The Standard Light of Monotheism
One Nourishment, One God, One Gate, One Human
Monotheism is not merely a belief;
It is a standard.
A single, living standard of light
by which hearts are measured,
thoughts are aligned,
and actions are purified.
The Standard Light of Monotheism means this:
that truth does not come fragmented,
guidance does not arrive in pieces,
And salvation is not scattered across competing paths.
There is one nourishment for the heart —
One food that sustains inner life.
When hearts feed from different sources,
conflict is inevitable;
But when nourishment is one,
peace becomes possible.
There is one God —
not merely as a theological claim,
but as a unifying axis for obedience,
trust, and direction.
There is one gate —
a single, clear entrance into divine knowledge,
so that the human heart does not wander endlessly
between voices, desires, and standards.
And there is one human model —
a tangible, living example,
through whom divine guidance becomes understandable,
practicable, and merciful.
This is the light of divine kinship:
not a biological lineage,
but a relationship formed through alignment with light.
To belong to God
is to belong to His light,
to be shaped by its standard,
and to walk within its unity.
Where this standard light is accepted,
division dissolves.
Where it is rejected,
envy multiplies,
and truth itself becomes intolerable.
Monotheism, then, is not multiplicity reduced to one;
It is oneness that gives meaning to everything.
One light.
One standard.
One path.
«وحد» یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«توحید المعاییر: استانداردسازی»
«فلان واحد دهره، فلان نسيج وَحْدِهِ»
مفهوم «بینظیر» از این واژه استنباط میشود.
نور، بینظیر است!
+ «نورِ یکییهدونه!»
«الْإِمَامُ وَاحِدُ دَهْرِهِ»
«بِنَا وُحِّدَ اللَّهُ»
«الواحِد [وحد]: يگانه، منفرد ، بىهمتا ، يكتا»
+ «ولد»
+ «ابن الله»
توحید المعاییر: استانداردسازی
نورِ استاندارد!
نمره قبولی رو از نور گرفتی؟!
«کارهات باید مهر استاندارد داشته باشه!»
+ «عتو – انحراف از استاندارد نورانی!»
اعمال صالح، علامت استاندارد دارند!
اعمال صالح، کیفیت استاندارد دارند!
هر چیزی که استانداردهای لازم رو نداشته باشه، اجازه استفاده ازش داده نمیشه.
هدفِ نور، استانداردسازی افکار و رفتار ماست!
از بین رفتن اختلافها نتیجه همین استانداردسازی است.
«نورِ استاندارد!»
استانداردسازی: «Standardization»
به عربی: «توحید المعاییر»
انگاری «یکتاپرستی» فقط با «استانداردسازیِ نورانیِ قلبها» میسّر خواهد بود.
+ «قدو – قبض و بسط نور، الگوی استاندارد و قابل اعتماد!»
اعمال صالح، علامتِ نورانیِ استاندارد دارند!
اعمال صالح، کیفیتِ نورانیِ استاندارد دارند!
هم اسم و هم معنا، هر دو نورانی!
اسمش نور است! معنایش هم نورانی است!
واژۀ قرآنی «وَحْد – توحید»
وَحْد؛ نورِ استانداردِ یکتاپرستی
توحیدُ المعاییر؛ یگانگیِ معیار در نورِ ولایت
«وَحْد» در لغت | نورِ بینظیر و یگانه
ریشۀ قرآنی «وَحْد»
یکی از هزار واژۀ مترادف نورِ ولایت است؛
نوری که بدیل ندارد، جایگزین ندارد، و تکرارپذیر نیست.
در فرهنگ لغات عربی آمده است:
«الواحِد»: یگانه، منفرد، بیهمتا، یکتا
«فلان واحد دهره»: بینظیرِ زمان خود
«فلان نسيج وَحده»: یکتای بیمانند
«الإمامُ واحدُ دهرِه»: امام، یگانۀ عصر خویش
«بِنا وُحِّدَ اللَّهُ»: خدا بهواسطۀ ما یگانه شناخته شد
پس «وحد» فقط عدد «یک» نیست؛
کیفیتِ یگانگی است.
یعنی چیزی که استانداردِ مرجع است و بقیه با آن سنجیده میشوند.
به تعبیر امروزی:
نورِ یکییهدونه.👉
«توحید المعاییر» | توحید یعنی استانداردسازی
یکی از کلیدواژههای بسیار مهم لغوی:
«توحیدُ المعاییر» = استانداردسازی
یعنی:
یکی شدن معیارها،
یکی شدن مرجع سنجش،
و یکی شدن «ملاکِ قبولی».
پس توحید، فقط گزارهی اعتقادی نیست؛
نظامِ ارزیابی است.
نورِ استاندارد یعنی چه؟
نورِ ولایت:
برندِ استاندارد هر زمان است،
مُهری است که باید بر هر عمل بخورد،
و معیار قبولیِ رفتار انسان است.
سؤال اساسی:
نمرهی قبولیات را از نور گرفتی؟
اگر کاری:
از حسد برخاسته باشد،
از خودسری باشد،
یا از عُتوّ (انحراف از استاندارد نورانی)،
هرچقدر هم پرزرقوبرق باشد،
فاقد مهر استاندارد است.
اعمال صالح | محصول نورِ استاندارد
اعمال صالح:
علامت استاندارد دارند،
کیفیت استاندارد دارند،
هم نامشان نورانی است،
هم حقیقتشان.
هر چیزی که استاندارد نداشته باشد:
اجازهی مصرف ندارد،
اجازهی بقا ندارد،
و اجازهی انتساب به خدا ندارد.
به همین دلیل است که:
هدف نور، استانداردسازیِ فکر و رفتار انسان است.
و نتیجۀ این استانداردسازی:
از بین رفتن اختلافها.👉
چرا اختلاف از بین میرود؟
چون همه:
با یک معلم ربانی آموزش میبینند،
از یک نور الهام میگیرند،
و بر اساس یک معیار عمل میکنند.
همه انگار:
یک «برند مشترک» دارند،
یک «مُهر قبولی» دارند،
و یک مسیر.
این همان معنای عمیق:
لا إله إلا الله
قُل هو الله أحد
طَعامٍ واحِد
بابٍ واحِد
بَشَراً واحِداً
«وَحْد» = نورِ بینظیر و یگانه
«توحید» = یکی شدن معیارها
«نورِ ولایت» = استاندارد مرجع هر زمان
اعمال صالح = محصول استانداردسازی نورانی
اختلاف = نتیجۀ تعدد معیارها
یکتاپرستی = پذیرش یک نور، یک معلم، یک معیار
و اینجاست که نقش معلم ربانی روشن میشود:
او نه فقط آموزگارِ علم،
بلکه آموزگارِ توحیدِ عملی است؛
توحیدی که اسمش نور است
و معنایش مهربانی.
دلنوشته
نورِ استاندارد
نور،
بینظیر است.
یکییهدونه است.
نه نسخهی بدل دارد،
نه جایگزین،
نه سلیقهپذیر است.
نور،
استاندارد است.
همهچیز را
با نور میسنجند؛
اما نور را
با هیچچیز نمیسنجند.
اگر کاری
مُهرِ نور نداشت،
هرچقدر هم زیبا،
هرچقدر هم پرسروصدا،
قبول نیست.
نور،
نمره میدهد.
نه به ظاهر،
بلکه به جهت.
سؤال ساده است:
نمرهی قبولیات را از نور گرفتهای؟👉
یا از تشویقِ مردم؟
توحید،
فقط گفتنِ «یک» نیست؛
یکی شدنِ معیارهاست.
یعنی دلت
چندتا داور نداشته باشد؛
چندتا قبله نداشته باشد؛
چندتا مرجع نداشته باشد.
نورِ استاندارد یعنی:
یک معیار،
یک مسیر،
یک معلم.
و اینجاست که اختلاف
خودبهخود
جمع میشود.
چون اختلاف،
محصولِ چندمعیاری است؛
محصولِ چند نورِ جعلی.
نورِ ولایت
برندِ استانداردِ هر زمان است؛
مُهری که باید
روی هر فکر،
هر تصمیم،
و هر رفتار بدرخشد.
اگر مهربانیات
از نور نیامده باشد،
هرچقدر هم لبخند داشته باشد،
مصنوعی است.
اگر عبادتت
از نور نیامده باشد،
هرچقدر هم طولانی،
بیاثر است.
نور،
اسمش نور است؛
معنایش هم نورانی است.
و اعمال صالح،
دقیقاً همیناند:
کارهایی که
مُهرِ نور خوردهاند.
کارهایی که
استاندارد دارند.
اما «عُتوّ» یعنی چه؟
یعنی انحراف از استاندارد نورانی؛
یعنی خودسری،
یعنی هرکس معیار خودش.
و نتیجهاش؟
تاریکیِ شلوغ.
خدا از ما
یک چیز خواسته:
وَحْد.
به معنای
یکی شدنِ مرجع.
همه سرِ یک سفره،
همه با یک طعام،
همه با یک نور.
و آن طعامِ واحد،
چیزی نیست
جز علوم نورانی الهی.
اگر همه
از یک معلم ربانی
یاد بگیرند،
و به همان نور عمل کنند،
اختلافی نمیماند.
چون همه
یک برند دارند:
لا إله إلا الله.
این است
نورِ استاندارد.
و خوشا به حال دلی
که فقط
از این نور
نمره میگیرد.
یکتاپرستی:
اهل نور، همه از یک جا دستور میگیرند!
و همه در یک مسیر گام بر میدارند و همه یکتاپرستند و اندیشه همه اونها اینه که برای ایجاد صلح و آرامش باید قلب سلیم داشت یعنی «سَلِمَ مِن حُبِّ الدُّنیا» یعنی بخل و حسد و تمنّا رو زیر پا گذاشت و چشم به دستورات نورانی در ملک و ملکوت دوخت و با فهم کلام آنلاین اهل بهشت که همان نور و ظلمت است ، کلام الله و امر الله را در دلِ شرایط فهمید و به آن عمل نمود و نتیجه استعمال این اندیشه نورانی، تولید نور آرامش عمل صالح خواهد بود.
اقرار قلبی به وحدانیت ذات اقدس الهی «الْمُقِرِّينَ بِتَوْحِيدِي» همین است، یعنی اینکه فقط خداوند قادر متعال می تواند اینگونه از درون ما، و در درون ما، با ما سخن لطیف نورانی بگوید و ما را هدایت به نور خود نماید و این همان هدایت فطری است که خداوند، قلب را با این ویژگی برای ما خلق نموده است «یاقوت سرخ!» و این قلب اسامی زیادی دارد مثل نفس و عقل و روح و … که هر یک ویژگی و معنای خاصی از این «عامل محرک جسم ما» را معرفی می نماید .
پس قلب جوری ساخته شده که جز لا اله الا الله نمیگوید و نمیشنود و نمیبیند و نمیفهمد.
+ «آفرینش نور و ظلمت و یاقوت سرخ!»
اما اگر شخص استعمال بخل و حسد نماید این قلب، نابینا و کر و گنگ میشود و دیگر قادر به شنیدن و دیدن نور هدایت در دل شرایط نخواهد بود. «لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها»
[سورة الأعراف (۷): الآيات ۱۷۹ الى ۱۸۱]
وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ
لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها
وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها
وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها
أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ (۱۷۹)
و در حقيقت، بسيارى از جنّيان و آدميان را براى دوزخ آفريدهايم.
[چرا كه] دلهايى دارند كه با آن [حقايق را] دريافت نمىكنند،
و چشمانى دارند كه با آنها نمىبينند،
و گوشهايى دارند كه با آنها نمىشنوند.
آنان همانند چهارپايان بلكه گمراهترند.
[آرى،] آنها همان غافلماندگانند.
وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها
وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمائِهِ
سَيُجْزَوْنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (۱۸۰)
و نامهاى نيكو به خدا اختصاص دارد، پس او را با آنها بخوانيد،
و كسانى را كه در مورد نامهاى او به كژى مىگرايند رها كنيد.
زودا كه به [سزاى] آنچه انجام مىدادند كيفر خواهند يافت.
وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ (۱۸۱)
و از ميان كسانى كه آفريدهايم، گروهى هستند كه به حقّ هدايت مىكنند و به حقّ داورى مىنمايند.
دلنوشته
یکتاپرستی؛ زندگی با نورِ استاندارد
یکتاپرستی یعنی چه؟
یعنی اهلِ نور،
همه از یکجا دستور میگیرند.
نه چند صدا،
نه چند فرمان،
نه چند معیار.
همه در یک مسیر گام برمیدارند؛
و همین است که
همه یکتاپرستاند.
اندیشهی مشترکِ اهل نور این است:
برای صلح و آرامش،
باید قلبِ سلیم داشت.
قلبی که
«سَلِمَ مِنْ حُبِّ الدُّنْیا» باشد؛
از بخل،
از حسد،
از تمنّا
رها شده باشد.
چنین قلبی
چشم از مردم برمیدارد
و چشم به دستورات نورانی در ملک و ملکوت میدوزد؛
گوشش را به کلام آنلاین اهل بهشت میسپارد؛
همان کلامی که
در دلِ شرایط،
نور و ظلمت را
از هم جدا میکند.
این قلب
کلامالله و امرالله را
نه در کتابها فقط،
بلکه در متن زندگی میفهمد؛
و وقتی فهمید،
به آن عمل میکند.
ثمرهی این استعمال نورانی چیست؟
تولیدِ نورِ آرامشِ عمل صالح.
این است
اقرار قلبی به توحید:
«الْمُقِرِّينَ بِتَوْحِيدِي».
یعنی دل باور کرده باشد
که فقط خداوندِ قادرِ متعال
میتواند
اینگونه
از درونِ ما،
و در درونِ ما،
با ما سخن بگوید؛
سخنی لطیف،
نورانی،
هدایتگر.
این همان هدایت فطری است؛
ویژگیای که
خدا قلب را با آن آفرید.
قلب،
یک یاقوتِ سرخ است؛
زنده،
حساس،
و آمادهی دریافت نور.
این قلب
اسمهای زیادی دارد:
نَفْس،
عقل،
روح…
هر اسم،
زاویهای از همین
عاملِ محرّکِ جسم را نشان میدهد.
اما حقیقت یکی است:
قلب
طوری ساخته شده که
جز لا إله إلا الله
نمیگوید،
نمیشنود،
نمیبیند،
و نمیفهمد.
این،
اصلِ خلقت است:
آفرینش نور و ظلمت،
و یاقوت سرخِ قلب.
اما اگر انسان
بهجای نور،
بخل و حسد را استعمال کند،
این یاقوت
تیره میشود.
قلب،
نابینا میشود؛
کر میشود؛
گنگ میشود.
دیگر
نورِ هدایت را
در دلِ شرایط
نمیبیند،
نمیشنود،
نمیفهمد.
و قرآن
با صراحت میگوید:
«لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها
وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها
وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها»
دل دارند،
اما فهم ندارند؛
چشم دارند،
اما دیدن ندارند؛
گوش دارند،
اما شنیدن ندارند.
نهتنها راه نمییابند،
بلکه
از چهارپایان هم
گمراهتر میشوند؛
چون ابزار داشتند
و استفاده نکردند.
در مقابل،
خدا درِ دیگری را باز میکند:
«وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها»
اسماء نیکو،
درگاههای نورند؛
و قلبِ سلیم،
راه عبور از این درگاههاست.
و در نهایت،
قرآن خبرِ خوش میدهد:
«وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ
يَهْدُونَ بِالْحَقِّ
وَ بِهِ يَعْدِلُونَ»
گروهی هستند
که با حق هدایت میکنند
و با حق عدالت میورزند.
اینها
اهلِ نورند؛
اهلِ نورِ استاندارد؛
کسانی که
دلشان
فقط با یک نور میتپد
و فقط از یکجا
دستور میگیرد.
چه مسئولیتی بر عهده ماست؟
وظیفه ما این است که با عدم استعمال بخل و حسد، معرفت به نور پیدا نماییم.
یعنی اول اقرار به عیب خود نموده و آنگاه با کمک نور، در صدد درمان این عیب برآییم.
پس «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» همین است که قلب متوجه تاریکی و نا آرامی خود بهنگام استعمال بخل و حسد، و متوجه نور و آرامش بهنگام عمل به نور می شود.
و اینکه از اخم و لبخند «رضا و سخط» خدای خود مطلع شده و اختیارا پا روی تمنای خود که برخواسته از عیب حسد اوست – و این را با تاریکی قلبش یعنی اشاره نورانی – متوجه می شود و فورا تغییر رویه می دهد و با اندیشه نورانی، با مشکلات برخورد می کند و اینجا هم از روی نورانیت و آرامش قلبی خود متوجه رضایت خدای خود از عملکردش میشود و این یعنی «تنها نیستی» و مدام داری با جفت نورانی خودت صحبت میکنی و او مدام در حال اصلاح و تربیت توست و تو هم با قبول این کلمات نورانی، مدام در حال رشد و نمو و رسیدن به کمال وجود انسانیت و آدمیّت خود هستی و این یعنی ربوبیت ذات اقدس الهی که شامل قلوب اهل یقین می شود و اهل حسادت، قائل به این ربوبیت نیستند یعنی قبول ندارند که قلب سلیم توانایی این ارتباط کلام نورانی با معلم و مربی خود را دارد و خیال می کنند که ید الله از اصلاح و تربیت قلب ما، مغلولة است!
این اعتقاد کثیف به آنها جرات گناه کردن میدهد!
مسئولیت دل در برابر نور
وقتی دل، رضا و سخط را میفهمد
ربوبیت زنده در قلبِ سلیم
معرفت نفس؛ آغاز گفتوگو با نور
از اعتراف به عیب تا آرامش نورانی
تنها نیستی
گفتوگوی پنهان با نور
دل، وقتی اصلاح میشود
جفتِ نورانیِ من
اخم و لبخندِ خدا در دل
دل، محل تربیت خدا
دستی که بسته نیست
نور، در حال اصلاح من است
تنها نیستی؛ ربوبیت زنده در قلبِ سلیم
دلنوشته
تنها نیستی؛ ربوبیت زنده در قلبِ سلیم
پس مسئولیت ما چیست؟
مسئولیت ما
خیلی روشن است،
اما ساده نیست:
عدمِ استعمالِ بخل و حسد.
نه در حرف،
نه در شعار،
بلکه در لحظههای واقعیِ زندگی.
وظیفهی ما این است که
با کنار گذاشتن بخل و حسد،
به معرفتِ نور برسیم.
و این معرفت
از یک شجاعت آغاز میشود:
اقرار به عیبِ خود.
اول بپذیریم
که وقتی حسد میورزیم،
دلمان تیره میشود؛
آرامشمان میریزد؛
و از نور فاصله میگیریم.
و بعد،
با کمکِ نور،
به درمان برخیزیم.
اینجاست که
معنای عمیقِ این کلام روشن میشود:
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»
یعنی انسان
دلِ خودش را رصد کند؛
ببیند
کِی تاریک میشود،
و کِی روشن.
بهمحض استعمالِ بخل و حسد،
دل ناآرام میشود؛
و بهمحض عمل به نور،
دل آرام میگیرد.
همین نوسانِ نور و ظلمت،
آموزگارِ توست.
اینجاست که
آدم،
اخم و لبخند و رضا و سخطِ خدا را
در قلبش میفهمد.
نه با صدا،
نه با تصویر،
بلکه با اشارهی نورانی.
وقتی تمنای نفس
از حسد برمیخیزد،
دل تیره میشود؛
و نور
علامت میدهد.
اگر انسان
در همان لحظه
اختیاراً پا روی تمنایش بگذارد،
مسیر عوض میشود.
و دوباره،
نور میآید؛
آرامش برمیگردد؛
و دل میفهمد
که این انتخاب
مورد رضایت خدا بوده است.
این یعنی چه؟
یعنی تنها نیستی.
یعنی
مدام داری
با جفتِ نورانیِ خودت
گفتوگو میکنی؛
و او
بیوقفه
در حال اصلاح و تربیت توست.
و تو،
با پذیرفتن این کلمات نورانی،
لحظهبهلحظه
در حال رشد و نمو هستی؛
در حال نزدیک شدن
به کمالِ انسانیت و آدمیّت.
این یعنی
ربوبیتِ ذاتِ اقدسِ الهی؛
ربوبیتی زنده،
جاری،
و فعّال
در دلِ اهل یقین.
اما اهل حسادت
این ربوبیت را قبول ندارند.
آنها باور ندارند
که قلبِ سلیم
توانِ شنیدنِ کلامِ نورانیِ مربیِ خود را دارد.
در دلشان میگویند:
یدالله مغلولة است؛
دستِ خدا بسته است؛
خدا دیگر
دلِ ما را اصلاح نمیکند.
و این باورِ کثیف،
دقیقاً همینجاست
که به آنها
جرأتِ گناه میدهد.
چون وقتی فکر کنی
نظارتی نیست،
هدایتی نیست،
و گفتوگویی در کار نیست؛
دل،
بیپروا میشود.
اما اهل نور میدانند:
نور
همیشه حاضر است؛
دستِ خدا
باز است؛
و دلِ سلیم
زبانِ این گفتوگوست.
و این،
ادامهی زندگی
با نورِ استاندارد است.
دلنوشته
وقتی دل، رضا و سخط را میفهمد
گفتوگوی پنهان با نور
مسئولیتِ دل در برابر نور
از همینجا شروع میشود.
نه از بیرون،
نه از دیگران،
بلکه از درونِ خودِ من.
دلِ من،
یا پاسخگو به نور است
یا پناهگاهِ تاریکی.
و عجیب است که
دل،
خیلی زود میفهمد…
وقتی دل، رضا و سخط را میفهمد
دیگر نیاز به دادگاه بیرونی نیست.
آرامش یا ناآرامی،
خودش حکم است.
اگر بعد از یک انتخاب
دل آرام شد،
یعنی مسیر درست بوده؛
و اگر دل تیره و مضطرب شد،
یعنی از نور فاصله گرفتهام.
این فهمِ بیواسطه،
اسمش چیست؟
ربوبیتِ زنده در قلبِ سلیم.
خدایی که
فقط در آسمانها نیست؛
بلکه
در دلِ اهل یقین
در حال تربیت است.
و اینجاست که
انسان میفهمد
تنها نیستی.
نه در انتخابها،
نه در تردیدها،
نه در جنگ با حسد و تمنّا.
درونِ دل،
یک گفتوگو جریان دارد؛
گفتوگوی پنهان با نور.
نوری که
نه فریاد میزند،
نه تحمیل میکند؛
فقط
علامت میدهد.
اگر بپذیری،
دل
کمکم
اصلاح میشود.
آری،
دل، وقتی اصلاح میشود
که انسان
اول
به عیبش اعتراف کند.
این همان لحظهی طلایی است:
از اعتراف به عیب
تا آرامش نورانی.
و این مسیر،
اسمش چیست؟
معرفتِ نفس؛ آغاز گفتوگو با نور.
وقتی خودت را شناختی،
تاریکیات را،
لغزشهایت را،
و نقطههای حسادتت را؛
آنوقت
ربّ خودت را هم میشناسی.
چون میبینی
که بعد از هر لغزش،
نوری هست
که دوباره
دعوتت میکند.
اینجاست که
دل،
برای نور
غریبه نیست.
نور،
میشود
جفتِ نورانیِ من.
نه جدا از من،
نه بیرون از من؛
بلکه همراهِ من.
و هر بار که
به تمنای نفس
نه میگویم،
دل
لبخند میزند.
و هر بار که
به حسد تن میدهم،
دل
اخم میکند.
این است
اخم و لبخندِ خدا در دل.
نه با صدا،
نه با تصویر؛
با حال.
و چه دروغ بزرگی است
آن باورِ تاریک که میگوید:
«دستِ خدا بسته است…»
نه!
دستی که بسته نیست
همینجاست؛
در دلِ سلیم.
دستی که
هنوز
در حال اصلاح من است.
بله،
نور، در حال اصلاح من است.
اگر اجازه بدهم.
اگر گوش بدهم.
اگر انکار نکنم.
و این،
تمامِ پیامِ این راه است:
تنها نیستی؛
ربوبیتِ زنده
در قلبِ سلیم.
و این
زیباترین
معنای زندگی
با نورِ استاندارد است.
یکتاپرستی یعنی داشتن یک اندیشه نورانی!
راه نجات از آتش حسادت، فقط یکتاپرستی است!
درمان نارِ حسادت، نورِ هدایت است!
«نار و نور!»
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم:
«وَ جَعَلَ اِسْمِي فِي اَلتَّوْرَاةِ أَحْيَدَ
فَبِالتَّوْحِيدِ حَرَّمَ أَجْسَادَ أُمَّتِي عَلَى اَلنَّارِ»
«و در تورات نامم را «احيد» نهاد، كه از توحيد گرفته شده است
كه به سبب يگانهپرستى كالبد امّتم را بر آتش جهنّم ممنوع ساخته.»
«مَنْ مَاتَ وَ لاَ يُشْرِكُ بِاللَّهِ شَيْئاً أَحْسَنَ أَوْ أَسَاءَ دَخَلَ اَلْجَنَّةَ.»
«كسى كه بميرد و چيزى را با خدا شريك قرار ندهد – خواه كار نيك انجام دهد يا بد – وارد بهشت مىشود.»
«قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ»
در واقع خدا از ما «وحدت و اتحاد» در پیروی از نورش میخواد!
همه باید سرِ یک سفره بشینن
و یک غذا تناول کنن
و اون «طَعامٍ واحِدٍ» چیزی نیست مگر علوم نورانی الهی.
اهل حسادت گفتند: «لَنْ نَصْبِرَ عَلى طَعامٍ واحِدٍ»
قلب اهل حسادت از دیدن نور حقیقت بیزار و مشمئز است!
«وَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ»
در حالیکه همیشه دستور، یکتاپرستی بوده و هست و خواهد بود:
«وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً»
دلنوشته
«درمانِ نار، نور است؛ یکتاپرستی»
«یکتاپرستی یعنی داشتنِ یک اندیشهی نورانی»
یعنی دل،
میان اینهمه صدا،
میان اینهمه وسوسه،
میان اینهمه مقایسه و رقابت،
فقط یک نور را معیار بداند.
راه نجات از آتشِ حسادت
چیزی جز یکتاپرستی نیست.
چون حسادت،
آتش است؛
و آتش را
فقط نور خاموش میکند.
درمانِ نارِ حسادت، نورِ هدایت است.
نار و نور…
دو راه،
دو سرانجام.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
این حقیقت را
با زبانی روشن فرمودند:
نام من در تورات «اَحیَد» نهاده شد؛
نامی برگرفته از توحید.
و به سبب همین یکتاپرستی است
که کالبدِ امتِ من
بر آتش
حرام میشود.
یعنی نجات،
نه از راهِ تکثیر،
بلکه از راهِ وحدت است.
و باز فرمودند:
هر کس بمیرد
و چیزی را شریکِ خدا نگیرد—
خواه نیکوکار باشد
خواه خطاکار—
وارد بهشت میشود.
چرا؟
چون دلش
یکمرکزی بوده است.
چون دلش
چندمعیاره نشده است.
و خدا این پیام را
در یک جمله خلاصه کرده:
«قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ»
من فقط
به یک چیز پندتان میدهم.
و آن یک چیز چیست؟
وحدت در پیروی از نور.
همه باید
سرِ یک سفره بنشینند؛
و یک غذا بخورند.
و آن غذا،
طَعامٍ واحِدٍ است؛
علوم نورانی الهی.
اما اهل حسادت چه گفتند؟
گفتند:
«لَنْ نَصْبِرَ عَلى طَعامٍ واحِدٍ»
دلِ حسود
از نورِ حقیقت
خسته میشود؛
بیزار میشود؛
و حتی
مشْمئز.
قرآن
این حالتِ درونی را
بیپرده بیان میکند:
«وَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ
اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ»
وقتی فقط خدا گفته میشود،
دلهایی هست
که میلرزد،
جمع میشود،
پس میزند.
چون این دلها
به چند گزینه عادت کردهاند؛
به چند معیار؛
به چند قبله.
در حالی که فرمان
همیشه یکی بوده،
هست،
و خواهد بود:
«وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً»
پس یکتاپرستی،
نه یک شعار اعتقادی،
بلکه سبک زندگیِ نورانی است.
سبکی که
دل را از آتش نجات میدهد،
معیارها را یکی میکند،
و انسان را
به آرامشی میرساند
که فقط
در سایهی نورِ واحد
ممکن است.
پرستش خدای یکتا
(یکتا پرستی)
[سورة الإخلاص (۱۱۲): الآيات ۱ الى ۴]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ (۱)
بگو: «او خدايى است يكتا،
اللَّهُ الصَّمَدُ (۲)
خداى صمد.
لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ (۳)
نه كس را زاده، نه زاييده از كَس،
وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ (۴)
و او را هيچ همتايى نباشد.»
سوال همیشگی اهل حسادت این بوده که:
این خدا، کیه؟!
فامیلش چیه؟!
حسب و نسبش چیه؟
یکتاپرستی یعنی چه؟
امام صادق علیه السلام:
وَ کَانَ سَبَبُ نُزُولِ سُورَهًِْ الْإِخْلَاصِ
أَنَّ الْیَهُودَ سَأَلُوا رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) عَنْ نِسْبَهًِْ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ
فَأَنْزَلَ اللَّهُ جَلَّ وَ عَزَّ هُوَ اللهُ الْأَحَدُ الْوَاحِدُ الصَّمَدُ
الَّذِی لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ.
سبب نزول سورهی اخلاص این بود که
یهود از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دربارهی نسبت خدای عزّوجلّ پرسیدند.
خدای عزّوجلّ نازل فرمود:
او خداوند یکتا، یگانه و بینیازی است که همهی نیازمندان قصد او میکنند؛
خدایی که [هرگز] نزاد، و زاده نشد، و برای او هیچگاه شبیه و مانندی نبوده است!
امام صادق عليهالسّلام:
إنَّ اللَهَ قَالَ لَهُ أَيْ لِلنَّبِيِّ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ:
اقْرَأْ قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَدٌ كَمَا أُنْزِلَتْ،
فَإنَّهَا نِسْبَتِي وَ نَعْتِي!
«خداوند به پيغمبر صلّي الله عليه وآله گفت:
بخوان قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَد ٌ را به همانگونه كه نازل شده است،
بعلّت آنكه اين سوره نسبت من و نعت من است.»
«لكل شيء نسبة و نسبة الرب سورة الإخلاص»
نِسْبَتُ الرَّبّ؛ سورهی اخلاص
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ؛ پاسخِ خدا به سؤالِ حسادت
اَحَد؛ نورِ بینسبت
نسبتِ خدا چیست؟
خدایی که فامیل ندارد
نسبتِ من، اَحَد است
دل، وقتی با اَحَد تنظیم میشود
پرسشِ حسود، پاسخِ اخلاص
بینسبت، بیهمتا
اَحَد؛ آرامشِ دل
وقتی خدا خودش را معرفی میکند
دلنوشته
«نِسْبَتُ الرَّبّ؛ سورهی اخلاص
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ؛ پاسخِ خدا به سؤالِ حسادت»
پرستشِ خدای یکتا
یعنی بازگشتِ دل
به سادهترین،
و در عین حال عمیقترین حقیقت.
نه پیچیدگی،
نه تبارشناسی،
نه نسبتسازیهای زمینی.
قرآن،
با چهار آیهی کوتاه،
تمامِ راه را نشان میدهد:
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ
یعنی خدا
یکی است؛
نه در عدد،
بلکه در بیهمتایی.
اللَّهُ الصَّمَدُ
یعنی همه محتاجاند،
و او محتاجِ هیچکس نیست؛
همه رو به او دارند،
و او تکیهگاهِ همه است.
لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ
یعنی خدا
در زنجیرههای خونی نمیگنجد؛
در وراثت،
در حسب و نسب،
در فامیلبازی.
و
وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ
یعنی هیچ همترازی ندارد؛
هیچ شبیهی،
هیچ بدیلی،
هیچ استانداردی جز خودش.
و عجیب نیست
که سؤالِ همیشگیِ اهل حسادت
همین بوده است:
این خدا کیست؟
فامیلش چیست؟
حسب و نسبش چیست؟
چون ذهنِ حسود
همیشه میخواهد
خدا را
در مقیاسهای دنیایی
کوچک کند.
امام صادق علیهالسلام
پرده را کنار میزنند:
سبب نزولِ سورهی اخلاص
همین سؤال بوده است؛
پرسش از نسبتِ خدا.
و پاسخِ خدا چه بود؟
نه شجرهنامه،
نه تاریخ،
نه خاندان.
فقط این:
هُوَ اللَّهُ الْأَحَدُ الْوَاحِدُ الصَّمَدُ
او یکتاست،
بینیاز است،
نزاده و زاده نشده،
و هیچ همتایی ندارد.
و در حدیثی دیگر،
امام صادق علیهالسلام
نکتهای تکاندهنده میفرمایند:
خدا به پیامبرش فرمود:
این سوره را همانگونه که نازل شده بخوان؛
چون این، «نِسْبَتِ من» و «نَعْتِ من» است.
یعنی اگر کسی
میخواهد بداند
خدا با چه چیزی
نسبت دارد،
باید بداند:
خدا فقط با «اَحَد» نسبت دارد.
نه با خون،
نه با قوم،
نه با قدرت،
نه با ثروت.
و به همین دلیل است که گفتهاند:
«لِكُلِّ شَيْءٍ نِسْبَةٌ،
وَ نِسْبَةُ الرَّبِّ سُورَةُ الإِخْلَاصِ»
هر چیزی
نسبتی دارد،
و نسبتِ پروردگار
همین سوره است.
پس یکتاپرستی یعنی چه؟
یعنی دل،
بهجای نسبتسازیهای دروغین،
خودش را
با نور اَحَد
تنظیم کند.
یعنی معیارِ دل
یکی شود؛
و نورِ استاندارد
همان اللَّهُ أَحَد باشد.
و این،
آخرین پناهِ دل
در برابرِ حسادت،
و مطمئنترین راه
برای رسیدن به آرامش است.
نِسْبَة اللَّه ؟!
نورِ خویشاوندی!
«نسب» یکی از هزار واژه مترادف «نور» است.
«نَيْسَب: مورچهها دنبال هم، به صف، راهپیمایی میکنند.»
«Ants walk in a Straight Line»
انگاری با هم نسبت دارند!
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«اسْتَنْسَبَ الرَّجُلَ: از آن مرد خواست تا نسب خود را بيان كند.»
«النَّيْسَبُ: الطريقُ المستقيم»
خدا با هیچکسی نسبت فامیلی نداره!
ما با خدا، چه نسبتی داریم؟!
منسوب به نور باش! از «آل الله» محسوب میشوی!
«نَحْنُ آلُ اَللَّهِ»
«السلام عليكم يا آل الله»
خدا، سلسله و دودمانی نداره!
خدا، خالق نور است و نور، مخلوق خدا!
خدا با این نور مخلوقش، همه چیز را سرپرستی میکند و امر و نهی میکند.
با قلبت این نور خدای خودتو بشناس، انگاری با خدا فامیل میشی! و نسب پیدا میکنی و منسوب به خدا میشی و «منا اهل البیت ع» میشی!
امام صادق علیه السلام:
«إِنَّمَا سُمُّوا آلَ اَللَّهِ لِأَنَّهُمْ فِي بَيْتِ اَللَّهِ اَلْحَرَامِ.»
اهل حسادت از «آلِ فِرْعَوْنَ» هستند و اهل نور از «آل الله».
ما با آیات نسبت فامیلی داریم!
اسم ما روی این تقدیر نوشته شده!
ما با نور (که اونو نار میبینیم) نسبت فامیلی داریم!
ما با تقدیرات نسبت فامیلی داریم!
«إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فَإِنَّهَا نِسْبَتُكَ وَ نِسْبَةُ أَهْلِ بَيْتِكَ»
اهل حسادت زیر بار این نسبت فامیلی با آیات نمیرن!
اهل حسادت میگن ما با آیات و تقدیرات، هیچ مناسبتی نداریم!
این حوادث، متناسب با ما تقدیر نشده!
تقدیرات رو اندازه خودشون نمیدونن!
به تقدیرات راضی نیستند!
از این نسبت فامیلی احساس خوبی ندارند!
دلشون نمیخواد زیر بار این حقیقت بروند!
+ «اهل»
نِسْبَةُ اللَّه؛ خویشاوندی با نور
نسبتِ نوری؛ نه خون، نه حسب
آلِ الله؛ نسبتِ راه و نور
نسبت با خدا یعنی چه؟
فامیلِ نور
منسوب به نور
اهلِ نور، اهلِ راه
نسبت، مسیر است
راهی که فامیل میسازد
مورچهها در خط مستقیم
خانهای به نام نور
دلنوشته
نِسْبَةُ اللَّه؛ خویشاوندی با نور
نِسْبَةُ اللَّه؟!
سؤالِ عجیبی است…
اما پاسخ،
خیلی روشن است.
نورِ خویشاوندی.
در منطق قرآن،
«نَسَب»
فقط خون و ژن و شجرهنامه نیست؛
نسب،
جهتِ حرکت است.
در لغت گفتهاند:
«نَيْسَب»
یعنی مورچهها
که پشت سر هم،
در یک خط مستقیم حرکت میکنند.
انگار
با هم نسبت دارند؛
نه چون از یک پدر و مادرند،
بلکه چون
در یک مسیراند.
و چه تعبیر دقیقی:
«النَّيْسَبُ: الطريقُ المستقيم»
پس «نسب» یعنی
قرار گرفتن
در یک راهِ مستقیم.
خدا با هیچکس
نسب فامیلی ندارد؛
نه زاده،
نه زاده شده.
اما سؤالِ اساسی این است:
ما با خدا، چه نسبتی داریم؟
پاسخ قرآن و اهلبیت روشن است:
اگر
منسوب به نور شوی،
از «آلُ الله» محسوب میشوی.
«نَحْنُ آلُ الله»
«السلام علیکم یا آلالله»
نه به معنای خون،
بلکه به معنای جهت، مسیر، و ولایت.
خدا
سلسله و دودمان ندارد؛
اما نور دارد.
او
خالقِ نور است،
و نور
مخلوقِ او.
و با همین نورِ مخلوق،
همهچیز را
سرپرستی میکند،
امر و نهی میکند،
هدایت میکند.
اگر
با قلبت
این نور را بشناسی،
انگار
با خدا فامیل میشوی.
نه فامیلِ ژنتیکی،
بلکه فامیلِ نورانی.
و اینجاست که
انسان
میشود
«مِنّا أهلَ البیت»؛
نه با ادعا،
بلکه با نسبت.
امام صادق علیهالسلام
فرمودند:
«إنّما سُمّوا آلَ الله
لأنّهم في بيتِ اللهِ الحرام»
آلِ خدا نامیده شدند،
چون در خانهی خدااند؛
یعنی در حریمِ نور،
در مدارِ امنِ هدایت.
در مقابل،
اهلِ حسادت
از «آلِ فرعون» اند؛
نه به خاطر نام،
بلکه به خاطر مسیر.
یکی
در مسیرِ نور است،
و دیگری
در مسیرِ نار.
ما
با آیات
نسبت فامیلی داریم.
اسم ما
روی این تقدیر
نوشته شده است.
ما
با نور
نسبت داریم؛
حتی اگر آن را
به چشمِ «نار» ببینیم.
ما
با تقدیرات
نسبت داریم.
اما اهل حسادت
زیر بار این نسبت
نمیروند.
میگویند:
این آیات
به ما ربطی ندارد.
این حوادث
برای ما نوشته نشده.
این تقدیر
اندازهی ما نیست.
به تقدیر
راضی نیستند؛
چون نسبت را
نمیپذیرند.
و چون
نسبت را نپذیرفتند،
از آن
احساسِ بیگانگی میکنند؛
و دلشان
نمیخواهد
زیر بار این حقیقت برود.
اما اهل نور میدانند:
نسبت، انتخاب است.
انتخابِ راه،
انتخابِ نور،
انتخابِ «اهل» شدن.
و اینجاست که
واژهی «اهل»
معنا پیدا میکند:
اهلِ نور،
اهلِ راهِ مستقیم،
اهلِ یک جهت.
نه به شناسنامه،
بلکه به قلب.
و این،
زیباترین
معنای
نِسْبَةُ اللَّه است.
نسبت پروردگار – نسبت اهل بیت علیهم السلام
« … اقْرَأْ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ كَمَا أُنْزِلَتْ
فَإِنَّهَا نِسْبَتِي وَ نَعْتِي
… اقْرَأْ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ
فَإِنَّهَا نِسْبَتُكَ وَ نِسْبَةُ أَهْلِ بَيْتِكَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ»
امام صادق علیه السلام:
… ثُمَّ أَوْحَى اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهِ اِقْرَأْ يَا مُحَمَّدُ نِسْبَةَ رَبِّكَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى:
«قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ. اَللّٰهُ اَلصَّمَدُ. لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ. وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ»
… ثُمَّ أَوْحَى اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهِ اِقْرَأْ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فَإِنَّهَا نِسْبَتُكَ وَ نِسْبَةُ أَهْلِ بَيْتِكَ إِلَى آنگاه خداوند عزّ و جلّ وحى فرمود كه اى محمّد! نسبت پروردگار تبارك و تعالى خود را (كه سورۀ قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ*`اَللّٰهُ اَلصَّمَدُ*`لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ*`وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ است) بخوان.
سپس وحى فرمود كه سوره إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ را بخوان،
زيرا اين سوره نسبت تو و اهل بيت تو تا روز قيامت است.
«نِسْبَتِ رَبّ و نِسْبَتِ اهلبیت ع؛
از «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» تا «إِنّا أَنْزَلْناهُ»
دو سوره، یک نسبت
نسبتِ خدا، نسبتِ نور
نسبتهایی که جدا نیستند
پیوندِ اخلاص و نزول»
راهِ اتصال به خدا
نسبتِ نورانی تا قیامت
وقتی نسبتها نورانی میشوند
خانوادهای از نور
سلسلهی نزول
دلنوشته
«نِسْبَتِ رَبّ و نِسْبَتِ اهلبیت ع؛
از «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» تا «إِنّا أَنْزَلْناهُ»،
دو سوره، یک نسبت،
نسبتِ خدا، نسبتِ نور،
نسبتهایی که جدا نیستند،
پیوندِ اخلاص و نزول»
اینجا،
نسبتها
شفاف میشوند؛
و پردهها
کنار میروند.
نسبتِ پروردگار
و نسبتِ اهلبیت علیهمالسلام
دو خط جدا نیستند؛
یک حقیقتِ پیوستهاند.
خداوند به پیامبرش فرمود:
بخوان نسبتِ پروردگارت را؛
و آن نسبت،
نه شجرهنامه است،
نه تاریخ،
نه نام و نشان.
نسبتِ خدا
همین است:
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ
یگانگیِ مطلق؛
بیبدیل،
بیهمتا.
اللَّهُ الصَّمَدُ
پناهِ همه،
نیازمندِ هیچکس.
لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ
نه زاده،
نه زادهشده؛
فراتر از نسبتهای زمینی.
وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ
هیچ همترازی،
هیچ معیاری
جز خودش.
این است
نسبتِ رب؛
معرفیِ خدای واحد
به دلهای آماده.
و بعد…
وحی،
گامِ بعدی را برمیدارد:
بخوان إِنّا أَنْزَلْناهُ.
چرا؟
چون این سوره،
نسبتِ توست
و نسبتِ اهلبیتِ تو
تا روز قیامت.
یعنی چه؟
یعنی اگر
نسبتِ خدا
در «اَحَد» خلاصه میشود،
نسبتِ رسول و اهلبیت
در نزولِ نور
و جریانِ هدایت معنا میگیرد.
خدا،
با «اَحَد»
خودش را معرفی میکند؛
و با «إِنّا أَنْزَلْناهُ»
راهِ اتصال به خود را.
اینگونه،
نسبتها
نورانی میشوند:
نسبتِ خدا: اَحَد
نسبتِ اهلبیت: نزولِ نور برای هدایت خلق
و هرکس
به این نسبت وارد شود،
نه به نام،
نه به ادعا،
بلکه به پذیرشِ نور،
در مدارِ اهلبیت قرار میگیرد.
اهلبیت،
نسبتِ خونیِ صرف نیستند؛
نسبتِ نورانیاند.
و این نسبت،
تا قیامت
باز است.
هر دلی
که با «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ»
معیارش را یکی کند،
و با «إِنّا أَنْزَلْناهُ»
دلش را محلّ نزول نور سازد،
به این خاندان
منسوب میشود.
این است
رازِ پیوند
میان ربوبیت و ولایت؛
میان اخلاص و نزول؛
میان نسبتِ خدا
و نسبتِ اهلبیت علیهمالسلام.
نه نسبِ خون،
بلکه نسبِ نور؛
نه پیوندِ زمین،
بلکه اتصالِ آسمانی.
و این،
راهی است
که تا قیامت
باز خواهد ماند.
باید با نور، نسبت فامیلی داشته باشی!
با نور، با خدا فامیل میشی!!!
«مَنْ لَمْ يَكُنْ مِنَ الشَّجَرَةِ فَلَيْسَ بِمُؤْمِنٍ وَ لَيْسَ لَنَا شِيعَةً»
«سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّمَا عَنَى بِمَعْرِفَتِنَا وَ إِقْرَارِهِ بِوَلَايَتِنَا»
امام صادق عليه السّلام:
سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَنْ قَوْلِ اَللَّهِ تَعَالَى: سِدْرَةِ اَلْمُنْتَهىٰ
قَالَ: أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِي اَلسَّمٰاءِ
فَقَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ جَذْرُهَا
وَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ ذِرْوُهَا
وَ فَاطِمَةُ فَرْعُهَا
وَ اَلْأَئِمَّةُ أَغْصَانُهَا
وَ شِيعَتُهُمْ أَوْرَاقُهَا
قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَمَا مَعْنَى اَلْمُنْتَهَى
قَالَ إِلَيْهَا وَ اَللَّهِ اِنْتَهَى اَلدِّينُ
مَنْ لَمْ يَكُنْ مِنَ اَلشَّجَرَةِ فَلَيْسَ بِمُؤْمِنٍ وَ لَيْسَ لَنَا شِيعَةً.
راجع به«سِدْرَةِ اَلْمُنْتَهىٰ» پرسيدم اصل آن ثابت است و فرعش در آسمان است
فرمود پيامبر اكرم اصل آن درخت است
و علي عليه السّلام قسمت بالاى درخت
و فاطمه تنه آن و ائمه عليهم السّلام شاخههاى درخت
و شيعيان برگ درختند
عرضكردم فدايت شوم پس معنى (المنتهى) چيست
فرمود بخدا قسم دين به آن منتهى ميگردد
هر كه از آن شجره نباشد نه مؤمن است و نه شيعه ما.
برگِ درخت نور
شجرهی نور؛ معیار ایمان
یا از شجرهای، یا نیستی
نسبت با نور؛ نه ادعا، نه نسب
ایمان یعنی اتصال
فامیلِ نور
برگِ درخت نور
درختی که دین به آن منتهی میشود
از شجره بودن
ریشهای در نور
تا وقتی وصل باشی
درختی که برگ میپذیرد
دلنوشته
«یا از شجرهای، یا نیستی»
«برگِ درخت نور»
باید با نور
نسبتِ فامیلی داشته باشی.
نه با اسم،
نه با ادعا،
نه با شعار.
با نور.
چون اگر
با نور
فامیل شدی،
با خدا
فامیل شدهای.
این نسبت،
نه قراردادی است
و نه تشریفاتی؛
نسبتی است
زنده،
جاری،
و تعیینکننده.
امام صادق علیهالسلام
بیتعارف میفرمایند:
«مَنْ لَمْ يَكُنْ مِنَ الشَّجَرَةِ
فَلَيْسَ بِمُؤْمِنٍ وَ لَيْسَ لَنَا شِيعَةً»
یا از این شجرهای،
یا نیستی.
و این شجره چیست؟
شجرهی نور.
به همین دلیل است
که سلمان
میشود اهلبیت؛
نه به نَسَب،
نه به خون،
بلکه به معرفت و ولایت:
«سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ
إِنَّمَا عَنَى بِمَعْرِفَتِنَا
وَ إِقْرَارِهِ بِوَلَايَتِنَا»
سلمان،
از ما شد
چون نور را شناخت،
و به ولایت
اقرار کرد.
اینجاست که
امام صادق علیهالسلام
پرده را کامل کنار میزنند
و شجره را به ما نشان میدهند:
اصلش ثابت است،
و فرعش در آسمان.
پیامبر،
ریشهی این درخت است؛
علی،
قلهی آن؛
فاطمه،
تنهی آن؛
ائمه،
شاخههای آن؛
و شیعیان،
برگهای آن.
یعنی چه؟
یعنی اگر
به ریشه وصل نیستی،
اگر از تنه جدا شدهای،
اگر از شاخه نور نمیگیری،
برگی بیش نیستی
که با هر باد
میریزد.
و سؤالِ کلیدی همینجاست:
المنتهى یعنی چه؟
امام پاسخ میدهند:
به خدا قسم،
دین به این شجره منتهی میشود.
یعنی پایانِ راه،
نه شعار است،
نه مناسکِ بیروح.
پایانِ راه،
اتصال به نور است.
و باز تأکید میکنند:
هر که از این شجره نباشد،
نه مؤمن است
و نه شیعه.
پس ایمان،
یک احساس نیست؛
یک ادعا نیست؛
یک نسبتِ روشن است.
یا در شجرهای،
یا بیرونی.
و خوشا به حالِ دلی
که برگِ این درخت شد؛
نه صرفا به زبان،
بلکه به جریانِ نور.
چون برگ،
اگرچه کوچک است،
اما زنده است؛
و تا وقتی به شجره وصل است،
از نور
ارتزاق میکند.
و این،
معنای حقیقی
فامیلِ نور بودن است.
نسبتِ نورانی؛ پیوندِ اَرضِ قلب با سَماءِ توحید
نسبت با خدا؛ از اَرضِ قلب تا سَماءِ نور
نسبتِ واحد؛ شناسنامۀ نورانیِ دل
نِسْبَةُ اللَّه؛ اَرضِ دل و سَماءِ نور
نسبتِ فامیلی با نور
دل فقط یک فامیل دارد
نسبتِ واحد
وقتی دل، منسوب به نور میشود
از آلِ حسد تا آلِ نور
خویشاوندی با نور
فامیلِ آسمان
دل، وقتی به نور منسوب شد
شجرۀ نسبت
برگِ نورانیِ درخت توحید
دلنوشته
نسبت با خدا، نسبتِ فامیلی با نور؛ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ!
نسبت «اَرضِ قلب» و «سَماءِ نور»
در نهایت،
ما را میرساند به یک سؤالِ بنیادین:
ما با خدا چه نسبتی داریم؟
و سؤال، فقط سؤالِ ذهنی نیست؛
سؤالِ سرنوشت است.
خویشاوندی با خدا یعنی چه؟
اصلاً
فقط خویشاوندی با خدا یعنی چه؟
وقتی میگوید:
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ
یعنی چه؟
یعنی نسبتها را یکتا کن.
یعنی دل،
فقط یک نسبتِ اصلی داشته باشد.
و آن «واحده»ای که خدا میفرماید:
قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ
همین است؛
یک نسبت،
یک معیار،
یک محور.
زمین باید فقط
نسبت فامیلیِ خودش را
با آسمان حفظ کند.
همین.
تمام نسبتهای فامیلیِ دنیا،
وقتی در برابر این نسبت قرار میگیرند،
چقدر پوچ،
چقدر شکننده،
و چقدر بیدواماند…
یکتاپرستی یعنی چه؟
یعنی دل، فقط یک فامیل داشته باشد.
و اینجا
واژۀ زیبای عربی «وَحَد»
به کمک فهم ما میآید.
«وحد»
یکی از هزار واژۀ مترادف نور الولایة است.
در لغت میگویند:
«توحید المعاییر: استانداردسازی»
چه تعبیر عجیبی…
و چه دقیق!
خویشاوندی با خدا
یعنی دلِ تو
استانداردهای خدا را بپذیرد.
نه سلیقۀ شخصی،
نه ذوق خانوادگی،
نه عرف جمعی…
استاندارد،
فقط نور.
نورِ استاندارد.
نمرهی قبولی را
از نور گرفتی؟
کارهات
مهر استاندارد دارد؟
اعمال صالح،
علامت استاندارد دارند؛
کیفیت استاندارد دارند؛
و هر چیزی که
این استاندارد را نداشته باشد،
اجازهی استفاده ندارد.
هدف نور چیست؟
استانداردسازیِ فکر و رفتار ما.
و وقتی استاندارد یکی شد،
اختلافها
خودبهخود فرو میریزند.
این است
معنای واقعیِ توحید.
اما آنطرف ماجرا،
«عُتُوّ» است؛
انحراف از استاندارد نورانی.
یعنی دلی که
نمیخواهد همتراز شود.
و خدا دوباره تأکید میکند:
قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ
یعنی همه
باید سرِ یک سفره بنشینند؛
و یک غذا بخورند.
و آن
طَعامٍ واحِدٍ
چیزی نیست
جز علوم نورانی الهی.
اما اهل حسادت چه گفتند؟
لَنْ نَصْبِرَ عَلى طَعامٍ واحِدٍ
دلِ حسود
از نور حقیقت
بدش میآید.
قرآن صریح میگوید:
وَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ
دلهایی که
نسبتِ واحد را برنمیتابند.
در حالی که دستور همیشه یکی بوده:
وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً
و اینجاست که
سورهی اخلاص
میشود «شناسنامهی نسبت»:
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ…
نه تولد،
نه نسب دنیایی،
نه فامیلبازی.
امام صادق علیهالسلام فرمودند:
سبب نزول سوره اخلاص این بود
که پرسیدند:
نِسْبَةُ اللَّه چیست؟
و پاسخ خدا این بود:
این سوره،
نسبتِ من و نعتِ من است.
خدا با هیچکس
نسبت فامیلی ندارد؛
اما انسان
میتواند منسوب به نور شود.
و آنوقت است که میشنوی:
نَحْنُ آلُ اللَّهِ
السلام علیکم یا آلالله
خدا دودمان ندارد؛
اما نور دارد.
و هر کس
قلبش را
به این نور بسپارد،
منسوب میشود.
اهل حسادت
از «آلِ فرعون»اند؛
و اهل نور
از «آلِ الله».
ما با آیات
نسبت داریم.
اسم ما
روی این تقدیر نوشته شده.
اما حسود چه میگوید؟
میگوید این تقدیر
به من نمیخورد.
این نسبت
مال من نیست.
و دلش
زیر بار این خویشاوندی نمیرود.
در حالی که امام صادق علیهالسلام فرمودند:
سوره اخلاص، نسبت پروردگار است
و سوره قدر، نسبت پیامبر و اهل بیت تا قیامت.
و درختِ این نسبت،
در «سِدرَةِ المُنتَهى» قد کشیده:
ریشهاش رسول خداست،
ذروهاش علی،
تنهاش فاطمه،
شاخههایش ائمه،
و برگهایش شیعیان.
و فرمودند:
هر که از این شجره نباشد،
نه مؤمن است
و نه شیعه.
پس ما باید
نسبت فامیلیمان را
حفظ کنیم.
نه به معنای جسارتآمیز،
بلکه تاویلاً:
عبد خدا باشیم.
منسوب به نور باشیم.
با قلبت نور را بشناس؛
آنوقت
انگار با خدا
فامیل میشوی.
و این،
عمیقترین معنای
نسبت «اَرضِ قلب»
با «سَماءِ نور» است.
[سورة الفرقان (۲۵): الآيات ۵۱ الى ۶۰]
وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً وَ كانَ رَبُّكَ قَدِيراً (۵۴)
و اوست كسى كه از آب، بشرى آفريد و او را [داراى خويشاوندىِ] نَسَبى و دامادى قرار داد، و پروردگار تو همواره تواناست.
«نسب» نامی زیبا و مترادف «نور» است که با درک این نور با قلب، انگاری صاحب این قلب، با خدا، فامیل و خویشاوند میشه «نکح»! «بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً»!
امام رضا علیه السلام:
كَانَ اَلرِّضَا عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَخْطُبُ فِي اَلنِّكَاحِ
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ إِجْلاَلاً لِقُدْرَتِهِ
وَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ خُضُوعاً لِعِزَّتِهِ
وَ صَلَّى اَللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ عِنْدَ ذِكْرِهِ
إِنَّ اَللَّهَ «خَلَقَ مِنَ اَلْمٰاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً» إِلَى آخِرِ اَلْآيَةِ.
امام رضا عليه السّلام در هنگام ازدواج چنين خطبه مىخواند:
الحمد للّه إجلالا لقدرته، و لا إله إلاّ اللّه خضوعا لعزّته و صلّى اللّه على محمّد و آله عند ذكره، إنّ اللّه خَلَقَ مِنَ اَلْمٰاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً.
نَسَب؛ از آب تا نور
فَجَعَلَهُ نَسَباً؛ خویشاوندیِ نورانی انسان
نَسَب و صِهْر؛ پیوندی فراتر از جسم
نسبتِ نورانیِ خلقت
فامیلِ نور
وقتی انسان با نور نسبت پیدا میکند
ازدواج با نور
خویشاوندی که از آب آغاز شد
نسبی از جنس نور
پیوندی که خدا ساخت
از آب، انسان؛ از نور، نسبت
دلنوشته
فَجَعَلَهُ نَسَباً؛ خویشاوندیِ نورانی
و قرآن،
این رازِ لطیفِ خویشاوندی را
از جایی آغاز میکند
که کمتر به آن دقت کردهایم:
«وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً
فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً»
اوست
که انسان را
از آب آفرید؛
اما به آب بسنده نکرد.
از آب،
نَسَب ساخت.
یعنی انسان،
صرفاً موجودی زیستی نیست؛
موجودی است
که با نسبت معنا پیدا میکند.
و این «نسب»،
در عمقِ معارف،
نامی زیبا و مترادفِ نور است.
وقتی قلب،
این نور را درک میکند،
انگار صاحبِ این قلب
با خدا
فامیل میشود.
نه فامیلِ خون،
بلکه فامیلِ نور.
«بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً»
یعنی انسان را آفرید
تا وارد شبکهی نسبتها شود؛
نسبت با نور،
نسبت با تقدیر،
نسبت با امر الهی.
و اینجاست که
واژهی «نِکاح»
معنایی فراتر از جسم میگیرد؛
اتصال،
پیوند،
و دخول در یک حریم.
انگار
با نور
ازدواج میکنی؛
و از این پیوند،
حیاتِ تازهای
در دل متولد میشود.
به همین معناست
که امام رضا علیهالسلام
در خطبهی نکاح،
این آیه را تلاوت میفرمودند.
نه اتفاقی،
نه تشریفاتی.
ایشان
در آغاز پیوند،
اول
قدرت خدا را میستایند،
بعد
به عزّت او خضوع میکنند،
و آنگاه
به همین آیه میرسند:
«إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً
فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً»
یعنی ازدواج،
در منطق اهلبیت،
فقط پیوند دو بدن نیست؛
بلکه
قرار گرفتن در یک نسبت نورانی است.
همان نسبتی
که انسان را
از تنهایی بیرون میآورد؛
چه در ازدواجِ زمینی،
و چه در پیوندِ آسمانی با نور.
و اینجاست که میفهمی:
خدا
انسان را
برای نسبت داشتن آفریده است؛
نسبت با نور،
نسبت با حق،
نسبت با خودش.
و هرچه این نسبت
شفافتر و نورانیتر باشد،
انسان
آرامتر،
متوازنتر،
و زندهتر میشود.
این است
رازِ «نسب»؛
و این است
خویشاوندیِ نورانی
با پروردگار.
إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ
در حقيقت، كسانى كه با تو بيعت مىكنند، جز اين نيست كه با خدا بيعت مىكنند!
نور خویشاوندی با خدا !!!
[سورة الفتح (۴۸): الآيات ۶ الى ۱۰]
إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ
يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ
فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ
وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً (۱۰)
در حقيقت، كسانى كه با تو بيعت مىكنند، جز اين نيست كه با خدا بيعت مىكنند؛
دست خدا بالاى دستهاى آنان است.
پس هر كه پيمانشكنى كند، تنها به زيان خود پيمان مىشكند،
و هر كه بر آنچه با خدا عهد بسته وفادار بماند، به زودى خدا پاداشى بزرگ به او مىبخشد.
+ «نور وفاداری!»
بیعت با خدا؛ نورِ وفاداری
يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ
بیعت؛ خویشاوندیِ نورانی با خدا
عهدِ نور
وقتی دستِ خدا بالاست
نورِ وفاداری
دست در دستِ نور
عهدی که نور نگه میدارد
دستی بالاتر از دستها
بیعتی که انسان را نگه میدارد
وفادار بمان
دلنوشته
نسبتِ نورانی: نور وفاداری
به نور وفادار بمان
و اینجا،
نسبتِ نور
به عهد میرسد.
قرآن،
بیپرده میگوید:
«إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ
إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ»
بیعت با تو،
بیعت با خداست.
یعنی خویشاوندیِ نور
به دستدادنِ ظاهری ختم نمیشود؛
به وفاداریِ قلب گره میخورد.
وقتی دل
دست در دستِ نور میگذارد،
دیگر تنها
با انسان طرف نیست؛
در مدارِ خدا
قرار گرفته است.
و اینجاست که
رازِ بزرگ آشکار میشود:
«يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ»
دستِ خدا
بالای دستهاست؛
نه برای فشار،
نه برای اجبار،
بلکه برای حفظِ عهد.
این همان
نورِ خویشاوندی با خداست؛
نوری که
پیمان را زنده نگه میدارد.
اما عهد،
دو سویه است.
اگر کسی
پیمان بشکند،
در حقیقت
به خودش خیانت کرده است:
«فَمَنْ نَكَثَ
فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ»
کسی را مجازات نمیکند؛
نور
کنار میرود.👉
و انسان
میماند
با تاریکیِ انتخابِ خودش.
اما اگر
کسی
وفادار بماند—
نه فقط در شعار،
بلکه در عمل—
و بر عهدی که با خدا بسته
پایدار بایستد،
وعده روشن است:
«فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً»
پاداشِ بزرگ،
برای وفاداریِ بزرگ.
اینجاست که
بیعت
دیگر یک واقعهی تاریخی نیست؛
یک سبکِ زندگی است.
سبکی که
در آن،
دل
هر روز
عهدش را
با نور تازه میکند.
و این است
نورِ وفاداری؛
نوری که
نسبتِ خویشاوندی با خدا را
تا پایانِ راه
حفظ میکند.
کسی که
با نور
بیعت کرده است،
اگر بماند،
بزرگ میشود؛
و اگر بشکند،
خودش
کوچک میشود.
و این،
قانونِ نور است.
اَلْقُرْبُ وَ اَلْقَرَابَةُ بالنّور الولایة!
نزديكى به خدا و خويشاوندى با ائمه علیهم السلام با نور ولایت!
امام باقر علیه السلام:
عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ :
اَلرَّوْحُ وَ اَلرَّاحَةُ وَ اَلْفَلْجُ وَ اَلْفَلاَحُ وَ اَلنَّجَاحُ وَ اَلْبَرَكَةُ وَ اَلْعَفْوُ وَ اَلْعَافِيَةُ وَ اَلْمُعَافَاةُ وَ اَلْبُشْرَى وَ اَلنَّضْرَةُ وَ اَلرِّضَا وَ اَلْقُرْبُ وَ اَلْقَرَابَةُ وَ اَلنَّصْرُ وَ اَلظَفَرُ وَ اَلتَّمْكِينُ وَ اَلسُّرُورُ وَ اَلْمَحَبَّةُ مِنَ اَللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى عَلَى مَنْ أَحَبَّ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ وَالاَهُ وَ اِئْتَمَّ بِهِ وَ أَقَرَّ بِفَضْلِهِ وَ تَوَلَّى اَلْأَوْصِيَاءَ مِنْ بَعْدِهِ
وَ حَقٌّ عَلَيَّ أَنْ أُدْخِلَهُمْ فِي شَفَاعَتِي وَ حَقٌّ عَلَى رَبِّي أَنْ يَسْتَجِيبَ لِي فِيهِمْ وَ هُمْ أَتْبَاعِي وَ مَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي جَرَى فِيَّ مَثَلُ إِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ فِي اَلْأَوْصِيَاءِ مِنْ بَعْدِي لِأَنِّي مِنْ إِبْرَاهِيمَ وَ إِبْرَاهِيمُ مِنِّي دِينُهُ دِينِي وَ سُنَّتُهُ سُنَّتِي وَ أَنَا أَفْضَلُ مِنْهُ وَ فَضْلِي مِنْ فَضْلِهِ وَ فَضْلُهُ مِنْ فَضْلِي وَ يُصَدِّقُ قَوْلِي قَوْلُ رَبِّي ذُرِّيَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ وَ اَللّٰهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ.
جابر از حضرت باقر عليه السّلام نقل كرد پيامبر اكرم فرمود:
رحمت و آسايش و رستگارى و پيروزى و آسودگى و بركت و آمرزش و سلامتى و تندرستى و بىنيازى از مردم و بشارت و شادمانى و خشنودى و نزديكى به خدا و خويشاوندى با ائمه و يارى و ظفر و تمكين قدرت و سرور و محبت از جانب خداوند تبارك و تعالى اختصاص به كسى دارد كه على بن ابى طالب را دوست بدارد و او را ولى امر بداند و از او پيروى كند و به مقامش اقرار نمايد و جانشينانش را پس از او دوست بدارد و بر من لازم است كه آنها را مشمول شفاعت خود كنم و بر خداوند لازم است دعاى مرا در باره آنها مستجاب نمايد ايشان پيروان من هستند و هر كه پيرو من باشد از من است. در باره من و جانشينانم پس از من مثل ابراهيم جارى است زيرا من از ابراهيم و ابراهيم عليه السّلام از من است دين او دين من و سنت او سنت من است و من از او برتر و افضلم و فضل او از فضل من است سخن مرا سخن پروردگارم تصديق مىنمايد «ذُرِّيَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ وَ اَللّٰهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ».
قُرب و قَرابت با نورِ ولایت
خویشاوندیِ نورانی با خدا و اولیاء
راهِ نزدیکی به خدا
اَلْقُرْبُ وَ اَلْقَرَابَةُ بالنّورِ الوِلایة
نزدیکتر از آنچه فکر میکنی
فامیلِ نور
نسبتی از جنس محبت
وقتی ولایت، نسبت میسازد
نزدیکی که نور میآورد
خانوادهای به وسعت نور
قرب، پاداشِ وفاداری
دلنوشته
قرب و قرابت نورانی، نزدیکتر از آنچه فکر میکنی
اَلْقُرْبُ وَ اَلْقَرَابَةُ بالنّورِ الوِلایة!
نزدیکی به خدا،
نه با قدمهای ظاهری است،
نه با فاصلههای مکانی؛
نزدیکی به خدا
با نورِ ولایت است.
و خویشاوندی با ائمه علیهمالسلام
نه با خون،
نه با تاریخ،
بلکه با نورِ تبعیت و محبت شکل میگیرد.
امام باقر علیهالسلام
از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
این حقیقت را
چون فهرستی نورانی
پیش چشم ما میگشایند:
رحمت،
آرامش،
گشایش،
رستگاری،
نجات،
برکت،
عفو،
عافیت،
بشارت،
شادابی،
رضا…
و بعد میرسد
به آنچه
جانِ این فهرست است:
قُرب و قَرابت.
نزدیکی به خدا،
و خویشاوندی با ائمه.
همهی اینها
از جانب خداست،
اما نه برای هرکسی؛
بلکه برای کسی که:
علی بن ابیطالب علیهالسلام را دوست بدارد،
او را ولیّ خود بداند،
به او اقتدا کند،
به فضلش اقرار کند،
و جانشینانش را
پس از او
دوست بدارد و بپذیرد.
اینجاست که
ولایت،
از یک مفهوم ذهنی
به یک زندگی واقعی تبدیل میشود.
پیامبر میفرمایند:
اینها
پیروان مناند؛
و هر که پیرو من باشد،
از من است.
نه به اسم،
بلکه به امتداد نور.
و این نسبت،
قانونی دارد
قدیمی و استوار:
«ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ»
نسبت نورانی،
نسلی است که
نور در آن
جریان دارد.
همانگونه که
ابراهیم علیهالسلام
و پیامبر صلیاللهعلیهوآله
در یک مسیرِ توحیدیاند،
در دین،
در سنت،
در نور؛
اهلبیت نیز
امتداد همان نورند،
و پیروانشان
برگهای همین شجرهاند.
و اینجاست که
قرب و قرابت
دیگر یک آرزو نیست؛
یک نتیجه است.
نتیجهی محبت،
نتیجهی تبعیت،
نتیجهی وفاداری.
قرب،
پاداشِ دلهایی است
که نور ولایت را
بهجای همهچیز
انتخاب کردهاند.
و این،
زیباترین شکل
خویشاوندی است:
خویشاوندیِ نورانی با خدا و اولیای او.
طَعامٍ واحِدٍ! إِلهٌ واحِدٌ! بابٍ واحِدٍ! بَشَراً واحِداً!
أُمَّةً واحِدَةً
نَفْسٍ واحِدَةٍ
اللَّهُ الْواحِدُ
هُوَ الْواحِدُ
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ
بِماءٍ واحِدٍ
قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ
صَيْحَةً واحِدَةً
زَجْرَةٌ واحِدَةٌ
نَفْخَةٌ واحِدَةٌ
دَكَّةً واحِدَةً
زَجْرَةٌ واحِدَةٌ
وَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ إِذا ذُكِرَ الَّذينَ مِنْ دُونِهِ إِذا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ (45)
ذلِكُمْ بِأَنَّهُ إِذا دُعِيَ اللَّهُ وَحْدَهُ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ يُشْرَكْ بِهِ تُؤْمِنُوا فَالْحُكْمُ لِلَّهِ الْعَلِيِّ الْكَبيرِ (12)
واحد؛ قانونِ یگانهی هستی
همهچیز با «واحد» معنا میشود
قانونِ واحد
از طَعامٍ واحِدٍ تا قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ
تحمّلِ واحد
دلهایی که واحد را تاب نمیآورند
زندگی با واحد
یا واحد، یا گمشدن
وقتی همهچیز یکی میشود
آزمونِ واحد
با واحد بمان
دلنوشته
وحدتِ نورانی:
زندگی با «واحد»؛ قانونِ یگانهی هستی.
همهچیز با «واحد» معنا میشود.
همهچیز
در این عالم،
با واحد معنا میشود.
طَعامٍ واحِدٍ!
غذای دل، یکی است؛
یا نور است
یا نار.
إِلهٌ واحِدٌ!
معبود دل، یکی است؛
یا خدا،
یا تمنّا.
بابٍ واحِدٍ!
درِ ورود، یکی است؛
یا درِ نور،
یا درِ سرگردانی.
بَشَراً واحِداً!
انسان،
با همهی تفاوتها،
از یک حقیقت برخاسته است.
أُمَّةً واحِدَةً!
اگر نور یکی باشد،
امت هم یکی میشود.
نَفْسٍ واحِدَةٍ!
دلها از یک ریشهاند؛
اختلاف،
عارضه است
نه اصل.
اللَّهُ الْواحِدُ… هُوَ الْواحِدُ…
و سرانجام،
همهی این واحدها
به یک حقیقت ختم میشوند:
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ
همانطور که
آب یکی است:
بِماءٍ واحِدٍ
و از همان آبِ واحد،
زندگی میجوشد؛
موعظه هم یکی است:
قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ
یک هشدار،
یک بیدارباش،
یک دعوت.
و پایانها هم
یکیاند:
صَيْحَةً واحِدَةً
زَجْرَةً واحِدَةً
نَفْخَةً واحِدَةً
دَكَّةً واحِدَةً
همهچیز
با یک صدا
تمام میشود؛
و فقط
آنکه با «واحد»
زندگی کرده،
میماند.
اما قرآن،
رازِ دلها را
عریان میکند:
وقتی
خدا به تنهایی
یاد میشود،
دلهایی هست
که منقبض میشود،
میگریزد،
پس میزند:
«وَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ
اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ»
اما همان دلها،
اگر نامِ غیرِ خدا بیاید،
ناگهان
شاد میشوند،
سبک میشوند،
دلگرم.
چرا؟
چون دلِ چندمعیاره
با «واحد»
سازگار نیست.
و قرآن،
تشخیص نهایی را میدهد:
«ذلِكُمْ بِأَنَّهُ إِذا دُعِيَ اللَّهُ وَحْدَهُ كَفَرْتُمْ
وَ إِنْ يُشْرَكْ بِهِ تُؤْمِنُوا»
مسأله،
دانستن نیست؛
تحملِ واحد است.
دلِ اهل نور،
با واحد
آرام میشود.
دلِ اهل حسادت،
با واحد
میسوزد.
و در نهایت،
حکم
نه با دلهاست،
نه با پسندها؛
فَالْحُكْمُ لِلَّهِ
الْعَلِيِّ الْكَبِيرِ
و این است
قانونِ همیشگیِ هستی:
یا با واحد
یکی میشوی،
یا در کثرت
گم.
یک صاحب یا چند صاحب؟
رَجُلًا سَلَمًا لِرَجُلٍ
زندگی با یک ارباب
مثالِ قرآنیِ وحدت و کثرت
دلِ چندپاره یا دلِ واحد
آرامشِ واحد
زندگی در کثرت
صاحبِ واحد
یک صدا کافیست
دل، وقتی صاحبش یکی است
از تفرقه تا تسلیم
«ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً
رَجُلاً فيهِ شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ
وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ
هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً
الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ»
…
دلنوشته
یک صاحب یا چند صاحب؟
قرآن برای این حقیقت،
یک مثال زنده و تکاندهنده میزند؛
مثالی که هر دلِ صادقی
با آن خودش را میسنجد:
«ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا…»
خدا مثالی میزند
نه برای قصهگویی،
بلکه برای تشخیص مسیر زندگی.
یک انسان را تصور کن
که چند ارباب دارد؛
نه شریکِ هماهنگ،
بلکه:
«شُرَكَاءُ مُتَشَاكِسُونَ»
اربابهایی بدخُلق،
ناسازگار،
متضاد،
هرکدام با یک دستور،
هرکدام با یک توقع.
این انسان،
صبح با یک فرمان بیدار میشود،
ظهر با فرمانی دیگر سرزنش میشود،
شب با فرمانی متضاد
احساس گناه میکند.
هیچوقت
رضایت ندارد،
آرامش ندارد،
و نمیداند
کدام دستور را باید اطاعت کند.
این است زندگی در کثرت.
دلِ چندمعیاره،
دلِ چندمعبوده،
دلِ اسیرِ تمنّاها،
دلِ گرفتارِ نگاه مردم،
دلِ اسیرِ حسد و رقابت.
هر صدا
او را میکِشد،
هر خواسته
او را میدَرَد.
در مقابل،
قرآن انسانِ دوم را میآورد:
«وَ رَجُلًا سَلَمًا لِرَجُلٍ»
یک انسان،
با یک صاحب؛
سالم،
آزاد،
آرام.
نه چون بنده است،
بلکه چون
دچار تفرقه نیست.
او فقط
یک صدا میشنود،
یک دستور میفهمد،
یک معیار دارد.
دلش
پارهپاره نیست.
و بعد قرآن سؤال میپرسد؛
سؤالی که جوابش روشن است:
«هَلْ يَسْتَوِيَانِ مَثَلًا؟»
آیا این دو
برابرند؟!
آیا دلِ چندپاره
با دلِ واحد
یکی است؟!
آیا زندگیِ پراکنده
با زندگیِ متمرکز
قابل قیاس است؟!
و پاسخ را خودش میدهد:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ»
سپاس خدا را
که راه را نشان داد.
اما درد اینجاست:
«بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ»
اکثر مردم
نمیفهمند
که رنجشان
از کجاست.
نمیفهمند
که مشکلشان
کمبود نعمت نیست؛
کثرتِ اربابهاست.
پس آری…
حقیقت همین است:
یا با واحد یکی میشوی،
یا در کثرت گم.
واحد،
آرامش میآورد؛
کثرت،
فرسایش.
واحد،
نور است؛
کثرت،
نار.
و این آیه،
گواهِ روشنِ این انتخاب است.
بَشَراً واحِداً – إِلهاً واحِداً
أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ؟!
داستان تکراری تکذیب صاحبان نور!
آیا فرایند استانداردسازی قلوب، فقط به سبب اخذ علوم آل محمد ع از یک نفر، آن هم جناب صالح ع، که یکی از خود ماست صورت میگیرد؟!
اهل حسادت گفتند: ما که باور نمیکنیم!
+ «نامگذاری! اسم نورانی! اِسْمُ اللَّهِ! بِسْمِ اللَّهِ النُّور!»
امام صادق علیه السلام:
عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
قُلْتُ لَهُ
كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ فَقالُوا
أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ
إِنَّا إِذاً لَفِي ضَلالٍ وَ سُعُرٍ
أَ أُلْقِيَ الذِّكْرُ عَلَيْهِ مِنْ بَيْنِنا بَلْ هُوَ كَذَّابٌ أَشِرٌ
[سورة القمر (۵۴): الآيات ۲۲ الى ۳۱]
قَالَ
هَذَا كَانَ بِمَا كَذَّبُوا بِهِ صَالِحاً وَ مَا أَهْلَكَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ قَوْماً قَطُّ حَتَّى يَبْعَثَ إِلَيْهِمْ قَبْلَ ذَلِكَ الرُّسُلَ فَيَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ فَبَعَثَ اللَّهُ إِلَيْهِمْ صَالِحاً فَدَعَاهُمْ إِلَى اللَّهِ فَلَمْ يُجِيبُوا وَ عَتَوْا عَلَيْهِ وَ قَالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تُخْرِجَ لَنَا مِنْ هَذِهِ الصَّخْرَةِ نَاقَةً عُشَرَاءَ وَ كَانَتِ الصَّخْرَةُ يُعَظِّمُونَهَا وَ يَعْبُدُونَهَا وَ يُذَبِّحُونَ عِنْدَهَا فِي رَأْسِ كُلِّ سَنَةٍ وَ يَجْتَمِعُونَ عِنْدَهَا فَقَالُوا لَهُ إِنْ كُنْتَ كَمَا تَزْعُمُ نَبِيّاً رَسُولًا فَادْعُ لَنَا إِلَهَكَ حَتَّى تُخْرَجَ لَنَا مِنْ هَذِهِ الصَّخْرَةِ الصَّمَّاءِ نَاقَةٌ عُشَرَاءُ فَأَخْرَجَهَا اللَّهُ كَمَا طَلَبُوا مِنْهُ ثُمَّ أَوْحَى اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى إِلَيْهِ أَنْ يَا صَالِحُ قُلْ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ جَعَلَ لِهَذِهِ النَّاقَةِ [مِنَ الْمَاءِ] شِرْبَ يَوْمٍ «3» وَ لَكُمْ شِرْبَ يَوْمٍ وَ كَانَتِ النَّاقَةُ إِذَا كَانَ يَوْمُ شِرْبِهَا شَرِبَتِ الْمَاءَ ذَلِكَ الْيَوْمَ فَيَحْلُبُونَهَا فَلَا يَبْقَى صَغِيرٌ وَ لَا كَبِيرٌ إِلَّا شَرِبَ مِنْ لَبَنِهَا يَوْمَهُمْ ذَلِكَ فَإِذَا كَانَ اللَّيْلُ وَ أَصْبَحُوا غَدَوْا إِلَى مَائِهِمْ فَشَرِبُوا مِنْهُ ذَلِكَ الْيَوْمَ وَ لَمْ تَشْرَبِ النَّاقَةُ ذَلِكَ الْيَوْمَ
فَمَكَثُوا بِذَلِكَ مَا شَاءَ اللَّهُ
ثُمَّ إِنَّهُمْ عَتَوْا عَلَى اللَّهِ وَ مَشَى بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ وَ قَالُوا
اعْقِرُوا هَذِهِ النَّاقَةَ وَ اسْتَرِيحُوا مِنْهَا لَا نَرْضَى أَنْ يَكُونَ لَنَا شِرْبُ يَوْمٍ وَ لَهَا شِرْبُ يَوْمٍ
ثُمَّ قَالُوا مَنِ الَّذِي يَلِي قَتْلَهَا وَ نَجْعَلَ لَهُ جُعْلًا مَا أَحَبَّ
فَجَاءَهُمْ رَجُلٌ أَحْمَرُ أَشْقَرُ أَزْرَقُ وَلَدُ زِنًى لَا يُعْرَفُ لَهُ أَبٌ يُقَالُ لَهُ قُدَارٌ شَقِيٌّ مِنَ الْأَشْقِيَاءِ مَشْئُومٌ عَلَيْهِمْ فَجَعَلُوا لَهُ جُعْلًا
فَلَمَّا تَوَجَّهَتِ النَّاقَةُ إِلَى الْمَاءِ الَّذِي كَانَتْ تَرِدُهُ تَرَكَهَا حَتَّى شَرِبَتِ الْمَاءَ وَ أَقْبَلَتْ رَاجِعَةً فَقَعَدَ لَهَا فِي طَرِيقِهَا فَضَرَبَهَا بِالسَّيْفِ ضَرْبَةً فَلَمْ تَعْمَلْ شَيْئاً فَضَرَبَهَا ضَرْبَةً أُخْرَى فَقَتَلَهَا وَ خَرَّتْ إِلَى الْأَرْضِ عَلَى جَنْبِهَا وَ هَرَبَ فَصِيلُهَا حَتَّى صَعِدَ إِلَى الْجَبَلِ فَرَغَى ثَلَاثَ مَرَّاتٍ إِلَى السَّمَاءِ
وَ أَقْبَلَ قَوْمُ صَالِحٍ فَلَمْ يَبْقَ أَحَدٌ مِنْهُمْ إِلَّا شَرِكَهُ فِي ضَرْبَتِهِ وَ اقْتَسَمُوا لَحْمَهَا فِيمَا بَيْنَهُمْ
فَلَمْ يَبْقَ مِنْهُمْ صَغِيرٌ وَ لَا كَبِيرٌ إِلَّا أَكَلَ مِنْهَا
فَلَمَّا رَأَى ذَلِكَ صَالِحٌ أَقْبَلَ إِلَيْهِمْ فَقَالَ
يَا قَوْمِ مَا دَعَاكُمْ إِلَى مَا صَنَعْتُمْ أَ عَصَيْتُمْ رَبَّكُمْ
فَأَوْحَى اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى إِلَى صَالِحٍ ع أَنَّ قَوْمَكَ قَدْ طَغَوْا وَ بَغَوْا وَ قَتَلُوا نَاقَةً بَعَثْتُهَا إِلَيْهِمْ حُجَّةً عَلَيْهِمْ
وَ لَمْ يَكُنْ عَلَيْهِمْ فِيهَا ضَرَرٌ وَ كَانَ لَهُمْ مِنْهَا أَعْظَمُ الْمَنْفَعَةِ
فَقُلْ لَهُمْ إِنِّي مُرْسِلٌ عَلَيْكُمْ عَذَابِي إِلَى ثَلَاثَةِ أَيَّامٍ فَإِنْ هُمْ تَابُوا وَ رَجَعُوا قَبِلْتُ تَوْبَتَهُمْ وَ صَدَدْتُ عَنْهُمْ
وَ إِنْ هُمْ لَمْ يَتُوبُوا وَ لَمْ يَرْجِعُوا بَعَثْتُ عَلَيْهِمْ عَذَابِي فِي الْيَوْمِ الثَّالِثِ
فَأَتَاهُمْ صَالِحٌ ع فَقَالَ لَهُمْ يَا قَوْمِ إِنِّي رَسُولُ رَبِّكُمْ إِلَيْكُمْ وَ هُوَ يَقُولُ لَكُمْ إِنْ أَنْتُمْ تُبْتُمْ وَ رَجَعْتُمْ وَ اسْتَغْفَرْتُمْ غَفَرْتُ لَكُمْ وَ تُبْتُ عَلَيْكُمْ فَلَمَّا قَالَ لَهُمْ ذَلِكَ كَانُوا أَعْتَى مَا كَانُوا وَ أَخْبَثَ وَ قَالُوا
يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ [الصَّادِقِينَ]
قَالَ يَا قَوْمِ إِنَّكُمْ تُصْبِحُونَ غَداً وَ وُجُوهُكُمْ مُصْفَرَّةٌ وَ الْيَوْمَ الثَّانِيَ وُجُوهُكُمْ مُحْمَرَّةٌ وَ الْيَوْمَ الثَّالِثَ وُجُوهُكُمْ مُسْوَدَّةٌ
فَلَمَّا أَنْ كَانَ أَوَّلُ يَوْمٍ أَصْبَحُوا وَ وُجُوهُهُمْ مُصْفَرَّةٌ فَمَشَى بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ وَ قَالُوا قَدْ جَاءَكُمْ مَا قَالَ لَكُمْ صَالِحٌ فَقَالَ الْعُتَاةُ مِنْهُمْ لَا نَسْمَعُ قَوْلَ صَالِحٍ وَ لَا نَقْبَلُ قَوْلَهُ وَ إِنْ كَانَ عَظِيماً
فَلَمَّا كَانَ الْيَوْمُ الثَّانِي أَصْبَحَتْ وُجُوهُهُمْ مُحْمَرَّةً فَمَشَى بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ فَقَالُوا يَا قَوْمِ قَدْ جَاءَكُمْ مَا قَالَ لَكُمْ صَالِحٌ فَقَالَ الْعُتَاةُ مِنْهُمْ لَوْ أُهْلِكْنَا جَمِيعاً مَا سَمِعْنَا قَوْلَ صَالِحٍ وَ لَا تَرَكْنَا آلِهَتَنَا الَّتِي كَانَ آبَاؤُنَا يَعْبُدُونَهَا وَ لَمْ يَتُوبُوا وَ لَمْ يَرْجِعُوا
فَلَمَّا كَانَ الْيَوْمُ الثَّالِثُ أَصْبَحُوا وَ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ فَمَشَى بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ وَ قَالُوا يَا قَوْمِ أَتَاكُمْ مَا قَالَ لَكُمْ صَالِحٌ فَقَالَ الْعُتَاةُ مِنْهُمْ قَدْ أَتَانَا مَا قَالَ لَنَا صَالِحٌ فَلَمَّا كَانَ نِصْفُ اللَّيْلِ أَتَاهُمْ جَبْرَئِيلُ ع فَصَرَخَ بِهِمْ صَرْخَةً خَرَقَتْ تِلْكَ الصَّرْخَةُ أَسْمَاعَهُمْ وَ فَلَقَتْ قُلُوبَهُمْ وَ صَدَعَتْ أَكْبَادَهُمْ
وَ قَدْ كَانُوا فِي تِلْكَ الثَّلَاثَةِ الْأَيَّامِ قَدْ تَحَنَّطُوا وَ تَكَفَّنُوا وَ عَلِمُوا أَنَّ الْعَذَابَ نَازِلٌ بِهِمْ
فَمَاتُوا أَجْمَعُونَ فِي طَرْفَةِ عَيْنٍ صَغِيرُهُمْ وَ كَبِيرُهُمْ فَلَمْ يَبْقَ لَهُمْ نَاعِقَةٌ وَ لَا رَاغِيَةٌ وَ لَا شَيْءٌ إِلَّا أَهْلَكَهُ اللَّهُ فَأَصْبَحُوا فِي دِيَارِهِمْ وَ مَضَاجِعِهِمْ مَوْتَى أَجْمَعِينَ
ثُمَّ أَرْسَلَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مَعَ الصَّيْحَةِ النَّارَ مِنَ السَّمَاءِ فَأَحْرَقَتْهُمْ أَجْمَعِينَ وَ كَانَتْ هَذِهِ قِصَّتَهُمْ.
ابو بصير مىگويد:
به امام صادق عليه السّلام گفتم:
كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ فَقالُوا أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذاً لَفِي ضَلالٍ وَ سُعُرٍ
أَ أُلْقِيَ الذِّكْرُ عَلَيْهِ مِنْ بَيْنِنا بَلْ هُوَ كَذَّابٌ أَشِرٌ،
يعنى چه؟
حضرت عليه السّلام فرمود:
اين همان داستان تكذيبى است كه از صالح كردند،
و خداوند عزّ و جل هيچ گاه مردمى را هلاك نكرد مگر اينكه پيش از آن پيامبرانى براى آنها فرستاد و آن پيامبران بر آن قوم حجّت آوردند،
و خداوند صالح را براى قوم ثمود فرستاد و صالح آنها را به سوى خدا فراخواند و آنها پاسخش ندادند و بر او عصيان كردند و گفتند:
هرگز به تو ايمان نياوريم مگر آنكه براى ما از اين كوه شترى ده ماهه برآورى.
آنها اين كوه را پرستش مىكردند و در سر هر سال براى آن قربانى مىدادند و نزديك آن گرد مىآمدند.
آنها به صالح گفتند:
اگر آن گونه كه خود مىپندارى رسول و پيامبرى، از خداى خود بخواه تا از اين سنگ سخت براى ما شترى ده ماهه برآورد،
و خداوند آن گونه كه خواسته بودند اين شتر را براى آنها برآورد.
سپس خداوند به صالح وحى فرستاد كه به آنها بگو:
همانا خدا براى اين ماده شتر [از اين آب] يك روز را حق الشرب قرار داده و براى شما نيز يك روز را.
هر گاه كه شتر در نوبت خود به روز مقرّر، آب مىآشاميد شير او را مىدوشيدند و خرد و كلانى در ميان آنها نمىماند مگر اينكه در روز خود از اين شير مىآشاميدند، و چون شب مىشد و روز مىكردند چاشت بر سر آب خود مىرفتند و در نوبت خودشان از آن مىنوشيدند، و آن روز آن ماده شتر آب نمىنوشيد و تا آن گاه كه خدا اراده كرده بود بر همين وضع بماندند.
سپس آنها بر خداوند شوريدند و كنار يك ديگر گرد آمدند و گفتند:
اين ماده شتر را دنبال كنيد و از آن آسودگى يابيد.
ما بدين راضى نيستيم كه حقّ آب، يك روز از ما باشد و يك روز از آن.
سپس گفتند:
چه كسى عهدهدار كشتن آن مىشود تا ما هر چه او مىخواهد بدو دهيم.
مردى سرخ مو و گلى مو و كبود چشم و زنازاده كه پدرى براى او شناخته نبود و «قدار» نام داشت و نگونبختى بود از نگونبختان و براى ايشان شوم و ناميمون بود، نزد آنها آمد و براى او مزدى مقرّر كردند، و چون آن مادّه شتر به سوى آب رفت تا در نوبت خود از آن آب بنوشد. آن را رها كرد تا آبش را نوشيد و خواست بازگردد كه او بر سر راه آن در كمين شد و با شمشير ضربتى بدو زد ولى كارگر نيفتاد و ضربت ديگرى بدو نواخت كه اين شتر را بكشت.
شتر به پهلو به روى زمين افتاد و كره آن گريخت تا بالاى آن كوه رسيد و سه بار به سوى آسمان شيون كرد، و قوم صالح بر سر آن شتر ريختند و كسى از ايشان نماند مگر آنكه در زدن ضربتى به او شركت جست. آنها گوشت شتر را ميان خود تقسيم كردند و خرد و كلانى در ميان آنها نماند مگر اينكه از آن گوشت خورد.
صالح چون اين بديد به سوى ايشان آمد و گفت: اى جماعت! چه چيز شما را به اين كار واداشت؟
آيا خدايتان را عصيان كرديد؟
پس از سوى خداوند تبارك و تعالى بدو وحى رسيد كه: اى صالح! همانا قوم تو طغيان كردند و ناقهاى را كشتند كه من چونان حجّتى، براى آنان فرستاده بودم
و آن نه تنها بر ايشان زيانى نداشت كه بيشترين سود را داشت،
پس به ايشان بگو: من سه روز بر ايشان عذاب فرستم، اگر توبه كردند و بازگشتند من توبه آنها را بپذيرم و عذاب از آنها بگردانم، و اگر توبه نكنند و باز نگردند در روز سوم عذاب خود بر آنها فرو فرستم.
صالح نزد ايشان آمد و گفت: اى جماعت! من فرستاده خدا هستم به سوى شما، او به شما مىگويد: اگر توبه كرديد و بازگشتيد، و مغفرت طلبيديد من شما را ببخشم و توبهتان بپذيرم.
چون اين سخن بديشان گفت، آنها بيشتر سركشى و پليدى در پيش گرفتند و گفتند:
اى صالح! اگر راست مىگويى هر چه را مىگويى و وعده مىدهى به سر ما آر.
صالح به آنها گفت: اى جماعت! شما فردا را صبح خواهيد كرد در حالى كه چهرهاى زرد خواهيد داشت و در روز بعد، چهرهاى سرخ و در روز دگر، چهرهاى سياه.
چون روز نخست رسيد صبح كردند در حالى كه چهرهاى زرد داشتند و نزد يك ديگر مىرفتند و مىگفتند: آنچه صالح گفت به سر شما آمد. سركشان ايشان گفتند:
سخن صالح را نخواهيم شنيد و نخواهيم پذيرفت اگر چه بسى سترگ باشد.
چون روز دوم رسيد صبح كردند در حالى كه چهرههاشان سرخ بود. باز نزد يك ديگر مىرفتند و مىگفتند: آنچه صالح گفت به سرتان آمد، و سركشان ايشان گفتند:
اگر همه ما را هم بكشد سخن صالح را گوش نخواهيم كرد و خدايان خود را كنار نخواهيم نهاد؛ خدايانى كه پدران ما آنها را مىپرستيدهاند و هرگز توبه نكردند و باز نگشتند.
چون روز سوم فرا رسيد صبح كردند در حالى كه چهرههاشان سياه شده بود و باز نزد يك ديگر رفتند و گفتند: اى قوم! آنچه صالح گفت به سر شما آمد، و سركشان ايشان گفتند:
به سر ما آمد آنچه صالح گفت.
پس چون شب به نيمه رسيد جبرئيل عليه السّلام بر آنها فرود آمد و بر آنها بانگى زد كه از آن گوششان دريده گشت و دلشان شكافت و جگرشان پاره پاره شد.
آنها در اين سه روز حنوط كرده كفن پوشيده بودند و مىدانستند كه عذاب بر آنها فرستاده خواهد شد. همه آنها از خرد و كلان در چشم بهم زدنى بمردند و براى آنها جاندارى از گوسفند و شتر و نه چيز ديگر نماند مگر آنكه خدا همه را از ميان برد و همگى در خانهها و بسترهاشان به اجسادى بدل شدند و سپس خداوند به همراه آن بانگ آسمانى آتشى از آسمان فرو فرستاد تا آنها همه را بسوخت.
و اين داستان ايشان است.
بَشَراً واحِداً؛ فتنهی همیشگیِ حسادت
چرا یک نفر؟
استانداردی که تاب نیاوردند
ذبحِ معیارِ واحد
وقتی نور، سهم میخواهد
حسادت در برابر نورِ واحد
معیار واحد؛ گناه نابخشودنی حسودان
قتلِ ناقه؛ قتلِ نور
قصهی تکراریِ نپذیرفتنِ یک نور
وقتی دل، واحد را برنمیتابد
دلنوشته
بَشَراً واحِداً؟! چرا یک نفر؟!
فتنهی تکرارشوندهی همیشگیِ حسادت
بَشَراً واحِداً… إِلهاً واحِداً
همیشه مسئله همین بوده است؛
نه تازه است
نه پیچیده.
داستانِ تکذیبِ صاحبانِ نور
همیشه از همینجا شروع میشود:
«أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ؟!»
یعنی چه؟
یعنی مگر میشود
راه نجات،
راه استانداردسازیِ دلها،
راه نور،
از یک نفر بگذرد؟
آن هم کسی که
«یکی از خود ماست»؟!
این سؤال،
سؤالِ عقل نبود؛
سؤالِ حسد بود.
قوم ثمود
مشکلشان نفهمیدن نبود؛
مشکلشان این بود که
نمیخواستند
دلهایشان
با یک معیار
تنظیم شود.
خدا یک پیامبر فرستاد:
صالح؛
نه غریبه،
نه افسانه،
نه فرشته؛
بَشَراً مِنْهُمْ.
اما حسادت گفت:
چرا او؟
چرا ذکر
بر او نازل شده؟
چرا معیار
یکی است؟!
و اینجاست که
استانداردِ نور
برای دلِ حسود
غیرقابلتحمل میشود.
آنها
بهجای پذیرشِ نور،
به دنبال نمایش رفتند؛
بهجای تمکین،
معجزهخواهی کردند؛
نه برای ایمان،
بلکه برای کنترل.
ناقه آمد؛
نشانهای روشن،
بیضرر،
پُرمنفعت،
تقسیمشده با عدالت:
یک روز برای او،
یک روز برای شما.
اما حتی عدالتِ واحد
برای دلِ چندمعیاره
قابلتحمل نبود.
گفتند:
ما راضی نیستیم
سهم ما
نصف شود
و سهم نور
نصف.
و این همان لحظهای است که
دلِ حسود
به جای نور،
نار را انتخاب میکند.
عجیب است…
همه از شیرِ ناقه خوردند،
همه منتفع شدند،
اما وقتی نوبتِ اطاعت رسید،
همه شریکِ جنایت شدند.
قتلِ ناقه،
در ظاهر
کشتنِ یک حیوان بود؛
اما در باطن،
ذبحِ معیارِ واحد بود.
و بعد،
همان قانونِ همیشگی:
سه روز مهلت؛
سه مرحلهی آگاهی؛
سه تغییرِ چهره؛
اما دلها
تغییر نکرد.
تا آنکه
صیحه آمد؛
نه برای انتقام،
بلکه برای پایانِ لجاجت با نور.
و این قصه،
فقط قصهی ثمود نیست؛
قصهی هر دلی است که میگوید:
چرا باید
از یک معلم؟
چرا باید
یک معیار؟
چرا باید
یک باب؟
چرا باید
یک نور؟
و پاسخ تاریخ همیشه یکی است:
یا
بَشَراً واحِداً
میپذیری
و به إِلهاً واحِداً
میرسی؛
یا
با کثرتِ تمنّاها
همراه میشوی
و در نهایت
با صیحهای
از خوابِ حسادت
بیدار میشوی…
اما آنوقت
دیگر
زمانِ رشد
تمام شده است.
دلنوشته
قتلِ نور؛ وقتی حسادت، خیرِ خدا را میکُشد:
گاهی
نامِ جنایت عوض میشود،
اما روحِ جنایت یکی است.
یکجا میگویند:
«اقْتُلُوا یُوسُفَ»
و جای دیگر،
بیهیاهوتر،
اما همانقدر خونین:
«فَعَقَرُوا النَّاقَةَ».
قصه یکی است…
فقط لباسها عوض شدهاند.
خدا
برای آنها
خیر میخواست؛
نسبتِ فامیلی با نور،
زندگی زیر سایۀ رحمت،
رشد در کنارِ معلمِ ربانی.
اما آنها
برای خودشان
شر ساختند؛
با دستِ خودشان،
با تصمیمِ خودشان،
با حسادتِ خودشان.
یوسف آمد
تا خانهی دل را
به نور وصل کند؛
برادر بود،
از خودشان بود،
نه بیگانه.
اما حسادت گفت:
نه!
این نور
نباید در دلِ ما بماند.
پس نگفتند:
«قدرش را بدانیم»،
گفتند:
«اقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً»
یا بکشیدش،
یا از دلمان تبعیدش کنید…
و ناقه آمد؛
نشانهای زنده،
بیزبان اما گویا،
آیۀ خدا
در زمینِ خدا.
نه مزاحم بود،
نه مخرّب؛
برکت بود،
رزق بود،
تقسیم عادلانه بود.
خدا گفت:
بگذاریدش
در زمین من بچرد؛
به او دست نزنید؛
این، امتحانِ قلبِ شماست.
اما حسادت
باز هم طاقت نیاورد.
گفتند:
چرا سهم او؟
چرا یک روز آب برای او؟
چرا این نشانه
باید معیار باشد؟
و آنگاه
همان کاری را کردند
که همیشه میکنند:
نور را کشتند.
قتلِ ناقه،
قتلِ یک حیوان نبود؛
قتلِ آیۀ خدا بود.
همانطور که
قتلِ یوسف،
قتلِ یک انسان نبود؛
قتلِ نسبتِ نورانی با خدا بود.
آه…
چقدر این جملهی صالح
سوز دارد:
«لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبِّي
وَ نَصَحْتُ لَكُمْ
وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ»
من خیرتان را خواستم…
اما شما
خیرخواه را
دوست ندارید.
درد همینجاست؛
اهل حسادت
با خدا دشمناند،
و با پیامبر؛
و با نصیحتِ نورانی دشمناند.
چون نصیحت،
آیینه است؛
و حسود
از دیدنِ چهرۀ واقعیِ خود
میگریزد.
پس تاریخ
مدام تکرار میشود:
هر جا
یوسفی هست،
تصمیمِ قتل هم هست.
هر جا
ناقۀ خدا هست،
دستِ عقر هم هست.
و هر جا
معلمِ ربانی
میخواهد
نسبتِ ما را با خدا
زنده نگه دارد،
حسادت
برای بریدنِ این نسبت
دست به کار میشود.
خدا
خیر میخواست؛
اما آنها
شر آفریدند.
و این،
سوزناکترین بخشِ ماجراست…
يَا مَشْهُور!
عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ الَّذِي لَا يَجُوزُ التَّوْحِيدُ إِلَّا بِهِ وَ بِوَلَايَتِهِ!
«وحد – توحید»:
«نورِ استاندارد! نورِ یکتاپرستی! نورِ خویشاوندی! طَعامٍ واحِدٍ! إِلهٌ واحِدٌ! بابٍ واحِدٍ! بَشَراً واحِداً!»
+ «شهر – مشهور»
+ «نامگذاری! اسم نورانی! اِسْمُ اللَّهِ! بِسْمِ اللَّهِ النُّور!»
يَا مَشْهُوراً فِي السَّمَاوَاتِ
يَا مَشْهُوراً فِي الْأَرَضِينَ
يَا مَشْهُوراً فِي الْآخِرَةِ
يَا مَشْهُوراً فِي الدُّنْيَا
عَنِ الْحَسَنِ بْنِ يَحْيَى الدَّهَّانِ قَالَ:
كُنْتُ بِبَغْدَادَ عِنْدَ قَاضِي بَغْدَادَ وَ اسْمُهُ سَمَاعَةُ إِذْ دَخَلَ عَلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ كِبَارِ أَهْلِ بَغْدَادَ
فَقَالَ لَهُ أَصْلَحَ اللَّهُ الْقَاضِيَ إِنِّي حَجَجْتُ فِي السِّنِينَ الْمَاضِيَةِ فَمَرَرْتُ بِالْكُوفَةِ
فَدَخَلْتُ فِي مَرْجِعِي إِلَى مَسْجِدِهَا
فَبَيْنَا أَنَا وَاقِفٌ فِي الْمَسْجِدِ أُرِيدُ الصَّلَاةَ إِذَا أَمَامِي امْرَأَةٌ أَعْرَابِيَّةٌ بَدَوِيَّةٌ مُرْخِيَةُ الذَّوَائِبِ عَلَيْهَا شَمْلَةٌ
وَ هِيَ تُنَادِي وَ تَقُولُ
يَا مَشْهُوراً فِي السَّمَاوَاتِ
يَا مَشْهُوراً فِي الْأَرَضِينَ
يَا مَشْهُوراً فِي الْآخِرَةِ
يَا مَشْهُوراً فِي الدُّنْيَا
جَهَدَتِ الْجَبَابِرَةُ وَ الْمُلُوكُ عَلَى إِطْفَاءِ نُورِكَ وَ إِخْمَادِ ذِكْرِكَ
فَأَبَى اللَّهُ لِذِكْرِكَ إِلَّا عُلُوّاً وَ لِنُورِكَ إِلَّا ضِيَاءً وَ تَمَاماً وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ
قَالَ
فَقُلْتُ يَا أَمَةَ اللَّهِ
وَ مَنْ هَذَا الَّذِي تَصِفِينَهُ بِهَذِهِ الصِّفَةِ
قَالَتْ
ذَاكَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ
قَالَ
فَقُلْتُ لَهَا أَيُّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ هُوَ
قَالَتْ
عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ الَّذِي لَا يَجُوزُ التَّوْحِيدُ إِلَّا بِهِ وَ بِوَلَايَتِهِ
قَالَ
فَالْتَفَتُّ إِلَيْهَا فَلَمْ أَرَ أَحَدا.
حسن بن يحيى دهّان(روغن فروش)مىگويد:
در بغداد پيش قاضى بغداد كه نامش سماعه بود بودم.
مردى از بزرگان بغداد پيش او آمد و گفت:
خداوند كار قاضى را همواره به اصلاح دارد.
(خداوند قاضى را نيكى بخشايد.)
من در سالهاى گذشته حج گزاردم و هنگام مراجعت از حج به كوفه آمدم و به مسجد آن رفتم.
همچنان كه در مسجد ايستاده بودم كه نماز بگزارم،
ناگاه كمى جلوتر از خودم زنى از اعراب باديهنشين را ديدم كه گيسوانى آويخته داشت و بر خود چادر پوشيده بود و صداى خود را بلند كرد و چنين مىگفت:
اى كسى كه در آسمانها مشهورى!
و اى كسى كه در زمينها و دنيا و آخرت مشهورى!
ستمگران كوشش كردند و پادشاهان تلاش كردند تا نور تو را خاموش كنند
و ياد تو را به فراموشى بسپرند،
ولى خداوند مىخواهد ياد تو بلند آوازه و پرتو تو كاملا درخشان باشد،
هر چند مشركان ناخوش داشته باشند.
گفتم:
اى بندۀ خدا! چه كسى را به اين صفت وصف مىكنى؟
گفت:
منظورم امير المؤمنين است.
پرسيدم:
كدام امير المؤمنين را مىگويى؟
گفت:
على بن ابى طالب را كه توحيد جز به او و به دوست داشتن او تمام نيست.
دوباره برگشتم ببينم آن زن كيست، هيچ كس را نديدم.
[سورة التوبة (۹): الآيات ۳۲ الى ۳۳]
يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلاَّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ (۳۲)
مىخواهند نور خدا را با سخنان خويش خاموش كنند، ولى خداوند نمىگذارد، تا نور خود را كامل كند، هر چند كافران را خوش نيايد.
هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ (۳۳)
او كسى است كه پيامبرش را با هدايت و دين درست، فرستاد تا آن را بر هر چه دين است پيروز گرداند، هر چند مشركان خوش نداشته باشند.
[سورة الصف (۶۱): الآيات ۶ الى ۹]
وَ إِذْ قالَ عيسَى ابْنُ مَرْيَمَ
يا بَني إِسْرائيلَ
إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ
مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ
فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبينٌ (۶)
و هنگامى را كه عيسى پسر مريم گفت:
«اى فرزندان اسرائيل، من فرستاده خدا به سوى شما هستم.
تورات را كه پيش از من بوده تصديق مىكنم
و به فرستادهاى كه پس از من مىآيد و نام او «احمد» است بشارتگرم.»
پس وقتى براى آنان دلايل روشن آورد، گفتند:
«اين سحرى آشكار است.»
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُوَ يُدْعى إِلَى الْإِسْلامِ
وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (۷)
و چه كسى ستمگرتر از آن كس است كه با وجود آنكه به سوى اسلام فراخوانده مىشود، بر خدا دروغ مىبندد؟ و خدا مردم ستمگر را راه نمىنمايد.
يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ (۸)
مىخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند و حال آنكه خدا -گر چه كافران را ناخوش اُفتد- نور خود را كامل خواهد گردانيد.
هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ (۹)
اوست كسى كه فرستاده خود را با هدايت و آيين درست روانه كرد، تا آن را بر هر چه دين است فائق گرداند، هر چند مشركان را ناخوش آيد.
يَا مَشْهُور؛ نورِ تمامنشدنیِ توحید
نورِ مشهور؛ راهِ یکتای توحید
توحید، بینورِ مشهور تمام نمیشود
يُتِمُّ نُورَهُ؛ داستانِ خاموشنشدنِ نور
نامی که خاموش نشد
وقتی خدا، نورش را تمام میکند
مشهور در آسمان و زمین
نور، نام دارد
يَا مَشْهُور
نوری که همهجا شناخته است
تمامِ توحید، تمامِ نور
دلنوشته
يَا مَشْهُور؛ نورِ تمامنشدنیِ توحید
نورِ واحد، نامِ مشهور، توحیدِ زنده
يَا مَشْهُور!
ندایی است
که از دلِ تاریخ میآید؛
نه فریادِ یک زنِ اعرابیِ تنها،
که فریادِ همهی دلهایی
که نور را شناختهاند.
علی بن ابیطالب؛
نوری که
توحید
بیاو
تمام نمیشود؛
نه بهعنوانِ شریکِ خدا ـ معاذالله ـ
بلکه بهعنوانِ راهِ شناختِ خدا.
این همان رازِ «وحد» است:
نورِ استاندارد؛
نوری که معیار را یکی میکند،
باب را یکی میکند،
غذا را یکی میکند،
راه را یکی میکند.
طَعامٍ واحِدٍ
یعنی دلها
از یک منبع تغذیه شوند.
إِلهٌ واحِدٌ
یعنی فرمان،
دوگانه نشود.
بابٍ واحِدٍ
یعنی راهِ ورود
سرگردان نباشد.
بَشَراً واحِداً
یعنی الگو
قابلِ لمس باشد،
از جنسِ انسان،
اما آسمانی.
و این نور،
نام دارد؛
مشهور است؛
نه با تبلیغ،
بلکه با حقیقت.
يَا مَشْهُوراً فِي السَّمَاوَاتِ
چون فرشتگان،
معیار را میشناسند.
يَا مَشْهُوراً فِي الْأَرَضِينَ
چون زمین،
طاقتِ نور را دارد.
يَا مَشْهُوراً فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ
چون حق،
در هیچ ساحتی
گم نمیشود.
ستمگران آمدند؛
پادشاهان آمدند؛
با دهانهاشان
خواستند نور را خاموش کنند؛
با تهمت،
با تحریف،
با حذف نامها.
اما خدا
تصمیمش را گرفته بود:
يَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ
نور،
خاموششدنی نیست.
نامها را عوض کردند؛
اما اسمِ نور
همچنان میدرخشد.
چون نامگذاریِ حقیقی
از آسمان است:
اِسْمُ اللَّهِ
و آغازِ هر راهِ سالم:
بِسْمِ اللَّهِ النُّور.
و عجب دعاییست
آنکه اهل نور میخوانند:
پروردگارا!
در دنیا حسنه بده
و در آخرت حسنه بده
و ما را از نار حفظ کن.
چون اهل نور میدانند:
نجات از نارِ حسادت،
فقط با نورِ توحید است.
و این نور،
در هر عصر
یک پرچم دارد؛
یک نامِ مشهور؛
یک راهِ روشن.
عیسی خبرش را داد؛
احمد آمد؛
و نور،
با همهی تلاشِ منکران،
غالب شد.
چون این،
سنتِ تغییرناپذیرِ خداست:
يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ…
وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ
پس اگر تاریخ
پر از تلاش برای خاموشیست،
پایانش
همیشه
تمامشدنِ نور است.
و خوشا
به حالِ دلی
که پیش از صیحهی تاریخ،
نورِ مشهور را بشناسد
و با وحدتِ نورانی
توحید را
زندگی کند…
***
یکتاپرستی،
فقط یک باور ذهنی نیست؛
بلکه یک معیار است.
یک معیار زنده و یگانه از نور
که با آن
قلبها سنجیده میشوند،
اندیشهها همراستا میگردند،
و رفتارها پالایش میشوند.
نورِ استانداردِ توحید یعنی این:
حقیقت، تکهتکه نازل نمیشود؛
هدایت، پراکنده و چندمسیره نیست؛
و نجات، میان راههای متضاد تقسیم نشده است.
برای قلب، فقط یک غذا وجود دارد؛
یک طعام که حیات درونی را زنده نگه میدارد.
وقتی دلها
از سفرههای مختلف تغذیه میشوند،
اختلاف حتمی است؛
اما وقتی طعام یکی است،
آرامش امکانپذیر میشود.
خدا یکی است؛
نه فقط بهعنوان یک گزارهی اعتقادی،
بلکه بهعنوان
محور اطاعت،
مرکز اعتماد،
و جهت حرکت.
درِ ورود یکی است؛
یک باب روشن برای ورود به معرفت الهی،
تا دل انسان
میان صداها، تمناها و معیارهای متناقض
سرگردان نماند.
و الگوی انسانی هم یکی است؛
نمونهای زنده و ملموس،
که از طریق او
هدایت الهی
قابل فهم،
قابل عمل،
و آمیخته با رحمت میشود.
این است نورِ خویشاوندی الهی؛
نه نسب خونی،
بلکه نسبی که
با هماهنگی با نور شکل میگیرد.
منسوبِ خدا بودن،
یعنی منسوبِ نور بودن؛
یعنی پذیرفتن معیار آن
و زیستن در وحدت آن.
آنجا که این نورِ استاندارد پذیرفته میشود،
تفرقه فرو میریزد؛
و آنجا که رد میشود،
حسد فزونی میگیرد
و خودِ حقیقت
غیرقابلتحمل میشود.
پس یکتاپرستی،
کاهشِ کثرت به یک عدد نیست؛
بلکه وحدتی است که به همهچیز معنا میبخشد.
یک نور.
یک معیار.
یک راه.
دلنوشته
نورِ امام، شرطِ توحید
رازِ «وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا»
ای ستارهٔ نیشابورِ دلها…
وقتی امام رضا علیهالسلام از میانِ ما رفت،
این جمله را با خود از زمین نبرد؛
در آسمانِ جانمان نشاند:
«لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي…»
اما چه زیباست که این توحید
فقط یک زبان نیست؛
یک «شرطِ آگاهی» دارد…
و آگاهیاش از جنسِ نور است—نه شعار.
از همان لحظهای که حدیث میگوید:
«فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي»
انگار دستی مهربان، دست امیدمان را میگیرد و میگوید:
امنیت، نتیجهٔ احساس نیست؛
حاصلِ معرفت است.
و معرفت، در همین حدیث
به یک گرهِ عمیق وصل شده است:
«فَلَمَّا مَرَّتِ الرَّاحِلَةُ نَادَانَا بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا»
یعنی توحید، اگر بیراهه نرود،
با «معرفة امام» میروَد؛
با قلبی که «رضا» و «سخط» امام را میفهمد،
با دلی که اخم و لبخندِ ولیّ خدا را
مثل نقشهٔ راه میبیند.
خدا شاید حجابِ زبان را کنار میزند،
اما تا قلب، راه را از نور امام تشخیص ندهد،
همان «لا إله إلا الله»
در حدِّ تلفّظ میماند—نه درونِ عمل.
ای دلِ من…
اگر با تمام وجود نشنوی که رضا و سخطِ او یعنی چه،
اگر با قلبت نبینی که او نورِ راه است،
اگر تمناهایت را فقط به «خواستِ خودت» تأیید کند،
چه بسا قدم در سایهٔ غیر گذاشته شود.
و آنوقت—حتی اگر آدم قرآن را به زبان آورده باشد—
دل، ناخواسته، دنبالِ سامریهای تمنا میدود؛
میخواهد دنیا را بسازد
به میلِ خودش،
نه به فرمانِ امامِ معصوم.
شرک در عمل، گاهی آنقدر پنهان است
که آدم خیال میکند فقط دارد «میخواهد».
اما حقیقت این است:
هرجا دل برایِ خواستهاش
از «تبعیتِ امام» عبور کند،
بیآنکه بفهمد،
رنگِ دیگری میگیرد.
من نمیگویم توحید آسان است؛
میگویم توحید، «شدیدترینِ نیاز» است:
نیاز به قلبی که معرفت پیدا کند،
نه فقط با عقلِ پراکنده،
با نوری که با حضور امام میدرخشد.
و چه آرام است وقتی حدیث، آخرِ مسیر را روشن میکند:
«فأمن من عذابی»
آرامش، پاداشِ ورود است—
اما ورود، با شرطهاست؛
با دلِ اهلِ نور.
پس ای ستارهٔ نیشابور…
ای ستارهٔ راه…
من دلم را میبرم به شرطِ توحید:
میخواهم توحیدم فقط زبان نباشد؛
میخواهم به قلبم بنشیند
که امامِ زمان، حصنِ امنیت است.
«یا رضا جان…
دلِ مرا با معرفتت روشن کن؛
تا هر تمنا، به جایِ هوا، به معیارِ تو برگردد…
و من در حصنت بمانم—
نه در سایهٔ خواستنهایِ بیپناه.»
قُلْتُ فَأَخْبِرْنِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ عَنْ أَمْرِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لِنَبِيِّهِ مُوسَى ع فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً فَإِنَّ فُقَهَاءَ الْفَرِيقَيْنِ يَزْعُمُونَ أَنَّهَا كَانَتْ مِنْ إِهَابِ الْمَيْتَةِ
فَقَالَ ع مَنْ قَالَ ذَلِكَ فَقَدِ افْتَرَى عَلَى مُوسَى وَ اسْتَجْهَلَهُ فِي نُبُوَّتِهِ لِأَنَّهُ مَا خَلَا الْأَمْرُ فِيهَا مِنْ خَطْبَيْنِ إِمَّا أَنْ تَكُونَ صَلَاةُ مُوسَى فِيهَا جَائِزَةً أَوْ غَيْرَ جَائِزَةٍ فَإِنْ كَانَتْ صَلَاتُهُ جَائِزَةً جَازَ لَهُ لُبْسُهُمَا فِي تِلْكَ الْبُقْعَةِ إِذْ لَمْ تَكُنْ مُقَدَّسَةً وَ إِنْ كَانَتْ مُقَدَّسَةً مُطَهَّرَةً فَلَيْسَ بِأَقْدَسَ وَ أَطْهَرَ مِنَ الصَّلَاةِ وَ إِنْ كَانَتْ صَلَاتُهُ غَيْرَ جَائِزَةٍ فِيهِمَا فَقَدْ أَوْجَبَ عَلَى مُوسَى ع أَنَّهُ لَمْ يَعْرِفِ الْحَلَالَ مِنَ الْحَرَامِ وَ علم [لَمْ يَعْلَمْ] مَا جَازَ فِيهِ الصَّلَاةُ وَ مَا لَمْ تَجُزْ وَ هَذَا كُفْرٌ
قُلْتُ فَأَخْبِرْنِي يَا مَوْلَايَ عَنِ التَّأْوِيلِ فِيهِمَا
قَالَ إِنَّ مُوسَى ع نَاجَى رَبَّهُ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ فَقَالَ يَا رَبِّ إِنِّي قَدْ أَخْلَصْتُ لَكَ الْمَحَبَّةَ مِنِّي وَ غَسَلْتُ قَلْبِي عَمَّنْ سِوَاكَ وَ كَانَ شَدِيدَ الْحُبِّ لِأَهْلِهِ
فَقَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى:
فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ أَيِ انْزِعْ حُبَّ أَهْلِكَ مِنْ قَلْبِكَ إِنْ كَانَتْ مَحَبَّتُكَ لِي خَالِصَةً وَ قَلْبُكَ مِنَ الْمَيْلِ إِلَى مَنْ سِوَايَ مَغْسُولًا.
– **فاخلع نعلَیْک؛ رمز ورود به وادیِ نور**
– **نعلینِ دل؛ از تمنا تا توحید**
– **وقتی محبت، حجابِ نور میشود**
– **وادیِ مقدّسِ طُوی و شرکِ پنهانِ دل**
– **سنگینیِ محبتِ نابجا بر پایِ قلب**
– **از حبّ اقربا تا حجابِ توحید**
– **دل در آستانهٔ طور؛ دعوت به خلعِ تعلق**
– **رازِ شرکِ خفی در آینهٔ آیهٔ فاخلع نعلَیْک**
– **محبتهایی که نمیگذارند نور وارد شود**
– **تمناهای کوچک، حجابهای بزرگ**
دلنوشته
فاخلع نعلَیْک؛ رمز ورود به وادیِ نور
از حبّ اقربا تا حجابِ توحید
محبتهایی که نمیگذارند نور وارد شود
دل را ببر کنارِ این آیه…
آیهای که مثل نسیمی آرام،
اما مثل صاعقهای پنهان،
قلب را بیدار میکند:
«فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ
إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوى»
آری…
این فقط یک دستورِ ظاهری نبود.
نه از جنسِ چرم و کفش.
نه از جنسِ خاکِ راه.
امامِ نورانی میگوید:
موسی، عاشقِ اهلش بود.
آنقدر که این محبت—همین محبتِ پاکِ خانوادگی—
میتوانست «سایهای» بیندازد
روی صدای خدا.
و خدا با مهربانیِ قاطعِ خویش گفت:
«انزع حبّ اهلک من قلبک…
اگر محبتت به من، باید خالص باشد.»
ای دل…
اینجاست که میفهمم
چقدر «تأویل» مهم است.
ظاهرِ آیه، کفش است؛
باطنش، «تمنا».
وادیِ مقدّس،
سرزمینِ نور است؛
جایی که قلب فقط با یک بارقهی الهی
میتواند بسوزد یا قدسی شود.
اما شرط دارد:
قلب باید سبک باشد.
از هر حبّی که «مانع نور» است
خالی.
چه عجب نیست که تمناها
همینجور ساده و بیصدا
میشوند «نعلین» بر پای قلب؛
وزنی که نمیگذارد
دل به طورِ واقعی واردِ نور شود.
و عجیبتر آنکه
این تمنّاها همیشه
از جنسِ گناهِ آشکار نیستند…
گاهی از جنسِ «محبت»اند.
محبت به همسر.
محبت به فرزند.
محبت به همان کسی که خدا هم فرموده دوستش بدار.
اما…
اگر همین محبت
عکسِ جهتِ نور را نشان دهد
دیگر «حبّ ممدوح اقربا» نیست؛
حجاب است.
سنگینیِ نعلینی است
که دل را از وادیِ قدس
پَس نگه میدارد.
ای وای بر قلبی که خیال میکند
شرک فقط بتتراشی است!
چه شرکهایی که با لبخندِ فرزند میآیند
و با بغضِ همسر میروند.
چه شرکهایی که با جملهٔ سادهٔ
«بگذار ناراحت نشود…»
چون رشتهای نازک،
آرام آرام
دل را از معلمِ نورانی جدا میکنند.
و انسان…
ناخواسته،
برای دلِ فرزند
حقّ معلمش را—معلمی از ملکوت—
قربانی میکند.
همان معلمی که رزقِ نورِ قلب
از او جاری میشود.
آری…
در تاریخ، بسیاری با زبان گفتند «خدا»
اما با قلب گفتند «خواستهٔ فرزندم».
و همین شد
نخِ نامرئیِ شرکِ خفی.
بیآنکه بفهمند،
از وادیِ قدس
بیرون ماندند.
و آنگاه که قیامتْ پردهها را کنار میزند،
روح میفهمد
چرا بوی خوشِ آلِ محمد را
استشمام نکرد.
چرا از رزقِ نورانیِ قلب
محروم ماند.
چرا تاریکیِ خفی
چنین آرام،
خانهٔ دل را گرفته بود.
خدا موسی را سرزنش نکرد؛
او را دعوت کرد.
دعوت به خلوص.
به فهمِ رمزِ ورود.
به اینکه محبتِ دنیا—حتی زیباترینش—
اگر بالاتر از نورِ خدا باشد،
دیگر محبت نیست؛
تعلّق است.
و تعلق،
دشمنِ توحید.
پس ای دل…
قبل از ورود به هر وادیِ نور،
قبل از هر نماز،
قبل از هر ذکر،
قبل از هر گامِ معنوی،
بشنو که چه میگویند:
«فاخلع نعلیک…»
یعنی
تمناهایت را درآور.
یعنی
محبتهایی را که تو را
از معلمت دور میکند،
رها کن.
نه اینکه دوست نداشته باشی؛
اینکه «از آنها خدا نسازی».
اگر میخواهی یکتاپرست باشی،
اگر نمیخواهی در تأویلها مشرک باشی،
باید مراقب همین نقطهٔ ظریف باشی:
یک لبخندِ کودک،
نباید تو را از نورِ امام جدا کند.
یک دلخوریِ همسر،
نباید تو را از معلمِ حقیقی
دور بیندازد.
وگرنه—
حتی با نماز و دعا و ذکر—
قلب در همان نقطه میماند…
بیرون از وادیِ مقدس.
بیرون از شهرِ نور.
بیرون از بوی خوشِ آلِ محمد ع.
ای خدا…
دل را به همان سکوتِ کوه طور برگردان.
جایی که موسی میگفت:
«قَدْ أَخْلَصْتُ لَكَ المَحَبَّة…
وَ غَسَلْتُ قَلْبِي عَمَّنْ سِوَاكَ»
و تو پاسخ دادی:
«فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ…»
یعنی
دل را از هر غیرِ من
آزاد کن.
ای دل…
اگر راهِ توحید را میخواهی،
اول از همه
وزنِ نعلینِ محبتِ نابجا را
از پای قلب بردار.
وگرنه
نورِ کوهِ طور
تنها از دور
برایت میدرخشد…
نه از درون.
و بوی خوشِ آلِ محمد ع
در حسرتت میماند،
نه در نصیبت.
لِمُحَمَّدِ بْنِ طَلْحَةَ:
مِنْ خُطَبِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع مَا ذَكَرَ بَعْدَ انْصِرَافِهِ مِنْ صِفِّينَ أَحْمَدُهُ اسْتِتْمَاماً لِنِعْمَتِهِ وَ اسْتِسْلَاماً لِعِزَّتِهِ وَ اسْتِعْصَاماً مِنْ مَعْصِيَتِهِ وَ أَسْتَعِينُهُ فَاقَةً إِلَى كِفَايَتِهِ إِنَّهُ لَا يَضِلُّ مَنْ هَدَاهُ وَ لَا يَئِلُ مَنْ عَادَاهُ وَ لَا يَفْتَقِرُ مَنْ كَفَاهُ فَإِنَّهُ أَرْجَحُ مَا وُزِنَ وَ أَفْضَلُ مَا خُزِنَ- وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ شَهَادَةً مُمْتَحَناً إِخْلَاصُهَا مُعْتَقَداً مُصَاصُهَا نَتَمَسَّكُ بِهَا أَبَداً مَا أَبْقَانَا وَ نَدَّخِرُهَا لِأَهْوَالِ مَا يَلْقَانَا فَإِنَّهُ عَزِيمَةُ الْإِيمَانِ وَ فَاتِحَةُ الْإِحْسَانِ وَ مَرْضَاةُ الرَّحْمَنِ وَ مَدْحَرَةُ الشَّيْطَانِ وَ أَشْهَدُ أَنَ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ أَرْسَلَهُ بِالدِّينِ الْمَشْهُورِ وَ الْعَلَمِ الْمَأْثُورِ وَ الْكِتَابِ الْمَسْطُورِ وَ النُّورِ السَّاطِعِ وَ الضِّيَاءِ اللَّامِعِ وَ الْأَمْرِ الصَّادِعِ إِزَاحَةً لِلشُّبُهَاتِ وَ احْتِجَاجاً بِالْبَيِّنَاتِ وَ تَحْذِيراً بِالْآيَاتِ وَ تَخْوِيفاً بِالْمَثُلَاتِ وَ النَّاسُ فِي فِتَنٍ انْجَذَمَ فِيهَا حَبْلُ الدِّينِ وَ تَزَعْزَعَتْ سَوَارِي الْيَقِينِ فَاخْتَلَفَ النَّجْرُ وَ تَشَتَّتَ الْأَمْرُ وَ ضَاقَ الْمَخْرَجُ وَ عَمِيَ الصَّدْرُ فَالْهُدَى خَامِلٌ وَ الْعَمَى شَامِلٌ عُصِيَ الرَّحْمَنُ وَ نُصِرَ الشَّيْطَانُ وَ خُذِلَ الْإِيمَانُ فَانْهَارَتْ دَعَائِمُهُ وَ تَنَكَّرَتْ مَعَالِمُهُ وَ دَرَسَتْ سُبُلُهُ وَ عَفَتْ شُرُكُهُ أَطَاعُوا الشَّيْطَانَ فَسَلَكُوا مَسَالِكَهُ وَ وَرَدُوا مَنَاهِلَهُ بِهِمْ سَارَتْ أَعْلَامُهُ وَ قَامَ لِوَاؤُهُ فِي فِتَنٍ دَاسَتْهُمْ بِأَخْفَافِهَا وَ وَطِئَتْهُمْ بِأَظْلَافِهَا وَ قَامَتْ عَلَى سَنَابِكِهَا فَهُمْ فِيهَا تَائِهُونَ حَائِرُونَ جَاهِلُونَ مَفْتُونُونَ فِي خَيْرِ دَارٍ وَ شَرِّ جِيرَانٍ نَوْمُهُمْ سُهُودٌ وَ كُحْلُهُمْ دُمُوعٌ بِأَرْضٍ عَالِمُهَا مُلْجَمٌ وَ جَاهِلُهَا مُكْرَمٌ.
– **برکاتِ «لا إله إلا الله» وقتی خالص شود**
– **وقتی توحید خالص میشود**
– **سنگینترین گنجِ هستی: لا إله إلا الله**
– **از خلعِ نعلین تا خلوصِ توحید**
– **لا إله إلا الله؛ عزیمتِ ایمان و شکستِ شیطان**
– **رازِ برکاتِ توحیدِ خالص**
– **وقتی دل فقط یک قبله دارد**
– **ذخیرهٔ دل برای روزهای هول**
– **توحید خالص و گشایشِ درهای نور**
– **از وادیِ طور تا برکاتِ لا إله إلا الله**
دلنوشته
رازِ برکاتِ «لا إله إلا الله» وقتی خالص شود
وقتی دل فقط یک قبله دارد
ای دل…
وقتی سخنِ علی علیهالسلام را میخوانم،
احساس میکنم که «لا إله إلا الله»
دیگر یک جمله نیست؛
یک جهان است.
جهانی که اگر خالصانه واردش شوی،
دل از هر فتنهای بیرون میآید
و نور از هر سو
در جانت میریزد.
امیرالمؤمنین پس از برگشتن از صفّین
در آن خطبه،
«لا إله إلا الله» را «وزندارترینِ چیزِ هستی» مینامد:
ارْجَحُ ما وُزِن…
افضلُ ما خُزِن…
این یعنی اگر دل، خالصانه این کلمه را بفهمد،
برکتی در روح جاری میشود
که وزنِ آسمانها را هم سبک میکند.
اما شرط دارد…
شرطی شبیه همان شرطی
که موسی در وادیِ طور شنید:
فاخلع نعلیک…
دل را از هر تمنّایی که میخواهد
خدا را با «دیگری» جمع کند
خالی کن.
وگرنه
لا إله…
در زبان میماند
و دل هنوز در حریمِ دیگری میتپد.
امیرالمؤمنین میفرماید:
«أشهد أن لا إله إلا الله
شهادةً مُمْتَحَناً إخلاصُها
مُعتَقِداً مُصاصُها…»
گویی میگوید:
این شهادت باید «امتحانشده» باشد،
خالصشده،
صافشده تا مغزِ آن به دست آید.
و وقتی این خلوص به دست آمد،
برکتش چه میشود؟
– عزیمةُ الإیمان
– فاتحةُ الإحسان
– مرضاةُ الرحمن
– مدحرةُ الشیطان
اینها یعنی:
راهِ ایمان باز میشود،
درِ احسان گشوده میشود،
رضای خدا به دل میریزد،
و شیطان، با همه وسعتش،
جایی در این دل پیدا نمیکند.
اما…
شرطش همان است که در طور آموخته شد:
«اِنْزِعْ حُبَّ أَهْلِک مِنْ قَلْبِک
إن کانت محبّتُک لی خالصة»
ای دل…
اگر موسی ـ پیامبرِ خدا ـ
باید محبتِ اهل را از مرکز دل بیرون مینهاد
تا نور وارد شود،
ما چه بگوییم؟
ما که تمنای فرزند،
دلخوری همسر،
لبخندِ دختر یا پسر،
گاهی نگاهِ مادر یا پدر…
میشود قبلهٔ لحظههامان.
و همین محبتهای به ظاهر کوچک،
گاهی بزرگترین «نعلین» قلباند؛
نمیگذارند وارد وادیِ نور شویم.
امیرالمؤمنین میگوید
در روزگارِ فتنه
«حبلُ الدین انقطع»
«سواری الیقین تزعزعت»
«الهدى خامل»
«العَمى شامل»…
و مردم حیراناند
در بهترین دار
و بدترین همسایگی.
چرا؟
چون
«أطاعوا الشیطان فسلكوا مسالکه»
مسیرِ تمنّاها را رفتند،
مسیرِ هویٰ،
نه مسیرِ نور.
همین است که لا إله إلا الله
در زبانشان هست
اما «خالص» نیست.
ای دل…
لا إله إلا اللهِ خالصانه
چگونه برکت میآورد؟
وقتی خالص شد…
تمنّاهای دنیا
دیگر مسیر را نمیبُرند.
محبتهای کوچک
دیگر معلم را قربانی نمیکنند.
فرزند، بت نمیشود.
همسر، مرکز دل نمیشود.
دل، یک قبله پیدا میکند—
قبلهای بیرقیب.
آنگاه:
نور میآید.
یقین بنا میشود.
آرامش درون مینشیند.
فتنهها رنگ میبازند.
شیطان دور میشود.
و چشمِ دل،
دوباره جادهٔ روشنی را میبیند.
ای دل…
اگر این کلمه را خالصانه بگویی،
در آخر کار
با هر هولی که روبهرو شوی
این شهادت،
«ذخیرهٔ پشت پردهات» میشود.
مثل آبِ زلالی که
در بیابانِ رعب،
جان را زنده نگه میدارد.
پس بشنو:
لا إله إلا الله
وقتی خالص باشد
نه تنها تو را از شرکِ خفی بیرون میآورد،
بلکه راه را به شهری باز میکند
که در آن
بوی خوشِ آلِ محمد ع
به جان مینشیند
و وادیِ قدس
درِ نورش را باز میکند.
اما اگر تمنّاها را رها نکنی…
اگر نعلینِ محبتِ نابجا را
از پای قلب برنداری،
این کلمه در زبان میماند
و دل
بیرون از طور
در حسرتِ نور.
ای دل…
لا إله إلا الله را
چنان بگو
که هیچ «دیگری»
در مرکزِ محبتت نماند.
آنگاه
نورِ وادیِ مقدس
درون تو طلوع میکند.
و این
بزرگترین برکتِ یکتاپرستی است.
عَنِ الثُّمَالِيِّ قَالَ:
سُئِلَ أَبُو جَعْفَرٍ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ:
وَ عَلَى الْأَعْرافِ رِجالٌ يَعْرِفُونَ كُلًّا بِسِيماهُمْ
فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع
نَحْنُ الْأَعْرَافُ الَّذِينَ لَا يُعْرَفُ اللَّهُ إِلَّا بِسَبَبِ مَعْرِفَتِنَا
وَ نَحْنُ الْأَعْرَافُ الَّذِينَ لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ عَرَفَنَا وَ عَرَفْنَاهُ
وَ لَا يَدْخُلُ النَّارَ إِلَّا مَنْ أَنْكَرَنَا وَ أَنْكَرْنَاهُ
وَ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ لَوْ شَاءَ أَنْ يُعَرِّفَ النَّاسَ نَفْسَهُ لَعَرَّفَهُمْ
وَ لَكِنَّهُ جَعَلَنَا سَبَبَهُ وَ سَبِيلَهُ وَ بَابَهُ الَّذِي يُؤْتَى مِنْهُ.
– **رجالِ اعراف؛ دروازهٔ شناخت خدا**
– **بابِ خدا**
– **راهِ خدا از اعراف میگذرد**
– **معلمانِ راهِ بهشت**
– **رجال؛ آینههای شناخت خدا**
– **نامهایی که راهِ بهشتاند**
– **اعراف؛ جایگاهِ معلمانِ نور**
– **از بابِ آنان وارد شو**
– **رمزِ عبور: شناختِ رجال**
– **وقتی خدا از «باب» شناخته میشود**
دلنوشته
رجالِ اعراف؛ دروازهٔ شناخت خدا
نامهایی که راهِ بهشتاند
ای دل…
هر چه جلوتر میروم،
حس میکنم خدای مهربان
انسان را بیمعلم در این دنیا رها نکرده.
گویی ماجرا همین است:
راهِ خدا،
حتی اگر روشن باشد،
بیراهنما دیده نمیشود.
نور، بدون صاحبِ نور فهمیده نمیشود.
خالق، بدون آینهای که از او حکایت کند،
شناخته نمیشود.
و اینجاست که «رجال»
در داستان انسان
به بلندترین جایگاه صعود میکنند—
آنقدر بلند
که خدا، اسمشان را
روی «اعراف» گذاشته؛
میان بهشت و دوزخ،
جایی که همه باید از نگاهشان عبور کنند
تا حقیقتشان روشن شود.
امام باقر علیهالسلام میفرماید:
«نَحْنُ الْأَعْرَاف…
نحن السبب…
نحن الباب…»
ای دل…
این یعنی شناخت خدا،
اگر بخواهد ریشه بگیرد،
باید از مسیر همین رجال بگذرد.
نه به این معنا که خدا دور است—
نه!
بلکه چون دلِ انسان،
تابِ نور مستقیم را ندارد.
باید از آینهای عبور کند
که نور را قابل لمس کند،
قابل فهم کند،
قابل زندگی کردن کند.
رجالِ اعراف…
آنهایی که هر کس را
«بسیماهُم» میشناسند—
به سیمای باطنیاش،
به حقیقتی که پشتِ چهرهاش پنهان است.
و عجب جملهای دارند…
«لا یدخل الجنة إلا من عرفنا و عرفناه»
و
«لا یدخل النار إلا من أنکرنا و أنکرناه».
ای دل…
میفهمی؟
این یعنی بهشت و جهنم
صرفاً «مکان» نیستند—
محلّ بروزِ نسبتهای قلبیاند.
هر کس با نور آشنا شد،
نور او را میپذیرد.
و هر کس روی از نور گرداند،
جایگاه تاریکی نصیبش میشود.
چرا؟
چون:
«لو شاء الله أن یعرّف الناس نفسه لعرّفهم…
و لکنّه جعلنا سببه و سبیله و بابه.»
ای دل…
این یعنی راهِ خدا
بدون این رجال
گم میشود؛
نه اینکه خدا نمیتواند،
که او خواست
انسان از مسیرِ انسان کامل عبور کند
تا معلم را بفهمد،
تا ادبِ آموختن را بیاموزد،
تا در محضرِ ولی،
تسلیم بودن را تجربه کند.
ای دل…
این رجال،
فقط نامهایی در کتاب نیستند؛
اگر نامشان معنا نشود،
اگر در زندگی روزمره
معلمِ رفتار و انتخابمان نشوند،
اگر نامشان فقط بر زبان باشد
نه در تصمیمها و محبتها،
گویی اصلاً شناخته نشدهاند.
و کسی که این نامها را نشناسد…
در نهایت،
در طنین تلخ آن آیه قرار میگیرد:
«ذرأنا لجهنم کثیراً من الجنّ و الإنس»…
نه از قهر،
بلکه از نرسیدن
به نور.
ای دل…
رجالِ اعراف
رمزِ عبورند.
رمزِ ورود به بهشت
فقط این نیست که آنان را زبانا دوست داشته باشی،
بلکه این است که
در لحظههای معمولی زندگی
به یاد بیاوری
که معلمِ تو کیست؛
معیارِ تو کیست؛
صاحبِ دلت کیست.
وقتی دلت میلرزد،
به نام آنان پناه ببری.
وقتی انتخاب سخت میشود،
خودت را با نگاه آنان بسنجی.
وقتی علاقه به تمناها، دل را از خدا دور میکنند،
یادشان بیاوری
و دوباره جهت بگیری.
ای دل…
راهِ بهشت
از نام این رجال میگذرد—
نامهایی که اگر در دل معنا شوند،
همه دنیا آرام میشود.
راهِ خدا
از بابِ آنان گشوده است؛
پس از همان در وارد شو.
که اگر از این در درآیی،
نور تو را میشناسد…
و تو نور را.
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:
كَانَ مِنْ دُعَاءِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع
إِلَهِي إِنْ كُنْتُ عَصَيْتُكَ بِارْتِكَابِ شَيْءٍ مِمَّا نَهَيْتَنِي عَنْهُ فَإِنِّي قَدْ أَطَعْتُكَ فِي أَحَبِّ الْأَشْيَاءِ إِلَيْكَ الْإِيمَانِ بِكَ مَنّاً مِنْكَ بِهِ عَلَيَّ لَا مَنّاً مِنِّي بِهِ عَلَيْكَ وَ تَرَكْتُ مَعْصِيَتَكَ فِي أَبْغَضِ الْأَشْيَاءِ إِلَيْكَ أَنْ أَجْعَلَ لَكَ شَرِيكاً أَوْ أَجْعَلَ لَكَ وَلَداً أَوْ نِدّاً وَ عَصَيْتُكَ عَلَى غَيْرِ مُكَابَرَةٍ وَ لَا مُعَانَدَةٍ وَ لَا اسْتِخْفَافٍ مِنِّي بِرُبُوبِيَّتِكَ وَ لَا جُحُودٍ لِحَقِّكَ وَ لَكِنْ اسْتَزَلَّنِي الشَّيْطَانُ بَعْدَ الْحُجَّةِ وَ الْبَيَانِ فَإِنْ تُعَذِّبْنِي فَبِذُنُوبِي وَ إِنْ تَغْفِرْ لِي فَبِجُودِكَ وَ رَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.
دلنوشته
اعترافِ عاشق؛ لغزش از من بود، امید از تو
ای دل…
هنوز سخن از «باب» بود؛
از آن راهی که خدا برای رسیدن به خود گشوده است.
راهِ خدا تنها با نور شناخته میشود—
و با «حیای بنده» زیبا میشود؛
و هیچکس این حیا را
مثل علیبنالحسین، زینالعابدین،
به زبان نیاورد.
گوش کن…
این زمزمهٔ شبانهٔ اوست:
«إلهي…
اگر در چیزی تو را نافرمانی کردهام،
در عزیزترین خواستهات تو را اطاعت کردهام؛
در ایمان آوردن به تو.»
ای دل…
چه عجب معرفتی است این؛
که حتی ایمانش را
نه «افتخار» بداند
نه «سرمایهٔ خویش»؛
بلکه بخششی از خدا،
مَنّی از سوی معبود،
نه ادعایی از سوی بنده.
امام زینالعابدین ع میگوید:
«اگر لغزیدم،
این لغزش دشمن بود
نه انکارِ تو؛
نه ستیز با عظمتت؛
نه کوچک شمردن ربوبیتت…
بلکه شیطان،
پس از آن همه حجت و روشنایی،
مرا لغزاند.»
ای دل…
این یعنی بندهٔ خدا بودن
یعنی اینچنین سخن گفتن—
نه با ادعا،
نه با محاسبهٔ کارهای نیک،
نه با ترازوی افتخارات؛
بلکه با قلبی که
همهٔ خوبیهایش را
از او میبیند
و همهٔ بدیهایش را
از ضعف خودش.
و بعد…
آه، بعد…
این جملهٔ آخر،
ریشهٔ امید آدمیزاد است:
«فَإِنْ تُعَذِّبْنِي فَبِذُنُوبِي،
وَإِنْ تَغْفِرْ لِي فَبِجُودِكَ وَرَحْمَتِكَ…»
ای دل…
چقدر مرد باید باشی
که گناهانت را،
بیپرده،
بیبهانه،
بیتوجیه،
در دستانت بگیری
و به خدا بگویی:
«اگر عذابم کنی، حق است.»
و چقدر عاشق باید باشی
که در همان لحظه
سرت را بلند کنی و بگویی:
«اما اگر ببخشی…
این از توست،
از بخشندگی توست،
از رحمت بیپایان تو—
نه شایستگی من.»
ای دل…
امام زینالعابدین ع دارد به تو یاد میدهد
که راهِ رسیدن به خدا
نه از ادعا میگذرد
نه از انباشت کارهای خوب،
بلکه از یک حقیقت ساده:
«بنده باش؛
نه صاحب سرمایه.»
ایمانت را
ملك خودت ندان؛
نعمت او بدان.
و اگر لغزیدی،
بدان که جنگ تو با خدا نبود—
شیطان بود که لغزاندت؛
پس برگرد…
با همان آرامش و شرمندگیای که
فرزند،
به آغوش پدر مهربان برمیگردد.
ای دل…
اگر تو هم یک روز
در سجدهای طولانی،
در نیمهشبی بیصدا،
زیر لب بگویی:
«إلهي…
اگر عذابم کنی، از من است؛
اگر ببخشی، از توست…»
آن وقت،
راه به رویت باز میشود؛
همان بابی که رجالِ اعراف گشودند،
همان مسیری که نور نشان میدهد،
همان راهی که خدا
برای آدمِ خطاکارِ امیدوار
همیشه باز نگه داشته است.
برگرد ای دل…
که هنوز صدای او
در سکوت شب میگوید:
«یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ…»
وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمينَ (87) فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنينَ (88)
– **اعتراف در تاریکی؛ راه نجات ذوالنون**
– **در دلِ ظلمات؛ اعترافی که نجات آورد**
– **ذکرِ رهایی؛ لا إله إلا أنت**
– **وقتی عاشق در تاریکی حقیقت را میفهمد**
– **نجات از غم؛ رازِ اعتراف یونس**
– **از ظلمات تا اجابت؛ مسیر بازگشت یونس**
– **وقتی دل میفهمد: سبحانک… إنی کنت من الظالمین**
– **راه نجات مؤمنان؛ اعترافِ یونس در ظلمات**
دلنوشته
وقتی عاشق در تاریکی حقیقت را میفهمد؛
نجات از غم؛ رازِ اعتراف یونس
ذکرِ رهایی؛ لا إله إلا أنت
ای دل…
گاهی خدا
بندهاش را در تاریکی رها نمیکند؛
بلکه در تاریکی «به او فهم میدهد».
همانگونه که با یونس کرد.
«وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً…»
یونس رفت؛
دلش از قومش گرفته بود،
از لجاجتشان خسته شده بود.
اما ای دل…
گاهی حتی دلِ پیامبر نیز
در برابر حکمتِ خدا
عجله میکند.
(اصول و اسرار زلّات الانبیاء ع)
و همین عجله
او را به سفری برد
که مقصدش
تاریکی بود.
«فَنادى فِي الظُّلُماتِ»
در تاریکیها ندا داد.
تاریکی شکم ماهی،
تاریکی دریا،
تاریکی شب.
اما ای دل…
تاریکیِ اصلی
همینها نبود.
تاریکیِ حقیقی
لحظهای بود
که قلبِ عاشق
قبض و اخمِ ولیّ خدا را حس میکند.
لحظهای که دل میفهمد
از نور فاصله گرفته است.
و همین فهمِ تاریکی
آغاز نجات است.
در همان تاریکی
یونس حقیقت را فهمید.
نه با استدلال،
نه با بحث؛
بلکه با «انکسار قلب».
و اولین جملهای که از دلش برخاست
همان اعترافِ توحید بود:
«لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ»
ای دل…
این فقط یک ذکر نیست؛
این بریدن از همهی تکیهگاههای دروغین است.
یعنی:
هیچ پناهی نیست،
هیچ داوری نیست،
هیچ صاحب اختیاری نیست
جز تو.
نه تمناهای نفس،
نه اندادِ ساختگیِ دل،
نه خواستههایی که خود را به جای نور نشان میدهند.
و بعد گفت:
«سُبْحانَكَ»
یعنی:
خدایا، تو پاکی.
پاک از اشتباه،
پاک از بیحکمتی،
پاک از ظلم.
اگر من در تاریکیام،
از خطای تقدیر تو نیست؛
از نفهمیدن من است.
یعنی رضایتِ عاشقانه
به تمام تقدیرات خدا.
و آنگاه
سومین جمله آمد:
«إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ»
ای دل…
این همان لحظهای است
که عاشق
دیگر دنبال توجیه نمیگردد.
نمیگوید شرایط چنین بود،
نمیگوید دیگران چنین کردند.
فقط میگوید:
من ظلم کردم.
به خودم ظلم کردم،
به نور ظلم کردم،
به جایگاهی که خدا برایم قرار داده بود ظلم کردم.
ای دل…
ببین چه ترتیب شگفتی در این اعتراف است:
اول توحید.
بعد تنزیه خدا.
و در پایان، اعتراف به تقصیر خویش.
این همان حقیقتی است
که عنوانش چنین است:
«لغزش از من بود، امید از تو.»
و همین فهم
همین اعتراف
همین دور زدن در مسیر اشتباه
درهای آسمان را گشود.
«فَاسْتَجَبْنا لَهُ»
ما دعایش را اجابت کردیم.
نه به خاطر اینکه یونس بیخطا بود،
بلکه چون حقیقت را فهمید.
فهمید که
خدا پاک است
و خطا از اوست.
و بعد:
«وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ»
ای دل…
غم فقط در شکم ماهی نبود.
غمِ واقعی
غمِ فاصله از نور است.
غمِ انتخابِ تمنّاهاست
وقتی دل میداند
که راهِ نور چیز دیگری بود.
و خدا او را
از همین غم نجات داد.
و سپس
آن وعدهی بزرگ آمد:
«وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنينَ»
ای دل…
این فقط داستان یونس نیست.
این «الگوی نجات مؤمنان» است.
یعنی هر قلبی
که نورش را باور دارد
و اگر لغزید
چنین اعترافی کند
نجات خواهد یافت.
راه نجات برای اهل نور
همان راه ذوالنون است:
«لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ»
بریدن از هر اندادی
که دروغین
تمناهای دل را تأیید میکنند.
«سُبْحانَكَ»
رضایت به پاکی و حکمت تقدیر خدا.
«إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ»
و اعتراف عاشق
به اینکه خطا از او بوده است.
ای دل…
قلب یونس
که عاشق نور علم اولیای خداست
در آن تاریکی اعتراف کرد:
من اشتباه کردم.
اما تقدیرات تو
همه درست است.
فرمانهای تو
همه پاک است.
و تو
از هر خطا و بیحکمتی
منزهی.
و درست در همان لحظه
که عاشق
خود را مقصر دید
و خدا را پاک دانست
راه نجات گشوده شد.
زیرا رازِ بازگشت
همیشه همین است:
«اعترافِ عاشق؛
لغزش از من بود، امید از تو.»
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:
لَا وَ اللَّهِ مَا أَرَادَ اللَّهُ مِنَ النَّاسِ إِلَّا خَصْلَتَيْنِ
أَنْ يُقِرُّوا لَهُ بِالنِّعَمِ فَيَزِيدَهُمْ وَ بِالذُّنُوبِ فَيَغْفِرَهَا لَهُمْ.
+ «فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيم»
– **اقرارِ نور و سایه؛ راه بازگشتِ محبوب**
– **نعمت از تو بود، لغزش از من**
– **راهی که خدا خودش میگشاید**
– **کلماتی که خدا میآموزد؛ آغازِ توبهٔ حقیقی**
– **سبحانک… وقتی بنده حقیقت را میبیند**
– **بازگشت با دو اقرار؛ نعمتِ او، خطایِ ما**
– **تو توّابی، چون راه توبه را تو میگشایی**
– **وقتی خدا کلماتِ نورانی را یاد میدهد**
– **رازِ توبهٔ آدم؛ اعترافی که پذیرفته شد**
دلنوشته
رازِ توبهٔ آدم؛ اعترافی که پذیرفته شد
بازگشت با دو اقرار؛ نعمتِ او، خطایِ ما
ای دل…
همهٔ ماجرا همین است.
خدا هیچوقت بندهاش را برای شکستن نمیگیرد؛
برای «بازگرداندن» میگیرد.
همین را امام باقر ع فرمود:
«لا والله ما أراد الله من الناس إلا خصلتین…»
خدا جز دو چیز از بندگانش نمیخواهد:
اینکه «نعمتها را اقرار کنند» تا زیادشان کند،
و «گناهان را اقرار کنند» تا ببخشَدشان.
ای دل…
این یعنی خدا از ما کمالطلبی یا بیخطایی نخواسته؛
فقط «راستگوییِ عاشقانه» خواسته.
اقرار به دو چیز:
یکی اینکه نعمت، نعمت اوست؛
و دیگری اینکه لغزش، لغزش ماست.
همهٔ توحید در همین دو جمله جمع شده.
خدا نعمتهایش را پنهان نمیکند؛
اتفاقاً سر راه بندهاش میگذارد…
نعمتهایی که نور دارند،
نشانه دارند،
راه را روشن میکنند.
اما دل…
دل لازم است که بفهمد این نعمت،
نعمتِ اوست؛
نه ساختهٔ خیال خودش،
نه نتیجهٔ زرنگی خودش،
نه محصول تصادف.
خدا میخواهد بندهاش بگوید:
«این نور،
این هدایت،
این دلیل و راهنما…
از تو بود.»
و همین اقرار
دروازهٔ افزونی است.
و بعد…
خدا میخواهد همان بنده
همینقدر صادق بگوید:
«خطا از من بود.»
نه اینکه خودش را سرزنش کند؛
بلکه خودش را «ببیند».
بداند اگر منحرف شد،
اگر دلش گرد و غبار گرفت،
علتش تقدیرِ غلط خدا نبود؛
«انتخابِ غلطِ خودش بود.»
همان «سبحانک» که یونس ع در تاریکی گفت.
خدایا تو پاکی.
نه تدبیرت خطا دارد،
نه تقدیرت.
من بودم که اشتباه کردم
نه تو.
و اینجاست که آن راز بزرگ رخ میدهد:
خدا خودش
کلماتِ نورانی را
به انسانِ مشتاق یاد میدهد.
همانطور که به آدم یاد داد:
«فتلقّى آدمُ من ربّه كلماتٍ فتاب عليه…»
آدم که بلد نبود چه بگوید،
از کجا شروع کند،
چگونه برگردد.
خدا خودش
کلماتِ بازگشت را
در دلِ فرشتهها،
در دلِ عالمِ ملکوت،
در دلِ معلمانی که نورشان در زمین جاری است،
به او آموخت.
و آدم،
وقتی آن کلمات را «زندگی کرد»
نه فقط تکرار؛
وقتی با آنها برگشت؛
آنگاه خدا او را پذیرفت.
همینطور است با ما.
ای دل…
وقتی خدا میخواهد تو را ببخشد،
اول تو را «آگاه» میکند.
بعد «بیدار» میکند.
بعد کلماتِ صحیح را به تو «یاد» میدهد.
بعد تو را به گفتنِ آنها «میکشاند».
بعد همین گفتنِ درست را به حساب «عمل صالح» میگذارد.
بعد به همان عمل صالح پاداش میدهد.
و بعد میگوید:
«إنه هو التوّاب الرحيم»
انگار خدا میخواهد بگوید:
من بودم که تو را برگرداندم،
من بودم که پُلی میان تو و خودت ساختم،
من بودم که چراغی از نور بر سر راهت گذاشتم،
و تو تنها کاری که کردی
این بود که یکبار
درست دیدی
و درست اقرار کردی.
ای دل…
هیچکس با بیخطایی نجات پیدا نمیکند.
نجات با «اعتراف» است.
با راستگویی.
با اینکه بنده بگوید:
«نعمت از تو بود،
لغزش از من بود؛
و تو، ای خدا،
سبحانک…
پاکی و منزهی
از هر خطا در تقدیر و تدبیر.»
همین که این را بگوید،
خدا همان کاری را میکند
که با آدم کرد،
که با یونس کرد؛
راه بازگشت را باز میکند
و میگوید:
برگرد…
من تو را میخواهم.
فَإِنْ قَالَ
فَلِمَ أُمِرُوا بِالصَّلَاةِ
قِيلَ
لِأَنَّ فِي الصَّلَاةِ الْإِقْرَارَ بِالرُّبُوبِيَّةِ وَ هُوَ صَلَاحٌ عَامٌّ لِأَنَّ فِيهِ خَلْعَ الْأَنْدَادِ وَ الْقِيَامَ بَيْنَ يَدَيِ الْجَبَّارِ بِالذُّلِّ وَ الِاسْتِكَانَةِ وَ الْخُضُوعِ وَ الِاعْتِرَافِ وَ طَلَبِ الْإِقَالَةِ مِنْ سَالِفِ الذُّنُوبِ وَ وَضْعَ الْجَبْهَةِ عَلَى الْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ لِيَكُونَ الْعَبْدُ ذَاكِراً لِلَّهِ تَعَالَى غَيْرَ نَاسٍ لَهُ وَ يَكُونَ خَاشِعاً وَجِلًا مُتَذَلِّلًا طَالِباً رَاغِباً فِي الزِّيَادَةِ لِلدِّينِ وَ الدُّنْيَا مَعَ مَا فِيهِ مِنَ الِانْزِجَارِ عَنِ الْفَسَادِ وَ صَارَ ذَلِكَ عَلَيْهِ فِي كُلِّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ لِئَلَّا يَنْسَى الْعَبْدُ مُدَبِّرَهُ وَ خَالِقَهُ فَيَبْطَرَ وَ يَطْغَى وَ لِيَكُونَ فِي ذِكْرِ خَالِقِهِ وَ الْقِيَامِ بَيْنَ يَدَيْ رَبِّهِ زَاجِراً لَهُ عَنِ الْمَعَاصِي وَ حَاجِزاً وَ مَانِعاً عَنْ أَنْوَاعِ الْفَسَادِ فَإِنْ قَالَ فَلِمَ أُمِرُوا بِالْوُضُوءِ وَ بُدِئَ بِهِ قِيلَ لِأَنْ يَكُونَ الْعَبْدُ طَاهِراً إِذَا قَامَ بَيْنَ يَدَيِ الْجَبَّارِ عِنْدَ مُنَاجَاتِهِ إِيَّاهُ مُطِيعاً لَهُ فِيمَا أَمَرَهُ نَقِيّاً مِنَ الْأَدْنَاسِ وَ النَّجَاسَةِ مَعَ مَا فِيهِ مِنْ ذَهَابِ الْكَسَلِ وَ طَرْدِ النُّعَاسِ وَ تَزْكِيَةِ الْفُؤَادِ لِلْقِيَامِ بَيْنَ يَدَيِ الْجَبَّارِ فَإِنْ قَالَ لِمَ وَجَبَ ذَلِكَ عَلَى الْوَجْهِ وَ الْيَدَيْنِ وَ الرَّأْسِ وَ الرِّجْلَيْنِ قِيلَ لِأَنَّ الْعَبْدَ إِذَا قَامَ بَيْنَ يَدَيِ الْجَبَّارِ فَإِنَّمَا يَنْكَشِفُ مِنْ جَوَارِحِهِ وَ يَظْهَرُ مَا وَجَبَ فِيهِ الْوُضُوءُ وَ ذَلِكَ أَنَّهُ بِوَجْهِهِ يَسْجُدُ وَ يَخْضَعُ وَ بِيَدِهِ يَسْأَلُ وَ يَرْغَبُ وَ يَرْهَبُ وَ يَتَبَتَّلُ وَ يَنْسُكُ وَ بِرَأْسِهِ يَسْتَقْبِلُ فِي رُكُوعِهِ وَ سُجُودِهِ وَ بِرِجْلَيْهِ يَقُومُ وَ يَقْعُد.
– **اسرار نماز؛ اقرارِ ربوبیت و خلعِ انداد**
– **ایستادن در برابر جبار؛ رازِ نماز عاشقان**
– **نماز؛ اعترافِ روزانهٔ بنده به ربّ خویش**
– **پیشانی بر خاک؛ تا دل فراموش نکند**
– **نماز؛ زبانی برای گفتنِ نعمتِ او و خطای ما**
– **لحظهٔ خلعِ انداد؛ حقیقتِ پنهانِ نماز**
– **نماز؛ راهی که خدا هر روز برای بازگشت میگشاید**
– **وضو و نماز؛ پاککردنِ ابزار بندگی**
– **در سایهٔ جبار؛ تذلل، اعتراف و بازگشت**
– **ذکرِ ربّ؛ تا بنده فراموش نکند و طغیان نکند**
دلنوشته
رازِ نماز عاشقان:
نماز؛ اعترافِ روزانهٔ بنده به ربّ خویش
نماز؛ زبانی برای گفتنِ نعمتِ او و خطای ما
نماز؛ راهی که خدا هر روز برای بازگشت میگشاید
ای دل…
بعد از آنکه فهمیدی
اقرار به نعمت،
اقرار به خطا،
راه بازگشت را باز میکند،
اکنون وقت آن است بدانی
چرا خدا «نماز» را بر ما واجب کرده.
نماز…
چیز کوچکی نیست.
یک حرکت فیزیکی یا یک وظیفه خشک نیست.
نماز «زبانِ اقرار» است.
اقرارِ بنده به ربوبیت خدا
و اقرارِ دل به اینکه هیچ شریک و رقیبی برای فرمان خدا نیست.
به همین خاطر امام(ع) فرمود:
«لِأَنَّ فِي الصَّلَاةِ الْإِقْرَارَ بِالرُّبُوبِيَّةِ.»
ای دل…
در هر نماز، تو میگویی:
من رب دارم.
ربّ من، من را میپروراند،
میگرداند،
هدایت میکند،
و من نمیخواهم در تدبیر کارها
جای او بنشینم.
«وَ فِيهِ خَلْعُ الْأَنْدَادِ»
نماز،
لحظهای است که انداد را از دل میکَنی.
هرچه را به جای خدا نشسته بود
میاندازی زمین.
خواه آدمی بود،
خواه ترس بود،
خواه آرزوی خام،
خواه تمنّایی که تو را از نور دور کرده بود.
نماز،
پاکسازی پنهانترین گوشههای قلب است.
«وَ الْقِيَامُ بَيْنَ يَدَيِ الْجَبَّارِ
بِالذُّلِّ وَ الِاسْتِكَانَةِ وَ الْخُضُوعِ وَ الِاعْتِرَافِ»
ای دل…
نماز فقط خواندن نیست.
ایستادن است.
ایستادنِ یک بنده،
در برابر جَبّار.
جبار یعنی آنکه میشکند
و بعد ترمیم میکند.
و تو در نماز
میگذاری او بشکندت،
تا از نو بسازدَت.
در نماز
تو اعتراف میکنی؛
نه فقط به زبان،
بلکه با بدن،
با سکوت،
با خم شدن،
با سجده.
«وَ طَلَبِ الْإِقَالَةِ مِنْ سَالِفِ الذُّنُوبِ»
نماز،
راه درخواست بخشش است.
ای دل…
یادت باشد که خدا
از بنده چیزی نمیخواهد
جز همین دو اقرار:
نعمت از او،
و خطا از ما.
نماز همین دو اقرار را
هر روز در دل تو تکرار میکند
تا فراموش نکنی.
«وَ وَضْعَ الْجَبْهَةِ عَلَى الْأَرْضِ
كُلَّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ
لِيَكُونَ الْعَبْدُ ذَاكِراً لِلَّهِ
غَيْرَ نَاسٍ لَهُ»
آیا میفهمی ای دل
چرا خدا خواسته
هر روز پیشانیات را
روی خاک بگذاری؟
تا «یادش» را فراموش نکنی.
تا خیال نکنی
توئی که مدیریت میکنی.
تا غرور
از تنت بیرون برود،
و قلبت بفهمد
در این عالم
هیچچیز به زورِ دست تو نمیچرخد.
سجده
یادآوری روزانهٔ بندگی است.
تا در متن زندگی
گم نشوی.
«وَ يَكُونَ خَاشِعاً وَجِلًا مُتَذَلِّلًا طَالِباً
رَاغِباً فِي الزِّيَادَةِ لِلدِّينِ وَ الدُّنْيَا»
نماز
جایی است که دل
هم میترسد،
هم امیدوار است.
میلرزد،
اما این لرزش شیرین است.
بنده
در نماز
هم دین میطلبد،
هم دنیای پاک.
زیرا خدا
از تو جامعیت خواسته؛
نه زهد خشک،
نه دنیاپرستی کور.
بلکه طلبِ پاک.
«وَ فِيهِ مِنْ الِانْزِجَارِ عَنِ الْفَسَادِ…»
نماز
ترمزِ پنهانِ جان است.
اگر دل بیمار شود
یا غبار بگیرد،
نماز
مانند دستی غیبی
تو را از ورطهٔ فساد
عقب میکشد.
خدا میداند
انسان اگر یک روز فراموش کند
چقدر سریع میلغزد.
پس نماز را
در هر روز و شب
قرار داد تا
هیچگاه فراموش نکنی
که «مُدبّر» تو اوست.
و بعد…
امام(ع) به سراغ وضو میرود؛
چرا آغاز نماز با وضوست؟
«لِيَكُونَ الْعَبْدُ طَاهِراً
إِذَا قَامَ بَيْنَ يَدَيِ الْجَبَّارِ»
تا پاک شوی،
تا خستگی و کدورت از تنت برود،
تا برای گفتوگو با خدا
آماده شوی.
وضو
ریستارت کردن دل است.
و مهمتر از همه:
«لِأَنَّ الْعَبْدَ إِذَا قَامَ بَيْنَ يَدَيِ الْجَبَّارِ
فَإِنَّمَا يَنْكَشِفُ مِنْ جَوَارِحِهِ
مَا وَجَبَ فِيهِ الْوُضُوءُ»
همان اعضایی را میشویی
که در حضور خدا
نقش میآفرینند:
– با «چهره» سجده میکنی
– با «دستها» دعا میکنی، میخواهی، میبخشی، میگیری
– با «سر» رکوع و سجده را هدف میگیری
– با «پاها» میایستی، مینشینی، رو به قبله میروی
وضو یعنی:
پاک کردنِ ابزارِ بندگی.
ای دل…
نماز
تمرین روزانهٔ این حقیقت است:
«تو ربّی داری
و تو بندهای.
نعمت از اوست،
لغزش از تو.
و او،
سبحانک…
پاک از هر خطا در تقدیر.»
نماز
همان لحظهای است
که بنده
اقراری را که باید
در دل زندگی کند
با بدن،
با روح،
با خاک،
با اشک
و با نور
تکرار میکند.
و خدا
از همین نماز
پلهای عظیم رحمتش را میسازد.
چون او
توّاب و رحیم است.
هم او راه را میگشاید،
هم او میآمرزد،
و هم او
در هر نماز
تو را
به خودش
برمیگرداند.
[تفسير الإمام عليه السلام]:
قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ:
وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ فَقَلِيلًا ما يُؤْمِنُونَ
قَالَ الْإِمَامُ ع
قَالَ اللَّهُ تَعَالَى:
وَ قالُوا يَعْنِي الْيَهُودَ الَّذِينَ أَرَاهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ص الْمُعْجِزَاتِ الْمَذْكُورَاتِ عِنْدَ قَوْلِهِ: فَهِيَ كَالْحِجارَةِ الْآيَةَ قُلُوبُنَا غُلُفٌ أَوْعِيَةٌ لِلْخَيْرِ وَ الْعُلُومُ قَدْ أَحَاطَتْ بِهَا وَ اشْتَمَلَتْ عَلَيْهَا ثُمَّ هِيَ مَعَ ذَلِكَ لَا نَعْرِفُ لَكَ يَا مُحَمَّدُ فَضْلًا مَذْكُوراً فِي شَيْءٍ مِنْ كُتُبِ اللَّهِ وَ لَا عَلَى لِسَانِ أَحَدٍ مِنْ أَنْبِيَاءِ اللَّهِ فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَى رَدّاً عَلَيْهِمْ بَلْ لَيْسَ كَمَا يَقُولُونَ أَوْعِيَةً لِلْعُلُومِ وَ لَكِنْ قَدْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ أَبْعَدَهُمُ اللَّهُ مِنَ الْخَيْرِ فَقَلِيلًا ما يُؤْمِنُونَ قَلِيلٌ إِيمَانُهُمْ يُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ وَ يَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَإِذَا كَذَّبُوا مُحَمَّداً فِي سَائِرِ مَا يَقُولُ فَقَدْ صَارَ مَا كَذَّبُوا بِهِ أَكْثَرَ وَ مَا صَدَّقُوا بِهِ أَقَلَّ وَ إِذَا قُرِئَ غُلْفٌ فَإِنَّهُمْ قَالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ فِي غِطَاءٍ فَلَا نَفْهَمُ كَلَامَكَ وَ حَدِيثَكَ نَحْوَ مَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: وَ قالُوا قُلُوبُنا فِي أَكِنَّةٍ مِمَّا تَدْعُونا إِلَيْهِ وَ فِي آذانِنا وَقْرٌ وَ مِنْ بَيْنِنا وَ بَيْنِكَ حِجابٌ وَ كِلَا الْقِرَاءَتَيْنِ حَقٌّ وَ قَدْ قَالُوا بِهَذَا وَ بِهَذَا جَمِيعاً
ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَعَاشِرَ الْيَهُودِ أَ تُعَانِدُونَ رَسُولَ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ تَأْبَوْنَ الِاعْتِرَافَ بِأَنَّكُمْ كُنْتُمْ بِذُنُوبِكُمْ مِنَ الْجَاهِلِينَ إِنَّ اللَّهَ لَا يُعَذِّبُ بِهَا أَحَداً وَ لَا يُزِيلُ عَنْ فَاعِلِ هَذَا عَذَابَهُ أَبَداً إِنَّ آدَمَ ع لَمْ يَقْتَرِحْ عَلَى رَبِّهِ الْمَغْفِرَةَ لِذَنْبِهِ إِلَّا بِالتَّوْبَةِ فَكَيْفَ تَقْتَرِحُونَهَا أَنْتُمْ مَعَ عِنَادِكُمْ.
– **قلبهای غُلف؛ وقتی دل در برابر نور میایستد**
– **اندیشهٔ یهود؛ وقتی دل به تقدیر خدا راضی نیست**
– **قلبهای پوشیده و نورِ طرد شده**
– **وقتی دل میگوید: ما میدانیم**
– **عنادِ پنهان؛ دشمنیای که از دل آغاز میشود**
– **از «قلوبنا غلف» تا خاموش کردن نور**
– **دلِ بسته و نورِ مزاحم**
– **وقتی دل به نور پشت میکند**
– **اندیشهٔ پنهانِ کربلا؛ دلهایی که نور را نخواستند**
– **قلبهایی که علم داشتند اما نور نداشتند**
**«قلوبنا غلف؛ بیماری دلی که در برابر نور عناد میکند»**.
دلنوشته
قلوبنا غلف؛ بیماری دلی که در برابر نور عناد میکند
قلبهای پوشیده؛ وقتی دل از نور روی برمیگرداند
اندیشهٔ پنهانِ کربلا؛ دلهایی که نور را نخواستند
ای دل…
نماز برای چه بود؟
برای همین لحظهها.
برای آنکه انسان خیال نکند
دلش پر از نور است
در حالی که درِ دلش
به روی نور بسته است.
خدا از قومی سخن گفت
که میگفتند:
«قُلُوبُنا غُلْفٌ»
دلهای ما پوشیده است…
یا پر است…
یا نیازی به سخن تو، ای معلم، ندارد.
عجیب است ای دل…
گاهی انسان
با غرورِ دانایی
در را بر حقیقت میبندد.
آنها میگفتند:
دلهای ما ظرف علم است.
ما همه چیز را میدانیم.
اما در میان همه آن دانستهها
جایی برای پذیرش نور نبود.
و خدا پاسخ داد:
نه…
دلهایشان ظرف نور نبود.
بلکه به سبب کفرشان
از خیر دور شدند.
مشکل ندانستن نبود.
مشکل «عناد» بود.
ای دل…
گاهی انسان
نمیگوید من دشمنم.
برعکس…
زبانش پر از احترام است.
اما دل
جای دیگری ایستاده.
لبها میگویند:
ما دوستداریم.
اما قلب
به نور پشت کرده است.
این همان جایی است
که نفاق آغاز میشود.
و تاریخ نشان داده
بزرگترین ضربهها به نور
همیشه از شمشیر دشمنان آشکار نبوده؛
از دلهایی بوده
که «ظاهرشان دوستی بود
و باطنشان عناد.»
اندیشهای در طول تاریخ تکرار میشود…
اندیشهای که
به تقدیر الهی راضی نیست.
میگوید:
«یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَة»
دست خدا بسته است.
یعنی چه؟
یعنی دل
دیگر تدبیر خدا را نمیپذیرد.
دل میخواهد
راه خودش را باز کند.
پس به سراغ انداد میرود.
به سراغ قدرتهایی
که اجازه دهند
انسان به تمنّاهایش برسد
حتی اگر معصیت باشد.
در اینجا
انسان خدا را ظاهرا انکار نمیکند؛
اما در کنار او
شریک میسازد.
و این
همان شرک پنهان است.
ای دل…
وقتی دل به تقدیر خدا راضی نباشد
کمکم از نور فاصله میگیرد.
آنوقت
نور را مزاحم میبیند.
نور
وجدان را بیدار میکند،
نور
انسان را محدود میکند،
نور
نمیگذارد انسان هرچه میخواهد انجام دهد.
پس دل تصمیم میگیرد
نور را کنار بزند.
و اینجاست
که تاریخهای تلخ شکل میگیرند.
کربلا
فقط میدان شمشیر نبود.
میدان دلها بود.
همانهایی که نامه نوشتند،
همانهایی که گفتند
ما با توایم…
اما وقتی تقدیر الهی
آنها را در امتحان قرار داد
دلشان
به جای نور
به سمت دنیا چرخید.
نه اینکه حسین را نشناسند.
بلکه
دلشان
حاضر نبود
هزینهٔ نور را بپردازد.
و این
خطرناکترین بیماری قلب است.
ای دل…
اندیشهٔ یهود در تاریخ
فقط یک قوم نیست.
یک حالت قلبی است.
حالت دلی که
به تقدیر خدا راضی نیست،
به نور پشت میکند،
و برای رسیدن به تمنّاهایش
دستِ انداد را میگیرد.
دلی که میگوید:
ما میدانیم.
اما حقیقت این است
که دلش
در برابر نور
قفل شده.
و عجیبتر اینکه
پیامبر به آنان گفت:
راه بسته نیست.
اگر خطا کردهاید
اقرار کنید.
آدم
وقتی لغزید
با توبه برگشت.
اما مشکل آنها
فقط گناه نبود.
مشکل
«عناد» بود.
گناه
با اعتراف درمان میشود.
اما عناد
دل را میبندد.
ای دل…
نماز برای همین است.
تا دل
هر روز اعتراف کند.
تا غرور علم
دل را کور نکند.
تا انسان نگوید
دل من پر است.
بلکه بگوید:
پروردگارا…
اگر نوری هست
از توست.
و اگر تاریکی هست
از من.
و اگر راهی برای بازگشت هست
باز هم
از رحمت توست.
و این اعتراف
دل را از آن بیماری بزرگ
نجات میدهد:
بیماری دلی
که خیال میکند
همه چیز را میداند
اما
در برابر نور
ایستاده است.
إِذَا أَرَدْتُمُ الْحَجَّ فَتَقَدَّمُوا فِي شِرَى الْحَوَائِجِ بِبَعْضِ مَا يُقَوِّيكُمْ عَلَى السَّفَرِ
فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً وَ إِذَا جَلَسَ أَحَدُكُمْ فِي الشَّمْسِ فَلْيَسْتَدْبِرْهَا بِظَهْرِهِ فَإِنَّهُ تُظْهِرُ الدَّاءَ الدَّفِينَ إِذَا خَرَجْتُمْ حُجَّاجاً إِلَى بَيْتِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَأَكْثِرُوا النَّظَرَ إِلَى بَيْتِ اللَّهِ فَإِنَّ لِلَّهِ تَعَالَى مِائَةً وَ عِشْرِينَ رَحْمَةً عِنْدَ بَيْتِهِ الْحَرَامِ مِنْهَا سِتُّونَ لِلطَّائِفِينَ وَ أَرْبَعُونَ لِلْمُصَلِّينَ وَ عِشْرُونَ لِلنَّاظِرِينَ
أَقِرُّوا عِنْدَ الْمُلْتَزَمِ بِمَا حَفِظْتُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ مَا لَمْ تَحْفَظُوا فَقُولُوا وَ مَا حَفِظَتْهُ عَلَيْنَا حَفَظَتُكَ وَ نَسِينَاهُ فَاغْفِرْ لَنَا فَإِنَّهُ مَنْ أَقَرَّ بِذَنْبِهِ فِي ذَلِكَ الْمَوْضِعِ وَ عَدَّهُ وَ ذَكَرَهُ وَ اسْتَغْفَرَ اللَّهَ مِنْهُ كَانَ حَقّاً عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يَغْفِرَهُ لَه.
– **ملتزم؛ جایی که دل دوباره به نور ملازم میشود**
– **حج؛ بازگشت به نور پس از دوری**
– **ملتزم؛ موقفِ اعتراف و بازگشت دل**
– **حج؛ عذرخواهی از نور**
– **وقتی دل در ملتزم به نور بازمیگردد**
– **حج؛ جبران فاصله از معلم نور**
– **ملتزم؛ آغوش توبه کنار خانهٔ خدا**
– **حج؛ سفری برای بازگشت به معلم نور**
**«ملتزم؛ جایی که دل باید دوباره به نور معلم ملازم شود»**.
دلنوشته
حج؛ عذرخواهی از نور
ملتزَم؛ آغوش توبه کنار خانهٔ خدا
ملتزَم؛ جایی که دل باید دوباره به نور معلم ملازم شود
ای دل…
اگر روزی
قصد حج کردی
بدان که راهی شدن به مکه
فقط یک سفر نیست.
حرکت پاها نیست.
حرکت «دل» است.
وگرنه
چه بسیار قدمها
که کعبه را دور زدند
اما دلشان
هرگز به خانهٔ نور نرسید.
حج
در ظاهر
لباس احرام است
و طواف
و سعی
و وقوف.
اما در باطن
چیزی عمیقتر جریان دارد.
حج
بازگشت است.
بازگشتِ دلی
که زمانی
از نور فاصله گرفت.
بازگشتِ انسانی
که روزی
به معلم نور پشت کرد.
خدا
نور است.
«اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»
و نور خدا
بیمعلم آشکار نمیشود.
نور، چهرۀ پنهان علم است.
همیشه
در تاریخ
کسی بوده
که خدا او را
برای آموزش علوم نورانیاش
آشکار کرده است.
نوری که
اگر دلها حسادت نمیکردند
اگر دلها
به تمنّاهای خود رو نمیکردند
جهان
پر از آن نور میشد.
اما تاریخ
بارها تکرار شد.
برادرانی
که به یوسف حسادت کردند.
دلهایی
که نتوانستند
درخشش نور را تحمل کنند.
و همانجا
انحراف آغاز شد.
پس حج چیست؟
بازگشت
به همان نقطهٔ اول.
جایی که انسان
بفهمد
اشتباه از او بود.
جایی که دل
بگوید:
ما نور را شناختیم
اما قدرش را ندانستیم.
ما معلم را دیدیم
اما به او پشت کردیم.
و اکنون آمدهایم
برای جبران.
در میان همهٔ مناسک حج
موقفی هست
که راز عجیبی در آن نهفته است.
«ملتزَم.»
جایی میان درِ کعبه و حَجَر.
نامش خودش سخن میگوید.
ملتزم…
یعنی جایی که انسان
باید «ملازم» شود.
چسبیدن.
پناه بردن.
وابسته شدن.
اما دل باید بداند
به چه چیز ملازم میشود.
سنگ؟
دیوار؟
نه…
این فقط نماد است.
دل باید
دوباره
به «نور» ملازم شود.
به «علم» ملازم شود.
به همان نوری
که زمانی
از او فاصله گرفت.
به همان معلمی
که خدا برای هدایت دلها
آشکار کرده بود.
در آنجا
انسان باید اعتراف کند.
نه اعترافی کوتاه
و فراموش شده.
اعترافی
که دل را بلرزاند.
امام فرمودند:
در ملتزم
گناهان خود را
اقرار کنید.
آنچه به یاد دارید
بشمارید.
و آنچه فراموش کردهاید
بگویید:
پروردگارا…
آنچه فرشتگان تو حفظ کردهاند
و ما فراموش کردهایم
همه را ببخش.
عجیب است ای دل…
انسان
گاهی گناهانش را فراموش میکند.
اما آسمان
چیزی را فراموش نمیکند.
و ملتزم
جایی است
که انسان
میایستد
و دفتر دلش را
دوباره میخواند.
اما حقیقت این است…
بزرگترین خطاها
فقط خطاهای ظاهری نیست.
بزرگترین لغزش
وقتی است
که دل
از نور فاصله بگیرد.
وقتی انسان
به جای ملازمت با نور
به سراغ انداد برود.
وقتی تمنّاهای نفس
جای هدایت را بگیرد.
و حج
دعوتی است
برای جبران همین فاصله.
ای دل…
اگر کسی
این راز را نداند
ممکن است
طواف کند
و خسته برگردد.
سعی کند
و تشنه بماند.
قربانی بدهد
و هنوز اسیر نفس باشد.
و حج او
جز سفر
و هزینه
و خستگی
چیزی نباشد.
اما اگر دل بداند
که حج یعنی بازگشت…
آنوقت
هر قدم
اشک میشود.
هر طواف
اعتراف میشود.
و ملتزم
جایی میشود
که دل
آرام میگوید:
پروردگارا…
ما نور را دیدیم
اما قدرش را ندانستیم.
ما معلم را شناختیم
اما ملازم او نماندیم.
اکنون
دوباره آمدهایم.
آمدهایم
تا دل
به همان نور
بازگردد.
و شاید
در میان این اعتراف
رحمتی از آن
صد و بیست رحمت
که کنار خانهٔ توست
بر دل ما بنشیند
و راه
دوباره
روشن شود.
قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:
إِنَّ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ إِذَا أَتَى الْمُلْتَزَمَ قَالَ
اللَّهُمَّ إِنَّ عِنْدِي أَفْوَاجاً مِنْ ذُنُوبٍ وَ أَفْوَاجاً مِنْ خَطَايَا وَ عِنْدَكَ أَفْوَاجٌ مِنْ رَحْمَةٍ وَ أَفْوَاجٌ مِنْ مَغْفِرَةٍ يَا مَنِ اسْتَجَابَ لِأَبْغَضِ خَلْقِهِ إِلَيْهِ إِذْ قَالَ: أَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ
اسْتَجِبْ لِي وَ افْعَلْ بِي كَذَا وَ كَذَا.
…
وَ رُوِّينَا عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ ع:
أَنَّهُ كَانَ يَفْعَلُ ذَلِكَ وَ يُبَعِّدُ مَنْ يَكُونُ مَعَهُ مِنْ مَوَالِيهِ عَنْ نَفْسِهِ وَ يُنَاجِي اللَّهَ تَعَالَى وَ يَسْأَلُهُ وَ يَذْكُرُ مَا يَسْأَلُ الْمَغْفِرَةَ مِنْهُ وَ اسْتِلَامُ الْحَجَرِ تَقْبِيلُهُ إِنْ وَصَلَ إِلَيْهِ أَوْ لَمْسُهُ بِيَدِهِ أَوِ الْإِشَارَةُ إِلَيْهِ إِنْ لَمْ يَقْدِرْ عَلَيْهِ وَ يَدْعُو عِنْدَ ذَلِكَ بِمَا أَمْكَنَهُ وَ لَيْسَ عَلَى النِّسَاءِ اسْتِلَامٌ وَ لَا يُزَاحِمْنَ الرِّجَالَ.
– **معلمان نور و مدرسهٔ عذرخواهی**
– **ملتزم؛ جایی که معلمان نور دعا را به ما میآموزند**
– **وقتی امامان راهِ عذرخواهی را یاد میدهند**
– **درسِ بازگشت در کنار خانهٔ خدا**
– **نجوای معلمان نور در ملتزم**
– **آموزش توبه در آغوش کعبه**
– **وقتی دل از امامان، راهِ بازگشت را میآموزد**
**«معلمان نور و درسِ عذرخواهی در ملتزم»**.
دلنوشته
معلمان نور و درسِ عذرخواهی در ملتزَم
ای دل…
اگر راه بازگشت را نمیدانستیم
چه میکردیم؟
اگر انسان میفهمید
که از نور فاصله گرفته
اما راهِ برگشتن را بلد نبود
چه میشد؟
رحمت خدا
در همین جا آشکار میشود.
او
تنها نور را نفرستاد؛
«معلمان نور را نیز فرستاد.»
کسانی که نهتنها راه را نشان دادند
بلکه حتی
به ما یاد دادند
چگونه «عذرخواهی کنیم.»
وقتی علی بن الحسین ع
به ملتزم میرسید
چنین نجوا میکرد:
پروردگارا…
نزد من
فوجهایی از گناه است.
فوجهایی از خطا.
انگار لشکری از لغزشها
در دل انسان جمع شده است.
اما در برابر آن
امیدی هست.
و آن امید این است
که نزد تو نیز
فوجهایی از رحمت است.
فوجهایی از مغفرت.
عجب اعترافی است ای دل…
نه انکار گناه
و نه ناامیدی از رحمت.
دل
هم حقیقت خودش را میبیند
و هم دریای بخشش خدا را.
و بعد
امام
چیزی عجیب میگوید.
میگوید:
ای خدایی که
حتی دعای دشمنترین آفریدهات را
اجابت کردی.
وقتی گفت:
«مرا تا روز قیامت مهلت بده.»
و تو
دعایش را پذیرفتی.
پس
دعای مرا نیز اجابت کن…
ای دل…
اگر خدا
سخن ابلیس را شنید
چگونه ممکن است
صدای بندهای را
که با شرمندگی آمده
نشنود؟
اگر آنجا
در برابر سرکشی
مهلت داد
اینجا
در برابر توبه
چگونه رحمت ندهد؟
و روایت کردهاند
که امام باقر علیهالسلام
وقتی به ملتزم میرسید
کسانی را که همراهش بودند
کمی دور میکرد.
تنها میایستاد.
آرام
و بیصدا
با خدا مناجات میکرد.
گناهانش را به یاد میآورد
و یکییکی
از خدا
طلب آمرزش میکرد.
ای دل…
ببین
معلمان نور
چگونه به ما یاد میدهند.
نه با خطابه
نه با دستور.
با «عمل.»
با اشک.
با نجوا.
آنها
کنار خانه خدا
به ما نشان میدهند
که دل چگونه باید
با خدا سخن بگوید.
و حتی در طواف
نشانههایی گذاشتهاند.
حجرالاسود…
سنگی که
دست انسان
یا نگاه انسان
به سوی آن میرود.
اگر توانستی
آن را ببوس.
اگر نتوانستی
لمس کن.
و اگر نتوانستی
از دور
به آن اشاره کن.
و در همان حال
دعا کن.
انگار خدا میخواهد بگوید:
راه بازگشت
برای همه باز است.
برای کسی که نزدیک است
و برای کسی که دور مانده.
برای کسی که توان دارد
و برای کسی که ناتوان است.
مهم
حرکت دل است.
ای دل…
حج
در حقیقت
مدرسهای است
که معلمانش
همین اولیای نور هستند.
آنها
به ما نشان میدهند
که چگونه باید
اعتراف کرد
اشک ریخت
و دوباره
به نور بازگشت.
و شاید
تمام راز حج
در همین باشد.
اینکه انسان
کنار خانه خدا بایستد
و آرام بگوید:
پروردگارا…
فوجهایی از خطا
با خود آوردهام.
اما شنیدهام
که نزد تو
فوجهایی از رحمت است.
پس مرا نیز
در میان آن رحمتها
جای بده.
و دل مرا
دوباره
ملازم نور کن.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمَّا أَرَادَ أَنْ يَتُوبَ عَلَى آدَمَ ع أَرْسَلَ إِلَيْهِ جَبْرَئِيلَ فَقَالَ لَهُ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا آدَمُ الصَّابِرُ عَلَى بَلِيَّتِهِ التَّائِبُ عَنْ خَطِيئَتِهِ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بَعَثَنِي إِلَيْكَ لِأُعَلِّمَكَ الْمَنَاسِكَ الَّتِي يُرِيدُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْكَ بِهَا وَ أَخَذَ جَبْرَئِيلُ بِيَدِهِ وَ انْطَلَقَ بِهِ حَتَّى أَتَى الْبَيْتَ فَنَزَلَ عَلَيْهِ غَمَامَةٌ مِنَ السَّمَاءِ فَقَالَ لَهُ جَبْرَئِيلُ ع خُطَّ بِرِجْلِكَ حَيْثُ أَظَلَّكَ هَذَا الْغَمَامُ ثُمَّ انْطَلَقَ بِهِ حَتَّى أَتَى بِهِ مِنًى فَأَرَاهُ مَوْضِعَ مَسْجِدِ مِنًى فَخَطَّهُ وَ خَطَّ الْحَرَمَ بَعْدَ مَا خَطَّ مَكَانَ الْبَيْتِ ثُمَّ انْطَلَقَ بِهِ إِلَى عَرَفَاتٍ فَأَقَامَهُ عَلَى الْعُرْفِ وَ قَالَ لَهُ إِذَا غَرَبَتِ الشَّمْسُ فَاعْتَرِفْ بِذَنْبِكَ سَبْعَ مَرَّاتٍ فَفَعَلَ ذَلِكَ آدَمُ وَ لِذَلِكَ سُمِّيَ الْمُعَرَّفَ لِأَنَّ آدَمَ اعْتَرَفَ عَلَيْهِ بِذَنْبِهِ فَجُعِلَ ذَلِكَ سُنَّةً فِي وُلْدِهِ يَعْتَرِفُونَ بِذُنُوبِهِمْ كَمَا اعْتَرَفَ أَبُوهُمْ وَ يَسْأَلُونَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ التَّوْبَةَ كَمَا سَأَلَهَا أَبُوهُمْ آدَمُ ع.
– **عرفات؛ سرزمین اعتراف**
– **عرفات؛ جایی که آدم اعتراف کرد**
– **عرفات؛ موقفِ اعتراف و بازگشت**
– **عرفات؛ آغاز توبهٔ فرزندان آدم**
– **عرفات؛ وقتی انسان به خطای خود اقرار میکند**
– **عرفات؛ اعتراف به فاصله گرفتن از نور**
– **عرفات؛ جایی که توبه با اعتراف آغاز شد**
**«عرفات؛ سرزمین اعتراف به فاصله گرفتن از نور»**.
دلنوشته
عرفات؛ سرزمین اعتراف به فاصله گرفتن از نور
ای دل…
حج
تنها حرکتِ پاها نیست.
سفرِ دل است
از انکار
به اعتراف.
از غفلت
به عذرخواهی.
آغاز این راه
از همان روزی بود
که آدم
لغزید.
وقتی انسان
به تمنای خود
گوش داد
و از راهی که برایش نشان داده بودند
فاصله گرفت.
اما رحمت خدا
در همان لحظه
راه بازگشت را بسته نکرد.
خدا
جبرئیل را فرستاد.
نه فقط برای رساندن پیام توبه
بلکه برای آموزشِ راهِ بازگشت.
جبرئیل
دست آدم را گرفت.
او را به کنار خانه خدا آورد.
جای خانه را نشان داد
حدود حرم را مشخص کرد
و او را
در مسیر حج به حرکت درآورد.
گویی
از همان آغاز تاریخ
حج
مدرسهٔ توبه بود.
تا آنکه
آدم را به سرزمینی رساند
که امروز
آن را «عرفات» مینامیم.
او را بر بلندی عرفات ایستاند
و گفت:
وقتی خورشید غروب کرد
هفت بار
به گناهت اعتراف کن.
آدم
ایستاد.
و اعتراف کرد.
یک بار
دو بار
سه بار…
تا هفت بار
گناه خود را بر زبان آورد.
از همان جا بود
که این سرزمین
«معرَّف» نام گرفت.
جایی که آدم
به گناه خود
اعتراف کرد.
و از همان روز
این سنت
برای فرزندانش باقی ماند.
که آنها نیز
در این موقف بایستند
و مانند پدرشان
به گناهان خود اعتراف کنند
و از خدا
طلب توبه نمایند.
ای دل…
پس عرفات
تنها یک بیابان نیست.
سرزمینِ «اعتراف» است.
جایی که انسان
دیگر نمیتواند
پشت بهانهها پنهان شود.
نه تقصیر زمان است
نه تقصیر مردم
نه تقصیر تقدیر.
انسان
در عرفات
باید بگوید:
خطا
از من بود.
اما اعتراف
فقط گفتن یک گناه نیست.
اعتراف
یعنی فهمیدنِ یک حقیقت.
اینکه انسان
بفهمد
هر جا
از نور فاصله گرفت
به خاطر تمنایی بود.
هر جا
پشت به هدایت کرد
به خاطر خواهشی در دل بود.
و دردناکتر از گناه
این است که بدانی
آن هنگام که به دنبال خواستهها رفتی
به چه کسی پشت کردی.
به همان نوری
که میخواست تو را
به خدا برساند.
به همان معلمی
که راه را نشان میداد.
برای همین است
که عرفات
تنها اعتراف به گناه نیست.
اعتراف
به یک «پشتکردن» است.
پشت کردن به نور
برای رسیدن به تمنا.
و شاید
به همین خاطر است
که حج
بدون اعتراف
معنا ندارد.
دل
باید بایستد.
مانند آدم.
و آرام بگوید:
پروردگارا…
خطا
از من بود.
من بودم
که برای خواستههایم
از راهی که نشانم داده بودی
فاصله گرفتم.
من بودم
که گاهی
از معلم نور
روی برگرداندم.
و از همین جا
بازگشت آغاز میشود.
وقتی دل
جرأت میکند
حقیقت را بگوید.
وقتی انسان
دیگر گناهش را
پنهان نمیکند.
وقتی اعتراف میکند
که فاصله گرفتن
از نور
انتخاب خودش بوده است.
آنگاه
همان خدایی
که به آدم
راه توبه را آموخت
همان خدایی
که جبرئیل را فرستاد
تا مناسک بازگشت را یاد بدهد
درهای رحمت را
دوباره میگشاید.
و انسان
در همان سرزمین اعتراف
میفهمد
راهی که با لغزش آغاز شد
میتواند
با «اعتراف»
به نور بازگردد.
عَنِ الْبَاقِرِ ع قَالَ:
إِنَ آدَمَ لَمَّا بَنَى الْكَعْبَةَ وَ طَافَ بِهَا فَقَالَ اللَّهُمَ إِنَ لِكُلِ عَامِلٍ أَجْراً اللَّهُمَ وَ إِنِّي قَدْ عَمِلْتُ فَقِيلَ لَهُ سَلْ يَا آدَمُ فَقَالَ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي ذَنْبِي فَقِيلَ لَهُ قَدْ غُفِرَ لَكَ يَا آدَمُ فَقَالَ وَ لِذُرِّيَّتِي مِنْ بَعْدِي فَقِيلَ لَهُ يَا آدَمُ مَنْ بَاءَ مِنْهُمْ بِذَنْبِهِ هَاهُنَا كَمَا بُؤْتَ غَفَرْتُ لَهُ.
– **کعبه؛ خانهای برای معذرتخواهی**
– **مزدِ آدم؛ بخششِ فرزندان**
– **کعبه؛ آغوشِ معلمِ نور برای جبرانِ خطا**
– **پشت به حسد، رو به خانه؛ فرصتی برای بازگشت**
– **کعبه؛ نمادِ رو کردن به نور و پشت کردن به انداد**
– **بنایِ بخشش؛ جایی برای گفتنِ «اشتباه کردم»**
– **کعبه؛ بهانهای برای آنکه دوباره بخشیده شویم**
دلنوشته
کعبه؛ خانهای برای معذرتخواهی
کعبه؛ آغوشِ معلمِ نور برای جبرانِ خطا
ای دل…
گاهی فکر میکنم
چرا در میان این همه خاک
در میان این بیابانِ تفتیده
باید خانهای بنا میشد؟
مگر خدا
به خانه نیاز داشت؟
نه…
این خانه
برای خدا نبود.
این خانه
سفرهای بود که پهن شد
تا راهِ گمشدهٔ ما
دوباره پیدا شود.
این خانه
بنا شد تا «بهانه» باشد.
بهانهای برای بخشیدن.
روزی که آدم
با دستانِ لرزان
سنگهای کعبه را روی هم میگذاشت
فقط دیوار نمیساخت.
او داشت
راهِ بازگشتِ فرزندانش را
هموار میکرد.
وقتی کار تمام شد
وقتی گردِ کعبه چرخید
ایستاد و گفت:
«بار خدایا…
هر کارگری را مزدی است.
من کار کردم
مزدِ من چیست؟»
و ندا آمد:
«بخواه ای آدم! مزدِ تو چیست؟»
آدم
نه مال خواست
نه جاودانگیِ تن.
او که طعمِ تلخِ جدایی را چشیده بود
گفت:
«خدایا… گناهم را ببخش.»
پاسخ آمد:
«بخشیده شدی ای آدم.»
اما دلِ مهربانِ پدر
آرام نگرفت.
او به ما فکر میکرد.
به ما که قرار بود
در طوفانِ تمناها و تاریکیها
راه را گم کنیم.
پس گفت:
«خدایا… و برای ذریهام؟
بعد از من…
مزدِ آنها چه میشود؟»
و آنگاه
زیباترین کلامِ هستی
در فضای مکه طنینانداز شد:
«ای آدم…
هر کدام از فرزندانت
که به اینجا بیاید
و به گناهش اقرار کند
همانگونه که تو اقرار کردی…
من او را هم میبخشم.»
ای دل…
پس کعبه
تنها یک بنای سنگی نیست.
کعبه
نمادِ آن «معلمِ نورانی» است
که آغوش گشوده
تا ما را از چنگالِ تاریکی نجات دهد.
رو کردن به این خانه
یعنی رو کردن به «نورِ یکتاپرستی».
یعنی در همان لحظه که
رویت را به سمتِ کعبه میکنی
پشت میکنی به تمامِ «انداد».
پشت میکنی به تمامِ آنهایی که
از سرِ «حسد»
میخواهند تو را از نور جدا کنند.
پشت میکنی به آن اندیشهٔ شرکآلودی
که میگوید
میتوانی بدونِ این معلم
به مقصد برسی.
این خانه
«خانهٔ معذرتخواهی» است.
انگار صاحبخانه
دری را گشوده
و معلمِ نور
بر آستانه ایستاده
تا به ما بیاموزد
چگونه حرف بزنیم.
چگونه بگوییم:
«اشتباه کردیم.»
چگونه بگوییم:
«فریبِ حسدِ حسودان را خوردیم
و از سایهٔ مهرِ تو
فرار کردیم.»
ای دل…
حج یعنی همین.
یعنی بیایی و رو به این خانه بایستی.
در واقع
رو به «صاحبِ این خانه»
رو به آن «معلمِ مهربان».
و با تمامِ وجود
از تمامِ آن «رو گرداندنها»
عذرخواهی کنی.
بنای این خانه
فقط برای یک هدف بود:
اینکه هیچکس
ناامید از بخشش نباشد.
اینکه بدانیم
هر کجا که باشیم
وقتی رو به این نور میکنیم
و به خطای خود
اعتراف میکنیم…
دوباره همان کلام
به گوشِ جانمان میرسد:
«غفرتُ له…»
بخشیدم او را.
الْمُنَاجَاةُ الْإِنْجِيلِيَّةُ لِمَوْلَانَا عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع:
سَيِّدِي أَنَا الْمُعْتَرِفُ بِإِسَاءَتِي الْمُقِرُّ بِخَطَائِي الْمَأْسُورُ بِأَجْرَامِي الْمُرْتَهَنُ بِآثَامِي الْمُتَهَوِّرُ بِإِسَاءَتِي الْمُتَحَيِّرُ عَنْ قَصْدِ طَرِيقِي انْقَطَعَتْ مَقَالَتِي وَ ضَلَّ عُمُرِي وَ بَطَلَتْ حُجَّتِي فِي عَظِيمِ وِزْرِي فَامْنُنْ عَلَيَّ بِكَرِيمِ غُفْرَانِكَ وَ اسْمَحْ لِي بِعَظِيمِ إِحْسَانِكَ فَإِنَّكَ ذُو مَغْفِرَةٍ لِلطَّالِبِينَ شَدِيدُ الْعِقَابِ لِلْمُجْرِمِين.
– **مدرسهٔ عذرخواهی در کلام امام سجاد(ع)**
– **وقتی معلمِ معصوم، اقرار را به ما میآموزد**
– **ادبِ اعتراف در مدرسهٔ اهلبیت ع**
– **درسِ اقرار؛ از امام سجاد تا دلِ ما**
– **چگونه بگوییم «اشتباه کردم»**
– **میان تمنا و تقدیر؛ درسِ اعتراف**
– **آنگونه که امام سجاد عذر خواستن را آموخت**
– **اعترافی که راهِ مغفرت را باز میکند**
دلنوشته
وقتی معلمِ معصوم، اقرار را به ما میآموزد
ادبِ اعتراف در مدرسهٔ اهلبیت ع
ای دل…
درِ این خانه
فقط برای طوافِ قدمها باز نشده است.
اینجا مدرسهای است
برای آموختنِ «چگونه عذر خواستن».
و چه کسی بهتر از
معلمِ آسمانیِ دلها
علیبنالحسین علیهالسلام
که راهِ گفتنِ این عذر را
به شاگردانش بیاموزد.
عجیب است…
او که معصوم است،
او که از لغزش پاک است،
وقتی با خدا سخن میگوید
خود را اینگونه خطاب میکند:
«سَيِّدِي أَنَا الْمُعْتَرِفُ بِإِسَاءَتِي
الْمُقِرُّ بِخَطَائِي
الْمَأْسُورُ بِأَجْرَامِي
الْمُرْتَهَنُ بِآثَامِي…»
مولای من…
منم که به بدیهای خود اعتراف میکنم،
منم که به خطاهایم اقرار دارم،
منم که در بندِ جرمهایم اسیرم،
و در گروِ گناهانم گرفتار.
ای دل…
ببین ادبِ آموزش را.
معلمی که خود
پاکترینِ زمین است
چنان با پروردگار سخن میگوید
که گویی گنهکارترینِ بندگان است.
تا شاگردانش
راهِ گفتنِ «اشتباه کردم» را
یاد بگیرند.
او نمیآید
گناهِ دیگران را روایت کند.
او نمیآید
خطای مردمان را بشمارد.
او فقط
از «خود» میگوید.
از اعتراف.
از اقرار.
از شکستنِ غرور در برابرِ نور.
ای دل…
این درسی بزرگ است.
در مدرسهٔ کعبه
در مدرسهٔ اهلبیت ع
ما مأمور نیستیم
پروندهٔ دیگران را باز کنیم.
ما اجازه نداریم
دلهای دیگران را قضاوت کنیم.
آنچه میتوانیم بگوییم
فقط «ورقهای زندگیِ خودمان» است.
همان لحظههایی
که در خلوتِ قلب
گفتوگوی عجیبی شنیدهایم.
لحظههایی که
فرشتهای آرام
ما را به نور دعوت میکرد…
و در همان لحظه
صدایی دیگر
از سوی تمناها
راهی آسانتر نشان میداد.
و ما
در میانِ آن دو صدا
باید انتخاب میکردیم.
میانِ «تمنا»
و «تقدیر».
ای دل…
اگر روزی از زندگی خود گفتیم
اگر ورقهایی از مسیرمان را باز کردیم
نه برای آن است که کسی را سرزنش کنیم
بلکه شاید
کسی که این راه را میخواند
در آینهٔ این تجربه
راهِ نور را زودتر پیدا کند.
و آنگاه
همراه با معلمِ مهربانِ دلها
همان زمزمه را تکرار کند:
«سَيِّدِي…
انْقَطَعَتْ مَقَالَتِي
وَ ضَلَّ عُمُرِي
وَ بَطَلَتْ حُجَّتِي…»
مولای من…
سخنم بریده است
عمرم در سرگردانی گذشته
و دیگر حجتی برایم نمانده است.
پس
با کرمِ بخشش خود
بر من منت بگذار
و با احسانِ بزرگت
از من درگذر.
که تویی
آنکه برای جویندگان
درهای مغفرت را میگشایی…
الرِّضَا ع يَقُولُ:
إِنَّ رَجُلًا كَانَ فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ عَبَدَ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَرْبَعِينَ سَنَةً فَلَمْ يَقْبَلْ مِنْهُ فَقَالَ لِنَفْسِهِ مَا أُتِيتُ إِلَّا مِنْكِ وَ لَا أَكْدَيْتُ إِلَّا لَكِ فَأَوْحَى اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى إِلَيْهِ ذَمُّكَ نَفْسَكَ أَفْضَلُ مِنْ عِبَادَةِ أَرْبَعِينَ سَنَةً.
– **اقراری که از چهل سال عبادت برتر شد**
– **وقتی یک اعتراف، چهل سال عبادت را پشت سر میگذارد**
– **رازِ قبولیِ عمل**
– **لحظهای که از چهل سال عبادت ارزشمندتر شد**
– **نجات در یک اعتراف صادقانه**
– **وقتی انسان میگوید: تقصیر از من بود**
– **قبولیِ عمل، نه صرفِ عمل**
– **راه نجات: اقرار به خطا**
دلنوشته
رازِ قبولیِ عمل
اقراری که از چهل سال عبادت برتر شد
ای دل…
گاهی در راهِ بندگی
بزرگترین اشتباه این است
که گمان کنیم
همین که کاری انجام دادیم
کار تمام شده است.
اما حقیقت چیز دیگری است.
در پیشگاه خدا
«انجامِ عمل مهم نیست؛
قبولیِ عمل مهم است.»
چه بسیار قدمهایی
که سالها برداشته شدهاند
اما هرگز
به آستانِ قبول نرسیدهاند.
روایتی از امام رضا علیهالسلام
حقیقتی تکاندهنده را
برای ما آشکار میکند.
مردی در میان بنیاسرائیل
چهل سال
خدا را عبادت کرد.
چهل سال سجده
چهل سال دعا
چهل سال تلاش برای بندگی.
اما پس از آن همه سال
عبادتش پذیرفته نشد.
اینجاست که
بسیاری از ما
ممکن است بهانه بیاوریم.
شاید دیگران را مقصر بدانیم.
شاید تقدیر را سرزنش کنیم.
شاید از درگاه خدا دلگیر شویم.
اما آن مرد
راه دیگری رفت.
او لحظهای
به درون خود نگاه کرد.
و صادقانه به خود گفت:
«آنچه مرا به اینجا رسانده
از جانبِ خودِ من است.
اگر عبادتم به جایی نرسیده
از کوتاهیِ خودم بوده است.»
در همان لحظه
وحی آمد.
خداوند به او فرمود:
«ذَمُّكَ نَفْسَكَ
أَفْضَلُ مِنْ عِبَادَةِ أَرْبَعِينَ سَنَةً.»
سرزنش کردنِ تو
نسبت به نفسِ خودت
از چهل سال عبادتت
برتر است.
ای دل…
چه حقیقت بزرگی در این کلام نهفته است.
چهل سال عبادت
به اندازهٔ
یک لحظه «اقرارِ صادقانه»
ارزش پیدا نکرد.
چرا؟
چون عبادتی که انسان
در آن خود را بیعیب ببیند
گاه به غرور نزدیک میشود.
اما لحظهای که انسان بگوید:
«اشتباه از من بود»
«کوتاهی از من بود»
«لغزش از من بود»
در همان لحظه
حجابها کنار میرود.
راهِ نجات
از همینجا آغاز میشود.
از شکستنِ غرور.
از دیدنِ خطای خویش.
از اقرارِ صادقانه به ضعفِ خود.
آن کس که خطای خود را میبیند
درِ اصلاح را باز کرده است.
اما آن کس که
همیشه دیگران را مقصر میبیند
راهِ بازگشت را
به روی خود میبندد.
پس ای دل…
اگر روزی دیدی
دعایت بالا نمیرود
عبادتت شیرین نیست
و سالها تلاش
ثمرهای ندارد
شاید وقت آن رسیده باشد
که به جای پرسیدن از دیگران
لحظهای
از خودت بپرسی:
«آیا خطا از من نیست؟»
و اگر دل
شهامت گفتنِ این جمله را پیدا کند:
«خدایا…
اشتباه از من بود.»
بدان
همین اقرارِ صادقانه
میتواند
آغازی تازه باشد.
آغازی که گاه
از عبادتِ چهل ساله
ارزشمندتر است.
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:
قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَا يَتَّكِلِ الْعَامِلُونَ عَلَى أَعْمَالِهِمُ الَّتِي يَعْمَلُونَ بِهَا لِثَوَابِي فَإِنَّهُمْ لَوِ اجْتَهَدُوا وَ أَتْعَبُوا أَنْفُسَهُمْ أَعْمَالَهُمْ فِي عِبَادَتِي كَانُوا مُقَصِّرِينَ غَيْرَ بَالِغِينَ فِي عِبَادَتِهِمْ كُنْهَ عِبَادَتِي فِيمَا يَطْلُبُونَ مِنْ كَرَامَتِي وَ النَّعِيمِ فِي جَنَّاتِي وَ رَفِيعِ الدَّرَجَاتِ الْعُلَى فِي جِوَارِي وَ لَكِنْ بِرَحْمَتِي فَلْيَثِقُوا وَ فَضْلِي فَلْيَرْجُوا وَ إِلَى حُسْنِ الظَّنِّ بِي فَلْيَطْمَئِنُّوا فَإِنَّ رَحْمَتِي عِنْدَ ذَلِكَ تُدْرِكُهُمْ وَ بِمَنِّي أُبَلِّغُهُمْ رِضْوَانِي وَ أُلْبِسُهُمْ عَفْوِي فَإِنِّي أَنَا اللَّهُ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ بِذَلِكَ تَسَمَّيْت.
– **نجات با عمل نیست، با رحمت است**
– **وقتی عمل کافی نیست**
– **میان اعتراف و رحمت**
– **تکیه بر عمل یا امید به رحمت؟**
– **راز قبولیِ بندگی**
– **لباس عفو**
– **آنجا که رحمت آغاز میشود**
دلنوشته
نجات با عمل نیست، با رحمت است
ای دل…
پس از آنکه انسان
جرأتِ گفتنِ «اشتباه از من بود» را پیدا کرد،
گامِ دیگری نیز هست
که باید آن را بیاموزد.
گامی لطیفتر،
اما عمیقتر.
اینکه بداند
نجات او
با «عملِ او» تضمین نشده است.
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله
از سخنی الهی خبر میدهد.
خداوند میفرماید:
«بندگانِ عملکننده
به اعمالِ خود تکیه نکنند
برای پاداشی که نزد من میجویند.
زیرا اگر بسیار تلاش کنند
و خود را در عبادت به زحمت اندازند
باز هم در برابر عبادتی که سزاوارِ من است
کوتاهی کردهاند
و هرگز به حقیقتِ بندگی
چنان که باید
نمیرسند.»
ای دل…
اگر انسان
تمام عمر را نیز
در عبادت بگذراند،
باز هم
میانِ آنچه انجام داده
و آنچه شایستهٔ عظمتِ خداست
فاصلهای بیپایان باقی میماند.
ما با عملِ خود
به بهشت نمیرسیم.
ما با «رحمتِ او»
به بهشت میرسیم.
و خدا ادامه میدهد:
«پس به رحمتِ من اعتماد کنند،
و به فضلِ من امید داشته باشند،
و به حسنِ ظن نسبت به من آرام بگیرند.
در این هنگام است
که رحمتِ من
آنان را دربر میگیرد.
و با بخششِ خود
آنها را به رضوانم میرسانم
و لباسِ عفو
بر آنان میپوشانم.
زیرا من
خدای رحمان و رحیمم
و با همین نامها
خود را نامیدهام.»
ای دل…
بندگی
میانِ دو حقیقت شکل میگیرد.
از یک سو
دیدنِ خطای خود
و اعترافِ صادقانه به آن.
و از سوی دیگر
امید بستن
به دریای بیکرانِ رحمتِ خدا.
نه غرورِ عمل
راهِ نجات است
و نه ناامیدی از خویش.
راهِ نجات
جایی میان این دو است:
انسان بگوید
«من مقصرم…»
و در همان حال
دلش آرام بگیرد به این که:
«خدای من
رحمان و رحیم است.»
پس ای دل…
اگر روزی
عملت را کوچک دیدی
و خطاهایت را بزرگ
مبادا گمان کنی
راه بسته است.
در همان لحظه
چشم به رحمتِ او بدوز.
که نجاتِ بندگان
نه با اعمالشان
بلکه با «رحمتِ بیپایانِ خدا»
رقم میخورد.
الصحيفة السجادية / 64 /
(12)(و كان من دعائه عليه السلام في الاعتراف و طلب التوبة إلى الله تعالى:)
(1) اللَّهُمَّ إِنَّهُ يَحْجُبُنِي عَنْ مَسْأَلَتِكَ خِلَالٌ ثَلَاثٌ، وَ تَحْدُونِي عَلَيْهَا خَلَّةٌ وَاحِدَةٌ: (2) يَحْجُبُنِي أَمْرٌ أَمَرْتَ بِهِ فَأَبْطَأْتُ عَنْهُ، وَ نَهْيٌ نَهَيْتَنِي عَنْهُ فَأَسْرَعْتُ إِلَيْهِ، وَ نِعْمَةٌ أَنْعَمْتَ بِهَا عَلَيَّ فَقَصَّرْتُ فِي شُكْرِهَا. (3) وَ يَحْدُونِي عَلَى مَسْأَلَتِكَ تَفَضُّلُكَ عَلَى مَنْ أَقْبَلَ بِوَجْهِهِ إِلَيْكَ، وَ وَفَدَ بِحُسْنِ ظَنِّهِ إِلَيْكَ، إِذْ جَمِيعُ إِحْسَانِكَ تَفَضُّلٌ، وَ إِذْ كُلُّ نِعَمِكَ ابْتِدَاءٌ (4) فَهَا أَنَا ذَا، يَا إِلَهِي، وَاقِفٌ بِبَابِ عِزِّكَ وُقُوفَ الْمُسْتَسْلِمِ الذَّلِيلِ، وَ سَائِلُكَ عَلَى الْحَيَاءِ مِنِّي سُؤَالَ الْبَائِسِ الْمُعِيلِ (5) مُقِرٌّ لَكَ بِأَنِّي لَمْ أَسْتَسْلِمْ وَقْتَ إِحْسَانِكَ إِلَّا بِالْإِقْلَاعِ عَنْ عِصْيَانِكَ، وَ لَمْ أَخْلُ فِي الْحَالاتِ كُلِّهَا مِنِ امْتِنَانِكَ. (6) فَهَلْ يَنْفَعُنِي، يَا إِلَهِي، إِقْرَارِي عِنْدَكَ بِسُوءِ مَا اكْتَسَبْتُ وَ هَلْ يُنْجِينِي مِنْكَ اعْتِرَافِي لَكَ بِقَبِيحِ مَا ارْتَكَبْتُ أَمْ أَوْجَبْتَ لِي فِي مَقَامِي هَذَا سُخْطَكَ أَمْ لَزِمَنِي فِي وَقْتِ دُعَايَ مَقْتُكَ. (7) سُبْحَانَكَ، لَا أَيْأَسُ مِنْكَ وَ قَدْ فَتحْتَ لِي بَابَ التَّوْبَةِ إِلَيْكَ، بَلْ أَقُولُ مَقَالَ الْعَبْدِ الذَّلِيلِ الظَّالِمِ لِنَفْسِهِ الْمُسْتَخِفِّ بِحُرْمَةِ رَبِّهِ.
– **وقتی شرمندگی، زبان دعا میشود**
– **اعترافی در آستانهٔ رحمت**
– **میان شرمندگی و امید**
– **وقوف بر درِ عزت**
– **رازِ دعا: اقرار و امید**
– **بندهای بر درِ خدا**
– **وقتی بنده به خطای خود اقرار میکند**
دلنوشته
میان شرمندگی و امید
ای دل…
آنجا که انسان
به کوتاهیِ عملِ خود پی میبرد
و امیدش را
به رحمتِ خدا میبندد،
زبانِ دل
آهستهآهسته
به همان زمزمهای نزدیک میشود
که امام سجاد علیهالسلام
در خلوتِ دعا آموخته است.
دعایی که
بویِ اعتراف میدهد،
و رنگِ امید دارد.
او چنین با خدا سخن میگوید:
خدایا…
سه چیز
مرا از درخواست از تو
باز میدارد.
اما یک چیز
مرا به سوی تو میکشاند.
آنچه مرا بازمیدارد
این است که:
دستوری دادی
و من در انجامش
کوتاهی کردم.
از چیزی نهی کردی
و من
با شتاب به سوی آن رفتم.
و نعمتی عطا کردی
که در شکرش
کوتاه آمدم.
ای دل…
چه اعتراف صادقانهای.
نه توجیهی در آن هست،
نه پنهان کردنی.
فقط حقیقت است.
حقیقتِ بندهای
که میداند
کجاها فرمان را به تأخیر انداخته
و کجاها
به سوی خطا شتاب کرده است.
اما با همهٔ اینها
چیزی هست
که هنوز او را
به درگاه خدا میکشاند.
امام میگوید:
آنچه مرا به درخواست از تو
وادار میکند
فضلِ توست.
همان لطفی
که هرکس با امید
به سوی تو بیاید
از آن بهرهمند میشود.
زیرا تمامِ احسانِ تو
از سرِ تفضّل است
و همهٔ نعمتهای تو
ابتدای کرمِ توست.
ای دل…
پس بنده
با همهٔ شرمندگیاش
باز هم
به درِ خانهٔ خدا میآید.
میایستد
بر آستانِ عزتِ او
ایستادنِ بندهای
شکسته
و تسلیم.
و از سرِ حیا
دستِ خواهش بلند میکند
خواهشِ انسانی درمانده
که چیزی جز امید
در دست ندارد.
و در آن حال
صادقانه میگوید:
خدایا…
من اعتراف میکنم
به بدیهایی که به دست آوردهام.
اعتراف میکنم
به زشتیهایی که مرتکب شدهام.
اما نمیدانم…
آیا این اعتراف
مرا نجات خواهد داد؟
یا در همین لحظه
خشم تو
بر من واجب شده است؟
ای دل…
این همان جایی است
که بسیاری از دلها
از ترس
خاموش میشوند.
اما امام سجاد ع
در همان لحظه
درِ امید را میگشاید.
و میگوید:
«سبحانک…
من از تو ناامید نمیشوم.»
چگونه ناامید شوم
در حالی که
تو خود
درِ توبه را
به سوی بندگانت گشودهای؟
پس بنده
در نهایتِ فروتنی میگوید:
من همان بندهام…
بندهای ذلیل
که به خود ستم کرده است.
بندهای که
حرمتِ پروردگارش را
سبک شمرده است.
اما با همهٔ اینها
باز هم
راهی جز بازگشت به تو
ندارد.
ای دل…
رازِ نجات
همین جاست.
اقرار به خطا،
و امید به رحمت.
شکستن در برابرِ خدا،
و پناه بردن
به همان خدایی
که درِ توبه را
هرگز نمیبندد.
ضَلَّتْ فِيكَ الصِّفَاتُ، وَ تَفَسَّخَتْ دُونَكَ النُّعُوتُ، وَ حَارَتْ فِي كِبْرِيَائِكَ لَطَائِفُ الْأَوْهَامِ (8) كَذَلِكَ أَنْتَ اللَّهُ الْأَوَّلُ فِي أَوَّلِيَّتِكَ، وَ عَلَى ذَلِكَ أَنْتَ دَائِمٌ لَا تَزُولُ (9) وَ أَنَا الْعَبْدُ الضَّعِيفُ عَمَلًا، الْجَسِيمُ أَمَلًا، خَرَجَتْ مِنْ يَدِي أَسْبَابُ الْوُصُلَاتِ إِلَّا مَا وَصَلَهُ رَحْمَتُكَ، وَ تَقَطَّعَتْ عَنِّي عِصَمُ الْآمَالِ إِلَّا مَا أَنَا مُعْتَصِمٌ بِهِ مِنْ عَفْوِكَ (10) قَلَّ عِنْدِي مَا أَعْتَدُّ بِهِ مِنْ طَاعَتِكَ، و كَثُرَ عَلَيَّ مَا أَبُوءُ بِهِ مِنْ مَعْصِيَتِكَ وَ لَنْ يَضِيقَ عَلَيْكَ عَفْوٌ عَنْ عَبْدِكَ وَ إِنْ أَسَاءَ، فَاعْفُ عَنِّي. (11) اللَّهُمَّ وَ قَدْ أَشْرَفَ عَلَى خَفَايَا الْأَعْمَالِ عِلْمُكَ، وَ انْكَشَفَ كُلُّ مَسْتُورٍ دُونَ خُبْرِكَ، وَ لَا تَنْطَوِي عَنْكَ دَقَائِقُ الْأُمُورِ، وَ لَا تَعْزُبُ عَنْكَ غَيِّبَاتُ السَّرَائِرِ (12) وَ قَدِ اسْتَحْوَذَ عَلَيَّ عَدُوُّكَ الَّذِي اسْتَنْظَرَكَ لِغَوَايَتِي فَأَنْظَرْتَهُ، وَ اسْتَمْهَلَكَ إِلَى يَوْمِ الدِّينِ لِإِضْلَالِي فَأَمْهَلْتَهُ. (13) فَأَوْقَعَنِي وَ قَدْ هَرَبْتُ إِلَيْكَ مِنْ صَغَائِرِ ذُنُوبٍ مُوبِقَةٍ، وَ كَبَائِرِ أَعْمَالٍ مُرْدِيَةٍ حَتَّى إِذَا قَارَفْتُ مَعْصِيَتَكَ، وَ اسْتَوْجَبْتُ بِسُوءِ سَعْيِي سَخْطَتَكَ، فَتَلَ عَنِّي عِذَارَ غَدْرِهِ، وَ تَلَقَّانِي بِكَلِمَةِ كُفْرِهِ، وَ تَوَلَّى الْبَرَاءَةَ مِنِّي، وَ أَدْبَرَ مُوَلِّياً عَنِّي، فَأَصْحَرَنِي لِغَضَبِكَ فَرِيداً، وَ أَخْرَجَنِي إِلَى فِنَاءِ نَقِمَتِكَ طَرِيداً. (14) لَا شَفِيعٌ يَشْفَعُ لِي إِلَيْكَ، وَ لَا خَفِيرٌ يُؤْمِنُنِي عَلَيْكَ، وَ لَا حِصْنٌ يَحْجُبُنِي عَنْكَ، وَ لَا مَلَاذٌ أَلْجَأُ إِلَيْهِ مِنْكَ. (15) فَهَذَا مَقَامُ الْعَائِذِ بِكَ، وَ مَحَلُّ الْمُعْتَرِفِ لَكَ، فَلَا يَضِيقَنَّ عَنِّي فَضْلُكَ، وَ لَا يَقْصُرَنَّ دُونِي عَفْوُكَ، وَ لَا أَكُنْ أَخْيَبَ عِبَادِكَ التَّائِبِينَ، وَ لَا أَقْنَطَ وُفُودِكَ الْآمِلِينَ، وَ اغْفِرْ لِي، إِنَّكَ خَيْرُ الْغَافِرِينَ. (16) اللَّهُمَّ إِنَّكَ أَمَرْتَنِي فَتَرَكْتُ، وَ نَهَيْتَنِي فَرَكِبْتُ، وَ سَوَّلَ لِيَ الْخَطَاءَ خَاطِرُ السُّوءِ فَفَرَّطْتُ.
برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.
– **مقامِ پناه و اعتراف**
– **وقتی بنده هیچ پناهی جز خدا ندارد**
– **در آستانهٔ عفو**
– **اعترافِ بنده در پیشگاهِ کبریا**
– **جایی که همه راهها به خدا ختم میشود**
– **بندهٔ کمعمل و امیدِ بزرگ**
دلنوشته
مقامِ پناه و اعتراف
ای دل…
«فَهَذَا مَقَامُ الْعَائِذِ بِكَ،
وَ مَحَلُّ الْمُعْتَرِفِ لَكَ»
این همان جایگاهی است
که بنده
پس از همهٔ سرگردانیها
به آن میرسد.
جایگاهِ پناه آوردن،
و جایگاهِ اعتراف.
و اما خدا…
آنچنان بزرگ است
که زبانها
در وصفش سرگردان میشوند.
«ضَلَّتْ فِيكَ الصِّفَاتُ»
صفات
در شناختِ تو
راه گم میکنند.
«وَ تَفَسَّخَتْ دُونَكَ النُّعُوتُ»
تعریفها
پیش از آنکه به تو برسند
از هم میگسلند.
«وَ حَارَتْ فِي كِبْرِيَائِكَ لَطَائِفُ الْأَوْهَامِ»
و حتی لطیفترین خیالها
در برابرِ کبریای تو
سرگردان میمانند.
تو همان خدایی هستی
که پیش از هر آغاز
بودهای.
«أَنْتَ اللَّهُ الْأَوَّلُ فِي أَوَّلِيَّتِكَ»
و در همین حال
باقی و پایدار میمانی
بیآنکه زوالی
بر تو راه یابد.
اما من…
بندهای هستم
کمعمل
و پرآرزو.
«الْعَبْدُ الضَّعِيفُ عَمَلًا
الْجَسِيمُ أَمَلًا»
کارنامهام
چیزِ چندانی ندارد،
اما امیدم
بسیار بزرگ است.
و اکنون…
همهٔ راههایِ رسیدن
از دستم رفته است.
«خَرَجَتْ مِنْ يَدِي أَسْبَابُ الْوُصُلَاتِ»
هیچ رشتهای
برای رسیدن باقی نمانده
مگر آنچه
رحمتِ تو
به من پیوند داده است.
و همهٔ ریسمانهای امید
از هم گسستهاند
جز همان رشتهای
که به عفوِ تو
چنگ زدهام.
در طاعتِ تو
چیزی ندارم
که به آن تکیه کنم.
اما در معصیت
بارهای بسیاری
بر دوش دارم.
با این همه…
مگر عفوِ تو
برای بندهات
تنگ میشود؟
حتی اگر بد کرده باشد؟
پس مرا ببخش…
که تو
بهترینِ بخشندگان هستی.
ای خدا…
علمِ تو
بر تمامِ پنهانیهایِ اعمالم
احاطه دارد.
هیچ پردهای
در برابرِ آگاهیِ تو
پنهان نمیماند.
رازهایِ دل
و ظریفترین امور
از نگاهِ تو
پوشیده نیست.
و در همین حال…
آن دشمن
که از تو مهلت خواست
تا مرا گمراه کند
و تو
تا روزِ قیامت
به او مهلت دادی…
بر من مسلط شد.
در حالی که من
از گناهانِ کوچکِ هلاککننده
و اعمالِ بزرگِ نابودکننده
به سوی تو
گریخته بودم.
اما همین که
در دامِ معصیت افتادم
و با بدیِ کردارم
خود را سزاوارِ خشمِ تو کردم…
او
پردهٔ فریبش را کنار زد.
با همان کلمهٔ کفر
مرا پذیرفت
و سپس
از من بیزاری جست.
پشتم را خالی کرد
و مرا تنها گذاشت
در برابرِ غضبِ تو.
مرا
تنها و رانده
در میدانِ انتقامِ تو رها کرد.
اکنون…
نه شفیعی دارم
که نزد تو
برایم شفاعت کند.
نه پناهی
که مرا از عذابِ تو ایمن سازد.
نه دژی
که مرا از تو پنهان کند.
و نه پناهگاهی
که از تو
به سوی آن بگریزم.
پس این است جایگاهِ من…
«فَهَذَا مَقَامُ الْعَائِذِ بِكَ
وَ مَحَلُّ الْمُعْتَرِفِ لَكَ»
جایگاهِ کسی
که به تو پناه آورده
و مقامِ بندهای
که به خطای خود
اعتراف میکند.
پس خدایا…
مبادا فضلِ تو
بر من تنگ شود.
و مبادا عفوِ تو
به من نرسد.
مبادا من
ناامیدترینِ توبهکنندگان باشم.
و مبادا من
محرومترینِ امیدوارانِ درگاهت باشم.
مرا ببخش…
که تو
بهترینِ آمرزندگانی.
خدایا…
تو فرمان دادی
و من ترک کردم.
نهی کردی
و من انجام دادم.
و وسوسهٔ خطا
گناه را در نظرم زیبا جلوه داد
و من
در طاعتِ تو
کوتاهی کردم.
الصحيفة السجادية / 222 /
(47)(و كان من دعائه عليه السلام في يوم عرفة:)
(69) وَ هَا أَنَا ذَا بَيْنَ يَدَيْكَ صَاغِراً ذَلِيلًا خَاضِعاً خَاشِعاً خَائِفاً، مُعْتَرِفاً بِعَظِيمٍ مِنَ الذُّنُوبِ تَحَمَّلْتُهُ، وَ جَلِيلٍ مِنَ الْخَطَايَا اجْتَرَمْتُهُ، مُسْتَجِيراً بِصَفْحِكَ، لَائِذاً بِرَحْمَتِكَ، مُوقِناً أَنَّهُ لَا يُجِيرُنِي مِنْكَ مُجِيرٌ، وَ لَا يَمْنَعُنِي مِنْكَ مَانِعٌ. (70) فَعُدْ عَلَيَّ بِمَا تَعُودُ بِهِ عَلَى مَنِ اقْتَرَفَ مِنْ تَغَمُّدِكَ، وَ جُدْ عَلَيَّ بِمَا تَجُودُ بِهِ عَلَى مَنْ أَلْقَى بِيَدِهِ إِلَيْكَ مِنْ عَفْوِكَ، وَ امْنُنْ عَلَيَّ بِمَا لَا يَتَعَاظَمُكَ أَنْ تَمُنَّ بِهِ عَلَى مَنْ أَمَّلَكَ مِنْ غُفْرَانِكَ، (71) وَ اجْعَلْ لِي فِي هَذَا الْيَوْمِ نَصِيباً أَنَالُ بِهِ حَظّاً مِنْ رِضْوَانِكَ، وَ لَا تَرُدَّنِي صِفْراً مِمَّا يَنْقَلِبُ بِهِ الْمُتَعَبِّدُونَ لَكَ مِنْ عِبَادِكَ (72) وَ إِنِّي وَ إِنْ لَمْ أُقَدِّمْ مَا قَدَّمُوهُ مِنَ الصَّالِحَاتِ فَقَدْ قَدَّمْتُ تَوْحِيدَكَ وَ نَفْيَ الْأَضْدَادِ وَ الْأَنْدَادِ وَ الْأَشْبَاهِ عَنْكَ، وَ أَتَيْتُكَ مِنَ الْأَبْوَابِ الَّتِي أَمَرْتَ أَنْ تُؤْتَى مِنْهَا، وَ تَقَرَّبْتُ إِلَيْكَ بِمَا لَا يَقْرُبُ أَحَدٌ مِنْكَ إِلَّا بالتَّقَرُّبِ بِهِ. (73) ثُمَّ أَتْبَعْتُ ذَلِكَ بِالْإِنَابَةِ إِلَيْكَ، وَ التَّذَلُّلِ وَ الِاسْتِكَانَةِ لَكَ، وَ حُسْنِ الظَّنِّ بِكَ، وَ الثِّقَةِ بِمَا عِنْدَكَ، وَ شَفَعْتُهُ بِرَجَائِكَ الَّذِي قَلَّ مَا يَخِيبُ عَلَيْهِ رَاجِيكَ. (74) وَ سَأَلْتُكَ مَسْأَلَةَ الْحَقِيرِ الذَّلِيلِ الْبَائِسِ الْفَقِيرِ الْخَائِفِ الْمُسْتَجِيرِ، وَ مَعَ ذَلِكَ خِيفَةً وَ تَضَرُّعاً وَ تَعَوُّذاً وَ تَلَوُّذاً، لَا مُسْتَطِيلًا بِتَكَبُّرِ الْمُتَكَبِّرِينَ، وَ لَا مُتَعَالِياً بِدَالَّةِ الْمُطِيعِينَ، وَ لَا مُسْتَطِيلًا بِشَفَاعَةِ الشَّافِعِينَ. (75) وَ أَنَا بَعْدُ أَقَلُّ الْأَقَلِّينَ، وَ أَذَلُّ الْأَذَلِّينَ، وَ مِثْلُ الذَّرَّةِ أَوْ دُونَهَا، فَيَا مَنْ لَمْ يُعَاجِلِ الْمُسِيئِينَ، وَ لَا يَنْدَهُ الْمُتْرَفِينَ، وَ يَا مَنْ يَمُنُّ بِإِقَالَةِ الْعَاثِرِينَ، وَ يَتَفَضَّلُ بِإِنْظَارِ الْخَاطِئِينَ. (76) أَنَا الْمُسِيءُ الْمُعْتَرِفُ الْخَاطِئُ الْعَاثِرُ. (77) أَنَا الَّذِي أَقْدَمَ عَلَيْكَ مُجْتَرِئاً. (78) أَنَا الَّذِي عَصَاكَ مُتَعَمِّداً. (79) أَنَا الَّذِي اسْتَخْفَى مِنْ عِبَادِكَ وَ بَارَزَكَ.
– **در پیشگاهِ تو، کوچکتر از ذره**
– **اعترافِ بنده در روز عرفه**
– **پناهِ آخر**
– **وقتی بنده با دستِ خالی میآید**
– **من همان بندهٔ خطاکارم**
– **ایستادنِ بنده در برابرِ خدا**
دلنوشته
در پیشگاهِ تو، کوچکتر از ذره
اعترافِ بنده در روز عرفه
ای دل…
در روزی چون عرفه،
دلِ انسان
بیش از همیشه
سنگینیِ خطاهایش را حس میکند.
روزی که
آسمان
به زمین نزدیکتر است
و دعا
به اجابت.
و بنده
در برابرِ پروردگارش
چنین میایستد:
«وَ هَا أَنَا ذَا بَيْنَ يَدَيْكَ
صَاغِراً ذَلِيلًا
خَاضِعاً خَاشِعاً
خَائِفاً…»
اکنون منم
در برابرِ تو.
کوچک،
شکسته،
خاضع
و هراسان.
اعترافکننده
به گناهان بزرگی
که بر دوش گرفتهام.
و خطاهای سنگینی
که مرتکب شدهام.
اما با همهٔ اینها…
به بخششِ تو پناه آوردهام.
به رحمتت
پناهنده شدهام.
و یقین دارم
که هیچ پناهدهندهای
از تو
مرا پناه نخواهد داد.
و هیچ مانعی
نمیتواند
مرا از تو
حفظ کند.
پس خدایا…
با من همان کن
که با بندگانِ خطاکاری میکنی
که موردِ گذشتِ تو قرار گرفتهاند.
بر من ببخش
از همان عفوی
که بر آنان بخشیدهای
که خود را
به دستِ رحمتت سپردهاند.
و از آن بخشش
که برای تو بزرگ نیست
نصیبم کن.
و در این روز…
برای من بهرهای قرار بده
از رضوانت.
مبادا مرا
دست خالی بازگردانی
در حالی که بندگانِ عبادتکنندهات
با دستهای پر
بازمیگردند.
ای خدا…
اگرچه من
آن اعمالِ بزرگی را
که بندگان شایستهات آوردهاند
پیشکش نکردهام…
اما چیزی آوردهام.
با توحیدِ تو آمدهام.
با نفیِ هر شریک
و هر مانند
از تو.
از همان درهایی آمدهام
که خود فرمان دادهای
از آنها وارد شوند.
و به چیزی به تو نزدیک شدهام
که هیچکس
جز با آن
به تو نزدیک نمیشود.
و پس از آن…
با بازگشت به سوی تو آمدهام.
با فروتنی
و درماندگی.
با گمانِ نیکو
به تو.
و با اعتماد
به آنچه نزد توست.
و امیدم را
به امیدی گره زدهام
که کمتر پیش میآید
امیدوارانِ آن
ناامید شوند.
و از تو درخواست میکنم…
درخواستِ انسانی
کوچک،
فقیر،
هراسان
و پناهجو.
با ترس
و تضرع.
با پناه آوردن
و چنگ زدن به تو.
نه با تکبرِ متکبران،
و نه با نازِ مطیعان،
و نه با تکیه بر شفاعتِ دیگران.
زیرا من…
کمترینِ کمترینها هستم.
خوارترینِ خواران.
چیزی
چون ذرهای کوچک
یا حتی کمتر از آن.
پس ای خدایی که
گناهکاران را
به شتاب مجازات نمیکنی…
و سرمستانِ نعمت را
به سرعت طرد نمیسازی…
ای آنکه
لغزشِ لغزندگان را میبخشی
و به خطاکاران
مهلت میدهی…
من همانم…
«أَنَا الْمُسِيءُ
الْمُعْتَرِفُ
الْخَاطِئُ
الْعَاثِرُ»
منم
آن بدکارِ اعترافکننده.
منم
آن خطاکارِ لغزیده.
منم
که با جرأت
در برابرِ تو ایستادم.
منم
که آگاهانه
نافرمانیات کردم.
منم
که از بندگانت
پنهان شدم
اما در برابرِ تو
گناه را
آشکارا انجام دادم.
[عَرَفَاتٍ – اعْتَرِفْ وَ اعْرِفْ] :
عَنْ ثَعْلَبَةَ عَنْ مُعَاوِيَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ عَرَفَاتٍ لِمَ سُمِّيَ عَرَفَاتٍ ؟
فَقَالَ إِنَّ جَبْرَئِيلَ ع خَرَجَ بِإِبْرَاهِيمَ ع خُصُوصِيَةٍ يَوْمَ عَرَفَةَ فَلَمَّا زَالَتِ الشَّمْسُ قَالَ لَهُ جَبْرَئِيلُ يَا إِبْرَاهِيمُ اعْتَرِفْ بِذَنْبِكَ وَ اعْرِفْ مَنَاسِكَكَ وَ قَدْ عَرَفَهُ ذَلِكَ فَسُمِّيَتْ عَرَفَاتٍ لِقَوْلِ جَبْرَئِيلُ ع اعْتَرِفْ وَ اعْرِفْ
+ «عرفه»
« فَلَمَّا زَالَتِ الشَّمْسُ » اشاره به اینکه وقتی قلبت تاریک میشه اولین کاری که باید بکنی اینه که به گناهت اعتراف کنی گرچه ندونی چه گناهی کردی چون تاریکی قلبت نتیجه استعمال عیب خودته ، وقتی اعتراف به گناه نمودی قلبت روشن میشه و وقتی قلبت روشن شد خودت می فهمی چه گناهی کرده بودی و اونوقت خوب متوجه میشی واقعا حوادث آثار عیب خودته !
– **از اعتراف تا معرفت**
– **عرفات؛ سرزمینِ اعترف و اعرف**
– **وقتی اعتراف، درِ معرفت را باز میکند**
– **عرفات؛ جایی که بنده خود را میشناسد**
– **راه شناخت: اعتراف**
– **طلوع معرفت پس از اعتراف**
– **اعتراف کن… تا بشناسی**
دلنوشته
از اعتراف تا معرفت؛ راز نامِ عرفات
ای دل…
اصلاً میدانی چرا آن سرزمین را «عرفات» نامیدهاند؟
روزی جبرئیل، ابراهیم را به آنجا برد.
آفتاب که از میانهٔ آسمان گذشت، به او گفت:
«اعْتَرِفْ وَ اعْرِفْ»
اعتراف کن… تا بشناسی.
به گناهت اعتراف کن،
تا مناسکت را بشناسی.
و از همان کلمه بود
که آن سرزمین
«عرفات» نام گرفت.
ای دل…
راهِ معرفت
از اعتراف میگذرد.
انسان خیال میکند
اول باید بشناسد
بعد اعتراف کند.
اما آسمان
برعکسش را گفته است.
اول «اعتراف»
بعد «معرفت».
«اعترف… و اعرف.»
نگاه کن به آن جملهٔ عجیب روایت:
«فَلَمَّا زَالَتِ الشَّمْسُ…»
وقتی خورشید مایل شد.
انگار اشارهای است
به همان لحظهای
که خورشیدِ دل
رو به غروب میرود.
وقتی قلب
تاریک میشود.
وقتی انسان
سنگینیِ ظلمت را
در درونش حس میکند.
در آن لحظه
اولین کار چیست؟
نه توجیه.
نه دفاع.
نه پنهان کردن.
فقط یک چیز:
«اعتراف.»
حتی اگر ندانی
چه کردهای.
حتی اگر نفهمی
کدام خطا
این تاریکی را آورده است.
فقط بگو:
خدایا…
از من بود.
چون این تاریکی
بیعلت نیست.
تاریکیِ دل
اثرِ عیبِ خود ماست.
ای دل…
عجیب است
اما وقتی انسان
به گناهش اعتراف میکند
قلب
کمکم روشن میشود.
و وقتی دل روشن شد
آن وقت تازه میفهمد…
چه کرده بود.
میبیند
آن حادثهای که آمد
آن شکست
آن اندوه
آن تنگی
همه
اثر همان عیبی بود
که در خودش پنهان کرده بود.
پس عرفات
فقط یک سرزمین نیست.
یک راه است.
راهی که از «اعتراف»
به «معرفت» میرسد.
جایی که بنده میگوید:
خدایا…
من خطا کردم.
و درست در همان لحظه
اولین نورِ شناخت
در دلش طلوع میکند.
«اعترف…
تا اعرف.»
– **راه شناخت خدا از شناخت دل**
– **قبض و بسط؛ زبان پنهان قلب**
– **رازِ «من عرف نفسه»**
– **دل؛ قطبنمای راه**
– **آن نور نفیس در درون انسان**
– **قلب سلیم؛ گیرندهٔ فرمان ولایت**
– **وقتی دل، دستور مافوق را میفهمد**
– **شناخت نفس؛ شنیدن فرمان آسمان**
**«قبض و بسط قلب؛ رازِ من عرف نفسه»**.
دلنوشته
قبض و بسط قلب؛ رازِ من عرف نفسه
ای دل…
میدانی چرا گفتهاند:
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»؟
خیال میکنیم
یعنی انسان
باید به درون خودش نگاه کند
و خودش را بشناسد.
اما سؤال اینجاست:
«کدام خود؟»
آن بدن؟
آن خیالها؟
آن خاطرهها؟
نه…
آنچه در تو ارزش دارد
چیز دیگری است.
در درون تو
چیزی هست
بسیار نفیس.
چیزی که اگر آن را بشناسی
راه را گم نمیکنی.
و اگر آن را از دست بدهی
در بیابان حیرت
سرگردان میشوی.
آن چیز
همان «قلب» است.
قلبی که
گاهی تنگ میشود
و گاهی گشاده.
گاهی تاریک میشود
و گاهی روشن.
همان «قبض و بسط»
که در دل انسان میگذرد.
ای دل…
بهترین عقل چیست؟
امیرالمؤمنین فرمود:
«أَفْضَلُ الْعَقْلِ مَعْرِفَةُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ»
بهترین عقل
این است
که انسان
خودش را بشناسد.
یعنی چه؟
یعنی بداند
دلش چه وقت تاریک میشود
و چه وقت روشن.
بداند
چه چیزی دل را میبندد
و چه چیزی آن را میگشاید.
و اینجاست
که انسان
کمکم میفهمد:
در این دل
تنها نیست.
نوری هست
که میآموزد.
نوری که
دل را میبندد
تا خطا را بفهمی.
و دل را میگشاید
تا راه را پیدا کنی.
نوری از «ولایت».
نوری از «معلم ربانی».
ای دل…
وقتی انسان
به این حرکتهای ظریف دل
آگاه شد
میفهمد
دستورها
چگونه به قلب میرسند.
نه همیشه با صدا.
نه همیشه با کلمه.
گاهی فقط
با یک «قبض».
دل ناگهان
سنگین میشود.
انگار
دزدگیر دل
به صدا درآمده است.
یعنی:
ایست…
اینجا
راه درست نیست.
و گاهی…
ناگهان
دل گشوده میشود.
آرامشی میآید
که پیش از آن نبود.
این همان «بسط» است.
نشانهای
که راه
درست است.
ای دل…
اگر این حسگر دل
سالم بماند
انسان
در بیابان هم گم نمیشود.
مثل کسی است
که در جزیرهای دور افتاده باشد
اما دستگاه ارتباطی سالمی داشته باشد.
هر لحظه
از بالا
راهنمایی میرسد.
اما اگر این دل
خراب شود…
اگر انسان
به نور معلم
بدگمان شود…
آن وقت
قبض و بسط را نمیفهمد.
و دیگر
هیچ هشداری نمیشنود.
شیطان میآید
و میبرد
و دل
هیچ آژیری نمیکشد.
برای همین گفتهاند:
«أَوَّلُ عِبَادَةِ اللَّهِ مَعْرِفَتُهُ»
اولین عبادت
شناختن است.
شناختنِ چه؟
شناختنِ «مافوق».
مثل سربازی
که اول فرماندهاش را میشناسد
بعد
بیچون و چرا
دستورش را اجرا میکند.
ای دل…
وقتی انسان
به این زبانِ دل
آشنا شد
انگار
گوشی پنهانی در گوشش است.
لحظه به لحظه
اشارهها را میفهمد.
قبض میآید
میایستد.
بسط میآید
حرکت میکند.
و همین میشود
قطبنمای راه.
و آن وقت است
که معنی آیه روشن میشود:
«يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ»
از تاریکیها
به سوی نور.
نه یکبار…
بلکه
بارها و بارها.
هر قبض
تاریکیای است که هشدار میدهد.
و هر بسط
نوری است
که راه را نشان میدهد.
ای دل…
حالا میفهمی
چرا گفتهاند:
«لا تَجْهَلْ نَفْسَكَ»
خودت را نادیده نگیر.
چون کسی که
نفسش را نشناسد
گویی
هیچ چیز را نشناخته است.
و حقیقت این است:
باارزشترین چیز در انسان
همین دل است.
دلی که اگر سالم بماند
مثل سنگ محک
طلای حقیقت را
از بدل
تشخیص میدهد.
همان دلی
که دربارهاش گفتهاند:
مؤمن
با «نور خدا» مینگرد.
پس ای دل…
تمام راه
در یک چیز خلاصه میشود:
دل را نگه دار.
این چراغ را خاموش نکن.
چون اگر این چراغ روشن بماند
در هر تاریکی
راهی به نور هست.
كَلَامِ سَيِّدِ الشُّهَدَاءِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَيْنِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ … فِي دُعَاءِ عَرَفَةَ
كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِمَا هُوَ فِي وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَيْكَ
أَ يَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيْسَ لَكَ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ
مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ
وَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ
عَمِيَتْ عَيْنٌ لَا تَرَاكَ وَ لَا تَزَالُ عَلَيْهَا رَقِيباً
وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِيباً
وَ قَالَ أَيْضاً
تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَيْءٍ فَمَا جَهِلَكَ شَيْءٌ
وَ قَالَ
تَعَرَّفْتَ إِلَيَّ فِي كُلِّ شَيْءٍ فَرَأَيْتُكَ ظَاهِراً فِي كُلِّ شَيْءٍ فَأَنْتَ الظَّاهِرُ لِكُلِّ شَيْءٍ انْتَهَى.
– **خدایی که از هر چیز آشکارتر است**
– **کی غایب بودی که دلیلی بخواهی؟**
– **آنکه در همه چیز پیداست**
– **کور است چشمی که خدا را نبیند**
– **ظهور خدا در همه چیز**
– **وقتی دل، خدا را در همه چیز میبیند**
دلنوشته
کی غایب بودی که دلیلی بخواهی؟
خدایی که از هر چیز آشکارتر است
ای دل…
در عرفات
کلامی از حسین بن علی (ع) بلند شد
که پردهها را کنار میزند.
او با خدا چنین گفت:
«كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِمَا هُوَ فِي وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَيْكَ»
چگونه میتوان
با چیزی که خودش محتاج توست
بر تو استدلال کرد؟
ای دل…
همه چیز
اینجا ایستاده است.
آسمان
زمین
عقل
برهان
و حتی خود ما
همه
در اصلِ بودنشان
فقیرند.
چیزی که خودش
به تو محتاج است
چگونه میتواند
تو را نشان دهد؟
حسین (ع) میگوید:
«أَ يَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيْسَ لَكَ»
آیا چیزی
از تو آشکارتر است؟
آیا ممکن است
چیزی روشنتر از تو باشد
و بعد
او تو را آشکار کند؟
ای دل…
خورشید
با چراغ دیده نمیشود.
چراغ
با خورشید دیده میشود.
و خدا
خورشیدِ همه ظهورهاست.
هر چه هست
با نور او دیده میشود.
نه او
با نور آنها.
حسین (ع) ادامه میدهد:
«مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ»
کی تو غایب شدی
که نیاز به دلیل باشد؟
و
«مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ»
کی دور شدی
که نشانهها
ما را به تو برسانند؟
ای دل…
مشکل
غیبت خدا نیست.
مشکل
کوری دل ماست.
برای همین گفت:
«عَمِيَتْ عَيْنٌ لَا تَرَاكَ وَ لَا تَزَالُ عَلَيْهَا رَقِيباً»
کور باد
چشمی که تو را نبیند
در حالی که تو
پیوسته مراقب اویی.
ای دل…
او
همیشه حاضر است.
همیشه نزدیک.
از رگ گردن
نزدیکتر.
اما دل
گاهی پشت میکند.
و وقتی دل
پشت کرد
دنیا
میشود دیوار.
و چه زیبا گفت:
«وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِيباً»
زیانکار است
بندهای
که از محبت تو
بهرهای ندارد.
ای دل…
اگر کسی
همه دنیا را داشته باشد
اما
جرعهای از این محبت
در دلش نباشد
دست خالیترین انسان است.
و حسین (ع)
راز را آشکار میکند:
«تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَيْءٍ فَمَا جَهِلَكَ شَيْءٌ»
تو خودت را
به همه چیز شناساندی.
هیچ چیز
تو را نشناخته نمانده است.
و بعد
اعترافی عجیب میکند:
«تَعَرَّفْتَ إِلَيَّ فِي كُلِّ شَيْءٍ»
تو خودت را
در هر چیزی
به من شناساندی.
پس
«فَرَأَيْتُكَ ظَاهِراً فِي كُلِّ شَيْءٍ»
تو را
در همه چیز
آشکار دیدم.
ای دل…
وقتی چشم دل
باز شود
دیوارها
دیگر دیوار نیستند.
هر چیز
آینهای میشود.
و در هر آینه
یک حقیقت میدرخشد:
«فَأَنْتَ الظَّاهِرُ لِكُلِّ شَيْءٍ»
تو
ظاهرِ همه چیز هستی.
پس ای دل…
راه
خیلی دور نیست.
فقط کافی است
دل
از خود خالی شود.
آن وقت
در هر چیزی
ردّی از او هست.
در آسمان.
در خاک.
در اشک.
در سکوت.
و حتی
در تپش آرام
همین دل.
خطبته ع في إخلاص التوحيد
إِنَّ أَوَّلَ عِبَادَةِ اللَّهِ مَعْرِفَتُهُ وَ أَصْلَ مَعْرِفَتِهِ تَوْحِيدُهُ وَ نِظَامَ تَوْحِيدِهِ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَةِ الْعُقُولِ أَنَّ كُلَّ صِفَةٍ وَ مَوْصُوفٍ مَخْلُوقٌ وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَخْلُوقٍ أَنَّ لَهُ خَالِقاً لَيْسَ بِصِفَةٍ وَ لَا مَوْصُوفٍ وَ شَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ وَ مَوْصُوفٍ بِالاقْتِرَانِ وَ شَهَادَةِ الِاقْتِرَانِ بِالْحَدَثِ وَ شَهَادَةِ الْحَدَثِ بِالامْتِنَاعِ مِنَ الْأَزَلِ الْمُمْتَنِعِ مِنْ حَدَثِهِ فَلَيْسَ اللَّهَ عَرَفَ مَنْ عَرَفَ ذَاتَهُ وَ لَا لَهُ وَحَّدَ مَنْ نَهَّاهُ وَ لَا بِهِ صَدَّقَ مَنْ مَثَّلَهُ وَ لَا حَقِيقَتَهُ أَصَابَ مَنْ شَبَّهَهُ وَ لَا إِيَّاهُ أَرَادَ مَنْ تَوَهَّمَهُ وَ لَا لَهُ وَحَّدَ مَنِ اكْتَنَهَهُ وَ لَا بِهِ آمَنَ مَنْ جَعَلَ لَهُ نِهَايَةً وَ لَا صَمَدَهُ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ وَ لَا إِيَّاهُ عَنَى مَنْ حَدَّهُ وَ لَا لَهُ تَذَلَّلَ مَنْ بَعَّضَهُ كُلُّ قَائِمٍ بِنَفْسِهِ مَصْنُوعٌ وَ كُلُّ مَوْجُودٍ فِي سِوَاهُ مَعْلُولٌ بِصُنْعِ اللَّهِ يُسْتَدَلُّ عَلَيْهِ وَ بِالْعُقُولِ تُعْتَقَدُ مَعْرِفَتُهُ وَ بِالْفِكْرَةِ تَثْبُتُ حُجَّتُهُ وَ بِآيَاتِهِ احْتَجَّ عَلَى خَلْقِهِ خَلَقَ اللَّهُ الْخَلْقَ فَعَلَّقَ حِجَاباً بَيْنَهُ وَ بَيْنَهُمْ فَبِمُبَايَنَتِهِ إِيَّاهُمْ مُفَارَقَتُهُ إِنِّيَّتَهُمْ وَ إِيدَاؤُهُ إِيَّاهُمْ شَاهِدٌ عَلَى أَلَّا أَدَاةَ فِيهِ لِشَهَادَةِ الْأَدَوَاتِ بِفَاقَةِ الْمُؤَدِّينَ وَ ابْتِدَاؤُهُ إِيَّاهُمْ دَلِيلٌ عَلَى أَلَّا ابْتِدَاءَ لَهُ لِعَجْزِ كُلِّ مُبْتَدَإٍ عَنْ إِبْدَاءِ غَيْرِهِ أَسْمَاؤُهُ تَعْبِيرٌ وَ أَفْعَالُهُ تَفْهِيمٌ وَ ذَاتُهُ حَقِيقَةٌ وَ كُنْهُهُ تَفْرِقَةٌ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ قَدْ جَهِلَ اللَّهَ مَنِ اسْتَوْصَفَهُ وَ تَعَدَّاهُ مَنْ مَثَّلَهُ وَ أَخْطَأَهُ مَنِ اكْتَنَهَهُ فَمَنْ قَالَ أَيْنَ فَقَدْ بَوَّأَهُ وَ مَنْ قَالَ فِيمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ وَ مَنْ قَالَ إِلَامَ فَقَدْ نَهَّاهُ وَ مَنْ قَالَ لِمَ فَقَدْ عَلَّلَهُ وَ مَنْ قَالَ كَيْفَ فَقَدْ شَبَّهَهُ وَ مَنْ قَالَ إِذْ فَقَدْ وَقَّتَهُ وَ مَنْ قَالَ حَتَّى فَقَدْ غَيَّاهُ وَ مَنْ غَيَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ وَصَفَهُ وَ مَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ أَلْحَدَ فِيهِ وَ مَنْ بَعَّضَهُ فَقَدْ عَدَلَ عَنْهُ لَا يَتَغَيَّرُ اللَّهُ بِتَغْيِيرِ الْمَخْلُوقِ كَمَا لَا يَتَحَدَّدُ بِتَحْدِيدِ الْمَحْدُودِ أَحَدٌ لَا بِتَأْوِيلِ عَدَدٍ صَمَدٌ لَا بِتَبْعِيضِ بَدَدٍ بَاطِنٌ لَا بِمُدَاخَلَةٍ ظَاهِرٌ لَا بِمُزَايَلَةٍ مُتَجَلٍّ لَا بِاشْتِمَالِ رُؤْيَةٍ لَطِيفٌ لَا بِتَجَسُّمٍ فَاعِلٌ لَا بِاضْطِرَابِ حَرَكَةٍ مُقَدِّرٌ لَا بِجَوْلِ فِكْرَةٍ مُدَبِّرٌ لَا بِحَرَكَةٍ سَمِيعٌ لَا بِآلَةٍ بَصِيرٌ لَا بِأَدَاةٍ قَرِيبٌ لَا بِمُدَانَاةٍ بَعِيدٌ لَا بِمَسَافَةٍ مَوْجُودٌ لَا بَعْدَ عَدَمٍ لَا تَصْحَبُهُ الْأَوْقَاتُ وَ لَا تَتَضَمَّنُهُ الْأَمَاكِنُ وَ لَا تَأْخُذُهُ السِّنَاتُ وَ لَا تَحُدُّهُ الصِّفَاتُ وَ لَا تُقَيِّدُهُ الْأَدَوَاتُ سَبَقَ الْأَوْقَاتَ كَوْنُهُ وَ الْعَدَمَ وُجُودُهُ وَ الِابْتِدَاءَ أَزَلُهُ بِتَشْعِيرِهِ الْمَشَاعِرَ عُلِمَ أَنْ لَا مَشْعَرَ لَهُ- وَ بِتَجْهِيرِهِ الْجَوَاهِرَ عُلِمَ أَنْ لَا جَوْهَرَ لَهُ وَ بِإِنْشَائِهِ الْبَرَايَا عُلِمَ أَنْ لَا مُنْشِئَ لَهُ وَ بِمُضَادَّتِهِ بَيْنَ الْأُمُورِ عُرِفَ أَنْ لَا ضِدَّ لَهُ وَ بِمُقَارَنَتِهِ بَيْنَ الْأَشْيَاءِ عُلِمَ أَنْ لَا قَرِينَ لَهُ ضَادَّ النُّورَ بِالظُّلْمَةِ وَ الصَّرْدَ بِالْحَرُورِ مُؤَلِّفاً بَيْنَ مُتَعَادِيَاتِهَا مُتَقَارِباً بَيْنَ مُتَبَايِنَاتِهَا دَالَّةً بِتَفْرِيقِهَا عَلَى مُفَرِّقِهَا وَ بِتَأْلِيفِهَا عَلَى مُؤَلِّفِهَا جَعَلَهَا سُبْحَانَهُ دَلَائِلَ عَلَى رُبُوبِيَّتِهِ وَ شَوَاهِدَ عَلَى غَيْبَتِهِ وَ نَوَاطِقَ عَنْ حِكْمَتِهِ إِذْ يَنْطِقُ تَكَوُّنُهُنَّ عَنْ حَدَثِهِنَّ وَ يُخْبِرْنَ بِوُجُودِهِنَّ عَنْ عَدَمِهِنَّ وَ يُنْبِئْنَ بِتَنْقِيلِهِنَّ عَنْ زَوَالِهِنَّ وَ يُعْلِنَّ بِأُفُولِهِنَّ أَنْ لَا أُفُولَ لِخَالِقِهِنَّ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ جَلَّ ثَنَاؤُهُ- وَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ فَفَرَّقَ بَيْنَ هَاتَيْنِ قَبْلٍ وَ بَعْدٍ لِيُعْلَمَ أَنْ لَا قَبْلَ لَهُ وَ لَا بَعْدَ شَاهِدَةً بِغَرَائِزِهَا أَنْ لَا غَرِيزَةَ لِمُغَرِّزِهَا دَالَّةً بِتَفَاوُتِهَا أَنْ لَا تَفَاوُتَ فِي مُفَاوِتِهَا مُخْبِرَةً بِتَوْقِيتِهَا أَنْ لَا وَقْتَ لِمُوَقِّتِهَا حَجَبَ بَعْضَهَا عَنْ بَعْضٍ لِيُعْلَمَ أَنْ لَا حِجَابَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَهَا ثَبَتَ لَهُ مَعْنَى الرُّبُوبِيَّةِ إِذْ لَا مَرْبُوبَ وَ حَقِيقَةُ الْإِلَهِيَّةِ وَ لَا مَأْلُوهَ وَ تَأْوِيلُ السَّمْعِ وَ لَا مَسْمُوعَ وَ مَعْنَى الْعِلْمِ وَ لَا مَعْلُومَ وَ وُجُوبُ الْقُدْرَةِ وَ لَا مَقْدُورَ عَلَيْهِ لَيْسَ مُذْ خَلَقَ الْخَلْقَ اسْتَحَقَّ اسْمَ الْخَالِقِ وَ لَا بِإِحْدَاثِهِ الْبَرَايَا اسْتَحَقَّ اسْمَ الْبَارِئِ فَرَّقَهَا لَا مِنْ شَيْءٍ وَ أَلَّفَهَا لَا بِشَيْءٍ وَ قَدَّرَهَا لَا بِاهْتِمَامٍ لَا تَقَعُ الْأَوْهَامُ عَلَى كُنْهِهِ وَ لَا تُحِيطُ الْأَفْهَامُ بِذَاتِهِ لَا تَفُوتُهُ مَتَى وَ لَا تُدْنِيهِ قَدْ وَ لَا تَحْجُبُهُ لَعَلَّ وَ لَا تُقَارِنُهُ مَعَ وَ لَا تَشْتَمِلُهُ هُوَ إِنَّمَا تَحُدُّ الْأَدَوَاتُ أَنْفُسَهَا وَ تُشِيرُ الْآلَةُ إِلَى نَظَائِرِهَا وَ فِي الْأَشْيَاءِ تُوجَدُ أَفْعَالُهَا وَ عَنِ الْفَاقَةِ تُخْبِرُ الْأَدَاةُ وَ عَنِ الضِّدِ يُخْبِرُ التَّضَادُّ وَ إِلَى شِبْهِهِ يَئُولُ الشَّبِيهُ وَ مَعَ الْأَحْدَاثِ أَوْقَاتُهَا وَ بِالْأَسْمَاءِ تَفْتَرِقُ صِفَاتُهَا وَ مِنْهَا فُصِّلَتْ قَرَائِنُهَا وَ إِلَيْهَا آلَتْ أَحْدَاثُهَا مَنَعَتْهَا مُذُ الْقِدْمَةَ وَ حَمَتْهَا قَدُ الْأَزَلِيَّةَ وَ نَفَتْ عَنْهَا لَوْلَا الْجَبْرِيَّةَ افْتَرَقَتْ فَدَلَّتْ عَلَى مُفَرِّقِهَا وَ تَبَايَنَتْ فَأَعْرَبَتْ عَنْ مُبَايِنِهَا بِهَا تَجَلَّى صَانِعُهَا لِلْعُقُولِ وَ بِهَا احْتَجَبَ عَنِ الرُّؤْيَةِ وَ إِلَيْهَا تَحَاكَمَ الْأَوْهَامُ وَ فِيهَا أُثْبِتَتِ الْعِبْرَةُ وَ مِنْهَا أُنِيطَ الدَّلِيلُ بِالْعُقُولِ يُعْتَقَدُ التَّصْدِيقُ بِاللَّهِ وَ بِالْإِقْرَارِ يَكْمُلُ الْإِيمَانُ لَا دِينَ إِلَّا بِمَعْرِفَةٍ وَ لَا مَعْرِفَةَ إِلَّا بِتَصْدِيقٍ وَ لَا تَصْدِيقَ إِلَّا بِتَجْرِيدِ التَّوْحِيدِ وَ لَا تَوْحِيدَ إِلَّا بِالْإِخْلَاصِ وَ لَا إِخْلَاصَ مَعَ التَّشْبِيهِ وَ لَا نَفْيَ مَعَ إِثْبَاتِ الصِّفَاتِ وَ لَا تَجْرِيدَ إِلَّا بِاسْتِقْصَاءِ النَّفْيِ كُلِّهِ إِثْبَاتُ بَعْضِ التَّشْبِيهِ يُوجِبُ الْكُلَّ وَ لَا يَسْتَوْجِبُ كُلُّ التَّوْحِيدِ بِبَعْضِ النَّفْيِ دُونَ الْكُلِّ وَ الْإِقْرَارُ نَفْيُ الْإِنْكَارِ وَ لَا يُنَالُ الْإِخْلَاصُ بِشَيْءٍ مِنَ الْإِنْكَارِ كُلُّ مَوْجُودٍ فِي الْخَلْقِ لَا يُوجَدُ فِي خَالِقِهِ وَ كُلُّ مَا يُمْكِنُ فِيهِ يَمْتَنِعُ فِي صَانِعِهِ لَا تَجْرِي عَلَيْهِ الْحَرَكَةُ وَ لَا يُمْكِنُ فِيهِ التَّجْزِئَةُ وَ لَا الِاتِّصَالُ وَ كَيْفَ يَجْرِي عَلَيْهِ مَا هُوَ أَجْرَاهُ أَوْ يَعُودُ إِلَيْهِ مَا هُوَ ابْتَدَأَهُ أَوْ يَحْدُثُ فِيهِ مَا هُوَ أَحْدَثَهُ إِذاً لَتَفَاوَتَتْ ذَاتُهُ وَ لَتَجَزَّأَ كُنْهُهُ وَ لَامْتَنَعَ مِنَ الْأَزَلِ مَعْنَاهُ وَ لَمَا كَانَ لِلْأَزَلِ مَعْنًى إِلَّا مَعْنَى الْحَدَثِ وَ لَا لِلْبَارِئِ إِلَّا مَعْنَى الْمَبْرُوءِ لَوْ كَانَ لَهُ وَرَاءٌ لَكَانَ لَهُ أَمَامٌ وَ لَوِ الْتَمَسَ التَّمَامَ إِذاً لَزِمَهُ النُّقْصَانُ وَ كَيْفَ يَسْتَحِقُّ اسْمَ الْأَزَلِ مَنْ لَا يَمْتَنِعُ مِنَ الْحَدَثِ وَ كَيْفَ يَسْتَأْهِلُ الدَّوَامَ مَنْ تَنْقُلُهُ الْأَحْوَالُ وَ الْأَعْوَامُ وَ كَيْفَ يُنْشِئُ الْأَشْيَاءَ مَنْ لَا يَمْتَنِعُ مِنَ الْأَشْيَاءِ إِذاً لَقَامَتْ فِيهِ آلَةُ الْمَصْنُوعِ وَ لَتَحَوَّلَ دَلِيلًا بَعْدَ أَنْ كَانَ مَدْلُولًا عَلَيْهِ وَ لَاقْتَرَنَتْ صِفَاتُهُ بِصِفَات مَا دُونَهُ لَيْسَ فِي مُحَالِ الْقَوْلِ حُجَّةٌ وَ لَا فِي الْمَسْأَلَةِ عَنْهَا جَوَابٌ هَذَا مُخْتَصَرٌ مِنْهَا.
– **آغاز بندگی؛ شناخت خدا**
– **توحید خالص؛ خدایی که شبیه هیچ چیز نیست**
– **آنجا که عقل میایستد**
– **خدایی فراتر از هر تصور**
– **رازِ اخلاص در توحید**
– **وقتی دل از هر شبیهی خالی میشود**
– **راه توحید از نفیِ هر شبیه**
دلنوشته
توحید خالص؛ خدایی که شبیه هیچ چیز نیست
ای دل…
امیرالمؤمنین پردهای از بزرگترین راز عالم برداشت.
فرمود:
«إِنَّ أَوَّلَ عِبَادَةِ اللَّهِ مَعْرِفَتُهُ»
آغاز بندگی
شناختن اوست.
نه نماز
نه روزه
نه ذکرهای بسیار.
اول باید
او را شناخت.
اما این شناخت
از کجا آغاز میشود؟
فرمود:
«وَ أَصْلَ مَعْرِفَتِهِ تَوْحِيدُهُ»
ریشهٔ معرفت
توحید است.
یعنی دل
بفهمد که در این عالم
هیچ چیز
مستقل نیست.
هر چه هست
وابسته است.
فقیر است.
نیازمند است.
و فقط یکی است
که به هیچ چیز محتاج نیست.
ای دل…
اما توحید هم
یک لایهٔ عمیقتر دارد.
امام فرمود:
«وَ نِظَامَ تَوْحِيدِهِ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ»
استواری توحید
در این است
که صفات مخلوق
را از او برداری.
چون هر صفتی
که ما میشناسیم
کنار چیزی قرار میگیرد.
و هر چیزی
که کنار چیزی دیگر باشد
مخلوق است.
پس خدا
نه شبیه چیزی است
نه در قالبی میگنجد
نه در ذهنی جا میشود.
هر کس
او را در خیال آورد
در حقیقت
چیزی ساخته است.
نه خدا را یافته.
برای همین فرمود:
کسی که خدا را
تصور کند
در حقیقت
او را نخواسته است.
ای دل…
خدا
با اندازهها شناخته نمیشود.
اگر بگویی:
کجاست؟
او را در جایی گذاشتهای.
اگر بگویی:
چگونه است؟
او را شبیه چیزی کردهای.
اگر بگویی:
تا کی؟
برای او زمان ساختهای.
و اگر بگویی:
چرا؟
او را محتاج علت دانستهای.
اما او…
نزدیک است
بیآنکه فاصلهای کوتاه شود.
دور است
بیآنکه مسافتی باشد.
ظاهر است
بیآنکه از چیزی جدا شود.
باطن است
بیآنکه در چیزی پنهان شود.
ای دل…
همه چیز
او را نشان میدهد.
اما هیچ چیز
شبیه او نیست.
نور و ظلمت
سرما و گرما
شب و روز
همه را کنار هم قرار داد
تا بفهمی
او
ضد ندارد.
شبیه ندارد.
قرین ندارد.
هر چیز در این عالم
روزی نبود
و روزی هم از بین میرود.
آمدن و رفتنشان
فریاد میزند:
ما
از خودمان نیستیم.
ما
به دیگری تکیه داریم.
ای دل…
آسمانها
با زبان بیزبانی میگویند:
ما حادثیم.
زمین میگوید:
من هم.
زمان میگوید:
من هم.
و همه با هم
به یک حقیقت اشاره میکنند:
یکی هست
که آمدن ندارد.
رفتن ندارد.
زوال ندارد.
و عجیبتر از همه این است:
او پیش از آنکه چیزی را بیافریند
خالق بود.
پیش از آنکه مخلوقی باشد
پروردگار بود.
پیش از آنکه شنوندهای باشد
او شنوا بود.
پیش از آنکه دانستهای باشد
او دانا بود.
چون اینها
وابسته به چیزی نیست.
اینها
از ذات اوست.
ای دل…
عقل
تا جایی میرود.
بعد
میایستد.
خیال
تا جایی میرود.
بعد
گم میشود.
هیچ وهمی
به کنه او نمیرسد.
هیچ فهمی
به ذات او احاطه نمیکند.
اما با همه اینها
او خودش را پنهان نکرده است.
در همین جهان
نشانه گذاشته.
در هر چیز
ردّی از حکمتش هست.
در هر نظم
اثری از تدبیرش.
در هر آفرینش
نوری از قدرتش.
ای دل…
برای همین
آخر سخن
به یک حقیقت میرسد:
«لَا دِينَ إِلَّا بِمَعْرِفَةٍ»
دین
بدون شناخت
نیست.
و
«وَ لَا مَعْرِفَةَ إِلَّا بِتَصْدِيقٍ»
شناخت
بدون تصدیق
نیست.
و
«وَ لَا تَوْحِيدَ إِلَّا بِالْإِخْلَاصِ»
و توحید
بدون اخلاص
نیست.
ای دل…
تمام راه
در همین یک چیز جمع میشود:
دل
از هر شبیهی
خالی شود.
از هر خیالی
خالی شود.
از هر بت پنهانی
خالی شود.
تا فقط
او بماند.
آن وقت است
که توحید
در دل
طلوع میکند.
«من عرف نفسه فقد عرف ربه» + « بِمَ عَرَفْتَ رَبَّكَ ؟» :
« وَ فِي أَنْفُسِكُمْ – آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ – أَ فَلا تُبْصِرُونَ » + «سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق » : آیات انفسی ما همان قبض و بسط قلبی ماست که کار ولی خداست و از آن می توان رضا و سخط ولی خدا را فهمید ، افلا تبصرون یعنی باید اهل یقینن با یاد معلم ربانی قبضشون تبدیل به بسط قلبی بشه و بصیر بشوند … در این حدیث زیبا از هشام بن سالم مطلب قشنگی اومده :
« حَدَّثَنَا هِشَامُ بْنُ سَالِمٍ قَالَ: حَضَرْتُ مُحَمَّدَ بْنَ النُّعْمَانِ الْأَحْوَلَ فَقَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ فَقَالَ لَهُ بِمَ عَرَفْتَ رَبَّكَ ؟
قَالَ بِتَوْفِيقِهِ وَ إِرْشَادِهِ وَ تَعْرِيفِهِ وَ هِدَايَتِهِ
قَالَ فَخَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ فَلَقِيتُ هِشَامَ بْنَ الْحَكَمِ فَقُلْتُ لَهُ مَا أَقُولُ لِمَنْ يَسْأَلُنِي فَيَقُولُ لِي بِمَ عَرَفْتَ رَبَّكَ ؟
فَقَالَ إِنْ سَأَلَ سَائِلٌ فَقَالَ بِمَ عَرَفْتَ رَبَّكَ قُلْتُ
عَرَفْتُ اللَّهَ جَلَّ جَلَالُهُ بِنَفْسِي لِأَنَّهَا أَقْرَبُ الْأَشْيَاءِ إِلَيَّ
(حالا هشام قبض و بسط قلبشو داره توصیف میکنه !)
وَ ذَلِكَ أَنِّي أَجِدُهَا أَبْعَاضاً مُجْتَمِعَةً وَ أَجْزَاءً مُؤْتَلِفَةً ظَاهِرَةَ التَّرْكِيبِ مُتَبَيِّنَةَ الصَّنْعَةِ مَبْنِيَّةً عَلَى ضُرُوبٍ مِنَ التَّخْطِيطِ وَ التَّصْوِيرِ زَائِدَةً مِنْ بَعْدِ نُقْصَانٍ وَ نَاقِصَةً مِنْ بَعْدِ زِيَادَةٍ قَدْ أُنْشِئَ لَهَا حَوَاسُّ مُخْتَلِفَةٌ وَ جَوَارِحُ مُتَبَايِنَةٌ مِنْ بَصَرٍ وَ سَمْعٍ وَ شَامٍّ وَ ذَائِقٍ وَ لَامِسٍ مَجْبُولَةً عَلَى الضَّعْفِ وَ النَّقْصِ وَ الْمَهَانَةِ لَا تُدْرِكُ وَاحِدَةٌ مِنْهَا مُدْرَكَ صَاحِبَتِهَا وَ لَا تَقْوَى عَلَى ذَلِكَ عَاجِزَةً عِنْدَ اجْتِلَابِ الْمَنَافِعِ إِلَيْهَا وَ دَفْعِ الْمَضَارِّ عَنْهَا
وَ اسْتَحَالَ فِي الْعُقُولِ وُجُودُ تَأْلِيفٍ لَا مُؤَلِّفَ لَهُ وَ ثَبَاتِ صُورَةٍ لَا مُصَوِّرَ لَهَا
فَعَلِمْتُ أَنَّ لَهَا خَالِقاً خَلَقَهَا وَ مُصَوِّراً صَوَّرَهَا مُخَالِفاً لَهَا عَلَى جَمِيعِ جِهَاتِهَا
قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ .
وَ فِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ (20) وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ (21)
و روى زمين براى اهل يقين نشانههايى [متقاعدكننده] است، و در خود شما؛ پس مگر نمىبينيد؟
– **در خودت بنگر؛ راه شناخت خدا**
– **آیات خدا در دل انسان**
– **قبض و بسط؛ نشانههای رب در قلب**
– **نزدیکترین راه به خدا**
– **وقتی دل آینهٔ رب میشود**
– **راز «من عرف نفسه»**
– **آیات انفسی؛ نشانههای پنهان در قلب**
دلنوشته
در خودت بنگر؛ آیات خدا در قلب انسان
قبض و بسط؛ نشانههای پنهان در قلب
ای دل…
گفتند:
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»
هر که خود را بشناسد
پروردگارش را شناخته است.
اما این «خود»
که باید شناخته شود چیست؟
گوشت و استخوان نیست.
نام و نشان نیست.
شناسنامه و سرگذشت هم نیست.
چیزی نزدیکتر از همهٔ اینهاست.
روزی پرسیدند:
«بِمَ عَرَفْتَ رَبَّكَ؟»
پروردگارت را با چه شناختی؟
پاسخ آمد:
«عَرَفْتُ اللَّهَ بِنَفْسِي لِأَنَّهَا أَقْرَبُ الْأَشْيَاءِ إِلَيَّ»
خدا را با نفس خودم شناختم؛
چون نزدیکترین چیز به من است.
ای دل…
قرآن هم همین راه را نشان میدهد.
میفرماید:
«وَ فِي الْأَرْضِ آيَاتٌ لِلْمُوقِنِينَ
وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ»
در زمین نشانههایی است برای اهل یقین
و در درون خود شما.
پس چرا نمیبینید؟
و باز فرمود:
«سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»
نشانههایمان را در آفاق
و در جان خودشان
به آنان نشان خواهیم داد
تا برایشان روشن شود که او حق است.
ای دل…
آیات آفاقی را همه میبینند:
آسمان
زمین
شب
روز
نظم ستارهها.
اما آیات انفسی
در جای دیگری است.
در «قلب».
در همان جایی که گاهی
ناگهان
دل تنگ میشود.
و گاهی
بیهیچ دلیل ظاهری
دل گشاده میشود.
اهل معرفت
این را «قبض و بسط قلب» مینامند.
قبض
وقتی است که دل جمع میشود
تنگ میشود
سنگین میشود.
و بسط
وقتی است که دل
گشوده میشود
سبک میشود
روشن میشود.
اینها فقط حالتهای روانی نیستند.
نشانهاند.
آیاتاند.
اهل یقین میفهمند
که این حرکت قلب
بیصاحب نیست.
این تربیت
کار «معلم ربانی» است.
ولیّ خدا
که در ملکوت قلب
دل را تربیت میکند.
گاهی دل را میبندد
تا خطا را بفهمی.
و گاهی دل را میگشاید
تا راه را بشناسی.
ای دل…
پس وقتی قرآن میگوید:
«أَفَلَا تُبْصِرُونَ»
یعنی این نشانه را ببین.
درونت را نگاه کن.
ببین
چه وقت دلت جمع میشود
و چه وقت باز میشود.
ببین
کجا رضاست
و کجا سخط.
اهل یقین
وقتی دچار قبض میشوند
با یاد «معلم ربانی»
به او رجوع میکنند.
و همین رجوع
قبض را
به بسط تبدیل میکند.
آنوقت
چشم دل باز میشود.
و این همان «بصیرت» است.
هشام بن سالم
روایت زیبایی نقل میکند.
میگوید روزی مردی
از محمد بن نعمان پرسید:
«بِمَ عَرَفْتَ رَبَّكَ؟»
پروردگارت را چگونه شناختی؟
او گفت:
با توفیق او
با ارشاد او
با معرفی او
و با هدایت او.
هشام میگوید بعد از آن
هشام بن حکم را دیدم
و از او پرسیدم:
اگر از من بپرسند
پروردگارت را چگونه شناختی
چه بگویم؟
او گفت بگو:
من خدا را با «نفس خودم» شناختم
چون نزدیکترین چیز به من است.
سپس شروع کرد
نفس انسان را توصیف کردن.
گفت:
من در خودم میبینم
که اجزایی دارم
که کنار هم قرار گرفتهاند.
ساخته شدهاند.
ترکیب شدهاند.
طراحی شدهاند.
گاه چیزی در من زیاد میشود
و گاه کم میشود.
گاه توان دارم
و گاه ناتوان میشوم.
برایم
حواس مختلف قرار دادهاند:
چشم
گوش
بینی
زبان
لمس.
اما هر کدام
محدودند.
چشم
صدا را نمیفهمد.
گوش
رنگ را نمیبیند.
و هیچکدام
به تنهایی کامل نیستند.
همهشان
ضعیفاند.
ناتواناند.
در جلب منفعت
و دفع ضرر
محتاجاند.
پس عقل میگوید:
محال است
چنین ترکیبی
بیسازنده باشد.
محال است
چنین صورتی
بیصورتگر باشد.
پس دانستم
که برای این نفس
خالقی هست.
آفرینندهای هست.
صورتگری هست.
که در همه جهات
با مخلوقش
متفاوت است.
و بعد آیه را خواند:
«وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ»
در خودتان بنگرید.
چرا نمیبینید؟
ای دل…
پس راه شناخت
خیلی دور نیست.
لازم نیست
تا آسمانها بروی.
کافی است
در خودت نگاه کنی.
در همین دل
در همین قبض و بسط
در همین فقر
در همین ناتوانی.
آنجا
ردّی از خالق هست.
نشانهای از رب هست.
و اگر کسی
این نشانه را ببیند
کمکم میفهمد:
چرا گفتهاند
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ
فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ».
[بلوهر و یوذاسف – قبض و بسط « وَ دَلَّهُمْ عَلَى مَعْرِفَتِهِ وَ مَعْرِفَةِ رُبُوبِيَّتِهِ بِإِحْدَاثِ مَا لَمْ يَكُنْ وَ إِعْدَامِ مَا أَحْدَثَ »] :
معلم ربانی کارش اینه که قبض و بسط رو به شاگردانش آموزش بده … « بِإِحْدَاثِ مَا لَمْ يَكُنْ [کن فیکون] وَ إِعْدَامِ مَا أَحْدَثَ » …
« قَالَ ابْنُ الْمَلِكِ صِفْ لِيَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى حَتَّى كَأَنِّي أَرَاهُ
قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَقَدَّسَ ذِكْرُهُ لَا يُوصَفُ بِالرُّؤْيَةِ وَ لَا يُبْلَغُ بِالْعُقُولِ كُنْهَ صِفَتِهِ وَ لَا تَبْلُغُ الْأَلْسُنُ كُنْهَ مِدْحَتِهِ وَ لَا يُحِيطُ الْعِبَادُ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا عَلَّمَهُمْ مِنْهُ عَلَى أَلْسِنَةِ أَنْبِيَائِهِ ع- بِمَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ وَ لَا تُدْرِكُ الْأَوْهَامُ عِظَمَ رُبُوبِيَّتِهِ هُوَ أَعْلَى مِنْ ذَلِكَ وَ أَجَلُّ وَ أَعَزُّ وَ أَعْظَمُ وَ أَمْنَعُ وَ أَلْطَفُ
فَبَاحَ لِلْعِبَادِ مِنْ عِلْمِهِ بِمَا أَحَبَّ وَ أَظْهَرَهُمْ مِنْ صِفَتِهِ عَلَى مَا أَرَادَ
وَ دَلَّهُمْ عَلَى مَعْرِفَتِهِ وَ مَعْرِفَةِ رُبُوبِيَّتِهِ بِإِحْدَاثِ مَا لَمْ يَكُنْ وَ إِعْدَامِ مَا أَحْدَثَ. »
– **قبض و بسط؛ زبان ربوبیت خدا در دل**
– **راز «یقبض و یبسط» در قلب انسان**
– **وقتی خدا در دل میآفریند و میبرد**
– **قبض و بسط؛ نشانههای تربیت ربانی**
– **«بِإِحْدَاثِ مَا لَمْ يَكُنْ»؛ آیات ربوبیت در قلب**
– **معرفت خدا از راه قبض و بسط دل**
– **کن فیکونِ خدا در قلب انسان**
اگر بخواهد دقیقاً با متن حدیث بلوهر و یوذاسف گره بخورد، این عنوان خیلی دقیق و عمیق است:
**«قبض و بسط؛ زبان و نشانهٔ ربوبیت خدا در دل»**.
دلنوشته
قبض و بسط؛ زبان و نشانهٔ ربوبیت خدا در دل
ای دل…
گفتیم راه شناخت خدا
از دورترین افقها شروع نمیشود.
از «نزدیکترین جای ممکن» آغاز میشود.
از همین دل.
از همین قبض
و همین بسط.
در حکایت زیبای «بلوهر و یوذاسف»
وقتی پسر شاه از معلم ربانی میخواهد:
«خدا را برایم وصف کن
چنان که گویی او را میبینم»
پاسخ عجیبی میشنود.
بلوهر گفت:
خدا با چشم دیده نمیشود
و عقلها به کنه او نمیرسند
و زبانها توان وصف کامل او را ندارند.
بندگان هم
از علم او
جز همان اندازهای که خود تعلیم داده
چیزی نمیدانند.
آنچه از معرفت خدا به ما رسیده
همان است که
بر زبان پیامبرانش جاری کرده است.
سپس سخنی گفت
که راه شناخت را روشن میکند.
گفت:
خدا بندگان را
به معرفت خود
و به شناخت ربوبیتش
راهنمایی کرد
با این نشانه:
«بِإِحْدَاثِ مَا لَمْ يَكُنْ
وَ إِعْدَامِ مَا أَحْدَثَ»
با پدید آوردن چیزی که نبود
و از میان بردن چیزی که پدید آمده بود.
ای دل…
این سخن
راز بزرگی در خود دارد.
کار ربوبیت همین است.
پدید آوردن
و برچیدن.
گشودن
و بستن.
دادن
و گرفتن.
و قرآن هم همین را گفت:
«اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْسُطُ»
خداست که قبض میکند
و بسط میدهد.
قبض
یعنی چیزی که در دل بود
برداشته میشود.
نور کم میشود.
شرح صدر میرود.
دل
سنگین میشود.
اما بسط
یعنی چیزی تازه در دل پدید میآید.
آرامش میآید.
نور میآید.
گشایش میآید.
پس ربوبیت خدا
در همین حرکتهای پنهان دل
دیده میشود.
گاهی چیزی را «ایجاد میکند»
که پیش از آن نبود.
و گاهی چیزی را
که در دل پدید آمده بود
«از میان میبرد».
این همان است که در حدیث آمد:
«بِإِحْدَاثِ مَا لَمْ يَكُنْ
وَ إِعْدَامِ مَا أَحْدَثَ»
ای دل…
معلم ربانی
کارش همین است که شاگردانش را
با این زبان آشنا کند.
زبانی که
با گوش شنیده نمیشود
اما دل آن را میفهمد.
زبان «قبض و بسط».
گاهی دل را میبندد
تا شاگرد بفهمد کجا خطا کرده است.
و گاهی دل را میگشاید
تا راه درست را بشناسد.
این همان تربیت ربوبی است.
همان «کن فیکون»
که فقط در عالم بیرون نیست.
در عالم دل هم جاری است.
گاهی خدا در دل چیزی را «میآفریند»
که پیش از آن نبود.
و گاهی چیزی را
که ساخته شده بود
«فرو میریزد».
اهل یقین
کمکم این زبان را یاد میگیرند.
یاد میگیرند
که هر قبضی
هشداری است.
و هر بسطی
نشانهای از رضایت.
و آن وقت
دل تبدیل میشود
به آینهای
که در آن
ربوبیت خدا
هر لحظه دیده میشود.
مهج الدعوات و منهج العبادات ؛ ص48
قنوت الإمام الحسين بن علي ع + «قبض و بسط» … انگاری سعادت نصیب اهل یقین شده که با فهم قبض و بسط قلبی با یاد معلم ربانی ، کانه توفیق فهم اوامر و نواهی ولی خود را درک می کنند بعبارت دیگر قلب آنها محل نصب و تابلو اعلانات دستورات مافوق است : « وَ جَعَلْتَ عُقُولَهُمْ مَنَاصِبَ أَوَامِرِكَ وَ نَوَاهِيكَ » … یعنی عقل معلم ربانی بقدری عارف به دستورات آل محمد ع است که انگاری – برای ما – منصب امر و نهی ولی خدا به معلم ربانی داده شده یعنی اگه به حرف معلم ربانی گوش کنیم انگاری به حرف خدا گوش کردیم یعنی اگه حوادث رو آثار عیب خودمون بدونیم و خودمونو به تغافل بزنیم و ناامنی ایجاد نکنیم و آرامش ایجاد کنیم و با تحمل و قبول ذلت های کوچک خودمونو به ذلت بزرگ نیندازیم و … که تمام این فنون علمی را معلم ربانی به ما آموخته ، اگه اینارو عمل کنیم کانه به حرف خدا عمل کردیم !!! اینکه معتقدیم قبض و بسط از جانب ولی خدا برای ما در قلبمان صورت گرفته و آغاز تابش نور معرفت به قلب ما به دست آل محمد ع است و ما دومی این اولی و مصلی این نور هستیم و ابتداء کار در دست آل محمد ع است « اللَّهُمَّ مِنْكَ الْبَدْءُ » و قبل از اینکه علم بصورت حروف و کلمات و لغات و واژه ها و جمله ها به رشته تحریر در آمده و مکتوب گردند اول در قلب معلم ربانی بصورتی نوری بر لوح این قلب سلیم اشاره می شود و او می فهمد چیزی را که ما نمی فهمیم و او ترجمه می کند نور را برای ما بصورت حروف و واژه ها و لغات و جزوات علمی چهارسولاخه !!! او از نور اقتباس می کند و این عبارات را که به ما آموخته می نویسد … پس علم اول به صورت نور است و کل مخزن این علم نورانی نزد آل محمد ع است و از این مخزن به قلب معلم ربانی افاضه می شود و این قلب نورانی و مقتبس از نورانیت اهل بیت ع شروع به نوشتن می کند بدون اینکه ظاهرا معلمی داشته باشد یا کتابی خوانده باشد البته این توضیح برای واژه امی و رسول خدا ص است و به اهل بیت ع نیز خرده می گرفتند که اینها نقطه ضعفشان این است که معلم ندارند و سرشان توی کتاب است «صحفی» … پس اینکه از روی جزوات علمی و آثار علمی عالم ربانی بتوانی با قلبت نورانیت اولی که این واژه ها داشته اند وتا به این صورت در آمده اند که من و تو بتوانیم بفهمیم ، این توانایی درک و فهم نورانیت جزوات علمی معلم ربانی با قلب سلیم اهل یقین است پس منشا و مبدا جزوات علمی معلم ربانی ریشه در دریای بی انتهای نورانی علم آل محمد ع دارد که عمق آن برای کسی معلوم نیست لذا معلم ربانی به کُر وصل شده ! و هر وقت مطلبی لازم باشد از خزانه علمی آل محمد ع به قلب او عنایت می شود …
اللَّهُمَّ مِنْكَ الْبَدْءُ وَ لَكَ الْمَشِيَّةُ [الْمَشِيئَةُ] وَ لَكَ الْحَوْلُ وَ لَكَ الْقُوَّةُ وَ أَنْتَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ جَعَلْتَ قُلُوبَ أَوْلِيَائِكَ مَسْكَناً لِمَشِيَّتِكَ وَ مَكْمَناً لِإِرَادَتِكَ وَ جَعَلْتَ عُقُولَهُمْ مَنَاصِبَ أَوَامِرِكَ وَ نَوَاهِيكَ فَأَنْتَ إِذَا شِئْتَ مَا تَشَاءُ حَرَّكْتَ مِنْ أَسْرَارِهِمْ كَوَامِنَ مَا أَبْطَنْتَ فِيهِمْ وَ أَبْدَأْتَ مِنْ إِرَادَتِكَ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ مَا أَفْهَمْتَهُمْ بِهِ عَنْكَ فِي عُقُودِهِمْ بِعُقُولٍ تَدْعُوكَ وَ تَدْعُو إِلَيْكَ بِحَقَائِقِ مَا مَنَحْتَهُمْ بِهِ وَ إِنِّي لَأَعْلَمُ مِمَّا عَلَّمْتَنِي مِمَّا أَنْتَ الْمَشْكُورُ عَلَى مَا مِنْهُ أَرَيْتَنِي وَ إِلَيْهِ آوَيْتَنِي اللَّهُمَّ وَ إِنِّي مَعَ ذَلِكَ كُلِّهِ عَائِذٌ بِكَ لَائِذٌ بِحَوْلِكَ وَ قُوَّتِكَ رَاضٍ بِحُكْمِكَ الَّذِي سُقْتَهُ إِلَيَّ فِي عِلْمِكَ جَارٍ بِحَيْثُ أَجْرَيْتَنِي قَاصِدٌ مَا أَمَّمْتَنِي غَيْرَ ضَنِينٍ بِنَفْسِي فِي مَا يُرْضِيكَ عَنِّي إِذْ بِهِ قَدْ رَضَّيْتَنِي وَ لَا قَاصِرٍ بِجُهْدِي عَمَّا إِلَيْهِ نَدَبْتَنِي مُسَارِعٌ لِمَا عَرَّفْتَنِي شَارِعٌ فِيمَا أَشْرَعْتَنِي مُسْتَبْصِرٌ فِي مَا بَصَّرْتَنِي مُرَاعٍ مَا أَرْعَيْتَنِي فَلَا تُخْلِنِي مِنْ رِعَايَتِكَ وَ لَا تُخْرِجْنِي مِنْ عِنَايَتِكَ وَ لَا تُقْعِدْنِي عَنْ حَوْلِكَ وَ لَا تُخْرِجْنِي عَنْ مَقْصَدٍ أَنَالُ بِهِ إِرَادَتَكَ وَ اجْعَلْ عَلَى الْبَصِيرَةِ مَدْرَجَتِي وَ عَلَى الْهِدَايَةِ مَحَجَّتِي وَ عَلَى الرَّشَادِ مَسْلَكِي حَتَّى تُنِيلَنِي وَ تُنِيلَ بِي أُمْنِيَّتِي وَ تُحِلَّ بِي عَلَى مَا بِهِ أَرَدْتَنِي وَ لَهُ خَلَقْتَنِي وَ إِلَيْهِ آوَيْتَنِي وَ أَعِذْ أَوْلِيَاءَكَ مِنَ الِافْتِنَانِ بِي وَ فَتِّنْهُمْ بِرَحْمَتِكَ [لِرَحْمَتِكَ] فِي نِعْمَتِكَ تَفْتِينَ الِاجْتِبَاءِ وَ الْإِخْلَاصِ بِسُلُوكِ طَرِيقَتِي وَ اتِّبَاعِ مَنْهَجِي- وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ مِنْ آبَائِي وَ ذَوِي رَحِمِي [لُحْمَتِي].
– **دلِ اهل یقین؛ تابلو اعلانات اوامر الهی**
– **وقتی عقلِ اولیا منصب اوامر و نواهی خدا میشود**
– **از نور تا واژه؛ چگونه علم در قلب معلم ربانی نازل میشود**
– **قبض و بسط؛ راه فهم فرمان ولیّ خدا**
– **معلم ربانی؛ مترجم نور به زبان کلمات**
– **از خزانه علم آل محمد(ع) تا دل شاگردان**
– **«وَ جَعَلْتَ عُقُولَهُمْ مَنَاصِبَ أَوَامِرِكَ»**
**«عقلِ اولیا؛ جایگاه اعلان اوامر و نواهی الهی»**.
دلنوشته
قبض و بسط؛ زبان ربوبیت در دل اهل یقین
قبض و بسط؛ راه فهم فرمان ولیّ خدا
وَ جَعَلْتَ عُقُولَهُمْ مَنَاصِبَ أَوَامِرِكَ
عقلِ اولیا؛ جایگاه اعلان اوامر و نواهی الهی
انگار سعادت نصیب اهل یقین شده است؛
آنان که با فهم «قبض و بسط قلبی» و با یاد معلم ربانی،
گویی توفیق درک اوامر و نواهی ولیّ خود را مییابند.
دل آنان تنها محل احساسات نیست؛
دلشان تبدیل میشود به جایی که نشانههای فرمان الهی در آن ظاهر میشود.
چنانکه در قنوتی منسوب به امام حسین علیهالسلام در «مهج الدعوات» آمده است:
«وَ جَعَلْتَ عُقُولَهُمْ مَنَاصِبَ أَوَامِرِكَ وَ نَوَاهِيكَ»
یعنی تو عقلهای اولیایت را
«منصب و جایگاه اعلان اوامر و نواهی خود قرار دادهای.»
گویی عقلِ معلمین ربانی
چنان با دستورات آل محمد علیهمالسلام آشنا و مأنوس است
که برای ما
منصب بیان امر و نهی ولیّ خدا
به آنها سپرده شده است.
از همین روست که اگر به سخن معلمین ربانی گوش دهیم
گویی به فرمان خدا گوش دادهایم.
وقتی میآموزیم
که حوادث را اثر عیبهای خود بدانیم،
خود را به تغافل بزنیم،
ناامنی در دلها ایجاد نکنیم،
آرامش بیافرینیم،
و با تحمل ذلتهای کوچک
خود را از سقوط در ذلتهای بزرگ حفظ کنیم…
اینها تنها توصیههای اخلاقی نیست.
اینها «فنون علمی سلوک» است
که معلم ربانی به شاگردان خود میآموزد.
و اگر کسی اینها را عمل کند
گویی فرمان خدا را عمل کرده است.
از همینجا معنای دیگری نیز روشن میشود.
وقتی باور داریم که «قبض و بسط دل»
به دست ولیّ خدا در قلب ما جاری میشود،
یعنی آغاز تابش نور معرفت
از سوی آل محمد علیهمالسلام است.
ما آغازگر این نور نیستیم.
ما تنها
«مصلی و محل تابش این نوریم.»
چنانکه در همان دعا آمده است:
«اللَّهُمَّ مِنْكَ الْبَدْءُ»
آغاز از توست.
پیش از آنکه علم
به صورت حروف و واژهها
و جملهها در کتابها نوشته شود
و در قالب جزوهها و نوشتهها به دست ما برسد،
این علم
ابتدا به صورت «نور»
بر قلب معلم ربانی اشاره میشود.
بر لوح قلبی سالم.
او چیزی را میفهمد
که ما هنوز نمیفهمیم.
سپس آن نور
در زبان او
به صورت واژهها ترجمه میشود.
و آنچه ما به شکل جزوهها و نوشتههای علمی میبینیم
در حقیقت
ترجمهای از همان نور است.
او از نور اقتباس میکند
و آن را در قالب کلمات
برای فهم ما مینویسد.
پس حقیقت علم
در آغاز «نور است».
و مخزن این علم نورانی
نزد آل محمد علیهمالسلام است.
از آن خزانه
به قلب معلم ربانی افاضه میشود.
و آن قلب
که از نور اهلبیت علیهمالسلام اقتباس کرده
شروع به بیان و نوشتن میکند.
گاه بیآنکه ظاهراً معلمی دیده باشد
یا کتابی خوانده باشد.
همان چیزی که درباره رسول خدا صلیاللهعلیهوآله گفته شد:
«امی»
و مخالفان
همین را دستاویز طعن میکردند.
میگفتند اینان معلم ندارند
و در کتابها درس نخواندهاند.
حال آنکه
معلم آنان
خود سرچشمه نور بود.
پس اگر کسی بتواند
از خلال همین نوشتهها و جزوههای علمی
با قلب خود
آن نور اولیهای را که در آغاز بر قلب معلم ربانی تابیده بود
دریابد،
این توانایی
از «قلب سلیم اهل یقین» است.
چنین کسی
واژهها را تنها واژه نمیبیند.
او در پس حروف
«نور را میبیند.»
از همین روست که منشأ نوشتهها
و تعالیم معلمین ربانی
در حقیقت
به دریای بیپایان علم آل محمد علیهمالسلام بازمیگردد.
دریایی
که عمق آن برای کسی معلوم نیست.
و معلم ربانی
به این دریا متصل است.
گویی به «کُرّ علم» وصل شده است.
هر زمان مطلبی لازم باشد
از خزانه علمی آل محمد علیهمالسلام
به قلب او افاضه میشود.
و او
آن را برای شاگردانش
به زبان فهم آنها بیان میکند.
حدیث «لَيْلَةَ الْمِعْرَاجِ»:
اینجا « إِلَهِي كَيْفَ لَا أَطْلُبُ رِضَاكَ وَ قَدْ … عَرَفْتُ … النُّورَ مِنَ الظُّلْمَةِ » اشاره به داستان (فهم قبض و بسط) است یعنی اهل یقین این توفیق رو پیدا کردند که با قلبشون نور رو از ظلمت تشخیص میدن یعنی خوب قبض و بسط قلبی رو می فهمند …
إِلَهِي كَيْفَ لَا أَطْلُبُ رِضَاكَ وَ قَدْ أَكْمَلْتَ عَقْلِي حَتَّى عَرَفْتُكَ وَ عَرَفْتُ الْحَقَّ مِنَ الْبَاطِلِ وَ الْأَمْرَ مِنَ النَّهْيِ وَ الْعِلْمَ مِنَ الْجَهْلِ وَ النُّورَ مِنَ الظُّلْمَةِ فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي لَا أَحْجُبُ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ فِي وَقْتٍ مِنَ الْأَوْقَاتِ كَذَلِكَ أَفْعَلُ بِأَحِبَّائِي.
– **اهل یقین؛ آنان که نور را از ظلمت میشناسند**
– **کمال عقل؛ جایی که دل نور را از ظلمت تشخیص میدهد**
– **قبض و بسط؛ راه شناخت نور در حدیث معراج**
– **از ظلمت تا نور؛ روایت معراج و فهم اهل یقین**
– **چگونه خدا پرده را برمیدارد: شرحی بر «لَا أَحْجُبُ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ»**
– **وقتی دل به مقام تمییز نور میرسد**
– **راز معراج؛ تشخیص نور از ظلمت با قلب کاملشده**
**«اهل یقین؛ دلهایی که نور را از ظلمت میشناسند»**
دلنوشته
چگونه خدا پرده را برمیدارد: «لَا أَحْجُبُ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ»
کمال عقل؛ جایی که دل نور را از ظلمت تشخیص میدهد
اینجاست که مفهوم «فهم قبض و بسط»
و تشخیص «نور از ظلمت»
به معنای حقیقی خودش میرسد.
اهل یقین به جایی میرسند
که دلشان
نه با مطالعه،
نه با حدس،
نه با تحلیلهای ذهنی…
بلکه «با شهود قلبی»
نور را از ظلمت تشخیص میدهد.
و این همان مقامی است
که در حدیث شریف معراج،
پروردگار عالم
به زبان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
برایمان باز کرده است:
«إِلَهِي كَيْفَ لَا أَطْلُبُ رِضَاكَ
وَ قَدْ أَكْمَلْتَ عَقْلِي
حَتَّى عَرَفْتُكَ
وَ عَرَفْتُ الْحَقَّ مِنَ الْبَاطِلِ
وَ الْأَمْرَ مِنَ النَّهْيِ
وَ الْعِلْمَ مِنَ الْجَهْلِ
وَ النُّورَ مِنَ الظُّلْمَةِ؟»
«پروردگارا، چگونه رضای تو را نجویم
در حالی که عقل مرا کامل کردی
تا تو را بشناسم
و حق را از باطل،
امر را از نهی،
علم را از جهل،
و نور را از ظلمت تشخیص دهم؟»
این دقیقاً همان زبان «قبض و بسط» است.
تشخیص نور از ظلمت
تشخیص بسط دل از قبض آن است.
نور یعنی بسط؛
گشایش قلب،
فهم،
آرامش
و میل به خیر.
ظلمت یعنی قبض؛
تنگی دل،
گیجی،
اضطراب،
سنگینی،
و دور شدن از مسیر.
اهل یقین
این ظرافتها را با دلشان میفهمند؛
نه به عنوان احساسات عاطفی
بلکه به عنوان «نشانههای ربوبیت» در جانشان.
این همان کمال عقل است؛
عقلی که محل نزول اوامر الهی شده است؛
همانگونه که گفتیم:
«وَ جَعَلْتَ عُقُولَهُمْ مَنَاصِبَ أَوَامِرِكَ وَ نَوَاهِيكَ.»
قلبی که نور و ظلمت را میشناسد
در حقیقت
اوامر و نواهی ولیّ خدا را میفهمد.
و خداوند در ادامهی حدیث معراج
پاسخی میدهد
که لرزه بر جان اهل معرفت میاندازد:
«فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ:
وَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي
لَا أَحْجُبُ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ
فِي وَقْتٍ مِنَ الْأَوْقَاتِ.
كَذَلِكَ أَفْعَلُ بِأَحِبَّائِي.»
«به عزت و جلالم سوگند
که در هیچ زمانی
میان من و تو حجابی نمیگذارم.
و با همهی دوستانم چنین میکنم.»
این یعنی
وقتی دل بسط پیدا میکند
وقتی نور را تشخیص میدهد
وقتی عقل به مقام فهم امر از نهی میرسد
«حجابها میافتد.»
اهل یقین
این توفیق را پیدا کردهاند
که «راه تشخیص نور و ظلمت»
و «راه فهم قبض و بسط»
را نه از ذهن
بلکه از قلبی که زیر تربیت نورانی ولیّ خداست
فهم کنند.
آنان همان احبّاء خدا هستند
که خدا وعده داد
میان خود و ایشان
حجابی باقی نمیگذارد.
گویی
قبض و بسط
زبان رابطه خدا و بنده میشود؛
نشانههایی بیواسطه،
که هرکس اهل یقین شد
آنها را میفهمد.
و این همان جایگاهی است
که معلم ربانی
شاگرد را به سوی آن میکشاند:
تمییز نور از ظلمت
تشخیص سخن ولیّ خدا
و فهمیدن فرمان الهی
در دل.
جایی که دل
از حروف عبور میکند
و به «نور» میرسد.
رُوِيَ أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ ع جَاءَ إِلَى النَّبِيِّ ص يَشْكُو إِلَيْهِ الْحَاجَةَ ؟
فَقَالَ ع أَ لَا أُعَلِّمُكَ كَلِمَاتٍ أَهْدَاهُنَّ إِلَيَّ جَبْرَئِيلُ وَ هِيَ سَبْعَةَ عَشَرَ حَرْفاً مَكْتُوبَةٌ عَلَى جَبْهَةِ جَبْرَئِيلَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ وَ أَرْبَعَةٌ مَكْتُوبَةٌ عَلَى جَبْهَةِ مِيكَائِيلَ وَ أَرْبَعَةٌ مَكْتُوبَةٌ عَلَى جَبْهَةِ إِسْرَافِيلَ وَ أَرْبَعَةٌ مَكْتُوبَةٌ حَوْلَ الْكُرْسِيِّ وَ ثَلَاثَةٌ وَ ثَلَاثُونَ حَوْلَ الْعَرْشِ مَا دَعَا بِهِنَّ مَكْرُوبٌ وَ لَا مَلْهُوفٌ وَ لَا مَهْمُومٌ وَ لَا مَغْمُومٌ وَ لَا مَنْ يَخَافُ سُلْطَاناً وَ لَا شَيْطَاناً إِلَّا كَفَاهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ
وَ هِيَ
يَا عِمَادَ مَنْ لَا عِمَادَ لَهُ وَ يَا سَنَدَ مَنْ لَا سَنَدَ لَهُ وَ يَا ذُخْرَ مَنْ لَا ذُخْرَ لَهُ وَ يَا حِرْزَ مَنْ لَا حِرْزَ لَهُ وَ يَا فَخْرَ مَنْ لَا فَخْرَ لَهُ وَ يَا رُكْنَ مَنْ لَا رُكْنَ لَهُ يَا عَظِيمَ الرَّجَاءِ يَا عِزَّ الضُّعَفَاءِ يَا مُنْقِذَ الْغَرْقَى يَا مُنْجِيَ الْهَلْكَى يَا مُجْمِلُ يَا مُنْعِمُ يَا مُفْضِلُ أَسْأَلُ اللَّهَ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ الَّذِي سَجَدَ لَكَ سَوَادُ اللَّيْلِ وَ ضَوْءُ النَّهَارِ وَ شُعَاعُ الشَّمْسِ وَ نُورُ الْقَمَرِ وَ دَوِيُّ الْمَاءِ وَ حَفِيفُ الشَّجَرِ يَا اللَّهُ يَا رَحْمَانُ يَا ذَا الْجَلَالِ وَ الْإِكْرَامِ
وَ كَانَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع يُسَمِّي هَذَا دُعَاءَ الْفَرَجِ.
– **دعای فرج؛ ستونِ دلِ بیستون**
– **اسماء الهی؛ راهِ خروج دل از قبض**
– **از عماد تا ذوالجلال؛ سفر دل در دعای فرج**
– **فرجِ دل با نامهای خدا**
– **وقتی دل بیپناه میشود؛ دعایی که فرشتهها بر پیشانی داشتند**
– **دعای فرج؛ اسمهایی که بسط میآورند**
– **پناه دل در هفده حرفِ نورانی**
**«دعای فرج؛ پناه دل در هفده نامِ خدا»**
دعای فرج؛ پناه دل در نامهای خدا
دلنوشته
دعای فرج؛ پناه دل در نامهای خدا
اینجا، دل از عرفه و معراج که گذشت
به ساحلِ امنی میرسد
که امیر دلها نشانش داده است:
دعایی که جبرئیل به رسول خدا ص آموخت
و رسول خدا ص به علی علیهالسلام.
همان که حضرتش آن را «دعای فرج» نامید.
اینک، کلمات امانبخشِ فرج،
که بر پیشانی فرشتگان نقش بسته
و گرد عرش میگردند،
چون بارانی بر کویرِ قبضِ دل میبارند:
«يا عِمَادَ مَنْ لَا عِمَادَ لَهُ
وَ يا سَنَدَ مَنْ لَا سَنَدَ لَهُ
وَ يا ذُخْرَ مَنْ لَا ذُخْرَ لَهُ
وَ يا حِرْزَ مَنْ لَا حِرْزَ لَهُ
وَ يا فَخْرَ مَنْ لَا فَخْرَ لَهُ
وَ يا رُكْنَ مَنْ لَا رُكْنَ لَهُ
يا عَظِيمَ الرَّجَاءِ
يا عِزَّ الضُّعَفَاءِ
يا مُنْقِذَ الغَرْقَى
يا مُنْجِيَ الهَلْكَى
يا مُجْمِلُ، يا مُنْعِمُ، يا مُفْضِلُ
أَسْأَلُ اللَّهَ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ
الَّذِي سَجَدَ لَكَ سَوَادُ اللَّيْلِ وَ ضَوْءُ النَّهَارِ
وَ شُعَاعُ الشَّمْسِ وَ نُورُ الْقَمَرِ
وَ دَوِيُّ الْمَاءِ وَ حَفِيفُ الشَّجَرِ
يا اللَّهُ، يا رَحْمٰنُ، يا ذَا الجَلَالِ وَ الإِكْرَامِ.»
این الفاظ، فقط واژه نیستند؛
نامهای امنِ خدا هستند؛
ستونهایی که سقفِ فروریختهی دل را
یکباره برپا میکنند.
هر اسم، یک «بسط» است:
– «عماد» برای دلِ بیستون،
– «سند» برای دلِ بیپشت،
– «ذخر» برای روزهای دستتنگی،
– «حرز» برای شبهای بیپناهی،
– «فخر» برای وقتی که هیچ مایۀ افتخاری نمانده،
– «رکن» برای لحظهای که زمین زیر پا خالی میشود.
و بعد، موجِ امید میآید:
«عظیم الرجاء»؛ که رجای کوچکِ ما را بزرگ میکند.
«عزّ الضعفاء»؛ که ضعف را مبدل به عزت میسازد.
«منقذ الغرقى» و «منجی الهلکى»؛
برای آن دمِ بینَفَسی که جان به گلو رسیده است.
در این مقام،
قبض یعنی فراموشیِ اسماء،
و بسط یعنی تذکّرِ اسماء.
هر بار که نامی از این نامها بر زبان میآید،
به همان اندازه،
دستِ ربوبیت خدا
طناب نجاتی به دل میاندازد.
سپس، دعای فرج
دل را از خود به کلّ عالم میبرد:
«سجدهی شب و روز،
شعاع خورشید و نور ماه،
همهمهی آب و خشخشِ درخت…»
گویی عالم با ما همصدا شده است؛
همهشان میگویند:
راهِ خروج از تنگنا، اسماءِ خداست؛
فرج، در یادِ اوست.
اینجا، حدیثِ معراج و دعای فرج به هم میرسند:
– در معراج، عقل کامل شد تا نور را از ظلمت تمییز دهد؛
– در دعای فرج، اسماء فرود میآیند تا نور را بر دل بنشانند.
آنجا فهم، اینجا فتح.
آنجا تمییز، اینجا تمکین.
آنجا «لَا أَحْجُبُ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ»،
اینجا «يا عماد من لا عماد له».
و دل، پس از تمرینِ اعتراف
و آموختنِ راهِ ولایت،
اکنون اقرار میکند:
من بیستونم، تو ستونِ منی؛
من بیپشتم، تو پُشتِ منی؛
من بیذخیرهام، تو ذخیرۀ منی؛
و این اقرار، درِ فرج است.
پس اگر قبض آمد،
یکییکی این نامها را به زبان بیاور:
از «عماد» آغاز کن
تا «ذَا الجلال و الإكرام»؛
هر اسم، گرهی از دل میگشاید.
و اگر بسط آمد،
به همان نامها شکر کن؛
که هر بسط، امانتی است از همان اسماء.
ای صاحبِ دل!
فرج، در بیرون از تو نیست؛
در احیای نامهای او در دلِ توست.
وقتی دل به این اسمها جان بدهد،
خدا همان میکند که وعده داده بود:
«به عزّت و جلالم، حجابی میان خود و تو نمیگذارم»؛
و آنگاه، نیازْ شرمنده میشود،
ترسْ آب میشود،
و دلْ سبکتر از پرِ کاه
به سمت نور برمیخیزد.
هذا مقامُ المستغیث:
يا عمادَ من لا عمادَ له…
و هذا محلُّ الاعتراف:
أنا المُفتَقِر، و أنت الغنیُّ الحمید.
و هذا وجهُ الفرج:
اسمک نورٌ في الظُلمة، و رُكنٌ عندَ الانهيار؛
به نام تو پناه میآورم،
تا دل، از قبض به بسط رسد
و از بسط، به وصل.
… فَقَدْ أَعْلَمْتُكَ مَا أَوْضَحَ اللَّهُ مِنْ سَبِيلِ هَذِهِ الْأَنْفَالِ الْأَرْبَعَةِ وَ مَا وَعَدَ مِنْ أَمْرِهِ فِيهِمْ وَ نَوَّرَهُ بِشِفَاءٍ مِنَ الْبَيَانِ وَ ضِيَاءٍ مِنَ الْبُرْهَانِ جَاءَ بِهِ الْوَحْيُ الْمُنْزَلُ وَ عَمِلَ بِهِ النَّبِيُّ الْمُرْسَلُ ص فَمَنْ حَرَّفَ كَلَامَ اللَّهِ أَوْ بَدَّلَهُ بَعْدَ مَا سَمِعَهُ وَ عَقَلَهُ فَإِنَّمَا إِثْمُهُ عَلَيْهِ وَ اللَّهُ حَجِيجُهُ فِيهِ وَ السَّلَامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ.
مطالب علمی که معلم ربانی توضیح میده همه اینجوری هستند که این علوم رو خداوند بصورت نور و بطور واضح برای آل محمد ع بیان میکنه « مَا أَوْضَحَ اللَّهُ » و امر و نهی و وعده و وعیدشو هم مشخص میکنه « وَ مَا وَعَدَ مِنْ أَمْرِهِ فِيهِمْ » و در بیان و کلام معلم ربانی نوری قرار میده که در قلب اهل یقین جا باز میکنه « وَ نَوَّرَهُ بِشِفَاءٍ مِنَ الْبَيَانِ وَ ضِيَاءٍ مِنَ الْبُرْهَانِ » و این همون نور علمی است که در قالب وحی به قلب آل محمد ع نازل میشه « جَاءَ بِهِ الْوَحْيُ الْمُنْزَلُ » و خود اونها هم به این دستورات مافوق که خود خداوند است عامل هستند « وَ عَمِلَ بِهِ النَّبِيُّ الْمُرْسَلُ ص » و ما هم باید با این واسطه علمی یعنی معلم ربانی منا اهل البیت ع تبعیت از خداوند داشته باشیم ان شاء الله تعالی … «فَقَدْ أَعْلَمْتُكَ مَا أَوْضَحَ اللَّهُ مِنْ سَبِيلِ هَذِهِ الْأَنْفَالِ الْأَرْبَعَةِ وَ مَا وَعَدَ مِنْ أَمْرِهِ فِيهِمْ وَ نَوَّرَهُ بِشِفَاءٍ مِنَ الْبَيَانِ وَ ضِيَاءٍ مِنَ الْبُرْهَانِ جَاءَ بِهِ الْوَحْيُ الْمُنْزَلُ وَ عَمِلَ بِهِ النَّبِيُّ الْمُرْسَلُ ص»
* **نورِ وحی در کلامِ ربّانی؛ سرچشمهی علوم آل محمد (ع)**
* **علمِ خدا، بیانِ اهلبیت؛ راهِ شفای دل**
* **از «ما أوضح الله» تا «عمل به وحی»؛ نقشه راهِ هدایت**
* **وحیِ منزل، برهانِ مبین؛ سرّ هدایتِ آل محمد (ع)**
* **حقیقتِ علم؛ نورِ الهی در بیانِ معصوم**
* **چگونه کلامِ معلم، شفابخش میشود؟ رازِ وحیانی بودنِ آن**
* **«فَقَدْ أَعْلَمْتُكَ…»: خدا روشن میکند، ولیّ خدا عمل میکند**
**«از بنای کعبه تا نورِ وحی؛ سیرِ دل در مکتبِ اهلبیت (ع)»**
دلنوشته
از بنای کعبه تا نورِ وحی؛ سیرِ دل در مکتبِ اهلبیت (ع)
پس از آنکه دل در دعای فرج زیر بارانِ اسماء الهی ایستاد
و طعمِ بسط را چشید،
اکنون وقت آن است که بفهمد
این نور از کجا میآید
و چرا کلامِ معلمِ ربانی
اینچنین «شفابخش» و «برهانآور» است.
اینجا، سخنِ بزرگانی از آل محمد علیهمالسلام
راه را روشن میکند:
«فَقَدْ أَعْلَمْتُكَ مَا أَوْضَحَ اللَّهُ
مِنْ سَبِيلِ هَذِهِ الْأَنْفَالِ الْأَرْبَعَةِ
وَ مَا وَعَدَ مِنْ أَمْرِهِ فِيهِمْ
وَ نَوَّرَهُ بِشِفَاءٍ مِنَ الْبَيَانِ
وَ ضِيَاءٍ مِنَ الْبُرْهَانِ
جَاءَ بِهِ الْوَحْيُ الْمُنْزَلُ
وَ عَمِلَ بِهِ النَّبِيُّ الْمُرْسَلُ ص…»
اینجا حقیقتی آشکار میشود:
علومِ اهلبیت ع، محصول اندیشهی بشری نیست.
نه برداشت شخصی است، نه تفسیر ذوقی،
این علوم، نورند؛
و سرچشمهشان خداست.
«ما أَوْضَحَ اللَّهُ»
یعنی خودِ خدا بیان کرد؛
بیانی که نه سایه دارد و نه ابهام،
بیانی که تاریکی نمیپذیرد
چون «نور» است.
«وَ مَا وَعَدَ مِنْ أَمْرِهِ فِيهِمْ»
یعنی فرمانها، دستورهای مافوق،
امر، نهی، وعده، وعید—
همه برای آنان روشن شده است؛
بهصراحت، بیغبار.
این همان نقشهی راهی است
که معلم ربانی در سینه دارد
و بندهی گرفتارِ قبض،
بیآن بیپناه است.
«وَ نَوَّرَهُ بِشِفَاءٍ مِنَ الْبَيَانِ
وَ ضِيَاءٍ مِنَ الْبُرْهَانِ»
اینجا، لبّ ماجراست:
کلام معلم ربانی،
نه فقط «توضیح» است؛
شفا است.
نه فقط «استدلال» است؛
نور است.
بیانش، زخمِ نادانی را میبندد؛
برهانش، تاریکیِ دل را میشکافد.
هیچ چیز مانند کلامی که از «نور» برخاسته باشد،
قلب را آرام نمیکند.
«جَاءَ بِهِ الْوَحْيُ الْمُنْزَلُ»
این علوم، از آسمان آمدهاند.
نه از ذهن، نه از تجربه،
نه از کتابهای خاکخورده.
اینها همان نوری هستند
که جبرئیل بارها آورد
و بر قلب محمد صلّیاللهعلیهوآله
فرود آورد.
و زیبایی ماجرا اینجاست:
«وَ عَمِلَ بِهِ النَّبِيُّ الْمُرْسَلُ ص»
پیامبر،
نهفقط ناقل وحی بود،
بلکه نخستین عامل به آن بود.
فرمانهای خدا
اول بر شانههای او نشست
و بعد سایهاش
بر ما گسترده شد.
آری…
تمام آنچه معلم ربانی میگوید،
تمام آنچه قلب ولایت به شاگردش نشان میدهد،
تمام آنچه ما نامش را «علم» میگذاریم،
همه همین است:
علمی که
خدا روشن کرده،
خدا تبیین کرده،
خدا نور در آن نهاده،
خدا نازل کرده،
و ولیّ خدا به آن عمل میکند.
پس ما اگر «تبعیت» میکنیم،
در حقیقت
به دنبال خدا میرویم؛
امّا با نقشهای که از طریق
معلمان منصوبِ او
به دستمان رسیده است.
اینجاست که معنای تبعیت روشن میشود:
یک راه، دو راهبر ندارد.
ما از آل محمد ع اطاعت میکنیم
چون آنها،
مجرای امرِ خدا هستند.
و هرچه دارند
از «ما أَوْضَحَ اللَّهُ» دارند.
پس دلِ ما…
اگر امید فرج دارد،
اگر نور را میخواهد،
اگر از قبض میگریزد،
باید دست در دست همان کسی بگذارد
که نورِ علم در سینهاش پنهان است.
اینگونه است که انسان،
از علمِ آلمحمد ع،
به عملِ خدا میرسد.
و اینگونه است که دل،
از «ظنّ» و «حدس» و «تخیّل»،
به «یقین» میرسد.
در پایان، سلامِ آن امام بزرگ
چون نسیمی بر دل میوزد:
«وَ السَّلَامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ.»
قَالَ الصَّادِقُ ع لَا يَصِحُّ الِاقْتِدَاءُ إِلَّا بِصِحَّةِ قِسْمَةِ الْأَرْوَاحِ فِي الْأَزَلِ وَ امْتِزَاجِ نُورِ الْوَقْتِ بِنُورِ الْأَزَلِيِّ
وَ لَيْسَ الِاقْتِدَاءُ بِالتَّوَسُّمِ بِحَرَكَاتِ الظَّاهِرَةِ وَ النَّسَبِ إِلَى أَوْلِيَاءِ الدِّينِ مِنَ الْحُكَمَاءِ وَ الْأَئِمَّةِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ أَيْ مَنْ كَانَ اقْتَدَى بِمُحِقٍّ فَهُوَ زَكِيٌّ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ وَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع الْأَرْوَاحُ جُنُودٌ مُجَنَّدَةٌ فَمَا تَعَارَفَ مِنْهَا ائْتَلَفَ وَ مَا تَنَاكَرَ مِنْهَا اخْتَلَفَ
وَ قِيلَ لِمُحَمَّدِ بْنِ الْحَنَفِيَّةِ مَنْ أَدَّبَكَ ؟
فَقَالَ أَدَّبَنِي رَبِّي فِي نَفْسِي (معلومه از پدر بزرگوارشان علی ع قبض و بسط رو خوب یاد گرفتند !) فَمَا اسْتَحْسَنْتُ مِنْ أُولِي الْأَلْبَابِ وَ الْبَصِيرَةِ تَبِعْتُهُمْ بِهِ وَ اسْتَعْمَلْتُهُ وَ مَا اسْتَقْبَحْتُهُ مِنَ الْجُهَّالِ اجْتَنَبْتُهُ وَ تَرَكْتُهُ مستقرا [مُسْتَنْفِراً] فَأَوْصَلَنِي ذَلِكَ إِلَى كُنُوزِ الْعِلْمِ وَ لَا طَرِيقَ لِلْأَكْيَاسِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَسْلَمَ مِنَ الِاقْتِدَاءِ لِأَنَّهُ الْمَنْهَجُ الْأَوْضَحُ وَ الْمَقْصَدُ الْأَصَحُّ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِأَعَزِّ خَلْقِهِ مُحَمَّدٍ ص أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَ ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً فَلَوْ كَانَ لِدِينِ اللَّهِ تَعَالَى عَزَّ وَ جَلَّ مَسْلَكٌ أَقُومُ مِنَ الِاقْتِدَاءِ لَنَدَبَ أَنْبِيَاءَهُ وَ أَوْلِيَاءَهُ إِلَيْهِ
قَالَ النَّبِيُّ ص : (+ «قبض و بسط») …
فِي الْقُلُوبِ نُورٌ لَا يُضِيءُ إِلَّا مِنِ اتِّبَاعِ الْحَقِّ وَ قَصْدِ السَّبِيلِ وَ هُوَ مِنْ نُورِ الْأَنْبِيَاءِ مُوَدَّعٌ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِين »
* **نور ازل و پیوند ارواح؛ رازِ اقتدای حقیقی**
* **اقتدا؛ وقتی نورِ وقت با نورِ ازل میآمیزد**
* **راه روشن؛ از آشناییِ ارواح تا پیروی از حق**
* **اقتدا؛ نه در ظاهر، که در پیوند روح و نور**
* **نوری که فقط با پیروی از حق میدرخشد**
* **راهی که پیامبران پیمودند؛ حقیقت اقتدا**
* **راز ارواحِ مجنّده؛ چرا بعضی دلها به نور نزدیکترند؟**
* **اقتدا؛ مسیر امنِ دلهای بیدار**
**«اقتدا؛ نوری که از ازل در دل مؤمنان نهاده شد»**
دلنوشته
راز راه روشن؛ چرا بعضی دلها به نور نزدیکترند؟
اقتدا؛ نوری که از ازل در دل مؤمنان نهاده شد
گاهی انسان خیال میکند «تبعیت» یعنی نگاه کردن به ظاهر حرکات اهل دین؛
یعنی شبیهِ کسی راه رفتن، شبیهِ او سخن گفتن، شبیهِ او لباس پوشیدن، شبیهِ او دعا خواندن.
امّا امام صادق علیهالسلام با یک جمله، همهی این خیالها را فرو میریزد:
«لَا يَصِحُّ الِاقْتِدَاءُ
إِلَّا بِصِحَّةِ قِسْمَةِ الْأَرْوَاحِ فِي الْأَزَلِ
وَ امْتِزَاجِ نُورِ الْوَقْتِ بِنُورِ الْأَزَلِيّ»
اقتدا…
پیروی…
جاری شدن از مسیر هدایت…
همه از «پیوند روحِ اکنون» با «نورِ ازل» آغاز میشود.
از یک آشناییِ دیرین،
از یک «میثاق» پنهان.
از همان جایی که امیرالمؤمنین فرمود:
«الْأَرْوَاحُ جُنُودٌ مُجَنَّدَةٌ…»
روحها لشکرند؛
هر روحی با همجنسِ خود الفت میگیرد
و از بیگانهاش میگریزد.
یعنی اقتدا، «ظاهری» نیست؛
«روحی» است.
امام صادق علیهالسلام ادامه میدهند:
اقتدا یعنی راهی که «در قیامت» هم دوام دارد.
آنجا که خدا میفرماید:
«يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»
روزى که هر گروهى را با امامی که در دنیا پذیرفتهاند،
میخوانند.
در آن روز،
نه نسب معنا دارد
نه ظاهر.
نه اسمها،
نه ادّعاها.
چون:
«فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ»
تنها یک چیز میماند:
«با چه نوری راه رفتی؟»
نور ازل، یا چراغهای ساختگیِ زمانه؟
در اینجا کلامِ محمد بن حنفیه (رضوان الله علیه) جانِ انسان را مینوازد:
وقتی از او پرسیدند: «معلمت چه کسی بود؟»
گفت:
«أَدَّبَنِي رَبِّي فِي نَفْسِي…»
چه پاسخی!
آری، ریشهی ادب،
ریشهی تشخیص،
ریشهی قبض و بسط،
همه در «نفس» است؛
نفس، وقتی زیر نور تربیت ربّانی قرار گیرد،
هم خوب را میشناسد
و هم زشتی را.
هم میفهمد چه راههایی «بسط» دارد،
و چه مسیرهایی «قبض».
او گفت:
من هرچه از صاحبان بصیرت پسندیدم،
به کار بستم؛
و هرچه را در جاهلان زشت یافتم،
کنار گذاشتم.
همین مرا به «گنجهای علم» رساند.
این یعنی:
اقتدا، بزرگترین کلید فتح است.
و به قول خودش:
«لا طريق للأكياس من المؤمنين أسلم من الاقتداء»
هیچ راهی برای هوشمندانِ مؤمن
امنتر از اقتدا نیست.
و آنگاه، آیهای که خدا به پیامبرش فرمود
مثل ستارهای در دل میدرخشد:
«أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ
فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ»
و نیز:
«ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ
أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً»
اگر راهی استوارتر از «اقتدا» وجود داشت،
خدا آن را به پیامبرانش میآموخت.
امّا وقتی به خاتم پیامبران هم میگوید:
«اقتدا کن»،
یعنی این،
اصلِ اصول است.
و بعد…
خاتم پیامبران،
سخن را کامل میکند:
«فِي الْقُلُوبِ نُورٌ
لَا يُضِيءُ إِلَّا مِنِ اتِّبَاعِ الْحَقِّ
وَ قَصْدِ السَّبِيلِ
وَ هُوَ مِنْ نُورِ الْأَنْبِيَاءِ
مُوَدَّعٌ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِين»
در دلها نوری است…
امّا روشن نمیشود،
مگر وقتی که انسان
به دنبال «حق» برود.
این نور، از جنس «قبض و بسط» است.
یک روز دل را میگشاید،
یک روز میگیرد؛
تا بدانی
از که باید پیروی کنی
و راهت را از کجا باید بیابی.
این نور، همان میراث پیامبران است
که خدا در دلهای اهل ایمان گذاشته.
به اندازهای که ظرفیت داشته باشند،
به اندازهای که پیوند روحشان با نور ازل
سالم مانده باشد،
به همان اندازه،
این نور در دلشان میتابد.
آری…
اقتدا یعنی:
روشن شدن دل با نوری که از آسمان آمده.
اقتدا یعنی:
یافتنِ «معلمِ ربانی» خود.
اقتدا یعنی:
بسطی که از نور حق میآید
و قبضی که از دوریِ آن.
و دلِ من،
دلِ ما،
دلِ هر انسانی که گم شده،
فقط یک راه روشن پیش رو دارد:
«پیروی از نوری
که از ازل
در دلهای مؤمنان ودیعه گذاشته شده؛
نوری که انبیا افروختهاند
و اوصیای پاک،
پاسداران آناند.»
[این آیه زیبا رو با فهم «قبض و بسط» حالا دوباره بخوان] :
«نور هدایت» نام زیبای معلم ربانی و آیات محکم موید اندیشه او برای اهل یقین در دل شرایط است … این نام از این قسمت از آیه زیبای نور گرفته شده « يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ » … اهل یقین معرفت به نفس خود را با این نور هدایت متوجه می شوند یعنی با قبض و بسط قلبی در دل شرایط ، امر و نهی ولی خدا را فهمیده و با استعمال این اندیشه و این دستوراتی که از جانب مافوق خود استنباط می کنند تولید نور آرامش عمل صالح برای خود و دیگران می نمایند …
… نمیشه برای خدا مثال زد اما اگه بخواهیم «وهم» – که اجازه توهم رو داریم – نسبت به خدا رو بفهمیم چجوریه ، این آیه رو خدا مثال زده که ما با قلبمون نسبت به نور علم آل محمد ع که قبض و بسط میشیم اینو بفهمیم که خدا امر و نهی نسبت به ما رو چجوری اعلام میکنه و این آیه در اصل برای اهل یقین دنیای قلبشونه که با نگاه نورانی علمی آل محمد ع به سبب یاد معلم ربانی تشبیه به چراغ و چراغدان و شیشه و اختر درخشان و درخت زیتون – که هر کدام از این واژه ها در پوشه های خودشان بیان شده که نامهای زیبای معلم ربانی و آیات محکم موید اندیشه او برای اهل یقین هستند – شده که مفصلش اینه :
« اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ في زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ يَكادُ زَيْتُها يُضيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليمٌ (35)
* **نورٌ علی نور؛ روایت دل از آیهٔ نور**
* **وقتی دل، مشکاة نور میشود**
* **در جستوجوی نور؛ آیهای که نقشهٔ قلب است**
* **چراغِ دل و معلم ربانی**
* **راهی که با نورِ او روشن میشود**
* **دل در آستانهٔ آیهٔ نور**
* **قبض و بسط؛ کلید فهمِ نور هدایت**
* **کوکب دُرّیِ دل؛ خوانشی دلانه از آیهٔ نور**
* **وقتی نور، در دل لانه میکند**
* **از تنگی تا روشنایی؛ مسیر دل در آیهٔ نور**
**«نورٌ علی نور؛ دلخوانیِ آیهٔ نور در مدرسهٔ ربانی»**
…
نورٌ علی نور؛ وقتی دل، مشکاة نور میشود
دلنوشته
قبض و بسط، نور هدایت؛ وقتی آیهٔ نور در قلب معنا میشود
نورٌ علی نور؛ وقتی دل، مشکاة نور میشود
حالا… بگذار دل را آرام کنم و از نو، از همان جایی بنویسم که دلنوشتههایم همیشه از آن جوانه میزنند؛
از جایی که فهم، با آهی آرام، تبدیل میشود به نجوا.
گاهی آدم در میانِ شلوغیِ روزگار،
دلش میخواهد یک بار دیگر «آیهٔ نور» را بخواند…
نه مثل همیشه؛
نه مثل یک متن مقدّس که سالهاست از حفظش کردهای؛
بلکه مثل «نقشهای برای دل»…
برای لحظههایی که نمیدانی از کدام سمت باید ادامه بدهی.
وقتی چشمم دوباره به این آیه افتاد،
یادم آمد که «نور هدایت» فقط یک نام نیست؛
این همان «معلم ربانی» است که خدا وعدهاش را داده؛
کسی که اندیشهٔ روشنش پشتوانهٔ اهل یقین است،
کسی که وقتی جهان تیره میشود،
راه را از بیراهه جدا میکند.
و این وعده… چقدر آرامبخش است:
«يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ»
خدا هر که را بخواهد — هر که لایق بداند — به سوی همین نور میبرد؛
به سوی همان معلمی که راه را میشناسد.
دنیای قلب؛ جایی که مثالهای خدا معنا میشوند
ما میدانیم:
خدا را نمیشود در قالب مثالها قید کرد.
اما رابطهها، نشانهها، پیوندهای پنهانِ میان دل و آسمان…
اینها را خدا در آیینهٔ مثالها به ما نشان داده.
آیهٔ نور، داستانِ «دنیای قلبِ اهل یقین» است.
دلهایی که «معرفت نفس» را از میان «قبض و بسط»،
از میان جمع شدن و گشادگی قلب، میفهمند.
وقتی یک حادثه میآید،
وقتی شرایط پیچیده میشود،
اهل یقین به دلشان نگاه میکنند:
دل اگر «تنگ» شد، میفهمند خدا میگوید: نه.
دل اگر «باز» شد، میفهمند خدا میگوید: برو.
اینگونه است که فرمانهای «مافوق» را میگیرند؛
از نگاه آلمحمد (ع)،
از یادِ معلم ربانی،
از آن نور آرام… که راه را روشن میکند.
و بعد، میانِ این فهم و این عمل،
یک چراغ روشن میشود:
«نوری که هم خودشان را گرم میکند، هم جهان را قابلتحملتر.»
واژههایی که هرکدام نامی از او هستند
در این آیه، هر واژه مثل پنجرهای است رو به فهمی عمیقتر.
«مشکات»… مثل سینهٔ بازِ معلم که نور را پنهان نمیکند.
«مصباح»… همان علمِ زنده و شعلهور است.
«زجاجه»… صفای دل و کلامی که نور را بیکموکاست عبور میدهد.
«کوکب دُرّی»… آن برقِ اندیشهای که وقتی میتابد، تاریکی راه میرود.
«شجرهٔ مبارکهٔ زیتونه»… ریشهٔ علمی که نه شرقیست، نه غربی؛
تنها و تنها سیراب از «وحی خالص».
و اینها روی هم مینشینند؛
نور روی نور…
تا آن نورِ نهایی که در دل میتابد، قوام بگیرد.
حالا که اینطور نگاه کردهایم،
اجازه بده دوباره آیه را بخوانیم؛
نه با زبان،
با قلبی که دارد در خودش مشکات و مصباح و کوکب دُرّی را میچیند:
«اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فيها مِصْباحٌ
الْمِصْباحُ في زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ
يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ
يَكادُ زَيْتُها يُضيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُورٍ
يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ
وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ
وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليمٌ»
و چقدر زیباست که خدا خودش گفته:
اینها مثال است…
مثالهایی برای تو که بفهمی راهِ نور از کجاست.
عَنْ عَلِيِّ بْنِ سُوَيْدٍ قَالَ:
كَتَبْتُ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى ع وَ هُوَ فِي الْحَبْسِ كِتَاباً أَسْأَلُهُ عَنْ حَالِهِ وَ عَنْ مَسَائِلَ كَثِيرَةٍ
فَاحْتَبَسَ الْجَوَابُ عَلَيَّ ثُمَّ أَجَابَنِي بِجَوَابٍ هَذِهِ نُسْخَتُهُ
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ الَّذِي بِعَظَمَتِهِ وَ نُورِهِ أَبْصَرَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِينَ (+ «قبض و بسط») وَ بِعَظَمَتِهِ وَ نُورِهِ عَادَاهُ الْجَاهِلُونَ وَ بِعَظَمَتِهِ وَ نُورِهِ ابْتَغَى مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ بِالْأَعْمَالِ الْمُخْتَلِفَةِ وَ الْأَدْيَانِ الْمُتَضَادَّةِ فَمُصِيبٌ وَ مُخْطِئٌ وَ ضَالٌّ وَ مُهْتَدٍ وَ سَمِيعٌ وَ أَصَمُّ وَ بَصِيرٌ وَ أَعْمَى حَيْرَانُ
فَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي عَرَّفَ وَ وَصَفَ دِينَهُ مُحَمَّداً ص
أَمَّا بَعْدُ
فَإِنَّكَ امْرُؤٌ أَنْزَلَكَ اللَّهُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ بِمَنْزِلَةٍ خَاصَّةٍ وَ حَفِظَ مَوَدَّةَ مَا اسْتَرْعَاكَ مِنْ دِينِهِ وَ مَا أَلْهَمَكَ مِنْ رُشْدِكَ وَ بَصَّرَكَ مِنْ أَمْرِ دِينِكَ (با قبض و بسط) وَ بِتَفْضِيلِكَ إِيَّاهُمْ وَ بِرَدِّكَ الْأُمُورَ إِلَيْهِمْ كَتَبْتَ تَسْأَلُنِي عَنْ أُمُورٍ كُنْتُ مِنْهَا فِي تَقِيَّةٍ وَ مِنْ كِتْمَانِهَا فِي سَعَةٍ فَلَمَّا انْقَضَى سُلْطَانُ الْجَبَابِرَةِ وَ جَاءَ سُلْطَانُ ذِي السُّلْطَانِ الْعَظِيمِ بِفِرَاقِ الدُّنْيَا الْمَذْمُومَةِ إِلَى أَهْلِهَا الْعُتَاةِ عَلَى خَالِقِهِمْ رَأَيْتُ أَنْ أُفَسِّرَ لَكَ مَا سَأَلْتَنِي عَنْهُ مَخَافَةَ أَنْ يَدْخُلَ الْحَيْرَةُ عَلَى ضُعَفَاءِ شِيعَتِنَا مِنْ قِبَلِ جَهَالَتِهِمْ فَاتَّقِ اللَّهَ جَلَّ ذِكْرُهُ وَ خُصَّ بِذَلِكَ الْأَمْرِ أَهْلَهُ وَ احْذَرْ أَنْ تَكُونَ سَبَبَ بَلِيَّةِ الْأَوْصِيَاءِ أَوْ حَارِشاً عَلَيْهِمْ بِإِفْشَاءِ مَا اسْتَوْدَعْتُكَ وَ إِظْهَارِ مَا اسْتَكْتَمْتُكَ وَ لَنْ تَفْعَلَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ إِنَّ أَوَّلَ مَا أُنْهِي إِلَيْكَ أَنِّي أَنْعَى إِلَيْكَ نَفْسِي فِي لَيَالِيَّ هَذِهِ غَيْرَ جَازِعٍ وَ لَا نَادِمٍ وَ لَا شَاكٍّ فِيمَا هُوَ كَائِنٌ مِمَّا قَدْ قَضَى اللَّهُ جَلَّ وَ عَزَّ وَ حَتَمَ فَاسْتَمْسِكْ بِعُرْوَةِ الدِّينِ آلِ مُحَمَّدٍ وَ الْعُرْوَةِ الْوُثْقَى الْوَصِيِّ بَعْدَ الْوَصِيِّ وَ الْمُسَالَمَةِ لَهُمْ وَ الرِّضَا بِمَا قَالُوا وَ لَا تَلْتَمِسْ دِينَ مَنْ لَيْسَ مِنْ شِيعَتِكَ وَ لَا تُحِبَّنَّ دِينَهُمْ فَإِنَّهُمُ الْخَائِنُونَ الَّذِينَ خَانُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ خَانُوا أَمَانَاتِهِمْ وَ تَدْرِي مَا خَانُوا أَمَانَاتِهِمْ ائْتُمِنُوا عَلَى كِتَابِ اللَّهِ فَحَرَّفُوهُ وَ بَدَّلُوهُ وَ دُلُّوا عَلَى وُلَاةِ الْأَمْرِ مِنْهُمْ فَانْصَرَفُوا عَنْهُمْ فَأَذَاقَهُمُ اللَّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِما كانُوا يَصْنَعُونَ.
* **نورِ وصی پس از وصی**
* **راهِ روشن در دلِ تاریکی**
* **قبض و بسط؛ نشانهٔ وصایت**
* **دل در مدارِ وصی**
* **چراغی که پس از چراغ میآید**
* **نورِ امام در دنیای قلب**
* **رضا به گفتارِ وصی**
* **وقتی نوازشِ نور را از دستِ وصی میگیری**
* **از تاریکی زندان تا روشنایی دل؛ هدایت موسی بن جعفر(ع)**
* **دل در مدرسهٔ وصایت؛ از قبض تا نور**
* **وصی پس از وصی؛ راهی که در قبض و بسط فهمیده میشود**
* **چراغِ ربانی؛ آنکه نور را نسل به نسل نگاه میدارد**
* **جایی که دل، نور را میشناسد و وصی را مییابد**
* **در پرتو وصایت؛ تماشای نور در دلِ مؤمن**
* **سکینهٔ دل از رضایت به گفتارِ اوصیاء**
«چراغی پس از چراغ؛ دلسپردن به نورِ وصی در دنیای قبض و بسط»
دلنوشته
چراغی پس از چراغ؛ دلسپردن به نورِ وصی در دنیای قبض و بسط
…نورٌ علی نور؛
و دل، هنوز در جستوجوی چراغی که راه را نشان بدهد.
در این میان، کلامی آمد که مثل نسیمی آرام، گردوغبار حیرت را از روی آینهٔ دل کنار زد؛
کلامی از موسی بن جعفر ع،
از دل زندان،
اما روشنتر از هر آزادی:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ الَّذِي بِعَظَمَتِهِ وَنُورِهِ أَبْصَرَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِينَ…»
انگار امام داشت به او ـ و به من و تو ـ یادآوری میکرد که
دل، بدون نور خدا «چیزی نمیبیند»؛
و نور خدا بدون «معلم ربانی»
در دل کسی آرام نمینشیند.
دل اگر میفهمد،
اگر بین حق و باطل «قبض و بسط» را تشخیص میدهد،
این فقط از «نور» است؛
نه از تجربه،
نه از ذکاوت،
نه از جمع کردن اطلاعات.
نور است…
و نور فقط از یک مسیر میرسد.
آنجا که امام نوشت:
«فَإِنَّكَ امْرُؤٌ أَنْزَلَكَ اللَّهُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ بِمَنْزِلَةٍ خَاصَّةٍ…
وَ بَصَّرَكَ مِنْ أَمْرِ دِينِكَ»
من حس کردم این کلمات نه فقط هشدار است،
نه فقط نصیحت؛
این «قدردانی از قلبی است که نور را شناخته،
و فهمِ نور را از میان قبض و بسط تجربه کرده.»
دلِ مؤمن، تا نور نتابد،
قبض را نمیفهمد،
بسط را نمیفهمد،
و از میان این دو، «صوتِ ولیّ خدا» را تشخیص نمیدهد.
و سپس،
آن فرازِ تکاندهنده آمد؛
جایی که امام در اوج اسارت،
در آستانهٔ شهادت،
بزرگترین امانت را به دوستش سپرد:
«فَاسْتَمْسِكْ بِعُرْوَةِ الدِّينِ آلِ مُحَمَّدٍ
وَ الْعُرْوَةِ الْوُثْقَى
الْوَصِيِّ بَعْدَ الْوَصِيِّ
وَ الْمُسَالَمَةِ لَهُمْ
وَ الرِّضَا بِمَا قَالُوا»
اینجا، دل من مکث کرد…
یعنی چه که «وصی پس از وصی»؟
یعنی چه که «مسالمه لهم»؟
یعنی چه که «الرضا بما قالوا»؟
یعنی اینکه «نورِ دل، به تنهایی کافی نیست؛
باید به چراغی وصل شود که خاموش نمیشود.»
باید به کسی سپرده شود که
نور را حفظ میکند،
نور را میفهمد،
نور را به قلبها میرساند.
آنجا فهمیدم:
اگر نور در دلِ من میتابد،
اگر بین دو راه تردید نمیکنم،
اگر در بسط، امید و در قبض، صبر مییابم؛
اینها به خاطر من نیست.
اینها اثرِ وصل بودن به همان «وصی بعد الوصی» است.
به همانهایی که خدا نور خود را بر دلشان کامل کرده.
آنجا که امام هشدار داد:
«وَاحْذَرْ أَنْ تَكُونَ سَبَبَ بَلِيَّةِ الْأَوْصِيَاءِ
بِإِفْشَاءِ مَا اسْتَوْدَعْتُكَ…»
دل لرزید.
چون یعنی نور،
امانت است.
دانش،
امانت است.
قبض و بسط،
امانت است.
شناختِ راه،
امانت است.
و هرکس این را برمیدارد، باید بداند:
نور، با دلِ ناسپاس نمیماند.
نور، با دلِ مغرور نمیماند.
نور، با دلهایی که راه را از صاحب راه جدا میکنند نمیماند.
نور فقط با «مسالمه» میماند؛
با آرام سپردنِ دل به ولیّ خدا.
با احترام،
با رضا،
با تبعیت.
و آخرِ سخنِ امام…
«أَنْعَى إِلَيْكَ نَفْسِي…»
و من فکر کردم:
کسی که مرگش را خبر میدهد،
اما نگرانیاش «ضعفاء شیعتنا»ست،
چگونه میشود از او جدا شد؟
چگونه میشود راهی غیر از راه او را رفت؟
چگونه میشود نور را خواست،
اما به «مشکات» پشت کرد؟
آنجا فهمیدم که دل،
برای اینکه نور را نگه دارد،
باید دستش را در دست «وصی بعد الوصی» بگذارد.
همانها که
چراغ پشت چراغ،
نور پشت نور،
راه را روشن نگه میدارند.
دل اگر این را بفهمد،
قبضش معنا دارد،
بسطش معنا دارد،
زندگی معنا دارد.
و اینگونه،
دلنوشتهام دوباره رسید به همان نقطهٔ نخست:
«نورٌ علی نور…
یهدی الله لنوره من یشاء.»
عَنْ عَبْدِ الرَّحِيمِ الْقَصِيرِ قَالَ:
كَتَبْتُ عَلَى يَدَيْ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ أَعْيَنَ فَسَأَلْتُهُ عَنِ الْمَعْرِفَةِ وَ الْجُحُودِ
أَ هُمَا مَخْلُوقَتَانِ؟
فَكَتَبَ ع سَأَلْتَ عَنِ الْمَعْرِفَةِ مَا هِيَ فَاعْلَمْ رَحِمَكَ اللَّهُ
أَنَّ الْمَعْرِفَةَ مِنْ صُنْعِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْقَلْبِ مَخْلُوقَةٌ
وَ الْجُحُودَ صُنْعُ اللَّهِ فِي الْقَلْبِ مَخْلُوقٌ
وَ لَيْسَ لِلْعِبَادِ فِيهِمَا مِنْ صُنْعٍ وَ لَهُمْ فِيهَا الِاخْتِيَارُ مِنَ الِاكْتِسَابِ
فَبِشَهْوَتِهِمُ الْإِيمَانَ اخْتَارُوا الْمَعْرِفَةَ فَكَانُوا بِذَلِكَ مُؤْمِنِينَ عَارِفِينَ
وَ بِشَهْوَتِهِمُ الْكُفْرَ اخْتَارُوا الْجُحُودَ فَكَانُوا بِذَلِكَ كَافِرِينَ جَاحِدِينَ ضُلَّالًا
وَ ذَلِكَ بِتَوْفِيقِ اللَّهِ لَهُمْ وَ خِذْلَانِ مَنْ خَذَلَهُ اللَّهُ
فَبِالاخْتِيَارِ وَ الِاكْتِسَابِ عَاقَبَهُمُ اللَّهُ وَ أَثَابَهُمْ.
* **انتخابِ دل؛ جایی میان نورِ معرفت و تاریکی جحود**
* **قبض و بسط؛ میدانِ انتخاب انسان**
* **در مسیر نور؛ وقتی معرفت را خدا میآفریند و دل راه را برمیگزیند**
* **جایی که دل میان دو آفریده میایستد: معرفت یا جحود**
* **لحظهٔ انتخاب؛ دل و توفیق خدا در آستانهٔ نور**
* **معرفتِ آفریدهشده؛ انتخابِ برگزیدهشده**
* **دلِ مختار؛ راهی میان دو صنعِ خدا**
* **وقتی دل، نور را میخواهد و خدا توفیق میدهد**
* **آفریدگانِ دل؛ معرفت و جحود در آستانهٔ اختیار**
* **دل در تقاطع: نورِ توفیق یا تاریکی خذلان**
### **«انتخابِ دل؛ میان دو صنعِ خدا»**
دلنوشته
لحظهٔ انتخابِ دل؛ میان دو صنعِ خدا
قبض و بسط؛ میدانِ انتخاب انسان
…و دل، هنوز حیران است که چرا یک نگاه نور میشود و نگاه دیگر، تاریکی.
چرا یک قلب با یک جمله بیدار میشود و قلبی دیگر، با هزار دلیل هم تکان نمیخورد.
در همین حیرت بودم که آن نامهٔ آرام و عمیق رسید؛
کلامی از امام،
که مثل دستی مهربان بر شانهٔ دل گذاشت و گفت:
«أَنَّ الْمَعْرِفَةَ مِنْ صُنْعِ اللَّهِ فِي الْقَلْبِ…
وَ الْجُحُودَ صُنْعُ اللَّهِ فِي الْقَلْبِ…»
و حتی پیش از آنکه عقل سؤالی بپرسد،
دل فهمید:
معرفت، «ساختنی» نیست؛
معرفت، «دادنی» است.
نور، از دل به بیرون نمیجوشد؛
از بالا میتابد.
و جحود هم همینطور؛
آنهم یک تاریکیِ آفریدهشده است،
نه یک اتفاق بیمعنا.
آن لحظه دیدم که دل چهقدر کوچک است…
چگونه تمام هستیِ خودش را
در قبض و بسطی که خدا در آن میآفریند
زندگی میکند.
قبض،
کار من نبود.
بسط،
افتخار من نبود.
هر دو «صنع الله» بودند؛
و من،
فقط در میان این دو
«انتخاب میکردم».
همان چیزی که امام ع گفت:
«وَ لَيْسَ لِلْعِبَادِ فِيهِمَا مِنْ صُنْعٍ
وَ لَهُمْ فِيهَا الِاخْتِيَارُ مِنَ الِاكْتِسَابِ»
آنجا بود که فهمیدم:
من قدرت ساختن نور را ندارم؛
اما میتوانم رو به نور بایستم.
نمیتوانم تاریکی را محو کنم؛
اما میتوانم پشت به آن کنم.
نور و ظلمت،
قبض و بسط،
معرفت و جحود…
همه «آفریده»اند.
ولی من،
با شکل ایستادنم
سرنوشتم را انتخاب میکنم.
این فهم، دل را آرام کرد.
چون امام ع ادامه داد:
«فَبِشَهْوَتِهِمُ الْإِيمَانَ اخْتَارُوا الْمَعْرِفَةَ
وَ بِشَهْوَتِهِمُ الْكُفْرَ اخْتَارُوا الْجُحُودَ»
و این،
عجیبترین بخش ماجرا بود:
معرفت هم «لذّت» دارد.
ایمان، یک شوق است.
همان شوقی که دل را به سمت نور میکشد،
همان شوقی که در بسط،
آرامش میدهد،
و در قبض،
امید را خاموش نمیکند.
و جحود هم «شهوت» دارد؛
شهوتِ جدا شدن،
شهوتِ گسستن،
شهوتِ بینیاز وانمود شدن.
اما میان این دو انتخاب،
راز دیگری هم بود؛
رازِ کمک خدا:
«وَ ذَلِكَ بِتَوْفِيقِ اللَّهِ لَهُمْ
وَ خِذْلَانِ مَنْ خَذَلَهُ اللَّهُ»
آنجا فهمیدم که
دلِ من، اگر یک لحظه نور را دید،
اگر یکبار از میان قبض و بسط،
وصی را شناخت،
راه را تشخیص داد،
سخن امام را فهمید،
این از من نبود.
این «توفیق» بود؛
دست خدا بود؛
نوری بود که بر دل تابید
و آن را برای دیدن آماده کرد.
و همانجا به خودم لرزیدم:
مبادا خدا دل را وا بگذارد.
مبادا نور از من گرفته شود.
مبادا من هم مثل بسیاری،
نور را ببینم و باز هم پشت کنم.
چون امام گفت:
«فَبِالِاخْتِيَارِ وَ الِاكْتِسَابِ
عَاقَبَهُمُ اللَّهُ وَ أَثَابَهُمْ»
دل،
هم با انتخابش بالا میرود
هم با انتخابش سقوط میکند.
و من، در انتهای این حدیث،
یک حقیقت را با عمق وجود فهمیدم:
«هیچکس با عقل خودش مؤمن نشده؛
و هیچکس با نادانی خودش کافر نشده.»
نور را خدا میدهد
و تاریکی را هم او میآفریند.
اما «مسیر دل» را
من انتخاب میکنم.
اینجاست که
قبض و بسطهای دل،
معنایی تازه پیدا میکند:
قبض،
فریاد خداست:
«بیدار شو…»
بسط،
آغوش خداست:
«نزدیکتر شو…»
و معرفت؟
معرفت،
آن لحظهای است که دل،
میفهمد این دو،
هر دو
از یک دست آمدهاند.
و جحود؟
لحظهای است که
دل میگوید:
«من خودم راه را میدانم…»
و من تصمیم گرفتم:
در میان این قبض و بسط،
در میان نور و تاریکی،
در میان معرفت و جحود…
دل را همانجا نگه دارم
که «وصی بعد الوصی» ایستاده است.
چون نور،
جز در کنار آن چراغها
نمیماند.
قَالَ الصَّادِقُ ع:
الْعَارِفُ شَخْصُهُ مَعَ الْخَلْقِ وَ قَلْبُهُ مَعَ اللَّهِ (با فهم قبض و بسط قلبی)
لَوْ سَهَا قَلْبُهُ عَنِ اللَّهِ طَرْفَةَ عَيْنٍ لَمَاتَ شَوْقاً إِلَيْهِ
وَ الْعَارِفُ أَمِينُ وَدَائِعِ اللَّهِ وَ كَنْزُ أَسْرَارِهِ وَ مَعْدِنُ أَنْوَارِهِ وَ دَلِيلُ رَحْمَتِهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ مَطِيَّةُ عُلُومِهِ وَ مِيزَانُ فَضْلِهِ وَ عَدْلِهِ قَدْ غَنِيَ عَنِ الْخَلْقِ وَ الْمُرَادِ وَ الدُّنْيَا وَ لَا مُونِسَ لَهُ سِوَى اللَّهِ وَ لَا نُطْقَ وَ لَا إِشَارَةَ وَ لَا نَفَسَ إِلَّا بِاللَّهِ وَ لِلَّهِ وَ مِنَ اللَّهِ وَ مَعَ اللَّهِ فَهُوَ فِي رِيَاضِ قُدْسِهِ مُتَرَدِّدٌ وَ مِنْ لَطَائِفِ فَضْلِهِ مُتَزَوِّدٌ
وَ الْمَعْرِفَةُ أَصْلٌ فَرْعُهُ الْإِيمَانُ.
* **دل با خدا؛ عارف میان خلق**
* **عارف؛ شخص با مردم، قلب در نور**
* **جایی که دل، یک لحظه غفلت را تاب نمیآورد**
* **امانتدارِ نور؛ عارف در قبض و بسط الهی**
* **دلِ عارف؛ خزانهٔ اسرار و معدنِ انوار**
* **میان خلق، در قدس؛ سفر پنهانِ دلِ عارف**
* **نفسِ عارف؛ از خدا، برای خدا، با خدا**
* **دل در ریاض قدس؛ روایتِ عارفِ بینیاز از دنیا**
* **عارف؛ از ودایع تا انوار، از خلق تا قدس**
* **صاحبدل؛ کسی که جز خدا را مونسی نیست**
«دلِ عارف؛ میان خلق، در آغوشِ خدا»
دلنوشته
دلِ عارف؛ میان خلق، در آغوشِ خدا
…و درست در جایی که قلب، میان انتخاب نور و تاریکی ایستاده بود،
حدیثی رسید که مثل نسیمی تازه،
درونِ دل را روشن کرد.
امام فرمود:
«العارفُ شخصُهُ مع الخلق، و قلبُهُ مع الله.»
و این یعنی:
عارف، میان مردم زندگی میکند،
اما دلش در جای دیگری نفس میکشد.
او در همان جایی قدم میزند که ما قدم میزنیم،
اما قلبش در «قبض و بسط»ی است که تنها خدا میآفریند.
قبض برای او
فاصله نیست؛
شوق است.
و بسط برای او
آسایش نیست؛
قرب است.
تا آنجا که امام فرمود:
«اگر دل عارف یک چشمبههمزدن از خدا غافل شود،
از شوق بازگشت، جان میدهد.»
این همان دلِ تربیتشده است؛
دلی که «معلم ربانی» آن را از خوابها گذرانده،
از ظلمتها برده،
در نورها شناور کرده،
و به جایی رسانده
که «غفلت»، مرگ است
و «یاد»، حیات.
سپس امام ادامه داد؛
با کلماتی که فقط به دل میرسد،
نه به گوش:
«العارفُ أمینُ ودائعِ الله…
کنزُ أسراره…
معدنُ أنواره…
دلیلُ رحمتِه على خلقه…»
دلم لرزید:
اینها توصیف یک انسان است؟
یا توصیف یک چراغ؟
عارف،
دیگر فقط «خودش» نیست.
او ظرفی است که خدا امانتهایش را در آن میگذارد؛
خزانهای که اسرار آسمان در سکوت آن پنهان میشود؛
معدنی که نور، از اعماقش استخراج میشود
و بر صورت جهان میتابد.
او
راهنمای رحمت خداست.
آیینهای است که مردم در آن
رخسار مهربانی خدا را میبینند.
چون آنچه دارد،
از خودش نیست؛
از نوری است که در قبض و بسطِ دلش
چکید و جوشید
و ماندگار شد.
امام صادق علیهالسلام ادامه داد:
«قد غنی عن الخلق و المراد و الدنیا…
و لا مؤنس له سوى الله»
و این یعنی:
عارف،
همهچیز را دارد
چون دلش را به مقصد رسانده؛
و همهچیز را رها کرده
چون چیزی «برتر» یافته.
او بینیاز شده؛
نه به معنای بیاعتنایی،
بلکه به معنای سیراب بودن.
در میان مردم است
اما از کسی چیزی نمیخواهد.
در میان صداهاست
اما دلش فقط با یک صدا آرام است.
در میان چراغهاست
اما تنها یک نور را میشناسد.
و زیباتر از همه،
آن فرازِ نفسگیر:
«لا نُطقَ و لا إشارةَ و لا نفسَ
إلا بالله و لله و من الله و مع الله.»
اینجاست که عارف
از «گفتن برای خدا»
به «گفتن با خدا» میرسد.
از «عملِ صالح»
به «نَفَسِ صالح» میرسد.
دیگر هر اشارهاش،
چون اشارهٔ چراغی است که راه مینماید.
هر نفسش،
مثل بسطی است که در دل شاگردان میتابد.
هر سکوتش،
قبضی است که در آن،
نور تازهای آفریده میشود.
و این همان است
که امام فرمود:
«و هو فی ریاض قدسه متردد،
و من لطائف فضله متزوّد.»
عارف در باغهای قدس دور میزند؛
نه با پا،
با قلب.
و از لطافتهای فضل خدا زاد و توشه برمیدارد؛
نه با دست،
با دل.
و در پایان،
آن جمعبندی که مثل مهر پایانیِ حقیقت است:
«المعرفة أصلٌ، فرعُه الإيمان.»
آنجا فهمیدم:
زیرساختِ ایمان،
معرفت است.
و معرفت،
نه فکر است
نه دلیل
نه مطالعه
نه تلاشِ ذهن.
معرفت،
نوری است
که خدا در دل میگذارد.
و ایمان،
شکوفهای است
که از آن نور
میروید.
[مقتصد قبض و بسط را می فهمد « الْمُقْتَصِدُ الْعَارِفُ لِلْإِمَامِ »] :
عَنْ سَالِمٍ قَالَ:
سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع- عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ-
ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا
فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِإِذْنِ اللَّهِ
قَالَ السَّابِقُ بِالْخَيْرَاتِ الْإِمَامُ
وَ الْمُقْتَصِدُ الْعَارِفُ لِلْإِمَامِ
وَ الظَّالِمُ لِنَفْسِهِ الَّذِي لَا يَعْرِفُ الْإِمَامَ.
– وارثان نور؛ آنها که رو به امام ایستادهاند
– مقتصد؛ دلی که کتاب خدا را به ارث میبرد
– پشت به نور؛ آغاز سرگردانی نفس
– «المقتصد العارف للإمام»؛ وارث حقیقی علوم ربانی
– وقتی کتاب خدا به دلهای رو به نور میرسد
– ظلم به نفس؛ نتیجه پشت کردن به امام
– میراث نور؛ سهم دلهای شنوا
– قبض و بسط در دلِ مقتصد؛ نشانهٔ معرفت امام
– وارث کتاب؛ کسی که محبت او را مطیع کرده است
«مقتصد؛ وارثِ نورِ امام»
دلنوشته
وارث نور؛ کسی که محبت او را مطیع کرده است
…و بعد، حدیثی آمد که مثل آینهای بزرگ، راهِ دل را روشنتر کرد.
حدیثی که میگفت:
«این کتاب؛ این نور؛ این علمِ آسمانی»
به هر کسی نمیرسد.
خدا فرمود:
«ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا…»
و امام باقر علیهالسلام پرده از راز برداشت:
سابق بالخیرات، امام است؛
مقتصد، کسی است که امام را میشناسد؛
و ظالم لنفسه، آن است که امام را نمیشناسد.
اینجا بود که دلم تکان خورد.
فهمیدم میراث خدا،
به دست هر دلی سپرده نمیشود.
کتابِ خدا—نه این کاغذها،
که «علمی که در دلِ معلم ربانی میجوشد»—
وارث میخواهد؛
نه وارثِ نام،
که وارثِ نور.
و وارثِ نور،
کسی است که «رو به نور» ایستاده باشد؛
همان «مقتصد» که امام فرمود:
«الْمُقْتَصِدُ الْعَارِفُ لِلْإِمَام.»
مقتصد، دلش را به بسط و قبضِ معلم سپرده است.
میفهمد چه زمانی دلش فشرده میشود
و چه زمانی باز میشود،
و در هر دو،
قدمش پشت سر نور است.
او در ملک و ملکوت
حرفشنوی دارد؛
نه از ترس،
از محبت.
از شوق رسیدن.
از فهمیدن آن زیباییای که در هیچ جای دیگری نیست.
اما آنکه حسد میورزد،
آنکه پشت به نور میکند،
گمان میکند از معلم روی گردان شده،
در حالی که
پشت به خودش کرده است.
این ظلمِ به نفس است.
این همان ظلمی است که قرآن گفت:
«وَ مِنْهُم ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ.»
ظالم،
نه تیر میزند
نه دشنام میدهد؛
او فقط
«از نور برمیگردد.»
و همین کافی است
تا در ظلماتِ سردِ بینور
بیفتد.
بیچراغ، بیعلامت، بیراه.
سرگردان.
متحیّر.
دستبهدیوار.
بیپناه.
زیرا کسی که نور را نشناسد،
چگونه «معرفة الامام بالنورانیة» را میفهمد؟
و کسی که امام را نورانی نفهمد،
چگونه راه را از بیراهه تشخیص دهد؟
اما مقتصد…
او اهلِ نور است.
اهلِ قبض و بسط.
اهلِ شنیدنِ صدای ربوبیت
در لابهلای تپشهای قلب.
او اگر بگیرد،
میفهمد خدا صدا میزند.
اگر بگشاید،
میفهمد خدا نزدیک است.
و در میان همین آمد و شدهای نورانی،
دلش کمکم
شبیه چراغی میشود
که با نورِ معلم
روشن است؛
نه با خودش.
همانجا بود که
فهمیدم:
میراث خدا
کتابی نیست که به دست بگیری،
نوری است که در دل میگیرد.
و وارثِ این نور،
نه هر رهگذری،
که همان مقتصد است—
کسی که «دلش رو به نور است
و پشتش به دنیا.»
[لیله قدر – قبض و بسط] :
« قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع
إِنَّ الْقَلْبَ الَّذِي يُعَايِنُ مَا يَنْزِلُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ لَعَظِيمُ الشَّأْنِ
قُلْتُ وَ كَيْفَ ذَاكَ يَا بَا عَبْدِ اللَّهِ ؟
قَالَ [لَيُشَقُّ وَ اللَّهِ بَطْنُ ذَلِكَ الرَّجُلِ ثُمَّ يُؤْخَذُ إِلَى قَلْبِهِ] يُكْتَبُ عَلَى قَلْبِ ذَلِكَ الرَّجُلِ بِمِدَادِ النُّورِ (+ قبض و بسط)
فَذَلِكَ جَمِيعُ الْعِلْمِ ثُمَّ يَكُونُ الْقَلْبُ مُصْحَفاً لِلْبَصَرِ (مثال بیلبورد) وَ يَكُونُ اللِّسَانُ مُتَرْجِماً لِلْأُذُنِ
إِذَا أَرَادَ ذَلِكَ الرَّجُلُ عِلْمَ شَيْءٍ نَظَرَ بِبَصَرِهِ وَ قَلْبِهِ فَكَأَنَّهُ يَنْظُرُ فِي كِتَابٍ
قُلْتُ لَهُ بَعْدَ ذَلِكَ
فَكَيْفَ الْعِلْمُ فِي غَيْرِهَا ؟
أَ يُشَقُّ الْقَلْبُ فِيهِ أَمْ لَا ؟
قَالَ لَا يُشَقُّ لَكِنَّ اللَّهَ يُلْهِمُ ذَلِكَ الرَّجُلَ بِالْقَذْفِ فِي الْقَلْبِ حَتَّى يُخَيَّلَ إِلَى الْأُذُنِ أَنَّهَا تَكَلَّمَ بِمَا شَاءَ اللَّهُ مِنْ عِلْمِهِ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيم»
– قلبی که شبِ قدر را میبیند
– مداد نور؛ کتابتِ الهی بر صفحهٔ دل
– وقتی خدا بر قلب مینویسد
– مصحفِ دل؛ جایی که علم نازل میشود
– لیلهالقدر در سینهٔ انسان
– کتابی که بر کاغذ نیست؛ بر قلب است
– رازِ بزرگ آلِ محمد(ع) در دلِ بندهٔ محبوب
– نوشتههای نورانی و زبانِ رازگو
– قبض و بسط؛ دو صفحهٔ کتابی که خدا مینویسد
– نوری که دل را مصحف چشم میکند
«مدادِ نور؛ شبِ قدر در دل»
دلنوشته
مدادِ نور؛ شبِ قدر در دل
قلبی که شبِ قدر را میبیند
…و آنگاه، حدیثی رسید که مثل برقِ بیصدا،
تمام جهانِ دلم را روشن کرد.
حدیثی که امامِ نور، امام صادق علیهالسلام،
در آن
از «قلبی» سخن گفتند
که «لیلةُ القدر» را «میبیند»…
نه با چشم،
با حقیقتِ خودش.
امام فرمودند:
«قلبی که آنچه در شبِ قدر نازل میشود را معاینه میکند،
قلبی است بسیار عظیمالشأن…»
و من در دل گفتم:
شأنِ قلبی که نورِ خدا را در لحظهٔ نزول تماشا میکند
چقدر باید بزرگ باشد
که آسمانها به احترامش سکوت میکنند؟
پرسیدم: چگونه؟
و امام، این راز را گشودند:
«به خدا قسم
سینهٔ آن بنده شکافته میشود
و او را تا قلبش میبرند،
و «بر قلبش،
با مدادِ نور»
نوشته میشود
تمام آنچه باید بداند.»
اینجا بود که حس کردم
دارم در آستانهٔ رازی میایستم
که زمین طاقت شنیدنش را ندارد.
نوشتن بر قلب،
با «مدادِ نور»…
یعنی هر چه در عالمِ قبض و بسط هست،
هر فراز و نشیب،
هر تاریکی و روشنی،
هر شادی و اندوه،
هر الهام و حیرت—
همه در یک لحظه،
در یک اشراق،
در یک تابش،
به دل «سپرده میشود».
و این است «میراثِ شبِ قدر»؛
لحظهای که
خدا،
کلامِ نورانیاش را
بر قلبِ ولیِ خود مینویسد.
امام گفتند:
«این است تمامِ علم.»
تمام علم یعنی
هرچه بوده،
هرچه هست،
هرچه خواهد بود،
در همان لحظهٔ نورانی
بر دل فرود میآید.
و دل تبدیل میشود به
«مصحفی برای بصر»—
یعنی چشمِ دل،
مثل کسی که صفحهٔ کتابی را باز میکند،
درونِ خودش را میخواند.
هر چه بخواهد بداند،
مینگرد…
به نورِ خودش
که نورِ خداست.
و زبان،
میشود «مترجمِ گوش»؛
یعنی آنچه دل میفهمد،
از زبانش جاری میشود
بیآنکه جستجو کند،
بیآنکه فکر کند،
بیآنکه تکلفی داشته باشد.
گویی گوشش صدایی میشنود
که از بیرون نیست…
از «درون» میآید
و میگوید:
«این است علمِ خدا در تو.»
گفتم:
آقا…
پس دیگران چه؟
پس آنان که در این مرتبه نیستند،
علمشان چگونه است؟
آیا بر قلب آنان نیز چنین شکافی میزنند؟
فرمودند:
«نه.
برای آنان
شکافی نیست.
اما خدا
علم را در دلشان «الهام» میکند؛
به صورت «قذف» در قلب.»
و این الهام،
چنان نزدیک است
که انسان خیال میکند
گوشش دارد سخنِ خدا را میشنود.
این یعنی
وقتی خدا بخواهد،
علم در دل مینشیند
مثل نوری که آرام وارد اتاقی تاریک میشود
و همه چیز را
بیآنکه کسی بفهمد
روشن میکند.
اینجا بود که فهمیدم:
قبض و بسطِ دل
فقط بالا و پایین شدنِ احساس نیست؛
«زبانِ ربوبیت» است
که خدا با آن،
دلِ دوستانش را مینویسد.
وقتی میگیرد،
جایی را برای نوشتن خالی میکند.
وقتی میگشاید،
آنچه نوشته را آشکار میسازد.
قبض،
پاککردنِ صفحهٔ دل است.
بسط،
خواندنِ کتابِ نور.
و شبِ قدر،
لحظهای است که
این کتاب یکباره
پر میشود…
با مدادی از نور.
مدادی
که تنها در دستِ خداست.
«هدایت تکوینی و تشریعی» …
[معرفت – هدایت] :
[کسی نمیتونه خودش خودشو هدایت کنه !!!] :
سوال قشنگی است : « هَلْ جُعِلَ فِي النَّاسِ أَدَاةٌ يَنَالُونَ بِهَا الْمَعْرِفَةَ ؟» + پوشه «من عرف نفسه فقد عرف ربه» …
« عَنْ عَبْدِ الْأَعْلَى قَالَ:
قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع هَلْ جُعِلَ فِي النَّاسِ أَدَاةٌ يَنَالُونَ بِهَا الْمَعْرِفَةَ ؟
قَالَ لَا
قُلْتُ فَهَلْ كُلِّفُوا الْمَعْرِفَةَ ؟
قَالَ لَا إِنَّ عَلَى اللَّهِ الْبَيَانَ لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ الْعِبَادَ إِلَّا وُسْعَهَا وَ لَا يُكَلِّفُ نَفْساً إِلَّا مَا آتَاهَا.»
– هدایت؛ نوری که از بیرون و درون میتابد
– معلمِ ظاهر، معلمِ باطن؛ دو چهرهٔ یک هدایت
– هادیِ دل؛ نه از بنده، که از خدا
– ملک و ملکوت؛ دو آینهٔ یک نور
– وقتی معلم در دل فرشته میشود
– هدایت، عطا؛ نه ابتکار
– نورِ راه، نه ابزارِ راه
– دل؛ جایگاه احراز هویتِ معلم نورانی
– زنهار که هیچکس هادیِ خودش نیست
– وسعتِ دل و میزانِ تابشِ خدا
هادی؛ نوری که از خدا میتابد، نه از انسان
دلنوشته
هدایت؛ نوری که از خدا میتابد، نه از انسان
وقتی معلم در دل فرشته میشود
…و دلنوشته، آرام و طبیعی، وارد وادیِ «هدایت» شد؛
همان سرچشمهای که همهٔ این راهها
از آن جاری میشود؛
چه آنجا که «کتاب» و «معلم» در «مُلک» ظاهر میشوند،
و چه آنجا که همان معلم،
در «ملکوتِ قلب»
چون فرشتهای مهربان
صدا میزند،
مینویسد،
میکِشد،
میبرد…
آنجا فهمیدم که هدایت دو رخ دارد:
یکی پیدا، یکی پنهان.
هدایتِ تشریعی،
پیداست؛
کتابی است که در دستهای پیامبر است،
معلمی است که در میان مردم راه میرود،
کلامی است که شنیده میشود،
دستوری است که گفته میشود،
آیهای است که تلاوت میشود.
اما هدایتِ تکوینی،
پنهان است؛
«ظهورِ همان معلم» است
در خانهای که نامش «قلب» است.
آنجا معلمِ ربانی،
دیگر «مردی از اهل زمین» نیست،
بلکه «نورِ او» است،
فرشتهٔ مهربانی است
که خدا در ملکوت دل جاریاش میکند
تا بنده را
به سوی خود ببرد.
و این هر دو—
چه ظاهر، چه باطن—
کارِ خداست.
تماماً کارِ خدا.
هیچکس در این عالم
نه توانسته و نه میتواند
«هادیِ خودش» باشد.
و هیچکس نمیتواند
برای دلِ خودش
هادیای بتراشد
یا بر قلبش «انداد» بسازد.
در این وادی،
بنده تنها کاری که میتواند بکند،
«پاسخ» است،
نه «ابتکار».
هدایت را نمیسازد؛
هدایت را «میگیرد».
میپذیرد.
یا نمیپذیرد.
همینجا بود که
آن پرسشِ لطیف و تکاندهنده
از زبانِ یکی از یاران امام صادق(ع)
در ذهنم زنده شد:
«هَلْ جُعِلَ فِي النَّاسِ أَدَاةٌ يَنَالُونَ بِهَا الْمَعْرِفَةَ؟
آیا در وجود انسان، وسیلهای گذاشته شده که با آن معرفت را به دست بیاورد؟»
و امام،
با آرامشی آمیخته به حقیقتی بسیار بزرگ،
فرمودند:
«لَا…
نه،
چنین ابزاری در خود مردم نهاده نشده.»
گفتم:
«پس آیا مردم به معرفت مکلف اند؟»
فرمودند:
«لَا…
خدا کسی را
به چیزی تکلیف نمیکند
جز به اندازهٔ وسعتی که «خودش» در او نهاده.
بیان،
بر عهدهٔ خداست.»
اینجا بود که،
بیاختیار،
حدیث «من عرف نفسه فقد عرف ربه»
در جانم شعله کشید.
درک کردم
که معرفتِ نفس
راهِ یافتن ابزار نیست،
راهِ دیدنِ آن جایی است
که خدا پیشتر
نور انداخته.
معرفتِ نفس یعنی
فهمیدن اینکه
تو «صاحب ابزار» نیستی،
تو «محلّ تابش»ی.
تو «جستجوگرِ راه» نیستی،
تو «راهبردهای».
تو «هستیِ مستقل» نداری،
تو «محلِ عبور نور»ی.
و هر قلب
به اندازهای که خدا
«استطاعت» در آن گذاشته،
میتواند
در مُلک و ملکوت
به نورِ هدایت
معرفت پیدا کند.
نه بیشتر،
نه کمتر.
نه با فشار،
نه با تقلا،
نه با ساختن ابزار،
نه با تکرار کلمات.
همهاش
کارِ خداست.
در این لحظه فهمیدم
هیچکس
به تنهایی
به خدا نمیرسد.
نه با عقل،
نه با ریاضت،
نه با ذکر،
نه با فکر.
اگر او نتابد،
هیچچیز پیدا نمیشود.
اگر او نور نفرستد،
هیچ در بستهای باز نمیشود.
اگر او معلم را ظاهر نکند،
حتی کتاب هم خوانده نمیشود.
و اگر او معلم را در دل ظاهر نکند،
حتی خواندنِ کتاب هم
هیچ فهمی نمیآورد.
دل،
یا با خدا هدایت میشود،
یا اصلاً هدایت نمیشود.
معرفة الله – معرفت به ربوبیت خدا
باید مربی خودتو بشناسی ! باید دستورات اونو متوجه بشی ! باید در وجود خودت ابزاری رو پیدا کنی که دستورات مربی خودتو با این وسیله درک کنی ! قلب همون چیزی است که درون وجود ما نهاده شده که مربی مافوق ما با قبض و بسط اون ، ما را متوجه امر و نهی خود می کند و اهل یقین با فهم قبض و بسط قلبی خود کانه معرفت به ربوبیت ذات اقدس الهی پیدا نموده اند …
لذا تا مربی خودتو که کار قبض و بسط قلبی تو کار اونه رو نشناسی نمی تونی دستورات اونو اجرا کنی ! انگاری همه با هم یه جا جمع میشه ! شناخت قلبت و شناخت مربی خودت و شناخت دستورات او مبنی بر اینکه آیا کارتو تایید می کنه یا رد می کنه و تو نهایتا تصمیم گیرنده آخری که این فرمان رو اجرا کنی یا نه !
اینکه فرمودند معرفت به ربوبیت ، بر معرفت به فرائض و عمل به آنها مقدم است یعنی همین …
ربوبیت الهی بر فرائض و احکام تقدم دارد :
« جَمِيلَةَ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ قَالَ:
قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع يَا أَبَانُ أَ تَرَى أَنَّ اللَّهَ طَلَبَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ زَكَاةَ أَمْوَالِهِمْ وَ هُمْ يُشْرِكُونَ بِهِ حَيْثُ يَقُولُ وَ وَيْلٌ لِلْمُشْرِكِينَ الَّذِينَ لا يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ
قُلْتُ لَهُ كَيْفَ ذَاكَ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَسِّرْهُ لِي
فَقَالَ وَيْلٌ لِلْمُشْرِكِينَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا بِالْإِمَامِ الْأَوَّلِ وَ هُمْ بِالْأَئِمَّةِ الْآخِرِينَ كَافِرُونَ
يَا أَبَانُ إِنَّمَا دَعَا اللَّهُ الْعِبَادَ إِلَى الْإِيمَانِ بِهِ فَإِذَا آمَنُوا بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ افْتَرَضَ عَلَيْهِمُ الْفَرَائِضَ
تفسير قمى: ابان بن تغلب گفت حضرت صادق عليه السّلام فرمود: ابان! خداوند از مشركين زكات مالشان را نخواسته در حالى كه مشرك باشند چنانچه در اين آيه مىفرمايد وَ وَيْلٌ لِلْمُشْرِكِينَ الَّذِينَ لا يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ
عرضكردم آقا! فدايت شوم اين مطلب را برايم توضيح بدهيد.
فرمود واى بر مشركين كه شرك آوردند در مورد امام اول آنها در مورد ائمه ديگر هم كافرند.
ابان! خداوند مردم را دعوت به ايمان به خود كرده وقتى ايمان به خدا و پيامبر آوردند واجبات بر آنها لازم مىشود. »
مثلا یکی میگه من کدخدای ده هستم و شروع میکنه به دستور دادن ! یکی از اهل ده میگه من اصلا تو رو بعنوان کدخدا هنوز قبول نکردم و نپذیرفتم تا چه برسه به اینکه بخوام از تو اطاعت کنم « فَإِذَا آمَنُوا بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ افْتَرَضَ عَلَيْهِمُ الْفَرَائِضَ » … باید اول قلبا تو رو بعنوان آقا بالاسر و مربی و دانا و حکیم و بهتر از خودم در همه چیز بپذیرم اونوقت تو رو عبادت کنم … پس معرفت به رب و ربوبیت پیش نیاز عبودیت است و نمیشه عبودیت شکل بگیره در حالی که هنوز فرد نسبت به مربی خودش داره گیج می زنه و نمی دونه کی مربی اونه ! اول شناخت مربی : اول الدین معرفة الله …
تا نفهمی کی داره قلبتو قبض و بسط می کنه و تا نفهمی قلبی داری که توسط مربی تو قبض و بسط میشه و پل ارتباطی تو با مافوق توست هرگز نمی تونی دستورات این مربی رو بفهمی و اجرا کنی !
فکر کن یه نفر هر شب وقتی تو خوابی بیاد و پشت در خونت یه بسته بذاره و زنگو بزنه و بره ! تو ا زخواب بیدار میشی میای درو باز می کنی و کسی رو نمی بینی اما اون بسته رو می بینی و برش میداری میاری خونه بازش میکنی می بینی همون چیزایی که از دیروز آرزوشو داشتی و میخواستی توش هست مثلا مبلغ وام بدهی عقب افتاده تو و لباسهایی که لازم داشتی و … جالبه که میدونی هیچکس از این حوائج تو خبر نداشته و به این دقت اونا رو اصلا نمی دونسته ! پس این کیه که هم از خواسته ها و نیازهای من خبر داره و هم این توانایی و قدرت رو داره که این ها رو برای من جور کنه و هم اینکه من هیچوقت نمی تونم اونو ببینم و فقط می فهمم خیلی کارش درسته ! شناخت کسی که قلبمو قبض و بس طمی کنه هم اینجوریه یعنی من هر وقت نیاز پیدا می کنم چیزی رو بفهمم که کدوم درسته کدوم نادرسته ، اونیکه نمی بینمش قلبمو تاریک و روشن میکنه و یه جوری به من می فهمونه چکار کنم بهتره ! همینکه میام درو باز کنم ببینم کیه کسی رو نمی بینم یعنی هیچوقت دم به تله نمی ده تا بر اون احاطه و غلبه داشته باشم … برای من همینکه دستورات اونو بفهمم و اجرا کنم و به آرامش برسم همین حاجت منو برآورده میکنه و لازم نیست بر او احاطه داشته باشم و عقل هم میگه اون عاملی توانایی رفع همه نیازهای خلائق رو داره که این ویژگی شاخص و مشخصه اون باید انی باشه که هیچوقت توسط مادون مورد احاطه و غلبه قرار نگیره و سر از کارش نشه در آورد …
ربوبیت خدا اینجوریه …
– ربوبیت؛ آغاز دین و آغاز فهم
– قلب؛ زبانِ مربیِ پنهان
– شناختِ رب؛ پیش از هر عبادت
– مربیِ ناپیدا و قبض و بسطِ پیدایش
– ربوبیت؛ نوری که پیش از تکلیف میتابد
– دل؛ آستانهٔ امر و نهی رب
– ادراکِ مربی؛ کلیدِ فهمِ فریضه
– پیش از فرمان، باید فرمانده را شناخت
– ربّی که دیده نمیشود و دل را مینویسد
– زبانِ دل، زبانِ ربّ
«ربوبیت؛ نوری که پیش از عبادت میتابد»
دلنوشته
ربوبیت؛ نوری که پیش از عبادت میتابد
…و دلنوشته، آرام و پیوسته، وارد وادیای شد
که از همه چیز مقدمتر است؛
زمینی که اگر در جانِ انسان پا نگیرد،
نه عبادتی معنا دارد،
نه فریضهای،
نه اطاعتی،
نه ایمانی—
و آن «ربوبیت» است.
شناختِ رب.
شناختِ مربّی.
اولُ الدینِ معرفةُ الله.
همهچیز از همینجا شروع میشود:
تو باید مربیِ خودت را بشناسی.
نه از روی کتاب،
نه از روی تخیل،
نه از روی حدس.
بلکه «از روی قلب»—
همان ابزاری که خدا در تو نهاده
تا «امر و نهی مربیات» را با آن بفهمی.
قلب،
وسیلهای نیست که خودت اختراعش کرده باشی.
هدیهی خداست.
چیزی که او در تو گذاشته
تا «زبانِ ربوبیتش» را با آن بفهمی.
قبض و بسطش،
کلمههای مربی است.
تاریکی و روشناییاش،
نهیب و نجوای اوست.
تنگی و گشایشش،
«نه» و «آری» اوست.
و اهل یقین کسانیاند
که همین قبض و بسط دل را
مثل دیدنِ آفتابِ صبح،
میفهمند…
گویی معرفت به ربوبیت خدا
درون قلبشان شکوفا شده.
پس تا مربیات را نشناسی،
چطور میتوانی
دستورهای او را درک کنی؟
تا نفهمی
چه کسی این تاریکی و روشنایی را در دل تو میاندازد،
از کجا میفهمی
کدام کار درست است و کدام نادرست؟
تا ندانی
قلبی داری
که او با آن سخن میگوید،
چطور میخواهی
به ندای او جواب بدهی؟
اینجاست که «همه چیز با هم جمع میشود»:
شناختِ قلب،
شناختِ مربی،
شناختِ دستورات او،
و فهمیدن اینکه
آیا امروز کارت را «تأیید» کرد،
یا «رد».
و تویی که در نهایت،
باید تصمیم بگیری
به این فرمان پاسخ بدهی
یا نه.
امام صادق(ع) همین را فرمودند،
وقتی ابان بن تغلب پرسید:
چطور خدا از مشرکان زکات خواسته
در حالی که مشرکاند؟
و حضرت پاسخ دادند:
«وَیْلٌ لِلْمُشْرِکین… یعنی وای بر آنها که در «امام اول» شرک آوردند
و نسبت به «ائمهٔ دیگر» کافر شدند.»
و سپس فرمودند:
«إِنَّمَا دَعَا اللَّهُ الْعِبَادَ إِلَى الْإِيمَانِ بِهِ،
فَإِذَا آمَنُوا بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ،
افْتَرَضَ عَلَيْهِمُ الْفَرَائِضَ.»
یعنی:
خدا اول «ربوبیت» خود را معرفی میکند.
وقتی پذیرفتی
چه کسی ربّ توست،
چه کسی مربّی توست،
چه کسی صاحبِ قبض و بسطِ دلِ توست،
آنگاه
فرائض معنا پیدا میکنند.
آنگاه تکلیف واجب میشود.
به زبان ساده:
تا به خدا ایمان نیاوری،
دستورهایش بر تو واجب نیست.
ربوبیت
مقدّم بر شریعت است.
شناختِ مربّی
پیشنیازِ اطاعت است.
و بعد—
در سکوت دل—
این تصویر عجیبزیبا
از درونم گذشت:
انگار کسی
هر شب
وقتی من خوابم،
میآید پشتِ در خانهام،
بستهای میگذارد
و زنگ را میزند
و میرود.
من در را باز میکنم،
کسی نیست.
اما بسته هست.
داخلش
همان چیزهایی است
که دیشب آرزویش را داشتم…
پولی که لازم داشتم،
لباسی که نداشتم،
حاجتی که جز خودم
هیچکس نمیدانست.
پس این «کیست»
که هم نیازهای من را میداند،
هم قدرت برآوردنشان را دارد،
و هم هرگز
در معرضِ دید من
قرار نمیگیرد؟
این همان رازِ ربوبیت است.
همانکه
قلب مرا قبض و بسط میکند
بیآنکه دیده شود.
همانکه تاریکی میاندازد
تا بفهمم
راه اشتباه است،
و نور میتاباند
تا بدانم
قدم درست کدام است.
هر بار در را باز میکنم،
او را نمیبینم.
اما اثرش را میبینم.
ردّ پایش را در دل میفهمم.
همین کافی است.
رب،
کسی است که
کارش درست است
ولی خودش در چنگِ هیچکس
قابل احاطه نیست.
نه دیده میشود،
نه محاط میشود،
نه در مشت میآید.
و دل—
محلِّ دیدنِ اوست
بدون آنکه دیده شود.
این،
ربوبیتِ خداست…
ربوبیتی که
اگر آن را نشناسی،
نه عبادتت معنا دارد،
نه تکلیفت،
نه زندگیات.
وقتی بفهمی
چه کسی دارد دل تو را
قبض و بسط میکند،
تازه
داستان بندگی آغاز میشود.
[قبض و بسط – عبودیت و ربوبیت – تشهّد ] :
مصباح الشريعة ؛ ص93
الباب الثاني و الأربعون في التشهد
قَالَ الصَّادِقُ ع التَّشَهُّدُ ثَنَاءٌ عَلَى اللَّهِ فَكُنْ عَبْداً لَهُ فِي السِّرِّ خَاضِعاً لَهُ فِي الْفِعْلِ كَمَا أَنَّكَ عَبْدٌ لَهُ بِالْقَوْلِ وَ الدَّعْوَى وَ صِلْ صِدْقَ لِسَانِكَ بِصَفَاءِ صِدْقِ سِرِّكَ فَإِنَّهُ خَلَقَكَ عَبْداً وَ أَمَرَكَ أَنْ تَعْبُدَهُ بِقَلْبِكَ وَ لِسَانِكَ وَ جَوَارِحِكَ وَ أَنْ تُحَقِّقَ عُبُودِيَّتَكَ لَهُ بِرُبُوبِيَّتِهِ لَكَ وَ تَعْلَمَ أَنَّ نَوَاصِيَ الْخَلْقِ بِيَدِهِ فَلَيْسَ لَهُمْ نَفَسٌ وَ لَا لَحْظَةٌ إِلَّا بِقُدْرَتِهِ وَ مَشِيَّتِهِ وَ هُمْ عَاجِزُونَ عَنْ إِتْيَانِ أَقَلِّ شَيْءٍ فِي مَمْلَكَتِهِ إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ إِرَادَتِهِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ- سُبْحانَ اللَّهِ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ فَكُنْ لِلَّهِ عَبْداً ذَاكِراً بِالْقَوْلِ وَ الدَّعْوَى وَ صِلْ صِدْقَ لِسَانِكَ بِصَفَاءِ سِرِّكَ فَإِنَّهُ خَلَقَكَ فَعَزَّ وَ جَلَّ أَنْ تَكُونَ إِرَادَةٌ وَ مَشِيئَةٌ لِأَحَدٍ إِلَّا بِسَابِقِ إِرَادَتِهِ وَ مَشِيَّتِهِ فَاسْتَعْمِلِ الْعُبُودِيَّةَ فِي الرِّضَا بِحِكْمَتِهِ وَ بِالْعِبَادَةِ فِي أَدَاءِ أَوَامِرِهِ وَ قَدْ أَمَرَكَ بِالصَّلَاةِ عَلَى حَبِيبِهِ النَّبِيِّ مُحَمَّدٍ ص فَأَوْصِلْ صَلَاتَهُ بِصَلوَاتِهِ وَ طَاعَتَهُ بِطَاعَتِهِ وَ شَهَادَتَهُ بِشَهَادَتِهِ وَ انْظُرْ إِلَى أَنْ لَا يَفُوتَكَ بَرَكَاتِ مَعْرِفَةِ حُرْمَتِهِ فَتُحْرَمَ عَنْ فَائِدَةِ صَلَوَاتِهِ وَ أَمْرِهِ بِالاسْتِغْفَارِ لَكَ وَ الشَّفَاعَةِ فِيكَ إِنْ أَتَيْتَ بِالْوَاجِبِ فِي الْأَمْرِ وَ النَّهْيِ وَ السُّنَنِ وَ الْآدَابِ وَ تَعْلَمُ جَلِيلَ مَرْتَبَتِهِ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل.
– تشهّد؛ اعلان عبودیتِ پنهان
– پیوندِ سرّ و لسان در آستان رب
– عبودیت؛ از قبض و بسط تا شهادتِ زبان
– تشهّد؛ جایی که دل، حقیقتِ بندگی را امضا میکند
– ربوبیتِ خدا و عبودیتِ بنده در یک جمله
– آینهٔ تشهّد؛ صدقِ دل و صدقِ کلام
– از ربوبیتِ مخفی تا شهادتِ آشکار
– تشهّد؛ سرآغاز بندگی راستین
– عبودیت در آینهٔ محمدی
– شهادتِ لسان، تسلیمِ قلب
«تشهّد؛ جایی که دل حقیقتِ بندگی را امضا میکند»
دلنوشته
تشهّد؛ جایی که دل حقیقتِ بندگی را امضا میکند
انگار انسان وقتی به تشهّد میرسد،
به نقطهای رسیده که باید «خودش» را کنار بگذارد
و بگوید:
من بندهام.
نه با زبان فقط،
بلکه با دل،
با سرّ،
با عمل،
با تسلیم.
امام صادق(ع) همین را گفتند:
«التشهد ثناءٌ علی الله، فکن عبداً له فی السر…»
یعنی وقتی میگویی «اشهد»،
در حقیقت خدا دارد از تو میپرسد:
آیا در پنهان نیز چنین هستی؟
آیا در قبضهایت،
در تاریکیهای ناگهانیِ دلت،
در بسطهایی که میآورد و تو نمیدانی چرا،
آیا در همه اینها
بندهٔ اویی؟
یا فقط در کلماتت؟
تشهد
تنها یک جمله نیست،
«پیوندِ صدقِ لسان»
با
«صفای صدقِ سرّ» است.
اینکه آنچه میگویی
شبیهِ آن چیزی باشد که دل تو
در خلوت با او زندگی میکند.
و آن جملهٔ سنگین و زیروروکنندهٔ امام:
«أَنْ تُحَقِّقَ عُبُودِيَّتَكَ لَهُ بِرُبُوبِيَّتِهِ لَكَ»
بندگیات را
«با ربوبیت او بر خودت»
تحقق بده.
یعنی:
تو بندهای،
چون او ربّ است.
اوست که قبض میکند،
اوست که بسط میدهد،
اوست که میگیرد،
اوست که میدهد،
اوست که میگرداند،
و تو—
با فهم همین قبض و بسطها
به عبودیتت شکل میدهی.
عبودیت،
بدون لمس ربوبیت،
فقط یک ادعاست.
زبان میگوید: «عبدالله».
اما دل؟
دل از چه چیز فرمان میگیرد؟
از چه چیزی خاموش و روشن میشود؟
ربوبیتِ خدا
در دل تو جاری است؛
همانجایی که ارادهها خاموش میشوند
و یک اراده میماند.
جایی که فهم میکنی:
«ما کان لهم الخیرة من أمرهم»
هیچکس اختیار ندارد
جز به ارادهای که پیشتر
از سوی او گذشته است.
تشهد یعنی فهم همین حقیقت.
یعنی:
من ارادهای ندارم
جز آنچه تو برایم خواستهای.
من راهی ندارم
جز آنچه تو بگشایی.
من نفسی نمیکشم
مگر به قدرت تو.
و من،
در تمام قبضها و بسطهایم،
عبد توأم.
و از همینجا،
تشهّد به یک معنا
گفتن «لا اله الا الله» نیست—
«تجربهٔ» آن است.
زیستنِ آن است.
وقتی میفهمی
که ناصیهٔ همهٔ خلق در دست اوست،
که هیچچیز بدون اذن او
در ملکش تکان نمیخورد،
آنوقت است که
عبادتت
رنگِ رضایت میگیرد.
تسلیمی آرام.
بندگیای همراه با نور.
امام گفتند:
«فاستعمل العبودیة فی الرضا بحکمته»
عبودیتت را
در «رضا» به کار بگیر.
یعنی:
قبض آمد—بنده باش.
بسط آمد—بنده باش.
نور آمد—بنده باش.
تاریکی آمد—باز هم بنده باش.
و اما…
در دل تشهد،
یک نور دیگر هم هست:
صلات بر پیامبر ص.
چون او میزان بندگی است،
آینهٔ عبودیت،
تجسمِ «لا مشیئة إلا بمشیئة الله».
امام صادق(ع) گفتند:
«أوصِل صلاتک بصلاته، و طاعتک بطاعته…»
یعنی:
اگر او را نشناسی،
برکات صلوات را از دست میدهی.
چون پیامبر
نه فقط الگو،
که شفیع،
استغفارکننده،
و آینهٔ رضای خداست.
صلوات،
پیوستن به نور اوست،
وصل کردنِ عبادتت
به عبودیتِ اوست.
و تشهد،
زمان همین وصل است.
همان لحظهای که بنده،
از ربوبیتِ خدا
به عبودیتِ پیامبر نگاه میکند
و عبودیتِ خود را
بر همان معیار
میسنجد.
پس تشهد یعنی:
فهم ربوبیت در قبض و بسط.
فهم عبودیت در رضا و تسلیم.
و فهمِ راه در نبیِ راه.
عبودیتِ راستین،
از دلِ ربوبیت میروید،
در قبض و بسط تربیت میشود،
با شناخت پیامبر قد میکشد،
و در تشهد
اعلان میشود.
الصحيفة السجادية ؛ ص30
(10) وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا عَرَّفَنَا مِنْ نَفْسِهِ، وَ أَلْهَمَنَا مِنْ شُكْرِهِ، وَ فَتَحَ لَنَا مِنْ أَبْوَابِ الْعِلْمِ بِرُبُوبِيَّتِهِ، وَ دَلَّنَا عَلَيْهِ مِنَ الْإِخْلَاصِ لَهُ فِي تَوْحِيدِهِ، وَ جَنَّبَنَا مِنَ الْإِلْحَادِ وَ الشَّكِّ فِي أَمْرِهِ.
– الهامِ معرفت؛ درِ گشودهٔ ربوبیت
– آنکه خود را شناسانْد
– ربوبیت؛ نوری که بابهای علم را میگشاید
– شکرِ الهامشده، معرفتِ عطاشده
– نجات از شک با نور ربّ
– آینهٔ ربوبیت در دلِ الهامشده
– دلگشاییِ خدا در علم و اخلاص
– هدیهٔ معرفت، حصنِ یقین
– شناختی که از او آغاز شد
– از الهامِ شکر تا حراست از یقین
الهامِ معرفت؛ گشایشِ بابهای ربوبیت
الهامِ معرفت؛ آنکه خود را شناسانْد
دلنوشته
الهامِ معرفت؛ گشایشِ بابهای ربوبیت
الهامِ معرفت؛ آنکه خود را شناسانْد
گاهی آدم میفهمد
که شکرگزاری ما
نه از خودِ ماست،
و معرفتِ ما
نه نتیجهٔ اندیشیدنِ ما،
و اخلاصمان
نه حاصلِ پاکیِ دستهای ما؛
همهٔ اینها
«الهام» است.
هدیهای که از سوی او میرسد
بیآنکه ما حتی زبانِ خواستن داشته باشیم.
امام سجاد(ع) چه زیبا گفت:
الحمدلله علی ما عرّفنا من نفسه.
ستایش خدایی را
که خودش را
به ما شناساند.
نه ما به او رسیدیم،
نه ما راه شناخت را کشف کردیم،
نه فهم ربوبیت از جستجوی ما زاده شد؛
او در دل ما
چراغی افروخت
که پیش از ما بود
و ما فقط
لحظهای صادقتر شدیم
و آن نور را دیدیم.
و همین معرفت
که مانند بارانی خاموش
بر دل میبارد،
بابی را میگشاید از علم به ربوبیتش—
«و فتح لنا من أبواب العلم بربوبیته».
ربوبیتش را
از کجا میفهمی؟
از قبضهایی که ناگهان میرسد
و تو را مینشاند،
از بسطهایی که بیهیچ مقدمهای میآید
و تو را بلند میکند،
از اشاراتی که در دل میافتد
و تو نمیدانی از کجا آمد،
از فهمهایی که در لحظهای کوتاه
بر قلب میتابد
و دل را به راه میبرد.
اینها
درِ علمِ ربوبیتاند؛
درهایی که نه با مطالعه،
نه با زورِ فکر،
باز نمیشوند—
بلکه با نور.
و بعد…
او ما را به اخلاص در توحید رساند:
«و دلّنا علیه من الإخلاص له فی توحیده».
اخلاص
حاصلِ اختیارهای کوچک ما نیست؛
حاصلِ دستگیریهای بزرگِ اوست.
اوست که آدم را
از پیچیدگیهای نفس میرهاند،
و در یک لحظه
به او میفهماند
که هیچکس جز او
مالک دل نیست.
همین فهم،
ریشهٔ اخلاص میشود.
و از همه مهمتر،
اینکه ما را از الحاد و شک
دور کرد:
«و جنبنا من الإلحاد و الشک فی أمره».
الحاد
فقط انکار خدا نیست؛
لحظهای است که دل
ربوبیتش را نمیبیند.
شک
فقط تردید فکری نیست؛
آن لحظهای است که
قبض را از او نمیدانی
و خیال میکنی رها شدهای.
ولی او،
با نوری که در دل میریزد،
همین لغزشها را
از تو دور میکند.
و تو میمانی
با قلبی که آرام گرفته،
با فهمی که کمکم روشن میشود،
با محبتی که در دل مینشیند،
و با ربوبیتی که
در قبض و در بسط،
در سکوت و در اشک،
در نور و در تاریکی،
خود را به تو مینمایاند.
و در پایان،
میفهمی که:
اگر او خود را به تو نمیشناسانْد،
تو هرگز راهی به او نداشتی.
اگر او بابِ علم نمیگشود،
تو هیچ روزنه و پنجرهای به نور نداشتی.
اگر او اخلاص نمیآفرید،
تو از خودت جز سایهای نمیدیدی.
و اگر او شک را دور نمیکرد،
تو در تاریکی قدم میزدی.
پس
تمامِ راه
اوست.
تمامِ نور
اوست.
تمامِ یقین
اوست.
و تو—
فقط بندهای
که ربّش
او را به سوی خود خوانده است.
وَ رُوِّينَا عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ص أَنَّهُ كَتَبَ إِلَى بَعْضِ أَوْلِيَائِهِ مِنَ الدُّعَاةِ وَ قَدْ كَتَبَ إِلَيْهِ بِحَالِ قَوْمٍ قِبَلَهُ مِمَّنِ انْتَحَلِ الدَّعْوَةَ وَ تَعَدَّوْا الْحُدُودَ وَ اسْتَحَلُّوا الْمَحَارِمَ وَ اطَّرَحُوا الظَّاهِرَ فَكَتَبَ إِلَيْهِ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ص بَعْدَ أَنْ وَصَفَ حَالَ الْقَوْمِ وَ ذَكَرْتَ أَنَّهُ بَلَغَكَ أَنَّهُمْ يَزْعُمُونَ أَنَّ الصَّلَاةَ وَ الزَّكَاةَ وَ صَوْمَ شَهْرِ رَمَضَانَ وَ الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ وَ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ وَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ وَ الْمَشَاعِرَ الْعِظَامَ وَ الشَّهْرَ الْحَرَامَ إِنَّمَا هُوَ رَجُلٌ وَ الِاغْتِسَالَ مِنَ الْجَنَابَةِ رَجُلٌ وَ كُلُّ فَرِيضَةٍ فَرَضَهَا اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى عَلَى عِبَادِهِ فَهِيَ رَجُلٌ وَ أَنَّهُمْ ذَكَرُوا أَنَّ مَنْ عَرَفَ ذَلِكَ الرَّجُلَ فَقَدِ اكْتَفَى بِعِلْمِهِ عَنْ ذَلِكَ مِنْ غَيْرِ عَمَلٍ وَ قَدْ صَلَّى وَ أَدَّى الزَّكَاةَ وَ صَامَ وَ حَجَ وَ اعْتَمَرَ وَ اغْتَسَلَ مِنَ الْجَنَابَةِ وَ تَطَهَّرَ وَ عَظَّمَ حُرُمَاتِ اللَّهِ وَ الشَّهْرَ الْحَرَامَ وَ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ وَ أَنَّهُمْ زَعَمُوا أَنَّ مَنْ عَرَفَ ذَلِكَ الرَّجُلَ وَ ثَبَتَ فِي قَلْبِهِ جَازَ لَهُ أَنْ يَتَهَاوَنَ وَ لَيْسَ عَلَيْهِ أَنْ يُجْهِدَ نَفْسَهُ وَ أَنَّ مَنْ عَرَفَ ذَلِكَ الرَّجُلَ فَقَدْ قُبِلَتْ مِنْهُ هَذِهِ الْحُدُودُ لِوَقْتِهَا وَ إِنْ هُوَ لَمْ يَعْمَلْهَا وَ أَنَّهُ بَلَغَكَ أَنَّهُمْ يَزْعُمُونَ أَنَ الْفَوَاحِشَ الَّتِي نَهَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْهَا الْخَمْرَ وَ الْمَيْسِرَ وَ الزِّنَا وَ الرِّبَا وَ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ أَشْخَاصٌ وَ ذَكَرُوا أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّمَا حَرَّمَ مِنْ نِكَاحِ الْأُمَّهَاتِ وَ الْبَنَاتِ وَ الْأَخَوَاتِ وَ الْعَمَّاتِ وَ الْخَالاتِ وَ مَا حَرَّمَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ مِنَ النِّسَاءِ إِنَّمَا عَنَى بِذَلِكَ نِكَاحَ نِسَاءِ النَّبِيِّ وَ مَا سِوَى ذَلِكَ مُبَاحٌ وَ بَلَغَكَ أَنَّهُمْ يَتَرَادَفُونَ نِكَاحَ الْمَرْأَةِ الْوَاحِدَةِ وَ يَتَشَاهَدُونَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضِ بِالزُّورِ وَ يَزْعُمُونَ أَنَّ لِهَذَا ظَهْراً وَ بَطْناً يَعْرِفُونَهُ وَ أَنَّ الْبَاطِنَ هُوَ الَّذِي يُطَالَبُونَ بِهِ وَ بِهِ أُمِرُوا وَ كَتَبْتَ تَسْأَلُنِي عَنْ ذَلِكَ وَ عَنْ حَالِهِمْ وَ مَا يَقُولُونَ فَأُخْبِرُكَ أَنَّهُ مَنْ كَانَ يَدِينُ اللَّهَ بِهَذِهِ الصِّفَةِ الَّتِي كَتَبْتَ تَسْأَلُنِي عَنْهَا فَهُوَ عِنْدِي مُشْرِكٌ بِاللَّهِ بَيِّنُ الشِّرْكِ فَلَا يَسَعُ أَحَداً أَنْ يَشُكَّ فِيهِ أَ لَمْ يَسْمَعْ هَؤُلَاءِ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ قَوْلَهُ جَلَّ ثَنَاؤُهُ وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ فَظَاهِرُ الْحَرَامِ وَ بَاطِنُهُ حَرَامٌ كُلُّهُ وَ ظَاهِرُ الْحَلَالِ وَ بَاطِنُهُ حَلَالٌ كُلُّهُ وَ إِنَّمَا جُعِلَ الظَّاهِرُ دَلِيلًا عَلَى الْبَاطِنِ وَ الْبَاطِنُ دَلِيلًا عَلَى الظَّاهِرِ يُؤَكِّدُ بَعْضُهُ بَعْضاً وَ يَشُدُّهُ وَ يُقَوِّيهِ وَ يُؤَيِّدُهُ فَمَا كَانَ مَذْمُوماً فِي الظَّاهِرِ فَبَاطِنُهُ مَذْمُومٌ وَ مَا كَانَ مَمْدُوحاً فِي الظَّاهِرِ فَبَاطِنُهُ مَمْدُوحٌ
ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ص وَ اعْلَمْ أَنَّ هَؤُلَاءِ قَوْمٌ سَمِعُوا مَا لَمْ يَقِفُوا عَلَى حَقِيقَتِهِ وَ لَمْ يَعْرِفُوا حُدُودَهُ فَوَضَعُوا حُدُودَ تِلْكَ الْأَشْيَاءِ مُقَايَسَةً بِرَأْيِهِمْ وَ مُنْتَهَى عُقُولِهِمْ وَ لَمْ يَضَعُوهَا عَلَى حُدُودِ مَا أُمِرُوا بِهِ تَكْذِيباً وَ افْتِرَاءً عَلَى اللَّهِ وَ عَلَى رَسُولِهِ وَ جُرْأَةً عَلَى الْمَعَاصِي وَ لَمْ يَبْعَثِ اللَّهُ نَبِيّاً يَدْعُو إِلَى مَعْرِفَةٍ لَيْسَ مَعَهَا طَاعَةٌ وَ إِنَّمَا يَقْبَلُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْعَمَلَ مِنَ الْعِبَادِ بِالْفَرَائِضِ الَّتِي افْتَرَضَهَا عَلَيْهِمْ بَعْدَ مَعْرِفَةِ مَنْ جَاءَ بِهَا مِنْ عِنْدِهِ وَ دَعَاهُمْ إِلَيْهِ
فَأَوَّلُ ذَلِكَ مَعْرِفَةُ مَنْ دَعَا إِلَيْهِ
وَ هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَحْدَهُ وَ الْإِقْرَارُ بِرُبُوبِيَّتِهِ وَ مَعْرِفَةُ الرَّسُولِ الَّذِي بَلَّغَ عَنْهُ وَ قَبُولُ مَا جَاءَ بِهِ ثُمَّ مَعْرِفَةُ الْوَصِيِّ ع ثُمَّ مَعْرِفَةُ الْأَئِمَّةِ بَعْدَ الرُّسُلِ الَّذِينَ افْتَرَضَ اللَّهُ طَاعَتَهُمْ فِي كُلِّ عَصْرٍ وَ زَمَانٍ عَلَى أَهْلِهِ وَ الْإِيمَانَ وَ التَّصْدِيقَ بِأَوَّلِ الرُّسُلِ وَ الْأَئِمَّةِ وَ آخِرِهِمْ ثُمَّ الْعَمَلُ بِمَا افْتَرَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى الْعِبَادِ مِنَ الطَّاعَاتِ ظَاهِراً وَ بَاطِناً وَ اجْتِنَابُ مَا حَرَّمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهِمْ ظَاهِرَهُ وَ بَاطِنَهُ وَ إِنَّمَا حَرَّمَ الظَّاهِرَ بِالْبَاطِنِ وَ الْبَاطِنَ بِالظَّاهِرِ مَعاً جَمِيعاً وَ الْأَصْلَ وَ الْفَرْعَ فَبَاطِنُ الْحَرَامِ حَرَامٌ كَظَاهِرِهِ وَ لَا يَسَعُ تَحْلِيلُ أَحَدِهِمَا وَ لَا يَجُوزُ وَ لَا يَحِلُّ إِبَاحَةُ شَيْءٍ مِنْهُ وَ كَذَلِكَ الطَّاعَاتُ مَفْرُوضٌ عَلَى الْعِبَادِ إِقَامَتُهَا ظَاهِرُهَا وَ بَاطِنُهَا لَا يُجْزِي إِقَامَةُ ظَاهِرٍ مِنْهَا دُونَ بَاطِنٍ وَ لَا بَاطِنٍ دُونَ ظَاهِرٍ وَ لَا تَجُوزُ صَلَاةُ الظَّاهِرِ مَعَ تَرْكِ صَلَاةِ الْبَاطِنِ وَ لَا صَلَاةُ الْبَاطِنِ مَعَ تَرْكِ صَلَاةِ الظَّاهِرِ وَ كَذَلِكَ الزَّكَاةُ وَ الصَّوْمُ وَ الْحَجُّ وَ الْعُمْرَةُ وَ جَمِيعُ فَرَائِضِ اللَّهِ الَّتِي افْتَرَضَهَا عَلَى عِبَادِهِ وَ حُرُمَاتُهُ وَ شَعَائِرُهُ.
– ظاهر و باطن؛ دو حقیقتِ جدانشدنی
– پرواز دین با دو بالِ عمل و معرفت
– آنکه ظاهر را رها کرد، باطن را هم گم کرد
– راهِ ربوبیت؛ جمع میان نورِ باطن و شکلِ ظاهر
– باطنِ بیظاهر، ظاهرِ بیباطن؛ گمشدنِ حقیقت
– شرکِ پنهان؛ وقتی معرفت از طاعت جدا میشود
– وحدتِ ظاهر و باطن در مدرسهٔ ربانی
– نورِ اطاعت؛ راهی که از معرفت میگذرد
– حدود الهی؛ نشانههای بیرونیِ یک حقیقت درونی
– از معرفت تا عمل؛ سیرِ کاملِ بندگی
«وحدتِ ظاهر و باطن؛ راهِ کاملِ بندگی»
دلنوشته
وحدتِ ظاهر و باطن؛ راهِ کاملِ بندگی
ظاهر و باطن؛ دو بالِ یک حقیقت
گاهی انسان در راهِ جستجویِ باطن
چنان شیفتهٔ راز میشود
که ظاهر را فراموش میکند.
گمان میکند
اگر حقیقت را فهمید،
دیگر نیازی به عمل نیست؛
اگر نور را شناخت،
دیگر چراغ لازم نیست؛
اگر راه را دید،
دیگر قدم زدن لازم نیست.
اما امام صادق(ع)
در این نامهٔ تکاندهنده
پرده از خطایی بزرگ برمیدارد.
گروهی پیدا شده بودند
که میگفتند حقیقتِ نماز
یک انسان است،
حقیقتِ زکات
یک انسان است،
حقیقتِ حج
یک انسان است؛
و هر کس آن انسان را شناخت
دیگر نیازی به نماز و روزه و حج ندارد.
میگفتند
وقتی معرفت آمد
عمل ساقط میشود.
اما امام
این اندیشه را
بیهیچ پردهای
نامی روشن میدهد:
«شرک.»
نه خطای کوچک،
نه لغزش فکری،
بلکه شرکی آشکار.
زیرا خداوند
ظاهر و باطن را
با هم آفریده است؛
و میان آن دو
رشتهای از حقیقت کشیده است.
ظاهر
نشانهٔ باطن است،
و باطن
روحِ ظاهر.
آنها
یکدیگر را
تأیید میکنند،
استوار میسازند،
و حقیقت را کامل میکنند.
پس هرچه در ظاهر حرام است
در باطن نیز حرام است،
و هرچه در ظاهر نور است
در باطن نیز نور.
و اینگونه نیست
که کسی
باطن را بگیرد
و ظاهر را رها کند؛
یا ظاهر را نگاه دارد
و باطن را فراموش کند.
راه خدا
راهِ جمع است
نه جدایی.
امام صادق(ع)
ریشهٔ این انحراف را
چنین آشکار میکند:
اینها
چیزهایی شنیدند
اما حقیقتش را نفهمیدند.
مرزهای الهی را نشناختند
و با عقلِ محدودِ خود
برای آنها حد ساختند.
با قیاسِ فکرِ خود
به جای نورِ هدایت
حدود دین را تعیین کردند.
و اینگونه
رازها را تحریف کردند
و درهای گناه را گشودند.
خدا
هیچ پیامبری نفرستاده
که مردم را به معرفتی دعوت کند
که در آن
اطاعت نباشد.
معرفت
اگر به طاعت نرسد
هنوز کامل نشده است.
و طاعت
اگر از معرفت نجوشد
روح ندارد.
پس راه
از اینجا آغاز میشود:
نخست
شناختِ کسی که به سوی خدا دعوت میکند.
شناختِ خدا
و اقرار به ربوبیت او.
سپس
شناختِ رسولی
که پیام او را رساند.
سپس
شناختِ وصیّ او.
و پس از آن
شناختِ امامانی
که در هر زمان
خدا اطاعتشان را بر بندگان واجب کرده است.
و آنگاه
عمل به آنچه خدا واجب کرده است؛
هم در ظاهر
و هم در باطن.
نماز
با ظاهر و باطنش.
روزه
با ظاهر و باطنش.
زکات
با ظاهر و باطنش.
حج
با ظاهر و باطنش.
نه ظاهر بدون باطن کامل است
و نه باطن بدون ظاهر.
نمازِ دل
بدون نمازِ تن
نماز نیست.
و نمازِ تن
بدون نمازِ دل
هنوز به مقصد نرسیده است.
در حقیقت
خدا دین را
چون درختی آفریده است.
ظاهر
شاخههاست
و باطن
ریشهها.
شاخه بدون ریشه
خشک میشود،
و ریشه بدون شاخه
پنهان میماند و میوهای نمیدهد.
دین
وقتی زنده است
که هر دو
با هم باشند.
و آنگاه
انسان میفهمد
که معرفتِ حقیقی
انسان را از عمل جدا نمیکند؛
بلکه عمل را
روشنتر
زندهتر
و عاشقانهتر میکند.
هرچه معرفت بیشتر شود
سجده عمیقتر میشود.
هرچه نور بیشتر شود
طاعت شیرینتر میشود.
زیرا دل
وقتی ربوبیت را شناخت
دیگر نمیتواند
فرمانِ او را
سبک بشمارد.
توحيد المفضل ؛ ص177
معرفة العقل للخالق معرفة إقرار لا معرفة إحاطة
وَ عَلَى حَسَبِ هَذَا أَيْضاً نَقُولُ
إِنَّ الْعَقْلَ يَعْرِفُ الْخَالِقَ مِنْ جِهَةٍ تُوجِبُ عَلَيْهِ الْإِقْرَارَ وَ لَا يَعْرِفُهُ بِمَا يُوجِبُ لَهُ الْإِحَاطَةَ بِصِفَتِهِ
فَإِنْ قَالُوا فَكَيْفَ يُكَلَّفُ الْعَبْدُ الضَّعِيفُ مَعْرِفَتَهُ بِالْعَقْلِ اللَّطِيفِ وَ لَا يُحِيطُ بِهِ
قِيلَ لَهُمْ إِنَّمَا كُلِّفَ الْعِبَادُ مِنْ ذَلِكَ مَا فِي طَاقَتِهِمْ أَنْ يَبْلُغُوهُ وَ هُوَ أَنْ يُوقِنُوا بِهِ وَ يَقِفُوا عِنْدَ أَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ وَ لَمْ يُكَلَّفُوا الْإِحَاطَةَ بِصِفَتِهِ كَمَا أَنَّ الْمَلِكَ لَا يُكَلِّفُ رَعِيَّتَهُ أَنْ يَعْلَمُوا أَ طَوِيلٌ هُوَ أَمْ قَصِيرٌ وَ أَبْيَضُ هُوَ أَمْ أَسْمَرُ وَ إِنَّمَا يُكَلِّفُهُمُ الْإِذْعَانَ لِسُلْطَانِهِ وَ الِانْتِهَاءَ إِلَى أَمْرِهِ أَ لَا تَرَى أَنَّ رَجُلًا لَوْ أَتَى بَابَ الْمَلِكِ فَقَالَ اعْرِضْ عَلَيَّ نَفْسَكَ حَتَّى أَتَقَصَّى مَعْرِفَتَكَ وَ إِلَّا لَمْ أَسْمَعْ لَكَ كَانَ قَدْ أَحَلَّ نَفْسَهُ بِالْعُقُوبَةِ فَكَذَا الْقَائِلُ إِنَّهُ لَا يُقِرُّ بِالْخَالِقِ سُبْحَانَهُ حَتَّى يُحِيطَ بِكُنْهِهِ مُتَعَرِّضاً لِسَخَطِهِ
فَإِنْ قَالُوا أَ وَ لَيْسَ قَدْ نَصِفُهُ فَنَقُولُ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ الْجَوَادُ الْكَرِيمُ
قِيلَ لَهُمْ كُلُّ هَذِهِ صِفَاتُ إِقْرَارٍ وَ لَيْسَتْ صِفَاتِ إِحَاطَةٍ فَإِنَّا نَعْلَمُ أَنَّهُ حَكِيمٌ وَ لَا نَعْلَمُ بِكُنْهِ ذَلِكَ مِنْهُ وَ كَذَلِكَ قَدِيرٌ وَ جَوَادٌ وَ سَائِرُ صِفَاتِهِ كَمَا قَدْ نَرَى السَّمَاءَ فَلَا نَدْرِي مَا جَوْهَرُهَا وَ نَرَى الْبَحْرَ وَ لَا نَدْرِي أَيْنَ مُنْتَهَاهُ بَلْ فَوْقَ هَذَا الْمِثَالِ بِمَا لَا نِهَايَةَ لَهُ وَ لِأَنَّ الْأَمْثَالَ كُلَّهَا تَقْصُرُ عَنْهُ وَ لَكِنَّهَا تَقُودُ الْعَقْلَ إِلَى مَعْرِفَتِهِ
فَإِنْ قَالُوا وَ لِمَ يُخْتَلَفُ فِيهِ
قِيلَ لَهُمْ لِقِصَرِ الْأَوْهَامِ عَنْ مَدَى عَظَمَتِهِ وَ تَعَدِّيهَا أَقْدَارَهَا فِي طَلَبِ مَعْرِفَتِهِ وَ أَنَّهَا تَرُومُ الْإِحَاطَةَ بِهِ وَ هِيَ تَعْجِزُ عَنْ ذَلِكَ وَ مَا دُونَه
برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.
دلنوشته
معرفتِ اقرار؛ جایی که عقل به سجده میرسد
گاهی عقل
در برابر عظمت خدا
میایستد…
و میخواهد او را
چنان بشناسد
که همه چیزش را بفهمد؛
گویا اگر همهٔ حقیقت را نفهمد
ایمانش کامل نمیشود.
اما راهِ معرفت
چنین نیست.
عقل
خالق را میشناسد
اما نه شناختی که او را در بر بگیرد؛
بلکه شناختی که دل را
به «اقرار» میرساند.
عقل
به آستانهٔ ربوبیت میرسد
و میگوید:
او هست…
او حکیم است…
او قادر است…
او کریم است…
اما در همان لحظه میفهمد
که حقیقتِ این صفات
از دسترس فهم او
بسیار دورتر است.
معرفتِ عقل
معرفتِ احاطه نیست؛
معرفتِ «ایستادن در برابر عظمت» است.
خدا
از بندگانش
چیزی فراتر از توانشان نخواسته است.
از آنان نخواسته
که کنهِ ذات او را بدانند،
یا حقیقت صفاتش را درک کنند.
آنچه خواسته
چیز دیگری است:
یقین به او…
و ایستادن
در مرزِ امر و نهی او.
بندگی
از فهمِ همهٔ رازها آغاز نمیشود؛
از «تسلیم» آغاز میشود.
مثل مردی که
به درِ کاخِ پادشاهی برود
و بگوید:
«تا خودت را
با همهٔ حقیقتت
به من نشان ندهی
فرمانت را نمیپذیرم.»
چنین کسی
نه از روی عقل
بلکه از روی غرور سخن گفته است.
راهِ عقل
راهِ تواضع است.
عقل
میفهمد
که عظمتِ حقیقت
بزرگتر از احاطهٔ اوست.
پس به جای احاطه
به اقرار میرسد؛
و به جای ادعا
به تسلیم.
ما میگوییم
خدا حکیم است،
قدیر است،
کریم است.
اما اینها
شناختِ حقیقتِ آن صفات نیست؛
بلکه نشانههایی است
که دل را
به سوی او راهنمایی میکند.
چنانکه آسمان را میبینیم
اما حقیقتِ آن را نمیدانیم؛
و دریا را میبینیم
اما پایانش را نمیشناسیم.
پس اگر در مخلوقات
احاطه ممکن نیست
چگونه در خالق
ممکن خواهد بود؟
اختلاف انسانها دربارهٔ خدا
از همینجا آغاز میشود:
وقتی خیال
میخواهد کاری را انجام دهد
که از توانش بیرون است.
وهم
میخواهد به احاطه برسد؛
در حالی که عقل
تنها به اقرار میرسد.
و آنجا که وهم
از حدّ خود فراتر میرود
انسان
در حیرت و اختلاف میافتد.
اما دلِ آرام
میداند:
شناختِ خدا
در احاطه نیست؛
در «تسلیمِ آگاهانه» است.
و آنگاه
انسان میفهمد
که معرفتِ حقیقی
همان لحظهای است
که عقل
در برابر عظمت او
سر فرود میآورد.
نه از نادانی
بلکه از دانایی.
زیرا عقل
وقتی به نهایت خود میرسد
میفهمد:
راهِ خدا
از فهمِ کامل نمیگذرد؛
از «اقرار و بندگی» میگذرد.
توحيد المفضل ؛ ص179
الحق الذي تطلب معرفته من الأشياء أربعة أوجه و تفصيل ذلك
فَإِنْ قَالُوا كَيْفَ يُعْقَلُ أَنْ يَكُونَ مُبَايِناً لِكُلِّ شَيْءٍ مُتَعَالِياً عَنْ كُلِّ شَيْءٍ
قِيلَ لَهُمُ الْحَقُّ الَّذِي تُطْلَبُ مَعْرِفَتُهُ مِنَ الْأَشْيَاءِ هُوَ أَرْبَعَةُ أَوْجُهٍ
فَأَوَّلُهَا أَنْ يُنْظَرَ أَ مَوْجُودٌ هُوَ أَمْ لَيْسَ بِمَوْجُودٍ
وَ الثَّانِي أَنْ يُعْرَفَ مَا هُوَ فِي ذَاتِهِ وَ جَوْهَرِهِ
وَ الثَّالِثُ أَنْ يُعْرَفَ كَيْفَ هُوَ وَ مَا صِفَتُهُ
وَ الرَّابِعُ أَنْ يُعْلَمَ لِمَا ذَا هُوَ وَ لِأَيِّ عِلَّةٍ
فَلَيْسَ مِنْ هَذِهِ الْوُجُوهِ شَيْءٌ يُمْكِنُ لِلْمَخْلُوقِ أَنْ يَعْرِفَهُ مِنَ الْخَالِقِ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ غَيْرُ أَنَّهُ مَوْجُودٌ فَقَطْ
فَإِذَا قُلْنَا وَ كَيْفَ وَ مَا هُوَ فَمُمْتَنِعٌ عِلْمُ كُنْهِهِ وَ كَمَالُ الْمَعْرِفَةِ بِهِ وَ أَمَّا لِمَا ذَا هُوَ فَسَاقِطٌ فِي صِفَةِ الْخَالِقِ لِأَنَّهُ جَلَّ ثَنَاؤُهُ عِلَّةُ كُلِّ شَيْءٍ وَ لَيْسَ شَيْءٌ بِعِلَّةٍ لَهُ ثُمَّ لَيْسَ عِلْمُ الْإِنْسَانِ بِأَنَّهُ مَوْجُودٌ يُوجِبُ لَهُ أَنْ يَعْلَمَ مَا هُوَ وَ كَيْفَ هُوَ كَمَا أَنَّ عِلْمَهُ بِوُجُودِ النَّفْسِ لَا يُوجِبُ أَنْ يَعْلَمَ مَا هِيَ وَ كَيْفَ هِيَ وَ كَذَلِكَ الْأُمُورُ الرُّوحَانِيَّةُ اللَّطِيفَةُ
فَإِنْ قَالُوا فَأَنْتُمُ الْآنَ تَصِفُونَ مِنْ قُصُورِ الْعِلْمِ عَنْهُ وَصْفاً حَتَّى كَأَنَّهُ غَيْرُ مَعْلُومٍ
قِيلَ لَهُمْ هُوَ كَذَلِكَ مِنْ جِهَةٍ إِذَا رَامَ الْعَقْلُ مَعْرِفَةَ كُنْهِهِ وَ الْإِحَاطَةَ بِهِ وَ هُوَ مِنْ جِهَةٍ أُخْرَى أَقْرَبُ مِنْ كُلِّ قَرِيبٍ إِذَا اسْتَدَلَّ عَلَيْهِ بِالدَّلَائِلِ الشَّافِيَةِ فَهُوَ مِنْ جِهَةٍ كَالْوَاضِحِ لَا يَخْفَى عَلَى أَحَدٍ وَ هُوَ مِنْ جِهَةٍ كَالْغَامِضِ لَا يُدْرِكُهُ أَحَدٌ وَ كَذَلِكَ الْعَقْلُ أَيْضاً ظَاهِرٌ بِشَوَاهِدِهِ وَ مَسْتُورٌ بِذَاتِه.
– خدا؛ نزدیکتر از نزدیک، پنهانتر از پنهان
– معرفتِ بیاحاطه؛ راهِ رسیدن به خالق
– او «هست»؛ و همین برای سیر دل کافیست
– روشن و نهان؛ دو چهرهٔ یک حقیقت
– راز توحید؛ جایی که سؤالها فرو میریزند
– فاصلهٔ ناپذیر؛ خدایِ بیچگونگی
– آنکه پیداست به اثر، نه به کنه
– حضور بیصورت؛ معرفت فراتر از اندیشه
نزدیک و نهان؛ راه یافتنِ خدایی که احاطه نمیشود
خدا؛ نزدیکتر از نزدیک، پنهانتر از پنهان
دلنوشته
نزدیک و نهان؛ راه یافتنِ خدایی که احاطه نمیشود
خدا؛ نزدیکتر از نزدیک، پنهانتر از پنهان
گاهی دلِ سالک
در میانهٔ راهِ معرفت
به نقطهای میرسد
که گمان میکند
اگر بیشتر بیندیشد،
بالاتر میرود؛
اگر بیشتر تحلیل کند،
نزدیکتر میشود؛
اگر کنه حقیقت را بجوید،
پردهها کنار میرود.
اما «توحید مفضّل»
در این فرازِ حیرتانگیز
راز بزرگی را فاش میکند:
خدا
با اندیشهٔ ما
شناختنی نیست.
با حدّ و تعریف و کنهجویی
نزدیک نمیشود؛
و با سؤالهای «چگونه؟»
و «چیست؟»
دسترسپذیر نمیگردد.
حقیقتی که از اشیا خواسته میشود
چهار پرسش دارد:
آیا هست؟
چیست؟
چگونه است؟
برای چیست؟
و آنگاه
صدای معلم ربانی میرسد:
در بارهٔ خدا
فقط یک پاسخ
برای انسان ممکن است:
«هست.»
نه میشود پرسید: «چگونه است؟»
نه «چیست؟»
نه «برای چیست؟»
زیرا او
علتِ هر چیز است
و خود
علّتی ندارد.
اینجاست
که سالک میفهمد
راهِ معرفت
راهِ «احاطه» نیست؛
راهِ «رؤیت» نیست؛
راهِ «توصیفِ ذات» نیست؛
بلکه راهِ «توجه» است،
راهِ «استدلالِ شفابخش»،
و راهِ «حضور».
خدا
از جهتی
چنان نزدیک است
که هیچ چیز
نزدیکتر نیست؛
و از جهتی
چنان پوشیده
که هیچکس
به کنهاش نمیرسد.
او
هم روشن است
هم نهان.
هم آشکار
هم بیدسترس.
همهجا پیداست
و در حقیقتِ خویش
مستور.
و این
نه تناقض است
نه دوگانگی؛
این
«جلال توحید» است.
دلِ عارف
هنگامی به آرامش میرسد
که در این نقطه بایستد:
خدا را باید شناخت
اما نه برای احاطه؛
بلکه برای بندگی.
معرفتِ او
در فهمِ ذات نیست؛
در دیدنِ اثر است.
در لمسِ حکمت ساری
در هر برگ و هر دم.
در شنیدنِ آوای هدایت
در قبض دل
و در بسط جان.
در نگاه کردن به آفرینش
نه برای کشفِ «چگونهبودنِ» خدا،
بلکه برای یافتنِ نشانههای او.
پس معرفتِ خدا
در رها شدن از کنهجویی آغاز میشود،
و در پذیرشِ اینکه:
او دانستنی نیست،
اما یافتنی است.
شناختنی نیست،
اما حضوری است.
پنهان است،
اما هر نشانهای
او را فریاد میزند.
و اینگونه
دل میفهمد
که راه خدا
از «عقلِ محدود»
به «نورِ هدایت»
میگذرد؛
و هر چه سالک
به تواضع نزدیکتر شود،
به حضور نزدیکتر میگردد.
– توحیدِ بیچگونه؛ راهی با چراغ معلم ربانی
– از قبض حیرت تا بسطِ نور؛ به هدایتِ معلم
– نورِ او، راهِ ما؛ خوانش دل از آیهٔ نور
– جلال و جمال؛ سفر سالک با چراغ ربانی
– شناختِ خدا در آینهٔ نور، نه در کنهٔ ذات
– حیرت و هدایت؛ جایی که دل به نور سپرده میشود
– از ندانستن تا نور دیدن؛ مسیر معلم ربانی
– درس توحید؛ قبضِ جلال، بسطِ جمال
«از قبضِ حیرت تا بسطِ نور؛ راهیابی به خدا با چراغِ معلم ربانی»
دلنوشته
از قبضِ حیرت تا بسطِ نور؛ راهیابی به خدا با چراغِ معلم ربانی
وقتی سالک میفهمد که خدا
با «چگونه» و «چیست» دانسته نمیشود،
دلش آرامآرام
از تکلّفِ اندیشیدنِ بیثمر
به سادگیِ توجه برمیگردد.
در همین بازگشت است
که نخستین نشانههای «قبض و بسط»
در جانش پدیدار میشود.
قبض،
آن لحظهای است که خدا
در سکوتِ عظمتش
به بنده میگوید:
«به کنه من راه نداری.»
و بسط،
دمی است که در پرتو انوارش
به او میفهماند:
«اما من نزدیکت هستم؛ بسیار نزدیکتر از فهمت.»
قبض
دیوار نیست؛
درسی است.
بسط
نزدیکی نیست؛
نوازش است.
قبض،
جلال است.
بسط،
جمال.
و هر دو
دستِ اویند
که سالک را
از اندیشهٔ مبهم
به حضورِ روشن
میکشانند.
در همین رفتوبرگشتِ مقدّس
قلب میفهمد
که اگر خدا دانستنی نیست،
پس تنها راهِ شناخت،
نشانههای اوست؛
و نشانهها
به ترجمان نیاز دارند.
اینجاست
که «مقامِ معلمِ ربانی»
چون چراغی در شبِ حیرت میدرخشد.
معلم ربانی
ذهن را پر نمیکند،
بلکه دل را میگشاید.
مفاهیم خشک را نمیآموزد،
بلکه نور را نشان میدهد.
او
در میان قبض،
به سالک میگوید:
«این دوری نیست؛ درس جلال است.»
و در میان بسط،
یادآوری میکند:
«این نزدیکی نیست؛ لطف جمال است.»
به او
نگاه میکنی
و میفهمی:
معرفت خدا
در اثرهاست،
و اثر را
تنها «وارثانِ نور»
به فهم دل میرسانند.
و ناگهان
آیهای که همیشه خوانده بودی
چهرهای دیگر پیدا میکند:
«الله نور السماوات و الارض… یهدی الله لنوره من یشاء… نور علی نور…»
اینبار
میفهمی
که «نور» در آیه
نه یک مفهوم،
نه یک حقیقتِ انتزاعی،
بلکه
«همان معلم ربانی» است
که خدا
دلهای مشتاق را
به سوی او هدایت میکند.
«مشکات»
سینهٔ اوست.
«مصباح»
علم اوست.
«زجاجه»
قلب اوست
که صاف و صیقلی شده
تا نور بیکاستی بتابد.
«کوکب دری»
جمال ظهورش است؛
و «شجرهٔ مبارکهٔ زیتونه»
ریشهٔ قدسی او
در ولایت ازلی.
سالک
در قبض،
چون چراغی خاموش
در تاریکی حیرت میلرزد.
اما همینکه
یک نگاهِ معلم ربانی
بر دلش میافتد،
بسط میشود
و نور آرامش
چون روغنِ زیتونِ بینیاز از آتش
در جانش شعله میگیرد.
آیهٔ نور
در حقیقت
نقشهٔ عبور از قبض
به بسط است؛
از حیرت
به هدایت؛
از جستوجوی کنه
به آرامشِ حضور.
و اینگونه
زنجیرهٔ دلنوشته
به هم میپیوندد:
معرفت خدا
نه در دانستنِ چگونه،
که در دیدنِ نور است؛
نه در حدّ زدن بر ذات،
که در یافتنِ راهنمایی است
که نور بر او ریختهاند.
قبض
تو را وامیدارد
که به جلالِ خدا اعتراف کنی.
بسط
تو را میبرد
تا جمالش را بچشی.
و معلم ربانی
تو را از هر دو عبور میدهد
تا روشن شوی.
آیهٔ نور
دیگر آیهای برای خواندن نیست؛
آینهای است
که در آن
مسیرِ رسیدنِ دل
به حقیقتِ حضور
چهره میگشاید.
– **رازِ قلب؛ از قبض و بسط تا کشفِ ربوبیت**
– **در آینهٔ دل؛ شناختِ نفس و رب**
– **مربیِ پنهان؛ درسهای او در قبض و بسط قلب**
– **بستههای شبانهٔ رب؛ فهمِ نفس، فهمِ رب**
– **راهِ روشن از دلِ تاریک؛ از معرفةالنفس تا معرفةالرب**
– **دل، کلاس ربوبیت؛ درسهایی از تاریکی و روشنایی قلب**
– **عبودیت و ربوبیت؛ شناختی که از قلب آغاز میشود**
«رازِ قلب؛ از معرفةالنفس تا مشاهدةالرب»
دلنوشته
در جستوجوی خود، در یافتنِ او
رازِ قلب؛ از قبض و بسط تا کشفِ ربوبیت
باید از خود پرسید:
چگونه میتوان از «او» سخن گفت، وقتی هنوز از «خود» بیخبریم؟
شناختِ ابعادِ روحانی و جسمانیِ نفس، تنها یک دانشِ نظری نیست؛
بلکه پلی است که یک سوی آن زمینِ وجودِ ماست و سوی دیگرش، آسمانِ ربوبیت.
این دو، چنان در هم تنیدهاند که جداییشان ناممکن است؛
همانگونه که پیامبر عشق فرمود:
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»
(هر که خود را شناخت، پروردگارش را شناخته است.)
آری، «معرفة النفس انفع المعارف» است؛
سودمندترینِ دانشها.
چرا که در این مکتب، تو کتابِ خود را میخوانی تا نویسندهاش را بیابی.
«تپشهای قلب؛ زبانِ گویای ربوبیت»
راهِ کسبِ علم، آن دانشی که جان را جلا میدهد،
در یک فرمولِ ساده اما عمیق نهفته است:
«از ما عبودیت، از او ربوبیت.»
ما تمامِ عمر به دنبالِ علم دویدهایم،
خودسرانه خود را به زحمت انداختهایم
و در آخر، جز خستگی و حیرتِ بیهوده نصیبی نبردهایم.
اما راهِ درست، تماشایِ «قلب» است.
تا زمانی که «قبض و بسطِ» قلبیات را نشناسی،
هرگز پی به ربوبیتِ ذاتِ اقدسِ الهی نخواهی برد.
وقتی به قلبت مینگری،
گاه آن را تاریک و تنگ مییابی (قبض)
و گاه روشن و فراخ (بسط).
در همین لحظه است که دو حقیقتِ بزرگ همزمان بر تو فاش میشود:
۱. «معرفتِ نفس:»
میفهمی که این «قلبِ توست» که دارد دگرگون میشود؛
این ظرفِ وجودِ توست که حالی به حالی میشود.
۲. «معرفتِ رب:»
میفهمی که این کار، کارِ تو نیست!
تو نه قدرتِ آن را داری که نوری به دلت بتابانی
و نه میتوانی جلویِ تنگیِ آن را بگیری.
پس دستی از غیب،
ورایِ دیوارهایِ ادراکِ تو،
دارد این قلب را بالا و پایین میکند.
او «مربی» توست؛
او «ربّ» توست که با زبانِ قبض و بسط،
به تو دستور میدهد،
تو را ادب میکند و به پیش میبرد.
«مربیِ ناشناس و بستههای شبانه»
حکایتِ ما و این مربیِ غیبی،
حکایتِ آن بخشندهٔ ناشناسی است که شبانه،
پیش از آنکه خورشید برآید،
بستهای دقیق و حسابشده پشتِ درِ خانهٔ ما میگذارد و میرود.
ما هر روز صبح بسته را برمیداریم؛
میبینیم دقیقاً همان چیزی است که نیاز داشتیم.
کریمانه است، دقیق است، بهجاست.
هرچه تلاش میکنیم،
هرچه پیگیری میکنیم تا از کارِ این اعجوبه سر در بیاوریم،
تا ببینیم کیست و چگونه اینقدر دقیق نیازِ ما را میداند،
باز هم به بنبست میخوریم.
او خودش را نشان نمیدهد؛
او میخواهد ما «فعل» او را ببینیم، نه «چهره» او را.
همینقدر که بفهمیم:
کارش چقدر درست است…
چقدر حسابشده قدم برمیدارد…
و چقدر با کرامت با ما برخورد میکند…
«همین کافی است!»
نیازی به احاطه بر او نیست.
همین که بدانیم او هست و دارد مربیگری میکند،
برای بندگیِ ما کفایت میکند.
علمِ حقیقی، همین نوری است که او در میانِ قبض و بسطها،
به قلبِ عبدِ خود عنایت میکند؛
بیآنکه عبد خود را به زحمتِ بیهوده بیندازد.
در این مقام، سالک آرام میگیرد.
دیگر نمیدود تا بداند؛
میایستد تا به او بچشانند.
او میفهمد که «رب»، در حالِ تدبیر است
و او، تنها باید «عبد» باشد.
باب علة خلق الخلق و اختلاف أحوالهم
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ :
خَرَجَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ ع عَلَى أَصْحَابِهِ فَقَالَ أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ جَلَّ ذِكْرُهُ مَا خَلَقَ الْعِبَادَ إِلَّا لِيَعْرِفُوهُ فَإِذَا عَرَفُوهُ عَبَدُوهُ فَإِذَا عَبَدُوهُ اسْتَغْنَوْا بِعِبَادَتِهِ عَنْ عِبَادَةِ مَنْ سِوَاهُ
فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي فَمَا مَعْرِفَةُ اللَّهِ ؟
قَالَ مَعْرِفَةُ أَهْلِ كُلِّ زَمَانٍ إِمَامَهُمُ الَّذِي يَجِبُ عَلَيْهِمْ طَاعَتُهُ.
قلبی که ندونه از کی باید اطاعت کنه و آقا بالاسرش و مربی اون کیه ، این قلب بدرد نمی خوره و قبض و بسط رو درک نمی کنه … اهل یقین یاد گرفتند که هنگام ناآرامی با یاد معلم ربانی و توجه به قبض و بسط قلبی خودشون جواب سوالاتشونو پیدا کنند … این یک رابطه روحانی قلب با یاد معلم ربانی است که مثالش همان فضای مجازی و کانال های اجتماعی در اون فضاهاست …
مثال قلب صفحه مانیتور گوشی موبایلی است که در این ارتباط مدام پیام میده و پیام می گیره …
دلنوشته از اینجا به بعد، وارد لبّ لبابِ سلوک میشود؛ جایی که معنای «چرا آفریده شدیم» و «چگونه راه را پیدا میکنیم» در یک جملهٔ طلایی از امام حسین علیهالسلام خلاصه شده است.
– **قلب متصل؛ از معرفتِ امام تا فهمِ رب**
– **چراغ زمان؛ راه یافتن خدا با شناخت امام**
– **صفحهٔ دل؛ پیامهای ربوبیت در قبض و بسط**
– **دلِ بیامام، گوشیِ بیسیگنال**
– **راهِ معرفت؛ امام، قلب، و پیامهای پنهان رب**
– **از آفرینش تا اتصال؛ دل چگونه پیام میگیرد؟**
«صفحهٔ دل؛ جایی که معرفتِ امام، دریچهٔ فهمِ رب میشود»
دلِ بیامام، گوشیِ بیسیگنال
دلنوشته
آغازِ راه: شناختِ او و راهش
صفحهٔ دل؛ جایی که معرفتِ امام، دریچهٔ فهمِ رب میشود
دلِ بیامام، گوشیِ بیسیگنال
آن روز که امام حسین علیهالسلام میان اصحابش ایستاد و فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ جَلَّ ذِكْرُهُ مَا خَلَقَ الْعِبَادَ إِلَّا لِيَعْرِفُوهُ
فَإِذَا عَرَفُوهُ عَبَدُوهُ
فَإِذَا عَبَدُوهُ اسْتَغْنَوْا بِعِبَادَتِهِ عَنْ عِبَادَةِ مَنْ سِوَاهُ»
راهی را نشان داد که همهٔ ما در آن سرگردانیم:
آفرینش برای «معرفت» است،
و عبادت برای «آزادی»؛
آزادشدن از هر بندگاهی جز او.
پس آن مرد پرسید:
«فما معرفت الله؟
ما خدا را چگونه میشناسیم؟»
و این پاسخ، دری از حکمت گشود:
«مَعْرِفَةُ أَهْلِ كُلِّ زَمَانٍ إِمَامَهُمُ الَّذِي يَجِبُ عَلَيْهِمْ طَاعَتُهُ.»
یعنی اگر دلِ تو نداند «از چه کسی باید اطاعت کند»،
اگر راهنمای زمانهاش را نشناسد،
آن دل نه در قبض معنا دارد و نه در بسط،
نه پیام را میگیرد و نه پیام را میفهمد.
دلِ بیامام،
مثل گوشیِ خاموش است:
نه نوری دارد،
نه پیامی را دریافت میکند.
«قلبِ بیمربی؛ قبض بیمعنی، بسط بیحقیقت»
قلبی که ندانَد مربیاش کیست،
قبض را فقط «ناراحتی» میبیند
و بسط را فقط «حالِ خوب».
و این بدترین خطاست؛
چون این دو، پیاماند، نه فقط حال.
اهل یقین یاد گرفتهاند
که هرگاه دلشان آشوب شد،
به جای فرار از تاریکی،
به یادِ «معلم ربانی» پناه ببرند.
در همان لحظهٔ ناآرامی،
نه دنبال جواب بیرونی میگردند،
نه تکلّف میکنند،
نه ذهن را شلوغ مینمایند.
فقط «یاد» میکنند.
یادِ همان چراغی که خدا بر قلبشان نصب کرده است.
آنگاه در آینهٔ قبض و بسطِ قلب،
پاسخها آرامآرام ظاهر میشود؛
چنان که انگار کسی
از پشتِ پرده
پیام میفرستد.
«قلب و معلم ربانی؛ یک رابطهٔ پنهان اما زنده»
این رابطه، یک رابطهٔ سراپا روحانی است.
قلب، شبکهٔ اتصال است.
معلم ربانی، فرستندهٔ پیام.
قبض و بسط، کُدهای ارتباط.
و مثالش همان فضای مجازی است.
قلب، صفحهٔ گوشی است.
پیامها گاهی پشت هم میرسند،
گاهی طول میکشند،
گاهی پیام ناقص میآید،
گاهی نوتیفیکیشن روشن میشود و دلت بیدلیل گرم میگیرد.
بعضی وقتها هم صفحه خاموش میشود؛
نه چون کسی پیام نمیدهد،
بلکه چون تو اینترنتِ قلبت را قطع کردهای.
تفاوت در این است:
این شبکهٔ روحانی،
قطع نمیشود مگر با غفلت؛
و وصل نمیشود مگر با توجه.
«قلبِ متصل؛ حیّ و حاضر»
هر وقت بر صفحهٔ قلبت نگاه میکنی:
اگر تاریک است،
بدان دارد پیامی میرسد؛
پیامی برای ایستادن، برای فهمیدن، برای دقت.
و اگر روشن است،
بدان لبخندِ مربی است؛
دعوت به حرکت، به آرامش، به ادامه دادن.
این همان «استغناء» است که امام حسین ع فرمود:
وقتی راه و صاحب راه را شناختی،
دیگر بندهٔ هیچکس نمیمانی،
چون دلِ تو در شبکهٔ اتصالِ ربّ است،
نه در مزرعهٔ دنیا.
و قال أمير المؤمنين ع :
قوله فعله من غير مباشرة و تفهيمه من غير ملاقاة و هدايته من غير إيماء و كلامه من غير آلة و نيته من غير اعتقاد وجهه حيث توجهت و قصده حيث يممت و طريقه حيث استقمت منك يفهمك و عنك يعلمك ارتبط كل شيء بضده و قطعه بحده ما تخيل فالتشبيه له مقارن و ما توهم فالتنزيه له مباين.
فرمود امیرالمؤمنین علیهالسلام:
«گفتار او، فعلِ اوست؛ بیآنکه تماس و برخوردی در کار باشد.
فهماندنِ او، بدون ملاقات است.
هدایتش، بدون اشاره است.
سخنش، بدون هیچ ابزار و وسیلهای است.
و قصد و نیتش، از جنس اعتقاد و اندیشهٔ ما نیست.
وجه او همانجاست که تو رو میکنی،
و قصد او همانجاست که تو راه میپویی،
و راه او هر جا که راست بروی همراه توست.
او از تو به تو میفهماند،
و از تو دربارهٔ تو تعلیم میدهد.
هر چیز با ضدّش پیوند یافته
و با حدّ و مرزش از غیر خود جدا شده است.
آنچه در خیال آید، به سمت تشبیهِ او میرود،
و آنچه در وهم آید، از تنزیهِ او دور میافتد.»
این حدیث، چیزی کمتر از یک «معجزهٔ معرفت» نیست.
در آن، امیرالمؤمنین علیهالسلام پرده از رازی برمیدارند که سالک سالها در طلبش میدود:
رازِ «چگونگی سخنگفتن خدا».
رازِ «قبض و بسطِ نور».
– **رازِ سخن گفتن خدا با قلب**
– **زبانِ نور؛ گفتوگوی پنهان خدا با دل**
– **قبض و بسط نور؛ کلام بیصدای خدا**
– **آنجا که فعلِ خدا، سخنِ اوست**
– **رازِ نور در قلب؛ شرحی از کلام امیرالمؤمنین**
– **وقتی خدا با نور حرف میزند**
– **کلام بیصدا؛ هدایت در قبض و بسط دل**
**«قبض و بسط نور؛ زبانِ پنهانِ سخن گفتن خدا با دل»**
دلنوشته
قبض و بسط نور؛ زبانِ پنهانِ سخن گفتن خدا با دل
اینجا، دل از حیرتِ معرفتِ امام ع متعجب و بیقرار میشود،
امیرالمؤمنین علیهالسلام،
با کلماتی که بویِ ابتدای خلقت میدهد،
سرّی را باز میکنند
که اگر گفته نمیشد، هیچ عقل و قلبی
جرئت نزدیکشدن به آن را نداشت.
فرمود:
«قولهُ فعلُهُ مِن غَیرِ مُباشَرَة…»
گفتار او، فعل اوست؛ بدون تماس، بدون برخورد.
و در این یک جمله،
تمام رازِ «قبض و بسط نور» آشکار است.
یعنی خدا با زبانِ نور با بندهاش حرف میزند؛
نه با صدا، نه با کلمات،
نه از راه گوش، نه از راه خیال.
هر بار که نورِ قلبت جمع میشود،
هر بار که تاریکی دلت را در خود میپیچد،
و هر بار که ناگهان روشناییای ریز و لطیف
در سینهات مینشیند،
بدان:
این «فعل» خداست،
و همین «فعل»،
«قول» اوست.
چقدر زیباست این سخن!
خدا حرف نمیزند؛
اما هر کاری که با نور دلت میکند،
حرف اوست.
«وَ تَفْهِيمُهُ مِنْ غَیْرِ مُلاقاة»
فهماندنش، بدون ملاقات است.
آنجا که دلت بیدلیل میفهمد،
جایی که هیچکس توضیح نداده
اما تو معنا را «دریافتهای»،
هنگامی که در میان قبضِ تاریک،
جهت را حدس نمیزنی؛
میفهمی…
بیآنکه ظاهرا کسی را دیده باشی،
و یا بیآنکه صدایی شنیده باشی.
این همان فهماندنِ خداست
از پشت پردهٔ نور.
انگار نه چهرهای هست،
نه نشانی،
اما «نور معلم» را میبینی
و «درس» را میفهمی.
«وَ هِدایَتُهُ مِنْ غَیْرِ إیماء»
هدایتش، بدون اشاره است.
نه دستی به این سو اشاره میکند،
نه صدایی میگوید برو،
نه نشانهای بر زمین است.
اما ناگهان میبینی
راهی که گرفتهای،
خودش «درست» است.
و چه زیبا امیر کلام
این هدایت بیاشاره را،
هدایت بیعلامت را،
هدایت بینقشه را
«قبض و بسط قلب» نامرئی توصیف کردهاند.
«وَ كَلامُهُ مِنْ غَیْرِ آلة»
سخنش، بدون ابزار است.
سخن خدا مثل سخن ما نیست.
نه کلمه، نه صدا، نه ارتعاش.
اینجا سخن، یعنی «تحوّل».
وقتی نور دلت بسط پیدا میکند
و ناگهان همهچیز را میفهمی،
این کلامِ خداست؛
و نه با هیچ آلت و وسیلهای.
وای که چقدر زیباست این بیان!
انسان را از پا درمیآورد.
«وَ نِیَّتُهُ مِنْ غَیْرِ اعْتِقاد»
قصد و نیت او، از جنس اندیشهٔ ما نیست.
تو برای انجامدادن کاری فکر میکنی؛
او بیآنکه بیندیشد،
بیآنکه «تصمیم» بگیرد،
به یکباره نور را میگستراند
یا میگیرد.
نیت او «ظهور» است،
نه به سبکِ ذهنِ ما.
«وَجْهُهُ حَیثُ تَوَجَّهْت»
وجه او همانجاست که تو رو میکنی.
اگر دل را به سویش بگیری،
او همانجاست.
نه در آسمان هفتم،
نه در غرب و نه در شرق.
هر جا توجه تو برود،
«وجه» او همانجاست.
نور، تابعِ توجه است؛
همهٔ کلام انبیا همین است.
«وَ قَصْدُهُ حَیثُ یَمَّمْت»
قصد او همانجاست که تو قصد میکنی.
سالک هر طرف را که «قصد» کند،
خدا از همانجا
پیام را میرساند.
تو گام برداری،
نور هدایت از همان گام میجوشد.
«وَ طَرِیقُهُ حَیثُ اسْتَقَمْت»
و راه او، همانجاست که راست بروی.
هر جا که استقامت باشد،
راهِ خدا همانجاست،
نه در سرگردانیهای خیال.
«مِنْكَ یُفْهِمُكَ…»
او از «تو» به «تو» میفهماند.
عجب جملهای!
فهم، از بیرون نمیآید؛
از درون میشکفد.
خدا از درونت،
به درونت،
با نور دلت،
خودت را به تو میفهماند.
و این نهایتِ لطافتِ ربوبی است.
«وَ عَنْكَ یُعَلِّمُكَ»
و از خودت، دربارهٔ خودت، تو را تعلیم میدهد.
او از تو معلم میسازد؛
از خطاهایت درس میدهد،
از اشکهایت بصیرت میدهد،
از قبضت آگاهی،
از بسطت آرامش.
«ارْتَبَطَ كُلُّ شَیءٍ بِضِدِّهِ…»
هر چیز با ضدّش پیوند یافته.
نور را با ظلمت میفهمی،
بسط را با قبض،
حضور را با غیبت،
و کلام خدا را
با دوگانهٔ نور و تاریکی در قلب.
قبض هم نعمت است،
زیرا بدون آن بسط شناخته نمیشود.
«وَ قَطَعَهُ بِحَدِّهِ»
و هر چیز به حدّش از دیگری جدا شده است.
نور حد دارد و ظلمت حد دارد؛
هرکدام جای خود.
قبض اگر زیاد شود، میشکند.
بسط اگر بیحساب شود، میسوزاند.
پس هدایت، در «حدّ» است؛
در میزان.
«ما تُخُیِّلَ فَالتَّشْبِیهُ لَهُ مُقارِن…»
آنچه در خیال آید، تشبیه است.
یعنی هرچه خدا را تصور کنی،
او آن نیست.
«وَ ما تُوُهِّمَ فَالتَّنْزِیهُ لَهُ مُبایِن»
آنچه توهم شود،
از حقیقتِ تنزیهِ او فاصله دارد.
نه تصویرش درست است،
نه تنزیهِ بیحد و مرزش؛
او در میانهٔ نور و نورانیّت است؛
بیچهره،
بیکیفیت،
اما حاضرتر از همهٔ حاضران.
و من ماندهام
در برابر این حقیقتِ شیرین و پنهان
که خدا
چقدر آرام،
چقدر نجیب،
و چقدر عاشقانه
با دلِ بندهاش حرف میزند؛
آنقدر آرام
که اگر دل اندکی شلوغ شود،
حتی یک واژهاش هم شنیده نمیشود.
امیرالمؤمنین فرموده بود
که او «با نور» سخن میگوید،
نه با صدا؛
با «تغییر»،
نه با حرف؛
با «بسطی که ناگهان میشکفد»
و «قبضی که بیهشدار میریزد».
و من تازه فهمیدم
چرا گاهی بیدلیل دل میگیرد،
چرا بیهشدار آرام میشود،
چرا ناگاه یک جرقهٔ فهم
از میان تاریکی میجهد
و راه را روشن میکند.
اینها «حرفهای خدا»ست.
حرفهایی که اگر گوش بخواهد بشنودشان،
هیچچیز نمیشنود؛
و اگر دل،
تنها یک لحظه
ساکت شود،
تمامشان را میفهمد.
خدا به دل میگوید:
«ای بندهٔ من،
من کنار توأم،
حتی وقتی حس نمیکنی؛
من در توأم،
حتی وقتی نمیدانی؛
من با تو سخن میگویم،
حتی وقتی خیال میکنی سکوت کردهام.»
و این سکوتِ خدا،
سکوت نیست؛
یک نوع «آرامترینِ گفتوگوها»ست.
گاهی نور را میگیرد
تا بندهاش بفهمد
که نور، از خودش نبود؛
هدیه بود.
محبت بود.
دستِ پنهانیِ او بود.
و گاهی نور را میگستراند
آنقدر که بنده در دلش میگوید:
«خدایا… این دیگر چیست؟
از کجا؟
چرا اینقدر شیرین است؟»
و خدا چه آرام میخندد در دل بنده:
که «این یکی را،
بیدلیل،
فقط برای خودت فرستادم.
یعنی میخواستم بدانی
که هنوز دوستت دارم.»
خدا با نور مینویسد،
با نور میخواند،
با نور میبخشد،
با نور میگیرد،
با نور میگوید «بیا»،
با نور میگوید «صبر کن»،
با نور میگوید «نرو»،
با نور میگوید «اینجاست، همینجا…»
چقدر حرفهای خدا آرام است
و چقدر دل باید لطیف شود
تا این صداهای بیصدا را بشنود.
و من هرچه پیشتر میروم،
میفهمم:
خدا نه در آسمان است
نه در دوردستها،
نه پشت پردههای ضخیم.
او در همان نقطهایست
که دل،
رو به او میکند.
همین نزدیکی؛
همین یکنفس فاصله.
گاهی آنقدر نزدیک
که اگر دل تکان بخورد
خدا را میلرزاند.
گاهی آنقدر نزدیک
که اگر آه بکشی
خدا میفهمدش.
گاهی آنقدر نزدیک
که اگر دلت بشکند
خدا سکوت میکند
و نگاه میکند
و آهسته میگوید:
«بیا… من اینجایم…
نور را دوباره برایت میفرستم.»
[فَكَشَفَ بِهِ (بِصُنْعِ اللَّهِ) عَنْ رُبُوبِيَّتِهِ] :
« فَكَشَفَ بِصُنْعِ اللَّهِ عَنْ رُبُوبِيَّتِهِ » :
صنع الله منظور همون ایجاد قبض و بسط قلبی در قلوب سلیم اهل یقین است که اینجوری متوجه امر و نهی مافوق و مربی خود می شوند و عبد با قبض و بسط قلبی خودش متوجه ربّ خویش می شود که او داره یه کارایی با قلبش میکنه !!!
+ « سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق » …
الإحتجاج فِي خُطْبَةٍ أُخْرَى لَهُ ع
أَوَّلُ عِبَادَةِ اللَّهِ مَعْرِفَتُهُ وَ أَصْلُ مَعْرِفَتِهِ تَوْحِيدُهُ وَ نِظَامُ تَوْحِيدِهِ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ جَلَّ أَنْ تَحُلَّهُ الصِّفَاتُ لِشَهَادَةِ الْعُقُولِ أَنَّ كُلَّ مَنْ حَلَّتْهُ الصِّفَاتُ مَصْنُوعٌ وَ شَهَادَةِ الْعُقُولِ أَنَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ صَانِعٌ لَيْسَ بِمَصْنُوعٍ فصنع [بِصُنْعِ] اللَّهِ يُسْتَدَلُّ عَلَيْهِ وَ بِالْعُقُولِ يُعْقَدُ مَعْرِفَتُهُ وَ بِالْفِكْرِ تَثْبُتُ حُجَّتُهُ جَعَلَ الْخَلْقَ دَلِيلًا عَلَيْهِ فَكَشَفَ بِهِ عَنْ رُبُوبِيَّتِهِ هُوَ الْوَاحِدُ الْفَرْدُ فِي أَزَلِيَّتِهِ لَا شَرِيكَ لَهُ فِي إِلَهِيَّتِهِ وَ لَا نِدَّ لَهُ فِي رُبُوبِيَّتِهِ
بِمُضَادَّتِهِ بَيْنَ الْأَشْيَاءِ الْمُتَضَادَّةِ عُلِمَ أَنْ لَا ضِدَّ لَهُ
وَ بِمُقَارَنَتِهِ بَيْنَ الْأُمُورِ الْمُقْتَرِنَةِ عُلِمَ أَنْ لَا قَرِينَ لَهُ.
سرآغاز پرستش خداوند شناختن او است، و پايه شناختنش يگانه دانستن او است، و نظام يگانگيش بدور ساختن همانند از او است، والاتر است از اينكه صفات (آفريدگان) در او در آيد، زيرا خردها (ى خردمندان) گواهى دهد كه هر كس صفات (آفريدگان) در او در آيد، ساختهشده (دست سازندهاى هست) و خردها گواهى دهد كه آن خداى بزرگ سازنده است نه ساخته شده، بوسيله ساختههاى خداوند (مردمان) بر او راهنمائى شوند، و بسبب خردها شناختن او در دل جاى گيرد، و با تدبر و دقت (در مصنوعات) برهان وجود او ثابت گردد، آفريدگان را دليل و راهنماى بر وجود خود قرار داده، و بدان وسيله پرده از (چهره) ربوبيت و پروردگارى خود برداشت، او است يگانه و بىهمتا در ازليت خود (يعنى در اينكه آغاز نداشته و هميشه بوده و خواهد بود) و در سزاوارى پرستش همتائى ندارد، و در پروردگاريش همانند ندارد،
به جدائى انداختن ميان چيزهائى كه با هم سازش ندارند دانسته شود كه ضدى ندارد، و با پيوند دادن و نزديك ساختن ميان آنچه با هم نزديكند معلوم گردد كه قرين ندارد …
1. **«صنعِ دل؛ پردهبرداریِ ربوبیت»**
2. **«قبض و بسط؛ نشانههای پنهانِ ربّ در قلب»**
3. **«آیاتِ درون؛ جایی که ربوبیت آشکار میشود»**
4. **«ربوبیتِ نهان؛ خواندنِ خدا از روی صنعِ دل»**
5. **«صنعِ نور؛ راهیابی به ربّ از مسیر قلب»**
6. **«دل؛ آینهٔ صنع الله، آینهٔ ربوبیت»**
7. **«ربّ در دل؛ پردهبرداری با قبض و بسط»**
اگر بخواهی، یک عنوان واحد و نهایی انتخاب میکنم و بر اساس کل متن یکدستش میکنم.
دلنوشته
قبض و بسط؛ نشانههای پنهانِ ربّ در قلب
و همینجا بود
که آن جملهٔ امیرالمؤمنین،
مثل برقِ بیصدا،
از سینه گذشت:
«فَكَشَفَ بِصُنْعِ اللَّهِ عَنْ رُبُوبِيَّتِهِ…»
پرده را خدا با «صُنعش» کنار میزند،
نه با کلام ظاهری،
نه با فرشتهای که برای چشم سر ظاهر شود،
نه با ندایی که با گوش سر شنیده شود؛
بلکه با «کاری که با دلِ تو میکند».
صنع الله، همین قبض و بسطهای بیعلت است؛
همین آشفتگیِ ناگهانی
و آرامشِ غیرمنتظره،
همین روشنشدنهای بیمعلم
و تاریکیهای بیدلیل.
عبد، اگر دلش سالم باشد،
در همین رفتوآمدِ نور و سایه
میفهمد:
«ربّ من دارد کاری با قلبم میکند…
پس حاضر است…
پس دارد با من حرف میزند…
پس راه را نشان میدهد…»
آیهٔ خدا، در آفاق باشد یا در نفس،
در نهایت به یک چیز ختم میشود:
**«سَنُرِیهِمْ آیاتِنا… حَتّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أنَّهُ الحَقّ»**
آری…
حق بودن او،
نه در بیرون،
که در «درون» آشکار میشود.
در همان لحظهای که دلت میفهمد
این قبض، از تو نبود؛
این بسط، از تو نبود؛
این فهم، از تو نبود؛
این اشک،
این شوق،
این بیقراری،
این آرامش—
هیچکدام از تو نبود.
اینها «صنع الله» بود
که پرده از ربوبیتش برداشت؛
بیآنکه حتی اسمی از خودش ببرد.
و باز امیرالمؤمنین فرمودند:
«أَوَّلُ عِبَادَةِ اللَّهِ مَعْرِفَتُهُ…»
سرآغاز بندگی، معرفت اوست.
نه نماز،
نه روزه،
نه طاعتهای پراکنده.
ابتدا باید بفهمی «او کیست».
و چگونه میتوان فهمید؟
نه با صفتدادن به او،
نه با تصویرکردن،
نه با ساختنِ چهرهای ذهنی.
معرفتش با اینها به دست نمیآید،
چون—
«هرکه صفت بر او وارد شد، مخلوق است؛
و خدا مخلوق نیست.»
پس کجا باید او را جست؟
امام جواب را خودش میدهد:
«بِصُنْعِ اللَّهِ يُسْتَدَلُّ عَلَيْهِ…»
به «صنع خدا» راه مییابی؛
به کاری که با تو میکند،
با قلبت،
با تقدیرت،
با مسیرت.
خدا خودش را با «خلق» معرفی میکند؛
اما نه خلق بیرونی فقط—
خلق درونی.
خلقِ حالات،
خلقِ قبض،
خلقِ بسط،
خلقِ فهمی که ناگاه طلوع میکند.
همینهاست که در تو میگوید:
«ربّ تو اینجاست…
پشت همین پردهٔ لطیفِ نور.»
«جَعَلَ الْخَلْقَ دَلِیلًا عَلَيْهِ فَكَشَفَ بِهِ عَنْ رُبُوبِيَّتِهِ…»
آری…
او «خلق» را—
یعنی «تو را»،
همین دلت را—
دلیل خودش قرار داد.
نه که خودش مخفی باشد؛
بلکه تو کور بودی.
پس در دل تو چیزی را دگرگون کرد،
درونت را زیرورو کرد،
تا بفهمی:
این حادثۀ درونی، ربوبیت است،
این هدایت است،
نه اتفاق.
این نگاه اوست،
نه بازی دنیا.
و بعد امام،
با لطافتی شکوهبار،
گفتند:
«بِمُضَادَّتِهِ بَینَ الْأشْیاءِ الْمُتَضادَّة عُلِمَ أنْ لا ضِدَّ لَه…»
او چیزها را متضاد آفرید
تا بفهمی خودش ضد ندارد.
قبض و بسط،
نور و ظلمت،
حضور و غیبت—
همه جفتاند،
همه مقابلاند،
اما او هیچ ضدی ندارد؛
برای همین است که دل،
وقتی به او میرسد، آرام میشود.
چون به نقطهای رسیده
که «ضدّ» ندارد.
و باز فرمود:
«وَ بِمُقَارَنَتِهِ بَینَ الْأُمُورِ الْمُقْتَرِنَة عُلِمَ أنْ لا قَرینَ لَه…»
اشیای نزدیک به هم را نزدیک کرد
تا بفهمی او «قرین» ندارد؛
ولی عجب! خود همین «بیقرینی»
سبب شده او
در تمام چیزها
«حاضرتر از قرینها باشد».
و من…
در میان این جملات،
یک راز را آرامآرام نوشیدم:
اینکه خدا
آنقدر به دل نزدیک است
که حتی برای معرفی خودش
از «دل» استفاده میکند.
قبض را میآورد،
بسط را میبرد،
نور را کم میکند،
بعد زیاد میکند،
فهم را ناگهان میگستراند،
اشک را جاری میکند،
یقین را مینشاند…
و تمام اینها
یک جمله بیشتر نمیگوید:
«من اینجا هستم…
ربّ تو…
و تو را تنها نمیگذارم.»
وَ قَالَ: فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ
قَالَ يَعْنِي بِالْعُلَمَاءِ مَنْ صَدَّقَ قَوْلَهُ فِعْلُهُ وَ مَنْ لَمْ يُصَدِّقْ قَوْلَهُ فِعْلُهُ فَلَيْسَ بِعَالِمٍ.
یه مثال :
الآن که داری این مطلب رو میخونی ببین چند نفر دور و پرت اند ، به یکی بگو تو نقش کسی رو که حرف منو می فهمه بازی کن و بقیه انگاری صدای منو نمی شنوند … حالا بگو هر کی حرف منو می فهمه دستشو بیاره بالا ! می بینی فقط اون یه نفر دستشو میاره بالا و بقیه بی تفاوت اند ! یعنی کسی که قبض و بسط قلبی رو می فهمه فقط میتونه رابطه خودشو با مربی خودش متوجه بشه و امر و نهی اونو بفهمه و از اونجایی که به این قول عمل میکنه و صدّق قوله فعله یعنی از بالا آوردن دستش می فهمی اون هم شنیده و هم درست شنیده و هم درست عمل کرده و خلاصه رابطه او در فضای روحانی درست برقرار شده است …
پس « إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ » یعنی اگه میبینی اون آقا یا اون خانم – در اصل و یا فرع – داره معصیت میکنه و ا زخدا ترسی به دل نداره بدان او عالم نیست چون عالم، عامل می شود … اگه اونیکه طبق دستور تو دستشو بالا نیاورده بگه من فهمیدم این جناب چی دستور دادند آیا بهش نمی خندی ؟! میگی او گفت دستتو بیاری بالا و اگه فهمیدی چرا هنوز دستت پایینه ؟! … الا اینکه از روی حسد و جحد و انکار و اینکه بخواد حرف مربی رو نافرمانی کنه علیرغم اینکه فهمیده دستور چیه و باید دستشو بیاره بالا ولی لجبازی می کنه و عمدا دستشو نمیاره بالا ! این همون معار اهل شک معاند حسود منافق کثیفیه که … حتی از اونایی که دستشونو آوردن بالا هم بدش میاد که شما چرا دارید به حرف این آقا گوش می کنید … «سمعنا و اطعنتا» – «سمعنا و عصینا» … در این آیات به واژه های سمعنا و عصینا و اطعنا با توجه به مفهوم آیات دقت کن …
________________________________________________________________
وَ إِذْ أَخَذْنا ميثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اسْمَعُوا قالُوا سَمِعْنا وَ عَصَيْنا وَ أُشْرِبُوا في قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ قُلْ بِئْسَما يَأْمُرُكُمْ بِهِ إيمانُكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ (93)
آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصيرُ (285)
رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً يُنادي لِلْإيمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ (193)
مِنَ الَّذينَ هادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ يَقُولُونَ سَمِعْنا وَ عَصَيْنا وَ اسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ وَ راعِنا لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِي الدِّينِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنا لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَقْوَمَ وَ لكِنْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ إِلاَّ قَليلاً (46)
وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ الَّذي واثَقَكُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (7)
وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا يَسْمَعُونَ (21)
وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا قالُوا قَدْ سَمِعْنا لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا إِنْ هذا إِلاَّ أَساطيرُ الْأَوَّلينَ (31)
قالُوا سَمِعْنا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ إِبْراهيمُ (60)
فَقالَ الْمَلَأُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما هذا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُريدُ أَنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَأَنْزَلَ مَلائِكَةً ما سَمِعْنا بِهذا في آبائِنَا الْأَوَّلينَ (24)
إِنَّما كانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنينَ إِذا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ أَنْ يَقُولُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (51)
فَلَمَّا جاءَهُمْ مُوسى بِآياتِنا بَيِّناتٍ قالُوا ما هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُفْتَرىً وَ ما سَمِعْنا بِهذا في آبائِنَا الْأَوَّلينَ (36)
وَ لَوْ تَرى إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ (12)
ما سَمِعْنا بِهذا فِي الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هذا إِلاَّ اخْتِلاقٌ (7)
قالُوا يا قَوْمَنا إِنَّا سَمِعْنا كِتاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ وَ إِلى طَريقٍ مُسْتَقيمٍ (30)
قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالُوا إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً (1)
1. **«سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا؛ نشانهٔ عالمِ حقیقی»**
2. **«عِلمِ دل؛ جایی که قول را عمل تصدیق میکند»**
3. **«عالم آن است که میشنود و دست بالا میرود»**
4. **«خشیت؛ میوهٔ شنیدنِ راستین»**
5. **«سَمْعِ قلب؛ معیارِ علمِ حقیقی»**
6. **«شنیدنِ رب؛ عملِ عبد»**
7. **«از سمع تا طاعت؛ راهی که فقط دل میرود»**
دلنوشته
سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا؛ نشانهٔ عالمِ حقیقی
عِلمِ دل؛ جایی که قول را عمل تصدیق میکند
و باز امام صادق (ع)،
با آن سخن کوتاه و بُرّنده و روشنکننده،
راه را به ما نشان دادند:
«إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ»
یعنی «عالم»، آن است که «گفتارش را عملش تصدیق کند»؛
و هرکس عملش گواهِ صدقِ سخنش نباشد،
«عالم نیست»—
هرچند الفاظ علم بر زبانش جاری باشد.
این همان نقطهای است که فهم میفهمد:
ترس از خدا،
خشیت،
نور،
تقوا،
عبودیت—
هیچکدام «حرف» نیستند.
همه «حال»اند،
«صنع»اند،
«عمل»اند،
و از دل برمیخیزند،
نه از زبان.
این مثال، حقیقتی را بیپرده آشکار میکند:
همین حالا،
در این جمع،
چند نفر اطراف تو نشستهاند.
به یکی بگو:
«تو نقش کسی را بازی کن که حرف مرا میشنود.»
و به بقیه بگو:
«شما طوری بنشینید انگار اصلاً صدای مرا نمیشنوید.»
بعد بگو:
«هرکس حرف مرا میشنود، دستش را بالا بیاورد.»
خواهی دید:
تنها همان یک نفر دستش را بالا میآورد.
این یعنی چه؟
یعنی «فهم واقعی، با عمل خود را نشان میدهد».
یعنی آنکس که فهمیده،
حتی اگر سکوت کند،
«عملش شهادت میدهد» که فهمیده.
و آنکس که نفهمیده،
هرچقدر ادّعا کند:
«من شنیدم… من فهمیدم…»
باز هم فهمِ نداشتهاش
از همان «بالا نیامدنِ دستش»
فاش میشود.
علم، یعنی همین:
«صِدقُ القَولِ بالعَمَل».
عمل، مثل همان بالا رفتن دست است؛
نشانهٔ اینکه در دل،
چیزی شنیده شده،
نوری رسیده،
فهمی افتاده،
ربّی سخن گفته.
و اینجاست که قبض و بسط معنایش را آشکار میکند:
تو نمیتوانی
قبض دلِ دیگری را بفهمی،
یا بسط سینهٔ دیگری را.
تو تنها «صوت مربی» را میشنوی،
و تنها «دلِ خودت» را احساس میکنی.
این همان رابطهٔ بیواسطهٔ «بین العبد و ربّه» است.
اگر قبض آمد،
تو آن را حس کردی،
نه دیگری.
اگر بسط آمد،
تو شیرینیاش را چشیدی،
نه اطرافیان.
پس عالِم حقیقی،
نه آن است که درس میدهد،
نه آنکه تظاهر میکند؛
عالِم آن است که وقتی ربّ به او میگوید:
«دستت را بالا بیاور»،
بیدرنگ بالا میآورد.
او همان است که قرآن دربارهاش گفت:
«إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ»
چون خشیت، نتیجهٔ «شنیدنِ حقیقی» است.
و شنیدن حقیقی، نتیجهٔ «نور» است.
قرآن، این راز را بهزیبایی تقسیم کرد:
کسانی که گفتند:
«سَمِعْنا وَ عَصَيْنا»
شنیدند،
اما نافرمانی کردند؛
چون دلشان آسمانگرفته بود،
و «عِجْل» درونشان نوشیده شده بود.
کسانی که گفتند:
«سَمِعْنا وَ أَطَعْنا»
شنیدند،
و اطاعت کردند؛
چون نور ربّ،
کلام را به قلب رسانده بود،
نه فقط به گوش.
کسانی اصلاً گوش نداشتند،
و قرآن گفت:
«قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا يَسْمَعُونَ»
یعنی فقط صدای الفاظ را شنیدند،
نه پیام ربّ را.
و گروهی هم بودند که گفتند:
«رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً… فَآمَنّا»
یعنی شنیدنشان
ایمان آفرید،
خشیت آفرید،
عمل آفرید.
اینها همان «عُلَماء»اند—
نه با خواندن،
که با «فهمیدن»؛
نه با گفتن،
که با «عملکردن».
و این است معنای عمیق حدیث:
«عاِلم، آن نیست که بداند؛
عالِم، آن است که «نورِ فهم» در دلش عمل میزاید.»
عالِم،
وقتی صدای ربّ را میشنود،
دلش—
نه زبانش—
میگوید:
«سَمِعْنا وَ أَطَعْنا».
و همان لحظه،
نفَسش،
قدمش،
نگاهش،
راهرفتنش،
همه دستِ بالا رفتهٔ اوست.
[قول و فعل] :
مثال زیبای زوج عبد و ربّ « كَالْيَقْظَانِ وَ الرَّاقِدِ » …
مصباح الشريعة قَالَ الصَّادِقُ ع
أَحْسَنُ الْمَوَاعِظِ مَا لَا يُجَاوِزُ الْقَوْلُ حَدَّ الصِّدْقِ وَ الْفِعْلُ حَدَّ الْإِخْلَاصِ
نيكوترين اندرزها آن است كه سخن از مرز راستگويى، و عمل از مرز اخلاصْ فراتر نرود.
فَإِنَّ مَثَلَ الْوَاعِظِ وَ الْمَوْعُوظِ كَالْيَقْظَانِ وَ الرَّاقِدِ
فَمَنِ اسْتَيْقَظَ عَنْ رَقْدَتِهِ وَ غَفْلَتِهِ وَ مُخَالَفَتِهِ وَ مَعَاصِيهِ صَلَحَ أَنْ يُوقِظَ غَيْرَهُ مِنْ ذَلِكَ الرُّقَادِ
وَ أَمَّا السَّائِرُ فِي مَفَاوِزِ الِاعْتِدَاءِ وَ الْخَائِضُ فِي مَرَاتِعِ الْغَيِّ وَ تَرْكِ الْحَيَاءِ بِاسْتِحْبَابِ السُّمْعَةِ وَ الرِّيَاءِ وَ الشُّهْرَةِ وَ التَّصَنُّعِ فِي الْخَلْقِ الْمُتَزَيِّي بِزِيِّ الصَّالِحِينَ الْمُظْهِرُ بِكَلَامِهِ عُمَارَةَ بَاطِنِهِ وَ هُوَ فِي الْحَقِيقَةِ خَالٍ عَنْهَا قَدْ غَمَرَتْهَا وَحْشَةُ حُبِّ الْمَحْمَدَةِ وَ غَشِيَتْهَا ظُلْمَةُ الطَّمَعِ فَمَا أَفْتَنَهُ بِهَوَاهُ وَ أَضَلَّ النَّاسَ بِمَقَالِهِ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ لَبِئْسَ الْمَوْلى وَ لَبِئْسَ الْعَشِيرُ
وَ أَمَّا مَنْ عَصَمَهُ اللَّهُ بِنُورِ التَّأْيِيدِ وَ حُسْنِ التَّوْفِيقِ وَ طَهَّرَ قَلْبَهُ مِنَ الدَّنَسِ فَلَا يُفَارِقُ الْمَعْرِفَةَ وَ الْتُّقَى فَيَسْتَمِعُ الْكَلَامَ مِنَ الْأَصْلِ وَ يَتْرُكُ قَائِلَهُ كَيْفَ مَا كَانَ قَالَتِ الْحُكَمَاءُ خُذِ الْحِكْمَةَ وَ لَوْ مِنْ أَفْوَاهِ الْمَجَانِينِ
قَالَ عِيسَى ع جَالِسُوا مَنْ تُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ رُؤْيَتُهُ [+ «ذکر الله»] وَ لِقَاؤُهُ فَضْلًا عَنِ الْكَلَامِ وَ لَا تُجَالِسُوا مَنْ يُوَافِقُهُ ظَاهِرُكُمْ وَ يُخَالِفُهُ بَاطِنُكُمْ فَإِنَّ ذَلِكَ الْمُدَّعِي بِمَا لَيْسَ لَهُ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ فِي اسْتَفَادَتِكُمْ فَإِذَا لَقِيتَ مَنْ فِيهِ ثَلَاثَ خِصَالٍ فَاغْتَنِمْ رُؤْيَتَهُ وَ لِقَاءَهُ وَ مُجَالَسَتَهُ وَ لَوْ سَاعَةً فَإِنَّ ذَلِكَ يُؤَثِّرُ فِي دِينِكَ وَ قَلْبِكَ وَ عِبَادَتِكَ بَرَكَاتُهُ قَوْلُهُ لَا يُجَاوِزُ فِعْلَهُ وَ فِعْلُهُ لَا يُجَاوِزُ صِدْقَهُ وَ صِدْقُهُ لَا يُنَازِعُ رَبَّهُ فَجَالِسْهُ بِالْحُرْمَةِ وَ انْتَظِرِ الرَّحْمَةَ وَ الْبَرَكَةَ وَ احْذَرْ لُزُومَ الْحُجَّةِ عَلَيْكَ وَ رَاعِ وَقْتَهُ كَيْلَا تَلُومَهُ فَتَخْسَرَ وَ انْظُرْ إِلَيْهِ بِعَيْنِ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ تَخْصِيصِهِ لَهُ وَ كَرَامَتِهِ إِيَّاهُ .
1. **«بیداریِ دل؛ جایی که قول به صدق میرسد و فعل به اخلاص»**
2. **«یقظان و راقد؛ مثالِ جاودانِ عبد و رب»**
3. **«قولِ صادق، فعلِ مخلص؛ نشانهٔ بیدارانِ راه»**
4. **«موعظهٔ نور؛ بیداریای که از دل برمیخیزد»**
5. **«از خواب غفلت تا بیداری رب؛ راهِ اهلِ صدق»**
6. **«وقتی نور بیدار میکند؛ نه صدا»**
7. **«مجالستِ بیداران؛ برکتی که از رب میرسد»**
دلنوشته
وقتی نور بیدار میکند؛ نه صدا
مجالستِ بیداران؛ برکتی که از رب میرسد
و در این راه، ربّ گاهی نشانت میدهد که «قول و فعل» چگونه در کنار هم مینشینند؛
چگونه «دل شنیدن» با «قدم برداشتن» یکی میشود؛
و چگونه عبد و ربّ، در آن رابطهٔ پنهانِ میان «بیداری» و «خواب»،
یکدیگر را میفهمند.
چنان که امام صادق (ع) فرمود:
«مَثَلُ الوَاعِظِ وَ المَوْعُوظِ كَالْيَقْظَانِ وَ الرَّاقِدِ»
مثلِ واعظ و شنونده،
مثل بیدار و خفته است.
چه تصویر زیبایی:
یکی بیدار است و دیگری در خواب؛
یکی نور را میبیند، دیگری تنها سایهها را؛
یکی صدای ربّ را میشنود، دیگری صدای نفس خویش را.
اما اگر آن خفته، ناگهان برقِ قبولی در دلش جرقه بزند—
اگر ربّ در قلبش نسیمی از بیداری بدمد—
آنگاه، او نیز شایسته میشود که دیگران را بیدار کند.
«فَمَنِ اسْتَيْقَظَ عَنْ رَقْدَتِهِ… صَلَحَ أَنْ يُوقِظَ غَيْرَهُ»
آنکس که خود از خواب غفلت برخاسته،
میتواند دیگری را نیز بیدار کند.
اینجا میفهمی که «وعظ حقیقی، صدا نیست؛ نور است.»
نه زبان بیدار میکند،
که قلبِ بیدارشده بیدار میکند.
اما امام صادق (ع) پرده را بیشتر کنار میزند،
تا بدانی هر بیداری، بیداری نیست.
بعضیها
لباس صالحان به تن دارند،
و سخنان صالحان بر زبان،
ولی دلشان خالی از آن نور است؛
در معادنِ «ریا» و «سُمعة» میچرخند،
و در میدانهای «شهرت» و «ادّعا» سرگرداناند.
ظاهرشان آراسته است،
اما باطنشان را «ظلمةُ الطَّمَع» پوشانده.
گفتارشان آبادان،
و دلشان ویران.
و چقدر تکاندهنده است که قرآن دربارهٔ اینان فرمود:
«لَبِئْسَ المَوْلى وَ لَبِئْسَ العَشير»
چه بد سرپرستیاند،
و چه بد همراهانی.
اینها واعظ نیستند؛
اینها «آینهٔ خاموش» نیستند؛
اینها قلب را از نور خالی میکنند،
نه پر.
اما در کنار اینان،
گروهی دیگر هستند—
گروهی کم،
نادیدنی،
پنهان در گوشههای عالَم—
که خدا خود آنان را از آلایشها پاک کرده،
و دلشان را به «نور تأیید و حسن توفیق» شسته است.
امام صادق (ع) دربارهٔ آنان میگوید:
«فَلَا يُفَارِقُ الْمَعْرِفَةَ وَ التُّقَى»
او از معرفت و تقوا جدا نمیشود؛
نور در دلش جریان دارد؛
و هنگامی که کلامی میشنود،
«از اصل میشنود»—
نه از دهان گوینده.
چه زیبا:
«يَسْتَمِعُ الْكَلَامَ مِنَ الْأَصْلِ»
او کلام را از سرچشمهٔ آن میگیرد،
و گوینده هر که باشد،
او تکیه بر حق میکند،
نه بر خلق.
پس حکمت را حتی اگر
از «افواه المجانین» بشنود،
میگیرد—
زیرا نور، نور است؛
و هر جا بدرخشد،
دلِ او میبیند.
و عیسی (ع) فرمود:
با کسانی بنشینید که
«دیدنشان شما را به یاد خدا میاندازد؛»
پیش از سخنشان،
پیش از موعظهشان،
پیش از هر کلمهای—
صرفِ نگاه به آنان،
ذکرِ خداست.
و با کسانی ننشینید که
ظاهرشان با شما موافق است
ولی باطنشان با شما دشمن.
و بعد، آن سخن زرّین—
آن معیار نابِ تشخیص انسانِ حقیقی:
هرگاه شخصی را دیدی که:
«قولش از فعلش فراتر نمیرود؛»
«فعلش، از صدقش پیشی نمیگیرد؛»
«صدقش، با ربّش نزاع نمیکند؛»
بدان که خدا بر او فضل کرده،
نورش را در دل او نهاده،
و او را در ردیف اولیای خویش قرار داده.
با او بنشین،
اما با حرمت؛
برکت را انتظار بکش؛
و وقتش را ضایع نکن—
که تو نمیدانی نگاه به او،
در دل تو چه میکارد.
به او با چشمِ فضلِ خدا بنگر؛
نه با چشمِ عادتِ مردم.
زیرا این نور،
از او نیست—
از ربّ است
که او را برگزیده.
و اینجاست که میفهمی:
بیداریِ عبد،
آیینهٔ بیداریِ ربّ در دل اوست.
و خوابِ عبد،
پردهای است که خدا میدَرَد اگر بخواهد.
این زوجِ زیبا—
«یقظان و راقد»—
داستانِ همیشگیِ عبد و ربّ است:
اگر رب بیدارت کند،
نور در سینهات میدود؛
و اگر او بخواباندت،
هیچ موعظهای بیدارت نمیکند.
پس هر بیداری،
از اوست.
و هر نور،
از او.
و هر اخلاص،
«صنع اوست در میانِ فعلِ تو.»
[مَا اسْتَأْهَلَ خَلْقٌ مِنَ اللَّهِ النَّظَرَ إِلَيْهِ إِلَّا بِالْعُبُودِيَّةِ لَنَا] :
ولایت آل محمد ع : نقطه مشترک عبودیت و ربوبیت !!!
عبودیت برای ما ، یعنی عبودیت برای آل محمد ع – که بمنزله ربوبیت ذات اقدس الهی برای ما هستند – معنا و مفهوم پیدا می کند … انگاری خدا ربوبیت ما را به آل محمد ع سپرده (حدیث زیبای ازدواج آدم ع و حوا ع) پس ما اگه عبد این رب شویم کانه عبد رب العالمین خواهیم بود … این یعنی قبول ولایت از آل محمد ع …
عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ:
قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع
إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى تَوَحَّدَ بِمُلْكِهِ فَعَرَّفَ عِبَادَهُ نَفْسَهُ ثُمَّ فَوَّضَ إِلَيْهِمْ أَمْرَهُ وَ أَبَاحَ لَهُمْ جَنَّتَهُ
فَمَنْ أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قَلْبَهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ عَرَّفَهُ وَلَايَتَنَا
وَ مَنْ أَرَادَ أَنْ يَطْمَسَ عَلَى قَلْبِهِ أَمْسَكَ عَنْهُ مَعْرِفَتَنَا
ثُمَّ قَالَ يَا مُفَضَّلُ وَ اللَّهِ مَا اسْتَوْجَبَ آدَمُ أَنْ يَخْلُقَهُ اللَّهُ بِيَدِهِ وَ يَنْفُخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ إِلَّا بِوَلَايَةِ عَلِيٍّ ع
وَ مَا كَلَّمَ اللَّهُ مُوسَى تَكْلِيماً إِلَّا بِوَلَايَةِ عَلِيٍّ ع
وَ لَا أَقَامَ اللَّهُ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ آيَةً لِلْعَالَمِينَ إِلَّا بِالْخُضُوعِ لِعَلِيٍّ ع
ثُمَّ قَالَ اجْمَلِ الْأَمْرَ مَا اسْتَأْهَلَ خَلْقٌ مِنَ اللَّهِ النَّظَرَ إِلَيْهِ إِلَّا بِالْعُبُودِيَّةِ لَنَا .
1. **«عبودیتِ ما؛ نگاهِ او»**
2. **«ولایت؛ نقطهٔ تلاقی عبد و رب»**
3. **«جایی که خدا مینگرد؛ آستانِ آلمحمد»**
4. **«نور ولایت؛ شرطِ نگاهِ رب»**
5. **«عبودیت برای ایشان؛ ربوبیت از او»**
6. **«سرّ نگاه خدا؛ ولایت آلمحمد ع»**
7. **«ولایت؛ آینهای که عبد را به رب میرساند»**
دلنوشته
سرّ نگاه خدا؛ ولایت آلمحمد ع
و آنگاه که سخن به نور ولایت میرسد،
قلب ناگهان احساس میکند وارد اقلیمی شده است
که در آن، همهچیز رنگ دیگری دارد؛
انگار از اینجا به بعد،
کلمات دیگر کلمه نیستند—
درِ یک عالَماند.
در همین آستانه است که آن جملهٔ بینظیرِ امام صادق (ع)
چون صاعقهای لطیف بر جان مینشیند:
«مَا اسْتَأْهَلَ خَلْقٌ مِنَ اللَّهِ النَّظَرَ إِلَيْهِ إِلَّا بِالْعُبُودِيَّةِ لَنَا.»
هیچ مخلوقی از سوی خدا
شایستهٔ «نگاه» نشد—
مگر با عبودیت برای ما.
و «نگاه خدا»
فقط نگاه نیست؛
آغاز تولدِ یک دل است؛
آغاز بیداری است؛
آغاز آن نوری است که
همهٔ مسیرهای عبد به سوی رب،
از آن روشن میشود.
اینجاست که ولایتِ آلمحمد (ع)
میشود «نقطهٔ مشترکِ عبودیت و ربوبیت».
جایی که دو ساحل به هم میرسند؛
جایی که عبد،
قدم بر جای پای ربّ میگذارد
از راهی که آل محمد (ع) نشانش دادهاند.
چرا که عبودیت برای ما—
برای ما که از خود چیزی نداریم—
بیمعنی است
اگر ربّی در میان نباشد
که ما را تربیت کند، بنوازد،
قبض و بسط دهد،
و مسیر را نشانمان دهد.
و این «ربوبیت» در حق ما
به دست آلمحمد (ع) جاری شده است؛
به دست امیرالمؤمنین (ع).
پس اگر عبدِ این ربّ شویم،
گویی عبدِ «رَبُّ العالَمین» شدهایم.
و این یعنی
پذیرفتن ولایت.
و امام صادق (ع) راز را برای مفضل باز میکند؛
نه در قالب استدلال،
که در قالبِ پردهبرداری:
«خدا، یکتاییاش را برای بندگان آشکار کرد؛
خود را به آنان شناساند؛
سپس امرش را به اولیائش سپرد؛
و به آنان بهشتش را گشود…»
چقدر این جمله آرام،
و در عین حال عظیم است:
«امرِ خدا،
در دستِ اولیائش.»
و بعد میفرماید:
هر کس را خدا بخواهد
قلبش را از جن و انس پاک کند،
ولایت ما را به او میشناساند.
و هر کس را بخواهد
در تاریکی نگه دارد،
معرفت ما را از او میگیرد.
پس روشن شد:
پاکیِ قلب،
نه از ریاضت،
نه از ادعا،
نه از مطالعه—
بلکه از «ولایت» آغاز میشود؛
از یک نور.
و ظریفترین بخشِ حدیث،
آنجاست که امام،
سرگذشت پیامبران را
در یک محور واحد جمع میکند:
آدم،
شایسته نشد که خدا او را با دست خود بیافریند،
مگر به ولایت علی (ع).
موسی،
شایسته نشد که با خدا سخن بگوید،
مگر به ولایت علی (ع).
عیسی،
آیهٔ جهانیان نشد،
مگر به خضوعش برای علی (ع).
اینجاست که میفهمی:
ولایت،
نه فقط راهِ بندگان است—
که راه «انبیا» بوده است.
آنها هم با همان نوری که ما را تربیت میکند،
تربیت شدند.
پس ما اگر با این نور راه برویم،
در مسیر پیامبران قدم گذاشتهایم.
و امام در پایان میفرماید:
«اجْمَلِ الْأَمْرِ…»
خلاصهٔ همهٔ ماجرا این است:
هیچکس شایستهٔ نگاه خدا نشد،
جز با عبودیت برای ما.
زیرا عبودیت برای ما،
عبودیت برای ربّی است
که بر قلبهای ما جاری است؛
و ربوبیت ما،
ربوبیت اوست
که برای بیداری شما
در دل ما قرار داده شد.
پس عبدِ این ولایت شدن،
عبدِ خدا شدن است؛
و نظرِ خدا،
از همینجا آغاز میشود—
از یک سجدهٔ عاشقانه
در برابرِ نوری
که او خود
بر دل تو تابانده.
قَالَ الصَّادِقُ ع الْعِلْمُ أَصْلُ كُلِّ حَالٍ سَنِيٍّ وَ مُنْتَهَى كُلِّ مَنْزِلَةٍ رَفِيعَةٍ وَ لِذَلِكَ قَالَ النَّبِيُّ ص طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ وَ مُسْلِمَةٍ أَيْ عِلْمِ التَّقْوَى وَ الْيَقِينِ وَ قَالَ عَلِيٌّ ع اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصِّينِ وَ هُوَ عِلْمُ مَعْرِفَةِ النَّفْسِ وَ فِيهِ مَعْرِفَةُ الرَّبِّ عَزَّ وَ جَلَّ
وَ قَالَ النَّبِيُّ ص مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ
ثُمَّ عَلَيْكَ مِنَ الْعِلْمِ بِمَا لَا يَصِحُّ الْعَمَلُ إِلَّا بِهِ وَ هُوَ الْإِخْلَاصُ قَالَ النَّبِيُّ ص نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ عِلْمٍ لَا يَنْفَعُ وَ هُوَ الْعِلْمُ الَّذِي يُضَادُّ الْعَمَلَ بِالْإِخْلَاصِ وَ اعْلَمْ أَنَّ قَلِيلَ الْعِلْمِ يَحْتَاجُ إِلَى كَثِيرِ الْعَمَلِ لِأَنَّ عِلْمَ سَاعَةٍ يُلْزِمُ صَاحِبَهُ اسْتِعْمَالَهُ طُولَ دَهْرِهِ قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ ع رَأَيْتُ حَجَراً عَلَيْهِ مَكْتُوبٌ اقْلِبْنِي فَقَلَبْتُهُ فَإِذَا عَلَى بَاطِنِهِ مَكْتُوبٌ مَنْ لَا يَعْمَلُ بِمَا يَعْلَمُ مَشْئُومٌ عَلَيْهِ طَلَبُ مَا لَا يَعْلَمُ وَ مَرْدُودٌ عَلَيْهِ مَا عَلِمَ أَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَى دَاوُدَ ع إِنَّ أَهْوَنَ مَا أَنَا صَانِعٌ بِعَالِمٍ غَيْرِ عَامِلٍ بِعِلْمِهِ أَشَدُّ مِنْ سَبْعِينَ عُقُوبَةً بَاطِنَةً أَنْ أُخْرِجَ مِنْ قَلْبِهِ حَلَاوَةَ ذِكْرِي وَ لَيْسَ إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ طَرِيقٌ يُسْلَكُ إِلَّا بِعِلْمٍ وَ الْعِلْمُ زَيْنُ الْمَرْءِ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ سَائِقُهُ إِلَى الْجَنَّةِ وَ بِهِ يَصِلُ إِلَى رِضْوَانِ اللَّهِ تَعَالَى وَ الْعَالِمُ حَقّاً هُوَ الَّذِي يَنْطِقُ عَنْهُ أَعْمَالُهُ الصَّالِحَةُ وَ أَوْرَادُهُ الزَّاكِيَةُ وَ صِدْقُهُ وَ تَقْوَاهُ لَا لِسَانُهُ وَ مُنَاظَرَتُهُ وَ مُعَادَلَتُهُ وَ تَصَاوُلُهُ وَ دَعْوَاهُ وَ لَقَدْ كَانَ يَطْلُبُ هَذَا الْعِلْمَ فِي غَيْرِ هَذَا الزَّمَانِ مَنْ كَانَ فِيهِ عَقْلٌ وَ نُسُكٌ وَ حِكْمَةٌ وَ حَيَاءٌ وَ خَشْيَةٌ وَ إِنَّا نَرَى طَالِبَهُ الْيَوْمَ مَنْ لَيْسَ فِيهِ مِنْ ذَلِكَ شَيْءٌ وَ الْعَالِمُ يَحْتَاجُ إِلَى عَقْلٍ وَ رِفْقٍ وَ شَفَقَةٍ وَ نُصْحٍ وَ حِلْمٍ وَ صَبْرٍ وَ قَنَاعَةٍ وَ بَذْلٍ وَ الْمُتَعَلِّمُ يَحْتَاجُ إِلَى رَغْبَةٍ وَ إِرَادَةٍ وَ فَرَاغٍ وَ نُسُكٍ وَ خَشْيَةٍ وَ حِفْظٍ وَ حَزْم.
1. **«علمی که از دل برمیخیزد، نه از زبان»**
2. **«معرفتِ نفس؛ چراغ راه رب»**
3. **«علمِ نورانی؛ ریشهٔ هر حالِ بلند»**
4. **«اخلاص؛ جانِ علم و معیارِ عمل»**
5. **«راه خدا، راه علمِ تقوا»**
6. **«علمی که عمل را میزاید، نه دعوی را»**
7. **«علمِ دل؛ آینهٔ ربوبیت»**
8. **«عالم آن است که عملش سخن میگوید»**
9. **«علمِ نفس؛ علمِ رب»**
10. **«علمی که به نور ختم میشود»**
**«علمی که عمل میآفریند؛ نه ادعا»**
دلنوشته
علمی که عمل میآفریند؛ نه ادعا
وقتی امام صادق (ع) فرمود:
«العِلمُ أصلُ کُلِّ حالٍ سَنیّ»
آنچه در گوش من نشست،
نه یک جملهٔ علمی بود؛
بلکه «آغاز یک بیداری» بود.
علم، در این دستگاه ربانی،
نه درس است، نه محفوظات، نه اصطلاحات—
بلکه «ریشهٔ هر حالِ نورانی» است.
و چون ریشه است،
تمام منازل بلند بندگی
بر او بنا میشود.
اما این «علم»
آن چیزی نیست که ذهن ما به سرعت به آن میدود؛
امام خود معنا میکند:
«علمِ تقوا و یقین.»
علمی که خانهاش قلب است،
نه دفتر و کتاب.
و امیرالمؤمنین (ع) آنگاه که گفت:
«اطلبوا العلم ولو بالصین»
امام صادق (ع) پرده برداشت و فرمود:
این علم، «علمِ معرفتِ نفس» است؛
و در این معرفت نفس،
معرفتِ ربّ نهفته است.
پس مسیر،
مسیرِ شناخت «خودِ حقیقی» است؛
خودی که در قبض و بسطهای الهی
برای انسان آشکار میشود.
خودی که آینهٔ ربوبیت است.
وقتی گفتند:
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»
مقصود این نبود که انسان درونش را مطالعه کند؛
مقصود این بود که
چشم دل را باز کند
و «نور مربی» را
در قبض و بسطها
در روشن و تار قلب
ببیند و بشناسد.
اینجاست که امام ادامه میدهد:
پس بعد از علمِ تقوا و یقین،
علمی بر تو لازم است
که بدون آن عمل درست نمیشود:
«علمِ اخلاص.»
و پیامبر (ص) فرمود:
«نعوذ بالله من علم لا ینفع.»
یعنی علمی که
با اخلاص دشمن است؛
علمی که سر به آسمان دارد
اما ریشهاش در خاک نیست؛
علمی که بلند مینماید
اما سایه ندارد.
علمی که با عمل آشتی ندارد،
نه تنها سود ندارد،
بلکه آفت است.
زیباترین بخش روایت،
شاید آن است که مسیح (ع)
سنگی را دید که بر آن نوشته بود:
«اقلبنی»
برم گردان.
و وقتی آن را برگرداند، دید نوشته:
«مَنْ لَا يَعْمَلُ بِما يَعْلَمُ
مَشْؤُومٌ عَلَيْهِ طَلَبُ ما لَا يَعْلَمُ
وَ مَرْدُودٌ عَلَيْهِ ما عَلِمَ.»
این یعنی:
علمی که در دل ننشیند،
بر زبان بماند،
و در عمل نریزد،
نه تنها سود نمیدهد،
بلکه باعث میشود
هم آموختههای پیشین از دل برود،
و هم آموختنهای آینده
بر او بسته شود.
و خدا به داود وحی کرد:
«کمترین عقوبتی که به عالمِ بیعمل میدهم،
آن است که
حلاوتِ یاد خود را
از قلب او بیرون میبرم.»
اینجا بود که فهمیدم:
شیرینی ذکر،
مزدی نیست—
هدیهای است
برای آنکس که علمش با عملش آشتی دارد.
و امام در پایان،
یک معیار طلایی میدهد:
عالم واقعی
کسی نیست که زبانش بجوشد،
بحثها کند،
نظریهها بدهد،
دعاوی بلند داشته باشد.
عالم واقعی کسی است که
«اعمالش نطق میکنند.»
او را از صدقش میشناسی،
از تقوایش،
از خشوعش،
از نمازهای پنهانش،
از پاکی نگاهش،
از لرزش دلش هنگام ذکر.
چنین عالمی
با چراغِ علم
به سوی خدا راه میرود؛
و متعلم حقیقی
با رغبت، خشیت، و اخلاص
پشت سر او.
راه خدا
جز با علم پیموده نمیشود—
اما کدام علم؟
علمی که
از «نور» بر دل میریزد،
نه از «حافظه» بر زبان.
علمی که
با ولایت آغاز میشود،
در نفس ظهور میکند،
و در ربوبیت خدا
به کمال میرسد.
عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع:
أَنَّ النَّبِيَّ ص سُئِلَ مِمَّا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْعَقْلَ
قَالَ خَلْقُهُ مَلَكٌ لَهُ رُءُوسٌ بِعَدَدِ الْخَلَائِقِ مَنْ خُلِقَ وَ مَنْ يُخْلَقُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ لِكُلِّ رَأْسٍ وَجْهٌ وَ لِكُلِّ آدَمِيٍّ رَأْسٌ مِنْ رُءُوسِ الْعَقْلِ وَ اسْمُ ذَلِكَ الْإِنْسَانِ عَلَى وَجْهِ ذَلِكَ الرَّأْسِ مَكْتُوبٌ وَ عَلَى كُلِّ وَجْهٍ سِتْرٌ مُلْقًى لَا يُكْشَفُ ذَلِكَ السِّتْرُ مِنْ ذَلِكَ الْوَجْهِ حَتَّى يُولَدَ هَذَا الْمَوْلُودُ وَ يَبْلُغَ حَدَّ الرِّجَالِ أَوْ حَدَّ النِّسَاءِ فَإِذَا بَلَغَ كُشِفَ ذَلِكَ السِّتْرُ فَيَقَعُ فِي قَلْبِ هَذَا الْإِنْسَانِ نُورٌ فَيَفْهَمُ الْفَرِيضَةَ وَ السُّنَّةَ وَ الْجَيِّدَ وَ الرَّدِيءَ أَلَا وَ مَثَلُ الْعَقْلِ فِي الْقَلْبِ كَمَثَلِ السِّرَاجِ فِي وَسَطِ الْبَيْتِ.
زمان بلوغ تاویلا میشه وقتی که قلب با معلم نورانی خودش آشنا میشه و حالا این قلب و این عقل با کمک نورش یعنی با فهم قبض و بسط نورش خوب و بد رو تشخیص میده. « فَإِذَا بَلَغَ كُشِفَ ذَلِكَ السِّتْرُ » یعنی وقتی با معلم نورانی خودش آشنا شد حالا ستر و پردۀ حسادت کنار میره و با درک این نور یعنی با دیدن این چراغ، راه رو میبینه و در این صراط مستقیم ولایت علی ع گام بر میداره ان شاء الله تعالی.
1. **«بلوغِ نور؛ وقتی پردهٔ عقل کنار میرود»**
2. **«چراغِ پنهان؛ عقلِ نوری و رسیدن به معلم ربانی»**
3. **«کشفِ ستر؛ آغاز فهمِ ولایت»**
4. **«بلوغِ قلب؛ رسیدن به چراغِ هدایت»**
5. **«عقلی که با ولایت روشن میشود»**
6. **«از ستر تا نور؛ راه بلوغ عقل»**
7. **«چراغی در میانهٔ دل؛ وقتی عقل بیدار میشود»**
8. **«بلوغ یعنی رسیدن به نور»**
9. **«کشفِ نورِ عقل؛ گام در صراط ولایت»**
10. **«پرده که کنار رفت، راه پیدا شد»**
**«بلوغِ نور؛ کشفِ سترِ عقل با ولایت»**
دلنوشته
بلوغِ نور؛ کشفِ سترِ عقل با ولایت
وقتی امیرالمؤمنین (ع) نقل میکند که پیامبر خدا (ص) فرمود:
عقل، مخلوقی است نورانی؛
ملکی است با سرهایی به تعداد همهٔ انسانها؛
و بر هر سری، چهرهای است
که نام هر انسان بر آن نوشته شده؛
و تا انسان «بالغ» نشود،
آن پرده از آن چهره کنار نمیرود—
فهمیدم که این «بلوغ»،
بلوغِ جسم نیست؛
بلوغِ نور است.
نه آن زمان که بدن رشد میکند،
بلکه آن لحظه که «قلب
به نورِ معلم ربانی
رسیدن میگیرد.»
آنجاست که پرده برداشته میشود؛
همانکه پیامبر ص تعبیر کرد:
«فَإِذَا بَلَغَ كُشِفَ ذلِكَ السِّتْرُ
فَيَقَعُ فِي قَلْبِهِ نُورٌ»
وقتی برسد،
وقتی «بالغ» شود،
وقتی به نور خودش برسد—
نه به نور خودِ خیالیاش،
بلکه به نور آن کسی که خدا او را
چراغ هدایت قرار داده—
پردهٔ عقل کنار میرود.
آنگاه «نوری» در قلب میافتد؛
نه دانشی در ذهن.
و با آن نور،
فریضه و سنت را میفهمد؛
خوب و بد را تشخیص میدهد؛
زیبا و زشت را از هم جدا میکند.
زیرا تشخیص،
کار «نور» است.
نور آنلاین است که راه را نشان میدهد،
نه اطلاعات آفلاین.
پس «بلوغ» در این حدیث،
یک حقیقت ملکوتی است:
رسیدن قلب
به چراغِ خودش؛
به معلم ربانیاش؛
به آن سرِ نورانی که نام او رویش نوشته شده.
وقتی انسان
با این معلمِ ربانی آشنا میشود،
آنجاست که سِتر کنار میرود.
پرده نه بهسبب سن،
نه بهسبب درس،
نه بهسبب ریاضت،
بلکه بهسبب «آشنایی با نور ولایت»
کنار زده میشود.
پردهٔ حسادت،
پردهٔ انکار،
پردهٔ غفلت،
پردهٔ خودبینی—
همه فرو میریزند.
و قلب،
برای اولین بار
چراغی را میبیند
که همیشه در او بوده،
اما از پشت پرده.
همان است که فرمود:
«وَ مَثَلُ الْعَقْلِ فِي الْقَلْبِ
كَمَثَلِ السِّرَاجِ فِي وَسَطِ الْبَيْتِ»
عقل،
چراغی است در وسط خانه.
اما اگر روی چراغ پرده باشد،
خانه روشن نمیشود، حتی اگر چراغ روشن باشد.
وقتی پرده کنار برود،
نور به گوشهگوشهٔ خانه میریزد.
در این تاویل،
شناخت «معلم نورانی»،
برداشتن همین پردۀ حسادت است.
و از آن پس،
قلب نه با حدس،
نه با تجربه،
نه با گمان—
بلکه با نورِ مستقیم خودش
راه را میبیند.
وقتی انسان
به نور معلم ربانیاش رسید،
عقلش بالغ شد،
چراغ روشن شد،
پرده کنار میرود—
آنوقت،
قدم در صراط مستقیم ولایت علی (ع) میگذارد.
زیرا ولایت،
صراطِ نور است؛
و صراط،
با چراغ دیده میشود.
و نورِ ولایت،
همان قبض و بسطی است
که مربی الهی در قلب میاندازد؛
نورِ حضور،
نورِ راه،
نورِ فهم.
اینجاست که حدیث کامل میشود:
عقل، ملکوتی است؛
اما روشن شدنش،
ولایی است.
و بلوغش،
آشنایی با نور
نه آشنایی با سنّ.
امام صادق علیه السلام:
لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ إِنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقَعُ فِي قَلْبِ مَنْ يُرِيدُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يَهْدِيَهُ فَإِنْ أَرَدْتَ الْعِلْمَ فَاطْلُبْ أَوَّلًا فِي نَفْسِكَ حَقِيقَةَ الْعُبُودِيَّةِ وَ اطْلُبِ الْعِلْمَ بِاسْتِعْمَالِهِ وَ اسْتَفْهِمِ اللَّهَ يُفْهِمْك.
1. **«علم؛ نوری که بر دلِ بنده میافتد»**
2. **«فهمِ الهی؛ پاداشِ عبودیت»**
3. **«از عبودیت تا نور؛ راه حقیقیِ علم»**
4. **«علم، بر لب نمینشیند؛ بر دل میریزد»**
5. **«وقتی خدا بخواهد، علم نور میشود»**
6. **«طلبِ فهم از خدا؛ شرطِ روشن شدن دل»**
7. **«نورِ هدایت؛ علمی که تعلّم نیست»**
8. **«دلِ بنده؛ جایی که علم فرود میآید»**
9. **«علم یعنی نوری که خدا مینشاند»**
10. **«عبودیت؛ درِ ورود نورِ علم»**
**«علم؛ نوری که فقط بر دلِ بنده میتابد»**
دلنوشته
علم؛ نوری که فقط بر دلِ بنده میتابد
وقتی امام صادق علیهالسلام فرمود:
«العِلمُ لیس بالتعلُّم…
العِلمُ نورٌ یقع فی قلبِ من یُریدُ اللهُ أن یَهدِیَه»
فهمیدم
که علمِ حقیقی
سایهٔ قلم نیست،
سایهٔ حضور است.
بعضیها
سالها میخوانند
اما روشن نمیشوند؛
و بعضیها
یک روز،
یک نیمنگاه،
یک قبض یا یک بسط
تمام درونشان را
چراغستان میکند.
آنها «یاد نگرفتند»؛
آنها «مورد خطاب نور» قرار گرفتند.
بعد حضرت فرمود:
«اگر علم میخواهی،
اول در خودت
حقیقتِ عبودیت را بجوی…»
اینجا راز باز میشود:
نور،
در خانهای میریزد
که درش را
بنده بودن باز کرده باشد.
یعنی
نه آنکه چیزی داشته باشد،
که آنکه چیزی نخواهد.
نه آنکه پر شود،
که آنکه تهی شود.
نه آنکه ادعا کند،
که آنکه بسپارد.
عبودیت،
اسم دیگرِ
«آمادگی برای نور» است.
سپس فرمود:
«و علم را با بهکار بستن بجوی…»
یعنی
علم، در عمل
جوانه میزند،
نه در حافظه.
راه فهمیدن،
فعل است؛
اطاعت است؛
تجربهٔ نورانی است.
گام که برداری،
چراغهای بعدی روشن میشود.
همان «سراج» که پیشتر گفتیم؛
همان نوری که
در هر قدم،
قدم بعد را هویدا میکند.
و بعد آن جملهٔ عجیب:
«از خدا بفهم،
او خودش به تو میفهماند.»
این، نهایتِ ادبِ سالک است:
علمِ واقعی را
نه از استاد،
نه از کتاب،
نه از برهان—
از «ربّ» باید خواست.
همان ربّی
که بارها در دلنوشتهها گفتیم
با قبض و بسط
سخن میگوید.
اینبار میفرماید:
اگر فهم میخواهی،
از من بخواه؛
نه از ذهن خودت.
آنجاست که سالک میفهمد:
علم،
نور است؛
نور،
هدیه است؛
هدیه،
به دل عبودیت مینشیند.
و دلِ عبودیت،
همان دلی است
که هر قبض را
پیام میبیند
و هر بسط را
لبخند.
و در این میان،
معلم ربانی
چراغِ راه است؛
همان که خدا
نور هدایت را
از طریق او
در قلب میاندازد.
اینجاست که علم،
دیگر دانایی نیست؛
شناختنِ نگاهِ خداست.
قَالَ النَّبِيُّ ص:
فِي الْقَلْبِ نُورٌ لَا يُضِيءُ إِلَّا مِنِ اتِّبَاعِ الْحَقِّ وَ قَصْدِ السَّبِيلِ وَ هُوَ نُورٌ مِنَ الْمُرْسَلِينَ الْأَنْبِيَاءِ مُوَدَّعٌ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ.
1. **«چراغی از آسمان؛ نوری که با حق روشن میشود»**
2. **«امانتِ نور؛ هدیهٔ پیامبران در دل مؤمن»**
3. **«دل، جای ودیعهٔ نور است»**
4. **«نورِ پیامبران؛ چراغِ راهِ قلب»**
5. **«حق که بیاید، دل روشن میشود»**
6. **«نوری که تنها بر فرمانِ حق میدرخشد»**
7. **«جرقهای آسمانی در سینهٔ خاکی»**
8. **«خانهای که چراغش از آسمان آمده»**
9. **«روشناییِ تبعیت؛ حقیقتِ نورِ قلب»**
10. **«نوری که نه از ماست؛ از ایشان است»**
**«چراغی از آسمان؛ نوری که فقط با حق روشن میشود»**
دلنوشته
چراغی از آسمان؛ نوری که فقط با حق روشن میشود
دلنوشته با این حدیث،
یکباره بوی سحر میگیرد؛
انگار که پیامبر خدا صلّیاللهعلیهوآله
خیمهٔ نور را
در وسط قلب انسان نشانده باشد
و بگوید:
این نور،
از خودت نیست؛
از من است،
از ماست،
از سلسلهای که خدا فرستاده
تا راه را چراغانی کند.
وقتی پیامبر فرمود:
«در دل، نوری است
که روشن نمیشود،
جز با پیروی از حق
و قصدِ راه راست…»
احساس کردم
تمام مسیر زندگی،
نه مسابقهٔ دانستن است،
نه رقابت عملها،
نه جمع کردن تجربهها—
بلکه
پاسداری از یک «چراغ» است؛
چراغی که درون ماست
اما روشن شدنش
به دست ما نیست.
این نور،
سرکش نیست
که هر طرف خواستی بچرخد؛
تابعِ حق است.
حق که آمد، روشن میشود؛
حق که برگردد، خاموش.
دل اگر حق را پشت کند،
چراغ خاموش میشود؛
نه اینکه نور برود،
نه—
این پردهٔ ماست
که جلوش کشیده میشود.
بعد که فرمود:
«این نور،
نوری است از پیامبرانِ فرستادهشده؛
ودیعهای نهادهشده
در دلهای مؤمنان…»
دل تکان خورد.
یعنی
ما حاملِ چیزی هستیم
که از آسمان آمده؛
نه نورِ ساختنی،
نه نورِ آموزشی—
نورِ «بهامانتسپردهشده».
وقتی فهمیدم که «مُودَّعٌ»،
یعنی امانت گذاشتهشده،
یعنی سپردهشده،
یعنی بذر آسمانی—
آن وقت فهمیدم چرا دل
با یاد پیامبر ص آرام میشود،
چرا با یاد علی ع منبسط،
چرا با ظلمت گناه، منقبض.
این نور،
ریشهاش در پیامبر ص است؛
شاخهاش در قلب مؤمن.
هرچه دل به ایشان نزدیکتر،
این نور ریشهدارتر.
هرچه دورتر،
چراغ کمسوتر.
پس علم که نور بود،
هدایت که نور بود،
عقل که چراغ بود—
همه از همین منشأ نورانی
سرازیر میشود:
انبیا.
گویی خدا
نور پیامبران را
در هیئت جرقهای پنهان،
در قلب مؤمن گذاشته
تا هرگاه پیروی از حق میکند،
این جرقه شعله بگیرد؛
هرگاه قصد سبیل میکند،
این شعله خانه را روشن کند؛
و هرگاه رو به حقیقت میایستد،
این خانه از تاریکی
پُر نشود.
سالک وقتی این را میفهمد،
دیگر دنبال «راه» نمیگردد؛
دنبال «چراغِ راه» میگردد.
میفهمد
که راه با نور دیده میشود،
و نور با تبعیت،
و تبعیت با شناخت،
و شناخت با «قبض و بسطی»
که از همین نور
بر دل مینشیند.
اینجاست که میفهمد
معلم ربانی
نه معلمِ ذهن،
که معلمِ نور است؛
همان که خدا
از نور پیامبران
در دل او به ودیعت گذاشته،
از طریق او
قلب را آرام آرام روشن میکند.
و سالک،
قدمبهقدم
در یک خانهٔ نورانی راه میرود—
خانهای که چراغش
از آسمان آمده است.
عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ ع:
فِي هَذِهِ الْآيَةِ: اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ قَالَ بَدَأَ بِنُورِ نَفْسِهِ تَعَالَى: مَثَلُ نُورِهِ مَثَلُ هُدَاهُ فِي قَلْبِ الْمُؤْمِنِ قَوْلُهُ: كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ الْمِشْكَاةُ جَوْفُ الْمُؤْمِنِ وَ الْقِنْدِيلُ قَلْبُهُ وَ الْمِصْبَاحُ النُّورُ الَّذِي جَعَلَهُ اللَّهُ فِيهِ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ قَالَ الشَّجَرَةُ الْمُؤْمِنُ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ قَالَ عَلَى سَوَاءِ الْجَبَلِ لَا غَرْبِيَّةٍ أَيْ لَا شَرْقَ لَهَا وَ لَا شَرْقِيَّةٍ أَيْ لَا غَرْبَ لَهَا إِذَا طَلَعَتِ الشَّمْسُ طَلَعَتْ عَلَيْهَا وَ إِذَا غَرَبَتْ غَرَبَتْ عَلَيْهَا يَكادُ زَيْتُها يَعْنِي يَكَادُ النُّورُ الَّذِي جَعَلَهُ اللَّهُ فِي قَلْبِهِ يُضِيءُ وَ إِنْ لَمْ يَتَكَلَّمْ نُورٌ عَلى نُورٍ فَرِيضَةٌ عَلَى فَرِيضَةٍ وَ سُنَّةٌ عَلَى سُنَّةٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ يَهْدِي اللَّهُ لِفَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ مَنْ يَشَاءُ وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ وَ هَذَا مَثَلٌ ضَرَبَهُ اللَّهُ لِلْمُؤْمِنِ ثُمَّ قَالَ فَالْمُؤْمِنُ مَنْ يَتَقَلَّبُ فِي خَمْسَةٍ مِنَ النُّورِ مَدْخَلُهُ نُورٌ وَ مَخْرَجُهُ نُورٌ وَ عِلْمُهُ نُورٌ وَ كَلَامُهُ نُورٌ وَ مَصِيرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِلَى الْجَنَّةِ نُورٌ قُلْتُ لِجَعْفَرٍ ع جُعِلْتُ فِدَاكَ يَا سَيِّدِي إِنَّهُمْ يَقُولُونَ مَثَلُ نُورِ الرَّبِّ قَالَ سُبْحَانَ اللَّهِ لَيْسَ لِلَّهِ بِمَثَلٍ مَا قَالَ اللَّهُ فَلا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثالَ.
1. **«نورِ او در دلِ مؤمن؛ تفسیر زندهٔ آیهٔ نور»**
2. **«مشکاةِ دل؛ جایی که هدایت خدا شعله میگیرد»**
3. **«نورٌ علی نور؛ سرگذشتِ مؤمن»**
4. **«قلبِ مؤمن؛ قندیلِ هدایت خدا»**
5. **«چراغی که از «اللّه نور» آغاز میشود»**
6. **«شجرهٔ مبارکه؛ مؤمنی که همیشه زیر آفتاب است»**
7. **«دل، خانهٔ نور است؛ نه خانهٔ صورتها»**
8. **«از مشکاة تا مصباح؛ راهِ روشنِ قلب»**
9. **«وقتی خدا درونت چراغ میگذارد»**
10. **«مؤمن؛ انسانی که در پنج نور زندگی میکند»**
«مشکاةِ دل؛ نوری که از خدا میآید و در مؤمن میدرخشد»
دلنوشته
مشکاةِ دل؛ نوری که از خدا میآید و در مؤمن میدرخشد
وقتی خدا فرمود: «اللَّهُ نُورُ»،
انگار جهان یکباره فهمید
که خدای مهربان
با کلامی از جنسِ نور
سخن میگوید،
و هدایتش
تابشِ یک آفتاب است؛
آفتابی که بر همهٔ اهل آسمانها و زمین
بیتبعیض میتابد.
این «نور»،
چهرهٔ پنهانِ علم است؛
علمی که از آسمان میآید،
نه از ذهن.
علمی که اول در ذات خداست،
و بعد در قلب مؤمن جلوه میکند.
امام صادق علیهالسلام که فرمود:
«خدا با نورِ خود آغاز کرد…
مثلِ نور او،
مثل هدایت اوست
در قلبِ مؤمن…»
حس میکنی که حقیقتِ آیه
از کتاب بیرون میآید
و مینشیند وسطِ سینهات:
گویی خدا میگوید
نورِ من
وقتی بخواهم،
در قلب بندهام خانه میکند.
مشکاة…
قندیل…
مصباح…
هیچکدام در بیرون نیست؛
همه در دروناند.
مشکاة،
همان «جوفِ مؤمن» است؛
خانهٔ خالی و تاریکی
که منتظر یک شعله است.
قندیل،
«قلب» اوست؛
جایی که چراغ در آن مینشیند
و وزن نور را تحمل میکند.
و مصباح—
«نوری است که خدا در دل نهاده»؛
نه نورِ احساس،
نه نورِ دانشهای جمعکردنی—
نورِ هدایت.
و این چراغ،
از یک «شجرهٔ مبارکه» روشن میشود؛
شجرهای که خدای مهربان
نامش را «مؤمن» گذاشته است.
وقتی امام گفت:
«این شجره نه شرقی است و نه غربی…
اگر خورشید برآید، بر او میتابد؛
اگر غروب کند، باز بر او میتابد…»
فهمیدم
مؤمن کسی است
که دلش طوری در میدان نور قرار گرفته
که هیچگاه بینور نمیشود؛
نه در شادی،
نه در اندوه،
نه در قبض،
نه در بسط.
نورش گاهی زبان را روشن میکند،
گاهی علم را،
گاهی قدم را؛
و گاهی
پیش از آنکه سخنی بگوید،
نورش میدرخشد.
این همان است که فرمود:
«نزدیک است نورِ مؤمن
—حتی اگر سخن نگوید—
از دلش بدرخشد.»
و این یعنی
گاهی خدا
دلِ بندهاش را
به چراغخانهای تبدیل میکند
که حتی سکوتش هم نور دارد.
بعد که امام فرمود:
«فریضهای بر فریضهای؛
سنتی بر سنتی؛
نور بر نور…»
انگار که با هر فرمان خدا
لایهای نور
بر لایهای نور
مینشیند.
سالک
همین را «قبض و بسط» میبیند:
قبض یعنی سایه گرفتنِ نور،
بسط یعنی تاباندن دوبارهٔ آن.
و آنگاه که امام گفت:
«مؤمن کسی است
که در پنج نور زندگی میکند:
ورودش نور،
خروجش نور،
علمش نور،
کلامش نور،
و سرانجامش در قیامت،
به سوی بهشتِ نور.»
آنجا فهمیدم
این آیه
فقط تشبیه نیست؛
معرفیِ یک «وضعیتِ وجودی» است.
مؤمن،
انسانِ نورانی است؛
نه به معنای شاعرانه،
بلکه به معنای واقعی.
چون نور هدایت،
در او سکونت گرفتهاست.
و آخرِ کلام امام که فرمود:
«این مثالِ نور، خدا نیست؛
برای خدا مثَل نیست…
این مثلِ مؤمن است.»
چه زیبا
در یک جمله
راه را از بیراهه جدا کرد:
نور در آیه،
تجسمدادن خدا نیست؛
توضیح دادنِ هدایت اوست
در قلب بندهاش.
پس آیهٔ «اللّه نور»
سرگذشتِ خدا نیست—
سرگذشتِ مؤمن است.
سرگذشتی
که از یک شعله آغاز میشود
و به دریایی از نور ختم.
و سالک،
تمام راه را
با یک چراغ میپیماید:
چراغی که نه از زمین،
که از نورِ او
در دلش روشن شده است.
این هدایت با فهم قبض و بسط نور در دل ممکن می شود.
اعتقادنا في الفطرة و الهداية أن الله عز و جل فطر جميع الخلق على التوحيد و ذلك قوله عز و جل: فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها.
وَ قَالَ الصَّادِقُ ع: فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ حَتَّى يُبَيِّنَ لَهُمْ ما يَتَّقُونَ قَالَ حَتَّى يُعَرِّفَهُمْ مَا يُرْضِيهِ وَ مَا يُسْخِطُهُ.
وَ قَالَ: فِي قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ: فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها قَالَ بَيَّنَ لَهَا مَا تَأْتِي وَ مَا تَتْرُكُ.
وَ قَالَ: فِي قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ: إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً قَالَ عَرَّفْنَاهُ إِمَّا آخِذاً وَ إِمَّا تَارِكاً.
وَ فِي قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى عَلَى الْهُدى قَالَ وَ هُمْ يَعْرِفُونَ.
وَ سُئِلَ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ قَالَ نَجْدَ الْخَيْرِ وَ نَجْدَ الشَّرِّ.
قَالَ ع: مَا حَجَبَ اللَّهُ عِلْمَهُ عَنِ الْعِبَادِ فَهُوَ مَوْضُوعٌ عَنْهُمْ.
قَالَ ع: إِنَّ اللَّهَ احْتَجَّ عَلَى النَّاسِ بِمَا آتَاهُمْ وَ عَرَّفَهُمْ.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع: فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ قَالَ نَجْدَ الْخَيْرِ وَ الشَّرِّ.
[نهج البلاغة] قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع: عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ وَ حَلِّ الْعُقُودِ.
1. **«قبض و بسطِ نور؛ زبانِ فطرت در مسیر هدایت»**
2. **«دو راه نور؛ جایی که خدا دل را راهنمایی میکند»**
3. **«الهامِ فجور و تقوا؛ پیامهای پنهان نور در جان»**
4. **«از فطرت تا نجدین؛ سفرِ دل با چراغِ هدایت»**
5. **«نوری که میماند و نوری که میرود؛ راز فهمِ رضا و سخط»**
6. **«هدایتِ خدا، حالتی در دل است؛ نه صدایی در گوش»**
7. **«دلِ راهنما؛ جایی که خدا راه را نشان میدهد»**
8. **«شناختِ خدا با فسخ عزمها؛ مدرسهٔ نور»**
از فطرت تا الهام؛ فهمِ هدایت با قبض و بسطِ نور
راز فهمِ رضا و سخط
دلنوشته
از فطرت تا الهام؛ فهمِ هدایت با قبض و بسطِ نور
راز فهمِ رضا و سخط
از وقتی فهمیدم که «هدایت از جنسِ نور است»،
دیگر آیهها برایم فقط جمله نبودند؛
هرکدام «حالتِ» تازهای در دل میساختند.
انگار خدا میخواست بگوید:
راه را از بیرون نمیفهمی،
راه را از «قبض و بسط نور درونت» میفهمی.
خدا همهٔ ما را با یک نور آغاز کرد:
«فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها».
این یعنی
هیچکس در تاریکی شروع نمیشود؛
هر دل،
در اصل خود
یک چراغ است.
گاهی زیر غبار میماند،
گاهی خاموش به نظر میرسد،
اما روشناییاش در ذاتش مخفی است.
وقتی امام صادق علیهالسلام گفت:
«خدا قومی را پس از آنکه هدایتشان کرد
گمراه نمیسازد
تا زمانی که
به آنان بفهماند
چه چیزی او را خشنود
و چه چیزی او را خشمگین میکند…»
فهمیدم
قبض و بسطی که در دل میآید
زبان همین آگاهی است.
قبض،
وقتی میلغزم:
نوری که کم میشود،
تا بفهمم کجا نپسندیده است.
بسط،
وقتی نزدیک میشوم:
نوری که ناگهان میتابد،
تا بدانم چه چیز رضایتش را با خود میآورد.
و آنجا که فرمود:
«فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها…
یعنی برای دل روشن کرد
چه بیاورد و چه رها کند…»
انسان،
بیپیام نمیماند؛
دل،
هر لحظه پیامی دریافت میکند.
گاهی نوری آرام میگذارد
و میگوید «این را انجام بده.»
و گاهی نوری را بازپس میگیرد
و میگوید «از این بگذر.»
همهٔ راه،
همین است:
فهمیدنِ آمد و رفتِ نور.
و آن هنگام که شنیدم:
«إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ
إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً…
یعنی به او شناساندیم
راهِ گرفتن
و راهِ وانهادن.»
یقین کردم
هدایت،
یک «شناساندن» است،
نه یک «واداشتن».
خدا از بیرون نمیکِشَد؛
از درون،
نور را کم میکند یا زیاد
تا بگوید
از کدام طرف بروی.
همانطور که دربارهٔ ثمود فرمود:
«هَدَيْناهُمْ
فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى عَلَى الْهُدى
وَ هُمْ يَعْرِفُونَ…»
حتی آنان نیز
نور را فهمیدند،
اما نخواستند.
تمام اینها را که کنار هم گذاشتم
فرازِ ساده ولی تکاندهندهٔ امام را بهتر فهمیدم:
«و هَدَيْناهُ النَّجْدَيْن…
نجدِ خیر
و نجدِ شر.»
راه روشن بود؛
مشکل این بود که دل
کدام سمت را بیشتر دوست دارد.
و بعد—
آن جملهٔ امام،
که مثل کلیدی است
بر همهٔ درهای معرفت:
«مَا حَجَبَ اللَّهُ عِلْمَهُ عَنِ الْعِبَادِ
فَهُوَ مَوْضُوعٌ عَنْهُمْ.»
این یعنی
آنچه برایت مبهم است
وظیفهات نیست.
آنچه وظیفهات است
هیچگاه مبهم نمیشود—
نورش
در دل میتابد.
و آخر،
برآمدهترین جملهٔ امیرالمؤمنین علیهالسلام:
«عَرَفْتُ اللَّهَ
بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ
وَ حَلِّ الْعُقُود.»
من خدا را شناختم
از جایی که دیدم
نورِ او
بر عزمهایم اثر میگذارد،
گرههایی را که خودم نمیتوانستم، باز کند،
راهی را که بسته بودم، ببندد،
یا باز کند.
سالها فکر میکردم
خدا را باید در آسمان بجوییم،
اما علی علیهالسلام گفت:
در دل بجوی—
در تصمیمهایی که یکباره سبک میشوند،
در راههایی که یکمرتبه بسته میشوند،
در قبض و بسطهایی که هیچ دلیل ظاهری ندارند.
آنجا خداست.
آنجا سخنش را میشنوی.
آنجا هدایت را میفهمی.
آنجا میفهمی که
«نور»
هنوز در تو
کار میکند.
قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:
إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَيْراً نَكَتَ فِي قَلْبِهِ نُكْتَةً بَيْضَاءَ فَجَالَ الْقَلْبُ يَطْلُبُ الْحَقَّ
ثُمَّ هُوَ إِلَى أَمْرِكُمْ أَسْرَعُ مِنَ الطَّيْرِ إِلَى وَكْرِهِ.
1. **«نکتة سپید؛ آغازِ طلبِ حق»**
2. **«اشارتِ نور؛ بیداریِ نکتة سفید در دل»**
3. **«وقتی دل سپید میشود؛ پرواز به سوی ولایت»**
4. **«به سوی خانهٔ نور؛ از نکتة سفید تا طلبِ حق»**
5. **«دلِ سفید؛ پرندهای که راهِ آشیانه را میشناسد»**
6. **«جولانِ دل؛ از نقطهٔ نور تا آستانِ ولایت»**
7. **«سپیدیِ آغاز؛ راهی که دل بهسوی شما میدود»**
8. **«پروازِ دل؛ سریعتر از پرنده، وقتی نور بیدار شود»**
«نکتۀ سپید؛ جایی که دل حق را مییابد و به سوی ولایت میشتابد»
دلنوشته
نکتۀ سپید؛ جایی که دل حق را مییابد و به سوی ولایت میشتابد
و بعد، امام صادق علیهالسلام آن جملهای را فرمود که مثل قطرهای از سپیدیِ مطلق، سالهاست در جانم میچرخد:
«إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَيْراً
نَكَتَ فِي قَلْبِهِ نُكْتَةً بَيْضَاءَ…»
فهمیدم خیر،
پیش از آنکه «اتفاق»ی در زندگی باشد،
«نقطهای» است در دل؛
نقطهای آرام،
کوچک،
ساکت،
اما حامل تمام آسمان.
نکتۀ سفید،
نه صدا دارد،
نه شکل؛
فقط حال دارد.
حالِ روشن شدن بیعلت،
حالِ سبک شدن بیدلیل،
حالِ فهمیدن چیزی
قبل از اینکه بفهمی از کجا فهمیدی.
وقتی آن نکتۀ سپید در دل میافتد،
قلب یکباره «جَولان» میگیرد؛
بیقرار میشود،
مثل پرندهای که ناگهان یادش بیاید
خانهای دارد.
دل، شروع میکند به گشتن؛
دنبال چه؟
دنبال حق.
حتی اگر زبانش نداند،
قلمش ننویسد،
فکرش تحلیل نکند—
دل
راه را میبیند.
این همان لحظهای است که انسان
با خودش غریبه میشود،
اما با حقیقت
آشنا.
و بعد فرمود:
«ثُمَّ هُوَ إِلَى أَمْرِكُمْ
أَسْرَعُ مِنَ الطَّيْرِ إِلَى وَكْرِهِ.»
اینجا بود که فهمیدم
این نکتۀ سپید
فقط «طلبِ حق» نمیآورد؛
طلبِ «آلِ حق» هم میآورد.
دل، وقتی نور را چشید،
بیواسطه میفهمد
خانهاش کجاست.
چرا که حق،
بینشانی راه نمیدهد؛
و نشانیِ راه،
شما هستید
ای اهلِ بیتِ نبوّت.
پرنده وقتی به آشیانهاش میپرد،
نمیاندیشد،
نمیسنجد،
تحلیل نمیکند؛
میرود—
چون آنجا «خانه» اوست.
دل نیز
وقتی نکتة سپید را یافت،
بهسوی ولایت
همینگونه میدود؛
نه از راه استدلال،
بلکه از راه آشناییِ ازلی.
گاهی با خود میگفتم
چرا بعضی دلها چنین بهسرعت
به سوی حق میچرخند؟
چرا گاهی یک نگاه،
یک آیه،
یک جمله،
آدمی را زیر و رو میکند؟
امام ع جوابش را داد:
زیرا خدا
پیش از هر سخنی
نقطهای سپید
در دل گذاشته است؛
و سپیدی،
خانهٔ خودش را میشناسد.
از آن روز فهمیدم
آنچه ما «هدایت» مینامیم
در حقیقت
«بیدار شدن نکتة سپید» است.
بیدار که بشود
دل
جاری میشود،
رو به شما،
سریعتر از پرندهای
که آشیانهاش را یافته است.
عَنْ أَيُّوبَ بْنِ الْحُرِّ بَيَّاعِ الْهَرَوِيِّ قَالَ:
قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع
يَا أَيُّوبُ
مَا مِنْ أَحَدٍ إِلَّا وَ قَدْ يُرَدُّ عَلَيْهِ الْحَقُّ حَتَّى يَصْدَعَ قَبِلَهُ أَمْ تَرَكَهُ
وَ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ يَقُولُ فِي كِتَابِهِ:
بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ وَ لَكُمُ الْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ.
1. **«قذفِ نور؛ لحظهای که حق بر دل فرود میآید»**
2. **«زدنِ حق؛ نه بر سر، که بر نقطهٔ بیدارِ دل»**
3. **«وقتی نور میرسد؛ و باطل بیصدا زاهق میشود»**
4. **«نقذف بالحق؛ پرتابِ آسمان به سمتِ تاریکیِ دل»**
5. **«فرودِ حقیقت؛ جنگِ بیصدا در ساحتِ دل»**
6. **«تیری از نور؛ و گریختنِ سایه»**
7. **«لحظهٔ قذف؛ بیداریِ دل از خوابِ باطل»**
8. **«وقتی حق بر دل فرومیافتد؛ آغازِ روشنایی»**
«قذفِ حق؛ لحظهای که نور میآید و سایه ناپدید میشود»
دلنوشته
فرودِ حقیقت؛ لحظهای که نور میآید و سایه ناپدید میشود
امام صادق علیه السلام به أیّوب هروی فرمود:
هیچ دلی نیست مگر آنکه حق بر او عرضه میشود؛
تا روشن شود که آیا میپذیرد
یا رهایش میکند.
و من ماندم در این جمله.
نه ترسان،
نه مردّد،
بل محوِ لطافتِ یک حقیقتِ سخت:
حق،
چیزی نیست که ما دنبالش برویم؛
اوست که میآید،
نزدیک،
خاموش،
و درست روی همان نقطهای که باید،
فرود میآید.
حق،
در آستانهٔ هر دل میایستد؛
نه به زور،
نه با صدای بلند؛
بل با همان نکتة سپیدی که قرار است
پرده را کنار بزند.
بعد، امام آیه را خواند:
«بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ
فَیَدْمَغُهُ
فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ…»
و من فهمیدم «قذف»
پرتاب سنگ نیست؛
پرتابِ نور است.
نور را به تاریکی میزنند
و تاریکی،
در برابر نور،
«ناپدید میشود».
حقیقت،
وقتی میرسد،
چیزی را نمیشکند؛
فقط آشکار میکند.
و باطل،
چون چیزی برای آشکار شدن ندارد،
خودبهخود محو میشود.
و چه لطیف است این راز:
هر دلی،
دیر یا زود،
لحظهای دارد که حق به آن «قذف» میشود؛
مثل تیری از نور،
مثل جرقهای از آسمان،
مثل بیدار شدن از خوابی که نامش غفلت بود.
آنجاست که دل
یا میشکفد
یا میبندد.
یا تسلیم میشود
یا میگریزد.
یا صدقش را نشان میدهد
یا زخم پنهانش را.
اما حق
بیتفاوت از کنار هیچ دلی نمیگذرد.
او حتماً میآید،
حتماً میرسد،
حتماً میزند—
نه بر سر،
بر قلب.
و زدنش
درد ندارد؛
بیداری دارد.
میفهمم—
گاهی آن تکانهای ناگهانیِ دل،
آن لحظهٔ فرو ریختنِ یک باور،
آن لحظهٔ روشن شدنِ یک آیه،
آن لرزشِ بیدلیلِ سینه،
آن اشکِ بیصدا…
همهٔ اینها
همان «نقذِفُ بِالْحَقّ» است.
حق،
در دل میافتد
و باطلِ درون
خاموش میشود،
بیهیچ جدل،
بیهیچ جنگ،
بیهیچ خونریزی—
به سادگیِ خاموش شدنِ سایه
وقتی چراغ روشن شود.
از آن روز فهمیدم:
حق و باطل در بیرون من
نبردی ندارند؛
ساحَتِ جنگ
دلِ من است،
و سلاحِ حق
نور.
و هر دلی
این لحظهٔ قذف را
تجربه میکند؛
لحظهای که خدا
حق را میفرستد،
مستقیم،
ساکت،
و بیواسطه،
بر نقطهای از دل
که برای بیدار شدن
رسیده است.
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:
لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْجَنَّةَ خَلَقَهَا مِنْ نُورِ عَرْشِهِ
ثُمَّ أَخَذَ مِنْ ذَلِكَ النُّورِ وَ أَصَابَ عَلِيّاً وَ أَهْلَ بَيْتِهِ ثُلُثَ النُّورِ
فَمَنْ أَصَابَهُ مِنْ ذَلِكَ النُّورِ اهْتَدَى إِلَى وَلَايَةِ آلِ مُحَمَّدٍ
وَ مَنْ لَمْ يُصِبْهُ مِنْ ذَلِكَ النُّورِ ضَلَّ عَنْ وَلَايَةِ آلِ مُحَمَّدٍ.
– **«بهشت؛ وقتی دل پیروِ نورِ اول میشود»**
– **«بهشتِ دل؛ خانهای که نورِ ولایت در آن فرود میآید»**
– **«نورِ عرش در دل؛ رازِ بهشتی شدن قلب»**
– **«صلّ و آل؛ سرّ پیرویِ نور از نور»**
– **«بهشتِ نور؛ دلی که دنبالِ نورِ اول میرود»**
– **«وقتی دل، نورِ دومِ نورِ اول میشود»**
– **«بهشت؛ آنگاه که دل در ولایتِ نور قرار میگیرد»**
«بهشتِ نور؛ دلی که نورِ اول را دنبال میکند»
دلنوشته
بهشتِ نور؛ دلی که نورِ اول را دنبال میکند
بهشت…
دیگر در نظرم فقط سرزمینی دور نبود.
بهشت، ناگهان شکل دیگری گرفت؛
شکلی از جنس «دل».
دلی که نور بر آن فرود میآید،
نه چون مهمانی که در را بزند،
بلکه چون «صاحبخانهای که از ازل در آن بوده
و حالا دوباره آشکار میشود.»
بهشت،
خانهای است که «نور واردش میشود»
و هر جا نور باشد،
بهشت همانجاست.
و این دلِ نورانی،
این گزینۀ دوم،
همیشه به دنبال نورِ اولِ خودش میگردد؛
مثل ماهی که بیقرارِ خورشید است.
و از این خانهٔ نورانی،
یک صدا همیشه بلند است:
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد.
این «صَلّ»
و این «آل»
راز دارند؛
رازی به ظرافت یک رابطهٔ نورانی.
«صَلّ» یعنی دومی،
یعنی کسی که خودش را دنبالکنندهٔ نورِ اول میبیند؛
و «آل»،
یعنی همان نورِ اول،
اصل،
ریشه،
و سرچشمه.
دلهای بهشتی—
دلهایی که بوی آسمان میدهند—
دلهاییاند که «دومی شدهاند»،
پیرو شدهاند،
مطابق شدهاند
با نور اولِ خود:
علوم و هدایتِ آلِ محمد ع.
و چه زیبا این حقیقت
در حدیثی الهی روشن شده است:
رسول خدا ص فرمود:
«وقتی خدا بهشت را آفرید،
آن را از نورِ عرش آفرید.
سپس از آن نور برگرفت
و بر علی و اهلبیت او تاباند.
هر کس از آن نور بهره برد
به ولایت آل محمد هدایت شد؛
و هر کس بیبهره ماند
از ولایت ایشان گمراه شد.»
درنگ کردم…
بهشت،
مخلوقِ نورِ عرش است؛
و نورِ ولایت،
از همین نور.
پس هر دلی که نورِ ولایت را در خود حس کند،
بهشت را در خود دارد.
بهشتی در آنسوی دنیا؟
نه؛
بهشتی «در دل».
وقتی دل، این نور را میپذیرد،
خانهاش نورانی میشود
و زبانش،
خودبهخود
به ذکر میچرخد:
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد.
این ذکر،
نه یک صدا،
که یک «جذبۀ نورانی» است؛
نوری که از دل بالا میرود
و دوباره به دل برمیگردد.
فهمیدم نور،
از دلهایی عبور میکند
که پذیرفتهاند دومی باشند؛
که پذیرفتهاند تابع باشند؛
که پذیرفتهاند
نور اول را دنبال کنند.
و همین است راز بهشتی شدن دل:
بهشت،
یک مکان نیست؛
«یک حالت نورانی است».
وقتی نورِ اول
در دل بتابد،
دل،
نورِ دوم میشود.
و هر دومی
فقط یک کار دارد:
پیروی از اول.
همین
عوالم را روشن میکند.
امام علی ع:
إِنَّ الْأُمُورَ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَيْسَتْ إِلَى الْعِبَادِ
وَ لَوْ كَانَتْ إِلَى الْعِبَادِ مَا كَانُوا لِيَخْتَارُوا عَلَيْنَا أَحَداً
وَ لَكِنَّ اللَّهَ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ
فَاحْمَدُوا اللَّهَ عَلَى مَا اخْتَصَّكُمْ بِهِ مِنْ بَادِئِ النِّعَمِ أَعْنِي طِيبَ الْوِلَادَة.
– **«طیبالولادة؛ دلی که از آغاز با نور آشنا بود»**
– **«انتخابِ نور؛ نشانهٔ پاکیِ ریشهٔ دل»**
– **«پاکیِ آغاز؛ قلبی که ولایت را اختیار میکند»**
– **«از طیب تا خبیث؛ سرنوشت دلها در برابر نور»**
– **«دلِ پاک، دلِ ناپاک؛ حکایتِ ولادت در تنزیل و تأویل»**
– **«وقتی دل به نور میگراید؛ رازِ طیبالولادة»**
– **«آغازِ پاک، پایانِ نورانی»**
دلنوشته
طیبالولادة؛ دلی که نور را انتخاب میکند
انتخابِ نور؛ نشانهٔ پاکیِ ریشهٔ دل
و چه رازی در این نهفته است
که «قلبی، با اختیارِ خودش،
تن به نورِ ولایت میدهد؟»
این تسلیمِ روشن،
این پذیرشِ لطیف،
بیصدا خبر میدهد از حقیقتی پنهان:
این قلب، از آغاز
با «نور» آشنا بوده؛
با آن آفریده شده؛
و با آن عهدی قدیم دارد.
این تسلیمِ اختیاری،
تصادفی نیست.
نه از ترس است،
نه از تقلید؛
که نشانهای است
از «طِیبَ الوِلادَة»—
پاکیِ ریشه،
پاکیِ اصل،
پاکیِ آغاز.
چه در «تنزیل»
چه در «تأویل»،
پاکیِ ولادت
خود را نشان میدهد؛
در گرایش دل
به سوی نور،
نه سایه.
و چقدر باارزش است
که دل،
خودش انتخاب کند:
نورِ خدا
و فرشتهٔ مهربان درونش را؛
نه وسوسهٔ تاریک
و زمزمۀ پنهانِ شیطان درون.
این انتخاب،
سرنوشت میسازد.
چراغی در دل روشن میکند
که راه را
حتی وقتی دنیا خاموش است،
نشان میدهد.
اما سرگذشت همه دلها
اینگونه نیست.
در مقابلِ این پاکی،
دلهایی هستند
که با وجودِ شناخت،
با وجودِ دیدنِ معلم،
با وجودِ درکِ روشنی،
عمداً پشت میکنند؛
و این برگشت،
این آگاهیِ رو به عقب،
حکایتی تلخ دارد.
در این دلها
«طیب» نیست؛
نه در ظاهرِ آیه،
نه در باطنِ آیه؛
نه در تنزیل،
نه در تأویل.
چیزی در ابتدای ولادت،
پاک نبوده،
یا پاک نمانده.
جای «طیب»،
«خبیث» نشسته است؛
و چه بد عطری دارد
این ریشهٔ ناپاک،
که میوهاش
حسادت است،
معارضه است،
و نفاق.
پناه میبریم
به خدای مهربان،
از این ویژگی پلید؛
که دل را تاریک میکند
و نورِ معلم را
به دشمنی میگیرد.
و چقدر زیبا فرمود
امیرالمؤمنین علیهالسلام:
«امور، به دستِ خداست
نه بندگان؛
و اگر به دست مردم بود
هیچکس را بر ما برنمیگزیدند.
ولی خدا
رحمتش را بر هرکه بخواهد
میگستراند.
پس خدا را سپاس گویید
بر آنچه شما را برگزیده است
از آغازِ نعمتها—
یعنی پاکیِ ولادت.»
آری…
دلِ پاک،
از آغاز،
زمینش نور را میپذیرد؛
و این نور،
وقتی در دل فرود میآید،
دل را
به بهشت تبدیل میکند.
و دلِ ناپاک،
نه در تنزیل
نه در تأویل،
با نور آشتی نمیکند—
چون با اصلِ خودش
آشتی نکرده.
همهچیز
به «آغاز» برمیگردد؛
به همان لحظهای
که خدا
دانهای را در باغ خلقت نشاند
و به آن دانه گفت:
نور را میپذیری
یا سایه را؟
مَوَاعِظُ الْمَسِيحِ ع فِي الْإِنْجِيلِ:
بِحَقٍّ أَقُولُ لَكُمْ
إِنَّ النَّفْسَ نُورُ كُلِّ شَيْءٍ وَ إِنَّ الْحِكْمَةَ نُورُ كُلِّ قَلْبٍ وَ التَّقْوَى رَأْسُ كُلِّ حِكْمَةٍ وَ الْحَقَّ بَابُ كُلِّ خَيْرٍ وَ رَحْمَةَ اللَّهِ بَابُ كُلِّ حَقٍّ وَ مَفَاتِيحُ ذَلِكَ الدُّعَاءُ وَ التَّضَرُّعُ وَ الْعَمَلُ وَ كَيْفَ يُفْتَحُ بَابٌ بِغَيْرِ مِفْتَاحٍ.
– **«مفتاح؛ کلید نورانیِ معلم برای گشودن گرهها»**
– **«کلیدی از نور؛ نقش یگانهٔ معلم در ملک و ملکوت»**
– **«درهای بسته، کلیدهای نورانی؛ راز مفتاح»**
– **«مفتاح حکمت؛ نوری که گرهها را بیعوارض میگشاید»**
– **«بیکلید، دری گشوده نمیشود»**
– **«معلمِ الهی؛ کلیدِ رحمت، گشایش، و حکمت»**
– **«مفتاح نور؛ راهی که فقط یکتاپرستی میگشاید»**
«مفتاح نور؛ کلیدی که هیچ جایگزینی ندارد»
دلنوشته
مفتاح نور؛ کلیدی که هیچ جایگزینی ندارد
و چه نامی
زیباتر و دقیقتر از «مِفتاح»
برای نقشِ نورانیِ معلمِ الهی؟
مفتاح…
کلیدی آسمانی؛
نقشی که نه در زمین تکرار دارد
و نه در ملکوت جایگزین.
نقشی که تنها کارش
گشودن است؛
نه با فشار،
نه با زور،
نه با ترفند—
بلکه با «نورِ علم»؛
نوری بدون آلترناتیو،
بدون ساید اِفکت،
بدون عوارضِ انسانی.
چون نور،
چیزی را نمیشکند؛
فقط آشکار میکند.
و همین آشکار شدن
گرهها را باز میکند؛
گرههایی که با هزار تلاشِ بشری
باز نمیشد،
اما با یک پرتو
از حکمتِ معلم
گشوده میشود.
گویی هر مشکل،
هر تاریکی،
هر درِ بسته
منتظرِ همین کلید بوده است.
و چقدر لطیف است
آنچه مسیح علیهالسلام فرمود؛
کلامی که از سرچشمهای واحد
میآید:
«بهحق میگویم شما را:
نفس، نورِ هر چیز است.
و حکمت، نورِ هر قلب.
و تقوا، اساسِ هر حکمت.
و حق، درِ هر خیر.
و رحمتِ خدا،
درِ هر حق.
و کلیدهای همهٔ اینها
دعا،
تضرّع،
و عمل است.
و چگونه دری
بدون کلید گشوده شود؟»
درنگ کردم…
اینهمه در،
اینهمه خیر،
اینهمه حقیقت—
همهشان در دارند.
اما در
با دست باز نمیشود؛
با صدا باز نمیشود؛
با آرزو باز نمیشود.
هر دری،
«مفتاح» خود را میخواهد.
و زندگی
پر از درهایی است
که انسان
سالها پشت آنها مینشیند؛
گاه گریه میکند،
گاه امید میبندد،
گاه میشکند،
گاه میگریزد.
اما «کلید»
چیزی دیگر است:
کلید، نور است.
کلید، حکمت است.
کلید، معلم است.
معلمِ الهی،
همان مفتاحی است
که خدا
در ملک و ملکوت قرار داده—
تا راهها بسته نماند،
تا دلها تاریک نشود،
تا انسان
در پیچوخم زندگی
بیدر و بیکلید نماند.
و این معنى را هرچه بیشتر میفهمم
روشنتر میشود:
فقط «یکتاپرستی»
آدم را نجات میدهد؛
نه کثرتِ راهها،
نه تلاشِ بیکلید،
نه توهّمِ خودکفایی.
چون راههای بیکلید
به درهای بسته ختم میشوند.
و تنها نوری
که از سرچشمهٔ یکتایی میآید
کلیدِ حقیقی است؛
همان مفتاحی که
گرهها را میگشاید
و دلها را روشن میکند.
و من فهمیدم
چرا هر دعای صادق،
هر تضرّعِ واقعی،
هر عملی که از عمقِ دل برخیزد،
خودش یک مفتاح است؛
چون دل را آماده میکند
تا «کلیدِ معلمِ الهی»
در آن بچرخد
و درهای بسته
یکییکی گشوده شوند.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ:
إِنَّ مِنْ عِلْمِ مَا أُوتِينَا تَفْسِيرَ الْقُرْآنِ وَ حِكَايَةَ عِلْمِ تَغْيِيرِ الزَّمَانِ وَ حِدْثَانِهِ وَ إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَيْراً أَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَ مَنْ لَمْ يَسْمَعْ لَوَلَّى مُعْرِضاً كَأَنْ لَمْ يَسْمَعْ ثُمَ أَمْسَكَ هُنَيْئَةً ثُمَ قَالَ لَوْ وَجَدْنَا وِعَاءً أَوْ مُسْتَرَاحاً لَعَلَّمْنَا وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ.
– **«اذنِ شنیدن؛ آغاز هر خیر»**
– **«دلِ ظرف؛ نه هر گوشی شنواست»**
– **«وقتی علم میبارد و دلها پناه نیستند»**
– **«اگر ظرفی مییافتیم… آهِ معلم الهی»**
– **«شنواییِ دل؛ مفتاحِ خیرِ خداوند»**
– **«علم فراوان است، اما دلها اندکاند»**
– **«وعاء بودن؛ شرط باریدن نور»**
– **«راز شنیدن: وقتی خدا بخواهد»**
– **«پناه دلها، باران علم»**
**«اذنِ شنیدن؛ کلیدِ دلِ ظرف»**
دلنوشته
اذنِ شنیدن؛ کلیدِ دلِ ظرف
و گاه
سخنِ معلمِ الهی
رازهایی را میگشاید
که جز دلهای «سامعه»
طاقتِ شنیدنِ آن را ندارند.
امام صادق علیهالسلام فرمود:
«از علمی که خدا به ما عطا کرده،
تفسیر قرآن است
و دانستنِ داستان دگرگونیهای زمان
و حوادث آن…
و اگر خدا برای بندهای خیر بخواهد،
او را شنوا میکند.
و اگر کسی که ظرفیت ندارد بشنود،
روی میگرداند
چنانکه گویی اصلاً نشنیده است…
و اگر ظرفی مییافتیم،
اگر پناه و جایگاهی بود،
به خدا سوگند
که تعلیم میدادیم.»
چقدر این حدیث
مرز میان «اذنِ شنیدن» و «سقفِ فهم» را آشکار میکند؛
که شنیدن،
یک عضو جسمانی نیست؛
یک «اذنِ الهی» است.
دلِ آدمی
یا «وعاء» است،
یا دیوار.
یا مشکات نور،
یا صخرهای که نور را پس میزند.
و چه تلخ است
که حقیقت،
اگر بالاتر از ظرفیت باشد،
نه تنها شنیده نمیشود
که ما را فراری میدهد—
گویی حقیقت
نسیمیست که
فقط در گلستانِ آمادگی
لطیف است
و در بیابانِ دلِ خشن،
توفان میشود.
در این حدیث
مفتاحی پنهان است:
خیرِ الهی،
چیزی نیست که در بیرون اتفاق بیفتد؛
اولین خیر،
«گشودنِ گوشِ دل» است.
گاهی خدا
در زندگی ما
هیچ چیز را تغییر نمیدهد—
نه زمان،
نه شرایط،
نه اطرافیان.
اما چیزی را
در «ما» تغییر میدهد؛
گوشی که ناگهان شنوا میشود
و نوری که ناگهان مفهوم پیدا میکند.
همان لحظه است
که میفهمیم:
این جهان
همان جهانِ دیروز است،
اما ما
دیگر همان آدم دیروز نیستیم.
و چه دردِ بزرگی را
امام پردهبرداری میکند:
«لو وجدنا وعاءً…
اگر ظرفی مییافتیم،
اگر دلی آماده بود،
اگر پناهی بود…
به خدا سوگند
که تعلیم میدادیم.»
این جمله
مثل آهی در ملکوت است.
یعنی علم
در آستانهٔ باریدن است،
اما زمینها
خشکاند.
دلها
یا پرند،
یا بسته،
یا مشغول.
و معلمِ الهی
جز بر دلِ خالی
نمیبارد.
در اینجا
چراغِ تازهای روشن میشود:
مشکل، نبودِ علم نیست؛
نبودِ «ظرف» است.
علم،
چون بارانِ بیوقفه میبارد؛
اما هر دلی
به اندازهٔ وسعت خویش
سهم میبرد.
دلِ آماده،
دو قطره را
اقیانوس میبیند.
و دلِ مشغول،
به هزار دریا
بیتفاوت میگذرد.
و من میفهمم که
در این مسیر،
مهمترین دعا
این نیست که
«علم بیشتری بده»
بلکه این است که:
«پروردگارا،
دلم را ظرف کن؛
قابل کن؛
سمیع کن؛
و مرا از کسانی قرار ده
که وقتی نور فرود میآید
فرار نمیکنند.»
زیرا اگر دل
ظرف شد،
کمترین اشارهٔ معلم
جهان را برایش
تفسیر میکند؛
و اگر ظرف نبود،
پرنورترین حقیقتها نیز
چیزی جز غبار
در هوا نخواهد بود.
عَنْ أَبِي خَالِدٍ الْكَابُلِيِّ قَالَ:
سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ قَوْلِهِ: فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنا فَقَالَ يَا أَبَا خَالِدٍ النُّورُ وَ اللَّهِ الْأَئِمَّةُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ هُمْ وَ اللَّهِ نُورُ اللَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ وَ هُمْ وَ اللَّهِ نُورُ اللَّهِ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهِ يَا أَبَا خَالِدٍ لَنُورُ الْإِمَامِ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ أَنْوَرُ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِيئَةِ بِالنَّهَارِ وَ هُمْ وَ اللَّهِ يُنَوِّرُونَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِينَ وَ يَحْجُبُ اللَّهُ نُورَهُمْ عَمَّنْ يَشَاءُ فَتُظْلِمُ قُلُوبُهُمْ وَ اللَّهِ يَا أَبَا خَالِدٍ لَا يُحِبُّنَا عَبْدٌ وَ يَتَوَلَّانَا حَتَّى يُطَهِّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ وَ لَا يُطَهِّرُ اللَّهُ قَلْبَ عَبْدٍ حَتَّى يُسَلِّمَ لَنَا وَ يَكُونَ سِلْماً لَنَا فَإِذَا كَانَ سِلْماً لَنَا سَلَّمَهُ اللَّهُ مِنْ شَدِيدِ الْحِسَابِ وَ آمَنَهُ مِنْ فَزَعِ يَوْمِ الْقِيَامَةِ الْأَكْبَرِ.
– **«نور امام؛ آفتاب آسمانیِ دل مؤمن»**
– **«دلِ سِلماً؛ ظرف تابش نور ولایت»**
– **«آنجا که نور امام، خورشید را هم پشت سر میگذارد»**
– **«دلِ بیخطر؛ فرودگاه نور»**
– **«نورِ نازلشده؛ حقیقتی فراتر از استعاره»**
– **«پناه نور؛ ولایت بهمثابه امنیت»**
– **«وقتی خدا دل را برای نور امام خالی میکند»**
– **«آفتاب ولایت در ملکوت دلها»**
– **«دلِ پاکشده؛ آینهٔ نور اهلبیت»**
**«نور امام؛ آفتاب دلِ سلیم»**
دلنوشته
نور امام؛ آفتاب دلِ سلیم
و هرچه پیشتر میروم،
میبینم که «نور»
در قاموس الهی
نه استعاره است،
نه تشبیه،
نه یک واژهٔ شاعرانه؛
بلکه «حقیقتی عینی» است—
حقیقتی که در آیهٔ
«فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِي أَنزَلْنَا»
خدا خودش از آن پرده برداشته است.
ابوخالد میپرسد:
این نور چیست؟
و امام باقر علیهالسلام میفرماید:
«ای اباخالد،
به خدا سوگند،
«نور» همان امامان از آل محمدند
تا روز قیامت.
آنها نور خدا هستند
در آسمانها و زمین.
و نور امام در دلهای مؤمنان
روشنتر از خورشیدِ نیمروز است.»
اینجا بود که فهمیدم
نورِ امام
چیزی نیست که بیاید
و بعد برود؛
چیزی نیست که باید آن را تصور کنم
یا توصیفش کنم.
نورِ امام
«حالِ» دل است
وقتی از تاریکیِ خودش عبور میکند.
گاهی سایهروشنهایی
بر دل میافتد—
قبضهایی لطیف،
غبارهایی ریز—
اما همینکه نور امام
در دل بتابد،
دل
به جای فرو رفتن در خود،
فروتن میشود،
به جای سرد شدن،
صاف میشود،
به جای خاموش شدن،
روشنایی میگیرد.
نورِ امام
نه شعله است
نه برق،
بلکه «بصیرت» است—
بصیرتی که ناگهان
میان هزار راه،
یک راه را
با آرامیِ خاصی
به دل مینمایاند.
و چه حقیقتی سنگینتر از این جملهٔ امام:
«و خدا نورشان را
از هر که بخواهد
محجوب میکند؛
پس دلش تاریک میشود.»
دلِ تاریک
دلِ بیگناه نیست؛
دلِ بینور است.
دلِ بیولایت.
دلی که هنوز
تسلیم نشده؛
از خودش نگذشته؛
به آنها نسپرده.
به همین دلیل است
که ادامهٔ حدیث
تیغیست که
روی حقیقت کشیده میشود:
«به خدا سوگند،
هیچ بندهای ما را دوست نمیدارد
و ولایت ما را نمیپذیرد
مگر آنکه خدا دلش را
پاک کرده باشد.
و خدا دل کسی را پاک نمیکند
تا تسلیم ما شود
و در برابر ما
سِلماً گردد.»
اینجا
جملهای در دلم نشست
که مثل یک حقیقتِ سخت اما شیرین بود:
دل
پیش از آنکه نور بگیرد،
باید «بیخطر» شود.
باید سِلماً شود—
یعنی بیمقاومت،
بیقهقههٔ نفس،
بیدفاع از خود.
دلِ تسلیم
دلِ خطرناک نیست؛
دلِ امن است.
و دلِ امن
جای تابشِ نور است.
گویی امام میفرماید:
راه رسیدن به نور
راهی بیرونی نیست؛
آدرسش درون است—
همان نقطهای که
دل تصمیم میگیرد
یا پناهگاهِ نور باشد
یا حصاری در برابر آن.
و وقتی دل
سِلماً میشود،
امام میفرماید:
«اگر چنین شد،
خدا او را از حساب سخت
ایمن میکند
و از فزعِ بزرگِ قیامت
در امانش میدارد.»
چه رمزی از این روشنتر؟
نورِ ولایت
فقط برای محبت نیست؛
پناه است،
امنیت است،
نجات است،
راهبلدیِ دنیا و آخرت است.
و من
در برابر این حدیث
جز این یک زمزمه ندارم:
پروردگارا،
دلم را
بیخطر کن؛
سِلماً کن؛
قابل کن؛
تا نور امام
در آن
آفتابیتر از خورشید
بتابد.
آمین، یا ربّ العالمین.
عَنْ خَيْثَمَةَ قَالَ:
دَخَلْتُ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ ع فَقَالَ لِي يَا خَيْثَمَةُ
إِنَّ شِيعَتَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ يُقْذَفُ فِي قُلُوبِهِمُ الْحُبُّ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُلْهَمُونَ حُبَّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ
وَ إِنَّ الرَّجُلَ يُحِبُّنَا وَ يَحْتَمِلُ مَا يَأْتِيهِ مِنْ فَضْلِنَا وَ لَمْ يَرَنَا وَ لَمْ يَسْمَعْ كَلَامَنَا لِمَا يُرِيدُ اللَّهُ بِهِ مِنَ الْخَيْرِ
وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ تَعَالَى
وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً وَ آتاهُمْ تَقْواهُمْ
يَعْنِي مَنْ لَقِيَنَا وَ سَمِعَ كَلَامَنَا زَادَهُ اللَّهُ هُدًى عَلَى هُدَاهُ.
– **«محبتِ افکندهشده؛ آغاز هدایت»**
– **«نوری که خدا در دل مینشاند»**
– **«محبتِ بیدیدار، هدایتِ بیپایان»**
– **«قذفِ محبت؛ نخستین بارقهٔ سلوک»**
– **«محبتِ الهامی، مقدمهٔ دیدار»**
– **«آنجا که دل، بیآنکه ببیند، میشناسد»**
– **«هدایت بر هدایت؛ قانون محبت»**
– **«دلِ الهامشده؛ راهروِ نور»**
«محبتِ افکندهشده؛ نوری پیش از دیدار»
دلنوشته
نور محبت، نوری که خدا در دل مینشاند؛ نوری پیش از دیدار
و در میانهٔ این سخنها،
جملهای از امام باقر علیهالسلام
مثل دستی مهربان
بر سینهام نشست؛
گویی میخواست بگوید
آنچه در دل میگذرد،
تصادف نیست،
پیشامد نیست،
بلکه «قذف» است—
انداختنی از جنس نور،
آنگونه که خودشان فرمودند:
«ای خَیثمه،
شیعیان ما—
همان اهل دل—
محبت ما
در دلشان «افکنده» میشود،
و الهام محبت ما
بر قلبشان «مینشیند»؛
این محبت از خودشان نیست،
از ماست،
و از خداست
که این محبت را
به سوی دلشان میفرستد.»
محبتِ اهلبیت،
مثل قطرهای از جنس نور،
از بالا میآید
و درست بر مرکز دل میافتد؛
همانجا که
فطرت،
شوق،
و طلب
به هم گره خوردهاند.
و امام ادامه میدهد:
«شخصی ما را دوست دارد
و آنچه از فضل ما به او میرسد
تحمل میکند—
در حالی که
نه ما را دیده
و نه کلام ما را شنیده.»
این یعنی
محبت اهلبیت
نه معلول معرفت است
نه نتیجهٔ تجربه؛
بلکه «سرّی است که خداوند در دل مینشاند
پیش از هر دانستن و شنیدن»؛
محبتی که به دیدار نرسیده
اما دل را از درون
روشن و آرام کرده.
گویی دل میگوید:
«من آنها را میشناسم،
حتی اگر چشمهایم نشناسند.»
این همان خیری است
که خدا برای بنده میخواهد—
همان خیرِ پنهان
که در آغاز
به صورت «محبت»
بر دل مینشیند؛
محبتی که دلیلش
خودِ خداست.
بعد امام آیه را تلاوت میکند:
«وَ الَّذینَ اهْتَدَوا زادَهُمْ هُدىً
وَ آتاهُمْ تَقْواهُمْ.»
و میفرماید:
«این آیه یعنی:
کسی که ما را ملاقات کند
و کلام ما را بشنود،
خداوند هدایتش را
بر هدایتش میافزاید.»
پس محبت
آغاز است،
هدیهٔ اول است،
نورِ ابتدایی است؛
اما «دیدار» و «شنیدنِ کلامِ آنها»
آغازِ مرحلهٔ دوم است—
مرحلهای که هدایت
هدایت را زیاد میکند،
و نور
نور را.
دل اول
محبت را میگیرد،
بعد
بر اثر همان محبت
به سمت نور میرود،
و وقتی نور را دید،
نور دیگری در آن
گشوده میشود.
این است
قانونِ لطیفِ سلوک:
محبت،
قذفِ اول است؛
هدایت،
زیادتِ بعد.
آرامآرام
میفهمم
چرا بعضی محبتها
«بیعلت»ند—
زیرا علتشان
«فوق علت» است،
از آنجا میآید
که محبت،
انتخابِ دل نیست،
انتخابِ خداست.
و هرکه را
خدا انتخاب کند
اول دلش را
با محبتشان
تلألؤ میدهد،
بعد قدمهایش را
به سوی ایشان
روشنتر از قبل
راه میبرد.
گویی محبت،
مقدمهٔ دیدار است
و دیدار،
مقدمهٔ تکمیل هدایت.
چه راهی زیباتر از این؟
راهی که
با محبت آغاز میشود
و با نور
به کمال میرسد.
عَنْ سَلْمَانَ أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ:
لَتَرْكَبُنَّ أُمَّتِي سُنَّةَ بَنِي إِسْرَائِيلَ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ وَ حَذْوَ الْقُذَّةِ بِالْقُذَّةِ شِبْراً بِشِبْرٍ وَ ذِرَاعاً بِذِرَاعٍ وَ بَاعاً بِبَاعٍ حَتَّى لَوْ دَخَلُوا جُحْراً لَدَخَلُوا فِيهِ مَعَهُمْ إِنَّ التَّوْرَاةَ وَ الْقُرْآنَ كَتَبَتْهُ يَدٌ وَاحِدَةٌ فِي رَقٍّ وَاحِدٍ بِقَلَمٍ وَاحِدٍ وَ جَرَتِ الْأَمْثَالُ وَ السُّنَنُ سَوَاءً ثُمَّ قَالَ أَبَانٌ قَالَ سُلَيْمٌ وَ سَمِعْتُ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ ع يَقُولُ إِنَّ الْأُمَّةَ سَتَفَرَّقُ عَلَى ثَلَاثٍ وَ سَبْعِينَ فِرْقَةً اثْنَتَانِ وَ سَبْعُونَ فِرْقَةً فِي النَّارِ وَ فِرْقَةٌ فِي الْجَنَّةِ وَ ثَلَاثَ عَشْرَةَ فِرْقَةً مِنَ الثَّلَاثِ وَ سَبْعِينَ تَنْتَحِلُ مَحَبَّتَنَا أَهْلَ الْبَيْتَ وَاحِدَةٌ مِنْهَا فِي الْجَنَّةِ وَ اثْنَتَا عَشْرَةَ فِي النَّارِ
وَ أَمَّا الْفِرْقَةُ النَّاجِيَةُ الْمَهْدِيَّةُ الْمُؤْمِنَةُ الْمُسْلِمَةُ الْمُوَفَّقَةُ الْمُرْشَدَةُ فَهِيَ الْمُؤْتَمَّةُ بِي الْمُسْلِمَةُ لِأَمْرِي الْمُطِيعَةُ لِي الْمُتَبَرِّئَةُ مِنْ عَدُوِّي الْمُحِبَّةُ لِي الْمُبْغِضَةُ لِعَدُوِّي الَّتِي قَدْ عَرَفَتْ حَقِّي وَ إِمَامَتِي وَ فَرْضَ طَاعَتِي مِنْ كِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ فَلَمْ تَرْتَدَّ وَ لَمْ تَشُكَّ لِمَا قَدْ نَوَّرَ اللَّهُ فِي قَلْبِهَا مِنْ مَعْرِفَةِ حَقِّنَا وَ عَرَّفَهَا مِنْ فَضْلِنَا وَ أَلْهَمَهَا وَ أَخَذَ بِنَوَاصِيهَا فَأَدْخَلَهَا فِي شِيعَتِنَا حَتَّى اطْمَأَنَّتْ قُلُوبُهَا وَ اسْتَيْقَنَتْ يَقِيناً لَا يُخَالِطُهُ شَكٌّ أَنِّي أَنَا وَ أَوْصِيَائِي بَعْدِي إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ هُدَاةٌ مُهْتَدُونَ الَّذِينَ قَرَنَهُمُ اللَّهُ بِنَفْسِهِ وَ نَبِيِّهِ فِي آيٍ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ كَثِيرَةٍ وَ طَهَّرَنَا وَ عَصَمَنَا وَ جَعَلَنَا شُهَدَاءَ عَلَى خَلْقِهِ وَ حُجَّتَهُ فِي أَرْضِهِ وَ خُزَّانَهُ عَلَى عِلْمِهِ وَ مَعَادِنَ حُكْمِهِ وَ تَرَاجِمَةَ وَحْيِهِ وَ جَعَلَنَا مَعَ الْقُرْآنِ وَ الْقُرْآنَ مَعَنَا لَا نُفَارِقُهُ وَ لَا يُفَارِقُنَا حَتَّى نَرِدَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص حَوْضَهُ كَمَا قَالَ: وَ تِلْكَ الْفِرْقَةُ الْوَاحِدَةُ مِنَ الثَّلَاثِ وَ السَّبْعِينَ فِرْقَةً هِيَ النَّاجِيَةُ مِنَ النَّارِ وَ مِنْ جَمِيعِ الْفِتَنِ وَ الضَّلَالاتِ وَ الشُّبُهَاتِ هُمْ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ حَقّاً هُمْ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ … بِغَيْرِ حِسابٍ وَ جَمِيعُ تِلْكَ الْفِرَقِ الِاثْنَتَيْنِ وَ السَّبْعِينَ فِرْقَةً هُمُ الْمُتَدَيِّنُونَ بِغَيْرِ الْحَقِّ النَّاصِرُونَ دِينَ الشَّيْطَانِ الْآخِذُونَ عَنْ إِبْلِيسَ وَ أَوْلِيَائِهِ هُمْ أَعْدَاءُ اللَّهِ وَ أَعْدَاءُ رَسُولِهِ وَ أَعْدَاءُ الْمُؤْمِنِينَ يَدْخُلُونَ النَّارَ بِغَيْرِ حِسَابٍ بَرَءُوا مِنَ اللَّهِ وَ مِنْ رَسُولِهِ وَ أَشْرَكُوا بِاللَّهِ وَ كَفَرُوا بِهِ وَ عَبَدُوا غَيْرَ اللَّهِ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُونَ وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً يَقُولُونَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ اللَّهِ رَبِّنا ما كُنَّا مُشْرِكِينَ يَحْلِفُونَ لِلَّهِ كَما يَحْلِفُونَ لَكُمْ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلى شَيْءٍ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْكاذِبُون.
– **«محبتِ امتحانشده؛ نوری تا نجات»**
– **«نوری که دل را به فرقهٔ ناجیه میرساند»**
– **«محبت، آغاز؛ یقین، نجات»**
– **«راهِ نور، نه راهِ ادعا»**
– **«قذفِ محبت و تمییزِ هدایت»**
– **«آن یک راهِ روشن؛ همان مطمئنون»**
– **«نوری که خدا در دل گرفت و راه برد»**
– **«از محبت تا یقین: فصلِ نجات»**
– **«فرقهٔ نور؛ آنان که دلشان روشن شد»**
**«محبتِ افکندهشده و راهِ ناجیه»**
دلنوشته
نوری که دل را به فرقهٔ ناجیه میرساند
و همینجا،
دلم به یادِ سخنِ امیر دلها،
علی بن ابیطالب علیهالسلام،
افتاد؛
سخنی که سلمانِ پاکدل آن را نقل میکند،
و هر بار که خوانده میشود،
آینهای میشود
برای دیدنِ سرّ جریانِ نور و باطل
که چگونه در عالم
در دو مسیر
جاریاند.
فرمود:
امت من
راه بنیاسرائیل را میروند،
نه شبیهِ آن،
بلکه «عینِ آن»؛
گام به گام،
شِبراً بشِبر،
ذراعاً بذراع،
چنانکه اگر آنان
به سوراخی درآیند،
این امت نیز
در همان
فرو میروند.
و بعد،
راز این توازی را گشود:
که تورات و قرآن
از یک دست بر یک رق
به یک قلم
جاری شد؛
یعنی سنت الهی
تغییر نمیکند،
و قانونِ نور و ظلمت
در همهٔ نسلها
یک قانون است؛
همان قبض و بسط،
همان عرضهٔ حق،
همان محبتِ افکندهشده،
و همان امتحانِ قلب.
و سپس،
مولای ما ادامه میدهد؛
آهسته،
اما با صدایی که
دل میلرزاند:
«این امت
به ۷۳ فرقه تقسیم میشود؛
هفتاد و دو فرقه در آتش،
و یک فرقه
در بهشت.»
بعد میفرماید:
«از این ۷۳،
سیزده فرقه
دعوی محبت ما میکنند؛
اما تنها
یک فرقه
واقعاً با ماست،
و دوازده فرقه
به آتش نزدیکترند
تا به نور ما.»
در اینجا،
دل میفهمد
که «محبت»
بهتنهایی کافی نیست؛
زیرا محبت،
نقطهٔ آغاز است،
اما راهِ نور
با محبتِ بیاطاعت
ادامه نمییابد.
محبت،
اولین قذف است؛
اما «اطمینان»
و «یقین»
نتیجهٔ آن قذف
نیست مگر با «اتباع».
بعد علی علیهالسلام
فرقهٔ نجاتیافته را وصف میکند؛
و اینجا
دل حس میکند
که آنچه میخواند
تعریف یک گروه اجتماعی نیست،
بلکه «توصیف یک «حال»» است—
حالِ قلبیِ مؤمنِ مهتدی.
میفرماید:
«آن فرقهٔ نجاتیافته
همان کساناند که
به من اقتدا کردهاند،
در برابر امرم تسلیماند،
از دشمن من بیزارند،
و مرا دوست دارند؛
آنانکه حق مرا شناختند،
و امامت مرا
از کتاب خدا
و سنت پیامبرش
فهمیدند؛
نه برگشتند
و نه شک آوردند،
زیرا خداوند
نورِ معرفتِ حق ما
را در دلشان افکند،
و فضل ما را
به آنان شناساند،
و به الهام خود
دست دلشان را گرفت
و در زمرهٔ شیعیان ما
واردشان ساخت
تا دلهایشان آرام گیرد
و به یقینی برسند
که هیچ شکی در آن
راه ندارد…»
چه زیباست:
«خدا دلشان را گرفت
و وارد کرد…»
نه اینکه خودشان
راه را یافته باشند.
این همان «اخذ بنواصیها»ست—
گرفتنِ مهارِ دل
به سمت نور.
بعد میفرماید:
«آنان یقین کردند
که من و اوصیای من
تا روز قیامت
هدایتگرانِ هدایتشدگانیم؛
کسانی که خدا
ما را با خویش
و با پیامبرش
قرین ساخت؛
ما را طاهر کرد،
معصوم کرد،
حجت خود قرار داد،
خزانهداران علمش نمود،
معدنهای حکم خود،
و ترجمان وحی خود؛
و ما با قرآنیم
و قرآن با ماست،
هرگز از هم جدا نمیشویم
تا در کنار حوض کوثر
به رسول خدا برسیم.»
اینجا
دل یک بار دیگر
محبت را
با نور میسنجد:
محبت،
شوق است؛
اما نور،
تشخیص است.
محبت،
میکشاند؛
اما نور،
میفهماند.
محبت،
ابتداست؛
اما نور،
اطمینان است.
و مولای ما میگوید:
«این یک فرقه
نجاتیافته است؛
بیحساب
داخل بهشت میشود؛
چنانکه
هفتاد و دو فرقهٔ دیگر
بیحساب
داخل آتش میشوند—
زیرا دین را
به غیر حق گرفتند،
از شیطان شنیدند
نه از حجت خدا،
و گمان میکردند
که کار نیک میکنند.»
آه…
این بخش
مثل آینهای است
که نشان میدهد
چگونه ممکن است
آدم بایستد
در نیمسایهٔ گمانِ نیک،
اما نورِ تشخیص
در دلش
نیفتاده باشد؛
گمان کند
در حال قرب است
اما در قبض.
سخن امیر علیهالسلام
باز همان راز را میگوید
که امام صادق علیهالسلام
در «قذف محبت» فرمود:
نشانِ هدایت
نه ادعاست،
نه شعار،
نه لباس،
نه انتساب؛
بلکه «نوری است
که خدا در دل میافکند،
و آن دل را
به سوی حق
میکشاند،
آرام میکند،
و به یقینی میرساند
که در آن تردید
نمیماند.»
این نور
همان است
که از محبت آغاز میشود
و با تبعیت
به اطمینان میرسد
و با یقین
به نجات.
ذکر و نسیان به معنا کردن یا معنا نکردن صلوات در زندگی روزمره بستگی داره. یعنی اگه قلبا دومی نورت بشی، علم لازم برای انجام وظیفه در دل ورکلایف بطور آنلاین و زنده یادت میاد و فورا میفهمی چکار باید بکنی، اما اگه قلبا نورتو دوست نداشته باشی و بهش پشت کنی، وقتی در حوادث روزمره چیزی پیش میاد که تغییر حال میدی، اون موقع چون به نورت قلبا پشت کردی، هرگز به دلت نمی افته که چه کاری باید انجام بدی. در واقع همون توضیحی که راجع به «اللهم صلّ علی محمد و آل محمد» در مورد دو واژۀ «صلّ» و «آل» دادیم یعنی دومی بودن برای نور اول، همون رمز و راز دنیای قلبهای موفق به تولید عمل صالح است و تنها این قلبها ایجاد کننده امنیت و آرامش و صلح و شادی برای خود و دیگران هستند. این دلنوشته رو مستند به این حدیث توضیح بده و بنویس که این سوال که همه اش از معلم پرسیده میشه که چرا ما بموقع متوجه نمیشیم که چکاری درسته و انجامش بدیم، جوابش در معنای زیبای ذکر شریف صلوات با همین توضیحی که دادیم هست و بسیار مهم است:
آن شخص به علی ع گفت:
يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ:
َأَخْبِرْنِي عَنِ الرَّجُلِ … كَيْفَ يَذْكُرُ وَ يَنْسَى؟
ُ فَقَالَ ع:
وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ أَمْرِ الذُّكْرِ وَ النِّسْيَانِ فَإِنَّ قَلْبَ الرَّجُلِ فِي حُقٍّ وَ عَلَى الْحُقِّ طَبَقٌ فَإِنْ صَلَّى الرَّجُلُ عِنْدَ ذَلِكَ عَلَى مُحَمَّدٍ صَلَاةً تَامَّةً انكشفت [انْكَشَفَ] ذَلِكَ الطَّبَقُ عَنْ ذَلِكَ الْحُقِّ فَأَضَاءَ الْقَلْبُ وَ ذَكَرَ الرَّجُلُ مَا كَانَ نَسِيَ وَ إِنْ هُوَ لَمْ يُصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ أَوْ نَقَصَ مِنَ الصَّلَاةِ عَلَيْهِمْ انْطَبَقَ ذَلِكَ الطَّبَقُ عَلَى ذَلِكَ الْحُقِّ فَأَظْلَمَ الْقَلْبُ وَ نَسِيَ الرَّجُلُ مَا كَانَ ذَكَرَهُ.
– **«صلوات؛ کلیدِ گشودنِ قلب»**
– **«ذکرِ نور، نسیانِ ظلمت»**
– **«دومیِ نور بودن؛ رازِ یادآوری»**
– **«وقتی طبق کنار میرود و قلب میبیند»**
– **«یادِ زنده؛ دلِ روشن»**
– **«صلواتِ تام؛ لحظهٔ فهمِ وظیفه»**
– **«رازِ یادآوری در دلهای نورانی»**
– **«ذکر یعنی نور، نسیان یعنی انسداد»**
– **«آنجا که نور به دل میافتد و راه روشن میشود»**
«صلوات؛ دومیِ نور بودن، رازِ یادآوری»
دلنوشته
صلوات؛ دومیِ نور بودن، رازِ یادآوری
و درست همینجاست
که آن سؤالِ پنهانِ همیشگیِ دلها—
سؤالی که نسلهاست شاگردان از معلم میپرسند—
آرامآرام چهره نشان میدهد:
«چرا ما بموقع نمیفهمیم که چه کاری درست است؟
چرا لحظهٔ عمل که میرسد،
انگار یادمان نمیآید؟
چرا درست وقتی نیاز داریم،
دل چیزی را که قبلاً آموخته،
به خاطر نمیآورد؟»
و امیر دلها،
علی بن ابیطالب علیهالسلام،
پاسخ این راز را
با حدیثی میگشاید
که هم لطیف است
و هم تکاندهنده:
قلبِ هر انسان
درون «حُقّی» است،
درون «جامی» است،
و بر روی آن جام
«طَبَقی» نهاده شده،
سرپوشی نهاده شده.
اگر انسان
بر محمد و آل محمد
صلاتی تام بفرستد،
آن سرپوش از روی جام کنار میرود،
قلب روشن میشود،
و آدمیزاد
همان چیزی را که فراموش کرده بود
به یاد میآورد.
و اگر صلوات نگوید
یا ناقص بگوید،
آن سرپوش
بر روی جام میماند،
قلب تاریک میشود،
و انسان
چیزی را که میدانست
از یاد میبرد.
اینجاست که دل
معنای «ذکر» و «نسیان» را
با جان لمس میکند:
ذکر یعنی نور داشتن،
نسیان یعنی نور نداشتن.
ذکر،
قلب را باز میکند؛
نسیان،
قلب را میبندد.
اما چرا؟
چه رابطهای میان «صلّ علی محمد و آل محمد»
و «برداشته شدن سرپوش» هست؟
چرا صلوات،
اینگونه زنده و مؤثر است؟
چون «ذکرِ صلوات»
تنها یک گفتار نیست؛
جریانِ یک نسبت است.
«صلّ» یعنی پیروی،
یعنی «دومی شدن».
یعنی تو در مقامِ دل،
جایگاه خود را
نسبت به نور اول
معین کنی.
و «آل» یعنی آن نور اول؛
چراغی که از آن
همهٔ نورها
زاده میشوند.
وقتی دل،
در زندگی روزمرّه،
در تصمیمها،
در تنشها،
در تغییر حالها
بهراستی «دومی نور» باشد،
در آن لحظه،
نورِ علمِ لازم
برای انجام وظیفه
در دل میافتد—
نه از بیرون،
نه از حافظه،
بلکه «آنلاین، زنده، بیواسطه».
انسان میفهمد
چه باید بکند
و همان لحظه
دل او را به انجامش میکشاند.
چون طَبَق و سرپوش برداشته شده،
درون جام دیده میشود،
و نور،
راه را نشان میدهد.
اما اگر دل،
در همان لحظههایِ تغییر حال،
به نور اول پشت کند،
یعنی در نسبتِ «صلّ»
صادق نباشد،
در عمل، میگوید:
«من دومی نیستم!»
آن وقت
سرپوش
بر روی جام میماند
و دل،
خاموش میشود.
و درست همان زمان
که نیاز داری
بدانی،
بفهمی،
تصمیم درست بگیری،
احساس کنی
چه کاری حَقّ است—
هیچ نوری نمیتابد؛
نه به این دلیل
که علم نیست،
بلکه چون «قلب تاریک است».
علم هست
اما نمیرسد.
راه هست
اما دیده نمیشود.
این همان نسیان است.
در حقیقت،
تمام آنچه گفتیم
در یک جمله خلاصه میشود:
«ذکر» یعنی دومی نور شدن،
و «نسیان» یعنی پشت کردن به نور.
این رازِ عجیبِ صلوات است؛
رازی که معمولاً
در قالب عادت میماند
و عمقش فراموش میشود.
این همان رمز و راز
قلبهایِ موفق در عمل صالح است:
قلبهایی که
در لحظهٔ حادثه،
در لحظهٔ آزمون،
در لحظهٔ تصمیم،
همیشه «میدانند»
چه باید کرد؛
چون نورِ راه
در دلشان خاموش نمیشود.
و این دلهای نورانی
مبدأ امنیتاند،
آرامشاند،
صلحاند،
شادمانیاند—
برای خود،
و برای جهان.
اینهمه،
توضیح همان سؤالِ قدیمی است
که از معلم پرسیده میشد،
و درهایش
در همین حدیث باز است:
«چرا ما بموقع
متوجه نمیشویم
چه کاری درست است؟»
زیرا سرپوش
برداشته نشده است؛
و برداشته شدنش
جز با صلواتی تام بر نور اول
ممکن نیست.
این راز،
نورانی است؛
حضوری است؛
قلبی است.
و این،
ادبِ صلوات است—
ذکر و نسیانِ ما
به «دوست داشتن نور معلم» وابسته است.
عَنِ الْمُفَضَّلِ عَنِ الصَّادِقِ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:
إِنَّ اللَّهَ جَلَّ جَلَالُهُ أَوْحَى إِلَى الدُّنْيَا أَنْ أَتْعِبِي مَنْ خَدَمَكِ وَ اخْدُمِي مَنْ رَفَضَكِ وَ إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا تَخَلَّى بِسَيِّدِهِ فِي جَوْفِ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ وَ نَاجَاهُ أَثْبَتَ اللَّهُ النُّورَ فِي قَلْبِهِ فَإِذَا قَالَ يَا رَبِّ يَا رَبِّ نَادَاهُ الْجَلِيلُ جَلَّ جَلَالُهُ لَبَّيْكَ عَبْدِي سَلْنِي أُعْطِكَ وَ تَوَكَّلْ عَلَيَّ أَكْفِكَ ثُمَّ يَقُولُ جَلَّ جَلَالُهُ لِمَلَائِكَتِهِ مَلَائِكَتِي انْظُرُوا إِلَى عَبْدِي فَقَدْ تَخَلَّى بِي فِي جَوْفِ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ وَ الْبَطَّالُونَ لَاهُونَ وَ الْغَافِلُونَ نِيَامٌ اشْهَدُوا أَنِّي قَدْ غَفَرْتُ لَهُ ثُمَّ قَالَ ص عَلَيْكُمْ بِالْوَرَعِ وَ الِاجْتِهَادِ وَ الْعِبَادَةِ وَ ازْهَدُوا فِي هَذِهِ الدُّنْيَا الزَّاهِدَةِ فِيكُمْ فَإِنَّهَا غَرَّارَةٌ دَارُ فَنَاءٍ وَ زَوَالٍ كَمْ مِنْ مُغْتَرٍّ فِيهَا قَدْ أَهْلَكَتْهُ وَ كَمْ مِنْ وَاثِقٍ بِهَا قَدْ خَانَتْهُ وَ كَمْ مِنْ مُعْتَمِدٍ عَلَيْهَا قَدْ خَدَعَتْهُ وَ أَسْلَمَتْهُ وَ اعْلَمُوا أَنَّ أَمَامَكُمْ طَرِيقٌ مَهُولٌ وَ سَفَرٌ بَعِيدٌ وَ مَمَرَّكُمْ عَلَى الصِّرَاطِ وَ لَا بُدَّ لِلْمُسَافِرِ مِنْ زَادٍ فَمَنْ لَمْ يَتَزَوَّدْ وَ سَافَرَ عَطَبَ وَ هَلَكَ وَ خَيْرُ الزَّادِ التَّقْوَى ثُمَّ اذْكُرُوا وُقُوفَكُمْ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ فَإِنَّهُ الْحَكَمُ الْعَدْلُ وَ اسْتَعِدُّوا لِجَوَابِهِ إِذَا سَأَلَكُمْ فَإِنَّهُ لَا بُدَّ سَائِلُكُمْ عَمَّا عَمِلْتُمْ بِالثَّقَلَيْنِ مِنْ بَعْدِي كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي فَانْظُرُوا أَنْ لَا تَقُولُوا أَمَّا الْكِتَابَ فَغَيَّرْنَا وَ حَرَّفْنَا وَ أَمَّا الْعِتْرَةَ فَفَارَقْنَا وَ قَتَلْنَا فَعِنْدَ ذَلِكَ لَا يَكُونُ جَزَاؤُكُمْ إِلَّا النَّارَ فَمَنْ أَرَادَ مِنْكُمْ أَنْ يَتَخَلَّصَ مِنْ هَوْلِ ذَلِكَ الْيَوْمِ فَلْيَتَوَلَّ وَلِيِّي وَ لْيَتَّبِعْ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي مِنْ بَعْدِي عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ فَإِنَّهُ صَاحِبُ حَوْضِي يَذُودُ عَنْهُ أَعْدَاءَهُ وَ يَسْقِي أَوْلِيَاءَهُ فَمَنْ لَمْ يُسْقَ مِنْهُ لَمْ يَزَلْ عَطْشَاناً وَ لَمْ يَرْوَ أَبَداً وَ مَنْ سُقِيَ مِنْهُ شَرْبَةً لَمْ يَشْقَ وَ لَمْ يَظْمَأْ أَبَداً وَ إِنَّ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ لَصَاحِبُ لِوَائِي فِي الْآخِرَةِ كَمَا كَانَ صَاحِبَ لِوَائِي فِي الدُّنْيَا وَ إِنَّهُ أَوَّلُ مَنْ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ لِأَنَّهُ يَقْدُمُنِي وَ بِيَدِهِ لِوَائِي تَحْتَهُ آدَمُ وَ مَنْ دُونَهُ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ.
– **«رازِ نیمهشب و راهِ ولایت»**
– **«نورِ خلوتِ شب، عهدِ روزِ قیامت»**
– **«آنجا که دنیا میگریزد و خدا نزدیک میشود»**
– **«توشهٔ سفر؛ از زهد تا ولایت»**
– **«لبّیکِ خدا در دلِ تاریکی»**
– **«شبِ نورانی، روزِ رهایی»**
– **«راه نجات؛ از خلوتِ شب تا ولایت علی»**
– **«صراطِ نور»**
– **«عطش ابدی و جرعهٔ ولایت»**
**«نورِ شب، نجاتِ روز»**
دلنوشته
نورِ شب، نجاتِ روز
و آنگاه،
دل، یک حقیقتِ بسیار پنهان را میفهمد:
دنیا، خود مأمور است؛
مأمور به خسته کردنِ هر کسی
که «خادمِ او» شود،
و خدمت کردن به هر کسی
که «او را رها کند».
دنیا نه دشمن است،
نه دوست.
دنیا فقط مأمور است.
به او وحی شده است:
«خسته کن کسی را که به تو چسبیده،
و خدمت کن کسی را که از تو دل کَنده.»
و انسان،
تا این سرّ را نفهمد،
هیچگاه سبک نمیشود،
و هیچگاه نور در قلبش
پایدار نمیماند.
اما از همه شگفتانگیزتر،
رازِ نیمهشب است؛
آن لحظهای که خدا دوست دارد
دلهایِ عاشقِ آگاه،
با او تنها شوند.
رسولِ رحمت فرمود:
وقتی بندهای
در دلِ تاریکیِ شب
با پروردگارش خلوت کند
و او را ندا دهد،
«نور»
در قلبش «ثبت» میشود.
ثابت میشود.
ریشه میگیرد.
خاموش نمیشود.
و اگر بگوید:
«یا ربّ، یا ربّ…»
خدای جلیل،
با بزرگیِ بیکران خود
پاسخ میدهد:
«لبّیک عبدی…
بگو چه میخواهی تا عطا کنم.
بر من توکّل کن،
که کفایتت کنم.»
چقدر این جمله،
دل را به گریه نزدیک میکند—
این که خدا،
خود را
در تاریکی شب
به یک بندهٔ کوچک
نزدیک کند
و بگوید:
«من هستم؛
تو فقط بخوان.»
و سپس،
صحنهای رخ میدهد
که اگر دل ببیند،
هرگز به کس دیگر تکیه نخواهد کرد:
خدا به فرشتگانش میگوید:
«نگاه کنید به بندهام…
او در دل تاریکی
با من خلوت کرده،
در حالی که اهل بطالت سرگرمند
و غافلان در خواب.
گواه باشید که من
او را آمرزیدم.»
چه لطافت بزرگی!
چه مقام عجیبی!
نورِ شبانه،
آمرزشِ شبانه،
و حضوری که
نه با دعاهای روزمرّه
بلکه با صدای شکستهٔ نیمهشب
به دل مینشیند.
پس پیامبر فرمود:
«بر شما باد ورع،
و کوشش،
و عبادت،
و زهد در دنیایی
که خودش به شما زهد میورزد!»
چه توصیفی…
«دنیا زاهد است نسبت به شما.»
دنیا اصلاً برای کسی نمیماند
که شما برایش بمانید.
او درگذَر است،
بیوفاست،
خداینمایِ فریبندهای است
که آدمها را
به آرامی
به لبِ پرتگاه میکشاند
و ناگهان رها میکند.
پس پیامبر،
با صدایی که از رحمت ساخته شده،
میگوید:
«راهی پیشِ روی شماست
که هولناک است،
و سفری دراز،
و گذرگاهتان
بر روی صراط…
و مسافر،
بیتوشه نابود میشود؛
و بهترین توشه،
تقواست.»
اما اوجِ این حدیث،
نقطهای است
که همهٔ راههای هدایت،
به آن میرسد:
ایستادنِ ما
در برابر خدا،
و سؤال شدن
از کتاب و عترت.
رسول خدا فرمود:
«مبادا روز قیامت بگویید
کتاب را تغییر دادیم
و عترت را ترک کردیم…
که جایگاه شما
جز آتش نخواهد بود.»
پس راه نجات چیست؟
جواب را
پیامبرِ مهربان،
صریحتر از همیشه،
با تمام نور وجودش بیان کرد:
«هر کس میخواهد
از هولِ آن روز رها شود،
پس باید ولیّ مرا دوست بدارد
و وصی و جانشینم
علی بن ابی طالب
را پیروی کند.»
چون او
صاحب حوض است؛
دشمنان را دور میکند
و دوستان را سیراب.
و هر که از او نوشید
هرگز تشنه نمیشود.
و هر که محروم ماند
در عطش ابدی میسوزد.
و علی،
پرچمدار پیامبر
در دنیا و آخرت است؛
پیشاپیشِ رسول وارد بهشت میشود،
در حالی که لوای پیامبر
در دستانش است
و همهٔ پیامبرانِ پیشین
در زیر سایهٔ آن لواء
ایستادهاند.
اینجا،
دلِ سالک میفهمد
که نورِ شبانه،
زهد از دنیا،
تقوا،
خلوت با خدا،
و حتی ذکر نیمهشب—
همه و همه—
به یک چیز ختم میشود:
«ولایت.»
نه ولایتِ تشریفاتی،
نه احساسی،
نه صرفِ محبت؛
ولایتی که
راه را روشن میکند
و انسان را
از عطشِ ابدی
نجات میدهد.
اینجا،
راز کامل میشود:
نور شبانه،
اگر در مسیر ولایت باشد،
«ثبات» مییابد؛
و اگر از آن جدا شود،
خاموش میشود.
زیرا نورِ دل
اگر به خورشیدش متصل نباشد،
پایدار نمیماند.
و خورشیدِ دلها
در زمین،
علی است.
امام موسی بن جعفر ع:
قَالَ كَذَلِكَ يَكُونُ الْمُؤْمِنُ إِذَا نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ كَانَ عِلْمُهُ بِالْوَجْه.
– **«علمِ رودررو»**
– **«وقتی دل میبیند»**
– **«شهود؛ دانشی که از دل برمیخیزد»**
– **«علمی که از نور میروید»**
– **«روشناییِ فهم»**
– **«دانستن با چشمِ دل»**
– **«حضورِ حقیقت در دلِ نورانی»**
**«علمِ بالوجه»**
دلنوشته
علمِ بالوجه، علمِ رودررو؛ وقتی دل میبیند
و آنگاه،
سخن به آرامی از شب عبور میکند
و به «صبحِ دل» میرسد…
امامِ صبر و سکوت،
موسی بن جعفر علیهالسلام،
فرمود:
«چنین است حالِ مؤمن،
آنگاه که خدا
قلبش را نورانی کند؛
دانشِ او
رودرروست.»
نه از راه شنیدهها،
نه از مسیرِ تکرارِ واژهها،
نه از حفظِ مفاهیمِ دور.
علمِ او
«بِالْوَجْه» است؛
حضوری است،
چشم در چشمِ حقیقت.
وقتی قلب نور میگیرد،
دانستن
دیگر زحمت نیست،
جستوجو نیست،
گردآوری نیست.
دل
خودش میبیند.
در چنین دلی،
حقیقت پنهان نمیماند
تا با استدلال کشف شود؛
حقیقت
خود را نشان میدهد.
مؤمنِ نورانی،
با مفاهیم زندگی نمیکند؛
با واقعیتها نفس میکشد.
او به جای اینکه
دنبال راه بگردد،
راه را میشناسد؛
چون نور،
راه را از پیش روشن کرده است.
علمِ رودررو،
ثمرهٔ همان خلوتهاست؛
ثمرهٔ همان شبهایی
که بنده گفت:
«یا رب…»
و خدا گفت:
«لبّیک عبدی…»
ثمرهٔ دلِ تسلیم است؛
دلی که ولایت را
نه به عنوان شعار،
بلکه به عنوان جهتِ دید
پذیرفته است.
در این مقام،
امام
دیگر فقط راهنما نیست؛
چشم است.
و کسی که با چشم میبیند،
نیازی به حدس زدن ندارد.
پس مؤمنِ نورانی،
وقتی سخن میگوید،
کلامش سنگین نیست،
اما نافذ است.
چون از ذهن نیامده،
از دلِ روشن برخاسته است.
و وقتی سکوت میکند،
سکوتش خالی نیست؛
پر از معناست.
او اهل جدل نیست،
چون چیزی برای اثبات ندارد؛
او اهل شهود است،
و شهود
نیازی به اثبات ندارد.
اینجاست که دل میفهمد:
هدایت،
زیاد دانستن نیست؛
روبهرو شدن است.
و خدا،
وقتی قلبی را نورانی میکند،
آن دل را
به تماشای حقیقت مینشاند.
این است حالِ مؤمن…
وقتی نور،
در قلبش
جا گرفته است.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ خَيْراً نَكَتَ فِي قَلْبِهِ نُكْتَةً مِنْ نُورٍ فَأَضَاءَ لَهَا سَمْعُهُ وَ قَلْبُهُ حَتَّى يَكُونَ أَحْرَصَ عَلَى مَا فِي أَيْدِيكُمْ مِنْكُمْ
وَ إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ سُوءاً نَكَتَ فِي قَلْبِهِ نُكْتَةً سَوْدَاءَ فَأَظْلَمَ لَهَا سَمْعُهُ وَ قَلْبُهُ
ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآيَةَ
فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِي السَّماءِ.
– **«نقطهای نورانی که سرنوشت را روشن میکند»**
– **«آغازِ هدایت؛ از نکتة نور تا گشادگیِ سینه»**
– **«لحظهٔ نقطه؛ تولدِ دل»**
– **«نورِ کوچک، راهِ بزرگ»**
– **«آغازِ بیداری»**
– **«وقتی خدا دل را روشن میکند»**
– **«شرحِ صدر؛ ثمرهٔ یک نقطهٔ نور»**
**«نکتة نور»**
دلنوشته
نقطهای نورانی که سرنوشت را روشن میکند
و باز سخن،
از نور به نقطهای میرسد
که سرآغازِ هر «بیداری» است؛
لحظهای بسیار مخفی،
بسیار کوتاه،
اما سرنوشتساز.
امام صادق علیهالسلام فرمود:
وقتی خداوند،
خیرِ بندهای را بخواهد،
در قلب او
یک «نقطهٔ نور» مینهد.
نقطهای کوچک،
اما آنقدر زنده
که ناگهان
شنیدنِ او روشن میشود،
و دیدنِ دلش
باز میگردد.
و انسان،
بیآنکه بداند چرا،
درونش مشتاق میشود؛
مشتاق حقیقت،
مشتاق پاکی،
مشتاق چیزی
که هنوز کامل نمیفهمد،
اما میبیند که
ارزشش
از هر چه در دست دیگران است
بیشتر است.
در این لحظه،
دل بنده
برای نور
حریصتر از مردم
برای دنیا میشود.
این، همان لحظهٔ تولدِ جدید است.
نقطهای بیصدا
اما با پیامدی عظیم.
اما اگر خدا
بدیِ بندهای را بخواهد—
نه از سر ظلم،
بلکه بر اثر
اصرار خودِ او
بر خاموشی—
در دلش
نقطهای سیاه نهاده میشود.
نه بهعنوان مجازات،
بلکه بهعنوان
آینهای از آنچه خود انتخاب کرده است.
این نقطه،
شنیدن را تاریک میکند،
و دل را میبندد.
چیزی میشنود
ولی نمیفهمد.
حقیقت را میبیند
ولی رد میکند.
گویی راه نفس کشیدنِ دل
گرفته شده است.
و همین است معنای آیهای
که امام تلاوت کرد:
«هر که را خدا بخواهد هدایت کند،
سینهاش را
برای اسلام میگشاید؛
و هر که را بخواهد (به حال خود واگذارد و)
گمراه کند،
سینهاش را تنگ و بسته میسازد،
چنانکه گویی
در حال بالا رفتن به آسمان است.»
چه تشبیه عجیبی…
دلِ بسته،
مثل کسی است
که در ارتفاع بالا
به سختی نفس میکشد؛
هر چه بیشتر بالا میرود،
تنگتر میشود.
دلِ گشوده اما،
مثل دشتی است
که باد در آن میوزد؛
آزاد،
عمیق،
روشن.
در مسیر سلوک،
همهچیز
از همان نقطه آغاز میشود.
نه از مطالعه،
نه از سالها ریاضت؛
از یک «نقطهٔ نور».
جایی که خدا
آغاز میکند.
و اگر آن نقطه را پاس بداری،
به مشعل تبدیل میشود.
اگر نادیدهاش بگیری،
خاموش میشود
و دل
به تاریکیِ انتخابشدهٔ خود
عادت میکند.
حقیقت این است که:
همهچیز
به آن لحظهٔ نهانی برمیگردد—
لحظهٔ نقطه.
لحظهای که خدا
به بندهاش نظر میکند
و چیزی در دل او
روشن یا خاموش میشود.
و خوشا به حال کسی
که وقتی آن نقطهٔ نور
در دلش افتاد،
فهمید
این، آغاز است؛
آغازِ راهی
که به خدا ختم میشود.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
إِنَّ الْقَلْبَ لَيَتَرَجَّجُ فِيمَا بَيْنَ الصَّدْرِ وَ الْحَنْجَرَةِ حَتَّى يُعْقَدَ عَلَى الْإِيمَانِ
فَإِذَا عُقِدَ عَلَى الْإِيمَانِ قَرَّ وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ:
وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ
قَالَ يَسْكُنُ.
– **«قرارِ دل؛ وقتی محبت، ایمان را میبندد»**
– **«عقدِ ایمان؛ گرهی که دل را آرام میکند»**
– **«آرامشِ دل با محبتِ معلمِ نور»**
– **«دلِ بسته به نور؛ دلِ بیاضطراب»**
– **«محبت؛ کمربند ایمنیِ قلب»**
– **«از ترجّج تا قرار؛ سفرِ دل با نور ایمان»**
**«قرارِ دل»**
دلنوشته
آرامشِ دل با محبتِ معلمِ نور
دل، تا پیش از آنکه به نورِ معلمِ ربانی «عقد» شود،
چیزی شبیه پرندهای است
که میان سینه و گلو
پیوسته میتپد،
میلرزد،
میجهد،
و آرام نمیگیرد.
نه اینطرف میماند،
نه آنطرف.
نه تمنّاها را درست میفهمد،
نه تقدیر را.
نه میداند چه باید بخواهد،
نه میداند از چه باید گریخت.
این همان اضطرابی است
که امام صادق علیهالسلام فرمود:
«إنَّ القَلْبَ لَيَتَرَجَّجُ…»
قلب، در رفتوآمد است،
گرفته و رها،
گریزان و مضطرب…
تا لحظهای که:
«یُعقَدَ عَلَی الإیمان»
گره میخورد.
بسته میشود.
محکم میشود.
و از آن لحظه:
«قَرَّ»
قرار مییابد.
آرام میشود.
و این همان است که خدا فرمود:
«وَ مَن یُؤمِن بِاللَّهِ یَهدِ قَلبَه»
هر کس به خدا ایمان بیاورد،
خدا قلبش را هدایت میکند—
یعنی:
«یَسکُن»
ساکن میشود.
آرام میگیرد.
این آرامش،
حاصل یک «معرفت بزرگ» است؛
حاصل یک «محبت بزرگ» است.
حاصل ایمان به نورِ معلم است،
نه ایمان به توانِ خود.
در زندگی روزمره،
این حقیقت
به شکل بسیار ساده
اما بسیار عمیق
خود را نشان میدهد:
قلبی که
نورِ معلمِ ربانی خود را
«باور» دارد،
«دوست» دارد،
و «به او تکیه میکند»،
هر بار که
بین دو راهیِ تمنّا و تقدیر
گیج میشود،
همین محبت
او را از نسیان جدا میکند.
محبت،
ذکر را بیدار میکند.
ذکر،
نورِ فهم را از فرشتهٔ مهربانی
در ملکوتِ دل
به قلب میرساند.
و آن نور،
عملِ صالح تولید میکند.
و عملِ صالح،
آرامش را میآورد.
این زنجیرهٔ پنهان،
رازِ آرام گرفتنِ قلب است.
دل، نه با دانستنِ بسیاری از مفاهیم،
که با «دوست داشتنِ یک نور»
به قرار میرسد.
محبتِ معلم
کمربندِ ایمنیِ دل است؛
چیزی که در لحظهٔ لغزش،
در لحظهٔ فراموشی،
در لحظهٔ دو راهی،
دل را نگه میدارد
تا سقوط نکند.
بدون محبت،
ذکر تاریک میشود.
بدون ذکر،
فهم نمیرسد.
بدون فهم،
عمل ناقص میشود.
و بدون عمل،
قلب هرگز
به «قرار» نمیرسد.
پس آرامش قلب،
آرامش کسی نیست
که همهچیز را فهمیده؛
آرامش کسی است
که یک چیز را دوست دارد:
نورِ معلمش را.
و این محبت
چنان محکم
دل را به ایمان «عقد» میکند
که دیگر نمیجهد،
نمیگریزد،
نمیلرزد؛
مینشیند.
آرام.
ساکن.
دلآرام.
فِي أَخْبَارِ دَاوُدَ ع يَا دَاوُدُ أَبْلِغْ أَهْلَ أَرْضِي أَنِّي حَبِيبُ مَنْ أَحَبَّنِي وَ جَلِيسُ مَنْ جَالَسَنِي وَ مُونِسٌ لِمَنْ أَنِسَ بِذِكْرِي وَ صَاحِبٌ لِمَنْ صَاحَبَنِي وَ مُخْتَارٌ لِمَنِ اخْتَارَنِي وَ مُطِيعٌ لِمَنْ أَطَاعَنِي مَا أَحَبَّنِي أَحَدٌ أَعْلَمُ ذَلِكَ يَقِيناً مِنْ قَلْبِهِ إِلَّا قَبِلْتُهُ لِنَفْسِي وَ أَحْبَبْتُهُ حُبّاً لَا يَتَقَدَّمُهُ أَحَدٌ مِنْ خَلْقِي مَنْ طَلَبَنِي بِالْحَقِّ وَجَدَنِي وَ مَنْ طَلَبَ غَيْرِي لَمْ يَجِدْنِي فَارْفُضُوا يَا أَهْلَ الْأَرْضِ مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ غُرُورِهَا وَ هَلُمُّوا إِلَى كَرَامَتِي وَ مُصَاحَبَتِي وَ مُجَالَسَتِي وَ مُؤَانَسَتِي وَ آنِسُونِي أُؤَانِسْكُمْ وَ أُسَارِعْ إِلَى مَحَبَّتِكُمْ وَ أَوْحَى اللَّهُ إِلَى بَعْضِ الصِّدِّيقِينَ أَنَّ لِي عِبَاداً مِنْ عَبِيدِي يُحِبُّونِّي وَ أُحِبُّهُمْ وَ يَشْتَاقُونَ إِلَيَّ وَ أَشْتَاقُ إِلَيْهِمْ وَ يَذْكُرُونِّي وَ أَذْكُرُهُمْ فَإِنْ أَخَذْتَ طَرِيقَهُمْ أَحْبَبْتُكَ وَ إِنْ عَدَلْتَ عَنْهُمْ مَقَتُّكَ قَالَ يَا رَبِّ وَ مَا عَلَامَتُهُمْ قَالَ يُرَاعُونَ الظِّلَالَ بِالنَّهَارِ كَمَا يُرَاعِي الشَّفِيقُ غَنَمَهُ وَ يَحِنُّونَ إِلَى غُرُوبِ الشَّمْسِ كَمَا تَحِنُّ الطَّيْرُ إِلَى أَوْكَارِهَا عِنْدَ الْغُرُوبِ فَإِذَا جَنَّهُمُ اللَّيْلُ وَ اخْتَلَطَ الظَّلَامُ وَ فُرِشَتِ الْفُرُشُ وَ نُصِبَتِ الْأَسِرَّةُ وَ خَلَا كُلُّ حَبِيبٍ بِحَبِيبِهِ نَصَبُوا إِلَيَّ أَقْدَامَهُمْ وَ افْتَرَشُوا إِلَيَّ وُجُوهَهُمْ وَ نَاجَوْنِي بِكَلَامِي وَ تَمَلَّقُونِي بِأَنْعَامِي مَا بَيْنَ صَارِخٍ وَ بَاكٍ وَ بَيْنَ مُتَأَوِّهٍ وَ شَاكٍ وَ بَيْنَ قَائِمٍ وَ قَاعِدٍ وَ بَيْنَ رَاكِعٍ وَ سَاجِدٍ بِعَيْنِي مَا يَتَحَمَّلُونَ مِنْ أَجْلِي وَ بِسَمْعِي مَا يَشْكُونَ مِنْ حُبِّي أَوَّلُ مَا أُعْطِيهِمْ ثَلَاثاً
الْأَوَّلُ
أَقْذِفُ مِنْ نُورِي فِي قُلُوبِهِمْ فَيُخْبِرُونَ عَنِّي كَمَا أُخْبِرُ عَنْهُمْ
وَ الثَّانِي
لَوْ كَانَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرَضُونَ وَ مَا فِيهِمَا مِنْ مَوَارِيثِهِمْ لَاسْتَقْلَلْتُهَا لَهُمْ
وَ الثَّالِثُ
أُقْبِلُ بِوَجْهِي عَلَيْهِمْ أَ فَتَرَى مَنْ أَقْبَلْتُ عَلَيْهِ بِوَجْهِي يَعْلَمُ أَحَدٌ مَا أُرِيدُ أَنْ أُعْطِيَهُ.
– **«قذفِ نور؛ وقتی خدا آغاز میکند»**
– **«نوری که از اوست؛ سخنی که از دلِ او میآید»**
– **«همسخنی با خدا؛ ثمرۀ قذفِ نور»**
– **«محبتِ متقابل؛ از انس تا انتخابِ الهی»**
– **«دلِ موردِ توجه؛ دلی که خدا با آن مینشیند»**
– **«قربِ نور؛ جایی که خدا از بنده میگوید و بنده از خدا»**
– **«محبوبِ خدا؛ گام اول، نور او»**
– **«وقتی نور میافتد، سخن الهی میروید»**
– **«اهلِ انس؛ اهلِ نور»**
**«قذفِ نور»**
دلنوشته
دلِ موردِ توجه؛ دلی که خدا با آن مینشیند
دل، وقتی به این مرحله میرسد،
دیگر فقط «آرام» نیست؛
دیگر تنها «ساکن» و «دلآرام» نیست؛
به مرحلهای میرسد
که خدا خودش دربارهاش میفرماید:
«أقذِفُ مِن نُوري في قُلوبِهِم…»
من از نورِ خودم
در قلبشان میافکنم.
این نورِ فهم است،
نورِ هدایت است،
نورِ محبت است؛
این، نورِ «بیواسطهٔ خودِ او»ست.
نوری که وقتی میافتد،
دل به گونهای خدا را میشناسد
که خدا از آنان خبر میدهد
و آنان از خدا.
نه با زبان،
نه با استدلال،
نه با حافظه؛
با همان نوری که از او آمده
و به او بازمیگردد.
این همان لحظهای است
که خطاب به داوود فرمود:
به اهل زمین بگو:
من همنشین کسی هستم
که با من بنشیند.
مونسِ کسی هستم
که با یاد من مأنوس شود.
دوستِ کسیام
که مرا دوست بدارد.
و برمیگزینم
هرکس که مرا برگزیند.
چه سخن شگفتی:
«ما أحبّني أحدٌ أعلمُ ذلك يقيناً من قلبه
إلّا قبلتُه لنفسي.»
هیچکس مرا ــ اگر محبتش یقینی باشد ــ
دوست نمیدارد
مگر اینکه من او را برای خودم میپذیرم.
از همینجاست که
قذفِ نور آغاز میشود؛
ابتدای رابطهای که دیگر «یکطرفه» نیست.
خدا به داوود میگوید:
آنان که مرا بحق بخواهند،
مرا مییابند.
و اگر غیر مرا بخواهند،
راهی به من پیدا نمیکنند.
و سپس دعوتی بلند،
از همان جنس محبت:
«هَلُمّوا إلی كرامتي
و مُصاحبتي
و مجالستي
و مؤانستي
و آنِسوني أُؤانسْكم.»
بیایید به سوی کرامت من.
با من همنشین شوید.
با من انس بگیرید
تا من با شما انس بگیرم.
این، دعوتِ «اهل محبت» است؛
همانانی که خدا به یکی از صدیقین دربارهشان فرمود:
آنان مرا دوست دارند،
و من آنان را.
آنان مشتاقند به سوی من،
و من مشتاق به سوی آنان.
آنان مرا یاد میکنند،
و من آنان را.
علامتشان چیست؟
اینکه روز را
چون شبانِ مهربان
بر سایهها مراقبت میکنند؛
نه در خواب غفلت،
نه در فرار از دنیا،
بلکه در حضور.
و غروب که میشود،
دلشان میلرزد
چون پرندهای که به آشیانهٔ خود برمیگردد.
و شب که فرا میرسد،
وقتی هر محبوبی
به سوی محبوب خود میرود،
آنان به سوی خدا میروند.
قدمهایشان را برای او میایستانند.
چهرههایشان را برای او بر زمین میگذارند.
با کلام خودش نجوا میکنند
و با نعمتهایش تملق میکنند.
یکی گریه میکند،
یکی ناله میکند،
یکی شکوه میکند،
یکی قائم است،
یکی قاعد،
یکی راکع،
یکی ساجد…
و خدا میفرماید:
«به چشم خود میبینم
چه میکشند برای من،
و با گوش خود میشنوم
چه میگویند از شوق من.»
اما پاداششان؟
سه چیز،
و اولی از همه بزرگتر:
۱. «أقذِفُ من نُوري في قُلوبِهِم
فَيُخبِرونَ عنّي كما أُخبِرُ عنهم.»
از نور خود در قلبشان میافکنم
تا از من بگویند
همانگونه که من از آنان میگویم.
این اوجِ قرب است:
درست همان لحظهای که
سخنِ دلِ بنده
آینهٔ سخنِ خدا میشود.
۲. اگر آسمان و زمین
و تمام میراثشان را بدهم،
برایشان کم است.
۳. با «وجه» خود
به آنان روی میکنم.
و خدا میپرسد:
آیا میتوانی تصور کنی
کسی را که من به او روی کردهام،
دیگری بتواند بفهمد
چه عطایی برای او آماده کردهام؟
اینجا دل دیگر فقط «آرام» نیست.
دیگر فقط «ساکن» نیست.
اینجا دل،
از نورِ خدا
سخن میگوید.
همچون صدفی
که صدای دریا را در خود دارد.
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:
الْقُلُوبُ ثَلَاثَةٌ
قَلْبٌ مَنْكُوسٌ لَا يَعْثُرُ عَلَى شَيْءٍ مِنَ الْخَيْرِ وَ هُوَ قَلْبُ الْكَافِرِ
وَ قَلْبٌ فِيهِ نُكْتَةٌ سَوْدَاءُ فَالْخَيْرُ وَ الشَّرُّ فِيهِ يَعْتَلِجَانِ فَمَا كَانَ مِنْهُ أَقْوَى غَلَبَ عَلَيْهِ
وَ قَلْبٌ مَفْتُوحٌ فِيهِ مِصْبَاحٌ يَزْهَرُ فَلَا يُطْفَأُ نُورُهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ هُوَ قَلْبُ الْمُؤْمِنِ.
– **دلهای سهگونه**
– **مصباحِ گشوده**
– **دلِ مفتوح**
– **دلِ واژگون، دلِ میانراه، دلِ روشن**
– **چراغی که خاموش نمیشود**
– **از نکتۀ سیاه تا مصباح**
– **دلِ روشن تا قیامت**
– **گشایش دل**
– **مصباحِ درون**
**«مصباحِ دل»**
دلنوشته
دلِ روشن تا قیامت
نسبت به «قذفِ نور»،
دلها یکسان نمیمانند…
امام باقر علیهالسلام فرمود:
دلها سه گونهاند.
دلی «منکوس»؛
واژگون.
نه اینکه حقیقت نباشد،
نه اینکه خیر نتابد؛
بلکه دل،
پشت به نور ایستاده است.
هرچه بتابد،
بر آن نمینشیند.
نه از سر کمبود نور،
از سر جهتِ نادرست.
این دل،
بر خیر لغزش نمیخورد
چون اصلاً به سویش قدم برنمیدارد.
و دلی دیگر…
در آن «نقطهای سیاه» است.
نه سراسر تاریکی،
نه سراسر نور.
میدانی درونش برپاست؛
خیر و شر
در او میجوشند،
به هم میپیچند،
دست به گریبان میشوند.
هر کدام قویتر شود،
همان حاکم میشود.
این همان دلیست
که هنوز انتخابش را کامل نکرده.
گاهی با نور میدرخشد،
گاهی در سایه فرو میرود.
سرنوشتش
به «غلبه» بستگی دارد؛
به اینکه کدام صدا را بیشتر گوش میدهد،
کدام محبت را بیشتر در آغوش میگیرد،
کدام نگاه را جدیتر میگیرد.
اما…
دلِ سوم،
«مفتوح» است.
گشوده.
نه نیمهباز،
نه لرزان.
درونش «مصباحی» است
که میدرخشد.
چراغی زنده،
روشن،
پویا.
و امام فرمود:
«فلا یُطفَأُ نورهُ إلی یوم القیامة.»
نورش خاموش نمیشود
تا روز قیامت.
این همان دلیست
که نور در آن «افتاده»
و جا گرفته.
دیگر نور مهمان نیست،
ساکن است.
دیگر جرقه نیست،
چراغ است.
دیگر لحظهای نیست،
جریان است.
دلِ مؤمن،
دلِ گشودهایست
که چراغش از درون میسوزد.
بادهای بیرون
خاموشش نمیکنند؛
چون سوختش از بیرون نیست.
این همان دلِ «قذفِ نور» است؛
وقتی آن افکندنِ الهی
به «ثبات» میرسد.
وقتی نور
از حالتی گذرا
به مقامی ماندگار تبدیل میشود.
از واژگونی،
به کشمکش،
و از کشمکش
به چراغِ استوار.
مسیر دل همین است.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَنَا مِنْ نُورٍ مُبْتَدَعٍ مِنْ نُورٍ رَسَخَ ذَلِكَ النُّورُ فِي طِينَةٍ مِنْ أَعْلَى عِلِّيِّينَ وَ خَلَقَ قُلُوبَ شِيعَتِنَا مِمَّا خَلَقَ مِنْهُ أَبْدَانَنَا وَ خَلَقَ أَبْدَانَهُمْ مِنْ طِينَةٍ دُونَ ذَلِكَ فَقُلُوبُهُمْ تَهْوَى إِلَيْنَا لِأَنَّهَا خُلِقَتْ مِمَّا خُلِقْنَا مِنْهُ
ثُمَّ قَرَأَ
كَلَّا إِنَّ كِتابَ الْأَبْرارِ لَفِي عِلِّيِّينَ وَ ما أَدْراكَ ما عِلِّيُّونَ كِتابٌ مَرْقُومٌ يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ
وَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَ قُلُوبَ أَعْدَائِنَا مِنْ طِينَةٍ مِنْ سِجِّينٍ وَ خَلَقَ أَبْدَانَهُمْ مِنْ طِينَةٍ مِنْ دُونِ ذَلِكَ وَ خَلَقَ قُلُوبَ شِيعَتِهِمْ مِمَّا خَلَقَ مِنْهُ أَبْدَانَهُمْ فَقُلُوبُهُمْ تَهْوَى إِلَيْهِمْ
ثُمَّ قَرَأَ
إِنَّ كِتابَ الفُجَّارِ لَفِي سِجِّينٍ وَ ما أَدْراكَ ما سِجِّينٌ كِتابٌ مَرْقُومٌ وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ.
– **طینتِ نور**
– **دل از آنجاست**
– **اصلِ آفرینش**
– **دلِ علّیین**
– **هویّتِ نورانی**
– **دل، بهسویِ اصلِ خود**
– **سرنوشتِ طینت**
– **آنجا که نور آغاز شد**
– **محبتِ ریشهدار**
**«طینتِ نور»**
دلنوشته
دل از آنجاست؛ اصلِ آفرینش
دل، وقتی به «مصباح» رسید،
وقتی نور در آن جا گرفت،
سؤال دیگری، آهسته، از درون، سر برمیآورد:
این نور از کجا آمده است؟
سرِ این آشنایی چیست؟
چرا دل ــ همین دلِ کوچک ــ
به بعضی چهرهها «میگراید»
و با بعضی دیگر
از آغاز راه
بیگانه است؟
امام صادق علیهالسلام
پرده را کنار زد:
خداوند تبارک و تعالی
ما را از نوری آفرید
که «مبتدع» بود؛
نوری نخستین،
نوری بیمانند،
و آن نور
در «طینتی» از بالاترین مراتب علّیین
استوار شد.
و سپس فرمود:
دلهای شیعیان ما
از همان چیزی آفریده شد
که بدنهای ما از آن آفریده شد.
بدنهای آنان
از طینتی پایینتر ساخته شد،
اما دلشان
از جنس ماست.
پس چرا دلشان به سوی ما میل میکند؟
زیرا
«قُلُوبُهُم تَهْوَى إِلَینا
لِأَنَّهَا خُلِقَتْ مِمَّا خُلِقْنَا مِنْهُ.»
دل، به اصلش میکشد.
نور، نور را میشناسد.
محبت،
پیش از آنکه «احساس» باشد،
«خاطرهٔ آفرینش» است.
سپس امام
آیاتِ علّیین را تلاوت کرد:
«کَلا إِنَّ کِتابَ الأبرارِ لَفی عِلّیّین…
کِتابٌ مَرقوم
یَشهَدُهُ المقرّبون.»
گویی میگوید:
سرگذشت این دلها
در بلندترین جایگاهها ثبت است؛
در جایی که «مقرّبان» ایستادهاند
و نور را شهادت میدهند.
اما همهٔ دلها
از این طینت نیستند.
همانگونه که آن دلهای روشن
از علّیین آمدهاند،
امام فرمود:
دلهای دشمنان ما
از طینت «سجّین» آفریده شده است؛
جایگاهی سنگین، بسته،
پایین.
و بدنهایشان نیز
از طینتی پایینتر.
و همانگونه که محبت از جنس آفریدهٔ دل میجوشد،
دلِ آنان
به سوی همان طینتِ تیره میگراید.
سپس آیه را خواند:
«إِنَّ کِتابَ الفُجّارِ لَفی سِجّین…
کِتابٌ مَرقوم.»
آنجا نیز سرنوشت
ثبت است؛
اما ثبتِ سنگینی و انکار.
و فرمود:
«وَیلٌ یَومَئذٍ لِلمُکذّبین.»
این حدیث،
به ما میگوید
که دل فقط «احساس» نیست؛
ریشه دارد.
هویت دارد.
از جایی آمده
و به همانجا میکشد.
محبتِ اهل نور
به نور،
به همان اندازه طبیعی است
که افتادنِ قطره به سوی دریاست.
و دلِ مؤمن
با همین «اصلِ آفرینش»
به سوی آنان میرود.
دل اگر به نور میگراید،
به این خاطر نیست که قانع شده؛
به این خاطر است که
«به یاد آورده»
از کجا آمده است.
قَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع:
إِنَّ مُحَمَّداً ص كَانَ أَمِينَ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ فَلَمَّا انقبض [أَنْ قَبَضَ] مُحَمَّداً ص كُنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ أُمَنَاءَ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ عِنْدَنَا عِلْمُ الْبَلَايَا وَ الْمَنَايَا وَ أَنْسَابُ الْعَرَبِ وَ مَوْلِدُ الْإِسْلَامِ وَ إِنَّا لَنَعْرِفُ الرَّجُلَ إِذَا رَأَيْنَاهُ بِحَقِيقَةِ الْإِيمَانِ وَ بِحَقِيقَةِ النِّفَاقِ وَ إِنَّ شِيعَتَنَا لَمَكْتُوبُونَ مَعْرُوفُونَ بِأَسْمَائِهِمْ وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِمْ أَخَذَ اللَّهُ الْمِيثَاقَ عَلَيْنَا وَ عَلَيْهِمْ يَرِدُونَ مَوَارِدَنَا وَ يَدْخُلُونَ مَدَاخِلَنَا لَيْسَ عَلَى مِلَّةِ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلِ اللَّهِ غَيْرُنَا وَ غَيْرُهُمْ إِنَّا يَوْمَ الْقِيَامَةِ آخِذُونَ بِحُجْزَةِ نَبِيِّنَا وَ نَبِيُّنَا آخِذٌ بِحُجْزَةِ رَبِّهِ وَ إِنَّ الْحُجْزَةَ النُّورُ وَ شِيعَتُنَا آخِذُونَ بِحُجَزِنَا مَنْ فَارَقَنَا هَلَكَ وَ مَنْ تَبِعَنَا نَجَا وَ الْجَاحِدُ لِوَلَايَتِنَا كَافِرٌ وَ مُتَّبِعُنَا وَ تَابِعُ أَوْلِيَائِنَا مُؤْمِنٌ لَا يُحِبُّنَا كَافِرٌ وَ لَا يُبْغِضُنَا مُؤْمِنٌ مَنْ مَاتَ وَ هُوَ مُحِبُّنَا كَانَ حَقّاً عَلَى اللَّهِ أَنْ يَبْعَثَهُ مَعَنَا نَحْنُ نُورٌ لِمَنْ تَبِعَنَا وَ نُورٌ لِمَنِ اقْتَدَى بِنَا مَنْ رَغِبَ عَنَّا لَيْسَ مِنَّا وَ مَنْ لَمْ يَكُنْ مَعَنَا فَلَيْسَ مِنَ الْإِسْلَامِ فِي شَيْءٍ بِنَا فَتَحَ اللَّهُ الدِّينَ وَ بِنَا يَخْتِمُهُ وَ بِنَا أَطْعَمَكُمُ اللَّهُ عُشْبَ الْأَرْضِ وَ بِنَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ قَطْرَ السَّمَاءِ وَ بِنَا آمَنَكُمُ اللَّهُ مِنَ الْغَرَقِ فِي بَحْرِكُمْ وَ مِنَ الْخَسْفِ فِي بَرِّكُمْ وَ بِنَا نَفَعَكُمُ اللَّهُ فِي حَيَاتِكُمْ وَ فِي قُبُورِكُمْ وَ فِي مَحْشَرِكُمْ وَ عِنْدَ الصِّرَاطِ وَ عِنْدَ الْمِيزَانِ وَ عِنْدَ دُخُولِكُمُ الْجِنَانَ إِنَّ مَثَلَنَا فِي كِتَابِ اللَّهِ كَمَثَلِ الْمِشْكَاةِ وَ الْمِشْكَاةُ فِي الْقِنْدِيلِ فَنَحْنُ الْمِشْكَاةُ فِيهَا مِصْبَاحٌ وَ الْمِصْبَاحُ هُوَ مُحَمَّدٌ ص الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ نَحْنُ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌ تُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ لَا مُنْكَرَةٍ وَ لَا دَعِيَّةٍ يَكادُ زَيْتُها نُورٌ يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ الْفُرْقَانُ عَلى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ لِوَلَايَتِنَا وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ بِأَنْ يَهْدِي مَنْ أَحَبَّ لِوَلَايَتِنَا حَقّاً عَلَى اللَّهِ أَنْ يَبْعَثَ وَلِيَّنَا مُشْرِقاً وَجْهُهُ نَيِّراً بُرْهَانُهُ عَظِيماً عِنْدَ اللَّهِ حُجَّتُهُ وَ يَجِيءُ عَدُوُّنَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ مُسْوَدّاً وَجْهُهُ مُدْحَضَةً عِنْدَ اللَّهِ حُجَّتُهُ حَقٌّ عَلَى اللَّهِ أَنْ يَجْعَلَ وَلِيَّنَا رَفِيقَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً وَ حَقٌّ عَلَى اللَّهِ أَنْ يَجْعَلَ عَدُوَّنَا رَفِيقاً لِلشَّيَاطِينِ وَ الْكَافِرِينَ وَ بِئْسَ أُولَئِكَ رَفِيقاً لِشَهِيدِنَا فَضْلٌ عَلَى الشُّهَدَاءِ غَيْرِنَا بِعَشْرِ دَرَجَاتٍ وَ لِشَهِيدِ شِيعَتِنَا عَلَى شَهِيدِ غَيْرِنَا سَبْعُ دَرَجَاتٍ فَنَحْنُ النُّجَبَاءُ وَ نَحْنُ أَفْرَاطُ الْأَنْبِيَاءِ وَ نَحْنُ أَبْنَاءُ الْأَوْصِيَاءِ وَ نَحْنُ أَوْلَى النَّاسِ بِاللَّهِ وَ نَحْنُ الْمَخْصُوصُونَ فِي كِتَابِ اللَّهِ وَ نَحْنُ أَوْلَى النَّاسِ بِدِينِ اللَّهِ وَ نَحْنُ الَّذِينَ شَرَعَ اللَّهُ لَنَا فَقَالَ اللَّهُ شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ يَا مُحَمَّدُ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسى فَقَدْ عَلَّمَنَا وَ بَلَّغَنَا مَا عَلِمْنَا وَ اسْتَوْدَعَنَا عِلْمَهُمْ وَ نَحْنُ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ وَ نَحْنُ ذُرِّيَّةُ أُولِي الْعِلْمِ أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ يَا آلَ مُحَمَّدٍ ص وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ وَ كُونُوا عَلَى جَمَاعَتِكُمْ كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ مَنْ أَشْرَكَ بِوَلَايَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع ما تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ مِنْ وَلَايَةِ عَلِيٍّ ع إِنَّ اللَّهَ يَا مُحَمَّدُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ مَنْ يُجِيبُكَ إِلَى وَلَايَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع.
– **امانتِ نور**
– **رشتهٔ نور**
– **امانتدارانِ زمین**
– **نورِ ولایت**
– **دامنِ نور**
– **زنجیرهٔ نور**
– **مِشکاتِ نور**
– **نورٌ علی نور**
– **وارثانِ نور**
دلنوشته
رشتهٔ نور؛ امانتدارانِ زمین
دل، وقتی به «طینتِ نور» برگشت
و فهمید که چرا میگراید و از کجا میآید،
وقت آن است که پردهای دیگر کنار رود:
این نور،
این گرایش،
این کششِ خاموش و پنهان،
در مسیر چه کسانی شکل میگیرد؟
از کجا ادامه پیدا میکند؟
ریشهٔ ولایت کجاست؟
و رشتهٔ آن تا کجا میرسد؟
امام سجاد علیهالسلام
با آرامشی که تنها از نور میآید فرمود:
محمد صلیالله علیه و آله
«امینِ خدا» در زمین بود.
و وقتی خدا او را قبض کرد،
ما اهلبیت
امانتداران خدا در زمین شدیم.
امانت چیست؟
علمِ بلایا و منایا،
آغاز اسلام،
انساب،
و از همه مهمتر:
«شناختِ حقیقتِ ایمان و حقیقتِ نفاق»
در چهرهٔ هر انسانی
وقتی او را ببینیم.
دلِ روشن که به مصباح رسیده بود،
اکنون میفهمد
که چرا نگاه آنان،
«آینه» است؛
آینهای که ظاهر انسان را نمیبیند،
ریشهٔ او را میبیند.
سپس امام گفت:
شیعیان ما
نوشته شدهاند،
شناخته شدهاند،
با نام و نام پدرانشان.
این محبت
اتفاقی نیست؛
میثاقی الهی است
که میان ما و آنان
بسته شده است.
«یردون مواردنا
و یدخلون مداخلنا.»
به همان جا میآیند که ما میرویم،
و از همان در وارد میشوند
که ما وارد میشویم.
راهِ اهلبیت
راهِ ابراهیم خلیل است.
جز آنان و پیروانشان،
هیچکس بر ملّت او نیست.
و سپس آن تصویر عظیم:
«ما روز قیامت
دامن پیامبر را گرفتهایم
و پیامبر
دامنِ پروردگارش را.»
و آن «دامن» چیست؟
نور.
شیعیان نیز
دامن ما را گرفتهاند.
هر که جدا شود، هلاک.
هر که همراه بماند، نجات.
پس ولایت
یک رشتهٔ عاطفیِ گذرا نیست؛
راهی است که از نور آغاز میشود
و به نور ادامه مییابد:
«نحن نورٌ لمن تبعنا.»
ما نوریم
برای هر که از ما پیروی کند.
و اگر کسی از این راه روی برگرداند،
دیگر در ما نیست،
و ما در او نیستیم.
و اگر کسی با ما نباشد،
از اسلام بهرهای ندارد؛
زیرا
«بنا فتح الله الدین
و بنا یختمه.»
با ما دین آغاز شد
و با ما ختم میشود.
حتی نعمتهای ظاهری:
باران آسمان،
گیاه زمین،
امنیت در دریا و خشکی،
و نفع زندگی و مرگ و قبر و محشر،
همه به برکت این رشتهٔ نور است.
در تمام مسیر،
از آغاز زندگی
تا دمِ صراط و میزان
تا ورود به بهشت،
این نور
همراه است.
امام سجاد علیهالسلام
سپس همان آیهٔ نور را گشود
و پرده از حقیقتی برداشت
که دلِ مؤمن
آن را «میشناسد»،
نه میشنود:
«مَثَل ما در کتاب خدا
همچون مِشكاة است.»
ما آن محفظهٔ نوریم.
در آن مشكاة،
مصباحی است
و آن مصباح
محمد صلیالله علیه و آله است.
و آن زجاجه که نور را میتاباند،
ما هستیم.
زجاجهای همچون ستارهای درخشان.
روشناییاش
از درختی مبارک میآید؛
نه شرقی، نه غربی.
روشناییای که
اگر حتی آتش لمسش نکند،
خود، نور میبارد.
این است ولایت:
«نورٌ علی نور.»
نوری بر نور.
و خدا
هر که را بخواهد
به نورِ ولایتِ ما هدایت میکند.
و باز وعدهای لطیف و بزرگ:
دوستان ما
با چهرهای روشن
و برهانی نورانی
برانگیخته میشوند.
دشمنان ما
با رویی تیره
و حجتی بیرمق.
ولیّ ما
همنشینِ پیامبران و صدیقان و شهداست.
و دشمن ما
رفیقِ شیاطین.
این راه،
نه ادعا میخواهد
نه نام.
نور میخواهد
و پیروی.
و آنگاه
سخن پایانی:
ما وارثان انبیا هستیم.
خاندان علمیم.
و خدا به ما فرمود:
«أقیموا الدین، یا آل محمد،
و لا تتفرّقوا فیه.»
دین را برپا دارید
و پراکنده نشوید.
این رشته،
رشتهٔ نور است.
هر که آن را گرفت،
به اصل خود رسیده.
و هر که رها کرد،
از راهِ نور دور شده است.
أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع قَالَ:
… وَ هَذَا كُلُّهُ لِآلِ مُحَمَّدٍ … خَلَقَهُمُ اللَّهُ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ وَ وَلَّاهُمْ أَمْرَ مَمْلَكَتِهِ فَهُمْ سِرُّ اللَّهِ الْمَخْزُونُ وَ أَوْلِيَاؤُهُ الْمُقَرَّبُونَ وَ أَمْرُهُ بَيْنَ الْكَافِ وَ النُّونِ إِلَى اللَّهِ يَدْعُونَ وَ عَنْهُ يَقُولُونَ وَ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ عِلْمُ الْأَنْبِيَاءِ فِي عِلْمِهِمْ وَ سِرُّ الْأَوْصِيَاءِ فِي سِرِّهِمْ وَ عِزُّ الْأَوْلِيَاءِ فِي عِزِّهِمْ كَالْقَطْرَةِ فِي الْبَحْرِ وَ الذَّرَّةِ فِي الْقَفْر.
– **امرِ بینِ کاف و نون**
– **سرِّ مخزون**
– **قدرتِ نور**
– **کنِ نورانی**
– **سرچشمهٔ کنفیکون**
– **سرِّ ولایت**
– **نورِ اراده**
– **امرِ نور**
– **ولایتِ کنفیکون**
دلنوشته
ولایتِ کنفیکون؛ امرِ بینِ کاف و نون
دل، وقتی خود را در «رشتهٔ نور» یافت،
آهستهآهسته احساس میکند
که نور تنها راهبری نمیکند،
قدرت میآفریند.
قدرتی آرام، بیصدا،
اما نافذتر از هر صدا؛
قدرتی که اگر بخواهد،
میگوید: «باش»
و میشود.
زیرا
اوامر نورانی،
کنفیکون میکنند.
نه با فریاد،
نه با تکلّف،
با حضوری که ارادهاش،
خودْ آفرینش است.
آنجا که علی ع فرمود:
«وَ أَمْرُهُ بَيْنَ الْكَافِ وَ النُّونِ»،
بین کاف و نون،
نه فاصلهای لغوی است،
نه رمزگانی پوشیده؛
اشارهای است
به قدرتی که در «دلِ نور» کار میکند.
قدرتی که
هرگاه اولیای محمد و آل محمد علیهمالسلام
به چیزی اراده کنند،
ارادهشان
آیین خلقت را تغییر میدهد.
زیرا آنان،
به اذن خدا،
با همان امرِ بین کاف و نون
کار میکنند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود:
«وَ هَذَا كُلُّهُ لِآلِ مُحَمَّدٍ…
خَلَقَهُمُ اللَّهُ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ
وَ وَلَّاهُمْ أَمْرَ مَمْلَكَتِهِ.
فَهُمْ سِرُّ اللَّهِ الْمَخْزُونُ
وَ أَوْلِيَاؤُهُ الْمُقَرَّبُونَ.
وَ أَمْرُهُ بَيْنَ الْكَافِ وَ النُّونِ.
إِلَى اللَّهِ يَدْعُونَ
وَ عَنْهُ يَقُولُونَ
وَ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ.
عِلْمُ الْأَنْبِيَاءِ فِي عِلْمِهِمْ،
وَ سِرُّ الْأَوْصِيَاءِ فِي سِرِّهِمْ،
وَ عِزُّ الْأَوْلِيَاءِ فِي عِزِّهِمْ
كَالْقَطْرَةِ فِي الْبَحْرِ
وَ الذَّرَّةِ فِي الْقَفْر.»
اینجا دل میفهمد
که چرا نور آنان
نه شبیه نورِ خورشید است
نه شمع
نه ستاره.
نور آنان
نورِ «عظمت» است.
از آن نور آفریده شدهاند،
و بر مملکتِ الهی گمارده شدهاند.
نه چون حاکمانِ زمین،
که فرمانشان محدود است،
بلکه چون ارواحی
که در خزانهٔ سرّ خدا ساکناند،
و کارشان
عملکردن با امر خداست.
علم آنان،
راه به پشتِ پرده دارد؛
جایی که علوم انبیا،
در برابر علمشان،
چون قطرهای در برابر دریاست.
و اسرار اوصیا
در برابر سرّ ایشان،
چون ذرهای در بیابان.
آنجاست که دل
احساس میکند
«کن فیکون»
چیز دوری نیست.
نزد آنان است.
و نزد هر که آنان بخواهند
مینهند.
نه بهعنوان امتیاز،
بلکه بهاندازهٔ ظرفِ دل.
آنکس که دلش
به نور اهلبیت آشناست،
جرقهای از این قدرت
در عمق وجودش مینشیند:
قدرتِ تصرف در نفس،
قدرتِ تبدیلِ تاریکی به نور،
قدرتِ دگرگونکردنِ خود،
و گاه
قدرتِ دگرگونکردن سرنوشت.
آنان سرچشمهاند،
و ما،
هر چه هستیم،
به اندازهٔ آشناییمان
با این سرچشمهایم.
رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ:
لَمَّا عُرِجَ بِي إِلَى السَّمَاءِ وَ بَلَغْتُ سِدْرَةَ الْمُنْتَهَى نَادَانِي جَلَّ جَلَالُهُ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ قُلْتُ لَبَّيْكَ سَيِّدِي قَالَ إِنِّي مَا أَرْسَلْتُ نَبِيّاً فَانْقَضَتْ أَيَّامُهُ إِلَّا أَقَامَ بِالْأَمْرِ مِنْ بَعْدِهِ وَصِيَّهُ فَاجْعَلْ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ الْإِمَامَ وَ الْوَصِيَّ بَعْدَكَ فَإِنِّي خَلَقْتُكُمَا مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ وَ خَلَقْتُ الْأَئِمَّةَ الرَّاشِدِينَ مِنْ أَنْوَارِكُمَا أَ تُحِبُّ أَنْ تَرَاهُمْ يَا مُحَمَّدُ قُلْتُ نَعَمْ يَا رَبِّ قَالَ ارْفَعْ رَأْسَكَ فَرَفَعْتُ رَأْسِي فَإِذَا أَنَا بِأَنْوَارِ الْأَئِمَّةِ بَعْدِي اثْنَا عَشَرَ نُوراً قُلْتُ يَا رَبِّ أَنْوَارُ مَنْ هِيَ قَالَ أَنْوَارُ الْأَئِمَّةِ بَعْدَكَ أُمَنَاءُ مَعْصُومُونَ.
– **زنجیرهٔ نور**
– **بلاکچینِ نور**
– **دوازده نور**
– **نورِ واحد**
– **رشتهٔ آسمانی**
– **شبکهٔ نور**
– **نورهای ازلی**
– **بلوکهای نور**
– **امینانِ نور**
دلنوشته
رشتهٔ آسمانی؛ بلاکچینِ نور
رشتهٔ نور که تا اینجا پیش آمده بود،
اکنون به جایی میرسد
که دل،
از شدّتِ نظمِ پنهانش
مات میماند.
انگار این رشته،
فقط یک خط نورانی نیست؛
شبکهای از نور است،
چیدهشده،
بههمپیوسته،
غیرقابلتحریف.
دل میبیند که این مسیر،
تصادفی نیست؛
گزینش نیست؛
رأیگیریِ زمینی نیست.
بلکه
«بلاکچِینی الهی» است؛
زنجیرهای از نور
که هر حلقهٔ آن
پیش از خلقتِ عالم
تعیین شده است.
خدا
برای هر پیامبر،
وصیاش را از قبل برگزیده،
و برای هر وصی،
جانشینِ روشنش را.
هیچ دستی نمیتواند
این زنجیره را بشکند،
یا بلوک جدیدی به آن اضافه کند،
یا چیزی را کم کند.
زیرا هر کاراکتر این مجموعه
از یک نور واحد تغذیه میشود.
دوازده بلوک،
دوازده نور،
دوازده حقیقتِ پیوسته؛
که پیش از خلقت،
بهعنوان «امینانِ نور»
انتخاب شدند.
و رسول خدا صلیالله علیه و آله
در میانهٔ معراج،
وقتی به سدرةالمنتهى رسید،
این راز را شنید:
«لَمَّا عُرِجَ بِي إِلَى السَّمَاءِ
وَ بَلَغْتُ سِدْرَةَ الْمُنْتَهَى
نَادَانِي جَلَّ جَلَالُهُ فَقَالَ:
يَا مُحَمَّدُ.
قُلْتُ: لَبَّيْكَ سَيِّدِي.
قَالَ:
إِنِّي مَا أَرْسَلْتُ نَبِيّاً
فَانْقَضَتْ أَيَّامُهُ
إِلَّا أَقَامَ بِالْأَمْرِ مِنْ بَعْدِهِ وَصِيَّهُ.
فَاجْعَلْ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ
الْإِمَامَ وَ الْوَصِيَّ بَعْدَكَ.
فَإِنِّي خَلَقْتُكُمَا مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ
وَ خَلَقْتُ الْأَئِمَّةَ الرَّاشِدِينَ
مِنْ أَنْوَارِكُمَا.
أَ تُحِبُّ أَنْ تَرَاهُمْ يَا مُحَمَّدُ؟
قُلْتُ: نَعَمْ يَا رَبِّ.
قَالَ: ارْفَعْ رَأْسَكَ.
فَرَفَعْتُ رَأْسِي،
فَإِذَا أَنَا بِأَنْوَارِ الْأَئِمَّةِ بَعْدِي
اثْنَا عَشَرَ نُوراً.
قُلْتُ: يَا رَبِّ،
أَنْوَارُ مَنْ هِيَ؟
قَالَ:
أَنْوَارُ الْأَئِمَّةِ بَعْدَكَ،
أُمَنَاءُ مَعْصُومُونَ.»
در این لحظه،
دل میفهمد
که چرا این رشته قابلتغییر نیست؛
چرا هیچ دستی نمیتواند
آن را بازنویسی کند،
یا وصیای را جابهجا نماید.
چون این شبکهٔ نورانی،
نه بر زمین،
که در آسمان تدوین شده؛
نه در تاریخ،
که قبل از تاریخ؛
نه با انتخابِ مردم،
بلکه با انتخابِ خدا.
هر امام،
گرهای است در این بلاکچینِ نور؛
هر گره،
مُهرش از نور واحد است؛
و هر نور،
حجت خدا بر زمین.
رشتهٔ نور ادامه دارد…
و دل
هرچه پیشتر میرود،
نزدیکتر میشود
به فهمِ آن دوازده نور
که جهان
بر مدار آنان میچرخد.
فَقَالَتْ:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ بِسْمِ اللَّهِ النُّورِ بِسْمِ اللَّهِ نُورِ النُّورِ بِسْمِ اللَّهِ نُورٌ عَلَى نُورٍ بِسْمِ اللَّهِ الَّذِي هُوَ مُدَبِّرُ الْأُمُورِ بِسْمِ اللَّهِ الَّذِي خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ وَ أَنْزَلَ النُّورَ عَلَى الطُّورِ فِي كِتابٍ مَسْطُورٍ فِي رَقٍّ مَنْشُورٍ بِقَدَرِ مَقْدُورٍ عَلَى نَبِيٍّ مَحْبُورٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هُوَ بِالْعِزِّ مَذْكُورٌ وَ بِالْفَخْرِ مَشْهُورٌ وَ عَلَى السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ مَشْكُورٌ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِين.
دلنوشته
دعای نور
دل،
پس از گذر از «بلاکچینِ نور»،
پس از آنکه فهمید هر گرهاش
گزینش ازلیِ خداست،
به مرزی میرسد
که دیگر واژهای در او نمیماند.
اینجا
دیگر فهمیدن کافی نیست؛
اینجا
باید «ذکر» آمد،
تا دل نفس بکشد.
و چه ذکری بالاتر
از آنچه بانوی نور،
فاطمهٔ زهرا سلاماللهعلیها،
به سلمان آموخت؛
ذکری که
از جنس نور آغاز میشود
و به نور ختم.
پس دل نشست،
آرام،
مثل شاگردی که
به سرچشمهٔ نور رسیده باشد،
و زمزمه کرد:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
بِسْمِ اللَّهِ النُّورِ
بِسْمِ اللَّهِ نُورِ النُّورِ
بِسْمِ اللَّهِ نُورٌ عَلَى نُورٍ
بِسْمِ اللَّهِ الَّذِي هُوَ مُدَبِّرُ الْأُمُورِ
بِسْمِ اللَّهِ الَّذِي خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ
وَ أَنْزَلَ النُّورَ عَلَى الطُّورِ
فِي كِتابٍ مَسْطُورٍ
فِي رَقٍّ مَنْشُورٍ
بِقَدَرِ مَقْدُورٍ
عَلَى نَبِيٍّ مَحْبُورٍ
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي
هُوَ بِالْعِزِّ مَذْكُورٌ
وَ بِالْفَخْرِ مَشْهُورٌ
وَ عَلَى السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ مَشْكُورٌ
وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ
وَ آلِهِ الطَّاهِرِين.
این ذکر،
ذکرِ کسی است که
به مرکزِ شبکهٔ نور رسیده؛
ذکرِ دلی که فهمیده
تمام خلقت
از نور آغاز شده
و با نور هدایت میشود
و به نور بازمیگردد.
این دعا
نه فقط «حمد» است،
نه فقط «ذکر»؛
این دعا
نقشهٔ پیدایش است…
و دل،
با گفتنش،
ریشهٔ خود را
در نورِ نخستین
بهیاد میآورد.
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِكَ تَهْدِي بِهَا قَلْبِي وَ تَجْمَعُ بِهَا أَمْرِي وَ تَلُمُّ بِهَا شَعْثِي وَ تَحْفَظُ بِهَا غَائِبِي وَ تُصْلِحُ بِهَا شَاهِدِي وَ تُزَكِّي بِهَا عَمَلِي وَ تُلْهِمُنِي بِهَا رُشْدِي وَ تَرُدُّ بِهَا أُلْفَتِي وَ تَعْصِمُنِي بِهَا عَنْ كُلِّ سُوءٍ اللَّهُمَّ أَعْطِنِي إِيمَاناً صَادِقاً وَ يَقِيناً خَالِصاً وَ رَحْمَةً أَنَالُ بِهَا شَرَفَ كَرَامَتِكَ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ الْفَوْزَ فِي الْقَضَاءِ وَ مَنَازِلَ الْعُلَمَاءِ وَ عَيْشَ السُّعَدَاءِ وَ النَّصْرَ عَلَى الْأَعْدَاءِ اللَّهُمَّ إِنِّي أَنْزَلْتُ بِكَ حَاجَتِي وَ إِنْ ضَعُفَ عَمَلِي فَقَدِ افْتَقَرْتُ إِلَى رَحْمَتِكَ فَأَسْأَلُكَ يَا قَاضِيَ الْأُمُورِ وَ يَا شَافِيَ الصُّدُورِ كَمَا تُجِيرُ بَيْنَ الْبُحُورِ أَنْ تُجِيرَنِي مِنْ عَذَابِ السَّعِيرِ وَ مِنْ دَعْوَةِ الثُّبُورِ وَ مِنْ فِتْنَةِ الْقُبُورِ اللَّهُمَّ وَ مَا قَصُرَ عَنْهُ رَأْيِي وَ لَمْ تَبْلُغْهُ نِيَّتِي وَ لَمْ تُحِطْ بِهِ مَسْأَلَتِي مِنْ خَيْرٍ وَعَدْتَهُ أَحَداً مِنْ خَلْقِكَ فَإِنِّي أَرْغَبُ إِلَيْكَ فِيهِ اللَّهُمَّ يَا ذَا الْحَبْلِ الشَّدِيدِ وَ الْأَمْرِ الرَّشِيدِ أَسْأَلُكَ الْأَمْنَ يَوْمَ الْوَعِيدِ وَ الْجَنَّةَ يَوْمَ الْخُلُودِ مَعَ الْمُقَرَّبِينَ الشُّهُودِ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ الْمُوفِينَ بِالْعُهُودِ إِنَّكَ رَحِيمٌ وَدُودٌ وَ إِنَّكَ تَفْعَلُ مَا تُرِيدُ اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا هَادِينَ مَهْدِيِّينَ غَيْرَ ضَالِّينَ وَ لَا مُضِلِّينَ سِلْماً لِأَوْلِيَائِكَ وَ حَرْباً لِأَعْدَائِكَ نُحِبُّ لِحُبِّكَ التَّائِبِينَ وَ نُعَادِي لِعَدَاوَتِكَ مَنْ خَالَفَكَ اللَّهُمَّ هَذَا الدُّعَاءُ وَ عَلَيْكَ الْإِجَابَةُ وَ هَذَا الْجُهْدُ وَ عَلَيْكَ التُّكْلَانُ اللَّهُمَّ اجْعَلْ لِي نُوراً فِي قَلْبِي وَ نُوراً فِي قَبْرِي وَ نُوراً بَيْنَ يَدَيَّ وَ نُوراً مِنْ خَلْفِي وَ نُوراً مِنْ شِمَالِي وَ نُوراً مِنْ فَوْقِي وَ نُوراً مِنْ تَحْتِي وَ نُوراً فِي سَمْعِي وَ نُوراً فِي بَصَرِي وَ نُوراً فِي شَعْرِي وَ نُوراً فِي بَشَرِي وَ نُوراً فِي لَحْمِي وَ نُوراً فِي دَمِي وَ نُوراً فِي عِظَامِي اللَّهُمَّ وَ أَعْظِمْ لِيَ النُّورَ وَ أَعْطِنِي نُوراً وَ اجْعَلْ لِي نُوراً سُبْحَانَ اللَّهِ الَّذِي ارْتَدَى بِالْعِزِّ وَ بَانَ بِهِ وَ سُبْحَانَ اللَّهِ الَّذِي لَبِسَ الْمَجْدَ وَ تَكَرَّمَ بِهِ سُبْحَانَ مَنْ لَا يَنْبَغِي التَّسْبِيحُ إِلَّا لَهُ سُبْحَانَ ذِي الْفَضْلِ وَ النِّعَمِ سُبْحَانَ ذِي الْمَجْدِ وَ الْكَرَمِ سُبْحَانَ ذِي الْجَلَالِ وَ الْإِكْرَامِ.
دلنوشته
دعا، وقتی نور میشود
دل،
بعد از «دعای نور»،
عاشق است؛
عاشقی که میخواهد نور را نه فقط «ببیند»،
که در رگهای خود «بدود».
اینجا، زبان دیگر سکوت را نمیپذیرد؛
اینجا، نفس، سطر میشود،
و دعا، راهِ عبورِ نور از سینه به دل.
پروردگارا…
همانگونه که بانوی نور،
از سرچشمهات طلب نور کرد،
اکنون من نیز
از رحمتِ نزدِ تو طلب میکنم ـ
رحمتی که دل را راه بَرَد،
پریشانی را جمع کند،
گمگشته را نگاه دارد،
و شعاعِ پراکنده مرا
به دایرهای از وحدت بکشاند.
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِكَ
تَهْدِي بِهَا قَلْبِي،
وَ تَجْمَعُ بِهَا أَمْرِي،
وَ تَلُمُّ بِهَا شَعْثِي،
تُزَكِّي بِهَا عَمَلِي،
وَ تُلْهِمُنِي بِهَا رُشْدِي،
وَ تَعْصِمُنِي بِهَا عَنْ كُلِّ سُوءٍ…
دل زمزمه میکند:
یا نور، ایمانم را صادق کن،
یقینم را خالص،
و رحمتی عطا کن
که به وسیلهٔ آن
شرافتِ کرامتت را
در دنیا و آخرت بچشم.
یا رب،
قاضیِ امور،
شافیِ صدور،
پوشانندهٔ شعلهها میان دریاها ـ
تو که موجها را از هم جدا میکنی،
از عذابِ سعیر نیز مرا جدا کن؛
از فتنهٔ قبر،
از تاریکیِ دعاهای بیپاسخ.
ای صاحبِ حبلِ شدید،
ای تدبیرِ رشید،
امنِ قیامتت را خواهانم،
و بهشتِ خلودت را
در جوارِ مقربان و شهود،
در صفِ رکوعکنندگانِ سجود،
آنان که به عهد خود وفا کردهاند.
در اینجا، دعا
به نوری تبدیل میشود که از هر جهت جریان دارد:
نور در قلب،
نور در قبر،
نور در پیش رو،
نور در پس پشت،
نور در گوش و چشم،
نور در گوشت و خون،
در استخوان و پوست،
در همهٔ من،
در همهٔ آنچه به سوی تو برمیگردد.
اللَّهُمَّ اجْعَلْ لِي نُوراً فِي قَلْبِي…
وَ أَعْظِمْ لِيَ النُّورَ،
وَ أَعْطِنِي نُوراً،
وَ اجْعَلْ لِي نُوراً.
در پایان،
دل تنها چیزی میگوید که میماند:
سُبْحَانَ اللَّهِ الَّذِي ارْتَدَى بِالْعِزِّ وَ بَانَ بِهِ،
وَ لَبِسَ الْمَجْدَ وَ تَكَرَّمَ بِهِ؛
سُبْحَانَ ذِي الْفَضْلِ وَ النِّعَمِ،
سُبْحَانَ ذِي الْمَجْدِ وَ الْكَرَمِ،
سُبْحَانَ ذِي الْجَلَالِ وَ الْإِكْرَامِ.
این دعا، خلاصهٔ همهٔ طلبِ دل است:
رَحمت از مصدرِ نور،
امن از روزِ وعده،
و نوری که همهٔ تاریکیها را از هستیِ انسان میروبد.
دل،
در این مقام،
نه سخن میگوید، نه میشنود؛
بلکه «میدرخشد».
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ صَدَقَةَ أَنَّهُ قَالَ:
سَأَلَ أَبُو ذَرٍّ الْغِفَارِيُّ سَلْمَانَ الْفَارِسِيَّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ مَا مَعْرِفَةُ الْإِمَامِ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع بِالنُّورَانِيَّةِ قَالَ يَا جُنْدَبُ فَامْضِ بِنَا حَتَّى نَسْأَلَهُ عَنْ ذَلِكَ قَالَ فَأَتَيْنَاهُ فَلَمْ نَجِدْهُ قَالَ فَانْتَظَرْنَاهُ حَتَّى جَاءَ قَالَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ مَا جَاءَ بِكُمَا قَالا جِئْنَاكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ نَسْأَلُكَ عَنْ مَعْرِفَتِكَ بِالنُّورَانِيَّةِ قَالَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ مَرْحَباً بِكُمَا مِنْ وَلِيَّيْنِ مُتَعَاهِدَيْنِ لِدِينِهِ لَسْتُمَا بِمُقَصِّرَيْنِ لَعَمْرِي إِنَّ ذَلِكَ الواجب [وَاجِبٌ] عَلَى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ ثُمَّ قَالَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ يَا سَلْمَانُ وَ يَا جُنْدَبُ قَالا لَبَّيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ ع إِنَّهُ لَا يَسْتَكْمِلُ أَحَدٌ الْإِيمَانَ حَتَّى يَعْرِفَنِي كُنْهَ مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ فَإِذَا عَرَفَنِي بِهَذِهِ الْمَعْرِفَةِ فَقَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ وَ شَرَحَ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَ صَارَ عَارِفاً مُسْتَبْصِراً وَ مَنْ قَصَّرَ عَنْ مَعْرِفَةِ ذَلِكَ فَهُوَ شَاكٌّ وَ مُرْتَابٌ يَا سَلْمَانُ وَ يَا جُنْدَبُ قَالا لَبَّيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ ع مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ وَ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ وَ هُوَ الدِّينُ الْخَالِصُ الَّذِي قَالَ اللَّهُ تَعَالَى وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفاءَ وَ يُقِيمُوا الصَّلاةَ وَ يُؤْتُوا الزَّكاةَ «1» وَ ذلِكَ دِينُ الْقَيِّمَةِ يَقُولُ مَا أُمِرُوا إِلَّا بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ ص وَ هُوَ الدِّينُ الْحَنِيفِيَّةُ الْمُحَمَّدِيَّةُ السَّمْحَةُ وَ قَوْلُهُ: يُقِيمُونَ الصَّلاةَ فَمَنْ أَقَامَ وَلَايَتِي فَقَدْ أَقَامَ الصَّلَاةَ وَ إِقَامَةُ وَلَايَتِي صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِيٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ فَالْمَلَكُ إِذَا لَمْ يَكُنْ مُقَرَّباً لَمْ يَحْتَمِلْهُ وَ النَّبِيُّ إِذَا لَمْ يَكُنْ مُرْسَلًا لَمْ يَحْتَمِلْهُ وَ الْمُؤْمِنُ إِذَا لَمْ يَكُنْ مُمْتَحَناً لَمْ يَحْتَمِلْهُ قُلْتُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مَنِ الْمُؤْمِنُ وَ مَا نِهَايَتُهُ وَ مَا حَدُّهُ حَتَّى أَعْرِفَهُ قَالَ ع يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ قُلْتُ لَبَّيْكَ يَا أَخَا رَسُولِ اللَّهِ قَالَ الْمُؤْمِنُ الْمُمْتَحَنُ هُوَ الَّذِي لَا يُرَدُّ مِنْ أَمْرِنَا إِلَيْهِ شَيْءٌ إِلَّا شُرِحَ صَدْرُهُ لِقَبُولِهِ وَ لَمْ يَشُكَّ وَ لَمْ يَرْتَب…
دلنوشته
معرفتِ نورانی؛ دلِ بینا
دل،
پس از همهٔ این دعاها و طلبها،
اکنون میرسد به سرچشمهٔ خودِ نور؛
به همان نقطهای که همهٔ این «نورها»
از آن آغاز میشود:
«معرفة الإمام بالنورانیة».
اینجا، راز آشکار میشود:
نوری که اینهمه فصل دربارهاش سخن گفتیم،
نوری که در دعا طلب شد،
در قبر خواسته شد،
در گوش و چشم و پوست و استخوان دمیده شد،
نوری که دل را میچرخاند و برمیگرداند،
در حقیقت
«نور آشنایی دل با امام خودش است».
دل، اگر به این نور وصل نشود،
هرچه از نور سخن بگوید،
سخن از عطر بدون گل است.
اما اگر وصل شود…
فهمِ اخم ولیّ خدا میشود درس،
فهمِ لبخندش میشود حجّت،
فهمِ قبضش میشود تنبّه،
فهمِ بسطش میشود گشایش،
و خوب و بدِ حال
دیگر بازیِ احساس نیست؛
«بار علمیِ نور است»
که بر قلب نازل میشود.
اینجاست که حدیثِ بلندِ نور بر زبان جاری میشود؛
حدیثی از مُحَمَّدِ بْنِ صَدَقَةَ
که دل را از خاک
تا افق نورانی ولایت میبَرد:
در این ملاقات نورانی،
سلمان و ابوذر آمدند بپرسند:
معرفتِ امیرالمؤمنین به نورانیت چیست؟
و پاسخ آمد:
«مرحبا به شما دو دوستِ نگاهبانِ دین…
این معرفت،
واجب بر هر مرد و زن مؤمن است.»
و سپس آن کلمهٔ عظیم:
کسی ایمانش کامل نمیشود
جز آنکه مرا
به حقیقتِ نورانیت بشناسد؛
اگر چنین شد،
خدا دلش را برای ایمان آزموده،
سینهاش را برای اسلام گشوده،
و او را بینا ساخته است.
اما اگر از این معرفت کوتاه بماند،
راهی نمیماند جز
شک و اضطراب.
اینجا دل میایستد؛
نه در حیرت،
که در «شناخت».
اگر معرفتِ علی علیهالسلام به نورانیت
همان معرفتِ خداست،
پس نورِ ولایت
نه «کنار» توحید است،
نه «زیر» آن،
نه «بخش» آن…
بلکه «راه دیدن توحید است».
نورِ ولایت، عینِ نورِ معرفتِ الهی است.
اینجاست که آیه معنا میگیرد:
«وَ ما أُمِرُوا إِلّا لِیَعْبُدُوا اللهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدّین…»
و امیر نور فرمود:
اقامهٔ نماز یعنی اقامهٔ ولایت من.
و این ولایت، سخت است؛
سنگین است؛
تحمّلش نمیکند
جز فرشتهٔ مقرّب،
پیامبرِ مُرسَل،
یا بندهٔ مؤمنی که
خدا دلش را «امتحان» کرده باشد.
اینجا دل میفهمد «امتحان» یعنی چه:
مؤمنِ ممتحن
کسی است که
هر آنچه از ولایت به او برسد،
سینهاش برایش باز است؛
بیتردید،
بیاضطراب،
بیدو دلی.
این همان لحظهٔ اتصال است:
دل، نور را نه به عنوان مفهوم،
نه واژه،
نه تعریف،
بلکه به عنوان
«فهمِ زندهٔ ولیّ خدا»
در خویش میبیند.
نور یعنی این.
نور یعنی اتصال علمیِ دل
به امامی که راه و میزانِ خدا در زمین است.
دل این را که بفهمد،
دیگر نور از او جدا نمیشود؛
نه در قبض،
نه در بسط،
نه در شب،
نه در روز؛
نه در لبخند،
نه در اشک.
دل، از اینجا به بعد،
دیگر تنها «زندگی نمیکند»؛
دل، «هدایت میکند».
