**Hajj: Intending the Light and Returning to the Orbit of the Divine Proof — “Say: To Allah belongs the conclusive proof.” (Qur’an 6:149)**
Hajj is more than a physical journey to a sacred place; it is the heart’s return to the axis of divine guidance. When the pilgrim leaves behind the illusions of the self and turns toward the Light, every rite becomes a reminder of the primordial covenant. In circling the House, the seeker learns again that the human heart was not created to revolve around desire, but around the luminous proof through which God guides His servants. The pilgrimage, then, is the renewal of that ancient “Yes” — a conscious return to the path illuminated by the Divine Proof.
«حجج» یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«الحَجَاج، المِحْجَاج: العظم الّذي ينبت عليه الحاجب، برجستگی استخوان زير ابرو»
[∞=1+1] : فرآیند نور ولایت
+ «ضیف»
[ابرو + برجستگی استخوان زیر ابرو]:
این جفت، مفهوم نور ولایت رو به ما یاد میدن!
یعنی ابرو با قرب و نزدیکی به استخوان زیر ابرو،
میتونه مثمر ثمر باشه و مانع ورود عرق شور پیشانی به داخل چشم بشه!
و این یعنی قلب اهل یقین با کمک نور ولایت میتونه آرامش داشته باشه!
+ «وفد – الوافدان»:
«الوافدان: هما عظمان ناشزان من الخدّين عند المضغ»
+ مفهوم «برجسته»
+ «عون – معاون»
«المِحْجَاج: کرانیوتوم»
[حجج – سبر]:
«سمّي سبر الجراحة حَجّاً»
آزمون و بررسى زخم و جراحت سر، حَجّ ناميده شده!
ای جراح مغز و أعصاب، بدان که بدون میکروتوم، دستت به تومور سر بیمار نمیرسه! پس حج بجا بیاور! یعنی از محجاج که نام زیبای عربی کرانیوتوم است کمک بگیر و با این ابزار، حالا میتونی مشکل بیمارتو حل کنی!
یعنی ای کسی که نتونستی عمل صالح انجام بدی، با اسپانسر علمی بنام صاحب نور، دوباره تلاش کن و حج بجا بیاور!
ای ابرویی که بدون استخوان برجستهای که روی اون قرار گرفتهای، نمیتونی کارتو درست انجام بدی و مانع ورود عرق شور پیشانی به چشم بشوی، با کمک این استخوان که تو رو برجسته میکنه و حالا میتونی عملکرد خوبتو انجام بدی، حج بجا بیاور! یعنی دوباره تلاش کن اما این بار بگذار استخوان برجسته زیر تو، تو را جلو دهد و حمایتت نماید و اسپانسر تو شود، اینجوری میتونی مانع ورود عرق شور پیشانی به داخل چشم شوی و عمل صالح تولید نمایی.
«حججت الشجّة: إذا سبرتها بالميل، لأنّك قصدت معرفة قدرها»
«عن ابن الأعرابي: حججت الشَجَّة إذا سبرتها»
«حَجَ الجَرْحَ: زخم را با ميلِ جرّاحى اندازهگيرى كرد.»
«المِحْجَاج: ميل جرّاحى كه در پزشكى از آن استفاده مىشود. (کرانیوتوم)»
مغز و جمجمه (قلب) اهل یقین با کرانیوتوم طبیب دانا شکافته شده و اندیشههای باطل لیدرهای سوء که مولد گناه هستند، خارج میشود، انگاری این وسیله جراحی، اسپانسر میشود تا جراح بتواند تومور بدخیم اندیشههای باطل را از اذهان اهل حسد خارج نماید.
+ «سبر»
با یاد معالم ربانی، آیات را تجربه کن!
+ «نیابت»
انگاری همون مفهوم زیبای اسپانسر رو میده!
همون مفهوم زیبای «نزدیک»!
اسپانسر دانا خودشو به قلبت نزدیک میکنه- بلوهر و یوذاسف– تا به قلبت سَرَک بکشه [مداخله] و حمایت علمی نورانی برای تو انجام بده.
«حَجَّهُ: آهنگِ او را كرد، با دليل بر او چيره شد.»
+ «امم»
اسپانسر علمی، با نزدیک شدن به قلب اهل یقین و ظاهر شدن در ملک «قرای ظاهره»، و در ملکوت، و حمایت علمی خود از اهل یقین، حالا این اهل یقین توفیق پیدا میکند تا قصد قرای مبارکه نماید.
+ «آیه سیر»
اسپانسر، همان واسطۀ علمی است.
حج؛ قصدِ نور و بازگشت به مدارِ حجّت —
«بگو: حجّتِ رسا از آنِ خداست.» (انعام: ۱۴۹)
حج تنها سفری جسمانی به مکانی مقدس نیست؛
بلکه بازگشتِ دل به محورِ هدایت الهی است.
هنگامی که زائر از توهّماتِ نفس فاصله میگیرد
و رو به سوی نور میآورد،
هر یک از مناسک یادآورِ میثاقِ نخستین میشود.
انسان در طوافِ خانه میآموزد که دل برای گردش بر مدار تمنّا آفریده نشده است،
بلکه باید بر محورِ حجّتِ نورانیای بگردد
که خدا به وسیلهی او بندگانش را هدایت میکند.
از این رو، حج تجدید همان «بلی» نخستین است؛
بازگشتی آگاهانه به راهی که با نورِ حجّت الهی روشن شده است.
نورِ پشتیبان، فرشته نگهبان، اسپانسرنورانی!
[حج + مفهوم زیبای اسپانسر]:
حج میشه مقصد معلوم!
حج میشه قبله مرئی!
حج میشه اون چیزی که ظاهر شده و آشکار شده و نزدیک شده،
که ما نزدیکی و ظهور اونو با قلبمون حس میکینم!
برای اهل یقین نور ولایت در جوف نار آیت با یاد معالم ربانی آشکار و ظاهر و نزدیک می شود،
لذا این اهل یقین، این نور را قصد میکند و مقصد و مقصودش همین چیزی است که حالا با دیدۀ دل آن را میبیند و مدام آن را حس نموده و دنبال میکند و این نور، خاصیتش این است که به قلب سلیم اهل یقین، رضا و سخط مافوق را نسبت به هر امری میفهماند و اینجوری اهل یقین که با نور یاد معالم ربانی مسیر صحیح حرکت را شناخته، حالا با این نور بر تاریکی حسدش غلبه نموده «حاجّه: غلبه بالحجّة» و این میشه معنای حجت یعنی غلبه نور بر حسد.
یعنی اهل یقین با ساپورت و حمایت علمی اسپانسر خود یعنی نور معالم ربانی «معرفة الامام بالنورانیة» قبض و بسط نور قلبشونو میفهمن و لذا با این دانستن و دانایی، از جهل و تاریکی خارج میشوند.
[حجت بالغه – قبض و بسط]:
[قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ – الله یقبض و یبصط]
«الحجّة: ما يقصد به في مقام البحث و إثبات الدعوى و الإتيان للغلبة على الطرف.»
«الْحُجَّةُ: الدلالة المبيّنة لِلْمَحَجَّةِ، أي: المقصد المستقيم الذي يقتضي صحة أحد النقيضين.»
«حُجَّة: دلالتى است روشن بر اساس راه مستقيم با قصد و هدف مستقيم و چيزيكه بر صحّت و درستى يكى از دو نقيض اقتضاء و حكم مىكند.»
+ «ها یا نه» + «قبض و بسط».
« قد حجّ بنو فلان فلانا: إذا أطالوا الاختلاف إليه»
در واقع مفهوم نزدیک در این واژه وجود دارد.
مفهوم «زوج»
+ «عبد و رب»: عبد، ربّ خود را قصد مینماید.
به این میگن حجّ!
عبد برای رفع مشکلات خود، قصد ربّ و مربّی و معلم خود نموده،
تا با اخذ نور، تاریکی جهل خود را پایان دهد.
+ «قصد»
«الحجاج بالكسر و الفتح: العظم الّذي ينبت عليه الحاجب»
«الحَجَاج: استخوان زير ابرو»
+ «ریشهای کهن – نهالی نو»
اهل نور، به پشتوانۀ علمی صاحبان نور، اعمال صالح فراوان تولید میکند!
این ابرو رو میبینی که برجسته و زیبا خلق شده!
اگه اون استخوان زیر ابرو صاف یا گود بود ابرو نمیتونست اینجور برجسته و زیبا خودشو ظاهر کنه و نشون بده و قشنگی هاشو به رخ بکشه و مهمتر اینکه عملکردشو هم بخوبی انجام بده!
استخوان زیر پوست دیده نمیشه، اما اسکلت اصلی کار رو شکل داده تا این پوست و مو روی اون سوار بشن و بتونن عملکرد خودشونو که مثل سایهبان جلوی شدت نور وارده به چشم رو بگیره، و یا باران و عرق پیشانی نتونن وارد چشم بشن.
این فونکسیون و عملکرد زیبای ابرو، هنر خودش نیست، قضیه از یه جای دیگه آب میخوره و اون هم نقش استخوان برجسته زیر ابروست. حمایت این استخوان اونو به اینجا رسونده!
هنر این پوست و موی روی این استخوان برجسته فقط همینه که به اینجا نزدیک شده و الصاق شده و وصل شده و این نزدیکی و اخوت و رابطه و رفق استخوان برجستۀ زیر ابرو، در واقع این زوج زیبای کنار هم، حالا میتونن چشم زیبا رو از عوامل آزاردهندهای همچون عرق شور پیشانی که میخواد با ورود به داخل چشم، آزارش بده رو ممانعت بنمایند.
آناتومی استخوان پیشانی ( فرونتال ) و سینوسهای فرونتال و برجستگی روی سینوسها و محل رویش ابرو چقدر زیباست. زیبایی های کار خالق دانا و توانا رو در دروس پزشکی چقدر فراوان میشه دید.
جالبه واقعا! ابرو فقط روی همین قسمت برجسته شده این استخوان میروید و رشد میکند.
+ «حدیث زیبای توحید مفضل»
مثال اِپُل لباس!
اینکه مانتو، چارشونه و قشنگ وایمیسته، بخاطر اون اِپُل زیر شانه است!
طلق خاصی داخل شال و روسری قرار میدن تا وقتی اونو سرشون میذارن، خوب وایسته!
انگاری اون چیزی که به چیز دیگر قوام و استواری میدهد، میشه معنای واژۀ حجّ.
شالِ شُل و وِل، با این طلق، چه سفت و قشنگ وایمیسته!
بدون حمایت نور معالم ربانی، افراد، شل و ول هستند!
اما با یاد معالم ربانی «حجة»، خیلی با قوام و دوام و سفت در عقیده میشن!
به این میگن حجة الله!
نور ولایت، شاهکار خلقت!
نور ولایت، محصول شگفتانگیز الهی!
نور ولایت به همه چیز قوام و دوام و رابطه و زیبایی و صحت و سلامت و نور و آرامش و … میدهد.
پس با نور ولایت حج بجا بیاور!
حج با یاد معالم ربانی و آیات محکم موید اندیشه صاحبان نور، میشه حج اکبر.
اون گزینه نامرئی که خیاط زیر کارش کار میکنه، تا نمای کارش قشنگ جلوه کنه و نمودش خوب باشه.
اسکلت و اسخوان بندی بدن ما نامرئی است و با اشعه ایکس میشه دیدش و ظاهر ما مثل پارچهای روی این اسکلت کشیده شده! فرضا اگه یه لحظه تصور کنی اسکلت ما رو بکشن بیرون، این توده پوست و گوشت و چربی، یهو روی هم تلمبار میشه و یه چیز بیخود و بدرد نخوری میشه.
عکس نمای اسکلت یک ساختمان چند طبقه رو در نظر بگیر.
فیلم سقوط برج ساختمان پلاسکو رو دیدی؟
تا وقتیکه اسکلت ساختمان خودشو ول نکرده بود، گرچه ساختمان در آتش می سوخت، اما همه داشتن با سوژه فیلم میگرفتن و گزارش تهیه میکردن، اما همینکه یهو اسکلت از هم پاشید، اون فاجعه عظیم روی داد. میخواهیم مفهوم واژه حجت رو بگیم که از استخوان زیر ابرو گرفته شده و مفهوم کلی اینه، این ظاهر زیبای ما باید دعاشو به جون اسکلت استخوانی ناپیدای زیرین بنماید و بداند، اوست که این وجود رو سرپا نگهداشته است.
مفهوم برجستهشدن و ظاهر شدن و در معرض قرار گرفتن و دیده شدن و توی ویترین قرار گرفتن.
قوام دادن:
زیرکار – روکار:
قدیما دیوارها رو اول خاکگج میکردن، بعدا روشو گچ سفید میزدن.
اگه زیر کار خوب باشه، روش خوب از آب در میاد،
اگه نه، زیر کار خراب باشه، هر کاری بکنی، روکارش خوب نمیشه.
شنیدی میگن: به اعتبار او!
شهرت – اعتبار – سابقه – خوشنامی – اشتهار – نیکنامی – آوازه – آبرو …
«مفهوم ساپورت»
«زیره کفش – رویه کفش»
مفهوم حمایت – پشتوانه – دلگرمی – دلخوشی – تضمین – اطمینان – اعتماد – بیمه و …
پس: به کمک زیره است که رویه اونجور خودشو میتونه نشون بده!
+ قلمدوش!
اسپانسر، واژه زیبای مصطلح انگلیسی در زبان فارسی است که مفهوم قشنگ واژۀ حجج عربی رو از عبارت استخوان زیر ابرو، بیان میکنه و به ما یاد میده.
اسپانسر علمی صاحبان نور، آل محمد ع هستند!
اسپانسر، حمایت تمام و کمال مسولیتهای کسی رو که حمایت علمی اونو بعهده داره رو انجام میده و به عهده میگیره!
+ «و انا به زعیم»
حامی علمی اهل نور، صاحبان و حاملان نور هستند.
+ «کفیلة»
صاحبان نور، تحت الحمایۀ علمی آل محمد ع میباشند.
+ «مویِّد – مویَّد»
+ «إنَّ اللَّهَ تَبارَكَ و تَعالى أيَّدَ المُؤمِنَ بِروحٍ مِنهُ»
تَحضُرُهُ و تَغيبُ عَنهُ
امام كاظم عليه السلام:
إنَّ اللَّهَ تَبارَكَ و تَعالى أيَّدَ المُؤمِنَ بِروحٍ مِنهُ
خداوند متعال، مؤمن را با روحى از سوى خود پشتيبانى مىكند،
تَحضُرُهُ في كُلِّ وَقتٍ يُحسِنُ فيهِ و يَتَّقي،
كه هرگاه وى نيكى و تقوا نشان مىدهد، آن روح پيش اوست
و تَغيبُ عَنهُ في كُلِّ وَقتٍ يُذنِبُ فيهِ و يَعتَدي،
و هرگاه گناه و خطا مىكند، آن روح از پيش او غايب مىشود.
فَهِيَ مَعَهُ تَهتَزُّ سُروراً عِندَ إحسانِهِ،
پس آن [روح] با اوست. هرگاه وى نيكى كند، آن [روح] از شادى، خوشحالى مىكند؛
و تَسيخُ فِي الثَّرى عِندَ إساءَتِهِ.
و هرگاه وى بدى كند، آن [روح] در كام زمين فرو مىرود.
فَتَعاهَدوا عِبادَ اللَّهِ نِعَمَهُ بِإِصلاحِكُم أنفُسَكُم؛ تَزدادوا يَقيناً، و تَربَحوا نَفيساً ثَميناً،
پس، اى بندگان خدا! با اصلاح خودتان، از نعمتهاى خدا مراقبت كنيد
تا نور يقين شما افزوده گردد و به بهره نفيس و گرانبها برسيد.
رَحِمَ اللَّهُ امرَأً هَمَّ بِخَيرٍ فَعَمِلَهُ، أو هَمَّ بِشَرٍّ فَارتَدَعَ عَنهُ.
رحمت خدا بر كسى كه به نيكى تصميم بگيرد و آن را انجام دهد،
يا بر بدى تصميم بگيرد؛ امّا از آن دست بكشد!
اسپانسر، کارش اینه که به کارای ما کار داشته باشه و به قلب ما سَرَک بکشه!
اهل نور یقین در دل نار آیت و تقدیرات به ظاهر تلخش، نیاز به ساپورت نور ولایت دارد.
این میشه اسپانسرشیپ!
این میشه حجاج!
شما میتونید بِرَند اسپانسر رو روی همه کالاهای علمی نزد صاحبان نور با چشم قلب سلیم خود ببینید.
اسپانسر نامرئی، آل محمد ع هستند!
«Sponsor: ضامن»:
مفاهیم: دلگرمی، تضمین, اطمینان, بیمه, ضمانت, تعهد, تشویق, ترغیب, پشت گرمی, تشجیع، اعتماد, تکیه, اتکاء, توکل, روحیه, حامی، بانی، کفیل،، سازماندهنده، التزامدهنده، بعهده گیری، اعانت، طرفداری و …
اسپانسر این نهال نو، همان ریشۀ کهن است!
+ «یسقی بماء واحد» – «سِقايَةَ الْحاجِ»
ریشهای کهن، نهالی نو را برجسته و ظاهر و نزدیک و رو مینماید! + «شطأ»
ابرو از استخوان برجسته زیرش داره تشکر میکنه و میگه ممنونم از اینکه منو در وظیفهای که بهم محول شده کمک نمودی و منو برجسته کردی، چون اگه تو نبودی عرق شور پیشانی میومد میرفت داخل چشم و اونو میسوزوند و منم که مثلا ابرو و محافظ و بادیگارد اون توی این مسیرم، شرمندهاش میشدم که چرا نتونستم این عرق شور رو به اطراف منحرفش کنم تا چشم، راحت به کار بینایی خودش ادامه بده، پس ای استخوان برجسته زیر ابرو که اینجور حکیمانه خلق شدی، این تو هستی که بطور نامحسوس و نامرئی، مواظب چشم زیبا هستی و من واسطهای بیش نیستم و منِ ابروی نالایق رو، تو ای استخوان توانا برجسته و ظاهر و نزدیک و قادر به انجام عمل صالح نمودی. ببین ابرو با استخوان زیر ابرو، چقدر صمیمی و قشنگ دارن با هم صحبت میکنن. تعجب نمیکنی؟!
ان شاء الله با بیان این توضیحات و دیدن این تصاویر زیبا و با معنا، مفهوم واژه حجّ و حجاج رو خوب یاد بگیریم و در دل شرایط عرضه آیات، فورا به یاد اسپانسر نورانی قلبمون بیفتیم!
برای اهل نور یقین، اسپانسر دانا نام زیبای معالم ربانی صاحبان نور است.
[معنی این آیات با مفهوم اسپانسر، مجددا بخوانیم و بهش فکر کنیم]:
فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِ.
أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِ.
وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِ …
به همه بگویید که: اسپانسر از راه رسید!
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ.
اسپانسر در ملک فقط در یک تایم محدود و بخصوصی میاد و حمایت میکنه!
پس تا در مُلک، دستت توی دستشه، باید در ملکوت، اونو پیدا کنی و به حیات جاویدان وصل بشی «خیمه و بیت».
وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ
اینکه اسپانسر رو ببینی و بشناسی، این بعهده خودته «عَلَى النَّاسِ»!
یعنی اسپانسرو خدا تعیین میکنه، ولی معرفت به او بعهده قلب سلیم اهل یقین است.
چه آیات زیبایی! فقط باید با دقت اینها رو بخوانیم!
فيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهيمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبيلاً وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمينَ (97)
در آن، نشانههايى روشن است [از جمله] مقام ابراهيم است؛ و هر كه در آن درآيد در امان است؛
و براى خدا، حج آن خانه، بر عهده مردم است؛
[البته بر] كسى كه بتواند به سوى آن راه يابد.
و هر كه كفر ورزد، يقيناً خداوند از جهانيان بىنياز است.
«وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إِبْراهِيمَ عَلى قَوْمِهِ»:
اینم همون حمایتهای علمی عالم بالاست که از صاحبان نور میشه!
+ «قبض و بسط»
انگاری برای اهل یقین در دل شرایط، همین حمایتهای علمی، میشه نقش اسپانسری و سَرَک کشیدن نور به قلوب سلیم اهل یقین.
انگاری اهل نور اینجوری دوپینگ میکنن! دوپینگ ممدوح!
+ «منشطات – تخدیر – تغلیظ»
تا وقتیکه با یاد معالم ربانی دوپینگ نکنی، نمیتونی وزنه آیات رو ببری روی سرت!
پشت به تمنا و رو به نور، میشه فرایند دوپینگ ممدوح!
حجّ اکبر!
[سورة التوبة (9): الآيات 3 الى 4]
وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ وَ بَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُوا بِعَذابٍ أَلِيمٍ (3)
و [اين آيات] اعلامى است از جانب خدا و پيامبرش به مردم در روز حجّ اكبر كه خدا و پيامبرش در برابر مشركان تعهّدى ندارند [با اين حال] اگر [از كفر] توبه كنيد آن براى شما بهتر است، و اگر روى بگردانيد پس بدانيد كه شما خدا را درمانده نخواهيد كرد؛ و كسانى را كه كفر ورزيدند از عذابى دردناك خبر ده.
إِلاَّ الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ شَيْئاً وَ لَمْ يُظاهِرُوا عَلَيْكُمْ أَحَداً فَأَتِمُّوا إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلى مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ (4)
مگر آن مشركانى كه با آنان پيمان بستهايد، و چيزى از [تعهّدات خود نسبت به] شما فروگذار نكرده، و كسى را بر ضدّ شما پشتيبانى ننمودهاند. پس پيمان اينان را تا [پايان] مدّتشان تمام كنيد، چرا كه خدا پرهيزگاران را دوست دارد.
داستان عجیبی است این آیات زیبا!
[داستان حج اکبر است!]:
مجموعه افرادی که – غالبا وابستگی فامیلی هم به هم دارند و متشکل از اهل یقین و اهل شک هستند – با صاحب نور خود آشنا میشوند. در واقع با این آشنایی با قرای ظاهره، قصد قرای مبارکه مینمایند و این مجموعه متشکل از مومن و مشرک، یعنی اهل یقینی که با استعمال معالم ربانی تولید نور آرامش عمل صالح می کند و اهل شکی که هنوز تصمیم خود را برای استعمال معالم ربانی نگرفته لذا قلبش هنوز تاریک است و خالق نور آرامش برای خود و دیگران نیست. این عدهای که با همدیگه مخلوطاند، باید نهایتا غربال شوند. این عده دارن تاویلا حج اکبر بجا میارن!
لذا آیاتی در تایید رسلی مستمرا تقدیر میشه تا این غربالگری رو بنحوی که خدای حکیم بهتر میدونه، انجام دهند.
عدهای که خصومتشونو با نورشون علنی کردن، کارشون تمومه!
اوناییکه هنوز دستشون رو نشده، مهلت رویارویی با آیات براشون مونده، و کسی که هنوز خدا داره بهش فرصت میده، دیگه باید منتظر شد و دید که اونا توی کنکور آیات و تقدیراتشون چکار میکنن! پس فرصت آیاتی و رسلی برای حسود کافر که فضیلت نورش رو علنا انکار میکنه و آیات دستشو رو کردن، دیگه تمومه، ولی با اونایی که هنوز مهلت دارن، باید با تقوی بود و بردبار و صبور و اهل رفق، تا آیات بیان و کارشونو بکنن! بذار بعهده خود خدا! خودش خوب بلده و میدونه توی این مخلوط باقیمانده، هر کسی چکاره است و چه کسی قراره توی بار صاحب نورش قرار بگیره و چه کسی قراره توی بار لیدر سوء قرار بگیره. + «وسق – اتسق»
پس داستان تکراری حج اکبر، فقط اختصاص به جمع اهل یقین و اهل شک، یعنی معارین و مستقرین، دارد که با صاحب نور خود آشنا میشوند و وارد دایره ایمان میشوند، اما اهل دایره اسلام، در حج اصغر قرار دارند.
«الحج الأكبر الذي فيه الوقوف و الحج الأصغر الذي ليس فيه وقوف و هو العمرة»
در مراسم حج تمتع است که با مرحله مهم وقوف در عرفات، یعنی آشنایی با صاحب نور آغاز میگردد و در حج عمره، موقف وقوف در عرفات را نداریم و این یعنی اشاره به اهل دایره اسلام که فرصت و توفیق آشنایی با صاحب نور خود را بنا به دلایل حکیمانهای که فقط خدای مهربان میداند، پیدا نمیکنند.
ادامه آیات سوره توبه چه زیباست :
[سورة التوبة (9): الآيات 5 الى 6]
فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِنْ تابُوا وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (5)
پس چون ماههاىِ حرام سپرى شد، مشركان را هر كجا يافتيد بكشيد و آنان را دستگير كنيد و به محاصره درآوريد و در هر كمينگاهى به كمين آنان بنشينيد؛ پس اگر توبه كردند و نماز برپا داشتند و زكات دادند، راه برايشان گشاده گردانيد، زيرا خدا آمرزنده مهربان است.
وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ
ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ (6)
و اگر يكى از مشركان از تو پناه خواست پناهش ده تا كلام خدا را بشنود؛
سپس او را به مكان امنش برسان، چرا كه آنان قومى نادانند.
تاویل چهار ماه حرام همان دورانی است که به معارین مهلت داده میشود تا با آشنایی با صاحب نور خود، از فرصت بینظیر و بیمانندی که آل محمد ع برای آنها قرار دادهاند، استفاده نمایند و مشمول بداء شوند، اما وقتی مهلت تمام شد، اهل شک و حسد، با قطع رابطه علمی خود با صاحب نورشان «سلخ»، دیگه جزو اموات هستند و نزد عالم بالا، مردگانی بیش محسوب نمیشوند و هر کسی به نور ولایت آل محمد ع وصل نباشد، مرده است. «آدمهای توخالی»!
امام صادق علیه السلام:
حَدَّثَنَا فُضَيْلُ بْنُ عِيَاضٍ،
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) قَالَ:
سَأَلْتُهُ عَنِ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ؟
فَقَالَ: «عِنْدَكَ فِيهِ شَيْءٌ؟»
فَقُلْتُ: نَعَمْ، كَانَ ابْنُ عَبَّاسٍ يَقُولُ:
الْحَجُّ الْأَكْبَرُ يَوْمُ عَرَفَةَ، يَعْنِي أَنَّهُ مَنْ أَدْرَكَ يَوْمَ عَرَفَةَ إِلَى طُلُوعِ الشَّمْسِ مِنْ يَوْمِ النَّحْرِ فَقَدْ أَدْرَكَ الْحَجَّ،
وَ مَنْ فَاتَهُ ذَلِكَ فَاتَهُ الْحَجُّ، فَجَعَلَ لَيْلَةَ عَرَفَةَ لِمَا قَبْلَهَا وَ لِمَا بَعْدَهَا،
وَ الدَّلِيلُ عَلَى ذَلِكَ أَنَّهُ مَنْ أَدْرَكَ لَيْلَةَ النَّحْرِ إِلَى طُلُوعِ الْفَجْرِ فَقَدْ أَدْرَكَ الْحَجَّ وَ أَجْزَأَ عَنْهُ مِنْ عَرَفَةَ.
فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ):
«قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (عَلَيْهِ السَّلَامُ):
الْحَجُّ الْأَكْبَرُ يَوْمُ النَّحْرِ،
وَ احْتَجَّ بِقَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ:
فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ
فَهِيَ عِشْرُونَ مِنْ ذِي الْحِجَّةِ وَ الْمُحَرَّمُ وَ صَفَرٌ وَ شَهْرُ رَبِيعٍ الْأَوَّلِ وَ عَشْرٌ مِنْ شَهْرِ رَبِيعٍ الْآخِرِ.
وَ لَوْ كَانَ الْحَجُّ الْأَكْبَرُ يَوْمَ عَرَفَةَ لَكَانَ السَّيْحُ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ يَوْماً،
وَ احْتَجَّ بِقَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ:
وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ
وَ [قَالَ:] كُنْتُ أَنَا الْأَذَانَ فِي النَّاسِ».
قُلْتُ: فَمَا مَعْنَى هَذِهِ اللَّفْظَةِ: الْحَجُّ الْأَكْبَرُ؟
فَقَالَ:
«إِنَّمَا سُمِّيَ الْأَكْبَرَ لِأَنَّهَا كَانَتْ سَنَةً حَجَّ فِيهَا الْمُسْلِمُونَ وَ الْمُشْرِكُونَ،
وَ لَمْ يَحُجَّ الْمُشْرِكُونَ بَعْدَ تِلْكَ السَّنَةِ».
حج اکبر نام زیبای معالم ربانی صاحبان نور و آیات محکم موید اندیشه آنهاست که پس از این دوران مهلت برای معارین، دیگه نه از صاحب نور برای اونها خبری هست و نه از آیات محکم، و سر و کارشون میافته به لیدر سوء و آیات متشابه!
ای وای!
از این عاقبت شوم به آل محمد ع پناه میبریم، به سبب نور معالم ربانی و آیات محکم موید اندیشه صاحبان نور، ان شاء الله تعالی.
حج، نام زیبای معالم ربانی و آیات محکم موید اندیشه صاحبان نور است.
این علوم آل محمد ع رو باید قصد کنیم!
به این میگن حجّ!
پس حج همان نوری است که قبول ریسک خطر زیادی کرده و از حریم حرم امن، بیرون آمده و در محدودۀ ناامن ظلمت بیرون حرم (یعنی دنیای قلب حسود) قرار گرفته و از دوستان اهل یقین و اهل شک دستگیری مینماید.
کانه با حج، یا بهتر بگوییم، با نور علوم ربانی آل محمد ع، برنامه این است که عدهای از تاریکی به نور مهاجرت نمایند و قصد حرم امن الهی را بنمایند.
[در آفاق و در انفس – در ملک و در ملکوت]
+ «قبض و بسط»
و این راه مسقیم را فرایند نور الوایة مینامیم.
لذا میتوان این راه را دلیل نامید، و یا ملاک، نور، ولی ، مافوق و … هزاران هزار اسم با مسما و با معنا همه برای دستگیری شخصی است که قرار است دوباره به او توفیق داده شود تا از تاریکی به نور خروج نماید. پس واژه زیبای «حجّ» نام معالم ربانی صاحبان نور است و آیات محکم در تایید اینکه معنای یادآوری معالم ربانی در دل آیات، آرامشی نورانی را به قلب جایزه و هدیه و ارمغان میدهد.
وقتی داری با یاد معالم ربانی کاری رو انجام میدی [نیابت]، در واقع وقتی میخوای بفهمی آیا قلبت درست داره مسیر رو میره یا نه و میخوای قلبتو تست کنی، یا خودتو تست کنی ببینی ندای قلبتو درست متوجه میشی یا نه [قبض و بسط]، بعد از انجام کار میای میشینی تو ماشین و یهو متوجه میشی یه برگهای رو گوشه برف پاک کن شیشه جلو زدهاند مثل جریمهای که پلیس می چسبونه ! اما این برگه زرد رنگه و «لونها تسر الناظرین» و دقت بکنی یه چیزی هم روش نوشته، میری جلو به زحمت میخونی میبینی نوشته «حج»! کاغذ تا شده و وقتی میای بیرون ورش میداری با دقت میخونی اینو میبینی و میفهمی که: فیش حج، سوم ذی حجه، اونم امسال که اصلا قرار نیست ظاهرا کسی مشرف به حرمین شریفین گردد!!!
[حجج – دلل]:
«الْحُجَّةُ: الدلالة المبيّنة لِلْمَحَجَّةِ، أي: المقصد المستقيم الذي يقتضي صحة أحد النقيضين.»
«حُجَّة: دلالتى است روشن بر اساس راه مستقيم با قصد و هدف مستقيم و چيزيكه بر صحّت و درستى يكى از دو نقيض اقتضاء و حكم مىكند.
+ «ها یا نه»
+ «قبض و بسط»
+ مفهوم «آشکار»
ای نور من!
من که تا دیروز نمیشناختمت، مقصود و هدفی برایم معلوم نبود، اما از امروز که حضور و غیاب نورمو با قلبم متوجه میشم، انگاری با بینش و روش آل محمد ع آشنا شدهام و میدانم باید برای آرام شدن ناآرامیهای قلبم با فهم کلام فرشتۀ مهربانم، در واقع نور را در جوف نار جستجو کنم و مقصود من از تحمل آیت و تقدیر به ظاهر تلخ، رسیدن به نور نگاه شماست و نور و برهان که در آیت عرضه شده به قلبم می رسد مرا آرام می نماید و لذا من می دانم باید مقصود من برای رسیدن به آرامش، اسم الله نورانی باشد.
+ «قبله مرئی – قبله نامرئی»
و جز یادآوری نور «ذکر الله»، هیچ عاملی توان ایجاد آرامش برای قلب ناآرام من را ندارد.
«الا بذکر الله تطمئن القلوب»
پس حج برای من نام زیبای صاحبان نور است.
«رجل محجوج»
و در هر نقطه از مناسک ظاهری حج [+ حدیث شبلی] نیز باید معالم ربانی نورم را بخاطر بیاورم تا به آرامش برسم.
عرفات برای من نقطه شروع آشنایی با نور است.
روز عرفه، روز آشنایی قلب با فرایند نور و ظلمت است!
در عرفات، جایی که هنوز خارج از حرم هستم و هنوز اجازه ورود به محیط آرام حرم را بدست نیاورده ام [شفا البئر]. با نورم وارد حرم میشوم و با او به مشعر میروم و با او به منا میرسم و با او و با او و با او …. تا مسجد و کعبه و طواف و … همۀ نمادها برای من معنا و بوی نورم را میدهند.
اوست که دست مرا در دست آل محمد ع قرار داده است.
و او من را با علم آل محمد ع آشتی داد.
ماموریت نشر قلمههای گل گلستان آل محمد ع از حریم حضرت عباس علیه السلام!
و اوست که باب رحمت آل محمد ع را برای من گشود.
غایت و نهایت و تمام و کمال و صمد و سید و آقا و مافوق و همه چیز من در وجود او خلاصه میشود.
سلام بر اسپانسرهای علوم آل محمد ع!
+ «شکو – مشکاة»:
السَّلَامُ عَلَى مَحَالِّ مَعْرِفَةِ اللَّهِ
وَ مَشَاكِي نُورِ اللَّهِ
وَ مَسَاكِنِ بَرَكَةِ اللَّهِ
وَ مَعَادِنِ حِكْمَةِ اللَّهِ
وَ خَزَنَةِ عِلْمِ اللَّهِ
وَ حَفَظَةِ سِرِّ اللَّهِ
وَ حَمَلَةِ كِتَابِ اللَّهِ
وَ وَرَثَةِ رَسُولِ اللَّهِ وَ أَوْصِيَائِهِ وَ ذُرِّيَّتِهِ
صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ.
+ «حطم»
[شهد – گواه – باب مستجار – حطم]:
اومدی جلوی در بهشت! اومدی جلوی باب مستجار!
میبینی نوشته: برگرد با نورت بیا!
هر کسی تنها بیاد، راهش نمیدهند!
گواهت کو؟!
محجّة البیضاء!
صاحبان نور مثل جادهای میمانند که مسافر را به مقصد و شهر خودش هدایت میکنند.
مسافری از شما میپرسه جاده تهران کدومه؟ تو جاده تهران رو به او نشون میدی!
این جاده درسته خودش مقصد نیست، ولی برای رسیدن به مقصد، باید مقصودت اول این جاده باشد تا به تهران برسی! جاده روشنی که تو را به شهر نورانی ولایت میرساند، معالم ربانی صاحبان و حاملان نور است و لذا او برای تو همان محجة البیضاء است.
«حجت – سلطان – صمد – ناقه – مافوق»:
«وَ قَتَلُوا نَاقَةً
بَعَثْتُهَا إِلَيْهِمْ حُجَّةً عَلَيْهِمْ
[ناقه – حجت]
وَ لَمْ يَكُنْ عَلَيْهِمْ فِيهَا ضَرَرٌ
وَ كَانَ لَهُمْ أَعْظَمُ الْمَنْفَعَةِ»
این ناقۀ بیضرر پر منفعت، چیزی غیر از معالم ربانی صاحبان نور نیست!
[ الْحُجَّةُ – الْعَقْلُ]:
فَمَا الْحُجَّةُ عَلَى الْخَلْقِ الْيَوْمَ؟
امام رضا علیه السلام:
الْعَقْلُ تَعْرِفُ بِهِ الصَّادِقَ عَلَى اللَّهِ فَتُصَدِّقُهُ وَ الْكَاذِبَ عَلَى اللَّهِ فَتُكَذِّبُهُ.
الحجّة: ما يقصد به في مقام البحث و إثبات الدعوى و الإتيان للغلبة على الطرف.
«قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ»
+ «لَمْ تُفْلَلْ حُجَّتُك: شمشير حجت و دليلت كند نبود.»
[سود – حجج]:
وَ هُمُ السَّوَادُ الْأَعْظَمُ
[… لِشِيعَةِ أَخِيكَ عَلِيٍّ … يُسَمَّوْنَ الرَّافِضَةَ … لِأَنَّهُمْ رَفَضُوا الْبَاطِلَ … وَ هُمُ السَّوَادُ الْأَعْظَمُ …]
سود: التشخّص مع التفوّق
[مافوق = صمد]
التشخّص مع التفوّق في مقابل أفراد اخر
السواد: السرار
سَرَارَة الشيءِ: نيكوترين چيز و خالص آن.
اتمام حجت:
[تَمَّتْ حُجَّتُهُ وَ احْتِجَاجُهُ]
امام صادق علیه السلام:
سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ
السَّمْعُ وَ الطَّاعَةُ أَبْوَابُ الْخَيْرِ
السَّامِعُ الْمُطِيعُ لَا حُجَّةَ عَلَيْهِ
وَ السَّامِعُ الْعَاصِي لَا حُجَّةَ لَهُ
وَ إِمَامُ الْمُسْلِمِينَ تَمَّتْ حُجَّتُهُ وَ احْتِجَاجُهُ يَوْمَ يَلْقَى اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ
ثُمَّ قَالَ يَقُولُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى
يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ.
[حجت الله – توبة]:
حجت، همان آیاتی و رسلی است که اهل یقین با استعمال اندیشه و علوم نورانی (نور حجّت)، در دل شرایط عرضه آیات ، قبل از اینکه فرصت پرداخت بدهیهای خود را از دست بدهند، انجام وظیفه نموده و با تولید نور آرامش عمل صالح، کانه بدهی خود را پرداخت نموده و به اصل حلال خویش برگشت و توبه و اوبة می نمایند ان شاء الله تعالی.
عبارت «مِنْ قَبْلِ أَنْ تُرْفَعَ الْحُجَّةُ» بسیار زیباست.
یعنی قبل از اینکه فرصتِ داشتنِ دست صاحبان نور در دست خود را در دل آیات، از دست بدهی [وقتی قبض و بسط رو می فهمی] باید بارتو ببندی، وگرنه بعدا خیلی دیر میشه و امکانش دیگه نخواهد بود.
در مقالۀ زیبای عبودیت و ربوبیت نوشتیم که ربوبیت به سبب همین آیات عرضه شده [در آفاق و انفس – در ملک و در ملکوت – در ملکوت قلب با قبض و بسط] برای عبد، انجام میشه، انگاری تنظیم آیات از قِبَل رب صورت می گیره تا عبد با استعمال اندیشه ای که از معالم ربانی خود آموخته، تولید نور آرامش عمل صالح نماید و نقش معلم ربانی برای ما اینجا بسیار مهم است، چون او معرّف علم حلال و حرام برای ماست و راه عبودیت ذات اقدس الهی را، او به ما آموزش میدهد:
«حُجَّةٌ يُعَرِّفُ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ وَ يَدْعُو إِلَى سَبِيلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»
پس حجت برای اهل یقین در دل شرایط عرضه آیات عملا میشه همون فهم قبض و بسط نور قلب!
میشه معرفة الامام بالنورانیة.
امام صادق علیه السلام:
مَا زَالَتِ الْأَرْضُ إِلَّا وَ لِلَّهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ فِيهَا حُجَّةٌ يُعَرِّفُ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ وَ يَدْعُو إِلَى سَبِيلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
وَ لَا تَنْقَطِعُ الْحُجَّةُ مِنَ الْأَرْضِ إِلَّا أَرْبَعِينَ يَوْماً قَبْلَ يَوْمِ الْقِيَامَةِ
فَإِذَا رُفِعَتِ الْحُجَّةُ أُغْلِقَتْ أَبْوَابُ التَّوْبَةِ
وَ لَمْ يَنْفَعْ نَفْساً إِيمَانُهَا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُرْفَعَ الْحُجَّةُ
أُولَئِكَ شِرَارُ مَنْ خَلَقَ اللَّهُ وَ هُمُ الَّذِينَ تَقُومُ عَلَيْهِمُ الْقِيَامَةُ.
[سورة الأنعام (6): آية 158]
هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ
يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً
قُلِ انْتَظِرُوا إِنَّا مُنْتَظِرُونَ (158)
آيا جز اين انتظار دارند كه فرشتگان به سويشان بيايند، يا پروردگارت بيايد،
يا پارهاى از نشانههاى پروردگارت بيايد؟
[اما] روزى كه پارهاى از نشانههاى پروردگارت [پديد] آيد، كسى كه قبلاً ايمان نياورده يا خيرى در ايمان آوردن خود به دست نياورده، ايمان آوردنش سود نمىبخشد.
بگو: «منتظر باشيد كه ما [هم] منتظريم.»
«نصر» و «ولی» از هزار واژگان مترادف «نور»
[سورة آلعمران (3): الآيات 149 الى 150] :
« بَلِ اللَّهُ مَوْلاكُمْ وَ هُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ »
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا الَّذِينَ كَفَرُوا يَرُدُّوكُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِينَ (149)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اگر از كسانى كه كفر ورزيدهاند اطاعت كنيد، شما را از عقيدهتان بازمىگردانند و زيانكار خواهيد گشت.
بَلِ اللَّهُ مَوْلاكُمْ وَ هُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ (150)
آرى، خدا مولاى شماست، و او بهترين يارىدهندگان است.
[سورة الحج (22): الآيات 25 الى 30] :
« وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ »
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ (25)
وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ أَنْ لا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْقائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ (26)
وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ (27)
لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعامِ فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِيرَ (28)
ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ (29)
ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللَّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ أُحِلَّتْ لَكُمُ الْأَنْعامُ إِلاَّ ما يُتْلى عَلَيْكُمْ فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ (30)
[سورة آلعمران (3): الآيات 96 الى 97]
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ (96)
در حقيقت، نخستين خانهاى كه براى [عبادت] مردم، نهاده شده، همان است كه در مكه است و مبارك، و براى جهانيان [مايه] هدايت است.
فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ (97)
در آن، نشانههايى روشن است [از جمله] مقام ابراهيم است؛ و هر كه در آن درآيد در امان است؛ و براى خدا، حج آن خانه، بر عهده مردم است؛ [البته بر] كسى كه بتواند به سوى آن راه يابد. و هر كه كفر ورزد، يقيناً خداوند از جهانيان بىنياز است.
@@@
دلنوشته
«حج بهعنوان راه بازگشت از خطای تمنّا به نور ولایت».
«نورِ پشتیبان — حجّ اکبر»
بعد از آن خطا
انسان باید راهی برای بازگشت پیدا میکرد.
آدم لغزید؛
نه از سر دشمنی با خدا،
بلکه از یک نگاهِ تمنّا.
نگاهی که به جای نور
به خواستنِ چیزی رفت
که هنوز وقتش نرسیده بود.
و همین تمنّا
درِ وسوسه را گشود.
انسان از جوار نور فاصله گرفت
و در زمینِ امتحان فرود آمد.
اما خداوند
انسان را رها نکرد.
برای هر لغزش
راه بازگشتی قرار داد.
وضو
شستنِ مسیر خطاست.
نماز
ایستادن دوباره در برابر نور است.
و حج
سفر بازگشت است.
حج یعنی
انسانی که از مسیر دور شده
دوباره مقصد را پیدا کند.
قصد کند.
رو به مقصد بایستد.
و راه را از نو آغاز کند.
در زبان قرآن
این مقصد با واژهای عجیب معرفی شده است:
«حجّت.»
«قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ»
حجّت یعنی نوری
که انسان را به مقصد میرساند.
نوری که
دل را از سرگردانی نجات میدهد.
در لغت گفتهاند:
«الحَجَاج: العظم الّذي ينبت عليه الحاجب»
حجاج
استخوان برجستهای است
که ابرو بر آن میروید.
ابرو به تنهایی
نمیتواند از چشم محافظت کند.
اگر آن استخوانِ پنهان نباشد
ابرو هم نمیتواند
عرق شور پیشانی را
از چشم دور کند.
آنچه دیده میشود ابروست
اما آنچه قوام میدهد
استخوانِ پنهان است.
همین تصویر
معنای عمیقی از حج را نشان میدهد.
در عالم معنا نیز
یک حقیقت پنهان وجود دارد
که قوام دلها به آن است.
اگر آن نباشد
انسان فرو میریزد.
آن حقیقت
نور ولایت است.
همان نوری که خدا دربارهاش فرمود:
«وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إِبْراهيمَ»
حجّت
یعنی پشتوانهی نورانی.
یعنی نوری که
انسان را سرپا نگه میدارد.
اگر این نور نباشد
دل انسان مثل ساختمانی است
که اسکلتش فرو ریخته باشد.
ظاهر شاید هنوز ایستاده باشد
اما با اولین فشار
همه چیز فرو میریزد.
اما وقتی این نور باشد
دل استوار میشود.
در برابر وسوسهها
در برابر حسد
در برابر تمنّا.
و اینجاست که معنای حج آشکار میشود.
حج یعنی
بازگشت به این پشتوانه.
بازگشت به نور.
بازگشت به همان حقیقتی
که خداوند دربارهاش فرمود:
اگر آنان نبودند
نه تو را میآفریدم
و نه آسمان و زمین را.
پس حج
تنها سفر به یک سرزمین نیست.
حج
سفر دل است.
حرکت از تمنّا
به نور.
حرکت از حسد
به ولایت.
حرکت از تاریکی
به حجّت.
و شاید به همین دلیل است
که اهل بیت ع فرمودند:
«نَحْنُ الْحَجُّ»
ما همان حقیقتی هستیم
که انسان با آن
راه بازگشت را پیدا میکند.
دلنوشته
حجّ؛ قصدِ نور
اگر به ریشههای لغوی واژهی «حجّ» در زبان عربی نگاه کنیم،
با معنایی روبهرو میشویم که بسیار عمیقتر از یک سفر ظاهری است.
لغویان گفتهاند:
«الحَجُّ: القَصْد»
حج یعنی «قصد کردن».
قصدی آگاهانه،
حرکتی از سر توجه،
روی آوردن دل به مقصدی که انسان آن را میشناسد و به سویش میرود.
در این معنا، حج تنها یک حرکت جسمانی نیست؛
بلکه «جهت گرفتن دل» است.
دل وقتی مقصدی را شناخت،
آنگاه حرکت آغاز میشود.
و همین جاست که واژهی دیگری از همین ریشه ظاهر میشود:
«حُجّة»
حجّت یعنی چیزی که مقصد را روشن میکند.
دلیلی که راه را آشکار میسازد.
نوری که میان دو راه، مسیر درست را نشان میدهد.
در لغت گفتهاند:
«الحُجّة: الدلالة المبيّنة للمحجّة»
حجّت یعنی نشانهای که راه روشن را آشکار میکند.
و جالب است که واژهی «محجّة» در عربی به معنای «راه روشن و آشکار» است.
پس در یک شبکهی معنایی زیبا میبینیم:
حج → قصد کردن
حجّت → دلیل و نور راهنما
محجّة → راه روشن
انگار این واژهها همه یک حقیقت را توصیف میکنند:
«حرکت انسان به سوی راه روشن با کمک نوری که راه را نشان میدهد.»
به همین دلیل است که قرآن میفرماید:
«قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ»
یعنی دلیل کامل،
نور راهنما،
و راهی که انسان را به مقصد میرساند
از آنِ خداست.
اما در لایههای دیگر لغت عربی، این واژه معناهای شگفتی دارد.
لغویان گفتهاند:
«الحَجَاج: العظم الّذي ينبت عليه الحاجب»
حَجَاج همان «استخوان برجسته زیر ابرو» است.
ابرو بر روی این برجستگی میروید
و همین برجستگی است که به ابرو قوام میدهد
تا بتواند از چشم محافظت کند.
اگر این استخوان نباشد
ابرو نیز نمیتواند وظیفهاش را انجام دهد.
در ظاهر، ابرو دیده میشود؛
اما آنچه به آن قدرت میدهد
آن استخوان پنهان است.
گویی در عالم معنا نیز چنین است.
اعمال صالح انسان
مثل همان ابرو هستند؛
زیبا و آشکار.
اما آنچه به این اعمال قوام میدهد
یک حقیقت پنهان است.
حقیقتی که اگر نباشد
اعمال نیز فرو میریزند.
آن حقیقت
نور هدایت است.
از همین ریشه واژهی دیگری هم ساخته شده است:
«المِحْجَاج»
و در زبان عربی گفتهاند:
«المِحْجَاج: الميل الذي يُسبر به الجرح»
محجاج ابزاری است که جراح با آن
زخم را میکاود
تا عمق آن را بفهمد.
در طب قدیم
وقتی جراح میخواست بداند زخم تا کجا پیش رفته
با این ابزار آن را بررسی میکرد.
این معنا نیز بسیار عمیق است.
انسان گاهی زخمی در درون خود دارد
که خودش عمق آن را نمیداند.
حسد،
حرص،
تمنّا،
کبر.
اینها زخمهای پنهان دلاند.
و برای شناخت عمق این زخمها
انسان به یک «محجاج» نیاز دارد؛
به نوری که دل را بشکافد
و حقیقت بیماری را نشان دهد.
این همان کاری است که حجّت انجام میدهد.
حجّت
دل انسان را میکاود.
زخمهای پنهان را آشکار میکند.
و سپس راه درمان را نشان میدهد.
در اینجا معنای دیگری از این ریشه نیز روشن میشود.
لغویان گفتهاند:
«حاجَّهُ بالحُجّة»
یعنی با حجّت بر او «غلبه کرد».
چرا؟
چون وقتی حقیقت روشن شد
تاریکی دیگر نمیتواند مقاومت کند.
نور
همیشه بر ظلمت غلبه میکند.
و شاید به همین دلیل است که در قرآن
حجّت به خدا نسبت داده شده است.
زیرا حجّت
نوری است که انسان را از حیرت بیرون میآورد.
و این همان حقیقتی است که در زندگی آدم نیز رخ داد.
آدم خطا کرد.
اما خداوند راه بازگشت را نیز قرار داد.
جبرئیل آمد
و مناسک حج را به او آموخت.
در ظاهر،
آدم دور خانهای طواف میکرد.
اما در حقیقت
او داشت مقصد را دوباره پیدا میکرد.
دلش دوباره جهت میگرفت.
و مقصد او
همان نوری بود که باید از آن علم میآموخت.
به همین دلیل در روایات آمده است:
«نَحْنُ الْحُجَجُ»
ما حجّتهای خداییم.
یعنی ما همان نوری هستیم
که راه را روشن میکند.
انسان وقتی خطا میکند
راه را گم میکند.
اما وقتی حجّت را مییابد
دوباره مقصد را میشناسد.
و این همان معنای عمیق حج است.
حج یعنی
قصد کردن نور.
یعنی دل
دوباره رو به نور بایستد.
یعنی انسان بفهمد
برای خروج از تاریکی
باید از چه کسی علم بگیرد.
و آن گاه
با این نور
راه بازگشت به سوی خدا را پیدا کند.
۱. **«حجّ؛ قصدِ نورِ بالغه در آیینهی اسماء»**
۲. **«نشانِ پنهان؛ از حَجاجِ ابرو تا حجّتِ بالغه»**
۳. **«سفر به مغربِ دل با نامهای نیکوی او»**
دلنوشته
سفر به مغربِ دل با نامهای نیکوی او
در همین جا قرآن نکتهای لطیف را آشکار میکند.
فرمود:
«قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ»
یعنی حجّتِ کامل،
دلیلِ تام،
و نوری که هیچ عذری برای انسان باقی نمیگذارد
از آنِ خداست.
«بالغه» یعنی حجّتی که «به مقصد میرسد»؛
حجّتی که نیمهراه نمیماند،
حجّتی که راه را آنقدر روشن میکند
که انسان دیگر سرگردان نمیماند.
اما قرآن در جای دیگری
پردهی دیگری از همین حقیقت را کنار میزند و میفرماید:
«وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها»
برای خدا
نامهای نیکوست.
پس او را با همان نامها بخوانید.
وقتی این دو آیه کنار هم قرار میگیرند
معنای لطیفی آشکار میشود.
حجّت بالغهی خدا
در حقیقت
همان «اسماء الحسنی» اوست.
یعنی جلوههایی از نور الهی
که در میان انسانها ظاهر میشوند
تا راه را نشان دهند.
اسم در زبان قرآن
فقط یک لفظ نیست.
اسم
نشانهی ظهور یک حقیقت است.
وقتی گفته میشود «رحمن»،
یعنی رحمتی که آشکار شده است.
وقتی گفته میشود «نور»،
یعنی نوری که راه را روشن میکند.
و وقتی خداوند میفرماید
«فادعوه بها»
یعنی با همین جلوههای نور
به سوی او بازگردید.
انگار خداوند برای آنکه انسان در تاریکی زمین گم نشود
در هر زمان
نامی از نامهای زیبای خود را آشکار میکند.
نامی که
دلها را هدایت کند.
نامی که
راه را روشن کند.
نامی که
انسان بتواند با آن
راه بازگشت را پیدا کند.
و این همان حقیقتی است که در آیهی قبل
از آن با عنوان «حجّت بالغه» یاد شد.
حجّت
یعنی نوری که مقصد را نشان میدهد.
و اسماء الحسنی
یعنی جلوههای زیبای همان نور.
در حقیقت
معلم ربانی
چیزی جز یکی از همین نامهای زیبای خدا نیست.
آینهای که
یکی از صفات الهی در آن آشکار شده است.
نوری که
انسان با نگاه به آن
میتواند مسیر را تشخیص دهد.
و به همین دلیل قرآن بلافاصله هشدار میدهد:
«وَ ذَرُوا الَّذينَ يُلْحِدُونَ في أَسْمائِهِ»
کسانی هستند
که در اسماء خدا انحراف ایجاد میکنند.
نامها را تحریف میکنند.
نور را
به تاریکی تبدیل میکنند.
راه را
به بیراهه.
آنها نیز دعوت میکنند،
آنها نیز سخن میگویند،
اما دعوتشان
انسان را به مقصد نمیرساند.
آنها «اسم را دارند
اما نور را ندارند.»
و همین است معنای «الحاد در اسماء».
انحراف از حقیقتِ نامها.
نامی که باید انسان را به خدا برساند
گاهی به وسیلهای تبدیل میشود
برای دور شدن از خدا.
به همین دلیل قرآن میفرماید:
«سَيُجْزَوْنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»
زیرا مسیر هدایت
با نور شناخته میشود.
و انسان اگر نور را بشناسد
میتواند راه را انتخاب کند.
در اینجا معنای حج
دوباره روشن میشود.
حج یعنی
انسان مقصد را بشناسد.
حج یعنی
دل بتواند میان دو دعوت
نور را تشخیص دهد.
دعوتی که به سوی خدا میرود
و دعوتی که انسان را به تمنّاهای خودش میکشاند.
وقتی انسان حجّت را پیدا کرد
راه روشن میشود.
و وقتی راه روشن شد
دل میتواند «قصد» کند.
و این همان لحظهای است
که حج آغاز میشود.
حرکت دل
به سوی نور.
تَحضُرُهُ و تَغيبُ عَنهُ
امام كاظم عليه السلام:
إنَّ اللَّهَ تَبارَكَ و تَعالى أيَّدَ المُؤمِنَ بِروحٍ مِنهُ
خداوند متعال، مؤمن را با روحى از سوى خود پشتيبانى مىكند،
تَحضُرُهُ في كُلِّ وَقتٍ يُحسِنُ فيهِ و يَتَّقي،
كه هرگاه وى نيكى و تقوا نشان مىدهد، آن روح پيش اوست
و تَغيبُ عَنهُ في كُلِّ وَقتٍ يُذنِبُ فيهِ و يَعتَدي،
و هرگاه گناه و خطا مىكند، آن روح از پيش او غايب مىشود.
فَهِيَ مَعَهُ تَهتَزُّ سُروراً عِندَ إحسانِهِ،
پس آن [روح] با اوست. هرگاه وى نيكى كند، آن [روح] از شادى، خوشحالى مىكند؛
و تَسيخُ فِي الثَّرى عِندَ إساءَتِهِ.
و هرگاه وى بدى كند، آن [روح] در كام زمين فرو مىرود.
فَتَعاهَدوا عِبادَ اللَّهِ نِعَمَهُ بِإِصلاحِكُم أنفُسَكُم؛ تَزدادوا يَقيناً، و تَربَحوا نَفيساً ثَميناً،
پس، اى بندگان خدا! با اصلاح خودتان، از نعمتهاى خدا مراقبت كنيد
تا نور يقين شما افزوده گردد و به بهره نفيس و گرانبها برسيد.
رَحِمَ اللَّهُ امرَأً هَمَّ بِخَيرٍ فَعَمِلَهُ، أو هَمَّ بِشَرٍّ فَارتَدَعَ عَنهُ.
رحمت خدا بر كسى كه به نيكى تصميم بگيرد و آن را انجام دهد،
يا بر بدى تصميم بگيرد؛ امّا از آن دست بكشد!
1. **«قلب سلیم؛ مقصدِ آنلاینِ نور»**
2. **«حضور و غیاب نور در ملکوت قلب»**
3. **«قبض و بسط نور؛ فهم رضا و سخط الهی»**
4. **«وقتی دل اخم و لبخند نور را میفهمد»**
5. **«روحِ مؤیِّد؛ چراغ پنهانِ هدایت در دل مؤمن»**
**«قلب سلیم؛ قصدِ دائمیِ نور در ملکوت دل»**
دلنوشته
قلب سلیم؛ قصدِ دائمیِ نور در ملکوت دل
قبض و بسط نور؛ فهم رضا و سخط الهی
وقتی دل اخم و لبخند نور را میفهمد
در مسیر شناخت این نور
یک حقیقت لطیف دیگر نیز آشکار میشود.
نور هدایت
چیزی دور از انسان نیست.
در قلب انسان حضور دارد.
قلبی که قرآن از آن با نام
«قلب سلیم» یاد میکند.
قلب سلیم
قلبی است که مدام رو به نور دارد.
قلبی که
همیشه در حال «قصد کردن نور» است.
انگار در ملکوت دل
یک ارتباط زنده برقرار است.
ارتباطی خاموش
اما روشن.
دل
پیوسته میخواهد بداند:
اکنون
رضای خدا در چیست؟
اکنون
ارادهی او کدام است؟
در این حالت
انسان کمکم نشانههای لطیفی را درک میکند.
گاهی دل آرام میشود.
گاهی دل میگیرد.
گاهی نوری در درون انسان
گشایش ایجاد میکند.
و گاهی همان نور
پنهان میشود.
اهل معرفت این حالت را
«قبض و بسط» نامیدهاند.
قبض و بسط نور در دل.
انگار در ملکوت قلب
نور
گاهی حضور پیدا میکند
و گاهی غایب میشود.
و دل مؤمن
از همین حضور و غیاب
رضا و سخط پروردگار را میفهمد.
مثل کودکی
که از نگاه پدر
اخم و لبخند او را تشخیص میدهد.
پیش از آنکه سخنی گفته شود
دل میفهمد.
و اگر این فهم در انسان زنده شود
انسان گاهی «پیش از آنکه خطا رخ دهد»
از آن فاصله میگیرد.
این همان مقامی است
که اهل بیت علیهمالسلام از آن سخن گفتهاند.
امام کاظم علیه السلام فرمودند:
«إنَّ اللَّهَ تَبارَكَ و تَعالى أيَّدَ المُؤمِنَ بِروحٍ مِنهُ»
خداوند متعال
مؤمن را با روحی از جانب خود تأیید میکند.
روحی از نور.
روحی از هدایت.
سپس فرمودند:
«تَحضُرُهُ في كُلِّ وَقتٍ يُحسِنُ فيهِ و يَتَّقي»
هرگاه انسان
نیکی میکند
و تقوا پیشه میسازد
آن روح نزد او «حاضر» است.
نور در کنار اوست.
«و تَغيبُ عَنهُ في كُلِّ وَقتٍ يُذنِبُ فيهِ و يَعتَدي»
و هرگاه گناه میکند
و از مسیر خارج میشود
آن روح «غایب میشود».
نور
از کنار او فاصله میگیرد.
در حقیقت
انسان در زندگی خود
پیوسته با همین حضور و غیاب نور روبهروست.
«فَهِيَ مَعَهُ تَهتَزُّ سُروراً عِندَ إحسانِهِ»
وقتی انسان نیکی میکند
آن روح از شادی میلرزد.
انگار ملکوت دل
سرشار از نور میشود.
«و تَسيخُ فِي الثَّرى عِندَ إساءَتِهِ»
اما وقتی انسان بدی میکند
آن نور در زمین فرو میرود.
دل تاریک میشود.
انسان میماند
و سنگینی خطا.
و اینجاست که امام علیه السلام
انسان را متوجه یک حقیقت بزرگ میکنند:
«فَتَعاهَدوا عِبادَ اللَّهِ نِعَمَهُ بِإِصلاحِكُم أنفُسَكُم»
ای بندگان خدا
از نعمتهای الهی مراقبت کنید
با اصلاح خودتان.
یعنی این نور را حفظ کنید.
با تقوا
با صدق
با بازگشت.
«تَزدادوا يَقيناً، و تَربَحوا نَفيساً ثَميناً»
تا یقین شما افزوده شود
و به گوهری گرانبها دست یابید.
آنگاه امام علیه السلام
نشانهی یک قلب زنده را چنین بیان میکنند:
«رَحِمَ اللَّهُ امرَأً هَمَّ بِخَيرٍ فَعَمِلَهُ،
أو هَمَّ بِشَرٍّ فَارتَدَعَ عَنهُ»
رحمت خدا بر انسانی
که قصد نیکی کند و آن را انجام دهد.
یا قصد بدی کند
اما «از آن بازگردد».
این همان لحظهای است
که نور
انسان را نجات میدهد.
انسان شاید
لحظهای به سوی خطا متمایل شود.
اما ناگهان
چیزی در دل او را متوقف میکند.
یک هشدار لطیف.
یک تاریکی ناگهانی.
یک سنگینی در دل.
و همین نشانه کافی است
تا انسان قدم خود را پس بکشد.
این همان حضور و غیاب نور است.
همان ارتباط زندهای که در ملکوت قلب جریان دارد.
و شاید بتوان گفت
قلب سلیم
قلبی است که به این نور «متصل» است.
قلبی که
مدام نور را قصد میکند.
مدام میپرسد:
اکنون
راه کدام است؟
و وقتی چنین قلبی در انسان زنده شود
حج
دیگر تنها یک سفر بیرونی نیست.
حج
در درون انسان رخ میدهد.
دل
مدام به سوی نور بازمیگردد.
مدام
قصدِ نور میکند.
1. **«ودیعةُ الله؛ علمِ امانتسپرده در زمین»**
2. **«حج؛ ادای امانتِ نور»**
3. **«از ودیعه تا وفا؛ علم، معلم و امانت الهی»**
4. **«حجّتِ امانت؛ بازگشت به علمِ سپردهشده»**
5. **«خیانت به نور یا ادای امانت؟»**
دلنوشته
حج؛ ادای امانتِ نور
ودیعةُ الله؛ علمِ امانتسپرده در زمین
در این راه بازگشت
یک حقیقت دیگر هم باید روشن شود.
اگر گفتیم حج
قصدِ نور است،
اگر گفتیم حجّت
آن نوری است که راه را نشان میدهد،
اگر گفتیم قلب سلیم
با حضور و غیاب این نور
رضا و سخط الهی را میفهمد،
اکنون باید بپرسیم:
«آن چیزِ گرانبهایی که باید قصد شود چیست؟»
آن حقیقتی که اگر انسان آن را بیابد
میتواند از خطا برگردد، چیست؟
پاسخِ روایات روشن است:
«علم.»
اما نه هر دانشی.
نه انباشتی از واژهها.
نه محفوظاتی که فقط در ذهن بماند.
بلکه علمی که نور است.
علمی که راه را نشان میدهد.
علمی که
از یک مبدأ نورانی میرسد
و دل را از حیرت بیرون میآورد.
از همین جاست که حدیث شریف،
حقیقتی تکاندهنده را آشکار میکند:
«الْعِلْمُ وَدِيعَةُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ، وَ الْعُلَمَاءُ أُمَنَاؤُهُ عَلَيْهِ»
علم
ودیعهی خدا در زمین است.
چه تعبیر عجیبی.
ودیعه
چیزی است که با اطمینان سپرده میشود
تا سالم حفظ گردد
و به صاحبش بازگردانده شود.
پس علم
فقط یک ابزار نیست.
فقط یک آگاهی معمولی نیست.
علم
«امانت خداست.»
نوری است که خدا در زمین گذاشته
تا انسان در تاریکی رها نشود.
و وقتی میفرماید:
«وَ الْعُلَمَاءُ أُمَنَاؤُهُ عَلَيْهِ»
یعنی این ودیعه
بینگهبان رها نشده است.
برای این امانت
امینانی قرار داده شدهاند.
حاملانی.
نگهبانانی.
کسانی که این نور
در وجودشان محفوظ است.
و اگر با زبان تأویل به این حدیث نگاه کنیم،
ودیعة الله
تنها یک مفهوم ذهنی نیست؛
بلکه اشاره به همان وجود مقدس و نازنینی دارد
که «حجّت الله» است.
همان معلم ربانی.
همان کسی که خدا در هر زمان
هویت او را برای اهل طلب آشکار میکند
تا انسان راه بازگشت را گم نکند.
در حقیقت
علمِ ودیعه
از این خزانهی زنده دریافت میشود.
انسان
با اخذ علم از این مبدأ نورانی
راه جبران خطا را میآموزد.
و آنگاه
وقتی به آن علم عمل میکند
فقط یک کار خوب انجام نداده است؛
بلکه «امانت را ادا کرده است».
به همین دلیل ادامهی حدیث
چنین سنگین و بیدارکننده است:
«فَمَنْ عَمِلَ بِعِلْمِهِ أَدَّى أَمَانَتَهُ»
هر کس به علم خود عمل کند
امانتش را ادا کرده است.
یعنی اگر نور را شناختی
و بر طبق آن قدم برداشتی،
تو وفادار بودی.
اگر راه را دیدی
و همان راه را انتخاب کردی،
تو امانت را سالم برگرداندی.
و شاید از همین جا
سرّ آن خطاب لطیف به حجرالاسود هم روشنتر شود؛
آنجا که زائر میگوید:
«أمانتي أدّيتها»
امانتم را ادا کردم.
این جمله
اگرچه در ظاهر بخشی از مناسک است،
اما در باطن
سخنِ انسانی است
که میگوید:
پروردگارا،
آن نوری را که به من نشان دادی
ضایع نکردم.
آن عهد را که در دل من گذاشتی
فراموش نکردم.
آن معلمی را که به عنوان حجّتت معرفی کردی
وانگذاشتم.
علم را گرفتم،
و به آن عمل کردم.
پس امانت را ادا کردم.
و اینجاست که حج
در تأویل خود
معنایی بسیار عمیق پیدا میکند.
حج
فقط طوافِ یک سنگ و دیوار نیست.
حج
بازگرداندنِ امانت است.
حج
وفاداری به علمِ نازلشده از نور است.
حج
یعنی انسان
پس از خطا
دوباره به مبدأ علم بازگردد،
دوباره از معلمِ ربانی بیاموزد،
و دوباره مطابق نور عمل کند.
این همان بازگشت است.
این همان توبهی حقیقی است.
اما حدیث
روی دیگر حقیقت را نیز نشان میدهد:
«وَ مَنْ لَمْ يَعْمَلْ بِعِلْمِهِ كُتِبَ فِي دِيوَانِ اللَّهِ مِنَ الْخَائِنِينَ»
و هر کس به علم خود عمل نکند
در دیوان خدا
از خائنان نوشته میشود.
چرا اینقدر سنگین؟
چون خطا
فقط ندانستن نیست.
گاه انسان میداند
اما تمنّا را به جای نور انتخاب میکند.
راه را میشناسد
اما به سوی خواستهی نفس میرود.
نور را دیده
اما با آن همراه نمیشود.
و این
دیگر فقط ضعف نیست؛
این «خیانت در امانت» است.
خیانت به علمی که خدا سپرده بود.
خیانت به نوری که باید حفظ میشد.
خیانت به حجّتی که باید از او تبعیت میشد.
پس هر جا انسان
تمنّا را جای نور نشاند،
هر جا خواستِ خود را
بر علمِ برخاسته از حجّت ترجیح داد،
در حقیقت
در امانت خیانت کرده است.
و هر جا
علم را از مبدأ نورانیاش گرفت
و بر اساس آن عمل کرد،
تاویلاً حج به جا آورد.
چون حج
همین است:
قصدِ ودیعهی الهی.
بازگشت به امانت.
وفاداری به معلم.
عمل به علم.
و خروج از خیانتِ نفس
به سوی امانتداریِ نور.
دلنوشته
علم، ودیعهی الهی
وقتی گفتیم «علم، ودیعهی الهی» است
و عمل به آن «ادای امانت»،
آنگاه مناسک حج در افق باطن،
صورتِ یک «تجدید عهد» پیدا میکنند؛
گویی سالک در هر موقف،
نه فقط حرکتی جسمانی،
بلکه «بازگشتی به میثاق نخستین» را تجربه میکند.
در این میان، «حجرالاسود» جایگاهی ممتاز دارد؛
زیرا در ظاهر سنگی در بنای کعبه است،
اما در باطن،
نشانهی «عهد محفوظ» میان عبد و ربّ است.
در روایات، حجرالاسود تنها یک سنگ مقدس نیست؛
«محلّ شهادت» است.
گویی چیزی از آن عهد آغازین را در خود نگه داشته است.
از همین روست که در مواجهه با آن،
زائر تنها استلام نمیکند،
بلکه «اقرار» میکند.
اینکه در کنار حجر گفته میشود:
«أمانتي أدّيتها، و ميثاقي تعاهدته»
فقط یک ذکر مناسکی نیست؛
بلکه اعلانِ باطنیِ بنده است در پیشگاه خدا.
یعنی:
پروردگارا، آنچه را به من سپردی، ضایع نکردم؛
و آن عهدی را که در آغاز با تو بستم، از یاد نبردم.
اینجا معنای «امانت» و «میثاق» به هم میرسند.
امانت، نوری است که خدا در جان انسان نهاد؛
و میثاق، همان «پذیرش ربوبیت حق» و التزام به راه اوست.
پس اگر در بخش پیشین گفتیم علم، ودیعهی خداست،
اکنون باید افزود که این ودیعه، بیریشه و بیسابقه نیست؛
بلکه ریشه در همان صحنهی ازلی دارد که قرآن از آن چنین یاد میکند:
«أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ ۖ قَالُوا بَلَى»
«آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: چرا.»
این «بلی»، صرفِ یک پاسخ لفظی نبود.
اعلانِ یک نسبت بود.
اقرارِ جان بود به ربوبیتِ او، و به لوازم این ربوبیت.
یعنی انسان در آن مقام،
پذیرفت که از خود راهی ندارد مگر به راهنمایی او؛
از خود نوری ندارد مگر به نوری که او عطا کند؛
و از خود علمی ندارد مگر به تعلیمی که او برساند.
از همین جا، نسبتِ عمیقِ «میثاق» با «ولایت» آشکار میشود.
زیرا ربوبیتِ الهی در عالم هدایت،
بیمظهر و بیباب رها نشده است.
خداوند راه خود را با «حجت» روشن میکند،
و اسماء خود را در «اولیای خویش» تعلیم میدهد.
پس «بلی» گفتن به ربوبیت خدا،
در باطن خود،
«بلی» گفتن به «طریق الهی» نیز هست؛
یعنی پذیرفتن اینکه بازگشت به خدا،
جز از راهی که او گشوده، ممکن نیست.
در این افق،
حجرالاسود را میتوان «نقطهی یادآوریِ آن بلیِ نخستین» دانست.
زائر وقتی به حجر میرسد،
در حقیقت به سرحدّ یک پرسش ازلی نزدیک میشود:
آیا هنوز بر همان اقرار ایستادهای؟
آیا هنوز ربوبیت او را پذیرفتهای؟
آیا هنوز امانت او را سالم نگاه داشتهای؟
آیا هنوز علم را از نور میگیری،
یا تمنّا را جایگزین هدایت کردهای؟
و اینجاست که نسبتِ حجر با «خطا» نیز روشن میشود.
خطای نخستین، در حقیقت نوعی «غفلت از میثاق» بود.
نه اینکه انسان اصلِ ربوبیت خدا را انکار کند،
بلکه در مقام عمل، از لوازم آن غفلت ورزد؛
یعنی بهجای اینکه دست نیاز به سوی معلم ربانی دراز کند،
به تمنّای خود اعتماد کند؛
بهجای اینکه منتظر اذن باشد،
خودسرانه به شجره نزدیک شود.
در این معنا، خطا یعنی:
«فراموش کردنِ «بلی» در لحظهی انتخاب.»
و حج، درست در نقطهی مقابل آن قرار میگیرد.
حج یعنی:
«به یاد آوردنِ «بلی» در همهی مواقف.»
لبیک، پاسخِ زبانیِ همین تذکر است.
طواف، حرکتِ جان بر محور همین عهد است.
سعی، تلاشِ بنده در فضای همین ربوبیت است.
و استلامِ حجر، تجدیدِ صریحِ همین میثاق است.
پس وقتی زائر در کنار حجر میگوید:
«أمانتي أدّيتها، و ميثاقي تعاهدته»
در حقیقت دارد عرضه میدارد:
پروردگارا،
من میخواهم به همان «بلی» بازگردم.
میخواهم اقرارِ نخستین را در زندگیِ اکنون صادق کنم.
میخواهم آن علمی را که به امانت دادی،
با عمل، به تو بازگردانم.
میخواهم از خیانتِ تمنّا بیرون بیایم
و به وفای نور داخل شوم.
اینجاست که حجرالاسود دیگر یک «سنگ» نیست؛
بلکه «شاهدِ عهد» است.
نشانهای است در عالم مُلک، از حقیقتی در عالم ملکوت.
گویی خدای متعال چیزی از میثاقِ نخستین را در این عالم باقی گذاشته
تا انسانِ فراموشکار، هر بار که به خانه بازمیگردد،
نشانیِ عهد را گم نکند.
و چه مناسبتی عمیقتر از این، میان حجر و قلب؟
اگر حجر، موضعِ میثاق در ظاهرِ حج است،
قلب، موضعِ میثاق در باطنِ انسان است.
و همانگونه که حجر، محلّ استلام و تجدید عهد است،
دل نیز باید محلّ بازپذیریِ نور و وفاداری به آن باشد.
از این جهت، هر کس حجرِ دل را با تمنّا تیره کند،
میثاق را در باطن خویش فرسوده است؛
و هر کس آن را با ذکر، علمِ صحیح، و تبعیت از حجت الهی جلا دهد،
در حقیقت به باطنِ حج راه یافته است.
پس میتوان گفت:
«حج، سفر از غفلتِ میثاق به یادآوریِ میثاق است.»
و حجرالاسود، در این سفر،
مهرِ شهادتِ عهد است؛
گواهی است بر اینکه راه بازگشت هنوز باز است،
و انسان میتواند دوباره به آن «بلی»ی نخستین وفادار شود.
در این منظر، جملهی «أمانتي أدّيتها» معنایی بسیار لطیفتر پیدا میکند:
یعنی پروردگارا،
آنچه در روز «ألست» در جان من نهادی،
نمیخواهم دیگر به دست تمنّا تباه شود.
میخواهم آن را به سلامت، در سایهی نور ولایت،
به مقصد برسانم.
و این همان سرّ پیوند «حج، حجر، میثاق، امانت و ربوبیت» است:
آغازِ انسان با «ألست» بود،
لغزشِ او با غفلت از لوازم آن رخ داد،
و بازگشتش با تجدیدِ همان عهد ممکن میشود.
1. **«لبیک؛ پاسخِ بیدار به میثاقِ ازلی»**
2. **«احرام؛ خروج از انانیت برای وفای به عهد»**
3. **«از بلی تا لبیک»**
4. **«لبیک و احرام؛ زبان و جامهی وفاداری به میثاق»**
5. **«هجرت از تمنّا به لبیک»**
**«از بلی تا لبیک؛ احرامِ خروج از انانیت»**
**«لبیک؛ پاسخِ بیدار به میثاقِ ازلی»**
دلنوشته
از بلی تا لبیک؛ احرامِ خروج از انانیت
ادامهی این مسیر،
ما را به «لبیک» و «احرام» میرساند؛
زیرا وقتی سخن از «میثاق» و پاسخِ ازلیِ «بلی» به میان آمد،
اکنون باید دید این اقرار،
در سلوکِ حج چگونه در جانِ انسان فعلیت پیدا میکند.
اگر حجرالاسود یادآورِ عهد است،
«لبیک» پاسخِ بیدارِ بنده به همان دعوتِ نخستین است،
و «احرام» صورتِ عملیِ خروج از هر هویتی است
که میان عبد و ربّ حجاب میشود.
در حقیقت،
دعوتِ حج از جانب خداست،
و لبیک، جوابِ بنده است.
اما این پاسخ، تنها پاسخ به یک ندای زمانی نیست؛
طنینِ همان پاسخِ نخستین است که در عالم ذرّ گفته شد:
«أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ ۖ قَالُوا بَلَى».
گویی «بلی» در ساحتِ میثاق،
و «لبیک» در ساحتِ سلوک،
دو تجلّی از یک حقیقتاند:
یکی اقرارِ آغازینِ جان،
و دیگری تجدیدِ آگاهانهی آن در مسیر بازگشت.
از این رو،
«لبیک» فقط گفتنِ چند کلمه نیست؛
ترجمهی یک موضع وجودی است.
یعنی:
پروردگارا،
من دعوت تو را شنیدم.
من از خوابِ غفلت برخاستم.
من هنوز میخواهم بندهی تو باشم.
من هنوز میخواهم بر همان «بلی» وفادار بمانم.
و همینجا معنای عمیقتر خطا نیز آشکار میشود.
خطا آنگاه آغاز شد که انسان
بهجای شنیدنِ دعوتِ حق،
به ندای تمنّا گوش سپرد.
بهجای اینکه بگوید «لبیک» به امر خدا،
در درون خود به خواهشِ نفس پاسخ داد.
پس هر خطا، در باطن خود،
نوعی «لبیک گفتن به غیر خدا» است.
اگر چنین باشد،
حج مدرسهی بازگشت از همین پراکندگی است.
یعنی انسان میآید تا همهی پاسخهای باطل را پس بگیرد
و یک پاسخ راستین را در جان خود مستقر کند:
«لبیک اللهم لبیک».
یعنی دیگر نه به تمنّا لبیک،
نه به خودخواهی لبیک،
نه به شجرهی بیاذن لبیک؛
بلکه فقط به تو.
اما این پاسخِ خالص،
جز با «احرام» تحقق نمییابد.
چرا؟
چون تا انسان در جامههای هویتهای عاریتی پیچیده است،
تا وقتی با زینتِ خودبینی،
تشخّصِ نفسانی،
برتریطلبی و تعلقاتِ متراکم وارد میشود،
لبیک او هنوز به تمام معنا آزاد نشده است.
از همین رو، آغازِ حج با احرام است:
یعنی «درآوردنِ جامهی عادت»
و پوشیدنِ لباسِ فقر و عبودیت.
احرام، در ظاهر، پوشیدن دو پارچهی ساده است؛
اما در باطن،
خلعِ انانیّت است.
انسان در احرام،
عنوانهای خود را بیرون میگذارد.
تفاوتهای ظاهری را کنار مینهد.
از زینتِ معمول فاصله میگیرد.
و گویی به خود میگوید:
تو با هیچیک از این عنوانها، راهی به سوی خدا نداری.
اگر میخواهی به میثاق بازگردی،
باید سبک شوی.
باید از «من» بیرون بیایی.
در این معنا،
احرام نوعی «مرگِ اختیاریِ نفس» است؛
تمرینِ آنکه انسان پیش از مرگِ جسمانی،
از ادعاهای خود دست بشوید.
و این چه تناسبی دارد با حقیقتِ بازگشت.
زیرا آنکه در آغاز، بر اثر تمنّا لغزید،
در واقع دچار «اثباتِ خود در برابر تعلیم الهی» شد؛
خواست بیواسطه بگیرد،
خواست خود تعیین کند،
خواست از مسیر اذن عبور نکند.
و اکنون، در احرام،
همان انسان باید برعکسِ آن حالت را تمرین کند:
نه خودبسندگی، بلکه فقر؛
نه تصرفِ خودسرانه، بلکه توقف بر امر؛
نه خودآرایی، بلکه عریانیِ عبودیت.
پس احرام،
ورود به منطقهای است که در آن،
بنده دیگر نمیخواهد با نفسِ عادیِ خویش زندگی کند.
او میخواهد به حریم الهی داخل شود،
و ورود به این حریم،
جز با تخفیفِ خود و تعظیمِ امر خدا ممکن نیست.
از اینجا، نسبتِ احرام با «ولایت» نیز روشن میشود.
چون خروج از انانیت،
صرفاً یک حالت اخلاقیِ مبهم نیست؛
بلکه خالیکردنِ جان است برای پذیرشِ نورِ هدایت.
آدمی تا از خود پُر است،
جایی برای معلم ربانی در دلش نمیماند.
تا تمنّاهای او حاکماند،
صدای حجت را درست نمیشنود.
پس احرام در باطن،
آمادهشدن برای «اخذِ دوباره از نور» است.
به تعبیر دیگر،
اگر خطا از آنجا آغاز شد که انسان
بهجای اخذ از حجت،
به خواستِ خویش تکیه کرد،
احرام اعلانِ پایانِ این تکیهگاهِ باطل است.
و لبیک، اعلانِ شروعِ تبعیت است.
پس این دو با هم،
صورتِ کاملِ توبه را میسازند:
«احرام»، نفیِ خود؛
«لبیک»، اثباتِ حق.
و چه لطیف است که بنده،
پس از تجدیدِ میثاق در افقِ حجر،
اکنون با لبیک وارد مسیری میشود
که در آن باید هر لحظه از خود بپرسد:
آیا من حقیقتاً پاسخگوی خدا هستم،
یا هنوز در باطن،
به خواهشهای پنهانِ خویش جواب میدهم؟
اگر پاسخِ دوم باقی باشد،
حج هنوز در عمق جان آغاز نشده است.
اما اگر انسان بتواند
در هر منعِ احرام،
در هر ترکِ لذتِ مباح،
در هر مراقبت،
یک «نه» به نفس
و یک «آری» به خدا را تمرین کند،
آنگاه حج از صورت به معنا وارد میشود.
پس میتوان گفت:
«لبیک، زبانِ وفاداری به میثاق است؛
و احرام، جامهی این وفاداری.»
لبیک میگوید:
«آمدهام.»
احرام نشان میدهد:
«برای آمدن، خود را کنار گذاشتهام.»
لبیک میگوید:
«دعوت تو را پذیرفتم.»
احرام گواهی میدهد:
«دیگر نمیخواهم با هویتِ نفسانیِ سابق به این دعوت پاسخ دهم.»
و این همان نقطهای است که حج را از یک سفرِ ظاهری
به یک هجرتِ باطنی تبدیل میکند:
هجرت از انانیت به عبودیت،
از پاسخگویی به تمنّا به پاسخگویی به ربّ،
و از پراکندگیِ دل به تمرکز بر محورِ نور.
اگر بخواهیم همهی این مسیر را در یک جمله جمع کنیم،
میتوان گفت:
«در حجر، بنده عهد را به یاد میآورد؛
در لبیک، آن را پاسخ میدهد؛
و در احرام، برای وفاداری به آن، از خود بیرون میآید.»
1. **«طوافِ دل بر مدار حجت»**
2. **«وقتی قلب بر محور نور میچرخد»**
3. **«طواف؛ خروج قلب از محورِ خود»**
4. **«گردش وجود بر مدار نور»**
5. **«محورِ دل؛ حجت خدا»**
گردشِ دل بر مدار نور
طوافِ دل بر مدار حجت
دلنوشته
گردشِ دل بر مدار نور
طوافِ دل بر مدار حجت
ادامهی طبیعی این مسیر، ورود به «طواف» است؛
حرکتی که در ظاهر، چرخیدن به گرد خانه است،
اما در باطن، «بازآراییِ هستیِ انسان بر محور حجت» است.
وقتی بنده در احرام از خود بیرون آمد،
و با لبیک پاسخِ میثاق را تازه کرد،
اکنون باید «نظام وجودیاش را دوباره تنظیم کند».
چگونه؟
با طواف.
طواف یعنی:
دل را از مرکزیتِ خود بردار،
و بر مدار حقیقتی بچرخان
که خدا آن را برای تو «محور» قرار داده است.
در ظاهر، محور کعبه است؛
اما کعبه خود نشانه است.
نشانهی حقیقتی فراتر.
نشانهی قلبی که خداوند آن را محلّ نزول نور خود قرار داده:
«قلبِ حجتِ خدا.»
از همین روست که پیامبر فرمود:
«قلب المؤمن عرش الرحمن»؛
و در روایات آمده که:
«نحن قِبلةُ الله» و «الْبَیت لَهُ قِبْلَة، وَ نَحْنُ قِبْلَة»؛
اگر ظاهر بیت قبلهی نماز است،
«بیت ولایت قبلهی جان» است.
پس طواف، ترجمهی عملیِ یک حقیقتِ بسیار لطیف است:
«هر انسانی حولِ چیزی میگردد.»
پرسش این است:
گرد چه میچرخی؟
گرد تمنّا؟
گرد خود؟
گرد مردم؟
یا گرد نور؟
طواف میگوید:
اگر از خطا برگشتهای،
اگر میثاق را به یاد آوردهای،
اگر به دعوت خدا پاسخ دادهای،
اکنون گردشِ وجودت را بر محور الهی تنظیم کن.
محور الهی در شریعت، کعبه است؛
و در حقیقت،
«حجت خداست».
زیرا همانطور که زمین بدون محور فرو میپاشد،
وجود انسان نیز بدون محور فرو میپاشد.
انسان بیمحور
گم میشود،
پریشان میشود،
گرداگرد هزار میل و خواهش از هم میپاشد.
اما اگر محور یکتا شد،
حرکت هماهنگ، منظّم و رو به الله میشود.
این همان معنای باطنی طواف است:
«به مرکز حقیقیات بازگرد.
گرد چیزی بگرد که تو را حفظ میکند،
نه چیزی که تو را متلاشی میسازد.»
و این حقیقت را حج با زبان نمادها بیان میکند:
در طواف،
تو به جای آنکه مرکز باشی،
«دایره» میشوی.
تو خودت محور نیستی.
تو در پیرامون میایستی.
تو به چیزی سوای خود میچسبی.
تو باید یک نقطهی ثبات در درون خود پیدا کنی؛
و همان نقطه،
در تأویل،
«قلب حجت الهی» است.
زیرا خدا در عالمِ معنا،
محوری برای هدایت گذاشته است؛
که اوست «باب الله»،
«صراط الله»،
«نور الله»،
و «وجه الله».
آدمی اگر گرد او نگردد،
حقیقتاً گرد چیزی میگردد که مسیرش به خطا ختم میشود.
طواف،
یادآوریِ این حقیقت است که:
«محور، تو نیستی؛ حجت است.
راه، تو نیستی؛ نور است.
مرکز، تو نیستی؛ اوست.»
به همین دلیل،
در طواف،
انسان نه جلو میافتد،
نه عقب میماند،
بلکه همراه جمع،
هماهنگ،
در یک ریتمِ الهی حرکت میکند.
این هماهنگیِ جمعی،
در باطن،
تمثیلی است از هماهنگی با «روح مُوَیَّد»؛
همان که در روایت فرمود:
روحی از جانب خدا
در قلب مؤمن حاضر و غایب میشود
تا او را از خطا نگه دارد
و باطنش را بر مدار نور نگاه دارد.
پس طواف فقط چرخیدن نیست؛
تمرینِ زیستن بر مدار قلب است.
و قلب در عرفان شیعی،
تنها یک اندام نیست؛
مرکز ادراک نور و محلّ نزول حجت است.
درون هر انسانی یک «بیت» است؛
یک خانه؛
و آن خانه باید حولِ حجت پاک شود.
به همین خاطر،
در طواف،
انسان دائم با زمزم،
با مقام ابراهیم،
با ملتزم و حجر الاسود روبهرو میشود؛
هر یک یادآورِ یک حقیقت باطنی:
• زمزم: حقیقتِ تطهیر
• مقام ابراهیم: حقیقتِ ایستادگی بر توحید
• حجر: حقیقتِ میثاق
• ملتزم: حقیقتِ پناه بردن به رحمت
و تو در این گردش،
همهی این معانی را لمس میکنی
بیآنکه به زبان بیایند.
این همان «تعلیمِ بیکلام» است؛
تعلیمی که در حرکتِ تو ریخته میشود.
ای همسفر مسیر کمال،
اگر بخواهیم یک جملهی جامع بگوییم:
«طواف، ترجمانِ وجودی این اعتراف است که:
قلبِ من باید حولِ نورِ حجت تو بچرخد،
نه حولِ تمنّای خودم.»
و این همان قلبسازیِ حج است.
در احرام،
نفس را کنار گذاشتی؛
در لبیک،
دعوت را پذیرفتی؛
و در طواف،
قلبت را در مدار گذاشتی.
1. **«میقات؛ آستانهی صدق و ترکِ ادعا»**
2. **«رازِ میقات؛ خلعِ ولایتِ نفس»**
3. **«در میقات؛ از ادعای بیعیبی تا اعترافِ فقر»**
4. **«میقات؛ آغازِ توبهی حقیقی»**
5. **«خلعِ لباسِ معصیت در میقات»**
6. **«میقات؛ گشودنِ عقدهای غیرالهی»**
«میقات؛ آستانهی ترکِ ولایتِ نفس»
«میقات؛ گذر از ادعای بیعیبی»
دلنوشته
میقات؛ آستانهی ترکِ ولایتِ نفس
میقات؛ گذر از ادعای بیعیبی
وقتی سالک به «میقات» میرسد؛
آستانهای که در آن، انسان پیش از آنکه وارد حریم خانه شود،
باید با خود و با پروردگار خویش صادق گردد.
میقات تنها یک نقطهی جغرافیایی نیست؛
مرزی است میان دو شیوهی زندگی:
زندگی بر مدار تمنّا،
و زندگی بر مدار عهد.
در میقات، انسان قصد میکند
به پیمانی که با خدا بسته است وفادار بماند؛
پیمانی که شکستن آن،
دل را از ثمرات ربوبیت محروم میکند.
از همین روست که احرام در میقات آغاز میشود.
جامههای دوخته کنار گذاشته میشود
تا انسان از لباسهای ساختگیِ نفس بیرون آید؛
از ریا و نفاق که در تار و پود این لباسها پنهان است فاصله بگیرد؛
و از خطاهایی که با حسد و ترک ولایت امیرالمؤمنین علی(ع)
در جان او ریشه دوانده، پاک گردد.
این حقیقت را امام سجاد(ع)
در گفتوگوی بیدارکنندهای با «شبلی» چنین آشکار فرمودند.
وقتی شبلی از حج بازگشت،
حضرت از او پرسیدند:
«أَنَزَلْتَ الْمِيقَاتَ وَ تَجَرَّدْتَ عَنْ مَخِيطِ الثِّيَابِ وَ اغْتَسَلْتَ؟»
آیا در میقات فرود آمدی
و جامههای دوخته را از تن بیرون آوردی
و غسل کردی؟
گفت: آری.
امام فرمودند:
«نَوَيْتَ أَنَّكَ خَلَعْتَ ثَوْبَ الْمَعْصِيَةِ
وَ لَبِسْتَ ثَوْبَ الطَّاعَةِ؟»
آیا نیت کردی که لباس گناه را از تن درآوری
و جامهی طاعت بر تن کنی؟
یعنی آیا قصد کردی
ولایتی را که منشأ معصیت و لغزش است ترک کنی،
و به ولایتی تمسک جویی
که با شکستن ادعای بیعیبیِ نفس،
راه اطاعت خدا را میگشاید؟
شبلی گفت: نه.
امام فرمودند:
«نَوَيْتَ أَنَّكَ تَجَرَّدْتَ مِنَ الرِّيَاءِ وَ النِّفَاقِ
وَ الدُّخُولِ فِي الشُّبُهَاتِ؟»
آیا هنگام درآوردن لباس دوخته
نیت کردی که از ریا، نفاق و شبهات جدا شوی؟
گفت: نه.
فرمودند:
«فَحِينَ اغْتَسَلْتَ
نَوَيْتَ أَنَّكَ اغْتَسَلْتَ مِنَ الْخَطَايَا وَ الذُّنُوبِ؟»
آیا هنگام غسل
قصد کردی که خود را از خطاها و گناهانی بشویی
که از ادعای بیعیبی برخاستهاند؟
گفت: نه.
امام فرمودند:
پس تو در حقیقت
نه به میقات وارد شدهای،
نه لباس دوخته را از تن بیرون آوردهای،
و نه غسل کردهای.
سپس پرسیدند:
«تَنَظَّفْتَ وَ أَحْرَمْتَ وَ عَقَدْتَ بِالْحَجِّ؟»
آیا خود را پاکیزه کردی،
احرام بستی
و پیمان حج را منعقد ساختی؟
گفت: آری.
امام فرمودند:
«نَوَيْتَ أَنَّكَ تَنَظَّفْتَ بِنُورَةِ التَّوْبَةِ
الْخَالِصَةِ لِلَّهِ؟»
آیا هنگام زدودن موهای زائد
قصد کردی که با نور توبهی خالص برای خدا
آلودگی گناه را از جانت پاک کنی؟
گفت: نه.
فرمودند:
«فَحِينَ أَحْرَمْتَ
نَوَيْتَ أَنَّكَ حَرَّمْتَ عَلَى نَفْسِكَ
كُلَّ مُحَرَّمٍ حَرَّمَهُ اللَّهُ؟»
آیا هنگام احرام
نیت کردی که هر آنچه خدا حرام کرده
بر خود حرام گردانی؟
یعنی میل به گناه را
نشانهی نقص خویش بدانی
و بر ترک آن عزم کنی؟
گفت: نه.
فرمودند:
«فَحِينَ عَقَدْتَ الْحَجَّ
نَوَيْتَ أَنَّكَ قَدْ حَلَلْتَ كُلَّ عَقْدٍ لِغَيْرِ اللَّهِ؟»
آیا هنگام بستن پیمان حج
قصد کردی که هر عهدی جز عهد خدا را بگشایی،
و تنها پیمان عبودیت با او را استوار سازی؟
گفت: نه.
پس امام فرمودند:
«ما تَنَظَّفْتَ وَ لَا أَحْرَمْتَ وَ لَا عَقَدْتَ الْحَجّ.»
پس نه پاک شدهای،
نه احرام بستهای،
و نه پیمان حج را منعقد کردهای.
زیرا حقیقتِ میقات
فقط گذشتن از یک سرزمین نیست؛
گذر از یک حالت است.
گذر از ادعای بیعیبی
به اعترافِ نیاز.
گذر از حسد
به پذیرش نور.
گذر از ولایت نفس
به ولایت امیرالمؤمنین علی(ع).
پس هر کس در میقات
از حسد بر عصمت محمد و آل محمد(ع) توبه نکند،
و بر ترک ادعای بیعیبی عزم ننماید،
در حقیقت هنوز وارد میقات نشده است.
میقات
آستانهی صدق است.
آنجا که انسان باید اعتراف کند
راهی به سوی خدا ندارد
مگر از درِ ولایتی
که خود او گشوده است.
و تنها با چنین توبهای است
که احرام معنا پیدا میکند،
لبیک راستین میشود،
و حج
از صورتِ یک سفر
به حقیقتِ یک بازگشت تبدیل میگردد.
1. **«تلبيه؛ پاسخ به ندای ربوبیت»**
2. **«لبیک؛ اجابت دعوت خدا»**
3. **«راز لبیک؛ وفای به عهد نخستین»**
4. **«لبیک؛ اقرار به ربوبیت»**
5. **«تلبيه؛ پاسخ دل به ندای الست»**
6. **«لبیک؛ خروج از ولایت نفس»**
**«تلبيه؛ پاسخ به ندای ربوبیت»**
«لبیک؛ وفای به عهد الست»
دلنوشته
لبیک؛ وفای به عهد الست
پس از آنکه سالک در میقات از ادعای خویش فرود آمد
و جامهی احرام پوشید،
نوبت به «تلبيه» میرسد؛
ندایی که در ظاهر از زبان بنده برمیخیزد،
اما در حقیقت پاسخ به ندایی است که پیشتر از جانب پروردگار بلند شده است.
امام رضا(ع) درباره راز این ندا فرمودند:
«إِنَّ النَّاسَ إِذَا أَحْرَمُوا نَادَاهُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ:
عِبَادِي وَ إِمَائِي، لَأُحَرِّمَنَّكُمْ عَلَى النَّارِ كَمَا أَحْرَمْتُمْ لِي؛
فَقَوْلُهُمْ: لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ إِجَابَةٌ لِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ عَلَى نِدَائِهِ لَهُمْ.»
چون بندگان برای خدا محرم میشوند،
خداوند آنان را ندا میدهد:
ای بندگان من، همانگونه که شما برای من احرام بستید،
من نیز آتش را بر شما حرام میکنم.
و آنگاه بنده در پاسخ به این ندا میگوید:
«لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ»
یعنی:
اجابت میکنم، پروردگارا، اجابت میکنم.
پس تلبيه تنها یک ذکر نیست؛
«پاسخ به دعوت ربوبیت است.»
اقراری است به اینکه انسان دعوت پروردگار را پذیرفته
و میخواهد در سایهی تربیت او زندگی کند.
از همین رو در دعا آمده است:
«لَبَّيْكَ رَبَّنَا وَ سَعْدَيْكَ
إِقْرَاراً بِرُبُوبِيَّتِكَ
وَ إِيقَاناً بِكَ
وَ تَصْدِيقاً بِكِتَابِكَ
وَ وَفَاءً بِعَهْدِكَ.»
پروردگارا! لبیک میگویم و سعادت میطلبم،
با اقرار به ربوبیت تو،
با یقین به تو،
با تصدیق کتابت،
و با وفاداری به عهدی که با تو بستهام.
در حقیقت بنده با گفتن لبیک اعلام میکند
که از این پس، تربیت خویش را به دست ربوبیت الهی میسپارد.
لباس احرام نشانهی همین تسلیم است؛
نشانهی آنکه انسان از ولایت نفس بیرون آمده
و ولایت الهی را پذیرفته است.
از همین رو سالک با لبیک گفتن
در حقیقت اعتراف میکند که سرچشمهی خطا و اندوه را
در بیرون از خود نمیجوید.
او میپذیرد که ریشهی لغزشها
در همان ادعای بیعیبی نهفته است؛
ادعایی که حسد را در دل میرویاند
و انسان را از نور هدایت دور میکند.
پس لبیک،
اعلام وفاداری به عهد نخستین است؛
همان عهدی که در آغاز خلقت بسته شد
و انسان در پاسخ پرسش پروردگار گفت:
«بَلَى».
اما اگر این ندا تنها از حنجره برخیزد
و از دل برنخیزد،
لبیک دیگر پاسخ به دعوت خدا نیست.
امام باقر(ع) درباره چنین لبیکی فرمودند:
«وَ اللَّهِ لَأَصْوَاتُهُمْ أَبْغَضُ إِلَى اللَّهِ مِنْ أَصْوَاتِ الْحَمِيرِ.»
به خدا سوگند،
صدای لبیک آنان نزد خدا
از صدای خران مبغوضتر است.
زیرا لبیک،
پاسخ به ندای ربوبیت است.
و کسی که هنوز ارادهی خدا را نشناخته،
هنوز رضا و سخط خدا را نفهمیده،
و هنوز ولایت نفس را ترک نکرده،
در حقیقت هنوز پاسخی نداده است.
لبیک حقیقی
از جایی آغاز میشود
که انسان بپذیرد
راهی به سوی خدا ندارد
مگر با تسلیم شدن در برابر همان نوری
که خدا برای هدایت بندگانش قرار داده است.
آنجاست که لبیک،
از یک کلمه
به یک «حیات تازه» تبدیل میشود.
1. **«کعبه؛ حریم تربیتی ربوبیت»**
2. **«راز کعبه؛ حریم ولایت»**
3. **«کعبه؛ خانهای برای تربیت دل»**
4. **«کعبه؛ قبلهی عبادت و حریم ولایت»**
5. **«ورود به کعبه؛ ورود به حریم ولایت»**
6. **«کعبه؛ نشانهی ولایت در زمین»**
**«کعبه؛ حریم تربیتی خداوند»**
**«راز کعبه؛ حریم ولایت و تربیت الهی»**
دلنوشته
راز کعبه؛ حریم ولایت و تربیت الهی
پس از لبیک و پاسخ به ندای ربوبیت،
سالک به آستانهای میرسد که مقصد این سفر است؛
«حریم کعبه.»
«بیت» در زبان قرآن، تنها یک ساختمان نیست.
خانه، حریمی است که صاحب آن بر اهلش ولایت دارد؛
در آن خانه، صاحب خانه تدبیر میکند،
اصلاح میکند
و اهل آن را تربیت مینماید.
از همین رو خداوند نیز برای بندگان خویش «بیت» قرار داده است؛
حریمی که در آن، انسان زیر سایهی ربوبیت او تربیت میشود.
چنانکه فرمود:
«اَنَا اللهُ ذُو بَكَّةٍ،
وَ أَهْلُهَا جِيرَانِي،
وَ زُوَّارُهَا وَفْدِي وَ أَضْيَافِي.»
من صاحب بکهام؛
اهل مکه همسایگان مناند
و زائران این خانه، میهمانان من هستند.
اما این خانه تنها سنگ و دیوار نیست.
کعبه نشانهی حریمی است که خداوند برای تربیت بندگانش گشوده است؛
حریمی که راه ورود به آن
از «ولایت اولیای الهی» میگذرد.
از همین رو امام باقر(ع) فرمودند:
«مَنْ دَخَلَ هذَا الْبَيْتَ عارِفاً بِجَميعِ ما أَوْجَبَهُ اللَّهُ عَلَيْهِ
كانَ آمِناً فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْعَذَابِ الدَّائِمِ.»
هر کس در حالی وارد این خانه شود
که به آنچه خدا بر او واجب کرده آگاه باشد،
در آخرت از عذاب جاودان ایمن خواهد بود.
یعنی کسی که نیاز خویش به اصلاح و تربیت را بپذیرد
و به ولایتی تمسک جوید
که او را از دلخواههای نفس عبور میدهد
و از عیبجویی و خودبینی بازمیدارد.
همین معنا را امام سجاد(ع)
در گفتوگوی روشنگر خود با شبلی بیان کردند.
فرمودند:
«أَدَخَلْتَ الْحَرَمَ وَ رَأَيْتَ الْكَعْبَةَ وَ صَلَّيْتَ؟»
آیا وارد حرم شدی
و کعبه را دیدی
و نماز خواندی؟
شبلی گفت: آری.
امام فرمودند:
«فَحِينَ دَخَلْتَ الْحَرَمَ
نَوَيْتَ أَنَّكَ حَرَّمْتَ عَلَى نَفْسِكَ
كُلَّ غِيبَةٍ تَسْتَغِيبُهَا الْمُسْلِمِينَ؟»
آیا هنگام ورود به حرم نیت کردی
که غیبت و عیبجویی از مسلمانان را بر خود حرام سازی؟
گفت: نه.
فرمودند:
«فَحِينَ وَصَلْتَ مَكَّةَ
نَوَيْتَ بِقَلْبِكَ أَنَّكَ قَصَدْتَ اللَّهَ؟»
آیا هنگامی که به مکه رسیدی
در دل قصد کردی که مقصدت خداست
و میخواهی از ربوبیت او بهرهمند شوی؟
گفت: نه.
امام فرمودند:
پس تو در حقیقت
به حرم وارد نشدهای
و به مکه نرسیدهای.
زیرا مکه تنها یک شهر نیست؛
نماد «حریم تربیتی خداوند» است.
و کسی که هنوز دلش در اختیار نفس خویش است
و هنوز از عیبجویی و خودبینی دست نکشیده،
در حقیقت هنوز به این حریم قدم نگذاشته است.
از همین رو رسول خدا(ص) فرمودند:
«يا عَلِيّ مَنْ جَحَدَ وِلايَتَكَ
جَحَدَ اللَّهَ رُبُوبِيَّتَهُ.»
ای علی، هر کس ولایت تو را انکار کند
در حقیقت ربوبیت خدا را انکار کرده است.
زیرا ربوبیت الهی
از طریق همان ولایتی جاری میشود
که خدا برای هدایت بندگان قرار داده است.
به همین دلیل در روایات،
وجود امام به «کعبه» تشبیه شده است.
چنانکه از رسول خدا(ص) نقل شده است:
«مَثَلُ الإِمامِ مَثَلُ الكَعْبَةِ
إِذْ تُؤْتَى وَ لا تَأْتِي.»
امام همچون کعبه است؛
مردم باید به سوی او بیایند
نه آنکه او به سوی مردم رود.
و نیز فرمودند:
«إِنَّ عَلِيّاً كَالْكَعْبَةِ
الَّتِي أَمَرَ اللَّهُ بِاسْتِقْبَالِهَا لِلصَّلَاةِ،
جَعَلَهَا اللَّهُ لِيُؤْتَمَّ بِهِ
فِي أُمُورِ الدِّينِ وَ الدُّنْيَا.»
علی همچون کعبه است
که خداوند مردم را در نماز به سوی آن فرمان داده است
تا در امور دین و دنیا به او اقتدا کنند.
در این حدیث،
امام هم «کعبه» خوانده شده
و هم «قبله».
کعبه بودنِ او
اشاره به همان حریم ولایت دارد
که جایگاه تربیت الهی است.
و قبله بودنش
اشاره به جهتی است
که عبادت انسان را به سوی خدا هدایت میکند.
پس سالک هنگامی که به کعبه میرسد
در حقیقت به نقطهای رسیده است
که باید جهت زندگی خویش را اصلاح کند.
اگر دل به سوی این قبله بازگردد
تمام حرکتهای او عبادت میشود؛
و اگر از این قبله روی برگرداند
حتی عبادت نیز
او را به مقصد نخواهد رساند.
1. **«حجرالاسود؛ شاهدِ میثاق نخستین»**
2. **«از میثاق تا معرفت؛ اسرار حجر و سعی»**
3. **«حجر، سعی و ترویه؛ منازل وفای به عهد»**
4. **«حجرالاسود؛ گواهِ بلیِ انسان»**
5. **«سعی؛ گریز از شیطان در مسیر عهد»**
6. **«منازل میثاق؛ از حجر تا عرفات»**
## **«حجرالاسود؛ شاهدِ عهدِ الست»**
**«منازل وفای به میثاق»**
دلنوشته
منازل وفای به میثاق
پس از آنکه سالک به حریم کعبه وارد میشود،
یکی از نخستین اعمالی که با آن روبهرو میشود
«استلامِ حجرالاسود» است؛
سنگی که در ظاهر قطعهای از سنگ است،
اما در حقیقت «امانتدارِ میثاق نخستین انسان» است.
از امام صادق(ع) پرسیدند:
چرا استلام حجر قرار داده شده است؟
حضرت فرمودند:
«إِنَّ اللَّهَ حَيْثُ أَخَذَ مِيثَاقَ بَنِي آدَمَ
دَعَا الْحَجَرَ مِنَ الْجَنَّةِ
فَأَمَرَهُ بِالْتِقَامِ الْمِيثَاقِ فَالْتَقَمَهُ
فَهُوَ يَشْهَدُ لِمَنْ وَافَاهُ بِالْحَقِّ.»
آنگاه که خداوند از فرزندان آدم پیمان گرفت،
این سنگ را از بهشت فراخواند
و به او فرمان داد آن میثاق را در خود نگاه دارد.
پس حجر آن عهد را در خود فروبرد
و اکنون گواهی میدهد
بر کسانی که با وفاداری نزد او بازمیگردند.
از همین روست که سالک در کنار حجر
عهد خود را به یاد میآورد؛
عهدی که در آغاز خلقت بسته شد
و انسان در پاسخ پروردگار گفت:
«بَلى».
حجرالاسود
گویی حافظِ همان «بلی» نخستین است.
و هر کس آن را استلام میکند
در حقیقت پیمان فراموششدهی خویش را
دوباره به یاد میآورد.
اما سفر حج تنها یادآوری عهد نیست؛
میدان مبارزه با وسوسههایی نیز هست
که انسان را از وفای به آن عهد بازمیدارند.
از امام صادق(ع) پرسیدند:
چرا سعی میان صفا و مروه قرار داده شده است؟
فرمودند:
زیرا شیطان در این وادی
بر ابراهیم(ع) ظاهر شد.
ابراهیم از او روی گرداند
و در این میان به حرکت افتاد
تا از گفتوگو با او دوری کند.
آن وادی
جایگاه ظهور وسوسهی شیطان بود.
پس سعی میان صفا و مروه
یادآور همین حقیقت است
که سالک در مسیر بندگی
باید از وسوسههای شیطان بگریزد.
این حرکت میان دو کوه
حرکت میان دو حالت دل است:
صفا،
نماد پاکی و خلوص دل است؛
و مروه،
نشانهی استواری و پایداری در راه خدا.
سالک میان این دو حرکت میکند
تا دلش از وسوسه پاک شود
و در راه وفای به عهد ثابت بماند.
در ادامه از حضرت پرسیدند:
چرا تلبيه قرار داده شده است؟
فرمودند:
زیرا خداوند به ابراهیم فرمود:
«وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ.»
ابراهیم بر بلندی ایستاد
و مردم را به حج فراخواند.
و این ندا
از هر سو پاسخ داده شد.
از آن زمان
هر لبیکی که از دل مؤمنی برمیخیزد
پاسخی است
به همان ندایی که در آغاز تاریخ بندگی
به گوش انسان رسید.
و نیز پرسیدند:
چرا روز «ترویه» چنین نامیده شده است؟
فرمودند:
زیرا در عرفات آبی نبود
و مردم آب را از مکه با خود میآوردند.
هر یک از دیگری میپرسید:
«آیا آب فراهم کردهاید؟»
و از همین پرسش
نام «ترویه» پدید آمد.
اما در باطن این نام
اشارهای لطیف نهفته است.
سالک پیش از ورود به عرفات
باید خود را «سیراب» کند؛
سیراب از یاد خدا
و از معرفتی که عطش جان را فرو مینشاند.
زیرا عرفات
سرزمین شناخت است.
و کسی که دلش هنوز تشنه است
در آن سرزمین نیز
به معرفت نخواهد رسید.
پس در مسیر حج
هر منزل یادآور حقیقتی است:
حجرالاسود
یادآور عهد نخستین است؛
سعی
یادآور مبارزه با وسوسهی شیطان؛
تلبيه
پاسخ به ندای الهی؛
و ترویه
آمادگی برای ورود به سرزمین معرفت.
و سالک اگر این اسرار را دریابد
خواهد فهمید که حج
تنها مجموعهای از اعمال نیست؛
بلکه سفری است
برای بازگرداندن دل
به همان عهدی
که خداوند در آغاز خلقت
در جان انسان به ودیعه نهاد.
1. **«میزان قبولی حج؛ ولایت محمد و آل محمد(ع)»**
2. **«حج مبرور در سایهی ولایت»**
3. **«راز قبولی حج؛ موالات اهلبیت(ع)»**
4. **«ولایت؛ روح حج»**
5. **«حج مبرور؛ در مدار ولایت»**
6. **«ملاک قبولی حج»**
**«ولایت؛ روحِ حج»**
**«میزان قبولی حج؛ موالات محمد و آل محمد(ع)»**
.
دلنوشته
ولایت؛ روحِ حج
میزان قبولی حج؛ موالات محمد و آل محمد(ع)
پس از آنکه سالک منازل حج را پشت سر میگذارد
و در کنار حجرالاسود عهد خویش را به یاد میآورد،
باید بداند که ارزش این سفر
به ظاهر اعمال نیست؛
بلکه به حقیقتی وابسته است
که روح همهی این اعمال را تشکیل میدهد.
امام سجاد(ع) فرمودند:
ای بندگان خدا،
بکوشید حج شما «مقبول و مبرور» باشد
و مبادا آن را چنان به جا آورید
که با زشتترین ردّ به شما بازگردانده شود
و در روز قیامت
از بهشت خدا بازداشته شوید.
سپس حضرت حقیقتی را آشکار کردند
که میزان قبولی این عبادت بزرگ است.
فرمودند:
جایگاه قبولی حج
به آن چیزی بستگی دارد
که همراه آن قرار میگیرد؛
اگر با «موالات محمد و علی و خاندان پاک آنان» همراه شود
در جایگاه قبول قرار میگیرد،
و اگر با پیروی از همتایانی در برابر امامان حق همراه گردد
به پستی و خواری فرو میافتد.
زیرا خداوند برای هدایت بندگان
اولیای راستین را قرار داده است؛
علی بن ابیطالب(ع)
و برگزیدگانی از فرزندان او
که راه صدق و هدایت را نشان میدهند.
آنگاه امام سجاد(ع)
کلامی از رسول خدا(ص) نقل فرمودند:
خوشا به حال کسانی
که علی را از سر ایمان به محمد دوست میدارند
و سخن پیامبر را تصدیق میکنند.
خداوند آنان را
با شریفترین یادها
از فراز عرش خود یاد میکند؛
و فرشتگان عرش و کرسی
و پردههای آسمان
و آسمانها و زمین
و آنچه میان آنهاست
و آنچه زیر آنها تا ژرفای خاک است
بر آنان درود میفرستند.
فرشتگان ابرها و بارانها،
فرشتگان بیابانها و دریاها،
خورشید و ماه و ستارگان،
سنگریزههای زمین و ریگهای آن
و همهی جنبندگان
برای آنان طلب رحمت میکنند.
و خداوند
به برکت این صلواتها
جایگاه آنان را نزد خود بلند میگرداند
تا روزی که در قیامت بر او وارد شوند؛
در حالی که کرامتهای الهی
بر سر آنان آشکار شده
و در شمار همراهان محمد و علی قرار گرفتهاند.
اما وای بر کسانی
که با علی دشمنی میکنند
و با این دشمنی
در حقیقت پیامبر را تکذیب مینمایند.
خداوند آنان را
از فراز عرش خود
به سختترین لعنها میخواند؛
و فرشتگان عرش و آسمانها و زمین
و هر چه در این عالم است
بر آنان نفرین میفرستند.
و بدین گونه
مقام آنان نزد خداوند فرو میافتد
تا روزی که در قیامت وارد شوند؛
در حالی که نشانهی خشم الهی
بر سر آنان آشکار است
و در شمار همراهان ابلیس
و نمرود و فرعون قرار گرفتهاند.
پس حقیقت حج
در این است که دل انسان
در مدار همان ولایتی قرار گیرد
که خداوند آن را راه هدایت بندگان قرار داده است.
زیرا هر عبادتی
اگر از این مدار جدا شود
پوستهای بیروح خواهد بود.
اما اگر دل در سایهی این ولایت آرام گیرد
همهی عالم
همراه آن دل
به تسبیح و درود برمیخیزد.
و چنین حجی است
که انسان را از یک سفر ظاهری
به «قرب الهی» میرساند.
1. **«حرمتِ کعبه و حرمتِ اهلبیت(ع)»**
2. **«از کعبه تا قبلهی دلها»**
3. **«کعبه؛ نشانه، و اهلبیت؛ حقیقت»**
4. **«شناخت حرمت؛ راز آمرزش در حج»**
5. **«آنگاه که دل، قبلهی هدایت را میشناسد»**
دلنوشته
کعبه؛ نشانه، و اهلبیت؛ حقیقت
سالک هنگامی که به کعبه میرسد،
گمان میکند به مقصد رسیده است؛
اما حقیقت آن است که کعبه تنها نشانهای است برای بیدار کردن دل،
تا انسان راه خانهای دیگر را بیابد.
کعبه خانهای از سنگ است،
اما دلِ حجّت خدا
خانهی نور است.
امام صادق(ع) پرده از این حقیقت برمیدارند و میفرمایند:
«هر کس به کعبه بیاید و از حقّ ما و حرمت ما همانگونه آگاه باشد
که از حق و حرمت کعبه آگاه است،
از مکه بیرون نمیرود مگر آنکه گناهانش آمرزیده شده است
و خداوند آنچه از کار دنیا و آخرت او را اندوهگین میکند کفایت میکند.»
راز این سخن آن است
که کعبه نشانهی قبله است،
اما اهلبیت پیامبر(ع)
قبلهی دلها هستند.
مردم در طواف
گرد خانهای از سنگ میگردند؛
اما حقیقت طواف آن است
که دل انسان
گرد محور هدایت بچرخد.
اگر کسی حرمت کعبه را بداند
اما حرمت صاحبان این خانه را نشناسد،
گویی نشانه را دیده
اما صاحب نشانه را نیافته است.
کعبه به امر خدا قبله شد،
و اهلبیت(ع)
به امر خدا قبلهی هدایت شدند.
پس آنگاه که زائر
در برابر کعبه میایستد،
در حقیقت در برابر نشانهای ایستاده است
که او را به یاد حقیقتی بزرگتر میاندازد؛
حقیقت نوری
که خداوند آن را در میان بندگان قرار داد
تا راه گم نشود.
اگر دل این حقیقت را بشناسد
و حرمت آن را نگاه دارد،
حجّ او تنها سفری در زمین نخواهد بود؛
بلکه سفری خواهد شد
از سنگ
به نور،
از ظاهر
به حقیقت،
و از خانهی کعبه
به خانهی هدایت.
1. **«حاضر در موسم، ناشناخته در میان مردم»**
2. **«در میان طوافکنندگان»**
3. **«حضور پنهان حجّت در موسم حج»**
4. **«او مردم را میشناسد…»**
5. **«در میان جمعیت، اما ناشناخته»**
6. **«حجّت در موسم»**
**«حاضر در موسم، ناشناخته در میان مردم»**
دلنوشته
حاضر در موسم، ناشناخته در میان مردم
و چه راز شگفتی در این موسم نهفته است؛
موسمی که میلیونها دل
به سوی خانهی خدا روانه میشوند،
اما در میان این جمعیت عظیم
حقیقتی حضور دارد
که بسیاری آن را نمیشناسند.
محمد بن عثمان عَمری نقل میکند:
«به خدا سوگند صاحب این امر
هر سال در موسم حج حاضر میشود؛
مردم را میبیند و آنان را میشناسد،
و مردم نیز او را میبینند
اما او را نمیشناسند.»
چه بسیار چشمها
که به کعبه دوخته شدهاند،
اما نوری را که در کنار کعبه حاضر است
نمیبینند.
چه بسیار گامها
که در طواف برمیگردند،
اما محور حقیقی هدایت
از نگاهشان پنهان میماند.
او در میان مردم راه میرود،
صدای لبیکها را میشنود،
اشکهای توبه را میبیند،
و دلهای جویای خدا را میشناسد.
اما بیشتر مردم
او را همچون یکی از همین جمعیت میبینند؛
رهگذری در میان رهگذران،
زائری در میان زائران.
راز این ناشناختگی
نه در غیبت اوست،
بلکه در غفلت چشمهایی است
که هنوز نور را نشناختهاند.
زیرا شناخت حجّت
تنها با نگاه ظاهر حاصل نمیشود؛
دل باید به نوری بیدار شود
که بتواند صاحب نور را تشخیص دهد.
و شاید
یکی از عمیقترین رازهای حج همین باشد:
در جایی که همه به جستجوی خدا آمدهاند،
حجّت خدا نیز حاضر است؛
در میان طوافها،
در کنار دعاها،
در میان زمزمههای لبیک.
او مردم را میشناسد…
اما چند دل
او را میشناسند؟
1. **«موسم حج؛ میعادگاه فرشتگان و پیامبران»**
2. **«دههی ذیالحجه؛ زمان طواف آسمان و زمین»**
3. **«احرام؛ فروتنی پیش از ورود به حرم»**
4. **«وقتی آسمان و زمین در یک عبادت جمع میشوند»**
5. **«از طواف فرشتگان تا احرام انسان»**
دلنوشته
از طواف فرشتگان تا احرام انسان
حج تنها سفری در مکان نیست؛
سفری در «زمان» نیز هست.
اینکه چرا این عبادت بزرگ
در روزهای دههی ذیالحجه قرار داده شده،
خود رازی از رازهای این میهمانی الهی است.
در روایات آمده است:
خداوند دوست داشت با این عبادت
در همین روزها عبادت شود؛
زیرا نخستین کسانی که به این خانه حج گزاردند
فرشتگان بودند.
آنان در همین ایام
به سوی این خانه آمدند
و گرد آن طواف کردند.
از آن روز
این زمان، زمانِ طواف شد؛
زمانی که آسمان و زمین
در یک عبادت به هم میرسند.
و پس از فرشتگان
پیامبران الهی آمدند؛
آدم، نوح، ابراهیم، موسی، عیسی
و خاتم پیامبران محمد(ص).
همه در همین موسم
به سوی این خانه آمدند.
و بدین گونه
این زمان
به سنتی جاری تبدیل شد
که تا قیامت در میان فرزندان آنان باقی خواهد ماند.
پس موسم حج
تنها یادگار ابراهیم نیست؛
یادگار «کاروان همهی انبیاست»
که در طول تاریخ
در همین روزها
به سوی این خانه روانه شدند.
اما پیش از آنکه زائر
قدم در حرم امن الهی بگذارد
از او خواستهاند که «مُحرم شود».
چرا؟
تا پیش از ورود
دلش فروتن شود؛
تا پیش از رسیدن
از هیاهوی دنیا جدا گردد.
احرام
پوشیدن جامهای ساده نیست؛
خلع کردن دل
از سرگرمیها و زینتهای دنیا است.
تا انسان
با دلی فارغ از مشغلهها
با همهی وجود
رو به سوی خدا آورد.
در احرام
انسان میآموزد
که میهمان خدا بودن
با تکبّر سازگار نیست.
باید سبک شد،
باید از زینتها گذشت،
باید با خشوع و خضوع
به سوی او رفت.
زائر در این حال
نه با غرور،
بلکه با امید و بیم
به سوی پروردگار حرکت میکند؛
امید به رحمت او،
و بیم از دوری او.
و چنین است
که آغاز حج
با «فروتنی دل» همراه میشود؛
زیرا تنها دلی که فروتن شده است
میتواند
به مهمانی خدا راه پیدا کند.
الْحَجِّ الْوِفَادَةُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
عَنِ الرِّضَا ع
عِلَّةُ الْحَجِّ الْوِفَادَةُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ طَلَبُ الزِّيَادَةِ وَ الْخُرُوجُ مِنْ كُلِّ مَا اقْتَرَفَ وَ لِيَكُونَ تَائِباً مِمَّا مَضَى مُسْتَأْنِفاً لِمَا يَسْتَقْبِلُ وَ مَا فِيهِ مِنِ اسْتِخْرَاجِ الْأَمْوَالِ وَ تَعَبِ الْأَبْدَانِ وَ حَظْرِهَا عَنِ الشَّهَوَاتِ وَ اللَّذَّاتِ وَ التَّقَرُّبُ فِي الْعِبَادَةِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الْخُضُوعُ وَ الِاسْتِكَانَةُ وَ الذُّلُّ شَاخِصاً فِي الْحَرِّ وَ الْبَرْدِ وَ الْأَمْنِ وَ الْخَوْفِ ثَابِتاً فِي ذَلِكَ دَائِماً وَ مَا فِي ذَلِكَ لِجَمِيعِ الْخَلْقِ مِنَ الْمَنَافِعِ وَ الرَّغْبَةِ وَ الرَّهْبَةِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مِنْهُ تَرْكُ قَسَاوَةِ الْقَلْبِ وَ خَسَاسَةِ الْأَنْفُسِ وَ نِسْيَانِ الذِّكْرِ وَ انْقِطَاعِ الرَّجَاءِ وَ الْأَمَلِ وَ تَجْدِيدُ الْحُقُوقِ وَ حَظْرُ الْأَنْفُسِ عَنِ الْفَسَادِ وَ مَنْفَعَةُ مَنْ فِي الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ مَنْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ مِمَّنْ يَحُجُّ وَ مِمَّنْ لَا يَحُجُّ مِنْ تَاجِرٍ وَ جَالِبٍ وَ بَائِعٍ وَ مُشْتَرٍ وَ كَاتِبٍ وَ مِسْكِينٍ وَ قَضَاءُ حَوَائِجِ أَهْلِ الْأَطْرَافِ وَ الْمَوَاضِعِ الْمُمْكِنِ لَهُمُ الِاجْتِمَاعُ فِيهَا كَذَلِكَ لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ وَ عِلَّةُ فَرْضِ الْحَجِّ مَرَّةً وَاحِدَةً لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَضَعَ الْفَرَائِضَ عَلَى أَدْنَى الْقَوْمِ قُوَّةً فَمِنْ تِلْكَ الْفَرَائِضِ الْحَجُّ الْمَفْرُوضُ وَاحِدٌ ثُمَّ رَغَّبَ أَهْلَ الْقُوَّةِ عَلَى قَدْرِ طَاقَتِهِمْ.
امام رضا(ع):
«علّت تشریع حج این است که بندگان به سوی خداوند عزّوجلّ وفادت کنند (به میهمانی او بروند)،
از او افزونی و رحمت طلب نمایند،
و از گناهانی که مرتکب شدهاند بیرون آیند؛
تا از گذشته توبه کرده و زندگی تازهای را برای آینده آغاز کنند.
و نیز برای آن است که انسانها بخشی از اموال خود را در این راه صرف کنند، بدنهایشان رنج سفر را تحمل کند، و نفس خود را از خواهشها و لذتها بازدارند؛ و در عبادت به خداوند عزّوجلّ نزدیک شوند، با خشوع و فروتنی و حالت نیاز و ذلت در پیشگاه او بایستند؛ در گرما و سرما، در حال امنیت یا بیم، در این بندگی ثابت و پایدار باشند.
در حج برای همهی مردم منافعی قرار داده شده است؛ تا دلها با رغبت و بیم به سوی خداوند متوجه شود. از آثار آن نیز این است که قساوت دلها از میان برود، پستی و فرومایگی نفسها کنار رود، یاد خدا دوباره زنده شود، امیدها و آرزوها تجدید گردد، حقوق مردم تازه شود، و نفسها از فساد بازداشته شوند.
همچنین در این اجتماع بزرگ، برای مردمانی که در شرق و غرب، در خشکی و دریا زندگی میکنند سودها و منفعتهایی پدید میآید؛ چه آنان که حج میگزارند و چه آنان که حج نمیگزارند: از بازرگان و واردکننده و فروشنده و خریدار گرفته تا نویسنده و نیازمند. و نیز نیازهای مردمان شهرها و سرزمینهای دوردست برآورده میشود؛ زیرا در این مکانها امکان گردهمایی آنان فراهم میگردد تا منافع خود را مشاهده کنند.
و علت آنکه حج تنها یک بار در عمر واجب شده این است که خداوند عزّوجلّ واجبات را بر اساس توانِ ضعیفترین مردم قرار داده است. از همین رو حجِ واجب یک بار است؛ سپس کسانی که توان بیشتری دارند، به اندازه توان خود به انجام آن تشویق شدهاند.»
1. **«حج؛ وفادت به سوی خدا»**
2. **«میهمانی خدا»**
3. **«حج؛ سفر بازگشت»**
4. **«از قساوت دل تا وفادت به خدا»**
5. **«سفر بنده به میهمانی پروردگار»**
6. **«حج؛ آغاز دوباره»**
**«حج؛ وفادت به سوی خدا»**
دلنوشته
حج؛ وفادت به سوی خدا
در میان همهی تعبیرهایی که دربارهی حج آمده است،
یکی از زیباترین آنها را امام رضا(ع) بیان کردهاند.
حضرت فرمودند:
علت حج «وفادت به سوی خدا» است.
وفادت یعنی رفتن به دیدار؛
رفتنِ میهمان به سوی میزبان.
حج در حقیقت
سفر بنده به میهمانی پروردگار است.
انسان خانهی خود را ترک میکند،
از شهر و دیار خویش جدا میشود،
راهی دور را میپیماید،
و با بدنی خسته
به سوی خانهای میرود
که خدا آن را برای یاد خویش قرار داده است.
اما این سفر
تنها جابهجایی در زمین نیست.
امام رضا(ع) میفرمایند:
حج برای آن است
که انسان از آنچه در گذشته مرتکب شده بیرون آید،
توبه کند
و زندگی تازهای را آغاز نماید.
گویی زائر
در این سفر
صفحهی گذشته را میبندد
و با دلی نو
به آینده قدم میگذارد.
در حج
انسان بخشی از مال خود را میبخشد،
بدن خود را به سختی میاندازد،
و نفس خود را از بسیاری از خواستهها بازمیدارد.
اما همین سختیها
در حقیقت
راهی برای نزدیک شدن به خداست.
انسان در گرما و سرما،
در امنیت یا بیم،
در میان جمعیتی عظیم
میایستد و عبادت میکند؛
با دلی خاضع،
با نفسی فروتن،
و با امیدی که به سوی خدا کشیده میشود.
و در این سفر
دلها نرم میشوند.
قساوت دل فرو میریزد،
خودبینیها کوچک میشود،
و انسان دوباره یاد خدا را در جان خود زنده میکند.
امیدهایی که خاموش شده بود
دوباره شعله میگیرد،
و دل انسان
راه بازگشت را پیدا میکند.
حج
تنها عبادتی فردی نیست.
در این اجتماع بزرگ
مردمانی از شرق و غرب
از خشکی و دریا
در کنار یکدیگر قرار میگیرند.
تاجران، مسافران، نویسندگان، نیازمندان،
فروشندگان و خریداران
همه در این موسم گرد هم میآیند؛
و زندگی مردم
در سایهی این اجتماع بزرگ
به جریان میافتد.
و در همین دیدارها
حاجتهای بسیاری برآورده میشود
و راههای بسیاری برای زندگی مردم گشوده میگردد.
با این همه
خداوند حج را تنها «یک بار در عمر» واجب قرار داده است؛
زیرا خداوند
فرائض را بر اساس توان ضعیفترین بندگان قرار میدهد.
پس حجِ واجب
یک بار است؛
اما آنان که توان بیشتری دارند
میتوانند بارها
به این میهمانی بازگردند.
چرا که خانهی خدا
خانهای است
که درهایش
برای مشتاقان
همیشه گشوده است.
– **معلمِ ربانی؛ نزدیکتر از پدر و مادر**
– **رحمِ نور؛ صله با معلمِ ربانی**
– **آنکه تو را به خدا میرساند**
– **نزدیکتر از خون، نزدیکتر از نسب**
– **معلمِ ولایت؛ خویشاوندِ جان**
– **«أَمَسُّ بِكُمْ رَحِماً مِنَ الْآبَاءِ وَ الْأُمَّهَات»**
– **نزدیکتر از پدران و مادران**
– **برادری در دین؛ خویشاوندی در نور**
– **رحمِ ولایت، فراتر از رحمِ نسب**
– **خویشاوندی با اهلِ بصیرت**
– **رحمِ نورانیِ هدایت**
– **خویشاوندی در مدرسهی ولایت**
– **آنکه جان را میزاید**
– **از نسبتِ خون تا نسبتِ نور**
– **معلم؛ نسبتِ نوریِ انسان**
دلنوشته
معلمِ ربانی؛ نزدیکتر از پدر و مادر
أَمَسُّ بِكُمْ رَحِماً مِنَ الْآبَاءِ وَ الْأُمَّهَات
چه کسی از پدر و مادر
به ما نزدیکتر است؟
این پرسش، در ظاهر عجیب است.
مگر میشود کسی
از پدر و مادر
به انسان نزدیکتر باشد؟
پدر و مادر
وسیلهی آمدن ما به این دنیا هستند.
رنج میکشند،
مهر میریزند،
و خداوند آنقدر حقّ آنان را بزرگ شمرده
که بارها در قرآن
به نیکی با ایشان سفارش کرده است.
اما همین خدای بزرگ
در همان کتاب نور
رازی را آشکار کرده است:
این نزدیکی،
تا جایی محترم است
که راه انسان را از خدا جدا نکند.
خداوند فرمود:
«وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ حُسْناً
وَ إِنْ جاهَداكَ لِتُشْرِكَ بي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما»
و نیز فرمود:
«وَ إِنْ جاهَداكَ عَلى أَنْ تُشْرِكَ بي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما
وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً وَ اتَّبِعْ سَبيلَ مَنْ أَنابَ إِلَيَّ»
یعنی حتی اگر پدر و مادر
با همهی حقّی که بر گردن تو دارند
تو را به راهی غیر از خدا بخوانند،
اطاعتشان مکن.
احترام بماند،
نیکی بماند،
معروف بماند،
اما «اتباع» از آنِ کسی است
که به سوی خدا بازگشته است.
اینجاست که جایگاه «معلم ربانی» روشن میشود.
پدر و مادر
تو را به دنیا میآورند؛
اما معلم ربانی
تو را از دنیا عبور میدهد.
پدر و مادر
سبب پیدایش جسم تو هستند؛
اما معلم الهی
سبب بیداری جان توست.
پدر و مادر
نام تو را در زمین ثبت میکنند؛
اما معلم ربانی
هویت تو را در آسمان زنده میکند.
اگر پدر و مادر
آغاز حیات ظاهری تو باشند،
معلم ربانی
آغاز حیات حقیقی توست.
و از همین روست
که «امام حسن عسکری صلوات الله علیه»
این حقیقت تکاندهنده را فرمودند:
«مَنْ قَوِيَتْ بَصِيرَتُهُ، وَ حَسُنَتْ بِالْوَلَايَةِ لِأَوْلِيَائِهِ وَ الْبَرَاءَةِ مِنْ أَعْدَائِهِ مَعْرِفَتُهُ، فَذَاكَ أَخُوكُمْ فِي الدِّينِ، أَمَسُّ بِكُمْ رَحِماً مِنَ الْآبَاءِ وَ الْأُمَّهَات.»
کسی که بصیرتش نیرومند شده،
و معرفتش به ولایت اولیای الهی
و برائت از دشمنان آنان نیکو گشته است،
او برادر دینی شماست؛
و از پدران و مادرانتان
به شما نزدیکتر است.
چه تعبیر عظیمی!
«أَمَسُّ بِكُمْ رَحِماً مِنَ الْآبَاءِ وَ الْأُمَّهَات»
یعنی پیوند حقیقیِ خویشاوندی
فقط پیوند خون نیست.
نزدیکترین رحم
آن رحمی است
که انسان را به نور برساند.
آنکه تو را با ولایت آشنا میکند،
آنکه چشم دلت را باز میکند،
آنکه راه برائت از ظلمت را به تو میآموزد،
آنکه تو را از سرگردانی نجات میدهد،
او از هر نسبت ظاهری
به تو نزدیکتر است.
اینجاست که معنای دیگری از «صلهی رحم» آشکار میشود.
صلهی رحم
تنها رفتوآمد با خویشان نسبی نیست؛
بلکه در باطن،
پیوند گرفتن با رحمِ نور است،
با سلسلهی علم آل محمد علیهمالسلام،
با حاملان این علم،
با معلمانی که دل را به ولایت پیوند میزنند.
آنکه تو را به نان میرساند
بر تو حقی دارد؛
اما آنکه تو را به جان میرساند
حقّی دیگر دارد.
آنکه تو را در خانه میپروراند
مهربان است؛
اما آنکه تو را به سوی خدا میبرد
نجاتبخش است.
و این دو
قابل مقایسه نیستند.
نه از آن جهت که حقّ پدر و مادر کوچک است؛
هرگز.
بلکه از آن جهت که «نقش معلم ربانی»
در مرتبهای است
که سرنوشت ابدی انسان را رقم میزند.
پدر و مادر
تو را تا آستانهی دنیا همراهی میکنند؛
اما معلم ربانی
میتواند تو را تا آستانهی لقاء خدا ببرد.
پدر و مادر
اگرچه عزیزند،
اما ممکن است راه را نشناسند؛
از همین رو خدا فرمود:
اگر تو را به شرک کشاندند، اطاعتشان مکن.
پس حقیقت روشن است:
ملاک نهایی،
نسبت خونی نیست؛
«نسبت نوری» است.
هر که به خدا نزدیکترت کند،
به تو نزدیکتر است.
هر که تو را با ولایت آشنا کند،
از تو خویشتر است.
هر که تو را از دشمنان خدا جدا کند
و به اولیای خدا پیوند دهد،
او اهل حقیقیِ توست.
چه بسیار کسانی
که از یک پدر و مادر زاده شدهاند
اما در باطن
از یکدیگر دورند.
و چه بسیار دلها
که هیچ نسبت خونی با هم ندارند
اما در مدرسهی ولایت
از هر خویشاوندی به هم نزدیکترند.
پس اگر میخواهی
معنای حقیقی خویشاوندی را بفهمی،
ببین چه کسی
تو را به نور میرساند.
اگر کسی
علم آل محمد علیهمالسلام را به تو آموخت،
اگر دست تو را گرفت
و از ظلمات جهل
به روشنی ولایت آورد،
بدان که او تنها یک آموزگار معمولی نیست؛
او رحمی است
نزدیکتر از رحم پدر و مادر.
و شاید یکی از غمانگیزترین غفلتهای زمانهی ما همین باشد
که انسانها
حقّ پدر و مادر را میشناسند
اما حقّ معلمی را که جانشان را بیدار میکند
نمیشناسند.
همه میدانند
بیادبی به پدر و مادر سقوط است؛
اما کمتر کسی میفهمد
بریدن از معلم ربانی
و بیوفایی به علم هدایت
چه سقوطی عمیقتر است.
زیرا محرومیت از پدر و مادر
زخم دنیاست؛
اما محرومیت از معلم ربانی
زخم ابدیت است.
خوشا به حال کسی
که این نسبت را بشناسد؛
که بداند نجات او
در پیوند با علم،
با ولایت،
و با معلمی است
که او را به آل محمد علیهمالسلام متصل میکند.
چنین کسی
دیگر خویشاوندی را
فقط در خون نمیجوید؛
بلکه در نور مییابد.
و میفهمد
که نزدیکترین انسان به او
آن کسی است
که نزدیکترین راه را
به سوی خدا به او نشان میدهد.
– **نسبتِ نور برتر از نسبتِ خون**
– **ولایت؛ فریضهای برتر از ولادت**
– **نسبت نوری کجا و نسبت خونی کجا؟!**
– **وقتی ولایت از ولادت عزیزتر است**
– **خویشاوندی در نور، نه در خون**
– **«وَلَايَتِي لَهُ فَرْضٌ وَ وِلَادَتِي مِنْهُ فَضْلٌ»**
– **فریضهی ولایت، فراتر از فضیلتِ ولادت**
– **آنچه فرض است و آنچه فضل است**
– **ولایت؛ معیارِ حقیقیِ نزدیکی**
– **تولد در خون یا تولد در نور؟**
– **آنکه جان را میزاید**
– **پیوندی که ابدی است**
– **از رحمِ خاک تا رحمِ نور**
– **معلمِ ولایت؛ پدرِ جان**
…
– **نسبت خونی کجا و نسبت نوری کجا؟!**
– **ولایت از ولادت برتر است**
– **پدرِ جسم یا پدرِ جان؟**
– **هر که تو را به نور رساند، از خون به تو نزدیکتر است**
– **معلمِ ربانی؛ نزدیکتر از هر خویشاوند**
– **ولادت، فضل است؛ ولایت، فرض**
– **آنکه تو را به دنیا آورد یا آنکه تو را زنده کرد؟**
– **خون، تو را میآورد؛ نور، تو را نجات میدهد**
– **نزدیکیِ واقعی با نور است، نه با نسب**
– **معلمِ ولایت؛ خویشاوندتر از پدر و مادر**
– **چه کسی از پدر و مادر به تو نزدیکتر است؟**
– **کدام پیوند نجاتبخشتر است؛ خون یا نور؟**
– **چرا حقّ معلم از حقّ پدر و مادر سنگینتر است؟**
– **اگر پدر، جسم را آورد؛ معلم، جان را به کجا میبرد؟**
– **آیا هر که از تو زاده شدی، از آنکه هدایتت کرد به تو نزدیکتر است؟**
1. **نسبت خونی کجا و نسبت نوری کجا؟!**
2. **ولادت، فضل است؛ ولایت، فرض**
3. **معلمِ ولایت؛ خویشاوندتر از پدر و مادر**
✅ **ولادت، فضل است؛ ولایت، فرض**
دلنوشته
نسبتِ نور برتر از نسبتِ خون
گاهی انسان گمان میکند نزدیکترین پیوندها همان پیوندهای خونی است؛
پدر، مادر، فرزند، خاندان…
و گمان میکند همینها عمیقترین نسبتهای عالماند.
اما در مدرسهی اهلبیت علیهمالسلام
معیار دیگری وجود دارد؛
معیاری که «نسبت خون را در برابر نسبت نور»
به گونهای دیگر معنا میکند.
درست است که پدر و مادر
وسیلهی آمدن انسان به این دنیا هستند،
و خداوند دربارهی حقّ آنان سفارشهای فراوان کرده است؛
اما حقیقتی عمیقتر نیز در سخنان اولیای الهی بیان شده است:
«نسبت خونی کجا
و نسبت نوری کجا؟»
خون، انسان را به دنیا پیوند میدهد؛
اما نور، انسان را به خدا متصل میکند.
خون، آغاز جسم است؛
اما نور، آغاز هدایت است.
از همین روست که «امام صادق علیهالسلام» سخنی فرمودند که عمق این حقیقت را آشکار میکند:
«وَلَايَتِي لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ وِلَادَتِي مِنْهُ،
لِأَنَّ وَلَايَتِي لَهُ فَرْضٌ وَ وِلَادَتِي مِنْهُ فَضْلٌ.»
ولایت من نسبت به علی بن ابیطالب
از فرزند او بودنم برایم محبوبتر است؛
زیرا ولایت او «فریضه» است
و فرزند او بودن «فضیلت».
چه سخن شگفتی!
امام صادق علیهالسلام
خود فرزند امیرالمؤمنین است؛
اما میفرماید آنچه ارزشمندتر است
نسبت خونی نیست،
بلکه «نسبت ولایی» است.
چرا؟
زیرا نسبت خونی
انسان را در یک خاندان قرار میدهد؛
اما نسبت ولایی
انسان را در مسیر نجات قرار میدهد.
خون، یک امتیاز طبیعی است؛
اما ولایت، یک «هدایت الهی» است.
و اینجاست که جایگاه «معلم ربانی» آشکار میشود.
آنکه تو را با ولایت آشنا میکند،
آنکه علم آل محمد علیهمالسلام را به تو میآموزد،
آنکه چشم دل تو را به حقیقت میگشاید،
او فقط یک آموزگار نیست؛
او واسطهی اتصال تو به این «نسبت نوری» است.
پدر و مادر
تو را به دنیا میآورند؛
اما معلم ربانی
تو را به ولایت میرساند.
پدر و مادر
بدن تو را پرورش میدهند؛
اما معلم ربانی
روح تو را بیدار میکند.
پدر و مادر
سبب حیات چند روزهی دنیا هستند؛
اما معلم ربانی
سبب حیات جاودانهی انسان است.
پس چگونه میتوان
حقّ این دو را در یک مرتبه دانست؟
نسبت خونی
پیوند جسمهاست؛
اما نسبت نوری
پیوند جانهاست.
نسبت خونی
با مرگ پایان مییابد؛
اما نسبت نوری
در ابدیت ادامه دارد.
از همین روست که در مکتب اهلبیت علیهمالسلام
آنکه انسان را به نور ولایت میرساند
از هر نسبت ظاهری
به انسان نزدیکتر است.
پدر و مادر
اگرچه عزیزند
و حقّشان عظیم است،
اما اگر انسانی
تو را با حقیقت ولایت آشنا کرد،
اگر دست تو را گرفت
و به راه اهلبیت ع رساند،
بدان که او
در حقیقت جان تو را دوباره متولد کرده است.
و این تولد
از هر تولد دیگری بزرگتر است.
زیرا تولد از پدر و مادر
انسان را به دنیا میآورد؛
اما تولد در مدرسهی ولایت
انسان را به «نور» میآورد.
و چه زیباست که انسان
این نسبت را بشناسد؛
و بداند گاهی نزدیکترین خویشاوند او
کسی نیست که با او
یک خون دارد،
بلکه کسی است
که با او
یک نور دارد.
