دکتر محمد شعبانی راد

نورِ سلام؛ استلامِ حجر و سلام بر معلمانِ مرسَل! وَ سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ!

The Light of Salām; Istilām of the Stone and Peace upon the Sent Teachers
(“And peace be upon the messengers”)


Salām is not a mere greeting.
It is light.

In the Qur’anic language, Salām signifies divine security, inner soundness, and the presence of heavenly light within a human heart. When God sends Salām upon someone, it is not symbolic courtesy—it is a declaration that divine knowledge and guidance have been placed within that soul.

This is why the Qur’an repeatedly proclaims:
“Peace be upon Noah among all worlds.”
“Peace be upon Abraham.”
“Peace be upon Moses and Aaron.”
And finally:
“And peace be upon the messengers.”

Peace is always sent where there is mission, selection, and guidance.

The ritual of Istilām al-Ḥajar—touching or saluting the Black Stone—reveals this truth in embodied form. The stone itself is not worshipped; rather, it marks the point of submission. It is where the human hand declares loyalty to divine direction. Istilām is the practice of surrendering one’s will to the path God has designated through His chosen guides.

Thus, Istilām is not about stone.
It is about obedience, alignment, and trust.

To say Salām to the divinely sent teachers is to turn one’s heart toward the light they carry. It is an acknowledgment that true health—of belief, heart, and destiny—comes only through loyalty to divine guidance. Salām becomes a request: grant me access to the light you have been entrusted with.

In this sense, Salām, Ṣalāh, Duʿāʾ, and Istilām belong to the same family of meanings. They are different expressions of one reality: entering the orbit of divine light through submission to God’s chosen guides.

To say:
“Peace be upon the sent teachers.”
is to choose safety over doubt, certainty over envy, and guidance over desire.

Salām is not the end of the path.
It is the direction of the path.

And whoever stands in that direction—
stands in light.

«سلم» یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة» است.
در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:
«سَلَّمَ‏ الْوَدِيعَةَ لِصَاحِبِهَا»
+ «استلام حجر»: أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا وَ مِيثَاقِي تَعَاهَدْتُهُ
«سَلَّمَهُ الشي‏ءَ: آن چيز را به او تسليم كرد
«سَلَّمَهُ الى فلانٍ: آن چيز را به فلانى داد
«handover»: تحویل دادن «سلَّم»: «سلم یسلم تسلیما»
+ «حول»: «حول – تحویل – حواله»:
ولایت فرایند تحویل حواله نورانی علم به قلب اهل یقین است.
[«سلم – هنداُور»]
فرایند واگذار کردن نور علم است به قلب اهل یقین:
«أَحَالَ‏ الأمرَ على فلان: آن كار را به فلانى واگذار كرد
این میشه: «تنزل الملائکة و الروح فیها باذن ربهم من کل امر»
+ «نزل»
+ «ترانسفر – transfer » … + «delivery »
+ «تفویض» …
ببینم موقع استلام حجر، کارو چجوری تحویل میدی؟!
+ «دَوَلَ – دولت» : چرخه دانه تا دانه
جفتگیری زنبور نر با زنبور ملکه فرایند هنداور است!
+ «نحل»
+ «تعقیل النبات – قلمه»
+ «شطأ»
«أَنْحَلَ فلاناً ماءً : به فلانى آب داد … نَحَّلَ فلاناً ماءً : به او آب داد.»
اهل حسادت بخیل‌اند و نمیذارن مطالب معلم ربانی هنداور بشه!
+ «برّ – نیکوکاری»
«شیفت هنداور» «shift handover» …
هنداور پروژه نیکوکاری «برّ» است ! در واقع دست‌به‌دست کردن نور ولایت است!

«درخت سَلَم»
«السُلَّم: الدرج
و هو مأخوذ من السلامة، لأنه الذي يسلمك إلى مصعدك‏»
+ «ملک – دارا و ندار»
+ «تملیک رزق»
+ زقّ + رزق
+ «خبء»
+ «ظهر»
+ «ذبح»
+ «اخراج»

نورِ سلام؛ استلامِ دل از معلمِ مرسَل
استلامِ حجر، سلامِ دل؛ سلام بر معلمانِ نورانیِ مرسَل
نورِ سلام؛ از استلامِ حجر تا تسلیم به معلمِ مرسَل
سلام بر معلمانِ نور؛ استلامِ حجر، تمرینِ تسلیم
نورِ سلام؛ استلامِ حجر و سلام بر معلمانِ مرسَل
(وَ سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ)

«سَلْم» فقط یک واژه‌ی اخلاقی یا اجتماعی نیست؛
یکی از زیباترین نام‌های نورِ ولایت است.
نوری که نه با اجبار می‌آید،
نه با نزاع می‌ماند؛
بلکه تحویل داده می‌شود.

در فرهنگ لغت عربی، وقتی می‌خواهند «سَلْم» را توضیح دهند،
به‌جای تعریف‌های انتزاعی،
سراغ تحویل امانت می‌روند:
«سَلَّمَ الوَدِيعَةَ لِصَاحِبِهَا»
امانت را به صاحبش تحویل داد.

و این‌جا،
سلم دقیقاً همین است:
فرآیند هَنداوِر نور.

نور، وقتی نور است
که از معلم ربانی
به قلب شاگرد
تحویل داده شود؛
و شاگرد،
وقتی «مسلم» می‌شود
که این نور را
در زندگی اجرا کند
و از آن
امنیت و صلح بسازد.

اینجاست که معنای استلام حجر
از یک عمل آیینی
به یک اصل معرفتی تبدیل می‌شود.

وقتی در استلام حجر می‌گویی:

«أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا وَ مِيثَاقِي تَعَاهَدْتُهُ»

در واقع اعلام می‌کنی:
من آنچه را گرفتم،
تحویل دادم؛
نور را در خود حبس نکردم؛
علم را خرجِ امنیت کردم؛
و از معرفت،
صلح ساختم.

پس «سلم»
نه فقط صلحِ ظاهری،
بلکه صدق در تحویل است.

لغت می‌گوید:
«سَلَّمَهُ الشيءَ»
آن چیز را به او تسلیم کرد.
«سَلَّمَهُ إلى فلانٍ»
آن را به فلانی تحویل داد.

این همان چیزی است که امروز به آن می‌گویند:
handover
تحویلِ مسئولانه،
تحویلِ سالم،
تحویلِ بدون خیانت.

و ولایت،
در حقیقت چیزی جز این نیست:
فرآیندِ تحویلِ حواله‌ی نورانیِ علم
به قلب اهل یقین.

برای همین است که واژه‌های دیگری
در کنار «سلم»
به‌طور طبیعی می‌نشینند:
حَوَّلَ / إحالة:
واگذار کردنِ امر به دیگری
نَزَلَ:
فرود آمدنِ معنا
transfer / delivery:
انتقال، تحویل، رساندن
تفویض:
سپردنِ آگاهانه

همان معنایی که قرآن از آن تعبیر می‌کند به:
«تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ»

یعنی:
نورِ امر،
تحویل داده می‌شود.

و سؤال اصلی مقاله‌ی «سلم» این است:
تو با این نور چه می‌کنی؟

آیا آن را نگه می‌داری؟
یا تحویل می‌دهی؟

اهل حسادت،
بخیل‌اند؛
نمی‌گذارند نورِ معلم ربانی
هَنداوِر شود.
علم را می‌دزدند،
یا می‌سوزانند،
یا در خود خفه می‌کنند.

اما اهل «سَلْم»،
اهلِ برّ‌اند؛
نیکوکاری یعنی
دست‌به‌دست کردنِ نور ولایت.

مثل یک شیفت هنداور؛
مثل یک پروژه‌ی زنده؛
مثل زنبوری که
شهد را
تحویلِ کندو می‌دهد
نه اینکه برای خودش نگه دارد.

حتی طبیعت هم این را بلد است:
درختِ سَلَم

السُّلَّم (نردبان)
که از «سلامة» گرفته شده،
چون تو را سالم
به جای بالاتر تحویل می‌دهد.

پس سلام،
یعنی چه؟

سلام یعنی:
ای معلم زیبای من…
آنچه از تو گرفتم،
در زمینِ زندگی
خرجِ امنیت کردم.

أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا…

دلنوشته

استلامِ حجر؛ سلام بر نور، چهره‌ی پنهانِ علم

یک‌هو نور را می‌بینی؛
نه با چشم سر،
با چشمِ دل.
نوری که آرام می‌آید و می‌نشیند،
بی‌هیاهو،
بی‌دعوا،
بی‌اجبار.

همان لحظه،
دل بلد است چه کار کند.
بی‌آنکه کسی یادش داده باشد،
سلام می‌کند.

سلام یعنی:
دیدمت.
شناختمت.
قبولِت دارم.

این سلام،
حرف نیست؛
تحویل است.
تحویلِ دل به نور،
تحویلِ علم به عمل،
تحویلِ امانت به امانت‌دار.

استلام،
همین لحظه است؛
وقتی دست جلو نمی‌رود،
دل جلو می‌رود.
وقتی لمس، بهانه است
و تسلیم، حقیقت.

استلامِ معلم،
استلامِ حجر،
یعنی ای شاهدِ نور…
من این علم را گرفتم،
با آن امنیت ساختم،
با آن صلح آفریدم،
و حالا سالم برگشته‌ام.

سلام،
اعلامِ زنده‌بودنِ علم است در قلب.
سلام یعنی علم،
در تو نمانده؛
جاری شده.

برای همین است که
وقتی نور را می‌بینی،
نمی‌گویی «یاد گرفتم»؛
می‌گویی:
سلام.

و این سلام،
خودش شهادت است؛
شهادتِ حجر
بر صداقتِ دل.

انگاری نردبان (سُلَّم) تو را از این پایین تحویل میگیرد و اون بالا تحویل می دهد [از عرفات تا منا]
[+ «حَوَل» + «دَوَل»]
و این فرایند خروج از ظلمت به نور به کمک نردبان «سلم» با مفهوم تحویل دادن «handover» همان آیت الکرسی است که در مورد اهل ولایت به سبب معلم ربانی در ملک و در ملکوت تحقق پیدا میکند:
«اللَّهُ وَلِيُّ‏ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ
وَ الَّذينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ
أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ (بقره 257)»
ولایت فرایند خروج از ظلمت به نور است که هزار واژه این فرایند رو به ما توضیح می دهند و یکی از اونها همین واژه «سلم» است که در کتب لغت چقدر در بیان معنای اون بحث شده اما جان کلام که السلم النور الولایة است مورد عنایت قرار نگرفته!
گویا اهل حسادت همانطور که با معنای ولایت سروکاری ندارند با اسامی زیبای مترادف ولایت نیز ناآشنا هستند و گرچه زبان مادری آنها عربی است اما در بیان جان مطلب واژه ها به زیبایی مطلب را بیان نکرده‌اند.
درخت سلم با برگهایش و عملیات دباغی همین کار رو داره انجام میده:
«سَلَمَ الجِلْدَ: پوست را با گياه سَلَمْ دباغى كرد.»
نردبان که تو رو از توی حیاط به پشت بام میرساند همین کارو انجام میده!
نمایندگی فروش شرکت بنز که ماشینو تحویل مشتری میده همین کارو بنام «هنداُور» انجام میده!
انگاری آیاتی که ما خیلی ازشون خوشمون نمیاد میگن ما اومدیم عیب حسدتو برداریم!
اومدیم یه وسیله نورانی جدید سیر با برند بنز بهت تحویل بدیم!
اومدیم از تاریکی حسادت نجاتت بدیم و به نور ولایت برسونیمت!
آیا ما آیات، برات با ارزش و مهم هستیم؟!
[سلم – رضا]:
+ «الرضا بالقضا»: «سَلَّمَ بالأَمْرِ: به آن كار راضى و قانع شد.»
اهل ولایت راضی به تقدیرات اند، هم تقدیراتی که از نظر ما به ظاهر خیر هستند و هم تقدیراتی که به ظاهر شر بنظر می‌آیند! وقتی حادثه‌ای شر براشون تقدیر میشه « وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ » میگن هر دستوری که معلم ربانی در ملک و ملکوت یادم بده همونو اجرا میکنم و یاد مبحث زیبای «تغافل» می افته و اون فیلم بسیار حکیمانه تو خاطرش میاد لذا میگه « قالُوا سَلاماً » یعنی هر چی معلم ربانی گفت! و این آیه قرآن با این فیلم زیبای تغافل ان شاء الله همیشه یادگار در ذهنت بمونه و بموقع به دردت بخوره:
[سورة الفرقان (25): الآيات 61 الى 70]:
وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً (63)

سُلَّمِ ولایت؛ نردبانِ تحویل از ظلمت به نور
سلام؛ اعلامِ تحویل نور در مسیر ولایت
سَلْم؛ نردبانی برای خروج از ظلمت به نور
ولایت، فرایندِ تحویل؛ از ظلمات تا نور
سلام بر نردبان نور؛ وقتی دل تحویل می‌شود
سُلَّم؛ از عرفاتِ شناخت تا منایِ تسلیم
وقتی سلام می‌گویی و نور تحویلت می‌گیرد
نردبانی که دل را سالم تحویل می‌دهد
سُلَّمِ سلام؛ تحویل امانت از دل به نور
سلاماً؛ تحویلِ کار به معلم ربانی

دلنوشته:

سلام؛ اعلامِ تحویلِ کار به معلم ربانی

انگار نردبانِ سُلَّم
از همین‌جا، از پایینِ دل،
تو را تحویل می‌گیرد
و آن‌بالا، سالم و روشن،
تحویل می‌دهد؛
حرکتی آرام، بی‌هل‌دادن،
از عرفاتِ شناخت
تا منایِ تسلیم.

این همان گردشِ لطیف است:
حَوَل، یعنی حواله‌کردن؛
دَوَل، یعنی دست‌به‌دست‌شدن.
نور می‌چرخد،
نه برای گم‌شدن،
برای رسیدن.

و این خروجِ پیوسته از ظلمت به نور،
با نردبانِ «سلم»،
با همان منطقِ handover،
همان حقیقتی است که آیت‌الکرسی
در باره‌ی اهل ولایت می‌گوید؛
وقتی معلمِ ربانی
در مُلک و ملکوت
کار را به دست می‌گیرد:
اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا
يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ
وَ الَّذينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ
يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ

ولایت یعنی فرآیند؛
فرآیندِ بیرون‌آمدن،
نه با زور،
بلکه با تحویلِ درست.
هزار واژه آمده‌اند تا این مسیر را شرح دهند
و یکی از روشن‌ترین‌شان همین «سَلْم» است؛
واژه‌ای که لغت‌نامه‌ها درباره‌اش بسیار گفته‌اند،
اما جانِ کلام کمتر دیده شده:
السِّلْمُ نورُ الولاية.

گویا اهل حسادت،
نه فقط با معنای ولایت،
که با نام‌های زیبای آن هم بیگانه‌اند؛
زبان مادری‌شان عربی است،
اما جانِ واژه را
به زیباییِ خودِ واژه
نشنیده‌اند.

نگاه کن به درختِ سَلَم؛
با برگ‌هایش
پوست را دباغی می‌کند:
تیره را قابلِ پوشیدن می‌سازد.
نردبان،
تو را از حیاط
به پشت‌بام می‌رساند.
نمایندگیِ بنز،
ماشین را تحویل می‌دهد؛
همه‌شان یک کار می‌کنند:
عبور سالم.

انگار بعضی آیات که ما
کم‌حوصله از کنارشان رد می‌شویم،
می‌گویند:
آمده‌ایم عیبِ حسادت را برداریم؛
آمده‌ایم یک وسیله‌ی نورانیِ نو
به تو تحویل بدهیم؛
آمده‌ایم
از تاریکیِ حسادت
به نورِ ولایت
برسانیمت.

سؤال ساده است:
آیا ما،
برای تو باارزش هستیم؟

و این‌جا «سَلْم»
دستِ «رِضا» را می‌گیرد.
راضی‌بودن به تقدیر،
چه آن‌چه به ظاهر خیر است
و چه آن‌چه به ظاهر شر می‌نماید.
اهل ولایت،
وقتی با نادانی روبه‌رو می‌شوند،
یاد گرفته‌اند تحویل دهند؛
نه درگیری،
نه اثبات،
بلکه سپردنِ کار
به معلمِ ربانی.

برای همین است که قرآن می‌گوید:
وَ عِبادُ الرَّحْمنِ
الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً
وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً

«سلاماً» یعنی:
کار را تحویل دادم.
هر چه معلم بگوید،
همان.

این سلام،
پایانِ دعوا نیست؛
آغازِ نور است.

راهش اینه باید اول هویت معلم ربانی رو در ملکوت قلبت احراز کنی! اونو به رسمیت بشناسی «عرف».
[سلم – لیلة قدر] : + « سَلامٌ‏ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ » :
« سَلامٌ » نام زیبای معلم ربانی است که هر اهل یقینی در هر زمان با رسیدن به نور یاد معلم ربانی «سلما لرجل» از سلامت قلبی بهره مند می شود و کلام ولی خود را با این قلب سلیم و با این قبض و بسط می فهمد که این در دوران لیل صورت می گیرد و این استمرار می یابد تا مطلع الفجر …
پس « سَلامٌ‏ هِيَ » یعنی اگه میخوای این بنز نورانی رو در ملکوت قلبت بهت تحویل بدهند و مالک این وسیله سیر زیبا شوی راهش در آیاتی و رسلی یعنی درک ولایت است که معلم آموزش این مطلب معلم ربانی است لذا تا با قلبت هویت معلم ربانی رو درک نکنی و احراز نکنی و برسمیت نشناسی و شاهد نورش نباشی، نمیتونی راه به سرزمین آرزوها و آرامش واقعی ببری و پسورد ورود به این مکان مقدس وجود نورانی معلم ربانی است. + استلام حجر

سلامٌ هی؛ احراز هویت معلم ربانی در ملکوت قلب
سلام؛ امضای شناختِ معلم ربانی
سلامٌ هی حتی مطلع الفجر؛ رمز تحویل نور ولایت
پسوردِ ورود به آرامش؛ سلام بر معلم ربانی
وقتی سلام می‌گویی و نور تحویلت می‌گیرند
سلام؛ لحظه‌ای که معلم را می‌شناسی
سلامٌ هی؛ استلامِ معلم در شبِ قدرِ دل
از سلام تا استلام؛ شناساییِ نورِ معلم ربانی

دلنوشته:

از سلام تا استلام؛ شناساییِ نورِ معلم ربانی
سلامٌ هی؛ استلامِ معلم در شبِ قدرِ دل

راهش این است:
اول باید هویتِ معلمِ ربانی را
در ملکوتِ قلبت احراز کنی.
او را به رسمیت بشناسی؛
این همان «عَرف» است.
شناختی که با اسم و شناسنامه نیست،
با شهودِ نور است.

تا شاهدِ نورِ معلم نشوی،
سلام گفتنت هم تشریفاتی می‌ماند.
سلامِ حقیقی
وقتی است که دل،
او را قبول کرده باشد.

اینجاست که معنای لیلةالقدر
چهره‌ی تازه‌ای پیدا می‌کند:
«سَلامٌ هِيَ حَتّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ»

«سلامٌ»،
نامِ زیبای معلمِ ربانی است.
هر اهل یقینی،
در هر زمانی که به نور می‌رسد،
با یادِ معلم ربانی
از سلامتِ قلبی بهره‌مند می‌شود؛
قلبی سلیم
که با آن،
کلامِ ولیّ خود را
در قبض و بسط می‌فهمد.

این فهم،
در دورانِ لیل شکل می‌گیرد؛
در تاریکی‌ها،
در سکوت‌ها،
در جاهایی که نور
آرام‌آرام تحویل داده می‌شود.
و این تحویل،
استمرار دارد
تا مطلع الفجر؛
تا لحظه‌ای که دل،
خودش روشن می‌شود.

پس «سَلامٌ هِيَ» یعنی چه؟

یعنی اگر می‌خواهی
این بنزِ نورانی
را در ملکوتِ قلبت
به تو تحویل بدهند
و مالکِ این وسیله‌ی سیرِ زیبا شوی،
راهش از آیات و رسُل می‌گذرد؛
راهش درکِ ولایت است.

و معلمِ این راه،
جز معلمِ ربانی نیست.

تا وقتی هویتِ او را
با قلبت درک نکرده‌ای،
احراز نکرده‌ای،
به رسمیت نشناخته‌ای
و شاهدِ نورش نشده‌ای،
راهی به سرزمینِ آرامشِ واقعی نداری.

پسوردِ ورود به این حریمِ مقدس،
نه دانستنِ زیاد است
نه گفتنِ زیاد؛
وجودِ نورانیِ معلمِ ربانی است.

و آن لحظه که این نور را شناختی،
سلام می‌کنی…
و این سلام،
می‌شود استلام؛
استلامِ معلم،
استلامِ حجر.

[تسلیم وجه – احراز هویت معلم ربانی – استلام حجر]:
کسی که با قلبش معلم ربانی رو بشناسه و برسمیت هم بشناسه و هویت  ملکوتی اونو در دل شرایط احراز کنه ، این آیات زیبا رو برای خودش بخونه و مرور کنه و بفهمه و لذت ببره …
[سورة البقرة (2): آية 112]
بَلى‏ مَنْ أَسْلَمَ‏ وَجْهَهُ‏ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (112)
[سورة آل‏عمران (3): آية 20]
فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ‏ وَجْهِيَ‏ لِلَّهِ وَ مَنِ اتَّبَعَنِ وَ قُلْ لِلَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْأُمِّيِّينَ أَ أَسْلَمْتُمْ‏ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ وَ اللَّهُ بَصيرٌ بِالْعِبادِ (20)
[سورة النساء (4): الآيات 125 الى 126]
وَ مَنْ أَحْسَنُ ديناً مِمَّنْ أَسْلَمَ‏ وَجْهَهُ‏ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ وَ اتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْراهيمَ حَنيفاً وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهيمَ خَليلاً (125)
[سورة لقمان (31): الآيات 21 الى 25]
وَ مَنْ يُسْلِمْ‏ وَجْهَهُ‏ إِلَى اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ وَ إِلَى اللَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ (22)

مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ؛ استلامِ نور در ملکوتِ قلب
تسلیمِ وجه؛ احراز هویت معلم ربانی
تسلیمِ وجه؛ از دیدنِ نور تا استلامِ حجر
وقتی دل رو به نور می‌ایستد
چهره‌ای که دل به آن سلام می‌کند
رو به نور؛ لحظه‌ی استلامِ دل
سلامِ دل؛ تسلیمِ وجه
از سلام تا تسلیم؛ داستانِ استلام

دلنوشته

مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ؛ استلامِ نور در ملکوتِ قلب

«مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ»
یعنی چه؟
یعنی دلِ شاگرد، چهره‌ی معلمِ نورانی‌اش را دیده است.
نه در خیال،
نه در شعار؛
در شهود.

وجه، صورتِ فیزیکی نیست؛
جهتِ دل است.
وقتی دل، رو به نور می‌ایستد،
وقتی جهتش را با نور تنظیم می‌کند،
آن‌وقت تسلیمِ وجه اتفاق می‌افتد.
و این، همان استلامِ حجر است.

استلام،
یعنی دیدی،
شناختی،
به رسمیت شناختی،
و بعد…
به آنچه دیدی عمل کردی.

برای همین قرآن می‌گوید:
بَلى‏ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ
نه ترسی دارد،
نه اندوهی.

چون وقتی چهره‌ی نور را دیدی
و دل را به آن سپردی،
دیگر گم نمی‌شوی.
خوف و حزن
مالِ دلِ بی‌جهت است.

و آن‌جا که جدل پیش می‌آید،
نه با بحث،
بلکه با جهت جواب داده می‌شود:
أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ وَ مَنِ اتَّبَعَنِ

یعنی:
من دلم را
تحویلِ نور داده‌ام.
اگر کسی خواست،
بیاید و ببیند.
اگر نخواست،
بلاغ انجام شده است.

زیباتر از این دین چیست؟
وَ مَنْ أَحْسَنُ ديناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ

دینی که با دیدن شروع می‌شود
و با نیکوکاری ادامه پیدا می‌کند.
دینی که در آن،
معلم ربانی
فقط دانا نیست؛
خلیل است؛
همراهِ راه.

و نهایتِ این مسیر،
یک جمله‌ی آرام است:
وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ
فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏

یعنی:
دستش را داده
به محکم‌ترین دستگیره.
نه می‌لغزد،
نه رها می‌شود.

پس «تسلیمِ وجه»
یک تصمیم ذهنی نیست؛
یک احراز هویت است.
هویتِ معلم ربانی
در ملکوتِ قلب.

وقتی این احراز انجام شد،
دل خودش می‌فهمد
کی سلام کند،
کی سکوت کند،
و کی بگوید:

أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا…

و این‌جا،
سلام،
می‌شود استلام؛
و استلام،
می‌شود شهادتِ نور.

اِسْتِلام
مصدر باب اِفْتِعال از ریشه‌ی س‌ل‌م (سَلِمَ) است.

ریشه: سَلِمَ

در منابع لغوی، ریشه‌ی «سلم» دلالت دارد بر:
السلامة (سالم بودن، آسیب‌ندیدن)
السِّلم (صلح، آشتی، آرامش)
التَّسليم (سپردن، گردن نهادن، پذیرفتن)
الأمان (در امان قرار گرفتن)

این ریشه، بنیاد واژگانیِ:
سلام، اسلام، تسلیم، سِلم،
است.

باب افتعال

باب افتعال در عربی غالباً بر این معانی دلالت می‌کند:
دخول در معنا (داخل شدن در یک حالت)
👈پذیرشِ فعالانه، نه منفعل👉
التزام و تعهّد
درگیر شدن وجودی با ریشه‌ی معنا

بنابراین:

استلام
= دخول آگاهانه در «سِلم»
= پذیرفتنِ تسلیم‌آمیزِ یک امانت
= گردن نهادن به عهد، نه صرف لمس فیزیکی

از همین‌رو «استلام الحجر»:
صرفِ تماس با سنگ نیست
بلکه اعلانِ پذیرشِ عهدی الهی است

و این معنا با ذکرِ مأثورِ هنگام استلام کاملاً منطبق است:
أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا وَ مِيثَاقِي تَعَاهَدْتُهُ

یعنی:
ورودِ دوباره به همان «سِلم» نخستین.


دلنوشته‌

استلام حجر: أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا وَ مِيثَاقِي تَعَاهَدْتُهُ

استلام،
لمسِ دست نیست؛
تسلیمِ دل است.

دست به حجر می‌رسد،
اما حقیقتاً
دل واردِ «سِلْم» می‌شود؛
واردِ همان آرامشی
که روزی با «بَلَى» آغاز شد.

استلام یعنی:
من این نشانه را می‌شناسم؛
نه چون سنگ است،
بلکه چون امانت‌دارِ عهد است.

اینجا دیگر
بحثِ نفع و ضرر نیست؛
بحثِ وفاست.

وفای به نوری که در دنیا شناخته شد،
وفای به معلم ربانی که دل را بیدار کرد،
وفای به علمی که شهد شد
و در جان ماند.

برای همین است که زبان،
ناخودآگاه نمی‌گوید: «لمستُه»؛
می‌گوید:

«أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا»

یعنی:
من سالم ماندم؛
سِلْم را انتخاب کردم؛
در این دنیا
با نور جنگ نکردم.

و حجر،
این شاهدِ قدیمیِ میثاق،
قرار است روزی بگوید:
آری…
این دل،
اهلِ وفا بود.

[السلم الولایة] :
«سلم» یکی از هزار واژه مترادف ولایت است « السِّلْمُ وَلَايَةُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْأَئِمَّةِ ع‏ » …

السِّلْمُ وِلایَةٌ؛ نامِ دیگرِ نورِ ولایت
سَلْم؛ ترجمانِ ولایت در دل
وقتی سَلْم نامِ ولایت می‌شود
در امانِ ولایت؛ روایتِ سَلْم
سَلْم؛ دلِ سپرده به ولیّ
سلامِ ولایت؛ دلِ تحویل‌شده به نور
السِّلْمُ وَلَايَةُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ
السِّلْمُ الوِلایَة؛ دل در امانِ نور

دلنوشته

سلامِ ولایت؛ دلِ تحویل‌شده به نور

[السِّلْمُ الوِلایَة]

«سَلْم»
یکی از هزار نامِ نور است؛
یکی از هزار راهی که ولایت
خودش را به دل می‌شناساند.

در بیان اهل معرفت آمده است:
«السِّلْمُ وَلَايَةُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْأَئِمَّةِ ع»

یعنی سَلْم،
نه آتش‌بسِ موقت است،
نه سکوتِ از سرِ ناتوانی؛
سَلْم یعنی به ولایت رسیدن.

وقتی دل،
ولیّ خود را شناخت،
دیگر جنگی با تقدیر ندارد،
نزاعی با آیات نمی‌سازد،
و حقیقت را
به داوریِ نفس نمی‌کشد.

سَلْم یعنی:
دل، جای درست ایستاده است.
رو به نور،
پشت به طاغوت.

برای همین است که
ولایت همیشه
با «خروج» توصیف می‌شود:
خروج از ظلمت،
نه با زور،
بلکه با تحویلِ درست.

در سَلْم،
دل را تحویل می‌دهی
به دستی که بلد است.
دستی که
نور را نگه نمی‌دارد،
بلکه عبور می‌دهد.

اهل ولایت،
اهل سَلْم‌اند؛
چون ولیّ،
دل را در امنیت نگه می‌دارد.
نه امنیتِ ساختگی،
بلکه امنیتی که
از صدقِ تحویل می‌آید.

در سَلْم،
دل نه می‌ترسد،
نه می‌جنگد،
نه پنهان می‌شود.
دل،
به نور سپرده شده است.

و وقتی دل،
به ولیّ سپرده شد،
سلام،
دیگر یک کلمه نیست؛
وضعیتِ قلب است.

سلام یعنی:
من در ولایت هستم.
در سَلْم هستم.
در امانم.

و این‌جاست که
سَلْم،
هم‌نامِ ولایت می‌شود؛
چون هر دو،
یک کار می‌کنند:

دل را سالم
به مقصد نور
تحویل می‌دهند.

استلام حجر الاسود:
+ «حجر نماد معلم ربانی» …
[اسْتَلْأَمْتُ الْحَجَرَ قَالَ ابْنُ السِّكِّيتِ هَمَزَتْهُ الْعَرَبُ عَلَى غَيْرِ قِيَاسٍ و الْأَصْلُ اسْتَلَمْتُ لِأَنَّهُ مِنَ السِّلَامِ وَ هِىَ الْحِجَارَةُ
و قَالَ ابْنُ الأَعْرَابِىّ: الِاسْتِلَامُ أَصْلُهُ مَهْمُوزٌ مِنَ الْمُلَاءَمَةِ وَ هِىَ الاجْتِماعُ ] …
همان فرایند [1+1] است …
استلام حجر برای ما یعنی اینکه در دل شرایط و حوادثی که تقدیر میشه با یتیم بداخلاق روبرو بشیم ، به یاد معلم ربانی و حرفهای او بیفتیم و مثل او با یتیم بداخلاق رفتار کنیم و ایجاد آرامش کنیم و این میشه استلام حجر در عالم معنا! وگرنه خیلی ها میرن میچسبن به حجر الاسود و ولش هم نمیکنن! این بدرد نمیخوره ! باید به آیت با عشق بچسبی و بوسه بزنی و ازش برای اصلاح و تربیت خودت استفاده کنی و بهره مند بشی …
+ «بوسه بر آیات» : پس بوسه بر حجر، بوسه بر آیات باید باشد :
[« وَ الْحَجَرُ كَالْمِيثَاقِ وَ اسْتِلَامُهُ كَالْبَيْعَةِ »]
+ «بیع»
+ «حجر»

استلامِ حجر؛ بیعت با آیاتِ معلم ربانی
حجر، آیه است؛ استلام، بیعت
ستلامِ حجر؛ از لمسِ سنگ تا التزامِ دل
بوسه بر آیه، نه بر سنگ
وقتی حجر آینه می‌شود
استلام؛ جایی که علم و عمل یکی می‌شوند
استلامِ ولایت؛ بیعتِ آرامِ دل
حجرِ ولایت؛ بوسه‌ای برای تغییر

دلنوشته

بوسه بر آیه، نه بر سنگ
بوسه‌ای برای تغییر
استلام؛ جایی که علم و عمل یکی می‌شوند
استلامِ ولایت؛ بیعتِ آرامِ دل

استلامِ حجرالأسود
حجر، نمادِ معلمِ ربانی است؛
نه چون سنگ است،
بلکه چون نشانه است.

در لغت گفته‌اند «استلام»
گاهی به همزه آمده،
گاهی بی‌همزه؛
اما هر دو روایت
به یک حقیقت اشاره می‌کند:
یا از سِلْم است،
یا از مُلائمه؛
یعنی به‌هم‌رسیدن،
یعنی جفت‌شدنِ معنا.

این همان فرایندِ ۱+۱ است؛
آن‌چه شنیده‌ای
با آن‌چه زیسته‌ای
به هم می‌رسد.
علمِ معلم
با عملِ شاگرد
یکی می‌شود.

استلامِ حجر،
برای ما این است:
در دلِ حوادثِ تقدیر،
وقتی با یک یتیمِ بداخلاق روبه‌رو می‌شوی،
یادِ معلم ربانی بیفتی؛
یادِ لحنش،
یادِ صبرش،
یادِ نگاهش.

و همان‌جا،
نه شعار بدهی،
نه دعوا کنی؛
مثل او عمل کنی.
آرامش بسازی.
دل را امن کنی.
این می‌شود استلامِ حجر در عالمِ معنا.

وگرنه…
خیلی‌ها می‌روند
به حجر می‌چسبند
و رهایش هم نمی‌کنند؛
اما دلشان
هیچ‌وقت
به آیه نچسبیده است.
این به کار نمی‌آید.

باید به آیه بچسبی؛
با عشق.
بوسه بزنی؛
نه بر سنگ،
بر معنا.
و از این بوسه،
خودت را اصلاح کنی.

برای همین گفته‌اند:
«وَ الْحَجَرُ كَالْمِيثَاقِ، وَ اسْتِلَامُهُ كَالْبَيْعَةِ»

حجر، مثلِ میثاق است؛
و استلامش،
مثلِ بیعت.

بیعت یعنی:
من فقط لمس نکردم؛
متعهد شدم.
تعهد به اینکه
آن‌چه دیدم،
در من بماند
و از من عبور کند.

پس بوسه بر حجر،
بوسه بر آیات است؛
بیعت با نوری
که قرار است
تو را عوض کند.

حجر،
سنگ نیست؛
آینه است.
و استلام،
لحظه‌ای است که
خودت را
در آینه‌ی آیه
تحویل می‌گیری.

[سلم – رقی]:
[السلّم : المرقاة]:
هو وسيلة يتوسل بها الى الوصول بحاجة و مقصود، و هو سلم في قبال من يتوسّل اليه …
« فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِيَ نَفَقاً فِي الْأَرْضِ أَوْ سُلَّماً فِي السَّماءِ »
« أَمْ لَهُمْ‏ سُلَّمٌ‏ يَسْتَمِعُونَ فِيهِ »

سُلَّمٌ فِي السَّماءِ؛ نردبانِ رُقی با نورِ ولایت
نَفَقاً فِي الْأَرْضِ یا سُلَّماً فِي السَّماءِ؛ راهِ عبورِ دل
سُلَّم و رُقی؛ راهِ شنیدنِ نور
نردبانی که دل را بالا می‌برد
از تونلِ ظلمت تا نردبانِ نور
وقتی دل پله‌پله بالا می‌رود
سُلَّمِ معلم؛ راهِ شنیدن و دیدنِ نور
نردبانِ ولایت؛ راهِ رُقی دل

دلنوشته

سُلَّمٌ فِي السَّماءِ؛ نردبانی که دل را بالا می‌برد

میانِ «سَلْم» و «رُقِی»
یک نسبتِ پنهان هست؛
نسبتِ بالا رفتن،
نسبتِ عبور کردن.

قرآن،
وقتی می‌خواهد از راهِ رسیدن بگوید،
از دو تصویر استفاده می‌کند:
یا نَفَق در زمین،
یا سُلَّم در آسمان.

«فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِيَ نَفَقاً فِي الْأَرْضِ
أَوْ سُلَّماً فِي السَّماءِ»

نفق،
تونلی است در دلِ خاک؛
عبوری از تاریکی.
سُلَّم،
نردبانی است رو به بالا؛
حرکتی از پایین به نور.

و هر دو،
به یک نقش اشاره می‌کنند:
نقشِ معلمِ ربانی.

وقتی از معلم ربانی
علم را اخذ می‌کنی؛
وقتی می‌شنوی،
می‌بینی،
و شاهدِ نورِ ولایت می‌شوی،
انگار قدم گذاشته‌ای
روی همین نردبان.
پله‌پله،
نه با پرش،
نه با هیجان؛
با سِلْم.

قلبت،
از نفقِ ظلمت عبور می‌کند
و به سُلَّمِ نور می‌رسد.

در لغت گفته‌اند:
السُّلَّم: المِرقاة
وسیله‌ای برای رسیدن؛
ابزاری برای دست‌یافتن
به حاجت و مقصود.

اما این وسیله،
خودش مقصد نیست؛
راه است.
راهی که تو را
به کسی می‌رساند
که واسطه‌ی وصول است.

برای همین قرآن می‌پرسد:

«أَمْ لَهُمْ سُلَّمٌ يَسْتَمِعُونَ فِيهِ؟»

یعنی:
آیا نردبانی دارند
که از آن بالا
بشنوند؟

شنیدنِ واقعی،
نه با گوش،
با دل.
شنیدنی که بعدش
دیدن می‌آید،
و بعدش
عمل.

پس سُلَّم،
نردبانِ صدا نیست؛
نردبانِ شهود است.

و این‌جاست که
سَلْم،
به رُقِی می‌رسد؛
به بالا رفتنِ امن.
بالا رفتنی که
دل را نمی‌شکند،
نمی‌ترساند،
نمی‌سوزاند.

سَلْم،
راهِ بالا رفتنِ سالم است؛
راهی که معلم ربانی
قدم‌به‌قدم
به تو یاد می‌دهد.

نه با هل‌دادن،
نه با فریب،
بلکه با تحویلِ نور.

+ «سلم – هنداُور» …
چون این تسلیم بودن و فرمانبرداری در برابر دستورات مافوق (قبض و بسط) ، تو را از ته چاه تاریک حسادت به کمک لبه چاه [+ «رجا البئر»] خارج میکنه و وارد نور میشی و به پرواز در می آیی و صعود می کنی کانه از نردبان بالا می روی و به نردبان عرب میگه سلم یا درج …
انگاری ترفیع درجات نظامی به سلما لمافوق خودش بستگی داره که چقدر در دل شرایط نسبت به مافوق خودش تسلیم امر باشد … و این تسلیم بودن به نفع خود اوست که منتهی به صعود او و ترفیع درجات او خواهد بود … تسلیم بودن یعنی قلب با اوراق درخت «آیاتی و رسلی» دباغی بشه و کثیفی های اون گرفته بشه و بی عیب بشه !
+ «عیب یابی»
+ «سهو»

+ «التسلیم لامر الله و الرضا بالقضا»
+ «حسد»: عملا یعنی راضی نبودن به تقدیرات الهی یعنی بوسه بر حجر نزدن یعنی استلام حجر ننمودن، یعنی پشت کردن به نور یوسف و بدنبال تمناهای پوچ بی‌ارزش دنیا بودن.

سَلْم؛ هَنداوِرِ دل از چاهِ حسد به صعودِ نور
سَلْم و صعود؛ ترفیعِ دل با تسلیمِ آگاهانه
از رَجاءِ چاه تا نردبانِ نور
نردبانی که تو را بالا می‌برد
وقتی دل تسلیم می‌شود و پرواز آغاز می‌شود
لبه‌ی چاه، آغازِ صعود
سَلْم؛ بوسه‌ای که تو را بالا می‌برد
استلام یا سقوط؛ دو راهِ دل

دلنوشته

سَلْم؛ هَنداوِرِ دل از چاهِ حسد به صعودِ نور
سَلْم؛ بوسه‌ای که تو را بالا می‌برد

سَلْم؛ هَنداوِرِ جان

سَلْم یعنی تحویل دادنِ درست؛
تحویلِ دل به دستِ مافوق.
نه از سرِ ترس،
بلکه از سرِ فهم.

این تسلیم‌بودن و فرمان‌بری
در برابر قبض و بسطِ دستوراتِ مافوق،
تو را از تهِ چاهِ تاریکِ حسادت
بیرون می‌کشد.
انگار دستی از لبه‌ی چاه دراز می‌شود؛
رَجاءُ البِئر
امیدِ بالا آمدن.

و وقتی بالا آمدی،
دیگر فقط نجات نیست؛
پرواز است.
صعود است.
پله‌پله رفتن روی نردبانی
که عرب به آن می‌گوید
سُلَّم یا دَرَج.

این‌جا قانون ساده است:
ترفیعِ درجات،
به میزانِ سلْم‌بودن تو بستگی دارد.
همان‌طور که در نظام‌ها،
ارتقای رتبه
به میزانِ تبعیتِ آگاهانه
از فرمانِ مافوق است،
در نظامِ نورانیِ هستی هم
صعودِ دل
به تسلیمِ قلب گره خورده است.

و این تسلیم،
به نفعِ خودِ توست.
نه برای محدودشدن،
برای بالا رفتن.

تسلیم بودن یعنی چه؟
یعنی قلبت
با اوراقِ درختِ «آیاتی و رُسُلی»
دباغی شود.
کثیفی‌ها گرفته شود،
خشونت‌ها نرم شود،
و دل
بی‌عیب و سالم تحویل داده شود.

برای همین است که
سَلْم با عیب‌یابی از دیگران دشمن است؛
با گیر دادن،
با وسواسِ نفسانی،
با نیشِ مداوم.
اهل سَلْم،
اهل تغافلِ حکیمانه‌اند؛
می‌دانند کِی باید دید
و کِی باید چشم پوشید.

می‌دانند سهو و حسد چیست.
سهو، لغزشِ انسانی حسدآلود است؛
یعنی ایستادن در برابرِ تقدیر.

التسلیم لأمر الله و الرضا بالقضا
یعنی:
حتی وقتی نمی‌فهمم چرا،
می‌دانم دستِ بالاتری
بلدتر است.

و حسد؟
حسد یعنی راضی نبودن.
یعنی بوسه نزدن بر حجر.
یعنی استلام نکردن.
یعنی پشت‌کردن به نورِ یوسف
و دویدن دنبال تمنّاهای پوچ و بی‌ارزشِ دنیا.

حسود،
نردبان را می‌بیند
اما بالا نمی‌رود.
لبه‌ی چاه را می‌گیرد
اما رها می‌کند.
نور را می‌شناسد
اما سلام نمی‌کند.

و سَلْم؟
سَلْم یعنی
سلام گفتن،
تحویل دادن،
و اجازه‌دادن
که نور
تو را بالا ببرد.

[سالم و (ناسالم) معیوب] :
قلب سلیم یعنی قلبی که سالمه و معیوب نیست ! مگه میشه عامل حسد تو قلب باشه در عین حال سالم باشه و معیوب نباشه ! قلب اهل یقین قلب سلیم است چون وصل به نور علم آل محمد ع شده است و این قلب سلیم علیرغم وجود سیئه حسد ، سالم است و خوب و بد را می فهمد ! وسیله ای که خوب کار میکنه میگن سالمه ، و وسیله ای که معیوبه به کارش اعتمادی نیست … قلبی که به نور معرفة الامام نرسیده همچنان معیوب باقی مانده اما قلبی که قبض و بسط را می فهمد عیوبش به سبب این نور ولایت غیرفعال شده کانه بی عیب شده «صبر البهائم» …
قلب سالم قلبی است که قبض و بسط رو می فهمه ! و ولایت همان نردبان صعود به اوج نور سلامت است و خروج از قهقرای تاریکی بدجنسی حسادت … به این دلیل به ولایت میگن سلم … ولایت فرایندی است از جنس واژه سلم …

قلبِ سلیم؛ سلامتِ دل در نردبانِ ولایت
سَلْم؛ فرایندِ سالم‌شدنِ دل
سلامت یا عیب؛ آزمونِ دل در مسیر ولایت
دلِ قابل اعتماد
وقتی دل سالم می‌شود
از معیوبی تا سلامتِ نور
سَلْم؛ درمانِ عیبِ دل
سَلْم و قلبِ سلیم؛ داستانِ سلامت

دلنوشته

قلبِ سلیم؛ سلامتِ دل در نردبانِ ولایت
سَلْم؛ فرایندِ سالم‌شدنِ دل

قلبِ سلیم یعنی قلبی که سالم است؛
نه معیوب،
نه ازکارافتاده.
اصلاً می‌شود حسد،
این عیبِ سوزان،
در قلب باشد
و دل را سالم بدانیم؟

دلِ اهل یقین،
قلبِ سلیم است؛
چون به نورِ علمِ آلِ محمد علیهم‌السلام وصل شده است.
این اتصال،
دل را بی‌خطا نمی‌کند؛
قابل‌اعتماد می‌کند.

وسیله‌ای که درست کار می‌کند،
می‌گویند سالم است؛
نه چون هرگز خطا ندارد،
بلکه چون خطا را می‌فهمد
و خودش را اصلاح می‌کند.
اما وسیله‌ی معیوب،
به کارش اعتمادی نیست؛
نمی‌دانی کِی می‌سوزاند
و کِی خاموش می‌شود.

قلبی که به نورِ معرفةِ امام نرسیده،
حتی اگر آرام به نظر برسد،
هنوز معیوب است؛
چون خوب و بد را
در زمان خودش تشخیص نمی‌دهد.
اما قلبی که قبض و بسط را می‌فهمد،
عیب‌هایش
به برکتِ فهم نورِ ولایت
غیرفعال می‌شوند؛
انگار بی‌عیب شده است.

این‌جاست که صبر،
دیگر تحمّلِ کور نیست.
صبرِ اهل ولایت،
صبرِ فهمیده است؛
صبرِ کسی است که می‌داند
کِی باید بایستد
و کِی باید بالا برود.

قلبِ سالم،
قلبی است که نوسانِ نور را می‌فهمد؛
می‌داند این قبض
نشانۀ خطای خود اوست،
و این بسط
امتحانِ امانت.

و ولایت،
همین نردبانِ صعود است؛
بالا رفتن به اوجِ سلامتِ نور،
و بیرون آمدن
از قهقرای تاریکیِ بدجنسی و حسادت.

برای همین است که
به ولایت می‌گویند سَلْم؛
چون ولایت،
فرآیندی است از جنسِ همین واژه:
تحویلِ دل
از ناسالمی
به سلامت،
از معیوب‌بودن
به قابل‌اعتمادشدن.

سَلْم یعنی
دل،
دیگر ابزارِ خطرناک نیست؛
وسیله‌ای است
که می‌شود
با خیالِ راحت
به نور سپردش.

مفهوم « الموافقة الشديدة في الظاهر و الباطن بحيث لا يبقى خلاف في البين » :
قلبی که به شدت با قبض و بسط ، مَچ شده و اُخت شده و بین این قلب و نور امام ع هیچ مانعی وجود نداره و به این قلب میگن قلب سالم که خوب حرف مربی خودشو می فهمه ! مفهوم موافقت شدید رو کتاب التحقیق برای واژه سلم آورده …
شنیدی میگن : اون دو تا خیلی با هم جور هستند !!! هر چی بهش میگه ، اونم میگه چشم !!!
+ «وفق»

سلْم؛ موافقتِ شدیدِ دل با نور
موافقتِ ظاهر و باطن؛ تعریفِ لغویِ سَلْم
سَلْم و وَفْق؛ وقتی دل جور می‌شود
دل و نور؛ آن‌قدر که هیچ فاصله‌ای نماند
آن دو تا خیلی با هم جورن!
چشمی که هلال را می‌بیند
قلبِ سلیم؛ دلِ وفق‌شده با امام
سَلْم؛ هم‌جهتیِ کاملِ دل

دلنوشته

سلْم؛ موافقتِ شدیدِ دل با نور

کتاب لغت،
جانِ واژه‌ی «سَلْم» را این‌گونه گرفته است:
«الموافقة الشديدة في الظاهر و الباطن بحيث لا يبقى خلاف في البين»؛
موافقتِ شدید،
در ظاهر و باطن،
آن‌قدر که هیچ فاصله‌ای نماند.

یعنی چه؟
یعنی قلبی که با قبض و بسط
چنان مَچ شده،
چنان اُخت شده،
که میان او و نورِ امام
دیگر مانعی نیست.
این قلب،
قلبِ سالم است؛
قلبی که حرفِ مربیِ خودش را
بی‌واسطه می‌فهمد.

برای همین است که
وقتی می‌گویند:
«آن دو تا خیلی با هم جورند!»
یعنی چه؟
یعنی یکی می‌گوید
و دیگری می‌گوید:
چشم.
نه از سرِ تقلید،
از سرِ هم‌جهتی.

این همان «سلْم» است؛
هم‌جهتیِ کاملِ دل
با نورِ راهبرش.

و این‌جا
واژه‌ی دیگری کنار «سلْم» می‌نشیند:
وفْق
توفیق.

شنیده‌ای می‌گویند:
دیدنِ هلالِ باریکِ شبِ اول
کارِ هر چشمی نیست؟
نه به‌خاطرِ ضعفِ چشم،
به‌خاطرِ زاویه‌ی نگاه.

هر چشمی،
توفیقِ دیدنِ هلال را ندارد؛
چون نگاهش
با قبله‌ی نورانیِ معلم
وفق نیست.
وگرنه هلال هست؛
نور هست؛
اما چشم،
آماده نیست.

قلب هم همین‌طور است.
قلبی که با نورِ امام
موافقتِ شدید پیدا کرده باشد،
جانشینیِ نور به‌جای نور را
بی‌فترت می‌فهمد؛
بی‌سروصدا،
بی‌هیاهو.

اما قلبی که هنوز
با کمک علم قبض و بسط، با هوای نفسش نجنگیده،
هنوز تمرینِ تسلیم نکرده،
هنوز «سلْم» نشده،
نور را می‌بیند
اما تشخیص نمی‌دهد.

پس سلْم،
صلح است؛
آرامش است؛
جورشدنِ دل با نور است.

آن‌قدر که
هر چه نور بگوید،
دل بگوید:
چشم.

« الإسْلَام‏ : فرمانبردارى بى چون و چرا از امر يا نهى، دين اسلام »
« السَّلَامَة ؛ تندرستى از همۀ عيبها و بيماريها » : وقتی همه چیز جوره بدن هم سالمه این میشه سلامتی یعنی وقتی همه چیز اُکی هست … این همون موافقت شدید است …
+ «اجاست»: «عتب» – «حصی» …
+ «سلام»

« اسْتَسْلَمَ‏ : فرمانبردار شد » :
قلب سلیم اهل یقین فرمانبردار مربی و مافوق علمی خود در دل شرایط می شود پس علامت سلامتی قلب ویژگی اطاعت بی چون و چرای او از دستورات مافوق است و هر جا که قلب نسبت به اطاعت از مافوق بی میل شود قلب تاریک و گرفته می شود …

« اسْتَسْلَمَ‏ الجيشُ : ارتش سلاح خود را به يكسو افكند و به دشمن تسليم شد » :
قلب نظرات خودشو زیر پا گذاشت و تسلیم نظرات نورانی معلم ربانی در دل شرایط شد … این تسلیم نور شدن زیبا و شیرین است!
« سَلَّمَ‏ بالأَمْرِ : به آن كار راضى و قانع شد » :
اینکه قلبا این نور را بپسندی ، این میشه علامت سلامتی قلبت ! پس قلب سلیم بین نظر تاریک خود و نظر نورانی آل محمد ع ، نظر نورانی آل محمد ع را می پسندد و لذا اهل یقین با استعمال اندیشه نورانی معلم ربانی منا اهل البیت ع مولد نور آرامش عمل صالح است …
+ «امرت ان اکون اول من اسلم» 
«امرت ان اکون من المسلمین»

معنی سالم بودن رو اینجوری باید بفهمیم که قلب سلیم یعنی چجوریه ؟
« اسْتَلَمَ الشي‏ءَ : آن چيز را تحويل گرفت » : قلب سلیم میتونه نور رو تحویل بگیره !
« اسْتَلَمَ الزرعُ : خوشه كشت بر آمد » : از قلب سلیم نور شکوفا می شود
+ نور و زهر و فرج و …
+ شطا …
« سَلَّمَ‏ الشي‏ءَ : آن چيز را پاك و خالص كرد » : نتیجه این توفیق یعنی جور شدن قلب با نور ولایت به پاکی و خلوص قلب از استعمال عیب حسد می انجامد …
پس هزار معنا در واژه سلم وجود داره که همشون معانی زیبای ولایت هستند …

سَلْم؛ از اسلام تا سلامتِ دل
سلامتِ دل در آیینه‌ی اسلام و تسلیم
سَلْم؛ فرمانبرداری‌ای که دل را سالم می‌کند
وقتی دل اُکی می‌شود
تسلیمِ شیرینِ نور
دلِ تحویل‌شده، دلِ سالم
سَلْم؛ هزار نام برای ولایت
اسلام، سلامتیِ دل است

دلنوشته

اسلام، سلامتیِ دل است
وقتی دل اُکی می‌شود

لغت، این‌جا قاطعانه صادق است؛
می‌گوید اسلام یعنی:
فرمان‌بُرداریِ بی‌چون‌وچرا از امر و نهی.
و می‌گوید سلامت یعنی:
تندرستی از همه‌ی عیب‌ها و بیماری‌ها.

وقتی همه‌چیز جور است،
بدن سالم است؛
وقتی دل با نور جور است،
قلب سالم است.
این همان موافقتِ شدید است؛
همان اُکی‌بودنِ کاملِ ظاهر و باطن.

سلام،
نه تعارف است،
نه صرفِ ادب؛
اعلامِ سلامت است.
اعلامِ این‌که دل
با نور
قهر نیست.

در لغت می‌نویسد:
اِسْتَسْلَمَ: فرمانبردار شد.
قلبِ سلیمِ اهل یقین،
در دلِ شرایط،
فرمانبردارِ مربی و مافوقِ علمیِ خودش می‌شود.
نشانه‌ی سلامتِ قلب همین است:
اطاعتِ بی‌بهانه.

هرجا دل
از اطاعتِ نور
بی‌میل شد،
تیرگی می‌آید؛
گرفتگی می‌آید؛
دل دیگر سالم نیست.

و باز لغت مثال می‌زند:
اِسْتَسْلَمَ الجَيشُ؛
ارتش سلاح را زمین گذاشت و تسلیم شد.
دل هم همین کار را می‌کند؛
سلاحِ نظرِ شخصی‌اش را زمین می‌گذارد
و تسلیمِ نظرِ نورانیِ معلم ربانی می‌شود.

و چه تسلیمِ زیبایی است این؛
نه شکست،
بلکه آرامش.

می‌گوید:
سَلَّمَ بالأمر؛
به آن کار راضی و قانع شد.
این رضایتِ قلبی،
علامتِ سلامتِ دل است.

قلبِ سلیم،
بین نظرِ تاریکِ خودش
و نظرِ نورانیِ آلِ محمد علیهم‌السلام،
دومی را می‌پسندد.
و همین پسندیدن،
اندیشه‌ی نورانی را به عمل می‌آورد
و عمل صالح،
مولّدِ آرامش می‌شود.

برای همین است که پیامبر می‌گوید:
«مأمور شدم
اولینِ تسلیم‌شدگان باشم.»
و می‌گوید:
«از مسلمانان باشم.»

اسلام،
همین انتخابِ آگاهانه است.

بعد لغت،
باز پرده را کنار می‌زند:
اِسْتَلَمَ الشَّيءَ؛
چیز را تحویل گرفت.
قلبِ سلیم،
توانِ تحویل‌گرفتنِ نور را دارد.

و زیباتر:
اِسْتَلَمَ الزَّرعُ؛
خوشه سر برآورد.
از قلبِ سلیم،
نور می‌روید؛
شکوفه می‌دهد؛
ثمر می‌دهد.

و باز می‌گوید:
سَلَّمَ الشَّيءَ؛
آن را پاک و خالص کرد.
یعنی نتیجه‌ی این همه جورشدن
با نورِ ولایت،
پاکیِ دل است؛
خلوصی که
حسد را بی‌مصرف می‌کند.
همان خلوصی که شیطان آن را تنها شرطِ استثناء دانست و به آن اعتراف کرد:
«قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ»

پس واژه‌ی «سلْم»
یک معنا ندارد؛
هزار معنا دارد،
و همه‌شان
نام‌های زیبای ولایت‌اند.

ولایتی که
دل را سالم می‌کند،
نور را تحویل می‌دهد،
و انسان را
به آرامش می‌رساند.

نکته همینجاست :
«السَّلَمة: شجرة ذات شوك يدبغ بورقها و قشرها»
«إذا دُبغ الأَديم بورق‏ السَّلَم‏ فهو مقروظ، و إذا دُبغ بقشر السلم‏ فهو مسلوم‏»
« پوست دباغی شده با برگ درخت سَلَم »
« السَّلَم : درختى است از تيرۀ قطانيها كه در سرزمينهاى گرم مى‏‌رويد. ميوۀ اين درخت زردرنگ است و داراى دانه‌‏اى سبز مى‏‌باشد. از برگ اين درخت در كار دباغي استفاده مى‌‏شود. »
یعنی برگی از درخت شجره طیبه [معلم ربانی] که کارش دباغی قلوب حسود ماست و پاک نمودن قلوب از ناخالصیها هنر زیبای معلم ربانی «آیاتی و رسلی» است!
برگ درخت سلم چه خاصیتی دارد ؟ برای دباغی استفاده میشه !
+ « مُسَلَّمَةٌ لا شِيَةَ فيها » …
نور قلب میخوای ؟ اون با ما ! تو بدجنسی حسادت رو بذار کنار و با استعمال این علوم و ایجاد آرامش از زندگیت لذت ببر !
+ «طرف – عَيْنٌ‏ مَطْروُفة » : مثال برف پاک کن ماشین …

درختِ سَلَم؛ دباغِ دل‌های حسود
سَلْم؛ برگ‌هایی برای دباغی قلب
دباغیِ دل با برگِ سَلَم
برگی که دل را سالم می‌کند
خار دارد، اما شفاست
وقتی دل دباغی می‌شود
سَلَم؛ شجره‌ی طیّبه‌ی پالایش دل
معلم ربانی؛ دباغِ قلب با برگِ نور

دلنوشته

درختِ سَلَم؛ دباغِ دل‌های حسود
خار دارد، اما شفاست

نکته دقیقاً همین‌جاست

لغت می‌گوید:
«السَّلَمَة: شجرةٌ ذاتُ شوكٍ يُدبَغُ بورقِها وقِشرِها»
درختی خاردار،
اما برگش
برای دباغی است.

و باز می‌گوید:
اگر پوست با برگِ سَلَم دباغی شود،
«مَقروظ» است؛
و اگر با قِشرِ سَلَم،
«مَسلوم».

یعنی چه؟
یعنی درختی که ظاهرش خشن است،
اما کارش پاک‌سازی است.
خار دارد،
اما نتیجه‌اش
نرمی و دوام است.

برگِ درختِ سَلَم،
برای دباغی استفاده می‌شود؛
برای اینکه پوست،
قابلِ استفاده شود،
بی‌بو شود،
بی‌تعفن شود.

و این،
عینِ کارِ معلمِ ربانی است.

برگی از شجره‌ی طیّبه،
از همان درختِ نور،
می‌افتد روی دلِ ما
و شروع می‌کند به دباغی.
نه برای زخم‌زدن،
برای پاک‌کردن.
نه برای تحقیر،
برای قابل‌اعتمادشدن.

قلبِ حسود،
دلِ خام است؛
اما وقتی با «آیاتی و رُسُلی»
تماس پیدا می‌کند،
دباغی می‌شود.
بوی بدِ حسادت می‌رود،
ناخالصی‌ها گرفته می‌شود،
و دل،
مُسَلَّم می‌شود.

برای همین است که قرآن می‌گوید:
«مُسَلَّمَةٌ لا شِيَةَ فيها»
بی‌لکه،
بی‌ناخالصی.

نورِ قلب می‌خواهی؟
او با ماست.
تو فقط
بدجنسیِ حسادت را
کنار بگذار.
با این علومِ نورانی زندگی کن،
آرامش بساز،
و از زندگی
لذت ببر.

حتی نگاهت هم
عوض می‌شود.
چشم،
دیگر خیره و آزاردهنده نیست؛
می‌شود
«عَيْنٌ مَطْرُوفَة».
مثل برف‌پاک‌کنِ ماشین؛
به‌موقع می‌آید،
به‌موقع می‌رود،
تا شیشه‌ی دل
شفاف بماند.

این است هنرِ سَلْم؛
درختی که
با برگش،
دل را سالم می‌کند.

[مثال آچارکشی برای قلب – قبض و بسط] :
قلب ، سرویسبل است! هر از چندگاهی نیاز به یک آچارکشی دارد ! گاهی آچارکشیِ حسابی میخواد.

آچارکشیِ دل؛ قبض و بسط برای سلامت قلب
قلبِ سِرویس‌بل؛ هنرِ قبض و بسط
سرویسِ دوره‌ایِ دل در مسیر سَلْم
وقتی دل آچار می‌خواهد
پیچ‌های دل را چه کسی سفت می‌کند؟
قلبی که به‌موقع تنظیم می‌شود
معلم ربانی؛ مکانیکِ دل
قبض و بسط؛ تنظیمِ هوشمندِ قلب

دلنوشته

آچارکشیِ دل؛ قبض و بسط برای سلامت قلب
معلم ربانی؛ مکانیکِ دل
قبض و بسط؛ تنظیمِ هوشمندِ قلب

قلب،
یک دستگاه زنده است؛
و سِرویس‌بل است.
اگر رهایش کنی،
شل می‌شود،
لق می‌زند،
صدای ناهنجار می‌دهد.

هر از چندگاهی
نیاز به آچارکشی دارد؛ 🔧
نه از سرِ خشونت،
از سرِ مراقبت.

گاهی یک تنظیمِ نرم کافی است؛
یک تذکر،
یک آیه،
یک یادآوریِ آرام.
و گاهی…
آچارکشیِ حسابی می‌خواهد؛
همان قبض و اخم شدید ولیّ خدا

قبض یعنی پیچ‌ها
دوباره سفت شوند؛
جایی که نفس
زیادی جلو آمده،
جایی که حسد
آرام‌آرام جا خوش کرده،
جایی که دل
از مدارِ نور خارج شده است.

معلم ربانی،
مکانیکِ ماهرِ قلب است؛
می‌داند
کدام پیچ را سفت کند،
کدام را رها بگذارد.
نه همه‌چیز را می‌بندد،
نه همه‌چیز را ول می‌کند.

بعد از قبض،
بسط می‌آید؛
دل نفس می‌کشد،
روان می‌شود،
حرکت نرم می‌شود.
اگر قبض نبود،
بسط می‌شکست؛
و اگر بسط نبود،
قبض خفه می‌کرد.

قلبِ سالم،
قلبی نیست که
هیچ‌وقت آچار نخورد؛
قلبی است که
به‌موقع آچار می‌خورد.

اهل حسادت،
از آچار فراری‌اند؛
صدای سفت‌شدن را دوست ندارند.
می‌خواهند همه‌چیز
شل و بی‌قانون باشد.

اما اهل سَلْم،
می‌دانند
این آچارکشی
به نفعِ خودشان است.
می‌دانند
اگر پیچِ دل
به‌موقع سفت نشود،
در پیچِ بعدی
کل سیستم از هم می‌پاشد.

قبض و بسط،
آزار نیست؛
سرویس دوره‌ایِ دل است.
و دلی که
به دستِ معلم ربانی
سرویس می‌شود،
راه می‌رود،
بالا می‌رود،
و در مسیرِ نور
گیر نمی‌کند.

+ «زعم – زعیم : المصاحب سرّاً» … ولی خدا همان دوست پنهان ما در دل شرایط است که با یادآوری علوم ماخوذ از معلم ربانی از حمایت علمی او بهره مند می شویم ان شاء الله تعالی …
+ نور، چهرۀ پنهان علم

زَعيم؛ همراهِ پنهانِ نور
ولیّ؛ دوستِ پنهانِ دل
زَعيم و ولایت؛ حمایتِ علمی پنهان نور در دلِ شرایط
همراهی که دیده نمی‌شود
وقتی نور، پشتیبان می‌شود
دوستِ پنهانِ من
نور؛ چهره‌ی پنهانِ علم
زَعيمِ ولایت؛ همراهی از جنس نور

دلنوشته

زَعيم و ولایت؛ حمایتِ علمی پنهان نور در دلِ شرایط

لغت می‌گوید:
«الزَّعيم: المُصاحِبُ سِرّاً»
همراهِ پنهان؛
کسی که در ظاهر دیده نمی‌شود
اما در لحظه‌های حساس،
کنارِ توست.

ولیِّ خدا،
همین دوستِ پنهان است؛
در دلِ شرایط،
نه در شعارها.
وقتی راه گم می‌شود،
وقتی پیچ‌ها شُل می‌شوند،
وقتی دل، سرگردان است،
او یادآوری می‌کند.

نه با صدا،
با نورِ علم.

علومی که روزی
از معلم ربانی گرفتی،
در آن لحظه
فعال می‌شوند؛
انگار دستی آرام
از درون
فرمان می‌دهد.

این‌جاست که می‌فهمی
حمایتِ ولیّ،
فیزیکی نیست؛
علمی است.
نه هل می‌دهد،
نه می‌کِشد؛
راه را نشان می‌دهد.
دقیقاً داستان این آیه همین است:
«بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها»

و آن فرمانِ آرام و نجات‌بخش:
«ارْكَبُوا فيها بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها إِنَّ رَبِّي لَغَفُورٌ رَحيم»

این، همان سوارشدن بر کشتی نوح است.
کشتی‌ای که نه با زور حرکت می‌کند
و نه با رهاشدگی.
حرکتش با «اسم‌الله» است.

و «اسم‌الله» این‌جا،
فقط یک ذکرِ لفظی نیست؛
نامِ ناخداست.
نامِ آن معلمِ ربانی
که فرمانِ حرکت و ایستادن را می‌داند.

قبض و بسط،
همان ترمز و گاز این وسیله‌ی سیر است.
نه ترمزِ همیشگی که حرکت را خفه کند،
نه گازِ بی‌محابا که کشتی را به صخره بزند.

اگر می‌خواهی
به غفران و رحمت خدای مهربان برسی،
باید قلبت
نورِ معلم را ببیند؛
اخم و لبخندِ آن فرشته‌ی مهربان را
در ملکوتِ دل مشاهده کند.

یعنی بفهمی:
کِی باید بایستی،
کِی باید حرکت کنی؛
کِی راه را اشتباه رفته‌ای،
و کِی درست پیش می‌روی.

این است معنای واقعیِ «اسم‌الله»:
فهمِ قبض و بسطِ نور.
این‌که بدانی
کجا ترمز بگیری
و کجا گاز بدهی.

ناخدای کشتی نوح،
مسافرش را نه هل می‌دهد،
و نه می‌کِشد که به زور ببرد؛
فقط هدایت می‌کند.

و کسی که
به این هدایت گوش می‌دهد،
بی‌آنکه بفهمد چگونه،
خودش را
در ساحلِ امن
رحمت می‌یابد.

نور،
همان چهره‌ی پنهانِ علم است.
علم اگر نور نشود،
سنگین می‌شود؛
اما وقتی نور شد،
همراه می‌شود.

از ولیِّ خدا،
نه جلوتر حرکت کن
و نه عقب بمان؛
به دنبال او حرکت کن،
و می‌بینی که او هم با توست.
پنهان،
اما دقیق.

و هر بار که
به یادِ معلم ربانی
برمی‌گردی،
این همراهی دوباره
فعّال می‌شود؛
دل آرام می‌گیرد
و مسیر،
خودش را نشان می‌دهد.

این است معنای
زَعيمِ ولایت؛
دوستی که دیده نمی‌شود،
اما هیچ‌وقت
تنهایت نمی‌گذارد.

السِّلْمُ وَلَايَةُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْأَئِمَّةِ ع‏
قلبی که هیچ اعتراضی به رای معلم ربانی ندارد !
« وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً » اطاعت از مافوق ، تسلیم دستورات مافوق
وَ لَا تَكُونُوا كَمَنْ يَقْبَلُ بَعْضَهُ وَ يَعْمَلُ بِهِ وَ يَأْبَى بَعْضَهُ وَ يَهْجُرُهُ
وَ رَجُلًا سَلَماً لِرَجُلٍ
مُسَلَّمَةٌ لا شِيَةَ فيها
«سَمَّاهَا لَيْلَةَ الْقَدْرِ … سَلَامٌ‏ دَائِمُ الْبَرَكَةِ إِلَى طُلُوعِ الْفَجْرِ عَلَى مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ بِمَا أَحْكَمَ مِنْ قَضَائِهِ»

سَلْم؛ ولایتِ بی‌اعتراضِ دل
وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً؛ امضای قلبِ سَلْم
سَلْمِ ولایت؛ دلِ یک‌دست با نور
دلِ بی‌چانه‌زنی
وقتی دل فقط یک صاحب دارد
سلامِ دائمِ برکت
سَلْم؛ سلامی تا مطلعِ فجر
لیلةالقدرِ دل؛ سلامِ ولایت

دلنوشته

سَلْم؛ ولایتِ بی‌اعتراضِ دل
سلامی تا مطلعِ فجر

«السِّلْمُ وِلایَةُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْأَئِمَّةِ ع»
سَلْم،
نامِ دیگرِ ولایت است؛
نه یک عنوانِ تشریفاتی،
بلکه وضعیتِ قلب.

قلبی که سَلْم شده،
قلبی است که
هیچ اعتراضی به رأیِ معلمِ ربانی ندارد.
نه چون سؤال ندارد،
بلکه چون اعتماد دارد.

برای همین قرآن نمی‌گوید فقط «یُسَلِّموا»،
می‌گوید:
«وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً»
تسلیمِ کامل؛
بی‌چانه‌زنی،
بی‌گزینش.

نه این‌گونه که
بخشی را بپذیری
و بخشی را کنار بگذاری؛
نه این‌که
آن‌چه به نفعت است نگه داری
و آن‌چه سنگین است رها کنی:

«وَ لا تَكُونُوا كَمَنْ يَقْبَلُ بَعْضَهُ
وَ يَعْمَلُ بِهِ
وَ يَأْبَى بَعْضَهُ وَ يَهْجُرُهُ»

دلِ سالم،
دلِ یک‌دست است.
همین است که قرآن می‌گوید:
«وَ رَجُلًا سَلَماً لِرَجُلٍ»
دل،
یک‌سره در اختیارِ یک صاحب است؛
نه چندپاره،
نه دوصدا.

و نتیجه‌ی این یک‌دستی چیست؟
دل می‌شود:
«مُسَلَّمَةٌ لا شِيَةَ فيها»
بی‌لکه،
بی‌رنگِ اضافه،
بی‌دوگانگی.

برای همین است که
لیلةالقدر را این‌گونه معرفی می‌کند:
نه فقط شبِ تقدیر،
بلکه شبِ سلْم:

«سَمَّاهَا لَيْلَةَ الْقَدْرِ…
سَلَامٌ دائِمُ الْبَرَكَةِ
إِلى طُلُوعِ الْفَجْرِ
عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ
بِما أَحْكَمَ مِنْ قَضائِهِ»

سلامی مداوم،
بر دل‌هایی که
قضا را محکم فهمیده‌اند
و با آن نجنگیده‌اند.

قلبِ سَلْم،
قلبی است که
با تقدیر درگیر نمی‌شود؛
با آن حرکت می‌کند.
می‌فهمد
این قبض،
همان ترمزِ نجات است؛
و آن بسط،
گازِ عبور.

اینجاست که ولایت،
دیگر یک بحث اعتقادی نیست؛
راهِ زیستن است.
راهی که
دل را
در آرامشِ دائمیِ برکت
نگه می‌دارد.

و این است معنای عمیقِ سَلْم:
دل،
بی‌اعتراض،
بی‌دوگانگی،
در اختیارِ نور.

[علم + عمل]:
+ «مشارکت»
چه بدونی چه ندونی قضیه از چه قراریه ! تو فقط با معلم ربانی مشارکت کن و تسلیمش باش و کاریت نباشه … (تسلیم باش)
چه به عقلت جور در بیاد و چه به عقلت جور در نیاد ، باید چشم بسته قبول کنی که حوادث آثار عیبته!
+ «اصول و اسرار»
عبارت « لِمَا عَقَلْنَاهُ وَ مَا لَمْ نَعْقِلْهُ » و « لِمَا عَقَلُوهُ وَ مَا لَمْ يَعْقِلُوهُ » بسیار مهم است …
در واقع امتحان از چیزهایی است که عقلمون قد میده و قد نمیده !!! این قسمت که تاکید شده موادری که حتی عقلمون قد نمیده ، اینش خیلی جالبه !!! باید تسلیم چیزی باشی که گرچه تاویلشو ندونی «السلام علی خدن التاویل» ولی کل قضیه اینه و شکی توش نیست که این حادثه برای جوان کردن (زیبا کردن) قلب پیر (زشت) گنهکار تو مقدر شده و آثار عیب توست چه بدانی و یا ندانی تحمل آیات وظیفه توست.
+ «سلام به نور»:
«اللَّهُمَّ سَلَامِي إِلَى النُّورِ الْمُخْتَرَعِ مِنَ الْأَنْوَارِ وَ الْمُبْتَدَعِ مِنْ شُعَاعِ عَنَاصِرِ الْأَبْرَارِ وَ مَالِكِ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ مُحَمَّدٍ الرَّسُولِ الْمُخْتَارِ سَيِّدِ مُضَرَ وَ نِزَارٍ وَ صَاحِبِ الْفَضَائِلِ وَ الْمَنَاقِبِ وَ الْفَخَارِ وَ مَنِ انْتَجَبَهُ وَ اصْطَفَاهُ عَالِمُ الْعَلَانِيَةِ وَ الْأَسْرَارِ سُلَالَةِ إِبْرَاهِيمَ الْخَلِيلِ وَ عُنْصُرِ الذَّبِيحِ إِسْمَاعِيلَ الْمَخْدُومِ بِجَبْرَئِيلَ صَاحِبِ الْآيَاتِ فِي الْآفَاقِ الْمَحْمُولِ عَلَى الْبُرَاقِ ص»

لَا تَدَعُوا الْعَمَلَ الصَّالِحَ وَ الِاجْتِهَادَ فِي الْعِبَادَةِ اتِّكَالًا عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ ع‏
لَا تَدَعُوا حُبَّ آلِ مُحَمَّدٍ ع وَ التَّسْلِيمَ لِأَمْرِهِمْ اتِّكَالًا عَلَى الْعِبَادَةِ
فَإِنَّهُ لَا يُقْبَلُ أَحَدُهُمَا دُونَ الْآخَرِ
مبادا اعمال نيك را باتكاى حب و دوستى آل محمد صلى الله عليه و آله رها كنيد
و مبادا دوستى آل محمد را باتكاى اعمال صالح از دست بدهيد
زيرا هيچ كدام از اين دو به تنهائى پذيرفته نميشود.

وَ اعْلَمُوا أَنَّ رَأْسَ طَاعَةِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ التَّسْلِيمُ لِمَا عَقَلْنَاهُ وَ مَا لَمْ نَعْقِلْهُ
فَإِنَ‏ رَأْسَ الْمَعَاصِي الرَّدُّ عَلَيْهِمْ
وَ إِنَّمَا امْتَحَنَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ النَّاسَ بِطَاعَتِهِ لِمَا عَقَلُوهُ وَ مَا لَمْ يَعْقِلُوهُ إِيجَاباً لِلْحُجَّةِ وَ قَطْعاً لِلشُّبْهَةِ
وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلًا سَدِيداً يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمالَكُمْ‏- وَ يُدْخِلْكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ‏
وَ لَا يَفُوتَنَّكُمْ خَيْرُ الدُّنْيَا فَإِنَّ الْآخِرَةَ لَا تُلْحَقُ وَ لَا تُنَالُ إِلَّا بِالدُّنْيَا. »
بدانيد سرآمد بندگى و اطاعت خدا تسليم در مقابل چيزهائى است كه می فهمیم و چیزهایی که نمى‏فهميم.
چنانچه سرآمد گناهان رد بر آنها است.
خداوند مردم را  به اطاعت نمودن در چيزهائى كه مى‏فهمند و چيزهائى كه نمى‏فهمند آزمايش ميكند
تا حجت لازم‏ آيد و شبهه برطرف شود
از خدا بپرهيزيد و سخن استوار بگوئيد تا اعمال شما را اصلاح نمايد و داخل بهشتى كند شما را كه داراى نهرهاى جارى و منزلهاى عالى است در بهشت عدن،
مبادا خير دنيا از دست شما برود زيرا نميتوان بآخرت رسيد مگر بوسيله دنيا.

علم و عمل؛ مشارکتِ بی‌چانه‌زنی با نور
تسلیم در آنچه می‌دانیم و آنچه نمی‌دانیم
جایی که عقل می‌رسد و جایی که تسلیم آغاز می‌شود
حتی وقتی نمی‌فهمی، همراه بمان
راهی که با تسلیم باز می‌شود
سلام به نور؛ چه بفهمم، چه نفهمم
سَلْم؛ پیوندِ علم و عمل
سَلْم؛ آزمونِ دل فراتر از عقل

دلنوشته

سلام به نور؛ چه بفهمم، چه نفهمم

[علم + عمل؛ مشارکتِ بی‌چانه‌زنی]

قصه ساده‌تر از آنی است که نفس دوست دارد پیچیده‌اش کند.
چه بدانی دقیقاً چه می‌گذرد
و چه ندانی،
کار تو یک چیز است:
با معلمِ ربانی مشارکت کن.

مشارکت یعنی
پا به پای او حرکت کنی،
نه جلو بزنی،
نه عقب بایستی.
یعنی تسلیم باش؛
حتی وقتی به عقلت جور درنمی‌آید.

چه حادثه به نظرت منطقی بیاید
و چه نیاید،
باید قبول کنی
که این صحنه
آثارِ عیبِ خودِ توست؛
برای اصلاح توست،
برای جوان‌کردنِ دلِ پیرِ گنهکار.

اینجاست که آن عبارت‌های کلیدی معنا پیدا می‌کنند:
«لِمَا عَقَلْنَاهُ وَ مَا لَمْ نَعْقِلْهُ»
و
«لِمَا عَقَلُوهُ وَ مَا لَمْ يَعْقِلُوهُ».

امتحان،
فقط سرِ چیزهایی نیست که عقل‌مان قد می‌دهد؛
امتحانِ اصلی
آن‌جاست که عقل قد نمی‌دهد.
و این دقیقاً همان‌جاست که
تسلیم،
از ادعا جدا می‌شود.

لازم نیست تأویل را بدانی؛
لازم نیست بفهمی چرا.
همین‌که بدانی
این حادثه برای زیباکردنِ دل تو مقدر شده،
کافی است.
تحملِ آیات، وظیفه‌ی توست؛
فهمِ تمام رازها، وظیفه‌ی تو نیست.

برای همین است که
سلام،
فقط ادب نیست؛
جهت‌گیری است.
سلام به نور،
یعنی پذیرفتنِ راهنماییِ او،
چه بفهمم،
چه نفهمم.

و این سلام،
بی‌عمل معنا ندارد.
همان‌طور که عملِ تنها
بی‌ولایت پذیرفته نیست.

مبادا
به عشقِ آلِ محمد،
عمل صالح را رها کنی؛
و مبادا
به اتکای عمل،
تسلیمِ ولایت را از دست بدهی.
هیچ‌کدام بدون دیگری
قبول نمی‌شود.

سرِ اطاعت از خدا،
تسلیم است؛
تسلیم در آنچه می‌فهمیم
و آنچه نمی‌فهمیم.
و سرِ گناه،
ایستادن و رد کردن است.

خدا مردم را
به همین‌جا امتحان می‌کند:
جایی که عقل می‌رسد
و جایی که نمی‌رسد؛
تا حجت تمام شود
و شبهه‌ای باقی نماند.

پس تقوا یعنی
درست حرف زدن،
و درست حرکت کردن؛
تا عملت اصلاح شود
و راهِ بهشت
از همین دنیا باز بماند.

مبادا
خیرِ دنیا را از دست بدهی؛
چون آخرت،
بی‌عبور از دنیا
به دست نمی‌آید.

راه،
همین‌جاست:
علم را بگیر،
عمل کن،
و تسلیم بمان.

[] :
سلام برای اهل یقین ، نام زیبای زوج آنها (معلم ربانی و آیات) است … با این اسم ، اهل یقین به یاد کلام تاثیر گذار معلم ربانی خویش در دل آیات می افتند و امر الله و دستور و علم مافوق در زمینه وظیفه خود در این شرایط را متوجه می شوند و تسلیم آن بوده و بدان عمل می نمایند و با عمل به این اعتقاد قلبی در واقع تابعیت خود از تنها دین پسندیده خدا در زمین در همه زمانها یعنی اسلام را عملا نشان می دهند و از معنای این اسم بهره مند می شوند … پس مسلمان باش ! یعنی تسلیم آیات باش «سلم» ، بر آیات بوسه بزن ! ، بگذار آیات تو را ببلعد ! «صرط – سرطان» …
+ حدیث زیبا و طولانی مفضل بن عمر که … راجع به دین اسلام این مطلب زیبا بیان شده است :
« … قَالَ الْمُفَضَّلُ
يَا مَوْلَايَ فَمَا تَأْوِيلُ قَوْلِهِ تَعَالَى‏ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ‏
قَالَ ع
هُوَ قَوْلُهُ تَعَالَى‏ وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ‏  
فَوَ اللَّهِ يَا مُفَضَّلُ لَيُرْفَعُ عَنِ الْمِلَلِ وَ الْأَدْيَانِ الِاخْتِلَافُ وَ يَكُونُ الدِّينُ كُلُّهُ وَاحِداً كَمَا قَالَ جَلَّ ذِكْرُهُ‏ إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ‏ وَ قَالَ اللَّهُ‏ وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ‏
قَالَ الْمُفَضَّلُ قُلْتُ يَا سَيِّدِي وَ مَوْلَايَ وَ الدِّينُ الَّذِي فِي آبَائِهِ إِبْرَاهِيمَ وَ نُوحٍ وَ مُوسَى وَ عِيسَى وَ مُحَمَّدٍ ص هُوَ الْإِسْلَامُ
قَالَ نَعَمْ يَا مُفَضَّلُ هُوَ الْإِسْلَامُ لَا غَيْرُ
قُلْتُ يَا مَوْلَايَ أَ تَجِدُهُ فِي كِتَابِ اللَّهِ ؟
قَالَ نَعَمْ مِنْ أَوَّلِهِ إِلَى آخِرِهِ
وَ مِنْهُ هَذِهِ الْآيَةُ إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ‏
وَ قَوْلُهُ تَعَالَى‏ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ
وَ مِنْهُ قَوْلُهُ تَعَالَى فِي قِصَّةِ إِبْرَاهِيمَ وَ إِسْمَاعِيلَ‏ وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ‏
وَ قَوْلُهُ تَعَالَى فِي قِصَّةِ فِرْعَوْنَ‏ حَتَّى إِذا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا الَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائِيلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ‏ وَ فِي قِصَّةِ سُلَيْمَانَ وَ بِلْقِيسَ‏ قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ‏
وَ قَوْلِهَا أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ‏ رَبِّ الْعالَمِينَ‏
وَ قَوْلِ عِيسَى ع‏ مَنْ أَنْصارِي إِلَى اللَّهِ قالَ الْحَوارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللَّهِ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ اشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ‏
وَ قَوْلُهُ جَلَّ وَ عَزَّ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً
وَ قَوْلُهُ فِي قِصَّةِ لُوطٍ فَما وَجَدْنا فِيها غَيْرَ بَيْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ‏
وَ قَوْلُهُ‏ قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا إِلَى قَوْلِهِ‏ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ‏
وَ قَوْلُهُ تَعَالَى‏ أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ‏ إِلَى قَوْلِهِ‏ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ‏ … »

سلام؛ نامِ زنده‌ی اسلام
اسلام؛ تسلیمِ آیات در همه‌ی زمان‌ها
سلام و اسلام؛ یک مسیر، یک مقصد
بر آیات بوسه بزن
بگذار آیات تو را در خود ببلعند
سلام؛ رمزِ زیستنِ مسلمانانه
اسلامِ واحد؛ از ابراهیم تا محمد علیهم‌السلام
وقتی دین، یکی می‌شود

دلنوشته

سلام؛ رمزِ زیستنِ مسلمانانه
اسلامِ واحد؛ از ابراهیم تا محمد علیهم‌السلام

سلام،
برای اهل یقین
یک کلمه‌ی ساده نیست؛
نامِ زیبای زوجِ راهبر است:
معلمِ ربانی و آیات.

با همین اسم،
دلِ اهل یقین
بی‌درنگ می‌افتد روی ریلِ یادآوری؛
یادِ کلامِ اثرگذارِ معلم،
در دلِ آیات.
همان‌جا امرِ خدا
و دستورِ مافوق
برای این وضعیتِ خاص
روشن می‌شود.
دل،
بی‌چانه‌زنی
تسلیم می‌شود
و دست به عمل می‌برد.

این‌گونه است که ایمان،
از ادعا
به زیستن تبدیل می‌شود؛
و تابعیت از تنها دینِ پسندیده‌ی خدا
در همه‌ی زمان‌ها
—اسلام—
نه در حرف،
که در رفتار نشان داده می‌شود.

پس مسلمان باش؛
یعنی تسلیمِ آیات باش.
یعنی سَلْم.
بر آیات بوسه بزن؛
بگذار آیات
تو را در خود ببلعند؛
نه بلعیدنِ ویرانگر،
بلعیدنِ شفا.
جایی که «صرط»
به «سرطان» نمی‌انجامد،
بلکه به ترمیم و رشد.

و این معنا،
در کلامِ ژرفِ مفضّل
چنان روشن شده
که اختلاف را می‌زداید
و دین را به وحدت می‌رساند.
اسلام،
نه نامِ یک مقطع،
نه نشانِ یک قوم؛
نامِ مسیرِ واحد است.
همان راهی که
در ابراهیم و نوح و موسی و عیسی و محمد علیهم‌السلام
جاری بوده
و خواهد بود.

اسلام،
یعنی همین تسلیم:
در آن‌چه فهمیده‌ای
و آن‌چه هنوز نفهمیده‌ای.
یعنی دل،
یک‌پارچه
رو به خدا.
نه تفکیک،
نه گزینش،
نه معامله.

پس وقتی می‌گویی «سلام»،
در حقیقت می‌گویی:
من راه را شناختم،
راهبَر را پذیرفتم،
و آماده‌ام
هر چه آیه گفت
اجرا کنم.

این است
اسلامِ زنده؛
اسلامی که اختلاف را می‌ریزد،
دل را جمع می‌کند،
و انسان را
به یک مقصد
می‌برد.

فَإِنْ زَلَلْتُمْ‏ عَنِ السِّلْمِ وَ الْإِسْلَامِ
الَّذِي تَمَامُهُ بِاعْتِقَادِ وَلَايَةِ عَلِيٍّ ع  
لَا يَنْفَعُ الْإِقْرَارُ بِالنُّبُوَّةِ مَعَ جَحْدِ إِمَامَةِ عَلِيٍّ ع
كَمَا لَا يَنْفَعُ الْإِقْرَارُ بِالتَّوْحِيدِ مَعَ جَحْدِ النُّبُوَّةِ
…..
تفسير الإمام عليه السلام‏ قَوْلُهُ تَعَالَى‏
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ- فَإِنْ زَلَلْتُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْكُمُ الْبَيِّناتُ فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ‏
قَالَ الْإِمَامُ ع فَلَمَّا ذَكَرَ اللَّهُ تَعَالَى
الْفَرِيقَيْنِ
[تقابل دو بینش]
أَحَدُهُمَا وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ‏
وَ الثَّانِي‏ وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ‏
وَ بَيَّنَ حَالَهُمَا
وَ دَعَا النَّاسَ إِلَى حَالِ مَنْ رَضِيَ صَنِيعَهُ
فَقَالَ‏
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً يَعْنِي فِي السِّلْمِ وَ الْمُسَالَمَةِ إِلَى دِيْنِ الْإِسْلَامِ كَافَّةً جَمَاعَةً ادْخُلُوا فِيهِ وَ ادْخُلُوا فِي جَمِيعِ الْإِسْلَامِ فَتَقَبَّلُوهُ وَ اعْمَلُوا لِلَّهِ‏ «4»
وَ لَا تَكُونُوا كَمَنْ يَقْبَلُ بَعْضَهُ وَ يَعْمَلُ بِهِ وَ يَأْبَى بَعْضَهُ وَ يَهْجُرُهُ
قَالَ
وَ مِنْهُ
الدُّخُولُ فِي قَبُولِ وَلَايَةِ عَلِيٍّ ع كَالدُّخُولِ فِي قَبُولِ نُبُوَّةِ رَسُولِ اللَّهِ ص
فَإِنَّهُ لَا يَكُونُ مُسْلِماً مَنْ قَالَ إِنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ فَاعْتَرَفَ بِهِ وَ لَمْ يَعْتَرِفْ بِأَنَّ عَلِيّاً وَصِيُّهُ وَ خَلِيفَتُهُ وَ خَيْرُ أُمَّتِهِ-
وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ‏ مَا يَتَخَطَّى بِكُمْ إِلَيْهِ الشَّيْطَانُ مِنْ طَرِيقِ الْغَيِّ وَ الضَّلَالِ‏ وَ يَأْمُرُكُمْ بِهِ مِنِ ارْتِكَابِ الْآثَامِ الْمُوبِقَاتِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ‏ إِنَّ الشَّيْطَانَ بِعَدَاوَتِهِ يُرِيدُ اقْتِطَاعَكُمْ عَنْ مَزِيدِ الثَّوَابِ‏ وَ إِهْلَاكَكُمْ بِشَدِيدِ الْعِقَابِ-
فَإِنْ زَلَلْتُمْ‏ عَنِ السِّلْمِ وَ الْإِسْلَامِ
الَّذِي تَمَامُهُ بِاعْتِقَادِ وَلَايَةِ عَلِيٍّ ع  
لَا يَنْفَعُ الْإِقْرَارُ بِالنُّبُوَّةِ مَعَ جَحْدِ إِمَامَةِ عَلِيٍّ ع
كَمَا لَا يَنْفَعُ الْإِقْرَارُ بِالتَّوْحِيدِ مَعَ جَحْدِ النُّبُوَّةِ
إِنْ زَلَلْتُمْ‏ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْكُمُ الْبَيِّناتُ‏ مِنْ قَوْلِ رَسُولِ اللَّهِ وَ فَضِيلَتِهِ وَ آتَاكُمُ الدَّلَالاتِ الْوَاضِحَاتِ الْبَاهِرَاتِ عَلَى أَنَّ مُحَمَّداً ص الدَّالَّ عَلَى إِمَامَةِ عَلِيٍّ ع نَبِيُّ صِدْقٍ‏ وَ دِينَهُ دِيْنُ حَقٍ‏ فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ‏ عَزِيزٌ قَادِرٌ عَلَى مُعَاقَبَةِ الْمُخَالِفِينَ لِدِينِهِ وَ الْمُكَذِّبِينَ لِنَبِيِّهِ
لَا يَقْدِرُ أَحَدٌ عَلَى صَرْفِ انْتِقَامِهِ مِنْ مُخَالِفِيهِ‏
[انتقام]
وَ قَادِرٌ عَلَى إِثَابَةِ الْمُوَافِقِينَ لِدِينِهِ وَ الْمُصَدِّقِينَ لِنَبِيِّهِ لَا يَقْدِرُ أَحَدٌ عَلَى صَرْفِ ثَوَابِهِ عَنْ مُطِيعِيهِ
حَكِيمٌ فِيمَا يَفْعَلُ مِنْ ذَلِكَ‏
قَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع
وَ بِهَذِهِ الْآيَةِ وَ غَيْرِهَا احْتَجَّ عَلِيٌّ ع يَوْمَ الشُّورَى عَلَى مَنْ دَافَعَهُ عَنْ حَقِّهِ وَ أَخَّرَهُ عَنْ رُتْبَتِهِ
وَ إِنْ كَانَ مَا ضَرَّ الدَّافِعُ إِلَّا نَفْسَهُ‏
فَإِنَّ عَلِيّاً كَالْكَعْبَةِ
الَّتِي أَمَرَ اللَّهُ بِاسْتِقْبَالِهَا لِلصَّلَاةِ جَعَلَهَا اللَّهُ لِيُؤْتَمَ‏ بِهِ فِي أُمُورِ الدِّينِ وَ الدُّنْيَا
كَمَا لَا يَنْقُصُ الْكَعْبَةُ وَ لَا يَقْدَحُ فِي شَيْ‏ءٍ مِنْ شَرَفِهَا وَ فَضْلِهَا إِنْ وَلَّى عَنْهَا الْكَافِرُونَ
فَكَذَلِكَ لَا يَقْدَحُ فِي عَلِيٍّ ع إِنْ أَخَّرَهُ عَنْ حَقِّهِ الْمُقَصِّرُونَ وَ دَافَعَهُ عَنْ وَاجِبِهِ الظَّالِمُونَ
قَالَ لَهُمْ عَلِيٌّ ع يَوْمَ الشُّورَى فِي بَعْضِ مَقَالِهِ بَعْدَ أَنْ أَعْذَرَ وَ أَنْذَرَ وَ بَالَغَ وَ أَوْضَحَ مَعَاشِرَ الْأَوْلِيَاءِ الْعُقَلَاءِ أَ لَمْ يَنْهَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْ أَنْ تَجْعَلُوا لَهُ أَنْدَاداً مِمَّنْ لَا يَعْقِلُ وَ لَا يَسْمَعُ وَ لَا يُبْصِرُ وَ لَا يَفْهَمُ كَمَا نَفْهَمُ
أَ وَ لَمْ يَجْعَلْنِي رَسُولُ اللَّهُ لِدِينِكُمْ وَ دُنْيَاكُمْ قَوَّاماً
أَ وَ لَمْ يَجْعَلْ إِلَيَّ مَفْزَعَكُمْ أَ وَ لَمْ يَقُلْ‏ عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَهُ
أَ وَ لَمْ يَقُلْ أَنَا مَدِينَةُ الْحِكْمَةِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا
أَ وَ لَا تَرَوْنِي غَنِيّاً عَنْ عُلُومِكُمْ وَ أَنْتُمْ إِلَى عِلْمِي مُحْتَاجُونَ
أَ فَأَمَرَ اللَّهُ تَعَالَى الْعُلَمَاءَ بِاتِّبَاعِ مَنْ لَا يَعْلَمُ أَمْ أَمَرَ مَنْ لَا يَعْلَمُ بِاتِّبَاعِ مَنْ يَعْلَمُ
يَا أَيُّهَا النَّاسُ
لِمَ تَنْقُضُونَ تَرْتِيبَ الْأَلْبَابِ
لِمَ تُؤَخِّرُونَ مَنْ قَدَّمَهُ الْكَرِيمُ الْوَهَّابُ
أَ وَ لَيْسَ رَسُولُ اللَّهِ‏ أَجَابَنِي إِلَى مَا رَدَّ عَنْهُ أَفْضَلَكُمْ- فَاطِمَةَ لَمَّا خَاطَبَهَا
أَ وَ لَيْسَ قَدْ جَعَلَنِي أَحَبَّ خَلْقِ اللَّهِ إِلَى اللَّهِ لَمَّا أَطْعَمَنِي مَعَهُ مِنَ الطَّائِرِ
أَ وَ لَيْسَ جَعَلَنِي أَقْرَبَ الْخَلْقِ شَبَهاً بِمُحَمَّدٍ نَبِيِّهِ
أَ فَأَقْرَبَ النَّاسِ بِهِ شَبَهاً تُؤَخِّرُونَ
وَ أَبْعَدَ النَّاسِ بِهِ شَبَهاً تُقَدِّمُونَ
مَا لَكُمْ لَا تَتَفَكَّرُونَ وَ لَا تَعْقِلُونَ
قَالَ فَمَا زَالَ يَحْتَجُّ بِهَذَا وَ نَحْوِهِ عَلَيْهِمْ
وَ هُمْ لَا يَغْفُلُونَ عَمَّا دَبَّرُوهُ‏ وَ لَا يَرْضَوْنَ إِلَّا بِمَا آثَرُوهُ‏.

ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً؛ ولایتِ تمام‌قدِ دل
سِلْمِ ناتمام؛ لغزشِ دل از ولایت
سِلْم و اسلام؛ بی‌ولایت ناتمام
دو بینش، یک آزمون؛ گزینش یا تسلیم؟
از گام‌های شیطان تا قبله‌ی ولایت
اسلامِ یک‌پارچه یا ایمانِ گزینشی؟
وقتی دل نصفه‌نیمه وارد می‌شود
قبله را عوض نکن
دلِ بی‌چانه در برابر نور

دلنوشته

ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً؛
سِلْم؛ قبله‌ی دل، نه انتخابِ دلخواه

اگر از سِلْم و اسلام بلغزی،
لغزش از یک جا شروع می‌شود:
از جایی که دل،
ولایت را ناتمام می‌خواهد.

سِلْم،
وقتی تمام است
که به اعتقادِ ولایتِ علی علیه‌السلام ختم شود؛
وگرنه اقرار به نبوت،
بی‌پذیرشِ امامت،
همان‌قدر بی‌ثمر است
که توحید،
بی‌نبوت.

اینجا قرآن فقط نصیحت نمی‌کند؛
هشدارِ راهبردی می‌دهد:

«ادخلوا فی السِّلم کافّة»
یعنی:
همه‌جانبه وارد شوید؛
نه گزینشی،
نه مصلحتی،
نه نصفه‌نیمه.

دو بینش رو‌به‌روی هم‌اند:
یکی،
آن‌که حرفش زیباست
اما دلش جای دیگر؛
و دیگری،
آن‌که جانش را می‌فروشد
برای حق.

و خدا،
مردم را دعوت می‌کند
به حال و وضعیت و مسیرِ کسی
که عملش مورد پسندِ خدا قرار گرفته؛
به راهِ کسی که سِلْم را کامل اجرا کرده؛
نه کسی که بخشی را می‌پذیرد
و بخشی را رها می‌کند.

اسلامِ سالم،
اسلامِ یک‌پارچه است.
ورود به سِلْم،
یعنی ورود به تمامِ اسلام؛
و از دلِ این ورود،
قبولِ ولایتِ علی علیه‌السلام
هم‌سنگِ قبولِ نبوتِ پیامبر است.

اینجا شیطان
کارش را با «گام‌ها» انجام می‌دهد؛
نه با جهش.
قدم‌به‌قدم،
دل را از مزیدِ ثواب جدا می‌کند
و به هلاکت می‌کشاند.
و اگر لغزیدی
بعد از آن‌که بیّنات آمد،
بدان
این لغزش،
بی‌پاسخ نمی‌ماند؛
نه از سرِ انتقامِ کور،
بلکه از حکمت.

و باز،
حقیقتِ شگفتی آشکار می‌شود:
علی علیه‌السلام
مثل کعبه است.
کعبه را
مردم بزرگ نمی‌کنند؛
مردم،
با روکردن یا پشت‌کردنشان
فقط خودشان را کوچک یا بزرگ می‌کنند.

اگر کسی از کعبه رو برگرداند،
از شرافتِ کعبه چیزی کم نمی‌شود؛
و اگر علی را عقب انداختند،
از حقانیتِ او
چیزی کاسته نمی‌شود.
زیان،
همه‌اش برای
کسی است
که پشت کرده است.

و آن‌جا که علی علیه‌السلام
در روز شورا سخن گفت،
سؤال‌ها ساده بود
اما برنده:

آیا خدا
دانایان را
به پیروی از نادانان فرمان داده؟
یا نادانان را
به پیروی از دانایان؟

چرا ترتیبِ عقل‌ها را به‌هم می‌زنید؟
چرا عقب می‌اندازید
آن‌که خدا جلو آورده است؟

دلِ سالم،
با این سؤال‌ها
فرار نمی‌کند؛
تسلیم می‌شود.

و این‌جاست که می‌فهمی
سِلْم،
نه یک موضع کلامی،
بلکه جهتِ قلب است.
جهتی که اگر درست شد،
همه‌چیز درست می‌شود؛
و اگر کج شد،
حتی حق هم
در چشمِ انسان
غریب می‌شود.

سِلْم،
یعنی دل
در برابرِ نور
بی‌دفاع،
بی‌چانه،
و بی‌دوگانگی.

اطاعت از دستورات مافوق سخت است « إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ »
إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا … وَ أَفْئِدَةٌ سَلِيمَةٌ وَ أَخْلَاقٌ حَسَنَةٌ
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ …[حديث عبدالله بن سلام] –
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّة
« إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ » مافوق شما « ثمانیۀ احرف = هشت حرف» است !

سِلم؛ سلامِ دل به فرمانِ مافوق
 استلام حجر؛ تمرینِ اطاعتِ دلِ سلیم
وقتی فرمان از بالا می‌آید؛ سِلمِ دل یا مقاومتِ نَفْس
سِلمِ کافّه؛ از ولایت تا استلام
اطاعتِ سخت، دلِ سالم؛ «إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ»
سلام به ولایت؛ معنای پنهانِ استلام حجر
سِلم؛ امنیتِ دل در سایۀ ولی
استلام حجر؛ جایی که دست، جلوتر از نَفْس می‌ایستد
دلِ سلیم و فرمانِ مافوق؛ چرا اطاعت آسان نیست؟
از «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ» تا «ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّة»

دلنوشته

سِلم؛ سلامِ دل به فرمانِ مافوق
 استلام حجر؛ تمرینِ اطاعتِ دلِ سلیم
از «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ» تا «ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّة»

اطاعت، ساده نیست.
نه به‌خاطر سنگینیِ دستور،
بلکه به‌خاطر ارتفاعِ «مافوق».

«إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ»
امر ما سخت است؛
نه چون خشن است،
بلکه چون بلند است.
نه چون زور می‌گوید،
بلکه چون از جایی می‌آید که چشمِ عادت، عادت به دیدنش ندارد.

انسان، با هم‌سطح خود راحت کنار می‌آید؛
اما وقتی فرمان، از بالا می‌آید
از جایی که «ولیّ» ایستاده
جایی که نگاه، نگاهِ هدایت است
و نه مذاکره
آنجاست که دل می‌لرزد.

برای همین است که ادامه‌اش می‌گوید:
این امر را همه تحمل نمی‌کنند؛
نه هر گوشی،
نه هر دلی،
نه هر اخلاقی.

«… إِلَّا أَفْئِدَةٌ سَلِيمَةٌ وَ أَخْلَاقٌ حَسَنَةٌ»

دلِ سالم؛
دلی که با «سِلم» آشناست.
دلی که هنوز اهل جنگ با نور نشده.
دلی که در برابر فرمان مافوق،
به‌جای مقاومت،
سلام می‌دهد.

و اینجاست که «استلام حجر» معنا پیدا می‌کند.

سنگ را نمی‌بوسی چون سنگ است؛
می‌بوسی چون محلِ تسلیم است.
محلِ تماسِ اراده‌ی پایین
با فرمانِ بالا.

استلام، یعنی:
من با این دست،
به فرمانی بالاتر سلام می‌دهم.
یعنی پذیرفتنِ این‌که
«من همه‌چیز را نمی‌فهمم،
اما می‌دانم چه کسی را باید بفهمم.»

برای همین قرآن، بلافاصله بعد از سخنِ ولایت،
دعوت به سِلم می‌کند:

«إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ …»
ولیّ شما یکی است؛
و چون ولی یکی است،
باید یک‌پارچه وارد سِلم شد:

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّة»

نمی‌شود نصفه‌نیمه مطیع بود.
نمی‌شود با زبان، سلام داد
و با دل، چانه زد.
سِلمِ کافّه یعنی
هم دل،
هم دست،
هم قدم.

اطاعتِ مافوق سخت است
چون نفس، دوست دارد هم‌عرض باشد.
دوست دارد بحث کند،
چانه بزند،
توجیه بتراشد.

اما دلِ سلیم،
دلِ اهلِ سلام است.
وقتی فرمان می‌رسد،
به‌جای درگیری،
می‌گوید:
«سَلامٌ…»
و همین سلام،
آغازِ امن است.

سِلم،
یعنی امنیتِ دل
در سایه‌ی ولی.

و استلام حجر،
تمرینِ همین سِلم است؛
تمرینِ این‌که
دستت جلوتر از نفست حرکت کند
و نفست، عقب‌تر از ولایت.

[قلب سلیم سلمان]: وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً
قلبی که هیچ اعتراضی به رای معلم ندارد !
« لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً »
مَا تَقُولُ فِيهِ [سَلْمَانَ الْفَارِسِيِّ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ] ؟
فَقَالَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع :
مَا أَقُولُ فِي رَجُلٍ خُلِقَ مِنْ طينتا [طِينَتِنَا] وَ رُوحُهُ مَقْرُونَةٌ بِرُوحِنَا
خَصَّهُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى مِنَ الْعُلُومِ
بِأَوَّلِهَا وَ آخِرِهَا وَ ظَاهِرِهَا وَ بَاطِنِهَا وَ سِرِّهَا وَ عَلَانِيَتِهَا
أَ لَيْسَ كَانَ مَجُوسِيّاً ثُمَّ أَسْلَمَ ؟
إِنَّ سَلْمَانَ مَا كَانَ مَجُوسِيّاً وَ لَكِنَّهُ كَانَ مُظْهِراً لِلشِّرْكِ مُبْطِناً لِلْإِيمَانِ
فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ
ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً
[شان نزول آیه « فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً » آنجاست که وقتی بین دو نفر مشاجره و اختلافی پیش می آید « فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ » و برای حکمیت نزد معلم می روند « حَتَّى يُحَكِّمُوكَ » و پس از مشخص شدن حکم ، یکی به رای معلم ربانی « مِمَّا قَضَيْتَ » معترض می شود و آن را صحیح نمی داند و دیگری حکم را حق و درست می داند و هیچ اعتراضی به آن ندارد و تسلیم رای داور است « لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً » ، اولی که حکم را قبول نمی کند چون در قلبش هوای نفس بر عقل حاکم است این رای را موافق با خواسته هوای نفس خویش نمی بیند و لذا به رای مافوق اعتراض می کند ولی شخص دوم که سمبل شخص عاقل است و در قلب خویش هوای نفسش را سر بریده است به رای صادره از سوی معلم ربانی مافوقش تن می دهد و عقلش به برکت نور اهل بیت ع جلوی سرکشی نفسش را گرفته و مهارکرده است ، مصادیق این آیه در هر زمان وجود داشته و دارند و خواهند داشت ؛ نمونه اینگونه اشخاص یکی جناب سلمان فارسی است که رسول خدا ص این آیه را یکبار در تایید ویژگی قلب سلیم او نسبت به حکمیت خودشان بکار بردند « يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً » ، و کلا در هر زمان اینگونه با کسی که در کفشش ریگ دارد اتمام حجت می شود که در حل امری که بین آنها اختلاف پیش آمده برای داوری ، نظر و رای معلم ربانی را میزان حکمیت خویش قرار می دهند و سپس متاسفانه به رای صادره اعتراض نموده و آن را موافق هوای نفس خویش نمی بینند . قصه آن سلطان در زمان یحیی ع، که با ربیبه خود تمایل پیدا کرد نیز همینطور بود که اول برای رسیدن به خواسته خویش حکمیت را به نزد یحیی ع برد و بعد به رای او عمل نکرد و شباهت ماجرای قصه کوفیان و امام حسین ع نیز چنین است که ؛ کوفیان هم ادعای این را داشتند که قضاوت و داوری و حکمیت امام و ولیّ خود حسین بن علی ع را قبول دارند لذا او را دعوت به کوفه نمودند اما وقتی داوری حضرت را موافق هوای نفس خویش ندیدند آن را نپذیرفتند و متاسفانه برای رسیدن به خواسته هوای نفس خویش چاره ای جز قتل ولیّ خویش ندیدند. خداوند گروهی را که این گونه گمان می کنند « يزعمون أنه رسول الله ثم يتهمونه في قضاء يقضي بينهم » را لعنت نموده است زیرا ایمان چیزی جز رضایت به داوری معلم ربانی [تسلیم دستورات مافوق] در موارد مورد اختلاف و نا مشخص که با نظر او مشخص می شود نیست « إن الإيمان إنما هو بالتزام حكم رسول الله و الرضاء به]

۱. قلبِ سلیم؛ «يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً»
۲. سلمان؛ دلِ بی‌اعتراض به رأیِ معلم
۳. ایمان، آن‌جا که دل حَرَج ندارد
۴. تسلیمِ محض؛ مرزِ پنهانِ ایمان و ادعا
۵. وقتی حکم می‌آید؛ نَفْس یا تسلیم؟
۶. سلمان فارسی؛ نمونه‌ی زنده‌ی قلبِ سلیم
۷. «لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً»؛ امتحانِ دل‌ها
۸. داوریِ معلم ربانی و سرنوشتِ دل‌ها
۹. ایمان، اعتراض‌ناپذیر است
۱۰. تسلیم تا آخر؛ از سلمان تا همیشه

دلنوشته

سلمان؛ نمونه‌ی زنده‌ی قلبِ سلیم
قلبِ سلیم؛ «يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً»
سلمان؛ دلِ بی‌اعتراض به رأیِ معلم
تسلیمِ محض؛ مرزِ پنهانِ ایمان و ادعا

قلبِ سلیمِ سلمان
قلبی که بلد است «تسلیم» را بی‌حاشیه زندگی کند؛
نه با اکراه،
نه با حساب‌و‌کتابِ نَفْس،
بلکه با آرامشی که از یقین می‌آید.

«وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً»
تسلیمی که بعدش اما و اگر ندارد.
تسلیمی که اعتراضِ پنهان در سینه‌اش لانه نکرده.
تسلیمی که هنوز در راهِ بازگشت،
حکم را در ذهنش دوباره محاکمه نمی‌کند.

این، وصفِ قلبی است
که هیچ حَرَجی از رأیِ معلم ندارد.
نه چون همیشه رأی به نفعش است،
بلکه چون دلش را از پیش،
به نور سپرده است.

«لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ»
حَرَج، همان صدای نَفْس است
وقتی می‌گوید:
«این حکم با من سازگار نیست…»

و سلمان،
نمونه‌ی دلی است که این صدا را
سال‌ها پیش خاموش کرده بود.

درباره‌اش چه می‌شود گفت؟
درباره‌ی مردی که
طینتش با طینتِ نور درآمیخته
و روحش، هم‌نَفَسِ روحِ ولایت شده است؟

سلمان، تازه مسلمانِ دیروز نبود؛
او از آن‌ها بود که
سال‌ها پیش از اظهار ایمان،
درونش ایمان داشت.
ظاهرش شاید رنگِ شرک داشت،
اما دلش سال‌ها بود
به قبله‌ی نور ایستاده بود.

برای همین،
وقتی حکم می‌آمد،
دلش عقب نمی‌کشید.
نَفْسش دنبال راهِ فرار نمی‌گشت.
تسلیم می‌شد؛
نه از سرِ ترس،
بلکه از سرِ فهم.

اینجاست که مرزِ ایمان روشن می‌شود.

ایمان،
نه در ادعاست،
نه در دعوت‌نامه نوشتن برای معلم،
نه در گفتنِ «ما حکم تو را می‌پذیریم».

ایمان،
آنجاست که حکم صادر می‌شود
و دل،
بی‌صدا می‌گوید:
«قبول».

همیشه چنین بوده است.
در هر زمان،
وقتی اختلافی «شَجَرَ بَينَهم»
و داوری به معلم ربانی سپرده شد،
دو گروه شکل گرفتند:

گروهی که
حکم را تا وقتی دوست داشتند، دوست داشتند؛
و وقتی با هوای نَفْس‌شان نساخت،
اعتراض کردند.

و گروهی که
نَفْس را پیش‌تر
ذبح کرده بودند؛
و عقل‌شان،
به نور اهل‌بیت،
مهار را محکم گرفته بود.

قصه‌ها عوض نمی‌شوند؛
اسم‌ها عوض می‌شوند.

سلطانی که
حکم یحیی ع را شنید
و نپذیرفت؛
کوفیانی که
ولیّ خود را دعوت کردند
و وقتی رأی‌اش به نفع تمنّاهایشان نبود،
شمشیر کشیدند.

همه‌ی این‌ها
یک جمله‌اند با بیان‌های مختلف:

مشکل،
ندانستنِ حکم نبود؛
مشکل،
نخواستنِ تسلیم بود.

و خدا،
با این گروه‌ها اتمامِ حجت کرده است.
کسانی که
زباناً داوری معلم را قبول دارند
اما در دل،
او را متهم می‌کنند.

چون ایمان،
چیزی جز این نیست:
رضایت به داوریِ معلم ربانی
در جایی که عقلِ تنها،
راه را نمی‌داند.

و سلمان،
نامِ دیگرِ همین ایمان است.
دلِ سلیمی
که وقتی حکم می‌رسد،
نه می‌جنگد،
نه چانه می‌زند،
فقط…
تسلیم می‌شود؛ تسلیماً.

قلب سلیم قلب فرمانبردار : هوای نفس فرمانبردار عقل است و عقل بر هوای نفس غالب است.
سلامتی قلب از بیماری های عیوب هوای نفس در گرو فرمانبرداری هوای نفس از عقل [اطاعت از مافوق] است.
و ممكن أن تكون الحجارة سمّيت سلاما لأنّه أبعد شي‏ء في الأرض من الفناء و الذهاب، لشدّتها و صلابتها.
[جالبه ! عرب به سنگ می گه « سِلام » ، « و ممكن أن تكون الحجارة سمّيت سلاما » به اعتبار این ویژگی که سنگ از همه چیز دیگر در زمین محکمتر و با صلابت تر « لشدّتها و صلابتها» است و لذا نسبت به بقیه از نظر نیستی و فنا دورتر است « لأنّه أبعد شي‏ء في الأرض من الفناء و الذهاب» لذا انسان اگر خواهان خلود می باشد باید معنی سلام که نام سنگ در حالت صلابت و پایداری اوست را در امورات روزمره خود بکار ببندد]
السلم: الدلو الّتي لها عروة واحدة.
در سلم معنی وحده نیز مستتر است ، یعنی فقط حفظ رابطه با یک چیز که آنهم ولایت است موجب سلامت از بیماری عیوب نفس و در نتیجه صلح و ثبات و پایداری و آرامش و … همه در گرو فرمانبرداری از ولایت است. [تسلیم هوای نفس به عقل] 
در سلم معنی رابطه نیز مستتر است زیرا برگرداندن ودیعه به صاحبش مستلزم حفظ و برقراری رابط با او برای این منظور می باشد : « و سلّم الوديعة لصاحبها: أوصلها، فتسلّم ذلك »
مفهوم سبقت و پیشی گرفتن هم در واژه سلم نهفته است یعنی راه سبقت گرفتن در حسن خلق ولایت است «أسلمت اليه بمعنى أسلفت أيضا».
در سلم معنی ترقی و پیشرفت هم وجود دارد یعنی ولایت مثل نردبانی است که انسان را در پیشرفت در امر اصلاح و تربیت بالا می برد «السلّم بمعنى المرقاة» حدیث نردبان سُلّم ؟
[پس باید هوای نفس تسلیم عقل شود و عقل غالب بر هوای نفس گردد]
مُسَلَّمَةٌ لا شِيَةَ فيها

۱. قلبِ سلیم؛ فرمانبرداریِ نَفْس از عقل
۲. سِلم؛ از صلابتِ سنگ تا سلامتِ دل
۳. سلام؛ صلابتِ دل در اطاعتِ ولایت
۴. یک عُروه، یک دل؛ معنای پنهانِ سِلم
۵. قلبِ فرمانبردار؛ راهِ سلامت از عیوب نَفْس
۶. سِلم؛ نردبانِ ولایت و صعودِ انسان
۷. دلِ مُسَلَّمَة؛ بی‌لکه، بی‌دوگانگی
۸. صلحِ درون؛ وقتی عقل بر نَفْس غالب است
۹. سلامتیِ دل؛ از اطاعت تا خلود
۱۰. ولایت؛ تنها عُروه‌ی سلامتِ قلب

دلنوشته

قلبِ سلیم؛ فرمانبرداریِ نَفْس از عقل
دلِ مُسَلَّمَة؛ بی‌لکه، بی‌دوگانگی

قلبِ سلیم،
قلبِ فرمانبردار است.
نه قلبِ بی‌اراده،
بلکه قلبی که جای فرمان را درست شناخته است.

در این قلب،
هوای نَفْس، فرمانده نیست؛
هوای نَفْس،
فرمان‌بَرِ عقل است.
و عقل،
به برکت نورِ ولایت،
بر نَفْس غالب است.

سلامتِ دل،
از همین‌جا آغاز می‌شود؛
از جایی که نَفْس
دیگر برای خودش حکم صادر نمی‌کند.
بیماریِ دل،
چیزی جز سرکشیِ نَفْس نیست
و درمانش،
اطاعت از مافوق است.

جالب است…
عرب به «سنگ» می‌گوید: سلام.

نه از سرِ لطافت،
بلکه از سرِ صلابت.
چون سنگ،
سخت‌ترینِ موجودات زمین است؛
و به همین دلیل،
دورترین چیز از فنا و زوال.

انگار زبان،
به ما می‌گوید:
اگر خلود می‌خواهی،
اگر ثبات می‌خواهی،
اگر آرامشِ ماندگار می‌خواهی،
باید «سلام» شوی؛
باید مثل سنگ،
بر جای خود بایستی.

سلام،
یعنی دلِ سست نداشته باشی.
یعنی هر بادِ تمنّا
تو را از جا نکند.
یعنی فرمان،
تو را نشکند
بلکه محکم‌ترت کند.

و باز جالب‌تر…
در «سِلم»،
معنای وحدت هم پنهان است.

دلوی که
تنها یک عُروه دارد.
یک دستگیره.
یک نقطه‌ی اتصال.

یعنی سلامتِ دل،
در گروِ وصل بودن به «یک» است؛
نه چند صدا،
نه چند مرجع،
نه چند فرمان.

دلِ سالم،
فقط با ولایت در ارتباط است.
چندریسمانی،
دل را بیمار می‌کند.

و «سِلم»،
معنای رابطه هم دارد.
ودیعه را به صاحبش برگرداندن،
یعنی ارتباط را نگه داشتن.
یعنی دل بداند
به چه کسی تعلق دارد
و به کجا باید برگردد.

حتی معنای سبقت،
در دلِ این واژه خوابیده است.
پیشی گرفتن،
اما نه با زرنگیِ نَفْس؛
بلکه با حسنِ خلقِ ولایت.
آن‌جا که جلو زدن،
یعنی زودتر تسلیم شدن.

و باز…
سِلم،
نردبان است.
مرقاة.

ولایت،
پله‌پله،
انسان را بالا می‌برد؛
در اصلاح،
در تربیت،
در انسان شدن.

اما این نردبان،
برای نَفْسِ سرکش نیست.
تا نَفْس تسلیم نشود،
پله‌ای بالا نمی‌روی.

پس باز برمی‌گردیم
به همان اصلِ ساده و سخت:

باید هوای نَفْس
تسلیمِ عقل شود؛
و عقل،
به نورِ ولایت،
غالب بماند.

آن‌وقت است که دل،
«مُسَلَّمَةٌ لا شِيَةَ فيها» می‌شود؛
بی‌لکه،
بی‌دوگانگی،
بی‌ریگ در کفش.

دلی یک‌دست،
یک‌جهت،
و آرام.

دلِ سلیم.

[سلامتی – رفع بی حوصلگی ] :
[بی حوصلگی علامت اختلال در سلامتی قلب و اعتقاد است ! رفع عامل بی حوصلگی (حسد) راه رسیدن به سلامتی است] « ولایت اصل سلامت »
کلاً « أَيْنَمَا كُنْتَ وَ فِي أَيِّ حَالٍ كُنْتَ » سلامتی رو از مافوقت « مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ » بخواه !!!
زرنگ باش و این سلامتی رو در اعتقادات و قلب و عاقبت به خیری خودت بخواه « لِدِينِكَ وَ قَلْبِكَ وَ عَوَاقِبِ أُمُورِكَ » چون اعتقادات سالم ، قلب و جسم و عاقبتتو ، سالم و ختم به خیر میکنه !
پس راه کسب سلامتی که بهترین چیزه ، اعتقادات سالمه و اونو مافوق به ما مرحمت میکنه لذا نقش معلم ربانی که اعتقادات سالم آل محمد ع رو برای ما بیان میکنه معلوم میشه که چقدر مهمه !!!
پس راهش اینه که از خدا اینجوری چیزی بخواهی! اگه بگی خدایا منو با معلم ربانی منا اهل البیت ع آشنا کن که اینجوری بتونم اعتقادات سالم رو بدست بیارم کارتو راحت تر کردی و این زرنگی تو رو میرسونه! + «یاد معلم ربانی – ذکر الله»
اینه که معلم ربانی تکه کلامش همیشه این جمله است که : همیشه گوشه چشمت گنبد علی بن موسی ع باشه !
اگه دائم چهره نورانی معلم ربانی رو جلوی چشات مجسم ببینی ، بدان همه جوره سالمی !
اینو بدون که خیلی ها دنبال سلامتی هستن ولی اونو بدست نمیارن و راه رسیدن به سلامتی رو اشتباهی میرن ! و چه بسا خیال میکنن که دارن درست میرن !
سلامتی با همه قهر کرده و گوشه نشین شده « السَّلَامَةُ قَدْ عُزِلَتْ مِنَ الْخَلْقِ » و جز عده ای بسیار اندک ، همه از اون بی اطلاع و بی بهره هستند ! و تا بوده همین بوده !
راه رسیدن به سلامتی رو معلم ربانی در یک جمله فرمودند « وَ سَبِيلُ وُجُودِهَا فِي … » و کار را تمام کردند :
این اعتقاد که : «حوادث آثار عیب ماست با عوامل محیطی درگیر نشوید ، تحمل ، تحمل ، تحمل !!!»
« احْتِمَالِ جَفَاءِ الْخَلْقِ وَ أَذِيَّتِهِمْ وَ الصَّبْرِ عِنْدَ الرَّزَايَا »
فکر کن یک نرم افزار خوب و کارا «اعتقادی که سلامتی میاره» رو از سرور گوگل (مافوق – معلم ربانی) بخوبی دانلود کردی و تو گوشی موبایلت نصب کردی ، حالا تو آمادگی «التهیئۀ» رویارویی با هر ناملایمات و مشکلی رو داری ، چون میدونی چکار باید بکنی که خلاص شی ! فقط میمونه اینکه بخوای این کار رو انجام بدی یا نه ! بعضی ها فقط با نصب نرم افزار پُز میدن و وقتی تو اینباکس روزانه شونو نگاه میکنه تمام آیات عرضه شده رو فِیل کردن و هیچکدوم با موفقیت دان نشده ! پس قبل از نصب و بعد از نصب فرقی نکرد !
ببین روزانه در ورکلایفهات، چند بار تونستی با این بینش رفع مشکل کنی ! اونا پس اندازهای ولایتی تو هستند که روز مبادا بدردت میخورن ! و در واقع میزان بهره مندی تو از اعمال نمادین مثل نماز و روزه همین چند مورد انجام شده است که اگر انجام شده باشد !
خلاصه اگه با این اعتقاد کاملا جا بیفتی و هر مسئله ای رو بتونی حل کنی اصلا مهم نیست که در چه شرایطی قرار بگیری و سختی و آسانی نمودارها فرقی برات نمیکنه و از پس همشون به کمک مافوقت «یاد معلم ربانی» برمیای !
اما اگه اومدو این مطلب انجامش سخت شد که خیلی هم سخته و به زبون آسونه چه خاکی باید به سر بریزیم ؟!
اگه با نصب این اعتقاد در قلبت ، در عمل مشکل داری راه دوم اینه که گوشه عزلت بگزینی !
اگه نمیتونی به هر دلیلی عزلت اختیار کنی و باید تا حدودی بین مردم باشی چاره سوم اینه که سکوت اختیار کنی و هیچی نگی البته این کار از عزلت سخت تره و اگه میخوای و میتونی عزلت پیشه کن که راحت ترین کار برای کسی است که در عمل به این اعتقاد مشکل داره !
خلاصه راه حل سوم یعنی سکوت هم وجود داره اگه مالکیت زبونتو داشته باشی !
راه و مرحله چهارم رسیدن به سلامتی اینه که اگه نمیتونی مثل معلم ربانی با آیات عاقلانه برخورد و صحبت کنی و عزلت هم برات عملا امکان نداره و در سکوت کردن هم لنگ میزنی و بالاخره میخوای یه چیزی بگی و حرفی بزنی پس حداقل در مواردی صحبت کن که به تو مربوطه و ضرری برات نداره گرچه که سکوت از این تکلم در موارد مربوط هم بهتره ! یعنی حتی در موارد مربوط به خودت هم راحت تر اینه که مداخله نکنی و سکوت کنی !
خلاصه اگه نمیتونی حرف بجا بزنی و ممکنه محیط مجبورت کنه که چیزی بگی (گر چه که اگه در اعتقادات قوی باشی محیط هر چقدر هم سعی کنه نمی تونه عاقل عامل به ولایت رو از کوره در ببره) و کار رو خراب کنی باز هم خدا راه قرار داده و اون اینه که اگه امکان داره با اجازه مافوقت شرایط خودتو عوض کن و مثلا از یک شهر به شهر دیگه ای هجرت کن «الانْقِلَابُ فِي الْأَسْفَارِ مِنْ بَلَدٍ إِلَى بَلَدٍ» ! باید بشی خانه بدوش !!! راهشو ملائکه دارن یادت میدن گوش کن « أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً ؟! فَتُهاجِرُوا فِيهَا »
خدا زمین برای عبادت زیاد داره اما بدان عوض کردن محیط برای کسی که خدا براش اراده اصلاح و تربیت با عرضه آیات متعدد نموده صورت مسئله رو پاک نمیکنه ، بقول معلم ربانی پشت کوه قاف هم که فرار کنی آیت اگه بخواد عرضه بشه ، عرضه میشه ! ولی بالاخره این راه حل چهارم هم وجود داره .
اما درستش اینه که « وَ انْتَهِزْ مَغْنَمَ عِبَادِ اللَّهِ الصَّالِحِينَ » اولا با معلم ربانی و دوستاش رابطه ولایتی خوبی داشته باشی و حقوق اخوت رو رعایت کنی و از مافوقت مدام کسب علم کنی (اولوا العلم – اولوا الامر) و در عرضه آیت این معالم رو بکار ببندی و از ثمراتش خودت و دیگران رو بهره مند کنی و اسم خودتو در لیست کسانی که حاجت خدا رو در ایجاد آرامش به وسیله ولایت برآورده کرده اند ثبت نمایی و فرار از آیت صورت مسئله رو پاک نمی کنه !
عمل به ولایت همان قبول ذلت کوچک برای رهایی از ذلت بزرگه ! (البته گفتیم که این قبول ذلت نیست بلکه من مواطن البشری است) …
درگیر نشو ، سرتو بنداز پایینو برو ، بذار بگن بی عرضه است ! اگه منم منم کرد ، جوابشو نده یا بگو باشه اصلا تو خدا !!! خودتو به تغافل بزن  و برو !

این مطلب ولایت و اسرار رو فقط با یک نفر اونم معلم ربانی در میان بگذار و احدی جز این یک نفر چه دوست و چه دشمن اگه مطلع بشه خواه ناخواه یک روزی کار دستت میده !
راه اینکه عاشق این روش زندگی کردن بشی میدونی چیه ؟ اینه که عاشق هیچ چیز دیگه ای نباشی « بِلَا عِلَاقَة » ! + «شکر» ، اینه معنی «لا اله الا الله» ، در واقع «لا اله» همان «لا علاقۀ» است و بی توجهی به هر چه غیر خداست !
یعنی فقط عاشق معلم ربانی – به اعتبار علمش که علم آل محمد ع است – میتونه از او حرف شنوی «طاعۀ» داشته باشه و نادید حرفهاشو قبول و تصدیق و اطاعت کنه و کاری به اسرار علوم نهفته در آیات عرضه شده نداشته باشه ، بموقعش اگه صلاح باشه متوجه میشه !
در هر صورت اون روش زندگیی که نهایتا به سلامتی همه جوره ختم میشه « فَإِنْ فَعَلْتَ ذَلِكَ أَصَبْتَ السَّلَامَةَ وَ بَقِيتَ مَعَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِلَا عِلَاقَة »همین عمل به ولایت در دل شرایط ناآرامی هاست که مفصل معلم ربانی بیست سال برای ما تشریح و تفسیر نموده اند. مخالفت با این اصل « خَالَفَ أُصُولَهَا » اصلا به سلامتی نخواهد انجامید . « ولایت اصل سلامت »
این مطالب ارزنده رو امام صادق ع فرمودند :
« قَالَ الصَّادِقُ ع‏ :
اطْلُبِ السَّلَامَةَ أَيْنَمَا كُنْتَ وَ فِي أَيِّ حَالٍ كُنْتَ لِدِينِكَ وَ قَلْبِكَ وَ عَوَاقِبِ أُمُورِكَ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
فَلَيْسَ مَنْ طَلَبَهَا وَجَدَهَا
فَكَيْفَ مَنْ تَعَرَّضَ لِلْبَلَاءِ وَ سَلَكَ مَسَالِكَ ضِدِّ السَّلَامَةِ وَ خَالَفَ أُصُولَهَا بَلْ رَأَى السَّلَامَةَ تَلَفاً وَ التَّلَفَ سَلَامَةً
وَ السَّلَامَةُ قَدْ عُزِلَتْ مِنَ الْخَلْقِ فِي كُلِّ عَصْرٍ خَاصَّةً فِي هَذَا الزَّمَانِ
وَ سَبِيلُ وُجُودِهَا فِي
احْتِمَالِ جَفَاءِ الْخَلْقِ وَ أَذِيَّتِهِمْ وَ الصَّبْرِ عِنْدَ الرَّزَايَا
وَ خِفَّةِ الْمُؤَنِ
وَ الْفِرَارِ مِنَ الْأَشْيَاءِ الَّتِي تَلْزَمُكَ رِعَايَتُهَا
وَ الْقَنَاعَةِ بِالْأَقَلِّ مِنَ الْمَيْسُورِ
فَإِنْ لَمْ تَكُنْ فَالْعُزْلَةُ
وَ إِنْ لَمْ‏ تَقْدِرْ فَالصَّمْتُ وَ لَيْسَ كَالْعُزْلَةِ
وَ إِنْ لَمْ تَسْتَطِعْ فَالْكَلَامُ بِمَا يَنْفَعُكَ وَ لَا يَضُرُّكَ وَ لَيْسَ كَالصَّمْتِ
وَ إِنْ لَمْ تَجِدِ السَّبِيلَ إِلَيْهِ فَالانْقِلَابُ فِي الْأَسْفَارِ مِنْ بَلَدٍ إِلَى بَلَدٍ وَ طَرْحُ النَّفْسِ فِي بَرَارِي التَّلَفِ بِسِرٍّ صَافٍ وَ قَلْبٍ خَاشِعٍ وَ بَدَنٍ صَابِرٍ
قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ
إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ
قالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيهَا
وَ انْتَهِزْ مَغْنَمَ عِبَادِ اللَّهِ الصَّالِحِينَ وَ لَا تُنَافِسِ الْأَشْكَالَ وَ لَا تُنَازِعِ الْأَضْدَادَ
وَ مَنْ قَالَ لَكَ أَنَا فَقُلْ أَنْتَ
وَ لَا تَدَّعِ شَيْئاً وَ إِنْ أَحَاطَ بِهِ عِلْمُكَ وَ تَحَقَّقَتْ بِهِ مَعْرِفَتُكَ
وَ لَا تَكْشِفْ سِرَّكَ إِلَّا لِمَنْ هُوَ أَشْرَفُ مِنْكَ فِي الدِّينِ فَتَجِدَ الشَّرَفَ
فَإِنْ فَعَلْتَ ذَلِكَ أَصَبْتَ السَّلَامَةَ وَ بَقِيتَ مَعَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِلَا عِلَاقَة »

+ قيد- قود- انقیاد : منقاد مافوق باش !
فرسٌ‏ قَؤُودٌ – فَرَسٌ‏ قَيْدٌ : اسب منقاد و زبون
ذعن: الإصحاب و الانقياد
تسلیم – انقیاد : قلب سلیم : قلب تابع دستورات مافوق

۱. ولایت؛ اصلِ سلامتِ دل و اعتقاد
۲. سلامتیِ حقیقی؛ از اطاعت تا آرامش
۳. قلبِ سلیم؛ وقتی نَفْس منقادِ مافوق است
۴. بی‌حوصلگی؛ نشانه‌ی پنهانِ بیماریِ دل
۵. سِلم؛ راهِ سلامت در دلِ ناآرامی‌ها
۶. از حسد تا سلامت؛ نسخه‌ی ولایت
۷. سلامتیِ گمشده؛ چرا فقط عده‌ای به آن می‌رسند؟
۸. بِلَا عِلَاقَة؛ رازِ زندگیِ سالم
۹. منقادِ مافوق؛ راهِ عملیِ سلامت
۱۰. ولایت در ورک‌لایف؛ نرم‌افزارِ سلامتِ دل

دلنوشته

از حسد تا سلامت؛ نسخه‌ی ولایت
بِلَا عِلَاقَة؛ رازِ زندگیِ سالم

سلامتی و بی‌حوصلگی

بی‌حوصلگی،
یک خُلق ساده نیست؛
علامت است.
علامتِ اختلال در سلامتِ قلب و اعتقاد.

دلِ سالم،
بی‌حوصله نمی‌شود؛
اگر هم خسته شود،
معترض نمی‌شود.
بی‌حوصلگی،
جایی شروع می‌شود که حسد
آرام‌آرام جای ولایت را می‌گیرد.

برای همین گفتیم:
ولایت، اصلِ سلامت است.

سلامتی را
هرجا هستی
و در هر حالی که هستی
از مافوقت بخواه؛
نه از شرایط،
نه از مردم،
نه از شانس.

از خدا بخواه؛
اما زرنگ باش.

نه فقط برای تن،
بلکه برای
دینت،
قلبت،
و عاقبتِ کارت.

چون اعتقادِ سالم،
دل را سالم می‌کند،
دلِ سالم،
بدن را آرام می‌کند،
و این آرامش،
کار را ختم به خیر می‌کند.

پس معلوم می‌شود
نقشِ معلم ربانی
چقدر حیاتی است؛
همان که
اعتقاداتِ سالمِ آل‌محمد علیهم‌السلام
را به دل‌ها می‌رساند.

اگر بگویی:
«خدایا مرا با معلم ربانیِ اهل‌بیت آشنا کن
تا اعتقادات سالم به‌دست بیاورم»
در واقع مسیر را کوتاه کرده‌ای.
این، زرنگی است.

یادِ معلم ربانی،
ذکرِ خداست.

برای همین است
که معلم ربانی
همیشه یک تکه‌کلام دارد:
«گوشه‌ی چشمت،
گنبدِ علی‌بن‌موسی علیه‌السلام باشد…»

اگر چهره‌ی نورانیِ معلم
جلوی چشمِ دلت زنده باشد،
بدان…
سالمی.
همه‌جوره سالمی.

اما بدان:
خیلی‌ها دنبال سلامتی‌اند
و هرگز به آن نمی‌رسند؛
چون راه را اشتباه می‌روند،
و بدتر از آن،
فکر می‌کنند درست می‌روند.

سلامتی،
با بیشتر مردم قهر کرده است:
«السَّلَامَةُ قَدْ عُزِلَتْ مِنَ الْخَلْقِ»

و فقط عده‌ای اندک
طعمش را می‌چشند؛
همیشه همین بوده.

معلم ربانی،
راهش را در یک جمله تمام می‌کند:

مشکل،
حوادث نیست؛
حوادث،
آثارِ عیبِ ماست.

با محیط درگیر نشو.
تحمل…
تحمل…
تحمل.

تحملِ جفای مردم،
تحملِ آزارشان،
و صبر در گرفتاری‌ها.

انگار یک نرم‌افزارِ اعتقادیِ قوی
را از سرورِ مافوق
دانلود کرده‌ای
و روی دل نصب کرده‌ای.

حالا آماده‌ای؛
برای هر پیام،
هر ناملایمت،
هر آزمون.

فقط یک چیز مانده:
این‌که اجرا کنی یا نه.

بعضی‌ها
فقط نرم‌افزار را نصب می‌کنند
و با آن پُز می‌دهند؛
اما تمام آیاتِ روزانه را فیلتر می‌کنند.
نه قبل از نصب فرق می‌کنند،
نه بعد از نصب.

از خودت بپرس:
در ورک‌لایفِ روزانه‌ات
چند بار با این اعتقاد
مشکلی را حل کردی؟

همان‌ها
پس‌اندازهای ولایتیِ تو هستند؛
برای روزِ مبادا.

وگرنه نماز و روزه،
اگر به عمل نرسند،
فقط نماد می‌مانند.

اگر این اعتقاد
در جانت جا بیفتد،
دیگر مهم نیست
نمودار آزاردهنده بالا برود یا پایین بیاید.
سختی و آسانی
برای تو فرق نمی‌کند.

با یادِ مافوقت
از همه‌شان عبور می‌کنی.

اما اگر دیدی عمل به این راه
برای تو سخت است
— که هست —
خدا راهِ دوم گذاشته:
عزلت.

اگر نتوانستی عزلت کنی
و باید بین مردم بمانی،
راهِ سوم:
سکوت.

و سکوت،
از عزلت هم سخت‌تر است؛
اگر می‌توانی،
عزلت راحت‌تر است.

اگر نه عزلت شد
و نه سکوت،
و مجبور شدی حرف بزنی،
حداقل
در جایی حرف بزن
که به تو مربوط است
و ضرری ندارد.

گرچه باز هم
سکوت،
حتی در امور مربوط به خودت،
سالم‌تر است.

و اگر هیچ‌کدام نشد،
خدا راه چهارم گذاشته:
تغییرِ محیط.
هجرت.

زمین خدا وسیع است.
خانه‌به‌دوشی،
آخرین راه است؛
نه بهترین راه.

اما بدان:
عوض کردن محیط،
اگر خدا اراده‌ی تربیت داشته باشد،
مسئله را پاک نمی‌کند.
آیه،
پشتِ کوه قاف هم
عرضه می‌شود.

راهِ درست این است:
غنیمت شمردنِ
هم‌نشینی با بندگان صالح.
رابطه‌ی ولایتی با معلم ربانی
و دوستانش.
کسبِ علم از مافوق
و عمل به آیاتِ عرضه‌شده.

فرار از آیه،
صورت‌مسئله را پاک نمی‌کند.

عمل به ولایت،
قبولِ یک «کوچک‌نمایی» ظاهری است
برای رهایی از ذلتِ بزرگ.

درگیر نشو.
سرت را بینداز پایین و برو.
بگذار بگویند: بی‌عرضه است.

اگر گفتند «من، من»،
جواب نده.
بگو: باشه،
اصلاً تو خدا!

تغافل کن و عبور کن.

این راه را
فقط با یک نفر در میان بگذار:
معلم ربانی.
نه با هیچکس دیگر.

راز،
اگر پخش شود،
یک روز کارت را می‌سازد.

و اگر می‌خواهی عاشقِ این سبک زندگی شوی،
راهش ساده است:
عاشقِ هیچ‌چیز دیگر نباش.

بِلَا عِلَاقَة.

این است معنای
«لا إلهَ إلّا الله».

دلِ بی‌علاقه به غیر،
فقط از معلم ربانی حرف‌شنوی دارد؛
چشم‌بسته اطاعت می‌کند،
و دنبال رمزگشاییِ زودهنگامِ اسرار نمی‌دود.

وقتش برسد،
خودش می‌فهمد.

در نهایت،
این سبک زندگی
به یک چیز ختم می‌شود:
سلامتی.

سلامتی‌ای که
در دلِ ناآرامی‌ها
به دست می‌آید.

و این همان است
که معلم ربانی
سال‌ها برایش
جان گذاشته است.

ولایت،
اصلِ سلامت است.

و قلبِ سلیم،
قلبی است که
منقادِ مافوق است؛
نَفْس در قید،
عقل در اختیار،
و دل…
آرام.

قلب سالم یعنی قلبی که معیوب نیست !!! یعنی قلبی که عیبی بنام شک [حسد] نسبت به معلم ربانی در آن یافت نمی شود لذا با یقین به معلم ربانی، علیرغم وجود بخل و حسد ، استعمال این عیوب نمی کند «صبر»، کانه بی عیب است و سالم ! پس سلام برای اهل یقین نام زیبای معلم ربانی است چون با یاد او قادرند استعمال عیب ننمایند کانه بی عیب و معصومند و این بی گناهی و به درجات خود عصمت حاصله را از برکت یادآوری معالم ربانی بدست آورده اند.
واژه سلم به تعبیری یعنی بی عیب و سالم بودن … در واژه حمد گفتیم برای اهل یقین نام زیبای معلم ربانی است چون اهل یقین شک ندارند که ذره ای جای مذمت و نکوهش در «آیاتی و رسلی» که در تایید حقانیت کلام معلم عرضه می شود وجود ندارد یعنی فهم واژه حمد از روی واژه مخالف آن یعنی ذمّ زیباست و همچنین فهم واژه سلم از روی مفهوم نداشتن عیب و لذا سالم بودن خیلی زیبا و قشنگ است … « اللّه جلّ ثناؤه هو السلام، لسلامته ممّا يلحق المخلوقين من العيب و النقص و الفناء »
«الله نور» «الله سلام»
جالبه ! عرب به سنگ می گه « سلام » به اعتبار این ویژگی که سنگ از همه چیز دیگر در زمین محکمتر و با صلابت تر است و لذا نسبت به بقیه از نظر نیستی و فنا دورتر است [و ممكن أن تكون الحجارة سمّيت سلاما لأنّه أبعد شي‏ء في الأرض من الفناء و الذهاب، لشدّتها و صلابتها] لذا انسان اگر خواهان خلود می باشد باید معنی سلام که نام سنگ در حالت صلابت و پایداری اوست را در امورات روزمره خود بکار ببندد. یعنی عملا در اعتقادات مثل سنگ سرسخت و محکم باشد و ذره ای انعطاف به خرج ندهد و تمایل به ولایت باطل نداشته باشد …

۱. قلبِ سلیم؛ بی‌عیب به برکتِ یقین
۲. سلام؛ نامِ صلابتِ دلِ مؤمن
۳. سِلم؛ وقتی دل مثل سنگ می‌ایستد
۴. یقین؛ درمانِ شک و حسدِ قلب
۵. سلامِ دل؛ از یادِ معلم ربانی تا عصمتِ اکتسابی
۶. الله سلام؛ دلِ سالم از عیب و نقص
۷. صلابتِ اعتقاد؛ رازِ خلودِ قلب
۸. بی‌عیبیِ دل؛ معنای پنهانِ سِلم
۹. سنگِ یقین؛ قلبی که نمی‌لغزد
۱۰. سِلم و حمد؛ دو نامِ یک حقیقت در دلِ اهل یقین

دلنوشته

قلبِ سلیم؛ بی‌عیب به برکتِ یقین به معلم ربانی

قلبِ سالم،
یعنی قلبی که معیوب نیست.
نه این‌که نَفْس در آن نباشد،
نه این‌که بخل و حسد اصلاً خطور نکند؛
بلکه یعنی این عیوب
حاکم نشده‌اند.

عیبِ اصلیِ قلب،
شک است؛
شکی که ریشه‌اش حسد است.
شک نسبت به معلم ربانی.

قلبِ سلیم،
قلبی است که این شک در آن راه ندارد.
برای همین،
با وجود آمدنِ وسوسه‌ها،
آن‌ها را به کار نمی‌گیرد.

این همان «صبر» است؛
یعنی عیب هست،
اما استعمال نمی‌شود.
انگار که دل،
بی‌عیب است.

برای اهل یقین،
«سلام»
نامِ زیبای معلم ربانی است؛
چون با یادِ او
می‌توانند عیب را زمین بگذارند.
نه این‌که نَفْس را کشته باشند،
بلکه آن را مهار کرده‌اند.

و این بی‌گناهی،
این درجاتِ عصمتِ اکتسابی،
از برکتِ یادآوریِ معالمِ ربانی به‌دست می‌آید.
نه با زور،
نه با سرکوب،
بلکه با حضورِ دائمِ نور.

«سِلم»،
به یک معنا یعنی:
بی‌عیب بودن،
سالم بودن.

همان‌طور که در «حمد» گفتیم:
برای اهل یقین،
نامِ زیبای معلم ربانی است؛
چون اهل یقین می‌دانند
در آیات و رسلی که برای تأییدِ حقانیتِ کلامِ معلم عرضه می‌شود،
ذره‌ای جای ذمّ و نکوهش نیست.

فهمِ حمد،
از شناختِ ضدّش،
ذمّ،
زیبا می‌شود.

و فهمِ سِلم هم
از همین مسیر روشن می‌شود:
نبودِ عیب،
نبودِ نقص.

برای همین است که گفته شد:
خدا، سلام است؛
نه چون آرام است،
بلکه چون از هر عیب و نقص و فنا
منزّه است.

«اللّه نور»
و
«اللّه سلام»

و باز…
زبان، نکته‌ای شگفت دارد.

عرب،
به سنگ می‌گوید:
سلام،
به خاطر صلابتش.

سنگ،
محکم‌ترینِ چیزهای زمین است؛
و به همین دلیل،
دورترین چیز از فنا و زوال.

انگار زبان می‌گوید:
اگر خلود می‌خواهی،
اگر می‌خواهی نپوسی،
اگر می‌خواهی نلغزی،
سلام شو.

یعنی در اعتقادت،
مثل سنگ باش.
سخت،
محکم،
بی‌انعطاف.

نه این‌که لجوج باشی؛
بلکه
به ولایتِ باطل
کوچک‌ترین تمایلی نشان ندهی.

سلام،
نامِ صلابت است.
نامِ ایستادن است.
نامِ دلِ سالمی است
که زیر بارِ شک
نمی‌رود.

قلبِ سلیم،
قلبی است که
در اعتقاد،
سنگ است.

@@@

سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ
سَلامٌ عَلى‏ مُوسى‏ وَ هارُونَ

نور سلام نزد ذرّیّه‌ی نورانی ماندگار است!
وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقِينَ
بَقِيَّتُ‏ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ
السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا بَقِیَّةَ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ

Salutation on Mussa and Harun!

نور سلام، بر تیم دو نفره!

The Best Double Team! M&H
and blessed are those two brothers!

كان أول من صدق بموسى هارون!

و خوشا به حال آن دو برادر!

کتاب مناقب آل ابی طالب:
حدیث قدسی
:
فِي قَوْلِهِ تَعَالَى:
وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ‏
كَانَ فِي التَّوْرَاةِ
يَا مُوسَى إِنِّي اخْتَرْتُكَ
وَ اخْتَرْتُ لَكَ وَزِيراً هُوَ أَخُوكَ يَعْنِي هَارُونَ لِأَبِيكَ وَ أُمِّكَ
كَمَا اخْتَرْتُ لِمُحَمَّدٍ إِلْيَا هُوَ أَخُوهُ وَ وَزِيرُهُ وَ وَصِيُّهُ وَ الْخَلِيفَةُ مِنْ بَعْدِهِ

طُوبَى لَكُمَا مِنْ أَخَوَيْنِ
وَ طُوبَى لَهُمَا مِنْ أَخَوَيْنِ
إِلْيَا أَبُو السِّبْطَيْنِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ مُحَسِّنٌ الثَّالِثُ مِنْ وُلْدِهِ
كَمَا جَعَلْتُ لِأَخِيكَ هَارُونَ شبرا [شَبَّرَ] وَ شَبِيراً وَ مبشرا [مُشَبِّراً]
.
در تفسیر آیه «ما به موسی کتاب تورات را فرستادیم» آورده است که:
در تورات این طور وارد است که:
ای موسی! من تو را انتخاب کردم؛
و هارون را که برادر پدری و مادری توست، برای وزارت تو انتخاب کردم؛
همچنان که برای محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) الیا (نام عبری امیر المومنین علیه السلام)
را که برادر، و وزیر و وصی، و خلیفه بعد از اوست انتخاب نمودم.
خوشا به حال شما دو برادر!
و خوشا به حال آن دو برادر!
الیا پدر سبطین حسن و حسین است و محسن که سومی آن هاست، از فرزندان اوست.
همچنان که برای برادر تو هارون، شبر و شبیر و مشبر را قرار دادم.

ماموریت تیم دو نفره!

«محمد و علی» بمنزلۀ «موسی و هارون»!
داستان معراج!

أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي‏

این نور مخلوق دو تا شد! یکی محمد و دیگری علی!

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:
عَلِيٌّ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ
فَقَالَ جَبْرَئِيلُ يَا مُحَمَّدُ وَ أَنَا مِنْكُمَا.

امام علی علیه السلام:
يَا سَلْمَانُ وَ يَا جُنْدَبُ
أَنَا مُحَمَّدٌ وَ مُحَمَّدٌ أَنَا
وَ أَنَا مِنْ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدٌ مِنِّي

قَالَ اللَّهُ تَعَالَى
مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ.

امام صادق علیه السلام:
… أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ الْمِصْبَاحَ هُوَ الَّذِي يُهْتَدَى بِهِ فِي الظُّلْمَةِ وَ انْبِعَاثُ فَرْعِهِ مِنَ أَصْلِهِ
وَ قَدْ قَالَ عَلِيٌّ ع
أَنَا مِنْ‏ أَحْمَدَ كَالضَّوْءِ مِنَ‏ الضَّوْءِ
أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ مُحَمَّداً وَ عَلِيّاً ص كَانَا نُوراً بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ قَبْلَ خَلْقِ الْخَلْقِ بِأَلْفَيْ عَامٍ 

وَ إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَمَّا رَأَتْ ذَلِكَ النُّورَ رَأَتْ لَهُ أَصْلًا قَدِ انْشَعَبَ فِيهِ شُعَاعٌ لَامِعٌ
فَقَالَتْ إِلَهَنَا وَ سَيِّدَنَا مَا هَذَا النُّورُ
فَأَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهِمْ هَذَا نُورٌ مِنْ نُورِي أَصْلُهُ نُبُوَّةٌ وَ فَرْعُهُ إِمَامَةٌ
أَمَّا النُّبُوَّةُ فَلِمُحَمَّدٍ عَبْدِي وَ رَسُولِي
وَ أَمَّا الْإِمَامَةُ فَلِعَلِيٍّ حُجَّتِي وَ وَلِيِّي
وَ لَوْلَاهُمَا مَا خَلَقْتُ خَلْقِي‏
.

وَ مُحَمَّدٌ يُسْأَلُ عَنْ وَلَايَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع‏

۱. سلامِ ماندگار؛ از موسی و هارون تا محمد و علی
۲. نورِ سلام؛ مأموریتِ دو نفره‌ی ولایت
۳. سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ؛ بقا در تیمِ نور
۴. سلام بر بقیّة‌الله؛ امتدادِ نور در زمین
۵. دو ظهورِ یک نور؛ نبوت و امامت
۶. سلام، وقتی نور دو تا می‌شود
۷. برادریِ نور؛ رازِ ماندگاریِ سلام
۸. از هارون تا علی؛ سلام در امتدادِ ولایت
۹. نورِ واحد، رسالتِ مشترک
۱۰. سلامِ ولایت؛ از ذرّیه‌ی باقی تا بقیّة‌الله

دلنوشته

سلام بر بقیّة‌الله؛ امتدادِ نور در زمین
سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ…

سلام،
حادثه‌ی مقطعی نیست.
سلام،
نوری است که می‌ماند؛
تا دمیدن فجر.

فجرِ دل،
جایی است که تاریکیِ شک عقب می‌نشیند
و یقین طلوع می‌کند.

برای همین است که گفته شد:
سَلامٌ عَلى‏ مُوسى‏ وَ هارُونَ
سلام،
بر کسانی می‌نشیند
که نور را دو نفره حمل می‌کنند.

نورِ سلام،
نزدِ ذرّیه‌ی نورانی ماندگار است:
وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقِينَ

چون سلام،
در امتداد است؛
در بقا.
در بقیّه.

و چه نام زیبایی:
بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ

سلام،
در زمین
با بقیّه‌ی خدا شناخته می‌شود.

السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا بَقِيَّةَ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ

این سلام،
بر یک نفر تنها نایستاده است.
بر تیم دو نفره است.

اولین کسی که موسی را تصدیق کرد،
هارون بود.
نه از سرِ تعارف،
بلکه از سرِ هم‌نوری.

و خوشا به حال آن دو برادر…

در کتاب مناقب آمده است:
انتخابِ موسی،
با انتخابِ هارون کامل شد.

نه فقط پیامبر،
که وزیر.

نه فقط مأمور،
که هم‌دل.

و این سنت،
در محمد و علی
به اوج رسید.

همان‌طور که برای موسی
هارون را برگزید،
برای محمد
الیا را برگزید؛
برادر،
وزیر،
وصی،
و خلیفه.

و چه زیبا فرمود:
طوبی لکمَا من أخوین…

برادری که
نور را تکثیر می‌کند،
نه تضعیف.

و مأموریت روشن است:
اذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوكَ بِآياتِي
با آیات من بروید؛
نه یکی،
دو تا.

چون طغیان،
با نورِ تک‌نفره جمع نمی‌شود.

موسی و هارون،
محمد و علی.

همین نسبت،
در معراج هم تثبیت شد:
تو نسبت به من
همان جایگاه هارون را داری نسبت به موسی…

اینجا نور،
دو تا شد.
نه دو نور،
یک نور در دو ظهور.

برای همین است که گفت:
علی از من است
و من از او.

و جبرئیل گفت:
من از شما دو نفرم.

یعنی نور،
لایه‌لایه می‌شود
اما جدا نمی‌شود.

دو دریا،
که به هم می‌رسند
و برزخ دارند
تا تجاوز نکنند.

و امام صادق علیه‌السلام،
قفل معنا را باز کرد:

مصباح،
نوری است که
از اصلش منشعب می‌شود.

نه تقلید است،
نه سایه؛
امتداد است.

محمد و علی،
پیش از خلق،
نور بودند.

یک اصل،
و یک فرع.

نبوت و امامت.

اگر این دو نبودند،
خلقی نبود.

و این‌جاست که می‌فهمی
چرا سلام،
چرا سلم،
چرا قلب سلیم
بی‌ولایت معنا ندارد.

سلام،
در تک‌روی نیست.
در تیمِ نور است.

در «من و مافوقم»
که یکی شده‌اند.

و این نور،
هنوز سؤال می‌شود:
وَ مُحَمَّدٌ يُسْأَلُ عَنْ وِلَايَةِ عَلِيٍّ…

چون سلام،
آخرین امتحانِ ایمان است.

ماموریت دونفره!

اذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوكَ بِآياتِي
وَ لا تَنِيا فِي ذِكْرِي
اذْهَبا إِلى‏ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى

[سورة طه (۲۰): الآيات ۹ الى ۱۶]
وَ هَلْ أَتاكَ حَدِيثُ مُوسى‏ (۹)
و آيا خبر موسى به تو رسيد؟
إِذْ رَأى‏ ناراً فَقالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ ناراً لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْها بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَى النَّارِ هُدىً (۱۰)
هنگامى كه آتشى ديد، پس به خانواده خود گفت:
«درنگ كنيد، زيرا من آتشى ديدم،
اميد كه پاره‌‏اى از آن براى شما بياورم يا در پرتو آتش راه [خود را باز] يابم.
فَلَمَّا أَتاها نُودِيَ يا مُوسى‏ (۱۱)
پس چون بدان رسيد، ندا داده شد كه: «اى موسى،
إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً (۱۲)
اين منم پروردگار تو، پاى‏‌پوش خويش بيرون آور كه تو در وادى مقدس «طُوى‏» هستى.
وَ أَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِما يُوحى‏ (۱۳)
و من تو را برگزيده‏‌ام، پس بدانچه وحى مى‌‏شود گوش فرا ده.
إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ أَنَا فَاعْبُدْنِي وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي (۱۴)
منم، من، خدايى كه جز من خدايى نيست،
پس مرا پرستش كن و به ياد من نماز برپا دار.
إِنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ أَكادُ أُخْفِيها لِتُجْزى‏ كُلُّ نَفْسٍ بِما تَسْعى‏ (۱۵)
در حقيقت، قيامت فرارسنده است.
مى‏‌خواهم آن را پوشيده دارم، تا هر كسى به [موجب‏] آنچه مى‏‌كوشد جزا يابد.
فَلا يَصُدَّنَّكَ عَنْها مَنْ لا يُؤْمِنُ بِها وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَتَرْدى‏ (۱۶)
پس هرگز نبايد كسى كه به آن ايمان ندارد و از هوس خويش پيروى كرده است،
تو را از [ايمان به‏] آن باز دارد، كه هلاك خواهى شد.

[سورة طه (۲۰): الآيات ۱۷ الى ۳۶]
وَ ما تِلْكَ بِيَمِينِكَ يا مُوسى‏ (۱۷)
و اى موسى، در دست راست تو چيست؟»
قالَ هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها وَ أَهُشُّ بِها عَلى‏ غَنَمِي وَ لِيَ فِيها مَآرِبُ أُخْرى‏ (۱۸)
گفت: «اين عصاى من است، بر آن تكيه مى‏‌دهم و با آن براى گوسفندانم برگ مى‏‌تكانم،
و كارهاى ديگرى هم براى من از آن برمى‏‌آيد.»
قالَ أَلْقِها يا مُوسى‏ (۱۹)
فرمود: «اى موسى، آن را بينداز.»
فَأَلْقاها فَإِذا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعى‏ (۲۰)
پس آن را انداخت و ناگاه مارى شد كه به سرعت مى‏‌خزيد.
قالَ خُذْها وَ لا تَخَفْ سَنُعِيدُها سِيرَتَهَا الْأُولى‏ (۲۱)
فرمود: «آن را بگير و مترس، به زودى آن را به حال نخستينش بازخواهيم گردانيد،
وَ اضْمُمْ يَدَكَ إِلى‏ جَناحِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ آيَةً أُخْرى‏ (۲۲)
و دست خود را به پهلويت ببر، سپيدِ بى‏‌گزند برمى‏‌آيد، [اين‏] معجزه‌‏اى ديگر است،
لِنُرِيَكَ مِنْ آياتِنَا الْكُبْرى‏ (۲۳)
تا به تو معجزات بزرگ خود را بنمايانيم.
اذْهَبْ إِلى‏ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى‏ (۲۴)
به سوى فرعون برو كه او به سركشى برخاسته است.»
قالَ
رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي (۲۵)
گفت:
«پروردگارا، سينه‌‏ام را گشاده گردان،
وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي (۲۶)
و كارم را براى من آسان ساز،
وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي (۲۷)
و از زبانم گره بگشاى،
يَفْقَهُوا قَوْلِي (۲۸)
[تا] سخنم را بفهمند،
وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي (۲۹)
و براى من دستيارى از كسانم قرار ده،
هارُونَ أَخِي (۳۰)
هارون برادرم را،
اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي (۳۱)
پشتم را به او استوار كن،
وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي (۳۲)
و او را شريك كارم گردان،
كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثِيراً (۳۳)
تا تو را فراوان تسبيح گوييم،
وَ نَذْكُرَكَ كَثِيراً (۳۴)
و بسيار به ياد تو باشيم،
إِنَّكَ كُنْتَ بِنا بَصِيراً (۳۵)
زيرا تو همواره به [حال‏] ما بينايى.»
قالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى‏ (۳۶)
فرمود: «اى موسى، خواسته‌‏ات به تو داده شد.»

[سورة طه (۲۰): الآيات ۳۷ الى ۴۴]
وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْرى‏ (۳۷)
و به راستى، بار ديگر [هم‏] بر تو منّت نهاديم،
إِذْ أَوْحَيْنا إِلى‏ أُمِّكَ ما يُوحى‏ (۳۸)
هنگامى كه به مادرت آنچه را كه [بايد] وحى مى‌‏شد وحى كرديم:
أَنِ اقْذِفِيهِ فِي التَّابُوتِ فَاقْذِفِيهِ فِي الْيَمِّ فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسَّاحِلِ
يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِي وَ عَدُوٌّ لَهُ
وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي وَ لِتُصْنَعَ عَلى‏ عَيْنِي (۳۹)
كه او را در صندوقچه‌‏اى بگذار،
سپس در دريايش افكن تا دريا [=رود نيل‏] او را به كرانه اندازد
[و] دشمن من و دشمن وى، او را برگيرد.
و مهرى از خودم بر تو افكندم تا زير نظر من پرورش يابى.
إِذْ تَمْشِي أُخْتُكَ فَتَقُولُ
هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى‏ مَنْ يَكْفُلُهُ
فَرَجَعْناكَ إِلى‏ أُمِّكَ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ
وَ قَتَلْتَ نَفْساً فَنَجَّيْناكَ مِنَ الْغَمِّ
وَ فَتَنَّاكَ فُتُوناً
فَلَبِثْتَ سِنِينَ فِي أَهْلِ مَدْيَنَ
ثُمَّ جِئْتَ عَلى‏ قَدَرٍ يا مُوسى‏ (۴۰)
آنگاه كه خواهر تو مى‏‌رفت و مى‌‏گفت:
آيا شما را بر كسى كه عهده‏‌دار او گردد دلالت كنم؟
پس تو را به سوى مادرت بازگردانيديم تا ديده‌‏اش روشن شود و غم نخورد،
و [سپس‏] شخصى را كُشتى و [ما] تو را از اندوه رهانيديم،
و تو را بارها آزموديم،
و سالى چند در ميان اهل «مَدْيَن» ماندى،
سپس اى موسى در زمان مقدر [و مقتضى‏] آمدى.
وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي (۴۱)
و تو را براى خود پَروردم.
اذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوكَ بِآياتِي
وَ لا تَنِيا فِي ذِكْرِي (۴۲)
تو و برادرت معجزه‌‏هاى مرا [براى مردم‏] ببريد
و در يادكردنِ من سستى مكنيد.
اذْهَبا إِلى‏ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى‏ (۴۳)
به سوى فرعون برويد كه او به سركشى برخاسته،
فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَيِّناً
لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى‏ (۴۴)
و با او سخنى نرم گوييد، شايد كه پند پذيرد يا بترسد.»

[سورة طه (۲۰): الآيات ۴۵ الى ۵۶]
قالا رَبَّنا إِنَّنا نَخافُ أَنْ يَفْرُطَ عَلَيْنا أَوْ أَنْ يَطْغى‏ (۴۵)
آن دو گفتند:
«پروردگارا، ما مى‏‌ترسيم كه [او] آسيبى به ما برساند يا آنكه سركشى كند.»
قالَ لا تَخافا إِنَّنِي مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى‏ (۴۶)
فرمود: «مترسيد، من همراه شمايم، مى‌‏شنوم و مى‌‏بينم،
فَأْتِياهُ فَقُولا إِنَّا رَسُولا رَبِّكَ
فَأَرْسِلْ مَعَنا بَنِي إِسْرائِيلَ وَ لا تُعَذِّبْهُمْ قَدْ جِئْناكَ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكَ
وَ السَّلامُ عَلى‏ مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى‏ (۴۷)
پس به سوى او برويد و بگوييد:
ما دو فرستاده پروردگار توايم،
پس فرزندان اسرائيل را با ما بفرست، و عذابشان مكن،
به راستى ما براى تو از جانب پروردگارت معجزه‌‏اى آورده‏‌ايم،
و بر هر كس كه از هدايت پيروى كند درود باد.
إِنَّا قَدْ أُوحِيَ إِلَيْنا أَنَّ الْعَذابَ عَلى‏ مَنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى (۴۸)
در حقيقت به سوى ما وحى آمده كه عذاب بر كسى است كه تكذيب كند و روى گرداند.»
قالَ فَمَنْ رَبُّكُما يا مُوسى‏ (۴۹)
[فرعون‏] گفت:
«اى موسى، پروردگار شما دو تن كيست؟»
قالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏ (۵۰)
گفت: «پروردگار ما كسى است كه هر چيزى را خلقتى كه درخور اوست داده، سپس آن را هدايت فرموده است.»
قالَ فَما بالُ الْقُرُونِ الْأُولى‏ (۵۱)
گفت: «حال نسلهاى گذشته چون است؟»
قالَ عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي فِي كِتابٍ لا يَضِلُّ رَبِّي وَ لا يَنْسى‏ (۵۲)
گفت: «علم آن، در كتابى نزد پروردگار من است. پروردگارم نه خطا مى‏‌كند و نه فراموش مى‌‏نمايد.»
الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً
وَ سَلَكَ لَكُمْ فِيها سُبُلاً
وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْ نَباتٍ شَتَّى (۵۳)
همان كسى كه زمين را برايتان گهواره‌‏اى ساخت،
و براى شما در آن، راهها ترسيم كرد
و از آسمان آبى فرود آورد، پس به وسيله آن رُستنيهاى گوناگون، جفت جفت بيرون آورديم.
كُلُوا وَ ارْعَوْا أَنْعامَكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِأُولِي النُّهى‏ (۵۴)
بخوريد و دامهايتان را بچرانيد كه قطعاً در اينها براى خردمندان نشانه‌‏هايى است.
مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى‏ (۵۵)
از اين [زمين‏] شما را آفريده‌‏ايم، در آن شما را بازمى‌‏گردانيم و بار ديگر شما را از آن بيرون مى‌‏آوريم.
وَ لَقَدْ أَرَيْناهُ آياتِنا كُلَّها فَكَذَّبَ وَ أَبى‏ (۵۶)
در حقيقت، [ما] همه آيات خود را به [فرعون‏] نشان داديم،
ولى [او آنها را] دروغ پنداشت و نپذيرفت.

[سورة طه (۲۰): الآيات ۵۷ الى ۶۶]
قالَ أَ جِئْتَنا لِتُخْرِجَنا مِنْ أَرْضِنا بِسِحْرِكَ يا مُوسى‏ (۵۷)
گفت: «اى موسى، آمده‏‌اى تا با سحر خود، ما را از سرزمينمان بيرون كنى؟
فَلَنَأْتِيَنَّكَ بِسِحْرٍ مِثْلِهِ فَاجْعَلْ بَيْنَنا وَ بَيْنَكَ مَوْعِداً لا نُخْلِفُهُ نَحْنُ وَ لا أَنْتَ مَكاناً سُوىً (۵۸)
ما [هم‏] قطعاً براى تو سحرى مثل آن خواهيم آورد،
پس ميان ما و خودت موعدى بگذار كه نه ما آن را خلاف كنيم و نه تو، [آن هم‏] در جايى هموار.»
قالَ مَوْعِدُكُمْ يَوْمُ الزِّينَةِ وَ أَنْ يُحْشَرَ النَّاسُ ضُحًى (۵۹)
[موسى‏] گفت: «موعد شما روز جشن باشد كه مردم پيش از ظهر گرد مى‏‌آيند.»
فَتَوَلَّى فِرْعَوْنُ فَجَمَعَ كَيْدَهُ ثُمَّ أَتى‏ (۶۰)
پس فرعون رفت و [همه‏] نيرنگ خود را گرد آورد و بازآمد.
قالَ لَهُمْ مُوسى‏ وَيْلَكُمْ لا تَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ كَذِباً فَيُسْحِتَكُمْ بِعَذابٍ
وَ قَدْ خابَ مَنِ افْتَرى‏ (۶۱)
موسى به [ساحران‏] گفت:
«واى بر شما، به خدا دروغ مبنديد كه شما را به عذابى [سخت‏] هلاك مى‏‌كند،
و هر كه دروغ بندد نوميد مى‌‏گردد.»
فَتَنازَعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ وَ أَسَرُّوا النَّجْوى‏ (۶۲)
[ساحران‏] ميان خود، در باره كارشان به نزاع برخاستند و به نجوا پرداختند.
قالُوا إِنْ هذانِ لَساحِرانِ يُرِيدانِ أَنْ يُخْرِجاكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ بِسِحْرِهِما وَ يَذْهَبا بِطَرِيقَتِكُمُ الْمُثْلى‏ (۶۳)
[فرعونيان‏] گفتند:
«قطعاً اين دو تن ساحرند [و] مى‌‏خواهند شما را با سحر خود از سرزمينتان بيرون كنند،
و آيين والاىِ شما را براندازند.»
فَأَجْمِعُوا كَيْدَكُمْ ثُمَّ ائْتُوا صَفًّا وَ قَدْ أَفْلَحَ الْيَوْمَ مَنِ اسْتَعْلى‏ (۶۴)
پس نيرنگ خود را گرد آوريد و به صف پيش آييد.
در حقيقت، امروز هر كه فايق آيد خوشبخت مى‌‏شود.»
قالُوا يا مُوسى‏ إِمَّا أَنْ تُلْقِيَ وَ إِمَّا أَنْ نَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَلْقى‏ (۶۵)
[ساحران‏] گفتند:
«اى موسى، يا تو مى‏‌افكنى يا [ما] نخستين كس باشيم كه مى‌اندازيم؟»
قالَ بَلْ أَلْقُوا
فَإِذا حِبالُهُمْ وَ عِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعى‏ (۶۶)
گفت: «[نه،] بلكه شما بيندازيد.»
پس ناگهان ريسمانها و چوبدستى‏‌هايشان، بر اثر سحرشان،
در خيال او، [چنين‏] مى‏‌نمود كه آنها به شتاب مى‌‏خزند.

[سورة طه (۲۰): الآيات ۶۷ الى ۷۶]
فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُوسى‏ (۶۷)
و موسى در خود بيمى احساس كرد.
قُلْنا لا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلى‏ (۶۸)
گفتيم: «مترس كه تو خود برترى؛
وَ أَلْقِ ما فِي يَمِينِكَ تَلْقَفْ ما صَنَعُوا
إِنَّما صَنَعُوا كَيْدُ ساحِرٍ
وَ لا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتى‏ (۶۹)
و آنچه در دست راست دارى بينداز، تا هر چه را ساخته‏‌اند ببلعد.
در حقيقت، آنچه سرهم‏بندى كرده‏‌اند، افسونِ افسونگر است،
و افسونگر هر جا برود رستگار نمى‌شود.»
فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ سُجَّداً قالُوا آمَنَّا بِرَبِّ هارُونَ وَ مُوسى‏ (۷۰)
پس ساحران به سجده درافتادند. گفتند:
«به پروردگار موسى و هارون ايمان آورديم.»
قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ
إِنَّهُ لَكَبِيرُكُمُ الَّذِي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ
فَلَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ
وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ فِي جُذُوعِ النَّخْلِ
وَ لَتَعْلَمُنَّ أَيُّنا أَشَدُّ عَذاباً وَ أَبْقى‏ (۷۱)
[فرعون‏] گفت: «آيا پيش از آنكه به شما اجازه دهم، به او ايمان آورديد؟
قطعاً او بزرگ شماست كه به شما سحر آموخته است،
پس بى‏‌شك دستهاى شما و پاهايتان را يكى از راست و يكى از چپ قطع مى‌‏كنم
و شما را بر تنه‌‏هاى درخت خرما به دار مى‏‌آويزم،
تا خوب بدانيد عذاب كدام يك از ما سخت‏تر و پايدارتر است.»
قالُوا لَنْ نُؤْثِرَكَ عَلى‏ ما جاءَنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الَّذِي فَطَرَنا فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ إِنَّما تَقْضِي هذِهِ الْحَياةَ الدُّنْيا (۷۲)
گفتند:
«ما هرگز تو را بر معجزاتى كه به سوى ما آمده
و [بر] آن كس كه ما را پديد آورده است، ترجيح نخواهيم داد؛
پس هر حكمى مى‏‌خواهى بكن كه تنها در اين زندگى دنياست كه [تو] حكم مى‌‏رانى.
إِنَّا آمَنَّا بِرَبِّنا لِيَغْفِرَ لَنا خَطايانا وَ ما أَكْرَهْتَنا عَلَيْهِ مِنَ السِّحْرِ
وَ اللَّهُ خَيْرٌ وَ أَبْقى‏ (۷۳)
ما به پروردگارمان ايمان آورديم،
تا گناهان ما و آن سحرى كه ما را بدان واداشتى بر ما ببخشايد،
و خدا بهتر و پايدارتر است.»
إِنَّهُ مَنْ يَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِماً فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ لا يَمُوتُ فِيها وَ لا يَحْيى‏ (۷۴)
در حقيقت، هر كه به نزد پروردگارش گنهكار رود، جهنم براى اوست:
در آن نه مى‌‏ميرد و نه زندگى مى‏‌يابد.
وَ مَنْ يَأْتِهِ مُؤْمِناً قَدْ عَمِلَ الصَّالِحاتِ فَأُولئِكَ لَهُمُ الدَّرَجاتُ الْعُلى‏ (۷۵)
و هر كه مؤمن به نزد او رود، در حالى كه كارهاى شايسته انجام داده باشد،
براى آنان درجات والا خواهد بود:
جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ ذلِكَ جَزاءُ مَنْ تَزَكَّى (۷۶)
بهشتهاى عدن كه از زير [درختان‏] آن جويبارها روان است.
جاودانه در آن مى‌‏مانند، و اين است پاداش كسى كه به پاكى گرايد.

وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ
وَ جَعَلْنا مَعَهُ أَخاهُ هارُونَ وَزِيراً

فَقُلْنَا اذْهَبا إِلَى الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا

[سورة الفرقان (۲۵): الآيات ۳۱ الى ۴۰]
وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ
وَ كَفى‏ بِرَبِّكَ هادِياً وَ نَصِيراً (۳۱)
و اين گونه براى هر پيامبرى دشمنى از گناهكاران قرار داديم،
و همين بس كه پروردگارت راهبر و ياور توست.
وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً
كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ 
وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِيلاً (۳۲)
و كسانى كه كافر شدند، گفتند:
«چرا قرآن يكجا بر او نازل نشده است؟»
اين گونه [ما آن را به تدريج نازل كرديم‏] تا قلبت را به وسيله آن استوار گردانيم،
و آن را به آرامى [بر تو] خوانديم.
وَ لا يَأْتُونَكَ بِمَثَلٍ إِلاَّ جِئْناكَ بِالْحَقِّ وَ أَحْسَنَ تَفْسِيراً (۳۳)
و براى تو مَثَلى نياوردند، مگر آنكه [ما] حق را با نيكوترين بيان براى تو آورديم.
الَّذِينَ يُحْشَرُونَ عَلى‏ وُجُوهِهِمْ إِلى‏ جَهَنَّمَ
أُوْلئِكَ شَرٌّ مَكاناً وَ أَضَلُّ سَبِيلاً (۳۴)
كسانى كه – به رو درافتاده – به سوى جهنم رانده مى‏‌شوند،
آنان بدترين جاى و گم‏ترين راه را دارند.
وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ جَعَلْنا مَعَهُ أَخاهُ هارُونَ وَزِيراً (۳۵)
و به يقين [ما] به موسى كتاب [آسمانى‏] عطا كرديم،
و برادرش هارون را همراه او دستيار[ش‏] گردانيديم
.
فَقُلْنَا اذْهَبا إِلَى الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا فَدَمَّرْناهُمْ تَدْمِيراً (۳۶)
پس گفتيم: «هر دو به سوى قومى كه نشانه‌‏هاى ما را به دروغ گرفتند برويد.»
پس [ما] آنان را به سختى هلاك نموديم.
وَ قَوْمَ نُوحٍ لَمَّا كَذَّبُوا الرُّسُلَ أَغْرَقْناهُمْ
وَ جَعَلْناهُمْ لِلنَّاسِ آيَةً
وَ أَعْتَدْنا لِلظَّالِمِينَ عَذاباً أَلِيماً (۳۷)
و قوم نوح را آنگاه كه پيامبران [خدا] را تكذيب كردند غرقشان ساختيم،
و آنان را براى [همه‏] مردم عبرتى گردانيديم
و براى ستمكاران عذابى پردرد آماده كرده‏‌ايم.
وَ عاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحابَ الرَّسِّ وَ قُرُوناً بَيْنَ ذلِكَ كَثِيراً (۳۸)
و [نيز] عاديان و ثموديان و اصحابِ رَسّ و نسلهاىِ بسيارى ميان اين [جماعتها] را [هلاك كرديم‏].
وَ كُلاًّ ضَرَبْنا لَهُ الْأَمْثالَ
وَ كُلاًّ تَبَّرْنا تَتْبِيراً (۳۹)
و براى همه آنان مَثَلها زديم و همه را زير و زبر كرديم.
وَ لَقَدْ أَتَوْا عَلَى الْقَرْيَةِ الَّتِي أُمْطِرَتْ مَطَرَ السَّوْءِ
أَ فَلَمْ يَكُونُوا يَرَوْنَها
بَلْ كانُوا لا يَرْجُونَ نُشُوراً (۴۰)
و قطعاً بر شهرى كه باران بلا بر آن بارانده شد گذشته‌‏اند؛ مگر آن را نديده‏‌اند؟
[چرا،] ولى اميد به زنده‌‏شدن ندارند.

[سورة يونس (۱۰): الآيات ۷۴ الى ۷۸]
ثُمَّ بَعَثْنا مِنْ بَعْدِهِ رُسُلاً إِلى‏ قَوْمِهِمْ
فَجاؤُهُمْ بِالْبَيِّناتِ
فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا بِما كَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ
كَذلِكَ نَطْبَعُ عَلى‏ قُلُوبِ الْمُعْتَدِينَ (۷۴)
آنگاه، پس از وى رسولانى را به سوى قومشان برانگيختيم،
و آنان دلايل آشكار برايشان آوردند، 
ولى ايشان بر آن نبودند كه به چيزى كه قبلاً آن را دروغ شمرده بودند ايمان بياورند.
اين گونه ما بر دلهاى تجاوزكاران مُهر مى‌‏نهيم.
ثُمَّ بَعَثْنا مِنْ بَعْدِهِمْ مُوسى‏ وَ هارُونَ إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ مَلائِهِ بِآياتِنا
فَاسْتَكْبَرُوا وَ كانُوا قَوْماً مُجْرِمِينَ (۷۵)
سپس، بعد از آنان موسى و هارون را با آيات خود،
به سوى فرعون و سران [قوم‏] وى فرستاديم،
و[لى آنان‏] گردنكشى كردند و گروهى تبهكار بودند.
فَلَمَّا جاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا
إِنَّ هذا لَسِحْرٌ مُبِينٌ (۷۶)
پس چون حقّ از نزد ما به سويشان آمد، گفتند:
«قطعاً اين سحرى آشكار است.»
قالَ مُوسى‏ أَ تَقُولُونَ لِلْحَقِّ لَمَّا جاءَكُمْ
أَ سِحْرٌ هذا
وَ لا يُفْلِحُ السَّاحِرُونَ (۷۷)
موسى گفت: «آيا وقتى حقّ به سوى شما آمد، مى‏‌گوييد: [اين سحر است؟]
آيا اين سحر است؟
و حال آنكه جادوگران رستگار نمى‌‏شوند.»
قالُوا أَ جِئْتَنا لِتَلْفِتَنا عَمَّا وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا
وَ تَكُونَ لَكُمَا الْكِبْرِياءُ فِي الْأَرْضِ
وَ ما نَحْنُ لَكُما بِمُؤْمِنِينَ (۷۸)
گفتند: «آيا به سوى ما آمده‌‏اى تا ما را از شيوه‌‏اى كه پدرانمان را بر آن يافته‏‌ايم بازگردانى،
و بزرگى در اين سرزمين براى شما دو تن باشد؟
ما به شما دو تن ايمان نداريم

[سورة يونس (۱۰): الآيات ۸۷ الى ۸۹]
وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ وَ أَخِيهِ أَنْ تَبَوَّءا لِقَوْمِكُما بِمِصْرَ بُيُوتاً
وَ اجْعَلُوا بُيُوتَكُمْ قِبْلَةً
وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ (۸۷)
و به موسى و برادرش وحى كرديم
كه شما دو تن براى قوم خود در مصر خانه‏‌هايى ترتيب دهيد
و سراهايتان را رو به روى هم قرار دهيد و نماز برپا داريد و مؤمنان را مژده ده.
وَ قالَ مُوسى‏ رَبَّنا إِنَّكَ آتَيْتَ فِرْعَوْنَ وَ مَلَأَهُ زِينَةً وَ أَمْوالاً فِي الْحَياةِ الدُّنْيا
رَبَّنا لِيُضِلُّوا عَنْ سَبِيلِكَ
رَبَّنَا اطْمِسْ عَلى‏ أَمْوالِهِمْ وَ اشْدُدْ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَلا يُؤْمِنُوا
حَتَّى يَرَوُا الْعَذابَ الْأَلِيمَ (۸۸)
و موسى گفت: «پروردگارا، تو به فرعون و اشرافش در زندگى دنيا زيور و اموال داده‌‏اى،
پروردگارا، تا [خلق را] از راه تو گمراه كنند،
پروردگارا، اموالشان را نابود كن و آنان را دل‏‌سخت گردان كه ايمان نياورند
تا عذاب دردناك را ببينند.»
قالَ
قَدْ أُجِيبَتْ دَعْوَتُكُما فَاسْتَقِيما
وَ لا تَتَّبِعانِّ سَبِيلَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ (۸۹)
فرمود: «دعاى هر دوى شما پذيرفته شد.
پس ايستادگى كنيد و راه كسانى را كه نمى‌‏دانند پيروى مكنيد.»

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:
دَعَا مُوسَى عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ أَمَّنَ هَارُونُ وَ أَمَّنَتِ الْمَلَائِكَةُ
فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَى:

قَدْ أُجِيبَتْ دَعْوَتُكُما فَاسْتَقِيما
وَ مَنْ غَزَا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَسْتَجِيبُ لَهُ كَمَا أَسْتَجِيبُ لَكُمَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ.

[سورة المؤمنون (۲۳): الآيات ۴۱ الى ۵۰]
فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ بِالْحَقِّ
فَجَعَلْناهُمْ غُثاءً
فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (۴۱)
پس فرياد [مرگبار] آنان را به حق فرو گرفت،
و آنها را [چون‏] خاشاكى كه بر آب افتد، گردانيديم.
دور باد [از رحمت خدا] گروه ستمكاران.
ثُمَّ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قُرُوناً آخَرِينَ (۴۲)
آنگاه پس از آنان نسلهاى ديگرى پديد آورديم.
ما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَها وَ ما يَسْتَأْخِرُونَ (۴۳)
هيچ امتى نه از اجل خود پيشى مى‏‌گيرد و نه باز پس مى‏‌ماند.
ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا
كُلَّ ما جاءَ أُمَّةً رَسُولُها كَذَّبُوهُ
فَأَتْبَعْنا بَعْضَهُمْ بَعْضاً
وَ جَعَلْناهُمْ أَحادِيثَ
فَبُعْداً لِقَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ (۴۴)
باز فرستادگان خود را پياپى روانه كرديم.
هر بار براى [هدايت‏] امتى پيامبرش آمد، او را تكذيب كردند؛
پس [ما امتهاى سركش را] يكى پس از ديگرى آورديم
و آنها را مايه عبرت [و زبانزد مردم‏] گردانيديم.
دور باد [از رحمت خدا] مردمى كه ايمان نمى‏‌آورند.
ثُمَّ أَرْسَلْنا مُوسى‏ وَ أَخاهُ هارُونَ بِآياتِنا وَ سُلْطانٍ مُبِينٍ (۴۵)
سپس موسى و برادرش هارون را با آيات خود و حجتى آشكار فرستاديم،
إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ مَلائِهِ فَاسْتَكْبَرُوا وَ كانُوا قَوْماً عالِينَ (۴۶)
به سوى فرعون و سران [قوم‏] او، ولى تكبر نمودند و مردمى گردنكش بودند،
فَقالُوا أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنا وَ قَوْمُهُما لَنا عابِدُونَ (۴۷)
پس گفتند:
«آيا به دو بشر كه مثل خود ما هستند و طايفه آنها بندگان ما مى‌‏باشند ايمان بياوريم؟»
فَكَذَّبُوهُما فَكانُوا مِنَ الْمُهْلَكِينَ (۴۸)
در نتيجه، آن دو را دروغزن خواندند، پس از زمره هلاك‏‌شدگان گشتند.
وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ (۴۹)
و به يقين، ما به موسى كتاب [آسمانى‏] داديم، باشد كه آنان به راه راست روند.
وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ آيَةً وَ آوَيْناهُما إِلى‏ رَبْوَةٍ ذاتِ قَرارٍ وَ مَعِينٍ (۵۰)
و پسر مريم و مادرش را نشانه‏‌اى گردانيديم
و آن دو را در سرزمين بلندى كه جاى زيست و [داراى‏] آب زلال بود جاى داديم.

[سورة القصص (۲۸): الآيات ۳۱ الى ۳۵]
وَ أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّبْ
يا مُوسى‏ أَقْبِلْ وَ لا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ (۳۱)
و [فرمود:] «عصاى خود را بيفكن.»
پس چون ديد آن مِثْلِ مارى مى‏‌جُنبد، پشت كرد و برنگشت.
«اى موسى، پيش آى و مترس كه تو در امانى.»
اسْلُكْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ
وَ اضْمُمْ إِلَيْكَ جَناحَكَ مِنَ الرَّهْبِ
فَذانِكَ بُرْهانانِ مِنْ رَبِّكَ إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ مَلائِهِ
إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ (۳۲)
«دست خود را به گريبانت ببر تا سپيد بى‌‏گزند بيرون بيايد،
و [براى رهايى ] از اين هراس بازويت را به خويشتن بچسبان.
اين دو [نشانه‏] دو برهان از جانب پروردگار تو است
[كه بايد] به سوى فرعون و سران [كشور] او [ببرى‏]،
زيرا آنان همواره قومى نافرمانند.»
قالَ رَبِّ إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُونِ (۳۳)
گفت: «پروردگارا، من كسى از ايشان را كشته‌‏ام، مى‏‌ترسم مرا بكشند.
وَ أَخِي هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِساناً
فَأَرْسِلْهُ مَعِي رِدْءاً يُصَدِّقُنِي
إِنِّي أَخافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ (۳۴)
و برادرم هارون از من زبان‌‏آورتر است،
پس او را با من به دستيارى گسيل دار تا مرا تصديق كند،
زيرا مى‏‌ترسم مرا تكذيب كنند.»
قالَ
سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ
وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً
فَلا يَصِلُونَ إِلَيْكُما بِآياتِنا أَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغالِبُونَ (۳۵)
فرمود: «به زودى بازويت را به [وسيله‏] برادرت نيرومند خواهيم كرد
و براى شما هر دو، تسلّطى قرار خواهيم داد كه با [وجود] آيات ما،
به شما دست نخواهند يافت
شما و هر كه شما را پيروى كند چيره خواهيد بود.»

[سورة البقرة (۲): آية ۲۴۸]
وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ
فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ
وَ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسى‏ وَ آلُ هارُونَ
تَحْمِلُهُ الْمَلائِكَةُ
إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (۲۴۸)
و پيامبرشان بديشان گفت:
«در حقيقت، نشانه پادشاهى او اين است كه آن صندوقِ [عهد]
كه در آن آرامش خاطرى از جانب پروردگارتان،
و بازمانده‌‏اى از آنچه خاندان موسى و خاندان هارون [در آن‏] بر جاى نهاده‌‏اند
– در حالى كه فرشتگان آن را حمل مى‏‌كنند –
به سوى شما خواهد آمد.
مسلما اگر مؤمن باشيد، براى شما در اين [رويداد] نشانه‌‏اى است.»

[سورة الأعراف (۷): الآيات ۱۱۷ الى ۱۲۲]
وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَإِذا هِيَ تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ (۱۱۷)
و به موسى وحى كرديم كه:
«عصايت را بينداز»؛ پس [انداخت و اژدها شد]
و ناگهان آنچه را به دروغ ساخته بودند فرو بلعيد.
فَوَقَعَ الْحَقُّ وَ بَطَلَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (۱۱۸)
پس حقيقت آشكار گرديد و كارهايى كه مى‏‌كردند باطل شد.
فَغُلِبُوا هُنالِكَ وَ انْقَلَبُوا صاغِرِينَ (۱۱۹)
و در آنجا مغلوب و خوار گرديدند.
وَ أُلْقِيَ السَّحَرَةُ ساجِدِينَ (۱۲۰)
و ساحران به سجده درافتادند.
قالُوا آمَنَّا بِرَبِّ الْعالَمِينَ (۱۲۱)
[و] گفتند: «به پروردگار جهانيان ايمان آورديم،
رَبِّ مُوسى‏ وَ هارُونَ (۱۲۲)
پروردگار موسى و هارون

[سورة الشعراء (۲۶): الآيات ۱۰ الى ۳۰]
وَ إِذْ نادى‏ رَبُّكَ مُوسى‏ أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (۱۰)
و [ياد كن‏] هنگامى را كه پروردگارت موسى را ندا درداد كه به سوى قوم ستمكار برو:
قَوْمَ فِرْعَوْنَ أَ لا يَتَّقُونَ (۱۱)
قوم فرعون؛ آيا پروا ندارند؟!
قالَ رَبِّ إِنِّي أَخافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ (۱۲)
گفت: «پروردگارا، مى‌‏ترسم مرا تكذيب كنند،
وَ يَضِيقُ صَدْرِي وَ لا يَنْطَلِقُ لِسانِي
فَأَرْسِلْ إِلى‏ هارُونَ (۱۳)
و سينه‌‏ام تنگ مى‏‌گردد، و زبانم باز نمى‌‏شود،
پس به سوى هارون بفرست.
وَ لَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُونِ (۱۴)
و [از طرفى‏] آنان بر [گردن‏] من خونى دارند و مى‌‏ترسم مرا بكشند.»
قالَ كَلاَّ فَاذْهَبا بِآياتِنا إِنَّا مَعَكُمْ مُسْتَمِعُونَ (۱۵)
فرمود: «نه، چنين نيست؛ نشانه‏‌هاى ما را [براى آنان‏] ببريد كه ما با شما شنونده‏‌ايم.»
فَأْتِيا فِرْعَوْنَ فَقُولا إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعالَمِينَ (۱۶)
پس به سوى فرعون برويد و بگوييد:
«ما پيامبر پروردگار جهانيانيم،
أَنْ أَرْسِلْ مَعَنا بَنِي إِسْرائِيلَ (۱۷)
فرزندان اسرائيل را با ما بفرست.»
قالَ أَ لَمْ نُرَبِّكَ فِينا وَلِيداً وَ لَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ (۱۸)
[فرعون‏] گفت:
«آيا تو را از كودكى در ميان خود نپرورديم و ساليانى چند از عمرت را پيش ما نماندى؟
وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ وَ أَنْتَ مِنَ الْكافِرِينَ (۱۹)
و [سرانجام‏] كار خود را كردى، و تو از ناسپاسانى.»
قالَ فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ (۲۰)
گفت: «آن را هنگامى مرتكب شدم كه از گمراهان بودم،
فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ
فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ (۲۱)
و چون از شما ترسيدم، از شما گريختم،
تا پروردگارم به من دانش بخشيد و مرا از پيامبران قرار داد.
وَ تِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَيَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَنِي إِسْرائِيلَ (۲۲)
و [آيا] اينكه فرزندان اسرائيل را بنده [خود] ساخته‌‏اى نعمتى است كه منّتش را بر من مى‌‏نهى؟»
قالَ فِرْعَوْنُ وَ ما رَبُّ الْعالَمِينَ (۲۳)
فرعون گفت: «و پروردگار جهانيان چيست؟»
قالَ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا إِنْ كُنْتُمْ مُوقِنِينَ (۲۴)
گفت: «پروردگار آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است-اگر اهل يقين باشيد.»
قالَ لِمَنْ حَوْلَهُ أَ لا تَسْتَمِعُونَ (۲۵)
[فرعون‏] به كسانى كه پيرامونش بودند گفت: «آيا نمى‌‏شنويد؟»
قالَ رَبُّكُمْ وَ رَبُّ آبائِكُمُ الْأَوَّلِينَ (۲۶)
[موسى دوباره‏] گفت: «پروردگار شما و پروردگار پدران پيشين شما.»
قالَ إِنَّ رَسُولَكُمُ الَّذِي أُرْسِلَ إِلَيْكُمْ لَمَجْنُونٌ (۲۷)
[فرعون‏] گفت: «واقعاً اين پيامبرى كه به سوى شما فرستاده شده، سخت ديوانه است.»
قالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ ما بَيْنَهُما إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ (۲۸)
[موسى‏] گفت: «پروردگار خاور و باختر و آنچه ميان آن دو است-اگر تعقّل كنيد.»
قالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلهَاً غَيْرِي لَأَجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونِينَ (۲۹)
[فرعون‏] گفت: «اگر خدايى غير از من اختيار كنى قطعاً تو را از [جمله‏] زندانيان خواهم ساخت.»
قالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُكَ بِشَيْ‏ءٍ مُبِينٍ (۳۰)
گفت: «گر چه براى تو چيزى آشكار بياورم؟»

[سورة الشعراء (۲۶): الآيات ۳۱ الى ۵۰]
قالَ فَأْتِ بِهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ (۳۱)
گفت: «اگر راست مى‏‌گويى آن را بياور.»
فَأَلْقى‏ عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ (۳۲)
پس عصاى خود بيفكند و بناگاه آن اژدرى نمايان شد.
وَ نَزَعَ يَدَهُ فَإِذا هِيَ بَيْضاءُ لِلنَّاظِرِينَ (۳۳)
و دستش را بيرون كشيد و بناگاه آن براى تماشاگران سپيد مى‌‏نمود.
قالَ لِلْمَلَإِ حَوْلَهُ إِنَّ هذا لَساحِرٌ عَلِيمٌ (۳۴)
[فرعون‏] به سرانى كه پيرامونش بودند گفت: «واقعاً اين ساحرى بسيار داناست.
يُرِيدُ أَنْ يُخْرِجَكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ بِسِحْرِهِ فَما ذا تَأْمُرُونَ (۳۵)
مى‌‏خواهد با سحر خود، شما را از سرزمينتان بيرون كند، اكنون چه رأى مى‌‏دهيد؟»
قالُوا أَرْجِهْ وَ أَخاهُ وَ ابْعَثْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ (۳۶)
گفتند: «او و برادرش را در بند دار و گردآورندگان را به شهرها بفرست،
يَأْتُوكَ بِكُلِّ سَحَّارٍ عَلِيمٍ (۳۷)
تا هر ساحر ماهرى را نزد تو بياورند.»
فَجُمِعَ السَّحَرَةُ لِمِيقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ (۳۸)
پس ساحران براى موعد روزى معلوم گردآورى شدند.
وَ قِيلَ لِلنَّاسِ هَلْ أَنْتُمْ مُجْتَمِعُونَ (۳۹)
و به توده مردم گفته شد: «آيا شما هم جمع خواهيد شد؟
لَعَلَّنا نَتَّبِعُ السَّحَرَةَ إِنْ كانُوا هُمُ الْغالِبِينَ (۴۰)
بدين اميد كه اگر ساحران غالب شدند از آنان پيروى كنيم؟»
فَلَمَّا جاءَ السَّحَرَةُ قالُوا لِفِرْعَوْنَ أَ إِنَّ لَنا لَأَجْراً إِنْ كُنَّا نَحْنُ الْغالِبِينَ (۴۱)
و چون ساحران پيش فرعون آمدند، گفتند:
«آيا اگر ما غالب آييم واقعاً براى ما مزدى خواهد بود؟»
قالَ نَعَمْ وَ إِنَّكُمْ إِذاً لَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ (۴۲)
گفت: «آرى، و در آن صورت شما حتماً از [زمره‏] مقرّبان خواهيد شد.»
قالَ لَهُمْ مُوسى‏ أَلْقُوا ما أَنْتُمْ مُلْقُونَ (۴۳)
موسى به آنان گفت: «آنچه را شما مى‏‌اندازيد بيندازيد.»
فَأَلْقَوْا حِبالَهُمْ وَ عِصِيَّهُمْ وَ قالُوا بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ إِنَّا لَنَحْنُ الْغالِبُونَ (۴۴)
پس ريسمانها و چوبدستى‌‏هايشان را انداختند و گفتند:
«به عزّت فرعون كه ما حتماً پيروزيم.»
فَأَلْقى‏ مُوسى‏ عَصاهُ فَإِذا هِيَ تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ (۴۵)
پس موسى عصايش را انداخت و بناگاه هر چه را به دروغ برساخته بودند بلعيد.
فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ ساجِدِينَ (۴۶)
در نتيجه، ساحران به حالت سجده درافتادند.
قالُوا آمَنَّا بِرَبِّ الْعالَمِينَ (۴۷)
گفتند: «به پروردگار جهانيان ايمان آورديم:
رَبِّ مُوسى‏ وَ هارُونَ (۴۸)
پروردگار موس و هارون
قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ
إِنَّهُ لَكَبِيرُكُمُ الَّذِي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ
فَلَسَوْفَ تَعْلَمُونَ
لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِينَ (۴۹)
گفت: « [آيا] پيش از آنكه به شما اجازه دهم به او ايمان آورديد؟
قطعاً او همان بزرگ شماست كه به شما سحر آموخته است.
به زودى خواهيد دانست.
حتماً دستها و پاهاى شما را از چپ و راست خواهم بريد و همه‌‏تان را به دار خواهم آويخت.»
قالُوا لا ضَيْرَ إِنَّا إِلى‏ رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ (۵۰)
گفتند: «باكى نيست، ما روى به سوى پروردگار خود مى‌‏آوريم.

[سورة الأعراف (۷): آية ۱۴۲]
وَ واعَدْنا مُوسى‏ ثَلاثِينَ لَيْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ
فَتَمَّ مِيقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً
وَ قالَ مُوسى‏ لِأَخِيهِ هارُونَ 
اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي
وَ أَصْلِحْ
وَ لا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ (۱۴۲)
و با موسى، سى شب وعده گذاشتيم و آن را با دَه شب ديگر تمام كرديم.
تا آنكه وقت معينِ پروردگارش در چهل شب به سر آمد.
و موسى [هنگام رفتن به كوه طور] به برادرش هارون گفت:
«در ميان قوم من جانشينم باش،
و [كار آنان را] اصلاح كن،
و راه فسادگران را پيروى مكن.»

[سورة مريم (۱۹): الآيات ۵۱ الى ۵۵]
وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مُوسى‏ إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً وَ كانَ رَسُولاً نَبِيًّا (۵۱)
و در اين كتاب از موسى ياد كن، زيرا كه او پاكدل و فرستاده‏‌اى پيامبر بود.
وَ نادَيْناهُ مِنْ جانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَنِ وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا (۵۲)
و از جانب راست طور، او را ندا داديم، و در حالى كه با وى راز گفتيم او را به خود نزديك ساختيم.
وَ وَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا أَخاهُ هارُونَ نَبِيًّا (۵۳)
و به رحمت خويش برادرش هارون پيامبر را به او بخشيديم.
وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِسْماعِيلَ إِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَ كانَ رَسُولاً نَبِيًّا (۵۴)
و در اين كتاب از اسماعيل ياد كن، زيرا كه او درست‏‌وعده و فرستاده‏‌اى پيامبر بود.
وَ كانَ يَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ وَ كانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِيًّا (۵۵)
و خاندان خود را به نماز و زكات فرمان مى‏‌داد و همواره نزد پروردگارش پسنديده‏[رفتار] بود.

[سورة الأنبياء (۲۱): الآيات ۴۶ الى ۵۰]
وَ لَئِنْ مَسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ مِنْ عَذابِ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ يا وَيْلَنا إِنَّا كُنَّا ظالِمِينَ (۴۶)
و اگر شمه‏‌اى از عذاب پروردگارت به آنان برسد، خواهند گفت:
«اى واى بر ما كه ستمكار بوديم.»
وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ
فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً
وَ إِنْ كانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنا بِها
وَ كَفى‏ بِنا حاسِبِينَ (۴۷)
و ترازوهاى داد را در روز رستاخيز مى‏‌نهيم،
پس هيچ كس [در] چيزى ستم نمى‌‏بيند،
و اگر [عمل‏] هموزن دانه خردلى باشد آن را مى‌‏آوريم
و كافى است كه ما حسابرس باشيم.
وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى‏ وَ هارُونَ الْفُرْقانَ وَ ضِياءً وَ ذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ (۴۸)
و در حقيقت، به موسى و هارون فرقان داديم
و [كتابشان‏] براى پرهيزگاران روشنايى و اندرزى است.
الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ وَ هُمْ مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ (۴۹)
[همان‏] كسانى كه از پروردگارشان در نهان مى‌‏ترسند و از قيامت هراسناكند.
وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ أَنْزَلْناهُ
أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ (۵۰)
و اين [كتاب‏] -كه آن را نازل كرده‏‌ايم- پندى خجسته است.
آيا باز هم آن را انكار مى‌‏كنيد؟

[سورة الصافات (۳۷): الآيات ۱۱۴ الى ۱۲۲]
وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلى‏ مُوسى‏ وَ هارُونَ (۱۱۴)
و در حقيقت، بر موسى و هارون منّت نهاديم.
وَ نَجَّيْناهُما وَ قَوْمَهُما مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ (۱۱۵)
و آن دو و قومشان را از اندوه بزرگ رهانيديم.
وَ نَصَرْناهُمْ فَكانُوا هُمُ الْغالِبِينَ (۱۱۶)
و آنان را يارى داديم تا ايشان غالب آمدند.
وَ آتَيْناهُمَا الْكِتابَ الْمُسْتَبِينَ (۱۱۷)
و آن دو را كتاب روشن داديم.
وَ هَدَيْناهُمَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ (۱۱۸)
و هر دو را به راه راست هدايت كرديم.
وَ تَرَكْنا عَلَيْهِما فِي الْآخِرِينَ (۱۱۹)
و براى آن دو در [ميان‏] آيندگان [نام نيك‏] به جاى گذاشتيم.
سَلامٌ عَلى‏ مُوسى‏ وَ هارُونَ (۱۲۰)
درود بر موسى و هارون.
إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (۱۲۱)
ما نيكوكاران را چنين پاداش مى‏‌دهيم،
إِنَّهُما مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِينَ (۱۲۲)
زيرا آن دو از بندگان با ايمان ما بودند.

سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ
سَلامٌ عَلى‏ مُوسى‏ وَ هارُونَ

معنای «علیه السلام» چیست؟!
خدا به کدامین بندگانش «سلام» می‌کند؟!
ما هم باید به این بندگانِ صالحِ خدا
و صاحبانِ نورِ سلام، سلام کنیم!

امام رضا علیه السلام:
«أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يُسَلِّمْ عَلَى أَحَدٍ إِلَّا عَلَى الْأَنْبِيَاءِ ع»
«سلام» یکی از هزار واژه مترادف «نور» است.
انگاری معنای سلام خدا بر این بندگان ویژه این است که:
خدای مهربان، نور علمش را در قلوب آنها قرار داده است.
وقتی خدا به آنها نورِ سلام داده و به آنها سلام کرده،
معنایش این است که ما هم باید برای اخذ نور و سلامتیِ جان و تنِ خود،
در همه‌ی عوالم، به آنها سلام کنیم! + «سجد»
«سلم» و «صلی» و «دعو» از هزار واژگان مترادف «نور» هستند.
«إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ‏ عَلَى النَّبِيِّ
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْليماً
»
پس:
«اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
وَ اِجْعَلْ لِي فِي صَلاَتِي وَ دُعَائِي بَرَكَةً
تُطَهِّرُ بِهَا قَلْبِي

وَ تُؤْمِنُ بِهَا رُوعِي
وَ تَكْشِفُ بِهَا كَرْبِي
وَ تَغْفِرُ بِهَا ذَنْبِي
وَ تُصْلِحُ بِهَا أَمْرِي
وَ تُغْنِي بِهَا فَقْرِي
وَ تَذْهَبُ بِهَا ضُرِّي
وَ تُفَرِّجُ بِهَا هَمِّي
وَ تُسَلِّي بِهَا غَمِّي
وَ تَشْفِي بِهَا سُقْمِي
وَ تُؤْمِنُ بِهَا خَوْفِي
وَ تَجْلُو بِهَا حُزْنِي
وَ تَقْضِي بِهَا دَيْنِي
وَ تَجْمَعُ بِهَا شَمْلِي
وَ تُبَيِّضُ بِهَا وَجْهِي
وَ اِجْعَلْ مَا عِنْدَكَ خَيْراً لِي»

معنای عبارت «علیه السلام» این است.
پس:
«اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ»

عَنِ اِبْنِ عَبَّاسٍ:
فِي قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ 
سَلاَمٌ عَلَى آلِ يَاسِينَ 
قَالَ
اَلسَّلاَمُ مِنْ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ
وَ اَلسَّلاَمَةُ لِمَنْ تَوَلاَّهُمْ فِي 
.
ابن عبّاس در تفسير فرمايش خداى عزّ و جلّ‌ 
سلام عَلى آل ياسِين
گفته است:
تحيّتى (درودى) است از جانب پروردگار جهانيان
بر محمّد و خاندانش كه (رحمت خدا بر ايشان باد)
مژدۀ ايمنى در قيامت است براى دوستداران ايشان.

[سورة النمل (۲۷): الآيات ۵۴ الى ۵۹]
قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ
وَ سَلامٌ عَلى‏ عِبادِهِ الَّذِينَ اصْطَفى‏
آللَّهُ خَيْرٌ أَمَّا يُشْرِكُونَ (۵۹)
بگو: «سپاس براى خداست،
و درود بر آن بندگانش كه [آنان را] برگزيده است.»
آيا خدا بهتر است يا آنچه [با او] شريك مى‏‌گردانند؟

[سورة الصافات (۳۷): الآيات ۷۱ الى ۸۲]
سَلامٌ عَلى‏ نُوحٍ فِي الْعالَمِينَ (۷۹)
درود بر نوح در ميان جهانيان.

[سورة الصافات (۳۷): الآيات ۱۰۱ الى ۱۱۳]
سَلامٌ عَلى‏ إِبْراهِيمَ (۱۰۹)
درود بر ابراهيم.

[سورة الصافات (۳۷): الآيات ۱۱۴ الى ۱۲۲]
سَلامٌ عَلى‏ مُوسى‏ وَ هارُونَ (۱۲۰)
درود بر موسى و هارون.

[سورة الصافات (۳۷): الآيات ۱۲۳ الى ۱۳۲]
سَلامٌ عَلى‏ إِلْ‏ياسِينَ (۱۳۰)
درود بر پيروان الياس.

[سورة الصافات (۳۷): الآيات ۱۷۱ الى ۱۸۲]
وَ سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ (۱۸۱)
و درود بر فرستادگان.

۱. «عَلَيْهِ السَّلَام»؛ یعنی خدا به او نور داده است
۲. سلامِ الهی؛ نشانِ انتخاب و افاضه‌ی نور
۳. به چه کسانی خدا سلام می‌کند؟
۴. سلام؛ جهت‌گیری دل به سوی نور
۵. «سَلِّمُوا تَسْلِيمًا»؛ ورود آگاهانه به مدارِ نور
۶. سلام و صلوات؛ زبانِ نور در زمین
۷. علیه‌السلام؛ ترجمه‌ی نور در کلام
۸. سلام بر صاحبانِ نور؛ راهِ سلامتِ جان
۹. از سلامِ خدا تا سلامِ ما
۱۰. «اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ»؛ انتخابِ مسیرِ نور

دلنوشته

«عَلَيْهِ السَّلَام»؛ یعنی خدا به او نور داده است
به چه کسانی خدا سلام می‌کند؟
سلامِ الهی؛ نشانِ انتخاب و افاضه‌ی نور
سلام بر صاحبانِ نور؛ راهِ سلامتِ جان
«اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ»؛ انتخابِ مسیرِ نور

سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ

سلام،
یک لحظه نیست؛
یک جریان است.
جریانی که تا طلوعِ فجر ادامه دارد؛
تا جایی که تاریکی، دیگر جایی برای ماندن ندارد.

سَلامٌ عَلى‏ مُوسى‏ وَ هارُونَ
اینجا سلام،
یک تعارف نیست؛
یک اعلامِ موضع است.

اما واقعاً
«عَلَیهِ السَّلام» یعنی چه؟
خدا به چه کسانی سلام می‌کند؟
و چرا؟

پاسخش را امام رضا علیه‌السلام روشن کرده‌اند:
خدا بر هر کسی سلام نمی‌کند.
سلامِ الهی،
نصیب هر بنده‌ای نمی‌شود.
سلام،
نشانِ انتخاب است.

وقتی خدا به بنده‌ای «سلام» می‌کند،
یعنی نورِ علمش را
در قلب او قرار داده است.
یعنی آن دل،
محلِ نزولِ نور شده.
یعنی آن بنده،
دیگر با حدس و گمان زندگی نمی‌کند.

پس سلامِ خدا،
یعنی نورِ خدا.

و اگر خدا
به این بندگانِ خاص سلام کرده،
یعنی ما هم
برای گرفتنِ نور،
برای سلامتِ جان و تن،
در همه‌ی عوالم،
باید به آن‌ها سلام کنیم.

سلام کردن،
یعنی رو کردن.
یعنی جهت گرفتن.
یعنی خم شدنِ دل.

برای همین است که
سلام،
با سجده هم‌نشین است.

«سِلم»،
«صَلی»،
«دَعَو»؛
همه از یک خانواده‌اند.
همه واژه‌های نورند.

وقتی می‌گوییم:
خدا و فرشتگانش
بر پیامبر صلوات می‌فرستند،
یعنی چه؟

یعنی نور،
دائم در حالِ جریان است.
و ما دعوت شده‌ایم
که در این جریان بایستیم،
نه بیرونش.

«صَلّوا عَلَیهِ»
یعنی خودت را
در مدارِ نور قرار بده.

و
«سَلِّموا تَسليماً»
یعنی بی‌اعتراض،
بی‌چانه،
بی‌حسادت.

برای همین است
که صلوات،
فقط ذکر نیست؛
درخواستِ یک بسته‌ی کاملِ نور است:

نوری که
قلب را پاک کند،
ترس را آرام کند،
غم را تسلی بدهد،
درد را شفا بدهد،
زندگی را اصلاح کند،
و انسان را
جمع‌وجور و یک‌پارچه نگه دارد.

همه‌ی این‌ها
در یک کلمه جمع می‌شود:
سلامتی.

پس وقتی می‌گوییم:
«عَلَیهِ السَّلام»
یعنی:
خدایا،
نوری که بر او دادی
به ما هم برسان.

و حالا معنا روشن می‌شود:

اَلسَّلَامُ عَلَيكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ

یعنی:
ای صاحبِ نورِ سلام،
ای کسی که خدا به تو سلام کرده،
ما هم
برای سلامتِ دل‌مان،
برای نجات از شک و حسد،
برای آرامشِ جان،
رو به تو می‌کنیم.

سلام،
آخرین کلمه نیست؛
اولین جهت است.

۱. سلام؛ مُهرِ اصطفاء و نشانه‌ی نور
۲. سلامِ ربّ العالمین بر برگزیدگان
۳. به چه کسانی خدا سلام می‌کند؟
۴. سلام؛ خطِ جداسازِ نور و شرک
۵. از «سلامٌ على آل یاسین» تا «سلامٌ على المرسلین»
۶. سلامِ الهی؛ گواهیِ درستیِ راه
۷. سلام، ضمانتِ سلامت برای اهلِ ولایت
۸. سلام بر برگزیدگان؛ امنیتِ مسیرِ نور
۹. اصطفاء و سلام؛ دو نشانِ یک انتخاب
۱۰. سلام در قرآن؛ امضای نهاییِ مأموریت‌های الهی

دلنوشته

به چه کسانی خدا سلام می‌کند؟
سلامِ ربّ العالمین بر برگزیدگان
سلام در قرآن؛ امضای نهاییِ مأموریت‌های الهی
سلام؛ مُهرِ اصطفاء و نشانه‌ی نور
از «سلامٌ على آل یاسین» تا «سلامٌ على المرسلین»

سلام،
فقط یک واژه نیست؛
یک گواهی الهی است.

وقتی قرآن می‌گوید:
سَلامٌ عَلى‏ آلِ ياسِينَ
یعنی سلامی که
از پایین نیامده؛
از بالا نازل شده است.

سلامی
از ربّ العالمین
بر محمد و آلش؛
و این سلام،
فقط تحیّت نیست،
ضمانتِ سلامت است.

سلامِ خدا بر آنان،
و سلامت برای کسانی
که ولایت‌شان را پذیرفته‌اند.

پس سلام،
دو لبه دارد:
یک‌سو افاضه‌ی نور،
و سوی دیگر،
ایمنی در قیامت.

برای همین است
که قرآن،
هر جا سخن از اصطفاء است،
سلام را کنارش می‌نشاند:

«وَ سَلامٌ عَلى‏ عِبادِهِ الَّذِينَ اصْطَفى»

سلام،
نشانه‌ی انتخاب است.
نه هر بنده‌ای،
بلکه بنده‌ی برگزیده.

و بعد سؤال می‌آید:
آیا خدا بهتر است
یا آنچه شریکش می‌گیرند؟

یعنی سلام،
همیشه خطِ جداساز است:
بین نور و شرک،
بین انتخاب و انحراف.

در سوره صافات،
سلام،
مثل مُهرِ پایانیِ هر مأموریت می‌آید:

سلام بر نوح،
وقتی کشتیِ توحید
از طوفان عبور کرد.

سلام بر ابراهیم،
وقتی دل از همه برید
و در آتش،
نور دید.

سلام بر موسی و هارون،
وقتی تیمِ نور
در برابر طغیان ایستاد.

سلام بر الیاسین،
وقتی رشته‌ی ولایت
در امتداد ماند.

و در نهایت:
وَ سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ

انگار قرآن می‌گوید:
هر جا رسالت،
هر جا اصطفاء،
هر جا نورِ مأموریت،
آنجا سلام هست.

پس سلام،
پاداشِ پایان راه نیست؛
نشانه‌ی درستیِ راه است.

خدا به کسی سلام می‌کند
که راه را درست آمده باشد،
و سلام را
برای آنان نگه می‌دارد
که در همان مسیر بمانند.

سلام،
یعنی:
این مسیر امن است.
این نور، قابل اعتماد است.
اینجا شک راه ندارد.

و ما،
با گفتنِ سلام،
اعلام می‌کنیم
که می‌خواهیم
در همین خط بمانیم.

سلامِ ما،
درخواستِ نور است؛
و سلامِ خدا،
تأییدِ نور.

و خوشا به حال کسانی
که سلام،
هم بر آنان نازل شده
و هم از آنان صادر می‌شود.

عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع أَنَّهُ قَالَ:
أَلَا وَ إِنِّي مَخْصُوصٌ فِي الْقُرْآنِ بِأَسْمَاءٍ احْذَرُوا أَنْ تَغْلِبُوا عَلَيْهَا فَتَضِلُّوا فِي دِينِكُمْ
أَنَا السَّلَمُ لِرَسُولِ اللَّهِ ص يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ
وَ رَجُلًا سَلَماً لِرَجُلٍ.
[سورة الزمر (۳۹): الآيات ۲۶ الى ۳۱]
ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً 
رَجُلاً فِيهِ شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ
وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ 
هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً 
الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ (۲۹)
خدا مَثَلى زده است:
مردى است كه چند شریک ناسازگار در [مالكيّت‏] او شركت دارند [و هر يك او را به كارى مى‌‏گمارند]
و مردى است كه تنها فرمانبر يك مرد است.
آيا اين دو در مَثَل يكسانند؟
سپاس خداى را. [نه،] بلكه بيشترشان نمى‏‌دانند.

۱. سِلم؛ فرمانبریِ واحد یا آشفتگیِ دائم
۲. «رَجُلًا سَلَماً لِرَجُلٍ»؛ رازِ سلامتِ دل
۳. یک صدا، یک ولایت؛ معنای قرآنیِ سِلم
۴. دلِ چندشریک یا دلِ سِلم؟
۵. سِلمِ علی؛ نجات از چندفرمانیِ نَفْس
۶. سلامتِ دل در سایه‌ی فرمانبریِ واحد
۷. سِلم؛ خروج از شراکتِ تمنّاها
۸. تک‌مالکیِ دل؛ راهِ سلام و آرامش
۹. از شراکتِ ناسازگار تا سِلمِ ولایت
۱۰. «أنا السَّلَم»؛ نامی قرآنی برای راهِ نجات

دلنوشته

سِلم؛ فرمانبریِ واحد یا آشفتگیِ دائم
«رَجُلًا سَلَماً لِرَجُلٍ»؛ رازِ سلامتِ دل
«أنا السَّلَم»؛ نامی قرآنی برای راهِ نجات

امیرالمؤمنین علیه‌السلام پرده را کنار می‌زند
و ما را از یک غفلتِ خطرناک می‌ترساند:

من در قرآن،
با نام‌هایی مخصوص یاد شده‌ام؛
مواظب باشید
این نام‌ها از دست‌تان نرود،
که اگر از معنا تهی شوند،
در دین‌تان گم می‌شوید.

و یکی از آن نام‌ها این است:

«أَنَا السَّلَمُ لِرَسُولِ اللَّهِ»

من،
سلمِ رسول خدایم.

نه شریک او،
نه هم‌عرض او،
نه رقیب او؛
بلکه تمام‌قد
در نسبت با او.

و قرآن،
همین معنا را با یک تصویرِ شفاف توضیح می‌دهد؛
تصویری که اگر درست دیده شود،
بسیاری از سردرگمی‌ها پایان می‌گیرد:

خدا مثَل می‌زند؛
دو انسان.

یکی،
در مالکیتِ چند شریکِ ناسازگار است؛
هر کدام یک فرمان،
هر کدام یک خواسته،
هر کدام یک جهت.

این دل،
هر روز پاره می‌شود.
این جان،
هیچ‌وقت آرام نمی‌گیرد.
این انسان،
نه سِلم دارد،
نه سلام،
نه سلامت.

و دیگری،
سَلَماً لِرَجُلٍ است.

تماماً فرمانبرِ یک نفر.
یک صدا.
یک جهت.
یک ولایت.

قرآن می‌پرسد:
آیا این دو برابرند؟

و بلافاصله پاسخ می‌دهد:
نه…
اما بیشترشان نمی‌دانند.

سِلم،
یعنی همین.

یعنی از چندصداییِ نَفْس بیرون آمدن.
یعنی از شراکتِ تمنّاها،
از شراکتِ ترس‌ها،
از شراکتِ خواسته‌های متناقض،
نجات پیدا کردن.

دلِ سالم،
دلِ تک‌مالک است.

یا خدا…
یا هیچ.

یا ولایتِ حق…
یا آشفتگیِ دائم.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام،
سِلمِ رسول خداست
چون تمام وجودش
در یک مسیر ذوب شده است.

و ما،
هرچه به این معنا نزدیک‌تر شویم،
سالم‌تر می‌شویم.

سلامتِ دل،
از همین‌جا شروع می‌شود:
این‌که بفهمی
چند نفر دارند به تو دستور می‌دهند.

اگر زیادند،
بدان بیمار شده‌ای.

و اگر یکی شد،
بدان
در مسیرِ سلام افتاده‌ای.

سِلم
نه فقط یک واژه،
که یک نجات است.

عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ:
بَيْنَا نَحْنُ فِي الطَّوَافِ إِذْ مَرَّ رَجُلٌ مِنْ آلِ عُمَرَ فَأَخَذَ بِيَدِهِ رَجُلٌ فَاسْتَلَمَ الْحَجَرَ فَانْتَهَرَهُ وَ أَغْلَظَ لَهُ وَ قَالَ لَهُ بَطَلَ حَجُّكَ إِنَّ الَّذِي تَسْتَلِمُهُ حَجَرٌ لَا يَضُرُّ وَ لَا يَنْفَعُ
فَقُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع جُعِلْتُ فِدَاكَ أَ مَا سَمِعْتَ قَوْلَ الْعُمَرِيِّ لِهَذَا الَّذِي اسْتَلَمَ الْحَجَرَ فَأَصَابَهُ مَا أَصَابَهُ فَقَالَ وَ مَا الَّذِي قَالَ قُلْتُ لَهُ قَالَ يَا عَبْدَ اللَّهِ بَطَلَ حَجُّكَ إِنَّمَا هُوَ حَجَرٌ لَا يَضُرُّ وَ لَا يَنْفَعُ
فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع كَذَبَ ثُمَّ كَذَبَ ثُمَّ كَذَبَ
إِنَّ لِلْحَجَرِ لِسَاناً ذَلِقاً يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَشْهَدُ لِمَنْ وَافَاهُ بِالْمُوَافَاةِ
ثُمَّ قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمَّا خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ خَلَقَ بَحْرَيْنِ بَحْراً عَذْباً وَ بَحْراً أُجَاجاً فَخَلَقَ تُرْبَةَ آدَمَ مِنَ الْبَحْرِ الْعَذْبِ وَ شَنَ‏ عَلَيْهَا مِنَ الْبَحْرِ الْأُجَاجِ ثُمَّ جَبَّلَ آدَمَ فَعَرَكَ عَرْكَ الْأَدِيمِ فَتَرَكَهُ مَا شَاءَ اللَّهُ فَلَمَّا أَرَادَ أَنْ يَنْفُخَ فِيهِ الرُّوحَ أَقَامَهُ شَبَحاً فَقَبَضَ قَبْضَةً مِنْ كَتِفِهِ الْأَيْمَنِ فَخَرَجُوا كَالذَّرِّ فَقَالَ هَؤُلَاءِ إِلَى الْجَنَّةِ وَ قَبَضَ قَبْضَةً مِنْ كَتِفِهِ الْأَيْسَرِ وَ قَالَ هَؤُلَاءِ إِلَى النَّارِ فَأَنْطَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَصْحَابَ الْيَمِينِ وَ أَصْحَابَ الْيَسَارِ فَقَالَ أَهْلُ الْيَسَارِ يَا رَبِّ لِمَا خَلَقْتَ‏ لَنَا النَّارَ وَ لَمْ تُبَيِّنْ لَنَا وَ لَمْ تَبْعَثْ إِلَيْنَا رَسُولًا
فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُمْ ذَلِكَ لِعِلْمِي بِمَا أَنْتُمْ صَائِرُونَ إِلَيْهِ وَ إِنِّي سَأَبْتَلِيكُمْ فَأَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ النَّارَ فَأُسْعِرَتْ ثُمَّ قَالَ لَهُمْ تَقَحَّمُوا جَمِيعاً فِي النَّارِ فَإِنِّي أَجْعَلُهَا عَلَيْكُمْ بَرْداً وَ سَلَاماً فَقَالُوا يَا رَبِّ إِنَّمَا سَأَلْنَاكَ لِأَيِّ شَيْ‏ءٍ جَعَلْتَهَا لَنَا هَرَباً مِنْهَا وَ لَوْ أَمَرْتَ أَصْحَابَ الْيَمِينِ مَا دَخَلُوا فَأَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ النَّارَ فَأُسْعِرَتْ ثُمَّ قَالَ لِأَصْحَابِ الْيَمِينِ تَقَحَّمُوا جَمِيعاً فِي النَّارِ فَتَقَحَّمُوا جَمِيعاً فَكَانَتْ عَلَيْهِمْ بَرْداً وَ سَلَاماً فَقَالَ لَهُمْ‏ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ
قَالَ أَصْحَابُ الْيَمِينِ بَلَى طَوْعاً وَ قَالَ أَصْحَابُ الشِّمَالِ بَلَى كَرْهاً
فَأَخَذَ مِنْهُمْ جَمِيعاً مِيثَاقَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ
قَالَ وَ كَانَ الْحَجَرُ فِي الْجَنَّةِ فَأَخْرَجَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَالْتَقَمَ الْمِيثَاقَ مِنَ الْخَلْقِ كُلِّهِمْ فَذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَ‏ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ‏ فَلَمَّا أَسْكَنَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ الْجَنَّةَ وَ عَصَى أَهْبَطَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْحَجَرَ وَ جَعَلَهُ فِي رُكْنِ بَيْتِهِ وَ أَهْبَطَ آدَمَ ع عَلَى الصَّفَا فَمَكَثَ مَا شَاءَ اللَّهُ
ثُمَّ رَآهُ فِي الْبَيْتِ فَعَرَفَهُ وَ عَرَفَ مِيثَاقَهُ وَ ذَكَرَهُ فَجَاءَ إِلَيْهِ مُسْرِعاً فَأَكَبَّ عَلَيْهِ وَ بَكَى عَلَيْهِ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً تَائِباً مِنْ خَطِيئَتِهِ وَ نَادِماً عَلَى نَقْضِهِ مِيثَاقَهُ
قَالَ فَمِنْ أَجْلِ ذَلِكَ أُمِرْتُمْ أَنْ تَقُولُوا إِذَا اسْتَلَمْتُمُ الْحَجَرَ أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا وَ مِيثَاقِي تَعَاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لِي بِالْمُوَافَاةِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ.
عبدالله بن سنان می‌گوید:

در حال طواف بودیم که مردی از خاندانِ عمر عبور کرد. مردی را دید که دست دیگری را گرفت و با او حجرالاسود را استلام کرد. آن مردِ عُمَری بر او تندی کرد و با خشونت گفت:
حجّت باطل شد! چیزی که استلام می‌کنی فقط یک سنگ است؛ نه سودی می‌رساند و نه زیانی دارد.

من به امام صادق علیه‌السلام عرض کردم:
فدایت شوم! آیا سخن این مرد را نشنیدی که با این شخصِ استلام‌کننده چه گفت و چه رفتاری با او کرد؟

حضرت فرمودند:
چه گفت؟

گفتم:
گفت: «ای عبدالله! حجّت باطل شد؛ این فقط سنگی است که نه سود دارد و نه زیان».

امام صادق علیه‌السلام فرمودند:
دروغ گفت! دوباره دروغ گفت! باز هم دروغ گفت!

سپس فرمودند:
برای این سنگ، در روز قیامت زبانی گویا خواهد بود؛
و برای کسی که آن را به‌درستی و با وفاداری ملاقات کرده باشد، شهادت خواهد داد.

سپس فرمودند:

خداوند متعال، هنگامی که آسمان‌ها و زمین را آفرید، دو دریا خلق کرد:
یکی دریای شیرین،
و دیگری دریای شور.

خاکِ آدم را از دریای شیرین آفرید و از دریای شور بر آن پاشید،
سپس آدم را سرشت؛
همچون دباغی که پوست را می‌مالد،
و او را مدتی که خدا خواست، به حال خود گذاشت.

وقتی اراده کرد که روح را در او بدمد،
او را به صورت پیکری ایستاده درآورد؛
سپس مشتی از شانه‌ی راست او گرفت،
پس ذرّاتی مانند ذرات ریز بیرون آمدند و فرمود:
«این‌ها اهل بهشت‌اند».

و مشتی از شانه‌ی چپ او گرفت و فرمود:
«این‌ها اهل آتش‌اند».

پس خداوند، اصحابِ یمین و اصحابِ شمال را به سخن آورد.
اهلِ شمال گفتند:
پروردگارا! چرا ما را برای آتش آفریدی، در حالی که برای ما روشنگری نکردی و پیامبری نفرستادی؟

خداوند فرمود:
این به خاطر دانشی است که من از سرانجام شما دارم؛
ولی شما را امتحان خواهم کرد.

پس خداوند دستور داد آتش شعله‌ور شود،
و به آنان فرمود:
همگی در آتش فرو روید؛ من آن را بر شما سرد و سلامت می‌گردانم.

گفتند:
پروردگارا! ما از تو پرسیدیم چرا آتش را برای ما قرار دادی تا از آن بگریزیم؛
و اگر به اهلِ یمین هم دستور می‌دادی، آنان وارد نمی‌شدند.

پس خداوند به آتش دستور داد شعله‌ور شود
و به اهلِ یمین فرمود:
همگی در آتش فرو روید.

همگی وارد شدند
و آتش بر آنان سرد و سلامت شد.

آن‌گاه خداوند فرمود:
«آیا من پروردگار شما نیستم؟»

اهلِ یمین گفتند:
آری، از روی طوع و اختیار.
و اهلِ شمال گفتند:
آری، با اکراه.

پس خداوند از همگی پیمان گرفت
و آنان را بر خودشان گواه ساخت.

سپس فرمودند:

در آن هنگام، حجرالاسود در بهشت بود.
خداوند آن را بیرون آورد و آن سنگ،
پیمانِ همه‌ی مخلوقات را در خود فرو برد.

و این است معنای فرموده‌ی خداوند:
«و همه‌ی کسانی که در آسمان‌ها و زمین‌اند،
خواه ناخواه،
در برابر او تسلیم‌اند و به سوی او بازگردانده می‌شوند.»

وقتی خداوند آدم را در بهشت ساکن کرد و او نافرمانی نمود،
خداوند حجر را فرود آورد
و آن را در گوشه‌ای از خانه‌ی خود (کعبه) قرار داد
و آدم را بر صفا فرود آورد.

مدتی گذشت تا این‌که آدم، حجر را در خانه دید؛
او را شناخت،
پیمان خود را به یاد آورد،
و با شتاب به سوی آن آمد؛
خود را بر آن افکند
و چهل روز صبحگاهان بر آن گریست،
در حالی که از گناه خود توبه می‌کرد
و از شکستن پیمانش پشیمان بود.

سپس امام فرمودند:

به همین دلیل است که شما مأمور شده‌اید
وقتی حجر را استلام می‌کنید، بگویید:

«امانتم را ادا کردم
و پیمانم را تجدید نمودم
تا در روز قیامت
به وفاداریِ من شهادت دهی».

۱. استلامِ حجر؛ تجدیدِ عهد با معلمِ مرسَل
۲. حجرِ گویا؛ شاهدِ وفاداریِ اهلِ نور
۳. از میثاقِ ذرّ تا استلامِ حجر؛ شناختِ معلم به نور
۴. حجرالاسود؛ زبانِ نور و شاهدِ پیمان
۵. استلام؛ لمسِ سنگ یا ملاقاتِ معلم؟
۶. حجر؛ نمادِ معلمِ نورانی و اتمامِ حجت
۷. طوع یا اکراه؛ رازِ استلامِ حجر
۸. معلمِ گویا؛ چرا حجر در قیامت شهادت می‌دهد؟
۹. وفاداری یا عبور؛ امتحانِ استلام
۱۰. حجر و میثاق؛ سلامِ وفاداری در برابر نور

دلنوشته

استلامِ حجر؛ تجدیدِ عهد با معلمِ مرسَل

حجر،
یک سنگِ خاموش نیست.
اگر خاموش بود،
خدا برایش «زبانِ گویا» قرار نمی‌داد.

آن‌جا که امام می‌فرماید:
«برای این سنگ، در روز قیامت زبانی گویا خواهد بود
و برای کسی که آن را با وفاداری ملاقات کرده باشد، شهادت خواهد داد»
سخن از سنگ نیست؛
سخن از معلمی است که زبانِ نور دارد.

زبانی که شهادت می‌دهد:
چه کسی با او وفادارانه روبه‌رو شد
و چه کسی فقط عبور کرد.

این همان زبانِ گویای معلم ربانی است؛
معلمی که در دنیا،
با نورش حجت را تمام می‌کند
و در قیامت،
با همان نور، شهادت می‌دهد.

و ببین چه‌قدر این حدیث دقیق است
در نشان دادنِ واکنش دل‌ها.

اهلِ شمال گفتند:
پروردگارا!
چرا ما را برای آتش آفریدی؟
چرا برای ما روشنگری نکردی؟
چرا پیامبری نفرستادی؟

این همان اعتراضِ همیشگیِ حسادتِ منافقانه است؛
فرار از مسئولیت
با انداختن تقصیر به گردن هدایت.

اما خدا،
برای اتمام حجت،
آنان را به میدانِ عمل می‌برد؛
نه به میدانِ بحث.

و آن‌جاست که تفاوت‌ها آشکار می‌شود.

اهلِ یمین،
وقتی فرمان می‌آید،
می‌گویند:
«آری»
از روی طوع و اختیار.

اهلِ شمال،
همان «آری» را می‌گویند،
اما
با اکراه.

کلمه یکی است؛
دل، یکی نیست.

همین‌جا مرز نور و نار کشیده می‌شود.

بعد خدا از همه پیمان می‌گیرد؛
پیمانی آگاهانه.
و آنان را بر خودشان گواه می‌سازد.

و این پیمان،
جایی سپرده می‌شود
که فراموش نشود.

اینجاست که حجر معنا پیدا می‌کند.

حجرالاسود،
در بهشت بود.
خدا آن را فرود آورد
و آن سنگ،
پیمانِ همه‌ی مخلوقات را در خود فرو برد.

یعنی:
حافظِ عهد شد.
امانت‌دارِ میثاق شد.

و وقتی آدم علیه‌السلام،
پس از معصیت،
از بهشت فرود آمد،
حجر هم با او فرود آمد.

نه به‌عنوانِ سنگ،
بلکه به‌عنوانِ نمادِ همراهیِ معلم نورانی.

مدتی آدم،
این همراه را نمی‌شناخت؛
تا وقتی که
عهدِ عالمِ ذرّ
در دلش زنده شد.

آن‌وقت،
حجر را شناخت؛
و با شناختِ حجر،
خودش را شناخت.

این‌جاست که
معرفة الامام بالنورانیة معنا پیدا می‌کند.

شناخت،
با چشم نیست؛
با یادِ عهد است.

و آدم،
وقتی حجر را شناخت،
گریست.
چهل صبح،
نه از ترسِ سنگ،
بلکه از شرمندگیِ نقضِ پیمان.

پس استلامِ حجر چیست؟

نه لمسِ سنگ،
نه بوسیدنِ جسم،
بلکه گفتنِ این جمله با دل:

«امانتم را ادا کردم
و پیمانم را تجدید نمودم
تا در روز قیامت
به وفاداریِ من شهادت دهی.»

یعنی:
ای معلمِ مرسَل،
ای زبانِ نور،
ای شاهدِ عهد؛
من هنوز سرِ پیمانم.

استلام،
تمرینِ وفاداری است.
تمرینِ تسلیمِ آگاهانه.
تمرینِ «سِلم».

و هر که این معنا را بفهمد،
می‌داند چرا
حجر
نه می‌آزارد
و نه بی‌اثر است؛
بلکه شاهد است.

شاهدِ این‌که
در لحظه‌ی انتخاب،
تو
از اهلِ طوع بودی
یا
از اهلِ اکراه.

و این،
تمامِ معنای استلامِ حجر است.

… وَ عِلَّةُ اسْتِلَامِ الْحَجَرِ
أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمَّا أَخَذَ مِيثَاقَ بَنِي آدَمَ الْتَقَمَهُ الْحَجَرُ
فَمِنْ ثَمَّ كَلَّفَ النَّاسَ تَعَاهُدَ ذَلِكَ الْمِيثَاقِ
وَ مِنْ ثَمَّ يُقَالُ عِنْدَ الْحَجَرِ
أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا وَ مِيثَاقِي تَعَاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لِي بِالْمُوَافَاةِ
وَ مِنْهُ قَوْلُ سَلْمَانَ رَحِمَهُ اللَّهُ
لَيَجِيئَنَّ الْحَجَرُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مِثْلَ أَبِي قُبَيْسٍ لَهُ لِسَانٌ وَ شَفَتَانِ يَشْهَدُ لِمَنْ وَافَاهُ بِالْمُوَافَاةِ

۱. علّتِ استلامِ حجر؛ تجدیدِ میثاق با شاهدِ نور
۲. حجرِ شاهد؛ زبانِ میثاق در قیامت
۳. استلام؛ ایستادن در برابرِ شاهدِ عهد
۴. حجرالاسود؛ حافظِ میثاق و معلمِ گویا
۵. امانتِ میثاق؛ چرا حجر شهادت می‌دهد؟
۶. استلامِ وفاداری؛ از تعاهدِ میثاق تا شهادتِ قیامت
۷. حجرِ گویا؛ شاهدِ طوع و اکراه
۸. میثاقِ بلعیده‌شده؛ رازِ استلامِ حجر
۹. استلام؛ گزارشِ وفاداری به معلمِ مرسَل
۱۰. شاهدِ عهد؛ حجر، زبانِ حجت

دلنوشته

علّتِ استلامِ حجر؛ تجدیدِ میثاق با شاهدِ نور
میثاقِ بلعیده‌شده؛ رازِ استلامِ حجر

و حالا خودِ علت روشن می‌شود؛
علتی که اگر فهمیده شود،
دیگر هیچ‌کس نمی‌گوید:
«این فقط یک سنگ است…»

علتِ استلامِ حجر این است
که وقتی خداوند،
میثاقِ بنی‌آدم را گرفت،
این میثاق را
حجر در خود فرو برد.

یعنی چه؟
یعنی میثاق،
جایی سپرده شد که فراموش نشود.
به شاهدی سپرده شد
که اهلِ معامله و توجیه نیست.

از همان‌جا بود
که انسان‌ها مأمور شدند
این میثاق را
تعاهد کنند؛
نه یک‌بار،
بلکه بارها…
در طول زندگی.

برای همین است
که کنار حجر،
این جمله را می‌گوییم:

«امانتم را ادا کردم
و پیمانم را تجدید نمودم
تا در روز قیامت
به وفاداریِ من شهادت دهی.»

این جمله،
یک ذکرِ آیینی نیست؛
یک گزارشِ وفاداری است.

گزارش به چه کسی؟
به همان شاهدی
که از ابتدا
حافظِ عهد بوده است.

و سلمان،
این حقیقت را
بی‌پرده‌تر می‌گوید:

حجر،
در روز قیامت
چون کوه ابوقبیس می‌آید؛
با زبان
و با دو لب.

نه برای حرفِ تازه،
بلکه برای شهادت.

شهادت به این‌که:
چه کسی
با او ملاقاتِ وفادارانه داشت
و چه کسی
فقط عبور کرد.

و این‌جاست
که باید دوباره بپرسیم:

اگر حجر،
شاهدِ میثاق است،
پس استلام چیست؟

استلام،
یعنی ایستادن روبه‌روی شاهد.
یعنی گفتنِ این‌که:
من هنوز
به آن عهدِ قدیمی
پشت نکرده‌ام.

و اگر در این مقاله گفتیم
حجر،
نمادِ معلمِ مرسَل است،
دقیقاً از همین‌جاست.

معلم ربانی،
حافظِ میثاق است.
همان میثاقِ نخستین.

اوست که در دنیا
با زبانِ نور سخن می‌گوید
و در قیامت
به همان نور شهادت می‌دهد.

برای همین،
حجر زبان دارد.
نه زبانِ سنگ،
بلکه زبانِ حجت.

زبانِ معلمی
که مأمور است
با اهلِ طوع
آرام سخن بگوید
و با اهلِ اکراه
حجت را تمام کند.

پس استلام،
فقط نزدیک شدن به یک گوشه‌ی کعبه نیست؛
نزدیک شدن به مرکزِ عهد است.

مرکزی که در آن
یا وفادار بوده‌ای
یا نبوده‌ای.

و این همان جایی است
که «سِلم» معنا پیدا می‌کند:

یا
دل،
سالم و یک‌جهت است؛

یا
پاره‌پاره
میان چند فرمان.

استلامِ حجر،
تمرینِ این است
که بگویی:

من
یک صاحب دارم.
یک میثاق.
یک معلم.

و همین،
تمامِ راه است.

عَنْ بُكَيْرٍ قَالَ:
قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع
هَلْ تَدْرِي مَا كَانَ الْحَجَرُ؟
قَالَ قُلْتُ لَا
قَالَ
كَانَ مَلَكاً عَظِيماً مِنْ عُظَمَاءِ الْمَلَائِكَةِ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
فَلَمَّا أَخَذَ اللَّهُ‏ الْمِيثَاقَ مِنَ الْمَلَائِكَةِ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ وَ لِمُحَمَّدٍ ص بِالنُّبُوَّةِ وَ لِعَلِيٍّ بِالْوَصِيَّةِ اصْطَكَّتْ فَرَائِصُ الْمَلَائِكَةِ وَ أَوَّلُ مَنْ أَسْرَعَ إِلَى الْإِقْرَارِ ذَلِكَ الْمَلَكُ وَ لَمْ يَكُنْ فِيهِمْ أَشَدُّ حُبّاً لِمُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ مِنْهُ
فَلِذَلِكَ اخْتَارَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ بَيْنِهِمْ وَ أَلْقَمَهُ الْمِيثَاقَ
فَهُوَ يَجِي‏ءُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ لَهُ لِسَانٌ نَاطِقٌ وَ عَيْنٌ نَاظِرَةٌ
لِيَشْهَدَ لِكُلِّ مَنْ وَافَاهُ إِلَى ذَلِكَ الْمَكَانِ وَ حَفِظَ الْمِيثَاقَ.

۱. حجر؛ تجلّیِ یک مَلَکِ عظیم
۲. فرشته‌ی حجر؛ شاهدِ میثاق و عاشقِ ولایت
۳. حجرالاسود؛ ملکِ گویا و معلمِ درون
۴. از ملکوت تا حجر؛ فرشته‌ای که عهد را حمل کرد
۵. حجر؛ شاهدِ زنده‌ی میثاقِ محمد و علی
۶. استلامِ مَلَک؛ ملاقات با فرشته‌ی میثاق
۷. حجر؛ زبانِ ملکوت و چشمِ شهادت
۸. فرشته‌ی مهربانِ دل؛ معنای ملکوتیِ حجر
۹. حجرالاسود؛ مَلَکی که عاشقِ ولایت شد
۱۰. ملکِ عظیم؛ رازِ زنده‌بودنِ حجر

دلنوشته

فرشته‌ی مهربانِ دل؛ معنای ملکوتیِ حجر
استلامِ مَلَک؛ ملاقات با فرشته‌ی میثاق

این‌جا باید مکث کرد…
چون ناگهان پرده کنار می‌رود.

حجر،
فقط «شاهدِ خاموشِ میثاق» نیست؛
حجر، خود یک مَلَک است.

نه هر ملکی؛
مَلَکی عظیم
از بزرگانِ ملائکه نزد خدا.

پس آن‌چه ما لمس می‌کنیم،
در اصل،
سنگ نیست؛
تجلّیِ یک فرشته است.

فرشته‌ای که در لحظه‌ی میثاق،
وقتی ربوبیتِ خدا،
نبوتِ محمد ص،
و وصایتِ علی ع
عرضه شد،
همه‌ی ملائکه به لرزه افتادند…

اما یکی
بی‌درنگ جلو آمد.
نه با تردید،
نه با اکراه.

اولین کسی که اقرار کرد،
همین مَلَک بود.

و نه‌تنها اقرار کرد،
بلکه
عاشق‌ترینِ آنان
نسبت به محمد و آل محمد علیهم السلام بود.

برای همین انتخاب شد.
برای همین خدا او را برگزید.
برای همین میثاق را در او نهاد.

یعنی چه؟

یعنی خدا،
میثاقِ بزرگ را
در دلِ موجودی گذاشت
که از جنسِ محبتِ ولایی بود.

پس طبیعی است
که این ملک،
در قیامت
زبان داشته باشد
و چشم.

زبان برای شهادت،
چشم برای تشخیص.

شهادت بر چه؟
بر این‌که
چه کسی
به این نقطه آمد
و میثاق را حفظ کرد.

حالا اگر همه‌ی این‌ها را کنار هم بگذاریم،
معنای استلام کاملاً عوض می‌شود.

👈ما داریم
با یک فرشته ملاقات می‌کنیم؛
فرشته‌ای که
هم شاهدِ عالمِ ذر است،
هم حاملِ عهد،
هم عاشقِ ولایت،
هم مأمورِ شهادت.👉

و این‌جاست
که تشبیه،
خودش را نشان می‌دهد:

حجر،
برای بدنِ ما
همان است
که فرشته‌ی مهربان
برای ملکوتِ قلب ماست.

آن فرشته‌ای که
وقتی دل می‌لرزد،
یادآوری می‌کند.
وقتی نفس سرکشی می‌کند،
نهی می‌کند.
وقتی راه گم می‌شود،
نشان می‌دهد.

همان «معلمِ ربانی»
که در دل،
بی‌صدا
اما قاطع
کار خودش را می‌کند.

پس استلامِ حجر،
تمرینِ دیدنِ این حقیقت است:

این‌که
هدایت،
همیشه با یک شاهدِ زنده همراه است.

یا در بیرون،
به صورتِ حجر؛
یا در درون،
به صورتِ فرشته‌ی مهربانِ قلب.

و خوشا به حال کسی
که وقتی به حجر می‌رسد،
دلش از قبل
او را شناخته است.

چون چنین کسی،
در حقیقت
میثاق را حفظ کرده است؛
نه فقط لمس کرده.

و این،
اوجِ معنای
سِلم است:

آرامشِ دلی
که
فرمان را
بی‌درنگ می‌پذیرد.

عَنْ بُكَيْرِ بْنِ أَعْيَنَ قَالَ:
سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع لِأَيِّ عِلَّةٍ وَضَعَ اللَّهُ الْحَجَرَ فِي الرُّكْنِ الَّذِي هُوَ فِيهِ وَ لَمْ يُوضَعْ فِي غَيْرِهِ وَ لِأَيِّ عِلَّةٍ يُقَبَّلُ وَ لِأَيِّ عِلَّةٍ أُخْرِجَ مِنَ الْجَنَّةِ وَ لِأَيِّ عِلَّةٍ وُضِعَ فِيهِ مِيثَاقُ الْعِبَادِ وَ الْعَهْدُ وَ لَمْ يُوضَعْ فِي غَيْرِهِ وَ كَيْفَ السَّبَبُ فِي ذَلِكَ تُخْبِرُنِي جُعِلْتُ فِدَاكَ فَإِنَّ تَفَكُّرِي فِيهِ لَعَجَبٌ قَالَ فَقَالَ سَأَلْتَ وَ أَعْضَلْتَ فِي الْمَسْأَلَةِ وَ اسْتَقْصَيْتَ فَافْهَمْ وَ فَرِّغْ قَلْبَكَ وَ أَصْغِ سَمْعَكَ أُخْبِرْكَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَضَعَ الْحَجَرَ الْأَسْوَدَ وَ هُوَ جَوْهَرَةٌ أُخْرِجَتْ مِنَ الْجَنَّةِ إِلَى آدَمَ فَوُضِعَتْ فِي ذَلِكَ الرُّكْنِ لِعِلَّةِ الْمِيثَاقِ وَ ذَلِكَ أَنَّهُ لَمَّا أَخَذَ مِنْ بَنِي آدَمَ‏ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ‏ حِينَ أَخَذَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْمِيثَاقَ فِي ذَلِكَ الْمَكَانِ وَ فِي ذَلِكَ الْمَكَانِ تَرَاءَى لَهُمْ رَبُّهُمْ وَ مِنْ ذَلِكَ الرُّكْنِ يَهْبِطُ الطَّيْرُ عَلَى الْقَائِمِ فَأَوَّلُ مَنْ يُبَايِعُهُ ذَلِكَ الطَّيْرُ وَ هُوَ وَ اللَّهِ جَبْرَئِيلُ ع وَ إِلَى ذَلِكَ الْمَقَامِ يُسْنِدُ ظَهْرَهُ وَ هُوَ الْحُجَّةُ وَ الدَّلِيلُ عَلَى الْقَائِمِ وَ هُوَ الشَّاهِدُ لِمَنْ وَافَى ذَلِكَ الْمَكَانَ وَ الشَّاهِدُ لِمَنْ أَدَّى إِلَيْهِ الْمِيثَاقَ وَ الْعَهْدَ الَّذِي أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعِبَادِ وَ أَمَّا الْقُبْلَةُ وَ الِالْتِمَاسُ فَلِعِلَّةِ الْعَهْدِ تَجْدِيداً لِذَلِكَ الْعَهْدِ وَ الْمِيثَاقِ وَ تَجْدِيداً لِلْبَيْعَةِ وَ لِيُؤَدُّوا إِلَيْهِ الْعَهْدَ الَّذِي أَخَذَ عَلَيْهِمْ فِي الْمِيثَاقِ فَيَأْتُونَهُ فِي كُلِّ سَنَةٍ وَ لِيُؤَدُّوا إِلَيْهِ ذَلِكَ الْعَهْدَ أَ لَا تَرَى أَنَّكَ تَقُولُ أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا وَ مِيثَاقِي تَعَاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لِي بِالْمُوَافَاةِ وَ اللَّهِ مَا يُؤَدِّي ذَلِكَ أَحَدٌ غَيْرُ شِيعَتِنَا وَ لَا حَفِظَ ذَلِكَ الْعَهْدَ وَ الْمِيثَاقَ أَحَدٌ غَيْرُ شِيعَتِنَا وَ إِنَّهُمْ لَيَأْتُونَهُ فَيَعْرِفُهُمْ وَ يُصَدِّقُهُمْ وَ يَأْتِيهِ غَيْرُهُمْ فَيُنْكِرُهُمْ وَ يُكَذِّبُهُمْ وَ ذَلِكَ أَنَّهُ لَمْ يَحْفَظْ ذَلِكَ غَيْرُكُمْ فَلَكُمْ وَ اللَّهِ يَشْهَدُ وَ عَلَيْهِمْ وَ اللَّهِ يَشْهَدُ بِالْحِقْدِ وَ الْجُحُودِ وَ الْكُفْرِ وَ هُوَ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ مِنَ اللَّهِ عَلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَجِي‏ءُ وَ لَهُ لِسَانٌ نَاطِقٌ وَ عَيْنَانِ فِي صُورَتِهِ الْأُولَى تَعْرِفُهُ الْخَلْقُ وَ لَا تُنْكِرُهُ يَشْهَدُ لِمَنْ وَافَاهُ وَ جَدَّدَ الْعَهْدَ وَ الْمِيثَاقَ عِنْدَهُ بِحِفْظِ الْعَهْدِ وَ الْمِيثَاقِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ وَ يَشْهَدُ عَلَى كُلِّ مَنْ أَنْكَرَ وَ جَحَدَ وَ نَسِيَ الْمِيثَاقَ بِالْكُفْرِ وَ الْإِنْكَارِ وَ أَمَّا عِلَّةُ مَا أَخْرَجَهُ اللَّهُ مِنَ الْجَنَّةِ فَهَلْ تَدْرِي مَا كَانَ الْحَجَرُ قَالَ قُلْتُ‏ لَا قَالَ كَانَ مَلَكاً مِنْ عُظَمَاءِ الْمَلَائِكَةِ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَمَّا أَخَذَ اللَّهُ مِنَ الْمَلَائِكَةِ الْمِيثَاقَ كَانَ أَوَّلَ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ أَقَرَّ ذَلِكَ الْمَلَكُ فَاتَّخَذَهُ اللَّهُ أَمِيناً عَلَى جَمِيعِ خَلْقِهِ فَأَلْقَمَهُ الْمِيثَاقَ وَ أَوْدَعَهُ عِنْدَهُ وَ اسْتَعْبَدَ الْخَلْقَ أَنْ يُجَدِّدُوا عِنْدَهُ فِي كُلِّ سَنَةٍ الْإِقْرَارَ بِالْمِيثَاقِ وَ الْعَهْدِ الَّذِي أَخَذَهُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ ثُمَّ جَعَلَهُ اللَّهُ مَعَ آدَمَ فِي الْجَنَّةِ يُذَكِّرُهُ الْمِيثَاقَ وَ يُجَدِّدُ عِنْدَهُ الْإِقْرَارَ فِي كُلِّ سَنَةٍ فَلَمَّا عَصَى آدَمُ فَأُخْرِجَ مِنَ الْجَنَّةِ أَنْسَاهُ اللَّهُ الْعَهْدَ وَ الْمِيثَاقَ الَّذِي أَخَذَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ عَلَى وُلْدِهِ لِمُحَمَّدٍ وَ وَصِيِّهِ ص وَ جَعَلَهُ بَاهِتاً حَيْرَانَ فَلَمَّا تَابَ عَلَى آدَمَ حَوَّلَ ذَلِكَ الْمَلَكَ فِي صُورَةِ دُرَّةٍ بَيْضَاءَ فَرَمَاهُ مِنَ الْجَنَّةِ إِلَى آدَمَ وَ هُوَ بِأَرْضِ الْهِنْدِ فَلَمَّا رَآهُ أَنِسَ إِلَيْهِ وَ هُوَ لَا يَعْرِفُهُ بِأَكْثَرَ مِنْ أَنَّهُ جَوْهَرَةٌ فَأَنْطَقَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ يَا آدَمُ أَ تَعْرِفُنِي قَالَ لَا قَالَ أَجَلْ اسْتَحْوَذَ عَلَيْكَ الشَّيْطَانُ وَ أَنْسَاكَ ذِكْرَ رَبِّكَ وَ تَحَوَّلَ إِلَى الصُّورَةِ الَّتِي كَانَ بِهَا فِي الْجَنَّةِ مَعَ آدَمَ فَقَالَ لآِدَمَ أَيْنَ الْعَهْدُ وَ الْمِيثَاقُ فَوَثَبَ إِلَيْهِ آدَمُ وَ ذَكَرَ الْمِيثَاقَ وَ بَكَى وَ خَضَعَ لَهُ وَ قَبَّلَهُ وَ جَدَّدَ الْإِقْرَارَ بِالْعَهْدِ وَ الْمِيثَاقِ ثُمَّ حَوَّلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى جَوْهَرِ الْحَجَرِ دُرَّةً بَيْضَاءَ صَافِيَةً تُضِي‏ءُ فَحَمَلَهُ آدَمُ عَلَى عَاتِقِهِ إِجْلَالًا لَهُ وَ تَعْظِيماً فَكَانَ إِذَا أَعْيَا حَمَلَهُ عَنْهُ جَبْرَئِيلُ حَتَّى وَافَى بِهِ مَكَّةَ فَمَا زَالَ يَأْنَسُ بِهِ بِمَكَّةَ وَ يُجَدِّدَ الْإِقْرَارَ لَهُ كُلَّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمَّا أَهْبَطَ جَبْرَئِيلَ إِلَى أَرْضِهِ وَ بَنَى الْكَعْبَةَ هَبَطَ إِلَى ذَلِكَ الْمَكَانِ بَيْنَ الرُّكْنِ وَ الْبَابِ وَ فِي ذَلِكَ الْمَوْضِعِ تَرَاءَى لِآدَمَ حِينَ أَخَذَ الْمِيثَاقَ وَ فِي ذَلِكَ الْمَوْضِعِ أَلْقَمَ الْمَلَكَ الْمِيثَاقَ فَلِتِلْكَ الْعِلَّةِ وُضِعَ فِي ذَلِكَ الرُّكْنِ وَ نَحَّى آدَمَ مِنْ مَكَانِ الْبَيْتِ إِلَى الصَّفَا وَ حَوَّاءَ إِلَى الْمَرْوَةِ وَ جَعَلَ الْحَجَرَ فِي الرُّكْنِ فَكَبَّرَ اللَّهَ وَ هَلَّلَهُ وَ مَجَّدَهُ فَلِذَلِكَ جَرَتِ السُّنَّةُ بِالتَّكْبِيرِ فِي اسْتِقْبَالِ الرُّكْنِ الَّذِي فِيهِ الْحَجَرُ مِنَ الصَّفَا وَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَوْدَعَهُ الْعَهْدَ وَ الْمِيثَاقَ وَ أَلْقَمَهُ إِيَّاهُ دُونَ غَيْرِهِ مِنَ الْمَلَائِكَةِ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمَّا أَخَذَ الْمِيثَاقَ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ وَ لِمُحَمَّدٍ ص بِالنُّبُوَّةِ وَ لِعَلِيٍّ ع بِالْوَصِيَّةِ اصْطَكَّتْ فَرَائِصُ الْمَلَائِكَةِ وَ أَوَّلُ مَنْ أَسْرَعَ إِلَى الْإِقْرَارِ بِذَلِكَ ذَلِكَ الْمَلَكُ وَ لَمْ يَكُنْ فِيهِمْ أَشَدُّ حُبّاً لِمُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدِ مِنْهُ فَلِذَلِكَ اخْتَارَهُ‏ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ بَيْنِهِمْ وَ أَلْقَمَهُ الْمِيثَاقَ فَهُوَ يَجِي‏ءُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ لَهُ لِسَانٌ نَاطِقٌ وَ عَيْنٌ نَاظِرَةٌ لِيَشْهَدَ لِكُلِّ مَنْ وَافَاهُ إِلَى ذَلِكَ الْمَكَانِ وَ حَفِظَ الْمِيثَاقَ‏.

بُکیر بن أَعین می‌گوید:

از امام صادق علیه‌السلام پرسیدم:
به چه علتی خداوند حجرالاسود را در همین رُکنی که اکنون قرار دارد گذاشت و در جای دیگر قرار نداد؟
و به چه علتی بوسیده می‌شود؟
و به چه علتی از بهشت بیرون آورده شد؟
و به چه علتی میثاق و عهد بندگان در آن نهاده شد و در جای دیگری قرار داده نشد؟
و سبب همه‌ی این‌ها چیست؟
فدایت شوم، مرا آگاه کن؛ چرا که اندیشیدن درباره‌ی این موضوع برایم شگفت‌آور است.

حضرت فرمودند:
سؤال کردی و سؤال را به نهایت رساندی؛
پس خوب بفهم، دلت را خالی کن و گوش فرا بده تا ان‌شاءالله تو را آگاه سازم.

خداوند متعال، حجرالاسود را ـ که جوهری از بهشت بود ـ برای آدم علیه‌السلام فرود آورد و آن را در همان رکن قرار داد،
به خاطر میثاق.

زیرا هنگامی که خداوند از فرزندان آدم، از پشت‌هایشان، ذریه‌شان را بیرون آورد و در همان مکان از آنان میثاق گرفت،
در همان‌جا پروردگارشان بر آنان تجلّی کرد.

و از همان رکن است که پرنده‌ای بر قائم فرود می‌آید؛
و نخستین کسی که با او بیعت می‌کند همان پرنده است،
و به خدا سوگند، او جبرئیل علیه‌السلام است.

و قائم، پشت خود را به همان مقام تکیه می‌دهد؛
و آن مقام، حجت و دلیل بر قائم است،
و شاهدِ کسی است که به آن مکان آمده
و شاهدِ کسی است که میثاق و عهدی را که خدا از بندگان گرفته، به آن ادا کرده است.

اما بوسیدن و لمس حجر،
برای تجدید عهد است؛
برای تجدید همان میثاق و بیعت،
و برای آن‌که مردم عهدی را که خدا در عالم میثاق از آنان گرفته، به او بازگردانند.

از این رو، هر سال به سوی آن می‌آیند
تا آن عهد را به او بسپارند.

آیا نمی‌بینی که می‌گویی:
«امانتم را ادا کردم
و پیمانم را تجدید نمودم
تا در روز قیامت به وفاداری من شهادت دهی»؟

به خدا سوگند،
هیچ‌کس این عهد را ادا نمی‌کند
و هیچ‌کس آن میثاق را حفظ نمی‌کند
جز شیعیان ما.

و آنان به نزد حجر می‌آیند،
حجر آنان را می‌شناسد و تصدیقشان می‌کند؛
و دیگران می‌آیند،
اما حجر آنان را انکار و تکذیب می‌کند.

چرا که آن عهد و میثاق را جز شما حفظ نکرده‌اند.

پس حجر،
به سود شما شهادت می‌دهد
و به زیان آنان،
به کینه‌توزی، انکار و کفر شهادت می‌دهد.

و او حجتِ کاملِ خدا بر آنان در روز قیامت است؛
در حالی که با زبانی گویا
و دو چشمی بینا
در همان صورت نخستین خود می‌آید؛
خلایق او را می‌شناسند و انکارش نمی‌کنند.

او برای کسی که به نزدش آمده
و عهد و میثاق را نزد او تجدید کرده
و امانت را ادا نموده،
به وفاداری شهادت می‌دهد؛
و بر کسی که انکار کرده
و میثاق را فراموش نموده،
به کفر و انکار شهادت می‌دهد.

اما علت بیرون آوردن حجر از بهشت چیست؟
آیا می‌دانی حجر چه بود؟

عرض کردم: نه.

فرمود:
حجر، ملکی از بزرگان فرشتگان نزد خداوند عزوجل بود.

وقتی خداوند از فرشتگان میثاق گرفت،
این مَلَک نخستین کسی بود که ایمان آورد و اقرار کرد؛
پس خداوند او را امین بر همه‌ی مخلوقات قرار داد
و میثاق را به او سپرد.

و بندگان را مکلف ساخت
که هر سال نزد او
اقرار به میثاق و عهد را تجدید کنند.

سپس خداوند او را با آدم در بهشت قرار داد
تا میثاق را به او یادآوری کند
و هر سال اقرار را نزد او تجدید نماید.

اما وقتی آدم نافرمانی کرد و از بهشت خارج شد،
خداوند عهد و میثاق را از یاد او برد
و او را سرگشته و حیران ساخت.

پس هنگامی که توبه‌ی آدم پذیرفته شد،
خداوند آن مَلَک را به صورت مرواریدی سفید درآورد
و او را از بهشت به سوی آدم ـ که در سرزمین هند بود ـ فرود آورد.

آدم با دیدن او آرام گرفت،
در حالی که جز این‌که گوهری است، او را نمی‌شناخت.

پس خداوند آن مروارید را به سخن آورد؛
گفت:
ای آدم! مرا می‌شناسی؟

گفت: نه.

گفت:
شیطان بر تو چیره شده و تو را از یاد پروردگارت غافل ساخته است.

سپس به همان صورتی که در بهشت بود بازگشت
و به آدم گفت:
عهد و میثاق کجاست؟

آدم ناگهان به سوی او شتافت،
میثاق را به یاد آورد،
گریست،
در برابرش خضوع کرد،
او را بوسید
و اقرار به عهد و میثاق را تجدید نمود.

سپس خداوند او را به صورت جوهری از حجر درآورد؛
مرواریدی سفید و پاک که نور می‌داد.

آدم او را با احترام و تعظیم بر دوش گرفت؛
و هرگاه خسته می‌شد،
جبرئیل او را حمل می‌کرد
تا به مکه رسیدند.

آدم در مکه با او انس گرفت
و هر شبانه‌روز
اقرار به میثاق را نزد او تجدید می‌کرد.

سپس هنگامی که خداوند جبرئیل را فرود آورد
و کعبه را بنا نهاد،
او را در همان مکان،
میان رکن و در، فرود آورد؛
همان‌جا که هنگام میثاق،
خداوند بر آدم تجلی کرده بود
و همان‌جا که میثاق به آن مَلَک سپرده شد.

به همین دلیل، حجر در همان رکن قرار داده شد.

و آدم را از جای خانه به صفا برد
و حوّا را به مروه،
و حجر را در رکن نهاد.

پس خدا را تکبیر گفت
و تهلیل و تمجید نمود؛
و از همین‌جا سنتِ تکبیر
در برابر رکنِ حجر
جاری شد.

و خداوند،
عهد و میثاق را فقط به او سپرد،
نه به هیچ‌یک از دیگر فرشتگان؛
زیرا در لحظه‌ی میثاقِ ربوبیت خدا
و نبوت محمد
و وصایت علی،
همه‌ی فرشتگان لرزیدند
و نخستین کسی که اقرار کرد
همین مَلَک بود
و هیچ‌کدام از آنان
محبتش به محمد و آل محمد
بیش از او نبود.

پس خدا او را برگزید
و میثاق را به او سپرد.

و او در روز قیامت می‌آید
در حالی که
زبانی گویا
و چشمی بینا دارد
تا برای هر کسی که به آن مکان آمده
و میثاق را حفظ کرده،
شهادت دهد.

۱. استلامِ حجر؛ سلامِ وفاداری به میثاقِ نخستین
۲. حجر؛ حافظِ عهد و شاهدِ سِلم
۳. از سِلمِ دل تا استلامِ حجر؛ داستانِ یک «آری» قدیمی
۴. شاهدِ میثاق؛ چرا حجر زبان دارد؟
۵. استلام؛ تمرینِ سلامتِ دل و وفاداری
۶. حجرِ گویا؛ وقتی وفاداری سخن می‌گوید
۷. سِلم؛ دلِ تک‌مالک در برابرِ شاهدِ عهد
۸. معلمِ مرسَل و حجرِ شاهد؛ روایتِ یک پیمان
۹. سلامِ وفاداری؛ از عالمِ ذر تا استلامِ حجر
۱۰. حجر و سِلم؛ یادآوریِ عهدی که فراموش نشد

دلنوشته

استلامِ حجر؛ سلامِ وفاداری به میثاقِ نخستین

حجر،
سنگی نیست که فقط لمس شود؛
حجر،
حافظِ یک خاطره است.

خاطره‌ای قدیمی‌تر از تاریخ،
قدیمی‌تر از زمین،
قدیمی‌تر از آدم.

روزی که هنوز بدن نبود
و دل‌ها سخن می‌گفتند،
روزی که میثاق بسته شد،
خدا شاهد خواست؛
نه شاهدی فراموش‌کار،
نه شاهدی بی‌عاطفه.

پس مَلَکی عظیم را برگزید؛
ملکی که
اولین «آری» را گفت،
نه با اکراه،
بلکه با عشق.

ملکی که لرزشِ دیگران را دید
اما خودش جلو دوید.

و خدا،
میثاق را
در دلِ او گذاشت.

حجر،
تجسّمِ همان مَلَک است؛
تجسّمِ وفاداری.

برای همین است
که حجر،
زبان دارد.
چشم دارد.
حافظه دارد.

و برای همین است
که استلام،
یک حرکتِ تشریفاتی نیست.

استلام یعنی:
ای شاهدِ عهد،
من هنوز این‌جایم.

یعنی:
من فراموش نکرده‌ام
آن «آریِ اول» را.

یعنی:
من دلِ چندشریک نشده‌ام؛
هنوز سِلم هستم،
سالم،
یک‌جهت،
فرمان‌بردارِ واحد.

در مقالۀ «سِلم» گفتیم:
سلامتِ دل
یعنی دلِ تک‌مالک.
یعنی «رَجُلًا سَلَماً لِرَجُلٍ».

و حجر،
دقیقاً در همین نقطه ایستاده است؛
نقطه‌ای که دل‌ها یا
وفادارند
یا
معذرت‌خواه.

اهلِ نور،
وقتی فرمان می‌آید،
می‌گویند:
«آری»
از روی طوع.

اهلِ نار،
همان کلمه را می‌گویند،
اما با اکراه.

و حجر،
این تفاوت را
خوب می‌فهمد.

چون خودش
از اهلِ طوع است.

برای همین است
که حجر،
شیعه را می‌شناسد
و تصدیق می‌کند؛
نه به اسم،
بلکه به حفظِ میثاق.

و دیگران را
انکار می‌کند؛
نه از کینه،
بلکه از صدق.

آدم،
وقتی از بهشت فرود آمد،
اول چیزی که گم کرد
جغرافیا نبود؛
یادِ عهد بود.

و خدا،
از سرِ رحمت،
همان شاهد را
کنار او فرستاد.

مدتی ندانست
این همراه کیست؛
تا وقتی که
دلش یادش آمد.

آن‌وقت
گریه کرد،
بوسید،
و دوباره «آری» گفت.

این یعنی:
معرفةُ الإمام بالنورانیة.

شناختِ معلم،
نه با استدلالِ خشک،
بلکه با
یادآوریِ عهد.

پس استلامِ حجر،
تمرینِ همین یادآوری است.

تمرینِ این‌که
در شلوغیِ تمنّاها
و تعددِ صداها،
دل را
به یک صدا
برگردانی.

و اگر بپرسند:
چرا حجر را می‌بوسی؟

پاسخش این نیست که:
چون سنگ است.

پاسخش این است:
چون شاهدِ میثاق است؛
چون نمادِ معلمِ مرسَل است؛
چون زبانِ نور دارد.

و اگر روزی
این زبان،
در قیامت به سخن آمد،
خوشا به حال کسی
که بشنود:

این،
وفادار بود.

این،
سِلم بود.

این،
سلام را
زندگی کرد.

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:‏
طُوفُوا بِالْبَيْتِ وَ اسْتَلِمُوا الرُّكْنَ فَإِنَّهُ يَمِينُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ يُصَافِحُ بِهَا خَلْقَهُ‏.

۱. استلام؛ مصافحه با دستِ رحمتِ خدا
۲. یمینُ‌الله؛ وقتی زمین با آسمان دست می‌دهد
۳. دستِ خدا در زمین؛ رازِ استلامِ حجر
۴. مصافحه‌ی عهد؛ سلامِ عملیِ اهلِ سِلم
۵. استلامِ یمین؛ دست‌دادن با ولایت
۶. سلامی که دست دارد؛ معنای مصافحه با حجر
۷. حجر و یمینُ‌الله؛ ملاقاتِ وفاداری
۸. استلام؛ تماسِ رحمت با دلِ تسلیم
۹. دستِ رحمت در زمین؛ امتحانِ نزدیک‌شدن
۱۰. استلامِ حجر؛ وقتی «آری» دست می‌دهد

دلنوشته

استلام؛ مصافحه با دستِ رحمتِ خدا
یمینُ‌الله؛ وقتی زمین با آسمان دست می‌دهد 🤝
دستِ خدا در زمین؛ رازِ استلامِ حجر

و حالا رسولِ خدا پرده را کامل کنار می‌زند؛
نه با استدلال،
بلکه با یک تعبیر تکان‌دهنده:

«طواف کنید
و رکن را استلام کنید،
که آن دستِ راستِ خدا در زمین است؛
خدا با آن
با بندگانش دست می‌دهد

اینجا دیگر
حجر فقط شاهدِ عهد نیست؛
اینجا
دیدار است.

استلام،
مصافحه است؛
دست دادنِ زمین با آسمان.

نه این‌که خدا جسم داشته باشد،
بلکه این‌که
رحمتِ او
راهِ تماس دارد.

و این دست،
بی‌صاحب نیست؛
این دست،
دستِ ولایت است.

همان دستی که
در عالمِ میثاق
برای «آری» گرفتن دراز شد؛
همان دستی که
اهلِ طوع
بی‌درنگ گرفتند
و اهلِ اکراه
با لرزش.

پس وقتی به حجر می‌رسی،
در حقیقت
به یک پیشنهادِ زنده رسیده‌ای:

می‌خواهی
دست بدهی
یا
عبور کنی؟

می‌خواهی
مصافحه کنی
یا
تماشاچی بمانی؟

و عجیب نیست
که این دست،
همان دستی باشد
که آدمِ توبه‌کرده
آن را بوسید؛
همان دستی که
میثاق را یادآوری کرد؛
همان دستی که
فرشته‌ی عاشقِ ولایت
حاملش شد.

در مقالۀ «سِلم» گفتیم:
سلامتِ دل
یعنی دلِ تسلیم؛
دلی که
با فرمانِ مافوق
چانه نمی‌زند.

و این‌جا
سلامت
به شکلِ دست دادن ظاهر شده است.

اگر دلت سالم باشد،
دست می‌دهی؛
اگر دل چندپاره باشد،
بهانه می‌آوری.

استلام،
امتحانِ نزدیکی است؛
نه نزدیکیِ قدم،
بلکه نزدیکیِ نیت.

چه بسیار کسان
که به حجر می‌رسند
اما
مصافحه نمی‌کنند؛
و چه اندک‌اند
کسانی که
با دلِ خالی از اعتراض
دست می‌دهند.

خوشا به حال کسی
که وقتی دست می‌دهد،
می‌فهمد
با چه کسی دست داده است.

نه با سنگ،
بلکه با
دستِ رحمتِ خدا
در زمین.

و این،
تمامِ معنای استلام است:

یک سلامِ عملی؛
یک وفاداریِ بی‌کلام؛
یک «آری»
که هنوز
سرِ جایش مانده است.

[تفسير القمي‏]: لَهُمْ دارُ السَّلامِ‏
قَالَ يَعْنِي الْجَنَّةَ وَ سُمِّيَتْ دَارَ السَّلَامِ لِلسَّلَامَةِ فِيهَا مِنَ الْأَحْزَانِ وَ الْآلَامِ.

زَيْدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع:
وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى‏ دارِ السَّلامِ‏
يَعْنِي بِهِ الْجَنَّةَ
وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‏
يَعْنِي بِهِ وَلَايَةَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع.

عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَبِيهِ ع قَالَ:
بَيْنَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع ذَاتَ يَوْمٍ جَالِسٌ مَعَ أَصْحَابِهِ يُعَبِّئُهُمْ لِلْحَرْبِ إِذْ أَتَاهُ شَيْخٌ مِنَ الشَّامِ فَسَأَلَهُ عَنْ مَسَائِلَ ثُمَّ قَالَ ع لَهُ يَا شَيْخُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ خَلْقاً ضَيَّقَ الدُّنْيَا عَلَيْهِمْ نَظَراً لَهُمْ فَزَهَّدَهُمْ فِيهَا وَ فِي حُطَامِهَا فَرَغِبُوا فِي دَارِ السَّلَامِ الَّذِي دَعَاهُمْ إِلَيْهِ وَ صَبَرُوا عَلَى ضِيقِ الْمَعِيشَةِ وَ صَبَرُوا عَلَى الْمَكْرُوهِ وَ اشْتَاقُوا إِلَى مَا عِنْدَ اللَّهِ مِنَ الْكَرَامَةِ وَ بَذَلُوا أَنْفُسَهُمْ‏ ابْتِغَاءَ رِضْوَانِ اللَّهِ وَ كَانَتْ خَاتِمَةُ أَعْمَالِهِمُ الشَّهَادَةَ فَلَقُوا اللَّهَ وَ هُوَ عَنْهُمْ رَاضٍ وَ عَلِمُوا أَنَّ الْمَوْتَ سَبِيلُ مَنْ مَضَى وَ مَنْ بَقِيَ وَ تَزَوَّدُوا لِآخِرَتِهِمْ غَيْرَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ لَبِسُوا الْخَشِنَ وَ صَبَرُوا عَلَى الْقُوتِ وَ قَدَّمُوا الْفَضْلَ وَ أَحَبُّوا فِي اللَّهِ وَ أَبْغَضُوا فِي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أُولَئِكَ الْمَصَابِيحُ وَ أَهْلُ النَّعِيمِ فِي الْآخِرَةِ وَ السَّلَامُ.

۱. دارُالسَّلام؛ بهشتی که با سِلم آغاز می‌شود
۲. از استلامِ حجر تا دارُالسَّلام؛ مصافحه‌ای که بهشت می‌سازد
۳. دارُالسَّلام؛ قلبی که با فرشته‌ی مهربان دست می‌دهد
۴. سِلمِ دل، استلامِ نور؛ تجربه‌ی بهشت در همین دنیا
۵. دعوت به دارُالسَّلام؛ سجده‌ی تأویلی بر نورِ معلم
۶. دارُالسَّلام؛ آرامشی بی‌حزن برای دلِ ولایتی
۷. بهشتِ ورکلایف؛ وقتی سِلم به دارُالسَّلام می‌رسد
۸. دارُالسَّلام؛ خانه‌ای که با ولایت ساخته می‌شود
۹. سلامِ ماندگار؛ از سِلمِ دل تا دارُالسَّلام
۱۰. دارُالسَّلام؛ ثمره‌ی اکنونِ ولایتی

دلنوشته

دارُالسَّلام؛ بهشتی که با سِلم آغاز می‌شود
دارُالسَّلام؛ قلبی که با فرشته‌ی مهربان دست می‌دهد
از استلامِ حجر تا دارُالسَّلام؛ مصافحه‌ای که بهشت می‌سازد

اگر سِلم را فهمیده باشی،
می‌دانی بهشت
جایی نیست که بعداً برسیم؛
حالتی است که اکنون می‌توان در آن ایستاد.

دارُالسَّلام
خانه‌ای نیست با دیوار و نهر؛
قلبی است
که با فرشته‌ی مهربانِ خودش
در ملکوتش
مصافحه کرده است.

همان‌طور که دستِ ما
در استلامِ حجر
به یمینِ رحمت می‌رسد،
دلِ ما هم
وقتی سِلم می‌شود،
به دستِ نور می‌رسد.

و آن‌وقت
سلامت می‌آید.

نه سلامتِ جسم،
بلکه سلامتیِ دل؛
سلامتی از حزن،
سلامتی از اَلم.

برای همین است که بهشت
«دارُالسَّلام» نامیده شده؛
چون در آن
نه اندوهی می‌ماند
و نه دردی ریشه می‌دواند.

و وقتی خدا می‌فرماید:
«وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى‏ دارِ السَّلامِ»
دعوت به سفرِ مکانی نمی‌کند؛
دعوت به سجده‌ی تأویلی می‌کند.

یعنی:
سرت را بر نور بگذار؛
دستت را در دستِ معلم بگذار؛
و از او علم بگیر.

همین.

این می‌شود بهشتِ ورکلایف؛
بهشتی که
در سخت‌ترین شرایط،
در تنگ‌ترین معیشت،
در دلِ جنگ و رنج،
چشیده می‌شود.

آن‌ها که دنیا برایشان تنگ شد،
نه چون بی‌پناه بودند،
بلکه چون موردِ نظر بودند؛
دل از حطام بریدند
و دل به دارُالسَّلام سپردند.

صبر کردند،
نه از سرِ ناچاری،
بلکه از سرِ بینش.

رنج را تحمل کردند،
چون می‌دانستند
این رنج
دروازه‌ی ملاقات است.

و به جای طلا و نقره،
برای آخرت
چیز دیگری اندوختند:
نور.

لباسِ خشن پوشیدند،
اما دلشان نرم بود؛
قوتِ اندک خوردند،
اما جانشان سیر بود.

دوست داشتند
برای خدا؛
و دل کندند
برای خدا.

و این‌ها
چراغ شدند.

چراغ‌هایی
که پیش از آن‌که به بهشت بروند،
بهشت
در دلشان روشن شده بود.

پس اگر بپرسی
دارُالسَّلام کجاست؟
پاسخش این است:

هرجا
که دل،
با فرشته‌ی مهربانش
دست داده باشد.

هرجا
که استلامِ حجر
درونت
به سِلم تبدیل شده باشد.

هرجا
که سجده‌ات
علم بیاورد
و علمت
آرامش.

و این‌جاست که می‌فهمی:
بهشت،
پاداشِ بعدی نیست؛
ثمره‌ی اکنونِ ولایتی است.

سلام بر آنان
که این خانه را
پیش از مرگ
سکونت کردند.

[تفسير القمي‏]:
إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ‏
قَالَ الْقَلْبُ السَّلِيمُ الَّذِي يَلْقَى اللَّهَ وَ لَيْسَ فِيهِ أَحَدٌ سِوَاهُ.

عَنْ سُفْيَانَ بْنِ عُيَيْنَةَ قَالَ: سَأَلْتُ الصَّادِقَ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ‏
قَالَ السَّلِيمُ الَّذِي يَلْقَى رَبَّهُ وَ لَيْسَ فِيهِ أَحَدٌ سِوَاهُ وَ قَالَ وَ كُلُّ قَلْبٍ فِيهِ شَكٌّ أَوْ شِرْكٌ فَهُوَ سَاقِطٌ وَ إِنَّمَا أَرَادُوا الزُّهْدَ فِي الدُّنْيَا لِتَفْرُغَ قُلُوبُهُمْ لِلْآخِرَةِ.

قَالَ الصَّادِقُ ع: صَاحِبُ النِّيَّةِ الصَّادِقَةِ صَاحِبُ الْقَلْبِ السَّلِيمِ لِأَنَّ سَلَامَةَ الْقَلْبِ مِنْ هَوَاجِسِ الْمَحْذُورَاتِ بِتَخْلِيصِ النِّيَّةِ لِلَّهِ فِي الْأُمُورِ كُلِّهَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ.

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ‏
قَالَ الْقَلْبُ السَّلِيمُ الَّذِي يَلْقَى رَبَّهُ وَ لَيْسَ فِيهِ أَحَدٌ سِوَاهُ وَ قَالَ وَ كُلُّ قَلْبٍ فِيهِ شِرْكٌ أَوْ شَكٌّ فَهُوَ سَاقِطٌ وَ إِنَّمَا أَرَادُوا الزُّهْدَ فِي الدُّنْيَا لِتَفْرُغَ قُلُوبُهُمْ لِلْآخِرَةِ.

۱. قلبِ سلیم؛ جایی که استلام اتفاق می‌افتد
۲. قلبِ سلیم؛ مصافحه‌ی دل با نور
۳. از استلامِ حجر تا قلبِ سلیم؛ ملاقات درون
۴. قلبِ سلیم و دارُالسَّلام؛ بهشتِ دلِ تسلیم
۵. قلبِ سلیم؛ دلی که بوی بهشت می‌دهد
۶. سِلمِ دل؛ وقتی فرشته در قلب دست می‌دهد
۷. قلبِ سلیم؛ معرفت به نور امام
۸. قلبِ سلیم؛ خانه‌ای بی‌حزن برای نور
۹. مصافحه‌ی نورانی؛ استلام در ملکوتِ دل
۱۰. قلبِ سلیم؛ دلِ تک‌مالک در دارُالسَّلام

دلنوشته

قلبِ سلیم؛ مصافحه‌ی دل با نور

اگر استلامِ حجر
مصافحه با دستِ رحمتِ خداست،
و دارُالسَّلام
خانه‌ای است که در آن هیچ حزن و اَلمی راه ندارد،
پس قلبِ سلیم
همان جایی است
که این مصافحه
در درون اتفاق می‌افتد.

قلبِ سلیم،
قلبِ بی‌خبر نیست؛
قلبی است که
نور و ظلمتِ خودش را می‌بیند.
قبض و بسطِ نورش را می‌فهمد.
امر و نهیِ ولیّ خدا را
در ملکوتِ دلش تشخیص می‌دهد.

برای همین است
که این قلب
معرفةُ الامام بالنورانیة دارد.

نه با شعار،
نه با تحلیل‌های خشک؛
بلکه با دیدنِ نور.

چنین قلبی
با فرشته‌ی مهربانِ خودش
دست می‌دهد؛
و انگار
در همین دنیا
خدا را ملاقات می‌کند.

و زیباترین تعبیر این است:
قلبِ سلیم
قلبی است
که وقتی به ملاقاتِ خدا می‌رود،
هیچ‌کس جز او در آن نیست.

نه شریک،
نه شک،
نه صدای اضافه.

برای همین است
که هر دلی
که در آن
شک یا شرک باشد،
سقوط کرده است؛
نه به‌خاطر گناهِ بزرگ،
بلکه به‌خاطر ازدحام.

ازدحامِ صداها،
ازدحامِ خواسته‌ها،
ازدحامِ محبوب‌ها.

و زهدی که اولیای خدا گفتند،
برای ترکِ دنیا نبود؛
برای خالی‌کردنِ دل بود.
برای این‌که دل
جا داشته باشد
برای آخرت؛
جا داشته باشد
برای نور.

قلبِ سلیم
قلبِ نیتِ صادق است؛
چون وقتی نیت
برای خدا خالص شد،
دل
از وسوسه‌های پنهان خطرناک
سالم می‌ماند.

و این سلامت
خودش را نشان می‌دهد.

مثل عطری که
به دست می‌زنند؛
اگر با کسی که عطر زده
دست بدهی،
دستت
بوی دستِ او را می‌گیرد.

قلبِ سلیم هم
بوی فرشته می‌دهد.

نه به ظاهر،
بلکه به رفتار.
به گفتار.
به آن حسِ خوبِ عجیبی
که کنار اهلِ نور
احساس می‌کنی.

کسی که
معلمش را عاشقانه دوست دارد،
دلش
بوی بهشت می‌دهد.

چون بهشت
جای دیگری نیست؛
همان دلِ سلیمی است
که به دارُالسَّلام وصل شده.

پس وقتی خدا می‌فرماید:
«جز کسی که با قلبِ سلیم بیاید»،
یعنی:
جز کسی که
دلش
جای مصافحه باشد؛
نه میدانِ نزاع.

دلش
یک صاحب داشته باشد؛
نه چند شریک.

و این‌جاست که همه‌چیز
به هم می‌رسد:

سِلم،
یعنی سلامتِ دل.

استلام،
یعنی مصافحه‌ی دل با نور.

دارُالسَّلام،
یعنی دلِ سلیم
که دیگر
هیچ حزن و اَلمی
در آن جا نمی‌شود.

و خوشا به حال کسی
که پیش از آن‌که
به بهشت برود،
دلش
بهشتی شده است.

«بیعت: استلام حجر»
اولین کسی که در ظهور حضرت مهدی ع، استلام حجر میکند، جبرئیل ع است.

«الطَّيْرُ: جَبْرَئِيلُ ع»
اولین نفر، جبرئیل ع است که با مهدی ع بیعت میکند!
+ «اون حدیث که: اولین کسی که با ابوبکر بیعت کرد، شیطان بود!»

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع‏
فِي وَصْفِ الْحَجَرِ وَ الرُّكْنِ الَّذِي وُضِعَ فِيهِ
قَالَ ع
وَ مِنْ ذَلِكَ الرُّكْنِ يَهْبِطُ الطَّيْرُ عَلَى الْقَائِمِ ع
فَأَوَّلُ مَنْ يُبَايِعُهُ ذَلِكَ الطَّيْرُ وَ هُوَ وَ اللَّهِ جَبْرَئِيلُ ع
وَ إِلَى ذَلِكَ الْمَقَامِ يُسْنِدُ ظَهْرَهُ
وَ هُوَ الْحُجَّةُ وَ الدَّلِيلُ عَلَى الْقَائِمِ
وَ هُوَ الشَّاهِدُ لِمَنْ وَافَى ذَلِكَ الْمَكَانَ.
و در كتاب علل الشرائع از بكير بن اعين روايت كرده كه آن حضرت «حجر الاسود» و ركنى را كه حجر در آن گذاشته شده است توصيف مينمود و از جمله فرمود:
«از آن ركن پرنده‏اى بر قائم فرود مى‏آيد
و آن پرنده نخستين كسى است كه با وى بيعت ميكند.
بخدا قسم آن پرنده جبرئيل است
و همان ركن است كه قائم بر آن تكيه ميكند
و او حجت و دليل بر وجود قائم است،
و هم آن ركن شاهد كسانى است كه در آنجا با وى بيعت خواهند كرد ..»

نورِ سلام؛ استلامِ حجر و سلام بر معلمانِ مرسَل
(«وَ سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ»)

سلام فقط یک greeting یا تعارف زبانی نیست؛
سلام، نور است.

در زبان قرآن، «سلام» به معنای امنیت الهی، سلامت درونی، و حضور نور آسمانی در قلب انسان است. وقتی خداوند به کسی «سلام» می‌فرستد، این یک احترام نمادین نیست؛ بلکه اعلام این حقیقت است که نور علم و هدایت الهی در جان او قرار داده شده است.

از همین روست که قرآن بارها می‌فرماید:
«سلام بر نوح در میان جهانیان.»
«سلام بر ابراهیم.»
«سلام بر موسی و هارون.»
و در نهایت:
«و سلام بر فرستادگان.»

سلام، همیشه آن‌جاست که ماموریت هست، گزینش هست، و هدایت جریان دارد.

آیین استلامِ حجر — لمس یا سلام دادن به حجرالاسود — تجسم عینی همین معناست. سنگ، موضوع پرستش نیست؛ بلکه نشانه‌ی تسلیم است. نقطه‌ای است که دستِ انسان، وفاداری خود را به مسیر الهی اعلام می‌کند. استلام، تمرینِ سپردنِ اراده‌ی شخصی به راهی است که خدا از طریق راهنمایان برگزیده‌اش تعیین کرده است.

پس استلام، درباره‌ی سنگ نیست؛
درباره‌ی اطاعت است،
درباره‌ی هم‌راستایی است،
و درباره‌ی اعتماد است.

سلام دادن به معلمانِ مرسَل، یعنی روی‌آوردنِ دل به نوری که آنان حامل آن‌اند. یعنی اعتراف به این حقیقت که سلامتِ واقعی — در باور، در قلب، و در عاقبت — تنها از مسیر وفاداری به هدایت الهی به دست می‌آید. سلام، در این‌جا یک درخواست است:
«سهمی از نوری که به تو سپرده شده، به من هم عطا کن.»

از همین روست که «سلام»، «صلاة»، «دعا» و «استلام» همگی اعضای یک خانواده‌ی معنایی‌اند. این‌ها صورت‌های گوناگونِ یک حقیقت واحدند:
قرار گرفتن در مدار نور الهی از راه تسلیم به راهنمایانِ برگزیده‌ی خدا.

وقتی می‌گوییم:
«سلام بر معلمانِ مرسَل»
در واقع انتخاب می‌کنیم:
امنیت را به‌جای شک،
یقین را به‌جای حسد،
و هدایت را به‌جای تمنّا.

سلام، پایان راه نیست؛
جهتِ راه است.

و هر که در این جهت بایستد،
در نور ایستاده است.

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی