دکتر محمد شعبانی راد

تمثالِ نورانیِ خدا! اَللّٰهُ نُورُ… مَثَلُ نُورِهِ…

The Radiant Image of God!
“Allah is the Light… The Parable of His Light…”

***

The Radiant Image of God: A Psycho-Spiritual Inquiry into the Parable of Light

The Quranic verse, *”Allah is the Light of the heavens and the earth,”* creates a cosmic horizon that the human mind can scarcely grasp. Yet, the Divine, in His infinite mercy, does not leave us in the blindness of our own limitations. He provides a **Mathal**—a parable, a likeness—so that the human heart, which acts as a container, might begin to perceive that Light.

*”The parable of His Light is like a niche (Mishkat) wherein is a lamp…”*

Here lies the deepest secret of our psycho-spiritual constitution: the heart is not meant to be empty; it is a *Mishkat*, a niche designed to house a Lamp. However, in the turbulence of worldly existence, the heart often gathers dust, losing its capacity to reflect the Divine. It is here that we encounter the necessity of the “Luminous Image” (Temthal).

In our journey, the Teacher is not merely an instructor of theories; they act as the living *Mathal-u-Nurih* (the Parable of His Light). Just as a lamp needs a glass (*Zujajah*) to shield it and focus its radiance, the human heart requires a guide—a “Luminous Image”—through which the blinding intensity of the Absolute is tempered into a frequency the heart can process, read, and witness.

The Quran guides us from the general metaphor of Light to the specific locus of its manifestation:
*”In houses (Buyut) which Allah has permitted to be raised and that His name be mentioned therein…”*

These “Houses” are not merely architectural structures; they are the hearts that have undergone the spiritual work of “raising” (Raf’). When a heart is sanctified, it becomes a *Bayt* (House of Light). But what fills this house? Who illuminates it? The Quran answers: **Rijal** (Men).

*”Men (Rijal) whom neither commerce nor sale distracts from the remembrance of Allah…”*

These *Rijal* are the anchoring points for the heart. They are the “Online Source” of spiritual connection. For the seeker, these Men are not distant historical figures; they are the living prototypes of the Parable. When a heart acknowledges the “Luminous Image” of these *Rijal*, it enters into a real-time, uninterrupted state of connection. The distractions of the world—the “trade and business” of our anxieties, ambitions, and worldly preoccupations—lose their power. The heart is no longer distracted because it has found its Niche.

Thus, the “reading” of the heart becomes a “witnessing.” We do not just read the truth; we witness it in the comportment, the silence, and the remembrance of those who have attained the station of *Rijal*. This is the meaning of “Light upon Light”: the Divine Light descending through the medium of those hearts that have become transparent, effectively acting as mirrors of the Divine Presence.

Ultimately, the goal of our spiritual “computation”—our daily accounting of the soul (Muhasabat al-Nafs)—is to ensure that our hearts remain House of Light. We must constantly ask: *Is my heart currently a niche for the Lamp, or has it been occupied by the shadows of distraction?*

When we hold the “Luminous Image” of the Teacher in our hearts, we are essentially inviting the Divine Parable to reside within us. This is the ultimate sustenance—the “sustenance without count” (*bi-ghayri hisab*)—which nourishes the soul not with material goods, but with the presence of Reality itself. By anchoring ourselves in the *Rijal* of God, our hearts transition from being merely biological organs to becoming “Houses” where the Divine Light is perpetually raised, remembered, and reflected.

«تمثالِ نورانیِ خدا!
“الله نور است… مَثَلِ نورِ او…”»

***

«تمثالِ نورانیِ خدا: تأملی روان‌ـ‌معنوی در مَثَلِ نور»

آیه‌ی قرآنیِ «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» افقی کیهانی پیشِ روی انسان می‌گشاید؛ افقی که ذهنِ بشری به دشواری می‌تواند آن را دربرگیرد. اما خداوند، در رحمتِ بی‌پایانِ خود، ما را در تاریکیِ محدودیت‌های خویش رها نمی‌کند. او یک «مَثَل» عطا می‌کند ــ یک تمثیل، یک همانند ــ تا قلبِ انسان، که همچون ظرفی برای دریافت است، بتواند اندک‌اندک آن نور را ادراک کند.

«مَثَلِ نورِ او، چون چراغدانی است که در آن چراغی باشد…»

در اینجا یکی از عمیق‌ترین رازهای ساختار روانی‌ـ‌معنویِ انسان آشکار می‌شود: قلب برای تهی بودن آفریده نشده است؛ قلب «مِشکات» است، جایگاهی برای حملِ چراغ. اما در تلاطمِ زندگیِ دنیوی، دل اغلب غبار می‌گیرد و توانِ بازتابِ نورِ الهی را از دست می‌دهد. درست در همین‌جاست که ضرورتِ «تمثالِ نورانی» پدیدار می‌شود.

در این سیر، معلم فقط آموزگارِ مفاهیم و نظریه‌ها نیست؛ او «مَثَلُ نُورِهِ»ی زنده است. همان‌گونه که چراغ به شیشه‌ای نیاز دارد تا هم از آن محافظت کند و هم پرتو آن را متمرکز سازد، قلبِ انسان نیز به راهنما نیازمند است؛ به «تمثالِ نورانی»ای که از خلالِ آن، شدتِ خیره‌کننده‌ی حقیقتِ مطلق، به صورتی درآید که دل بتواند آن را دریابد، بخواند و مشاهده کند.

قرآن ما را از استعاره‌ی کلیِ نور، به جایگاهِ عینیِ ظهورِ آن هدایت می‌کند:

«در خانه‌هایی که خدا اذن داده است رفعت یابند و نام او در آنها یاد شود…»

این «خانه‌ها» فقط بناهای معماری نیستند؛ بلکه دل‌هایی‌اند که عملِ معنویِ «رفعت یافتن» را از سر گذرانده‌اند. هنگامی که دل تقدیس می‌شود، به «بیت» بدل می‌گردد؛ خانه‌ای برای نور. اما چه چیز این خانه را پر می‌کند؟ چه کسی آن را روشن می‌سازد؟ پاسخِ قرآن این است: «رجال».

«مردانی که نه تجارت و نه خرید و فروش، آنان را از یاد خدا غافل نمی‌کند…»

این رجال، نقاطِ اتکای قلب‌اند. آنان سرچشمه‌ی زنده‌ی اتصالِ معنوی‌اند. برای سالک، این مردان تنها شخصیت‌هایی تاریخی و دوردست نیستند؛ بلکه نمونه‌های زنده‌ی همان مَثَل‌اند. هنگامی که قلب، «تمثالِ نورانیِ» این رجال را به رسمیت می‌شناسد، وارد حالتی از اتصالِ زنده و بی‌وقفه می‌شود. مشغولیت‌های دنیا ــ تجارت و دادوستدِ اضطراب‌ها، جاه‌طلبی‌ها و دل‌مشغولی‌های زمینی ــ قدرتِ خود را از دست می‌دهند. قلب دیگر پریشان نیست، زیرا جایگاهِ خود را یافته است.

از اینجاست که «خواندنِ» قلب، به «دیدن» بدل می‌شود. ما فقط حقیقت را نمی‌خوانیم؛ بلکه آن را در سلوک، در سکوت، و در ذکرِ کسانی مشاهده می‌کنیم که به مقامِ رجال رسیده‌اند. این همان معنای «نورٌ علی نور» است: نورِ الهی که از خلالِ دل‌هایی فرود می‌آید که شفاف شده‌اند و همچون آینه‌هایی برای حضورِ الهی عمل می‌کنند.

در نهایت، غایتِ این محاسبه‌ی معنوی ــ یعنی محاسبه‌ی روزانه‌ی نفس ــ آن است که دل‌های ما همچنان خانه‌ی نور باقی بمانند. باید پیوسته از خود بپرسیم: آیا دلِ من اکنون جایگاهِ چراغ است، یا سایه‌های غفلت آن را اشغال کرده‌اند؟

آنگاه که «تمثالِ نورانیِ» معلم را در قلبِ خود نگاه می‌داریم، در حقیقت از مَثَلِ الهی دعوت می‌کنیم تا در درونِ ما ساکن شود. این همان روزیِ نهایی است ــ همان «رزقِ بی‌حساب» ــ که جان را نه با امورِ مادی، بلکه با خودِ حضورِ حقیقت تغذیه می‌کند. با تکیه بر رجالِ الهی، دل‌های ما از صرفِ اندام‌هایی زیستی فراتر می‌روند و به «خانه‌ها»یی بدل می‌شوند که در آنها نورِ الهی پیوسته رفعت می‌یابد، یاد می‌شود و بازتاب می‌گیرد.

«المُمَثِّلون: هنرپیشگان نورانی!»
«مَثَلُ نُورِ اَللّٰه»
مثلِ خدا!
کی مثلِ خداست، برای ما؟!

معلم، مثلِ خدا!
فرشته، مثلِ خدا!
«فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا»
«وَ الْعُلَمَاءُ … أَمْثِلَتُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ»
«وَ صَوِّرْ فِي قَلْبِي مِثَالَ مَا ادَّخَرْتَ لِي مِنْ ثَوَابِكَ»

1. ریشۀ لغوی «مثل» در عربی

ریشۀ `مثل` در منابع لغت، چند محور اصلی دارد:

الف) شباهت و مماثلت
این مشهورترین معنای ریشه است:
– `مِثْل` = شِبه، همانند
– `مِثال` = نمونه، صورت، وصف
– `مُماثلة` = همانندی
– `ماثله` = شابهه

«مثل» دلالت دارد بر این‌که چیزی، نشان‌دهندۀ چیز دیگر باشد یا در هیئت و وصف، با آن نسبتِ مشابهت پیدا کند.

ب) تصویر و صورت‌بخشی
در چندین منبع، آمده:
– `التَّمْثِيل`: تصوير الشيء
– `مَثَّلَ له الشيءَ`: صوّره له حتى كأنه ينظر إليه
– `التِّمْثال`: الشيء المصوَّر، الصورة المصوّرة

«تمثیل» فقط «تشبیه لفظی» نیست؛
بلکه «چیزی را چنان حاضر و مجسّم کردن است که گویی مخاطب آن را می‌بیند».

«التمثيل: تصوير الشيء كأنك تنظر إليه»

یعنی تمثیل، به‌معنای ساختن یا نمودنِ صورتی است که شیء را در آستانۀ رؤیت قرار دهد.

ج) تمثال به‌معنای صورت، پیکره، شبح، ظلّ
در منابع لغوی مکرر آمده:
– `التِّمثال: الصورة`
– `التِّمثال: الشيء المصوَّر`
– `ظِلُّ كل شيء تمثاله`

در بعضی منابع، «ظلّ هر چیز را هم تمثال آن دانسته‌اند».
یعنی تمثال، فقط مجسمۀ مادّی نیست؛ بلکه آن چیزی است که «حضورِ چیزی دیگر را به‌صورتِ نمایان‌شده، شبح‌گونه، یا تصویرشده» حمل می‌کند.

د) مثول: ایستادن و ماثل شدن
«المثول: الانتصاب قائماً»
«مثل بين يديه مثولاً»: ایستاد در برابر او

در این واژه، مفهوم «حضور یافتن، پیشِ رو آمدن، ماثل شدن در برابر ادراک» نهفته است.
گویی «تمثال» فقط یک تصویرِ ساکن نیست؛
بلکه چیزی است که در برابرِ مخاطب «می‌ایستد» و خود را عرضه می‌کند.

2. تفاوت واژه‌های نزدیک: `مثل`، `مثال`، `تمثیل`، `تمثال`، `تمثّل`

`مثل`
همانندی، شباهت، وصف، و در قرآن گاه «حالت نمونه‌وار» یا «ضرب‌المثل».

`مثال`
نمونه، الگو، صورتِ چیزی، گاه وصفِ آن.

`تمثیل`
فرآیندِ صورت‌بخشی، مجسّم‌سازی، یا آشکار کردنِ چیزی به‌صورتِ تصویر یا نظیر.

`تمثال`
محصولِ آن صورت‌بخشی؛ یعنی صورتِ نمودیافته، پیکره، شبح، تصویر، یا چیزی که غیرِ خود را نمایان می‌کند.

`تمثّل`
صورت‌گرفتن یا در صورتی ظاهرشدن.
این همان واژه‌ای است که در قرآن برای ظهورِ فرشته در قالبی قابل ادراک آمده:
`فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا`

این آیه برای بحث ما کلیدی است.
چون نشان می‌دهد حقیقتی ملکوتی می‌تواند «در صورتی مأنوس و قابل ادراک برای قلب و نفس انسان متمثّل شود».

1. تمثال صرفاً «مجسمه» نیست
در فارسی رایج، «تمثال» را سریع به «مجسمه» ترجمه می‌کنند،
اما در لغت عربی دامنه‌اش وسیع‌تر است:
– صورت
– شبح
– تصویر
– ظلّ
– نمودِ چیزی
– آنچه غیرِ خود را بر الگوی او نشان می‌دهد

«تمثال نورانی»: مقصود، «پیکرۀ مادّی»* نیست، بلکه «صورتِ نوریِ ممثَّل» است.

2. تمثیل با رؤیت پیوند مستقیم دارد
تعریف `تصوير الشيء كأنك تنظر إليه` نشان می‌دهد تمثیل، ادراک را از سطحِ مفهوم به سطحِ «مشاهده‌پذیری» نزدیک می‌کند.
«قرائت = رؤیت علائم غیب»
یعنی وقتی حقیقتی در قلب «تمثّل» پیدا می‌کند،
قلب فقط «مفهوم» دریافت نمی‌کند؛
بلکه «چهره‌ای ادراکی» از آن حقیقت برایش حاضر می‌شود.

3. تمثال می‌تواند «ظلّ» و «خیال» هم باشد
در کتب لغت آمده است:
– `ظِلُّ كل شيء تمثاله`
– `خيال الإنسان في المرآة صورة تمثاله`

پس «تمثال» در سنت لغوی عرب، با حوزه‌های:
– خیال
– ظلّ
– شبح
– صورتِ بازتابی
– نمودِ حاضرشدۀ غیرمادی

رابطه دارد.
این نکته برای بحث «تمثال نورانی معلم در ملکوت قلب» بسیار مهم است؛
چون اینجا از یک صورتِ باطنی و حضوری حرف می‌زنیم، نه از جسم مادّی.

4. پیوند قرآنی: `تماثيل` و `تمثّل`

الف) `مَحَارِيبَ وَتَمَاثِيلَ`
در سوره سبأ، `تماثيل` آمده و در تفاسیر دربارۀ مصداقش اختلاف هست،
اما اصل لغوی روشن است: چیزهایی صورت‌بندی‌شده و نمودیافته.

ب) `مَا هَذِهِ التَّمَاثِيلُ`
در سوره انبیاء، دربارۀ اصنام آمده.
این‌جا تماثیل، صورت‌هایی هستند که قوم به آن‌ها عکوف پیدا کرده‌اند.

این کاربرد قرآنی یک هشدار مفهومی دارد:
«تمثال می‌تواند دو سویه داشته باشد»:
– یا تمثالِ حق باشد و آیت شود،
– یا تمثالِ باطل باشد و حجاب شود.

یعنی مشکل در «تمثال» بودن نیست؛
مشکل در این است که آن تمثال، «مشیر به حقیقت» باشد یا «بدلِ حقیقت».

اگر از «تمثال نورانی معلم» سخن می‌گوییم، باید بدانیم که این تمثال:
– معبود نیست،
– جای حقیقت را نمی‌گیرد،
– بلکه آیت و واسطۀ تفهیم و انسِ قلبی است.

ج) `فتمثّل لها بشراً سوياً`
این آیه بسیار مهم‌ است.
در این‌جا فرشته در هیئتِ «بشرا سویا» متمثل می‌شود.
یعنی حقیقتی ملکوتی، برای قابل‌شدنِ ادراک، در صورتی آشنا و قابل‌تحمل ظهور می‌کند.

قلب، برای دریافت اشاراتِ علمیِ یک حقیقتِ نوری،
گاهی آن را در «چهره‌ای مأنوس، محبوب، قابل فهم و آشنا» درک می‌کند.

`تمثال` در لغت، صرفاً مجسمه نیست؛
بلکه هر صورتی است که حقیقتی را برای ادراک، نمایان و مجسم کند؛
چنان‌که گویی مخاطب آن را می‌بیند.

پس اگر حقیقتی ملکوتی برای قلب،
در هیئتی آشنا و محبوب و معنادار ظاهر شود،
می‌توان از آن با تعبیر `تمثال نورانی` یاد کرد؛
یعنی «صورتِ ممثَّل و قابل‌قرائتِ آن حقیقت در ملکوت قلب».

اگر معلم ربانی در عالم مُلک، برای شاگردِ محبّ، بابِ هدایت و انس و تذکر باشد،
حقیقتِ هدایتیِ مرتبط با او،
در ملکوت قلب نیز به‌صورتِ تمثالِ نوری و چهرۀ آشنا متمثل شود؛
نه به معنای حلولِ شخص،
بلکه به معنای «تجلّیِ صورتِ هدایتیِ او برای فهم و امتثالِ قلب».

تمثال؛ صورتِ آشنای حقیقت برای قلب

واژۀ `تمثال` در لغت عرب، فقط به معنای مجسمۀ سنگی یا صورتِ مادّی نیست.
لغویان گفته‌اند:
`التمثيل تصوير الشيء كأنك تنظر إليه`؛
تمثیل آن است که چیزی چنان تصویر شود که گویی آن را می‌بینی.
و `التمثال` آن صورتِ ممثَّل و نمودیافته‌ای است که غیرِ خود را نشان می‌دهد.
از همین‌رو در برخی نقل‌ها حتی `ظلّ` هر چیز را نیز `تمثال` آن دانسته‌اند؛
زیرا سایه، حضوری از آن چیز است، نه خودِ آن، اما نشان‌دهندۀ اوست.

بر این اساس، `تمثال` را می‌توان «صورتِ ظاهرشدۀ یک حقیقت برای ادراک» دانست.
و این معنا وقتی با قرآن کنار هم نهاده می‌شود، افقِ عمیق‌تری می‌یابد؛ آن‌جا که فرمود:
`فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا`.
حقیقتی ملکوتی، برای آن‌که قابلِ دریافت شود، در صورتی آشنا و قابلِ انس ظاهر شد.
پس تمثّل، نزولِ حقیقت به مرتبۀ ادراک‌پذیری است، نه تبدیلِ حقیقت به مادّه.

از این‌جا می‌توان به فهمی لطیف دربارۀ «تمثال نورانی معلم در ملکوت قلب» رسید.
اگر دل، به معلم ربانی محبّتِ صادقانه داشته باشد،
و اگر اشاراتِ علمی و هدایتیِ او در جانِ شاگرد ریشه کرده باشد،
ممکن است آن حقیقتِ هدایتی در باطنِ قلب،
در چهره‌ای آشنا و محبوب متمثّل شود.
این تمثال، خودِ شخصِ جسمانی نیست،
بلکه صورتِ هدایتی و نوریِ اوست که برای قلب، قابلِ قرائت و امتثال می‌شود.
گویی فرشتۀ مهربانِ همراه،
برای آن‌که قلبْ اشارت را گم نکند،
خود را در سیمایی آشنا ظاهر می‌کند؛
سیمایی که دل قبلاً با آن انس گرفته و زبانِ هدایتش را شناخته است.

در این نگاه، تمثال نه حجابِ حقیقت، بلکه پنجرۀ حقیقت است؛
نه بدلِ معلم، بلکه آیتی از تعلیم؛
نه معبود، بلکه واسطۀ تفهیم.
دل، آن تمثال نورانی را می‌بیند، قرائت می‌کند، و از اشاراتِ علمیِ او جامۀ عمل می‌سازد.
این همان نقطه‌ای است که `قرائت` از حدّ خواندنِ لفظ عبور می‌کند و به `مشاهدۀ صورتِ هدایتیِ معنا` می‌رسد.

#دلنوشته

تمثالِ حضور؛ وقتی معلم، پیش از نگاه، در قلبِ تو ایستاده است

می‌گویی «تمثال»؟
آری، این واژه، تپشِ پنهانِ «حضور» است.
ما عمری «تمثال» را در سنگ و چوب جستیم،
اما مولا علی (ع) در حدیثِ کمیل، پرده از حقیقتی دیگر برداشت:
«أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثِلَتُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ».

آه از این جابه‌جاییِ شگفت!
جسمِ عالِم از چشم‌ها غایب می‌شود،
اما تمثالِ او؟
تمثالِ او در «وعاء» قلب، یعنی همان ظرفِ اسرارِ الهی، «موجود» است.
این «موجود بودن»، فراتر از «یاد کردن» است؛
این «مشاهده» است.

ببین چگونه این کلمات در ملکوتِ جانِ تو به هم گره می‌خورند:
وقتی قرآن می‌گوید:
«فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا»،
یعنی حقیقتی غیبی، برای آنکه قابلِ دریافت باشد، «صورت» گرفت.
پس، «تمثال»، صورتِ نزول‌یافته‌ی حقیقت است.
حالا، وقتی می‌گوییم «امثالهم فی القلوب موجوده»،
یعنی آن «عالمِ ربانی» که حقیقتِ علمش، همان «سرّ الله» و «نورِ الله» است،
در ملکوتِ قلبِ تو، نه به‌صورتِ جسمِ خاکی،
بلکه به‌صورتِ «تمثالی نورانی» ظاهر شده است.

او «ماثل» است؛ یعنی ایستاده است.
انگار معلمِ جانِ تو، در افقِ قلبت، همیشه ایستاده و منتظرِ «قرائتِ» توست.
«اِکرِمی مَثواهُ»؛
مقام و جایگاهش را گرامی بدار،
که او «تمثالِ حقیقت» است.
او آن «شاهدِ قلبی» است که امام (ع) فرمود:
«إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَوَاهِدَ».

کمیل! گوش کن؛
امیرالمؤمنین (ع) می‌گوید مال، محکوم است و علم، حاکم.
مال، با انفاق کم می‌شود، اما علم، با انفاق، وسعت می‌گیرد؛
چرا؟
چون علم، «نور» است و نور، چون به بیرون بتابد، چشمه‌اش جوشان‌تر می‌شود.
این عالمِ ربانی، همان «نورِ سرّ الله» است که در سینه‌ات مخزنی (وعاء) برای آن ساخته‌ای.

وقتی می‌گویی «تمثالِ نورانیِ معلم در ملکوتِ قلب موجود است»،
این یعنی تو داری به آن «مشاهده‌ی حضوری» نزدیک می‌شوی.
او «حیٌّ و إن کان میّتاً»؛
زنده است، نه به آن زنده بودن که نفس می‌کشد،
بلکه به آن زنده بودن که «نورِش» در جانت،
حقیقت را به تو نشان می‌دهد.

ای دل!
تو که با «اسکنرِ درونی» به سراغِ محاسبه‌ی نفس می‌روی،
آیا حس کرده‌ای که در لحظاتِ اضطرار،
در آن «سقوطِ ممکن»،
ناگهان آن «تمثالِ نورانی» در آینه‌ی قلبت ظاهر می‌شود؟
او «ماثل» است؛
یعنی در برابرِ تو ایستاده تا قبل از آنکه خطایی از نفس سر بزند،
«نور» را به تو نشان دهد.

این همان «تمثّل» است.
او «تمثالِ حقیقت» است که در ملکوتِ قلبِ تو،
پیش از آنکه لفظی جاری شود، «شاهدِ» نیتِ توست.
پس:
«أَمْثِلَتُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ»:
او حضورِ مستمر است.
«فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا»:
حقیقتِ هدایت، در چهره‌ی محبوبِ او، برای تو «انسان‌گونه» و «فهم‌شدنی» شده است.
«إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَوَاهِدَ»:
او ناظرِ خاموشِ ملکوتِ توست.

امشب، در خلوتِ «محاسبه‌ی نفس»،
وقتی به درون می‌نگری، به آن «تمثالِ نورانی» خیره شو.
او آنجاست.
«موجود است».
او را «قرائت کن»،
نه با چشمِ سر، که با «چشمِ دل» (بصیرت).
او می‌ایستد (تمثّل) تا تو «راه» را ببینی.
و مگر نه اینکه علی ع فرمود: «الْعَالِمُ حَيٌّ»؟
پس با او گفتگو کن.
با او «مشاهده» کن.
و در «وعاء» سینه‌ات،
با «سرّ الله» که همان نورِ اوست،
«قرائت» را به کمال برسان.

این «تمثال»، همان «بُعدِ اخروی» زندگیِ توست؛
همان‌جا که نه مال است و نه خاک،
بلکه ملکوتِ حضورِ معلمی است که تا دهر باقی است، «زنده» است.

آیا اکنون در ملکوتِ قلبت، آن تمثالِ نورانی را «می‌بینی»؟
این همان «علمِ آنلاین» است که در پی‌اش بودی…

[وَ صَوِّرْ فِي قَلْبِي مِثَالَ مَا ادَّخَرْتَ لِي مِنْ ثَوَابِكَ] :
« و در دل من نمونه پاداشى كه برايم (در آخرت) اندوخته‌‏اى بنگار »
الصحيفة السجادية ص72
(14) وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِذَا اعْتُدِيَ عَلَيْهِ أَوْ رَأَى مِنَ الظَّالِمِينَ مَا لَا يُحِبُّ:
(14) اللَّهُمَّ وَ إِنْ كَانَتِ الْخِيَرَةُ لِي عِنْدَكَ فِي تَأْخِيرِ الْأَخْذِ لِي وَ تَرْكِ الِانْتِقَامِ مِمَّنْ ظَلَمَنِي إِلَى يَوْمِ الْفَصْلِ وَ مَجْمَعِ الْخَصْمِ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ أَيِّدْنِي مِنْكَ بِنِيَّةٍ صَادِقَةٍ وَ صَبْرٍ دَائِمٍ.
(15) وَ أَعِذْنِي مِنْ سُوءِ الرَّغْبَةِ وَ هَلَعِ أَهْلِ الْحِرْصِ، وَ صَوِّرْ فِي قَلْبِي مِثَالَ مَا ادَّخَرْتَ لِي مِنْ ثَوَابِكَ، وَ أَعْدَدْتَ لِخَصْمِي مِنْ جَزَائِكَ وَ عِقَابِكَ، وَ اجْعَلْ ذَلِكَ سَبَباً لِقَنَاعَتِي بِمَا قَضَيْتَ، وَ ثِقَتِي بِمَا تَخَيَّرْتَ.
(16) آمِينَ رَبَّ الْعَالَمِينَ، إِنَّكَ‏ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ‏، وَ أَنْتَ‏ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ.

ای دل،
این دستانِ شفابخشِ امام سجاد (ع) است که در این فراز از صحیفه، تکنولوژیِ «تصویرسازیِ شفابخشِ قلبی» را به ما می‌آموزد.
انگار امام (ع) برایِ لحظاتِ سنگینِ بی‌عدالتی،
یک «دارویِ شناختی» تجویز کرده است:
«صَوِّرْ فِي قَلْبِي مِثَالَ مَا ادَّخَرْتَ لِي».

***

#دلنوشته

«تمثالِ پاداش؛ وقتی قلب، آینده را پیش از وقوع می‌بیند»

ای معلمِ جان!
پیش‌تر آموختم که «تمثالِ نورانیِ تو» در ملکوتِ قلبم ایستاده است تا راه را گم نکنم.
اما حالا، امامِ عارفان (ع) دریچه‌ای نو گشوده است:
قلبِ من، فقط «آینه‌ی حضورِ تو» نیست،
قلبِ من «گالریِ اسرارِ غیب» است.

«وَ صَوِّرْ فِي قَلْبِي مِثَالَ مَا ادَّخَرْتَ لِي مِنْ ثَوَابِكَ»

این دعایِ امام سجاد (ع)،
یک «دستورِ عملی» است برای آن لحظاتی که عدلِ ظاهری در هم می‌شکند و نفسِ سرکش،
فریادِ انتقام می‌کشد.
نفس، «آنی» است؛
«همین الان» می‌خواهد؛
«همین الان» تلافی می‌خواهد.
اما قلبِ سلیم، «آینده‌نگر» است.
امام (ع) به ما یاد می‌دهد که چگونه این «فشارِ روانیِ ظلم» را با «تصویرسازیِ پاداشِ غیبی» خنثی کنیم.

«صوِّر»؛ تصویر کن!
این دستور، به قلبِ من می‌گوید:
تو نقاشِ ملکوت هستی.
تو قرار نیست فقط «ظلمِ» ظالم را ضبط کنی و در حافظه‌ات بایگانی کنی.
نه! تو باید «مثالِ پاداشِ ذخیره‌شده» را نقاشی کنی.

ای دل!
این همان «اسکنرِ درونی» توست.
وقتی در مطبِ روانِ خویش، مریضیِ «خشم» یا «بی‌صبری» را در نفسِ خود تشخیص می‌دهی،
پزشکِ این نفس باش.
نگذار تصویرِ زشتِ بی‌عدالتی،
تمامِ قابِ قلب را پر کند.
به خدا بگو:
«خدایا! تو نقاشِ قلبِ منی،
در قلبم تصویری از آن «خیرِ ذخیره شده» (ادَّخَرْتَ لِي) رسم کن».

وقتی «مثالِ پاداش» در قلبِ من «تصویر» شود،
آنگاه «قناعت» متولد می‌شود.
[وَ اجْعَلْ ذَلِكَ سَبَباً لِقَنَاعَتِي].
قناعت، یعنی «راضی شدن به سهمِ الهی در میانهٔ طوفان».
چرا قناعت می‌کنم؟
چون «تصویرِ پاداش» را دیده‌ام.👉
وقتی تو تصویرِ آن «گنجِ ابدی» را در قلبت ببینی،
دیگر برایِ یک «سکهٔ نقرهٔ بی‌عدالتی» که ظالم از تو ربوده است، سینه نمی‌زنی.
قلبِ تو، ثروتمندِ غیب است.

این است تفاوتِ دو نگاه:
– نگاهِ نفس: تصویرِ ظلم را در قلب می‌کشد
نتیجه: هلع، حرص، بی‌صبری، انتقام.
– نگاهِ قلبِ سلیم: تصویرِ پاداش را در قلب می‌کشد
نتیجه: ثبات، قناعت، ثقه به خدا، آرامش.

