دکتر محمد شعبانی راد

دردِ فقدانِ یوسف؛ حکایتِ قلبی در جستجوی جفتِ نورانی خویش! قالُوا مَاذَا تَفْقِدُونَ؟ قالُوا نَفْقِدُ صُوَاعَ الْمَلِكِ!

**The Agony of Yusuf’s Absence: The Tale of a Heart in Search of Its Luminous Twin**
*”They said, ‘What is it that you have lost?’ They said, ‘We have lost the king’s chalice.’”* (Quran, 12:71-72)

**The Agony of Yusuf’s Absence: The Tale of a Heart in Search of Its Luminous Twin**

#### **I. The Metaphysics of *Faqd* (Absence)**
In the clinical cartography of the human psyche, “loss” is often treated as a pathology—a void to be filled, a grief to be resolved. Yet, in the school of divine wisdom, loss (*Faqd*) is not a mere deficit; it is a compass. It is the silent language through which the soul recognizes its displacement.

The Commander of the Faithful, Imam Ali (as), profoundly remarked:
> *”Perfection in this world is absent/lost (Al-Kamal fi al-dunya mafqud).”*

To seek absolute wholeness in this transient realm is to search for a mirage. The inherent design of this world is fragmented. Thus, the pain of absence is actually the awakening of the soul, realizing that its true counterpart—its “luminous twin”—does not belong to this dust.

#### **II. The Search for the Luminous Twin**
Every heart harbors a sacred nostalgia. We wander through life seeking a missing half, a divine reflection that mirrors our true celestial nature. This “luminous twin” is the *Wali*—the spiritual Yusuf, the perfect manifestation of Divine Light. Without this connection, the soul experiences an existential displacement.

As the tradition warns:
> *”The loss of loved ones is a state of exile (Faqd al-ahibbah ghurbah).”*

This exile is not geographical; it is spiritual. When the heart loses its alignment with its luminous guide, it becomes a stranger to itself, drifting in the cold wilderness of ego-centric existence.

“`
[ Human Soul ] <—- (Existential Exile / Faqd) —-> [ Luminous Twin (Wali) ]
| |
(Seeks Wholeness) (Source of Divine Light)
“`

#### **III. The King’s Chalice: The Symbol of the Covenant**
In the tragic beauty of Surah Yusuf, the brothers are confronted: *”What is it that you have lost?”* They reply: *”We have lost the king’s chalice ( صُوَاعَ الْمَلِكِ ).”*

On a deeper, esoteric level, this chalice is the vessel of divine knowledge and love. We, too, are running through the halls of this world, searching for something precious we have lost. We mistake this thirst for earthly desires, yet what we truly miss is the Chalice of the King—the sacred connection to our Creator and His Proof (*Hujjah*). We are looking for Yusuf, even when we think we are only looking for our lost belongings.

#### **IV. The Pathological Absence**
The most devastating diagnosis of the heart is not physical blindness, but spiritual dissociation. The Hadith illuminates this stark reality:
> *”The loss of sight is easier to bear than the loss of insight (Faqd al-basar ahwanu min faqd al-basirah).”*

But the ultimate danger—the psychological tragedy of the self—is when we are present in our sins but absent in our devotion. The divine warning echoes:
> *”Beware lest your Lord misses you (yafqidaka) where He commanded you to be.”*

When we are lost to the Divine Presence, we enter the darkest state of *Faqd*. We become present to our illusions and absent from Reality.

#### **V. “Ask Me Before You Lose Me”**
The collective grief of humanity is encapsulated in that timeless, heart-wrenching call of Imam Ali (as) on the pulpit of Kufa:
> *”Ask me before you lose me (Saluni qabla an tafqiduni).”*

This is the cry of the Luminous Twin offering Himself to the blind world. Humanity’s greatest tragedy is its history of ignoring the present light until it is lost. We only appreciate the sun when it sets, and we only weep for Yusuf once he is thrown into the well of our collective neglect.

#### **VI. The Alchemy of Self-Loss**
How does the heart heal from the agony of this absence? The cure lies in a paradox: to find the Luminous Twin, one must willingly lose oneself.

As the mystical traditions teach, true remembrance (*Dhikr*) is only achieved when the ego dissolves:
> *”You will never truly remember Him until you forget yourself… and lose it (tafqidaha) in His command.”*

When the small, fragile self is “lost” (*mafqud*), the Luminous Twin is finally found. The search ends not when we acquire the world, but when we let go of the ego to embrace the Beloved.

The pain of Yusuf’s absence is the very fire that purifies the gold of our hearts. It teaches us that we are not whole on our own; we are half of a celestial equation, waiting to be reunited with the Light.

«فقد» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة»،
و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی می نویسند:
«امرأة فاقد»
«الفاقد من النساء: الّتى يموت زوجها»
+ «جنب الله»

فقد:
اهل نور بدنبال جفت نورانی گم‌کردۀ خودش میگرده!
قالُوا … ما ذا تَفْقِدُونَ‏ قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ!
سلیمان ع هم چشمش بدنبال بلقیس است. هدهد بهانه است!
«امرأة فاقد»
+ «جفت – زکا»:
«الفاقد من النساء: الّتى يموت زوجها»
خانمی که جفت نداره! همسر نداره! آقا بالاسر نداره! ولی نداره! … یعنی اهل شک و معارین، تاویلا!
این عده دستشون توی دست صاحب نور بود! اما یهو نمیدونم چی شد که دستشونو از توی دست اون در آوردنو الآن هم نور معالم ربانی در ملکوت قلبشونو گم کردن و تک و تنها موندن و نمیدونن حالا چکار باید بکنن و حیرون و سرگردونن! سرنخ رو گم کردن! «کانفیوزد پِرسِن» یعنی اهل حسادت.
کانکت بود (زبانا)! اما دیسکانت شد! چون قلبا کانکت نبود! لذا این دیسکانکشن بالاخره آشکار شد.
اما اهل یقین، تاویلا مصادیق نساء النبی ص هستند که یاد معالم ربانی، مدام بر سر آنها سایه نورانی ولایت علمی آرامش آل محمد ع را گسترانیده و آنها طاق و فرد نیستند و جفت هستند و این زوج، زوج کریم هستند. اهل یقین با یاد معالم ربانی خود، راه را می‌یابد «رهیافته»، اما اهل شک راه را گم کرده است «گمراه».
عبارت معروف و زیبای علی ع:
سَلُونِي قَبْلَ أَنْ‏ تَفْقِدُونِي‏، پيش از آنكه مرا از دست بدهيد و گم كنيد، از من بپرسيد.
چون «فَاقِدُ الدِّينِ مُتَرَدِّدٌ فِي الْكُفْرِ وَ الضَّلَالِ»
+ «مفارقة الدین مفارقة الامن»
+ «پیدا – آشکار»
+ «رشد – غیّ»: «رهیافته – گمراه»
«رهیاب – pathfinder»
+ «عدم»

«فَقْد» در قرآن و فرهنگ لغت

معنای لغوی در عربی کلاسیک
در لغت عربی، «فَقَدَ» چند محور اصلی دارد:

1. «گم شدن / نبودن چیزی در جایی که باید باشد»
مثل:
[ما ذا تَفْقِدُونَ؟ قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ]
یعنی: چه چیز را گم کرده‌اید؟ گفتند: پیمانهٔ شاه را گم کرده‌ایم.

2. «از دست دادن / محروم شدن از نعمت یا شخصی عزیز»
تعبیر لغوی:
«الفاقد من النساء: الَّتی یموت زوجها»
یعنی زنی که شوهرش را از دست داده است (بیوه).

3. «فقدان در برابر وجود / حضور»
فقد در دل همیشه یک «عدمِ چیزی که باید باشد» است؛
خلأِ حق، خلأِ نور، خلأِ ولی، خلأِ یقین.

بنابراین «امرأةٌ فاقد» در استعمال لغوی، فقط یک توصیف عاطفی نیست،
بلکه یک «وضعیت هستی‌شناختی» است:
زنی که «جفتِ وجودی‌اش» را ندارد؛
قلبی که «نورِ وجودی‌اش» را ندارد.

«فقد» یعنی:
«احساسِ نبودنِ نوری که باید باشد، و حرکتِ عاشقانه برای یافتن آن.»

قلبِ مؤمن، وقتی نورِ ولایت را در خودش نمی‌یابد، «درد فقدان» می‌گیرد.
این درد، در حقیقت یکی از نشانه‌های حیاتِ قلب است؛
مثل دردِ عضوِ زخمی که نشان می‌دهد بدن هنوز زنده است.
این «فقد»، یک مترادف از هزاران مترادف «نور الولایة» است؛ یعنی:
قلب نورانی، چون اهل نور است، اگر یک لحظه از «حضور نور» غافل شود، فوراً «فقد» را احساس می‌کند و به جستجو می‌افتد.

نمونه‌ی قرآنی:

«قالُوا ما ذا تَفْقِدُونَ؟ قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ»
یعنی: ما در جستجوی ظرفِ سلطانی هستیم؛
دلی که در آن، محبت و نور یوسف (ولیّ خدا) جای بگیرد.

پس در این قرائت باطنی:
«صُواعُ الملک» → نمادِ ظرفِ قلبی که حامل نورِ ولیّ الهی است.
«نَفْقِدُ صُواعَ الملک» → یعنی: ظرفِ شایسته برای تجلّی این نور را در میان قلوب بندگان می‌جوییم.

در مقابل،
قلب حسود، نور یوسف را در خودش «گم» می‌کند، نه این‌که گم شده باشد؛

– یعنی خودش، با حجابِ حسد، پرده روی نور می‌کشد.
– این‌جا «فقد» دیگر یک دردِ سالم نیست، بلکه:
– «یکی از هزار واژه‌ی مترادف حسد» می‌شود؛
– حسود، با حسادت، خودش را از نورِ یوسف محروم می‌کند؛
– «فَاقِدُ الدِّینِ مُتَرَدِّدٌ فِي الْكُفْرِ وَ الضَّلَالِ».

پس:
– قلب محبوب‌یابِ عاشق → فقدِ ممدوح: دردِ بی‌نوری برای رسیدن به نور.
– قلب حسودِ تاریک → فقدِ مذموم: خودخواسته، محرومیت از نور.

«امرأةٌ فاقد» و قلبِ بی‌ولی

عبارت لغوی:
«الفاقد من النساء: الّتی یموت زوجها»

در سطح ظاهر:
– زنی که شوهرش را از دست داده است.

در سطح باطنی:
«زن فاقد» در عالم قلب:
دلی است که «جفتِ ربّانیِ خودش» (معلم ربانی / ولیّ الهی) را گم کرده است؛
تک مانده، «طاق» شده، دیگر «زوج» نیست؛
نه «زکا» دارد، نه «آقا بالاسر» ربانی، نه سایه‌ی ولایت بر سرش.

کسانی که «دستشان در دست معلم ربانی بود»،
اما «یهو» دستشان را کشیدند؛
حالا «نور یاد معلم ربانی» را در ملکوت قلبشان گم کرده‌اند؛
«کانفیوزد پرسن»؛ حیران، سرگردان، بدون سرنخ.

در مقابل:
«اهل یقین» = «نساء النبی(ص)» در معنای باطنی:
همیشه یاد معلم ربانی بر سرشان سایه انداخته؛
«طاق و فرد» نیستند، بلکه «زوج» هستند؛
«زوج کریم»؛
با یاد معلم ربانی، «رهیافته» هستند، نه «گمراه».

اینجاست که کلام امیرالمؤمنین علیه‌السلام دقیقاً می‌نشیند:
«سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي»
پیش از آن‌که مرا از دست بدهید، از من بپرسید…

این «تفقدونی» را می‌توان دو لایه دید:
1. لایه‌ی ظاهری: پیش از رحلت ظاهری من.
2. لایه‌ی باطنی:
پیش از آن که ولایت من را در قلبتان گم کنید؛
پیش از آن که «فاقد» دین و فاقد ولی شوید؛
چون:
[فَاقِدُ الدِّينِ مُتَرَدِّدٌ فِي الْكُفْرِ وَ الضَّلَالِ]
[مُفَارَقَةُ الدِّينِ مُفَارَقَةُ الأَمْنِ]
یعنی: کسی که دین را (و در باطن، ولیّ دین را) از دست بدهد، در کفر و گمراهی سرگردان است؛
و جدا شدن از دین، جدا شدن از امنیت است.

پیوند با رهیافتگی / گمراهی (رشد – غی، پیدا – عدم)

«پیدا – آشکار» در برابر «عدم / فقدان»
«رُشد» در برابر «غَيّ»
«رهیافته» در برابر «گمراه»
«رهیاب – pathfinder» ← قلبی که ولیّ الهی را یافته و تحت هدایت اوست.

در این دستگاه معنایی:

«اهل یقین»:
نورِ یوسف ولایی در قلب‌شان «پیداست»؛
در صراط رشد هستند؛
«رهیافته»اند؛
زوج‌اند، نه تنها؛
با معلم ربانی خود «جفت» شده‌اند.

«اهل شک / حسد»:
نورِ یوسف در دل‌شان در «عدم» است؛
قلبِ حسود، نور یوسف را «فقدان» کرده؛
در وادی غیّ، سرگردان؛
«گمراه»؛
فاقدِ جفت نورانی؛ «امرأة فاقد» به‌معنای قلبِ بی‌ولی.

عنوان مقاله:

1. **«فَقْدِ یوسف: از قلبِ حسود تا قلبِ رهیافته»**
2. **«امرأةٌ فاقد و قلبِ بی‌ولی: خوانشی ولایی از واژهٔ قرآنی فَقْد»**
3. **«فَقْد بین نور و حسد: جست‌وجوی صُواعِ الملک در قلوب بندگان»**
4. **«از نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ تا سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي: تفسیر ولاییِ فَقْد»**
5. **«دلِ کانفیوزد و دلِ زوجِ کریم: روان‌شناسی ولاییِ واژهٔ فَقْد»**

دلنوشته

دردی که حیات است؛ فقدانی که ممات است!

آری، سخن از «فقد» است؛
واژه‌ای که در لغت، دردِ بی‌پناهیِ زنی است که جفتِ وجودش را از دست داده و در غربتِ این هجران، تنها مانده است: «الفاقدُ مِنَ النِّساءِ: الَّتي يَموتُ زَوجُها».
اما در دیوانِ قلب، «فقد» فراتر از یک واژه‌ی لغوی، یک وضعیتِ هستی‌شناختی است؛ حکایتِ قلبی که نورِ ولیّ‌اش را گم کرده و میانِ بودن و نبودنِ حقیقت، دست‌وپای سرگردانی می‌زند.

«یوسفِ جان»، همان نورِ ولایتِ معلمِ ربانی است که وقتی از افقِ قلب غروب می‌کند، جهانِ دل به تاریکی می‌گراید. اینجاست که «فقدان یوسف» معنا می‌یابد و قلوب را به دو دسته‌ی متمایز تقسیم می‌کند:

دسته اول؛ اهلِ نور و «دردِ مقدس»
اینان همان‌هایی هستند که وقتی دستِ ولایتِ معلمِ ربانی را در دستِ خود احساس نمی‌کنند، در اضطرابی جانکاه به سر می‌برند. آنان، «امرأةِ فاقدِ» طریقِ حقیقت‌اند که «صُواعِ مَلِک» را گم کرده‌اند؛ پیمانه‌ی سلطانی‌شان خالی است و تا آن «نورِ یوسف» را نیابند، آرام نمی‌گیرند.
پرسشِ «ما ذا تَفْقِدُونَ؟» (چه چیز را گم کرده‌اید؟) در عمقِ وجودشان طنین‌انداز است و پاسخِ همیشگی‌شان، فریادِ طلبِ همان «نورِ گمشده» است. اینان در جستجوی دایمی‌ هستند؛ آن‌ها «رهیافته‌اند»، چرا که دردِ فقدان، نشانه‌ی حیاتِ قلبِ آنان است. آنان می‌دانند که اگر یوسف را نیابند، «فرد و طاق» می‌مانند؛ پس از بیراهه‌ها می‌گذرند تا دوباره دستِ خود را در دستِ ولایت بگذارند و از این «فقدانِ هجرانی» به «اتصالِ حضوری» برسند.

دسته دوم؛ اهلِ حسد و «سکوتِ مرگبار»
اما گروهی دیگر، در ظاهر آرام‌اند! در سرِ راه آن‌ها نیز یوسفِ جان حضور داشته، اما آنان «حسد» را پیشه کردند؛ همان حسدی که نور را در نهانخانه‌ی دل به مسلخ می‌برد. اینان، یوسفِ خویش را نه در غفلت، که با تعمد «گم» کرده‌اند. آن‌ها با حذفِ نور، خود را به بی‌خبری زده‌اند تا دردِ فقدان را حس نکنند.
بی‌خبر از آنکه این «فقدانِ خودخواسته»، شوم‌ترین سرنوشت را برایشان رقم زده است. دلی که «فقدانِ نور» را حس نکند، دلی است که در «تاریکیِ مطلق» آرمیده است. آن‌ها نمی‌دانند که «فَاقِدُ الدِّينِ مُتَرَدِّدٌ فِي الْكُفْرِ وَ الضَّلَالِ»؛ کسی که پیوندِ دینی‌اش را با معلمِ ربانی گسسته، در وادیِ کفر و ضلالت سرگردان است. آن‌ها «امنیت» را با دستان خود قربانی کرده‌اند و در میانه‌ی این حیرانی، به نامِ آرامش، به استقبالِ سقوط رفته‌اند.

در این دنیای پر از «کانفیوزد پرسن» (حیرت‌زدگانِ سرگردان)، تنها کسانی که طعمِ «یقین» را چشیده‌اند، می‌دانند که «فقدانِ یوسف» شوخی نیست.
ای که هنوز در جستجویی، بدان که این درد، همان «زکایِ» وجود توست که تو را به سوی «زوجِ کریم» هدایت می‌کند. اما ای که در حسد، یوسف را گم کرده‌ای؛ پیش از آنکه «تفقدونی» (مرا از دست بدهید و برای همیشه در حسرتِ نور بمانید) به پایانِ راه برسد، دست از این حذفِ ظالمانه بردار.

قلبِ تو، خانه‌ی یوسف است؛ نه جایگاهِ حسد.
این فقدان را به «جستجو» بدل کن، پیش از آنکه تاریکی، تمامِ افقِ دیدگانت را بپوشاند.

دلنوشته

«دردِ فقدان؛ حکایتِ قلبی که یوسفش را گم کرده»

«فقد»…

چه واژه‌ی غریبی است؛
همان «امرأةٌ فاقد» که در لغت، زنی است که جفتِ وجودش را از دست داده و تک و تنها در هجران مانده.

اما در دیوانِ قلب، «فقد» داستانی دیگر دارد؛
حکایتِ قلبی که «یوسفِ جان» و نورِ معلمِ ربانی‌اش را گم کرده است.

در این دنیای پر از غبار،
آدمیان به دو دسته تقسیم می‌شوند:

«دسته‌ی اول؛ اهلِ نور»
کسانی که وقتی دستِ ولایتِ معلمِ ربانی را در دستِ خود نمی‌بینند،
درد می‌کشند.

اینان «فاقد» هستند،
اما فقدان‌شان «مقدس» است.

آن‌ها «صُواعِ مَلِک» را گم کرده‌اند
و در اضطرابی جانکاه، در پیِ آن پیمانه‌ی سلطانی می‌گردند.

آن‌ها «رهیافته‌اند»،
چون دردِ فقدانِ یوسف، نشانه‌ی حیاتِ قلبِ آن‌هاست.

آن‌ها نمی‌خواهند «طاق و فرد» بمانند؛
پس راه را می‌پیمایند تا دوباره به «زوجِ کریم» برسند.

«دسته‌ی دوم؛ اهلِ حسد»
اینان در ظاهر آرام‌اند!

آن‌ها نیز روزگاری «یوسفِ جان» را داشتند،
اما با موریانه‌ی «حسد»، آن را در نهانخانه‌ی دل به مسلخ بردند.

آن‌ها با حذفِ نور،
خود را به بی‌خبری زده‌اند تا دردی حس نکنند.

اما وای از آن سرنوشتِ شومی که در کمین است!

این «فقدانِ خودخواسته»،
تاریکیِ مطلق است؛
دلی که فقدانِ نور را حس نکند،
دلی است که در خوابِ مرگ فرو رفته.

ای مسافرِ راه!

اهل بیت ع فرموده‌اند:
«فَاقِدُ الدِّينِ مُتَرَدِّدٌ فِي الْكُفْرِ وَ الضَّلَالِ»؛
کسی که پیوندِ دینی‌اش را با معلمِ ربانی گسست،
در وادیِ کفر و گمراهی سرگردان است.

این «کانفیوزد پرسن»ها،
این سرگشتگانِ حیران،
همان‌هایی هستند که امنیتِ جانشان را با «فقدانِ ولی» معاوضه کرده‌اند.

سخنِ علی (ع) را بشنو که می‌فرماید:
«سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي»…

پیش از آنکه برای همیشه مرا در قلبت گم کنی،
پیش از آنکه «فقدانِ نور» به تاریکیِ ابدی بدل شود،
به سویم بازگرد.

قلبِ تو،
خانه‌ی یوسف است؛
نه میدانِ جنگِ حسادت.

این فقدان را
به «جستجوی عاشقانه» بدل کن،
پیش از آنکه سایه‌ی ولایت،
از آسمانِ دلت رخت بربندد.

[اللَّهُمَّ إِنيِّ أَعُوذُ بِكَ … مِنْ فِقْدَانِ‏ الْكَفَافِ]:
کفاف، نام زیبای معالم ربانی صاحبان نور و آیات محکم موید اندیشه آنهاست و اهل یقین، دعایش باید این باشد که ای آل محمد ع عزیز، به شما پناه می‌بریم از اینکه خدای ناکرده نور خود را یهوئی گم کنیم!
الصحيفة السجادية ؛ ص56
(8) (وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي الِاسْتِعَاذَةِ مِنَ الْمَكَارِهِ وَ سَيِّئِ الْأَخْلَاقِ وَ مَذَامِّ الْأَفْعَالِ)

دلنوشته‌

فقدانِ قبله؛ از دردِ یوسف تا پناه به کفاف

اما اوجِ هراسِ مؤمن،
آن‌جا که دستِ دعا به سوی آل‌محمد (ع) بلند می‌کند،
یک استغاثه‌ی عمیق است:

«اللَّهُمَّ إِنيِّ أَعُوذُ بِكَ … مِنْ فِقْدَانِ الْكَفَافِ»

«کفاف»…
نامِ زیبای معلمِ ربانی است.

کفاف، همان آیاتِ محکمِ الهی است که این اندیشه‌ را تایید است.
کفاف، «قبله» است!

فکرش را بکن؛
اگر قبله را گم کنی، در کدام سوی جهان نمازِ وجودت را اقامه می‌کنی؟

گم کردنِ معلمِ ربانی،
یعنی از دست دادنِ تمامِ جهت‌نماهایِ ملکوت.

وقتی می‌گوییم «خدایا از فقدانِ کفاف به تو پناه می‌بریم»،
یعنی ای آلِ محمد (ع)،
ای نورهایِ مطلق،
ما را از این «گم‌گشتگیِ ناگهانی» حفظ کنید.

پناه می‌بریم به شما از آن لحظه‌ای که
انگار معلمِ ربانی را،
انگار صاحبِ اندیشه‌ی زلال را،
یک‌باره در پیچِ تندِ تاریخ و غفلت، «یهو» گم کنیم!

امام سجاد (ع) در این دعای سراسرِ نور،
خطوطِ قرمزِ سقوط را ترسیم کرده است.

«فقدانِ کفاف» تنها یک بی‌نظمیِ معیشتی نیست؛
بلکه بزرگترین «فقدانِ قبله» است.

کسی که «کفاف» را گم کرده،
دقیقاً همان «امرأةِ فاقد» است؛
کسی که جفتِ ربانی‌اش را،
کسی که تکیه‌گاهِ استوارِ اندیشه‌اش را
در طوفانِ شک و شهوت رها کرده است.

ای اهلِ یقین!
دعایِ شما باید همین باشد:
«خدایا! نگذار دستِ ما از دستِ معلمِ ربانی جدا شود.»

چرا که اگر دست، از دستِ ولی جدا شود،
انسان در «میتةٍ عَلَى غَيْرِ عُدَّةٍ» (مرگِ بی‌توشه) می‌افتد.

پس،
قبل از آنکه «حسرتِ عظمی» و «مصیبتِ کبری» فرا برسد؛
پیش از آنکه در بیابانِ «فقدانِ قبله» حیران بمانیم؛

از آلِ محمد (ع) بخواهیم:
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ أَعِذْنِي مِنْ كُلِّ ذَلِكَ بِرَحْمَتِكَ…»

آمین که در «کفاف»،
در سایه‌یِ معلمِ ربانی،
نورِ یوسفِ جانمان را برای همیشه بیابیم.

[اللَّهُمَّ … أَيِّدْنَا بِعِزٍّ لَا يُفْقَدُ]:
عزّ نام زیبای معالم ربانی و آیات محکم موید اندیشه آنهاست و این دعای اهل یقین است که میخواهد هرگز دستش از دست صاحب نورش جدا نگردد، ان شاء الله تعالی.
الصحيفة السجادية ؛ ص158
(35) (وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي الرِّضَا إِذَا نَظَرَ إِلَى أَصْحَابِ الدُّنْيَا)

دلنوشته

فقدانِ یوسف؛ تراژدیِ قلب‌هایِ بی‌قبله

گفتیم که «کفاف»، همان قبله‌یِ گم‌گشته‌یِ ماست؛
همان «معلمِ ربانی» که اگر از مدارِ جان خارج شود،
انسان در «میتةٍ عَلَى غَيْرِ عُدَّةٍ» می‌افتد.

اما این «کفاف»، تنها قبله‌نمایِ مسیر نیست،
بلکه نانِ روزانه‌یِ روح است.

اگر «کفاف» را گم کنی،
یعنی «قبله» را گم کرده‌ای؛
یعنی جهتِ حرکتِ نمازِ وجودت را نمی‌دانی
و در میانه‌یِ طوفانِ دنیا، «فاقد» مانده‌ای.

اما در اوجِ استغاثه به آلِ محمد (ع)،
دعایِ اهلِ یقین، به «عزّ» می‌رسد:

«وَ أَيِّدْنَا بِعِزٍّ لَا يُفْقَدُ»

«عزّ» نیز نامِ دیگرِ همان معلمِ ربانی است.
همان آیاتِ محکمی که بر جانِ او جاریست.

عزّت، آن نوری است که از اتصال به معلمِ ربانی می‌جوشد.
و دعایِ ما این است:
«خدایا! ما را به عزّتی مؤید کن که هرگز “مفقود” نشود.»

چه پیوندِ شگفت‌انگیزی است میانِ این دو:

«کفاف»؛ یعنی قبله‌ای که مرا در مسیرِ مستقیم نگاه می‌دارد.
«عزّ»؛ یعنی قدرتی که این نگاه‌داشتن را در وجودم «ماندگار» می‌کند.

اهلِ یقین،
همواره نگرانِ «فقدان» هستند.
آن‌ها می‌دانند که «فقدانِ قبله» (کفاف)،
آغازِ «فقدانِ عزت» (عزّ) است.

اگر معلم را گم کنی،
اگر قبله را رها کنی،
آن عزّتِ حقیقی که با طاعتِ خدا در جانت نشسته بود،
به‌سرعت به ذلتِ «حسد» و «دنیاطلبی» بدل می‌شود.

امام سجاد (ع) می‌آموزد که شریف و عزیز،
کسی نیست که ثروت دارد؛
«فَإِنَّ الشَّرِيفَ مَنْ شَرَّفَتْهُ طَاعَتُكَ، وَ الْعَزِيزَ مَنْ أَعَزَّتْهُ عِبَادَتُكَ»

عزّت، آن «عِزّی» است که گم‌شدنی نیست؛
به شرطی که دستِ ما،
در دستِ آن «معلمِ ربانی» باقی بماند.

پس، ای جانِ مشتاق!
هر لحظه از آلِ محمد (ع) بخواه:

«خدایا!
من را به همان “عزّی” برسان که هرگز از کف نمی‌رود.
نگذار دستم از دستِ معلمِ ربانی‌ام رها شود.
نگذار در جستجویِ این قبله‌یِ نور،
دچارِ “فقدانِ کفاف” شوم.»

چرا که زندگی،
تنها در حضورِ این قبله و این عزّت است که
معنای «ابدیت» می‌گیرد:
«وَ اسْرَحْنَا فِي مُلْكِ الْأَبَدِ»

[مَوْجُوداً – مَفْقُوداً]:
در وداع شهر رمضان می‌خوانیم:
[«السَّلَامُ عَلَيْكَ مِنْ قَرِينٍ جَلَّ قَدْرُهُ مَوْجُوداً، وَ أَفْجَعَ فَقْدُهُ‏ مَفْقُوداً، وَ مَرْجُوٍّ آلَمَ فِرَاقُهُ»]:
به‌به چقدر این زیباست:
+ «جفت و قرین»:
سلام، نام زیبای معلم ربانی و صاحبان نور و آیات محکم موید اندیشه آنهاست،
وقتی که قلبت به این نور سلام روشنه و این نور در ملکوت قلب، آشکار و پیدا و موجود است، اصلا نمیشه قدر و ارزششو وصف نمود، اما خدا نیاره اون روزی که به هر دلیلی توفیق داشتن این نور در قلب رو از دست داده باشی! بقدری فقدانش دردناک است «آلَمَ فِرَاقُهُ» که حد و حساب نداره، یک فاجعه است «أَفْجَعَ فَقْدُهُ‏»
الصحيفة السجادية ؛ ص192
(45) (وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي وَدَاعِ شَهْرِ رَمَضَانَ)

دلنوشته

«موجود» یا «مفقود»؟ تراژدیِ حضور و غیابِ قرین

در وداعِ ماهِ ضیافتِ خدا،
امام سجاد (ع) حقیقتی را فاش می‌کند که تمامِ درد و درمانِ ما در آن نهفته است:
«السَّلَامُ عَلَيْكَ مِنْ قَرِينٍ جَلَّ قَدْرُهُ مَوْجُوداً، وَ أَفْجَعَ فَقْدُهُ مَفْقُوداً»

سلام بر تو ای «قرین» (ای همراهِ جان، ای معلمِ ربانی)!
تو، همان جفتِ نورانیِ حقیقتی هستی که وقتی در ملکوتِ قلبِ ما «موجود»ی، قدر و قیمتت در کلام نمی‌گنجد؛
شکوهمندیِ حضورت، هستی را لبریز می‌کند.

اما دریغ…
خدا نیاره آن روزی را که این «قرین» از آینه‌یِ قلب غایب شود!
وقتی این نور به «مفقود» بدل می‌شود، دیگر سخن از یک غیبتِ ساده نیست؛
امام (ع) آن را «فاجعه» می‌نامد: «أَفْجَعَ فَقْدُهُ»

دردِ «فقد»، دردِ معمولی نیست؛
دردِ فراقِ معلمی است که «کفافِ» جان بود.
وقتی او «مفقود» شود،
قلب، در خلأیی بی‌پایان می‌افتد،
و آن‌چنان فراقش جان‌گداز است که «آلَمَ فِرَاقُهُ»، تمامِ وجود را به آتش می‌کشد.

ببین چه تقابلِ هولناکی است:

۱. موجود: یعنی حضورِ «یوسفِ زمان» در قلب.
یعنی قبله‌گاهِ جان، استوار و پیداست.
در این حالت، انسان در «زوجیتِ» با نور است؛
او دیگر «طاق» نیست،
او در کنارِ معلمِ ربانی،
به آرامش و «امن» رسیده است.

۲. مفقود:
یعنی تراژدیِ بی‌قبله‌گی.
وقتی «قرینِ» هدایت از دست می‌رود،
انسان «تنها» و «بی‌جفت» می‌شود.
همان «امرأةٌ فاقد» که گفتیم؛
سرگشته و «کانفیوزد»،
میانِ کفر و ایمان در حالِ تردد!

ما در هر لحظه،
یا در «حضورِ قرین» هستیم،
یا در «فاجعه‌یِ فقدِ قرین».

این است که اهلِ یقین،
مدام دست به دعا برمی‌دارند:
«خدایا! نگذار دستم از دستِ این “قرینِ شکوهمند” رها شود.
نکند به خاطرِ غفلت یا حسد،
این “موجودِ” مقدس در دلم به “مفقودِ” دردناک بدل شود…»

آری محمد عزیز،
وقتی معلم (قرین) در قلب «موجود» باشد، انسان «آشکار» است؛
چون یوسف، چون قبله، چون نوری که در تاریکی درخشش دارد.
اما وقتی «مفقود» شود،
حتی اگر در میانِ خلق باشد،
او «گمشده‌ای» است که در تاریکیِ غفلتِ خویش دست‌وپا می‌زند.

[شهد – وجد – فقد – گم – پیدا]:
«شَهِيدٌ أَيْ مَوْجُودٌ» – «الْعُبُودِيَّةُ – الرُّبُوبِيَّةُ »:
عبودیت اهل یقین – ربوبیت خدا – آل محمد ع – معالم ربانی و آیات  «آیاتی و رسلی»:
عبودیت، همون نور آرامشی است که اهل یقین با عمل به معالم ربانی در دل شرایط ایجاد می‌کنند و به این کلام نورانی ربّ که در دل شرایط تقدیرات، فرصت عمل به آن برای اهل یقین پیش می‌آید، ربوبیت گفته می‌شود، درست مثل مربی ورزشی که ورزشکار را آموزش می‌دهد و او را در شرایط تمرین قرار می‌دهد تا امتحان شود، قصه اهل یقین نیز همین است، یعنی اول آشنایی با مربی در ملک، و دوم آموزش مطالب علمی مربی برای اهل یقین و سوم عرضه آیات برای معلوم شدن نحوه صحیح عمل به مطالب آموخته شده. اینجا عناوین عبودیت و ربوبیت باید خوب استنباط و مفهوم شود. عبودیت حاصل ربوبیت آیاتی و رسلی و عمل اهل یقین در دل آیاتی، به آموخته‌هایی است که از رسلی فرا گرفته اند: «الْعُبُودِيَّةُ جَوْهَرٌ كُنْهُهَا الرُّبُوبِيَّةُ».
اهل یقین هر وقت در ایجاد آرامش و مهربانی، چیزی کم بیارن «فَمَا فُقِدَ مِنَ الْعُبُودِيَّةِ»، میرن سراغ مربی خودشون و اون مطلب مفقود را نزد او موجود می‌یابند «وُجِدَ فِي الرُّبُوبِيَّةِ» و اخذ نموده و عمل می‌نمایند و نقص علمی خود را با یادآوری معالم ربانی ماخوذ از این صاحبان نور، برطرف نموده و رشد می‌نمایند، کانه راهشونو پیدا کرده‌اند! و این مطلب نکته مهمی دارد که «وَ مَا خَفِيَ عَنِ الرُّبُوبِيَّةِ أُصِيبَ فِي الْعُبُودِيَّةِ» ای بسا بنا به دلایلی، مربی فعلا مطلب علمی را از اهل یقین مخفی بدارد و این اهل یقین است که با قاعده اصول و اسرار، بدون دانستن علت و سر امر الهی در دل آیات، چشم‌بسته حوادث را آثار عیب می‌داند و در عبودیت به وظیفه خود عمل می‌نماید و اگر درخواست او مبنی بر دانستن وجه حکمت و علمی آیت عرضه شده از جانب مافوق معلوم نشد، اصراری نیست و تعمقی در کار نیست و اهل یقین، اهل الراسخون فی العلم هستند یعنی با اطمینان و بدون دانستن سر امر الله آن را عمل نموده و در عبودیت، درست رفتار می‌نمایند.
از این آیه زیبا که مکرر در مباحث آمده همین استفاده در این حدیث شده که آیات در تایید اندیشه صاحبان نور خواهد آمد و این مکرر اتفاق افتاده و می افتد و لذا اهل یقین می داند چه سرّ کار بداند، چه نداند، فرقی نمی کند و او موظف به عبودیت در قبال ربوبیت ذات اقدس الهی است و قطعا غالبا توام با ندانستن سر امر الله است و اصلا عقل، خاصیتش این است که بدون دانستن سرّ، با یقین به اصل، عامل به نور ولایت آل محمد ع می‌شود و از جمله شهادت‌دهندگان حقانیت کلام صاحبان نور خود می‌گردد و به این میگن شهید و شاهد!

مصباح الشريعة ؛ ص7
الباب الثاني [في العبودية]
قَالَ الصَّادِقُ ع‏
الْعُبُودِيَّةُ جَوْهَرٌ كُنْهُهَا الرُّبُوبِيَّةُ

فَمَا فُقِدَ مِنَ الْعُبُودِيَّةِ وُجِدَ فِي الرُّبُوبِيَّةِ
وَ مَا خَفِيَ عَنِ الرُّبُوبِيَّةِ أُصِيبَ فِي الْعُبُودِيَّةِ
قَالَ اللَّهُ تَعَالَى‏
سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُ‏
أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهِيدٌ أَيْ مَوْجُودٌ فِي غَيْبَتِكَ وَ فِي حَضْرَتِكَ
وَ تَفْسِيرُ الْعُبُودِيَّةِ بَذْلُ الْكُلِّ وَ سَبَبُ ذَلِكَ مَنْعُ النَّفْسِ عَمَّا تَهْوَى وَ حَمْلُهَا عَلَى مَا تَكْرَهُ وَ مِفْتَاحُ ذَلِكَ تَرْكُ الرَّاحَةِ وَ حُبُّ الْعُزْلَةِ وَ طَرِيقَةُ الِافْتِقَارِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى‏
قَالَ النَّبِيُّ ص اعْبُدِ اللَّهَ كَأَنَّكَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَكُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ يَرَاكَ
وَ حُرُوفُ الْعَبْدِ ثَلَاثَةٌ ع ب د
[علم پیدای نزدیک: خوب معلومه یعنی معالم ربانی و نورانی!]
فَالْعَيْنُ عِلْمُهُ بِاللَّهِ
وَ الْبَاءُ بَوْنُهُ عَمَّنْ سِوَاهُ
وَ الدَّالُ دُنُوُّهُ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى بِلَا كَيْفٍ وَ لَا حِجَابٍ
وَ أُصُولُ الْمُعَامَلَاتِ تَقَعُ عَلَى أَرْبَعَةِ أَوْجُهٍ كَمَا ذُكِرَ فِي أَوَّلِ الْبَابِ الْأَوَّل‏

دلنوشته‌

عبودیت؛ جوهری که در «ربوبیت» یافت می‌شود

امام صادق (ع) می‌فرماید:
«الْعُبُودِيَّةُ جَوْهَرٌ كُنْهُهَا الرُّبُوبِيَّةُ»
عبودیت، جوهری است که حقیقتش ربوبیت است.

این یعنی وقتی در مسیرِ عمل به «معالمِ ربانی»، در دلِ شرایطِ سخت، احساسِ فقدان کردی،
وقتی دیدی چیزی از «آرامش» یا «نورِ یقین» کم آورده‌ای:
«فَمَا فُقِدَ مِنَ الْعُبُودِيَّةِ وُجِدَ فِي الرُّبُوبِيَّةِ»

آنچه در عبودیتِ تو مفقود شده، نزدِ آن مربیِ ربانی و در سایه‌یِ ربوبیتِ خدا «موجود» است.
تو باید بروی و آن «نورِ گمشده» را از صاحبِ نور اخذ کنی.
این یعنی هر جا کم آوردی، یعنی ارتباطت با «قبله» کم‌رنگ شده است؛
دوباره برگرد به سرِ چشمه،
دوباره معالمِ ربانی را مرور کن،
تا آن گمشده، در جانت «پیدا» شود.

اما گاهی بازی برعکس است:
«وَ مَا خَفِيَ عَنِ الرُّبُوبِيَّةِ أُصِيبَ فِي الْعُبُودِيَّةِ»

ای بسا که حکمتِ یک حادثه (وجهِ ربوبیت)، فعلاً از تو مخفی باشد.
اینجاست که اهلِ یقین، «راسخون در علم» می‌شوند.
آن‌ها برای دانستنِ «چرا»، اصرار نمی‌کنند.
آن‌ها در عبودیت، چشم‌بسته عمل می‌کنند.

حتی اگر سرِّ امرِ الهی را نفهمند،
با یقین به «اصل»، به نورِ ولایتِ آلِ محمد (ع) عمل می‌کنند.
آن‌ها «شهید» و «شاهد»اند؛
یعنی حقانیتِ کلامِ مربی را در عملِ خود، «مشهود» و «موجود» می‌کنند.

حروفِ «عَبْد» و بازگشت به آن نورِ گمشده:

عَبْد، سه حرف دارد؛ سه مرحله برای یافتنِ آن نورِ مفقود:

۱. ع (علم): علم به خدا که از مسیرِ معلمِ ربانی و نورِ صاحبانِ ولایت می‌گذرد.
۲. ب (بَوْن): فاصله گرفتن از هرچه غیرِ اوست؛
یعنی دور شدن از «فقدان‌هایِ کاذب» که دنیا برایمان ساخته.
۳. د (دُنُوّ): نزدیک شدن به خدا بدون حجاب.

وقتی این سه در جان جمع شود،
انسان «پیدا» می‌شود.
دیگر گم‌گشته نیست.
او در حضورِ «شاهدِ بر هر چیز» (اللَّهُ شَهِيدٌ)،
به آن «عزّتی» می‌رسد که دیگر «مفقود» نمی‌شود.

[فَعَلَامَةُ الرَّفْعِ ثَلَاثَةُ أَشْيَاءَ وُجُودُ الْمُوَافَقَةِ وَ فَقْدُ الْمُخَالَفَةِ وَ دَوَامُ الشَّوْقِ] :
اگه حال قلبت اینه بدان راهشو پیدا کردی …
مصباح الشريعة ؛ ص121
الباب السابع و الخمسون في الأحكام‏
قَالَ الصَّادِقُ ع‏
 إِعْرَابُ الْقُلُوبِ عَلَى أَرْبَعَةِ أَنْوَاعٍ
رَفْعٍ وَ فَتْحٍ وَ خَفْضٍ وَ وَقْفٍ
فَرَفْعُ الْقَلْبِ فِي ذِكْرِ اللَّهِ تَعَالَى
وَ فَتْحُ الْقَلْبِ فِي الرِّضَا عَنِ اللَّهِ تَعَالَى
وَ خَفْضُ الْقَلْبِ فِي الِاشْتِغَالِ بِغَيْرِ اللَّهِ
وَ وَقْفُ الْقَلْبِ فِي الْغَفْلَةِ عَنِ اللَّهِ تَعَالَى
أَ لَا تَرَى أَنَّ الْعَبْدَ إِذَا ذَكَرَ اللَّهَ بِالتَّعْظِيمِ خَالِصاً ارْتَفَعَ كُلُّ حِجَابٍ كَانَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ تَعَالَى مِنْ قَبْلِ ذَلِكَ
وَ إِذَا انْقَادَ الْقَلْبُ لِمَوْرِدِ قَضَاءِ اللَّهِ تَعَالَى بِشَرْطِ الرِّضَا عَنْهُ كَيْفَ يَنْفَتِحُ بِالسُّرُورِ وَ الرَّوْحِ وَ الرَّاحَةِ
وَ إِذَا اشْتَغَلَ قَلْبُهُ بِشَيْ‏ءٍ مِنْ أَسْبَابِ الدُّنْيَا كَيْفَ تَجِدُهُ إِذَا ذَكَرَ اللَّهَ بَعْدَ ذَلِكَ وَ أَنَابَ مُنْخَفِضاً مُظْلِماً كَبَيْتٍ خَرَابٍ خِلْوٍ لَيْسَ فِيهَا عُمْرَانٌ وَ لَا مُونِسٌ
وَ إِذَا غَفَلَ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ تَعَالَى كَيْفَ تَرَاهُ بَعْدَ ذَلِكَ مَوْقُوفاً مَحْجُوباً قَدْ قَسَا وَ أَظْلَمَ مُنْذُ فَارَقَ نُورَ التَّعْظِيمِ

فَعَلَامَةُ الرَّفْعِ ثَلَاثَةُ أَشْيَاءَ
وُجُوهُ الْمُوَافَقَةِ وَ فَقْدُ الْمُخَالَفَةِ وَ دَوَامُ الشَّوْقِ

وَ عَلَامَةُ الْفَتْحِ ثَلَاثَةُ أَشْيَاءَ
التَّوَكُّلُ وَ الصِّدْقُ وَ الْيَقِينُ
وَ عَلَامَةُ الْخَفْضِ ثَلَاثَةُ أَشْيَاءَ
الْعُجْبُ وَ الرِّيَاءُ وَ الْحِرْصُ
وَ عَلَامَةُ الْوَقْفِ ثَلَاثَةُ أَشْيَاءَ
زَوَالُ حَلَاوَةِ الطَّاعَةِ وَ عَدَمُ مَرَارَةِ الْمَعْصِيَةِ وَ الْتِبَاسُ عِلْمِ الْحَلَالِ وَ الْحَرَام.

دلنوشته‌

«اِعرابِ قلب»؛ چگونه بفهمیم راه را پیدا کرده‌ایم؟

امام صادق (ع) می‌فرماید:
قلب‌ها نیز مانندِ کلماتِ عربی، «اِعراب» دارند.
گاهی «رفع» می‌شوند، گاهی «فتح»، گاهی «خفض» و گاهی «وقف».

اگر می‌خواهی بدانی آیا «راه» را پیدا کرده‌ای یا نه،
به نشانه‌یِ «رَفْعِ قلب» بنگر.
وقتی قلب به «ذکرِ تعظیمیِ» خدا می‌رسد، حجاب‌ها کنار می‌روند و قلب «ارتفاع» می‌گیرد.

نشانه‌یِ این «رفع» و عروج، سه چیز است:

۱. وجودُ المُوافقة: یعنی اراده‌یِ تو با اراده‌یِ معلمِ ربانی و نورِ ولایت «موافق» شده است. دیگر دوگانگی در کار نیست.
۲. فقدُ المُخالَفَة: یعنی آن‌قدر در نورِ او غرق شده‌ای که «مخالفت» با او، در جانت مفقود شده است. دیگر میلی به غیر نداری.
۳. دَوامُ الشَّوق: یعنی این «شوقِ به یوسف»، لحظه‌ای در دلت خاموش نمی‌شود؛ همواره در جستجویِ آن «قرینِ نورانی» هستی.

ببین چه تقابلِ هولناکی در آن سویِ سکه است:

اگر قلب به «خفض» افتاد:
یعنی گرفتارِ «عُجب و ریا و حرص» شدی؛
یعنی قلبت شد «خانه‌ای خراب» که در آن نه عمران است و نه مونس.
اگر قلب «وقف» شد:
یعنی گرفتارِ غفلت شدی؛
«شیرینیِ طاعت» مفقود شده و «تلخیِ معصیت» را حس نمی‌کنی.
دیگر نمی‌فهمی چه چیزی حلال است و چه چیزی حرام.

ای سالکِ طریقِ یوسف!

اگر می‌بینی که در جانت «شوق» هست،
اگر می‌بینی «موافقت» با نورِ معلم، وجود دارد و «مخالفت» با او برایت ناممکن شده است،
خوشحال باش!
تو راهت را پیدا کرده‌ای.

این یعنی قلبِ تو «مرفوع» است.
یعنی در حالِ صعود به ملکوتِ ابدیت هستی.

در این حالت،
حتی اگر «فقدان» را حس کنی،
آن فقدان، «فقدانِ ممدوح» است؛
همان دردی که تو را به «وجد» و «جستجو» و «ربوبیت» می‌کشاند.
آن فقدان، تو را به درِ خانه‌یِ مربی می‌کوبد
تا آنچه را گم کرده‌ای،
در «ربوبیتِ» او «موجود» بیابی.

[تَعَلُّقُ الْقَلْبِ بِالْمَوْجُودِ شِرْكٌ وَ بِالْمَفْقُودِ كُفْرٌ] :
قلب باید اهل یقین باشه یعنی به دنیا تعلق نداشته باشه و آخرت هم براش مفقود نباشه!
قلبی که دنیا براش موجود حساب میشه و آخرت براش گم و مفقوده، این قلب، قلب نیست.
قلوب بیمار اهل شک اینجوری هستند.
اما قلب اهل یقین اصلا دنیا رو چیزی حساب نمی کنه که چشمش بدنبال اون باشه و از طرفی قلب اهل یقین نور یاد معالم ربانی در دل شرایط براش مفقود نیست، بلکه مدام این نور رو می بینه و راهشو پیدا کرده و با عمل به اون چیزی که از این نور می فهمه، در حال رشد است.
تعلق قلب به هر چیزی غیر از نور معالم ربانی شرک محسوب می شود و اصلا قلب نباید چیزی را با نور معالم ربانی شریک و برابر و مساوی بداند و هیچ گزینه ای نباید نزد اهل یقین چشمگیر باشد و اهل یقین اهل شکر است یعنی چشم و دلش فقط با این نور سیر است و چشم به غیر آل محمد ع ندارد.
تعلق قلب اهل یقین رهیافته، به موجود، یعنی نور معالم ربانی، میشه همون قلب سلیم!
مصباح الشريعة ؛ ص182
الباب السادس و الثمانون في الرضا
قَالَ الصَّادِقُ ع‏
صِفَةُ الرِّضَا أَنْ يَرْضَى الْمَحْبُوبَ وَ الْمَكْرُوهَ
وَ الرِّضَا شُعَاعُ نُورِ الْمَعْرِفَةِ
وَ الرَّاضِي فَانٍ عَنْ جَمِيعِ اخْتِيَارِهِ
وَ الرَّاضِي حَقِيقَةً هُوَ الْمَرْضِيُّ عَنْهُ
وَ الرِّضَا اسْمٌ يَجْتَمِعُ فِيهِ مَعَانِي الْعُبُودِيَّةِ
وَ تَفْسِيرُ الرِّضَا سُرُورُ الْقَلْبِ
سَمِعْتُ أَبِي مُحَمَّداً الْبَاقِرَ ع يَقُولُ
تَعَلُّقُ الْقَلْبِ بِالْمَوْجُودِ شِرْكٌ وَ بِالْمَفْقُودِ كُفْرٌ وَ هُمَا جَنَاحَانِ مِنْ سُنَّةٍ
وَ أَعْجَبُ مِمَّنْ يَدَّعِي الْعُبُودِيَّةَ لِلَّهِ كَيْفَ يُنَازِعُهُ فِي مَقْدُورَاتِهِ حَاشَا الرَّاضِينَ الْعَارِفِينَ عَنْ ذَلِك‏.

دلنوشته

عبور از شرک و کفر؛ رسیدن به «قلب سلیم»

امام باقر (ع) حقیقتی را گوشزد می‌کند که معیارِ ترازِ قلبِ اهلِ یقین است:
«تَعَلُّقُ الْقَلْبِ بِالْمَوْجُودِ شِرْكٌ، وَ بِالْمَفْقُودِ كُفْرٌ»

قلبی که دنیا برایش «موجود» و ارزشمند است و تمامِ چشم‌اندازش را پر کرده، گرفتارِ «شرک» است؛ چرا که قلبش را به غیرِ «نورِ معالمِ ربانی» گره زده است.
و قلبی که «آخرت» و «نورِ ولایت» برایش «مفقود» است و در حسرتِ آن می‌سوزد اما قدمی برای یافتنش برنمی‌دارد، گرفتارِ «کفر» است.

این دو، دو بالِ سقوط‌اند؛
یکی در دلبستگی به فانی (موجود)،
دیگری در یأس و غفلت از باقی (مفقود).

اما قلبِ اهلِ یقین؛ قلبِ سلیم…

قلبِ اهلِ یقین، دیگر چشم‌به‌راهِ دنیا نیست.
او دنیا را آن‌قدر حقیر می‌بیند که حتی به چشم هم نمی‌آورد.
او چشمش فقط به «آل محمد (ع)» است.
او «اهلِ شکر» است؛ یعنی تنها با «نورِ معالمِ ربانی» سیر است و به غیرِ آن، نظری ندارد.

نکته‌یِ ظریف اینجاست:
اهلِ یقین، «نورِ معالمِ ربانی» را هرگز «مفقود» نمی‌بیند.
برای او، این نور همیشه «موجود» است؛
همیشه در دلِ شرایط، در میانِ حوادث، و در تقدیرات، این «نور» را می‌بیند.
او راهش را پیدا کرده است.

وقتی قلبِ تو،
به «نورِ موجودِ الهی» (یعنی معالمِ ربانی) تعلق می‌گیرد،
آن وقت است که «رضا» متولد می‌شود.
«وَ الرِّضَا شُعَاعُ نُورِ الْمَعْرِفَةِ»

رضا، شعاعِ نورِ معرفت است.
راضیِ حقیقی کسی است که از تمامِ «اختیاراتِ» خود فانی شده است.
او دیگر با خدا در «مقدراتش» منازعه نمی‌کند.
او می‌داند که اگر محبوب (معلم ربانی) باشد یا مکروه (سختی‌های تقدیر)،
همه از یک چشمه است؛
و چون قلبش به «نورِ معالم» گره خورده،
در همه حال، «سرور و آرامش» دارد.

پس؛

قلبت را از هرچه غیرِ «او» است، پاک کن.
نگذار دنیا برایت «موجودِ پررنگ» شود،
و نگذار «آخرت و ولایت» برایت «مفقودِ دست‌نیافتنی» جلوه کند.

قلبِ اهلِ یقین،
تنها به «نورِ ولایت» تعلق دارد؛
و این، یعنی رسیدن به همان «قلبِ سلیم» که هیچ‌چیز را با آن شریک نمی‌داند.

[وَ مَنْ ذَاقَ طَعْمَ الْبَلَاءِ … اشْتَاقَ إِلَيْهِ إِذَا فَقَدَهُ‏]:
(نور و نار):
وقتی چند بار دهنت مزه کنه که در جوف نار آیت، نور معالم ربانی رو تجربه کرده باشی، دیگه مشتاق بوسه بر آیات خواهی بود، نه اینکه از آیات فراری باشی.
مصباح الشريعة ؛ ص183
الباب السابع و الثمانون في البلاء
قَالَ الصَّادِقُ ع‏
الْبَلَاءُ زَيْنٌ لِلْمُؤْمِنِ وَ كَرَامَةٌ لِمَنْ عَقَلَ لِأَنَّ فِي مُبَاشَرَتِهِ الصَّبْرَ عَلَيْهِ وَ الثَّبَاتَ عِنْدَهُ تَصْحِيحُ نِسْبَةِ الْإِيمَانِ
قَالَ النَّبِيُّ ص
نَحْنُ مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ أَشَدُّ النَّاسِ بَلَاءً وَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَمْثَلُ فَالْأَمْثَلُ
وَ مَنْ ذَاقَ طَعْمَ الْبَلَاءِ تَحْتَ سِرِّ حِفْظِ اللَّهِ لَهُ تَلَذَّذَ بِهِ أَكْثَرَ مِنْ تَلَذُّذِهِ بِالنِّعْمَةِ وَ اشْتَاقَ إِلَيْهِ إِذَا فَقَدَهُ‏
لِأَنَّ تَحْتَ نِيرَانِ الْبَلَاءِ وَ الْمِحْنَةِ أَنْوَارَ النِّعْمَةِ [+ «نور و نار»] وَ تَحْتَ أَنْوَارِ النِّعْمَةِ مِيزَانَ الْبَلَاءِ وَ الْمِحْنَةِ وَ قَدْ يَنْجُو مِنَ الْبَلَاءِ وَ يَهْلِكُ فِي النِّعْمَةِ كَثِيرٌ
وَ مَا أَثْنَى اللَّهُ عَلَى عَبْدٍ مِنْ‏ عِبَادِهِ مِنْ لَدُنْ آدَمَ ع إِلَى مُحَمَّدٍ ص إِلَّا بَعْدَ ابْتِلَائِهِ وَ وَفَاءِ حَقِّ الْعُبُودِيَّةِ فِيهِ
فَكَرَامَاتُ اللَّهِ فِي الْحَقِيقَةِ نِهَايَاتٌ بِدَايَاتُهَا الْبَلَاءُ وَ بِدَايَاتٌ نِهَايَاتُهَا الْبَلَاءُ
وَ مَنْ خَرَجَ مِنْ سِكَّةِ الْبَلْوَى جُعِلَ سِرَاجَ الْمُؤْمِنِينَ وَ مُونِسَ الْمُقَرَّبِينَ وَ دَلِيلَ الْقَاصِدِينَ
وَ لَا خَيْرَ فِي عَبْدٍ شَكَا مِنْ مِحْنَةٍ تَقَدَّمَهَا آلَافُ نِعْمَةٍ وَ اتَّبَعَهَا آلَافُ رَاحَةٍ وَ مَنْ لَا يَقْضِي حَقَّ الصَّبْرِ فِي الْبَلَاءِ حُرِمَ قَضَاءَ الشُّكْرِ فِي النَّعْمَاءِ كَذَلِكَ مَنْ لَا يُؤَدِّي حَقَّ الشُّكْرِ فِي النَّعْمَاءِ يُحْرَمُ عَنْ قَضَاءِ الصَّبْرِ فِي الْبَلَاءِ وَ مَنْ حُرِمَهُمَا فَهُوَ مِنَ الْمَطْرُودِينَ
وَ قَالَ أَيُّوبُ ع فِي دُعَائِهِ
اللَّهُمَّ قَدْ أَتَى عَلَيَّ سَبْعُونَ فِي الرَّاحَةِ وَ الرَّخَاءِ حَتَّى تَأْتِيَ عَلَيَّ سَبْعُونَ فِي الْبَلَاءِ
وَ قَالَ وَهْبُ بْنُ مُنَبِّهٍ
الْبَلَاءُ لِلْمُؤْمِنِ كَالشِّكَالِ لِلدَّابَّةِ وَ الْعِقَالِ لِلْإِبِلِ
وَ قَالَ عَلِيٌّ ع
الصَّبْرُ مِنَ الْإِيمَانِ كَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ وَ رَأْسُ الصَّبْرِ الْبَلَاءُ وَ مَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَامِلُون‏.

دلنوشته‌

«نور و نار»؛ بلوغِ جان در کوره‌یِ فقدان

آیا تا به حال چشیده‌ای؟
«وَ مَنْ ذَاقَ طَعْمَ الْبَلَاءِ … اشْتَاقَ إِلَيْهِ إِذَا فَقَدَهُ»

امام صادق (ع) از رازی سخن می‌گوید که تنها اهلِ یقین درک می‌کنند:
وقتی یک‌بار طعمِ «نورِ معالمِ ربانی» را در جوفِ «نارِ بلا» تجربه کنی، دیگر از سختی‌ها فراری نیستی.
تو حالا می‌دانی که در دلِ این آتش، آن «نورِ عزیز» پنهان است.
تو حالا آن‌قدر تشنه‌یِ آن «نور» شده‌ای که اگر بلا از تو گرفته شود، برایش «دلتنگ» می‌شوی!

این است منطقِ اهلِ یقین:

بلا برای مؤمن، «زینت» است و «کرامت»؛
چرا که در کوره‌یِ آن است که ایمانِ انسان «تصیح» می‌شود.
آری، در پسِ پرده‌یِ هر «نار» (بلا)، یک «نور» (نعمتِ معرفت) نهفته است.
و در پسِ هر «نور» (نعمت)، یک «میزان» و بلا نهفته است که آیا شکرش را به جا می‌آوری یا نه؟

خدا از آدم تا خاتم (ص)، به هیچ‌کس ثنا نگفت، مگر بعد از آنکه او را در «بلا» آزمود و او حقِ عبودیت را در آن ادا کرد.
«فَكَرَامَاتُ اللَّهِ فِي الْحَقِيقَةِ نِهَايَاتٌ بِدَايَاتُهَا الْبَلَاءُ»
کرامت‌هایِ خدا، پایان‌هایی هستند که آغازشان «بلا»ست.

و اکنون، نسبتِ «فقد» و این «نار و نور»:

کسی که از «سِکّه‌یِ بلوی» (راهِ بلا) به‌سلامت بیرون آید،
خود می‌شود «سراجِ مؤمنین»؛
او دیگر راه را پیدا کرده است.

آن «فقدانِ ممدوح» که از آن می‌گفتیم، همین‌جاست.
اهلِ یقین، وقتی بلا (فقدانِ ظاهری) به آن‌ها می‌رسد، نه شکوه می‌کنند و نه می‌نالند؛
بلکه در آن «نار»، به‌دنبالِ «نورِ ربوبیت» می‌گردند.
و اگر روزی این «نار» برود و در راحتیِ ظاهری بیفتند،
دوباره مشتاقِ آن «بلا» می‌شوند؛ چون می‌دانند تنها در آنجاست که «طعمِ نور» را خالص‌تر چشیده‌اند.

ای جانِ بی‌قرار!
بدان که اگر در بلا هستی، در «میدانِ کرامت» هستی.
دنبالِ «یوسف» بگرد؛
او در دلِ همین آتش، منتظرِ توست.
وقتی «فقدان» را در آغوش می‌کشی،
یعنی داری به «وجد» می‌رسی.

دیگر هیچ‌چیز برایت مفقود نیست،
وقتی بدانی که هر بلا، آغوشی است از طرفِ محبوب برای چشاندنِ «نور»؛
و هر «فقدان»، پلی است برای رسیدن به «وجدانی» که دیگر هرگز مفقود نمی‌شود.

[فقد]:
الْكَمَالُ فِي الدُّنْيَا مَفْقُودٌ.
السَّعِيدُ مَنِ اسْتَهَانَ بِالْمَفْقُودِ.
الْمُخْطِئُ فَاقِدٌ.
الْفَقْدُ أَحْزَانٌ.
الْغَفْلَةُ فَقْدٌ.
الْفَقْدُ الْمُمْرِضُ فَقْدُ الْأَحْبَابِ.
النِّسْيَانُ ظُلْمَةٌ وَ فَقْدٌ.
الْعَوَافِي إِذَا دَامَتْ جُهِلَتْ وَ إِذَا فُقِدَتْ‏ عُرِفَتْ.
إِيَّاكَ أَنْ يَفْقِدَكَ‏ رَبُّكَ عِنْدَ طَاعَتِهِ وَ يَرَاكَ عِنْدَ مَعْصِيَتِهِ فَيَمْقُتَكَ.
وَ الْغَضَبُ يُسَفِّهُ الْحَلِيمَ وَ يُطِيشُ الْعَالِمَ وَ يُفْقَدُ مَعَهُ الْعَقْلُ وَ يَظْهَرُ مَعَهُ الْجَهْلُ.
آخِرُ مَا تَفْقِدُونَ‏ مُجَاهَدَةُ أَهْوَائِكُمْ وَ طَاعَةُ ذَوِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ.
إِذَا أَرَادَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ إِزَالَةَ نِعْمَةٍ عَنْ عَبْدٍ كَانَ أَوَّلُ مَا يُغَيِّرُ مِنْهُ عَقْلَهُ وَ أَشَدُّ شَيْ‏ءٍ عَلَيْهِ فَقْدُهُ‏.
إِنَّ الطَّمَعَ مُورِدٌ غَيْرُ مُصْدِرٍ، وَ ضَامِنٌ غَيْرُ وَفِيٍّ، وَ رُبَّمَا شَرِقَ شَارِبُ الْمَاءِ قَبْلَ رِيِّهِ، وَ كُلَّمَا عَظُمَ قَدْرُ الشَّيْ‏ءِ الْمُتَنَافَسِ فِيهِ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ بِفَقْدِهِ‏، وَ الْأَمَلُ يُعْمِي أَعْيُنَ الْبَصَائِرِ، وَ الْحَظُّ يَأْتِي مَنْ لَا يَأْتِيهِ.
ثَلَاثٌ يَهْدُدْنَ الْقَوِيَّ: فَقْدُ الْأَحِبَّةِ، وَ الْفَقْرُ فِي الْغُرْبَةِ، وَ دَوَامُ الشِّدَّةِ.
ثَلَاثٌ هُنَّ الْمُحْرِقَاتُ الْمُوبِقَاتُ: فَقْرٌ بَعْدَ غِنًى، وَ ذُلٌّ بَعْدَ عِزٍّ، وَ فَقْدُ الْأَحِبَّةِ.
خَيْرُ الْإِخْوَانِ مَنْ إِذَا فَقَدْتَهُ‏ لَمْ تُحِبَّ الْبَقَاءَ بَعْدَهُ.
سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي‏ فَوَ اللَّهِ مَا فِي الْقُرْآنِ آيَةٌ إِلَّا وَ أَنَا أَعْلَمُ فِيمَنْ أُنْزِلَتْ وَ أَيْنَ نَزَلَتْ؛ فِي سَهْلٍ أَوْ فِي جَبَلٍ، وَ إِنَّ رَبِّي وَهَبَ لِي قَلْباً عَقُولًا وَ لِسَاناً نَاطِقاً.
سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي‏ فَإِنِّي بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَخْبَرُ مِنْكُمْ بِطُرُقِ الْأَرْضِ.
شَيْئَانِ لَا يَعْرِفُ مَحَلَّهُمَا إِلَّا مَنْ فَقَدَهُمَا: الشَّبَابُ وَ الْعَافِيَةُ.
فَقْدُ الْوَلَدِ مُحْرِقٌ لِلْكَبِدِ.
فَقْدُ الْإِخْوَانِ مُوهِي الْجَلَدِ.
فَاقِدُ الدِّينِ مُتَرَدِّدٌ فِي الْكُفْرِ وَ الضَّلَالِ.
+ «مفارقة الدین مفارقة الامن»

فَقْدُ الرُّؤَسَاءِ أَهْوَنُ مِنْ رِئَاسَةِ السُّفَّلِ.
فَقْدُ اللِّئَامِ رَاحَةُ الْأَنَامِ.
فَقْدُ الْحَاجَةِ خَيْرٌ مِنْ طَلَبِهَا مِنْ غَيْرِ أَهْلِهَا.
فَقْدُ الْأَحِبَّةِ غُرْبَةٌ.
فَقْدُ الْبَصَرِ أَهْوَنُ مِنْ فَقْدِ الْبَصِيرَةِ.
فَاقِدُ الْبَصِيرَةِ فَاسِدُ النَّظَرِ.
كُلَّمَا عَظُمَ قَدْرُ الشَّيْ‏ءِ الْمُنَافَسِ عَلَيْهِ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ لِفَقْدِهِ‏.
لَنْ تُوجَدَ الْقَنَاعَةُ حَتَّى يُفْقَدَ الْحِرْصُ.
لَيْسَ كُلُّ مَنْ ضَلَّ فُقِدَ.
مَنْ فَقَدَ أَخاً فِي اللَّهِ فَكَأَنَّمَا فَقَدَ أَشْرَفَ أَعْضَائِهِ.
مَنْ تَفَقَّدَ مَقَالَهُ قَلَّ غَلَطُهُ.
مَنْ أَطَاعَ إِمَامَهُ فَقَدْ أَطَاعَ رَبَّهُ.
هَلَكَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ.
لَا تَذْكُرِ اللَّهَ سَاهِياً وَ لَا تَنْسَهُ لَاهِياً وَ اذْكُرْهُ ذِكْراً كَامِلًا يُوَافِقُ فِيهِ قَلْبُكَ لِسَانَكَ وَ يُطَابِقُ إِضْمَارُكَ إِعْلَانُكَ وَ لَنْ تَذْكُرَهُ حَقِيقَةَ الذِّكْرِ حَتَّى تَنْسَى نَفْسَكَ فِي ذِكْرِكَ وَ تَفْقُدَهَا فِي أَمْرِكَ.
فَقْدُ الْبَصَرِ أَهْوَنُ مِنْ فِقْدَانِ‏ الْبَصِيرَةِ.
مَنْ وَقَّرَ عَالِماً فَقَدْ وَقَّرَ رَبَّهُ.
آثار قلة العقل و فقده‏
فَقْدُ الْعَقْلِ شَقَاءٌ.
أَوَّلُ مَا يُغَيِّرُ عَنْهُ عَقْلَهُ وَ أَشَدُّ شَيْ‏ءٍ عَلَيْهِ فَقْدَهُ‏.
الْفِكْرُ رُشْدٌ الْغَفْلَةُ فَقْدٌ.
مَنْ لَهِجَ بِالْحِكْمَةِ فَقَدْ شَرَّفَ نَفْسَهُ.
فَاقِدُ الْبَصَرِ فَاسِدُ النَّظَرِ.
الْكَمَالُ فِي الدُّنْيَا مَفْقُودٌ.
السَّعِيدُ مَنِ اسْتَهَانَ بِالْمَفْقُودِ.
إِيَّاكَ أَنْ يَفْقِدَكَ‏ رَبُّكَ عِنْدَ طَاعَتِهِ [فَلَا يَجِدَكَ‏] أَوْ يَرَاكَ عِنْدَ مَعْصِيَتِهِ فَيَمْقُتَكَ.
وَ اذْكُرْهُ [ذِكْراً] كَامِلًا يُوَافِقُ فِيهِ قَلْبُكَ لِسَانَكَ وَ يُطَابِقُ إِضْمَارُكَ إِعْلَانَكَ وَ لَنْ تَذْكُرَهُ حَقِيقَةَ الذِّكْرِ حَتَّى تَنْسَى نَفْسَكَ فِي ذِكْرِكَ وَ تَفْقُدَهَا فِي أَمْرِكَ.
مَنْ تَفَقَّدَ مَقَالَهُ قَلَّ غَلَطُهُ.
آخِرُ مَا تَفْقِدُونَ‏ مُجَاهَدَةُ أَهْوَائِكُمْ وَ طَاعَةُ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ.
مَنْ سَاءَ عَقْدُهُ سَرَّ فَقْدُهُ‏.
فَقْدُ اللِّئَامِ رَاحَةُ الْأَنَامِ.
النِّسْيَانُ ظُلْمَةٌ وَ فَقْدٌ.
الزُّهْدُ أَنْ لَا تَطْلُبَ الْمَفْقُودَ حَتَّى يُعْدَمَ الْمَوْجُودُ.
كُلَّمَا عَظُمَ قَدْرُ الشَّيْ‏ءِ الْمُنَافَسِ عَلَيْهِ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ لِفَقْدِهِ‏.
الْمُصِيبُ وَاجِدٌ الْمُخْطِئُ فَاقِدٌ.
الْفَقْدُ الْمُمْرِضُ فَقْدُ الْأَحْبَابِ.
فَقْدُ الْأَحِبَّةِ غُرْبَةٌ.
فَقْدُ الْإِخْوَانِ مُوهِي الْجَلَدِ.
مَنْ فَقَدَ أَخاً فِي اللَّهِ فَكَأَنَّمَا فَقَدَ أَشْرَفَ أَعْضَائِهِ.
خَيْرُ الْإِخْوَانِ مَنْ إِذَا فَقَدْتَهُ‏ لَمْ تُحِبَّ الْبَقَاءَ بَعْدَهُ.
الْفَقْدُ أَحْزَانٌ.
الْعَوَافِي [الْعَافِيَةُ] إِذَا دَامَتْ جُهِلَتْ وَ إِذَا فُقِدَتْ‏ عُرِفَتْ.

مشتقات ریشۀ «فقد» در آیات قرآن:

قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ ما ذا تَفْقِدُونَ‏ (71)
قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعيرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعيمٌ (72)
وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقالَ ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كانَ مِنَ الْغائِبينَ (20)

**دردِ فقدانِ یوسف؛ حکایتِ قلبی در جستجوی جفتِ نورانی خویش**
*«گفتند: چه چیز گم کرده‌اید؟ گفتند: پیمانه‌ی پادشاه را گم کرده‌ایم.»* (قرآن کریم، ۱۲: ۷۱-۷۲)

#### **۱. متافیزیکِ «فقد» (فقدان)**
در نقشه‌نگاری بالینی روان انسان، «فقدان» اغلب به عنوان یک آسیب (پاتولوژی) شناخته می‌شود؛ خلئی که باید پر شود، یا غمی که باید درمان گردد. اما در مکتب حکمت الهی، «فقد» تنها یک کاستی نیست؛ بلکه یک قطب‌نماست. فقدان، زبان خاموشی است که روح به وسیله‌ی آن، «غربت» و دوری خود را بازمی‌شناسد.

امیر مؤمنان، امام علی (ع)، به ژرفی فرمودند:
*«الْكَمَالُ فِي الدُّنْيَا مَفْقُودٌ» (کمال در دنیا یافت‌نشدنی است).*

جستجوی کمالِ مطلق در این عالمِ گذران، جستجوی سراب است. ذات این دنیا بر «تکه تکه بودن» بنا شده است. از این رو، دردِ فقدان، در واقع بیداریِ روح است؛ لحظه‌ای که می‌فهمد همتای حقیقی‌اش – یا همان «جفت نورانی‌اش» – به این خاک تعلق ندارد.

#### **۲. جستجوی جفتِ نورانی**
هر قلبی در خود یک «نوستالژی مقدس» دارد. ما در طول زندگی سرگردانیم و به دنبال نیمه‌ی گمشده‌ای می‌گردیم؛ انعکاسی الهی که بازتاب‌دهنده‌ی فطرتِ آسمانیِ ما باشد. این «جفت نورانی»، همان «ولیّ» است؛ یوسفِ معنوی، جلوه‌ی کاملِ نور الهی. بدون این پیوند، روح دچارِ یک «تبعید وجودی» می‌شود.

همان‌طور که در احادیث آمده است:
*«فَقْدُ الْأَحِبَّةِ غُرْبَةٌ» (فقدان عزیزان، نوعی غربت است).*

این غربت، جغرافیایی نیست، بلکه معنوی است. هنگامی که قلب، هم‌سویی خود را با «راهنمای نورانی»‌اش از دست می‌دهد، نسبت به خودِ حقیقی‌اش بیگانه می‌شود و در بیابانِ سردِ «خویشتن‌محوری» سرگردان می‌گردد.

#### **۳. پیمانه‌ی پادشاه: نمادِ عهد**
در زیباییِ تراژدیکِ سوره‌ی یوسف، برادران مورد پرسش قرار می‌گیرند: «چه چیز گم کرده‌اید؟» و پاسخ می‌دهند: «پیمانه‌ی پادشاه (صُواعَ الْمَلِكِ) را».

در سطحی عمیق‌تر و باطنی، این پیمانه همان ظرفِ علم و محبت الهی است. ما نیز در راهروهای این دنیا می‌دوییم و به دنبال چیزهای ارزشمندی هستیم که گم کرده‌ایم. ما این تشنگی را به اشتباه با امیال دنیوی پاسخ می‌دهیم، در حالی که آنچه واقعاً گم کرده‌ایم، «پیمانه‌ی پادشاه» است؛ همان پیوند مقدس با پروردگار و حجتِ او. ما در جستجوی یوسف‌ایم، حتی زمانی که گمان می‌کنیم تنها در پیِ اموالِ از دست‌رفته‌مان هستیم.

#### **۴. فقدانِ آسیب‌شناختی**
ویران‌گرترین تشخیص برای قلب، نه نابیناییِ چشم، که «گسستِ معنوی» است. کلام نورانی اهل‌بیت (ع) این حقیقت تلخ را روشن می‌سازد:
*«فقدانِ بصر آسان‌تر از فقدانِ بصیرت است.»*

اما خطر نهایی – آن فاجعه‌ی روان‌شناختیِ نفس – آنجاست که ما در گناهان‌مان «حاضر» باشیم، اما در بندگی‌مان «غایب». هشدار الهی چنین طنین‌انداز است:
*«بترس از اینکه پروردگارت تو را آنجایی که امر کرده بود باشی، نیابد (مفقود ببیند).»*

هنگامی که ما در «حضور الهی» مفقود می‌شویم، به تاریک‌ترین حالتِ «فقد» وارد شده‌ایم؛ ما نسبت به توهمات‌مان حاضر، و نسبت به حقیقت، کاملاً غایب هستیم.

#### **۵. «از من بپرسید پیش از آنکه مرا از دست بدهید»**
غمِ جمعیِ بشریت در آن ندا‌ی جاودانه و جانکاهِ امام علی (ع) بر فراز منبر کوفه نهفته است:
*«سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي» (از من بپرسید پیش از آنکه مرا از دست دهید).*

این فریادِ «جفت نورانی» است که خود را به جهانی نابینا عرضه می‌کند. بزرگ‌ترین تراژدیِ بشر، عادتِ او به نادیده گرفتنِ نورِ حاضر است تا زمانی که آن را از دست بدهد. ما تنها زمانی قدر خورشید را می‌دانیم که غروب می‌کند، و تنها زمانی برای یوسف می‌گرییم که او را به چاهِ غفلتِ جمعی‌مان افکنده باشیم.

#### **۶. کیمیای «فقدِ نفس»**
قلب چگونه از دردِ این فقدان شفا می‌یابد؟ درمان در یک تناقض نهفته است: برای یافتنِ «جفت نورانی»، باید داوطلبانه «خود» را گم کرد.

همان‌طور که در آموزه‌های عرفانی می‌آموزیم، «ذکر» حقیقی تنها زمانی حاصل می‌شود که «منِ کوچک» ذوب شود:
*«هرگز به حقیقتِ یادِ او نمی‌رسی مگر آنکه خودت را فراموش کنی… و خویشتن را در امرِ او مفقود کنی.»*

هنگامی که «منِ» کوچک و شکننده، مفقود شد، «جفت نورانی» سرانجام یافت می‌شود. جستجو نه با به دست آوردن دنیا، بلکه با رها کردنِ خود برای در آغوش کشیدنِ محبوب به پایان می‌رسد.

دردِ فقدانِ یوسف، همان آتشی است که طلای قلبِ ما را پالایش می‌کند. این درد به ما می‌آموزد که ما به تنهایی کامل نیستیم؛ ما نیمی از یک معادله‌ی آسمانی هستیم که منتظریم دوباره با آن «نور» یکی شویم.

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی