What does “Happy Eid al-Fitr” truly mean?!
“Say: Shall I take for a protector anyone other than Allah, the Originator of the heavens and the earth?!”
The Deep Meaning of Eid al-Fitr: The Return of the Fitra to the Fatir
When we congratulate one another on Eid al-Fitr, what are we truly celebrating? Is it merely the end of a month of hunger and thirst, or is it the unveiling of a spiritual reality?
To understand Eid al-Fitr, we must return to the root of the word “Fitr”. In the grammar of light, «Fitr» is the act of splitting open, like a seed breaking through the dark soil to reach the sunlight. Thus, “Eid al-Fitr” is the celebration of the heart breaking through the darkness of the self (Nafs) to witness the light of its Creator, the «Fatir» (the Originator).
This is why the Quran beautifully asks:
“Say: Shall I take for a protector (Wali) anyone other than Allah, the Originator (Fatir) of the heavens and the earth?” (Surah Al-An’am, 14)
True Eid is the realization of this Wilayah (divine guardianship). It is the moment we detach ourselves from the false claim of self-lordship (Rububiyya) and submit entirely to the true Lord.
—
The Moment of Iftar: A Prelude to the Divine Encounter (Liqaa)
Every sunset during Ramadan, as we waited for the moment of «Iftar» (breaking the fast), we were not just waiting for food. We were practicing the ultimate meeting with the Divine. The Prophet Muhammad (PBUH) said:
“For the fasting person, there are two joys: a joy when he breaks his fast (Iftar), and a joy when he meets his Lord.”
The moment of Iftar is an earthly shadow of the heavenly encounter (Liqaa). When you restrain your inner fire—whether it is anger, jealousy, or ego—solely for the sake of Allah, you experience a profound spiritual expansion (Bast). You realize that the sweetness of the date at Iftar is not just physical; it is the taste of obedience and the nourishment of light.
—
Entering the Sphere of Light: The Supplication of Imam al-Sadiq (AS)
On the morning of Eid, we recite the beautiful prayer taught by Imam al-Sadiq (AS):
“O Allah, the Owner of majesty and greatness… I ask You by the right of this day, which You have made an Eid for the Muslims, and a treasure, honor, dignity, and increase for Muhammad (PBUH)… that You enter me into every good into which You entered Muhammad and the family of Muhammad, and that You remove me from every evil from which You removed Muhammad and the family of Muhammad…”
This supplication reveals the ultimate secret of Eid: The true Eid is only realized when we connect to the Light of Muhammad and his Pure Family (Ahl al-Bayt).
They are the manifestation of “Ism Allah” (the Name of God) in the cosmos. To enter into “every good” means to enter into their light, and to exit “every evil” means to be purified from the darkness of ego, envy, and deviation.
—
Conclusion: The Feast of the Awakened Soul
Happy Eid to the People of Light (Ahl al-Noor)!
This Eid is a blessed return to our primordial nature (Fitra). It is the day when the heart, after a month of patience and purification, looks at the sky of its own existence and declares: I seek no guardian, no master, and no Wali other than the One who split the darkness of my soul with the light of His guidance.
May this Eid be a continuous return (Awd) to the light of Wilayah and the certainty (Yaqin) of His presence.
معنای عمیق عید فطر: بازگشتِ فطرت به فاطر
وقتی عید فطر را به یکدیگر تبریک میگوییم، واقعاً چه چیزی را جشن میگیریم؟
آیا این صرفاً پایانِ یک ماه تشنگی و گرسنگی است، یا پردهبرداری از یک حقیقتِ ملکوتی و معنوی؟
برای فهمِ عید فطر، باید به ریشهی واژهی «فطر» بازگردیم.
در دستگاهِ واژگانیِ نور، «فطر» یعنی شکافتن؛ مانند دانهای که خاکِ تاریک را میشکافد تا به نور خورشید برسد. از این رو، «عید فطر» جشنِ شکافته شدنِ ظلمتِ نفس و منیت است، تا قلب بتواند نورِ خالق خود، یعنی «فاطر» (پدیدآورنده و شکافندهی هستی) را مشاهده کند.
به همین دلیل است که قرآن کریم با بیانی شگفتانگیز میپرسد:
«قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ؟»
(بگو: آیا سرپرست و ولیّیی غیر از خدا برگزینم؟
او که پدیدآورنده و شکافندهی آسمانها و زمین است؟) (سوره انعام، آیه ۱۴)
عید واقعی، تحققِ این «ولایت» الهی است؛
لحظهای است که ما خود را از ادعای فرعونیت و ربوبیتِ دروغینِ درون جدا میکنیم و تسلیمِ محضِ پروردگارِ حقیقی میشویم.
—
لحظهی افطار؛ دیباچهای بر ملاقات با پروردگار (لقاء)
هر غروب در ماه مبارک رمضان، وقتی منتظرِ لحظهی «افطار» بودیم، در واقع فقط منتظرِ غذا نبودیم؛ بلکه تمرینِ ملاقات با امرِ متعالی را میکردیم. پیامبر اکرم (ص) فرمودند:
«برای روزهدار دو شادمانی است:
شادیای هنگام افطارش، و شادیای روزی که پروردگارش را ملاقات کند.»
لحظهی افطار، سایهای ملکی از آن دیدارِ ملکوتی (لقاء) است.
وقتی به خاطرِ خدا، آتشِ درون خود را — چه خشم باشد، چه حسادت یا منیت — مهار میکنی، انبساط و بسطِ عمیقِ قلبی را تجربه میکنی. آنجاست که درمییابی شیرینیِ خرمای افطار فقط یک مزهی مادی نیست، بلکه طعمِ شیرینِ تسلیم و رزقِ نورانیِ هدایت است.
—
ورود به حریمِ نور: دعای امام صادق (ع)
در صبحگاهِ عید فطر، دعای زیبای امام صادق (ع) را زمزمه میکنیم:
«بارالها! ای اهل کبریا و عظمت… از تو درخواست میکنم به حق این روز که آن را برای مسلمانان عید، و برای محمد (ص) ذخیره، شرف، کرامت و فزونی مقام قرار دادی… که مرا در هر خیری که محمد و آل محمد را در آن وارد ساختی، وارد کنی و از هر بدی که محمد و آل محمد را از آن خارج ساختی، خارج گردانی…»
این دعا از رازی بزرگ پرده برمیدارد:
«عیدِ حقیقی تنها زمانی تحقق مییابد که ما به نور محمد و آل محمد (ع) متصل شویم.»
ایشان مظهر و مجرایِ «اسم الله» در پهنهی هستی هستند.
ورود به «هر خیر»، یعنی ورود به ساحتِ نورانیِ آنان،
و خروج از «هر سوء»، یعنی پاک شدن و رهایی از تاریکیهای نفس، حسادت و انحراف.
—
جشنِ جانهای بیدار
عیدِ فطر بر «اهلِ نور» مبارک باد!
این عید، بازگشتی مبارک به سرشتِ نخستینِ ما (فطرت) است.
روزی است که قلب، پس از یک ماه ممارست در صبر و پاکسازیِ جان، به آسمانِ وجودِ خویش مینگرد و نجوا میکند:
«من هیچ سرپرست، پناه و ولیّیی جز آن خدایی نمیخواهم که با نورِ هدایتش،
ظلمتِ جانم را شکافت.»
امید که این عید، بازگشتی مستمر به نورِ ولایت و یقینِ حضورش باشد.
«فطر» یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«فُطْرَةٌ: قارچ»
+ «فطم»
+ «عود»
+ «برک»
عید فطر؛ بازگشتِ فطرت به فاطرِ آسمانها و زمین
قُلْ أَغَيْرَ اللَّهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا
عید فطر و معنای ولایت در افقِ فطرت
از فطر تا فاطر؛ معنای عید فطر در ساحتِ نور
عید فطر؛ بازگشتِ فطرت به فاطر
عید فطر؛ جشنِ فطرتِ بیدار
فطرِ دل، فاطرِ جهان
از افطار تا لقاء؛ تأملی در معنای عید فطر
عید فطر یعنی چه؟ بازگشت به نورِ فطرت
ولایتِ فاطر و عیدِ فطرت
عید فطر؛ روزِ ورود به خیر و خروج از سوء
فطرت، ولایت، لقاء؛ معنای عید فطر
«فطر/فطرت» به معنای «سرشت» است،
و همچنین:
– **شکافتنِ آغازینِ نور**
– **گشودگیِ قلب برای پذیرشِ هدایت**
– **آفرینشِ نخستین و بازآفرینیِ مکرر**
– **پیوندِ فطر با عید، عود، بدء و بداء**
***
۱. فطر؛ شکافتن و آغازِ ظهور
فطر را میشود به این معنا فهمید:
– شکافتنِ پردهیِ عدم
– گشودنِ راهِ ظهور
– آغازِ رویشِ نور
۲. فطرت؛ قالبِ نخستینِ پذیرشِ نور
فطرت فقط یک «سرشتِ ثابت» نیست؛
بلکه «قابلیتِ ذاتیِ رجوع به نور» است.
یعنی قلب، به گونهای آفریده شده که:
– نور را بشناسد،
– با آن انس بگیرد،
– و پس از قبض و تیرگی، دوباره به آن بازگردد.
۳. نسبتِ فطرت با بداء
بداء، «تجلّیِ تازهی ارادهی الهی در صحنهی تقدیر و قلب» است،
و فطرت، «بسترِ پذیرشِ این تجلّی» است.
پس:
– «بداء» = آمدنِ تازهی نور
– «فطرت» = قابلیتِ ازلیِ دریافتِ آن نور
۴. فطر، عید و اعاده
از این منظر، عید فقط یک مناسبت نیست؛
بلکه «بازشدنِ دوبارهی فطرت» است.
یعنی همانگونه که خدا خلق را آغاز میکند و بازمیگرداند،
در قلبِ انسان نیز نورِ فطرت را بارها از پسِ حجابها آشکار میسازد.
—
فطر و فطرت؛ شکافتنِ آغازینِ نور در قلب
«فطر» در افقِ این نوشتار، صرفاً به معنای آفرینشِ ابتدایی نیست،
بلکه دلالت بر نوعی «شکافتن، گشودن و آغازِ ظهور» دارد؛
گویی حجابِ بستهی ظلمت شکافته میشود تا راهی برای تجلیِ نور پدید آید.
از همینجاست که «فطرت» را نیز نباید فقط «سرشتِ نخستین» دانست،
بلکه باید آن را «ساختارِ ازلیِ آمادگیِ قلب برای پذیرشِ نور» فهمید؛
قابلیتی که انسان را پیوسته به سوی مبدأ خویش فرامیخواند.
در این معنا،
فطرت نه یک سکونِ جامد،
بلکه یک «استعدادِ زنده برای بازگشت» است.
قلب، بر فطرت آفریده شده است؛
یعنی چنان سرشته شده که نور را بشناسد،
به آن انس گیرد،
و هرگاه در تاریکیِ غفلت یا قبض فرو رفت،
امکانِ بیداری و رجوعِ دوباره در او باقی بماند.
پس فطرت، همان رازِ درونیِ «قابلیتِ اعاده» در انسان است.
از این منظر، نسبتِ فطرت با بداء نسبتی ژرف و بنیادین است.
اگر بداء، ظهورِ تازهی ارادهی الهی و خلقتِ دوبارهی نور در صحنهی قلب باشد،
فطرت همان زمینِ آمادهای است که این بارانِ نوری بر آن میبارد.
بداء بدون فطرت، در جانِ انسان جایِ ظهور نمییابد؛
و فطرت بدون بداء، در سطحِ استعدادِ خام باقی میماند.
یکی «بسترِ پذیرش» است و دیگری «واقعهی تجدید».
از همینجا پیوندِ «فطر» با «عید» و «عود» نیز روشنتر میشود.
عید، در باطنِ خود، بازگشتِ نور به مجرایِ نخستینِ خویش است؛
و این بازگشت جز بر اساسِ همان فطرتِ ابتدایی ممکن نیست.
پس هر تجدیدِ نوری در قلب، نوعی «عید» است
و هر عیدِ حقیقی، بازشدنِ دوبارهی فطرت.
بدینسان، فطر، بداء، عود و اعاده، همگی حلقههای یک حقیقتاند:
«حقیقتِ بازآفرینیِ انسان در پرتوِ نورِ ربوبیت».
#دلنوشته
فطرت؛ خاطرهیِ روشنِ آغاز
شاید فطرت، آن بخشِ فراموشنشدهیِ جانِ ماست؛
همان نقطهیِ نوری که هنوز،
زیرِ لایههایِ غفلت و خستگی و گناه، خاموش نشده است.
همان یادِ دوری که دور نیست؛
همان آشناییِ کهنهای که هرگز کهنه نمیشود.
فطرت، فقط سرشتِ نخستین نیست؛
فطرت، «خاطرهیِ نخستینِ نور» است در جانِ آدمی.
گویی پیش از آنکه پا به این جهان بگذاریم، دلِ ما با نوری آشنا شده بود؛
با ندایی،
با حضوری،
با مهری.
و اکنون هر بار که در این عالم، نسیمی از حقیقت بر ما میوزد،
چیزی در درونِ ما بیدار میشود؛
نه از آن رو که آن حقیقت را برای نخستین بار میشناسیم،
بلکه از آن رو که «آن را به یاد میآوریم».
فطرت، همین «به یاد آوردن» است.
همین لرزشِ لطیفِ دل، وقتی نامِ او میآید.
همین نرمشدنِ جان، وقتی نشانی از خانهیِ اصلیاش میبیند.
همین اشکِ بیدلیل،
همین شوقِ بیتوضیح،
همین اندوهِ غریبی که آدمی را در میانِ وفورِ دنیا رها نمیکند و زیرِ گوشِ او آرام میگوید:
«تو برایِ اینجا ساخته نشدهای.»
چه رازی در فطرت نهفته است
که انسان، حتی اگر سالها در تاریکی بماند،
باز با جرقهای، با آیهای، با دعایی، با دستی از غیب،
میشکند و به گریه میافتد؟
چه چیزی در او هست
که با یک «یا الله»
تمامِ استدلالهایِ سنگشدهیِ نفس را کنار میزند؟
شاید پاسخ این باشد که فطرت،
محلِّ «پیمانِ فراموشنشده» است؛
جایی در ژرفایِ جان که هنوز صدایِ «ألستُ بربّکم» را در خود نگه داشته است.
آری، فطرت،
آن رویِ گشودهیِ دل به سویِ آسمان است.
آن شکافِ مبارکی است که نور از آن وارد میشود.
آن دریچهای است که اگرچه گاهی با غبارِ غفلت پوشانده میشود،
اما هرگز به تمامی بسته نمیشود.
و شاید از همینجاست که «فطر» بویِ شکافتن میدهد؛
بویِ گشودن،
بویِ آغاز،
بویِ بیرون آمدنِ نور از دلِ پردهها.
فطرت، درونِ ما خاموش نمیشود؛
فقط گاهی زیرِ آوارِ عادتها دفن میشود.
زیرِ تکرارِ روزها،
زیرِ حسابگریهایِ سنگینِ عقلِ معاش،
زیرِ خواهشهایِ نفس،
زیرِ غبارِ زخمی که از دنیا خوردهایم.
اما حتی آنگاه نیز، نورِ فطرت از کار نمیافتد؛
بلکه در انتظار میماند.
منتظرِ لحظهای که دستی از رحمت برسد،
منتظرِ تذکری،
منتظرِ تکانی،
منتظرِ بدائی در جان.
و شاید بداء،
در باطنِ سلوکِ انسان،
چیزی جز همین نباشد:
اینکه خداوند، بار دیگر،
همان نورِ نخستین را در جانِ ما بیدار کند.
اینکه آنچه زیرِ غبار مانده بود، دوباره بدرخشد.
اینکه قلب، ناگهان در میانِ قبض و تیرگی،
راهی به صبح پیدا کند.
اینکه انسان، در لحظهای که گمان میکرد از خویش و از خدا و از حقیقت دور افتاده است،
یکباره دریابد که هنوز در او نقطهای زنده هست؛
نقطهای که میتواند رو به نور بگردد.
فطرت،
یعنی هنوز میشود بازگشت.
یعنی هنوز در ژرفایِ این دل، چیزی هست که او را میخواهد.
یعنی هنوز اگر همهچیز از دست رفته باشد،
اصلِ نسبت از دست نرفته است.
یعنی در ما،
پیش از هر آموزش و پیش از هر برهان،
یک «آری» پنهان نسبت به حق وجود دارد.
چه بسا تمامِ رنجِ انسان از این است
که از فطرتِ خویش دور میشود،
و چه بسا تمامِ آرامشِ او از آن است
که دوباره به همان سرچشمه بازمیگردد.
آدمی هرچه از بیرون جمع کند،
اگر از درون به آن نقطهیِ آغاز نرسد،
باز تهی میماند.
و اگر به آن نقطه رسید،
حتی در میانِ فقر و شکست و اندوه،
چیزی در او روشن میشود که خاموشکردنی نیست.
فطرت،
سرِّ این روشنماندن است.
سرِّ این بازگشتپذیری است.
سرِّ این که دل، با همهیِ افتادنها،
باز هم میتواند برخیزد.
باز هم میتواند بشنود.
باز هم میتواند پاسخ دهد.
شاید از همین روست که حیاتِ حقیقی،
نه از بیرون،
که از بیداریِ فطرت آغاز میشود.
انسان، آنگاه زنده میشود که آن یادِ پنهان در او جان بگیرد؛
آنگاه که نور، نه فقط بر چشمِ او، بلکه بر دلِ او بتابد؛
و آنگاه که بفهمد در این جهان،
غریب است، اما گمگشته نیست؛
دور است، اما بریده نیست؛
فراموشکار است، اما بیریشه نیست.
فطرت،
ریشهیِ نوریِ ماست.
و هر بار که خداوند ما را از نو به سویِ خود میخواند،
در حقیقت،
همان ریشه را صدا میزند.
این تصویرِ «دیدارِ معلم» و یادآوریِ عهدِ ذر،
همان کلیدِ گمشدهای است که مفهومِ فطرت را از یک امرِ انتزاعی و ذهنی،
به یک شیداییِ زنده و عینی تبدیل میکند.
—
#دلنوشته
معلمِ ازلی و معجزهیِ ذکر
وقتی میگوییم فطرت، «خاطرهیِ نخستینِ نور» است و «همان آشناییِ کهنهای که هرگز کهنه نمیشود»، از یک مفهومِ مبهم سخن نمیگوییم.
سخن از یک «چهره» است؛ سخن از یک «حضور».
فطرت، در حقیقت، خاطرهیِ آشناییِ جانِ ما با «معلمِ نخستین» در بیکرانگیِ عالمِ ذر است.
ما پیش از آنکه قدم به تنگنایِ این خاک بگذاریم،
در کلاسِ درسِ ملکوتیِ او نشستیم؛
چشم در چشمِ نور،
مشقِ عشق کردیم و جانِ ما با تماشایِ سیمایِ خلیفهیِ خدا،
طعمِ بندگی را چشید.
آنجا معلمی بود که روحِ ما را با حقیقتِ ولایت پروراند.
و اکنون، شگفتیِ بزرگِ دنیا در همین است:
گاهی در هیاهویِ این بازارِ پرآشوب،
ناگهان چشمت به جلوهای از او میافتد؛
صدایی را میشنوی،
کلامی را میخوانی،
یا در سیمایِ ولییی از اولیایِ حق خیره میشوی…
و در دم، تکانی در جانت رخ میدهد!
انگار او را از دیرباز میشناسی.
انگار سالهاست با او زندگی کردهای.
عقلِ زمینیات دلیلش را نمیداند و میپرسد:
«چرا بیهیچ بهانهای دوستش داری؟»
اما دلت در اعماقِ خویش لبخند میزند؛
چرا که او را به یاد آورده است.
این کششِ ناگهانی و بیدلیل،
سرریزِ همان عشقِ ازلیِ عالمِ میثاق است.
تو فقط معلمت را دوباره پیدا کردهای!
و درست در همین نقطهیِ اتصال است که فطرت،
هویتِ حقیقیِ خود را نشان میدهد:
فطرت، چیزی جز «به یاد آوردن» نیست.
و این به یاد آوردن، همان واژهیِ شگرف و پر از تپشِ «ذکر» است.
عجیب نیست که خدا کتابش را «ذکر» مینامد و پیامبرش را «مذکِّر»!
کارِ آنها تعلیمِ یک امرِ بیگانه نیست؛
کارِ آنها زدودنِ خاکستر از رویِ همان خاطرهیِ کهن است.
پس «ذکر الله»، یادآوریِ خالقِ غایب از نظر نیست؛
بلکه تذکرِ همان عهدِ مستور است.
ذکر، یعنی بیدار شدنِ حافظهیِ نوریِ قلب.
هرگاه زبان به ذکر میگشایی و دلت به تپش میافتد،
در واقع داری به کلاسِ درسِ آن معلم بازمیگردی.
داری پیمانی را که در آغازِ خلقت با نگاهِ او بستی، تجدید میکنی.
فطرت، خاکِ مستعدِ پذیرش است،
و «ذکر»، بارانی است که آن خاطرهیِ خفته را سبز میکند.
هر «یا الله» و هر سلامی بر اولیایِ نور،
سلامی است به خانهیِ نخستین؛
به آن معلمی که نامش در الواحِ فطرتِ ما حک شده
و هرگز، حتی در تاریکترین لحظاتِ گناه،
پاک نخواهد شد.
#دلنوشته
فطرت؛ خاطرهیِ روشنِ آغاز
شاید فطرت، آن بخشِ فراموشنشدهیِ جانِ ماست؛
همان نقطهیِ نوری که هنوز،
زیرِ لایههایِ غفلت و خستگی و گناه،
خاموش نشده است.
همان یادِ دوری که دور نیست؛
همان آشناییِ کهنهای که هرگز کهنه نمیشود.
فطرت، فقط سرشتِ نخستین نیست؛
فطرت، «خاطرهیِ نخستینِ نور» است در جانِ آدمی.
و این خاطره، چیزی مبهم و بیصورت نیست.
اینگونه نیست که جان،
فقط یک گرایشِ کلی و بیچهره به سویِ خیر داشته باشد.
نه؛
در ژرفایِ این آشنایی، «یک دیدار» نهفته است،
یک حضور،
یک نگاه،
یک تعلیم.
گویی جانِ انسان، پیش از آنکه به این دنیا قدم بگذارد،
در عالمی لطیفتر،
در ساحتِ پیمان و میثاق،
با نور آشنا شده بود؛
و نه فقط با نور،
بلکه با «معلمِ نور».
شاید رازِ بسیاری از کششهایِ بیتوضیحِ ما همین باشد؛
اینکه ناگهان در این دنیا،
چشمت به کسی میافتد،
کلامی از کسی میشنوی،
نشانی از ولیّی از اولیایِ خدا میبینی،
و بیآنکه بدانی چرا،
دلت نرم میشود،
میلرزد،
میشکند،
و نوعی محبتِ بیدلیل در درونت زبانه میکشد.
عقلت میگوید:
چرا اینهمه به او مایل شدی؟
چرا احساس میکنی او را از قبل میشناسی؟
چرا با یک نگاه، با یک صدا، با یک کلام،
اینقدر احساسِ نزدیکی میکنی؟
و دل، آرام و بیصدا پاسخ میدهد:
«چون این آشنایی، تازه نیست.»
تو او را یکبار، جایی دیگر، در عالمی دیگر، دیدهای.
تو با این نور، بیگانه نیستی.
این محبت، محصولِ امروز نیست؛
باقیماندهیِ یک عهدِ دیرین است.
این همان آشناییِ کهنهای است که هرگز کهنه نمیشود.
چه بسا انسان در این دنیا،
وقتی چشمش به معلمِ حقیقیاش میافتد،
احساس میکند که او را از پیش میشناخته است؛
اما نمیداند از کجا.
نمیتواند توضیح دهد چرا بیهیچ سابقهیِ ظاهری،
محبتِ او در دلش نشسته است.
نمیتواند بفهمد چرا میانِ اینهمه چهره،
دلش به سویِ او متمایل شده است.
اما این ندانستن، دلیلِ بیریشگیِ آن محبت نیست؛
بلکه نشانهیِ آن است که ریشهیِ این شناخت،
از حافظهیِ معمولیِ این دنیا عمیقتر است.
گویی روح، در عالمِ ذر،
در مجلسِ تعلیمِ الهی،
چیزی از آن نور چشیده است،
چیزی از آن حضور را دیده است،
و اکنون در این جهان،
با دیدنِ پرتوی از همان حقیقت،
درونش به لرزه میافتد.
نه از آن رو که چیزی کاملاً تازه یافته است،
بلکه از آن رو که «چیزی بسیار قدیمی را به یاد آورده است».
و شاید فطرت، همین «به یاد آوردن» باشد.
همینجا است که واژهای دیگر،
مثل صبحی آرام از افقِ معنا سر برمیآورد:
«ذکر».
فطرت، همین «به یاد آوردن» است؛
و این به یاد آوردن، در زبانِ قرآن،
چیزی جز «ذکر» نیست.
ذکر، فقط تکرارِ لفظ بر زبان نیست؛
ذکر، بیدار شدنِ همان خاطرهیِ نوریِ نهفته در جان است.
ذکر، بازگشتِ دل به چیزی است که آن را حقیقتاً میشناسد،
اگرچه عقلِ روزمره آن را فراموش کرده باشد.
ذکر، پیدا کردنِ دوبارهیِ راهِ خانه است.
ذکر، دیدنِ دوبارهیِ معلمی است که جان، پیشتر با او مأنوس بوده است.
شاید به همین سبب است که بعضی نامها،
بعضی آیات،
بعضی دعاها،
و بعضی چهرههایِ نوری،
بیهیچ مقدمهای دل را زیر و رو میکنند.
انگار چیزی را در درونِ ما صدا میزنند که از ما قدیمیتر است.
انگار در قلب،
دری پنهان را میگشایند.
انگار بر شیشهیِ غبارگرفتهیِ جان دست میکشند و ناگهان تصویری قدیمی،
اما زنده،
از پشتِ آن پدیدار میشود.
ذکر، یعنی همین.
یعنی کنار رفتنِ غبار.
یعنی برخاستنِ حجاب.
یعنی روشن شدنِ خاطرهیِ دیدار.
شاید کارِ پیامبران و اولیایِ الهی نیز پیش از آنکه «آموختن» باشد،
«یادآوری» است.
آنان چیزی کاملاً بیگانه را به جانِ ما تحمیل نمیکنند؛
بلکه دست بر همان نقطهیِ آشنا میگذارند.
بر همان ریشهیِ پنهان.
بر همان نورِ دفنشده.
آمدهاند تا ما را به خودمان بازگردانند؛
به آن بخشِ سالم و نخستینِ وجودمان؛
به آن ناحیهای از جان که هنوز صدایِ «ألستُ بربّکم» را از یاد نبرده است.
پس وقتی دل با نامِ خدا میلرزد،
وقتی با یادِ حجتِ خدا نرم میشود،
وقتی با یک سلام، با یک آیه، با یک اشک، با یک مناجات،
احساس میکند چیزی در او زنده شده است،
در حقیقت،
فطرتش بیدار شده است؛
و این بیداری، همان «ذکر الله» است.
ذکر الله،
فقط یاد کردنِ خدا نیست؛
بلکه «به یاد آمدنِ خدا در جان» است.
یعنی آن بخشِ پنهانِ وجودِ انسان،
که پیشتر با نورِ ربوبیت تماس داشته،
ناگهان دوباره بیدار شود.
ذکر، یعنی حق،
درونِ دل،
از حالتِ غیبت به حضور بازگردد.
نه آنکه خدا غایب بوده باشد،
بلکه این دل،
از حضورِ او غافل شده بوده است.
فطرت، خاکِ مستعدِّ این یادآوری است.
و ذکر، بارانی است که بر این خاک میبارد.
اگر خاکِ دل سخت نشده باشد،
اگر هنوز در آن روزنهای باقی مانده باشد،
هر قطرهیِ ذکر،
بذری از نور را خواهد شکفت.
و چه بسیار دلهایی که سالها مرده مینمایند،
اما با یک تذکرِ الهی،
با یک نگاهِ ولایی،
با یک دردِ صادقانه،
ناگهان بهار را تجربه میکنند.
شاید رازِ اشکهایِ بیاختیار نیز همین باشد.
انسان گاهی نمیداند چرا با شنیدنِ یک آیه،
یا با دیدنِ یک چهرهیِ نورانی،
یا با یادِ یک مصیبتِ مقدس،
دلش میشکند.
اما در حقیقت،
چیزی در او به یاد آورده است.
روح، در عمقِ خویش،
ردّ آن آشناییِ نخستین را یافته است.
و همین یافتن،
همین تلاقیِ دوباره با ریشه،
اشک را جاری میکند.
فطرت،
یعنی هنوز راه بسته نشده است.
یعنی هنوز در درونِ انسان،
محلی برایِ رجوع باقی است.
یعنی هنوز دل میتواند معلمش را بشناسد،
حتی اگر زبان از توضیحِ این شناخت عاجز باشد.
یعنی هنوز در ما چیزی هست که با دیدنِ نور،
برخیزد و بگوید:
«این را میشناسم…
نمیدانم از کجا،
اما میشناسم.»
و شاید تمامِ سلوک،
چیزی جز پرورشِ همین شناختِ خفته نباشد.
تمامِ عبادت،
تمامِ ذکر،
تمامِ توبه،
تمامِ گریه و دعا،
برای آن است که این خاطرهیِ نخستین،
از زیرِ آوارِ دنیا بیرون آید.
برای آن است که آن آشناییِ دیرین،
دوباره بر سطحِ جان ظاهر شود.
برای آن است که انسان،
در میانِ این همه فراموشی،
باز به یاد بیاورد که از کجاست،
با که عهد داشته،
و به سویِ چه نوری باید بازگردد.
از اینجاست که فطرت،
دیگر فقط یک بحثِ کلامی یا اخلاقی نیست؛
بلکه رازِ حیاتِ باطنیِ انسان است.
سرِّ این است که چرا دل،
با همهیِ دوریها،
باز هم امکانِ برگشت دارد.
چرا با همهیِ سقوطها،
باز هم میتواند بلند شود.
چرا با همهیِ تاریکیها،
هنوز یک روزنهیِ نوری در او باقی میماند.
فطرت،
همان نقطهای است که خدا آن را برایِ بازگشتِ ما محفوظ نگه داشته است.
همان دانهیِ نوری که در سختترین زمستانها هم به کلی نمیمیرد.
همان سرِّ نهفتهای که با یک «یا الله»،
با یک «السلام علیک»،
با یک «الهی العفو»،
دوباره سر برمیآورد.
و شاید بداء،
در ساحتِ جانِ انسان،
چیزی جز همین نباشد:
اینکه خداوند،
در لحظهای که دل گمان میکند همهچیز تمام شده است،
ناگهان آن خاطرهیِ نخستین را زنده کند.
ناگهان آن نورِ قدیمی را از زیرِ خاکستر بیرون بیاورد.
ناگهان کاری کند که انسان،
در اوجِ غفلت،
دوباره معلمش را به یاد آورد.
دوباره صدایِ آشنا را بشنود.
دوباره راهِ خانه را حس کند.
آری،
فطرت، خاطرهیِ روشنِ آغاز است؛
و ذکر، نامِ بیدار شدنِ این خاطره.
فطرت، بذرِ آشنایی است؛
و ذکر، شکفتنِ آن.
فطرت، عهدِ پنهان است؛
و ذکر، بازخوانیِ آن عهد.
فطرت، رویِ گشودهیِ دل به سویِ آسمان است؛
و ذکر، نخستین نسیمی است که از آن سو میوزد و پرده را کنار میزند.
و انسان،
آنگاه حقیقتاً زنده میشود
که این خاطره در او بیدار شود،
که این آشنایی دوباره جان بگیرد،
که این ذکر از سطحِ زبان به عمقِ دل برسد،
و …
که دل،
در میانِ این جهانِ پرغبار،
ناگهان با تمامِ وجود بفهمد:
«من این نور را میشناسم.
من این صدا را پیشتر شنیدهام.
من با این معلم،
بیگانه نیستم.»
«عید فطر مبارک» یعنی چه؟!
«عود» و «فطر» و «برک» از هزار واژگان مترادف نور هستند.
در حقیقت بازگشت آنی نور به قلب تاریک، اما پشیمان از گناه استعمال حسد، آرامشی وصف ناشدنی داره که با این عبارت سه کلمه ای «عید فطر مبارک» میخواهیم اون حال خوش رو به زبان بیاریم.
و این حال خوش رو به همه کسانی که تونستن حسدشونو غیر فعال کنن و راضی به تقدیرات بشن و تولید اعمال صالح نمایند، تبریک و شادباش بگوییم.
این همان روز و لحظهای است که باید جشن بگیریم!
«یا فاطر بحقّ فاطمة»!
ای خالق آنی نور، به سبب فرایند قطع تاریکی به هنگام ایجاد تقدیراتی بر خلاف تمناهای ما!
«قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»
«الْحَمْدُ لِلهِ الْمُلْهِمِ عِبَادَهُ حَمْدَهُ وَ فَاطِرِهِمْ عَلَي مَعْرِفَةِ رُبُوبِيَّتِه،
ستايش خداى راست كه ستايشش را به بندگان خود الهام فرمود
و شناسائى ربوبيتش را سرشت ايشان ساخت».
ولیّ، خدای مهربان است که فاطر نور و ظلمت در ملکوت قلب ماست!
انگاری خدای مهربان «فاطِرِ النّور فی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» است.
کلام خدای مهربان، یهویی، مثل قارچ، در ملکوت قلب اهل نور، میروید!
+ «نبت – انبات شجر!»
+ «نوّر الشّجر!»
#دلنوشته
عید فطر مبارک» یعنی چه؟!
شاید «عید فطر مبارک» فقط یک تبریکِ تقویمی نباشد؛
فقط اعلامِ پایانِ روزه و آغازِ یک روزِ نو نباشد؛
بلکه ترجمانِ یک واقعهیِ باطنی باشد،
ترجمانِ لحظهای که در آن،
نور،
ناگهان،
به قلبِ تاریک، اما پشیمان، بازمیگردد.
شاید «عید»، از «عود» حکایت میکند؛
از بازگشت.
بازگشتِ چیزی که گم نشده بود،
اما ما از آن دور افتاده بودیم.
بازگشتِ دل به قرارِ نخستین.
بازگشتِ جان به آشناییِ کهنه.
بازگشتِ بنده به همان نقطهای که در آن،
هنوز آسمان درونش ابری نشده بود.
و شاید «فطر»،
فقط گشوده شدنِ دهان برای خوردن بعد از امساک نباشد؛
بلکه «گشوده شدنِ قلب» باشد
بعد از یک دورهیِ تنگی،
بعد از یک حبسِ درونی،
بعد از یک شبِ سنگینِ حسد،
اعتراض،
ناخرسندی،
و نارضایتی از تقدیر.
و واژۀ زیبای «برک»…
چه بسا اشارت به آن فرودِ خیر باشد؛
به آن نشستنِ آرامش در جان؛
به آن ثباتِ نور در قلب؛
به آن خیرِ فزایندهای که وقتی دل با حکمِ خدا آشتی میکند،
در سراسرِ وجودِ انسان جاری میشود.
پس انگار این سه کلمه،
«عید، فطر، مبارک»،
سه ترجمه از یک رخدادند:
«بازگشتِ نور، گشایشِ دل، و نزولِ خیر.»
و حقیقتاً،
بازگشتِ آنیِ نور به قلبی که تاریک شده بود اما هنوز نمرده بود،
به قلبی که از گناهِ استعمالِ حسد پشیمان شده،
به قلبی که دیگر نمیخواهد با تقدیرِ خداوند درافتد،
آرامشی وصفناشدنی دارد.
چنان آرامشی که زبان،
برای گفتنِ آن حالِ خوش،
جز همین عبارتِ کوتاه و درخشان چیزی پیدا نمیکند:
«عید فطر مبارک.»
یعنی:
مبارک باد آن لحظه که دلت دوباره روشن شد.
مبارک باد آن ساعت که با خدا آشتی کردی.
مبارک باد آن دم که حسد در تو از کار افتاد.
مبارک باد آن وقت که به جایِ اعتراض،
رضا در قلبت نشست.
مبارک باد آن روز که از دلِ تاریکی،
عملِ صالح رویید.
و شاید تبریکِ حقیقی،
نه فقط به کسی است که یک ماه را به پایان رسانده،
بلکه به کسی است که در درونِ خود،
یک ظلمت را خاموش کرده است.
به کسی که توانسته حسدش را غیر فعال کند.
به کسی که توانسته از تنگیِ «چرا برایِ من نه؟»
به وسعتِ «رَضیتُ بِما قَسَمَ الله» برسد.
به کسی که به جایِ سوختن از نعمتِ دیگران،
به تولیدِ اعمالِ صالح تن داده است.
به کسی که تقدیرِ خدا را،
نه با تلخی،
بلکه با ادبِ بندگی پذیرفته است.
«این همان روز و لحظهای است که باید جشن گرفت.»
نه فقط در بیرون،
بلکه پیش از آن، در ملکوتِ دل.
آنگاه که یک تیرگی میشکند،
آنگاه که یک گره باز میشود،
آنگاه که یک اعتراض خاموش میگردد،
آنگاه که یک بنده،
در خلوتِ خویش،
از داوریِ خدا راضی میشود.
شاید آنوقت است که ندایی ناپیدا در باطنِ هستی برمیخیزد:
«عید فطر مبارک.»
—
«یا فاطرَ بحقِّ فاطمة»
چه دعای شگفتی است:
«یا فاطرَ بحقِّ فاطمة».
گویی انسان،
در لحظهیِ شکستنِ ظلمت،
در لحظهیِ بازگشتِ نور،
خالقِ این انفطارِ باطنی را صدا میزند:
ای آنکه تاریکی را میشکافی
و از دلِ بسته، نور بیرون میآوری…
ای آنکه میتوانی در یک آن،
سرنوشتِ شب را در قلبِ بنده به صبح بدل کنی…
ای آنکه به هنگامِ تقدیراتی برخلافِ تمنّاهایِ ما،
اگر ما را به خودمان وانگذاری،
همان تلخی را وسیلهیِ تولدِ نور میکنی…
پس «یا فاطر» فقط نداءِ خالقِ آسمان و زمین نیست؛
نداءِ کسی است که
«شکافندهیِ ظلمت در ملکوتِ قلب» است.
همان که از دلِ نارضایتی، رضا میرویاند؛
از دلِ حسد، توبه؛
از دلِ قبض، فهم؛
و از دلِ شکست، نور.
آری،
گاهی تقدیرات،
در ظاهر، بر خلافِ تمنّاهایِ ما نازل میشوند؛
و ما در نخستین برخورد،
به جایِ تسلیم،
گرفتارِ کدورت میشویم.
اما اگر لطفِ او برسد،
همان تقدیرِ تلخ،
آغازِ بریدنِ تاریکی میشود.
همانجا که خیال میکردیم داریم از نور دور میشویم،
اگر به ولیّ پناه ببریم،
ناگهان در مییابیم که این بریدگی،
این محرومیت،
این تأخیر،
این خلافِ میلِ ما،
دروازهیِ یک فطرِ تازه بوده است.
—
فاطرِ السماواتِ و الارض… و شاید فاطرِ النور در قلب
خدای مهربان فرمود:
«قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»
چه کسی را جز او ولیّ بگیرم؟
او که فاطرِ آسمانها و زمین است.
و شاید دل، در ساحتِ اشارت،
این آیه را چنین نیز میچشد:
چه کسی را جز خدا ولیّ بگیرم،
او که «فاطرِ نور و ظلمت در ملکوتِ قلب» من است؟
او که میتواند آسمانِ جان را بشکافد و صبح را از درونِ شب بیرون آورد؟
او که میتواند زمینِ خشکیدهیِ دل را به یک فرمان،
بارور کند؟
ولیّ،
همین خدای مهربان است؛
نه فقط از آن رو که خالقِ دوردستِ عالم است،
بلکه از آن رو که نزدیکترین متصرّفِ جان است.
او در باطنِ ما کار میکند.
او نور را میرویاند.
او ظلمت را میشکند.
او از دلِ خستگی، اشتیاق میآورد.
او از دلِ قساوت، اشک.
او از دلِ یأس، امید.
او از دلِ انقباض، گشایش.
پس اگر ولیّ اوست،
فاطر هم اوست؛
و اگر فاطر اوست،
نورِ بازگشتی هم از اوست؛
و اگر نور از اوست،
هر عیدِ حقیقی،
عیدِ ولایتِ او بر قلبِ ماست.
—
فاطِرِهِم علی معرفةِ ربوبیّته
و چه خوش نشسته است این کلام:
«الْحَمْدُ لِلهِ الْمُلْهِمِ عِبَادَهُ حَمْدَهُ وَ فَاطِرِهِمْ عَلَي مَعْرِفَةِ رُبُوبِيَّتِه»
ستایش خدایی را که ستایشِ خویش را به بندگان الهام فرمود،
و شناساییِ ربوبیّتِ خود را سرشتِ ایشان ساخت.
چه تعبیرِ عجیبی:
او بندگان را «بر معرفتِ ربوبیّتِ خود مفطور» کرده است.
یعنی در ژرفایِ جانِ انسان،
نقطهای نهاده شده که با ربّ بیگانه نیست.
معرفتِ ربوبیّت،
امری تحمیلی و عاریتی نیست؛
ریشهای در فطرت دارد.
و به همین سبب است که وقتی نور برمیگردد،
دل احساسِ بیگانگی نمیکند؛
بلکه حس میکند به خانه برگشته است.
اینگونه است که فطرت،
فقط استعدادِ خام برای دینداری نیست؛
بلکه «نقشِ نخستینِ معرفتِ ربوبی» در جان است.
و وقتی انسان از حسد، از ظلمتِ اعتراض، از کدورتِ قضا،
به رضا و تذکر و تسلیم بازمیگردد،
در واقع،
چیزی تازه در او ساخته نمیشود؛
بلکه همان سرشتِ نخستین،
دوباره از زیرِ غبار ظاهر میگردد.
—
کلامِ خدا؛ رویشِ ناگهانیِ نور در ملکوتِ قلب
گاهی کلامِ خدا در دلِ اهلِ نور،
ناگهانی میروید.
یهویی.
بیمقدمهیِ ظاهری.
مثل قارچی که در یک شبِ نمناک،
بیآنکه کسی روییدنش را دیده باشد،
سر از خاک بیرون میآورد.
اما این رویشِ ناگهانی،
بیریشه نیست.
خاکِ دل از پیش آماده شده است.
بارانی در کار بوده است.
تقدیری گذشته است.
رنجی شخم زده است.
دعایی نم داده است.
اشکی زمین را نرم کرده است.
و آنگاه،
یک آیه،
یک ذکر،
یک اشاره،
یک سلام،
در ملکوتِ قلب میروید.
اینجاست که میشود از «نبت» و «انبات» سخن گفت.
از رویش.
از جوانه.
از درخت.
اگر ظلمت، گاه در دل ریشه میدواند،
نور هم ریشه میدواند.
اگر حسد میتواند مثل علفِ هرز بالا بیاید،
رضا هم میتواند مثل درختِ طیبه قد بکشد.
اگر کدورت میتواند شبانه در جان تکثیر شود،
ذکرِ خدا نیز میتواند شبانه در دل بروید.
«نبت – انبات شجر»
چه بسا در ساحتِ دل یعنی:
خدا درختِ معنا را در قلب میرویاند.
نهالِ تسلیم را.
شاخههایِ رضا را.
برگهایِ آرامش را.
و میوههایِ عملِ صالح را.
و اگر بخواهیم با زبانِ اشارت بگوییم:
«نوّر الشجر!»
یعنی درخت را روشن کرد.
گویی درختِ جان،
فقط سبز نمیشود،
بلکه نورانی میشود.
نه فقط حیات میگیرد،
بلکه جهت میگیرد.
نه فقط میروید،
بلکه میدرخشد.
درختِ نورانیِ دل،
وقتی میروید که بنده از حسد دست بکشد،
از معارضه با تقدیر کنار رود،
و راضی شود که خدا،
خیر را آنگونه که خود میداند جاری کند.
آنگاه،
در همان جایی که پیشتر آتشِ مقایسه میسوخت،
سایهیِ شجرهیِ نور پدید میآید.
—
عید فطر؛ جشنِ خاموش شدنِ حسد
شاید یکی از عمیقترین معناهایِ عید فطر این باشد
که انسان،
برای نخستینبار یا دوباره،
از حسد دست بردارد.
زیرا حسد،
فقط ناراحتی از نعمتِ دیگری نیست؛
بلکه در عمقِ خود،
اعتراضِ پنهان به تقسیمِ خداست.
نوعی ناسازگاریِ باطنی با ربوبیّت است.
انگار دل میگوید:
چرا او؟
چرا من نه؟
چرا اینگونه تقسیم شد؟
چرا این تقدیر، خلافِ میلِ من رقم خورد؟
و درست همینجا،
تاریکی آغاز میشود.
اما وقتی بنده،
در پرتوِ ذکر و توبه و فهم،
به جایی میرسد که بگوید:
خدایا، من همه چیز را نمیدانم،
اما به تو سوءظن ندارم…
خدایا، اگر برایِ دیگری گشودی، تو حکیمی؛
اگر از من گرفتی، تو مهربانی؛
اگر خلافِ میلِ من تقدیر کردی،
حتماً راهی از نور در آن پنهان است…
آنگاه،
حسد خاموش میشود.
و این خاموش شدن،
یک حادثهیِ کوچک نیست.
این، همان لحظهیِ عید است.
همان لحظهیِ فطر است.
همان لحظهیِ مبارک است.
یعنی دل،
از بستن دست کشیده
و گشوده شده است.
از تلخی گذشته
و شیرینی یافته است.
از آتش بیرون آمده
و به نور رسیده است.
پس چه جایِ شگفتی اگر به چنین دلی بگوییم:
«عید فطر مبارک.»
—
آن لحظه را باید جشن گرفت
بعضی جشنها را همه میبینند،
اما بعضی جشنها در سکوتِ جان برپا میشوند.
بیصدا،
بیهیاهو،
بیهیچ شاهدِ بیرونی.
آن لحظه که انسانی،
در دلِ خودش،
به تقدیرِ خدا راضی میشود،
فرشتگان لابد چیزی را میبینند که ما نمیبینیم.
آنگاه که یک بنده،
از مقایسه دست میکشد،
از حسد توبه میکند،
از اعتراض برمیگردد،
و به جایِ ویران کردنِ درون،
شروع به تولیدِ عملِ صالح میکند،
حتماً در ملکوت،
عیدی برپا میشود.
شاید عیدِ حقیقی،
همینجا باشد:
نه وقتی که سفرهها گسترده میشوند،
بلکه وقتی که تاریکی جمع میشود.
نه فقط وقتی که مردم به هم تبریک میگویند،
بلکه وقتی که خدا،
بازگشتِ بنده را در دلِ او تثبیت میکند.
نه فقط وقتی که لبها میخندند،
بلکه وقتی که قلب،
بعد از مدتها،
طعمِ رضا را میچشد.
—
و شاید این همه، سرّی از بداء هم داشته باشد
چه بسا در باطنِ این واقعه،
نَفَسی از بداء هم جاری باشد.
آنجا که دل،
در آستانهیِ تیرگیِ بیشتر بوده،
اما ناگهان نور برمیگردد.
آنجا که بنده،
میتوانسته در حسد و کدورت بماند،
اما ناگهان اشکی، ذکری، تذکری،
مسیر را عوض میکند.
آیا این هم جلوهای از رحمتِ گشایندهیِ خدا نیست؟
آیا این هم نوعی بازنویسیِ باطنی در ساحتِ جان نیست؟
آیا این هم همان مهربانیِ الهی نیست که
نمیگذارد تاریکی، آخرین حرف را بزند؟
پس عید فطر،
در یک لایهیِ عمیقتر،
شاید جشنِ همین بداءِ نورانی در قلب باشد؛
جشنِ آنکه هنوز امکانِ برگشت هست؛
هنوز امکانِ گشایش هست؛
هنوز خدا میتواند در یک آن،
با یک لطف،
سرنوشتِ شبِ دل را دگرگون کند.
إِخْرَاجُ الْفِطْرَة: یعنی «رفتارت باید نشون بده که قلبت نورانی شده».
+ «خرج – اخراج و اظهار و ذبح نور علم!»
همانطور که در واژههای زیبای خرج و ذبح گفته شد، تنها کسانی اجازه دارند که قربانی کنند «الذبیحة» که عملا خالق نور زیبای مهربانی بوده اند یعنی این علم را عمل نموده و با رفتارشان فرهنگ زیبای آل محمد ع را ظاهر نموده باشند. با همین توضیح، کسانی در عید فطر، فطریّۀ آنها قبول می شود که عامل به نور علم ولایت و هدایت بوده و با خلق مهربانی، حالا فطریّه اونها قبول شده و از معنای زیبای عید فطر بهره مند خواهند شد انشاء الله تعالی، و معنای زیبای برخورداری از معنای عید فطر همان بازگشت نور بهشت جاویدان آل محمد ع به قلوب پاک این اهل نور عامل به علوم نورانی است.
در این حدیث زیبای امام صادق ع، عمل صالح، همان رفتار درست است و قول صالح، همان باور اوامر نورانی قلب سلیم است. لذا «صوم» که مفهوم توقف اندیشه حسادت و نارضایتی است باید عملا در رفتارهای روزمره بخصوص هنگام امتحانات سخت زندگی مشخص و معلوم بشه.
قَوْلُ الصَّالِحُ [بینش درست] : شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ
الْعَمَلُ الصَّالِحُ [روش درست] : إِخْرَاجُ الْفِطْرَة
امام صادق علیه السلام:
مَنْ خَتَمَ صِيَامَهُ بِقَوْلٍ صَالِحٍ أَوْ عَمَلٍ صَالِحٍ تَقَبَّلَ اللَّهُ مِنْهُ صِيَامَهُ
فَقِيلَ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ
مَا الْقَوْلُ الصَّالِحُ ؟
قَالَ
شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ
وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ
إِخْرَاجُ الْفِطْرَة
هر كس روزۀ خود را به گفتار پسنديده و كردار پسنديده ختم كند، خداوند روزهاش را مىپذيرد.
گفته شد: اى پسر رسول خدا! گفتار پسنديده و كردار پسنديده چيست؟
فرمود: گواهى دادن به اينكه خدايى جز پروردگار يكتا نيست.
پرسيدند: كردار پسنديده چيست؟
فرمود: بيرون كردن فطريه از اموال.
بسیار لطیف و دقیق است.
این ادامه، دلنوشته را از حالِ درونیِ «بازگشت نور» به ظهورِ بیرونیِ آن، یعنی «رفتار نورانی»، میرساند؛ و این همان حلقهیِ بسیار مهمی است که باید گفته شود:
—
#دلنوشته
إخراجُ الفِطرة؛ وقتی نور باید دیده شود
اما اگر «فطر»،
بازگشتِ نور به قلب است،
این نور نمیتواند برای همیشه در پنهانی بماند.
نور، اگر نور باشد،
راهی به ظهور پیدا میکند.
از ساحتِ دل،
به سیمایِ رفتار.
از خلوتِ نیت،
به آشکارِ عمل.
از باطنِ رضا،
به ظاهرِ مهربانی.
شاید از همینجاست که تعبیرِ شگفتِ «إخراجُ الفِطرة»
معنایی بسیار فراتر از یک پرداختِ مالی پیدا میکند.
یعنی:
اگر در دلِ تو، فطر واقع شده است،
اگر ظلمتی شکافته شده،
اگر حسدی خاموش شده،
اگر نوری برگشته،
پس این نور باید «خارج» شود؛
باید «ظاهر» شود؛
باید در رفتارِ تو خودش را نشان دهد.
«إخراجُ الفِطرة» یعنی:
رفتارت باید شهادت بدهد که قلبت نورانی شده است.
اگر درون،
به صلح رسیده،
بیرون هم باید از نزاع فاصله بگیرد.
اگر قلب،
از حسد توبه کرده،
چشم و زبان و دست هم باید از آزارِ بندگانِ خدا بازایستند.
اگر بنده،
به تقدیرِ خدا راضی شده،
این رضا باید در لحنِ او،
در نگاهِ او،
در گذشتِ او،
در انفاقِ او،
و در خلقِ مهربانِ او پیدا باشد.
—
خرج، اخراج، اظهار
در خودِ واژهیِ «خرج» و «اخراج»،
اشارتی نهفته است:
چیزی که درون است،
باید به بیرون راه پیدا کند.
چیزی که پنهان است،
باید اظهار شود.
چیزی که در باطن به حقیقت رسیده،
باید در ظاهر نیز نشانهای داشته باشد.
پس اگر نورِ علم در قلبی نشسته باشد،
نمیشود که هیچ اثری در رفتار نگذارد.
علمِ نورانی،
اگر راست باشد،
در سلوک آشکار میشود.
در ادبِ کلام آشکار میشود.
در صبر هنگامِ امتحان آشکار میشود.
در خاموش شدنِ حسد آشکار میشود.
در مهربانی با بندگانِ خدا آشکار میشود.
و شاید از همین منظر است که میتوان گفت:
هر «اخراجی»، یک «اظهار» است.
اظهارِ آنچه در جان اتفاق افتاده است.
اظهارِ اینکه دل،
فقط چیزی فهمیده، نیست،
بلکه چیزی شده است.
—
ذبحِ نورِ علم؛ یعنی علم را در عمل ظاهر کردن
و آن اشارتِ لطیفِ در بابِ معنای زیبا و عمیق واژۀ «ذبح» نیز از همین سنخ است.
قربانی،
فقط بریدنِ ظاهرِ یک ذبیحه نیست؛
قربانیِ حقیقی آنجاست که انسان،
خودخواهی و تاریکی و حسد را ذبح کند،
تا راهِ ظهورِ نور باز شود.
تنها کسی حقیقتاً شایستگیِ قربانی دارد
که در جانِ خود،
این ذبحِ باطنی را آغاز کرده باشد.
یعنی علم را فقط حمل نکرده باشد،
بلکه به آن عمل کرده باشد.
یعنی فقط از نور سخن نگفته باشد،
بلکه در رفتارِ خود،
«خالقِ نورِ مهربانی» شده باشد.
یعنی فرهنگِ زیبای آلِ محمد علیهمالسلام را
نه فقط در لفظ،
بلکه در روش،
در مواجهه،
در حلم،
در عفو،
در شفقت،
و در انصاف ظاهر کرده باشد.
چنین کسی،
وقتی میبخشد،
بخششِ او فقط انتقالِ مال نیست؛
تجلّیِ نور است.
وقتی فطریه میدهد،
فقط چیزی از داراییِ خود خارج نمیکند؛
نشانهای از نورِ درون را آشکار میسازد.
گویی میگوید:
آنچه در قلبم جوانه زده،
اکنون باید در دستم، در رفتارم، و در سهمِ دیگران از زندگیِ من دیده شود.
—
قبولیِ فطریه؛ وقتی انسان عاملِ نورِ ولایت شده باشد
با این نگاه،
فطریه فقط یک حکمِ ظاهری نیست؛
یک نشانه است.
یک رمز است.
یک اعلامِ باطنی است.
شاید کسانی حقیقتاً از معنایِ عید فطر بهرهمند میشوند
که «عامل به نورِ علمِ ولایت و هدایت» بودهاند.
یعنی نور را در حدِّ دانستن نگه نداشتهاند؛
بلکه با آن زندگی کردهاند.
با آن خلق ساختهاند.
با آن مهربانی کردهاند.
با آن از حسد فاصله گرفتهاند.
با آن در برابرِ تقدیر،
به جایِ تلخی،
ادب و رضا نشان دادهاند.
چنینجاست که فطریه،
در افقی عمیقتر،
قبول میشود.
نه فقط از آن رو که پرداخت شده،
بلکه از آن رو که با جانِ معنا همراه شده است.
یعنی «فطرت» در دل،
به «إخراج» در عمل رسیده است.
نور، از ساحتِ قلب،
به ساحتِ رفتار عبور کرده است.
و چه معناى زیبایی دارد اگر بگوییم:
برخورداری از حقیقتِ عید فطر،
همان «بازگشتِ نورِ بهشتِ جاویدانِ آلِ محمد علیهمالسلام به قلوبِ پاک» این اهلِ نور است؛
اهلِ نوری که به علومِ نورانی عمل کردهاند،
و از دانستن،
به شدن رسیدهاند.
—
قولِ صالح و عملِ صالح
و این حدیثِ نورانیِ امام صادق علیهالسلام،
دقیقاً همین پیوندِ میانِ بینش و روش را روشن میکند:
مَنْ خَتَمَ صِيَامَهُ بِقَوْلٍ صَالِحٍ أَوْ عَمَلٍ صَالِحٍ تَقَبَّلَ اللَّهُ مِنْهُ صِيَامَهُ
هر کس روزهیِ خود را به گفتارِ پسندیده یا کردارِ پسندیده ختم کند،
خداوند روزهاش را از او میپذیرد.
و چون پرسیدند:
مَا الْقَوْلُ الصَّالِحُ؟
فرمود:
شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ
و چون پرسیدند:
وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ؟
فرمود:
إِخْرَاجُ الْفِطْرَة
چه نظمِ عجیبی در این بیان نهفته است.
«قولِ صالح»،
همان بینشِ درست است؛
همان استقرارِ قلب بر حقیقتِ توحید؛
همان باورِ سالمِ برخاسته از قلبِ سلیم.
و «عملِ صالح»،
همان روشِ درست است؛
یعنی آن باور،
باید در رفتار هم بیرون بیاید.
باید «إخراج» پیدا کند.
باید دیده شود.
گویی امام علیهالسلام میفرماید:
روزه،
وقتی به کمالِ قبولی نزدیک میشود
که هم در «باور» تصحیحی رخ داده باشد،
و هم در «رفتار» ظهوری.
یعنی انسان هم به «لا إله إلا الله» رسیده باشد،
و هم این توحید،
در مناسباتِ روزمرهیِ او اثر کرده باشد.
در مالَش،
در بخششش،
در نسبتش با خلق،
در آدابش با تقدیر،
در مهربانیاش با بندگانِ خدا.
—
صوم؛ توقفِ اندیشهیِ حسادت و نارضایتی
و شاید با این بیان،
«صوم» نیز معنایی عمیقتر پیدا میکند.
صوم،
فقط امساکِ دهان نیست؛
بلکه توقفِ یک جریانِ تاریک در درون است.
توقفِ اندیشهیِ حسادت.
توقفِ نارضایتیِ معترض.
توقفِ آن گفتوگویِ پنهانی که مدام با تقدیرِ خدا در ستیز است.
توقفِ آن آتشِ مقایسه که جان را میخورد.
اگر روزه،
قرار است انسان را به فطر برساند،
باید این توقف،
در زندگیِ واقعیِ او دیده شود.
بخصوص در «امتحاناتِ سختِ زندگی».
آنجا که دیگری نعمتی مییابد و من محروم میمانم.
آنجا که خواستهیِ من به تأخیر میافتد.
آنجا که تقدیر،
بر خلافِ تمنایِ من رقم میخورد.
آنجا معلوم میشود که آیا صوم فقط در معده بوده،
یا در خیال و قلب نیز راه یافته است.
اگر انسان در آن لحظهها،
زبانش را از شکایتِ ناسپاسانه نگه دارد،
دلش را از حسد بازدارد،
و دستش را به عملِ صالح مشغول کند،
آنگاه معلوم میشود که صوم،
در جانِ او اثر کرده است.
آنگاه «قول صالح» و «عمل صالح»
از صورتِ الفاظ،
به صورتِ حیات درآمدهاند.
—
عید فطر؛ وقتی باورت و رفتارت هر دو نورانی میشوند
پس شاید عید فطر،
آن لحظهای است که
هم «باورِ انسان» تصحیح شده،
و هم «رفتارِ انسان».
هم در دل گفته است:
«لا إله إلا الله»
و هم در عمل نشان داده است که دیگر اسیرِ تنگی و تاریکیِ خود نیست.
هم توحید را پذیرفته،
و هم آثارِ آن را در زندگی جاری کرده است.
هم ربوبیّتِ خدا را باور کرده،
و هم به تقسیمِ او بیادبی نکرده است.
هم از حسد فاصله گرفته،
و هم به مهربانی نزدیک شده است.
هم نور را شناخته،
و هم آن را از درون به بیرون آورده است.
و شاید در همینجاست که
«إخراجُ الفِطرة»
دیگر فقط یک تکلیف نیست؛
بلکه امضایِ یک واقعهیِ روحانی است.
گواهیِ این است که فطر،
در این دل،
اتفاق افتاده است.
—
پس فطریه یعنی چه؟
شاید در زبانِ اشارت بتوان گفت:
فطریه یعنی
سهمی از ظهورِ نور.
سهمی از مهربانیِ بالفعلشده.
سهمی از رضایی که از قلب به دست رسیده است.
سهمی از توحیدی که از زبان به رفتار آمده است.
فطریه یعنی:
اگر از تاریکی بیرون آمدهای،
این بیرون آمدن باید به نفعِ دیگری هم تمام شود.
اگر خدا در دلت نور کاشته،
سایهاش باید بر زندگیِ دیگران هم بیفتد.
اگر حسدت خاموش شده،
جایش باید به خیررسانی داده شود.
اگر قلبت با ولیّ آشتی کرده،
رفتارت هم باید بویِ ولایت بدهد.
—
این است ختمِ صیام
و چه بسا ختمِ حقیقیِ صیام همین باشد:
نه فقط پایانِ یک ماه،
بلکه آغازِ یک منش.
آغازِ یک رفتارِ روشن.
آغازِ یک مهربانیِ قابلِ رؤیت.
آغازِ یک ادبِ پایدار در برابرِ تقدیراتِ الهی.
روزه،
اگر به اینجا نرسد،
هنوز راهی ناتمام دارد.
اما اگر به اینجا برسد،
اگر قولِ صالح به عملِ صالح متصل شود،
اگر توحید به مهربانی تبدیل شود،
اگر رضا به انفاق و خلقِ نیکو بینجامد،
آنگاه عید،
واقعاً عید است.
فطر،
واقعاً فطر است.
و مبارک،
واقعاً مبارک.
#دلنوشته
فطر، فطرت، فطریه؛ یک ریشه، یک راز
این واژگان، در باطن،
همه بر گردِ یک حقیقت میچرخند:
«شکافته شدنِ حجاب،
و ظاهر شدنِ امرِ نهفته.»
«فطر»،
آن گشایشِ آغازین است.
آن شکافتن است.
آن بیرون آمدن است.
آن لحظهای است که بسته، گشوده میشود
و پنهان، رخ مینماید.
«فطرت»،
اثرِ همان فطر در سرشتِ جان است.
یعنی جان،
بر نوعی گشودگی به نور آفریده شده است.
بر نوعی قابلیتِ بازشناسیِ حق.
بر نوعی آشناییِ پیشینی با ربوبیّت.
فطرت، یعنی در متنِ وجودِ انسان،
شکافی به سویِ آسمان نهادهاند.
روزنهای گذاشتهاند.
بابی از یاد،
بابی از نور،
بابی از بازگشت.
و «فطریه»،
شاید ظهورِ بیرونیِ همان حقیقت باشد.
یعنی آنچه در سرشت،
به صورتِ نورِ بالقوه نهاده شده،
اکنون باید در ساحتِ رفتار،
به صورتِ نورِ بالفعل،
خارج و ظاهر شود.
پس فطریه،
تنها «دادن» نیست؛
بلکه «بیرون آوردنِ نشانهیِ فطرت» است.
گویی انسان،
با فطریه،
شهادت میدهد که آن بذرِ نور در درونش،
بیثمر نمانده است.
—
انفطار؛ وقتی آسمانِ بستهیِ دل میشکافد
واژهیِ «انفطار» نیز چه خویشاوندیِ عجیبی با این میدانِ معنا دارد.
انفطار،
شکافته شدن است.
گشوده شدنِ چیزی است که در ظاهر بسته مینمود.
و مگر در جانِ انسان،
چنین انفطاری رخ نمیدهد؟
مگر گاهی دل،
سالها زیرِ سقفِ سنگینِ عادت، غفلت، حسد، رنج، و خودخواهی مانده
و ناگهان یک آیه،
یک مصیبت،
یک نگاهِ ولایی،
یک دعا،
یا یک تقدیرِ خلافِ میل،
آن سقف را نمیشکافد؟
آنگاه انگار آسمانِ دل منفطر میشود.
ابرهایِ فشردهیِ درون میشکنند.
تاریکی، تابِ ماندن نمیآورد.
و نوری که پشتِ این حجاب مانده بود،
راهی برایِ ظهور پیدا میکند.
پس اگر در قیامت،
آسمان منفطر میشود،
در قیامتِ باطنیِ انسان نیز
آسمانِ دل باید منفطر شود.
باید بشکند.
باید باز شود.
باید آنچه پنهان مانده بود،
خود را نشان دهد.
شاید «عید فطر»،
در ساحتِ قلب،
نوعی «انفطارِ رحمانی» است.
شکافتنِ شبِ درون،
برایِ طلوعِ صبح.
—
عود؛ بازگشت به همان آشناییِ نخستین
و اما «عود»…
این واژه،
بویِ رجعتِ جان میدهد.
بویِ برگشتن،
نه به جایی غریب،
بلکه به جایی آشنا.
عود،
بازگشت به همان خاطرهیِ روشنِ آغاز است.
بازگشت به همان معلمِ ازلی.
بازگشت به همان عهدِ پنهان.
بازگشت به همان فطرتی که زیرِ غبار گم نشده بود،
فقط پنهان شده بود.
در حقیقت،
انسانِ اهلِ نور،
هرگاه از حسد، از اعتراض، از کدورت،
به رضا و ذکر و مهربانی برمیگردد،
چیزی تازه «عود» میکند.
به اصلِ خود بازمیگردد.
به خانهیِ نخستین بازمیگردد.
به زبانِ گمشدهیِ دل بازمیگردد.
پس عید،
از این رو عید است
که عود در آن نهفته است.
عید،
بازگشتِ دل به خویشتنِ نوریِ خویش است.
بازگشت از پراکندگی،
به جمع.
بازگشت از شب،
به صبح.
بازگشت از خودبینی،
به رببینی.
—
اعاده؛ بازگرداندنِ حیات
اما «اعاده»،
گامی دیگر است.
عود، بازگشتِ ماست؛
اما اعاده،
کارِ اوست.
ما بازمیگردیم،
اما او بازمیگرداند.
ما توبه میکنیم،
اما او حیات را اعاده میکند.
ما در میزنیم،
اما او درونِ ویران را دوباره آباد میسازد.
اعاده،
یعنی خداوند چیزی را که رو به خاموشی رفته بود،
دوباره به صحنه آورد.
یعنی شعلهای را که نزدیکِ خاموشی بود،
دوباره زنده کرد.
یعنی نوری را که زیرِ خاکستر مانده بود،
دوباره افروخت.
از اینرو،
عید فطر را میتوان
نوعی «اعادهیِ حیاتِ قلب» نیز دید.
گویی قلب،
پس از یک دورهیِ امساک و مجاهده و سوختن و توبه،
دوباره قابلیتِ زیستن پیدا میکند.
دوباره نفس میکشد.
دوباره نور را میفهمد.
دوباره از مهربانی لذت میبرد.
دوباره میتواند با تقدیرِ خدا آشتی کند.
و این اعاده،
بسیار نزدیک است به همان سرّی که در آیه نهفته است:
خدا آغاز میکند،
بازمیگرداند،
و همه چیز به سویِ او رجوع میکند.
گویی تمامِ سلوکِ دل،
حرکتی است میانِ «بدء» و «اعاده».
—
بداء؛ گشایشِ رحمت در مرزِ تاریکی
و اکنون،
در همینجا،
پایِ «بداء» به میان میآید.
بداء،
در جانِ انسان،
شاید آن لحظهای است که همهچیز رو به تیرگی میرفته،
اما ناگهان راهی باز میشود.
آنگاه که بنده گمان میکرده دیگر از این حسد،
از این کدورت،
از این اعتراضِ خاموش،
نجات نخواهد یافت،
اما رحمتِ خدا
از جایی که به حساب نیامده بود،
در قلب وارد میشود.
آنگاه که تقدیرِ درون،
رو به سردی داشته،
اما ناگهان گرم میشود.
رو به بستن داشته،
اما ناگهان میگشاید.
رو به خاموشی داشته،
اما ناگهان نوری برمیگردد.
این،
بویِ بداء میدهد.
بویِ آن رحمتِ پیشبینیناپذیر.
بویِ آن گشایشِ الهی که
نمیگذارد شب، آخرین سخن باشد.
پس شاید نسبتِ فطر با بداء،
این باشد که هر دو،
از «شکافته شدنِ انسداد» سخن میگویند.
هر دو،
از ظهورِ راه در جایی که بسته مینمود.
هر دو،
از دخالتِ رحمت در آستانهیِ تیرگی.
بداء،
در ساحتِ تقدیر،
همان است که فطر،
در ساحتِ قلب.
آنجا راهی تازه در سرنوشت گشوده میشود،
و اینجا راهی تازه در جان.
—
عید فطر؛ عیدِ بداءِ نورانی
از این منظر،
عید فطر دیگر فقط پایانِ روزه نیست؛
بلکه «عیدِ بداءِ نورانی» است.
عیدِ آنکه دل،
محکومِ تاریکیِ دیروز نماند.
عیدِ آنکه حسد،
آخرین تعریفِ جان نشد.
عیدِ آنکه اعتراض،
سرنوشتِ نهاییِ قلب نگردید.
عیدِ آنکه خدا خواست
و نور،
دوباره راهِ خودش را به درون باز کرد.
چه بسا کسی سالها در عبادت باشد اما هنوز به این عید نرسیده باشد؛
و چه بسا کسی در یک لحظهیِ صدق،
در یک اشکِ حقیقی،
در یک تسلیمِ ناب،
به حقیقتِ عید فطر داخل شود.
زیرا عید فطر،
در باطن،
جشنِ غلبهیِ نور بر تاریکی است؛
جشنِ غلبهیِ رضا بر حسد؛
جشنِ غلبهیِ مهربانی بر خودخواهی؛
جشنِ غلبهیِ ولایت بر تفرعنِ نفس.
—
فطرت، یعنی هنوز میشود بازگشت
اگر بخواهیم همهیِ این رشتهها را در یک جمله جمع کنیم،
شاید بتوان گفت:
«فطرت، یعنی خدا در جانِ انسان، امکانِ بازگشت را محفوظ نگه داشته است.»
یعنی هنوز میشود منفطر شد.
یعنی هنوز میشود عود کرد.
یعنی هنوز میشود اعاده شد.
یعنی هنوز بداء میتواند در شبِ دل مداخله کند.
یعنی هنوز نور،
حتی اگر دور به نظر برسد،
در حقیقت دور نشده است.
فطرت،
حافظِ همین امکان است.
و عید فطر،
جشنِ فعلیت یافتنِ همین امکان.
—
«و شاید معنایِ مبارک همین باشد»
در این افق،
«مبارک» بودنِ عید فطر
یعنی این بازگشت،
پایدار و افزاینده شود.
یعنی نور،
فقط لحظهای نتابد،
بلکه بماند.
یعنی مهربانی،
فقط احساسی گذرا نباشد،
بلکه خُلق شود.
یعنی رضا،
فقط در یک دمِ اشکآلود نیاید،
بلکه در امتحانهایِ بعدی هم همراهِ انسان بماند.
برکت،
یعنی خیرِ نورانی،
در جان مستقر شود.
یعنی این عود،
به اعادهای عمیقتر بینجامد.
یعنی این فطر،
سرآغازِ یک زیستِ تازه باشد،
نه یک حالِ زودگذر.
—
جمعِ این معانی در دل
پس گویی در یک عبارتِ کوتاه،
دریایی از معنا پنهان است:
«عید فطر مبارک»
یعنی:
مبارک باد بازگشتت.
مبارک باد شکافته شدنِ تاریکیِ دلت.
مبارک باد ظهورِ نورِ فطرت در رفتارت.
مبارک باد اعادهیِ حیاتِ قلبت.
مبارک باد آن بداءِ رحمانی که نگذاشت در حسد و کدورت بمانی.
مبارک باد این عود به خانهیِ نخستین.
مبارک باد این نشانهیِ ولایت در جانت.
فُطْرَةٌ: قارچ
«قيل للكَمْأَة: فُطْرٌ، من حيث إنّها تَفْطِرُ الأرض فتخرج منها».
قارچ يا سماروغ را فُطْر گفتهاند زيرا زمين را بسرعت مىشكافد و از آن خارج ميشود.
الكَمْأَةُ: نبات يُنَقِّض الأرض، فيخرج كما يخرج الفطر.
«فَطَرَ نَابُ الْبَعير».
«انْفَطَرَتِ الأَرضُ بِالنَّبَات»، «افطار الارض».
همان «نوّر النبات» است.
همان «طلوع الاسنان» است.
همان «فطرت العجين» + «مَلَكْتُ العجينَ» است.
«فطر»: از هزار واژه مترادف «نور» است که معنی خلق آنی یک چیز نو و جدید دارد. یعنی فطرت هر کسی – به شرط اینکه حسادتشو بذاره کنار – این ویژگی رو داره که با نور، تولید عمل صالح جدیدی بنماید این میشه «خَلْقاً جَديداً»، میشه «كُنْ فَيَكُونُ» و میشه فطرة … «فطرت الشاة » یعنی شیری در کار نبود و من با دوشیدن پستان گوسفند ببین شیر جدیدی انگاری خلق کردم … «فطرت العجين » یعنی نانی وجود نداشت و من با مخلوط کردن آرد و آب معجون خمیری برای تولید نان ایجاد و خلق نمودم … « فَطَرَ نَابُ الْبَعير » فرایند دندان در آوردن اینجوریه که یهو متوجه میشی دندان کودک در آمده، انگاری بطور غیرمنتظرهای خلق شد!
این مفهوم در هزار واژه مترادف نور وجود دارد، در واقع نور فرایندی است فطری، یعنی از هیچی، یهو یه چیزی خلق میشه که نمیفهمی چی بود و چی شد و از کجا اومد، اما یهو یه مطلب نورانی علمی، میافته به قلبت، و قلب تاریکت، با این کلام و فعل خدا، یهو نورانی میشه و این ویژگی قلب سلیمی است که گوشبهزنگ نور هدایت است «استندبای» و عبارت فطرت پاک معادل همان قلب سلیم است.
واژه فطر میخواد با زبان خودش به ما نور رو اینجوری یاد بده که از نظر منِ واژه فطر، نور فرایندی است مثل در آمدن دندانی که دیده نمیشد و نبود اما یهو پدیدار شد! مثل شیری که داخل پستان دیده نمیشد اما یهو سروکله اش پیدا شد و این یعنی فطر … در هزار واژه مترادف نور، این مفهوم و ویژگی قابل استنباط است «فَطَرَ الامْرَ : اخْتَرَعَهُ وَ ابْتَدَأَهُ وَ انْشَأَهُ» + واژه «نشأ» …
شکافته شدن تاریکی قلب ما و آشکار شدن نور هدایت، درون این قلب، میشه فطر …
افْتَطَرَ الأمرَ: آن چيز را بدعت كرد، امر نوينى بوجود آورد.
أَفْطَرَ الصائِمُ: روزهدار افطار كرد، هنگام افطار وى رسيد، … پایان زمان گرسنگی و تشنگی و آغاز زمان خوردن و نوشیدن! پایان تاریکی و آغاز نور بیپایان!
انْفَطَرَ: آن چيز شكافته شد،
انْفَطَرَتِ الأَرضُ بِالنَّبَات: زمين گياه رويانيد، … زمین شکافته شد و گیاه حاصل از رویش دانه پنهان زیر زمین آشکار شد.
«فاطِرِ الْأَرْضِ» : همین فرایند شکافته شدن زمین و خروج ناگهانی قارچ از دل این زمین (کن فیکون) که اصلا پنهان و کان لم یکن شیئا مذکورا بود، میشه فرایند نور! نور، فرایند رشد قارچگونه است!
«یا فاطر بحقّ فاطمة»:
تقدیرات ناخوشایند، شرایط اصلاح و تربیت، یعنی رشد قلبی را به سبب نور هدایت که در جوف این نار حوادث قرار دارد فراهم می کنند «نار و نور»، لذا شکافتن تاریکی قلب، راهش تحمل و صبر در سختیها با کمک نور هدایت است و اینگونه خداوند با تقدیراتش، شرایط اصلاح و تربیت ما را فراهم می نماید.
انگاری قلب تاریک، یهو با نور، شکفته میشه «نور النبات» و نور از درونش سر در میاره و این فرایند نور رو هزار واژه مثل فطر و فرج و … به ما یاد میدن.
انْفَطَرَ القضيبُ: چوب درخت برگدار شد. چوب خشک شکافته شد و برگ سبز در آورد. «عود: ترکههای سبز».
تَفَطَّرَ: آن چيز شكافته شد،
الفِطْرَة– ج فِطَر: صفت طبيعى هر موجودى در آغاز خلقت و آفرينش، صفت، سرشت، دين، سنّت، اختراع و ساختن.
«رأيٌ فَطيرٌ»: امرى بديهى كه نياز بديدن ندارد».
«خُبْزٌ فطيرٌ»: نان تازه.
«عيدُ الفَطير»: يكى از اعياد يهود است.
این مطلب بسیار بکر و زنده است؛
چون «فطر» را از یک مفهوم انتزاعی، به یک «فرایندِ دیدنیِ ظهور» تبدیل میکند:
شکافتن، سر برآوردن، ناگهان پدیدار شدن، و از نهفتگی به آشکاری رسیدن.
—
#دلنوشته
فطر؛ نور، آنگاه که ناگهان سر برمیآورد
واژهی «فطر»
فقط از آفرینش نمیگوید؛
از «گونهای آفرینش» میگوید:
آفرینشی که با «شکافتن» همراه است،
با «بیرون زدن»،
با «ظاهر شدنِ ناگهانیِ امرِ پنهان».
از همین روست که در لغت گفتهاند:
به «کَمأه»، یعنی قارچ و سماروغ، «فُطر» گفتهاند؛
از آن حیث که زمین را میشکافد
و ناگهان از دلِ آن خارج میشود.
چیزی که لحظهای پیش،
در چشم نبود،
اما ناگاه سر برمیآورد؛
گویی زمین،
رازی را که در سینه پنهان کرده بود،
یکباره آشکار میکند.
و این معنا،
فقط در قارچ نیست.
در تعبیرِ
«انفطرت الأرض بالنبات»
نیز همین حقیقت نهفته است:
زمین شکافته شد
و روییدنی از درون آن سر زد.
همان چیزی که از آن تعبیر کردیم به «نورِ نبات»؛
یعنی آن لحظه که خاکِ خاموش،
ناگهان زبانِ سبز پیدا میکند.
در «فطر ناب البعیر» نیز
همین حال هست؛
دندان،
پنهان و نادیدنی،
ناگهان رخ مینماید.
مثل دندانِ کودکی
که آدمی یکباره متوجه میشود درآمده است؛
گویی چیزی تازه خلق شد،
بیآنکه لحظهی دقیقِ پدیدآمدنش دیده شده باشد.
در «فطرت الشاة»
انگار شیری که در منظر نبود،
با دوشیدن آشکار میشود؛
و در «فطرت العجين»
چیزی که هنوز نان نبود،
در هیأتِ خمیر،
آمادهی تولدی تازه میشود.
در همهی اینها،
یک روحِ واحد جاری است:
«پدیدار شدنِ امرِ نهفته».
—
نور، در زبانِ فطر
اگر بخواهیم با زبانِ دل،
از این نمونههای لغوی عبور کنیم،
شاید بتوان گفت:
واژهی «فطر»
میخواهد حقیقتِ نور را به ما اینگونه بیاموزد.
نور،
فقط روشناییِ ثابت نیست؛
گاهی «فرایندِ پدیدار شدن» است.
گاهی نور،
مثل دندانی است که دیده نمیشد و ناگهان سر برمیآورد.
گاهی مثل گیاهی است که زیرِ خاک پنهان بود و یکباره رخ مینماید.
گاهی مثل شیری است که در پستان دیده نمیشد،
اما ناگاه جاری میشود.
و گاهی مثل خمیری است که هنوز نان نیست،
اما وعدهی نان را در خود حمل میکند.
از این منظر،
نور،
چیزی است که از نهفتگی به ظهور میآید؛
و «قلب سلیم»
همان موضعی است که این ظهور را میپذیرد.
قلب سلیم،
قلبی است گوشبهزنگ،
منتظر،
آماده،
همانگونه که تعبیر کردیم:
در حالتِ «استندبایِ هدایت».
یعنی هنوز خاموش نشده،
هنوز قابلیتِ گرفتنِ اشارت را دارد،
هنوز اگر نورِ الهی بتابد،
پاسخِ ظهور میدهد.
و شاید از همینجاست که «فطرت پاک»
را بتوان معادلِ همین آمادگیِ قلبی دانست؛
همان سرشتِ سالمی که
اگر حسد و کدورت و اعتراض بر آن غلبه نکند،
هنوز توانِ زایشِ عملِ صالحِ نو را دارد.
—
فطرت؛ استعدادِ خلقِ تازه با نور
پس فطرت،
در این نگاه،
صرفاً یک «سرشتِ ثابت» نیست؛
بلکه «استعدادِ زندهیِ شکفتن» است.
یعنی در هر انسانی،
اگر حجابِ حسد کنار رود،
اگر تلخیِ اعتراض فروبخوابد،
اگر دل از منازعه با تقدیر دست بردارد،
این قابلیت هست که
با نور،
چیزی تازه در او پدید آید.
عمل صالح،
در این معنا،
فقط تکرارِ یک عادتِ دینی نیست؛
بلکه در حقیقت «خلقاً جدیداً» است.
چیزی است که پیشتر در این صورت نبود،
اما اکنون با نور،
در جان و رفتارِ انسان پدید میآید.
همانجا که دلِ تاریک،
ناگهان سخنی نورانی را دریافت میکند،
و با آن کلام و فعلِ الهی،
صورتِ دیگری پیدا میکند.
شاید از همینجاست که
تعبیراتی چون «اخترعه، ابتدأه، أنشأه»
در کنار «فطر الأمر»
برای ما رنگی دیگر پیدا میکنند.
فطر،
نوعی آغازگریِ الهی است.
نوعی نوآوردنِ رحمانی است.
نوعی «کن فیکون» در ساحتِ دل است.
یعنی گاهی درونِ انسان،
در افقِ عادیِ محاسبات،
چیزی جز تیرگی دیده نمیشود؛
اما ناگاه یک آیه،
یک ذکر،
یک دعا،
یک مصیبتِ بیدارکننده،
یا یک نظرِ ولایی،
همهچیز را میشکافد
و چیزی نو در قلب متولد میشود.
این،
به زبانِ فطر،
همان فرایندِ نور است.
—
شکافتنِ تاریکیِ قلب
پس اگر بگوییم:
شکافته شدنِ تاریکیِ قلب و آشکار شدنِ نور هدایت درون آن، فطر است
سخنی به گزاف نگفتهایم.
قلبِ تاریک،
مثل زمینی است که چیزی در آن پنهان است،
اما هنوز ظاهر نشده.
مثل چوبی است که هنوز برگ بر آن ننشسته.
مثل سپیدهای است که هنوز پشتِ شب مانده.
اما همین که رحمتِ خدا برسد،
همین که تقدیرِ تربیتیِ او کارِ خود را بکند،
همین که بنده صبر کند و نگریزد،
ناگهان این تاریکی شکافته میشود.
در اینجاست که
«انفطر القضیب»
نیز معنایی اشاری پیدا میکند:
شاخهی خشک،
برگدار میشود.
ظاهرِ چوب،
خشک و بسته بود،
اما از درون،
امکانِ سبز شدن را پنهان کرده بود.
این همان «عودِ سبز» است؛
یعنی بازگشتِ حیات به چیزی که
در ظاهر بیرمق مینمود.
آیا دلِ انسان نیز چنین نیست؟
چه بسیار اوقات که آدمی
خود را خشک میپندارد،
بینور میپندارد،
دورافتاده میپندارد؛
اما خداوند،
همین دل را
در سایهی یک تقدیرِ دشوار،
در جوفِ یک نارِ تربیتی،
به نور میرساند.
—
نار و نور؛ تربیتِ قلب در دلِ حوادث
و این نکتهای بسیار بلند است:
اینکه تقدیراتِ ناخوشایند،
اگر با نورِ هدایت همراه شوند،
خودشان میتوانند
شرایطِ اصلاح و تربیتِ قلب را فراهم کنند.
یعنی گاهی خدا،
دل را در آتشِ حادثه میبرد،
اما نه برای سوزاندنِ محض؛
برای شکافتن.
برای رویاندن.
برای آنکه از دلِ این نار،
نور سر برآورد.
در اینجا،
تعبیرِ «یا فاطر بحقّ فاطمة»
نیز رنگی دیگر میگیرد.
گویی بنده،
فاطر را میخواند
تا این شکافتنِ رحمانی را در او محقق کند؛
تا تاریکیِ قلبش را بشکافد،
تا از دلِ این قبض و تلخی و ابتلاء،
رویشِ نور حاصل شود.
پس سختیها،
اگر با صبر و هدایت همراه شوند،
فقط رنج نیستند؛
رحمِ تولدند.
همانجاییاند که دلِ تاریک
میتواند ناگهان شکفته شود؛
همان «نور النبات» در ساحتِ جان.
—
افطار؛ پایانِ گرسنگی، آغازِ ظهور
از همین منظر،
حتی «افطارِ صائم»
هم فقط خوردن پس از نخوردن نیست.
افطار،
پایانِ یک امساک است
و آغازِ یک ظهور.
پایانِ زمانِ گرسنگی و تشنگی،
و آغازِ زمانِ تناول؛
و در زبانِ اشارت،
پایانِ یک تاریکی
و آغازِ یک نور.
گویی چیزی که در نهان داشت پخته میشد،
اکنون به لحظهی ظهور رسیده است.
در این معنا،
عید فطر،
تنها پایانِ ماهِ روزه نیست؛
بلکه اعلامِ آن است که
در این امساک،
اگر حقیقتی رخ داده باشد،
اکنون وقتِ ظهورِ آن فرارسیده است.
اکنون وقتِ «إخراجِ فطرت» است.
اکنون وقتِ آن است که نورِ نهفته،
از باطن به ظاهر برسد.
—
فاطرِ ارض؛ الگوی رویشِ نور
اگر این رشته را ادامه دهیم،
تعبیرِ «فاطرِ الأرض»
نیز برای دل معنایی بسیار شیرین پیدا میکند.
خدا،
آن کسی است که زمین را چنان میآفریند
و چنان میگشاید
که از دلِ آن،
چیزی نو و گاه ناگهانی بیرون میآید.
قارچ،
گیاه،
برگ،
دندان،
شیر،
خمیر،
همه در این منظر،
مثل مثالهای کوچکیاند
برای فهمِ یک حقیقتِ بزرگتر:
«نور نیز چنین پدید میآید.»
نور،
گاه قارچگونه است؛
ناگهان از دلِ زمینی تیره سر برمیآورد.
گاه گیاهگونه است؛
آهسته در باطن میپرورد
اما ظهورش ناگهانی به نظر میرسد.
گاه دندانگونه است؛
آدمی فقط وقتی متوجهاش میشود که برآمده است.
و گاه چون شیر،
از نهفتگی به جریان میرسد.
پس فطر،
در زبانِ اشارت،
فقط یک ریشهی لغوی نیست؛
یک «الهیاتِ ظهور» است.
زبانِ واژه،
ما را به فهمِ این سرّ میبرد که
خدا چگونه در دلِ تاریکی،
امکانِ نور را پنهان میکند،
و چگونه در لحظهای خاص،
آن را میشکافد و ظاهر میسازد.
—
رأیٌ فطیر، خبزٌ فطیر
حتی تعابیری مانند
«رأیٌ فطیر»
و «خبزٌ فطیر»
نیز از لطافتِ این میدانِ معنا خالی نیستند.
رأیِ فطیر،
رأیی است تازه، نزدیک، بیواسطه؛
چیزی که هنوز کهنگیِ پیچیدگی نگرفته است.
و خبزِ فطیر،
نانِ تازه است؛
چیزی که تازگیِ پیدایش در آن محسوس است.
گویی در مادهی «فطر»
همیشه نسبتی با
«تازگی، ابتدائیت، ظهورِ نخستین، و پیدایشِ نزدیک»
وجود دارد.
از همینرو،
وقتی این واژه را به ساحتِ قلب میبریم،
فهمیده میشود که
فطرت،
آن بخشِ تازه و آغازینِ جان است؛
آن نقطهای که هنوز میتواند
مستقیماً نور را دریابد،
پیش از آنکه عادتها و حسدها
آن را فرسوده کنند.
—
فطرت پاک، همان قلبِ سلیم
پس اگر بخواهیم این همه را در یک اشارت جمع کنیم،
شاید بتوان گفت:
«فطرتِ پاک، همان قلبِ سلیم است؛
قلبی که هنوز قابلیتِ انفطار به نور را از دست نداده است.»
قلب سلیم،
قلبی نیست که هرگز در معرضِ تاریکی قرار نگرفته باشد؛
بلکه قلبی است که
تاریکی در آن آخرین سخن نشده است.
هنوز اگر نور برسد،
میشکافد.
هنوز اگر هدایت بتابد،
سر برمیآورد.
هنوز اگر کلمهی الهی در آن فرود آید،
خلقِ جدیدی در آن ممکن است.
و اینجاست که حسد،
از بزرگترین موانعِ فطر میشود.
چراکه حسد،
دل را سخت میکند،
زمینِ جان را فشرده میکند،
و مجالِ این شکافتنِ رحمانی را تنگ میسازد.
اما وقتی حسد کنار میرود،
دل دوباره به حالتِ پذیرش بازمیگردد؛
و فطرت،
توانِ رویاندنِ عملِ صالحِ تازه را بازمییابد.
—
عید فطر؛ جشنِ پیدایشِ ناگهانیِ نور
شاید عید فطر،
در ژرفترین لایهاش،
جشنِ همین حقیقت باشد:
اینکه نور،
در قلبی که صبر کرده،
ناگهان سر برمیآورد.
پایانِ گرسنگی،
فقط آغازِ خوردن نیست؛
پایانِ یک تاریکی است
و آغازِ نورِ بیپایان.
پایانِ یک امساکِ ظاهری است
و آغازِ امکانِ ظهورِ باطنی.
پایانِ یک ماه است،
اما اگر حقیقتی در کار باشد،
آغازِ یک قلبِ تازه است.
عید فطر،
یعنی دل،
مثل زمینی شکافته شده،
رویش پیدا کرده است.
یعنی شاخهی خشک،
برگ آورده است.
یعنی شیری که پنهان بود،
جاری شده است.
یعنی دندانی که دیده نمیشد،
رخ نموده است.
یعنی خمیرِ ناتمام،
وعدهی نان داده است.
یعنی در دلِ انسان،
چیزی از نور
«اخترع، ابتدأ، أنشأ» شده است.
—
پس در زبانِ این دلنوشته،
میتوان گفت:
«فطر»، شکافتنِ تاریکی و ظهورِ امرِ نهفته است.
«فطرت»، استعدادِ ذاتیِ قلب برای این ظهور است.
«افطار»، پایانِ امساک و آغازِ آشکار شدنِ ثمرهی آن است.
«انفطار»، لحظهی شکافتنِ حجاب و سر برآوردنِ نور است.
و «فاطر»، آن خدای رحمانی است که
از دلِ زمینِ تیره،
قارچ و گیاه میرویاند،
و از دلِ قلبِ تاریک،
هدایت و عملِ صالحِ تازه پدید میآورد.
«یا فاطر بحق فاطمة»:
قلب همه، قابلیت بهره مندی از نور رو داره به شرط اینکه خودش بخواد و این میشه ویژگی فطری قلبها.
در امتحانات زندگی، اگه به نور هدایت عمل بشه، این خمیره فطری نورانی، خوب جا میافته و شکل میگیره، اما اگه این فرایند نورانی هدایت الهی رو انکار کنی، یعنی دست خدا رو در تربیت خودت بسته بدونی، در این صورت خمیره فطری عنایت شده از بین خواهد رفت و به هدر داده خواهد شد و این اهل حسادت هستند که این سرمایه و خمیرمایه فطری نورانی عطا شده به آنها را با حسد نسبت به نور یوسف ع، از دست میدهند و چشم بینای خود را به دست خویش کور می کنند: «مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ»، «مِنْ نُورِ الْفِطْرَةِ إِلَى فَسَادِ الِاسْتِعْدَادِ»، «نُورِ الْفِطْرَةِ»: نور فطرت همان نور هدایت الهی است و «فَسَادِ الِاسْتِعْدَادِ» میشه حسادت!
پیوندِ میانِ «فطرت» و «اختیار»:
این خمیرمایه، گرچه هدیهای الهی و فراگیر است،
اما حفظ یا تباهیِ آن به دستِ خودِ انسان است.
—
#دلنوشته
یا فاطر بحقِّ فاطمة؛ خمیرمایهیِ نور در تمنایِ شکل گرفتن
وقتی میخوانیم:
«یا فاطر بحقِّ فاطمة»
شاید اقرار به همین حقیقتِ بزرگ باشد؛
حقیقتِ اینکه قلبِ همه،
بدونِ استثنا،
قابلیتِ بهرهمندی از نور را دارد.
این همان ویژگیِ فطریِ قلبهاست.
خداوند، هیچ دلی را بدونِ این روزنه نیافریده است.
در جانِ هر کسی،
بذری از آن یادِ ازلی،
خمیرمایهای از نورِ ولایت نهاده شده است.
اما این خمیرمایه،
برای شکل گرفتن،
برای جا افتادن،
و برای نان شدن،
نیاز به همراهیِ خودِ انسان دارد.
نیاز به این دارد که انسان خودش بخواهد و تسلیمِ تربیتِ الهی شود.
در امتحاناتِ سختِ زندگی،
آنجا که تقدیر، تنگ و تاریک مینماید،
آنجا که حادثه چون آتش جان را میسوزاند،
اگر انسان به نورِ هدایت عمل کند،
اگر صبر پیشه کند و به دستِ فاطر اعتماد کند،
این خمیرهیِ فطریِ نورانی،
خوب ور میآید،
جا میافتد
و به قامتِ عملِ صالح شکل میگیرد.
امتحانها،
تنورِ پختنِ این خمیرهاند.
اما اگر این فرایندِ نورانیِ هدایتِ الهی انکار شود؛
اگر انسان دستِ خدا را در تربیتِ خویش بسته ببیند؛
اگر گمان کند که رها شده است،
در این صورت،
این خمیرهیِ فطریِ عنایتشده،
بدونِ استفاده میماند،
فاسد میشود
و به هدر میرود.
—
اهلِ حسد؛ کورکنندگانِ چشمِ بینایِ خویش
و این،
سرنوشتِ غمانگیزِ اهلِ حسد است.
کسانی که سرمایه و خمیرمایهیِ فطریِ نورانیِ عطا شده به خود را
با حسد ورزیدن به نورِ یوسف علیهالسلام،
از دست میدهند.
برادرانِ یوسف،
نور را در چهرهیِ برادر دیدند،
اما به جایِ آنکه از آن نور بهرهمند شوند،
به جایِ آنکه دل به تربیتِ فاطر بسپارند،
حسد ورزیدند.
آنها نخواستند بپذیرند که توزیعِ نور و تقدیر، به دستِ اوست.
پس دست به انکار زدند
و با دستِ خویش،
چشمِ بینایِ خود را کور کردند.
چه سقوطِ هولناکی است این سفر:
«مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ»
از روشنایی به تاریکی.
که در بیانِ حقیقت، همان
«مِنْ نُورِ الْفِطْرَةِ إِلَى فَسَادِ الِاسْتِعْدَادِ» است.
«نورِ فطرت»،
همان نورِ هدایتِ الهی است که در آغاز به همگان هدیه شد؛
و «فسادِ استعداد»،
دقیقاً همان حسادت است.
حسد،
اسیدپاشی بر رویِ خمیرمایهیِ فطرت است.
حسد،
قابلیتِ دریافتِ نور را در جان میسوزاند.
آدمِ حاسد،
زمینِ قلبش را چندان سفت و سنگی میکند
که دیگر هیچ «انفطاری» در آن رخ نمیدهد.
نه گیاهی سر برمیآورد،
نه شیری جاری میشود،
و نه دندانی میروید.
او استعدادِ زنده شدنِ دوباره را
در درونِ خود تباه کرده است.
—
مرزِ میانِ فطر و فساد
پس تفاوتِ انسانها،
نه در داشتنِ فطرت،
بلکه در «حفظِ استعدادِ» آن است.
همه با خمیرهای فطری آغاز میکنند،
اما یکی در تنورِ امتحاناتِ روزگار،
به نورِ ولایتِ آلِ محمد علیهمالسلام تمسک میکند،
تسلیمِ تقدیرِ تربیتیِ خدا میشود،
و این خمیره را به مرتبهیِ «عمل صالح» و «إخراج» میرساند؛
و دیگری،
با آتشِ حسد و نارضایتی،
این خمیره را میسوزاند و خاکستر میکند.
وقتی میگوییم «فسادِ استعداد»،
یعنی دیگر بسترِ وجودیِ شخص،
توانِ جذبِ نور را ندارد.
نور میتابد،
اما در جانِ سنگیِ او نفوذ نمیکند.
او خود را از مدارِ فیضِ «یا فاطر» خارج کرده است.
او از فطرتِ خویش هجرت کرده و آوارهیِ تاریکیها شده است.
بنابراین،
اگر عیدِ فطر، عیدِ بازگشتِ به فطرت است،
پیش از هر چیز،
عیدِ توبه از حسد است.
عیدِ زنده کردنِ دوبارهیِ استعدادِ دل است.
عیدِ آن است که بنده بگوید:
«خداوندا، من خمیرمایهیِ فطریام را به حسد تباه نخواهم کرد؛
من به تجلّیِ نورِ تو در یوسفِ زمانه راضیام،
و به تربیتِ تو در متنِ امتحاناتِ زندگی گردن مینهم.»
ابتكار آفرينش از او است!
«فاطِرُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أي خالقهما و مبدعهما ابتداء … يعنى خالق آسمانها و زمين كه ابتكار آفرينش از او است.
همیشه ابتکار عمل در دست خداست. یعنی اول او شروع میکنه! «الله یقبض و یبصط» : در واقع اینو باید بفهمیم که در آفرینش نور درون قلب ما، ابتکار عمل در دست خداست، یعنی باید از اونطرف به این قلب یه نگاهی بشه تا نورانی و روشن گردد. پس: ابتکار عمل در قبض و بسط نور قلب ما به دست ذات اقدس الهی است!
این تصویرِ «ابتکار عملِ الهی» و تقدمِ حرکتِ حضرتِ حق، روحِ معنایِ «بداء» و «فطرت» را کامل میکند. اینکه در سلوک، اولین قدم را ما نمیگذاریم؛ بلکه تا نگاهی از آن سو نیفتد، این سو تکانی نمیخورد.
—
#دلنوشته
ابتکارِ آفرینش؛ پیشقدمیِ فاطر در اقلیمِ وجود
باید دانست و باور کرد که
«ابتکارِ آفرینش از اوست.»
آنجا که در کتابِ خویش فرمود:
«فاطِرُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»
مفسّران و اهلِ لغت گفتهاند:
«أی خالقهما و مبدعهما ابتداء…»
یعنی اوست پدیدآورندهی آسمانها و زمین،
بیسابقهی پیشین،
و بدونِ الگوبرداری از دیگری.
آغازگرِ مطلق اوست.
در پهنهی هستی،
و در تکتکِ احوالِ درونِ ما،
همواره «ابتکارِ عمل در دستِ خداست».
یعنی اول او شروع میکند!
در آفرینشِ نور درونِ قلبِ ما نیز،
همین قانونِ ازلی جاری است.
تلاشهای ما،
دستوپا زدنهای ما،
و تکاپوهایِ باطنیمان،
هیچیک آغازگرِ جریانِ نور نیستند.
باید از آنطرف،
به این قلبِ غبارگرفته نگاهی بشود؛
باید التفاتِ فاطر برسد
تا زمینِ سختِ جان شکافته شود
و جوانهی نور رخ بنماید.
اگر نگاهِ او نباشد،
خاک، خاک باقی میماند و سنگ، سنگ.
این اوست که ابتدا میخواند،
اوست که ابتدا میتابد،
و اوست که راه را میگشاید.
سلوکِ بنده،
چیزی جز «پاسخ دادن» به آن دعوتِ نخستین و یادآوریِ عهدِ ذر نیست.
—
تجلّیِ قبض و بسط؛ ارادهی فاطر در ضربانِ قلب
از همین رو،
حقیقتِ جریانِ نور در قلب،
پدیدهای مکانیکی و در کنترلِ بنده نیست.
«وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْسُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»
ابتکار عمل در قبض و بسطِ نورِ قلبِ ما،
تماماً به دستِ ذاتِ اقدسِ الهی است.
گاهی او از رویِ مصلحت و تربیت،
نور را دریغ میکند و جان را در تنگنایِ «قبض» قرار میدهد؛
تا بنده فقرِ خویش را بفهمد،
تا بداند که بدونِ نورِ حق، هیچ است،
و تا عطشِ او برایِ طلبِ دوباره افزون شود.
و گاهی به لطف و رحمت خویش،
دریچهها را میگشاید و قلب را در پهنهی «بسط» فرود میآورد؛
تا بنده شیرینیِ قرب را بچشد و شکر گوید.
در هر دو حال،
زمامِ حرکت به دستِ فاطر است.
اگر او قبض کند، هیچکس را توانِ بسط دادن نیست؛
و اگر او بسط دهد، هیچ حجابی نمیتواند مانعِ نفوذِ نور شود.
کارِ بنده در این میان،
تنها تسلیم است و رضا،
و ادب نگاه داشتن در تنورِ این دگرگونیها.
—
نسبتِ ابتکارِ فاطر با بداء و تقدیر
این پیشقدمیِ رحمانی و ابتکارِ عمل در قبض و بسط،
عمیقترین پیوند را با حقیقتِ «بداء» دارد.
اگر دستِ خدا بسته بود،
اگر سلسلهمراتبِ تقدیر به مرحلهی امضایِ انعطافناپذیر میرسید و جایی برای تغییر نبود،
ابتکارِ عمل از خالق سلب میشد.
اما خدا «فاطر» است؛
هر لحظه میتواند طرحی نو دراندازد:
«كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ»
او پیش از آنکه امضایِ نهایی بر تقدیری بنشیند،
با بداء،
ابتکارِ عمل را در دست میگیرد.
اگر قلبی را ببیند که در اوجِ شکستگی و اضطرار،
فاطرِ خویش را صدا میزند،
آتشِ بلا را برای او به گلستانِ هدایت تبدیل میکند.
این همان ظهورِ ناگهانیِ نور در بنبستهایِ زندگی است؛
آنجا که همه چیز رو به ویرانی میرود،
اما فاطرِ آسمان و زمین،
با یک تجلّیِ جدید،
حیاتِ تازهای به جانِ خسته میبخشد.
پس ما همواره زیرِ بارانِ ابتکارِ او ایستادهایم.
قلبِ سلیم، دلی است که این حقیقت را یافته و آرام گرفته است؛
دلی که میداند اگر امروز تاریک است،
کلیدِ شکافتنِ این تاریکی به دستِ همان فاطری است که قارچ را ناگهان از دلِ خاک بیرون میکشد،
و به حقِ فاطمة علیهاالسلام،
نورِ هدایتش را دوباره در افقِ جانمان طالع خواهد کرد.
اکنون اگر «فطر»، «فطرت»، «نور»، «بداء»، «قبض و بسط» و «ابتکارِ آفرینش» را در یک رشته دیدهایم،
حلقهی بعدی این زنجیره، بیگمان «یقین» است؛
چراکه نور، وقتی در قلب مینشیند،
اگر به «ثبات» نرسد، هنوز یقین نشده است.
یقین،
فقط دانستن نیست؛
«آرام گرفتنِ دل در برابرِ حق» است.
فقط علم نیست؛
«استقرارِ علم در جان» است.
و چه تعبیر لطیفی در لغت که چیزی از جنسِ «آبِ آرامگرفته در حوض» را به یاد میآورد؛
آبی که دیگر موج نمیزند،
آشفته نیست،
در خود جمع شده،
صاف شده،
و آماده است تا آینهی نور شود.
—
#دلنوشته
یقین؛ آرام گرفتنِ آبِ دل در حوضِ فطرت
میتوان گفت:
یقین،
آن لحظهای است که آبِ دل
در حوضِ فطرت مینشیند.
تا پیش از آن،
دل آشفته است؛
تکان میخورد،
موج میزند،
از هر نسیمی برهم میریزد.
اما وقتی نورِ هدایت برسد،
وقتی فاطر دستِ تربیت را بر سرِ جان بگذارد،
وقتی انسان از حسد و اعتراض و اضطراب عبور کند،
آبِ دل آرام میگیرد
و آنگاه حقیقت،
خود را در آن منعکس میکند.
یقین،
همان «ثبوتِ نور در آبِ فطرت» است.
یعنی جان دیگر با هر شک و وسوسهای نمیلرزد؛
چون طعمِ حضور را چشیده است.
نه اینکه دیگر امتحان نیست؛
بلکه دیگر دل،
در برابرِ امتحان،
از اصلِ حقیقت جدا نمیشود.
—
یقینِ بلقیس؛ انتقال از نشانه به تسلیم
و اگر بخواهیم یقین را در صورتِ تاریخی و قرآنیاش ببینیم،
«بلقیس» یکی از روشنترین آینههای این معناست.
او نخست،
با نشانهها روبهرو شد؛
با تختی که جابهجا شد،
با قدرتی که از جنسِ عادت نبود،
با تدبیری که فراتر از ملک و سیاست مینمود.
آنچه در آغاز برایش «شگفتی» بود،
کمکم به «حضورِ حقیقت» تبدیل شد.
یعنی از مرحلهی حیرت،
به مرحلهی یقین رسید.
یقینِ بلقیس،
این بود که دریافت:
جهان،
فقط میدانِ اسبابِ معمولی نیست؛
دستِ دیگری هم در کار است.
دستِ فاطر،
دستِ خالق،
دستِ همان کسی که اگر بخواهد،
تخت را در چشمبرهمزدنی جابهجا میکند
و دل را از مُلکِ خویش به ملکوت میبرد.
پس بلقیس،
وقتی به این مقام رسید،
دیگر فقط «دیدنِ یک نشانه» نداشت؛
بلکه «تسلیمِ نور» شد.
و این،
چهرهی حقیقیِ یقین است:
اینکه انسان،
حقیقت را نه فقط بفهمد،
بلکه در برابر آن «سر فرود آورد».
—
از نورِ فطرت تا یقینِ تسلیم
در اینجا،
رشتهی معنا روشن میشود:
«نورِ فطرت»،
اگر در انسان حفظ شود،
او را به «یقین» میرساند.
یعنی فطرت،
استعدادِ نخستینِ دریافتِ نور است؛
و یقین،
ثمرهی پختگیِ همان نور در جان.
اگر فطرت،
خمیرمایهی آمادهی هدایت باشد،
یقین،
نانِ پختهی همان خمیر است.
اگر فطرت،
بذرِ رویش باشد،
یقین،
درختی است که در جان ریشه کرده است.
و اگر فطرت،
آبِ زلالِ قابلیت باشد،
یقین،
آرامشِ همان آب در حوضِ دل است.
از این جهت،
یقین با حسد ناسازگار است؛
چراکه حسد،
آب را متلاطم میکند،
حوض را گلآلود میسازد،
و آینهگیِ دل را از میان میبرد.
اما یقین،
دل را صاف میکند.
وقتی دل صاف شد،
نور را همانگونه که هست میبیند؛
نه از پشتِ کینه،
نه از پسِ اعتراض،
نه در حجابِ مقایسه.
—
یقین، میوهی نگاهِ الهی
پس یقین،
فقط محصولِ تلاشِ ذهنیِ انسان نیست؛
بلکه میوهی همان نگاهی است
که از جانبِ فاطر بر قلب افتاده است.
همانگونه که پیشتر گفتیم،
ابتکارِ عمل در آفرینشِ نور در قلب،
از اوست.
او ابتدا مینگرد،
او ابتدا میخواند،
او ابتدا میگشاید.
و چون این نگاه برسد،
دل از حالتِ خامی به حالتِ پختگی منتقل میشود؛
از امکان به تحقق،
از تردید به یقین،
از نوسان به ثبوت.
پس یقین،
در ژرفترین معنا،
«هدیهی نگاهِ خدا به دلِ بنده است».
«خَيْرُ مَا أُلْقِيَ فِي الْقَلْبِ الْيَقِينُ»
بنده اگر بخواهد،
اگر تسلیم باشد،
اگر دستِ تربیت را نبندد،
این هدیه در او مینشیند و استوار میشود.
و اگر نخواهد،
اگر حسد بورزد،
اگر از نورِ دیگری برنجد،
دلش از این ثبوت محروم میماند.
—
یقینِ اهلِ نور و سقوطِ اهلِ حسد
اینجا پیوندِ یقین با آنچه گفتیم، روشنتر میشود:
«اهلِ حسد»،
از نورِ فطرت به فسادِ استعداد سقوط میکنند؛
و «اهلِ یقین»،
از نورِ فطرت به آرامشِ شهادت و تسلیم میرسند.
حسود،
چون نمیتواند نورِ دیگری را تحمل کند،
در نهایت،
نورِ خویش را هم خاموش میکند.
اما صاحبِ یقین،
نور را در دیگری نیز میپذیرد؛
چون میداند نور،
از آنِ فاطر است،
نه از آنِ نفسهای رقابتجو.
از اینرو،
بلقیس وقتی به یقین رسید،
دیگر در برابرِ نورِ سلیمان نایستاد؛
بلکه گفت:
من، در معیّت سلیمان، به پروردگارِ عالمیان تسلیم شدم.
یعنی یقین،
انسان را از جنگِ با حقیقت میرهاند
و به صلحِ با خدا میرساند.
—
یقین؛ آخرین ثمرهی فطرتِ سالم
اگر بخواهیم این رشته را در یک عبارت جمع کنیم،
شاید بتوان گفت:
«فطرت، استعدادِ دریافتِ نور است؛
نور، ابتکارِ الهی در قلب است؛
و یقین، ثبوتِ همان نور در جان است.»
یعنی انسانِ فطری،
اگر در امتحاناتِ زندگی،
به جای انکارِ تربیتِ الهی،
با دستِ فاطر همراهی کند،
از خمیرهی فطریِ خود محافظت کند،
حسد را کنار بگذارد،
و نگاهِ خدا را محترم بشمارد،
کمکم به مقامِ یقین میرسد؛
همان آرامشی که دیگر با هر موجی برهم نمیخورد.
یقین،
یعنی دل بداند که «فاطر، آغازگرِ همه چیز است»؛
یعنی دل به این شهود برسد که
هر قبضی، پشتِ بسطی دارد؛
هر تاریکی، امکانِ انفطار به نور دارد؛
هر امتحانی، ظرفیتِ تربیت دارد؛
و هر قلبی،
اگر بخواهد،
میتواند آینهی حضور شود.
اینجا رشتهی معنا به نقطهای لطیفتر میرسد؛
جایی که «فطر» دیگر فقط به «آغاز» اشاره ندارد،
بلکه به «چگونگیِ پاسخِ آغاز» هم نظر میکند.
یعنی انسان، در همان بدوِ خلقت،
با قابلیتی آفریده شده که اگر آن را پاس بدارد،
از قبض به بسط، و از اضطراب به آرامش میرسد.
—
#دلنوشته
فطر؛ خمیرمایهی آرامش در مدارِ نور
در مقدمهی کتابِ زیبای «الدروع الواقیة» از سید بن طاووس،
این معنا بهزیبایی آمده است که:
«کل مولود یولد علی الفطرة»
یعنی هر مولودی بر فطرت زاده میشود؛
و این فطرت،
چنانکه در بیانِ اهلِ معنا گفتهاند،
«مفطورة على اقتباس نوره و ضیائه» است؛
یعنی سرشتی است که برای گرفتنِ نور و ضیاءِ حق ساخته شده است.
پس فطرت،
فقط یک «داشتن» نیست؛
بلکه یک «آمادگیِ نورگیر» است.
قلبِ انسان،
از آغاز،
چنان آفریده شده که بتواند از نورِ هدایت اقتباس کند؛
نور را بگیرد،
در خود بنشاند،
و از آن،
آرامش بسازد.
از همینجاست که میتوان گفت:
«هر آرامشی، محصولِ استعمالِ اندیشهی نورانی است.»
اندیشهای که اگر به جای حسادت،
به جای رقابتِ تاریک،
به جای کینهی خاموش،
در مسیرِ هدایت به کار گرفته شود،
میتواند انسان را مولّدِ آرامش کند.
یعنی در جانِ هر کسی،
یک سرمایهی فطری هست؛
و اگر دل بخواهد،
و اگر حسد را کنار بگذارد،
و اگر آن اندیشهی نورانیِ موکّل بر قلب را به کار ببندد،
همان خمیرمایهی فطری،
به منبعی از سکون و نور تبدیل میشود.
آری،
«مفطورة» یعنی همین:
قابلیتِ دریافتِ نور،
پیش از هر انکار و انحراف.
—
هدایت و فطرت؛ مخالفت با خویشتن
و از اینجا معنای آن حدیث نیز روشنتر میشود که:
«یَكُونُ الرَّجُلُ مُؤْمِناً – یَكُونُ الرَّجُلُ كَافِراً»
یعنی چه کسی است که با فطرتِ خود مخالفت میکند؟
چه کسی است که آن روزنهی نور را با دستِ خود میبندد؟
از حسین بن نعیم صحاف نقل شده که از امام صادق علیهالسلام پرسید:
آیا ممکن است مردی مؤمن باشد، ایمانش نزد خدا ثابت شده باشد،
آنگاه خدا او را پس از ایمان به کفر منتقل کند؟
حضرت فرمودند:
خدا عادل است،
و پیامبران را فرستاده تا مردم را به ایمان دعوت کنند،
نه به کفر.
سپس پرسید:
آیا ممکن است کسی کافر باشد، کفرش نزد خدا ثابت شده باشد،
آنگاه خدا او را پس از آن به ایمان منتقل کند؟
حضرت فرمودند:
خداوند مردم را بر فطرت آفرید؛
بر همان سرشتی که ایشان را بر آن سرشت.
آنان ایمان و کفر را در آغاز به شریعت و جحود نمیشناختند؛
آنگاه رسولان را فرستاد تا حجت بر آنان تمام شود.
پس برخی هدایت شدند
و برخی،
خود را از هدایت محروم کردند.
این یعنی:
خدا از آغاز،
راهِ نور را در دلِ همه نهاده است؛
اما انسان،
با نسبتِ خویش به دعوتِ الهی،
سرنوشتِ خویش را شکل میدهد.
کسی که با فطرتِ خود مخالفت نمیکند،
قابلیتِ هدایت را حفظ میکند؛
و کسی که با آن میجنگد،
خود را از فیض دور میسازد.
پس مسئله،
فقط «آمدنِ هدایت» نیست؛
مسئله این است که
آیا دل،
این هدایت را میپذیرد یا نه.
—
فطرتِ الهی و عدالتِ آغازین
در آیهی شریفه نیز آمده است:
«فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»
یعنی مردم بر همان سرشتِ الهی سرشته شدهاند.
این جمله،
فقط گزارشِ یک خلقت نیست؛
اعلامِ یک عدالت است.
خداوندِ عادل،
به همهی قلوب،
در بدوِ خلقتشان،
توانِ فهمِ قبض و بسط را داده است.
همه،
در اصل،
ظرفِ دریافتِ نورند.
اما این ظرف،
اگر به حسد آلوده شود،
اگر با انکارِ تربیتِ الهی سفت گردد،
اگر نسبت به نورِ یوسف علیهالسلام کینه بورزد،
خودِ همین چشمِ بینا را کور میکند.
و اینجاست که آن هشدارِ قرآن معنا مییابد:
«لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا»
و نیز:
«فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَ لَكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ»
پس نابیناییِ حقیقی،
نابیناییِ چشمِ سر نیست؛
نابیناییِ قلب است.
و حسد،
از بزرگترین عواملِ این کوریِ باطنی است.
حسود،
چشم دارد،
اما نمیبیند؛
گوش دارد،
اما نمیشنود؛
قلب دارد،
اما نمیفهمد.
چرا؟
چون نورِ فطرت را با دستِ خویش تباه کرده است.
—
حسد؛ فروبستنِ چشمِ فطرت
آری،
اهلِ شک و حسادت،
همانها هستند که چشمِ بینایِ قلبِ خود را کور میکنند.
آنها نورِ یوسف را میبینند،
اما به جایِ سجده،
به جایِ شکر،
به جایِ همراهی با تربیتِ الهی،
از درِ اعتراض وارد میشوند.
و این اعتراض،
فقط اعتراض به یک بنده نیست؛
اعتراض به «توزیعِ نور» است.
یعنی آنچه را خدا به دیگری داده،
تحمل نمیکنند.
پس به جایِ آنکه از نورِ او بهره بگیرند،
نورِ خود را هم خاموش میکنند.
اینجاست که از «نورِ فطرت»
به «فسادِ استعداد» سقوط میکنند.
و این سقوط،
از جنسِ محرومیتِ بیرونی نیست؛
از جنسِ کور شدنِ درونی است.
—
استعمالِ اندیشهی نورانی
پس اگر بناست دل،
از این سقوط نجات یابد،
راهش چیست؟
راهش این است که
انسان،
آن «اندیشهی نورانی» را که در نهادِ او نهاده شده،
به کار ببندد.
یعنی به جایِ حسادت،
تفکرِ نورانی؛
به جایِ انکارِ تربیت،
تسلیمِ هدایت؛
به جایِ نارضایتی،
رضا به قبض و بسطِ الهی.
در این صورت،
همان خمیرمایهی فطری،
مثل چیزی که در زمین نهفته بود و ناگهان سر برآورد،
از درونِ قلب میجوشد و بیرون میآید.
آرامش،
در همینجا متولد میشود.
آرامش،
نه محصولِ بیحادثه بودنِ زندگی،
بلکه نتیجهی «استعمالِ نورِ فطرت» در متنِ حادثههاست.
کسی که این نور را به کار بگیرد،
از درون،
مولّدِ سکون میشود؛
و کسی که حسد را نگه دارد،
از درون،
مولّدِ اضطراب و کوری.
—
فطرت؛ نور الله در قابِ انسان
پس میتوان گفت:
«فِطْرَتَ اللَّهِ»
یعنی آن نوری که به اسمِ خدا در سرشتِ انسان نهاده شده است.
و اگر بخواهیم به زبانِ توحیدیتر بگوییم:
فطرت،
همان «اسم الله در جانِ انسان» است؛
نه فقط خودِ انسانِ مستقل،
بلکه نشانهی حضورِ او در دلِ انسان.
از همین روست که هرگاه بنده،
این اسم را پاس بدارد،
نورش افزون میشود؛
و هرگاه حسد،
این اسم را بپوشاند،
فطرتش به فساد میرود.
پس راهِ نجات،
بازگشت به همان فطرت است؛
یعنی بازگشت به نوری که از آغاز،
در ما نهاده شده بود.
و این بازگشت،
چیزی جز «پذیرشِ قبض و بسطِ فاطر» نیست.
[فطر – قبض و بسط]:
در مقدمه کتاب زیبای الدروع الواقیة جناب سید بن طاووس، آمده است:
«کل مولود یولد علی الفطرة» یعنی «مفطورة على اقتباس نوره و ضيائه»، « نُورِ الْفِطْرَةِ»، «نور علی نور».
هر آرامشی محصول استعمال اندیشه نورانی فرشته نگهبان است! همه، اگه دلشون بخواد و حسادتو بذارن کنار و اندیشه نورانی رو بکار ببندن، میتونن مولد آرامش باشند «مفطورة».
[هدایت – فطرت]:
«يَكُونُ الرَّجُلُ مُؤْمِناً – يَكُونُ الرَّجُلُ كَافِراً»، چه کسی «مخالفت با فطرت خود» میکند؟!
عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ نُعَيْمٍ الصَّحَّافِ:
قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع
أَ يَكُونُ الرَّجُلُ مُؤْمِناً قَدْ ثَبَتَ لَهُ الْإِيمَانُ ثُمَ يَنْقُلُهُ اللَّهُ بَعْدَ الْإِيمَانِ إِلَى الْكُفْرِ ؟
قَالَ إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَدْلُ وَ إِنَّمَا بَعَثَ الرُّسُلَ لِيَدْعُوا النَّاسَ إِلَى الْإِيمَانِ بِاللَّهِ وَ لَا يَدْعُوا أَحَداً إِلَى الْكُفْرِ
قُلْتُ فَيَكُونُ الرَّجُلُ كَافِراً قَدْ ثَبَتَ لَهُ الْكُفْرُ عِنْدَ اللَّهِ فَيَنْقُلُهُ اللَّهُ بَعْدَ ذَلِكَ مِنَ الْكُفْرِ إِلَى الْإِيمَانِ ؟
قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ النَّاسَ عَلَى الْفِطْرَةِ الَّتِي فَطَرَهُمُ اللَّهُ عَلَيْهَا لَا يَعْرِفُونَ إِيمَاناً بِشَرِيعَةٍ وَ لَا كُفْراً بِجُحُودٍ
ثُمَّ ابْتَعَثَ اللَّهُ الرُّسُلَ إِلَيْهِمْ يَدْعُونَهُمْ إِلَى الْإِيمَانِ بِاللَّهِ حُجَّةً لِلَّهِ عَلَيْهِمْ
فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَاهُ اللَّهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ يَهْدِهِ.
از حسين بن نعيم صحّاف كه گفت از حضرت صادق عليه السّلام پرسيدم: آيا ممكنست مرد مؤمنى كه ايمانش ثابت شده باشد (پيش خداوند و) خدا او را بعد از ايمان بكفر بكشاند (كه كافر گرداند؟).
آن حضرت فرمود: كه خدا عادلست و جهت اينكه پيغمبران را فرستاده آنست كه مردم را دعوت بايمان بخدا بنمايند و هيچ گاه خداوند كسى را بكفر دعوت (ننموده و) نمينمايد، گفت عرضكردم: كافرى كه كفرش ثابت شده پيش خداوند آيا خداوند او را بعد از كفر بايمان ميكشاند (كه مؤمن شود)؟ فرمود: خداى عز و جل خلق نموده مردم را در حالى كه نميدانستند و تشخيص نميدادند ايمان و كفر را، بهمين علت فرستاد بسوى ايشان پيغمبران را تا مردم را بايمان بخدا دعوت كنند و حجت خود را بر ايشان تمام نمايد، پس بعضى (كه مخالفت با فطرت خود نكردند و قابليت هدايت شدن را داشتند و) بتوفيق الهى هدايت يافتند (و رستگار شدند) و بعضى (كه مخالفت با فطرت خود كه خداپرستى است نمودند و لياقت هدايتشدن را نداشتند و بسبب كفر و انكار سلب توفيق از آنها شد و) هدايت نشدند .
در آیه: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، با همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است».
خداوند عادل به همهی قلوب، در بدو خلقتشان این توانایی فهم قبض و بسط رو میده! اهل یقین قدر این چشم بینا رو میدانند اما اهل شک و حسادت، این چشم بینای قلب خودشونو، با حسادت به نور یوسف ع، خودشون دستیدستی، این چشم بالفطرة زیبا رو، کور می کنند و دیگه کلام نورانی مربی خود را نمیبینند و نمیشنوند و نمیفهمند «لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها»، «أَ فَلَمْ يَسيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتي فِي الصُّدُورِ».
در واقع هر کسی که حسادتو بذاره کنار، قراره نور آرامش، درون قلبش جوشیدن کنه، و مثل قارچ، از زمین یه دفعه بزنه بیرون، و این ممکن نیست مگر با استعمال اندیشه نورانی فرشته نگهبان، که با واژه «فطر» اسمش میشه « فِطْرَتَ اللَّهِ » + «اسم الله غیر الله».
این زاویه از تبیینِ «فطرت» بر پایهیِ روایتِ امام صادق (ع) در گفتگویِ با «حسین بن نعیم صحّاف» و تعبیرِ بینظیرِ «سید بن طاووس (ره)»، پیوندِ میانِ «اختیار، فرشتهیِ نگهبان (الهامِ نوری) و کور شدنِ خودخواستهیِ باطن» را به اوجِ روشنی میرساند.
—
#دلنوشته
تولد بر فطرتِ اقتباس؛ خمیرمایهیِ زلالِ پیش از شریعت و جحود
جنابِ سید بن طاووس در مقدمهی کتابِ شریفِ «الدروع الواقیة»،
پنجرهای شگفت به رویِ حقیقتِ عهدِ نخستین میگشاید.
آنجا که کلامِ نبوی را باز میگوید:
«کلُّ مولودٍ یولد علی الفطرة»
و آن را اینگونه تبیین میکند:
«مفطورة على اقتباس نوره و ضيائه»
یعنی هر روحی که قدم به این عالم میگذارد،
تار و پودِ وجودش برایِ «اقتباسِ نور و ضیاءِ الهی» سرشته شده است.
جانِ آدمی در بدوِ خلق،
یک دستگاهِ گیرندهیِ آمادهیِ نور است.
این همان «نُورِ الْفِطْرَةِ» است؛
تواناییِ بنیادینی که خداوندِ عادل در عمقِ هر قلبی ودیعه نهاده تا بتواند آمد و شدِ نور را بفهمد،
«قبض و بسط» را حس کند و به آوایِ مربیِ خویش پاسخ دهد.
امام صادق علیهالسلام در پاسخی دقیق به حسین بن نعیم صحّاف،
این عدالت و بیطرفیِ آغازینِ پروردگار را چنین تصویر میکند:
«خلق اللهُ الناسَ علی الفطرةِ التی فطرهم اللهُ علیها،
لا یعرفون إیماناً بشریعةٍ و لا كفراً بجحودٍ…»
خداوند انسانها را بر سرشتی آفرید که در آن مرحلهیِ آغازین،
نه ایمان به شریعتی را به تفصیل میشناختند
و نه کفر و جحود نسبت به حق را در دل پرورده بودند.
آنها لوحی پاک، آبی آرام و خمیرهای مستعد بودند.
سپس فرستادگانش را فرستاد تا آنها را دعوت کنند و حجت را بر آنان تمام سازد.
در این نقطهیِ سرنوشتساز،
راهِ انسانها دو نیم شد:
«فمنهم مَن هداه الله…»؛
کسانی که با فطرتِ خویش به ستیز برنخواستند،
دعوتِ ازلی را لبیک گفتند،
چشمِ باطن را باز نگه داشتند و هدایت یافتند.
«… و منهم مَن لم یهده»؛
کسانی که با فطرتِ خداپرستِ خویش مخالفت کردند،
لجاجت ورزیدند و با کفر و جحود،
قابليتِ هدایتِ الهی را از خود سلب کردند.
—
فرشتهیِ نگهبان و تولدِ آرامش در جان
اما این اقتباسِ نور و زنده نگاهداشتنِ فطرت،
چگونه در زندگیِ روزمره رخ میدهد؟
رازِ آن در همراهی با «اندیشهیِ نورانیِ فرشتهیِ نگهبان (مَلَکِ مُلهِم)» است.
هر آرامشی که در ساحتِ دل پدیدار میشود،
محصولِ بهکار بستنِ همان اشارتهایِ لطیف و نوریِ فرشتهای است که خدا برای پاسداری از فطرتِ ما گمارده است.
انسانها، اگر بندِ حسادت را از دست و پایِ جان باز کنند و آن الهامِ نورانی را در عمل بهکار بندند،
همگی توانِ تولید و جوششِ آرامش را در درونِ خود دارند؛
چرا که ذاتِ آنها بر همین اقتباسِ نور (مفطورة) سرشته شده است.
این فرآیند، یعنی بکارگیریِ اندیشهیِ نورانی به کمکِ فرشتهی نگهبان،
همان پیوندِ مبارک میانِ «فِطْرَتَ اللَّهِ» و «اسم اللهِ غیرِ الله» است.
اسمِ الهی، مجرایِ تجلّی و هدایت است
و فرشته، واسطهیِ رساندنِ این فیض؛
و چون انسان به این واسطه گوش بسپارد،
آرامش چون قارچی که خاک را میشکافد،
ناگهان از زمینِ دل سر برمیآورد
و بویِ حیاتِ جاویدان در فضای جان میپیچد.
—
حسد به نورِ یوسف (ع)؛ کور کردنِ دستسازِ چشمِ قلب
در مقابلِ این شکوفایی،
هولناکترین تراژدیِ وجودی رخ میدهد:
«پیدایشِ شک و حسادت».
خداوندِ عادل،
در بدوِ خلقت به همهیِ قلبها تواناییِ تشخیصِ نور را داده است.
اما اهلِ شک و حسد،
این چشمِ بالفطره زیبا و بینا را،
با دستِ خویش کور میکنند.
آنها وقتی با تجلّیِ نور در چهرهیِ «یوسفِ زمانه» – اولیایِ الهی – روبهرو میشوند،
به جایِ اقتباس و تبرک جستن از این ضیاء،
آتشِ حسد را در درون شعلهور میسازند.
آنها با این حسادت،
دستیدستی پرده بر آینهیِ قلبِ خود میکشند.
دیگر کلامِ نورانیِ مربیِ خود را نمیبینند، نمیشنوند و نمیفهمند.
این همان است که قرآن کریم دربارهشان فرمود:
«لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها»
(دلهایی دارند که با آن فهم نمیکنند،
چشمهایی دارند که با آن نمیبینند
و گوشهایی دارند که با آن نمیشنوند.)
چشمِ سرِ آنها باز است،
اما نابیناییِ واقعی در جایی دیگر رخ داده است:
«فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتي فِي الصُّدُورِ»
(چرا که در حقیقت، چشمها کور نمیشوند،
بلکه قلبهایی که در سینههاست کور میگردند.)
این کوریِ قلب،
مجازاتِ تحمیلیِ خداوند نیست؛
بلکه فرآیندِ طبیعیِ «فسادِ استعداد» به دستِ خودِ انسان است.
کسی که به نورِ جاری در مجاریِ الهی حسادت میکند،
در واقع پیوندِ خود را با منبعِ نور قطع کرده است.
او از مدارِ «نورِ فطرت» به درونِ چاهِ «فسادِ استعداد» سقوط میکند
و وجودش از پدید آوردنِ هرگونه آرامش و عمل صالح عقیم میشود.
—
انتخابِ نهایی: انفطار یا انجماد
پس هر دلی در هر لحظه در برابر یک انتخاب قرار دارد:
یا تن دادن به تنورِ تربیتیِ فاطر،
گوش سپردن به زمزمهیِ نوریِ فرشتهیِ نگهبان،
و چشیدنِ طعمِ رویشِ ناگهانیِ آرامش از دلِ قبض و بسطها؛
یا تسلیم شدن به وسوسهیِ حسادت،
گره زدنِ دل به شک،
و فرو رفتن در تاریکیِ سردی که در آن هیچ گیاهی نمیروید و هیچ نوری راه نمییابد.
انسانِ عاقل،
با تکیه بر اسم اللهِ «یا فاطر بحقِّ فاطمة»،
زمینِ جان را نرم نگه میدارد
تا همواره آمادهیِ شکافتن و پذیرایِ بارانِ رحمتِ الهی باشد.
#دلنوشته
نورِ فطرت و اسمُ الله
فطرت،
آن آمادگیِ نخستینِ جان است برایِ «اقتباسِ نور»؛
و اسم الله،
آن نوری است که در مسیرِ این اقتباس،
چهرهی هدایت را برای قلب آشکار میکند.
پس فطرت،
زمینِ آمادهی رویش است؛
و اسم الله،
بارانی است که بر این زمین مینشیند.
اگر این باران برسد،
دل،
نه به زور،
بلکه به طبعِ خویش میروید.
و اگر نرسد،
یا اگر حسد،
خاک را بسته و سنگ کرده باشد،
رویشِ نور متوقف میشود.
از اینجاست که میتوان گفت:
«فِطْرَتَ اللَّهِ»
یعنی همان سرشتی که برای پذیرشِ «اسم الله» ساخته شده است؛
نه صرفِ امکانِ زیستن،
بلکه امکانِ «دیدنِ معلمِ نورانی»،
شنیدنِ دعوتِ او،
و آرام گرفتن در حضورِ او.
—
اسم، وقتی اسم است که نشان بدهد
در این نگاه،
اسم،
تنها یک واژه نیست.
اسم،
نشان است.
حجاب نیست؛
پنجره است.
اگر اسم،
به معنا راه نبرد،
دیگر اسم نیست؛
تنها صداست.
اما «اسمِ الله»،
وقتی در فطرتِ انسان زنده شود،
او را به نورِ صاحبِ اسم میبرد.
در اینجا،
معلمِ الهی،
فرشتهی آرامش،
و ولیِّ آشکارشده در ملک،
همه در یک جهتاند:
از لفظ به معنا،
از نشانه به حقیقت،
از تلاطم به سکینه.
پس آنچه قلبِ سلیم میشناسد،
فقط یک صدا نیست؛
بلکه «تجلّیِ اسم در چهرهی هدایت» است.
گاه این تجلّی،
به صورتِ یک معلم ظاهر میشود؛
گاه در قالبِ یک آیه؛
گاه در چهرهی یک ولیّ؛
و گاه در آرامشی که بیسببِ ظاهری،
ناگهان در دل میجوشد.
—
اسم الله؛ نورِ مخلوقِ هدایت
پس اگر گفته شود:
«اسم الله، غیر الله است»،
این سخن،
نه کاستن از مقامِ اسم است
و نه دور کردنِ انسان از توحید؛
بلکه تصحیحِ مسیرِ فهم است.
یعنی انسان بداند که
اسم،
خودِ خدا نیست؛
اما «نورِ مخلوقِ خدا»ست
برای رساندنِ بنده به خدا.
همان نوری که در سیمایِ ولیّ،
در تربیتِ معلم،
و در الهامِ فرشتهگونِ هدایت،
خود را نشان میدهد.
پس فطرت،
قابلیتِ دریافتِ این نور است؛
و اسم الله،
صورتِ ظهورِ این نور در جان.
به همین دلیل،
هر چه فطرت سالمتر باشد،
اسم را درستتر میفهمد؛
و هر چه حسد بیشتر باشد،
اسم را به لفظ تقلیل میدهد
و از معنا محروم میماند.
—
حسد؛ پرده بر اسم و خاموشیِ فطرت
حسادت،
فقط رنجِ دیدنِ برتریِ دیگری نیست؛
حسد،
نپذیرفتنِ چهرهی هدایت است
وقتی در دیگری آشکار میشود.
حسود،
به نورِ یوسف،
به جمالِ معلم،
به هیبتِ ولیّ،
و به آرامشِ حاملِ اسم،
بخل میورزد؛
و همین بخل،
فطرت را زخمی میکند.
در نتیجه،
چشمی که برایِ دیدنِ اسم ساخته شده بود،
دیگر نمیبیند؛
گوشی که برای شنیدنِ ندا ساخته شده بود،
دیگر نمیشنود؛
و قلبی که برایِ دریافتِ نور آفریده شده بود،
دیگر نمیفهمد.
اما اهلِ یقین،
برعکسِ ایناند.
آنان وقتی اسم را در چهرهی هدایت میبینند،
میدانند که
این،
از خداست؛
اما خودِ خدا نیست.
پس به نشانه توقف نمیکنند؛
از نشانه عبور میکنند
و به صاحبِ نشانه میرسند.
—
پذیرشِ قبض و بسطِ فاطر
از همینجا،
رابطهی فطرت و اسم الله
به یک نتیجهی شیرین میرسد:
پذیرشِ اسم الله،
یعنی پذیرشِ «قبض و بسطِ فاطر».
چون فطرتِ انسان،
تنها در سایهی تربیتِ الهی به ثمر میرسد؛
و این تربیت،
گاه به صورتِ قبض است
تا دل از غرور تهی شود؛
و گاه به صورتِ بسط است
تا جان از نور لبریز گردد.
پس هر کس،
اسم الله را با فطرتِ سالم دریابد،
میفهمد که
حقیقتِ هدایت،
نه در تصاحبِ اسم،
بلکه در «تسلیم به نورِ آن» است.
و همین تسلیم،
آرامش میآورد؛
آرامشی که نه از بیرون،
که از جوششِ درون میروید؛
چون نور،
دیگر در حوضِ دل مستقر شده است.
[خلقت بر اساس فطرت (ربوبیت)]:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُلْهِمِ عِبَادَهُ حَمْدَهُ وَ فَاطِرِهِمْ عَلَى مَعْرِفَةِ رُبُوبِيَّتِهِ
وَ فَاطِرِهِمْ عَلَى مَعْرِفَةِ رُبُوبِيَّتِهِ = و آنها را بر مبنای اینکه می دانند او ربّ است (هر چند زیر بار نمی روند) آفریده است.
این همون توانایی فهم قبض و بسط است.
اللَّهُمَّ … جَابِلَ الْقُلُوبِ عَلَى فِطْرَتِهَا شَقِيِّهَا وَ سَعِيدِهَا :
پروردگارا … که آفریننده قلب ها بر استعداد جدایی از ادعای ربوبیت می باشد و این فطرت و استعداد جدایی از ادعای ربوبیت را به کسانی که با ادعای ربوبیت مسیر شقاوت را می پیمایند و به کسانی که با ترک ادعای ربوبیت مسیر سعادت را طی مینمایند، عطا کرده ای. چجوری این قلب توانایی تشخیص خوب و بد رو داره؟! با فهم قبض و بسط.
فطرت : استعداد جدایی از ادعای ربوبیت.
یا فاطر به حق فاطمۀ س: ای عطا کننده استعداد جدایی از ادعای ربوبیت، مرا مستحق ترک این ادعا کن و از نور فاطمیت فاطمه س – که عامل جدایی از این ادعای شوم و تحقق اتصال نور هدایت است – برخوردار نما. این دعا مشروط به ترک حسادت، اجابت میشود.
در معنای واژه فاطمه آمده است: «تَفْسِيرُ فَاطِمَةَ: فُطِمَتْ مِنَ الشَّرَّ».
«كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ يَعْنِي عَلَى الْمَعْرِفَةِ»
در وجود ما چیزی نهادینه شده که توان گرایش به نور را دارد و این در فطرت ما عجین شده است «نور الفطرة»، «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»
«معرفت ربوبیت»،
«فاطمه (ع) به عنوانِ مظهرِ جدا شدن از شرّ و ادعای فرعونیت»،
و «توانایی فهم قبض و بسط»
—
#دلنوشته
معرفتِ ربوبیت؛ استعدادِ جدایی از ادعایِ فرعونیت
در طلیعهی سپاسگزاریِ صحیفهی سجادیه،
نوری میدرخشد که تار و پودِ خلقت را به ما نشان میدهد:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُلْهِمِ عِبَادَهُ حَمْدَهُ وَ فَاطِرِهِمْ عَلَى مَعْرِفَةِ رُبُوبِيَّتِهِ»
(سپاس خدایی را که ستایش خود را به بندگان الهام کرد
و آنان را بر پایهیِ شناختِ پروردگاری خویش آفرید.)
آفریده شدن بر پایهیِ «معرفتِ ربوبیت»،
یعنی در تار و پودِ هر قلبی،
تواناییِ فهمِ «قبض و بسط» نهاده شده است.
انسان در عمقِ جانِ خویش میداند که تحتِ تربیت و مالیکتِ دگری است.
حتی آنکه در ظاهر ستیزه میکند و زیر بار نمیرود،
در لایههای پنهانِ بافتِ وجودیاش،
این مالکیت و ربوبیتِ قاهر را لمس میکند.
و امیر مؤمنان علی علیهالسلام در خطبهای ملکوتی،
پرده از این آفرینشِ شگفت برمیدارد:
«اللَّهُمَّ… جَابِلَ الْقُلُوبِ عَلَى فِطْرَتِهَا شَقِيِّهَا وَ سَعِيدِهَا»
(بار الها… ای سرشتدهندهیِ دلها بر فطرت و استعدادِ ویژهشان؛
چه دلهایِ شقی و چه دلهایِ سعید.)
فطرت در اینجا، «استعدادِ جدایی از ادعایِ ربوبیت» است.
خداوندِ عادل، به همهیِ قلبها — چه آنان که در نهایت راهِ شقاوت را برمیگزینند و چه آنان که در آغوشِ سعادت آرام میگیرند — این استعدادِ اصیل را بخشیده است؛
استعدادِ اینکه خود را «ربّ» ندانند،
ادعایِ خدایی و فرعونیت نکنند،
و در برابرِ مربیِ حقیقی سر تسلیم فرود آورند.
اما چگونه قلب این تواناییِ تشخیص را دارد؟
تنها با «فهمِ قبض و بسطِ فاطر».
وقتی دل تنگ میشود (قبض)،
انسان ضعف و مخلوق بودنِ خویش را میچشد و میفهمد که بندهای ناتوان است؛
و وقتی دل میگشاید (بسط)،
بیکرانیِ رحمتِ مربی را لمس میکند.
این آمد و شدِ احوال،
مداوم به او یادآوری میکند که «تو ربّ نیستی؛ تو تحتِ تربیتِ دیگری هستی».
—
«فاطمه»؛ تجلیِ از شیر بازگرفتن و جدایی از شرّ
در این ساختارِ ربوبی،
نامِ مبارکِ فاطمه (سلاماللهعلیها) کلیدِ طلاییِ نجات است.
در معنایِ نامِ شریفِ ایشان آمده است:
«تَفْسِيرُ فَاطِمَةَ: فُطِمَتْ مِنَ الشَّرَّ»
(تفسیر فاطمه این است که او از هرگونه شرّ و بدی جدا شده و بازگرفته شده است.)
«فَطمَ» در لغت به معنایِ از شیر بازگرفتنِ کودک و قطع کردنِ یک وابستگیِ آغازین است.
حضرتِ فاطمه (س)، مظهرِ پاکیِ مطلق و جدا شدنِ کامل از هر آن چیزی است که بویِ شرّ، منیت و ادعایِ ربوبیت میدهد.
چنگ زدن به نورِ فاطمی،
یعنی گسستن و جدا شدن از کششهایِ سهمگینِ نفس
که انسان را به سویِ خودپرستی و ادعایِ فرعونیت میخواند.
وقتی زمزمه میکنیم:
«یا فاطر بحقِّ فاطمة…»
در واقع از شکافندهیِ هستی میخواهیم:
«ای عطا کنندهیِ استعدادِ جدایی از ادعایِ ربوبیت!
به حقِ آن نوری که از هر شرّی جدا و بریده شده است (فاطمه)،
مرا نیز از ادعایِ شومِ منیت و فرعونیت جدا ساز و مستحقِ ترکِ این ادعا بگردان.
مرا از نورِ فاطمیت برخوردار فرما تا پیوندِ من با نورِ هدایتِ ازلی برقرار بماند.»
اما این استجابت، یک شرطِ بزرگ و گریزناپذیر دارد: «ترکِ حسادت».
تا زمانی که قلب در آتشِ حسد نسبت به نورِ یوسفِ زمانه بسوزد،
ادعایِ ربوبیت پنهانی ادامه دارد؛
زیرا حسود میخواهد تقدیرِ خدا را بازنویسی کند
و معترض است که چرا نور به دیگری داده شده است.
ترکِ حسد، یعنی تسلیم شدن به تقسیمِ عادلانهیِ فاطر،
و این نخستین گامِ جدایی از شرّ است.
—
تولد بر معرفت؛ گرایشِ نهادینهیِ جان به سویِ نور
اینگونه است که کلامِ معصوم (ع) معنایِ نهایی خود را مییابد:
«كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ يَعْنِي عَلَى الْمَعْرِفَةِ»
(هر نوزادی بر فطرت آفریده میشود، یعنی بر پایهیِ شناخت و معرفتِ حق.)
در تار و پودِ وجودِ ما،
از همان آغاز،
چیزی نهادینه شده است که توانِ گرایش به نور را دارد؛
مغناطیسی درونی که رو به سویِ خورشیدِ حقیقت دارد.
این همان «نورِ فطرت» است؛
همان «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»؛
سرشتی که خدا همگان را بر آن سرشته است تا بتوانند صدایِ فرشتهیِ نگهبان را بشنوند،
نشانهیِ معلمِ نورانی را بشناسند،
از ادعایِ پوچِ پروردگاریِ نفس جدا شوند
و در حوضِ یقین، آرام گیرند.
«فطرت» + [قبض و بسط] :
… أَيُّهَا النَّاسُ
إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَوَاهِدَ تُجْرِي الْأَنْفُسَ عَنْ مَدْرَجَةِ أَهْلِ التَّفْرِيطِ
اى مردم ، به راستى دلها را نشانهيابهايى است كه نفوس را از (پيمودن) راه تقصيركاران به سويى ديگر مىكشاند.
فِطْنَةُ الْفَهْمِ لِلْمَوَاعِظِ مِمَّا يَدْعُو النَّفْسَ إِلَى الْحَذَرِ مِنَ الْخَطَإِ
تيز هوشى در فهم اندرزها نفس را به پرهيز از خطا فرا مىخواند.
وَ لِلنُّفُوسِ خَوَاطِرُ لِلْهَوَى وَ الْعُقُولُ تَزْجُرُ وَ تَنْهَى
گرايشهايى به هوى بر دلها خطور كند. (ولى) خرد (آدمى را از خطا) پرهيز دهد و باز دارد.
#دلنوشته
فطرت، در پرتوِ قبض و بسط
فطرت،
آن سرشتِ زندهای است که فقط آمادهیِ نور نیست،
بلکه «نشانهشناسِ نور» هم هست.
دل، در متنِ خلقت،
چشمهایی دارد که دیده نمیشوند؛
و آن چشمها،
همان «شواهدِ قلب»اند که انسان را از مسیرِ غفلت و تفریط بیرون میکشند.
چنانکه آمده است:
«أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَوَاهِدَ تُجْرِي الْأَنْفُسَ عَنْ مَدْرَجَةِ أَهْلِ التَّفْرِيطِ»
ای مردم،
در دلها نشانههایی هست
که جان را از راهِ اهلِ تقصیر و فروگذاری،
به سویِ راهی دیگر میکشانَد.
یعنی قلب،
اگر هنوز زیر آوارِ حسد و منیت دفن نشده باشد،
در ژرفای خود میفهمد که کدام مسیر،
راهِ نور است و کدام راه،
راهِ فرسایشِ فطرت.
این فهم،
از جنسِ استدلالِ سرد نیست؛
از جنسِ «شهودِ فطری» است.
دل، پیش از آنکه زبان سخن بگوید،
میفهمد که کجا قبض است و کجا بسط؛
کجا باید فروتن شد و کجا باید گشوده ماند؛
کجا باید گریست و کجا باید شکر کرد.
—
فطنتِ فهم؛ بیداریِ جان
آنگاه که این فطرت بیدار شود،
فهمِ موعظه در جان رخ میدهد؛
نه به عنوانِ یک دانستهی بیرونی،
بلکه به مثابهی یک هشدارِ درونی.
«فِطْنَةُ الْفَهْمِ لِلْمَوَاعِظِ مِمَّا يَدْعُو النَّفْسَ إِلَى الْحَذَرِ مِنَ الْخَطَإِ»
تیزهوشی در فهمِ اندرزها
نفس را به پرهیز از خطا فرا میخواند.
پس موعظه،
وقتی به دلِ فطری برسد،
فقط خبر نمیدهد؛
«بیدار میکند».
و این بیداری،
همان جایی است که قبض و بسط معنا پیدا میکند:
قبض،
دل را از ادعایِ کاذب خالی میکند؛
و بسط،
آن را برای دریافتِ رحمت آماده میسازد.
در حقیقت،
انسانِ فطری با هر قبض،
قدری از منِ موهوم جدا میشود؛
و با هر بسط،
قدری بیشتر به نورِ هدایت نزدیک میگردد.
این رفتوآمد،
تنها تغییرِ حال نیست؛
تربیتِ قلب است.
—
خاطرِ نفس و داوریِ عقل
اما در برابرِ این شواهدِ قلب،
نفس نیز بیکار نمینشیند.
در جان،
خاطرهایی برمیخیزند؛
زمزمههایی از هوا،
وسوسههایی از خودخواهی،
و میلهایی که انسان را به سویِ انکارِ نور میکشانند.
«وَ لِلنُّفُوسِ خَوَاطِرُ لِلْهَوَى وَ الْعُقُولُ تَزْجُرُ وَ تَنْهَى»
برای نفس،
خاطرهایی از هوایِ نفس هست؛
اما عقل،
بازمیدارد و نهی میکند.
اینجا عقل،
دشمنِ فطرت نیست؛
نگهبانِ آن است.
عقلِ نورانی،
همان قوهای است که نمیگذارد خواطرِ هوا،
دل را از مدارِ حقیقت بیرون ببرد.
و هر جا عقل با فطرت همداستان شود،
دل از لغزشِ ادعا نجات مییابد.
پس اگر فطرت،
اصلِ گرایش به نور باشد،
عقل،
مرزبانِ این گرایش است.
و قبض و بسط،
دو زبانِ تربیتِ الهیاند
برای اینکه انسان بفهمد
نه در تنگی باید به یأس برسد
و نه در گشایش باید به غرور.
—
دل، میانِ شاهد و خاطر
از این منظر،
دلِ انسان صحنهیِ نبردِ کور نیست؛
بلکه میدانِ گفتوگویِ دو دعوت است:
دعوتِ شاهدهایِ فطرت،
و دعوتِ خاطرهایِ هوا.
شاهدهایِ فطرت میگویند:
راه،
از نور میگذرد.
خاطرهایِ هوا میگویند:
خودت را معیار بگیر.
اما عقلِ بیدار،
میان این دو،
راهِ نجات را نشان میدهد؛
و آن راه،
همان ترکِ ادعایِ ربوبیت است.
چون هر ادعایِ «من»،
در نهایت،
بر ضدِ فطرت عمل میکند.
و هر تسلیمِ صادقانه،
فطرت را به اصلِ خویش بازمیگرداند.
—
یادِ صدا در ژرفای هستی
پس اگر دل،
به هنگامِ شنیدنِ موعظه،
ناگهان نرم میشود،
اگر از شنیدنِ نامِ هدایت آرام میگیرد،
اگر در برابرِ نورِ ولیّ الهی اشک میریزد،
این از آن روست که
«طنینِ آن صدا را از دیرباز در ژرفایِ هستیِ خویش به یادگار دارد».
فطرت،
آن صدا را فراموش نکرده است؛
فقط زیرِ غبارِ حسد،
ادعا،
و غفلت،
پنهان مانده است.
به محضِ آنکه قبض،
حجابِ غرور را بشکافد
و بسط،
نسیمِ رحمت را جاری کند،
دل دوباره به یاد میآورد
که برایِ چه آفریده شده است.
#دلنوشته (ادامه)
فطرت، در پرتوِ قبض و بسط
فطرت،
آن سرشتِ زندهای است که فقط آمادهیِ نور نیست،
بلکه «نشانهشناسِ نور» هم هست.
دل، در متنِ خلقت،
چشمهایی دارد که دیده نمیشوند؛
و آن چشمها،
همان «شواهدِ قلب»اند که انسان را از مسیرِ غفلت و تفریط بیرون میکشند.
دل اگر سالم بماند،
راه را پیش از آنکه به زبان بیاید، میشناسد؛
و اگر زخمیِ حسادت و ادعا نشود،
از دور، صدایِ حق را میشنود.
از همینجاست که قبض و بسط،
برای فطرت،
فقط دو حالتِ گذرا نیستند؛
بلکه دو زبانِ تربیتاند.
قبض،
دل را از غرورِ پنهان خالی میکند؛
و بسط،
او را برای پذیرشِ نورِ تازه آماده میسازد.
فطرتِ بیدار،
در هر قبضی، هشدار میشنود
و در هر بسطی، رحمت را میشناسد.
پس دلِ مؤمن،
با ظواهرِ آرام و آشوب فریب نمیخورد؛
بلکه با معیارِ درونیِ خویش،
میفهمد کجا دستِ هدایت در کار است
و کجا نفس، جامهی حقیقت پوشیده است.
در همین افق است که سخنِ امیرالمؤمنین علی علیهالسلام،
چون چراغی روشن، راه را نشان میدهد:
«إِنَّ دِينَ اللَّهِ لَا يُعْرَفُ بِالرِّجَالِ بَلْ بِآيَةِ الْحَقِّ فَاعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَه»
دینِ خدا را به مردان (شخصیتها و چهرهها) نمیشناسند،
بلکه به نشانهی حق میشناسند؛
پس حق را بشناس،
تا اهلِ حق را بشناسی.
اینجا،
مسئولیتِ «فَاعْرِفِ الْحَقَّ»
بر دوشِ همان فطرتِ زنده است؛
همان سرشتِ الهی که «نشانهشناسِ نور» است.
فطرت،
اگر از غبارِ حسد و خودبینی پاک بماند،
حق را در خودِ حق میشناسد،
نه در هیاهویِ نامها و چهرهها.
او ابتدا نور را میبیند،
بعد حاملِ نور را؛
ابتدا آیه را درمییابد،
بعد صاحبِ آیه را.
و این،
راهِ شناختِ «معلمِ ربانی» در هر زمان است.
چراکه اهلِ حق،
با ادعا شناخته نمیشوند؛
با «آیتِ حق» شناخته میشوند.
و فطرتِ سالم،
چون با نور خویشاوند است،
از کنارِ آیتِ حق بیاعتنا نمیگذرد.
قلبِ فطری،
اگرچه ممکن است در آغاز نامها را نداند،
اما حقیقت را میفهمد؛
و همین فهمِ خاموش،
او را به سویِ صاحبِ نور میبرد.
پس هر کس میخواهد اهلِ حق را بشناسد،
نخست باید حق را بشناسد؛
و هر کس میخواهد حق را بشناسد،
باید به فطرتِ خویش بازگردد.
چون فطرت،
همان چراغی است که خدا در درون نهاده
تا انسان،
در میانِ قبضها و بسطها،
در میانِ نامها و چهرهها،
در میانِ ادعاها و حقیقتها،
راهِ معلمِ ربانی را گم نکند.
و چه زیباست که انسان،
به جای آنکه از اشخاص آغاز کند،
از «نور» آغاز کند؛
از «آیه» آغاز کند؛
از «حق» آغاز کند.
آنگاه،
هر جا حق باشد،
اهلِ حق نیز شناخته میشوند.
و اینگونه است که فطرت،
از یک استعدادِ خاموش،
به یک بصیرتِ زنده تبدیل میشود؛
بصیرتی که میگوید:
من پیش از نام، نور را میشناسم،
و پیش از چهره،
نشانهی حقیقت را.
#دلنوشته
یقین؛ ثبوتِ نور در جان
وقتی فطرت،
حق را از آیه میشناسد
و اهلِ حق را از نشانهی حق بازمییابد،
در جانِ او چیزی فراتر از دانستن رخ میدهد:
«یقین».
یقین،
صرفِ تصدیقِ ذهن نیست؛
ثبوتِ نور در دل است.
یعنی آنگاه که حقیقت،
دیگر فقط یک خبرِ شنیدهشده نیست،
بلکه به آرامشِ درونی بدل میشود؛
به حضوری که تردید را میسوزاند
و دل را از تزلزل بیرون میکشد.
در یقین،
دل دیگر در برابر قبض و بسط،
آشفته و بیریشه نیست؛
بلکه هر دو را از دستِ فاطر میبیند.
قبض را تهدید نمیفهمد،
بسط را غفلت نمیپندارد؛
هر دو را نشانهی تربیت میشناسد.
پس یقین،
همان جایی است که فطرت به آرامش میرسد
و آبِ دل در حوضِ نور قرار میگیرد.
در این مقام،
انسان دیگر با موجها شناخته نمیشود؛
با ساحل شناخته میشود.
دیگر هر تغییرِ حال،
او را از جا نمیکند؛
چون میداند که حقیقت،
در دستِ ناپیدایِ ربوبیت است.
و این علم،
علمی کهنه و ذهنی نیست؛
روشنیای است که در جان نشسته است.
—
بداء؛ گشایش در مرزِ تاریکی
اما راهِ دل،
همیشه هموار نیست.
گاه انسان در بنبستِ روحی میماند؛
در جایی که هیچ راهی دیده نمیشود،
و تاریکی،
چون دیوار،
پیشِ چشمِ جان قد میکشد.
در همین لحظههای تنگ،
بداء معنا مییابد.
بداء،
یعنی گشایشِ ناگهانیِ رحمت
در جایی که همهچیز تمامشده مینماید.
یعنی فاطر،
در همان مرزی که انسان خیال میکند پایان است،
راهی تازه میگشاید؛
راهی که از چشمِ ظاهر پنهان بود
اما برای قلبِ مؤمن،
همیشه ممکن بود.
بداء در دل،
یعنی انسان بداند که
هیچ تاریکیای،
آخرین کلمه نیست.
هیچ قبضی،
پایانِ ربوبیت نیست.
هیچ حسدی،
اگرچه فطرت را زخمی میکند،
اما اگر نورِ توبه برسد،
میتواند شکافته شود.
و هیچ بنبستی،
برای فاطرِ آسمان و زمین،
بسته باقی نمیماند.
پس بداء،
نه بازی با تقدیر است
و نه انکارِ علمِ خدا؛
بلکه ظهورِ ناگهانیِ رحمت است
در افقِ بستهی دل.
همان لحظهای که انسان میفهمد
آنچه بسته مینمود،
در حقیقت هنوز در دستِ خدا باز بوده است.
—
فطرت و یقین؛ دو نام برای یک بیداری
فطرت،
دل را آماده میکند
تا حق را بشناسد؛
و یقین،
دل را در حق ثابت میدارد.
فطرت،
چشمِ درونیِ انسان را میگشاید؛
و یقین،
آن نگاه را استوار میکند.
فطرت،
نور را میجوید؛
یقین،
نور را نگه میدارد.
از این رو،
هر جا فطرت سالمتر باشد،
یقین زودتر میروید؛
و هر جا حسد کمتر باشد،
بداء نزدیکتر است.
چون حسد،
قلب را از دیدنِ راهِ تازه محروم میکند؛
اما فطرتِ پاک،
در همان لحظه که همهچیز تنگ میشود،
روزنی برای رحمت میبیند.
اینجاست که دلِ مؤمن
در برابرِ قبض،
نه میشکند و نه میپراکند؛
بلکه میگوید:
اگر این نیز از فاطر است،
پس در دلِ همین تنگی،
راهی برای گشایش نهفته است.
و این،
همان یقینِ زنده است؛
یقینی که بداء را میفهمد
و از تاریکی،
معنای نور را استخراج میکند.
—
معلمِ ربانی؛ آیتِ حق در روزگارِ خویش
پس وقتی امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرماید:
«إِنَّ دِينَ اللَّهِ لَا يُعْرَفُ بِالرِّجَالِ بَلْ بِآيَةِ الْحَقِّ فَاعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَه»
یعنی راه،
از حق میگذرد،
نه از هیجانِ نامها.
و فطرتِ بیدار،
این را خوب میفهمد.
معلمِ ربانی،
چون آیتِ حق است،
دلِ فطری او را میشناسد؛
نه بهسببِ تبلیغ،
نه بهسببِ شهرت،
بلکه چون نور،
نور را میشناسد.
و این شناخت،
در ژرفای دل رخ میدهد؛
جایی که هنوز زبان به سخن نیامده،
اما جان،
حقیقت را دریافته است.
پس هر کس میخواهد اهلِ حق را بشناسد،
باید نخست حق را بشناسد؛
و هر کس میخواهد حق را بشناسد،
باید دل را از ادعای ربوبیت،
از حسد،
و از غبارِ خودبینی پاک کند.
آنگاه فطرت،
چون چراغی در شب،
آیتِ حق را نشان میدهد
و انسان را به معلمِ ربانی میرساند.
—
پایانِ راه، آغازِ آرامش
و سرانجام،
همهی این معارف
به یک سکینهی شیرین میرسند:
اینکه انسان بداند
برای دیدنِ حق،
اول باید خود را از ادعا خالی کند؛
و برای شناختِ اهلِ حق،
اول باید حقیقت را دوست بدارد.
فطرت،
اگر بیدار بماند،
آغازِ این راه است؛
یقین،
اگر در دل بنشیند،
ثباتِ این راه است؛
و بداء،
اگر در مرزِ تاریکی رخ دهد،
رحمتِ ناگهانیِ این راه است.
پس دلِ مؤمن
میانِ فطرت و یقین،
میانِ قبض و بسط،
میانِ آیه و اهلِ آیه،
همیشه یک حقیقت را زمزمه میکند:
خدا،
راه را گم نکرده است؛
این ما هستیم که باید چشمِ فطرت را باز نگه داریم
تا نور را در چهرهی حق بشناسیم.
[فطر – لقی] :
«افطار، لحظه دیدار» …
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم:
لِلصَّائِمِ فَرْحَتَانِ فَرْحَةٌ عِنْدَ إِفْطَارِهِ وَ فَرْحَةٌ يَوْمَ يَلْقَى رَبَّهُ.
براى شخص روزه دار دو لحظۀ شادمانى هست: خوشحالى هنگام افطارش، و خرسندى روزى كه خدا را ملاقات نمايد.
انگاری لحظه افطار لحظه ملاقات با ربّ است! + کل مولود یولد علی الفطرة ! یعنی خدا به هر کسی این توانایی رو داده که بتونه ملاقات با نور رب خودش داشته باشه یعنی نور و ظلمت قلبشو متوجه بشه و فهم این فرایند بطور فطری و غریزی در وجود انسان و در قلب انسان قرار داده شده است.
فطر و لقی از هزار واژه مترادف نور هستند.
«فطر» میگه اون لحظه افطار یهو مثل قارچی که از زمین سر در میاره ، وقتی برای رضای خدا کار میکنی و حسادتتو میذاری کنار ، انگاری با خدا، با فرایند نور ملاقات مینمایی و از روی بسط نور قلبت میفهمی خدا ازت راضیه. پس هر روز ماه رمضان در لحظه افطار باید اینو مد نظر داشته باشی که این نماد لحظه ملاقات با نور ربّ است! و ربّ تو در این لحظه قلبتو با نور خودش، روشن میکنه و این اشراق قلبی «و اشرقت الارض بنور ربها» همین لحظه زیبای ملاقات است. (فرایند 1+1). اون لحظه چه حالی داری؟! این حس خوب زندگی رو از نور فرشته نگهبان آموختهایم که هنگام مشکلات زندگی، با حسادت، روزه خود را باز و باطل ننماییم بلکه با رزق نورانی و روزی حلال، در لحظه افطار، مخلوق نورانی خالق نور خود را ملاقات نموده و افطار نماییم و افطار با این خرمای شیرین بهشتی، چه زیبا و غیر قابل وصف است.
در واقع شخص روزه دار هنگام افطار میگه خدایا : به دستور تو تا الآن چیزی نخوردم و اگه دستور تو نبود تا الآن بارها و بارها خورده بودم و آشامیده بودم اما ببین راضی به دستور تو شدم و به حرفت گوش کردم و تا لحظه اذان، بی اذن تو، لب به چیزی نزدم !
خدا هم میگه چون به حرف من گوش کردی و علیرغم اینکه میتونستی با حسادت خودتو مثلا آروم کنی و شفای غیظ بنمایی، اما این کارو نکردی ، من هم در این لحظه که لحظه افطار و ملاقات ماست شرایط برخورداری قلب تو از نور هدایت خودمو، برات جور میکنم و وقتی این تجربه اخذ نور هنگام کنار زدن حسادت و اتباع از نور رو تجربه میکنی، دیگه دلت نمیخواد با هیچ نعمت دنیایی خودتو سرگرم کنی و میفهمی توی این دنیا، یه چیزی خدا قرار داده که از جنس این دنیا نیست و از جنس اون دنیا و آخرت است و از جنس نور است و آنهم نوری که فقط با قلب سلیم احساس و ادراک می شود.
… ببین چجوری برای پهن کردن سفره افطار ذوق و شوق داری و هر چی توی یخچال هست میاری سر سفره افطار و سفره ای سنگین و رنگین میچینی، همین ذوق و شوق در این نماد مُلکی، باید برای لحظه ملاقات با رب در ملکوت قلب آشکار گردد! افطار همان لحظه دیدار است!
اینکه در لحظه دیدار چه اتفاقی میافته ، این دیگه اختصاصی و محرمانه است، «رحیق مختوم» است!
لحظه دیدار تمام اون چیزی است که میخواستی !!! لحظه دیدار ، همه چیز است !!! «بالاتر از تمنّای تو، تقدیر شده است!»، «اَللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ خَيْرَ مَا سَأَلَكَ بِهِ عِبَادُكَ اَلصَّالِحُونَ، اى خدا! من از تو درخواست مىكنم بهتر چيزى را كه بندگان شايستهات از تو درخواست كردند»، تو در ایام التشریق و در سرزمین منا هستی! خوشا به حالت!
تمام چیزهای بدرد بخور بعد از لحظه دیدار اتفاق می افته و تا ملاقاتی صورت نگرفته هنوز هیچ اتفاق خوبی برای تو نیفتاده پس دنبال این باش که اون لحظه دیدار برای تو پیش بیاد و اتفاق بیفته تا تجربه کنی بعد از دیدار چه خبرهایی هست!!!
این پیوندِ میانِ «فطر» و «لقی»، میانِ «نانِ سفره» و «نورِ لقاء»، همان باطنِ روزهداری است.
—
#دلنوشته
افطار؛ لحظهیِ دیدار و تجلیِ لقاء
در ساختارِ واژگانِ نور،
«فطر» و «لقی» دو همزادِ همیشگیاند.
اگر «فطر» شکافتنِ زمین برایِ برآمدنِ قارچی از دلِ خاک است،
«افطار» نیز شکافتنِ حجابهایِ قلب برایِ سر برآوردنِ نورِ ربوبیت از افقِ دل است.
پیامبرِ رحمت (ص) چه زیبا پرده از این حقیقت برداشتهاند:
«لِلصَّائِمِ فَرْحَتَانِ فَرْحَةٌ عِنْدَ إِفْطَارِهِ وَ فَرْحَةٌ يَوْمَ يَلْقَى رَبَّهُ»
(برایِ روزهدار دو شادمانی است:
شادیای هنگامِ افطار،
و شادیای روزی که پروردگارش را ملاقات کند.)
گویی لحظهیِ افطار،
نماد و تمرینی برایِ آن دیدارِ بزرگ است؛
لحظهای که در آن،
خدا به هر انسانی این تواناییِ فطری را چشانده است که با نورِ پروردگارش ملاقات کند.
انگار در آن ثانیه که اذنِ گشودنِ روزه میرسد،
دری از ملکوت به ملک گشوده میشود تا انسان،
تفاوتِ میانِ ظلمتِ نفس و نورِ رب را با تمامِ وجود لمس کند.
این فهمِ عمیق از فرایندِ نور،
نه در کتابها،
که به صورتِ غریزی و فطری در تار و پودِ قلبِ هر انسانی به ودیعه نهاده شده است.
—
اشراقِ زمینِ قلب به نورِ رب
لحظهیِ افطار، لحظهیِ ملاقات با «فرایندِ نور» است.
وقتی به خاطرِ رضایِ خدا،
بر آتشِ تندِ حسادت آبِ صبر میریزی و آن را کنار میگذاری،
از آن «بسطِ عمیقِ قلبی» میفهمی که مربیِ تو از تو راضی است.
پس هر افطار در ماهِ رمضان،
تنها یک وعدهیِ غذایی نیست؛
بلکه نمادی از اشراقِ درونی است:
«وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا»
در این لحظه،
زمینِ قلبِ تو به نورِ پروردگارش روشن میشود.
این همان تجربهیِ «یک بهعلاوهیِ یک» است؛
تو گامی به سویِ ترکِ حسد برمیداری
و او با تمامِ نورش به ملاقاتت میآید.
این حسِ خوبِ زندگی را از فرشتهیِ نگهبانِ جانت آموختهای؛
که در تلاطمِ سختیهایِ زندگی،
روزهیِ جانت را با زهرِ حسادت باطل نکنی،
بلکه با رزقِ حلال و نورانیِ تسلیم،
منتظرِ لحظهیِ دیدار بمانی.
و چقدر آن خرمایِ شیرینِ بهشتی در لحظهیِ افطار،
لبریز از معناست؛
چرا که تو آن را با اذنِ او و پس از یک خویشتنداریِ طولانی میچشی.
—
پیمانِ تسلیم و رزقِ هدایت
شخصِ روزهدار در لحظهیِ افطار با زبانِ حال میگوید:
«خداوندا!
به دستورِ تو تا این لحظه لب فرو بستم.
اگر امرِ تو نبود،
بارها از سرِ نیاز یا هوس مینوشیدم و میآشامیدم؛
اما دیدی که راضی به فرمانِ تو شدم و بیاذنِ تو دست به چیزی نبردم.»
و پاسخِ پروردگار در این لحظهیِ ملاقات،
گشایشِ راهِ هدایت است.
خدا میگوید:
«چون به خاطرِ من،
علیرغمِ تواناییات بر انتقام یا فرونشاندنِ خشم با حسادت،
لب بر هم نهادی و “شفای غیظ” را در گناه نجستی،
من اکنون قلبِ تو را از نوری برخوردار میکنم که از جنسِ این دنیا نیست.»
وقتی این «اخذِ نور» را تجربه کنی،
دیگر هیچ نعمتِ دنیایی دلت را نمیلرزاند.
میفهمی در این عالم،
گوهری از جنسِ آخرت نهفته است که تنها با «قلبِ سلیم» ادراک میشود.
—
ذوقِ سفره و اشتیاقِ ملکوت
ببین چگونه برای پهن کردنِ سفرهیِ افطار ذوق و شوق داری!
هر آنچه در خانه داری میآوری تا سفرهای سنگین و رنگین بچینی.
این ذوقِ مُلکی،
باید آینهای باشد برایِ اشتیاقِ ملکوتیِ تو در لحظهیِ ملاقات با رب در ساحتِ قلب.
افطار، همان لحظهیِ دیدار است!
و اما در این دیدار چه رازی نهفته است؟
این دیگر محرمانه است؛
این همان «رحیق مختوم» (شرابِ طهورِ سربسته) است
که جز برایِ صاحبانِ قلب، گشوده نمیشود.
لحظهیِ دیدار،
تمامِ آن چیزی است که میخواستی.
لحظهیِ دیدار، همهچیز است!
در این مقام، تو فراتر از آرزوهایت را مییابی:
«بالاتر از تمنّایِ تو، تقدیر شده است!»
این همان استجابتِ دعایِ صالحان است:
«اَللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ خَيْرَ مَا سَأَلَكَ بِهِ عِبَادُكَ اَلصَّالِحُونَ»
تو در این لحظه،
گویی در قلبِ «منا» و در اوجِ «ایامالتشریق» هستی؛
در سرزمینِ آرزوهایِ برآورده شده.
فراموش نکن که تمامِ اتفاقاتِ خوب و برکاتِ ماندگار،
«بعد از این ملاقات» رخ میدهد.
تا ملاقاتی صورت نگرفته،
هنوز هیچ اتفاقِ حقیقیای نیفتاده است.
پس تمامِ جانت را در طلبِ آن «لحظهیِ دیدار» بگذار،
تا ببینی پس از آنکه پرده برافتاد و دیدار حاصل شد،
چه خبرها و چه فتوحاتی در انتظارِ توست!
عید سعید فطر، بر اهل نور مبارک!
امام صادق علیه السلام:
اَللَّهُمَّ أَهْلَ اَلْكِبْرِيَاءِ وَ اَلْعَظَمَةِ
وَ أَهْلَ اَلْجُودِ وَ اَلْجَبَرُوتِ
وَ أَهْلَ اَلْعَفْوِ وَ اَلرَّحْمَةِ
وَ أَهْلَ اَلتَّقْوَى وَ اَلْمَغْفِرَةِ
أَسْأَلُكَ بِحَقِّ هَذَا اَلْيَوْمِ اَلَّذِي جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمِينَ عِيداً
وَ لِمُحَمَّدٍ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ذُخْراً وَ شَرَفاً وَ كَرَامَةً وَ مَزِيداً
أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
وَ أَنْ تُدْخِلَنِي فِي كُلِّ خَيْرٍ أَدْخَلْتَ فِيهِ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدٍ
وَ أَنْ تُخْرِجَنِي مِنْ كُلِّ سُوءٍ أَخْرَجْتَ مِنْهُ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِمْ
اَللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ خَيْرَ مَا سَأَلَكَ بِهِ عِبَادُكَ اَلصَّالِحُونَ
وَ أَعُوذُ بِكَ مِمَّا اِسْتَعَاذَ مِنْهُ عِبَادُكَ اَلْمُخْلَصُونَ.
اى خدا،
اى كه عظمت و كبريايى شايسته و مخصوص توست
و جود و بخشش و جلال و جبروت به تو اختصاص دارد
و لايق عفو و رحمت و سزاوار ترس از عصيان و آمرزش گناهان تويى،
از تو درخواست مىكنم به حق اين روز كه براى مسلمين عيد قرار دادى
و براى محمد صلّى اللّه عليه و آله ذخيره و زيادت مقام گردانيدى
كه درود بر محمد و آلش فرستى
و مرا در هر سعادتى كه محمد و آل محمد را داخل گردانيدى داخل سازى
و از هربدى كه محمد و آل محمد را از آن خارج ساختى، خارج گردانى
كه درود بر محمد و آل او باد.
اى خدا!
من از تو درخواست مىكنم بهتر چيزى را كه بندگان شايستهات از تو درخواست كردند
و پناه مىبرم به تو از آنچه بندگان صالحت از آن به تو پناه بردند.
#دلنوشته
عیدِ فطر؛ جشنِ اهلِ نور
«عیدِ سعیدِ فطر، بر اهلِ نور مبارک!»
این عید،
فقط پایانِ یک ماهِ روزه نیست؛
بلکه آغازِ یک رؤیت است.
آغازِ دیدنِ آنچه در روزهایِ تشنگی و صبر،
در دل پنهان شده بود.
فطر،
یعنی شکفتنِ سرشت؛
و عیدِ فطر،
یعنی جشنِ شکفتنِ دل در پرتوِ رحمت.
در این روز،
بنده از سفرهیِ خاک به سفرهیِ آسمان دعوت میشود؛
از گرسنگیِ تن،
به سیرابیِ جان؛
از امساکِ ظاهر،
به گشایشِ باطن.
و چه زیباست که امام صادق علیهالسلام،
عیدِ فطر را با دعایی آغاز میکنند که سراسرِ آن
اعتراف به عظمتِ خدا
و طلبِ ورود به ساحتِ محمد و آل محمد علیهمالسلام است.
«اَللَّهُمَّ أَهْلَ الْكِبْرِيَاءِ وَ الْعَظَمَةِ …»
ای خدا،
ای صاحبِ کبریا و عظمت،
ای اهلِ جود و جبروت،
ای اهلِ عفو و رحمت،
ای صاحبِ تقوا و آمرزش…
یعنی همهچیز از تو آغاز میشود؛
و هر عید،
اگر به تو نرسد،
فقط تعطیلیِ روزگار است،
نه جشنِ جان.
—
عید، وقتی عید است که به محمد و آل محمد برسد
در این دعا،
یک رازِ بزرگ نهفته است:
عیدِ حقیقی،
عیدی است که انسان را به «محمد و آل محمد ع» برساند.
«أَسْأَلُكَ بِحَقِّ هَذَا الْيَوْمِ الَّذِي جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمِينَ عِيداً،
وَ لِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ذُخْراً وَ شَرَفاً وَ كَرَامَةً وَ مَزِيداً…»
یعنی این روز،
فقط برای شادیِ عمومی قرار داده نشده؛
بلکه برایِ «ذخیرهی نورِ محمدی» است.
عید،
اگر به سرچشمهی ولایت نرسد،
تنها لبخندِ سطحی است؛
اما اگر به محمد و آل محمد متصل شود،
خودِ نور است که در جانِ بنده عید میگیرد.
پس مؤمن در این روز نمیگوید:
من به پایانِ ماه رسیدم؛
بلکه میگوید:
من به آغازِ حضور نزدیک شدم.
چون در من،
روزه فقط گرسنگی نبود؛
تربیت بود.
و حالا،
در لحظهی عید،
ثمرهی آن تربیت،
به صورتِ رحمت و شرف و کرامت و مزید آشکار میشود.
—
ورود به خیر و خروج از سوء
و چه دعایِ دقیقی است این فراز:
«وَ أَنْ تُدْخِلَنِي فِي كُلِّ خَيْرٍ أَدْخَلْتَ فِيهِ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدٍ،
وَ أَنْ تُخْرِجَنِي مِنْ كُلِّ سُوءٍ أَخْرَجْتَ مِنْهُ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدٍ»
یعنی عیدِ حقیقی،
عیدِ «ورود» است و «خروج»؛
ورود به خیر،
و خروج از سوء.
اینجا انسان میفهمد که
راهِ نور،
فقط ترکِ بدی نیست؛
بلکه داخل شدن در خیر است.
و خیر،
در این دعا،
نقطهی اوجِ خویش را در محمد و آل محمد مییابد.
چون هر خیری،
اگر به آنان نپیوندد،
هنوز کامل نشده است؛
و هر شری،
اگر از آنان دور نشود،
هنوز ریشهکن نگشته است.
پس عید فطر،
عیدِ پاک شدنِ نگاه است؛
دیگر بنده نمیخواهد فقط از بدی بیرون بیاید،
بلکه میخواهد در خیرِ خالص وارد شود.
نه تنها از تاریکی بگریزد،
بلکه به نور مبدل گردد.
—
درخواستِ خیرِ صالحان و پناهِ مخلصان
و پس از آن،
امام صادق علیهالسلام ما را به قلهای لطیفتر میبرند:
«اَللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ خَيْرَ مَا سَأَلَكَ بِهِ عِبَادُكَ الصَّالِحُونَ،
وَ أَعُوذُ بِكَ مِمَّا اِسْتَعَاذَ مِنْهُ عِبَادُكَ الْمُخْلَصُونَ»
ای خدا،
من از تو بهترینِ چیزهایی را میخواهم
که بندگانِ صالح تو خواستهاند؛
و به تو پناه میبرم
از آنچه بندگانِ مخلص تو از آن پناه بردهاند.
این فراز،
یعنی دلِ فطری،
تنها به کمتر از قله راضی نمیشود.
اگر فطرت بیدار شده باشد،
دیگر خواستهاش،
خواستهی سطحی نیست؛
میخواهد از جنسِ صالحان بخواهد،
و از جنسِ مخلصان پناه ببرد.
یعنی انسانِ عید کرده،
فقط به عطایای ظاهری نگاه نمیکند؛
بلکه میخواهد در ساحتِ طلب،
با صالحان همقدم شود،
و در ساحتِ خوف،
در پناهِ خلوص قرار گیرد.
و این یعنی عید،
روزِ کامل شدنِ جهتِ دل است.
—
عید فطر؛ روزِ روشن شدنِ نسبتِ بنده با خدا
در این روز،
بنده میفهمد که
ماه رمضان فقط یک زمان نبود؛
یک نسبت بود.
نسبتِ عبد با رب.
نسبتِ دل با نور.
نسبتِ فطرت با هدایت.
و حالا در عید،
این نسبت روشنتر میشود:
خدا،
اهلِ کبریا و عظمت است؛
و بنده،
اهلِ فقر و نیاز.
خدا،
اهلِ جود و رحمت است؛
و بنده،
اهلِ رجاء و تضرع.
خدا،
درِ خیر را باز میکند؛
و بنده،
با دلِ پاک از آن عبور میکند.
پس عیدِ فطر،
جشنِ پایانِ تشنگی نیست؛
جشنِ رسیدنِ جان به آستانِ رحمت است.
جشنی که در آن،
انسان از خودِ پراکندهاش جمع میشود
و در نورِ محمد و آل محمد،
به وحدت میرسد.
—
مبارک باد عیدِ فطرتِ بیدار
پس مبارک باد این روز
بر آن دلهایی که روزه را فقط با شکم نفهمیدند،
بلکه با فطرت فهمیدند؛
بر آن جانهایی که در افطار،
لقاء را دیدند؛
بر آن قلبهایی که در دعا،
خود را در خیرِ محمد و آل محمد جستوجو کردند؛
بر آن روحهایی که فهمیدند
عید،
وقتی عید است که انسان را
از سوء بیرون ببرد
و در خیر وارد کند.
آری،
عید فطر،
روزِ بازگشتِ فطرت به نورِ خویش است؛
روزی که دل،
پس از یک ماه ممارستِ صبر و ترکِ هوا،
به خود میگوید:
من برایِ این ساخته شدهام
که نور را بخواهم،
خیر را بخواهم،
و در مسیرِ محمد و آل محمد
به آرامش برسم.
یک گریزِ مبارک و تماشایی!
پیوندِ واژهی «فطر» با مفاهیمِ «بداء» و «اعاده»، مقالهی ما را از ساحتِ نظر به ساحتِ «شهودِ لحظهای» و «عملِ صالح» میکشاند.
اینکه «فطرت» را نه یک امرِ ایستا و بایگانیشده،
بلکه یک «فرایندِ رویشِ قارچگونه و آنیِ نور» (کَمْأَة) ببینیم،
دقیقاً همان نقطهای است که ربوبیتِ زنده با اختیارِ بنده گره میخورد.
—
#دلنوشته
فطرت؛ انفطارِ آنیِ نور در شکافِ بداء
در این فراز از سیرِ یقین، به واژهی شگرفِ «فطرت» میرسیم؛
واژهای که در شناسنامهی هستیِ ما،
همردیفِ «نورِ ولایت» نشسته است.
قرآن میفرماید:
«فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»؛
و ما اکنون درمییابیم که این فطرت،
همان «قطمیرِ سپیدِ» بازمانده از عهدِ ذر است که در لایههای زیرینِ جان،
دستنخورده و تغییرناپذیر (لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ) باقی مانده است.
اما «فطر» چیست؟
اهلِ لغت میگویند «فُطر» یعنی قارچ؛
همان گیاهی که بیخبر، ناگهانی و با قدرتی شگرف،
سینهی سختِ زمین را میشکافد و سر برمیآورد (تَفْطِرُ الأرض فتخرج منها).
این دقیقاً توصیفِ تجلیِ نور در قلبِ سالک است.
نورِ هدایت، پلهپله و با محاسباتِ عقلیِ ما نمیآید؛
بلکه وقتی بنده حسد را کنار میگذارد و در برابرِ تقدیرِ الهی تسلیم میشود،
نور همچون قارچی معنوی،
ناگهان در ملکوتِ قلب میروید:
«انْفَطَرَتِ الأَرضُ بِالنَّبَات».
اینجاست که معنای «یا فاطر بحقّ فاطمة» در جانِ مقاله میدرخشد.
«فاطمه» یعنی آنکه از شرّ و بدی بریده شده است (فُطِمَتْ مِنَ الشَّرَّ).
پس وقتی میگوییم «یا فاطر»،
خداوند را به عنوانِ «خالقِ آنیِ نور» میخوانیم؛
نوری که در لحظهی بریدن از منیت و حسد،
در قلب شکافته میشود.
بداء، در حقیقت، همین «انفطار» است؛
یعنی گشوده شدنِ راهی نو و رویشی ناگهانی
در تقدیری که تا پیش از این تاریک به نظر میرسید.
«عید فطر»، جشنِ این رویشِ ناگهانی است.
عیدِ فطر برای کسی است که توانسته در ماهِ صیام،
«اندیشهی حسادت و نارضایتی» را روزه بدارد.
«افطار» برای چنین کسی، لحظهی «لقی» و دیدار است؛
لحظهای که ثمرهی صبر در برابرِ نارهای زندگی،
به صورتِ نوری ازلی (فطرت) در قلبش آشکار میشود.
رسول خدا (ص) فرمود:
«لِلصَّائِمِ فَرْحَتَانِ فَرْحَةٌ عِنْدَ إِفْطَارِهِ…»؛
این شادی، شادیِ خوردن و آشامیدن نیست؛
شادیِ وزشِ نسیمِ بسط بر جانِ مضطری است که عملاً ربوبیتِ الهی را پذیرفته است.
در این میان، «إِخْرَاجُ الْفِطْرَة» (زکات فطر) کلیدِ نهایی است.
امام صادق (ع) عملِ صالح را «اخراج الفطره» میدانند.
یعنی چه؟
یعنی نوری که در درون شکفته شده،
باید در رفتار ظاهر شود (خَرَجَ – اِظهار).
فطرتی که در درون باقی بماند و به رفتارِ مهربانانه و عملِ صالح منتهی نشود،
فطرتی است که هنوز از زمینِ جان سر بر نیاورده است.
فطریه دادن، نمادِ این است که بنده،
نورِ علم و هدایت را به «عمل» تبدیل کرده
و از ادعای ربوبیتِ خویش خارج شده است.
بنابراین،
«فطرت» همان استعدادِ جدایی از ادعای ربوبیت است.
خداوندِ عادل،
همهی انسانها را بر این توانایی آفریده است (فاطِرِهِمْ عَلَى مَعْرِفَةِ رُبُوبِيَّتِهِ)؛
یعنی همه میدانند که او «ربّ» است و توانِ تشخیصِ قبض و بسط را دارند.
اما این «اهلِ حسد» هستند که با انکارِ نورِ یوسفهای زمانه،
این چشمِ فطری را کور میکنند
و از «نُورِ الْفِطْرَةِ» به «فَسَادِ الِاسْتِعْدَادِ» سقوط میکنند.
در مقابل،
اهلِ یقین با هر بداء و هر تغییرِ تقدیر،
به فطرتِ خویش بازمیگردند (عُود).
آنها میدانند که «اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ»؛
یعنی خداوند در هر لحظه میتواند نورِ هدایت را دوباره در قلبی که شکسته و پشیمان است، بازگرداند.
این اعادهی نور،
برای خدایی که فاطرِ آسمانها و زمین است، «أَهْوَنُ عَلَيْهِ» (آسانتر) است.
کافی است بنده «حنیف» شود،
یعنی رویِ جان را به سوی دینِ قیم و فطرتِ اصیل برگرداند:
«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً».
پس بداء، لحظهی تجدیدِ میثاق با فطرت است.
لحظهای که ابتکارِ عمل در دستِ خداست (الله یقبض و یبصط) تا با یک نگاهِ ربوبی،
خمیرمایهی نوریِ جان (فطرت العجین) را که با آبِ توبه و آردِ ایمان مخلوط شده،
به نانِ گرمِ یقین مبدل سازد.
عید فطرِ حقیقی، لحظهی دیدار با این ربوبیت است؛
لحظهای که انسان درمییابد بالاتر از تمامیِ تمناهای او،
نوری عظیم و تقدیری مبارک از سوی «فاطرِ السماوات و الارض» برایش رقم خورده است.
خوشا به حالِ آنان که در منایِ جان،
حسد را ذبح کردند
و با «اخراجِ فطرتِ نوریِ» خویش،
به ضیافتِ ابدیِ آلمحمد (ع) راه یافتند.
«فطرت» و «آسانیِ اعادهی نور»
«فطرتِ بیدار شده» در مواجهه با «امتحانات سخت زندگی (نار حوادث)»
«نور از درونِ نار سر در میآورد»
«امتحان، نه برای خاموشی بلکه برای ظهور»
«نارِ حادثه و تربیتِ فطرت»
«بداء در لحظهی اضطرار»
«از اعتراض تا تسلیم»
…
#دلنوشته
نور در دلِ نارِ امتحان
اکنون که فطرت،
از خوابِ غفلت بیدار شد و استعدادِ نورانیِ خویش را به یاد آورد،
نوبتِ آن است که در میدانِ «امتحان» دیده شود؛
زیرا فطرتِ بیدار،
در آسایش فقط نامی زیبا نیست،
بلکه در «نارِ حوادث» شناخته میشود.
آنجا که زندگی،
چهرهی سختِ خویش را نشان میدهد
و دل در میانِ قبض و اضطراب قرار میگیرد،
همانجا است که معلوم میشود این نور،
از جنسِ شعار بوده یا از جنسِ حقیقت.
امتحان، در منطقِ ربوبیت، برای کشفِ چیزی بر خدا نیست؛
خداوند از ازل، ظاهر و باطن را میداند.
امتحان، برای «اظهارِ باطنِ عبد» است؛
برای آنکه آنچه در عمقِ فطرت نهاده شده،
از پردهی امکان به صحنهی ظهور آید.
از همینجاست که «نار» فقط آتشِ سوزان نیست؛
گاهی آتش، کورهی تلطیف است.
همانگونه که طلا در کوره، از ناخالصی جدا میشود،
جانِ انسان نیز در نارِ ابتلاء از آلودگیها پالایش میگردد.
پس نارِ امتحان،
اگرچه در ظاهر میسوزاند،
در باطن میپرورد.
قرآن بارها این حقیقت را یادآور میشود که ایمان،
در مواجهه با فشار و تنگی معنا پیدا میکند.
انسانِ بیریشه در لحظهی سختی فرو میریزد،
اما انسانِ فطری،
در همان لحظه به سرچشمه بازمیگردد.
او میفهمد که «مقصودِ آتش، نابودیِ نور نیست؛ مقصود، آشکار کردنِ نور است».
نور، در ظلمت معنا مییابد
و فطرت، در امتحان قد میکشد.
از این رو، هر ابتلاء میتواند بدل به محراب شود؛
اگر دل، به جای اعتراض، رو به ربّ آورد.
در اینجا نسبتِ «بداء» با امتحان روشنتر میشود.
بداء یعنی گشودگیِ راههای تازه در دلِ تقدیر؛
یعنی آنکه انسان،
در میانهی بستهنماییها و بنبستهای ظاهری،
ناگهان راهی نو از رحمت ببیند.
برای کسی که فطرتش بیدار شده،
نارِ حادثه پایانِ راه نیست؛
بلکه آستانهی بداء است.
درست در لحظهای که همهی اسباب خاموش میشوند،
ربوبیت آغاز به سخن میکند.
آنچه در چشمِ ظاهر «سوختن» است، در باطن «نو شدن» است.
در حقیقت، «نور از درونِ نار سر برمیآورد»؛
نه به این معنا که نور با آتش یکی است،
بلکه به این معنا که آتش،
بسترِ ظهورِ نور میشود.
همچنان که شب، محلِ طلوعِ فجر است
و رحمِ تاریک، جایگاهِ تولدِ حیات،
نارِ امتحان نیز جایگاهِ زایشِ بصیرت است.
فطرتِ بیدار، در چنین صحنهای دست به دامانِ اسباب نمیشود،
بلکه به صاحبِ اسباب پناه میبرد.
او میداند که ربوبیت، فقط در نعمت دیده نمیشود؛
ربوبیت، در قبض نیز جاری است.
و چه بسا قبض، خود رحمتی نهفته باشد که تا بسطِ آن فرا نرسد،
قدرش دانسته نشود.
از این منظر، رنجِ مؤمن، بیمعنا نیست؛
رنج، زبانِ تربیت است.
هر زخم، اگر در محضرِ خدا دیده شود،
میتواند به درِ معرفت بدل گردد.
در اینجا فطرتِ بیدار شده،
دیگر از سختیها نمیپرسد «چرا من؟»،
بلکه میپرسد:
«این حادثه، چه نوری را میخواهد در من آشکار کند؟»
این پرسش، پرسشِ سالکِ زنده است.
او از حادثه عبور نمیکند،
بلکه از آن «معنا» میگیرد.
بسا که نار، صورتِ بیرونیِ یک «یادآوریِ ربوبی» است.
خداوند بنده را در تنگی میبرد تا او به یادِ گشاینده بیفتد؛
او را در اضطرار مینشاند تا نشان دهد که پناهگاهِ حقیقی،
خودِ اسباب نیست.
بنابراین، امتحانِ سخت، اگر با فطرتِ بیدار مواجه شود،
به جای قساوت، خشوع میزاید؛
به جای یأس، رجاء میآورد؛
و به جای شکایت، تسلیم میآفریند.
در این ساحت،
انسانِ مؤمن میآموزد که «آتش همیشه برای سوزاندن نیست»؛
گاه برای پختن است.
همانگونه که نان در آتش، از خمیرِ خام به قوتِ جان بدل میشود،
جانِ انسان نیز در نارِ حوادث، از خامیِ واکنشها به پختگیِ یقین میرسد.
پس میتوان گفت:
امتحان، تنورِ ربوبیت است؛
و فطرت، آن مایهای است که در این تنور، صورتِ تازه مییابد.
از همین روست که اهلِ معرفت،
از سختیها نمیگریزند،
بلکه آنها را «محملِ ظهور» میبینند.
ایشان میدانند که اگر نور در دلِ نار پدیدار میشود،
به سببِ آن است که خداوند خواسته حقیقتِ دل را آشکار کند.
دلِ بیدار، آتش را دشمنِ خویش نمیبیند؛
آن را آیینهای میبیند که به او میگوید:
هنوز چه چیزهایی در تو نسوخته است؟
هنوز چه حجابهایی باید در تو فرو بریزد تا فطرتت تمامقد آشکار شود؟
پس «نور در دلِ نارِ امتحان» یعنی این:
انسان، وقتی به فطرتِ خویش بازگشت،
دیگر از آزمون نمیهراسد؛
زیرا فهمیده است که هر سختی میتواند موضعِ ظهورِ رحمت باشد.
او در میانِ تلاطمها، ربوبیت را حاضر میبیند؛
در میانِ قبض، بسط را میچشد؛
و در میانِ سوختن، تابش را.
و این همان رازِ بزرگ است:
«فطرتِ بیدار، از آتش نمیترسد؛
زیرا میداند که نور، گاه فقط در دلِ نار دیده میشود.»
