دکتر محمد شعبانی راد

اشک‌های نورانی! بکاء یعقوب! بکاء یوسف! إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُكِيًّا!

Luminous tears!

«بکی» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة»،
و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:
«ناقةٌ بَكِيئَةٌ: و هي القليلةُ اللّبَنِ»
«بَكْ‏ءِ الناقةِ»
«بكأت‏ الناقةُ: إذا قَلَّ لبنُها.»
«النَّاقة القليل اللَّبن هى‏ بَكِيئَةٌ»
«بُكاً: نَقْصُ»
حديث النبي ص:
«نحنُ مَعَاشِرَ الأنْبِياءِ فِينَا بَكْ‏ءٌ
قال: معناه فِينا قِلّةُ كلام إلَّا فيما نحتاجُ إليه، مثل‏ بَكْ‏ءِ الناقةِ إذا قَلَّ لبنُها».
«و يقال: هذا المرعى‏ مَبْكُؤَةٌ لإبلِكَ ، أي يُقِلُّ لبنَها.»
و من المجاز:
«بَكُؤَتِ‏ العَينُ: قَلَّ ماؤُها»
«رَكيٌ‏ بَكِي‏ءٌ: قليلةُ الماءِ»
«بَكُؤَتْ‏ عينُهُ: قلَّ دمعُها»
«بَكُؤَتْ‏ يدُهُ : قلَّ عطاؤُها»
«بَكُؤَتْ‏ لسانُه: قلَّ كلامُه»
«أبْكَأَ فلانٌ‏ إبْكاءً: صارَ ذا بَكْ‏ءٍ و قِلَّةِ خيرٍ»

نورِ بکاء!

اشک‌های نورانی!
وقتی حسد قلبت سرکوب میشه «بَكُؤَتْ‏ حسده!» و مهار میشه و استعمالش نمیکنی،
قلبت رقیق میشه و حالت بکاء پیدا میکنی!
«ز قطره قطره‌ی اشکِ من، ببین که بوی تو می‌آید
دو دست خسته و لرزانم، به سمت و سوی تو می‌آید»

«و مَن صافَحَهُ جِبريلُ تَكثُرُ دُموعُهُ و يَرِقُّ قَلبُهُ»

رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم:
مَن فَطَّرَ صائِما فى رَمَضانَ مِن كَسبٍ حَلالٍ،
صَلَّت عَلَيهِ المَلائِكَةُ لَيالِىَ رَمَضانَ كُلَّها،
و صافَحَهُ جِبريلُ عليه السلام لَيلَةَ الفِطرِ،
و مَن صافَحَهُ جِبريلُ تَكثُرُ دُموعُهُ و يَرِقُّ قَلبُهُ.

هر كس در ماه رمضان، روزه دارى را از درآمد حلال، افطارى دهد،
فرشتگان در تمام شب‌هاى ماه رمضان بر او درود مى‌فرستند
و در شب فطر، جبرئيل عليه السلام با او دست مى‌دهد
و هر كس جبرئيل با او دست دهد، اشك‌هايش بسيار و دلش نازك مى‌شود.

بکاء عاقل و اشک‌های او، خبر از رقت و نورانیّت قلب او می‌دهد
که انگاری داره ادای احترام به نورش می‌نماید.

حقيقت گريه و اشک چيست؟
«إِنَّهَا رَحْمَةٌ … الْعَيْنُ تَدْمَعُ وَ الْقَلْبُ يَحْزَنُ وَ لَا نَقُولُ إِلَّا مَا يَرْضَى رَبُّنَا»
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم:
«وَ عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ:
دَخَلْتُ مَعَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَلَى سَيْفٍ الفتن [اَلْقَيْنِ] وَ كَانَ ظِئْراً لِإِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ
فَأَخَذَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يُقَبِّلُهُ وَ يَضُمُّهُ إِلَى صَدْرِهِ
ثُمَّ دَخَلَ عَلَيْهِ بَعْدَ ذَلِكَ وَ إِبْرَاهِيمُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَجُودُ بِنَفْسِهِ
فَجَعَلَتْ عَيْنَا رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ تَذْرِفَانِ
فَقَالَ لَهُ عَبْدُ اَلرَّحْمَنِ بْنُ عَوْفٍ
وَ أَنْتَ يَا رَسُولَ اَللَّهِ تَبْكِي؟
فَقَالَ يَا اِبْنَ عَوْفٍ إِنَّهَا رَحْمَةٌ
ثُمَّ أَتْبَعَهَا بِأُخْرَى
فَقَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ
اَلْعَيْنُ تَدْمَعُ وَ اَلْقَلْبُ يَحْزَنُ وَ لاَ نَقُولُ إِلاَّ مَا يَرْضَى رَبُّنَا
وَ إِنَّا لِفِرَاقِكَ يَا إِبْرَاهِيمُ لَمَحْزُونُونَ.
»
«از انس بن مالك روايت شده است كه مى‌گويد:
من روزى به همراه رسول خدا صلّى اللّٰه عليه و آله به محلى كه دايۀ ابراهيم، فرزند حضرت بود رفتيم.
پيامبر صلّى اللّٰه عليه و آله ابراهيم را در آغوش گرفت و او را مى‌بوسيد و به سينه مبارك خود مى‌چسبانيد
بعد از چند روز ديگر حضرت به ديدار ابراهيم رفت، ديد كه روح ابراهيم از بدنش مفارقت كرده است،
اشك از ديدگان مبارك رسول خدا صلّى اللّٰه عليه و آله جارى شد.
عبد الرحمن بن عوف كه در آنجا حضور داشت به حضرت عرض كرد
اى رسول خدا! شما هم در مرگ فرزند گريه مى‌كنيد؟
حضرت فرمود:
اى پسر عوف!
گريه من گريه اعتراض به امر خداوند نيست بلكه گريه رحمت است،
و بار ديگر اشك از ديدگان حضرت فرو ريخت و فرمود:
ديده مى‌گريد و دل اندوهناك مى‌شود و نمى‌گويم چيزى كه باعث غضب پروردگار گردد.
سپس خطاب به ابراهيم كرد و فرمود:
اى ابراهيم ما از فراق تو اندوهناكيم.»

[سورة مريم (۱۹): الآيات ۵۶ الى ۶۰]
أُولئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ
مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ
وَ مِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْراهِيمَ وَ إِسْرائِيلَ
وَ مِمَّنْ هَدَيْنا وَ اجْتَبَيْنا
إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُكِيًّا (۵۸)
آنان كسانى از پيامبران بودند كه خداوند بر ايشان نعمت ارزانى داشت:
از فرزندان آدم بودند و از كسانى كه همراه نوح [بر كشتى‏] سوار كرديم؛
و از فرزندان ابراهيم و اسرائيل
و از كسانى كه [آنان را] هدايت نموديم و برگزيديم؛
[و] هرگاه آيات [خداى‏] رحمان بر ايشان خوانده مى‏‌شد، سجده‏‌كنان و گريان به خاك مى‏‌افتادند.

«نورانیت اشک و حقیقتِ بکاء»:

– **نورِ بُکاء**
– **اشک‌های نورانی**
– **آن‌گاه که دل رقیق می‌شود**
– **اشک؛ زبانِ دلِ نورانی**
– **رحمت در صورتِ اشک**
– **وقتی آیاتِ رحمان خوانده می‌شود**
– **قطره‌های نور**
– **اشک؛ احترامِ دل به نور**

**«قطره‌های نور»**

**«اشک؛ زبانِ دلِ نورانی»**

دلنوشته

نورِ بُکاء
اشک؛ زبانِ دلِ نورانی

اشک، همیشه نشانهٔ شکست نیست.
گاه نشانهٔ روشن شدنِ دل است.

دل، وقتی در تاریکیِ حسد می‌سوزد، سخت می‌شود؛
اما آن‌گاه که حسد در آن مهار می‌شود،
وقتی انسان آن آتشِ پنهان را فرو می‌نشاند و به کارش نمی‌گیرد،
دل نرم می‌شود…
رقیق می‌شود…
و در این رقت، حالتی در جان پدید می‌آید که اهل دل آن را «بُکاء» می‌نامند.

گویی اشک، زبانِ دلِ نرم شده است.

از همین‌جاست که قطره‌های اشک بوی حضور می‌دهند؛
چنان که در محضر معلم، اینگونه نجوا می‌کردیم:

«ز قطره قطرهٔ اشکِ من، ببین که بوی تو می‌آید
دو دستِ خسته و لرزانم، به سمت و سوی تو می‌آید»

اشک، تنها آب نیست.
گاهی نشانهٔ لمس شدنِ دل با عالمی دیگر است.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمودند:
هر کس در ماه رمضان، روزه‌داری را از کسب حلال افطار دهد،
فرشتگان در تمام شب‌های رمضان بر او درود می‌فرستند
و در شب عید فطر، جبرئیل با او مصافحه می‌کند؛
و هر که جبرئیل با او دست دهد،
اشکش فراوان می‌شود
و دلش نرم می‌گردد.

گویی دستِ فرشته که به دل برسد،
دل تاب نمی‌آورد جز اینکه در اشک جاری شود.

از همین روست که اشکِ عاقل، نشانهٔ ضعف نیست؛
نشانهٔ «نورانیّتِ قلب» است.
دل وقتی نور را لمس می‌کند،
احترامِ آن نور را با اشک به جا می‌آورد.

اما حقیقتِ گریه چیست؟

روزی رسول خدا صلی‌الله علیه و آله کنار فرزند خردسالش ابراهیم ایستاده بود؛
کودک در واپسین لحظه‌های زندگی بود.
پیامبر او را در آغوش می‌گرفت، می‌بوسید و به سینه می‌فشرد.
چند روز بعد، هنگامی که جانِ ابراهیم به پایان می‌رسید،
چشمان پیامبر پر از اشک شد.

عبدالرحمن بن عوف با شگفتی گفت:
«یا رسول الله! شما هم گریه می‌کنید؟»

پیامبر فرمود:
«ای پسر عوف… این اشک، «رحمت» است.»

و سپس فرمود:

«العین تدمع و القلب یحزن
و لا نقول إلا ما یرضى ربنا.»

چشم می‌گرید،
دل اندوهگین می‌شود،
اما ما چیزی نمی‌گوییم جز آنچه پروردگار ما را خشنود می‌کند.

پس گریه، اعتراض نیست؛
اگر دل در مدارِ رضای خدا بماند.
گریه، گاهی صورتِ ظاهریِ «رحمتِ الهی در قلب انسان» است.

از همین روست که قرآن، حالِ پیامبران را چنین وصف می‌کند:

«إِذا تُتلى عَلَيْهِم آياتُ الرَّحمن
خَرّوا سُجَّداً وَ بُكِيّاً.»

آنگاه که آیاتِ رحمان بر آنان خوانده می‌شد،
به سجده می‌افتادند
و می‌گریستند.

اشک، در اینجا پایانِ معرفت نیست؛
آغازِ آن است.

دلِ آدم، با اشک راهِ بازگشت به بهشت را جست.
دلِ یعقوب، با اشک بوی یوسف را دنبال کرد.
دلِ فاطمه، با اشک یادِ پیامبر را زنده نگاه داشت.
و دلِ سجاد، با اشک حقیقتِ کربلا را برای همیشه در تاریخ جاری کرد.

پس شاید رازِ این همه اشک آن باشد که:

هرگاه دل، اندکی به آسمان نزدیک شود،
زمین در چشم‌های انسان
به صورتِ «قطره‌های نور» فرو می‌ریزد.

گریه شیطانی!
رفتار مکارانه اهل حسادت است که ظاهر را خوب نشان می دهند
اما باطن مملو از تاریکی مکر و حسادت است.

[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۱۳ الى ۱۸]
وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ (۱۶)
و شامگاهان، گريان نزد پدر خود [باز] آمدند.

گریه شیطانی برادران حسود یوسف (ع) در قرآن
واژۀ «عشو» به ما میگوید که قلب‌های تاریک و آلوده به حسادت، می‌توانند نوری که برای هدایت آمده است را نبینند و از آن رویگردان شوند.
آیه شریفه «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرينٌ» (زخرف: 36) به وضوح بیانگر این واقعیت است که رویگردانی از حقیقت، هم‌نشینی با شیطان را در پی دارد.
در داستان یوسف (ع)، برادران حسود او مصداق بارزی از این حقیقت تلخ هستند؛ جایی که حسادت، آن‌ها را به سوی عملی شیطانی (به چاه افکندن برادر) و سپس به نمایش “گریه شیطانی” سوق می‌دهد.
قرآن کریم این صحنه را با دقت خاصی ترسیم می‌کند:
«وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ» (یوسف: 16). آن‌ها شب‌هنگام با گریه نزد پدرشان آمدند.
در اینجا، نکاتی که گریه برادران یوسف را “شیطانی” و متفاوت از یک گریه صادقانه و از سر ندامت می‌کند، عبارتند از:
زمان آمدن: “عشاءً” (شب‌هنگام):
همان‌طور که اشاره شد، این زمان، نمادین و مرتبط با ریشه «عشو» است.
شب به معنای تاریکی است؛ تاریکی‌ای که نه تنها فیزیکی است، بلکه اشاره به تاریکی نیت، قلب و بصیرت برادران دارد. آن‌ها در خفای شب و در تاریکی اعمالشان، یوسف را به چاه افکندند و اکنون نیز برای پنهان کردن جنایتشان، در تاریکی به سراغ پدر می‌آیند.
این انتخاب زمان، به آن‌ها فرصت می‌دهد تا با استفاده از تاریکی و فقدان نور، داستان دروغین خود را باورپذیرتر جلوه دهند و آثار احتمالی دروغگویی از چهره‌شان کمتر آشکار شود.
هدف گریه: فریب و توجیه گناه:
گریه برادران یوسف، نه از سر پشیمانی و ندامت واقعی، بلکه برای فریب پدر و توجیه عمل شیطانی‌شان بود. آن‌ها با این گریه، تلاش کردند تا مظلوم‌نمایی کرده و یعقوب (ع) را متقاعد سازند که یوسف (ع) طعمه گرگ شده است، در حالی که خودشان مسبب اصلی ماجرا بودند.
این گریه، مصداق بارز “اشک تمساح” یا “گریه دروغین” است؛ نوعی از گریه که در قرآن مورد مذمت قرار گرفته و از آن به عنوان ابزاری برای پنهان کردن حقیقت و سوءاستفاده یاد می‌شود.
هم‌نشینی با شیطان (نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرينٌ):
حسادت و تکبر درونی برادران، آن‌ها را از “ذکر رحمان” (فرامین الهی، اخلاق نیکو و رعایت حق برادری) دور کرد و در نتیجه، شیطان بر آن‌ها مسلط شد.
این گریه، ثمره وسوسه‌های شیطانی و تجلی آن در رفتارشان بود.
شیطان به آن‌ها وعده داد که با از میان برداشتن یوسف، تمام توجه پدر به آن‌ها معطوف خواهد شد و پس از آن می‌توانند توبه کرده و صالح شوند (اشاره به آیه 9 سوره یوسف: «اقتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَتَكُونُوا مِن بَعْدِهِ قَوْمًا صَالِحِينَ»). این وعده شیطانی، آن‌ها را به سمت ارتکاب گناه و سپس پنهان‌کاری و دروغ سوق داد.
یعقوب (ع) با بصیرت ایمانی خود، به دروغ آن‌ها پی برد؛
«قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ» (یوسف: 18).
(پدر) گفت: «(این چنین نیست!) بلکه نفس شما کار زشتى را برایتان آراسته است! من صبر می‌کنم، صبرى نیکو و جمیل! و در برابر آنچه شما می‌گویید، از خداوند یاری می‌طلبم!»
این آیه نشان می‌دهد که یعقوب (ع) گریه دروغین و ادعای آن‌ها را نپذیرفت، زیرا نور بصیرت الهی، قلب او را روشن کرده بود و فریب شیطانی را تشخیص می‌داد.
داستان تکراری گریه‌های شیطانی یا دروغین اهل حسادت در قرآن
اگرچه گریه شیطانی به معنای فریب‌کاری و گریه دروغین، به وضوح در داستان یوسف (ع) برجسته است، اما می‌توان موارد دیگری را نیز در قرآن یافت که در آن، اشک یا تظاهر به اندوه، ابزاری برای پنهان کردن نیت‌های ناپاک یا فرار از مسئولیت بوده است:
منافقان و گریه بهانه جویی برای نرفتن به جهاد:
در سوره توبه، قرآن کریم به گروهی از منافقان اشاره می‌کند که برای فرار از جنگ، به بهانه‌های واهی متوسل می‌شدند و حتی تظاهر به ناتوانی و حزن می‌کردند.
«وَمِنْهُم مَّن يَقُولُ ائْذَن لِّي وَلَا تَفْتِنِّي ۚ أَلَا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا ۗ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ» (توبه: 49) (و از آنها کسی است که می‌گوید: «مرا (از جهاد) معاف کن، و به گناه و فتنه گرفتار مساز!» آگاه باشید که در فتنه (و گناه) سقوط کرده‌اند! و دوزخ، کافران را دربرگرفته است!)
و در آیه‌ای دیگر: «وَلَوْ أَرَادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً وَلَٰكِن كَرِهَ اللَّهُ انبِعَاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ وَقِيلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقَاعِدِينَ» (توبه: 46) (اگر (راست می‌گفتند و) اراده خروج داشتند، آماده و مهیا می‌شدند؛ ولی خداوند از حرکتشان کراهت داشت؛ از این رو آنها را (از حرکت) بازداشت؛ و به آنها گفته شد: «با قاعدین (خانه‌نشینان) بنشینید!»)
این آیات اگرچه مستقیماً به گریه اشاره ندارند، اما حالتی از تظاهر به ضعف، ناتوانی و اندوه دروغین را نشان می‌دهند تا از وظایف دینی شانه خالی کنند.
این نوع رفتار نیز نوعی «عشو» (نادیده گرفتن عمدی حقیقت و فرار از آن) محسوب می‌شود که با پوششی از مظلوم‌نمایی همراه است. آن‌ها از “ذکر رحمان” (فرمان جهاد) رویگردان شدند و به همین دلیل، شیطان آن‌ها را در این حال و هوا ثابت قدم کرد.
گریه کفار در قیامت (گریه حسرت):
قرآن کریم به گریه و فریادهای اهل جهنم در روز قیامت اشاره می‌کند که البته این گریه از سر پشیمانی و ندامت واقعی برای تغییر نیست، بلکه گریه حسرت، یاس و ناامیدی است.
این گریه، نتیجه نپذیرفتن حقیقت در دنیا و اصرار بر «عشو» از ذکر الهی است.
«فَلْيَضْحَكُوا قَلِيلًا وَلْيَبْكُوا كَثِيرًا جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ» (توبه: 82)
(از این پس، اندکی بخندند و فراوان بگریند، که کیفر کار و کردارشان است!)
گریه در این آیه، گریه‌ای است که پیامد اعمال شیطانی در دنیا و رویگردانی از حقیقت است و نشان‌دهنده شکست و نابودی کسانی است که چشم بر نور حق بستند.
در مجموع، گریه شیطانی برادران یوسف (ع) نمونه‌ای بی‌بدیل در قرآن است که به وضوح نشان می‌دهد چگونه حسادت و تاریکی قلب (عشو)، انسان را به ورطه فریب، دروغ و هم‌نشینی با شیطان می‌کشاند، حتی اگر این فریب با اشک و مظلوم‌نمایی همراه باشد.

@@@

وَ أَمَّا اَلْبَكَّاءُونَ مِنْ خَشْيَتِي فَفِي اَلرَّفِيعِ اَلْأَعْلَى لاَ يُشَارِكُهُمْ فِيهِ أَحَدٌ.
و پاداش كسانى كه از ترس به من گريه مى‌كنند، آن است كه جاى آنها در ملكوت بسيار اعلا مى‌باشد (كه بالاترين درجات بهشت است) كه هيچ كس از بندگان من به آن مقام نمى‌رسند.

امام صادق علیه السلام:
أَوْحَى اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى مُوسَى عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ :
إِنَّ عِبَادِي لَمْ يَتَقَرَّبُوا بِشَيْءٍ أَحَبَّ إِلَيَّ مِنْ ثَلاَثِ خِصَالٍ
قَالَ: يَا رَبِّ وَ مَا هُنَّ؟
قَالَ:
يَا مُوسَى، اَلزُّهْدُ فِي اَلدُّنْيَا، وَ اَلْوَرَعُ عَنْ مَعَاصِيَّ، وَ اَلْبُكَاءُ مِنْ خَشْيَتِي،
قَالَ مُوسَى:
يَا رَبِّ مَا لِمَنْ صَنَعَ ذَا؟
فَأَوْحَى اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهِ:
يَا مُوسَى،
أَمَّا اَلزَّاهِدُونَ فِي اَلدُّنْيَا فَفِي اَلْجَنَّةِ،
وَ أَمَّا اَلْبَكَّاءُونَ مِنْ خَشْيَتِي فَفِي اَلرَّفِيعِ اَلْأَعْلَى لاَ يُشَارِكُهُمْ فِيهِ أَحَدٌ،
وَ أَمَّا اَلْوَرِعُونَ عَنْ مَعَاصِيَّ فَإِنِّي أُفَتِّشُ اَلنَّاسَ وَ لاَ أُفَتِّشُهُمْ.

خداوند متعال به موسى وحى فرمود:
اى موسى، بندگان من بوسيله سه خصلت كه محبوب من هستند، به من تقرب پيدا مى‌كنند.
موسى عرض كرد: خداوندا، آن سه خصلت كدامند؟
خداوند فرمود:
اى موسى، پارسايى در مورد دنيا (يعنى فريفته دنيا نشود)،
خوددارى از گناه كردن به من.
و گريه كردن از خوف و خشيت من.
موسى عرض كرد: خداوندا، بنده‌اى كه اين سه كار را انجام دهد، پاداشش چيست‌؟
خداوند پاسخ داد:
اى موسى،
پاداش زاهدان در دنيا بهشت مى‌باشد
و پاداش كسانى كه از ترس به من گريه مى‌كنند، آن است كه جاى آنها در ملكوت بسيار اعلا مى‌باشد (كه بالاترين درجات بهشت است) كه هيچ كس از بندگان من به آن مقام نمى‌رسند.
اما پاداش خوددارى از ارتكاب گناه آن است كه من در روز قيامت از مردم حساب مى‌كشم ولى از اين اشخاص حساب نمى‌كشم.

«رفیعِ اعلی، اشکِ خشیت و خلوتِ محبوب»:

– **رفیعِ اعلی؛ جایگاهِ اشک‌های پنهان**
– **اشکِ خشیت؛ خلوتی که هیچ‌کس شریکش نیست**
– **راهِ اختصاصیِ بکّاءون**
– **وقتی اشک به رفیعِ اعلی می‌رسد**
– **امضای فنا**
– **خلوتگاهِ گریه‌کنانِ خدا**
– **سه راهِ قرب؛ یک راهِ خلوت**
– **اشک‌هایی که آسمان نگه می‌دارد**

**«وقتی اشک به رفیعِ اعلی می‌رسد»**

دلنوشته

وقتی اشک به رفیعِ اعلی می‌رسد

گاهی انسان می‌پرسد:
این اشک‌ها کجا می‌روند؟
این قطره‌هایی که شبانه از چشمِ بنده فرو می‌ریزند،
در کدام دفتر ثبت می‌شوند؟

و پاسخ، از آسمان می‌آید.

خداوند به موسی علیه‌السلام فرمود:
بندگانم با چیزی محبوب‌تر از سه خصلت به من نزدیک نشده‌اند:
زهد در دنیا،
ورع از گناه،
و گریه از خشیت من.

عجیب است…
در کنار زهد و ورع — که هر دو مجاهدتی آگاهانه‌اند —
چیزی نشسته است که بیشتر شبیه شکستگی است: «بُکاء».

گریه از خشیت.

نه گریه از ترسِ محروم شدن،
نه گریه از حسابِ آتش،
بلکه لرزش دل در برابر عظمت محبوب.

و آن‌گاه وعده‌ای داده شد که دل را می‌لرزاند:

«وَ أَمَّا اَلْبَكَّاءُونَ مِنْ خَشْيَتِي
فَفِي اَلرَّفِيعِ اَلْأَعْلَى
لاَ يُشَارِكُهُمْ فِيهِ أَحَدٌ.»

آنان که از خشیت من می‌گریند،
در رفیعِ اعلی‌اند؛
جایی که هیچ‌کس در آن با آنان شریک نیست.

رفیعِ اعلی…
نه صرفاً بهشت،
نه تنها نجات،
بلکه مرتبه‌ای از قرب
که رنگِ خلوت دارد.

گویی اشک، انسان را از «عموم» به «خصوص» می‌برد؛
از نجاتِ جمعی
به خلوتِ اختصاصی.

زاهدان، در بهشت‌اند.
پارسايان، از حساب می‌گذرند.
اما بکّاؤون…
در جایی‌اند که دیگران را راهی به آن نیست.

چرا؟

شاید چون اشک، نشانۀ عبور از «خود» است.
وقتی دل از دنیا دست می‌شوید، زهد است.
وقتی از گناه می‌ایستد، ورع است.
اما وقتی در برابر عظمت او می‌شکند و می‌بارد،
دیگر «من»ی باقی نمانده که ایستاده باشد.

اشک، امضای فناست.

در گریهٔ خشیت،
انسان نه از جهنم می‌گریزد،
نه بهشت می‌طلبد؛
بلکه تابِ حضور را ندارد.

و شاید «رفیعِ اعلی» همان‌جاست
که دل، دیگر سنگین نیست؛
سبک است،
چون قطره‌ای که از چشم افتاده
و پیش از آن‌که به زمین برسد،
در آغوش آسمان گرفته شده است.

پس اگر شبی
دل بی‌دلیل نرم شد،
و چشمی بی‌اختیار تر شد،
شاید دستی از رفیعِ اعلی
بر قلبت کشیده‌اند.

و این، نشانهٔ دعوت است.

الهی! پاداش كسى كه از خوف تو همواره گريان است چيست‌؟

امام هادی علیه السلام:
عَبْدِ اَلْعَظِيمِ اَلْحَسَنِيِّ عَنْ أَبِي اَلْحَسَنِ اَلْعَسْكَرِيِّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ: 
لَمَّا كَلَّمَ اَللَّهُ مُوسَى بْنَ عِمْرَانَ قَالَ مُوسَى يَا إِلَهِي
مَا جَزَاءُ مَنْ شَهِدَ أَنِّي رَسُولُكَ وَ نَبِيُّكَ وَ أَنَّكَ كَلَّمْتَنِي
قَالَ يَا مُوسَى تَأْتِيهِ مَلاَئِكَتِي فَتُبَشِّرُهُ بِجَنَّتِي
قَالَ مُوسَى إِلَهِي فَمَا جَزَاءُ مَنْ قَامَ بَيْنَ يَدَيْكَ يُصَلِّي
قَالَ يَا مُوسَى أُبَاهِي بِهِ مَلاَئِكَتِي رَاكِعاً وَ سَاجِداً وَ قَائِماً وَ قَاعِداً وَ مَنْ بَاهَيْتُ بِهِ مَلاَئِكَتِي لَمْ أُعَذِّبْهُ
قَالَ مُوسَى إِلَهِي مَا جَزَاءُ مَنْ أَطْعَمَ مِسْكِيناً اِبْتِغَاءَ وَجْهِكَ
قَالَ يَا مُوسَى آمُرُ مُنَادِياً يُنَادِي عَلَى رُءُوسِ اَلْخَلاَئِقِ أَنَّ فُلاَنَ اِبْنَ فُلاَنٍ مِنْ عُتَقَاءِ اَللَّهِ مِنَ اَلنَّارِ 
قَالَ مُوسَى إِلَهِي فَمَا جَزَاءُ مَنْ وَصَلَ رَحِمَهُ
قَالَ يَا مُوسَى أُنْسِئُ أَجَلَهُ وَ أُهَوِّنُ عَلَيْهِ سَكَرَاتِ اَلْمَوْتِ وَ يُنَادِيهِ خَزَنَةُ اَلْجَنَّةِ هَلُمَّ إِلَيْنَا مِنْ أَيِّ أَبْوَابِهَا شِئْتَ
قَالَ مُوسَى إِلَهِي فَمَا جَزَاءُ مَنْ كَفَّ أَذَاهُ عَنِ اَلنَّاسِ وَ بَذَلَ مَعْرُوفَهُ لَهُمْ
قَالَ يَا مُوسَى تُنَادِيهِ اَلنَّارُ لاَ سَبِيلَ لِي عَلَيْكَ
قَالَ إِلَهِي فَمَا جَزَاءُ مَنْ ذَكَرَكَ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ
قَالَ يَا مُوسَى أُظِلُّهُ بِظِلِّ عَرْشِي وَ أَجْعَلُهُ فِي كَنَفِي
قَالَ إِلَهِي فَمَا جَزَاءُ مَنْ تَلاَ حِكْمَتَكَ سِرّاً وَ جَهْراً
قَالَ يَا مُوسَى يَمُرُّ عَلَى اَلصِّرَاطِ كَالْبَرْقِ
قَالَ إِلَهِي فَمَا جَزَاءُ مَنْ صَبَرَ عَلَى أَذَى اَلنَّاسِ وَ شَتْمِهِمْ فِيكَ
قَالَ أُعِينُهُ عَلَى أَهْوَالِ 
قَالَ إِلَهِي فَمَا جَزَاءُ مَنْ دَمَعَتْ عَيْنَاهُ مِنْ خَشْيَتِكَ
قَالَ يَا مُوسَى أَقِي وَجْهَهُ مِنْ حَرِّ اَلنَّارِ وَ أُومِنُهُ يَوْمَ اَلْفَزَعِ اَلْأَكْبَرِ
قَالَ يَا إِلَهِي فَمَا جَزَاءُ مَنْ تَرَكَ اَلْخِيَانَةَ حَيَاءً مِنْكَ
قَالَ يَا مُوسَى لَهُ اَلْأَمَانُ 
قَالَ يَا إِلَهِي فَمَا جَزَاءُ مَنْ أَحَبَّ أَهْلَ طَاعَتِكَ
قَالَ يَا مُوسَى أُحَرِّمُهُ عَلَى نَارِي
قَالَ يَا إِلَهِي فَمَا جَزَاءُ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً
قَالَ لاَ أَنْظُرُ إِلَيْهِ وَ لاَ أُقِيلُ عَثْرَتَهُ
قَالَ إِلَهِي فَمَا جَزَاءُ مَنْ دَعَا نَفْساً كَافِراً إِلَى اَلْإِسْلاَمِ
قَالَ يَا مُوسَى آذَنُ لَهُ فِي اَلشَّفَاعَةِ لِمَنْ يُرِيدُ
قَالَ إِلَهِي فَمَا جَزَاءُ مَنْ صَلَّى اَلصَّلاَةَ بِوَقْتِهَا
قَالَ أُعْطِيهِ سُؤْلِي وَ أُبِيحُهُ جَنَّتِي
قَالَ إِلَهِي فَمَا جَزَاءُ مَنْ أَتَمَّ اَلْوُضُوءَ مِنْ خَشْيَتِكَ
قَالَ أَبْعَثُهُ وَ لَهُ نُورٌ بَيْنَ عَيْنَيْهِ يَتَلَأْلَأُ
قَالَ إِلَهِي فَمَا جَزَاءُ مَنْ صَامَ لَكَ مُحْتَسِباً
قَالَ يَا مُوسَى أُقِيمُهُ مَقَاماً لاَ يَخَافُ فِيهِ
قَالَ إِلَهِي فَمَا جَزَاءُ مَنْ صَامَ يُرِيدُ بِهِ اَلنَّاسَ
قَالَ يَا مُوسَى ثَوَابُهُ كَثَوَابِ مَنْ لَمْ يَصُمْهُ.

عبد العظيم حسنى روايت نموده است كه امام هادى عليه السّلام فرموده‌اند:
هنگامى كه موسى در كوه طور با خداوند رازونياز مى‌كرد سؤال‌هايى را نيز از بارى تعالى پرسيد؛
موسى پرسيد: خداوندا، پاداش كسى كه رسالت مرا بپذيرد چيست‌؟
خداوند فرمود: فرشتگانم پروازكنان مژده بهشت را به او خواهند داد.
موسى پرسيد: پاداش كسى كه در برابر تو به نماز ايستد چيست‌؟
خداوند فرمود: فرشتگانم بر او خواهند باليد و اين نمازگزار از عذابم بركنار خواهد ماند.
موسى پرسيد: پاداش كسى كه مستمندى را در راه تو غذا دهد چيست‌؟
خداوند فرمود: مرگ را بر او آسان نموده و به فرشتگانم فرمان مى‌دهم كه او را از هردرى كه دوست دارد وارد بهشت سازند.
موسى پرسيد: پاداش كسى كه با زبان و دلش تو را يارى كند چيست‌؟
خداوند فرمود: در روز رستاخيز او را در كنار خويش و در زير سايه عرش جاى خواهم داد.
موسى پرسيد: پاداش كسى كه آيات و حكمت‌هاى تو را تلاوت كند چيست‌؟
خداوند فرمود: بسان برق از پل صراط‍‌ خواهد گذشت.
موسى پرسيد: پاداش كسى كه در برابر آزار و شماتت مردم، شكيبايى ورزد چيست‌؟
خداوند فرمود: هراس عقبات رستاخيز را از او دور خواهم داشت.
موسى گفت: پاداش كسى كه از خوف تو همواره گريان است چيست‌؟
خداوند فرمود: چهره‌اش را به آتش دوزخ نزديك نخواهم نمود.
موسى پرسيد: پاداش كسى كه به سبب شرم از تو، به [گناه و] خيانت دست نيالايد چيست‌؟
خداوند فرمود: در روز رستاخيز امان‌نامه‌اى به او خواهم داد.
موسى پرسيد: پاداش كسى كه بندگان صالح تو را دوست دارد چيست‌؟
خداوند فرمود: بدنش را بر آتش دوزخ حرام خواهم نمود.
موسى پرسيد: پاداش كسى كه مؤمنى را به عمد بكشد چيست‌؟
خداوند فرمود: هرگز بر او نظر [رحمت] نخواهم افكند و از لغزش‌ها نجاتش نخواهم داد.
موسى پرسيد: پاداش كسى كه كافرى را به سوى اسلام و خداپرستى فراخواند چيست‌؟
خداوند فرمود: در روز رستاخيز هركه را شفاعت كند خواهم پذيرفت.
موسى پرسيد: پاداش كسى كه نماز را در وقتش به‌جا آورد چيست‌؟
خداوند فرمود: بهشتم را پاداش او قرار خواهم داد.
موسى پرسيد: پاداش كسى كه به خاطر خوف از عظمت تو، وضو سازد چيست‌؟
خداوند فرمود: در روز رستاخيز نورى از ميان ابروانش تلألؤ خواهد كرد.
موسى پرسيد: پاداش كسى كه ماه رمضان را براى تو روزه بدارد چيست‌؟
خداوند فرمود: ترس و هراس روز رستاخيز را از او خواهم گرفت.
موسى پرسيد: پاداش كسى كه به خاطر خشنودى مردم روزه بدارد چيست‌؟
خداوند فرمود: او همچون كسى است كه روزه‌دار نبوده است.

«پرسش‌های موسی و پاداش اشکِ خشیت»:

– **اشکی که میان بنده و آتش می‌ایستد**
– **پرسشِ موسی و رازِ اشک**
– **قطره‌ای که سپرِ آتش می‌شود**
– **وقتی خدا از اشک سخن گفت**
– **پاداشِ گریه از خشیت**
– **اشک؛ امان در فزعِ اکبر**
– **آن قطره که خدا نگه می‌دارد**

دلنوشته

پرسشِ موسی ع و رازِ اشک
اشکی که میان بنده و آتش می‌ایستد

گاهی دلِ بنده در خلوت می‌پرسد:

الهی…
پاداشِ این اشک‌ها چیست؟
این قطره‌هایی که از خوف تو فرو می‌ریزند،
به کجا می‌رسند؟

روزی موسی ع در طور،
در آن خلوتِ بلندِ گفت‌وگو با خدا،
همین پرسش‌ها را یکی‌یکی از پروردگارش پرسید.

پرسید:
پروردگارا، پاداشِ کسی که به رسالت من ایمان آورد چیست؟

ندا آمد:
فرشتگانم به استقبالش می‌آیند
و او را به بهشت بشارت می‌دهند.

پرسید:
پاداشِ کسی که در برابر تو به نماز می‌ایستد چیست؟

فرمود:
به او بر فرشتگانم مباهات می‌کنم؛
و آن‌که من به او مباهات کنم،
عذابش نخواهم کرد.

پرسید:
پاداشِ کسی که گرسنه‌ای را برای تو سیر کند چیست؟

فرمود:
در قیامت ندا داده می‌شود
که فلان بنده از آزادشدگانِ خدا از آتش است.

پرسید:
پاداشِ کسی که تو را با دل و زبان یاد کند چیست؟

فرمود:
در سایهٔ عرش خود پناهش می‌دهم
و او را در کنار خویش جای می‌دهم.

پرسید:
پاداشِ کسی که بر آزار مردم صبر کند چیست؟

فرمود:
او را از هراس‌های قیامت عبور می‌دهم.

موسی ع پرسید…
و هر پاسخ، دری از رحمت را می‌گشود.

اما آنگاه پرسشی کرد
که گویی از عمقِ دلِ آدمیان برخاسته بود:

الهی…
پاداشِ کسی که از خشیت تو
چشمانش اشکبار می‌شود چیست؟

و پاسخ آمد:

ای موسی…
من چهرهٔ او را از حرارتِ آتش نگاه می‌دارم
و در روزِ فزعِ بزرگ
او را در امان قرار می‌دهم.

اشکِ خشیت،
نه تنها قطره‌ای بر گونهٔ انسان،
بلکه سپری در برابر آتش است.

گویی آن قطرهٔ کوچک
پیش از آنکه بر زمین بیفتد
میان بنده و جهنم
دیوارِ نور می‌شود.

و شاید راز این همه وعده آن باشد
که گریهٔ خشیت،
از معرفت زاده می‌شود.

دل، وقتی عظمتِ خدا را لمس کند،
تاب نمی‌آورد.

همان دل
که گاهی از دنیا نمی‌شکند،
در برابر نام خدا
چنان می‌شکند
که چشم راهی جز باریدن پیدا نمی‌کند.

آن اشک‌ها
گواهیِ یک حقیقت‌اند:

دل هنوز زنده است.

و دلی که هنوز می‌تواند
از خشیت خدا بلرزد،
هنوز راهی به آسمان دارد.

گریه ممدوح اینه که به شوق ملاقات با معلم نورانی در ملک و در ملکوت باشه!

قال رسول الله ص:
بكى شعيب من حب الله عز و جل حتى عمي
فرد الله عز و جل عليه بصره ثم بكى حتى عمي
فرد الله عليه بصره ثم بكى حتى عمي
فرد الله عليه بصره
فلما كانت الرابعة أوحى الله إليه يا شعيب إلى متى يكون هذا أبدا منك
إن يكن هذا خوفا من النار فقد أجرتك
و إن يكن شوقا إلى الجنة فقد أبحتك
فقال إلهي و سيدي أنت تعلم أني ما بكيت خوفا من نارك و لا شوقا إلى جنتك
و لكن عقد حبك في قلبي
فلست أصبر أو أراك
فأوحى الله جل جلاله إليه أما إذا كان هكذا فمن أجل هذا سأخدمك كليمي موسى بن عمران‏
.
رسول خدا (ص) فرمود:
شعيب آنقدر از عشق خدا گريست تا كور شد،
خداوند چشمش را به او باز گرداند،
مجددا گريه كرد تا نابينا شد،
خداوند دوباره بينايى وى را به او باز گرداند،
مجددا گريه كرد تا نابينا شد،
خداوند دوباره بينايى وى را به او باز گرداند،
بازهم آنقدر گريست تا كور شد و اين بار نيز خداوند او را شفا داد،
در مرتبه چهارم، خداوند به او وحى كرد:
اى شعيب تا به كى مى‏‌گريى،
اگر گريه تو از بيم آتش جهنم است، من تو را از آن رهانيدم
و اگر از شوق وصول به بهشت است، من آن را به تو بخشيدم،
شعيب گفت:
معبودا، اى مولاى من! تو مى‌‏دانى كه گريه من نه از ترس جهنّم است و نه از شوق بهشت،
ولى عشق تو در قلب من جاى گرفته و من طاقت صبر و تحمّل ندارم، تا آنكه تو را ببينم،
خداوند تعالى به او وحى نمود،
حال كه چنين است، بزودى من كليم خود موسى بن عمران را به خدمت تو مى‏‌گمارم.

«اشکِ محبت و شوقِ دیدار»:

– **گریهٔ عاشقان**
– **اشکِ شوقِ دیدار**
– **نه از آتش، نه از بهشت**
– **آن‌گاه که محبت در دل گره می‌خورد**
– **گریه برای دیدار**
– **عقدِ محبت در دل**
– **اشکِ شعیب**
– **وقتی خدا را می‌خواهی**

**«نه از آتش، نه از بهشت»**

**«گریه برای دیدار»**

دلنوشته

اشکِ شوقِ دیدار

اما گریه، همه‌اش خوف نیست…
همه‌اش پناه بردن از آتش هم نیست…

گریه‌ای هست
که نه از ترسِ جهنم است
و نه از شوقِ بهشت؛

بلکه از «شوقِ ملاقاتِ معلمِ نور» است؛
در مُلک
و در ملکوت.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمودند:

شعیب آن‌قدر از محبتِ خدا گریست
که نابینا شد.

خدا چشمش را بازگرداند.

باز گریست…
تا نابینا شد.

و باز خدا بینایی‌اش را بازگرداند.

سه بار…
چهار بار…

تا آن‌گاه که خطاب آمد:

ای شعیب…
تا کی چنین می‌گریی؟

اگر از ترسِ آتش است،
تو را امان دادم.

و اگر از شوقِ بهشت است،
آن را به تو بخشیدم.

و پاسخ شعیب،
پاسخِ همهٔ عاشقان بود:

الهی…
تو می‌دانی
که گریه‌ام نه از بیمِ آتش است
و نه از اشتیاقِ بهشت؛

عقدِ محبتِ تو در دل من گره خورده است…
و من طاقتِ صبر ندارم
تا تو را ببینم.

این‌جاست که گریه،
دیگر «خشیت» نیست فقط؛
«محبت» است.

نه گریهٔ نجات،
گریهٔ وصال است.

و پاسخ آمد:
اگر چنین است…
پس من کلیمم، موسی بن عمران را
به خدمتِ تو می‌گمارم.

چه راز لطیفی در این وعده نهفته است…

وقتی دل از محبتِ خدا لبریز شود،
خدا او را تنها نمی‌گذارد.

یا پرده‌ای از نور را کنار می‌زند،
یا معلمی نورانی می‌فرستد،
یا دستی از عالم بالا بر دلش می‌کشد.

گریهٔ شعیب،
گریهٔ عاشقی بود
که طاقتِ فراق نداشت.

چشمانش کور می‌شد،
اما دلش روشن‌تر می‌شد.

بیناییِ ظاهر می‌رفت،
اما بصیرتِ باطن افزون می‌شد.

و این شاید رازِ گریهٔ ممدوح باشد:

اشکی که انسان را
از خوف به محبت می‌برد،
از محبت به اشتیاق،
و از اشتیاق به خدمتِ خاص.

گریه‌ای که نه برای رهایی،
بلکه برای «دیدار» است.

و چه بلند است مقامی
که بنده بگوید:

خدایا…
من نه از آتشت می‌گریزم
و نه به بهشتت می‌نگرم؛
من تو را می‌خواهم.

و آن‌گاه آسمان پاسخ دهد:

پس من نیز تو را می‌خواهم.

«عشق متقابل میان بنده و خدا»:

– **چون عاشق یکدیگر شدیم**
– **عَشَقَني و عَشَقتُهُ**
– **آن‌گاه که حجاب برداشته می‌شود**
– **لذتِ ذکر**
– **وقتی خدا نیز بنده‌اش را دوست بدارد**
– **از ذکر تا عشق**
– **در میان قبض و بسط**

**«چون عاشق یکدیگر شدیم»**

**«عَشَقَني و عَشَقتُهُ»**

دلنوشته

عَشَقَني و عَشَقتُهُ؛
«چون عاشق یکدیگر شدیم…»

راهِ اشک،
اگر ادامه پیدا کند،
از خوف می‌گذرد…
از شوق هم می‌گذرد…
و به جایی می‌رسد
که دیگر نامش فقط «عشق» است.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله از پروردگار نقل می‌کنند:

هرگاه دل‌مشغولیِ غالبِ بنده‌ام من باشم،
نعمت و لذت او را در ذکر خودم قرار می‌دهم.

چه وعده عجیبی…

انسان در دنیا
هزار لذت را می‌جوید:
مال، قدرت، آرامش، شهرت، دانایی…

اما وقتی خدا بخواهد بنده‌ای را بالا بکشد،
لذت‌هایش را عوض می‌کند.

ناگهان
ذکر برای او
از هر لذتی شیرین‌تر می‌شود.

تنها می‌نشیند
اما تنها نیست.

نامی را زمزمه می‌کند
و دلش گرم می‌شود.

و آنگاه مرحله‌ای می‌رسد
که حدیث ادامه می‌یابد:

وقتی لذت او را در ذکر خودم قرار دادم،
او به من عشق می‌ورزد
و من نیز به او عشق می‌ورزم.

«عَشَقَني و عَشَقتُهُ…»

این‌جا دیگر رابطه
رابطه‌ی عبد و مولای معمولی نیست؛
رابطه‌ی «محبتِ متقابل» است.

و وقتی عشق دوطرفه شد،
حادثه‌ای بزرگ رخ می‌دهد:

«حجاب میان خودم و او را برمی‌دارم.»

حجاب‌ها همیشه دیوارهای سنگی نیستند؛
گاهی غفلت‌اند،
گاهی دلبستگی‌اند،
گاهی ترس‌ها و عادت‌ها.

وقتی این پرده‌ها کنار رفت،
انسان دنیا را همان‌گونه نمی‌بیند که دیگران می‌بینند.

خداوند می‌فرماید:

نشانه‌هایی میان دو چشمش قرار می‌دهم؛
چنان که وقتی مردم فراموش می‌کنند،
او فراموش نمی‌کند.

در میان غوغای دنیا
دل او
چراغی خاموش‌نشدنی دارد.

مردم سرگرم‌اند،
اما او بیدار است.

مردم می‌گذرند،
اما او نشانه‌ها را می‌بیند.

و عجیب‌تر از همه آن‌جاست که حدیث می‌گوید:

سخن آنان
سخن پیامبران است.

نه به این معنا که پیامبرند،
بلکه از آن رو
که دلشان به چشمه‌ای نزدیک شده
که کلام انبیا از آن می‌جوشد.

و این‌جا است که سالک
در میان «قبض و بسط» زندگی می‌کند.

گاه دل تنگ می‌شود،
گاه دریایی می‌شود.

گاه اشک می‌آید،
گاه آرامشی عمیق می‌نشیند.

قبض،
دل را می‌شکند.

و بسط،
دل شکسته را با نور پر می‌کند.

و در این رفت و آمدِ لطیف،
عشق آرام‌آرام
در جان ریشه می‌دواند.

تا جایی که بنده دیگر
تنها یاد خدا نمی‌کند…

بلکه در جایی از این مسیر
خدا نیز او را یاد می‌کند.

و این شاید
زیباترین لحظه‌ی بندگی باشد:

آن‌گاه که انسان بگوید
«خدایا…»

و آسمان پاسخ دهد:

«من نیز تو را دوست دارم.»

مشتقات ریشۀ «بکی» در آیات قرآن:

فَلْيَضْحَكُوا قَليلاً وَ لْيَبْكُوا كَثيراً جَزاءً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ (82)
وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ‏ (16)
وَ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ يَبْكُونَ‏ وَ يَزيدُهُمْ خُشُوعاً (109)
أُولئِكَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْراهيمَ وَ إِسْرائيلَ وَ مِمَّنْ هَدَيْنا وَ اجْتَبَيْنا إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُكِيًّا (58)
فَما بَكَتْ‏ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرينَ (29)
وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَ أَبْكى‏ (43)
وَ تَضْحَكُونَ وَ لا تَبْكُونَ‏ (60)

دلنوشته: گریه‌های شیطانی؛ اشک‌هایی برای خاموش‌کردنِ نور


آه خدای من…
چه دردناک است وقتی اشک، که باید نشانه‌ی توبه باشد،
به ابزارِ فریب تبدیل می‌شود.
وقتی گریه، زبانِ نور نیست،
بلکه نقابی‌ست بر چهره‌ی تاریکی.

«وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ»…
آمدند، شامگاهان،
در پوششِ شب، تا اشک‌هایشان دیده شود و چاهِ دلشان نه.
می‌گریستند،
اما نه برای یوسف،
بلکه برای آن‌که نقشه‌شان باورپذیر شود.
گریه کردند تا حقیقت را دفن کنند،
همان‌گونه که نور را در چاه دفن کرده بودند.

این گریه‌ها، گریه‌های شیطانی‌اند؛
اشک‌هایی بی‌وضو،
از چشمانی که پیش‌تر به حسد آلوده شده‌اند.
گریه‌هایی که بوی مکر می‌دهد،
بوی تزویر،
بوی دل‌هایی که از درون سوخته‌اند از دیدنِ برتریِ یوسف.
آه، چه غم‌انگیز است وقتی اشک،
به جای توبه، زبانِ دروغ می‌شود.

در تاریکی شب،
آنان با چهره‌های اندوه‌ناک و صدای لرزان بازگشتند،
اما درون‌شان جشنِ پیروزیِ حسد بود.
قرآن چه لطیف گفت:
عِشاءً—در شب آمدند،
چون نمی‌توانستند در روشنیِ روز، دروغ بگویند.
نور، چهره‌شان را رسوا می‌کرد.
پس در پناهِ ظلمت آمدند تا چهره‌ی خود را پنهان کنند.

خدایا…
چه شب‌هایی تکرار شده در تاریخ،
که اهل حسد، در لباسِ گریه‌کنان،
نور را فروختند و بر سرِ چاهِ حقیقت، اشکِ تمساح ریختند.
از برادران یوسف تا اهل کوفه…
از چاهِ کنعان تا خاکِ کربلا…
گریه‌ی ظاهری همیشه بوده،
اشک‌هایی که در ظاهر برای مظلوم می‌ریزند،
اما در باطن، بر خاموش‌شدنِ او شادند.

گریه‌ی شیطانی،
یعنی گریه‌ای که برای پوشاندنِ خیانت جاری می‌شود.
یعنی وقتی انسان، خودش چاه را کَنده،
اما به جای اعتراف،
اشک می‌ریزد تا وانمود کند در سوگِ حقیقت است.

ای دل…
بترس از اشکِ بدون توبه،
از گریه‌ای که برای وجدان آرام نیست،
بلکه برای فریبِ وجدان است.
بترس از لحظه‌ای که اشک،
به خدمتِ دروغ درمی‌آید.

ای خدای یوسف،
ما را از گریه‌های شیطانی پناه ده.
اگر قرار است بگرییم،
بگذار برای نور باشد، نه علیهِ نور.
اگر اشکی می‌ریزد،
بگذار اشکِ بیداری باشد، نه اشکِ نقش‌آفرینی.

و اگر روزی دلمان حسد گرفت،
پیش از آن‌که بخواهد برای توجیهِ خودش بگرید،
بگذار بسوزد، پاک شود، توبه کند.
که هیچ اشکی، تا دل نلرزد،
از آسمان پذیرفته نمی‌شود.

خدایا…
نمی‌خواهیم از آنان باشیم که شبانه با گریه برمی‌گردند،
اما در دلشان، چاهِ یوسف هنوز پابرجاست.
ما را از اشک‌های شیطانی نجات بده،
و یادمان بده چگونه اشک‌های الهی بریزیم—
اشک‌هایی که می‌شویند، نه می‌پوشانند.

🌙
بگذار دلِ ما اگر گریست،
برای نور بگرید، نه از ترسِ رسواییِ تاریکی. ✨

دلنوشته

اشک‌هایی که بوی تاریکی می‌دهند

اما همهٔ اشک‌ها
از یک چشمه نمی‌آیند…

اشکی هست
که از خشیت می‌جوشد،
دل را نرم می‌کند
و انسان را به آسمان نزدیک‌تر.

و اشکی هم هست
که از تاریکی برمی‌خیزد؛
اشکی که نه برای حقیقت،
بلکه برای پنهان کردنِ حقیقت جاری می‌شود.

قرآن
یکی از دردناک‌ترین نمونه‌های این اشک را
در داستان یوسف نشان می‌دهد.

«وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ»

شب‌هنگام آمدند…
گریه می‌کردند.

چه صحنهٔ عجیبی…

پدر
چشم‌به‌راهِ یوسف است،
و پسران
با گریه بازمی‌گردند.

اما این گریه
از جنسِ گریه‌های یعقوب نیست.

اشکِ یعقوب
از محبت می‌جوشد؛
اشکِ آنان
از حسادت.

اشکِ یعقوب
نور می‌آورد؛
اشکِ آنان
برای خاموش کردنِ نور است.

آنان
خودشان
یوسف را در چاه انداخته بودند…

اما وقتی برگشتند
چنان گریستند
که گویی خودشان
داغدارِ بزرگ‌ترین مصیبت‌اند.

این همان
«گریهٔ شیطانی» است.

اشکی
که لباسِ اندوه پوشیده
اما در باطن
پرده‌ای بر دروغ است.

چرا قرآن گفت:
«عِشاءً»؟

چرا شب؟

چون تاریکی
دوستِ دروغ است.

در روشناییِ روز
چهره‌ها
راحت‌تر رسوا می‌شوند.

نور
نقاب‌ها را کنار می‌زند.

پس آنان
در پناهِ شب آمدند…

در پناهِ ظلمت
تا داستانِ ساختگی‌شان
با اشک آمیخته شود.

دل‌هایی که از حسد تاریک شده‌اند
کم‌کم به جایی می‌رسند
که نور را نمی‌بینند.

قرآن دربارهٔ این تاریکی می‌فرماید:

«وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ
نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرينٌ»

کسی که از یادِ رحمان روی بگرداند،
شیطانی را قرینِ او می‌کنیم.

وقتی دل
از نورِ ذکر فاصله گرفت،
جای آن را
وسوسه پر می‌کند.

و آن‌گاه
انسان کارِ شیطانی می‌کند
اما با چهره‌ای مظلوم.

برادران یوسف
نخست حسد ورزیدند…
بعد نقشه کشیدند…
بعد یوسف را به چاه انداختند…

و سرانجام
با «اشک»
به خانه بازگشتند.

شیطان
گاهی با خشم نمی‌آید؛
با گریه می‌آید.

گاهی با فریاد نمی‌آید؛
با مظلوم‌نمایی می‌آید.

و چه بسیار در تاریخ
که نور را کشتند
و بعد
برای همان نور گریه کردند.

از چاهِ کنعان
تا دشتِ کربلا…

چقدر اشک ریخته شد
که بوی صدق نمی‌داد.

اشک‌هایی
که نه از توبه بود
و نه از محبت؛

بلکه برای آن بود
که حقیقت
کمتر دیده شود.

اما دلِ پیامبرانه
فریب نمی‌خورد.

یعقوب علیه‌السلام
به اشک‌هایشان نگاه نکرد؛
به حقیقت نگاه کرد.

و گفت:

«بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا
فَصَبْرٌ جَمِيلٌ»

نفس‌های شما
کاری را برایتان آراسته است…

و من
صبرِ جمیل پیش می‌گیرم.

نورِ بصیرت
چیزی است
که اشک‌های دروغین
نمی‌توانند آن را فریب دهند.

ای دل…

همیشه از گریه
خوشحال مباش.

همهٔ اشک‌ها
مقدس نیستند.

اشکی هست
که انسان را به خدا نزدیک می‌کند؛
و اشکی هم هست
که پرده‌ای می‌شود
برای پنهان کردنِ فاصله از خدا.

بترس
از روزی که انسان
برای توجیهِ گناهش گریه کند.

بترس
از اشکی که
برای آرام کردنِ وجدان جاری می‌شود
نه برای بیدار کردنِ آن.

خدایا…

اگر قرار است چشم‌های ما بگریند
بگذار اشک‌هایمان
از چشمهٔ نور باشد.

نه اشکی
برای پوشاندنِ چاه‌ها،
بلکه اشکی
برای بیرون آوردنِ یوسفِ دل.

ما را از گریه‌هایی که
بوی شیطان می‌دهند
پناه بده…

و به ما بیاموز
اشک‌هایی بریزیم
که آسمان
آن‌ها را بشناسد.

وَ قَالَ الصَّادِقُ ع:
الْبَكَّاءُونَ خَمْسَةٌ آدَمُ وَ يَعْقُوبُ وَ يُوسُفُ وَ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ وَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ص فَأَمَّا آدَمُ فَبَكَى عَلَى الْجَنَّةِ حَتَّى صَارَ فِي خَدَّيْهِ مِثْلَ الْأَوْدِيَةِ وَ أَمَّا يَعْقُوبُ فَبَكَى عَلَى يُوسُفَ حَتَّى ذَهَبَ بَصَرُهُ وَ حَتَّى قِيلَ لَهُ تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ وَ أَمَّا يُوسُفُ فَبَكَى عَلَى يَعْقُوبَ حَتَّى تَأَذَّى بِهِ أَهْلُ السِّجْنِ فَقَالُوا لَهُ إِمَّا أَنْ تَبْكِيَ بِالنَّهَارِ وَ تَسْكُتَ بِاللَّيْلِ وَ إِمَّا أَنْ تَبْكِيَ بِاللَّيْلِ وَ تَسْكُتَ بِالنَّهَارِ فَصَالَحَهُمْ عَلَى وَاحِدٍ مِنْهُمَا وَ أَمَّا فَاطِمَةُ فَبَكَتْ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص حَتَّى تَأَذَّى بِهَا أَهْلُ الْمَدِينَةِ وَ قَالُوا لَقَدْ آذَيْتِينَا بِكَثْرَةِ بُكَائِكِ وَ كَانَتْ تَخْرُجُ إِلَى الْمَقَابِرِ مَقَابِرِ الشُّهَدَاءِ فَتَبْكِي حَتَّى تَقْضِيَ حَاجَتَهَا ثُمَّ تَنْصَرِفُ وَ أَمَّا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع فَبَكَى عَلَى الْحُسَيْنِ عِشْرِينَ سَنَةً أَوْ أَرْبَعِينَ وَ مَا وُضِعَ بَيْنَ يَدَيْهِ طَعَامٌ إِلَّا بَكَى حَتَّى قَالَ لَهُ مَوْلًى لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْهَالِكِينَ قَالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ‏
إِنِّي لَمْ أَذْكُرْ مَصْرَعَ بَنِي فَاطِمَةَ إِلَّا خَنَقَتْنِي لِذَلِكَ الْعَبْرَةُ.

۱. **جغرافیایِ پنج‌گانهٔ اشک**
۲. **تبارِ گریه‌کنندگان؛ از بهشت تا کربلا**
۳. **بکائون؛ روایتِ آنان که با اشک، خدا را یافتند**
۴. **پریشانیِ مقدسی که جهان تابِ آن را نداشت**
۵. **سُلالهٔ بَثّ؛ پیوندِ یعقوب و سجاد (ع)**
۶. **پنج اقلیمِ اندوه**
۷. **آن‌گاه که زمین، ظرفِ گریهٔ آسمان شد**

با این حدیثِ تکان‌دهنده، دلنوشته‌ی ما به یک **«تاریخِ قدسیِ اشک»** تبدیل می‌شود.
گویی «بثّ» و «پریشانی»، رشته‌ای است که برگزیدگان خدا را در طول تاریخ به هم پیوند داده است.

دلنوشته

تبارِ گریه‌کنندگان؛ از بهشت تا کربلا
بکائون؛ روایتِ آنان که با اشک، خدا را یافتند

و اینک، چشم‌اندازِ «پریشانی» فراتر از کنعان می‌رود؛
گویی جهان، خانه‌یِ بزرگِ گریه است و برگزیدگان، اهلِ این خانه‌اند.
امام صادق (ع) پرده از رازی می‌گشاید که در آن،
«اشک»، زبانِ مشترکِ مقربان است؛
«بکائون»… پنج تن که «بثّ» خویش را با بارانِ دیدگان شستند.

نخست، «آدم»؛
او که از بهشت رانده شد
و چنان بر آن شکوهِ از دست رفته گریست
که گونه‌هایش چون «وادی» و رودخانه،
از شیارِ اشک شکافته شد.
پریشانیِ آدم،
پریشانیِ غریبی بود؛
از دست دادنِ «وطن».
او نخستین کسی بود که آموخت
چگونه می‌توان با گریه، میانِ زمین و آسمان پل زد.

سپس «یعقوب»؛
که او را می‌شناسیم.
او که چشمانش را در مسیرِ بویِ یوسف جا گذاشت.
او چنان گریست که گفتند:
«داری خودت را به نابودی می‌کشانی…»
اما او با همان کلماتِ جاودان،
«پریشانیِ دلش» را سپرِ جانش کرد:
«إنما أشکو بثی و حزنی إلی الله…»

و شگفتا از «یوسف»!
که گمان می‌کردیم در قصرِ عزیزِ مصر،
در غایتِ بسط و سرور است؛
اما او نیز از تبارِ گریه‌کنندگان بود.
یوسف در کنجِ زندان
چنان برای یعقوب گریست که هم‌بندانش به ستوه آمدند:
«یا شب گریه کن یا روز!»
و او، پیامبرِ زیبایی،
با آن‌ها بر سرِ زمانِ گریستنش صلح کرد.
اینجا بود که فهمیدیم «بثّ»،
میانِ پدر و پسر مشترک است؛
یکی در فضایِ بازِ کنعان
و دیگری در تنگیِ زندان،
هر دو «پریشانِ» یکدیگر بودند.

و اما… «فاطمه (س)»؛
پاره‌ی تنِ مصطفی.
او که پس از پدر،
چنان گریست که کوچه‌هایِ مدینه تابِ فغانش را نداشتند.
مردم گفتند:
«ما را با گریه‌هایت آزردی…»
و او،
که دلش مخزنِ «بثّ» الهی بود،
راهیِ بقیع می‌شد؛
در میانِ مزارِ شهیدان می‌نشست،
تمامِ پریشانی‌اش را بر خاک می‌ریخت
و تنها وقتی آرام می‌گرفت که خانه‌اش را در آغوشِ اشک بازمی‌یافت.

و سرانجام، «سجاد (ع)»؛
که تمامِ آن چهار رودِ اشک، در دیدگانِ او به هم پیوستند.
او که چهل سال، طعام را با چاشنیِ اشک نوشید.
وقتی به او گفتند:
«می‌ترسیم هلاک شوی»،
او همان بیرقِ یعقوب را برافراشت:
«إنما أشکو بثی و حزنی إلی الله…»

ای همسفر مسیر کمال!
ببین که چگونه «پریشانی» از معنایِ منفیِ خود فراتر می‌رود.
در روان‌شناسیِ این برگزیدگان،
«بثّ» (پراکندنِ غم به سوی خدا)،
نه نشانه‌یِ فروپاشی،
که نشانه‌یِ «اتصال» است.
آدم برای وطن،
یعقوب برای ثمره‌ی دل،
یوسف برای ریشه‌ی وجود،
فاطمه برای نبوت،
و سجاد برای حقیقت
گریستند.

این پنج تن به ما آموختند:
گاهی دل باید «پریشان» شود،
تا بتواند تمامِ خودش را در خدا جمع کند.
گاهی اشک،
تنها راهِ «نشرِ» (بثّ) آن دردی است که اگر در سینه بماند،
جان را می‌گدازد.
گریه، «صبرِ» آن‌ها را کم نکرد؛
بلکه «جمالِ» صبرشان را دوچندان ساخت.

«بَثّ و پریشانی؛ کیمیایِ حُزن در جُغرافیایِ اشک»

به عنوان یک پزشک، می‌دانیم که تفاوت ظریفی میان «فروپاشی روانی» و «تخلیه هیجانیِ هدایت‌شده» وجود دارد.
از منظر روان‌شناسیِ توحیدی، واژه «بثّ» (که از معنایِ فیزیکیِ پراکندن به معنایِ روانیِ ابرازِ اندوه رسید)، به جای آنکه یعقوب یا امام سجاد (ع) را در هم بشکند، باعث بقای آن‌ها شد.

روان‌شناسیِ «بَثّ»؛ از تروما تا تعالی
تحلیلی بر سلامتِ روان در مکتبِ گریه‌کنندگان (بکائون)

در نگاه نخست، گریهٔ چهل‌ساله یا پریشانیِ مدام، ممکن است در معیارهایِ بالینی، نشانی از «اختلال سوگ» (Complicated Grief) یا «افسردگی» تلقی شود. اما با تعمّق در واژه **«بثّ»** و سیرهٔ این پنج تن، به الگویی متفاوت از سلامتِ روان دست می‌یابیم که می‌توان آن را «تاب‌آوریِ وحیانی» نامید.

۱. بثّ؛ فرآیندِ برون‌ریزیِ فعال (Catharsis)
در معنای لغوی، «بثّ» یعنی منتشر کردن و از درون به بیرون ریختن. از منظر روان‌شناختی، یعقوب (ع) با بیانِ «أشکو بثّی»، مانع از «درون‌ریزیِ سمی» اندوه می‌شود. او غم را در خود حبس نمی‌کند تا به «سُقم» (بیماری جسمی) نهایی بدل شود، بلکه آن را به سوی منبعِ قدرت (الله) می‌پراکند. این همان تفاوتِ میان «اندوهِ منفعل» و «اندوهِ فعال» است.

۲. انسجام در عینِ پریشانی (Integration)
تعریفِ ما از «پریشانی» در زبان فارسی، گسیختگیِ رشته‌های فکر بود. اما در حدیثِ امام صادق (ع)، این پریشانی با یک «نخِ تسبیح» به نام «أعلمُ من الله» به هم متصل می‌شود. گریه‌کنندگانِ پنج‌گانه، شاید در ظاهر دچارِ «تفرقِ خیال» به نظر بیایند، اما در باطن دارای یک «مرکزیتِ ثابت» (Core Stability) هستند. آن‌ها می‌گریند، اما هلاک نمی‌شوند؛ چرا که مخاطبِ گریهٔ آن‌ها (مُشتکی‌الیه)، خداوند است که خود، جامعِ پراکندگی‌هاست.

۳. تفاوتِ «شکایت به خدا» و «شکایت از خدا»
ریشهٔ سلامتِ روانِ یعقوب در این است که او از «نوائبِ دنیا» به خدا پناه می‌برد، نه اینکه از «خدا» به دنیا گله کند. در روایت راهب، دیدیم که حتی یک اشارهٔ کوچک به سختیِ روزگار نزد خلق، با عتابِ الهی روبرو می‌شود. این به ما می‌آموزد که «سلامتِ توحیدی» در گروِ آن است که انسان، «زخم» خود را فقط به «مرحم‌گذارِ اصلی» نشان دهد. ابرازِ درد نزد غیر، درد را تکثیر می‌کند، اما ابرازِ «بثّ» نزد خدا، آن را به «یقین» تبدیل می‌کند.

۴. اشک به مثابهٔ ابزارِ معنابخشی
برای یک پزشک، گریه شاید یک واکنش فیزیولوژیک به درد باشد، اما در این متن، اشک ابزاری برای «معنابخشی به رنج» (Logotherapy) است. سجاد (ع) با گریه‌اش، اجازه نمی‌دهد حقیقتِ کربلا دفن شود؛ او «بثّ» خود را به «رسانه» تبدیل می‌کند. این نشان می‌دهد که حزنِ مطبوع، حزنی است که در آن «خرد» (Wisdom) بیدار است («أعلم من الله ما لا تعلمون»).

***
«پریشانیِ دل» که در واژۀ «بثّ» نهفته است، نه یک بن‌بست، که یک «گشودگی» است.
یعقوب، سجاد و فاطمه (سلام‌الله‌علیهم) به ما آموختند که انسان می‌تواند در عینِ پریشان‌حالی، منسجم‌ترین پیوند را با مبدأ هستی داشته باشد. آن‌ها با «بثّ» خویش، نه تنها خود را از فروپاشی رهاندند، بلکه مسیری برای تمامِ دردمندانِ تاریخ گشودند تا بدانند که:
«شکستگی، اگر رو به آسمان باشد، خودِ بندزنی و سلامت است.»

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی