دکتر محمد شعبانی راد

نور والامقام! وَ كَواعِبَ‏ أَتْراباً!

High-ranking personality!

وَ أَعْلَى كَعْبِي بِمُوَالاتِكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ!

قلبی که نور ولایت علی ع درون آن متولد شود، والامقام میشود! علی میشود!
این نور به محض تولد درون این قلب، میگه: تولدم مبارک!
«حدیث مولود کعبه در مقالۀ باب مستجار: فَاطِمَةُ بِنْتُ أَسَدٍ أُمُّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ سلام الله علیها»
+ «
قلبِ من، قبرِ من! قبرِ من، قلبِ من!»
«
با نور، عالی باش! بهترینِ خودت باش!»
«
اون بالا بالاها! وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ!»

«کعب» یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة» است.
«الکعب: النّور الولایة»
در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:
«الكَعْب‏ ج‏ كَعْب‏ و كِعَاب‏: استخوانى كه با آن بازى كنند.»: مفهوم «برجسته».
قاب‌بازی، بُجُول بازی!
«كَعَبَ‏ الثّدي»‏
«امرأة كَاعِبٌ‏: تَكَعَّبَ‏ ثدياها»
«وَ كَواعِبَ‏ أَتْراباً»
«و من المجاز: أعلى اللَّهُ‏ كَعْبَكَ‏: قَدرَكَ.»
«اعْلَى اللّهُ‏ كَعْبَهُمْ‏: خدا مقام و منزلت آنها را بالا برد.»
«فانّك الرّفيع كعبا: تو والامقامى!»
+ «وفد – اهل نور، چهرۀ درخشان و شخصیت برجستۀ علمی و عملی!
يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً!
»
+ «علو – با نور، عالی باش! بهترینِ خودت باش!»
+ «اون بالا بالاها! وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ!»
+ «حجج – نورِ پشتیبان! اسپانسر نورانی! حجّ اکبر!»
+ «ترب – تخریب تمنّا، بازسازی با نور!»
+ «طفق – ری‌استارت!»

برای مشاهده نسخه تصویری (ولاگ) کلیک کنید.
برای شنیدن نسخه شنیداری (پادکست) کلیک کنید.

«eminent»:
معنی: بزرگ، عِلّیّه، بلند، برجسته، عالیجناب، هویدا، علی، والا مقام، متعال، سربلند، بلندپایه، گرانمایه، والاجایگاه.
معانی دیگر:
(مکان) بلند، فراز، مرتفع، فرازین، رفیع،
(آدم) برجسته، شایسته، برتر، پرآوازه، شهیر، رفعت‌مند، شایان توجه، چشمگیر، ممتاز، برآمده، فرازمند، بیرون زده، ورقلمبیده.
متضاد والامقام: دون‌پایه.

کعب: برجسته! والامقام! سلبریتی!
نور والامقام! وَ كَواعِبَ‏ أَتْراباً!

مشتقات واژۀ «کعب» 4 بار در آیات قرآن تکرار شده است.
وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ‏
وَ كَواعِبَ‏ أَتْراباً
جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ
هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ
+ «اشاره – ریفر»
«فَإِنَّهُ جُنَّةٌ حَصِينَةٌ وَ حِجُّ الْبَيْتِ وَ الْعُمْرَةُ»
بعد از واژه‌های «قعد – رفع» که معنای زیبای واژه قعد و رفع را با توجه به آیه «وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ»، فهمیدیم، حالا واژه زیبای کعب، مفهوم زیبایی از واژه رفع را آشکار می‌نماید.
«كَعَبَ‏ الثّدي»‏
«امرأة كَاعِبٌ‏: تَكَعَّبَ‏ ثدياها»
«وَ كَواعِبَ‏ أَتْراباً»
«کعب» نام زیبای معالم ربانی صاحبان نور و آیات محکم موید اندیشه آنهاست!
کانه اهل یقین با عمل به معالم ربانی در دل شرایط، «ای و ربی»، بتدریج رشد میکنند و ترفیع درجه میگیرند و بالا میروند «رقی» و شخصیتی برجسته می شوند و والامقام می شوند «مقاما محمودا»
+ «ذکر»
+ «وفی»
اهل یقین، با یادآوری معالم ربانی رشد میکنه و نورانی‌تر میشه.
کعبه، نماد علم است!
کعبه، نماد نور است!
کعبه، نماد نور علم آل محمد ع است!
کعبه، نماد علوم ربانی و نورانی ماخوذ از صاحبان نور است که از نور علم آل محمد ع اقتباس شده!
با اخذ علم از صاحبان نور و عمل به این اوامر نورانی در ملکوت قلب، قواعد این بیت در قلب بالا میرود و رفیع می‌شود و صاحب این قلب، صاحب بیت نورانی و قبر نورانی می‌شود!
+ «خیمه و بیت!»
انگاری وضعیت دوبعدی (مربع)، برجسته شده و به صورت سه بعدی (مکعّب) در می‌آید!
و اینک این قلب نورانی و برجسته، محل طواف خسته‌دلانی است که بدنبال نور علم آل محمد ع می‌گردند.
+ «رفع – قعد»
+ «طور»
+ «بیت»

«الخَيْزُرَانُ»: «Bamboo»: خیزران

«الكعب من القصب: انبوب من ما بين العقدتين.»
«و كعوب الرمح كذلك.»
+ «مفهوم بقیة الله»
اون عامل پیوند‌دهنده اهل یقین به آل محمد ع که عامل رفع قواعد بیت اعتقادی اونها میشه، عمل به معالم ربانی صاحبان نور است.
عمل به علوم نورانی در دل تقدیرات زندگی، موجب برجسته‌شدن «تَكَعَّبَ‏ ثدياها» و رفع و رشد و ازدیاد نور یقین قلب می‌شود.
كلّ ما بين العقدتين من القصب و الرّمح يقال له: كَعْبٌ‏،
تشبيها بالكعب في الفصل بين العقدتين، (فاصله بین گره‌های نی خیزران)
كفصل الكعب بين السّاق و القدم. (استخوان تالوس – بُجول)
و گره ميان دو فاصله نى يا نيزه را هم كعب گويند [فاصله میان دو گره «انبوب»] كه تشبيهى است به استخوان مفصل كه ميان دو قسمت ساق و پا قرار ميگيرد و آنها را جدا مى‌‏كند.
+ «شعب»
استخوان تالوس پا:
قدم و پا و فوت وقتی وصل میشه به ساق پا، استخوان رابط این دو تا میشه استخوان تالوس!
مفهوم رابط در این استخوان بسیار مهم است.
+ آیه سیر
+ مفهوم «کانون عدسی»
+ «بقیت الله»
استخوان تالوس جزء پا (فوت) است و قوزکهای داخلی و خارجی مچ پا مربوط به تیبیا و فیبولا یعنی استخوانهای نازک نی و درشت نی ساق پاست و استخوان تالوس با تیبیا مفصل می‌شود.
+ «سیناپسِ نورانی! عروة الوثقی!»
+ «وفد – مفهوم برجسته: سلبریتی»
«الكَعْب‏ ج‏ كَعْب‏ و كِعَاب‏: استخوانى كه با آن بازى كنند.»:
قاب‌بازی، بُجُول بازی!
تالوس در انسان معادل بجول در گوسفند!
استخوانی مکعبی شکل که بخاطر همین شکلش چون خوب وایمیسته، میشه با اون بازی کرد.
«قاب‌بازی»
نقش آناتومیک این استخوان در پا بسیار مهم و حیاتی است و استخوان رابط ساق پا و خود پا که در انگلیسی فوت گفته می شود یعنی کف، می‌باشد و این مفهوم رابط بودن همان آیه زیبای سیر است که «و جعلنا بینهم و بین القری التی بارکنا فیها قری ظاهره سیرو فیها لیالی و ایاما آمنین».
ببین کتاب لغت فرهنگ ابجدی چی میگه:
«الكَعْبَة- ج‏ كِعَاب‏ و كَعَبَات‏: مُرادف (الكَعْب) است، استخوان، قاب قمار بازى، هر خانه مربع و چهارگوش، كعبه يا بيت الحرام در مكّه معظمه، اطاق»
فهم مفهوم واژه کعبه از «کعاب» خیلی جالب و زیباست!
ادامه مفاهیم این واژه:
«ثوب‏ مُكَعَّبٌ‏: مطويّ شديد الإدراج، جامه‏‌اى كه به سختى پيچيده شده است.»
انگاری مفهوم اعتقاد عمل شده و برجسته و منسجم از این واژه استنباط میشه!
[مربّع – مکعّب]:
«دو بعدی – سه بعدی»
قواعد البیت روی زمین بصورت دو بعدی (مربع) است و باید رفع شود و مکعب (سه بعدی و برجسته) شود، وقتی مکعب میشه، شبیه واقعی میشه! نقشه‌های گوگل ارث رو وقتی سه بعدی میکنیم، ساختمانها رو خیلی قشنگ از همه طرف می‌بینیم.
اینجوری بگیم که این اعتقاد دو بعدی و این علم، باید بهش عمل بشه تا سه بعدی بشه و بره بالا!
«وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ»
و بشه «برج زیبا!»
+ «العالِي [علو] : بلند مرتبه؛ رَجُلٌ‏ عَالِي‏ الكَعْب: مرد بزرگوار»
«… وَ أَعْلَى كَعْبِي بِمُوَالاتِكَ … يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ»
[فانّك الرّفيع كعبا : تو والامقامى !!!]
[عقل عمید]
پاشنه – ستون – عمد – عقل
غسل تعميد : [خواب پاشنه!]
اونا هم می دونن که باید برای غلبه عقل بر هوای نفس عمدا و قصدا، کمر همت رو بست و فعالانه اقدام نمود! و پاشنه پای راست چرکین را شکافت و شستشو داد و ترمیم نمود!

وَ أَعْلَى كَعْبِي بِمُوَالاتِكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ!

قلبی که رو به نورشه، قلبی که دومی نورشه، قلبی که به علوم نورانی خودش عمل میکنه، نور این قلب، روز به روز بیشتر و بیشر میشه و شخصیتی برجسته و نورانی میشه و والامقام میشه!
به این میگن کعب!
به این میگن کعبه!
به این میگن کواعب اترابا!

– **کعب؛ رفعت قلب با نور ولایت**
– **کعبه؛ برجستگی نور در قلب انسان**
– **کعب؛ وقتی دل با ولایت والا می‌شود**
– **کعبه؛ رفعت دل با نور علم آل محمد**
– **کعب؛ برجستگی قلب در پرتو ولایت**

**«کعب؛ والامقامیِ قلب با نور ولایت»**

**«کعبه؛ وقتی قلب با نور ولایت برجسته می‌شود»**

دلنوشته

کعبه؛ وقتی قلب با نور ولایت برجسته می‌شود

اما بازگردیم
به واژه‌ای که در مرکز همهٔ این معانی ایستاده است:

«کعبه.»

در دل این واژه
واژه‌ای دیگر نهفته است:

«کَعب.»

و «کعب»
در زبان عرب
معنایی شگفت دارد.

لغت‌نامه‌ها می‌گویند:

«الكَعْب: الشّيء البارز.»

یعنی چیزی که «برجسته شده است».

چیزی که از سطح
بالاتر آمده است.

چیزی که دیده می‌شود.

چیزی که
«رفعت یافته است.»

از همین رو در تعبیر عرب می‌گویند:

«أعلى الله كعبك»

یعنی:
خدا مقام تو را بالا برد.

و دربارهٔ انسان بزرگوار می‌گویند:

«إنك الرفيع كعباً»

یعنی تو
والامقامی.

گویی «کعب»
نامی است برای «بلندی و برجستگی».

برای شخصیتی که
از میان جمع
سر برآورده است.

برای نوری
که از میان تاریکی
درخشیده است.

و شاید از همین روست
که خانهٔ خدا
«کعبه» نامیده شده است.

خانه‌ای
که در میان زمین
برجسته است.

خانه‌ای
که نشانهٔ «رفعت نور» است.

خانه‌ای
که انسان را
از سطح خاک
به سوی افق نور
بالا می‌برد.

قرآن می‌فرماید:

«جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ
الْبَيْتَ الْحَرامَ
قِياماً لِلنَّاسِ»

خداوند کعبه را
مایهٔ قیام مردم قرار داد.

گویی کعبه
چیزی است
که انسان را «برپا می‌کند».

او را از زمین بلند می‌کند.

او را
به سوی رفعت می‌برد.

و این رفعت
تنها رفعتِ سنگ و دیوار نیست.

این رفعت
رفعتِ «نور در قلب انسان» است.

زیرا کعبه
تنها ساختمانی در مکه نیست.

کعبه
نماد «نور علم آل محمد ع» است.

نماد معلم ربانی.

نماد دانشی
که اگر وارد قلب انسان شود
آن قلب
آرام‌آرام
برجسته می‌شود.

رفعت می‌یابد.

بالا می‌رود.

همان‌گونه که قرآن می‌گوید:

«وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ»

آن هنگام که ابراهیم
پایه‌های خانه را بالا می‌برد.

گویی قواعد این بیت
نخست
بر زمین است.

چون نقشه‌ای
دو بُعدی.

اما هنگامی که
با عمل بالا برده می‌شود
خانه
سه بُعدی می‌شود.

«مکعّب می‌شود.»

و آن‌گاه
از زمین
برمی‌خیزد.

همین است
راز «کعبه».

علم
وقتی در ذهن بماند
چیزی شبیه «نقشه‌ای بر زمین» است.

اما وقتی به آن
عمل شود
آن علم
در دل انسان
«برجسته می‌شود.»

قد می‌کشد.

بالا می‌رود.

و تبدیل می‌شود
به خانه‌ای نورانی.

خانه‌ای
که دل‌های خسته
دور آن طواف می‌کنند.

خانه‌ای
که انسان‌ها
در جستجوی نور
به سوی آن می‌آیند.

و در حقیقت
کعبهٔ حقیقی
همین قلب است.

قلبی
که نور ولایت
در آن طلوع کرده است.

قلبی
که با علم
و عمل
بالا رفته است.

قلبی
که برجسته شده است.

قلبی
که «کعبه شده است.»

و شاید راز آن دعا نیز
همین باشد:

«وَ أَعْلَى كَعْبِي
بِمُوَالاتِكَ
يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ»

پروردگارا
کعب مرا
با ولایت علی
بالا ببر.

زیرا قلبی
که نور ولایت علی
در آن متولد شود

دیگر
قلبی معمولی نیست.

آن قلب
بلند می‌شود.

برجسته می‌شود.

نورانی می‌شود.

و کم‌کم
به خانه‌ای تبدیل می‌شود
که فرشتگان نیز
گرد آن طواف می‌کنند.

این است
راز کعبه.

خانه‌ای
که از سنگ ساخته شده
اما نشانهٔ قلبی است
که با نور ولایت

«والامقام شده است.»

اللَّهُمَّ … أَعْلِ كَعْبَهُ!

« وَ مِنْ أَدْعِيَةِ يَوْمِ عَرَفَةَ
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الصَّادِقِ ص قَالَ:
… اللَّهُمَّ أَكْرِمْ مَقَامَهُ
وَ شَرِّفْ بُنْيَانَهُ
وَ عَظِّمْ بُرْهَانَهُ
وَ بَيِّضْ وَجْهَهُ
وَ أَعْلِ كَعْبَهُ
وَ أَفْلِجْ حُجَّتَهُ
وَ أَظْهِرْ دَعْوَتَهُ
وَ تَقَبَّلْ شَفَاعَتَهُ
كَمَا بَلَّغَ رِسَالاتِكَ وَ تَلَا آيَاتِكَ وَ أَمَرَ بِطَاعَتِكَ وَ ائْتَمَرَ بِهَا
وَ نَهَى عَنْ مَعْصِيَتِكَ وَ انْتَهَى عَنْهَا فِي سِرٍّ وَ عَلَانِيَةٍ
وَ جَاهَدَ حَقَّ الْجِهَادِ فِيكَ
وَ عَبَدَكَ مُخْلِصاً حَتَّى أَتَاهُ الْيَقِينُ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلَى أَهْلِهِ … »
خدايا! مقام او را گرامى و بنيانش را شريف و نور و برهان و دليل او را بزرگ و رويش را سپيد و پايه‌اش را بلند و حجتش را رسا و پيروز و دعوتش را آشكار بگردان و شفاعتش را بپذير،
چنان‌كه او پيام‌هاى تو را رسانيد و آياتت را تلاوت نمود و به اطاعت از تو فرمان داد و خود فرمان‌برى نمود و از نافرمانى تو پرهيز داد و خود در پنهان و آشكارا از نافرمانى‌ات پرهيز نمود و حقيقتا در (راه خشنودى) تو كوشيد و خالصانه عبادتت كرد تا اين‌كه امر يقينى (مرگ) او را دريافت، درودهاى تو بر او و خاندان او.

«و من المجاز: أعلى اللَّهُ‏ كَعْبَكَ‏: قَدرَكَ.»
«اعْلَى اللّهُ‏ كَعْبَهُمْ‏: خدا مقام و منزلت آنها را بالا برد.»
«فانّك الرّفيع كعبا: تو والامقامى!»

وَ أَعْلَى كَعْبِي بِمُوَالاتِكَ … يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ!

«پاشنه»:
تعرف هذه المنطقة من القدم [العقب] عند العامة بـ الكعب
+ «ثَبِّتْنِي عَلَى أَمْرِهِمْ»
«اللَّهُمَّ … ارْزُقْنِي نَصْرَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ ثَبِّتْنِي عَلَى أَمْرِهِمْ»
«إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ»
پاشنه در پا، از ارکان مهم است!
+ «عقل»
ثبات قدم در راه نور ولایت [استمرار غلبه عقل بر نفس].
تعبیر پاشنه پا درخواب =  نظام كار و كسب [تغذیه جسم – تغذیه قلب]
بینش آل محمد ع در این هشت حرف است و اشاره به غلبه و مافوق بودن آن بر همه چیز دارد .
[کعبه = مربع = بیت المعمور = عرش مافوق = هشت حرف!]
[«سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ»]:
تاویل اینکه کعبه، مربع شکل بنا شده و به دلیل همین شکل مربعی‌اش هم به آن کعبه می‌گویند ارتباط با همان رشته نورانی و هشت حرف و «ثمانیۀ» و مفهوم مافوق در آن وجود دارد.

الْكَعْبَةُ مُرَبَّعَةٌ!

« أَنَّهُ سُئِلَ لِمَ سُمِّيَ‏ الْكَعْبَةُ كَعْبَةً ؟
قَالَ لِأَنَّهَا مُرَبَّعَةٌ
فَقِيلَ لَهُ وَ لِمَ صَارَتْ مُرَبَّعَةً
قَالَ لِأَنَّهَا بِحِذَاءِ بَيْتِ الْمَعْمُورِ وَ هُوَ مُرَبَّعٌ
فَقِيلَ لَهُ وَ لِمَ صَارَ الْبَيْتُ الْمَعْمُورُ مُرَبَّعاً
قَالَ لِأَنَّهُ بِحِذَاءِ الْعَرْشِ وَ هُوَ مُرَبَّعٌ
فَقِيلَ لَهُ وَ لِمَ صَارَ الْعَرْشُ مُرَبَّعاً
قَالَ لِأَنَّ الْكَلِمَاتِ الَّتِي بُنِيَ عَلَيْهَا الْإِسْلَامُ أَرْبَعٌ
سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ» .

* **«هندسهٔ ایمان؛ از چهار کلمه تا عرشِ جان»** 
* **«معماریِ وجود؛ پیوندِ ثباتِ پاشنه و رفعتِ مقام»** 
* **«کعبه؛ منطقِ چهارگانه برای ساختنِ خانه‌ای در دل»** 

* **«از پاشنه‌های استوار تا قله‌های رفعت؛ رازِ کعب»**
* **«در جستجویِ مربعِ نور؛ چگونه قلب، بیت‌المعمور می‌شود؟»**
* **«هشت حرفِ محیط بر عالم؛ هندسهٔ پروازِ قلب»**

**«کعب؛ هندسه‌ٔ پیوندِ «ثباتِ قدم» و «رفعتِ مقام» در کلامِ آل‌محمد»**

دلنوشته

هندسهٔ ایمان؛ از چهار کلمه تا عرشِ جان

و اینک، گویی پرده‌ای دیگر کنار می‌رود.

در دعای روز عرفه،
آنجا که از زبان صادقِ آل محمد (ع) زمزمه می‌کنیم:
«اللَّهُمَّ … أَعْلِ كَعْبَهُ»،
ما تنها از خدا نمی‌خواهیم که مقامی را بالا ببرد؛
ما در واقع داریم «نقشهٔ وجودی» انسانِ کامل را ترسیم می‌کنیم.

چرا کعبه، کعبه است؟
چرا مربع است؟

پاسخ در آن اتصالِ باشکوه نهفته است:
«کعبه، چون بیت‌المعمور است؛
بیت‌المعمور چون عرش است؛
و عرش، چون بر چهار رکنِ کلماتِ توحید بنا شده است.»

«سُبْحَانَ اللَّهِ، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ، وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، وَ اللَّهُ أَكْبَرُ».

این «هشت حرفِ» کلیدی که در حقیقت، «چهار کلمه» هستند،
هندسهٔ عالم را می‌سازند.
این‌ها ستون‌های استواری‌اند که هر که بر آن‌ها بایستد،
وجودش «مربع» و استوار می‌گردد.

اما همسفر مسیر کمال،
نکته اینجاست:
در کالبدشناسیِ روح،
ما «کعب» را به دو معنا می‌بینیم که در هم گره خورده‌اند.

یک معنا، همان «رفعت» و والامقامی است که از آن سخن گفتیم: «أَعْلِ كَعْبَهُ»؛
یعنی این ساختمانِ وجودِ انسان،
این «بیت»، باید قد بکشد،
باید از سطح زمینِ نفسِ اماره فاصله بگیرد و به افقِ عقل برسد.

و معنای دیگر، که در عرفِ مردم و کالبدِ جسم نهفته است، «پاشنه» است. همان «عُقب».

در نگاهِ اهلِ بینش، «پاشنه» همان «ثبات‌قدم» است.
آن‌جا که در دعا می‌خوانیم:
«وَ ثَبِّتْنِي عَلَى أَمْرِهِمْ»
و قرآن وعده می‌دهد:
«إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ».

ببین چه تقارنی عجیبی است!
کعبه، هم «مقامِ رفعت» است (که باید بالا برود)
و هم «پاشنهٔ ثبات» است (که باید محکم شود).

انسان در مسیرِ الی‌الله، به این دو نیاز دارد:
۱. «پروازی از جنسِ رفعت:» که «کعب» را در وجودش به سوی آسمان‌ها می‌کشد.
۲. «وقاری از جنسِ ثبات:» که «پاشنه»اش را بر صراطِ مستقیم محکم می‌کند.

پاشنه در خواب، نمادِ نظامِ کار و کسبِ روزی است؛
اما در تعبیرِ بلندِ عرفانی، همان «تغذیهٔ قلب» است.
پاشنه‌ای که بر زمینِ گناه نباشد،
پاشنه‌ای که بر «امرِ اهل‌بیت» استوار باشد،
این همان پاشنه‌ای است که انسان را «ثابت‌قدم» نگه می‌دارد.

وقتی می‌گوییم «کعبه مربع است»،
یعنی آن قلبی که می‌خواهد «بیتِ خدا» باشد،
باید در چهارچوبِ این کلماتِ چهارگانه (تسبیح، حمد، تهلیل، تکبیر) محصور و محافظت شود.
این چهار رکن، «چهار دیوارِ» قلعهٔ ایمان هستند.

هرگاه کسی این ذکرها را نه فقط بر زبان، که در جانش جاری کرد،
پاشنه‌هایش در راهِ ولایت محکم می‌شود
و «کعبِ» وجودش (مقامش) نزد خدا بالا می‌رود.

این همان «مافوق» بودن است.
عقلِ آل محمد ع، بر همه چیزِ عالم محیط است،
چون این «هشت حرف» (این چهار رکنِ کلامی) بر همه چیز محیط است.

پس ای طبیبِ دل‌!
اگر می‌خواهی بدانی چرا کعبه «مربع» است، بدان که حقیقتِ تو نیز باید مربع باشد.
باید «سُبْحَانَ اللَّهِ» در یک سکتِ وجودت باشد،
«الْحَمْدُ لِلَّهِ» در سکتِ دیگر،
«لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» در سکتِ سوم،
و «اللَّهُ أَكْبَرُ» در سکتِ چهارم.

آنگاه، وقتی این چهار رکن در وجودت استوار شد،
تو «بیت‌المعمور» می‌شوی؛
خانه‌ای که آباد است،
خانه‌ای که فرشتگان در طوافِ آن‌اند،
و خانه‌ای که در هر شبانه‌روز،
نوری از عرش بر آن می‌تابد.

آری، «أَعْلِ كَعْبَهُ» تنها یک دعا نیست؛
یک دستورِ عملی برای ساختنِ قلبی است
که می‌خواهد از «فرشِ نفس» به «عرشِ ولایت» پرواز کند.

«ارْكُضْ بِرِجْلِكَ»؟
داستان پاشنۀ پای دبریدمان شده (درناژ حسادت) باید آثاری داشته باشد؟
اینکه خودت «كَ» باید اقدام کنی!
یعنی هر کسی خودش باید روانشناس و روانپزشک قلب خودش باشه!

@@@

[سورة ص (۳۸): الآيات ۴۱ الى ۴۴]
وَ اذْكُرْ عَبْدَنا أَيُّوبَ إِذْ نادى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ (۴۱)
و بنده ما ايّوب را به ياد آور، آنگاه كه پروردگارش را ندا داد كه:
«شيطان مرا به رنج و عذاب مبتلا كرد.»
ارْكُضْ بِرِجْلِكَ
هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ (۴۲)
[به او گفتيم:]
«با پاى خود [به زمين‏] بكوب،
اينك اين چشمه‏‌سارى است سرد و آشاميدنى.»
وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنَّا وَ ذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ (۴۳)
و [مجدّداً] كسانش را و نظايرِ آنها را همراه آنها به او بخشيديم،
تا رحمتى از جانب ما و عبرتى براى خردمندان باشد.
وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ
إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ (۴۴)
[و به او گفتيم:]
«يك بسته تركه به دستت برگير و [همسرت را] با آن بزن و سوگند مشكن.»
ما او را شكيبا يافتيم. چه نيكوبنده‌‏اى! به راستى او توبه‌‏كار بود.

[پاشنه – عقب]:
و العقب مؤخر القدم
و عقب الإنسان نسله

نُرَدُّ عَلى‏ أَعْقابِنا أي نعقب بالشر بعد الخير
و كذلك رجع على عقبيه
و العقبة الكرة بعد الكرة في الركوب و المشي
و التعقيب الرجوع إلى أمر تريده و منه و لم يعقب
و عقب الليل النهار يعقبه.

پاشنه «عَقِبَيْهِ» – «الْقِبْلَةَ»:

[سورة البقرة (۲): آية ۱۴۳]
وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ
وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً 
وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنْتَ عَلَيْها إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى‏ عَقِبَيْهِ 
وَ إِنْ كانَتْ لَكَبِيرَةً إِلاَّ عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ 
وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ 
إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ (۱۴۳)
و بدين گونه شما را امتى ميانه قرار داديم، تا بر مردم گواه باشيد؛
و پيامبر بر شما گواه باشد.
و قبله‏‌اى را كه [چندى‏] بر آن بودى، مقرر نكرديم جز براى آنكه كسى را كه از پيامبر پيروى مى‏‌كند، از آن كس كه از عقيده خود برمى‏‌گردد بازشناسيم؛
و البتّه ‏[اين كار] جز بر كسانى كه خدا هدايت‏[شان‏] كرده، سخت گران بود؛
و خدا بر آن نبود كه ايمان شما را ضايع گرداند،
زيرا خدا [نسبت‏] به مردم دلسوز و مهربان است.

مشتقات ریشۀ «کعب» در آیات قرآن:

يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ‏ وَ إِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى‏ أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْديكُمْ مِنْهُ ما يُريدُ اللَّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لكِنْ يُريدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (6)
وَ كَواعِبَ‏ أَتْراباً (33)
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزاءٌ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ يَحْكُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ أَوْ كَفَّارَةٌ طَعامُ مَساكينَ أَوْ عَدْلُ ذلِكَ صِياماً لِيَذُوقَ وَبالَ أَمْرِهِ عَفَا اللَّهُ عَمَّا سَلَفَ وَ مَنْ عادَ فَيَنْتَقِمُ اللَّهُ مِنْهُ وَ اللَّهُ عَزيزٌ ذُو انْتِقامٍ (95)
جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ وَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ الْهَدْيَ وَ الْقَلائِدَ ذلِكَ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ أَنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليمٌ (97)

کعبه

«وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً»
کعبه؛ خانه‌ای برای بازگشت از خطا
«جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ»

– **کعبه؛ خانه‌ای برای بازگشت از خطا**
– **بیت؛ خانهٔ بازگشت انسان**
– **کعبه؛ خانهٔ قیام دل‌ها**
– **خانه‌ای که راه را دوباره می‌آموزد**
– **بازگشت به خانهٔ نور**

– **«الْبَيْتُ مَثابَةً لِلنَّاس»**
– **مثابه؛ خانهٔ بازگشت دل‌ها**
– **قیام انسان در سایهٔ بیت**
– **بیت؛ مأمنِ انسانِ خطاکار**

– **وقتی شاگرد به خانهٔ معلم بازمی‌گردد**
– **خانه‌ای که خطا را به راه تبدیل می‌کند**
– **آستانهٔ بازگشت**
– **خانه‌ای برای دوباره آغاز کردن**

دلنوشته

کعبه؛ خانه‌ای برای بازگشت از خطا
خانه‌ای برای دوباره آغاز کردن

انسان،
فرزندِ امکانِ خطاست.

لغزش،
همیشه در کمینِ قدم‌های اوست.
دل گاهی از مدار نور فاصله می‌گیرد،
راه گم می‌شود،
و انسان ناگهان خود را
در بیراهه‌ای می‌بیند که نامش «خطا»ست.

اما خدای مهربان
انسان را در خطا رها نکرده است.

برای بازگشت،
نشانه‌هایی در مسیر گذاشته است؛
چراغ‌هایی که راه را از تاریکی جدا می‌کنند.

«وضو»
یکی از همان نشانه‌هاست.

آبِ وضو
تنها شستنِ صورت و دست‌ها نیست؛
یادآوریِ این حقیقت است
که انسان می‌تواند
از غبارِ خطا
به پاکیِ نور بازگردد.

پس از آن،
«نماز» است؛
ایستادنِ دوباره در برابر خدا،
اعترافِ خاموشِ دل
که:
من راه را گم کردم،
اما هنوز
راهِ بازگشت را فراموش نکرده‌ام.

و سپس
«حج» است؛
سفری از پراکندگی به مرکز،
از سرگردانی به مقصد،
از دوری به قرب.

وضو،
نماز،
و حج
تنها اعمالی ظاهری نیستند.

این‌ها
نقشه‌های بازگشت‌اند.

نقشه‌هایی که
علم الهی
برای انسانِ خطاکار ترسیم کرده است.

شاگردی که راه را اشتباه رفته،
اگر بخواهد بازگردد
باید دوباره
به «علم» رجوع کند؛
به «معلم»ی که راه را می‌شناسد.

و درست در همین نقطه است
که معنای دیگری از کعبه آشکار می‌شود.

پس از وضو
پس از نماز
پس از احرام و لبیک
انسان به نقطه‌ای می‌رسد
که نامش «بیت» است.

خانه.

خانه‌ای که خدا درباره‌اش فرمود:

«وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً»

ما این خانه را
جای بازگشت مردم
و جای امنیت قرار دادیم.

چه تعبیر عجیبی!

خدا می‌فرماید
خانه‌ای برای «بازگشت».

یعنی انسان
بارها از راه دور می‌شود،
بارها دچار خطا می‌شود،
بارها دلش از مسیر منحرف می‌شود؛
اما در این عالم
خانه‌ای قرار داده شده
که انسان بتواند
دوباره به آن بازگردد.

خانه‌ای
برای بازگشت از خطا.

و این خانه
در قرآن چنین معرفی شده است:

«جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ»

خدا، کعبه را،
این خانه‌ی حرام را
مایه‌ی قیام و قوام مردم قرار داد.

یعنی اگر انسان
از مسیر حق فاصله گرفت،
اگر دلش فرو ریخت،
اگر زندگی‌اش از محور خارج شد،
این خانه
جایی است که می‌تواند
دوباره بایستد.

خانه‌ای که
دل‌های افتاده را
دوباره برپا می‌کند.

اما در پسِ این خانه‌ی سنگی
رازی نهفته است.

خانه
همیشه نشانه‌ی «صاحب‌خانه» است.

هیچ خانه‌ای
بی‌صاحب معنا ندارد.

و خانه‌ای که خدا آن را
محور قیام انسان قرار داده
در حقیقت
اشاره‌ای است
به خانه‌ی هدایت.

خانه‌ای
که انسانِ خطاکار
برای بازگشت
باید درِ آن را بکوبد.

خانه‌ای
که در آن
علمِ الهی جاری است.

خانه‌ای
که در آن
معلمِ ربانی
نشسته است.

اگر وضو
آغاز پاکی است،
اگر نماز
تمرین بازگشت است،
و اگر حج
سفرِ جست‌وجوی حقیقت است،

«کعبه
خانه‌ای است
که انسان در آن
راهِ درست را دوباره می‌آموزد.»

خانه‌ای
که شاگردِ خطاکار
به آن پناه می‌آورد.

خانه‌ای
که انسان
پس از سرگردانی‌های بسیار
در آستانه‌ی آن می‌ایستد
و آرام می‌فهمد:

راه
همیشه از همین خانه
آغاز می‌شود.

خانه‌ای که
دل‌های خسته
در آن
دوباره
راهِ نور را پیدا می‌کنند.

و شاید به همین دلیل است
که خدا آن را
«مثابةً للناس» نامید؛

خانه‌ای
که انسان
هر بار که از راه دور شد
باز هم
می‌تواند
به آن بازگردد.

[سورة البقرة (۲): الآيات ۱۵۶ الى ۱۵۷]
الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ (۱۵۶)
[همان‏] كسانى كه چون مصيبتى به آنان برسد، مى‏‌گويند:
«ما از آنِ خدا هستيم، و به سوى او باز مى‏‌گرديم.»
أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ (۱۵۷)
بر ايشان درودها و رحمتى از پروردگارشان [باد] و راه‏‌يافتگان [هم‏] خود ايشانند.

– **رجوع؛ راهِ بازگشت به خانهٔ خدا**
– **ما بندگانِ خانهٔ رجوعیم**
– **رجوع؛ بازگشت به خانهٔ نور**
– **إنا لله و إنا إلیه راجعون؛ رازِ بازگشت انسان**
– **رجوع؛ وقتی انسان راه خانه را پیدا می‌کند**
– **خانه‌ای که انسان به آن بازمی‌گردد**
**«رجوع؛ بازگشت به خانهٔ خدا»**

دلنوشته

إنا لله و إنا إلیه راجعون؛ ما بندگانِ خانهٔ رجوعیم

انسان
هر قدر هم که مراقب باشد
باز هم ممکن است بلغزد.

راه،
راهِ امتحان است
و قدم‌ها
همیشه در معرضِ خطا.

اما رازِ نجاتِ انسان
در این نیست که هرگز خطا نکند؛
رازِ نجات
در این است که «راهِ بازگشت را بشناسد».

قرآن
این حقیقت را با واژه‌ای عمیق بیان می‌کند:
«رجوع.»

بازگشت.

انسان
هر جا که برود
در نهایت
راهش به بازگشت ختم می‌شود.

و چه تعبیر کوتاه
و چه حقیقت بزرگی در این جمله نهفته است:

«إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»

ما از خداییم
و به سوی او بازمی‌گردیم.

این جمله
فقط کلامی برای لحظه‌های مصیبت نیست؛
این جمله
تعریفِ حقیقتِ زندگی انسان است.

ما
در این عالم
مسافرانِ رجوعیم.

هر لغزش
هر خطا
هر اندوه
و هر مصیبتی
در حقیقت
تلنگری است
تا انسان راهِ بازگشت را به یاد بیاورد.

و قرآن
درباره‌ی اهلِ این بازگشت می‌فرماید:

«الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»

آنان که هرگاه مصیبتی به آنان برسد
می‌گویند:
ما از آنِ خداییم
و به سوی او بازمی‌گردیم.

انسانِ بیدار
وقتی دچار خطا می‌شود
وقتی زخمی از زندگی بر دلش می‌نشیند
وقتی در تاریکیِ اشتباهات خود می‌ایستد
نمی‌گریزد.

او «رجوع می‌کند.»

و رجوع
یعنی بازگشت به همان خانه‌ای
که خدا آن را
پناه انسان قرار داده است.

خانه‌ای
که قرآن آن را
«بیت» نامید.

خانه‌ای
که مأمن دل‌های خسته است.

خانه‌ای
که انسان
هر بار پس از خطا
می‌تواند دوباره
به سوی آن برگردد.

ما
در حقیقت
بندگانِ صاحبِ این خانه‌ایم.

خانه‌ای که
درهایش برای بازگشت
همیشه باز است.

هرگاه انسان
در مسیر زندگی
دچار لغزش شود،
هرگاه اشتباهی از او سر بزند،
هرگاه مصیبتی
او را از غرور و غفلت بیدار کند،
باز هم می‌تواند
قصدِ همین خانه را کند.

خانه‌ای از نور.

خانه‌ای
که دل‌های شکسته
در آن
دوباره راه را پیدا می‌کنند.

و خداوند
درباره‌ی کسانی که چنین بازمی‌گردند
بشارت بزرگی داده است:

«أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ»

بر آنان
درودهایی از سوی پروردگارشان است
و رحمتی گسترده،
و آنانند
که حقیقتاً هدایت یافته‌اند.

چه کرامتی بالاتر از این؟

انسانی که
از خطا بازمی‌گردد
تنها بخشیده نمی‌شود؛
بلکه مشمول «صلوات خدا» می‌شود.

رحمت خدا
او را در بر می‌گیرد
و در شمار «هدایت‌یافتگان» قرار می‌گیرد.

پس خطا
پایان راه نیست.

پایان راه
فراموشیِ رجوع است.

و خوشا به حال کسی
که هر بار
پس از لغزش‌هایش
راهِ خانه را فراموش نمی‌کند.

کسی که می‌داند
در این عالم
خانه‌ای هست

خانه‌ای
که انسان
هر قدر هم دور شده باشد
باز هم می‌تواند
به آن
برگردد.

* **«نگاهِ کالیبره‌شده؛ کعبه به مثابه‌ٔ قطب‌نمایِ وجود»** 
* **«کعبه‌بینی در غوغایِ روزمره؛ درمانی برای انحرافِ دل»** 
* **«لنگرگاهِ نگاه؛ چگونه قلب از طوفانِ گناه رها می‌شود؟»** 

* **«نگاهی که جان را صیقل می‌دهد؛ از کعبه تا معلمِ ربانی»**
* **«ویرانگرِ تیرگی‌ها؛ رازِ نگاهِ مؤمن به قبله‌گاهِ جان»**
* **«فراتر از سنگ؛ کعبه، آدرسِ نگاهِ قلب به حقیقتِ ولایت»**

**«نگاهِ قلب؛ کالیبراسیونِ روح در محضرِ معلمِ ربانی»**

دلنوشته

رازِ نگاهِ مؤمن به قبله‌گاهِ جان
نگاهی که جان را صیقل می‌دهد؛ از کعبه تا معلمِ ربانی

اما، ای همسفر مسیر کمال؛
بگذار از حقیقتِ این «نگاه» پرده برداریم.

بسیاری می‌پندارند که این ثواب‌های عظیم برای نگاه کردن به کعبه،
تنها پاداشِ یک «عملِ فیزیکی» است؛
پاداشی برای خیره شدن به چهار دیواری از سنگ و گل.
اما اگر چنین بود،
چرا در کلامِ آل‌محمد (ع)،
آن تأکیدِ غریب نهفته است که:
«من أتى الكعبةَ فَعَرَفَ من حقّنا و حرمتنا مِثلَ الذي عَرَفَ من حقّها و حرمتِها…»؟

این یعنی آن نگاه، یک «کالیبراسیونِ وجودی» است.

نگاه به کعبه، «آدرس‌دهیِ قلب» است.
وقتی تو به کعبه می‌نگری،
در واقع داری قطب‌نمای درونت را روی «مرکزِ نور» تنظیم می‌کنی.

چرا نگاه به کعبه گناهان را «هَدماً» (به معنای ویران‌کردنِ بنیادین) فرو می‌ریزد؟
چون گناه، محصولِ «انحراف» از مسیرِ نور است.
گناه یعنی تو در تاریکی، راه را گم کرده‌ای.
اما وقتی چشمانت به کعبه می‌افتد،
و در همان لحظه،
«حقِ امامِ زمانت» را به یاد می‌آوری،
گویی در یک آن،
تمامِ آن انحراف‌ها اصلاح می‌شود.
این نگاه،
قلب را به «منشأ» برمی‌گرداند.

این «نگاهِ عارفانه» در زندگیِ روزمره،
یک کارکردِ روان‌شناختیِ عجیب دارد:
«پیشگیری از خطا.»

وقتی قلبِ تو «معلمِ ربانی» را به عنوانِ مرکزِ ثقلِ زندگی‌ات برگزیده است،
حتی در شلوغی‌هایِ روزگار،
در میانِ تصمیماتِ دشوارِ شغلی،
در تعاملاتِ خانوادگی،
تو همواره یک «جهتِ نگاه» داری.

این جهت‌گیری،
دشمنِ سرسختِ «حسد» است.
حسد، ریشه در این دارد که انسان گمان می‌کند «نور» محدود است
و سهمِ دیگری، از سهمِ او کاسته است.
اما وقتی تو یاد گرفتی که کعبه، فقط سنگ نیست،
بلکه نشانی از «علمِ معلمِ ربانی» است؛
و معلمِ ربانی، اقیانوسی بی‌کران از نور است که هیچ‌کس را محروم نمی‌کند،
آن‌گاه حسد در جانت می‌خشکد.

چگونه حسادت کنی،
وقتی می‌دانی سرچشمه‌یِ تمامِ خیرها،
در حضورِ آن معلمِ ربانی است؟
این نگاه، تو را از «خودت» بیرون می‌کشد و به «او» متصل می‌کند.

حدیثِ امام صادق (ع) را دوباره مرور کن:
«مِن أيسرِ ما يُعطى… أن يُعطِيَه اللهُ بكلِّ نظرةٍ حسنةً و يَمحى عنه سيئةً».

این پاداش، برای نگاهِ سرسری نیست.
برای آن نگاهی است که در آن، «معرفت» نهفته است.
آن نگاهی که:
۱. «کعبه را می‌بیند» (به عنوانِ ظاهرِ شریعت).
۲. «حقِ آل‌محمد را درک می‌کند» (به عنوانِ باطنِ شریعت).

وقتی این دو نگاه در هم گره می‌خورند،
گناهانِ گذشته (که حاصلِ جهل و تیرگیِ قلب بوده) شسته می‌شوند.
نه تنها شسته می‌شوند، که جای‌شان را به «درجه‌ای متعالی» می‌دهند.

ای همسفر مسیر کمال؛
این یعنی ما در زندگیِ عادی‌مان،
باید «کعبه‌بین» باشیم.
یعنی در هر بن‌بستی،
در هر دوراهیِ اخلاقی،
در هر لحظه‌ای که نفسِ سرکش می‌خواهد ما را به کژراهه ببرد،
باید از خود بپرسیم:
«نگاهِ قلبم به کجاست؟»

آیا قلبم هنوز به دنبالِ تأییدِ مردم است؟ (که تاریکی است)
یا قلبم به سمتِ «علمِ معلمِ ربانی» برگشته است؟ (که نور است).

کسی که نگاهش را به این سمت «قفل» کرده باشد،
خداوند «ما یهمّه» (آنچه او را در امورِ دنیا و آخرت نگران می‌کند) را کفایت می‌کند.
این وعده‌یِ صادقِ آل‌محمد (ع) است.

پس،
نگاه کردن به کعبه،
تمرینِ «حضور» است.
تمرینِ اینکه در هر دم و بازدمِ زندگیِ روزمره،
قلبمان به سمتِ معلمِ ربانی باشد.
آن‌گاه است که گناهان، فرصتِ ماندن ندارند؛
و آن‌گاه است که روح،
به سمتِ «رفعتِ درجات» پرواز می‌کند.

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی