Ghashy — When the Heart Is Overtaken by Light or Envy
Hadith al-Ghāshiyah | “When the Sidrah Was Enveloped by What Enveloped It.”
Ghashy is the moment when something descends upon the heart and takes hold of it completely.
It is not merely a covering, but an overwhelming presence — a dominance that transforms perception, awareness, and direction.
The Qur’an describes this moment in the language of awe:
“When the Lote Tree was covered by what covered it…”
( إذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مَا يَغْشَى )
This is not the language of ordinary sight.
It is the language of inner unveiling.
In the spiritual journey, every heart is eventually confronted by this moment of Ghashy —
a moment when something descends from beyond the self.
For some, it is Light.
For others, it becomes envy, resistance, and denial.
The same light that elevates one heart can burden another.
The difference is not in the light itself, but in the heart that receives it.
Those who accept the divine illumination experience expansion, serenity, and clarity.
Their hearts soften.
Their vision deepens.
Their striving becomes meaningful.
But those who reject it —
those whose hearts are veiled by jealousy or pride —
perceive that same descent as a disturbance.
They call it confusion.
They call it madness.
They say, “He is taught. He is possessed.”
And yet, the Qur’an reminds us:
This state is not madness.
It is the weight of revelation.
It is the gravity of truth approaching the human heart.
Ghashy is the dividing line.
It reveals whether the heart is prepared to receive light
or destined to resist it.
In the end, the message of Hadith al-Ghāshiyah is clear:
Every soul will be covered by something.
Either by the light that elevates it,
or by the darkness it refuses to release.
And that choice —
is the true story of the human heart.
«غشو – غشی» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة»،
و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«غَشَاوَةُ اللَّحَافِ: روكش لحاف»
«قلب – ضمیر»:
conscience : وجدان, ضمیر, باطن, دل
mind : ذهن, خاطر, عقل, خیال, ضمیر, خرد
ego : نفس, خود, ضمیر
heart : قلب, دل, مرکز, جوهر, ضمیر, رشادت
soul : روح، ضمیر
استیلای نور یا حسد بر دنیای بیانتهای قلب! حدیث الغاشیة!
«غَشَاوَةُ اللَّحَافِ: روكش لحاف»
«غَشِيَ الرجل المرأة: إذا جامعها»
«الْغِشْيَانُ»: همان فرایند 1+1 است.
«غِشيان الرّجُل المرأة»
«الغِشْيَانُ: كُنِّيَ به عَنِ الجِمَاعِ»
«فَلَمَّا تَغَشَّاها: كناية عن الجماع»
مفهوم «استیلاء»: «هژمونی»، «هیمنة».
«غشو» در معنای ممدوح، نام زیبای صاحبان نور است،
که وقتی به یاد معالم ربانی آنها میافتی، نور نگاه علمی آنها، قلبتو نورانی میکنه و این مطلب از مفهوم واژه «غشی» استنباط میشود.
یکی از هزار واژه مترادف نور ولایت.
+ واژههایی که مفهوم «همانندسازی» دارند.
مفهوم «استيلاء» در تمام مصادیق کاربردی واژه « غشى» وجود دارد!
(استيلاء و الستر و الحلول و النفوذ)
«غشى الشيء غشيانا: نزل به»
میگن: به جونش افتاد! به دلش افتاد!
نور علم که از مافوق به مادون اصابت میکنه، اونو تحت تاثیر عظمت خودش قرار میده و اونو حالیبهحالی میکنه و از خود بیخود میکنه و انگاری عقلشو متاثّر میکنه «ذهب عقله»، به این حالت پوشش علمی مافوق بر مادون که توام با غلبه و نور و روشنایی و ارتقاء عقل و افزایش علم و فهم و نور و … است، حالت غشیۀ گفته میشود!
حال دل صاحبان نور وقتی که مطلب علمی رو از مافوقشون میگیرن و میفهمن و قلبشون نورانی میشه و انگاری از خود بیخود میشن، این واژۀ «غشی» است که این حال دل رو توصیف میکنه!
تو گویی غشائی از نور و حالهای از نور، این قلوب مقدس رو در بر میگیره!
پس «غشى» پوششی است از جانب مافوق بر مادون که بر او تفوق و استیلا دارد «ستر حتّى يستولى به و يحلّ فيه».
«إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى»
مافوق علمی صاحبان نور، قلب سلیم اونها رو پوشش علمی میده و کمکشون میکنه و به اونا مطلب علمی رو میفهمونه و عقلشونو ارتقاء میده.
[فضو – غشی]:
«أفضى الى المرأة: غشيها»
[صحو – غشی – مافوق]:
وقتی که قلبت نور علی نور میشه، انگاری تازه از خواب بیدار میشی «صحو» و قلبت حقایقی رو درک میکنه که اصلا روحت هم از اونا خبر نداشته!
نگاه آل محمد ع به قلبت، توام با حالت «غشیۀ» میباشد و این راه تفهیم مطلب علمی است، بطوریکه در اون لحظه از خوشحالی فهمیدن این موضوع، میخوای سکته کنی!
وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى
سبق أنّ السدرة بمعنى التحيّر، و التحيّر يحصل في أثر الاستغراق في التوجّه أو بتحوّل عالم حياته كما في الموت و البعث، و بالحيرة تتحصّل حالة الانقطاع الصرف عمّا دون مورد التوجّه.
و في هذه الحالة (الهيمان و الصحو و السكر) يتجلّى نور الحقّ مستوليا على القلب و يغشاه، بحيث لا يبقى من أنانيّته أثر.
ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى.
و هذه الحالة قريبة من الصحو المصطلح.
«غشو – غشی – غشا» + «دور – دائرة»
دایرۀ آیات همون غشاء نورانی است!
واژۀ قرآنی «غَشی»
استیلای نور یا حسد بر دنیای بیانتهای قلب
حدیث الغاشیة
معناشناسی لغوی
ریشۀ «غشو / غَشی» در لغت به معنای:
پوشاندن
احاطه یافتن
فروگرفتن
و استیلا و هیمنه داشتن است
در منابع لغوی آمده است:
«غَشَاوَةُ اللِّحاف»: روکش و پوشش لحاف
«غَشِيَ الرَّجُلُ المرأة»: کنایه از آمیزش
«الغِشيان»: فرایندِ حلول، نفوذ و دربرگرفتن
«فَلَمَّا تَغَشَّاها»: کنایه از استیلا و احاطه کامل
یعنی:
پوششی که از بالا بر پایین مینشیند و بر آن غلبه میکند.
غَشی در منطق قرآن؛ نور یا حسد؟
واژۀ «غشی» دو کاربرد بنیادین دارد:
غَشیِ ممدوح ← نور الولایة
در معنای ممدوح، «غَشی» یکی از هزار واژۀ مترادف نور ولایت است.
یعنی حالتی که:
نورِ مافوق بر قلبِ مادون فرود میآید
عقل را ارتقاء میدهد
فهم را دگرگون میکند
و انسان را از خود بیخود میسازد
در این حالت:
نور، قلب را میپوشاند
و انسان در احاطۀ فهمی تازه قرار میگیرد
این همان حالتی است که:
دل میلرزد
عقل گشوده میشود
و انسان احساس میکند «چیزی درونش شکسته و دوباره ساخته شده»
به همین دلیل گفتهاند:
«غَشِيَ الشَّيءُ»: یعنی بر او نازل شد و بر او استیلا یافت.
غشی؛ لحظهی دگرگونی عقل
وقتی نور علم از مافوق به مادون میرسد:
عقل دچار دگرگونی میشود
فهم جهش مییابد
انسان حالتی شبیه «بیخودی» را تجربه میکند
«بیخودی» = بیرون رفتن از خودِ محدود
و وارد شدن به میدان فهم الهی
همان حالتی که در متون عرفانی از آن تعبیر میشود به:
صحو
سُکر
هَیَمان
استغراق
و قرآن دقیقاً همین حالت را اینگونه توصیف میکند:
﴿إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مَا يَغْشَى﴾
👈آنگاه که آن پوشش عظیم، سدره را فرا گرفت…👉
یعنی:
نوری از عالم بالا فرود آمد که دیگر چیزی از خودی باقی نماند.
غَشی؛ استیلای نور بر قلب
«غَشی» یعنی:
استیلا
هیمنه
نفوذ
حلول
و پوشش کامل
به تعبیر دقیقتر:
«سترٌ یَستولی و یحلّ»
پوششی که چیره میشود و در جان مینشیند.
وقتی نور ولایت بر قلب انسان مینشیند:
عقلش بیدار میشود
فهمش گسترش مییابد
و حقیقت را بیواسطه درک میکند
این همان حالتی است که انسان میگوید:
«انگار یکباره فهمیدم…
انگار چیزی در من روشن شد…»
غَشی و مشاهدهی حقیقت
در توصیف پیامبر اکرم ﷺ آمده است:
ما كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَىٰ
یعنی:
دل در آن مشاهده دروغ نگفت.
چون در حال «غَشی» بود؛
در احاطۀ نوری که مجال خطا نمیداد.
…
«غَشی» یعنی پوششِ برتر بر پایینتر
یعنی نفوذ نور در قلب
یعنی استیلای علم بر جهل
یعنی لحظهی تولد فهم
یعنی جایی که عقل، تسلیم نور میشود
و درست در همینجا تفاوت روشن میشود:
غشی نور: استیلا برای رشد، افزایش فهم، بیداری، نور علی نور
غشی حسد: استیلا برای خاموشی، تاریکی عقل، کوری، حجاب روی حجاب
…
منظور از «حالتی شبیه بیخودی»، بیهوشی یا ازدستدادن عقل نیست؛
بلکه دقیقاً برعکسِ آن است:
«بیخودی» یعنی چه؟
یعنی:
کنار رفتن خودمحوریِ نفس
خاموش شدن صدای منیّت
فرو ریختن توهّم دانستن
خالی شدن ظرف دل برای پذیرش نور بالاتر
به بیان سادهتر:
انسان از «خودِ محدودش» بیرون میآید،
نه اینکه عقلش از کار بیفتد.
این حالت چه شکلی است؟
در تجربهی درونی، شبیه اینهاست:
• ناگهان چیزی را میفهمی که قبلش نمیفهمیدی
• حس میکنی حقیقت «روی دلت نشسته»
• ذهنت ساکت میشود، ولی فهمت قویتر میشود
• احساس میکنی نور، خودش دارد توضیح میدهد
• لحظهای که میگویی: «الان گرفتم…»
نه خواب است
نه بیهوشی
نه هیجان احساسی
بلکه:
اوج بیداری عقل در سایهی نور
چرا قرآن از واژهی «غَشی» استفاده میکند؟
چون در این حالت:
نور از بالا میآید
عقل را در بر میگیرد
و بر آن استیلا پیدا میکند
مثل وقتی نور شدید میتابد و:
چشم، لحظهای قدرت تحلیل جزئیات را از دست میدهد
اما حقیقت را واضحتر میبیند
اینجاست که میگویند:
«غَشِیَهُ النُّور»
نور او را فرا گرفت.
فرقش با بیهوشی یا احساسزدگی چیست؟
بیخودیِ نورانی:
عقل عمیقتر میشود، فهم زیاد میشود، آرامش میآید، نور میآورد، بعدش رشد هست.
بیخودیِ نفسانی:
عقل تعطیل میشود، فهم کم میشود، هیجان میآید، تاریکی میآورد، بعدش پشیمانی.
تعبیر دقیقتر:
اگر بخواهیم دقیق بگوییم:
بیخودی = بیرون رفتن از خودِ محدود
و وارد شدن به میدان فهم الهی
همان حالتی که قرآن دربارهاش میگوید:
«ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى»
دل دروغ نگفت، چون در محاصرهی نور بود.
غَشیِ قلب؛ وقتی نور، عقل را در آغوش میگیرد
حالِ غَشی؛ لحظهای که دل، نور را میفهمد
آن لحظه که عقل تسلیم نور میشود…
غَشیِ دل؛ تجربهای که باید چشید، نه توضیح داد
وقتی نور، از راه دل وارد میشود
غَشی؛ تولد فهم در آغوش نور
غَشیِ قلب؛ استیلای نور بر عقل
از غَشی تا فهم؛ لحظهی پیوند عقل و ولایت
غَشی؛ آنگاه که نور، جان را دربر میگیرد
غَشیِ نورانی؛ تجربهی بیواسطهی هدایت
آنگاه که دل، خودش را فراموش میکند
لحظهای که فقط نور میماند…
غَشی؛ سکوتی که پر از فهم است
وقتی قلب، شاگردِ نور میشود
دلنوشته
حالِ غَشی؛ لحظهای که دل، نور را میفهمد
لحظهی پیوند عقل و نور ولایت
گاهی در مسیر زندگی،
نه اتفاق خاصی میافتد،
نه حادثهای بیرونی…
اما ناگهان
درونت چیزی آرام میلرزد.
نه از ترس…
نه از هیجان…
بلکه از فهمیدن.
لحظهای که نمیدانی چرا اشکت میآید،
چرا قلبت سبک میشود،
چرا دلت میخواهد فقط ساکت بمانی
و چیزی نگویی…
این همان لحظه است.
حالِ غَشیِ قلب.
نه بیهوشی است،
نه از خود رفتن،
نه احساسات زودگذر…
بلکه لحظهایست که
قلب، نورِ معلمش را باور کرده
و در ملکوت خودش
اجازه داده است فرشتهی مهربان
یک اشارهی علمی به او بزند.
همین… فقط یک اشاره.
اما همان اشاره،
چنان قلب را میلرزاند
که عقل، دست از مقاومت برمیدارد
و آرام، با نور ولایت پیوند میخورد.
در این لحظه،
دیگر فکر نمیکنی…
محاسبه نمیکنی…
مقایسه نمیکنی…
فقط میفهمی.
فهمی که نه از کتاب آمده،
نه از بحث،
نه از استدلال…
بلکه از جایی بالاتر،
که نور، مستقیم بر دل مینشیند.
و عجیب است…
درست همانجا که عقل خاموش میشود،
عقل واقعی متولد میشود.
همانجا که
«من» کنار میرود
و «او» آغاز میشود.
اینجاست که انسان میفهمد:
غَشی یعنی چه…
یعنی:
نور، قلب را در آغوش بگیرد
و آنقدر بپوشاند
که دیگر جایی برای تردید نماند.
این حالت را نمیشود توضیح داد…
باید چشید.
در ورکلایفهای روزمره،
در لحظهای ساده،
در یک تصمیم،
در یک فهم ناگهانی،
در یک «آها!»ی بیصدا…
اگر دل، نور معلمش را باور کرده باشد،
این غَشی اتفاق میافتد.
و آنوقت،
ثمرهاش آرام آرام ظاهر میشود:
🌱 عمل صالح
🌱 نیت پاک
🌱 آرامش بیدلیل
🌱 یقین بیهیاهو
این همان فرایند عاشقانهی ۱ + ۱ است…
نه جمع ریاضی،
بلکه پیوند عاشق و معشوق.
عقل و نور.
دل و ولایت.
انسان و هدایت.
و چه کسی میفهمد این حال را؟
جز کسی که
حتی یکبار
طعـمِ غَشیِ قلب را چشیده باشد… 🌿
[سورة النجم (۵۳): الآيات ۱ الى ۱۰]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
وَ النَّجْمِ إِذا هَوى (۱)
سوگند به اختر [=قرآن] چون فرود مى آيد،
ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى (۲)
[كه] يار شما نه گمراه شده و نه در نادانى مانده؛
وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى (۳)
و از سر هوس سخن نمىگويد.
إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى (۴)
اين سخن بجز وحيى كه وحى مىشود نيست.
عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى (۵)
آن را [فرشته] شديد القوى به او فرا آموخت،
ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوى (۶)
[سروش] نيرومندى كه [مسلّط] درايستاد.
وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى (۷)
در حالى كه او در اُفق اعلى بود؛
ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى (۸)
سپس نزديك آمد و نزديكتر شد،
فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى (۹)
تا [فاصلهاش] به قدرِ [طول] دو [انتهاى] كمان يا نزديكتر شد؛
فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى (۱۰)
آنگاه به بندهاش آنچه را بايد وحى كند، وحى فرمود.
[سورة النجم (۵۳): الآيات ۱۱ الى ۲۰]
ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى (۱۱)
آنچه را دل ديد انكار[ش] نكرد.
أَ فَتُمارُونَهُ عَلى ما يَرى (۱۲)
آيا در آنچه ديده است با او جدال مىكنيد؟
وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى (۱۳)
و قطعاً بار ديگرى هم او را ديده است،
عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى (۱۴)
نزديك سدرة المنتهى ؛
عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى (۱۵)
در همان جا كه جنّة المأوى است.
إِذْ يَغْشى السِّدْرَةَ ما يَغْشى (۱۶)
آنگاه كه درخت سدر را آنچه پوشيده بود، پوشيده بود.
ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى (۱۷)
ديده[اش] منحرف نگشت و [از حدّ] درنگذشت.
لَقَدْ رَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى (۱۸)
به راستى كه [برخى] از آيات بزرگِ پروردگار خود را بديد.
غَشیِ نور؛ وقتی دل، آیات را میبیند
غَشیِ قلب؛ روایت فرود نور در جان انسان
وقتی نَجم فرود میآید…
غَشی؛ لحظهای که نور، عقل را در آغوش میگیرد
از نجم تا سدرة؛ داستان غَشیِ دل
آن لحظه که دل، نور را باور میکند
غَشی؛ تجربهای که فقط باید چشید
وقتی نور، به قلب نزدیکتر از همیشه میشود
غَشیِ عاشقانهی دل و نور
جایی که دل، دیگر دروغ نمیگوید…
وَ النَّجْمِ إِذا هَوى؛ قصهی غَشیِ قلب
ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى؛ روایت یک شهود
إِذْ يَغْشى السِّدْرَةَ ما يَغْشى؛ لحظهی دیدار
قابَ قَوْسَيْنِ؛ فاصلهای به اندازهی یک دل
غَشیِ نور؛ وقتی دل به سدرةالمنتهی میرسد
وَ النَّجْمِ إِذا هَوى؛ روایت غَشیِ قلب
دلنوشته
غَشیِ قلب؛ روایت فرود نور در جان انسان
آن لحظه که دل، نور را باور میکند
غَشی؛ تجربهای که فقط باید چشید
وقتی نَجم فرود میآید…
گاهی در دل زندگی،
بیهیچ اعلام قبلی،
بیهیچ نشانهی ظاهری،
نوری از جایی فرود میآید…
نه مثل برق،
نه مثل صدا،
بلکه مثل فهمی آرام
که یکباره دلت را میگیرد.
«وَ النَّجْمِ إِذا هَوى…»
نَجم که فرو میافتد،
یعنی نوری که جایگاهش بالاست
پایین میآید…
تا دل را بیدار کند.
و عجیب اینجاست که
وقتی این نور مینشیند،
بعضیها خیال میکنند صاحبِ دل گمراه شده…
میگویند:
عوض شده…
دیگر مثل قبل حرف نمیزند…
زیادی ساکت شده…
یا زیادی عمیق…
اما قرآن آرام جواب میدهد:
«ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى…»
نه گمراه شده،
نه از روی هوس حرف میزند.
او فقط دارد از جایی حرف میزند
که تو هنوز ندیدهای…
«وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى…
إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى»
این کلمات،
حاصل هیجان نیست…
زاییده خیال نیست…
ثمرهی غَشیِ نور است.
وقتی نور علم،
از عالم بالا،
به قلبی که آماده است میرسد…
وقتی فرشتهی مهربان،
با اشارهای نرم،
مطلب را در دل مینشاند…
وقتی فهم،
از آسمانِ معنا
پایین میآید…
آنوقت است که
دل میلرزد
اما نمیترسد
میسوزد
اما نمیسوزاند
خاموش میشود
اما روشنتر از همیشه میبیند…
«عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى…»
آموزشی است که با صدا نیست،
با کلمه نیست،
با استدلال نیست…
با حضور است.
و بعد…
فاصلهها کم میشود…
«ثُمَّ دَنا فَتَدَلّى
فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدنى…»
نه فاصلهی آسمان و زمین،
بلکه فاصلهی دل تا نور.
آنقدر نزدیک
که دیگر نمیدانی
تو داری میفهمی
یا نور دارد تو را میفهمد…
و درست همینجاست
که غَشی اتفاق میافتد.
نه بیهوشی…
نه از خود رفتن…
بلکه
غرقشدن در فهمی که از تو بزرگتر است.
«ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى…»
دل دروغ نگفت…
چون حقیقت را دید.
و این دیدن،
دیدن چشم نبود؛
دیدن دل بود.
رسیدن به سدرةالمنتهیِ قلب…
جایی که دیگر
هیچ خواستهای بالاتر از نور نیست،
هیچ تمنایی جز فهم باقی نمیماند.
«إِذْ يَغْشى السِّدْرَةَ ما يَغْشى…»
لحظهای که
نور، دل را میپوشاند…
نه برای پنهانکردن،
بلکه برای کاملکردن.
و آنجاست که انسان میفهمد:
بهشت، جای بعد از مرگ نیست…
بهشت، همین لحظه است؛
همین ثانیهای که
چشم دل،
چهرهی نورانی معلم را
در ملکوت قلب میبیند
و از شدتِ فهم
غَشی میکند…
نه از ضعف،
بلکه از شدت حضور.
و این همان لحظهای است که
آیات بزرگ خدا
در زندگی روزمره اتفاق میافتند…
نه در آسمانها،
بلکه در دل آدمی.
و چه واژهای زیباتر از «غَشی»
برای توصیف این راز؟
[تجلی – نبوّت – غشیۀ]:
امام صادق علیه السلام:
قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ص جُعِلْتُ فِدَاكَ
الْغَشْيَةُ الَّتِي كَانَتْ تُصِيبُ رَسُولَ اللَّهِ ص إِذَا نَزَلَ عَلَيْهِ الْوَحْيُ
قَالَ فَقَالَ
ذَلِكَ إِذَا لَمْ يَكُنْ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ أَحَدٌ
ذَاكَ إِذَا تَجَلَّى اللَّهُ لَهُ
قَالَ ثُمَّ قَالَ
تِلْكَ النُّبُوَّةُ يَا زُرَارَةُ وَ أَقْبَلَ يَتَخَشَّعُ.
غَشیِ تجلّی؛ آنگاه که میان دل و خدا کسی نیست
غَشیِ وحی؛ وقتی نور بیواسطه میتابد
تجلّیِ نور؛ روایت غَشیِ پیامبرانه
غَشی؛ لحظهی دیدار بیحجاب
وقتی دل تابِ نور ندارد…
آنجا که دل از شدت نور میلرزد
غَشیِ عشق؛ ایستادن زیر بار تجلّی
لحظهای که دل، خدا را بیواسطه مییابد
غَشی؛ سکوتی که از نور زاده میشود
وقتی نور، از حد فهم میگذرد
إِذْ يَغْشَى… ؛ روایت تجلّی در قلب
ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى؛ غَشیِ صدق
قابَ قَوْسَيْنِ؛ لحظهی بیواسطگی
تِلْكَ النُّبُوَّةُ؛ غَشیِ حضور
غَشیِ تجلّی؛ وقتی دل بیواسطه در نور میایستد
غَشی؛ آنگاه که خدا به دل نزدیک میشود
دلنوشته
غَشیِ عشق؛ ایستادن زیر بار تجلّی
و آنگاه که دل،
دیگر تابِ این نور را ندارد…
وقتی فاصلهها برداشته میشود…
وقتی میان عبد و پروردگار
دیگر هیچ حجابی باقی نمیماند…
غَشی میآید.
نه از ضعف…
نه از ناتوانی…
بلکه از شدّت حضور.
اینجاست که کلام امام صادق علیهالسلام
آرام در جان آدم مینشیند:
«الغَشْيَةُ الَّتِي كَانَتْ تُصِيبُ رَسُولَ اللَّهِ ص
إِذَا نَزَلَ عَلَيْهِ الْوَحْيُ…»
آن حالتی که پیامبر خدا را فرا میگرفت
وقتی وحی نازل میشد…
نه از ترس بود،
نه از رنج،
نه از سنگینی جسم…
بلکه از آن لحظهای بود که
دیگر «هیچکس» میان او و خدا نبود.
«ذَلِكَ إِذَا لَمْ يَكُنْ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ أَحَدٌ»
وقتی حجابها کنار میروند،
وقتی عقل دیگر واسطه نیست،
وقتی دل، مستقیم در معرض تجلّی قرار میگیرد…
آنوقت است که
نور، طاقتسوز میشود.
نه به معنای آزار…
بلکه به معنای عظمت.
و امام آرام میفرماید:
«ذَلِكَ إِذَا تَجَلَّى اللَّهُ لَهُ»
این همان لحظهی تجلّی است…
همان لحظهای که
غَشی معنا پیدا میکند.
نه بیهوشی،
نه از خود رفتن،
بلکه ایستادن در برابر نوری
که از شدتش،
دل خم میشود.
و بعد…
امام صادق علیهالسلام جملهای میگوید
که تمام ماجرا را در خود دارد:
«تِلْكَ النُّبُوَّةُ يَا زُرَارَةُ…»
این است حقیقت نبوّت، ای زراره…
یعنی:
تحمّلِ تجلّی.
ایستادن زیر بار نور.
و زنده ماندن در برابر حقیقت.
و عجیب اینجاست…
که این حال،
نسخهی کوچکش
در دل هر انسانی هم اتفاق میافتد
که دلش را صاف کرده باشد.
وقتی در ورکلایفهای سادهی زندگی،
ناگهان چیزی را «میفهمی»…
نه با استدلال،
نه با آموزش،
بلکه با یک روشنشدن درونی…
وقتی دلت میلرزد،
چشمت خیس میشود،
و نمیدانی چرا…
آنجا،
ردّی از همان غَشیِ نور است.
فرقش فقط در اندازه است.
پیامبر،
تمام نور را میگیرد؛
ما،
جرعهای از آن را.
او در قلهی تجلّی است،
ما در دامنهی فهم.
اما جنس یکی است…
و شاید به همین دلیل است که
غَشی،
هم در وحی معنا دارد
و هم در دلِ انسانهای عاشق.
چون نور،
هر جا بتابد،
دل را میلرزاند.
و چه زیباست لحظهای که
انسان بفهمد:
این لرزش،
ترس نیست…
این لرزش،
آغاز دیدن است…
مَا الْمَسْئُولُ أَعْلَمَ بِهَا مِنَ السَّائِلِ!
امام صادق علیه السلام:
«عَنِ الصَّادِقِ ع قَالَ
قَالَ عِيسَى ع لِجَبْرَئِيلَ
مَتَى قِيَامُ السَّاعَةِ؟
فَانْتَفَضَ جَبْرَئِيلُ انْتِفَاضَةً أُغْمِيَ عَلَيْهِ مِنْهَا
فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ يَا رُوحَ اللَّهِ
مَا الْمَسْئُولُ أَعْلَمَ بِهَا مِنَ السَّائِلِ
وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لا تَأْتِيكُمْ إِلَّا بَغْتَةً.»
عيسى بن مريم عليهما السلام از جبرئيل عليه السلام پرسيد:
كى قيامت بر پا مى شود؟
جبرئيل چنان بيتاب و مضطرب شد كه از هوش رفت و چون به هوش آمد، گفت:
اى روح اللّه!
سؤال شونده در اين باره بيشتر از سؤال كننده نمىداند.
و هر كس در آسمانها و زمين است، از آنِ خداست.
قيامت سراغ شما نمىآيد مگر ناگهانى و بىخبر.
[سوالی که جوابش فقط نزد مافوقه ، مادون چه جوابی داره بده غیر از اینکه از ترس اینکه اظهار نظری نادرست از جانب خودش بخواد بکنه اصلا غش میکنه و هنگ میکنه و جوابی نداره بده و نباید جوابی بده.]
مَنْ لِي بَعْدَكَ؟ اللَّهُ وَ وَصِيِّي!
«مَنْ لِي وَ لِوُلْدِي بَعْدَكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ؟»
«اللَّهُ بَعْدِي وَ وَصِيِّي صالِحُ الْمُؤْمِنِينَ!»
مُحَمَّدِبْنِعَبْدِاللَّهبْنِأَبِیرَافِعٍ قَالَ
لَمَّا کَانَ الْیَوْمُ الَّذِی تُوُفِّیَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) غُشِیَ عَلَیْهِ ثُمَّ أَفَاقَ
وَ أَنَا أَبْکِی وَ أُقَبِّلُ یَدَیْهِ وَ أَقُولُ
مَنْ لِی وَ لِوَالِدَیَّ بَعْدَکَ یَا رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله)
قَالَ لَکَ اللَّهُ بَعْدِی وَ وَصِیِّی صالِحُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّبْنُأَبِیطَالِبٍ (علیه السلام).
پیامبر (صلی الله علیه و آله):
محمّدبنعبداللهبنابیرافع گوید:
هنگامیکه رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، فرا رسید،
ایشان از هوش رفتند؛ سپس به هوش آمدند،
درحالیکه من گریه میکردم و دستان ایشان را میبوسیدم و میگفتم:
«ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله)! بعد از شما، من و پسرم چه کسی را داریم»؟
فرمود: «بعد از من خدا را داری و جانشین من، صالح المؤمنین علیّبنابیطالب (علیه السلام) را».
حسود به معلّم نورانی خودش میگه دیوانه!
[سورة الدخان (۴۴): الآيات ۱۲ الى ۲۱]
ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ (۱۴)
پس، از او روى برتافتند و گفتند: «تعليميافتهاى ديوانه است.»
معارین و معاندین حسود، وقتی چشمشون به علوم ربانی و نورانی میافتد، بجای اقرار به فضل علمی نگارنده، از روی حسد و عناد میگویند: این کدام دیوانه «مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ» است که این مطالب را نوشته! اهل حسادت هیچوقت حال صاحبان نور را به هنگام اخذ علوم آل محمد ع درک نمیکنند که چه امر عظیمی است «ثَقُلَ عَلَيْهَا الْوَحْيُ» و نمیدانند چه نامی بر این حالت نورانیّت قلب بگذارند «أَخَذَهُ الْغَشْيُ»، اما از روی مرض حسادت قلبی خود، به اشتباه میافتند «زیغ»، و آن را علامت جنون و دیوانگی بیان میکنند!
حال آنکه تنها بشری که تحمل نزول وحی و کلام و علم الهی را دارند، آل محمد ع هستند و این حالت، تظاهر اثر ارتباط علمی با مافوق است که در حد و توان احدی نیست، حتی موسی ع با آن عظمتش در کوه طور که با واسطه آل محمد ع کسب علم الهی نمود، غش کرد «صعق» و مُرد و دوباره باذن الهی او را زنده کردند و این مطلب اشاره به این دارد که هرکسی استطاعت اخذ علم از مافوق علمی ندارد و این اخذ علم که نوعی ارتباط علمی با مافوق در آن لحظه است، قطعا آثار جسمی خاصی در شخص گیرندۀ علم خواهد گذاشت که فهم این حال ممکن نیست!
«فَارْتَقِبْ أَيْ اصْبِرْ يَوْمَ تَأْتِي السَّماءُ بِدُخانٍ مُبِينٍ
قَالَ ذَلِكَ إِذَا خَرَجُوا فِي الرَّجْعَةِ مِنَ الْقَبْرِ تَغْشَى النَّاسَ كُلَّهُمُ الظُّلْمَةُ فَيَقُولُوا هذا عَذابٌ أَلِيمٌ رَبَّنَا اكْشِفْ عَنَّا الْعَذابَ إِنَّا مُؤْمِنُونَ فَقَالَ اللَّهُ رَدّاً عَلَيْهِمْ أَنَّى لَهُمُ الذِّكْرى فِي ذَلِكَ الْيَوْمِ وَ قَدْ جاءَهُمْ رَسُولٌ مُبِينٌ أَيْ رَسُولٌ قَدْ بَيَّنَ لَهُمْ ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ قَالَ قَالُوا ذَلِكَ لَمَّا نَزَلَ الْوَحْيُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص وَ أَخَذَهُ الْغَشْيُ فَقَالُوا هُوَ مَجْنُونٌ
ثُمَّ قَالَ إِنَّا كاشِفُوا الْعَذابِ قَلِيلًا إِنَّكُمْ عائِدُونَ يَعْنِي إِلَى الْقِيَامَةِ وَ لَوْ كَانَ قَوْلُهُ يَوْمَ تَأْتِي السَّماءُ بِدُخانٍ مُبِينٍ فِي الْقِيَامَةِ لَمْ يَقُلْ إِنَّكُمْ عَائِدُونَ لِأَنَّهُ لَيْسَ بَعْدَ الْآخِرَةِ وَ الْقِيَامَةِ حَالَةٌ يَعُودُونَ إِلَيْهَا
ثُمَّ قَالَ يَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْكُبْرى يَعْنِي فِي الْقِيَامَةِ إِنَّا مُنْتَقِمُونَ.»
«پس شکیبا باش (و منتظر بمان)، روزی که آسمان دودی آشکار بیاورد…»
فرمود:
این آیه دربارهی زمانی است که مردم در رجعت از قبرها بیرون میآیند؛
در آن هنگام، تاریکی همهی مردم را فرا میگیرد و میپوشاند.
پس میگویند:
«این عذابی دردناک است!
پروردگارا، این عذاب را از ما بردار که ما ایمان آوردیم!»
اما خداوند در پاسخ آنان میفرماید:
چگونه برای آنان یادآوری سودی دارد،
در حالی که پیش از این، پیامبری آشکار برایشان آمده بود؟
یعنی پیامبری که همه چیز را برایشان روشن کرده بود،
اما آنان از او روی گرداندند
و گفتند:
«او تعلیمدیده است، دیوانه است!»
امام علیهالسلام فرمود:
این سخن را زمانی گفتند که وحی بر رسول خدا ﷺ نازل میشد
و حالت غَشی (بیخودیِ ناشی از نزول وحی) او را فرا میگرفت،
پس گفتند: «او دیوانه است!»
سپس خداوند فرمود:
«ما عذاب را اندکی برمیداریم، اما شما باز خواهید گشت.»
یعنی بازگشت شما تا روز قیامت خواهد بود.
و اگر منظور از آیهی
«روزی که آسمان دودی آشکار میآورد»
قیامت بود، دیگر معنا نداشت که بفرماید «شما بازمیگردید»،
چرا که پس از قیامت، بازگشتی وجود ندارد.
سپس فرمود:
«روزی که با گرفتنِ سخت و بزرگ میگیریم…»
یعنی در روز قیامت؛
بیتردید ما انتقامگیرندهایم.
غَشیِ نور؛ وقتی حقیقت را دیوانگی مینامند
مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ؛ تهمتِ همیشگی به صاحبان نور
غَشیِ وحی و اتهام جنون
وقتی نور میآید و حسد فریاد میزند
غَشی؛ مرز میان وحی و انکار
آنها گفتند دیوانه است… چون نور را نفهمیدند
وقتی نور دیده میشود و تهمت آغاز میشود
غَشیِ دل؛ و زخم زبانِ نادانان
نور را دید و متهم شد…
قصهی همیشگی نور و انکار
«مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ»؛ روایت قرآن از انکار نور
فَتَوَلَّوْا عَنْهُ؛ داستان رویگردانی از نور
إِذْ أَخَذَهُ الْغَشْيُ؛ و گفتند دیوانه استوَ النَّجْمِ إِذَا هَوَى؛ آنگاه که نور فرود آمد
غَشیِ نور؛ وقتی حقیقت را «دیوانگی» مینامند
مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ؛ روایت تلخِ نادیدهگرفتن نور
دلنوشته
مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ؛ تهمتِ همیشگی به صاحبان نور
وقتی نور دیده میشود و تهمت آغاز میشود
روایت تلخِ نادیدهگرفتن نور
و همیشه همینطور بوده است…
هر وقت نوری از آسمان به دل انسانی فرود آمده،
اولین واکنشِ اهل حسد این بوده است:
«دیوانه شده…»
«این حرفها از عقل نیست…»
«اینها توهم است…»
«مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ…»
چون حسود،
هیچوقت تاب دیدنِ نوری را ندارد
که خودش از آن محروم مانده است.
او نه میفهمد
و نه میخواهد بفهمد
که وقتی نورِ علم الهی بر قلبی مینشیند،
آن دل دیگر مثل قبل حرف نمیزند…
مثل قبل راه نمیرود…
مثل قبل نگاه نمیکند…
و این تفاوت،
چشم بیمار را میترساند.
حسود نمیداند
آنچه میبیند «جنون» نیست؛
اثر تماس با حقیقت است.
نمیفهمد که
وقتی وحی نازل میشود،
وقتی نور از بالا میآید،
وقتی عقل در برابر عظمت علم الهی خم میشود،
طبیعی است که بدن بلرزد،
چشم خیره بماند،
و انسان لحظهای از خود بیخود شود…
اما او نامش را میگذارد:
دیوانگی.
چون خودش هرگز
سنگینی وحی را نچشیده…
هرگز طعم «غَشی» را نچشیده…
هرگز نفهمیده
یعنی چه وقتی علم از مافوق نازل میشود.
نمیداند که:
حتی موسیِ کلیم،
با آن عظمت،
وقتی پرتوی از حقیقت را دید،
تاب نیاورد…
و «صَعِق» شد.
پس چگونه انتظار دارند
انسانی عادی،
بیاثر بماند
وقتی نورِ الهی به قلبش میرسد؟
اما حسود
همیشه سادهترین تهمت را انتخاب میکند:
«دیوانه است…»
چون اگر بپذیرد که این نور است،
باید اعتراف کند که خودش در تاریکی مانده…
و این سختترین اعتراف دنیاست.
برای همین است که قرآن میگوید:
وقتی عذاب برداشته میشود،
باز برمیگردند…
باز همان میشوند…
باز همان قضاوت را تکرار میکنند…
چون مشکلشان جهل نیست؛
مرض است.
مرضِ انکار نور.
و چه دردناک است
وقتی انسانی در برابر حقیقت بایستد
و به جای سجده،
اتهام بزند…
اما سنت خدا روشن است:
نور، خاموش نمیشود.
حق، متوقف نمیشود.
و آنکه غَشیِ نور را تجربه کرده،
دیگر با تمسخرها برنمیگردد.
او میداند
آنچه دیده،
آیات کبری بوده است…
و میداند
این راه،
راهِ صبر است.
«فَارْتَقِبْ…»
صبر کن…
بگذار زمان پرده را کنار بزند…
چون روزی خواهد آمد
که همانها که گفتند «دیوانه است»،
خواهند گفت:
«رَبَّنَا اكْشِفْ عَنَّا الْعَذَاب…»
اما آن روز،
روزِ بازگشت نیست.
و خوشا به حال کسی
که پیش از آن روز،
غَشیِ نور را چشیده باشد…
«ثَقُلَ عَلَيْهَا الْوَحْيُ»:
«عَنْ عَلِيٍّ ع قَالَ
كَانَ الْقُرْآنُ يَنْسَخُ بَعْضُهُ بَعْضاً
وَ إِنَّمَا كَانَ يُؤْخَذُ مِنْ أَمْرِ رَسُولِ اللَّهِ ص بِآخِرِهِ
فَكَانَ مِنْ آخِرِ مَا نَزَلَ عَلَيْهِ سُورَةُ الْمَائِدَةِ نَسَخَتْ مَا قَبْلَهَا وَ لَمْ يَنْسَخْهَا شَيْءٌ
فَلَقَدْ نَزَلَتْ عَلَيْهِ وَ هُوَ عَلَى بَغْلَتِهِ الشَّهْبَاءَ
وَ ثَقُلَ عَلَيْهَا الْوَحْيُ حَتَّى وَقَفَ وَ تَدَلَّى بَطْنُهَا حَتَّى رُئِيَتْ سُرَّتُهَا تَكَادُ تَمَسُّ الْأَرْضَ
وَ أُغْمِيَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص حَتَّى وَضَعَ يَدَهُ عَلَى ذُؤَابَةِ مُنَبِّهِ بْنِ وَهْبٍ الْجُمَحِيِّ
ثُمَّ رُفِعَ ذَلِكَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَرَأَ عَلَيْنَا سُورَةَ الْمَائِدَةِ
فَعَمِلَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ عَمِلْنَا»
[سورة سبإ (۳۴): الآيات ۱۵ الى ۱۹]
وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً
وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ (۱۸)
و ميان آنان و ميان آبادانيهايى كه در آنها بركت نهاده بوديم شهرهاى متّصل به هم قرار داده بوديم،
و در ميان آنها مسافت را، به اندازه، مقرر داشته بوديم.
در اين [راه]ها، شبان و روزان آسودهخاطر بگرديد.
وجود واسطۀ اخذ علم از آل محمد ع کار را برای اهل نور راحت میکند و با احراز هویت صاحبان نور در ملک و در ملکوت قلب، فهم علوم نورانی امکان پذیر میگردد و سختی رضایت به تقدیرات و دل کندن از تمناها آسان میشود.
(1) إِذَا أَتَاهُ الْوَحْيُ مِنَ اللَّهِ وَ بَيْنَهُمَا جَبْرَئِيلُ ع
(2) إِذَا أَتَاهُ الْوَحْيُ وَ لَيْسَ بَيْنَهُمَا جَبْرَئِيلُ ع
[وَ إِنَّمَا ذَلِكَ عِنْدَ مُخَاطَبَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِيَّاهُ بِغَيْرِ تَرْجُمَانٍ وَ وَاسِطَةٍ]
(السَّبْتَةُ = الغشیۀ): چون کار سنگینیه!
قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع
كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِذَا أَتَاهُ الْوَحْيُ مِنَ اللَّهِ وَ بَيْنَهُمَا جَبْرَئِيلُ ع يَقُولُ هُوَ ذَا جَبْرَئِيلُ وَ قَالَ لِي جَبْرَئِيلُ
وَ إِذَا أَتَاهُ الْوَحْيُ وَ لَيْسَ بَيْنَهُمَا جَبْرَئِيلُ تُصِيبُهُ تِلْكَ السَّبْتَةُ وَ يَغْشَاهُ مِنْهُ مَا يَغْشَاهُ لَثَقُلَ الْوَحْيُ عَلَيْهِ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.
[فکر نکن اتباع از اصل، تو رو از فروع باز میداره «اشْتَغَلْتُ عَنْهَا»،
اگه لازم باشه برات ردّ شمس هم میکنن «اللَّهُمَّ ارْدُدِ الشَّمْسَ عَلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ»
نگران نباش، از مافوقت تبعیت کن «فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يُجِيبُكَ لِطَاعَتِكَ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ»!
دنبال کسب نور علم از مافوقت باش، چیزی از تو فوت نمیشه!
از اینکه قلبا در معیت صاحبان نور باشی، از هیچ نظر نگرانی به خودت راه نده!
در راه کسب علم از این مصادر نور، هیچ چیز از تو فوت نخواهد شد، اینو یقین بدان!]:
« أَوْحَى اللَّهُ إِلَى نَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ ص فَتَغَشَّاهُ الْوَحْيُ
فَسَتَرَهُ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ بِثَوْبِهِ حَتَّى غَابَتِ الشَّمْسُ
فَلَمَّا سُرِّيَ عَنْهُ ع قَالَ يَا عَلِيُّ مَا صَلَّيْتَ الْعَصْرَ
قَالَ يَا رَسُولَ اللَّهُ اشْتَغَلْتُ عَنْهَا
فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص
اللَّهُمَّ ارْدُدِ الشَّمْسَ عَلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ قَدْ كَانَتْ غَابَتْ
فَرَجَعَتْ حَتَّى بَلَغَتِ الشَّمْسُ حُجْرَتِي وَ نِصْفَ الْمَسْجِدِ »
«يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ إِنَّ في ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ» + «قبض و بسط»
الغاشیة، التغابن، النور الولایة!
+ «تمنا فدای تقدیر یا تقدیر فدای تمنا»
در هر حادثه و تقدیری که برای شخص پیش میاد، یا در این امتحان و ابتلای الهی، شخص، تمنا رو فدای تقدیر میکنه و عاقبت ابدی بهشتی رو برای خودش خلق میکنه و یا تقدیر رو فدای تمنای خودش میکنه و عاقبت ابدی جهنمی رو برای خودش خلق میکنه!
این میشه داستان غاشیة! داستان تغابن!
داستان هزار واژه مترادف نور و مترادف حسد، که تقابل و رویارویی این دو گزینه در ملکوت قلبها برای تمحیص و غربال قلوب، با خواست و اراده و مشیت الهی برای هر بندهای تقدیر میشه!
[سورة الغاشية (۸۸): الآيات ۱ الى ۲۶]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
هَلْ أَتاكَ حَدِيثُ الْغاشِيَةِ (۱)
آيا خبرِ «غاشيه» به تو رسيده است؟
وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ خاشِعَةٌ (۲)
در آن روز، چهرههايى زبونند،
عامِلَةٌ ناصِبَةٌ (۳)
كه تلاش كرده، رنج [بيهوده] بردهاند.
تَصْلى ناراً حامِيَةً (۴)
[ناچار] در آتشى سوزان درآيند.
تُسْقى مِنْ عَيْنٍ آنِيَةٍ (۵)
از چشمهاى داغ نوشانيده شوند.
لَيْسَ لَهُمْ طَعامٌ إِلاَّ مِنْ ضَرِيعٍ (۶)
خوراكى جز خارِ خشك ندارند،
لا يُسْمِنُ وَ لا يُغْنِي مِنْ جُوعٍ (۷)
[كه] نه فربه كند، و نه گرسنگى را باز دارد.
وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناعِمَةٌ (۸)
در آن روز، چهرههايى شادابند.
لِسَعْيِها راضِيَةٌ (۹)
از كوشش خود خشنودند.
فِي جَنَّةٍ عالِيَةٍ (۱۰)
در بهشت برين اند.
لا تَسْمَعُ فِيها لاغِيَةً (۱۱)
سخن بيهودهاى در آنجا نشنوند.
فِيها عَيْنٌ جارِيَةٌ (۱۲)
در آن، چشمهاى روان باشد.
فِيها سُرُرٌ مَرْفُوعَةٌ (۱۳)
تختهايى بلند در آنجاست.
وَ أَكْوابٌ مَوْضُوعَةٌ (۱۴)
و قدحهايى نهاده شده.
وَ نَمارِقُ مَصْفُوفَةٌ (۱۵)
و بالشهايى پهلوى هم [چيده].
وَ زَرابِيُّ مَبْثُوثَةٌ (۱۶)
و فرشهايى [زربفت] گسترده.
أَ فَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ (۱۷)
آيا به شتر نمىنگرند كه چگونه آفريده شده؟
وَ إِلَى السَّماءِ كَيْفَ رُفِعَتْ (۱۸)
و به آسمان كه چگونه برافراشته شده؟
وَ إِلَى الْجِبالِ كَيْفَ نُصِبَتْ (۱۹)
و به كوهها كه چگونه برپا داشته شده؟
وَ إِلَى الْأَرْضِ كَيْفَ سُطِحَتْ (۲۰)
و به زمين كه چگونه گسترده شده است؟
فَذَكِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَكِّرٌ (۲۱)
پس تذكّر ده كه تو تنها تذكّردهندهاى.
لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ (۲۲)
بر آنان تسلّطى ندارى؛
إِلاَّ مَنْ تَوَلَّى وَ كَفَرَ (۲۳)
مگر كسى كه روى بگرداند و كفر ورزد،
فَيُعَذِّبُهُ اللَّهُ الْعَذابَ الْأَكْبَرَ (۲۴)
كه خدا او را به آن عذاب بزرگتر عذاب كند.
إِنَّ إِلَيْنا إِيابَهُمْ (۲۵)
در حقيقت، بازگشت آنان به سوى ماست؛
ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا حِسابَهُمْ (۲۶)
آنگاه حساب [خواستن از] آنان به عهده ماست.
دلنوشته
حدیثُ الغاشیة؛ وقتی غِشاها عوض میشوند…
و انگار خدا دوباره همان داستان قدیمی را تکرار میکند…
داستانی که از اول خلقت بوده
و تا آخر دنیا هم ادامه دارد.
«هَلْ أَتاكَ حَدِيثُ الْغاشِيَةِ؟»
آیا خبر آن پوشش بزرگ به تو رسیده است؟
آن غَشیای که همهچیز را میپوشاند…
نه فقط زمین و آسمان،
بلکه دلها را.
اینجا دیگر سخن از قیامتِ دور نیست…
سخن از قیامت دلهاست.
همان لحظهای که خدا،
معلم نورانیاش را میفرستد…
با علم،
با مهربانی،
با نشانهها…
و مردم دو دسته میشوند.
دستهی اول: آنان که غِشای حسد بر دلشان افتاده است
«وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ خاشِعَةٌ…»
چهرههایی خسته…
نه از عبادت،
بلکه از جنگ با نور.
تمام عمرشان دویدهاند…
فکر کردهاند تلاش میکنند…
اما «عامِلَةٌ ناصِبَة» بودهاند؛
زحمتهایی که به جایی نرسیده…
چرا؟
چون به جای اینکه نور را بپذیرند،
با آن جنگیدهاند.
وقتی معلم آمد،
گفتند: «دیوانه است.»
وقتی علم آمد،
گفتند: «توهم است.»
وقتی نور تابید،
چشم بستند…
و نتیجهاش چیست؟
«تَصلى نارًا حامِيَة…»
در آتشی میافتند
که از بیرون نیست،
از درون خودشان زبانه میکشد.
آبی مینوشند
که تشنگیشان را بیشتر میکند…
غذایی میخورند
که سیرشان نمیکند…
چون دلشان
با نور سیر نشده است.
اینها همانهاییاند
که غَشیِ نور را نفهمیدند
و آن را «جنون» نامیدند.
اما گروه دوم…
«وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناعِمَة…»
چهرههایی آرام…
نه چون دنیا وفق مراد آنها بوده،
بلکه چون دلشان
زیر سایهی نور قرار گرفته است.
«لِسَعْيِها راضِيَة»
از تلاششان راضیاند…
چون مسیر را درست آمدهاند.
اینها همانهاییاند که
وقتی معلم آمد،
دلشان لرزید…
نه از ترس،
از فهم.
همانهایی که
غَشی را تجربه کردند،
نه بهعنوان بیماری،
بلکه بهعنوان نشانهی تماس با نور.
اینها اهل بهشتاند
نه چون بهشتی به آنها داده شده،
بلکه چون دلشان بهشت شده است.
چشمه در دلشان جاری است،
سکون دارند،
آرامش دارند،
هیچ لغوی در زبانشان نیست…
چون نور،
غشای دلشان شده است.
و خدا چه زیبا جمعبندی میکند…
نگاه کن…
به شتر…
به آسمان…
به کوه…
به زمین…
یعنی:
همهچیز دارد به تو درس میدهد…
اما تو فقط وقتی میفهمی
که «غَشی» عوض شود.
نه غشای حسد،
نه غشای انکار،
نه غشای لجاجت…
بلکه
غشای نور.
و بعد میگوید:
«فَذَكِّرْ… إِنَّما أَنْتَ مُذَكِّر»
تو فقط یادآوری کن…
قرار نیست زور بگویی…
قرار نیست تحمیل کنی…
دلها خودشان انتخاب میکنند
که زیر کدام غِشا بروند.
و آخرش…
«إِنَّ إِلَيْنا إِيابَهُمْ
ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا حِسابَهُمْ»
بازگشت همه به سوی ماست…
و حسابشان با ماست.
تو فقط نور را برسان…
بگذار هرکس،
غشای دلش را خودش انتخاب کند…
دلنوشته
غَشی؛ پردهای که سرنوشت انسان را رقم میزند
در تمام این مسیر،
از نجم تا غاشیه،
از وحی تا رجعت،
از نور تا حسد…
یک واژه بیوقفه تکرار شد:
غَشی
غَشی یعنی پوششی که بر دل میافتد.
اما نه هر پوششی…
یا غَشای نور است،
یا غَشای تاریکی.
هیچ دلی بیغِشا نیست.
یا دل، زیر نورِ ولایت آرام میگیرد
یا زیر سایهی حسد، میسوزد.
غَشی یعنی همان لحظهای که انسان
در برابر حقیقت قرار میگیرد
و باید انتخاب کند:
✔️ بپذیرد…
یا
❌ انکار کند…
غَشیِ نور؛ تولد فهم
غَشیِ نور،
لحظهایست که دل تاب میآورد
و عقل، تسلیم میشود.
همانجاست که:
فهم متولد میشود
دل آرام میگیرد
انسان از خودش عبور میکند
و نور، معلم دل میشود
این همان حالتی است که:
پیامبر در هنگام وحی تجربه کرد
اولیای خدا در لحظهی شهود دارند
و انسانهای پاک، در مقیاسی کوچکتر میچشند
اینجاست که:
«ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى»
دل دروغ نمیگوید،
چون نور را دیده است.
غَشیِ حسد؛ سقوط فهم
اما آنسوی ماجرا هم هست…
وقتی دل تاب نور را ندارد،
وقتی حسد اجازهی پذیرش نمیدهد،
وقتی انسان نمیخواهد بفهمد…
غَشی تبدیل میشود به:
کوری
لجاجت
تمسخر
تهمت
و نهایتاً انکار
اینجاست که میگویند:
«مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ»
چون کسی که نور را نچشیده،
دیدنِ نور را جنون میپندارد.
و این همان داستان همیشگی قرآن است:
از قوم نوح تا فرعون،
از مخالفان انبیا تا منکران هر روز…
مشکل، ندانستن نیست؛
تحمل نکردن نور است.
غاشیه یعنی چه؟
غاشیه یعنی:
آن پوشش نهایی که بر دل میافتد
و سرنوشت انسان را مشخص میکند.
یا:
🌱 غاشیهی نور → آرامش، رشد، بهشت
یا:
🔥 غاشیهی حسد → خستگی، انکار، آتش
و خداوند،
نه با اجبار،
بلکه با ارسال پیامبران،
با نزول کتابها،
و با تذکرهای پیدرپی
میخواهد یک چیز را عوض کند:
غشای دل انسان را.
نه رفتار را،
نه ظاهر را،
بلکه آن پردهی پنهان درون سینه را.
و این، لبّ پیام سوره غاشیه است:
دلها یا:
خاشعاند و خسته از جنگ با نور
یا نرماند و آرام در سایهی هدایت
و در نهایت…
«إِنَّ إِلَيْنا إِيابَهُمْ
ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا حِسابَهُمْ»
بازگشت همه به سوی ماست…
و حساب، با ماست.
اما پیش از آن روز،
هر کس خودش انتخاب میکند:
✨ غَشیِ نور
یا
🔥 غَشیِ حسد
و این، تمام ماجرای انسان است… 🌿
دلنوشته
وقتی دل، غَشای خودش را انتخاب میکند…
و حالا…
در انتهای این راهِ بلند،
دیگر چیزی برای گفتن نمیماند
جز یک سؤال آرام…
دلِ تو
زیر کدام غِشا ایستاده است؟
غَشای نور…
یا غَشای حسد؟
همهی ما
روزی در نقطهای میایستیم
که نور از کنارمان عبور میکند.
نه با فریاد،
نه با اجبار،
بلکه با نرمی…
مثل نسیمی که اگر پنجره باز باشد،
وارد میشود.
آنجا کسی صدایت نمیزند،
تهدیدت نمیکند،
و حتی مجبورَت نمیکند بفهمی…
فقط
نور را میگذارد کنار دلت
و میگذرد.
و این تویی
که یا دل را باز میکنی…
یا پرده را میکشی.
اگر باز کردی،
چیزی درونت میلرزد…
نه از ترس،
بلکه از شوقِ فهم.
اشکت میآید
بیآنکه بدانی چرا.
سکوت میکنی
چون دیگر حرفی از جنس زمین نداری.
و اگر بستی…
همان نور،
در نگاهت میشود «جنون»
در زبانت میشود «تمسخر»
و در دلت میشود «انکار».
نه چون نور بد است،
بلکه چون دل، تنگ است.
خدا هیچوقت نور را تحمیل نمیکند…👉
فقط میفرستد.
همین.
و بعد میایستد
و نگاه میکند
که تو با آن نور چه میکنی.
غَشی،
همیشه اتفاق میافتد…
یا غَشیِ رحمت،
یا غَشیِ غفلت.
و تمام تفاوت انسانها
در همین یک لحظه است:
لحظهای که نور میآید
و دل تصمیم میگیرد
بماند…
یا برگردد.
خوشا به حال دلی
که در آن لحظه،
نترسید…
و اجازه داد
نور،
تمامِ او را بپوشاند. 🌿
دلنوشته
خدایا…
دل ما را جایی ببر
که نور، پیش از قضاوت بیاید
و فهم، پیش از انکار.
خدایا…
غِشای دل ما را
از جنس نور قرار بده،
نه از جنس حسد و کدورت.
اگر روزی نورِ تو از کنارمان گذشت،
دلمان نلرزد از ترس،
بلکه بلرزد از شوق.
ما را از آنان قرار بده
که وقتی نور را دیدند،
نگفتند «دیوانه است»،
بلکه گفتند:
«این همان چیزی است که دنبالش بودیم…»
پروردگارا…
دل ما را جایی بنشان
که غَشیِ رحمتت
بر آن سایه بیندازد
و دیگر هیچ حجابی
میان ما و تو نماند.
آمین یا ربّ النور 🤍✨
غَشی؛ آنگاه که نور یا حسد بر دل چیره میشود
حدیثُ الغاشیة | «آنگاه که سِدره را آنچه باید بپوشاند، پوشاند»
«غَشی» لحظهای است که چیزی بر دل فرود میآید و آن را دربر میگیرد.
نه صرفاً یک پوشش، بلکه حضوری فراگیر؛
چیرگیای که نگاه، فهم و مسیر انسان را دگرگون میکند.
قرآن این لحظه را با زبانی سرشار از هیبت توصیف میکند:
«إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مَا يَغْشَى»
آنگاه که سدره را آنچه باید، فرا گرفت…
این زبانِ دیدن با چشم نیست؛
زبانِ کشفِ درون است.
در مسیر سلوک، هر دلی روزی به لحظهی «غَشی» میرسد؛
لحظهای که چیزی بر جان انسان فرود میآید.
برای برخی، این فرود نور است؛
و برای برخی دیگر، حسد، انکار و مقاومت.
همان نوری که دلی را بالا میبرد،
برای دلی دیگر سنگین میشود.
نه بهخاطر نور،
بلکه بهخاطر ظرف دل.
آنان که نور را میپذیرند،
دلشان گشوده میشود،
آرام میگیرند،
و فهمشان عمق پیدا میکند.
اما آنان که دلشان آکنده از حسد و خودبینی است،
همان نور را برنمیتابند.
آن را آشفتگی مینامند،
دیوانگی میپندارند،
و به صاحب نور نسبت جنون میدهند.
در حالی که قرآن میگوید:
این جنون نیست…
این سنگینیِ حقیقت است.
غَشی همان مرز است؛
مرز میان پذیرش و انکار،
میان نور و تاریکی،
میان بیداری و سقوط.
و پیام حدیثِ غاشیه روشن است:
هر دلی روزی پوشانده میشود…
یا با نوری که او را بالا میبرد،
یا با حجابی که خودش ساخته است.
و این انتخاب،
تمام داستان انسان است.
[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۱۰۳ الى ۱۰۷]
وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ (۱۰۳)
و بيشتر مردم -هر چند آرزومند باشى- ايمانآورنده نيستند.
وَ ما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ (۱۰۴)
و تو بر اين [كار] پاداشى از آنان نمىخواهى. آن [قرآن] جز پندى براى جهانيان نيست.
وَ كَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ (۱۰۵)
و چه بسيار نشانهها در آسمانها و زمين است كه بر آنها مىگذرند در حالى كه از آنها روى برمىگردانند.
وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ (۱۰۶)
و بيشترشان به خدا ايمان نمىآورند جز اينكه [با او چيزى را] شريك مىگيرند.
أَ فَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِيَهُمْ غاشِيَةٌ مِنْ عَذابِ اللَّهِ أَوْ تَأْتِيَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (۱۰۷)
آيا ايمنند از اينكه عذاب فراگير خدا به آنان دررسد، يا قيامت -در حالى كه بىخبرند- بناگاه آنان را فرا رسد؟
دلنوشته
دلداریِ خدا به معلمِ نور؛ وقتی آمار ایمان مایوسکننده است…
و خدا آرام میگوید…
نه با خشم،
نه با سرزنش،
بلکه با دلداری:
ناراحت نباش…
آمار همیشه همین بوده است.
اکثریت،
حتی اگر تمام جانت را بگذاری،
ایمان نمیآورند…
«وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ…»
تو کار خودت را درست انجام دادهای.
گفتهای،
آشکار کردهای،
نور را بیکموکاست رساندهای…
اما دلهایی هستند
که از اختیارشان
بر ضدّ خودشان استفاده میکنند.
تو از آنها چیزی نخواستی…
نه مزد،
نه تشکر…
این ذکر،
این علم،
این نور،
هدیهی رایگان من بود
برای همهی مردم عالَم…
«إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ»
اما چه میشود کرد
وقتی کسی
از کنار آیه میگذرد
و رویش را برمیگرداند؟
نه یک آیه…
نه دو آیه…
آسمان پر از نشانه است،
زمین پر از اشاره،
زندگی پر از تذکر…
اما اهل حسادت
میگذرند
و نمیبینند…
«يَمُرُّونَ عَلَيْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ»
اعراض…
این واژهی تلخِ تکراری.
اعراض از نور،
اعراض از فهم،
اعراض از معلم.
نه چون نفهمیدند،
بلکه چون نخواستند دل بدهند.
اینجاست که ایمانشان هم نیمهکاره است…
خدا را قبول دارند،
اما دلشان را جای دیگری سپردهاند…
«إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ»
و بعد…
هشدار میآید.
نه برای ترساندن،
برای بیدار کردن.
آیا خیال کردهاند
این اعراض،
بیهزینه است؟
آیا گمان کردهاند
غِشایی که خودشان
روی دلشان کشیدهاند
همیشه امن است؟
«أَ فَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِيَهُمْ غاشِيَةٌ مِنْ عَذابِ اللَّهِ…»
این «غاشیه»
یک چیز تازه نیست…
همان غِشای حسد است
که سالهاست
دلشان را پوشانده.
همان پردهای که
نخواستند
با غِشای نور عوضش کنند.
و چون خودشان نخواستند،
ناگهان،
بیخبر،
بغتة…
همین غِشا
میشود عذاب.
نه عذابی که از بیرون بیاید،
بلکه عذابی که
از دلِ خودشان سر برمیآورد.
و تو…
ای معلم نورانی…
اندوهگین نباش.
تو مأمور گفتن بودی،
نه مجبور کردن.
تو چراغ را روشن کردی،
راه را نشان دادی،
اما انتخاب با دلها بود.
این قصه،
قصهی یوسف است،
قصهی همهی پیامبران،
قصهی همهی معلمان نور
در همهی زمانها…
و قصهی امروزِ ما.
[سورة البقرة (۲): الآيات ۶ الى ۱۲]
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (۶)
در حقيقت كسانى كه كفر ورزيدند -چه بيمشان دهى، چه بيمشان ندهى- برايشان يكسان است؛ [آنها] نخواهند گرويد.
خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ (۷)
خداوند بر دلهاى آنان، و بر شنوايى ايشان مُهر نهاده؛ و بر ديدگانشان پردهاى است؛ و آنان را عذابى بزرگ است.
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ (۸)
و برخى از مردم مىگويند: «ما به خدا و روز بازپسين ايمان آوردهايم»، ولى گروندگان [راستين] نيستند.
يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ (۹)
با خدا و مؤمنان نيرنگ مىبازند؛ ولى جز بر خويشتن نيرنگ نمىزنند، و نمىفهمند.
فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ (۱۰)
در دلهايشان مرضى است؛ و خدا بر مرضشان افزود؛ و به [سزاى] آنچه به دروغ مىگفتند، عذابى دردناك [در پيش] خواهند داشت.
وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ (۱۱)
و چون به آنان گفته شود: «در زمين فساد مكنيد»، مىگويند: «ما خود اصلاحگريم.»
أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ (۱۲)
بهوش باشيد كه آنان فسادگرانند، ليكن نمىفهمند.
دلنوشته
غِشای دل؛ از انکار تا مُهر
و مُهرِ دل یعنی پایانِ نشنیدن نور
و گاهی قصه از جایی جلوتر میرود…
دیگر فقط «نخواستنِ دیدن» نیست،
دیگر فقط «اعراض» نیست…
کمکم
غِشا
تبدیل به مُهر میشود.
نه یکباره،
نه ناگهانی،
بلکه با تکرارِ انکار.
«چه هشدار بدهی
و چه ندهی…
دیگر فرقی نمیکند.»
چرا؟
چون دل،
مدتهاست
تصمیمش را گرفته است.
اینجا دیگر مشکلِ پیام نیست…
مشکلِ گوش نیست…
مشکلِ زبان نیست…
مشکل،
دل است.
دلی که
بارها نور را دید
و گفت: «نه».
بارها معلم را دید
و گفت: «دیوانه است».
بارها آیه را شنید
و گفت: «بعداً…».
و حالا…
«خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِم … غِشاوَةٌ»
نه اینکه خدا ناگهان مُهر زده باشد…
بلکه این دلها
آنقدر خودشان را بستند
که بسته ماندند.
غِشایی که روزی
میشد با نور عوضش کرد،
حالا
سخت و ضخیم شده است.
غِشای چشم…
غِشای گوش…
غِشای دل…
و اسمش چیست؟
مرض.
نه مرضِ جسم،
مرضِ دل.
مرضی که خطرناکش این است
که خودش را سالم میداند.
میگوید:
«ما ایمان داریم…»
اما ایمانش
فقط یک جمله است،
نه یک پیوند.
میگوید:
«ما اصلاحگریم…»
اما هرجا میرود
نور خاموش میشود،
دلها چرکین میشوند،
و بذرِ حسد کاشته میشود.
و دردناکترین بخش ماجرا همینجاست…
اینها
واقعاً فکر میکنند
کارشان درست است.
«وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ…»
نمیفهمند.
نه چون عقل ندارند،
بلکه چون
دلشان
مدتهاست
زیر غِشای تاریکی نفس میکشد.
اینجاست که میفهمیم
«غَشی» فقط یک لحظه نیست…
اگر نور را نپذیری،
غَشیِ حسد
کمکم
میشود مُهر.
و وقتی مُهر خورد…
دیگر
نه هشدار کار میکند،
نه آیه،
نه معلم،
نه مهربانی.
و این
ترسناکترین عذاب است:
اینکه انسان
فساد کند
و خیال کند
اصلاحگر است…
مشتقات ریشۀ «غشو» در آیات قرآن:
خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ (7)
ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعاساً يَغْشى طائِفَةً مِنْكُمْ وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ يَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَيْءٍ قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ يُخْفُونَ في أَنْفُسِهِمْ ما لا يُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كانَ لَنا مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ ما قُتِلْنا هاهُنا قُلْ لَوْ كُنْتُمْ في بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهِمْ وَ لِيَبْتَلِيَ اللَّهُ ما في صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ ما في قُلُوبِكُمْ وَ اللَّهُ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (154)
لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهادٌ وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَواشٍ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمينَ (41)
إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ في سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثيثاً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمينَ (54)
هُوَ الَّذي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِيَسْكُنَ إِلَيْها فَلَمَّا تَغَشَّاها حَمَلَتْ حَمْلاً خَفيفاً فَمَرَّتْ بِهِ فَلَمَّا أَثْقَلَتْ دَعَوَا اللَّهَ رَبَّهُما لَئِنْ آتَيْتَنا صالِحاً لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرينَ (189)
إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً مِنْهُ وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ وَ لِيَرْبِطَ عَلى قُلُوبِكُمْ وَ يُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدامَ (11)
وَ الَّذينَ كَسَبُوا السَّيِّئاتِ جَزاءُ سَيِّئَةٍ بِمِثْلِها وَ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ما لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ عاصِمٍ كَأَنَّما أُغْشِيَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اللَّيْلِ مُظْلِماً أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ (27)
أَلا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُوا مِنْهُ أَلا حينَ يَسْتَغْشُونَ ثِيابَهُمْ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ إِنَّهُ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (5)
أَ فَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِيَهُمْ غاشِيَةٌ مِنْ عَذابِ اللَّهِ أَوْ تَأْتِيَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (107)
وَ هُوَ الَّذي مَدَّ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ فيها رَواسِيَ وَ أَنْهاراً وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ جَعَلَ فيها زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ إِنَّ في ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (3)
سَرابيلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ وَ تَغْشى وُجُوهَهُمُ النَّارُ (50)
فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ بِجُنُودِهِ فَغَشِيَهُمْ مِنَ الْيَمِّ ما غَشِيَهُمْ (78)
أَوْ كَظُلُماتٍ في بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراها وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ (40)
يَوْمَ يَغْشاهُمُ الْعَذابُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَ يَقُولُ ذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (55)
وَ إِذا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ فَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ ما يَجْحَدُ بِآياتِنا إِلاَّ كُلُّ خَتَّارٍ كَفُورٍ (32)
أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ فَإِذا جاءَ الْخَوْفُ رَأَيْتَهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ كَالَّذي يُغْشى عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَإِذا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدادٍ أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ أُولئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسيراً (19)
وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْديهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ (9)
يَغْشَى النَّاسَ هذا عَذابٌ أَليمٌ (11)
أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ يَهْديهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ (23)
وَ يَقُولُ الَّذينَ آمَنُوا لَوْ لا نُزِّلَتْ سُورَةٌ فَإِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ مُحْكَمَةٌ وَ ذُكِرَ فيهَا الْقِتالُ رَأَيْتَ الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ نَظَرَ الْمَغْشِيِ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَأَوْلى لَهُمْ (20)
إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى (16)
فَغَشَّاها ما غَشَّى (54)
وَ إِنِّي كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ في آذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِيابَهُمْ وَ أَصَرُّوا وَ اسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً (7)
[سورة الغاشية (۸۸): الآيات ۱ الى ۲۶]
هَلْ أَتاكَ حَديثُ الْغاشِيَةِ (1)
وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشاها (4)
وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشى (1) وقتی که حسادت، همۀ قلب رو کاور میکنه!
