The Luminous U-Turn: The Beautiful Return
There are moments in the life of the heart when a person suddenly realizes that he has wandered too far from light. The road may still seem familiar, the steps may still appear steady, yet something within has grown tired, dim, and estranged. In such moments, the Qur’anic idea of return becomes more than a moral instruction; it becomes a spiritual rescue. It is the invitation to turn back before darkness hardens into distance.
The Arabic root connected with *awb* carries the meaning of returning, coming back, and repeatedly directing oneself toward an origin. In the spiritual language of the Qur’an, this is not merely movement in space, but movement of the soul. It is the heart’s return to its true center, its first covenant, its lost nearness. That is why *husn al-ma’ab*—the beautiful return—is not simply the end of a journey, but the rediscovery of one’s real home.
An *awwab* is not someone who never falls. Rather, an *awwab* returns—again and again. He may stumble, but he is not content to remain in estrangement. He feels the pain of separation, remembers the fragrance of intimacy, and turns back. His greatness lies not in never breaking, but in refusing to make peace with distance from God.
This return is luminous because it is not only repentance from sin; it is also a reorientation toward divine light. The soul does not merely abandon error; it seeks guidance. It does not simply flee darkness; it yearns for illumination. Every sincere return is therefore a kind of inward U-turn, a conscious and humble redirection from confusion to clarity, from heaviness to serenity, from the shadows of the ego to the light of remembrance.
The beauty of this return lies in its tenderness. God does not merely permit the servant to come back; He invites him. He opens the way through remembrance, through signs, through awakenings, through the quiet breaking of pride, and sometimes through pain itself. What appears to be a loss may become a gate. What feels like collapse may become the first honest step home.
To return, then, is not weakness. It is courage. It is the courage to admit that the heart was not made for exile. It is the courage to believe that mercy still waits, that the path has not been erased, and that the door of return remains open. In this sense, every true act of repentance is a luminous U-turn, and every luminous U-turn carries within it the promise of *husn al-ma’ab*—the most beautiful homecoming.
And perhaps this is the secret of the faithful heart: it never stops returning. Even in worship, even in prostration, even in longing, it returns. Again and again, it turns toward the One from whom it first received life, meaning, and light. For the end of the path is not annihilation, but arrival; not rejection, but embrace; not mere survival, but peace.
The most beautiful return is not only to God as Lord, but to the self as it was meant to be under His light: softened, truthful, awake, and gathered after dispersion. This is why the path of return is full of hope. No matter how far one has gone, the road back can still begin in a single sincere turning of the heart.
دوربرگردان نورانی: بازگشتِ زیبا
در زندگیِ دل،
لحظههایی هست که انسان ناگهان درمییابد بیش از حد از نور دور شده است.
راه هنوز شاید آشنا به نظر برسد،
قدمها هنوز شاید استوار جلوه کنند،
اما در درون،
چیزی خسته،
کمفروغ و غریب شده است.
در چنین لحظههایی،
مفهوم قرآنیِ «بازگشت» دیگر فقط یک دستور اخلاقی نیست؛
بلکه نجاتی روحانی است.
دعوتی است برای برگشتن،
پیش از آنکه تاریکی به فاصلهای سخت و ماندگار تبدیل شود.
ریشهی عربیِ مرتبط با «اوب»
معنای بازگشت، رجوع، و رویآوردنِ مکرر به اصل و مبدأ را در خود دارد.
در زبان روحانیِ قرآن،
این فقط یک جابهجایی مکانی نیست،
بلکه حرکتی در جان است؛
بازگشتِ قلب به مرکز حقیقیِ خویش،
به میثاق نخستین،
به آن قربِ گمشده.
از همینجاست که «حُسنُ المآب» فقط پایانِ یک سفر نیست،
بلکه بازیافتنِ خانهی واقعی انسان است.
«اوّاب» کسی نیست که هرگز نیفتد؛
بلکه کسی است که بازمیگردد،
بارها و بارها.
ممکن است بلغزد،
اما به غربت رضایت نمیدهد.
دردِ دوری را حس میکند،
عطرِ انس را به یاد میآورد،
و باز برمیگردد.
عظمتِ او در این نیست که هرگز نشکند،
بلکه در این است که با فاصله گرفتن از خدا کنار نمیآید.
این بازگشت، نورانی است؛
زیرا فقط توبه از گناه نیست،
بلکه جهتگیری دوباره به سوی نور الهی است.
جان، تنها خطا را ترک نمیکند؛
بلکه هدایت را میجوید.
تنها از تاریکی نمیگریزد؛
بلکه مشتاقِ روشنایی میشود.
پس هر بازگشتِ صادقانه،
نوعی «دوربرگردانِ درونی» است؛
تغییری آگاهانه و فروتنانه از آشفتگی به وضوح،
از سنگینی به آرامش،
از سایههای نفس به نورِ ذکر.
زیباییِ این بازگشت در لطافتِ آن است.
خداوند فقط اجازه نمیدهد که بنده بازگردد؛
بلکه او را فرامیخواند.
راه را با یاد،
با نشانهها،
با بیداریها،
با شکستنِ آرامِ غرور،
و گاه حتی با خودِ رنج میگشاید.
آنچه به ظاهر خسارت است،
میتواند دروازه شود؛
و آنچه فروپاشی به نظر میرسد،
ممکن است نخستین گامِ صادقانه به سوی خانه باشد.
پس بازگشت، ضعف نیست؛
شجاعت است.
شجاعتِ اعتراف به اینکه دل برای تبعید آفریده نشده است.
شجاعتِ این باور که رحمت هنوز در انتظار است،
راه هنوز پاک نشده،
و درِ بازگشت همچنان گشوده است.
از این منظر،
هر توبهی حقیقی یک «دوربرگردانِ نورانی» است،
و هر دوربرگردانِ نورانی در خود وعدهی «حُسنُ المآب» را دارد؛
یعنی زیباترین بازگشت.
و شاید رازِ دلِ مؤمن همین باشد:
هرگز از بازگشت بازنمیایستد.
حتی در عبادت،
حتی در سجده،
حتی در اشتیاق،
باز هم برمیگردد.
پیوسته رو به سوی همان کسی میکند
که نخستین بار از او زندگی، معنا و نور را گرفته بود.
زیرا پایانِ راه، نابودی نیست؛
رسیدن است.
طرد شدن نیست؛
در آغوش گرفته شدن است.
صرفِ دوام آوردن نیست؛
آرامش است.
زیباترین بازگشت،
تنها بازگشت به خدا به عنوان پروردگار نیست؛
بلکه بازگشت به خویشتنی است که باید زیر نور او شکل میگرفت:
نرمشده،
راستگو،
بیدار
و از پراکندگی بیرون آمده.
از همین روست که راهِ بازگشت سرشار از امید است.
مهم نیست انسان تا کجا دور شده باشد؛
راهِ برگشت هنوز میتواند با یک چرخشِ صادقانهی دل آغاز شود.
دور برگردان نورانی! حُسْنُ الْمَآبِ!
«U-turn»
قلب پشیمان، اوّلین دوربرگردان، به سمت نورش برمیگرده!
وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ!
+ «نوب»:
نحل (زنبور عسل) بخاطر همین برگشت مکررش به کندو، پس از پروازهای متعدد به اطراف کندو، مجددا به خانه برمیگردد.
واژه اوب میخواد بگه بخاطر نقطه ضعف حسادتیکه در قلب همۀ ماها وجود داره «عهد»، مرتکب اشتباه شدن و ایجاد نا آرامی و دور شدن از منبع نور ولایت، امری حتمی است، لذا دائما نیازمند چیزی هستیم که ما رو به خانه آرامشمون برگردونه و دعوتمون کنه و این همون واژه دعو «فراخوان» است و این همون واژه ذکر «فذکرهم بایام الله» است و این نقش ضروری اخذ معالم ربانی در ملکوت قلب ماست که اگه این باور و یقین نسبت به توانایی نور علم، در دستگیری علمی از ما نباشه و این اقرار به فضیلت و مزیت نوری که منتخب آل محمد ع است و برای آموزش این امر مهم است- یعنی تفسیر نور الولایة و همچنین حسادت- نباشه، هرگز امید دسترسی «اکسس» به آرامش نباید داشته باشیم، لذا معنای تمامی اسماء الله الحسنایی که یادآوری این اسامی، قراره به آرامش قلب ما منجر و منتهی گردد، معنای این هزار اسم دعای جوشن کبیر برای ما، وجود مقدس نورانی آل محمد ع است و علوم گفته شدۀ آنها و نوشته شده و اقتباس شده از دست و زبان آنها که به ما رسیده، و همهاش از منبع نور مقدس آل محمد ع نشات گرفته است، میباشد و تا این باور در قلب شکل نگیرد و این شبح و تمثال نورانی در فضای روحانی قلب، درک و شناخته و احراز هویت نگردد، راهی به سمت آرامش وجود نخواهد داشت، پس باید قدر این آشنایی بغیر حساب با نور سرراهی «لقط» را دانست «اکرمی مثواه» و فرصتهای مهم و طلایی «آیاتی و رسلی» که تقدیرات ذات اقدس الهی برای امر خطیر اصلاح و تربیت قلب معیوب حسودمان را از دست نداد، که معلوم نیست آیا هر فرصت، آخرین فرصت عمل به نور ولایت باشد یا فرصت دیگری نیز وجود داشته باشد!
«come back»:
اصطلاح فوتبالیها!
وقتی تیمی که بازی سه صفر باخته رو، چهار سه میبره، گزارشگر فوتبال بارها این عبارت کام بک رویایی رو با آب و تاب میگه و گزارششو جذابتر میکنه!
کام بک رویایی شخص حسود به مرجع نور خودش «ریاستارت»، اونم از محیط تاریک و نا امن حسادتی که میرفت در دل شرایط، این استعمال حسد، کار دستش بده و یک المشنگهای بپا کنه، به این «یخرجهم من الظلمات الی النور» میگن توبه و چون این فرایند مکررا در قلب سلیم باید بدنبال هر استعمال حسدی، رخ بدهد، بهش میگن اوبه.
وقتی قلبت با استعمال بدجنسی حسادت، میره به سمت تاریکی گناه، و پشت به نور ولایت میکنه، صاحب نور، تابلو به بدست، بهت اشارات علمی میکنه «نصب – تناصیب»، «دلل» و تو رو از انجام معصیت، نهی میکنه و تابلوهای ملکوتی علوم خودشو، به خاطر قلبت میاره، تا مطالب علمی یادت بیاد، مثلا اونیکه قبول ذلت کوچک نکنه چجوری به ذلت بزرگ می افته،
و همین یاد آوری مطلب علمی و این حدیث کلیدی امام صادق ع برای مرازم و مصادف ، خودش باعث میشه پاهات برای گام برداشتن به سمت درگیری با نمودار، سست بشه و اینجاست که صلوات «صلی» یعنی گرم شدن به نور علوم صاحبان نور، بهت کمک میکنه تا از سقوط در ورطه هلاکت استعمال حسد «باتلاق حسادت» نجات پیدا کنی، ان شاء الله تعالی، و این رفتن به سمت تاریکی و آتش، جای خودشو به برگشتن به سمت نور میده و این در آغوش گرفته شدن توسط صاحب نور در ملکوت قلب، آنهم زمانی که قلب نا آرام میخواست دست به هر جرم و جنایتی بزنه، چقدر شیرین و گوارا «مرء» و زیبا و فراموش نشدنی است و این لحظات 1+1 شدنهای زندگی، هیچوقت از یادت نمیره که در فلان پیشامد «وُرکلایفها»، وقتی به یاد حرفهای زیبای نورم افتادم، چه نتیجه خوبی حاصل شد و هدف از خلقت هم همین است که:
«اراد ان یکونوا علی آداب رفیعه و اخلاق شریفه»
و رسیدن به این ادب و اخلاق مورد پسند آل محمد ع،
شرطش، احراز هویت نور در مُلک و ملکوت قلب است!
و این همان موقف معرفة الامام بالنورانیة است، برای قلب سلیمی که مدام نور ملکوتشو زیر نظر داره و حواسش به امر و نهی عالَم بالا هست و این همان مقام حکمت است که کنترل خشم و غیظ و غضب قلبی خودشو که بعلت تحریک سیئه حسادت پیش میاد، رو مدام داره مواظبت میکنه:
+ «رقب – المراقبة»
در این آیه مهم، ارتباط واژه «رجع» و «قبض و بسط» قلبی رو دقت کن:
[سورة البقرة (2): آية 245]:
مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً
وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (245)
این داستان «اقرضهم من عرضک» اهل نور ولایتی است که از صاحبان نور و علم، مفهوم دقیق و عملی نور ولایت را آموخته و حالا عملا در دل شرایطی که مقدر شده، و با یتیم بداخلاق روبرو شده، داره عملا نور الولایة رو معنا میکنه و مقابله به مثل نمیکنه و تلافی جویانه رفتار نمیکنه و اینجوری مانکن با عرضه ای میشه که به او نور ولایت رو نشون میده و قلبش بصورت آنلاین با معرفت به نور ولایتی که با تمام وجودش اونو درک کرده، لحظه به لحظه کنترل قلبشو با این نور بدست گرفته و حسادتشو مهار و کنترل کرده و نمیذاره اندیشه باطل، توی قلبش جولان بده و اینجوری از معنای زیبای این آیۀ منحصر به فرد «قبض و بسط» بهرهمند میگردد، ان شاء الله تعالی.
اوب – توب – رجع – ثوب – …
انگاری عبارت « آب من سفره » رو اینجوری بگیم تا خوب یاد بگیریم:
« آب من حسده » یا « تاب من حسده »
مثل واژه «صوم» که از « صامَتِ الرِّيحُ : إذا رَكَدَتْ » گرفته شده و برای یاد گیری این واژه گفتیم «صام الحسد» یعنی حسدش غیر فعال شد و رفت توی قرنطینه!
لذا می بینیم واژه های مترادف نور ولایت، معنای همدیگرو پوشش میدن و کامل میکنن یعنی صوم همون فرایند اوب رو داره توضیح میده، اونم با یک ویوی از دید خودش!
کسی که قراره برگرده به نور ولایت، باید اول توفیق راکد نمودن سیئه حسادت رو داشته باشه و اینها همه دست به دست هم میدن تا یک واقعه و فرایند مهم لحظۀ خلق ایجاد آرامش عمل صالح رو به تصویر بکشند و توضیح مطلبی مهم را بدهند.
« لِيَهْنِئْكَ أَوْبةُ الغائِبِ أَي إِيابُه » :
شنیدی میگن: چشمتون روشن آقاتون از سفر برگشته!
(الإِيابُ : الرُّجُوع إِلى أَهله)
« أَوْبةُ الغائِبِ »
« كُلُّ شيء رجَعَ إِلى مَكانِه فقد آبَ يَؤُوبُ إِياباً إِذا رَجَع »
« قال ص:
آيِبُونَ تائِبُون ، لربنا حامِدُونَ »
« و في دُعاءِ السَّفَرِ:
تَوْباً لِربِّنا أَوْباً أَي تَوْباً راجعاً مُكَرَّراً،
يُقال منه: آبَ يَؤُوبُ أَوباً ، فهو آيِبٌ »
اوبه یعنی توبه مکرر
« الأَوّابُ الذي يُذنِبُ ثم يَتُوب ثم يُذنِبُ ثم يتوبُ »
« أَوّاب : الكثيرُ الرُّجوع إِلى اللّه »
« الأَوّابُ المُطيعُ »
«الأَوّابُ الحَفِيظُ»
«آبَتِ الشمسُ تَؤُوبُ إِياباً وأُيوباً: غابَتْ في مَآبِها أَي في مَغِيبها، كأَنها رَجَعت إِلى مَبْدَئِها»
برگشت به سر جای اولش!
« آبَ إِلى الشيءِ : رَجَعَ »
این اوبه یعنی توبه مکرر در ملکوت قلب سلیم اهل یقینی است که بمحض اینکه متوجه بدجنسی حسادتش میشه، فورا به نورش در ملکوت قلبش رجوع میکنه و با یاد آوری خاطرات علمی از او، انگاری دوباره به مرکز نور رجوع میکنه و بارها و بارها این کار رو انجام میده و این هنر قلب سلیم است که برگشت به نور را، در دل شرایطی که حسد میخواد اونو به سمت تاریکی سوق بده، انجام میده.
لذا «اوب» مثل هزار واژه دیگر مترادف نور ولایت، میخواد معنای فرایند نور الولایة رو به ما یاد بده که کسی که معرفت به نور ولایت پیدا میکنه، هنر خوبْ زندگی کردن رو در دل شرایط ایجاد شده ای که عیب حسد تلاش برای ایجاد نا امنی و نا آرامی میکنه ، این فرد با چه نیرویی و با چه مکانیسمی میتونه اینجوری خودشو از حملات مکرر حسادت حفظ کنه و در امان نگه داره و جز این نور هدایت باطنی و درونی و تکوینی که آن به آن خالق قادر متعال رحمان و رحیم برای بنده خودش ایجاد میکنه راه دیگری برای رسیدن به آرامش وجود نداره و همینطور می توان مفهوم هزار اسم دیگر مترادف نور ولایت را در واژه اوب استنباط نمود و این روش آموزش واژه ها بصورت هزار واژه مترادف نور ولایت و هزار واژه مترادف حسادت، به زیبایی و براحتی مفاهیم عمیق موجود در آیات و احادیث را ان شاء الله برای قلوب طالب علوم آل محمد ع روشن و واضح می نماید، ان شاء الله تعالی.
خدا اینقدر این حال خوش توبه و اوبه رو دوست داره که بر رسول خود ص، واجب کرده این عده که عمل سوء بجهالت انجام میدن اما مبتلا به گناه اند، نه معتقد، یعنی باز برمیگردن و از آیات عذرخواهی میکنند رو با آغوش باز و گرم بپذیرد
« ثُمَّ فَرَضَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ أَنْ يُسَلِّمَ عَلَى التَّوَّابِينَ الَّذِينَ عَمِلُوا السَّيِّئَاتِ ثُمَّ تَابُوا فَقَالَ:
وَ إِذا جاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ يَعْنِي أَجِبِ الرَّحْمَةَ لِمَنْ تَابَ وَ الدَّلِيلُ عَلَى ذَلِكَ قَوْلُهُ: أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ»
پس با این آیات زیبا معلوم میشه مبتلا به گناه داستانش چیه:
«الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا … مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ»
ایمان به آیات داره، نورشو باور داره، اما عمل سوء از روی جهلش انجام میده، بعدا پشیمان میشه و برمیگرده برای عذرخواهی و این حال برگشت رو خدا دوست داره و با سلام ازشون پذیرایی میکنه.
[اوب – سبح] :
أوَّب العابدُ : سبَّح و رجَّع التسبيح
[التأويب : التَّسبيح] :
فى قوله تعالى:
يا جِبالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ الطَّيْرَ.
أوّبْتُ الإبلَ : إذا روَّحتَها إلى مَباءتِها.
«يا جِبالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ الطَّيْرَ»:
ضمیر « هُ » در این آیه اشاره به مرجعی نورانی دارد که اگر کسی توفیق توبه و اوبه « أَوِّبِي » داشته باشد، بتواند پس از پشت کردن به تمنای خویش، رو به این مصدر و ملجأ نورانی نماید و جبران مافات کند، یعنی باید با اندیشۀ او « مَعَهُ » همنوا و همصدا و هماهنگ باشد چراکه علومش از نور آل محمد ع اقتباس شده!
با نورت هم صدا و هم بینش شو « أَوِّبِي مَعَهُ »!
مگر نمیبینی که همه زمین و زمان، با مهدی آل محمد ع هم نوا و هماهنگ قائل به قول لا اله الا الله هستند، پس چرا اهل حسادت بیراهه میروند؟!
الْأَوْبُ: ضرب من الرجوع،
و ذلك أنّ الْأَوْبَ لا يقال إلا في الحيوان الذي له إرادة،
و الرجوع يقال فيه و في غيره،
أَوْب بمعنى نوعى بازگشتن است،
اين بازگشت يعنى- أوب- فقط در باره موجودى است كه با اراده است،
امّا رجوع در باره موجود با اراده و بىاراده هر دو اطلاق مىشود.
يَا كُمَيْلُ! لَا بُدَّ لِمَاضِيكُمْ مِنْ أَوْبَة!
يَا عَلِيُّ أَهْلُ مَوَدَّتِكَ كُلُّ أَوَّابٍ حَفِيظٍ!
اوبة: «نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ»:
اوبة + سلما لرجل:
پس اهل یقین همینکه با قلب سلیمشون میفهمند که از نور دارند دور میشوند، فورا برمیگردند (اختیارا اما با توفیق).
«اوبة»: و این مفهوم زیبای اوبة و سلما لرجل می باشد.
[ سوس – ساس – سیاست]:
[رفق – «إِنِّي أَفْطَرْتُ لِمُفْطِرِكُمْ وَ صَامَ أَخِي لِصُوَّامِكُمْ»] :
+ «سلما لرجل»
« وَ هَكَذَا يَنْبَغِي لِأَهْلِ الْحَقَائِقِ أَنْ يَكُونُوا لِسَيِّدِهِمْ فِي السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ الشِدَّةِ وَ الرَّخَاءِ عَلَى الْحَالِ الَّذِي يَرْضَاهُ مِنْهُمْ »
در واقع اهل یقین در هر لحظه با نگاه به قلب سلیم خود، از روی قبض و بسط قلبی خود میفهمند که مافوق آنها از آنها چه انتظاری دارد، آیا از آنها راضی است یا ناراضی «رضا و سخط»، لذا مدام دنبال حقیقت هستند و به این اهل یقین، طبق این حدیث «أَهْلِ الْحَقَائِقِ» اطلاق می شود.
+ «السلام علی الحق الجدید»
پس حقیقت همان نوری است که در لحظه، اهل یقین از امر و نهی مافوق خود در دل شرایط استنباط می کنند و با قبض و بسط قلب سلیم خود، متوجه اوامر آل محمد ع با یادآوری معالم ربانی خود میشوند. در واقع همۀ صاحبان نور یک اعتقاد واحد را تبلیغ مینمایند « كَانُوا عَلَى حَالٍ وَاحِدٍ عَلَى النَّحْوِ الَّذِي أَرَادُوهُ مِنْهُمْ »، حال اینکه در هر زمان آل محمد ع از آنها چه بخواهند و چه رویه ای را برای آنها بپسندند « عَلَى النَّحْوِ الَّذِي أَرَادُوهُ مِنْهُمْ ».
این حدیث بسیار زیباست.
اهل یقین طبق حدیث معاذ، فقط باید به صاحبان نور و کارهایش باور و یقین داشته باشند «اقْتَدِ بِنَبِيِّكَ يَا مُعَاذُ فِي الْيَقِينِ، به پيامبر خود در داشتن حالت يقين تأسى و اقتداء كن»، و تعمق در رای، حالت قلبی اهل حسادت نسبت به صاحبان نور است!
ترجمۀ نور به حروف، فرایندی است که باذن الله، در قلب صاحبان نور رخ میدهد!
اهل نور، این حروف ترجمه شده از زبان نور در قلب صاحبان نور خود را باور دارند!
انگاری قلب آنها در عالم ذر، این نور را دیده و پسندیده!
لذا وقتی در دنیا، این حروف نورانی را با گوش دل، میشنوند، کانه گم شدۀ خود را یافتهاند!
«أَهْلُ الْحَقَائِقِ الَّذِينَ نَادَتِ النَّاسُ بِنَادِيهِمْ»،
تشخیص اینکه کلام صاحبان نور، از علوم آل محمد ع اقتباس شده، مسئولیت قلب مخاطبین این کلام است که دو گروه مستقرین و معارین هستند!
نحوۀ ارائۀ علوم آل محمد ع در هر زمان، متفاوت و بر مبنای «علی لسان قومه» خواهد بود.
اهل یقین، اهل حقایق است، یعنی قلبش به حقیقت نور کلام صاحبان نور در موضوعات مربوط به خود رسیده و تفقّه قلبی او در این زمینه، او را بینیاز از این میکند که به غیر صاحب نور خو،د برای رسیدن به حقیقت، متمایل گردد و او با نور خود، از چشمه آب حیات ذو القرنین، در دل تاریکی- که بر قلوب همه اهل شک اهل زمانش سیطره دارد– بهرهمند شده و سیراب گشته و اینگونه اهل حق و حقایق شده است ان شاء الله تعالی.
لذا اهل یقین هرگز در نحوه علوم و عملکرد صاحبان نور، اختلافی احساس نمیکنند «أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ تَكُونُوا مُخْتَلِفِينَ» و به محض شنیدن کلام و علوم ربانی، میفهمند این کلام، مزّه و طعم کلام صاحبان نور را میدهد.
این حدیث، بینظیر است:
«بِأَيِّ لُغَةٍ خَاطَبَكَ رَبُّكَ لَيْلَةَ الْمِعْرَاجِ؟
فَقَالَ خَاطَبَنِي بِلُغَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع …
فَخَاطَبْتُكَ بِلِسَانِهِ كَيْمَا يَطْمَئِنَّ قَلْبُكَ»
انگاری ملک موکل در ملکوت قلب سلیم اهل نور، بلسان صاحب نور و با تمثال نورانی او، آشکار میشود.
+ «احراز هویت نور در ملکوت قلب»
+ «شبح»
در واقع اینها با هم فرقی ندارند و از یک چشمه آب می خورند!
در حدیثی زیبا داشتیم که، مولف تورات و قرآن یکی است!
واژۀ قرآنی «اوب» و نام زیبای «ایوب»: بازگشتی نورانی به سوی حُسنُ المآب
از واژگان لطیف و پرمعنای قرآن کریم، مادّۀ «اوب» است؛
واژهای که در معنای بنیادین خود بر «بازگشت» دلالت دارد،
اما در کاربرد قرآنی و ادبی، تنها به رجوع ظاهری محدود نمیشود،
بلکه غالباً نوعی «بازگشت ارادی، آگاهانه، مکرر و پسندیده» را نیز القا میکند.
از همینرو، مشتقاتی چون «اَوَّاب» و «مَآب» در بافت قرآنی،
بار معنایی اخلاقی و معنوی ویژهای یافتهاند.
در زبان قرآن،
انسانِ اوّاب کسی است که با وجود لغزش،
راه بازگشت را گم نمیکند و پیوسته به مبدأ هدایت رجوع مینماید.
این رجوع، صرفاً یک حرکت ذهنی یا لفظی نیست،
بلکه نوعی «بازگشت قلبی، اخلاقی و رفتاری» به سوی حق است.
در این افق معنایی،
تعبیر «حُسنُ المآب» زیباترین فرجامِ انسان را در همین رجوع نیکو و مقصد پسندیده تصویر میکند.
—
۱. معنای لغوی «اوب»
در منابع لغوی عربی آمده است:
– «آبَ يَؤُوبُ أَوْباً و إِياباً»: رجع؛ یعنی بازگشت.
– «الإياب»: رجوع به سوی اهل، منزل یا مبدأ.
– «كل شيء رجع إلى مكانه فقد آب»:
هر چیزی که به جای خود بازگردد، گفته میشود «آب».
بنابراین، اصل این مادّه بر «رجوع و بازآمدن» استوار است.
با این حال، برخی اهل لغت تصریح کردهاند که «اوب» در قیاس با «رجوع»، غالباً دربارۀ موجودی بهکار میرود که «اراده و اختیار» دارد؛
از این جهت، «اوب» میتواند بر بازگشتی دلالت کند که آگاهانهتر و درونیتر از یک رجوع صرف است.
—
۲. «اوب» و مفهوم بازگشت مکرر
در برخی شواهد دعایی و حدیثی،
«اوبه» با نوعی «رجوعِ پیدرپی» و «توبه مکرر» همراه شده است.
از همین رو گفتهاند:
– «الأوّاب: الكثير الرجوع إلى الله»
– «الأوّاب: الذي يذنب ثم يتوب، ثم يذنب ثم يتوب»
بر این اساس، «اوبه» تنها یک بازگشتِ دفعی نیست؛
بلکه نشاندهندۀ حالتی است که در آن،
انسان هر بار پس از لغزش،
دوباره راه رجوع را مییابد و به سوی خدا بازمیگردد.
این معنا، با حقیقت توبه نیز نسبت نزدیک دارد.
در «اوب» عنصر «تکرار، سرعت در بازگشت، و زنده بودن پیوند با مبدأ» برجسته به نظر میرسد.
—
۳. «اوب» در قرآن: بازگشتی ممدوح
قرآن کریم در مواردی از مشتقات این مادّه در معنایی بسیار والا استفاده کرده است.
از جمله:
– «نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ»
– «وَاللَّهُ عِندَهُ حُسْنُ الْمَآبِ»
– «يَا جِبَالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَالطَّيْرَ»
در این کاربردها، «اوب» صرفاً یک رجوع مکانی یا زمانی نیست؛
بلکه نشانۀ «همنوایی با حق، بازگشت به مسیر عبودیت، و پیوند دوباره با سرچشمۀ الهی» است. بدینسان، «اوّاب» بندهای است که اگرچه در معرض غفلت و لغزش قرار میگیرد،
اما از حقیقت خویش و از راه بازگشت جدا نمیشود.
—
۴. نسبت «اوب» با توبه، انابه و رجوع
واژگانی مانند «توبه، انابه، رجوع، ایاب و مآب» همگی در میدان معنایی بازگشت قرار میگیرند،
ولی هر یک زاویهای خاص را روشن میکنند:
– «توبه» بیشتر ناظر به بازگشت از گناه و پشیمانی از خطاست.
– «انابه» بر بازگشت همراه با اخلاص، خشوع و توجه قلبی دلالت دارد.
– «رجوع» مفهومی عامتر است و میتواند دربارۀ هر نوع بازگشت به کار رود.
– «اوب» ناظر به بازگشت ارادی، زنده، تکرارشونده و غالباً ستوده است.
– «مآب» به مقصد و سرانجام بازگشت اشاره دارد.
از این منظر، «اوب» را میتوان از لطیفترین تعبیرات قرآنی برای وصف حال انسانی دانست که راه بازگشت به خدا را، حتی پس از لغزشهای مکرر، همچنان باز میبیند.
—
۵. نام «ایوب» و لطافت معنای آن
نام شریف «ایوب» از همین ریشۀ «اوب» دانسته شده است.
از این منظر، این نام میتواند یادآور انسانی باشد که در رنج، ابتلاء، فراق و آزمایش، پیوند خود را با خدا از دست نمیدهد و همواره به سوی او بازمیگردد.
در پرتو زندگی حضرت ایوب علیهالسلام نیز این معنا روشنتر میشود:
صبر، استقامت، شکایت نکردن از خدا، و بازگشتِ پیوسته دل به ساحت ربوبی.
از همینرو، «ایوب» نامی است سرشار از معنای «ثبات در بندگی و رجوع مکرر به رحمت الهی».
—
۶. دلالت اخلاقی و تربیتی «اوب»
اگر از لایۀ لغوی به لایۀ اخلاقی و تربیتی وارد شویم،
«اوب» برای انسان مؤمن حامل یک پیام بنیادین است:
«لغزش پایان راه نیست؛ گم کردن راه بازگشت، پایان راه است.»
انسان تا وقتی قدرت بازگشت دارد،
هنوز به حُسن المآب امیدوار است.
قلب مؤمن ممکن است دچار قبض، غفلت، ضعف، تزلزل یا کششهای ناصواب شود،
اما هنر بندگی در این است که به محض آگاهی از دور شدن، «دوباره رو به مبدأ نور کند».
این بازگشت مکرر، همان حقیقتی است که در تعبیر «اوّاب» تجلّی یافته است.
در این نگاه، اوبه نه صرفاً یک مفهوم لغوی،
بلکه یک «سبک زیستن معنوی» است:
بازگشت پس از غفلت،
بازگشت پس از خطا،
بازگشت پس از تیرگی،
و بازگشت پس از دوری.
—
۷. «حسن المآب»: زیبایی مقصدِ بازگشت
تعبیر «حُسنُ المآب» نشان میدهد که قرآن،
بازگشت را صرفاً یک ضرورت نمیبیند،
بلکه آن را «زیبا»، «نجاتبخش» و «سرشار از خیر» معرفی میکند.
بازگشت به خدا، بازگشت به اصل خویش است؛
بازگشت به آرامش، به معنا، و به جایگاه راستین انسان.
از این رو میتوان گفت که «اوب» در ساحت تربیتی،
شبیه یک «دوربرگردان نجاتبخش» است:
هنگامی که انسان در مسیر خطا پیش میرود،
لطف الهی راه بازگشت را میگشاید و او را به «حسن المآب» فرا میخواند.
—
مادّۀ قرآنی «اوب» از واژگانی است که در عین سادگی ظاهری، عمق معنوی فراوانی در خود نهفته دارد. این واژه در اصل بر «بازگشت» دلالت میکند،
اما در سیاق قرآنی، بهویژه در تعبیراتی مانند «اوّاب» و «حسن المآب»،
معنای «بازگشتِ ارادی، مکرر، آگاهانه و ممدوح به سوی خدا» را میرساند.
در پرتو این معنا،
نام «ایوب» نیز نامی سرشار از اشارت به صبر، وفاداری، و رجوع پیوسته به ساحت ربوبی است.
انسان اوّاب کسی است که در کشاکش زندگی، راه بازگشت را از یاد نمیبرد؛
و همین یاد بازگشت، مقدمه رسیدن به آرامش، رشد و حسن عاقبت است.
1. **دوربرگردان نورانی**
2. **حُسنُ المآب؛ قصه بازگشت دل**
3. **اوب؛ راهِ برگشت به نور**
4. **بازگشت به آغوش نور**
5. **دل، وقتی راه خانه را پیدا میکند**
6. **اوبه؛ هنرِ دوباره برگشتن**
7. **از تیرگی تا حُسنُ المآب**
8. **پناهی به نام بازگشت**
9. **وقتی دل به نور برمیگردد**
10. **ایوب؛ نامی از جنس بازگشت**
دلنوشته
دوربرگردان نورانی؛ حُسنُ المآب
گاهی دل آدم بیصدا از راه دور میشود؛
نه با انکار،
نه با دشمنی،
بلکه با یک غفلت کوچک،
با یک تیرگی آرام،
با یک حسّ پنهان که میآید و میان دل و نور فاصله میاندازد.
آدم همان آدم است،
اما دل، دیگر آن گرمای اول را ندارد.
انگار چیزی در درونش از جای اصلی خود کمی فاصله گرفته است.
در چنین لحظههایی،
رحمت خدا راه را نمیبندد؛
تابلوی بازگشت میگذارد.
قرآن این راهِ بازگشت را با واژهای لطیف و زنده به ما نشان میدهد: «اوب»؛
یعنی بازگشتن،
اما نه هر بازگشتنی؛
بازگشتی از سرِ فهم،
از سرِ بیداری،
از سرِ دلتنگی برای خانه.
«اوب» قصه دلهایی است که گم نمیشوند، حتی اگر دور شوند؛
دلهایی که اگر لغزیدند،
اگر خسته شدند،
اگر در هیاهوی نفس و دنیا لحظهای پشت به روشنایی کردند،
باز هم راه برگشت را بلدند.
همین که میفهمند از نور فاصله گرفتهاند،
آرام آرام،
یا گاهی با شتابی از سرِ اضطرار،
رو به همان مأمن نخستین میکنند؛
به همان جایی که باید باشند؛
به همان آغوشی که همیشه باز است.
چه زیباست این منطق آسمانی:
انسان کامل نیست،
اما میتواند «اوّاب» باشد؛
میتواند هر بار که افتاد، برخیزد؛
هر بار که دلش غبار گرفت،
آن را به باران یاد خدا بسپارد؛
هر بار که از درون احساس غربت کرد،
بفهمد که وقت بازگشت رسیده است.
شاید اوبه، همین هنرِ بزرگِ بندگی باشد؛
اینکه آدمی در تاریکترین لحظههای درون هم بداند راه بسته نیست.
بداند هنوز میشود برگشت.
بداند هنوز کسی هست که صدایش کند،
یادش بیاورد،
دستش را بگیرد
و نگذارد در بیپناهی خودش گم شود.
بعضی واژهها فقط معنا ندارند، پناه دارند.
«اوب» از همان واژههاست.
واژهای که بوی خانه میدهد؛
بوی رسیدن؛
بوی برگشتن از آشفتگی به آرامش؛
از پراکندگی به جمع شدن؛
از تیرگی به روشنایی.
و چه دلنشین است که سرانجام این راه را قرآن با تعبیر «حُسنُ المآب» توصیف میکند؛
یعنی چه نیکوست این بازگشت،
چه زیباست این فرجام،
چه شیرین است رسیدن دوباره به جایی که دل در آن آرام میگیرد.
شاید تمام زندگی، چیزی جز همین نباشد:
دور شدنها، فهمیدنها، و برگشتنها.
و خوشا به حال دلی که هنوز بلد است برگردد؛
خوشا به حال چشمی که هنوز تابلوهای رحمت را میبیند؛
خوشا به حال کسی که هر بار پس از غفلت،
راه خانه را دوباره پیدا میکند.
این همان بازگشت نورانی است؛
همان دوربرگردان رحمت؛
همان اوبهای که خدا دوستش دارد.
نه بازگشتِ یک بار، که بازگشتِ هر بار.
نه برای فرشتگان بیلغزش، که برای دلهای خسته انسان.
برای من، برای تو، برای هر کسی که هنوز ته دلش امیدی به نور باقی مانده است.
و چه نام زیبایی است «ایوب»؛
نامی از جنس صبر، از جنس ماندن در عهد، از جنس بازگشت.
نامی که انگار در خود نجوا میکند:
اگر رنج آمد،
اگر ابتلا آمد،
اگر اشک آمد،
اگر تنهایی آمد،
باز هم میشود رو به خدا ماند؛
باز هم میشود از عمق درد،
راهی به سوی نور باز کرد.
خدایا،
اگر دل ما دور شد، راه اوبه را از ما مگیر.
اگر لغزیدیم، یاد بازگشت را در جان ما زنده نگه دار.
اگر تاریکی نزدیک شد، ما را به نور خودت برگردان.
و از ما دلهایی بساز که هرگز در غربتِ دوری، ماندگار نشوند.
دلهایی که بلد باشند
هر بار
دوباره
به سوی تو
برگردند.
مَسْرُوقٍ قَالَ :
دَخَلْتُ يَوْمَ عَرَفَةَ عَلَى الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ ع وَ أَقْدَاحُ السَّوِيقِ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ بَيْنَ يَدَيْ أَصْحَابِهِ وَ الْمَصَاحِفُ فِي حُجُورِهِمْ وَ هُمْ يَنْتَظِرُونَ الْإِفْطَارَ
فَسَأَلْتُهُ عَنْ مَسْأَلَةٍ فَأَجَابَنِي
فَخَرَجْتُ فَدَخَلْتُ عَلَى الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ ع وَ النَّاسُ يَدْخُلُونَ عَلَى مَوَائِدَ مَوْضُوعَةٍ عَلَيْهَا طَعَامٌ عَتِيدٌ فَيَأْكُلُونَ وَ يَحْمِلُونَ
فَرَآنِي وَ قَدْ تَغَيَّرْتُ
فَقَالَ يَا مَسْرُوقُ لِمَ لَا تَأْكُلُ؟
فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي أَنَا صَائِمٌ وَ أَنَا أَذْكُرُ شَيْئاً
فَقَالَ اذْكُرْ مَا بَدَا لَكَ؟
فَقُلْتُ
أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ تَكُونُوا مُخْتَلِفِينَ
دَخَلْتُ عَلَى الْحُسَيْنِ ع فَرَأَيْتُهُ يَنْتَظِرُ الْإِفْطَارَ
وَ دَخَلْتُ عَلَيْكَ وَ أَنْتَ عَلَى هَذِهِ الصِّفَةِ وَ الْحَالِ
فَضَمَّنِي إِلَى صَدْرِهِ وَ قَالَ يَا ابْنَ الْأَشْرَسِ
أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى نَدَبَنَا لِسِيَاسَةِ الْأُمَّةِ
وَ لَوِ اجْتَمَعْنَا عَلَى شَيْءٍ مَا وَسِعَكُمْ غَيْرُهُ
إِنِّي أَفْطَرْتُ لِمُفْطِرِكُمْ وَ صَامَ أَخِي لِصُوَّامِكُمْ
إِلَى أَنْ قَالَ
وَ أَهْلُ الْحَقَائِقِ الَّذِينَ نَادَتِ النَّاسُ بِنَادِيهِمْ وَ هُمُ الرُّسُلُ وَ الْأَئِمَّةُ ع كَانُوا عَلَى حَالٍ وَاحِدٍ عَلَى النَّحْوِ الَّذِي أَرَادُوهُ مِنْهُمْ
فَكَانَ سُلَيْمَانُ بْنُ دَاوُدَ فِي مُلْكِهِ مَا سَخَّرَ اللَّهُ لَهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّيْرِ مُجَاهِداً مُكَابِداً فِي أَمْرِ اللَّهِ وَ طَاعَتِهِ فَقَالَ تَعَالَى وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ
وَ قَالَ لِأَيُّوبَ فِي سُقْمِهِ وَ دُودِهِ وَ جُهْدِهِ إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ
وَ هَكَذَا يَنْبَغِي لِأَهْلِ الْحَقَائِقِ أَنْ يَكُونُوا لِسَيِّدِهِمْ فِي السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ الشِدَّةِ وَ الرَّخَاءِ عَلَى الْحَالِ الَّذِي يَرْضَاهُ مِنْهُمْ.
به نقل از مسروق:
روز عرفه بر امام حسين عليه السلام درآمدم، در حالى كه كاسههاى سَويق، جلوى ايشان و يارانش قرار داشت و قرآنها هم در دامنهايشان بود و منتظر افطار بودند.
از او مسئلهاى پرسيدم. پاسخ گرفتم و بيرون آمدم
و بر امام حسن عليه السلام درآمدم، در حالى كه مردم بر سفرههايى كه غذاهاى آماده بر آن نهاده بودند، درمىآمدند و مىخوردند و مىبُردند.
ايشان، ديد كه حالم دگرگون است.
فرمود: «اى مسروق! چرا نمىخورى؟».
گفتم: اى سَرور من! روزه دارم و چيزى را مىخواهم بگويم.
فرمود: «هر چه مىخواهى، بگو».
گفتم:
پناه مىبريم به خدا از اين كه شما (حسن و حسين عليهما السلام) با هم اختلاف داشته باشيد.
بر حسين عليه السلام درآمدم و ديدم كه منتظر افطار است
و بر شما درآمدم و در چنين وضعيتى هستى!
امام عليه السلام مرا به سينهاش فشرد و فرمود:
«اى پسر اشرَس!
آيا نمىدانى كه خداى متعال، ما را به تربيت امّت، فرا خوانده است
و اگر همه بر يك كار گِرد آييم، شما نمىتوانيد كار ديگرى انجام دهيد؟
من روزه نگرفتم، براى كسانى كه روزه نيستند و برادرم روزه گرفت، براى روزهداران.
دلنوشته
بازگشت به نورِ واحد
آن حالی که او میپسندد
نِعْمَ العبدُ إنّه أوّاب
آری، راهِ نور همیشه یکشکل نیست،
اما مقصدِ نور یکی است.
بازگشت به خدا، گاهی در سکوتِ روزه است،
گاهی در گشودنِ سفره؛
گاهی در مکثِ عارفانه تا افطار،
و گاهی در دستگیری از مردمی که باید از برکتِ کرم، طعمِ رحمت را بچشند.
مسروق، با چشمی که ظاهر را میدید، به شگفت آمد؛
در یک سو حسینی را دید که با یارانش، قرآن در دامان و دل در انتظارِ افطار،
و در سوی دیگر، حسنی را دید که سفره رحمت گشوده و مردمان را بر مائده کرامت نشانده است.
دلش لرزید؛
نکند میان این دو نور، تفاوتی باشد؟
نکند دو جلوه، از یک حقیقت جدا شده باشند؟
و از همین هراس بود که گفت:
«أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ تَكُونُوا مُخْتَلِفِينَ»؛
پناه بر خدا از اینکه شما با هم اختلاف داشته باشید.
اما حقیقت، در افق بالاتری ایستاده بود.
اختلافی نبود؛
تنوعِ مأموریت بود.
دو چهره بود، اما یک نور.
دو رفتار بود، اما یک رضا.
دو جلوه بود، اما یک حقیقتِ جاری در مشیت الهی.
امام حسن علیه السلام او را به سینه فشرد؛
چه پاسخی از این لطیفتر؟
پیش از آنکه با استدلال، ذهن او را آرام کند،
با آغوش، دل او را آرام کرد.
و این خود، درسی دیگر از اهل نور است:
آنجا که دل مضطرب است، گاهی حقیقت، نخست باید در سینه جا بگیرد،
بعد در ذهن معنا شود.
فرمود:
خدای متعال ما را برای «سیاستِ امت»، برای تدبیر و تربیت مردم، برانگیخته است.
اگر همه ما بر یک شیوه ظاهر میشدیم،
مردم در تنگنا میافتادند و راههای هدایتِ متناسب با حالهای گوناگون بسته میشد.
من افطار کردم برای آنان که روزه ندارند،
و برادرم روزه گرفت برای روزهداران.
چه دریای عمیقی در این کلمات نهفته است.
یعنی ولیّ خدا فقط آینه عبادتِ شخصی نیست؛
آینه نیازِ امت نیز هست.
او فقط حالِ خویش را نمیبیند؛
حالِ بندگان را هم میبیند.
گاهی حقیقتِ بندگی، در امساک است،
و گاهی در اطعام؛
گاهی در خلوتِ ذکر،
و گاهی در جلوتِ خدمت.
و هر دو، اگر برای خدا باشند، راهِ «اوب»اند؛
راهِ بازگشت به همان رضایی که مقصد همه سلوکهاست.
آنجا بود که مسروق باید از ظاهر عبور میکرد
و به باطنِ جمعکننده میرسید؛
به آن مقام که اهل حقایق، در سرّاء و ضرّاء، در شدت و رخاء،
بر همان حالی هستند که مولایشان از آنان میخواهد.
نه اسیرِ شکلاند، نه گرفتارِ عادت،
بلکه میزانِ آنان، «رضای سید» است.
اگر او بخواهد در اوجِ مُلک باشند، همانجا اهل عبودیتاند؛
و اگر بخواهد در عمقِ رنج و بیماری باشند، باز همانجا اهل عبودیتاند.
از همینجاست که سخن امام، دل را به قرآن پیوند میزند؛
به سلیمان علیه السلام، در میان مُلکی عظیم، با جن و انس و پرنده و قدرت و فرمانروایی؛
و با این همه، وصف او این است:
«نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ».
چه شگفت!
در میان شکوهِ سلطنت، آنچه او را بلند میکند نه مُلک، که «اوبه» است؛
نه قدرت، که بازگشتِ پیوسته دل به خدا.
و آنگاه ایوب علیه السلام؛
در رنج، در سُقم، در شدت، در فرسودگیِ تن و تنهاییِ ابتلا؛
اما باز همان وصف تکرار میشود:
«إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ».
اینجا دیگر نه تختی هست و نه فرمانی،
نه لشکری و نه شکوهی ظاهری؛
فقط درد است و صبر است و وفاداری.
اما معیار همان است:
«اوبه».
گویی قرآن میخواهد به دل ما بیاموزد
که اوّاب بودن، وابسته به صورتِ زندگی نیست؛
نه فقط در سفره گشوده است، نه فقط در روزه بسته؛
نه فقط در سلامت است، نه فقط در بیماری؛
نه فقط در اقتدار است، نه فقط در شکست ظاهری.
اوبه، آن حقیقتی است که در همه این حالها میتواند جاری باشد؛
اگر دل، از هر موقعیتی، راهی به سوی خدا باز کند.
چه بسا ما سالها در پیِ شکلِ درست بندگی میگردیم،
اما اهل حقایق، در پیِ «حالِ مرضیّ» هستند؛
آن حالی که محبوب میخواهد.
اگر محبوب بخواهد که چون حسن علیه السلام، سفره رحمت بگسترانند، همان عبادت است؛
و اگر بخواهد که چون حسین علیه السلام، با قرآن بر دامان، روزه را تا غروب به پایان برند، همان عبادت است.
سرّ کار، یکیبودن با اراده حق است، نه چسبیدن به ظاهرهای پراکنده.
شاید بسیاری از اضطرابهای ما از آنجاست که نور را تکهتکه میبینیم؛
یک جلوه را میگیریم و جلوه دیگر را انکار میکنیم.
یک صورت را اصل میپنداریم و از صورت دیگر میهراسیم.
اما اهل بیت علیهم السلام، نورِ واحدند؛
و نور، اگرچه در آینههای گوناگون تجلی کند، از یگانگی نمیافتد.
پس «اوب» فقط بازگشت از گناه نیست؛
بازگشت از سطح به عمق هم هست،
بازگشت از اختلافِ ظاهربینانه به وحدتِ نوری هم هست،
بازگشت از قضاوتهای شتابزده به فهمِ حکیمانه هم هست.
اوبه یعنی دل، هر بار که در صورتها گم شد،
دوباره به حقیقت برگردد.
هر بار که در کثرتها سرگردان شد،
دوباره راهِ وحدت را پیدا کند.
هر بار که میان روزه و سفره، میان شدت و رخاء، میان سلیمان و ایوب،
ظاهرها او را به حیرت افکند،
به یاد بیاورد که ملاک، یک چیز است:
«آن حالی که خدا میپسندد.»
و این، چه درس بزرگی برای دلهای خسته ماست؛
اینکه بندگی، همیشه آن چیزی نیست که ما از دور، یکشکل و یکنواخت تصور میکنیم.
گاهی بندگی در اشک است،
گاهی در لبخند؛
گاهی در سکوت؛
گاهی در اطعام؛
گاهی در خلوتِ دعا؛
گاهی در حضور میان مردم.
اما اگر همه اینها از سرچشمه رضا برخیزد،
همهشان به یک جا میرسند:
به «حُسنُ المآب».
خدایا،
به ما چشمی عطا کن که در تفاوتِ جلوهها، اختلاف نبیند؛
دلی عطا کن که در میان صورتهای گوناگون، نور واحد را بشناسد؛
و جانی عطا کن که در سرّاء و ضرّاء، در گشایش و تنگی،
در سفره و در صوم،
در سلامت و در رنج،
راهِ اوبه را گم نکند.
و ما را از آنان قرار ده
که اگر در مُلکِ سلیمان بودند، اوّاب بمانند،
و اگر در رنجِ ایوب افتادند، اوّاب بمانند؛
اگر در کرامتِ حسن بودند، اوّاب بمانند،
و اگر در عبادتِ حسین، اوّاب بمانند.
که نیکوترین بنده، نه آن است که فقط یک صورت از بندگی را میشناسد،
بلکه آن است که در هر حال،
به سوی تو
بازمیگردد.
[يَا عَلِيُّ أَهْلُ مَوَدَّتِكَ كُلُّ أَوَّابٍ حَفِيظٍ] :
بِهَذَا الْإِسْنَادِ قَالَتْ:
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ لِعَلِيٍّ يَا عَلِيُّ
إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَهَبَ لَكَ حُبَّ الْمَسَاكِينِ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ
فَرَضِيتَ بِهِمْ إِخْوَاناً وَ رَضُوا بِكَ إِمَاماً
فَطُوبَى لَكَ وَ لِمَنْ أَحَبَّكَ وَ صَدَّقَ فِيكَ
وَ وَيْلٌ لِمَنْ أَبْغَضَكَ وَ كَذَّبَ عَلَيْكَ
يَا عَلِيُّ أَنَا الْمَدِينَةُ وَ أَنْتَ بَابُهَا وَ مَا تُؤْتَى الْمَدِينَةُ إِلَّا مِنْ بَابِهَا
يَا عَلِيُّ أَهْلُ مَوَدَّتِكَ كُلُّ أَوَّابٍ حَفِيظٍ
وَ أَهْلُ وَلَايَتِكَ كُلُّ أَشْعَثَ ذِي طِمْرَيْنِ لَوْ أَقْسَمَ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَأَبَرَّ قَسَمَهُ
يَا عَلِيُّ إِخْوَانُكَ فِي أَرْبَعَةِ أَمَاكِنَ فَرِحُونَ
عِنْدَ خُرُوجِ أَنْفُسِهِمْ وَ أَنَا وَ أَنْتَ شَاهِدُهُمْ
وَ عِنْدَ الْمُسَاءَلَةِ فِي قُبُورِهِمْ
وَ عِنْدَ الْعَرْضِ
وَ عِنْدَ الصِّرَاطِ
يَا عَلِيُّ حَرْبُكَ حَرْبِي وَ حَرْبِي حَرْبُ اللَّهِ
مَنْ سَالَمَكَ فَقَدْ سَالَمَنِي وَ مَنْ سَالَمَنِي فَقَدْ سَالَمَ اللَّهَ
يَا عَلِيُّ بَشِّرْ شِيعَتَكَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ رَضِيَ عَنْهُمْ وَ رَضُوا بِكَ لَهُمْ قَائِداً وَ رَضُوا بِكَ وَلِيّاً
يَا عَلِيُّ أَنْتَ مَوْلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ وَ أَنْتَ أَبُو سِبْطَيَّ وَ أَبُو الْأَئِمَّةِ التِّسْعَةِ مِنْ صُلْبِ الْحُسَيْنِ وَ مِنَّا مَهْدِيُّ هَذِهِ الْأُمَّةِ
يَا عَلِيُّ شِيعَتُكَ الْمُنْتَجَبُونَ
وَ لَوْ لَا أَنْتَ وَ شِيعَتُكَ مَا قَامَ لِلَّهِ دِينٌ.
1. **اهلِ مودّت؛ اهلِ اوبه**
2. **بابِ نور و راهِ بازگشت**
3. **اوّابانِ حریمِ ولایت**
4. **بازگشت از بابِ علی**
5. **مودّت؛ راهِ حُسنُ المآب**
6. **یا علی؛ نامِ راهِ بازگشت**
7. **اهلِ مودّت، اوّابانِ محفوظ**
8. **از بابِ ولایت تا حُسنُ المآب**
9. **دلهایی که راهِ باب را گم نمیکنند**
10. **أهلُ مودّتِکَ کلُّ أوّابٍ حفیظ**
دلنوشته
اهلِ مودّت؛ اهلِ اوبه
و مگر «اوب» چیست،
جز همین برگشتنِ دل به بابی که خدا برای ورود قرار داده است؟
مگر میشود شهرِ نور را خواست،
اما از درِ نور وارد نشد؟
مگر میشود هوای رسیدن به حقیقت داشت،
اما راهی جز آن راهی را پیمود که صاحبِ شهر نشان داده است؟
رسول خدا صلی الله علیه و آله، آن راز بلند را چنین گشود:
«يَا عَلِيُّ أَنَا الْمَدِينَةُ وَ أَنْتَ بَابُهَا وَ مَا تُؤْتَى الْمَدِينَةُ إِلَّا مِنْ بَابِهَا».
ای علی، من شهرم و تو درِ آن شهری،
و شهر جز از درش درآورده نمیشود.
پس اوبه، تنها بازگشت از خطا نیست؛
بازگشت به «باب» است،
بازگشت به «مدخلِ صحیحِ نور» است،
بازگشت از پراکندگیِ راهها به صراطی است که به اذن خدا گشوده شده است.
دلِ اوّاب، دلِ سرگردانِ بیقبله نیست؛
دلِ اوّاب، هر بار که از هیاهوی دنیا و غوغای نفس خسته میشود،
راهِ خانه را از «بابِ خانه» پیدا میکند.
و چه تعبیر شگفتی است:
«يَا عَلِيُّ أَهْلُ مَوَدَّتِكَ كُلُّ أَوَّابٍ حَفِيظٍ».
اهل مودّت تو، همه اوّاب و حفیظاند.
گویی محبتِ علی علیه السلام،
محبتِ یک نام و یک عاطفه تنها نیست؛
محبتِ راه است،
محبتِ قبله است،
محبتِ بازگشت است.
هر که در دایره مودّت او داخل شد،
دلش خاصیتِ بازگشت پیدا میکند؛
اگر دور شود، زود دلتنگ میشود؛
اگر بلغزد، زود به خود میآید؛
اگر غبار بگیرد، هنوز در عمق جانش چیزی هست که او را به نور فرامیخواند.
«اوّاب» است،
چون دلش راهِ رجوع را گم نکرده است.
و «حفیظ» است،
چون آن عهد پنهان را در درون خود نگه داشته است؛
عهدِ محبت،
عهدِ ولایت،
عهدِ آن نوری که اگرچه گاه در پشتِ پردههای غفلت کمسو به نظر میرسد،
اما خاموش نمیشود.
چه بسیارند دلهایی که در ظاهر، تهیدستاند،
اما در باطن، خزانهدارانِ آسماناند.
همانها که در این روایت، اهل ولایت معرفی شدهاند:
«كُلُّ أَشْعَثَ ذِي طِمْرَيْنِ لَوْ أَقْسَمَ عَلَى اللَّهِ لَأَبَرَّ قَسَمَهُ»؛
چه بسا ژولیدهای با دو جامه کهنه،
که اگر خدا را قسم دهد، خدا قسمش را برآورده میکند.
اینها صاحبانِ همان دلهای برگشتهاند؛
دلهایی که از بازارِ ظاهر، چیزی ندارند،
اما در بازارِ قرب، عزیزند.
نه شهرتْ آنان را بالا برده،
نه صورتْ به آنان اعتبار داده؛
سرّ ارزششان در این است که دلشان،
جای امنِ مودّتِ علی علیه السلام شده است.
شاید اهل دنیا، بزرگی را در صداهای بلند بجویند،
در نامها، در جامهها، در کرسیها، در دیدهشدنها؛
اما آسمان، آدمها را با نسبتشان به نور میسنجد.
هر که به این نور نزدیکتر است،
بازگشتش حقیقیتر است؛
و هر که بازگشتش حقیقیتر است،
محفوظتر است، آرامتر است، عزیزتر است؛
هرچند خاکی باشد، گمنام باشد، خسته باشد، شکسته باشد.
چه آرامشی در ادامه این بشارت نهفته است؛
اینکه برادرانِ علی علیه السلام، دوستانِ ولایت، در چهار موقف بزرگ، شادماناند:
آنگاه که جان از تن جدا میشود،
آنگاه که در قبر پرسش فرا میرسد،
آنگاه که در عرصه عرض حاضر میشوند،
و آنگاه که بر صراط میگذرند.
گویی تمام ترسهای انسان،
در پناهِ این مودّت، رنگ دیگری میگیرد.
نه اینکه راه، بیحساب شود؛
نه اینکه سلوک، بیمسئولیت گردد؛
بلکه چون دل، به بابِ رحمت بسته شده است،
در هولناکترین منزلها هم بیپناه نمیماند.
چقدر انسان محتاجِ چنین پناهی است؛
در این دنیایی که دل، هر روز در معرضِ ربودهشدن است،
در این راهی که غفلت، سایه میاندازد،
در این عمر کوتاهی که هزار مشغله، هزار وسوسه، هزار تیرگی، آدم را از خویش دور میکند.
اگر مودّتِ ولیّ خدا در جان کسی ریشه کند،
این ریشه، او را نگه میدارد.
میافتد، اما رها نمیشود.
میگرید، اما بیصاحب نمیماند.
دور میشود، اما راه بازگشت را از دست نمیدهد.
و این، شاید یکی از زیباترین معناهای «اوب» باشد.
اوبه یعنی دل،
هر بار که از باب فاصله گرفت،
باز هم به همان باب برگردد.
هر بار که در کوچههای فرعیِ نفس سرگردان شد،
نام علی علیه السلام را چون نشانیِ خانه به یاد بیاورد.
هر بار که تاریکی خواست قبلهاش را عوض کند،
به نورِ ولایت پناه ببرد و از نو، جهتِ دل را تصحیح کند.
اینجاست که محبت،
از یک احساس لطیف،
به یک حقیقتِ نجاتبخش تبدیل میشود.
محبتِ صادق، فقط اشک نیست؛
فقط شور نیست؛
فقط دلدادگیِ زبانی نیست.
محبتِ صادق، حافظِ جان است.
انسان را از درون حفظ میکند؛
از گمکردن راه،
از بیپناهی در فتنهها،
از فرو افتادن در تنهاییِ معنوی.
و شاید از همینروست که فرمود:
اهل مودّت تو، «اوّاب»اند و «حفیظ»اند؛
یعنی هم بلدند برگردند،
و هم چیزی را در درون خویش نگاه میدارند که برگشتن را ممکن میکند.
و چه بزرگ است این بشارت که:
«بَشِّرْ شِيعَتَكَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ رَضِيَ عَنْهُمْ وَ رَضُوا بِكَ لَهُمْ قَائِداً وَ رَضُوا بِكَ وَلِيّاً».
رضایتِ دو سویه؛
از آن سو، رضای خدا؛
و از این سو، رضایت به ولایت.
گویی اوبه، سرانجام دل را به همین نقطه میرساند:
به جایی که انسان، از سرِ معرفت و محبت،
به راهبریِ نور راضی میشود،
و خدا نیز او را در دایره رحمت خود میپذیرد.
ما چه میخواهیم جز همین؟
اینکه در این راهِ پرلغزش،
کسی باشد که دستِ دل را بگیرد.
کسی باشد که اگر گریختیم، صدایمان کند؛
اگر افتادیم، بلندمان کند؛
اگر فراموش کردیم، یادمان بیاورد که خانه کجاست.
کسی باشد که نسبتِ ما را با شهرِ نبوی حفظ کند.
و این همان بابی است که بسته نمیشود،
همان نشانیِ روشن،
همان چراغِ برپا،
همان راهی که اهل مودّت را، با همه خستگیها و لغزشها،
دوباره و دوباره
به آستانِ «حُسنُ المآب» میرساند.
خدایا،
محبتِ اولیایت را در جان ما سطحی و عاریتی قرار مده.
آن را به ریشهای زنده بدل کن؛
ریشهای که در تندبادِ فتنهها نخشکد،
در هجومِ غفلتها فراموش نشود،
و در تاریکیِ روزگار، راهِ دل را به سوی نور باز نگه دارد.
خدایا،
ما را از اهل مودّت قرار ده؛
از آنان که اگر شکستند، باز برمیگردند؛
اگر دور شدند، باز صدا را میشناسند؛
اگر اشکشان ریخت، اشکشان در آستانِ ولایت بریزد؛
و اگر امیدی در جانشان باقی ماند،
آن امید، به بابِ رحمتِ تو گره خورده باشد.
و ما را از آنان قرار ده
که در سکوتِ شب،
در آشوبِ روز،
در تنگیِ امتحان،
در لغزشِ نفس،
در خوفِ مرگ،
در سؤالِ قبر،
در عرض و صراط،
دلشان از این پیوند نورانی جدا نشود.
همان پیوندی که انسان را
از خاک به افق میبرد،
از خوف به طمأنینه،
از تفرقه به وحدت،
و از دوری
به «اوبه».
[أَصْحَابَ الصُّفَّةِ]:
+ «صفف»
+ «حمایة المستضعفین»
[تفسير القمي]:
قَوْلُهُ:
وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِ الْآيَةَ
[سورة الأنعام (6): الآيات 52 الى 53]
فَإِنَّهُ كَانَ سَبَبُ نُزُولِهَا أَنَّهُ كَانَ بِالْمَدِينَةِ قَوْمٌ فُقَرَاءُ مُؤْمِنُونَ يُسَمَّوْنَ أَصْحَابَ الصُّفَّةِ
وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَمَرَهُمْ أَنْ يَكُونُوا فِي صُفَّةٍ يَأْوُونَ إِلَيْهَا
وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص يَتَعَاهَدُهُمْ بِنَفْسِهِ وَ رُبَّمَا حَمَلَ إِلَيْهِمْ مَا يَأْكُلُونَ وَ كَانُوا يَخْتَلِفُونَ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَيَقْرَبُهُمْ وَ يَقْعُدُ مَعَهُمْ وَ يُؤْنِسُهُمْ
وَ كَانَ إِذَا جَاءَ الْأَغْنِيَاءُ وَ الْمُتْرَفُونَ مِنْ أَصْحَابِهِ ينكروا [أَنْكَرُوا] عَلَيْهِ ذَلِكَ
وَ يقولوا [يَقُولُونَ] لَهُ اطْرُدْهُمْ عَنْكَ
فَجَاءَ يَوْماً رَجُلٌ مِنَ الْأَنْصَارِ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص وَ عِنْدَهُ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِ الصُّفَّةِ قَدْ لَزِقَ بِرَسُولِ اللَّهِ ص وَ رَسُولُ اللَّهِ يُحَدِّثُهُ
فَقَعَدَ الْأَنْصَارِيُّ بِالْبُعْدِ مِنْهُمَا
فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص تَقَدَّمْ فَلَمْ يَفْعَلْ
فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص لَعَلَّكَ خِفْتَ أَنْ يَلْزَقَ فَقْرُهُ بِكَ
فَقَالَ الْأَنْصَارِيُّ اطْرُدْ هَؤُلَاءِ عَنْكَ
فَأَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ الْآيَةَ
سبب نزول اين آيه، آن است كه در مدينه، گروهى فقير بودند كه «اصحاب صُفّه» خوانده مىشدند و پيامبر شخصا جوياى حالشان مىشد و با آنان روابط نزديك داشت، با آنان نشست و برخاست مىكرد و مأنوس بود. ثروتمندان و نازپروردگان، بر اين كار پيامبر خدا خرده مىگرفتند و به وى سفارش مىكردند كه آنان را از خود برانَد. روزى پيامبر صلى الله عليه و آله تنگاتنگِ يكى از همين يارانش ايستاده بود و با او سخن مىگفت. در اين حال، يكى از انصار به ايشان عرض كرد:
«اينان را از خود بران».
پس خداوند، اين آيه را فرو فرستاد:
وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ الْآيَةَ.
ثُمَّ قَالَ:
وَ كَذلِكَ فَتَنَّا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ
أَيْ اخْتَبَرْنَا الْأَغْنِيَاءَ بِالْغِنَى لِنَنْظُرَ كَيْفَ مُوَاسَاتُهُمْ لِلْفُقَرَاءِ
وَ كَيْفَ يُخْرِجُونَ مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ فِي أَمْوَالِهِمْ
وَ اخْتَبَرْنَا الْفُقَرَاءَ لِنَنْظُرَ كَيْفَ صَبْرُهُمْ عَلَى الْفَقْرِ وَ عَمَّا فِي أَيْدِي الْأَغْنِيَاءِ
لِيَقُولُوا أَيِ الْفُقَرَاءُ أَ هؤُلاءِ الْأَغْنِيَاءُ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْنِنا أَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِالشَّاكِرِينَ
ثُمَّ فَرَضَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ أَنْ يُسَلِّمَ عَلَى التَّوَّابِينَ الَّذِينَ عَمِلُوا السَّيِّئَاتِ ثُمَّ تَابُوا
فَقَالَ:
وَ إِذا جاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ
يَعْنِي أَجِبِ الرَّحْمَةَ لِمَنْ تَابَ وَ الدَّلِيلُ عَلَى ذَلِكَ قَوْلُهُ:
أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ.
1. **اصحابِ صُفّه؛ عزیزانِ آسمان**
2. **آنان را مران**
3. **در پناهِ صُفّه**
4. **کرامتِ فراموششدگان**
5. **فقیرانِ نزدیک به نور**
6. **صُفّه؛ سایبانِ رحمت**
7. **آنان که صبح و شام خدا را میخوانند**
8. **نهیِ آسمان از طردِ فقیران**
9. **مستضعفانِ محبوبِ خدا**
10. **سلام بر توبهکنندگان و تهیدستانِ خداجو**
11. **از صُفّه تا سلامِ رحمت**
12. **دلهای شکسته در آغوشِ پیامبر**
13. **فقر، مجوزِ طرد نیست**
14. **آیهای برای نراندن**
15. **صفّه؛ خانهی بیپناهانِ محبوب**
دلنوشته
دلهای شکسته در آغوشِ پیامبر
و گاهی خدا،
معنای بازگشت را نه فقط در اشکِ یک تائب،
که در «جایدادنِ یک فقیر در کنار نور» به ما نشان میدهد.
آنجا که دلهای حسابگرِ دنیا،
فقر را عیب میبینند،
اما آسمان،
فقرِ آمیخته با ایمان را
به آستانِ رحمت نزدیکتر مینشاند.
در مدینه، گروهی بودند
که نه تکیهگاهی از مال داشتند
و نه پناهگاهی از رفاه؛
اما دلشان مأوای یاد خدا بود.
آنان را «اصحاب صُفّه» میخواندند؛
اهلِ صفّه،
اهلِ سایبانی ساده،
اهلِ گوشهای بیزرقوبرق،
اما نزدیک به خورشیدِ وجودِ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله.
چه نام عجیبی است: «صُفّه»؛
جایی کوچک،
اما در حقیقت،
مدرسهای بزرگ برای فهمِ کرامتِ انسان.
سقفش کوتاه بود،
اما آسمانِ معنایش بلند.
جایگاهِ تهیدستان بود،
اما در ترازوی خدا،
تهیدستیشان از بسیاری داراییها سنگینتر مینمود.
آنان چیزی از دنیا نداشتند،
ولی از آن سرمایهای برخوردار بودند
که ثروتمندانِ غافل،
گاه حتی بویش را هم نبرده بودند:
«دعای صبح و شام، دلِ رو به خدا، و غربتی که با انسِ نبوی روشن میشد.»
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله
آنان را وانگذاشت.
خودش به سراغشان میرفت،
خودش حالشان را میپرسید،
و گاه با دستِ مبارک خویش
برای آنان خوراک میبرد.
کنارشان مینشست،
به آنان نزدیک میشد،
با آنان سخن میگفت،
و غربتشان را با مهربانیِ حضور خویش میشکست.
عجب تصویری است:
پیامبرِ آسمان،
در کنار تهیدستانِ زمین،
بیتکلّف، بیفاصله، بیتبعیض.
گویی خدا میخواست به همه تاریخ بیاموزد
که هر که به او نزدیکتر است،
لزومی ندارد لباسش فاخرتر باشد؛
چه بسا شکستهدلی که از عرش،
مقربتر از صاحبمنصبانِ زمین است.
اما دنیا، همیشه دنیا بوده است.
ثروتمندان و نازپروردگان،
این نزدیکی را برنمیتافتند.
دوست داشتند میان «وجاهت» و «فقر» دیوار بکشند؛
میخواستند مجلس پیامبر،
آینهی طبقات باشد،
نه آغوشِ رحمت.
گفتند:
اینها را از خود دور کن.
اینها را از کنار خویش بران.
گویی فقر، بیماریِ واگیرداری است
که اگر نزدیک بیاید،
آبروی توانگران را میآلاید!
و چه تلخ است این ترسِ پنهان:
ترس از اینکه مبادا فقرِ یک بنده،
به جانِ یک صاحبنعمت «بچسبد».
پیامبر، پرده را کنار زد؛
فرمود:
شاید ترسیدی فقرش به تو بچسبد؟
چه افشاگریِ لطیفی!
چه تفسیر دقیقی از دلِ دنیاپرست!
بسیاری از فاصلهها،
فاصلهی جسمها نیست؛
فاصلهی ترسهاست،
فاصلهی تکبرهاست،
فاصلهی ناتوانیِ انسان در دیدنِ نورِ پنهانِ دیگران است.
و آنگاه آیه نازل شد؛
آیهای که بوی حمایت میدهد،
بوی پناه دادن،
بوی دفاع از دلهای شکسته:
«وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَ الْعَشِيِّ…»
آنان را که صبح و شام پروردگارشان را میخوانند،
از خود مران.
چه فرمان عظیمی!
خدا نگفت اینها را تحمل کن؛
نگفت فقط به آنان بیاحترامی نکن؛
بلکه فرمود:
«مران.»
یعنی مبادا دلِ فقیرِ خداجو
با دستِ جامعهای که خود را مؤمن میپندارد،
از حریمِ کرامت رانده شود.
مبادا کسی که صبح و شام نام خدا را زمزمه میکند،
به جرمِ نداشتن،
از دایرهی احترام بیرون بماند.
مبادا معیارِ قرب،
دارایی شود،
و میزانِ انسانیت،
تمکن.
شاید اینجا هم «اوبه»
چهرهای تازه از خود نشان میدهد:
اوبه فقط بازگشتِ گناهکار به خدا نیست؛
بازگشتِ جامعه به «میزانِ الهی» هم هست.
بازگشت از چشمِ طبقاتی
به نگاهِ نبوی.
بازگشت از تحقیر
به تکریم.
بازگشت از غرورِ دارایی
به فروتنیِ بندگی.
بازگشت از سنجیدنِ آدمها با ظاهر
به دیدنِ آنان با نورِ دل.
اصحاب صفّه،
تنها چند فقیرِ بیپناه نبودند؛
آینهای بودند که دلهای دیگر در آن امتحان میشد.
خدا بعضی را با بعضی آزمود:
اغنیا را با غنا،
تا معلوم شود
در داراییشان چقدر مواسات هست،
چقدر همدلی هست،
چقدر سهمِ خدا و بندگان خدا را میپردازند.
و فقرا را با فقر،
تا روشن شود
صبرشان چگونه است،
چشمشان تا کجا پاک میماند،
و دلشان چگونه در تنگدستی هم
از درِ شکایتِ بیادبانه درنمیآید.
چه مدرسهی عجیبی است دنیا؛
در آن، یکی با داشتن امتحان میشود،
و دیگری با نداشتن.
یکی باید یاد بگیرد
مالش او را کور نکند،
و دیگری باید یاد بگیرد
رنجش او را از خدا نبرد.
یکی باید دست بگشاید،
و دیگری باید دل نگشاید به حسرتِ مسموم.
و هر دو،
اگر از این آزمون سربلند بیرون آیند،
به یک حقیقت میرسند:
اینکه کرامت،
نه در قبضهکردن دنیاست
و نه در تهیدستیِ صرف؛
کرامت در «نسبتِ دل با خدا»ست.
و چه بسیار کسانی که گمان میکنند
فضلِ الهی باید حتماً بر دوشِ ثروتمندان بنشیند،
بر لباسهای آراسته،
بر جایگاههای دیدهشده،
بر نامهای مشهور.
اما خدا این گمان را در هم میشکند:
«أَلَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِالشَّاكِرِينَ»
آیا خدا به شاکران داناتر نیست؟
گویی آسمان میفرماید:
شما چه میدانید
کدام دل، در پشت این جامههای کهنه،
گنجِ شکر را پنهان کرده است؟
شما چه میدانید
کدام چشمِ کمفروغ،
در سحرها روشنتر از هزار چلچراغِ دنیا میدرخشد؟
در اینجا، دل میفهمد
که حمایت از مستضعفان،
فقط یک رفتار اجتماعی نیست؛
یک «میزانِ الهی» است.
هر کس نسبتش با ضعیفان روشن شد،
نسبتش با خدا نیز روشنتر میشود.
هر که تهیدستانِ خداجو را تحقیر کند،
در حقیقت،
در برابر انتخابِ خدا ایستاده است.
و هر که برای حفظ حرمت آنان برخیزد،
در صفِّ رحمت ایستاده است.
اصحاب صفّه،
محلّ نزول یک آیه نبودند فقط؛
محلّ ظهورِ خُلقِ محمدی بودند،
محلّ تجلّیِ این حقیقت که
در مکتبِ آسمان،
ضعفِ اقتصادی،
مجوزِ طرد نیست.
و چه زیبا که این مسیر،
باز هم به «توبه» میرسد.
همانجا که پس از سخن از امتحانها،
سخن از رحمت میآید؛
سخن از آنان که بدی کردند،
اما بازگشتند،
و اصلاح کردند.
خدا به پیامبرش فرمود:
وقتی آنان که به آیات ما ایمان دارند نزد تو آمدند،
بگو:
«سلامٌ علیکم».
چه اندازه این «سلام» بزرگ است!
سلامِ خدا بر توبهکنندگان،
سلامِ رحمت بر برگشتگان،
سلامِ پذیرفتن بر دلهایی که
پس از خطا،
راه خانه را دوباره یافتهاند.
گویی همه این صحنهها
یک حقیقت را زمزمه میکنند:
درِ رحمت،
به روی دلهای شکسته بسته نیست.
نه فقر، انسان را از خدا دور میکند؛
نه لغزش، اگر با توبه همراه شود.
آنچه دور میکند،
تکبر است؛
تحقیر بندگان خداست؛
اصرار بر ندیدنِ نور در چهرههای بیادعاست.
پس خوشا به حال آنان
که اگر چیزی ندارند،
دلِ رو به خدا دارند؛
و خوشا به حال آنان
که اگر لغزیدهاند،
هنوز بلدند برگردند.
و خوشا به حال جامعهای
که فقیرِ مؤمن را سربار نمیبیند،
بلکه او را امانتِ خدا میداند.
جامعهای که در آن،
اصحاب صفّه فراموش نمیشوند،
و ضعیفان در حاشیه رها نمیگردند،
به روحِ نبوی نزدیکتر است،
و از قساوتِ جاهلی دورتر.
خدایا،
ما را از آنان قرار مده
که بندگانِ صبح و شامِ تو را
به جرمِ فقر،
از خود میرانند.
و ما را از آنان قرار ده
که اگر در کنار ما دلی شکسته نشست،
او را مزاحمِ مجلس خود ندانیم،
بلکه فرصتی برای نجاتِ دلِ خویش بدانیم.
خدایا،
اگر دارایی دادی،
دلِ مواسات هم بده؛
اگر تنگدستی دادی،
صبرِ روشن و آبروی بندگی هم بده؛
و در هر دو حال،
ما را از چشمِ طبقاتی
به نگاهِ رحمانی برگردان.
و سلامِ خویش را
از دلهای توبهکار،
از فقیرانِ خداجو،
از اصحاب صفّهی این زمان،
از مستضعفانی که هنوز صبح و شام تو را میخوانند،
مگیر.
بگذار جهان،
تا جهان است،
بداند که در مکتب تو،
آنکس که دلش رو به توست،
هرگز کوچک نیست.
[الْمُفَتَّنَ التَّوَّابَ]:
قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع:
إِنَّ مِنْ أَحَبِّ عِبَادِ اللَّهِ إِلَى اللَّهِ الْمُفَتَّنَ التَّوَّابَ.
امام صادق علیه السلام:
عَنِ الْكِنَانِيِّ قَالَ:
سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً
قَالَ
يَتُوبُ الْعَبْدُ مِنَ الذَّنْبِ ثُمَّ لَا يَعُودُ فِيهِ
قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ الْفُضَيْلِ سَأَلْتُ عَنْهَا أَبَا الْحَسَنِ ع
فَقَالَ
يَتُوبُ مِنَ الذَّنْبِ ثُمَّ لَا يَعُودُ فِيهِ وَ أَحَبُّ الْعِبَادِ إِلَى اللَّهِ الْمُفَتَّنُونَ التَّوَّابُونَ.
1. **محبوبانِ افتاده و برگشته**
2. **المُفَتَّنُ التَّوّاب**
3. **افتادگانِ امیدوار**
4. **بازگشتِ زخمخوردهها**
5. **محبوبانِ بسیار بازگشتکننده**
6. **وقتی افتادن پایان نیست**
7. **زخمیانِ راهِ توبه**
8. **از فتنه تا توبه**
9. **شرمندگانی که محبوب خدا شدند**
10. **حُسنُ المآبِ افتادگان**
دلنوشته
محبوبانِ افتاده و برگشته
المُفَتَّنُ التَّوّاب
و اینجا،
دل به رازِ عجیبی میرسد؛
رازی که اگر رحمتِ خدا نبود،
هیچ دلِ شکستهای جرئت شنیدنش را نداشت.
آدمی گاهی میافتد.
نه یکبار،
نه دو بار؛
گاهی بارها.
در میدانِ نفس،
در لغزشگاهِ نگاه،
در غبارِ حسد،
در تاریکیِ غفلت،
در خستگیِ ایمان،
در لحظهای که دل،
راه خانه را گم میکند.
اما همهی افتادنها پایان نیستند.
بعضی افتادنها،
اگر به برخاستن ختم شوند،
آغازِ معرفتاند.
بعضی شکستها،
اگر انسان را به درِ خدا برگردانند،
از هزار غرورِ بیلغزش،
نورانیترند.
اینجاست که کلام امام باقر علیهالسلام
مثل چراغی در شبِ دل روشن میشود:
«إِنَّ مِنْ أَحَبِّ عِبَادِ اللَّهِ إِلَى اللَّهِ الْمُفَتَّنَ التَّوَّابَ»
از محبوبترین بندگان خدا نزد خدا،
آن بندهای است که گرفتار آزمون و لغزش میشود،
اما بسیار بازمیگردد؛
میافتد،
اما نمیماند؛
زخم میخورد،
اما از درِ رحمت ناامید نمیشود؛
در فتنهی نفس میلرزد،
اما دوباره رو به خدا میآورد.
چه تعبیر مهربانی است:
«الْمُفَتَّنَ التَّوَّابَ»؛
نه انسانی که هرگز میدان ندیده،
نه دلی که هرگز درگیر نشده،
نه روحی که از طوفانها بیخبر مانده؛
بلکه انسانی که در فتنهها آزموده شده،
تلخیِ لغزش را چشیده،
اما هر بار،
با دلی شرمندهتر،
با نگاهی شکستهتر،
با صدایی آرامتر،
به درگاه خدا برگشته است.
و باز،
امام صادق علیهالسلام
معنای توبهی نصوح را روشن میکند؛
آنجا که از آیهی شریفه پرسیدند:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً»
فرمود:
بنده از گناه توبه کند،
سپس به آن بازنگردد.
چه بلند است این قله؛
توبهای که فقط اشکِ لحظهای نیست،
فقط لرزشِ کوتاهِ دل نیست،
فقط گفتنِ «خدایا ببخش» نیست؛
بلکه تصمیمی است برای برگشتن،
برای بریدن،
برای نماندن در همان تاریکی.
توبهی نصوح،
یعنی دل،
دیگر با گناه آشتی نکند؛
حتی اگر نفس،
بارها او را صدا بزند.
اما رحمتِ اهلبیت علیهمالسلام
دل را در میانهی راه تنها نمیگذارد.
از یک سو،
قله را نشان میدهند:
بازنگرد به گناه.
از سوی دیگر،
دستِ افتاده را هم میگیرند و میفرمایند:
محبوبان خدا،
همان آزمودههای بسیار بازگشتکنندهاند:
«وَ أَحَبُّ الْعِبَادِ إِلَى اللَّهِ الْمُفَتَّنُونَ التَّوَّابُونَ»
محبوبترین بندگان نزد خدا،
آناناند که در فتنهها آزموده میشوند،
اما بسیار توبه میکنند.
پس وای بر دلی
که پس از لغزش،
خود را از رحمت محروم بداند.
و خوشا به حال دلی
که بعد از هر سقوط،
دوباره نام خدا را صدا بزند.
خدا،
بندگانِ بیداستان نمیخواهد؛
بندگانی میخواهد که در داستانِ سختِ زندگی،
راهِ بازگشت را فراموش نکنند.
گاهی انسان،
با یک زخم،
دربارهی خودش صادقتر میشود.
با یک شکست،
فقیرتر به سوی خدا میآید.
با یک لغزش،
میفهمد که اگر خدا دستش را نگیرد،
هیچ ایستادنی از او ساخته نیست.
اینجا معنای «اوب» دوباره میدرخشد؛
بازگشت،
بازگشت،
بازگشت.
نه بازگشتی سرد و بیروح،
بلکه بازگشتِ دلِ خستهای که فهمیده
هیچ پناهی جز خدا ندارد.
همان دل که روزی در گرد و غبار غفلت گم شد،
اکنون از دور،
نور خانه را میبیند.
همان دل که روزی اسیر فتنه شد،
اکنون میگوید:
خدایا،
اگر هزار بار از راه افتادم،
مگذار یکبار از امید بیفتم.
و چه تفاوتی است
میان کسی که گناه میکند و میخندد،
با کسی که میلغزد و میسوزد.
میان کسی که تاریکی را خانه کرده،
با کسی که در تاریکی،
دنبال پنجره میگردد.
میان کسی که از خدا فرار میکند،
با کسی که حتی وقتی شرمنده است،
باز هم به سوی خدا میدود.
«المفتن التواب»
همان مسافرِ زخمیِ راه خداست؛
لباسش خاکی شده،
قدمهایش لرزیده،
گاه از قافله عقب مانده،
اما هنوز قبلهی دلش عوض نشده است.
هنوز میداند باید به کجا برگردد.
هنوز نام خدا،
در تهِ جانش،
مثل آخرین چراغ روشن است.
خدایا،
ما را از توبههای زبانی عبور بده
و به توبهی نصوح برسان.
ما را از اشکهای بیتصمیم،
به تصمیمهای روشن برسان.
ما را از پشیمانیهای تکراری،
به بازگشتهای واقعی برسان.
اما اگر باز هم لغزیدیم،
اگر باز هم نفس بر ما چیره شد،
اگر باز هم در غبار فتنه افتادیم،
دست ما را از امید کوتاه مکن.
ما را از بندگانی قرار ده
که اگر افتادند،
برمیخیزند؛
اگر دور شدند،
بازمیگردند؛
اگر آلوده شدند،
به آب توبه پناه میبرند؛
و اگر شکسته شدند،
شکستگیشان را به درگاه تو میآورند.
خدایا،
ما را از «المفتنون التوابون» قرار بده؛
از آزمودههای بازگشتکننده،
از شرمندگانِ امیدوار،
از افتادگانی که راه خانه را گم نمیکنند،
از بندگانی که هر بار
از تاریکی به سوی نور،
از گناه به سوی توبه،
از خود به سوی تو،
اوبه میکنند.
و چه زیباست پایانِ راهِ چنین دلی؛
دلی که هرچند بارها لغزیده،
اما هرگز از آستان رحمت جدا نشده است.
برای چنین دلی،
بازگشت فقط یک واژه نیست؛
سرگذشتِ نجات است.
و شاید «حُسنُ المآب»،
همین باشد:
اینکه انسان،
با همهی زخمها و شکستها،
سرانجام به آغوش خدا برگردد.
[فیء – اوب]:
وقتی با یاد معالم ربانی، قلبی که میرفت تاریک شود، اما به نور برمیگردد، این برگشت وجه از مسیری که داشت از قبله دور میشد، اما دوباره به نور برگشت، این برگشت اختیاری قلب با یاد معالم ربانی از تاریکی به نور، در دل شرایط عرضه آیات رو، در مفهوم واژههای زیبای فیء و اوب باید جستجو نمود.
لذا از این ساعت، به ساعت اوّابین تعبیر شده است.
و این ساعتی است که قلب مورد رحمت و عنایت نور آل محمد ع قرار می گیرد.
این حال خوش تشبیه شده به کسی که در زیر آفتاب گرم قرار داره و یهو سایه خنک و زیبای آرامش نورش بر سر او سایه میافکند و تشبیه شده به نسیم خوش بهاری که وقتی برجانت می وزد روحت تازه می شود.
+ «مرء – ارض مریئة»
اینجا همون لحظهای است که وقتی بهت عنایت میشه، انگاری مثل بچهای که مادرش اومده نازشو بکشه، حالا وقتشه که هر چی میخوای از این مادر مهربانتر از مادر درخواست نمایی که براستی او از مادر، بهتر نازکشی میکند، این همان ساعت اوّابین است و چه حال خوشی دارد ساعتی که قلب با نور یاد معالم ربانی، این احساس را دارد که آن به آن داره روشن و روشنتر میشه و آرامش عجیبی بر این قلب مستولی میگردد.
امام علی علیه السلام:
عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ عَلِيٌّ ع:
إِذَا فَاءَ الْأَفْيَاءُ وَ هَبَّتِ الرِّيَاحُ فَاطْلُبُوا حَوَائِجَكُمْ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى فَإِنَّهَا سَاعَةُ الْأَوَّابِينَ.
+ «فیء» و «رجع» و «اوب» … + «ما افاء الله» … «امر الله» …
[اوبة – لحظه استجابت دعا – غفران « فَإِنَّهُ كانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً »] :
یعنی هر وقت قلب ناآرام با یاد معالم ربانی از تاریکی به نور برگشت و آرامش و نورانیت توی قلبت جا باز کرد «ولج» و سراسر قلبت را فراگرفت «دحو الارض»، اینجا خودت با قلب سلیم نورانیت که با یاد معالم ربانی – که واژه های «فیء و ظلّ و روح و …» همه و همه نامهای زیبای معالم ربانی صاحبان نور و آیات محکم موید اندیشه آنها هستند – متوجه این سبکی و حال خوش قلبت میشی و در این لحظه مورد غفران ذات اقدس الهی قرار گرفتهای. این همان حال و ساعت استجابت دعا و همان ساعة الاوّابین است.
الإمام عليّ عليه السلام:
إذا مالَتِ الأَفياءُ وراجَتِ الأَرواحُ، فَاطلُبُوا الحَوائِجَ إلَى اللَّهِ عز و جل؛ فَإِنَّها ساعَةُ الأَوّابينَ،
ثُمَّ قَرَأَ: «فَإِنَّهُ كانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً».
«هرگاه سايهها برگشت و بادها برخاست، حوايج را از خداوند عز و جل بطلبيد؛ زيرا اين ساعت، ساعتِ بازگشتكنندگان است».
سپس اين آيه را تلاوت فرمود:
«قطعا او آمرزنده بازگشتكنندگان است».
دلنوشته
ساعتِ اوّابین؛ وقتی سایهی رحمت بر دل میافتد
گاهی دل،
آرامآرام از قبلهی نور فاصله میگیرد؛
نه با فریاد،
نه با انکار،
بلکه با غفلتهای کوچک،
با خستگیهای پنهان،
با رنجهایی که گفته نمیشوند،
با حسرتهایی که تهِ جان مینشینند،
با تاریکیهایی که اول فقط سایهاند
و بعد، اگر مراقب نباشی،
شب میشوند.
دل میرود؛
آرام، بیصدا، بیهیاهو.
اما اگر هنوز در آن،
یادی از معلم ربانی مانده باشد،
اگر هنوز نام نور،
در عمق جانش خاموش نشده باشد،
ناگهان برمیگردد.
این برگشت،
همان لحظهی لطیفی است
که باید آن را در رازِ واژههای زیبای «فیء» و «اوب» جستوجو کرد.
«فیء»،
یعنی بازگشتِ سایه.
سایهای که پس از گردش آفتاب،
برمیگردد،
میافتد،
خنک میکند،
آرام میسازد.
و «اوب»،
یعنی بازگشتِ دل؛
بازگشتِ اختیاری قلبی که داشت از نور دور میشد،
اما با یادِ خدا،
با یادِ آیات،
با یادِ معلم ربانی،
با یادِ فرشتۀ مهربان،
دوباره رو به روشنایی میکند.
چه شباهت زیبایی است
میان سایهای که از گرمای آفتاب برمیگردد
و دلی که از سوزِ غفلت
به خنکای رحمت پناه میآورد.
آدمی گاهی زیر آفتابِ داغِ دنیا میایستد؛
زیر فشار خواستهها،
زیر تبِ اضطراب،
زیر سوزِ حسد،
زیر شعلهی مقایسه،
زیر آفتابِ بیرحمِ نفس.
جانش گرم میشود،
نفسش تنگ میشود،
دلش میسوزد،
و آرامشش آهستهآهسته تبخیر میشود.
اما ناگهان،
سایهای از رحمت میرسد.
نه سایهی تاریکی؛
سایهی نور.
سایهای خنک،
آرام،
مهربان،
از جنس عنایت.
گویی نسیمی بهاری
از سمتِ غیب میوزد
و بر جانِ خسته مینشیند.
روح،
که تا لحظهای پیش خاکآلود و سنگین بود،
تازه میشود.
قلب،
که داشت در تنگنای خودش میماند،
وسعت پیدا میکند.
و انسان حس میکند
چیزی درونش روشن شد؛
چیزی برگشت؛
چیزی دوباره به خانه رسید.
اینجاست که سخن امیرالمؤمنین علیهالسلام
چقدر شیرین مینشیند:
«إِذَا فَاءَ الْأَفْيَاءُ وَ هَبَّتِ الرِّيَاحُ فَاطْلُبُوا حَوَائِجَكُمْ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى فَإِنَّهَا سَاعَةُ الْأَوَّابِينَ.»
هرگاه سایهها بازگردند
و بادها بوزند،
حاجتهای خود را از خداوند بخواهید؛
زیرا آن،
ساعتِ اوّابین است.
چه تعبیر عجیبی:
«ساعتِ اوّابین»؛
ساعتِ بازگشتکنندگان.
ساعتی که گویا طبیعت هم زبان دل میشود.
سایهها برمیگردند،
بادها میوزند،
هوا نرم میشود،
زمین آرام میگیرد،
و دل،
اگر اهل شنیدن باشد،
میفهمد که اکنون وقتِ برگشتن است.
در این ساعت،
گویا خدا به بندهاش میفرماید:
اکنون که دلت نرم شده،
اکنون که سنگینی از سینهات برداشته شده،
اکنون که نسیمِ رحمت را حس میکنی،
بخواه.
حاجتت را بیاور.
دردت را پنهان نکن.
زخمت را نشان بده.
من از مادر به تو مهربانترم.
و چه زیباست این حال؛
حالِ کودکی که مادرش آمده
تا نازش را بکشد.
کودک،
وقتی بوی مادر را حس میکند،
دیگر زبانش باز میشود.
گریهاش هم شیرین میشود.
خواستهاش را میگوید،
بیآنکه بترسد طرد شود.
سرش را میگذارد،
آرام میگیرد،
و مطمئن است
کسی هست که بهتر از خودش
دردش را میفهمد.
ساعتِ اوّابین نیز
چنین ساعتی است.
وقتی دل حس میکند
مورد نوازش رحمت قرار گرفته است.
وقتی نوری آرام،
بیهیاهو،
در جان مینشیند.
وقتی قلب،
نه با استدلال،
بلکه با ذوقِ درونی میفهمد
که خدا نزدیک است.
آن لحظه،
دل سبک میشود.
مثل زمینی که پس از خشکی،
باران را پذیرفته است.
مثل جانی که پس از تنگی،
نسیم را نفس میکشد.
مثل قلبی که دری بسته داشت،
و ناگهان درِ رحمت بر آن گشوده شد.
اینجاست که واژهی «وَلَجَ» معنا پیدا میکند؛
نور داخل میشود،
راه باز میکند،
در قلب جا میگیرد.
و بعد،
کمکم سراسر سرزمین دل را فرا میگیرد؛
گویی «دَحوُ الارضِ قلب» آغاز شده است؛
زمینِ درون،
از زیر فشار تاریکی بیرون میآید،
گسترش مییابد،
آمادهی رویش میشود.
و انسان،
خودش میفهمد.
لازم نیست کسی برایش توضیح دهد.
میفهمد که حالش عوض شده.
میفهمد که از آن سنگینیِ پیشین فاصله گرفته.
میفهمد که در قلبش،
نوری نشسته که از خودش نیست.
آرامشی آمده
که با حسابهای عادی نمیآید.
این همان لحظهای است
که باید حاجت خواست.
نه فقط حاجت نان و خانه و کار،
که حاجتِ جان:
خدایا،
ایمانم را حفظ کن.
قلبم را از حسد پاک کن.
مرا از تاریکی به نور برگردان.
مرا از خودم نجات بده.
مرا به اولیای نورت نزدیک کن.
مرا از کسانی قرار بده
که وقتی سایههای رحمت بازمیگردند،
دلشان هم بازمیگردد.
و امیرالمؤمنین علیهالسلام
در نقل دیگر،
همین معنا را لطیفتر میگشاید:
«إِذَا مَالَتِ الأَفْيَاءُ وَ رَاجَتِ الأَرْوَاحُ، فَاطْلُبُوا الحَوَائِجَ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛ فَإِنَّهَا سَاعَةُ الأَوَّابِينَ.»
هرگاه سایهها مایل شدند
و نسیمها وزیدن گرفتند،
حاجتها را از خدا بخواهید؛
زیرا آن ساعت،
ساعتِ اوّابین است.
سپس حضرت این آیه را تلاوت فرمود:
«فَإِنَّهُ كَانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً»
همانا او برای اوّابین،
بسیار آمرزنده است.
پس ساعتِ اوّابین،
فقط ساعتِ دعا نیست؛
ساعتِ غفران است.
ساعتِ پاک شدن است.
ساعتِ برگشتنِ وجهِ دل
از سمتی که داشت از قبله دور میشد،
به سوی نوری که اصلِ حیات است.
در این لحظه،
دل میفهمد که آمرزش،
همیشه با صدای بلند نمیآید.
گاهی غفران،
مثل نسیم میآید.
آرام،
لطیف،
بیهیاهو.
میآید و غبار را از جان برمیدارد.
میآید و سنگینی را سبک میکند.
میآید و به دل میگوید:
برگرد؛
هنوز دیر نشده است.
و چه نسبتی است
میان «فیء» و «اوب».
فیء، بازگشتِ سایه است؛
اوب، بازگشتِ دل.
فیء، خنکای بیرون است؛
اوب، خنکای درون.
فیء، آرامشِ زمین است؛
اوب، آرامشِ قلب.
فیء، وقتی است که آفتابِ تند، مجالِ سایه میدهد؛
اوب، وقتی است که حرارتِ گناه و غفلت،
جایش را به رحمت و توبه میدهد.
و اگر خدا چیزی را بازگرداند،
اگر چیزی را «افاء» کند،
آن بازگشت،
بیحکمت نیست.
هر چه از سوی خدا بازمیگردد،
به «امرالله» بازمیگردد.
و هر دلی که از تاریکی به نور بازمیگردد،
در حقیقت،
از پراکندگیِ خود
به فرمانِ ربّانیِ آرامش بازگشته است.
دلِ انسان نیز،
گاهی مثل سرزمینی اشغالشده است؛
اشغالشده با ترس،
با حسد،
با غفلت،
با خاطرات تلخ،
با خواستههای ناآرام.
اما وقتی فیءِ رحمت میرسد،
گویی خدا بخشی از این سرزمین را
به نور بازمیگرداند.
و چه مبارک است دلی
که دوباره به صاحب حقیقیاش برگردد.
ای پروردگارِ اوّابین،
وقتی سایههای رحمتت بازمیگردند،
دل ما را هم بازگردان.
وقتی نسیمهای لطفت میوزند،
جان ما را هم تازه کن.
وقتی ساعتِ اوّابین فرا میرسد،
ما را از غافلان قرار مده.
خدایا،
به ما دلی بده
که تغییر حال خودش را بفهمد؛
وقتی تاریک میشود،
غفلت نکند؛
وقتی روشن میشود،
شکر کند؛
وقتی نسیم میوزد،
حاجتش را از تو بخواهد؛
و وقتی سایهی رحمت بر او میافتد،
قدر آن لحظه را بداند.
خدایا،
اگر قلبمان از قبلهی نور دور شد،
با یاد معلم ربانی برش گردان.
اگر در حرارت دنیا سوخت،
زیر سایهی رحمتت خنکش کن.
اگر از اضطراب پر شد،
نسیم آرامش بر آن بوزان.
اگر گرفتار تاریکی شد،
نور آل محمد علیهمالسلام را
در جانش جاری کن.
و ما را از آنان قرار ده
که وقتی آیه میشنوند،
دلشان برمیگردد؛
وقتی ذکر میشنوند،
جانشان نرم میشود؛
وقتی سایهها بازمیگردند،
آنان نیز بازمیگردند؛
و وقتی نسیمها میوزند،
حاجتِ بزرگشان را میخواهند:
اینکه تا آخر عمر،
راهِ بازگشت را گم نکنند.
زیرا خوشبختترین دل،
دلی نیست که هرگز گرمِ آفتابِ دنیا نشده باشد؛
بلکه دلی است که وقتی سایهی رحمت رسید،
آن را شناخت،
زیر آن نشست،
آرام گرفت،
و گفت:
خدایا،
این ساعت را از من مگیر؛
این نور را خاموش مکن؛
این اوبه را نیمهتمام مگذار؛
و مرا از اوّابینی قرار ده
که وعده دادهای:
«فَإِنَّهُ كَانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً».
[«سُنَنِ الْأَوَّابِينَ»] :
عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
يَا بَا مُحَمَّدٍ عَلَيْكُمْ بِالْوَرَعِ وَ الِاجْتِهَادِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ وَ صِدْقِ الْحَدِيثِ وَ حُسْنِ الصِّحَابَةِ لِمَنْ صَحِبَكُمْ وَ طُولِ السُّجُودِ فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ سُنَنِ الْأَوَّابِينَ
قَالَ أَبُو بَصِيرٍ الْأَوَّابُونَ التَّوَّابُونَ.
عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:
يَا أَبَا مُحَمَّدٍ عَلَيْكَ بِطُولِ السُّجُودِ فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ سُنَنِ الْأَوَّابِينَ .
وَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع يَا أَبَا مُحَمَّدٍ
عَلَيْكُمْ بِالْوَرَعِ وَ الِاجْتِهَادِ وَ صِدْقِ الْحَدِيثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ وَ حُسْنِ الصِّحَابَةِ لِمَنْ صَحِبَكُمْ وَ طُولِ السُّجُودِ فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ سُنَنِ الْأَوَّابِينَ .
وَ قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ: الْأَوَّابُونَ هُمُ التَّوَّابُونَ.
دلنوشته
سُنَنِ اوّابین؛ راه و رسمِ دلهای برگشته
اما بازگشت،
فقط یک آهِ نیمهشب نیست.
فقط اشکی نیست که بیاید و برود.
فقط لحظهای نیست که دل بلرزد
و بعد دوباره در همان راهِ قدیم قدم بگذارد.
«اوبه» اگر راستین باشد،
برای خود سنّت دارد؛
راه و رسم دارد؛
نشانه دارد.
دلِ برگشته،
کمکم باید شبیه برگشتگان شود.
اوّاب،
فقط کسی نیست که بگوید: «خدایا برگشتم»؛
اوّاب کسی است که پس از برگشتن،
طرز راه رفتنش عوض میشود،
طرز سخنش عوض میشود،
طرز معاشرتش عوض میشود،
و حتی سجدههایش رنگ دیگری میگیرد.
اینجاست که امام صادق علیهالسلام
راهِ اوّابین را نشان میدهد؛
نه با شعارهای دور،
بلکه با اعمالی روشن و روزمره:
«عَلَيْكُمْ بِالْوَرَعِ
وَ الِاجْتِهَادِ
وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ
وَ صِدْقِ الْحَدِيثِ
وَ حُسْنِ الصِّحَابَةِ لِمَنْ صَحِبَكُمْ
وَ طُولِ السُّجُودِ،
فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ سُنَنِ الْأَوَّابِينَ.»
بر شما باد ورع،
کوشش،
ادای امانت،
راستگویی،
خوشهمنشینی با آنان که با شما همراهاند،
و طولانی کردن سجده؛
زیرا اینها از سنّتهای اوّابین است.
چه نقشهی زیبایی برای بازگشت.
انگار حضرت میفرماید:
اگر میخواهی بدانی واقعاً برگشتهای،
فقط به حالِ درونت نگاه نکن؛
به امانتهایت نگاه کن،
به زبانت،
به رفاقتت،
به سجدهات،
به مرزی که میان خود و گناه نگه میداری.
اوّاب،
اول از همه اهلِ «ورع» است.
یعنی از مرزهای خطر میترسد.
نه از ترسِ مردم،
بلکه از ترسِ دور شدن از محبوب.
او فهمیده که تاریکی،
همیشه یکباره نمیآید؛
گاهی از یک نگاه شروع میشود،
از یک کلمه،
از یک مالِ مشکوک،
از یک رفاقتِ آلوده،
از یک شوخیِ بیحساب،
از یک بیاحتیاطی کوچک.
پس اوّاب،
مراقب است.
چون یکبار مزهی دوری را چشیده،
دیگر با آتش بازی نمیکند.
و اوّاب،
اهلِ «اجتهاد و کوشش» است.
بازگشت،
تنها با احساس تمام نمیشود.
دل باید کار کند،
باید برخیزد،
باید عادتهای تاریک را بشکند،
باید جای خالی گناه را با نور پر کند.
اوّاب میداند اگر پس از توبه،
راه تازهای نسازد،
راه کهنه دوباره او را صدا خواهد زد.
پس میکوشد؛
در نماز،
در خدمت،
در علم،
در اصلاح نفس،
در جبران گذشته،
در ساختنِ آیندهای که دیگر شبیه دیروز نباشد.
و اوّاب،
اهلِ «ادای امانت» است.
چه زیباست که حضرت،
بازگشت به خدا را
از امانتداری جدا نکرد.
یعنی نمیشود کسی در سجده بگوید «خدایا برگشتم»،
اما در دستش امانت مردم بلرزد.
نمیشود دل،
مدعی نور باشد،
اما حقِ دیگری را سبک بشمارد.
امانت،
فقط پول و مال نیست؛
آبروی مردم هم امانت است.
راز مردم هم امانت است.
دلِ کسی که به تو اعتماد کرده، امانت است.
فرزند، همسر، دوست، بیمار، شاگرد، همسایه،
همه میتوانند امانتهای خدا در دست انسان باشند.
و اوّاب،
بعد از بازگشت،
با امانتها مهربانتر میشود؛
چون میفهمد راهِ خدا
از میان حقوق بندگان خدا میگذرد.
و اوّاب،
اهلِ «صدق حدیث» است؛
راستگویی در سخن.
دلِ برگشته،
دیگر نمیخواهد با دروغ زندگی کند.
دروغ،
خانهی دل را دوباره تاریک میکند.
دروغ،
قبلهی باطن را کج میکند.
دروغ،
انسان را از خودش هم پنهان میسازد.
اما راستگویی،
مثل پنجره است؛
نور را داخل میآورد،
هوا را تازه میکند،
دل را سبک میسازد.
اوّاب اگر میخواهد به نور برگردد،
باید زبانش نیز رو به نور باشد.
زیرا زبانی که دروغ میگوید،
هرچند لبش ذکر بگوید،
هنوز راهِ بازگشت را کامل نرفته است.
ذکرِ حقیقی،
آنگاه در جان مینشیند
که زبان از کژی پاک شود
و سخن،
آینهی دل گردد؛
صاف،
روشن،
بیفریب،
روراست،
بیدورویی.
اوّاب،
دوست دارد سخنش
بوی حقیقت بدهد؛
چون میداند
دلی که به خدا برمیگردد،
زبانش هم باید به صدق برگردد.
و اوّاب،
اهلِ «حُسنِ صحابه» است؛
خوشرفتاری با آنان که با او زندگی میکنند،
با آنان که همسفرِ روزهای اویند،
با خانواده،
با دوست،
با همکار،
با همسایه،
با هر دلی که در مدار زندگیاش قرار گرفته است.
چه بسیار کسانی که
در خلوتِ عبادت نرماند،
اما در معاشرت،
تلخ و سنگین و آزاردهنده.
و چه دور است این حال
از سنّتِ اوّابین.
دلِ برگشته،
فقط در محراب زیبا نیست؛
در رفاقت هم زیباست،
در خانه هم زیباست،
در گفتوگو هم زیباست،
در صبر بر خلق هم زیباست.
اوّاب،
اگر به نور برگشته باشد،
این نور باید
در برخوردش با دیگران دیده شود؛
در احترامش،
در انصافش،
در تحملش،
در مهربانیاش،
در آنکه کسی از همنشینی با او
احساس تحقیر و خستگی نکند.
و بعد،
حضرت بر چیزی تکیه میکند
که رازِ بسیاری از این بازگشتهاست:
«عَلَيْكَ بِطُولِ السُّجُودِ فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ سُنَنِ الْأَوَّابِينَ.»
بر تو باد به طولِ سجود،
که این از سنّتهای اوّابین است.
سجده،
شاید صادقانهترین شکلِ اوبه باشد.
آنجا که پیشانیِ انسان
به خاک میرسد،
همهی ادعاها کوتاه میشوند.
آنجا دیگر
نه مقام میماند،
نه تصویر،
نه هیاهوی منیّت.
فقط بنده میماند
و پروردگاری که از رگِ جان نزدیکتر است.
اوّاب،
سجده را کوتاه نمیخواهد؛
چون دلش هنوز حرف دارد.
هنوز شرمندگی دارد،
هنوز شوق دارد،
هنوز حاجت دارد،
هنوز دوست دارد
کمی بیشتر در آستانه بماند.
طولِ سجود،
فقط زیاد شدنِ دقایق نیست؛
طولِ ماندنِ دل است
زیر بارانِ رحمت.
طولِ سجود،
اخذِ طولانیِ علم است
از حضورِ بیواسطهی معلّمِ ربّانی.
آنجا که جان،
در سکوتِ خاک،
زانو میزند
تا حقایق و معالمِ نور را
نه از زبانِ خلق و کتاب،
که مستقیماً از چشمهی مشیّت و تعلیمِ الهی دریافت کند.
سجده،
مدرسهی خاموشِ اوّابین است
که معلمش خداست
و درسش، عبودیتِ ناب.
چه بسیار تیرگیها
که در سجده شسته میشوند.
چه بسیار اضطرابها
که در سجده فرو مینشینند.
چه بسیار فاصلهها
که در سجده کم میشوند.
سجده،
جایِ افتادنِ بیپناه نیست؛
جایِ برخاستنِ دوباره است.
انسان در سجده،
از خود میافتد
و به خدا برمیخیزد.
برای همین است که ابو بصیر میگوید:
«الأَوَّابُونَ هُمُ التَّوَّابُونَ.»
اوّابان، همان توبهکنندگاناند.
اما نه هر توبهای که بر زبان بیاید و بگذرد؛
توبهای که در «ورع» دیده شود،
در «کوشش» دیده شود،
در «امانتداری» دیده شود،
در «راستگویی» دیده شود،
در «خوشصحبتی و خوشمعاشرتی» دیده شود،
و در «سجدههای طولانی» شکوفا شود.
پس اوبه،
فقط بازگشتِ احساسی نیست؛
بازگشتِ سلوکی است.
یعنی دل برگردد،
زبان برگردد،
دست برگردد،
رفتار برگردد،
رابطهها برگردد،
و زندگی،
آهستهآهسته رنگِ رجوع بگیرد.
خدایا،
ما را از آنان قرار بده
که اگر گفتند «برگشتیم»،
این بازگشت
در اعمالشان پیدا باشد.
در سخنشان صدق باشد،
در دستشان امانت،
در چشمشان ورع،
در رفاقتشان مهر،
و در سجدهشان ماندن.
خدایا،
به ما آن اوبهای را عطا کن
که فقط اشکِ یک لحظه نباشد؛
راهِ یک عمر باشد.
و ما را از اوّابینی قرار ده
که هر بار میافتند،
صادقانه برمیخیزند،
و هر بار برمیخیزند،
پاکتر،
نزدیکتر،
فروتنتر
به سوی تو بازمیگردند.
@@@
+ آیات و احادیث «بحار 12 باب 10 قصص أيوب ع»
مشتقات ریشۀ «اوب» در آیات قرآن:
زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنينَ وَ الْقَناطيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِكَ مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ (14)
الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ طُوبى لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ (29)
وَ الَّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَفْرَحُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ مِنَ الْأَحْزابِ مَنْ يُنْكِرُ بَعْضَهُ قُلْ إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ وَ لا أُشْرِكَ بِهِ إِلَيْهِ أَدْعُوا وَ إِلَيْهِ مَآبِ (36)
رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما في نُفُوسِكُمْ إِنْ تَكُونُوا صالِحينَ فَإِنَّهُ كانَ لِلْأَوَّابينَ غَفُوراً (25)
وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ مِنَّا فَضْلاً يا جِبالُ أَوِّبي مَعَهُ وَ الطَّيْرَ وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَديدَ (10)
اصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ اذْكُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَيْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ (17)
وَ الطَّيْرَ مَحْشُورَةً كُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ (19)
فَغَفَرْنا لَهُ ذلِكَ وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآبٍ (25)
وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ (30)
وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآبٍ (40)
وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ (44)
هذا ذِكْرٌ وَ إِنَّ لِلْمُتَّقينَ لَحُسْنَ مَآبٍ (49)
هذا وَ إِنَّ لِلطَّاغينَ لَشَرَّ مَآبٍ (55)
هذا ما تُوعَدُونَ لِكُلِّ أَوَّابٍ حَفيظٍ (32)
لِلطَّاغينَ مَآباً (22)
ذلِكَ الْيَوْمُ الْحَقُّ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلى رَبِّهِ مَآباً (39)
إِنَّ إِلَيْنا إِيابَهُمْ (25)
4 بار تکرار اسم «ایوب» در آیات قرآن:
إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَوْحَيْنا إِلى إِبْراهيمَ وَ إِسْماعيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ عيسى وَ أَيُّوبَ وَ يُونُسَ وَ هارُونَ وَ سُلَيْمانَ وَ آتَيْنا داوُدَ زَبُوراً (163)
وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَيْنا وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنينَ (84)
وَ أَيُّوبَ إِذْ نادى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمينَ (83)
وَ اذْكُرْ عَبْدَنا أَيُّوبَ إِذْ نادى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ (41)
معلم، عاشق اون لحظهای است که شاگرد خطاکار، متوجه اشتباهش بشه و دوربرگردون رو دور بزنه و رو به سوی خانۀ آرامش خودش، یعنی خانۀ معلم ربانی کنه و اینجاست که معلم مامور است به این اوّاب سلام کنه یعنی انگار بهش خبر از سلامتی قلبش بده که جهت حرکت قلبشو درست تشخیص داده و انگار قلبش، قلب سلیم است. و اینکه اون عمل سوء و اشتباه رو از روی جهل انجام داده، برای همینه که راه بازگشت برای او باز هست و او مرتکب اشتباه مرگبار نشده.
«السلام على التواب»
أمر اللَّه للنبي ص بالتسليم على التوابين في آية إذا جاءك الذين يؤمنون بئايتنا فقل سلام عليكم إلخ
نزول آية 54 سورة الأنعام في وجوب تسليم النبي ص على التوابين
ثُمَّ فَرَضَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ أَنْ يُسَلِّمَ عَلَى التَّوَّابِينَ الَّذِينَ عَمِلُوا السَّيِّئَاتِ ثُمَّ تَابُوا
فَقَالَ:
وَ إِذا جاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ
يَعْنِي أَجِبِ الرَّحْمَةَ لِمَنْ تَابَ
وَ الدَّلِيلُ عَلَى ذَلِكَ قَوْلُهُ:
أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ.
[سورة الأنعام (۶): آية ۵۴]
وَ إِذا جاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (۵۴)
و چون كسانى كه به آيات ما ايمان دارند، نزد تو آيند، بگو: «درود بر شما، پروردگارتان رحمت را بر خود مقرّر كرده كه هر كس از شما به نادانى كار بدى كند و آنگاه به توبه و صلاح آيد، پس وى آمرزنده مهربان است.»
1. **سلام بر اوّاب**
2. **سلام بر توبهکننده**
3. **سلامٌ علیکم؛ وقتی دل راه خانه را پیدا میکند**
4. **سلامِ معلم به شاگردِ بازگشته**
5. **دوربرگردانِ نورانی و سلامِ رحمت**
6. **وقتی آسمان به توبهکننده سلام میکند**
7. **سلام؛ نشانۀ سلامتِ قلب**
8. **سلام بر دلی که برگشت**
9. **از جهل تا سلام**
10. **سلامِ رحمت بر اهلِ بازگشت**
11. **خانه، سلام، بازگشت**
12. **سلام بر آنان که راه را دوباره شناختند**
13. **سلامٌ علیکم؛ بشارتِ قلبِ سلیم**
14. **معلمِ ربانی و شاگردِ اوّاب**
15. **سلامِ آسمان بر دوربرگردانِ نورانی**
دلنوشته
سلامِ معلم به شاگردِ بازگشته
و چه زیباست
آن لحظهای که شاگردِ خطاکار
ناگهان میایستد؛
به پشت سرش نگاه میکند،
ردِّ غبارآلودِ اشتباه را میبیند،
تلخیِ دور شدن را میفهمد،
و در دلش چیزی آرام و بیدار
او را صدا میزند:
«برگرد.»
همهچیز از همین لحظه آغاز میشود؛
از لحظهی فهمیدن.
از لحظهای که انسان
میفهمد این راه،
راهِ خانه نبود.
این شتاب،
شتابِ رسیدن نبود.
این انتخاب،
انتخابِ آرامش نبود.
و اینجاست که دوربرگردانِ نورانی
در افقِ جان پیدا میشود.
معلمِ ربانی،
عاشقِ همین لحظه است؛
لحظهای که شاگرد،
در اوجِ خطا،
هنوز قدرتِ فهمیدن دارد؛
هنوز خاموش نشده است؛
هنوز چراغی در عمقِ دلش
برای تشخیصِ جهت باقی مانده است.
لحظهای که شاگرد
اشتباه را میفهمد،
از جهلِ خود بیدار میشود،
و رو به سوی خانه برمیگرداند؛
به سوی همان خانهای
که آرامشِ حقیقیِ او در آن است؛
یعنی خانهی معلمِ ربانی،
خانهی هدایت،
خانهی نور،
خانهی سلامتِ دل.
و شاید سرِّ این همه مهر
در همین باشد
که بازگشتِ شاگرد،
فقط یک تغییر مسیر نیست؛
یک تصحیحِ قبله است.
یعنی دل،
جهتِ درستِ خود را دوباره پیدا کرده است.
یعنی قلب،
پس از سرگردانی،
نشانیِ خانه را گم نکرده است.
یعنی هنوز درونِ این انسان
چیزی زنده مانده
که با نور آشناست.
از همینجاست
که خطابِ الهی،
شگفتانگیز و عاشقانه میشود:
«وَ إِذا جاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا
فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ
كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ
أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهالَةٍ
ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ
فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ»
(انعام: ۵۴)
چه آیهی عجیبی است.
نمیفرماید:
وقتی توبهکنندگان آمدند،
فقط بپذیرشان.
فقط تحملشان کن.
فقط راهشان بده.
بلکه میفرماید:
«به آنان سلام کن.»
سلام،
فقط یک تحیت نیست؛
اعلامِ امنیت است.
اعلامِ سلامت است.
انگار آسمان دارد به این دلِ برگشته میگوید:
تو راه را درست شناختهای.
جهتِ قلبت را درست تشخیص دادهای.
تو هنوز از اهلِ سلامتیِ باطن هستی.
هنوز میتوانی به خانه برگردی.
هنوز قلبت
قابلیتِ سلیم شدن را از دست نداده است.
«السلام على التواب»
سلام بر توبهکننده؛
سلام بر آن دلی
که در تاریکی نماند؛
سلام بر آن انسانی
که بر خطای خود اصرار نورزید؛
سلام بر آن جان
که وقتی فهمید، برگشت؛
وقتی بیدار شد، ایستاد؛
وقتی صدای خانه را شنید،
دوربرگردان را دور زد.
چه لطیف است
که خدای متعال،
پیامبرش را مأمورِ سلام کردن به توبهکنندگان میکند.
انگار معلمِ آسمانی
باید به شاگردِ بازگشته خبر بدهد
که بازگشتت دیده شد،
فهمیدنت پذیرفته شد،
و این چرخشِ دل،
نشانهی مرگِ قلب نیست،
نشانهی حیاتِ اوست.
چون آنکه خطا را
«بِجَهالَةٍ» انجام داده،
هنوز راهِ بازگشت برایش باز است.
جهالت در اینجا،
فقط ندانستنِ ذهنی نیست؛
حالتی است
که انسان در غفلت،
در بیتوجهی،
در غبارِ نفس،
در لحظهای دور از حضور،
بدی را مرتکب میشود.
اما هنوز آنقدر سقوط نکرده
که باطل را حق ببیند
و ظلمت را خانهی خود بداند.
برای همین،
راهِ برگشت برای او گشوده است.
چون اشتباه کرده،
اما قبله را انکار نکرده است.
لغزیده،
اما خانه را فراموش نکرده است.
دور شده،
اما با دوری آشتی نکرده است.
و همین،
رازِ نجاتِ اوست.
آن اشتباهِ مرگبار،
آنجاست که دل
دیگر اصلاً میلِ بازگشت نداشته باشد؛
وقتی انسان
نه از خطا شرم کند،
نه از دوری رنج ببرد،
نه صدای دعوت را بشنود،
نه راهِ خانه را بخواهد.
اما تا وقتی که دل
از اشتباه خود میلرزد،
تا وقتی که از درونش
آهسته صدایی میگوید:
«برگرد،»
هنوز رحمت نزدیک است،
هنوز در باز است،
هنوز سلامِ آسمان
میتواند بر او فرود آید.
پس توبه،
فقط پاک شدن از یک گناه نیست؛
علامتِ زنده بودنِ قلب است.
نشانهی آن است
که در این جان،
هنوز قبله گم نشده،
هنوز نور خاموش نشده،
هنوز راهِ خانه
در حافظهی فطرت باقی است.
و معلمِ ربانی،
بیش از آنکه از بیخطاییِ شاگرد شاد شود،
از «بازگشتِ» او شاد میشود؛
چون بازگشت،
یعنی شعله هنوز هست؛
یعنی میشود دوباره ساخت؛
یعنی میشود دوباره آموخت؛
یعنی میشود دوباره به آرامش رسید.
آری،
خانهی شاگرد،
همانجاست که نور در آن شناخته میشود؛
همانجاست که دل
زیر تربیتِ معلمِ ربانی
جهتِ خود را پیدا میکند؛
همانجاست که اضطرابِ پراکندگی
به سکینه بدل میشود.
و چه شیرین است
وقتی پس از آن همه دوری،
نخستین چیزی که میشنود
نه تازیانهی طرد،
بلکه نغمهی پذیرش است:
«سلامٌ علیکم.»
سلام بر شما،
ای آنان که برگشتید.
سلام بر شما،
ای آنان که هنوز قلبتان راه را میشناسد.
سلام بر شما،
ای آنان که از جهل عبور کردید
و به اصلاح رسیدید.
سلام بر شما،
ای اهلِ دوربرگردانِ نورانی.
سلام بر شما،
ای رهسپارانِ «حُسنُ المآب».
محبوبية التواب:
دلالة آية إن اللَّه يحب التوابين و يحب المتطهرين على عدم تعذيبه من أحب
قَالَ:
إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَعْطَى التَّائِبِينَ ثَلَاثَ خِصَالٍ لَوْ أَعْطَى خَصْلَةً مِنْهَا جَمِيعَ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ لَنَجَوْا بِهَا
قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ:
إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ
فَمَنْ أَحَبَّهُ اللَّهُ لَمْ يُعَذِّبْهُ
وَ قَوْلُهُ: الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحِيمِ رَبَّنا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدْتَهُمْ وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ وَ قِهِمُ السَّيِّئاتِ وَ مَنْ تَقِ السَّيِّئاتِ يَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ
وَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ:
وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَ لا يَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهاناً إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صالِحاً فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً.
1. **محبوبِ پس از بازگشت**
2. **محبوبیّتِ توبهکننده**
3. **آنکه خدا دوستش دارد**
4. **توبه؛ راهِ محبوب شدن**
5. **محبّتِ خدا به اوّاب**
6. **وقتی توبه به محبّت میرسد**
7. **از توبه تا محبوبیّت**
8. **محبوبانِ بازگشته**
9. **آنگاه که خدا دوست میدارد**
10. **توبهکننده در آغوشِ محبّت**
11. **سلام، محبّت، نجات**
12. **دعای عرش برای اهلِ بازگشت**
13. **محبوبِ آسمان**
14. **از عذاب تا آغوش**
15. **تبدیلِ سیاهی به نور**
16. **کیمیای توبه**
17. **آنکه خدا عذابش نمیکند**
18. **رحمتِ محبوب**
19. **بازگشت و محبوبیّت**
20. **در اقلیمِ محبّت**
دلنوشته
محبوبِ پس از بازگشت
آنکه خدا دوستش دارد
و اگر سلامِ الهی
نشانِ پذیرفته شدنِ راهِ بازگشت باشد،
محبّتِ الهی
چیزی فراتر از پذیرش است؛
محبت،
نشانِ نزدیک شدن است.
نشانِ آن است
که توبهکننده
فقط از مرزِ طرد عبور نکرده،
بلکه به حریمِ قرب قدم گذاشته است.
چه بشارتی از این بزرگتر
که خداوند نفرمود فقط توبهکنندگان را میبخشد؛
فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ»
خدا،
توبهکنندگان را دوست دارد
و پاکیزگان را دوست دارد.
اینجا دیگر سخن
فقط از عفو نیست؛
سخن از «محبوبیّت» است.
سخن از آن است
که بندهی بازگشته،
پس از آنکه در تاریکیِ خطا لغزید،
اگر صادقانه برگشت و خود را شست،
نه فقط بخشوده میشود،
بلکه محبوب میشود.
و چه رازی در این محبّت نهفته است.
انگار خداوند
به آن دلی که راهِ برگشت را گم نکرده،
به آن جانی که از آلودگی خسته شده،
به آن انسانی که نخواسته در ظلمت بماند،
با نگاهِ دیگری مینگرد؛
نگاهِ مهر،
نگاهِ قرب،
نگاهِ انتخاب.
در روایت آمده است که خداوندِ عزّوجل
به توبهکنندگان سه خصلت داده است
که اگر یکی از آنها
به همهی اهل آسمانها و زمین داده میشد،
برای نجاتشان کافی بود.
نخستینِ آنها همین است:
«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ»
و چه تکاندهنده است این دنبالهی معنا:
«فَمَنْ أَحَبَّهُ اللَّهُ لَمْ يُعَذِّبْهُ»
هر که محبوبِ خدا شد،
خدا او را عذاب نمیکند.
اینجا،
توبه دیگر
فقط پاک کردنِ گذشته نیست؛
توبه،
ورود به اقلیمِ محبّت است.
یعنی آنکه دوربرگردانِ نورانی را دور زد
و رو به خانه آمد،
تنها از سقوط نجات نیافت؛
بلکه در آغوشِ مهر قرار گرفت.
و مگر عذاب،
جز صورتِ دوری است؟
و مگر محبّت،
جز نشانهی رفعِ این دوری است؟
وقتی خدا بندهای را دوست بدارد،
یعنی میان او و رحمت،
پردهای از طرد باقی نمانده است.
یعنی بازگشتِ او
فقط ثبت نشده،
بلکه عزیز شمرده شده است.
یعنی توبهاش
فقط تحمّل نشده،
بلکه دوست داشته شده است.
چه شگفت است
که حتی حاملانِ عرش نیز
برای این بازگشتکنندگان
دست به دعا برمیدارند:
«رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً
فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ
وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحِيمِ…»
پروردگارا،
رحمت و علمِ تو همهچیز را فرا گرفته است؛
پس آنان را که توبه کردند
و راهِ تو را پی گرفتند بیامرز
و از عذابِ جحیم نگاه دار.
یعنی توبهکننده،
وقتی واقعاً برمیگردد،
دیگر تنها نیست.
آسمان،
به حمایتِ او برمیخیزد.
فرشتگان،
برای او استغفار میکنند.
حاملانِ عرش،
برای نجاتِ او دعا میکنند.
چه کسی گفته بود
توبه فقط یک حادثهی فردی است؟
نه؛
توبه،
وقتی راستین باشد،
واقعهای آسمانی است.
جهانِ بالا
به استقبالِ این بازگشت میآید.
و دعای آنان
فقط برای آمرزش نیست؛
برای حفظ است،
برای وقایه است،
برای ورود به جنّاتِ عدن است،
برای کشیده شدنِ دایرهی رحمت
تا پدران و همسران و ذریّهی صالح است.
یعنی بازگشتِ یک دل،
میتواند تا نسلها نور بپاشد.
توبه،
فقط نجاتِ یک فرد نیست؛
گاه نجاتِ یک شجره است.
و از آن هم شگفتتر،
این وعدهی بینظیرِ الهی است
که دربارهی بازگشتکنندگان فرموده است:
«إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صالِحاً
فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ»
مگر آنکه توبه کند
و ایمان آورد
و عمل صالح انجام دهد؛
پس آناناند
که خدا بدیهایشان را به نیکیها تبدیل میکند.
نه فقط میبخشد،
نه فقط میپوشاند،
نه فقط پاک میکند؛
بلکه «تبدیل» میکند.
اینجا دیگر سخن
از محو شدنِ سیاهی نیست؛
سخن از دگرگون شدنِ آن به نور است.
انگار خداوند
از همان نقطهای که بنده شکست،
محلِّ رویشِ رحمت میسازد.
از همان زخمی که او را سوزاند،
پنجرهای برای فهم،
فروتنی،
رقتِ قلب،
و قرب میگشاید.
این،
فقط بخشش نیست؛
کیمیای الهی است.
این،
فقط نادیده گرفتنِ خطا نیست؛
هنرِ ربّانیِ تبدیل است.
یعنی اگر بنده
صادقانه برگردد،
آن گذشتهی تلخ
میتواند به سرمایهی بیداری بدل شود.
آن اشک،
به نور تبدیل شود.
آن حسرت،
به معرفت تبدیل شود.
و آن شکست،
به پلی برای رسیدن.
پس اوّاب،
وقتی برمیگردد،
فقط از خطر نمیگریزد؛
او وارد مدرسهی محبّت میشود.
سلام میشنود،
محبوب میشود،
دعای فرشتگان را پشت سر خود دارد،
و حتی گذشتهی زخمیاش
در دستِ رحمت
قابلیتِ تبدیل پیدا میکند.
این است رازِ بزرگِ دوربرگردانِ نورانی:
در آنجا
فقط مسیر عوض نمیشود؛
سرنوشت عوض میشود.
فقط جهتِ حرکت اصلاح نمیشود؛
معنای گذشته هم دگرگون میشود.
بندهای که با توبه برگشته،
ممکن است همان شخصِ دیروز باشد،
اما دیگر همان جانِ دیروز نیست.
چیزی در او شسته شده،
چیزی در او روشن شده،
و چیزی در او
محبوبِ خدا شده است.
پس ای دل،
اگر از خطای خویش اندوهگینی،
اندوهت را به یأس تبدیل نکن.
شاید همین سوز،
آغازِ محبوب شدن باشد.
شاید همین شرمندگی،
دروازهی تطهیر باشد.
شاید همین بازگشت،
تو را به جایی برساند
که نه تنها بخشوده شوی،
بلکه دوست داشته شوی.
چه کسی گفته است
پس از لغزش،
تنها باید از عذاب نجات یافت؟
بشارتِ قرآن
بزرگتر از این است:
میتوان برگشت،
میتوان پاک شد،
میتوان محبوب شد،
میتوان مشمولِ دعای حاملانِ عرش شد،
و میتوان حتی دید
که خداوند
از سیاهیهای گذشته،
روشناییهای تازه میآفریند.
اینجاست که توبه
دیگر فقط درِ فرار از جهنم نیست؛
درِ ورود به محبّت است.
درِ ورود به تطهیر است.
درِ ورود به آغوشی است
که بنده را نه با پروندهی دیروزش،
بلکه با حقیقتِ بازگشتِ امروزش میبیند.
و چه شیرین است
که پایانِ این راه،
تنها نجات نیست؛
بلکه محبوبیّت است.
یعنی دلِ برگشته
روزی میفهمد
که آن دوربرگردانِ نورانی،
فقط او را از پرتگاه دور نکرد؛
او را تا آستانهی دوستداشته شدن پیش برد.