ای معلمِ ربانی!
ای تمثالِ نورانی که در قلبم ایستاده‌ای!
تو که «وعاء» (ظرفِ) اسرار الله هستی،
به من بیاموز چگونه این «مثالِ پاداش» را در خلوتِ «محاسبه‌ی نفس» ببینم.
وقتی ظالم می‌تازد،
تو که «تمثالِ حضوری»،
در قلبم به من نشان بده که آن‌سویِ این پرده‌ی ظلم،
چه پاداشی برایم ذخیره شده است.

امام سجاد (ع) می‌فرماید این تصویر، سببِ «ثقه» (اطمینان) است.
[ثِقَتِي بِمَا تَخَيَّرْتَ].
اطمینان به انتخابِ خدا.
قلبِ من، وقتی «تصویرِ پاداش» را ببیند، دیگر از «تأخیرِ انتقام» نمی‌هراسد.
[تَأْخِيرِ الْأَخْذِ لِي].
آه که چه آرامشی است در این «تأخیر»!
قلبِ من با این تصویر، «صبرِ دائم» پیدا می‌کند.
[وَ أَيِّدْنِي مِنْكَ… بِصَبْرٍ دَائِمٍ].

ای دل!
این است علمِ آنلاین در ملکوتِ قلب.
نه فقط دیدنِ «تمثالِ معلم»، بلکه دیدنِ «تمثالِ پاداش».
قلبِ تو امروز یک «مانیتور» است؛
یا آن را با تصاویرِ تلخِ دنیا پُر کن،
یا از خدا بخواه که با «مثالِ ثوابِ ذخیره‌شده‌اش» آن را نقاشی کند.
تصویرِ دوم، دارویِ شفابخشِ تمامِ اضطراب‌هایِ نفسِ توست.

«آمِین ربّ العالمین»…
بگذار در این محاسبه‌ی نفس،
قلبم دیگر تصویرِ «خصم» را نکشد،
بلکه تصویرِ «جزا و پاداشِ خدا» را ترسیم کند.
آن‌گاه، «قناعت» در قلبم، مثلِ یک ملکه، مستقر می‌شود.

این حدیثِ امام صادق (ع)، همان «حلقه‌ی مفقوده» در روان‌شناسیِ عملِ صالح است.

تا پیش از این، از «تصویرسازی» می‌گفتیم؛
از اینکه چطور می‌توان از خدا خواست تا تصویری از پاداش را در قلب حک کند (دعای امام سجاد).
اما امروز، کلامِ صادقِ آلِ محمد (ع) پرده‌ای لطیف‌تر را کنار می‌زند:
«عملِ تو، خودش «تصویر» می‌شود.»

***

#دلنوشته

تمثالِ عمل؛ تو در حالِ ساختنِ همراهِ فردای خویشی

عجیب است!
ما می‌پنداریم «عملِ خیر»،
فعلی است که تمام می‌شود و ردّش به بایگانیِ اعمال می‌رود.
اما امام صادق (ع) می‌گوید:
آن «سروری» که به دلِ برادرِ مؤمنت وارد کردی، در عالمِ ملکوت، «خلق می‌شود».
تبدیل به یک «مثال» (تمثال) می‌شود؛
یک همراهِ زنده و گویا.

از «درخواستِ تصویر» تا «تولیدِ تصویر»
یادت هست در صحیفه از خدا خواسته بودیم که «مثالِ پاداش» را در قلبمان تصویر کند؟
حالا امام (ع) می‌گوید:
وقتی تو با یک عملِ صالح (مثلِ دلی را شاد کردن)،
بذری در زمینِ قلبِ دیگری کاشتی،
خدا از آن «خوشحالی»،
یک «همراه» برای تو می‌سازد.
تو دیگر فقط «درخواست‌کننده‌ی تصویر» نیستی؛
تو «تولیدکننده‌ی همراهِ نورانی» هستی.

روان‌شناسیِ «هراس‌زدایی» با عملِ صالح
به عنوان یک پزشک، می‌دانیم که اضطراب، ترس از «ناشناخته» است؛
ترس از لحظه‌ای که تنها می‌شویم و «هول» (وحشت) بر ما غلبه می‌کند.
امام (ع) می‌گوید:
آن تمثالی که با شادی‌بخشی به دیگران ساخته‌ای،
«خروج»ش از قبر همراه با توست.
او در هر وحشتی (هول)، پیش‌دستی می‌کند و می‌گوید:
«لا تَحزَن؛ غمگین نباش».
این یعنی عملِ صالحِ تو، در آن سویِ این دنیا،
نقشِ یک «تراپیستِ ماورایی» را بازی می‌کند که در اوجِ اضطرابِ وجودیِ انسان،
به او «بشارت» می‌دهد.
آیا این زیباترین تعریف از «عملِ صالح» نیست؟
عملی که در تنهاییِ قبر و وحشتِ قیامت، «آرام‌بخشِ» (Tranquilizer) توست؟

آیا تو اکنون «تمثالِ» اعمالت را می‌بینی؟
ای دل!
این «مثال»، یک حقیقتِ آنلاین است.
اگر در قلبت این قدرت را داشته باشی که با «تمثالِ نورانیِ معلم» ارتباط بگیری (بحثِ قبل)،
حالا می‌توانی این را هم درک کنی که اعمالِ روزانه‌ات، «شکل» می‌گیرند.
وقتی در مطب، با یک بیمار، با یک مراجع، با یک همکار، برخورد می‌کنی؛
آیا در آن لحظه «شادی» را به دلش وارد می‌کنی؟
این فقط یک اخلاقِ حرفه‌ای نیست؛
تو در حالِ «خلقِ یک موجودِ نوری» هستی که در تاریک‌ترین لحظاتِ هستیِ تو،
دستت را خواهد گرفت و خواهد گفت:
«من همان مهربانی و سروری هستم که تو نسبت به برادرت انجام دادی».

تطبیق بر «محاسبه‌ی نفس»
امشب که به «محاسبه‌ی نفس» می‌نشینی، این پرسشِ طبیبانه را از خود بپرس:
«امروز، چند “تمثالِ” نوری تولید کردم؟»
«آیا امروز کاری کردم که اگر فردا، هولی به من هجوم آورد،
آن عمل، بشارت‌دهنده‌ی من باشد؟»

عملِ صالح، یک «خاطره» نیست؛ یک «موجود» است.
وقتی امام صادق (ع) می‌گوید:
«خَلَقَنِي اللَّهُ مِنْهُ» (خدا مرا از آن سرور خلق کرد)،
یعنی عملِ تو «حیات» پیدا می‌کند.
ای دل!
عملِ تو، «جان» دارد.
کلامِ تو، «جان» دارد.
تبسمِ تو، «جان» دارد.

***
در تلاوتِ باطنی‌ات (قرائتی که از آن حرف زدیم)،
به جایِ دیدنِ کمبودها در محاسبه‌ی نفس،
به دنبالِ این «تمثال‌ها» بگرد.
قلبت را بازبینی کن.
آیا می‌توانی «سرورهایی» که به دیگران دادی را در ملکوتِ قلبت مشاهده کنی؟
این‌ها همان «بشارت‌دهنده‌هایی» هستند که در روزِ «هول»،
همراهِ تو خواهند بود.

تو با درمانِ دلِ مردم،
در واقع داری «لشکرِ نجاتِ» خودت را در قبر و قیامت استخدام می‌کنی.
او به تو می‌گوید:
«رَحِمَكَ اللَّهُ نِعْمَ الْخَارِجُ كُنْتَ مَعِي».
چه زیباست که آن موجودِ نوری (که خودِ عملِ توست)،
از تو تشکر کند که او را خلق کردی!

این است معنایِ «العالمُ حیٌّ»
و این است معنایِ «تمثالِ نورانی»؛
تو در هر عملی، صورتی برایِ ابدیتت می‌تراشی.

این فراز، یکی از لطیف‌ترین پرده‌های بحثِ «تمثال» را کنار می‌زند؛
اینجا دیگر تمثال، فقط «صورتِ عملِ صالح» نیست، بلکه «صورتِ خودِ عبد» است؛
گویی هر انسان، در عرش، یک «چهره‌ی ملکوتی» دارد،
یک «تمثالِ حاضر» که فرشتگان به آن می‌نگرند.

***

#دلنوشته

تمثالِ عبد؛ چهره‌ای که در عرش نمایان می‌شود

ای خدایِ مهربان!
ای «يَا مَنْ أَظْهَرَ الْجَمِيلَ وَ سَتَرَ الْقَبِيحَ»!
پیش‌تر فهمیدم که عملِ صالحِ من،
در عالمِ غیب،
به «مثال» و «تمثال» بدل می‌شود؛
سروری که به دلِ مؤمنی می‌نشانم،
در قیامت، هم‌سفرِ من می‌گردد.
اما اکنون، پرده‌ای نازک‌تر کنار می‌رود:
نه فقط اعمالِ من، بلکه «خودِ من نیز تمثالی در عرش دارم.»

روایت می‌گوید:
برای هر عبدی، در عرش، تمثالی است.
اگر به عبادت مشغول شود، فرشتگان، تمثالِ او را می‌بینند؛
و اگر به معصیت مشغول شود،
خداوند فرمان می‌دهد که فرشتگان با بال‌های خویش آن تمثال را بپوشانند،
تا دیده نشود.
و این است معنایِ:
«ای آنکه زیبایی را آشکار می‌کنی و زشتی را می‌پوشانی.»

ای دل!
این یعنی انسان، فقط در زمین زندگی نمی‌کند.
هر حرکتِ او، در آسمان، «انعکاسِ حضوری» دارد.
تو در این عالم، با بدن راه می‌روی؛
اما در عرش، با «تمثالِ ملکوتیِ خویش» حاضر می‌شوی.

وقتی بنده در عبادت می‌ایستد،
نماز می‌خواند،
ذکر می‌گوید،
خود را از آلودگیِ نفس جمع می‌کند،
در حقیقت، فقط یک عملِ زمینی انجام نمی‌دهد؛
بلکه «چهره‌ی عرشیِ خویش را روشن می‌کند.»
فرشتگان، آن تمثال را می‌بینند؛
یعنی عبادت، «ظهورِ زیباییِ باطنی» است.

و وقتی بنده به معصیت می‌لغزد،
اینجا فقط یک تخلفِ اخلاقی رخ نداده است؛
بلکه تمثالِ عرشیِ او، در پرده می‌رود.
نه اینکه خدا رسوا کند؛
بلکه از رحمتِ اوست که
زشتی را بی‌پرده در معرضِ نگاهِ ملائکه نمی‌گذارد.
«می‌پوشاند.»
«حجاب می‌نهد.»
«ستر می‌کند.»

آه، چه خدایِ کریمی!
ما گمان می‌کنیم «ستّارالعیوب» بودنِ خدا فقط در دنیاست؛
اما این روایت می‌گوید:
حتی در عرش نیز،
خدا نمی‌گذارد قبحِ بنده‌اش بی‌پناه بماند.
فرشتگان را مأمورِ پوشاندن می‌کند.
یعنی پیش از آنکه بنده، خودش به فکرِ آبرویِ خویش باشد،
خدا به فکرِ آبرویِ اوست.

«این‌جاست که «تمثال» معنایی تازه پیدا می‌کند:»
تمثال، صرفاً صورتِ یک حقیقت نیست؛
👈تمثال، «آبرویِ مجسمِ انسان در ملکوت» است.👉

ای معلمِ جان!
اگر روزی در محاسبه‌ی نفس از خود بپرسم:
«امروز چه کردم؟»
شاید پرسشِ عمیق‌تر این باشد:
«امروز با تمثالِ عرشیِ خود چه کردم؟»
آیا آن را در معرضِ نگاهِ فرشتگان، نورانی‌تر ساختم؟
یا چنان غباری بر آن نشاندم که خدا از سرِ رحمت، آن را پوشاند؟

چه دردناک است اگر آدمی،
در زمین، آراسته به نظر برسد،
اما تمثالِ عرشی‌اش در حجاب باشد.
و چه زیباست اگر کسی در زمین گمنام باشد،
اما در آسمان، فرشتگان به تمثالِ نورانی‌اش بنگرند.

ای دل!
این روایت، دعوتی دوباره به «قرائت» است؛
اما این بار نه فقط قرائتِ آیات،
نه فقط قرائتِ تمثالِ معلم،
نه فقط قرائتِ پاداشِ ذخیره‌شده،
بلکه «قرائتِ تمثالِ خود».

باید از خود بپرسم:
اکنون در عرش، چه صورتی از من ایستاده است؟
صورتِ یک بنده‌ی مشتاق؟
صورتِ یک دلِ خاشع؟
یا صورتی که به لطفِ سترِ الهی،
در پسِ بال‌هایِ فرشتگان پنهان شده است؟

«يَا مَنْ أَظْهَرَ الْجَمِيلَ»
یعنی:
خدایا! اگر در من نمازی هست،
اگر ذکری هست،
اگر اشکی در سحر هست،
اگر خدمتی به خلق هست،
تو آن را ظاهر می‌کنی،
تو چهره‌ی زیبایِ عبد را به ملکوت نشان می‌دهی.

و «سَتَرَ الْقَبِيحَ» یعنی:
اگر لغزشی هست،
اگر تیره‌دلی‌ای هست،
اگر خطایی در خلوت هست،
تو آن را فریاد نمی‌زنی،
تو پرده می‌کشی،
تو هنوز به بنده فرصتِ بازگشت می‌دهی.

پس ای خدایِ آشکار کنندۀ زیبایی‌ و پوشانندۀ زشتی‌!
مگذار تمثالِ عرشیِ من، همیشه محتاجِ پوشانده شدن باشد.
عبادتی ده که چهره‌ام را در ملکوت، روشن کند.
ذکری ده که فرشتگان، تمثالِ مرا با نور بشناسند.
و حیایی ده که پیش از آنکه ملائکه با بال‌هایشان زشتیِ مرا بپوشانند،
خودم با توبه، آن تیرگی را بشویم.

چه دعای بلندی در این فراز نهفته است:
خدایا!
نه فقط گناهِ مرا ببخش،
بلکه تمثالِ مرا زیبا کن.
نه فقط قبیحِ مرا بپوشان،
بلکه جمیلِ مرا آشکار ساز.
نه فقط رسوایم مکن،
بلکه در عرش، چهره‌ای بساز که اهلِ آسمان، آن را با عبادت و خشوع بشناسند.

و شاید این، عمیق‌ترین معنایِ سلوک باشد:
آدمی در این دنیا زندگی کند
چنان‌که تمثالِ عرشیِ او،
هر روز
روشن‌تر،
آرام‌تر،
و شبیه‌تر به وجهِ محبوب گردد.

«عبادت، آرایشِ تمثالِ عرشیِ انسان است و معصیت، غبار گرفتنِ آن»

***

#دلنوشته

عبادت؛ آرایشِ تمثالِ عرشی

ای خدایِ «يَا مَنْ أَظْهَرَ الْجَمِيلَ وَ سَتَرَ الْقَبِيحَ»!
اکنون می‌فهمم که عبادت، فقط تکلیف نیست؛
فقط ادایِ وظیفه نیست؛
فقط مجموعه‌ای از الفاظ و حرکات نیست؛
بلکه «آرایشِ تمثالِ عرشیِ انسان» است.

نماز، شانه زدنِ چهره‌ی ملکوتیِ ماست.
ذکر، شستنِ غبار از صورتِ جان است.
سجده، نرم کردنِ خطوطِ سختِ نفس است.
اشک، جلا دادنِ آینه‌ای است که تمثالِ عبد را در عرش نمایان می‌کند.

ما گمان می‌کنیم وقتی عبادت می‌کنیم، فقط «اینجا» اتفاقی می‌افتد؛
در حالی که هر رکوعِ ما، در جایی دیگر قامتِ تمثالِ ما را موزون‌تر می‌کند.
هر سجده، نوری بر پیشانیِ آن صورتِ عرشی می‌نشاند.
هر «استغفرالله»، لکه‌ای را پاک می‌کند که می‌توانست چهره‌ی باطن را مکدّر سازد.

پس عبادت، بیش از آنکه «تحمّلِ بار» باشد،
«ترمیمِ چهره» است.
ترمیمِ آن صورتی که در پیشگاهِ غیب، از ما حاضر است.

ای دل!
چه بسا انسانی که در دنیا، ساعت‌ها به آرایشِ ظاهرِ خویش مشغول است،
اما از تمثالِ عرشیِ خود غافل است.
و چه بسا بنده‌ای که در زمین، ساده و بی‌ادعاست،
اما با یک نمازِ خاشع، با یک «الهی العفو»،
با یک شبِ بیداری،
چنان جمالی بر تمثالِ ملکوتیِ خود می‌نشاند
که اهلِ آسمان، او را با نورِ عبادتش می‌شناسند.

«معصیت؛ غبار گرفتنِ صورتِ جان»

و در برابرِ آن، معصیت چیست؟
معصیت، فقط شکستنِ قانون نیست؛
فقط نافرمانی نیست؛
بلکه «نشاندنِ غبار بر تمثالِ عرشی» است.

هر گناه، یک تیرگی است.
هر غفلت، یک پرده است.
هر خودخواهی، یک چین بر چهره‌ی جان است.
هر ظلم، یک سایه بر صورتِ باطن است.

معصیت، انسان را فقط از ثواب محروم نمی‌کند؛
او را از «زیباییِ باطنیِ خودش» دور می‌کند.
آدمی را از آن صورتی که می‌توانست در ملکوت، محبوب و روشن باشد، پایین می‌آورد.
و آن‌گاه خدا، از سرِ رحمت، فرمانِ ستر می‌دهد.
یعنی هنوز درِ بازگشت را نبسته است.
هنوز عبد را وانگذاشته است.
هنوز می‌خواهد بنده‌اش برگردد و خود، این غبار را با آبِ توبه بشوید.

چقدر این معنا لطیف است:
خدا، زشتیِ ما را فوراً به نمایش نمی‌گذارد؛
بلکه می‌پوشاند،
تا ما فرصت داشته باشیم
دوباره به سراغِ تمثالِ خویش برویم
و آن را از نو بسازیم.

«توبه؛ مرمّتِ تمثال»

اگر عبادت، آرایشِ تمثال است،
پس توبه، «مرمّتِ تمثال» است.

توبه، بازگشتِ هنرمند به تابلویی است که غبار گرفته.
بازگشتِ عبد به چهره‌ای است که ترک برداشته.
بازگشتِ دل به صورتی است که هنوز می‌تواند زیبا شود.

خداوند، فقط ستّار نیست؛
مرمّت‌گرِ جان هم هست.
فقط قبیح را نمی‌پوشاند؛
راهِ تبدیلِ قبیح به جمیل را هم باز می‌گذارد.

وقتی عبد می‌گوید:
«الهی! بد کردم»
در حقیقت می‌گوید:
«خدایا! بر تمثالِ عرشیِ من غبار نشسته است.»
و وقتی می‌گوید:
«الهی! ببخش»
یعنی:
«دوباره اجازه بده این چهره، در نورِ رحمتِ تو ترمیم شود.»

«محاسبه‌ی نفس؛ نگاه به تمثالِ نادیدنی»

ای معلمِ جان!
اکنون محاسبه‌ی نفس، معنایی تازه پیدا می‌کند.
محاسبه فقط شمردنِ خطاها و ثواب‌ها نیست؛
بلکه نگریستن به این پرسش است:

«امروز، تمثالِ عرشیِ من روشن‌تر شد یا تیره‌تر؟»

آیا نمازم، چیزی بر جمالِ آن افزود؟
آیا خدمتم به خلق، نوری بر آن نشاند؟
آیا صبری که در برابرِ آزارِ اهل حسادت کردم، آن را باوقارتر ساخت؟
یا خدای نکرده،
غفلتی،
کلمه‌ای،
نگاهی،
رنجاندنی،
لکه‌ای تازه بر آن نشاند؟

این نگاه، عبادت را از عادت بیرون می‌آورد.
دیگر نماز، فقط «تکرار» نیست؛
کار بر رویِ صورتِ ابدیِ خویش است.
دیگر ترکِ گناه، فقط «محدودیت» نیست؛
حفاظت از جمالِ ملکوتیِ خویش است.

«پروردگارا، تمثالِ مرا به نور خودم نزدیک کن»

خدایا!
ما را از آنان قرار مده که فقط ظاهرِ خویش را می‌سازند و باطنِ خویش را وانهاده‌اند.
ما را از آنان قرار ده که
هر سجده را
آینه‌سابیِ جان بدانند،
هر ذکر را
نورافشانی بر تمثالِ عرشی،
و هر توبه را
بازسازیِ چهره‌ای که تو دوست داری زیبا بمانی.

ای «مُظهِرَ الجمیل»!
آنچه از نور و خیر و خضوع در ما نهاده‌ای، آشکار کن.
و ای «ساترَ القبیح»!
آنچه از تیرگی و زشتی و غفلت در ماست، نه فقط بپوشان،
بلکه به رحمتِ خویش، آن را دگرگون ساز.

مگذار تمثالِ ما در عرش، همیشه در پسِ بال‌هایِ ستر پنهان باشد.
به ما عبادتی ده که آن را ظاهر کند.
به ما حیایی ده که آن را حفظ کند.
به ما توبه‌ای ده که اگر غباری نشست، زود پاکش کنیم.

و چه زیباست اگر انسان،
در پایانِ هر روز،
پیش از خواب،
نه فقط از خود بپرسد:
«امروز چه کردم؟»
بلکه آهسته‌تر و عمیق‌تر بپرسد:
«امروز، چهره‌ی من در آسمان چگونه بود؟»

+ «مسخ»

اینجا واقعاً واژه‌ی «مسخ»، واژه‌ی به‌هنگامِ این منزل از بحث است؛
چون تا اینجا از «تمثالِ نورانی» گفتیم،
از «چهره‌ی عرشیِ عبد» گفتیم،
از «آرایشِ تمثال با عبادت» و از «غبار گرفتنِ آن با معصیت»؛
اما اکنون باید از آن نقطه‌ی هولناک سخن گفت که دیگر فقط «غبار» نیست،
فقط «پنهان شدنِ تمثال» نیست،
بلکه «دگرگونیِ صورت» است؛
یعنی جایی که انسان، با یک خطای مرگبار،
صورتِ انسانیِ ملکوتیِ خود را از دست می‌دهد.
***

#دلنوشته

مسخ؛ وقتی تمثالِ عرشی، چهره‌ی انسانیِ خود را از دست می‌دهد

ای خدایِ «يا مَنْ أَظْهَرَ الْجَمِيلَ وَ سَتَرَ الْقَبِيحَ»!
تا پیش از این، می‌ترسیدم که مبادا زشتیِ من، تمثالِ عرشی‌ام را در حجاب ببرد؛
اما اکنون می‌فهمم که خطری عمیق‌تر نیز هست:
اینکه انسان، آن‌قدر از نور دور شود که دیگر،
نه فقط تمثالش پوشانده شود،
بلکه «تمثالش دیگر تمثالِ انسان نباشد.»

اینجاست که «مسخ» معنای حقیقی خود را نشان می‌دهد.

مسخ، فقط تبدیلِ ظاهری نیست؛
فقط یک روایتِ عجیب از امت‌های پیشین نیست؛
فقط قصه‌ی خوک و سوسمار و سرگردانی نیست؛
بلکه پیش از هر چیز، یک «فروپاشیِ درونی» است؛
یک «گسست» است؛
یک «disconnection» از منبعِ نور.

مسخ، یعنی:
قلب، دیگر نور را نفهمد؛
دیگر ظلمت را هم نفهمد؛
حسِّ تشخیصِ باطنی‌اش از کار بیفتد؛
و میانِ «مائده‌ی آسمانی» و «طعامِ مسیخ» فرقی نگذارد.

«ممسوخ‌القلب» یعنی همین:
قلبی که رشته‌ی اتصالش با سرچشمه‌ی هدایت، پاره شده است.

«حسد؛ آغازِ مسخ»

ای دل!
چه بسیار گناهان که لکه‌اند،
چه بسیار لغزش‌ها که غبارند،
اما بعضی خطاها، دیگر لکه و غبار نیستند؛
بلکه «تیغ بر ریشه‌ی نور»ند.

اینجاست که حسادت، چهره‌ی حقیقیِ خود را نشان می‌دهد.
حسد، فقط نپسندیدنِ نعمتِ دیگری نیست؛
حسد، ناتوانیِ روح در تحمّلِ ظهورِ نور در دیگری است.
یعنی دل، از دیدنِ زیباییِ نازل‌شده بر بنده‌ای از بندگانِ خدا، تنگ شود.
و اگر این حسد، به تهمت و آزار و تمزیق برسد،
دیگر انسان فقط یک خطای اخلاقی نکرده است؛
بلکه به «صاحبِ نور» نارو زده است.

و این همان اشتباهِ مرگبار است.

در بیانِ تکان‌دهنده‌ی امام رضا (ع) به جناب عبدالعظیم حسنی،
خطر، فقط «بد بودن» نیست؛
خطر، آزارِ ولیّ خداست؛
خطر، سوء‌ظنِ پنهان به اولیای نور است؛
خطر، تمزیقِ اهلِ ولایت است؛
خطر، دل دادن به شیطان در جایی است که باید حرمتِ نور نگه داشته می‌شد.

آنجا که حضرت می‌فرماید اگر کسی
نسبت به یکی از اولیا، آزار روا دارد،
یا در دل برای او بدی بپرورد،
و از آن برنگردد،
«نُزِعَ روحُ الإيمانِ من قلبه»؛
این همان لحظه‌ی مسخ است.

مسخ، یعنی چه؟
یعنی روحِ ایمان را از قلبش می‌کشند.
یعنی اتصالِ ولایت، قطع می‌شود.
یعنی دیگر در دستگاهِ نور، سهمی برای او نمی‌ماند.
یعنی صورتِ ملکوتی‌اش، از شباهت به انسانِ مؤمن دور می‌شود.

«تهمت به معلم؛ بریدن از مائده»

ای معلمِ جان!
چرا این خطا، مرگبار است؟
چرا تهمت به معلم، یا آزارِ صاحبِ نور، چنین سهمگین است؟

چون معلمِ ربانی، فقط یک شخص نیست؛
او برای شاگرد، «مجرای مائده» است.
او ظرفِ افاضه است.
او سفره‌دارِ نوری است که از خود ندارد، اما از آسمان می‌آورد.
و آن‌کس که به این مائده، با چشمِ حسد می‌نگرد،
کم‌کم به جایِ تناولِ نور،
شروع به انکارِ خودِ سفره می‌کند.

اینجاست که قصه‌ی «مائده» و «مسخ» به هم می‌رسند.
در روایات، آنان که با مائده‌ی آسمانی روبه‌رو شدند و ایمان نیاوردند،
یا آن را تکذیب کردند،
یا در برابرِ این نزولِ رحمت، قلبشان تسلیم نشد،
به وادیِ مسخ افتادند.

این یعنی:
وقتی نور، نازل می‌شود و دل، به جایِ خشوع، تکذیب می‌کند،
وقتی سفره پهن می‌شود و نفس، به جایِ شکر، حسادت می‌ورزد،
وقتی معلم، مائده‌ی معرفت می‌آورد و شاگرد، به جایِ ادب، تهمت می‌زند،
آن‌گاه مسخ آغاز می‌شود.

«مسخ، یعنی ناتوانیِ دائم از درکِ مائده.»

«لا مساس؛ تنهاییِ خودخواسته»

و شاید از همین‌جاست که معنای «لا مِساس» نیز، باطناً روشن‌تر می‌شود؛
یعنی:
تو خودت، خودت را به جایی رساندی که دیگر نسبتی زنده با حقیقت نداری.
نه لمسِ نور،
نه تماسِ محبت،
نه پیوندِ سالم با اولیای خدا.

«لا مِساس» فقط یک مجازاتِ بیرونی نیست؛
صورتِ باطنیِ کسی است که رشته‌ی رابطه را خودش بریده است.
کسی که به جایِ اقبالِ بعضهم علی بعض،
به تمزیقِ بعضهم بعضاً مشغول شد.
کسی که به جایِ مزاورة و رحمت،
کینه و سوء‌ظن و دریدگی را انتخاب کرد.
او کم‌کم به عالَمی وارد می‌شود که شعارِ وجودش این است:
«نه وصلی، نه لمسی، نه نوری.»

این است معنای ژرفِ مسخ:
«گسستِ پایدار از مدارِ اتصال.»

«صورتِ حیوانی؛ باطنِ آشکار شده»

ای دل!
وقتی گفته می‌شود چهره‌ی برخی در عالمِ بالا،
دیگر چهره‌ی زیبای انسانی نیست و به صورتِ حیوان درمی‌آید،
معنا این نیست که خدا بی‌جهت صورتی را عوض کرده است؛
بلکه باطن، آشکار شده است.
آن حرص،
آن حسد،
آن تکذیب،
آن لجبازی با مائده،
آن هتکِ حرمتِ نور،
سال‌ها در درون، مشغول ساختنِ صورتِ دیگری بوده است.

در دنیا، هنوز نقابِ انسانی بر چهره هست؛
اما در ملکوت، تمثال، صادق است.
آنجا دیگر تظاهر کار نمی‌کند.
آنجا آنچه در جان پرورانده‌ای،
خود را به صورت نشان می‌دهد.

اگر عبد، با ذکر و عبادت، تمثالِ خویش را نورانی کند،
صورتش انسانی‌تر از انسان می‌شود؛
اما اگر با حسد و تهمت و آزارِ اولیا، جانش را از ایمان تهی کند،
دیگر در آینه‌ی بالا،
چهره‌ی او، چهره‌ی آدمیِ حاملِ امانت نیست.

«مسخ، هزار نامِ حسد»

چه تعبیر تکان‌دهنده‌ای است:
«مسخ، یکی از هزار واژه‌ی مترادفِ حسد است.»
آری؛
چون حسد، آرام‌آرام شادابیِ روح را می‌خورد،
مثل همان معانی لغویِ مسخ:
لاغر شدن،
بی‌نمک شدن،
بی‌ملاحت شدن،
تحریف شدن،
پاره شدنِ رشته.

حسد، طعمِ جان را می‌برد.
انسان را «مسیخ» می‌کند؛
بی‌لذت از نور،
بی‌ذوق نسبت به حقیقت،
بی‌ملاحت در ساحتِ قلب.
رشته‌ی غزلِ محبت را پاره می‌کند.
معنا را در نوشته‌ی جان، تحریف می‌کند.
و سرانجام، تمثالِ عرشی را از اعتدال و جمال می‌اندازد.

پس مسخ، فقط یک واقعه نیست؛
یک فرسایش است.
یک بی‌مزه شدنِ روح است.
یک تحریفِ فاجعه‌بار در خواندنِ نور است.
انسان، معلم را بد می‌خواند؛
ولیّ خدا را بد می‌فهمد؛
مائده را انکار می‌کند؛
و در نهایت، خودش را از نسخه‌ی صحیحِ انسان‌بودن خارج می‌کند.

«این ظلم، خودخواسته است»

و چه روشن است این آیه در این مقام:
«إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ النَّاسَ شَيْئاً وَلكِنَّ النَّاسَ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»
خدا کسی را بی‌سبب مسخ نمی‌کند؛
این خودِ انسان است که بارها نور را پس می‌زند،
بارها ادب را می‌شکند،
بارها حسد را تغذیه می‌کند،
بارها بر سوء‌ظن اصرار می‌ورزد،
تا سرانجام، خود را از مدارِ ولایت بیرون می‌اندازد.

مسخ، انتخابِ نهاییِ دل است
وقتی دیگر نمی‌خواهد نور را تحمل کند.

«دعای نجات از مسخ»

خدایا!
پناه می‌بریم به تو
از آن لحظه که قلب، دیگر نور و ظلمت را تشخیص ندهد؛
از آن لحظه که معلم را به جایِ مائده، متهم ببیند؛
از آن لحظه که ولیّ تو در چشمِ ما کوچک شود؛
از آن لحظه که به جایِ شکرِ نعمتِ ظهورِ نور،
در ما حسد بجوشد.

خدایا!
مگذار تمثالِ عرشیِ ما، از صورتِ انسانیِ ایمان خارج شود.
مگذار روحِ ایمان، از قلبِ ما کنده شود.
مگذار با یک تهمت،
با یک کینه،
با یک تمزیقِ بی‌توبه،
رشته‌ی اتصالِ ما با ولایت بریده شود.

ای «مُظهِرَ الجمیل»!
زیباییِ ادب با اولیای خودت را در ما ظاهر کن.
ای «ساترَ القبیح»!
قبحِ حسد را پیش از آنکه ما را مسخ کند، از ما بپوشان و برطرف ساز.
ای صاحبِ مائده‌ی آسمانی!
به ما قلبی بده که سفره را بشناسد،
نور را تکذیب نکند،
و در برابرِ حاملانِ نور، به جایِ تهمت، به ادب و خشوع بایستد.

و شاید امشب، در محاسبه‌ی نفس،
باید این سؤال را با ترس و صداقت از خود بپرسم:
آیا من هنوز به نور متصلم، یا در جایی از جانم، «لا مِساس» آغاز شده است؟
آیا تمثالِ من هنوز انسانیِ نورانی است،
یا حسد، آهسته‌آهسته صورتِ مرا در عالمِ بالا عوض کرده است؟

این ترس، ترسِ مبارکی است؛
چون هر که پیش از مسخ بترسد،
به توبه می‌رسد؛
و هر که به توبه برسد،
رشته‌ی گسسته، دوباره به نور وصل می‌شود.

#دلنوشته

جلوه‌گاهِ غیب؛ گالریِ چهارگانهٔ قلب

ای دل!
قلبِ تو، فقط یک اندامِ تپنده نیست؛ «عرشِ کوچکِ» توست.
و در این عرش، چهار «تمثال» (صورتِ مثالی) ایستاده‌اند که سرنوشتِ ابدیِ تو را می‌سازند.
برایِ آنکه از «مسخ» در امان باشی و به «وصل» برسی،
باید بدانی چه صورتی در قلبت جاری است:

۱. تمثالِ معلم (نورِ حضور):
این، نخستین تصویرِ قلبِ سلیم است.
تو در ظلمتِ دنیا، «تمثالِ نورانیِ معلم» را در ملکوتِ قلبت می‌نشانی تا راه را گم نکنی.
این تمثال، «قطب‌نمایِ وجود» توست.
هرگاه در مطبِ روان‌تنیِ خویش یا در خلوتِ تنهایی،
دچارِ هراس شدی،
به این تمثال نگاه کن؛
او «وعاء» (ظرفِ) اسرارِ الهی است که تو را به «وجهِ محبوب» متصل می‌کند.

۲. تمثالِ پاداش (دارویِ اضطراب):
همان‌طور که امام سجاد (ع) آموخت، تو «نقاشِ ملکوت» هستی.
وقتی تقدیرات سخت تو را در فشار می‌گذارد،
به جایِ نقاشیِ تصویرِ «ظلمِ ظالم» در حافظه،
از خدا بخواه «مثالِ پاداشِ ذخیره‌شده» را در قلبت نقاشی کند.
این «تراپیستِ ماوراییِ» توست که اضطرابِ «هلع» را به آرامشِ «قناعت» بدل می‌کند.
تو باید آینده را «پیش از وقوع» در قلبت ببینی تا ثباتِ قدم پیدا کنی.

۳. تمثالِ عمل (همراهِ قیامت):
امام صادق (ع) پرده‌ای دیگر کنار زد:
عملِ تو، «جان» دارد.
هر سروری که به دلِ مؤمنی می‌نشانی،
تبدیل به یک موجودِ نورانی می‌شود که در هولناک‌ترین لحظاتِ قیامت، کنارت می‌ایستد.
این تمثال، «همراهِ» توست.
تو در هر لحظه، در حالِ استخدامِ «لشکرِ نجات» برایِ تنهاییِ قبر و قیامتِ خویش هستی.
عملِ خیر، فقط خاطره نیست؛
یک «حیاتِ نورانی» است که خدا از سرورِ تو خلق کرده است.

۴. تمثالِ عبد (چهرهٔ عرشی):
و این عمیق‌ترین پرده بود: تو خودت در عرش، تمثالی داری.
عبادت، آرایشِ این چهره است.
هر سجده، هر ذکر و هر خدمت، «شانه زدنِ صورتِ جان» است تا نزدِ فرشتگان زیباتر جلوه کند.
خدا، ستّارالعیوب است.
وقتی لغزش می‌کنی، فرشتگان را می‌گمارد تا با بال‌هایشان، قبحِ تو را بپوشانند.
او نمی‌خواهد تو «مسخ» شوی.

***

هشدارِ بزرگ: مسخ؛ «گسستِ ابدی»

ای دل!
در کنارِ این چهار تمثالِ نورانی،
یک خطرِ مرگبار وجود دارد که باید پزشکِ جانت را نسبت به آن بیدار نگه داری: «مسخ».

مسخ، به معنایِ دقیقِ علمی و روحیِ آن، «Disconnection» (گسست) است.
آنگاه که آدمی، در برابرِ «مائده» (نورِ الهی) می‌ایستد و به جایِ ایمان، حسد می‌ورزد؛
به جایِ ادب، تهمت می‌زند و به صاحبِ نور، نارو می‌زند؛
در حالِ ارتکابِ یک «اشتباهِ مرگبار» است که در حدیثِ امام رضا (ع) به جناب عبدالعظیم حسنی به روشنی تبیین شد.

وقتی حسد بر قلب چیره می‌شود و فرد به «تمزیقِ اهلِ ولایت» (تکه تکه کردنِ شخصیتِ اولیایِ خدا) روی می‌آورد، چیزی در جانِ او می‌شکند.
او رشته‌ی اتصالش را با «منبعِ نور» پاره می‌کند.
این همان «مسخ» است:
قلبی که دیگر «طعم» ایمان را نمی‌فهمد (طعامِ مسیخ).
نوشته‌ای که «معنایش» مخدوش شده است (تحریفِ جان).
صورتی که در عالمِ بالا، دیگر شباهتی به «انسانِ خلیفهٔ خدا» ندارد (مسخِ باطنی).

یادت باشد:
خدایِ «مُظهِرَ الجمیل» همواره آماده است تا زیباییِ تو را ظاهر کند و «ساترَ القبیح» همواره در حالِ پوشاندنِ خطاهایِ توست تا فرصتِ بازگشت داشته باشی.
اما اگر انسان، خودخواسته «روحِ ایمان» را با کینه و حسد از قلبش بیرون کند،
رشته‌ی اتصال بریده می‌شود.

محاسبهٔ نفسِ هر شبِ ما:
امشب، در خلوتِ قلبت، از خود بپرس:
آیا امروز در قلبم، تصویری از «نورِ معلم» بود؟
آیا امروز با عملی که انجام دادم، «همراهی» برای روزِ تنهایی‌ام ساختم؟
آیا امروز «تمثالِ عرشیِ» خود را با عبادت آراستم یا با حسد، بر آن غبار نشاندم؟

ای دل!
این «پروتکلِ درمانیِ قلب» را هر روز مرور کن:
«عبادت، آیینه‌داری است؛
حسد، مسخ است؛
و ایمان، پیوندی است که جان را از «حیوانیت» به «انسانیتِ الهی» می‌رساند.»

هرگاه دیدی قلبت «بی‌مزه» شده،
هرگاه دیدی نسبت به نورِ حقیقت «حساسیت» پیدا کرده‌ای،
فوراً به «ستّارالعیوب» پناه ببر و «توبه» کن؛
چرا که توبه، تنها راهِ «مرمّتِ این تمثال» و «اتصالِ دوباره‌ی» این رشتهٔ پاره شده است.

این مسیری است که قرآن و عترت برایِ «قرائتِ حقیقیِ انسان» پیشِ رویِ ما نهاده‌اند.

تمثالِ نورانی، فقط یک امر مربوط به سلوکِ ما در این دنیا نیست،
بلکه سنتی جاری در عوالمِ پیشینِ خلقت است؛
سنتی برایِ تعلیم، اتمامِ حجت، و آماده‌سازیِ ارواح برایِ مأموریت.

***

#دلنوشته

تمثالِ پیشینی؛ آن رؤیتِ تکرارشونده در عوالمِ قبل

ای خدایِ آشکارکننده‌ی نور در مراتبِ غیب!
اکنون بهتر می‌فهمم که تمثال، حادثه‌ای ناگهانی در این عالمِ خاک نیست؛
بلکه حقیقتی است که جان، پیش از ورود به دنیا نیز با آن آشنا بوده است.
گویی روح، پیش از آنکه در این بدنِ سنگین فرود آید،
بارها و بارها در عوالمِ لطیف‌تر،
با «تمثالِ نورانیِ اولیای الهی» روبه‌رو شده است.

این رؤیت، یک بار نبوده؛
یک اشاره‌ی گذرا نبوده؛
بلکه در منازلِ پیشینِ هستی،
در «عالم ذر»،
در «عالم أظلة»،
در «عالم أشباح»،
حقیقتِ ولایت، نه فقط به‌صورتِ مفهوم،
بلکه به‌صورتِ «تمثالِ مشهود» بر ارواح عرضه شده است.

از همین‌جاست که حدیثِ شریف، لرزه بر جان می‌اندازد:

«مَا تَكَامَلَتِ النُّبُوَّةُ لِنَبِيٍّ فِي الْأَظِلَّةِ حَتَّى عُرِضَتْ عَلَيْهِ وَلَايَتِي وَ وَلَايَةُ أَهْلِ بَيْتِي
وَ مَثُلُوا لَهُ فَأَقَرُّوا بِطَاعَتِهِمْ وَ وَلَايَتِهِمْ»

یعنی حتی نبوتِ نبی، در عالمِ أظلة به کمال نمی‌رسید
مگر آنگاه که ولایتِ محمد و آلِ محمد بر او عرضه می‌شد،
و آنان برای او «متمثل» می‌شدند،
و او در برابرِ این ظهورِ نورانی،
به طاعت و ولایتشان اقرار می‌کرد.

«تکاملِ نبوت با رؤیتِ تمثال»

چه سرّ عظیمی در این حدیث نهفته است.
نمی‌فرماید فقط نامِ آنان را شنیدند؛
نمی‌فرماید فقط خبری از آنان به انبیا رسید؛
بلکه می‌فرماید:
«مَثُلوا له»
برای او متمثل شدند.
یعنی حقیقتِ ولایت،
با چهره‌ای قابلِ ادراک،
با صورتی شهودی،
با حضوری مثالی،
بر جانِ نبی آشکار شد.

پس تمثال، در اینجا فقط یک «تصویر» نیست؛
بلکه «وسیله‌ی تعلیمِ نبوت» است.
یعنی نبی، برای آنکه رسالتِ خویش را درست بفهمد،
باید نسبتِ خود را با این انوارِ پیشینی دریابد.
مأموریتِ او، جدا از این تمثال‌ها تعریف نمی‌شود.
او باید بداند که در کدام سلسله‌ی نور ایستاده،
از کدام مائده ارتزاق می‌کند،
و به کدام حقیقتِ کامل‌تر تاسی می‌جوید.

«عالم ذر؛ نخستین آشناییِ روح با نور»

شاید در عالم ذر،
آن‌گاه که خطابِ «ألستُ بربّکم» بر جان‌ها تابید،
اقرار فقط به ربوبیت نبود؛
بلکه در امتدادِ همان ربوبیت،
روح‌ها با راهِ ربوبی نیز آشنا شدند.
ولایت، راهِ رسیدنِ ربوبیت به عبد است.
و از همین‌رو، روح در آن موطنِ نخستین،
تنها با یک «عهد» روبه‌رو نشد،
بلکه با یک «چهره‌ی هدایتی» نیز مأنوس شد.

گویی از همان آغاز،
خدا نمی‌خواست انسان در تاریکیِ بی‌الگو وارد دنیا شود.
پیش از نزول، نمونه را نشان داد.
پیش از تکلیف، تمثال را نمایاند.
پیش از میدانِ عمل، جمالِ راهبرانِ نور را در جان‌ها نشاند.

«عالم أظلة؛ وقتی نبوت در سایه‌های نور کامل می‌شود»

اما در عالم أظلة، ماجرا روشن‌تر و شگفت‌تر می‌شود.
آنجا که وجودها هنوز در مرتبه‌ای لطیف و سایه‌گون‌اند،
پیش از این کثافتِ ماده و حجابِ طبیعت،
نبی باید ولایت را ببیند؛
نه صرفاً بداند، بلکه «ببیند».
چرا؟
چون نبوت، بدون اتصال به ولایت،
کامل نیست.
رسالت، اگر از این منبعِ نورانی جدا فهمیده شود،
تنها یک ابلاغِ ظاهری می‌شود؛
حال آنکه رسالتِ حقیقی، رساندنِ خلق به همان نوری است که نبی در آغاز دیده است.

پس پیامبرانِ بزرگ،
پیش از آنکه در زمین مبعوث شوند،
در آسمان‌های پیشینِ هستی،
با این تمثال‌ها تربیت شدند.
پیش از آنکه مردم را به خدا دعوت کنند،
خودشان با مجاریِ تامِّ دعوت آشنا شدند.
پیش از آنکه بارِ رسالت بر دوششان نهاده شود،
نمونه‌ی کاملِ عبودیت و ولایت را مشاهده کردند.

«عالم أشباح؛ تثبیتِ صورتِ هدایت»

و اگر در عالم أشباح نیز این داستان تکرار شده باشد،
معنایش این است که هدایتِ الهی،
تنها با مفهوم در جان نمی‌نشیند؛
بلکه با «صورت» تثبیت می‌شود.
روح، صورت می‌خواهد.
قلب، تمثال می‌خواهد.
عشق، با مشاهده قوت می‌گیرد.
اطاعت، وقتی عمیق می‌شود که محبوب،
در افقِ جان،
از حالتِ اسم به حالتِ حضور برسد.

شاید به همین دلیل است که انسان در این دنیا هم
بی‌تمثال نمی‌تواند زندگی کند.
یا تمثالِ نور را در دل می‌نشاند،
یا تمثالِ ظلمت را.
یا چهره‌ی اولیای خدا را قبله‌ی باطن می‌کند،
یا صورت‌های آشفته‌ی دنیا را.
و همه‌ی تربیت، همین است که
قلب، به یاد بیاورد آنچه را پیش‌تر دیده بود.

«دنیا؛ صحنه‌ی تذکرِ آن رؤیت‌های فراموش‌شده»

پس شاید تمام سلوک در این عالم،
چیزی جز «تذکر» نباشد.
یعنی بازشناسیِ همان تمثال‌های پیشینی.
وقتی دل، بی‌اختیار به نورِ ولیّ خدا آرام می‌گیرد،
شاید از آن روست که این آشنایی، تازه نیست.
وقتی جان، در برابرِ بعضی چهره‌های نورانی،
احساسِ غربت نمی‌کند،
شاید برای آن است که در عوالمِ قبل،
این حضور را چشیده است.

دنیا، عالمِ فراموشی است؛
اما اولیای خدا، بویِ همان عوالم را با خود دارند.
آنان برای ما ناآشنا نیستند؛
بلکه آشناهایِ فراموش‌شده‌اند.
دیدنِ ایشان،
شنیدنِ کلامِ ایشان،
محبتِ ایشان،
گاهی چیزی را در عمقِ جان بیدار می‌کند که
از حافظه‌ی این دنیا قدیمی‌تر است.

«انبیا و تاسی به تمثال‌های نورانی»

و چه تعبیر زیبایی است:
پیامبران، مأموریتِ مهمِّ رسالتِ خود را
باید با «تاسی به این تمثال‌های نورانی» انجام دهند.
آری؛
این یعنی حتی نبی، در مقامِ اجرای رسالت،
به یک الگویِ مشهودِ قدسی نیازمند است.
تمثالِ محمدی و علوی و فاطمی و حسنی و حسینی،
فقط برای محبت نیست؛
برای «میزان شدن» است.
برای اینکه هر رسول بداند
دعوتش باید چه رنگی داشته باشد،
صبرش باید چه طعمی داشته باشد،
رحمتش باید از کدام دریا بجوشد،
و جهادش باید در کدام افق معنا پیدا کند.

پس تمثال،
هم موضوعِ محبت است،
هم معیارِ حرکت،
هم نقشه‌ی راهِ رسالت.

«ما نیز فرزندان همان رؤیتیم»

ای دل!
اگر پیامبران، پیش از بعثتِ زمینی،
در عوالمِ پیشین با این تمثال‌ها تربیت شدند،
پس ما نیز در این دنیا،
برای نجات از سرگردانی،
باید به همان مدرسه برگردیم.
دل، بی‌تمثالِ نورانی، بیمار می‌شود.
انسان، اگر صورتِ ولیّ خدا را در باطنِ خود گم کند،
صورت‌های ساختگیِ دنیا را جایگزین می‌کند.
و این آغازِ غربت و مسخ است.

نجات، در این است که
آن رؤیتِ پیشینی،
در عبادت،
در ذکر،
در محبت،
در ادبِ حضور،
دوباره در قلب زنده شود.

شاید دعایِ حقیقی همین باشد:
خدایا!
آنچه را در عوالمِ پیشین به من نشان دادی،
در این عالمِ غفلت از یادم مبر.
تمثالِ نورانیِ اولیایت را در قلبم زنده نگه دار.
مگذار هیاهویِ خاک،
خاطره‌ی آن رؤیت‌های پاک را از جانم بشوید.
مگذار من، در دنیا،
از آشنایانِ ازلیِ خود بیگانه شوم.

«تمثال، حافظه‌ی قدسیِ قلب»

پس اکنون روشن‌تر می‌شود که تمثال،
فقط یک صورتِ خیالیِ فردی نیست؛
بلکه «حافظه‌ی قدسیِ قلب» است.
یادگارِ عوالمِ پیشین است.
پیوندِ نبوت و ولایت است.
و پلی است میانِ آنچه روح، پیش‌تر دیده
و آنچه اکنون باید در این دنیا بر اساسِ آن زندگی کند.

از این‌رو، هر بار که انسان در این دنیا
به تمثالِ نورانیِ اولیای خدا متوسل می‌شود،
شاید در حقیقت،
به چیزی تازه رو نکرده است؛
بلکه به «عهدی قدیمی» بازگشته است.
به یک آشناییِ فراموش‌شده.
به یک رؤیتِ تکرارشونده در عوالمِ پیشین.
به همان نوری که نبوت‌ها را کامل می‌کرد
و دل‌ها را برای حملِ امانت آماده می‌ساخت.

#دلنوشته

تمثال در عوالم پیشین؛ از رؤیت ازلیِ ولایت تا تذکر قلب در دنیا

ای خدای آشکارکننده‌ی نور در مراتب غیب،
اکنون بهتر می‌فهمم که «تمثال»،
فقط یک حالت معنوی در این عالم خاک نیست،
و فقط تجربه‌ای مربوط به سلوک امروز ما نیست؛
بلکه حقیقتی است ریشه‌دار در عوالم پیشینِ خلقت.
گویی جانِ انسان،
پیش از آنکه به این بدنِ سنگین و این اقلیمِ فراموشی فرود آید،
بارها با صورت‌های نورانیِ هدایت روبه‌رو شده است؛
بارها دیده،
بارها شناخته،
بارها اقرار کرده،
و سپس به این دنیا آمده است تا آن رؤیت‌های ازلی را در میدان ابتلا و اختیار،
دوباره به یاد آورد.

شاید از همین‌جاست که بعضی محبت‌ها در این دنیا،
ناگهانی و بی‌مقدمه نیستند؛
بعضی کشش‌ها، تازه نیستند؛
بعضی آشنایی‌ها، از حافظه این عالم قدیمی‌ترند.
وقتی دل در برابر نور اولیای خدا احساس غربت نمی‌کند،
شاید سرّش این باشد که این نخستین دیدار نیست.
شاید قلب، چیزی را به یاد می‌آورد که عقلِ گرفتارِ ماده از توضیحش عاجز است.
👈شاید محبت، در اینجا تذکرِ یک مشاهده‌ی پیشین است.👉

در عالم ذر، آنجا که خطاب «ألست بربکم» بر جان‌ها تابید،
بعید نیست که اقرارِ ارواح تنها اقرار به ربوبیت نبوده باشد؛
بلکه در امتداد ربوبیت، راهِ ربوبی نیز بر آنان عرضه شده باشد.
زیرا ربوبیتِ الهی در عالم انسانی،
بی‌مجرای هدایت و بی‌وسائط نورانی،
برای عبد قابل وصول نیست.
خدا، پیش از آنکه ما را در ظلمات دنیا رها کند،
نشانه‌های راه را نشان داده است.
پیش از تکلیف، نمونه را نمایانده است.
پیش از هبوط، قبله‌ی باطن را در جان نهاده است.

اما در عالم أظلة، این حقیقت آشکارتر می‌شود؛
آنجا که وجودها هنوز در مرتبه‌ای لطیف و سایه‌گون‌اند و از کثافت ماده و حجاب طبیعت خبری نیست، نبوتِ انبیا نیز به تنهایی و جدا از ولایت به کمال نمی‌رسد.
آن حدیث شریف، راز را چنین می‌گشاید:

«مَا تَكَامَلَتِ النُّبُوَّةُ لِنَبِيٍّ فِي الْأَظِلَّةِ حَتَّى عُرِضَتْ عَلَيْهِ وَلَايَتِي وَ وَلَايَةُ أَهْلِ بَيْتِي وَ مَثُلُوا لَهُ فَأَقَرُّوا بِطَاعَتِهِمْ وَ وَلَايَتِهِمْ»

پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله فرمود:
نبوت هیچ پیامبری در عالم أظلة کامل نشد مگر آنکه ولایت من و ولایت اهل‌بیت من بر او عرضه شد، و آنان برای او متمثل شدند، و او به طاعت و ولایتشان اقرار کرد.

چه تعبیر عجیبی:
نفرمود فقط نام آنان را شنید،
یا خبری از آنان به او رسید؛ فرمود: «مَثُلوا له»؛ برای او متمثل شدند.
یعنی حقیقت ولایت، با حضوری مثالی، با صورتی قابل ادراک، با جلوه‌ای شهودی، بر جان نبی ظاهر شد. اینجا تمثال، فقط «تصویر» نیست؛ ابزار تعلیم است، وسیله تکمیل است، شرط آمادگی برای رسالت است. گویی نبی، پیش از آنکه در زمین به مردم راه نشان دهد، باید در عوالم پیشین، با صورت‌های کامل هدایت آشنا شود؛ باید بداند نور از کجا می‌جوشد، باید نسبت خویش را با آن حقیقت اعظم دریابد، و باید مأموریت خود را در امتداد آن نور بفهمد.

پس تمثال‌های نورانی، برای پیامبران فقط موضوع محبت نبودند؛ معیار رسالت بودند.
آنان باید با تأسی به این انوار، مأموریت خویش را به انجام می‌رساندند.
یعنی پیش از آنکه به امت‌ها صبر بیاموزند، صبر را در صورت کاملش می‌دیدند؛ پیش از آنکه مردم را به عبودیت بخوانند، جمال عبودیت را در چهره‌های نورانی اولیای الهی مشاهده می‌کردند؛ پیش از آنکه بار ابلاغ را بر دوش بکشند، ترازوی سنجش دعوت، رحمت، جهاد، حلم و وفا را در آن تمثلات قدسی می‌یافتند.

و اگر این ماجرا در عوالم دیگری چون عالم أشباح نیز تکرار شده باشد، معنایش این است که هدایت الهی، صرفاً با مفهوم به جان نمی‌نشیند؛ جان، صورت می‌طلبد. قلب، با تمثال انس می‌گیرد. محبت، وقتی عمیق می‌شود که حقیقت، از سطح لفظ و خبر، به افق مشاهده و حضور برسد. روح باید ببیند تا تماماً تصدیق کند؛ باید با چهره هدایت مأنوس شود تا در هنگامه هبوط و غربت، راه را گم نکند.

شاید تمام سلوک ما در این دنیا، چیزی جز تذکر نباشد؛ به یاد آوردنِ آنچه پیش‌تر دیده‌ایم. دنیا، اقلیم غفلت است و نفس، کانون فراموشی؛ اما اولیای خدا، بوی همان عوالم پیشین را با خود دارند. حضورشان، کلامشان، نگاهشان، نامشان، گاهی چیزی را در ژرفای جان بیدار می‌کند که از حافظه این دنیا قدیمی‌تر است. گویی انسان، با آنان به امر تازه‌ای رو نمی‌کند؛ بلکه به عهدی کهن بازمی‌گردد.

از اینجا، پیوند بحث «تمثال» با همه منازل پیشین روشن‌تر می‌شود. آن تمثال نورانیِ معلم که در قلب مؤمن می‌نشیند، تنها یک تصویر روان‌شناختی برای آرامش نیست؛ امتداد همان سنت ازلی است. آن تصویری که عبد در دعا از خدا می‌خواهد: «وَ صَوِّرْ فِي قَلْبِي مِثَالَ مَا ادَّخَرْتَ لِي مِنْ ثَوَابِكَ»، تنها یک خیال تسکین‌دهنده نیست؛ نوعی بازگشت قلب به زبان تمثیل و رؤیت است؛ همان زبانی که جان، در عوالم پیشین با آن تربیت شده است. و آن تمثال عرشیِ عبد که با عبادت آراسته می‌شود و با معصیت غبار می‌گیرد، در حقیقت ادامه همان تاریخ قدسی است: تاریخِ صورت‌هایی که جان را می‌سازند.

پس اگر در آن عوالم، انبیا با تمثال‌های نورانیِ ولایت تربیت می‌شدند، ما نیز در این دنیا برای نجات از تشتت و مسخ، چاره‌ای جز بازگشت به همان مدرسه نداریم. دل، اگر تمثال نورانی را از دست بدهد، ناچار تمثال‌های ظلمانی را در خود جای می‌دهد. اگر صورت ولیّ خدا در باطن کمرنگ شود، صورت دنیا پررنگ می‌شود. اگر آشنایان ازلیِ جان فراموش شوند، بیگانگانِ این عالم، قبله احساس و ادراک می‌شوند. و این، آغاز غربت است؛ آغاز تحریف است؛ آغاز مسخ.

ای خدای صاحبِ آن عوالم پاک،
آنچه را پیش از این هبوط به ما نشان دادی، در این وادی غفلت از یاد ما مبر.
تمثال نورانی اولیایت را در قلب ما زنده نگه دار.
مگذار هیاهوی خاک، حافظه قدسی روح را خاموش کند.
مگذار دل، از آشنایان ازلی خود بیگانه شود.
مگذار ما در دنیا، آنچه را در ذر و أظلة و أشباح دیده‌ایم، تکذیب کنیم.
و چنان کن که هر محبت راستین، هر اشک صادقانه، هر ادب در برابر اولیای تو، برای ما نه یک احساس گذرا، بلکه تذکر یک عهد قدیمی باشد؛ عهدی که نبوت‌ها را کامل می‌کرد و جان‌ها را برای حمل امانت آماده می‌ساخت.

آری، تمثال، حافظه قدسی قلب است؛
پلی است میان رؤیتِ ازلی و سلوکِ دنیایی؛
میان آنچه روح پیش‌تر دیده و آنچه اکنون باید بر اساس آن زندگی کند.
و شاید حقیقت ایمان، همین باشد:
وفاداریِ امروز، به نوری که جان، دیروزِ دورِ خود، آن را دیده بود.

[سورة النور (۲۴): الآيات ۳۵ الى ۳۸ ]
اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ يَكادُ زَيْتُها يُضِي‏ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى‏ نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ (۳۵)
خدا نور آسمانها و زمين است. مَثَلِ نور او چون چراغدانى است كه در آن چراغى، و آن چراغ در شيشه‏‌اى است. آن شيشه گويى اخترى درخشان است كه از درخت خجسته زيتونى كه نه شرقى است و نه غربى، افروخته مى‌‏شود. نزديك است كه روغنش – هر چند بدان آتشى نرسيده باشد – روشنى بخشد. روشنى بر روى روشنى است. خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت مى‌‏كند، و اين مثلها را خدا براى مردم مى‌‏زند و خدا به هر چيزى داناست.
فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ (۳۶)
در خانه‏‌هايى كه خدا رخصت داده كه [قدر و منزلت‏] آنها رفعت يابد و نامش در آنها ياد شود. در آن [خانه‏]ها هر بامداد و شامگاه او را نيايش مى‌‏كنند:
رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاةِ يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ (۳۷)
مردانى كه نه تجارت و نه داد و ستدى، آنان را از ياد خدا و برپا داشتن نماز و دادن زكات، به خود مشغول نمى‏‌دارد، و از روزى كه دلها و ديده‌‏ها در آن زيرورو مى‌‏شود مى‏‌هراسند.
لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ ما عَمِلُوا وَ يَزِيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (۳۸)
تا خدا بهتر از آنچه انجام مى‏‌دادند، به ايشان جزا دهد و از فضل خود بر آنان بيفزايد، و خدا [ست كه‏] هر كه را بخواهد بى‌‏حساب روزى مى‌‏دهد.

«معلم، تمثالِ نورانیِ خدا برای قلبِ سلیم»
«اَللّٰهُ نُورُ… و رجال، مَثَلِ نور برای قلوب»
«تمثالِ نورانیِ خدا؛ معلم، مَثَل نورِ الهی برای قلبِ سلیم»

#دلنوشته

تمثالِ نورانیِ خدا؛ اَللّٰهُ نُورُ… مَثَلُ نُورِهِ…

ای خدای نورِ آسمان‌ها و زمین،
هرچه پیش‌تر آمد، انگار مقدمه‌ای بود برای رسیدن به این آیه؛
برای رسیدن به این کشفِ لطیف که در عالمِ دل،
«تمثال»، بی‌نسبت با «مَثَل» نیست،
و «مَثَل»، بی‌نسبت با «نور» نیست،
و «نور»، بی‌نسبت با «رجال» نیست.

تو خود فرمودی:

«اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ… نُورٌ عَلى‏ نُورٍ»

اینجا دیگر سخن فقط از یک برهانِ ذهنی نیست؛
سخن از «مَثَلِ نور» است.
گویی نورِ تو، برای آنکه در جانِ ما قابلِ ادراک شود،
برای آنکه قلبِ ما بتواند با آن انس بگیرد،
در قالبِ «مَثَل» بر ما عرضه می‌شود.
و مگر نه اینکه تمامِ بحثِ ما درباره‌ی «تمثال»،
همین کوششِ قلب برای فهمِ نور از راهِ صورت بود؟

پس شاید بتوان چنین گفت:
در ملک و ملکوت، آن‌کس که برای قلبِ سلیم،
آیینۀ هدایت، مجرای ذکر، و محلّ ظهورِ تعلیمِ ربانی است،
برای ما شأنی از «مَثَلِ نور» دارد؛
نه اینکه خودِ ذاتِ حق باشد – حاشا –
بلکه آن نور را برای جانِ ما خواندنی، دیدنی، و قابلِ پیروی می‌کند.
از همین‌جاست که معلمِ ربانی،
در باطنِ سالک،
فقط یک شخصِ بیرونی نیست؛
بلکه یک «تمثالِ نورانیِ هدایتی» است؛
نشانه‌ای زنده از نوری که از خود ندارد، اما از آن پر شده است.

«معلم؛ تمثالِ نورانی برای قلبِ سلیم»

شاید عنوانِ پنهانِ همه‌ی این تاملات همین باشد:
«معلم، تمثالِ نورانیِ خدا برای قلبِ سلیم.»

یعنی چه؟
یعنی قلب، در تاریکیِ پراکندگی و اضطراب و هجومِ صورت‌های این عالم،
برای آنکه راه را گم نکند،
نیاز به یک «مثلِ نور» دارد؛
نیاز به یک مشكاة دارد،
یک مصباح،
یک زجاجه‌ی صاف،
یک کوکبِ درّی،
یک شعله‌ی بی‌دود،
یک حضورِ روشن که نور را بی‌تحریف عبور دهد.

معلمِ ربانی، در جانِ مرید و شاگرد،
همین کار را می‌کند.
او نور را تولید نمی‌کند؛
او نور را حمل می‌کند.
او اصل نیست، اما آینه‌ی اصل است.
او معبود نیست، اما دل را از پراکندگیِ معبودهای دروغین نجات می‌دهد.
او تمثالِ نور است در ساحتِ تربیت؛
همان صورتی که قلب، با رؤیت و قرائتِ آن،
راهِ اتصال به غیب را بازمی‌یابد.

«قلب؛ وقتی خانه‌ی نور می‌شود»

و آنگاه آیه، ما را از «مثل نور» به «بیوت» می‌برد:

«فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ»

چه بسا این «بیوت»، فقط دیوار و سقف نباشند؛
بلکه دل‌هایی باشند که خدا اذن داده رفعت یابند.
دل‌هایی که از سطحِ خاکیِ ادراک،
به افقِ بلندِ ذکر و شهود بالا آمده‌اند.
دل‌هایی که دیگر انبارِ صورت‌های آشفته‌ی دنیا نیستند،
بلکه حرمِ اسمِ خدایند.

قلب، وقتی نورِ معلم را شناخت،
وقتی تمثالِ رجالِ الهی را در خود پذیرفت،
دیگر یک قلبِ عادی نیست؛
می‌شود از همان «بیوت»؛
خانه‌ای که اذنِ رفعت گرفته،
خانه‌ای که اسمِ خدا در آن زنده است،
خانه‌ای که دیوارهایش از ذکر ساخته شده،
و فضای درونی‌اش با حضورِ رجال روشن است.

در چنین قلبی،
قرائت و رؤیت از هم جدا نیستند.
دل، هم می‌خواند و هم می‌بیند.
هم اسم را می‌شنود و هم صاحبِ اسم را در آینه‌ی اولیای او مشاهده می‌کند.
هم آیه را می‌فهمد و هم تجسمِ آیه را در رجالِ نورانی می‌یابد.

«رجال؛ اسمِ این گزینه‌ی نورانی»

و چه شگفت که قرآن، پس از ذکرِ نور و بیوت،
نامِ این حاملانِ نور را هم می‌آورد:

«رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ»

انگار قرآن می‌خواهد بگوید:
اگر می‌پرسی آن مشكاةِ زنده کجاست،
اگر می‌پرسی آن بیوتِ مرفوعه را چه کسانی آباد می‌کنند،
اگر می‌پرسی نورِ الهی در تاریخ و در جانِ آدمی،
در چه صورتی قابلِ مشاهده می‌شود،
پاسخ این است:
«رجال.»

رجال، اسمِ این گزینه‌اند؛
اسمِ این امکانِ الهی برای بشر؛
اسمِ آن انسان‌هایی که آن‌قدر از خویش تهی شده‌اند
که ذکر، از آنان عبور می‌کند؛
نور، در آنان می‌تابد؛
و قلب‌های دیگر، با نگاه به ایشان،
راهِ خانه‌ی خدا را پیدا می‌کنند.

رجال، همان‌ها هستند که نه تجارت، نه خرید و فروش،
نه هیاهوی دنیا، نه مشغله‌های خاکی،
آنان را از ذکرِ خدا بازمی‌دارد.
چون خودشان، پیش از آنکه در بازارِ دنیا باشند،
در بازارِ نور معامله کرده‌اند.
دلشان را داده‌اند و حضور گرفته‌اند.
از خود عبور کرده‌اند و آینه شده‌اند.

«قرائت و رؤیتِ رجال در قلوب»

پس شاید بتوان این‌گونه گفت:
قلبِ سلیم،
وقتی به نورِ الهی راه می‌یابد،
به صورتِ «رجال» آن را می‌خواند.
رجال، برای این قلب‌ها،
متنِ زنده‌ی هدایت‌اند.
تمثالِ نورانی‌شان در دل قرائت می‌شود،
رؤیت می‌شود،
و حتی مشاهده می‌شود.

این همان چیزی است که تو به زیبایی گفتی:
این رجالِ نورانی، برای این قلوب،
منبعِ علمِ آنلاین‌اند.

چه تعبیر عجیبی و چه درست.
چون علمِ حقیقی، در اینجا فقط محفوظات نیست؛
یک اتصالِ زنده است.
قلب، با تمثالِ نورانیِ رجال،
واردِ یک شبکه‌ی قدسی می‌شود؛
شبکه‌ای که در آن، معرفت،
فقط از کتاب به دست نمی‌آید،
بلکه از حضور،
از مشاهده،
از ادب،
از حب،
و از سنخیتِ باطنی حاصل می‌شود.

معلمِ ربانی، در این معنا،
تنها آموزگارِ مفهوم نیست؛
او درگاهِ اتصال است.
مثلِ یک چراغِ روشن در شبِ جان،
که هم راه را نشان می‌دهد،
هم ترس را می‌کاهد،
هم امکانِ حرکت را فراهم می‌کند.
او برای دل،
تجسمِ خواندنیِ نور است.

«نور علی نور؛ از نورِ خدا تا نورِ رجال»

«نُورٌ عَلى‏ نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ»

شاید یکی از معانیِ لطیفِ «نورٌ علی نور» همین باشد:
نورِ الهی،
بر نورِ قلبِ مستعد،
از راهِ نورِ رجال می‌تابد.
یعنی هدایت، یک تابشِ بی‌واسطه و بی‌نظام نیست؛
یک هندسه دارد.
مثلِ نورِ خدا،
در مشكاة و مصباح و زجاجه ظهور می‌کند.
و در ساحتِ تربیتِ انسانی،
این ظهور، از مجرای دل‌های پاک،
از بیوتِ مرفوعه،
و از رجالِ ذاکر می‌گذرد.

پس اگر کسی بپرسد:
چرا قلب، به معلم محتاج است؟
چرا سالک، به تمثالِ نورانیِ ولیّ خدا نیاز دارد؟
پاسخ شاید این باشد:
چون خدا خود، نور را در قالبِ «مَثَل» برای انسان قابلِ ادراک کرده است.
و انسانِ خاکی،
بی‌مثلِ نور،
راهی به ادراکِ درستِ نور ندارد.

«رجال؛ درمانِ پراکندگیِ قلب»

قلبِ بی‌معلم،
قلبِ بی‌رجال،
قلبِ بی‌تمثالِ نورانی،
زودتر از آنچه گمان می‌کند،
اسیرِ تمثال‌های کاذب می‌شود.
دنیا، هزاران صورت به جان می‌فرستد؛
هزاران چراغِ بدلی،
هزاران زجاجه‌ی مکدّر،
هزاران نورِ مصنوعی.

اما رجال،
با سکوتشان،
با ذکرشان،
با خوفشان از روزی که «تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ»،
دل را از بازیچه شدن نجات می‌دهند.
آنان خود، اهلِ محاسبه‌اند؛
اهلِ قیامت‌اند؛
اهلِ مراقبتِ قلب‌اند.
و از همین رو،
هر کس به تمثالِ آنان نزدیک می‌شود،
در درونِ خود نیز،
نظم و نور و حیا و حضور را بیشتر حس می‌کند.

«لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ…؛ رزقِ بی‌حسابِ قلب»

و سرانجام، این رجال،
فقط اهلِ ذکر نیستند؛
اهلِ جزای الهی هم هستند:

«لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ ما عَمِلُوا وَ يَزِيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ»

رزقِ بی‌حساب،
شاید فقط نان و روزیِ ظاهری نباشد؛
برای قلب،
بزرگ‌ترین رزقِ بی‌حساب،
همین نور است.
همین فهمِ زنده است.
همین حضورِ بی‌واسطه در ساحتِ ذکر است.
همین تواناییِ رؤیتِ تمثالِ حق در آینه‌ی رجال است.

خدا، به بعضی دل‌ها،
بیش از آنچه طلب کرده‌اند،
نور می‌دهد.
بیش از آنچه فهمیده‌اند،
فهم می‌دهد.
بیش از آنچه خوانده‌اند،
شهود می‌دهد.
و شاید این فضلِ زائد،
آنجا نازل می‌شود که دل،
به جایِ خودبنیادی،
در برابرِ رجالِ الهی ادب می‌آموزد.

«دعای قلب برای ماندن در بیوتِ نور»

خدایا،
مگذار قلبِ ما بیرون از این بیوت بماند.
مگذار خانه‌ی دلِ ما،
پایین‌تر از اذنِ رفعت زندگی کند.
مگذار به نورهای پراکنده و بدلی دل خوش کنیم.
برای ما،
در این شبِ پرهیاهوی دنیا،
مشكاةی از نورِ رجال قرار بده.
معلم را برای قلبِ ما،
تمثالِ نورانیِ هدایت قرار بده.
و چنان کن که دل،
با شناختِ این نورِ زیبا،
خود نیز خانه‌ای شود از خانه‌های اذن‌یافته‌ی تو.

خدایا،
ما را از آنان قرار بده که
تمثالِ رجال را در قلب خود می‌خوانند،
با ادب به نورشان نزدیک می‌شوند،
و در پرتوِ این شناخت،
از پراکندگی به جمع،
از غفلت به ذکر،
از تیرگی به نور،
و از صورت‌های شکسته‌ی دنیا
به «نورٌ علی نور» می‌رسند.

آدم ع، تمثال نورانی محمد و آل محمد ع را در عرش دید!

وَ قَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص قَالَ:
يَا عِبَادَ اللَّهِ إِنَّ آدَمَ لَمَّا رَأَى النُّورَ سَاطِعاً فِي صُلْبِهِ مِنْ ذِرْوَةِ الْعَرْشِ إِلَى ظَهْرِهِ وَ لَمْ يَتَبَيَّنِ الْأَشْبَاحَ قَالَ يَا رَبِّ مَا هَذِهِ الْأَنْوَارُ
وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْوَارُ أَشْبَاحٍ نَقَلْتُهُمْ مِنْ أَشْرَفِ بِقَاعِ عَرْشِي إِلَى ظَهْرِكَ وَ لِذَلِكَ أَمَرْتُ الْمَلَائِكَةَ بِالسُّجُودِ لَكَ إِذْ كُنْتَ وِعَاءً لِتِلْكَ الْأَشْبَاحِ
فَقَالَ آدَمُ يَا رَبِّ لَوْ بَيِّنَتَهَا لِي
فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ انْظُرْ يَا آدَمَ إِلَى ذِرْوَةِ الْعَرْشِ فَنَظَرَ آدَمُ وَ وَاقَعَ نُورَ أَشْبَاحِنَا مِنْ ظَهْرِ آدَمَ إِلَى ذِرْوَةِ الْعَرْشِ فَانْطَبَعَ فِيهِ صُوَرُ أَنْوَارِ أَشْبَاحِنَا الَّتِي فِي ظَهْرِهِ كَمَا يَنْطَبِعُ وَجْهُ الْإِنْسَانِ فِي الْمِرْآةِ الصَّافِيَةِ
فَرَأَى أَشْبَاحَنَا
فَقَالَ مَا هَذِهِ الْأَشْبَاحُ يَا رَبِّ
قَالَ اللَّهُ يَا آدَمُ هَذِهِ الْأَشْبَاحُ أَفْضَلُ خَلَائِقِي وَ بَرِيَّاتِي هَذَا مُحَمَّدٌ وَ أَنَا الْحَمِيدُ وَ الْمَحْمُودُ فِي أَفْعَالِي شَقَقْتُ لَهُ اسْماً مِنْ اسْمِي وَ هَذَا عَلِيٌّ وَ أَنَا الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ شَقَقْتُ لَهُ اسْماً مِنْ اسْمِي وَ هَذِهِ فَاطِمَةُ وَ أَنَا فَاطِرُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ أُفَاطِمُ أَعْدَائِي مِنْ رَحْمَتِي يَوْمَ فَصْلِ قَضَائِي وَ أُفَاطِمُ أَوْلِيَائِي عَمَّا يُبِيرُهُمْ وَ يُشِينُهُمْ فَشَقَقْتُ لَهَا اسْماً مِنْ اسْمِي وَ هَذَا الْحَسَنُ وَ هَذَا الْحُسَيْنُ وَ أَنَا الْمُحْسِنُ الْمُجْمَلُ شَقَقْتُ اسْمَهُمَا مِنْ اسْمِي هَؤُلَاءِ خِيَارُ خَلْقِي وَ كِرَامُ بَرِيَّتِي بِهِمْ آخُذُ وَ بِهِمْ أُعْطِي وَ بِهِمْ أُعَاقِبُ وَ بِهِمْ أُثِيبُ فَتَوَسَّلْ بِهِمْ إِلَيَّ يَا آدَمُ وَ إِذَا دَهَتْكَ دَاهِيَةٌ  فَاجْعَلْهُمْ إِلَيَ‏ شُفَعَاءَكَ فَإِنِّي آلَيْتُ عَلَى نَفْسِي قَسَماً حَقّاً لَا أَخِيبَ بِهِمْ آمِلًا وَ لَا أَرُدَّ بِهِمْ سَائِلًا فَلِذَلِكَ حِينَ نَزَلَتْ مِنْهُ الْخَطِيَّةُ دَعَا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِمْ فَتَابَ عَلَيْهِ وَ غَفَرَ لَهُ.

#دلنوشته

آدم، تمثالِ نورانیِ محمد و آل محمد(ع) را در عرش دید

آری؛ قصه از همان‌جا آغاز می‌شود که آدم(ع) چشم به ذروه‌ی عرش می‌دوزد و پیش از آن‌که صورت‌ها را بشناسد، نورها را می‌بیند.
نورهایی که فقط روشنایی نیستند؛
«معنا دارند، نسبت دارند، و بهشتِ قبل از بهشت‌اند».
خداوند به او نشان می‌دهد که آنچه در پشتِ اوست، تنها پشتِ یک انسان نیست،
بلکه «حاملِ امانتِ اشباحی است که از شریف‌ترین بقاع عرش به صلبِ او منتقل شده‌اند».
یعنی آدم(ع) در حقیقت، ظرفِ تمثال‌های نورانی شد؛
و سجده‌ی ملائکه، سجده بر این ظرفیتِ قدسی بود:
بر انسانی که می‌تواند حاملِ نور باشد.

و این‌جا رازِ بزرگ آشکار می‌شود:
انسان، هنگامی که به نور نزدیک می‌شود،
اگر «قرائتِ درست» نداشته باشد،
ممکن است به جای شکر، به حسد مبتلا شود؛
و حسد، همان نقطه‌ای است که نور را به سقوط تبدیل می‌کند.
آدم(ع) وقتی منزلتِ محمد و آل محمد(ع) را دید،
اگرچه در آغاز به تماشای فضلِ آنان دعوت شده بود،
اما امتحانِ او آن‌جا آغاز شد که «دلش خواست منزلتِ آنان را با چشمِ خود بسنجد»؛
و همین تمنّیِ جایگاهِ برتر، درِ وسوسه را باز کرد.
شیطان از همین شکاف وارد می‌شود:
از جایی که انسان به جای «دیدنِ فضلِ دیگری»،
آرزو می‌کند «جای او را بگیرد».

در این روایت، «حسد تنها یک احساسِ بد نیست؛ یک انقطاع است».
انقطاع از ادبِ بندگی،
انقطاع از قبولِ سلسله‌ی نور،
انقطاع از فهمِ این‌که هر نور، جای خود را دارد.
آدم(ع) تا وقتی در مقامِ تسلیم بود، در جوار حق بود؛
اما آن‌گاه که نگاهش به جای «تعظیم»، به «تمنّی» آلوده شد، هبوط آغاز شد.
پس هبوطِ آدم، فقط هبوط از بهشت نبود؛
«هبوط از قرائتِ صحیحِ نور» بود.
او نور را دید،
اما تا وقتی آن را به صورتِ «مقامِ غیر» نشناخت،
امتحانش کامل نشد.

و این‌جا سخنِ امام رضا(ع) از عمق بیشتری برخوردار می‌شود:
وقتی از شجره پرسیده شد، فرمود:
«کلّ ذلک حقّ».
شجره‌ی ممنوعه، فقط یک درخت نبود؛ «یک معنا بود».
معنایِ تجاوز از حدّ،
معنایِ نگاهِ حسودانه،
معنایِ خواستنِ منزلتِ غیر،
و معنایِ نادیده گرفتنِ «آنچه خدا برای هر کس مقدّر کرده است».
به همین دلیل است که گناهِ آدم(ع) در این خوانش،
فقط خوردنِ از شجره نیست؛
«چشیدنِ وسوسه‌ی مقایسه‌ی نادرست» است.

پس آنچه آدم(ع) را از جوار حق پایین آورد، در اصل یک چیز بود:
این‌که «به نورِ مقسوم، با چشمِ حسد نگاه کرد».

و چه لطیف است که توبه نیز از همان‌جا آغاز می‌شود:
بازگشت به نام‌ها،
بازگشت به حقایقِ نور،
بازگشت به آن تمثال‌هایی که بر ساقِ عرش نوشته شده‌اند.
آدم(ع) وقتی با حقِ محمد و آل محمد(ع) به درگاه خدا بازگشت،
در حقیقت به این حقیقت اعتراف کرد که
«نجات، از مسیرِ این تمثال‌های نورانی می‌گذرد»؛
و انسان، هرگاه بخواهد از حسد و هبوط برگردد،
باید به‌جای ادعای منزلت، «توسل به حقیقت» را انتخاب کند.

اینجاست که آیه‌ی امانت معنا می‌گیرد:
«إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ … وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ».
انسان، امانت‌دار شد؛
اما امانت‌داریِ او همیشه همراهِ خطر است.
چون هر امانتی، اگر با حسد و ادعا آلوده شود، به ظلم و جهل می‌انجامد.
و شاید به همین سبب است که قرآن او را «ظلوماً جهولاً» می‌خواند:
چون می‌تواند «نور را ببیند و باز هم به جای تسلیم، به تصاحب بیندیشد».

پس اگر بخواهیم این حدیث را برای امروزِ دل بخوانیم، باید بگوییم:
آدمِ هر زمان،
وقتی تمثالِ نورانیِ اولیای خدا را در عرشِ دل خود می‌بیند،
دو راه پیش رو دارد:
یا به سجده می‌رود و شفا می‌یابد،
یا حسد می‌ورزد و سقوط می‌کند.

و شاید تمام محاسبه‌ی نفس همین باشد:
امروز، وقتی نورِ دیگری را دیدم، «شکر کردم یا تمنّا؟»
وقتی فضلِ کسی را فهمیدم، «تعظیم کردم یا مقایسه؟»
وقتی تمثالِ محمد و آل محمد(ع) در دل من ظهور کرد،
«راهِ نجات را دیدم یا بهانه‌ی حسد را؟»

خدایا!
ما را از آن چشم‌هایی قرار بده که در عرش، نور را می‌فهمند؛
نه آن چشم‌ها که در بهشت، حسد را آغاز می‌کنند.
ما را از حاملانِ امانتِ نور قرار بده،
نه از مدعیانِ منزلتِ نور.
و دلِ ما را به قرائتِ تمثالِ محمد و آل محمد(ع) زنده بدار،
تا هرگاه به خود و دیگران نگریستیم،
به جای هبوط، راهِ توسل را پیدا کنیم.

۱. «تمثالِ عرشی: آینه‌ی تجلیات در بیتِ معمورِ دل»
۲. «طوافِ جان بر گردِ تمثال‌های نورانی»
۳. «سیرِ انفس در آفاقِ ولایت: از رویتِ عرش تا ساحتِ قلب»

۴. «ترازوهای آسمانی: ولایت، معیارِ تشخیصِ حسد از تسلیم»
۵. «نور و سایه: گذار از تمنّایِ نفس به حقیقتِ ولایت»
۶. «معماریِ باطن: چگونه دل را به بیتِ معمورِ نور تبدیل کنیم؟»

۷. «شأنِ عظیم: در حریمِ سریرِ نور»
۸. «آدم، تمثال و هبوطِ حسد»

#دلنوشته

شأنِ عظیم: در حریمِ سریرِ نور

و این‌جا، پرده‌ای دیگر از راز گشوده می‌شود؛
آن‌جا که خطاب می‌رسد:

«مَعَاشِرَ الْمُسْلِمِينَ إِنَّ لِمُحَمَّدٍ وَ عَلِيٍّ شَأْناً عَظِيماً…»

یعنی ای اهل اسلام،
بدانید که محمد و علی(ع) در آن عوالمی که ما از آن سخن نمی‌گوییم،
تنها نام نیستند؛
«مقام‌اند، شأن‌اند، قبله‌اند، و معیارِ حرکتِ ملکوت‌اند».
ما در خانه‌ی کعبه‌ی ظاهر،
به طوافِ سنگ و دیوار می‌رسیم،
اما در باطنِ عالم،
طوافِ همه‌ی موجودات به گردِ «مثالِ محمد(ص)» و «مثالِ علی(ع)» است.
آن‌جا، در بیتِ معمور و در حوالی عرش،
صورتِ نورانیِ آنان بر سریری از جلال دیده می‌شود؛
نه به معنای جسم،
بلکه به معنای «حضورِ تجلی».
یعنی حقیقتِ آنان، در بلندترین لایه‌های هستی، نقش بسته است؛
چنان که آسمان‌ها با نامِ ایشان معنا پیدا می‌کنند
و ملائکه با یادِ ایشان، ادب می‌آموزند.

پس وقتی روایت می‌گوید:
«لَقَدْ رَأَيْنَا لِمُحَمَّدٍ ص مِثَالًا عَلَى سَرِيرٍ عِنْدَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ وَ عِنْدَ الْعَرْشِ…»
یعنی محمد(ص) در دلِ عالم، فقط پیامبرِ تاریخ نیست؛
«صورتِ قدسیِ رحمت است که در مراتبِ غیب، قائم و حاضر است».
و علی(ع) نیز تنها یک شخصیتِ زمینی نیست؛
او «مظهرِ امر و عدالت و ولایت» است،
و مثالِ او در کنارِ کرسی، یعنی در ساحتِ تدبیر و فرمان، نشسته است.

اینجا «مثال» دیگر یک تصویرِ ساده نیست؛
«مثال، زبانِ قابلِ رؤیتِ حقیقت است».
آن‌جا که عقلِ عادی می‌ماند، مثال کار می‌کند؛
آن‌جا که کلمه کافی نیست، تمثال می‌درخشد؛
آن‌جا که دل توانِ لمسِ حقیقت را ندارد، صورتِ نوریِ آن به یاری می‌آید.

و چه عجیب است که ملائکه، نه فقط تماشاگرند،
بلکه «حافظ و خادمِ این نورند».
«يَحُفُّونَ بِهِمَا وَ يُعَظِّمُونَهُمَا وَ يُصَلُّونَ عَلَيْهِمَا»؛
یعنی فرشتگان، پیرامونِ این دو حقیقت می‌گردند،
آنان را تعظیم می‌کنند،
بر ایشان صلوات می‌فرستند،
و از اوامرشان صادر می‌شوند.
این یعنی «ولایت، در عالمِ بالا هم قانون است»؛
و محبت، فقط احساس نیست، «نظامِ آفرینش» است.

پس اگر فرشتگان، به محمد و علی(ع) متوسل می‌شوند،
اگر حاجتِ خود را به حقّ ایشان می‌خواهند،
اگر قسمِ خود را به نامِ ایشان در درگاهِ خدا عرضه می‌دارند،
آیا دلِ ما نباید بفهمد که راهِ نجات، از همین‌جا می‌گذرد؟

اینجا دیگر مقیاسِ انسان عوض می‌شود.
دیگر آدم نمی‌تواند خود را تنها با کارنامه‌ی ظاهری‌اش بسنجد؛
باید بپرسد:
«من در کجای این نظامِ نورانی ایستاده‌ام؟»
آیا من نیز در شمارِ کسانی‌ام که با یادِ محمد و علی(ع) جان می‌گیرند؟
آیا در هنگامِ دعا، به درگاهِ خدا، با تمثالِ نورانیِ ایشان وارد می‌شوم؟
آیا در هنگامِ لغزش، آن دو را شفیعِ خود می‌سازم؟
آیا اصلاً می‌دانم که حاجت، وقتی رنگِ ولایت بگیرد،
از سطحِ خواستنِ صرف بالاتر می‌رود و به «ادبِ قرب» می‌رسد؟

شاید رازِ این روایت همین باشد که عالم،
بدونِ محمد و علی(ع) قابلِ فهم نیست.
آسمان، بدونِ مثالِ آنان، فقط آسمان است؛
اما با آنان، «عرصه‌ی تجلی» می‌شود.
زمین، بدونِ آنان، فقط زمین است؛
اما با یادِ آنان، «محلِ نزولِ رحمت» می‌شود.
و قلبِ انسان، بدونِ آنان، فقط تکه‌ای گوشتِ مضطرب است؛
اما با آنان، «بیتِ معمورِ درون» می‌شود.

پس ای دل،
اگر بخواهیم این فراز را به زبانِ نفسِ خودمان ترجمه کنیم، باید بگوییم:

من نیز باید برای دلِ خودم،
برای عقلِ خودم،
برای رفتارِ خودم،
یک «سریرِ نور» بسازم؛
تا مثالِ محمد و علی(ع) در آن بنشیند،
نه مثالِ خودخواهی،
نه مثالِ حسد،
نه مثالِ نمایش.

و وقتی چنین شد، آنگاه ملائکه‌ی باطنِ من نیز
یعنی اندیشه، نیت، ذکر، و عملِ صالح،
گردِ این نور می‌چرخند،
تعظیم می‌کنند،
و از فرمانِ آن صادر می‌شوند.

خدایا!
ما را از کسانی قرار بده که «مثالِ محمد و علی(ع)» را در بیتِ معمورِ دل می‌بینند؛
نه از آنان که تنها نام را شنیده‌اند و از حقیقت دور مانده‌اند.
ما را در زمره‌ی اهلِ صلواتِ حقیقی قرار بده؛
آن‌که نه فقط بر زبان، که در جان، بر این دو نور جاری می‌شود.
و به ما بیاموز که در هر حاجت،
در هر ترس،
در هر دعا،
راهِ توسل را از یاد نبریم؛
چون تو خود فرمودی که
راهِ رسیدن به تو، از دریچه‌ی این تمثال‌های نورانی می‌گذرد.

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی