**Al‑Mustajār: The Neighboring Light and Refuge from the Fire**
Behind the Sacred House,
There is a place that is not merely stone and wall,
but a meaning.
A place where the Imams taught us to say:
> *“This is the place of one who seeks refuge in You from the Fire.”*
Al‑Mustajār is not only a location behind the Kaʿbah.
It is a gate within the human heart—
The western gate,
where darkness gathers,
and where, if God wills, light may rise.
The Fire from which we seek refuge
is not only a punishment deferred to the Hereafter.
It is also the hidden fire of the soul:
envy that burns quietly,
arrogance that hardens the heart,
denial that veils the eyes from light.
Whoever recognizes this inner fire
will understand why refuge must be sought
before the gates are closed.
At al‑Mustajār,
The servant presses his body against the House of God,
confessing weakness,
acknowledging that without divine protection,
The heart is left exposed to destruction.
This is why the supplication of **“Yā Mujīr”**
is repeated again and again:
> *Grant us refuge from the Fire, O Protector.*
For the heart knows
that it cannot rescue itself.
Guidance does not arrive without a bearer of light.
Illumination does not descend without a teacher appointed by God.
The neighboring light—
the light placed beside the heart—
This is what transforms repentance
from mere regret
into inner awakening.
When this gate opens,
The impossible occurs:
The sun rises from the west of the heart.
What appeared to be the place of decline
becomes the place of birth.
Salvation from the Fire, then,
is not only escape from punishment,
but liberation from the dominion of darkness within.
It is the silencing of envy,
the softening of arrogance,
the surrender of denial
before truth.
And so the Qur’anic question echoes with urgency:
> *“Who can protect the disbelievers from a painful punishment?”*
If the heart refuses refuge,
No refuge remains.
But for the one who clings to the Gate of al‑Mustajār,
who seeks the neighboring light,
who calls sincerely upon the Protector,
The fire is extinguished
before it consumes.
For God is the One who grants refuge—
before the cry is completed,
before the fall becomes final.
The Proximity of the Light to our Heart!
«جور» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژۀ مترادف «نور»،
و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«الميل الى شيء»
«الجار: العدول: جار عن الطريق»
مفهوم نزدیک «الجِوَار: نزديكى» در این واژه، اونو به هزار واژه مترادف نور الولایة وصل میکنه.
همجواری با نور آل محمد ع به برکت اخذ معالم ربانی از صاحبان نور، ان شاء الله تعالی.
+ «دلو – سلسله مراتب نورانی!»
نور ولایت، فرایند مجاورت و همسایگی با آیات است!
«آیاتی و رسلی» همسایه ما هستند! مجاور ما هستند! نزدیک ما هستند!
[جور – حسد]:
«و امّا حقّ همسايه: در هيچ نعمتى بر او حسودى مكنى»
در واقع ریشه تکذیب «آیاتی و رسلی» همان حسد دنیای قلب است.
انکار فضیلت چیزی را کردن به انگلیسی میشه: «disparaged»: ناسازگاری!
باب مستجار؛ پناه از آتش و راز دعای «یا مجیر»
باب مستجار؛ نور مجاور و ندای «أَجِرْنا مِنَ النَّارِ یا مجیر»
باب مستجار؛ آنجا که دل به نور پناه میآورد
باب مستجار و دعای مجیر؛ پناه نور در برابر عذاب
باب مستجار؛ نور مجاور و پناه دل از آتش
«باب مستجار؛ نورِ مجاور و پناه از آتش»
Jealousy is disparaged!
+ «لوح – الواح نورانی!»:
قلبی که قبض و بسطشو میفهمه، همسایه و همجوار نور خودشه!
همسایگان و مجاورین نور!
همسایۀ نورانی! نور مجاور! قطع متجاورات!
باب مستجار! دعای مجیر! فَمَنْ يُجيرُ الْكافِرينَ مِنْ عَذابٍ أَليمٍ!
+ «بنن»:
قلبی که هویت نورانی داره، در واقع همون سرانگشت نورانی است که درِ بسته رو، باز میشه!
+ «قرب»
+ «جنب الله»
+ «اذن الله»
+ «با اجازۀ نور، بله!»
مفهوم زیبای قرب و نزدیکی و اجازه و هزار واژۀ مترادف نور الولایة،
در این فیلم کوتاه به زیبایی نشان داده شده است.
اهل نور، اقرار به فضیلت معالم ربانی صاحبان نور خود میکنند!
اما اهل حسد، این فضیلت و مزیّت آنها را انکار و کتمان مینمایند!
وقتی حوادث رو آثار عیب خودت میدونی و به تقدیراتت راضی میشی، انگاری اقرار به فضل آل محمد ع مینمایی، که ببین چقدر هوشیارانه این حوادث رو برای رو نمودن و در ضمن درمان عیب حسد من طراحی نمودهاند و این اقرار به فضل، یعنی عدم استعمال حسد نسبت به «آیاتی و رسلی».
کسی که حوادث رو آثار عیب خودش ندونه، بشدت حسوده!
به کی حسادت میکنه!
به آیاتی و رسلی! به آل محمد ع!
چجوری این حسادتشو بروز میده؟
نمیخواد قبول کنه که معیوبه و نمیخواد قبول کنه که این حادثه به چه زیبایی طراحی شده و طراح دانا چه خوب دستشو رو کرده و عیب قلبشو برملا کرده!
حسود اقرار به فضل نور ندارد و ناسازگاری او با آیات، خبر از همین اندیشه غلط حسادت او میدهد.
اینکه بپذیریم حسودیم، خودش گام اول درمان بیماری حسد ماست و گام دوم این است که نور ولایت، تنها راه درمان حسادت است!
حالا «نور ولایت» چیه؟!
خودش یه داستان عجیب و غریبی است!
اسم الله عجیب یا قابض و یا باسط!
**مستجار؛ همسایگی با نور**
واژهها گاهی خودشان دری به معنا هستند.
کافی است اندکی در ریشهشان مکث کنیم.
«مستجار» از ریشهی **جَوْر** آمده است.
در فرهنگهای لغت عربی دربارهی آن نوشتهاند:
«الميلُ إلى شيء» — میل کردن به چیزی.
و نیز گفتهاند:
«الجار: العدول» — کناره گرفتن و میل کردن از راهی به راهی دیگر.
در نگاه نخست، «جور» یادآور انحراف از راه است؛
اما همین واژه، در لایهای دیگر،
به معنای **نزدیکی و مجاورت** نیز میرسد.
از همینجاست که واژهی **الجِوار** پدید میآید؛
یعنی **همسایگی و نزدیک بودن**.
چه تعبیر لطیفی.
گویی «مستجار»
جایی است که انسان با یک میل قلبی،
از راهی به راهی دیگر میپیچد؛
از مسیرِ آتش
به سوی همسایگی نور.
در این معنا، «جور» اگر به نور متمایل شود،
به یکی از هزار نام نور بدل میشود؛
و اگر به تاریکی متمایل گردد،
به یکی از چهرههای حسد.
همان ریشه،
دو سرنوشت.
—
نورِ ولایت،
چیزی جز **همسایگی با نور** نیست.
همسایگی با آیات.
همسایگی با رسولان.
همسایگی با آن نشانههایی که خدا
برای هدایت دلها قرار داده است.
قرآن از «آیاتی و رسلی» سخن میگوید؛
و چه تعبیر عجیبی اگر بفهمیم
این آیات و رسولان
در حقیقت **نزدیکترین همسایگان دل ما** هستند.
آنها دور نیستند.
بلکه کنار ما ایستادهاند،
همچون چراغی در کنار راه.
نور ولایت
در حقیقت فرایند همین **مجاورت** است؛
اینکه دل
آهستهآهسته به نور نزدیک شود،
در کنار آن بنشیند،
و از آن بیاموزد.
اهل نور
فضیلت این نور را میشناسند.
اقرار میکنند که این چراغ،
چراغی از جانب خداست.
اما اهل حسد
همین نزدیکی را نمیپذیرند.
امام سجاد علیهالسلام در بیان حق همسایه فرمودند:
«در هیچ نعمتی بر او حسد مبر.»
و مگر حسد چیست
جز ناتوانی دل
از دیدن نور دیگری؟
حسد یعنی دل نتواند فضیلت را ببیند.
نتواند نعمت را بپذیرد.
و به جای آن،
در برابر نور
ناسازگاری کند.
در زبان انگلیسی، برای این ناسازگاری واژهای هست:
**disparage** — کوچک شمردن و بیارزش جلوه دادن فضیلت.
و این همان کاری است که حسد با نور میکند.
—
ریشهی بسیاری از تکذیبها همینجاست؛
در **حسدِ پنهانِ قلب**.
وقتی دل نمیخواهد بپذیرد
که نوری برتر از فهم او وجود دارد،
وقتی نمیخواهد اعتراف کند
که راهی روشنتر در کنار اوست،
آنگاه به جای پذیرش،
شروع به انکار میکند.
نه به این دلیل که حقیقت روشن نیست؛
بلکه به این دلیل که حسد
اجازهی دیدن نور را نمیدهد.
—
گاهی خدا حادثهای در زندگی انسان میآورد.
حادثهای که در ظاهر تلخ است.
اما اگر دل اندکی تأمل کند،
میبیند این حادثه
دستِ پنهانِ تربیت است.
گویی معلمی دانا
آینهای پیش روی دل گرفته
تا عیبهای پنهانش آشکار شود.
اگر انسان بگوید:
این حادثه نتیجهی عیب من است،
و به تقدیر الهی راضی شود،
در حقیقت اعتراف کرده است
که در این عالم
حکمتی بالاتر از فهم او جریان دارد.
و این اعتراف
نوعی اقرار به فضل نور است.
اما اگر انسان
همهچیز را انکار کند،
و نخواهد بپذیرد که عیبی در دل اوست،
آنگاه حسد در قلبش ریشه میدواند.
چرا که نمیخواهد ببیند
کسی یا نوری
داناتر از او
صحنه را طراحی کرده است.
—
پس نخستین گام درمان حسد چیست؟
اعتراف.
اینکه انسان بپذیرد
در دلش آتشی هست.
همین اعتراف
درِ درمان را میگشاید.
و گام دوم چیست؟
نزدیک شدن به نور.
زیرا حسد در تاریکی رشد میکند،
و تنها چیزی که آن را میخشکاند
نور است.
نور ولایت
همان نوری است
که دل را از مقایسه و تنگی آزاد میکند.
اما حقیقت این نور
خود داستانی عجیب دارد؛
داستانی که با نامهای الهی گره خورده است.
نامهایی چون
**یا قابض**
و
**یا باسط**.
آنکه دلها را میفشارد
و آنکه دلها را میگشاید.
گاهی دل در قبض فرو میرود
تا عیبهایش را ببیند،
و گاهی در بسط گشوده میشود
تا نور را بپذیرد.
و در این رفتوآمدِ رازآلود،
دل آرامآرام میآموزد
که مستجار تنها یک دیوار در کنار کعبه نیست؛
بلکه لحظهای است
که انسان از تاریکی خود
به همسایگی نور
پناه میآورد.
وَ أَمَّا حَقُّ الْجَارِ … وَ لَا تَحْسُدْهُ عِنْدَ نِعْمَةٍ!
همجواری با صاحبان و حاملان و اهل نور، شرط و شروط دارد!
امام سجاد علیه السلام:
وَ أَمَّا حَقُّ الْجَارِ
فَحِفْظُهُ غَائِباً وَ كَرَامَتُهُ شَاهِداً وَ نُصْرَتُهُ وَ مَعُونَتُهُ فِي الْحَالَيْنِ جَمِيعاً
لَا تَتَبَّعْ لَهُ عَوْرَةً وَ لَا تَبْحَثْ لَهُ عَنْ سَوْءَةٍ لِتَعْرِفَهَا
فَإِنْ عَرَفْتَهَا مِنْهُ عَنْ غَيْرِ إِرَادَةٍ مِنْكَ وَ لَا تَكَلُّفٍ كُنْتَ لِمَا عَلِمْتَ حِصْناً حَصِيناً وَ سِتْراً سَتِيراً
لَوْ بَحَثَتِ الْأَسِنَّةُ عَنْهُ ضَمِيراً لَمْ تَتَّصِلْ إِلَيْهِ لِانْطِوَائِهِ عَلَيْهِ
لَا تَسْتَمِعْ عَلَيْهِ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُ
لَا تُسْلِمْهُ عِنْدَ شَدِيدَةٍ
وَ لَا تَحْسُدْهُ عِنْدَ نِعْمَةٍ
تُقِيلُ عَثْرَتَهُ وَ تَغْفِرُ زَلَّتَهُ
وَ لَا تَدَّخِرْ حِلْمَكَ عَنْهُ إِذَا جَهِلَ عَلَيْكَ
وَ لَا تَخْرُجْ أَنْ تَكُونَ سِلْماً لَهُ تَرُدُّ عَنْهُ لِسَانَ الشَّتِيمَةِ
وَ تُبْطِلُ فِيهِ كَيْدَ حَامِلِ النَّصِيحَةِ
وَ تُعَاشِرُهُ مُعَاشَرَةً كَرِيمَةً
وَ لَا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ.
و امّا حقّ همسايه:
در پشت سر و نبودش حفظ و نگهدارى او،
و در حضورش گراميداشت و احترام او،
و در حضور و غياب، يارى و كمك به او است.
(در پشت سر او را حفظ كنى، و در حضور گراميش دارى،
و در همه حال يارى و كمكت را از او دريغ مدارى)،
نبايد از او عيبجوئى نمائى،
و نيز نمىبايد از سر كنجكاوى به جستجوى بدى او پردازى تا آن را بفهمى.
پس چنانچه از سر اتّفاق و بدون هيچ عملى بدان بدى پى بردى،
بايد براى حفظ و نگهدارى آنچه فهميدهاى همچون دژى محكم و پردهاى ضخيم باشى،
كه چنانچه نيزهها سينهاى را بشكافند- بخاطر دست يافتن بر آن- بدان راز پى نبرند.
مخفيانه به سخنانش گوش مدهى (گفته ديگران را در بارهاش مپذير)،
در گرفتارى و سختى تنهايش مگذارى،
در هيچ نعمتى بر او حسودى مكنى،
و بايد از لغزشش درگذرى و خطايش را ناديده گيرى،
و چون با تو نادانى كرد حلم و بردباريت را از او دريغ مدارى (يعنى با او بردبارى كن)،
رفتارت با او پيوسته مسالمت آميز باشد تا زبان دشنام و ناسزا را از او دور سازى،
و حيله فرد ناصح ظاهرى را در او بىاثر كنى،
و بزرگوارانه با او معاشرت نمائى،
و لا قوّة إلّا باللَّه.
حسادت، نمیذاره همسایه و همجوار نور باقی بمونی!
امام صادق علیه السلام:
مصباح الشريعة
قَالَ الصَّادِقُ ع
الْحَاسِدُ مُضِرٌّ بِنَفْسِهِ قَبْلَ أَنْ يُضِرَّ بِالْمَحْسُودِ
كَإِبْلِيسَ أَوْرَثَ بِحَسَدِهِ لِنَفْسِهِ اللَّعْنَةَ
وَ لِآدَمَ ع الِاجْتِبَاءَ وَ الْهُدَى وَ الرَّفْعَ إِلَى مَحَلِّ حَقَائِقِ الْعَهْدِ وَ الِاصْطِفَاءِ
فَكُنْ مَحْسُوداً وَ لَا تَكُنْ حَاسِداً
فَإِنَّ مِيزَانَ الْحَاسِدِ أَبَداً خَفِيفٌ بِثِقَلِ مِيزَانِ الْمَحْسُودِ
وَ الرِّزْقُ مَقْسُومٌ فَمَا ذَا يَنْفَعُ حَسَدُ الْحَاسِدِ فَمَا يَضُرُّ الْمَحْسُودَ الْحَسَدُ
وَ الْحَسَدُ أَصْلُهُ مِنْ عَمَى الْقَلْبِ وَ جُحُودِ فَضْلِ اللَّهِ تَعَالَى
وَ هُمَا جَنَاحَانِ لِلْكُفْرِ
وَ بِالْحَسَدِ وَقَعَ ابْنُ آدَمَ فِي حَسْرَةِ الْأَبَدِ وَ هَلَكَ مَهْلَكاً لَا يَنْجُو مِنْهُ أَبَداً
وَ لَا تَوْبَةَ لِلْحَاسِدِ لِأَنَّهُ مُصِرٌّ عَلَيْهِ مُعْتَقِدٌ بِهِ مَطْبُوعٌ فِيهِ
يَبْدُو بِلَا مُعَارِضٍ لَهُ وَ لَا سَبَبٍ
وَ الطَّبْعُ لَا يَتَغَيَّرُ عَنِ الْأَصْلِ وَ إِنْ عُولِجَ.
حاسد قبل از اينكه به محسود زيان برساند به خود ضرر ميرساند،
مانند شيطان كه با حسادت خود به خويشتن زيان رسانيد و خود را مستوجب لعن و نفرين كرد
و آدم را به مقام اجتباء و هدايت رسانيد و موجب بلندى مقام و برگزيدگى او شد.
اكنون اگر محسود باشى بهتر است از اينكه حاسد باشى
زيرا ميزان حاسد هميشه سبك مىشود و ميزان محسود سنگين مىگردد،
حالا كه روزى بين مردم تقسيم شده است، حسد چه سودى ميدهد، و محسود چه زيانى خواهد ديد.
ريشه حسد از كورى قلب آغاز ميگردد و از انكار فضل خداوند شروع مىشود.
كورى دل و انكار فضل خدا دو بال كفر هستند،
به خاطر حسد فرزند آدم در حسرت ابدى فرو رفت،
و در هلاكتى گرفتار شد كه از آن رهائى پيدا نخواهد كرد.
توبه و بازگشت براى حسود نيست، زيرا وى اصرار بر حسادت دارد،
و به آن معتقد ميباشد و سرشت آن به حسادت آميخته شده است،
او بدون جهت حسادت ميكند،
و طبيعت تغيير نميكند اگر چه معالجه گردد.
دلنوشته
حسد و انسدادِ بابِ مستجار
حسادت،
نمیگذارد همسایهی نور بمانی.
نمیگذارد در جوار آیات آرام بگیری.
نمیگذارد کنار معلم ربانی بنشینی.
نمیگذارد نزدیکیِ نور را تاب بیاوری.
حسادت،
آرامآرام دل را از همسایگیِ نور بیرون میبرد؛
بیآنکه خود انسان در آغاز بفهمد
چه چیزی را از دست داده است.
و مگر نه اینکه «مستجار»
جای پناه بردن است؟
جای چسبیدن به دیوار رحمت؟
جای اعترافِ عجز
در برابر آتشی که از درون زبانه میکشد؟
اما حسادت
نمیگذارد از باب مستجار بهرهمند شوی.
نمیگذارد به اسم الله، «یا مجیر» پناه ببری.
چون حسود،
پیش از آنکه پناه بخواهد،
از تقدیر شکایت دارد.
او با زبان شاید دعا کند،
اما قلبش
به آنچه بر او رفته راضی نیست.
و همین نارضایتی،
میان او و پناه،
دیوار میشود.
حسادت یعنی دل،
تقدیر را دوست ندارد؛
و چون تقدیر را دوست ندارد،
معلمِ راه را هم دوست نخواهد داشت.
چرا؟
چون معلم نیامده است
تا تمنای نفس را تصدیق کند.
نیامده است
تا هرچه دلِ خامِ ما خواست،
مهر تأیید بر آن بزند.
او آمده است
تا عیب را نشان بدهد،
نه اینکه حجاب را ضخیمتر کند.
و درست همینجاست
که حسود،
برای رسیدن به تمنای خودش،
معلم را از زندگیاش حذف میکند.
اول از دل حذف میکند،
بعد از گوش،
بعد از فهم،
و بعد از راه.
انگار با دست خودش
درِ غربیِ خانهی خدا را میبندد.
انگار همانجا که باید باب مستجار باشد،
سنگ میگذارد.
چنانکه امروز نیز
در محل آن در،
ظاهراً دیگر دری دیده نمیشود؛
سنگ است،
سکوت است،
و اثری از عبور نیست.
اما آیا واقعاً در بسته شده؟
یا این دلِ ماست
که با حسد
راه عبور را بر خود بسته است؟
امام صادق علیهالسلام فرمودند:
«الْحَاسِدُ مُضِرٌّ بِنَفْسِهِ قَبْلَ أَنْ يُضِرَّ بِالْمَحْسُودِ»
حاسد پیش از آنکه به محسود زیان برساند، به خود زیان میرساند.
چه حقیقت تکاندهندهای.
حسود همیشه خیال میکند
آتش را به سوی دیگری پرتاب کرده است؛
در حالی که پیش از همه،
دامنِ خودش را سوزانده است.
او گمان میبرد
که با انکارِ فضیلتِ دیگری
آرام میشود،
اما در واقع
نور را از خانهی دلِ خود بیرون کرده است.
حسادت،
پیش از آنکه شمشیری علیه محسود باشد،
خنجری است در دستِ نفس
که به قلبِ صاحبش فرو میرود.
امام صادق علیهالسلام فرمودند:
حسود،
پیش از آنکه دیگری را بیازارد،
خود را نابود میکند؛
چنانکه ابلیس
با حسادتش
خود را سزاوار لعنت ساخت،
و آدم علیهالسلام را
به اجتباء و هدایت رساند
و تا مقامِ عهد و اصطفاء بالا برد.
چه واژگونیِ عجیبی.
آنکه حسد ورزید،
سقوط کرد؛
و آنکه مورد حسد قرار گرفت،
بالا رفت.
پس اگر قرار است میان این دو یکی را برگزینی،
محسود بودن
بهتر از حاسد بودن است.
چرا که میزانِ حاسد
همیشه سبک است،
و میزانِ محسود
سنگین.
رزق تقسیم شده است؛
سهمها معلوماند.
پس حسدِ حاسد
نه رزقی را جابهجا میکند
و نه نعمتی را کم میسازد.
محسود
از حسدِ دیگری زیان نمیبیند،
اما حاسد
هر لحظه
در حالِ از دست دادنِ خویش است.
ریشهی حسد
از کورىِ دل آغاز میشود؛
و از انکارِ فضلِ خداوند.
کوریِ دل
و انکارِ فضل،
دو بالِ کفرند.
و با همین دو بال بود
که فرزندِ آدم
در حسرتی ابدی فرو رفت؛
در هلاکتی که
راه بازگشتی برایش نیست.
حسود
اصرار دارد.
نه از روی ناآگاهی،
بلکه از روی باورِ غلط.
حسادت برای او
به طبیعت بدل شده است؛
سرشتی که با آن خو گرفته،
و بیسبب
آتش میافروزد.
و چنین طبیعتی
حتی اگر معالجه شود،
به آسانی
از اصلِ خود جدا نمیشود.
پس راه نجات کجاست؟
نه در انکار حسد،
بلکه در دیدنِ آن.
نه در توجیهِ دل،
بلکه در اعترافِ صادقانه.
و پس از اعتراف،
پناه بردن.
پناه بردن به همانجا
که حسود
درِ آن را میبندد.
به «بابِ مستجار».
به اسمِ
«یا الله، یا مُجیر».
آنجا که اگر دل
از نارضایتی دست بردارد،
اگر به تقدیر راضی شود،
و اگر معلم را
نه برای تأیید تمنا،
بلکه برای درمانِ عیب دوست بدارد،
درِ بسته
دوباره در میشود.
و سنگ،
راه میدهد.
و دل،
بار دیگر
همسایهی نور میشود.
حسود: ظالم مظلوم نما!
امام حسن علیه السلام:
مَا رَأَيْتُ ظَالِماً أَشْبَهَ بِمَظْلُومٍ مِنْ حَاسِدٍ.
نديدم ظالمى را كه شبيهتر به مظلوم باشد از حسود.
انگاری همه به اشتباه حق رو میدن به کسی که داره حسودی میکنه،
و میگن آره دیگه داره درست میگه!
حسود نعمتی که دست دیگری میبینه رو برای خودش نقمت حساب میکنه:
«انّه یری النعمَةَ علیک نَقمَة علیه»
«أن الله تعالى يقول:
الحاسد عدو نعمتي غير راض بقسمتي التي قسمت بين عبادي»
دلنوشته
حسود، ظالمِ مظلومنما
و حسود،
فقط آتشزدهی دلِ خویش نیست؛
چهرهای دیگر هم دارد:
«ظالمِ مظلومنما.»
امام حسن علیهالسلام فرمودند:
«مَا رَأَيْتُ ظَالِماً أَشْبَهَ بِمَظْلُومٍ مِنْ حَاسِدٍ»
ندیدم ظالمی را که شبیهتر به مظلوم باشد از حسود.
چه تعبیر عجیبی.
چه شناختِ دقیقی از دلِ انسان.
حسود،
در حالی که ظلم میکند،
چنان سخن میگوید
که گویی خودش مورد ستم قرار گرفته است.
در حالی که نعمتِ دیگری را برنمیتابد،
چنان آه میکشد
که انگار حقی از او ضایع شده.
در حالی که فضلِ خدا را دربارهی دیگری انکار میکند،
چنان چهرهای به خود میگیرد
که گویی مدافعِ عدالت است.
و این همانجاست
که بسیاری فریب میخورند.
انگار همه به اشتباه
حق را به کسی میدهند
که دارد حسادت میکند.
میگویند:
آری، درست میگوید.
حق دارد ناراحت باشد.
حق دارد معترض باشد.
اما حقیقت این نیست.
حقیقت این است
که حسود،
نعمتِ برادرش را
برای خودش «نقمت» حساب میکند.
در روایات آمده است:
«إنّه يَرَى النِّعْمَةَ عَلَيْكَ نِقْمَةً عَلَيْهِ»
او نعمتی را که بر تو میبیند،
مصیبتی بر خودش میپندارد.
یعنی مشکل او
خودِ نعمت نیست؛
مشکل او
دیدنِ فضلِ خدا بر دیگری است.
او نمیگوید:
خدایا، به من هم از فضل خود عطا کن.
بلکه در اعماق دلش میگوید:
چرا به او دادی؟
و این «چرا به او دادی»،
آغازِ ظلمت است.
چون در این پرسش،
در حقیقت اعتراض به بنده نیست؛
اعتراض به «تقسیمِ خدا»ست.
در حدیث قدسی آمده است:
«الحاسد عدوّ نعمتي، غيرُ راضٍ بقسمتي التي قسمتُ بين عبادي»
حسود، دشمنِ نعمتِ من است
و به قسمتی که میان بندگانم تقسیم کردهام راضی نیست.
چه هولناک.
حسود فقط با بنده درگیر نیست؛
با نعمتِ خدا درگیر است.
فقط با برتریِ دیگری مشکل ندارد؛
با حکمتِ تقسیم الهی مسئله دارد.
یعنی دلش
در برابر تقدیر،
خم نمیشود.
نمیگوید:
خدایا، تو داناتری.
نمیگوید:
شاید این نعمتِ او،
آینهای برای درمانِ من باشد.
نمیگوید:
شاید دیدنِ این فضل،
دعوتی است برای بیرون آمدن من از تنگیِ نفس.
بلکه برعکس،
نعمت را دشمن میبیند،
فضل را تهدید میبیند،
و صاحبِ نور را
مانعِ تمنای خویش.
و از همینجاست
که ظلم آغاز میشود؛
ظلمی که لباسِ مظلومیت پوشیده است.
حسود
آرامآرام چنان سخن میگوید
که گویی زخمی شده،
در حالی که خودش
تیغ را به دست گرفته است.
چنان از رنجِ خود حرف میزند
که کسی نمیفهمد
این رنج،
ثمرهی نارضایتیِ او از تقدیر است.
او از نعمتِ دیگری
برای خود زندان میسازد،
و بعد
از دیوارهای همین زندان
شکایت میکند.
حسود،
اگر ببیند نوری در کنار کسی قرار گرفته،
به جای آنکه راهِ نزدیک شدن به نور را بپرسد،
میکوشد آن نور را انکار کند.
اگر ببیند خداوند
معلمی، فضیلتی، فهمی، نوری،
یا گشایشی
به دیگری عطا کرده است،
به جای آنکه از فضل خدا خوشحال شود،
دلش تنگ میشود.
چرا؟
چون هنوز نفهمیده
که رزقِ هرکس
او را از رزقِ دیگری محروم نمیکند.
نورِ دیگری
سهمِ او را خاموش نمیکند.
فضلِ دیگری
توهینی به او نیست.
اما حسد،
همهچیز را وارونه نشان میدهد.
در چشم حسود،
نعمتِ دیگری
اعلانِ شکستِ اوست.
و همین توهّم،
او را به دشمنی میکشاند.
اینجاست که باید از خود پرسید:
آیا من هم
گاهی نعمتِ دیگری را
نقمتِ خودم حساب کردهام؟
آیا من هم
به جای شکر برای آنچه خدا تقسیم کرده،
در دل،
به این تقسیم اعتراض کردهام؟
آیا من هم
فضل را دیدهام
اما چون بر دستِ دیگری بوده،
نتوانستهام آن را دوست بدارم؟
اگر پاسخ، حتی اندکی، آری باشد،
پس راه هنوز باز است؛
چون دیدنِ بیماری
آغازِ درمان است.
باید از این ظلمِ پنهان برگشت.
باید از این مظلومنماییِ نفس
رسوا شد.
باید فهمید
که هر بار از نعمتِ دیگری رنجیدهایم،
در حقیقت
از حکمتِ خدا فاصله گرفتهایم.
و باز باید برگشت
به بابِ مستجار؛
به همان پناهی
که حسد از ما میگیرد.
آنجا باید گفت:
خدایا،
من از نعمتی که به دیگری دادهای
ناراحت شدهام؛
پس مشکل در او نیست،
در دلِ من است.
خدایا،
مرا از دشمنی با نعمتت نجات بده.
مرا به قسمتت راضی کن.
مرا از ظلمی که لباس مظلومیت پوشیده
آگاه کن.
و مرا دوباره
همسایهی نور قرار بده.
دلنوشته
باب مستجار؛
همسایگی با نور و آفتِ حسد
گاهی یک واژه،
خودش دری است
که اگر بازش کنی،
نور از آن عبور میکند.
«مستجار» از ریشهی «جَوْر» است؛
ریشهای که هم میتواند
به نور ختم شود
و هم به حسد.
در لغت مینویسند:
«المیلُ إلى شیء» — میل کردن،
و «الجار: العدول» — پیچیدن از راهی به راه دیگر.
در ظاهر، جور یعنی انحراف.
اما در لایهای عمیقتر،
ردّ پایی از «الجِوار» در آن هست:
نزدیکی، همسایگی،
به جایی چسبیدن…
مثل دلی که از آتش میگریزد
و به پناه نور میچسبد.
همین مجاورت است
که «مستجار» را شکل میدهد:
جایی که انسان
از تیرگیِ خود
به همسایگی نور
پناه میآورد.
نورِ ولایت
همین است:
همسایگی با آیات،
نشستن در کنار رسولان،
نزدیکی به معلمین ربانی.
آنان دور نیستند؛
همسایهاند.
چراغهایی که خدا
در نزدیکترین فاصله به ما نشانده.
اما حسد،
این همسایگی را میسوزاند.
حسادت نمیگذارد همسایهی نور بمانی.
نمیگذارد به باب مستجار راه بیابی.
نمیگذارد از اسم الله، یا مُجیر بهره ببری.
چون حسود
به تقدیر راضی نیست؛
و دلِ ناراضی
نمیتواند معلم را دوست بدارد.
نه معلم بیرونی را،
و نه معلم درونی را.
معلم برای تأیید تمنای نفس نمیآید.
برای درمان میآید.
و حسود،
برای رسیدن به تمنای خویش،
معلم را از زندگیاش حذف میکند؛
اول در دل،
بعد در گوش،
و سپس در راه.
انگار همانطور که امروز
درِ غربیِ خانهٔ خدا را سنگ بستهاند،
حسود نیز
همان درِ پناه را
در دل خودش
سنگ میکند.
اما در حقیقت،
این در بسته نشده؛
این دلِ حسود ماست
که عبور را بر خود بسته است.
امام صادق علیهالسلام فرمودند:
«الْحَاسِدُ مُضِرٌّ بِنَفْسِهِ قَبْلَ أَنْ يُضِرَّ بِالْمَحْسُودِ»
حسود پیش از آنکه به دیگری زیان برساند،
خودش را میسوزاند.
حسود خیال میکند
آتش را به سوی دیگری پرت کرده؛
در حالی که پیش از همه،
دامنِ خودش را آتش زده است.
او میپندارد
که با انکارِ فضیلتِ دیگری آرام میشود،
اما در واقع
چراغ را از خانهٔ دل بیرون کرده.
حسادت،
خنجری است که نفس،
به قلبِ صاحبش میزند.
ابلیس با حسد سقوط کرد،
و آدم با همان حسدِ دشمن
به مقامِ اجتباء و هدایت رسید.
نورِ محسود
سنگین است،
و میزانِ حاسد
همیشه سبک.
امام حسن علیهالسلام فرمودند:
«مَا رَأَيْتُ ظَالِماً أَشْبَهَ بِمَظْلُومٍ مِنْ حَاسِدٍ»
ندیدم ظالمی را شبیهتر به مظلوم
از حسود.
و چه صادقانه.
حسود همان ظالمی است
که لباس مظلومیت پوشیده.
با آه و شکایت سخن میگوید،
چنانکه گویی حقش خورده شده.
در حالی که
اعتراض او
نه به بنده،
به «تقسیم خدا»ست.
در روایت آمده است:
«إنّه يَرَى النِّعْمَةَ عَلَيْكَ نِقْمَةً عَلَيْهِ»
حسود نعمتی را که بر تو میبیند،
برای خودش نقمت میپندارد.
و خداوند میفرماید:
«الحاسد عدوّ نعمتي،
غيرُ راضٍ بقسمتي بين عبادي»
حسود، دشمن نعمت من است
و به قسمت من راضی نیست.
پس حسد،
مشکل با انسانها نیست؛
مشکل با خداست.
او نمیگوید:
خدایا به من هم بده؛
میگوید:
چرا به او دادی؟
و همین «چرا به او»،
دل را تاریک میکند.
راه نجات چیست؟
نه انکار حسد.
نه پنهان کردنش.
نه تظاهر به رضایت.
راه،
دیدن است.
اعتراف است.
و سپس،
پناه بردن.
بازگشت به باب مستجار.
چسبیدن به همان دری
که حسد از ما گرفته.
خواندنِ همان نامی
که دلِ نارضایتی را نرم میکند:
«یا مجیر…»
خدایا،
مرا از دشمنی با نعمتت نجات ده.
مرا به قسمتی که برایم نوشتهای راضی کن.
مرا از ظلمی که لباس مظلومیت پوشیده
آگاه ساز.
و مرا دوباره
همسایهی نور قرار بده؛
همسایهی آیات،
همسایهی رسولان،
همسایهی آل محمد علیهمالسلام.
تا دلم
آنگونه که باید
از آتشِ خود
به نورِ تو
پناه آورد.
«جور – جار»: نام زیبای صاحبان نور و آیات محکم موید اندیشه آنهاست که اهل نور یقین با یاد این همسایه دانا مدام قلبشان را به نور علم آل محمد ع، میل و گرایش و پیوند میدهند و دلشون میخواد برای این همسایه دانا، همسایه و همجوار حسودی نباشند، ان شاء الله تعالی.
+ «قطع متجاورات»
[همسایه دانا – همسایه حسود]
+ «جنب الله»
وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ
وَ بِ [ الْجارِ ذِي الْقُرْبى] إِحْساناً
وَ بِ [ الْجارِ الْجُنُبِ] إِحْساناً
اللغة: الجار أصله من العدول
يقال جاوره يجاوره مجاورة و جوار فهو مجاور له و جار له بعدوله إلى ناحيته في مسكنه
من قولهم جار عن الطريق
و جار السهم إذا عدل عن القصد
و استجار بالله لأنه يسأله العدول به عن النار
و الجار ذي القربى القريب
و «الْجارِ الْجُنُبِ» الغريب
الجنب صفة على فعل مثل ناقة أجد و مشي سجح
فالجنب المتباعد عن أهله يدلك على ذلك مقابلته بقوله «وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى»
و القربى من القرب كاليسرى من اليسر.
[وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ]:
او مافوق ماست، اوست که به ما پناه میدهد،
و اگر به توفیق او نباشد احدی نمیتواند او را بعنوان سرپناه بشناسد و به او پناهنده شود
«أي يسوق من يريده الى ظلّ رحمته و لا يمكن لأحد أن يسوقه إليه».
ما باید به او پناهنده شویم!
ما با پناه بردن به معالم ربانی کار خود را راحت میکنیم
و خداوند اینگونه اراده کرده تا ما مورد رحمت او قرار بگیریم.
[سورة التوبة (9): الآيات 5 الى 6]
وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ.
+ «اقرضهم من عرضک»
+ «ظهر – اسرار ماموریت صاحبان نور!»
چقدر اهل حسادتی که در حق صاحبان نور خیانت کردند،
در حالیکه ایشان به آنها پناه داند «إِنْ … اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ»،
و آنها علوم نور الولایة را عملا شنیدند «حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ».
اگه مقدر میشه یکی به تو نزدیک بشه (همسایه)، تو هم نزدیکش بشو و ازش دوری نکن و بهش، از نور خودت قرض بده، تا به سبب تو، کلام ولیّ خدا رو عملا بشنوه [یعنی آثار نور ولایت رو عملا ببینه!]، شاید ان شاء الله اهل نور ولایت بشه و به سبب اعمال صالح و گذشت از دلخواهی که تو نسبت به او انجام میدی، اونم هدایت بشه و خدا دستشو بگیره [برّ و نیکوکاری همینه و این راه گسترش اندیشه آل محمد ع است!]
+ «عرض – مانکن با عرضه!»
چه معنای زیبایی داره این آیات از سوره توبه:
[سورة التوبة (۹): الآيات ۵ الى ۶]
فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِنْ تابُوا وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (۵)
پس چون ماههاىِ حرام سپرى شد، مشركان را هر كجا يافتيد بكشيد و آنان را دستگير كنيد و به محاصره درآوريد و در هر كمينگاهى به كمين آنان بنشينيد؛
پس اگر توبه كردند و نماز برپا داشتند و زكات دادند، راه برايشان گشاده گردانيد،
زيرا خدا آمرزنده مهربان است.
وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ
ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ (۶)
و اگر يكى از مشركان از تو پناه خواست پناهش ده تا كلام خدا را بشنود؛
سپس او را به مكان امنش برسان، چرا كه آنان قومى نادانند.
دلنوشته
همسایهٔ دانا، همسایهٔ حسود
و اینجا دوباره واژهها،
دست ما را میگیرند و به عمق میبرند.
«جور – جار»
اسمی است که عطر همسایگی در آن تنیده شده؛
همسایگی با نور.
اهل یقین،
همیشه با یادِ «این همسایهٔ دانا»
دلشان را به سمت نور آل محمد علیهمالسلام
«میکشانند»
«میل میدهند»
و «پیوند میزنند».
و چه زیباست این تمنّا:
که دل،
همسایهٔ دانای خود باشد—
نه همسایهٔ حسود.
نه آنکه از کنار نور بگذرد،
نه آنکه همجواری را به تاریکی ببازد،
بلکه کسی باشد که
نور را دوست دارد
و تحملِ دیدن فضیلت «دیگری» را دارد.
«اهل نور، همیناند.»
دلشان میخواهد
در جوار این همسایهٔ دانا،
همسایهٔ خوبی باشند
نه حسودی که با نارضایتی،
همسایگی را به دشمنی تبدیل کند.
«جنب الله» بودن
یعنی
نزدیک بودن به خدا،
همسایگی با آیاتش.
«وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ»
اوست که پناه میدهد
و هیچکس نیست که بر او پناه دهد.
یعنی چه؟
یعنی اگر او نخواهد،
هیچکس حتی نمیتواند
او را بهعنوان پناهگاه بشناسد.
اگر او توفیق ندهد،
هیچ دلی حتی به سمت درِ مستجار
کشیده نمیشود.
«اوست که میکِشد؛
ما فقط پاسخ میدهیم.»
وَ بِالْجارِ ذِي الْقُرْبى إِحْساناً
وَ بِالْجارِ الْجُنُبِ إِحْساناً
یعنی:
به همسایهٔ نزدیک—احسان.
به همسایهٔ دور—باز هم احسان.
در لغت آمده:
جار یعنی کسی که از مسیر خود
«عدول» کرده
و به سمت تو آمده.
یعنی:
کسی که در کنار تو قرار گرفته
چون به سوی تو «میل» کرده.
همین معناست که در دعا میگوییم:
«اَسْتَجیرُک» —
از تو میخواهم مرا از آتش «عدول دهی».
مرا از تاریکی «منحرف کنی»
به سمت نور.
این،
هویتِ مستجار است.
اما شگفتیِ آیات سورهٔ توبه
از همینجا آغاز میشود.
قرآن میگوید:
وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ
فَأَجِرْهُ
حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ
اگر کسی حتی مشرک بود
و پناه خواست—
به او پناه بده،
تا «کلام خدا» را بشنود.
و مگر کلام خدا چیست؟
آنچه بر زبان ولیّ خدا جاری میشود.
نوری که از قلب او میتابد.
علمی که از نسل او جاری است.
اما…
اینجاست که درد آشکار میشود:
چقدر از اهل حسد
به صاحبان نور خیانت کردند.
در حالی که همان صاحبان نور
به آنان پناه دادند.
«فَأَجِرْهُ»
و آنان
کلام خدا را با گوش دل شنیدند:
«حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ».
و بااینهمه
نور ولایت را نپذیرفتند.
نه بهخاطر ندانستن،
بلکه از ترسِ کنار گذاشتنِ تمنّاهای خود.
قرآن سپس میگوید:
اگر کسی به تو نزدیک شد،
تو هم نزدیکش شو.
و از او دوری نکن.
به او «از نور خودت قرض بده».
تا شاید
به برکت احسان تو،
نور ولایت را ببیند
و دلش نرم شود
و هدایت شود.
این یعنی چه؟
یعنی برّ و نیکوکاری،
نه فقط کمک مالی است،
نه فقط گذشت اجتماعی؛
برّ یعنی:
قرض دادن نور.
قرض دادن فهم.
قرض دادن رحمت.
قرض دادن همسایگی.
یعنی کاری کنی
که دیگری
بهواسطهٔ تو
آثار نور ولایت را ببیند.
اینگونه است که اندیشه آل محمد علیهمالسلام
گسترش مییابد—
نه با خطابه،
بلکه با احسان.
نه با جدال،
بلکه با همسایگی.
و چه زیباست آن تصویر عمیق:
«عرض – مانکن با عرضه!»
یعنی:
نور را «به نمایش بگذار».
نه با ادعا،
بلکه با احسان.
همانطوری که یک مانکن
لباس را نشان میدهد،
تو نیز
نور را نشان بده
با رفتارت،
با صبر و احسانت،
با سکوتت،
با بخشیدنت.
زیرا این آیات،
تنها دربارهٔ جنگ نیستند؛
دربارهٔ راههای بازگشتاند.
دربارهٔ کسانیاند
که نور را دیدند
اما دلشان کور بود.
همسایه – پناهندگی!
يا جار المستجيرين
لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ … وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ!
شیطان به دروغ وعده پناه دادن به عاملین به معصیت میدهد«إِنِّي جارٌ لَكُمْ»
و وقتی شخص مرتکب گناه شد، از او دوری میکند و خود را تبرئه میکند!
[باب المستجار]:
باب مغرب
و باب طلوع علم آل محمد ع
و بابی که کنار اون باشی همسایه (مجاور) آل محمد ع محسوب میشی!
و «المُسْتَجَارُ» من البيت الحرام هو الحائط المقابل للباب دون الركن اليماني،
لأنه كان قبل تجديد البيت هو الباب،
سمي بذلك لأنه يستجار عنده بالله من النار.
مستجار:
آنكه طلب امن از او كنند. پناه. پناهگير، مورد اجاره، آنچه به اجاره گيرند.
مترادفات مستجار:
المَعَاذ ، المَأْوَی ، المَلَاذ ، الوِزْر ، الحِرْز ، الكَهْف ، المَوْئِل ، المُلْتَحَد ، الحِصْن ، الكَنَف ، المَفْزَع ، المَلْجَأ ، المَعْقِل ، الأَمْن ، المُعْتَصَم.
المستجار، النّور الولایة!
فَلَمَّا بَنَى جَعَلَ لَهُ بَابَيْنِ
بَاباً إِلَى الْمَشْرِقِ وَ بَاباً إِلَى الْمَغْرِبِ
وَ الْبَابُ الَّذِي إِلَى الْمَغْرِبِ يُسَمَّى الْمُسْتَجَارَ
+ فتح باب مستجار: «بلوهر و یوذاسف! نُورٌ عَلى نُورٍ! ۶»
باب مستجار!
حسد یعنی بسته بودن باب مسجار دنیای قلب!
اللَّهُمَّ مِنْ قِبَلِكَ الرَّوْحُ وَ الْفَرَجُ وَ الْعَافِيَةُ
+ «إِنَّ الرَّوْحَ وَ الرَّاحَةَ … مِنَ اللَّهِ … لِمَنْ تَوَلَّى عَلِيّاً وَ ائْتَمَّ بِهِ»
دعای باب مستجار:
امام صادق علیه السلام:
إِذَا فَرَغْتَ مِنْ طَوَافِكَ وَ بَلَغْتَ مُؤَخَّرَ الْكَعْبَةِ وَ هُوَ بِحِذَاءِ الْمُسْتَجَارِ دُونَ الرُّكْنِ الْيَمَانِيِّ بِقَلِيلٍ
فَابْسُطْ يَدَيْكَ عَلَى الْبَيْتِ وَ أَلْصِقْ بَطْنَكَ وَ خَدَّكَ بِالْبَيْتِ وَ قُلِ
اللَّهُمَّ الْبَيْتُ بَيْتُكَ وَ الْعَبْدُ عَبْدُكَ
وَ هَذَا مَكَانُ الْعَائِذِ بِكَ مِنَ النَّارِ
ثُمَّ أَقِرَّ لِرَبِّكَ بِمَا عَمِلْتَ
فَإِنَّهُ لَيْسَ مِنْ عَبْدٍ مُؤْمِنٍ يُقِرُّ لِرَبِّهِ بِذُنُوبِهِ فِي هَذَا الْمَكَانِ إِلَّا غَفَرَ اللَّهُ لَهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ
وَ تَقُولُ
اللَّهُمَّ مِنْ قِبَلِكَ الرَّوْحُ وَ الْفَرَجُ وَ الْعَافِيَةُ
اللَّهُمَّ إِنَّ عَمَلِي ضَعِيفٌ فَضَاعِفْهُ لِي وَ اغْفِرْ لِي مَا اطَّلَعْتَ عَلَيْهِ مِنِّي وَ خَفِيَ عَلَى خَلْقِكَ
ثُمَّ تَسْتَجِيرُ بِاللَّهِ مِنَ النَّارِ وَ تَخَيَّرُ لِنَفْسِكَ مِنَ الدُّعَاءِ
ثُمَّ اسْتَلِمِ الرُّكْنَ الْيَمَانِيَّ
ثُمَّ ائْتِ الْحَجَرَ الْأَسْوَدَ.
هرگاه طواف را به پايان رساندى و به پشت كعبه رسيدى و آن روبهروى مستجار به فاصله اندكى از ركن يمانى است، پس دستهايت را به كعبه نهاده و آنها را باز كن و شكم و گونهات را به آن چسبانيده و بگو:
«اللّهمّ البيت بيتك و العبد عبدك و هذا مكان العائذ بك من النّار».
سپس براى پروردگارت به آن چه كردى اقرار كن، زيرا هيچ بنده مؤمنى نيست گناه خود را براى پروردگارش در اين مكان اقرار نمايد مگر خدا او را بيامرزد، ان شاء اللّه، و مىگويى:
«اللّهمّ من قبلك الرّوح و الفرج و العافية. اللّهمّ إنّ عملي ضعيف فضاعفه لي و اغفر لي ما اطّلعت عليه منّي و خفي على خلقك».
سپس به خدا پناه ببر از آتش و بر خود دعا انتخاب كن،
آنگاه ركن يمانى را استلام نموده،
سپس به نزد حجر الاسود برو.
قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عُثْمَانَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ وَ أَرْضَاهُ
وَ رَأَيْتُهُ ص مُتَعَلِّقاً بِأَسْتَارِ الْكَعْبَةِ فِي الْمُسْتَجَارِ وَ هُوَ يَقُولُ
اللَّهُمَّ انْتَقِمْ لِي مِنْ أَعْدَائِكَ.
« اللَّهُمَّ مِنْ قِبَلِكَ الرَّوْحُ وَ الْفَرَجُ وَ الْعَافِيَةُ »
نور « الرَّوْحُ وَ الْفَرَجُ وَ الْعَافِيَةُ » از درب مغرب « مِنْ قِبَلِكَ » به درون بیتی که تو از درب مشرقش وارد آن شدی داخل می شود !
در واقع این همان ساعت و روز و زمانی است که می گویند خورشید از مغرب طلوع کرده است !
« وَ الْبَابُ الَّذِي إِلَى الْمَغْرِبِ يُسَمَّى الْمُسْتَجَارَ »
حالا که قلبت به عمل صالح انجام شده با یاد عالم ربانی منور شده، الان تو دقیقا جلوی درب مستجاری و این درب برای قلبت باز شده و وقت دعاست پس برای چه کسی و چه دعایی باید بخوانی؟
دعا؟ چه کسی را میخوانی؟
صاحبان نور علم آل محمد ع.
« وَ هُوَ الطَّالِعُ عَلَيْكَ مِنْ هَذَا الْبَابِ يَفْتَحُ الْبَابَيْنِ بِيَدِهِ جَمِيعاً »
در واقع وقتی که از امام صادق ع میپرسند، پس از ایشان، از چه کسی کسب علم نمایند،
« إِلَى مَنْ نَفْزَعُ وَ يَفْزَعُ النَّاسُ بَعْدَكَ ؟»،
امام صادق ع اشاره می فرمایند کسی که از این درب بر قلبت طلوع می کند و آن را برایت میگشاید و در واقع برای ما یعنی صاحبان نور، که یاد آنها در دل شرایط نا آرامی که ما از درب شرقی برای رسیدن به نور به توفیق آنها وارد بیت شدیم، بناگاه درب مستجار گشوده میشود و نوری که از این باب میتابد، قلب را یکپارچه روشن و آرام مینماید.
1. **کوکب دُرّی و باب مستجار؛ طلوع خورشید ولایت در مغرب قلب**
2. **باب مستجار قلب؛ ردّ شمس در ولایت امام سجاد (ع)**
3. **طلوع از مغرب؛ سرّ ولایت خاصّه امام سجاد (ع)**
4. **کوکب دُرّی؛ وقتی خورشید از مغرب قلب طلوع میکند**
5. **باب مستجار؛ درِ پنهان ولایت در قلب انسان**
6. **ردّ شمس دل؛ راز ولایت خاصّه امام سجاد (ع)**
7. **از کوکب دُرّی تا باب مستجار؛ سلوک نور در قلب**
8. **مشرق و مغرب قلب؛ سرّ ولایت امام سجاد (ع)**
**«کوکب دُرّی و باب مستجار؛ طلوع خورشید ولایت امام سجاد (ع) در مغرب قلب»**
دلنوشته
کوکب دُرّی و باب مستجار؛
طلوع خورشید ولایت امام سجاد (ع) در مغرب قلب
السلام علیک یا علیَّ بن الحسین السجاد…
گفتیم ردّ شمس،
رازِ ولایت خاصّهی توست؛
یعنی آن لحظهای که خورشیدِ نور
در زمینِ قلب انسان
از مغرب طلوع میکند.
اما این مغرب کجاست؟
این همان «بابِ مستجار» است.
رازی که در خانهی خدا نهفته است.
کعبه، جای ملاقات شاگرد با معلم است.
کعبه در اصل
دو در داشت؛
یکی رو به «مشرق»
و دیگری رو به «مغرب».
چنانکه روایت میگوید:
«فَلَمَّا بَنَى جَعَلَ لَهُ بَابَيْنِ
بَاباً إِلَى الْمَشْرِقِ وَ بَاباً إِلَى الْمَغْرِبِ
وَ الْبَابُ الَّذِي إِلَى الْمَغْرِبِ يُسَمَّى الْمُسْتَجَارَ.»
باب مشرق باقی ماند…
اما باب مغرب بسته شد.
و این بسته بودن
تنها یک حادثهی معماری نیست؛
این «تمثیلِ بسته بودنِ دلها
بر نور ولایت» است.
مشرقِ قلب
بابِ ورودِ شاگرد است؛
همان جایی که با عبادت،
با ذکر،
با طلبِ علم
به خانهی خدا قدم میگذاری.
اما مغربِ قلب
جای دیگری است.
جایی که نور
به تو «باز میگردد».
جایی که خورشید معلم
از سمت دیگر طلوع میکند.
و آنجا
«بابِ مستجار» است.
مستجار یعنی
پناهگاه،
ملجأ،
معاذ،
حصن،
مأوی،
ملاذ…
جایی که انسان
به علم خدا پناه میآورد.
به همین خاطر
در طواف
وقتی به پشت کعبه میرسی
امام صادق علیهالسلام فرمودند:
دستهایت را بر خانه بگذار،
صورتت را بر دیوار بچسبان
و بگو:
«اللَّهُمَّ الْبَيْتُ بَيْتُكَ وَ الْعَبْدُ عَبْدُكَ
وَ هَذَا مَكَانُ الْعَائِذِ بِكَ مِنَ النَّارِ.»
اینجا
جای پناه گرفتن است.
جای اعتراف است.
جای باز شدن درِ مغرب.
و بعد بگو:
«اللَّهُمَّ مِنْ قِبَلِكَ الرَّوْحُ وَ الْفَرَجُ وَ الْعَافِيَةُ.»
از جانب توست
روح،
فرج،
و عافیت.
راز این دعا چیست؟
نورِ «روح و فرج و عافیت»
از همان «باب مغرب» وارد میشود.
باب ورود ابراهیم ع به خانه خدا.
باب معلم.
تو از درِ مشرق وارد بیت شدی؛
با عبادت،
با ذکر،
با طلب.
اما ناگهان
از پشت خانه
نوری میتابد…
نوری که از آن سو میآید.
و این همان لحظهای است
که میگویند:
«خورشید از مغرب طلوع کرده است.»
این همان ردّ شمسِ قلب است.
یعنی درِ مغربِ دل باز شود.
وقتی این در باز شد
انسان ناگهان میفهمد:
صاحب این خانه کیست.
میفهمد
صاحب قلبش کیست.
و به «معلمش» معرفت پیدا میکند.
از آن پس
دل
مدام از فرشتهی مهربانِ قلب
علم میگیرد.
و این میشود قلبی
که «دو در دارد».
یک در برای ورود شاگرد
و یک در برای طلوع نور معلم در این خانه.
قلبی که
قبض و بسط خود را میشناسد.
اما رازی در این میان هست…
«باب مستجار را
همه نمیشناسند.»
فقط دلهایی که اهل نورند
و «اخم و لبخند ولیّ خدا» را میفهمند
به اسرارش راه پیدا میکنند.
چنین دلی
همسایهی آل محمد میشود.
چرا که باب مستجار
باب «مجاورت» است.
کنار این در
اگر بایستی
همسایهی خانهی خدا محسوب میشوی.
و چه زیباست که بگوییم:
«المستجار
نورُ الولایة.»
اما چرا بسیاری از دلها
این در را نمیبینند؟
چرا مغربِ قلب بسته است؟
پاسخ کوتاه است:
«حسد.»
حسد
درِ مستجارِ دل را میبندد.
و وقتی این در بسته شد
نور بازنمیگردد.
اما اگر دل
با عمل صالح
و با یادِ معلم ربانی
منور شد…
ناگهان انسان خود را
در پشت خانه مییابد.
دقیقاً
روبهروی باب مستجار.
و آن لحظه
وقت دعاست.
اما چه کسی را باید خواند؟
آنانی که
صاحبان نورند.
آل محمد علیهم السلام.
همانها که پیامبر در معراج دید؛
دوازده نور
بر ساق عرش.
و وقتی از امام صادق علیهالسلام پرسیدند:
«إلى من نفزع بعدک؟»
به چه کسی پناه ببریم بعد از شما؟
پاسخ این بود:
به آن «نوری که از این در بر قلبت طلوع میکند.»
اوست
که با دست خود
هر دو درِ قلب را میگشاید.
«وَ هُوَ الطَّالِعُ عَلَيْكَ مِنْ هَذَا الْبَابِ
يَفْتَحُ الْبَابَيْنِ بِيَدِهِ جَمِيعاً.»
و آن لحظه
قلب
یکپارچه نور میشود.
آرامشی عجیب
در جان مینشیند.
اضطرابها فرو میریزند.
وسوسهها خاموش میشوند.
و انسان میفهمد
که چرا خدا فرمود:
«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا
يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ.»
این خروج از ظلمت
همان باز شدن باب مستجار است.
همان طلوع خورشید
از مغرب دل.
و آنگاه
در آسمان قلب
دوباره میدرخشد:
«کَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ…»
سلام بر تو
ای ستارهی درخشانِ این آسمان…
«السلام علیک یا علی بن الحسین السجاد.»
[مستجار – فلق]:
فلق : فَأَنْتَ وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ حَقّاً!
الْفَلْقُ : شقّ الشيء و إبانة بعضه عن بعض.
الفَلْقَة : برگى كه هنوز از شاخه بيرون نزده است.
الفِلْقَة : اولين برگ سبز كه از نهال يا بته خارج مىشود،
با نطفه گذاری علمی صاحبان نور، تاریکی شب به نور صبح تبدیل میشود .
فَلقَ الأرضَ بالنّبات
فَلقَ السَّحاب بالمطر
الفَلق: جميعُ المخلوقات
فالِقُ الْحَبِ وَ النَّوى أَي : خالِقُه، أَو شَاقُّه بإِخْراجِ الوَرَقِ الأَخْضَرِ مِنْه
قد تَفَلَّقَ الرائبُ: إِذا تَقَطَّعَ و تَشقَّق من شِدَّة الحُمُوضةِ
الفُلَّيْق : خَوْخٌ يَتَفَلَّقُ عن نَواه
[الخَوْخَة : يك دانه هُلُو، ميوۀ درخت هلو، روزنهاى كه نور بخانه رساند، دربى كوچك در دربى بزرگ]
این مثال درب کوچک در درب بزرگ از زیباترین مثالها برای صاحبان نور است!
باب مستجار، درب صاحبخانه قلب ماست که تا این روزنه باز نشود تاریکی درون قلب به صبح روشن مبدل نخواهد شد .
[مستجار – فلق]:
طلوع خورشید از مغرب!
« قالَ إِبْراهيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ »:
فلق که امر عجیبی است همان معجزه طلوع خورشید علم آل محمد ع از مغرب قلب ماست و این روزنه علمی به دریای بیکران علم الهی آل محمد ع همان وجود مقدس و نازنین صاحبان نور است.
+ «ذباب العین – انسان العین».
[طلوع خورشید از مغرب!]:
کسانی که با صاحبان نور آشنا شدند (در ملک و در ملکوت – خیمه و بیت) در واقع برای آنها معجزه طلوع خورشید از مغرب صورت گرفته لذا اگر قدرش را بدانند (مستقرین) فبها، اما معارین حسود که نسبت به نور خود خیانت کردند دیگر راهی برای توبه و بازگشت برای آنها باقی نمانده است!
«إنّ للتّوبة بابا عرض ما بين مصراعيه ما بين المشرق و المغرب لا يغلق حتّى تطلع الشّمس من مغربها»
و در حدیث اسیاف « فَإِذَا طَلَعَتِ الشَّمْسُ مِنْ مَغْرِبِهَا أَمِنَ النَّاسُ كُلُّهُمْ فِي ذَلِكَ الْيَوْمِ فَيَوْمَئِذٍ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً » این مطلب کامل می شود که با طلوع علم صاحبان نور، برای اهلش امنیت کامل برقرار می شود و برای قلوبی که اقرار به فضل علمی آنها نداشته باشند باب توبه بسته خواهد شد!
[باب توبه – باب مستجار] :
آقایی بنام توبه! دربی بنام مستجار!
[سورة الأنعام (6): آية 158]
هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ
يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً قُلِ انْتَظِرُوا إِنَّا مُنْتَظِرُونَ (158)
آيا جز اين انتظار دارند كه فرشتگان به سويشان بيايند، يا پروردگارت بيايد، يا پارهاى از نشانههاى پروردگارت بيايد؟
[اما] روزى كه پارهاى از نشانههاى پروردگارت [پديد] آيد، كسى كه قبلاً ايمان نياورده يا خيرى در ايمان آوردن خود به دست نياورده، ايمان آوردنش سود نمىبخشد. بگو: «منتظر باشيد كه ما [هم] منتظريم.»
دلنوشته
«مستجار؛ فَلَقِ قلب»
السلام علیک یا علیَّ بن الحسین السجاد…
گفتیم باب مستجار
درِ مغرب قلب است؛
جایی که انسان
به خدا پناه میآورد.
اما راز دیگری در این باب نهفته است…
«رازِ فَلَق.»
در دعای امیرالمؤمنین علیهالسلام آمده است:
«فَأَنْتَ وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ حَقّاً.»
قسم به آن خدایی
که دانه را میشکافد
و جان انسان را میآفریند.
فَلَق یعنی
شکافتن چیزی
و جدا کردن بخشی از آن.
اما این شکافتن
همیشه آغازِ «حیات» است.
دانه در دل خاک
تا وقتی بسته است
هیچ نشانی از زندگی ندارد.
اما ناگهان
در سکوتِ زمین
چیزی میشکافد…
پوسته دانه باز میشود.
و اولین برگ سبز
سر بر میآورد.
عرب به این برگ نخستین میگوید:
«الفِلْقَة.»
برگی که هنوز
از شاخه بیرون نیامده بود
اما اکنون
سر از خاک بیرون آورده است.
همین است معنای فلق.
خداوند میفرماید:
«فَالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوَى.»
اوست
که دانه و هسته را میشکافد.
یعنی از دلِ تاریکی
زندگی بیرون میآورد.
زمین را با گیاه میشکافد:
«فَلَقَ الأرضَ بالنّبات.»
آسمان را با باران میشکافد:
«فَلَقَ السحاب بالمطر.»
و شب را با صبح میشکافد.
پس فلق
یعنی ظهور نور
از دل تاریکی.
و چه تمثیل زیبایی است
برای قلب انسان…
قلبی که سالها
در تاریکی مانده است.
اما ناگهان
با «نطفهگذاری علمیِ صاحبان نور»
چیزی در آن شکافته میشود.
شبِ دل
به صبح تبدیل میشود.
این همان فلق است.
اما عرب مثال لطیفتری هم دارد.
میگوید:
«الفُلَّیق.»
هلوئی که
از شدت رسیدن
میشکافد
و هستهاش آشکار میشود.
و واژۀ زیبای «الخَوْخَة»
خَوخه
یعنی روزنهای کوچک.
دری کوچک
در دلِ دری بزرگ.
روشنایی
از همان روزنه کوچک
به خانه میرسد.
و چه مثال شگفتی است
برای صاحبان نور…
انگار درون این قلب
روزنهای پنهان وجود دارد.
و روشنایی
از همین روزنه وارد میشود.
و این همان
«باب مستجار» است.
باب مستجار
درِ صاحبخانه قلب ماست.
تا وقتی این روزنه باز نشود
شبِ دل
به صبح تبدیل نمیشود.
و وقتی باز شد…
ناگهان
نور وارد میشود.
در آن لحظه
اتفاقی عجیب رخ میدهد.
چیزی که قرآن آن را
به عنوان معجزهای بزرگ بیان کرده است:
«طلوع خورشید از مغرب.»
ابراهیم علیهالسلام فرمود:
«فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ.»
خدا خورشید را
از مشرق میآورد.
تو اگر میتوانی
آن را از مغرب بیاور.
اما در قلب انسان
این معجزه واقعاً رخ میدهد.
خورشید علم
از مغرب طلوع میکند.
فلقِ قلب
همین است.
روزنهای کوچک
به دریای بیکران علم الهی گشوده میشود.
آن روزنه
چیزی نیست
جز وجود مقدس صاحبان نور.
آنان
دری به سوی علم خدا هستند.
همانگونه که در چشم انسان
یک نقطه کوچک
مرکز دیدن است.
عرب به آن میگوید:
«إنسان العین.»
یا
«ذباب العین.»
نقطهای کوچک
اما تمام دیدن
از همانجا ممکن میشود.
در قلب نیز
همینگونه است.
روزنهای کوچک
اما تمام نور
از همانجا وارد میشود.
و خوشا به حال کسانی
که این روزنه را شناختند…
آنان که با صاحبان نور آشنا شدند
چه در ملک
و چه در ملکوت
چه در خیمه
و چه در بیت…
در حقیقت
برای آنان
معجزهای رخ داده است.
«خورشید از مغرب طلوع کرده است.»
اگر قدر آن را بدانند
از «مستقرّین» میشوند.
اما برخی
نور را امانت گرفتند
و به آن خیانت کردند.
آنان
«معارین حسود» بودند.
برای چنین دلهایی
راه بازگشت بسیار دشوار میشود.
چرا که در حدیث آمده است:
«فَإِذَا طَلَعَتِ الشَّمْسُ مِنْ مَغْرِبِهَا
أَمِنَ النَّاسُ كُلُّهُمْ فِي ذَلِكَ الْيَوْمِ
فَيَوْمَئِذٍ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُهَا…»
وقتی خورشید از مغرب طلوع کند
مردم در آن روز
امن مییابند.
اما برای کسی
که پیش از آن ایمان نیاورده
دیگر ایمانی سودی ندارد.
راز این سخن چیست؟
وقتی علمِ صاحبان نور
طلوع کند
برای اهلش
امنیت کامل پدید میآید.
اما قلبهایی که
فضل علمی آنان را نپذیرفتند
دیگر راهی برای بازگشت ندارند.
چرا که درِ توبه
همان «باب مستجار» است.
و چه تعبیر لطیفی است:
«باب توبه — باب مستجار.»
گویی توبه
آقایی است
که درِ خانهاش
مستجار نام دارد.
و قرآن میفرماید:
«هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلَائِكَةُ
أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ
أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آيَاتِ رَبِّكَ…»
آیا انتظار دارند
فرشتگان بیایند
یا پروردگارت بیاید
یا برخی از نشانههای پروردگار ظاهر شود؟
اما روزی که
بعضی از آیات پروردگار بیاید…
«ایمان آوردن دیگر سودی نخواهد داشت.»
آن روز
همان روزی است
که خورشید
از مغرب طلوع کرده است.
و خوشا به حال دلی
که پیش از آن
باب مستجارش را گشوده باشد.
چرا که وقتی این در باز شود
شبِ دل
برای همیشه شکافته میشود…
و در آسمان قلب
سپیدهای میدمد
که نامش است:
«فَلَق.»
[حجت الله – توبة]:
حجت همان آیاتی و رسلی است که اهل یقین با استعمال اندیشه و علوم آنها، در دل شرایط عرضه آیات ، قبل از اینکه فرصت پرداخت بدهی های خود را از دست بدهند ، انجام وظیفه نموده و با تولید نور آرامش عمل صالح کانه بدهی خود را پرداخت نموده و به اصل حلال خویش برگشت و توبه و اوبة می نمایند ان شاء الله تعالی.
عبارت « مِنْ قَبْلِ أَنْ تُرْفَعَ الْحُجَّةُ » بسیار زیباست یعنی قبل از اینکه این فرصت طلایی را، از دست بدهی، باید بارتو ببندی و گرنه بعدا خیلی دیره و امکانش دیگه نخواهد بود.
در مقالههای زیبای عبودیت و ربوبیت اومد که ربوبیت به سبب همین آیات عرضه شده برای عبد اعمال میشه، انگاری تنظیم آیات از قِبَل رب صورت می گیره تا عبد با استعمال اندیشه ای که از صاحب نورش آموخته تولید نور آرامش عمل صالح نماید و نقش صاحبان نور برای ما اینجا بسیار مهم است چون معرف علم حلال و حرام برای ما هستند و راه عبودیت ذات اقدس الهی را آموزش میدهند
« حُجَّةٌ يُعَرِّفُ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ وَ يَدْعُو إِلَى سَبِيلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ »
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
مَا زَالَتِ الْأَرْضُ إِلَّا وَ لِلَّهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ فِيهَا حُجَّةٌ يُعَرِّفُ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ
وَ يَدْعُو إِلَى سَبِيلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
وَ لَا تَنْقَطِعُ الْحُجَّةُ مِنَ الْأَرْضِ إِلَّا أَرْبَعِينَ يَوْماً قَبْلَ يَوْمِ الْقِيَامَةِ
فَإِذَا رُفِعَتِ الْحُجَّةُ أُغْلِقَتْ أَبْوَابُ التَّوْبَةِ
وَ لَمْ يَنْفَعْ نَفْساً إِيمَانُهَا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُرْفَعَ الْحُجَّةُ
أُولَئِكَ شِرَارُ مَنْ خَلَقَ اللَّهُ وَ هُمُ الَّذِينَ تَقُومُ عَلَيْهِمُ الْقِيَامَةُ.»
اول آیه خیلی قشنگه:
« هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ » اینکه انتظار داری ملائکه بیان پیشت یا اعوذ بالله خود خدا، این انتظار هم درسته هم نادرسته!
در واقع همون آیاتی که عرضه میشن همون چیزی است که تو انتظارشو داری و همون چیزی که از ملک یا مربی خودت میخوای در دل آیات عرضه شده باید پیداش کنی!
یه مثال : نظامی ها 30 سال خدمت می کنن و اون ارتشبد رو هم ممکنه نبینن اما همیشه دارن دستورات اونو اجرا می کنن حالا ممکنه یکیشون یه روزی در محل کارش یهو چشمش بهش بیفته که اومده بازدید یگان اونها! قصه اهل یقین همینه و میدونن در دل آیات باید تابع دستورات مافوق خودشون باشن و با قلب سلیمشون سنخ این دستورات رو میشناسن و می فهمن و اجرا می کنن گرچه توفیق دیدار رو نداشته باشن و قاعده هم همینه اما بعضا دیده شده بعضی ها خوش به حالشون میشه و این مافوق نورانی میاد به دیدنش و او این تمثال نورانی و وجه منیر منا اهل البیت ع رو قبل از اینکه در هنگام موت زیارت کنه ، با قلب سلیمش می بینه و حس میکنه و این تصویر زیبا قابل نشان دادن به غیر نیست که نیست!
[توبه + «مستجار»] :
« تفسير الإمام عليه السلام
أَتَى أَعْرَابِيٌّ إِلَى النَّبِيِّ ص فَقَالَ أَخْبِرْنِي عَنِ التَّوْبَةِ إِلَى مَتَى تُقْبَلُ ؟
فَقَالَ ص إِنَّ بَابَهَا مَفْتُوحٌ لِابْنِ آدَمَ لَا يُسَدُّ حَتَّى تَطْلُعَ الشَّمْسُ مِنْ مَغْرِبِهَا وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ وَ هِيَ طُلُوعُ الشَّمْسِ مِنْ مَغْرِبِهَا يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً.»
اینکه کعبه در اصل دو درب دارد و « وَ الْبَابُ الَّذِي إِلَى الْمَغْرِبِ يُسَمَّى الْمُسْتَجَارَ » درب غربی آن که الآن مسدود است و نماد نکته مهمی است، باب مستجار است که نام زیبای صاحبان نور است.
[نکته مهم مسدود بودن فعلی باب مستجار برای همه، در واقع یعنی باب توبه برای همه بسته است ! چون کسی با نورش آشنایی ندارد و تاویلا این باب برای عده قلیلی از اهل یقین به برکت آشنایی با معالم ربانی و آیات و استعمال اندیشه این صاحبان نور در دل این آیات و تولید نور آرامش عمل صالح باز است الحمد لله رب العالمین].
در هر تقدیری که اتفاق میافتد تو گویی که در مقابل باب مستجار کعبه قرار می گیری چون دعای باب مستجار فقط مخصوص این مکان و زمان نیست « لَيْسَ فِيهَا دُعَاءٌ مُوَقَّتٌ » [بعبارت دیگر خود را در این مکان قرار بده و فرض کن و همچون گدایی درب خانه مولای خود را برای کمک و معونه بزن و آن را تا حصول نتیجه رها نکن تا توفیق قبول ذلت کوچک را به تو عنایت کنند] و اگر یاد معالم ربانی بیفتی کانه باب مستجار برایت گشوده شده و نور به درون قلبت داخل شده و آرامش سراسر وجودت را فرا گرفته و حالا می توانی قبول نور ولایت و ذلت کوچک نمایی « اللَّهُمَّ مِنْ قِبَلِكَ الرَّوْحُ وَ الْفَرَجُ وَ الْعَافِيَةُ » چون اجازه دخول نور از باب مستجار به قلب تو [بیت اعتقادی آل محمد ع] ، داده می شود و به درون کعبه قلبت نور آل محمد ع راه پیدا می کند و منا اهل البیت ع می شوی و به تو می گویند آفرین به تو که در تقدیراتت، قبول ذلت کوچک نمودی و از درگیری با دیگران خودداری کردی.
دلنوشته
«حجتِ خدا؛ بابِ توبه»
السلام علیک یا علیَّ بن الحسین السجاد…
گفتیم
باب مستجار،
درِ مغرب قلب است؛
و فلق،
شکافتنِ شبِ دل به صبحِ نور.
اما پیش از آنکه صبح برسد،
یک حقیقت دیگر هم هست:
«حجتِ خدا.»
حجت
تنها یک برهان لفظی نیست؛
یک نشانهی بیرونی نیست؛
یک مفهوم خشک کلامی هم نیست.
حجت،
آن «آیهی زنده» است
که در برابر انسان قرار میگیرد
تا او
پیش از آنکه فرصت را از دست بدهد
راه خویش را اصلاح کند.
حجت
همان دعوتِ الهی است
که به انسان میگوید:
اکنون عمل کن،
اکنون نور تولید کن،
اکنون بدهیِ تاریکی را بپرداز،
اکنون به اصلِ حلالِ خود بازگرد.
و این همان «توبه» است.
یعنی بازگشت از پراکندگی
به اصل.
بازگشت از ظلمت
به ولایت.
بازگشت از غفلت
به حضور.
از همینروست که گفتهاند:
«مِنْ قَبْلِ أَنْ تُرْفَعَ الْحُجَّةُ»
پیش از آنکه حجت برداشته شود
باید بار سفر را بست.
زیرا اگر آن فرصت طلایی از دست برود
دیگر دیر است…
و شاید دیگر
امکانِ بازگشت
در آن صورتِ خاص
در کار نباشد.
اینجا
نقش صاحبان نور
خیلی مهم میشود.
چرا؟
چون آنان
معرِّفِ حلال و حراماند.
آنان
راه عبودیت را
به عبد میآموزند.
همانگونه که در روایت آمده است:
«حُجَّةٌ يُعَرِّفُ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ وَ يَدْعُو إِلَى سَبِيلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»
حجت
کسی است که
حلال و حرام را میشناساند
و به راه خدا دعوت میکند.
و نیز فرمود:
«مَا زَالَتِ الْأَرْضُ إِلَّا وَ لِلَّهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ فِيهَا حُجَّةٌ
يُعَرِّفُ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ
وَ يَدْعُو إِلَى سَبِيلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»
زمین
هیچگاه خالی از حجت نیست.
چرا که اگر حجت نباشد
نقشهی راه
گم میشود.
و اگر حجت برداشته شود
بابهای توبه بسته میگردد.
در اینجاست که آیه روشن میشود:
«هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلَائِكَةُ
أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ
أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آيَاتِ رَبِّكَ»
آیا جز این انتظار دارند
که فرشتگان نزدشان بیایند
یا پروردگارت بیاید
یا بعضی از آیات پروردگارت؟
این آیه
از نظر ظاهر
شدید و هولانگیز است؛
اما برای اهل یقین
معنایی لطیف دارد.
یعنی چه؟
یعنی انسان
نباید منتظر باشد
تا حقیقت را
فقط در لحظهی آشکار شدنِ نهایی ببیند.
بلکه باید
در دلِ آیاتِ عرضهشده
آن را بشناسد.
وقتی حجت میآید
یعنی آیه پیش روی توست.
تو باید
در آن آیه
دستور مافوق را پیدا کنی.
مثل یک نظامی.
او شاید
سی سال خدمت کند
اما هرگز
ارتشبد را از نزدیک نبیند.
با این حال
فرمانهای او را اجرا میکند.
و گاه
یک روز
در محل خدمت
چشمش به مافوق میافتد.
اما اصلِ کار
دیدنِ چهره نبود؛
«اطاعتِ دستور» بود.
قصهی اهل یقین هم همین است.
آنها
در دلِ آیات
تابع دستور مافوقاند.
با «قلب سلیم»
سنخِ این فرمانها را میفهمند.
و آنها را
اجرا میکنند
حتی اگر توفیق دیدار نداشته باشند.
اما گاهی
به بعضیها
خوشیِ بیشتری داده میشود.
یعنی همان مافوق نورانی
میآید و او را میبیند.
و آن مؤمن
پیش از آنکه
در هنگام موت
وجه نورانی اهلبیت علیهمالسلام را ببیند،
با قلب سلیم
آن تمثال نورانی را
احساس میکند.
و این
تصویر زیبایی است
که برای هر کسی
قابل نقل نیست.
اینجا
توبه
به مستجار گره میخورد.
در روایت آمده است که:
«باب توبه»
تا زمانی باز است
که «خورشید از مغرب طلوع نکرده باشد».
و این
همان معنای مستجار است.
کعبه
در اصل
دو در داشت:
یکی
به مشرق؛
و دیگری
به مغرب.
و درِ مغرب
«المستجار» نامیده میشد.
اکنون
این در بسته است.
و همین بسته بودنِ ظاهری
خود یک نشانه است:
گویی
باب توبه
برای همگان بسته شده؛
زیرا بسیاری
با نور خویش آشنا نیستند.
اما برای عدهای قلیل
از اهل یقین،
این باب
به برکت آشنایی با معلم ربانی
همچنان گشوده است.
آنان
در دلِ آیات
اندیشه میکنند،
نورِ آرامشِ عمل صالح
تولید مینمایند،
و از این راه
به توبهی حقیقی میرسند.
پس مستجار
فقط یک جای مکانی نیست.
یک «حالت» است.
حالتِ ایستادن
در برابر درِ رحمت.
حالتِ گدایی
در خانهی مولی.
حالتِ تسلیم.
و چه تعبیر زیبا و لطیفی است:
«لَيْسَ فِيهَا دُعَاءٌ مُوَقَّتٌ»
در آن
دعای زمانمندِ خشک نیست.
یعنی چه؟
یعنی خودت را
در آن مکان قرار بده؛
خودت را
در برابر درِ خانه
فرض کن؛
و مثل یک فقیر
دست نیاز بالا ببر.
و آن را
تا رسیدن نتیجه
رها نکن.
تا به تو
توفیقِ قبولِ ذلتِ کوچک
عنایت شود.
آنگاه
اگر یادِ معلم ربانی در دلت زنده شد
گویی باب مستجار برایت گشوده است.
نور
به قلبت وارد میشود.
و آرامش
همهی وجودت را میگیرد.
آنگاه میتوانی بگویی:
«اللَّهُمَّ مِنْ قِبَلِكَ الرُّوحُ وَ الْفَرَجُ وَ الْعَافِيَةُ»
از جانب توست
روح،
فرج،
و عافیت.
یعنی اجازهی دخول نور
از باب مستجار
به قلب تو داده شد.
و نورِ آل محمد علیهمالسلام
به درون کعبهی قلبت راه یافت.
و تو
منا اهلبیت میشوی؛
یعنی از اهلِ آن خانه.
و در پایان
به تو میگویند:
آفرین بر تو
که در تقدیرهای خود
ذلتِ کوچک را پذیرفتی،
و با دیگران
درنیفتادی…
چرا که حقیقتِ توبه
همین است:
«پیش از رفع حجت،
به مستجار پناه بردن.»
و اینگونه
قلب
از تاریکیِ تأخیر
به صبحِ حضور
میرسد.
و دوباره
فلق آغاز میشود…
[این باب صادق رو کی باز میکنه؟!]:
« عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع
مَنْ دَانَ اللَّهَ بِغَيْرِ سَمَاعٍ عَنْ صَادِقٍ أَلْزَمَهُ اللَّهُ الْبَتَّةَ إِلَى الْعَنَاءِ
وَ مَنِ ادَّعَى سَمَاعاً مِنْ غَيْرِ الْبَابِ الَّذِي فَتَحَهُ اللَّهُ فَهُوَ مُشْرِكٌ
وَ ذَلِكَ الْبَابُ الْمَأْمُونُ عَلَى سِرِّ اللَّهِ الْمَكْنُونِ.»
اگه فکر کنی بدون یاد معلم ربانی میتونی به آرامش برسی سخت در اشتباهی!
این باب فقط به دست آل محمد ع برای هر کسی که اونها براش اراده خیر کرده باشن باز میشه و این از اسرار آل محمد ع است که این باب برای چه کسی باز میشه و برای چه کسی باز نمیشه!
گوش قلب صاحبان نور شنوا به گفتار زیبای آل محمد ع است.
« وَ ذَلِكَ الْبَابُ الْمَأْمُونُ عَلَى سِرِّ اللَّهِ الْمَكْنُونِ»
دلنوشته
«این بابِ صادق را چه کسی میگشاید؟»
السلام علیک یا علیَّ بن الحسین السجاد…
گفتیم باب مستجار
درِ مغربِ قلب است؛
و گفتیم
توبه
پناه بردن به همین در است.
اما اکنون
یک پرسش بزرگ پیش میآید:
«این در را چه کسی باز میکند؟»
آیا انسان
خود میتواند
این باب را بگشاید؟
آیا با تلاشِ تنها
یا با اندیشهی جدا از نور
میتوان به آن رسید؟
امام صادق علیهالسلام
پاسخی روشن دادهاند.
مفضل بن عمر نقل میکند
که حضرت فرمودند:
«مَنْ دَانَ اللَّهَ بِغَيْرِ سَمَاعٍ عَنْ صَادِقٍ
أَلْزَمَهُ اللَّهُ الْبَتَّةَ إِلَى الْعَنَاءِ.»
هر کس
دین خدا را
بدون شنیدن از «صادق»
بگیرد
خدا او را
به رنج و سرگردانی وا میگذارد.
یعنی اگر راه
از «بابِ صادق» نگذرد
انسان
در زحمتِ بیپایان میافتد.
چرا؟
چون راهِ دین
راهِ حدس نیست.
راهِ ذوقِ شخصی هم نیست.
راهِ نقلهای پراکنده هم نیست.
راهِ دین
«شنیدن از صادق» است.
از کسی که
امانتدار سرّ خداست.
و امام ادامه میدهند:
«وَ مَنِ ادَّعَى سَمَاعاً مِنْ غَيْرِ الْبَابِ الَّذِي فَتَحَهُ اللَّهُ
فَهُوَ مُشْرِكٌ.»
هر کس ادعا کند
که از جایی غیر از «بابی که خدا گشوده»
شنیده است
در حقیقت
راهِ شرک را پیموده است.
چرا که راهِ خدا
باب دارد.
و هر بابی
صاحب دارد.
و آن باب
همان است که خدا گشوده است.
امام سپس میفرمایند:
«وَ ذَلِكَ الْبَابُ الْمَأْمُونُ عَلَى سِرِّ اللَّهِ الْمَكْنُونِ.»
آن باب
امانتدارِ سرّ پنهان خداست.
سرّی که
در هر قلبی
قرار داده نشده است.
سرّی است
که امانت آن
به هر گوشی سپرده نمیشود.
دلها
همه یکسان نیستند.
بعضی دلها
تنها ظرفِ خبرند؛
اما بعضی دلها
«ظرفِ سرّ» میشوند.
و آن سرّ
همان نور ولایت است
که در قلب
به آرامی طلوع میکند.
اما راه رسیدن به این نور
از هر دری نیست.
خدا
برای سرّ خود
«بابی مأمون» قرار داده است.
بابی
که امانتدار است؛
نه چیزی از آن میکاهد
و نه چیزی بر آن میافزاید.
آن باب
آل محمد علیهمالسلاماند.
از همین روست
که اگر کسی گمان کند
بدون یادِ معلم ربانی
میتواند به آرامش برسد
سخت در اشتباه است.
زیرا آرامشِ حقیقی
ثمرهی همان نوری است
که از این باب وارد میشود.
و این باب
به اختیار ما
گشوده نمیشود.
نه با تلاشِ صرف
و نه با ادعای فهم.
این باب
تنها به دست
آل محمد علیهمالسلام
گشوده میشود.
برای هر کسی
که آنان
ارادهی خیر برایش کرده باشند.
و این
از اسرار آل محمد ع است.
اینکه
برای چه کسی
این در گشوده میشود
و برای چه کسی
بسته میماند.
چه بسیار کسانی
که در کنار در ایستادهاند
اما آن را نمیبینند.
و چه اندکاند
آنهایی که
وقتی این باب برایشان گشوده شد
فهمیدند
که چه نعمتی به آنان داده شده است.
گوشِ قلبِ صاحبان نور
با همین نشانه شناخته میشود.
آنان
به گفتار آل محمد علیهمالسلام
گوش میدهند.
نه فقط با گوشِ ظاهر
بلکه با «گوشِ دل».
و وقتی سخن ایشان را میشنوند
قلبشان
آن را میشناسد.
گویی
نوری
در درونشان
پاسخ آن نور را میدهد.
و همین است
رازِ آن تعبیر عجیب:
«الْبَابُ الْمَأْمُونُ عَلَى سِرِّ اللَّهِ الْمَكْنُونِ.»
بابی
که امینِ سرّ خداست.
سرّی
که اگر به دل راه یابد
انسان دیگر
در جهان
تنها نخواهد بود.
زیرا آنگاه
نورِ هدایت
در قلب او
چون چراغی میدرخشد.
چراغی
در زجاجهای زلال.
زجاجهای
که قرآن دربارهاش گفت:
«كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ»
گویی
ستارهای درخشان است…
[علم غیب – ایمان به غیب – باب مستجار] :
باب مستجار را آل محمد ع برای فرد منتخب و منتجب و مصطفی مفتوح می نمایند
« وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ »
این عنایت و فضل آل محمد ع برای هر کسی است که منتخب از عالم بالا باشد.
و هر کسی مشمول این عنایت الهی نخواهد گردید
«وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ»،
و ما موظفیم اگر قلب سلیم داشته باشیم این صاحبان نور را با قلب خود درک نماییم.
«سمعنا و اطعنا».
پس گشوده شدن باب مستجار به معنی اطلاع از معالم ربانی آل محمد ع است که برای ما این معالم در پرده غیب می باشد « وَ اسْتَطْلَعَهُمَا عَلَى غَيْبِهِ » .
**۱. بابِ مستجار؛ ایمان به غیب و سرّ اجتباءِ الهی**
**۲. بابِ مستجار؛ وقتی معالم ربانی از پردهی غیب آشکار میشود**
**۳. ایمان به غیب؛ کلید گشوده شدن باب مستجار**
**۴. سرّ آل محمد؛ گشوده شدن باب مستجار در قلب منتخب**
**۵. باب مأمون؛ راه شناخت معالم ربانی در پردهی غیب**
**۶. از ایمان به غیب تا گشایش باب مستجار**
**۷. سرّ مکنون؛ باب مستجار و معالم ربانی آل محمد**
**«بابِ مستجار؛ ایمان به غیب و سرّ مکنون آل محمد ع»**
دلنوشته
بابِ مستجار؛ ایمان به غیب و سرّ مکنون آل محمد ع
السلام علیک یا زین العابدین…
گفتیم
باب مستجار
بابی است که به دست آل محمد علیهمالسلام گشوده میشود.
اما این گشودن
برای همه یکسان نیست.
چرا که این باب
بابِ «سرّ» است.
و سرّ
همیشه
در پردهی غیب قرار دارد.
از همین رو قرآن میفرماید:
«وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ»
خداوند بنا ندارد
همهی شما را
بر غیب آگاه سازد.
غیب
حریم الهی است.
حریمی که
تنها برای کسانی
که برگزیده شدهاند
گشوده میشود.
پس اگر باب مستجار
گشوده میشود
به اختیار ما نیست.
این گشودن
از «اجتباء» است.
همانگونه که قرآن فرمود:
«وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ»
اما خدا
از میان رسولان خود
هر که را بخواهد
برمیگزیند.
و این قانون
در مسیر هدایت نیز جاری است.
آل محمد علیهمالسلام
باب مستجار را
برای هر کسی نمیگشایند.
این باب
برای «فرد منتخب»
و «منتجب»
و «مصطفی» گشوده میشود.
برای کسی
که در عالم بالا
نام او در شمار طالبان نور نوشته شده است.
این
عنایت است.
فضل است.
بخششی است
که از ناحیهی آل محمد علیهمالسلام
به بندهای میرسد.
اما هر کسی
مشمول این عنایت نمیشود.
چرا که اگر چنین بود
دیگر «غیب»
معنایی نداشت.
پس مؤمن
چه میکند؟
او
ادعای دانستنِ غیب نمیکند.
او
در برابر صاحبان نور
راه دیگری برمیگزیند.
راهی ساده
اما بسیار عمیق:
«سَمِعْنا وَ أَطَعْنا»
شنیدیم
و اطاعت کردیم.
مؤمن
قلبی سلیم دارد
و صاحبان نور را
با همین «قلب خود» درک میکند.
نه با جدالهای ذهنی.
نه با انکارهای عجولانه.
بلکه با همان فطرتی
که نور را میشناسد.
و وقتی دل
نور را شناخت
اطاعت
به صورت طبیعی پدید میآید.
در اینجا
ایمان به غیب
معنا پیدا میکند.
چرا که معالم ربانی
که آل محمد علیهمالسلام
آموزش میدهند
برای بسیاری از مردم
در پردهی غیب قرار دارد.
و تنها کسی
که باب مستجار برای او گشوده شود
میتواند
آن نشانهها را ببیند.
همانگونه که گفته شده است:
«وَ اسْتَطْلَعَهُمَا عَلَى غَيْبِهِ»
خداوند
آنان را
بر بخشی از غیب خود
آگاه ساخت.
پس گشوده شدن باب مستجار
تنها یک حالت روحی نیست.
یعنی چه؟
یعنی انسان
به تدریج
با «معالم ربانی آل محمد ع»
آشنا میشود.
نشانههایی
که پیش از آن
در پس پردهی غیب قرار داشتند.
نشانههایی
که دل
آنها را میشناسد
پیش از آنکه زبان
توان گفتنش را داشته باشد.
و اینگونه است
که درِ مغرب قلب
آرامآرام گشوده میشود.
و از همانجا
نور
به درون دل میتابد.
نوری
که قرآن آن را چنین وصف کرد:
چراغی در زجاجهای زلال
که گویی
«ستارهای درخشان است…»
«كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ»
[مولود کعبه] :
حسود (یهود هذه الامة) به درب غربی کعبه (باب مستجار – باب صاحب البیت) اعتقادی ندارد و لذا برای این بیت یک درب را کافی می داند و معتقد است نیازی به توجه عالم بالا از درب غربی برای روشن شدن قلب و فهمیدن صلاح کار توسط یک واسطه برگزیده نیست.
حسود خود را در این امر نقطه شروع و نقطه اول می داند و قائل به دومی بودن برای اولی (صاحب نورش) «صلی» نیست و رشته نورانی (الله نور السموات و الارض) را به سبب آل محمد ع و صاحبان نور در هر زمان مستمر و ادامهدار نمیداند و معتقد است که پس از خلقت، دیگر نیاز به هدایت و روشن شدن راه برای زندگی توام با آرامش نیستیم و این مهم را خود به دست خود به تنهایی و بدون نگاه آل محمد ع قادریم بدست بیاوریم و این اعتقاد فاسد و باطل یهود هذه الامة موجب دستکاری در نماد ظاهری آن یعنی کعبه شده بطوریکه بیتی که دو باب در اصل و فونداسیون خود داشته را بصورت یک باب در آورده و درب اصلی که درب ورود صاحب البیت است را اصلا جوری دیوار کرده اند که انگار نه انگار اینجا برای خودش یک روزی دربی داشته ! و کاملا مسیر نگاه آل محمد ع به قلب را برای همه مسدود کرده اند غافل از اینکه «اذا اراد الله بعبد خیرا» یوسف ع و موسی ع سر راهش قرار می دهد «لقط» و این مستلزم این است که با نور قلبش آشنا شود لذا تولد نور،تاویلا، در قلب با باز شدن باب مستجار از مغرب صورت می گیرد و چه بخواهند و چه نخواهند دیوار، بصورت درب شکافته و گشوده می شود و در هر زمان این معجزه بزرگ برای قلوبی که با نور یاد معالم ربانی به نور آرامش می رسند تکرار و تکرار خواهد شد.
اهل حسادت بدانند که سعی و تلاش آنها برای بستن باب مستجار برای اهل نور بینتیجه خواهد بود و صاحبان نور، بدون اذن آنها، بلکه به اذن الهی، دیوار غربی کعبه را میگشایند و نور علوم نازنینشان را درون قلب کسانی که به اهداف و آرزوهای آل محمد قرار است با انجام عمل صالح تحقق و عینیت ببخشند، می تابانند و این نور درون قلب متولد خواهد شد و این نقطه شروع زندگی اهل نور از نقطه دحو الارض یعنی مولود کعبه آغاز میشود!
در واقع باید نور علم آل محمد ع از باب مستجار قلب به درون قلب بتابد و خورشید علم آل محمد ع همیشه از مغرب کعبه قلبهای سلیم طلوع می کند! تا معجزه ای باشد که روند معمولی را شکسته و به سخره بگیرد که برخلاف آنچه همه فکر می کنند، دقیقا بر عکس، یکدفعه از مغرب، خورشید نورانی علم آنچنان طلوع با عظمتی را برای همگان به نمایش می گذارد که چشم هر بیننده ای را به خود خیره نموده و همه که منتظر طلوع خورشید از مشرق اند، ناگهان به صدای خورشید که می گوید این منم که طلوع کرده ام، بر می گردند و خورشید تابان علم آل محمد ع را در حالیکه انگشتان دست خود می برند و نمی فهمند، نظاره گر خواهند بود .
پس همه سرگرم کار خودشان هستند و با انتظارات خود به سر می برند که ناگاه بر خلاف تصور همگان خورشید از مغرب طلوع می کند و موجبات تعجب همگان را بر می انگیزد و مولود کعبه، که به یک نگاه نورانی خورشید، متلالا شده، حالا موجبات تشویق و دلگرمی و جلب توجه اهل نور را به سوی آل محمد ع فراهم نموده و حالا با راه رفتن پشت سر او، باید در مسیر نور آل محمد ع گام برداشت و تاخیر و تعجیل نسبت به این نور جایز نیست و ملاک و میزان تنظیم ساعت اعتقادی قلبهاست و تحری از او سبب نجات خواهد بود.
مولود کعبه:
هر چقدر بینش حسود، تلاش برای بسته نگه داشتن و زیر پرده مخفی نمودن باب مستجار نماید اما زرنگ تر از خدا که دیگر نمی تواند باشد و خواست آل محمد ع بر این قرار گرفته که مولود کعبه، زیر پرده و دور از چشم هر حسودی متولد شود و رشد نمایند و به بلوغ برسد.
زمانی که طلوع کامل و پرنور دارند و همه از این طلوع در غفلتند و روی به مشرق خود دارند، ندای ابراهیم ع از مغرب دلها بگوش اهلش میرسد که «و اذن فی الناس بالحج» که با این صاحب البیت بیایید و حج بجا آرید و جبران مافات نمایید.
اهل حسادت که منتظر بودند، محمد ص از بین یهود مبعوث شود، ولی از بین عرب انتخاب شد،
از این انتخاب قبله جدید، جا میخورند و بر این انتخاب خرده گرفته و حسد، حالا تازه خودش را نشان می دهد و یک بار دیگر شرایط عمل به آیه تغییر قبله از بیت المقدس به بیت الله الحرام صادر می شود که تمام قبله ها در هر زمان دوست داشتنی هستند اما در هر زمان اطاعت از یک قبله خواست آل محمد ع را محقق می نماید «الطاعة لواحد منا و المودة للجمع» و این از اصول و اسرار است که چرا قبله، کعبه باشد یا بیت المقدس ، برای قلب سالم فرقی نمی کند و او با صاحب قبله قرارداد امضاء نموده نه با نماد و به اراده عالم بالا کار دارد و برایش فرقی نمی کند که از کدام قبله باید برای احترام به نظر آل محمد ع تبعیت و پیروی نماید و او مصلی صاحب البیت است، که هر کسی باشد، برای او عزیز و محترم است.
تغییر قبله، همیشه سختترین امتحان و فتنهها محسوب می شود و سنگینترین غربالگری، همین امتحان است و لذا باید قلبی سالم و آماده داشت تا این قلب منور به نور معرفت، در این دل شرایط سخت، متحیر و سرگردان نگردد و جوری مسیر را درست برود که با افول و طلوع نجم ثاقب در هر زمان، دستخوش هوا و هوسهای درونی و بیرونی قلب خویش نگردد.
**۱. مولودِ کعبه؛ طلوعِ خورشید از مغربِ قلب**
**۲. مولود کعبه و رازِ بابِ مستجار**
**۳. وقتی دیوار شکافته میشود؛ مولودِ کعبه در قلب**
**۴. طلوعِ نجمِ ثاقب از مغربِ کعبه**
**۵. بابِ صاحبالبیت؛ مولودِ کعبه و امتحانِ تغییر قبله**
**۶. خورشیدِ علم؛ تولد نور از مغرب**
**۷. مولود کعبه؛ از دحو الارضِ قلب تا طلوع نهایی**
دلنوشته
مولودِ کعبه؛
رازِ بابِ مستجار
شکافتنِ دیوار و طلوعِ خورشید از مغربِ قلب
گفتیم باب مستجار
درِ مغربِ کعبهی قلب است.
و گفتیم
این باب
به دست آل محمد علیهمالسلام
گشوده میشود.
اما حسود —
آنکه در روایات از او به «یهودُ هذه الامّة» تعبیر شده —
به این درِ غربی اعتقادی ندارد.
او میگوید:
یک در کافی است.
چه نیازی به دری دیگر؟
چه نیازی به توجه عالم بالا
از مسیر بابِ صاحبالبیت؟
چه نیازی به واسطهی برگزیده
برای فهم صلاحِ کار؟
حسود
خود را نقطهی آغاز میداند.
خود را اول میبیند.
و برای «اولی»
دومی قائل نیست.
رشتهی نورانی
«اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ»
را مستمر نمیبیند.
گمان میکند
پس از خلقت
دیگر نیازی به هدایتِ جاری نیست.
میگوید:
راه را خود مییابیم.
آرامش را خود میسازیم.
بینیاز از نگاه آل محمد علیهمالسلام.
و همین اندیشهی باطل
در نماد ظاهر نیز
اثر گذاشت.
بیتی که در اصل
دو باب داشت،
به یک باب فروکاسته شد.
دربِ ورودِ صاحبالبیت
چنان دیوار شد
که گویی
هرگز دری در آنجا نبوده است.
اما
آیا میتوان نور را
با دیوار
متوقف کرد؟
غافل از اینکه:
«إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَيْرًا…»
اگر خدا برای بندهای خیر بخواهد،
یوسف را سر راهش میگذارد،
موسی را «لقط» میکند
و در مسیرش قرار میدهد.
یعنی چه؟
یعنی هدایت
خود
به سراغ دلِ منتخب میآید.
و این
مستلزم آن است
که دل
با نور خویش آشنا شود.
پس تولدِ نور — تأویلاً —
در قلب
با گشوده شدن باب مستجار
از مغرب صورت میگیرد.
چه بخواهند
و چه نخواهند
دیوار
شکافته میشود.
همانگونه که دیوار کعبه
برای مولودش شکافته شد.
و این معجزه
در هر زمان
برای دلهایی که با یادِ معالم ربانی
به نور آرامش میرسند
تکرار میشود.
اهل حسادت بدانند:
بستن باب مستجار
برای اهل نور
ممکن نیست.
زیرا صاحبان نور
به اذن الهی
دیوار غربی کعبهی دل را میگشایند.
و نور علوم نازنینشان را
در قلب کسانی میتابانند
که قرار است
اهداف آل محمد علیهمالسلام
را با عمل صالح
عینیت بخشند.
و اینجاست
که نور
درون قلب
متولد میشود.
این همان
«مولود کعبه» است.
نقطهی آغاز زندگی اهل نور
از نقطهی دحو الارضِ قلب.
در حقیقت
خورشید علم آل محمد علیهمالسلام
همیشه
از مغربِ کعبهی قلبهای سلیم
طلوع میکند.
طلوعی که
روند عادی را میشکند.
همه منتظرند
خورشید از مشرق برآید.
اما ناگهان
از مغرب
نور میتابد.
و صدایی میگوید:
این منم که طلوع کردهام.
و چشمها
خیره میماند.
در حالی که بسیاری
انگشت بر دهان
حیراناند
و نمیفهمند
چه شد.
همه سرگرم کار خویشاند،
با انتظارات خود زندگی میکنند،
که ناگاه
خورشید از مغرب طلوع میکند.
و این طلوع
دعوتی است.
ندای ابراهیم علیهالسلام
از مغرب دلها شنیده میشود:
«وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ»
با صاحبالبیت
بیایید.
حج بهجا آورید.
جبران مافات کنید.
تغییر قبله
همیشه سختترین امتحان است.
روزی
قبله از بیتالمقدس
به بیتالله الحرام تغییر یافت.
حسد
در همانجا خود را نشان داد.
اما راز این امتحان چیست؟
راز این است:
«الطاعة لواحدٍ منا و المودةُ للجمع»
محبت برای همه است،
اما اطاعت
در هر زمان
از یکی است.
قلب سالم
با نماد قرارداد نمیبندد.
با صاحب قبله
بیعت میکند.
برای او
فرقی نمیکند
قبله کعبه باشد
یا بیتالمقدس.
او به ارادهی عالم بالا نگاه میکند.
و مصلیِ صاحبالبیت است.
تغییر قبله
سنگینترین غربالگری است.
در چنین لحظههایی
تنها قلبی سالم
که به نور معرفت روشن شده
سرگردان نمیشود.
و با طلوع و افولِ
نجم ثاقب در هر زمان
دستخوش هوسها
نمیگردد.
مولود کعبه
زیر پرده
و دور از چشم حسودان
متولد میشود.
رشد میکند.
بالغ میشود.
و آنگاه
در لحظهای که همه غافلاند
طلوع میکند.
و این طلوع
آغاز راه رفتن پشت سر نور است.
نه تعجیل جایز است
و نه تأخیر.
میزان
تنظیم ساعتِ اعتقادیِ قلبهاست.
و هر که
در این میزان
تحرّی جوید
نجات خواهد یافت.
زیرا خورشید علم آل محمد علیهمالسلام
هرگز خاموش نمیشود…
فقط
گاه
از مغرب طلوع میکند.
حدیث مولود کعبه:
+ (فاطمه بنت اسد سلام الله علیها)
إرشاد القلوب إلى الصواب (للديلمي) ؛ ج2 ؛ ص211
وَ رَوَى صَاحِبُ كِتَابِ بِشَارَةِ الْمُصْطَفَى عَنْ يَزِيدَ بْنِ قَعْنَبٍ قَالَ كُنْتُ جَالِساً مَعَ الْعَبَّاسِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ فَرِيقٍ مِنْ بَنِي عَبْدِ الْعُزَّى بِإِزَاءِ بَيْتِ اللَّهِ الْحَرَامِ إِذْ أَقْبَلَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ أَسَدٍ أُمُّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ كَانَتْ حَامِلًا بِهِ تِسْعَةَ أَشْهُرٍ فَأَخَذَهَا الطَّلْقُ فَقَالَتْ يَا رَبِّ إِنِّي مُؤْمِنَةٌ بِكَ وَ بِمَا جَاءَ مِنْ عِنْدِكَ مِنْ رُسُلٍ وَ كُتُبٍ وَ إِنِّي مُصَدِّقَةٌ بِكَلَامِ جَدِّي إِبْرَاهِيمَ الْخَلِيلِ ع وَ إِنَّهُ بَنَى الْبَيْتَ الْعَتِيقَ فَبِحَقِّ الَّذِي بَنَى هَذَا الْبَيْتَ وَ بِحَقِّ الْمَوْلُودِ الَّذِي فِي بَطْنِي إِلَّا مَا يَسَّرْتَ عَلَيَّ وِلَادَتِي
قَالَ يَزِيدُ بْنُ قَعْنَبٍ فَرَأَيْتُ الْبَيْتَ قَدِ انْشَقَّ مِنْ ظَهْرِهِ وَ دَخَلَتْ فَاطِمَةُ وَ غَابَتْ عَنْ أَبْصَارِنَا وَ عَادَ إِلَى حَالِهِ فَرُمْنَا أَنْ يَنْفَتِحَ لَنَا قُفْلُ الْبَابِ فَلَمْ يَنْفَتِحْ فَعَلِمْنَا أَنَّ ذَلِكَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى
ثُمَّ خَرَجَتْ فِي الْيَوْمِ الرَّابِعِ وَ عَلَى يَدِهَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع ثُمَّ قَالَتْ إِنِّي فُضِّلْتُ عَلَى مَنْ تَقَدَّمَنِي مِنَ النِّسَاءِ لِأَنَّ آسِيَةَ بِنْتَ مُزَاحِمٍ عَبَدَتِ اللَّهَ سِرّاً فِي مَوْضِعٍ لَا يُحِبُّ اللَّهُ أَنْ يُعْبَدَ فِيهِ إِلَّا اضْطِرَاراً وَ أَنَّ مَرْيَمَ بِنْتَ عِمْرَانَ هَزَّتِ النَّخْلَةَ الْيَابِسَةَ بِيَدِهَا حَتَّى أَكَلَتْ مِنْهَا رُطَباً جَنِيًّا وَ أَنِّي دَخَلْتُ بَيْتَ اللَّهِ الْحَرَامَ وَ أَكَلْتُ مِنْ ثِمَارِ الْجَنَّةِ وَ أَرْزَاقِهَا فَلَمَّا أَرَدْتُ أَنْ أَخْرُجَ هَتَفَ بِي هَاتِفٌ يَا فَاطِمَةُ سَمِّيهِ عَلِيّاً فَهُوَ [عَلِيٌ] وَ اللَّهُ الْعَلِيُّ الْأَعْلَى يَقُولُ شَقَقْتُ اسْمَهُ مِنِ اسْمِي وَ أَدَّبْتُهُ بِأَدَبِي وَ أَوْقَفْتُهُ عَلَى غَامِضِ عِلْمِي وَ هُوَ الَّذِي يَكْسِرُ الْأَصْنَامَ فِي بَيْتِي وَ يُؤَذِّنُ فَوْقَ ظَهْرِ بَيْتِي وَ يُقَدِّسُنِي وَ يُمَجِّدُنِي فَطُوبَى لِمَنْ أَحَبَّهُ وَ أَطَاعَهُ وَ وَيْلٌ لِمَنْ أَبْغَضَهُ وَ عَصَاهُ
قال فولدت عليا يوم الجمعة الثالث عشر من رجب سنة ثلاثين من عام الفيل و لم يولد قبله و لا بعده مولود في بيت الله الحرام سواه إكراما من الله عز اسمه و إجلالا لمحله في التعظيم و كان يومئذ لرسول الله من العمر ثلاثون سنة فأحبه رسول الله حبا شديدا و قال لها اجعلي مهده بقرب فراشي و كان ص يتولى أكثر تربيته و كان يطهر عليا في وقت غسله و يوجره اللبن عند شربه و يحرك مهده عند نومه و يناغيه في يقظته و يحمله على صدره و يقول هَذَا أَخِي وَ وَلِيِّي وَ نَاصِرِي وَ صَفِيِّي وَ خَلِيفَتِي وَ كَهْفِي وَ نَاظِرِي وَ وَصِيِّي وَ زَوْجُ كَرِيمَتِي وَ أَمِينِي عَلَى وَصِيَّتِي و كان يحمله على كتفه دائما و يطوف به جبال مكة و شعابها و أوديتها.
مولود كعبه:
در كتاب «بشارة المصطفى» از «يزيد بن قعنب» روايت شده كه گفته:
روزى من و «عباس بن عبد المطلب» و گروهى از قبيله «عبد العزى» در مقابل خانه خدا نشسته بوديم كه ناگهان «فاطمه بنت اسد» مادر امير المؤمنين عليه السّلام را ديديم- و اين در حالى بود كه نه ماه از حملش مىگذشت و درد زايمان او را فراگرفته بود- و گفت: بار خدايا من به تو و به آنچه از سوى تو فرود آمده و به پيامبرانت ايمان دارم و گفتار جدم ابراهيم خليل را تصديق مىنمايم و مىدانم كه او اين خانه را بنيان نهاد، پس تو را به حق بنيانگذار اين خانه و به حق كودكى كه در شكم دارم، سوگندت مىدهم، كه اين لحظه را بر من آسان بگردان؟!
راوى گفت: ديدم خانه از جانب پشت شكافت و فاطمه به درونش رفت و از نظرها پنهان شد و ديوار به حال نخست بازگشت، ما بر آن شديم كه قفل در را باز كنيم، ولى باز نشد و دانستيم كه اين امر از سوى خداست.
روز چهارم فاطمه عليها السّلام در حالى كه على عليه السّلام را بر روى دست داشت، از خانه خدا بيرون آمد و گفت: من بر همه زنان پيشين، سبقت جستم، زيرا آسيه دخت «مزاحم»، خدا را در جايى پنهانى عبادت مىكرد كه خدا جز در حال اضطرار، به عبادت در آن مكان راضى نبود و مريم دختر عمران، نخل خشكيده خرما را با دستش به حركت درآورد، تا رطبى تازه از آن بخورد، اما من بر خانه حق وارد شدم و از ميوههاى بهشتى خوردم و آنگاه كه خواستم از درون خانه بيرون آيم؛ سروشى از غيب به من بانگ بر زد: اى فاطمه عليها السّلام، او را على عليه السّلام نام گذار و سوگند به خداى بلند مرتبه كه مىفرمايد: نام او را از نام خود، مشتق و جدا كردم، اسم او از اسم من است و او را با آداب خويش، تأديب مىسازم و بر مشكلات و پيچيدگيهاى دانشم آگاهش مىنمايم، او كسى است كه بتها را در خانهام مىشكند و بر بام آن، اذان مىگويد و مرا تقديس و تمجيد مىكند،
پس خوشا آن كس كه او را دوست بدارد و اطاعتش نمايد
و واى بر آن كس كه با او دشمنى ورزد و از فرمانش سر به پيچد!
علاقه مخصوص پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به على عليه السّلام هنگام تولّد على عليه السّلام
راوى گويد:
على عليه السّلام در روز جمعه، سيزدهم ماه رجب، سى سال پس از «عام الفيل»، ديده به جهان گشود و پيش از او و پس از او هيچ كس در خانه خدا متولد نشد، تا خداوند به اين وسيله عظمت و مقام او را بنماياند.
هنگام تولد على عليه السّلام، سى سال از عمر مبارك، پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گذشته بود و سخت على عليه السّلام را دوست مىداشت و دستور داد، تا گهواره او را در كنار بسترش قرار دادند و بيشتر اوقات، تربيت و حضانت او به دست مبارك پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم صورت مىگرفت و هنگام نياز، بدنش را مىشست، و در موقع خوردن شير، او را در پناه خود مىگرفت و گهوارهاش را مىجنبانيد و در بيدارى سرگرمش مىكرد و او را به سينه خود مىگرفت و مىفرمود:
«او برادر و ولىّ و يارىكننده و برگزيده و جانشين و ملجأ و چشم و وصىّ و همسر دخت و امين وصيّت من است».
پيامبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم هميشه او را بر دوش خود سوار مىكرد و به كوهها و درّهها و بيابانهاى اطراف مكه مىبرد.
**۱. مولودِ کعبه؛ آنگاه که دیوار سخن گفت**
**۲. کعبه، مادرِ مولود؛ روایتی از شکافتن دیوار**
**۳. علی (ع)؛ کوکبِ درّی از دلِ کعبه**
**۴. وقتی خانه، مادر شد؛ حکایتِ تولدِ نور در کعبه**
**۵. رازِ شکافِ دیوار؛ تولدِ امامت در بیتالله الحرام**
**۶. مولودِ کعبه؛ نجوای نور در دلِ سنگ**
**۷. علی (ع)؛ امانتِ خانه خدا در دستانِ پیامبر**
دلنوشته
مولودِ کعبه؛ آنگاه که دیوار سخن گفت
علی (ع)؛ کوکبِ درّی از دلِ کعبه
روزی چند تن از قریش
در کنار خانه خدا نشسته بودند.
عباس بن عبدالمطلب نیز در میان آنان بود.
نگاهها به کعبه بود؛
به همان خانهای که ابراهیم خلیل
سنگ بر سنگش نهاده بود.
ناگاه زنی از دور پدیدار شد.
فاطمه بنت اسد.
مادرِ کودکی که هنوز چشم به دنیا نگشوده بود،
اما گویا آسمان
در انتظار آمدنش ایستاده بود.
نه ماه از حملش گذشته بود
و دردِ ولادت
او را در آغوش گرفته بود.
در برابر خانه خدا ایستاد.
سر به آسمان برداشت
و با دلی سرشار از یقین گفت:
پروردگارا…
من به تو ایمان دارم،
به پیامبران تو ایمان دارم،
و به آنچه از جانب تو نازل شده است.
من سخن جدم ابراهیم خلیل را تصدیق میکنم؛
همان که این خانه را بنا نهاد.
پس تو را به حق سازنده این خانه
و به حق کودکی که در رحم دارم
سوگند میدهم
ولادتم را بر من آسان گردان.
هنوز دعایش در فضای حرم جاری بود
که حادثهای رخ داد
که چشمها هرگز مانندش را ندیده بودند.
دیوار کعبه…
شکافته شد.
نه دری گشوده شد
و نه کلیدی در قفلی چرخید.
خودِ دیوار
راه گشود.
شکافی در پشت خانه پدید آمد
و فاطمه بنت اسد
آرام از آن شکاف
به درون خانه خدا قدم گذاشت.
و ناگهان…
دیوار
دوباره به هم پیوست.
همه برخاستند.
به سوی در دویدند.
قفل را گشودند،
فشار دادند،
کوشیدند داخل شوند…
اما در
گشوده نشد.
آنگاه فهمیدند:
این حادثه
کارِ دست انسان نیست.
این
امرِ خداست.
سه روز گذشت…
و در روز چهارم
در برابر دیدگان مردمی که هنوز در شگفتی بودند
فاطمه بنت اسد
از خانه خدا بیرون آمد.
کودکی را در آغوش داشت.
چهرهای که هنوز
نورِ خانه خدا را با خود داشت.
او گفت:
من بر زنان پیش از خود برتری یافتم.
آسیه دختر مزاحم
خدا را در جایی عبادت کرد
که جز در اضطرار
محبوب نبود.
مریم دختر عمران
درخت خشک خرما را تکان داد
تا از آن رطب تازه بخورد.
اما من…
به خانه خدا وارد شدم
و از میوههای بهشتی روزی خوردم.
و هنگامی که میخواستم از خانه بیرون آیم
صدایی از عالم غیب مرا ندا داد:
ای فاطمه!
نام او را «علی» بگذار.
که خداوند علیِ اعلی میفرماید:
نام او را از نام خود برگرفتم،
او را با ادب خویش پرورش میدهم،
و بر ژرفای دانش خود آگاهش میکنم.
او همان کسی است
که بتها را در خانه من خواهد شکست.
او همان است
که بر بام خانه من اذان خواهد گفت.
او مرا تقدیس و تمجید خواهد کرد.
پس خوشا به حال کسی
که او را دوست بدارد و اطاعت کند.
و وای بر آنکه
با او دشمنی ورزد.
آن روز
سیزدهم رجب بود.
و در تاریخ
پیش از او
و پس از او
هیچ مولودی
در درون خانه خدا دیده به جهان نگشود.
گویی کعبه
در انتظار این تولد بود.
گویی دیوارها
میدانستند
که صاحبِ این خانه
قرار است
روزی بر بامش بایستد
و ندای توحید را
بر فراز بتهای فرو ریخته
سر دهد.
قرار است
خانه را از سایهها پاک کند
و قامتِ توحید را
در میانهی سنگها
راست بدارد.
کعبه
او را در آغوش گرفت،
پیش از آنکه جهان
او را بشناسد.
سه روز
مهمانِ خانه خدا بود.
مهمانی که نه از خاک،
که از نور
روزی میگرفت.
و آنگاه
در روز چهارم
از دل خانه بیرون آمد؛
در حالی که هنوز
عطر بهشت
بر چهرهاش نشسته بود.
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله
سی ساله بود آن روز.
وقتی علی را دید
دلش آرام گرفت؛
چنانکه گویی
قطعهای از جان خویش
را در آغوش میکشد.
گهوارهاش را
کنار بستر خود نهاد.
خود
او را میشست،
خود
او را در آغوش میگرفت،
خود
گهوارهاش را میجنباند.
و در گوش تاریخ فرمود:
این
برادر من است.
این
ولیّ من است.
این
یار و یاور من است.
این
جانشین من است.
این
پناه من است.
این
وصیّ من است.
این
امین وصیت من است.
و چه رازی در این تربیت نهفته بود…
کودکی که در خانه خدا متولد شد
باید در دامان رسول خدا پرورش یابد.
تا خانه و صاحبخانه
به هم برسند.
تا کعبه
و قرآن
در یک قامت
تجلی کنند.
سالها بعد
همان کودک
بر دوش همان پیامبر
به درون کعبه رفت.
اما اینبار
برای شکستن بتها.
آنکه روزی
دیوار برایش شکافته شد
روزی دیگر
بتها را شکست
تا دلها شکافته شوند.
و آنکه در درون خانه متولد شد
بر بام خانه ایستاد
و بانگ «الله اکبر» را
تا آسمان برد.
مولود کعبه
تنها یک حادثه تاریخی نبود.
یک نشانه بود.
نشانهای که میگفت:
این خانه
بیاو
کامل نمیشود.
و توحید
بیولایت
قامت راست نمیکند.
دیوار کعبه
آن روز شکافته شد
تا دیوارهای دل ما شکافته شود.
و هنوز…
هرگاه دل مؤمنی
برای حق
درد میگیرد،
اگر صادقانه بگوید:
«رَبِّ إِنِّي مُؤْمِنَةٌ بِكَ…»
شاید
دیوار سخت دلش
شکاف بردارد.
و نور علی
در آن
متولد شود.
زیرا نور این گوهر درخشان
تمامی ندارد…
کأنّها
کوکبٌ دُرّیّ.
فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ!
[«قالَ إِبْراهيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ »] :
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذي حَاجَّ إِبْراهيمَ في رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ
إِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّيَ الَّذي يُحْيي وَ يُميتُ
قالَ أَنَا أُحْيي وَ أُميتُ
قالَ إِبْراهيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ
فَبُهِتَ الَّذي كَفَرَ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمينَ (258)
آيا از [حالِ] آن كس كه چون خدا به او پادشاهى داده بود [و بدان مىنازيد، و] با ابراهيم درباره پروردگارش محاجّه [مى]كرد، خبر نيافتى؟ آنگاه كه ابراهيم گفت: «پروردگار من همان كسى است كه زنده مىكند و مىميراند.» گفت: «من [هم] زنده مىكنم و [هم] مىميرانم.»
ابراهيم گفت: «خدا[ىِ من] خورشيد را از خاور برمىآورد، تو آن را از باختر برآور.»
پس آن كس كه كفر ورزيده بود مبهوت ماند.
و خداوند قوم ستمكار را هدايت نمىكند.
آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ!
خدا به او پادشاهى داده بود!
اینکه در مقالات بعضا اشاره میکنیم که خدا، ما رو یه جور «خدا» خلق کرده، نص قرآنی اش اینجاست که به صراحت اشاره میکنه که خدا به اهل حسادت پادشاهی و ملک دنیای قلبشونو داده بطوریکه خودشون اخنیار دارن برای خودشون تصمیم بگیرند که چه مسیری رو میخوان انتخاب کنند و هیچکس مجبورشون نمیکنه حتی خود خدا هم اجبار نمیکنه و فقط با اسباب لازم برای اونها اطلاع رسانی میکنه و نهایتا تصمیم گیری و انتخاب با خود بندگان است و اگه انتخاب همسو با تقدیرات باشد مسیر الی الجنه خواهد بود و اگر در انتخابش سوء استفاده از اخنیارش نماید، مسیرش الی النّار خواهد بود.
**«اختیارِ مغرب؛ وقتی نمرود در برابر نور ابراهیم مبهوت ماند»**
**«ملکِ قلب؛ از اختیارِ نمرود تا نورِ ابراهیم»**
دلنوشته
ملکِ قلب و اختیارِ مغرب؛ وقتی نمرود در برابر نور ابراهیم مبهوت ماند
داستانِ شکافتنِ دیوارِ کعبه،
داستانِ اعجاز بود.
داستانِ نمایندهای که از سوی خدا
برگزیده شد
تا در خانهاش متولد شود.
اما در این میان،
چه بسیارند کسانی که
حتی در برابرِ این اعجاز،
عنانِ اختیار را از کف نمیدهند.
بلکه آن را
سفتتر در دست میگیرند.
ابراهیم خلیل،
در برابرِ نمرود ایستاد.
نمرودی که خداوند
به او «ملک» داده بود.
پادشاهیِ قلب.
اختیاری که خدا
به انسان بخشیده است.
نمرود گفت: «من زنده میکنم و میمیرانم.»
ادعایی بزرگ.
اما ابراهیم
با همان لحنِ آرام و استوار،
آینهای در برابرش گرفت:
«خداوند، خورشید را از مشرق میآورد.
تو آن را از مغرب بیاور!»
این بود معنایِ «آتَاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ».
این بود نصِ قرآن که میگوید:
خدا به اهلِ حسادت،
«ملک»ِ دنیایِ قلبشان را داده است.
اختیار.
که خودشان تصمیم بگیرند.
خودشان انتخاب کنند.
حتی خدا هم مجبورشان نمیکند.
فقط اسبابِ هدایت را فراهم میکند.
دعوتشان میکند.
راه را نشان میدهد.
اما در نهایت،
آن است که هر کس
انتخاب کند.
اگر انتخاب
همسو با تقدیراتِ الهی باشد،
مسیر،
«اِلی الجَنَّة» خواهد بود.
و اگر
با سوء استفاده از این اختیار،
راهِ دیگری برگزیند،
مسیرش
«اِلی النّار» است.
نمرود
در برابرِ این منطقِ نورانی
مبهوت ماند.
کفرش آشکار شد.
و خدا
قومِ ظالم را هدایت نمیکند.
چرا که خود
بابِ هدایت را بستهاند.
و این همان نکتهی ظریفی است
که در آیاتِ دیگر نیز
به آن اشاره شده:
«وَ لَوْ شَاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا أَفَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ»
(اگر پروردگار تو میخواست، قطعاً هر که در روی زمین است، همگی ایمان میآوردند. پس آیا تو مردم را به اکراه وامیداری تا مؤمن باشند؟)
این اختیار،
بزرگترین عطیه است.
و در عین حال،
بزرگترین امتحان.
همانطور که شکافتنِ دیوارِ کعبه
برایِ تولدِ مولودِ آن،
نشانه بود،
اینکه نمرود
توانِ آوردنِ خورشید از مغرب را نداشت،
نشانهای بود
بر عجزِ اختیارِ متکی به نفس.
و این تضادِ آشکار،
نورِ حق را
در برابرِ تاریکیِ باطل
آشکارتر میسازد.
وقتی مولودِ کعبه
بر دوشِ پیامبر
قدم در این عالم میگذارد،
یادآورِ همین حقیقت است:
که اختیار،
مانندِ نورِ خورشید،
از سوی خداست.
و اگر این نور
در مسیرِ درست هدایت شود،
به سویِ «مشرقِ نور»
و اگر در مسیرِ گمراهی،
به سویِ «مغربِ تاریکی»
کشیده شود.
و انتخاب،
همیشه از آنِ ماست.
[سورة النساء (۴): آية ۳۶]
وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً
وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ بِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكينِ
وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى وَ الْجارِ الْجُنُبِ
وَ الصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَ ابْنِ السَّبيلِ وَ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ
إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالاً فَخُوراً (36)
[سورة الأنفال (۸): آية ۴۸]
وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ
وَ قالَ لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ
وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ
فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ
وَ قالَ إِنِّي بَريءٌ مِنْكُمْ
إِنِّي أَرى ما لا تَرَوْنَ
إِنِّي أَخافُ اللَّهَ وَ اللَّهُ شَديدُ الْعِقابِ (48)
[سورة التوبة (۹): الآيات ۵ الى ۶]
وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ
ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ (6)
[سورة الرعد (۱۳): الآيات ۳ الى ۴]
وَ فِي الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ
وَ جَنَّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخيلٌ
صِنْوانٌ وَ غَيْرُ صِنْوانٍ
يُسْقى بِماءٍ واحِدٍ
وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى بَعْضٍ فِي الْأُكُلِ
إِنَّ في ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (4)
[سورة النحل (۱۶): الآيات ۸ الى ۱۳]
وَ عَلَى اللَّهِ قَصْدُ السَّبيلِ
وَ مِنْها جائِرٌ
وَ لَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعينَ (9)
[سورة المؤمنون (۲۳): الآيات ۸۱ الى ۹۰]
قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ
وَ هُوَ يُجيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (88)
[سورة الأحزاب (۳۳): الآيات ۵۶ الى ۶۲]
لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ
ثُمَّ لا يُجاوِرُونَكَ فيها إِلاَّ قَليلاً (60)
[سورة الأحقاف (۴۶): الآيات ۳۱ الى ۳۵]
يا قَوْمَنا أَجيبُوا داعِيَ اللَّهِ وَ آمِنُوا بِهِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ
وَ يُجِرْكُمْ مِنْ عَذابٍ أَليمٍ (31)
[سورة الملك (۶۷): الآيات ۲۲ الى ۳۰]
قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَهْلَكَنِيَ اللَّهُ وَ مَنْ مَعِيَ أَوْ رَحِمَنا
فَمَنْ يُجيرُ الْكافِرينَ مِنْ عَذابٍ أَليمٍ (28)
[سورة الجن (۷۲): الآيات ۲۱ الى ۲۸]
قُلْ إِنِّي لَنْ يُجيرَني مِنَ اللَّهِ أَحَدٌ وَ لَنْ أَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً (22)
دعای مجیر!
أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ!
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
سُبْحانَكَ يَا اللّٰهُ، تَعالَيْتَ يَا رَحْمٰنُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَارَحِيمُ، تَعالَيْتَ يَا كَرِيمُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِير .
سُبْحانَكَ يَا مَلِكُ، تَعالَيْتَ يَامالِكُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا قُدُّوسُ، تَعالَيْتَ يَا سَلامُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَامُؤْمِنُ، تَعالَيْتَ يَامُهَيْمِنُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَاعَزِيزُ، تَعالَيْتَ يَاجَبَّارُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَامُتَكَبِّرُ، تَعالَيْتَ يَامُتَجَبِّرُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ؛
منزّهی تو ای خدا، بلندمرتبه هستی ای بخشنده، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای مهربان، بلندمرتبه هستی ای کریم، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای فرمانروا، بلندمرتبه هستی ای مالک، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای پاک از هر عیب، بلندمرتبه هستی ای سلام، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای ایمنی بخش، بلندمرتبه هستی ای چیره بر هستی، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای توانمند، بلندمرتبه هستی ای توانا، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای بزرگمنش، بلندمرتبه هستی ای باقدرت، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده؛
سُبْحانَكَ يَاخالِقُ، تَعالَيْتَ يَابارِئُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَامُصَوِّرُ، تَعالَيْتَ يَامُقَدِّرُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَاهادِى، تَعالَيْتَ يَاباقِى، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَاوَهَّابُ، تَعالَيْتَ يَاتَوَّابُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَافَتَّاحُ، تَعالَيْتَ يَامُرْتاحُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَاسَيِّدِى، تَعالَيْتَ يَامَوْلاىَ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَاقَرِيبُ، تَعالَيْتَ يَارَقِيبُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَامُبْدِئُ، تَعالَيْتَ يَامُعِيدُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا حَمِيدُ، تَعالَيْتَ يَامَجِيدُ، أَجِرْنا مِنَ النّارِ يَامُجِيرُ؛
منزّهی تو ای آفریننده، بلندمرتبه هستی ای آفریننده، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای صورت آفرین، بلندمرتبه هستی ای تقدیر کننده، ما را از آتش پناه ده ای پنادهدهنده،
منزّهی تو ای راهنما، بلندمرتبه هستی ای ماندگار، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای بخشایشگر، بلندمرتبه هستی ای بسیار توبهپذیر، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای گشایشگر، بلندمرتبه هستی ای خستگیناپذیر، ما را از آتش پناه ده ای پنادهدهنده،
منزّهی تو ای سرورم، بلندمرتبه هستی ای مولایم، ما از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای نزدیک، بلندمرتبه هستی ای نگاهبان، ما را از آتش پناه ده ای پناه دهنده،
منزّهی تو ای پدیدآورنده، بلندمرتبه هستی ای بازگرداننده، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای ستوده، بلندمرتبهای ای دارای شکوه و عظمت، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده؛
سُبْحانَكَ يَا قَدِيمُ، تَعالَيْتَ يَا عَظِيمُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا غَفُورُ، تَعالَيْتَ يَا شَكُورُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَاشَاهِدُ، تَعالَيْتَ يَا شَهِيدُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَاحَنَّانُ، تَعالَيْتَ يَا مَنَّانُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا بَاعِثُ، تَعالَيْتَ يَا وَارِثُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا مُحْيِى، تَعالَيْتَ يَا مُمِيتُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا شَفِيقُ، تَعالَيْتَ يَا رَفِيقُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا أَنِيسُ، تَعالَيْتَ يَا مُؤْنِسُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا جَلِيلُ، تَعالَيْتَ يَا جَمِيلُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ؛
منزّهی تو ای دیرینه، بلند مرتبه هستی ای بزرگ، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای آمرزنده، بلندمرتبه هستی ای پاداش دهنده بسیار در برابر کار اندک، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای گواه، بلندمرتبه هستی ای حاضر، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای مهربان، بلندمرتبه هستی ای بسیار احسان کننده، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای برانگیزنده، بلندمرتبه هستی ای میراثبر، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای زندگیبخش، بلندمرتبه هستی ای میراننده، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای مهربان، بلندمرتبه هستی ای همراه، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای همدم، بلندمرتبه هستی ای مونس، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای بزرگ منزلت، بلندمرتبه هستی ای زیبا، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده؛
سُبْحانَكَ يَاخَبِيرُ، تَعالَيْتَ يَا بَصِيرُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا حَفِىُّ، تَعالَيْتَ يَا مَلِىُّ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَامَعْبُودُ، تَعالَيْتَ يَامَوْجُودُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَاغَفَّارُ، تَعَالَيْتَ يَاقَهَّارُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ،
سُبْحانَكَ يَامَذْكُورُ، تَعالَيْتَ يَامَشْكُورُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَاجَوادُ، تَعالَيْتَ يَامَعاذُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَاجَمالُ، تَعالَيْتَ يَاجَلالُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَاسَابِقُ، تَعالَيْتَ يَارَازِقُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَاصَادِقُ، تَعالَيْتَ يَافَالِقُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ؛
منزّهی تو ای آگاه، بلندمرتبه هستی ای بینا، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای عطابخش، بلندمرتبه هستی ای امان ده، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای معبود، بلندمرتبه هستی ای موجود، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای بسیار آمرزنده، بلندمرتبه هستی ای نیرومند مطلق، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای یاد شده، بلندمرتبه هستی ای سپاس شده، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای بخشنده، بلندمرتبه هستی ای پناهگاه، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای زیبا، بلندمرتبه هستی ای بزرگ و باعظمت، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای پیش از همه، بلندمرتبه هستی ای روزیدهنده، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای راستگو، بلندمرتبه هستی ای شکافنده، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده؛
سُبْحانَكَ يَاسَمِيعُ، تَعالَيْتَ يَاسَرِيعُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَارَفِيعُ، تَعالَيْتَ يَابَدِيعُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَافَعَّالُ، تَعالَيْتَ يَامُتَعالٍ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَاقَاضِى، تَعالَيْتَ يَارَاضِى، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَاقَاهِرُ، تَعالَيْتَ يَا طَاهِرُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا عَالِمُ، تَعالَيْتَ يَا حَاكِمُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ؛
منزّهی تو ای شنوا، بلندمرتبه هستی ای سریع در خشنود شدن، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای بلندپایه، بلندمرتبه هستی ای نوآفرین، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای همواره در کار، بلندمرتبه هستی ای والاتر، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای داوری کننده، بلندمرتبه هستی ای خشنود، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای چیره، بلندمرتبه هستی ای پاک، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای دانا، بلندمرتبه هستی ای حکمران، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده؛
سُبْحانَكَ يَا دائِمُ، تَعالَيْتَ يَاقائِمُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَاعَاصِمُ، تَعالَيْتَ يَاقاسِمُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ،
سُبْحانَكَ يَاغَنِىُّ، تَعالَيْتَ يَامُغْنِى، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَاوَفِىُّ، تَعالَيْتَ يَاقَوِىُّ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَاكَافِى، تَعالَيْتَ يَا شَافِى، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَامُقَدِّمُ، تَعالَيْتَ يَا مُؤَخِّرُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا أَوَّلُ، تَعالَيْتَ يَا آخِرُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ؛
منزّهی تو ای پاینده، بلندمرتبه هستی ای پایدار، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای نگهدارنده، بلندمرتبه هستی ای پخش کننده، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای بینیاز، بلندمرتبه هستی ای بینیاز کننده، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای کمالبخش، بلندمرتبه هستی ای توانا، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای کفایت کننده، بلندمرتبه هستی ای شفابخش، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای پیشانداز، بلندمرتبه هستی ای پسانداز، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای آغاز، بلندمرتبه هستی ای انجام، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده؛
سُبْحانَكَ يَا ظَاهِرُ، تَعالَيْتَ يَا بَاطِنُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا رَجَاءُ، تَعالَيْتَ يَا مُرْتَجىٰ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَاذَا الْمَنِّ، تَعالَيْتَ يَا ذَا الطَّوْلِ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَاحَىُّ، تَعالَيْتَ يَا قَيُّومُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا واحِدُ، تَعالَيْتَ يَا أَحَدُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ،
سُبْحانَكَ يَا سَيِّدُ، تَعالَيْتَ يَا صَمَدُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا قَدِيرُ، تَعالَيْتَ يَا كَبِيرُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا وَالِى، تَعالَيْتَ يا مُتَعَالِى، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ؛
منزّهی تو ای آشکار، بلندمرتبه هستی ای نهان، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای امید، بلندمرتبه هستی ای آنکه به او امید میبندند، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای احسانبخش، بلندمرتبه هستی ای هماره بخشایشگر، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای زنده، بلندمرتبه هستی ای به خود پاینده، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای یگانه، بلندمرتبه هستی ای یکتا، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای سرور، بلندمرتبه هستی ای مقصود همه، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای توانا، بلندمرتبه هستی ای بزرگ، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای کارگزار و حاکم، بلندمرتبه هستی ای بلند پایه ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده؛
سُبْحانَكَ يَا عَلِىُّ، تَعالَيْتَ يَا أَعْلىٰ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا وَلِىُّ، تَعالَيْتَ يَا مَوْلىٰ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا ذارِئُ، تَعالَيْتَ يَا بَارِئُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا خَافِضُ، تَعالَيْتَ يَا رَافِعُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا مُقْسِطُ، تَعالَيْتَ يَا جَامِعُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ،
سُبْحانَكَ يَامُعِزُّ، تَعالَيْتَ يَا مُذِلُّ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا حَافِظُ، تَعالَيْتَ يَا حَفِيظُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا قادِرُ، تَعالَيْتَ يَا مُقْتَدِرُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا عَلِيمُ، تَعالَيْتَ يَا حَلِيمُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يا مُجِيرُ؛
منزّهی تو ای والا، بلندمرتبه هستی ای والاتر، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای سرپرست، بلندمرتبه هستی ای مولا، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای پدیدآور، بلندمرتبه هستی ای آفریننده، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای فرودآور، بلندمرتبه هستی ای فرازبر، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای دادگر، بلندمرتبه هستی ای گردآور، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای عزّتبخش، بلندمرتبه هستی ای خوار کننده، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای نگاهبان، بلندمرتبه هستی این نگاهبان، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای توانا، بلندمرتبه هستی ای توانمند، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای دانا، بلندمرتبه هستی ای بردبار، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده؛
سُبْحانَكَ يَا حَكَمُ، تَعالَيْتَ يَا حَكِيمُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَامُعْطِى، تَعالَيْتَ يَا مانِعُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا ضَارُّ، تَعالَيْتَ يَا نَافِعُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا مُجِيبُ، تَعالَيْتَ يَا حَسِيبُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا عادِلُ، تَعالَيْتَ يَا فاصِلُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا لَطِيفُ، تَعالَيْتَ يَا شَرِيفُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا رَبُّ، تَعالَيْتَ يَا حَقُّ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ،
سُبْحانَكَ يَا مَاجِدُ، تَعالَيْتَ يَا وَاحِدُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا عَفُوُّ، تَعالَيْتَ يَا مُنْتَقِمُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ؛
منزّهی تو ای داور، بلندمرتبه هستی ای فرزانه، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای عطابخش، بلندمرتبه هستی ای بازدار، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای زیانرسان، بلندمرتبه هستی ای سودبخش، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای اجابت کننده، بلندمرتبه هستی ای حسابرس، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای دادگر، بلندمرتبه هستی ای جداییانداز، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای مهربان، بلندمرتبه هستی ای برجسته و عالیرتبه، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای پروردگار، بلندمرتبه هستی ای حقیقت پایدار، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای پرشکوه، بلندمرتبه هستی ای یگانه، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای بسیار گذشت کننده، بلندمرتبه هستی ای انتقام گیرنده، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده؛
سُبْحانَكَ يَا واسِعُ، تَعالَيْتَ يَا مُوَسِّعُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ،
سُبْحانَكَ يَا رَؤُوفُ، تَعالَيْتَ يَا عَطُوفُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا فَرْدُ، تَعالَيْتَ يَا وِتْرُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا مُقِيتُ، تَعالَيْتَ يَا مُحِيطُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا وَكِيلُ، تَعالَيْتَ يَاعَدْلُ، أَجِرْنا مِنَ النّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا مُبِينُ، تَعالَيْتَ يَا مَتِينُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا بَرُّ، تَعالَيْتَ يَا وَدُودُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ،
سُبْحانَكَ يَا رَشِيدُ، تَعالَيْتَ يَا مُرْشِدُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يا مُجِيرُ،
سُبْحانَكَ يَانُورُ، تَعالَيْتَ يَا مُنَوِّرُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ؛
منزّهی تو ای گسترده بخش، بلندمرتبه هستی ای عطاگستر، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای پرمهر، بلندمرتبه هستی ای نوازشگر، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای یگانه، بلندمرتبه هستی ای بیهمتا، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای روزیبخش، بلندمرتبه هستی ای فراگیر، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای کارگزار، بلندمرتبه هستی ای عدالت محض، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای آشکار، بلندمرتبه هستی ای استوار، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای نیکو، بلندمرتبه هستی ای مهروز، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزهی تو ای راهنما، بلندمرتبه هستی ای راهبر، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای روشنایی، بلندمرتبه هستی ای روشنیبخش، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده؛
سُبْحانَكَ يَا نَصِيرُ، تَعالَيْتَ يَا نَاصِرُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا صَبُورُ، تَعالَيْتَ يَا صَابِرُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا مُحْصِى، تَعالَيْتَ يَا مُنْشِئُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .
سُبْحَانَكَ يَا سُبْحَانُ، تَعالَيْتَ يَا دَيَّانُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ
سُبْحانَكَ يَا مُغِيثُ، تَعالَيْتَ يَا غِياثُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَافَاطِرُ، تَعالَيْتَ يَا حَاضِرُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ .
سُبْحانَكَ يَا ذَا الْعِزِّ وَالْجَمَالِ، تَبارَكْتَ يَا ذَا الْجَبَرُوتِ وَالْجَلَالِ،
سُبْحانَكَ لَاإِلٰهَ إِلّا أَنْتَ، سُبْحانَكَ إِنِّى كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ
فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَنَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذٰلِكَ نُنْجِى الْمُؤْمِنِينَ،
وَصَلَّى اللّٰهُ عَلىٰ سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ أَجْمَعِينَ،
وَالْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعالَمِينَ،
وَحَسْبُنا اللّٰهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ،
وَلَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلّا بِاللّٰهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ.
منزّهی تو ای یاریرسان، بلندمرتبه هستی ای یاور، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای بسیار شکیبا، بلندمرتبه هستی ای شکیبا، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای شمارشگر، بلندمرتبه هستی ای پدید آورنده، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای پاک و منزّه، بلندمرتبه هستی ای جزادهنده، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای فریادرس، بلندمرتبه هستی ای پناه، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای آفریننده، بلندمرتبه هستی ای حاضر، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
منزّهی تو ای دارنده توانمندی و زیبایی، بلندمرتبه هستی ای دارای قدرت مطلق و عظمت،
منزّهی تو، معبودی جز تو نیست، منزّهی تو، همانا من از ستمکاران بودم، پس دعایش را اجابت کردیم و او را از اندوه رهانیدیم و اینچنین اهل ایمان را رهایی بخشیم
و درود خدا بر آقای ما محمّد و همه خاندان او و ستایس ویژه خدا پروردگار جهانیان است
و خدا ما را بس است و چه نیکو کارگزاری است
و هیچ نیرو و توانی نیست جز به خدای بلندمرتبه بزرگ.
– **بابِ مستجار؛ «یا مجیر» و نجات از آتشِ دل**
– **هَذَا مَكَانُ الْعَائِذِ بِكَ مِنَ النَّارِ**
– **یا مجیر؛ گشایشِ بابِ مستجار در مغربِ قلب**
– **از آتش تا نور؛ باب مستجار و سرّ پناهجویی**
– **باب مستجار؛ آنجا که سرنوشتِ دل دگرگون میشود**
دلنوشته
«هَذَا مَكَانُ الْعَائِذِ بِكَ مِنَ النَّارِ»
باب مستجار؛ آنجا که سرنوشتِ دل دگرگون میشود
بابِ مستجار؛ «یا مجیر» و نجات از آتشِ دل
در پشتِ کعبه،
در آن نقطهی شریف که «مستجار» نام گرفته،
امام صادق علیه السلام دعایی را تعلیم میدهند
که جانِ آن،
در یک جمله جمع شده است:
«هَذَا مَكَانُ الْعَائِذِ بِكَ مِنَ النَّارِ»
اینجا جایگاهِ کسی است که از آتش،
به تو پناه آورده است.
چه تعبیر عجیبی.
نمیفرماید:
اینجا فقط جای دعاست.
نمیفرماید:
اینجا فقط محلّ ذکر است.
بلکه میفرماید:
اینجا «مکانِ عائذ» است؛
جایگاهِ کسی که خود را به پناه افکنده،
گریخته،
چسبیده،
پناه جسته است.
و مگر پناه بردن چیست
جز اینکه انسان بفهمد
اگر به حالِ خود رها شود،
آتش،
از بیرون کمتر
و از درون بیشتر
او را خواهد گرفت؟
آتشِ حسد،
آتشِ کبر،
آتشِ انکار،
آتشِ عادتِ سوء،
آتشِ آن ظلمتِ پنهانی که
آدمی را آرامآرام
از نور دور میکند.
از همین رو،
باب مستجار
فقط یک موضع در دیوار کعبه نیست؛
اشارهای است به
«دربِ غربیِ قلب»،
به همان موضعی که اگر گشوده شود،
انسان از بستهبودن، به فلق میرسد،
از خفگی به فرج،
و از آتش به نور.
در این دعا،
بنده خود را به دیوار خانه میچسباند؛
دستها را بر خانه میگشاید،
شکم و صورت را به خانه میچسباند،
و میگوید:
«اللَّهُمَّ الْبَيْتُ بَيْتُكَ، وَالْعَبْدُ عَبْدُكَ، وَهَذَا مَكَانُ الْعَائِذِ بِكَ مِنَ النَّارِ»
خانه، خانهی توست.
بنده، بندهی توست.
و این، جایگاهِ پناهآوردن از آتش است.
گویی همهی سلوک
در همین سه اقرار جمع شده است:
– اعتراف به اینکه خانه از آنِ اوست؛
– اعتراف به اینکه من عبدِ اویم؛
– اعتراف به اینکه بیپناه،
در معرضِ آتشم.
و پس از آن،
امام علیه السلام میفرمایند:
به گناهانت اقرار کن.
چرا؟
چون تا آتش را نشناسی،
پناه را نمیفهمی.
تا زخم را نبینی،
درمان را طلب نمیکنی.
تا حسد را در رگهای قلبت نبینی،
نجات از آتش برایت
فقط یک لفظ خواهد بود.
اینجاست که باب مستجار،
به باب توبه بدل میشود.
و توبه،
در این نگاه،
فقط پشیمانی زبانی نیست؛
بلکه «باز شدن بابِ قلب به سوی نورِ معلم ربانی» است.
اگر این باب باز نشود،
انسان هرچه بگوید
«أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ»
هنوز نمیداند
از کدام آتش سخن میگوید
و به کدام پناه پناه میبرد.
اما اگر این باب گشوده شود،
اگر برای دل،
نوعی «ردّ شمس» رخ دهد،
اگر خورشیدِ علم
از آن سویِ مغربِ قلب طلوع کند،
آنگاه انسان میفهمد
که نجات از آتش،
یعنی نجات از سلطنتِ تاریکی در درون.
نجات از آتش،
یعنی اینکه دل،
معرفتِ نور را بیابد.
معرفتِ آن نوری که خدا
برای تعلیم و تربیتِ بندگانش قرار داده است.
معرفتِ معلمِ ربانی،
که علم را تنها به گوش نمیرساند،
بلکه به قلب میتاباند.
و این تابش،
کارش فقط آگاه کردن نیست؛
«دگرگون کردن» است.
یعنی انسان
در کار و زندگیِ روزمره،
در روابط،
در مقایسهها،
در رنجشها،
در رقابتها،
در آنجا که حسد آرام و بیصدا
در جانِ آدم میخزد،
به کمکِ این نور
سیئه را دفع کند.
چه بسا
همین باشد معنای نجات از آتش:
اینکه آتشِ حسد،
پیش از آنکه در آخرت صورتِ آشکار بگیرد،
در همین دنیا
از دل بیرون کشیده شود.
در دعای مستجار هم
پس از پناهجویی از آتش،
این جمله میآید:
«اللَّهُمَّ مِنْ قِبَلِكَ الرَّوْحُ وَالْفَرَجُ وَالْعَافِيَةُ»
روح و فرج و عافیت
از جانبِ توست.
عجب پیوندی.
انگار نجات از آتش
فقط «نجات از عذاب» نیست؛
بلکه رسیدن به سه موهبت است:
– «رَوح»: زندهشدنِ باطن
– «فرج»: گشایشِ گرههای درون
– «عافیت»: سلامت از آفتهای پنهان دل
و این سه،
همان چیزهاییاند که دلِ گرفتارِ حسد و ظلمت،
از آن محروم است.
اینجاست که دعای «یا مجیر»
معنای تازهای پیدا میکند.
تکرارِ پیدرپیِ
«أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ»
فقط یک تکرار لفظی نیست؛
ضربانِ قلبی است
که دارد به نورِ پناهدهنده
اشاره میکند.
گویی قلبِ سلیم
در هر فرازِ این دعا میگوید:
ای آنکه رحمانی،
ای آنکه کریمی،
ای آنکه سلامی،
ای آنکه مؤمنی،
ای آنکه هادی و فتّاح و توّابی،
ای آنکه نوری و منوّری،
من از خودم نجات پیدا نمیکنم؛
«تو باید مرا از آتش بیرون بکشی.»
در این دعا،
بنده از اسمی به اسم دیگر میرود؛
از رحمتی به رحمتی دیگر؛
از صفتی به صفتی دیگر؛
اما حاجتش یکی است:
«أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ»
چرا؟
چون همهی اسماء،
درِ نجاتاند
برای دلی که فهمیده است
آتش،
صرفاً سرنوشتِ بیرونی نیست؛
نتیجهی صورتبندیِ درونیِ انسان است.
وقتی میگوید:
– «یا هادی»
یعنی بدون هدایتت، در آتشم.
– «یا توّاب»
یعنی بازگشتِ من بدون تو ممکن نیست.
– «یا فتّاح»
یعنی بابِ بستهی قلبم را تو باید بگشایی.
– «یا نور، یا منوّر»
یعنی تاریکیِ من با نور تو شکافته میشود.
– «یا شافی»
یعنی بیماریِ پنهانِ دل،
جز به اشراقِ تو درمان نمییابد.
پس «یا مجیر»
تنها درخواستِ نجات از یک آیندهی هولناک نیست؛
بلکه درخواست یک «تحولِ باطنی» است.
تحولی که در آن،
انسان از مدارِ آتش
به مدارِ نور منتقل میشود.
و شاید برای برخی دلها،
همینجا سخن از آن دگرگونیِ شگفتانگیز پیش آید
که سرنوشت را از تیرگی به روشنایی میبرد؛
آنگاه که بنده در آستانهی سقوط است
اما دستی از فضل،
او را برمیگرداند.
نه به اتکای استحقاقِ خویش،
بلکه به عنایت.
نه به نیروی نفس،
بلکه به گشوده شدنِ بابی که خود
توانِ گشودنش را نداشت.
در چنین افقی،
باب مستجار
فقط محلّ اعتراف به گذشته نیست؛
محلّ «تبدیلِ آینده» نیز هست.
آنجا که بنده میگوید:
من با این دلِ بیمار آمدهام،
با این عملِ ضعیف آمدهام،
با این زخمهای پنهان آمدهام؛
و تویی که میتوانی
از این آتش،
راهی به نور بگشایی.
و مگر نه اینکه در همان دعا آمده است:
«اللَّهُمَّ إِنَّ عَمَلِي ضَعِيفٌ فَضَاعِفْهُ لِي»
خدایا عملم ضعیف است، پس آن را برایم مضاعف گردان.
چه کسی جز او
میتواند از عملِ اندک،
ثمرهی بسیار بسازد؟
چه کسی جز او
میتواند از دلِ تیره،
چشمهی اشک و توبه بجوشاند؟
چه کسی جز او
میتواند گرفتارِ آتش را
به اهلِ نور نزدیک کند؟
و اینجاست که نقشِ «معلم ربانی»
در این دلنوشته،
به روشنی میدرخشد.
زیرا نورِ نجات،
برای انسانِ خاکی،
باید از مجرایی معلوم به قلب برسد.
هدایت،
بیتعلیمِ ربانی
در حدّ یک آرزو باقی میماند.
اما وقتی دل،
نورِ معلّم را شناخت،
وقتی در پشتِ ظاهرِ الفاظ،
اشارهی زندهی او را دریافت،
وقتی در صحنههای واقعیِ زندگی
یاد گرفت چگونه حسد را دفع کند،
چگونه بدی را با خیر پاسخ دهد،
چگونه بهجای تنگی، وسعت بسازد،
آنگاه «أَجِرْنا مِنَ النَّارِ»
از یک جمله
به یک واقعیت تبدیل میشود.
نجات از آتش،
یعنی خروجِ تدریجی از صفاتِ آتشزا.
یعنی خاموش شدنِ شرارههایی
که جهنمِ انسان
از آنها ساخته میشود.
و بهشت،
از همانجا آغاز میشود
که دل،
زیر نظر نور،
به سلامت بازمیگردد.
پس باب مستجار،
بابِ فرار از خدا نیست؛
بابِ فرار «به سوی خدا» است.
بابِ کسی است که فهمیده
هیچ مأمنی جز او نیست،
و هیچ نجاتی جز با نورِ او رخ نمیدهد.
و دعای یا مجیر،
ندای مکررِ همین حقیقت است:
ای پناهدهنده،
ای گشاینده،
ای توبهپذیر،
ای راهنما،
ای نور،
مرا از آتشِ خودم نجات بده؛
از حسدی که پنهانش کردهام،
از ظلمتی که به آن خو گرفتهام،
از انکاری که هنوز در من نفس میکشد،
و ای نور من،
بابِ مستجار را
بر مغربِ قلبم بگشا.
تا خورشید،
از همانجا که دیگران غروب میبینند،
برای من
طلوع کند.
دلنوشته
بابِ مستجار؛ آنجا که دل از آتش میگریزد
در پشتِ کعبه،
جایی هست
که دیوار،
پناه میشود.
جایی که امام علیهالسلام فرمودند:
«هَذَا مَكَانُ الْعَائِذِ بِكَ مِنَ النَّارِ»
اینجا،
جایگاهِ آن دلِ گریزان است؛
آن دل که دیگر تابِ سوختن ندارد،
آن جان که فهمیده است
آتش،
همیشه شعلهای بیرونی نیست.
گاه
آتش در حسد است،
در مقایسههای خاموش،
در آن آهِ سنگینی که
از دیدنِ نعمتِ دیگری
بیصدا بالا میآید.
گاه
آتش در کبر است،
در آن قامتِ راستشدهای
که نمیخواهد سر فرود آورد.
گاه
آتش در انکار است؛
در نخواستنِ نوری
که آمده است
تا دل را از تاریکی بیرون بکشد.
و مستجار،
پناهگاهِ کسی است
که آتش را
پیش از قیامت
در سینهی خود دیده است.
اینجا
بنده خود را به خانه میچسباند؛
صورت بر دیوار،
دستها گشوده،
سینه فشرده،
و میگوید:
خانه، خانهی توست.
بنده، بندهی توست.
و اینجا،
جای گریختن به سوی توست.
چه اعترافِ بزرگی.
نه از خدا میگریزد،
بلکه
به خدا میگریزد.
و این همان لحظهای است
که بابِ توبه
در مغربِ قلب
آرام باز میشود.
مغربِ قلب…
چه راز عجیبی دارد این مغرب.
همانجا که دیگران
غروب میبینند،
اهل نور
طلوع میبینند.
اگر باب باز شود،
خورشید
از همانجا سر میزند.
خورشیدِ معرفت،
خورشیدِ تعلیمِ ربانی،
خورشیدِ آن نوری که
دل را
از خودخواهی بیرون میآورد.
و آنگاه
ردّ شمس در جان رخ میدهد؛
زمان برمیگردد،
قلب از غروب به سپیده میرسد.
در دعای مستجار آمده است:
«اللَّهُمَّ مِنْ قِبَلِكَ الرَّوْحُ وَالْفَرَجُ وَالْعَافِيَةُ»
روح از جانبِ توست.
فرج از جانبِ توست.
عافیت از جانبِ توست.
گویی آتش
دل را میمیراند،
و روح،
بازدمِ نور است.
گویی آتش
گره میزند،
و فرج
دستِ گشایندهی توست.
گویی آتش
آفت میآورد،
و عافیت
نسیمِ امنِ حضور توست.
و آنگاه
دعای یا مجیر
چون موجی پشت موج
بر ساحل جان میکوبد:
«أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ»
بارها.
باز هم بارها.
باز هم.
چرا این همه تکرار؟
چون دل میداند
خودش
از خودش نجات پیدا نمیکند.
میگوید:
ای رحمان،
اگر رحمتت نرسد، میسوزم.
ای هادی،
اگر هدایتت نباشد، گم میشوم.
ای توّاب،
اگر تو بازنگردانی، بازنمیگردم.
ای نور،
اگر نتابی،
تاریکی را
حق میپندارم.
و در هر اسم،
دل اعتراف میکند
که بدون او
آتش نزدیکتر است
از نور.
چه کسی جز او
میتواند
گرفتار آتش را
به اهلِ نور نزدیک کند؟
چه کسی جز او
میتواند
از عملِ اندک
ثمرهای عظیم برویاند؟
چه کسی جز او
میتواند
از دلِ تیره
چشمهی اشک جاری کند؟
و چه کسی جز او
میتواند
بابی را بگشاید
که سالها
بسته مانده است؟
نجات از آتش
فقط نجات از عذابی در آینده نیست؛
نجات از سلطنتِ تاریکی در اکنون است.
یعنی
حسد،
وقتی میخواهد شعله بکشد،
خاموش شود.
کبر،
وقتی میخواهد قد بکشد،
خم شود.
انکار،
وقتی میخواهد پرده بیفکند،
پرده بدرد.
و این خاموشی،
بینورِ تعلیمِ ربانی
رخ نمیدهد.
هدایت
همیشه از مجرایی میآید؛
نوری دارد،
آیینهای دارد،
معلمی دارد.
دل اگر آن نور را شناخت،
اگر «سمعنا و اطعنا» را
در عمق وجود گفت،
آتش
اندکاندک
قدرتش را از دست میدهد.
مستجار
محلِّ شرمساری نیست؛
محلِّ تولد دوباره است.
محلِّ آن لحظهای است
که بنده میگوید:
من با این دلِ زخمی آمدهام،
با این عملِ اندک آمدهام،
با این تاریکیهای پنهان آمدهام؛
و تو
اگر بخواهی،
میتوانی
مرا از آتش
به نور منتقل کنی.
و شاید همین است
رازِ پناهجویی.
اینکه انسان بفهمد
هیچ مأمنی جز او نیست.
و هیچ خورشیدی
جز به اذن او
از مغربِ قلب طلوع نمیکند.
ای مجیر…
ای آنکه پناه میدهی پیش از آنکه بخوانندت،
ای آنکه میگشایی پیش از آنکه بفهمند،
بابِ مستجار را
بر مغربِ دل ما بگشا.
تا آنجا که دیگران
غروب میبینند،
ما
طلوع را ببینیم.
و آتش،
پیش از آنکه قیامتی شود،
در جانمان
به نور بدل گردد.
مناجات در بابِ مستجار؛ یا مجیر
یا ربّ…
اینجا
جایگاهِ پناه آوردن است.
همانجا که گفتند:
«هَذَا مَكَانُ الْعَائِذِ بِكَ مِنَ النَّارِ»
پس من نیز آمدهام،
با دلی که از آتشِ خود
به تو گریخته است.
خدایا،
خانه خانهی توست،
و بنده بندهی تو؛
و این دلِ خسته
در آستانهی رحمت تو
پناه گرفته است.
یا مجیر…
من از آتشی نمیترسم
که تنها در پایان راه آشکار میشود؛
از آن آتشی میترسم
که اکنون در سینهها شعله میکشد.
از آتشِ حسدی که آرام میسوزاند،
از آتشِ کبری که دل را سخت میکند،
از آتشِ انکاری که نور را از دیده میپوشاند.
یا مجیر،
أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ.
پروردگارا…
اگر رحمت تو دستم را نگیرد
دل به خود واگذار میشود،
و دلِ واگذاشته
راه آتش را زودتر از راه نور مییابد.
پس مرا به خودم وامگذار
حتی به اندازهی چشم برهم زدنی.
یا هادی…
اگر هدایت تو نرسد،
راهها بسیار میشوند
و دل در میانشان سرگردان.
یا فتّاح…
اگر گشایش تو نباشد،
بابهای دل بسته میمانند
و مغربِ قلب
همیشه غروب خواهد بود.
اما اگر تو بخواهی،
همان مغرب
جای طلوع میشود؛
و خورشیدِ معرفت
از جایی برمیآید
که چشمها عادت به تاریکی آن دارند.
یا نور…
یا منوّر…
بر تاریکیهای دل ما بتاب،
تا آنچه آتش میافروزد
در پرتو نور تو خاموش گردد.
یا توّاب…
اگر تو بازنگردانی
بازگشتی در کار نیست.
پس ما را بازگردان
پیش از آنکه راهها بسته شوند،
و بابها خاموش گردند.
یا رب…
گفتهاند روح و فرج و عافیت
از جانب توست؛
و ما جز همین سه
چیزی نمیطلبیم.
روحی که دل را زنده کند،
فرجی که گرهها را بگشاید،
و عافیتی که آتشِ پنهان را خاموش سازد.
یا مجیر…
چه کسی جز تو
میتواند
در آستانهٔ آتش را
به اهلِ نور نزدیک کند؟
چه کسی جز تو
میتواند
از دلِ تیره
چشمهی اشک جاری سازد؟
چه کسی جز تو
میتواند
بابی را بگشاید
که سالها بسته مانده است؟
پس ای پناهدهندهی بیپناهان،
ای گشایندهی درهای بسته،
بابِ مستجار را
بر مغربِ دل ما بگشا.
تا از همانجا
که دیگران غروب میبینند،
برای ما
سپیده سر زند.
و آتشِ پنهان دلها
در پرتو نور تو
به آرامش بدل گردد.
أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ
أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ
أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ.
**بابِ مستجار؛ نورِ مجاور و پناه از آتش**
در پشتِ خانهٔ کعبه،
جایی هست که تنها سنگ و دیوار نیست؛
بلکه معنایی است.
جایی که امامان به ما آموختند بگوییم:
«اینجا جایگاهِ کسی است که از آتش به تو پناه آورده است.»
مستجار تنها نقطهای در پشت کعبه نیست؛
دری است در درونِ قلب انسان—
درِ مغربِ دل،
جایی که تاریکی گرد میآید،
و همانجا که اگر خدا بخواهد،
نور میتواند طلوع کند.
آتشی که از آن پناه میطلبیم
فقط عذابی نیست که در آخرت آشکار میشود.
این آتش،
آتشِ پنهانِ جان نیز هست:
حسدی که بیصدا میسوزاند،
کبری که دل را سخت میکند،
و انکاری که دیدگان را از نور میپوشاند.
کسی که این آتش درونی را بشناسد،
خواهد فهمید چرا باید
پیش از بسته شدنِ درها
به پناه گریخت.
در مستجار،
بنده خود را به خانهٔ خدا میچسباند،
ناتوانی خویش را اعتراف میکند،
و میفهمد که اگر حمایت الهی نباشد،
دل در معرضِ نابودی خواهد بود.
از همین روست که دعای **«یا مجیر»**
بارها و بارها تکرار میشود:
«ما را از آتش پناه ده، ای پناهدهنده.»
زیرا دل میداند
که خود نمیتواند خود را نجات دهد.
هدایت بدون حاملِ نور نمیرسد،
و روشنایی بدون معلّمی که خدا برگزیده باشد
بر دلها فرود نمیآید.
آن **نورِ مجاور**—
نوری که در کنار دل قرار داده شده—
همان است که توبه را
از صرفِ پشیمانی
به بیداریِ درون تبدیل میکند.
آنگاه که این باب گشوده شود،
امرِ شگفت رخ میدهد:
خورشید از مغربِ دل طلوع میکند.
آنچه جایگاهِ غروب مینمود،
به جایگاهِ تولد بدل میشود.
پس نجات از آتش
تنها رهایی از عذابی در آینده نیست؛
رهایی از سلطنتِ تاریکی در درون است.
یعنی خاموش شدنِ حسد،
نرم شدنِ کبر،
و فرو ریختنِ انکار
در برابر حقیقت.
و آنگاه پرسش قرآن
با شدتی تازه طنین میاندازد:
«پس چه کسی کافران را از عذابی دردناک پناه خواهد داد؟»
اگر دل پناه نجوید،
هیچ پناهی باقی نمیماند.
اما آن کس که به باب مستجار میآویزد،
و نور مجاور را میجوید،
و صادقانه «یا مجیر» میخواند،
آتش
پیش از آنکه او را بسوزاند
خاموش میشود.
زیرا خدا
پناهدهندهای است
که پیش از پایان یافتن فریاد،
پناه میدهد.

