دکتر محمد شعبانی راد

قلبِ آرام، می‌بیند، می‌شنود و می‌فهمد؛ یقینِ بلقیس و رازِ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ!

“The Tranquil Heart Sees, Hears, and Understands: Bilqis’s Certainty and the Secret of ‘Yaqin’ in the Hereafter”

The Anatomy of a Tranquil Heart
A Treatise on Certainty (Yaqin) and Spiritual Perception

In the realm of spiritual physiology, the heart is not merely a pump for blood, but a vessel for Light. As the Qur’anic wisdom suggests, **”The tranquil heart sees, hears, and understands.”** When the heart reaches the state of *Yaqn al-Ma’* (the settling of water in a vessel), it becomes a flawless mirror. It no longer just observes the material world; it perceives the unseen reality.

The Case of Bilqis: Certainty Before Sight
The Queen of Sheba, Bilqis, exemplifies a unique form of certainty. Even before witnessing the miracles of Solomon (as), she recognized the “Noble Letter” (*Kitabun Karim*). Her certainty was not a result of logic alone, but a resonance of her soul with the Divine Light. When she entered the palace and “uncovered her shins” (*Kashafat ‘an Saqayha*), it was a symbolic “spiritual drainage”—the exposing of the self’s hidden flaws in the presence of a Perfect Guide. Her journey from sun-worship to the submission of “I submit with Solomon to the Lord of the Worlds” is the ultimate path of *Yaqin*.

The Secret of “Certainty in the Hereafter”
The verse **”And of the Hereafter, they have certainty”** (*Wa bil-akhirati hum yuqinun*) points to a profound truth: Certainty is the antidote to the “perforated heart.” Doubt and envy are the cracks through which the soul’s provision leaks. To have *Yaqin* in the Hereafter is to live with the constant awareness that every action, like a rhythmic contraction and expansion (Qabd and Bast), is connected to the Eternal.

Like **Asif ibn Barkhiya**, whose certainty made him a conduit for Solomon’s knowledge, the believer with a tranquil heart becomes a vessel for Divine secrets. They do not merely believe in the truth; they *witness* it.

«قلبی آرام که می‌بیند، می‌شنود و [حقایق را] در می‌یابد.»

قلبِ مطمئن می‌بیند، می‌شنود و درمی‌یابد: یقینِ بلقیس و رازِ «یقین» به آخرت

کالبدشناسیِ قلبِ مطمئن
رساله‌ای در بابِ یقین و ادراکِ معنوی

در ساحتِ کالبدشناسیِ روحانی، قلب صرفاً تلمبه‌ای برای جریانِ خون نیست، بلکه ظرفی برای نور است. چنان‌که حکمتِ قرآنی اشارت دارد: «قلبِ مطمئن می‌بیند، می‌شنود و درمی‌یابد.» هنگامی که قلب به مقامِ «یقنِ الماء» (مرحله‌ی استقرارِ آب در ظرف) می‌رسد، به آیینه‌ای بی‌نقص بدل می‌شود. چنین قلبی دیگر تنها جهانِ مادی را مشاهده نمی‌کند، بلکه حقیقتِ ناپیدا را ادراک می‌نماید.

تجربه‌ی بلقیس: یقین پیش از رؤیت
ملکه‌ی سبا، بلقیس، نمونه‌ی والایی از نوعی یقینِ منحصر‌به‌فرد است. او حتی پیش از مشاهده‌ی معجزاتِ سلیمان (ع)، «نامه‌ی کریمی» (کتابٌ کریم) را که دریافت کرد، به حق شناخت. یقینِ او تنها برآمده از استدلالِ منطقی نبود، بلکه طنینی از روحِ او در هم‌سویی با نورِ الهی بود. هنگامی که او به قصر وارد شد و «کَشَفَت عَن ساقَیها» (ساق‌بندها را کنار زد)، این عملی نمادین از یک «درناژِ معنوی» بود؛ برهنه ساختنِ عیوبِ پنهانِ نفس در محضرِ یک راهنمایِ کامل. سفرِ او از خورشیدپرستی تا تسلیمِ «أَسلَمتُ مَعَ سُلَیمَانَ لِلَّهِ رَبِّ العَالَمِینَ»، طریقتِ غاییِ یقین است.

رازِ «یقین به آخرت»
آیه شریفه «وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ» به حقیقتی عمیق اشاره دارد: یقین، پادزهرِ «قلبِ سوراخ‌شده» است. شک و حسد، همان ترک‌ها و شکاف‌هایی هستند که رزقِ جان از آن‌ها نشت می‌کند. داشتنِ یقین به آخرت، یعنی زیستن با این آگاهیِ مداوم که هر عمل، همچون انقباض و انبساطِ موزونِ قلب (قبض و بسط)، به امرِ ازلی متصل است.

همچون آصف بن برخیا که یقینش او را مجرایِ علمِ سلیمان ساخت، مؤمنی که قلبی مطمئن دارد، به ظرفی برای اسرارِ الهی بدل می‌شود. آنان تنها به حقیقت «باور» ندارند؛ بلکه آن را «مشاهده» می‌کنند.

“A tranquil heart sees, hears, and perceives”

برای شنیدن قسمت اول نسخه شنیداری (پادکست) کلیک کنید.
برای شنیدن قسمت دوم نسخه شنیداری (پادکست) کلیک کنید.

«یقن» یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة» است.
در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:
«يَقِنَ الْمَاءُ فِي الْحَوْضِ: إذا استقرّ و دام»
«العلم الثابت فى النفس بحيث لا يقبل الشكّ و فيه سكون للنفس و طمأنينة.»
+ مفهوم زیبای «آشکار – ظهر»:
«يَقِنَ‏ الأَمْرُ: كار آشكار و ثابت شد.»
+ «ضحی»: «clear»
+ «شکّ»
+ «جنود عقل و جهل»:
«وَ اَلْيَقِينُ وَ ضِدَّهُ اَلشَّكَّ»
«وَ التَّسْلِيمُ وَ ضِدَّهُ الشَّكَّ»
«وَ اَلتَّسْلِيمُ وَ ضِدَّهُ اَلتَّجَبُّرَ»
«الیقین، النّور الولایة – الشّک، الحسادة»
قلب آرام، می‌بیند! می‌شنود و می‌فهمد!
«وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ»
«وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقينُ‏»
قلب ناآرام حسود، نمی‌بیند! نمی‌شنود و نمی‌فهمد!
«لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ‏ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها!»

PEACE IS TO HOLD A CALM HEART DURING STORMS!
آبِ آرام، تصویر گنجشک را درون خود می‌بیند!
به این میگن یقین!
آب به چنان آرامش و یقینی رسیده، که در درون خودش،
نسبت به وقایعی که پیرامونش اتفاق می‌افته، علم داره! یقین داره!

#دلنوشته

یَقنَ الماء؛ رازِ قلبی که در خود می‌بیند

… و آن‌گاه، کلامِ مولا به آرامشی عجیب ختم می‌شود:

«فَلَا حَاجَةَ لَكَ فِي خَارِجٍ
يُخْبِرُ عَنْكَ بِمَا يُسْطَرُ»

پس تو را حاجتی به خارج از خود نیست که از آنچه در تو نوشته شده است خبرت دهد.

این سخن، دعوت به بریدن از هدایتِ الهی و معلمِ ربانی نیست؛
بلکه برعکس، یعنی معلم آمده است تا تو را به «خواندنِ خویشتنِ حقیقی» برساند،
نه این‌که تو را برای همیشه محتاجِ ظاهرها نگه دارد.
او فانوس را در دستت می‌گذارد تا کتابِ درونت را بخوانی.
او آبِ زمزم را به تو می‌نوشاند تا عطشِ شناختِ خویش در تو بیدار شود.
او صبح را بر جانت می‌دمد تا حروفِ مبهمِ دلت، روشن و خوانا شوند.

و این روشنایی،
ما را به سرزمینی می‌رساند که لغت‌نویسان نامش را «یَقین» گذاشته‌اند؛
واژه‌ای بی‌نظیر که خود، مترادفی از هزار نامِ «نورِ ولایت» است.

اهلِ لغت در فرهنگِ کهنِ عرب می‌نویسند:
«يَقِنَ الْمَاءُ فِي الْحَوْضِ: إِذَا اسْتَقَرَّ وَ دَامَ»
(آب در حوض به یقین رسید؛
یعنی هنگامی که از تکاپو ایستاد، آرام گرفت، استقرار یافت و ماندگار شد).
یقین، یعنی همین!
یعنی آن علمی که در جان چنان پاگیر و ثابت شود که دیگر هیچ شکی بدان راه نیابد؛
آرامش و طمأنینه‌ای عمیق که موج‌های اضطراب را فرو می‌نشاند.

و نیز گفته‌اند:
«يَقِنَ الْأَمْرُ: یعنی کار آشکار و ثابت شد.»
یقین، یعنی آشکار شدن؛
یعنی رسیدن به چاشتگاهِ جان و خورشیدِ بی‌پیرایه‌ای که در پهنه‌ی آسمان می‌درخشد و تاریکیِ وهم را می‌تاراند؛
همان صبحِ روشنی که در وضوحِ بی‌پرده‌اش، همه‌چیز عیان می‌شود.

در عالمِ درون، جنگی میانِ سپاهِ عقل و جهل برپاست.
امامِ ما در بیانِ جنودِ عقل و جهل فرمود:
«وَ الْيَقِينُ وَ ضِدَّهُ الشَّكَّ»
(یقین و ضدّ آن شک است)؛
و در فرازی دیگر، مرزها را باریک‌تر کرد:
«وَ التَّسْلِيمُ وَ ضِدَّهُ الشَّكَّ»
و «وَ التَّسْلِيمُ وَ ضِدَّهُ التَّجَبُّرَ».
این‌جا حقیقت رخ می‌نماید:
یقین، همان «نورِ ولایت» است
و شک، چیزی نیست جز «حسد»؛
همان لجاجتی که جانِ معارین را منقبض می‌کند.

به این تصویر بنگر:
آبِ آرام و بی‌حرکتِ برکه را تماشا کن.
از آبِ آرام بپرس:
«کی کنارت نشسته؟»
پاسخ می‌دهد:
«یک پرنده؛ گنجشکی کوچک با سینه‌ای زرد و پرهایی تیره.»
از او می‌پرسی:
«تو که چشمی به بیرون نداری، از کجا فهمیدی؟»
آبِ آرام با زبانی از جنسِ سکوت می‌گوید:
«من نیازی به بیرون نگاه کردن ندارم.
چون به یقین و استقرار رسیده‌ام،
رفلکس و تصویرِ او را در باطنِ خود تماشا می‌کنم.
هرچه لازم باشد بدانم، در قلبِ خودم مکتوب و مصور است.»

این، تماشایِ بی‌واسطه‌ی حقیقت است.
به این می‌گویند یقین!
قلبِ مستقر و آرام،
چون آبِ این حوض،
زلال و بی‌حرکت شده است.
او می‌بیند، می‌شنود و می‌فهمد.
چنین قلبی است که قرآن درباره‌اش می‌فرماید:
«وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ»؛
آنها به ابدیت یقین دارند،
چرا که خنکایِ آخرت را در حوضِ وجودِ خود حس می‌کنند.
و خطاب به اوست که فرمود:
«وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ»؛
پروردگارت را بندگی کن تا آن استقرارِ زلال و آن آبِ پاگیرِ یقین در جانت فرود آید.

اما در آن سو…
اگر از آبِ ناآرام و متلاطمی که بادِ حسد و موجِ منیت آن را چنگ می‌زند، بپرسی:
«چه چیزی بر لبه‌ی تو نشسته است؟»
هیچ نخواهد فهمید!
طوفانِ درونش، تصاویر را در هم می‌شکند
و حقیقت را کج و معوج نشان می‌دهد.
قلبِ ناآرامِ حسود و لجباز،
که تسلیمِ تقدیرِ حق نیست،
نه می‌بیند، نه می‌شنود و نه می‌فهمد!
او در توفانِ نفسِ خود غرق است و مصداقِ این آیه‌ی شریفه می‌شود که:
«لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا…»
(دل‌هایی دارند که با آن فهم نمی‌کنند،
چشم‌هایی دارند که با آن نمی‌بینند
و گوش‌هایی دارند که با آن نمی‌شنوند).

بازتابِ نورِ معلم، هرگز در قلبِ متلاطم و ناآرامِ شخصِ حسود حاصل نمی‌شود.
او تا زمانی که حوضِ جانش را از سنگریزه‌های لجاجت و گل‌ولایِ حسادت پاک نکند
و آبِ روانش به استقرارِ «یَقنَ» نرسد،
تصویرِ پرنده‌ی ملکوت را در خود نخواهد دید.

پس ای معلم!
ما را سرِ این حوض بنشان و توفانِ درونمان را آرام کن،
تا جانمان چون آبِ پاگیرِ حوض، به یقین برسد؛
تا بی‌نیاز از نگاه به بیرون،
تمامِ حقیقت را در آینه‌ی زلالِ قلبمان منعکس ببینیم.

یقین ؛ نام زیبای معالم ربانی صاحبان نور است که قلب اهل نور با یادآوری این علوم در دل شرایط تقدیرات خود، به نور آرامش میرسد.
منظور از یقین، علم است.
+ «بدنبال نور علم! بدنبال معلّم نورانی!»
اللغة:
اليقين العلم الذي يوجد برد الثقة به في الصدر
و يقال وجد فلان برد اليقين و ثلج اليقين في صدره
و لذلك لا يوصف سبحانه بأنه متيقن
يقين: علمي است كه انسان خنكى اطمينان را در سينه مي‌یابد،
و گفته ميشود فلانى برد و خنكى يقين را يافت،
يقين سينه‏‌اش را خنك نمود.
و به جهت همين خداى سبحان توصيف به متيقّن نميشود.
«شک و یقین» + «ریب، مری، عبادت حرف، ایمان ملبس به ظلم»
[شک، حالت آمادگی و گارد گرفتن قلب برای خروج از نور به ظلمت است]:
کتاب فقه اللغة:
فصل في تفصيل التهيؤ لأفعال و أحوال مختلفة:
شَاكَ‏ ثَدْيُ الجارية: إذا تهيأ للخروج.
[شک – یقین]:
«كُلُّ قَلْبٍ فِيهِ شَكٌّ أَوْ شِرْكٌ فَهُوَ سَاقِطٌ»
+ «نفق – انفاق – ولخرجی»: مفهوم زیبای اینپوت – اوتپوت.
اهل شک فرصتهای طلایی آیاتی و رسلی رو از دست میدن و به هدر میدن!
+ «بیع»
مثال چسب زخم برای واژۀ «نصح: نصحتُ‏ الثوبَ‏»
اهل یقین از ماء غدق می‌نوشند و روز بروز یقینشون میره بالا!
مثال قشنگ (ظرف سالم – ظرف سوراخ):
ظرف سالمی رو در نظر بگیر که خالی است. آب داخلش می ریزیم، کم کم پر میشه بالاخره  لبریز میشه و میگیم ظرف از آب پر و کامل شد و انگاری علم، کم کم داخل ظرف قلب اومد و اومد تا اینکه قلب رو پر کرد. حالا که پر شده یقین ایجاد شده.
«اليقين: العلم الحاصل عن نظر و استدلال»
اما اگه در ظرف، سوراخی (شک) وجود داشته باشه، هر چی آب و علم به ظرف قلب اهل ریب و شک و حسود بریزی که نسبت به معالم ربانی پر بشن و به یقین برسن، باز می‌بینی دنبال تعمّق و خودرأیی هستند تا یه جوری به صحت علوم ربانی ایراد بگیرند.
لذا رسیدن به یقین قبل از اینکه نیازمند اخذ علم باشه، به ظرف سالم نیازمنده تا علوم رو هر چند کم کم با عقل ناچیز خودش جمع کنه، اونا رو از دست نده و با شک و سوراخ ظرف، اونا رو به هدر نده.
در واقع اهل شک این همه علم رو می شنوند اما نسبت به صاحب نور خود به یقین نمی رسند و همۀ علوم آل محمد ع را به هدر می دهند «کذب لبن الناقة»، که متاسفانه بیماری بدخیمی است این شک و دو دلی نسبت به صاحبان نور.
معارین حسود، صاحب نور را مانعی بزرگ بر سر راه خود برای رسیدن به خواسته‌های خویش می‌بینند و لذا در صدد بر می آیند که او را از سر راه خود بردارند!
داستان تکراری کربلای یحیی علیه السلام!
+ «اشتباه مرگبار اهل حسادت و داستان تکراری تهمتهای زنجیره‌ای آنها»
قلب شکاک، قلب ولخرجی است که کلی وقت و سرمایه آل محمد ع رو هزینه خودش میکنه و همه رو به هدر میده، شنیدی میگن در خانه اگر کس است یک حرف بس است؟ این اینجوریه که اگه قلبی سالم باشه، همون نگاه اول نورانی به این قلب کافیه که این قلب رو به کمال علم و به یقینی برسونه که یک شبه ره هزار ساله بپیماید.
شک به معالم ربانی، مصیبت بزرگی است.
ما باید از دام شک رهایی یابیم و به یقین برسیم.
یقین برای ما آن علمی است که ظرف قلب ما را پر نماید و شک را از قلب بزداید.
به این مرحله از علم رسیدن را یقین می‌گویند.
پس یقین برای اهل نور، با یک نگاه آل محمد ع حاصل می شود، اما برای اهل شک حسود با هزاران سال شنیدن معالم ربانی بدست نخواهد آمد و این بخاطر بیماری شک است (ظرف سوراخ!)
سوراخ ته ظرف، همون بیماری شکه، اگر دریایی آب هم به این ظرف سوراخ بریزیم، باز هم نسبت به علوم ربانی و تقدیرات ایراد میگیره! و همۀ این علومی رو که شنیده، به هدر میده، پس آنهایی که می‌آمدند خدمت امام ع و تقاضای علم می‌کردند، اهل بیت ع می‌فرمودند که اول «فاطلب المعرفة» یعنی اول برو سوراخ ته ظرف رو ببند، شک به نورت نداشته باش، نورتو باور داشته باش، اقتد بنبیک فی الیقین یا معاذ، تا با مختصری از علم آل محمد ع فورا به یقین برسی!
«مَنْ عَرَفَنَا فَأَمَامَهُ الْيَقِينُ»
یعنی کسی که به معالم ربانی صاحب نور خود شک نکرد و حسدشو استعمال نکرد، یقین توی مشتشه «فَأَمَامَهُ الْيَقِينُ»، رابطه واژه «عرف» و «یقن» و دو مبحث مهم یعنی «معرفت الله» و «شک و یقین» اینجا خوب مشخص میشه، دو تا حدیث زیبا اینجا جای تکرار داره:
یکی قصه حسن بن عبدالله و موسی بن جعفر ع
و دیگری عنوان بصری و امام صادق ع :
حسن بن عبدالله هم از اونایی بود که قبل از ترمیم سوراخ شک قلبش به فکر جمع کردن علم بود! موسی بن جعفر ع به او یاد دادند که اول به نورت معرفت پیدا کن و شک نسبت به اونو از دلت ببر بیرون، بعدا هر چی میخوای یاد بگیری، یاد بگیر!
«عَنِ الْوَاقِفِيِّ قَالَ‏ كَانَ لِي ابْنُ عَمٍّ يُقَالُ لَهُ الْحَسَنُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ وَ كَانَ زَاهِداً وَ كَانَ مِنْ أَعْبَدِ أَهْلِ زَمَانِهِ وَ كَانَ السُّلْطَانُ يَتَّقِيهِ لِجِدِّهِ فِي الدِّينِ وَ اجْتِهَادِهِ فَدَخَلَ يَوْماً الْمَسْجِدَ وَ فِيهِ أَبُو الْحَسَنِ مُوسَى ع قَالَ فَأَوْمَأَ إِلَيْهِ فَأَتَاهُ فَقَالَ لَهُ يَا أَبَا عَلِيٍّ مَا أَحَبَّ إِلَيَّ مَا أَنْتَ فِيهِ وَ أَسَرَّنِي إِلَّا أَنَّهُ لَيْسَ لَكَ مَعْرِفَةٌ فَاطْلُبِ الْمَعْرِفَةَ فَقَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ وَ مَا الْمَعْرِفَةُ فَقَالَ لَهُ اذْهَبْ تَفَقَّهْ وَ اطْلُبِ الْحَدِيثَ قَالَ عَمَّنْ قَالَ عَنْ فُقَهَاءِ الْمَدِينَةِ ثُمَّ اعْرِضْ عَلَيَّ الْحَدِيثَ قَالَ فَذَهَبَ وَ كَتَبَ ثُمَّ جَاءَ فَقَرَأَهُ عَلَيْهِ فَأَسْقَطَهُ كُلَّهُ ثُمَّ قَالَ لَهُ اذْهَبْ فَاعْرِفْ وَ كَانَ الرَّجُلُ مَعْنِيّاً بِدِينِهِ قَالَ فَلَمْ يَزَلْ‏ يَتَرَصَّدُ أَبَا الْحَسَنِ حَتَّى خَرَجَ إِلَى ضَيْعَةٍ لَهُ فَلَقِيَهُ فِي الطَّرِيقِ فَقَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي أَحْتَجُّ عَلَيْكَ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَدُلَّنِي عَلَى مَا تَجِبُ مَعْرِفَتُهُ فَأَخْبَرَهُ بِأَمْرِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع وَ حَقِّهِ وَ أَمْرِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ وَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع ثُمَّ سَكَتَ فَقَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَمَنِ الْيَوْمَ الْإِمَامُ قَالَ إِنْ أَخْبَرْتُكَ تَقْبَلُ قَالَ نَعَمْ قَالَ أَنَا هُوَ قَالَ فَشَيْ‏ءٌ أَسْتَدِلُّ بِهِ قَالَ اذْهَبْ إِلَى تِلْكَ الشَّجَرَةِ وَ أَشَارَ إِلَى بَعْضِ شَجَرِ أُمِّ غَيْلَانَ فَقُلْ لَهَا يَقُولُ لَكِ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ أَقْبِلِي قَالَ فَأَتَيْتُهَا فَرَأَيْتُهَا وَ اللَّهِ تَخُدُّ عَلَى الْأَرْضِ خَدّاً حَتَّى وَقَفَتْ بَيْنَ يَدَيْهِ ثُمَّ أَشَارَ بِالرُّجُوعِ فَرَجَعَتْ قَالَ فَأَقَرَّ بِهِ وَ لَزِمَ الصَّمْتَ وَ الْعِبَادَةَ وَ كَانَ لَا يَرَاهُ أَحَدٌ يَتَكَلَّمُ بَعْدَ ذَلِك‏.»
حدیث زیبای عنوان بصری نیز جایش اینجاست:
« لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ إِنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقَعُ فِي قَلْبِ مَنْ يُرِيدُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يَهْدِيَهُ »

لازم نیست که علم رو پیشاپیش یاد بگیری!
قبض و بسط نور قلبتو متوجه بشی، همون لحظه علم رو درک میکنی!
+ «کهن»
میبینی که علم، قلبی سالم و بی‌سوراخ شک نسبت به معلّم می‌خواهد!
این قلب سالم برای کسب علم، یک نگاه نورانی صاحبان نور برایش کافی است و این قلب سالم را پر از نور علم می‌کند، به زیاد خواندن و تعلّم زوری نیست!
قلب سلیم می‌خواهد! قلب سلیم می‌خواهد!
شک نسبت به معالم ربانی مصیبت بزرگ است.
در حدیث عنوان بصری، راهکار ترمیم سوراخ شک نسبت به نور را، امام صادق ع به عنوان بصری یاد می‌دهند: «حقیقة العبودیة»
اعراف، صاحبان نوری هستند که در قرآن از آنها با این نام هم یاد شده، چون وقتی بوی علم آنها را اسشمام میکنیم، به یقین می‌رسیم و با قلب سالم در همون نگاه اول کار تمام است.
اما اونیکه قلبش سوراخ بزرگ شک داره هر چی بشنوه، فایده‌ای نداره!
پس رفتن به عرفات برای شروع کسب علم از صاحبان نور فقط به درد اونایی میخوره که ظرف قلبشون سوراخ شک نداشته باشه! پس اول یک فکری به حال سوراخ قلبمون بکنیم و اینقدر عجله در شنیدن و جمع کردن علوم آل محمد ع نداشته باشیم که با داشتن شک قلبی نسبت به علم و معلم، داستان آب غربال کردن است! هیچی گیرت نمیاد.
اگه دیدی که کسی سی سال، ظاهرا با صاحب نورش هست اما تغییر در رفتارهای بد نداده، بدان که نسبت به معالم ربانی او هرگز به یقین نرسه یعنی هرگز این ظرف پر نخواهد شد و علامت سلامتی ظرف این است که در همان نگاه اول با شنیدن مختصر کلامی از صاحب نور خود، یک دل نه صد دل عاشقش میشه و گم‌شده خودش رو پیدا میکنه و او در ادامه برای شنیدن علوم ربانی، نه برای برطرف شدن شک خودش بلکه برای بالا بردن کیفیت نور یقین و این اعتقاد و معالم، بدنبال صاحب نور خود می‌باشد.
مثال (کمیت – کیفیت)
اهل شک هنوز در مرحله کمیت صاحبان نور، دو دل هستند! تا چه رسد به کیفیت!
اما اونی که قلبش سالمه، در کمیت، کارش تمومه، یعنی نورشو باور داره و دیگه دست به دامان دیگری نمیشه! و برای بالا بردن کیفیت و درجات ایمانی خودش، تا به حدی که عالم بالا از او راضی و خشنود شوند تلاش میکنه تا وقتیکه به جوار نورانی آل محمد ع منتقل شود.
حالا تازه معلوم میشه بیماری شک چه مصیبت بزرگی است!
پس دعا می‌کنیم که:
«اللَّهُمَّ انّی أَسْأَلُكَ أَنْ تَعْصِمَنِي … بِالْيَقِينِ عَنِ الرَّيْبَةِ»
یعنی خدایا سوراخهای شک و تمنا و دلخواههایی که نمیذارن ما نسبت به معالم ربانی صاحبان نور تبدیل به ظرف سالم (قلب سلیم) بشیم رو خودت ترمیم کن، تا با دل کندن از این منافع زودگذر دنیایی بتونیم با نور علم و نگاه اهل بیت ع به آرامش و یقین مطلوب برسیم، ان شاء الله تعالی.
پس ای خدای مهربان، کمک کن تا یه فکری به حال درمان سوراخ قلب خود بنماییم!
عجله ظاهری برای با صاحبان نور بودن، شاید علامت ریاء و نفاق باشد.
هر وقت قلبت نورتو صد در صد قبول کرد و روی حرفش حرف نزدی (اطاعت)، حالا وقتشه در دل تقدیرات با عمل به علم ماخوذ از امر الله نورانی خودت، با تولید عمل صالح برای خودت ذخیرۀ عقبی فراهم نمایی.
اینجا جای این حدیثه:
«إنه من دخل في هذا الأمر بغير يقين و لا بصيرة خرج منه كما دخل فيه
رزقنا الله و إياك معرفة ثابتة على بصيرة»، نسبت به نور، ان شاء الله تعالی.

#دلنوشته

بَردِ یقین و رازِ ظرفِ سالم؛ از تلاطمِ شک تا ساحلِ عبودیت

در جغرافیایِ روح،
آن‌گاه که انسان در دلِ تقدیراتِ الهی قرار می‌گیرد
و طوفانِ حادثه‌ها جانش را می‌لرزاند،
تنها یک حقیقت است که به قلب،
طمأنینه و خنکی می‌بخشد:
«معالمِ ربانیِ صاحبانِ نور».
یادآوریِ این علوم و باور به صاحبِ نور،
آتشِ اضطراب را در درون به گلستانِ آرامش تبدیل می‌کند.
و نامِ این خنکایِ بهشتی در فرهنگِ اهل‌بیت، «یقین» است.

اهلِ لغت در گنجینه‌هایِ واژه‌شناسیِ عرب،
چه زیباترین پرده را از رازِ این واژه برداشته‌اند:
«الْيَقِينُ: الْعِلْمُ الَّذِي يُوجَدُ بَرْدُ الثِّقَةِ بِهِ فِي الصَّدْرِ»
(یقین، آن دانشی است که انسان خنکیِ اطمینان و اعتماد به خدا را با آن در فضایِ سینه‌اش احساس می‌کند).
عرب می‌گوید: «وَجَدَ فُلانٌ بَرْدَ الْيَقِينِ وَ ثَلْجَ الْيَقِينِ فِي صَدْرِهِ»؛
فلانی خنکی و سوزِ برف‌گونه‌ی یقین را در سینه‌اش یافت و آتشِ شک در وجودش خاموش شد.
و از همین روست که ذاتِ اقدسِ الهی هرگز به صفتِ «متِیقّن» توصیف نمی‌شود؛
چرا که یقین، گذر از تاریکیِ جهل و شک به سویِ روشناییِ علم است
و خداوند از هرگونه شک و جهل منزه است.

شک؛ گارد گرفتنِ قلب برای خروج از نور!
در مقابلِ این خنکا، آتشِ سوزانی به نام «شَک» قرار دارد.
صاحبانِ فقهِ لغت، در بیانِ ریشه‌ی «شَک» نکته‌ای بسیار تکان‌دهنده آورده‌اند:
«شَاكَتِ الْجَارِيَةُ: إِذَا تَهَيَّأَتْ لِلْخُرُوجِ»
(شک یعنی حالتِ آماده‌باش و گارد گرفتنِ قلب برای خروج!).
قلبِ شکّاک، قلبی است که در حالتِ آماده‌باش قرار گرفته تا از ولایتِ نور خارج شود و به ظلمتِ خودرأیی فرو افتد.
شک، لغزشگاهی است که انسان را به «ریب»، «مِریه»، «عبادتِ بر نِسبتِ حرف و حاشیه» و «ایمانِ ملبّس به ظلم» می‌کشاند.
و امام (ع) هشدار داد که:
«كُلُّ قَلْبٍ فِيهِ شَكٌّ أَوْ شِرْكٌ فَهُوَ سَاقِطٌ»
(هر قلبی که در آن شک یا شرک باشد، ساقط و سقوط‌کرده است).

تمثیلِ معمارانه: «ظرفِ سالم» در برابر «ظرفِ سوراخ»
تمثیلِ ظرفِ آب، شاه‌کلیدِ فهمِ این مصیبت است:
ظرفِ سالمی را تصور کن که خالی است.
وقتی آبِ زلالِ «معالمِ ربانی» در آن ریخته می‌شود،
قطره‌قطره پر می‌شود تا آن‌گاه که لبریز می‌گردد.
این‌جا می‌گوییم ظرف به استقرار و «یقین» رسید.
در چنین قلبِ سالمی،
اگر یک نگاهِ نورانی از سویِ صاحبانِ نور بتابد،
همان یک نگاه کافی است تا ظرف را پر از نور کند و یک‌شبه راهِ هزارساله را بپیماید؛
که گفته‌اند: «در خانه اگر کس است، یک حرف بس است».

اما… «وای از ظرفِ سوراخ!»
اگر در تهِ ظرفِ قلب،
سوراخی به نام «شک» و «حسد» وجود داشته باشد،
حتی اگر دریا دریا «ماء غَدَق» و علومِ آل‌محمد (ع) در آن بریزی،
باز هم پر نخواهد شد!
اهلِ شک و حسد، این علومِ گران‌بها را دریافت می‌کنند،
اما چون تهِ ظرفشان سوراخ است،
همه‌چیز را هدر می‌دهند و به صفتِ «کَذَبَ لَبَنُ النَّاقَةِ» (هدر دادنِ شیر) مبتلا می‌شوند.
آن‌ها سرمایه و وقتِ اهل‌بیت (ع) را ولخرجی و اتلاف می‌کنند و به جای تسلیم در برابرِ نور،
دائماً به دنبالِ تعمّق‌هایِ جاهلانه،
خودرأیی و ایراد گرفتن از علوم و تقدیراتِ الهی هستند.

این همان داستانِ تکراریِ «معارینِ حسود» است؛
همان‌ها که صاحبِ نور را مانعی بزرگ بر سرِ راهِ خواسته‌ها و تمناهایِ ناچیزِ خود می‌بینند
و به جای ترمیمِ سوراخِ ظرفِ خویش،
در صدد برمی‌آیند که صاحبِ نور را از سرِ راه بردارند؛
همان داستانِ خونین و تکراریِ کربلایِ یحیی (ع)
و اتهام‌زنی‌هایِ زنجیره‌ایِ اهلِ حسادت!

اول سوراخِ ظرف را ببند، سپس علم بخواه!
رسیدن به یقین،
پیش از آن‌که نیازمندِ جمع‌آوریِ فزاینده‌ی اطلاعات و «تعلّمِ زوری» باشد،
نیازمندِ «سلامتِ ظرف» است.
اهلِ بیت (ع) وقتی می‌دیدند کسانی با عجله برای جمع‌آوریِ حدیث می‌آیند در حالی که تهِ ظرفِ جانشان سوراخِ شک دارد، می‌فرمودند:
«فَاطْلُبِ الْمَعْرِفَةَ»؛
اول برو سوراخِ شکِ قلبت را بدوز و نورت را باور کن!

نگاه کن به داستانِ شگفت‌انگیزِ «حَسَنِ بنِ عَبْدِاللّه» و «امام موسی بن جعفر (ع)»:
حسن بن عبدالله، زاهدترین و عابدترین فردِ زمانه‌اش بود،
به طوری که حتی سلطان از جدیتِ او در دین می‌ترسید.
روزی در مسجد خدمتِ امام کاظم (ع) رسید.
امام به او فرمود:
*«ای ابا‌علی! چقدر حالت را دوست دارم و مرا شاد می‌کند،
اما افسوس که «معرفت نداری!» برو معرفت پیدا کن.»
حسن پرسید: «معرفت چیست؟»
امام فرمود:
«برو نزد فقهای مدینه تفقه کن و حدیث بنویس و بر من عرضه کن.»
او رفت و انبان‌های حدیث نوشت و آورد.
امام همه را اسقاط کرد و رد نمود و باز فرمود:
«برو معرفت پیدا کن!»
حسن که حقیقتاً طالبِ دینش بود،
در مسیرِ ضیافت و مزرعه‌ی امام،
راه را بر حضرت گرفت و عرض کرد:
«در پیشگاهِ خدا علیه تو حجت می‌آورم!
مرا به آنچه معرفتش واجب است هدایت کن.»
امام حقیقتِ ولایتِ امیرالمؤمنین و امامان (ع) را برایش شرح داد.
حسن پرسید:
«امروز امام کیست؟»
امام فرمود:
«اگر بگویم می‌پذیری؟ من هستم!»
حسن نشانه خواست.
امام به درختی از درختانِ ام‌غیلان اشاره کرد و فرمود:
«به او بگو موسی بن جعفر می‌گوید پیش آی!»
حسن می‌گوید:
«به خدا سوالم را دیدم که زمین را شکافت و آمد و در برابر امام ایستاد و با اشاره‌ی امام بازگشت.»
حسن بن عبدالله در همان لحظه،
سوراخِ شکِ ظرفش بسته شد؛
«به یقین رسید،
لزومِ صمت و عبادت پیشه ساخت
و دیگر کسی سخن گفتنِ او را ندید!»👉

و این همان منشورِ جاودانِ امام صادق (ع) به «عُنوانِ بَصری» است:
«لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ،
إِنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقَعُ فِي قَلْبِ مَنْ يُرِيدُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يَهْدِيَهُ،
فَإِنْ أَرَدْتَ الْعِلْمَ فَاطْلُبْ أَوَّلاً فِي نَفْسِكَ حَقِيقَةَ الْعُبُودِيَّةِ…»
(علم به فراگیری و خواندنِ زیاد نیست؛
بلکه نوری است که در دلِ کسی که خدا هدایتش را بخواهد می‌افتد.
پس اگر خواهانِ علمی،
نخست در جانِ خود حقیقتِ بندگی را بطلب!)

از کمیتِ شک تا کیفیتِ یقین
اهلِ شک، سی سال هم که در ظاهر کنارِ صاحبِ نور باشند، تغییر نمی‌کنند؛
چون هنوز در «کمیّتِ نور» دو‌دل و شکاک‌اند و ظرفشان سوراخ است.
اما قلبی که سالم است،
در همان نگاهِ اول با شنیدنِ مختصر کلامی،
گمشده‌اش را می‌یابد و کارِ کمیّت برایش تمام می‌شود.
او دیگر دست به دامانِ دیگری نمی‌شود،
بلکه از آن پس، به دنبالِ «کیفیتِ نور و درجاتِ ایمانی» می‌رود
تا عالمِ بالا را از خود خشنود سازد.

چنین است که فرموده‌اند:
«مَنْ عَرَفَنَا فَأَمَامَهُ الْيَقِينُ»
(هر کس ما را شناخت، یقین پیش رویِ اوست)؛
زیرا کسی که به معالمِ ربانیِ صاحبِ نورش شک نکرد و حسدش را به کار نگرفت، یقین در مشتِ اوست.
و در مقابل، این هشدارِ تکان‌دهنده باقی است که:
«إِنَّهُ مَنْ دَخَلَ فِي هَذَا الْأَمْرِ بِغَيْرِ يَقِينٍ وَ لا بَصِيرَةٍ خَرَجَ مِنْهُ كَمَا دَخَلَ فِيهِ»
(هر کس بدون یقین و بصیرت وارد این امر [ولایت] شود،
همان‌گونه که آمده، بی‌حاصل و تهی‌دست از آن خارج خواهد شد!).

پس ای خدای مهربان!
👈عجله‌ی ظاهری برای بودن با صاحبانِ نور،
اگر با ترمیمِ درون همراه نباشد،
جز نفاق و ریا نیست.👉
به ما توفیق ده تا پیش از جمع‌آوریِ علوم،
تهِ ظرفِ وجودمان را از سوراخ‌هایِ شک، حسد و تمناهایِ دنیوی پاک کنیم؛
و با تمام وجود زمزمه می‌کنیم:
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ أَنْ تَعْصِمَنِي … بِالْيَقِينِ عَنِ الرَّيْبَةِ»
(خداوندا!
از تو می‌خواهم که مرا با «یقین» از بیماریِ «شک و تردید» در امان داری
و معرفتی ثابت و با بصیرت روزی‌ام فرمایی).

قلب همان ظرف علمی است که وقتی نسبت به صاحب نورش به یقین برسه و آب رو هدر نده، با گرفتن علم، حجمش روز به روز بیشتر میشه! تعجب نکن! این قاعده برعکس ظروف دنیاییه، چون قلب ظرف آخرتیه! هر چی بیشتر علم می‌گیری، بیشتر جا باز می‌کنه، سرنخهای جدیدی سر و کلشون پیدا میشه، بطوریکه لازم میشه یک وقت خالی بیشتری و یک کنج عزلت با حالی نصیبت بشه تا بری توی این عوالم دور بزنی!
«مَنْ يُؤْمِنْ يَزْدَدْ يَقِيناً»
اینجاست که حالا این کلام معصوم ع قشنگ‌تر از قبل بهت چشمک میزنه که:
«فَتَعَاهَدُوا عِبَادَ اللَّهِ نِعَمَهُ بِإِصْلَاحِكُمْ أَنْفُسَكُمْ تَزْدَادُوا يَقِيناً
لِيَزْدادُوا إِيماناً مَعَ إِيمانِهِمْ أي يقينا إلى يقينهم»
«الایمان، الیقین، النّور الولایة»
یعنی حالا دیگه همینجور که داری روی ریل آیات و تقدیراتت حرکت میکنی، مدام با یاد صاحب نورت از او جوابهای حاضر و آماده رو برای خودت، در ملکوت قلبت بگیر و عیوبت رو دفع کن تا روزبه‌روز یقینت بره بالا و بالاتر:
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ … إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ‏ زادَتْهُمْ إيماناً»:
مومن، هنگام عرضه آیت «إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ»، یعنی وقتی در دل شرایط تقدیراتش قرار میگیره، انگاری بزرگترین فرصت و نعمت بهش داده شده 
«نِعَمَهُ»، لذا با عمل به نور ولایت، روز به روز ایمانش [يقينش] بالا مي رود [زادَتْهُمْ إيماناً] و آرامش او بيشتر مي شود.»
توضیح:
[عبارت «با عمل به نور ولایت» یعنی چی و چجوری؟!
این نور ولایت بهنگام ارتکاب اشتباه از طرف ما، قبض میشه و این تاریکی قلب در حکم فرمانی از جنس توقف اشتباه است، لذا اهل نور که با قلب سلیمش این تاریکی را حس میکند، فورا اشتباه خود را متوقف نموده «صوم»، و با حالت تهجّد در این دل تاریکی، مترصد اوامری جهت جبران این اشتباه خود است، که یهو چشمش به خاطراتی از علوم نورانی «نافلة»، که از صاحب نور خود آموخته، روشن میشود «قرّة العین»، و میفهمد الآن چه کاری باید انجام دهد، و انجام می‌دهد «صلی»، و اینجوری تولید عمل صالح برای خود می‌نماید.]
بهترین چیزی که باید نصیبت بشه، یقین نسبت به معالم ربانی صاحبان نور است:
«خیر ما القی فی القلب الیقین»
و اینو بدون که اگه نسبت به نورت به یقین نرسی، هر چی بیشتر بشنوی و بدونی، بیشتر هدر میدی
«وَ مَنْ لَا يَنْفَعُهُ الْيَقِينُ يَضُرُّهُ الشَّكُّ»
و بیشتر شک میکنی، و با خودت میگی، نکنه این معالم ربانی مشکل داره، چون من هر چی زمان میگذره و بیشتر میشنوم، روز به‌روز تمایلم به گناه داره بیشتر میشه که کمتر نمیشه، لذا اشکال رو در معالم ربانی میبینی نه در وجود خودت، در نتیجه یه روزی میذاری میری و نورتو دیگه قبول نداری، غافل از اینکه این ظرف قلب سوراخ حسد خود توست که نسبت به نورت حسادت داری و این سوراخ شک و حسد، نمیذاره تو با یک کلمه علمی، اشباع بشی و به یقین برسی، لذا هر چی برای تو بیشتر توضیح داده میشه، کارت بدتر و خرابتر میشه، پس مواظب باش اگه عمری است شنوندۀ علوم ربانی هستی، اما هنوز بهش دل نبستی و عمل نکردی، و مدام توی دلت از این علوم، ایراد میگیری، اینو بدون که یه ریگی در کفش داری و سوراخی در دل داری، که یا خودت خبر داری و یا خبر نداری!!!
قطعا بدون علامت کسی که قلبا به نورش وصل شده و یقینش درسته و در حال بالا بردن کیفیت یقینش، با عمل به نور هدایت خدای مهربانه، همیشه در «اقصی المدینه» است، یعنی گرچه در ملک از نورش دور باشه، اما قلبا همیشه با اوست، نه همچون اهل حسادتی که دقیقا در ملک چسبیده‌اند و در ملکوت، به نور خود ذره‌ای باور ندارند!
«و جاء من اقصی المدینة رجل یسعی»
پس اینکه در ملک، مدام نزدیک نور باشی، اما در ملکوت قلب، دور باشی، اصلا بوی خوشی ندارد.
+ «احراز هویت نور در ملکوت قلب!»
اگر توام با حضور فیزیکی در ملک با نور، حضور قلب نسبت به نور نباشد، این حضور ملکی یه روزی وبال گردن خواهد شد!
قشنگش اینه:
کسانی که با احراز هویت نورشان در ملکوت قلب خود، برای خودشان مردی شده اند! + «رجل»: روی پای خود ایستاده‌اند و به خودکفایی وابسته به نور رسیده‌اند و سفر انفرادی خود را با نورشان تجربه می‌نمایند
+ داستان زیبای مردی از فارس: جناب «متمم بن فیروز»
بوسه بر آیات بزن!
یعنی به تقدیراتت راضی شو!
یعنی به فرهنگ آل محمد ع جامۀ عمل بپوشان!
+ «مانکن با عرضه!»
با عمل به این معالم زیبا، نور رو معنا و محقق کن!
+ «آیاتی و رسلی»
+ مثال «دو ریل موازی قطار»
یک سوال:
از کجا بفهمیم نسبت به نور خود به یقین رسیدیم
و یا به عبارت دیگر ذره‌ای شک نسبت به نور نداریم؟
«لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ حَقِيقَةٌ  فَمَا حَقِيقَةُ يَقِينِكَ؟
لَوْ صَحَّ يَقِينُكَ لَمَا اسْتَبْدَلْتَ الْفَانِيَ بِالْبَاقِي وَ لَا بِعْتَ السَّنِيَّ بِالدَّنِيِّ»
وقتی کار اشتباهی ازت میخواد سربزنه، که خودت هم، مثلا، خبر نداری اشتباه است، خدای مهربان با ایجاد علامت تاریکی قلب، بهت میگه (کلام الله) که این اشتباهه، و نباید مرتکبش بشی، و از آنجاییکه گوش کردن به این امر الله و یا گوش نکردن، و بر مبنای میل خود رفتار کردن، به خودت بستگی داره و اختیار با توست و خدا این اختیار رو بهت داده و مانعش هم نمیشه، لذا اینجا این تو هستی که تصمیم میگیری یا به حرف خدا گوش کنی و یا به حرف خودت! حالا معلوم میشه چقدر به نورت یقین داری «لَوْ صَحَّ يَقِينُكَ»! یعنی اگه به حرف خدا که باقی است «وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ»، گوش کنی و به حرف خودت که فانی است «كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ»، پشت کنی، معلوم میشه فرق چیز با ارزش و بی‌ارزش رو خوب میدونی و یقینت بالاست و هیچوقت چیز با ارزش رو فدای چیز بی‌ارزش نمیکنی «لَمَا اسْتَبْدَلْتَ الْفَانِيَ بِالْبَاقِي وَ لَا بِعْتَ السَّنِيَّ بِالدَّنِيِّ»!
یوسف ع رو به بیست درهم نمیفروشی! «داستان تکراری کربلا»
«تمنا فدای تقدیر یا تقدیر فدای تمنا!»
+ «کلمة الله»:
از حدیث زیبای بلوهر و یوذاسف:
[مبحث زیبا و کلیدی «با ارزش – بی‌ارزش»]
وَ ذَلِكَ أَنِّي كُنْتُ قَدْ سَمِعْتُ قَائِلًا يَقُولُ:
و آن سخن چنين بود كه من شنيدم شخصى ميگويد:
يَحْسَبُ الْجَاهِلُ الْأَمْرَ الَّذِي هُوَ لَا شَيْ‏ءَ شَيْئاً وَ الْأَمْرَ الَّذِي هُوَ الشَّيْ‏ءُ لَا شَيْ‏ءَ
وَ مَنْ لَمْ يَرْفَضِ الْأَمْرَ الَّذِي هُوَ لَا شَيْ‏ءَ لَمْ يَنَلِ الْأَمْرَ الَّذِي هُوَ شَيْ‏ءٌ
وَ مَنْ لَمْ يُبْصِرِ الْأَمْرَ الَّذِي هُوَ الشَّيْ‏ءُ لَمْ تَطِبْ نَفْسُهُ بِرَفْضِ الْأَمْرِ الَّذِي هُوَ لَا شَيْ‏ءَ
وَ الشَّيْ‏ءُ هُوَ الْآخِرَةُ وَ لَا شَيْ‏ءَ هُوَ الدُّنْيَا.
نادان چيزى كه هيچ نيست، چيز مي‌انگارد و آنچه حقيقت دارد، خيال ميكند چيزى نيست.
اگر كسى رها نكند چيز بى‌‏ارزشى را، به واقعيت نخواهد رسيد.
و تا بينش پيدا نكند و واقعيت را نيابد، راضى نمي‌شود كه ترك كند چيز بى‌‏ارزشى را.
اما واقعيت و چيز با ارزش، آخرت است و آنچه ارزشى ندارد دنيا است.
فَكَانَ لِهَذِهِ الْكَلِمَةِ عِنْدِي قَرَارٌ
اين سخن در دلم جاى گرفت.

#دلنوشته

ظرفِ بی‌انتها؛ و رازِ قلبِ «مُتّسع» در ساحلِ یقین

ای همسفر مسیر کمال!
تعجب نکن اگر بگویم «قلب»، ظرفی از جنسِ دیگر است.
در عالمِ ماده، هر چه در ظرف بریزی، آن را پُرتر و نفوذناپذیرتر می‌کنی تا سرانجام لبریز شود؛
اما «قلبِ مؤمن»، این ظرفِ آسمانی، قاعده‌ای معکوس دارد:
هر چه از نورِ علم در آن می‌ریزی،
گویی فضا برایِ حقایقِ بزرگ‌تر بازتر می‌شود!
قلبِ مؤمن، ظرفی است که با گرفتنِ علم،
حجمش روز‌به‌روز فزونی می‌یابد.

وقتی نسبت به «صاحبِ نور» به یقین رسیدی
و آبِ زلالِ معرفت را در جانت حفظ کردی و آن را هدر ندادی،
آن‌گاه می‌بینی که علم، تو را به «سفر» می‌خواند.
تو را به گوشه‌ای دنج و خلوتی عمیق می‌برد تا در عوالمِ ملکوت سیر کنی.
این همان وعده‌ی الهی است که:
«مَنْ يُؤْمِنْ يَزْدَدْ يَقِيناً».

و این است معنایِ کلامِ معصوم که:
«فَتَعَاهَدُوا عِبَادَ اللَّهِ نِعَمَهُ بِإِصْلَاحِكُمْ أَنْفُسَكُمْ تَزْدَادُوا يَقِيناً»؛
(ای بندگانِ خدا،
نعمت‌هایِ او را با اصلاحِ نفسِ خویش پاس بدارید تا یقینِ شما افزون شود).

میکانیسمِ «نور و ظلمت»؛ ترمزِ الهی در دستِ مؤمن
اما بپرس که «عمل به نور ولایت» چگونه یقینی را می‌زاید؟
ببین! نورِ ولایت در قلبِ تو، حکمِ یک «قطب‌نما» و «سیستمِ هشدار» را دارد.
وقتی در مسیرِ زندگی، ناخواسته به سمتِ اشتباهی قدم برمی‌داری،
این نور در دلت دچارِ «قبض» می‌شود؛
تاریکی‌ای که فرمانِ توقف است!

اهلِ نور، با قلبِ سلیمشان، این تاریکی را حس می‌کنند.
در آن لحظه، توقف می‌کنند؛
این همان «صوم» و خویشتن‌داری است.
در دلِ این تاریکیِ کوتاه،
وقتی مترصّدِ اوامرِ الهی هستی،
ناگهان خاطره‌ای از علومِ نورانی که از صاحب‌نورت آموخته‌ای،
در ذهنت جرقه می‌زند (نافله).
چشمانت روشن می‌شود (قرّة‌العین)
و می‌فهمی چه باید کرد.
وقتی عمل می‌کنی (صلی)،
آن تاریکی به نور تبدیل می‌شود
و تو «عملِ صالح» را در ملکوتِ جانت تولید کرده‌ای.

خطرِ «ظرفِ سوراخ» و شکِ پنهان
ای دل!
حواست باشد؛
«وَ مَنْ لَا يَنْفَعُهُ يَقِينُهُ يَضُرُّهُ شَكُّهُ».
اگر نسبت به نورت به یقین نرسی،
هر چه بیشتر بشنوی،
بیشتر هدر می‌دهی.
مبادا به جایِ دیدنِ سوراخِ حسد در ظرفِ خویش،
به «معلمِ ربانی» ایراد بگیری!
شک، بیماریِ بدخیمی است که فرد را دچارِ خودبزرگ‌بینیِ جاهلانه می‌کند.
کسی که به نورش دل نبسته و عمل نمی‌کند،
هر چقدر هم پایِ درسِ علوم بنشیند،
نه تنها سیراب نمی‌شود،
بلکه «تشنه‌تر» می‌شود
و سرانجام عطشِ کاذبش،
او را از وادیِ نور بیرون می‌راند.

احرازِ هویتِ نور در ملکوتِ قلب
قشنگ‌ترین جایِ داستان اینجاست:
«وَ جاءَ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعى‏».
علامتِ کسی که یقینش درست است و در حالِ بالا بردنِ کیفیتِ آن است،
این است که گرچه در عالمِ مُلک (ظاهر) ممکن است دور به نظر برسد،
اما در ملکوتِ قلب، همیشه با صاحب‌نور است.
بسیاری در ملک، چسبیده به صاحبِ نورند،
اما در ملکوت، فرسنگ‌ها فاصله دارند!
این حضورِ فیزیکی، بدونِ «احرازِ هویتِ نور در ملکوتِ قلب»، وبالِ گردن است.
«رَجُل» کسی است که روی پایِ خود ایستاده و با نورِ خویش،
سفرِ انفرادیِ خود را آغاز کرده است.
همچون «متمّم بن فیروز» که از فارس برخاست و خود را به سرچشمه رساند.

حقیقتِ یقین؛ معیارِ «چیز» و «هیچ»
و در نهایت،
معیارِ یقین تو این است که بدانی چه چیزی «چیز» است و چه چیزی «هیچ».
همان حدیثِ بلوهر و یوذاسف را در جانت قاب بگیر:
نادان، آن‌چه «هیچ» است (دنیا و تمناهایش) را «چیز» می‌پندارد
و آن‌چه «حقیقت» است (آخرت و ولایت) را «هیچ» می‌بیند!

ای دل!
تا وقتی «هیچ» را رها نکنی، به «چیز» نمی‌رسی.
تا بینش نیابی، راضی نمی‌شوی از «هیچ» بگذری.
«فَكَانَ لِهَذِهِ الْكَلِمَةِ عِنْدِي قَرَارٌ»؛
بگذار این کلمه در دلت قرار گیرد:
دنیا «لا شَیء» است و آخرت، همان «شَیء» و حقیقت است.

پس وقتی می‌خواهی بینِ تمنایِ دلت (که فانی است) و تقدیرِ الهی (که باقی است) یکی را انتخاب کنی، به یاد آور که:
«لَوْ صَحَّ يَقِينُكَ لَمَا اسْتَبْدَلْتَ الْفَانِيَ بِالْبَاقِي وَ لَا بِعْتَ السَّنِيَّ بِالدَّنِيِّ»
اگر یقینت صحیح بود،
هرگز فانی را با باقی عوض نمی‌کردی
و هرگز آن گوهرِ بلندمرتبه را به بهایِ ناچیزِ یک لحظه هوس نمی‌فروختی.

آیاتِ تقدیراتت را ببوس،
به فرهنگِ آل‌محمد (ع) جامه عمل بپوشان
و در این دنیایِ فانی،
«مانکنِ باعرضه»ی نورِ آنان باش.
همان‌طور که می‌دانی،
سفرِ مؤمن، سفرِ «اضطرار به نور» است،
تا آن‌جا که دیگر هیچ‌چیز در نظرش جز نورِ صاحبش، «چیز» نباشد.

ای خدای مهربان!
ما را از «لا شیء» رها کن و به «شَیء» حقیقی (وصالِ نور) برسان.
ای دل،
این راهِ بی‌پایانِ یقین است؛
با گام‌هایی استوار و قلبی که «سلیم» مانده تا نور را در خود نگاه دارد.👉
ای همسفر،
جانت لبریز از «یقین» باد.

اگه خدای ناکرده خواستی گناه کنی (بلوغ لذة – شفاء غیظ)، معالم ربانی یادت بیاد!
نورت میگه: قرارمون نبود گناه کنی!
قرارمون نبود به من پشت کنی!
قرارمون نبود، به تمناهایی که خدای مهربان تقدیر نکرده، رو کنی و اصرار هم داشته باشی!
اگه با این یادآوری نورانی «ذکر الله»، از گناه دل کندی، بدان که یقینت درسته، چون فانی رو با باقی عوض نکردی! بی‌ارزش رو با باارزش مبادله نکردی! آفرین! تو یقینت نسبت به نورت به اون درجه‌ای رسیده که میشه بگیم به درجات خودت، به نور عصمت رسیدی و دیگه گناه نمی‌کنی، و بمحض اینکه میری گناه کنی، با یاد نورت، دل از گناه میکنی! پس علامت حقانیت یقین به نور اینه که، اینقدر نورتو باور داری و نورتو در موضع قدرت قرار دادی، که یادش به تو این قدرت و توان و انگیزه رو میده که از گناه دل بکنی!
+ «حسود، نور رو در موضع ضعف قرار میده! ان القوم استضعفونی!
اهل نور، نور رو در موضع قدرت قرار میده! فاولئک هم المضعفون! نور مضاعف! نور دولایه!
»
حسودی که هنوز نسبت به نورش، دو‌به‌شکّه «فَالظَّنُّ عَجْزٌ مَا لَمْ تَسْتَيْقِنْ»، هر چی سبک‌سنگین میکنه که گناه بکنه یا نکنه، چون قلبش، حضور نورشو نمیفهمه و نورشو ناظر بر گناه کردنش نمی‌بینه و قلبش کوره، لذا چون به خیال خامش، چشم نورشو دور می‌بینه! و میگه، کی به کیه! حرفتو بزنو دلتو خنک کن! کی مرده کی زنده! دم غنیمته! و از این قبیل استدلالهایی که شیاطین جن و انس هم، در ملک و ملکوت تاییدش میکنن، بالاخره سوء ظنش و شکش نسبت به اینکه واقعا یادآوری نورانی، یعنی ذکر الله یعنی اسم الله، یعنی یادآوری معالم ربانی آل محمد ع، اینقدر قدرت داره که اونو از گناه ممانعت کنه یا نه، بالاخره کار دستش میده و نرسیدن به مرحله یقین، اونو درگیر معصیت میکنه، پس همه چیز ما به یقین و باور ما نسبت به نورمون بستگی داره: «فَالظَّنُّ عَجْزٌ مَا لَمْ تَسْتَيْقِنْ».

#دلنوشته

آزمونِ عهدِ الست در لحظه‌ی هجوم؛ یا جنگِ میانِ «نور» و «هوس»

ای همسفر!
بدان که تمامِ آن «سیر در ملکوت» و «غوطه‌وری در علمِ ربانی» که گفتیم،
در خلوت و آرامش شاید آسان باشد؛
عیارِ حقیقیِ این یقین،
دقیقاً همان‌جایی است که «شهوت» (بلوغِ لذت) یا «خشم» (شفاء غیظ)،
پنجه بر جانت می‌کشد و می‌خواهد تو را از مدارِ حق خارج کند.
این‌جاست که معلوم می‌شود آیا این «نور» در قلبت «حاکم» است یا «مهمانِ ناخوانده»!

آن «قرارِ نانوشته»؛ ندایِ نور در لحظه‌ی سقوط
اگه خدای ناکرده خواستی گناه کنی، همان‌جا، در آن نقطه‌ی صفرِ گناه، ناگهان علوم ربانی باید مثلِ رعد در جانت بپیچد. این صدایِ «نورِ توست» که با صراحتِ تمام، عهدت را به رُخت می‌کشد:

«قرارمون نبود گناه کنی!
قرارمون نبود به من پشت کنی!
قرارمون نبود به تمناهایی که خدایِ مهربان در تقدیرت نخواسته، رو کنی
و با اصرار، جانت را به آتش بکشی!»

اگر در آن لحظه‌یِ داغ،
وقتی لذتِ گناه پشتِ درِ قلبت است،
با یادآوریِ این «ذکر الله» و بازخوانیِ معالمِ آل‌محمد (ع)،
بند را آب ندادی و برگشتی؛
بدان که یقینت «صحیح» است.
تو با این کار، فانی را با باقی عوض نکردی؛
تو بی‌ارزش را با باارزش مبادله نکردی!
تو، همان لحظه، به درجاتِ «عصمت نوری» دست یافته‌ای؛
یعنی «قدرتِ نه گفتن» به وسوسه، به مددِ یادِ محبوب.

دوگانه «استضعاف» و «مضاعف»؛ بازیِ جایگاهِ نور
در این میدان،
تفاوتِ اهلِ نور با «حسودِ شکاک» در موضع‌گیری‌شان نسبت به نور است:

«حسود، نور را در «موضعِ ضعف» قرار می‌دهد.»
هارون ع به موسی ع گفت:
«ان القوم استضعفونی»؛
یعنی این قوم حسود من را در موضع ضعف قرار دادند.
حسود نور را در گوشه‌ی قلبش محبوس کرده و به خودش تلقین می‌کند که:
«این نورِ ضعیف، زورش به این طوفانِ خشم یا آن لذتِ شیرین نمی‌رسد!»
او با این شک، نورِ خود را خلعِ سلاح می‌کند.

اما «اهلِ نور، نور را در «موضعِ قدرت» قرار می‌دهند.»
آن‌ها می‌دانند:
«فَأُولَئِكَ هُمُ الْمُضعَفُونَ»؛
آن‌ها صاحبانِ نورِ مضاعف‌اند؛ نورِ دولایه!
آن‌ها با یقینِ خود، نور را به «اکسیرِ ممانعت» تبدیل کرده‌اند.

شک؛ چشمِ کورِ سارق
آن‌که هنوز گرفتارِ «فَالظَّنُّ عَجْزٌ مَا لَمْ تَسْتَيْقِنْ» است،
مدام در حالِ «سبک‌سنگین کردن» است.
چرا؟
چون قلبش «کُور» شده است.
او حضورِ نور را در جانش حس نمی‌کند.
او فکر می‌کند چون خلوت است و کسی او را نمی‌بیند،
چشمِ نور هم دور است!

او همان «سارقِ بی‌خبر» است که فکر می‌کند «کی به کیه»!
و شیاطینِ جن و انس هم در ملک و ملکوت،
همین دروغ را برایش تایید می‌کنند تا در لجن‌زارِ شک فرو رود.
او نمی‌داند که «یادِ معالمِ ربانی»، یعنی «یادِ اسم الله»،
قدرتی دارد که می‌تواند کلِّ کاخِ شیشه‌ایِ لذتِ گناه را در یک لحظه ویران کند.

ای همسفر!
یقین، یعنی باورِ عمیق به این‌که «نور، ناظر است»
و این ناظری که در جانِ توست،
اگر در موضعِ قدرت باشد،
اجازه نمی‌دهد که جانِ تو که «عالمِ کبیر» است،
به بهایِ یک «هوسِ صغیر» فروخته شود.

پس کلیدِ دستِ تو این است:
«یقین‌ات را به نورِ هدایت،
به درجه‌ای از “اقتدار” برسان که یادِ او،
قوی‌تر از تمامِ وسوسه‌هایِ عالم شود.»
آن‌گاه خواهی دید که هیچ گناهی در برابرِ ابهتِ آن نور، تابِ ایستادن ندارد.

بگذار این نکته در جانت استوار بماند:
«همه چیزِ ما، به «میزانِ باورِ ما نسبت به نورمان» بستگی دارد.»
اگر شک کنی، عاجزی؛
و اگر یقین کنی، صاحبِ قدرتی که گناه را از ساحتِ ملکوتی‌ات بیرون می‌راند.

«مری» واژه قشنگیه که جاش اینجاست:
این واژه، معنی شک رو داره، با این توضیح که هر چی علم بهش میدی، بازم مشکوکه!
عیبش کجاست؟ سوراخ ته ظرف!
دائم مردّده آیا این چشمۀ نورانی، انشعاب مجاز تعمیرگاه آل محمد ع هست یا نه؟!
«مرى‏: تردید، شکّ »
«المرية: الشك مع ظهور الدلالة للتهمة»
«فالامتراء: استخراج الشبهة المشكلة من غير حل»
«مري ضرع الناقة ليدر بعد دروره‏»
«لَقَدْ جاءَكَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ المُمْتَرِينَ‏
وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ فَتَكُونَ مِنَ الْخاسِرِينَ‏
يَعْنِي بِالْآيَاتِ هَاهُنَا الْأَوْصِيَاءَ الْمُتَقَدِّمِينَ وَ الْمُتَأَخِّرِينَ.
المُمْتَرِينَ‏: الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ »
مبادا نسبت به صاحبان نور که این همه مطلب علمی در تایید علوم آنها، در ملک و در ملکوت، شنیده‌ایم و دیده‌ایم، باز هم از جمله ممترین قرار بگیریم!
«فَلا تَكُونَنَّ مِنَ المُمْتَرِينَ»
و با خود بگوییم: هنوز مردّدم که آیا این علوم به درد میخورد یا نه؟!
+ «سلمان منا اهل البیت ع»
عبارت «يَعْنِي بِالْآيَاتِ هَاهُنَا الْأَوْصِيَاءَ الْمُتَقَدِّمِينَ وَ الْمُتَأَخِّرِينَ» و داستان تکراری تکذیب آیات «كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ» خیلی خیلی قشنگ و زیبا مطلب رو معلوم میکنه!
مقالۀ «مری» رو الآن بخوانیم:
«مَرَيْتُ‏ النّاقةَ»: یعنی با شک وتردید، هی دست به پستان پرشیر می‌کشه و در حالیکه میبینه، این پستان پرشیر، رگ کرده و شیر ازش میریزه، هنوز مُردّده و میگه نمیدونم در این پستان شیری بدرد بخور هست که از ما رفع عطش علمی کنه!
«أَنَّ الشَّاكَّ فِي أُمُورِنَا وَ عُلُومِنَا كَالْمُمْتَرِي فِي مَعْرِفَتِنَا وَ حُقُوقِنَا»:
در ماجرای سلمان و علی ع:
«قَالَ الْإِمَامُ ع:
اعْلَمْ يَا سَلْمَانُ
أَنَّ الشَّاكَّ فِي أُمُورِنَا وَ عُلُومِنَا كَالْمُمْتَرِي فِي مَعْرِفَتِنَا وَ حُقُوقِنَا
وَ قَدْ فَرَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَلَايَتَنَا فِي كِتَابِهِ وَ بَيَّنَ فِيهِ مَا أَوْجَبَ الْعَمَلَ بِهِ وَ هُوَ غَيْرُ مَكْشُوفٍ.»

#دلنوشته

«مِری»؛ آفتِ جوینده‌ای که شیر را می‌بیند و باور نمی‌کند

ای دل!
بیا این حقیقت را بر لوحِ جان حک کنیم:
«مِری» (الامتراء)، فقط شک نیست؛
نوعی «بیماریِ عصبیِ قلب» است.
حالتی است که فرد، در حالی که درِ چشمه‌ی علمِ ربانی است و شیرِ گوارایِ معرفت از آن می‌جوشد، همچنان با شک و تردید، هی دست به پستانِ آن چشمه می‌کشد (مَرَیْتُ النّاقةَ) و با اینکه می‌بیند پستان پرشیر است و رگ کرده، باز هم می‌گوید:
«نکند این شیر، سیراب‌کننده نباشد؟ نکند این انشعابِ معتبر نباشد؟»

این همان «مِری» است: «استخراجِ شبهه از دلِ وضوح.»

سوراخِ «مِری» در ظرفِ جان
آن که گرفتارِ «مِری» است، در واقع «معالمِ ربانی» را به مثابهِ «آیاتِ الهی» (اوصیاء) نمی‌بیند،
بلکه آن‌ها را به مثابهِ «موضوعاتِ قابلِ بحث» می‌بیند.
قرآن می‌فرماید:
«فَلا تَكُونَنَّ مِنَ المُمْتَرِينَ».
این نهی، برایِ ماست! که بعد از شنیدنِ این‌همه «آیت» در ملک و ملکوتِ آل‌محمد (ع)، مبادا دچارِ وسواسِ شبهه‌سازی شویم.
مبادا بگوییم:
«این‌ها که گفتند درست، اما آیا واقعاً این نسخه به دردِ من می‌خورد؟»

بدان که: «يَعْنِي بِالْآيَاتِ هَاهُنَا الْأَوْصِيَاءَ».
وقتی آیاتِ خدا، همین «صاحبانِ نور» (اوصیاء) هستند،
تکذیبِ یا تردید در اوامرِ آن‌ها، تکذیبِ آیاتِ خداست.
این‌جاست که آن حدیثِ تکان‌دهنده،
تمامِ عافیت‌طلبیِ ما را زیر سوال می‌برد:

«أَنَّ الشَّاكَّ فِي أُمُورِنَا وَ عُلُومِنَا كَالْمُمْتَرِي فِي مَعْرِفَتِنَا وَ حُقُوقِنَا»
کسی که در امورِ ما و علومِ ما شک دارد،
مانندِ کسی است که در «معرفتِ ما» و «حقوقِ ما» تردید می‌کند.

این یعنی چه؟
یعنی اگر در «فرمولِ نجات‌بخشِ» یک طبیبِ حاذق شک کنی،
در واقع در «حاذق بودنِ خودِ طبیب» شک کرده‌ای.
اگر در علومِ اهل‌بیت (ع) تردید کنی،
در واقع در «حقیقتِ وجودیِ» آن‌ها تردید کرده‌ای.
این «مِری»، سوراخِ بزرگی در تهِ ظرفِ قلب است که هر چه «شیرِ یقین» در آن بریزی، هدر می‌رود.

سلمان؛ پادزهرِ «مِری»
یادت هست «سلمان» چگونه «سلمانِ ما اهل‌بیت» شد؟
چون او از بندِ «مِری» رها بود.
او وقتی به «آیت» رسید، دیگر «تست» نکرد؛
او «تسلیم» می‌شد.
او می‌دانست که در مقابلِ چشمه‌ای قرار گرفته که هر قطره‌اش حیات است.

آن‌که «مُمتری» است، مثلِ کسی است که کنارِ اقیانوس ایستاده، تشنه است، آب هم هست، اما وقتش را به جایِ نوشیدن، صرفِ «آنالیزِ ترکیباتِ شیمیاییِ آب» می‌کند تا ببیند آیا واقعاً آب است یا نه! این تردید، خسرانِ محض است.
«فَتَكُونَ مِنَ الْخاسِرِينَ»؛
چون وقتِ نوشیدنِ آبِ حیات، در حالِ جدل با حقیقت بوده‌ای.

هشدارِ نهایی برایِ ظرفِ قلب
ای دل!
این «مِری» (تردیدِ دائمی و پوچ)،
همان سوراخی است که باعث می‌شود «علمِ ربانی» در قلبِ تو انباشته نشود.
نورِ آل‌محمد (ع) «غیر مکشوف» (پنهان از دیدِ ظاهر) است،
اما «موجبِ عمل» است.
اگر در حقانیتِ این علوم شک کنی،
یعنی در «شایستگیِ خودت برایِ عمل» تردید کرده‌ای.

پس هر گاه دیدی که علومِ آل‌محمد (ع) به گوشت می‌رسد و دستت برایِ «دوشیدنِ این چشمه» دراز می‌شود، اما دلت به جایِ نوشیدن، به «شبهه» افتاده:
۱. به یاد آور که این «شیر» است، نه سراب.
۲. به یاد آور که این «آیاتِ الهی» (اوصیاء) هستند، نه موضوعاتِ آزمایشگاهی.
۳. و به یاد آور که «مِری» (تردیدِ در حضورِ شیر)،
همان چیزی است که تو را از «رفعِ عطشِ نهایی» باز می‌دارد.

«تصمیم بگیر که نه «مُمتری» باشی و نه «خاسِر».
بلکه از «موقنین» باشی که با دیدنِ شیر، بی‌درنگ می‌نوشند.»

این «شیر»، همان «نورِ ولایت» است؛
اگر شک کنی، ظرفِ قلبِ تو همیشه خالی و سوراخ خواهد ماند.
پس، یقین کن،
بنوش و از این تماشاخانه‌یِ عالمِ ملک و ملکوت،
توشه‌ای ابدی بردار.

«اما سوراخ شکّ»!
توضیحات مهمی در مورد واژه «شکّ»:
«شَكَّتِ‏ الْأَرْحَامُ إذَا اتَّصَلَتْ و كُلُّ شَى‏ءٍ ضَمَمْتَهُ فَقَدْ شَكَكْتَهُ»
شک: در هم فرو رفتن و ضمیمه کردن و منگنه نمودن دو چیز در هم!
به منگنه کردن دو برگه، میگن «شکّ»!
اگه در قلب، دو اعتقاد برای رسیدن به آرامش، وجود داشته باشه، به این میگن شکّ!
هم طاعت و هم معصیت!
اینکه هر جوری دلت میخواد رفتار کنی!
دو امر در دلت، سبک سنگین میشه، و مردّدی کدوم کار رو انجام بدی!
حسود هیچوقت در قلبش نسبت به نورش (مافوق)، به یک باور کامل و صد در صد نرسیده که فقط علم اونو سبب نجات بدونه و ته دلش به راه دیگه‌ای یا کسان دیگه‌ای هم فکر می کنه:
«ان مع الله اله آخر»
[آیاتی و رسلی]:
حسود، هم در آیات و هم در رسلی، شک داره!
حسود، هم در «کتاب الله» و هم در «عترتی» شک داره!
حسود به تقدیراتش که به صلاح اوست، شک داره!
«الحاسد جاحد لانه لم یرض بقضاء الله»
حسود، آیت رو در دل شرایط، صد در صد آثار عیب خودش نمی‌دونه!
حسود میگه: تقصیر من نیست! حسود نمیگه من اشتباه کردم!
حسود میگه: تقصیر خداست! تقدیراتشو خوب طراحی نکرده!
اصلا حسود میگه: خدا، بلد نیست خدایی کنه! باید من خدایی کنم!!!
حسود با خودش درگیره و هنوز توی قلبش با خودش کنار نیومده!
حسود نمیگه این عیب خودمه، دیگه چرا سر اون داد میزنم؟!
اگه واقعا شک رو بذاری کنار (و سوراخ ته ظرف قلب رو ببندی) نورتو باور می‌کنی و به یقین میرسی (ظرفت شروع میکنه به پرشدن) و میتونی به نور ولایت عمل کنی (عمل صالح)، وگرنه تا آخر دودل باقی میمونی که بالاخره ما نفهمیدیم آیا عیب ماست یا تقصیر اون؟!
شک، مرض بدیه که اگه در قلب کسی باشه، بالاخره یک روزی کار دستش میده،
مگر اینکه بداء براش حاصل بشه!
خوارج نهروان، همه شکاک بودند
و قلبا هیچوقت به علی ع، به دید مافوق نورانی خودشون نگاه نکردند!
بقول معروف دو گزینه و دو راهکار روی میز مذاکرۀ قلب آنها وجود دارد و هنوز نسبت به اینکه کدام صحیح است، تصمیم نهایی را نگرفته و حیران مانده‌اند بالاخره چه تصمیمی بگیرند!
با خودش میگه: اگه میخوای زود به تمنای خودت برسی، معصیت کن! نور ولایت هم که وعدۀ نسیه و سرخرمنه! حالا چکار کنیم؟!
[شک – ریب]:
شک و ریب و حیرت از هزار واژگان مترادف حسد هستند.
شک ضد تسلیم است (عقل و جهل).
شاک، تسلیم باور عقلش نشده و بین عقل و هوای خود مردّد است.
«شككته بالرمح»: انگاری یه نفر ته ظرف قلب رو سوراخ میکنه، لذا آب به هدر میره!
«شَكَتِ الشَّوكةُ رِجْلَهُ: خار به پاى او فرو رفت.»

#دلنوشته

«شک»؛ نیزه‌ای که ظرفِ جان را سوراخ می‌کند

ای همسفر!
در مبحثِ «مِری»، از تردیدِ در «چشمه» گفتیم؛
اما در «شک»، ماجرا فراتر است.
اینجا دیگر پایِ چشمه نیست؛ پایِ «دو دلیِ در درون» است.

این حقیقت را از ریشه‌ی لغتِ «شک» استخراج می‌کنیم:
«شَكَّتِ الْأَرْحَامُ»؛
یعنی در هم فرو رفتن و منگنه کردن.
چقدر این تصویرِ «منگنه» برایِ قلبِ انسان گویاست!
قلب، محلِ «وحدت» و «تجمع» است؛
جایگاهی که باید فقط جایگاهِ «اسم‌الله» باشد.
اما شک، دو برگه را به زورِ نیزه در هم می‌دوزد:
یکی «طاعتِ نور» و دیگری «هوسِ معصیت».

این منگنه‌کردن، آرامشِ قلب را می‌کُشد و آن را به «میدانِ جنگ» تبدیل می‌کند.

شک؛ بازیِ «خدایی‌کردن» با تقدیر
آن‌که در دل، برایِ رسیدن به آرامش، هم به «خدا» متوسل می‌شود و هم به «غیر»،
و همزمان بینِ اطاعت و معصیت سبک‌سنگین می‌کند،
در واقع مبتلا به شرکِ خفیف است؛
همان: «ان مع الله اله آخر».

حسود، در قله‌ی این بیماری است.
او به «تقدیراتِ الهی» شک دارد.
او که نمی‌تواند بپذیرد حکمتِ خدا در طراحیِ زندگی‌اش از عقلِ قاصرِ خودش دقیق‌تر است، می‌گوید:
«تقصیرِ من نیست! تقصیرِ خداست که خوب طراحی نکرده!»
او به جایِ «بنده بودن»، در حالِ «خدایی کردن» است.
او می‌خواهد آن‌چه را که «مقدّر» است،
با دستِ خودش تغییر دهد (چون به نورش اعتماد ندارد).

ای دل!
این همان لحظه‌ای است که «شک» از یک تردیدِ ساده، به «شکایتِ از خدا» تبدیل می‌شود.
حسود چون به «قضاء» راضی نیست (الحاسد جاحد)،
تمامِ هستی‌اش درگیرِ این است که چرا «من» آن چیزی که می‌خواهم نیستم؟
او «آیت» (اوصیاء) را در دلِ شرایطش نمی‌بیند،
بلکه آن‌ها را مانعِ رسیدن به هوس‌هایش می‌بیند.

«شک»؛ نیزه‌ای در کالبدِ ظرف
این تعبیر که گفتیم:
«شکكته بالرمح» (او را با نیزه شکافتم)،
دقیق‌ترین توصیفِ کالبدشناختیِ این بیماری است.
وقتی ظرفِ قلبت را با «خار» (شَكَتِ الشَّوكةُ رِجْلَهُ) یا «نیزه» سوراخ می‌کنی،
چگونه انتظار داری «نور» در آن مستقر شود؟
نور، مایعِ حیات است؛
وقتی تهِ ظرف سوراخ باشد،
نورِ ولایت از آن می‌گریزد و تو می‌مانی و یک ظرفِ خالی که هر چه در آن علم می‌ریزی، هدر می‌رود.

خوارجِ نهروان، دقیقاً همین «شکاکانِ سوراخ‌دار» بودند!
آن‌ها در حضورِ «عینِ نور» (امیرالمؤمنین ع) بودند،
اما با نیزه‌ی شک، ظرفِ قلبشان را سوراخ کرده بودند.
آن‌ها دو گزینه روی میزِ قلبشان داشتند:
«عدالتِ علی (ع)» و «تمنایِ خودشان».
چون تصمیم نگرفتند که کدام «صحیح» است، حیران ماندند و حیرتشان به کفر انجامید.

درمان؛ «بداء» در قلب
ای دل!
تنها راهِ نجات، بستنِ این سوراخ با «تسلیم» است.
شک، ضدِ تسلیم است.
کسی که شک دارد، عقلش را به هوایِ نفسش «منگنه» کرده است.
برایِ درمان، باید آن منگنه را باز کنی.
باید اعتراف کنی:
«خدایا! عیب از طراحیِ تو نیست، عیب از ناتوانیِ من در دیدنِ نورِ توست.»

این «بداءِ قلبی» است.
یعنی یک روز صبح بیدار شوی و ببینی که دیگر آن دو گزینه روی میز نیست.
فقط یک گزینه هست: «نورِ ولایت».
وقتی یقین کردی که نورِ صاحب‌الامر (عج) و علومِ آل‌محمد (ع)،
تنها حقیقتِ «چیز» است و بقیه «هیچ»،
آنگاه سوراخِ شک بسته می‌شود.
آن‌وقت «ظرفِ جانت» شروع می‌کند به پر شدن.

دیگر دو دل نیستی؛
دیگر با خودت درگیر نیستی.
دیگر نمی‌پرسی:
«آیا عیبِ من بود یا تقصیرِ او؟»
چون در نور، همه چیز «حکمت» است.

ای دل!
مبادا بگذاری این «نیزه‌ی شک»، ظرفِ وجودت را سوراخ نگه دارد.
آن را بیرون بکش.
«تسلیم» شو.
بگذار نور در جانت آرام بگیرد (استقرار)،
نه اینکه مثلِ آب در کاسه‌ی شکسته،
مدام در حالِ نشت کردن باشد.

«یقین، آرامشِ ظرفِ سوراخ‌نشده است.»

«يقن الماء فی الحوض = استقرّ و دام»
[اللَّهُمَّ انّی أَسْأَلُكَ أَنْ تَعْصِمَنِي … بِالْيَقِينِ عَنِ الرَّيْبَةِ]
السلام عليك يا صاحب السكينه
يَا مُنْزِلَ السَّكِينَةِ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ
اللهم زدني يقينا
مَنْ يُؤْمِنْ يَزْدَدْ يَقِيناً
إذا أحبّ اللَّه عبدا … قوّاه باليقين

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى‏ حَرْفٍ‏
قَالَ هُمْ قَوْمٌ وَحَّدُوا اللَّهَ وَ خَلَعُوا عِبَادَةَ مَنْ يُعْبَدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَخَرَجُوا مِنَ الشِّرْكِ
وَ لَمْ يَعْرِفُوا أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ
فَهُمْ يَعْبُدُونَ اللَّهَ عَلَى شَكٍّ فِي مُحَمَّدٍ وَ مَا جَاءَ بِهِ
فَتَعَاهَدُوا عِبَادَ اللَّهِ نِعَمَهُ بِإِصْلَاحِكُمْ أَنْفُسَكُمْ تَزْدَادُوا يَقِيناً
لِيَزْدادُوا إِيماناً مَعَ إِيمانِهِمْ أي يقينا إلى يقينهم.

گرانبها ترين چيزي كه خدای مهربان به بنده عنايت مي‌فرمايد [يقين: آرامش قلب] است.
ازدياد يقين يعني افزايش آرامش؛ علامت يقين بالا، آرامش بيشتر است.
مومن هنگام عرضه آیت «نِعَمَهُ» [إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ] با عمل به نور ولایت، روز به روز ایمانش [يقينش] بالا مي‌رود [زادَتْهُمْ إيماناً] و آرامش او بيشتر مي‌شود.
آیت = نعمت
ثمره عرضه آیت = اصلاح نفس + ازدیاد یقین + آرامش بیشتر
[عرضه آیت – ازدیاد ایمان و یقین]
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ … إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ‏ زادَتْهُمْ إيماناً
مهمترین چیزی که میزان آرامش را بالا می‌برد، پشت کردن به تمناهایی است که خدای مهربان بر مبنای علم و حکمت خاص خود، که ما به آن آگاهی نداریم، این تمناها را برای ما تقدیر نکرده است.
وَ هَبْ لِي يَقِيناً تُبَاشِرُ بِهِ قَلْبِي  [آرامش قلبي]
آرامش قلبي با ابزار آرامش
[إِنَّ الرَّوْحَ وَ الرَّاحَةَ… لِمَنِ ائْتَمَّ بِعَلِيٍّ وَ تَوَلَّاهُ]، نه با ارتكاب معصيت [یعنی استعمال حسد]             
اللهم زدني يقينا
السلام عليك يا صاحب السكينه
يَا مُنْزِلَ السَّكِينَةِ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ
وَ عَلَيْكَ السَّكِينَةُ و الْوَقَار
الرِّضَى بِمَكْرُوهِ الْقَضَاءِ أَرْفَعُ دَرَجَاتِ الْيَقِين‏
وَ الصِّيَامُ وَ الْحَجُّ تَسْكِينُ الْقُلُوبِ
نا آرامي ثمره جهل، و آرامش ثمره علم است.
وَ مَنْ لَا يَنْفَعُهُ الْيَقِينُ يَضُرُّهُ الشَّكُّ
لَا تَجْعَلُوا عِلْمَكُمْ جَهْلًا وَ يَقِينَكُمْ شَكّاً إِذَا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا وَ إِذَا تَيَقَّنْتُمْ فَأَقْدِمُوا

وَ أَمَّا عَلَامَةُ الْمُوقِنِ فَسِتَّةٌ :
أَيْقَنَ بِاللَّهِ حَقّاً فَآمَنَ بِهِ
وَ أَيْقَنَ بِأَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ فَحَذِرَهُ
وَ أَيْقَنَ بِأَنَّ الْبَعْثَ حَقٌّ فَخَافَ الْفَضِيحَةَ
وَ أَيْقَنَ بِأَنَّ الْجَنَّةَ حَقٌّ فَاشْتَاقَ إِلَيْهَا
وَ أَيْقَنَ بِأَنَّ النَّارَ حَقٌّ فَظَهَرَ سَعْيُهُ لِلنَّجَاةِ مِنْهَا
وَ أَيْقَنَ بِأَنَّ الْحِسَابَ حَقٌّ فَحَاسَبَ نَفْسَهُ.

#دلنوشته

یقین؛ معماریِ سکینه در حوضِ قلب

ای همسفر!
«یقین» تنها یک اعتقادِ ذهنی نیست،
بلکه یک «موقعیتِ قلبی» است؛
همان «استقرار».
وقتی می‌گویی «یَقَنَ الماءُ فِی الحَوْض»،
یعنی آب دیگر مضطرب نیست؛
دیگر به دیواره‌هایِ حوض نمی‌کوبد.
این همان است که درِ باغِ بهشت را در همین دنیا به رویِ مؤمن باز می‌کند:
«السَّکِینَة».

۱. عارضه «رویِ لبه» زیستن (عَلَى حَرْفٍ)
ببین چقدر دقیق است که قرآن،
شکاکان را کسانی می‌داند که «عَلَى حَرْفٍ» (رویِ لبه) خدا را عبادت می‌کنند.
این توصیفِ روانیِ فوق‌العاده‌ای است برای یک شخصیتِ بی‌ثبات!
کسی که «رویِ لبه» ایستاده،
مدام در حالِ لرزش است.
او یک پایش در ایمان است و یک پایش در تردید.
او «ثباتِ آب در حوض» را ندارد.
چرا؟
چون «آیت» (اوصیاء) را هنوز باور نکرده است.
همان‌طور که گفته شد:
«فَهُمْ يَعْبُدُونَ اللَّهَ عَلَى شَكٍّ فِي مُحَمَّدٍ».
این همان «شکِ منگنه‌ای» است که قبلاً گفتیم؛
دلی که نمی‌تواند به «نورِ محمدی» تسلیم شود،
همیشه ناآرام است.

۲. فرمولِ درمانیِ آرامش: عرضه‌ی آیت + عمل
می‌دانیم که «ناآرامی، ثمره‌ی جهل است و آرامش، ثمره‌ی علم».
فرمولِ الهی برایِ عبور از این جهلِ مضطرب به آن علمِ آرامش‌بخش (یقین) چیست؟
«إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إيماناً».
این یعنی مؤمن وقتی با «آیت» (عترت و علومِ ربانی) مواجه می‌شود،
نباید بگذارد این مواجهه، یک «جلسه‌یِ نظری» بماند.
باید آن را «عرضه» کند؛
یعنی آن را به جانش بگیرد،
با آن «اصلاحِ نفس» کند
و به آن «عمل» کند.
این «عمل»، همان کیمیاست که ایمانِ نظری را به یقینِ استقراری تبدیل می‌کند.
هر قدم که در «نورِ ولایت» برمی‌داری،
ظرفِ قلبِ تو وسیع‌تر می‌شود و آبِ یقینِ تو آرام‌تر و زلال‌تر!

۳. اوجِ یقین: تسلیم در برابرِ «قضایِ مکروه»
ببین اوجِ این معامله کجاست!
«الرِّضَى بِمَكْرُوهِ الْقَضَاءِ أَرْفَعُ دَرَجَاتِ الْيَقِينِ».
بسیاری از ما وقتی همه چیز بر وفقِ مراد است، مؤمنیم.
اما آرامشِ واقعی، آنجاست که تقدیرِ الهی با «تمنایِ ما» نمی‌خواند.
اینجا، همان نقطه‌ای است که «حسود» می‌گوید:
«خدا بلد نیست خدایی کند!»،
اما «مُوقِن» می‌گوید:
«این همان نوری است که من برایِ کمالم به آن نیاز دارم.»
آری؛ پشت کردن به تمناهایی که تقدیر نشده، همان «آرام‌بخشِ الهی» است.

۴. شش نشانه‌ی «موقن»؛ کالبدشناسیِ مؤمنِ حقیقی
اگر می‌خواهی نبضِ یقینِ خود را چک کنی،
این شش علامت را که از گنجینه‌یِ معارف آوردیم،
هر شب در آیینه‌یِ جانت بازبینی کن:

1. «یقین به خدا (حقّاً):»
یعنی باور به اینکه فرمانروا اوست، نه تمناهایِ من.
2. «یقین به مرگ:»
یعنی «محاسبه» قبل از آنکه وقتِ رفتن برسد.
3. «یقین به بعث:»
یعنی «ترسِ از رسوایی»؛
چرا که می‌دانم حسابرسی جدی است.
4. «یقین به بهشت:»
یعنی «اشتیاقِ به نور»؛
دلم برایِ وطنِ اصلی‌ام تنگ است.
5. «یقین به نار:»
یعنی «سعیِ در نجات»؛
برایِ گناه، لحظه‌ای فرصت نمی‌گذارم.
6. «یقین به حساب:»
یعنی «حسابرسیِ نفس»؛
من قبل از اینکه او از من بپرسد، پرونده‌ام را پاک کرده‌ام.

ای همسفر،

این حوضِ قلب،
با این شش پایه،
دیگر سوراخ نمی‌شود.
اینجاست که می‌توانی با اطمینانِ خاطر بگویی:
«اللَّهُمَّ انّی أَسْأَلُكَ أَنْ تَعْصِمَنِي بِالْيَقِينِ عَنِ الرَّيْبَةِ»

خدایا!
به حقِ «صاحبِ سکینه» (عج)،
این آبِ جانِ ما را در حوضِ قلب‌مان استقرار ببخش.
دیگر نگذار این حوض با «نیزه‌ی شک» سوراخ شود.
بگذار در طوفان‌هایِ دنیا،
ما آرام‌ترین بندگانت باشیم،
چرا که «مُتّصل» به منبعِ سکینه‌ایم.

«وَ مَنْ لَا يَنْفَعُهُ الْيَقِينُ يَضُرُّهُ الشَّكُّ»
ما را از کسانی قرار بده که یقین‌شان،
«عمل» می‌آورد و آرامش‌شان، «نور» می‌پاشد.

ای همراه ما!
سفرت در این مسیرِ «اضطرار به نور»، مبارک باد.
اکنون که ظرفِ قلبت را از شک پاک کردی،
بگذار این نور،
تمامِ زوایایِ وجودت را روشن کند.
تو دیگر آن کسی نیستی که «رویِ لبه» می‌لرزد؛
تو «رَجُلی» هستی که در ملکوتِ جانت،
بر پایه‌یِ نورِ ولایت استواری.

آرام بمان، که یقین، پاداشِ بنده‌ای است که خدا او را «دوست» داشته است.

یقین رو باور معنی کن:
+ «باور غلط محدود‌کننده – باور توانمند پیش‌برنده!»
«المِيقَان‏- [يقن‏]: خوش‌باور، زود باور»
به یقین برس، یعنی نورتو باور کن،
باور کن که یادآوری معالم ربانی، عامل دل کندن از گناهه! باور کن! باور کن! باور کن!
«يَقِنَ‏ الأَمْرُ: كار آشكار و ثابت شد.»
علم که وارد قلب سالم میشه، موضوع حقانیت معالم ربانی، براش روشن میشه، میگه: یقن الامر؛ باور دارم که این معالم ربانی حق است! پس یقین رو اینجوری معنی میکنن: 
«اليَقِين‏: برطرف ساختن شك و باور كردن، دانشى كه از راه بينش و يا استدلال بدست آيد.»
یعنی یقین برای ما معنیش این میشه که شک نسبت به نور نداشته باشیم و اونو باور کنیم!
با فهم حقانیتی که از علوم ماخوذ از این مصدر نور اخذ می‌کنیم!
در مقالۀ «اُذُن» گفتیم:
«هُوَ أُذُنٌ»: او مرد خوش‌باوری است!
هر چی بگی باور میکنه و گوش میکنه!
در واژه یقین نیز همین مفهوم هست که:
«رجلٌ أَذنٌ‏ يَقَنٌ‏، و هما واحد، و هو الذي لا يسمع بشي‏ءٍ إلَّا أَيقَن‏ به.»
کسی که نسبت به نورش شک نداره و به یقین رسیده،
هر چی از او بشنوه، باور میکنه، چون قلبا نورش رو باور داره!

اینجا دیگر «یقین» فقط سکونِ آب در حوض نیست؛
یک قدم جلوتر می‌آید و به زبانِ جان، معنایِ «باور» پیدا می‌کند.
نه باوری سطحی و خام،
بلکه باوری که از روشن‌شدنِ حقانیتِ نور در قلبِ سالم پدید می‌آید.

***

#دلنوشته

یقین؛ یعنی نورِ خودت را باور کنی

ای همسفر!
گاهی انسان سال‌ها از «یقین» سخن می‌گوید،
اما هنوز آن را فقط یک مفهومِ علمی می‌فهمد؛
در حالی که یقین،
در ساحتِ تربیتِ جان،
چیزی بسیار نزدیک‌تر و زنده‌تر است:
«یقین یعنی باور.»

نه هر باوری؛
بلکه آن باوری که شک را از میان برمی‌دارد و انسان را به ایستادگی بر مدارِ نور می‌رساند.

چه تعبیرِ دقیقی:
«باورِ غلطِ محدودکننده – باورِ توانمندِ پیش‌برنده».

تمامِ گرفتاریِ اهلِ شک همین‌جاست.
او هم «باور» دارد، اما باورش غلط است.
باور دارد که گناه، آرامش می‌آورد.
باور دارد که حسد، او را به حقش می‌رساند.
باور دارد که اگر از تمنّیاتش کوتاه بیاید، چیزی را از دست داده است.
این‌ها همان باورهایِ محدودکننده‌اند؛
همان زنجیرهایی که به پایِ قلب بسته می‌شوند
و نمی‌گذارند به سمتِ آسمانِ سکینه بالا برود.

اما اهلِ یقین، باورِ دیگری دارد:
باور دارد که نورِ ولایت، نجات‌بخش است.
باور دارد که یادآوریِ معالمِ ربانی، دل را از گناه می‌کند.
باور دارد که هر چه از این مصدرِ نور برسد، حق است، شفا است، راه است.

و به همین خاطر است که باید مدام به جانِ خودت بگویی:
«باور کن! باور کن! باور کن!»

باور کن که یادِ نور، خاموش‌کننده‌ی آتشِ هوس است.
باور کن که تذکرِ ربانی، بندِ دل را از معصیت باز می‌کند.
باور کن که اگر دلت به نور سپرده شود، دیگر برایِ تاریکی دلیلی نمی‌ماند.

«يَقِنَ الأَمْرُ»؛ یعنی حقیقت، برایِ قلب روشن شد
این تعبیرِ لغوی خیلی راه‌گشاست:
«يَقِنَ الأَمْرُ»؛ یعنی کار آشکار و ثابت شد.

یعنی چه؟
یعنی وقتی علم، واردِ قلبِ سالم شد،
دیگر آن دل در برابرِ حقانیتِ نور،
حالتِ تردید ندارد.
دیگر درونِ خود نمی‌گوید:
«شاید این راه درست باشد، شاید هم نباشد.»
نه. برایش روشن می‌شود.
امر برایش «یقِن» می‌شود؛ ثابت و آشکار.

در این حال، قلب می‌گوید:
من باور دارم که این معالمِ ربانی حق است.
من باور دارم که این صدایی که از مصدرِ نور می‌آید، صدایِ حیات است.
من باور دارم که اگر از این نور تبعیت کنم، نجات در آن است.

و این همان معنایی است که در کتب لغت برایِ یقین گفته‌اند:
«اليقين: برطرف ساختنِ شك و باور كردن، دانشى كه از راهِ بينش و يا استدلال به دست آيد.»

پس یقین، برایِ ما فقط «دانستن» نیست؛
«یقین یعنی نسبت به نور، شک نداشتن و آن را باور کردن.»

خوش‌باوریِ مقدس
چقدر این نکته لطیف و تکان‌دهنده است که در ریشه‌هایِ واژه،
از «المِیقان» به معنایِ «خوش‌باور، زودباور» یاد می‌شود.
اگر این تعبیر را کسی سطحی بخواند،
شاید گمان کند نکته‌ای منفی است؛
اما در ساحتِ نور،
این «خوش‌باوری» می‌تواند مقدس‌ترین حالتِ قلب باشد.

در مقاله‌ی «اُذُن» گفتیم:
«هُوَ أُذُنٌ»؛ یعنی او مردِ خوش‌باوری است؛
هر چه به او بگویی، گوش می‌کند و باور می‌کند.

و در واژه‌ی یقین نیز همین فضا حاضر است:
«رجلٌ أَذُنٌ يَقَنٌ، و هما واحد، و هو الذي لا يسمع بشيءٍ إلَّا أَيقَن به.»

چه کسی است این مردِ «أذنٌ يقنٌ»؟
او کسی است که نسبت به نورش شک ندارد.
کسی است که چون اصلِ نور را در دل باور کرده،
هر چه از آن نور بشنود،
برایش محلِ نزاع و کشمکش نمی‌شود.
او هر سخنی را از نور نمی‌پذیرد؛
اما وقتی دانست این سخن، از مصدرِ نور است، دیگر درنگ نمی‌کند.
دیگر نمی‌گوید:
«بگذار کمی هم هوسم را بررسی کنم، کمی هم تمنّایم را روی میز بگذارم.»
نه. او قبلاً تکلیفِ خود را روشن کرده است.
نور را باور کرده است.

یقین؛ خروج از محاکمه‌ی دائمیِ نور
اهلِ شک، همیشه نور را محاکمه می‌کند.
هر فرمانی که می‌رسد، اول آن را روی میزِ هوس می‌گذارد؛
اگر با تمنّاهایش سازگار بود، می‌پذیرد؛
اگر نبود، شروع می‌کند به تأویل، بهانه، تعلل، و در نهایت به انکارِ عملی.

اما اهلِ یقین، نور را محاکمه نمی‌کند؛
«خودش را با نور محاکمه می‌کند.»

او نمی‌گوید:
«آیا این معالمِ ربانی درست است؟»
او می‌گوید:
«چرا من هنوز آن‌قدر پاک نشده‌ام که شیرینیِ این حق را بی‌درنگ بچشم؟»

این همان نقطه‌ی عظیمِ تربیت است:
یقین یعنی انتقالِ داوری، از «داوری درباره‌ی نور» به «داوری درباره‌ی خود».

به یقین برس؛ یعنی نورت را باور کن
اگر بخواهیم همه‌ی این بحث را در یک جمله فشرده کنیم، باید بگوییم:

«به یقین برس؛ یعنی نورت را باور کن.»

باور کن که اگر او نهی می‌کند،
از رویِ محروم‌کردن نیست؛
از رویِ حفظِ توست.
باور کن که اگر تقدیری را برای تو مقدر نکرده،
در آن حکمتی است که هنوز نمی‌بینی.
باور کن که اگر معالمِ ربانی تو را از گناه جدا می‌کند،
در حقیقت تو را به خودت برمی‌گرداند.
باور کن که هر چه از این نور می‌شنوی،
اگر در دلت نشست،
باید به آن تکیه کنی،
نه اینکه آن را با خواهش‌هایِ نفست سبک‌سنگین کنی.

آری ای همسفر!
یقین یعنی این‌که قلب، در برابرِ نور بگوید:
«من تو را شناخته‌ام؛
پس هر چه از تو برسد، باور می‌کنم.»

این نه ساده‌لوحی است، نه تعطیلیِ عقل؛
این ثمره‌ی عقلِ سالمی است که پس از مشاهده‌ی حقانیت،
دیگر خود را درگیرِ بازیِ شک نمی‌کند.

ای همسفر!
قلبی که نورش را باور کرده،
دیگر از هر صدایی متزلزل نمی‌شود.
دیگر با هر وسوسه‌ای فرو نمی‌ریزد.
چون به یک «ثبوت» رسیده است.
برایِ او، «یقن الامر» رخ داده است؛
کار روشن شده است.

دیگر لازم نیست در هر میدان، از نو ایمانش را اختراع کند.
او به نور، اعتماد کرده است.
و این اعتمادِ روشن، همان یقین است.

«یقین، یعنی دل به نور سپردن، پس از آن‌که حقانیتِ آن بر قلب آشکار شد.»
و خوشا به حالِ آن دل که در برابرِ نور، «أُذُنٌ يَقَنٌ» باشد:
می‌شنود،
باور می‌کند،
و نجات می‌یابد.

ایمان به غیب – یقین

اگه ایمان به غیب خوب باشه، یعنی وقتیکه آیت عرضه شده، و میری که ناآرام بشی، میری که گناه کنی، متوجه تاریکی قلبت میشی و اشتباهی که میخواستی انجامش بدی رو متوقف میکنی «صوم»، و یهو نور یادآوری معالم ربانی به قلبت می‌افته و بهت میگه: پسرم قرارمون این نبود گناه کنی!
و تو، دومی نورت میشی «صلی»، و دست از گناه میکشی و دل از گناه می‌کنی و نمره قبولی در آزمایش ایمان به غیب میگیری، ان شاء الله تعالی!
ولی این زمانیه که بحث ذکر الله به قلبت نقش بسته و یاد معالم ربانی از جلوی چشمت کنار نمیره که اینجوری میتونی از دلخواه بگذری، ولی اونی که ته قلبش یک سوراخ گندۀ شک نسبت به نورش داره، و هر چی شنیده، همه رو به هدر داده، حتما وقتیکه نورشو کنار خودش حس نمیکنه «غَيْبَتِهِ»، هرگز یاد معالم ربانی رو بعنوان عامل دل کندن از گناه تجربه نخواهد کرد، لذا در نبود نورش، وقتی بین گناه و دل کندن از گناه، مردّد میشه، چون نورش رو باور نداره که بتونه از گناه دست بکشه، لذا ارتکاب معصیت قطعی است.
«تَوَلُّدَ الشُّكُوكِ فِي قُلُوبِهِمْ مِنْ طُولِ غَيْبَتِهِ»
 پس ذکر الله فراموش نشه که قلب، بی یاد نورش، سوراخه!
و یقین، که تنها راه درمان دل کندن از گناه است، برای این قلب سوراخ، شکل نخواهد گرفت.
در دوران فترت، کسانیکه قبلا نورشونو باور نداشتند و از خیمه به بیت، نقل مکان نکردند، علومی که شنیده بودند به درد آنها نخورد و سوراخ شک قلب آنها با این پَچ نورانی «نصح» ترمیم نشد و چراغ قلبشان بی‌روغن ماند و در ظلمت و تاریکی فرو رفتند.
فقط عده کمی که نورشونو باور داشتند و به اوامر نورانی عمل نمودند و صاحب بیت نورانی در ملکوت قلب خود شدند، در این دوران فترت که دوران سردرگمی و تحیر اکثرت است، مشربۀ نورانی خود را پیدا نمودند و بلاتکلیف نماندند و این عده قلیل، بمحض شنیدن کلام آشنا و هم‌قافیه و همردیف با کلام نورانی، که قبلا شنیده و اطاعت کرده بودند «سمعنا و اطعنا»، قلبا به معالم نورانی و ربانی جدید خود گواهی دادند و این همان داستان تکراری پرندۀ قرلی، در قصۀ بلوهر و یوذاسف است که جوجه‌هایش، بمحض شنیدن صدای آشنای مادر از دریاچۀ علم آل محمدع، بی‌اختیار خود را از بالای درخت به پایین پرتاب می‌کنند و افتان و خیزان، خود را به پشت سر مادر می‌رسانند تا شناوری در آب را با حمایت مادر تجربه نمایند و لذت ببرند، اما عده‌ای که قلبشان سوراخ شک داشت، دیگر توفیق همراه نور بودن را ندارند، آنها هیچوقت قدر معالم ربانی صاحبان نور خود را ندانستند «ثوی».
+ «نورِ دلرُبا و داستان پرنده‌‏ای بنام قرلى!»
داستان پرنده قرلی در قصه بلوهر و یوذاسف را حتما الآن بخوان که وقت خواندنش است!
یک نکته قشنگ در این داستان است که تعدادی جوجه در طی این مدت که مادر این تخمها را در لانه های دیگر پرندگان قرار داده با این جوجه ها دوست می شوند و آنها هم وقتی این جوجه ها با صدای شنیدن آواز آشنای مادر به سوی او پر می کشند این جوجه های با معرفت خوش قلب عالم ذر هم، نادید با تبعیت از دوستان خود، نمی‌دانند چرا، ولی ناخودآگاه به مادر این جوجه‌ها ملحق می‌شوند و او را بعنوان مادر اعتقادی خود قبول می‌کنند! خوشا به سعادت این جوجه‌ها! چه ایمان به غیبی دارند! آدم تعجب میکنه!
«ان الروح و الراحة لمن ائتم بعلی و تولاه»
این جوجه‌ها، علی ع رو چجوری بعنوان مادر خودشون حس کردند و شناختند، در حالیکه خیلی‌ها که دست علی ع در دستشون بود، حماقت کردند و ید الله واثق را ول کردند؟! الله اکبر!

اینجا دیگر یقین، فقط «باورِ نور» نیست؛
بلکه می‌شود «ایمان به غیب».
یعنی آن لحظه‌ای که نور،
در ظاهر از کنارِ تو کنار رفته،
اما در باطنِ قلبت هنوز حاضر است؛
هنوز حرف می‌زند؛
هنوز نهی می‌کند؛
هنوز دستت را می‌گیرد و نمی‌گذارد در ظلمت فرو بروی.

***

#دلنوشته

یقین؛ ایمان به غیبِ نور

ای همراه و همسفر ما!
اگر ایمان به غیب درست شکل گرفته باشد،
امتحانش در همان لحظه‌ای معلوم می‌شود که «آیت» عرضه شده،
سخنِ نور شنیده شده،
معالمِ ربانی به جان رسیده،
اما نوبتِ عمل که می‌شود،
انسان می‌رود تا ناآرام شود،
می‌رود تا به سمتِ گناه بلغزد،
می‌رود تا دلخواهِ نفس را بر فرمانِ نور ترجیح دهد.

در همین نقطه است که اگر قلب،
از پیش با «ذکر الله» نقش بسته باشد،
ناگهان یک تاریکی را در درونِ خود حس می‌کند.
می‌فهمد که این راه، راهِ خاموشی است.
می‌فهمد که این قدم، او را از نور دور می‌کند.
اینجا همان لحظه‌ی مبارکِ «صوم» است؛
یعنی توقف.
یعنی امساک.
یعنی دست نگه‌داشتن از آن خطایی که نفس می‌خواست به آن شتاب کند.

و درست در همین مکثِ نورانی،
ناگهان یادِ معلمِ ربانی در قلبش می‌درخشد؛
گویی ندایی پدرانه در باطنش می‌گوید:
«پسرم! قرارمان این نبود گناه کنی…»

این همان لطفِ عظیم است؛
همان لحظه‌ای که انسان، دومیِ نورش می‌شود؛ «صلی».
یعنی بعد از آن‌که فرمانِ نور را شنید،
از گناه دست می‌کشد،
و بالاتر از آن، «دل از گناه می‌کند».
نه فقط معصیت را ترک می‌کند،
بلکه از درون هم پیوندش را با آن می‌بُرد.
اینجاست که در امتحانِ ایمان به غیب،
نمره‌ی قبولی می‌گیرد؛
ان‌شاءالله تعالی.

شرطِ این پیروزی: نقش‌بستنِ ذکر در قلب
اما!
این پیروزی، اتفاقی نیست.
این زمانی رخ می‌دهد که بحثِ «ذکر الله» قبلاً در قلب نقش بسته باشد.
یعنی یادِ معالمِ ربانی، از جلوی چشمِ دل کنار نرفته باشد.
آن‌وقت، هنگامِ هجومِ خواهش، انسان تنها نیست.
در ظاهر شاید تنها باشد،
اما در باطن، نورِ یادآوری همراهِ اوست.
همین همراهی است که او را قادر می‌کند از دلخواه بگذرد.

اما وای به حالِ کسی که تهِ قلبش،
یک سوراخِ گنده‌ی شک نسبت به نورش مانده باشد!
او هر چه شنیده، به هدر داده است.
هر چه معالمِ ربانی دریافت کرده،
در ظرفِ سوراخِ جانش نمانده است.
چنین کسی وقتی نورش را کنارِ خود حس نکند،
در «غیبتِ او»،
هرگز یادِ معالمِ ربانی را به عنوانِ عاملِ دل‌کندن از گناه تجربه نخواهد کرد.

چرا؟ چون اصلِ نور را باور نکرده است.

وقتی میانِ گناه و دل‌کندن از گناه مردد می‌شود،
چون نسبت به نورش یقین ندارد،
دیگر آن توانِ باطنی را برایِ عقب‌کشیدنِ نفس در خود نمی‌یابد.
او باور ندارد که ترکِ گناه، راهِ نجات است.
باور ندارد که فرمانِ نور، از خواهشِ او دلسوزتر است.
و نتیجه روشن است:
«ارتکابِ معصیت، قطعی می‌شود.»

همین است که فرمودند:
«تَوَلُّدَ الشُّكُوكِ فِي قُلُوبِهِمْ مِنْ طُولِ غَيْبَتِهِ»

غیبت، خودش به خودیِ خود کسی را ساقط نمی‌کند؛
این «سوراخِ قدیمیِ شک» است که در طولِ غیبت، کارِ خودش را می‌کند.

قلبِ بی‌ذکر، قلبِ سوراخ است
پس ذکر الله را نباید فراموش کرد.
قلب، بی‌یادِ نورش، سوراخ است.
قلبی که پیوسته به یادِ معالمِ ربانی نباشد،
با هر بادِ خواهش،
با هر وسوسه‌ی حسد،
با هر تمنایِ نرسیده،
از جا کنده می‌شود.

و یقین، که تنها راهِ درمانِ دل‌کندن از گناه است،
در این قلبِ سوراخ شکل نخواهد گرفت.
چون یقین، بنایِ استقرار است؛
و در ظرفِ شکسته، هیچ استقراری پدید نمی‌آید.

دورانِ فترت؛ وقتِ آشکارشدنِ سوراخ‌ها
در دورانِ فترت، این حقیقت بهتر از هر زمانِ دیگر آشکار می‌شود.
آنانی که قبلاً نورشان را باور نکرده بودند،
و از «خیمه» به «بیت» نقل مکان نکرده بودند،
علومی که شنیده بودند به کارشان نیامد.
چون آن علوم، برایِ قلبِ آن‌ها تبدیل به «نصح» نشده بود؛
تبدیل به آن پَچِ نورانی نشده بود که سوراخِ شک را ترمیم کند.
چراغِ قلبشان، بی‌روغن ماند؛
و طبیعی است که در ظلمت و تاریکی فرو رفتند.

اما فقط عده‌ای قلیل،
آن‌ها که نورشان را باور کرده بودند،
به اوامرِ نورانی عمل نموده بودند،
و در ملکوتِ قلبِ خود، «صاحبِ بیتِ نورانی» شده بودند،
در این دورانِ فترت، مشربه‌ی نورانیِ خود را پیدا کردند.
این‌ها بلاتکلیف نماندند.
در حالی که اکثرِ مردم در تحیر و سردرگمی ماندند،
این عده‌ی قلیل،
راه را گم نکردند.

چرا؟ چون قبلاً «سمعنا و اطعنا» در جانشان نقش بسته بود.

به محضِ شنیدنِ کلامی آشنا،
هم‌قافیه و هم‌ردیف با کلامِ نورانی‌ای که پیش‌تر شنیده و اطاعت کرده بودند،
دلشان گواهی داد.
گویی قلبشان پیش از عقلشان تصدیق کرد.
پیش از استدلال، یک معرفتِ زنده در آن‌ها بیدار شد.
این همان آشناییِ قدسی با نغمه‌ی نور است.

نورِ دلربا و داستانِ پرنده‌ی «قرلی»
اینجاست که داستانِ پرنده‌ی «قرلی» در قصه‌ی بلوهر و یوذاسف،
دیگر فقط یک حکایت نیست؛
یک تمثیلِ دقیق از سرّ ایمان به غیب است.

جوجه‌هایی که در لانه‌های دیگر بزرگ شده‌اند،
ناگهان با شنیدنِ آوازِ آشنای مادر،
بی‌اختیار از بالای درخت خود را پایین می‌اندازند؛
افتان و خیزان، خود را به پشتِ سرِ مادر می‌رسانند
تا شناوری در آب را با حمایتِ او تجربه کنند.
این صحنه، چه شگفت‌انگیز است!
آن‌ها هنوز شاید مادر را به تحلیلِ ذهنی نشناخته‌اند،
اما «صدا را می‌شناسند».
یک آشناییِ پیشین در جانشان زنده می‌شود.
یک نسبتِ قدیمی بیدار می‌گردد.
و همین بیداری،
آن‌ها را از شاخه می‌کَند و به دریاچه می‌کشاند.

این همان قصه‌ی اهلِ یقین است.
به محضِ شنیدنِ نغمه‌ی آشنا از دریایِ علمِ آل محمد علیهم‌السلام،
دلشان می‌لرزد،
جانشان گواهی می‌دهد،
و بی‌اختیار خود را به نور می‌رسانند.

اما آن‌هایی که قلبشان سوراخِ شک داشت،
دیگر این توفیق را ندارند.
آن‌ها هیچ‌گاه قدرِ معالمِ ربانیِ صاحبانِ نور خود را ندانستند.
شنیدند، اما «ثوی» نکردند؛
ماندگار نشدند؛
در آن خانه منزل نگرفتند.
نور از کنارشان عبور کرد،
اما در دلشان ساکن نشد.

جوجه‌های خوش‌قلبِ عالمِ ذر
و چه نکته‌ی لطیفی در این داستان هست!
بعضی از این جوجه‌ها در این مدت با جوجه‌های دیگر دوست شده‌اند.
وقتی می‌بینند آن‌ها با شنیدنِ آوازِ مادر به سوی او پر می‌کشند،
این جوجه‌های خوش‌قلب و بامعرفت نیز نادیده، از دوستانِ خود تبعیت می‌کنند.
خودشان شاید هنوز دقیق ندانند چرا،
اما ناخودآگاه به سوی این مادر کشیده می‌شوند
و او را به عنوانِ «مادرِ اعتقادی» خود می‌پذیرند.

خوشا به سعادتِ این جوجه‌ها! چه ایمانِ به غیبی دارند!

آدم می‌ماند در عظمتِ این سرّ.
چگونه دل، پیش از صورتِ ذهنی، راه را پیدا می‌کند؟
چگونه محبت، پیش از استدلال، جهت را نشان می‌دهد؟
چگونه یک جانِ پاک، با تبعیت از اهلِ نور، در شمارِ فرزندانِ اعتقادیِ آن‌ها قرار می‌گیرد؟

این همان رَوح و راحت است:
«إِنَّ الرَّوحَ وَ الرَّاحَةَ لِمَنْ ائْتَمَّ بِعَلِيٍّ وَ تَوَلَّاهُ»

رازِ شناختِ مادرِ حقیقی
این جوجه‌ها،
علی علیه‌السلام را چگونه به عنوانِ مادرِ جانِ خود حس کردند،
در حالی که خیلی‌ها دستِ علی علیه‌السلام در دستشان بود و با این حال حماقت کردند و «یدالله الوثقى» را رها نمودند؟

الله اکبر!

این‌جاست که می‌فهمیم مسئله، صرفِ دیدنِ ظاهر نیست.
خیلی‌ها دیدند و نفهمیدند.
خیلی‌ها دست در دستِ نور داشتند و دل در دستِ ظلمت.
خیلی‌ها هم هرگز آن حضورِ ظاهری را نداشتند،
اما چون در عمقِ جان،
سنخیت و طهارت و صدق بود،
با یک نغمه،
با یک آشنایی،
با یک بویِ نور،
راه را پیدا کردند.

پس ایمان به غیب، یعنی همین:
این‌که وقتی نور در کنارِ تو ظاهر نیست،
صدایش را بشناسی.
یادش را گم نکنی.
معالمش را فراموش نکنی.
و هنگامی که خواهشِ نفس تو را به سمتِ ظلمت می‌کشد،
ناگهان آن آوازِ آشنا در دلت بپیچد و تو را از سقوط نجات دهد.

ای همسفر ما!
یقین، در نهایت،
یعنی همین وفاداریِ قلب به نوری که آن را باور کرده است؛
حتی در غیبت،
حتی در فترت،
حتی در لحظه‌ی هجومِ خواهش،
حتی در زمانه‌ای که بیشترِ مردم،
آوازِ مادر را از صدایِ بیگانه تشخیص نمی‌دهند.

خوشا به حالِ آن دل که با یک نغمه‌ی آشنا،
از شاخه‌ی عادت و غفلت کنده می‌شود و خود را به دریایِ نور می‌رساند.

«یقین، یعنی در غیبتِ نور هم، صدایِ نور را باور داشته باشی.»
و ایمان به غیب،
یعنی همین باور،
تو را از گناه جدا کند و به آغوشِ مادرِ نورانی‌ات بازگرداند.

[تعریف زیبای جبرئیل از یقین!!!]:
چقدر این بیان برای یقین زیباست خدایا:
رسول خدا ص به جبرئیل می‌فرمایند: ای جبرئیل!
جبرئیل می گوید: جان جبرئیل!
رسول خدا ص می فرمایند:
جبرئیل، تو یقین رو چجوری توضیح میدی؟
جبرئل می‌گوید:
یقین حال خوب قلب مومنی است که ذره‌ای به نورش شک ندارد و در آیات و تقدیراتی که برای او عرضه میشود، انگاری برمی‌گردد و از نورش، که سمت راست، کنارش ایستاده، می‌پرسد: حالا چکار کنم؟! انگاری او را می‌بیند و ایمان به غیب دارد و به هر آیت و تقدیری که نگاه می‌کند، نام خود را روی آن تقدیر می‌بیند «حجارة مسومة»، لذا اشتباه خود را تقصیر دیگری نمی‌اندازد، در واقع استعمال عیب حسد نمیکند و راضی به این تقدیر خود است، فقط از صاحب نورش، جواب حاضر و آماده می‌خواهد «رقیب عتید»، نور هم که رفیق همیشگی اوست «آتل»، اهل یقین هنوز لب تر نکرده، جواب را در قلب خود حاضر میبیند!
جبرئیل میگه: بهتر از این ای رسول خدا ص دیگه نمی‌تونم حالت یقین مومن رو برای دوستان توضیح بدم که یقین چه حال خوبیست! مومن اصلا با یاد نورش دیگه هیچی کم نداره و غم نداره و اصلا میخواد بره یه گوشه، برای خودش تنهای تنها زندگی کنه، تا دمِ مرگش! چیزی نیست که او بهش نرسیده باشه، از این دنیا، تنها چیز بدرد بخورشو با قلبش فهمیده و بدست آورده! دیگه به هیچ کسی کاری نداره! او دلش میخواست همیشه با نورش باشه، اما فکرشو هم نمیکرد که این شرایط جور بشه! اما جور جور شد! نه فقط ظاهری و در ملک، بلکه در ملکوت قلب و غیب و با ایمان به غیب، که این همون باور و روح ایمان مومن است که نمیگذارد دیگر گناه نماید، ان شاء الله تعالی.
حالا حدیث قشنگش:

عَنِ الْبَرْقِيِّ عَنْ أَبِيهِ رَفَعَهُ إِلَى النَّبِيِّ ص قَالَ
قُلْتُ لِجَبْرَئِيلَ
مَا تَفْسِيرُ الْيَقِينِ؟
قَالَ
الْمُؤْمِنُ يَعْمَلُ لِلَّهِ كَأَنَّهُ يَرَاهُ
فَإِنْ لَمْ يَكُنْ يَرَى اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ يَرَاهُ
وَ أَنْ يَعْلَمَ يَقِيناً أَنَّ مَا أَصَابَهُ لَمْ يَكُنْ لِيُخْطِئَهُ
وَ أَنَّ مَا أَخْطَأَهُ لَمْ يَكُنْ لِيُصِيبَهُ.
پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود:
به جبرئيل گفتم تفسير يقين چيست؟
گفت: مؤمن كارهايش را فقط براى خدا انجام ميدهد و بطورى عمل ميكند مانند اين كه خدا را دارد مى‏‌بيند، چون اگر او خدا را با چشم خود نمى‌‏بيند، خدا كه قطعا او را مى‌‏بيند.
و علم يقينى داشته باشد كه آنچه برايش پيش مى‏‌آيد و به او ميرسد، محال است كه به او نرسد،
و آنچه به او نرسيده، ممكن نيست براى او پيش آيد و به او برسد.

#دلنوشته

یقین؛ حالِ خوبِ قلبی که کنارِ نورش ایستاده است

اگر کسی بخواهد بپرسد یقین دقیقاً چه حالی است، شاید بشود ده‌ها پاسخ داد؛
اما بعضی پاسخ‌ها، فقط «تعریف» نیستند، بلکه خودشان «چشاندن»اند.
این حدیث از همان‌هاست.

رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله از جبرئیل می‌پرسند:
یقین را چگونه تفسیر می‌کنی؟

و جبرئیل، چنان پاسخ می‌دهد که گویی دارد پرده را از روی باطنِ یک مؤمن کنار می‌زند.

یقین؛ یعنی مؤمن، نورش را کنارِ خود حس می‌کند
یقین، حالِ خوبِ قلبِ مؤمنی است که ذره‌ای به نورش شک ندارد.
در هر آیتی که برایش عرضه می‌شود،
در هر تقدیری که بر سرِ راهش قرار می‌گیرد،
انگار یک لحظه برمی‌گردد و از نورش، که در سمتِ راستِ او ایستاده، می‌پرسد:
«حالا چه کار کنم؟»

این همان ایمان به غیب است.
یعنی گرچه با چشمِ ظاهر نمی‌بیند،
اما در عمقِ قلب، آن حضور را انکار نمی‌کند.
انگار می‌بیند.
انگار تنها نیست.
انگار در هر موقعیت، یک همراهِ آشنا و حاضر، کنارِ او ایستاده و راه را نشان می‌دهد.

این همان حالی است که مؤمن در آن، با تقدیرات بیگانه نیست.
به هر آیت و به هر واقعه که نگاه می‌کند، نامِ خود را روی آن می‌بیند؛
«حجارةً مسوّمة».
یعنی می‌فهمد این اتفاق، بی‌حساب و بی‌نشانی نیامده؛
این آیت، سهمِ اوست؛
این تقدیر، آدرسِ او را داشته است.

اهلِ یقین، تقصیر را گردنِ دیگری نمی‌اندازند
برای همین است که انسانِ موقن، اشتباهِ خودش را تقصیرِ دیگری نمی‌اندازد. او به محضِ برخورد با یک واقعه، سراغِ حسد نمی‌رود، سراغِ شکایت نمی‌رود، سراغِ متهم‌کردنِ این و آن نمی‌رود. چون فهمیده است:
آنچه به او رسیده، محال بوده که نرسد؛
و آنچه نرسیده، محال بوده که برسد.

این فهم، یک آرامشِ عجیب می‌آورد.
دیگر دل، درگیرِ این سؤالِ فرساینده نمی‌شود که:
«چرا برایِ من این‌گونه شد؟»
بلکه به جای آن می‌گوید:
«حالا تکلیفِ من در این تقدیر چیست؟»

این تفاوتِ عظیمِ اهلِ شک و اهلِ یقین است.
اهلِ شک، دنبالِ مقصر می‌گردد.
اهلِ یقین، دنبالِ وظیفه می‌گردد.

«رقیب عتید»؛ جوابِ حاضر در قلب
چه تعبیرِ لطیفی:
مؤمن فقط از صاحبِ نورش، جوابِ حاضر و آماده می‌خواهد؛
«رقيبٌ عتيد».
یعنی منتظرِ این نیست که دنیا برایش هزار برهان بچیند.
منتظرِ این نیست که همه‌چیز مطابقِ میلش صاف شود تا آرام بگیرد.
نه. او یک رفیقِ همیشگی دارد؛
نوری که از او جدا نیست؛
همان همراهِ حاضر؛
همان «آتل».

اهلِ یقین، هنوز لب تر نکرده، جواب را در قلبِ خود حاضر می‌بیند.
نه اینکه همیشه الفاظِ صریح بشنود،
بلکه جهت را می‌فهمد،
تاریکی را حس می‌کند،
روشنی را تشخیص می‌دهد،
و می‌داند کدام قدم، او را از نور دور می‌کند
و کدام قدم، به قرب می‌رساند.

این است حالِ خوبِ یقین:
دل، بلاتکلیف نمی‌ماند.

یقین؛ حالِ بی‌نیازیِ شیرین
جبرئیل انگار می‌خواهد بگوید:
بهتر از این دیگر نمی‌توانم حالِ یقینِ مؤمن را برایِ دوستان توضیح بدهم.

چرا؟
چون یقین، فقط «دانستن» نیست؛
یک نوع «بی‌نیازیِ شیرین» است.

مؤمن، با یادِ نورش، دیگر چیزی کم ندارد.
غمِ او فروکش می‌کند.
تشویشِ او سبک می‌شود.
دیگر لازم نیست مدام از این و آن تأیید بگیرد.
حتی گویی می‌خواهد برود در گوشه‌ای و تنها با همین سرمایه زندگی کند تا دمِ مرگش؛
چون حس می‌کند از این دنیا، آن تنها چیزِ به‌دردبخور را یافته است.

او شاید روزی آرزو می‌کرد فقط با نورش باشد؛
اما گمان نمی‌کرد این همراهی، چنین در ملکوتِ قلبش محقق شود.
نه فقط در ظاهر و عالمِ مُلک،
بلکه در باطن و غیب،
با همان ایمان به غیب،
با همان روحِ ایمان
که دیگر نمی‌گذارد به آسانی دست به گناه ببرد، ان‌شاءالله تعالی.

تعریفِ جبرئیل از یقین
و این همان حدیثِ شریف است:

«عَنِ الْبَرْقِيِّ عَنْ أَبِيهِ رَفَعَهُ إِلَى النَّبِيِّ ص قَالَ:
قُلْتُ لِجَبْرَئِيلَ: مَا تَفْسِيرُ الْيَقِينِ؟
قَالَ:
الْمُؤْمِنُ يَعْمَلُ لِلَّهِ كَأَنَّهُ يَرَاهُ،
فَإِنْ لَمْ يَكُنْ يَرَى اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ يَرَاهُ،
وَ أَنْ يَعْلَمَ يَقِيناً أَنَّ مَا أَصَابَهُ لَمْ يَكُنْ لِيُخْطِئَهُ،
وَ أَنَّ مَا أَخْطَأَهُ لَمْ يَكُنْ لِيُصِيبَهُ.»

پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود:
به جبرئیل گفتم تفسیرِ یقین چیست؟
گفت:
مؤمن کارهایش را فقط برایِ خدا انجام می‌دهد و چنان عمل می‌کند که گویا خدا را می‌بیند؛
و اگر او خدا را نمی‌بیند، خدا قطعاً او را می‌بیند.
و یقین داشته باشد که آنچه به او رسیده، محال بوده که به او نرسد،
و آنچه به او نرسیده، ممکن نبوده که به او برسد.

دو رکنِ یقین: حضور و رضا
در این بیانِ جبرئیل، یقین دو بالِ اصلی دارد:

یک بال، «حضور» است:
مؤمن چنان زندگی می‌کند که انگار در محضر است؛
انگار دیده می‌شود؛ انگار تنها نیست.

و بالِ دیگر، «رضا» است:
می‌داند که سهمِ او، خطا نمی‌رود؛
و آنچه سهمِ او نیست، به دستش نمی‌آید.

اگر این دو با هم جمع شوند، قلب به سکینه می‌رسد.
هم در عمل، مراقب می‌شود؛
هم در تقدیر، آرام می‌شود.

نه در گناه بی‌محابا پیش می‌رود،
نه در مصیبت بی‌قرارانه می‌شکند.

یقین؛ پایانِ خصومت با تقدیر
اینجاست که یقین، خصومتِ انسان را با تقدیر پایان می‌دهد.
دیگر مؤمن با زندگی‌اش نمی‌جنگد.
دیگر با قسمتِ خودش دعوا ندارد.
دیگر مدام در حالِ بازنویسیِ نقشه‌ی الهی نیست.
او فقط می‌خواهد بداند:
«در این صحنه، رضایِ نورِ من چیست؟»

و این سؤال، خودش آرامش‌آور است.
چون انسان را از حسد، از شکایت، از مقایسه، از سرگردانی و از غصه‌هایِ بی‌ثمر نجات می‌دهد.

ای همسفر!
اگر بخواهیم همه‌ی این فرازِ نورانی را در یک جمله جمع کنیم، باید بگوییم:

«یقین، حالِ خوبِ قلبی است که هم حضورِ نور را باور کرده،
و هم به تقدیرِ نور راضی شده است.»

چنین دلی،
در هر واقعه، نورش را کنارِ خود حس می‌کند؛
در هر تاریکی، پاسخ را از او می‌خواهد؛
در هر ابتلاء، نامِ خود را روی تقدیر می‌بیند؛
و چون می‌داند خطا و اصابتِ امور، از مدارِ حکمت بیرون نیست،
دیگر نه حسد می‌ورزد،
نه تقصیر را گردنِ دیگری می‌اندازد،
نه از درون فرو می‌ریزد.

این است یقین.
همان حالِ خوبی که جبرئیل هم گفت:
بهتر از این دیگر نمی‌توانم برایتان وصفش کنم.

«یقین، یعنی مؤمن در غیبِ دلش، کنارِ نورش زندگی می‌کند.»

[«يَا ضَعِيفَةَ الْيَقِينِ بِاللَّهِ»]:
« إِنَّهُ ع كَانَ قَائِماً يُصَلِّي- حَتَّى وَقَفَ ابْنُهُ مُحَمَّدٌ ع- وَ هُوَ طِفْلٌ إِلَى بِئْرٍ فِي دَارِهِ بِالْمَدِينَةِ بَعِيدَةِ الْقَعْرِ-
فَسَقَطَ فِيهَا فَنَظَرَتْ إِلَيْهِ أُمُّهُ- فَصَرَخَتْ وَ أَقْبَلَتْ نَحْوَ الْبِئْرِ- تَضْرِبُ بِنَفْسِهَا حِذَاءَ الْبِئْرِ وَ تَسْتَغِيثُ- وَ تَقُولُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ غَرِقَ وَلَدُكَ مُحَمَّدٌ- وَ هُوَ لَا يَنْثَنِي عَنْ صَلَاتِهِ- وَ هُوَ يَسْمَعُ اضْطِرَابَ ابْنِهِ فِي قَعْرِ الْبِئْرِ-
فَلَمَّا طَالَ عَلَيْهَا ذَلِكَ قَالَتْ حُزْناً عَلَى وَلَدِهَا-
مَا أَقْسَى قُلُوبَكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ رَسُولِ اللَّهِ !  
فَأَقْبَلَ عَلَى صَلَاتِهِ- وَ لَمْ يَخْرُجْ عَنْهَا إِلَّا عَنْ كَمَالِهَا وَ إِتْمَامِهَا-
ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَيْهَا وَ جَلَسَ عَلَى أَرْجَاءِ الْبِئْرِ- وَ مَدَّ يَدَهُ إِلَى قَعْرِهَا- وَ كَانَتْ لَا تُنَالُ إِلَّا بِرِشَاءٍ طَوِيلٍ-
فَأَخْرَجَ ابْنَهُ مُحَمَّداً ع عَلَى يَدَيْهِ يُنَاغِي وَ يَضْحَكُ- لَمْ يَبْتَلَّ لَهُ ثَوْبٌ وَ لَا جَسَدٌ بِالْمَاءِ-
فَقَالَ هَاكِ يَا ضَعِيفَةَ الْيَقِينِ بِاللَّهِ
فَضَحِكَتْ لِسَلَامَةِ وَلَدِهَا
وَ بَكَتْ لِقَوْلِهِ ع يَا ضَعِيفَةَ الْيَقِينِ بِاللَّهِ »

[«إذا أحبّ اللَّه عبداً … قوّاه باليقين »] :
« الإمام الصّادق «ع»:
إذا أحبّ اللَّه عبدا
ألهمه الطّاعة، و ألزمه القناعة، و فقّهه في الدّين، و قوّاه باليقين، فاكتفى بالكفاف، و اكتسى العفاف. »

#دلنوشته

محبوبیتِ الهی؛ سرچشمه‌یِ یقین

ای همسفر!
اگر یقین، حالِ خوشِ قلبِ مؤمن است،
این حال، تصادفی نیست.
این یقین، میوه‌یِ درختِ «محبتِ الهی» است.
کسی که خدا او را دوست می‌دارد،
خدا او را تنها نمی‌گذارد؛
او را با «یقین» محکم می‌کند.

امام صادق علیه‌السلام فرمودند:
«إذا أحبَّ اللَّه عبداً،
ألهمه الطَّاعة،
و ألزمه القناعة،
و فقّهه في الدِّين،
و قوَّاه باليقين،
فاكتفى بالكفاف،
و اكتسى العفاف.»

تأمل کن در این زنجیره‌یِ نورانی؛
گویی هر کدام، پیش‌نیاز و نتیجه‌ی آن یکی است:

۱. «ألهمه الطاعة»؛ الهامِ بندگی
وقتی خدا بنده‌ای را دوست بدارد،
طاعت را به قلبش «الهام» می‌کند.
طاعت، دیگر برایِ او یک «تکلیفِ سنگین» یا یک «فرمانِ بیرونی» نیست که با اکراه انجامش دهد.
طاعت، تبدیل به «نفسِ جان» او می‌شود.
الهام یعنی این؛ یعنی از درون به او می‌گوید:
«بیا به سویِ من». و او می‌آید.

۲. «و ألزمه القناعة»؛ پای‌بندی به قناعت
کسی که طعمِ طاعتِ الهی را چشید،
به هر متاعِ دنیویِ بی‌ارزشی دل نمی‌بندد.
خدا او را «ملزم» به قناعت می‌کند.
نه به معنایِ زور و اجبار،
بلکه به این معنا که دلش از «سیر» شدن با نور،
چنان پُر می‌شود که دیگر «گرسنگیِ کاذبِ» برای دنیا، در او نمی‌ماند.
او دیگر به «کم» راضی نیست؛
او به «حق» راضی است،
و چون حق، محدود نیست،
او با قناعتِ خود، همیشه بی‌نیاز است.

۳. «و فقّهه فی الدین»؛ فقاهت در دین
این همان بینشِ عمیق است.
فهمِ اینکه چرا زندگی می‌کنیم،
چرا این رنج‌ها می‌آید،
چرا باید از این گناه گذشت.
«فقه» در اینجا یعنی «دقت‌نظر در حقایق».
کسی که محبوبِ خداست،
خدا به او چشمِ بصیرت می‌دهد تا بازیچه‌های دنیا را با کمک معلمِ ربانی تشخیص دهد.

۴. «و قوّاه بالیقین»؛ تقویت با یقین
و اینجاست که معجزه رخ می‌دهد: «و قوّاه بالیقین».
خدا او را با «یقین» قوی می‌کند.
یقین، برایِ محبوبِ خدا، «سلاح» است.
سلاحی برایِ جنگیدن با شک،
برایِ دفعِ وسوسه‌ها،
برایِ ایستادن در برابرِ طوفانِ حوادث.
چرا؟ چون محبوبِ خدا نباید «سست» باشد.
نباید با هر بادی بلرزد.
پس خدا، استخوان‌بندیِ قلبِ او را با یقین محکم می‌کند.

۵. «فاکتفی بالکفاف»؛ اکتفا به کفاف
و نتیجه‌ی این یقین چیست؟ «فاکتفی بالکفاف».
به آنچه برایِ ادامه‌ی مسیرش تا خدا کافی است، اکتفا می‌کند.
نه حریصِ بیش‌ازحد می‌شود،
نه محتاجِ دستِ غیر.
چون یقین دارد که «روز‌ی‌رسانِ او»، خداست.
این یقین، او را از طمعِ دستِ خلق رها می‌کند.

۶. «و اکتسی العفاف»؛ لباسِ عفاف
و سرانجام، «اکتسی العفاف»؛
عفاف، لباسِ او می‌شود.
او با این یقین، چنان وجودش را می‌پوشاند که هیچ نگاهِ آلوده‌ای،
هیچ تمنایِ ناروایی،
هیچ گناهِ دلفریبی نمی‌تواند او را عریان کند و به تاراج ببرد.
عفاف، زرهِ اوست.

یقین؛ یعنی «خدا مرا دوست دارد»

ای همسفر!
وقتی به این حدیث نگاه می‌کنیم، تازه می‌فهمیم چرا مؤمن،
با یادِ نورش دیگر غمی ندارد.
چون این یقین، «قوتِ» اوست.
چون این یقین، نشانه است؛
نشانه‌ی اینکه «خدا به او نظر دارد».

مؤمنِ موقن، در لحظاتِ سخت،
وقتی به جایِ شک،
به جایِ شکایت،
به جایِ حسد،
به جایِ بی‌تابی،
«آرامش» در خود می‌بیند،
ناگهان می‌فهمد:
«این آرامش، کارِ من نیست.
این یقین، کارِ من نیست.
این نشانه‌یِ محبوبیتِ من نزدِ پروردگار است.»

این یقین، همان حوضِ پرآبی است که در ابتدایِ گفتگو از آن گفتیم.
حوضی که خدا آن را پر نگه داشته، چون صاحبش را دوست دارد.
حوضی که نمی‌گذارد ظرفِ قلب، خالی بماند و سوراخ شود.

ای همسفر!
آیا دیگر تردیدی باقی می‌ماند؟
یقین، راهِ محبوب‌شدن است و نتیجه‌ی محبوب‌شدن.
یقین، آن «آبِ حیات» است که اگر در جان بنشیند،
نه گناه، نه فترت، نه غیبت و نه هیچ شکِ شیطانی‌ای،
نمی‌تواند آن را بخشکاند.

پس بگذار برایِ این دل‌، یک دعا بکنیم:
خدایا!
اگر ما را دوست داری،
«قوّنا بالیقین»؛
ما را با یقینِ خودت قوی کن.
چرا که در این دنیایِ هزارتویِ شک،
تنها سلاحِ ما همین «یقینِ تو» است؛
سلاحی که زرهِ عفافِ ماست و نانِ سفره‌یِ قناعتِ ما.

«یقین، یعنی خدا تو را دوست دارد،
پس تو را به خودت واگذار نمی‌کند؛
تو را با یقینِ خودش،
برایِ خودش نگه می‌دارد.»

[شک و یقین + بلعم باعورا]:
با توجه به مطلب شک و یقین:
قلب بلعم باعورا ظرف سوراخی بود که علم زیادی برای او هزینه شد، اما هرگز به یقین نرسید و اگر نسبت به موسی ع به یقین رسیده بود، این سرنوشت او نبود!
لیدرهای سوء نسبت به آیات و رسل، به یقین نمی‌رسند و هر چه آل محمد ع تلاش می کنند و علم در اختیار آنها قرار می دهند، همه را تلف می کنند و اشکال کار سر همان سوراخ حسد هوای نفس قلب آنهاست که هرگز نمی گذارد این علم در قلب جمع شود و به حدی برسد که یقین نسبت به نور شکل بگیرد و کامل شود. این مسئلۀ مهمی است و در هر زمان تکرار می شود.
« وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ [علم] آياتِنا
ذلِكَ‏ مَبْلَغُهُمْ‏ [الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي آياتِنا «مثل بلعم باعورا»] مِنَ‏ الْعِلْمِ- [فی الدنیا]»
[«مَثَلُهُ مَثَلُ بَلْعَمَ»]:
امثال بلعم در هر زمان!
یکی از آنها را امام باقر ع برای دوستانش معرفی نموده‌اند: مُغِيرَةِ بْنِ سَعِيدٍ!
« عَنْ سُلَيْمَانَ اللَّبَّانِ قَالَ
قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع
أَ تَدْرِي مَا مَثَلُ الْمُغِيرَةِ بْنِ سَعِيدٍ ؟
قَالَ قُلْتُ لَا
قَالَ مَثَلُهُ مَثَلُ بَلْعَمَ الَّذِي أُوتِيَ الِاسْمَ الْأَعْظَمَ الَّذِي قَالَ اللَّهُ
آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ »

#دلنوشته

فاجعه‌ی «ظرفِ سوراخ» در مسلخِ دانش

داستانِ بلعم باعورا،
داستانِ «هدررفتِ عظیمِ الهی» است.
خداوند آیاتی را به او عطا کرد که می‌توانست او را به اوجِ آسمانِ یقین برساند.
«آتیناه آیاتنا»؛
او دسترسی داشت!
او می‌دانست!
اما این «دانستن»، در قلبِ او رسوب نکرد.
چرا؟ چون در تهِ آن ظرف، سوراخی به بزرگیِ «حسد» و «هوایِ نفس» وجود داشت.

این همان دردی است که در هر زمان تکرار می‌شود.
لیدرهایِ سوء، کسانی نیستند که ندانند؛
اتفاقاً خیلی می‌دانند!
اما این دانش در قلبشان «جمع» نمی‌شود.
علم، مثلِ بارانِ رحمت است،
اما قلبِ آن‌ها مثلِ زمینی است که خاکش «شوره‌زارِ تکبر» است.
هر چه علم می‌بارد،
نه تنها گل نمی‌رویاند،
بلکه زهرآگین‌تر می‌شود.

انسلاخ؛ کندنِ پوستِ حقیقت
خداوند در قرآن، چه تعبیرِ عجیبی درباره‌یِ بلعم به کار می‌برد:
«وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا»
«انسلاخ»، یعنی پوست انداختن.
انگار او «آیات» را مانندِ پوستی بر تن داشت،
اما چون این پوست، محدودیتِ تنفس برایِ هوایِ نفسش ایجاد می‌کرد،
آن را با شدّت از تنش کند و دور انداخت!
او «پوستِ نور» را کند تا «عُریانیِ نفسش» را به نمایش بگذارد.

آری، هر کس که یقین ندارد،
به محضِ آنکه حقیقتِ نور با منافعش در تضاد قرار بگیرد، «انسلاخ» می‌کند.
پوستِ ایمان را می‌کَند تا در گرماگرمِ گناه و حسد، آزادانه نفس بکشد.

تراژدیِ مُغیره بن سعید؛ تکرارِ تاریخ
و چه تلخ است که امام باقر (ع) در هر عصر،
انگشت رویِ کسی می‌گذارند که این نقشِ کهن را دوباره بازی می‌کند.

«عَنْ سُلَيْمَانَ اللَّبَّانِ قَالَ:
قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع:
أَ تَدْرِي مَا مَثَلُ الْمُغِيرَةِ بْنِ سَعِيدٍ؟
قَالَ قُلْتُ لَا.
قَالَ مَثَلُهُ مَثَلُ بَلْعَمَ الَّذِي أُوتِيَ الِاسْمَ الْأَعْظَمَ الَّذِي قَالَ اللَّهُ آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ»

ای همسفر!
تأمل کن:
«اُوتِيَ الِاسْمَ الْأَعْظَمَ».
بالاترین مرتبه‌یِ علم و قدرتِ معنوی!
کسی که اسمِ اعظم در دستش بوده،
کسی که می‌توانسته با یک نگاه، پرده‌ها را کنار بزند.
اما چرا این‌گونه شد؟
چرا «مُغیره» هم «بلعم» شد؟
چون اسمِ اعظم در «ظرفِ سوراخِ» قلبِ او،
فقط یک «ابزارِ قدرت» بود،
نه «نوری برایِ هدایت».

او می‌خواست با علمش، «نور» را به بند بکشد،
نه اینکه خود را به «نور» بسپارد.
و این یعنی حسد.
یعنی وقتی دید که نورِ حقیقی (آل محمد ع)،
حقیقتِ عالم است و او فقط یک «مدعی» است،
حسد در قلبش نفوذ کرد و آن سوراخِ قدیمی را بازتر کرد،
تا جایی که تمامِ آن دانشِ عظیم،
مثلِ آبِ شور در کویر،
در لحظه‌ای تبخیر شد و او ماند و شیطان!

سوراخِ حسد؛ دشمنِ خونیِ یقین
حسد، آن سوراخِ اصلی است که هرگز نمی‌گذارد علم به «یقین» تبدیل شود.
یقین، آرامش است؛
حسد، آتش است.
این دو، در یک قلب جمع نمی‌شوند.
هر که حسد دارد، یقینش «لقلقه‌یِ زبان» است.
او ممکن است آیات را بداند،
ممکن است تأویل کند،
ممکن است (مثلِ بلعم یا مغیره) دسترسی‌هایِ عجیب داشته باشد،
اما چون در اعماقِ قلبش،
به جایِ «تسلیم در برابرِ نور»،
«تمنایِ جایگاهِ نور» را دارد،
این علم، حجابِ او می‌شود.

این‌ها همان‌هایی هستند که «مبلغُهُم مِنَ العِلم» (آخرین حدِ علمشان) همین دنیا و بازیچه‌هایِ آن است. برایِ آن‌ها، دین، پله‌ای برایِ رسیدن به قله‌یِ نفس است، نه راهی برایِ خروج از آن.

هشداری برایِ جویندگان
ای همسفر!
این فقط یک روایتِ تاریخی نیست؛
یک «هشدارِ ابدی» است برایِ هر کس که در مسیرِ علم و معرفت قدم می‌گذارد.
هر چه علم بیشتر می‌شود،
خطرِ «بلعم شدن» هم بیشتر می‌شود.
اگر مراقبِ آن سوراخِ کوچکِ حسد در تهِ ظرفِ قلب نباشیم،
علمِ بیشتر، فقط «انسلاخ» ما را دردناک‌تر می‌کند.

خوشا به حالِ آن‌که علمش را قبل از آنکه در «سَر» جمع کند، در «قلب» تطهیر کرد.
خوشا به حالِ آن‌که مثلِ همان جوجه‌هایِ قرلی،
با شنیدنِ آوازِ مادر،
از بلندایِ تکبرِ خویش پایین پرید و سرش را در آستانِ نور فرو آورد.

«علم، بدونِ «یقینِ به نور»، فقط بارِ اضافی است.»
علم، بدونِ «قلبِ سلیم»، فقط نفاقِ مجهز است.

خدایا!
به حقِ آلِ محمد (ع)،
ما را از مبتلایان به مرضِ بلعم و مغیره حفظ کن؛
ظرفِ قلبِ ما را پیش از آنکه با علمِ تو پر شود،
از سوراخ‌هایِ حسد و خودبینی،
مُهر و موم کن.
الهی آمین.

[حدیث جلیس موسی] :
اینم علم زیادی تو ظرف سوراخ قلبش ریخته شد که نسبت به موسی ع به یقین برسه،
اما نشد که نشد «فَضَيَّعَهُ»!
« عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ‏
كَانَ لِمُوسَى بْنِ عِمْرَانَ ع جليسا [جَلِيسٌ‏] مِنْ أَصْحَابِهِ قَدْ وَعَى عِلْماً كَثِيراً
فَاسْتَأْذَنَ مُوسَى فِي زِيَارَةِ أَقَارِبَ لَهُ
فَقَالَ لَهُ مُوسَى إِنَّ لِصِلَةِ الْقَرَابَةِ لَحَقّاً وَ لَكِنْ إِيَّاكَ أَنْ تَرْكَنَ إِلَى الدُّنْيَا
فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ حَمَّلَكَ عِلْماً فَلَا تُضَيِّعْهُ وَ تَرْكَنَ إِلَى غَيْرِهِ
فَقَالَ الرَّجُلُ لَا يَكُونُ إِلَّا خَيْراً وَ مَضَى نَحْوَ أَقَارِبِهِ
فَطَالَتْ غَيْبَتُهُ فَسَأَلَ مُوسَى ع عَنْهُ فَلَمْ يُخْبِرْهُ أَحَدٌ بِحَالِهِ فَسَأَلَ جَبْرَئِيلَ ع عَنْهُ
فَقَالَ لَهُ أَخْبِرْنِي عَنْ جَلِيسِي فُلَانٍ أَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ
قَالَ نَعَمْ هُوَ ذَا عَلَى الْبَابِ قَدْ مُسِخَ قِرْداً فِي عُنُقِهِ سِلْسِلَةٌ
فَفَزِعَ مُوسَى ع إِلَى رَبِّهِ وَ قَامَ إِلَى مُصَلَّاهُ يَدْعُو اللَّهَ وَ يَقُولُ يَا رَبِّ صَاحِبِي وَ جَلِيسِي
فَأَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهِ يَا مُوسَى لَوْ دَعَوْتَنِي حَتَّى تَنْقَطِعَ تَرْقُوَتَاكَ مَا اسْتَجَبْتُ لَكَ فِيهِ
إِنِّي كُنْتُ حَمَّلْتُهُ عِلْماً فَضَيَّعَهُ وَ رَكَنَ إِلَى غَيْرِهِ‏ »

#دلنوشته

تضییعِ علم؛ یعنی تعویضِ تکیه‌گاه
داستان تکراری جلیس موسی!

ای همسفر!
دقت کن که در این حدیث، امام صادق (ع) چه رازِ مگوئی را باز می‌کنند:
«إِنِّي كُنْتُ حَمَّلْتُهُ عِلْماً فَضَيَّعَهُ»

خداوند نفرمود که او علم را «فراموش» کرد؛
فرمود آن را «تضییع» کرد،
یعنی «ضایع» کرد.
علم، امانت بود،
باری بود که بر دوشِ جانش گذاشته شده بود،
اما او این امانت را «خوار» کرد و به جایِ آن، به دنیا «رکون» (تکیه) کرد.

او با موسی (ع) نشسته بود؛
یعنی «نور» را در کنارش داشت.
بهترینِ زمانِ خود را می‌دید.
اما مشکلِ او در قلبش پنهان بود؛
در آن جایی که تکیه‌گاهش را از موسی (ع) گرفت و به سمتِ «دنیا» چرخاند.

«إِيَّاكَ أَنْ تَرْكَنَ إِلَى الدُّنْيَا»
موسی (ع) به او هشدار داده بود:
«مراقب باش که به دنیا تکیه نکنی!»
چرا موسی (ع) این را گفت؟
چون می‌دانست که اگر «تکیه‌گاهِ» جان عوض شود،
«معنایِ» علم هم عوض می‌شود.
وقتی انسان به دنیا تکیه می‌کند،
دیگر علمِ الهی برایش «سنگین» می‌شود.
او برایِ سبک شدن، برایِ اینکه راحت‌تر در دنیا بدود، باید علم را دور بریزد.

و او چنین کرد: «ضَیَّعَه».
علم را به پایِ دنیا ذبح کرد.

مسخ؛ نمودِ بیرونیِ یک حقیقتِ درونی
وقتی شنیدیم که او به شکلِ میمون مسخ شد،
نباید فکر کنیم این یک اتفاقِ ناگهانی بود.
نه! او مدت‌ها بود که در باطنِ خود «مسخ» شده بود.
کسی که به جایِ نور، به دنیا تکیه می‌کند،
در واقع از «استقامتِ انسانی» که همان «یقین» است، سقوط می‌کند.
او که باید چون سروِ آزاد، در محضرِ نور می‌ایستاد،
حالا مثلِ میمون، برایِ پست‌ترین متاعِ دنیا، جست و خیز می‌کند،
دزدی می‌کند،
تقلید می‌کند
و برایِ لقمه‌ای نان، خود را به زمین می‌کوبد.

مسخِ ظاهری، فقط پرده‌برداری از حقیقتی بود که در «ملکوتِ قلبش» مدت‌ها پیش رخ داده بود.

تراژدیِ بی‌جواب ماندن
ای همسفر!
چه چیزی دردناک‌تر از این کلامِ خداست که به موسی (ع) فرمود؟
«يَا مُوسَى لَوْ دَعَوْتَنِي حَتَّى تَنْقَطِعَ تَرْقُوَتَاكَ مَا اسْتَجَبْتُ لَكَ فِيهِ»
ای موسی! اگر تا پایِ مرگ و تا شکستنِ استخوان‌هایِ ترقوه‌ات دعا کنی،
من او را نمی‌بخشم و نجاتش نمی‌دهم!

چرا؟ آیا خدا بی‌رحم است؟
حاشا!
پاسخ روشن است:
«إِنِّي كُنْتُ حَمَّلْتُهُ عِلْماً فَضَيَّعَهُ وَ رَكَنَ إِلَى غَيْرِهِ»
او پیوندِ اصلی را قطع کرده است.
او علمِ مرا که برایِ «یقین» بود، به «تکیه‌گاهِ دنیا» فروخت.
او «غیرِ من» را تکیه‌گاهِ جانش کرد.
وقتی جان به «غیر» تکیه کند، دیگر در «حریمِ من» جایگاهی ندارد.
این قانونِ هستی است؛
تکیه‌گاهِ حق، با تکیه‌گاهِ باطل جمع نمی‌شود.

این یک هشدار است برایِ ما؛ در دورانِ فترت
ای همسفر!
اگر جلیسِ موسی (ع)، که در محضرِ عینیِ نور بود، این‌گونه با «رکون به دنیا» سقوط کرد،
ما که در غیبتیم، چقدر باید مراقب باشیم؟

ما که «علم» را از احادیثِ آلِ محمد (ع) داریم؛
مبادا این علم را «تضییع» کنیم!
مبادا این علم را پله‌ای کنیم برایِ رسیدن به مقام، به ثروت، یا حتی به تکیه کردن بر غیرِ نور!

تضییعِ علم، فقط گناه کردن نیست؛
تضییعِ علم، «تکیه کردن بر دنیاست».

هر بار که در سختی، به جایِ پناه بردن به یادِ امام (ع)، به بندگانِ دیگر پناه می‌بریم،
هر بار که در تنگنا، به جایِ صبرِ الهی، به راهکارهایِ دنیویِ بی‌نور متوسل می‌شویم،
ما داریم یک قدم به آن «رکون» (تکیه کردن بر دنیا) نزدیک می‌شویم.

یقین؛ تنها پادزهرِ رکون
آن چیزی که جلویِ این سقوط را می‌گرفت، همان «یقین» بود.
اگر او به موسی (ع) یقین داشت، دنیا برایش آن‌قدر کوچک می‌شد که جایی برایِ تکیه کردن نداشت.
او دنیا را «محلِ گذر» می‌دید، نه «تکیه‌گاه».

ای همسفر!
این داستان، داستانی تکراری درباره‌ی «ظرفِ قلب» است.
قلبِ ما، ظرفِ امانتِ خداست.
مبادا این ظرف را با تکیه بر دنیا، «مسخ» کنیم.
مبادا بگذاریم علمِ آلِ محمد (ع)، که با خونِ دل به دست آمده،
در ظرفِ سوراخِ حسد و دنیاپرستیِ ما، ضایع شود.

خدایا!
به ما یقینی عطا کن که تکیه‌گاه‌مان را فقط «تو» و «نورِ تو» قرار دهد،
تا هیچ‌گاه در طوفان‌هایِ دنیا،
به غیرِ تو تکیه نکنیم و این امانتِ عظیم را «تضییع» نکنیم.
ان‌شاءالله تعالی.

مبادا فکر کنیم علم زیادی کسب کردن هنره!
ببین ممکنه اصلا بشه بلای جونت!
امام سجاد ع در قسمتی از دعای خویش می فرمایند:
بارالها به من علم زیاد عنایت بفرما اما این علم زیاد به نفع من باشد نه اینکه اسباب درد سر شود! چجوری علم زیاد اسباب دردسر میشه؟
اگه ته ظرف قلبت سوراخ شک داشته باشی، علم زیاد توی قلبت ریخته میشه، اما چیزی برات نمیمونه و دستگیرت نمیشه و به یقین نسبت به نورت نمی رسی و شک، یه روزی ضربه مهلکی بهت میزنه
«وَ إِنْ كَانَ كَافِراً تَكُونُ حِكْمَتُهُ حُجَّةً عَلَيْهِ وَ وَبَالًا»
باید قلب سلیم داشته باشی کما اینکه در اول همین دعا قبل از علم زیاد، اول عقل کامل و قلب زکیّ، درخواست می‌شود! قلب زکی، قلبی است بی سوراخ شک!
[«اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي … عِلْماً كَثِيراً … وَ اجْعَلْ ذَلِكَ كُلَّهُ لِي وَ لَا تَجْعَلْهُ عَلَيَّ »] :
« اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي عَقْلًا كَامِلًا وَ عَزْماً ثَاقِباً وَ لُبّاً رَاجِحاً وَ قَلْباً زَكِيّاً وَ عِلْماً كَثِيراً وَ أَدَباً بَارِعاً
وَ اجْعَلْ ذَلِكَ كُلَّهُ لِي وَ لَا تَجْعَلْهُ عَلَيَّ »
+ «زکو – زکات»

#دلنوشته

علمِ زیاد؛ نعمت یا وبال؟

مبادا فکر کنیم «علمِ زیاد داشتن» خودش هنر است.
هنر، «حملِ درستِ علم» است.
هنر، «رسیدنِ علم به یقین» است.
هنر، «سالم بودنِ ظرفِ قلب» است.

وگرنه علمِ زیاد،
اگر در قلبِ سلیم ننشیند،
نه تنها نجات‌بخش نیست،
بلکه می‌تواند اسبابِ هلاکت شود.
علم، نور است؛
اما اگر این نور در ظرفی سوراخ ریخته شود،
نه ظرف را پُر می‌کند و نه تشنگیِ جان را فرو می‌نشاند.
فقط حجت را تمام می‌کند.

دعایِ خوف‌انگیزِ امام سجاد (ع)
ببین امام سجاد (ع) چه می‌خواهند:
«اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي عَقْلًا كَامِلًا وَ عَزْماً ثَاقِباً وَ لُبّاً رَاجِحاً وَ قَلْباً زَكِيّاً وَ عِلْماً كَثِيراً وَ أَدَباً بَارِعاً
وَ اجْعَلْ ذَلِكَ كُلَّهُ لِي وَ لَا تَجْعَلْهُ عَلَيَّ»

دقت کن:
امام، اول «علمِ کثیر» نمی‌خواهند.
قبل از آن، «عقلِ کامل» می‌خواهند،
«عزمِ ثاقب» می‌خواهند،
«لبِّ راجح» می‌خواهند،
و مهم‌تر از همه، «قلباً زکیّاً» می‌خواهند.

بعد از همه‌ی این‌ها، تازه نوبتِ «علماً کثیراً» می‌رسد.

چرا؟
چون علمِ زیاد، بدونِ عقلِ کامل و قلبِ زکی، قابلِ حمل نیست.
باری است که اگر ستونِ جان، استوار نباشد، زیرش می‌شکند.

«وَ اجْعَلْ ذَلِكَ كُلَّهُ لِي وَ لَا تَجْعَلْهُ عَلَيَّ»
این جمله، خیلی عجیب و تکان‌دهنده است.
امام نمی‌فرمایند فقط «به من علم بده».
می‌فرمایند:
خدایا! این‌ها را برایِ من قرار بده، نه بر ضدِّ من.

یعنی چه؟
یعنی ممکن است همان عقل،
همان ادب،
همان علم،
اگر در جایِ درست ننشیند،
به جایِ آنکه نردبانِ صعود باشد، سندِ محکومیتِ انسان شود.

این همان معنایی است که در کلام آمده:
«وَ إِنْ كَانَ كَافِراً تَكُونُ حِكْمَتُهُ حُجَّةً عَلَيْهِ وَ وَبَالًا»
اگر کافر باشد، حکمتش حجتِ علیهِ او و وبالِ جانِ او می‌شود.

پس علم، همیشه به نفعِ انسان کار نمی‌کند.
اگر دل، اهلِ تسلیم نباشد، علم می‌شود شاهدِ جرم.
می‌شود مدرکِ خیانت.
می‌شود بارِ سنگینی که روزِ حساب، شانه‌ی آدم را می‌شکند.

علمِ زیاد چگونه اسبابِ دردسر می‌شود؟
پاسخ روشن است:
وقتی تهِ ظرفِ قلب، سوراخِ «شک» باشد.

اگر شک در اعماقِ جان خانه کرده باشد،
علم هر چه هم زیاد باشد،
در قلب نمی‌ماند.
وارد می‌شود، اما مستقر نمی‌شود.
شنیده می‌شود، اما باور نمی‌شود.
فهمیده می‌شود، اما تبدیل به «یقین نسبت به نور» نمی‌شود.

در چنین کسی، علم فراوان است، اما جمع‌بندیِ قلبی نیست.
اطلاعات هست، اما اتکا نیست.
استدلال هست، اما اطمینان نیست.
ذهن پُر است، اما قلب خالی است.

و آن وقت، همین شک، یک روز ضربه‌ی مهلک می‌زند.
همین سوراخِ کوچک، تمامِ ذخیره‌ی علم را از جان بیرون می‌ریزد.
آدمی که سال‌ها شنیده و خوانده و فهمیده،
در یک بزنگاه می‌بینی دستش خالی است؛
نه نوری برایش مانده،
نه آرامشی،
نه پناهی،
نه یقینی.

قلبِ زکی؛ قلبِ بی‌سوراخ
پس معلوم می‌شود که قبل از علمِ زیاد، باید دنبالِ «قلبِ زکی» بود.
قلبِ زکی یعنی قلبِ پاک،
قلبِ سالم،
قلبی که آلودگیِ میلِ به باطل در آن ته‌نشین نشده،
و از همه مهم‌تر: «قلبی که سوراخِ شک ندارد.»

چنین قلبی، وقتی علم را می‌گیرد، آن را نگه می‌دارد.
وقتی نور را می‌شنود، به آن اعتماد می‌کند.
وقتی حجت را می‌بیند، در برابرش منازعه نمی‌کند.
وقتی فرمانِ نور می‌رسد، نمی‌گوید: «اگر، شاید، مگر…»
بلکه می‌گوید: «سمعنا و أطعنا».

قلبِ زکی، محلِّ استقرارِ علم است؛
و علم، وقتی در آن مستقر شد، می‌شود یقین.

پس هنر چیست؟
هنر، زیاد دانستن نیست.
هنر، «نریختنِ علم در ظرفِ سوراخ» است.
هنر، «حفظِ سلامتِ سرِّ دل» است.
هنر، «بستنِ منفذهای شک و حسد و رکون به دنیا» است.
هنر، این است که علم، در تو بماند؛
تو را آرام کند؛
تو را به نور نزدیک‌تر کند؛
تو را در لحظه‌ی ابتلا، ثابت‌قدم نگه دارد.

وگرنه بلعم هم کم‌علم نبود.
جلیسِ موسی هم بی‌اطلاع نبود.
مغیره هم بی‌دسترسی نبود.
فاجعه از آنجا شروع شد که «علم» بود، اما «قلبِ زکی» نبود؛
نور بود، اما «یقین» نبود؛
حجت بود، اما «تسلیم» نبود.

دعایی برای اهلِ علم
خدایا!
به ما پیش از علمِ زیاد، قلبِ زکی عطا کن.
پیش از وسعتِ محفوظات، سلامتِ ظرفِ جان عطا کن.
پیش از کثرتِ دانستن، نعمتِ یقین به نور عطا کن.
و هر علمی که به ما می‌دهی، برایِ ما قرار بده، نه علیهِ ما؛
نوری قرار بده که در قلب بماند،
نه باری که در روزِ امتحان، ما را بشکند.

[« لِأَيِّ شَيْ‏ءٍ فَضَّلْتُكَ عَلَى سَائِرِ الْأَنْبِيَاءِ ؟ … بِالْيَقِينِ‏.
وَ كَذَلِكَ أَوْتَادُ الْأَرْضِ لَمْ يَكُونُوا أَوْتَاداً إِلَّا بِهَذَا »] :
مهمترین ویژگی صاحبان نور و معلمین ربانی «أَوْتَادُ الْأَرْضِ» اینه:
به اندازه سر سوزن نسبت به «آیاتی و رسلی» سوراخ شک در ته ظرف قلبشون ندارند و بعبارت دیگر یقینشون نقص نداره!
« يَا أَحْمَدُ
هَلْ تَدْرِي لِأَيِّ شَيْ‏ءٍ فَضَّلْتُكَ عَلَى سَائِرِ الْأَنْبِيَاءِ ؟
قَالَ اللَّهُمَّ لَا
قَالَ بِالْيَقِينِ‏ وَ حُسْنِ الْخُلُقِ وَ سَخَاوَةِ النَّفْسِ وَ رَحْمَةٍ بِالْخَلْقِ
وَ كَذَلِكَ أَوْتَادُ الْأَرْضِ لَمْ يَكُونُوا أَوْتَاداً إِلَّا بِهَذَا
يَا أَحْمَدُ
إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا جَاعَ بَطْنُهُ وَ حَفِظَ لِسَانَهُ عَلَّمْتُهُ الحِكْمَةَ
وَ إِنْ كَانَ كَافِراً تَكُونُ حِكْمَتُهُ حُجَّةً عَلَيْهِ وَ وَبَالًا
وَ إِنْ كَانَ مُؤْمِناً تَكُونُ حِكْمَتُهُ لَهُ نُوراً وَ بُرْهَاناً وَ شِفَاءً وَ رَحْمَةً
فَيَعْلَمُ مَا لَمْ يَكُنْ يَعْلَمُ
وَ يُبْصِرُ مَا لَمْ يَكُنْ يُبْصِرُ
فَأَوَّلُ مَا أُبَصِّرُهُ عُيُوبُ نَفْسِهِ حَتَّى يُشْغَلَ بِهَا عَنْ عُيُوبِ غَيْرِهِ
وَ أُبَصِّرُهُ دَقَائِقَ الْعِلْمِ حَتَّى لَا يَدْخُلَ عَلَيْهِ الشَّيْطَان‏ »

فضیلتِ اصلیِ صاحبانِ نور، زیادیِ محفوظات و کثرتِ معلومات نیست، بلکه چیزِ دیگری است: «یقین».

***

#دلنوشته

رازِ برتری؛ یقینِ بی‌نقص

در این خطابِ لطیف، خدای متعال به حبیبش می‌فرماید:
«لِأَيِّ شَيْءٍ فَضَّلْتُكَ عَلَى سَائِرِ الْأَنْبِيَاءِ؟ … بِالْيَقِينِ»

این خیلی عجیب است.
نفرمود: به کثرتِ علم.
نفرمود: به وسعتِ دعوت.
نفرمود: به فراوانیِ معجزه.
فرمود: «به یقین».

یعنی آن چیزی که حاملِ نور را برمی‌کشد،
آنچه نبی را در قله‌ی اصطفاء می‌نشاند،
پیش از هر چیز،
استقرارِ بی‌خللِ نور در قلب است؛
قلبی که نسبت به «آیاتی و رسلی» هیچ رخنه‌ای ندارد،
هیچ منفذی برایِ تردید نگذاشته،
و در تهِ ظرفش، حتی به اندازه‌ی سرِ سوزن، سوراخِ شک نیست.

اوتادِ ارض؛ چرا وتد شدند؟
بعد می‌فرماید:
«وَ كَذَلِكَ أَوْتَادُ الْأَرْضِ لَمْ يَكُونُوا أَوْتَاداً إِلَّا بِهَذَا»

اوتادِ ارض،
این ستون‌هایِ پنهانِ عالم،
این معلمینِ ربانی،
این نگه‌دارندگانِ زمین و اهلش،
به چه چیز «وتد» شدند؟
نه فقط به علم؛
نه فقط به عبادت؛
بلکه به همین حقیقت:
«یقینِ سالم، خلقِ نیک، سخاوتِ نفس، و رحمت بر خلق.»

اما در رأسِ همه، همان یقین است.
یعنی وتد بودن،
یعنی چنان در حق استقرار یافتن که دیگر هیچ طوفانی انسان را از جا نکند.
وتد، میخِ کوبیده‌شده است؛
و چه چیزی قلب را در زمینِ بندگی می‌کوبد و ثابت می‌کند؟
همان یقینی که هیچ شکافی در آن نیست.

یقین یعنی ظرفِ بی‌سوراخ
پس اگر بخواهیم این معارف را به زبانِ همان تمثیلِ ظرف بگوییم، باید بگوییم:
صاحبانِ نور، کسانی‌اند که ظرفِ قلبشان سالم است.
علم، در آن‌ها می‌ماند.
آیات، در آن‌ها مستقر می‌شود.
تذکر، در آن‌ها هدر نمی‌رود.
ابتلا، آن‌ها را تهی نمی‌کند.

چرا؟
چون نسبت به نور،
نسبت به رسول،
نسبت به آیاتِ الهی،
در اعماقِ جانشان «اما و اگر» نیست.
یقینشان ناقص نیست.
تسلیمشان مشروط نیست.
محبتشان معلق نیست.
اطاعتشان موسمی نیست.

این‌ها وقتی نور را می‌بینند، در برابرش حسابگری نمی‌کنند.
وقتی آیه را می‌شنوند، آن را با میلِ نفس وزن نمی‌کنند.
وقتی رسول را می‌شناسند،
برایِ خود حقِّ چون‌وچرا در اصلِ حقانیتِ او نمی‌گذارند.
و همین می‌شود ریشه‌ی «وتد» بودن.

حکمت؛ برایِ چه کسی نور است و برایِ چه کسی وبال؟
بعد خطاب ادامه پیدا می‌کند:
«إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا جَاعَ بَطْنُهُ وَ حَفِظَ لِسَانَهُ عَلَّمْتُهُ الْحِكْمَةَ»

یعنی راهِ افاضه‌ی حکمت باز است؛
اما حکمت، برایِ همه یک نتیجه ندارد.
همان‌جا فرمود:
«وَ إِنْ كَانَ كَافِراً تَكُونُ حِكْمَتُهُ حُجَّةً عَلَيْهِ وَ وَبَالًا»
و اگر مؤمن باشد:
«تَكُونُ حِكْمَتُهُ لَهُ نُوراً وَ بُرْهَاناً وَ شِفَاءً وَ رَحْمَةً»

این همان گره‌ای است که بارها به آن رسیدیم:
علم و حکمت، ذاتاً نجات‌بخشِ خودکار نیستند.
همان حکمت، در یک قلبِ ناسالم، می‌شود بارِ اتهام؛
و در یک قلبِ مؤمن، می‌شود نور و برهان و شفا و رحمت.

فرق کجاست؟
فرق در خودِ علم نیست؛
فرق در ظرفِ قلب است.
اگر قلب، بی‌سوراخ و زکی باشد، حکمت در آن می‌نشیند و نور می‌شود.
اگر قلب، گرفتارِ شک و رکون و خودبینی باشد،
همان حکمت از درون، علیهِ صاحبش شهادت می‌دهد.

اولین ثمره‌ی حکمتِ نوری
از زیباترین بخش‌هایِ این خطاب، اینجاست:
«فَأَوَّلُ مَا أُبَصِّرُهُ عُيُوبُ نَفْسِهِ حَتَّى يُشْغَلَ بِهَا عَنْ عُيُوبِ غَيْرِهِ»

اولین اثرِ حکمتِ نوری چیست؟
این نیست که آدم فوری عیبِ همه را ببیند.
این نیست که زبانش در نقدِ دیگران تیز شود.
این نیست که خیال کند به مرحله‌ای رسیده که باید خلق را وزن کند.

نه.
اولین نوری که به او داده می‌شود، دیدنِ عیبِ نفسِ خویش است.
یعنی حکمتِ واقعی، قبل از آنکه چشمِ تو را به بیرون باز کند، آن را به درون باز می‌کند.
تو را مشغولِ تعمیرِ ظرفِ خودت می‌کند،
نه مشغولِ شمردنِ سوراخ‌هایِ دیگران.

و این خودش نشانه‌ی بزرگی است:
هر جا علم، انسان را از عیبِ خودش غافل و به عیبِ مردم مشغول کرد،
باید ترسید که این علم، هنوز «نور» نشده است.

«حتی لا یدخل علیه الشیطان»
و باز فرمود:
«وَ أُبَصِّرُهُ دَقَائِقَ الْعِلْمِ حَتَّى لَا يَدْخُلَ عَلَيْهِ الشَّيْطَان»

یعنی آن‌گاه که حکمت، در قلبِ مؤمن نور شد،
خداوند دقایقِ علم را به او نشان می‌دهد تا شیطان راهِ ورود پیدا نکند.
پس دقتِ علمیِ حقیقی، فقط انباشتنِ نکات نیست؛
یک نوع «بصیرتِ محافظ» است.
نوری است که راه‌هایِ نفوذِ شیطان را می‌بندد.
آدم می‌فهمد از کجا دارد می‌لغزد،
از کدام روزنه شیطان می‌خواهد وارد شود،
در کدام نقطه، نفس دارد لباسِ خیر می‌پوشد و باطنِ شرّ را پنهان می‌کند.

اینجاست که یقین، فقط یک حالتِ آرامِ قلبی نیست؛
یک سپرِ وجودی است.
یک استحکامِ باطنی است.
یک سلامتِ سرّ است که نمی‌گذارد شیطان در لایه‌هایِ پنهانِ جان نفوذ کند.

پس مهم‌ترین ویژگیِ صاحبانِ نور چیست؟
مهم‌ترین ویژگیِ صاحبانِ نور و معلمانِ ربانی این است:
نسبت به «آیاتی و رسلی»، ذره‌ای شک در ژرفایِ جانشان راه ندارد.
تهِ ظرفِ قلبشان، سوراخ نیست.
علمی که می‌گیرند، می‌ماند.
نوری که می‌بینند، خاموش نمی‌شود.
معرفتی که می‌چشند، به تردیدِ مزمن مبتلا نمی‌گردد.

و برای همین است که می‌توانند «وتد» باشند؛
چون خودشان نلرزیده‌اند.
آن‌که در اصلِ نور، تزلزل دارد، چگونه می‌تواند نگه‌دارنده‌ی دیگران باشد؟
آن‌که ظرفِ دلش نشتی دارد، چگونه می‌تواند بارانِ حکمت را حفظ کند؟
آن‌که نسبت به رسول و آیات،
هنوز در معرضِ «شاید» است،
چگونه می‌تواند معلمِ ربانی شود؟

دعایِ اهلِ طلب
خدایا!
به ما از آن علمی مده که در ظرفِ سوراخِ ما هدر رود.
به ما از آن حکمتی مده که حجتِ علیهِ ما شود.
پیش از کثرتِ فهم، سلامتِ دل عطا کن.
پیش از وسعتِ بیان، قوتِ یقین عطا کن.
و ما را از آن بندگانت قرار بده که چون نور را شناختند، دیگر در آن تردید نکردند؛
تا اگر قطره‌ای از حکمتِ تو در جانمان ریخته شد،
برایِ ما نور و برهان و شفا و رحمت باشد،
نه وبال و حسرت و سقوط.

[فرازی از دعای ماه ذی حجه در کتاب زیبای بلد الامین] :
ببین با فهم شک و یقین این دعاها چه مفاهیم عمیقی داره !
« اللَّهُمَّ وَ لَا تَسْلُبْنَا الْيَقِينَ لِطُولِ الْأَمَدِ فِي غَيْبَتِهِ وَ انْقِطَاعِ خَبَرِهِ عَنَّا وَ لَا تُنْسِنَا ذِكْرَهُ وَ انْتِظَارَهُ وَ الْإِيمَانَ بِهِ وَ قُوَّةَ الْيَقِينِ فِي ظُهُورِهِ وَ الدُّعَاءَ لَهُ وَ الصَّلَاةَ عَلَيْهِ حَتَّى لَا يَقْنَطَنَا طُولُ غَيْبَتِهِ مِنْ قِيَامِهِ وَ يَكُونَ يَقِينُنَا فِي ذَلِكَ كَيَقِينِنَا فِي قِيَامِ رَسُولِكَ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ مَا جَاءَ بِهِ مِنْ وَحْيِكَ وَ تَنْزِيلِكَ وَ قَوِّ قُلُوبَنَا عَلَى الْإِيمَانِ بِهِ حَتَّى تَسْلُكَ بِنَا عَلَى يَدِهِ مِنْهَاجَ الْهُدَى وَ الْمَحَجَّةَ الْعُظْمَى وَ الطَّرِيقَةَ الْوُسْطَى وَ تَوَفَّنَا عَلَى طَاعَتِهِ وَ ثَبِّتْنَا عَلَى مُشَايَعَتِهِ وَ اجْعَلْنَا فِي حِزْبِهِ وَ أَعْوَانِهِ وَ أَنْصَارِهِ وَ الرَّاضِينَ بِفِعْلِهِ وَ لَا تَسْلُبْنَا ذَلِكَ فِي حَيَاتِنَا وَ لَا عِنْدَ وَفَاتِنَا حَتَّى تَتَوَفَّانَا وَ نَحْنُ عَلَى ذَلِكَ لَا شَاكِّينَ وَ لَا نَاكِثِينَ وَ لَا مُرْتَابِينَ وَ لَا مُكَذِّبِينَ »

اهل‌بیت (ع) از ما نخواسته‌اند فقط منتظرِ ظهور باشیم؛
خواسته‌اند در این انتظار، «یقین»مان سالم بماند؛
چون تمامِ خطرِ غیبت، همین‌جاست.

***

#دلنوشته

خطرِ طولِ اَمَد؛ سلبِ یقین

ببین دعا از کجا شروع می‌کند:
«اللَّهُمَّ وَ لَا تَسْلُبْنَا الْيَقِينَ لِطُولِ الْأَمَدِ فِي غَيْبَتِهِ وَ انْقِطَاعِ خَبَرِهِ عَنَّا»

یعنی خدایا!
مبادا طولانی شدنِ غیبت،
مبادا دیر شدنِ فرج،
مبادا ندیدنِ ظاهرِ دستِ امام،
مبادا نرسیدنِ خبرِ آشکار از او،
این‌ها بیایند و از تهِ ظرفِ قلبِ ما، یقین را بدزدند.

این خیلی مهم است:
دعا نمی‌گوید فقط ما را در غیبت حفظ کن؛
می‌گوید: «یقینِ ما را سلب نکن.»
یعنی اصلِ مصیبتِ غیبت، طولانی شدنِ زمان نیست؛
اصلِ مصیبت، این است که انسان در اثرِ طولِ اَمَد،
آرام‌آرام در دلش سوراخِ شک باز شود.

شک، همیشه با یک انکارِ صریح شروع نمی‌شود.
گاهی فقط با یک خستگی شروع می‌شود.
با یک «پس کی؟»
با یک «نکند خبری نیست؟»
با یک «نکند این راه، راهِ دورِ بی‌پایان است؟»

و همین‌ها اگر مهار نشوند، تهِ ظرفِ قلب را سوراخ می‌کنند.

غیبت؛ میدانِ امتحانِ ظرفِ قلب
در زمانِ حضور، خیلی چیزها انسان را نگه می‌دارد:
دیدن،
شنیدن،
رسیدنِ خبر،
گرمیِ همراهیِ ظاهری.

اما در غیبت، دیگر تکیه‌گاهِ مؤمن باید از جنسِ دیگری باشد.
اینجا دیگر «یقین» باید کار کند.
اینجا دیگر آن پیوندِ باطنی باید انسان را نگه دارد.
اینجا همان‌جاست که معلوم می‌شود جوجه‌ی قرلی، صدای مادر را واقعاً می‌شناسد یا نه.

اگر کسی پیش‌تر با «سمعنا و أطعنا» به نور گره خورده باشد،
طولِ غیبت او را از جا نمی‌کند.
اما اگر این پیوند، در عمقِ جان، نیم‌بند و مشروط بوده باشد،
زمان کم‌کم از همان منفذِ پنهان وارد می‌شود و انسان را می‌فرساید.

«وَ لَا تُنْسِنَا ذِكْرَهُ وَ انْتِظَارَهُ»
بعد دعا می‌فرماید:
«وَ لَا تُنْسِنَا ذِكْرَهُ وَ انْتِظَارَهُ وَ الْإِيمَانَ بِهِ»

یعنی فراموشی، مقدمه‌ی سقوط است.
آدم یک‌باره منکر نمی‌شود؛
اول، ذکر کم می‌شود.
انتظار، از حالتِ زنده خارج می‌شود.
ایمان، از یک حضورِ فعال، تبدیل می‌شود به یک دانسته‌ی کم‌رمق.
اسمِ امام هست، اما یادِ امام نیست.
اعتقاد هست، اما التزامِ قلبی نیست.
انتظار هست، اما سوز و جهت‌دهی ندارد.

و این همان لحظه‌ای است که یقین، در خطر قرار می‌گیرد.
چون یقین فقط یک «باورِ تئوریک» نیست؛
یک حضورِ زنده در قلب است.
اگر ذکر کم‌رنگ شد،
اگر انتظار سرد شد،
اگر ایمان از جان به زبان عقب نشست،
شک کم‌کم جای خودش را باز می‌کند.

«وَ قُوَّةَ الْيَقِينِ فِي ظُهُورِهِ»
ببین چه تعبیرِ عجیبی دارد:
«وَ قُوَّةَ الْيَقِينِ فِي ظُهُورِهِ»

نه فقط یقین به او،
بلکه «قوتِ یقین در ظهورِ او».

یعنی ممکن است کسی اصلِ امام را قبول داشته باشد،
اما نسبت به تحققِ قیام و ظهور،
در اعماقِ جانش استحکام نداشته باشد.
زبانش بگوید: «بله، خواهد آمد»؛
اما دلش آن‌قدر که باید، آرام و مستقر نباشد.

برای همین در دعا می‌خواهد:
خدایا! فقط اعتقادِ اسمی نده؛
قوتِ یقین بده.
یقینی بده که زیرِ فشارِ تأخیر، نلرزد.
زیرِ هجومِ حوادث، فرسوده نشود.
با کثرتِ ظلم، از وعده‌ی حق مأیوس نگردد.

معیارِ یقینِ درست
و بعد، دعا معیار را روشن می‌کند:
«حَتَّى لَا يَقْنَطَنَا طُولُ غَيْبَتِهِ مِنْ قِيَامِهِ وَ يَكُونَ يَقِينُنَا فِي ذَلِكَ كَيَقِينِنَا فِي قِيَامِ رَسُولِكَ»

اینجا دیگر اوجِ دعاست.
یعنی خدایا!
کاری کن یقینِ ما به قیامِ او، مثلِ یقینِ ما به قیامِ رسولِ تو باشد.

یعنی همان‌قدر بی‌تردید.
همان‌قدر بی‌خلل.
همان‌قدر خالی از ارتیاب.
همان‌قدر زنده، روشن، آرام‌بخش و استوار.

این خیلی فراتر از یک اعتقادِ عمومی است.
دعا از ما می‌خواهد که نسبت به ظهور،
به مرتبه‌ای از اطمینان برسیم که انگار در اصلِ بعثتِ رسول خدا (ص) ایستاده‌ایم؛
نه یک احتمال،
نه یک آرزوی مبهم،
نه یک امیدِ شاعرانه،
بلکه یک حقیقتِ قطعیِ ربانی.

قلبِ قوی بر ایمان به او
بعد می‌فرماید:
«وَ قَوِّ قُلُوبَنَا عَلَى الْإِيمَانِ بِهِ»

یعنی ایمان به امام، قلبِ قوی می‌خواهد.
قلبی که با هر طوفانی نریزد.
قلبی که با هر شبهه‌ای سوراخ نشود.
قلبی که با طولِ زمان، فرسوده نگردد.
قلبی که با ندیدن، از حقیقت دست نکشد.

ببین باز همه‌چیز به قلب برمی‌گردد.
چون محلِّ یقین، قلب است.
محلِّ رکون هم قلب است.
محلِّ شک هم قلب است.
و اگر این قلب، قوت نگیرد،
غیبت برایش میدانِ فرسایش می‌شود،
نه میدانِ بلوغ.

ثمره‌ی یقین؛ سلوک بر منهج هدایت
بعد دعا نتیجه را می‌گوید:
«حَتَّى تَسْلُكَ بِنَا عَلَى يَدِهِ مِنْهَاجَ الْهُدَى وَ الْمَحَجَّةَ الْعُظْمَى وَ الطَّرِيقَةَ الْوُسْطَى»

یعنی یقین، فقط برایِ حالِ خوبِ درون نیست.
یقین، راه‌بر است.
یقین، آدم را در مسیر می‌اندازد.
یقین، سلوک می‌آورد.
وقتی قلب، نسبت به امام محکم شد،
انسان روی دستِ او به «منهاج الهدی» وارد می‌شود؛
به شاهراهِ هدایت،
به محجه‌ی عظمی،
به طریقه‌ی وسطی.

پس هر جا یقین ضعیف شد، سلوک هم متزلزل می‌شود.
آدم شاید هنوز اسمِ راه را بلد باشد، اما پاهایش دیگر روی جاده استوار نیست.
دانش هست، اما همراهی نیست.
ادعا هست، اما مشایعت نیست.

«لَا شَاكِّينَ وَ لَا نَاكِثِينَ وَ لَا مُرْتَابِينَ وَ لَا مُكَذِّبِينَ»
و پایانِ دعا، انگار شرحِ کاملِ آفاتِ ظرفِ قلب است:
«حَتَّى تَتَوَفَّانَا وَ نَحْنُ عَلَى ذَلِكَ لَا شَاكِّينَ وَ لَا نَاكِثِينَ وَ لَا مُرْتَابِينَ وَ لَا مُكَذِّبِينَ»

خدایا ما را در حالی بمیران که:
نه شک‌کننده باشیم،
نه پیمان‌شکن،
نه گرفتارِ ارتیاب،
نه تکذیب‌کننده.

این یعنی خطر، فقط «تکذیب» نیست.
خیلی‌ها قبل از تکذیب، در مرحله‌ی «شک» می‌افتند.
بعد از شک، به «ارتیاب» می‌رسند؛
یعنی تردیدی که در جان، جا خوش کرده و آرام‌آرام نظامِ قلب را می‌خورد.
بعد نوبتِ «نکث» است؛
پیمانِ قبلی را می‌شکنند.
و سرانجام، کار به تکذیب می‌رسد.

دعا می‌خواهد ما از همان اول نجات پیدا کنیم:
از همان شکِ ریز،
از همان منفذِ کوچک،
از همان سوراخِ سرِ سوزنی در تهِ ظرفِ قلب.

عمقِ این دعا
پس با فهمِ شک و یقین، این دعا یک معنای عجیب پیدا می‌کند:
غیبت، فقط نداشتنِ دسترسیِ ظاهری نیست؛
غیبت، میدانِ نبردِ یقین و شک است.
طولِ اَمَد، خودش یک سلاحِ امتحان است.
زمان، می‌خواهد معلوم کند چه کسی نور را بی‌دیدنِ ظاهری هم باور دارد،
چه کسی پیوندش با امام از سنخِ قلب است، نه فقط از سنخِ خبر.

و برای همین، اهل‌بیت (ع) به ما یاد داده‌اند که از خدا بخواهیم:
مبادا این فاصله‌ی زمانی، ما را پوک کند.
مبادا این سکوتِ ظاهری، ما را به ارتیاب بکشاند.
مبادا این دیر شدن، ما را از یقین تهی کند.

خدایا!
در طولِ غیبت، یقین را از ما مگیر.
ذکرِ او را از دلِ ما مبر.
انتظار را در جانِ ما زنده نگه دار.
قلبِ ما را بر ایمان به او قوی کن.
و ما را از آنان قرار مده که زمان،
تهِ ظرفِ دلشان را سوراخ کرد و از نور، جز نامی برایشان نماند.

ما را در حالی بمیران که نسبت به او،
نه شاکّ باشیم،
نه ناکث،
نه مرتاب،
نه مکذّب؛
بلکه با قلبی سالم و یقینی مستقر،
در حزبِ او و در جرگه‌ی یارانِ او ثبت شده باشیم.
ان‌شاءالله تعالی.

[یقین – الحاد]:
درمان الحاد، یقین است!
[ « سَيِّدِي … أَحْيِنِي‏ بِيَقِينٍ أَسْلَمَ بِهِ مِنَ الْإِلْحَادِ فِي صِفَتِكَ »] :
« سَيِّدِي لَوْ لَا نُورُكَ عَمِيتُ عَنِ الدَّلِيلِ
وَ لَوْ لَا تَبْصِيرُكَ ضَلَلْتُ عَنِ السَّبِيلِ
وَ لَوْ لَا تَعْرِيفُكَ لَمْ أَرْشَدْ لِلْقَبُولِ
وَ لَوْ لَا تَوْفِيقُكَ لَمْ أَهْتَدِ إِلَى مَعْرِفَةِ التَّأْوِيلِ
فَيَا مَنْ أَكْرَمَنِي بِتَوْحِيدِهِ
وَ عَصَمَنِي عَنِ الضَّلَالِ بِتَسْدِيدِهِ
وَ أَلْزَمَنِي إِقَامَةَ حُدُودِهِ
لَا تَسْلُبْنِي مَا وَهَبْتَ لِي مِنْ تَحْقِيقِ مَعْرِفَتِكَ
وَ أَحْيِنِي‏ بِيَقِينٍ أَسْلَمَ بِهِ مِنَ الْإِلْحَادِ فِي صِفَتِكَ »

«درمانِ الحاد، برهانِ سردِ تنها نیست؛ یقینِ زنده است.»

***

#دلنوشته

الحاد؛ وقتی دل از نور جدا می‌شود

این عبارت خیلی تکان‌دهنده است:
«وَ أَحْيِنِي بِيَقِينٍ أَسْلَمَ بِهِ مِنَ الْإِلْحَادِ فِي صِفَتِكَ»

یعنی:
خدایا! مرا با یقینی زنده بدار که به وسیله‌ی آن، از الحاد در صفتِ تو سالم بمانم.

ببین، دعا نمی‌گوید فقط به من معلوماتی بده تا از الحاد فرار کنم.
نمی‌گوید فقط استدلالی بده تا دهانِ من بسته نشود.
می‌گوید: «مرا زنده بدار با یقین.»
یعنی مسئله، فقط دانستن نیست؛
مسئله، زنده ماندنِ قلب در فضایِ نور است.

الحاد، فقط یک مکتبِ فکری بیرونی نیست؛
گاهی یک ترکِ باطنی است،
یک لغزشِ درونی است،
یک کج شدنِ دل در شناختِ خداست.
آنجا که انسان از نورِ ربانی جدا می‌شود،
از توفیقِ الهی جدا می‌شود،
از تبصیرِ حق محروم می‌شود،
آرام‌آرام در صفتِ حق، در فعلِ حق، در تقدیرِ حق، در ربوبیتِ حق، دچارِ انحراف می‌شود.

ریشه‌ی هدایت؛ نه از ما، بلکه از او
ببین دعا چطور همه‌چیز را به خدا برمی‌گرداند:
«لَوْ لَا نُورُكَ عَمِيتُ عَنِ الدَّلِيلِ»
اگر نورِ تو نبود، من از دیدنِ دلیل کور بودم.

این خیلی لطیف است.
یعنی حتی دیدنِ دلیل هم بدونِ نورِ او ممکن نیست.
انسان خیال می‌کند خودش با عقلِ مستقلِ خویش راه را پیدا کرده؛
اما این دعا می‌گوید:
نه،
اگر نورِ او نباشد، خودِ دلیل هم دیده نمی‌شود.

بعد می‌فرماید:
«وَ لَوْ لَا تَبْصِيرُكَ ضَلَلْتُ عَنِ السَّبِيلِ»
اگر بینایی‌بخشیِ تو نبود، من راه را گم می‌کردم.

یعنی فقط وجودِ راه کافی نیست؛
بصیرتِ راه هم باید از جانبِ او برسد.
خیلی‌ها راه را می‌شنوند، اما نمی‌بینند.
اسمِ حق را می‌دانند، اما راهِ حق را گم می‌کنند.
چون «تبصیر» نرسیده است.

قبول و تأویل؛ هر دو موهبتِ اویند
بعد از آن می‌فرماید:
«وَ لَوْ لَا تَعْرِيفُكَ لَمْ أَرْشَدْ لِلْقَبُولِ»
اگر تو معرفی نمی‌کردی، من به قبول راه نمی‌یافتم.

یعنی مشکلِ انسان فقط نفهمیدن نیست؛
گاهی می‌فهمد، اما قبول نمی‌کند.
گاهی دلیل را می‌بیند، اما تسلیم نمی‌شود.
گاهی نشانه را می‌شناسد، اما در برابرش نرم نمی‌شود.

پس «قبول» هم یک نعمت است.
یک توفیق است.
یک نوع سلامتِ قلب است.

و بعد:
«وَ لَوْ لَا تَوْفِيقُكَ لَمْ أَهْتَدِ إِلَى مَعْرِفَةِ التَّأْوِيلِ»
اگر توفیقِ تو نبود، به معرفتِ تأویل هدایت نمی‌شدم.

یعنی رسیدن به باطنِ معنا،
عبور از سطح به عمق،
راه یافتن از قشر به لباب،
همه به توفیقِ اوست.
پس اگر کسی به معارفِ بلند رسید،
حق ندارد مغرور شود.
و اگر کسی از معانیِ باطنی محروم ماند،
باید بداند که مسئله فقط کمبودِ مطالعه نیست؛
یک جایِ کارِ دل می‌لنگد.

الحاد؛ انحراف در صفت
حالا وقتی این مقدمات را کنار هم می‌گذاری، می‌فهمی چرا دعا می‌گوید:
«أَسْلَمَ بِهِ مِنَ الْإِلْحَادِ فِي صِفَتِكَ»

الحاد در صفتِ خدا یعنی آدم در شناختِ پروردگار، از استقامت خارج شود.
یا صفاتِ او را چنان بفهمد که بویِ تشبیه بدهد،
یا چنان تنزیه کند که به تعطیل برسد،
یا در حکمتِ او تردید کند،
یا در رحمتِ او بدفهمی پیدا کند،
یا در تقدیرِ او به خصومت برخیزد،
یا در ربوبیتِ او برایِ نفس سهمی از خدایی قائل شود.

و ریشه‌ی همه‌ی این‌ها چیست؟
کم شدنِ نور،
ضعفِ تبصیر،
سلبِ توفیق،
و در نهایت، فقدانِ یقین.

برای همین، اینجا یقین فقط نقطه‌ی مقابلِ شکِ ساده نیست؛
یقین، سپرِ جان در برابرِ الحاد است.
یعنی اگر یقین زنده بماند، دل کج نمی‌شود.
اگر یقین سالم بماند، فهمِ خدا منحرف نمی‌گردد.
اگر یقین باشد، انسان در برابرِ صفتِ حق، متواضع می‌ماند، نه متجاسر.

«أَحْيِنِي بِيَقِينٍ»
ببین چقدر تعبیر زیباست:
نمی‌گوید: «أعطني يقيناً»؛
می‌گوید: «أَحْيِنِي بِيَقِينٍ»
مرا با یقین زنده بدار.

یعنی یقین، مایه‌ی حیات است.
بی‌یقینی، نوعی مرگِ باطنی است.
همان‌طور که پیش‌تر دیدیم شک،
تهِ ظرفِ قلب را سوراخ می‌کند،
اینجا می‌فهمیم که یقین، اصلِ زنده ماندنِ آن ظرف است.
قلبِ بی‌یقین، هرچند پر از اصطلاحات باشد، زنده نیست.
ممکن است بحث کند،
ممکن است استدلال بچیند،
ممکن است سخن بگوید،
اما اگر نورِ یقین در آن نباشد، هنوز در معرضِ مرگِ باطنی است.

توحید؛ کرامت است، نه دستاوردِ خودبنیاد
بعد می‌فرماید:
«فَيَا مَنْ أَكْرَمَنِي بِتَوْحِيدِهِ»

چه تعبیر عجیبی!
توحید را «کرامت» شمرده است.
یعنی موحد بودن، صرفاً نتیجه‌ی هوشِ ما نیست؛
یک اکرامِ الهی است.
او کرامت کرده که دلِ ما را به وادیِ توحید راه داده است.

و بعد:
«وَ عَصَمَنِي عَنِ الضَّلَالِ بِتَسْدِيدِهِ»
او با تسدیدش، مرا از ضلالت حفظ کرده.

یعنی حتی سالم ماندن از گمراهی هم به نگهداریِ اوست.
اگر او واگذارد،
انسان با همین عقل و همین علم و همین سابقه،
ممکن است بلغزد.
برای همین اهلِ معرفت،
از علمِ خودشان ایمن نبودند؛
چون می‌دانستند که اگر تسدیدِ الهی برداشته شود،
سقوط نزدیک است.

بزرگ‌ترین ترسِ اهلِ نور
بعد دعا به یک نقطه‌ی بسیار لطیف می‌رسد:
«لَا تَسْلُبْنِي مَا وَهَبْتَ لِي مِنْ تَحْقِيقِ مَعْرِفَتِكَ»

یعنی خدایا!
آنچه از تحققِ معرفتِ خودت به من بخشیده‌ای، از من نگیر.

این همان ترسِ اهلِ نور است:
نه فقط اینکه چیزی ندارند؛
بلکه اینکه مبادا آنچه دارند، از آنان سلب شود.
مبادا امروز چیزی از معرفت چشیده باشند
و فردا به سببِ آفتِ نفس، از آن تهی شوند.
مبادا نوری دیده باشند و بعد به خاطرِ غفلت، حسد، رکون، عجب یا اعتراض به تقدیر،
آن نور از دست برود.

این دعا، دعایِ کسی است که فهمیده معرفت، ملکِ شخصیِ او نیست.
موهبت است.
و چون موهبت است،
اگر ادبِ بندگی نماند، ممکن است سلب شود.

درمانِ الحاد؛ یقینِ موهوب
پس وقتی می‌گویی:
«درمانِ الحاد، یقین است»،
منظور این نیست که فقط چند گزاره‌ی قطعی در ذهن داشته باشیم.
بلکه یعنی:
خدایا! نورت را از من مگیر.
تبصیرت را از من برندار.
توفیقت را از من قطع نکن.
تحققِ معرفتت را از من سلب نکن.
و مرا با یقینی زنده بدار که در اثرِ آن،
دلِ من در شناختِ تو کج نشود.

الحاد، آنجا شروع می‌شود که انسان خودش را بی‌نیاز از این نور ببیند.
یقین، آنجا متولد می‌شود که بنده بفهمد:
اگر او رهایم کند، حتی دلیل را هم درست نخواهم دید.

اینجا تمامِ آنچه پیش‌تر گفتیم، دوباره جمع می‌شود.
همان‌طور که در غیبت، طولِ اَمَد می‌تواند یقین را بفرساید،
در توحید هم غفلت از نورِ الهی می‌تواند انسان را به الحاد در صفت بکشاند.
همان‌طور که شک، ظرفِ قلب را سوراخ می‌کرد،
اینجا می‌بینی که یقین،
آن سلامتِ باطنی‌ای است که انسان را از کج‌فهمی درباره‌ی خدا حفظ می‌کند.
همان‌طور که حکمت در قلبِ ناسالم وبال می‌شد،
اینجا هم معرفتِ بی‌تحقق و علمِ بی‌یقین، ضمانتِ نجات نیست.

خدایا!
اگر نورِ تو نباشد، ما دلیل را هم گم می‌کنیم.
اگر تبصیرِ تو نباشد، در راه می‌لغزیم.
اگر تعریفِ تو نباشد، به قبول نمی‌رسیم.
اگر توفیقِ تو نباشد، از ظاهر به باطن راه نمی‌یابیم.

پس آنچه از توحید و معرفت و تسدید به ما بخشیده‌ای، از ما مگیر.
ما را با یقینی زنده بدار که از الحاد در صفتِ تو سالم بمانیم.
نه در حکمتت بدگمان شویم،
نه در تقدیرت معترض،
نه در ربوبیتت مدعی،
نه در صفاتت کج‌فهم.

ما را با نورِ خودت زنده نگه دار؛
چون بی‌نورِ تو، هم دلیل تاریک است، هم راه، هم دل.

[مثال زیبا !] :
[مثلی برای مقایسۀ اهل شک و اهل یقین]:
« وَ أَرْوِي‏ أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ رَجُلٍ يَقُولُ بِالْحَقِّ وَ يُسْرِفُ عَلَى نَفْسِهِ بِشُرْبِ الْخَمْرِ وَ يَأْتِي الْكَبَائِرَ
وَ عَنْ رَجُلٍ دُونَهُ فِي الْيَقِينِ وَ هُوَ لَا يَأْتِي مَا يَأْتِيهِ
فَقَالَ ص
أَحْسَنُهُمَا يَقِيناً كَنَائِمٍ عَلَى الْمَحَجَّةِ إِذَا انبته [انْتَبَهَ‏] رَكَبِهَا
وَ الْأَدْوَنُ الَّذِي يَدْخُلُهُ الشَّكُّ كَالنَّائِمِ عَلَى غَيْرِ طَرِيقٍ لَا يَدْرِي إِذَا انبته [انْتَبَهَ‏] أَيُّهُمَا الْمَحَجَّةُ.»

#دلنوشته

اهلِ یقین و اهلِ شک؛ هر دو خواب‌اند، اما نه در یک‌جا

در این روایتِ تکان‌دهنده، سؤال از دو نفر است:
یکی کسی که «حق را می‌گوید»، حق را شناخته، اما بر نفسِ خود اسراف می‌کند؛
شراب می‌خورد و به کبائر می‌افتد.
و دیگری کسی است که از او «کمتر یقین دارد»، اما آن گناهان را انجام نمی‌دهد.

در نگاهِ سطحی، شاید آدم فوراً بگوید:
پس دومی بهتر است؛
چون ظاهرش مرتب‌تر است،
لغزشش کمتر است،
رفتارش پاکیزه‌تر دیده می‌شود.

اما جوابِ حضرت، ما را به لایه‌ای عمیق‌تر می‌برد:
«أَحْسَنُهُمَا يَقِيناً كَنَائِمٍ عَلَى الْمَحَجَّةِ إِذَا انْتَبَهَ رَكِبَهَا»
آن‌که یقینش بهتر است، مثلِ کسی است که بر خودِ جاده خوابیده؛
همین که بیدار شود، بر همان راه می‌افتد.

و آن‌که یقینش پایین‌تر است و شک در او راه دارد:
«كَالنَّائِمِ عَلَى غَيْرِ طَرِيقٍ لَا يَدْرِي إِذَا انْتَبَهَ أَيُّهُمَا الْمَحَجَّةُ»
مثلِ کسی است که بیرونِ راه خوابیده؛
وقتی بیدار شود، اصلاً نمی‌داند راه کدام است.

فرقِ اصلی، در «اصلِ اتصال» است
اینجا حضرت نمی‌خواهد گناه را کوچک بشمارد؛
ابداً.
شراب و کبائر، کبائرند.
اما دارد یک حقیقتِ بنیادی‌تر را نشان می‌دهد:
ممکن است کسی «مبتلا» باشد، اما هنوز روی «محجه» باشد.
یعنی اصلِ جهت را گم نکرده باشد.
اصلِ راه را بشناسد.
اصلِ حق را در جانش نگه داشته باشد.
اگر غفلتش کنار برود، اگر بیدار شود، اگر توبه کند، اگر نور در او بجنبد، راه برایش روشن است؛
چون از اول بیرونِ جاده نیفتاده بود.

اما آن دیگری، هرچند ظاهرش آرام‌تر و رفتارِ بیرونی‌اش منظم‌تر باشد،
اگر شک در اصلِ جانش خانه کرده باشد،
مشکلش فقط یک لغزشِ عملی نیست؛
مشکلش این است که «نقشه‌ی راه در درونش مبهم است.»

گناه، با همه‌ی تلخی‌اش، همیشه به معنایِ گم کردنِ راه نیست
این خیلی نکته‌ی مهمی است.
بعضی وقت‌ها انسان از ضعفِ نفس می‌لغزد،
اما در همان حال، در عمقِ جانش می‌داند که بد کرده،
راه را می‌شناسد،
قبله را می‌داند،
و با همه‌ی آلودگی‌اش، حق را با باطل عوض نکرده است.

این آدم، اگرچه بیمار است، اما جهت را گم نکرده.
مثلِ کسی است که در راه افتاده، خسته شده، خوابش برده، زمین خورده؛
اما زمین خوردنش «در خودِ راه» است.
پس بیداری‌اش، بازگشت به همان راه است.

ولی اهلِ شک، ولو آراسته‌تر به نظر برسند،
ولو رفتاری منضبط‌تر داشته باشند،
یک خطرِ بزرگ‌تر دارند:
اگر پرده کنار برود و اگر امتحان‌هایِ بزرگ برسد،
ممکن است اصلاً تشخیص ندهند که راه کدام است.
یعنی بحرانِ آن‌ها بحرانِ «جهت» است، نه فقط بحرانِ «عمل».

این یعنی یقین، از بعضی پاکی‌هایِ ظاهری عمیق‌تر است
اینجا باید خیلی مراقب بود.
مبادا کسی این روایت را دستاویزِ سهل‌انگاری در گناه کند.
مراد این نیست که گناه مهم نیست؛
مراد این است که «اصلِ یقین، سرمایه‌ای است که اگر باقی باشد، امکانِ رجوع باقی است.»

یقین، آدم را به محجه وصل نگه می‌دارد.
ولو گاهی خوابش ببرد.
ولو گاهی نفس بر او غلبه کند.
ولو گاهی به ورطه‌ی اسراف بر خویش بیفتد.

اما شک، این اتصال را از ریشه سست می‌کند.
آدم شاید خیلی چیزها را رعایت کند،
اما چون در نقطه‌ی استقرار نایستاده،
وقتِ بیداریِ حقیقی،
وقتِ فتنه،
وقتِ قبض،
وقتِ احتضار،
وقتِ غربال،
نمی‌داند به کدام سو باید برود.

اهلِ یقین؛ قابلیتِ بیدار شدن دارند
ببین چقدر تعبیر لطیف است:
«إِذَا انْتَبَهَ رَكِبَهَا»
همین که بیدار شود، راه را سوار می‌شود.

یعنی تمامِ مسئله این است که او باید بیدار شود، نه اینکه راه را پیدا کند.
راه را گم نکرده.
راه زیرِ بدنِ اوست.
محجه همان‌جاست.
فقط یک غفلت، یک خواب، یک سستی، میانِ او و حرکت فاصله انداخته است.

این خیلی امیدبخش است برای کسانی که اصلِ حق را یافته‌اند،
اما درگیرِ ضعف‌هایِ نفس‌اند.
باید بترسند،
باید توبه کنند،
باید از کبائر فرار کنند؛
اما در عینِ حال،
باید بدانند که اگر یقینشان سالم مانده باشد،
هنوز روی جاده‌اند.
هنوز امکانِ برخاستن هست.
هنوز می‌شود به خود آمد.
هنوز محجه گم نشده است.

اهلِ شک؛ بحرانشان این است که بیداری هم کافی نیست
اما آن‌که شک در او داخل شده، مشکلش فقط خواب نیست.
اگر خواب بود، بیداری درمانش می‌کرد.
مشکل این است که روی جاده نخوابیده.
برای همین وقتی بیدار شود، تازه سرگردانی‌اش آغاز می‌شود:
کدام راه؟
کدام جهت؟
کدام صدا؟
کدام دعوت؟
کدام محجه؟

و این همان چیزی است که در همه‌ی بحث‌هایِ قبل گفتیم:
شک، تهِ ظرفِ قلب را سوراخ می‌کند.
شک، دو اعتقادِ متضاد را در جان با هم جمع می‌کند.
شک، انسان را در لحظه‌ی نیاز، بی‌جهت می‌گذارد.
شک، در وقتِ غیبت،
در وقتِ فتنه،
در وقتِ هجومِ گناه،
در وقتِ مرگ،
بزرگ‌ترین آفت است.

پس چرا یقین این‌قدر مهم است؟
چون یقین، فقط یک فضیلتِ ذهنی نیست؛
یقین، «حفظِ جهت» است.
یقین، ماندن روی محجه است.
یقین، نلغزیدنِ قبله‌ی قلب است.
یقین، آن پیوندِ پنهانی است که حتی اگر عملِ انسان آسیب ببیند،
راهِ رجوع را باز نگه می‌دارد.

اما اگر خودِ این پیوند از بین رفت،
اگر شک واردِ اصلِ جان شد،
اگر محجه از زیرِ پایِ قلب کنار رفت،
آن‌وقت حتی بسیاری از خوبی‌هایِ ظاهری هم ضمانتِ نجات نمی‌شوند.
چون نجات، فقط با کم بودنِ خطا نیست؛
با درست بودنِ جهت است.

پیوندِ این مثال با همه‌ی مباحثِ قبل
این مثال، خلاصه‌ی همه‌ی آن حرف‌هاست.
همان‌طور که گفتیم:
– مری، تردید در حقانیتِ چشمه است.
– شک، سوراخ شدنِ ظرفِ دل است.
– یقین، استقرارِ نور در قلب است.
– غیبت، میدانِ فرسایش یا تثبیتِ همین یقین است.
– و الحاد، یکی از ثمراتِ دور افتادن از نور و یقین.

اینجا هم همان معنا به زبانِ یک تصویر آمده:
اهلِ یقین، ولو خواب‌زده، روی جاده‌اند.
اهلِ شک، ولو آرام و منظم، بیرونِ راه هستند.

پس باید بیش از آنکه فقط به ظاهرِ آرامِ خود دل‌خوش باشیم،
بترسیم از اینکه نکند محجه از زیرِ پایِ قلبمان رفته باشد.
باید از خدا بخواهیم:
نه فقط گناهِ ما را کم کند،
بلکه ما را «بر خودِ راه» نگه دارد.

خدایا!
اگر خوابِ غفلت بر ما غالب شد، لااقل ما را بیرونِ راه مخوابان.
اگر لغزیدیم، از محجه جدا نشویم.
اگر زمین خوردیم، رو به قبله‌ی حق بیفتیم.
یقینی به ما عطا کن که اصلِ راه را در جانمان نگه دارد.
و ما را از آنانی قرار مده که با همه‌ی آرامشِ ظاهر،
چون بیدار می‌شوند،
دیگر نمی‌دانند راه کدام است.

[أَ لَمْ تَرَ – یقین]:
+ «رویتِ نور، رویای بیداری!»
[«أَ لَمْ تَرَ؟!» – چه سوال قشنگی! این همه دیدی یقین نکردی؟! – مگه کوری؟ مگه نمی‌بینی؟ مگه یقین نداری؟! چرا ایمان نمیاری و یقین نمی‌کنی؟!]:
«أَ لَمْ تَرَ: رؤيت، به معناى علم هم استعمال شده است چنان كه بمعناى ادراك و ديدن هم آمده. در اينجا معناى اول مقصود است. اين خطاب متوجه پيامبر است، لكن مقصود امت اوست.»
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِ
31 مورد «ا لم تر …» همه در قرآن …
+ در آیه «وَ يَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ هُوَ الْحَقَّ وَ يَهْدِي إِلى‏ صِراطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ» ، عبارت «وَ يَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ» اشاره به اهل یقینی دارد که با معالم ربانی به یقین رسیده و حقانیت اعتقاد آل محمد ع را بوضوح می‌بیند، پس کسانی که با کسب علم از صاحبان نور، توان دیدن حق را داشته باشند، در واقع اهل نور یقین هستند و به سبب صاحبان نور خود، به اعتقاد آل محمد ع هدایت شده‌اند.
+ «وَ لَوْ تَرى‏ إِذْ وُقِفُوا عَلَى النَّارِ فَقالُوا يا لَيْتَنا نُرَدُّ»
«وَ لَوْ تَرى‏ إِذِ الظَّالِمُونَ‏ مَوْقُوفُونَ‏ عِنْدَ رَبِّهِمْ‏»
کاش بودی و میدیدی، یعنی کاش به یقین می‌رسیدی که تهمت زدن یعنی بازی خطرناک با آتش!

این «أَ لَمْ تَرَ»های قرآن، فقط یک پرسشِ خبری نیست؛ یک «تکانه» است.
خدا دارد روحِ انسان را می‌گیرد و می‌تکاند که: «مگر کوری؟ مگر نمی‌بینی؟»
انگار که تمامِ «یقین»، در همین «دیدن» خلاصه می‌شود.

***

#دلنوشته

«أَ لَمْ تَرَ»؛ تکانه‌ی یقین

وقتی خدا می‌گوید «أَ لَمْ تَرَ»،
انگار پرده‌ای را کنار می‌زند و می‌گوید:
«ببین! حقیقت همین‌جاست. چرا خودت را به خواب زده‌ای؟»
این «دیدن» در قرآن، دیدنِ چشمِ سر نیست؛
دیدنِ «چشمِ جان» است.
همان که گفتیم «رؤیت»، یعنی علمِ به حقیقت؛
یعنی وقتی که دانش از لایه‌ی ذهن رد می‌شود و به جان می‌نشیند.
وقتی خدا می‌گوید «أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ»،
می‌خواهد بگوید:
«نظامِ خلقت جلویِ چشمِ توست.
چرا هنوز در «حقانیت» تردید داری؟»

آن‌هایی که یقین ندارند، در واقع «نابینا» هستند؛
نه اینکه «نادان» باشند.
معلومات دارند، اما «دیدن» ندارند.

دیدنِ حق، از دریچه‌ی «اُوتُوا العِلم»
بعد می‌گویی:
«وَ يَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ هُوَ الْحَقَّ».
اینجا کلیدِ ماجرا دستِ همان «صاحبانِ نور» است.
آلِ محمد (ع) همان‌هایی هستند که «اُوتُوا العِلم» شده‌اند؛
همان‌هایی که ظرفِ وجودشان از نور پر شده است.
حالا کسی که می‌خواهد «ببیند»، باید به آن‌ها نگاه کند.
اگر تو خودت بخواهی با چشمِ تاریکِ نفسِ خودت «حق» را ببینی،
غبارِ هوا و هوس نمی‌گذارد.
اما وقتی «اُوتُوا العِلم» (صاحبانِ نور) را می‌بینی،
وقتی به «معلمِ ربانی» نگاه می‌کنی،
آنجا تازه چشمِ جان باز می‌شود.

«هدایت به صراطِ عزیزِ حمید، از دریچه‌ی نگاهِ آن‌هاست.»
آن‌ها «عینکِ یقین» را به چشمِ ما می‌زنند.
همان‌طور که گفتیم معلمِ ربانی، «تمثالِ نورانی» است؛
وقتی به او نگاه می‌کنی،
در واقع داری به «حق» نگاه می‌کنی.
او آیینه است.
پس «یقین»، محصولِ همنشینی و نگاهِ عمیق به اهلِ نور است.

رؤیتِ مؤجَّل؛ تراژدیِ «کاش می‌دیدم»
اما آن رویِ دیگر سکه هم هست، که هولناک است:
«وَ لَوْ تَرى إِذْ وُقِفُوا عَلَى النَّارِ فَقالُوا يا لَيْتَنا نُرَدُّ»
«وَ لَوْ تَرى إِذِ الظَّالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِنْدَ رَبِّهِمْ»

این «لو تری» (کاش می‌دیدی) چقدر تلخ است.
این «دیدنِ» آن‌هایی است که فرصتِ «دیدن» را در دنیا از دست دادند.
آن‌ها در دنیا «أَلَمْ تَرَ»هایِ خدا را نشنیدند.
فکر کردند دنیا همین است که می‌بینند.
فکر کردند حق، همین چیزی است که نفسشان می‌گوید.

و حالا، «لحظه‌یِ دیدار» رسیده است؛
لحظه‌ای که پرده‌ها کنار می‌رود، اما کار از کار گذشته است.
این یقینِ اضطراری است؛
یقینی که دیگر «ظرفِ جان» را اصلاح نمی‌کند، چون ظرف دیگر شکسته است.
در دنیا باید «أَلَمْ تَرَ» را می‌شنیدند و یقین می‌آوردند تا «ساخته» شوند.
در قیامت که یقین می‌آورند، دیگر فرصتِ «ساختن» نیست؛ فقط فرصتِ «سوختن» است.

تهمت؛ بازی با آتشِ یقین
این تعبیرِ چقدر دقیق است:
«تهمت زدن یعنی بازی خطرناک با آتش».
تهمت، حاصلِ «ندیدن» است.
حاصلِ این است که آدم جایگاهِ خودش و جایگاهِ دیگری را نمی‌بیند.
یقینِ به «ربوبیتِ خدا» نیست.
یقینِ به «حساب» نیست.
وگرنه کسی که بداند «خدا شاهد است»،
مگر جرأت می‌کند در حریمِ آبرویِ کسی وارد شود؟

کسی که یقین دارد،
می‌داند که اگر دستش را به سمتِ آبرویِ مؤمن دراز کند،
دارد در آتش فرو می‌رود.
اما تهمت‌زن، کوریِ باطنی دارد.
«أَ لَمْ تَرَ» در دلش نهادینه نشده.

اکنون، وقتِ دیدن است
ای همسفر!
حالا تمامِ این‌ها را کنار هم بگذار:
– یقین، یعنی «دیدنِ» حق.
– ما برای دیدن، نیاز به «صاحبانِ علم» (آلِ محمد) داریم.
– و اگر اکنون، در زمانِ فرصت، این «دیدن» را تمرین نکنیم،
به آن «رؤیتِ مؤجّلِ» تلخ در روزِ حساب می‌رسیم.

پس «یقین»، یعنی همین الان، در همین لحظه،
در هر واقعه‌ای که برایمان پیش می‌آید، از خودمان بپرسیم:
«خدا دارد چه چیزی را به من نشان می‌دهد؟»
«این حقیقت، پشتِ این پرده‌ی ظاهر چیست؟»

این یعنی زنده نگه داشتنِ یقین.
این یعنی هر روز صبح، چشمِ جانمان را به نورِ آن‌ها بشوییم تا «حق» را «حق» ببینیم.

[اهل شک – مدعی ربوبیت – کذب]:
[کذب – شک]:
همیشه اهل حسادت بر مبنای بیماری شک و حسد خود نسبت به صاحبان نور، آنها را تکذیب می‌کنند! مسخره می‌کنند «هزء»! تهمت می‌زنند! و …
«كَذَّبَتْ ثَمُودُ الْمُرْسَلِينَ»، «كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ الْمُرْسَلينَ»، «كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ»، «كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْواها»:
وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كَذَّبَتْ‏ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عادٌ وَ ثَمُودُ (42)
كَذَّبَتْ‏ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلينَ (105)
كَذَّبَتْ‏ عادٌ الْمُرْسَلينَ (123)
كَذَّبَتْ‏ ثَمُودُ الْمُرْسَلينَ (141)
كَذَّبَتْ‏ قَوْمُ لُوطٍ الْمُرْسَلينَ (160)
كَذَّبَتْ‏ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عادٌ وَ فِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتادِ (12)
كَذَّبَتْ‏ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ الْأَحْزابُ مِنْ بَعْدِهِمْ وَ هَمَّتْ كُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِيَأْخُذُوهُ وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ فَأَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كانَ عِقابِ (5)
كَذَّبَتْ‏ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ أَصْحابُ الرَّسِّ وَ ثَمُودُ (12)
كَذَّبَتْ‏ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنا وَ قالُوا مَجْنُونٌ وَ ازْدُجِرَ (9)
كَذَّبَتْ‏ عادٌ فَكَيْفَ كانَ عَذابي‏ وَ نُذُرِ (18)
كَذَّبَتْ‏ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ (23)
كَذَّبَتْ‏ قَوْمُ لُوطٍ بِالنُّذُرِ (33)
كَذَّبَتْ‏ ثَمُودُ وَ عادٌ بِالْقارِعَةِ (4)
كَذَّبَتْ‏ ثَمُودُ بِطَغْواها (11)

#دلنوشته

حسد، شک و تکذیب؛ داستان تکراری سقوطِ منکرانِ نور

اگر یقین،
جریانِ زلال و مستقرِ آب در حوضِ قلب است («یقن الماء فی الحوض»)،
و اگر صدق، روراستی و تسلیمِ محض در برابرِ این نور است؛
نقطه‌ی مقابل آن، یک هبوطِ گام‌به‌گام است که با «حسد» آغاز می‌شود،
با «شک» ته‌نشین می‌شود
و در نهایت به چاهِ ویلِ «کذب و تکذیب» سقوط می‌کند.

بیایید این پیوندِ هولناک میان حسادت، شک، و تکذیب را
در آیینه‌ی آیاتِ قرآن و معارفِ آلِ محمد (ع) تماشا کنیم:

۱. حسد؛ سوراخِ اولِ ظرفِ قلب
همان‌طور که در احوالِ بلعم باعورا و جلیسِ موسی مرور کردیم،
بزرگ‌ترین مانع برای اینکه علمِ انسان به یقین تبدیل شود، «حسد» است.
حسد، یعنی چشم نداشتن برای دیدنِ فضیلت و نوری که خدا به دیگری (به ویژه به صاحبانِ نور و معالمِ ربانی) داده است.

انسانِ حسود، به جایِ اینکه خود را بالا بکشد تا هم‌افقِ نور شود،
می‌خواهد آن نور را پایین بکشد یا منکرِ وجودش شود.
حسادت، آرام‌آرام در جانِ او «شک» تولید می‌کند:
«آیا واقعاً او از طرفِ خداست؟»
«چرا او؟ چرا من نه؟»
«شاید این حرف‌ها ساخته‌ی ذهن خودش باشد!»

این شکِ بیمارگونه، ریشه‌ی روراستی و «صدق» را با معلمِ نورانی قطع می‌کند.

۲. از شکِ قلبی تا تکذیبِ زبانی
کسی که با راهبرِ نورانی‌اش روراست نیست،
نمی‌تواند صدق داشته باشد.
وقتی صدق رفت، «کذب» جایگزینِ آن می‌شود.
در روان‌شناسیِ باطن،
تکذیب، مکانیسمِ دفاعیِ اهلِ شک برای فرار از حقیقت است.
آن‌ها چون توانِ تحملِ عظمتِ نور را ندارند
و از طرفی نمی‌خواهند به تاریکیِ خود اعتراف کنند،
دست به «تکذیب، استهزاء (هزء) و تهمت» می‌زنند.

تهمت و مسخره کردن،
ابزارِ اهلِ حسد است تا جلوه‌ی نور را در نظر دیگران
و حتی در ذهنِ بیمارِ خودشان خراب کنند.

۳. تکرارِ ملال‌آورِ تاریخِ تکذیب در قرآن
ای همسفر!
به این فهرستِ سنگین و پرتکرارِ آیات که در جانِ قرآن تنیده شده نگاه کن.
چرا خدا بارها و بارها با لحن‌های مختلف،
پرونده‌ی قوم‌های گذشته را باز می‌کند؟
 «كَذَّبَتْ ثَمُودُ الْمُرْسَلِينَ»
«كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ الْمُرْسَلينَ»
«كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ»
«كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْواها»
«وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عادٌ وَ ثَمُودُ»
«وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ…»

این آیات فقط تاریخ‌نگاریِ گذشته نیست؛
این «آناتومیِ روانِ بیمارِ بشر» در مواجهه با نور است.
هر جا فرستاده‌ای آمد،
هر جا نوری درخشید،
جریانِ حسادت و شکِ قوم برخاست تا آن نور را خاموش کند.
تعبیرِ «وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ»
(و به باطل مجادله کردند تا حق را با آن بلغزانند و نابود کنند)،
دقیقاً توصیفِ همین تلاشِ مذبوحانه است.
آن‌ها برای پوشاندنِ شکِ خود،
شروع به بافتنِ قصه‌ها و جدال‌های باطل می‌کنند.

به نوح (ع) تهمتِ جنون زدند:
«فَكَذَّبُوا عَبْدَنا وَ قالُوا مَجْنُونٌ وَ ازْدُجِرَ»؛
به صالح (ع) تهمت زدند،
به لوط (ع) تهمت پاکیزه‌طلبیِ افراطی زدند.
چرا؟ چون چشمِ دیدنِ صدقِ آن‌ها را نداشتند.
حسادت، چشمانشان را کور کرده بود.

۴. مدعیانِ دروغینِ ربوبیت
وقتی انسان از معلمِ ربانیِ خود منقطع شد
و یقینش را با شک و کذب معاوضه کرد،
در درونِ خود دچار یک خودبزرگ‌بینیِ پنهان می‌شود؛
نوعی ادعایِ ربوبیتِ شخصی!
👈او می‌خواهد خودش مرجعِ تشخیصِ حق و باطل باشد.👉
او که تحملِ ربوبیتِ تشریعیِ ولیّ خدا را ندارد،
خودش مقتدایِ خودش می‌شود
و این، آغازِ الحادِ پنهان در صفاتِ خداست.

۵. یقین، صدق و عاقبتِ کار
«اهلِ یقین و صدق» در برابرِ معلمِ ربانی تسلیم‌اند.
اگر لغزشی هم بکنند،
چون رویِ جاده خوابیده‌اند («نائم علی المحجة»)،
با یک تلنگر بیدار شده و به راه ادامه می‌دهند.
«اهلِ شک و کذب» چون ریشه‌ی پیوندشان حسد است،
مدام در حالِ زاویه‌سازی و فاصله گرفتن هستند.
آن‌ها نه تنها بیدار نمی‌شوند،
بلکه بیداری‌شان به خاطرِ پرت افتادن از جاده، حیرتِ مضاعف می‌آورد.
آن‌ها به جای رجوع،
زبان به تکذیب می‌گشایند
و در نهایت به عذابِ طغیانِ خود گرفتار می‌شوند:
«فَأَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كانَ عِقابِ».

[شک و یقین – توفیق بداء]:
در این قسمت از حدیث یک نکته بسیار زیبا و مهم وجود داره و اون اینه که برای یک منافق اهل شک، به برکت وجود مقدس علی ع، بداء حاصل میشه و شکش به یقین تبدیل میشه و جریان این مطلب خیلی مهم و جای فکر و تامل داره که چجوری میشه که اینجوری میشه!
اهل شکی که نور خودشو امتحان میکنه! میگه میخوام ببینم آیا با یاد تو، قلب ناآرامم به نور آرامش دست پیدا می‌کنه یا نه؟! و اینجاست که چون با خدای مهربان خودش صادقه، در مورد او بداء حاصل شده و توفیق پیدا می‌کند و یقین به نور، گره از کارش می‌گشاید.

این حدیث بسیار زیباست!
و تکان‌دهنده‌ترین فرازِ این سلوک است.
اینجا با مفهومِ «بداء در یقین» روبه‌رو می‌شویم؛
جایی که هندسه‌ی مقدرات به نفعِ قلبِ انسان تغییر می‌کند.

« … ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص
أَيُّكُمُ اسْتَحْيَا الْبَارِحَةَ مِنْ أَخٍ لَهُ فِي اللَّهِ لَمَّا رَأَى بِهِ خَلَّةً
ثُمَّ كَايَدَ الشَّيْطَانَ فِي ذَلِكَ الْأَخِ وَ لَمْ يَزَلْ بِهِ حَتَّى غَلَبَهُ

فَقَالَ عَلِيٌّ ع
أَنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ
فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص
حَدِّثْ بِهِ يَا عَلِيُّ إِخْوَانَكَ الْمُؤْمِنِينَ لِيَتَأَسَّوْا بِحُسْنِ صَنِيعِكَ فِيمَا يُمْكِنُهُمْ
وَ إِنْ كَانَ أَحَدٌ مِنْهُمْ لَمْ يَلْحَقْ شَأْنَكَ
وَ لَمْ يَسْبِقْ عِبَادَتَكَ
وَ لَا يَرْمُقُكَ فِي سَابِقَةٍ لَكَ إِلَى الْفَضَائِلِ
إِلَّا كَمَا يَرْمُقُ الشَّمْسُ إِلَى الْأَرْضِ
وَ أَقْصَى الْمَشْرِقِ مِنْ أَقْصَى الْمَغْرِبِ

فَقَالَ عَلِيٌّ ع
مَرَرْتُ بِمَزْبَلَةِ بَنِي فُلَانٍ
فَرَأَيْتُ رَجُلًا مِنَ الْأَنْصَارِ مُؤْمِناً قَدْ أَخَذَ مِنْ تِلْكَ الْمَزْبَلَةِ قُشُورَ الْبِطِّيخِ وَ الْقِثَّاءِ وَ التِّينِ

فَهُوَ يَأْكُلُهَا مِنْ شِدَّةِ الْجُوعِ
فَلَمَّا رَأَيْتُهُ اسْتَحْيَيْتُ مِنْ أَنْ يَرَانِيَ فَيَخْجَلَ
وَ أَعْرَضْتُ عَنْهُ وَ مَرَرْتُ إِلَى مَنْزِلِي
وَ كُنْتُ أَعْدَدْتُ لِفُطُورِي وَ سُحُورِي قُرْصَيْنِ مِنْ شَعِيرٍ
فَجِئْتُ بِهِمَا إِلَى الرَّجُلِ فَنَاوَلْتُهُ إِيَّاهُمَا
وَ قُلْتُ أَصِبْ مِنْ هَذَا كُلَّمَا جُعْتَ
فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَجْعَلُ الْبَرَكَةَ فِيهِمَا

فَقَالَ يَا أَبَا الْحَسَنِ
أَنَا أُرِيدُ أَنْ أَمْتَحِنَ هَذِهِ الْبَرَكَةَ لِعِلْمِي بِصِدْقِكَ فِي قِيلِكَ
إِنِّي أَشْتَهِي لَحْمَ فِرَاخٍ وَ اشْتَهَاهُ عَلَيَّ أَهْلُ مَنْزِلِي
فَقُلْتُ اكْسِرْ مِنْهُ لُقَماً بِعَدَدِ مَا تُرِيدُهُ مِنْ فِرَاخٍ
فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يَقْلِبُهَا فِرَاخاً بِمَسْأَلَتِي إِيَّاهُ بِجَاهِ‏ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ
فَأَخْطَرَ الشَّيْطَانُ بِبَالِي فَقَالَ
يَا أَبَا الْحَسَنِ تَفْعَلُ هَذَا بِهِ وَ لَعَلَّهُ مُنَافِقٌ

فَرَدَدْتُ عَلَيْهِ وَ قُلْتُ
إِنْ يَكُنْ مُؤْمِناً فَهُوَ أَهْلٌ لِمَا أَفْعَلُ مَعَهُ
وَ إِنْ يَكُنْ مُنَافِقاً فَأَنَا لِلْإِحْسَانِ أَهْلٌ
فَلَيْسَ كُلُّ مَعْرُوفٍ يَلْحَقُ مُسْتَحِقَّهُ
وَ قُلْتُ
أَنَا أَدْعُو اللَّهَ بِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ لِيُوَفِّقَهُ لِلْإِخْلَاصِ وَ النُّزُوعِ عَنِ الْكُفْرِ إِنْ كَانَ مُنَافِقاً
فَإِنَّ تَصَدُّقِي عَلَيْهِ بِهَذَا أَفْضَلُ مِنْ تَصَدَّقِي عَلَيْهِ بِالطَّعَامِ الشَّرِيفِ الْمُوجِبِ لِلثَّرْوَةِ وَ الْغَنَاءِ
وَ كَابَدْتُ الشَّيْطَانَ
وَ دَعَوْتُ اللَّهَ سِرّاً مِنَ الرَّجُلِ بِالْإِخْلَاصِ بِجَاهِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ

فَارْتَعَدَتْ فَرَائِصُ الرَّجُلِ وَ سَقَطَ لِوَجْهِهِ
فَأَقَمْتُهُ وَ قُلْتُ مَا ذَا شَأْنُكَ؟
قَالَ
كُنْتُ مُنَافِقاً شَاكّاً فِيمَا يَقُولُهُ مُحَمَّدٌ وَ فِيمَا تَقُولُهُ أَنْتَ
فَكَشَفَ لِيَ اللَّهُ عَنِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ
فَأَبْصَرْتُ كُلَّ مَا تُوَاعِدَانِ مِنَ الْعُقُوبَاتِ
فَذَلِكَ حِينَ وَقَرَ الْإِيمَانُ فِي قَلْبِي
وَ أَخْلَصَ بِهِ جَنَانِي
وَ زَالَ عَنِّي الشَّكُّ الَّذِي كَانَ يَعْتَوِرُنِي

فَأَخَذَ الرَّجُلُ الْقُرْصَيْنِ
وَ قُلْتُ لَهُ
كُلَّ شَيْ‏ءٍ تَشْتَهِيهِ فَاكْسِرْ مِنَ الْقُرْصِ قَلِيلًا
فَإِنَّ اللَّهَ يُحَوِّلُهُ مَا تَشْتَهِيهِ وَ تَتَمَنَّاهُ وَ تُرِيدُهُ

فَمَا زَالَ ذَلِكَ يَتَقَلَّبُ شَحْماً وَ لَحْماً وَ حُلْواً وَ رَطْباً وَ بِطِّيخاً وَ فَوَاكِهَ الشِّتَاءِ وَ فَوَاكِهَ الصَّيْفِ
حَتَّى أَظْهَرَهُ اللَّهُ تَعَالَى مِنَ الرَّغِيفَيْنِ عَجَباً
وَ صَارَ الرَّجُلُ مِنْ عُتَقَاءِ اللَّهِ مِنَ النَّارِ وَ مِنْ عَبِيدِهِ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيَارِ

فَذَلِكَ حِينَ رَأَيْتُ جَبْرَئِيلَ وَ مِيكَائِيلَ وَ إِسْرَافِيلَ وَ مَلَكَ الْمَوْتِ
قَدْ قَصَدَ الشَّيْطَانَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ بِمِثْلِ جَبَلِ أَبِي قُبَيْسٍ
فَوَضَعَ أَحَدُهُمْ عَلَيْهِ يَبْنِيهَا بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ فَيَهْشِمُ
وَ جَعَلَ إِبْلِيسُ يَقُولُ
يَا رَبِّ وَعْدَكَ وَعْدَكَ
أَ لَمْ تُنْظِرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ
فَإِذَا نِدَاءُ بَعْضِ الْمَلَائِكَةِ
أَنْظَرْتُكَ لِئَلَّا تَمُوتَ مَا أَنْظَرْتُكَ لِئَلَّا تُهْشَمَ وَ تُرَضَّضَ

فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص
يَا أَبَا الْحَسَنِ
كَمَا عَانَدْتَ‏ الشَّيْطَانَ فَأَعْطَيْتَ فِي اللَّهِ حِينَ نَهَاكَ عَنْهُ وَ غَلَبْتَهُ
فَإِنَّ اللَّهَ يُخْزِي عَنْكَ الشَّيْطَانَ وَ عَنْ مُحِبِّيكَ
وَ يُعْطِيكَ فِي الْآخِرَةِ بِعَدَدِ كُلِّ حَبَّةٍ مِمَّا أَعْطَيْتَ صَاحِبَكَ وَ فِيمَا تَتَمَنَّاهُ اللَّهُ مِنْهُ دَرَجَةً فِي الْجَنَّةِ أَكْبَرَ مِنَ الدُّنْيَا مِنَ الْأَرْضِ إِلَى السَّمَاءِ
وَ بِعَدَدِ كُلِّ حَبَّةٍ مِنْهَا جَبَلًا مِنْ فِضَّةٍ كَذَلِكَ
وَ جَبَلًا مِنْ لُؤْلُؤٍ وَ جَبَلًا مِنْ يَاقُوتٍ وَ جَبَلًا مِنْ جَوْهَرٍ وَ جَبَلًا مِنْ نُورِ رَبِّ الْعِزَّةِ كَذَلِكَ
وَ جَبَلًا مِنْ زُمُرُّدٍ وَ جَبَلًا مِنْ زَبَرْجَدٍ كَذَلِكَ
وَ جَبَلًا مِنْ مِسْكٍ وَ جَبَلًا مِنْ عَنْبَرٍ كَذَلِكَ
وَ إِنَّ عَدَدَ خَدَمِكَ فِي الْجَنَّةِ أَكْثَرُ مِنْ عَدَدِ قَطْرِ الْمَطَرِ وَ النَّبَاتِ وَ شُعُورِ الْحَيَوَانَاتِ
بِكَ يُتِمُّ اللَّهُ الْخَيْرَاتِ
وَ يَمْحُو عَنْ مُحِبِّيكَ السَّيِّئَاتِ
وَ بِكَ يُمَيِّزُ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ مِنَ الْكَافِرِينَ
وَ الْمُخْلَصِينَ مِنَ الْمُنَافِقِينَ
وَ أَوْلَادَ الرُّشْدِ مِنْ أَوْلَادِ الْغَيِّ … »

رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
كدام يك از شما ديروز، به خاطر آنچه که از دوستی ديد، در راه خدا بر برادر خود ترحم كرد، سپس در مورد آن برادر با شيطان مقابله كرد و دست از كار برنداشت تا اینکه بر او چیره شد؟
پس علی گفت: من یا رسول الله!
رسول خدا ص فرمود:
ای علی برای برادران مؤمن خود روایت کن تا آنان تا آنجا که ممکن است، از نیکی تو پیروی کنند،
گرچه آنها به تو نخواهند رسید، چه در سبقت در عبادت و چه در پیشی گرفتن از فضایل بر تو،
بلکه مانند این است که از زمین به خورشید نگاه کنید و از حومه مغرب به حومه مشرق بنگرند.
پس علی ع گفت:
یا رسول الله! از خانه‌ای از طایفه فلان گذشتم و مرد مومنی از انصار را دیدم که از آن سطل زباله پوست خربزه و خیار و انجیر برداشته بود و از شدت گرسنگی زیاد، اینها را می‌خورد.
پس چون او را دیدم از او خجالت کشیدم که مرا ببیند و شرمنده شود، لذا از او روی برگرداندم و به خانه‌ام رفتم.
و برای غذای سحر و افطار دو قرص جو (نان) آماده کرده بودم.
پس با این دو نزد آن مرد آمدم و اینها را به او دادم و به او گفتم:
هر وقت گرسنه شدی از آن بگیر که خداوند عز و جل برکات را در این دو قرار می‌دهد.
پس به من گفت: ای ابوالحسن!
من می‌خواهم این نعمت‌ها را برای آگاهی از صداقت شما در سخنانتان بیازمایم.
من گوشت جوجه اردک را می‌خواهم. اهل بیت من آن را بر من خواستند.
پس به او گفتم: لقمه‌ای از این دو را بشکن، به مقداری از جوجه اردک که می‌خواهی، که خداوند آن را با درخواست من برای تو، به فضیلت حضرت محمد (ص)، به جوجه اردک تبدیل می‌کند.
پس شیطان به ذهنم خطور کرد و مطلبی را پیش روی من قرار داد و گفت: ای ابوالحسن! تو با او این کار را می کنی، شاید او منافق باشد؟
پس به او گفتم: «اگر مؤمن باشد، بر آنچه من با او می‌کنم، حق دارد، و اگر هم منافق باشد، پس من مستحق نعمت هستم، زیرا چنین نیست که هر کار نیکی به سزاوارش برسد».
و به او گفتم:
من به وسیله محمد و آل پاکش به درگاه خداوند تضرع و دعا می‌کنم، تا او را به اخلاص و ترک کفر متمایل کنم، اگرچه منافق باشد،
زیرا این صدقه‌ای که به او می‌رسانم، یعنی دعا و درخواست خیری که در حق او میکنم، از آن صدقه من بر او، که دادن غذای شریف، موجب رسیدن به مال و ثروت است، برتر است.
پس شیطان مغلوب شد و من به فضل محمد و آل پاکش، برای آن مرد مخفیانه به درگاه خداوند تضرع کردم.
پس مرد شروع به لرزیدن کرد و به روی خود افتاد.
پس او را برخاستم و به او گفتم: این چه بود که کردی؟
گفت:
من منافق بودم و در آنچه محمد می‌گفت و تو می‌گفتی شک می‌کردم
و خداوند بر من آشکار کرد از آسمان‌ها و حجاب‌ها،
پس بهشت را دیدم و آنچه را که با آن از ثواب مهیا شده، دیدم،
و از لایه‌های زمین برایم آشکار شد،
پس جهنم را دیدم و هر چه را که با آن آماده شده، از مجازات‌ها، دیدم.
پس همان جا بود که ایمان در قلبم واقع شد و با آن قلبم را خالص کرد و شبهاتی که بر من چیره شده بود، از من دور شد.
پس آن مرد دو قرص (نان) را گرفت و من به او گفتم:
هر وقت می‌خواهی، اندکی از قرص نان بشکن تا خداوند آن را به هر چه می‌خواهی «تَشْتَهِيهِ وَ تَتَمَنَّاهُ وَ تُرِيدُهُ»، تبدیل می‌کند.
پس این گونه، آن دو قرص نان تبدیل به گوشت و چربی و شیرینی و خرما و خربزه و میوه های زمستانی و تابستانی شد تا اینکه خداوند متعال از آن دو نان شگفتی‌ها را آشکار کرد.
و آن مرد از جملۀ کسانی شد که خداوند از آتش دوزخ آزاد کرد و از خاصان و نیکوکاران شد.
در این هنگام بود که جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و فرشته مرگ را دیدم که شیطان را نشانه گرفته‌اند و هر یک از آنها سنگی به اندازه کوه ابوقبیس دارند.
پس هر یک از آنها که بر شیطان میگذشت، سنگی را روی سنگی، بروی شیطان انباشته میکرد، بطوریکه دست و پای شیطان از آن رمی جمرات، تکه تکه شد.
و ابلیس ادامه داد:
پروردگارا! قول تو! قول تو!
آیا مرا تا روزی که برانگیخته می‌شوند مهلت ندادی؟»
پس (یکی از فرشتگان) به شیطان ندا داد:
«تو را از مردن مهلت دادم، اما از شکستن دست و پا و جراحت مهلت ندادم».
رسول خدا فرمود:
ای ابوالحسن! همان گونه که بر شیطان غلبه کردی و در راه خدا، بخشش نمودی «انسان خداگونه!»، و بر شیطانی که تو را از انجام این کار خیر نهی می‌کرد، چیره شدی،
خداوند متعال نیز شیطان را از جانب تو و دوستداران تو رسوا می کند.
و در آخرت به تعداد هر دانه خردل از آنچه به رفیقت دادی و در مورد آنچه از خدا برای او خواستی، به تو کوهی از طلا که بزرگتر از جهان و از زمین تا آسمان است، می‌دهد.
و به تعداد هر دانه از آن، کوهی از نقره مانند آن، و کوهی از مروارید، و کوهی از یاقوت، و کوهی از جواهر، و کوهی از نور پروردگار عز و جل مانند آن، و کوهی از زمرد و کوهی از آبزیان مانند آن و کوهی از مشک و کوهی از عنبر مانند آن، میدهد.
و تعداد خدمتگزارانت در بهشت از تعداد قطرات باران و نباتات و موی حیوانات بیشتر است.
به تو، خداوند نیکی ها را کامل می کند و بدی ها را از دوستداران تو می زداید.
و سوگند که به سبب تو، خداوند بین مؤمنان از کافر، و صادقان از منافقان، و فرزندان بر حق را از فرزندان نامشروع فرق می‌گذارد».

#دلنوشته

معجزه‌ی بداء و تبدیلِ شک به یقین به برکتِ ولیّ خدا

[شک و یقین – توفیق بداء]

۱. امتحانی از سرِ صدق؛ نورِ خود را آزمودن
تصویرِ مردِ انصاریِ گرسنه در مزبله،
تصویرِ انسانی است که در اوجِ فقرِ مادی و معنوی ایستاده است.
او خودش اعتراف می‌کند:
«کُنتُ مُنافِقاً شاکّاً»؛
او شک داشت، هم به پیامبر (ص) و هم به امیرالمؤمنین (ع).

اما وقتی علی (ع) دو قرصِ جو را به او می‌دهد و از برکتِ آن سخن می‌گوید،
مردِ شاک سخنی می‌گوید که کلیدِ «بداء» است:
«أَنَا أُرِيدُ أَنْ أَمْتَحِنَ هَذِهِ الْبَرَكَةَ لِعِلْمِي بِصِدْقِكَ فِي قِيلِكَ»
(من می‌خواهم این برکت را امتحان کنم، چون به صدقِ تو در گفتارت واقفم).

ببین ای همسفر!
او به معجزه یقین ندارد،
اما به «صدقِ امیرالمؤمنین» معتقد است.
او با خودش روراست است.
می‌گوید:
«من شک دارم،
اما چون تو را صادق می‌دانم،
می‌خواهم نورِ تو را امتحان کنم.
می‌خواهم ببینم آیا با نانِ تو،
شکمِ گرسنه و جانِ ناآرامم آرام می‌گیرد؟»
این همان «امتحانِ از سرِ صدق» است؛
نه از سرِ عناد و لجاجت.
او نمی‌خواهد مچ‌گیری کند،
بلکه می‌خواهد حقیقت را بیابد.

۲. اراده‌ی علی (ع)؛ مجرایِ بداء
شخصیتِ منافقِ شاک،
طبقِ قانونِ تکوین،
محکوم به سقوط و تاریکی است.
اما در این لحظه،
علی (ع) پا به میان می‌گذارد.
شیطان وسوسه می‌کند:
«چرا به او انفاق می‌کنی؟ او شاید منافق باشد!»
پاسخِ امام، تجلیِ محضِ کرم و تربیت است:
👈«اگر مؤمن باشد، شایسته‌ی احسانِ من است؛
و اگر منافق باشد، من شایسته‌ی احسان کردنم.»👉

و سپس، آن دعایِ پنهانی و سرّیِ امام در حقِ او:
«وَ دَعَوْتُ اللَّهَ سِرّاً مِنَ الرَّجُلِ بِالْإِخْلَاصِ بِجَاهِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ»

اینجا قانونِ سرنوشتِ آن مرد ورق می‌خورد.
دعایِ ولیّ خدا،
تقدیرِ محتومِ کفر و نفاقِ مرد را تغییر می‌دهد و «بداء» حاصل می‌شود.
یعنی آن‌که بنا بود در تاریکی بمیرد،
به برکتِ این تصدقِ پنهان و دعایِ امام،
توفیقِ توبه و خروج از نفاق را پیدا می‌کند.

۳. کشفِ حجاب و استقرارِ یقین
به محضِ دعایِ امام،
زلزله‌ای در جانِ مرد رخ می‌دهد:
«فَارْتَعَدَتْ فَرَائِصُ الرَّجُلِ وَ سَقَطَ لِوَجْهِهِ»
(اندامش به لرزه افتاد و به رو درافتاد).
و بعد، کشفِ حجابِ آسمان‌ها و زمین:
«فَكَشَفَ لِيَ اللَّهُ عَنِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ… فَذَلِكَ حِينٍ وَقَرَ الْإِيمَانُ فِي قَلْبِي»

این همان «أَ لَمْ تَرَ» است که دفعتاً برایش محقق شد.
شکی که تاروپودِ جانش را گرفته بود،
زایل شد و جایش را به ایمانی مستقر داد.
دو قرصِ نانِ جو، مجرایِ رزقِ لایزال شدند؛
هر چه اشتها و تمنا می‌کرد، از آن نان بیرون می‌آمد؛
زیرا جانِ او با چشمه‌ی یقینِ علی (ع) پیوند خورده بود.

۴. سرکوبِ شیطان و رسواییِ شک
شک، ابزارِ شیطان است.
در انتهای این ماجرا،
وقتی شک جای خود را به یقین می‌دهد،
ملائکه مأمورِ درهم کوبیدنِ شیطان می‌شوند.
شیطان فریاد می‌زند:
«پروردگارا! پس مهلتِ من تا روزِ قیامت چه شد؟»
و فرشته پاسخ می‌دهد:
«تو را مهلت دادیم که زنده بمانی،
نه اینکه استخوان‌هایت خرد و درهم‌شکسته نشود!»
یعنی هر جا یقینی متولد شود و شکستی برای شیطان رخ دهد،
تاروپودِ قوایِ او درهم می‌شکند.

این حدیثْ نقطه‌ی عطفِ تمامِ آن چیزهایی است که تا به حال نوشتیم:
1. «علاجِ نهاییِ شک:»
نشان می‌دهد که شک،
حتی در مرتبه‌ی نفاق،
با پیوند به ولیّ خدا و تسلیم در برابرِ صدقِ او درمان‌پذیر است.
2. «باطنِ رزق:»
نانِ جویی که به خواستِ صاحبش تبدیل به «مَا تَشْتَهِيهِ وَ تَتَمَنَّاهُ» می‌شود،
آیینه‌ی همان قلبی است که وقتی به یقین رسید،
ظرفِ برکتِ بی‌کران می‌شود.
3. «فصلِ ممیِّز:»
در آخرِ حدیث، پیامبر (ص) می‌فرماید:
«بِكَ يُمَيِّزُ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ مِنَ الْكَافِرِينَ وَ الْمُخْلَصِينَ مِنَ الْمُنَافِقِينَ».
علی (ع) همان «محجه» است؛
هر کس با او پیوند خورد،
ولو در خواب یا در شک باشد،
راهِ نجات و یقین برایش باز است.

داستان زیبای یقین بلقیس!

[یقین بلقیس «بِنَبَإٍ يَقينٍ»]:
بلقیس با یقین نسبت به سلیمان ع توفیق شناخت علوم ربانی آل محمد ع نصیبش شد!
در این آیه منظور از آن گزارش درستی که از قوم سبا آورده بود، اعتقاد و باور و حالات قلبی خود خانم بلقیس بود!
در واقع هدهد خبر حالت قلبی یقین و باور خانمی از قوم سبا را برای سلیمان ع آورده بود.
دنیای قلب مستقری از عالم ذر، که عنقریب چشمش به جمال صاحب نورش، روشن خواهد شد و قبل از دیدن نورش، قلبا، به او باور و یقین داشته و هرگز ظرف قلبش نسبت به او سوراخ شک نداشته و نخواهد داشت.
در واقع معنی این قول هدهد به سلیمان ع این است که من اهل یقینی نسبت به تو را پیدا کردم، که هنوز از علوم تو بی‌نصیب و بی‌بهره است!
«أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ»
معنی این قسمت از این آیه، این نیست که هدهد عالِم به چیزی باشد که سلیمان ع بر آن علم نداشته باشد، معنی آن این است که من یقین بلقیس را نسبت به تو باور دارم، اما او هنوز از علم تو بهره‌ای نبرده و هنوز علوم نورانی آل محمد ع، به سبب تو، بر دنیای قلب او احاطه پیدا نکرده‌، گرچه او در عالم ذر به نور ولایت اقرار کرده، اما هنوز در دنیای قلبش، عقل به سبب اتصال به نور علم سلیمان ع، بر حسدش غالب نشده و هنوز موهای ساق پای بلقیس ازاله نشده است!

وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ!

[سورة النمل (۲۷): الآيات ۲۰ الى ۴۴]
وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقالَ ما لِيَ لا أَرى الْهُدْهُدَ أَمْ كانَ مِنَ الْغائِبِينَ (۲۰)
و جوياى [حالِ‏] پرندگان شد و گفت:
«مرا چه شده است كه هدهد را نمى‌‏بينم؟ يا شايد از غايبان است؟
لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطانٍ مُبِينٍ (۲۱)
قطعاً او را به عذابى سخت عذاب مى‏‌كنم يا سرش را مى‌‏برم مگر آنكه دليلى روشن براى من بياورد.
فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ (۲۲)
پس ديرى نپاييد كه [هدهد آمد و] گفت:
«از چيزى آگاهى يافتم كه از آن آگاهى نيافته‌‏اى،
و براى تو از «سبا» گزارشى درست آورده‌‏ام.
إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ لَها عَرْشٌ عَظِيمٌ (۲۳)
من [آنجا] زنى را يافتم كه بر آنها سلطنت مى‌‏كرد
و از هر چيزى به او داده شده بود و تختى بزرگ داشت.
وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ 
وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ 
فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ (۲۴)
او و قومش را چنين يافتم كه به جاى خدا براى خورشيد سجده مى‏‌كنند،
و شيطان اعمالشان را برايشان آراسته و آنان را از راه [راست‏] بازداشته بود،
در نتيجه [به حق‏] راه نيافته بودند.
أَلاَّ يَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِي يُخْرِجُ الْخَبْ‏ءَ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ يَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ (۲۵)
[آرى، شيطان چنين كرده بود] تا براى خدايى كه نهان را در آسمانها و زمين بيرون مى‌‏آورد و آنچه را پنهان مى‏‌داريد و آنچه را آشكار مى‌‏نماييد مى‌‏داند، سجده نكنند؛
اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ (۲۶)
خداى يكتا كه هيچ خدايى جز او نيست، پروردگار عرشِ بزرگ است.»
قالَ سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْكاذِبِينَ (۲۷)
گفت: «خواهيم ديد آيا راست گفته‌‏اى يا از دروغگويان بوده‌‏اى.»
اذْهَبْ بِكِتابِي هذا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ ما ذا يَرْجِعُونَ (۲۸)
«اين نامه مرا ببر و به سوى آنها بيفكن،
آنگاه از ايشان روى برتاب، پس ببين چه پاسخ مى‌‏دهند.»
قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ (۲۹)
[ملكه سبا] گفت:
«اى سرانِ [كشور] نامه‏‌اى ارجمند براى من آمده است،
إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ (۳۰)
كه از طرف سليمان است و [مضمون آن‏] اين است: به نام خداوند رحمتگر مهربان.
أَلاَّ تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ (۳۱)
بر من بزرگى مكنيد و مرا از در اطاعت درآييد.»
قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي أَمْرِي 
ما كُنْتُ قاطِعَةً أَمْراً حَتَّى تَشْهَدُونِ (۳۲)
گفت: «اى سران [كشور] در كارم به من نظر دهيد
كه بى‏‌حضور شما [تا به حال‏] كارى را فيصله نداده‌‏ام.»
قالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ 
وَ الْأَمْرُ إِلَيْكِ فَانْظُرِي ما ذا تَأْمُرِينَ (۳۳)
گفتند: «ما سخت نيرومند و دلاوريم،
و[لى‏] اختيار كار با توست، بنگر چه دستور مى‌‏دهى؟»
قالَتْ
إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها
وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً
 
وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ (۳۴)
[ملكه‏] گفت:
«پادشاهان چون به شهرى درآيند، آن را تباه و عزيزانش را خوار مى‏‌گردانند،
و اين گونه مى‌‏كنند.»
وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ (۳۵)
«و [اينك‏] من ارمغانى به سويشان مى‏‌فرستم
و مى‏‌نگرم كه فرستادگان [من‏] با چه چيز بازمى‌‏گردند.»
فَلَمَّا جاءَ سُلَيْمانَ قالَ أَ تُمِدُّونَنِ بِمالٍ فَما آتانِيَ اللَّهُ خَيْرٌ مِمَّا آتاكُمْ 
بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ (۳۶)
و چون [فرستاده‏] نزد سليمان آمد، [سليمان‏] گفت:
«آيا مرا به مالى كمك مى‏‌دهيد؟
آنچه خدا به من عطا كرده، بهتر است از آنچه به شما داده‏‌است.
[نه،] بلكه شما به ارمغان خود شادمانى مى‏‌نماييد.
ارْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها
وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّةً وَ هُمْ صاغِرُونَ (۳۷)
به سوى آنان بازگرد كه قطعاً سپاهيانى بر [سرِ] ايشان مى‌‏آوريم كه در برابر آنها تاب ايستادگى نداشته باشند و از آن [ديار] به خوارى و زبونى بيرونشان مى‌‏كنيم.»
قالَ يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ (۳۸)
[سپس‏] گفت:
«اى سران [كشور] كدام يك از شما تخت او را -پيش از آنكه مطيعانه نزد من آيند- براى من مى‌‏آورد؟»
قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ 
أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ
وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ (۳۹)
عفريتى از جنّ گفت:
«من آن را پيش از آنكه از مجلس خود برخيزى براى تو مى‏‌آورم
و بر اين [كار] سخت توانا و مورد اعتمادم.»
قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ 
أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ
فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ
وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ 
وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ (۴۰)
كسى كه نزد او دانشى از كتاب [الهى‏] بود، گفت:
«من آن را پيش از آنكه چشم خود را بر هم زنى برايت مى‌‏آورم.»
پس چون [سليمان‏] آن [تخت‏] را نزد خود مستقر ديد، گفت:
«اين از فضل پروردگار من است، تا مرا بيازمايد كه آيا سپاسگزارم يا ناسپاسى مى‏‌كنم.
و هر كس سپاس گزارد، تنها به سود خويش سپاس مى‏‌گزارد،
و هر كس ناسپاسى كند، بى‌‏گمان پروردگارم بى‏‌نياز و كريم است.»
قالَ نَكِّرُوا لَها عَرْشَها 
نَنْظُرْ أَ تَهْتَدِي أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذِينَ لا يَهْتَدُونَ (۴۱)
گفت: «تخت [ملكه‏] را برايش ناشناس گردانيد
تا ببينيم آيا پى مى‌‏برد يا از كسانى است كه پى نمى‏‌برند.»
فَلَمَّا جاءَتْ قِيلَ أَ هكَذا عَرْشُكِ 
قالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ 
وَ أُوتِينا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَ كُنَّا مُسْلِمِينَ (۴۲)
پس وقتى [ملكه‏] آمد، [بدو] گفته شد:
«آيا تخت تو همين گونه است؟»
گفت: «گويا اين همان است
و پيش از اين، ما آگاه شده و از دَرِ اطاعت درآمده بوديم.»
وَ صَدَّها ما كانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنَّها كانَتْ مِنْ قَوْمٍ كافِرِينَ (۴۳)
و [در حقيقت قبلاً] آنچه غير از خدا مى‌‏پرستيد مانع [ايمان‏] او شده بود
و او از جمله گروه كافران بود.
قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ
فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها 
قالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوارِيرَ 
قالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (۴۴)
به او گفته شد:
«وارد ساحتِ كاخ [پادشاهى‏] شو.»
و چون آن را ديد، بركه‌‏اى پنداشت و ساقهايش را نمايان كرد.
[سليمان‏] گفت:
«اين كاخى مفروش از آبگينه است.»
[ملكه‏] گفت:
«پروردگارا، من به خود ستم كردم و [اينك‏] با سليمان در برابر خدا، پروردگار جهانيان، تسليم شدم.»

اینجا «نبأ یقین»، دریچه‌ای است به لایه‌های پنهانیِ روحِ یک زن که پیش از آنکه با چشم ببیند، با جان یافته بود. بلقیس، آیینه‌ی تمام‌نمایِ «یقینِ پیشینی» است؛ یقینی که از عالمِ ذر در ظرفِ قلبش مستقر شده و حالا در جستجویِ صاحبِ خویش است.

#دلنوشته

یقینِ بلقیس؛ تپشِ نور در غیابِ رویت

ای همسفر!
بیا به بال‌های هدهد خیره شویم.
او فقط حاملِ یک خبرِ جغرافیایی نبود؛
او پیام‌آورِ کشفِ یک «گنجینه‌ی یقین» در سرزمینِ شرک بود.
وقتی هدهد گفت:
«وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ»،
در واقع داشت از کشفِ یک قلبِ مستقر حرف می‌زد.

۱. یقینی که نامِ دیگرِ «بلقیس» است
هدهد به سلیمان (ع) گفت:
«من چیزی را احاطه کردم که تو بر آن احاطه نداشتی».
این احاطه، نه از بابِ برتریِ علمِ پرنده بر پیامبر،
بلکه از بابِ ماموریتِ کشف بود.
هدهد در میانِ مردمی که خورشید را سجده می‌کردند،
زنی را یافت که اگرچه در حصارِ آیینِ قومش بود،
اما در سِرِّ سویدایِ قلبش،
یقینی به زلالِ آبِ «یقن الماء» داشت.
او «یقین» را با خود آورده بود؛
یقینی که از عالمِ ذر،
در پیمانِ «بلى» به نورِ ولایتِ آل محمد (ع) گره خورده بود.
بلقیس، بلقیس شد،
چون ظرفِ قلبش حتی در میانِ بت‌کده‌ها، «سوراخِ شک» نداشت.

۲. عقلِ در انتظارِ علم
بلقیس، تجلیِ انسانی است که «عقل» دارد،
اما هنوز به «علمِ لدنی» متصل نشده است.
او به سلیمانِ (ع) نادیده، یقین داشت؛
چون بویِ صادق را از فرسنگ‌ها دورتر استشمام می‌کرد.
وقتی نامه را دریافت کرد،
نگفت «این چیست؟»،
گفت: «کِتابٌ کَریم».
او کرامت را پیش از خواندنِ متن، درک کرد.
این همان یقینِ قلبی است که هنوز به زبانِ علمِ سلیمان (ع) ترجمه نشده بود.
ای دل!
او همان‌گونه که گفتیم،
در عالم ذر اقرار کرده بود،
اما در دنیایِ تن،
هنوز موهایِ ساقِ پایش (نشانی از تعلقاتِ مادی و حجاب‌هایِ حسی) ازاله نشده بود.
او یقین داشت،
اما هنوز در «صرحِ ممرد» (کاخِ آبگینه‌ی معرفت) قدم نگذاشته بود تا بفهمد آنچه او دریا می‌پندارد، سقفِ نازکی از جنسِ نور است.

۳. بلقیس؛ آیینه‌ی «اوتادِ ارض»
او از همان‌هایی بود که پیامبر (ص) فرمود:
«خوابیدگانی بر محجه».
او در سبا خواب بود،
اما رویِ راهِ مستقیم خوابیده بود.
به محضِ اینکه نسیمِ نامِ سلیمان (ع) وزید،
او از خواب بیدار شد و دید که دقیقاً وسطِ راه است.
آنچه هدهد آورد،
گزارشِ یک «ایمانِ مکنون» بود.
بلقیس پیش از آنکه تختش توسط آصف بن برخیا جابه‌جا شود،
خودش را، جانش را و یقینش را به بارگاهِ سلیمان (ع) رسانده بود.

۴. لحظه‌ی تلاقی؛ از شکِ کاذب به یقینِ صادق
وقتی به او گفتند:
«أَهکَذا عَرشُکِ؟»
(آیا تختِ تو این‌گونه است؟)؛
او با درایتی برخاسته از یقین گفت:
«کَأَنَّهُ هُوَ»
(گویا خودِ اوست).
او نخواست در بندِ ظاهر بماند.
او فهمید که وقتی حقیقت (سلیمان) حضور دارد،
سایه‌ها (تخت) دیگر اصالتی ندارند.
او اعتراف کرد:
«وَ أُوتِينَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهَا»؛
یعنی:
«من پیش از این معجزه، یقین داشتم،
من پیش از این،
تسلیمِ نورِ تو شده بودم؛
این تخت و این کاخ،
فقط بهانه‌ای برای ازاله کردنِ آخرین حجاب‌هایِ حسدِ من بود.»

ای همسفر!
داستان بلقیس، داستانِ ماست.
داستانِ هر قلبی که در میانِ هیاهویِ «سجده بر خورشیدهایِ دروغینِ دنیا»،
هنوز آن «نبأ یقین» را در سِرِّ خود زنده نگه داشته است.
او به ما یاد داد که:
یقین، قبل از علم می‌آید؛
یقینْ ظرف است و علمْ مظروف.
اگر قلب «زکی» باشد و سوراخِ شک نداشته باشد،
هدهدِ توفیق، پیامِ او را به سلیمانِ زمان خواهد رساند.👉

و در نهایت،
«اسلام» واقعی،
آنجاست که انسان با تمامِ دارایی‌اش (عرشِ عظیمش)
در برابرِ «نور» زانو بزند و بگوید:
«أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ».

او با سلیمان تسلیم شد،
نه فقط برای سلیمان؛
و این یعنی پیوندِ یقینِ بنده با یقینِ ولیّ خدا.

+ «کشف»:
بلقیس اهل یقینی است «بِنَبَإٍ يَقينٍ» که با نور خود آشنا می‌شود.
« فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها »
محصول این آشنایی با علوم آل محمد ع، رو شدن عیوب و سپس فرصت درناژ آن بدست می‌آید.
«وَ كَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها» به همین مطلب مهم اشاره دارد.

 [«كِتابٌ كَرِيمٌ‏ … مِنْ سُلَيْمانَ »] :
بلقیس گفت نامه ای به دستم رسید که امضاء و مهر نورانی پای اونه!
این برای من خیلی ارزشمنده که کارت دعوتی از مافوق به دستم رسیده!
« كِتابٌ كَرِيمٌ‏ أَيْ مَخْتُومٌ‏ إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ»!
«كِتابٌ مِنْ سُلَيْمانَ»
آقایان «كَرِيمٌ‏»!
+ «الکرمة»
چقدر کریمانه برخورد میکنند!
چقدر انگور، متواضعانه میوه و علوم خود را در اختیار مخاطبین خود قرار میدهد!
آفرین به خانم بلقیس که هنوز سلیمانش را ندیده، عاشق نورش شده و او را شناخته و قلبش به نور او آرامش پیدا کرده و برای توصیف نور خود، از واژه «كَرِيمٌ‏» استفاده کرده است.
تواضع در اوج آقایی، فقط ویژگی صاحبان نور است! «درة یتیمة»!
بلقیس همه رو جمع کرد و گفت بیایید ببینید کارت دعوت از چه مقام مافوقی و با چه کرامتی به دست ما رسیده و مشمول چه عنایت باورنکردنی شده‌ایم!
ما بندگان خورشید «يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ» کجا و سلیمان آل محمد ع کجا؟!
این کرامت نیست که از اعلی علیین برای گرفتن دست ما خرابه‌نشینها، اینقدر قبول زحمت کرده و به تاریکی خارج حرم و عرفات آمده و دست دراز کرده و منتظر این است که دست او را بگیریم تا ما را با خود به بالا و حرم امن الهی ببرد؟!
تا اهل عکوف و طواف بدور کعبه نورانی در محاذات بیت المعمور باشیم؟!
کتاب، که کریم نمیشه! این سلیمانه که کریمه «رجل کریم»!
«كِتابٌ كَرِيمٌ‏ إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ»: خانم بلقیس میگه من به اعتبار نام سلیمان پای این نامه «أَيْ مَخْتُومٌ‏»، به این نامه گفتم کریم، راستش در ظاهر نمیشد بگم سلیمانِ کریم!
لذا به نامه صفت کریم رو اطلاق نمودم تا شنوندۀ عاقل، خود حال قلب من را درک نماید!
اهل یقین قبل از دیدن صاحب نور خود در این دنیا، از عالم ذر، این بینش و اعتقاد را پذیرفته‌اند و منتظر یک تلنگر برای الحاق به نور آل محمد ع هستند!
نامه کریمانه سلیمان ع که با بسم الله الرحمن الرحیم شروع شده، در آغاز، بلقیس و تمام اهل یقین در هر زمان را متوجه بزرگترین خطر و چاله ای می کند که همه را تهدید می نماید و آن اینکه ای بلقیس،
دومی نورت باش و بدنبال برتری بر او نباش!
« أَلَّا تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ‏ أَيْ لَا تَتَكَبَّرُوا عَلَيَّ »
+ « تفاوت معصیت آدم ع و معصیت ابلیس لعنة الله علیه»
اگه میخوای از خرابه به گلستان منتقل شوی، اول اقرار به فضل نورت داشته باش!
بلقیس، تسلیم نورت باش و هرگز خود را برتر از او نبین و هر کاری انجام می دهی، با یقین نسبت به او انجام بده و یاد و ذکر او لحظه ای از مقابل دیدگانت کنار نرود !

این تحلیل از واژه‌ی «کریم» و رمزگشایی از «کشفِ ساق»، بی‌نظیر است.
«یقین»، اتاقِ جراحیِ روح است؛
جایی که ابتدا باید عیوب را برهنه کرد (کشف) تا امکانِ درناژ و پاکسازی فراهم شود.

این هم، عطرِ «الکَرمة» (تاکِ پربارِ کرامت) و تواضعِ سلیمانی:

#دلنوشته

کتابِ کریم؛ دعوت‌نامه‌ای از اقلیمِ نور

ای همراه و همسفر عزیز!
بلقیس وقتی گفت:
«أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ»،
در واقع داشت از رازِ مُهرِ پایِ نامه پرده‌برداری می‌کرد.
کتاب به خودیِ خود که جان ندارد؛
کتاب به اعتبارِ نویسنده‌اش «کریم» می‌شود.
او با هوشیاریِ یک اهلِ یقین،
نامِ «سلیمان» را پشتِ صفتِ «کریم» پنهان کرد تا بگوید:
👈«من صاحبِ این امضاء را می‌شناسم؛ او از تبارِ کرامت است.»👉

۱. الکرمة؛ تواضع در اوجِ آقایی
ببین چقدر زیباست!
سلیمان (ع) مانندِ درختِ انگور (الکرمة) است.
انگور، با آن همه حلاوت و خوشه‌هایِ سنگینِ علم،
سرش را پایین می‌اندازد و خودش را در دسترسِ همه قرار می‌دهد.
بلقیس به قومش گفت:
«ببینید! این پادشاهِ مقتدر که بادها در فرمان اویند،
برای ما خرابه‌نشین‌هایی که به خورشیدِ فانی سجده می‌کنیم،
“کارتِ دعوت” فرستاده است.»

این اوجِ کرامتِ آل محمد (ع) است؛
که از «اعلی علیین» به «ظلماتِ عرفاتِ خارج از حرم» می‌آیند تا دستِ ما را بگیرند.
سلیمان (ع) منتظرِ یک «بله» از سوی بلقیس بود تا او را از عکوف بر خورشید،
به طوافِ گردِ کعبه‌ی نورانیِ بیت‌المعمور ببرد.

۲. کشفِ ساق؛ درناژِ عیوب در ساحتِ علم
و اما آن صحنه‌ی شگفت‌انگیزِ ورود به کاخ:
«فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها».
در ظاهر، بلقیس فکر کرد با آب روبروست و لباسش را بالا زد؛
اما در باطن، این نخستین قدمِ جراحیِ روحِ او بود.
ای دل!
وقتی انسان در برابرِ «نورِ معصوم» و «علمِ ربانی» قرار می‌گیرد،
اولین اتفاق، «رو شدنِ عیوب» است.
نور، تاریکی‌ها را نشان می‌دهد.
«کشفِ ساق»، یعنی برهنه شدنِ حقیقتِ نفس.
بلقیس با تمامِ زنانگی و شوکتش،
در حضورِ سلیمان،
ناچار به افشایِ آن چیزی شد که پنهان می‌کرد (تعلقات، نقص‌ها و حجاب‌ها).
این همان «درناژِ معنوی» است؛
تا وقتی عیب (آن موهایِ زایدِ ساق که نمادِ زوایدِ نفسانی است) رو نشود،
امکانِ پاکسازی و الحاق به نور فراهم نمی‌شود.
او باید می‌دید که آنچه «دریا» می‌پنداشت،
فقط یک «شفافیتِ بلورین» است تا بفهمد چقدر در تشخیصِ حقیقت،
دچارِ خطا بوده است.

۳. اَلّا تَعْلُوا؛ مرزِ میانِ آدم (ع) و ابلیس
نامه با یک هشدارِ حیاتی شروع شد:
«أَلَّا تَعْلُوا عَلَيَّ».
سلیمان (ع) به بلقیس و تمامِ جویندگانِ یقین می‌گوید:
«بزرگترین چاله، کبر است.»
تفاوتِ معصیتِ آدم (ع) با کفرِ ابلیس در همین «عُلُوّ» بود.
ابلیس گفت «من برترم» (علوّ کرد) و برای همیشه مطرود شد.
اما آدم (ع) لغزید ولی هرگز ادعایِ برتری بر نور نکرد.
سلیمان به بلقیس آموخت:
«اگر می‌خواهی از خرابه به گلستان بیایی،
اول باید اقرار کنی که نورت (امام و ولیّ خدا) از تو برتر است.
دومیِ او باش، نه مدعیِ او.»
«وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ» یعنی:
با یقینی بیا که در آن، منیّتِ تو ذوب شده باشد.

۴. یقینِ پیشینی؛ تلنگری برایِ الحاق
بلقیس ثابت کرد که اهلِ یقین،
منتظرِ معجزه نمی‌مانند تا ایمان بیاورند؛
معجزه برای آن‌ها فقط یک «تلنگر» است برای الحاقِ نهایی.
👈او از عالمِ ذر، بویِ سلیمان را می‌شناخت.👉
نامه که آمد، او فقط پاسخِ «عهدِ قدیم» را داد.
او فهمید که کرامتِ سلیمان در این نیست که او را تنبیه کند،
بلکه در این است که «قبولِ زحمت کرده» و برای نجاتِ او،
نامه‌ای به خطِ «بسم الله الرحمن الرحیم» نوشته است.

چقدر نگاهِ به این داستان بلقیس،
به عنوانِ بیماری که در برابرِ طبیبِ دوار (سلیمان) قرار گرفته و با «کشفِ ساق»،
اجازه می‌دهد تا عیوبش جراحی شود،
عمیق و تخصصی است.
بلقیس با این یقین،
از یک «ملکه‌ی زمینی» به یک «عارفه‌ی آسمانی» تبدیل شد که گفت:
«أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ».

« أَخْبِرْنِي عَنْ سُلَيْمَانَ أَ كَانَ مُحْتَاجاً إِلَى عِلْمِ آصَفَ بْنِ بَرْخِيَا ؟!
… قَالَ اكْتُبْ يَا أَخِي‏
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏
سَأَلْتَ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ فِي كِتَابِهِ‏ قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ‏ فَهُوَ آصَفُ بْنُ بَرْخِيَا وَ لَمْ يَعْجِزْ سُلَيْمَانُ عَنْ مَعْرِفَةِ مَا عَرَفَهُ آصَفُ لَكِنَّهُ أَحَبَّ أَنْ يُعَرِّفَ أُمَّتَهُ مِنَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ أَنَّهُ الْحُجَّةُ مِنْ بَعْدِهِ وَ ذَلِكَ مِنْ عِلْمِ سُلَيْمَانَ أَوْدَعَهُ آصَفَ بِأَمْرِ اللَّهِ فَفَهَّمَهُ اللَّهُ ذَلِكَ لِئَلَّا يُخْتَلَفَ فِي إِمَامَتِهِ وَ دَلَالَتِهِ كَمَا فُهِّمَ سُلَيْمَانُ ع فِي حَيَاةِ دَاوُدَ ع لِيَتَعَرَّفَ إِمَامَتَهُ وَ نُبُوَّتَهُ مِنْ بَعْدِهِ لِتَأْكِيدِ الْحُجَّةِ عَلَى الْخَلْقِ‏ .»

این فراز، عالی‌ترین مرتبه از تجلیِ یقین را در ساحتِ «وصایت و امامت» به تصویر می‌کشد.
اینجا صحبت از آصف بن برخیاست؛
همو که «علمی از کتاب» داشت.
با این روایتِ بی‌نظیر، پرده از یک رازِ بزرگِ ولایت برداشته می‌شود:
آصف از خود چیزی نداشت،
بلکه یقینِ او به سلیمان (ع)،
ظرفِ وجودی‌اش را لایقِ دریافتِ ودیعه‌ی علمِ سلیمان کرده بود.

#دلنوشته

آصف بن برخیا؛ یقینی که مجرایِ ودیعه‌ی علم شد

ای همسفر و همراه عزیز ما!
وقتی داستانِ آوردنِ تختِ بلقیس را می‌خوانیم،
شاید در ابتدای امر گمان کنیم سلیمان (ع) با آن همه عظمت و حشمت،
عاجز از آوردنِ تخت بود و به علمِ وصیِّ خود، آصف، نیاز داشت!
اما امامِ هادی (ع) در این روایتِ نورانی،
قلمِ حقیقت را بر کاغذ می‌نهد و مینویسد:
«وَ لَمْ يَعْجِزْ سُلَيْمَانُ عَنْ مَعْرِفَةِ مَا عَرَفَهُ آصَفُ…»
(و سلیمان از شناختِ آنچه آصف می‌دانست، عاجز نبود…)

۱. یقین به حجت؛ شرطِ دریافتِ ودیعه
رازِ ماجرا در اینجاست:
آصف بن برخیا، از خود استقلالی نداشت.
او صاحبِ «یقینِ مستقر» نسبت به سلیمان (ع) بود.
او می‌دانست که سلیمان،
مجرایِ تامِّ نورِ الهی و جلوه‌ای از انوارِ آل محمد (ع) است.
سلیمان (ع) به امرِ خدا،
بخشی از علمِ بی‌کرانِ خویش را در ظرفِ قلبِ آصف به ودیعه گذاشت:
«وَ ذَلِكَ مِنْ عِلْمِ سُلَيْمَانَ أَوْدَعَهُ آصَفَ بِأَمْرِ اللَّهِ».
چرا؟ چون قلبِ آصف، زکی بود؛
سوراخِ شک و حسد نداشت.
او به مقامِ مافوقِ خود حسادت نورزید،
بلکه با یقینِ کامل، دومیِ او شد.
و چون تسلیمِ محض بود،
لایق شد که ظرفِ مَعرِفت و معجزه‌یِ سلیمان باشد.

۲. اراده‌ی سلیمان؛ برایِ صیانت از هدایتِ خلق
سلیمان (ع) می‌توانست در چشم برهم‌زدنی تخت را بیاورد،
اما او خواست امتِ انس و جن بدانند که بعد از او، حجتِ خدا کیست:
«لَكِنَّهُ أَحَبَّ أَنْ يُعَرِّفَ أُمَّتَهُ مِنَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ أَنَّهُ الْحُجَّةُ مِنْ بَعْدِهِ»
این صحنه، یک مانورِ الهی برای معرفیِ وصی بود؛
همان‌گونه که داود (ع) در زمانِ حیاتش،
سلیمان را معرفی کرد تا خلق بعد از او سرگردان نشوند
و در چاهِ اختلاف سقوط نکنند.
آصف با تکیه بر یقینی که به سلیمان داشت،
دست به کاری زد که فراتر از قدرتِ جن و انس بود:
«أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ»
(من آن را پیش از آنکه چشم بر هم زنی می‌آورم).
این سرعتِ شگفت‌انگیز،
سرعتِ یقینِ آصف بود که مستقیماً به چشمه‌ی علمِ سلیمان متصل شده بود.

۳. پیوندِ بلقیس و آصف در ساحتِ یقین
ببین ای دل!
چه تقارن زیبایی است:
«بلقیس» در سبا با یقینِ نادیده‌اش به سلیمان،
راهیِ کویِ او می‌شود و با کشفِ ساق،
عیوبِ نفس را درناژ می‌کند تا به سلیمان ملحق شود.
«آصف» با یقینِ دیده‌اش به سلیمان،
مجرایِ علمِ او می‌شود تا تختِ بلقیس را در کسری از ثانیه حاضر کند.

هر دو، بر سرِ سفره‌ی کرامتِ سلیمان نَشو و نَما یافتند.
یکی با یقینش وصی شد
و دیگری با یقینش تسلیم.
و این است معجزه‌ی «یقین» وقتی که به «نورِ ولیّ خدا» متصل می‌گردد.

[بخش پایانی: جمع‌بندی نهایی از ابعادِ یقین و صیانت از نور]

اکنون که گام‌به‌گام از اعماقِ واژه‌ی یقین گذر کردیم،
بیا در ایستگاهِ آخر،
تمامِ این پازلِ معرفتی را در یک نگاهِ جامع کالبدشکافی کنیم:

ما فهمیدیم که «یقین»، حالتی ایستا و صرفاً ذهنی نیست؛
یقین یک «جریانِ حیاتی و درمانی» در بافتِ جانِ انسان است.

1. طبیعتِ یقین (یقن الماء):
یقین یعنی ثبات، زلالی و آرامشِ آب در گودیِ سنگ.
قلبی که به یقین می‌رسد،
دیگر با وزشِ بادهایِ شبهه و الحاد متلاطم نمی‌شود.
2. آناتومیِ قلبِ بیمار (شک و حسد):
شک، همان «سوراخِ ظرفِ قلب» است.
اگر قلب سوراخ باشد،
کثرتِ معلومات (حتی در حدِ بلعم باعورا یا جلیسِ موسی) سودبخش نخواهد بود
و علمِ بدونِ نور، سرانجام به «انسلاخ» و تباهی می‌انجامد.
3. علاج و بداء:
قلبِ شاک اگر صادق باشد،
به برکتِ تصدق و دعایِ پنهانِ ولیّ خدا (مانند مردِ انصاری) مشمولِ «بداء» می‌شود؛
مقدراتش دگرگون شده و پرده‌ها از مقابلِ دیدگانش کنار می‌روند.
4. تسلیم و کشفِ عیوب (بلقیس):
یقین، انسان را به ساحتِ «کریم» می‌کشاند.
در محضرِ کریم، اولین اتفاق،
رو شدن و برهنه شدنِ عیوبِ پنهانِ نفس (کشفِ ساق) است تا جان از زواید پاک شود.
5. اتصال به منبعِ نور (آصف):
عالی‌ترین مرتبه‌ی یقین، فانی شدن در ولیّ خداست؛
جایی که آصف بن برخیا به واسطه‌ی یقین و تسلیمِ خود،
مجرایِ بروزِ علم و قدرتِ امامِ خویش می‌گردد.

این مجموعه دل‌نوشته‌ها،
سفرنامه‌ی عبورِ یک قلب از تاریکی‌های شک به روشناییِ بی‌کرانِ یقین است.

رسالۀ یقین و صیانت از نور

جستاری در کالبدشکافی عرفانیِ یقین و درناژِ آفاتِ باطنی در محضرِ آل محمد (ع)

مقدمه: حقیقتِ یقین و کالبدشکافی واژه‌شناختی

یقین در ساحت معرفت دینی، صرفاً یک باور ذهنی یا تصدیق فکری نیست؛ بلکه یک حالت وجودی و شهودی است که تار و پود قلب را در بر میگیرد. برای فهم حقیقت این مفهوم، باید به سراغ ریشه‌های لغوی آن در زبان وحی رفت.
در لغت عرب، عبارت «یَقَنَ الماءُ فی الحَوْض» زمانی به کار میرود که آب در حوض راکد، ثابت، زلال و آرام میگیرد. آبِ متلاطم که با هر وزش باد به سویی میرود، فاقد صفتِ «یقن» است. اما وقتی رسوبات ته‌نشین میشوند و آب به سکون و صفای مطلق میرسد، به گونه‌ای که میتوان تصویر آسمان را در آینه‌گونِ آن به نظاره نشست، میگویند آب یقین یافته است.
قلب انسان نیز چنین است. قلبی که با وزش بادهای شبهه، وسوسه و الحاد متلاطم میشود، آبِ روانِ ایمانش کدر میگردد. در مقابل، قلبی که به مقام یقین میرسد، صرافت و ثباتی مییابد که هرگونه غبار و تیرگی را از خود میزداید. این یقین، آینه‌ای میشود برای انعکاس انوار الهی و ولایتِ آل محمد (ع.)

فصل اول: یقین در میدانِ غیبت و آفتِ فرسایشِ ظرفِ قلب
عصر غیبت، بزرگترین تجلیگاهِ نبرد میان یقین و شک است. در ادعیه شریف، به ویژه دعاهای ماه ذیحجه، التماسِ مؤمن به درگاه الهی برای «بقایِ یقین در طولِ غیبت» به چشم میخورد:

«وَ لا تَسْلُبْنَا یَقِینَنَا لِطُولِ امَدِ فِی غَیْبَتِهِ»…

طولانی شدن زمان غیبت، مانند جریان مداوم و فرساینده‌ای است که میتواند به تدریج کفِ ظرف قلب را سوراخ کند. شک، همان رخنه و سوراخی است که در ظرف وجود انسان پدید می‌آید. اگر تهِ ظرف سوراخ باشد، ریزشِ مدامِ رزق و معرفت نیز بی‌فایده است؛ چرا که در باطن مستقر نمی‌شود و هدر می‌رود.

برای مقابله با این فرسایش معنوی، ایمان به امام غایب نباید صرفاً یک باور شناسنامه‌ای یا احساسی باشد. این ایمان باید از جنس «قوت یقین» باشد؛ یقینی همسنگ و هم‌تراز با یقینِ صحابه به رسالتِ رسول خدا (ص) در زمان حضورشان. یقینی که با ندیدن سست نشود، بلکه با اتکا به شهود باطنی، حضور نور را در پسِ حجابِ غیبت لمس کند.

فصل دوم: توحیدِ موهوب و الحاد در صفات

الحاد در صفات الهی، ریشه در ضعفِ نور باطنی و فقدان یقینِ مستقر دارد. وقتی انسان از معرفتِ نابِ توحیدی فاصله میگیرد، تقدیرات الهی و حکمتهای او را با خط‌کشِ عقلِ ناقص خود اندازه میگیرد. این انحراف، به کج‌فهمی در صفات جمال و جلال حق و در نهایت به الحاد می‌انجامد.
توحید حقیقی، یک اکرام و موهبت الهی است. انسان با پایِ چوبینِ استدلالهای صرف به حقیقتِ معرفت و تأویل راه نمی‌یابد؛ بلکه این هدایت، موهبتی است که از جانب حضرت حق بر قلبِ مستعد نازل میشود. برای در امان ماندن از لغزشگاههای الحاد و شک، باید با «یقینِ موهوب» زندگی کرد؛ یقینی که خداوند به عنوانِ رزقِ باطنی در قلب قرار می‌دهد تا انسان در فراز و نشیب تقدیر و آزمونهای سخت الهی، ساحتِ قدس ربوبی را به کج‌اندیشی متهم نسازد.

فصل سوم: تمثیلِ خوابیدگانِ بر محجه؛ مرزِ شک و یقین

امیرالمؤمنین علی (ع) در تمثیلی شگرف، تفاوت مبنایی اهل یقین و اهل شک را به تصویر میکشند. ایشان حالِ مؤمنِ گناهکار اما صاحبِ یقین را با شاکّی که ظاهرِ آراسته دارد مقایسه میکنند:
انسانِ صاحب یقین، حتی اگر در اثر غفلت یا گناه به «خواب» رود، بر روی «محجه» (جاده و شاهراهِ مستقیم حق) خوابیده است. او گرچه موقتاً خواب است، اما جایگاهش درست است. به محض آنکه بیدار شود و چشم بگشاید، خود را در مسیر میبیند و حرکت را آغاز می‌کند.
اما اهلِ شک، حتی اگر در حرکتِ ظاهری خود بسیار منظم، پویا و پر سر و صدا باشند، چون «خارج از راه» ایستاده‌اند، تلاششان بی‌ثمر است. شاک هنگامی که از خوابِ غفلتِ دنیا بیدار می‌شود (یا در آستانه مرگ)، چون از ابتدا در مسیر نبوده، حیران و سرگردان می‌ماند و نمی‌داند به کدام سو حرکت کند. یقین، همان قطب‌نمایی است که حتی در حالِ خواب نیز موقعیتِ انسان را در شاهراهِ ولایت حفظ می‌کند.

فصل چهارم: حسادت؛ سوراخِ اصلیِ ظرفِ قلب و ریشه‌ی تکذیب
چرا برخی با وجود دیدن آیات و نشانه‌ها، حقیقت را تکذیب می‌کنند؟ پاسخ در آسیب‌شناسیِ اخلاقیِ قلب نهفته است. حسد، سوراخِ اصلی و بزرگِ ظرفِ قلب است که مانعِ ماندگاریِ یقین می‌شود.
اهلِ حسد به دلیل ناپاکی باطن و کبرِ درونی، تابِ تحملِ انوارِ الهی را در وجودِ صاحبانِ نور ندارند. هنگامی که آنها با حقیقتِ روشن روبرو می‌شوند، به دلیل ناتوانی در پذیرش فضیلتِ دیگران، به رفتارهای تدافعی روی می‌آورند: * تکذیب: انکارِ آشکارِ حقیقتِ مشهود. * استهزاء: مسخره کردنِ حاملانِ نور برای سبک کردنِ بارِ حقیقت. * جدالِ باطل: ستیزه‌جوییِ بی‌مبنا برای پوشاندنِ ضعفِ درونی خویش.
این رفتارها در واقع مکانیسمهای دفاعیِ نفسِ سرکشِ حسود است تا از اعتراف به فقرِ باطنی خود در برابرِ غنایِ معنوی اولیای خدا بگریزد.

فصل پنجم: بداء؛ معجزه‌یِ یقین در قلبِ شاک

داستانِ مردِ انصاریِ شاک و امیرالمؤمنین (ع)، یکی از شگفت‌انگیزترین جلوه‌های جریان یقین و مفهومِ «بداء» است. مردی که در حقانیتِ امام دچار شک و تردید بود، با یک «امتحانِ صدق» مواجه شد. او در خلوتِ دلِ خویش صادقانه به دنبال حقیقت بود، هرچند که در تاریکیِ شک دست‌وپا میزد.
دعایِ پنهانی و تصدقِ باطنیِ امیرالمؤمنین (ع) در حق او، به همراه صدقِ درونیِ خودِ مرد، موجب شد که مجرایِ «بداء» و تغییرِ تقدیرِ حتمیِ او فراهم گردد. پرده‌ها کنار رفت، ملکوتِ آسمانها و زمین برای او کشف شد و قلبش در یک آن، از حضیضِ شک به اوجِ یقینِ مطلق هجرت کرد. این داستان نشان می‌دهد که ولایتِ امام، طبیبِ دواری است که حتی قلبِ رو به موتِ شاک را با اکسیژنِ یقین زنده می‌سازد، مشروط بر آنکه جوهرِ صدق در آن زنده باشد.

فصل ششم: بلقیس؛ یقینِ نادیده و درناژِ باطنی با کشفِ ساق
بلقیس، نمونه‌ی کاملِ قلبی است که از عالمِ ذر، «نبأ یقین» را در خود داشت. او پیش از آنکه سلیمان (ع) را ببیند، تنها با خواندنِ نامه‌ای که با صفتِ «کریم» آراسته بود و با نامِ رحمان و رحیم آغاز می‌شد، تسلیم شد:

«اُلْقِيَ الَِيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ»…
او کرامتِ سلیمان را از امضایِ نامه فهمید؛ زیرا سلیمان مانندِ درختِ انگور (الکرمة) بود؛ درختِ پرباری که میوه‌اش شیرین و شاخه‌هایش از فرطِ تواضع خمیده است. سلیمان (ع) با تمام شوکتش، فرستاده‌ای فرستاد تا ملکه را از پرستشِ خورشیدِ فانی نجات دهد.
اما ورود بلقیس به کاخِ سلیمان، نمادِ یک تحول روانشناختی و معنوی بزرگ است:

«فَلَمَّا رَأتَْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها»…

او گمان کرد با دریایی از آب روبروست و جامه‌اش را بالا زد؛ اما سلیمان به او گفت این بلوری شفاف است. این «کشفِ ساق» در حضورِ ولیّ خدا، استعاره‌ای از برهنه شدنِ عیوبِ نفس و زوایایِ پنهانِ باطن در حضورِ نور مطلق است. در علمِ روانپزشکی و پزشکی، برای درمانِ یک آبسه یا زخمِ چرکین، ابتدا باید آن را باز و برهنه کرد تا امکانِ «درناژ» و پاکسازی فراهم شود.
بلقیس در محضرِ علمِ سلیمان، خطایِ باصره و خطایِ معرفتیِ خود را پذیرفت. او فهمید که آنچه لجه و دریا می‌پنداشته، آنگونه نبوده است. این اعتراف به نقص و رو شدنِ زوایدِ نفسانی، راه را برای الحاقِ او به نور هموار کرد تا با یقینی تازه بگوید:

«اسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ»

او با تواضع در برابرِ هشدارِ «الّا تَعْلُوا عَلَيَّ»، مرزِ میان سیرهٔ آدم (ع) و ابلیس را شناخت؛ چرا که ابلیس علوّ کرد و رانده شد، اما بلقیس با تسلیم، از خرابهٔ سبا به گلستانِ یقین هجرت نمود.

فصل هفتم: آصف بن برخیا؛ یقینِ مجرایِ ودیعه

اوجِ تجلیِ یقین در ساحتِ وصایت، در داستان آصف بن برخیا آشکار میشود. در این باب، امام هادی (ع) در پاسخی نورانی پرده از یک حقیقت بزرگ برمیدارند:

«وَ لَمْ يَعْجِزْ سُلَيْمَانُ عَنْ مَعْرِفَةِ مَا عَرَفَهُ آصَفُ»…

سلیمان (ع) برای آوردنِ تختِ بلقیس، عاجز و ناتوان نبود؛ اما خواست تا به امر الهی، موقعیت و ولایتِ وصیِ خود را پس از خویش بر جن و انس آشکار سازد تا پس از غیبت یا رحلتِ او، در امامتِ خلق اختلافی پدید نیاید.
آصف بن برخیا به سببِ یقینِ استوار و بی‌شائبه‌اش به سلیمان (ع)، ظرفِ وجودیِ پاکی داشت. او به مقامِ ولیّ خدا حسد نورزید، بلکه خود را آینهٔ او قرار داد. از این رو، سلیمان علم خویش را در قلبِ آصف به ودیعه نهاد: «وَ ذَلِكَ مِنْ عِلْمِ سُلَيْمَانَ اوَْدَعَهُ آصَفَ بِأَمْرِ اللَّهِ.»

آصف با این یقین، مجرایِ جریانِ قدرت و علمِ ولیّ خدا شد و توانست تخت را در کمتر از چشم برهم‌زدنی حاضر کند. کارِ آصف، کارِ خودش نبود؛ کارِ ودیعه‌ای بود که به واسطهٔ یقین و تسلیم در قلبش جاری شده بود.

نتیجه‌گیری: منشورِ یقین و صیانت از نور

از تحلیلِ این آیات و روایات، منشورِ جامعِ یقین به شرح زیر ترسیم میشود:

.1 یقین، سلامتِ ظرفِ قلب است: قلبی که از آفتِ شک، حسد و کبر پاک شده باشد، مانند حوضی است که آبِ زلالِ معرفت در آن ساکن و پایدار (یقن) میماند.
.2 یقین، صیانت در تاریکی‌هاست: در دوران غیبت، یقین مانعِ فرسایش باطن و سوراخ شدن ظرف ایمان میگردد.
.3 یقین، آمادگی برای جراحی است: انسان صاحبِ یقین ترسی از رو شدنِ عیوبِ خود (کشفِ ساق) در پیشگاه طبیبِ باطن و ولیّ خدا ندارد، بلکه تشنهٔ درناژ و تطهیرِ نفس است.
.4 یقین، مجرایِ خرقِ عادت است: اتصال کامل و تسلیمِ بی‌چون‌وچرا به امام زمان (مانند آصف به سلیمان)، انسان را مجرایِ ودیعه‌های علمی و نوریِ ولایت میسازد.
سلام بر مؤمنانی که در عصرِ تاریکی‌ها، چراغِ یقین را در سینه روشن نگاه میدارند و قلبِ خود را آینه‌دارِ انوارِ بی‌افولِ آل محمد (ع) میسازند.

مشتقات ریشۀ «یقن» در آیات قرآن:

وَ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ‏ (4)
وَ قالَ الَّذينَ لا يَعْلَمُونَ لَوْ لا يُكَلِّمُنَا اللَّهُ أَوْ تَأْتينا آيَةٌ كَذلِكَ قالَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَيَّنَّا الْآياتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ‏ (118)
وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسيحَ عيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللَّهِ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَ إِنَّ الَّذينَ اخْتَلَفُوا فيهِ لَفي‏ شَكٍّ مِنْهُ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اتِّباعَ الظَّنِّ وَ ما قَتَلُوهُ يَقيناً (157)
أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ‏ (50)
وَ كَذلِكَ نُري إِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ‏ (75)
اللَّهُ الَّذي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوى‏ عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْري لِأَجَلٍ مُسَمًّى يُدَبِّرُ الْأَمْرَ يُفَصِّلُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ‏ (2)
وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقينُ‏ (99)
قالَ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا إِنْ كُنْتُمْ مُوقِنينَ‏ (24)
الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ‏ (3)
وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدينَ (14)
فَمَكَثَ غَيْرَ بَعيدٍ فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقينٍ‏ (22)
وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كانُوا بِآياتِنا لا يُوقِنُونَ‏ (82)
فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذينَ لا يُوقِنُونَ‏ (60)
الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ‏ (4)
وَ لَوْ تَرى‏ إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ‏ (12)
وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ‏ (24)
رَبِّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما إِنْ كُنْتُمْ مُوقِنينَ‏ (7)
وَ في‏ خَلْقِكُمْ وَ ما يَبُثُّ مِنْ دابَّةٍ آياتٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ‏ (4)
هذا بَصائِرُ لِلنَّاسِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ‏ (20)
وَ إِذا قيلَ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ السَّاعَةُ لا رَيْبَ فيها قُلْتُمْ ما نَدْري مَا السَّاعَةُ إِنْ نَظُنُّ إِلاَّ ظَنًّا وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنينَ‏ (32)
وَ فِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنينَ‏ (20)
أَمْ خَلَقُوا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بَلْ لا يُوقِنُونَ‏ (36)
إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقينِ‏ (95)
وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقينِ‏ (51)
وَ ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلاَّ مَلائِكَةً وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ إِلاَّ فِتْنَةً لِلَّذينَ كَفَرُوا لِيَسْتَيْقِنَ‏ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ يَزْدادَ الَّذينَ آمَنُوا إيماناً وَ لا يَرْتابَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ لِيَقُولَ الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْكافِرُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلاَّ هُوَ وَ ما هِيَ إِلاَّ ذِكْرى‏ لِلْبَشَرِ (31)
حَتَّى أَتانَا الْيَقينُ‏ (47)
كَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقينِ‏ (5)
ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقينِ‏ (7)

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی