفهمد در قبض افتاده، به بسط نمی‌رسد.

آنگاه که بنده از حسد شرم کرد، دیگر واردِ ندامت شده است.
و ندامت، یک حالتِ منفعل نیست؛
بلکه نخستین حرکتِ روح به سویِ نور است.
دل، از این‌که خود را در تنگی یافته، بیدار می‌شود.
و همین بیداری، همان بداء است:
آغازِ چرخش.
آغازِ تغییر.
آغازِ رو به‌سویِ ولایت کردن.

و چون توبه کامل شد، بسط می‌آید.
نه فقط آرامش، بلکه «گشادگیِ وجود».
دیگر فضلِ دیگری، تهدید نیست؛
بلکه نشانه‌ی جریانِ رحمتِ خداست.
دیگر پیشرفتِ دیگری، رنج نیست؛
بلکه گواهِ بی‌نهایت بودنِ خزانه‌ی الهی است.

پس:
– در عالمِ ذر، نخستین آشنایی و نیز نخستین پشت‌کردن رخ می‌دهد.
– در دلِ دنیا، قطمیرِ ندامت باقی می‌ماند.
– در بداء، آن نقطه‌ی سپید فعال می‌شود.
– در احرازِ هویتِ نور، معلم در ملک و ملکوت شناخته می‌شود.
– در «يُقَيِّضُ لَهُ مُؤْمِناً»، آفاق به یاریِ انفس می‌آید.
– و در قبض و بسط، حسد به توبه و توبه به وسعت تبدیل می‌شود.

این همان راهی است که دل از تیرگیِ نخستین عبور می‌کند و دوباره به نورِ خود بازمی‌گردد.

#دلنوشته

یقینِ بلقیس؛ لحظه‌ای که حجاب فرو می‌افتد

پس اگر قطمیر، یادِ نخستینِ نور است؛
اگر بداء، اجازه‌ی بازگشت است؛
اگر «يُقَيِّضُ لَهُ مُؤْمِناً» امدادِ آفاقی پس از بیداریِ انفسی است؛
آنگاه مقصدِ این سیر، به یک نامِ روشن می‌رسد: «یقین».
و چه کسی برای این معنا از بلقیس روشن‌تر؟

بلقیس،
پیش از آن‌که به حضورِ سلیمان علیه‌السلام برسد،
نشانه‌ها را دیده بود؛
اما دیدنِ نشانه، هنوز یقین نیست.
نشانه، راه را نشان می‌دهد؛
یقین، انسان را از تردید بیرون می‌کشد.
نشانه، درِ آستانه است؛
یقین، عبور از آستانه.

بلقیس زمانی به یقین رسید که فهمید آنچه در برابر اوست،
فقط یک سلطنتِ زمینی نیست،
بلکه آینه‌ای از «نظامِ نور» است؛
نظامی که در آن،
قدرتِ حقیقی از آنِ خداست،
و هر حکمت و تدبیری،
اگر نورانی است،
از آن سرچشمه می‌گیرد.
در آن لحظه،
بلقیس از سطحِ سیاست و تدبیرِ ظاهری گذشت و به باطنِ امر رسید.
این همان نقطه‌ای است که دل،
دیگر صرفاً تحلیل نمی‌کند؛
بلکه «تسلیم می‌شود».

و تسلیمِ آگاهانه، همان یقین است.
«أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ»

بلقیس وقتی فهمید تخت،
این شکوهِ ظاهری،
در برابرِ علم و ولایت،
چیزی نیست که به آن تکیه شود،
دلش از ملکِ ظاهر جدا شد و به ملکوتِ معنا پیوست.
او دریافت که حقیقتِ سلطنت،
در دستِ کسی است که به اذنِ خدا می‌بیند، می‌داند، و هدایت می‌کند.
از همین‌جا بود که یقینِ او به ثمر نشست؛
یقینی که نه از تقلید، بلکه از «ملاقات با حقیقت» زاده شد.

یقین؛ فرزندِ بداء و ثمره‌ی احرازِ نور

اکنون می‌توان گفت:
یقین، همان میوه‌ای است که بر شاخه‌ی بسط می‌روید.
وقتی دل از قبضِ حسد بیرون آمد،
وقتی قطمیرِ ندامت شکفت،
وقتی نور در ملکوتِ قلب احراز هویت شد،
آن‌گاه یقین پدید می‌آید.

یعنی دل دیگر میانِ ظاهر و باطن سرگردان نیست.
دیگر معلمِ ربانی را فقط در صورت نمی‌بیند؛
او را در ملک و ملکوت می‌شناسد.
و چون شناخت کامل شد، اعتماد زاده می‌شود.
و چون اعتماد زاده شد، یقین برمی‌خیزد.

پس یقین،
نه یک حالتِ ذهنیِ سرد است و نه یک باورِ خشک؛
بلکه آرامشِ قلبیِ کسی است که نور را شناخته و دیگر از آن جدا نمی‌شود.
این همان چیزی است که در بلقیس رخ داد:
او از شکافِ درون گذشت و به آرامشِ بینش رسید.

رازِ یقین به آخرت؛ وقتی دنیا دیگر پایانِ راه نیست

اما دلنوشته در این‌جا به نقطه‌ی عمیق‌تری می‌رسد:
«یقین به آخرت».

زیرا تا انسان نور را در این‌سو نشناسد، از آن‌سو هم چیزی نمی‌فهمد.
آخرت، ادامه‌ی همان نور است.

اگر کسی در دنیا،
حیات را فقط در سطحِ حس و رقابت و حسد ببیند،
آخرت برایش مفهومی دور و مبهم می‌ماند.
اما اگر دل،
با بداء بیدار شد،
اگر قطمیرِ ایمان در آن رویید،
اگر معلمِ نور را شناخت،
آن‌گاه آخرت دیگر خبرِ دور نیست؛
بلکه امتدادِ طبیعیِ همان نوری است که اکنون تجربه کرده است.

بلقیس به سویِ یقین رفت،
و از آن‌جا فهمید که حقیقتِ سلطنت،
حقیقتِ علم،
حقیقتِ هدایت،
و حقیقتِ حضور،
در جهانی فراتر از ظاهر جاری است.
او دریافت که آنچه باقی می‌ماند،
نه زر و تخت،
بلکه «نسبتِ انسان با نور» است.
و این همان رازِ یقین به آخرت است:
انسان وقتی نور را در این عالم ببیند،
می‌فهمد که مرگ، خاموشی نیست؛
عبور است.
می‌فهمد که پایان، پایان نیست؛
بازگشت است.

می‌فهمد که آنچه در دنیا به صورتِ اشاره دیده بود،
در آخرت به صورتِ حضور آشکار می‌شود.

پس یقین به آخرت، از جنسِ باورِ انتزاعی نیست؛
از جنسِ «تجربه‌ی نور در دنیا» است.
هر کس بداء را چشید،
می‌فهمد که تغییر ممکن است.
هر کس احرازِ نور را یافت،
می‌فهمد که حقیقت،
در ورایِ پوستِ ظاهر است.
و هر کس بسط را در دل تجربه کرد،
می‌فهمد که وجود،
به این جهان محدود نیست.

از بلقیس تا آخرت؛ سیرِ قلبِ بیدارشده

در این مسیر،
بلقیس فقط یک شخصیتِ تاریخی نیست؛
او تمثیلِ قلبی است که از حیرت به یقین می‌رسد.
او نمادِ انسانی است که از سطحِ نشانه‌ها عبور می‌کند
و به حقیقتِ نشانه‌دهنده می‌رسد.

و این همان چیزی است که در مقالات ما، به زبانِ دیگر، بارها و بارها گفته شده:
– نور، آغازِ بی‌نهایت است.
– بداء، آغازِ آفرینشِ دوباره است.
– قطمیر، نقطه‌ی سپیدِ بازگشت است.
– امدادِ آفاقی، تثبیتِ بیداریِ انفسی است.
– و یقین، ثمره‌ی دیدنِ حقیقت در ملک و ملکوت است.

بلقیس به ما می‌آموزد که هر دلی اگر به‌راستی بیدار شود،
از شک می‌گذرد و به آخرت می‌رسد.
آخرت، برای او نه یک ترس،
بلکه «آشکار شدنِ حقیقتِ همان نوری» است که در دنیا او را بیدار کرده بود.

یقینِ بلقیس؛ الگوی قلبِ مطمئن

پس می‌توان عنوانِ مقاله را چنین در جانِ این بحث نشاند:
«قلبِ مطمئن می‌بیند، می‌شنود و درمی‌یابد: یقینِ بلقیس و رازِ یقین به آخرت.»

چرا که قلبِ مطمئن:
– نور را می‌بیند، نه فقط نشانه را؛
– صدا را می‌شنود، نه فقط کلمه را؛
– و حقیقت را درمی‌یابد، نه فقط روایت را.

و این سه‌گانه، همان سیرِ بلقیس است:
دیدنِ اثر،
شنیدنِ دعوت،
و درکِ حقیقت.

از این‌رو، بلقیس در این مقاله،
چهره‌ی زنی است که از حاشیه‌ی تاریخ عبور کرده و به متنِ یقین رسیده است؛
و یقینِ او، پلی است میانِ این جهان و آخرت.
هر که چنین ببیند، آخرت را نیز خواهد فهمید:
نه به‌عنوانِ قصه‌ای دور،
بلکه به‌عنوانِ ظهورِ کاملِ همان نوری که در دل آغاز شده بود.

پیوندِ مستقیمِ «یقینِ بلقیس» با «قلبِ مطمئن» و آیاتِ سوره نمل:
اکنون وقتِ آن است که «یقینِ بلقیس» را از یک تجربه‌ی درخشانِ فردی،
به مقامِ «قلبِ مطمئن» پیوند بزنیم؛
یعنی به آن نقطه‌ای که دل،
پس از عبور از قبض،
پس از شکستنِ حسد،
پس از احرازِ هویتِ نور،
دیگر فقط آگاه نیست،
بلکه «آرام گرفته است».
و این آرام‌گرفتن،
همان چیزی است که آیاتِ سوره‌ی نمل با لطافتی عجیب،
در سیرِ بلقیس آشکار می‌کنند.

#دلنوشته

بلقیس؛ از شنیدنِ خبر تا رسیدن به طمأنینه

در آغاز، بلقیس فقط با «خبر» مواجه شد.
نامه‌ای آمد.
دعوتی رسید.
نشانه‌ای در افقِ حیاتش ظاهر شد.
هنوز همه‌چیز در سطحِ آگاهیِ بیرونی بود.
هنوز او در مقامِ سنجش بود،
در مقامِ ملاحظه،
در مقامِ احتیاط و تدبیر.

این، همان مرحله‌ای است که بسیاری در آن می‌مانند:
خبر را می‌شنوند، اما به حقیقت نمی‌رسند؛
نشانه را می‌بینند، اما صاحبِ نشانه را نمی‌شناسند.

اما بلقیس در همین‌جا متوقف نشد.
او راه افتاد.
حرکت کرد.
یعنی میانِ شنیدن و رسیدن، «اراده‌ی طلب» را قرار داد.
و این بسیار مهم است؛
زیرا دلِ بی‌طلب، هرگز به طمأنینه نمی‌رسد.
طمأنینه، مزدِ دلِ جوینده است.

سوره‌ی نمل؛ مدرسه‌ی عبور از ظاهر به باطن

در سوره‌ی نمل، ما فقط داستانِ یک ملکه را نمی‌خوانیم؛
بلکه سیرِ یک جان را تماشا می‌کنیم که از صورت به سیرت،
و از مُلک به ملکوت عبور می‌کند.

بلقیس نخست با شکوهِ ظاهریِ سلیمان روبه‌رو نمی‌شود؛
بلکه با «نظمِ حکیمانه‌ی نور» مواجه می‌گردد.
با نامه‌ای که در آن نه استعلایِ نفسانی،
بلکه دعوت به تسلیم در برابرِ ربوبیت الهی موج می‌زند.
از همین‌جا نخستین ترک در بنایِ تکیه‌گاه‌های پیشینِ او پدید می‌آید.

سپس تخت را می‌بیند.
اما دیدنِ تخت، فقط دیدنِ یک اعجاز نیست.
این صحنه، در حقیقت، شکستنِ اعتمادِ دل به قواعدِ بسته‌ی عالمِ ظاهر است.
بلقیس درمی‌یابد که حقیقت،
محدود به آن شبکه‌ی عادیِ اسباب که او می‌شناخت نیست.
در این لحظه،
عقلِ محاسبه‌گرِ او عقب می‌رود تا قلب،
جایِ بیشتری برای ادراک پیدا کند.

و آنگاه نوبت به آن صحنه‌ی لطیف‌تر می‌رسد:
صحنه‌ای که گمان می‌کند با آب روبه‌روست،
اما با «سطحی صاف و شفاف» مواجه است.
اینجا سوره‌ی نمل،
بلقیس را به وادیِ تمییزِ ظاهر و باطن می‌برد.
چشم، چیزی می‌بیند؛
اما حقیقت، چیزِ دیگری است.
و این دقیقاً آستانه‌ی تولدِ قلبِ مطمئن است:
لحظه‌ای که دل می‌فهمد هرچه دیده می‌شود، تمامِ واقعیت نیست.

قلبِ مطمئن؛ دلی که دیگر اسیرِ ظاهر نیست

قلبِ مطمئن،
قلبی است که از اسارتِ پوستِ امور بیرون آمده است.
نه اینکه ظاهر را انکار کند،
بلکه دیگر در ظاهر متوقف نمی‌شود.
او می‌بیند، اما فقط با چشم نمی‌بیند.
می‌شنود، اما فقط با گوش نمی‌شنود.
می‌فهمد، اما فقط با ذهنِ عادی نمی‌فهمد.

بلقیس در سوره‌ی نمل، دقیقاً به این نقطه می‌رسد.
او از سلطنتِ ظاهریِ خویش عبور می‌کند؛
از تحلیل‌های سیاسی و تدبیرهای عقلانی عبور می‌کند؛
از اعتماد به محسوسات عبور می‌کند؛
و سرانجام به جایی می‌رسد که می‌گوید:

«رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ»

این جمله، فقط اعلامِ ایمان نیست؛
بیانِ یک «دگرگونیِ وجودی» است.
یعنی:
من از مرکزیتِ خود بیرون آمدم.
فهمیدم که بر خود ستم کرده بودم.
و اکنون، نه صرفاً به سلیمان، بلکه «با سلیمان» به سویِ خدا تسلیم می‌شوم.

این «مع سلیمان» بسیار رازآلود است.
یعنی بلقیس راهِ خدا را در همراهی با نورِ الهی یافته است.
این همان احرازِ هویتِ نور در ملک و ملکوت است.
یعنی قلب فهمیده که بدونِ معلمِ ربانی،
بدونِ حاملِ نور،
راهِ تسلیمِ کامل گشوده نمی‌شود.

«مع سلیمان»؛ رازِ همراهیِ قلب با نور

در این‌جا، پیوندِ بلقیس با این مقاله به اوج می‌رسد.
چون ما از آغاز می‌گفتیم که بداء، فقط تغییرِ تقدیر نیست؛
بلکه چرخیدنِ دل به سویِ نور است.
اکنون در بلقیس، این چرخش به زبان آمده است:
نه فقط «اسلمتُ لله»، بلکه «اسلمتُ مع سلیمان لله».

یعنی دل، نور را در مجرای خود شناخته است.
یعنی فهمیده است که ربوبیتِ الهی،
در عالمِ هدایت،
بی‌واسطه‌ی نورِ ولیّ،
برای او قابلِ وصول نبوده است.
این همان لحظه‌ای است که قلب،
از اضطرابِ پراکندگی به طمأنینه‌ی همراهی می‌رسد.

قلبِ مطمئن، قلبِ تنها نیست؛
قلبی است که راهبرِ نورانیِ خود را یافته است.
به همین سبب، دیگر هر نشانه‌ای او را متفرق نمی‌کند.
دیگر هر جلوه‌ای او را نمی‌فریبد.
دیگر میانِ آب و شیشه،
میانِ تخت و حقیقت،
میانِ مُلک و ملکوت،
گم نمی‌شود.
زیرا معیار پیدا کرده است.
و معیار، همان نور است.

طمأنینه؛ ثمره‌ی عبور از ظلمِ نفس

وقتی بلقیس می‌گوید:
«إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي»،
در حقیقت، به همان نقطه‌ی ندامت رسیده است که پیش‌تر از آن با عنوانِ قطمیر یاد کردیم.
این اعتراف، شکستنِ پوسته‌ی سختِ خودبسندگی است.
👈تا وقتی انسان، ظلمِ خویش به خویش را نبیند، به طمأنینه نمی‌رسد.👉
دلِ مضطرب، غالباً دلی است که هنوز خطایِ خود را نپذیرفته است.

اما همین که اقرار آمد، بسط آغاز می‌شود.
همین که ظلمِ نفس دیده شد، راهِ رحمت باز می‌شود.
همین که خودبینی شکست، نور جا پیدا می‌کند.
و همین‌جا قلب، مطمئن می‌شود؛
نه چون همه‌چیز را در اختیار گرفته،
بلکه چون خود را به صاحبِ نور سپرده است.

طمأنینه، محصولِ کنترلِ همه‌چیز نیست؛
محصولِ «تسلیمِ درست» است.

سوره‌ی نمل و تولدِ بینشِ آخرتی

از این‌جا می‌توان رازِ پیوندِ بلقیس با یقین به آخرت را نیز بهتر دید.
کسی که در دنیا از ظاهر عبور کند،
برای آخرت آماده‌تر است.
کسی که بفهمد محسوسات،
آخرین لایه‌ی حقیقت نیستند،
راحت‌تر می‌فهمد که مرگ نیز پایانِ حقیقت نیست.
کسی که در همین‌جا بیاموزد آب،
همیشه آب نیست،
و تخت، همیشه همان تختِ پیشین نیست،
و قدرت، همیشه به شکلِ ظاهری‌اش تعریف نمی‌شود،
برایش باورِ غیب دیگر دشوار نمی‌ماند.

بلقیس در سوره‌ی نمل، تمرینِ دیدنِ باطن می‌کند.
و این، همان تمرینِ آخرت‌بینی است.
آخرت برای قلبِ مطمئن، یک امرِ بیگانه نیست؛
بلکه امتدادِ همان حقیقتی است که در دنیا،
پشتِ پرده‌ی ظاهرها خود را نشان داده بود.

قلبِ مطمئن می‌بیند، می‌شنود و درمی‌یابد

پس اکنون عنوانِ مقاله، بیش از پیش جان می‌گیرد:

«قلبِ مطمئن می‌بیند، می‌شنود و درمی‌یابد.»

بلقیس نخست شنید.
سپس دید.
و سرانجام دریافت.
این سه مرحله، سه منزل از سیرِ قلب‌اند.

شنیدن، آغازِ دعوت است.
دیدن، آغازِ شکستنِ حجاب است.
و دریافتن، آغازِ طمأنینه است.

بسیاری می‌شنوند و بازمی‌گردند.
بعضی می‌بینند و حیران می‌شوند.
اما قلبِ مطمئن، از شنیدن به دیدن، و از دیدن به دریافتن می‌رسد.
و بلقیس، در سوره‌ی نمل، نمونه‌ی روشنِ همین قلب است.

بلقیس؛ تمثیلِ جانی که به نور پاسخِ کامل می‌دهد

در این معنا،
بلقیس دیگر فقط یک شخصیتِ تاریخی نیست؛
او تمثیلِ هر دلی است که از تردید به تسلیم،
و از تسلیم به طمأنینه می‌رسد.
او تصویری است از جانی که نور را دید،
از خود پایین آمد،
به ظلمِ خویش اقرار کرد،
و با معلمِ نور به سویِ پروردگار روان شد.

و این همان پاسخِ کامل به عالمِ ذر است.
اگر در آغاز، پشت‌کردنی رخ داده بود،
اکنون در بلقیس، روی‌آوریِ کامل رخ می‌دهد.
اگر آن‌جا دل از نور فاصله گرفت،
اینجا با نور همراه می‌شود.
اگر آن‌جا قبض بود،
اینجا بسط است.
اگر آن‌جا تردید بود،
اینجا یقین است.
و اگر آن‌جا بی‌قراری بود،
اینجا قلبِ مطمئن متولد می‌شود.

آیۀ محو و اثبات + بداء

يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ

[سورة الرعد (۱۳): الآيات ۳۸ الى ۴۰]
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ
وَ جَعَلْنا لَهُمْ أَزْواجاً وَ ذُرِّيَّةً 
وَ ما كانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ 
لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ (۳۸)
و قطعاً پيش از تو [نيز] رسولانى فرستاديم،
و براى آنان زنان و فرزندانى قرار داديم.
و هيچ پيامبرى را نرسد كه جز به اذن خدا معجزه‏‌اى بياورد.
براى هر زمانى كتابى است.
يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ (۳۹)
خدا آنچه را بخواهد محو يا اثبات مى‏‌كند، و اصل كتاب نزد اوست.
وَ إِنْ ما نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذِي نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ 
فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ وَ عَلَيْنَا الْحِسابُ (۴۰)
و اگر پاره‌‏اى از آنچه را كه به آنان وعده مى‌‏دهيم به تو بنمايانيم، يا تو را بميرانيم،
جز اين نيست كه بر تو رساندن [پيام‏] است و بر ما حساب [آنان‏].

[سورة الرعد (۱۳): الآيات ۴۱ الى ۴۳]
أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا نَأْتِي الْأَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها
وَ اللَّهُ يَحْكُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ وَ هُوَ سَرِيعُ الْحِسابِ (۴۱)
آيا نديده‏‌اند كه ما [همواره‏] مى‌‏آييم و از اطراف اين زمين مى‏‌كاهيم؟
و خداست كه حكم مى‌‏كند. براى حكم او بازدارنده‌‏اى نيست، و او به سرعت حسابرسى مى‏‌كند.
وَ قَدْ مَكَرَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلِلَّهِ الْمَكْرُ جَمِيعاً 
يَعْلَمُ ما تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ وَ سَيَعْلَمُ الْكُفَّارُ لِمَنْ عُقْبَى الدَّارِ (۴۲)
و به يقين، كسانى كه پيش از آنان بودند نيرنگ كردند، ولى همه تدبيرها نزد خداست.
آنچه را كه هر كسى به دست مى‌‏آورد مى‌‏داند.
و به زودى كافران بدانند كه فرجام آن سراى از كيست.
وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً 
قُلْ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ (۴۳)
و كسانى كه كافر شدند مى‏‌گويند: «تو فرستاده نيستى.»
بگو: «كافى است خدا و آن كس كه نزد او علم كتاب است، ميان من و شما گواه باشد.»

این آیاتِ سوره‌ی رعد،
حقیقتاً از استوارترین و روشن‌ترین تکیه‌گاه‌های قرآنی برای فهمِ «بداء» هستند؛
نه بداء به معنای پندارِ تغییرِ رأیِ خدا ـ که پناه بر خدا ـ
بلکه بداء به معنای «گشوده‌شدنِ ساحتِ محو و اثبات برای بندگان در ذیلِ علمِ ثابت و مکنونِ الهی».

اینجا قرآن،
با زبانی بسیار آرام و در عین حال قاطع،
ما را از ظاهرِ حوادث به باطنِ تدبیر می‌برد.
و چه‌قدر این آیات،
با همه‌ی آنچه تا اینجا درباره‌ی قطمیر،
قبض و بسط،
احرازِ نور،
و یقینِ بلقیس گفته‌ایم،
هماهنگ و هم‌نفس‌اند.

#دلنوشته

برای هر اجلی کتابی است

خداوند می‌فرماید:

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ
وَ جَعَلْنا لَهُمْ أَزْواجاً وَ ذُرِّيَّةً
وَ ما كانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ
لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ

آغازِ سخن، خود بسیار لطیف است.
خداوند نخست پیامبر را به سنّتِ جاریِ خویش در میانِ رسولان متوجه می‌کند:
رسولان پیش از تو نیز در همین عالمِ اسباب زیسته‌اند؛
همسر داشته‌اند، فرزند داشته‌اند، در متنِ زندگیِ بشری راه رفته‌اند.
یعنی رسالت، بیرون از نظامِ تقدیر و اسباب نیست.
معجزه نیز بی‌اذنِ خدا جاری نمی‌شود.
هیچ ظهوری،
هیچ نشانه‌ای،
هیچ گشایشی،
حتی در ساحتِ نبوت،
بیرون از اذن و تدبیرِ او نیست.

سپس می‌فرماید:
«لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ»
برای هر زمانی، برای هر اجلی، برای هر مرحله‌ای، کتابی است.
یعنی عالَم، رها و بی‌حساب نیست.
هیچ قبضی بی‌کتاب نیست،
هیچ بسطی بی‌کتاب نیست،
هیچ تأخیر و تقدیمی بی‌کتاب نیست.
هر چیز در موطنِ خود، اندازه‌ای، فصلی، ظهوری، و تقدیری دارد.

اما زیباییِ آیه در اینجاست که پس از این نظمِ محکم،
راه را به روی یک حقیقتِ لطیف‌تر می‌گشاید:
این کتاب‌ها،
این تقدیرها،
این اَجَل‌ها،
بسته و جامد و بی‌حرکت نیستند.
در دلِ همین نظم،
ساحتی هست که در آن «محو و اثبات» جاری است.

«يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ»؛ قلبِ تپنده‌ی بداء در قرآن

«يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ»

این آیه، از زیباترین آیاتِ قرآن در تبیینِ بداء است.

خداوند می‌فرماید:
او هرچه را بخواهد محو می‌کند،
و هرچه را بخواهد اثبات می‌کند،
و «امّ الکتاب» نزد اوست.

اینجا دو ساحت در کنار هم قرار می‌گیرند:
– ساحتِ «محو و اثبات»
– و ساحتِ «امّ الکتاب»

ساحتِ محو و اثبات،
همان جایی است که تقدیراتِ مربوط به عالمِ ظهور،
عالمِ تربیت،
عالمِ ابتلاء،
عالمِ بازگشتِ بنده،
و عالمِ تغییرِ مسیرها در آن جریان دارد.
و امّ الکتاب،
همان اصلِ ثابت،
همان علمِ مکنون،
همان ریشه‌ی محیط و غیرمتزلزلِ الهی است که هیچ اضطرابی در آن نیست.

پس بداء،
نه بیرون از علمِ خداست،
نه نشانه‌ی پشیمانی یا تجدیدنظر ـ معاذالله ـ
بلکه نشانه‌ی این است که آنچه برای بندگان در ساحتِ ظهور،
بسته و قطعی می‌نمود،
در ساحتِ محو و اثبات می‌تواند دگرگون شود،
در حالی که اصلِ علم نزد خدا، از آغاز،
محیط بر همه‌ی این ظهورات و دگرگونی‌ها بوده است.

چه‌قدر این معنا با همه‌ی آنچه درباره‌ی دل گفته‌ایم نزدیک است.
دلِ انسان نیز گاه خود را در تقدیری بسته می‌بیند:
می‌پندارد که همین حسد، همین قبض، همین تاریکی، پایانِ اوست.
اما آیه می‌فرماید:
نه؛
در ساحتِ تربیتِ الهی، هنوز «يَمْحُوا» هست،
هنوز «يُثْبِتُ» هست،
هنوز امکانِ پاک‌شدنِ یک تیرگی و ثبت‌شدنِ یک نور هست.

یعنی برای آن دلِ گرفتار نیز بداء ممکن است.
ممکن است خداوند، سطرِ تیره‌ای را محو کند،
و به جای آن، سطری از توبه و نور و یقین اثبات فرماید.

محوِ حسد، اثباتِ توبه

اگر بخواهیم این آیه را در کالبدشناسیِ روحانیِ دل بنشانیم،
چه تصویرِ زنده‌ای پدید می‌آید.

حسد، گویی سطری است که بر صفحه‌ی دل نوشته شده است.
قبض، سطری دیگر.
اعتراض،
تیرگی،
کدورت،
خودبینی،
همه سطرهایی بر صفحه‌ی جان‌اند.
انسانِ غافل،
این سطرها را سرنوشتِ حتمیِ خود می‌پندارد.
اما خداوند درِ دیگری را نشان می‌دهد:
«يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ»

یعنی همان خدایی که اجازه داده این دل در آینه‌ی ابتلا، تیرگیِ خود را ببیند،
همان خدا می‌تواند آن تیرگی را محو کند.
می‌تواند حسد را از صفحه‌ی جان بزداید.
می‌تواند به جایِ آن، ندامت را بنشاند.
و از ندامت، توبه را.
و از توبه، بسط را.
و از بسط، یقین را.

پس بداء در جان، یعنی:
محوِ خطِ کهنه‌ی تاریکی،
و اثباتِ نقشِ تازه‌ی نور.

و این همان‌جاست که قطمیر معنا می‌یابد:
قطمیر،
آن نقطه‌ی کوچکِ سپیدی است که در میانِ سیاهیِ هسته پنهان مانده است؛
آن‌قدر کوچک که شاید کسی آن را نبیند،
اما همان، محلِ آغازِ «يَمْحُوا» و «يُثْبِتُ» در قلب است.
خدا از همان نقطه‌ی سپید،
سیاهی را محو می‌کند و رویش را اثبات می‌فرماید.

امّ الکتاب؛ علمِ مکنون و آرامشِ اهلِ تسلیم

اما آیه، ما را در ساحتِ محو و اثبات رها نمی‌کند.
می‌فرماید:
«وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ»

یعنی مبادا بنده،
از دیدنِ تغییرِ تقدیر،
گمانِ تزلزل در علمِ خدا کند.
نه؛
اصلِ کتاب نزد اوست.
ریشه‌ی همه‌ی این ظهورات، نزد او ثابت است.
آنچه برای تو ظهورِ تازه است، برای او از آغاز معلوم است.
آنچه برای تو بداء است، برای او احاطه‌ی ازلی است.

اینجاست که قلبِ مطمئن آرام می‌گیرد.
چون می‌فهمد که محو و اثبات، بازیِ بی‌قاعده نیست.
رحمتِ بی‌حکمت نیست.
گشودگیِ بی‌ریشه نیست.
همه چیز در آغوشِ امّ الکتاب است.
همه‌ی تغییرها، در ذیلِ یک ثباتِ اعلی رخ می‌دهد.

این معنا، برای سالک، بسیار تربیتی است.
یعنی اگر امروز قبض آمد، نومید نشو.
و اگر بسط آمد، مغرور نشو.
چون هر دو در میدانِ محو و اثبات‌اند.
و تو باید دلت را به امّ الکتاب ببندی، نه به حالِ گذرای خویش.
👈نه قبض، پایانِ توست،
نه بسط، مالکیتِ تو.
اصل، نزد اوست.👉

«فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ»؛ ادبِ رسول و ادبِ سالک

وَ إِنْ ما نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذِي نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ
فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ وَ عَلَيْنَا الْحِسابُ

اینجا ادبِ بزرگی نهفته است.
حتی رسول، مأمور به ابلاغ است، نه مأمور به تحمیلِ نتیجه.
دیدنِ ظهورِ وعده یا ندیدنِ آن، در اختیارِ او نیست.
حساب با خداست.

این آیه، در بحثِ بداء بسیار مهم است.
زیرا گاه انسان،
حتی در ساحتِ دینداری،
می‌خواهد ظهورِ نتیجه را در زمان و شکلِ دلخواهِ خود ببیند.
می‌خواهد تقدیرِ الهی را مطابقِ انتظارِ خود بفهمد.
می‌خواهد حتماً آنچه شنیده،
همان‌گونه که او می‌خواهد واقع شود.
اما آیه می‌فرماید:
تو اهلِ ابلاغ باش،
اهلِ تسلیم باش،
اهلِ همراهی با نور باش؛
حساب و ظهورِ نهاییِ وعده‌ها با خداست.

این همان شکستنِ توهّمِ قطعیتِ نفسانی است
که در ماجرای بداءِ اسماعیل نیز به زیبایی جلوه کرده بود.
یعنی حتی نزدیک‌ترین دل‌ها هم باید بیاموزند که در محضرِ ربوبیتِ زنده،
هیچ‌کس مالکِ قطعیتِ ظهور نیست.
این ادب، دل را از ادعای تسلط بر تقدیر پاک می‌کند و به ساحتِ عبودیت می‌برد.

کاستن از اطرافِ زمین؛ بداء در صحنه‌ی تاریخ

أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا نَأْتِي الْأَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها
وَ اللَّهُ يَحْكُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ وَ هُوَ سَرِيعُ الْحِسابِ

این آیه، بداء را از ساحتِ جان، به ساحتِ تاریخ و اجتماع می‌آورد.
خداوند می‌فرماید: آیا نمی‌بینند که ما از اطرافِ زمین می‌کاهیم؟
یعنی ساختارهایِ ظاهراً پایدار، قدرت‌هایِ ظاهراً مستقر، مرزهایِ ظاهراً تغییرناپذیر، همه در معرضِ کاستن و دگرگون‌شدن‌اند.

بداء، فقط در باطنِ فردی نیست؛
در صحنه‌ی امت‌ها و قدرت‌ها و تمدن‌ها نیز جاری است.
آنچه مردم ثابت می‌پندارند، ممکن است از اطراف آغاز به فروکاستن کند.
یک سلطنت، یک هیبت، یک ساختار، یک جبهه‌ی باطل،
ناگهان می‌بیند که از پیرامونش چیزی کم می‌شود؛
بی‌آنکه بفهمد حکمِ دیگری در کار افتاده است.

و چه اندازه این آیه برای اهلِ یقین آرامش‌بخش است:
وَ اللَّهُ يَحْكُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ
خدا حکم می‌کند و هیچ‌کس حکمِ او را پس نمی‌زند.
پس اگر او بخواهد سطری را محو کند، هیچ قدرتی آن را نگه نمی‌دارد.
و اگر بخواهد نوری را اثبات کند، هیچ ظلمتی تابِ خاموش‌کردنش را ندارد.

مکرِ خلق و مکرِ خدا

وَ قَدْ مَكَرَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلِلَّهِ الْمَكْرُ جَمِيعاً
يَعْلَمُ ما تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ
وَ سَيَعْلَمُ الْكُفَّارُ لِمَنْ عُقْبَى الدَّارِ

این آیه، پرده از یک لایه‌ی دیگر برمی‌دارد:
آدمیان نقشه می‌کشند،
اما نقشه‌ی نهایی نزد خداست.
دل‌هایِ تاریک، در برابرِ نور، مکر می‌ورزند،
اما خدا بر همه‌ی این مکرها محیط است.

چه‌بسا کسی گمان کند که با انکارِ نور، با حسد، با پوشاندنِ حق، با تلبیس و تحریف،
می‌تواند مسیرِ تقدیر را ببندد.
اما آیه می‌فرماید:
فَلِلَّهِ الْمَكْرُ جَمِيعاً
همه‌ی تدبیرها در دستِ اوست.
او می‌داند هر نفسی چه کسب می‌کند.
یعنی هیچ قبضی پنهان نمی‌ماند،
هیچ حسدی بی‌حساب نمی‌ماند،
هیچ ندامتی نیز بی‌پاسخ نمی‌ماند.

و سرانجام، کافران خواهند دانست که «عُقبَی الدّار» از آنِ کیست.
این تعبیر، ما را دوباره به یقینِ آخرت برمی‌گرداند.
آخرِ خانه، عاقبتِ مسیر، فرجامِ سیر، نه از آنِ اهلِ مکر، بلکه از آنِ اهلِ نور است.
پس بداء، تنها تغییرِ یک سطر در میانِ راه نیست؛
گاه آشکارشدنِ تدریجیِ این حقیقت است که عاقبت، از آنِ نور است.

«وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ»؛ پیوندِ بداء با علمِ نورانی

وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً
قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ
وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ

و این آیه، دلنوشته را به یکی از زیباترین قله‌هایش می‌رساند.
کافرانِ حسود می‌گویند:
تو فرستاده نیستی.
پاسخ می‌آید:
خدا کافی است،
و نیز آن‌کس که نزد او «علمِ کتاب» است.

در این‌جا دیگر فقط از «کتاب» سخن نیست؛
از کسی سخن است که «علمِ کتاب» نزد اوست.
و این همان‌جاست که بحثِ ما درباره‌ی احرازِ هویتِ نور در ملک و ملکوت،
عمقِ بیشتری پیدا می‌کند.
زیرا دلِ بیدارشده، فقط با الفاظ و ظواهر کار ندارد؛
او حاملِ نور را می‌جوید،
👈آن‌کس را که نسبتِ زنده با کتاب دارد،👉
آن‌کس را که کتاب در وجودش نورانی شده است.

اگر «امّ الکتاب» نزد خداست،
و اگر در عالمِ هدایت، «علمُ الکتاب» نزد حجتِ الهی و صاحبِ نور ظهور می‌یابد،
پس سالک برای عبور از حیرت،
باید هم به اصلِ ثابتِ الهی تسلیم شود،
و هم حاملِ نورانیِ علم را در ملک و ملکوت بشناسد.

اینجاست که «مع سلیمان» بلقیس،
با «وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ» در یک افق قرار می‌گیرند.
دل، وقتی مطمئن می‌شود که نور را در مجرایِ درستِ خود بشناسد.
نه فقط خدا را به زبان بگوید،
بلکه صاحبِ نور را نیز بازشناسد.
این همان احرازِ هویتِ نور است:
شناختِ معلم در ملک،
و تصدیقِ حقیقتِ او در ملکوت.

بداء؛ آیه‌ی امید برای دل‌های در آستانه

پس این آیاتِ سوره‌ی رعد را می‌توان چنین در جان نشاند:

لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ: عالم، بی‌نظم و بی‌تقدیر نیست.
يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ: اما تقدیرِ ظهوری، درهایِ گشودگی و دگرگونی دارد.
وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ: و همه‌ی این دگرگونی‌ها، در آغوشِ علمِ ثابتِ الهی‌اند.
فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ وَ عَلَيْنَا الْحِسابُ:
پس بنده و حتی رسول، مأمورِ ادبِ ابلاغ و تسلیم‌اند، نه مالکِ نتیجه.
نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها: بداء در صحنه‌ی تاریخ نیز جاری است.
فَلِلَّهِ الْمَكْرُ جَمِيعاً: تدبیرِ نهایی از آنِ خداست، نه از آنِ اهلِ مکر.
وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ: و راهِ عبور، شناختِ حاملِ نورانیِ کتاب است.

پس بداء در قرآن، یک حقیقتِ evidence-based و ریشه‌دار است؛
نه امری حاشیه‌ای،
نه صرفاً کلامی،
بلکه یکی از لطیف‌ترین بیان‌های قرآن درباره‌ی نسبتِ «رحمت، تربیت، تقدیر، و بازگشتِ انسان به نور».

برای دلِ سالک، این آیات پیامی روشن دارند:
اگر امروز در قبضی،
اگر در حسدی،
اگر در ظلمتِ خودبینی مانده‌ای،
مأیوس مباش.
هنوز «يَمْحُوا» باز است.
هنوز «يُثْبِتُ» باز است.
هنوز خدا می‌تواند از دلِ سیاهی، قطمیرِ سپید را برآورد.
هنوز می‌تواند خطِ کهنه را پاک کند و سطرِ تازه‌ای از یقین بنویسد.

و شاید تمامِ بداء برای بنده، همین باشد:
این‌که خدا هنوز دفترِ او را نبسته است.👉

[کتببداء]:
[تفسير القمي‏]:
قَالَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ:
فِي قَوْلِهِ:
وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِي كِتابٍ‏ 
يَعْنِي يُكْتَبُ فِي كِتَابٍ 
وَ هُوَ رَدٌّ عَلَى مَنْ يُنْكِرُ الْبَدَاءَ
.

این حدیث زیبا ذیل این آیه برای بحث بداء بسیار مهم و زیباست.
انگاری ربوبیت خدا برای همینه که بداء ایجاد کنه
و اصلا نمیشه بداء رو قبول داشت ولی به ربوبیت اعتقاد نداشت.
لازمه ایجاد بداء، ربوبیت است و این ربوبیت، معنا و مفهومش در این آیه در واژه «کتب» اومده!
«إِلَّا فِي كِتابٍ‏» یعنی همان استثناء «إِلَّا» که قصۀ اهل بداء در هر زمان است و این استثناء که براشون بداء حاصل میشه شرطش واژه «کتب» و «کتاب» است که منظور «آیاتی و رسلی» است که در هر زمان معنا و مفهوم واژه کتاب برای اهل زمان خود می‌باشد و اگر قراره نور ایمان در قلب کسی کتابت بشه، اون نور، نور علوم ربانی صاحبان نور است که باید در قلب کتابت بشه و لذا تعداد بسیار بسیار اندک از اهل شک حسود، که مشمول بداء می‌شوند، همان استثنائات زمان خود هستند که بالاخره مشمول فضل آل محمد ع شده و قلبا اقرار به فضل نور نموده و برایشان بداء حاصل می‌شود و این حدیث زیبا به صراحت اشاره می‌فرماید که این آیه، رد اعتقاد یهود است که معتقد به ربوبیت ذات اقدس الهی و نهایتا ایجاد بداء برای اهل شک حسود نیستند، حال آنکه علت ارسال رسل و بعثت انبیاء برای همین امر مهم بداء است تا اینکه چه کسانی مشمول بداء بشوند.

[بدء & خلق]

کتابتِ نور در مکتبِ بداء
یقین و بداء؛ کالبدشناسی روحانی دل در تجلی ربوبیت
از قطمیر تا یقین؛ بداء و ربوبیتِ جاری در ملکوتِ قلب
بداء و احرازِ هویتِ نور؛ تجلی ربوبیت در کتابتِ قلب
الرَّسائلُ المَعرفیّه: یقین، بداء و کتابتِ ربوبی

#دلنوشته

بداء و احرازِ هویتِ نور؛ تجلی ربوبیت در کتابتِ قلب

این روایتِ کوتاه از تفسیر قمی،
در نسبت با بحثِ بداء، حقیقتاً بسیار بلند و تعیین‌کننده است؛
چون دیگر فقط از امکانِ «تغییر در تقدیر» سخن نمی‌گوید،
بلکه ریشه‌ی این امکان را در «ربوبیتِ زنده و جاریِ خداوند» نشان می‌دهد.

آن‌جا که می‌فرماید:

«وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِي كِتابٍ»

و علی بن ابراهیم در تفسیرش می‌گوید:

«يَعْنِي يُكْتَبُ فِي كِتَابٍ، وَ هُوَ رَدٌّ عَلَى مَنْ يُنْكِرُ الْبَدَاءَ»

اینجا دیگر سخن، فقط درباره‌ی عمرِ زیاد و کم نیست؛
بلکه درباره‌ی این حقیقت است که «زیادت و نقصان، امتداد و قطع، قبض و بسط، همه در ساحتِ کتابتِ ربوبی واقع می‌شوند».
یعنی خدا فقط خالقِ آغازِ اشیاء نیست؛
او ربِّ آن‌هاست،
پروردگارِ آن‌هاست،
مدبّرِ آن‌هاست،
و لحظه‌به‌لحظه با کتابتِ خود، مسیرِ آن‌ها را در میدانِ تربیت، محو و اثبات می‌کند.

پس آری،
انگار ربوبیتِ خدا برای همین است که بداء را ممکن کند؛
و اصلاً بداء، بدونِ ربوبیت، بی‌معناست.

اگر کسی فقط به یک خالقِ دوردست باور داشته باشد که جهانی را آغاز کرده و سپس آن را رها نموده است،
دیگر در آن دستگاه، بداء جایی ندارد.
بداء، فرعِ این حقیقت است که خداوند «ربّ» است؛
یعنی همواره حاضر در تدبیر،
همواره زنده در تربیت،
همواره صاحبِ تصرف در تقدیرِ بندگان.

از همین‌جاست که انکارِ بداء،
در عمقِ خود،
چیزی فراتر از انکارِ یک بحثِ کلامی است.
انکارِ بداء، در حقیقت، کم‌رنگ‌کردنِ ربوبیتِ جاریِ خداست.
یعنی نادیده‌گرفتنِ این‌که خدا هنوز هم می‌نویسد،
هنوز هم محو می‌کند،
هنوز هم اثبات می‌کند،
هنوز هم در جان‌ها و زمان‌ها، بابِ بازگشت و دگرگونی می‌گشاید.

و چه‌قدر واژه‌ی «إِلَّا فِي كِتابٍ» در این آیه لطیف و سرنوشت‌ساز است.

این «إِلَّا»، فقط یک استثنای لفظی نیست؛
گویی قصه‌ی اهلِ بداء در هر زمان، در همین استثنا نهفته است.
یعنی آن‌جا که ظاهرِ امر، بر استمرارِ یک مسیر دلالت می‌کند،
ناگهان «إِلَّا» می‌آید؛
یعنی راهی دیگر،
حکمی دیگر،
کتابتی دیگر،
گشایشی دیگر.

اهلِ بداء، اهلِ همین «إِلَّا» هستند.
اهلِ آن استثنای ربوبی‌اند که در آن، خطِّ بسته‌ی ظاهر شکافته می‌شود
و برای دلی که همه چیز درباره‌اش رو به خاموشی می‌رفت،
ناگهان سطرِ تازه‌ای نوشته می‌شود.

اما این استثناء، بی‌ریشه و بی‌معنا نیست.
شرطِ آن، «كتاب» است.
شرطِ آن، «كُتِب» است.
یعنی بداء، جایی رخ می‌دهد که کتابتِ ربانی در کار باشد.
و کتابتِ ربانی، فقط نوشتنِ الفاظ بر صفحه نیست؛
بلکه نوشتنِ نور در قلب است،
نوشتنِ هدایت در جان است،
نوشتنِ دعوتِ رسول و آیتِ الهی در باطنِ انسان است.

در این افق، «کتاب» دیگر تنها یک متن نیست؛
بلکه ظهورِ ربوبیتِ الهی در هر عصر است.
یعنی همان آیات و همان رسل،
همان حجت‌ها و همان صاحبانِ نور
که در هر زمان، معنا و حقیقتِ «کتاب» برای اهلِ آن زمان‌اند.

اگر قرار است نورِ ایمان در قلبِ کسی کتابت شود،
این نور، نوری عادی و ذهنی و انتزاعی نیست؛
بلکه نورِ علومِ ربانیِ صاحبانِ نور است
که باید در صفحه‌ی قلب بنشیند.
دل، تا این نور را نپذیرد، اهلِ کتابتِ جدید نمی‌شود.
و تا کتابتِ جدیدی در کار نباشد، بدائی هم در کار نخواهد بود.

پس آن عده‌ی بسیار اندک از اهلِ شک و حسد که مشمولِ بداء می‌شوند،
در حقیقت، همان استثناهای زمانِ خویش‌اند.
همان‌ها که با همه‌ی تیرگی و انکار و قبض،
سرانجام مشمولِ فضلِ آل‌محمد علیهم‌السلام می‌شوند.
همان‌ها که در یک لحظه‌ی ربوبی، در یک اشراقِ عنایی، در یک اشاره‌ی ولایی،
قلباً به فضلِ نور اقرار می‌کنند.
و همین اقرارِ قلبی، آغازِ کتابتِ تازه است.
از آن لحظه، دل دیگر همان دلِ پیشین نیست.
چون چیزی در آن نوشته شده که پیش‌تر نوشته نشده بود.
و این نوشتن، همان آغازِ بداء است.

چه زیباست که علی بن ابراهیم، این آیه را «ردّ بر منکران بداء» می‌داند.
یعنی قرآن، خود ایستاده است در برابرِ آن نگرشی که ربوبیتِ خدا را در حدّ یک تقدیرِ بسته و غیرزنده فرو می‌کاهد.
و از همین‌جا، این اشاره‌ به اعتقاد یهود، بسیار دقیق و مهم می‌شود:
آن‌جا که بداء انکار می‌شود، در واقع راهِ ربوبیتِ جاریِ خدا بر جانِ بندگان بسته می‌شود.
یعنی گویی خدا دیگر در تاریخِ دل‌ها، در سرنوشتِ شکاکان، در بازگشتِ حسودان، تصرفِ تازه‌ای نمی‌کند.
و این، با حقیقتِ بعثتِ انبیا و ارسالِ رسل سازگار نیست.

چرا رسولان آمدند؟
چرا آیات نازل شد؟
چرا دعوت، تذکر، انذار، تبشیر، ابتلا، مهلت، و تأخیر در کار آمد؟
اگر همه چیز در ظاهرِ بسته‌ی اولیه متوقف بود،
دیگر ارسالِ رسل برای چه بود؟

بعثتِ انبیا، خود از روشن‌ترین شواهدِ ربوبیتِ جاریِ خداست؛
یعنی خدا بندگان را به حالِ خود وانگذاشته است.
رسول فرستاده،
آیت نشان داده،
کتاب نازل کرده،
صاحبِ نور قرار داده،
تا دل‌هایی که در تاریکیِ شک و حسد افتاده‌اند،
شاید مشمولِ آن استثنای ربوبی شوند.
شاید از میانِ هزاران دلِ بسته، یکی یا چندتایی بیدار شوند.
شاید «إِلَّا فِي كِتابٍ» درباره‌ی آنان جاری شود.
شاید نور، دوباره بر صفحه‌ی قلبشان نوشته شود.

پس بداء، فقط تغییرِ یک سرنوشت نیست؛
بداء، ظهورِ ربوبیت است.
بداء، نشانه‌ی آن است که خدا هنوز با بنده کار دارد.
هنوز پرونده را نبسته است.
هنوز بر دلِ حسودِ شاکّ نیز، اگر بخواهد، می‌تواند نور بنویسد.
هنوز «کتاب» در کار است.
هنوز «کتابت» در کار است.
هنوز رسل و آیات، ابزارِ همین ربوبیت‌اند.

و در این معنا، «بدء» و «خلق» هم به هم نزدیک می‌شوند.
چون بداء، فقط تغییرِ یک نوشته‌ی قدیمی نیست؛
گاه نوعی «آغازِ دوباره‌ی خلقتِ قلب» است.
گویی دل، بار دیگر خلق می‌شود.
بار دیگر از نقطه‌ای سپید، از قطمیرِ نهفته، از ندامتی کوچک، شروع می‌کند.
خدا در او چیزی تازه می‌آفریند.
بصیرتی تازه،
اقراری تازه،
خضوعی تازه،
و نسبتی تازه با نور.

پس همان‌گونه که خدا خلق را آغاز می‌کند،
در بداء نیز دل را از نو آغاز می‌کند.
و این آغازِ دوباره، جز با ربوبیت ممکن نیست.

می‌توان گفت:
بداء، خلقِ دوباره‌ی دل در ذیلِ ربوبیت است،
و «إِلَّا فِي كِتابٍ» رازِ همین خلقتِ دوباره است.

یعنی:
نه زیادشدنِ عمر بیرون از کتاب است،
نه کاسته‌شدنش؛
نه گشایشِ دل بیرون از کتاب است،
نه قبضِ آن؛
نه هدایتِ سالک بیرون از کتاب است،
نه محرومیتِ او.
اما در میانِ این همه، برخی دل‌ها مشمولِ آن استثنای نورانی می‌شوند
که برایشان کتابتی تازه رقم می‌خورد.

و شاید اهلِ بداء، در هر عصر،
همان کسانی باشند که پس از طولانی‌شدنِ تاریکی،
بالاخره نور را تصدیق می‌کنند.
نه با زبانِ صرف،
بلکه با اقرارِ قلبی به فضلِ صاحبانِ نور.
و این اقرار، همان لحظه‌ای است که ربوبیت،
سطرِ جدیدی بر جانشان می‌نویسد.

پس این حدیثِ تفسیر قمی، حقیقتاً فقط یک شرحِ تفسیری نیست؛
بلکه کلیدی است برای فهمِ نسبتِ میانِ بداء، ربوبیت، کتابت، رسالت، و تولدِ دوباره‌ی دل.

مطالعۀ این دو آیه کنار هم چقدر زیباست و نکات مهمی را گوشزد میکند!
در واقع فرایند آغاز خلقت، همان قبض و بسط نور در ملکوت قلب است!

اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ – اللَّهُ‏ يَقْبِضُ‏ وَ يَبْصُطُ 

اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
اللَّهُ‏ يَقْبِضُ‏ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُون

إِنَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ

آغاز آفرينش و باز‏‌گرداندن آن، یعنی چه؟!
با قبض و بسط نور، آفرینش علم آغاز می‌شود!
برای این نور علم، از بین رفتن، معنا ندارد!
لذا بازگشت این نور علم به منبع و مصدر نورانی آن خواهد بود.
کسانی که با تولید عمل صالح، یعنی با اخذ این نور علم و تولید نور عمل صالح، در مسیر این چرخۀ نور تا نور قرار میگیرند،
به حیات طیبۀ جاویدان دسترسی پیدا میکنند.
همۀ آیات قرآن بیان کننده داستان تکراری خلقت نور است.
داستان تکراری مخلوق نورانی ولایت محمد و آل محمد ع!

[سورة يونس (۱۰): الآيات ۱ الى ۲]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏
به نام خداوند رحمتگر مهربان‏
الر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْحَكِيمِ (۱)
الف، لام، راء. اين است آياتِ كتابِ حكمت‌‏آموز.
أَ كانَ لِلنَّاسِ عَجَباً أَنْ أَوْحَيْنا إِلى‏ رَجُلٍ مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ النَّاسَ وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا 
أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ 
قالَ الْكافِرُونَ إِنَّ هذا لَساحِرٌ مُبِينٌ (۲)
آيا براى مردم شگفت‌‏آور است كه به مردى از خودشان وحى كرديم كه:
مردم را بيم ده
و به كسانى كه ايمان آورده‏‌اند مژده ده كه براى آنان نزد پروردگارشان سابقه نيك است؟
كافران گفتند: «اين [مرد] قطعاً افسونگرى آشكار است.»

[سورة يونس (۱۰): الآيات ۳ الى ۴]
إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ 
ثُمَّ اسْتَوى‏ عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ
ما مِنْ شَفِيعٍ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ 
ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ (۳)
پروردگار شما آن خدايى است كه آسمانها و زمين را در شش هنگام آفريد.
سپس بر عرش استيلا يافت.
كار [آفرينش‏] را تدبير مى‌‏كند.
شفاعتگرى جز پس از اذن او نيست.
اين است خدا، پروردگار شما، پس او را بپرستيد. آيا پند نمى‌‏گيريد؟
إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا
إِنَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ
لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ بِالْقِسْطِ
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِيمٍ وَ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ (۴)
بازگشت همه شما به سوى اوست. وعده خدا حق است؛
هموست كه آفرينش را آغاز مى‏‌كند سپس آن را باز مى‏‌گرداند
تا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‌‏اند به عدالت پاداش دهد،
و كسانى كه كفر ورزيده‌‏اند به [سزاى‏] كفرشان شربتى از آب جوشان و عذابى پر درد خواهند داشت.

اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ

[سورة يونس (۱۰): الآيات ۳۴ الى ۳۶]
قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ 
قُلِ اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ (۳۴)
بگو: «آيا از شريكان شما كسى هست كه آفرينش را آغاز كند و سپس آن را برگرداند؟»
بگو: «خداست كه آفرينش را آغاز مى‏‌كند و باز آن را برمى‏‌گرداند.
پس چگونه [از حقّ‏] بازگردانيده مى‏‌شويد؟»
قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ 
قُلِ اللَّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ
أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى‏
فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ (۳۵)
بگو: «آيا از شريكان شما كسى هست كه به سوى حقّ رهبرى كند؟»
بگو: «خداست كه به سوى حقّ رهبرى مى‏‌كند»
پس، آيا كسى كه به سوى حقّ رهبرى مى‌‏كند سزاوارتر است مورد پيروى قرار گيرد
يا كسى كه راه نمى‌‏يابد مگر آنكه هدايت شود؟
شما را چه شده، چگونه داورى مى‌‏كنيد؟
وَ ما يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا
إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً 
إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِما يَفْعَلُونَ (۳۶)
و بيشترشان جز از گمان پيروى نمى‏‌كنند
[ولى‏] گمان به هيچ وجه [آدمى را] از حقيقت بى‌‏نياز نمى‏‌گرداند.
آرى، خدا به آنچه مى‌‏كنند داناست.

#دلنوشته

تقارنِ ازلی: آغازِ خلقت و ضربانِ نور در قلب

چقدر این دو گزاره در کنار هم زنده و تپنده‌اند:
۱. «اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»
۲. «اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»

تلاقیِ بی‌نظیرِ تعبیرِ پایانیِ هر دو آیه (وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ)،
نشان می‌دهد که «آغاز و اعاده‌ی خلقت» در ملکوت،
همان سازوکارِ «قبض و بسطِ نور» در باطنِ جان است.
خلقت، امری صامت، ایستا و تمام‌شده در گذشته‌های دور نیست؛
بلکه جریانی زنده، مداوم و جاری در پهنه‌ی ملکوتِ قلب است.

آغاز آفرینش (يَبْدَؤُا الْخَلْقَ)،
با تجلی و انشای نورِ علم در ساحتِ جان آغاز می‌شود.
این همان بسط است؛
گشوده‌شدنِ آغوشِ قلب برای پذیرشِ نوری که از مصدرِ ولایت ساطع می‌گردد.
و بازگرداندنِ آن (يُعِيدُهُ)، قبضِ آن نور و ارجاعِ دوباره‌ی آن به سرچشمه‌ی اصلیِ خویش است تا دل، فقر و احتیاجِ ذاتی‌اش را دریابد و بداند که مالکِ این تابش نیست.

برای این نورِ علم که از سنخِ عالمِ بقاست،
نیستی و زوال راه ندارد؛
چرا که علمِ حقیقی،
عینِ نورِ ولایتِ آل‌محمد (ع) است.
این نور هرگز نابود نمی‌شود،
بلکه در یک چرخه‌ی جاودانه از منبعِ نورانی صادر شده، به قلب می‌تابد،
و دوباره به سوی مصدرِ خود بازمی‌گردد.

کسانی که این چرخه‌ی فرود و فرازِ نور را درک می‌کنند،
با تسلیم در برابر قبض و بسط،
«عملِ صالح» تولید می‌کنند.
عمل صالح، یعنی گرفتنِ این نورِ علم و تبدیلِ آن به نورِ عمل،
تا سالک در مسیرِ «نورٌ علی نور» قرار گیرد.
این‌جاست که انسان به «حیاتِ طیبه‌ی جاویدان» دست می‌یابد؛
حیاتی که در آن، مرگ و نیستی را راهی نیست.

در حقیقت، سرتاسرِ آیاتِ قرآن روایتِ تکراری و مدامِ همین خلقتِ نور است؛
داستانِ مخلوقِ نخستین و ازلی،
یعنی حقیقتِ نورانیِ محمد و آل‌محمد (ع) که مجرای تامِ تمامِ تجلیاتِ ربوبی است.

تحلیلِ آیاتِ سوره‌ی یونس: از قدمِ صدق تا تدبیرِ ربوبی

وقتی به آیات آغازین سوره‌ی یونس می‌نگریم،
این هندسه‌ی توحیدی و ولایی آشکارتر می‌شود:

«الر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْحَكِيمِ *
أَ كانَ لِلنَّاسِ عَجَباً أَنْ أَوْحَيْنا إِلى رَجُلٍ مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ النَّاسَ
وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ
قالَ الْكافِرُونَ إِنَّ هذا لَساحِرٌ مُبِينٌ»

خداوند با حروفِ مقطعه که خود رموزی از مرتبه‌ی باطنیِ کتاب‌اند، آغاز می‌کند.
سپس تعجبِ مردم را از وحی به یک «رجل» مطرح می‌فرماید.
چرا وحی به یک انسان برایشان عجیب است؟
چون ظاهرِ بشریِ او را می‌بینند و از حقیقتِ نوریِ او غافل‌اند.
اما به مؤمنان مژده می‌دهد که برای آنان «قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ» است.
در احادیثِ عترت، «قدمِ صدق»، رسول‌الله و امیرالمؤمنین و ولایتِ ایشان (ع) تفسیر شده است.
این همان حقیقت و عهدِ ازلی است که مؤمن در عالمِ ذر با آن پیمان بست؛
پیشینه‌ای راستین و ثابت که نزدِ پروردگار محفوظ است.
اما کافران که اسیرِ ساحتِ حس و ظاهرند،
این پیوندِ ملکوتی و تصرفِ نوری را سحر می‌خوانند:
«إِنَّ هذا لَساحِرٌ مُبِينٌ».

سپس قرآن بی‌درنگ به سراغِ مسأله‌ی تدبیر و خلقت می‌رود:

«إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ
ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ
يُدَبِّرُ الْأَمْرَ
ما مِنْ شَفِيعٍ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ
ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ
فَاعْبُدُوهُ
أَ فَلا تَذَكَّرُونَ»

پروردگارِ شما، همو است که خلقتِ آفاقی (آسمان‌ها و زمین) را سامان داد،
اما تدبیرِ امور را رها نکرد.
«يُدَبِّرُ الْأَمْرَ» یعنی ربوبیتِ زنده و جاری که لحظه‌ای قطع نمی‌شود.
عرشِ تدبیر، همان موطنِ فرمانروایی و تصرفِ زنده در جان‌ها و جهان‌هاست.
و در این تدبیر، هیچ شفیع و واسطه‌ای جز به اذنِ او کارگر نیست.
شفیعانِ حقیقی و صاحبانِ اذن،
همان وسایطِ فیض و خلفایِ نورند که ربوبیتِ الهی از مجرایِ ایشان جاری می‌شود.

چرخه‌ی بازگشتِ نور و تقسیمِ عادلانه‌ی نفوس

آیه بعد، به روشنی غایتِ این چرخه‌ی آغاز و اعاده را تبیین می‌کند:

«إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً
وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا
إِنَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ
لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ بِالْقِسْطِ
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِيمٍ
وَ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ»

بازگشتِ همه به سوی اوست؛
زیرا چرخه‌ی نور باید کامل شود.
چرا آغاز می‌کند و باز می‌گرداند؟
«لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ بِالْقِسْطِ».
عدالت و قسطِ الهی در این چرخه تجلی می‌یابد.
آنان که نورِ ایمان (که همان ولایت است) را در ظرفِ وجودشان کتابت کردند و با عملِ صالح آن را پروراندند، پاداشِ متناسب با این تطهیرِ نوری را دریافت می‌کنند.
اما کافران که با اصرار بر تاریکیِ حسد و شک،
این نور را منکر شدند،
عاقبتی جز چشیدنِ سوزشِ درونیِ کویرِ جانِ خویش (شرابِ حمیم و عذاب الیم) نخواهند داشت؛
این عذاب، تجسمِ باطنیِ همان کفر و انکاری است که در دنیا ورزیده‌اند.

بطلانِ شرکایِ گمان و حقانیتِ هادیِ الی الحق

در ادامه‌ی سوره، خداوند تحدی می‌کند و از مشرکان می‌پرسد:

«قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ
قُلِ اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ
فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ *
قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ
قُلِ اللَّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ…»

در این دو آیه، یک هم‌پوشانیِ شگفت‌انگیز دیگر رخ می‌دهد:
خداوند ابتدا بحثِ «آغاز و اعاده‌ی خلقت» را مطرح می‌کند و سپس بلافاصله در آیه‌ی بعد،
بحثِ «هدایت به حق» را پیش می‌کشد.
این یعنی:
«کسی می‌تواند آفرینشِ نورِ جان را آغاز کند و بازگرداند،
که خودش هادی به سوی حق باشد.»

شرکای فکری،
بت‌های نفسانی،
و مدعیانِ دروغین،
نه توانِ آغازِ خلقتِ نوریِ قلب را دارند
و نه توانِ اعاده‌ی آن را؛
چرا که خودشان نیازمندِ هادی هستند:
«أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى».
آن که خودش تشنه‌ی هادی است و هویتِ مستقلِ نوری ندارد،
چگونه می‌تواند دستِ دلی را بگیرد و از تاریکی به نور ببرد؟
تنها او که متصل به سرچشمه‌ی هدایتِ مطلقه است (خداوند و به اذنِ او صاحبانِ نور و والیانِ امر)، شایسته‌ی پیروی است.

«وَ ما يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِما يَفْعَلُونَ»

بیشترِ مردمان در ساحتِ شناخت،
به گمان (ظن) و محاسباتِ وهمیِ خویش تکیه می‌کنند.
در حالی که گمان، هرگز جایگزینِ حقیقتِ عیانِ یقین نمی‌شود.
عبور از ظن به یقین،
عبور از گمان‌های نفسانی به ساحتِ احرازِ نورِ ولایت است.
حق، نوری است که قلب با تمامِ وجود آن را می‌یابد و به یقینِ مطمئنه می‌رسد،
در حالی که ظن، تکیه بر تارهای سستِ محاسباتِ بشری است
که با اولین طوفانِ بلا و بداء، فرو می‌ریزد.

بداء؛ پیوندِ آفرینشِ نوری و هدایتِ حق

بنابراین، این چرخه کاملاً به هم متصل است:
ربوبیتِ زنده (يُدَبِّرُ الْأَمْرَ) اقتضا می‌کند که خداوند با هدایتِ حق (يَهْدِي لِلْحَقِّ)،
نورِ ایمان را در قلبِ سالک بنویسد (إِلَّا فِي كِتابٍ).
آغازِ این نوشتن، همان آغازِ خلقتِ نوریِ جان است (يَبْدَؤُا الْخَلْقَ).
و قبض و بسط‌های تربیتی،
همان چرخه‌ی اعاده و بازگرداندنِ تدریجیِ جان به سوی منبعِ اصلی است (ثُمَّ يُعِيدُهُ).

هرجا که دل در اثرِ حسد یا شک تیره شد،
ربوبیتِ زنده با بداء (يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ) وارد می‌شود
تا سطرِ تیره را محو و خطِ سپیدِ قطمیر را به نوری جدید بدل سازد،
و این‌گونه چرخه‌ی آفرینشِ ایمان را در باطنِ بنده‌ی مستعد تجدید نماید.

كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ

[سورة الأنبياء (۲۱): الآيات ۱۰۴ الى ۱۱۲]
يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ
كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ
وَعْداً عَلَيْنا إِنَّا كُنَّا فاعِلِينَ (۱۰۴)
روزى كه آسمان را همچون در پيچيدن صفحه نامه‌‏ها در مى‌‏پيچيم.
همان گونه كه بار نخست آفرينش را آغاز كرديم، دوباره آن را بازمى‏‌گردانيم.
وعده‌‏اى است بر عهده ما، كه ما انجام‏‌دهنده آنيم.
وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِي الصَّالِحُونَ (۱۰۵)
و در حقيقت، در زبور پس از تورات نوشتيم كه زمين را بندگان شايسته ما به ارث خواهند برد.
إِنَّ فِي هذا لَبَلاغاً لِقَوْمٍ عابِدِينَ (۱۰۶)
به راستى در اين [امور] براى مردم عبادت‏‌پيشه ابلاغى [حقيقى‏] است.
وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ (۱۰۷)
و تو را جز رحمتى براى جهانيان نفرستاديم.
قُلْ إِنَّما يُوحى‏ إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (۱۰۸)
بگو: «جز اين نيست كه به من وحى مى‌‏شود كه خداى شما خدايى يگانه است.
پس آيا مسلمان مى‌‏شويد؟»
فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنْتُكُمْ عَلى‏ سَواءٍ وَ إِنْ أَدْرِي أَ قَرِيبٌ أَمْ بَعِيدٌ ما تُوعَدُونَ (۱۰۹)
پس اگر روى برتافتند بگو:
«به [همه‏] شما به طور يكسان اعلام كردم،
و نمى‌‏دانم آنچه وعده داده شده‏‌ايد آيا نزديك است يا دور.»
إِنَّهُ يَعْلَمُ الْجَهْرَ مِنَ الْقَوْلِ وَ يَعْلَمُ ما تَكْتُمُونَ (۱۱۰)
[آرى،] او سخن آشكار را مى‌‏داند و آنچه را پوشيده مى‌‏داريد مى‏‌داند.
وَ إِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَكُمْ وَ مَتاعٌ إِلى‏ حِينٍ (۱۱۱)
و نمى‌‏دانم، شايد آن براى شما آزمايشى و تا چندگاهى [وسيله‏] برخوردارى باشد.
قالَ رَبِّ احْكُمْ بِالْحَقِّ وَ رَبُّنا الرَّحْمنُ الْمُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ (۱۱۲)
گفت: «پروردگارا، [خودت‏] به حق داورى كن،
و به رغم آنچه وصف مى‏‌كنيد، پروردگار ما همان بخشايشگر دستگير است.»

#دلنوشته

درهم‌پیچیدنِ آسمان و آغازِ دوباره

از همین منظر، آیه‌ی عظیمِ
«كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ»
نه صرفاً خبری از معادِ دوردست،
بلکه افشای سنتی جاری در ربوبیتِ الهی است.
یعنی همان‌گونه که خداوند خلقت را در نخستین مرتبه‌اش آغاز کرد،
همان خلقت را پیوسته در مراتبِ گوناگون بازمی‌گرداند؛
نه بازگشتی مکانیکی،
بلکه رجوعی زنده، آگاهانه و ربوبی به سوی اصل.
این بازگرداندن، عینِ تدبیر است؛
عینِ آن‌که هیچ ظهورِ نوری در جان،
مستقل و ماندگار به خود نیست،
مگر آن‌که در قبض و بسطِ ربانی،
بارها به مبدأ خویش ارجاع داده شود
و از آن‌جا دوباره افاضه گردد.

و پیش از این بازگشت، تعبیرِ تکان‌دهنده‌ی
«يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ»
افقی دیگر می‌گشاید.
آسمان در این‌جا تنها سقفِ محسوسِ عالم نیست؛
هر افقِ گشوده،
هر بساطِ گسترده،
هر ساحتِ انکشاف،
در لحظه‌ای به امرِ حق درهم‌پیچیده می‌شود.
همان‌گونه که نوشته‌ها در سجلّ پیچیده می‌گردند،
تمامِ صحنه‌های گشوده‌ی عالم نیز به باطنِ خویش بازگردانده می‌شوند.
این «طیّ» را می‌توان در ملکوتِ قلب نیز مشاهده کرد:
لحظه‌ای که تمامِ کثرتهای پراکنده،
تمامِ تکیه‌گاه‌های ظاهری،
و همه‌ی آسمان‌های ساخته‌ی وهم،
در هم می‌پیچند تا دل،
بار دیگر با اصلِ حقیقت روبه‌رو شود.
این‌جا همان موضعی است که بداء رخ می‌دهد؛
یعنی صحنه‌ای که در آن،
آسمانِ مألوفِ محاسبه‌ی بشر طومار می‌شود تا آفرینشِ تازه‌ای از یقین آغاز گردد.

از همین رو، تعبیرِ
«وَعْداً عَلَيْنا إِنَّا كُنَّا فاعِلِينَ»
بسیار بلند معنا دارد.
این رجوع،
این اعاده،
این درهم‌پیچیدن و دوباره‌گشودن،
وعده‌ای قطعی و فعلی از جانبِ خداست.
یعنی اعاده‌ی خلقت،
تنها حادثه‌ای در پایانِ تاریخ نیست،
بلکه فعلِ دائمیِ خدا در تاریخِ جان‌هاست.
او همواره فاعل است؛
همواره آغازگر است؛
همواره بازگرداننده است.
و این همان معنای ربوبیتِ زنده‌ای است که بدونِ بداء،
بدونِ محو و اثبات،
و بدونِ قبض و بسط، فهم نمی‌شود.

سپس آیه، این هندسه‌ی باطنی را به «کتابت» پیوند می‌زند:
«وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ»
این‌جا دیگر سخن فقط از آفرینش و بازگشت نیست،
بلکه از نتیجه‌ی این سیر است:
وراثتِ زمین به دستِ بندگانِ صالح.
در منطقِ این مقاله،
«کتابت» امری بسیار اساسی است؛
زیرا پیش‌تر نیز روشن شد که هر تحوّلِ حقیقی در جان،
ذیلِ نوعی نگاشته‌شدنِ نوری در باطن رخ می‌دهد.
آن‌گاه که خداوند در زبور،
پس از ذکر،
می‌نویسد که زمین را بندگانِ صالح به ارث می‌برند،
در حقیقت از یک سنتِ تکوینی و ولایی خبر می‌دهد:
زمینِ وجود،
زمینِ دل،
و زمینِ تاریخ،
سرانجام در اختیارِ کسانی قرار می‌گیرد که نورِ الهی را به عملِ صالح بدل کرده‌اند.

«عبادی الصالحون» در این‌جا صرفاً نیکوکارانِ اخلاقی به معنای متعارف نیستند؛
بلکه آنان‌اند که در چرخه‌ی قبض و بسطِ نور،
پایدار مانده‌اند؛
نور را شناخته‌اند،
آن را از دست نداده‌اند،
و در امتحانِ بداء،
از ظن به یقین عبور کرده‌اند.
اینان وارثانِ زمین‌اند،
زیرا زمینِ جان را از تصرفِ وهم، شک، حسد و ظلمت بیرون آورده‌اند.
هرجا که نور در باطن مستقر شود،
آن‌جا ارضِ موعود است؛
و هرجا که عبد در برابرِ نور،
تسلیم و عامل به صلاح گردد،
آن‌جا وراثت آغاز شده است.

آیه‌ی بعد، این مجموعه را چنین جمع‌بندی می‌کند:
«إِنَّ فِي هذا لَبَلاغاً لِقَوْمٍ عابِدِينَ»
در این همه،
ابلاغی رسا برای «قومٍ عابدین» است.
نه برای هر شنونده‌ای،
نه برای هر ذهنِ درگیرِ استدلالِ صرف،
بلکه برای آنان که در مقامِ عبادت‌اند.
زیرا عبادت، همان حالتِ گشودگیِ وجود به سوی ربوبیت است.
تنها قلبِ عابد است که از خبرِ آغاز و اعاده،
از طیّ آسمان،
از کتابتِ ذکر،
و از وراثتِ صالحان،
«بلاغ» می‌گیرد؛
یعنی پیام را نه فقط می‌شنود،
بلکه دریافت می‌کند،
حمل می‌کند،
و در خود به فعلیت می‌رساند.
ابلاغِ حقیقی آن‌جاست که آیه از سطحِ لفظ،
به مرتبه‌ی انکشاف در جان برسد.

و بلافاصله این همه، در وجودِ رسول خدا (ص) متمرکز می‌شود:
«وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ»
این آیه در حقیقت،
قلبِ تپنده‌ی تمامِ این سیر است.
اگر خلقت آغاز می‌شود،
اگر اعاده رخ می‌دهد،
اگر آسمان‌ها درهم‌پیچیده و دوباره گشوده می‌شوند،
اگر زمین به صالحان می‌رسد،
همه در مجرای همان رحمتِ محمدی است.
رحمت در این‌جا صرفِ عاطفه یا رأفتِ اخلاقی نیست؛
بلکه حقیقتی وجودی و جاری است
که عالَم به واسطه‌ی آن آفریده، تدبیر، قبض، بسط، و بازگردانده می‌شود.
پس رسول، فقط آورنده‌ی خبر نیست؛
خودْ مجرای رحمتِ ربوبی در همه‌ی عوالم است.
و از همین‌جا نسبتِ این آیه با نورِ ولایت نیز روشن‌تر می‌شود؛
زیرا رحمتِ للعالمین،
در امتدادِ خود،
به صورتِ نورِ هدایت در قلوب جاری می‌گردد.

پس از آن،
حقیقتِ وحی در ساده‌ترین و در عینِ حال قاطع‌ترین صورت بیان می‌شود:
«قُلْ إِنَّما يُوحى إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ»
تمامِ این تفصیل‌ها در نهایت به یک دعوت بازمی‌گردد:
توحید و اسلام.
اما «فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» در این بافت،
تنها پرسش از یک اقرارِ زبانی نیست؛
دعوت به همان تسلیمِ وجودی در برابرِ ربوبیتِ جاری است.
آیا حاضرید بپذیرید که آغاز و اعاده به دستِ اوست؟
که قبض و بسط از اوست؟
که محو و اثبات از اوست؟
که شفیع و هادی و رحمت، همه به اذنِ او و در مجرای اویند؟
اگر چنین است،
اسلام یعنی دست‌برداشتن از توهمِ مالکیت،
و سپردنِ دل به جریانِ زنده‌ی نور.

اما اگر روی‌گردانی باشد:
«فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنْتُكُمْ عَلى سَواءٍ…»
یعنی حجت تمام شده است.
ابلاغ انجام گرفته است.
دیگر فاصله‌ی میانِ حق و باطل،
فاصله‌ی ناآگاهی نیست؛
فاصله‌ی تولّی و اعراض است.
در این مرحله،
انسان نه از کمبودِ نشانه،
بلکه از نحوه‌ی مواجهه‌ی خویش با نور بازخواست می‌شود.
و همین‌جاست که مسئله‌ی «قریبٌ أم بعید» نیز معنایی باطنی پیدا می‌کند:
آنچه وعده داده شده،
برای کسی که در آستانه‌ی بداء ایستاده،
بسیار نزدیک است؛
و برای کسی که در حجابِ غفلت به سر می‌برد،
بسیار دور می‌نماید.

آنگاه قرآن، با نگاهی نافذ، پرده از باطنِ انسان برمی‌دارد:
«إِنَّهُ يَعْلَمُ الْجَهْرَ مِنَ الْقَوْلِ وَ يَعْلَمُ ما تَكْتُمُونَ»
این آیه،
یادآورِ آن است که تمامِ این سیر،
در محضرِ علمی رخ می‌دهد که به ظاهر و باطن، آشکار و نهان، احاطه دارد.
بداء هرگز از سرِ جهلِ پیشین نیست؛
محو و اثبات هرگز به معنای کشفِ تازه برای خدا نیست؛
بلکه تجلیِ تدریجیِ همان علمِ محیط در ظرفِ تربیتِ انسان است.
او نه فقط گفتارِ آشکار،
بلکه نهفته‌ترین لایه‌های قلب را می‌داند؛
همان‌جا که شک و حسد و انکار،
یا شوق و تسلیم و طلب پنهان شده‌اند.

و سپس این هشدارِ لطیف و تکان‌دهنده:
«وَ إِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَكُمْ وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ»
چه بسا آنچه انسان تأخیر می‌پندارد،
خودْ فتنه باشد.
چه بسا فرصت، نعمت، گشایش، یا حتی مهلتِ باقی‌ماندن در وضعِ کنونی،
نه نشانه‌ی رضایت،
بلکه صحنه‌ی امتحان باشد.
این آیه با بحثِ بداء پیوندی عمیق دارد؛
زیرا انسان معمولاً استمرارِ یک وضع را دلیلِ ثبات و قطعیت می‌گیرد،
در حالی که همان استمرار ممکن است مقدمه‌ی دگرگونیِ ناگهانی و امتحانی بزرگ‌تر باشد.
پس سالکِ راهِ یقین،
هیچ‌گاه به ظاهرِ امتدادِ احوال مغرور نمی‌شود؛
او می‌داند که هر مهلتی می‌تواند فتنه باشد،
و هر فتنه‌ای می‌تواند بابِ بیداری.

و سرانجام، این بخش با دعایی عظیم ختم می‌شود:
«قالَ رَبِّ احْكُمْ بِالْحَقِّ وَ رَبُّنَا الرَّحْمنُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ»
در پایان، پناهگاه فقط حکمِ حق و رحمتِ رحمن است.
گویی همه‌ی این مسیر،
سالک را به همین نقطه می‌رساند:
نه اعتماد به فهمِ خود،
نه تکیه بر محاسباتِ خویش،
نه ایستادن بر ظنونِ عادت‌زده؛
بلکه طلبِ حکمِ حق از پروردگار،
و استعانت از رحمان در برابرِ همه‌ی توصیف‌های ناراست و خیال‌های بشری.
این مطلب، کاملاً هم‌نوا با روحِ رساله‌ی «یقین و بداء» است؛
زیرا بداء دقیقاً جایی رخ می‌دهد که وصفِ بشر فرو می‌ریزد و حکمِ حق آشکار می‌شود.

أَمَّنْ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ

[سورة النمل (۲۷): الآيات ۶۰ الى ۶۵]
أَمَّنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ
وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنْبَتْنا بِهِ حَدائِقَ ذاتَ بَهْجَةٍ 
ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَها 
أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ 
بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ (۶۰)
[آيا آنچه شريك مى‌‏پندارند بهتر است‏] يا آن كس كه آسمانها و زمين را خلق كرد
و براى شما آبى از آسمان فرود آورد، پس به وسيله آن، باغهاى بهجت‏‌انگيز رويانيديم.
كار شما نبود كه درختانش را برويانيد.
آيا معبودى با خداست؟
[نه،] بلكه آنان قومى منحرفند.
أَمَّنْ جَعَلَ الْأَرْضَ قَراراً وَ جَعَلَ خِلالَها أَنْهاراً وَ جَعَلَ لَها رَواسِيَ وَ جَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حاجِزاً
أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ 
بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ (۶۱)
[آيا شريكانى كه مى‌‏پندارند بهتر است‏] يا آن كس كه زمين را قرارگاهى ساخت و در آن رودها پديد آورد و براى آن، كوهها را [مانند لنگر] قرار داد، و ميان دو دريا برزخى گذاشت؟
آيا معبودى با خداست؟
[نه،] بلكه بيشترشان نمى‏‌دانند.
أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ 
وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ الْأَرْضِ
أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ 
قَلِيلاً ما تَذَكَّرُونَ (۶۲)
يا [كيست‏] آن كس كه درمانده را -چون وى را بخواند- اجابت مى‏‌كند،
و گرفتارى را برطرف مى‌‏گرداند،
و شما را جانشينان اين زمين قرار مى‌‏دهد؟
آيا معبودى با خداست؟
چه كم پند مى‌‏پذيريد.
أَمَّنْ يَهْدِيكُمْ فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ
وَ مَنْ يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ
أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ 
تَعالى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ (۶۳)
يا آن كس كه شما را در تاريكيهاى خشكى و دريا راه مى‏‌نمايد
و آن كس كه بادها[ىِ باران‏‌زا] را پيشاپيش رحمتش بشارتگر مى‌‏فرستد؟
آيا معبودى با خداست؟
خدا برتر [و بزرگتر] است از آنچه [با او] شريك مى‏‌گردانند.
أَمَّنْ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ
وَ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ
أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ 
قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (۶۴)
يا آن كس كه خلق را آغاز مى‏‌كند و سپس آن را بازمى‏‌آورد،
و آن كس كه از آسمان و زمين به شما روزى مى‌‏دهد؟
آيا معبودى با خداست؟
بگو: «اگر راست مى‏‌گوييد، برهان خويش را بياوريد.»
قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلاَّ اللَّهُ 
وَ ما يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ (۶۵)
بگو: «هر كه در آسمانها و زمين است -جز خدا- غيب را نمى‌‏شناسند
و نمى‏‌دانند كى برانگيخته خواهند شد؟»

– **آن‌که می‌آغازد و بازمی‌گرداند**
– **در ظلماتِ برّ و بحر**
– **اجابتِ مضطر و اعاده‌ی خلقت**
– **از انباتِ باغ‌ها تا بعثِ جان‌ها**
– **هیچ معبودی با خدا نیست**
– **ربوبیتِ جاری در آفاق و انفس**
– **از اضطرار تا خلافت**
– **بادهای بشارت و بازگشتِ خلقت**
– **رزقِ آسمان و زمین و تجدیدِ جان**
– **برهانِ توحید در آغاز و اعاده**
– **آن‌که درختِ جان را می‌رویاند**
– **تجدیدِ خلقت در ساحتِ رحمت**
– **هدایت در تاریکی‌ها و رویشِ یقین**
– **خلقت، اجابت، هدایت**
– **از باغِ بهجت تا اضطرارِ عبد**

– **آن‌که می‌آغازد و بازمی‌گرداند**
– **از اضطرار تا خلافت**
– **هدایت در ظلماتِ برّ و بحر**
– **اجابتِ مضطر و اعاده‌ی خلقت**
– **ربوبیتِ جاری در آفاق و انفس**

– **ربوبیتِ جاری و اعاده‌ی خلقت**
– **از اضطرارِ دل تا خلافتِ ارض**
– **هدایتِ مضطر در ظلماتِ جان**
– **انباتِ یقین و اجابتِ مضطر**
– **بدء و اعاده در آفاق و انفس**

این قطعه از سوره‌ی نمل،
ادامه‌ی همان نَفَسِ توحیدیِ شگفتی است که در بخش‌های پیشینِ رساله گشوده شد؛
با این تفاوت که این‌جا، قرآن نه فقط از «بدء و اعاده‌ی خلقت» سخن می‌گوید،
بلکه آن را در میانِ زنجیره‌ای از نشانه‌های زنده‌ی ربوبیت می‌نشاند:
خلقتِ آسمان و زمین، نزولِ آب، رویشِ باغ‌ها، قرارِ زمین، جریانِ نهرها، استجابتِ مضطر، هدایت در ظلمات، وزیدنِ بشارت‌گرِ بادها، و سپس آغاز و اعاده‌ی خلقت.
گویی قرآن می‌خواهد دل را از خوابِ عادت بیدار کند و به او بفهماند که آن‌که «می‌آفریند و بازمی‌گرداند»، همان است که هم‌اکنون نیز در ریز و درشتِ هستی، در باطن و ظاهرِ عالم، به‌طور زنده و بی‌وقفه در کار است.

#دلنوشته

ربوبیتِ جاری و اعاده‌ی خلقت در آفاق و انفس

در این آیات، لحنِ قرآن لحنِ بیدارکردنِ فطرت است؛
نه صرفاً اقامه‌ی یک برهانِ ذهنی،
بلکه بیدارساختنِ حافظه‌ای عمیق در جانِ انسان.
با تکرارِ کوبنده‌ی
«أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ»
پرده از این حقیقت برداشته می‌شود که مسئله‌ی اصلیِ بشر،
کمبودِ نشانه نیست،
بلکه غفلت از حضورِ پیوسته‌ی ربوبیتِ الهی است.
خداوند در این قطعه،
بندگان را از میانِ آیاتِ آفاقی عبور می‌دهد
تا به درکِ آن ربوبیتِ جاری برسند که در هر لحظه،
خلقت را می‌آغازد،
می‌پرورد،
می‌گرداند،
و دوباره به اصلِ خویش بازمی‌گرداند.

نخست می‌فرماید:
«أَمَّنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنْبَتْنا بِهِ حَدائِقَ ذاتَ بَهْجَةٍ»
اینجا، خلقت با نزولِ آب و رویشِ باغ‌های بهجت‌انگیز پیوند خورده است.
آب، در منطقِ این سلوک، تنها مایه‌ی حیاتِ طبیعت نیست؛
نشانه‌ای است از نزولِ رحمت و علم و نور در سرزمینِ جان.
همان‌گونه که زمینِ مرده با باران زنده می‌شود،
دلِ خاموش نیز با اشارتِ رحمت،
با نفحه‌ای از نور،
و با آبی از آسمانِ ولایت،
جان می‌گیرد.
و چه تعبیرِ لطیفی است:
«ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَها»
یعنی شما خودْ صاحبِ رویاندن نیستید.
نه در طبیعت، نه در هدایت، نه در تولدِ یقین.
انسان می‌تواند زمین را آماده کند،
می‌تواند انتظار بکشد،
می‌تواند دعا کند؛
اما رویش، فعلِ او نیست.
شکفتنِ شجره‌ی یقین در دل نیز به دستِ بشر نیست؛
این خداست که اگر بخواهد، از خاکی تیره، باغی «ذاتَ بهجة» می‌رویاند.

این‌جا یکی از لطیف‌ترین نسبت‌ها با بداء آشکار می‌شود:
بداء همان لحظه‌ای است که انسان درمی‌یابد «من رویاننده نیستم».
تا پیش از آن، گمان می‌کند که با محاسبه، تربیت، اراده، یا حتی دانشِ خویش،
می‌تواند درختِ هدایت را برویاند؛
اما ناگاه با تجلیِ ربوبیتِ زنده درمی‌یابد که اصلِ انبات، اصلِ رویش، اصلِ شکفتن، در دستِ او نیست. این فهم، آغازِ تسلیم است.

سپس می‌فرماید:
«أَمَّنْ جَعَلَ الْأَرْضَ قَراراً وَ جَعَلَ خِلالَها أَنْهاراً وَ جَعَلَ لَها رَواسِيَ…»
قرارِ زمین، جریانِ نهرها، و استواریِ کوه‌ها، همه نشانه‌های یک حقیقت‌اند:
ربوبیتِ الهی، فقط خالقِ لحظه‌ی اول نیست؛
نگاه‌دارنده، قوام‌بخش، و برقرارکننده‌ی تعادلِ هستی نیز هست.
در ملکوتِ قلب نیز چنین است.
دل تا زمانی که به قرار نرسیده،
تا زمانی که در آن نهرهای جاریِ رحمت روان نشده،
و تا زمانی که رواسیِ ثبات در آن ننشسته،
آماده‌ی حملِ نورِ یقین نیست.
انسانِ مضطرب، پراکنده، و بی‌قرار، هرچند نشانه‌ها را می‌بیند،
اما در خود قرارگاهی برای نزولِ معنا نمی‌یابد.

و شاید بتوان گفت که «قرار» در باطن، همان اطمینانِ قلبی است؛
همان سکینه‌ای که پس از تلاطمِ شک و قبض،
به اذنِ حق در جان می‌نشیند.
«أنهار» نیز می‌تواند اشارت به جویبارهای جاریِ فهم، ذکر، اشک، توبه و انابه باشد
که زمینِ دل را زنده نگاه می‌دارند.
و «رواسی» همان ثوابتِ ولایی‌اند که اگر در جان ننشینند،
دل با هر بادِ شبهه و هر موجِ فتنه‌ای می‌لغزد.

آنگاه قرآن از آفاق به درونِ اضطرارِ انسان می‌آید:
«أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ الْأَرْضِ»
اینجا دیگر سخن از آسمان و زمینِ بیرونی نیست؛
سخن از لحظه‌ای است که انسان در تنگنایِ وجودیِ خویش می‌شکند و می‌فهمد که هیچ پناهی جز او ندارد.
«مضطر» کسی نیست که صرفاً گرفتاریِ ظاهری دارد؛
مضطرِ حقیقی آن کسی است که همه‌ی اسباب از دستش افتاده،
همه‌ی تکیه‌گاه‌های وهمی‌اش فرو ریخته،
و با حقیقتِ فقرِ خویش روبه‌رو شده است.
این‌جاست که دعا، دیگر لفظ نیست؛
ناله‌ی هستی است.

چه بسا بداء، دقیقاً در همین نقطه متولد می‌شود:
در موضعِ اضطرار.
تا وقتی انسان به توانایی‌های خود،
به دیده‌های خود،
به محاسباتِ خود،
و به امنیت‌های ساختگیِ خود متکی است،
هنوز بابِ آن دگرگونیِ حقیقی در او گشوده نشده است.
اما آن‌گاه که به اضطرار برسد،
ربوبیتِ زنده خود را آشکار می‌کند:
«يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ»
و پس از اجابت،
فقط «سوء» را برطرف نمی‌کند؛
بلکه او را به مرتبه‌ی خلافت می‌رساند:
«وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ الْأَرْضِ»
یعنی عبدی که از اضطرارِ صادق عبور کرده،
قابلیتِ حملِ امانت،
قابلیتِ وراثت،
و قابلیتِ تصرفِ نوری در ارضِ وجود را می‌یابد.
این پیوند میانِ «اضطرار» و «خلافت»،
از لطیف‌ترین نکاتِ این آیات است؛
گویی خلافت، نه از قدرت، بلکه از شکستگیِ راستین زاده می‌شود.

سپس:
«أَمَّنْ يَهْدِيكُمْ فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ مَنْ يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ»
هدایت در ظلمات، یک تعبیری عظیم است.
خشکی و دریا، می‌توانند هم منازلِ بیرونیِ حیات باشند و هم ساحت‌های درونیِ جان.
گاه انسان در «برّ» است؛
یعنی در زمینِ آشنا و ظاهرِ معلوم.
و گاه در «بحر» است؛
در پهنه‌ای ژرف، بی‌کران، لغزان و پرخطر.
اما در هر دو، تاریکی هست؛
و آن‌که راه می‌نماید، فقط اوست.

در مسیرِ یقین، سالک بارها واردِ ظلماتِ برّ و بحر می‌شود:
گاه در خشکیِ عقلِ جزئی،
گاه در دریایِ تلاطمِ احوال،
گاه در تاریکیِ شک،
گاه در حیرتِ بداء.
در این میان،
هدایتِ حقیقی از آنِ کسی است که نه فقط مقصد را می‌داند،
بلکه در خودِ تاریکی،
نشانه‌ی راه را می‌گشاید.
و چه لطیف است که در کنارِ این هدایت،
از «ریاح» سخن می‌گوید؛
بادهایی که بشارت‌گرِ رحمت‌اند.
یعنی پیش از بارشِ رحمت،
نشانه‌هایی می‌آیند؛
نسیم‌هایی،
اشاراتی،
اشک‌هایی،
تذکراتی،
انسان‌هایی نورانی،
یا حوادثی که خبر از نزدیک‌شدنِ باران می‌دهند.
در سلوکِ باطنی نیز چنین است:
پیش از آن‌که بارانِ فهم یا یقین یا گشایش نازل شود،
بادهای بشارت‌گر در جان می‌وزند.

و سپس این آیه، چون نگینی در میانه‌ی این منظومه می‌درخشد:
«أَمَّنْ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ»
در این‌جا، «بدء و اعاده‌ی خلقت» در کنارِ «رزق» آمده است.
این همراهی بسیار معنادار است؛
زیرا نشان می‌دهد که بازگرداندنِ خلقت،
امری جدا از روزی‌رسانی نیست.
رزق، تنها نان و آبِ جسم نیست؛
هر آنچه به آن، جان قوام می‌یابد، رزق است:
فهم، ایمان، ذکر، حضور، معلم، رفیقِ صادق، اشک، توبه، نور،
و حتی آن قبض‌هایی که دل را از غفلت می‌رهانند.
پس آن‌که خلق را آغاز می‌کند و بازمی‌گرداند،
همان است که در هر مرتبه،
رزقِ مناسبِ آن مرحله را نیز می‌رساند.

اگر چنین دیده شود،
آنگاه «اعاده‌ی خلقت» در باطنِ سالک،
با رزق‌های پی‌درپیِ آسمانی و زمینی همراه است.
خداوند دل را یک‌بار نمی‌آفریند و رها نمی‌کند؛
بارها آن را بازمی‌گرداند،
بارها آن را از نو می‌سازد،
بارها از آسمان و زمینِ وجودش روزی می‌دهد.
گاه رزقِ او نورِ انبساط است،
گاه رزقِ او تلخیِ بیدارکننده‌ی قبض؛
گاه رزقِ او دیدنِ آیه است،
گاه رزقِ او محرومیتی است که در عمقِ خود، بابِ اضطرار و دعا را می‌گشاید.
پس حتی ابتلائات نیز،
اگر در افقِ ربوبیت دیده شوند،
از جنسِ رزق‌اند.

و آنگاه با قاطعیت می‌فرماید:
«قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ»
یعنی اگر برای شریکانِ پنداریِ خود،
برای اسبابِ مستقل،
برای تکیه‌گاه‌های نفسانی،
برای بت‌های ذهن و عادت،
حقیقتی قائلید،
برهان بیاورید.
این دعوت به برهان،
تنها مناظره‌ای بیرونی نیست؛
آزمونی درونی نیز هست.
هر سالک باید از خود بپرسد:
آنچه من به آن تکیه کرده‌ام،
آیا حقیقتاً «مبدأِ خلق» و «معیدِ خلق» و «رازق» است؟
یا تنها صورتی عاریتی و حجابی ضخیم است؟
هرچه نتواند در تاریکی هدایت کند،
در اضطرار اجابت کند،
در خشکیِ جان آب فروفرستد،
و درختِ یقین برویاند،
سزاوارِ تکیه نیست.

و سرانجام:
«قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ»
این پایان، به‌زیبایی تمامِ توهمِ احاطه‌ی بشر را می‌شکند.
اگر غیب را جز خدا نمی‌داند،
پس بداء برای انسان همواره امکانِ گشوده‌بودنِ امر را یادآوری می‌کند.
انسان تا وقتی خود را دانا به سرانجام‌ها می‌پندارد،
در حقیقت در حجابِ غفلت است.
علمِ حقیقی به غیب، فقط نزدِ اوست؛
و همین، عبد را به تواضع، به انتظار، به مراقبه، و به تسلیم فرامی‌خواند.
ندانستنِ زمانِ بعث نیز فقط خبر از قیامتِ نهایی نیست؛
بلکه اشارت دارد به این‌که انسان نمی‌داند در چه لحظه‌ای برانگیخته خواهد شد،
در چه لحظه‌ای پرده‌ای از قلبش کنار خواهد رفت،
در چه لحظه‌ای یک قبض، یک دعا، یک اضطرار، یا یک نسیمِ رحمت،
او را از مرتبه‌ای به مرتبه‌ای دیگر خواهد برد.

پس این مجموعه‌ی آیات،
در عمقِ خود، هندسه‌ای واحد را ترسیم می‌کند:
خالقیت، ربوبیت، اجابت، هدایت، رزق، اعاده، و علم به غیب،
همه شئونِ یک حقیقت‌اند؛
و آن حقیقت، جز خدا نیست.
از این‌رو، «أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ» فقط ردِّ شرکِ اعتقادی نیست؛
نفیِ هر تکیه‌گاهِ دروغین در سلوکِ جان است.
سالکِ یقین، آهسته‌آهسته از همه‌ی «مع‌الله»های ذهنی و قلبی عبور می‌کند تا فقط او بماند:
او که می‌آغازد، بازمی‌گرداند، می‌رویاند، قرار می‌دهد، اجابت می‌کند، هدایت می‌نماید، روزی می‌دهد، و در تاریکی‌های برّ و بحر، دستِ دل را می‌گیرد.

أَ وَ لَمْ يَرَوْا كَيْفَ يُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ

[سورة العنكبوت (۲۹): الآيات ۱۶ الى ۲۰]
وَ إِبْراهِيمَ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقُوهُ
ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (۱۶)
و [ياد كن‏] ابراهيم را چون به قوم خويش گفت:
«خدا را بپرستيد و از او پروا بداريد؛
اگر بدانيد اين [كار] براى شما بهتر است.»
إِنَّما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثاناً وَ تَخْلُقُونَ إِفْكاً 
إِنَّ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً
فَابْتَغُوا عِنْدَ اللَّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْكُرُوا لَهُ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (۱۷)
واقعاً آنچه را كه شما سواى خدا مى‌‏پرستيد جز بتانى [بيش‏] نيستند و دروغى برمى‌‏سازيد.
در حقيقت، كسانى را كه جز خدا مى‌‏پرستيد اختيار روزى شما را در دست ندارند.
پس روزى را پيش خدا بجوييد و او را بپرستيد و وى را سپاس گوييد،
كه به سوى او بازگردانيده مى‌‏شويد.
وَ إِنْ تُكَذِّبُوا فَقَدْ كَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ
وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ (۱۸)
و اگر تكذيب كنيد، قطعاً امّتهاى پيش از شما [هم‏] تكذيب كردند،
و بر پيامبر [خدا] جز ابلاغ آشكار [وظيفه‏‌اى‏] نيست.
أَ وَ لَمْ يَرَوْا كَيْفَ يُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ
إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ (۱۹)
آيا نديده‌‏اند كه خدا چگونه آفرينش را آغاز مى‌‏كند سپس آن را باز مى‏‌گرداند؟
در حقيقت، اين [كار] بر خدا آسان است.
قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُروا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ
ثُمَّ اللَّهُ يُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ
إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (۲۰)
بگو: « در زمين بگرديد و بنگريد چگونه آفرينش را آغاز كرده است
سپس [باز ] خداست كه نشأه آخرت را پديد مى‏‌آورد؛
خداست كه بر هر چيزى تواناست.»

سیاقِ آیاتِ سوره‌ی عنکبوت (آیات ۱۶ تا ۲۰)، ادامه‌ی همان جریانِ پویای توحید و ربوبیت است،
اما این‌بار با لحنِ توحیدِ ابراهیمی و در بستری که «رزق»، «عبادت»، «خلقتِ مستمر (بدء و اعاده)» و «سیر در ارض» به‌طرز شگفت‌آوری به یکدیگر گره خورده‌اند؛
سیرِ نوریِ ابراهیم (ع) و پیوندِ آن با بیداریِ قلبِ عبد:

#دلنوشته

پیوندِ رزق و آغاز و اعاده در پرتوِ توحیدِ ابراهیمی

سخن از ابراهیم (ع) است؛
پیشوای اهلِ یقین و منادیِ عبور از افول‌کنندگان.
او خطاب به قومِ خویش،
حقیقتِ عبادت را با حقیقتِ «رزق» پیوند می‌زند و می‌فرماید:
«إِنَّ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً
فَابْتَغُوا عِنْدَ اللَّهِ الرِّزْقَ
وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْكُرُوا لَهُ…»

در نگاهِ ابراهیمی،
بت‌ها (چه بت‌های تراشیده‌شده از سنگ
و چه بت‌های برخاسته از عادات، اسبابِ استقلالی و تعلقاتِ نفسانی)
مالکِ هیچ رزقی نیستند.
رزقِ حقیقیِ جان چیست؟
رزقِ سالک، آن نوری است که قلبش را زنده می‌دارد؛
آن یقنی است که شک را می‌زداید؛
آن تسلیمی است که در برابرِ بداء حاصل می‌شود.
ابراهیم (ع) به ما می‌آموزد که برای یافتنِ این روزیِ معنوی،
باید رو به سوی مصدرِ واحد کرد:
«فَابْتَغُوا عِنْدَ اللَّهِ الرِّزْقَ».

تا زمانی که دل،
چشم به دستِ اسبابِ ظاهری دارد و روزیِ باطنیِ خود را از غیرِ حق می‌طلبد،
در حقیقت در حالِ تراشیدنِ دروغ و بت‌پرستیِ پنهان است:
«وَ تَخْلُقُونَ إِفْکاً».
اما وقتی عبد دریابد که همه‌ی اسباب،
بی‌مالکیت و بی‌اثرند،
چرخشِ عظیمی در جانش رخ می‌دهد؛
چرخشی که او را به مبدأِ رزق پیوند می‌دهد و مسیرِ بازگشت را هموار می‌سازد:
«إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ».

آنگاه قرآن، ناگهان لحن را از خطابِ تاریخیِ ابراهیم به مخاطبانِ عصرِ پیامبر (ص) و همه‌ی عصرها تغییر می‌دهد و افقِ دید را به پهنای کلِ هستی می‌کشاند:
«أَ وَ لَمْ يَرَوْا كَيْفَ يُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ»

این استفهامِ توبیخی و بیدارکننده (أَ وَ لَمْ يَرَوْا) از ما می‌پرسد:
«آیا ندیده‌اند؟»
دیدنِ «چگونگیِ آغاز و اعاده‌ی خلقت» نیاز به چشمی بینا دارد.
این دیدن، تنها تماشای تولد و مرگِ فیزیکی موجودات نیست.
👈در ملکوتِ قلب نیز، آغاز و اعاده در هر لحظه جاری است.👉
خداوند جان را می‌آفریند،
آن را قبض می‌کند (تاریک و محدود می‌سازد) تا فقرِ خویش را بیابد،
و سپس با بارانِ رحمت و بداء،
آن را دوباره زنده می‌سازد
و به ساحتِ بسط و نور بازمی‌گرداند.
این چرخه‌ی مداومِ مرگ و احیایِ قلبی،
کارِ ربوبیِ اوست که در باطنِ سالک به آسانی جریان دارد:
«إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ».

سپس فرمانِ سفر صادر می‌شود؛
سفری در پهنه‌ی آفاق برای پی‌بردن به باطنِ انفس:
«قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُروا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ يُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ»

زمین (الارض) در این‌جا،
هم این خاکِ ظاهری است که آثارِ تمدن‌های مرده و خلقت‌های پیشین را در خود دارد،
و هم «ارضِ وجودِ انسان» است.
سالک مأمور است که در تاریخِ جانِ خویش و در احوالِ گذشتگان سیر کند
و بنگرد که خلقت چگونه از نقطه‌ی عدم یا از نقطه‌ی تاریکِ ذر آغاز شده است.

این «نظر کردن به آغازِ خلق»،
کلیدِ فهمِ «نشأه‌ی آخرت» است.
آخرت، چیزی جدا از دنیا نیست؛
آخرت، ظهورِ باطن و اعاده‌ی همان نوری است که در دنیا آغاز شده است.
اگر در این خاکدان،
بذرِ یقین و تسلیم (همان قطمیرِ سپیدِ عهدِ ذر) با نورِ ولایتِ آل‌محمد (ع) بیدار شود و رشد کند،
نشأه‌ی آخرتِ او نیز غرق در همین نور خواهد بود.
این یعنی بداء در دنیا، تقدیرِ آخرت را بازمی‌نویسد.
آن‌که می‌تواند خلقت را با یک بداء آغاز کند و تغییر دهد،
بی‌گمان بر اعاده و ایجادِ نشأه‌ی بازپسین نیز تواناست:
«إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ».

بیایید این پیوند را از سطحِ «مشاهده‌ی آفاق» به عمقِ «شهودِ انفس» ببریم و نشان دهیم که فرمانِ «سیروا فی الارض» فقط دعوت به گردشِ جغرافیایی نیست، بلکه دعوت به سفر در لایه‌های دفن‌شده‌ی جان است؛ جایی که انسان باید آغازِ خلقتِ خویش را بازشناسد و نشأه‌ی آخرت را درونِ همان خاکِ نخستینِ خویش بجوید.

#دلنوشته

سیر در ارضِ جان و احرازِ هویتِ نور
از آغازِ پنهان به اعاده‌ی آشکار

فرمانِ «سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ» در ظاهر،
دعوتی است به تأمل در آثارِ آفرینشِ بیرونی؛
اما در باطن، انسان را به سفری در «ارضِ وجودِ خویش» می‌برد.
زیرا هر انسانی،
جهانی است که در آن،
آغازِ خلقتی نهفته،
آغازِ ربوبیتی جاری،
و آغازِ عهدی فراموش‌شده وجود دارد.
سالکِ یقین،
وقتی مأمور به سیر می‌شود،
نخست باید به خاکِ خویش بازگردد؛
به همان موضعی که از آن آفریده شد،
و از آن‌جا به یاد آورد که خلقتش صرفاً یک حادثه‌ی زیستی نبوده،
بلکه تعیّنِ یک دعوتِ قدسی بوده است.

در این سفر،
نخستین چیزی که باید کشف شود،
«نقطه‌ی سپیدِ باقی‌مانده از عهدِ ذر» است؛
همان قطمیرِ لطیف که در ژرفای قلب نهفته است.
این قطمیر، در حقیقت، نشانه‌ی باقیمانده‌ی نورِ نخستین است؛
نوری که اگرچه زیرِ لایه‌های غفلت، حسد، خوف، عادت و وابستگی پنهان شده،
اما هرگز معدوم نشده است.
بدین‌سان، سیر در ارض، یعنی رفتن به سمتِ همین لایه‌ها،
و احرازِ هویتِ آن نور؛
یعنی شناختنِ این‌که در ورایِ کثرتِ صور،
هنوز یک حقیقتِ سپید باقی است که برای بیدار شدن،
فقط یک خطابِ الهی،
یک معلمِ صادق،
یا یک نسیمِ بداء را انتظار می‌کشد.

از همین‌جاست که «دیدنِ بدءِ خلق» به «شناختِ معلم در ملک و ملکوت» پیوند می‌خورد.
انسان تا معلمِ نور را نشناسد،
آغازِ خویش را نمی‌فهمد.
و تا آغازِ خویش را نفهمد،
اعاده‌ی خویش را نیز درنمی‌یابد.
پس «سیروا فی الارض» یعنی در حقیقت:
در ارضِ دل بگردید، ردّ پای نور (اوصیاء) را بجویید،
و ببینید چگونه خداوند در آغاز،
این وجود را با چه لطافت و چه تعیّنی آفرید.
آن‌گاه درمی‌یابد که همان‌گونه که آغازِ او بدون اراده‌ی خالق ممکن نبود،
بازگشتِ او نیز بی‌دعوتِ همان خالق ممکن نخواهد بود.

از این منظر، «ثُمَّ اللَّهُ يُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ» فقط خبر از معادِ قیامتی نمی‌دهد؛
بلکه از یک قانونِ دائم سخن می‌گوید:
خداوند همواره در حالِ «نشأه‌سازی» است.
یعنی اگر در این لحظه دلِ بنده از خوابی بیدار شود،
اگر ذره‌ای یقین در او شعله‌ور گردد،
اگر توبه‌ای واقعی رخ دهد،
اگر بداءی در تقدیرِ قلبی‌اش واقع شود،
این هم نوعی نشأه‌ی آخرت است؛
نشأه‌ای که در همین دنیا آغاز می‌شود و در آخرت به کمال می‌رسد.

پس وقتی قرآن می‌گوید:
«إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»
یعنی همان‌گونه که بر اعاده‌ی اجساد تواناست،
بر اعاده‌ی قلوب نیز قادر است؛
همان‌گونه که می‌تواند مرده را زنده کند،
می‌تواند قطمیرِ خاموشِ قلب را زنده سازد؛
همان‌گونه که می‌تواند ارضِ خشک را به باغ بدل کند،
می‌تواند ارضِ جان را از حسد و قبض و ظلمات بیرون آورد
و آن را به قرار و انوار بدل نماید.

و در این‌جا، آن پیوندِ لطیفِ پیشین روشن‌تر می‌شود:
سالکِی که در سیرِ ارض،
آغازِ خویش را می‌یابد،
حقیقتا به این یقین می‌رسد،
«زیرا طنینِ آن صدا را از دیرباز در ژرفایِ هستیِ خویش به یادگار دارد».
او درمی‌یابد که دعوتِ خداوند به توحید،
دعوتی تازه و بی‌سابقه نیست؛
بلکه بیدارکردنِ خاطره‌ای است که در اعماقِ جان،
از روزِ ذر باقی مانده است.
و همین یادگارِ خاموش، همان قطمیر است؛
همان سپیدیِ لطیف که اگر شناخته شود،
می‌تواند عبد را از ظلماتِ گمان به نورِ یقین منتقل کند.

در نتیجه، «بدء» و «اعاده» فقط دو رخدادِ تاریخی یا کیهانی نیستند؛
دو حرکتِ دائمیِ ربوبیت‌اند در جانِ انسان:
«بدء»: وقتی نور در دل آغاز می‌شود،
وقتی آگاهیِ توحیدی طلوع می‌کند،
وقتی عبد صدای معلم را می‌شناسد.
«اعاده»: وقتی دل پس از قبض، دوباره به نور برمی‌گردد،
وقتی توبه آن را از تاریکی برمی‌کَند،
وقتی بداءْ طرحِ تازه‌ی رحمت را در آن جاری می‌کند.

و بدین‌سان،
آیه‌ی سوره‌ی عنکبوت،
نه فقط از «خلقتِ نخستین» و «نشأه‌ی آخرت» سخن می‌گوید،
بلکه از کلِّ سلوکِ قلبیِ انسان پرده برمی‌دارد:
سفری از خاک به نور،
از غفلت به یاد،
از قطمیرِ خاموش به یقینِ زنده،
و از آغازِ پنهان به اعاده‌ی آشکار.

اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ – اللَّهُ‏ يَقْبِضُ‏ وَ يَبْصُطُ 

اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ
اللَّهُ‏ يَقْبِضُ‏ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُون

قبض و بسط نور قلب بندگان، برای خدای مهربان کار سختی نیست!
«وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ»
خدای مهربان، به آسانی، نور هدایت را برای قلب سلیم آشکار می‌کند!

[سورة الروم (۳۰): الآيات ۱۱ الى ۳۰]
اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (۱۱)
خداست كه آفرينش را آغاز و سپس آن را تجديد مى‌‏كند، آنگاه به سوى او بازگردانيده مى‏‌شويد.
وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ يُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ (۱۲)
و روزى كه قيامت برپا شود مجرمان نوميد مى‌‏گردند.
وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ مِنْ شُرَكائِهِمْ شُفَعاءُ وَ كانُوا بِشُرَكائِهِمْ كافِرِينَ (۱۳)
و براى آنان از شريكانشان شفيعانى نيست، و خود منكر شريكان خود مى‌‏شوند.
وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ يَوْمَئِذٍ يَتَفَرَّقُونَ (۱۴)
و روزى كه رستاخيز برپا گردد، آن روز [مردم‏] پراكنده مى‌‏شوند.
فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَهُمْ فِي رَوْضَةٍ يُحْبَرُونَ (۱۵)
امّا كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‌‏اند، در گلستانى، شادمان مى‏‌گردند.
وَ أَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ لِقاءِ الْآخِرَةِ فَأُولئِكَ فِي الْعَذابِ مُحْضَرُونَ (۱۶)
و امّا كسانى كه كافر شده و آيات ما و ديدار آخرت را به دروغ گرفته‌‏اند، پس آنان در عذاب حاضر آيند.
فَسُبْحانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ (۱۷)
پس خدا را تسبيح گوييد آنگاه كه به عصر درمى‌‏آييد و آنگاه كه به بامداد درمى‌‏شويد.
وَ لَهُ الْحَمْدُ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ عَشِيًّا وَ حِينَ تُظْهِرُونَ (۱۸)
و ستايش از آنِ اوست در آسمانها و زمين و شامگاهان و وقتى كه به نيمروز مى‏‌رسيد.
يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ (۱۹)
زنده را از مرده بيرون مى‏‌آورد، و مرده را از زنده بيرون مى‌‏آورد،
و زمين را بعد از مرگش زنده مى‏‌سازد؛ و بدين گونه [از گورها] بيرون آورده مى‏‌شويد.
وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ (۲۰)
و از نشانه‏‌هاى او اين است كه شما را از خاك آفريد؛
پس بناگاه شما [به صورت‏] بشرى هر سو پراكنده شديد.
وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها
وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (۲۱)
و از نشانه‏‌هاى او اينكه از [نوع‏] خودتان همسرانى براى شما آفريد تا بدانها آرام گيريد،
و ميانتان دوستى و رحمت نهاد.
آرى، در اين [نعمت‏] براى مردمى كه مى‌‏انديشند قطعاً نشانه‏‌هايى است.
وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ
إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْعالِمِينَ (۲۲)
و از نشانه‌‏هاى [قدرت‏] او آفرينش آسمانها و زمين و اختلاف زبانهاى شما و رنگهاى شماست.
قطعاً در اين [امر نيز] براى دانشوران نشانه‏‌هايى است.
وَ مِنْ آياتِهِ مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ابْتِغاؤُكُمْ مِنْ فَضْلِهِ
إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ (۲۳)
و از نشانه‏‌هاى [حكمت‏] او خواب شما در شب و [نيم‏] روز و جستجوى شما [روزى خود را] از فزون‏بخشى اوست.
در اين [معنى نيز] براى مردمى كه مى‌‏شنوند، قطعاً نشانه‌‏هايى است.
وَ مِنْ آياتِهِ يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً
وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً فَيُحْيِي بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها
إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (۲۴)
و از نشانه‌‏هاى او [اينكه‏] برق را براى شما بيم‌‏آور و اميدبخش مى‏‌نماياند،
و از آسمان به تدريج آبى فرومى‌‏فرستد، كه به وسيله آن، زمين را پس از مرگش زنده مى‏‌گرداند.
در اين [امر هم‏] براى مردمى كه تعقل مى‏‌‌كنند، قطعاً نشانه‏‌هايى است.
وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ تَقُومَ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ بِأَمْرِهِ 
ثُمَّ إِذا دَعاكُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ (۲۵)
و از نشانه‌‏هاى او اين است كه آسمان و زمين به فرمانش برپايند؛
پس چون شما را با يك بار خواندن از زمين فراخوانَد، بناگاه [از گورها] خارج مى‌‏شويد.
وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ (۲۶)
و هر كه در آسمانها و زمين است از آنِ اوست؛ همه او را گردن نهاده‌‏اند.
وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ
وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ
وَ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلى ‏ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (۲۷)
و اوست آن كس كه آفرينش را آغاز مى‏‌كند و باز آن را تجديد مى‌‏نمايد؛
و اين [كار] بر او آسانتر است.
و در آسمانها و زمين نمونه والا[ى هر صفت برتر] از آنِ اوست،
و اوست شكست‏‌ناپذير سنجيده‏‌كار.
ضَرَبَ لَكُمْ مَثَلاً مِنْ أَنْفُسِكُمْ 
هَلْ لَكُمْ مِنْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ مِنْ شُرَكاءَ فِي ما رَزَقْناكُمْ فَأَنْتُمْ فِيهِ سَواءٌ
تَخافُونَهُمْ كَخِيفَتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ 
كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (۲۸)
[خداوند] براى شما از خودتان مَثَلى زده است:
آيا در آنچه به شما روزى داده‌‏ايم شريكانى از بردگانتان داريد كه در آن [مال با هم‏] مساوى باشيد
و همان طور كه شما از يكديگر بيم داريد از آنها بيم داشته باشيد؟
اين گونه، آيات خود را براى مردمى كه مى‏‌انديشند، به تفصيل بيان مى‏‌كنيم.
بَلِ اتَّبَعَ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَهْواءَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ 
فَمَنْ يَهْدِي مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرِينَ (۲۹)
[نه، اين چنين نيست‏]
بلكه كسانى كه ستم كرده‏‌اند، بدون هيچ گونه دانشى هوسهاى خود را پيروى كرده‌‏اند.
پس آن كس را كه خدا گمراه كرده، چه كسى هدايت مى‏‌كند؟
و براى آنان ياورانى نخواهد بود.
فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها
لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ 
ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ
وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (۳۰)
پس روى خود را با گرايش تمام به حقّ، به سوى اين دين كن،
با همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است.
آفرينش خداى تغييرپذير نيست.
اين است همان دين پايدار، ولى بيشتر مردم نمى‏‌دانند.

سیر شگفت‌آور این آیات در سوره‌ی روم،
ما را به هسته‌ی مرکزی تجدید خلقت و ربوبیتِ باطنی قلب می‌برد.
جایی که خداوندِ مهربان،
قبض و بسط نورِ دل را با همان آسانیِ «بدء و اعاده‌ی خلقت» تعبیر می‌کند؛
چرا که برای او «وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ» است.
این پیوندِ عمیق میانِ «قبض و بسط»، «بدء و اعاده در باطنِ سالک» و «آسانیِ این امر برای خدای مهربان ذیلِ مفهومِ فطرت»، لایه‌ی معنایی مقاله را در ساحتِ توحیدِ باطنی بسیار غنی‌تر می‌کند.

#دلنوشته

آسان‌ترین کارِ خدای مهربان: قبض و بسط و اعاده‌ی نور در قلب سلیم

عظمت و مهربانیِ پروردگار در هیچ ساحت عیان‌تر از چگونگیِ تصرفِ او در قلوبِ بندگان نیست.
آن‌جا که در توصیفِ آغاز و انجامِ عالم می‌فرماید:
«وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ»
برای بشر، آغاز کردن کاری و سپس برچیدن و از نو ساختنِ آن گران و طاقت‌فرساست؛
اما برای پروردگارِ متعال،
اعاده نه تنها سخت نیست،
بلکه به آسانیِ آغازِ آن و بلکه از منظرِ فهمِ ما آسان‌تر است (أَهْوَنُ عَلَيْهِ).

در ملکوتِ قلب نیز قانونِ ربوبیت بر همین پایه استوار است.
قلبِ سالک در کشاکشِ ابتلائات و حوادثِ سیر و سلوک،
دستخوشِ قبض و بسط‌های پیاپی می‌شود.
گاه با گناه، غفلت یا حسد، ظلمتِ قبض بر جان سایه می‌اندازد و نورِ یقین در محاق می‌رود،
و گاه با توبه، تسلیم و عنایت، بسط و ابتهاج رخ می‌دهد.
خداوند می‌فرماید:
«اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»
این قبض و بسطِ نوری،
تصرفِ مستقیم و آسانِ پروردگارِ مهربان در جانِ عبد است.
بیرون کشیدنِ «نورِ یقین» از خاکسترِ غفلت و شک،
و احیایِ دوباره‌ی قلبِ میرانده شده،
درست مانندِ کارکردِ حیات در طبیعت است:
«يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ
وَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ»

خداوند با همین آسانی،
نور هدایت را برای قلب سلیم آشکار می‌کند.
اوست که زمینِ جان را پس از مرگِ شک و حیرت، زنده می‌سازد.
نشانه‌های الهی در سوره‌ی روم،
پله‌پله سالک را از عالمِ خاکِ بیرونی به عالمِ جان می‌برند:
ابتدا از خلقتِ انسان از خاک سخن می‌گوید (خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ)،
سپس از سکینه و آرامش در پیوندِ زوجیت (لِتَسْكُنُوا إِلَيْها)،
تفاوتِ زبان‌ها و رنگ‌ها (اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ)،
خواب و بیداری (مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ)،
و آن‌گاه تجلیِ برق که خوف و طمع را توأمان با خود دارد (يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً)؛
حالتی شبیه به خوف از قبض و طمع در بسط و رحمتِ الهی که پیش‌درآمدِ نزولِ بارانِ یقین بر قلب است.

همه‌ی این نشانه‌ها در خدمتِ بیدار کردنِ یک حقیقتِ ازلی و ابدی در نهادِ بشر است: «فطرت».
«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»

این فطرتِ الهی،
همان سرشتِ توحیدی و همان قطمیرِ سپیدِ برجامانده از عهدِ ذر در قلب است
که آفرینشِ آن تغییرپذیر نیست (لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ).
بداء در حقیقت،
بازگشتِ اختیاری و نوریِ انسان به همین فطرتی است که تغییر نیافته است.
اگر انسان در تنگنایِ گناهان یا در حجابِ هوس‌ها بدونِ علم و نور گام بردارد (بَلِ اتَّبَعَ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَهْواءَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ)، قلبش تیره می‌شود؛
اما از آن‌جا که تصرفِ الهی همواره جاری است،
پروردگارِ مهربان با بداء و با وزشِ نسیمِ توبه،
اعاده‌ی خلقتِ نوری را در جانِ او کلید می‌زند.

این بازگرداندنِ دوباره‌ی جان به سلامت و یقین،
برای خداوندِ شکست‌ناپذیر و سنجیده‌کار (الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ) که صاحبِ بالاترین نمونه و حقیقتِ برتر در کلِ عالم است (وَ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلى)، بسی آسان است.
برای او بیدار کردنِ آن سپیدیِ فراموش‌شده در قلب و عبور دادنِ بنده از ظلمت به نور،
کار دشواری نیست؛
کافی است عبد رو به سوی فطرتِ خویش کند،
تسلیمِ ربوبیتِ زنده شود و در این بستر،
از آغاز و اعاده‌ی جاری در عالم شهود کند تا در نهایت،
مشمولِ این بشارتِ ابدی گردد:
«فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَهُمْ فِي رَوْضَةٍ يُحْبَرُونَ»

+ «فطر»

یک گریزِ مبارک و تماشایی!
پیوندِ واژه‌ی «فطر» با مفاهیمِ «بداء» و «اعاده»، مقاله‌ی ما را از ساحتِ نظر به ساحتِ «شهودِ لحظه‌ای» و «عملِ صالح» می‌کشاند.
این‌که «فطرت» را نه یک امرِ ایستا و بایگانی‌شده،
بلکه یک «فرایندِ رویشِ قارچ‌گونه و آنیِ نور» (کَمْأَة) ببینیم،
دقیقاً همان نقطه‌ای است که ربوبیتِ زنده با اختیارِ بنده گره می‌خورد.

#دلنوشته

فطرت؛ انفطارِ آنیِ نور در شکافِ بداء

در این فراز از سیرِ یقین، به واژه‌ی شگرفِ «فطرت» می‌رسیم؛
واژه‌ای که در شناسنامه‌ی هستیِ ما،
هم‌ردیفِ «نورِ ولایت» نشسته است.
قرآن می‌فرماید:
«فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»؛
و ما اکنون درمی‌یابیم که این فطرت،
همان «قطمیرِ سپیدِ» بازمانده از عهدِ ذر است که در لایه‌های زیرینِ جان،
دست‌نخورده و تغییرناپذیر (لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ) باقی مانده است.

اما «فطر» چیست؟
اهلِ لغت می‌گویند «فُطر» یعنی قارچ؛
همان گیاهی که بی‌خبر، ناگهانی و با قدرتی شگرف،
سینه‌ی سختِ زمین را می‌شکافد و سر برمی‌آورد (تَفْطِرُ الأرض فتخرج منها).
این دقیقاً توصیفِ تجلیِ نور در قلبِ سالک است.
نورِ هدایت، پله‌پله و با محاسباتِ عقلیِ ما نمی‌آید؛
بلکه وقتی بنده حسد را کنار می‌گذارد و در برابرِ تقدیرِ الهی تسلیم می‌شود،
نور همچون قارچی معنوی،
ناگهان در ملکوتِ قلب می‌روید:
«انْفَطَرَتِ الأَرضُ بِالنَّبَات».

این‌جاست که معنای «یا فاطر بحقّ فاطمة» در جانِ مقاله می‌درخشد.
«فاطمه» یعنی آن‌که از شرّ و بدی بریده شده است (فُطِمَتْ مِنَ الشَّرَّ).
پس وقتی می‌گوییم «یا فاطر»،
خداوند را به عنوانِ «خالقِ آنیِ نور» می‌خوانیم؛
نوری که در لحظه‌ی بریدن از منیت و حسد،
در قلب شکافته می‌شود.
بداء، در حقیقت، همین «انفطار» است؛
یعنی گشوده شدنِ راهی نو و رویشی ناگهانی
در تقدیری که تا پیش از این تاریک به نظر می‌رسید.

«عید فطر»، جشنِ این رویشِ ناگهانی است.
عیدِ فطر برای کسی است که توانسته در ماهِ صیام،
«اندیشه‌ی حسادت و نارضایتی» را روزه بدارد.
«افطار» برای چنین کسی، لحظه‌ی «لقی» و دیدار است؛
لحظه‌ای که ثمره‌ی صبر در برابرِ نارهای زندگی،
به صورتِ نوری ازلی (فطرت) در قلبش آشکار می‌شود.
رسول خدا (ص) فرمود:
«لِلصَّائِمِ فَرْحَتَانِ فَرْحَةٌ عِنْدَ إِفْطَارِهِ…»؛
این شادی، شادیِ خوردن و آشامیدن نیست؛
شادیِ وزشِ نسیمِ بسط بر جانِ مضطری است که عملاً ربوبیتِ الهی را پذیرفته است.

در این میان، «إِخْرَاجُ الْفِطْرَة» (زکات فطر) کلیدِ نهایی است.
امام صادق (ع) عملِ صالح را «اخراج الفطره» می‌دانند.
یعنی چه؟
یعنی نوری که در درون شکفته شده،
باید در رفتار ظاهر شود (خَرَجَ – اِظهار).
فطرتی که در درون باقی بماند و به رفتارِ مهربانانه و عملِ صالح منتهی نشود،
فطرتی است که هنوز از زمینِ جان سر بر نیاورده است.
فطریه دادن، نمادِ این است که بنده،
نورِ علم و هدایت را به «عمل» تبدیل کرده
و از ادعای ربوبیتِ خویش خارج شده است.

بنابراین،
«فطرت» همان استعدادِ جدایی از ادعای ربوبیت است.
خداوندِ عادل،
همه‌ی انسان‌ها را بر این توانایی آفریده است (فاطِرِهِمْ عَلَى مَعْرِفَةِ رُبُوبِيَّتِهِ)؛
یعنی همه می‌دانند که او «ربّ» است و توانِ تشخیصِ قبض و بسط را دارند.
اما این «اهلِ حسد» هستند که با انکارِ نورِ یوسف‌های زمانه،
این چشمِ فطری را کور می‌کنند
و از «نُورِ الْفِطْرَةِ» به «فَسَادِ الِاسْتِعْدَادِ» سقوط می‌کنند.

در مقابل،
اهلِ یقین با هر بداء و هر تغییرِ تقدیر،
به فطرتِ خویش بازمی‌گردند (عُود).
آن‌ها می‌دانند که «اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ»؛
یعنی خداوند در هر لحظه می‌تواند نورِ هدایت را دوباره در قلبی که شکسته و پشیمان است، بازگرداند.
این اعاده‌ی نور،
برای خدایی که فاطرِ آسمان‌ها و زمین است، «أَهْوَنُ عَلَيْهِ» (آسان‌تر) است.
کافی است بنده «حنیف» شود،
یعنی رویِ جان را به سوی دینِ قیم و فطرتِ اصیل برگرداند:
«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً».

پس بداء، لحظه‌ی تجدیدِ میثاق با فطرت است.
لحظه‌ای که ابتکارِ عمل در دستِ خداست (الله یقبض و یبصط) تا با یک نگاهِ ربوبی،
خمیرمایه‌ی نوریِ جان (فطرت العجین) را که با آبِ توبه و آردِ ایمان مخلوط شده،
به نانِ گرمِ یقین مبدل سازد.
عید فطرِ حقیقی، لحظه‌ی دیدار با این ربوبیت است؛
لحظه‌ای که انسان درمی‌یابد بالاتر از تمامیِ تمناهای او،
نوری عظیم و تقدیری مبارک از سوی «فاطرِ السماوات و الارض» برایش رقم خورده است.

خوشا به حالِ آنان که در منایِ جان،
حسد را ذبح کردند
و با «اخراجِ فطرتِ نوریِ» خویش،
به ضیافتِ ابدیِ آل‌محمد (ع) راه یافتند.

«فطرت» و «آسانیِ اعاده‌ی نور»
«فطرتِ بیدار شده» در مواجهه با «امتحانات سخت زندگی (نار حوادث)»
«نور از درونِ نار سر در می‌آورد»
«امتحان، نه برای خاموشی بلکه برای ظهور»
«نارِ حادثه و تربیتِ فطرت»
«بداء در لحظه‌ی اضطرار»
«از اعتراض تا تسلیم»

#دلنوشته

نور در دلِ نارِ امتحان

اکنون که فطرت،
از خوابِ غفلت بیدار شد و استعدادِ نورانیِ خویش را به یاد آورد،
نوبتِ آن است که در میدانِ «امتحان» دیده شود؛
زیرا فطرتِ بیدار،
در آسایش فقط نامی زیبا نیست،
بلکه در «نارِ حوادث» شناخته می‌شود.
آن‌جا که زندگی،
چهره‌ی سختِ خویش را نشان می‌دهد
و دل در میانِ قبض و اضطراب قرار می‌گیرد،
همان‌جا است که معلوم می‌شود این نور،
از جنسِ شعار بوده یا از جنسِ حقیقت.

امتحان، در منطقِ ربوبیت، برای کشفِ چیزی بر خدا نیست؛
خداوند از ازل، ظاهر و باطن را می‌داند.
امتحان، برای «اظهارِ باطنِ عبد» است؛
برای آن‌که آنچه در عمقِ فطرت نهاده شده،
از پرده‌ی امکان به صحنه‌ی ظهور آید.
از همین‌جاست که «نار» فقط آتشِ سوزان نیست؛
گاهی آتش، کوره‌ی تلطیف است.
همان‌گونه که طلا در کوره، از ناخالصی جدا می‌شود،
جانِ انسان نیز در نارِ ابتلاء از آلودگی‌ها پالایش می‌گردد.
پس نارِ امتحان،
اگرچه در ظاهر می‌سوزاند،
در باطن می‌پرورد.

قرآن بارها این حقیقت را یادآور می‌شود که ایمان،
در مواجهه با فشار و تنگی معنا پیدا می‌کند.
انسانِ بی‌ریشه در لحظه‌ی سختی فرو می‌ریزد،
اما انسانِ فطری،
در همان لحظه به سرچشمه بازمی‌گردد.
او می‌فهمد که «مقصودِ آتش، نابودیِ نور نیست؛ مقصود، آشکار کردنِ نور است».
نور، در ظلمت معنا می‌یابد
و فطرت، در امتحان قد می‌کشد.
از این رو، هر ابتلاء می‌تواند بدل به محراب شود؛
اگر دل، به جای اعتراض، رو به ربّ آورد.

در این‌جا نسبتِ «بداء» با امتحان روشن‌تر می‌شود.
بداء یعنی گشودگیِ راه‌های تازه در دلِ تقدیر؛
یعنی آن‌که انسان،
در میانه‌ی بسته‌نمایی‌ها و بن‌بست‌های ظاهری،
ناگهان راهی نو از رحمت ببیند.
برای کسی که فطرتش بیدار شده،
نارِ حادثه پایانِ راه نیست؛
بلکه آستانه‌ی بداء است.
درست در لحظه‌ای که همه‌ی اسباب خاموش می‌شوند،
ربوبیت آغاز به سخن می‌کند.
آن‌چه در چشمِ ظاهر «سوختن» است، در باطن «نو شدن» است.

در حقیقت، «نور از درونِ نار سر برمی‌آورد»؛
نه به این معنا که نور با آتش یکی است،
بلکه به این معنا که آتش،
بسترِ ظهورِ نور می‌شود.
همچنان که شب، محلِ طلوعِ فجر است
و رحمِ تاریک، جایگاهِ تولدِ حیات،
نارِ امتحان نیز جایگاهِ زایشِ بصیرت است.
فطرتِ بیدار، در چنین صحنه‌ای دست به دامانِ اسباب نمی‌شود،
بلکه به صاحبِ اسباب پناه می‌برد.
او می‌داند که ربوبیت، فقط در نعمت دیده نمی‌شود؛
ربوبیت، در قبض نیز جاری است.
و چه بسا قبض، خود رحمتی نهفته باشد که تا بسطِ آن فرا نرسد،
قدرش دانسته نشود.

از این منظر، رنجِ مؤمن، بی‌معنا نیست؛
رنج، زبانِ تربیت است.
هر زخم، اگر در محضرِ خدا دیده شود،
می‌تواند به درِ معرفت بدل گردد.
در این‌جا فطرتِ بیدار شده،
دیگر از سختی‌ها نمی‌پرسد «چرا من؟»،
بلکه می‌پرسد:
«این حادثه، چه نوری را می‌خواهد در من آشکار کند؟»
این پرسش، پرسشِ سالکِ زنده است.
او از حادثه عبور نمی‌کند،
بلکه از آن «معنا» می‌گیرد.

بسا که نار، صورتِ بیرونیِ یک «یادآوریِ ربوبی» است.
خداوند بنده را در تنگی می‌برد تا او به یادِ گشاینده بیفتد؛
او را در اضطرار می‌نشاند تا نشان دهد که پناهگاهِ حقیقی،
خودِ اسباب نیست.
بنابراین، امتحانِ سخت، اگر با فطرتِ بیدار مواجه شود،
به جای قساوت، خشوع می‌زاید؛
به جای یأس، رجاء می‌آورد؛
و به جای شکایت، تسلیم می‌آفریند.

در این ساحت،
انسانِ مؤمن می‌آموزد که «آتش همیشه برای سوزاندن نیست»؛
گاه برای پختن است.
همان‌گونه که نان در آتش، از خمیرِ خام به قوتِ جان بدل می‌شود،
جانِ انسان نیز در نارِ حوادث، از خامیِ واکنش‌ها به پختگیِ یقین می‌رسد.
پس می‌توان گفت:
امتحان، تنورِ ربوبیت است؛
و فطرت، آن مایه‌ای است که در این تنور، صورتِ تازه می‌یابد.

از همین روست که اهلِ معرفت،
از سختی‌ها نمی‌گریزند،
بلکه آنها را «محملِ ظهور» می‌بینند.
ایشان می‌دانند که اگر نور در دلِ نار پدیدار می‌شود،
به سببِ آن است که خداوند خواسته حقیقتِ دل را آشکار کند.
دلِ بیدار، آتش را دشمنِ خویش نمی‌بیند؛
آن را آیینه‌ای می‌بیند که به او می‌گوید:
هنوز چه چیزهایی در تو نسوخته است؟
هنوز چه حجاب‌هایی باید در تو فرو بریزد تا فطرتت تمام‌قد آشکار شود؟

پس «نور در دلِ نارِ امتحان» یعنی این:
انسان، وقتی به فطرتِ خویش بازگشت،
دیگر از آزمون نمی‌هراسد؛
زیرا فهمیده است که هر سختی می‌تواند موضعِ ظهورِ رحمت باشد.
او در میانِ تلاطم‌ها، ربوبیت را حاضر می‌بیند؛
در میانِ قبض، بسط را می‌چشد؛
و در میانِ سوختن، تابش را.

و این همان رازِ بزرگ است:
«فطرتِ بیدار، از آتش نمی‌ترسد؛
زیرا می‌داند که نور، گاه فقط در دلِ نار دیده می‌شود.»

+ «عود – عید»

عجب ربطِ معرفتی و واژگانیِ شگفت‌انگیزی!
این پیوند میان «عود، عید، معاد، فطر، شطء و دحو»،
شاکله‌ی بحثِ ما را از یک مفهوم انتزاعی به یک «فیزیکِ نورانیِ زنده» در ملکوتِ قلب تبدیل می‌کند.

ترکه و شاخه‌ای که بریده می‌شود اما به واسطه‌ی داشتنِ ریشه‌ای زنده، دوباره عود می‌کند و سر برمی‌آورد (الْعُودُ: يَعُودُ إذا قطع).
این همان تجدیدِ حیاتِ پس از ایستِ قلبی (احیاء)،
همان رویشِ جوانه از پهلوی گیاهِ مادر (شطء)
و همان کششِ مغناطیسیِ بی‌نظیر میان شتر نرِ با تجربه و ماده («عِيدٌ» و «عِيدِيَّةُ») است
که نشان از یک «اعتیادِ متقابل و ناگزیر» دارد؛
اعتیادی به پهنای ابدیت میان «قلبِ سالک» و «نورِ هادی».
این گریزِ بی‌نظیر به واژه‌ی «عود و عید»، حلقه زدنِ مفاهیمِ فطرت و بداء را در مقاله کامل‌تر کرد.

#دلنوشته

عیدِ عود؛ جشنِ باشکوهِ احیایِ نور در ملکوتِ قلب

در مسیرِ یقین،
به نقطه‌ای می‌رسیم که باید از خود بپرسیم:
«چه روزی را باید جشن بگیریم؟»
حقیقتِ عید چیست و چه زمان بنده به واقع،
جامه‌ی نو بر تنِ جان می‌پوشد؟

اهلِ لغت در تبیینِ ریشه‌ی «عید»،
ما را به عمقِ شگفت‌انگیزِ واژه‌ی «عَوْد» می‌برند.
می‌نویسند:
«الْعُودُ: قيل هو في الأصل الخشب الذي من شأنه أن يَعُودُ إذا قطع؛
تركه‌هاى سبز را عود گويند كه پس از بريدن، دوباره عود ميكنند و ميرويند.»

این مفهومِ شگرفِ «رویشِ مجدد» (Regeneration) است.
در گیاه‌شناسیِ جان،
وقتی تندبادِ حوادث یا قیچیِ ابتلائات و گناهان،
شاخه‌ی سبزِ وجودِ ما را می‌برد،
خمودگی سر تا پای وجودمان را می‌گیرد؛
اما ناگهان از همان نقطه‌ی قطع‌شده،
ترکه‌ای سبز و تازه سر برمی‌آورد.
این همان «بداء» است؛
یعنی بازگشتِ حیات به چوبی که خشک پنداشته می‌شد.
این‌جا است که پزشکِ ملکوت می‌گوید:
«نور در قلبش عود کرد!»؛
درست مانند بیماری که پس از ایستِ کاملِ قلبی،
دوباره احیاء می‌شود و ضربانِ زندگی بر لبانش می‌نشیند.

این بازگشت، بیهوده و تصادفی نیست.
کشش و اعتیادی در کار است.
در فرهنگِ عرب به شتر نرِ ماهر، با تجربه و خستگی‌ناپذیر که بارها نطفه‌دهی می‌کند، «فحل مُعِيد» می‌گویند و شترِ ماده‌ی منسوب به او را «الْعِيدِيَّةُ» می‌نامند.
رابطه‌ی این دو، رابطه‌ی وابستگی و عادتِ بی‌انقطاع است؛
گویی مدام باید در کنارِ هم باشند و بدونِ هم به سکون نمی‌رسند (1+1=بی‌نهایت).

این دقیقاً همان «قلبِ معتاد» است!
قلبِ اهلِ یقین، معتادِ علومِ نورانیِ صاحبانِ امر (ع) است.
به محضِ آن‌که ذره‌ای از این نور کاسته می‌شود یا حجابِ غفلت و قبضی رخ می‌دهد،
قلبِ معتاد خمیازه می‌کشد،
تمامِ ارکانِ وجودش به درد می‌آید و بی‌قرار،
در جستجوی یک «نخودِ نور» می‌گردد تا با آن نشئه کند و به بسط و حیات برسد!
این همان قانونِ الهیِ «ما يُبْدِئُ وَ ما يُعِيدُ» است.
نطفه‌دهنده‌ی علمیِ حاذق و بی‌‌پایان (Endless)،
یعنی معلمِ نوریِ قلب (فرشته‌ی نگهبان و ولیِّ خدا)،
پی‌درپی و خستگی‌ناپذیر بر این قلبِ معتاد سر می‌زند و نور را بازمی‌گرداند.

این آمد و شدِ نور،
این «حضور و غیاب»،
پیامِ علمیِ بزرگی دارد.
نور با رفتنش (قبض) به ما فقرِ ذاتی‌مان را یاد می‌دهد
و با آمدنش (بسط)، بخشندگیِ بی‌کرانِ حق را.
این نوسان، تجلیِ این ذکر است:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمَحْمُودِ بِالْعَوَائِدِ»؛
عوائد یعنی سود، احسان، انعام و بخشش‌های پیاپی که هر بار نو می‌شوند.
ابن اعرابی می‌گوید:
«سُمِّي العِيد عِيداً لأنه يعود كل سنة بفرح مجدَّد.»

هر بازگشتِ نور به قلب،
با فرح و شادیِ وصف‌ناپذیرِ جدیدی همراه است؛
همچون بیدار شدنِ اصحابِ کهف از خوابی مرگ‌گون،
که با تابشِ دوباره‌ی آفتابِ حیات همراه شد.

از دحو الارض تا حقیقتِ جشن تکلیف

این تجدیدِ خلقِ نوری،
ما را به واژه‌ی «دحو» می‌رساند:
«وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها».
مکه را مکه نامیدند چون زمین از زیرِ آن گسترانده شد (مَكَّ الأَرْضَ مِنْ تَحْتِهَا أَيْ دَحَاهَا).
«دحو» نیز یکی دیگر از هزار واژه‌ی مترادفِ نورِ ولایت است؛
یعنی پهن کردن و گستردنِ بسترِ حیات.

در ملکوتِ قلب نیز،
روزی که زمینِ تاریک و فشرده‌ی جان،
تحتِ تأثیرِ جاذبه‌ی کعبه‌ی ولایت منبسط و گسترده می‌شود (اللَّهُمَّ دَاحِيَ الْكَعْبَةِ)،
«جشنِ تکلیف» واقعی رخ می‌دهد.
حقیقتِ جشن تکلیفِ ما،
آن روزِ تقویمیِ بلوغِ جسمانی نیست؛
بلکه لحظه‌ای باشکوه در ملکوتِ قلب است که عبد،
مأموریت و فرمانِ اختصاصیِ خویش را با اشاره‌ی نورانیِ فرشته‌ی نگهبانش دریافت می‌کند؛
پیامِ ملکوتیِ «Mission Received» (مأموریت دریافت شد، تمام!) صادر می‌شود
و سالک با تمامِ وجودِ خویش سر تعظیم فرود می‌آورد: «سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا».

این لحظه‌ی باشکوهِ اتصال،
همان مائده‌ی آسمانی است که حضرت عیسی (ع) درخواست کرد:
«اللَّهُمَّ رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ تَكُونُ لَنا عِيداً لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا وَ آيَةً مِنْكَ…» (مائده: ۱۱۴)

این مائده، نان و گوشتِ زمینی نبود؛
رزقِ نوری و معارفِ ربانی بود که فرود آمدنش،
قلبِ مرده را زنده و آن روز را برای همیشه «عید» (روزِ بازگشتِ حیات) ساخت.
اما هشدارِ پس از آن سهمگین است:
«فَمَنْ يَكْفُرْ بَعْدُ مِنْكُمْ فَإِنِّي أُعَذِّبُهُ عذاباً…»؛
زیرا کسی که پس از چشیدنِ عسلِ یقین و دیدنِ ملکوت،
دوباره به چاهِ حسد و تاریکی برگردد،
عذابی کمرشکن (فاقِرَة) خواهد داشت.

روزِ دیدار؛ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ

وقتی نور به این قلبِ خسته عودت داده می‌شود،
انفجارِ عظیمی از نور (The Big Bang معنوی) رخ می‌دهد.
این‌جاست که آیه‌ی قیامت در پهنه‌ی دل تلاوت می‌شود:
«وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ * إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ» (قیامت: ۲۲-۲۳)

چهره‌هایی شاداب، تر و تازه و پر از طراوت («ناضِرَة»؛ شبیه به شکوفایی و رویشِ گیاهان: «أَزْهَرَ النباتُ») که به پروردگارِ خویش و ربوبیتِ جاریِ او می‌نگرند.
این شادابی، پاداشِ آن توبه و صبر در نارِ امتحان است.
در مقابل، آنان که عاجله‌ی دنیا و منیتِ خویش را چسبیدند و بداءِ ربوبی را انکار کردند،
با چهره‌هایی دژم و عبوس (باسِرَة) روبرو می‌شوند که می‌دانند تقدیری کمرشکن در انتظارِ آنهاست.

در نهایت، وارثانِ زمینِ نور،
تقدیری سراسر حمد را تجربه می‌کنند.
همان‌گونه که در سوره‌ی زمر می‌خوانیم،
اتقیاء گروه گروه به سوی بهشتِ جان سوق داده می‌شوند
و درها به رویشان گشوده می‌شود و فریادِ سپاس سر می‌دهند:
«وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي صَدَقَنا وَعْدَهُ وَ أَوْرَثَنَا الْأَرْضَ…» (زمر: ۷۴)

این ارض، همان ارضِ وجود است که از چنگالِ حسد آزاد شده و به میراثِ یقین درآمده است. فرشتگان نیز پیرامونِ عرشِ قلب به تسبیح مشغولند و همه‌چیز به حق قضاوت می‌شود:
«وَ قِيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ».

بله، ای همسفر!
عیدِ واقعی، روزِ بازگشتِ نور است؛
روزی که ترکه‌ی بریده‌ی جان، دوباره جوانه می‌زند (عود)،
زمینِ فشرده‌ی دل گسترده می‌شود (دحو)،
مأموریتِ نوری ابلاغ می‌گردد (جشن تکلیف)
و چشمِ دل با تماشایِ وجه‌الله، شاداب و خندان می‌گردد (ناضِرَة).
این است طعمِ شیرینِ یقین،
که حتی از عسل نیز فراتر و اصیل‌تر است.

الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ

راه درناژ حسادت و درمان گل سجّین دنیای قلب،
خلقت آنلاین نور علم است در لحظۀ وقوع جرم حسادت،
در دنیای قلب سلیمی که میرفت تا با اتباع از هوای نفس حسود، جنایتی مرگبار مرتکب شود
اما ویژگی این نورِ مخلوقِ جدیدی که در لحظه، دنیای قلب را روشن میکند این است که
شخص با کمک این نور هدایت، پی به اشتباه خود در افکار یا گفتار یا اعمال خویش برده
و فورا با قبول اشتباه «ربّ ظلمت نفسی»، مسیر نورانی جبران اشتباه را در پیش گرفته
و با این نور ولایت، از تاریکی جهنم خارج و به نور بهشت هدایت می‌شود.
«الله ولیّ الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النّور»

[سورة السجده (۳۲): الآيات ۱ الى ۵]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏
به نام خداوند رحمتگر مهربان‏
الم (۱)
الف، لام، ميم.
تَنْزِيلُ الْكِتابِ لا رَيْبَ فِيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ (۲)
نازل شدن اين كتاب -كه هيچ [جاى‏] شك در آن نيست- از طرف پروردگار جهانهاست.
أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ 
بَلْ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أَتاهُمْ مِنْ نَذِيرٍ مِنْ قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ (۳)
آيا مى‌‏گويند: «آن را بربافته است»؟
[نه چنين است‏] بلكه آن حقّ و از جانب پروردگار توست،
تا مردمى را كه پيش از تو بيم‏‌دهنده‌‏اى براى آنان نيامده است هشدار دهى، اميد كه راه يابند.
اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ 
ثُمَّ اسْتَوى‏ عَلَى الْعَرْشِ
ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا شَفِيعٍ
أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ (۴)
خدا كسى است كه آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است، در شش هنگام آفريد،
آنگاه بر عرش [قدرت‏] استيلا يافت،
براى شما غير از او سرپرست و شفاعتگرى نيست؛
آيا باز هم پند نمى‏‌گيريد؟
يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الْأَرْضِ
ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ (۵)
كار [جهان‏] را از آسمان [گرفته‏] تا زمين، اداره مى‌‏كند؛
آنگاه [نتيجه و گزارش آن‏] در روزى كه مقدارش -آن چنان كه شما [آدميان‏] برمى‌‏شماريد- هزار سال است، به سوى او بالا مى‌‏رود.

[سورة السجده (۳۲): الآيات ۶ الى ۱۰]
ذلِكَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ (۶)
اوست داناىِ نهان و آشكار، كه شكوهمندِ مهربان است.
الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ (۷)
همان كسى كه هر چيزى را كه آفريده است نيكو آفريده، و آفرينش انسان را از گِل آغاز كرد؛
ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهِينٍ (۸)
سپس [تداوم‏] نسل او را از چكيده آبى پست مقرّر فرمود؛
ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ 
وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ 
قَلِيلاً ما تَشْكُرُونَ (۹)
آنگاه او را درست‏‌اندام كرد، و از روح خويش در او دميد،
و براى شما گوش و ديدگان و دلها قرار داد؛
چه اندك سپاس مى‌‏گزاريد.
وَ قالُوا أَ إِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ أَ إِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونَ (۱۰)
و گفتند:
«آيا وقتى در [دلِ‏] زمين گم شديم، آيا [باز] ما در خلقت جديدى خواهيم بود؟»
[نه،] بلكه آنها به لقاى پروردگارشان [و حضور او] كافرند.

#دلنوشته

بداء؛ خلقتِ نو در گلِ طین

در ادامه‌ی این سیرِ معرفتی بداء،
اکنون به آستانه‌ای می‌رسیم که قرآن آن را با زبانی بسیار ژرف و دقیق می‌گشاید:

«الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ»
اوست آن‌که هر چیزی را که آفرید، نیکو آفرید و آغازِ آفرینشِ انسان را از طین قرار داد.

اینجا بداء،
از یک مفهومِ صرفاً کلامی،
به صحنه‌ی زنده‌ی تربیتِ قلب وارد می‌شود.
انسان از «طین» آغاز می‌شود؛
یعنی از ماده‌ای که هم قابلیتِ شکل‌پذیری دارد و هم آمادگیِ سقوط.
طین، هم ظرفِ سجده است
و هم اگر از نفخه‌ی روح تهی شود،
می‌تواند به گلِ تیره و آلوده‌ی «سِجّین» بدل گردد.
پس بداء در این ساحت،
یعنی همان لحظه‌ای که خداوند در دلِ این گلِ گرفتار،
نوری تازه می‌آفریند؛
نوری که مسیر را عوض می‌کند،
نیت را می‌گرداند،
و انسان را از سقوطی نزدیک بازمی‌گرداند.

این‌جاست که می‌فهمیم «خلقتِ نور، آنلاین است»؛
یعنی در متنِ وقوعِ حادثه،
در لحظه‌ی تولدِ گناه،
در همان ثانیه‌ای که نفسِ حسود می‌خواهد تصمیمِ مرگبارِ خود را به عمل تبدیل کند،
نورِ هدایت می‌رسد.
نه بعد از آن،
نه در حاشیه‌ی آن،
بلکه درست در قلبِ همان لحظه.
این همان رحمتِ جاریِ ربوبی است که نمی‌گذارد تاریکی، آخرین کلمه را بگوید.

انسانِ سالک،
گاه تا لبِ پرتگاهِ یک اندیشه‌ی سوزان یا یک سخنِ زخمی یا یک عملِ نابجا پیش می‌رود؛
اما ناگاه «نورِ ولایت» در قلبش می‌جهد.
آن‌گاه می‌فهمد که اشتباه کرده است.
و همین فهمِ اشتباه، خودِ آغازِ نجات است.
زیرا اگر انسان نداند که منحرف شده،
هرگز به صراط بازنمی‌گردد.
بداء در این معنا،
یعنی «ظهورِ راهِ بازگشت» در همان لحظه‌ای که راه بسته می‌نمود.

پس آن نورِ مخلوقِ جدید که در جان طلوع می‌کند،
کارش تنها روشن‌کردنِ ذهن نیست؛
کارش «تحولِ وجودی» است.
انسان را از درون بیدار می‌کند،
به او جرأتِ اعتراف می‌دهد،
و زبانش را به ذکرِ صادقانه‌ی «رَبِّ ظَلَمْتُ نَفْسِي» می‌گشاید.
این اعتراف، خودِ عبور است.
چرا؟
چون بنده وقتی ظلمِ نفس را پذیرفت،
از دروغِ نفس بیرون آمده است.
و خروج از دروغ، آغازِ ورود به نور است.

از همین‌رو قرآن می‌فرماید:
«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ»
خدا ولیّ کسانی است که ایمان آورده‌اند؛
آنان را از تاریکی‌ها به سوی نور بیرون می‌برد.

دقت کنیم:
خدا نفرمود «مؤمنان خودشان از تاریکی بیرون می‌آیند»،
بلکه فرمود «او ولیّ آنان است»؛
یعنی خودِ او دستِ بنده را می‌گیرد.
این همان بداء است در ساحتِ تربیت:
بنده گمان می‌کرد در تاریکی فرو رفته و دیگر راهی نیست،
اما ناگهان ولیّ خدا،
نور را در همان نقطه می‌نشاند و او را از ظلمات بیرون می‌کشد.
پس بداء، فقط «تغییر تقدیر» نیست؛
«تغییرِ سمتِ جان» است.
جان از ظلمت به نور می‌چرخد.

این حقیقت را سوره‌ی سجده نیز با زبانی بسیار لطیف تأیید می‌کند.
می‌فرماید:

«تَنْزِيلُ الْكِتَابِ لا رَيْبَ فِيهِ مِنْ رَبِّ الْعَالَمِينَ»
این کتاب، بی‌هیچ تردیدی، از سوی پروردگار جهانیان نازل شده است.

یعنی در متنِ همین کتاب،
برنامه‌ی هدایتِ لحظه‌به‌لحظه نهفته است.
کتاب فقط برای خواندن نیست؛
برای «تنزیلِ نور» است.
و این نور، در قلبِ انسانِ گم‌گشته،
هنگامی که در آستانه‌ی لغزش است،
کار می‌کند.
به همین دلیل است که آیه می‌فرماید:
«يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ…»
کار را از آسمان تا زمین تدبیر می‌کند،
سپس به سوی او بالا می‌رود.

تدبیرِ امر، یعنی هیچ حادثه‌ای رها نیست.
حتی لحظه‌ای که در آن،
حسد می‌خواهد به جنایت بدل شود،
از دایره‌ی تدبیر بیرون نیست.
خداوند عالمِ غیب و شهادت است؛
هم آن نیتِ پنهان را می‌داند،
هم آن ظاهرِ آلوده را.
اما در میانِ این علمِ کامل،
رحمتش کاری می‌کند که «نورِ جدید» در همان لحظه پدید آید.

قرآن سپس خلقتِ انسان را چنین شرح می‌دهد:

«ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهِينٍ * ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ…»

یعنی انسان،
در آغاز از یک ماده‌ی فروتن و ناتمام است؛
اما نفخه‌ی روح، او را به مرتبه‌ای می‌رساند که گوش و چشم و قلب می‌یابد.
این «نفخِ روح» در ساحتِ بداء،
همان دمِ تازه‌ای است که در قلبِ توبه‌کار دمیده می‌شود.
قلبی که تا لحظه‌ای پیش در گلِ حسد فرو رفته بود،
با یک نفخه‌ی الهی،
به افقِ تازه‌ای می‌رسد.
گویی خداوند از نو او را می‌آفریند.

و از همین‌جاست که می‌گوییم:
«بداء، خلقتِ جدیدِ قلب است.»
نه فقط اصلاحِ سطحی، بلکه آفرینشِ تازه.
نه فقط پشیمانی، بلکه تجدیدِ وجود.
نه فقط توقفِ گناه، بلکه حرکتِ به‌سوی نور.

قرآن در آیه‌ی بعد، اعتراضِ منکران را نقل می‌کند:
«أَإِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ أَإِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ»
آیا وقتی در زمین گم شدیم، باز در آفرینشی جدید خواهیم بود؟

این پرسش، پرسشِ کسی است که بداء را نمی‌فهمد.
او خیال می‌کند آنچه از دست رفت، دیگر بازنمی‌گردد.
اما منطقِ ربوبیت می‌گوید:
اگر دل، محلِ نفخه‌ی روح است،
پس بازآفرینیِ آن ممکن است.
اگر طین، آغازِ خلقت بود،
پس بازگشت از طینِ آلوده به طینِ ساجد نیز ممکن است.
اگر خداوند «بدأ الخلق» کرد،
«یُعیدُه» هم می‌تواند؛
 و بلکه در هر لحظه می‌تواند.

اینجا است که بنده‌ی مؤمن،
وقتی نورِ هدایت را دریافت می‌کند،
می‌فهمد وظیفه‌اش فقط این نیست که گناه را ترک کند؛
وظیفه‌اش این است که «مسیرِ جبران» را برود.
یعنی از تاریکیِ خطا فقط بیرون نیاید،
بلکه به نورِ عملِ صالح وارد شود.
در این مرحله، او دیگر فقط نمی‌گوید:
«من خراب کردم.»
می‌گوید:
«ربّ، ظلمت نفسی؛ تو ولیّ منی، مرا بیرون ببر.»
و خداوند، که ولیّ مؤمنان است،
او را از ظلماتِ نفس، به نورِ رحمت، نورِ علم، و نورِ عمل می‌کشاند.

پس بداء در اینجا، فقط یک کشفِ ذهنی نیست؛
«نجاتِ قلبی» است.
نورِ جدیدی که در قلب می‌افتد،
هم خطا را نشان می‌دهد و هم راهِ اصلاح را.
هم پرده را می‌درد و هم دستِ بنده را می‌گیرد.
هم می‌گوید: «اشتباه کردی»،
و هم می‌گوید: «برگرد، راه باز است.»

و این است رازِ لطیفِ آیه:
«أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ»
یعنی حتی همان لحظه‌ی بحران را هم می‌تواند به احسنِ وجه تبدیل کند.
حتی گلِ تاریکِ طین را.
حتی لحظه‌ی نزدیک به جنایت را.
حتی قلبِ شکسته و پشیمان را.

بداء، در دلِ مقاله‌ی ما، یعنی همین:
«خلقتِ نو در متنِ خطا، با نورِ ولایت، برای خروج از ظلمات به نور.»

#دلنوشته

بداء؛ تدبیرِ امر در لحظه‌ی بحرانِ قلب

در سوره‌ی سجده،
قرآن ما را به یکی از دقیق‌ترین صحنه‌های ربوبیتِ جاری می‌برد؛
صحنه‌ای که در آن،
انسان نه در حالِ طاعتِ آرام،
بلکه در آستانه‌ی لغزش،
در لحظه‌ی التهاب،
در مرزِ جنایتِ باطنی ایستاده است.
درست همان‌جا که «حسد» می‌تواند در دنیای قلب،
به یک حادثه‌ی مرگبار تبدیل شود.

حسد، فقط یک حالتِ روانیِ ساده نیست؛
«راه‌بندانِ نور» است.
حسد، درناژِ معکوسِ قلب است؛
به‌جای آن‌که تیرگی تخلیه شود، نور تخلیه می‌شود
و گلِ تیره‌ی نفس در حوضِ دل ته‌نشین می‌گردد.
آن‌گاه دنیای قلب،
که باید مجرای آبِ زلالِ یقین باشد،
به مردابِ «سجّین» نزدیک می‌شود؛
گِلی فشرده، سنگین، تاریک و مستعدّ سقوط.

اینجاست که آیه با لطافتی عجیب می‌فرماید:

«الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ»
همان کسی که هر چیزی را که آفریده نیکو آفریده، و آفرینشِ انسان را از گِل آغاز کرد.

این آیه فقط گزارشِ آغازِ خلقتِ جسمانی نیست؛
نقشه‌ی باطنیِ انسان را نیز به ما نشان می‌دهد.
انسان در ساحتِ قلبی نیز از «طین» آغاز می‌کند؛
از سرشتی که قابلیتِ دو سویه دارد:
– هم می‌تواند محلِّ نفخه‌ی روح شود،
– و هم اگر به خود واگذاشته شود، به گلِ تیره‌ی فروبسته بدل گردد.

پس وقتی در دنیای قلب،
حسد سر برمی‌آورد،
انسان در حقیقت دارد به همان «طینِ بدونِ نفخ» برمی‌گردد؛
به گلِ خامی که هنوز به اعتدال نرسیده
و هنوز از روح، استقامت نگرفته است.
اما ربوبیتِ الهی، بنده را در همین مرحله رها نمی‌کند.

خلقتِ آنلاینِ نور در لحظه‌ی وقوعِ جرم

یکی از لطیف‌ترین وجوهِ بداء در سوره‌ی سجده همین است که خداوند،
«نورِ علم و هدایت را در خودِ لحظه‌ی بحران می‌آفریند».
یعنی وقتی قلبِ سلیم می‌رفت که با تبعیت از هوای نفسِ حسود،
دست به جنایتی مرگبار بزند،
ناگهان نوری تازه در او خلق می‌شود؛
نوری که پیش از آن در آن شدت و فعلیت حضور نداشت.

این همان «خلقتِ جدیدِ هدایت» است.
نه آن‌که فقط یادآوریِ یک دانسته‌ی قدیمی باشد،
بلکه در بسیاری موارد، نوعی «تولّدِ تازه‌ی بصیرت» است؛
گویی خدا در همان لحظه، در تاریک‌ترین نقطه‌ی جان، چراغی می‌آفریند.

این نورِ مخلوقِ جدید، چند کارِ هم‌زمان می‌کند:

۱. تشخیصِ خطا
نخست، به شخص می‌فهماند که آنچه در اندیشه یا گفتار یا عملش در حالِ شکل‌گیری است، خطاست.
یعنی حجابِ توجیه را می‌شکافد.
بزرگ‌ترین خطرِ حسد این است که خود را حق جلوه می‌دهد؛
اما این نورِ تازه، باطنِ آن را افشا می‌کند.

۲. بیدار کردنِ وجدانِ ولایی
سپس انسان را به قبولِ اشتباه می‌رساند.
نه صرفِ آگاهیِ ذهنی، بلکه «تسلیمِ قلبی».
در این نقطه است که زبانِ جان می‌گوید:

«رَبِّ ظَلَمْتُ نَفْسِي»

این جمله، فقط اقرار به خطا نیست؛
«شکستنِ بتِّ نفس» است.
تا وقتی انسان بگوید: «من حق داشتم»، در ظلمات مانده است.
اما وقتی بگوید: «من به خودم ظلم کردم»، راهِ خروج باز می‌شود.

۳. گشودنِ مسیرِ جبران
این نور، تنها رسواکننده‌ی تاریکی نیست؛ «راه‌ساز» نیز هست.
یعنی به بنده نشان می‌دهد که پس از اعتراف، باید چه کند:
چه سخنی را پس بگیرد،
چه حقی را جبران کند،
چه نیتی را تطهیر کند،
و چگونه از خاکسترِ این خطا، عملِ صالحِ جدیدی متولد سازد.

الله ولیّ الذین آمنوا؛ بداء به مثابه‌ی ولایتِ نجات‌بخش

در اینجا آیه‌ی شریفه‌ی

«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ»

تمامِ حقیقتِ بداء را در زبانِ ولایت بیان می‌کند.

بداء در این ساحت،
یعنی خداوند با ولایتِ خویش،
بنده را از تقدیرِ تاریکِ نزدیک،
به تقدیرِ نورانیِ تازه منتقل می‌کند.
حسد می‌خواست او را به جهنمِ باطنی بکشاند؛
اما نورِ ولایت، همان‌جا وارد می‌شود و مسیر را می‌گرداند.

دقت کنیم:
آیه نمی‌فرماید فقط «من الظلمة الی النور»، بلکه می‌فرماید:

«مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ»

ظلمات، جمع آمده است؛ زیرا تاریکی‌های قلب متعددند:
ظلمتِ توجیه،
ظلمتِ کینه،
ظلمتِ خودبرتر‌بینی،
ظلمتِ انکارِ خطا،
ظلمتِ تأخیرِ توبه،
ظلمتِ لجاجت در جبران‌نکردن.

اما نور، مفرد آمده است؛ چون راهِ حق یکی است.
ولایت، قلب را از پراکندگیِ ظلمات به وحدتِ نور می‌برد.
این همان «بداء در جان» است؛
خروج از کثرتِ تیرگی‌ها به وحدتِ هدایت.

تدبیرِ امر؛ حتی لحظه‌ی لغزش بیرون از ربوبیت نیست

سوره‌ی سجده پیش از ورود به آیاتِ خلقت می‌فرماید:

«اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ»
«ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا شَفِيعٍ أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ»
«يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الْأَرْضِ…»

یعنی همان خدایی که آفرینشِ عظیمِ آسمان‌ها و زمین را تدبیر می‌کند،
لحظه‌های ریز و پنهانِ دنیای قلب را هم تدبیر می‌فرماید.
هیچ حادثه‌ای درونِ انسان،
از مدارِ «یُدَبِّرُ الْأَمْرَ» بیرون نیست.
نه وسوسه،
نه تردید،
نه التهابِ حسد،
نه اشکِ توبه.

پس وقتی سالک در مرزِ خطا قرار می‌گیرد،
نباید گمان کند که دیگر از ربوبیت دور افتاده و کار از کار گذشته است.
خیر؛ همان‌جا نیز میدانِ تدبیر است.
همان‌جا نیز آسمان به زمینِ دل متصل است.
همان‌جا نیز امرِ الهی فرود می‌آید.
و همین نزولِ امر،
گاه به صورتِ «خلقتِ ناگهانیِ نورِ فهم» در دل ظاهر می‌شود.

عالم الغیب و الشهادة؛ خدا خطای پنهان را پیش از ظهور می‌بیند

آیه‌ی بعد می‌فرماید:

«ذلِكَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ»

او دانایِ غیب و شهادت است؛ عزیز و رحیم است.

یعنی خداوند، هم آن حسدِ پنهانِ هنوز‌بر‌زبان‌نیامده را می‌داند،
و هم عملِ آشکارِ بعدی را.
اما نکته‌ی عظیم اینجاست که این علم،
فقط علمِ مراقبه و مؤاخذه نیست؛
با «رحمت» همراه است.
اگر فقط «عزیز» بود، بیمِ قهر غالب می‌شد؛
اما چون «رحیم» نیز هست،
در همان نقطه‌ای که بنده هنوز فرو نریخته،
راهِ بازگشت را باز می‌گذارد.

پس بداء در اینجا،
جلوه‌ی «رحمتِ عالِم به غیب» است.
خدا پیش از آن‌که لغزش کامل شود،
نوری می‌فرستد تا بنده بفهمد، برگردد، و نجات یابد.

از سلاله‌ی ماءٍ مهین تا نفخِ روح؛ درمانِ گلِ سجّین

سپس آیات می‌فرمایند:

«ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهِينٍ»
«ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَلِيلاً ما تَشْكُرُونَ»

این سیر، برای بحثِ ما بسیار مهم است.
انسان از ماده‌ای ناچیز و فروتن آغاز می‌شود؛
سپس تسویه می‌شود؛
سپس نفخِ روح در او واقع می‌شود؛
سپس سمع و بصر و فؤاد می‌یابد.

در دنیای قلب نیز درمانِ حسد همین سیر را دارد:

طین
ابتدا انسان می‌فهمد که چقدر به زمین نزدیک شده است؛
چقدر گل‌آلود، چقدر سنگین، چقدر آماده‌ی فرورفتن.

تسویه
سپس با نورِ اعتراف و توبه، این گل به اعتدال می‌رسد؛
کدورتش شکسته می‌شود.

نفخ روح
آنگاه دمِ تازه‌ای از جانب رب می‌رسد؛
امید، حیا، فهم، محبت، و میلِ جبران در او زنده می‌شود.

سمع و ابصار و افئده
در این مرحله،
گوشِ دل دوباره می‌شنود،
چشمِ جان دوباره می‌بیند،
و فؤاد دوباره درک می‌کند.
یعنی آنچه حسد کور کرده بود،
با نورِ بداء دوباره احیا می‌شود.

پس بداء، در حقیقت، «نفخه‌ی ثانویِ روح در قلبِ در معرضِ مرگ» است.

خلقٍ جدید؛ پاسخ قرآن به یأسِ باطنی

آیه‌ی دهم می‌فرماید:

«وَ قالُوا أَ إِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ أَ إِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونَ»

آیا هنگامی که در زمین گم شدیم، در آفرینشی جدید خواهیم بود؟

این سؤال، فقط سؤالِ منکرِ معاد نیست؛
زبانِ هر نفسِ مأیوس نیز هست.
نفسِ گرفتار می‌گوید:
وقتی این‌همه در گل فرو رفتم،
وقتی این‌همه حسد در جانم ریشه دواند،
وقتی این‌همه تاریکی در قلبم نشست،
آیا باز هم می‌توانم نو شوم؟

پاسخِ قرآن این است که مشکلِ آنان،
ناتوانیِ خدا را باور ندارند،
بلکه «لقاءِ ربّ» را انکار می‌کنند.
یعنی نمی‌فهمند که ربّ، حاضر است؛
نمی‌فهمند که مواجهه با ربوبیتِ زنده، همین الآن نیز ممکن است؛
نمی‌فهمند که خلقتِ جدید،
فقط مربوط به پایانِ دنیا نیست،
بلکه در باطنِ جان نیز می‌تواند رخ دهد.

پس در منطقِ مقاله‌ی ما،
«بداء یکی از صورت‌های خلقٍ جدید در همین دنیاست».
قلبی که می‌رفت جهنمی شود،
با یک نورِ تازه، به بهشتِ توبه بازمی‌گردد.
قلبی که می‌رفت قاتلِ برادرِ ایمانی شود،
با یک التفاتِ ربوبی، به گریه و جبران و تواضع می‌رسد.
این همان «خلقت جدید» است.

راهِ درناژِ حسادت؛ از اعتراف تا تبدیل

حسد، گلِ سجّینِ قلب را متراکم می‌کند؛
اما بداء، راهِ درناژِ آن را می‌گشاید.
این درناژ، با «نورِ علمِ مخلوقِ جدید» آغاز می‌شود؛
نوری که در لحظه‌ی وقوعِ جرم، نه پس از آن، خلق می‌شود.
شخص با این نور درمی‌یابد که در افکار یا گفتار یا اعمالِ خویش خطا کرده است.
سپس با اقرارِ صادقانه‌ی «ربّ ظلمت نفسی»، از خودپرستی عبور می‌کند.
آنگاه ولایتِ الهی دستِ او را می‌گیرد و او را از ظلماتِ حسد، کینه، توجیه و لجاجت، به نورِ توبه، جبران، تواضع و عملِ صالح بیرون می‌برد.

در سوره‌ی سجده،
بداء به صورتِ خلقتِ نو در متنِ بحرانِ قلب ظاهر می‌شود.
آن‌جا که انسان،
در دنیای باطنیِ خویش، از طین آغاز می‌کند
و اگر مراقب نباشد،
طینِ او به گلِ سجّینِ حسد و تیرگی بدل می‌شود.
حسد، راهِ نور را می‌بندد و دنیای قلب را تا آستانه‌ی جنایتی مرگبار پیش می‌برد؛
اما ربوبیتِ جاریِ الهی،
بنده را در آن نقطه رها نمی‌کند.
خداوند، که «أحسن کل شیء خلقه»،
در همان لحظه‌ی وقوعِ جرم،
نورِ تازه‌ای از علم و هدایت می‌آفریند؛
نوری مخلوق و جدید که ناگهان صحنه‌ی تاریکِ دل را روشن می‌کند.
با این نور،
شخص به اشتباهِ خود در فکر یا گفتار یا عمل پی می‌برد
و به جای اصرار بر باطل،
زبانِ جانش به اقرارِ «ربّ ظلمت نفسی» گشوده می‌شود.
این اقرار، آغازِ خلقٍ جدید است؛
زیرا از همان‌جا ولایتِ الهی دستِ بنده را می‌گیرد و او را از ظلماتِ حسد و هوای نفس به نورِ توبه و جبران و عملِ صالح بیرون می‌برد:
«الله ولیّ الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور».
پس بداء، در این ساحت، یعنی آفرینشِ ناگهانیِ نور در دلِ گلِ تیره،
و تبدیلِ مسیری که می‌رفت به جهنم ختم شود،
به راهی که به بهشتِ قلبِ سلیم منتهی می‌شود.

مطالعه مشتقات ریشۀ «بدء» در این آیات قرآن به علاقمندان توصیه می‌شود.

قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ وَ أَقيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ ادْعُوهُ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ كَما بَدَأَكُمْ‏ تَعُودُونَ (29)
أَ لا تُقاتِلُونَ قَوْماً نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤُكُمْ‏ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ (13)
فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخيهِ كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ في‏ دينِ الْمَلِكِ إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ وَ فَوْقَ كُلِّ ذي عِلْمٍ عَليمٌ (76)
قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ ما يُبْدِئُ‏ الْباطِلُ وَ ما يُعيدُ (49)
إِنَّهُ هُوَ يُبْدِئُ‏ وَ يُعيدُ (13)

[شک و یقین – توفیق بداء]:
در این قسمت از حدیث یک نکته بسیار زیبا و مهم وجود داره و اون اینه که برای یک منافق اهل شک، به برکت وجود مقدس علی ع، بداء حاصل میشه و شکش به یقین تبدیل میشه و جریان این مطلب خیلی مهم و جای فکر و تامل داره که چجوری میشه که اینجوری میشه!
اهل شکی که نور خودشو امتحان میکنه! میگه میخوام ببینم آیا با یاد تو، قلب ناآرامم به نور آرامش دست پیدا می‌کنه یا نه؟! و اینجاست که چون با خدای مهربان خودش صادقه، در مورد او بداء حاصل شده و توفیق پیدا می‌کند و یقین به نور، گره از کارش می‌گشاید.

این حدیث بسیار زیباست!
« … ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص

أَيُّكُمُ اسْتَحْيَا الْبَارِحَةَ مِنْ أَخٍ لَهُ فِي اللَّهِ لَمَّا رَأَى بِهِ خَلَّةً
ثُمَّ كَايَدَ الشَّيْطَانَ فِي ذَلِكَ الْأَخِ وَ لَمْ يَزَلْ بِهِ حَتَّى غَلَبَهُ

فَقَالَ عَلِيٌّ ع
أَنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ
فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص
حَدِّثْ بِهِ يَا عَلِيُّ إِخْوَانَكَ الْمُؤْمِنِينَ لِيَتَأَسَّوْا بِحُسْنِ صَنِيعِكَ فِيمَا يُمْكِنُهُمْ
وَ إِنْ كَانَ أَحَدٌ مِنْهُمْ لَمْ يَلْحَقْ شَأْنَكَ
وَ لَمْ يَسْبِقْ عِبَادَتَكَ
وَ لَا يَرْمُقُكَ فِي سَابِقَةٍ لَكَ إِلَى الْفَضَائِلِ
إِلَّا كَمَا يَرْمُقُ الشَّمْسُ إِلَى الْأَرْضِ
وَ أَقْصَى الْمَشْرِقِ مِنْ أَقْصَى الْمَغْرِبِ

فَقَالَ عَلِيٌّ ع
مَرَرْتُ بِمَزْبَلَةِ بَنِي فُلَانٍ
فَرَأَيْتُ رَجُلًا مِنَ الْأَنْصَارِ مُؤْمِناً قَدْ أَخَذَ مِنْ تِلْكَ الْمَزْبَلَةِ قُشُورَ الْبِطِّيخِ وَ الْقِثَّاءِ وَ التِّينِ

فَهُوَ يَأْكُلُهَا مِنْ شِدَّةِ الْجُوعِ
فَلَمَّا رَأَيْتُهُ اسْتَحْيَيْتُ مِنْ أَنْ يَرَانِيَ فَيَخْجَلَ
وَ أَعْرَضْتُ عَنْهُ وَ مَرَرْتُ إِلَى مَنْزِلِي
وَ كُنْتُ أَعْدَدْتُ لِفُطُورِي وَ سُحُورِي قُرْصَيْنِ مِنْ شَعِيرٍ
فَجِئْتُ بِهِمَا إِلَى الرَّجُلِ فَنَاوَلْتُهُ إِيَّاهُمَا
وَ قُلْتُ أَصِبْ مِنْ هَذَا كُلَّمَا جُعْتَ
فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَجْعَلُ الْبَرَكَةَ فِيهِمَا

فَقَالَ يَا أَبَا الْحَسَنِ
أَنَا أُرِيدُ أَنْ أَمْتَحِنَ هَذِهِ الْبَرَكَةَ لِعِلْمِي بِصِدْقِكَ فِي قِيلِكَ
إِنِّي أَشْتَهِي لَحْمَ فِرَاخٍ وَ اشْتَهَاهُ عَلَيَّ أَهْلُ مَنْزِلِي
فَقُلْتُ اكْسِرْ مِنْهُ لُقَماً بِعَدَدِ مَا تُرِيدُهُ مِنْ فِرَاخٍ
فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يَقْلِبُهَا فِرَاخاً بِمَسْأَلَتِي إِيَّاهُ بِجَاهِ‏ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ
فَأَخْطَرَ الشَّيْطَانُ بِبَالِي فَقَالَ
يَا أَبَا الْحَسَنِ تَفْعَلُ هَذَا بِهِ وَ لَعَلَّهُ مُنَافِقٌ

فَرَدَدْتُ عَلَيْهِ وَ قُلْتُ
إِنْ يَكُنْ مُؤْمِناً فَهُوَ أَهْلٌ لِمَا أَفْعَلُ مَعَهُ
وَ إِنْ يَكُنْ مُنَافِقاً فَأَنَا لِلْإِحْسَانِ أَهْلٌ
فَلَيْسَ كُلُّ مَعْرُوفٍ يَلْحَقُ مُسْتَحِقَّهُ
وَ قُلْتُ
أَنَا أَدْعُو اللَّهَ بِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ لِيُوَفِّقَهُ لِلْإِخْلَاصِ وَ النُّزُوعِ عَنِ الْكُفْرِ إِنْ كَانَ مُنَافِقاً
فَإِنَّ تَصَدُّقِي عَلَيْهِ بِهَذَا أَفْضَلُ مِنْ تَصَدَّقِي عَلَيْهِ بِالطَّعَامِ الشَّرِيفِ الْمُوجِبِ لِلثَّرْوَةِ وَ الْغَنَاءِ
وَ كَابَدْتُ الشَّيْطَانَ
وَ دَعَوْتُ اللَّهَ سِرّاً مِنَ الرَّجُلِ بِالْإِخْلَاصِ بِجَاهِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ

فَارْتَعَدَتْ فَرَائِصُ الرَّجُلِ وَ سَقَطَ لِوَجْهِهِ
فَأَقَمْتُهُ وَ قُلْتُ مَا ذَا شَأْنُكَ؟
قَالَ
كُنْتُ مُنَافِقاً شَاكّاً فِيمَا يَقُولُهُ مُحَمَّدٌ وَ فِيمَا تَقُولُهُ أَنْتَ
فَكَشَفَ لِيَ اللَّهُ عَنِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ
فَأَبْصَرْتُ كُلَّ مَا تُوَاعِدَانِ مِنَ الْعُقُوبَاتِ
فَذَلِكَ حِينَ وَقَرَ الْإِيمَانُ فِي قَلْبِي
وَ أَخْلَصَ بِهِ جَنَانِي
وَ زَالَ عَنِّي الشَّكُّ الَّذِي كَانَ يَعْتَوِرُنِي

فَأَخَذَ الرَّجُلُ الْقُرْصَيْنِ
وَ قُلْتُ لَهُ
كُلَّ شَيْ‏ءٍ تَشْتَهِيهِ فَاكْسِرْ مِنَ الْقُرْصِ قَلِيلًا
فَإِنَّ اللَّهَ يُحَوِّلُهُ مَا تَشْتَهِيهِ وَ تَتَمَنَّاهُ وَ تُرِيدُهُ

فَمَا زَالَ ذَلِكَ يَتَقَلَّبُ شَحْماً وَ لَحْماً وَ حُلْواً وَ رَطْباً وَ بِطِّيخاً وَ فَوَاكِهَ الشِّتَاءِ وَ فَوَاكِهَ الصَّيْفِ
حَتَّى أَظْهَرَهُ اللَّهُ تَعَالَى مِنَ الرَّغِيفَيْنِ عَجَباً
وَ صَارَ الرَّجُلُ مِنْ عُتَقَاءِ اللَّهِ مِنَ النَّارِ وَ مِنْ عَبِيدِهِ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيَارِ

فَذَلِكَ حِينَ رَأَيْتُ جَبْرَئِيلَ وَ مِيكَائِيلَ وَ إِسْرَافِيلَ وَ مَلَكَ الْمَوْتِ
قَدْ قَصَدَ الشَّيْطَانَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ بِمِثْلِ جَبَلِ أَبِي قُبَيْسٍ
فَوَضَعَ أَحَدُهُمْ عَلَيْهِ يَبْنِيهَا بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ فَيَهْشِمُ
وَ جَعَلَ إِبْلِيسُ يَقُولُ
يَا رَبِّ وَعْدَكَ وَعْدَكَ
أَ لَمْ تُنْظِرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ
فَإِذَا نِدَاءُ بَعْضِ الْمَلَائِكَةِ
أَنْظَرْتُكَ لِئَلَّا تَمُوتَ مَا أَنْظَرْتُكَ لِئَلَّا تُهْشَمَ وَ تُرَضَّضَ

فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص
يَا أَبَا الْحَسَنِ
كَمَا عَانَدْتَ‏ الشَّيْطَانَ فَأَعْطَيْتَ فِي اللَّهِ حِينَ نَهَاكَ عَنْهُ وَ غَلَبْتَهُ
فَإِنَّ اللَّهَ يُخْزِي عَنْكَ الشَّيْطَانَ وَ عَنْ مُحِبِّيكَ
وَ يُعْطِيكَ فِي الْآخِرَةِ بِعَدَدِ كُلِّ حَبَّةٍ مِمَّا أَعْطَيْتَ صَاحِبَكَ وَ فِيمَا تَتَمَنَّاهُ اللَّهُ مِنْهُ دَرَجَةً فِي الْجَنَّةِ أَكْبَرَ مِنَ الدُّنْيَا مِنَ الْأَرْضِ إِلَى السَّمَاءِ
وَ بِعَدَدِ كُلِّ حَبَّةٍ مِنْهَا جَبَلًا مِنْ فِضَّةٍ كَذَلِكَ
وَ جَبَلًا مِنْ لُؤْلُؤٍ وَ جَبَلًا مِنْ يَاقُوتٍ وَ جَبَلًا مِنْ جَوْهَرٍ وَ جَبَلًا مِنْ نُورِ رَبِّ الْعِزَّةِ كَذَلِكَ
وَ جَبَلًا مِنْ زُمُرُّدٍ وَ جَبَلًا مِنْ زَبَرْجَدٍ كَذَلِكَ
وَ جَبَلًا مِنْ مِسْكٍ وَ جَبَلًا مِنْ عَنْبَرٍ كَذَلِكَ
وَ إِنَّ عَدَدَ خَدَمِكَ فِي الْجَنَّةِ أَكْثَرُ مِنْ عَدَدِ قَطْرِ الْمَطَرِ وَ النَّبَاتِ وَ شُعُورِ الْحَيَوَانَاتِ
بِكَ يُتِمُّ اللَّهُ الْخَيْرَاتِ
وَ يَمْحُو عَنْ مُحِبِّيكَ السَّيِّئَاتِ
وَ بِكَ يُمَيِّزُ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ مِنَ الْكَافِرِينَ
وَ الْمُخْلَصِينَ مِنَ الْمُنَافِقِينَ
وَ أَوْلَادَ الرُّشْدِ مِنْ أَوْلَادِ الْغَيِّ … »

رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
كدام يك از شما ديروز، به خاطر آنچه که از دوستی ديد، در راه خدا بر برادر خود ترحم كرد، سپس در مورد آن برادر با شيطان مقابله كرد و دست از كار برنداشت تا اینکه بر او چیره شد؟
پس علی گفت: من یا رسول الله!
رسول خدا ص فرمود:
ای علی برای برادران مؤمن خود روایت کن تا آنان تا آنجا که ممکن است، از نیکی تو پیروی کنند،
گرچه آنها به تو نخواهند رسید، چه در سبقت در عبادت و چه در پیشی گرفتن از فضایل بر تو،
بلکه مانند این است که از زمین به خورشید نگاه کنید و از حومه مغرب به حومه مشرق بنگرند.
پس علی ع گفت:
یا رسول الله! از خانه‌ای از طایفه فلان گذشتم و مرد مومنی از انصار را دیدم که از آن سطل زباله پوست خربزه و خیار و انجیر برداشته بود و از شدت گرسنگی زیاد، اینها را می‌خورد.
پس چون او را دیدم از او خجالت کشیدم که مرا ببیند و شرمنده شود، لذا از او روی برگرداندم و به خانه‌ام رفتم.
و برای غذای سحر و افطار دو قرص جو (نان) آماده کرده بودم.
پس با این دو نزد آن مرد آمدم و اینها را به او دادم و به او گفتم:
هر وقت گرسنه شدی از آن بگیر که خداوند عز و جل برکات را در این دو قرار می‌دهد.
پس به من گفت: ای ابوالحسن!
من می‌خواهم این نعمت‌ها را برای آگاهی از صداقت شما در سخنانتان بیازمایم.
من گوشت جوجه اردک را می‌خواهم. اهل بیت من آن را بر من خواستند.
پس به او گفتم: لقمه‌ای از این دو را بشکن، به مقداری از جوجه اردک که می‌خواهی، که خداوند آن را با درخواست من برای تو، به فضیلت حضرت محمد (ص)، به جوجه اردک تبدیل می‌کند.
پس شیطان به ذهنم خطور کرد و مطلبی را پیش روی من قرار داد و گفت: ای ابوالحسن! تو با او این کار را می کنی، شاید او منافق باشد؟
پس به او گفتم: «اگر مؤمن باشد، بر آنچه من با او می‌کنم، حق دارد، و اگر هم منافق باشد، پس من مستحق نعمت هستم، زیرا چنین نیست که هر کار نیکی به سزاوارش برسد».
و به او گفتم:
من به وسیله محمد و آل پاکش به درگاه خداوند تضرع و دعا می‌کنم، تا او را به اخلاص و ترک کفر متمایل کنم، اگرچه منافق باشد،
زیرا این صدقه‌ای که به او می‌رسانم، یعنی دعا و درخواست خیری که در حق او میکنم، از آن صدقه من بر او، که دادن غذای شریف، موجب رسیدن به مال و ثروت است، برتر است.
پس شیطان مغلوب شد و من به فضل محمد و آل پاکش، برای آن مرد مخفیانه به درگاه خداوند تضرع کردم.
پس مرد شروع به لرزیدن کرد و به روی خود افتاد.
پس او را برخاستم و به او گفتم: این چه بود که کردی؟
گفت:
من منافق بودم و در آنچه محمد می‌گفت و تو می‌گفتی شک می‌کردم
و خداوند بر من آشکار کرد از آسمان‌ها و حجاب‌ها،
پس بهشت را دیدم و آنچه را که با آن از ثواب مهیا شده، دیدم،
و از لایه‌های زمین برایم آشکار شد،
پس جهنم را دیدم و هر چه را که با آن آماده شده، از مجازات‌ها، دیدم.
پس همان جا بود که ایمان در قلبم واقع شد و با آن قلبم را خالص کرد و شبهاتی که بر من چیره شده بود، از من دور شد.
پس آن مرد دو قرص (نان) را گرفت و من به او گفتم:
هر وقت می‌خواهی، اندکی از قرص نان بشکن تا خداوند آن را به هر چه می‌خواهی «تَشْتَهِيهِ وَ تَتَمَنَّاهُ وَ تُرِيدُهُ»، تبدیل می‌کند.
پس این گونه، آن دو قرص نان تبدیل به گوشت و چربی و شیرینی و خرما و خربزه و میوه های زمستانی و تابستانی شد تا اینکه خداوند متعال از آن دو نان شگفتی‌ها را آشکار کرد.
و آن مرد از جملۀ کسانی شد که خداوند از آتش دوزخ آزاد کرد و از خاصان و نیکوکاران شد.
در این هنگام بود که جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و فرشته مرگ را دیدم که شیطان را نشانه گرفته‌اند و هر یک از آنها سنگی به اندازه کوه ابوقبیس دارند.
پس هر یک از آنها که بر شیطان میگذشت، سنگی را روی سنگی، بروی شیطان انباشته میکرد، بطوریکه دست و پای شیطان از آن رمی جمرات، تکه تکه شد.
و ابلیس ادامه داد:
پروردگارا! قول تو! قول تو!
آیا مرا تا روزی که برانگیخته می‌شوند مهلت ندادی؟»
پس (یکی از فرشتگان) به شیطان ندا داد:
«تو را از مردن مهلت دادم، اما از شکستن دست و پا و جراحت مهلت ندادم».
رسول خدا فرمود:
ای ابوالحسن! همان گونه که بر شیطان غلبه کردی و در راه خدا، بخشش نمودی «انسان خداگونه!»، و بر شیطانی که تو را از انجام این کار خیر نهی می‌کرد، چیره شدی،
خداوند متعال نیز شیطان را از جانب تو و دوستداران تو رسوا می کند.
و در آخرت به تعداد هر دانه خردل از آنچه به رفیقت دادی و در مورد آنچه از خدا برای او خواستی، به تو کوهی از طلا که بزرگتر از جهان و از زمین تا آسمان است، می‌دهد.
و به تعداد هر دانه از آن، کوهی از نقره مانند آن، و کوهی از مروارید، و کوهی از یاقوت، و کوهی از جواهر، و کوهی از نور پروردگار عز و جل مانند آن، و کوهی از زمرد و کوهی از آبزیان مانند آن و کوهی از مشک و کوهی از عنبر مانند آن، میدهد.
و تعداد خدمتگزارانت در بهشت از تعداد قطرات باران و نباتات و موی حیوانات بیشتر است.
به تو، خداوند نیکی ها را کامل می کند و بدی ها را از دوستداران تو می زداید.
و سوگند که به سبب تو، خداوند بین مؤمنان از کافر، و صادقان از منافقان، و فرزندان بر حق را از فرزندان نامشروع فرق می‌گذارد».

این حدیثِ شگفت‌انگیز و فوق‌العاده از غررِ احادیثِ معرفتی است.
پیوندِ میان «شک و یقین» با «توفیقِ بداء» به وساطتِ دستِ گره‌گشایِ امیرالمؤمنین (ع)، یکی از دقیق‌ترین چهره‌هایِ ملکوتیِ قلب را به تصویر می‌کشد.

#دلنوشته

شک و یقین؛ توفیقِ بداء در پناهِ دستِ شفیع

در پهنه‌ی جان،
مرز میان شک و یقین،
مرزی باریک و لغزنده است.
آنجا که سالک در میانه‌ی تاریکیِ تردید دست‌وپا می‌زند
و نفسِ منافق‌پرور، مدام او را به سستیِ پایه‌ها انذار می‌دهد،
چه چیز می‌تواند این هندسه‌ی فروبسته را بشکند؟
پاسخ، حقیقتِ بی‌بدیلِ «بداء» است؛
اما نه یک بداءِ ذهنی و انتزاعی،
بلکه دگرگونیِ شگرفی که از آستینِ حجتِ خدا و به برکتِ صنیعِ شگفت‌انگیزِ ولیِّ حق، علی بن ابی‌طالب (ع) جاری می‌شود.

حدیثِ شریفِ منقول از رسولِ خاتم (ص) پرده از این رازِ سر به مهر برمی‌دارد.
مردی از انصار، از شدتِ جوع، پناه به زباله‌دان برده و پوستِ خربزه و خیار می‌جود.
علی (ع) او را می‌بیند؛
حیا می‌کند که چشم در چشمِ او شود تا مبادا عزتِ نفسِ بنده بشکند.
به خانه بازمی‌گردد و دو قرصِ نانِ شعیرِ افطار و سحورِ خویش را برای او می‌آورد.

اما حادثه‌ی اصلی در ورایِ این بخششِ جسمانی رخ می‌دهد؛
در قلمروِ نیت‌ها و در مصاف با ابلیس.

امتحانِ نور و صداقت در شک

مردِ انصاری، نه فقط در گرسنگیِ تن، که در فقرِ مطلقِ ایمان به سر می‌برد.
او خود اقرار می‌کند:
«كُنْتُ مُنَافِقاً شَاكّاً فِيمَا يَقُولُهُ مُحَمَّدٌ وَ فِيمَا تَقُولُهُ أَنْتَ»

او اهلِ شک است؛
اما شکی از سرِ جستجو، نه از سرِ عناد.
او می‌خواهد نور را امتحان کند:
«من می‌خواهم برکتِ سخنِ تو را بیازمایم.»
او آرزویِ گوشتِ فرخ (جوجه) دارد.
علی (ع) به او می‌فرماید لقمه‌ای از نان جوین بشکن که به اذن حق تبدیل به خواسته‌ات می‌شود.
در همین ثانیه‌های حساس، شیطان به ذهنِ مولی خطور می‌کند:
«تَفْعَلُ هَذَا بِهِ وَ لَعَلَّهُ مُنَافِقٌ؟»
(آیا با او چنین می‌کنی در حالی که شاید او منافق باشد؟)

پاسخِ امام، مرزِ میانِ اخلاقِ بشری و کمالِ الهی را دوپاره می‌کند:
«إِنْ يَكُنْ مُؤْمِناً فَهو أَهْلٌ لِمَا أَفْعَلُ مَعَهُ، وَ إِنْ يَكُنْ مُنَافِقاً فَأَنَا لِلْإِحْسَانِ أَهْلٌ»
(اگر مؤمن باشد که شایسته‌ی این احسان است،
و اگر منافق باشد، منِ علی سزاوارِ احسان کردنم).

اینجاست که «توفیقِ بداء» متولد می‌شود.
علی (ع) بر شیطان چیره می‌شود و پنهان از چشمِ مرد، دست به دعا برمی‌دارد.
او نانِ مادی را بهانه می‌کند تا رزقِ حقیقی را جاری سازد.
امام تضرع می‌کند و خدا را به جاهِ محمد و آلِ او قسم می‌دهد تا دلِ این مرد را از کفر و نفاق بیرون کشد:
«فَإِنَّ تَصَدُّقِي عَلَيْهِ بِهَذَا أَفْضَلُ مِنْ تَصَدُّقِي عَلَيْهِ بِالطَّعَامِ الشَّرِيفِ…»

دگرگونیِ آنی و خرقِ حجاب‌ها

به محضِ آن‌که دعایِ ولی به ملکوت عروج می‌کند،
در عالمِ مقدراتِ مردِ انصاری بداء حاصل می‌شود.
تقدیرِ او کفر و نفاقِ دایمی و سقوط در اسفلِ سافلین بود؛
اما به واسطه‌ی تصدقِ پنهانیِ ولیّ خدا،
ناگهان طوفانی در جانش برخیزد:
«فَارْتَعَدَتْ فَرَائِصُ الرَّجُلِ وَ سَقَطَ لِوَجْهِهِ»
(اندامِ مرد لرزید و به رو درافتاد).

این لرزش، لرزشِ فروپاشیِ عمارتِ شک بود.
پرده‌ها به یک‌باره دریده شدند:
«فَكَشَفَ لِيَ اللَّهُ عَنِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ فَأَبْصَرُتُ كُلَّ مَا تُوَاعِدَانِ…»

خداوند حجابِ آسمان‌ها و زمین را برای او کنار زد.
او بهشتِ موعود و جهنمِ موعود را به چشمِ سر دید.
این همان انتقال از مرتبه‌ی علم‌الیقین به عین‌الیقینِ محض است.
شکِ دیروزین، جایِ خود را به سکونِ تام داد:
«فَذَلِكَ حِينَ وَقَرَ الْإِيمَانُ فِي قَلْبِي وَ أَخْلَصَ بِهِ جَنَانِي وَ زَالَ عَنِّي الشَّكُّ»

این واژه‌ی «وَقَرَ» یعنی ایمان در قلبش سنگین شد و لنگر انداخت؛
مانندِ آبی که در حوضِ دل به سکون و صفا می‌رسد (یَقَنَ الماءُ فی الحوض).

برکتِ جاری؛ نانِ جوینی که کلیدِ آرزوهاست

پس از وقوعِ بداء و نزولِ یقین،
نانِ جوینِ ساده‌ی علی (ع)،
تبدیل به «مجرایِ جاریِ برکات» می‌شود.
امام به او می‌فرماید:
«هر چه اشتها کردی، اندکی از این نان بشکن تا همان شود.»
و نان، مدام در دستانِ او تغییرِ ماهیت می‌دهد؛
گوشت، چربی، شیرینی، و میوه‌هایِ زمستان و تابستان از دلِ آن دو رغیف بیرون می‌آیند.

این شبیه‌سازیِ عینیِ همان «رزقِ نوری» است.
قلبِ یقین‌یافته،
معتادِ نوری می‌شود که هر لحظه طعمِ جدیدی از معارف را به او می‌چشاند.
او دیگر نیازی به اسبابِ مادی ندارد؛
تکیه‌گاهش ولیِّ خداست.
او از «عتقاءِ الله من النار» و از بندگانِ مصطفیٰ و اخیار می‌گردد.

شکستنِ کمرِ ابلیس

در حاشیه‌ی این بداءِ باشکوه،
مصافِ فرشتگان با ابلیس رقم می‌خورد.
فرشتگانِ مقرب (جبرئیل، میکائیل، اسرافیل و ملک الموت) با سنگ‌هایی به بزرگیِ کوه ابوقبیس بر ابلیس می‌تازند و اندامِ او را در هم می‌کوبند (فَيَهْشِمُ).
ابلیس فریاد می‌زند:
«پروردگارا! پس وعده‌ی مهلتِ تو چه شد؟»
و ندا می‌رسد:
«تو را مهلت دادم که نمیری، اما مهلت ندادم که خرد و کوفته نشوی!»

این کوفتگیِ ابلیس،
تجسمِ شکستِ سنگینِ او در ناامید کردنِ بنده و سلبِ توفیقِ توبه است.
ابلیس گمان می‌کرد مردِ شاّک را برای همیشه در زنجیرِ نفاق نگه داشته،
اما بداءِ ناشی از دعایِ امیرالمؤمنین (ع)، تمامِ بافته‌های او را پنبه کرد.

بداء و شفاعتِ علمی

1. بداء، بن‌بست‌شکن است:
حتی برای کسی که در نفاق و شک دست‌وپا می‌زند،
اگر نیتِ درونی‌اش صادق باشد («أنا أريد أن أمتحن… لعلمي بصدقك»)،
خداوند به واسطه‌ی دعایِ ولیّ خویش،
تقدیرِ باطنی‌اش را از جهنم به بهشت تغییر می‌دهد.
2. شفاعت، امری آنلاین و علمی است:
امام (ع) با تصدقِ علمی و تضرعِ پنهانی،
نورِ علم را در قلبِ مرد زنده می‌کند.
این همان خروجِ واقعی از ظلمات به نور است.
3. شک، با امتحانِ صادقانه‌ی نور مرتفع می‌شود:
وقتی بنده با صداقت جلو بیاید،
خداوند بداء را حاصل می‌کند و حجاب‌ها را برمی‌دارد تا یقین در دل لنگر اندازد.

این بخش، زیباترین قسمت مقاله‌ی «بداء» است،
زیرا نشان می‌دهد که نهایتِ بداء،
رسیدنِ جان از تاریکیِ شک به روشناییِ یقین،
در سایه‌سارِ ولایتِ آلِ محمد (ع) است.

#دلنوشته

معجزه‌ی بداء و تبدیلِ شک به یقین به برکتِ ولیّ خدا

[شک و یقین – توفیق بداء]

۱. امتحانی از سرِ صدق؛ نورِ خود را آزمودن
تصویرِ مردِ انصاریِ گرسنه در مزبله،
تصویرِ انسانی است که در اوجِ فقرِ مادی و معنوی ایستاده است.
او خودش اعتراف می‌کند:
«کُنتُ مُنافِقاً شاکّاً»؛
او شک داشت، هم به پیامبر (ص) و هم به امیرالمؤمنین (ع).

اما وقتی علی (ع) دو قرصِ جو را به او می‌دهد و از برکتِ آن سخن می‌گوید،
مردِ شاک سخنی می‌گوید که کلیدِ «بداء» است:
«أَنَا أُرِيدُ أَنْ أَمْتَحِنَ هَذِهِ الْبَرَكَةَ لِعِلْمِي بِصِدْقِكَ فِي قِيلِكَ»
(من می‌خواهم این برکت را امتحان کنم، چون به صدقِ تو در گفتارت واقفم).

ببین ای همسفر!
او به معجزه یقین ندارد،
اما به «صدقِ امیرالمؤمنین» معتقد است.
او با خودش روراست است.
می‌گوید:
«من شک دارم،
اما چون تو را صادق می‌دانم،
می‌خواهم نورِ تو را امتحان کنم.
می‌خواهم ببینم آیا با نانِ تو،
شکمِ گرسنه و جانِ ناآرامم آرام می‌گیرد؟»
این همان «امتحانِ از سرِ صدق» است؛
نه از سرِ عناد و لجاجت.
او نمی‌خواهد مچ‌گیری کند،
بلکه می‌خواهد حقیقت را بیابد.

۲. اراده‌ی علی (ع)؛ مجرایِ بداء
شخصیتِ منافقِ شاک،
طبقِ قانونِ تکوین،
محکوم به سقوط و تاریکی است.
اما در این لحظه،
علی (ع) پا به میان می‌گذارد.
شیطان وسوسه می‌کند:
«چرا به او انفاق می‌کنی؟ او شاید منافق باشد!»
پاسخِ امام، تجلیِ محضِ کرم و تربیت است:
👈«اگر مؤمن باشد، شایسته‌ی احسانِ من است؛
و اگر منافق باشد، من شایسته‌ی احسان کردنم.»👉

و سپس، آن دعایِ پنهانی و سرّیِ امام در حقِ او:
«وَ دَعَوْتُ اللَّهَ سِرّاً مِنَ الرَّجُلِ بِالْإِخْلَاصِ بِجَاهِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ»

اینجا قانونِ سرنوشتِ آن مرد ورق می‌خورد.
دعایِ ولیّ خدا،
تقدیرِ محتومِ کفر و نفاقِ مرد را تغییر می‌دهد و «بداء» حاصل می‌شود.
یعنی آن‌که بنا بود در تاریکی بمیرد،
به برکتِ این تصدقِ پنهان و دعایِ امام،
توفیقِ توبه و خروج از نفاق را پیدا می‌کند.

۳. کشفِ حجاب و استقرارِ یقین
به محضِ دعایِ امام،
زلزله‌ای در جانِ مرد رخ می‌دهد:
«فَارْتَعَدَتْ فَرَائِصُ الرَّجُلِ وَ سَقَطَ لِوَجْهِهِ»
(اندامش به لرزه افتاد و به رو درافتاد).
و بعد، کشفِ حجابِ آسمان‌ها و زمین:
«فَكَشَفَ لِيَ اللَّهُ عَنِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ… فَذَلِكَ حِينٍ وَقَرَ الْإِيمَانُ فِي قَلْبِي»

این همان «أَ لَمْ تَرَ» است که دفعتاً برایش محقق شد.
شکی که تاروپودِ جانش را گرفته بود،
زایل شد و جایش را به ایمانی مستقر داد.
دو قرصِ نانِ جو، مجرایِ رزقِ لایزال شدند؛
هر چه اشتها و تمنا می‌کرد، از آن نان بیرون می‌آمد؛
زیرا جانِ او با چشمه‌ی یقینِ علی (ع) پیوند خورده بود.

۴. سرکوبِ شیطان و رسواییِ شک
شک، ابزارِ شیطان است.
در انتهای این ماجرا،
وقتی شک جای خود را به یقین می‌دهد،
ملائکه مأمورِ درهم کوبیدنِ شیطان می‌شوند.
شیطان فریاد می‌زند:
«پروردگارا! پس مهلتِ من تا روزِ قیامت چه شد؟»
و فرشته پاسخ می‌دهد:
«تو را مهلت دادیم که زنده بمانی،
نه اینکه استخوان‌هایت خرد و درهم‌شکسته نشود!»
یعنی هر جا یقینی متولد شود و شکستی برای شیطان رخ دهد،
تاروپودِ قوایِ او درهم می‌شکند.

این حدیثْ نقطه‌ی عطفِ تمامِ آن چیزهایی است که تا به حال نوشتیم:
1. «علاجِ نهاییِ شک:»
نشان می‌دهد که شک،
حتی در مرتبه‌ی نفاق،
با پیوند به ولیّ خدا و تسلیم در برابرِ صدقِ او درمان‌پذیر است.
2. «باطنِ رزق:»
نانِ جویی که به خواستِ صاحبش تبدیل به «مَا تَشْتَهِيهِ وَ تَتَمَنَّاهُ» می‌شود،
آیینه‌ی همان قلبی است که وقتی به یقین رسید،
ظرفِ برکتِ بی‌کران می‌شود.
3. «فصلِ ممیِّز:»
در آخرِ حدیث، پیامبر (ص) می‌فرماید:
«بِكَ يُمَيِّزُ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ مِنَ الْكَافِرِينَ وَ الْمُخْلَصِينَ مِنَ الْمُنَافِقِينَ».
علی (ع) همان «محجه» است؛
هر کس با او پیوند خورد،
ولو در خواب یا در شک باشد،
راهِ نجات و یقین برایش باز است.

داستان تکراری مستقرین «فَلَا يَرْتَدُّونَ أَبَداً»
و معارین «وَ مِنْهُمْ مَنْ يُعِيرُ الْإِيمَانَ عَارِيَّةً»

وَ مِنْهُمْ مَنْ يُعِيرُ الْإِيمَانَ عَارِيَّةً
فَإِذَا هُوَ دَعَا وَ أَلَحَّ فِي الدُّعَاءِ مَاتَ عَلَى الْإِيمَانِ‏
.

[جبل – معارین و مستقرین – ارتداد]:
+ مفهوم «ثبات» که در واژه «جبل» وجود دارد.

امام صادق علیه السلام:
إِنَّ اللَّهَ جَبَلَ النَّبِيِّينَ عَلَى نُبُوَّتِهِمْ فَلَا يَرْتَدُّونَ أَبَداً
وَ جَبَلَ الْأَوْصِيَاءَ عَلَى وَصَايَاهُمْ فَلَا يَرْتَدُّونَ أَبَداً
وَ جَبَلَ بَعْضَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْإِيمَانِ فَلَا يَرْتَدُّونَ أَبَداً
وَ مِنْهُمْ مَنْ يُعِيرُ الْإِيمَانَ عَارِيَّةً
فَإِذَا هُوَ دَعَا وَ أَلَحَّ فِي الدُّعَاءِ مَاتَ عَلَى الْإِيمَانِ‏
.
خداوند پيامبران را بر سرشت نبوت آفريد،
یعنی 
در نبوت خود ثابت قرار داده و آنها هرگز از مقام خود كنار نمى‏‌روند،
و اوصياء آنها را هم به اين طريق قرار داده است، یعنی آنها را بر سرشت وصيتها (و آنچه به آنها سفارش شده) آفريد، پس هرگز برنگردند،
گروهى از مؤمنان هم اين چنين هستند، یعنی بر سرشت ايمان آفريده شده‌اند، پس هرگز برنگردند،
گروهى هم ايمان عاريه دارند، پس اگر دعا كنند و اصرار بر دعا داشته باشند با ايمان از دنيا مى‌‏روند.
+ «بداء»
+ «ردد»
+ «عور»

این بخش از مقاله، مستقیماً به ریشه‌هایِ تکوینیِ ایمان و پدیده‌یِ شگفت‌انگیزِ تغییرِ تقدیرِ ایمان‌هایِ عاریه‌ای (عاریت‌یافته) از طریقِ دعا و اصرار بر تضرع می‌پردازد.

بیایید با نگاهی دقیق به واژگانِ کلیدیِ این حدیث شریف (**جَبَلَ**، **رَدَّ**، **عَوَرَ**) و پیوندِ عمیقِ آن با حقیقتِ **بداء**، این بخش را با دقت مطالعه کنیم.

#دلنوشته

مستقرین و معارین؛ از ثباتِ جبل تا اضطرابِ عاریت

در جغرافیایِ جان‌ها،
ایمانِ آدمیان بر دو گونه رقم خورده است:
گروهی پای در گل و سر در سحاب دارند؛
ثابت و استوار همچون کوه؛
و گروهی دیگر،
ایمان را عاریه گرفته‌اند
و هر لحظه بیمِ آن می‌رود که این امانتِ گران‌بها از کفشان ربوده شود.

امامِ صادق (ع) پرده از این رازِ سر به مهر برمی‌دارد و می‌فرماید:
«إِنَّ اللَّهَ جَبَلَ النَّبِيِّينَ عَلَى نُبُوَّتِهِمْ فَلَا يَرْتَدُّونَ أَبَداً،
وَ جَبَلَ الْأَوْصِيَاءَ عَلَى وَصَايَاهُمْ فَلَا يَرْتَدُّونَ أَبَداً،
وَ جَبَلَ بَعْضَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْإِيمَانِ فَلَا يَرْتَدُّونَ أَبَداً،
وَ مِنْهُمْ مَنْ يُعِيرُ الْإِيمَانَ عَارِيَّةً،
فَإِذَا هُوَ دَعَا وَ أَلَحَّ فِي الدُّعَاءِ مَاتَ عَلَى الْإِيمَانِ.»

۱. مفهومِ «جبل»؛ هندسه‌یِ ثباتِ بی‌بازگشت

ریشه‌ی «جبل» در زبانِ عربی به معنایِ سختی، عظمت، استواری و انجماد بر یک حالت است؛
چنان‌که «جبل» (کوه) را از آن رو جبل خوانده‌اند که میخِ زمین است و تکان نمی‌خورد.
وقتی آفریدگار، انبیا و اوصیا و بخشی از مؤمنان را بر حقیقتِ خویش «جَبَلَ» می‌کند،
یعنی آن‌ها را در کالبدی از ثباتِ تکوینی مستقر می‌سازد.

اینان «مستقرین» هستند.
در ساختارِ وجودیِ آنان،
راهی برای بازگشت و پسگرد («ارتداد» از ریشه‌ی «ردّ») وجود ندارد:
«فَلَا يَرْتَدُّونَ أَبَداً».
نورِ یقین در ذاتِ آن‌ها عجین شده و به تعبیری،
مانندِ آبِ لنگرانداخته در حوضِ دل (یَقَنَ الماءُ فی الحوض)، تکان نمی‌خورد.

۲. «عور» و اضطرابِ ایمانِ عاریه‌ای

در نقطه‌ی مقابل، کسانی هستند که ایمان در ساختارِ تکوینی‌شان مستقر نشده است؛
بلکه ایمان به آن‌ها «عاریه» داده شده است (یُعِیرُ الْإِيمَانَ عَارِيَّةً).
واژه‌ی «عور» و «عاریه» در ریشه به معنایِ چیزی است که در معرضِ زوال، رفت‌وآمد و ناپایداری است؛ نوری است که مالِ خودِ شخص نیست و سایه‌ای از خورشیدِ دیگری بر دیوارِ دلِ اوست.

صاحبِ ایمانِ عاریه‌ای،
همواره در لبه‌ی پرتگاهِ «ردّ» (پس زدن و بازگشت به تاریکی) قرار دارد.
با کوچک‌ترین بادِ امتحان،
این پیراهنِ عاریه‌ای از تنِ او به‌در می‌آید و به تعبیر قرآن، دچارِ ارتداد می‌شود.

۳. معجزه‌یِ «بداء»؛ چگونه تضرع، ساختار تکوین را تغییر می‌دهد؟

اما شگفتیِ کار و اوجِ رحمتِ ربوبی در این جمله‌ی پایانی نهفته است:
«فَإِذَا هُوَ دَعَا وَ أَلَحَّ فِي الدُّعَاءِ مَاتَ عَلَى الْإِيمَانِ»

چگونه کسی که در مقدراتِ لوح، ایمانش عاریه‌ای و محکومِ به زوال نگاشته شده،
در نهایت با ایمان از دنیا می‌رود؟
این‌جا، دقیقاً قلمروِ حضورِ «بداء» است.

«بداء» یعنی شکستنِ خطوطِ از پیش‌تعیین‌شده‌یِ فرودست به دستِ رحمتِ فراسویِ پروردگار.
بنده‌یِ لرزانِ معار، وقتی خطرِ عاریه بودنِ نورش را حس می‌کند،
به جای تسلیم شدن در برابرِ این مقدر،
به تضرع پناه می‌برد.
او «دعا» می‌کند و بر این تمنا «الحاح» (پافشاری) می‌ورزد.

این الحاح و اصرار،
ابلیس را که در کمینِ پس گرفتنِ عاریه نشسته است، ناامید می‌کند.
در اثرِ این دعایِ پیوسته،
در تقدیرِ او «بداء» رخ می‌دهد؛
خداوندِ رحمان، قانونِ جاریِ «عور» (ناپایداری) را در حقِ او نسخ می‌کند
و او را به جرگه‌یِ «مستقرین» ملحق می‌سازد تا در نهایت، با ایمان جان سپرد.

۴. از «ردّ» تکوینی تا «ردّ» نوری

واژه‌ی «ردّ» دو سویه دارد:
– یکی ارتدادِ سالک است که در اثرِ ضعفِ ایمانِ عاریه‌ای رخ می‌دهد.
– دیگری، «ردّ بلای مقدر» به واسطه‌ی دعاست (إنّ الدّعاء يردّ القضاء).

بنده‌ی معار با اصرار در دعا، قضاءِ معار بودنِ خود را «ردّ» می‌کند تا خود دچارِ «ردّ» (ارتداد) نشود.
این مبارزه‌یِ نوری، نشان‌دهنده‌ی اختیاری است که در سایه‌ی بداء به انسان اعطا شده تا سرنوشتِ نوریِ خویش را با تضرعِ زنده بازنویسی کند.

این مطلب لطیف به ما نشان می‌دهد که هیچ‌کس نباید ناامید باشد؛
حتی اگر نشانه‌هایِ تزلزل و عاریه‌ای بودنِ ایمان را در خود حس کند،
دریچه‌یِ دعا و الحاح، مسیرِ بداء را باز نگه داشته است.

تقدیرات امضاء شده، مشمول بداء نخواهند شد!

+ «به امضای پای تقدیرات احترام بگذاریم! وَ امْضُوا حَيْثُ تُؤْمَرُونَ!»

فَإِذَا وَقَعَ الْقَضَاءُ بِالْإِمْضَاءِ فَلَا بَدَاءَ
فَلِلَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فِيهِ الْبَدَاءُ مِمَّا لَا عَيْنَ لَهُ
فَإِذَا وَقَعَ الْعَيْنُ الْمَفْهُومُ الْمُدْرَكُ فَلَا بَدَاءَ

بِالْإِمْضَاءِ شَرَحَ عِلَلَهَا وَ أَبَانَ أَمْرَهَا

علم – مشیّت – اراده – تقدیر – قضا – امضاء

امام موسى كاظم عليه السّلام:
الدَّقَّاقُ عَنِ الْكُلَيْنِيِّ عَنِ ابْنِ عَامِرٍ عَنِ الْمُعَلَّى قَالَ:
سُئِلَ الْعَالِمُ ع
كَيْفَ عَلِمَ اللَّهُ
معلّى بن محمّد مى‌گويد:
از عالم (امام موسى كاظم عليه السّلام) سؤال شد كه
علم خداوند چگونه است‌؟
قَالَ
آن حضرت فرمودند:
عَلِمَ وَ شَاءَ وَ أَرَادَ وَ قَدَّرَ وَ قَضَى وَ أَمْضَى

فَأَمْضَى مَا قَضَى
وَ قَضَى مَا قَدَّرَ
وَ قَدَّرَ مَا أَرَادَ
خداوند دانست، خواست، اراده نمود، مقدّر ساخت، حكم كرد و ايجاد نمود.
پس آن‌چه حكم كرد، تأييد نمود
و به آن‌چه مقدّر ساخت، حكم كرد
و آنچه را اراده كرد، مقدّر ساخت.
فَبِعِلْمِهِ كَانَتِ الْمَشِيَّةُ
وَ بِمَشِيَّتِهِ كَانَتِ الْإِرَادَةُ
وَ بِإِرَادَتِهِ كَانَ التَّقْدِيرُ
وَ بِتَقْدِيرِهِ كَانَ الْقَضَاءُ
وَ بِقَضَائِهِ كَانَ الْإِمْضَاءُ

پس مشيّت، بواسطۀ دانش او مى‌باشد
و اراده، بواسطه‌ى مشيّت او مى‌باشد
و تقدير به اراده او است
و قضا به تقدير او مى‌باشد
و تأييد امور به حكم او است.
فَالْعِلْمُ مُتَقَدِّمٌ عَلَى الْمَشِيَّةِ
وَ الْمَشِيَّةُ ثَانِيَةٌ
وَ الْإِرَادَةُ ثَالِثَةٌ
وَ التَّقْدِيرُ وَاقِعٌ عَلَى الْقَضَاءِ بِالْإِمْضَاءِ

پس علم، بر مشيّت مقدم است
و مشيّت دوم
و اراده در مرتبه‌ى سوم است.
و بواسطه‌ى تأييد او، تقدير بر قضا واقع شده است.
فَلِلَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى الْبَدَاءُ
فِيمَا عَلِمَ مَتَى شَاءَ وَ فِيمَا أَرَادَ لِتَقْدِيرِ الْأَشْيَاءِ
پس در آنچه مى‌داند، و در آنچه براى تقدير اشياء اراده كرده است،
 به هنگامى كه مى‌خواهد، براى خداوند بداء وجود دارد.
فَإِذَا وَقَعَ الْقَضَاءُ بِالْإِمْضَاءِ فَلَا بَدَاءَ
امّا اگر حكم، تأييد شود ديگر بدايى در كار نيست
فَالْعِلْمُ بِالْمَعْلُومِ قَبْلَ كَوْنِهِ
وَ الْمَشِيَّةُ فِي الْمُشَاءِ قَبْلَ عَيْنِهِ
وَ الْإِرَادَةُ فِي الْمُرَادِ قَبْلَ قِيَامِهِ
وَ التَّقْدِيرُ لِهَذِهِ الْمَعْلُومَاتِ قَبْلَ تَفْصِيلِهَا وَ تَوْصِيلِهَا عِيَاناً وَ قِيَاماً
و علم به معلوم قبل از بودن آن است
و مشيّت در آنچه ايجاد مى‌شود، قبل از بوجود آمدن آن است
و اراده در آنچه اراده مى‌شود، قبل از بروز آن مى‌باشد
و مقدّر ساختن اين معلومات از جهت بروز و بوجود آمدن قبل از توضيح و رسيدن مى‌باشد
وَ الْقَضَاءُ بِالْإِمْضَاءِ هُوَ الْمُبْرَمُ مِنَ الْمَفْعُولَاتِ ذَوَاتِ الْأَجْسَامِ الْمُدْرَكَاتِ بِالْحَوَاسِّ مِنْ ذِي لَوْنٍ وَ رِيحٍ وَ وَزْنٍ وَ كَيْلٍ وَ مَا دَبَّ وَ دَرَجَ مِنْ إِنْسٍ وَ جِنٍّ وَ طَيْرٍ وَ سِبَاعٍ وَ غَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا يُدْرَكُ بِالْحَوَاسِّ

و حكم نمودن براساس تأييد، همان يقين به انجام دادن است و روى اجسامى است كه حواس پنجگانه را درك مى‌كنند كه عبارتند از: اشياء داراى رنگ، باد، وزن، پيمانه، جنبيدنيها و حركت‌كننده‌ها مانند انسان، جن، پرنده، درّندگان و ديگر چيزهايى كه بوسيله‌ى حواس پنجگانه درك مى‌شوند.
فَلِلَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فِيهِ الْبَدَاءُ مِمَّا لَا عَيْنَ لَهُ
فَإِذَا وَقَعَ الْعَيْنُ الْمَفْهُومُ الْمُدْرَكُ فَلَا بَدَاءَ

وَ اللَّهُ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ
پس در اين موارد براى خداوند بداء وجود دارد به شرط‍‌ آنكه وجود خارجى نداشته باشند
امّا زمانى كه وقوع خارجى پيدا كردند و قابل درك شدند، ديگر بدايى در كار نيست
و خداوند آنچه را مى‌خواهد انجام مى‌دهد.

وَ بِالْعِلْمِ عَلِمَ الْأَشْيَاءَ قَبْلَ كَوْنِهَا
وَ بِالْمَشِيَّةِ عَرَفَ صِفَاتِهَا وَ حُدُودَهَا وَ أَنْشَأَهَا قَبْلَ إِظْهَارِهَا
وَ بِالْإِرَادَةِ مَيَّزَ أَنْفُسَهَا فِي أَلْوَانِهَا وَ صِفَاتِهَا وَ حُدُودِهَا
وَ بِالتَّقْدِيرِ قَدَّرَ أَقْوَاتَهَا وَ عَرَّفَ أَوَّلَهَا وَ آخِرَهَا
وَ بِالْقَضَاءِ أَبَانَ لِلنَّاسِ أَمَاكِنَهَا وَ دَلَّهُمْ عَلَيْهَا
وَ بِالْإِمْضَاءِ شَرَحَ عِلَلَهَا وَ أَبَانَ أَمْرَهَا
ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ‏
.
و قبل از بوجود آمدن اشياء به آنها علم داشته است
و بواسطه‌ى مشيّت خود، خصوصيات و اندازه‌ى آنها را مى‌شناخت
و قبل از آشكار شدنشان، آنها را ايجاد نمود
و با ارادۀ خود آنها را در رنگ، خصوصيات و اندازه متفاوت ساخت
و با تقدير خود، زمانشان را مقدّر ساخت
و اوّل و آخرشان را شناخت
و بواسطه‌ى حكم خود براى مردم مكانشان را آشكار ساخته و آنها را به آنجا راهنمايى كرد
و با تأييد، علت آنها را شرح داده و وضعيتشان را روشن ساخت
و اين تقدير خداوند ارجمند و هميشه دانا است.

این روایتِ حضرت کاظم (ع) در واقع «نقشه‌یِ ساختاریِ خلقت» و «تبارشناسیِ اراده‌یِ الهی» است. اینجا مرزِ دقیقِ میانِ «آزادیِ بداء» و «صلابتِ قضاء» روشن می‌شود.
آنجا که قلمِ پروردگار به «امضاء» می‌رسد،
دیگر سخن از تغییر نیست؛
چرا که حقیقت، جامه‌یِ وجود پوشیده و در عالمِ حس، تجسد یافته است.

#دلنوشته

مرزِ نهاییِ بداء؛ از اقیانوسِ مشیت تا مُهرِ امضاء

در سلسله‌مراتبِ آفرینش،
هر پدیده‌ای پیش از آنکه در پیشگاهِ چشمانِ ما قد بکشد،
سفری طولانی را از اعماقِ علمِ غیب آغاز می‌کند.
امام کاظم (ع) این سفر را در شش گامِ ازلی ترسیم می‌فرماید:
«عَلِمَ وَ شَاءَ وَ أَرَادَ وَ قَدَّرَ وَ قَضَى وَ أَمْضَى».

۱. لایه‌هایِ پیشین؛ قلمروِ بداء
تا زمانی که یک تقدیر در مراحلِ اولیه است،
یعنی در اقیانوسِ «علم»،
در تلاطمِ «مشیت»،
در تمیزِ «اراده»
و در تحدیدِ «تقدیر» به سر می‌برد،
هنوز مجالی برای «بداء» باقی است:
«فَلِلَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى الْبَدَاءُ فِيمَا عَلِمَ مَتَى شَاءَ وَ فِيمَا أَرَادَ لِتَقْدِيرِ الْأَشْيَاءِ»

اینجا همان‌جایی است که دعا، تضرع و «الحاح» می‌تواند مسیر را عوض کند؛
جایی که «عین» و نمودی در عالمِ خارج ندارد (مِمَّا لَا عَيْنَ لَهُ).
اینجا قلم هنوز بر کاغذ نلغزیده و امکانِ بازنویسی فراهم است.

۲. امضاء؛ نقطه‌یِ بازگشت‌ناپذیر
اما وقتی نوبت به «قضاءِ به امضاء» می‌رسد،
ساختارِ وجودیِ پدیده قطعی می‌شود.
امضاء، یعنی صدورِ فرمانِ نهایی برای خروج از غیب به شهادت.
«فَإِذَا وَقَعَ الْقَضَاءُ بِالْإِمْضَاءِ فَلَا بَدَاءَ»

وقتی پدیده دارایِ رنگ، بو، وزن و حجم شد و در حواسِ ما ادراک گردید (ذَوَاتِ الْأَجْسَامِ الْمُدْرَكَاتِ بِالْحَوَاسِّ)، دیگر بداء راهی ندارد.
این همان «حکمِ مبرم» است.
به پایِ این امضایِ الهی باید احترام گذاشت و با رضایتِ قلبی تسلیمِ آن شد؛
چرا که فرمود:
«وَ امْضُوا حَيْثُ تُؤْمَرُونَ!»
(و همان‌جا که مأمورید، بروید و بگذرید).

۳. امضاء؛ شرحِ علل و تبیینِ صراط
شگفت آنکه «امضاء» فقط یک پایان نیست،
بلکه یک «تبیین» است.
امام (ع) می‌فرماید:
«وَ بِالْإِمْضَاءِ شَرَحَ عِلَلَهَا وَ أَبَانَ أَمْرَهَا»

خداوند با امضایِ نهایی،
نه تنها آن چیز را موجود می‌کند،
بلکه «علت‌هایِ» وجودیِ آن را شرح می‌دهد و راه را روشن می‌سازد.
پس از امضاء،
دیگر جایِ شک و بداء نیست؛
جایِ «معرفت به علت» و «تسلیم به حکمت» است.

۴. بداء در خدمتِ یقین؛ چرا امضاء؟
شاید بپرسیم چرا خدا راهِ بداء را در مرحله‌یِ امضاء می‌بندد؟
پاسخ در حقیقتِ «یقین» نهفته است.
اگر قرار بود همه‌چیز در همه‌یِ آنات مشمولِ بداء باشد،
هیچ «ثباتی» در عالم شکل نمی‌گرفت و سالک هرگز به «اطمینان» نمی‌رسید.
امضاء، لنگرگاهِ یقینِ ماست.
ما در آن قلمرویِ «مِمَّا لَا عَيْنَ لَهُ» با دعا و بداء،
سرنوشتِ نوریِ خویش را چانه می‌زنیم،
اما وقتی اراده‌یِ حق به امضاء رسید،
یعنی «زمانِ عمل» فرا رسیده است.

پیوندِ نهایی: بداء و تسلیم

ما می‌آموزیم که:
– «قبل از امضاء:»
اهلِ الحاح و تمنا باشیم تا به برکتِ بداء،
تقدیراتِ لرزانِ خویش را به سویِ نور بکشانیم.
– «بعد از امضاء:»
اهلِ تسلیم و «امضوا» باشیم.

این همان تعادلِ میانِ «بداء» و «تقدیرِ عزیزِ علیم» است.
بداء، بابی است که خدا باز گذاشته تا بنده در خلقِ تقدیرِ خویش مشارکت کند،
اما امضاء، حریمِ ربوبیتِ قاهره‌ای است که نظمِ عالم بر آن استوار شده است.

پس،
«به امضایِ پایِ تقدیرات احترام بگذاریم!»
چرا که آن امضاء، شرحِ علت‌ها و ابانه‌یِ راهِ ماست.

@@@

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی