Al-Jubb: The Dream of Sterilizing the Light
The Hidden Depth of the Pit and Envy’s Attempt to Neutralize the Light of Wilayah
In the Qur’anic expression “Cast him into the hidden depth of the pit (ghiyābat al-jubb)”,
The word jubb does not merely describe a physical well.
Linguistically and conceptually, it reveals a far deeper intention.
The Arabic root j-b-b signifies cutting, castration, and the removal of generative power.
It refers not to killing outright, but to rendering something sterile, ineffective, and unable to produce results.
From this perspective, al-jubb becomes one of the precise metaphors of envy.
Envy does not always seek destruction.
More often, it seeks neutralization.
It aims to disconnect the Light from its effect,
to sever the flow of divine knowledge,
to prevent luminous guidance from reaching receptive hearts.
This is why Joseph was not killed at first.
He was cast into ghiyābat al-jubb — the deepest point of concealment —
so that his Light would no longer reach others.
The goal was not death.
The goal was sterility.
Throughout history, this same pattern repeats itself with the heirs of divine light —
the bearers of Wilayah.
When the Light cannot be silenced, envy tries to isolate it.
When isolation fails, it attempts imprisonment.
And when even that fails, envy resorts to killing.
Yet envy repeatedly miscalculates.
Light is not dependent on location.
It is not confined by wells, prisons, or even death.
What was meant to neutralize the Light
became the very place where seekers found it.
The pit turned into a meeting point.
The prison became a school.
And martyrdom transformed Light into an eternal criterion.
The dream of envy has always been the same:
to sterilize the Light of Wilayah
and cut humanity off from its life-giving source.
But the divine pattern is also constant:
where envy digs a pit,
God turns it into a path.
Light does not die.
It does not become sterile.
And it is never neutralized.
«جبب» یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«خصي مَجْبُوبٌ: مقطوع الذّكر من أصله»
«المخصی: خواجه»: «Eunuch»
«castration»
«neutralize»
+ «صدّ سبیل!»
+ «قتل»
+ «ضلل»
+ «نطفه»:
حسود نمیخواد نطفههای علمی معلم به قلب شاگرد واریز بشه!
«الخُصَى و الخُصْيَة: من أعضاء التّناسل، البَيضة»
«خَصَاهُ: آن مرد را اخته كرد.»
«الإخْصَاء»: اخته کردن یا اختهسازی یا کشیدنِ بیضه (Castration):
به حذف بیضهها در جنس نر جانوران گفته میشود.
حسود تلاش میکنه نور رو بیاثر کنه! بیخاصیت کنه! خنثی کنه!
وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ
وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ
«خصي مَجْبُوبٌ»:
«الجب: القطع، الحسد»
جبّ یکی از هزار واژه مترادف حسادت است.
[حسادت – نور ولایت – کربلا]
«جبّ الرجل فهو مجبوب: خواجه حرمسرا»
«خصي مَجْبُوبٌ: مقطوع الذّكر من أصله»
انگیزه اقدامات شوم اهل حسد نسبت به صاحبان نور و اهل نور، در این واژه زیبا، بخوبی معلوم میشه «خصي مَجْبُوبٌ»:
اهل حسادت تلاش میکنن تا کسی بنام یوسف ع نباشه که برای دوستان اهل نور یقین، نطفه گذاری علمی بنماید، اما از فرایند نورانی «شطا» غافلاند!
شنیدی میگن چنان خفقانی ایجاد شده که نطق از کسی در نمیاد؟!
انگاری برادران حسود یوسف ع هم میخواستن دست همه رو از نطفههای علمی یوسف ع کوتاه کنن! اما کور خوانده بودند!
همیشه صاحبان نور، ماموریت خطیر کربلا رو در پیش دارند «سجن یوسف ع» و همیشه هم چاهی بر سر راه او مینهند تا او را به درون چاه انداخته و هدفشون اینه که دست کسی به علوم ربانی و نورانی نرسه! + «قول لا مساس سامری!»
غافل از اینکه اصل علوم ربانی، نوری است [اصل – اول – تاویل] که به هر جا بتابد، روشن میکند و چوب خشک، سبز و ناطق میشود و منشا این نور، دستنیافتنی است و قابل تسخیر و تخریب و احاطه نیست!
در دعای زیبای جوشن کبیر اومده (یکی از هزار اسم زیبای نور الولایة):
«يَا ذَا الْمَنِّ وَ الْبَيَانِ: اى بخشندۀ نعمت نطق و بيان»
پس این بخشش و این نعمت رو نمیشه در چاه مخفی نمود و این نور، گندهتر از آنی است که بشه در جیب کوچک اهل شک حسود احتکار گردد «حکر»!
دیدی چاهکنها کنارههای چاه، جای پا میکنن، وقتی میخوان بیان بالا، بتونن پاشونو اونجا بذارنو بیان بالا؟
اما بعضی چاهها جای پا نداره و اگه کسی بیفته توش، دیگه در آمدنش با خداست «الجبّ: البئر التي لم تطو»، اهل شک حسود دوست دارن یه کاری بکنن یوسف ع توی چاهی بیفته که دیگه نتونه بیاد بیرون! نتونه بیاد سراغ اهل نور یقین و بهشون علوم نورانی رو هدیه بده! اما کور خواندهاند. خدا، یه عده تشنۀ علم رو میفرسته سراغ همین چاهی که نور یوسف ع اونجاست. خدا اون تلاش اهل حسادت رو تبدیل میکنه به شرایطی که نور، سرِ راه دوستداران نور قرار بگیره!
[تبعید نور یوسف ع]:
«وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِ»
همیشه هدف از تبعید نور همین بوده و هست که اهل نور،
دستشان از علوم ربانی و نورانی کوتاه شود «جبّ: القطع»
«نزع شيء و استيصاله مع كون ذلك الشيء من الأجزاء»
معنی جبّ اینه که: اهل حسادت میخوان دست اهل نور رو از اینکه بتونن به راحتی با علوم ربانی در تماس باشن کوتاه کنن!
خدا هم بخاطر این همه حسادت، دستشونو قلم میکنه، ان شاء الله تعالی!
اگر اهل حسادت خیال کردند که با انداختن یوسف ع در چاه حسد، میتوانند نور خدا را خاموش کنند، بدانند که اراده الهی تعلق گرفته که این نور الهی از چاه ظلمت نفس حسودان به سلامت خارج گردد و محل تجمع جمیع خیرات عالم باشد و این مشعل المپیک «جذو» را در ملک و ملکوت به گردش در آورد، ان شاء الله تعالی.
«لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِ»
اهل حسادت گرچه میدونن که قطع کردن ارتباط با غیب که منبع نور آرامش برای اهلش میباشد ممکن نیست اما تلاش خود را برای این می کنند که دست کسی به علوم ربانی نرسد «أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِ» اما غافل از اینکه هر تلاشی جز اینکه به ضرر خودشان و به نفع اهل نور یقین تمام شود سرنوشت دیگری پیدا نخواهد نمود، الحمد لله رب العالمین.
جبّ؛ پروژهی قطع نور!
غیابتِ الجبّ و تلاش حسد برای خنثیسازی نور ولایت
غیابتِ الجبّ؛
حسد و رؤیای عقیمسازی نور
جبّ؛ قطع نطفهی نور!
چاه حسد و ناکامی همیشگی اهل قطع
حسد میخواهد نور را عقیم کند!
غیابتِ الجبّ
جبّ؛رؤیای عقیمسازی نور!
غیابتِ الجبّ و تلاش حسد برای خنثیسازی نور ولایت!
…
«جبّ»؛ واژهای از هزار نام حسد
در عبارت قرآنیِ
«وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ»
واژۀ «جبّ» صرفاً بهمعنای چاه نیست؛
بلکه از نظر لغوی، حامل یکی از دقیقترین توصیفهای اقدام اهل حسادت است.
در فرهنگ لغت عربی آمده است:
«خصيٌّ مَجْبُوبٌ»: مقطوعالذَّکر من أصله
الجبّ: القطع و الاستئصال
جبّ الرجل فهو مجبوب: اختهسازی، قطع منشأ تولید
الإخصاء (Castration): حذف عضوِ زاینده برای بیاثر کردن تولید
پس «جبّ» یعنی:
قطع ریشه،
خنثیسازی اثر،
و نابود کردن قابلیتِ نطفهگذاری.
جبّ؛ نه قتل، بلکه بیاثر کردن
اهل حسادت همیشه یک هدف ثابت دارند:
نه الزاماً کشتن نور،
بلکه بیخاصیت کردن نور.
به همین دلیل است که:
«قتل»
«صدّ سبیل»
«ضلل»
همگی در یک منظومه معنایی قرار میگیرند.
«جبّ» دقیقاً همین معنا را حمل میکند:
قطع ارتباط زندهی نور با مخاطبش.
قطع ارتباط زندهی معلم با شاگردش.
نطفهی علمی و کابوس حسود
نطفه فقط زیستی نیست.
در منطق قرآن، علمِ ربانی هم نطفه دارد.
حسود نمیخواهد:
نطفههای علمیِ معلم
به قلب شاگرد
واریز شود.
پس پروژهی «جبّ» شکل میگیرد:
عقیمسازیِ نور
پیش از رسیدن به قلبهای تشنه.
چرا «غیابت الجبّ»؟
«غیابت» یعنی ژرفترین، پنهانترین نقطه.
نه یک چاه معمولی، بلکه جایی که:
دیده نشود
صدا از آن بیرون نیاید
و ارتباط قطع شود
در لغت آمده:
«الجبّ: البئر التي لم تُطوَ»
چاهی که جای پا ندارد؛
سقوط در آن یعنی قطعِ بازگشت.
این دقیقاً رؤیای اهل حسادت است:
نور یوسف در جایی بیفتد
که دیگر به اهل نور نرسد.
اما حسد همیشه محاسبهاش غلط است
اهل حسادت فراموش کردهاند:
اصلِ علم ربانی، نور است؛
و نور:
قابل احتکار نیست
قابل قطع نیست
و قابل تسخیر نیست
همان نوری که:
چوب خشک را ناطق میکند
و ظلمت را گذرگاه ظهور میسازد
جوشن کبیر و راز نطق
در دعای جوشن کبیر میخوانیم:
«يَا ذَا الْمَنِّ وَ الْبَيَانِ»
نطق و بیان، بخشیدنی است،
نه قابل مصادره.
پس:
چاه نمیتواند نور را خاموش کند
و حسد نمیتواند نطق را خفه کند
سنت همیشگی خدا
اهل حسادت:
یوسف را به چاه میاندازند
خدا:
تشنگان علم را به همان چاه میکشاند
و همان جایی که قرار بود:
نور قطع شود
اثر خنثی گردد
تبدیل میشود به:
نقطهی ملاقات نور و یقین
جبّ = پروژهی حسد برای عقیمسازی نور
غیابت الجبّ = تلاش برای قطع ارتباط نور با قلوب
اما:
هر جا حسد چاه میکند
خدا مسیر ظهور نور را همانجا باز میکند
و این سنت تغییرناپذیر الهی است.
دلنوشته
از زبان یوسف ع در نهانخانۀ چاه! «غیابتِ الجبّ»
«وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ»
من را به چاه انداختید
نه برای اینکه بمیرم،
بلکه برای اینکه بیاثر شوم.
میخواستید
نورم نرسد،
صدا خاموش شود،
و نطفههای علم
به قلبی واریز نشود.
فکر کردید
اگر مرا در تاریکترین نقطه پنهان کنید،
دیگر کسی
راهی به نور نخواهد داشت.
اما نفهمیدید…
نور،
به اجازهی شما
روشن نمیشود
که با حسدتان خاموش گردد.
من را «مجبوب» خواستید؛
خواستید
ریشهی اثر را قطع کنید،
خواستید
نطق را عقیم کنید،
خواستید
علم را نازا کنید.
اما شما
نور را با بدن اشتباه گرفتید.
نور،
نطفهاش در دست شما نیست.
نور،
به چاه وابسته نیست.
نور،
به میدان دید شما قانع نیست.
من در چاه بودم
اما بیان در من بود.
و آنکه «ذَا الْمَنِّ وَ الْبَيَانِ» است،
بیان را
در تاریکی هم میرویاند.
گمان کردید
چاه، قبر نور است؛
نمیدانستید
چاه، گاهی
دروازهی ملاقات تشنگان است.
من را پنهان کردید
تا کسی
به من نرسد؛
خدا کاری کرد
که آنان که باید برسند
درست به همانجا برسند.
شما
چاه کندید
برای قطع؛
خدا
چاه را
پل کرد.
شما
خواستید
نور را خفه کنید؛
خدا
نور را
جهانیتر کرد.
بدانید:
هرجا حسد
«جبّ» میسازد،
خدا
مسیر ظهور نور را
از همانجا باز میکند.
و من،
یوسف،
از دل همان چاه میگویم:
نور
نه کشته میشود،
نه اخته،
نه خنثی.
نور
اگر پنهان شود،
وقتی بیرون میآید
جهان را
روشنتر میکند.
دلنوشته
از کربلای یوسف ع تا کربلای حسین علیهالسلام
جبّ یا قتل؛ تفاوتی در نیت نیست
من حسینم؛
و اینجا کربلاست.
اینجا دیگر
مرا در چاه نینداختند،
چون فهمیده بودند
چاه،
نور را پنهان نمیکند.
یوسف را
به «جبّ» سپردند
تا نورش
به کسی نرسد؛
اما دیدند
چاه
منبر شد.
پس اینبار
حساب را جلوتر بستند.
گفتند:
این نور
اگر بماند،
دیگر
نه با چاه خاموش میشود
نه با زندان.
پس گفتند:
بکشید.
اما بدانید:
«قتل»،
وقتی از دل حسد میآید،
ادامهی همان «جبّ» است.
جبّ یعنی:
قطع اثر نور.
قتل یعنی:
آخرین خیالِ قطع.
اما شما
باز هم
نور را
با جسم اشتباه گرفتید.
من را کشتید
تا صدا نماند؛
غافل از اینکه
خون،
بلندترین بیان است.
یوسف را
میخواستید
عقیم کنید
تا نطفهی علم نرسد؛
من را
کشتید
تا اصل نور
قطع شود.
اما نمیدانستید
که نور
وقتی به خون برسد،
دیگر
جهانی میشود.
در چاه یوسف
نور
نجات داد؛
در قتل حسین
نور
مسئولیت آفرید.
چاه
آزمونِ یقین بود؛
کربلا
محکِ وجدان تاریخ.
شما
در هر زمان
یک کار میکنید:
یا
نور را به چاه میاندازید
یا
به نیزه.
اما نتیجه یکی است:
نور
میماند
و شما
میروید.
من حسینم؛
و از کربلا میگویم:
اگر نور را
نتوانستید
بیاثر کنید،
به سراغ
حذف میروید.
و اگر حذف هم
جواب نداد،
خودتان
در تاریکیِ انتخاب
حذف میشوید.
کربلا
نه پایان نور است
و نه شکست.
کربلا
جایی است که
حسد
آخرین تیرش را میاندازد
و نور
آخرین کلامش را میگوید.
و آن کلام این است:
نور
نه با جبّ
میمیرد
و نه با قتل.
[الجبّ الحسد]:
داستان تکراری حسادت به اوصیاء نورانی!
وَ كَذَلِكَ لَا بُدَّ لِهَذَا الْغُلَامِ مِنْ أَنْ يُحْسَدَ
امام صادق علیه السلام:
يَزِيدُ بْنُ أَسْبَاطٍ قَالَ
دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي مَرْضَتِهِ الَّتِي مَاتَ فِيهَا
فَقَالَ يَا يَزِيدُ
أَ تَرَى هَذَا الصَّبِيَّ
إِذَا رَأَيْتَ النَّاسَ قَدِ اخْتَلَفُوا فِيهِ
فَاشْهَدْ عَلَيَّ بِأَنِّي أَخْبَرْتُكَ
أَنَّ يُوسُفَ إِنَّمَا كَانَ ذَنْبُهُ عِنْدَ إِخْوَتِهِ حَتَّى طَرَحُوهُ فِي الْجُبِّ الْحَسَدَ لَهُ
حِينَ أَخْبَرَهُمْ أَنَّهُ رَأَى أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ هُمْ لَهُ سَاجِدُونَ
وَ كَذَلِكَ لَا بُدَّ لِهَذَا الْغُلَامِ مِنْ أَنْ يُحْسَدَ
ثُمَّ دَعَا مُوسَى وَ عَبْدَ اللَّهِ وَ إِسْحَاقَ وَ محمد [مُحَمَّداً] وَ الْعَبَّاسَ
وَ قَالَ لَهُمْ
هَذَا وَصِيُّ الْأَوْصِيَاءِ وَ عَالِمُ عِلْمِ الْعُلَمَاءِ وَ شَهِيدٌ عَلَى الْأَمْوَاتِ وَ الْأَحْيَاءِ
ثُمَّ قَالَ يَا يَزِيدُ
سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُونَ.
یزیدبناسباط گوید:
خدمت امام صادق (علیه السلام) رسیدم در بیماری که به آن بیماری فوت شد،
فرمود: «یزید!
این پسرک را میبینی،
هر وقت مردم دربارهی او اختلاف کردند
تو شهادت بده که من به تو گفتم
گناهی که برادران یوسف (علیه السلام) به خاطرش او را در چاه انداختند،
حسادت نسبت به او بود، چون او گفت:
دیدم که یازده ستاره با ماه و خورشید برایش سجده میکنند،
بر این فرزندم نیز حسد میورزند».
در این موقع فرزندانش موسی (علیه السلام) و عبداللَّه و اسحاق و محمّد و عبّاس را خواست به آنها فرمود: «این جانشین اوصیاء و دارای علم دانشمندان و گواه زندهها و مردهها است.
سپس فرمود: یزید
سَتُکْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ یُسْئَلُونَ؛
گواهی آنان نوشته میشود و (از آن) بازخواست خواهند شد!».
دلنوشته
[الجبّ = الحسد]
داستان تکراریِ حسادت به اوصیای نورانی
من حسینم؛
و کربلا
فصل تازهای نیست،
ادامهی همان قصهی کهنه است.
قصهای که از آدم شروع شد
و تا امروز
هر بار
با نامی تازه
و دلی قدیمی
تکرار میشود.
یوسف را
نه به جرم گناه،
بلکه به جرم رؤیت نور
به چاه انداختند.
گناهش این بود که گفت:
دیدم
خورشید و ماه و ستارگان
به نور من سجده میکنند.
و این
برای حسد
تحملناپذیر است.
امام صادق علیهالسلام
این راز را
در آخرین لحظات گفت؛
نه بهعنوان تاریخ،
بلکه بهعنوان هشدار:
«یوسف را
به خاطر حسد
در چاه انداختند،
و این پسر (موسی بن جعفر ع) نیز
ناگزیر
مورد حسد قرار خواهد گرفت.»
حسد
برنامه دارد.
زمان نمیشناسد.
اسمها عوض میشوند
اما نیت
همان است.
اگر بشود
نور را
در چاه میاندازند؛
اگر نشد
به زندان؛
و اگر آنهم جواب نداد
به قتلگاه.
اما بدانید:
حسد
هیچوقت
از نور جلوتر نرفته؛
فقط
چهرهی خودش را
رسواتر کرده است.
یوسف را
به «جبّ» سپردند
تا ارتباط نور
قطع شود؛
من را
به قتل سپردند
تا اصل نور
تمام شود.
اما هر دو جا
خدا
همان کار را کرد:
نور را
در نقطهی تمرکز تاریخ
قرار داد.
و حالا
من از کربلا میگویم:
هر وصیّ نورانی
سهمی از «جبّ» دارد؛
یا چاهِ حذف،
یا قتلِ علنی.
و هر شاهدی
سهمی از مسئولیت.
امام ع فرمود:
«سَتُكْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُونَ»
گواهیها
فقط برای تاریخ نیست؛
برای امروز است.
تو
که میبینی
و سکوت میکنی،
تو
که میفهمی
و کنار میکشی،
بدان:
حسد
فقط کارِ قاتل نیست؛
سکوتِ شاهد
تکمیلکنندهی قتل است.
من حسینم؛
و این آخرین کلام من است:
اگر دیدید
نور را
به جرم نور بودن
به چاه میاندازند
یا به قتلگاه میبرند،
و شما
شهادت ندهید،
چاه
و قتل
تمام نمیشود؛
فقط
نوبتها عوض میشود.
و گواهیها
نوشته خواهد شد…
و از همه
پرسیده خواهد شد.
کاربرد «جبب» در معنای ممدوح:
«الْإِسْلَامُ يَجُبُّ مَا كَانَ قَبْلَهُ»: «يَجُبُّ أَيْ يَمْحُو»
تفسير القمي:
[سورة النساء (۴): آية ۹۳]
وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها
وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً
قَالَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً عَلَى دِينِهِ لَمْ تُقْبَلْ تَوْبَتُهُ
وَ مَنْ قَتَلَ نَبِيّاً أَوْ وَصِيَّ نَبِيٍّ فَلَا تَوْبَةَ لَهُ لِأَنَّهُ لَا يَكُونُ مِثْلَهُ فَيُقَادَ بِهِ
وَ قَدْ يَكُونُ الرَّجُلُ بَيْنَ الْمُشْرِكِينَ وَ الْيَهُودِ وَ النَّصَارَى يَقْتُلُ رَجُلًا مِنَ الْمُسْلِمِينَ عَلَى أَنَّهُ مُسْلِمٌ
فَإِذَا دَخَلَ فِي الْإِسْلَامِ مَحَاهُ اللَّهُ عَنْهُ لِقَوْلِ رَسُولِ اللَّهِ ص
الْإِسْلَامُ يَجُبُّ مَا كَانَ قَبْلَهُ أَيْ يَمْحُو
لِأَنَّ أَعْظَمَ الذُّنُوبِ عِنْدَ اللَّهِ هُوَ الشِّرْكُ بِاللَّهِ
فَإِذَا قُبِلَتْ تَوْبَتُهُ فِي الشِّرْكِ قُبِلَتْ فِيمَا سِوَاهُ
فَأَمَّا قَوْلُ الصَّادِقِ ع لَيْسَتْ لَهُ تَوْبَةٌ فَإِنَّهُ عَنَى مَنْ قَتَلَ نَبِيّاً أَوْ وَصِيّاً فَلَيْسَتْ لَهُ تَوْبَةٌ لِأَنَّهُ لَا يُقَادُ أَحَدٌ بِالْأَنْبِيَاءِ وَ بِالْأَوْصِيَاءِ إِلَّا الْأَوْصِيَاءُ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَوْصِيَاءُ لَا يَقْتُلُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً وَ غَيْرُ النَّبِيِّ وَ الْوَصِيِّ لَا يَكُونُ مِثْلَ النَّبِيِّ وَ الْوَصِيِّ فَيُقَادَ بِهِ وَ قَاتِلُهُمَا لَا يُوَفَّقُ بِالتَّوْبَةِ.
«قَاتِلُهُمَا لَا يُوَفَّقُ بِالتَّوْبَةِ»:
کسی که اشتباه مرگبار نسبت به صاحبان نور مرتکب میشه، توفیق توبه پیدا نمیکنه!
وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ
وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ
اهل حسادت، وقتی میبینن تلاش اونها برای از بین بردن نور بیفایده است، دست از تلاش بر نمیدارند و در ادامۀ تلاش خود، سعی میکنند کاری بکنند که نور، نتواند تولید مثل کند و تکثیر پیدا نماید و منتشر شود، لذا نور را در نهانخانه چاه «غیابت الجبّ» میافکنند، در واقع سعی میکنند علوم ربانی و نورانی، به دست کسی نرسد و عامل نجات کسی نگردد.
+ «صدّ سبیل»
واژۀ زیبای «جبب» از عبارت «خصي مَجْبُوبٌ» گرفته شده و مفهوم قطع دارد «دیسکانکشن»،
که مفهوم مشترک هزار واژۀ مترادف حسد است.
انگاری اهل حسادت میخوان مانع ماموریت تخمریزی سالمون شوند
و میخوان چرخه دولت نورانی دانه تا دانه را از کار بیندازند.
[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۷ الى ۱۰]
لَقَدْ كانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آياتٌ لِلسَّائِلِينَ (۷)
به راستى در [سرگذشت] يوسف و برادرانش براى پُرسندگان عبرتهاست.
إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبِينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ
إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ (۸)
هنگامى كه [برادران او] گفتند:
«يوسف و برادرش نزد پدرمان از ما -كه جمعى نيرومند هستيم- دوست داشتنىترند.
قطعاً پدر ما در گمراهى آشكارى است.»
اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِينَ (۹)
[يكى گفت:] «يوسف را بكشيد يا او را به سرزمين دوردستى بيندازيد،
تا توجّه پدرتان معطوف شما گردد، و پس از او مردمى شايسته باشيد.»
قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ
وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ (۱۰)
گويندهاى از ميان آنان گفت:
«يوسف را مكشيد. اگر كارى مىكنيد، او را در نهانخانه چاه بيفكنيد،
تا برخى از مسافران او را برگيرند.»
[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۱۱ الى ۱۲]
قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ (۱۱)
گفتند: « اى پدر، تو را چه شده است كه ما را بر يوسف امين نمىدانى
در حالى كه ما خيرخواه او هستيم؟
أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (۱۲)
فردا او را با ما بفرست تا [در چمن] بگردد و بازى كند،
و ما به خوبى نگهبان او خواهيم بود.»
[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۱۳ الى ۱۸]
قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ
وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ (۱۳)
گفت: «اينكه او را ببريد سخت مرا اندوهگين مىكند،
و مىترسم از او غافل شويد و گرگ او را بخورد.»
قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ (۱۴)
گفتند: «اگر گرگ او را بخورد با اينكه ما گروهى نيرومند هستيم،
در آن صورت ما قطعاً [مردمى] بىمقدار خواهيم بود.»
فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ
وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (۱۵)
پس وقتى او را بردند و همداستان شدند تا او را در نهانخانه چاه بگذارند [چنين كردند].
و به او وحى كرديم كه قطعاً آنان را از اين كارشان -در حالى كه نمىدانند- با خبر خواهى كرد.
وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ (۱۶)
و شامگاهان، گريان نزد پدر خود [باز] آمدند.
قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا
فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ (۱۷)
گفتند: «اى پدر، ما رفتيم مسابقه دهيم، و يوسف را پيش كالاى خود نهاديم.
آنگاه گرگ او را خورد، ولى تو ما را هر چند راستگو باشيم باور نمىدارى.»
وَ جاؤُ عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ
قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ
وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ (۱۸)
و پيراهنش را [آغشته] به خونى دروغين آوردند.
[يعقوب] گفت: «[نه] بلكه نَفْس شما كارى [بد] را براى شما آراسته است.
اينك صبرى نيكو [براى من بهتر است].
و بر آنچه توصيف مىكنيد، خدا يارىده است.»
جبّ؛ رؤیای عقیمسازی نور
غیابتِ الجبّ و تلاش حسد برای خنثیسازی نور ولایت
در عبارت قرآنیِ
«وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ»
واژهی «جبّ» صرفاً به یک چاه فیزیکی اشاره ندارد؛
بلکه از نظر لغوی و مفهومی، نیت بسیار عمیقتری را آشکار میکند.
ریشهی عربی جبب دلالت بر قطع، خصیسازی و حذف قوّهی زایندگی دارد.
این ریشه نه از «کشتن»، بلکه از بیاثر کردن، نازا ساختن و سلب توانِ تولید نتیجه سخن میگوید.
از این منظر، جبّ یکی از دقیقترین استعارههای حسد است.
حسد همیشه به دنبال نابودی نیست؛
بیشتر اوقات به دنبال خنثیسازی است.
هدف حسد این است که:
نور اثر نکند،
جریان علم الهی قطع شود،
و هدایت نورانی به دلهای آماده نرسد.
به همین دلیل، یوسف (علیهالسلام) در آغاز کشته نشد؛
بلکه به غیابتِ الجبّ افکنده شد—
به عمیقترین نقطهی پنهانسازی—
تا نور او از دسترس دیگران خارج شود.
هدف، مرگ نبود؛
هدف، عقیمسازی نور بود.
این الگو در طول تاریخ، دربارهی همهی حاملان نور ولایت تکرار شده است.
هرگاه نور را نتوانند خاموش کنند،
آن را منزوی میکنند؛
اگر انزوا کافی نباشد،
به زندان میسپارند؛
و اگر آنهم ناکام بماند،
به قتل متوسل میشوند.
اما حسد همیشه یک خطای محاسباتی دارد.
نور، وابسته به مکان نیست.
در چاه محدود نمیشود،
در زندان متوقف نمیگردد،
و حتی با مرگ پایان نمییابد.
آنچه برای خنثیسازی نور طراحی شده بود،
خود به نقطهی ظهور نور تبدیل شد.
چاه، محل ملاقات شد؛
زندان، مدرسه شد؛
و شهادت، نور را به معیاری جاودانه بدل کرد.
رؤیای همیشگی حسد این بوده است که
نور ولایت را عقیم کند
و انسان را از سرچشمهی حیاتبخش آن جدا سازد.
اما سنت الهی نیز همیشگی است:
هرجا حسد چاهی میکند،
خدا همانجا راهی میگشاید.
نور، نه میمیرد،
نه عقیم میشود،
و نه هرگز خنثی خواهد شد.
دلنوشته
نور از چاه هم راهش را پیدا میکند
این قصه
نه قصهی یک چاه بود
و نه داستان یک نفر.
این قصه،
داستان همیشگیِ نور و حسد است.
حسد
هر بار
با نامی تازه میآید
اما با همان نیت کهنه:
قطع اثر نور.
گاهی
نامش «جبّ» است،
گاهی «سجن»،
و گاهی «قتل».
اما مقصدش یکی است:
اینکه نور
به دلها نرسد.
و خدا
هر بار
با همان آرامش همیشگی
پاسخ میدهد:
نور را
از همان جایی عبور میدهد
که حسد خیال کرده
پایان راه است.
چاه،
اگرچه تاریک است،
اما میتواند
محل تولد یقین باشد.
زندان،
اگرچه تنگ است،
اما میتواند
مدرسهی نور شود.
و شهادت،
اگرچه پایان جسم است،
اما آغاز مسئولیت تاریخ است.
این مقاله
نمیخواست فقط
واژهای را معنا کند؛
میخواست
قانونی را یادآوری کند:
هرجا
نورِ ولایت
هدف قرار میگیرد،
بدان که
دلهایی در راهاند
که به آن نور
نیاز دارند.
و هرجا
حسد
در پیِ عقیمسازی نور است،
بدان که
خدا
در حال آمادهکردن
مسیر تازهای برای ظهور است.
نور
نه به اجازهی حسد میآید
و نه با ارادهی حسد میرود.
نور
راه خودش را بلد است.
حتی
اگر
از دلِ چاه بگذرد.
