The Light of East and West:
The Celestial Penthouse of My Heart
“To God belong the East and the West.”
(Qur’an 2:115)
The story of divine guidance has always unfolded between East and West.
The East is where light first rises — the moment revelation becomes visible, where prophethood dawns.
The West is where that same light is entrusted — where guardianship, succession, and responsibility begin.
Yet both belong to God.
The Qur’an reminds us:
“To God belong the East and the West; wherever you turn, there is the Face of God.”
This is not about geography.
It is about the heart.
When the heart becomes receptive to divine light, it turns into a celestial penthouse —
a high place above desires, above confusion, above rivalry —
a place where sunrise and sunset are both understood as parts of one truth.
The successor of a prophet does not inherit comfort.
He inherits exposure, patience, and loneliness.
He stands where the light no longer dazzles but tests.
History repeats this pattern relentlessly:
every true successor is questioned, resisted, and burdened —
not because the light is unclear,
But accepting it requires surrender.
The heart that recognizes the Light of East and West learns something subtle:
Guidance does not disappear when forms change.
It only moves inward.
This is why righteousness is not about turning toward East or West,
But about faith, loyalty, patience, and mercy.
When divine light settles in the heart, it becomes ethics, restraint, generosity, and quiet endurance.
Such a heart knows when its sun is rising —
and when it is setting.
It feels closeness as illumination
and distance to the sunset.
And through that inner awareness, it returns — again and again — to alignment.
This is the true inheritance:
not land, not power,
but a heart illuminated by the Light that belongs to both East and West.
وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ
فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ
إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَليمٌ
وَ تَرَى الشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ تَّزوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذاتَ الْيَمينِ
وَ إِذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمالِ
وَ هُمْ في فَجْوَةٍ مِنْهُ
ذلِكَ مِنْ آياتِ اللَّهِ
مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ
وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً
«شرق» و «غرب» در معنای ممدوح، از هزار واژگان مترادف «نور»،
و در معنای مذموم، از هزار واژگان مترادف «حسد» هستند.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«شَرَّقْتُ اللّحم»
«الغُرَاب مِن كُلِّ شَيءٍ: لبه هر چيزى»
«غُرابُ الفَأْسِ: لبه تيشه و تبر»
السلامُ عَلَیکَ يا عَلي بِن الحُسَيِن السَجّاد (علیهما السلام)
قبض و بسط نور قلب، ولایت خاصّۀ امام سجاد علیه السلام!
نور، چهرۀ پنهان علم
امام سجاد علیه السلام:
عَنْ سَالِمِ بْنِ قَبِيصَةَ، قَالَ:
شَهِدْتُ عَلِيَّ بْنَ اَلْحُسَيْنِ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) وَ هُوَ يَقُولُ:
أَنَا أَوَّلُ مَنْ خَلَقَ اَلْأَرْضَ، وَ أَنَا آخِرُ مَنْ يُهْلِكُهَا.
فَقُلْتُ لَهُ: يَا بْنَ رَسُولِ اَللَّهِ، وَ مَا آيَةُ ذَلِكَ؟
قَالَ:
آيَةُ ذَلِكَ أَنْ أَرُدَّ اَلشَّمْسَ مِنْ مَغْرِبِهَا إِلَى مَشْرِقِهَا، وَ مِنْ مَشْرِقِهَا إِلَى مَغْرِبِهَا.
فَقِيلَ لَهُ: اِفْعَلْ ذَلِكَ.
فَفَعَلَ.
سالم بن قبیصه گوید:
امام سجاد علیه السلام را دیدم که میفرمود:
من اولین کسی هستم که زمین را خلق کرد و آخرین کسی هستم که آن را هلاک میکنم!
عرض کردم: نشانه اش چیست؟
حضرت فرمود:
نشانهاش این است که اگر بخواهم خورشید را از مغرب به مشرق و از مشرق به مغرب میبرم.
پس به حضرت عرض کردم: انجام دهید،
پس انجام دادند.
خورشید را از مغرب به مشرق و از مشرق به مغرب میبرم!
اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ
وَ الَّذينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ
أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ.
دلنوشته
امامِ خورشیدهای برگشتپذیر؛
وقتی ولایت، طلوع و غروبِ دل را معنا میکند
السلامُ علیکَ یا علیَّ بنَ الحسین، یا سیّدَ الساجدین…
ای امامِ قبض و بسطِ نور…
ای آنکه ولایتت با شمشیر نیامد،
اما با خورشید آمد؛
خورشیدی که تو میتوانی
او را از مغرب به مشرق ببری
و از مشرق به مغرب بازگردانی…
این، قصهی قدرت نیست؛
قصهی شناختِ نور است.
تو امامی که
به ما یاد دادی
طلوع و غروب فقط در آسمان نیست؛
در قلب است.
قلبی که ولیّ خود را بشناسد،
میفهمد چه وقت نور در حال بسط است
و چه وقت در حال قبض.
میفهمد چرا گاهی خورشیدِ دل میتابد
و چرا گاهی پشت کوه میرود.
امام سجاد علیهالسلام،
امامِ شبهای خاموش و روزهای زخمی است؛
امامِ دورانی که نور
دیگر فریاد نمیزند
بلکه نجوا میکند.
او امامِ «فیء» است؛
نوری که مستقیم نمیتابد
اما آرامآرام
بر دیوار دل مینشیند.
او امامِ اصحاب کهف است؛
نه در غارِ سنگی،
بلکه در غارِ قلب.
غاری که اگر جای امن ولایت شد،
خورشیدش هم
طلوع را میشناسد
هم غروب را.
و چه کسی جز ولیّ خدا
میتواند خورشید را برگرداند؟
نه خورشید آسمان…
خورشید دلِ انسان.
آنجا که خدا فرمود:
اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا
يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ
یعنی:
ولیّ خدا،
دل را از شب به صبح میآورد،
از غروب به طلوع،
از مغرب به مشرق.
و آنکه ولیّاش طاغوت شد،
حتی اگر در نور باشد،
به سمت تاریکی رانده میشود؛
غروب پشتِ غروب…
شب روی شب…
امام سجاد علیهالسلام
به ما یاد داد
که ولایت،
مدیریتِ خورشید است؛
نه حذفِ غروب،
بلکه فهمِ آن.
کسی که ولیّ خود را بشناسد،
از غروب نمیترسد؛
چون میداند
این خورشید
باز هم طلوع میکند…
و این است
رازِ امامی
که با اشک حکومت کرد
و با نور،
جهان را نگه داشت.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع:
فِي قَوْلِهِ تَعَالَى:
فَلا أُقْسِمُ بِرَبِ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ
قَالَ
الْمَشَارِقُ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْمَغَارِبُ الْأَوْصِيَاءُ ع.
دلنوشته
از طلوع نبی تا غروب وصی؛
خورشیدِ واحدِ نور در گردشِ بیپایانِ وصایت
چه حدیث عجیبی است این جملهٔ کوتاه و پرلرزش:
«الْمَشَارِقُ الْأَنْبِيَاءُ، وَ الْمَغَارِبُ الْأَوْصِيَاءُ»
انگار خدا با یک جمله، کل هندسۀ نور را روی میز میگذارد.
شرق،
همیشه طلوع است…
لحظهای که نور، ناگهان از افق جان بالا میآید.
شروع، آغاز، بسط، زایش.
همان لحظهای که پیامبر میآید؛
نوری تازه، علمی تازه، افقی که تا دیروز تاریک بود.
شرق یعنی:
نخلی که بار میدهد،
گوشتی که در آفتاب گسترده میشود تا فاسد نشود،
دلی که زیر نور وحی باز میشود تا حقیقت در آن خشک و ماندگار شود.
شرق یعنی بسط نور.
یعنی «شَرَقَتِ الشمس: طلعت».
اما…
هیچ طلوعی بیغروب نیست.
خورشید اگر فقط طلوع کند و هرگز غروب نکند،
چشمها کور میشوند.
زمین میسوزد.
زندگی میمیرد.
اینجاست که غرب معنا پیدا میکند.
غرب، پایان نور نیست؛
انتقال نور است.
لحظهای که خورشید از دید پنهان میشود،
اما خاموش نمیشود.
غروب،
آن لحظهٔ سنگینِ وداع است.
غمگین است…
اما ضروری.
و اینجاست که وصی میآید.
اگر نبی، مشرق است،
وصی، مغرب است؛
نه برای خاموش کردن نور،
بلکه برای نگهداشتن نور در دل شب.
نورِ مشرق،
علمِ مأخوذ از انبیاء است؛
نورِ مغرب،
همان علم است که به دست وصی سپرده میشود.
یکیاند…
فقط جای ایستادن ما عوض میشود.
در عالم معنا،
طلوع و غروب یعنی:
نبی میآید…
و بعد، وصی میایستد.
و این چرخه،
از آدم تا خاتم،
و از خاتم تا قیامت،
قطع نمیشود.
هر بار که پیامبری طلوع میکند،
غروبی هم در راه است؛
و هر غروب،
وصایتی را با خود میآورد.
اما وای…
آنجا که حسد وارد میشود.
حسد،
غربِ بیمار است.
غروبی که دیگر انتقال نور نیست،
بلکه قطع رابطه با نور است.
«غَرْبَة» یعنی دوری.
یعنی دل، از وطن نورش جدا شود.
یعنی خورشید هنوز هست،
اما من دیگر نگاهش نمیکنم.
غرب نفس،
همان جایی است که نور وصی را نمیخواهند؛
چون میخواهند فقط طلوع را دوست داشته باشند
و از غروبِ مسئولیت فرار کنند.
اما خدا میگوید:
«وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ»
یعنی هم نبی از آنِ خداست،
هم وصی.
هم طلوع،
هم غروب.
قصهٔ دین،
قصهٔ خورشید است؛
طلوع میکند…
غروب میکند…
و باز از جایی دیگر طلوع میکند.
اگر دلت دنبال نور است،
نه از غروب بترس،
نه از وصی.
غروب،
نشانۀ پایان نیست؛
نشانۀ امانتداری نور است.
و خوشا آن دلی
که هم مشرق را میشناسد
و هم مغرب را؛
هم نبی را
و هم وصی را.
چنین دلی،
در هیچ شبی
بیخورشید نمیماند.
+ «غار اصحاب کهف»: پنتهاوس اصحاب کهف!
خانه ای که نور مشرق و مغرب را میبیند، همان قلبی است که اخم و لبخند ولی خدا را متوجه میشود. یعنی قبض و بسط نورشو میفهمه! امر و نهی خدای مهربان خودشو درک میکنه!
خانهای که هم طلوع خورشید رو میبینه و هم غروبشو میبینه! پنتهاوس! «Penthouse»:
پنتهاوس شگفت انگیز قلب با ویوی زیبای طلوع و غروب خورشید در آن!
پنت هاوس لوکس قلب سلیم اهل نور با منظرۀ زیبای طلوع و غروب خورشید!
در بالاترین نقطۀ یک آسمانخراش! + «برج»
به این میگن خانۀ لوکس در آسمان! ویو ابدی!
آیات شرق و غرب
+ «طلع»: آیات طلوع و غروب
داستان قبض و بسط نور دنیای قلبهاست!
داستان فرایند نور الولایة است!
داستان نور الهدایة است!
+ «حری»
+ «فیء»
مفهوم «ارینتاسیون»
+ «فی بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه … رجال …»
بعد از آیه نور … الله نور … الله یقبض و یبصط النور … لله المشرق و المغرب!
این خانه پنت هاوس که شاهد قبض و بسط نورشه،
قلب رجالی است که خدای مهربان اجازه بلندآوازه شدن ذکر و اسم نورانی خود را در آنها داده است.
+ «وجه الله»
+ «قلب من قبر من، قبر من قلب من!»
+ «سخر – ذوالقرنین ع»
پنتهاوسِ قلب؛ خانهای با ویوی طلوع و غروبِ ولایت
غارِ کهفِ دل؛ جایی که مشرق و مغربِ نور دیده میشود
وقتی قلب، شرق و غرب را میفهمد
خانهای بالاتر از برجها؛ پنتهاوسِ اهلِ وصایت
قبض و بسط خورشید؛ روایتِ دلهایی که ویو دارند
از غار تا پنتهاوس؛ معماری قلبِ اهل نور
مشرق و مغربِ دل؛ طلوع و غروبِ ولایت در قلب سلیم
پنتهاوسِ نور؛ خانهای که هم طلوع را میبیند هم غروب را
قلبِ دارای ویو؛ فهمِ طلوع و غروبِ ولیّ خدا
غار اصحاب کهف؛ پنتهاوسِ ابدی دلهای بیدار
دلنوشته
وقتی قلب، شرق و غرب را میفهمد
آری…
غارِ اصحابِ کهف فقط یک پناهگاه سنگی نبود؛
آن پنتهاوسِ قلب بود.
خانهای در بلندای آگاهی،
جایی که پنجرههایش رو به مشرق و مغربِ نور باز میشود.
خانهای که طلوع را میبیند
و از غروب نمیترسد.
قلبی که پنتهاوس شده،
قلبی است که قبض و بسطِ نور را میفهمد؛
میداند چه وقت خورشیدِ ولایت میتابد
و چه وقت سایه میافتد،
نه برای خاموشی،
بلکه برای فهمِ فاصله.
این خانه،
خانهای است که اخم و لبخندِ ولیّ خدا را میشناسد.
میفهمد کِی «بسط» است و کِی «قبض».
میفهمد کِی باید ایستاد،
و کِی باید صبر کرد.
به این میگویند ویو ابدی؛
نه ویوی شهر،
نه ویوی دنیا،
بلکه ویوی طلوع و غروبِ حقیقت.
پنتهاوسِ قلبِ سلیم،
در بالاترین طبقهی یک برج نیست؛
در بالاترین طبقهی اطاعت است.
جایی که «برج» دیگر بتن نیست،
بلکه استقامت است.
آنجا که خورشیدِ هدایت
نه فقط طلوع میکند،
بلکه جهت میدهد.
آیات شرق و غرب
داستان جغرافیا نیستند؛
داستان ارینتاسیونِ دلاند.
اینکه قلبت رو به کدام نور تنظیم شده است.
«طلع»
یعنی آغازِ فهم.
یعنی وقتی نور،
بیصدا اما قاطع،
روی دل پهن میشود.
و «غروب»
یعنی دوری…
نه خاموشی.
یعنی لحظهای که باید بفهمی
چرا نور عقب نشست
و چه چیزی در دلت
سایه انداخت.
این همان داستان قبض و بسط نورالولایه است؛
داستانی که هر روز
در دلها تکرار میشود.
و فقط آن قلبهایی این داستان را میفهمند
که مشمول این آیهاند:
«فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ…»
خانههایی که خدا
اجازه داده بلند شوند؛
نه با غرور،
بلکه با ذکر.
این پنتهاوسها
خانهی «رجال» است؛
دلهایی که ایستادهاند
و از افتادن نترسیدهاند.
اینجا
قبله، «وجهالله» است.
نه تمنّا،
نه حسادت،
نه غربتِ نفس.
اینجا
قلب، دیگر قبر است؛
و این قبر، دیگر تاریک نیست.
«قلبِ من، قبرِ من است»
وقتی نور،
خانهاش را پیدا کرده باشد.
و اینجاست که
قصهی ذوالقرنین معنا میگیرد؛
وقتی خدا
خورشید را
در اختیار بندهای قرار میدهد
که بلد است
شرق و غرب را
هر دو
در مسیر نور ببیند.
این است پنتهاوسِ اهلِ وصایت؛
خانهای که
هم طلوع را میشناسد
هم غروب را،
اما دلش
هیچوقت
از خورشید
رو برنمیگرداند.
شرق:
«شَرَّقْتُ اللّحم: ألقيته في المشرقة، گوشت را در مِشْرَقَة گستردم.»
+ «ایام التشریق»
«الْمُشَرَّقُ: مصلّى العيد لقيام الصلاة فيه عند شُرُوقِ الشمس.»
+ «مرض: شمس مريضة»
«تَشْرِيقِ اللحم: تقديده و بسطه في الشمس ليجف»
+ «بسط»
«شَرَقَتِ الشمس: طلعت»
+ «طلع»
«أَشْرَقَ النّخلُ: درخت نخل بارور و زيبا شد.»
«شَرَقَ النخلُ: درخت خرما رشد كرد.»
«ايّامُ التّشْرِيق: سه روز پس از عيد قربان است كه گوشتهاى قربانى را در آن خرد و ريز يا خشك كنند.»
«الشَّرَّاق: روزنه كه از آن نور و هوا داخل اطاق مىشود.»
صاحبان نور در ملک و در ملکوت، همان روزنۀ علمی برای قلب سلیم اهل نور یقین هستند.»
+ «ذبب»
+ «احراز هویت نور در ملکوت قلب»
پنجرهای برای دانلود علوم نورانی بیپایان!
+ «فلق»
فقه اللغة – فصل في اللحوم
«الشَّرِقُ: اللحم الأحمر الذي لا دم فيه.»
+ «صلی»
+ آیه نور «نور هدایت»
+ قبض و بسط
+ ملک سلیمان
+ من عرف نفسه فقد عرف ربّه
جزر و مد این ساحل، به اختیار و در دست تو نیست، که نور ماه صاحب نور، آن را بالا و پایین میکند، و شرق و غرب نور این قلب، به دست تو نیست بلکه به دست ربّ قلب توست و این مربّی است که نقش آمر و ناهی برای اصلاح و تربیت قلبت را بعهده دارد.
«الله نور» یعنی خدای مهربان خالق این نور مخلوق برای هدایت قلب ماست.
ما از قبض و بسط این نور و جزر و مد حالات قلبی خودمان، امر و نهی ولیّ خدا را میفهمیم، چرا که این قلب، به نور نگاه صاحبان نورش روشن میشود و نور علی نور میشود و هر وقت به هر دلیلی، این نور کمرنگ میشود، به درجاتی تاریکی بر قلب سایه میافکند، درست مثل جزر و مد آب دریا در ساحل قلب اهل یقینی که فهم قبض و بسط قلبی برایشان حاصل شده است.
پس عبارت «الله یقبض و یبصط» و «لله المشرق و المغرب» بسیار زیباست یعنی نه روشنایی قلب کار خود قلب است و نه تاریکی و غروب آن، بلکه کار خدای مهربان قلب ماست.
در واقع زمین قلب به نور یاد معالم ربانی خود روشن میشود «و اشرقت الارض بنور ربها».
تاریکی قلب نیز محصول پشت کردن به نور است، انگاری یاد معالم ربانی در قلب دچار غربت «غرب» میشود و این غروب نیز کلامی است، برای فهماندن این موضوع مهم که مافوق، از این قلب ناراضی است و صاحب این قلب باید فورا رویۀ خود را با یادآوری معالم ربانی عوض نماید. «اعتراف اختیاری».
«يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ»:
منشأ این نوری که درون قلب اهل یقین، قبض و بسط میشود، از شجره مبارکة و طیبة و زیتونه، یعنی آل محمد ع میباشد.
[جهتیابی قلب]:
حالا که تونستی قبض و بسط قلبتو بفهمی، انگاری میتونی جهتیابی رو درست انجام بدهی، لذا میتونی با همین روش، مسیر حرکتت رو پیدا کنی و جلو بِری تا به هدفت برسی و این قلب، مثل یک قطبنما عمل میکنه «مثال جیپیاس» و میفهمی که باید از کدوم طرف بِری، هر چند ظاهرا اول مسیرت یک سربالایی باشه «کرب»، اما میدونی که مسیر همینه و میری تا به مقصد برسی.
«الاشراق القلبی: الالهام»
+ «لهم»
دلنوشته
طلوع و غروب دل؛
وقتی قبض و بسط، زبانِ تربیتِ ربّ است
و اینجاست که «شرقِ گوشت» هم معنا پیدا میکند؛
نه در آشپزخانه، که در آشپزخانۀ دل.
«الشَّرِقُ: اللحم الأحمر الذي لا دم فيه»
گوشتی که خون ندارد؛
یعنی چیزی که دیگر اسیر تپشهای خام نیست،
از هیجانهای ناپخته عبور کرده،
پخته شده،
سوخته نشده،
بلکه به نور رسیده است.
این همان دلِ «صلی» است؛
دلی که در آتش تربیت ولیّ خدا
نه خاکستر میشود
نه خام میماند،
بلکه نورانی میشود.
قبض و بسط این دل
نه تصادف است
نه نوسانِ روانشناختی،
این فقهِ نور است.
جزر و مد این ساحل
به اختیار تو نیست.
ماه است که آب را بالا میآورد،
ماه است که فرو مینشاند.
و ماهِ این دریا،
ولیّ نور است.
شرق و غرب قلبت
دکمه ندارد.
با تصمیمِ لحظهای روشن نمیشود،
با ارادۀ شخصی تاریک هم نمیشود.
این ربّ قلب است که میگیرد
و میگشاید.
«الله نور»
یعنی خدای مهربان
نور را آفریده
تا دل را تربیت کند،
نه فقط آرامش بدهد.
ما از همین قبض و بسط میفهمیم
الان امر است یا نهی.
الان لبخندِ ولی است
یا اخمِ تربیتی او.
وقتی نور، نورانیتر میشود
میفهمی درست آمدهای.
وقتی نور، غروب میکند
نه برای انتقام،
برای هشدار.
این غروب یعنی
یادِ معالم ربانی
در دل دارد غریب میشود.
غربت میگیرد.
و غروب،
زبانِ مؤدبِ نارضایتیِ بالاست.
اینجا باید
بیهیاهو
بیتوجیه
بیفرافکنی
برگردی.
این همان اعترافِ اختیاری است؛
نه برای له شدن،
برای بازگشت نور.
«وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا»
زمینِ دل
با یادِ معلم ربانی میدرخشد.
و اگر پشت کنی،
زمین قلبت خاموش میشود،
و خورشید از دید تو میرود.
و چه دقیق گفت:
«لله المشرق و المغرب»
یعنی نه طلوع از توست
نه غروب به دست تو.
تو فقط میتوانی
بفهمی
و اصلاح کنی.
و آن نورِ درون،
نه شرقی است
نه غربی؛
چون از جغرافیا نیامده.
«لا شرقية ولا غربية»
از شجرهای است
که ریشهاش در آسمان است
و شاخهاش در زمین.
از شجرۀ آل محمد
که نورشان
قبض و بسط دارد
اما خاموشی ندارد.
وقتی این را بفهمی،
قلبت میشود قطبنما.
نه جیپیاسِ شهری،
بلکه GPS ملکوتی.
حتی اگر مسیر
سربالایی باشد،
حتی اگر «کرب» داشته باشد،
میروی.
چون میدانی
این مسیر
همان مسیری است
که نور
در آن کم نمیشود.
و اینجا
«اشراق قلبی» اتفاق میافتد؛
الهامی آرام،
بیصدا،
اما دقیق.
و آنوقت میفهمی:
«من عرف نفسه فقد عرف ربّه»
یعنی
کسی که جزر و مد دلش را شناخت،
ربّ دلش را شناخته است.
نه با شعار،
با نور.
غرب:
«الغُرَاب مِن كُلِّ شَيءٍ: لبه هر چيزى»
«غُرابُ الفَأْسِ: لبه تيشه و تبر»
مفهوم دور و لبه
+ «Edge»
[غرب – قبض و بسط]:
[غرب – شطن]:
«شَطَنت الدار: إذا غَرَبت.»
+ «غرب – غروب»: دور شدن قلب از منبع نور، میشه غروب! میشه قبضِ نور!
حسادت، عامل غروب نور ولایت در قلبهاست.
غَرب نفس:
وَ يَكُفُّ عَنْكَ مِنْ غَرْبِكَ.
«أَغْرَبَ الفرسُ فى جَريه: اسب در دويدن شتاب كرد.»
و نهایتا فاصله خودشو با بقیه اسبها اینقدر زیاد کرد و دور شد که انگاری رابطه او با بقیه قطع شده است!
«انّى اخاف عَلَيْكَ غَرْبَ الشّباب»: من بر تو از نشاط و غرور جوانى مىترسم.
«الغَرْبَة: دورى، فاصله»
چرا به غروب خورشید میگن غروب؟
چون انگاری خورشید از دیدگان ما دور می شود و فاصله می گیرد!
کانه رابطه خودشو با ما قطع میکنه!
«غربت الشمس: بعدت و توارت في مغيبها»
چرا به غریب میگن غریب؟
چون از وطنش دور افتاده! کانه رابطه او با وطنش قطع شده!
«غُرب الشخص بالضمّ غرابة: بعد عن وطنه، فهو غريب، و جمعه غرباء»
وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِّ
جانب غربی میشه زمان آشکار شدن فرمان وصایت در مورد وصی
جانب شرقی میشه زمان آشکار شدن ماموریت نبی
عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ:
فِي قَوْلِهِ تَعَالَى
وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِّ إِذْ قَضَيْنا إِلى مُوسَى الْأَمْرَ وَ ما كُنْتَ مِنَ الشَّاهِدِينَ
قَالَ
قَضَى بِخِلَافَةِ يُوشَعَ بْنِ نُونٍ مِنْ بَعْدِهِ
ثُمَّ قَالَ
لَمْ أَدَعْ نَبِيّاً مِنْ غَيْرِ وَصِيٍّ
وَ إِنِّي بَاعِثٌ نَبِيّاً عَرَبِيّاً وَ جَاعِلٌ وَصِيَّهُ عَلِيّاً
فَذَلِكَ قَوْلُهُ
وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِ.
… عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ مِثْلَهُ وَ زَادَ فِيهِ
فِي الْوِصَايَةِ وَ حَدَّثَهُ بِمَا كَانَ وَ مَا هُوَ كَائِنٌ.
ابن عباس در تفسیر آیهی:
«وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِّ إِذْ قَضَيْنا إِلى مُوسى الْأَمْرَ وَ ما كُنْتَ مِنَ الشَّاهِدِينَ»
«و تو آنگاه كه ما امر را به موسى واگذاشتيم، در جانب غربى [طور] حضور نداشتى و از شاهدان [آن صحنه] نبودى.»
میگوید:
خداوند فرمان وصایت یوشع بن نون را پس از موسی (علیهالسلام) صادر کرد.
سپس خداوند فرمود:
من هیچ پیامبری را بدون وصی رها نکردهام،
و همانا من پیامبری عربی (پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله) را برمیانگیزم و وصی او را علی (علیهالسلام) قرار خواهم داد.
و این است معنای گفتار خداوند:
«وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِّ…»
و در روایتی دیگر از ابن عباس نقل کرده، آمده است:
مشابه همین مطلب را بیان کرده و افزوده است:
در وصایت،
[خداوند] همه چیز را به او (پیامبر) گفت، چه آنچه بوده و چه آنچه خواهد بود.
جانبِ غربیِ تاریخ؛ غربتِ وصی پس از بعثت
وقتی خورشید میرود؛ مأموریتِ سنگینِ وصی آغاز میشود
از بعثت تا وصایت؛ قصۀ نوری که بینگهبان رها نمیشود
جانبِ غربی؛ آنجا که وصی میماند و تاریخ میلرزد
وصی در غروب؛ روایتِ صبر پس از وحی
غربتِ وصایت؛ ادامهٔ بعثت در زمانِ بیوحی
بعثت آغاز است، وصایت امتحان
داستان تکرارشوندهٔ وصی؛ وفاداری در وقتِ غروب
دلنوشته
وقتی خورشید میرود؛ مأموریتِ سنگینِ وصی آغاز میشود
«وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِّ…»
انگار قرآن آرام و بیصدا پرده را کنار میزند
و میگوید:
همه چیز را ندیدی…
اما قانونش را باید بفهمی.
جانِبِ شرقی،
آغازِ بعثت است؛
طلوعِ نبی،
روشنشدنِ چراغ.
اما جانِبِ غربی…
آنجاست که خورشید کمکم به افق نزدیک میشود،
و فرمان وصایت صادر میگردد.
بعثت، آغازِ راه است؛
وصایت، نگهبانیِ راه.
در تفسیر ابنعباس،
جانِبِ غربی همان لحظهای است
که خدا، آینده را به دست وصی میسپارد؛
همانجا که موسی میرود
و یوشع میماند؛
همانجا که نبی مأموریتش را گفته
و حالا باید کسی بماند
تا حرفها در زمین دفن نشوند.
خدا میگوید:
«من هیچ پیامبری را بدون وصی رها نکردهام…»
یعنی هیچ نوری را
بینگهبان
در تاریکی نگذاشتهام.
وصی،
ادامهٔ بعثت است
در زمانی که دیگر وحی نازل نمیشود
اما فتنه نازل میشود.
نبی،
پیام را میآورد؛
وصی،
بهای پیام را میپردازد.
در جانب شرقی،
مردم جمع میشوند،
شگفتزده،
مبهوتِ معجزه.
اما در جانب غربی،
آدمها کم میشوند…
سؤالها زیاد میشوند…
و وفاداری،
سنگینترین امتحان میشود.
در این حدیث،
علی علیهالسلام ایستاده درست در همان جانب غربی تاریخ؛
جایی که دیگر همه چیز گفته شده
اما هیچچیز تمام نشده است.
اینجا،
دیگر مسئله «دانستن» نیست؛
مسئله ماندن است.
وصی باید بماند
وقتی همه میگویند: «برو کنار».
بماند
وقتی حقش را به نام مصلحت میبرند.
بماند
وقتی همانهایی که دیروز پای منبر نبی بودند
امروز،
او را متهم میکنند.
و عجیب اینجاست:
خدا میگوید
تو آنجا نبودی…
اما من همهچیز را گفتم؛
آنچه بوده
و آنچه خواهد بود.
یعنی وصایت،
دانستنِ آینده نیست؛
تحملِ آینده است.
و این است رازِ غربتِ وصی:
او میداند چه میشود،
اما مأمور است
که صبر کند
تا تاریخ، خودش اعتراف کند.
داستانِ وصی
همیشه در جانب غربی است؛
جایی که نور هنوز هست
اما گرمایش کمتر شده،
و تنها کسانی میمانند
که به نور،
نه به هیجانِ طلوع
که به وفاداریِ غروب ایمان دارند.
مشتقات ریشه های «شرق & غرب» در آیات قرآن:
غربِ وصایت؛ وقتی خورشید میرود و امانت میماند
از شرقِ بعثت تا غربِ وصایت؛ داستان تنهاییِ جانشین
غربتِ وصی؛ ایستادن رو به خدا، وقتی همه برمیگردند
مشرق برای گفتن، مغرب برای ماندن
وقتی بعثت تمام میشود و امتحان آغاز
وصایت؛ مأموریت در ساعتِ غروب
در غرب ایستادن، رو به وجهالله
جانشینِ معلم؛ وارثِ نور در زمانهی غروب
دلنوشته
جانشینِ معلم؛ وارثِ نور در زمانهی غروب
انگار «شرق» لحظهی طلوع است…
طلوع وحی،
طلوع صدا،
طلوع پیامبری که میآید و میگوید: «بخوان»، «بگو»، «برخیز».
اما «غرب»…
غرب، لحظهی ماندن است.
لحظهای که صدا رفته،
وحی خاموش شده،
و فقط بارِ امانت باقی مانده است.
«وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ»
یعنی هم آغاز از آنِ خداست،
هم ادامه.
هم بعثت،
هم وصایت.
شرق، لحظهای است که همه میبینند؛
نور میدمد،
دلها گرم میشود،
دستها بالا میرود.
اما غرب…
غرب، لحظهای است که خیلیها برمیگردند.
خورشید که پایین میرود،
سایهها بلند میشوند،
و وصی میماند با مأموریتی که دیگر کسی برایش کف نمیزند.
وصی در غرب میایستد؛
نه برای اینکه نور کم شده،
بلکه چون تحمل نور سختتر شده است.
«فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ»
یعنی اگر رو به شرق هستی،
یا اگر در غروب ایستادهای،
و در این غربت ماندهای،
باز هم چون برای خدا ایستادهای،
در برابرِ «وجهالله» ایستادهای.
بعثت، اعلان است؛
وصایت، امتحان.
بعثت، گفتنِ حقیقت است؛
وصایت، نگهداشتن حقیقت وقتی همه خسته شدهاند.
و تاریخ، بارها این صحنه را دیده است:
موسی میرود،
یوشع میماند.
پیامبر میرود،
وصی میماند.
معلم میرود،
جانشینش میماند…
با سکوت،
با صبر،
با زخم.
غرب، جای شکست نیست؛
جای وفاداریِ بیتماشاگر است.
و شاید برای همین است
که خدا میگوید:
مشرق و مغرب هر دو مال مناند؛
هم آنجا که همه با تو هستند،
هم آنجا که تنها ماندهای.
وصایت یعنی ایستادن در غرب،
با دلی رو به خدا،
وقتی دیگران خیال میکنند
نور تمام شده است…
[سورة البقرة (۲): آية ۱۴۲]
سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاسِ ما وَلاَّهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِي كانُوا عَلَيْها
قُلْ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ
يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (۱۴۲)
به زودى مردم كم خرد خواهند گفت: «چه چيز آنان را از قبلهاى كه بر آن بودند رويگردان كرد؟» بگو: «مشرق و مغرب از آن خداست؛ هر كه را خواهد به راه راست هدايت مىكند.»
وقتی قبله عوض میشود؛ آغاز غربتِ وصی
از شرقِ نبوت تا غربِ وصایت؛ امتحان دلها در غروب نور
سفیهان و قبله؛ چرا دلها تابِ وصایت را ندارند؟
قبله همان است، دلها برگشتهاند
غروب نور نیست؛ غروبِ وفاداری است
وصایت؛ همان راه، با دلهایی کمتر
رو به کعبه یا رو به خدا؟ مسئله این است
مشرق و مغرب از آنِ خداست؛ اما دلها کجا ایستادهاند؟
دلنوشته
وصایت؛ همان راه، با دلهایی کمتر
و درست همینجاست که صدای سفیهان بلند میشود…
همیشه همینطور بوده است.
نه وقتی وحی نازل میشود،
بلکه وقتی قبله عوض میشود.
«سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاسِ…»
کمخردها همیشه سؤالشان یکی است:
چه شد؟ چرا برگشت؟
چرا مسیر عوض شد؟
چرا دیگر آنطور که ما عادت داشتیم نیست؟
آنها شرقِ نبوت را دیده بودند؛
نورِ آشکار،
کلامِ تازه،
معجزه،
هیجانِ آغاز.
اما حالا نوبت غربِ وصایت است؛
زمانِ غروب،
زمانی که نور کم نشده،
اما چشمها خستهاند،
و دلها طاقت ایستادن ندارند.
سفیهان نمیپرسند «حق کجاست؟»
میپرسند:
«چرا قبله همان قبلهی قبلی نماند؟»
و پاسخ خدا کوتاه است،
اما عمیق و دردناک:
قُلْ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ…
یعنی مسئله شرق و غرب نیست،
مسئله خداست.
مسئله این است که
تو رو به نور میایستی
یا رو به عادت؟
وصی، قبله را عوض نمیکند؛
او دلها را امتحان میکند.
او نمیگوید: «به من رو کنید»،
بلکه نشان میدهد
چه کسی حاضر است
در غروب هم
رو به وجهالله بایستد.
و اینجاست که خیلیها جا میمانند…
چون عبادتِ صبح آسان است،
اما وفاداریِ غروب،
کار هر دلی نیست.
نبوت، آغازِ راه است؛
وصایت، صراط مستقیم است.
و هر که طاقت این پیچ را نداشته باشد،
به جای سؤال از خودش،
وصی را متهم میکند.
اما خدا آرام میگوید:
من هر که را بخواهم،
از همین پیچ،
به راه راست هدایت میکنم…
[سورة البقرة (۲): آية ۱۷۷]
لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ
وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ وَ آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ السَّائِلِينَ وَ فِي الرِّقابِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا وَ الصَّابِرِينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ
أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ (۱۷۷)
نيكوكارى آن نيست كه روى خود را به سوى مشرق و [يا] مغرب بگردانيد، بلكه نيكى آن است كه كسى به خدا و روز بازپسين و فرشتگان و كتاب [آسمانى] و پيامبران ايمان آوَرَد، و مال [خود] را با وجودِ دوست داشتنش، به خويشاوندان و يتيمان و بينوايان و در راهماندگان و گدايان و در [راهِ آزاد كردن] بندگان بدهد، و نماز را برپاى دارد، و زكات را بدهد، و آنان كه چون عهد بندند، به عهد خود وفادارانند؛ و در سختى و زيان، و به هنگام جنگ شكيبايانند؛
آنانند كسانى كه راست گفتهاند، و آنان همان پرهيزگارانند.
برّ؛ نه در جهتِ صورت، که در جهتِ دل
قبله عوض نشد؛ این دلها بود که برگشت
مشرق و مغرب مسئله نیست؛ وفاداری مسئله است
وقتی صورتها رو به خداست، اما دلها نه
آزمونِ وصایت؛ آنجا که برّ معلوم میشود
برّ یعنی ماندن، وقتی ماندن سخت است
راستگو کیست؟ آنکه در غربتِ وصی میایستد
تقوا بعد از پیامبر آغاز میشود
قبلهی دل کجاست؟
ایمانِ بیهزینه یا وفاداریِ پرهزینه؟
دلنوشته
قبلهی دل کجاست؟
ایمانِ بیهزینه یا وفاداریِ پرهزینه؟
انگار خدا دارد آرام، اما قاطع، دست ما را میگیرد و از دعوای «جهتها» بیرون میکشد…
میگوید مسئله، مشرق و مغرب نیست.
مسئله، صورت نیست؛ سیرت است.
مسئله، چرخاندن صورت نیست؛ ایستادنِ دل است.
چقدر این آیه شبیه داستان وصایت است…
همانجا که عدهای ایستادند و گفتند:
«قبله عوض شد!»
اما خدا گفت:
نه… قبله عوض نشده، دلها عوض شدهاند.
برّ این نیست که بگویی رو به کدام سمت ایستادهای؛
برّ آنجاست که وقتی وصی تنها میشود،
وقتی جانشینِ نبی زیر بار تهمت، صبر میکند،
وقتی حقش را میبُرند و او هنوز به عهد الهی وفادار میماند،
دلِ تو کجاست؟
برّ آنجاست که ایمان، فقط ادعا نباشد؛
ایمان، خرج داشته باشد…
از مالِ دوستداشتنیات بگذری،
از آسایشِ امنِ خودت بیرون بیایی،
کنار یتیمِ تاریخ بایستی؛
همان وصیِ تنها،
همان معلمِ بعد از معلم.
برّ یعنی وفای به عهد،
وقتی عهد دیگر برایت سود ندارد.
برّ یعنی صبر،
نه فقط در فقر و بیماری،
بلکه در میدانِ درگیری حق و باطل؛
آنجا که تشخیص سخت میشود،
و خیلیها با آیه جلو میآیند
اما با وصی نمیمانند.
این آیه انگار دارد نجوا میکند:
راستگوها آنهایی نیستند که شعار درست دارند؛
راستگوها آنهاییاند که در لحظهی غربتِ وصایت، جا نمیزنند.
و تقوا، نه در جهتیابی جغرافیایی،
بلکه در جهتیابی قلبی معنا میشود.
وصایت همیشه همینقدر سخت بوده…
همیشه بعد از پیامبر،
همیشه بعد از تغییر قبله،
همیشه وقتی صورتها رو به خداست
اما دلها هنوز دنبال راحتی خودشان میگردند.
و خدا آرام میگوید:
اگر میخواهی بدانی کجای این داستان ایستادهای،
به شرق و غرب نگاه نکن…
ببین
در وفا،
در صبر،
در عهد،
در تنهاییِ وصی
دلِ تو کجاست.
[سورة البقرة (۲): آية ۲۵۸]
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْراهِيمَ فِي رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّي الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ قالَ أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ
قالَ إِبْراهِيمُ
فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ
فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (۲۵۸)
آيا از [حالِ] آن كس كه چون خدا به او پادشاهى داده بود [و بدان مىنازيد، و] با ابراهيم درباره پروردگارش محاجّه [مى]كرد، خبر نيافتى؟ آنگاه كه ابراهيم گفت: «پروردگار من همان كسى است كه زنده مىكند و مىميراند.» گفت: «من [هم] زنده مىكنم و [هم] مىميرانم.» ابراهيم گفت: «خدا[ىِ من] خورشيد را از خاور برمىآورد، تو آن را از باختر برآور.» پس آن كس كه كفر ورزيده بود مبهوت ماند. و خداوند قوم ستمكار را هدايت نمىكند.
خورشید را خدا میآورد؛ نه حسود، نه کافر
ردّ شمس؛ معجزهای به نام وصایت
مشرقِ نبوت و مغربِ وصایت، هر دو کارِ خداست
وقتی کافر مبهوت میماند و وصایت میماند
وصایت؛ آوردنِ خورشید از مغرب
اقامهٔ وصایت، معجزهای فراتر از قدرت
نه رأی، نه شمشیر؛ فقط خورشیدِ خدا
کفر میماند، نور میماند
آنجا که نمرود خاموش میشود، وصی روشن میشود
خورشیدِ جانشینی را فقط خدا طلوع میدهد
دلنوشته
خورشیدِ جانشینی را فقط خدا طلوع میدهد
ردّ شمس؛ معجزهای به نام وصایت
همان خدایی که مشرقِ نبوت را میگشاید،
خودش هم مغربِ وصایت را اقامه میکند.
این دو، دو انتخاب انسانی نیستند؛
دو «قرار الهی»اند در نظام نورانی هستی.
نبوت را خدا آشکار میکند،
و وصایت را هم فقط خدا.
نه با رأی،
نه با قدرت،
نه با هیاهو،
نه با اکثریت.
حسود همیشه خیال میکند میتواند
جای خدا بنشیند؛
همانطور که نمرود خیال کرد
میتواند ادعای «احیاء و اماته» کند.
اما وقتی پای خورشید وسط آمد،
وقتی پای جهت وسط آمد،
وقتی پای مشرق و مغرب به میان کشیده شد،
کفر مبهوت ماند.
«فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ…»
اگر راست میگویی،
اگر خودت را صاحب اختیار میدانی،
اگر فکر میکنی میتوانی جای خدا تصمیم بگیری،
خورشید را از غرب بیاور!
و اینجا بود که کافر خاموش شد؛
نه چون جواب نداشت،
بلکه چون امکان نداشت.
اقامهٔ وصایت،
کمتر از آوردن خورشید از مغرب نیست.
همانقدر معجزه است،
همانقدر الهی است،
همانقدر بیرون از دسترس حسد و قدرت و سیاست.
ردّ شمس فقط یک واقعه تاریخی نیست؛
یک قانون است:
اینکه هر کس بخواهد
مسیر نور را عوض کند،
هر کس بخواهد
مشرق و مغرب را جابهجا کند،
هر کس بخواهد
وصی را با سلیقهٔ خودش انتخاب کند،
آخرش مبهوت میماند.
و این است داستان تکرارشوندهٔ وصی:
همیشه بعد از نبی،
همیشه در غربت،
همیشه با اعتراض سفیهان،
و همیشه با یک حقیقت ساده:
خورشیدِ وصایت را
نه حسود میتواند برگرداند،
نه کافر،
نه مدعی قدرت.
فقط خدا.
وَ أَوْرَثْنَا … مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا
[سورة الأعراف (۷): آية ۱۳۷]
وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتِي بارَكْنا فِيها
وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ بِما صَبَرُوا
وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ (۱۳۷)
و به آن گروهى كه پيوسته تضعيف مىشدند، [بخشهاى] باختر و خاورى سرزمين [فلسطين] را -كه در آن بركت قرار داده بوديم- به ميراث عطا كرديم.
و به پاس آنكه صبر كردند، وعده نيكوى پروردگارت به فرزندان اسرائيل تحقق يافت،
و آنچه را كه فرعون و قومش ساخته و افراشته بودند ويران كرديم.
+ «بركت: التی بارکنا فیها»
نام زیبای صاحبان نور و آیات محکم موید اندیشه آنهاست.
در واقع به برکت نور معالم ربانی در ملکوت قلب است که این ارث علمی، در قلب ما بصورت «نور و ظلمت» فهمیده میشود و این عبارت «وَ أَوْرَثْنَا … مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا» در واقع شرق ارض و غرب ارض، اشاره به همین نور و ظلمتی است که قلب اهل یقین، معرفت به همین نور امام ع دارد و این عامل برکت و آرامش اوست و چقدر بطن این آیه زیبا و عجیب است.
زمین قلب اهل یقین با نگاه صاحبان نور روشن میشود:
«و اشرقت الارض بنور ربها»
و علامت تایید و رضایت ولیّ خود را میفهمد،
و با دور شدن نور رب خود از قلبش، متوجه غروب خورشید قلبش شده «+ غرب» و متوجه سخط ولیّ خود از کارش شده و پی به اشتباه خویش میبرد و دست از اشتباه خود بر میدارد و اینگونه قلبی که در ملکوت و فضای روحانی آل محمد ع سیر میکند، از درون خود، متوجه خوب و بد کارهایش شده و متوجه اشتباهاتش میشود و فورا با اشاره علمی صاحبان نور، در صدد اصلاحش بر آمده و این همان هدایت تکوینی و باطنی قلوب اهل یقین با نور ولایت است.
صبر کردن، بجز این آرامش قلبی و برکتی که حاصل نگاه نورانی ولی خدا در دل شرایط عرضه آیات برای قلب اهل یقین حاصل میگردد، هیچ راه دیگری برای اینکه بتوان بر مشکلات پیش آمده صبر نمود نیست و حتما شخصی که معرفة الامام بالنورانیة ندارد، نمیتواند صبر نماید و خودش اقدام به انتقام از نمودارها میکند.
«وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى»
در واقع کلمة الحسنی که نام زیبای صاحبان نور در ملک و ملکوت قلب اهل یقین است، اینگونه نقش خود را در ایجاد آرامش و صبر برای او ایفاء میکند، ان شاء الله تعالی.
«ارض مبارکة – قرای مبارکة»:
به برکت معرفة الامام بالنورانیة در قلوب اهل یقین، نور آرامش شرق و غرب، این قلوب را میپوشاند و اینگونه وعده نیکو یعنی آرامش حاصل از استعمال اندیشه صاحبان نور در دل آیات محکم موید آنها محقق میشود، کانه این قلوب به سبب نور یاد معالم ربانی از علم آل محمد ع بهره و نصیب علمی خویش را به ارث می برند. این میشه احیاء ارض موات.
ارثِ نور؛ وقتی مشرق و مغرب، دل میشود
مشارق و مغاربِ قلب؛ میراثِ صبر و نور
زمینِ دل و ارثِ آسمانیِ نور
احیای ارضِ موات؛ از صبر تا نورِ ولایت
وقتی دل، مشرق و مغرب را به ارث میبرد
برکتِ نگاهِ نور؛ میراثِ اهلِ یقین
شرق و غربِ دل؛ نشانههای رضایتِ ولیّ
ارثِ آرامش؛ از مشارق و مغارب تا قلبِ روشن
زمینِ مبارکه، قلبِ اهلِ نور
کلمةُ الحُسنی؛ ارثِ نور در دلِ صابر
دلنوشته
وقتی دل، مشرق و مغرب را به ارث میبرد
زمینِ مبارکه، قلبِ اهلِ نور
وَ أَوْرَثْنَا… مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا
انگار قصهی ارث، قصهی زمین و نقشه و مرز نیست؛
قصهی دل است…
قصهی قلبی که سالها «مستضعَف» بوده،
لهشده زیر فشارِ فهمهای ناقص،
و حالا نوبتِ به ارث بردنِ نور رسیده است.
خدا، مشرق و مغربِ زمین را به آنان داد
که صبر کردند.
نه آنان که زرنگتر بودند،
نه آنان که پرصداتر بودند،
بلکه آنان که ایستادند…
و دلشان را زیر نور ولیّ خدا نگه داشتند.
«الَّتِي بارَكْنا فيها»
برکت، اسمِ زمین نیست؛
اسمِ نگاه است.
هرجا نگاهِ صاحبِ نور افتاد،
آنجا مبارک شد؛
چه بیابان باشد،
چه دلِ شکستهای در تاریکی.
شرق و غربِ این آیه،
درونِ ماست.
شرقِ دل،
جایی است که خورشیدِ ولایت طلوع میکند؛
و غربِ دل،
لحظهای است که این خورشید غروب میکند
و انسان، ناگهان میفهمد
چیزی درونش تاریک شده…
اهلِ یقین،
زمینِ دلشان را میشناسند.
وقتی نور هست،
آرامش هست.
وقتی نور کم میشود،
دل بیقرار میشود.
نه با فریاد،
نه با ترس،
بلکه با فهم.
«وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها»
این زمین،
همین قلب است.
وقتی نورِ ربّ،
یعنی نورِ ولیّ خدا در دل میتابد،
آدم از درون میفهمد
کجای راه درست است
و کجا لغزیده.
غربِ دل یعنی چه؟
یعنی لحظهای که انسان میفهمد
رضایت ولیّ خدا از او برداشته شده.
نه با صاعقه،
نه با اعلان عمومی؛
بلکه با یک خاموشیِ نرم در دل.
و همین فهم،
نعمت است.
برکت است.
هدایتِ تکوینی است.
اینجاست که صبر معنا پیدا میکند.
صبر، فقط دندان روی جگر گذاشتن نیست؛
صبر،
آرامشی است که از نور میآید.
و کسی که
«معرفة الامام بالنورانیة» ندارد،
چطور صبر کند؟
او فقط میتواند
واکنش نشان بدهد،
انتقام بگیرد،
با نمودارها بجنگد،
نه با ریشهها.
«وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى»
کلمهی حسنی،
نامِ زیباست؛
نامِ کسانی که نورند.
همین نام،
وقتی در دل جاری میشود،
دل آرام میگیرد
و صبر، ممکن میشود.
ارضِ مبارکه،
قرای مبارکه،
دلهاییاند
که نور امام در آنها ساکن شده.
دلهایی که
شرق و غربشان
زیر یک خورشید است.
این است ارثِ حقیقی:
نه زمین،
نه قدرت،
بلکه نورِ فهم.
این است احیای ارضِ موات؛
وقتی دلِ مرده،
با نور آل محمد علیهمالسلام
زنده میشود…
[سورة النور (۲۴): الآيات ۳۵ الى ۳۸]
اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ
الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ
لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ
يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ
وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (۳۵)
خدا نور آسمانها و زمين است. مَثَلِ نور او چون چراغدانى است كه در آن چراغى، و آن چراغ در شيشهاى است. آن شيشه گويى اخترى درخشان است كه از درخت خجسته زيتونى كه نه شرقى است و نه غربى، افروخته مىشود. نزديك است كه روغنش – هر چند بدان آتشى نرسيده باشد – روشنى بخشد. روشنى بر روى روشنى است. خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت مىكند، و اين مثلها را خدا براى مردم مىزند و خدا به هر چيزى داناست.
فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ (۳۶)
در خانههايى كه خدا رخصت داده كه [قدر و منزلت] آنها رفعت يابد و نامش در آنها ياد شود. در آن [خانه]ها هر بامداد و شامگاه او را نيايش مىكنند:
رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاةِ
يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ (۳۷)
مردانى كه نه تجارت و نه داد و ستدى، آنان را از ياد خدا و برپا داشتن نماز و دادن زكات، به خود مشغول نمىدارد، و از روزى كه دلها و ديدهها در آن زيرورو مىشود مىهراسند.
لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ ما عَمِلُوا وَ يَزِيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ
وَ اللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (۳۸)
تا خدا بهتر از آنچه انجام مىدادند، به ايشان جزا دهد و از فضل خود بر آنان بيفزايد،
و خدا [ست كه] هر كه را بخواهد بىحساب روزى مىدهد.
دلنوشته
«نه شرقی، نه غربی؛ وصایت، اقامتِ نور در قلبِ صابر»
و انگار اینجاست که همهی آنچه گفتیم، آرامآرام به یک «مرکز نورانی» میرسد…
نه شرق، نه غرب؛
نه صرفِ جهت، نه بازیِ قبلهها،
بلکه خودِ نور.
«اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ…»
اینجا دیگر سخن از یک پیام، یک مأموریت یا حتی یک وصایتِ تاریخی نیست؛
سخن از ساختار هدایت است.
از نقشهی نورانی هستی.
نور، وقتی نور است که به شرق و غرب محدود نشود.
وقتی از جغرافیا عبور کند و در دل بنشیند.
آن شجرهی مبارکه،
نه شرقی است که فقط در آغازِ نبوت بدرخشد،
و نه غربی است که تنها در غروبِ وصایت فهمیده شود؛
بلکه ریشه در ملکوت دارد
و شاخه در قلب اهل یقین.
روغنش میدرخشد
حتی پیش از آنکه آتشی به آن برسد…
یعنی دلِ آماده،
دلِ آشنا با نور،
پیش از حادثه میفهمد،
پیش از فرمان میشنود،
و پیش از سقوط، خطر را حس میکند.
«نُورٌ عَلى نُورٍ…»
این همان هدایت تکوینی است.
هدایتی که با دستور و اجبار نمیآید،
بلکه با انس میآید.
با سکونت نور در قلب.
و این نور، در هر دلی خانه نمیکند.
«فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ…»
خانههایی که سقفشان آسمان است
و دیوارشان صبر.
خانههایی که نام خدا در آن زنده است،
نه فقط بر زبان،
بلکه در تصمیمها،
در سکوتها،
در عقبنشینیهای بهموقع
و در ایستادنهای پرهزینه.
در این خانهها
رجالی زندگی میکنند
که تجارت،
قدرت،
ترس،
و حتی پیروزی
آنها را از یاد خدا غافل نمیکند.
چرا؟
چون دلشان میداند
روزی خواهد آمد
که قلبها زیر و رو میشوند.
نه بهخاطر دشمن،
بلکه بهخاطر نور یا فقدان نور.
و اینجاست که راز صبر آشکار میشود.
صبر، فقط تحمل نیست.
صبر، نشستن در نور است
وقتی همهچیز تو را به واکنشِ تند دعوت میکند.
صبر، دیدنِ خورشیدِ هدایت است
در شبی که دیگران فقط تاریکی میبینند.
و خدا،
برای چنین دلهایی
نه به حساب عملشان،
بلکه از فضلش میبخشد.
چون این دلها
زمینِ موات نبودند.
زمینهایی بودند
که با نور ولایت احیا شدند.
و این است رازِ آن شجرهی مبارکه:
نه شرقی،
نه غربی،
بلکه ربّانی.
[سورة الشعراء (۲۶): الآيات ۱۰ الى ۳۰]
قالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ ما بَيْنَهُما إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ (۲۸)
[موسى] گفت: «پروردگار خاور و باختر و آنچه ميان آن دو است-اگر تعقّل كنيد.»
[سورة الرحمن (۵۵): الآيات ۱۴ الى ۳۰]
رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ (۱۷)
پروردگار دو خاور و پروردگار دو باختر.
فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ (۱۸)
پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد؟
[سورة المعارج (۷۰): الآيات ۳۶ الى ۴۴]
فَلا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ إِنَّا لَقادِرُونَ (۴۰)
[هرگز،] به پروردگار خاوران و باختران سوگند ياد مىكنم كه ما تواناييم،
[سورة المزمل (۷۳): الآيات ۱ الى ۱۰]
وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلاً (۸)
و نام پروردگار خود را ياد كن و تنها به او بپرداز.
رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ
لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكِيلاً (۹)
[اوست] پروردگار خاور و باختر، خدايى جز او نيست،
پس او را كارساز خويش اختيار كن.
در میانهی مشارق و مغارب؛ وصی و امانتِ نور
ربّ المشارق و المغارب؛ وقتی دل، میدانِ طلوع و غروب میشود
وصی؛ وکیلِ خدا در تغییرِ قبلهها
از مشرق تا مغرب؛ تنهاییِ جانشینِ نور
خورشیدها میآیند و میروند؛ وکیل یکی است
میانِ طلوعها و غروبها؛ مأموریتِ وصایت
وقتی مشرقها عوض میشوند و دل باید بایستد
ربّ مشرق و مغرب؛ امتحانِ دل در عصرِ غروبها
وصی در میدانِ مشارق و مغارب
تنهاییِ نور؛ جانشینِ معلم در زمانهی چرخش قبلهها
دلنوشته
ربّ المشارق و المغارب؛ وقتی دل، میدانِ طلوع و غروب میشود
انگار قرآن، آرامآرام دایره را کامل میکند…
یکبار میگوید: ربّ المشرق و المغرب؛
بار دیگر میگوید: ربّ المشرقین و ربّ المغربین؛
و جایی سوگند میخورد به ربّ المشارق و المغارب.
یعنی ماجرا یک نقطه نیست،
یک جهت سادهی جغرافیایی هم نیست.
قصه، قصهی تکثّرِ ظهور نور است
و تکثّرِ لحظههای غروب در جان انسان.
هر طلوعی، یک مشرق است.
هر افولی، یک مغرب.
و دلِ آدمی، میدانِ رفتوآمد این خورشیدهاست.
موسی میگوید:
«اگر تعقّل کنید،
او ربّ مشرق و مغرب و هر آن چیزی است که میان این دوست.»
یعنی اگر عقل بیدار شود،
میفهمد که
نه نبوت، از خودِ پیامبر است
و نه وصایت، محصول رأی مردم.
هم طلوع مأموریت نبی،
و هم غروبِ آرام او در سایهی وصی،
همه تحت ربوبیت واحد است.
در سورهی رحمن،
وقتی میگوید: ربّ المشرقین و ربّ المغربین
و بعد میپرسد:
«فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبان؟»
انگار دارد میگوید:
این جابهجاییهای نور را میبینید؟
این انتقال مسئولیتها را؟
این رفتوآمدِ حجتها را؟
کدام نعمت را میخواهید انکار کنید؟
و آنجا که سوگند میخورد به
ربّ المشارق و المغارب
یعنی نه یک مشرق،
نه دو مشرق،
بلکه هزاران طلوع و هزاران غروب؛
در تاریخ،
در امتها،
و مهمتر از همه، در دلهای ما.
بعد آرام میرسد به یک دستور شخصی و لطیف:
وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ…
نام پروردگارت را به یاد آور.
نه نامها،
نه شعارها،
نه جهتها…
خودِ اسم ربّ.
و بلافاصله میگوید:
رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ
لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ
فَاتَّخِذْهُ وَكِيلاً
یعنی اگر دیدی مشرقها عوض میشوند،
اگر دیدی قبلهها میچرخند،
اگر دیدی مردم،
دیروز همراه نور بودند
و امروز مقابلش ایستادهاند،
وکیلِ تو باید یکی باشد.
وصی، دقیقاً در همین نقطه تنها میماند.
در نقطهای که
نبوت آشکار شده،
اما وصایت هنوز برای بسیاری «غربت» است.
در جایی که باید بایستد و بگوید:
ربّ این مشرق و آن مغرب، یکی است.
و من، مأمور همین پیوستگیام.
و چه سنگین است مأموریتی
که هم باید طلوعها را بفهمد
و هم طاقتِ غروبها را داشته باشد.
هم نور را حفظ کند
و هم ناسپاسیِ «فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبان»ها را.
این است داستان وصی.
داستان کسی که
نه تجارت،
نه معامله،
نه غوغای زمانه
او را از ذکر ربّ مشرق و مغرب غافل نمیکند.
و این است داستان هر معلم ربانی
که جانشین معلم پیش از خود میشود:
در میانهی مشارق و مغارب،
دلش را وکیلِ خدا میکند
و میماند…
حتی اگر همهی خورشیدها
در چشم دیگران
غروب کرده باشند.
سميت أيام التشريق لإشراق نور القائم عليه السلام عليهم!
ايّامُ التّشْرِيق:
سه روز پس از عيد قربان (که روز دهم ماه ذیالحجه) است،
یعنی روزهای یازدهم، دوازدهم و سیزدهم ماه ذیالحجه.
👈 و سميت أيام التشريق لإشراق نور القائم عليه السلام عليهم،
فهم مشرقون لإشراقه عليهم 👉
و المؤمنون يتشرقون من نورهم الّذي كانوا أمدوهم به، 👉
و من ذلك قيل لمن عومل بدعوة الحق تشرق أى استنار بنور أولياء اللّه الّذي أمدوهم به. 👉
👈 «روز تشریق» روزی است که نور امام زمان علیه السلام بر قلب عاملین به این نور تابیده و قلب آنان منور به این نور الهی گردیده است. 👉
👈 ایام التشریق، نماد قلوبی است که دل از تمناهای خود بریده و دوّمی نور خود گشتهاند و قلبشان منوّر به نور علوم آل محمد ع گشته و مدام با خلق مهربانی، نشان میدهند که عامل به انوار مقدس آل محمد ع هستند. 👉
ذکر قلوب اهل نوری که از این انوار مقدس بهرهمند شده اند این است:
«اللهأکبر، اللهأکبر، لا إله إلا اللّه و اللهأکبر، اللهأکبر و للّه الحمد، اللهأکبر علی ما هدانا، والحمد للّه علی ما أولانا، اللهأکبر علی ما رزقنا من بهیمة الأنعام»
+ مقالۀ: «نور مشرق و مغرب! پنتهاوس زیبای من! وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ!»
کتاب تأویل الدعائم جلد 3(صفحه 255):
و يتلوه قوله عليه السلام فى قول اللّه عز و جل:
«لِيَشْهَدُوا مَنٰافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اِسْمَ اَللّٰهِ فِي أَيّٰامٍ مَعْلُومٰاتٍ عَلىٰ مٰا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ اَلْأَنْعٰامِ».
قال:
الأيام المعلومات أيام التشريق 👉
و كذلك الأيام المعدودات هى أيام التشريق، 👉
و أيام التشريق ثلاثة أيام بعد يوم النحر؛
قيل و إنما سميت أيام التشريق لأن الناس يشرقون فيها القديد من الهدى و الأضاحى أى ينشرونه فى الشمس ليجف،
فيوم النحر هو يوم العيد الأضحى،
و اليوم الثانى الّذي يليه هو أول أيام التشريق و يسمى يوم القر؛
لأن الناس يستقرون فيه بمنى،
و اليوم الّذي يليه يسمى يوم النفر الأول،
لأن فيه ينفر من تعجل النفر فى يومين،
و اليوم الثالث هو يوم النفر الآخر و هو آخر أيام التشريق
فهذا فى الظاهر هو كذلك،
و تأويله فى الباطن أن يوم النحر مثله كما تقدم القول بذلك مثل القائم صلوات اللّه عليه،
و أيام التشريق الثلاثة متصلة به
و فيها ينحر الناس فى الظاهر و يذبحون بمنى هداهم و ضحاياهم و يضحون فى سائر البلدان،
فمثل أولها و هو يوم القر مثل حجة القائم عليه السلام الّذي ذكرنا أنه يقوم من قبله ينذر بقيامه و يدعو الناس إلى دين الحق فعنده يستقر آخر الدعوة لأنه لا دعوة تكون من بعدها،
فمن ذلك سمى يوم القر فى الظاهر.
اليوم الّذي يليه من أيام التشريق، و هو يوم النفر الأول مثله مثل باب حجة القائم عليه السلام الّذي كان الناس قبل قيام القائم يأتونه من قبله فلما قام القائم و زالت الدعوة كان حده أن ينفر الناس عنه لأنه إنما كان يؤتى لابتغائها،
و اليوم الثالث الّذي هو آخر أيام التشريق، و فيه النفر الآخر مثله مثل داعى حجته القائم عليه السلام الّذي كان أكبر دعاته ينفر الناس أيضا عنه كما كانوا ينفرون إليه فى وقت الدعوة؛
و هؤلاء الثلاثة يكونون مع القائم متصلون به،
يقيمون الناس على الواجب عليهم من قتل أعداء اللّه،
كما يكون فى الظاهر النحر و الذبح فى يوم النحر، و هذه الأيام من بعده كما ذكرنا،
👈 و سميت أيام التشريق لإشراق نور القائم عليه السلام عليهم، 👉
فهم مشرقون لإشراقه عليهم
و المؤمنون يتشرقون من نورهم الّذي كانوا أمدوهم به،
و من ذلك قيل لمن عومل بدعوة الحق تشرق أى استنار بنور أولياء اللّه الّذي أمدوهم به.
[سورة الحج (۲۲): الآيات ۲۵ الى ۳۰]:
لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعامِ
فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِيرَ (۲۸)
تا شاهد منافع خويش باشند،
و نام خدا را در روزهاى معلومى بر دامهاى زبانبستهاى كه روزى آنان كرده است ببرند.
پس، از آنها بخوريد و به درمانده مستمند بخورانيد.
دلنوشته
«ایّامِ تشریق؛ وقتی دلها در آفتابِ ولایت طلوع میکنند»
انگار ایّامِ تشریق فقط چند روزِ تقویمی نیست؛
نه یازدهم و دوازدهم و سیزدهمِ ذیالحجه،
بلکه روزهایی است که دل، رو به خورشیدِ ولیّ میایستد.
سُمِّیَت أیّامُ التّشریق…
نه چون گوشتها در آفتاب پهن میشدند،
بلکه چون دلها در آفتابِ نورِ قائم پهن میشدند.
روزهایی که نورِ وصی،
بر قلبهایی میتابد که
دیگر از تمنّا بریدهاند
و به «دوّمیِ نور» رسیدهاند.
در این روزها،
دیگر مشرق و مغرب،
جهتِ جغرافیایی نیست؛
حالتِ قلب است.
قلبی که به نور امام متصل شد،
مشرق میشود…
میدرخشد…
و «یَتَشَرَّقُ»؛
از همان نوری که ولیّ خدا به او امانت داده است.
و این تشریق،
نه ادعاست،
نه شعار،
نه هیجانِ لحظهای؛
بلکه خُلقِ مهربان است،
سکوتِ صبور است،
و وفاداری در سختترین امتحانها.
ایّام التشریق،
قصهی دلهایی است که
بعد از «نحرِ تمنّا»،
زنده ماندهاند؛
دلهایی که قربانیشان را دادهاند
اما هنوز ایستادهاند.
ذکرشان هم ذکرِ سادهای نیست؛
فریادِ پیروزی نیست؛
بلکه اعترافِ شکر است:
اللهأکبر…
علی ما هدانا…
و الحمد للّه علی ما أولانا…
یعنی:
خدایا،
این نور از ما نیست؛
این هدایت از ما نیست؛
این تشریق، عطای توست.
در باطنِ این روزها،
قائم ایستاده است؛
و سه حلقهی نور به او متصلاند:
حجّتِ او،
بابِ او،
و داعیِ او…
همانها که
مردم را بر واجبِ سختِ زمانه نگه میدارند؛
همانها که اجازه نمیدهند
نور،
در هیاهوی احساساتِ بیریشه
خاموش شود.
و «لیشهدوا منافع لهم»
یعنی همین:
اینکه انسان،
منفعتِ حقیقیِ خود را
در روشن ماندنِ قلبش ببیند.
و «فکلوا منها و أطعموا البائس الفقیر»
یعنی:
اگر از این نور بهره بردی،
آن را نگه ندار؛
بخش کن،
مهربان شو،
و فقیرِ نور را سیراب کن.
ایّام التشریق،
روزهای انسانهایی است که
دیگر دنبال اثبات خودشان نیستند؛
بلکه فقط میخواهند
آینهی نورِ ولیّ باشند.
و چه عجیب…
که هر جا نورِ قائم بتابد،
دلها مشرق میشوند،
و هر جا دل، از این نور دور شود،
غروبش را خودش میفهمد…
این است تشریق؛
نه در آفتابِ آسمان،
که در آفتابِ ولایت.
مشتقات ریشۀ «شرق» در آیات قرآن:
وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَليمٌ (115)
سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاسِ ما وَلاَّهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتي كانُوا عَلَيْها قُلْ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ يَهْدي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ (142)
لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ وَ آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكينَ وَ ابْنَ السَّبيلِ وَ السَّائِلينَ وَ فِي الرِّقابِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا وَ الصَّابِرينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حينَ الْبَأْسِ أُولئِكَ الَّذينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ (177)
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذي حَاجَّ إِبْراهيمَ في رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ إِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّيَ الَّذي يُحْيي وَ يُميتُ قالَ أَنَا أُحْيي وَ أُميتُ قالَ إِبْراهيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذي كَفَرَ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمينَ (258)
وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتي بارَكْنا فيها وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى بَني إِسْرائيلَ بِما صَبَرُوا وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ (137)
فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُشْرِقينَ (73)
وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مَرْيَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَكاناً شَرْقِيًّا (16)
اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ في زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ يَكادُ زَيْتُها يُضيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليمٌ (35)
قالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ ما بَيْنَهُما إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ (28)
فَأَتْبَعُوهُمْ مُشْرِقينَ (60)
رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ رَبُّ الْمَشارِقِ (5)
إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراقِ (18)
وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها وَ وُضِعَ الْكِتابُ وَ جيءَ بِالنَّبِيِّينَ وَ الشُّهَداءِ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (69)
حَتَّى إِذا جاءَنا قالَ يا لَيْتَ بَيْني وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرينُ (38)
رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ (17)
فَلا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ إِنَّا لَقادِرُونَ (40)
رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكيلاً (9)
مشتقات ریشۀ «غرب» در آیات قرآن:
وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَليمٌ (115)
سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاسِ ما وَلاَّهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتي كانُوا عَلَيْها قُلْ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ يَهْدي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ (142)
لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ وَ آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكينَ وَ ابْنَ السَّبيلِ وَ السَّائِلينَ وَ فِي الرِّقابِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا وَ الصَّابِرينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حينَ الْبَأْسِ أُولئِكَ الَّذينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ (177)
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذي حَاجَّ إِبْراهيمَ في رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ إِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّيَ الَّذي يُحْيي وَ يُميتُ قالَ أَنَا أُحْيي وَ أُميتُ قالَ إِبْراهيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذي كَفَرَ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمينَ (258)
فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُواري سَوْأَةَ أَخيهِ قالَ يا وَيْلَتى أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَأُوارِيَ سَوْأَةَ أَخي فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمينَ (31)
وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتي بارَكْنا فيها وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى بَني إِسْرائيلَ بِما صَبَرُوا وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ (137)
وَ تَرَى الشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ تَّزوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذاتَ الْيَمينِ وَ إِذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمالِ وَ هُمْ في فَجْوَةٍ مِنْهُ ذلِكَ مِنْ آياتِ اللَّهِ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً (17)
حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ في عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فيهِمْ حُسْناً (86)
فَاصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِها وَ مِنْ آناءِ اللَّيْلِ فَسَبِّحْ وَ أَطْرافَ النَّهارِ لَعَلَّكَ تَرْضى (130)
اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ في زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ يَكادُ زَيْتُها يُضيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليمٌ (35)
قالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ ما بَيْنَهُما إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ (28)
وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِ إِذْ قَضَيْنا إِلى مُوسَى الْأَمْرَ وَ ما كُنْتَ مِنَ الشَّاهِدينَ (44)
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ ثَمَراتٍ مُخْتَلِفاً أَلْوانُها وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بيضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها وَ غَرابيبُ سُودٌ (27)
فَاصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ الْغُرُوبِ (39)
رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ (17)
فَلا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ إِنَّا لَقادِرُونَ (40)
رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكيلاً (9)
نورِ مشرق و مغرب؛
پنتهاوسِ ملکوتیِ دل من
«و مشرق و مغرب از آنِ خداست»
(بقره، ۱۱۵)
داستان هدایت الهی، همیشه میان مشرق و مغرب رقم خورده است.
مشرق، جایی است که نور نخستینبار طلوع میکند؛
لحظهای که وحی آشکار میشود و نبوت رخ مینماید.
و مغرب، جایی است که همان نور به امانت سپرده میشود؛
آنجا که وصایت، جانشینی و مسئولیت آغاز میگردد.
اما هر دو، از آنِ خدایند.
قرآن به ما یادآوری میکند:
«و مشرق و مغرب از آنِ خداست؛ پس به هر سو رو کنید، آنجا روی خداست.»
این سخن، دربارهی جغرافیا نیست؛
دربارهی قلب است.
وقتی قلب پذیرای نور الهی میشود،
به پنتهاوسی ملکوتی بدل میگردد؛
جایی بلندتر از تمنّاها،
فراتر از سردرگمیها و رقابتها،
مکانی که در آن، طلوع و غروب هر دو،
چهرههایی از یک حقیقتاند.
وصیِ پیامبر، وارث آسایش نیست؛
وارثِ دیدهشدن، صبر، و تنهایی است.
او در جایی میایستد که نور دیگر خیرهکننده نیست،
بلکه آزمونگر است.
تاریخ بیوقفه این الگو را تکرار کرده است:
هر جانشین حقیقی،
به چالش کشیده میشود،
مقاومت میبیند،
و بار سنگین سوءفهم را بر دوش میکشد؛
نه از آن رو که نور مبهم است،
بلکه چون پذیرش آن، تسلیم میخواهد.
قلبی که نور مشرق و مغرب را میشناسد،
به حقیقتی لطیف آگاه میشود:
هدایت، با تغییرِ ظاهرها ناپدید نمیشود؛
بلکه به درون کوچ میکند.
از همین روست که نیکی،
نه در رو کردن به شرق است و نه به غرب،
بلکه در ایمان، وفاداری، صبر و خُلقِ مهربان است.
وقتی نور الهی در قلب جای میگیرد،
به اخلاق بدل میشود،
به خویشتنداری، بخشش،
و شکیباییِ آرام.
چنین قلبی میفهمد
چه زمانی خورشیدش در حال طلوع است،
و چه زمانی رو به غروب میرود.
نزدیکی را به صورت روشنایی حس میکند،
و دوری را به شکلِ غروب.
و با همین آگاهی درونی،
بارها و بارها،
به مدار درست بازمیگردد.
این است میراث حقیقی:
نه زمین،
نه قدرت،
بلکه دلی که با نوری روشن شده
که صاحبِ هر دو سوی مشرق و مغرب است.
