**Listen Well! Be Fully Aware! What a Light! —
“And a Conscious Ear Will Comprehend It.”**
(Qur’an 69:12)
Listen well. Be awake.
For sometimes a light passes through the world so quietly that only a prepared heart can perceive it.
The Qur’an speaks of this delicate moment when it says: *“so that attentive ears might grasp it — وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ.”* Not every ear hears, and not every heart understands. The difference is not in the sound of the message but in the readiness of the receiver.
There are moments in life when a whisper of truth circles the heart like a passing breeze. It may come as a reminder, a verse, a word from a teacher, or a sudden awakening in the depths of conscience. For some, it passes unnoticed. For others, it becomes light.
The conscious ear — the *udhun wāʿiyah* — is more than a physical faculty. It is a heart that listens before it argues, that receives before it judges, and that remembers before it forgets. Such a heart does not merely collect information; it carries meaning. It becomes a vessel.
Human beings are constantly surrounded by voices: ambition, comparison, envy, fear, pride. These voices are loud, urgent, and insistent. Yet the voice of guidance is often quiet. It does not force itself upon the soul. It waits for attention.
This is why awakening begins with listening.
To “listen” in the Qur’anic sense is not passive hearing. It is an act of presence. It is the humility to admit that truth may arrive from beyond our assumptions. It is the courage to let light enter the places within us that we usually keep hidden.
When such listening happens, something remarkable occurs: vision follows remembrance. A person suddenly sees what was always there but never noticed. What seemed ordinary becomes meaningful; what seemed confusing becomes clear.
In that moment, the heart realizes: the light was always present. The only question was whether the ear was ready to receive it.
So listen well. Be fully aware.
For when the heart becomes a conscious ear, even the faintest whisper of truth can illuminate an entire life.
Listen attentively.
Be inwardly awake.
There is a voice that does not shout, yet it guides. It is the quiet call of the guardian placed near the human heart — a reminder that truth often arrives gently, waiting to be received.
But not every ear truly hears.
What is needed is an **attentive ear** and a **living heart** — a heart that is awake, responsive, and capable of reflection. The Qur’anic idea expressed in the phrase *“wa taʿiyahā udhun wāʿiyah”* (وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ) points to this deeper listening: a listening that does not stop at sound, but carries meaning into the heart.
The first step on the path of awareness is attention.
When a person begins to listen carefully — to the signs of truth, to the whispers of conscience, to the gentle reminders placed along the path — hearing becomes understanding, and understanding becomes vision.
A healthy heart is one that recognizes both its light and its shadows. Such a heart does not deny its weaknesses; it learns from them. In doing so, it becomes capable of receiving guidance and responding to it.
This is the essence of **waʿy (وعی)**: mindful awareness, a state of inner connection in which the heart becomes a vessel that receives, preserves, and lives by what it has understood.
In such a state, listening is no longer passive. It becomes transformation.
So listen attentively.
Awaken the heart.
For when the ear becomes truly attentive, even the quietest light of guidance can illuminate an entire life.
«وعی» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة»
و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«وعى العظم: إذا انجبر بعد كسر، یعنی استخوان شکسته جوش خورد و خوب شد.»
«وعی» تاویلا یعنی قلب.
در واقع قلب تاریک با یاد نور فرشته نگهبان خود، یهو نورانی و شاداب می شود
و این مفهوم از واژه «وعی» استنباط میشود.
عبارت «أُذُنٌ واعِيَةٌ» یعنی «گوش شنوا» و در حقیقت یعنی «قلبی پویا» که مدام گوشبهزنگ است
تا کلام نورانی فرشته نگهبان خود را بشنود و بفهمد و طبق آن عمل نماید.
بگوش باش! بهوش باش! عجب نوری!
با دقت گوش کنید!
به صدای فرشته نگهبان خود گوش فرا دهید.
اینجا و در ملکوت قلب، داشتن “گوش شنوا” بسیار حیاتی و لازم است.
در واقع «قلب پویا» لازم است.
پس قدم اول را بردارید! گام اول کنار گذاشتن تاریکی حسادت است.
شنیدن و دیدن و درک سخنان نورانی فرشته نگهبان،
نتیجه قبول اشتباه و اقرار به نیاز، به کانون نور آرامش الهی است.
قلب سالم که نور و تاریکی خود را درک کند،
گوش شنوایی است که دستورات الهی را درک کرده و از آنها اطاعت میکند.
مفهوم “اتصال و توجه” از کلمه “وعی” استنباط می شود.
با تشکر از گوش شنوای شما!
– **بگوش باش! بهوش باش! وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ**
– **وعی؛ از حسد تا گوشِ شنوا**
– **قلبِ پویا، گوشِ شنوا**
– **ظرفِ نور شدن**
– **أُذُنٌ واعِيَةٌ و قلبی که یوسف را دوست دارد**
– **وقتی دل، گوشِ نور میشود**
– **وعی؛ اتصالِ دل به نور**
– **گوشِ شنوا برای علمِ نور**
– **از تاریکیِ حسد تا وعیِ قلب**
– **ملکوتِ قلب و گوشِ شنوا**
– **بگوش باش، عجب نوری در راه است**
– **وقتی قلب، گوشِ شنوا میشود**
– **برای آنان که در ملکوتِ قلب گوش میسپارند**
– **آنجا که دل، ظرفِ نور میشود**
– **ندای فرشته و بیداریِ قلب**
**بگوش باش! بهوش باش! وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ**
دلنوشته
بگوش باش! بهوش باش! وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ!
أُذُنٌ واعِيَةٌ؛ قلبی که یوسف را دوست دارد!
و اینجاست که «وعی» دیگر فقط یک واژه نیست؛
یک بیدارباش است،
یک صدا از درونِ ملکوت قلب:
بگوش باش!
بهوش باش!
عجب نوری!
وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ!
انگار تمام ماجرا به همین برمیگردد؛
به اینکه آیا دلِ انسان،
ظرفِ اخذِ نور میشود یا نه.
آیا قلب، آنقدر پاک و پویا و متصل میشود که بتواند سخن نور را بگیرد،
یا آنقدر در تاریکیِ حسد و انکار فرو میرود که هیچ نوری در آن ننشیند؟
انگار قلبی که یوسف را دوست دارد،
میتواند ظرفی برای اخذِ علمِ آل محمد علیهمالسلام باشد.
و قلبی که هنوز درگیر حسادت است،
اگرچه بشنود، در حقیقت نشنیده است؛
اگرچه ببیند، در حقیقت ندیده است؛
اگرچه اقرار کند، در حقیقت نفهمیده است.
پس ای دل،
با دقت گوش کن!
به صدای فرشتهٔ نگهبان خود گوش فرا بده!
همان ندای لطیفی که از جانب رحمت،
از درونِ جان،
تو را به سمت نور میخواند.
اینجا، در این عالم و در ملکوتِ قلب،
داشتنِ «گوشِ شنوا» بسیار حیاتی است.
اینجا فقط شنیدنِ الفاظ کافی نیست؛
اینجا «قلبِ پویا» لازم است.
قلبی که آمادهٔ تذکر باشد،
آمادهٔ بازگشت باشد،
آمادهٔ اعتراف باشد،
آمادهٔ شکستنِ بتِ حسد در درونِ خویش باشد.
شاید قدم اول همین باشد:
اینکه انسان بپذیرد در دلش تاریکی هست.
اینکه از خودش پنهان نکند که هنوز رگههایی از حسد،
از انکار،
از خودخواهی،
از فرار از نور در او مانده است.
«قدم اول، کنار گذاشتن تاریکیِ حسادت است.»
تا وقتی دل، به تاریکیِ حسد دلبسته است،
نه صدای فرشتهٔ نگهبان را درست میشنود،
نه اشارات معلم را میفهمد،
نه از فرصت بداء بهره میبرد.
اما همین که انسان اشتباهش را بپذیرد،
همین که به نیاز خود اقرار کند،
همین که بفهمد بینورِ هدایت، بیپناه و سرگردان است،
راه شنیدن باز میشود.
شنیدن و دیدن و درکِ سخنان نورانیِ فرشتهٔ نگهبان،
ثمرۀ همین تواضع است؛
ثمرۀ قبولِ خطاست؛
ثمرۀ اقرار به نیاز است؛
ثمرۀ رو آوردن به کانونِ نور و آرامشِ الهی است.
قلبِ سالم،
قلبی نیست که هرگز زخمی نشده باشد؛
قلب سالم، قلبی است که نور و تاریکیِ خود را بشناسد.
بداند کجا بیمار است و کجا بیدار.
بداند کجا به نور پاسخ گفته و کجا از آن گریخته است.
چنین قلبی، همان «گوشِ شنوا»ست؛
گوشی که فرمان الهی را میفهمد،
و چون فهمید، اطاعت میکند.
نه اینکه فقط بشنود و بگذرد،
نه اینکه فقط متاثر شود و فراموش کند،
بلکه بشنود، بفهمد، بپذیرد و تسلیم شود.
آری،
از «وعی»، مفهومِ «اتصال و توجه» استنباط میشود.
اتصال به نور،
توجه به ندای غیب،
توجه به معلم،
توجه به حقیقتی که پیوسته میکوشد انسان را از ظلمتِ خویش بیرون بکشد.
«وعی» یعنی دل، قطع نباشد.
یعنی قلب، از آسمانِ خود جدا نشده باشد.
یعنی در میان غوغای نفس و هجوم حسد و اضطراب،
هنوز رشتهای از توجه به نور در انسان زنده مانده باشد.
یعنی انسان بتواند در لحظۀ امتحان،
صدای حق را از همهمۀ باطل تشخیص دهد.
و چه اندکاند آنان که این صدا را میشنوند…
چه اندکاند آنان که وقتی معلم در اوعیۀ دلشان میگردد،
جام زرین محبت شاه را تحویلش میدهند.
چه اندکاند آنان که بهجای تکرار خطای عالم ذر،
به خطای خود اقرار میکنند و به نور پناه میآورند.
چه اندکاند آنان که «أُذُنٌ واعِيَةٌ» میشوند.
خوشا به حال دلی که هنوز میتواند بگوید:
من اشتباه کردم،
من محتاجم،
من بینور، راه را گم میکنم،
من باید گوش بدهم،
من باید بیدار شوم،
من باید حسد را کنار بگذارم،
من باید دوباره به نور متصل شوم.
خوشا به حال دلی که وقتی یوسف در آن میگردد،
نشانۀ محبتش را در آن پیدا میکند.
خوشا به حال دلی که ظرفِ علم میشود.
خوشا به حال دلی که از حسد، به وعی میرسد؛
از تاریکی، به توجه؛
از انکار، به اقرار؛
از غفلت، به اتصال؛
و از اضطراب، به آرامش الهی.
پس ای دل،
بگوش باش!
به هوش باش!
عجب نوری در راه است،
اگر گوش شنوا داشته باشی.
و با تشکر از گوشِ شنوای شما؛
همان گوشی که اگر به قلبی پویا بدل شود،
میتواند راه نجات را بشنود،
نور را بفهمد،
و پیش از آنکه دیر شود،
به آغوش آرامش الهی بازگردد.
أَنَا قَلْبُ اَللَّهِ اَلْوَاعِي!
امام علی عليه السّلام:
عَنِ اَلصَّادِقِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ:
خَطَبَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ عَلَيْهِ فَقَالَ فِيمَا يَقُولُ
أَيُّهَا اَلنَّاسُ
سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي
أَيُّهَا اَلنَّاسُ
أَنَا قَلْبُ اَللَّهِ اَلْوَاعِي
وَ لِسَانُهُ اَلنَّاطِقُ
وَ أَمِينُهُ عَلَى سِرِّهِ
وَ حُجَّتُهُ عَلَى خَلْقِهِ
وَ خَلِيفَتُهُ عَلَى عِبَادِهِ
وَ عَيْنُهُ اَلنَّاظِرَةُ فِي بَرِيَّتِهِ
وَ يَدُهُ اَلْمَبْسُوطَةُ بِالرَّأْفَةِ وَ اَلرَّحْمَةِ وَ دِينُهُ
اَلَّذِي لاَ يُصَدِّقُنِي إِلاَّ مَنْ مَحَضَ اَلْإِيمَانَ مَحْضاً
وَ لاَ يُكَذِّبُنِي إِلاَّ مَنْ مَحَضَ اَلْكُفْرَ مَحْضاً.
امام صادق عليه السّلام:
امير المؤمنين عليه السّلام در ضمن خطبهاى فرمود:
از من سؤال كنيد قبل از اينكه مرا نيابيد.
مردم!
من قلب نگهبان و حافظ خدايم
و زبان گوياى او
و امين اسرارش
و حجت بر مردم
و خليفه او ميان بندگان
و چشم بينا بين جهانيان
و دست گشاده به رأفت و رحمت
و دين و آئين اويم
كه تصديق مرا نخواهد كرد مگر كسى كه ايمان خالص داشته باشد،
و تكذيب مرا نخواهد نمود مگر كسى كه كافر خالص باشد.
[سورة الحاقة (69): الآيات 11 الى 24] :
«وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ»
إِنَّا لَمَّا طَغَى الْماءُ حَمَلْناكُمْ فِي الْجارِيَةِ (11)
ما، چون آب طغيان كرد، شما را بر كشتى سوار نموديم.
لِنَجْعَلَها لَكُمْ تَذْكِرَةً وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ (12)
تا آن را براى شما [مايه] تذكّرى گردانيم و گوشهاى شنوا آن را نگاه دارد.
فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ نَفْخَةٌ واحِدَةٌ (13)
پس آنگاه كه در صور يك بار دميده شود. وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُكَّتا دَكَّةً واحِدَةً (14)
و زمين و كوهها از جاى خود برداشته شوند و هر دوى آنها با يك تكان ريز ريز گردند.
فَيَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْواقِعَةُ (15)
پس آن روز است كه واقعه [آنچنانى] وقوع يابد.
وَ انْشَقَّتِ السَّماءُ فَهِيَ يَوْمَئِذٍ واهِيَةٌ (16)
و آسمان از هم بشكافد، و در آن روز است كه آن از هم گسسته باشد.
وَ الْمَلَكُ عَلى أَرْجائِها وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ (17)
و فرشتگان در اطراف [آسمان]اند، و عرش پروردگارت را آن روز، هشت [فرشته] بر سر خود بر مىدارند.
يَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لا تَخْفى مِنْكُمْ خافِيَةٌ (18)
در آن روز، شما [به پيشگاه خدا] عرضه مىشويد، [و] پوشيدهاى از شما پوشيده نمىماند.
فَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هاؤُمُ اقْرَؤُا كِتابِيَهْ (19)
امّا كسى كه كارنامهاش به دست راستش داده شود، گويد: «بياييد و كتابم را بخوانيد.
إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلاقٍ حِسابِيَهْ (20)
من يقين داشتم كه به حساب خود مىرسم.»
فَهُوَ فِي عِيشَةٍ راضِيَةٍ (21)
پس او در يك زندگى خوش است:
فِي جَنَّةٍ عالِيَةٍ (22)
در بهشتى برين،
قُطُوفُها دانِيَةٌ (23)
[كه] ميوههايش در دسترس است.
كُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنِيئاً بِما أَسْلَفْتُمْ فِي الْأَيَّامِ الْخالِيَةِ (24)
بخوريد و بنوشيد، گواراتان باد، به [پاداش] آنچه در روزهاى گذشته انجام داديد.
این امتدادِ باشکوه و عمیق، دلنوشته را از آفاقِ مصرِ یوسف به ملکوتِ بیکرانِ ولایتِ علوی پیوند میدهد.
در این ادامه، واژۀ «وعی» به اوجِ معناییِ خود میرسد؛
جایی که خودِ مظهرِ نور، پرده از حقیقتِ خویش برمیدارد:
—
دلنوشته
تجلیِ اعظمِ «وعی» در ملکوتِ جان
و ناگهان در میان این جستوجوی نفسگیر در بارِ برادران،
در این هراسِ از دست رفتنِ فرصتِ بداء،
صدایی طنینانداز میشود که بندبندِ وجودِ عالمِ ذر و دنیا را میلرزاند؛
صدایی ملکوتی،
جاری از حنجرۀ شاهِ ولایت،
که حقیقتِ «وعی» را فراتر از ظرفهای گلیِ ما معنا میکند:
«أَيُّهَا اَلنَّاسُ… أَنَا قَلْبُ اَللَّهِ اَلْوَاعِي!»
آه، ای همسفر مسیر کمال… گوش کن!
این علی است که ایستاده بر منبرِ آفرینش و فریاد میزند:
«مردم! منم آن قلبِ پذیرا و نگهبانِ خدا…»
اگر یوسف به دنبالِ قلبی میگشت تا جامِ پادشاه را در آن امانت بسپارد،
اگر گوشِ شنوایی میجست تا کلامش را در آن به ودیعه بگذارد،
خداوندِ یوسف،
پیش از آغازِ خلقت،
ظرفِ تمامِ اسرار و علومِ خود را برگزیده بود.
امیرالمؤمنین، همان «قَلْبُ اَللَّهِ اَلْوَاعِي» است؛
قلبی چنان فراخ،
چنان نورانی،
و چنان متصل به سرچشمۀ غیب،
که تمامِ نورِ ولایت را در خود جای داده
و از دستبردِ هر حسد و تاریکی نگاه داشته است.
او زبانِ گویای خداست،
امیدِ فرشتگان است،
و دستِ گشوده به رأفت و رحمت است
که تا دوردستترین کرانههای هبوط،
برای دستگیریِ معارین دراز شده است.
او همان دستی است که جامِ شاه را در بارِ ما میگذارد
تا به این بهانه،
ما را نزدِ خود نگه دارد.
اما تصدیقِ این «قلبِ واعی» کارِ هر دلی نیست؛
اینجا دیگر جای بازیهای دوگانۀ عالمِ ذر نیست.
اینجا دوراهیِ محض است:
«لاَ يُصَدِّقُنِي إِلاَّ مَنْ مَحَضَ اَلْإِيمَانَ مَحْضاً،
وَ لاَ يُكَذِّبُنِي إِلاَّ مَنْ مَحَضَ اَلْكُفْرَ مَحْضاً.»
یا ایمانِ خالص، یا انکارِ خالص.
یا بنیامین شدن و جامِ محبت را در دلْ مستقر ساختن،
یا برادرِ حسود ماندن و بر سرِ ادعای خویش پا فشردن!
و قرآن چه عمیق این حقیقت را به تصویر میکشد،
آنجا که ما را به یادِ طوفانِ نوح میاندازد:
«إِنَّا لَمَّا طَغَى الْماءُ حَمَلْناكُمْ فِي الْجارِيَةِ…»
هنگامی که آب طغیان کرد
و زمین در تاریکیِ سرکشی غرق شد،
شما را بر آن کشتیِ جاری سوار کردیم.
چرا؟
«لِنَجْعَلَها لَكُمْ تَذْكِرَةً وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ»
تا آن کشتی، یادآوری و نشانهای باشد،
و آن را «گوشی شنوا و قلبی پویا» فراگیرد و نگاه دارد.
کشتیِ نوح رفت،
اما کشتیِ ولایتِ علی همچنان بر روی طوفانهای سهمگینِ دنیا شناور است.
این کشتی، همان مجرای بداء است
برای آنان که میخواهند از غرقابِ خطای ذر نجات یابند.
اما چه کسی سوار این کشتی میشود؟
تنها کسی که «أُذُنٌ واعِيَةٌ» دارد.
همان کسی که وقتی ندای فرشتهٔ نگهبان را شنید، دلش تکان خورد،
استخوانِ شکستۀ جِلوۀ وجودش با یادِ محبوب جوش خورد،
حسد را قی کرد،
و با تپشِ نورِ علمِ آل محمد علیهمالسلام، جانِ تازهای گرفت.
اما ای همسفر مسیر کمال!
این فرصتِ بداء،
این پردهپوشیِ معلم،
و این کششِ رأفتِ بیانتهای «یَدُهُ اَلْمَبْسُوطَةُ بِالرَّأْفَةِ» تا ابد برقرار نمیماند.
روزِ حقیقت در راه است.
روزی که صور دمیده میشود:
«فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ نَفْخَةٌ واحِدَةٌ…»
روزی که زمین و کوهها ریزریز میشوند
و آسمانِ پندارهای ما از هم میشکافد.
روزی که هشت فرشته،
عرشِ پروردگار را بر دوش میکشند؛
عرشی که حقیقتِ علم و ولایتِ همان معلمِ غریب است.
در آن روزِ هولناک:
«يَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لا تَخْفى مِنْكُمْ خافِيَةٌ»
عرضه میشوید… تمامِ لایههای پنهانِ دلتان آشکار میشود.
دیگر هیچ رازی،
هیچ حسادتِ پنهانی،
و هیچ انکارِ مستوری پشتِ کلماتِ زیبا مخفی نمیماند.
آنجا اوعیه و ظرفهای دلها را باز میکنند.
معلم میآید و به درونِ بارِ ما نگاه میکند.
وای بر دلی که ظرفش خالی از جامِ شاه باشد!
وای بر دلی که در آن روز،
هنوز تاریکِ حسد باشد و دستش خالی از ولایت!
اما خوشا به حالِ آن «أُذُنٌ واعِيَةٌ»!
خوشا به حالِ آن دلِ پویایی که در دنیا،
قدم اول را برداشت،
به فقر و نیازِ خود اقرار کرد،
و به «قلبِ واعیِ خدا» متصل شد.
او کسی است که کارنامهاش را به دستِ راستش میدهند.
او در میانِ هیاهوی محشر،
با چهرهای برافروخته از شادی، فریاد میزند:
«هاؤُمُ اقْرَؤُا كِتابِيَهْ…»
«بیایید… بیایید و کتابِ مرا بخوانید!
من میدانستم… من یقین داشتم که به حسابم میرسم
و به آغوشِ معلم بازمیگردم.»
او به پاداشِ آن تپشهای پنهانیِ دلش،
به پاداشِ آن گوش سپردنهای غیبی به فرشتهٔ درونش،
به پاداشِ گذر از حسد و رسیدن به تسلیم،
در یک زندگیِ خوش و رضایتبخش آرمیده است:
«فَهُوَ فِي عِيشَةٍ راضِيَةٍ * فِي جَنَّةٍ عالِيَةٍ…»
در بهشتی عالیرتبه،
که میوههای محبتش در دسترس است.
و به او میگویند:
«بخورید و بنوشید،
گوارایتان باد!
این پاداشِ همان روزهایی است که در دنیای غفلتزده،
گوشِ شنوا شدید؛
همان روزهای گذشته که دیگران کور و کر بودند،
اما شما به صدای فرشتۀ نگهبانتان بهوش بودید.»
ای دلِ من،
و ای دلی که تشنۀ علمِ آلِ محمدی!
بار دیگر گوش کن…
صدای امیرالمؤمنین هنوز در گوشِ زمان میپیچد:
«سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي…»
تا من در میانِ شمایم،
تا فرصتِ دنیا باقی است،
تا بابِ بداء گشوده است، بپرسید!
از نور بپرسید، از راهِ نجات بپرسید.
نگذارید این قلبِ واعیِ پروردگار،
در میانِ ما غریب بماند
و ما باز هم مانندِ برادرانِ یوسف،
تماشاچیِ پر حسرتِ حقیقت باشیم.
خدایا!
به حقِ «قَلْب اَللَّهِ اَلْوَاعِي»،
گوشهای ما را «أُذُنٌ واعِيَةٌ» گردان.
و معارینی که با اتصالِ به این قلبِ بیکران، مستقر میشوند.
ما را مَمحوضِ در ایمان کن،
تا در روزِ عرضۀ بزرگ،
با دستی پر از جامِ ولایتِ یوسفِ زهرا، فریاد برآوریم:
«هاؤُمُ اقْرَؤُا كِتابِيَهْ…»
و با تشکر از گوشِ شنوای شما، همراهان مسیر کمال…
که دلی پویا برای شنیدنِ این اسرار دارید.
[سورة الأعراف (7): الآيات 201 الى 203] :
« إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ »
إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ (201)
در حقيقت، كسانى كه [از خدا] پروا دارند، چون وسوسهاى از جانب شيطان بديشان رسد [خدا را] به ياد آورند و بناگاه بينا شوند.
وَ إِخْوانُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ فِي الغَيِّ ثُمَّ لا يُقْصِرُونَ (202)
و يارانشان آنان را به گمراهى مىكشانند و كوتاهى نمىكنند.
وَ إِذا لَمْ تَأْتِهِمْ بِآيَةٍ قالُوا لَوْ لا اجْتَبَيْتَها قُلْ إِنَّما أَتَّبِعُ ما يُوحى إِلَيَّ مِنْ رَبِّي هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (203)
و هر گاه براى آنان آياتى نياورى، مىگويند: «چرا آن را خود برنگزيدى؟ »بگو: من فقط آنچه را كه از پروردگارم به من وحى مىشود پيروى مىكنم. اين [قرآن] رهنمودى است از جانب پروردگار شما و براى گروهى كه ايمان مىآورند هدايت و رحمتى است.
– **وقتی طائفِ شیطان میآید و دل بیدار میشود**
– **تذکر؛ لحظهٔ بداءِ دل**
– **از وسوسه تا بصیرت**
– **أُذُنٌ واعِيَةٌ در میدانِ وسوسه**
– **قلبِ سلیم در برابر طائفِ شیطان**
– **لحظهای که دل، نور را انتخاب میکند**
– **وقتی تذکر، چشمِ دل را باز میکند**
– **از طوافِ شیطان تا آغوشِ نور**
– **بداءِ دل در لحظهٔ وسوسه**
– **بصیرتِ اهلِ تقوا**
– **طائف آمد؛ دل بیدار شد**
– **در مرزِ وسوسه و نور**
– **آنجا که تذکر، ظلمت را میشکند**
– **گوشِ شنوا در میدانِ امتحان**
– **وقتی قلب، شیطان را میشناسد**
**از طائفِ شیطان تا نورِ بصیرت**
این آیات سوره اعراف، مثل نبض زندهای در دلِ همین بحث «وعی» میتپد.
—
دلنوشته
از طوافِ شیطان تا آغوشِ نور
بداءِ دل در لحظهٔ وسوسه
لحظهای که دل، نور را انتخاب میکند
و اینجاست که قرآن، رازِ قلبِ پویا را چنین آشکار میکند:
«إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ»
اهلِ تقوا، یعنی آنان که دلشان مراقبِ نور است؛
آنان که حواسشان به قبض و بسطِ جانشان هست؛
آنان که وقتی نسیمی از نور میوزد، آن را حس میکنند،
و وقتی سایهای از ظلمت نزدیک میشود، میفهمند.
«طائفٌ من الشیطان»
چه تعبیر دقیقی…
شیطان همیشه با فریاد نمیآید؛
گاهی فقط طواف میکند،
دور دل میچرخد،
زمزمه میکند،
میل میسازد،
تمنا میآفریند.
اما قلبِ سلیم و پویا،
قلبی که به «قلب اللهِ الواعی» متصل است،
بیخبر نمیماند.
همین که آن سایه را حس میکند،
همین که رگهای از حسد، تکبر، خودبرتربینی، یا سوءظن در جانش میلرزد،
«تَذَكَّرُوا»…
یاد چه میکنند؟
یاد نور.
یاد معلم.
یاد عهدِ ذر.
یاد آن لحظهای که باید «بله» را با تمامِ قلب میگفتند.
یاد حساب.
یاد عرضه شدن:
«يَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لا تَخْفى مِنْكُمْ خافِيَةٌ»
و همین تذکر،
همین بازگشتِ سریع،
همین شرمِ لطیفِ درونی،
همین اعترافِ خاموش،
سبب میشود که:
«فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ»
ناگهان بینا میشوند.
بصیرت یعنی همین؛
یعنی وسطِ وسوسه، نور ببینی.
یعنی در تاریکیِ تمنا،
چراغِ علمِ آل محمد علیهمالسلام را در آغوش بگیری.
یعنی وقتی ظلمت تو را به خودت دعوت میکند،
تو به نور پاسخ دهی.
این همان لحظهٔ بداء است، ای همسفر مسیر کمال…
لحظهای که انسان میتوانست ادامه دهد،
اما برمیگردد.
میتوانست بلغزد،
اما تذکر مییابد.
میتوانست حسد را توجیه کند،
اما آن را میشناسد و رها میکند.
در مقابل، قرآن از گروهی دیگر میگوید:
«وَ إِخْوانُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ فِي الغَيِّ ثُمَّ لا يُقْصِرُونَ»
برادرانِ شیطان،
یارانِ ظلمت،
کسانی که نهتنها وسوسه را میپذیرند،
بلکه در آن پیش میروند،
آن را تغذیه میکنند،
در آن اقامت میگزینند.
فرق این دو گروه فقط در یک چیز است:
یکی «تذکر» دارد،
یکی ندارد.
یکی «وعی» دارد،
یکی ندارد.
یکی قلبش زنده است،
یکی قلبش در خوابِ توجیه فرو رفته است.
و چقدر این آیه برای ورکلایفهای ما،
برای زندگیهای حرفهای و روزمرهٔ ما، حیاتی است…
در اتاق درمان،
در محیط کار،
در تعامل با همکار،
در مواجهه با موفقیت دیگری،
در لحظهای که نفس میخواهد خود را بزرگتر نشان دهد،
در وقتی که مقایسه و رقابتِ آلوده، آرامآرام وارد جان میشود…
اگر همان لحظه،
این آیه را قلبی و زبانی بخوانیم،
اگر زمزمه کنیم:
«إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا…»
اگر به خود یادآوری کنیم که وسوسه فقط «طائف» است، نه حقیقتِ ما؛
اگر بدانیم که با یک «تذکر» میتوانیم بینا شویم؛
اگر به نورِ هدایتِ وحی متصل بمانیم؛
آنگاه کار، عبادت میشود؛
تعامل، سلوک میشود؛
حرفه، میدانِ تهذیب میشود.
و پیامبر ص میفرماید:
«إِنَّما أَتَّبِعُ ما يُوحى إِلَيَّ مِنْ رَبِّي»
من فقط از آنچه وحی میشود پیروی میکنم.
یعنی معیار، وحی است؛
نه پسند مردم،
نه فشار محیط،
نه توقعات آلوده،
نه امواج شبکههای ذهنی و اجتماعی.
«هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ»
این آیات، بصیرتاند؛
نه فقط اطلاعات.
هدایتاند؛
نه فقط نصیحت.
رحمتاند؛
برای کسانی که ایمان را خالص میکنند.
پس ای دلِ من…
اگر طائفی از شیطان دور تو چرخید،
نترس.
به نور پناه ببر.
اهل تذکر باش.
بگو: من محتاجم.
بگو: خدایا، من بدون نورِ ولایت کورم.
بگو: مرا از برادرانِ شیطان قرار مده.
و اگر همان لحظه چشم دلت باز شد،
بدان که هنوز زندهای.
بدان که هنوز «أُذُنٌ واعِيَةٌ» در وجودت فعال است.
بدان که هنوز فرصت بداء باقی است.
خدایا،
دل ما را از اهلِ تقوا قرار ده؛
از آنان که با اولین لمسِ وسوسه، بیدار میشوند؛
از آنان که به جای تکرار خطای عالم ذر،
در هر وسوسه، «بله» را دوباره و آگاهانه میگویند.
انشاءالله تعالی.
مشتقات ریشۀ «وعی» در آیات قرآن:
فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخيهِ كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ في دينِ الْمَلِكِ إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ وَ فَوْقَ كُلِّ ذي عِلْمٍ عَليمٌ (76)
لِنَجْعَلَها لَكُمْ تَذْكِرَةً وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ (12)
وَ جَمَعَ فَأَوْعى (18)
وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يُوعُونَ (23)
«فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخيهِ»
یوسف خواهان ایجاد «بداء» برای قلب برادرانش بود، حتی قبل از قلب بنیامین، چون بنیامین نیاز به بداء ندارد چون او از مستقرین عالم ذر است اما برادران حسود باید با دوست داشتن یوسف، که وجود جام شا در بار او، علامت همین دوست داشتن است، نشان میدادند که دلشان به حال خودشان میسوزد و خواهان بداء هستند یعنی در همین دنیا نور علم در قلب آنها آغاز به تپیدن کند گرچه در عالم ذر فقط زبانی اقرار کردند و قلبا انکار کردند اما از این فرصت دنیا و بداء برای این تغییر سرنوشت خویش به برکت آشنایی با نور معلم استفاده کنند. پس نکته این آیه زیباست که یوسف اول دنبال گم شدۀ خودش در بار برادران حسود میگرده و چون در آنها بذر محبت نسبت به خودشو پیدا نمیکنه، این جام رو در بار بنیامین یافت میکند که خودش با علم به اینکه او مستقر عالم ذر است این جام را در بار او قرار داده تا این مطلب مهم را ظاهر کند.
– **جستوجوی معلم در اوعیۀ دلهای معارین**
– **فرصتِ بداء و غربتِ معلم**
– **وقتی معلم برای معارین خطر میکند**
– **تکرارِ خطای ذر در برابر فرصتِ بداء**
– **معلم، بداء، و دلهای ناتمام**
– **جستوجوی جامِ محبت در دلهای حسود**
– **معلم آمد، اما معارین نفهمیدند**
– **بداءِ معارین و تنهاییِ معلم**
– **پیش از وعاءِ أخیه**
– **آنگاه که معلم در اوعیۀ ما میگردد**
– **پیش از وعاءِ أخیه؛ جستوجوی معلم برای بداءِ معارین**
– **خطرپذیریِ عاشقانۀ معلم برای نجاتِ معارین**
– **معلم و حسرتِ دلهایی که بداء را نفهمیدند**
– **در اوعیۀ برادران؛ جستوجوی گمشدۀ معلم**
– **فرصتی که از عالم ذر تا دنیا امتداد یافت**
**پیش از وعاءِ أخیه؛ جستوجوی معلم برای بداءِ معارین**
«معلم آمده تا برای معارین فرصت بداء را محقق کند،
اما بیشترشان قدر این خطرپذیریِ عاشقانه را نمیفهمند
و باز همان خطای عالم ذر را تکرار میکنند»:
—
دلنوشته
فرصتِ بداء؛ خطرپذیریِ عاشقانۀ معلم برای نجاتِ معارین
«فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخيهِ»
چه آیه عجیبی است…
چه سِرّی در این «قبلَ وِعاءِ أخیه» نهفته است…
انگار یوسف،
پیش از آنکه در بار بنیامین بجوید،
در دل برادرانش چیزی را میجست؛
نه جامِ شاه را،
که «گمشدۀ خود را».
یوسف خوب میدانست بنیامین اهلِ گمکردن نیست.
او از آنان نیست که در عالم ذر،
نور را فقط با زبان پذیرفته و در دل، از آن گریخته باشد.
بنیامین، اهلِ قرار است؛
اهلِ ثبات است؛
اهلِ استقرار در محبت است.
پس چرا جستوجو از بارهای دیگران آغاز شد؟
چون یوسف میخواست پیش از آشکار شدن رازِ بنیامین،
رازِ برادران را ظاهر کند.
میخواست روشن شود که بنیامین در عالم ذر،
با دل و جان لبیک گفته بود،
اما برادران،
هرچند شاید بر زبان «بلی» آوردند،
در ژرفای قلب،
از آن لبیکِ حقیقی محروم ماندند.
و میخواست معلوم شود آیا در این سالهای فراق و رنج و احتیاج،
چیزی در «أوعیه» آنان عوض شده است یا نه؟
آیا هنوز هم حسد، ظرف دلشان را تنگ و تاریک نگه داشته،
یا نه، ترک خورده و شکسته و از یاد نور معلم، جوش خورده و «وعی» شده است؟
چه دردناک است که معلم،
پیش از آنکه سراغ اهلِ وفا برود،
سراغ اهلِ شکست میرود.
اول در ظرفهای شکسته میگردد.
اول به دلهای بیمار نزدیک میشود.
اول کنار همانهایی میایستد که یک روز او را نشناختند،
او را آزردند،
او را از آغوش پدر جدا کردند،
او را از خانه به چاه انداختند.
چرا؟
چون معلم، فقط مأمورِ نجاتِ مستقرین نیست؛
آمده است تا «برای معارین هم راهِ بازگشت باز کند».
آمده است تا حتی برای دلهایی که در عالم ذر خطا کردند،
فرصت دیگری بسازد.
آمده است تا بداء را در همین دنیا،
در متنِ امتحان،
در متنِ شرمساری،
در متنِ مواجهه با نور،
محقق کند.
و بداء چه زیباست…
یعنی سرنوشتِ تلخِ دل، با آشنایی دوباره با نور، عوض شود.
یعنی قلبی که یک روز اقرار کرد اما نفهمید،
یک روز شنید اما نپذیرفت،
یک روز دید اما حسد ورزید،
حالا در مدرسۀ دنیا،
به برکت حضور معلم،
بیدار شود.
یعنی نور علم در قلبی بتپد که پیشتر،
جای تپش حسد بود.
یعنی «وعی» در آن معنا پیدا کند که دلِ شکسته،
با یاد نور،
دوباره پیوند بخورد.
یعنی استخوانِ شکستهٔ جان، جوش بخورد.
یعنی گوش، «أُذُنٌ واعِيَةٌ» شود؛
نه فقط گوشی برای شنیدن صدا،
که قلبی برای فهمیدن نور.
اما چه غمانگیز است
که معلم اینهمه خطر میکند،
اینهمه تدبیر میچیند،
اینهمه پردهپوشی میکند،
اینهمه با صبر و حکمت،
موقعیت میسازد
تا در دلِ معارین،
جرقهای از محبت خودش را پیدا کند،
اما آنان قدر این کار پرخطر را نمیدانند.
یوسف میتوانست فقط بنیامین را در آغوش بگیرد و کار را تمام کند.
اما نکرد.
او صحنه ساخت.
آزمون چید.
فرصت آفرید.
بارها را گشود.
از «أوعيتهم» آغاز کرد.
یعنی:
ای برادرانِ دیروزِ حسود،
ای کسانی که یک بار در امتحان محبت افتادید،
بیایید،
این بار خودتان را نجات دهید.
این بار اگر ذرهای محبت در شما مانده، نشان دهید.
این بار اگر از چاهِ حسد خسته شدهاید، برگردید.
این بار اگر دلتان به حال خودتان میسوزد،
بداء را انتخاب کنید.
این بار نگذارید تاریخِ جانتان همانگونه بماند که در عالم ذر رقم خورد.
اما انگار بیشترِ معارین، باز هم نمیفهمند.
باز هم معلم را فقط در ظاهر واقعه میبینند،
نه در باطن رحمت.
باز هم امتحان را تهدید میبینند،
نه دریچۀ نجات.
باز هم وقتی نور،
در لباسِ یک تدبیر دشوار به سراغشان میآید،
از فهم آن عاجز میشوند.
باز هم به جای اینکه گمشدۀ یوسف را در دل خود پیدا کنند،
تهیدستیِ دلشان را پنهان میکنند.
و چه بسا راز این آیه همین باشد:
یوسف اول در ظرف برادران حسود میگردد،
چون هنوز امید دارد.
هنوز بابِ بازگشت را نبسته است.
هنوز میخواهد ببیند آیا از میان این همه سال،
از میان این همه دوری،
از میان این همه تلخی،
دانهای از محبت او در جانشان سبز شده است یا نه.
اما وقتی در آنان آن بذر را ظاهر نمیبیند،
جام را از ظرف بنیامین بیرون میآورد؛
از ظرف کسی که از اول اهلِ نگهداریِ این امانت بوده است.
از ظرف کسی که نور را میشناسد.
از ظرف کسی که با نور، بیگانه نیست.
آه، معلم چقدر تنهاست…
برای معارین، میدان میسازد؛
برای برگشتنشان، خطر میکند؛
برای نجاتشان، خودش را در معرض سوءفهم قرار میدهد؛
برای بیدار شدنشان،
صحنهای میآراید که فقط اهل دل،
حکمتش را میفهمند.
اما بیشترشان،
جز اندکی بسیار اندک،
باز هم همان اشتباه اول را تکرار میکنند.
باز هم نور را میبینند و انکار میکنند.
باز هم محبت را میچشند و به حسد برمیگردند.
باز هم فرصت بداء را از دست میدهند.
باز هم معلم را میآزمایند،
در حالی که این خودِ آناناند که در حال آزموده شدناند.
خدایا،
ما را از آنان قرار مده که معلم برای نجاتشان خطر کند و آنان نفهمند.
ما را از آنان قرار مده که «وعی» دلشان،
ظرف حسد بماند نه ظرف نور ولایت.
ما را از آنان قرار مده که در دنیا نیز خطای عالم ذر را تکرار کنند.
دل ما را از آن گوشهای شنوا قرار ده؛
از آن «أُذُنٌ واعِيَةٌ» که کلام نور را میشنود،
میفهمد،
میلرزد،
و عوض میشود.
خدایا،
اگر ما از معارینیم،
به برکتِ نور معلم، برای ما بداء مقدر کن.
پیش از آنکه دیر شود،
در اوعیۀ دل ما بگرد
و گمشدۀ خودت را در ما پیدا کن.
نکند وقتی نوبتِ جستوجو به دل ما رسید،
جز تاریکی و حسد چیزی در آن نباشد.
**خوب گوش بسپار! هوشیار باش! چه نور شگفتی! —
«و آن را گوشی شنوا و آگاه درمییابد.»**
(سوره حاقّه، آیه ۱۲)
گوش بسپار. بیدار باش.
گاه نوری از جهان عبور میکند؛ آنقدر آرام و لطیف که تنها دلی آماده میتواند آن را دریابد.
قرآن از همین لحظهٔ ظریف سخن میگوید، آنجا که میفرماید:
«و آن را گوشی شنوا و آگاه درمییابد — وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ».
نه هر گوشی میشنود، و نه هر دلی میفهمد.
تفاوت در بلندی صدا یا وضوح پیام نیست؛
تفاوت در آمادگی گیرنده است.
در زندگی لحظههایی هست که نسیمی از حقیقت گرداگرد دل میچرخد؛
گاه در قالب آیهای،
گاه در سخنی از یک معلم،
گاه در تلنگری در ژرفای وجدان.
برای بعضیها این نسیم میگذرد و اثری نمیگذارد.
اما برای برخی دیگر، همان نسیم به نور تبدیل میشود.
«گوشِ آگاه» ـ همان *أُذُنٌ واعِيَةٌ* ـ تنها یک عضو جسمانی نیست؛
قلبی است که پیش از جدل، گوش میدهد؛
پیش از داوری، میپذیرد؛
و پیش از فراموشی، به یاد میآورد.
چنین دلی تنها اطلاعات جمع نمیکند؛
معنا را در خود نگه میدارد.
او ظرف میشود.
انسان پیوسته در میان صداهای گوناگون زندگی میکند:
صدای جاهطلبی،
مقایسه،
حسد،
ترس،
و غرور.
این صداها بلند و شتابزدهاند.
اما صدای هدایت اغلب آرام است.
خود را بر جان انسان تحمیل نمیکند؛
بلکه منتظر توجه میماند.
از همین رو بیداری با «گوش دادن» آغاز میشود.
گوش دادن در منطق قرآن، صرف شنیدن نیست.
حضور است.
تواضع است.
آمادگی است برای اینکه حقیقت از جایی فراتر از پیشفرضهای ما وارد شود.
و هنگامی که چنین گوش دادنی رخ دهد، اتفاقی شگفت میافتد:
پس از تذکر، بینایی میآید.
انسان ناگهان میبیند آنچه همیشه بوده اما هرگز متوجه آن نشده بود.
آنچه عادی مینمود، معنا پیدا میکند؛
و آنچه مبهم بود، روشن میشود.
در آن لحظه دل میفهمد:
نور همیشه حضور داشت؛
مسأله فقط این بود که آیا گوشی آمادهٔ دریافت آن وجود دارد یا نه.
پس گوش بسپار.
هوشیار باش.
زیرا وقتی دل به «گوشی آگاه» تبدیل شود،
حتی ضعیفترین نجواهای حقیقت نیز میتواند سراسر زندگی انسان را روشن کند.
با دقت گوش بسپار.
در درون بیدار باش.
صدایی هست که فریاد نمیزند، اما هدایت میکند. این همان ندای آرامِ نگهبانی است که در نزدیکی قلب انسان قرار داده شده است؛ یادآوریای که نشان میدهد حقیقت غالباً آرام و لطیف میآید و منتظر میماند تا دریافت شود.
اما هر گوشی واقعاً نمیشنود.
آنچه لازم است «گوشی شنوا» و «قلبی زنده» است؛ قلبی بیدار، پاسخگو و اهل تأمل. مفهوم قرآنی که در عبارت **«وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ»** آمده، به همین نوع شنیدن عمیق اشاره دارد: شنیدنی که در سطح صدا متوقف نمیشود، بلکه معنا را در دل جای میدهد.
نخستین گام در راه آگاهی، توجه است.
وقتی انسان میآموزد با دقت گوش دهد — به نشانههای حقیقت، به زمزمههای وجدان، به یادآوریهای لطیفی که در مسیر زندگی قرار داده شدهاند — شنیدن به فهم تبدیل میشود و فهم به بصیرت.
قلب سالم قلبی است که هم نور خود را میشناسد و هم سایههایش را. چنین قلبی ضعفهای خود را انکار نمیکند، بلکه از آنها درس میگیرد. و همین امر آن را آماده میکند تا هدایت را دریافت کند و به آن پاسخ دهد.
این همان حقیقت **«وعی»** است: آگاهیِ همراه با حضور و اتصال درونی؛ حالتی که در آن قلب به ظرفی تبدیل میشود که آنچه را میفهمد، دریافت میکند، نگه میدارد و با آن زندگی میکند.
در چنین حالتی، گوش دادن دیگر یک عمل منفعل نیست؛ بلکه به دگرگونی تبدیل میشود.
پس با دقت گوش بسپار.
دل را بیدار کن.
زیرا هنگامی که گوش واقعاً شنوا شود، حتی آرامترین نور هدایت نیز میتواند سراسر زندگی انسان را روشن کند.
