The Overlapping Light! God’s Successors —
A Secure Chain of Light Across History
Light, in the divine order, is never fragmented.
It does not appear abruptly, nor does it vanish suddenly.
It continues.
What the Qur’an and the teachings of the Prophets reveal is a profound law:
guidance is preserved through continuity, not interruption.
This continuity is what we may call overlap —
the careful, intentional overlapping of divine authority, knowledge, and responsibility.
From prophet to successor,
from successor to successor,
the light does not leap blindly forward;
it passes securely, hand to hand, heart to heart.
The awṣiyāʾ (divinely appointed successors) are not replacements chosen by circumstance.
They are gifts of God, entrusted with the inheritance of light, knowledge, and responsibility.
Through them, the divine word remains connected,
truth remains interpretable,
and guidance remains alive within history.
Even in times of apparent absence —
even during concealment and trial —
the light is not abandoned.
The chain remains intact,
because the command belongs to God alone, before and after all events.
This is the meaning of secure continuity:
not chaos, not rupture, not silence —
but a hidden yet unbroken flow of light.
The overlapping light is the mercy of God in motion,
ensuring that humanity is never left without a living connection to truth.
This article explores a foundational idea in Islamic thought that is often unfamiliar to Western audiences: the continuity of divine guidance through appointed successors. Rather than viewing religious authority as fragmented, accidental, or dependent on historical circumstance, Islamic tradition presents guidance as a living continuum — passed carefully from prophet to successor, generation to generation. This continuity is not merely institutional or political; it is ethical, spiritual, and epistemic. The awṣiyāʾ (divinely entrusted successors) serve as guardians of meaning, ensuring that revelation remains interpretable, embodied, and connected to lived reality. Even in periods of absence or concealment, this guiding light is understood to persist — not visibly, but securely — preserving coherence, responsibility, and moral direction within history.
«وصی» یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«واصَى البلدُ البلدَ: دو شهرستان به يكديگر پيوسته شدند.» (1+1)
[یک تیکه است «en bloc»! دو تیکه نیست!]
«مفهوم یکپارچگی، integrity»
«أرض واصية: أى إنّ نبتها متّصل قد امتلأت منه.»
«وَ لَا يَلِي الْوَصِيَ إِلَّا الْوَصِيُ»
+ «شجر – سُمِّيَ الشّجَرُ شجراً لدخولِ بعضِ أَغْصَانِه في بعضٍ»
«سُميتْ وَصِيةً لاتصالها بأمر الميّت»
خانمها، یه تیکه پارچه چادری میبرن بزازی و میگن:
آقا لطفا از سر همین پارچه، یک قواره چادری دیگه بدهید!
علوم ربانی صاحبان نور، همه از سر یک پارچه هستند!
از شیرینی کلام آنها، یک طعم مشترک و واحد استنباط میشود!
مفهوم اینتیگریشن زیباست!
+ «خلف»
«وصی: امر»:
«أَوْصَيْتُهُ: أَمَرْتُهُ – يُوصِيكُمُ: يَأْمُرُكُم – وَصَايا اللّهِ: دستورات الهى»
انگاری توصیه یه جور امر خاصی است که بوی اجبار و تحمیل نمیدهد!
یه جور کمک و راهنمایی است!
+ «لا جبر و لا تفویض بل امر بین امرین!»
تابلوی حداکثر سرعت 80 کیلومتر، به راننده توصیه میکند
که سرعت ماشین خودش را با این عدد تنظیم و تحرّی نماید!
«وَصَّى: أنشأ فضله، فضيلت او را بر شمرد و انشاء كرد.»
+ «وصل» + «عدل» + «مثل» + «قوم» + هزار واژه …
+ «بدر»: ماه و خورشید، اُوِرلَپ شدهاند!
هنوز خورشید کاملا غروب نکرده، ماه، مبادرت به ظهور کرده!
این عجلۀ ممدوح ماه، میشه مفهوم همپوشانی واژۀ وصی!
ماه پیش از غروب خورشید
«شفق» + «وصی»
بین نوشهر و چالوس، فاصلهای نیست! این دو شهر به هم وصلاند!
به این میگن: واصی البلد البلد!
«رسول مبشرا برسول»
«فَلَمْ تَزَلِ الْوَصِيَّةُ فِي عَالِمٍ بَعْدَ عَالِمٍ حَتَّى دَفَعُوهَا إِلَى مُحَمَّدٍ ص»
«اینگونه همواره امر وصیت برای دانایی پس از دانای دیگر جریان یافت
تا اینکه آن را به حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله) رساندند.»
امام صادق علیه السلام:
«مَا مَاتَ عَالِمٌ حَتَّى يُعْلِمَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى مَنْ يُوصِي»
عالمی (امامی) نميرد تا خدای عز و جل به او بياموزد كه به چه كسی وصيت كند.
[سورة الرعد (۱۳): الآيات ۳۸ الى ۴۰]
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ وَ جَعَلْنا لَهُمْ أَزْواجاً وَ ذُرِّيَّةً
وَ ما كانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ
لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ (۳۸)
و قطعاً پيش از تو [نيز] رسولانى فرستاديم، و براى آنان زنان و فرزندانى قرار داديم.
و هيچ پيامبرى را نرسد كه جز به اذن خدا معجزهاى بياورد.
براى هر زمانى كتابى است.
يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ (۳۹)
خدا آنچه را بخواهد محو يا اثبات مىكند، و اصل كتاب نزد اوست.
وَ إِنْ ما نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذِي نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ
فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ وَ عَلَيْنَا الْحِسابُ (۴۰)
و اگر پارهاى از آنچه را كه به آنان وعده مىدهيم به تو بنمايانيم، يا تو را بميرانيم،
جز اين نيست كه بر تو رساندن [پيام] است و بر ما حساب [آنان].
+ «قبله نورانی!» + «شرع»
[سورة البقرة (۲): آية ۱۰۶]
ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها
أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (۱۰۶)
هر حكمى را نسخ كنيم، يا آن را به [دست] فراموشى بسپاريم، بهتر از آن، يا مانندش را مىآوريم؛
مگر ندانستى كه خدا بر هر كارى تواناست؟
عنوان مقاله:
وصی؛ نورِ همپوشانِ بیگسست
وصایت؛ تداوم نور یعنی جانشینی
وصی یعنی اتصال نور به نور
وصی؛ یکپارچگی ولایت در زمان
نورِ وصایت؛ ۱+۱ که «دو» نمیشود
از یک پارچه، یک نور؛ معنای وصی
ماه پیش از غروب خورشید؛ راز وصایت
بیفاصله، بیگسست؛ واصی البلد البلد
وقتی نورها همپوشانی دارند: وصی
وصایت؛ لِكُلِّ أَجَلٍ كِتاب
فلم تزل الوصیة… تداوم نور در عالِم بعد از عالِم
نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها؛ منطق وصایت
وصی؛ نورِ همپوشانی
ادامۀ ولایت، بیجبر و بیگسست
وصایت؛ اتصال امر الهی در زمان
نه جبر، نه تفویض؛ بلکه نورِ جاری
واژۀ قرآنی «وصی»
عنوان مقاله
نورِ همپوشانی! اوصیاءُ الله
(Overlap of Light | Integrity of Wilāyah)
شرح لغوی و مفهومی
واژۀ زیبای «وصی»،
یکی از هزار واژۀ مترادف «نورِ ولایت» است؛
واژهای که بهجای گسست، از اتصال سخن میگوید
و بهجای جانشینیِ منفصل، از همپوشانیِ نورانی.
در فرهنگ لغات عربی آمده است:
«واصَى البلدُ البلدَ»
یعنی: دو شهر به هم پیوسته شدند؛
فاصلهای میانشان نیست.
(۱+۱، اما نه دو تکه؛ یکپارچه، en bloc)
اینجا سخن از یکپارچگی (Integrity) است،
نه صرفِ کنار هم قرار گرفتن.
«أرضٌ واصِيَةٌ»
زمینی که گیاهش پیوسته است؛
آنقدر متصل که سراسرش پُر شده است.
و به همین معنا گفتهاند:
«وَ لا يَلِي الوَصِيَّ إِلَّا الوَصِيُّ»
وصایت را جز وصیِ دیگر به دوش نمیکشد؛
چون این مسیر، مسیرِ اتصال است، نه انتخابِ سلیقهای.
وصی؛ اتصال، نه انفصال
درخت را «شَجَر» نامیدهاند
چون شاخههایش در هم داخل میشوند:
«سُمِّيَ الشَّجَرُ شَجَراً لِدُخُولِ بعضِ أَغْصانِه في بعض»
و «وصیّت» را وصیّت گفتهاند
چون به امرِ صاحبِ امر متصل است:
«سُمِّيَت وَصِيَّةً لِاتِّصالِها بأمرِ الميّت»
این همان معنایی است که در زبان سادهی زندگی هم دیده میشود:
پارچهای یکتکه،
که از سرِ همان پارچه، قوارهای دیگر بریده میشود.
علوم ربانیِ صاحبان نور، همه از سرِ یک پارچهاند.
طعم کلامشان یکی است؛
هرچند لباسها و زمانها متفاوت باشد.
وصی و «امر»؛ بیتحمیل، بیجبر
از نظر لغوی آمده است:
«أوصيتُه: أَمَرتُه»
«يُوصيكُمُ: يَأمُرُكُم»
«وصايا الله: دستورات الهی»
اما این «امر»،
امرِ تحمیلی نیست.
وصایت، راهنماییِ نورانی است؛
نه جبر،
نه رهاسازیِ کامل.
همان قاعدۀ دقیق و لطیف:
«لا جبر و لا تفويض، بل أمرٌ بين أمرين»
مثل تابلوی حداکثر سرعت:
راننده مجبور نیست،
اما اگر بخواهد سالم بماند،
باید سرعتش را با آن تحرّی کند.
وصی؛ همپوشانی نور در زمان
زیباترین مثال،
مثال آسمان است:
ماه هنوز بالا نیامده،
خورشید هنوز کامل غروب نکرده؛
اما نورها همپوشانی دارند.
این شتابِ ممدوحِ ماه،
همان حقیقتِ «وصی» است.
بین نوشهر و چالوس،
فاصلهای احساس نمیشود؛
این دو شهر، واصی البلد البلداند.
همین معناست در عبارت قرآنی–روایی:
«رسولٌ مُبَشِّراً برسول»
و در روایت عمیق تاریخیِ وصایت:
«فَلَم تَزَلِ الوَصِيَّةُ في عالِمٍ بعدَ عالِمٍ
حتّى دَفَعُوها إلى محمّدٍ ﷺ»
وصایت،
دانشی است که قطع نمیشود؛
از معلمی به معلم دیگر منتقل میشود،
نه با پرش،
بلکه با اتصال.
و امام صادق علیهالسلام فرمودند:
«ما ماتَ عالِمٌ حتّى يُعلِمَهُ اللهُ عزّ وجلّ إلى مَن يُوصي»
هیچ امامی از دنیا نمیرود
مگر آنکه خداوند،
وصیِ متصل به او را به او میشناساند.
وصایت و کتابِ زمان
آیات سوره رعد،
قانون کلی این همپوشانی را بیان میکند:
«لِكُلِّ أَجَلٍ كِتاب»
برای هر زمان، کتابی است.
«يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ»
محو و اثبات، در سطح است؛
اما اصل کتاب، نزد اوست.
«وَ إِنْ ما نُرِيَنَّكَ… فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ»
وظیفۀ پیامبر، رساندن است؛
نه نگهداشتنِ زمان در یک نقطه.
و همین معنا در آیه نسخ هم دیده میشود:
«نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها»
بهتر یا همانند،
اما متصل به مسیر نور.
وصی یعنی:
نورِ همپوشان
اتصالِ بیگسست
استمرارِ ولایت
انتقالِ بیانقطاعِ امر الهی
نه جایگزینیِ اداری،
نه خلافتِ صوری،
بلکه ادامۀ نور در نور.
نور، خودش را تنها نمیگذارد
وقتی نور میماند: معنای وصی
همراهِ من؛ نه بعد از من
وصی؛ قرارِ نور با آینده
ماه پیش از غروب خورشید
از یک پارچه، یک نور
بیفاصله، بیخلأ، بیتاریکی
وصی یعنی نورِ بیگسست
ادامۀ نور، آرام و مطمئن
ولایت، بیصاحب نمیماند
دلنوشته
نور، خودش را تنها نمیگذارد
وصی یعنی
نور، خودش را تنها نمیگذارد…
یعنی وقتی خورشید هنوز کاملاً نرفته،
ماه عجله میکند برای آمدن؛
نه از بیصبری،
از مسئولیت.
وصی یعنی
نور نمیگوید «بعد از من»،
میگوید:
«همراهِ من».
نه فاصله،
نه خلأ،
نه تاریکیِ بین دو دوره.
همانطور که شاخههای درخت
در هم فرو میروند
و یک تنه میسازند،
دلهای حامل نور هم
در هم ادغام میشوند.
وصی یعنی
علمی که طعمش عوض نمیشود،
حتی اگر صداها فرق کند.
همان پارچه است،
همان جنس،
همان رنگ نور؛
فقط قواره عوض شده.
وصی یعنی
امرِ خدا
بیآنکه تحمیل شود،
در دل مینشیند؛
مثل تابلوی راهنما
که تو را مجبور نمیکند
اما اگر گوش بدهی،
سالم میرسی.
وصی یعنی
نور بلد است
چطور خودش را
به زمان بعدی برساند
بیآنکه قطع شود.
و چه آرامش عجیبی دارد
دانستنِ این حقیقت:
هیچ نوری در راه خدا
ناقص رها نمیشود؛
هیچ امامی نمیرود
مگر آنکه نور،
دستِ نور بعدی را گرفته باشد.
وصی یعنی
ولایت،
هیچوقت
بیصاحب
نمیماند.
«وصی» + «عهد – عهد الله»
این همپوشانی، نقاط کور را پوشش میدهد!
نقاط کور، همان سیئه حسادت است که نیاز به درناژ دائم دارد!
لذا نتیجه همپوشانی با نور، درناژ حسادت است «نور علی نور»!
به این میگن: وفای به عهد!
«وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلًا»
(∞ = 1+1)
«مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ
فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلاً»
حسود کذّاب، نقض عهد میکند!
«إِنَّ الْكَذَّابَ يَهْلِكُ بِالْبَيِّنَاتِ وَ يَهْلِكُ أَتْبَاعُهُ بِالشُّبُهَاتِ»
نور، فرایند رله کردن اوامر الهی است! «relay»
+ «دَوَلَ – دولت»
+ «نور الهی و زندگی بدون محدودیت! نور لم یتسنّه!»
وصی؛ وفای نور به عهد
عهدِ نور؛ همپوشانیای که نقاط کور را میبندد
نورِ وفادار؛ از وصایت تا عهدالله
نور علی نور؛ درناژ حسادت با وفای به عهد
وقتی نور رِله میشود
۱+۱ که بینهایت میشود
وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ؛ منطق وصایت
صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَيْهِ؛ راز تداوم نور
دلنوشته
وصی،
فقط اتصالِ نور به نور نیست…
اتصالِ نور به عهد است.
«وصی» وقتی کنار «عهدِ الله» مینشیند،
یک اتفاق مهم میافتد:
همپوشانی، نقاط کور را میپوشاند.
نقاط کورِ دل،
همان جاهاییاند که حسادت آرامآرام جمع میشود؛
سیئهای که اگر درناژ دائمی نداشته باشد،
قلب را میبندد،
بینایی را مختل میکند،
و انسان را در شبهه نگه میدارد.
همپوشانی با نور،
یعنی نور روی نور؛
و نتیجۀ نورِ روی نور،
تخلیۀ حسادت است.
این یعنی:
وفای به عهد.
نه یک شعار اخلاقی،
بلکه یک فرایند حیاتی.
«وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلًا»
عهد، سؤال میشود؛
چون اگر وفا نشود،
نقطۀ کور میسازد.
اینجاست که ۱+۱ دیگر «دو» نیست؛
بینهایت میشود.
(∞ = 1+1)
نور، وقتی با عهد همپوشانی پیدا میکند،
قطع نمیشود،
بلکه تکثیر میشود.
و قرآن از این جماعت چنین یاد میکند:
«مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ»
بعضی به عهدشان رسیدند،
بعضی هنوز منتظرند؛
اما هیچکدام
تبدیل مسیر ندادند.
صدقِ در عهد،
یعنی مسیر را عوض نکردن،
حتی وقتی تمناها فشار میآورند.
در مقابل،
حسودِ کذّاب
دقیقاً از همینجا میشکند:
او نقض عهد میکند.
نه چون نمیداند،
بلکه چون نمیخواهد وفادار بماند.
«إِنَّ الْكَذَّابَ يَهْلِكُ بِالْبَيِّنَاتِ
وَ يَهْلِكُ أَتْبَاعُهُ بِالشُّبُهَاتِ»
حسود،
اول خودش با دلیلها هلاک میشود؛
و بعد دیگران را
با ابهامها زمین میزند.
اما نور،
اصلاً اهل انباشت نیست؛
نور، جریان است.
نور،
فرایند رِله کردن اوامر الهی است؛
دستبهدست شدن فرمان،
بیقطع،
بیوقفه.
از وصی به وصی،
از دل به دل،
از زمان به زمان.
این همان منطق «دَوَلَ» است؛
دولتِ نور،
گردش سالمِ ولایت،
نه تمرکزِ بیمارِ قدرت.
و آنوقت،
زندگی از محدودیت درمیآید؛
چون نورِ الهی
لم یتسنّه است؛
کهنه نمیشود،
فاسد نمیشود،
و اگر در عهد بمانی،
تو را هم فرسوده نمیکند.
این است رازِ وصی:
نور،
وقتی با عهد همپوشانی پیدا میکند،
راه را همیشه باز نگه میدارد.
مثال زیبای بِلاکچِین و مفهوم همپوشانی در واژه «وصی»
+ «حاملان نور!»
رَسُولُ … مُبَشِّراً بِرَسُولٍ … اسْمُهُ …
به این میگن همپوشانی! به این میگن اُوِرلَپ!
[سورة الصف (۶۱): الآيات ۶ الى ۹]
وَ إِذْ قالَ عيسَى ابْنُ مَرْيَمَ
يا بَني إِسْرائيلَ
إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ
وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ
فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبينٌ (۶)
و هنگامى را كه عيسى پسر مريم گفت:
«اى فرزندان اسرائيل، من فرستاده خدا به سوى شما هستم.
تورات را كه پيش از من بوده تصديق مىكنم
و به فرستادهاى كه پس از من مىآيد و نام او «احمد» است بشارتگرم.»
پس وقتى براى آنان دلايل روشن آورد، گفتند:
«اين سحرى آشكار است.»
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُوَ يُدْعى إِلَى الْإِسْلامِ
وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (۷)
و چه كسى ستمگرتر از آن كس است كه با وجود آنكه به سوى اسلام فراخوانده مىشود،
بر خدا دروغ مىبندد؟
و خدا مردم ستمگر را راه نمىنمايد.
يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ (۸)
مىخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند
و حال آنكه خدا -گر چه كافران را ناخوش اُفتد- نور خود را كامل خواهد گردانيد.
هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ
لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ (۹)
اوست كسى كه فرستاده خود را با هدايت و آيين درست روانه كرد،
تا آن را بر هر چه دين است فائق گرداند، هر چند مشركان را ناخوش آيد.
وصی؛ بلاکچینِ نور
همپوشانی نور؛ از بشارت تا اتمام
نور با نور میماند
وقتی نور قطع نمیشود
زنجیرۀ نور؛ منطق وصایت
بلاکچین الهی؛ رسولٌ مبشّراً برسول
وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ
مُبَشِّراً بِرَسُولٍ؛ راز همپوشانی
دلنوشته
وصی؛ بلاکچینِ نور
اگر بخواهی برای «وصی»
یک مثال امروزی و قابل لمس پیدا کنی،
بلاکچِین مثال زیبایی است.
در بلاکچِین،
هر بلاک جدا نیست؛
هر بلاک بر شانهی بلاک قبل ایستاده است.
اطلاعات حذف نمیشود،
بلکه تکمیل میشود.
اگر یک حلقه قطع شود،
کل زنجیره اعتبارش را از دست میدهد.
این دقیقاً همان منطق «وصی» است.
نه آغازِ صفر،
نه کپیِ ناقص،
بلکه همپوشانیِ کامل.
رَسُولٌ… مُبَشِّراً بِرَسُولٍ… اسْمُهُ…
به این میگویند همپوشانی.
به این میگویند اُوِرلَپِ نور.
حضرت عیسی علیهالسلام،
در میانهی نور ایستاده است؛
نه قطعکنندۀ گذشته،
نه پایاندهندۀ مسیر.
او تصدیق میکند آنچه پیش از او بوده،
و همزمان،
نورِ بعد از خود را بشارت میدهد.
«مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ
وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتي مِنْ بَعْدي اسْمُهُ أَحْمَدُ»
این یعنی وصایت در مقیاس رسالت:
نور،
نه ناگهانی میپرد،
نه بیریشه ظاهر میشود.
نور،
لایهلایه کامل میشود.
اما مشکل کجاست؟
مشکل آنجاست که
اهل حسادت،
تحمل این همپوشانی را ندارند.
وقتی نورِ کامل میآید،
میگویند:
«سحرٌ مبین!»
چرا؟
چون نور،
نقاط کور را میبندد؛
و بستنِ نقاط کور،
برای حسود دردناک است.
حسود،
نور را انکار نمیکند چون نمیبیند؛
انکار میکند چون تاب دیدنش را ندارد.
«يُريدونَ لِيُطفِئوا نورَ اللهِ بأفواهِهم…»
میخواهند نور را با حرف خاموش کنند؛
با تهمت،
با تمسخر،
با تحریف.
اما نور،
دهانی نیست که خاموش شود.
«وَ اللهُ مُتِمُّ نورِه»
نور،
خودش را کامل میکند؛
با وصی،
با همپوشانی،
با رله شدن در زمان.
و اینجاست که میفهمی:
وصایت،
فقط یک مفهوم تاریخی نیست؛
یک قانون جاریِ هستی است.
نور اگر بناست بماند،
باید همپوشان بماند؛
و اگر همپوشان بماند،
هیچ دهانی
قادر به خاموشکردنش نیست.
این است منطق وصی:
نور،
با نور میماند.
نور، سینه به سینه منتقل میشه!
«وصی» + «ارث»
[سورة البقرة (۲): آية ۱۳۲]
وَ وَصَّى بِها إِبْراهِيمُ بَنِيهِ وَ يَعْقُوبُ
يا بَنِيَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى لَكُمُ الدِّينَ
فَلا تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (۱۳۲)
و ابراهيم و يعقوب، پسران خود را به همان [آيين] سفارش كردند؛
[و هر دو در وصيتشان چنين گفتند:]
«اى پسران من، خداوند براى شما اين دين را برگزيد؛
پس، البته نبايد جز مسلمان بميريد.»
وصی؛ ارثِ زندهی نور
سینهبهسینه؛ منطق ارث در وصایت
نور، میراثی که نمیمیرد
وَ وَصَّى بِها إِبْراهِيمُ بَنِيهِ
فَلا تَمُوتُنَّ إِلّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ
ارثِ نَفَسِ نور
وقتی ارث، جهت است نه دارایی
دلنوشته
وصی؛ ارثِ زندهی نور
نور،
مثل کالا منتقل نمیشود؛
سینهبهسینه منتقل میشود.
وصی،
وارثِ حساب بانکی نیست؛
وارثِ نَفَسِ نورانی است.
اینجاست که «وصی»
دست در دستِ «ارث» میگذارد؛
نه ارثِ اشیاء،
بلکه ارثِ جهت.
«وَ وَصَّى بِها إِبْراهِيمُ بَنِيهِ وَ يَعْقُوبُ»
ابراهیم و یعقوب،
چیزی را وصیت نکردند که بشود جابهجایش کرد؛
آنها راه را به ارث گذاشتند.
و این ارث،
با کلمات ساده منتقل میشود،
اما وزنش،
از هزار کتاب بیشتر است:
«يا بَنِيَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى لَكُمُ الدِّينَ»
یعنی:
این راه،
انتخابِ خداست؛
نه انتخابِ سلیقهها،
نه ارثِ قومی،
نه عادتِ خانوادگی.
و بعد،
وصیت به یک نقطهی حیاتی ختم میشود:
«فَلا تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ»
انگار وصی میگوید:
مهم نیست چقدر زندگی میکنی؛
مهم این است
در چه جهتی بمیری.
نور،
با لحظهی مرگ قطع نمیشود؛
اگر وصیت درست منتقل شده باشد،
نور،
در سینهی بعدی
ادامه پیدا میکند.
این است معنای ارث در منطق نور:
نه گذشتهپرستی،
نه توقف؛
بلکه تحویل امانت.
وصی،
کسی است که امانت را سالم میگیرد
و سالم تحویل میدهد؛
نه کم،
نه زیاد،
نه تحریفشده.
نور،
وقتی سینهبهسینه منتقل میشود،
تاریخ نمیشود؛
حیات میشود.
و این همان راز آرامش وصی است:
او میداند
نور،
اگر درست سپرده شود،
هرگز گم نمیشود.
وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ إِيَّاكُمْ أَنِ اتَّقُوا اللَّهَ
«وصی» + «وقی»
[سورة النساء (۴): الآيات ۱۳۱ الى ۱۳۲]
وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ
وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ إِيَّاكُمْ أَنِ اتَّقُوا اللَّهَ
وَ إِنْ تَكْفُرُوا فَإِنَّ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ
وَ كانَ اللَّهُ غَنِيًّا حَمِيداً (۱۳۱)
و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، از آنِ خداست.
و ما به كسانى كه پيش از شما به آنان كتاب داده شده،
و [نيز] به شما سفارش كرديم كه از خدا پروا كنيد.
و اگر كفر ورزيد [چه باك، كه] آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آنِ خداست،
و خدا بى نياز ستوده[صفات] است.
وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ
وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلاً (۱۳۲)
و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آنِ خداست،
و خدا بس كارساز است.
وصی؛ نگهبانِ نور با سپرِ تقوا
تقوا؛ پوششِ نور در وصایت
وصایت و وقایه؛ امانتِ محفوظِ نور
وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا… أَنِ اتَّقُوا اللَّهَ
وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلاً
وقتی وصی، سپر میشود
نورِ محفوظ؛ منطق تقوا
دلنوشته
وصی؛ نگهبانِ نور با سپرِ تقوا
وصی،
فقط انتقال نور نیست؛
ایجادِ سپرِ نورانی است.
اینجاست که «وصی»
دست در دستِ «وِقایة» میگذارد؛
«وصی» + «وقی».
یعنی:
نور،
برای ماندن
باید محافظت شود.
«وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا… أَنِ اتَّقُوا اللَّهَ»
تقوا،
در منطق وصایت،
ترس نیست؛
پوشش است.
پوششی که نور را
از نشتکردن حفظ میکند؛
از آلودگیِ حسادت،
از ضربۀ کِبر،
از نفوذِ تمنا.
خدا میفرماید:
ما این وصیت را
هم به اهل کتابِ پیش از شما دادیم
و هم به شما.
یعنی این قانون،
موقتی نیست؛
نسلی نیست؛
فرقهای نیست.
وصایت،
یک فرمانِ همگانی است
برای حفظِ نور.
«وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ»
وقتی همهچیز مالِ اوست،
نور هم مالِ اوست؛
و وصی،
امینِ این مال است.
تقوا یعنی:
دستدرازی نکردن در امانت؛
کموزیاد نکردن نور؛
خرجکردن آن
در همان جهتی که سپرده شده.
و اگر کسی کفر بورزد،
اگر پشت به این وصایت کند،
چیزی از خدا کم نمیشود.
«وَ كانَ اللَّهُ غَنِيًّا حَمِيداً»
ضرر،
به نور نمیرسد؛
به دلِ بیپوشش میرسد.
و آخرِ کار،
این آرامشِ عمیق میماند:
«وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلاً»
وقتی وصی،
نور را با تقوا حمل کند،
خدا خودش
کارساز میشود.
وصی،
صاحبِ نور است
و خودش هم مصرفکنندهی نور؛
و او نگهبانِ نور است.
و تقوا،
نامِ دیگرِ همین نگهبانی است.
ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ … أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ وَصَّاكُمُ اللَّهُ بِهذا
«وصی» + «حاملان نور! هشت زوجِ نورانی!»
اهل حسادت، وقتی که این نور، سینه به سینه، بین این ازواج نورانی، منتقل میشه، کجا هستند؟!
«أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ وَصَّاكُمُ اللَّهُ بِهذا»
حسود، با کتمان نور حقیقت، چه ظلم بزرگی در حق خودش و فالوئرهاش میکنه!
«فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً لِيُضِلَّ النَّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ»
[سورة الأنعام (۶): الآيات ۱۴۲ الى ۱۴۴]
وَ مِنَ الْأَنْعامِ حَمُولَةً وَ فَرْشاً
كُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ
وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ (۱۴۲)
و [نيز] از دامها، حيوانات باركش و حيوانات كرك و پشم دهنده را [پديد آورد].
از آنچه خدا روزيتان كرده است بخوريد،
و از پى گامهاى شيطان مرويد كه او براى شما دشمنى آشكار است.
ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ
مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَيْنِ
قُلْ آلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ أَمِ الْأُنْثَيَيْنِ أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ أَرْحامُ الْأُنْثَيَيْنِ
نَبِّئُونِي بِعِلْمٍ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (۱۴۳)
هشت زوج [آفريد و بر شما حلال كرد]:
از گوسفند دو تا، و از بز دو تا.
بگو: «آيا [خدا] نرها[ى آنها] را حرام كرده يا ماده را؟
يا آنچه را كه رحم آن دو ماده در بر گرفته است؟»
اگر راست مىگوييد، از روى علم، به من خبر دهيد.»
وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَيْنِ
قُلْ آلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ أَمِ الْأُنْثَيَيْنِ أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ أَرْحامُ الْأُنْثَيَيْنِ
أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ وَصَّاكُمُ اللَّهُ بِهذا
فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً لِيُضِلَّ النَّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ
إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (۱۴۴)
و از شتر دو، و از گاو دو. بگو:
«آيا [خدا] نرها[ى آنها] را حرام كرده يا مادهها را؟
يا آنچه را كه رحم آن دو ماده در بر گرفته است؟
آيا وقتى خداوند شما را به اين [تحريم] سفارش كرد حاضر بوديد؟»
پس كيست ستمكارتر از آنكس كه بر خدا دروغ بندد، تا از روى نادانى، مردم را گمراه كند؟
آرى، خدا گروه ستمكاران را راهنمايى نمىكند.
وصی؛ حاملان نور و هشت زوج نورانی
هشت زوجِ نور؛ زنجیرۀ وصایت
وقتی نور، زوجزوج منتقل میشود
ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ؛ منطق حمل نور
أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ وَصَّاكُمُ اللَّهُ بِهذا؟
کتمان نور؛ ظلم حسادت
شاهد نبودید، چرا حکم میدهید؟
دلنوشته
هشت زوجِ نور؛ زنجیرۀ وصایت
وصی،
فقط یک نفر نیست؛
یک زنجیرۀ حاملان نور است.
اینجاست که قرآن،
با تعبیری شگفت،
از هشت زوج سخن میگوید؛
نه صرفاً بهعنوان دام،
بلکه بهمثابۀ الگوی حمل و انتقال.
«ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ…»
نور،
زوجزوج حرکت میکند؛
سینهبهسینه،
رحمبهرحم،
دلبهدل.
حاملان نور،
تکافتاده نیستند؛
شبکهاند،
امتدادند،
وصایتِ زندهاند.
اما اهل حسادت،
کجای این صحنهاند؟
«أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ وَصَّاكُمُ اللَّهُ بِهذا؟»
آیا آنوقت که خدا وصیت میکرد،
شاهد بودید؟
حاضر بودید؟
یا بعداً آمدید
و با حدس و سلیقه،
برای نور خط کشیدید؟
حسود،
وقتی میبیند نور
چطور سالم،
منظم،
و زوجبهزوج منتقل میشود،
راه دیگری انتخاب میکند:
کتمان نور.
و این،
یکی از بزرگترین ظلمهاست؛
اول به خودش،
بعد به کسانی که دنبالش راه افتادهاند.
«فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً
لِيُضِلَّ النَّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ»
دروغ بستن به خدا،
فقط جعلِ حکم نیست؛
قطعکردنِ مسیر نور است
با ادعای دانایی.
قرآن،
اینجا دقیق سؤال میپرسد:
اگر راست میگویید،
با علم حرف بزنید.
«نَبِّئُونِي بِعِلْمٍ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ»
حسود،
علم ندارد؛
اما دنبالکننده دارد.
و همین،
فاجعه را بزرگتر میکند.
او مردم را
نه با نور،
بلکه با شبهه میچرخاند؛
و نامش را میگذارد: هدایت.
در حالی که خدا صریح میفرماید:
«إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ»
نور،
با زوجهای نورانی میماند؛
با حاملان امین،
با وصیهای صادق.
اما حسادت،
نه شاهدِ وصیت است،
نه حاملِ نور؛
فقط صدای بلندِ تاریکی است
که میخواهد جای نور تصمیم بگیرد.
و این،
همیشه همانجا لو میرود
که خدا میپرسد:
شما کِی آنجا بودید؟
ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ
ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ
ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ
«وصی» + «امر الله»
این همپوشانی، برای اینه که امر و نهی خدا رو بفهمیم!
بدون فهم قبض و بسط نور قلب، این همپوشانی، عملا شکل نمیگیره!
+ «نور خویشاوندی با خدا!»
«لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ … لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ … لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»
«باشد كه بينديشد! باشد كه پند گيريد! باشد كه به تقوا گراييد!»
«باشد كه … باشد كه … باشد كه …»
چی باشد؟!
خدا ما رو به چه چیز مهمی اینقدر سفارش و تاکید کرده؟!
«ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ»
خدا ما رو به فهم نور و ظلمت قلبمون اینقدر سفارش کرده!
این فهم نور که باشه، این همپوشانی که باشه، حالا …
میاندیشیم و پند میگیریم و اهل تقوا میشویم!
پس فهم این نور، حتما فریضه است!
«معرفة الامام بالنّورانیّة»
[سورة الأنعام (۶): آية ۱۵۱]
قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلاَّ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً
وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً
وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ مِنْ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيَّاهُمْ
وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ
وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ
ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ
لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (۱۵۱)
بگو: «بياييد تا آنچه را پروردگارتان بر شما حرام كرده براى شما بخوانم:
چيزى را با او شريك قرار مدهيد؛
و به پدر و مادر احسان كنيد؛
و فرزندان خود را از بيم تنگدستى مكشيد؛
ما شما و آنان را روزى مىرسانيم؛
و به كارهاى زشت -چه علنى آن و چه پوشيده[اش]- نزديك مشويد؛
و نَفْسى را كه خدا حرام گردانيده، جز بحق مكشيد.
اينهاست كه [خدا] شما را به [انجام دادن] آن سفارش كرده است،
باشد كه بينديشد.
[سورة الأنعام (۶): الآيات ۱۵۲ الى ۱۵۳]
وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ إِلاَّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ
وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزانَ بِالْقِسْطِ
لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها
وَ إِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى
وَ بِعَهْدِ اللَّهِ أَوْفُوا
ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (۱۵۲)
و به مال يتيم -جز به نحوى [هر چه نيكوتر]- نزديك مشويد، تا به حد رشد خود برسد.
و پيمانه و ترازو را به عدالت، تمام بپيماييد.
هيچ كس را جز به قدر توانش تكليف نمىكنيم.
و چون [به داورى يا شهادت] سخن گوييد دادگرى كنيد، هر چند [درباره] خويشاوند [شما] باشد.
و به پيمان خدا وفا كنيد.
اينهاست كه [خدا] شما را به آن سفارش كرده است،
باشد كه پند گيريد.
وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ
وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ
ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (۱۵۳)
و [بدانيد] اين است راه راست من؛ پس، از آن پيروى كنيد.
و از راهها[ى ديگر] كه شما را از راه وى پراكنده مىسازد پيروى مكنيد.
اينهاست كه [خدا] شما را به آن سفارش كرده است،
باشد كه به تقوا گراييد.
ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ؛ فهم نور، فریضه است
وصی و امرِ خدا؛ از فهم تا تقوا
وقتی امرِ خدا فهمیده میشود
لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ… تَذَكَّرُونَ… تَتَّقُونَ
هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً
نورِ خویشاوندی با خدا
از وصایت تا راه مستقیم
دلنوشته
ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ؛ فهم نور، فریضه است
«ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ…»
این تکرار،
اتفاقی نیست.
خدا یکبار نمیگوید؛
سهبار میگوید،
با سه افقِ متفاوت از درون انسان:
لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ
لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ
لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ
یعنی:
وصایت،
برای فهمیدن است،
برای یادآوری است،
برای محافظتکردن.
«وصی» وقتی کنار «امر الله» مینشیند،
هدفش این نیست که فقط حکمها منتقل شود؛
هدف این است که امر و نهی خدا فهمیده شود.
و این فهم،
بدون شناختِ قبض و بسطِ نور در قلب،
اصلاً شکل نمیگیرد.
اگر ندانی
کِی دلت روشن است
و کِی تاریک،
امرِ خدا میشود یک فهرست خشک؛
نه راه.
«لَعَلَّكُمْ… لَعَلَّكُمْ… لَعَلَّكُمْ…»
باشد که…
باشد که…
باشد که…
اما خدا منتظر چه «شدنی» است؟
خدا ما را
به چه چیز مهمی
اینهمه سفارش کرده؟
«ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ»
به اینکه
نور و ظلمتِ قلبمان را بفهمیم.
وقتی این فهم آمد،
وقتی همپوشانی نور شکل گرفت،
آنوقت است که
عقل فعال میشود،
ذکر زنده میشود،
و تقوا،
طبیعی و خودجوش میآید.
پس بله؛
فهم نور، فریضه است.
نه یک امر تزئینی،
نه یک بحث اضافی.
همان چیزی که اسمش این است:
«معرفة الإمام بالنورانیّة».
و قرآن،
این حقیقت را
در متن زندگی مینشاند:
نه شرک،
نه ظلم به والدین،
نه قتل نَفْس،
نه تجاوز به مال یتیم،
نه بیعدالتی،
نه نقض عهد.
و هر بار میگوید:
«ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ»
یعنی اینها
از بیرون تحمیل نشده؛
از دلِ نورِ راه آمده.
و در نهایت،
خط قرمز را روشن میکند:
«وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ»
یک راه است؛
نه راهها.
اگر نورِ قلب را نفهمی،
راهها زیاد میشوند؛
اگر بفهمی،
راه یکی میماند.
این است رازِ وصایت:
امرِ خدا
وقتی فهمیده میشود
که نورِ قلب
در جریان باشد.
وگرنه،
امر میشود اختلاف،
و نهی میشود ابزار،
و راه،
پارهپاره.
اما با وصی،
امر روشن میشود،
راه مستقیم میماند،
و تقوا
ثمرۀ طبیعیِ فهم نور است.
وَ أَوْصانِي بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ ما دُمْتُ حَيًّا
«وصی» + «درناژ دائمیِ حسادت!»
مبادا یه روزی خیال کنی که «ذَهَبَ السَّيِّئاتُ عَنِّي»! + «وری»
این همپوشانی برای درناژ دائمی حسادت، برای همیشه لازمه «ما دُمْتُ حَيًّا»!
نور، خودش میگه، خدای مهربان نورشو توی مُشت من گذاشته!
«وَ السَّلامُ عَلَيَّ»: درود بر من!!! یعنی چه؟
مگر کسی به خودش درود میفرسته؟
معنای اینکه عیسی علیه السلام، میفرماید: «وَ السَّلامُ عَلَيَّ» بسیار زیباست!
+ «نورِ سلام، بر تیمِ دونفره!»
«وَ السَّلامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَ يَوْمَ أَمُوتُ وَ يَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا،
و درود بر من، روزى كه زاده شدم و روزى كه مىميرم و روزى كه زنده برانگيخته مىشوم.»
منظور صاحب نور اینه:یعنی:
صاحب نور، زاده شدم! صاحب نور، میمیرم!
و صاحب نور برانگیخته میشوم!» + «رجعت»
اين است ماجراى عيسى پسر مريم!
«ذلِكَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ»
که اهل حسادت، هیچوقت باورش نکردند!
«قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِي فِيهِ يَمْتَرُونَ»
[سورة مريم (۱۹): الآيات ۳۱ الى ۳۵]
وَ جَعَلَنِي مُبارَكاً أَيْنَ ما كُنْتُ
وَ أَوْصانِي بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ ما دُمْتُ حَيًّا (۳۱)
و هر جا كه باشم مرا با بركت ساخته،
و تا زندهام به نماز و زكات سفارش كرده است،
وَ بَرًّا بِوالِدَتِي وَ لَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّاراً شَقِيًّا (۳۲)
و مرا نسبت به مادرم نيكوكار كرده و زورگو و نافرمانم نگردانيده است،
وَ السَّلامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَ يَوْمَ أَمُوتُ وَ يَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا (۳۳)
و درود بر من، روزى كه زاده شدم و روزى كه مىميرم و روزى كه زنده برانگيخته مىشوم.»
ذلِكَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ
قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِي فِيهِ يَمْتَرُونَ (۳۴)
اين است [ماجراى] عيسى پسر مريم،
[همان] گفتار درستى كه در آن شك مىكنند.
ما كانَ لِلَّهِ أَنْ يَتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ سُبْحانَهُ
إِذا قَضى أَمْراً
فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (۳۵)
خدا را نسزد كه فرزندى برگيرد. منزّه است او؛
چون كارى را اراده كند،
همين قدر به آن مىگويد: «موجود شو»، پس بىدرنگ موجود مىشود.
ما دُمْتُ حَيًّا؛ وصایت برای همیشه
وصی؛ درناژ دائمیِ حسادت
زندگی با نور، تا آخرین لحظه
وَ أَوْصانِي… ما دُمْتُ حَيًّا
وَ السَّلامُ عَلَيَّ؛ حریمِ همیشگیِ نور
سلام بر نورِ زنده
وصایت؛ مراقبتِ مادامالحیات
دلنوشته
ما دُمْتُ حَيًّا؛ وصایت برای همیشه
«وَ أَوْصانِي بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ ما دُمْتُ حَيًّا…»
وصایت،
برای یک مقطع نیست؛
برای همهی عمر است.
اینجاست که میفهمی
«وصی»
یعنی برنامهی درناژ دائمیِ حسادت.
نه یکبار،
نه موسمی،
نه تا وقتی حالت خوب است.
ما دُمْتُ حَيًّا
یعنی تا آخرین نفس.
مبادا یک روز
با خودت بگویی:
«ذَهَبَ السَّيِّئاتُ عَنِّي»
تمام شد…
دیگر خبری نیست…
نه؛
نور،
همیشه در جریان است
و تاریکی هم
اگر رها شود،
برمیگردد.
برای همین است
که این همپوشانی
باید همیشگی باشد.
نور میگوید:
خدای مهربان،
نورش را گذاشته
در مُشت من؛
اما نگفته
نگهداری نمیخواهد.
و بعد،
یک جملهی عجیب میآید:
«وَ السَّلامُ عَلَيَّ»
درود بر من؟!
مگر کسی به خودش سلام میدهد؟
اینجا،
خودخواهی نیست؛
حفاظتِ نور است.
سلام،
یعنی ایمنی.
یعنی بیدستاندازی.
یعنی خط قرمز.
وقتی صاحب نور میگوید:
«وَ السَّلامُ عَلَيَّ»
یعنی:
این نور،
در تمام مراحل حیات،
در امان است.
و نگاه کن چه زیبا میگوید:
روز تولد،
روز مرگ،
روز برانگیختهشدن.
یعنی چه؟
یعنی:
من با نور متولد شدم؛
با نور میمیرم؛
و با نور
برانگیخته میشوم.
این،
ادعای شخصی نیست؛
اعلامِ پیوستگی نور است.
همان چیزی که اهل حسادت
هیچوقت نتوانستند باورش کنند:
قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِي فِيهِ يَمْتَرُونَ
آنها شک میکنند
چون نور را
تکهتکه میبینند؛
در حالی که نور،
یک خط ممتد است.
و اینجاست که رازِ «رجعت»
آرامآرام روشن میشود:
نور،
گم نمیشود؛
قطع نمیشود؛
فقط ظاهرش عوض میشود.
و باز،
همهچیز برمیگردد
به همان نقطهی اول:
وصایت،
یعنی مراقبتِ همیشگی؛
نماز و زکات،
یعنی اتصال دائمی؛
سلام،
یعنی حریم نور.
تا وقتی زندهای،
این مسیر ادامه دارد.
و اگر کسی این را نفهمد،
طبیعی است
که به نور شک کند؛
چون نورِ بیمراقبت،
در چشمِ حسود
قابل فهم نیست.
اما صاحب نور میداند:
وصایت،
یعنی زندگی با نور،
تا آخرین لحظه.
وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ حُسْناً
«وصی» + «حسن»
«لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ،
قطعاً گناهانشان را از آنان مىزداييم!»
+ «درناژ دائمی حسادت!»
[سورة العنكبوت (۲۹): الآيات ۶ الى ۱۰]
وَ مَنْ جاهَدَ فَإِنَّما يُجاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ (۶)
و هر كه بكوشد، تنها براى خود مىكوشد،
زيرا خدا از جهانيان سخت بىنياز است.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ
لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ
وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِي كانُوا يَعْمَلُونَ (۷)
و كسانى كه ايمان آورده، و كارهاى شايسته كردهاند،
قطعاً گناهانشان را از آنان مىزداييم،
و بهتر از آنچه مىكردند پاداششان مىدهيم.
وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ حُسْناً
وَ إِنْ جاهَداكَ لِتُشْرِكَ بِي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما
إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ
فَأُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (۸)
و به انسان سفارش كرديم كه به پدر و مادر خود نيكى كند،
و[لى] اگر آنها با تو دركوشند تا چيزى را كه بدان علم ندارى با من شريك گردانى،
از ايشان اطاعت مكن.
سرانجامتان به سوى من است،
و شما را از [حقيقت] آنچه انجام مىداديد باخبر خواهم كرد.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ
لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِي الصَّالِحِينَ (۹)
و كسانى كه گرويده و كارهاى شايسته كردهاند،
البتّه آنان را در زمره شايستگان درمىآوريم.
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ
فَإِذا أُوذِيَ فِي اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذابِ اللَّهِ
وَ لَئِنْ جاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ
أَ وَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِما فِي صُدُورِ الْعالَمِينَ (۱۰)
و از ميان مردم كسانىاند كه مىگويند: «به خدا ايمان آوردهايم»
و چون در [راه] خدا آزار كشند، آزمايش مردم را مانند عذاب خدا قرار مىدهند؛
و اگر از جانب پروردگارت يارى رسد حتماً خواهند گفت: «ما با شما بوديم.»
آيا خدا به آنچه در دلهاى جهانيان است داناتر نيست؟
وصی؛ حُسنِ پاککنندهی سیئات
حُسن؛ درناژ دائمیِ حسادت
نیکیِ آگاهانه، دلِ شفاف
وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ حُسْناً
لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ
دلِ اهلِ حُسن، جای حسادت نیست
وصایت با نیکی؛ جهادِ درون
دلنوشته
وصی؛ حُسنِ پاککنندهی سیئات
«وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ حُسْناً…»
وصایت،
اینجا به زبان حُسن حرف میزند.
نه فقط اطاعت،
نه صرفِ احترامِ ظاهری؛
بلکه نیکیِ آگاهانه.
«وصی» وقتی با «حُسن» همپوشانی پیدا میکند،
یک اتفاق درونی میافتد:
دل،
از زبریِ حسادت
آرامآرام شسته میشود.
و خدا وعده میدهد:
«لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ»
قطعاً سیئاتشان را میزداییم…
این «زدودن»،
یک پاککردن سطحی نیست؛
یک درناژ دائمی است.
حسادت،
در دلِ خشن میماند؛
اما در دلِ اهلِ حُسن،
جایی برای ماندن ندارد.
جهاد اینجا،
جهاد با بیرون نیست؛
جهاد با درونِ خود است:
«وَ مَنْ جاهَدَ فَإِنَّما يُجاهِدُ لِنَفْسِهِ»
هر که تلاش میکند،
برای خودش تلاش میکند؛
چون خدا،
به تلاشِ ما محتاج نیست.
و باز میگوید:
ایمان + عمل صالح = تطهیر.
نه شعار،
نه ادعا.
اما دقت کن:
حتی در اوجِ حُسن،
مرز توحید حفظ میشود.
اگر پدر و مادر،
دعوت به شرک کنند،
اطاعت نمیشود؛
اما بیحُسن هم رفتار نمیشود.
نه تندی،
نه کینه،
نه تحقیر.
چون مرجع نهایی،
خداست:
«إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ»
و این یعنی:
دلِ موحّد،
هم مهربان است
هم مرزبند.
خدا وعدهی دیگری هم میدهد:
«لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِي الصَّالِحِينَ»
نه فقط پاداش،
بلکه همنشینی با صالحان.
اما آنسوی ماجرا،
چهرهی نفاق است:
کسانی که میگویند ایمان آوردیم،
اما با اولین آزار،
ایمانشان فرو میریزد.
فتنهی مردم را
همسنگِ عذاب خدا میبینند؛
و با اولین پیروزی،
میگویند: «ما هم بودیم!»
خدا اما،
به آنچه در سینههاست
داناتر است.
و اینجاست که میفهمی:
وصایتِ همراه با حُسن،
دل را شفاف میکند؛
و دلِ شفاف،
جای حسادت ندارد.
پس اگر دیدی
سیئات یکییکی میریزند،
بدان
حُسن،
در حالِ کار کردن است.
و این،
یکی از زیباترین جلوههای وصی است:
پاکسازیِ آرامِ دل،
با نیکیِ آگاهانه.
فَلا يَسْتَطِيعُونَ تَوْصِيَةً
«وصی» + «استطاعت»
[سورة يس (۳۶): الآيات ۴۱ الى ۵۰]
وَ آيَةٌ لَهُمْ أَنَّا حَمَلْنا ذُرِّيَّتَهُمْ فِي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ (۴۱)
و نشانهاى [ديگر] براى آنان اينكه: ما نياكانشان را در كشتىِ انباشته، سوار كرديم.
وَ خَلَقْنا لَهُمْ مِنْ مِثْلِهِ ما يَرْكَبُونَ (۴۲)
و مانند آن براى ايشان مركوبها[ى ديگرى] خلق كرديم.
وَ إِنْ نَشَأْ نُغْرِقْهُمْ فَلا صَرِيخَ لَهُمْ وَ لا هُمْ يُنْقَذُونَ (۴۳)
و اگر بخواهيم غرقشان مىكنيم و هيچ فريادرسى نمىيابند و روىِ نجات نمىبينند.
إِلاَّ رَحْمَةً مِنَّا وَ مَتاعاً إِلى حِينٍ (۴۴)
مگر رحمتى از جانب ما [شامل آنها گردد] و تا چندى [آنها را] برخوردار سازيم.
وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّقُوا ما بَيْنَ أَيْدِيكُمْ وَ ما خَلْفَكُمْ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (۴۵)
و چون به ايشان گفته شود: «از آنچه در پيش رو و پشت سر داريد بترسيد، اميد كه مورد رحمت قرار گيريد» [نمىشنوند].
وَ ما تَأْتِيهِمْ مِنْ آيَةٍ مِنْ آياتِ رَبِّهِمْ إِلاَّ كانُوا عَنْها مُعْرِضِينَ (۴۶)
و هيچ نشانهاى از نشانههاى پروردگارشان بر آنان نيامد، جز اينكه از آن رويگردان شدند.
وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ يَشاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (۴۷)
و چون به آنان گفته شود: «از آنچه خدا به شما روزى داده انفاق كنيد»، كسانى كه كافر شدهاند، به آنان كه ايمان آوردهاند، مىگويند: «آيا كسى را بخورانيم كه اگر خدا مىخواست [خودش] وى را مىخورانيد؟ شما جز در گمراهىِ آشكارى [بيش] نيستيد.»
وَ يَقُولُونَ مَتى هذَا الْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (۴۸)
و مىگويند: «اگر راست مىگوييد، پس اين وعده [عذاب] كى خواهد بود؟»
ما يَنْظُرُونَ إِلاَّ صَيْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ يَخِصِّمُونَ (۴۹)
جز يك فرياد [مرگبار] را انتظار نخواهند كشيد كه هنگامى كه سرگرم جدالند غافلگيرشان كند.
فَلا يَسْتَطِيعُونَ تَوْصِيَةً وَ لا إِلى أَهْلِهِمْ يَرْجِعُونَ (۵۰)
آنگاه نه توانايى وصيّتى دارند و نه مىتوانند به سوى كسان خود برگردند.
وقتی دیگر نمیتوان وصیت کرد
استطاعتِ وصایت؛ فرصتِ زندهبودن
وصی قبل از دیر شدن
فَلا يَسْتَطِيعُونَ تَوْصِيَةً
یک فریاد و پایان فرصت
مرگِ استطاعت، پیش از مرگِ بدن
فرصتی که برنمیگردد
دلنوشته
وقتی دیگر نمیتوان وصیت کرد
«فَلا يَسْتَطِيعُونَ تَوْصِيَةً…»
وصایت،
همیشه ممکن نیست.
وصی،
به استطاعتِ زنده نیاز دارد؛
به فرصت،
به بیداری،
به گوشِ شنوا.
قرآن،
صحنه را واضح ترسیم میکند:
کشتیای پُر،
حملشدنی از رحمت،
حرکت بر آبِ امن.
«أَنَّا حَمَلْنا ذُرِّيَّتَهُمْ فِي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ»
یعنی:
نجات،
از قبل مهیا شده بود؛
مرکب،
فراهم بود.
اما بعد چه شد؟
آیه آمد،
هشدار آمد،
دعوت به تقوا آمد؛
گفتند:
نمیشنویم.
گفتند:
اگر خدا میخواست،
خودش میداد؛
پس چرا ما بدهیم؟
اینجا،
وصایت میمیرد؛
نه بهخاطر نبودِ پیام،
بلکه بهخاطر نبودِ استطاعتِ دل.
آنقدر آیه را پس میزنند
تا لحظهای برسد
که دیگر توانِ وصیت ندارند.
نه برای خودشان،
نه برای دیگران.
«فَلا يَسْتَطِيعُونَ تَوْصِيَةً»
یعنی:
فرصت تمام شده.
نه چون مرگ آمد،
بلکه چون دل،
مدتها قبل مرده بود.
وصایت،
کارِ دقیقهی نود نیست؛
کارِ امروز است.
اگر امروز نشنوی،
اگر امروز انفاق نکنی،
اگر امروز آیه را پس بزنی،
فردا
دیگر استطاعتی نمیماند.
و چه تلخ است این پایان:
نه وصیتی،
نه بازگشتی به اهل.
«وَ لا إِلى أَهْلِهِمْ يَرْجِعُونَ»
نه انتقال نور،
نه اصلاح گذشته،
نه جبران.
پس وصی،
فقط «چه کسی» نیست؛
چه زمانی هم هست.
تا وقتی زندهای،
تا وقتی میشنوی،
تا وقتی دلت میلرزد،
هنوز میتوانی وصی باشی.
اما اگر آیه را عادت کردی،
هشدار را شوخی گرفتی،
و رحمت را به تعویق انداختی،
میرسی به جایی
که قرآن با صراحت میگوید:
دیگر نمیتوانند وصیت کنند.
و این،
سختترین شکلِ محرومیت است:
نه از دنیا،
بلکه از انتقال نور.
شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً
وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ
وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسى
«وصی» + «شرع»
[سورة الشورى (۴۲): الآيات ۱۱ الى ۱۵]
فاطِرُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً
وَ مِنَ الْأَنْعامِ أَزْواجاً
يَذْرَؤُكُمْ فِيهِ
لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ (۱۱)
پديدآورنده آسمانها و زمين است.
از خودتان براى شما جفتهايى قرار داد،
و از دامها [نيز] نر و ماده [قرار داد].
بدين وسيله شما را بسيار مىگرداند.
چيزى مانند او نيست و اوست شنواى بينا.
لَهُ مَقالِيدُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ
إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (۱۲)
كليدهاى آسمانها و زمين از آنِ اوست.
براى هر كس كه بخواهد روزى را گشاده يا تنگ مىگرداند.
اوست كه بر هر چيزى داناست.
شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً
وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ
وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسى
أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ
كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ ما تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ
اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ (۱۳)
از [احكامِ] دين، آنچه را كه به نوح در باره آن سفارش كرد، براى شما تشريع كرد
و آنچه را به تو وحى كرديم
و آنچه را كه درباره آن به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش نموديم كه:
«دين را برپا داريد و در آن تفرقهاندازى مكنيد.»
بر مشركان آنچه كه ايشان را به سوى آن فرا مىخوانى، گران مىآيد.
خدا هر كه را بخواهد، به سوى خود برمىگزيند،
و هر كه را كه از در توبه درآيد، به سوى خود راه مىنمايد.
وَ ما تَفَرَّقُوا إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ
وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ
وَ إِنَّ الَّذِينَ أُورِثُوا الْكِتابَ مِنْ بَعْدِهِمْ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ مُرِيبٍ (۱۴)
و فقط پس از آنكه علم برايشان آمد، راه تفرقه پيمودند
[آن هم] به صرف حسد [و برترى جويى] ميان همديگر.
و اگر سخنى [داير بر تأخير عذاب] از جانب پروردگارت تا زمانى معيّن، پيشى نگرفته بود،
قطعاً ميانشان داورى شده بود.
و كسانى كه بعد از آنان كتاب [تورات] را ميراث يافتند واقعاً درباره او در ترديدى سخت [دچار]اند.
فَلِذلِكَ فَادْعُ وَ اسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ
وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ
وَ قُلْ آمَنْتُ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنْ كِتابٍ
وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَيْنَكُمُ
اللَّهُ رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ
لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ
لا حُجَّةَ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ
اللَّهُ يَجْمَعُ بَيْنَنا وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ (۱۵)
بنابراين به دعوت پرداز، و همان گونه كه مأمورى ايستادگى كن،
و هوسهاى آنان را پيروى مكن
و بگو: «به هر كتابى كه خدا نازل كرده است ايمان آوردم و مأمور شدم كه ميان شما عدالت كنم؛
خدا پروردگار ما و پروردگار شماست؛
اعمال ما از آنِ ما و اعمال شما از آنِ شماست؛
ميان ما و شما خصومتى نيست؛
خدا ميان ما را جمع مىكند، و فرجام به سوى اوست.
شرع؛ دینِ زنده بر ریلِ وصایت
وصی و شرع؛ یک خط ممتد از نوح تا محمد
اقامهی دین؛ میراثِ وصایت
شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ
أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ
دینی که تفرقه ندارد
وقتی شرع، از وصی جان میگیرد
دلنوشته
شرع؛ دینِ زنده بر ریلِ وصایت
«شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ…»
شرع،
تصادفی نازل نشده،
یک فرمانِ بیریشه نیست،
بیسابقه و بیسلسله نیست،
یک حکمِ مقطعی نیست،
بیرون از زنجیرۀ نور نایستاده،
بر زمینِ دل بیواسطه فرود نیامده،
جدا از مسیر نور شکل نگرفته؛
از وصایت آمده است.
دینی که تشریع شده،
همان دینی است
که به نوح سفارش شد،
به ابراهیم سپرده شد،
با موسی اقامه شد،
در کلام عیسی تداوم یافت،
و به تو وحی شد.
یعنی شرع،
محصول یک لحظه نیست؛
حاصل یک خط ممتدِ وصایت است.
همان خدایی که
آسمان و زمین را با آفرینشی نخستین پدید آورد،
زوجزوج خلق کرد،
و رزق را قبض و بسط میدهد،
همان خدا
کلیدهای هدایت را هم
دست وصیها سپرده است.
و پیام این خط روشن است:
«أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ»
دین را برپا دارید؛
نه فقط حفظ کنید،
نه فقط تکرار.
و تفرقه نکنید؛
چون تفرقه،
از دین نیست؛
از حسدِ بعد از علم است.
قرآن صریح میگوید:
وقتی علم آمد،
اما دل آماده نبود،
حسد وارد شد
و صفها شکست.
پس مشکل،
کمبود حکم نبود؛
نبودِ وصایتِ زنده بود.
برای همین است که دعوت به دین
برای اهل شرک سنگین است؛
چون اقامهی دین،
یعنی ایستادن زیر نور
و کنار گذاشتن هوا.
اما خدا،
خودش انتخاب میکند
چه کسی را به سوی خود برگزینَد؛
و چه کسی را
با انابه،
راه دهد.
و به پیامبرش میگوید:
دعوت کن؛
استقامت کن؛
طبق همان امری که داده شدهای؛
نه طبق میل مردم.
و عدالت را
محور قرار بده؛
نه احساسات،
نه فشارها.
در نهایت،
این وعدهی آرامبخش میماند:
«اللَّهُ يَجْمَعُ بَيْنَنا»
اگر وصایت حفظ شود،
اگر شرع
روی ریل وصی حرکت کند،
پراکندهها
دوباره جمع میشوند.
چون مقصد،
یکی است؛
و بازگشت،
به سوی اوست.
این است معنای شرع در منطق نور:
نه قانونِ جدا از حیات،
بلکه نقشهی راهی که با وصایت زنده مانده است.
اهل حسادت، یکدیگر را به نور و صاحبان نور سفارش نمیکنند!
«أَ تَواصَوْا بِهِ؟!»
آيا همديگر را به اين [سخن] سفارش كرده بودند؟ [نه!]
اهل حسادت، اهل طغیان!
«بَلْ هُمْ قَوْمٌ طاغُونَ»
[سورة الذاريات (۵۱): الآيات ۴۷ الى ۶۰]
وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ (۴۷)
و آسمان را به قدرت خود برافراشتيم، و بىگمان، ما [آسمان]گستريم.
وَ الْأَرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ الْماهِدُونَ (۴۸)
و زمين را گسترانيدهايم و چه نيكو گسترندگانيم.
وَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (۴۹)
و از هر چيزى دو گونه [يعنى نر و ماده] آفريديم، اميد كه شما عبرت گيريد.
فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ إِنِّي لَكُمْ مِنْهُ نَذِيرٌ مُبِينٌ (۵۰)
پس به سوى خدا بگريزيد، كه من شما را از طرف او بيمدهندهاى آشكارم.
وَ لا تَجْعَلُوا مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ إِنِّي لَكُمْ مِنْهُ نَذِيرٌ مُبِينٌ (۵۱)
و با خدا معبودى ديگر قرار مدهيد كه من از جانب او هشداردهندهاى آشكارم.
كَذلِكَ ما أَتَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ قالُوا ساحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ (۵۲)
بدين سان بر كسانى كه پيش از آنها بودند هيچ پيامبرى نيامد جز اينكه گفتند:
«ساحر يا ديوانهاى است.»
أَ تَواصَوْا بِهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ طاغُونَ (۵۳)
آيا همديگر را به اين [سخن] سفارش كرده بودند؟ [نه!]
بلكه آنان مردمى سركش بودند.
فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَما أَنْتَ بِمَلُومٍ (۵۴)
پس، از آنان روى بگردان، كه تو درخور نكوهش نيستى.
وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرى تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِينَ (۵۵)
و پند ده، كه مؤمنان را پند سود بخشد.
وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ (۵۶)
و جنّ و انس را نيافريدم جز براى آنكه مرا بپرستند.
ما أُرِيدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ وَ ما أُرِيدُ أَنْ يُطْعِمُونِ (۵۷)
از آنان هيچ روزيى نمىخواهم، و نمىخواهم كه مرا خوراك دهند.
إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ (۵۸)
خداست كه خود روزىبخشِ نيرومندِ استوار است.
فَإِنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا ذَنُوباً مِثْلَ ذَنُوبِ أَصْحابِهِمْ فَلا يَسْتَعْجِلُونِ (۵۹)
پس براى كسانى كه ستم كردند بهرهاى است از عذاب، همانند بهره عذابِ ياران [قبلى]شان.
پس [بگو:] در خواستنِ عذاب از من، شتابزدگى نكنند.
فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ يَوْمِهِمُ الَّذِي يُوعَدُونَ (۶۰)
پس واى بر كسانى كه كافر شدهاند از آن روزى كه وعده يافتهاند.
تواصیِ نور یا همدستیِ طغیان
وقتی حسادت، زبانِ مشترک میسازد
اهل نور سفارش میکنند؛ اهل حسادت طغیان
أَ تَواصَوْا بِهِ؟ بَلْ هُمْ قَوْمٌ طاغُونَ
فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ
فرار از طغیان، اقامت در نور
ذکر برای مؤمنان؛ طغیان برای حسودان
دلنوشته
تواصیِ نور یا همدستیِ طغیان
اهلِ حسادت،
هرگز همدیگر را
به نور سفارش نمیکنند؛
به صاحبان نور هم.
قرآن دقیق میپرسد:
«أَ تَواصَوْا بِهِ؟!»
آیا با هم قرار گذاشته بودند
که این حرفها را بزنند؟
که پیامبران را ساحر و مجنون بخوانند؟
بله.
مسئله توطئهی آگاهانه است؛
مسئله، ماهیتِ مشترک است.
«بَلْ هُمْ قَوْمٌ طاغُونَ»
اهل حسادت،
اهل طغیاناند؛
و طغیان،
همیشه زبانِ مشترک میسازد.
آنها نور را نمیشناسند،
اما در انکار نور
کاملاً هماهنگاند.
در جهانی که
آسمان با قدرت برافراشته شده
و مدام در حال گسترش است؛
در زمینی که
برای آرامش گسترده شده؛
در نظامی که
همهچیز زوجزوج آفریده شده
تا یادآوری کند،
باز هم
به جای یاد گرفتن،
فرار میکنند.
برای همین است
که فرمان میآید:
«فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ»
به سوی خدا فرار کنید.
نه بحث،
نه چانهزنی،
نه جدل با طغیان؛
فرار.
چون طغیان،
بحثپذیر نیست؛
مهارپذیر است
یا باید از آن فاصله گرفت.
و باز هشدار تکرار میشود:
با خدا شریک نسازید؛
نه شریک اعتقادی،
نه شریکِ دلبستگی،
نه شریکِ اطاعت.
اما تاریخ یکچیز را نشان میدهد:
هر پیامبری آمد،
برچسب خورد.
ساحر!
مجنون!
و باز قرآن میپرسد:
مگر با هم تمرین کرده بودند
این تهمتها را؟
نه؛
طغیان، خودش الگو تولید میکند.
در مقابل این جماعت،
پیامبر مأمور است:
کنار بایستد؛
دلسوزی نکند؛
خودش را مقصر نداند.
اما یک کار را
هرگز رها نکند:
ذِکر.
چون ذکر،
به درد اهل حسادت نمیخورد؛
اما برای مؤمنان نافع است.
آنهایی که هنوز
دلشان
به نور واکنش دارد.
و بعد،
قلهی معنا میآید:
«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ»
عبادت یعنی:
قرار گرفتن در مدار نور؛
نه معامله،
نه تأمین رزق خدا.
خدا،
نه از کسی روزی میخواهد،
نه از کسی خوراک.
او خود
رزّاقِ قوی است.
پس اگر کسی
با حسادت
جلوی نور ایستاد،
بداند:
ظلم،
بیپاسخ نمیماند؛
اما عذاب،
عجول نیست.
و در پایان،
این هشدار سنگین میماند:
وای بر کسانی
که روز وعدهشان را
جدی نگرفتند.
اهل نور،
به نور تواصی میکنند؛
اهل حسادت،
به طغیان شبیه میشوند.
و این،
مرزِ روشنِ دو جبهه است.
وَ وَرِثَهُ … مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِي بِها أَوْ دَيْنٍ
«وصی» + «ورث – ارث»
وارث (وصی) پردازندۀ دِینی است که باید پرداخت شود!
[سورة النساء (۴): آية ۱۱]
يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ فَإِنْ كُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثا ما تَرَكَ وَ إِنْ كانَتْ واحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَ لِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِنْ كانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَواهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِي بِها أَوْ دَيْنٍ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً فَرِيضَةً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً (۱۱)
خداوند به شما در باره فرزندانتان سفارش مىكند:
سهم پسر، چون سهم دو دختر است.
و اگر [همه ورثه،] دختر [و] از دو تن بيشتر باشند، سهم آنان دو سوم ماترك است؛
و اگر [دخترى كه ارث مىبرد] يكى باشد، نيمى از ميراث از آنِ اوست،
و براى هر يك از پدر و مادر وى [=متوفى] يك ششم از ماتَرك [مقرّر شده] است،
اين در صورتى است كه [متوفّى] فرزندى داشته باشد.
ولى اگر فرزندى نداشته باشد و [تنها] پدر و مادرش از او ارث برند،
براى مادرش يك سوم است [و بقيّه را پدر مىبرد]؛
و اگر او برادرانى داشته باشد، مادرش يك ششم مىبرد،
[البته همه اينها] پس از انجام وصيّتى است كه او بدان سفارش كرده يا دِينى [كه بايد استثنا شود].
شما نمى دانيد پدران و فرزندانتان كدام يك براى شما سودمندترند.
[اين] فرضى است از جانب خدا، زيرا خداوند داناى حكيم است.
وصی؛ وارثِ تعهّد پیش از وارثِ مال
ارث؛ پرداخت پیش از برداشت
وصایت و وراثت؛ اول دِین، بعد دارایی
مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِي بِها أَوْ دَيْنٍ
يُوصِيكُمُ اللَّهُ… فَرِيضَةً مِنَ اللَّهِ
نور با بدهکاری منتقل نمیشود
ارثِ پاک، با ادای امانت
دلنوشته
وصی؛ وارثِ تعهّد پیش از وارثِ مال
«وَ وَرِثَهُ… مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِي بِها أَوْ دَيْنٍ»
ارث،
قبل از اینکه «برداشت» باشد،
پرداخت است.
در منطق قرآن،
وارث—و بهمعنای عمیقتر، وصی—
اول پردازندۀ دِین است،
نه مصرفکنندۀ دارایی.
هیچ ارثی
پاک و حلال نمیشود
مگر بعد از دو چیز:
وصیتِ روشن،
و دِینی که باید ادا شود.
یعنی:
قبل از اینکه چیزی به تو برسد،
چیزی بر گردن توست.
خدا میفرماید:
«يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ»
حتی تقسیم ارث،
با «وصایت» آغاز میشود؛
نه با حقخواهی وارثان.
و بعد،
با دقتی شگفت،
سهمها را مشخص میکند؛
اما دوباره یادآوری میکند:
«مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ… أَوْ دَيْنٍ»
یعنی هنوز هم
اصل ماجرا،
ارث نیست؛
ادای امانت است.
و جملهای که خیلی چیزها را روشن میکند:
«لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً»
شما نمیدانید
کدام پدر،
کدام فرزند،
برای شما سودمندتر است.
پس این تقسیم،
از علمِ شما نیامده؛
از حکمتِ خدا آمده است.
وصی،
کسی است که میفهمد
ارث،
ادامهی مسئولیت است،
نه پایان آن.
اگر دِینی مانده،
اگر حقی بر گردن هست،
اگر وصیتی نیمهتمام است،
نور منتقل نمیشود.
چون نور،
با بدهکاریِ باز
همزیست نیست.
پس وصایت در اینجا یعنی:
اول حسابها را صاف کن؛
بعد وارد ارث شو.
و این،
یکی از دقیقترین جاهایی است
که قرآن نشان میدهد:
وصی،
قبل از اینکه وارثِ مال باشد،
وارثِ تعهّد است.
و این قانون،
نه احساسی است،
نه سلیقهای؛
فریضهای از جانب خداست.
«إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً»
داناست،
و دقیق میچیند
تا نورِ ارث
در مسیر عدالت
گم نشود.
نور مستمرّ!
فَإِنِّي لَا أَتْرُكُ الْأَرْضَ إِلَّا وَ فِيهَا عَالِمٌ تُعْرَفُ بِهِ طَاعَتِي وَ تُعْرَفُ بِهِ وَلَايَتِي
وَ يَكُونُ حُجَّةً لِمَنْ وُلِدَ فِيمَا بَيْنَ قَبْضِ النَّبِيِّ إِلَى خُرُوجِ النَّبِيِّ الْآخَرِ
امام باقر علیه السلام:
نَزَلَ عَلَى النَّبِيِّ ص قَوْلُهُ تَعَالَى:
قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى
ثُمَّ إِنَّ جَبْرَئِيلَ أَتَاهُ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّكَ قَدْ قَضَيْتَ نُبُوَّتَكَ وَ اسْتَكْمَلْتَ أَيَّامَكَ
فَاجْعَلِ الِاسْمَ الْأَكْبَرَ وَ مِيرَاثَ الْعِلْمِ وَ آثَارَ عِلْمِ النُّبُوَّةِ عِنْدَ عَلِيٍّ
فَإِنِّي لَا أَتْرُكُ الْأَرْضَ إِلَّا وَ فِيهَا عَالِمٌ تُعْرَفُ بِهِ طَاعَتِي وَ تُعْرَفُ بِهِ وَلَايَتِي
وَ يَكُونُ حُجَّةً لِمَنْ وُلِدَ فِيمَا بَيْنَ قَبْضِ النَّبِيِّ إِلَى خُرُوجِ النَّبِيِّ الْآخَرِ
فَأَوْصَى إِلَيْهِ بِالاسْمِ وَ هُوَ مِيرَاثُ الْعِلْمِ وَ آثَارُ عِلْمِ النُّبُوَّةِ
وَ أَوْصَى إِلَيْهِ بِأَلْفِ بَابٍ يُفْتَحُ لِكُلِّ بَابٍ أَلْفُ بَابٍ وَ كُلِّ كَلِمَةٍ أَلْفُ كَلِمَةٍ وَ مَاتَ يَوْمَ الْإِثْنَيْنِ
وَ قَالَ يَا عَلِيُّ لَا تَخْرُجْ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ حَتَّى تُؤَلِّفَ كِتَابَ اللَّهِ كَيْلَا يَزِيدَ فِيهِ الشَّيْطَانُ شَيْئاً وَ لَا يَنْقُصَ مِنْهُ شَيْئاً
فَإِنَّكَ فِي ضِدِّ سُنَّةِ وَصِيِّ سُلَيْمَانَ ع
فَلَمْ يَضَعْ عَلِيٌّ ع رِدَاءَهُ عَلَى ظَهْرِهِ حَتَّى جَمَعَ الْقُرْآنَ
فَلَمْ يَزِدْ فِيهِ الشَّيْطَانُ شَيْئاً وَ لَمْ يَنْقُصْ مِنْهُ شَيْئاً.
اين آيه بر پيامبر نازل شد:
« قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ »
جبرئيل بر آن جناب نازل گرديده گفت يا محمّد مأموريت خود را بپايان رساندى و مدت پيامبريت پايان يافته، اينك اسم اكبر و ميراث علم و آثار دانش پيامبرى را به علي بسپار.
زیرا من زمین را بدون عالم باقی نمیگذارم،
آنکه به واسطه او اطاعت و ولایت من شناخته میشود
و آن عالم حجتی است برای کسانی که در فاصله زمانی بین مرگ یک پیامبر و بعثت پیامبر دیگر به دنیا میآیند.
پيامبر علي را وصى قرار داد و ميراث علم و آثار دانش پيامبرى را به او سپرد و هزار در از علم بر او گشود كه از هر در هزار در ديگر گشوده مىگشت و هر جمله هزار جمله بود و در روز دوشنبه از دنيا رفت.
فرمود يا علي سه روز نبايد از خانه خارج شوى تا قرآن را جمع آورى كنى
مبادا شيطان بر او بيفزايد يا كم كند
تو بايد بر خلاف روش وصى سليمان رفتار كنى.
(نقل شده كه شيطان كتاب سحر را زير تابوت سليمان گذاشت و اين امر مردم را باشتباه انداخت).
على عليه السّلام رداء نپوشيد براى خارج شدن از خانه تا قرآن را جمع نمود
در نتيجه شيطان در آن كم و زياد نكرد.
نورِ مستمر؛ زمین بیحجّت نمیماند
وصی؛ نگهبانِ پیوستۀ نور
امانتِ علم؛ تداوم نور در تاریخ
لَا أَتْرُكُ الْأَرْضَ إِلَّا وَ فِيهَا عَالِمٌ
نورِ بیوقفه، از قبضِ نبی تا قیامِ نبی
تمرینِ مداومِ اهل نور
وقتی نور، رها نمیشود
دلنوشته
نورِ مستمر؛ زمین بیحجّت نمیماند
نور،
اگر نور است،
قطع نمیشود.
این قانونِ خلقت است:
زمین،
هرگز بدون عالِمِ حاملِ نور رها نمیشود.
نه برای نمایش،
نه برای تاریخسازی؛
برای اینکه
اطاعت و ولایت
قابل شناسایی بماند.
«نورِ مستمرّ»
یعنی حتی
در فاصلهی بین دو پیامبر،
حتی در دورانِ سکوتِ ظاهری،
زمین
بیحجّت نمیماند.
وصی،
پلِ نور است
بین قبض و بسطِ تاریخ.
برای همین است
که مأموریت پیامبر
با رحلت تمام نمیشود؛
با وصایت ادامه پیدا میکند.
اسمِ اکبر،
میراثِ علم،
آثارِ دانشِ نبوت،
همه
باید جایی سپرده شود
که امانتدار باشد.
و اینجا،
وصایت
به معنای واقعی کلمه
تمرینِ مداوم است.
نه شورِ لحظهای،
نه احساسِ گذرا.
تمرینات مستمر اهل نور با تقدیراتشان
همان است که قرآن از آن
به «ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَى» یاد میکند:
توانی که با ایستادگی
به تعادل رسیده است.
برای همین است
که وصی،
حتی لباس بیرون نمیپوشد
تا امانت را کامل تحویل بگیرد.
چون کوچکترین غفلت،
جای نفوذ شیطان است؛
کمکردن،
یا زیادکردن.
نور،
با شتاب منتقل نمیشود؛
با دقّت منتقل میشود.
هزار در،
که از هر در
هزار در دیگر باز میشود؛
نه برای فخر،
بلکه برای اینکه
نور
در نسلها گم نشود.
و اینجاست
که میفهمی
وصایت،
فقط «جانشینی» نیست؛
نگهبانیِ شبانهروزی از نور است.
زمین،
تا وقتی چنین نگهبانی دارد،
در تاریکی فرو نمیرود.
و این است آرامشِ عمیقِ دلِ اهل نور:
میدانند
نور،
نه رها شده،
نه تنها مانده؛
بلکه
به دستِ اهلش سپرده شده است.
وَ أَوْصَاهُ بِقَضَاءِ دَیْنِهِ بَعْدَ مَوْتِهِ!
داستان تکراری بدهکاری صاحبان نور، پس از موت!
پرداخت بدهی صاحبان نور، با صاحبان نور است!
+ «لَيْسَ يَمُوتُ وَصِيٌّ حَتَّى يُقِيمَ وَصِيّاً
وَ لَا يَلِي الْوَصِيَ إِلَّا الْوَصِيُ
فَإِنْ وَلِيَهُ غَيْرُ وَصِيٍّ عَمِيَ.»
ابنعبّاس رحمة الله علیه:
جَمَعَ اللَّهُ هَذِهِ الْخِصَالَ کُلَّهَا فِی عَلِیٍ
إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا کَانَ وَ اللَّهِ أَوَّلَ الْمُؤْمِنِینَ إِیمَاناً
وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ کَانَ أَوَّلَ مَنْ صَلَّی وَ عَبَدَ اللَّهَ مِنْ أَهْلِ الْأَرْضِ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله)
وَ تَواصَوْا بِالْحَقِ یَعْنِی بِالْقُرْآنِ،
وَ تَعَلُّمِ الْقُرْآنِ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) وَ کَانَ مِنْ أَبْنَاءِ سَبْعٍ وَ عِشْرِینَ سَنَهًًْ
وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ یَعْنِی وَ أَوْصَی مُحَمَّدٌ (صلی الله علیه و آله) عَلِیّاً (علیه السلام) بِالصَّبْرِ عَنِ الدُّنْیَا
وَ أَوْصَاهُ بِحِفْظِ فَاطِمَهًَْ
وَ بِجَمْعِ الْقُرْآنِ بَعْدَ مَوْتِهِ
وَ بِقَضَاءِ دَیْنِهِ
وَ بِغُسْلِهِ بَعْدَ مَوْتِهِ
وَ أَنْ یَبْنِیَ حَوْلَ قَبْرِهِ حَائِطاً لِئَلَّا تُؤْذِیَهُ النِّسَاءُ بِجُلُوسِهِنَّ عَلَی قَبْرِهِ
وَ أَوْصَاهُ بِحِفْظِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ
فَذَلِکَ قَوْلُهُ: وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ.
خداوند همۀ این خصلتها را در علی (علیه السلام) جمع کرده است.
إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا به خدا سوگند! که نخستین کس از مؤمنان بود.
وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ او نخستین کس از اهل زمین بود که با پیامبر (صلی الله علیه و آله) نماز خواند.
وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ یعنی به قرآن سفارش میکرد،
او قرآن را از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) یاد گرفت درحالیکه بیستوهفت سال داشت.
وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ؛ یعنی محمّد (صلی الله علیه و آله) به علی (علیه السلام) وصیّت کرد که
از دنیا خودداری کند
و به او وصیّت کرد به حفظ فاطمه (سلام الله علیها)
و جمع آوری قرآن پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله)
و پرداخت بدهی پیامبر (صلی الله علیه و آله)
و غسل دادن او پس از مرگش
و اینکه بر قبر او دیواری بنا کند تا زنها با نشستن بر روی قبر او، او را اذیّت نکنند
و او را وصیّت کرد که حسن و حسین (علیها السلام) را حفظ کند،
این است معنای سخن خداوند وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ.
وصی؛ بدهکارِ نور تا آخرین لحظه
دِینی که بعد از نور میماند
پرداختِ بدهیِ نور، کارِ وصیهاست
وَ أَوْصَاهُ بِقَضَاءِ دَیْنِهِ
وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ؛ منطقِ وصایت
صبرِ وصی؛ حملِ سنگینِ امانت
نور، طلبکار نیست؛ بدهکار است
دلنوشته
پرداختِ بدهیِ نور، کارِ وصیهاست
«وَ أَوْصَاهُ بِقَضَاءِ دَیْنِهِ بَعْدَ مَوْتِهِ…»
این،
داستانِ تکراریِ صاحبان نور است:
نور میرود،
اما دِین میماند.
نه دِینِ مالی فقط؛
دِینِ مسئولیت،
دِینِ امانت،
دِینِ مردم.
و عجیب نیست که
پرداختِ بدهیِ صاحبان نور،
فقط از عهدهی صاحبان نور برمیآید.
برای همین است که گفتهاند:
وصی نمیمیرد
مگر آنکه
وصیِ دیگری را برپا کند.
چون این مسیر،
با آدمهای عادی جلو نمیرود؛
اگر غیرِ وصی وارد شود،
کور میشود؛
نه چشمِ سر،
چشمِ دل.
اینجاست که میفهمی
وصایت،
یک شغل نیست؛
یک حملِ سنگین است.
و خدا،
همهی این خصلتها را
در یک نفر جمع کرد؛
نه تصادفی،
نه از سر علاقهی شخصی؛
بلکه برای اینکه
حلقهی نور قطع نشود.
ایمانِ زودهنگام،
عملِ صالحِ پیشقدم،
نمازِ اول،
یادگیریِ مستقیمِ قرآن،
تواصی به حق،
و تواصی به صبر.
اما «صبر» اینجا یعنی چه؟
یعنی:
تحملِ دنیا،
نه دلبستن به آن.
یعنی:
حفظِ فاطمه،
حفظِ حسن و حسین،
حفظِ قرآن،
و حتی
پرداختِ بدهیِ پیامبر
بعد از رحلتش.
یعنی وصی،
تا آخرین جزئیاتِ کرامت،
مسئول است.
حتی غسل،
حتی قبر،
حتی حرمتِ بدنِ پیامبر
پس از مرگ.
اینها کارِ کسی است
که دلش به نور وصل است؛
نه به قدرت،
نه به نام،
نه به تاریخ.
و حالا معنای آیه روشن میشود:
«وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ»
یعنی نور،
برای ماندن،
به صبرِ وصیها نیاز دارد.
صبر یعنی:
بدهی را گردن بگیری،
حتی وقتی همه رفتهاند.
یعنی:
نور را نگه داری،
حتی وقتی هزینه دارد.
و این است
رازِ ماندگاریِ نور در تاریخ:
وصیها
بدهکار میمیرند
و طلبکار نمیشوند.
چون میدانند
دِینی که میپردازند،
در حقیقت
حفظِ راهِ خداست.
وَ بِهِمْ (اَلْأَوْصِيَاءُ) يَبْتَلِي خَلْقَهُ!
مخلوقات نورانی و مهربان خدای مهربان،
حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و آل محمد علیهم السلام هستند!
ای خدای مهربان،
قلب ما را عارف و عامل به نور این مخلوقات مهربان خودت بگردان!
و این معنای «اللهم صل علی محمد و آل محمد ع» میباشد!
همه نسبت به این اوصیاء، امتحان میشن!
«وَ بِهِمْ يَبْتَلِي خَلْقَهُ»
کربلا همان کرب و بلا (یعنی ابتلا و یبتلی) است.
یعنی همه یک امتحان دستجمعی نسبت به اوصیاء خواهند داد!
به یوسف ع تهمت ناجور میزنند و همه با شنیدن این خبر دروغ، بالاجبار در امتحان دستجمعی باید شرکت کنند و نظرشونو بدهند و امتحان قلوب مخاطبین با شنیدن خبر تهمت و شایعهای که دروغ و غمانگیز است، و غمانگیز بودن آن برای این است که آمار قبولشدگان در این امتحان و ابتلا، بسیار اندک و مایوسکننده است!
این امتحان برای اهل نور، «بَلاءً حَسَناً» میباشد!
«وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً»
از روی سوژهای که خدای مهربان، اونو مصداق امتحان دستجمعی خودش قرار میده «مِنْهُ»، باید دانست که اوصیاء چه کسانی هستند
و چرا مورد تهمت و قتل و ظلم قرار میگیرند!
ریشه این رفتار غلط اکثریت مخاطبین، نسبت به اوصیاء الله، حسادت مشترک همۀ آنها نسبت به صاحبان و حاملان علوم نورانی آل محمد ع است.
لذا با این رفتار خصمانه و با توطئۀ گروهی و دستجمعی بر علیه آنها،
اقدامات ناجوانمردانه انجام میدهند.
و این داستان تکراری اهل حسادت نسبت به حاملان نور علم، در مقالۀ اشتباه مرگبار تهمت و حدیث زیبای علقمه و امام صادق علیه السلام، بیان شد.
امام حسین علیه السلام فرمودند:
«و لولا أن تكونوا كذلك، لرأينا أنكم لستم منا»
اگر به شما تهمت نمیزدند، از ما نبودید!
امام صادق علیه السلام:
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ
سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَقُولُ:
إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ خَلْقاً مِنْ رَحْمَتِهِ
خَلَقَهُمْ مِنْ نُورِهِ وَ رَحْمَتِهِ مِنْ رَحْمَتِهِ لِرَحِمْتِهِ
فَهُمْ عَيْنُ اَللَّهِ اَلنَّاظِرَةُ
وَ أُذُنُهُ اَلسَّامِعَةُ
وَ لِسَانُهُ اَلنَّاطِقُ فِي خَلْقِهِ بِإِذْنِهِ
وَ أُمَنَاؤُهُ عَلَى مَا أَنْزَلَ مِنْ عُذْرٍ أَوْ نُذْرٍ أَوْ حُجَّةٍ
فَبِهِمْ يَمْحُو اَلسَّيِّئَاتِ
وَ بِهِمْ يَدْفَعُ اَلضَّيْمَ
وَ بِهِمْ يُنْزِلُ اَلرَّحْمَةَ
وَ بِهِمْ يُحْيِي مَيِّتاً
وَ بِهِمْ يُمِيتُ حَيّاً
وَ بِهِمْ يَبْتَلِي خَلْقَهُ
وَ بِهِمْ يَقْضِي فِي خَلْقِهِ قَضِيَّتَهُ
قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مَنْ هَؤُلاَءِ
قَالَ اَلْأَوْصِيَاءُ.
محمّد بن مسلم گويد:
از امام صادق عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود:
«به راستى كه خدا را آفريدگانى است كه آنها را از نور و رحمت خود به جهت رحمتش آفريده است.
پس آنان به اذن او چشم بينا،گوش شنوا و زبان گوياى او در بين آفريدگانش هستند.
آنان بر آنچه- از عذر، يا ترسانيدن، يا حجّت و برهان آوردن- فروفرستاده شده، امينان او هستند.
پس به وسيلۀ آنان گناهان را نابود مىكند
و از ظلم باز مىدارد
و رحمت را فرود مىآورد
و مرده را زنده مىكند و زنده را مىميراند
و خلق خود را به وسيلۀ آنها امتحان مىفرمايد
و به وسيلۀ آنان در ميان خلقش به حكم خويش داورى مىكند.»
عرض كردم:
«فدايت گردم! اين گروه كيانند؟»
فرمود: «اوصيا هستند.»
اوصیاء؛ معیارِ ابتلای خلقت
بلاءً حَسَناً؛ امتحان با اوصیاء
خدا با اوصیاء امتحان میگیرد
وَ بِهِمْ يَبْتَلِي خَلْقَهُ
وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً
تهمت؛ صورتِ آزمونِ نور
امتحانِ دستجمعیِ دلها
دلنوشته
اوصیاء؛ امتحانِ دستجمعیِ دلها
تهمت؛ صورتِ آزمونِ نور
«وَ بِهِمْ يَبْتَلِي خَلْقَهُ…»
خدا،
با اوصیاء امتحان میگیرد.
نه با حادثههای تصادفی،
نه با دردهای بیمعنا؛
بلکه با مخلوقاتِ نورانیِ مهربانش.
محمد و آل محمد علیهمالسلام،
ابزارِ امتحانِ خدای مهرباناند؛
و این،
عجیبترین و دقیقترین نوعِ ابتلاست.
ای خدای مهربان،
قلب ما را
عارف و عامل به نور این مخلوقات مهربانت قرار بده؛
و این،
رازِ ذکرِ همیشگی ماست:
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد.
همه،
نسبت به اوصیاء
امتحان میشوند.
نه فقط دشمنان؛
حتی دوستانِ ظاهری.
«وَ بِهِمْ يَبْتَلِي خَلْقَهُ»
کربلا،
فقط یک واقعه نیست؛
کرب و بلاست؛
یعنی میدانِ ابتلا.
امتحانِ دستجمعیِ انسانها
نسبت به اوصیاء.
تهمتِ یوسف را ببین:
یک خبر دروغ،
اما همه مجبورند
واکنش نشان بدهند.
و آنجا،
دلها لو میروند.
غمانگیز است
نه بهخاطر تهمت؛
بلکه بهخاطر کمبودنِ قبولیها.
اکثریت،
در این امتحان
میافتند.
اما برای اهل نور،
همین ابتلا
بلاءً حسناً است.
«وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً»
«مِنْهُ»
یعنی خودِ اوصیاء؛
خودِ سوژهی امتحان.
از نوعِ امتحان،
میشود فهمید
اوصیاء چه کسانیاند؛
و چرا
همیشه در معرض تهمت،
قتل،
و ظلماند.
ریشهی این رفتار جمعی،
یک چیز است:
حسادت مشترک
نسبت به حاملانِ علومِ نورانیِ آل محمد علیهمالسلام.
و وقتی حسادت جمعی میشود،
توطئه هم
دستجمعی میشود.
تهمت،
تحریف،
و حذف.
و این،
داستان تکراری تاریخ است.
برای همین است
که حسینِ بن علی علیهالسلام
این معیار تکاندهنده را میگوید:

از ما نبودید.
تهمت،
علامتِ عضویت در جبههی نور است؛
نه نشانهی خطا.
و امام صادق علیهالسلام
رازِ این ماجرا را میگشاید:
خدا،
مخلوقاتی دارد
از نور و رحمتش؛
چشمِ بینا،
گوشِ شنوا،
و زبانِ گویای او در زمین.
امینانِ وحی،
نگهبانانِ حجّت،
و مجرای رحمت.
بهواسطهی آنان
سیئات محو میشود،
ظلم دفع میشود،
رحمت نازل میشود،
و دلها زنده میشوند.
و مهمتر از همه:

خدا خلقش را امتحان میکند.
وقتی پرسیده میشود:
اینها کهاند؟
پاسخ،
روشن و بیابهام است:
اوصیاء.
پس اگر دیدی
دلها بر سرِ اوصیاء میشکند،
تهمتها زیاد میشود،
و صفها جدا میشود،
بدان
در حالِ برگزاریِ یک امتحانِ بزرگ هستی.
و خوشا به حالِ آن دلی
که در این ابتلا،
بلاءً حسناً نصیبش شود.
نَمارِقُ مَصْفُوفَةٌ – قُرىً ظاهِرَةً
بالشهايى پهلوى هم چيده – شهرهاى متّصل به هم
+ «نمرق»
[سورة الغاشية (۸۸): الآيات ۱ الى ۲۶]
وَ نَمارِقُ مَصْفُوفَةٌ (۱۵)
و بالشهايى پهلوى هم [چيده].
+ [سورة سبإ (۳۴): الآيات ۱۵ الى ۱۹]
وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً
وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ
سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ (۱۸)
و ميان آنان و ميان آبادانيهايى كه در آنها بركت نهاده بوديم شهرهاى متّصل به هم قرار داده بوديم،
و در ميان آنها مسافت را، به اندازه، مقرر داشته بوديم.
در اين [راه]ها، شبان و روزان آسودهخاطر بگرديد.
وصایت؛ اتصالِ امنِ منازلِ نور
نَمارِقُ مَصْفُوفَة؛ راهِ پیوستۀ آرامش
شهرهای متصل؛ جادۀ امنِ نور
قُرىً ظاهِرَةً وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ
سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ
حلقههای نور، بیهراس از شب و روز
وقتی مسیر، گسسته نیست
دلنوشته
وصایت؛ اتصالِ امنِ منازلِ نور
نَمارِقُ مَصْفُوفَةٌ…
بالشهایی کنار هم،
نه پراکنده،
نه گسسته؛
پشتِ سرِ هم، پیوسته، همجهت.
آرامش،
از همین صفبودن میآید.
هیچکس
روی یک بالشِ جداافتاده
به خوابِ امن نمیرسد.
و این تصویرِ بهشتی،
فقط برای آخرت نیست؛
یک الگوی الهی است
برای مسیرِ نور در دنیا.
همانطور که بالشها
کنار هم چیده شدهاند،
شهرها هم
به هم متّصلاند:
قُرىً ظاهِرَةً…
شهرهای آشکار،
نزدیک،
قابل دیدن،
قابل دسترسی.
نه راهِ کور،
نه بیابانِ رهاشده،
نه ترس از گمشدن.
و بعد،
این جملهی عجیب و دلنشین:
«وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ»
حرکت،
اندازه دارد.
نه شتابِ هلاکتآور،
نه کندیِ فرساینده.
حرکتی حسابشده،
از منزل به منزل،
از نور به نور.
برای همین است که میفرماید:
«سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ»
شب و روز،
بیدغدغه،
بیترس.
این امنیت،
از جاده نمیآید؛
از اتصالِ منازل میآید.

هر شهر،
به شهرِ بعدی وصل است.
و این،
تعریفِ دقیقِ «وصایت» است.
وصی،
همان شهرِ میانی است؛
نه مقصد نهایی،
نه آغاز مطلق؛
بلکه حلقهی اتصالِ امن.
اگر این حلقهها برداشته شوند،
راه ناامن میشود؛
شب و روز فرقی ندارد.
دلها میترسند،
حسادت فعال میشود،
و مردم میگویند:
«رَبَّنَا بَاعِدْ بَيْنَ أَسْفَارِنَا»
فاصله بینداز…
راه را سخت کن…
تا نور
دستنیافتنی شود.
اما خدا،
راهِ نور را
با نَمارِقُ مَصْفُوفَة ساخته است:
پیوسته،
کنار هم،
بیپرش.
پس اگر دیدی
نور،
سینهبهسینه منتقل میشود،
نسلبهنسل ادامه دارد،
و دلها
در مسیرش آراماند،
بدان
در حال عبور
از جادۀ وصایت هستی.
جادهای که
شب و روز دارد،
حرکت دارد،
اما ترس ندارد.
چون
شهرها به هم وصلاند،
بالشها کنار هماند،
و نور
قطع نمیشود.
امام کاظم علیه السلام:
عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جُنْدَبٍ قَالَ
عبداللهبنجندب گوید:
سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ (علیه السلام) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ
از امام کاظم (علیه السلام) در مورد این کلام خداوند پرسیدم:
وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ
قَالَ
فرمود:
إِمَامٌ إِلَی إِمَامٍ.
منظور آمدن یک امام پس از امام دیگر است.
+ «قول»
قولِ متصل؛ امام به امام
وقتی قول، وصل میشود
زنجیرۀ قولِ الهی
وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ
إِمَامٌ إِلَی إِمَامٍ
قولی که قطع نمیشود
جریان زندهی قول
دلنوشته
قولِ متصل؛ امام به امام
«وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ…»
قولِ خدا،
تکهتکه نمیآید.
پراکنده نیست،
مقطعی نیست،
و رهاشده هم نیست.
خدا میفرماید:
ما قول را وصل کردیم.
و امام کاظم علیهالسلام
این اتصال را
خیلی ساده و عمیق معنا میکند:
«إِمَامٌ إِلَی إِمَامٍ»
قولِ خدا،
از امام به امام میرسد.
نه از کتابِ بیمفسر،
نه از شعارِ بیحامل؛
بلکه
از دلِ نور
به دلِ نور.
پس «قول»
فقط کلمه نیست؛
جریان است.
جریانی زنده،
که اگر قطع شود،
یادآوری از کار میافتد.
برای همین است که آیه میگوید:
«لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ»
تذکّر،
بدون اتصال،
ممکن نیست.
یادآوری،
نیاز به تداومِ صدا دارد؛
صدایی که خاموش نشود،
تحریف نشود،
و جا نماند.
و اینجاست
که میفهمی
وصایت،
فقط انتقالِ مسئولیت نیست؛
انتقالِ قول است.
قولِ خدا،
وقتی به امام سپرده میشود،
زنده میماند.
نه در آرشیو،
نه در حاشیهی تاریخ؛
بلکه
در زندگیِ مردم.
پس اگر امروز
قولِ خدا
برای دلت قابل فهم است،
اگر آیه
تو را تکان میدهد،
اگر مسیر روشن است،
بهخاطر این است که
قول،
وصل شده است.
امام به امام،
نور به نور،
دل به دل.
و این،
همان زنجیرۀ امنی است
که خدا خودش وعده داده بود:
«وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ»
قول،
وقتی وصل باشد،
دل
یادش میآید.
و این،
رازِ ماندگاریِ نور است.
وَ إِنَّ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ كَانَ هِبَةَ اللَّهِ لِمُحَمَّدٍ
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:
إِنَّ أَوَّلَ وَصِيٍّ كَانَ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ هِبَةُ اللَّهِ بْنُ آدَمَ
وَ مَا مِنْ نَبِيٍّ مَضَى إِلَّا وَ لَهُ وَصِيٌّ
كَانَ عَدَدُ جَمِيعِ الْأَنْبِيَاءِ مِائَةَ أَلْفِ نَبِيٍّ وَ أَرْبَعَةً وَ عِشْرِينَ أَلْفَ نَبِيٍّ
خَمْسَةٌ مِنْهُمْ أُولُو الْعَزْمِ نُوحٌ وَ إِبْرَاهِيمُ وَ مُوسَى وَ عِيسَى وَ مُحَمَّدٌ ص
وَ إِنَّ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ كَانَ هِبَةَ اللَّهِ لِمُحَمَّدٍ
وَرِثَ عِلْمَ الْأَوْصِيَاءِ وَ عِلْمَ مَنْ كَانَ قَبْلَهُ
أَمَا إِنَّ مُحَمَّداً وَرِثَ عِلْمَ مَنْ كَانَ قَبْلَهُ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْمُرْسَلِينَ.
امام باقر (ع) فرمود: رسول خدا (ص) فرمود:
نخستین وصی که بر روی زمین بود، هبةالله، فرزند حضرت آدم (ع) بود.
هیچ پیامبری نیامد مگر اینکه برای او وصی و جانشینی تعیین شد.
تعداد تمام پیامبران یکصد و بیست و چهار هزار نفر بوده است.
از میان آنها پنج نفر از پیامبران اولوالعزم بودند: نوح، ابراهیم، موسی، عیسی، و محمد (ص).
و همانا علی بن ابیطالب (ع) همانند «هبةالله» برای آدم (ع)، وصیِ محمد (ص) بود.
او وارث علم تمام اوصیا و دانش پیشینیان است.
بدان که محمد (ص) نیز وارث علم تمام پیامبران و رسولان پیش از خود بوده است.
وصایت؛ هِبَۀ الهی در تاریخ نور
هِبَةُالله؛ نامِ همیشگیِ وصی
وصی، هدیه است نه انتخاب
إِنَّ أَوَّلَ وَصِيٍّ كَانَ هِبَةَ اللَّهِ
وَ إِنَّ عَلِيّاً كَانَ هِبَةَ اللَّهِ لِمُحَمَّدٍ
نورِ موروثی؛ از آدم تا خاتم
زنجیرۀ هبههای الهی
دلنوشته
وصایت؛ هِبَۀ الهی در تاریخ نور
هِبَةُالله؛ نامِ همیشگیِ وصی
وصایت، هبه است؛ نه انتخابِ زمینی.
اولین وصیِ روی زمین،
با همان نامی آمد
که حقیقت را لو میدهد:
هِبَةُالله.
وصی،
هدیه است؛
نه نتیجهی رأی،
نه محصولِ شورا،
نه برآیندِ سیاست.
از همان آغاز،
هیچ پیامبری نیامد
مگر آنکه
کنارش
وصیای ایستاده بود.
چون پیام،
بیادامه،
ناتمام است.
صد و بیست و چهار هزار پیامبر،
و در امتدادشان
وصیها؛
نه جدا از هم،
بلکه در یک زنجیرۀ نورانی.
پنج پیامبرِ اولوالعزم،
ستونهای این بنا بودند؛
و هر ستون،
وصی داشت
تا بارِ علم
زمین نماند.
و در این امتداد،
علی بن ابیطالب علیهالسلام
هبهی خدا به محمد صلیاللهعلیهوآله است؛
همانطور که
هِبَةُالله
هبهی خدا به آدم بود.
یعنی وصایت،
از جنسِ هدیه است،
نه جانشینیِ اداری.
هدیهای که
علمِ اوصیا را
یکجا حمل میکند.
و این علم،
علمِ محدود به یک عصر نیست؛
علمِ انباشتهی تاریخ است.
چون همانطور که
علی وارثِ علمِ اوصیاست،
محمد نیز
وارثِ علمِ همۀ پیامبران پیش از خویش بود.
پس نور،
از صفر شروع نمیشود؛
به ارث میرسد.
اما نه ارثِ مال؛
ارثِ علم،
ارثِ هدایت،
ارثِ مسئولیت.
وصی،
کسی است که
بارِ این میراث را
تحمل میکند؛
نه برای فخر،
بلکه برای تداوم.
و اینگونه است
که تاریخِ هدایت
تکهتکه نیست؛
یک جریانِ پیوسته است
از آدم
تا خاتم
و از خاتم
تا اوصیا.
پس اگر امروز
نورِ هدایت
در دسترس است،
اگر «قول» وصل مانده،
اگر دلها هنوز میفهمند،
بهخاطر آن است که
هبهها
قطع نشدهاند.
وصی،
هدیهی خداست
برای اینکه
نور
در زمین
تنها نماند.
داستان «وصی» در دوران غیبت صغری و کبری!!!
همۀ کارها به دست خداست! اختیار با اوست! به او توکل کن!
امام صادق علیه السلام:
إِنَّ إِبْرَاهِيمَ نَاجَى رَبَّهُ فَقَالَ
يَا رَبِّ كَيْفَ [تُمِيتُ] ذَا الْعِيَالِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَجْعَلَ لَهُ مِنْ وُلْدِهِ خَلَفاً يَقُومُ مِنْ بَعْدِهِ فِي عِيَالِهِ
فَأَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَيْهِ
يَا إِبْرَاهِيمُ
أَ وَ تُرِيدُ لَهَا خَلَفاً مِنْكَ يَقُومُ مَقَامَكَ مِنْ بَعْدِكَ خَيْراً مِنِّي
قَالَ إِبْرَاهِيمُ
اللَّهُمَّ لَا الْآنَ طَابَتْ نَفْسِي.
ابراهیم (ع) با پروردگارش مناجات کرد و گفت:
“پروردگارا! چگونه کسی را که عائلهمند است، پیش از آنکه برای او فرزندی بگذاری که پس از او امور خانوادهاش را به عهده گیرد، از دنیا میبری؟”
پس خداوند به او وحی فرمود:
“ای ابراهیم! آیا میخواهی کسی از نسل تو جانشین او شود که پس از او عهدهدار خانوادهاش باشد، در حالی که من خود، از تو بهتر جانشین آنان هستم؟”
ابراهیم (ع) عرض کرد:
“خدایا، نه! (اکنون) دلم آرام گرفت.“
***
+ «إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ»: «لِلَّهِ أَمْرٌ هُوَ بَالِغُهُ»
+ «لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ»
« وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ
وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً :
و هر كس از خدا پروا كند، [خدا] براى او راه بيرونشدنى قرار مىدهد و از جايى كه حسابش را نمىكند، به او روزى مىرساند،
و هر كس بر خدا اعتماد كند او براى وى بس است. خدا فرمانش را به انجامرساننده است.
به راستى خدا براى هر چيزى اندازهاى مقرّر كرده است. »
+ « فِي بِضْعِ سِنِينَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ
[فرجامِ] كار در گذشته و آينده از آنِ خداست، و در آن روز است كه مؤمنان از يارى خدا شاد مىگردند.»
+ «… وَ وَكِيلُهُ عُثْمَانُ بْنُ سَعِيدٍ
فَلَمَّا مَاتَ عُثْمَانُ أَوْصَى إِلَى ابْنِهِ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عُثْمَانَ
وَ أَوْصَى أَبُو جَعْفَرٍ إِلَى أَبِي الْقَاسِمِ الْحُسَيْنِ بْنِ رُوحٍ
وَ أَوْصَى أَبُو الْقَاسِمِ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ السَّمُرِيِّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ
قَالَ
فَلَمَّا حَضَرَتِ السَّمُرِيَ الْوَفَاةُ سُئِلَ أَنْ يُوصِيَ
فَقَالَ لِلَّهِ أَمْرٌ هُوَ بَالِغُهُ
فَالْغَيْبَةُ التَّامَّةُ هِيَ الَّتِي وَقَعَتْ بَعْدَ مُضِيِّ السَّمُرِيِّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ.»
… وکیل [امام زمان (عج)] عثمان بن سعید بود.
پس از درگذشت عثمان، او به پسرش ابو جعفر محمد بن عثمان وصیت کرد.
سپس ابو جعفر محمد بن عثمان به ابو القاسم حسین بن روح وصیت کرد.
پس از او، ابو القاسم حسین بن روح به ابو الحسن علی بن محمد سمری وصیت کرد (رضوانالله علیهم).
پس زمانی که وفات ابو الحسن علی بن محمد سمری نزدیک شد،
از او خواستند که وصیت کند، اما او گفت:
«امر امر خداست و او ابلاغ خواهد فرمود!»
پس غیبت تامّه همان بود که پس از وفات سمری (رضیاللهعنه) به وقوع پیوست.
غیبت؛ واگذاریِ کاملِ امر به خدا
وقتی وصایت، به توکل میرسد
لِلَّهِ أَمْرٌ هُوَ بَالِغُهُ
وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ
لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ
غیبت؛ تمرینِ آرامشِ ایمان
دلِ آرام در عصرِ غیبت
دلنوشته
غیبت؛ واگذاریِ کاملِ امر به خدا
لِلَّهِ أَمْرٌ هُوَ بَالِغُهُ
داستانِ «وصی»
در دورانِ غیبت صغری و کبری،
داستانِ سپردنِ دل است.
نه رهاشدن،
نه خلأ،
نه بیسرپرستی؛
بلکه
واگذاریِ آگاهانه به خدایی
که خودش
صاحبِ امر است.
همۀ کارها،
دستِ اوست.
اختیار،
با اوست.
و دلِ آرام،
دلِ کسی است
که به او توکل کرده است.
ابراهیمِ خلیل،
وقتی دلش نگران شد
از اینکه مبادا
کسی بیخَلَف بماند،
پاسخ شنید:
آیا جانشینی از خودت میخواهی
که بهتر از من باشد؟
و همانجا
دلش آرام گرفت.
این همان نقطهای است
که انسان میفهمد:
گاه،
وصی هست؛
امام به امام،
وکیل به وکیل،
وصیت پشت وصیت.
و گاه،
امر به جایی میرسد
که دیگر
کسی وصیت نمیکند؛
نه از سرِ خلأ،
بلکه از سرِ اکمال.
آخرین وصیِ دورانِ نیابت،
وقتی به آستانۀ رفتن رسید،
از او خواستند وصیت کند؛
اما گفت:
امر،
امرِ خداست؛
و او
امرِ خود را
به انجام میرساند.
و این جمله،
پایانِ یک مسیر نبود؛
آغازِ غیبتِ تامّه بود.
یعنی:
دیگر دلها
باید به خدا وصل شوند.
نه از سرِ بیواسطگیِ خام،
بلکه از سرِ بلوغِ ایمان.
همان وعدهای که بارها گفته شده بود:
خدا،
بالغِ امرِ خویش است.
برای هر چیز،
قدری قرار داده؛
برای هر مرحله،
زمانی؛
و برای هر غیبت،
حکمت.
در این دوران،
وصایت،
از معرفی نامِ «شخص»
به «توکل قلبی» منتقل میشود.
و ایمان،
از دیدن با چشم سر
به اعتماد با قلب سلیم.
هر که تقوا پیشه کند،
راهِ خروج دارد؛
و هر که توکل کند،
خدا برایش بس است.
پس غیبت،
یعنی تمرینِ همین معنا:
اینکه بدانی
اگر وصی در پرده است،
امر، هنوز جاری است.
اگر دستِ ظاهری نیست،
دستِ تدبیر
هست.
و اگر نامها تمام شدهاند،
خدا
تمام نشده است.
در غیبت،
دلها
یا میلرزند،
یا آرام میگیرند.
و خوشا به حالِ دلی
که مثل ابراهیم گفت:
خدایا،
اکنون
دلم آرام گرفت.
عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ:
فِي قَوْلِهِ تَعَالَى
وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِّ إِذْ قَضَيْنا إِلى مُوسَى الْأَمْرَ وَ ما كُنْتَ مِنَ الشَّاهِدِينَ
قَالَ
قَضَى بِخِلَافَةِ يُوشَعَ بْنِ نُونٍ مِنْ بَعْدِهِ
ثُمَّ قَالَ
لَمْ أَدَعْ نَبِيّاً مِنْ غَيْرِ وَصِيٍّ
وَ إِنِّي بَاعِثٌ نَبِيّاً عَرَبِيّاً وَ جَاعِلٌ وَصِيَّهُ عَلِيّاً
فَذَلِكَ قَوْلُهُ
وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِ.
… عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ مِثْلَهُ وَ زَادَ فِيهِ
فِي الْوِصَايَةِ وَ حَدَّثَهُ بِمَا كَانَ وَ مَا هُوَ كَائِنٌ.
ابن عباس در تفسیر آیهی:
«وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِّ إِذْ قَضَيْنا إِلى مُوسى الْأَمْرَ وَ ما كُنْتَ مِنَ الشَّاهِدِينَ»
«و تو آنگاه كه ما امر را به موسى واگذاشتيم، در جانب غربى [طور] حضور نداشتى و از شاهدان [آن صحنه] نبودى.»
میگوید:
خداوند فرمان وصایت یوشع بن نون را پس از موسی (علیهالسلام) صادر کرد.
سپس خداوند فرمود:
من هیچ پیامبری را بدون وصی رها نکردهام،
و همانا من پیامبری عربی (پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله) را برمیانگیزم و وصی او را علی (علیهالسلام) قرار خواهم داد.
و این است معنای گفتار خداوند:
«وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِّ…»
و در روایتی دیگر از ابن عباس نقل کرده، آمده است:
مشابه همین مطلب را بیان کرده و افزوده است:
در وصایت،
[خداوند] همه چیز را به او (پیامبر) گفت، چه آنچه بوده و چه آنچه خواهد بود.
إبْنِعَبَّاسٍ (رحمة الله علیه):
فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ
وَ ما کُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ قَضَیْنا إِلی مُوسَی الْأَمْرَ وَ ما کُنْتَ مِنَ الشَّاهِدِینَ
قَالَ
بِالْخِلَافَهًِْ لِیُوشَعَ بْنِ نُونٍ (علیه السلام) مِنْ بَعْدِهِ
ثُمَّ قَالَ اللَّهُ
لَنْ أَدَعَ نَبِیّاً مِنْ غَیْرِ وَصِیٍّ
وَ أَنَا بَاعِثٌ نَبِیّاً عَرَبِیّاً وَ جَاعِلٌ وَصِیَّهُ عَلِیّاً (علیه السلام)
فَذَلِکَ قَوْلُهُ
وَ ما کُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ قَضَیْنا إِلی مُوسَی الْأَمْرَ فِی الْوِصَایَهًِْ
وَ حَدَّثَهُ بِمَا هُوَ کَائِنٌ بَعْدَهُ
قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ (رحمة الله علیه)
وَ حَدَّثَ اللَّهُ نَبِیَّهُ (صلی الله علیه و آله) بِمَا هُوَ کَائِنٌ
وَ حَدَّثَهُ بِاخْتِلَافِ هَذِهِ الْأُمَّهًِْ مِنْ بَعْدِهِ
فَمَنْ زَعَمَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) مَاتَ بِغَیْرِ وَصِیَّهًٍْ فَقَدْ کَذَبَ عَلَی اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ عَلَی نَبِیِّهِ.
ابنعبّاس (رحمة الله علیه) ذیل آیه وَمَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ قَضَیْنَا إِلَی مُوسَی الْأَمْرَ وَمَا کُنتَ مِنَ الشَّاهِدِینَ؛ روایتکرده که این سخن اشاره به این دارد که حضرت موسی (علیه السلام) یوشعبننون را به جانشینی خود برگزیده است و خداوند فرموده است که:
«هیچ پیامبری را بدون وصی نمیگذارم و من پیامبری عربی مبعوث خواهمکرد و علی (علیه السلام) را وصی او قرار خواهم داد».
مفهوم آیه: وَمَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ قَضَیْنَا إِلَی مُوسَی الْأَمْرَ؛ وصایت است و اینکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تمام اتفاقات بعد خود را برای امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیان فرموده است و خدا بود که هر اتفاقی را که خواهد افتاد را برای پیامبرش (صلی الله علیه و آله) بیان کرده بود و فرموده بود که امّت او بعد از وی دچار اختلاف خواهند شد.
پس هرکس گمان برد که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بی آنکه وصی بعد از خود را تعیین کرده باشد کند از دنیا رفتهاست بر خدای عزّوجّل و پیامبر (صلی الله علیه و آله) او دروغ بسته است.
أمیرالمومنین (علیه السلام)-
و سَأَلُوهُ علیاً (علیه السلام) عَنِ الْمُتَشَابِهِ فِی الْقَضَاءِ
فَقَالَ هُوَ عَشَرَهًُْ أَوْجَهٍ مُخْتَلِفَهًُْ الْمَعْنَی
فَمِنْهُ
قَضَاءُ فَرَاغٍ وَ قَضَاءُ عَهْدٍ وَ مِنْهُ قَضَاءُ إِعْلَامٍ وَ مِنْهُ قَضَاءُ فِعْلٍ وَ مِنْهُ قَضَاءُ إِیجَابٍ وَ مِنْهُ قَضَاءُ کِتَابٍ وَ مِنْهُ قَضَاءُ إِتْمَامٍ وَ مِنْهُ قَضَاءُ حُکْمٍ وَ فَصْلٍ وَ مِنْهُ قَضَاءُ خَلْقٍ وَ مِنْهُ قَضَاءُ نُزُولِ الْمَوْت …
أَمَّا قَضَاءُ الْعَهْدِ
فَقَوْلُهُ تَعَالَی
وَ قَضی رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ أَیْ عَهْدٌ
وَ مِثْلُهُ فِی سُورَهًِْ الْقَصَصِ
وَ ما کُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ قَضَیْنا إِلی مُوسَی الْأَمْرَ أَیْ عَهِدْنَا إِلَیْه.
امام علی (علیه السلام):
از او (علی (علیه السلام)) درباره معانی مختلف کلمه «قضا» در قرآن سؤال کردند فرمود: «ده گونه است و دارای معنای مختلفی هستند از جمله آنها: قضاء فراغ و قضاء عهد، قضاء اعلام و قضاء فعل و قضاء ایجاب و قضاء کتاب و قضاء اتمام و قضاء حکم و فصل و قضاء خلق [حکم آفرینش] و قضاء نزول موت (حکم نازل شدن مرگ) است …
مصداق قضاء عهد این کلام خداوند تعالی است که میفرماید:
پروردگارت مقرر داشت که جز او را نپرستید، یعنی عهدی است از جانب خدا [منظور از قضا، عهد است]
و مانند آن در سوره قصص است:
وَ ما کُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ قَضَیْنا إِلی مُوسَی الْأَمْرَ؛ یعنی امر نبوت را با او عهد کردیم».
قضایِ عهد؛ وصایت از طور تا خاتم
وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِّ؛ قضا یعنی عهد
وصایت؛ قانونِ پنهانِ قضا
قَضَيْنا إِلى مُوسى الْأَمْرَ
لَنْ أَدَعَ نَبِيّاً مِنْ غَيْرِ وَصِيٍّ
عهدی که نور را رها نمیکند
قضا، جانشینی را امضا میکند
دلنوشته
قضایِ عهد؛ وصایت از طور تا خاتم
«وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِّ…»
این آیه،
گزارشِ یک خاطرهی تاریخی نیست؛
افشای یک قانونِ الهی است.
تو آنجا نبودی،
نه برای اینکه بیخبر باشی؛
بلکه برای اینکه بدانی
آنچه آنجا قضا شد
از سنخِ «عهد» بود،
نه صرفِ حادثه.
ابنعباس پرده را کنار میزند:
آن «قضا»،
قضایِ وصایت بود.
یعنی خدا،
پس از موسی،
یوشع را عهد کرد.
و بعد،
این قانون را عمومی اعلام کرد:
من
هیچ پیامبری را
بیوصی رها نکردهام.
پس وقتی میگوید:
«وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِّ»،
یعنی این سنت،
پنهانی نیست؛
اما تو شاهدِ صحنهی طور نبودی،
تا بفهمی
قضا،
در اینجا
عهدِ جانشینی است.
و این عهد،
فقط مربوط به موسی نبود.
همان خدایی که
یوشع را بعد از موسی عهد کرد،
پیامبری عربی را هم برانگیخت
و وصیاش را
از پیش تعیین نمود.
پس وصایت،
واکنش به اختلافِ امت نیست؛
پیشدستیِ حکیمانهی خدا
بر اختلافهاست.
برای همین است که
در وصایت،
به پیامبر گفته شد
آنچه بوده
و آنچه خواهد بود.
حتی اختلافهای آیندهی امت.
پس هرکس بگوید
پیامبر رفت
بیآنکه وصی تعیین کند،
در حقیقت
به خدا دروغ بسته است؛
نه فقط به تاریخ.
و اینجا
سخنِ علی علیهالسلام
کلید فهم آیه میشود.
وقتی از «قضا» میپرسند،
میگوید:
قضا،
یک معنا ندارد.
و یکی از عمیقترینِ آنها
قضاءُ العهد است.
یعنی:
جایی که خدا
امر را «مقرر» میکند،
در واقع
پیمان میبندد.
«وَ قَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ»
یعنی:
خدا عهد کرده
که جز او پرستیده نشود.
و همان معنا
در سورهی قصص تکرار میشود:
«وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِّ…»
یعنی:
ما با موسی
بر سرِ امرِ بعد از او
عهد بستیم.
پس وصایت،
نه تصمیمِ لحظهی آخر است،
نه راهحلِ اضطراری.
وصایت،
قضاءِ عهدِ الهی است؛
از آغازِ تاریخ،
تا انتهای آن.
و اینگونه،
دلِ اهل نور آرام میگیرد:
چون میفهمند
نور،
بیعهد رها نمیشود؛
و خدا،
امرِ هدایت را
بیوصی
ناتمام نمیگذارد.
بررسی ادامه مشتقات ریشه «وصی» در آیات زیر، به علاقمندان توصیه میشود.
كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقينَ (180)
فَمَنْ خافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً أَوْ إِثْماً فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ (182)
وَ الَّذينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً وَصِيَّةً لِأَزْواجِهِمْ مَتاعاً إِلَى الْحَوْلِ غَيْرَ إِخْراجٍ فَإِنْ خَرَجْنَ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ في ما فَعَلْنَ في أَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْرُوفٍ وَ اللَّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ (240)
وَ لَكُمْ نِصْفُ ما تَرَكَ أَزْواجُكُمْ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ فَإِنْ كانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَكُمُ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْنَ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصينَ بِها أَوْ دَيْنٍ وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْتُمْ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ فَإِنْ كانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمَّا تَرَكْتُمْ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ تُوصُونَ بِها أَوْ دَيْنٍ وَ إِنْ كانَ رَجُلٌ يُورَثُ كَلالَةً أَوِ امْرَأَةٌ وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ فَإِنْ كانُوا أَكْثَرَ مِنْ ذلِكَ فَهُمْ شُرَكاءُ فِي الثُّلُثِ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصى بِها أَوْ دَيْنٍ غَيْرَ مُضَارٍّ وَصِيَّةً مِنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ عَليمٌ حَليمٌ (12)
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا شَهادَةُ بَيْنِكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ حينَ الْوَصِيَّةِ اثْنانِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ أَوْ آخَرانِ مِنْ غَيْرِكُمْ إِنْ أَنْتُمْ ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَأَصابَتْكُمْ مُصيبَةُ الْمَوْتِ تَحْبِسُونَهُما مِنْ بَعْدِ الصَّلاةِ فَيُقْسِمانِ بِاللَّهِ إِنِ ارْتَبْتُمْ لا نَشْتَري بِهِ ثَمَناً وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى وَ لا نَكْتُمُ شَهادَةَ اللَّهِ إِنَّا إِذاً لَمِنَ الْآثِمينَ (106)
وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلى وَهْنٍ وَ فِصالُهُ في عامَيْنِ أَنِ اشْكُرْ لي وَ لِوالِدَيْكَ إِلَيَّ الْمَصيرُ (14)
وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ إِحْساناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ كُرْهاً وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً حَتَّى إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعينَ سَنَةً قالَ رَبِّ أَوْزِعْني أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلى والِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ وَ أَصْلِحْ لي في ذُرِّيَّتي إِنِّي تُبْتُ إِلَيْكَ وَ إِنِّي مِنَ الْمُسْلِمينَ (15)
ثُمَّ كانَ مِنَ الَّذينَ آمَنُوا وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَواصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ (17)
إِلاَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ (3)
حدیث زیبای هام!
قَالَ الْهَامُ بْنُ الْهِيمِ بْنِ لَاقِيسَ بْنِ إِبْلِيسَ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ:
الْأُمَمَ الْمَاضِيَةَ إِنَّمَا هَلَكَتْ بِتَرْكِهَا أَمْرَ الْوَصِيِّ
… فَإِنَّهُ هَلَكَ الْأُمَمُ بِمُخَالَفَةِ الْأَوْصِيَاءِ
امتهای پیشین به سبب ترک فرمان وصیّانشان هلاک شدند
عَنْ جَدِّهِ رَسُولِ اللَّهِ ص قَالَ:
بَيْنَا أَنَا ذَاتَ يَوْمٍ جَالِسٌ إِذْ دَخَلَ عَلَيْنَا رَجُلٌ طَوِيلٌ كَأَنَّهُ النَّخْلَةُ فَلَمَّا قَلَعَ رِجْلَهُ عَنِ الْأُخْرَى تَفَرْقَعَا فَعِنْدَ ذَلِكَ قَالَ ع أَمَّا هَذَا فَلَيْسَ مِنْ وُلْدِ آدَمَ فَقَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ هَلْ يَكُونُ أَحَدٌ مِنْ غَيْرِ وُلْدِ آدَمَ
قَالَ نَعَمْ هَذَا أَحَدُهُمْ فَدَنَا الرَّجُلُ فَسَلَّمَ عَلَى النَّبِيِّ
فَقَالَ مَنْ تَكُونُ
قَالَ أَنَا الْهَامُ بْنُ الْهِيمِ بْنِ لَاقِيسَ بْنِ إِبْلِيسَ
قَالَ ص بَيْنَكَ وَ بَيْنَ إِبْلِيسَ أَبَوَانِ
قَالَ نَعَمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ وَ كَمْ تَعُدُّ مِنَ السِّنِينَ قَالَ لَمَّا قَتَلَ قَابِيلُ هَابِيلَ كُنْتُ غُلَاماً بَيْنَ الْغِلْمَانِ أَفْهَمُ الْكَلَامَ وَ أَدُورُ الْآجَامَ وَ آمُرُ بِقَطِيعَةِ الْأَرْحَامِ فَقَالَ ص بِئْسَ السِّيرَةُ الَّتِي تَذْكُرُ إِنْ بَقِيتَ عَلَيْهَا فَقَالَ كَلَّا يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنِّي لَمُؤْمِنٌ تَائِبٌ قَالَ وَ عَلَى يَدِ مَنْ تُبْتَ وَ جَرَى إِيمَانُكَ
قَالَ عَلَى يَدِ نُوحٍ وَ عَاتَبْتُهُ عَلَى مَا كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَى قَوْمِهِ
قَالَ إِنِّي عَلَى ذَلِكَ مِنَ النَّادِمِينَ وَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ
وَ صَاحَبْتُ بَعْدَهُ هُوداً ع فَكُنْتُ أُصَلِّي بِصَلَاتِهِ وَ أَقْرَأُ الصُّحُفَ الَّتِي عَلَّمَنِيهَا مِمَّا أُنْزِلَ عَلَى جَدِّهِ إِدْرِيسَ
فَكُنْتُ مَعَهُ إِلَى أَنْ بَعَثَ اللَّهُ الرِّيحَ الْعَقِيمَ عَلَى قَوْمِهِ فَنَجَّاهُ وَ نَجَّانِي مَعَهُ
وَ صَحِبْتُ صَالِحاً مِنْ بَعْدِهِ فَلَمْ أَزَلْ مَعَهُ إِلَى أَنْ بَعَثَ اللَّهُ عَلَى قَوْمِهِ الرَّاجِفَةَ فَنَجَّاهُ وَ نَجَّانِي مَعَهُ
وَ لَقِيتُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَاكَ إِبْرَاهِيمَ فَصَحِبْتُهُ وَ سَأَلْتُهُ أَنْ يُعَلِّمَنِي مِنَ الصُّحُفِ الَّتِي أُنْزِلَتْ عَلَيْهِ فَعَلَّمَنِي وَ كُنْتُ أُصَلِّي بِصَلَاتِهِ فَلَمَّا كَادَهُ قَوْمُهُ وَ أَلْقَوْهُ فِي النَّارِ جَعَلَهَا اللَّهُ عَلَيْهِ بَرْداً وَ سَلَاماً فَكُنْتُ لَهُ مُونِساً حَتَّى تُوُفِّيَ
فَصَحِبْتُ بَعْدَهُ وَلَدَيْهِ إِسْمَاعِيلَ وَ إِسْحَاقَ مِنْ بَعْدِهِ وَ يَعْقُوبَ وَ لَقَدْ كُنْتُ مَعَ أَخِيكَ يُوسُفَ فِي الْجُبِّ مُونِساً وَ جَلِيساً حَتَّى أَخْرَجَهُ اللَّهُ وَ وَلَّاهُ مِصْرَ وَ رَدَّ عَلَيْهِ أَبَوَاهُ
وَ لَقِيتُ أَخَاكَ مُوسَى وَ سَأَلْتُهُ أَنْ يُعَلِّمَنِي مِنَ التَّوْرَاةِ الَّتِي أُنْزِلَتْ عَلَيْهِ فَعَلَّمَنِي
فَلَمَّا تُوُفِّيَ صَحِبْتُ وَصِيَّهُ يُوشَعَ فَلَمْ أَزَلْ مَعَهُ حَتَّى تُوُفِّيَ وَ لَمْ أَزَلْ مِنْ نَبِيٍّ إِلَى نَبِيٍّ إِلَى أَخِيكَ دَاوُدَ وَ أَعَنْتُهُ عَلَى قَتْلِ الطَّاغِيَةِ جَالُوتَ وَ سَأَلْتُهُ أَنْ يُعَلِّمَنِي مِنَ الزَّبُورِ الَّذِي أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْهِ فَعُلِّمْتُ مِنْهُ
وَ صَحِبْتُ بَعْدَهُ سُلَيْمَانَ وَ صَحِبْتُ بَعْدَهُ وَصِيَّهُ آصَفَ بْنَ بَرْخِيَا بْنِ سمعيا وَ لَقَدْ لَقِيتُ نَبِيّاً بَعْدَ نَبِيٍّ فَكُلٌّ يُبَشِّرُنِي وَ يَسْأَلُنِي أَنْ أَقْرَأَ عَلَيْكَ السَّلَامَ حَتَّى صَحِبْتُ عِيسَى وَ أَنَا أُقْرِئُكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَمَّنْ لَقِيتُ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ السَّلَامَ وَ مِنْ عِيسَى خَاصَّةً أَكْثَرَ سَلَامِ اللَّهِ وَ أَتَمَّهُ: فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص عَلَى جَمِيعِ أَنْبِيَاءِ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ عَلَى أَخِي عِيسَى مِنِّي السَّلَامُ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ وَ عَلَيْكَ يَا هَامُ السَّلَامُ وَ لَقَدْ حَفِظْتَ الْوَصِيَّةَ وَ أَدَّيْتَ الْأَمَانَةَ فَاسْأَلْ حَاجَتَكَ
قَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ حَاجَتِي أَنْ تَأْمُرَ أُمَّتَكَ أَنْ لَا يُخَالِفُوا أَمْرَ الْوَصِيِّ
فَإِنِّي رَأَيْتُ الْأُمَمَ الْمَاضِيَةَ إِنَّمَا هَلَكَتْ بِتَرْكِهَا أَمْرَ الْوَصِيِّ
قَالَ النَّبِيُّ ص
وَ هَلْ تَعْرِفُ وَصِيِّي يَا هَامُ
قَالَ إِذَا نَظَرْتُ إِلَيْهِ عَرَفْتُهُ بِصِفَتِهِ وَ اسْمِهِ الَّتِي قَرَأْتُهُ فِي الْكُتُبِ
قَالَ انْظُرْ هَلْ تَرَاهُ مِمَّنْ حَضَرَ
فَالْتَفَتَ يَمِيناً وَ شِمَالًا فَقَالَ لَيْسَ هُوَ فِيهِمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ
فَقَالَ يَا هَامُ مَنْ كَانَ وَصِيُّ آدَمَ
قَالَ شَيْثٌ
قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ شَيْثٍ
قَالَ أَنُوشُ
قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ أَنُوشَ قَالَ قينان قَالَ فَوَصِيُّ قينان قَالَ مَهْلَائِيلُ قَالَ فَوَصِيُّ مَهْلَائِيلَ قَالَ برد قَالَ فَوَصِيُّ برد قَالَ النَّبِيُّ الْمُرْسَلُ إِدْرِيسُ قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ إِدْرِيسَ قَالَ مَتُوشَلَخُ قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ مَتُوشَلَخَ قَالَ لَمَكُ قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ لَمَكَ قَالَ أَطْوَلُ الْأَنْبِيَاءِ عُمُراً وَ أَكْثَرُهُمْ لِرَبِّهِ شُكْراً وَ أَعْظَمُهُمْ أَجْراً ذَاكَ أَبُوكَ نُوحٌ قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ نُوحٍ قَالَ سَامٌ قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ سَامٍ قَالَ أَرْفَحْشَذُ قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ أَرْفَحْشَذَ قَالَ عَابَرُ قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ عَابَرَ قَالَ شَالَخُ قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ شَالَخَ قَالَ قالع قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ قالع قَالَ أشروغ قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ أشروغ قَالَ روغا قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ روغا قَالَ نَاخُورُ قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ نَاخُورَ قَالَ تَارُخُ قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ تَارُخَ قَالَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَصِيٌّ بَلْ أَخْرَجَ اللَّهُ مِنْ صُلْبِهِ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلَ اللَّهِ قَالَ صَدَقْتَ يَا هَامُ فَمَنْ وَصِيُّ إِبْرَاهِيمَ قَالَ إِسْمَاعِيلُ قَالَ فَمَنْ وَصِيُّهُ قَالَ نبت قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ نبت قَالَ حمل قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ حمل قَالَ قَيْدَارُ قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ قَيْدَارَ قَالَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَصِيٌّ حَتَّى خَرَجَ مِنْ إِسْحَاقَ يَعْقُوبُ قَالَ صَدَقْتَ يَا هَامُ لَقَدْ صَدَّقْتَ الْأَنْبِيَاءَ وَ الْأَوْصِيَاءَ فَمَنْ وَصِيُّ يَعْقُوبَ قَالَ يُوسُفُ قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ يُوسُفَ قَالَ مُوسَى قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ مُوسَى قَالَ يُوشَعُ بْنُ نُونٍ قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ يُوشَعَ قَالَ دَاوُدُ قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ دَاوُدَ قَالَ سُلَيْمَانُ قَالَ فَمَنْ وَصِيُّ سُلَيْمَانَ قَالَ آصَفُ بْنُ بَرْخِيَا قَالَ وَ وَصِيُّ عِيسَى شَمْعُونُ بْنُ الصَّفَا قَالَ هَلْ وَجَدْتَ صِفَةَ وَصِيِّي وَ ذِكْرَهُ فِي الْكُتُبِ قَالَ نَعَمْ وَ الَّذِي بَعَثَكَ بِالْحَقِّ نَبِيّاً إِنَّ اسْمَكَ فِي التَّوْرَاةِ ميدميد وَ اسْمُ وَصِيِّكَ إِلْيَا وَ اسْمُكَ فِي الْإِنْجِيلِ حِمْيَاطَا وَ اسْمُ وَصِيِّكَ فِيهَا هيدار وَ اسْمُكَ فِي الزَّبُورِ ماح ماح مُحِيَ بِكَ كُلُّ كُفْرٍ وَ شِرْكٍ وَ اسْمُ وَصِيِّكَ قاروطيا قَالَ فَمَا مَعْنَى اسْمِ وَصِيِّي فِي التَّوْرَاةِ إِلْيَا قَالَ إِنَّهُ الْوَلِيُّ مِنْ بَعْدِكَ قَالَ فَمَا مَعْنَى اسْمِهِ فِي الْإِنْجِيلِ هيدار قَالَ الصِّدِّيقُ الْأَكْبَرُ وَ الْفَارُوقُ الْأَعْظَمُ قَالَ فَمَا مَعْنَى اسْمِهِ فِي الزَّبُورِ قاروطيا قَالَ حَبِيبُ رَبِّهِ
قَالَ يَا هَامُ إِذَا رَأَيْتَهُ تَعْرِفُهُ
قَالَ نَعَمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَهُوَ مُدَوَّرُ الْهَامَةِ مُعْتَدِلُ الْقَامَةِ بَعِيدٌ مِنَ الدَّمَامَةِ عَرِيضُ الصَّدْرِ ضِرْغَامَةٌ كَبِيرُ الْعَيْنَيْنِ آنِفُ الْفَخِذَيْنِ أَخْمَصُ السَّاقَيْنِ عَظِيمُ الْبَطْنِ سَوِيُّ الْمَنْكِبَيْنِ
قَالَ يَا سَلْمَانُ ادْعُ لَنَا عَلِيّاً فَجَاءَ حَتَّى دَخَلَ الْمَسْجِدَ
فَالْتَفَتَ إِلَيْهِ الْهَامُ وَ قَالَ هَا هُوَ يَا رَسُولَ اللَّهِ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي هَذَا وَ اللَّهِ وَصِيُّكَ
فَأَوْصِ أُمَّتَكَ أَنْ لَا يُخَالِفُوهُ
فَإِنَّهُ هَلَكَ الْأُمَمُ بِمُخَالَفَةِ الْأَوْصِيَاءِ
قَالَ قَدْ فَعَلْنَا ذَلِكَ يَا هَامُ فَهَلْ مِنْ حَاجَةٍ فَإِنِّي أُحِبُّ قَضَاءَهَا لَكَ
قَالَ نَعَمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ أُحِبُّ أَنْ تُعَلِّمَنِي مِنْ هَذَا الْقُرْآنِ الَّذِي أُنْزِلَ عَلَيْكَ تَشْرَحُ لِي سُنَّتَكَ وَ شَرَائِعَكَ لِأُصَلِّيَ بِصَلَاتِكَ
قَالَ يَا أَبَا الْحَسَنِ ضُمَّهُ إِلَيْكَ وَ عَلِّمْهُ
قَالَ عَلِيٌّ ع فَعَلَّمْتُهُ فَاتِحَةَ الْكِتَابِ وَ الْمُعَوِّذَتَيْنِ وَ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ وَ آيَةَ الْكُرْسِيِّ وَ آيَاتٍ مِنْ آلِ عِمْرَانَ وَ الْأَنْعَامِ وَ الْأَعْرَافِ وَ الْأَنْفَالِ وَ ثَلَاثِينَ سُورَةً مِنَ الْمُفَصَّلِ ثُمَّ إِنَّهُ غَابَ فَلَمْ يُرَ إِلَّا يَوْمَ صِفِّينَ
فَلَمَّا كَانَ لَيْلَةُ الْهَرِيرِ نَادَى يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ اكْشِفْ عَنْ رَأْسِكَ فَإِنِّي أَجِدُهُ فِي الْكِتَابِ أَصْلَعاً قَالَ أَنَا ذَلِكَ ثُمَّ كَشَفَ عَنْ رَأْسِهِ وَ قَالَ أَيُّهَا الْهَاتِفُ أَظْهِرْ لِي رَحِمَكَ اللَّهُ قَالَ فَظَهَرَ لَهُ فَإِذَا هُوَ الْهَامُ بْنُ الْهِيمِ
قَالَ مَنْ تَكُونُ قَالَ أَنَا الَّذِي مَنَّ عَلَيَّ بِكَ رَبِّي وَ عَلَّمْتَنِي كِتَابَ اللَّهِ وَ آمَنْتُ بِكَ وَ بِمُحَمَّدٍ ص فَعِنْدَ ذَلِكَ سَلَّمَ عَلَيْهِ وَ جَعَلَ يُحَادِثُهُ وَ يَسْأَلُهُ ثُمَّ قَاتَلَ إِلَى الصُّبْحِ ثُمَّ غَابَ
قَالَ الْأَصْبَغُ بْنُ نُبَاتَةَ فَسَأَلْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع بَعْدَ ذَلِكَ عَنْهُ قَالَ قُتِلَ الْهَامُ بْنُ الْهِيمِ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ.
از پدرِ بزرگوارش، رسول خدا ﷺ، نقل شده است:
روزی نشسته بودم که مردی بسیار بلندقد وارد شد؛
چنانکه گویی قامتش همچون درخت نخل بود.
هنگامی که پایش را از روی پای دیگر برداشت، مفاصلش صدایی داد.
در همان لحظه پیامبر ﷺ فرمود:
«این شخص از فرزندان آدم نیست.»
گفتند: ای رسول خدا، مگر کسی غیر از فرزندان آدم هم وجود دارد؟
فرمود: «بله، این یکی از آنان است.»
آن مرد نزدیک آمد و به پیامبر سلام کرد.
پیامبر ﷺ فرمود: «تو کیستی؟»
گفت: «من هام بن هیم بن لاقیس بن ابلیس هستم.»
پیامبر ﷺ فرمود: «میان تو و ابلیس فقط دو پدر فاصله است؟»
گفت: «آری، ای رسول خدا.»
فرمود: «چند سال از عمرت میگذرد؟»
گفت: «آنگاه که قابیل هابیل را کشت، من کودکی بودم در میان کودکان؛ سخن را میفهمیدم، در بیشهها رفتوآمد میکردم و مردم را به قطع رحم فرمان میدادم.»
پیامبر ﷺ فرمود: «راه و روشی که از خودت نقل میکنی بسیار بد است، اگر بر همان بمانی.»
گفت: «نه، ای رسول خدا! من مؤمن و توبهکارم.»
فرمود: «توبهات به دست چه کسی بود و ایمانت چگونه تحقق یافت؟»
گفت: «به دست نوح؛ و او را بابت نفرینش بر قومش سرزنش کردم. من از آن کار پشیمانم و به خدا پناه میبرم که از نادانان باشم.»
سپس گفت: «بعد از او با هود همراه شدم؛ با نماز او نماز میخواندم و صحیفههایی را که از آنچه بر جدّش ادریس نازل شده بود به من آموخت، تلاوت میکردم. تا آنگاه که خداوند باد عقیم را بر قومش فرستاد؛ هود نجات یافت و من نیز با او نجات یافتم.
پس از آن با صالح همراه شدم، تا زمانی که زلزله بر قومش فرود آمد؛ او نجات یافت و من نیز همراهش نجات یافتم.
پس از او پدرت ابراهیم را دیدم؛ با او همراه شدم و از او خواستم از صحیفههایی که بر او نازل شده بود به من بیاموزد. آموخت و با نماز او نماز میخواندم. هنگامی که قومش او را به آتش افکندند، خداوند آتش را بر او سرد و ایمن ساخت و من تا زمان وفاتش مونس او بودم.
سپس با فرزندانش اسماعیل و اسحاق و پس از آن یعقوب همراه شدم. با برادرت یوسف در چاه همنشین و مونسش بودم تا خداوند او را بیرون آورد، بر مصر گمارد و پدر و مادرش را به او بازگرداند.
پس از آن با برادرت موسی دیدار کردم و از او خواستم از توراتی که بر او نازل شده بود به من بیاموزد؛ آموخت. بعد از وفاتش با وصیّ او یوشع همراه شدم تا او نیز از دنیا رفت. همواره از پیامبری به پیامبری دیگر منتقل میشدم تا به برادرت داوود رسیدم؛ او را در کشتن طاغوت جالوت یاری دادم و از زبور به من آموخت.
پس از او با سلیمان و سپس با وصیّ او آصف بن برخیا همراه شدم. پیامبری پس از پیامبر را دیدم و همه مرا بشارت میدادند و از من میخواستند سلامشان را به تو برسانم، تا آنکه با عیسی همراه شدم. ای رسول خدا! سلام همهٔ پیامبرانی را که دیدم، به تو میرسانم و بهویژه سلام عیسی را، با سلامی فراوان و کامل.»
پیامبر ﷺ فرمود:
«بر همهٔ پیامبران و رسولان خدا، و بر برادرم عیسی، از جانب من سلام و رحمت و برکات خدا باد، تا آسمانها و زمین برپاست. و بر تو ای هام نیز سلام؛ تو وصیت را حفظ کردی و امانت را ادا نمودی. حاجتت را بگو.»
گفت: «ای رسول خدا، حاجتم این است که به امتت فرمان دهی با وصیّ تو مخالفت نکنند؛
زیرا دیدم که امتهای پیشین به سبب ترک فرمان وصیّانشان هلاک شدند.»
پیامبر ﷺ فرمود: «آیا وصیّ مرا میشناسی ای هام؟»
گفت: «هرگاه او را ببینم، از روی نشانهها و نامی که در کتابها خواندهام، میشناسم.»
پیامبر فرمود: «بنگر، آیا او در میان حاضران است؟»
به اطراف نگاه کرد و گفت: «نه، ای رسول خدا.»
سپس پیامبر ﷺ زنجیرهٔ وصایت را از آدم تا پیامبران پیشین برشمرد، و هام همه را تصدیق کرد، تا آنکه پیامبر فرمود:
«وصیّ من کیست؟»
هام گفت: «به خدایی که تو را به حق برانگیخت، نام تو در تورات «میدمید» است و نام وصیّ تو «إلیا»، و در انجیل نام تو «حِمیاطا» و نام وصیّ تو «هیدار»، و در زبور نام تو «ماح ماح» است و نام وصیّ تو «قاروطیا».»
پیامبر پرسید: «معنای نام وصیّ من در تورات چیست؟»
گفت: «ولیّ پس از تو.»
فرمود: «و در انجیل؟»
گفت: «صدیق اکبر و فاروق اعظم.»
فرمود: «و در زبور؟»
گفت: «دوستِ پروردگارش.»
پیامبر ﷺ فرمود: «ای هام، اگر او را ببینی، میشناسیاش؟»
گفت: «آری.» و اوصاف امیرالمؤمنین علی علیهالسلام را بیان کرد.
آنگاه پیامبر ﷺ به سلمان فرمود: «علی را نزد ما بیاور.»
علی علیهالسلام وارد مسجد شد. هام با دیدن او گفت:
«ای رسول خدا، پدر و مادرم فدایت، به خدا سوگند این همان وصیّ توست؛ امتت را سفارش کن که با او مخالفت نکنند، زیرا امتها با مخالفت با اوصیا هلاک شدند.»
پیامبر ﷺ فرمود: «این کار را کردهایم. آیا حاجت دیگری داری؟»
گفت: «دوست دارم از این قرآنی که بر تو نازل شده، به من بیاموزی تا سنت و شریعتت را بفهمم و با نماز تو نماز بخوانم.»
پیامبر ﷺ به علی علیهالسلام فرمود:
«او را نزد خود بگیر و آموزش بده.»
علی علیهالسلام به او سورهٔ حمد، معوذتین، توحید، آیهالکرسی و آیاتی از آلعمران، انعام، اعراف، انفال و سی سوره از مفصل را آموخت.
پس از آن، هام ناپدید شد و دیگر دیده نشد، مگر در روز صفین. در شب «هریر» ندا داد:
«ای امیرالمؤمنین، سر خود را آشکار کن، که من در کتاب چنین یافتهام.»
علی علیهالسلام فرمود: «من همانم.» و سر برداشت.
ندا دهنده ظاهر شد؛ دیدند او همان هام بن هیم است.
گفت: «من همانم که پروردگارم به واسطهٔ تو بر من منت نهاد، کتاب خدا را به من آموختی و من به تو و به محمد ﷺ ایمان آوردم.»
سپس با امیرالمؤمنین سخن گفت و در کنار او جنگید تا سپیدهدم، آنگاه ناپدید شد.
اصبغ بن نباته میگوید: پس از آن از امیرالمؤمنین علیهالسلام دربارهٔ او پرسیدم. فرمود:
«هام بن هیم کشته شد؛ رحمت خدا بر او باد.»
سختترین امتحان تاریخ: شناخت نور، درست در لحظهٔ تعویض!
آنجا که امتها لغزیدند: امتحانِ قلب در فاصلهٔ رسول و وصی
نور خاموش نشد؛ امتحان شروع شد!
یک لحظه غفلت، یک تاریخ هلاکت: امتحانِ وصی
دلهایی که در تعویض قبلهٔ نور نلرزیدند
اورلپِ نور؛ آزمونی که امتها را ساخت یا سوزاند
پس از رسول، چه کسی را دیدی؟ امتحان واقعی همینجاست
«نور رفت؟ یا امتحان شروع شد؟!»
دلنوشته
سختترین امتحان تاریخ: شناخت نور، درست در لحظهٔ تعویض!
این یک امتحانِ معمولی نیست؛
امتحانی است که در آن نه زبان به کار میآید، نه شعار، نه اکثریت، نه هیجانِ جمعی.
اینجا فقط قلب امتحان میشود؛
قلبی که باید در حساسترین لحظهٔ تاریخ، راه را گم نکند.
سختترین لحظهٔ هر امت، نه هنگام آمدن رسول است،
بلکه لحظهٔ رفتن اوست.
آنجا که نورِ آشنا غروب میکند
و نورِ تازه هنوز برای چشمها عادت نشده است.
آنجا که دل باید تشخیص بدهد
که نور قطع نشده،
فقط جای تابش عوض شده است.
تاریخ را که ورق میزنی، این قاعده بیاستثناست:
هیچ پیامبری نیامد مگر آنکه وصی داشت.
هیچ نوری خاموش نشد مگر آنکه به چراغ بعدی تحویل داده شد.
آدم و هبةالله،
موسی و یوشع،
عیسی و شمعون،
سلیمان و آصف…
اینها فقط اسم نیستند؛
اینها قانونِ پیوستگی نوراند.
چطور ممکن است سنتی که از آغاز خلقت تا عیسی علیهالسلام لحظهای قطع نشده،
در کاملترین بعثت الهی ناگهان به شورا و رأی اکثریت سپرده شود؟
چطور ممکن است خدا برای جانشینی نور،
به «غیر نور» رأی بدهد؟
واژهٔ «وصی» خودش همهچیز را فریاد میزند:
وصی یعنی اورلپ؛
یعنی هیچ خلأیی وجود ندارد.
یعنی نورِ قبلی هنوز خاموش نشده
که نورِ بعدی ایستاده است.
یعنی دلِ بیدار، حتی یک لحظه سرگردان نمیشود.
و اینجاست که امتحان شروع میشود:
آیا قلب، نور را به اسم میشناسد
یا فقط به خاطره؟
آیا دل، دنبال «حق» است
یا دنبال «عادت»؟
حدیث «هام» اینجا تکاندهنده میشود؛
هامی که از نسل ابلیس است
اما در امتحانی که بسیاری از امتها مردود شدند،
قبول میشود.
نه چون نسبش نورانی است،
بلکه چون قلبش در لحظهٔ تغییر قبلهها نلغزید.
او از نوح تا محمد ﷺ
در هر انتقال،
در هر تغییر،
در هر عبور از رسول به وصی،
ایستاد…
شناخت…
تسلیم شد…
و کتاب جدید را گرفت.
و چه دردناک است
که نوادهٔ توبهکردهٔ شیطان
این حقیقت را بهتر از بسیاری از مدعیان ایمان میبیند:
«هلاکت امتها،
نه با انکار رسول،
بلکه با مخالفت با وصی رقم خورد.»
این امتحان هنوز زنده است.
امتحانِ دیدنِ نور،
نه در لباسِ آشنا،
بلکه در چهرهٔ جانشین.
خوشا به حال دلی
که هنگام رفتن رسول،
نترسید…
سردرگم نشد…
و گفت:
اگر این نور است،
من تسلیمم…
حتی اگر همهٔ دنیا پشت کرده باشند.
عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ
فِي قَوْلِهِ تَعَالَى
وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِّ إِذْ قَضَيْنا إِلى مُوسَى الْأَمْرَ وَ ما كُنْتَ مِنَ الشَّاهِدِينَ
قَالَ قَضَى بِخِلَافَةِ يُوشَعَ بْنِ نُونٍ مِنْ بَعْدِهِ
ثُمَّ قَالَ لَهُ
لَمْ أَدَعْ نَبِيّاً مِنْ غَيْرِ وَصِيٍّ
وَ إِنِّي بَاعِثٌ نَبِيّاً عَرَبِيّاً وَ جَاعِلٌ وَصِيَّهُ عَلِيّاً
فَذَلِكَ قَوْلُهُ
وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِ.
ابنعباس دربارهٔ سخن خداوند متعال:
«و تو در جانبِ غربی [طور] حضور نداشتی، آنگاه که ما فرمان را به موسی واگذار کردیم، و تو از شاهدان نبودی»
میگوید:
خداوند در آنجا جانشینی یوشع بن نون را پس از موسی تعیین کرد.
سپس به او فرمود:
«هیچ پیامبری را بدون وصیّ رها نکردهام،
و بهراستی پیامبری عربی برمیانگیزم و وصیّ او را علی قرار میدهم.»
و این است معنای سخن خداوند که فرمود:
«و تو در جانبِ غربی حضور نداشتی.»
یا برای همیشه شاهد باش… یا برای همیشه مانده
ما کنت من الشاهدین؛ خطکش پنهانِ قلبها
آنجا نبودی؛ اما امروز میتوانی شاهد باشی
قضا که جاری شد: از موسی تا محمد، از وصی تا وصی
نور که جابهجا شد، چه کسی شاهد ماند؟
لحظهای که تاریخ با قلبها سنجیده شد
شاهدانِ انتقال نور
«ما کنت من الشاهدین؛ یا شاهد نور، یا مانده در تاریخ»
دلنوشته
از وصی تا وصی؛ نوری که جابهجا شد!
و درست همینجاست که قرآن، آرام و بیهیاهو، اما قاطع و بیمماشات، پرده را کنار میزند…
«وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِّ…»
یعنی این قصه، قصهای پنهان نیست.
این تصمیم، تصمیمی در خلأ نیست.
این انتقال، اتفاقی و زمینی نیست.
خدا خودش میگوید:
آنجا که امر را به موسی سپردیم،
همانجا خلافت یوشع را هم قطعی کردیم.
نه بعداً…
نه به رأی مردم…
نه با اضطرارِ پس از فقدان رسول…
بلکه در دلِ رسالت، وصایت را بستیم.
و بعد، جملهای که ستون فقرات همهٔ این دلنوشته است:
«من هیچ پیامبری را بدون وصی رها نکردم.»
هیچکدام.
نه از روی عادت،
نه از روی تجربه،
بلکه از روی حکمت.
و بعد، خدا پردهٔ زمان را کنار میزند
و مستقیم با دلهای بیدار سخن میگوید:
من پیامبری عربی خواهم فرستاد…
و وصیّ او را علی قرار میدهم.
پس ماجرا روشن است؛
مسئله «آیا وصی بوده یا نه» نیست،
مسئله این است که
قلبها آمادهٔ دیدن بودند یا نه؟
امتحان، همان امتحان همیشگی است:
نور، وقتی از صورتی به صورتی دیگر منتقل میشود،
چه کسی میماند
و چه کسی میگوید:
«ما عادت داشتیم…»
هام بن هیم این امتحان را فهمید.
نه با سابقهٔ پاک،
بلکه با قلبِ تائب.
او فهمید که هلاکت،
نه از ندانستن نام رسول،
بلکه از نپذیرفتن وصی آغاز میشود.
و امروز هم همین است.
نور، هیچگاه بیجانشین نمیماند.
این دلها هستند که اکثرا
در لحظهٔ تعویض،
ثابت میمانند…
پس
یا برای همیشه در صفِ شاهدان میایستی،
یا برای همیشه پشتِ پردهٔ «ما کنت من الشاهدین» جا میمانی.
این آیه فقط گزارش تاریخ نیست؛
خطکِشیِ قلبهاست.
خدا میگوید:
تو آنجا نبودی…
اما امروز میتوانی شاهد باشی.
شاهدِ چه؟
شاهدِ همان لحظهای که «امر» از رسول به وصی سپرده میشود.
شاهدِ همان انتقال نامرئیِ نور
که نه با هیاهوست
و نه با رأیگیری.
ابنعباس پرده را کنار میزند:
آن «قَضَینا إلی موسی الأمر»
یعنی تصمیم خدا دربارهٔ جانشینی یوشع بن نون.
یعنی خدا از همانجا قاعده را گفت:
«هیچ پیامبری را بدون وصی رها نکردم.»
و بعد…
با آرامشی که فقط از یقین میآید،
خدا خبر آینده را میدهد:
من پیامبری عربی میفرستم
و وصیِ او را علی قرار میدهم.
این جمله، فقط خبر نیست؛
اتمام حجت است.
یعنی اگر جایی لغزیدی،
مشکل از تاریکیِ فضا نبود؛
مشکل از چشمی بود
که عادت کرده بود نور را فقط در یک چهره ببیند.
این همان نقطهای است که امتها سقوط کردند:
نه چون رسول را انکار کردند،
بلکه چون در لحظهٔ انتقال، شاهد نماندند.
شاهد بودن یعنی:
دل، جلوتر از جمع حرکت کند.
دل، قبل از اینکه تاریخ بنویسد، تصمیمش را گرفته باشد.
دل، بداند که نور اگر از شخصی عبور کرد،
از مسیر حق خارج نشده است.
یا برای همیشه
در کنار غربی میایستی
و میفهمی «قضا» یعنی چه…
یا برای همیشه
در حسرتِ دانستن میمانی
و میگویی:
ای کاش آنجا بودم…
و حقیقت این است:
همهٔ ما آنجا هستیم.
امتحان، هنوز تمام نشده است.
نورِ همپوشانی! اوصیای خدا —
زنجیرۀ امنِ نور در تاریخ
نور، در نظم الهی، هرگز گسسته نیست.
نه ناگهانی پدید میآید
و نه ناگهانی ناپدید میشود.
نور، ادامه دارد.
آنچه قرآن و تعالیم پیامبران آشکار میکند، یک قانون عمیق است:
هدایت با گسست حفظ نمیشود؛ با تداوم حفظ میشود.
این تداوم همان چیزی است که میتوان آن را «همپوشانی» نامید؛
همپوشانیِ سنجیده و آگاهانۀ
ولایت الهی،
دانش،
و مسئولیت.
از پیامبر به وصی،
و از وصی به وصی دیگر،
نور جهشِ کورکورانه ندارد؛
بلکه امن، دستبهدست و دلبهدل منتقل میشود.
اوصیاء، جانشینانی اتفاقی یا انتخابشده بر اثر شرایط نیستند؛
آنها هبههای الهیاند،
امانتدارانِ میراثِ نور، علم و مسئولیت.
بهواسطۀ آنان،
کلام الهی متصل میماند،
حقیقت قابل فهم میشود،
و هدایت در بستر تاریخ زنده باقی میماند.
حتی در زمانهایی که ظاهرِ هدایت پنهان است،
حتی در دورانِ ابتلا و غیبت،
نور رها نشده است.
زنجیره همچنان برقرار است؛
چون امر، پیش و پس از هر چیز، از آنِ خداست.
این است معنای «تداومِ امن»:
نه آشوب،
نه گسست،
نه سکوت؛
بلکه جریانِ پنهان اما پیوستۀ نور.
نورِ همپوشان،
رحمتِ جاریِ خداوند در تاریخ است؛
تا انسان
هرگز
بیپیوندِ زنده با حقیقت
رها نشود.
…
این مقاله به یکی از ایدههای بنیادین در اندیشهی اسلامی میپردازد که برای بسیاری از مخاطبان غربی ناآشناست: تداوم هدایت الهی از طریق جانشینان برگزیده.
برخلاف نگاهی که اقتدار دینی را گسسته، تصادفی یا وابسته به شرایط تاریخی میبیند، سنت اسلامی هدایت را جریانی زنده و پیوسته میداند که با دقت از پیامبری به جانشین، و از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود. این تداوم، صرفاً نهادی یا سیاسی نیست؛ بلکه اخلاقی، معنوی و معرفتی است. «اوصیاء» بهعنوان امینان معنا عمل میکنند و تضمین مینمایند که وحی همواره قابلفهم، مجسّم در زندگی، و مرتبط با واقعیت زیسته باقی بماند. حتی در دورههای غیبت یا ناپیدایی، این نور هدایت از منظر این سنت همچنان استمرار دارد؛ نه بهصورت آشکار، بلکه بهشکلی امن و پیوسته، تا انسجام، مسئولیت و جهت اخلاقی در تاریخ حفظ شود.
«أَنَّ الْأَنْبِيَاءَ لَا يَخْرُجُونَ مِنَ الدُّنْيَا إِلَّا بَعْدَ إِقَامَةِ أَوْصِيَاءَ لَهُمْ يَخْلُفُونَهُمْ فِي أُمَمِهِمْ يُقْتَبَسُ مِنْهُمُ الضِّيَاءُ فِيمَا أَشْكَلَ»
«ثُمَّ إِنَّ هِبَةَ اللَّهِ لَمَّا دَفَنَ آدَمَ أَتَاهُ قَابِيلُ فَقَالَ لَهُ يَا هِبَةَ اللَّهِ إِنِّي قَدْ رَأَيْتُ آدَمَ أَبِي قَدْ خَصَّكَ مِنَ الْعِلْمِ بِمَا لَمْ أُخَصَّ بِهِ وَ هُوَ الْعِلْمُ الَّذِي دَعَا بِهِ أَخُوكَ هَابِيلُ فَتُقُبِّلَ قُرْبَانُهُ وَ إِنَّمَا قَتَلْتُهُ لِكَيْلَا يَكُونَ لَهُ عَقِبٌ فَيَفْتَخِرُونَ عَلَى عَقِبِي فَيَقُولُونَ نَحْنُ أَبْنَاءُ الَّذِي تُقُبِّلَ قُرْبَانُهُ وَ أَنْتُمْ أَبْنَاءُ الَّذِي لَمْ يُتَقَبَّلْ قُرْبَانُهُ وَ إِنَّكَ إِنْ أَظْهَرْتَ مِنَ الْعِلْمِ الَّذِي اخْتَصَّكَ بِهِ أَبُوكَ شَيْئاً قَتَلْتُكَ كَمَا قَتَلْتُ أَخَاكَ هَابِيلَ »
«وَ إِنَّمَا عَرَفُوا نُوحاً بِالْعِلْمِ الَّذِي عِنْدَهُمْ»
«وَ لَنْ أَدَعَ الْأَرْضَ إِلَّا وَ عَلَيْهَا عَالِمٌ يُعْرَفُ بِهِ دِينِي وَ تُعْرَفُ بِهِ طَاعَتِي وَ يَكُونُ نَجَاةً لِمَنْ يُولَدُ فِيمَا بَيْنَ قَبْضِ النَّبِيِّ إِلَى خُرُوجِ النَّبِيِّ الْآخَرِ»
«فَلَمْ يَزَلِ الْإِيمَانُ يُسْتَسَرُّ فِي بَقِيَّةِ أَهْلِهِ مُنْذُ رَفَعَ اللَّهُ عِيسَى ع وَ أَرْسَلَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى مُحَمَّداً ص إِلَى الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ عَامَّةً وَ كَانَ خَاتَمَ الْأَنْبِيَاءِ وَ كَانَ مِنْ بَعْدِهِ الِاثْنَا عَشَرَ الْأَوْصِيَاءَ مِنْهُمْ مَنْ أَدْرَكْنَا وَ مِنْهُمْ مَنْ سَبَقَنَا وَ مِنْهُمْ مَنْ بَقِيَ فَهَذَا أَمْرُ النُّبُوَّةِ وَ الرِّسَالَةِ وَ كُلُّ نَبِيٍّ أُرْسِلَ إِلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ خَاصٍّ أَوْ عَامٍّ لَهُ وَصِيٌّ جَرَتْ بِهِ السُّنَّةُ وَ كَانَ الْأَوْصِيَاءُ الَّذِينَ بَعْدَ مُحَمَّدٍ ص عَلَى سُنَّةِ أَوْصِيَاءِ عِيسَى وَ كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع عَلَى سُنَّةِ الْمَسِيحِ وَ هَذَا تِبْيَانُ السُّنَّةِ وَ أَمْثَالِ الْأَوْصِيَاءِ بَعْدَ الْأَنْبِيَاءِ. »
داستانِ همیشگیِ وصایت و حسادت
از هابیل تا اوصیاء؛ جنگِ نور و حسادت
لَا يَخْرُجُ نَبِيٌّ إِلَّا بَعْدَ إِقَامَةِ وَصِيٍّ
يُقْتَبَسُ مِنْهُمُ الضِّيَاءُ فِيمَا أَشْكَلَ
قتلِ نور، سنّتِ حسادت
وصی؛ وارثِ علم، وارثِ خطر
دلنوشته
داستانِ همیشگیِ وصایت و حسادت
از آغاز،
سُنّت همین بوده است.
هیچ پیامبری
از دنیا نرفته
مگر بعد از آنکه
وصیای را برپا کرده؛
کسی که
در امت بماند
تا نورِ حلّ مسئله باشد.
اوصیاء،
چراغهای اضطراری تاریخاند؛
وقتی همهچیز مبهم میشود،
نور از آنها اقتباس میشود.
و اولین صحنهی این درگیری،
در همان آغازِ انسان رقم خورد.
آدم رفت،
و هِبَةُالله ماند.
قابیل آمد؛
نه برای گفتوگو،
بلکه برای تهدید.
مشکلش چه بود؟
علم.
همان علمی که
قربانیِ هابیل را مقبول کرده بود.
قتلِ هابیل،
از سرِ خشم لحظهای نبود؛
یک محاسبهی حسودانه بود.
قابیل میدانست
اگر این علم بماند،
اگر نسلِ نور ادامه پیدا کند،
تاریخ قضاوت خواهد کرد.
پس گفت:
اگر این علم را آشکار کنی،
تو را هم میکشم.
این،
اولین اعلان جنگِ حسادت
علیه وصایت بود.
و بعد از آن،
همهچیز تکرار شد.
نوح را
با علمش شناختند؛
نه با سنّش،
نه با تعداد پیروانش.
هر جا علمِ نورانی بود،
شناخت هم از همانجا آغاز شد.
و قانون الهی تغییر نکرد:
زمین،
هرگز بدون عالم
رها نمیشود.
عالمی که
دینِ خدا با او شناخته شود،
اطاعت معنا پیدا کند،
و مردمِ میان دو پیامبر
راهِ نجات داشته باشند.
گاهی این ایمان
پنهان میشود؛
مستتر،
بیصدا،
در اقلیتی اندک.
از زمان عیسی تا محمد علیهماالسلام،
ایمان در خفا زیست؛
اما نمُرد.
و وقتی پیامبر خاتم آمد،
دوباره آشکار شد؛
برای جن و انس،
بیاستثناء.
و بعد از او،
باز همان سنّت:
اوصیاء.
نه یک نفر،
نه دو نفر؛
بلکه دوازده چراغِ پیوسته.
بعضی را دیدیم،
بعضی پیش از ما بودند،
و بعضی
هنوز باقیاند.
این،
نقشهی نبوت و رسالت است.
هیچ پیامبری
بیوصی نبوده؛
چه خاص،
چه عام.
و اوصیاءِ پس از محمد صلیاللهعلیهوآله
بر همان سنّتِ اوصیاءِ عیسیاند.
و امیرالمؤمنین علیهالسلام،
بر سنّتِ مسیح.
یعنی:
تحملِ تهمت،
صبر بر حذف،
و نگهبانیِ نور
در اوجِ تنهایی.
این،
شرحِ یک رسم قدیمی است؛
نه داستانی تازه.
داستانی که
هر بار
با یک نام جدید
اما با همان حسادتِ کهنه
تکرار میشود.
و اگر امروز
میبینی
علمِ نورانی
هدفِ تهدید و حذف است،
تعجب نکن.
این،
امضای همیشگیِ دشمنِ وصایت است.
و این،
تبیینِ سنّت الهی است
در سرگذشتِ اوصیاء
پس از انبیاء.
في خطبة الغدير إن أمير المؤمنين ع قال
إن هذا يوم عظيم الشأن فيه وقع الفرج و رفع الدرج و صحت الحجج و هو يوم الإيضاح و الإفصاح عن المقام الصراح و يوم كمال الدين و يوم العهد المعهود و يوم الشاهد و المشهود و يوم تبيان العقود عن النفاق و الجحود و يوم البيان عن حقائق الإيمان و يوم دحر الشيطان و يوم البرهان هذا يَوْمُ الْفَصْلِ الَّذِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ هذا يوم الملإ الأعلى الذي أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ هذا يوم الإرشاد و يوم محنة العباد و يوم الدليل على الذواد هذا يوم إبداء أحقاد الصدور و مضمرات الأمور هذا يوم النصوص على أهل الخصوص هذا يوم شيث هذا يوم إدريس هذا يوم يوشع هذا يوم شمعون.
دلنوشته
روزِ غدیر، روزِ وصایت است.
نه یک مناسبتِ تاریخی،
نه یک جشنِ تقویمی؛
بلکه روزِ فصل.
روزی که مرزها روشن میشود،
پردهها کنار میرود،
و جای ایستادنِ دلها معلوم میگردد.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود:
این،
روزِ عظیمالشأن است.
روزی که
فرج واقع شد،
درجات بالا رفت،
و حجّتها کامل شد.
غدیر،
روزِ توضیحِ مقام است؛
نه اشارهی مبهم،
نه رمزِ پنهان.
یومُ الإيضاح و الإفصاح عن المقام الصراح
روزِ گفتنِ بیپردهی حقیقت.
غدیر،
روزِ کمالِ دین است؛
چون دینِ بیوصی،
ناتمام است.
روزِ عهدِ معهود است؛
عهدی که از آدم شروع شد
و در غدیر
اعلامِ عمومی شد.
غدیر،
روزِ شاهد و مشهود است؛
هم آنکه میگوید،
هم آنکه شنیده میشود.
روزِ رسواشدنِ نفاق و جحود؛
چون در غدیر
دیگر بهانهای باقی نمیماند.
اینجا
حقایقِ ایمان
از سایه بیرون میآیند.
و شیطان،
در همین روز
زمینگیر میشود؛
نه با شمشیر،
بلکه با برهان.
غدیر،
همان «یومُ الفصل» است
که وعدهاش داده شده بود.
روزی که
ملأ اعلی آشکار میشود
و معلوم میشود
چه کسی از آن
اعراض کرده بود.
غدیر،
روزِ ارشاد است
و روزِ امتحانِ بندگان.
همان محنهای
که از هابیل شروع شد
و تا امروز ادامه دارد.
روزِ بیرونزدنِ کینههای پنهان،
و آشکارشدنِ نیتهای مخفی.
روزِ «نصوص» است؛
تصریح برای اهلِ خصوص.
و عجیب نیست
که امیرالمؤمنین علیهالسلام
غدیر را
امتدادِ همهی وصایتها میداند:
این روزِ شیث است،
این روزِ ادریس است،
این روزِ یوشع است،
این روزِ شمعون است.
یعنی:
غدیر،
نامِ یک نفر نیست؛
نامِ یک مسیر است.
مسیرِ نور،
مسیرِ وصایت،
مسیرِ اتصالِ امام به امام.
در غدیر،
همهی تاریخِ وصایت
یکجا
اعلان میشود.
و از آن روز به بعد،
هر دل
یا در صفِ نور میایستد
یا در صفِ اعراض.
غدیر،
روزِ انتخاب است.
و خوشا به حالِ دلی
که در این روزِ عظیم،
عهدش را
با وصیِ نور
تازه میکند.
…قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:
إِنَّ جَبْرَئِيلَ هَبَطَ عَلَيَّ وَقْتَ الزَّوَالِ فَقَالَ لِي يَا مُحَمَّدُ هَذَا ابْنُ عَمِّكَ عَلِيٌّ وَارِدٌ عَلَيْكَ
وَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَبْلَى الْمُسْلِمِينَ بِهِ بَلَاءً حَسَناً وَ إِنَّهُ كَانَ مِنْ صَنِيعِهِ كَذَا وَ كَذَا فَحَدَّثَنِي بِمَا أَنْبَأْتَنِي بِهِ ثُمَّ قَالَ لِي يَا مُحَمَّدُ إِنَّهُ نَجَا مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ مَنْ تَوَلَّى شَيْثَ بْنَ آدَمَ وَصِيَّ أَبِيهِ آدَمَ وَ نَجَا شَيْثٌ بِأَبِيهِ آدَمَ وَ نَجَا آدَمُ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ نَجَا مَنْ تَوَلَّى سَامَ بْنَ نُوحٍ وَصِيَّ نُوحٍ وَ نَجَا سَامٌ بِأَبِيهِ نُوحٍ وَ نَجَا نُوحٌ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ نَجَا مَنْ تَوَلَّى إِسْمَاعِيلَ أَوْ قَالَ إِسْحَاقَ وَصِيَّ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلِ اللَّهِ وَ نَجَا إِسْمَاعِيلُ بِأَبِيهِ إِبْرَاهِيمَ وَ نَجَا إِبْرَاهِيمُ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ نَجَا مَنْ تَوَلَّى يُوشَعَ وَصِيَّ مُوسَى بِيُوشَعَ وَ نَجَا يُوشَعُ بِمُوسَى وَ نَجَا مُوسَى بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ نَجَا مَنْ تَوَلَّى شَمْعُونَ وَصِيَّ عِيسَى بِشَمْعُونَ وَ نَجَا شَمْعُونُ بِعِيسَى وَ نَجَا عِيسَى بِاللَّهِ وَ نَجَا يَا مُحَمَّدُ مَنْ تَوَلَّى عَلِيّاً وَزِيرَكَ فِي حَيَاتِكَ وَ وَصِيَّكَ عِنْدَ وَفَاتِكَ وَ نَجَا عَلِيٌّ بِكَ وَ نَجَوْتَ أَنْتَ بِاللَّهِ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ جَعَلَكَ سَيِّدَ الْأَنْبِيَاءِ وَ جَعَلَ عَلِيّاً سَيِّدَ الْأَوْصِيَاءِ وَ خَيْرَهُمْ وَ جَعَلَ الْأَئِمَّةَ مِنْ ذُرِّيَّتِكُمَا إِلَى أَنْ يَرِثَ اللَّهُ الْأَرْضَ وَ مَنْ عَلَيْهَا فَسَجَدَ عَلِيٌّ ع وَ جَعَلَ يُقَلِّبُ وَجْهَهُ عَلَى الْأَرْضِ شُكْراً.
نجات از مسیرِ تولّیِ وصی
بلاءً حَسَناً؛ امتحانِ نجات با علی
زنجیرۀ نجات؛ وصی به وصی
إِنَّ اللَّهَ أَبْلَى الْمُسْلِمِينَ بِهِ بَلَاءً حَسَناً
سَيِّدُ الْأَوْصِيَاءِ
نجات، همیشه از راهِ وصایت
از شیث تا علی؛ یک راه، یک نجات
نجات، همیشه از راهِ تولّیِ وصی
دلنوشته
زنجیرۀ نجات؛ وصی به وصی
نزول،
در وقتِ زوال بود؛
در لحظهای که خورشید
از اوج میگذرد
و سایهها
شروع میشوند.
جبرئیل آمد
و نامِ علی را آورد؛
نه فقط بهعنوانِ یک فرد،
بلکه بهعنوانِ سوژۀ ابتلای حسن.
خدا،
مسلمانان را
با علی
امتحان میکند.
نه با سختیِ بیمعنا،
بلکه با بلاءً حَسَناً؛
امتحانی که
اگر بفهمیاش،
نجات است.
و بعد،
رازِ بزرگِ تاریخ گفته شد:
نجات،
همیشه
از مسیرِ تولّیِ وصی گذشته است.
از آغازِ انسان.
نجاتیافت
آنکه
شیث را پذیرفت؛
و شیث
با آدم نجات یافت؛
و آدم
با خدا.
همین الگو،
بیوقفه ادامه پیدا کرد:
سام،
وصیِ نوح؛
و نجات
از تولّیِ سام گذشت.
اسماعیل
(یا اسحاق)،
وصیِ ابراهیم؛
و نجات
از همان خط عبور کرد.
یوشع،
وصیِ موسی؛
و شمعون،
وصیِ عیسی.
هر جا وصی بود،
نجات همانجا عبور کرد.
نه از اکثریت،
نه از قدرت،
نه از هیاهو؛
بلکه از اتصالِ نور به نور.
و حالا،
نوبتِ امتِ آخر است.
ای محمد،
نجات یافت
آنکه
در زمانِ حیاتت
علی را وزیر دانست،
و بعد از تو
وصی پذیرفت.
علی،
به تو نجات یافت؛
و تو،
به خدا.
و اینجاست
که جایگاهها
قطعی میشود:
تو،
سیدِ انبیاء.
و علی،
سیدِ اوصیاء؛
بهترینِ آنان.
و این نور،
در نسل ادامه مییابد؛
تا وقتی
زمین و اهلش
به خدا بازگردند.
و علی،
در برابرِ این حقیقت،
سجده میکند؛
نه از پیروزی،
بلکه از شکر.
صورت بر خاک میگذارد،
چون میفهمد
وصایت،
افتخار نیست؛
مسئولیتِ نجاتِ تاریخ است.
و این،
آخرین حلقهی معناست:
نجات،
همیشه
از راهِ تولّیِ وصی میآید؛
و تولّی،
یعنی
دل را
در زنجیرۀ نور
قرار دادن.
همین.
«فَإِنِّي لَمْ أَقْبَضْ نَبِيّاً مِنَ الْأَنْبِيَاءِ إِلَّا بَعْدَ إِكْمَالِ دِينِي وَ إِتْمَامِ نِعْمَتِي بِوَلَايَةِ أَوْلِيَائِي وَ مُعَادَاةِ أَعْدَائِي وَ ذَلِكَ كَمَالُ تَوْحِيدِي وَ دِينِي وَ إِتْمَامُ نِعْمَتِي عَلَى خَلْقِي بِاتِّبَاعِ وَلِيِّي وَ طَاعَتِهِ»
کامل این حدیث در بحار 37 ص 202 مطالعه شود:
دینِ کامل؛ از ولایت میگذرد! «أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»
غدیر؛ لحظهی تمامشدنِ نعمت
توحیدِ عملی؛ اطاعتِ ولیّ
زمین بیقیّم نمیماند! «لَنْ أُخْلِيَهَا أَبَداً»
وصایت؛ پلِ اتصالِ توحید به زندگی
بیعتِ دست و بیعتِ دل؛ کدامیک غدیر است؟
غدیر؛ مرزِ نور و سامری
اکمالِ دین با ولیّ؛ نه با شعار
دلنوشته
دینِ کامل؛ از ولایت میگذرد! «أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»
خدای مهربان…
این حدیث، انگار نقشهی راهِ «دینِ کامل» را با یک جمله، از نو برای دل ما مینویسد:
هیچ پیامبری قبض نمیشود، مگر بعد از اینکه دینِ تو کامل شود…
و کمالِ دین، نه فقط با گفتنِ «لا إله إلا الله»،
بلکه با ولایتِ اولیاء و مرزبندی با دشمنانِ نور است؛
و این، همان کمالِ توحید است…
چون توحید، فقط «یک خدا» گفتن نیست؛
توحید یعنی: راهِ خدا را از زبانِ حجّتِ خدا گرفتن،
یعنی: اتّباعِ ولیّ…
یعنی: اطاعت، شکلِ عملیِ ایمان است.
این حدیث، یک واقعیت را بیتعارف میگوید:
خدا زمین را بیقیّم رها نمیکند؛
هیچوقت…
نه برای اینکه مردم «امتحانشان آسان شود»،
بلکه برای اینکه حجّت تمام شود؛
برای اینکه هرکس بداند وقتی در پیچِ راه گیر کرد،
کدام صدا «قولِ خدا»ست و کدام صدا «زخرفِ شیطان».
برای همین است که حج، در این روایت، فقط یک سفر نیست…
یک کلاسِ عملی است؛
پیامبر، مردم را میبرد تا مثلِ نماز و روزه و زکات،
حج را هم از خودِ او یاد بگیرند؛
آدابِ بندگی را «مِیدانی» ببینند…
اما درست در همین میدانِ بزرگ،
آن فریضهی دیگر هم باید اعلام شود:
فریضهی ولایت و خلافت بعد از پیامبر.
و چه عجیب است که در متن روایت،
شبیهِ داستان موسی تکرار میشود:
عددها، فضاها، بیعتها…
و آن خطرِ آشنا:
اینکه دلها، بعد از دیدنِ معجزه،
باز هم «گوساله» بسازند؛
باز هم «سامری» را انتخاب کنند…
یعنی مدیریتِ تمنا را جای وصایتِ نور بنشانند.
و پیامبر…
دلش میلرزد؛
نه از اعلامِ حق،
از واکنشِ اهل نفاق و شقاق…
از همانهایی که در ظاهر «لبّیک» میگویند
اما در باطن، برای خاموشکردنِ نور، نقشه دارند.
تا اینکه آیه میآید:
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ… وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»
یعنی: بگو؛ نترس؛ ما نگهداریم.
اینجاست که غدیر، فقط یک خاطره نیست؛
غدیر، لحظهی تثبیتِ دین است؛
لحظهای که خدا میفرماید:
«اليَومَ أَكمَلتُ لَكُم دينَكُم…»
اما با یک قیدِ روشن:
کمالِ دین، با ولیّ است؛
و تمامشدنِ نعمت، با راهِ پیروی است؛
نه با شعار…
نه با احساس…
با عهد و میثاق و بیعت.
و این جملهی جاندار، توی دل مینشیند:
طاعتِ ولیّ، گره خورده به طاعتِ پیامبر؛
و طاعتِ پیامبر، گره خورده به طاعتِ خدا.
پس ولایت، یک «موضوعِ اضافه» نیست؛
ولایت، مسیرِ اتصال است؛
همان پلی که توحید را از ذهن، به زندگی میآورد.
خدای مهربان…
به ما کمک کن «وصایت» را فقط در تاریخ نگذاریم.
وصایت، یعنی امروز هم
دلِ من بیقیّم نماند؛
امروز هم دینِ من، بیراهنما ناقص نماند؛
امروز هم میانِ هیاهوی خبرها و تهمتها و سامریهای جدید،
صدای «قولِ وصلشده» را گم نکنم…
و وقتی دعای «اللهم صل علی محمد و آل محمد» را میگویم،
یادم باشد:
من دارم برای نقشهی ولایت در آفرینش صلوات میفرستم؛
برای همان نوری که خدا با آن،
دین را کامل میکند…
نعمت را تمام میکند…
و توحید را از شعار، به راه میرساند.
خدایا…
دلِ ما را از «بیعتهای بیریشه» حفظ کن؛
از آن بیعتی که دست میدهد ولی دل نمیدهد…
و به ما «وفای عهد» عطا کن؛
که اگر امروز هم غدیر تکرار شود،
ما از آنها نباشیم که لبّیک گفتند
اما در نخستین پیچِ امتحان،
راهِ دیگری رفتند.
عَنْهُ ع أَنَّهُ قَالَ:
لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَى لَيْلَةَ الْقَدْرِ أَوَّلَ مَا خَلَقَ الدُّنْيَا وَ لَقَدْ خَلَقَ فِيهَا أَوَّلَ نَبِيٍّ يَكُونُ وَ أَوَّلَ وَصِيٍّ يَكُونُ وَ لَقَدْ قَضَى أَنْ يَكُونَ فِي كُلِّ سَنَةٍ لَيْلَةٌ يَهْبِطُ فِيهَا بِتَفْسِيرِ الْأُمُورِ إِلَى مِثْلِهَا مِنَ السَّنَةِ الْمُقْبِلَةِ فَمَنْ جَحَدَ ذَلِكَ فَقَدْ رَدَّ عَلَى اللَّهِ تَعَالَى عِلْمَهُ لِأَنَّهُ لَا يَقُومُ الْأَنْبِيَاءُ وَ الرُّسُلُ وَ الْمُحَدَّثُونَ إِلَّا أَنْ يَكُونَ عَلَيْهِمْ حُجَّةٌ بِمَا يَأْتِيهِمْ فِي تِلْكَ اللَّيْلَةِ مَعَ الْحُجَّةِ الَّتِي يَأْتِيهِمْ مَعَ جَبْرَئِيلَ ع قَالَ قُلْتُ وَ الْمُحَدَّثُونَ أَيْضاً يَأْتِيهِمْ جَبْرَئِيلُ أَوْ غَيْرُهُ مِنَ الْمَلَائِكَةِ قَالَ أَمَّا الْأَنْبِيَاءُ وَ الرُّسُلُ فَلَا شَكَّ فِي ذَلِكَ وَ لَا بُدَّ لِمَنْ سِوَاهُمْ مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ خُلِقَتْ فِيهِ الْأَرْضُ إِلَى آخِرِ فَنَاءِ الدُّنْيَا مِنْ أَنْ يَكُونَ عَلَى أَهْلِ الْأَرْضِ حُجَّةٌ يَنْزِلُ ذَلِكَ الْأَمْرُ فِي تِلْكَ اللَّيْلَةِ إِلَى مَنْ أَحَبَّ مِنْ عِبَادِهِ وَ هُوَ الْحُجَّةُ وَ ايْمُ اللَّهِ لَقَدْ نَزَلَ الْمَلَائِكَةُ وَ الرُّوحُ بِالْأَمْرِ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ عَلَى آدَمَ ع وَ ايْمُ اللَّهِ مَا مَاتَ آدَمُ إِلَّا وَ لَهُ وَصِيٌ وَ كُلُّ مَنْ بَعْدَ آدَمَ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ قَدْ أَتَاهُ الْأَمْرُ فِيهَا وَ وَصَفَهُ لِوَصِيِّهِ مِنْ بَعْدِهِ وَ ايْمُ اللَّهُ إِنَّهُ كَانَ لَيُؤْمَرُ النَّبِيُّ فِيمَا يَأْتِيهِ مِنَ الْأَمْرِ فِي تِلْكَ اللَّيْلَةِ مِنْ آدَمَ إِلَى مُحَمَّدٍ ص أَنْ أَوْصِ إِلَى فُلَانٍ وَ لَقَدْ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى فِي كِتَابِهِ لِوُلَاةِ الْأَمْرِ مِنْ بَعْدِ مُحَمَّدٍ ص خَاصَّةً وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ إِلَى قَوْلِهِ هُمُ الْفاسِقُونَ يَقُولُ أَسْتَخْلِفُكُمْ لِعِلْمِي وَ دِينِي وَ عِبَادَتِي بَعْدَ نَبِيِّكُمْ كَمَا اسْتَخْلَفْتُ وُصَاةَ آدَمَ مِنْ بَعْدِهِ حَتَّى يَبْعَثَ النَّبِيَّ الَّذِي يَلِيهِ يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً يَقُولُ يَعْبُدُونَنِي بِإِيمَانٍ أَنْ لَا نَبِيَّ بَعْدَ مُحَمَّدٍ ص فَمَنْ قَالَ غَيْرَ ذَلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ فَقَدْ مَكَّنَ وُلَاةَ الْأَمْرِ بَعْدَ مُحَمَّدٍ بِالْعِلْمِ وَ نَحْنُ هُمْ فَاسْأَلُونَا فَإِنْ صَدَقْنَاكُمْ فَأَقِرُّوا وَ مَا أَنْتُمْ بِفَاعِلِينَ أَمَّا عِلْمُنَا فَظَاهِرٌ وَ أَمَّا إِبَّانُ أَجَلِنَا الَّذِي يَظْهَرُ فِيهِ الدِّينُ مِنَّا حَتَّى لَا يَكُونَ بَيْنَ النَّاسِ اخْتِلَافٌ فَإِنَّ لَهُ أَجَلًا مِنْ مَمَرِّ اللَّيَالِي وَ الْأَيَّامِ إِذَا أَتَى ظَهَرَ الدِّينُ وَ كَانَ الْأَمْرُ وَاحِداً وَ ايْمُ اللَّهِ لَقَدْ قُضِيَ الْأَمْرُ أَنْ لَا يَكُونَ بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ اخْتِلَافٌ وَ لِذَلِكَ جَعَلَهُمُ اللَّهُ شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ لِيَشْهَدَ مُحَمَّدٌ ص عَلَيْنَا وَ لِنَشْهَدَ نَحْنُ عَلَى شِيعَتِنَا وَ لِتَشْهَدَ شِيعَتُنَا عَلَى النَّاسِ أَبَى اللَّهُ أَنْ يَكُونَ فِي حُكْمِهِ اخْتِلَافٌ أَوْ بَيْنَ أَهْلِ عِلْمِهِ تَنَاقُضٌ ثُمَّ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع فَفَضْلُ إِيمَانِ الْمُؤْمِنِ بِحَمْلِهِ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ وَ بِتَفْسِيرِهَا عَلَى مَنْ لَيْسَ مِثْلَهُ فِي الْإِيمَانِ بِهَا كَفَضْلِ الْإِنْسَانِ عَلَى الْبَهَائِمِ وَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَيَدْفَعُ بِالْمُؤْمِنِينَ بِهَا عَنِ الْجَاحِدِينَ لَهَا فِي الدُّنْيَا لِكَمَالِ عَذَابِ الْآخِرَةِ لِمَنْ عَلِمَ أَنَّهُ لَا يَتُوبُ مِنْهُمْ مَا يَدْفَعُ بِالْمُجَاهِدِينَ عَنِ الْقَاعِدِينَ وَ لَا أَعْلَمُ فِي هَذَا الزَّمَانِ جِهَاداً إِلَّا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ وَ الْجِوَارَ.
دلنوشته
لیلةُ القَدر؛ شبِ تعیینِ وصی و استمرارِ حجّت الهی
لیلهالقدر فقط شبِ آمرزش نیست؛
شبِ تعیین مسیر است.
از همان آغازِ خلقت دنیا،
خدا لیلهالقدر را آفرید
و در همان شب،
اولین نبی
و اولین وصی را رقم زد.
یعنی از همان ابتدا،
هیچ نوری بیحامل رها نشد،
هیچ وحیای بیوصایت تمام نشد،
و هیچ زمینی بیحجت نماند.
هر سال،
در شبی که «تنزل الملائکه و الروح» است،
امرِ الهی نازل میشود؛
اما نه معلق،
نه بینشانی،
بلکه بر حجت زندهی زمان.
اگر کسی این حقیقت را انکار کند،
در واقع علم خدا را پس زده است؛
چون پیامبران،
رسولان،
و حتی محدَّثان
بیپشتوانۀ حجت،
قائم نمیشوند.
آدم علیهالسلام رفت،
اما با وصی رفت.
و هیچ پیامبری از دنیا نرفت
مگر اینکه وصایت را
در همان لیلهالقدر
به جانش سپرده بود.
از آدم تا محمد صلیاللهعلیهوآله،
همیشه فرمان چنین بود:
«اوصِ إلی فلان…»
و بعد از پیامبر خاتم،
این وعده به شکل دیگری تداوم یافت:
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا… لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ»
خلافت،
نه یک اتفاق تاریخی،
بلکه استمرار علم،
دین،
و عبادت است.
خدا زمین را به دستِ اهل علم سپرد؛
نه علمِ محفوظ در کتابها،
بلکه علمِ جاری در دلهای زنده.
و اینان گفتند:
«ما همانها هستیم… فَاسْأَلُونَا»
علم ما آشکار است،
و آن زمانی که دین یکدست و بیاختلاف ظاهر میشود
نیز اجل دارد؛
وقتی برسد،
امر یکی میشود
و اختلاف فرو میریزد.
در این منظومه،
شهادت هم زنجیره دارد:
پیامبر شاهد بر اوصیاء،
اوصیاء شاهد بر شیعه،
و شیعه شاهد بر مردم.
خدا نپذیرفته است
که در حکم او اختلاف باشد،
یا در علم او تناقض.
و ایمان به «إِنّا أَنزَلْناه»
فقط خواندنِ یک سوره نیست؛
شناختِ حاملِ نزول است.
ایمانِ کسی که این را میفهمد،
برتریاش بر دیگران
مثل برتری انسان بر حیوان است؛
نه از سر تحقیر،
بلکه از سر ظرفیتِ حملِ نور.
و در روزگاری که
جهاد به میدانهای آشکار نمیرسد،
جهاد واقعی
حج است،
عمره است،
و جوارِ حجت.
کنارِ نور ماندن،
کنارِ وصی ایستادن،
و از لیلهالقدر
تا تمام سال
در مسیر وصایت زیستن.
دلنوشته
لیلةُ القَدر؛ شبی که زمین بیوصی نمیماند
لیلةالقدر فقط شبِ نزول قرآن نیست…
شبِ تنهاییِ آسمان هم نیست…
لیلةالقدر، شبی است که زمین بیسرپرست نمیماند.
در همان شبی که تقدیرها امضا میشوند،
در همان لحظهای که «امر» نازل میشود،
خدا از آدم تا خاتم،
هیچوقت زمین را رها نکرده است.
هر شب قدر،
با یک «وصی» گره خورده؛
با یک «حجّت» که باید باشد
تا فهمِ آیات،
تا حملِ امانت،
تا تداومِ نور،
بیصاحب نماند.
ملائکه میآیند…
روح نازل میشود…
اما نه بر زمینِ خالی؛
بر قلبی که آمادهی حملِ وصایت است.
اگر وصی نباشد،
امر بر چه کسی فرود آید؟
اگر حجّت نباشد،
تقدیرها کجا معنا شوند؟
لیلةالقدر،
شبِ انتخاب نیست؛
شبِ اعلانِ انتخاب الهی است.
خدا از همان آغاز خلقت،
تصمیمش را گرفته بود:
«زمین، بدون وصی نمیماند.»
و ما…
هر سال در شب قدر،
یا با این حقیقت آشتی میکنیم
یا از کنار آن عبور میکنیم
بیآنکه بفهمیم
چرا دلمان آرام نمیگیرد.
ای خدای مهربان…
ما را از کسانی قرار بده
که شب قدر را
فقط برای حاجتهای شخصی نمیخواهند؛
بلکه
برای شناختِ حجّتت،
برای تسلیم در برابر وصایتت،
و برای ماندن در مسیر نوری
که از آدم شروع شد
و هرگز قطع نشد.
لیلةالقدر،
شبِ بیدار ماندن نیست…
شبِ بهوصیرسیدن است.
قَالَ بَعْضُ الثِّقَاتِ اجْتَمَعَ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ ص فِي عَامِ فَتْحِ مَكَّةَ
فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص
إِنَّ مِنْ شَأْنِ الْأَنْبِيَاءِ إِذَا اسْتَقَامَ أَمْرُهُمْ أَنْ يَدُلُّوا عَلَى وَصِيٍّ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُومُ بِأَمْرِهِمْ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَدْ وَعَدَنِي أَنْ يُبَيِّنَ لِي هَذِهِ اللَّيْلَةَ وَصِيّاً مِنْ بَعْدِي وَ الْخَلِيفَةَ الَّذِي يَقُومُ بِأَمْرِي بِآيَةٍ تَنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ فَلَمَّا فَرَغَ النَّاسُ مِنْ صَلَاةِ الْعِشَاءِ الْآخِرَةِ مِنْ تِلْكَ اللَّيْلَةِ وَ دَخَلُوا الْبُيُوتَ وَ كَانَتْ لَيْلَةَ ظَلَامٍ لَا قَمَرٍ فَإِذَا نَجْمٌ قَدْ نَزَلَ مِنَ السَّمَاءِ بِدَوِيٍ عَظِيمٍ وَ شُعَاعٍ هَائِلٍ حَتَّى وَقَفَ عَلَى ذِرْوَةِ حُجْرَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع وَ صَارَتِ الْحُجْرَةُ كَالنَّهَارِ أَضَاءَتِ الدُّورُ بِشُعَاعِهِ فَفَزِعَ النَّاسُ وَ جَاءُوا يُهْرَعُونَ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص وَ يَقُولُونَ إِنَّ الْآيَةَ الَّتِي وَعَدْتَنَا بِهَا قَدْ نَزَلَتْ وَ هُوَ نَجْمٌ وَ قَدْ نَزَلَ عَلَى ذِرْوَةِ دَارِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَقَالَ النَّبِيُّ ص فَهُوَ الْخَلِيفَةُ مِنْ بَعْدِي وَ الْقَائِمُ مِنْ بَعْدِي وَ الْوَصِيُّ مِنْ بَعْدِي وَ الْوَلِيُّ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى فَأَطِيعُوهُ وَ لَا تُخَالِفُوهُ فَخَرَجُوا مِنْ عِنْدِهِ فَقَالَ الْأَوَّلُ لِلثَّانِي مَا يَقُولُ فِي ابْنِ عَمِّهِ إِلَّا بِالْهَوَى وَ قَدْ رَكِبَتْهُ الْغَوَايَةُ فِيهِ حَتَّى لَوْ يُرِيدُ أَنْ يَجْعَلَهُ نَبِيّاً مِنْ بَعْدِهِ لَفَعَلَ
فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى
وَ النَّجْمِ إِذا هَوى- ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى- وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى- إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى- عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى.
وقتی ستاره فرود آمد و دلها لغزیدند
آیهای از آسمان؛ آزمونی برای دلها
ستاره آمد، اما قبلهها عوض نشد
نور نازل شد؛ انکار از زمین برخاست
آیه را دیدند، اما دل ندادند
خانهای که شب را روز کرد، دلهایی که تاریک ماند
ستاره بر بام علی، تردید در دلها
نور که آمد، بهانهها شروع شد
روشنایی برای بعضی، لغزش برای بعضی
آسمان گفت، دلها نشنیدند
مسئله آیه نبود؛ مسئله دل بود
ستاره فرود آمد؛ ایمان بالا نرفت
وقتی نشانه کافی است، اما تسلیم نه
دلنوشته
🌟 ستاره فرود آمد؛ اما دلها قبله عوض نکردند
گاهی خدا
برای اینکه حجت را تمام کند،
با استدلال حرف نمیزند…
با نور حرف میزند.
شب، شبِ فتح است؛
مکه آرام گرفته،
خانهها در سکوت فرو رفتهاند،
و آسمان…
بیماه است.
هیچ نوری نیست
جز نوری که باید بیاید.
و پیامبر گفته بود:
اگر کار انبیا به استقامت برسد،
راه را ناتمام رها نمیکنند؛
دستِ امت را
در تاریکی
بیراهنما نمیگذارند.
گفته بود:
خدا امشب،
با آیهای از آسمان
وصی را نشان میدهد.
و ناگهان…
آسمان شکافت.
نه آرام،
نه بیصدا.
با دَویّ عظیم.
با شعاعی هائل.
ستارهای فرود آمد؛
نه برای تماشا،
برای اشاره.
و ایستاد…
نه بر هر بامی،
نه بر هر خانهای؛
بر ذِروهی خانهای
که ظرفیت نور داشت.
خانهای که
شب را
به روز بدل کرد.
آنقدر روشن
که دیوارهای اطراف
از نورش جان گرفتند،
و دلها
از هیبتش لرزیدند.
مردم دویدند…
نه از ترس،
از فهم.
دویدند چون آیه را دیدند
و فهمیدند
وعده،
وعدهی جدّی بوده.
و پیامبر گفت:
همان است که باید باشد؛
خلیفه،
وصی،
قائم،
ولیّ به امر خدا.
و اینجا
قصهی قدیمی دوباره شروع شد…
قصهی دلهایی
که نور را میبینند
اما
تحملش را ندارند.
قصهی کسانی که
بهجای انکار آیه،
انگیزه را انکار میکنند.
گفتند:
از هوا میگوید…
از خویشاوندی…
از میل دل…
و درست همانجا
خدا وارد شد.
نه با توضیح،
با سوگند:
وَ النَّجْمِ إِذا هَوى…
به همان ستارهای که دیدید.
به همان نوری که فرود آمد.
به همان آیهای که انکارش کردید.
و گفت:
صاحب شما نه گمراه است،
نه لغزیده.
او از هوا سخن نمیگوید.
آنچه میگوید
جز وحی نیست.
یعنی مشکل،
کمبود نشانه نبود؛
مشکل،
دلهایی بود
که ستاره را دیدند
اما
نخواستند
قبلهشان عوض شود.
و هنوز هم
داستان همین است…
نور میآید،
خانهای را روشن میکند،
و بعضیها
بهجای اینکه
راه را پیدا کنند،
دربارهی نیت چراغ حرف میزنند.
سُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنا قَبْلَكَ مِنْ رُسُلِنا وَ لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحْوِيلًا
وَ مِنْ سُنَّتِهِمْ إِقَامَةُ الْوَصِيِّ
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع
فِي قَوْلِهِ تَعَالَى
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا- لا تَتَّخِذُوا آباءَكُمْ وَ إِخْوانَكُمْ أَوْلِياءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الْإِيمانِ
قَالَ فَإِنَّ الْإِيمَانَ وَلَايَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع.
الْبَاقِرُ ع وَ زَيْدُ بْنُ عَلِيٍ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالْإِيمانِ قَالَ بِوَلَايَةِ عَلِيٍّ ع.
الْبَاقِرُ وَ الصَّادِقُ ع فِي قَوْلِهِ تَعَالَى إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنادَوْنَ لَمَقْتُ اللَّهِ أَكْبَرُ مِنْ مَقْتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ إِذْ تُدْعَوْنَ إِلَى الْإِيمانِ فَتَكْفُرُونَ قَالا إِلَى وَلَايَةِ عَلِيٍّ ع.
الثَّعْلَبِيُّ فِي تَفْسِيرِهِ وَ قَدْ رَوَى أَبُو صَالِحٍ
عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ
أَنَّ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ أُبَيٍّ وَ أَصْحَابَهُ تَمَلَّقُوا مَعَ عَلِيٍّ ع فِي الْكَلَامِ فَقَالَ عَلِيٌّ ع يَا عَبْدَ اللَّهِ اتَّقِ اللَّهَ وَ لَا تُنَافْق فَإِنَّ الْمُنَافِقَ شَرُّ خَلْقِ اللَّهِ فَقَالَ مَهْلًا يَا أَبَا الْحَسَنِ وَ اللَّهِ إِنَّ إِيْمَانَنَا كَإِيمَانِكُمْ ثُمَّ تَفَرَّقُوا فَقَالَ عَبْدُ اللَّهِ كَيْفَ رَأَيْتُمْ مَا فَعَلْتُ فَأَثْنَوْا عَلَيْهِ فَنَزَلَ وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا الْآيَةَ.
تفسير الهذيل و مقاتل عن محمد بن الحنفية في خبر طويل و الحديث مختصر إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ بعلي بن أبي طالب و أصحابه فقال الله تعالى اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ يعني يجازيهم في الآخرة جزاء استهزائهم بأمير المؤمنين ع قال ابن عباس و ذلك أنه إذا كان يوم القيامة أمر الله الخلق بالجواز على الصراط فيجوز المؤمنون إلى الجنة و يسقط المنافقون في جهنم فيقول الله يا مالك استهزئ بالمنافقين في جهنم فيفتح مالك بابا في جهنم إلى الجنة و يناديهم معشر المنافقين هاهنا هاهنا فاصعدوا من جهنم إلى الجنة فيسيح المنافقون في نار جهنم سبعين خريفا حتى إذا بلغوا إلى ذلك الباب و هموا بالخروج أغلقه دونهم و فتح لهم بابا إلى الجنة في موضع آخر فيناديهم من هذا الباب فأخرجوا إلى الجنة فيسيحون مثل الأول فإذا وصلوا إليه أغلق دونهم و يفتح في موضع آخر و هكذا أبد الآبدين.
الْبَاقِرُ ع فِي قَوْلِهِ إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ قَالَ التَّسْلِيمُ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع بِالْوَلَايَةِ.
الْبَاقِرُ وَ الصَّادِقُ ع فِي قَوْلِهِ تَعَالَى إِنَّما تُوعَدُونَ لَصادِقٌ- وَ إِنَّ الدِّينَ لَواقِعٌ قَالا الدِّينُ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع.
الْبَاقِرُ ع إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع قُلْتُ- فَما يُكَذِّبُكَ بَعْدُ بِالدِّينِ قَالَ الدِّينُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع.
وَ عَنْهُ ع فِي قَوْلِهِ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى لَكُمُ الدِّينَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ لِوَلَايَةِ عَلِيٍّ ع.
وَ رُوِيَ أَنَّهُ نَزَلَ فِيهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ
وَ قَوْلُهُ
سُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنا قَبْلَكَ مِنْ رُسُلِنا وَ لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحْوِيلًا وَ مِنْ سُنَّتِهِمْ إِقَامَةُ الْوَصِيِّ
وَ قَالَ شَرِيكٌ وَ أَبُو حِصْنٍ وَ جَابِرٌ- ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً فِي وَلَايَةِ عَلِيٍّ ع.
أَبُو جَعْفَرٍ ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً فِي وَلَايَةِ عَلِيٍّ ع.
سنتِ تغییرناپذیر خدا؛ دین با وصی کامل میشود
ایمان، نام دیگرِ ولایت است
سنت رسولان؛ هدایت با وصی تمام میشود
دینِ واقعشدنی؛ وقتی ولایت مصداق پیدا میکند
ادخلوا فی السِّلم کافّة؛ دعوت کامل به ولایت
تماشای نور کافی نیست؛ تسلیم لازم است
نور را دیدند، ولی نپذیرفتند
ایمانِ زبانی، نجات نمیآورد
دربهای بازِ امتحان، نه درهای نجات
وقتی استهزا، پاسخِ دعوتِ نور میشود
دین بدون ولایت، ناتمام است
سنت خدا این است: راه، با ولی تمام میشود
اسلام یعنی تسلیمِ ولی، نه تماشای نور
دلنوشته
دین بدون ولایت ناتمام است؛ این سنتِ تغییرناپذیر خداست
جانِ کلام همینجاست:
این راه، راهِ تازهای نیست.
بدعت نیست.
تصادف نیست.
سُنَّةُ اللّه است.
سنتی که از اولین رسول تا آخرینشان جاری بوده؛
سنتی که تغییر نمیکند،
جابهجا نمیشود،
و با میل ما تنظیم نمیشود.
هر جا پیامبری آمده،
وقتی کارش به استقامت رسیده،
وقتی نور به قوام رسیده،
راه را با وصی تمام کرده است.
نه از سر عاطفه،
نه از تعصب خویشاوندی،
بلکه چون هدایت
بیولی
ناتمام میماند.
ایمان، فقط باور ذهنی نیست؛
ایمان، جهتِ دل است.
و جهتِ دل
با ولایت مشخص میشود.
برای همین است که قرآن میگوید:
اگر پدر،
اگر برادر،
اگر نزدیکترینها
کفر را بر ایمان ترجیح دادند،
دیگر «ولی» نیستند.
چون ایمان،
نامِ دیگرِ ولایت است.
و کفر،
نه فقط انکار خدا،
که رویگردانی از این مسیر نورانی است.
اینجاست که داستان تلخ تکرار میشود…
بعضیها زبانشان با نور نرم است،
اما دلشان جای دیگریست.
نفاق،
همیشه با فریاد نمیآید؛
گاهی با لبخند میآید،
با تعریف،
با همرنگی در کلام.
میگویند:
ایمان ما هم مثل ایمان شماست…
اما وقتی از هم جدا میشوند،
دلشان جای دیگری جشن میگیرد.
و قرآن پرده را کنار میزند:
«ما فقط داریم مسخره میکنیم…»
مسخرهی چه؟
مسخرهی ولایت.
مسخرهی نوری که میزان است.
و خدا میگوید:
همین استهزا
روزی به خودتان برمیگردد.
روزی که راه باز میشود،
نه برای نجات،
برای رسوایی.
دربهایی که گشوده میشوند
و درست در لحظهی امید
بسته میشوند.
نه یکبار،
نه دو بار؛
بارها…
تا ابد.
چون دین،
یک مفهوم انتزاعی نیست؛
دین، راهِ زنده است.
و این راه،
نام دارد.
اسلام،
یعنی تسلیم؛
نه تسلیم شرایط،
نه تسلیم اکثریت،
بلکه تسلیم ولیّ.
وعده راست است،
و دین واقعشدنیست؛
چون دین،
در زمین مصداق دارد.
و این سنت،
همان سنت همیشگی است:
دعوت به سلم،
دعوت به امنیت،
دعوت به ولایت.
همهجانبه،
بیبهانه،
بیگزینش.
یا وارد میشوی،
یا میایستی
و فقط تماشاگرِ نور میمانی.
و تاریخ نشان داده
تماشای نور،
اگر به تسلیم نرسد،
خودش
آغازِ تاریکی است.
+ «حدیث مهم بحار 38 باب 62»:
عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:
أَتَى رَأْسُ الْيَهُودِ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع عِنْدَ مُنْصَرَفِهِ مِنْ وَقْعَةِ النَّهْرَوَانِ وَ هُوَ جَالِسٌ فِي مَسْجِدِ الْكُوفَةِ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أَسْأَلَكَ عَنْ أَشْيَاءَ لَا يَعْلَمُهَا إِلَّا نَبِيٌّ أَوْ وَصِيُّ نَبِيٍّ
قَالَ سَلْ عَمَّا بَدَا لَكَ يَا أَخَا الْيَهُودِ
قَالَ إِنَّا نَجِدُ فِي الْكِتَابِ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا بَعَثَ نَبِيّاً أَوْحَى إِلَيْهِ أَنْ يَتَّخِذَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ مَنْ يَقُومُ بِأَمْرِ أُمَّتِهِ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْ يَعْهَدَ إِلَيْهِمْ فِيهِ عَهْداً يُحْتَذَى عَلَيْهِ وَ يُعْمَلُ بِهِ فِي أُمَّتِهِ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَمْتَحِنُ الْأَوْصِيَاءَ فِي حَيَاةِ الْأَنْبِيَاءِ وَ يَمْتَحِنُهُمْ بَعْدَ وَفَاتِهِمْ فَأَخْبِرْنِي كَمْ يَمْتَحِنُ اللَّهُ الْأَوْصِيَاءَ فِي حَيَاةِ الْأَنْبِيَاءِ وَ كَمْ يَمْتَحِنُهُمْ بَعْدَ وَفَاتِهِمْ مِنْ مَرَّةٍ وَ إِلَى مَا يَصِيرُ آخِرُ أَمْرِ الْأَوْصِيَاءِ إِذَا رَضِيَ مِحْنَتَهُمْ…
داستانِ وصی؛ مأموریتِ سختِ جانشینی نور
وصایت؛ شغلی که به خون ختم میشود
جانشینِ معلم؛ تنها در میانهی آتش
وصی همیشه متهم است
از لبیک تا تیغ؛ سرگذشت وصی
وقتی معلم میرود، آزمونِ وصی آغاز میشود
وصایت، میراثِ صبر و شمشیر
راهی که با نور شروع میشود و با خون ختم
قصهی تکرارشوندهی جانشینان حق
وصی؛ نگهبان نور در عصرِ بیصبری
دلنوشته
داستانِ وصی؛ مأموریتِ سختِ جانشینی نور
داستانِ وصی، داستانِ آسایش نیست…
داستانِ کسی است که همیشه در میانهی آتش ایستاده؛
نه برای خود،
نه برای نام،
نه برای قدرت،
بلکه برای اینکه چراغ خاموش نشود.
در این حدیثِ امام باقر علیه السلام،
علی علیهالسلام قصهی یک عمر را در چند ایستگاه خلاصه میکند؛
قصهی کسی که
هم در کنار نبی آزموده میشود
و هم پس از نبی.
در زمان پیامبر،
وصی یعنی کسی که جلوتر از همه میایستد،
کمسنتر،
تنهاتر،
و مطمئنتر؛
کسی که زودتر از عقلهای مردد «لبیک» میگوید
و زودتر از شمشیرها، دلش را سپر میکند.
و بعد از پیامبر…
قصه سختتر میشود.
دیگر دشمن فقط بیرون نیست.
دیگر شمشیر فقط از روبهرو نمیآید.
اینبار
بیعتها میشکند،
قولها فراموش میشود،
و همانهایی که دیروز پشت سر معلم نماز میخواندند
امروز با جانشینش چانه میزنند.
وصی باید صبر کند
وقتی حقش را میبرند،
وقتی سکوتش را ضعف مینامند،
وقتی حلمش را سازش میخوانند،
و وقتی عدالتش برای بعضیها گران تمام میشود.
در این حدیث،
وصی یعنی کسی که
هم باید با ناکث بجنگد،
هم با قاسط،
و هم با مارق؛
اما هر بار
اول با دل خودش میجنگد
تا مبادا شمشیرش
پیش از اتمام حجت
از نیام بیرون بیاید.
وصی یعنی کسی که
میداند اگر امروز نجنگد،
خون بیگناهان فردا ریخته میشود؛
و اگر امروز بجنگد،
به او خواهند گفت: «تو جنگطلبی».
و دردناکترین بخش داستان همینجاست:
هر گروهی که شکست میخورد،
بعداً فریاد میزند:
«حق با ما بود!»
اما هیچکس نمیپرسد
این حقطلبی چرا همیشه بعد از شکست بیدار میشود؟
این حدیث فقط تاریخ نیست…
یک الگو است.
یک قاعدهی تکرارشونده در زمان.
داستانِ هر معلم ربانی که میرود
و جانشینش میماند.
داستانِ هر کسی که میخواهد
راه را نگه دارد
نه ذائقهها را.
اول میگویند:
«صبر کن… زمانش نیست…»
بعد میگویند:
«چرا اقدام نکردی؟»
و آخر
همان کسی که همهی این بار را کشیده،
با خونِ سرش
ریشش را رنگین میکند
تا تاریخ بفهمد:
وصایت، شغل نیست…
وصایت، قربانی شدن است.
این حدیث به ما یاد میدهد
اگر روزی دیدی
جانشینِ یک معلم
تنهاست،
متهم است،
و میان تهمتِ «سازش» و «خشونت»
له میشود،
تعجب نکن…
این، داستان تکراری وصی است.
از علی علیهالسلام
تا هر کسی که بخواهد
نورِ معلمِ قبل از خود را
بیکموکاست
به نسل بعد برساند.
و شاید
سختترین امتحان ما این باشد:
در این داستان،
تماشاگر نباشیم.
عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الْأَوَّلِ ع قَالَ
سَمِعْتُهُ يَقُولُ:
خَلَقَ اللَّهُ الْأَنْبِيَاءَ وَ الْأَوْصِيَاءَ يَوْمَ الْجُمُعَةِ
وَ هُوَ الْيَوْمُ الَّذِي أَخَذَ اللَّهُ مِيثَاقَهُمْ
وَ قَالَ
خُلِقْنَا نَحْنُ وَ شِيعَتُنَا مِنْ طِينَةٍ مَخْزُونَةٍ
لَا يَشِذُّ مِنْهَا شَاذٌّ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ.
از امام کاظم علیهالسلام نقل شده است که فرمود:
شنیدم که میفرمود:
خداوند پیامبران و اوصیاء را در روز جمعه آفرید؛
و این همان روزی است که خداوند میثاق آنان را گرفت.
و فرمود:
ما و شیعیانمان از طینتی ذخیرهشده و ویژه آفریده شدهایم؛
طینتی که هیچکس از آن جدا نمیشود
و هیچکس از آن بیرون نمیافتد
تا روز قیامت.
جمعهٔ ازلی؛ روزی که وصایت امضا شد
وصایت؛ میثاقی بستهشده پیش از تاریخ
روز جمعه؛ روز شمارش انبیاء و اوصیاء
از عالمِ ذر تا قیامت؛ قصهٔ بستهشدهٔ وصی
میثاق جمعه؛ چرا داستان وصی تکرار میشود
وقتی وصایت از پیش تعیین شده است
جمعه یعنی جمع شدن عهدها
وصی، انتخابِ لحظهای نیست
میثاقی که شکسته نمیشود؛ وصایت تا قیامت
از طینتِ مخزونه؛ راز ماندن در مسیر وصایت
جمعهٔ میثاق؛ خُلِقَ الأنبیاءُ و الأوصیاءُ یومَ الجُمُعة
دلنوشته
جمعهٔ ازلی؛ روزی که وصایت امضا شد
وصی، انتخابِ لحظهای نیست
وقتی به این حدیث میرسی،
دیگر «وصایت» یک اتفاق تاریخی نیست…
یک قرار ازلی است.
میفهمی چرا این راه
اینهمه دقیق،
اینهمه تکرارشونده،
و اینهمه پرهزینه است.
امام میفرماید:
انبیاء و اوصیاء روز جمعه آفریده شدند؛
و روز جمعه، فقط یک روز در تقویم نیست…
«جمعه» یعنی روز جمع شدن؛
روز اجتماع ذرات در عالمِ ذر،
روز اخذ میثاق،
روزی که همهچیز امضا شده است.
در آن روز،
نه فقط اصل نبوت،
که نام وصی،
جایگاهش،
تنهاییاش،
دشمنیها،
و حتی نحوهٔ رفتنش
همه معلوم بوده است.
انگار در عالم بالا گفتهاند:
تو نبی باش،
و تو وصی…
تو برو،
و تو بمان…
تو بگویی،
و تو هزینه بدهی…
و اینجاست که میفهمی
چرا داستان وصی
در طول تاریخ عوض نمیشود.
چون از قبل،
در همان جمعهٔ ازلی،
قرارش را گذاشتهاند.
وصی یعنی کسی که
در نقشهی ولایت،
نامش با صبر گره خورده؛
با تحمل سوءفهمها،
با اتهامها،
با تنهاییهای کشنده.
و حتی شیعه هم،
در این حدیث،
یک انتخاب لحظهای نیست؛
«از طینت مخزونه» است…
نه همه،
نه هر کسی،
بلکه کسانی که
تا قیامت
از این مسیر جدا نمیشوند.
پس اگر امروز میبینی
وصی را متهم میکنند،
معلم ربانی را تنها میگذارند،
یا جانشین را با معیارهای غلط میسنجند،
تعجب نکن…
اینها بندهای همان میثاق جمعهاند.
از همان روز،
قرار نبود همه بفهمند؛
قرار نبود همه بمانند؛
قرار نبود حق،
بیهزینه جلو برود.
وصایت یعنی
ایستادن روی خطی
که از ازل کشیده شده؛
حتی اگر آخرش
به خون ختم شود.
و شاید
تلخترین حقیقت این است:
در این مسیر،
نه تعداد مهم است،
نه فریادها…
بلکه وفاداری به میثاق.
میثاقی که
روز جمعه بسته شد
و هنوز
در قلبهای بیدار
دارد اجرا میشود.
عَنْهُ ع أَنَّهُ قَالَ:
لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَى لَيْلَةَ الْقَدْرِ أَوَّلَ مَا خَلَقَ الدُّنْيَا وَ لَقَدْ خَلَقَ فِيهَا أَوَّلَ نَبِيٍّ يَكُونُ وَ أَوَّلَ وَصِيٍّ يَكُونُ وَ لَقَدْ قَضَى أَنْ يَكُونَ فِي كُلِّ سَنَةٍ لَيْلَةٌ يَهْبِطُ فِيهَا بِتَفْسِيرِ الْأُمُورِ إِلَى مِثْلِهَا مِنَ السَّنَةِ الْمُقْبِلَةِ فَمَنْ جَحَدَ ذَلِكَ فَقَدْ رَدَّ عَلَى اللَّهِ تَعَالَى عِلْمَهُ لِأَنَّهُ لَا يَقُومُ الْأَنْبِيَاءُ وَ الرُّسُلُ وَ الْمُحَدَّثُونَ إِلَّا أَنْ يَكُونَ عَلَيْهِمْ حُجَّةٌ بِمَا يَأْتِيهِمْ فِي تِلْكَ اللَّيْلَةِ مَعَ الْحُجَّةِ الَّتِي يَأْتِيهِمْ مَعَ جَبْرَئِيلَ ع
قَالَ قُلْتُ وَ الْمُحَدَّثُونَ أَيْضاً يَأْتِيهِمْ جَبْرَئِيلُ أَوْ غَيْرُهُ مِنَ الْمَلَائِكَةِ
قَالَ أَمَّا الْأَنْبِيَاءُ وَ الرُّسُلُ فَلَا شَكَّ فِي ذَلِكَ وَ لَا بُدَّ لِمَنْ سِوَاهُمْ مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ خُلِقَتْ فِيهِ الْأَرْضُ إِلَى آخِرِ فَنَاءِ الدُّنْيَا مِنْ أَنْ يَكُونَ عَلَى أَهْلِ الْأَرْضِ حُجَّةٌ يَنْزِلُ ذَلِكَ الْأَمْرُ فِي تِلْكَ اللَّيْلَةِ إِلَى مَنْ أَحَبَّ مِنْ عِبَادِهِ وَ هُوَ الْحُجَّةُ
وَ ايْمُ اللَّهِ لَقَدْ نَزَلَ الْمَلَائِكَةُ وَ الرُّوحُ بِالْأَمْرِ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ عَلَى آدَمَ ع
وَ ايْمُ اللَّهِ مَا مَاتَ آدَمُ إِلَّا وَ لَهُ وَصِيٌّ
وَ كُلُّ مَنْ بَعْدَ آدَمَ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ قَدْ أَتَاهُ الْأَمْرُ فِيهَا وَ وَصَفَهُ لِوَصِيِّهِ مِنْ بَعْدِهِ
وَ ايْمُ اللَّهُ إِنَّهُ كَانَ لَيُؤْمَرُ النَّبِيُّ فِيمَا يَأْتِيهِ مِنَ الْأَمْرِ فِي تِلْكَ اللَّيْلَةِ مِنْ آدَمَ إِلَى مُحَمَّدٍ ص أَنْ أَوْصِ إِلَى فُلَانٍ وَ لَقَدْ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى فِي كِتَابِهِ لِوُلَاةِ الْأَمْرِ مِنْ بَعْدِ مُحَمَّدٍ ص خَاصَّةً
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ
إِلَى قَوْلِهِ:
هُمُ الْفاسِقُونَ
يَقُولُ أَسْتَخْلِفُكُمْ لِعِلْمِي وَ دِينِي وَ عِبَادَتِي بَعْدَ نَبِيِّكُمْ كَمَا اسْتَخْلَفْتُ وُصَاةَ آدَمَ مِنْ بَعْدِهِ حَتَّى يَبْعَثَ النَّبِيَّ الَّذِي يَلِيهِ يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً يَقُولُ يَعْبُدُونَنِي بِإِيمَانٍ أَنْ لَا نَبِيَّ بَعْدَ مُحَمَّدٍ ص
فَمَنْ قَالَ غَيْرَ ذَلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ
فَقَدْ مَكَّنَ وُلَاةَ الْأَمْرِ بَعْدَ مُحَمَّدٍ بِالْعِلْمِ وَ نَحْنُ هُمْ فَاسْأَلُونَا فَإِنْ صَدَقْنَاكُمْ فَأَقِرُّوا وَ مَا أَنْتُمْ بِفَاعِلِينَ
أَمَّا عِلْمُنَا فَظَاهِرٌ وَ أَمَّا إِبَّانُ أَجَلِنَا الَّذِي يَظْهَرُ فِيهِ الدِّينُ مِنَّا حَتَّى لَا يَكُونَ بَيْنَ النَّاسِ اخْتِلَافٌ فَإِنَّ لَهُ أَجَلًا مِنْ مَمَرِّ اللَّيَالِي وَ الْأَيَّامِ إِذَا أَتَى ظَهَرَ الدِّينُ وَ كَانَ الْأَمْرُ وَاحِداً
وَ ايْمُ اللَّهِ لَقَدْ قُضِيَ الْأَمْرُ أَنْ لَا يَكُونَ بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ اخْتِلَافٌ وَ لِذَلِكَ جَعَلَهُمُ اللَّهُ شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ لِيَشْهَدَ مُحَمَّدٌ ص عَلَيْنَا وَ لِنَشْهَدَ نَحْنُ عَلَى شِيعَتِنَا وَ لِتَشْهَدَ شِيعَتُنَا عَلَى النَّاسِ أَبَى اللَّهُ أَنْ يَكُونَ فِي حُكْمِهِ اخْتِلَافٌ أَوْ بَيْنَ أَهْلِ عِلْمِهِ تَنَاقُضٌ
ثُمَّ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع
فَفَضْلُ إِيمَانِ الْمُؤْمِنِ بِحَمْلِهِ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ وَ بِتَفْسِيرِهَا عَلَى مَنْ لَيْسَ مِثْلَهُ فِي الْإِيمَانِ بِهَا كَفَضْلِ الْإِنْسَانِ عَلَى الْبَهَائِمِ وَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَيَدْفَعُ بِالْمُؤْمِنِينَ بِهَا عَنِ الْجَاحِدِينَ لَهَا فِي الدُّنْيَا لِكَمَالِ عَذَابِ الْآخِرَةِ لِمَنْ عَلِمَ أَنَّهُ لَا يَتُوبُ مِنْهُمْ مَا يَدْفَعُ بِالْمُجَاهِدِينَ عَنِ الْقَاعِدِينَ وَ لَا أَعْلَمُ فِي هَذَا الزَّمَانِ جِهَاداً إِلَّا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ وَ الْجِوَارَ.
شبِ قدر؛ شبِ تحویلِ وصایت
شبِ قدر یعنی زمین، بیوصی نمیماند
وصایت؛ قراری که از شبِ قدر شروع شد
از آدم تا قیامت؛ شبِ قدر و بارِ سنگینِ وصی
شبِ قدر، شبِ انتقالِ امانتِ هدایت
وقتی شبِ قدر، نامِ وصی را صدا میزند
شبِ قدر؛ جایی که پیام تمام نمیشود
وصی؛ حقیقتی که هر سال در شبِ قدر تکرار میشود
دلنوشته
شبِ قدر؛ شبِ تحویلِ وصایت
شبِ قدر،
یک شبِ تقویمی نیست…
یک «قرار از پیش نوشتهشده» است.
قرارِ وصایت.
از همان لحظهای که دنیا آفریده شد،
شبِ قدر هم آفریده شد؛
نه برای یکبار،
بلکه برای تداومِ حجّت.
در همان شب،
اولین نبی متولد شد،
و کنار او…
اولین وصی.
از همان آغاز، خدا دنیا را بدون «جانشینِ زنده» رها نکرد.
هیچ پیامبری نیامد
مگر آنکه در شبِ قدر،
امرِ خدا بر او نازل شد
و نامِ وصیاش را با او زمزمه کردند.
شبِ قدر یعنی:
شبِ انتقالِ امانت.
شبِ تحویلِ بارِ سنگینِ هدایت.
شبِ امضای مأموریتی که فقط بر دوش «حجّت» گذاشته میشود.
ملائکه و روح
فقط برای آیات نیامدند؛
برای «ادامهی راه» آمدند.
برای اینکه زمین هیچگاه
بیصاحب نماند.
و اگر کسی این را انکار کند،
در حقیقت علمِ خدا را انکار کرده؛
چون پیام، بدون حامل، معنا ندارد.
و وحی، بدون وصی، ناتمام است.
از آدم تا محمد ﷺ
در هر شبِ قدر،
یک نام به نام دیگر سپرده شد.
وصیتی در سکوتِ آسمان،
که در هیاهوی زمین
همیشه انکار شد…
بعد از پیامبر هم
قصه عوض نشد.
فقط دردش عمیقتر شد.
خدا وعده داد
که «اولیای امر» را وارث زمین کند؛
نه برای قدرت،
بلکه برای علم،
برای دین،
برای عبادتِ بیشرک.
و گفت:
اینها جانشیناناند،
همانطور که اوصیای آدم بودند
تا نوبتِ پیامبر بعدی برسد؛
و چون بعد از محمد ﷺ
پیامبری نیست،
این وصایت تا قیامت ادامه دارد.
اختلاف؟
در حکم خدا جایی ندارد.
تناقض؟
در علم خدا راهی ندارد.
اما زمین…
همیشه طاقتِ وحدتِ نور را نداشته است.
برای همین
وصی،
همیشه تنهاست.
همیشه متهم است.
همیشه بین «میدانم» و «باید صبر کنم»
زندگی میکند.
و ما…
اینجا، در آخرالزمان،
جهادِ بزرگی نداریم
جز فهمیدن.
جز ماندن.
جز حج، عمره،
و «همسایگی با حق»
در زمانی که حق غریب است.
شبِ قدر هنوز ادامه دارد.
امر هنوز نازل میشود.
حجّت هنوز هست.
اما سؤال همیشگی این است:
آیا ما
آمادهی شنیدن نام وصی هستیم؟
یا مثل همیشه،
شب میگذرد
و ما فقط
سحر را میشماریم…
دلنوشته
شبِ قدر، شبِ تنها ماندنِ وصی است…
شبِ قدر فقط شبِ نزولِ قرآن نیست؛
شبِ تحویلِ امانت است.
شبِ تحویلِ بارِ سنگینی که نامش «وصایت» است.
در همان شبی که تقدیرها نوشته میشود،
در همان لحظهای که فرشتگان فرود میآیند،
نامِ وصی هم در عالم بالا خوانده میشود؛
بیهیاهو، بیجمعیت،
اما با مسئولیتی که از کوه سنگینتر است.
از همان آغازِ آفرینش،
از همان روزی که هنوز زمین تازه بود،
خدا خواست که هیچ پیامبری تنها نماند،
و هیچ امتی بیحجّت رها نشود.
هر نبی با وصی آمد،
و هر وصی با صبر.
شبِ قدر یعنی:
پیام تمام نمیشود،
هدایت قطع نمیشود،
و زمین حتی یک لحظه بدون «حجّتِ زنده» رها نمیماند.
اما داستانِ وصی،
داستانِ نورِ بیهزینه نیست…
داستانِ تنهایی است،
داستانِ صبرِ ناخواسته،
داستانِ اتهام،
داستانِ سکوتهایی که از فریاد دردناکترند.
وصی،
همان کسی است که بارِ پیام را میگیرد
اما سهمش از مردم،
تردید است…
تهمت است…
و گاهی شمشیر.
در شبِ قدر،
تقدیرِ جهان نوشته میشود،
اما تقدیرِ وصی از پیش روشن است:
باید بماند،
حتی وقتی همه میروند؛
باید صبر کند،
حتی وقتی حق با اوست؛
باید چراغ بماند،
حتی اگر خودش بسوزد.
و این داستان فقط برای علی علیهالسلام نبود…
این قصه،
قصهی هر جانشینِ حق است،
قصهی هر معلمی که بعد از معلمِ پیشین میآید،
قصهی هر کسی که نور را تحویل میگیرد
و به جای استقبال،
با انکار روبهرو میشود.
شبِ قدر به ما یاد میدهد:
اگر حق همیشه پیروزِ ظاهری نیست،
اگر وصی همیشه محبوبِ اکثریت نیست،
به این خاطر است که
هدایت،
راهِ آسانپسندِ تاریخ نیست.
شبِ قدر،
شبِ فهمیدنِ این حقیقت است:
نور، همیشه هزینه دارد؛
و سنگینترین هزینهاش
بر دوشِ وصی است.
خدایا…
در شبی که همه چیز مقدّر میشود،
دلِ ما را طوری مقدّر کن
که
نه در صفِ انکارِ وصی باشیم
و نه در خوابِ غفلتِ تاریخ.
شبِ قدر،
شبِ بیدار ماندنِ دل است
برای شناختنِ حجّت…
پیش از آنکه دیر شود.
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:
… إِنَ الْأَنْبِيَاءَ وَ الْأَوْصِيَاءَ مَخْلُوقُونَ مِنْ نُورِ عَظَمَةِ اللَّهِ جَلَ ثَنَاؤُهُ يُودِعُ اللَّهُ أَنْوَارَهُمْ أَصْلَاباً طَيِّبَةً وَ أَرْحَاماً طَاهِرَةً يَحْفَظُهَا بِمَلَائِكَتِهِ وَ يُرَبِّيهَا بِحِكْمَتِهِ وَ يَغْذُوهَا بِعِلْمِهِ فَأَمْرُهُمْ يَجِلُّ عَنْ أَنْ يُوصَفَ وَ أَحْوَالُهُمْ تَدِقُّ عَنْ أَنْ تُعْلَمَ لِأَنَّهُمْ نُجُومُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ أَعْلَامُهُ فِي بَرِيَّتِهِ وَ خُلَفَاؤُهُ عَلَى عِبَادِهِ وَ أَنْوَارُهُ فِي بِلَادِهِ وَ حُجَجُهُ عَلَى خَلْقِهِ يَا جَابِرُ هَذَا مِنْ مَكْنُونِ الْعِلْمِ وَ مَخْزُونِهِ فَاكْتُمْهُ إِلَّا مِنْ أَهْلِهِ.
ستارگانِ تنها؛ روایتِ نورِ مکنونِ وصایت در شبِ قدر
دلنوشته
ستارگانِ تنها؛ روایتِ نورِ مکنونِ وصایت در شبِ قدر
و انگار در همینجا پرده کمی کنار میرود…
نه برای همه،
نه برای هر دلی؛
فقط برای آنهایی که طاقتِ فهمِ «نورِ امانت» را دارند.
پیامبر میگوید:
انبیاء و اوصیاء از نورِ عظمتِ خدا آفریده شدهاند…
نه از خاکِ معمولی،
نه از نسبتهای زمینی،
بلکه از نوری که اگر اندکیاش بر کوه بتابد،
کوه فرو میریزد.
و خدا این نور را
بیحساب رها نکرده؛
در اصلابِ پاک،
در رحمهای طاهر،
با نگهبانیِ فرشتگان،
و تربیتِ حکمت.
یعنی وصی،
یک انتخابِ تاریخی نیست؛
یک رأیِ جمعی نیست؛
یک پروژهی انسانی نیست.
وصی،
یک «ودیعهی الهی» است
که پیش از آنکه به زمین برسد
در آسمان مراقبت شده.
برای همین است که
امرِ آنها
قابل توصیف نیست…
و حالِ آنها
درککردنی با معیارهای معمول نیست.
چطور میشود با عقلِ عادتکرده به دنیا
کسی را فهمید
که غذایش «علمِ الهی» است؟
چطور میشود با نگاهِ سود و زیان
کسی را سنجید
که از جنس «نور» است؟
آنها ستارههای خدایند در زمین…
نه برای تماشا،
بلکه برای جهت.
اگر ستاره را با سنگ مقایسه کنی،
طبیعی است که بگویی به چه درد میخورد؟
اما وقتی در شبِ تاریک راه را گم کردهای،
میفهمی
که همین نورِ دور،
تنها نشانهی نجات است.
وصی،
پرچم خداست در میان خلق؛
نور است در شهرها؛
حجّت است بر دلها؛
و جانشین است…
نه برای سلطه،
بلکه برای اتمامِ حجّت.
و بعد پیامبر آرام میگوید:
«این، از علمِ مکنون است…
از علمِ مخزون…
پس آن را جز به اهلش مگو.»
یعنی این حرفها
برای هیجان نیست؛
برای جدل نیست؛
اینها را فقط
کسی میفهمد
که دلش شبِ قدر را تجربه کرده؛
کسی که میداند
نور،
همیشه محبوبِ اکثریت نیست.
و حالا میفهمیم چرا
داستانِ وصی
همیشه با تنهایی همراه است؛
چرا نور
همیشه مظلوم است؛
و چرا شبِ قدر
شبِ شناختنِ حجّت است
نه فقط طلبِ حاجت.
خدایا…
اگر اینها از علمِ مکنون توست،
دلِ ما را هم
اهلِ امانتِ این نور قرار بده.
عَنْ عَلِيٍّ ع قَالَ:
كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص إِذْ جَاءَ رَجُلٌ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي أَخْبِرْنِي عَنْ يَوْمِ الْأَحَدِ كَيْفَ سُمِّيَ يَوْمَ الْأَحَدِ فَقَالَ لِأَنَّهُ أَحَدٌ يَوْمَ خَلَقَ اللَّهُ الدُّنْيَا وَ هُوَ أَوَّلُ يَوْمٍ خَلَقَهُ اللَّهُ فَقَالَ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا رَسُولَ اللَّهِ أَخْبِرْنِي عَنْ يَوْمِ الْإِثْنَيْنِ كَيْفَ سُمِّيَ يَوْمَ الْإِثْنَيْنِ قَالَ لِأَنَّهُ ثَانِيَ يَوْمٍ خَلَقَ اللَّهُ الدُّنْيَا وَ هُوَ يَوْمٌ وُلِدَتْ فِيهِ وَ يَوْمٌ نَزَلَتْ فِيهِ النُّبُوَّةُ وَ أَخْبَرَنِي حَبِيبِي أَنَّهُ يَوْمٌ أُقْبَضُ فِيهِ
فَقَالَ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا رَسُولَ اللَّهِ ص أَخْبِرْنِي عَنْ يَوْمِ الثَّلَاثَاءِ
فَقَالَ هُوَ ثَالِثُ يَوْمٍ خَلَقَ اللَّهُ مِنَ الدُّنْيَا وَ هُوَ يَوْمٌ تَابَ اللَّهُ فِيهِ عَلَى آدَمَ وَ رَضِيَ عَنْهُ وَ اجْتَبَاهُ وَ هَدَاهُ
فَقَالَ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا رَسُولَ اللَّهِ ص أَخْبِرْنِي عَنْ يَوْمِ الْأَرْبِعَاءِ
فَقَالَ هُوَ رَابِعُ يَوْمٍ خَلَقَ اللَّهُ مِنَ الدُّنْيَا وَ هُوَ يَوْمُ نَحْسٍ مُسْتَمِرٌّ فِيهِ خَلَقَ اللَّهُ الرِّيحَ الصَّرْصَرَ
قَالَ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا رَسُولَ اللَّهِ أَخْبِرْنِي عَنْ يَوْمِ الْخَمِيسِ
فَقَالَ ص هُوَ خَامِسُ يَوْمٍ خَلَقَ اللَّهُ مِنَ الدُّنْيَا لَيْلُهُ أَنِيسٌ وَ نَهَارُهُ جَلِيسٌ وَ فِيهِ رُفِعَ إِدْرِيسُ وَ لُعِنَ فِيهِ إِبْلِيسُ
قَالَ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا رَسُولَ اللَّهِ ص أَخْبِرْنِي عَنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ
فَبَكَى رَسُولُ اللَّهِ ص وَ قَالَ سَأَلْتَنِي عَنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ
فَقَالَ نَعَمْ
فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص
تُسَمِّيهِ الْمَلَائِكَةُ فِي السَّمَاءِ يَوْمَ الْمَزِيدِ
يَوْمُ الْجُمُعَةِ يَوْمٌ خَلَقَ اللَّهُ فِيهِ آدَمَ ع
يَوْمُ الْجُمُعَةِ يَوْمٌ نَفَخَ اللَّهُ فِي آدَمَ الرُّوحَ
يَوْمُ الْجُمُعَةِ يَوْمٌ أَسْكَنَ اللَّهُ آدَمَ فِيهِ الْجَنَّةَ
يَوْمُ الْجُمُعَةِ يَوْمٌ أَسْجَدَ اللَّهُ مَلَائِكَتَهُ لآِدَمَ
يَوْمُ الْجُمُعَةِ يَوْمٌ جَمَعَ اللَّهُ فِيهِ لآِدَمَ حَوَّاءَ
يَوْمُ الْجُمُعَةِ يَوْمٌ قَالَ اللَّهُ لِلنَّارِ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ
يَوْمُ الْجُمُعَةِ يَوْمٌ اسْتُجِيبَ فِيهِ دُعَاءُ يَعْقُوبَ ع
يَوْمُ الْجُمُعَةِ يَوْمٌ غَفَرَ اللَّهُ فِيهِ ذَنْبَ آدَمَ
يَوْمُ الْجُمُعَةِ يَوْمٌ كَشَفَ اللَّهُ فِيهِ الْبَلَاءَ عَنْ أَيُّوبَ
يَوْمُ الْجُمُعَةِ يَوْمٌ فَدَى اللَّهُ فِيهِ إِسْمَاعِيلَ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ
يَوْمُ الْجُمُعَةِ يَوْمٌ خَلَقَ اللَّهُ فِيهِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا
يَوْمُ الْجُمُعَةِ يَوْمٌ يُتَخَوَّفُ فِيهِ الْهَوْلُ وَ شِدَّةُ الْقِيَامَةِ وَ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ.
از امیرالمؤمنین علی علیهالسلام نقل شده است که فرمود:
ما همراه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بودیم که مردی آمد و گفت:
ای رسول خدا، پدر و مادرم فدایت، مرا خبر بده که چرا «روز یکشنبه» به این نام نامیده شده است؟
پیامبر فرمود:
زیرا آن «یک» روزی است که خداوند دنیا را در آن آفرید و نخستین روزی است که خدا آن را خلق کرد.
آن مرد گفت:
ای رسول خدا، پدر و مادرم فدایت، مرا از «روز دوشنبه» بگو، چرا دوشنبه نامیده شده است؟
فرمود:
زیرا دومین روزی است که خداوند دنیا را آفرید، و روزی است که من در آن متولد شدم، و روزی است که نبوت در آن نازل شد، و محبوبم مرا خبر داده است که در همین روز نیز از دنیا میروم.
گفت:
ای رسول خدا، پدر و مادرم فدایت، مرا از «روز سهشنبه» بگو.
فرمود:
سومین روزی است که خداوند دنیا را آفرید، و روزی است که خدا توبه آدم را پذیرفت، از او راضی شد، او را برگزید و هدایتش کرد.
گفت:
ای رسول خدا، پدر و مادرم فدایت، مرا از «روز چهارشنبه» بگو.
فرمود:
چهارمین روزی است که خداوند دنیا را آفرید، و روزی نحس و پیوسته است که در آن باد سرد و تند (ریح صرصر) آفریده شد.
گفت:
ای رسول خدا، پدر و مادرم فدایت، مرا از «روز پنجشنبه» بگو.
پیامبر فرمود:
پنجمین روزی است که خداوند دنیا را آفرید؛ شبش مونس است و روزش همنشین. در این روز ادریس علیهالسلام به آسمان برده شد و ابلیس در این روز لعنت گردید.
گفت:
ای رسول خدا، پدر و مادرم فدایت، مرا از «روز جمعه» بگو.
در این هنگام رسول خدا صلیاللهعلیهوآله گریست و فرمود:
از روز جمعه پرسیدی؟
گفت: آری.
پیامبر فرمود:
فرشتگان در آسمان، روز جمعه را «یوم المزید» (روز افزونی و فزونی نعمتها) مینامند.
روز جمعه:
روزی است که خداوند آدم علیهالسلام را در آن آفرید،
روزی است که خداوند روح را در آدم دمید،
روزی است که خدا آدم را در بهشت جای داد،
روزی است که خداوند فرشتگانش را به سجده بر آدم فرمان داد،
روزی است که خدا حوا را به آدم پیوند داد،
روزی است که خدا به آتش فرمود: «برای ابراهیم سرد و ایمن باش»،
روزی است که دعای یعقوب علیهالسلام در آن مستجاب شد،
روزی است که خدا گناه آدم را آمرزید،
روزی است که بلا را از ایوب علیهالسلام برداشت،
روزی است که اسماعیل را با قربانی بزرگی فدا کرد،
روزی است که آسمانها و زمین و آنچه میان آنهاست آفریده شد،
و روزی است که هول و هراس قیامت و فزع اکبر در آن مورد بیم و انتظار قرار میگیرد.
دلنوشته
جمعه، شبِ قدرِ گستردهی تاریخ است…
جمعه فقط آخرِ هفته نیست.
جمعه، پایان تقویم نیست؛
جمعه، آغاز یک یادآوری است.
یادآوریِ روزی که ذراتِ عالمِ ذر کنار هم جمع شدند،
نه برای انتخاب،
بلکه برای امضا.
در جمعه، چیزی انتخاب نشد؛
در جمعه، چیزی اعلام شد.
میثاقی که از پیش بسته شده بود.
انبیا و اوصیا در جمعه خلق شدند،
نه چون زمانِ خاصی بود،
بلکه چون عهدی در کار بود.
عهدی که باید «جمع» میشد؛
جمعِ نورها،
جمعِ امانتها،
جمعِ مسیر.
جمعه یعنی:
هیچ وصیای اتفاقی نیامده است.
هیچ جانشینی با رأی زمین تعیین نشده است.
هیچ معلم ربانی، محصول سلیقهی مردم نیست.
وصایت، تصمیمِ لحظهای نیست؛
وصایت، تقدیرِ امضاشده است.
و شبِ قدر؟
شب قدر، لحظهای است که آن میثاقِ جمعه
هر سال دوباره بارگذاری میشود.
نه برای همه،
بلکه برای آن قلبی که نورِ وصیِ معلمش را بشناسد.
در شب قدر،
فرشتگان فقط پایین نمیآیند؛
تقدیر فقط نوشته نمیشود؛
بلکه تطبیق داده میشود.
تقدیرِ چه کسی؟
تقدیرِ آن قلبی که جایگاه وصایت را پذیرفته است.
قلبی که فهمیده:
هدایت، بدون وصی، بیمعناست.
علم، بدون معلم ربانی، بیریشه است.
دین، بدون صاحبِ عهد، سرگردان میشود.
شب قدر، نسخهی سالانهی همان جمعهی ازلی است.
جمعهای که در آن گفته شد:
«اینها انبیا هستند،
و اینها اوصیا؛
و اینها کسانیاند که اگر دلشان بماند،
تا قیامت میمانند.»
برای همین است که داستان وصی تکرار میشود.
نه چون مردم تغییر نمیکنند،
بلکه چون میثاق تغییر نمیکند.
هر بار که وصی میآید،
عدهای میگویند:
«نه حالا…
نه اینطور…
نه با این روش…»
اما جمعه پاسخ میدهد:
«این مسیر، از قبل تعیین شده است.»
و شب قدر آهسته اضافه میکند:
«سؤال این نیست که وصی کیست؛
سؤال این است که
قلب تو، آمادهی شناخت او هست یا نه؟»
اگر قلب، نورِ وصیِ معلمش را بشناسد،
شب قدر، شبِ نجات است.
جمعه، روزِ آرامش است.
تقدیر، روشن میشود.
عددها کامل میشوند.
شمارش به مقصد میرسد.
و اگر نشناسد…
شب قدر هم میگذرد،
جمعه هم تعطیل میشود،
و انسان، دوباره داستان تکراریِ
تنهاییِ وصی را تماشا میکند؛
بیآنکه بفهمد
خودش کجای این قصه ایستاده است.
جمعه، روزِ جمع شدن عهدهاست.
شب قدر، لحظهی اجرای آن عهد است.
و وصایت، نخِ نامرئیای است
که از عالمِ ذر
تا قیامت
این دو را به هم میدوزد.
این قصه، قصهی تاریخ نیست…
قصهی دل است.
عَنْ جَابِرٍ قَالَ:
سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ هَذِهِ الْآيَةِ:
شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع
شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَشْهَدُ بِهَا لِنَفْسِهِ وَ هُوَ كَمَا قَالَ
فَأَمَّا قَوْلُهُ:
وَ الْمَلائِكَةُ فَإِنَّهُ أَكْرَمَ الْمَلَائِكَةَ بِالتَّسْلِيمِ لِرَبِّهِمْ وَ صَدَّقُوا وَ شَهِدُوا كَمَا شَهِدَ لِنَفْسِهِ
وَ أَمَّا قَوْلُهُ:
وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ
فَإِنَّ أُولِي الْعِلْمِ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَوْصِيَاءُ
وَ هُمْ قِيَامٌ بِالْقِسْطِ
وَ الْقِسْطُ هُوَ الْعَدْلُ فِي الظَّاهِرِ وَ الْعَدْلُ فِي الْبَاطِنِ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع.
دلنوشته
جمعهٔ شهادت؛ وقتی توحید، شاهد میخواهد و وصایت برمیخیزد
و حالا قصه یک قدم جلوتر میآید…
از میثاق میرسد به شهادت.
جمعه فقط روزِ امضا نبود؛
روزِ شاهد گرفتن هم بود.
خدا تنها نگفت «من هستم»؛
بلکه شاهد آورد.
اول خودش…
بعد فرشتگان…
و بعد «اولواالعلم».
و اینجا دل میلرزد…
چون اولواالعلم، آنهایی نیستند که فقط بدانند؛
آنهاییاند که قائم به قسطاند.
نه فقط عدالت در ظاهر،
که عدالت در باطن.
یعنی چه؟
یعنی کسی که خودش میزان است.
کسی که اگر دلش منحرف نشود،
عالم هم کج نمیشود.
خدا برای توحیدش،
شاهدی از جنس نور میخواهد؛
نه از جنس ادعا.
فرشتگان تسلیماند،
اما اولواالعلم قائماند.
ایستادهاند؛
میان زمین و آسمان،
میان ظاهر و باطن،
میان شریعت و حقیقت.
برای همین است که وصایت،
ادامهی نبوت است؛
نه به اسم،
بلکه به وظیفه.
وصی فقط جانشین نیست؛
وصی «شاهد» است.
شاهدِ اینکه عدالتِ خدا
هم در بیرون جاری است
و هم در درون.
اگر وصی نباشد،
عدالت نصفه میماند؛
یا فقط قانون میشود
یا فقط شعار.
و حالا بفهم…
چرا هر بار وصی را تنها میگذارند.
چون ایستادن به قسط،
همه را ناراحت میکند؛
آنکه با ظاهرش خوش است
از باطنِ او میترسد،
و آنکه با باطنش مست است
از ظاهرِ عدالتش فرار میکند.
ولی خدا عقبنشینی نمیکند.
او شهادتش را کامل کرده است:
خودش شاهد است،
فرشتگان شاهدند،
و اولواالعلم…
همان انبیا و اوصیا…
ایستادهاند.
و تو کجایی؟
در جمعهای که عهد بسته شد؟
در شب قدری که تقدیر نازل میشود؟
یا در لحظهای که باید
بین شاهد بودن
و تماشاگر ماندن
یکی را انتخاب کنی؟
دلنوشته اینجا مکث میکند…
چون این سؤال،
دیگر تاریخی نیست؛
کاملاً شخصی است.
آیا قلب تو
توانِ شناختِ آن شاهدِ قائم به قسط را دارد؟
یا هنوز عدالت را فقط
در حرف دوست داری؟
جمعه،
شب قدر،
وصایت،
و شهادت…
همه یک خطاند؛
و این خط،
از دلِ تو میگذرد.
عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع فِي قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَ وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ قَالَ هُمُ الْأَوْصِيَاءُ.
عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع
فِي قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَ
وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً
قَالَ سَمِعْتُ أَبِي جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ ع يَقُولُ
هُمُ الْأَوْصِيَاءُ وَ الْأَئِمَّةُ مِنَّا وَاحِداً فَوَاحِداً فَلَا تَدْعُوا إِلَى غَيْرِهِمْ فَتَكُونُوا كَمَنْ دَعَا مَعَ اللَّهِ أَحَداً هَكَذَا نَزَلَتْ.
عَنِ الرِّضَا ع فِي قَوْلِهِ وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً قَالَ الْمَسَاجِدُ الْأَئِمَّةُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي قَوْلِهِ وَ أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ قَالَ يَعْنِي الْأَئِمَّةَ.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع
فِي قَوْلِ اللَّهِ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ قَالَ يَعْنِي الْأَئِمَّةَ ع.
عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ قَالَ هِيَ بُيُوتُ النَّبِيِّ ص.
عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ وَ عَنْ بُرَيْدَةَ قَالا قَرَأَ رَسُولُ اللَّهِ ص هَذِهِ الْآيَةَ فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ إِلَى قَوْلِهِ وَ الْأَبْصارُ فَقَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ فَقَالَ أَيُّ بُيُوتٍ يَا رَسُولَ اللَّهِ هَذَا الْبَيْتُ مِنْهَا أَيْ بَيْتُ عَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ ع قَالَ نَعَمْ مِنْ أَفَاضِلِهَا.
دلنوشته
مسجدِ زنده؛ وقتی قبله، وصی است و سجده، اطاعتِ دل
مسجد را سالها با دیوار و محراب و فرش شناختیم،
اما این احادیث آرام و عمیق، پرده را کنار میزنند و میگویند:
مسجد، سنگ و سقف نیست…
مسجد، وصی است.
مسجد، معلمِ منصوبِ خداست؛
جایی که پیشانیِ جان باید بر زمینِ اطاعت فرود بیاید،
نه پیشانیِ تن بر سنگ.
«سَجَدَ» یعنی فروتنیِ کامل؛
یعنی دل را پایین بیاوری،
نه برای تمناها،
نه برای صداهای پرزرقوبرق،
نه برای خواستههایی که قبلهنما ندارند.
مسجد یعنی جایی که علم اخذ میشود،
اما نه هر علمی؛
علمی که از مسیر وصی میگذرد.
علمی که بوی امانت میدهد،
نه بوی قدرت.
وقتی قرآن میگوید:
«وَ أَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ»
یعنی این قبلهها فقط مال خداست؛
و بعد بلافاصله هشدار میدهد:
«فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا»
یعنی اگر دلت را ببری سمت غیرِ وصی،
اگر علمت را از غیرِ این قبله بگیری،
اگر تمنایت را جای قبله بنشانی،
داری شرکِ پنهان میکنی؛
حتی اگر ظاهرت اهل نماز باشد.
خانههایی که خدا اجازه داده بالا بروند،
خانهی آجر و گچ نیستند؛
خانهی نورند.
خانهی نبی و وصیاند.
خانهی علی و فاطمه،
خانهی معلم و جانشین معلم.
و اینجاست که دلنوشته آرام میشود و محزون:
خیلیها به مسجد رفتند،
اما قبله را اشتباه گرفتند.
خیلیها سجده کردند،
اما نه بر آستانِ وصی.
خیلیها علم خواستند،
اما از درِ غیرِ خانه وارد شدند.
مسجد یعنی وصی؛
یعنی اگر دلت قبلهاش را درست انتخاب کند،
شب قدر هم تقدیرش درست نوشته میشود.
جمعه هم میثاقش تازه میشود.
و علم، به جای سنگینی،
به نور تبدیل میشود.
پس اگر چشمِ دلت هنوز دنبال تمنایی میدود،
اگر قبلهات هر روز عوض میشود،
اگر علم، آرامت نمیکند،
شاید مسجدت را اشتباه گرفتهای…
برگرد.
قبله نورانی هنوز هست.
مسجد هنوز زنده است.
وصی هنوز محل سجدهی دلهاست.
الْمَشَارِقُ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْمَغَارِبُ الْأَوْصِيَاءُ ع
وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَليمٌ (115)
سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاسِ ما وَلاَّهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتي كانُوا عَلَيْها قُلْ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ يَهْدي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ (142)
لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ وَ آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكينَ وَ ابْنَ السَّبيلِ وَ السَّائِلينَ وَ فِي الرِّقابِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا وَ الصَّابِرينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حينَ الْبَأْسِ أُولئِكَ الَّذينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ (177)
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذي حَاجَّ إِبْراهيمَ في رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ إِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّيَ الَّذي يُحْيي وَ يُميتُ قالَ أَنَا أُحْيي وَ أُميتُ قالَ إِبْراهيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذي كَفَرَ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمينَ (258)
وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتي بارَكْنا فيها وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى بَني إِسْرائيلَ بِما صَبَرُوا وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ (137)
اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ في زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ يَكادُ زَيْتُها يُضيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليمٌ (35)
قالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ ما بَيْنَهُما إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ (28)
رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ (17)
فَلا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ إِنَّا لَقادِرُونَ (40)
رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكيلاً (9)
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع:
فِي قَوْلِهِ تَعَالَى:
فَلا أُقْسِمُ بِرَبِ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ
قَالَ
الْمَشَارِقُ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْمَغَارِبُ الْأَوْصِيَاءُ ع.
دلنوشته
از طلوع نبی تا غروب وصی؛
خورشیدِ واحدِ نور در گردشِ بیپایانِ وصایت
چه حدیث عجیبی است این جملهٔ کوتاه و پرلرزش:
«الْمَشَارِقُ الْأَنْبِيَاءُ، وَ الْمَغَارِبُ الْأَوْصِيَاءُ»
انگار خدا با یک جمله، کل هندسۀ نور را روی میز میگذارد.
شرق،
همیشه طلوع است…
لحظهای که نور، ناگهان از افق جان بالا میآید.
شروع، آغاز، بسط، زایش.
همان لحظهای که پیامبر میآید؛
نوری تازه، علمی تازه، افقی که تا دیروز تاریک بود.
شرق یعنی:
نخلی که بار میدهد،
گوشتی که در آفتاب گسترده میشود تا فاسد نشود،
دلی که زیر نور وحی باز میشود تا حقیقت در آن خشک و ماندگار شود.
شرق یعنی بسط نور.
یعنی «شَرَقَتِ الشمس: طلعت».
اما…
هیچ طلوعی بیغروب نیست.
خورشید اگر فقط طلوع کند و هرگز غروب نکند،
چشمها کور میشوند.
زمین میسوزد.
زندگی میمیرد.
اینجاست که غرب معنا پیدا میکند.
غرب، پایان نور نیست؛
انتقال نور است.
لحظهای که خورشید از دید پنهان میشود،
اما خاموش نمیشود.
غروب،
آن لحظهٔ سنگینِ وداع است.
غمگین است…
اما ضروری.
و اینجاست که وصی میآید.
اگر نبی، مشرق است،
وصی، مغرب است؛
نه برای خاموش کردن نور،
بلکه برای نگهداشتن نور در دل شب.
نورِ مشرق،
علمِ مأخوذ از انبیاء است؛
نورِ مغرب،
همان علم است که به دست وصی سپرده میشود.
یکیاند…
فقط جای ایستادن ما عوض میشود.
در عالم معنا،
طلوع و غروب یعنی:
نبی میآید…
و بعد، وصی میایستد.
و این چرخه،
از آدم تا خاتم،
و از خاتم تا قیامت،
قطع نمیشود.
هر بار که پیامبری طلوع میکند،
غروبی هم در راه است؛
و هر غروب،
وصایتی را با خود میآورد.
اما وای…
آنجا که حسد وارد میشود.
حسد،
غربِ بیمار است.
غروبی که دیگر انتقال نور نیست،
بلکه قطع رابطه با نور است.
«غَرْبَة» یعنی دوری.
یعنی دل، از وطن نورش جدا شود.
یعنی خورشید هنوز هست،
اما من دیگر نگاهش نمیکنم.
غرب نفس،
همان جایی است که نور وصی را نمیخواهند؛
چون میخواهند فقط طلوع را دوست داشته باشند
و از غروبِ مسئولیت فرار کنند.
اما خدا میگوید:
«وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ»
یعنی هم نبی از آنِ خداست،
هم وصی.
هم طلوع،
هم غروب.
قصهٔ دین،
قصهٔ خورشید است؛
طلوع میکند…
غروب میکند…
و باز از جایی دیگر طلوع میکند.
اگر دلت دنبال نور است،
نه از غروب بترس،
نه از وصی.
غروب،
نشانۀ پایان نیست؛
نشانۀ امانتداری نور است.
و خوشا آن دلی
که هم مشرق را میشناسد
و هم مغرب را؛
هم نبی را
و هم وصی را.
چنین دلی،
در هیچ شبی
بیخورشید نمیماند.
عَنْ أَبِي حَمْزَةَ قَالَ:
سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ:
الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا صُمٌ وَ بُكْمٌ فِي الظُّلُماتِ مَنْ يَشَأِ اللَّهُ يُضْلِلْهُ وَ مَنْ يَشَأْ يَجْعَلْهُ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ
قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع نَزَلَتْ فِي الَّذِينَ كَذَّبُوا فِي أَوْصِيَائِهِمْ صُمٌّ وَ بُكْمٌ كَمَا قَالَ اللَّهُ فِي الظُّلُماتِ مَنْ كَانَ مِنْ وُلْدِ إِبْلِيسَ فَإِنَّهُ لَا يُصَدِّقُ بِالْأَوْصِيَاءِ وَ لَا يُؤْمِنُ بِهِمْ أَبَداً وَ هُمُ الَّذِينَ أَضَلَّهُمُ اللَّهُ وَ مَنْ كَانَ مِنْ وُلْدِ آدَمَ آمَنَ بِالْأَوْصِيَاءِ وَ هُمْ عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ
قَالَ وَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ كَذَّبُوا بِآياتِنا كُلِّها فِي بَطْنِ الْقُرْآنِ أَنْ كَذَّبُوا بِالْأَوْصِيَاءِ كُلِّهِمْ.
دلنوشته
«تکذیبِ آیات؛ وقتی دل، وصی را انکار میکند»
و اینجاست که پرده کنار میرود…
تکذیب آیات، فقط انکارِ الفاظ نیست؛
تکذیبِ «وصی» است.
قرآن میگوید:
«الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا صُمٌّ وَ بُكْمٌ فِي الظُّلُماتِ…»
و امام باقر علیهالسلام پردهی باطن آیه را بالا میزند:
این آیه دربارهی کسانی نازل شده
که در اوصیای خود تکذیب کردند.
نه اینکه گوش نداشتند،
نه اینکه زبان نداشتند؛
بلکه گوشِ دلشان بسته شد
و زبانِ حقیقت درونشان خاموش.
اینها در «ظلمات»اند؛
نه یک تاریکی،
بلکه لایهلایه تاریکی…
تاریکیِ حسادت،
تاریکیِ لجاجت،
تاریکیِ فرار از مسئولیت اطاعت.
و عجیب نیست؛
کسی که وصی را نمیپذیرد،
در واقع نمیخواهد نورِ ادامهدار را بپذیرد.
نبوت را تا جایی دوست دارد
که هزینه نداشته باشد؛
اما وقتی نور، شکل «وصایت» میگیرد
و باید اطاعت شود،
باید صبر کرد،
باید نفس را کنار گذاشت،
اینجاست که تکذیب شروع میشود.
امام میفرماید:
کسانی که از نسل ابلیساند،
هرگز به اوصیاء ایمان نمیآورند؛
نه به یکی…
نه به همه.
و آنها که از نسل آدماند،
علامتشان روشن است:
ایمان به اوصیاء
و ایستادن بر صراط مستقیم.
پس صراط مستقیم،
یک خط روی زمین نیست؛
یک نسبت در قلب است.
یا دل با وصی تنظیم است،
یا در ظلماتِ بیصدا و بیزبان،
گم شده.
و این همان بطن عمیق قرآن است:
«کَذَّبُوا بِآياتِنا كُلِّها…»
یعنی در حقیقت
همهی آیات را تکذیب کردند،
چون اوصیاء را تکذیب کردند.
چرا که آیه،
وقتی زنده است که ولیّ داشته باشد؛
و نور،
وقتی جاری است که ادامه داشته باشد.
و داستان همیشه تکراری است:
هر جا وصی تنها ماند،
آیات هم تنها ماندند؛
و هر جا وصی انکار شد،
قرآن هم شد
حروفی بیروح
در دستهایی که
نور را نمیخواستند.
این است راز تلخ تاریخ…
و معیار روشن امروزِ دلها.
أَنَّ حُسَّادَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ شَكَوْا فِي مَقَالَةِ النَّبِيِّ ص فِي فَضَائِلِ عَلِيٍّ ع فَنَزَلَ فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍّ مِمَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ يَعْنِي فِي عَلِيٍّ فَسْئَلِ الَّذِينَ يَقْرَؤُنَ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ يَعْنِي أَهْلَ الْكِتَابِ عَمَّا فِي كُتُبِهِمْ مِنْ ذِكْرِ وَصِيِّ مُحَمَّدٍ فَإِنَّكُمْ تَجِدُونَ ذَلِكَ فِي كُتُبِهِمْ مَذْكُوراً
ثُمَّ قَالَ:
لَقَدْ جاءَكَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ المُمْتَرِينَ وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ فَتَكُونَ مِنَ الْخاسِرِينَ يَعْنِي بِالْآيَاتِ هَاهُنَا الْأَوْصِيَاءَ الْمُتَقَدِّمِينَ وَ الْمُتَأَخِّرِينَ.
دلنوشته
«حسادت به نور؛ وقتی فضیلتِ وصی، آیه را به انکار میکشاند»
حسادت، همیشه از جایی شروع میشود که نور دیده میشود.
حسود با تاریکی مشکلی ندارد؛
مشکلش با روشناییِ آشکار است.
وقتی پیامبر از فضیلت علی میگوید،
وقتی نورِ وصایت را بیپرده نشان میدهد،
حسود دچار لرزش یقین میشود؛
نه چون سخن مبهم است،
بلکه چون حق بیش از توانِ دل او روشن است.
اینجاست که قرآن پرده را کنار میزند و میگوید:
اگر شک کردید،
نه از دشمن بپرسید،
نه از کسی که مثل خودتان درگیر حسادت است،
نه از کسی که دلش با نور مسئله دارد،
نه از کسی که انگیزهاش دفاع از نفسِ خودش است،
نه از کسانی که با وصی، حسابِ شخصی دارند؛
از اهل کتاب بپرسید،
از کسانی که پیش از شما طعمِ همین امتحان را چشیدهاند.
بپرسید از کتابهای پیشین،
از تاریخِ نور،
از مسیرِ تکرارشوندهٔ وصایت؛
که آیا محمد، پیامبری بیوصی بوده است؟
یا این هم یکی دیگر از همان دروغهاییست
که هر نسل، برای فرار از نور میسازد؟
و آنگاه جملهٔ تکاندهنده میآید:
«لقد جاءك الحق من ربك…»
حق آمد،
نه بهصورت یک مفهوم،
بلکه بهصورت یک انسانِ نورانی.
و اینجاست که معنا عوض میشود:
تکذیبِ آیات،
دیگر انکار یک متن نیست؛
انکارِ اوصیاء است.
خسارت از همینجا شروع میشود؛
نه از کفرِ آشکار،
بلکه از تردید در حاملِ نور.
و تاریخ بارها نشان داده است:
هرجا وصی انکار شد،
آیه هم انکار شد؛
و هرجا آیه انکار شد،
دل، در تاریکی ماند—
کر،
لال،
و سرگردان در ظلمات.
این داستان، داستان یک نفر نیست؛
داستان همهٔ معلمانیست
که پس از معلمِ پیش از خود میآیند،
و بهجای استقبال،
با تهمت، شک، و تکذیب روبهرو میشوند.
و چه تلخ است که
بیشترِ این تکذیبها
نه از جهل،
که از حسدِ دانا برمیخیزد.
عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ قَالَ:
لَمَّا أَوْصَى آدَمُ ع إِلَى هَابِيلَ حَسَدَهُ قَابِيلُ فَقَتَلَهُ
فَوَهَبَ اللَّهُ تَعَالَى لآِدَمَ هِبَةَ اللَّهِ وَ أَمَرَهُ أَنْ يُوصِيَ إِلَيْهِ وَ أَمَرَهُ أَنْ يَكْتُمَ ذَلِكَ
قَالَ
فَجَرَتِ السُّنَّةُ بِالْكِتْمَانِ فِي الْوَصِيَّةِ
فَقَالَ قَابِيلُ لِهِبَةِ اللَّهِ
قَدْ عَلِمْتُ أَنَّ أَبَاكَ قَدْ أَوْصَى إِلَيْكَ
فَإِنْ أَظْهَرْتَ ذَلِكَ أَوْ نَطَقْتَ بِشَيْءٍ مِنْهُ لَأَقْتُلَنَّكَ كَمَا قَتَلْتُ أَخَاكَ.
سنتِ تقیه و کتمان؛ سپرِ وصایت در برابر حسادت
در این روایت تکاندهنده، ریشهی تاریخیِ کتمانِ وصایت نه در ترس، بلکه در شناخت عمیق خطر حسادت آشکار میشود.
وقتی آدم علیهالسلام وصایت را به هابیل سپرد، حسادتِ قابیل فوراً فعال شد؛ و نتیجهاش قتل بود.
پس مسئله، «وصایت» بود؛ نه صرفاً اختلافِ شخصی میان دو برادر.
پس از شهادت هابیل، خداوند «هِبَةَ اللَّه» را جایگزین کرد؛
اما اینبار با یک دستور کلیدی:
وصایت را کتمان کن.
اینجاست که امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
«فَجَرَتِ السُّنَّةُ بِالْكِتْمَانِ فِي الْوَصِيَّةِ»
سنت الهی بر کتمان وصایت جاری شد.
یعنی:
کتمان، یک تاکتیک موقت یا اضطراری نیست؛
بلکه سنتی الهی است که از همان آغاز تاریخِ انسان،
برای حفاظت از نور وصایت در برابر آتش حسادت قرار داده شد.
حسادت؛ دشمنِ اصلیِ وصایت
نکتهی ظریف و بسیار مهم روایت، تهدید مستقیم قابیل است:
«اگر آن را آشکار کنی، تو را میکشم؛ همانگونه که برادرت را کشتم.»
اینجا روشن میشود که:
مشکلِ حسود، «ادعا» نیست
مشکلِ حسود، «نورِ برگزیده» است
حسود نمیتواند تحمل کند که کسی حامل نور، علم، و جانشینی الهی باشد
پس:
کتمان وصایت = محافظت از جانِ ولی
اظهار نابهنگام = تحریک مستقیم حسادتِ قاتل
تقیه؛ مدیریتِ نور، نه پنهانکاریِ ترسآلود
در این دستگاه فکری:
تقیه نه دروغ است،
نه ضعف،
نه عقبنشینی.
بلکه:
مدیریت زمانِ ظهور نور
حفظ بذرِ وصایت تا فصلِ ایمن
جلوگیری از تکرار فاجعهی هابیل
همان حسادتی که:
هابیل را کشت
انبیا را تهدید کرد
اوصیا را به قتل رساند
و در هر عصر، تلاش میکند «معلم ربانی» را بیاثر یا حذف کند
از نگاه این روایت:
وصایت همیشه در خطر است
خطر اصلی، حسد است نه جهل
و راهِ الهی برای حفظ این نور:
کتمانِ حکیمانه، تا رسیدنِ زمانِ امن
اینجاست که میفهمیم:
سنت تقیه،
نه برای پنهانکردن حقیقت،
بلکه برای حفظ استمرار حقیقت است.
نورِ مکتوم؛ قصۀ تکراریِ معلم ربانی در جامعهی حسود
وقتی نور را پنهان میکنند تا بماند
وصیِ پنهان؛ از هابیل تا یوسف، از لیلةالقدر تا امروز
کتمانِ نور؛ حکمتِ بقا در جهانِ حسادت
چاه، تقیه بود؛ نه تبعیدِ نورشاعرانهتر و دلنوشتهای
نور همیشه فریاد نمیزند
سکوتِ وصایت در شبِ قدر
پردهای برای نور، سپری در برابر حسادت
تا زمانش برسد…
وقتی معلم ربانی را نمیشود علنی دوست داشت
دلنوشته
وقتی نور را پنهان میکنند تا بماند…
از همان آغاز،
قصه تکراری بود…
نه تازه است، نه عجیب.
آدم که وصی را شناخت،
حسادت زودتر از فهم رسید.
و هابیل،
قربانیِ نوری شد
که هنوز جامعهاش طاقت دیدنش را نداشت.
از همانجا خدا یادمان داد:
گاهی نور را باید پنهان کرد تا خاموش نشود.
نه چون نور ضعف دارد،
بلکه چون حسادت، شمشیرش همیشه از غلاف بیرون است.
و این سنت،
در لیلهالقدر هم تکرار شد…
شبی که تقدیرها نوشته میشود
و وصی تعیین میگردد؛
اما نه برای فریاد،
بلکه برای حفظ.
لیلهالقدر،
شبِ اعلان عمومی نیست؛
شبِ امانتسپاری است.
شبِ سپردن نور
به دلهایی که هنوز زندهاند.
و بعد…
یوسف.
یوسف هم وصی بود؛
معلم ربانیِ خانهی یعقوب.
اما برادرانش چه دیدند؟
نه نور را،
نه علم را،
نه لطف پدر را.
فقط یک چیز دیدند:
اینکه محبتِ معلم،
از تمنای آنها ارزشمندتر است.
و همین کافی بود
تا دوباره حسادت فعال شود،
تا دوباره بگویند:
«او را حذف کنیم،
نور را خاموش کنیم،
بعد خودمان خوب میشویم…»
چاه،
همان تقیه بود.
پنهانکردن نور،
نه برای فراموشی،
بلکه برای عبور.
اگر یوسف همانجا میایستاد و فریاد میزد:
«من وصیام! من نورم!»
چاه،
تبدیل به قتل میشد.
پس خدا او را برد،
پنهان کرد،
پروراند،
تا زمانش برسد.
و زمان که رسید،
همان جامعهی حسود
با دستِ خالی
جلوی همان نور ایستاد
و گفت:
«نَمیرُ أهلَنا…
تو نجاتدهندهای.»
و این جمله، فقط درخواستِ آذوقه نبود…
وقتی گفتند: «نَمیرُ أهلَنا»،
ناخودآگاه اقرار کردند که تو امیری؛
چون «میره» را فقط امیر میدهد،
نه یک زندانیِ دیروز،
نه یک برادرِ حذفشده.
حسادتشان شکست و زبانشان اعتراف کرد:
کسی که رزقِ زیستنِ امن را میرساند،
همان امیرِ پنهانی است
که سالها نخواستند ببینندش.
این داستان هنوز تمام نشده است…
هر جا
معلم ربانی هست،
حسادت هم هست.
هر جا نور هست،
کتمان هم هست.
و هر جا لیلهالقدرِ دل فرا برسد،
وصی تعیین میشود؛
آرام،
بیهیاهو،
در سکوتی امن.
نور همیشه فریاد نمیزند.
گاهی فقط میماند
تا جامعه
از حسادت خسته شود
و محتاج نجات.
و آنوقت است
که پرده کنار میرود…
نه زودتر.
نه دیرتر.
دقیقاً
در وقتِ خدا.
نور؛ چهرۀ پنهانِ علم
تقیّۀ نور؛ حکمتِ بقای علم در جهانِ حسادت
کتمانِ نور؛ سنت الهیِ حفظ معلم ربانی
علمی که پنهان میماند تا بماند
وقتی نور هم تقیّه میکند
نور عریان راه نمیرود
لباسِ نور در زمانۀ حسادت
پردهای برای نور
سکوتی که علم را زنده نگه میدارد
نور را همه نباید دید
نور؛ چهرۀ پنهانِ علم
تقیّه، زبان خاموشِ معلم ربانی در جامعهی حسود
چرا علم همیشه با پرده آمده است؟
دلنوشته
نور؛ چهرۀ پنهانِ علم
کمکم میفهمم
که نور هم تقیّه میکند…
نه چون ترسوست،
بلکه چون حکیم است.
نه چون ضعیف است،
بلکه چون میخواهد بماند.
نور،
چهرۀ پنهانِ علم است.
علم هیچوقت عریان در میدانِ حسادت راه نرفته؛
همیشه لباسی بر تن داشته،
پردهای بر چهره،
و سکوتی هوشمندانه.
انگار خودِ نور
به دلها یاد میدهد:
اگر میخواهی از دست اهل حسادت جان سالم به در ببری،
باید چهرۀ پنهان داشته باشی.
باید تقیّه کنی.
باید بگذاری نور،
آرام و بیسر و صدا
راهش را به قلبها باز کند.
این قصه تازه نیست…
از همان روزی که
قربانیِ هابیل پذیرفته شد
و قربانیِ قابیل نه.
حسادت،
زودتر از هر شمشیر بالا رفت.
و قتل،
اولین پاسخِ حسادت به نور بود.
بعد از آن بود
که خدا «هِبَةَ اللَّه» را به آدم بخشید؛
وصی را،
جانشین را،
حامل علم را.
اما اینبار
علم علنی نشد.
وصایت فریاد زده نشد.
خدا به آدم گفت:
این علم را پنهان بده،
کتمان کن،
تقیّه کن،
تا جانش سالم بماند.
و هبةالله همین کار را کرد…
اما قابیل باز هم رسید.
رسید و تهدید کرد:
میدانم علم نزد توست؛
اگر آشکارش کنی،
تو را هم مثل هابیل میکشم.
از همانجا
یک سنت الهی متولد شد:
کتمان علم، کتمان هویت معلم.
و من تازه میفهمم
که حتی دوستداشتنِ معلم
هم باید پنهان باشد.
نمیشود
در جامعۀ حسود
معلم را علنی دوست داشت
و انتظار داشت
جانش سالم بماند.
هر دوستداشتنِ علنی،
یک علامت است برای حسود.
و حسود
چشم دیدنِ نور را ندارد
چون نور
با تمنّاهای حسود همسو نیست.
پس حسادت
دوباره همان کار را میکند:
قتل،
تبعید،
تهمت،
بیارزشسازی،
خاموشکردن.
و این داستان
در اوج خودش
همیشه آنجاست
که وصی آشکار میشود.
آشکارشدنی که
اجتنابناپذیر است؛
برای اتمام حجت.
برای اینکه هر عصر بداند
نور بوده
و انکار شده.
و بعد…
همان الگو تکرار میشود.
در همۀ اوصیاء،
بعد از همۀ انبیاء.
حالا میفهمم
که خدا از ما چه میخواهد:
وقتی نور علم
و معلم ربانی
به قلبت شناسانده شد،
این نعمت را
به هر کسی نشان نده.
نه از سر بخل،
بلکه از سر حفظ.
بپوشانش.
کتمانش کن.
تقیّه کن.
این پوشاندن،
دفنکردن نیست؛
حفاظت است.
تا نور
در تو بماند،
رشد کند،
و روزی که زمانش رسید،
خودش
راه ظهورش را پیدا کند.
نور،
چهرۀ پنهانِ علم است.
و این،
راز بقای نور
در تاریخِ حسادتهاست.
اصلاً خودِ خدا
از دیدگان پنهان است…
نه دیده میشود،
نه فریاد میزند،
نه خودش را بر چشمها تحمیل میکند؛
اما علمش را پنهانی به دلها میرساند.
انگار خدا با همین پنهانبودنِ خودش
میخواهد به ما یاد بدهد
که راهِ زندگی با نورِ علم
از مسیر حفظ و تقیّه میگذرد،
نه از افشا و نمایش.
نور،
بیسر و صدا وارد قلب میشود؛
آرام،
بیهیاهو،
دور از چشم اهل حسادت.
و شاید این همان درس بزرگ الهی است:
اگر میخواهی نور بماند،
نباید آن را در معرض چشمهایی بگذاری
که طاقت دیدنش را ندارند.
خدا،
پنهان است…
علمش هم پنهانی جاری میشود…
تا ما بفهمیم
زیستن با نور،
هنرِ کتمان است
نه هنرِ فریاد.
و اینگونه
تقیّه
از یک دستور فقهی
به یک قانون حیات با نور تبدیل میشود.
«إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً»
لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ في شَيْءٍ إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصيرُ (28)
دلنوشته
«إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً»
و خدا این راز را
صریحتر از همیشه
در کلامش گفت:
«إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً»
یعنی
اگر دیدی فضا،
فضایِ نور نیست؛
اگر دیدی دلها
جای ولایت را
به حسادت سپردهاند؛
اگر دیدی نزدیکیِ علنی
با نور
جان نور را به خطر میاندازد…
آنوقت
تقیّه کن.
نه برای بریدن،
نه برای پشتکردن،
بلکه برای حفظ.
خدا قبلش هشدار داد:
«مؤمن، ولیّ خود را از غیرِ اهل نور نمیگیرد…»
اما بلافاصله راه نجات را هم نشان داد:
مگر آنجا که
ناچار به تقیّه باشید.
انگار خدا دارد میگوید:
من میدانم
که جهان همیشه امن نیست؛
میدانم
که حسادت،
لباس ایمان میپوشد؛
میدانم
که بعضی چشمها
تابِ نور ندارند.
پس اگر خواستی
در چنین فضایی
زنده بمانی
و نور را حفظ کنی،
گاهی باید
ولایت را در دل نگه داری
نه بر زبان.
و بعد هشدارِ آخر:
«وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ»
یعنی
مبادا تقیّه را
با دلدادن اشتباه بگیری.
تقیّه
پنهانکردنِ موضع است،
نه تغییرِ موضع.
دل،
همچنان با نور است؛
اما زبان
به وقتِ امن سخن میگوید.
و اینجاست که میفهمم:
تقیّه،
نه سازش با تاریکی است
و نه دوگانگی؛
بلکه حفاظت از مسیرِ بازگشت به خداست.
چون پایان همهی این راهها
یکجاست:
«وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ»
بازگشت،
به سوی اوست؛
نه به سوی قضاوتِ حسودان،
نه به سوی غوغای جاهلان.
پس نور،
در این آیه هم
چهرهی پنهان دارد.
میگوید:
اگر در خطر بودی،
اگر جان نور در تهدید بود،
پنهان شو…
اما خاموش نشو.
تقیّه کن،
تا بمانی؛
بمان،
تا روزی
نور،
خودش
زمانِ ظهورش را
اعلام کند.
تفسير الإمام عليه السلام
قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَ
وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ- لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ
قَالَ الْإِمَامُ ع
وَ إِلهُكُمْ الَّذِي أَكْرَمَ مُحَمَّداً ص وَ عَلِيّاً ع بِالْفَضِيلَةِ
وَ أَكْرَمَ آلَهُمَا الطَّيِّبِينَ بِالْخِلَافَةِ
وَ أَكْرَمَ شِيعَتَهُمْ بِالرَّوْحِ وَ الرَّيْحَانِ وَ الْكَرَامَةِ وَ الرِّضْوَانِ
واحِدٌ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ لَا نَظِيرَ وَ لَا عَدِيلَ-
لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ الرَّازِقُ الْبَاسِطُ الْمُغْنِي الْمُفْقِرُ الْمُعِزُّ الْمُذِلُّ
الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ يَرْزُقُ مُؤْمِنَهُمْ وَ كَافِرَهُمْ وَ صَالِحَهُمْ وَ طَالِحَهُمْ- لَا يَقْطَعُ عَنْهُمْ مَادَّةَ فَضْلِهِ وَ رِزْقِهِ وَ إِنِ انْقَطَعُوا هُمْ عَنْ طَاعَتِهِ
الرَّحِيمُ بِعِبَادِهِ الْمُؤْمِنِينَ مِنْ شِيعَةِ آلِ مُحَمَّدٍ ص
وَسَّعَ لَهُمْ فِي التَّقِيَّةِ
يُجَاهِرُونَ بِإِظْهَارِ مُوَالاةِ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ وَ مُعَادَاةِ أَعْدَاءِ اللَّهِ إِذَا قَدَرُوا وَ يَسْتُرُونَهَا إِذَا عَجَزُوا
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص
وَ لَوْ شَاءَ لَحَرَّمَ عَلَيْكُمُ التَّقِيَّةَ
وَ أَمَرَكُمْ بِالصَّبْرِ عَلَى مَا يَنَالُكُمْ مِنْ أَعْدَائِكُمْ عِنْدَ إِظْهَارِكُمُ الْحَقَّ
أَلَا فَأَعْظَمُ فَرَائِضِ اللَّهِ عَلَيْكُمْ بَعْدَ فَرْضِ مُوَالاتِنَا وَ مُعَادَاةِ أَعْدَائِنَا اسْتِعْمَالُ التَّقِيَّةِ
عَلَى أَنْفُسِكُمْ وَ إِخْوَانِكُمْ وَ مَعَارِفِكُمْ وَ قَضَاءِ حُقُوقِ إِخْوَانِكُمْ فِي اللَّهِ
أَلَا وَ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ كُلَّ ذَنْبٍ بَعْدَ ذَلِكَ وَ لَا يَسْتَقْصِي
وَ أَمَّا هَذَانِ فَقَلَّ مَنْ يَنْجُو مِنْهُمَا إِلَّا بَعْدَ مَسِّ عَذَابٍ شَدِيدٍ إِلَّا أَنْ يَكُونَ لَهُمْ مَظَالِمُ عَلَى النَّوَاصِبِ وَ الْكُفَّارِ فَيَكُونَ عَذَابُ هَذَيْنِ عَلَى أُولَئِكَ الْكُفَّارِ وَ النَّوَاصِبِ قِصَاصاً بِمَا لَكُمْ عَلَيْهِمْ مِنَ الْحُقُوقِ وَ مَا لَهُمْ إِلَيْكُمْ مِنَ الظُّلْمِ
فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لَا تَتَعَرَّضُوا لِمَقْتِ اللَّهِ بِتَرْكِ التَّقِيَّةِ وَ التَّقْصِيرِ فِي حُقُوقِ إِخْوَانِكُمُ الْمُؤْمِنِينَ.
«وَسَّعَ لَهُمْ فِي التَّقِيَّةِ»؛ رحمتِ گشوده برای بقای نور
تقیّه؛ فریضهای از جنسِ رحمت
وقتی خدا راهِ تقیّه را باز میگذارد
تقیّه؛ نگهبانِ ولایت در زمانۀ حسادت
استعمالِ تقیّه؛ مراقبت از شبکهی نور
رحمتی به نامِ تقیّه
سکوتی که خدا دوستش دارد
فضای باز برای نور
وقتی فریاد، امانتدار نیست
راهی که خدا تنگ نگرفت
«وَسَّعَ لَهُمْ فِي التَّقِيَّةِ»؛ رحمتی که نور را نگه میدارد
چرا خدا تقیّه را بر بندگانِ نور آسان گرفت
از فریضهی ولایت تا حکمتِ سکوت
دلنوشته
«وَسَّعَ لَهُمْ فِي التَّقِيَّةِ»؛ رحمتِ گشوده برای بقای نور
و بعد،
امام پرده را کمی کنار میزند
و نامش را میگذارد
رحمتِ وسیع:
«وَسَّعَ لَهُمْ فِي التَّقِيَّةِ»
انگار خدا میدانست
که راه نور
همیشه از میانِ میدانِ امن نمیگذرد.
میدانست
که اهلِ ولایت
همیشه در اقلیتاند،
و حسادت
همیشه اکثریتِ صداها را در اختیار دارد.
پس فضا را باز کرد…
نه برای ترس،
بلکه برای بقا.
تقیّه را
تنگ نگرفت،
سخت نگرفت،
بلکه گسترده کرد؛
تا مؤمن
زیر بارِ فشار خرد نشود
و نور
در سینهها خاموش نگردد.
امام میگوید:
خدا همان خدایی است
که محمد و علی را به فضیلت آراست،
آلشان را به خلافت،
و دوستدارانشان را
به روح و ریحان و رضوان.
و همین خدای رحمان
که به مؤمن و کافر روزی میدهد،
که حتی وقتی بندگان از اطاعت بریدهاند
رشتهی فضلش را قطع نکرده،
همان خدا
در حقِ مؤمنانِ شیعه
رحیمتر است…
چطور؟
با گشودن راهِ تقیّه.
یعنی چه؟
یعنی اگر توانستید،
حق را آشکارا بگویید؛
و اگر نتوانستید،
حق را در دل نگه دارید.
نه اینکه حق عوض شود؛
بلکه زمانِ گفتن عوض میشود.
و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
این را صریحتر میگوید:
خدا میتوانست
تقیّه را حرام کند
و شما را به صبرِ علنی
زیر تیغ دشمنان واگذارد…
اما نکرد.
چون نمیخواست
نور،
قربانیِ شتابِ زبان شود.
بعد میفرماید:
بزرگترین فریضه
بعد از ولایتِ ما
و برائت از دشمنانمان
همین است:
استعمالِ تقیّه.
برای خودتان…
برای برادرانتان…
برای آشنایانتان…
برای اینکه حقوق همدیگر
در این راه
زنده بماند.
و اینجا
تقیّه دیگر فقط
حفاظتِ جان نیست؛
حفاظتِ شبکهی نور است.
انگار خدا میگوید:
اگر نور را دوست داری،
از آن مراقبت کن.
اگر معلم ربانی را شناختهای،
او را
با هیجانِ افشا
قربانی نکن.
گاهی
سکوت،
عینِ وفاداری است.
و هشدار آخر
خیلی آرام
اما بسیار جدی است:
مبادا با ترکِ تقیّه
خودت را
در معرض خشم خدا قرار دهی.
چون تقیّه،
فرار از حق نیست؛
نگهبانی از حق است.
و نور،
همیشه
با نگهبان
در تاریخ مانده است.
[سورة الكهف (18): الآيات 93 الى 98]
حَتَّى إِذا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْماً لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلاً (93)
تا وقتى به ميان دو سدّ رسيد، در برابر آن دو [سدّ]، طايفهاى را يافت كه نمىتوانستند هيچ زبانى را بفهمند.
قالُوا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ
فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً عَلى أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ سَدًّا (94)
گفتند: «اى ذوالقرنين، يأجوج و مأجوج سخت در زمين فساد مىكنند،
آيا [ممكن است] مالى در اختيار تو قرار دهيم تا ميان ما و آنان سدّى قرار دهى؟»
قالَ ما مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ
فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً (95)
گفت: «آنچه پروردگارم به من در آن تمكّن داده، [از كمك مالى شما] بهتر است.
مرا با نيرويى [انسانى] يارى كنيد [تا] ميان شما و آنها سدّى استوار قرار دهم.»
آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذا ساوى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قالَ انْفُخُوا حَتَّى إِذا جَعَلَهُ ناراً قالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً (96)
براى من قطعات آهن بياوريد، تا آنگاه كه ميان دو كوه برابر شد، گفت: «بدميد» تا وقتى كه آن [قطعات] را آتش گردانيد، گفت: «مس گداخته برايم بياوريد تا روى آن بريزم.»
فَمَا اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً (97)
[در نتيجه، اقوام وحشى] نتوانستند از آن [مانع] بالا روند و نتوانستند آن را سوراخ كنند.
قالَ هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا (98)
گفت: «اين رحمتى از جانب پروردگار من است، و[لى] چون وعده پروردگارم فرا رسد، آن [سدّ] را درهم كوبد، و وعده پروردگارم حق است.»
[تقیّة]: + بحار 12 باب 8 قصص ذي القرنين
عَنِ الْمُفَضَّلِ قَالَ
سَأَلْتُ الصَّادِقَ ع عَنْ قَوْلِهِ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً
قَالَ
التَّقِيَّةَ
فَمَا اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً قَالَ مَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْباً إِذَا عُمِلَ بِالتَّقِيَّةِ لَمْ يَقْدِرُوا فِي ذَلِكَ عَلَى حِيلَةٍ وَ هُوَ الْحِصْنُ الْحَصِينُ وَ صَارَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ أَعْدَاءِ اللَّهِ سَدّاً لَا يَسْتَطِيعُونَ لَهُ نَقْباً
قَالَ وَ سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِهِ فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ قَالَ رَفَعَ التَّقِيَّةَ عِنْدَ قِيَامِ الْقَائِمِ فَيَنْتَقِمُ مِنْ أَعْدَاءِ اللَّهِ.
تا اون موقع وظیفه تقیه است و فکر انتقام از دشمنان صد در صد غلط و اشتباه است.
«أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً»؛ تقیّه، سدّ رحمت
تقیّه؛ حصنِ حصینِ نور تا وقتِ وعده
سدّ تقیّه؛ نه زمانِ انتقام، که زمانِ حفظ
وقتی تقیّه سد میشود، نه شمشیر
تقیّه؛ فاصلهی الهی میان نور و فساد
تا وقتی سد هست، انتقام خطاست
سکوتی که سد میشود
پشتِ سدّ رحمت
زمانِ تقیّه، زمانِ انتصاف نیست
نور، پشت سد میماند تا وقتش برسد
«أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً»؛ تقیّه، سدّ رحمت تا وقتِ وعده
دلنوشته
«أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً»؛ تقیّه، سدّ رحمت
تقیّه فقط پنهانکاری نیست…
سدّ است.
سدّی که خدا میسازد
میان نور
و ویرانگری.
امام صادق علیهالسلام
یک جمله میگوید
و همهچیز جابهجا میشود:
«أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً»
یعنی: تقیّه.
پس آنچه ذوالقرنین ساخت،
فقط آهن و آتش و مس نبود؛
یک قانون حیات بود.
قومی که «لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلاً»
فهم نداشتند؛
نه زبان میفهمیدند
و نه منطق نور را.
و آنطرف،
یأجوج و مأجوجِ فساد؛
هجومی،
بیمرز،
بیرحم.
راهحل چه بود؟
نه انتقام،
نه شتاب،
نه جنگِ بیوقت.
راهحل،
ردم بود؛
سدّی محکم.
و امام میفرماید:
وقتی تقیّه بهکار گرفته شود،
نه میتوانند از آن بالا بروند
و نه میتوانند در آن رخنه کنند.
تقیّه میشود
حصن حصین؛
قلعهای که
دشمن نه راه نفوذ دارد
و نه راه عبور.
و اینجا
یک اشتباه بزرگ روشن میشود:
تا وقتی تقیّه برقرار است،
فکرِ انتقام
غلط است.
صد در صد غلط.
چون زمانِ تقیّه،
زمانِ حفظ است
نه زمانِ انتقام.
انتقام،
مالِ وقتی است
که خدا خودش
سد را برمیدارد.
و امام صریح میگوید:
«فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ»
یعنی:
وقتی قائم قیام کند،
تقیّه برداشته میشود
و آنوقت
خدا خودش
انتصاف را جاری میکند.
پس تا آن زمان،
وظیفه روشن است:
نه هیجانِ انتقام،
نه افشای بیوقت،
نه فریاد در میدانِ حسادت.
وظیفه،
تقیّه است.
تقیّه یعنی:
نور را پشت سد نگهدار،
تا نور بماند.
و این سد،
نه از ترس،
بلکه از رحمت ساخته شده است.
رحمتی که
هم نور را حفظ میکند
و هم تاریخ را
از تکرار قتلها
نجات میدهد.
تا آن روز…
سد پابرجاست.
و ما
امانتدارِ سکوتیم،
نه مأمورِ انتقام.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
اتَّقُوا عَلَى دِينِكُمْ فَاحْجُبُوهُ بِالتَّقِيَّةِ فَإِنَّهُ لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ
إِنَّمَا أَنْتُمْ فِي النَّاسِ كَالنَّحْلِ فِي الطَّيْرِ لَوْ أَنَّ الطَّيْرَ تَعْلَمُ مَا فِي أَجْوَافِ النَّحْلِ مَا بَقِيَ مِنْهَا شَيْءٌ إِلَّا أَكَلَتْهُ
وَ لَوْ أَنَّ النَّاسَ عَلِمُوا مَا فِي أَجْوَافِكُمْ أَنَّكُمْ تُحِبُّونَّا أَهْلَ الْبَيْتِ لَأَكَلُوكُمْ بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ لَنَحَلُوكُمْ فِي السِّرِّ وَ الْعَلَانِيَةِ رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً مِنْكُمْ كَانَ عَلَى وَلَايَتِنَا.
تقیه؛ سپرِ حکیمانۀ نور و کتمانِ وصایت
ایمانِ محافظتشده؛ چرا نور را باید پوشاند؟
کتمانِ وصایت؛ راهِ بقا در عصرِ زبانها
بیتقیه، بیایمان؛ منطقِ حفاظت از ولایت
شهدِ پنهان؛ چرا زنبور، خاموش پرواز میکند؟
عسل را فریاد نمیزنند
نور در پوسته؛ روایتِ زنبورانِ بیصدا
سکوتِ عاشقانهی زنبور
تقیه؛ هنرِ نگهداشتن نور
وقتی نور را باید پنهان داشت
دلنوشته
تقیه، سکوتِ عاقلانهی عاشق
گاهی خدا،
برای حفظ نور،
دستور به پنهانکاری میدهد؛
نه از ترسِ ضعف،
بلکه از حکمتِ بقا.
امام میگوید:
دینتان را با تقیه بپوشانید…
نه چون بیارزش است،
بلکه چون بسیار ارزشمند است.
مثل عسل.
نه مثل هر غذایی.
شما در میان مردم،
مثل زنبورید در میان پرندگان…
زنبوری که در دلش شهد است،
اما اگر پرندگان بدانند در این سینههای کوچک چه گنجی نهفته،
لحظهای دوام نمیآورد.
چه تعبیر عجیبی…
دشمن، همیشه با شمشیر نمیکشد؛
بیشتر وقتها
با زبان میخورد،
با تهمت،
با تمسخر،
با تحریف،
با وارونهنمایی.
اگر مردم بدانند
در دل تو چه عشقی هست،
اگر بفهمند
قلبت به کدام نور بسته است،
نه تنها رهایت نمیکنند،
بلکه
در نهان و آشکار
شهدِ وجودت را میمکند
و خودت را میشکنند.
پس تقیه یعنی چه؟
یعنی حفاظت از نور.
یعنی نگهداشتن وصایت
در زمانهای که هنوز ظرفها آماده نیستند.
یعنی صبرِ زنبور
تا روزی که عسل،
بهجای غارت،
شفا شود.
ایمانِ بیتقیه،
مثل چراغی است در باد.
نه چون نور بد است،
بلکه چون باد، امان نمیدهد.
رحمت خدا بر آن بندهای
که ولایت را زندگی کرد
بیآنکه آن را خرجِ هیاهو کند؛
در دل نگه داشت،
با عمل نشان داد،
و اجازه نداد
دشمن،
از آگاهیِ زودرس،
هم نور را بسوزاند
و هم صاحب نور را.
تقیه،
سکوتِ ترس نیست…
سکوتِ عاقلانهی عاشق است.
[عبادت آشکار – عبادت مخفیانه]
«عَلَانِيَةً – فِي السِّرِّ»:
در دوران لیل نوع عبادت مخفیانه است و اگر تظاهر به عبادت نمایی از دین خارج هستی گرچه خیال کنی داری دین داری می کنی!
+«توهم دینداری»
«عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ:
إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ الدِّينَ دَوْلَتَيْنِ
دَوْلَةَ آدَمَ وَ هِيَ دَوْلَةُ اللَّهِ وَ دَوْلَةَ إِبْلِيسَ
فَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يُعْبَدَ عَلَانِيَةً كَانَتْ دَوْلَةُ آدَمَ
وَ إِذَا أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يُعْبَدَ فِي السِّرِّ كَانَتْ دَوْلَةُ إِبْلِيسَ
وَ الْمُذِيعُ لِمَا أَرَادَ اللَّهُ سَتْرَهُ مَارِقٌ مِنَ الدِّينِ»
در لیلِ دین؛ عبادتِ علنی یا عبادتِ اصیل؟
عبادت در سرّ؛ مرزِ ایمان و توهمِ دینداری
دو دولتِ دین؛ آزمونِ علانیه و سرّ
وقتی افشاگری، خروج از دین میشود
دین در شب؛ چرا خدا عبادت را پنهان میخواهد؟
توهمِ دینداری؛ عبادتی که دین را میسوزاند
افشاگریِ مقدس؟ یا مرق از دین؟
آشکار کردنِ نور؛ همیشه اطاعت نیست
لیلِ ایمان؛ عبادت بیتماشا
سکوتِ شبانهی عبادت
وقتی خدا، سرّ را دوست دارد
عبادت در تاریکی؛ نورِ امن
دلنوشته
[عبادتِ آشکار – عبادتِ مخفیانه]
«عَلَانِيَةً – فِي السِّرِّ»
همیشه عبادت،
به معنای دیدهشدن نیست.
و همیشه دیدهشدن،
نشانهی دینداری نیست.
بعضی وقتها
زمانه، لیل است؛
شبِ فهم،
شبِ غربتِ نور،
شبِ کتمان.
در لیل،
عبادت اگر فریاد شود،
دیگر عبادت نیست…
نمایش است.
و چه خطرناک است
نمایشِ چیزی که خدا خواسته پنهان بماند.
امام پرده را کنار میزند:
دین، یکدست و یکنواخت نیست؛
دو دولت دارد.
دولتِ آدم…
و دولتِ ابلیس.
نه به این معنا که هرچه پنهان است خوب است
و هرچه آشکار است بد؛
نه.
معیار، ارادهی خداست.
اگر خدا بخواهد عبادت آشکار باشد،
علانیه عبادت، عین اطاعت است.
اما اگر خدا بخواهد عبادت در سرّ بماند،
آشکار کردنش
نه شجاعت است،
نه اخلاص،
بلکه خروج از دین است؛
حتی اگر آدم خیال کند
«دارد دینداری میکند».
و اینجاست
که خطرِ بزرگ سر برمیآورد:
توهمِ دینداری.
آدم فکر میکند
چون دیده میشود،
پس هدایت شده؛
چون حرف میزند،
پس اهل حق است؛
چون افشا میکند،
پس روشنگر است.
در حالی که امام میگوید:
آنکس که آنچه خدا خواسته پوشیده بماند را افشا کند،
نه فقط خطا کرده،
بلکه مارق از دین است؛
از مدار خارج شده.
در لیل،
دینداری یعنی
کمصدا بودن،
امن نگه داشتن نور،
و عبادت در خلوتِ قلب.
در لیل،
آنکه عبادت را عَلَم میکند،
معمولاً دنبال نور نیست؛
دنبال دیدهشدن است.
و چه بسا
ابلیس،
در لباس عبادتِ علنی،
بیش از هر زمان دیگر
موفق شود.
پس گاهی
سالمترین ایمان،
آرامترین ایمان است.
ایمانی که
در سرّ نفس میتپد،
نه بر منبرِ تظاهر.
و این،
سختترین نوع عبادت است…
عبادتی که
هیچکس تشویقت نمیکند
جز خدا.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص
ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ
فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص
أُمِرْتُ بِالتَّقِيَّةِ فَسَارَّ بِهَا عَشْراً حَتَّى أُمِرَ أَنْ يَصْدَعَ بِمَا أُمِرَ
وَ أُمِرَ بِهَا عَلِيٌّ ع فَسَارَّ بِهَا حَتَّى أُمِرَ أَنْ يَصْدَعَ بِهَا
ثُمَّ أَمَرَ الْأَئِمَّةُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً فَسَارُّوا بِهَا
فَإِذَا قَامَ قَائِمُنَا سَقَطَتِ التَّقِيَّةُ وَ جَرَّدَ السَّيْفَ وَ لَمْ يَأْخُذْ مِنَ النَّاسِ وَ لَمْ يُعْطِهِمْ إِلَّا بِالسَّيْفِ.
از امام صادق علیهالسلام نقل شده است که فرمود:
این آیه بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نازل شد:
«بدی را با نیکوترین روش دفع کن؛ آنگاه خواهی دید کسی که میان تو و او دشمنی است، گویی دوستی صمیمی و مهربان شده است.»
پس رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود:
من به تقیه مأمور شدم؛
و بر همین اساس، این فرمان را بهصورت پنهانی به مدت ده سال اجرا کردم،
تا آنگاه که دستور یافتم آنچه به آن مأمور شده بودم را آشکارا اعلام کنم.
سپس امیرالمؤمنین علی علیهالسلام نیز به تقیه مأمور شد،
او هم آن را بهصورت پنهانی بهکار گرفت،
تا زمانی که مأمور شد آن را آشکار کند.
پس از آن، امامان یکی پس از دیگری،
یکدیگر را به تقیه فرمان دادند
و همگی آن را در نهان رعایت کردند.
اما هنگامی که قائم ما قیام کند،
تقیه برداشته میشود،
شمشیر را برمیکشد،
و با مردم
نه بر اساس ملاحظه و مدارا،
بلکه تنها بر اساس شمشیر رفتار خواهد کرد؛
نه چیزی از آنان میپذیرد
و نه چیزی به آنان میبخشد
جز با شمشیر.
از «أُمِرْتُ بِالتَّقِيَّةِ» تا «سَقَطَتِ التَّقِيَّةُ»
تقیه؛ فرمانِ زمانمندِ وصایت
کی سکوت، اطاعت است و کی خیانت؟
زمانِ تقیه، زمانِ صدع
تقیه در مدارِ امر
وصایت و تشخیص زمان؛ هنرِ سکوت و فریاد
دین با هیجان جلو نمیرود
اطاعت یا توهم تشخیص؟
وقتی خدا زمانِ صدا را تعیین میکند
سکوت تا فرمان، فریاد با فرمان
همزمان با خدا
خطّ باریک میان تقیه و خیانت
دلنوشته
مرزِ زمانِ سکوت و زمانِ صدا:
تقیه،
ترس نیست…
تشخیصِ زمان است.
نه همیشه باید گفت،
و نه همیشه باید نگفت.
دین، با احساسات ما جلو نمیرود؛
با امر جلو میرود.
پیامبر میفرماید:
«أُمِرْتُ بِالتَّقِيَّةِ»
من مأمور شدم…
نه اینکه خودم تشخیص دادم،
نه اینکه از روی مصلحت شخصی سکوت کردم،
بلکه مأمور شدم.
ده سال،
نور را در دل نگه داشت؛
با بهترین شیوه دفع کرد،
نه با شمشیر،
نه با فریاد،
بلکه با «الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ».
در آن دوران،
نور اگر عریان میشد،
دفن میشد.
پس باید پوشیده میماند
تا زنده بماند.
بعد،
زمان عوض شد…
و باز هم نه با خواست پیامبر،
بلکه با امر خدا:
«اُمر أن یصدع بما اُمر»
حالا وقتِ صَدع بود؛
وقتِ شکافتنِ سکوت.
همین مسیر،
برای علی علیهالسلام هم تکرار شد.
او هم مأمور به تقیه شد،
نه مأمور به سازش.
سکوتش،
سیاست نبود؛
عبادت بود.
و امامان،
یکی پس از دیگری،
این خط را حفظ کردند:
نه جلوتر از امر،
نه عقبتر از آن.
اما این خط،
تا ابد پنهان نمیماند…
روزی میرسد
که دیگر امر به تقیه نیست.
روزی که نوشتهاند:
«سَقَطَتِ التَّقِيَّةُ».
نه به این معنا که صبر تمام شد،
بلکه به این معنا که
حجت کامل شد.
وقتی قائم قیام کند،
دیگر کسی نمیتواند بگوید:
نمیدانستیم…
نشنیدیم…
نفهمیدیم…
آنجا
دیگر جای پوشاندن نور نیست؛
نور،
خودش میدان را روشن میکند.
پس مشکل ما چیست؟
اینجا که نه پیامبریم،
نه امام،
نه صاحب امر؟
مشکل،
توهمِ تشخیص است.
اینکه خیال کنیم
الان وقت فریاد است
در حالی که هنوز لیل است.
یا خیال کنیم
وقت سکوت است
در حالی که خدا صدا را خواسته.
تقیه،
قانونِ همیشگی نیست؛
فرمانِ مقطعیِ الهی است.
و خطرناکترین چیز،
دینداری بدون توجه به «امر» است.
گاهی سکوت،
عین ایمان است.
و گاهی سکوت،
خیانت.
و این فرق را
فقط کسی میفهمد
که وصایت را
نه با هیجان،
بلکه با اطاعت زندگی میکند.
تقیه،
نه عقبنشینی است
و نه محافظهکاری؛
تقیه یعنی
همزمان بودن با خدا.

