دکتر محمد شعبانی راد

نور، همه جا پخش میشه! وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثِيراً وَ نِساءً!

BROADCASTING!

«بثث» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژۀ مترادف «نور»،
و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:
«بَثَ‏ الغُبَارَ: گرد و غبار برانگيخت.»
«بَثَ‏ الخَبَر: خبر را همه جا پخش كرد.»
«He broadcasts the light»
+ «ظهر»
+ «قرض»
+ «نبأ»
«منادی نور! ندای نورانی!»
+ «بلغ»
+ «نشر»

+ مفهوم «توسعه»:
+ «طور – تطویر»
+ «عبد – تعبید الطریق»
نور ولایت فرایند گسترش است.

«يُنْفِقُونَ  يَبُثُّونَ»
«وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ: عَنِ‏ الصَّادِقِ ع‏ أَنَّ مَعْنَاهُ وَ مِمَّا عَلَّمْنَاهُمْ يَبُثُّونَ»
علوم نورانی و ربانی، همه جا پخش میشه!
+ «برّ و نیکوکاری»
+ «ارث»

بثّ‏ – عقل و هوا

مفهوم «آشکار»
«بثّ: أصل واحد و هو تفريق الشي‏ء و إظهاره»
+ «ظهر»
+ «دحو – مهد – فرش – بسط – نشر – بثّ – نسف»
«تَبَاثَ‏ القومُ الأَسرارَ: آن قوم رازها را بر يكديگر آشكار كردند.»
 + «و اسرّوه بضاعة»
«إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي‏ وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ»
واژه‌های «بَثِّ وَ حُزْنِ» در اینجا، اشاره به امتحان کربلای یعقوب ع دارند.
لذا این معنا استنباط می شودکه:
در این دست‌انداز زندگی، برای درناژ حسادت قلب خودم، فقط شِکْوۀ حال به نورم میبرم تا قلبم از تاریکی حسد به نور ولایت، راه نجات پیدا نماید!

«وَ هِيَ أَمَارَةٌ لِأُزُوفِ حَرَكَتِنَا وَ مُبَاثَّتِكُمْ بِأَمْرِنَا وَ نَهْيِنَا»
آن فتنه و امتحان، علامت:
(1) [نزدیکی] حركت ما [ظهور = فرج]
و (2)  امتياز شما در برابر اطاعت و نافرمانى ماست.

1. ریشۀ معنایی «بثّ»
در منابعی مثل **مقاییس اللغه، مفردات راغب، التحقیق، مجمع البحرین** اصل معنا چنین بیان شده است:

– **تفریق و پراکندن**
– **آشکار کردن و منتشر ساختن**
– **بیرون ریختن چیزی که در درون جمع شده**

نمونه‌ها در لغت:
– بثّ الجند: پراکنده کردن سپاه
– بثّ الخبر: منتشر کردن خبر
– بثّ الله الخلق: پراکندن و منتشر کردن مخلوقات در زمین

پس معنای ریشه‌ای:
**گشودن و پراکندن چیزی که در درون جمع شده است.**

2. انتقال معنا به حوزه روان
لغویان توضیح می‌دهند که وقتی این واژه درباره **حزن و حالت درونی انسان** به کار می‌رود، معنایش چنین می‌شود:

– اندوهی که در دل جمع شده و **انسان ناچار می‌شود آن را آشکار کند**
– غمی که **دل را متلاطم و فکر را پراکنده می‌کند**
– شکوه و درد دلی که از شدت آن **قابل کتمان نیست**

در **مجمع البحرین**:
البثّ: أشد الحزن الذي لا يصبر عليه صاحبه حتى يبثّه
یعنی: اندوهی بسیار شدید که صاحبش نمی‌تواند آن را نگه دارد و ناچار آن را می‌ریزد و بیان می‌کند.

در **التحقیق**:
تفرّق خيالي و اضطراب فكري
یعنی: پریشانی درونی و پراکندگی فکر.

بنابراین **بثّ از حزن عمیق‌تر است**.
چون:
– **حُزن** = غم در دل
– **بَثّ** = غمی که از شدت، در دل نمی‌گنجد و بیرون می‌ریزد.

3. معنای دقیق در آیه
آیه:

إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ

یعقوب علیه‌السلام دو چیز را می‌گوید:

– **بثّی**: اندوهی که سینه‌ام را پریشان کرده و ناگزیر از بیان آنم
– **حزنی**: غم عمیق درونی

یعنی:
او حتی این **فوران درد دل** را هم فقط نزد خدا می‌برد.

4. معادل فارسی زیبا
اگر بخواهیم یک معادل فارسی که هم **لطافت ادبی** داشته باشد و هم **مفهوم لغوی را برساند** پیشنهاد بدهیم، چند گزینه نزدیک داریم:

به ترتیب دقت معنایی:

1. **دردِ دلِ پریشانم**
2. **دل‌آشوبی‌ام**
3. **فغانِ دلم**
4. **اندوهِ بی‌قرارم**
5. **دردِ گشودهٔ دلم**

و برای انتقال حال یعقوب علیه‌السلام بهترین معادل:

**«فغانِ دلم»**
یا
**«دردِ دلِ پریشانم»**

5. بازنویسی لطیف آیه
مثلاً:

من تنها **فغان دلم و اندوه درونم** را به خدا می‌برم.

یا

من فقط **دردِ دلِ پریشانم و اندوه پنهانم** را به خدا شکایت می‌کنم.

این ترجمه دقیقاً همان دو لایه را حفظ می‌کند:
– بثّ → درد دل فوران‌کرده
– حزن → اندوه درونی

تحلیل واژۀ «پریشان» بر اساس داده‌های لغت‌نامه‌های معتبر فارسی
(دهخدا، معین، عمید، فرهنگ بزرگ سخن و منابع ریشه‌شناسی فارسی میانه).

۱. ریشه‌شناسی واژۀ «پریشان»

ساختار واژه
**پریشان = پریش + ـان (پسوند صفت‌ساز)**

صورت‌های کهن‌تر:
– پهلوی: *parēšān* / *parēš*
– ریشهٔ فعلی: «پریشیدن / پریشاندن»

ریشهٔ اصلی به بنِ ایرانیِ باستانیِ **\*pari-** برمی‌گردد که معنای اصلی آن:
«به اطراف، پیرامون، پراکنده در اطراف»

همان پیشوندی که در فارسی داریم:
– پریشان
– پریشانی
– پریشیدن

و در زبان‌های هندواروپایی هم‌ریشه با:
– peri (یونانی) = پیرامون
– per (لاتین) = از خلال / عبور

بنابراین از نظر ریشه‌شناسی:

«پریشان» در اصل یعنی:
چیزی که از حالت تمرکز خارج شده و در اطراف پراکنده شده است.

۲. معنای اصلی در فارسی کهن

در متون قدیم فارسی (شاهنامه، متون عرفانی، نثرهای قرن ۴ و ۵) «پریشان» نخست معنایی کاملاً **عینی و فیزیکی** داشته:

الف) پراکنده و از هم گسیخته (مادی)
– موی پریشان
– لشکر پریشان
– اوراق پریشان
– خانهٔ پریشان

نمونه شاهنامه:
سپاه اندر آمد همه پریشان

یعنی: آرایش نظامی از هم گسسته.

۳. انتقال معنایی به حوزه روان

در مرحله دوم، واژه از معنای فیزیکی به معنای **روانی و درونی** منتقل شده است؛
دقیقاً مشابه سیر معنایی «بثّ» در عربی.

ب) پریشان = آشفتهٔ ذهن و دل
– دل پریشان
– خاطر پریشان
– حال پریشان
– اندیشهٔ پریشان

در ادبیات عرفانی:
خاطر پریشان از فراق
دل پریشان از هجران

اینجا همان مفهوم «تفرّق فکر و اضطراب درون» پدیدار می‌شود.

۴. مؤلفه‌های معنایی «پریشان»

اگر آن را تحلیل معنایی کنیم، عناصر زیر در آن هست:

1. **از بین رفتن نظم**
2. **گسیختگی انسجام**
3. **پراکندگی اجزاء**
4. **عدم تمرکز**
5. **آشفتگی ناشی از ضربه یا هیجان**

این دقیقاً همان چیزی است که در «بثّ» داریم:

در التحقیق:
تفرّق الخيال و اضطراب الفكر

در فارسی:
پریشانی فکر

این هم‌گرایی بسیار زیباست.

۵. تفاوت «پریشان» با واژه‌های نزدیک

| واژه | محور معنا | شدت | جهت معنا |
|——|———–|——|———–|
| پریشان | پراکندگی نظم | متوسط تا شدید | ساختاری |
| آشفته | برهم‌خورده | شدید | هیجانی |
| مضطرب | لرزان | هیجانی | درونی |
| غمگین | حزن | احساسی | درونی |
| پریش | کهن‌تر | بیشتر فیزیکی | بیرونی |

پس «پریشان» دقیق‌تر از «غمگین» است؛
چون فقط احساس نیست، بلکه **ساختار روانیِ به‌هم‌ریخته** را نشان می‌دهد.

۶. پیوند مفهومی با «بثّ»

اکنون مقایسهٔ ریشه‌ای:

| عربی | فارسی |
|——-|——–|
| بثّ = تفریق و نشر | پریشان = پراکنده شدن |
| بثّ الحزن = بیرون ریختن غم | دل پریشان = گسیختگی درونی |
| الفراش المبثوث = پراکنده | موی پریشان = پراکنده |

در هر دو زبان:

«پراکندگی» → «اختلال نظم» → «اضطراب روانی»

این مسیر معنایی یکسان است.

۷. چرا «درد دل پریشان» برای بثّ دقیق است؟

زیرا بثّ در آیه یعنی:

– اندوهی که فکر را متفرق کرده
– سینه را آرام نمی‌گذارد
– قابل کتمان نیست
– درون را از انسجام انداخته

و «پریشان» دقیقاً همین ساختار را دارد:

خروج از حالت طمأنینه و تمرکز

در التحقیق:
سلب الطمأنينة و السكون

در فارسی:
پریشان‌حالی = از دست رفتن آرامش

۸. نتیجهٔ نهایی:

می‌توان چنین جمع‌بندی کرد:

واژۀ «بثّ» در عربی و «پریشان» در فارسی، هر دو از یک ساختار معنایی بنیادین پیروی می‌کنند: «پراکندگی پس از انسجام».
در عربی این پراکندگی به حوزهٔ هستی (بثّ الخلق)، اجتماع (بثّ الجند)، و روان (بثّ الحزن) کشیده می‌شود؛
و در فارسی نیز از پراکندگی موی و سپاه آغاز شده و به پریشانی دل و خاطر رسیده است.
از این رو «پریشانی دل» معادلی دقیق برای «بثّی» در آیهٔ شریفه است؛
زیرا هر دو بیانگر گسیختگی درونی، اضطراب فکر، و از دست رفتن طمأنینه‌اند.

«پراکندگی هستی‌شناختی و روان‌شناختی»
یک تحلیل تطبیقی میان ریشۀ عربیِ «بثّ» و واژۀ فارسی «پریشان»

مقدمه
در زبان‌های سامی و ایرانی، بسیاری از واژه‌ها از مسیر **تجربۀ عینی جهان بیرون** وارد **حوزهٔ ذهن و روان** شده‌اند. دو واژۀ «بثّ» در عربی و «پریشان» در فارسی نمونه‌های درخشانی از این گذار معناشناختی‌اند. هر دو واژه از معنای «پراکندگی پس از انسجام» آغاز کرده و سپس به ساحت‌های پیچیده‌تری چون عاطفه، فکر و هستی منتقل شده‌اند.

این مقاله با تحلیل تطبیقی این دو واژه نشان می‌دهد که چرا «بثّی» یعقوب(ع) در آیه ۸۶ سوره یوسف، در فارسی، دقیق‌ترین همتا را در تعبیر «دلِ پریشان» یا «دردِ دلِ پریشان» می‌یابد.

——————————————————————–

۱. بُعد هستی‌شناختی: پراکندگی به‌عنوان یک تجربهٔ بنیادین

۱.۱. «بثّ» در عربی
ریشۀ ثلاثی «بثّ» در عربی، طبق منابعی چون **مقاییس، التحقیق و مفردات راغب**، معنای اصلی‌اش چنین است:

– تفریق
– پراکندن چیزی در اطراف
– بیرون ریختن جمع‌شدگی نهفته

نمونه‌های قرآنی:

1. **بثّ الخلق**
خداوند مخلوقات را در آسمان و زمین پراکند.
اینجا «بثّ» یک فعل **هستی‌ساز** است: نظم اولیهٔ خلقت از کُنه به کثرت بیرون ریخته می‌شود.

2. **کالفراش المبثوث**
مردم در قیامت چون پروانه‌های پراکنده‌اند.
این تصویر به فقدان نظم، سرگردانی، تزلزل و اضطراب وجودی اشاره دارد.

3. **زرابی مبثوثة**
فرش‌های گشوده و پراکنده؛ اشاره به حالت گستردگی چیزهایی پیش‌تر جمع‌شده.

**جمع‌بندی بُعد هستی‌شناختی در عربی:**
بثّ به معنای **خروج هستی از جمع به پراکندگی** است؛ یعنی گسستن وحدت اولیه و پدیدار شدن کثرت‌های آزاد.

۱.۲. «پریشان» در فارسی
واژۀ «پریشان» در فارسی ریشه در بن ایرانی باستانی *pari-* دارد که معنای آن:

– پخش شدن در اطراف
– پراکندگی
– از هم گسیختگی

در متون کهن:

– موی پریشان = موی پراکنده پس از انسجام
– لشکر پریشان = ارتشی که آرایش منظمش فرو ریخته
– دانه‌های پریشان = متلاشی‌شده و پراکنده

این معنای کاملاً **فیزیکی** و **هستی‌شناختی** است: چیزی که وحدتش از دست می‌رود و به اطراف ریخته می‌شود.

**جمع‌بندی:**
هم در عربی و هم در فارسی، نقطهٔ آغازین معنای واژه، تجربهٔ حسیِ **گسیختگی نظم** است.

——————————————————————–

۲. گذار به بعد روان‌شناختی

پس از مرحلهٔ حسی، هر دو واژه وارد حوزهٔ روان انسان می‌شوند.

۲.۱. «بثّ» در روان‌شناسی قرآنی
طبق مجمع‌البحرین و التحقیق:

– «بثّ الحزن»: غم شکافته و بیرون ریخته
– غمی که **فکر را متفرّق می‌کند**
– اضطراب درونی و ناتوانی از تمرکز
– شکایتِ ناگزیر

بنابراین:

«بثّ» تبدیل به اصطلاحی برای **پریشانی شناختی** (cognitive disintegration) می‌شود.

یعنی:
تفکر مثل دانه‌های شن یا گله سربازان، از هم ریخته و پراکنده شده است.

۲.۲. «پریشان» در روان فارسی
در متون عرفانی و ادبی فارسی:

– دلِ پریشان
– خاطرِ پریشان
– حالِ پریشان
– ذهنِ پریشان

همگی به معنای:

– گسیختگی رشته‌های فکری
– فقدان انسجام روان
– تلاطم و بی‌قراری
– ناتوانی از نگه‌داشتن آرامش

همچنان همان تصویر هستی‌شناختی «پراکندگی» را دارد، اما اکنون در **قلمرو روان**.

**نتیجه:**
در هر دو زبان، واژه از «پراکندگی فیزیکی» → «پراکندگی روانی» تبدیل شده است.

——————————————————————–

۳. نقطۀ اتصال: گسیختگی انسجام درون

می‌توان گفت «بثّ» و «پریشان» در زمینه روانی یک سازوکار مشترک دارند:

۱. غم یا حادثه‌ای سنگین وارد می‌شود.
2. نظم درونی می‌شکند.
3. اجزای فکر و احساس **منتشر و پراکنده** می‌شوند.
4. آرامش و طمأنینه از میان می‌رود.

التحقیق:
سلب الطمأنینة و السکون

ادبیات فارسی:
خاطر پریشان = از دست رفتن آرامش فکر
دل پریشان = گسیختگی انسجام عاطفی

این همان «بثّ» است.

——————————————————————–

۴. چرا «بثّی» یعقوب(ع) بهترین برابر را در «دلِ پریشان» می‌یابد؟

در آیه:

إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ

«بثّ» نسبت به «حزن» شدیدتر است؛ زیرا:

– دل متلاطم است
– اندیشه پراکنده شده
– توان کتمان نیست
– اندوه بیرون می‌ریزد
– احساس، نظم خود را از دست داده

در فارسی:

«دلِ پریشان» = دلی که انسجامش از هم پاشیده است.

در نتیجه:

**بثّی = پریشانیِ بیرونی‌شدهٔ دلم**
یا
**فغانِ دلم**
یا
**درد دلِ پراکنده و ازهم‌گسیختهٔ من**

اما «پریشان» دقیق‌ترین معادل علمی ـ زبان‌شناختی است.

——————————————————————–

۵. جمع‌بندی

– هر دو واژه («بثّ» و «پریشان») ریشه در مفهوم بنیادین **پراکندگی پس از انسجام** دارند.
– این معنا نخست دربارهٔ اشیاء فیزیکی به کار رفته (خاک، سپاه، فرش، مو).
– سپس به حوزهٔ روان انتقال یافته و حالت‌های عاطفی و شناختی را توصیف کرده‌اند.
– «بثّی» یعقوب(ع) اشاره به **اندوهی دارد که فکر و دل را متلاشی کرده و از شدت آن ناگزیر به شکوه است**.
– در فارسی، بهترین همتای آن **پریشانی دل** است، چون همین سازوکار گسیختگی و انتشار یافته را دارد.
– این تشابه ساختاری پلی میان زبان عربی قرآن و روان‌شناسی زبان فارسی ایجاد می‌کند.

1. **پریشان‌حالیِ یک پدر**
2. **فغانِ دلِ یعقوب**
3. **دلِ پریشانِ کنعان**
4. **آن‌گاه که دل از هم می‌پاشد**
5. **شکوهٔ دلِ پراکنده به سوی خدا**
6. **بثّ یعقوب؛ روایت یک دلِ گسیخته**
7. **میان فراق و امید**
8. **پریشانی‌ای که به آسمان می‌رسد**
9. **تنها به تو می‌گویم، ای خدا**
10. **از پریشانی تا یقین**

**دلِ پریشانِ کنعان**

دلنوشته

پریشان‌حالیِ یک پدر
فغانِ دلِ یعقوب

شب‌های کنعان طولانی شده است.
خانه همان خانه است،
دیوارها همان دیوارها،
اما دلِ پدر دیگر آن دلِ آرام گذشته نیست.
سال‌هاست که نگاهش در افق‌ها می‌گردد؛
گویی هر نسیمی شاید بویی از یوسف بیاورد.

دلش دیگر یک دلِ جمع نیست؛
دلِ «پریشان» است…
چون دانه‌هایی که از مشت فرو ریخته باشند،
چون سپاهی که نظم خویش را از دست داده باشد،
چون خاطری که هر لحظه به سویی می‌دود و آرام نمی‌گیرد.

یوسف رفته است،
اما نبودنش تنها یک غم نیست؛
غمی است که رشته‌های فکر و صبر را از هم گسسته،
و دل را در موجی از یاد و انتظار پراکنده کرده است.

برادران می‌نگرند و می‌پندارند که این اندوه،
اندوهی همچون اندوه‌های دیگر است؛
اما آنان نمی‌دانند که دلِ پیامبر چگونه می‌سوزد.
نمی‌دانند در این سینه چه طوفانی از یاد یوسف می‌گذرد.

و آنگاه یعقوب سر به سوی آسمان برمی‌دارد؛
نه برای شکایت از خلق،
نه برای گلایه از روزگار.

آهسته می‌گوید:
«قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»

«من پریشان‌حالی دلم و اندوه نهانم را تنها به خدا می‌برم…
و از خدا چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.»

این سخن، سخنِ دلی است که در میان طوفان غم،
هنوز به نوری پنهان یقین دارد.
دلی که هرچند پریشان است،
اما رشتهٔ امیدش در دست خداست.

قَالَ الصَّادِقُ ع
الْحُزْنُ مِنْ شِعَارِ الْعَارِفِينَ لِكَثْرَةِ وَارِدَاتِ الْغَيْبِ عَلَى سَرَائِرِهِمْ وَ طُولِ مُبَاهَاتِهِمْ تَحْتَ سِتْرِ الْكِبْرِيَاءِ وَ الْمَحْزُونُ ظَاهِرُهُ قَبْضٌ وَ بَاطِنُهُ بَسْطٌ يَعِيشُ مَعَ الْخَلْقِ عَيْشَ الْمَرْضَى وَ مَعَ اللَّهِ عَيْشَ الْقُرْبَى وَ الْمَحْزُونُ غَيْرُ الْمُتَفَكِّرِ لِأَنَّ الْمُتَفَكِّرَ مُتَكَلِّفٌ وَ الْمَحْزُونُ مَطْبُوعٌ وَ الْحُزْنُ يَبْدُو مِنَ الْبَاطِنِ وَ التَّفَكُّرُ يَبْدُو مِنْ رُؤْيَةِ الْمُحْدَثَاتِ وَ بَيْنَهُمَا فَرْقٌ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى فِي قِصَّةِ يَعْقُوبَ ع
إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ‏
فَبِسَبَبِ مَا تَحْتَ الْحُزْنِ عِلْمٌ خُصَّ بِهِ مِنَ اللَّهِ دُونَ الْعَالَمِينَ قِيلَ لِرَبِيعِ بْنِ خُثَيْمٍ مَا لَكَ مَحْزُونٌ قَالَ لِأَنِّي مَطْلُوبٌ وَ يَمِينُ الْحُزْنِ الِانْكِسَارُ وَ شِمَالُهُ الصَّمْتُ وَ الْحُزْنُ يَخْتَصُّ بِهِ الْعَارِفُونَ لِلَّهِ وَ التَّفَكُّرُ يَشْتَرِكُ فِيهِ الْخَاصُّ وَ الْعَامُّ وَ لَوْ حُجِبَ الْحُزْنُ عَنْ قُلُوبِ الْعَارِفِينَ سَاعَةً لَاسْتَغَاثُوا وَ لَوْ وُضِعَ فِي قُلُوبِ غَيْرِهِمْ لَاسْتَنْكَرُوهُ فَالْحُزْنُ أَوَّلٌ ثَانِيهِ الْأَمْنُ وَ الْبِشَارَةُ وَ التَّفَكُّرُ ثَانٍ أَوَّلُهُ تَصْحِيحُ الْإِيمَانِ وَ ثَالِثُهُ الِافْتِقَارُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِطَلَبِ النَّجَاةِ وَ الْحَزِينُ مُتَفَكِّرٌ وَ الْمُتَفَكِّرُ مُعْتَبِرٌ وَ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا حَالٌ وَ عِلْمٌ وَ طَرِيقٌ وَ حِلْمٌ وَ شَرَف‏.

۱. **شعارِ عارفان؛ روایتِ بَسط در قَبض** 
۲. **در انتهایِ شکستگی** 
۳. **پریشانیِ امن** 
۴. **رازِ آن دانشِ پنهان** 
۵. **یعقوب؛ پیامبرِ اندوه‌هایِ مطبوع** 
۶. **سکوتِ سَمْتِ چپ، شکستنِ سَمْتِ راست** 
۷. **کیمیایِ حُزن در کنعان**
۸. **جغرافیایِ باطن: از بَثّ تا قُرب**
**«شکستگیِ مقدس»**

این کلماتِ نورانی امام صادق (ع)، نگاهِ روان‌شناختی ما را به مفهوم «اندوه» به‌کلی دگرگون می‌کند.
اگر از منظر آن طبیبِ دانا (امام صادق ع) بنگریم، «بَثّ و حُزن» یعقوب دیگر نه یک اختلال روانی، که «شعارِ عارفان» و نشانه‌ای از یک ساحتِ وجودیِ متعالی است.

***

دلنوشته

رازِ آن دانشِ پنهان
حُزنِ مَطبوع؛ فراتر از پریشانی

«…اما آنان که به ظاهرِ یعقوب می‌نگریستند،
تنها «قبضِ» چهره‌اش را می‌دیدند؛
اندوهی که در پیشانی‌اش نشسته بود.
آنان نمی‌دانستند که این اندوه،
نه بارِ اضافه‌ای بر جان،
که لباسِ جانِ اوست.

امام صادق (ع) حقیقتِ این «بثّ» را چنین رمزگشایی می‌کند:
«الحزنُ من شعارِ العارفین»؛
اندوه، نشانِ کسانی است که به حقیقت رسیده‌اند.

آن‌ها نمی‌دانستند یعقوبی که در ظاهر،
در «قبض» و تنگنایِ فراق به سر می‌برد،
در باطن در «بسط» و گشایشی ابدی با خداست.
یعقوب با خلق، هم‌نشینیِ دردمندان را داشت،
اما با خدا، هم‌سفره‌یِ قربِ الهی بود.

این اندوهِ یعقوب،
از جنسِ فکر کردن‌هایِ پرزحمت (تکلف) نبود که آدمی برای تسکینِ خود، راهی بیابد؛
این غم، «مطبوع»ِ جانِ او بود،
سرشتی که با جانش آمیخته بود.
برای همین است که یعقوب نه به فکرِ راه‌حل‌هایِ دنیوی بود
و نه در پیِ توجیهِ غم.
او خودِ غم بود.

دو دستِ این اندوهِ مقدس را بنگر:
«یَمینُ الحُزنِ الانکسار و شِمالُهُ الصَّمت»
راستِ این اندوه، «شکستگی» بود و چپِ آن، «سکوت».
شاید برای همین بود که وقتی برادران یوسف نزدش آمدند،
یعقوب بیش از آنکه سخن بگوید،
«سکوت» کرد
و بیش از آنکه گلایه کند،
«شکست».
او شکسته بود،
نه برای یوسف،
که شکسته بود برای «او»؛
و این شکستن،
همان راهِ ورودِ انوارِ الهی به سینه بود.

اگر لحظه‌ای این اندوه از قلبِ عارفان گرفته می‌شد،
از دوریِ یار فریاد برمی‌آوردند (استغاثه می‌کردند).
یعقوب می‌دانست که این اندوه،
حجابِ نوری است که دانشی را در خود پنهان دارد؛
دانشی که جهانیان از آن بی‌خبر بودند.

پس، ای همسفر مسیر کمال،
اگر یعقوب می‌گوید:
«أعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»،
به خاطرِ این «حُزن» است.
این غم، حجاب‌شکن بود.
این غم، اولش «انکسار» است
و دومش «امن و بشارت».

یعقوب پریشان بود،
اما در دلِ این پریشانی،
رازی نهفته بود که او را به خدا پیوند می‌داد.
او می‌دانست که در نهایتِ این انکسار،
یوسف بازخواهد گشت؛
نه به خاطرِ نقشه‌هایِ بشر،
که به خاطرِ وعده‌یِ خدا که در پسِ این اندوهِ عمیق، پنهان شده بود.

او پریشان‌حال بود،
اما در قلبِ این پریشانی، «امن‌ترین» جایِ جهان را یافته بود.

عن جابر قال قلت لأبي جعفر ع:
رحمك الله ما الصبر الجميل
فقال:
ذاك صبر ليس فيه شكوى إلى الناس، إن إبراهيم بعث يعقوب إلى راهب من الرهبان عابد من العباد في حاجة، فلما رآه الراهب حسبه إبراهيم فوثب إليه فاعتنقه، ثم قال: مرحبا بخليل الرحمن، قال يعقوب: إني لست بإبراهيم و لكني يعقوب بن إسحاق بن إبراهيم، فقال له الراهب: فما بلغ بك ما رأى من الكبر قال: الهم و الحزن و السقم- فما جاوز صغير الباب حتى أوحى الله إليه: أن يا يعقوب شكوتني إلى العباد- فخر ساجدا عند عتبة الباب يقول: رب لا أعود فأوحى الله إليه: أني قد غفرتها لك فلا تعودن إلى مثلها، فما شكا شيئا مما أصابه من نوائب الدنيا- إلا أنه قال يوما:
«إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ- وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ‏.»

1. **صبرِ جمیل؛ شکایت فقط به خدا**
2. **ادبِ اندوه**
3. **سجده بر آستانهٔ شکایت**
4. **آن‌گاه که خدا گفت: شکوتنی؟**
5. **عتبهٔ در و آسمانِ گشوده**
6. **پریشانی‌ای که به خلق نرسید**
7. **رازِ صبرِ بی‌شکایت**
8. **از عتبهٔ در تا عرش**

– **شکایتِ ممنوع**
– **ادبِ صبر**
– **تنها به تو می‌گویم**
– **صبرِ بی‌خلق**

– **صبر جمیل در سیرهٔ یعقوب(ع)**
– **تحلیل رواییِ «لا شکوى إلى الناس»**
– **صبر جمیل؛ میان قبض و توکل**

**سجده بر آستانهٔ شکایت**

این روایت جابر و پاسخ امام باقر (ع)، یکی از لطیف‌ترین پرده‌های زندگی یعقوب را نشان می‌دهد؛ پرده‌ای که «صبر جمیل» را از سطح صبرِ معمولی جدا می‌کند.
فضایی میان «پریشانیِ پدر» و «حیا و حریم با خدا»

دلنوشته

شکایتِ ممنوع؛ تنها به تو می‌گویم

و اما داستان یعقوب، تنها داستان اندوه و اشک نیست؛
داستانِ «ادب» است.
ادبِ بنده‌ای که حتی در پریشانی،
مراقب است از کدام سو به درگاه خدا رود.

روزی یعقوب، به فرمان پدرش ابراهیم، به سوی راهبی از عابدان رفت؛
آنگاه که راهب چشمش به او افتاد، گمان کرد خلیل‌الله آمده است.
به سویش دوید، او را در آغوش گرفت و گفت:
«مرحبا بخلیل الرحمن!»

و یعقوب آهسته گفت:
«من ابراهیم نیستم؛
من یعقوب بن اسحاق بن ابراهیمم.»

راهب با دقتی عجیب بر چهره‌اش نگریست.
در خطوط چهرهٔ او چین‌هایی بود که بوی سالخوردگی و رنج می‌داد.
و راهب پرسید:
«پس این همه فرسودگی از چیست؟
چه چیزی تو را به این حال رسانده؟»

یعقوب پاسخش کوتاه بود، اما حقیقتی عظیم پشت آن نهفته بود:
«الهمُّ و الحُزن و السَّقَم…
اندوه و حزن و بیماری.»

و هنوز یعقوب از درگاه خانه آن راهب بیرون نرفته بود که خطاب آمد:

«یا یعقوب…
شَکَوتَنی إلى العِباد؟
ای یعقوب… مرا نزد بندگان شکایت کردی؟»

یعقوب شنید و همان‌جا، کنار عتبۀ در، فرو ریخت.
سجده کرد.
دلش شکست.
آهسته گفت:

«پروردگارا…
دیگر هرگز…
دیگر هیچ‌گاه…»

خطاب آمد:

«غَفَرتُها لَک…
آمرزیدم، اما مبادا باز چنین کنی.»

و از آن پس، او هرگز لب بر شکایت نزدِ مردم نگشود.
نه از رنج‌هایش، نه از دردهایش، نه از پیری، نه از غم.
هیچ نگفت…
جز آن روز…
آن روز که دلش چون کوهی شکافته بود،
و قلبش چون آسمانِ توفان‌زده، «بثّ» خویش را تاب نیاورد.

آنگاه رو به آسمان کرد و گفت:

«إِنّما أشکو بَثّی و حُزنی إلی الله…
و أعلمُ مِن الله ما لا تَعلمون.»

این سخن شکایت نیست؛
«این پناه بردن است.»
پناه بردن یک دلِ پریشان،
نه به خلق،
که به خالق.

یعقوب آموخته بود که «صبر جمیل»
صبرِ بی‌ناله نیست؛
صبرِ بی‌گِله به مردم است.
صبرِ بی‌حرف با خلق.
صبرِ بی‌اتکا به غیر.

و همین است که اندوه یعقوب را، اندوهی الهی می‌کند؛
اندوهی که درهای دانش را می‌گشاید،
اندوهی که «أعلم من الله» را بر زبان او جاری می‌کند،
اندوهی که نه ضعف،
که «قرب» می‌آفریند.

اندوهی از جنس اهلِ معرفت؛
اندوهی که سرتاپایش نور است.

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: بَكَى عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ عَلَى أَبِيهِ حُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ ص عِشْرِينَ سَنَةً أَوْ أَرْبَعِينَ سَنَةً وَ مَا وُضِعَ بَيْنَ يَدَيْهِ طعاما [طَعَامٌ‏] إِلَّا بَكَى عَلَى الْحُسَيْنِ حَتَّى قَالَ لَهُ مَوْلًى لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْهَالِكِينَ قَالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ‏
إِنِّي لَمْ أَذْكُرْ مَصْرَعَ بَنِي فَاطِمَةَ إِلَّا خَنَقَتْنِي الْعَبْرَةُ لِذَلِكَ.

پیوندِ کنعان و کربلا
پریشانی یعقوب و اقیانوسِ بی‌پایانِ غمِ سجاد (ع)

۱. **وارثِ فغانِ یعقوب**
۲. **بثّ در گلویِ سجاد (ع)**
۳. **کنعانِ مدینه؛ روایتی از چهل سال پریشانی**
۴. **بغضِ فرزندانِ فاطمه**
۵. **آن دانش که یعقوب داشت و سجاد (ع) گریست**

اینجا مسیر «پریشانی» یعقوب به اقیانوسِ بی‌پایانِ غمِ سجاد (ع) پیوند می‌خورد.
این روایت، عالی‌ترین تجلیِ «بثّ» در کالبدِ امامت است.

دلنوشته

پیوندِ کنعان و کربلا
پریشانی یعقوب و اقیانوسِ بی‌پایانِ غمِ سجاد (ع)

اما بویِ پیراهنِ یوسف،
تنها در کنعان نپیچید…
سال‌ها بعد،
در کوچه‌هایِ مدینه،
«بثّ» یعقوب در گلویِ مردی تکرار شد
که تمامِ کربلا را در پلک‌هایش به اسارت گرفته بود.

زین‌العابدین (ع)،
بیست سال… نه، چهل سال…
هرگاه سفره‌ای گشوده می‌شد
و طعامی پیشِ رویش می‌نهادند،
چشمانش نه به غذا،
که به گودالی در دوردست‌ها خیره می‌شد
و بارانِ اشک، امانش نمی‌داد.

خادمی، دل‌سوخته از این همه گداختن،
پیش آمد و گفت:
«فدایت شوم ای فرزند رسول خدا!
بیم آن دارم که از غایتِ این اندوه،
جان بسپاری و در شمارِ هالکان درآیی…»

امام، سر بلند کرد؛
در چشمانش،
همان «پریشانیِ مقدسی» بود که روزی یعقوب را به سجده انداخته بود.
اما این بار، داغ، داغِ یوسفِ کنعان نبود؛
داغِ خورشیدی بود که بر نیزه درخشیده بود.

امام با همان کلماتِ آسمانی پاسخ داد:
«إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ…
من فغانِ دلِ پریشانم و اندوهِ بی‌کرانم را، تنها به خدا می‌برم…
و از خدا چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.»

گویی «بثّ»،
رمزی است میانِ عاشقان و معشوقِ ازلی؛
زبانی که جز با خدا،
با هیچ‌کس نمی‌توان سخن گفت.
آنگاه امام پرده از آن دانشِ پنهان (أعلم من الله) برداشت و فرمود:

«هرگاه مقتلِ فرزندانِ فاطمه را به یاد می‌آورم،
بغض، راهِ نفسم را می‌بندد
و گریه، گلویم را می‌فشارد…»

یعقوب، پیراهنی خونین دید و «پریشان» شد؛
اما سجاد (ع)، پاره‌پاره شدنِ خورشید را به چشم دید.
اگر یعقوب از «بثّ» خویش به خدا شکایت کرد،
سجاد (ع)، خودِ «بثّ» بود؛
خودِ پراکندگیِ دلی که در دشتِ کربلا جا مانده بود.

اینجا، «پریشانی» دیگر یک واژه نیست؛
یک مقام است.
مقامی که در آن، دلِ انسان از تمامِ جهان می‌بُرد
و چنان در مصیبتِ محبوب گسیخته می‌شود،
که جز دستِ خدایِ جبار (جبران‌کننده)،
هیچ پیوندی نمی‌تواند دوباره آن را به هم برساند.

آری، ای همسفر مسیر کمال!
حزنِ سجاد (ع)، امتدادِ همان حزنِ مطبوعِ یعقوب است؛
اما در ابعادی به وسعتِ ابدیت.
اندوهی که نه برای نابودی،
که برای «بقایِ حقیقت» می‌گرید.

وَ قَالَ الصَّادِقُ ع:
الْبَكَّاءُونَ خَمْسَةٌ آدَمُ وَ يَعْقُوبُ وَ يُوسُفُ وَ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ وَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ص فَأَمَّا آدَمُ فَبَكَى عَلَى الْجَنَّةِ حَتَّى صَارَ فِي خَدَّيْهِ مِثْلَ الْأَوْدِيَةِ وَ أَمَّا يَعْقُوبُ فَبَكَى عَلَى يُوسُفَ حَتَّى ذَهَبَ بَصَرُهُ وَ حَتَّى قِيلَ لَهُ تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ وَ أَمَّا يُوسُفُ فَبَكَى عَلَى يَعْقُوبَ حَتَّى تَأَذَّى بِهِ أَهْلُ السِّجْنِ فَقَالُوا لَهُ إِمَّا أَنْ تَبْكِيَ بِالنَّهَارِ وَ تَسْكُتَ بِاللَّيْلِ وَ إِمَّا أَنْ تَبْكِيَ بِاللَّيْلِ وَ تَسْكُتَ بِالنَّهَارِ فَصَالَحَهُمْ عَلَى وَاحِدٍ مِنْهُمَا وَ أَمَّا فَاطِمَةُ فَبَكَتْ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص حَتَّى تَأَذَّى بِهَا أَهْلُ الْمَدِينَةِ وَ قَالُوا لَقَدْ آذَيْتِينَا بِكَثْرَةِ بُكَائِكِ وَ كَانَتْ تَخْرُجُ إِلَى الْمَقَابِرِ مَقَابِرِ الشُّهَدَاءِ فَتَبْكِي حَتَّى تَقْضِيَ حَاجَتَهَا ثُمَّ تَنْصَرِفُ وَ أَمَّا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع فَبَكَى عَلَى الْحُسَيْنِ عِشْرِينَ سَنَةً أَوْ أَرْبَعِينَ وَ مَا وُضِعَ بَيْنَ يَدَيْهِ طَعَامٌ إِلَّا بَكَى حَتَّى قَالَ لَهُ مَوْلًى لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْهَالِكِينَ قَالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ‏
إِنِّي لَمْ أَذْكُرْ مَصْرَعَ بَنِي فَاطِمَةَ إِلَّا خَنَقَتْنِي لِذَلِكَ الْعَبْرَةُ.

۱. **جغرافیایِ پنج‌گانهٔ اشک**
۲. **تبارِ گریه‌کنندگان؛ از بهشت تا کربلا**
۳. **بکائون؛ روایتِ آنان که با اشک، خدا را یافتند**
۴. **پریشانیِ مقدسی که جهان تابِ آن را نداشت**
۵. **سُلالهٔ بَثّ؛ پیوندِ یعقوب و سجاد (ع)**
۶. **پنج اقلیمِ اندوه**
۷. **آن‌گاه که زمین، ظرفِ گریهٔ آسمان شد**

با این حدیثِ تکان‌دهنده، دلنوشته‌ی ما به یک **«تاریخِ قدسیِ اشک»** تبدیل می‌شود.
گویی «بثّ» و «پریشانی»، رشته‌ای است که برگزیدگان خدا را در طول تاریخ به هم پیوند داده است.

دلنوشته

تبارِ گریه‌کنندگان؛ از بهشت تا کربلا
بکائون؛ روایتِ آنان که با اشک، خدا را یافتند

و اینک، چشم‌اندازِ «پریشانی» فراتر از کنعان می‌رود؛
گویی جهان، خانه‌یِ بزرگِ گریه است و برگزیدگان، اهلِ این خانه‌اند.
امام صادق (ع) پرده از رازی می‌گشاید که در آن،
«اشک»، زبانِ مشترکِ مقربان است؛
«بکائون»… پنج تن که «بثّ» خویش را با بارانِ دیدگان شستند.

نخست، «آدم»؛
او که از بهشت رانده شد
و چنان بر آن شکوهِ از دست رفته گریست
که گونه‌هایش چون «وادی» و رودخانه،
از شیارِ اشک شکافته شد.
پریشانیِ آدم،
پریشانیِ غریبی بود؛
از دست دادنِ «وطن».
او نخستین کسی بود که آموخت
چگونه می‌توان با گریه، میانِ زمین و آسمان پل زد.

سپس «یعقوب»؛
که او را می‌شناسیم.
او که چشمانش را در مسیرِ بویِ یوسف جا گذاشت.
او چنان گریست که گفتند:
«داری خودت را به نابودی می‌کشانی…»
اما او با همان کلماتِ جاودان،
«پریشانیِ دلش» را سپرِ جانش کرد:
«إنما أشکو بثی و حزنی إلی الله…»

و شگفتا از «یوسف»!
که گمان می‌کردیم در قصرِ عزیزِ مصر،
در غایتِ بسط و سرور است؛
اما او نیز از تبارِ گریه‌کنندگان بود.
یوسف در کنجِ زندان
چنان برای یعقوب گریست که هم‌بندانش به ستوه آمدند:
«یا شب گریه کن یا روز!»
و او، پیامبرِ زیبایی،
با آن‌ها بر سرِ زمانِ گریستنش صلح کرد.
اینجا بود که فهمیدیم «بثّ»،
میانِ پدر و پسر مشترک است؛
یکی در فضایِ بازِ کنعان
و دیگری در تنگیِ زندان،
هر دو «پریشانِ» یکدیگر بودند.

و اما… «فاطمه (س)»؛
پاره‌ی تنِ مصطفی.
او که پس از پدر،
چنان گریست که کوچه‌هایِ مدینه تابِ فغانش را نداشتند.
مردم گفتند:
«ما را با گریه‌هایت آزردی…»
و او،
که دلش مخزنِ «بثّ» الهی بود،
راهیِ بقیع می‌شد؛
در میانِ مزارِ شهیدان می‌نشست،
تمامِ پریشانی‌اش را بر خاک می‌ریخت
و تنها وقتی آرام می‌گرفت که خانه‌اش را در آغوشِ اشک بازمی‌یافت.

و سرانجام، «سجاد (ع)»؛
که تمامِ آن چهار رودِ اشک، در دیدگانِ او به هم پیوستند.
او که چهل سال، طعام را با چاشنیِ اشک نوشید.
وقتی به او گفتند:
«می‌ترسیم هلاک شوی»،
او همان بیرقِ یعقوب را برافراشت:
«إنما أشکو بثی و حزنی إلی الله…»

ای همسفر مسیر کمال!
ببین که چگونه «پریشانی» از معنایِ منفیِ خود فراتر می‌رود.
در روان‌شناسیِ این برگزیدگان،
«بثّ» (پراکندنِ غم به سوی خدا)،
نه نشانه‌یِ فروپاشی،
که نشانه‌یِ «اتصال» است.
آدم برای وطن،
یعقوب برای ثمره‌ی دل،
یوسف برای ریشه‌ی وجود،
فاطمه برای نبوت،
و سجاد برای حقیقت
گریستند.

این پنج تن به ما آموختند:
گاهی دل باید «پریشان» شود،
تا بتواند تمامِ خودش را در خدا جمع کند.
گاهی اشک،
تنها راهِ «نشرِ» (بثّ) آن دردی است که اگر در سینه بماند،
جان را می‌گدازد.
گریه، «صبرِ» آن‌ها را کم نکرد؛
بلکه «جمالِ» صبرشان را دوچندان ساخت.

«بَثّ و پریشانی؛ کیمیایِ حُزن در جُغرافیایِ اشک»

به عنوان یک پزشک، می‌دانیم که تفاوت ظریفی میان «فروپاشی روانی» و «تخلیه هیجانیِ هدایت‌شده» وجود دارد.
از منظر روان‌شناسیِ توحیدی، واژه «بثّ» (که از معنایِ فیزیکیِ پراکندن به معنایِ روانیِ ابرازِ اندوه رسید)، به جای آنکه یعقوب یا امام سجاد (ع) را در هم بشکند، باعث بقای آن‌ها شد.

روان‌شناسیِ «بَثّ»؛ از تروما تا تعالی
تحلیلی بر سلامتِ روان در مکتبِ گریه‌کنندگان (بکائون)

در نگاه نخست، گریهٔ چهل‌ساله یا پریشانیِ مدام، ممکن است در معیارهایِ بالینی، نشانی از «اختلال سوگ» (Complicated Grief) یا «افسردگی» تلقی شود. اما با تعمّق در واژه **«بثّ»** و سیرهٔ این پنج تن، به الگویی متفاوت از سلامتِ روان دست می‌یابیم که می‌توان آن را «تاب‌آوریِ وحیانی» نامید.

۱. بثّ؛ فرآیندِ برون‌ریزیِ فعال (Catharsis)
در معنای لغوی، «بثّ» یعنی منتشر کردن و از درون به بیرون ریختن. از منظر روان‌شناختی، یعقوب (ع) با بیانِ «أشکو بثّی»، مانع از «درون‌ریزیِ سمی» اندوه می‌شود. او غم را در خود حبس نمی‌کند تا به «سُقم» (بیماری جسمی) نهایی بدل شود، بلکه آن را به سوی منبعِ قدرت (الله) می‌پراکند. این همان تفاوتِ میان «اندوهِ منفعل» و «اندوهِ فعال» است.

۲. انسجام در عینِ پریشانی (Integration)
تعریفِ ما از «پریشانی» در زبان فارسی، گسیختگیِ رشته‌های فکر بود. اما در حدیثِ امام صادق (ع)، این پریشانی با یک «نخِ تسبیح» به نام «أعلمُ من الله» به هم متصل می‌شود. گریه‌کنندگانِ پنج‌گانه، شاید در ظاهر دچارِ «تفرقِ خیال» به نظر بیایند، اما در باطن دارای یک «مرکزیتِ ثابت» (Core Stability) هستند. آن‌ها می‌گریند، اما هلاک نمی‌شوند؛ چرا که مخاطبِ گریهٔ آن‌ها (مُشتکی‌الیه)، خداوند است که خود، جامعِ پراکندگی‌هاست.

۳. تفاوتِ «شکایت به خدا» و «شکایت از خدا»
ریشهٔ سلامتِ روانِ یعقوب در این است که او از «نوائبِ دنیا» به خدا پناه می‌برد، نه اینکه از «خدا» به دنیا گله کند. در روایت راهب، دیدیم که حتی یک اشارهٔ کوچک به سختیِ روزگار نزد خلق، با عتابِ الهی روبرو می‌شود. این به ما می‌آموزد که «سلامتِ توحیدی» در گروِ آن است که انسان، «زخم» خود را فقط به «مرحم‌گذارِ اصلی» نشان دهد. ابرازِ درد نزد غیر، درد را تکثیر می‌کند، اما ابرازِ «بثّ» نزد خدا، آن را به «یقین» تبدیل می‌کند.

۴. اشک به مثابهٔ ابزارِ معنابخشی
برای یک پزشک، گریه شاید یک واکنش فیزیولوژیک به درد باشد، اما در این متن، اشک ابزاری برای «معنابخشی به رنج» (Logotherapy) است. سجاد (ع) با گریه‌اش، اجازه نمی‌دهد حقیقتِ کربلا دفن شود؛ او «بثّ» خود را به «رسانه» تبدیل می‌کند. این نشان می‌دهد که حزنِ مطبوع، حزنی است که در آن «خرد» (Wisdom) بیدار است («أعلم من الله ما لا تعلمون»).

***
«پریشانیِ دل» که در واژۀ «بثّ» نهفته است، نه یک بن‌بست، که یک «گشودگی» است.
یعقوب، سجاد و فاطمه (سلام‌الله‌علیهم) به ما آموختند که انسان می‌تواند در عینِ پریشان‌حالی، منسجم‌ترین پیوند را با مبدأ هستی داشته باشد. آن‌ها با «بثّ» خویش، نه تنها خود را از فروپاشی رهاندند، بلکه مسیری برای تمامِ دردمندانِ تاریخ گشودند تا بدانند که:
«شکستگی، اگر رو به آسمان باشد، خودِ بندزنی و سلامت است.»

ادامه دلنوشته‌های این قسمت در مقالۀ:
«اشک‌های نورانی! بکاء یعقوب! بکاء یوسف! إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُكِيًّا!»

برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.

@@@

وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ

علوم نورانی صاحبان نور در قلب اهل نور
بطور نامحسوس پخش می‌شود و همۀ قلب را پر میکند.
قلب اهل نور، این آیَتَیْن، یعنی روز و شب خودشو بخوبی میفهمه!

[سورة البقرة (۲): آية ۱۶۴]
إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ
وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ
وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها
وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ
وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ 
وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ
لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (۱۶۴)
راستى كه در آفرينش آسمانها و زمين،
و در پى يكديگر آمدن شب و روز،
و كشتيهايى كه در دريا روانند با آنچه به مردم سود مى‏‌رساند،
و [همچنين‏] آبى كه خدا از آسمان فرو فرستاده، و با آن، زمين را پس از مردنش زنده گردانيده،
و در آن هر گونه جنبنده‏‌اى پراكنده كرده،
و [نيز در] گردانيدن بادها،
و ابرى كه ميان آسمان و زمين آرميده است،
براى گروهى كه مى‌‏انديشند، واقعاً نشانه‏‌هايى [گويا] وجود دارد.

وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ

[سورة لقمان (۳۱): الآيات ۱ الى ۱۰]
خَلَقَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها
وَ أَلْقى فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ
وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ
وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً 
فَأَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ (۱۰)
آسمانها را بى‌‏هيچ ستونى كه آن را ببينيد خلق كرد
و در زمين كوههاى استوار بيفكند تا [مبادا زمين‏] شما را بجنباند،
و در آن از هر گونه جنبنده‏‌اى پراكنده گردانيد،
و از آسمان آبى فروفرستاديم
و از هر نوع [گياه‏] نيكو در آن رويانيديم.

وَ ما بَثَّ فِيهِما مِنْ دابَّةٍ

[سورة الشورى (۴۲): الآيات ۲۶ الى ۳۰]
وَ يَسْتَجِيبُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ
وَ يَزِيدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ
وَ الْكافِرُونَ لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ (۲۶)
و [درخواستِ‏] كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده‌‏اند اجابت مى‌‏كند
و از فضل خويش به آنان زياده مى‏‌دهد،
و[لى‏] براى كافران عذاب سختى خواهد بود.
وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ
وَ لكِنْ يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ ما يَشاءُ 
إِنَّهُ بِعِبادِهِ خَبِيرٌ بَصِيرٌ (۲۷)
و اگر خدا روزى را بر بندگانش فراخ گرداند، مسلّماً در زمين سر به عصيان برمى‏‌دارند،
ليكن آنچه را بخواهد به اندازه‌‏اى [كه مصلحت است‏] فرومى‌‏فرستد.
به راستى كه او به [حال‏] بندگانش آگاهِ بيناست.
وَ هُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا
وَ يَنْشُرُ رَحْمَتَهُ وَ هُوَ الْوَلِيُّ الْحَمِيدُ (۲۸)
و اوست كسى كه باران را -پس از آنكه [مردم‏] نوميد شدند- فرود مى‌‏آورد،
و رحمت خويش را مى‏‌گسترد
و هموست سرپرست ستوده.
وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
وَ ما بَثَّ فِيهِما مِنْ دابَّةٍ
وَ هُوَ عَلى‏ جَمْعِهِمْ إِذا يَشاءُ قَدِيرٌ (۲۹)
و از نشانه‌‏هاى [قدرتِ‏] اوست آفرينش آسمانها و زمين
و آنچه از [انواع‏] جنبنده در ميان آن دو پراكنده است،
و او هرگاه بخواهد بر گردآوردنِ آنان تواناست.
وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ (۳۰)
و هر [گونه‏] مصيبتى به شما برسد به سبب دستاورد خود شماست، و [خدا] از بسيارى درمى‏‌گذرد.

وَ فِي خَلْقِكُمْ وَ ما يَبُثُّ مِنْ دابَّةٍ آياتٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ

[سورة الجاثية (۴۵): الآيات ۱ الى ۵]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏
به نام خداوند رحمتگر مهربان‏
حم (۱)
حاء، ميم.
تَنْزِيلُ الْكِتابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ (۲)
فروفرستادن اين كتاب، از جانب خداى ارجمند سنجيده‏‌كار است.
إِنَّ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِلْمُؤْمِنِينَ (۳)
به راستى در آسمانها و زمين، براى مؤمنان نشانه‏‌هايى است.
وَ فِي خَلْقِكُمْ وَ ما يَبُثُّ مِنْ دابَّةٍ آياتٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ (۴)
و در آفرينش خودتان و آنچه از [انواع‏] جنبنده‏[ها] پراكنده مى‌‏گرداند،
براى مردمى كه يقين دارند نشانه‏‌هايى است.
وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ
وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ رِزْقٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها
وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ آياتٌ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (۵)
و [نيز در] پياپى آمدن شب و روز،
و آنچه خدا از روزى از آسمان فرود آورده و به [وسيله‏] آن، زمين را پس از مرگش زنده گردانيده است؛ و [همچنين در] گردش بادها [به هر سو،] براى مردمى كه مى‌‏انديشند نشانه‌‏هايى است.

وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثِيراً وَ نِساءً

خدا، اول از همه، نور محمد و آل محمد ع رو خلق کرد!
سپس از این نور برای هدایت هر چیزی، نور جدیدی خلق میکنه!
قلب اهل نور با اخذ این نور مخلوق، زنده میشن و هدایت میشن!
قلب در مرحله اخذ نور از مافوق خودش، مونث،
و در مرحله قرض دادن نور به دیگران، نقش مذکر رو داره!
این فرایند «بثّ منهما رجالا کثیرا و نساء» است.
یعنی از نور ولایت و هدایت است که مدام این چرخه تولید نور،
از یکی به دیگری منتقل و پخش میشه.
به این میگن: صلۀ رحم! «و الارحام»!

[سورة النساء (۴): آية ۱]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏
به نام خداوند رحمتگر مهربان‏
يا أَيُّهَا النَّاسُ
اتَّقُوا رَبَّكُمُ 
الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ
وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها
وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثِيراً وَ نِساءً
وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي تَسائَلُونَ بِهِ
وَ الْأَرْحامَ
إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً (۱)
اى مردم،
از پروردگارتان كه شما را از «نفس واحدى» آفريد و جفتش را [نيز ] از او آفريد،
و از آن دو، مردان و زنان بسيارى پراكنده كرد، پروا داريد؛
و از خدايى كه به [نامِ‏] او از همديگر درخواست مى‏‌كنيد پروا نماييد؛
و زنهار از خويشاوندان مَبُريد، كه خدا همواره بر شما نگهبان است.

[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۸۱ الى ۸۷]
قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ 
وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (۸۶)
گفت: « من شكايت غم و اندوه خود را پيش خدا مى‌‏برم،
و از [عنايت‏] خدا چيزى مى‌‏دانم كه شما نمى‏‌دانيد.

[سورة الواقعة (۵۶): الآيات ۱ الى ۱۶]
فَكانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا (۶)
و غبارى پراكنده گردند،

[سورة الغاشية (۸۸): الآيات ۱ الى ۲۶]
وَ زَرابِيُّ مَبْثُوثَةٌ (۱۶)
و فرشهايى [زربفت‏] گسترده.

[سورة القارعة (۱۰۱): الآيات ۱ الى ۱۱]
يَوْمَ يَكُونُ النَّاسُ كَالْفَراشِ الْمَبْثُوثِ (۴)
روزى كه مردم چون پروانه‏[هاى‏] پراكنده گردند،

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی