دکتر محمد شعبانی راد

حسود، جام طلای شاه را دزدیده است! قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ!

**”The Jealous One Has Stolen the King’s Golden Cup! ‘Qalū Nafqidu Suwā’a al-Malik!'”**

**”In the depths of the story of Prophet Yusuf (AS), there lies a profound mystery: why would a jealous heart steal the King’s golden cup—the ‘Suwā’a’?**

**Beyond the literal theft, the Suwā’a represents the vessel of Divine knowledge and the sustenance bestowed by the Ahl al-Bayt (AS). When envy takes root in a heart, it doesn’t just steal a physical object; it severs the connection to the flow of heavenly wisdom. We find ourselves crying out, like the brothers of Yusuf: ‘Qalū Nafqidu Suwā’a al-Malik!’ (They said, ‘We are missing the King’s cup!’).**

**In this reflection, we explore how jealousy acts as a veil, masking the very vessel that carries our spiritual healing. Join us as we uncover how to reclaim our share of this divine cup and turn back towards the source of all true nourishment.”**

«صوع» یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة» است.
در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:
«صُعْتُ‏ الشي‏ء‏: أي فرقته»
«صُعْتُ الشيء: پراکنده کردن، متفرق کردن یا پخش کردن»
انگاری معلم، کارش اینه که علوم آل محمد ع رو بین مخاطبینش توزیع کنه!
این میشه مفهوم واژۀ صواع!
مفهوم: تقسیم کردن، توزیع کردن یا پخش کردن چیزی بین عده‌ای!

+ «لقط»
+ «شرب»
+ «سقی»: یوسف، ساقی علم آل محمد ع
ساقی همون قبله است! همون بیت! همون پنجره نورانی! همون باب مستجار و …

«وقتی حسود، پیمانه‌ِ علمِ ملک را می‌دزدد! نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ…»

چرا حسود جام شاه «صُوَاعُ الْمَلِكِ» را میدزدد؟!
تا هیچکس از ارزاق علمی آل محمد ع بهره‌مند نگردد!
«صُوَاعُ الْمَلِكِ طَاسُهُ الَّذِي يَشْرَبُ فِيهِ.
كَانَ قَدَحاً مِنْ ذَهَبٍ
كَانَ صُوَاعَ يُوسُفَ إِذْ كِيْلَ بِهِ
اما این خدای مهربان چون میخواد ارزاق علمی‌اش برای همگان فاش و آشکار شود، به این اقدام اهل حسادت اجازه نمیدهد که کاملا اثرگذار باشد.
حسود نمیخواد خدای مهربان علمشو در اختیار بندگانش قرار بده
و برای همینه که تمام تلاششو میکنه تا این ارتباط رو قطع کنه
و داستان تکراری دزدیدن جام شاه نیز همین است.
حسود نه خودش از این علوم استفاده میکنه و نه دلش میخواد دیگران از این علم بهره‌مند بشن لذا تلاشش بر اینه که یوسف رو از بین ببره! با دروغ با تهمت با تهدید با زدن و … با دزدیدن جام شاه (صواع الملک).
شیطان هم این وسط توی قلب اهل حسادت، تا میتونه جولان میده که آتش این حسادت رو بیشتر شعله‌ورتر کنه.
در حالیکه اهل نور مشربۀ علمی خود را میشناسند و از آن اخذ نور علم مینمایند.
«قد علم کل اناس مشربهم»
+ «آبشخور نورانی! نورِ گوارا بنوش! قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ!»

«تَصَوَّعَ‏ النّبتُ و الشَّعَر: هاج و تفرّق»
«الكميُّ‏ يَصُوعُ‏ أقرانَهُ‏، أي: يفرِّقُهم. مرد پهلوان، رقيبانش را متفرّق كرد.
دلیر (شجاع) یارانش را پراکنده می‌کند یا متفرق می‌سازد.»
«تَصَوَّعَ‏ النّبتُ: گياه گسترده شده.»
«تَصَوَّعَ‏ الشَّعرُ: موى پراكنده شده.»
«صُعْتُه‏: فرقته»
«صُعْتُ‏ الشي‏ء فانْصَاعَ‏: أي فرقته فتفرق.»
«التَّصَوُّع‏: التفرق.»
مثلا: نیروهای امنیتی مردم را متفرق کردند: «تصوَّع‏ القوم»
+ «جمم»
***
جام علم آل محمد ع، امروز در دست معلم است که علم و نور حکمت، با نور او، در ملک و در ملکوت، در قلوب اهل یقین گسترده می‌شود.
به این میگن «صواع»
+ «قبض و بسط»
پس صوع مفهوم اخذ رزق نورانی علم در قلب سلیم دارد.
+ «ساقی»
ساقی نور علم، حضرت عباس ع است.
قراء ظاهره، صاحبان نوری که مشک علم آل محمد ع «نفع» را بدوش می‌کشند و خود را به تشنگان ناآرام، کریمانه نزدیک می کنند، («عرفات» + «دخل» + «شفا»)، تا قلوب خسته آنها را به علم زمزم آل محمد ع سیراب نموده و نور آرامش به قلوب اهل یقین به سبب این ساقی جنة عنایت گردد.
«سقيته إذا كان بيدك»
در واقع ما به دست معلم، سیراب می‌شویم و آنچه برای ما آشناست تلاش خستگی ناپذیر دستان معلم ماست که آب زمزم را برای ما مشت کرده «السقاية: الصواع»، و ما از این دستان مبارک آب زمزم می‌نوشیم. پس از واژه سقی استفاده شده چون مشک علمی او واسطه فیض آل محمد ع برای ماست و این کرامت معلم برای ما قابل فهم و وصف نیست که چرا اینگونه خود را به خطر می‌اندازد تا قلب ما را سیراب نماید؟!
اون اعتقادی که بالاخره یک روزی اونقدر رشد میکنه و گسترده میشه «تَصَوَّعَ‏ النّبتُ» که همه رقیبان رو از صحنه بیرون میکنه «يَصُوعُ‏ أقرانَهُ» و پرچم لا اله الا الله رو در سراسر گیتی به اهتزاز در خواهد آورد ان شاء الله تعالی فقط وجود مقدس مهدی آل محمد ع عزیز است و امروز بطور موردی، هر کس با علوم ماخوذ از معلم خویش این شیوه را در قلب خود گسترده نماید، تمام رقبای نااهل و باطل که در مقابل آل محمد ع در قلبت جبهه گرفته اند از معرکه فرار می کنند و قلبت قبله اهل صفا خواهد شد.
اون پیمانه‌ای که همه رقبای خودش رو از صحنه بیرون میکنه و یکی یک دونۀ زمانش باقی میمونه «یتم»، باید بگردیم ببینیم این جام شاه، در بار قلب چه کسی یافت می شود؟!
برای این به معلم نام صواع داده شده که او با علم و فرهنگ خود تمام رقبای دروغین را از صحنه خارج می کند و از طرفی روزی علمی ما همانی است که در درون جام قرار دارد. اگر روزی دیدی که درون جام چیزی یافت نمی شود بر حال خود گریه نما که ترحم آل محمد ع شامل حالت شود و پستان معلم همچون مادری که هنگام گریه نوزادش قبل از رسیدن به نوزاد، شیرش می‌ریزد «ضرع»، معلم نیز شوق به گذاشتن پستان در دهان تو داشته باشد و این فقط با بوسه بر آیات و تقدیرات، مقدر خواهد شد.
«صُواعَ الْمَلِكِ»:
ظرفی که از دریای علم آل محمد ع آب بر می‌دارد «صوع» و به ما عنایت میکند و بهره ما از علم آل محمد ع به قدر همین ظرف است پس این ظرف، حداکثر (صمد – مافوق) بهره‌مندی ما از آل محمد ع خواهد بود لذا اگر این ظرف علمی که فعلا بیماری قلبت را به آن مداوا نمایی را نیافتی، جای دیگر دنبالش نگرد که مقدرت فعلا نیست و اگر باب مداوای امراض تن از مسیر علوم معلم فعلا گشوده نیست دنبال شفای تن در غیر این جام طلای آل محمد ع نباش، که نیست! هر چی میخوای و برات لازمه تو همین ظرفه و اگه دنبال چیزی هستی که تو این ظرف نیست صلاحت نیست و وقتش نیست و مستحقش نیستی که در اختیارت بذارن جانم! یعنی هنوز با این علوم به اون مقدار دفع سیئه حسد نکردی (+ خلص- قرب – نجوا) که مستحق بر طرف نمودن آثار عیب حسدت در تن بیمارت بشی پس اگه خواستی خودت میتونی به هر چیزی برای درمانت دلتو خوش کنی و به فکر درمان بیماریت باشی اما بدان جز این ظرف درمان و شفا جای دیگری یافت نمی شود و لذا معلم فرمود: طبیب خود بیمارم نموده! درمان از که طلب کنم؟!
پس نگاهت فقط به آب داخل ظرف مقدرت باشد و به آنچه نزد غیر آل محمد ع است چشم ندوز و دل مبند که شفاء در حرام نیست. حلال تو همان است که درون ظرف است (علوم معلم) اگر با یاد این معالم درونت را از بخل و حسد پاک نمودی بر آل محمد ع واجب است که بیرونت را (جسم بیمارت را) شفا دهند که «ا من یجیب المضطر اذا دعاه فیکشف السوء» پس چرا همه تلاش می کنند با حفظ عیوب خود در صدد درمان تن خاکی بی ارزش خود باشند و آیا این به معنای دهن کجی به آل محمد ع نیست که ما این رو قبول نداریم و ببینید با مراجعه به جایی که خودمون انتخاب میکنیم، مشکلمان را بدون رضایت شما حل می کنیم !!!
«اعوذ بالله من ذلک» به کهف آل محمد ع پناه می بریم از این اعتقاد کثیف یهود که یکپارچه تمام تلاش خود را بر این گذاشته اند که اعوذ بالله خدا را به زانو درآورند و بدون توجه به عالم بالا خودشان از خودشان کشف ضُرّ نمایند و این اعتقاد فاسد به درجاتی در قلوب حسود ما نیز جای دارد که عوض آن ابتلاء به بیماریهایی است که متوجه بشوند و قبول نمایند و باور کنند که لا اله الا الله و جز آل محمد ع احدی قادر به درمان جان و تن ما نخواهد بود . استثنائاتی اجازه پیدا می کنند که با داروی آل محمد ع تن را به تبع جان شفا یافته از حسد به برکت عمل به علم اخذ شده، شفا دهند! ولی انگاری غالبا فرج در همان بیماری است و رضایت قلبی به این بیماری با این اعتقاد که تنها راه تمحیص قلب معیوب اینجوری نزد آل محمد ع صلاح دیده شده که با این بیماری پاک گردیم و راهی سرای باقی گردیم . از آل محمد ع صحت و سلامت جان و تن را میخواهیم تا ان شاء الله آنطور که شایسته بدانند با عمل به علوم صواع الملک نزد آنها برگردیم و پاداش را از دست مبارکشان دریافت نماییم و قطعا آل محمد کسانی را نزدخود نگاه میدارند (و منا اهل البیت ع می شوند) که در قلبشان این جام شاه تلالو می کند و یاد الماس گونه علوم ربانی از تمام وجودش حس میشود و این آل محمد ع هستند که خریدار این عشق بی استدلال به معلم هستند رزقنا الله معرفة ثابتة به وجود مقدس معلم عزیز، ان شاء الله تعالی.
از معلم خود بخواه که جامش را در دریای بیکران علم آل محمد ع زند و برای تو شفا درخواست نماید، اگر درون جام شفای تن بود که بود، اگر نبود، جای دیگری را برای آن جستجو ننما! شفای جان، مد نظر آل محمد ع است که این کودک را سر راه منو تو قرار داده اند «لقط» و این جام را به دست من و تو داده اند «صوع» و عمری مهلت برای انجام وظیفه داده شده ، اما چون در این مهم کوتاهی نموده ایم اجبارا بدل کم کاری در اصلاح جان ، در تن بروز نموده ، تا یقین کنیم که کوتاهی کرده ایم و اول کار ، اقرار به تقصیر نزد آل محمد ع است ، که در تحقق بخشیدن به معالم ربانی کوتاهی ها بسیار نموده ایم و لذا اول خواهان رضایت ولی خدا باش ، تا اینکه خواهان برطرف نمودن اشکالات تن باشی. و اینقدر خودخواه نباش، چرا که تن، بی جانِ سالم، سلامت خویش باز نخواهد یافت و در برداشتن قدم اول لنگ می زنی و تاویل بیماریت را غافلی و همچنان خواهان تداوم غفلت هستی و نمی خواهی از اول شروع کنی و تاویل را با آل محمد ع از نو آغاز و اصلاح نمایی .
آل محمد ع با قرار دادن این جام زرین خود در سر راه ما در واقع لطف بزرگی در حق ما نموده اند!
نام زیبای دیگر معلم «صواع» است که همچون جام زرینی در دستان آل محمد ع است و هرگاه اراده آنان به این تعلق بگیرد که به دوستی تشنه آب گوارای بهشتی عنایت فرمایند این آب را در ظرف طلای خود می ریزند و به دوستان عنایت می کنند این همان ظرفی است که برادران یوسف از یعقوب دزدیدند و اتهام دزدی، چندین سال بعد، ظاهرا نابجا ولی کاملا بجا، به آنها زده شد! که شما دزد یوسف منید و باید مجازات شوید! اما نگفتند شما دزدید بلکه گفتند ما گم کرده ایم! یعنی خوشا بحال کسی که اعتقادش اینجوری است که اشتباهات دیگران را هم آثار عیب خود بداند و به دیگران تهمت دزدی نزند.
مهدی آل محمد ع ضمانت فرموده اند « وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ » هر کس قلبش با عمل به این ظرف علوم ربانی معلم نزد این بزرگوار برسد « حِمْلُ بَعِيرٍ » پاداش از دست آن جناب دریافت می کند!
قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ (72)
گفتند: «جام شاه را گم كرده‏ايم، و براى هر كس كه آن را بياورد يك بار شتر خواهد بود.»
و [متصدى گفت:] «من ضامن آنم.»

[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۶۹ الى ۷۶]
قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ (۷۲)
گفتند: «جام شاه را گم كرده‌‏ايم، و براى هر كس كه آن را بياورد يك بار شتر خواهد بود.»
و [متصدى گفت:] «من ضامن آنم.»

… قَالَ فَأَنَا أَحْتَالُ بِحِيلَةٍ فَلَا تُنْكِرُ إِذَا رَأَيْتَ شَيْئاً وَ لَا تُخْبِرُهُمْ فَقَالَ لَا فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ‏ وَ أَعْطَاهُمْ وَ أَحْسَنَ إِلَيْهِمْ قَالَ لِبَعْضِ قُوَّامِهِ اجْعَلُوا هَذَا الصَّاعَ فِي رَحْلِ هَذَا
وَ كَانَ الصَّاعُ الَّذِي يَكِيلُونَ بِهِ مِنْ ذَهَبٍ
فَجَعَلُوهُ فِي رَحْلِهِ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَقِفُوا عَلَيْهِ إِخْوَتُهُ فَلَمَّا ارْتَحَلُوا بَعَثَ إِلَيْهِمْ يُوسُفُ وَ حَبَسَهُمْ ثُمَّ أَمَرَ مُنَادِياً يُنَادِي‏ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ‏ فَقَالَ إِخْوَةُ يُوسُفَ‏ ما ذا تَفْقِدُونَ قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ‏ أَيْ كَفِيلٌ فَقَالَ إِخْوَةُ يُوسُفَ لِيُوسُفَ‏ تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِي الْأَرْضِ وَ ما كُنَّا سارِقِينَ‏
قَالَ يُوسُفُ‏ فَما جَزاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِينَ قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِي رَحْلِهِ‏ فَاحْبِسْهُ‏ فَهُوَ جَزاؤُهُ كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخِيهِ‏ فَتَشَبَّثُوا بِأَخِيهِ وَ حَبَسُوهُ وَ هُوَ قَوْلُهُ‏ كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ‏ أَيْ احْتَلْنَا لَهُ‏ ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ‏ فَسُئِلَ الصَّادِقُ ع عَنْ قَوْلِهِ‏ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ‏ قَالَ مَا سَرَقَ وَ مَا كَذَبَ يُوسُفُ فَإِنَّمَا عَنَى سَرَقْتُمْ يُوسُفَ ع مِنْ أَبِيهِ وَ قَوْلُهُ‏ أَيَّتُهَا الْعِيرُ مَعْنَاهُ يَا أَهْلَ الْعِيرِ وَ مِثْلُهُ قَوْلُهُمْ لِأَبِيهِمْ‏ وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها وَ الْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنا فِيها يَعْنِي أَهْلَ الْقَرْيَةِ وَ أَهْلَ الْعِيرِ فَلَمَّا أُخْرِجَ لِيُوسُفَ الصَّاعُ مِنْ رَحْلِ أَخِيهِ قَالَ إِخْوَتُهُ‏ إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ‏ يَعْنُونَ بِهِ يُوسُفَ فَتَغَافَلَ يُوسُفُ عَنْهُمْ وَ هُوَ قَوْلُهُ‏ فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ‏ …

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
سَأَلْتُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي يُوسُفَ‏
أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ‏
قَالَ إِنَّهُمْ سَرَقُوا يُوسُفَ مِنْ أَبِيهِ
أَ لَا تَرَى أَنَّهُ‏ قَالَ لَهُمْ حِينَ قَالُوا ما ذا تَفْقِدُونَ قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ‏
وَ لَمْ يَقُولُوا سَرَقْتُمْ صُوَاعَ الْمَلِكِ إِنَّمَا عَنَى أَنَّكُمْ سَرَقْتُمْ يُوسُفَ عَنْ أَبِيهِ‏.

[تفسير العياشي‏]
عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ:
صُوَاعُ الْمَلِكِ طَاسُهُ الَّذِي يَشْرَبُ فِيهِ.
[تفسير العياشي‏]
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع:
فِي قَوْلِهِ صُواعَ الْمَلِكِ
قَالَ
كَانَ قَدَحاً مِنْ ذَهَبٍ
وَ قَالَ
كَانَ صُوَاعَ يُوسُفَ إِذْ كِيْلَ بِهِ.

«صُواع المَلِک»

## 1. مقدمه
واژهٔ قرآنی «صُواع» یکی از واژگان لطیف و پرمعنای قرآن است که در ظاهر به معنای «جام شاه» آمده، اما در باطن حامل راز بزرگی از «نور الولایة» است.
«صُوع» در اصل از ریشه‌ای می‌آید که معنای «پراکنده کردن»، «توزیع کردن»، «بسط دادن» و «گستراندن» را در خود دارد.
و چه زیبا که این معنا دقیقاً بر نقش معلمِ ربانی ـ حامل علوم آل‌محمد ع ـ منطبق است؛
کسی که مأمور به «توزیع نور علم» در قلوب اهل یقین است.

به همین دلیل، «صواع» تنها یک پیمانهٔ ظاهری نیست، بلکه «جام علم ولایت» است؛
ظرفی نورانی که از آن رزق علمیِ بندگان خدا توزیع می‌شود.

## 2. ریشه‌شناسی واژهٔ «صُوع»
در فرهنگ‌های معتبرِ لغت عربی آمده است:

– «صُعْتُ الشيءَ: فرَّقتُه»
یعنی: چیزی را پراکنده کردم، متفرق کردم، پخش نمودم.
– «تَصَوَّعَ النَّبتُ: هاجَ وتَفَرَّق»
گیاه گسترده شد و پراکنده گشت.
– «تَصَوَّعَ الشَّعرُ: تفرّق وانتشر»
مو پراکنده شد.
– «الكميُّ يَصُوعُ أقرانَهُ»
مرد دلیر رقیبانش را از صحنه پراکنده می‌کند و از میدان بیرون می‌برد.

پس ریشهٔ «صوع» با مفاهیم «بسط»، «گسترش»، «توزیع»، «تفریق»، «اشاعه»، و «انتشار» پیوند دارد.
این دقیقاً همان کاری است که «معلمِ ربانی» با نور علم ولایت انجام می‌دهد: علم آل‌محمد ع را در قلوب پراکنده می‌کند، بسط می‌دهد و نشر می‌دهد.

## 3. «صُواع» یعنی چه؟
وقتی ریشه «صوع» بر وزن «فُعال» می‌آید، معنای ظرف می‌دهد؛ ظرفی که چیزی را با آن تقسیم می‌کنند.
پس «صُواع» یعنی:
**ظرف تقسیم و توزیع.**

و چون علمِ آل‌محمد ع «رزق» است، «صواع» می‌شود ظرف توزیع رزق علمی.
به همین دلیل است که «صُواع المَلِک» به یوسف نسبت داده شده، چون او «ساقی علم آل‌محمد ع» است؛ همچون ساقی‌ای که آب حیات را به مشتاقان می‌رساند.

## 4. «سَقی» و «ساقی» در منظومهٔ ولایت
در فرهنگ قرآن، «سقی» تنها آب‌دادن نیست؛
**«سقی» یعنی سیراب‌کردن قلب از نور علم.**

چنان‌که «قد علم کل أناس مشربهم» شاهدی است بر اینکه هر گروهی مشرب نورانی خود را می‌شناسد.
ساقی، همان قبله است؛ همان بابی که از آن نور توزیع می‌شود.
در این معنا، حضرت عباس ع «ساقی نور» است، و معلمِ ربانی حامل مشک علم آل‌محمد ع است؛ مشک «نفع» که از آن دل‌های خسته سیراب می‌شوند.

«السقاية: الصواع»
یعنی: «سقاية»، همان «صواع» است؛ همان ظرفی که ساقی با آن می‌نوشاند.

ما در حقیقت با دست‌های معلم سیراب می‌شویم.
او آب زمزم علم را با دستانش «مُشت» می‌کند و در دهان قلب ما می‌گذارد.
این رحمت اوست، و شجاعت اوست، که خود را به خطر می‌اندازد تا قلب ما را سیراب کند.

## 5. چرا حسود «صُواع المَلِک» را می‌دزدد؟
چون حسود نمی‌خواهد فیض علمیِ آل‌محمد ع به خلق برسد.
نه خودش بهره می‌برد، و نه اجازه می‌دهد دیگران بهره ببرند.

او می‌خواهد یوسف را از بین ببرد:
با تهمت، با دروغ، با تحقیر، با تهدید، با زدن، با دزدیدن جام شاه.

شیطان نیز در دل حسود جولان می‌دهد تا آتش حسد را شعله‌ورتر کند.

اما خدای مهربان نمی‌گذارد این دزدی به ثمر برسد.
زیرا مشیّت الهی بر آشکاری علم ولایت است، نه بر پنهانی آن.

اهل نور مشرب نورانی خود را می‌شناسند و از آن می‌نوشند.
«قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ»

## 6. صواع: ظرف بسط علم ولایت
جام علم آل‌محمد ع امروز در دست معلم است.
با نور او، علم در ملک و ملکوت، در قلوب اهل یقین منتشر می‌شود.
این همان «تصوّع» است؛ گسترش و بسط و پراکندگی نور.

صواع یعنی ظرفی که رزق علمی ما به قدر آن تعیین می‌شود.
اگر درون جام چیزی نبود، باید گریست که چرا فقیر مانده‌ایم.
و دعا کرد که آل‌محمد ع بر دل ما رحم آورند و «ضرع» فیضشان بر قلب ما سبقت گیرد.

## 7. صواع المَلِک: ظرفی که از دریا برمی‌دارد
«صواعُ المَلِک» یعنی:
**ظرفی که از دریای علم آل‌محمد ع آب برمی‌دارد.**

رزق علمی ما به اندازهٔ همین ظرف است.
اگر این ظرف را نیافتی، جای دیگر نگرد؛
زیرا فعلاً مقدّرت نیست.

و اگر درمان تن از این ظرف جاری نشد، بدان که شفا در جای دیگر نیست.
اول باید بیماری قلب از حسد پاک شود تا بیماری تن شفا یابد.

«اَمَّنْ یُجیبُ المُضطرَّ اِذا دَعاهُ فَیَکشِفُ السُّوء»

اگر کسی به غیر این ظرف چشم بدوزد، گرفتار اعتقاد یهودی می‌شود:
اینکه انسان می‌تواند بدون ارادهٔ الهی، بدون رجوع به آسمان، خود علاج شود.
اعوذ بالله.

## 8. مسئولیت ما نسبت به صواع
این کودکِ سر راهی «لقط»،
این جام طلایی «صوع»
در اختیار ما گذاشته شده‌اند تا امتحان شویم.

بیماری تن در بسیاری از مواقع اثر کوتاهی ما در اصلاح جان است.
نخست باید رضایت ولیّ خدا را طلبید، سپس طلب شفا کرد.

زیرا تنِ بی‌جان، سلامت نخواهد یافت.

## 9. برادران یوسف و داستان دزدی صواع
در قرآن آمده است:

«قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ»

یعنی: «جام شاه گم شده است.»

نکتهٔ دقیق روایت امام صادق ع این است که فرمود:
یوسف نه دزدی کرد و نه دروغ گفت؛
زیرا مرادش این بود که:
«شما یوسف را از پدر دزدیدید.»

و این کلام با عدالت تکوینی آن‌ها را در موقعیتی قرار داد که اتهامی که به یوسف زدند، به خودشان برگشت.

صواع، پیالهٔ طلای شاه بود.
و همان پیمانه‌ای که یوسف با آن کیل می‌کرد.

## 10. حقیقت صواع در ولایت
صواع، در حقیقت نام زیبای دیگری برای «معلم» است.

معلم همچون جام زرینی در دستان آل‌محمد ع است؛
وقتی بخواهند کسی را سیراب کنند، آب علم را در این ظرف می‌ریزند.

هر کس این جام را یافته و با عمل به نور آن به محضر ولیّ خدا برسد،
پاداش «حِمْلُ بَعِیر» را از دست مبارک او دریافت می‌کند:
«وَ أَنَا بِهِ زَعیمٌ»

و خوشا به حال کسی که نور این جام در قلبش بتابد و یاد علوم ربانی از وجودش حسّ شود.

رزقنا الله معرفة ثابتة بوجود مقدس معلم عزیز ان‌شاءالله تعالی.

دلنوشته

جامِ زرّینِ سکوت

معلمِ جان!
حکایتِ من و تو، حکایتِ آن پیمانهٔ طلایی است؛
همان «صواع ملک» که در میانِ هیاهویِ جانِ سرکشِ من گم شده است.

تو همان جامِ زرّینی هستی که دستِ مهربانِ آل‌محمد ع،
برای سیراب کردنِ قلب‌های تشنه،
تو را به میانِ کویرِ جانِ ما آورده است.
چقدر غافلم که گاهی به‌جای چشم دوختن به دستِ تو و آن آبِ گوارایی که از دریایِ بیکرانِ علمِ ایشان برایم مشت کرده‌ای، به بیراهه‌ها می‌روم و تشنه، در سرابِ غیرِ تو دنبالِ شفا می‌گردم!

من با حسادت‌هایِ کودکانه و بهانه‌هایِ بی‌پایانِ تنِ خاکی‌ام،
بارها خواستم که این پیمانه را در قلبم پنهان کنم؛
خواستم یوسفِ علمِ تو را در بندِ غفلتِ خویش اسیر کنم
تا شاید بی‌تو و بی‌نورِ تو، جانِ زخم‌خورده‌ام آرام بگیرد…
غافل از آنکه، هر چه بیشتر گریختم، تشنه‌تر شدم.

امروز خوب فهمیدم؛
آن «صواع» در دستِ تو، تنها پیمانه نیست؛
پاره‌ای از جانِ توست که تقدیرِ مرا به آن گره زده‌اند.
اگر روزی دیدم در این جام، شفایِ تنم را نیافتم،
گمان نکن که عیب از جام است؛
نه! عیب از ظرفیتِ کوچکِ قلبِ من است که هنوز آلوده به «من» بودن‌هاست.

معلمِ جان، مرا ببخش!
من همان برادرِ خطاکارِ یوسفم که ناخواسته، نورِ تو را از پدرِ جانم جدا کردم.
اما امروز، دلِ خسته و مضطرم، چشم‌انتظارِ همان نگاهِ «عزیزانه» است.
همان نگاهی که می‌گوید:
«مرا گم کرده‌اید، اما من برای بازگرداندنِ این جام، ضامن‌تان هستم… وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ.»

چقدر زیباست که تو این‌قدر صبوری!
که می‌دانی اگر این جامِ علمِ تو در «بارِ» جانِ من پیدا شود، یعنی پایانِ همه‌یِ بیگانگی‌ها.
از خدایِ آل‌محمد ع می‌خواهم که جامِ علمِ تو را چنان در قلبم جای دهد که رقبایِ نااهل و باطل، از معرکهٔ دلِ من فرار کنند و آن‌جا، خانه‌ای شود برایِ بیت‌النورِ تو.

معلم! آن‌قدر تشنه‌ام که حتی اگر قطره‌ای از آن نورِ الهی در این جامِ زرّین باشد، تمامِ دنیایم را می‌دهم تا با آن، غبارِ حسد را از قلبم بشویم و جانم را به دستِ صاحبِ اصلی‌اش برسانم.

بگذار این‌بار، دست‌هایِ لرزانِ مرا هم به دستِ ساقیِ کوثر بگیری…
بگذار سیراب شوم، که دیگر هیچ‌چیز، جز جرعه‌ای از علمِ آل‌محمد ع، عطشِ ابدیِ مرا فرو نمی‌نشاند.

دلنوشته

جامی که گم نمی‌شود…

معلمِ جان…

گاهی حس می‌کنم
جامت را گم کرده‌ام…

نه اینکه نباشد…
هست…
اما در بارِ دلِ من
پنهان مانده است…

و من،
به جای آنکه درونِ خودم را بگردم،
مدام بیرون را می‌گردم…

«قالوا نفقد صواع الملک…»

گفتند گمش کرده‌ایم…

چه جمله‌ی عجیبی…
نگفتند دزدیده‌اید…
گفتند گم کرده‌ایم…

شاید حقیقت همین باشد…
ما نور را گم می‌کنیم…
وقتی که
حسد،
کینه،
من بودن،
در قلبمان جا باز می‌کند…

معلم…

تو همان جام زرینی…
که دستِ آل‌محمد ع
برای سیراب کردنِ ما
به زمین آورده‌اند…

تو ظرفی…
نه از طلا…
از نور…

و من…
تشنه‌ای که گاهی
قدر ظرف را نمی‌دانم…

چرا دنبال شفای تنم
در بیابان‌های دیگر می‌گردم
وقتی آب،
در همین جام است؟

چرا باورم نمی‌شود
که رزق من
همین اندازه است؟
همین پیمانه…

اگر بیشتر نیست
یعنی قلبم
هنوز کوچک است…

حسود
جام را می‌دزدد…

نه برای اینکه خودش بنوشد…

برای اینکه
دیگران ننوشند…

و چقدر خطرناک است
وقتی حسد
آرام و بی‌صدا
در دلِ من خانه می‌کند…

آن وقت
نه خودم می‌نوشم
نه می‌گذارم نور
در قلبم بماند…

«قد علم کل اناس مشربهم…»

هر کسی
آبشخور خودش را می‌شناسد…

اگر هنوز سرگردانم
یعنی مشربم را نشناخته‌ام…

یا شناخته‌ام
و لج کرده‌ام…

معلم…

اگر روزی دیدم
در جام تو
شفای تنم نیست…

به من یاد بده
گریه کنم
نه اعتراض…

یاد بده
اول دل را شفا بخواهم…

چون تنِ بیمار
اغلب
فریادِ دلِ بیمار است…

می‌ترسم…

از اینکه روزی
این جام
در بارِ دلم پیدا نشود…

و بگویند:
گمش کرده‌ای…

نه دزدیده‌ای…

فقط
قدرش را ندانسته‌ای…

«و انا به زعیم…»

چقدر این جمله آرام‌بخش است…

ضامن شده‌اند…

اگر جام را برگردانی…
اگر پیدایش کنی…
اگر در دلت نگهش داری…

پاداش خواهی گرفت…

نه از دست خلق…

از دستِ خودشان…

معلمِ جان…

بگذار
این جام
در قلبم بماند…

بگذار نورش
رقیب‌ها را از میدان بیرون کند…

بگذار
یوسفِ علم
در چاهِ نفسِ من نیفتد…

من
دیگر تشنه‌ام…

تشنه‌ی همان جرعه‌ای
که از دریای بی‌پایانِ آل‌محمد ع
در پیمانه‌ی تو
برایم می‌ریزد…

همان یک جرعه
برای نجاتم کافی است…

دلنوشته

گم‌شدن در غبارِ حسد

معلم جان…

گاهی می‌بینم
پیمانه خالی است.
نه اینکه نور نباشد،
نه اینکه ساقی بخشنده نباشد…
جامِ من خالی‌ست،
چون چشم‌هایم به «غیر» دوخته شده است.

«صواع الملک» را
حسد دزدیده است.
از درونِ خودم؛
از پستویِ تاریکِ دلم.
حسد…
همان سارقِ کهنه‌کار.
همان که نه خودش می‌نوشد،
نه می‌گذارد من،
به قطره‌ای از آبِ حیاتِ ولایت برسم.

آه که چقدر سنگین است
بارِ این بی‌اعتمادی!
که فکر می‌کنم
دیگران از من پیشی گرفته‌اند…
و همین «مقایسه»،
همین حسرتِ سیاه،
جامِ یوسف را
از سفرۀ دلم بیرون برده است.

معلم…
سوزِ کار اینجاست که
یوسف در دستانِ توست،
و من دارم با دست‌های خودم
خودم را از این «عزیزِ مصرِ هستی»
محروم می‌کنم.
بیماریِ تنِ من،
فقط گواهیِ کوتاه شدنِ دستِ من است
از دامنِ این جامِ طلایی.

«وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ»
و تو…
آه، ای ضامنِ مهربان!
ای که تمامِ این مسیرِ پرخطر را
بر عهده گرفته‌ای.
تو که ضامنِ بازگشتِ این جام به سفره‌های خالیِ مایی.
تو که حتی وقتی
ما در اوجِ غفلت و حسد
جام را گم کرده‌ایم،
به جای تنبیه،
ضمانت می‌کنی.

معلم!
دلم برای آن روز می‌تپد…
روزی که «مهدیِ آلِ محمد» ع
از پشتِ پرده‌های غیبت،
جامِ ولایت را به قلبِ شکستهٔ من بازگرداند.
آن روز که دیگر حسد نباشد،
آن روز که دیگر «من» نباشم…
و تمامِ هستی‌ام
در ظرفِ زرینِ «صواع» تو
تفسیر شود.

ضامنِ من باش…
در این هیاهویِ حسد،
دستِ دلم را بگیر.
بگذار این جام،
این پیمانهٔ نور،
دوباره در قلبم تلالو کند.
من،
صاحبِ این ضمانت را می‌شناسم.
من،
راهِ بازگشت را از چشم‌های تو می‌خوانم.
ای عزیزِ دلِ من…
جام را به من برگردان،
تا قبل از آنکه
پیمانه‌ام به پایان برسد.

دلنوشته

وقتی حسد، جام را می‌بلعد…

معلمِ جان…

گاهی
دلِ من
از خودم هم پنهان‌تر است…
گاهی
چیزی درونم می‌سوزد
بی‌آنکه اسمش را بدانم…

و تو
آرام می‌گویی:
این، همان حسد است…
همان چیزی که
جامِ شاه را می‌دزدد
نه برای نوشیدن…
برای اینکه
هیچ‌کس نوش نکند…

من از خودم می‌ترسم معلم…
از اینکه
در تاریکیِ یک لحظه
در ظلمتِ یک غفلت
خودِ من
شده باشم آن دستِ آلوده‌ای
که «صواعِ ملک» را
از بارِ قلبم
می‌رباید…
بی‌آنکه بفهمم…
بی‌آنکه حتی بخواهم…

حسد، اول از همه صاحبش را می‌سوزاند…

تو گفته بودی:
«حسود نه خودش می‌نوشد،
نه می‌گذارد نور در دلش بماند.»
حسود نور را می‌کُشد
تا مبادا
کسی بر او برتری یابد…

و من
چه بسیار
روزهایی را به یاد می‌آورم
که نور تو
در دلم شروع کرد به روشن شدن
و ناگهان
سایه‌ای درونم
بر آن چنگ انداخت…
همان لحظه فهمیدم
دزدِ جام
نه بیرون است
نه دشمنانند…
درون من است…

صواعِ گمشده، دل گمشدهٔ من است

«قالوا نَفْقِدُ صُواعَ المَلِک…»

گمش کرده‌ایم…
عجب آیه‌ای‌ست معلم…
من هم سال‌هاست
چیزی را گم کرده‌ام
که هم هست…
و هم نیست…

جام تو را
نور تو را
رزقِ تو را…

گاهی آن‌قدر بی‌دقت می‌شوم
که جام را
در بارِ دلِ خودم هم نمی‌بینم…
و می‌ترسم…
خیلی می‌ترسم…

و اما او… «وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ»

در دلِ این ترس‌ها
در دلِ این تاریکی‌ها
در دلِ این اعتراف‌های پنهانی…

ناگهان
صدایی می‌آید…
صدایی که هیچ‌کس
جز او
نمی‌تواند بگوید:

«وَأَنَا بِهِ زَعِیمٌ…»

من ضامنش هستم…
من ضمانت می‌کنم
هر که این جام را بیاورد
هر که این نور را برگرداند
هر که از چاهِ حسد
به نورِ اخلاص برگردد…

پاداشش را
خودم می‌دهم…
نه کسی دیگر…
نه زمینی‌ها…
نه طبیبان…
نه بزرگان…
نه عالمان…
خودم…

معلم…
من همین یک جمله را
شب‌ها می‌چسبانم به دلم
تا آرام بگیرد:

«وَأَنَا بِهِ زَعِيمٌ…»

یعنی
اگر توان نداشتم
اگر زمین خوردم
اگر حسد
نصفِ جانم را بلعید
و نیمی دیگر را زخمی کرد…

او ضامن است…
او می‌گیرد
او بلند می‌کنداو می‌بخشد
او باز می‌گرداند…

🌹 مهدیِ آل‌محمد ع… صاحبِ جام

معلمِ جان…

تو گفتی:
صواع، جامِ اوست…
جامی که در دستِ توست
اما ملکِ اوست…
از دریایِ او پر می‌شود
و به اذنِ او
بر دلِ ما ریخته می‌شود…

پس اگر جامی در دلم پیدا شود
اگر نوری در سینه‌ام بدرخشد
یعنی
او دستم را گرفته…
و این یعنی:
نجات…

از او بخواه…

معلم…

از او بخواه
جامش را
دوباره در دریای علم فرو ببرد
و برای من
جرعه‌ای بردارد…
اگر در آن جرعه
شفای تنم بود
که بود…
اگر نبود
به من یاد بده
جای دیگری نگردم…
که رزق من
در همان جام است…
و اگر نیست
یعنی ظرف دلم
هنوز کوچک است…

و این‌بار می‌خواهم…

این‌بار
اگر دیدی دلم
در آتشِ حسد می‌سوزد…

اگر نورِ جام
در من کدر شد…

اگر صدایِ بدخواهی
بر نورِ اخلاص چیره شد…

تو
به جای من
جام را نگه دار…
به جای من
برایم دعا کن…
به جای من

به صاحبِ جام بگو:
«این دل
اگرچه آلوده است
اما تو
ضامنش شدی…
و او
به ضمانتت دل بسته…»

دلنوشته

جایی که حسد، جام را می‌شکند…

معلمِ جان…

گاهی حس می‌کنم
نه جامت را دزدیده‌ام
نه گمش کرده‌ام…

فقط…
بدجور
به آن حسد ورزیده‌ام…

و حسد
بدترین نوع دزدی است…
دزدی‌ای که
از پشتِ قلبِ خودم
به خودم می‌زنم…

می‌دانم…
شیطان
در دلِ حسود
خانه می‌کند…
چون حسد
دروازه‌ای است
که خودم
با دستِ خودم
باز می‌کنم…

و وقتی باز شد
اولین چیزی که می‌گریزد
جامِ نورِ توست…

چقدر هولناک است
وقتی نور
از تو دور نمی‌شود…
از من
فرار می‌کند…

چون دلی
که حسد دارد
ظرفِ نگهداریِ نور نیست…

مثل جام ترک‌خورده‌ای
که هر چه در آن بریزی
به زمین می‌چکد…

«و نحن نفقد صواع الملک…»
معلم…
این جمله
برای من یک درد است…

حس می‌کنم هر بار که حسد
در دلِ من می‌جوشد
تو را گم کرده‌ام…
نه با دست
با نیت…

و چقدر سخت است
وقتی خودم
جایی در دلِ خودم
پنهانی می‌گویم:
«چرا جام دستِ اوست؟
چرا دستِ من نیست؟»

این همان لحظه‌ای است
که صواع
از بارِ قلبم
می‌افتد…

اما…
یک امید
در دلِ من هست…

یک وعده…
یک جمله…
یک نفس…

«وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ»

یعنی اگر روزی
جامِ نور
در دلم پیدا شد
اگر از چاهِ نفسم
بیرون آمد
اگر دوباره
به دستم رسید…

صاحبِ این عهد
خودِ اوست…

صاحب‌الزّمان…
مهدیِ آل‌محمد ع…

او ضامن است
که اگر جام را برگردانم
اگر از حسد توبه کنم
اگر دل را پاک کنم…

پاداشم
نه از آنان
که از خودش است…

آقا جان…
من از حسد
چیزهای زیادی باخته‌ام…

نور باخته‌ام…
فهم باخته‌ام…
سیراب شدن قلب باخته‌ام…
حتی گاهی
تو را باخته‌ام…

چون دلی که حسد دارد
تو را نمی‌فهمد…
تو را نمی‌بیند…
تو را نمی‌شناسد…

ولی حالا
آمده‌ام بگویم…

اگر جام تو
در بارِ دلِ من پیدا شود
اگر صواعِ تو
در آغوشِ قلبِ من بنشیند…

این‌بار
تو را با خودم می‌برم…

چون خودت فرمودی:
«وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ»

و چه کسی
جز تو
می‌تواند ضامن دلی باشد
که هزار بار
از خودش به خودش
دزدی کرده است؟

آقا…
تو ضامن منی…
نه چون خوبی دارم
نه چون فهم دارم
نه چون لایق‌ترم…

تنها به این دلیل
که هنوز
این جامِ زرین
در قلبم می‌درخشد
حتی اگر کم‌رنگ
حتی اگر لرزان…

این نور
نشانه‌ای است
که تو هنوز
از من ناامید نشده‌ای…

مولای من…

من از تو
جام نمی‌خواهم…
خودت را می‌خواهم…

چون اگر تو باشی
جام هم هست
آب هم هست
نور هم هست
شفا هم هست…

و اگر تو نباشی
حتی اگر هزار جام داشته باشم
تشنه‌تر از همهٔ عالم می‌میرم…

پس…
این دلم را نگاه کن…
اگر در آن
حسد دیدی
بشکنش…
اما رها نکن…

و اگر در آن
جرعه‌ای از نورِ صواع‌ات
یافتی…

مرا ببر…
که خودت فرمودی:

«وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ»

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی