The Passionate Loyalist:
When Love Twines Like Ivy around Light!
🔸 Abstract / Summary:
Not all fanaticism is blameworthy.
Some gather around false leaders to justify their envy, while others circle a source of divine light with hearts ablaze in love.
This article explores the Qur’anic and linguistic roots of the word ‘ʿaṣab’, tracing its evolution from notions of tribal allegiance to the intimate metaphor of ivy (* عشقه *)—a plant that lovingly clings and twines.
In contrast to the destructive zeal of the envious, the ‘passionate loyalist’ is portrayed as one who clings to the light of their teacher, defending it not with hostility, but with luminous commitment.
Through this lens, we see ‘ʿaṣab’ not as mere partisanship but as a deep gravitational pull toward divine illumination or destructive desire.
“Everyone becomes a partisan—some of fire, some of light.”
Workers’ Collective Refusal Strike!
«عصب» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة»،
و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی می نویسند:
«عصب الرجل الناقة: شدّ فخذيها بحبل ليدرّ اللبن،
بستن رانهای شتر با طناب برای دوشیدن شیر»
«مَعْصُوب: شترى كه تا او را نبندند شير نمىدهد.»
«عَصَّبَ رأسه بِالعِصَابَةِ»
«تَعَصَّبَ أي شد الْعِصَابَةَ.»
«التَّعَصُّبُ من الْعَصَبِيَّةِ، و هي المحاماة و المدافعة عمن يلزمك أمره أو تلزمه لغرض»
«عَصَبَ الْقَوْمُ بِالرَّجُلِ: أَحَاطُوا بِهِ لقتَالٍ أَوْ حِمَايَةٍ.»
«الِاعْتِصَابُ»: مفهوم زیبایی در این واژه وجود داره!
تعصّب: بستن محکم، پافشاری بر چیزی
عَصَبُوا بِالرَّجُل: گرد او جمع شدند، برای دفاع یا قتال
اعتصاب: نوعی احاطه و تمرکز نیرو برای هدفی خاص
📌 نتیجه لغوی:
ریشه «عصب» در همۀ کاربردهایش به معنای
جمع شدن، بستن، احاطه کردن با پافشاری است؛
خواه برای نور، خواه برای نفس.
…
«عصب» همیشه نشانهی یک پیوستگی شدید است.
در ظاهر، این شدت میتواند برای دفاع یا حمایت باشد؛
در باطن، میتواند برای عشق یا وابستگی.
اما این شدتِ پیوستگی، بسته به مرکزِ پیوند، یا نور است یا ظلمت.
اگر مرکز این پیوند، معلم نورانی باشد، تعصب بر حق است؛
اما اگر مرکز آن، خواستهها و تمنّاهای نفسانی باشد، تعصب میشود ظلمت، میشود «حسد».
…
«تُعْصَبُ الأُمورُ: امور بزرگ سر و سامان مییابد.»
در معنای ممدوح یعنی اهل نور میگن ما اموراتمونو با نور سر و سامان میدهیم پس عصبة در معنای ممدوح میشه نور الولایة.
اما اهل حسد میگن ما بدون نیاز به نور، خودمون از پسِ کارامون بر میایم و اموراتمونو سر و سامان میدیم و نیازی به یوسف نداریم و خودمون عصبة هستیم.
در آیه «ان الذین جاوا بالافک عصبة منکم» نیز معنایش همینه که داستان افک عایشه هم همین معنای مذموم در واژۀ عصبة وجود داره اینها اهل افک و حسد هستند و از خود شما هستند و اندیشه و باورشون هم اینه که خودشون بدون نور، میتونن از پسِ کارهاشون بر بیان!
حسود، نه تنها سائل نور نیست، بلکه خود را عصبة و بینیاز از نور میداند!
توضیح مفهوم «عَصَب» در دو ساحت نور و نار
عنوان مقاله، حقیقت را فریاد میزند:
«کربلای درون؛ نزاع متعصّبین به نار و متعصّبین به نور!»
زیرا «عصب» میدان جنگی است که در آن، دلها صف میگیرند:
یک سو تعصّب به نور، سوی دیگر تعصّب به نار.
واژه «عصب» از نظر لغوی همیشه یک پیام دارد:
بستن، گرد آمدن، احاطه کردن، و پافشاری.
اما پرسش بزرگ این است: دورِ چه چیزی؟ با محوریتِ چه کسی؟
همین ریشه، در نگاه نورانی، میشود شیرِ گوارای هدایت:
«عصب الناقة» — بستنِ رانهای شتر برای دوشیدن شیر.
این یعنی: تعصّب نورانی = گره خوردن به معلم ربانی تا شیر هدایت جاری شود.
و اما نگاه تاریک…
«تَعَصَّبَ» — گرد هم آمدن بر محورِ خود، خواه برای جنگ، خواه ادعا.
یعنی: تعصّب ظلمانی = گره خوردن به نفس، به خواستههای تاریک، به حسد.
پس «عصب» همیشه هست — اما یا عبادت است، یا عبادتنما؛
یا اتصال به نور است، یا پیوند با نار.
…
ریشه «عصب» یعنی پیوستگی شدید؛
اما ارزشش، بسته به محور پیوند است.
اگر محور معلم نورانی باشد → ولایت، نور، حکمت، شیر هدایت.
اگر محور منِ متکبر و تمنّاهای نَفْس باشد → حسد، افک، تهمت، ظلمت.
توجیه قرآنی این حقیقت:
🔹 در معنای نورانی، اهل ولایت میگویند:
«تُعْصَبُ الأُمور» — امور بزرگ با نور سامان مییابد.
یعنی ما با نور معلم ربانی امور را محکم میکنیم،
نه با عدد و محاسبه و سیاست ظاهری.
عُصْبة نور = اتّصال به معلم = نور الولایة = انسجام الهی.
🔹 اما اهل حسد میگویند:
«نَحْنُ عُصْبَةٌ» — ما خودمان کافی هستیم!
بدون یوسف، بدون نور، بدون معلم.
«ما عقل و سیاست داریم؛ نیاز به او نداریم.»
و همین توهّم، آنان را به چاه ظلمت میبرد.
این دقیقاً همان جوهرۀ «افک» است؛
همان مرضی که قرآن دربارهاش فرمود:
«إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ»
یعنی چه؟
همان پیوند ناسالم!
جمعی از خودتان که به جای پیوند با نور،
با نفسهای همدیگر گره خوردند
و خیال کردند که با جمع شدن بر محور خودشان، میتوانند راه را تعیین کنند.
تعصّب به نفس، لباسِ جمع، اما روحِ تفرقه دارد!
در ظاهر همدلند، اما در باطن تاریک و پراکنده.
…
اهل نور میگویند:
اهل ظلمت میگویند:
یکی پیوند میبندد تا هدایت بدوشد.
دیگری پیوند میبندد تا حقیقت را دفن کند.
این است راز فهم واژۀ قرآنی «عصب»؛
ریشهای که یا تو را شیر میدهد،
یا تو را به چاه میکشاند.
بیایید با رویکردی قرآنی، عرفانی و روانشناختی، واژۀ «عصب» را در دو ساحت متضاد معناشناسی بررسی کنیم:
۱. تعصب نیکو به نور و معلم نورانی
۲. تعصب زشت به تمنیات نفسانی (ریشه حسادت)
«عصب»؛ تعصّبِ نور یا تعصّبِ نار (تمنّا)؟!
و عبارت قرآنی «عُصبةٌ منکم»
چرا خدا از واژه «عُصبَة» برای اهل افک استفاده کرد؟
…
تعصب؛ دو چهره کاملا متفاوت و متضاد در قرآن و عرفان:
الف) تعصّب نیکو:
دلبستگی و غیرت بر نور، امام ع، معلمِ نورانی
مثل یاران امام حسین (ع)، که در کربلا با تعصب نورانی ایستادند:
«الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ»
+ [سورة البقرة (۲): آية ۱۶۵]
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ
وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ
وَ لَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ
أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً وَ أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعَذابِ (۱۶۵)
و برخى از مردم، در برابر خدا، همانندهايى [براى او] برمىگزينند،
و آنها را چون دوستى خدا، دوست مىدارند؛
ولى كسانى كه ايمان آوردهاند، به خدا محبت بيشترى دارند.
كسانى كه [با برگزيدن بتها، به خود] ستم نمودهاند اگر مىدانستند هنگامى كه عذاب را مشاهده كنند تمام نيرو[ها] از آنِ خداست، و خدا سختكيفر است.»
ب) تعصّب زشت:
وابستگی پنهان و سرسخت به تمنیات شخصی
مصداق کامل: لیدرهای سوء حسود و اهل حسادت متبع آنها
وانمود به بیتعلقی، اما در عمل اسیرِ خواستهها هستند.
شیطان: در ظاهر در زمرۀ ملائکه، در باطن متعصب به خود و کبر
خدا در «امتحان سجده» او را رسوا کرد.
«إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ»
«عصبة»: جمعی متعصب، که بهدور هم و در دفاع از یکدیگر متحجرانه ایستادند.
«منکم»: ظاهرشان از شماست، باطنشان نه.
ریشه پنهان تعصبشان: تمناها و حسد
📌 نتیجه روانشناختی:
حسود، شدیداً به خواستههایش متعصب است، اما این تعصب را پنهان میکند.
خدا با امتحانها دست او را رو میکند.
…
کربلا؛ میدان دو اعتصاب:
کوفه: اعتصاب برای نفس، باند تمنّا، «عُصبَة»
کربلا: اعتصاب برای نور، دلبستگی به امام ع، «أصحاب الحسین»
دو گروه، دو نوع «عصب»، دو نوع اعتصاب.
…
«عصب» از واژههایی است که هم در نور معنا دارد، هم در ظلمت
بستگی دارد به اینکه ما دور چه چیزی جمع شدهایم: نور یا تمنّا
خدا با امتحانهایی مثل سجده، مثل امتحان مال و مقام، و … این تمایز را آشکار میکند.
دلنوشته
«عَصَب»: پیوندی به نور؟ یا حلقهای به تمنّا؟
اول این توضیح را بدهیم که:
«بیایید صافِ دل بایستیم» یعنی:
بیایید با صداقتِ کامل، بدون پیچیدگیهای ذهنی و توجیههایِ دروغین،
دل را مثل آینه صاف کنیم و مقابل حقیقت بایستیم.
یعنی:
بدون دفاع از خود
بدون فرار از حقیقت
بدون اینکه بخواهیم چیزی را توجیه کنیم
بدون نقاب، بدون ادعا
در حقیقت یعنی:
بیایید صادقانه و شجاعانه، با قلب پاک و بیزَنگار، حقیقت را نگاه کنیم.
صافِ دل ایستادن یعنی آن لحظهای که آدم میگوید:
«خدایا، من خودم را گول نمیزنم…
چیزی که هستم را میبینم.
میخواهم بهتر شوم.
نور را میخواهم، نه توجیه را.»
پس حالا بیایید صافِ دل بایستیم و از خود بپرسیم:
ما دورِ چه چیزی جمع شدهایم؟ نور… یا تمنّا؟
همین یک سؤال، «عصب» را معنا میکند.
در قرآن و سلوک دل، «عصب» دو چهره دارد:
۱) تعصّب نیکو به نور و معلم نورانی
اینجا «عصب» یعنی پیوندِ محکم با نورِ ولایت؛ یعنی غیرت بر حق، بر امامِ نور، بر معلمِ ربانی.
دل به نور میبندد تا شیرِ هدایت بدوشد؛ جمع میشود تا راه روشنتر شود.
همان روحی که آیه توصیفش میکند:
«وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ» — عشقی محکمتر، پیوندی روشنتر.
یاران حسین علیهالسلام چنین بودند: اعتصاب برای نور؛ ایستادن با همه وجود کنار حق.
اینجا «عصب» میشود انسجامِ رحمانی؛ جمعشدن برای رشد، برای صدق، برای پاکی.
تعصّبِ نیکو یعنی: من به حق تعهد دارم؛ اگر همه بروند، من میمانم.
یعنی: از معلمِ نورانی میپرسم، میآموزم، و پاسخگویم.
۲) تعصّب زشت به تمنّیات نفسانی (ریشه حسادت)
اینجا «عصب» میشود باندِ تمنّا؛ حلقهای که دورِ خواستههای پنهان شکل میگیرد.
ظاهرش همدلی است، باطنش حسادت.
وانمود به بیتعلقی، اما اسیرِ خواهشها؛
مثل ابلیس که در «امتحانِ سجده» رسوا شد: در صفِ ملائک ظاهر، در حقیقت اسیرِ کبر.
قرآن پرده را کنار میزند:
«إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ»
«عُصبة»: جمعی متعصّب که در دفاعِ متحجّرانه از هم حلقه زدهاند؛
«مِنکم»: از جنسِ شما در ظاهر، نه در باطن.
ریشهشان تمنّا و حسد است؛ خدا با امتحانها دستشان را رو میکند.
کربلا؛ میدانِ دو اعتصاب
کوفه: اعتصاب برای نَفْس؛ باندِ تمنّا؛ «عُصبَة».
کربلا: اعتصاب برای نور؛ دلبستگی به امام؛ «أصحاب الحسین».
دو گروه، دو «عصب»، دو سرنوشت:
یکی جمعِ بینور که میپراکند،
دیگری جمعِ نور که جمع میکند.
چرا خدا درباره اهل افک گفت «عُصْبَةٌ»؟
چون مشکل، فقط تکنفره نبود؛
شبکهای از وابستگیهای نفسانی بود: تعصّبِ کور، دفاعِ متقابل، توجیهِ مشترک.
«عصب» در اینجا یعنی احاطه بر یکدیگر برای حفظ تمنّا؛
نه برای کشفِ حق، که برای دفنِ آن.
حلقهای که به جای نورِ معلم، دورِ «خود» بسته شده است.
…
«عصب» همیشه نشانهی پیوستگی شدید است؛
اما ارزشش را «مرکزِ پیوند» تعیین میکند:
اگر مرکز، معلمِ نورانی باشد → تعصّبِ نیکو: انسجام، شیرِ هدایت، رشد.
اگر مرکز، نَفْس و تمنّا باشد → تعصّبِ زشت: افک، تهمت، سقوط.
👈خدا امتحان میگیرد تا این تمایز روشن شود:
سجده؛ مال؛ مقام؛ لحظههای انتخاب.
در هر امتحان، با چه کسی «عصب» میبندیم؟
با نور… یا با تمنّا؟👉
یک ترازوی ساده برای دل
– وقتی به نورِ معلم ربانی متصل میشوم، دلم آرام میگیرد، پرسشهایم راست میشوند، پاسخگو میشوم.
– وقتی به تمنّا متصل میشوم، دل تنگ میشود، بهانه میسازد، از سؤال فرار میکند، و جمعِ تاریک میسازد.
دعای دل
خدایا! «عصب» ما را نورانی کن.
جمعشدنمان را برای خودت قرار بده؛
پافشاریمان را بر حق، نه بر تمنّا.
ما را از «عُصبَة»های افک برهان
و در حلقهی یارانِ نور جای بده؛
تا هر وقت گفتیم «نحن عصبة»،
یعنی: «ما با نور بستهایم، نه با نَفْس».
و هر وقت جمع شدیم،
یوسفِ دل، از چاه بالا بیاید… نه اینکه پایینتر برود.
گاهی واژهای در قرآن چنان بار معنایی سنگینی دارد که دل را وامیدارد به تأمل.
یکی از این واژهها، واژۀ «عُصبة» است که خدا دربارۀ گروهی از مروّجان دروغ افک (افک عایشه) فرمود:
«إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ» (نور، 11)
در نگاه نخست، این واژه صرفاً بهمعنای «گروهی از شما» به نظر میرسد؛
اما چرا خدا آنها را عُصبَة نامید، نه فقط «قوم» یا «فِرقه» یا «طائفه»؟
و چرا فرمود: «مِنکم»؛ یعنی اینها از شما هستند؟
مگر ممکن است کسی از ما باشد و با این حال عامل دروغی بزرگ شود؟
👈ما، همان کاروانیم که نور را به تهمت خاموش خواست!👉
راز این تعبیر، در خود واژه نهفته است.
«عصب» یعنی جمع شدن، بستن، حلقه زدن، پافشاری کردن.
واژهایست که هم میتواند در مدح باشد، و هم در ذم.
هم به معنای گردآمدن عاشقانه به دور امامی نورانی است،
و هم گردآمدن متعصبانه به دور گوسالۀ سامری بر سر خواستههای نفسانی.
ما در این مقاله میخواهیم دریچهای باز کنیم به فهم این واژه؛
ببینیم چطور «عصب» میتواند ما را به نور وصل کند، اگر دلبسته معلم نورانی باشیم،
و چطور میتواند ما را به ظلمت حسد ببندد، اگر دلبسته تمنّاهای پنهان در دل باشیم،
و فریب وسوسههای شیطان را بخوریم!
دلنوشته:
رازِ «عُصبَةٌ مِنکم»
گاهی یک واژه در قرآن آنقدر سنگین است که دل، بیاختیار میایستد و تدبر میکند…
یکی از آنها «عُصبَة» است؛ همانجا که خدا دربارهی مروّجان افک فرمود:
«إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ».
در نگاه اول، یعنی «گروهی از شما».
اما چرا گفت عُصبَة—نه «قوم»، نه «فرقه»، نه «طائفه»؟
چرا افزود «مِنکم»—از خودِ شما؟
👈مگر میشود «از ما» باشی و چراغِ دروغی بزرگ را دست بگیری؟!👉
اینجا، راز در خودِ واژه پنهان است:
«عَصَب» یعنی جمع شدن، حلقه زدن، بستن و پافشاری.
حلقهای که میتواند دورِ نور بسته شود—گردِ امام و معلم ربانی،
یا دورِ نَفْس—گردِ تمنّا، حسد و بتِ سامری.
پس «عُصبَةٌ مِنکم» یعنی:
حلقهای که از درونِ جامعه برخاست،
(جامعه، همون اجتماع حلقهزده به دور معلم ربانی است!)
با چهرههای آشنا، صداهای مأنوس، زبانِ دین…
اما پیوندشان نه با نور، که با تمنّا بود.
ماجرای افک، فقط یک شایعۀ دروغ غمانگیز نبود؛
تمرینِ جمعشدنِ تاریکی بود—اتّحادِ حسد علیه حقیقت.
و دردناکتر اینکه:
👈 ما، همان کاروانیم که روزی خواست نور را با تهمت خاموش کند! 👉
اگر دل را نسپاریم، اگر سؤال نکنیم، اگر به معلم نورانی تکیه ندهیم،
همان داستان تکرار میشود؛ فقط نامها عوض میشوند.
«عصب» دو در دارد:
یکی به سوی ولایت—پیوندِ عاشقانهای که شیرِ هدایت میدوشد و دل را روشن میکند؛
دیگری به سوی هوا—پیوندِ متعصّبانهای که حقیقت را میبندد و دل را تیره میکند.
بیایید از خود بپرسیم:
ما دورِ چه چیزی حلقه زدهایم؟
نور یا تمنّا؟
آیا «عصب» ما، حلقهی پرسش و شاگردی کنار معلم ربانیست،
یا محفلِ توجیه و لجاجت کنار سامریِ دل؟
خدایا…
ما را در عصبِ نور جمع کن—حلقهی یاران حق،
نه در حلقهی افک که «از ماست» اما «با ما» نیست.
به ما جرأتِ پرسیدن بده، تواضعِ شاگردی،
و دلی که هر بار حلقه میزند،
به گردِ حقیقت حلقه بزند، نه تمنّا.
تا وقتی گفتیم «نَحنُ عُصبَة»،
یعنی: «ما، حلقهی نوریم.»
و وقتی شنیدیم «مِنکم»،
یادمان باشد: خطر، از همین نزدیکی آغاز میشود—
از جایی که «ما» هستیم،
اگر «معلم نورانی» در مرکز حلقه نباشد. 🌿✨
🌟 تعصب ممدوح: تعصب به نور
قرآن، نمونههایی از تعصب ممدوح دارد؛
جاییکه مؤمنان به گرد امام ع، پیامبر ص یا ولی خدا حلقه زدهاند،
از او جدا نمیشوند، و با تمام وجود برای او میایستند.
در کربلا، یاران حسین (ع)، با اینکه اندکند، اما عُصبَةاند؛
«لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ يَقُولُ عَصَبَةٌ قَلِيلَةٌ»
همدل، هماهنگ، حلقهای بسته بر نور.
تعصب آنان، اعتصاب برای نور بود:
جمع شدند، به پای ولی خدا، و نگذاشتند نور خاموش شود.
🔥 تعصب مذموم: تعصب به تمنّا
اما آنسوی میدان، اهل کوفه هم عُصبَة بودند!
آنان نیز دور هم جمع شدند، اما نه بر محور نور؛ بر محور تمنّاهایشان.
اجتماع اهل حسد، دور گوساله سامری!
دور مال، قدرت، عافیت، ماندن، ترس.
اینها هم نوعی تعصب است، اما اینبار ظلمانی.
از همین جنس بود عُصبَةای که عایشه و همدستانش، افک را در مدینه ساختند:
از همین جنس بود عُصبَةای که برادران حسود یوسف ساختند:
گرد یک تمایل تاریک، دروغی را پشتیبانی کردند.
دلنوشته:
عصبِ نور یا عصبِ تمنّا؟
🌟 تعصّبِ ممدوح: تعصّب به نور
گاهی «عُصبَة» یعنی حلقهای که بر گردِ نور بسته شده است؛
دلبستگی و غیرتی که مؤمنان را کنار پیامبر ص، امام ع و معلمِ ربانی نگه میدارد.
کم باشند یا بسیار، واحداند؛ نه با عدد، که با عهد.
کربلا همین بود: اندک، اما «عُصبَة» به نور—همدل، هماهنگ، بسته به ولیّ خدا.
تعصّبِ ایشان شد اعتصاب برای نور: جمع شدند و نگذاشتند چراغ ولایت خاموش شود.
دستها کم بود، ولی دلها حلقهای کامل ساخت که نور در آن میجوشید.
🔥 تعصّبِ مذموم: تعصّب به تمنّا
اما آنسوی میدان هم «عُصبَة» شکل میگیرد؛
حلقهای نه بر محور نور، که بر مدار تمنّا: مال، قدرت، عافیت، ترس.
اهل کوفه هم جمع شدند—اما برای ماندن، برای توجیه، برای «خود».
این همان «محفلِ سامری» است: گردِ گوسالهی زرّینِ هوس حلقه میزنند و
با هم در تاریکی، یکدیگر را تأیید میکنند.
از همین جنس بود «عُصبَة» افک در مدینه:
چند نفر، یک میلِ تاریک را محور کردند و دروغ را پشتیبانی کردند—
زنجیرهای از تعصّبِ کور که حق را میپوشاند.
و از همین جنس بود «عُصبَة» برادران یوسف:
حسدی که دورِ خود حلقه زد، تا نورِ یوسف را به چاه بیندازد.
…
«عصب» هم میتواند تسبیحِ نور باشد، هم طنابِ تمنّا.
هم میتواند تو را در کنار معلم ربانی نگه دارد،
هم میتواند تو را در صفِ افک و حسد ببرد.
مرز، یک چیز است: محورِ حلقه.
اگر محور، نور است—تعصّبِ تو عبادت میشود؛
اگر محور، تمنّاست—تعصّبِ تو ظلمت میشود.
خدایا…
دلهای ما را در عصبِ نور جمع کن؛
حلقهای که با سؤال و شاگردی محکم میشود،
نه با لجاجت و توجیه.
ما را از «عُصبَة»های افک دور بدار،
و در حلقهی یارانِ حق جایمان بده—
تا هرگاه گفتیم «نَحنُ عُصبَة»،
یعنی: ما به نور بستهایم، نه به تمنّا. 🌿✨
إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ وَ إِنَّهُمْ لَنا لَغائِظُونَ!
از این آیات زیبا، مفهوم واژۀ «یوسف» استنباط میشود.
اینکه اقلیت، اکثریت را بر سر خشم میآورند، یک داستان تکراری است!
اینکه عصبة ممدوح، عصبة مذموم رو بر سر خشم میآورند!
این داستان تکراری کربلاست!
[سورة الشعراء (۲۶): الآيات ۵۱ الى ۶۸]
فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ (۵۳)
پس فرعون مأموران جمعآورى [خود را] به شهرها فرستاد،
إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ (۵۴)
[و گفت:] «اينها عدّهاى ناچيزند.
وَ إِنَّهُمْ لَنا لَغائِظُونَ (۵۵)
و راستى آنها ما را بر سر خشم آوردهاند،
وَ إِنَّا لَجَمِيعٌ حاذِرُونَ (۵۶)
و[لى] ما همگى به حال آمادهباش درآمدهايم.»
دلنوشته
اقلیتی که آتشِ خشمِ دلهای تاریک را شعلهور میکنند
قرآن پرده را کنار میزند و باز همان صحنه آشنا را نشان میدهد:
فرعون، تمام دستگاهش، فرمانهای وحشت، فریادهای تشویش…
چرا؟ به خاطر چند دلِ نورانی!
«إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ»
اینها اندکند…
قلیل…
کوچک در چشم دنیا، اما بزرگ در چشم آسمان.
«وَ إِنَّهُمْ لَنا لَغائِظُونَ»
و همین اندکها ما را به آتشِ خشم میکشانند!
چرا؟
چون نور، همیشه تاریکی را میسوزاند.
چون حضور یک یوسف، خوابِ هزار برادرِ حسود را آشفته میکند.
چون وجود یک دلِ وصلبهنور،
هویتِ همهی دلهای بستهبهنفس را تهدید میکند.
اینجا، مفهوم پنهان واژه «یوسف» روشن میشود:
یوسف یعنی اقلیت نورانی که اکثریتِ گرفتار تمنّا را بر سر خشم میآورد.
یوسف یعنی حجت در دل تاریخ؛
اندک در عدد، عظیم در اثر.
این داستان فقط قصه مصر نیست…
این، کربلاست.
این، هر عصر است.
هرجا اقلیتی حلقه زدند به نور،
گروهی حلقه میزنند به خشم.
در یک سوی میدان:
اصحاب حسین—قلیل، اما عُصبَة نور، استوار، آرام، عاشق.
در سوی دیگر:
جمعیت بسیار، صداهای بلند، تبلیغات، تهدید، ترس… اما تهی.
«إِنَّا لَجَمِيعٌ حاذِرُون»
ما آمادهایم!
ما زیادیم!
ما قدرتیم!
ما عصبة ایم!
آه… چقدر این صحنه تکرار شد:
در یوسف،
در موسی،
در عیسی،
در محمد ص،
در علی، حسن و حسین علیهمالسلام،
و در هر دلِ صادقی که جرأت کرد نور را انتخاب کند.
اقلیت همیشه مردم را نمیترساند؛
اما همیشه ظالمان را میترساند.
همیشه حسودان را خشمگین میکند.
همیشه تاریکی را رسوا میکند.
ای جانِ مشتاق…
بترس از آن روز که دلات با اکثریتِ بینور همراه شود
فقط چون زیادند، فقط چون صدا دارند، فقط چون قدرت دارند.
و خوشا روزی که قلبت—حتی اگر تنها—در صف قلیل نور بایستد.
شاید دنیا بگوید:
«شِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ»
عدهای کماند… ارزش ندارند…
اما آسمان آرام میگوید:
اینها یاران یوسفند؛
همانهایی که زمین را نه با عدد، بلکه با نور تغییر میدهند.
پس اگر روزی دیدی
که اندکها خشمِ بسیارها را برافروختند،
لبخند بزن…
چون نور، راه را یافته است.
و تاریکی، آخرین تلاشش را میکند.
خدایا…
ما را از آن قلیل قرار بده
که با نور میجوشند و خاموش نمیشوند؛
نه از آن بسیار
که با صدا میغرند و
از درون خالیاند. 🌿✨
حسادت، تعصب به تمنّا
حسد، در نگاه قرآن، فقط یک حس زودگذر یا ناراحتی از پیشرفت دیگران نیست؛
بلکه نوعی وابستگی درونی شدید به تمنّاهای شخصیست.
حسد، نارضایتی به تقدیرات است:
«الحاسد جاحد لانّه لم یرض بقضاء الله»
حسود نمیخواهد دیگری به خیر برسد، چون عمیقاً معتقد است که آن خیر، حقّ اوست!
در واقع، حسود قلباً خودش را مرکزِ توزیع نعمتها میداند.
و همین، او را به شدت متعصّب میکند.
حسود از خدا راضی نیست!
حسود از تقدیرات خدا راضی نیست، یعنی از عملکرد خدا راضی نیست؛
چرا خدا برای دیگری نعمتی خواسته که برای او نخواسته!
در حالیکه از نظر حسود، او نسبت به آن شخص، بیشتر واجد شرایط دریافت آن نعمت بوده!
+ مقالۀ زیبا و مهم «حسد»
…
تعصب پنهان!
خطرناکترین وجه حسد، آنجاست که این تعصّب، ظاهراً مخفی است.
حسود، برای حفظ ظاهر، خودش را مثل اهل نور نشان میدهد.
زبانش میگوید: «من اگر بدانم این خواست خداست، میپذیرم».
اما دلش میگوید: «نه! این خواست خدا نیست؛ چرا به او داد و به من نداد؟!»
و خداوند، که آگاه به نیّت این مردم دوچهره است، این پرده را کنار میزند.
+ [سورة المنافقون (۶۳): الآيات ۱ الى ۱۱]:
إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ
وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ (۱)
چون منافقان نزد تو آيند گويند:
«گواهى مىدهيم كه تو واقعاً پيامبر خدايى.»
و خدا [هم] مىداند كه تو واقعاً پيامبر او هستى،
و خدا گواهى مىدهد كه مردم دوچهره سخت دروغگويند.
…
در سوره نور، آنها که دروغ بزرگ (افک) را ساختند، عُصبة نامیده شدند.
چرا؟ چون بهشدت متعصبانه از تمنّایی پنهان دفاع کردند:
تمنّای تخریب نور، تهمت زدن به پاکان، خاموش کردن صدای وحی.
[سورة النور (۲۴): الآيات ۱۱ الى ۱۵]:
«قصة الإفك»
إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ
لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ
لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ
وَ الَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظِيمٌ (۱۱)
در حقيقت، كسانى كه آن بهتان [داستان افك] را [در ميان] آوردند، دستهاى از شما بودند.
آن [تهمت] را شرّى براى خود تصوّر مكنيد بلكه براى شما در آن مصلحتى [بوده] است.
براى هر مردى از آنان [كه در اين كار دست داشته] همان گناهى است كه مرتكب شده است،
و آن كس از ايشان كه قسمت عمده آن را به گردن گرفته است عذابى سخت خواهد داشت.
+ «قلب تاریک حسود، محروم از نور! فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ كَذلِكَ يُؤْفَكُ الَّذِينَ كانُوا بِآياتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ!»
+ «اشتباه مرگبار! تاریکی تهمت!»
…
«عُصْبَةٌ مِنْكُمْ» یعنی چه؟
خداوند نمیگوید:
«آنهایی که دروغ گفتند و افک را آوردند، بیگانه بودند»
بلکه میفرماید: «مِنْكُمْ»
این یعنی چه؟ یعنی آنها از ظاهر، از جماعت شما هستند.
اما قلبشان به تمنّا بسته است، نه به نور.
اینها مثل شیطاناند:
او هم در ظاهر در جمع ملائکه بود، اما از آنها نبود.
او هم به تمنّای خودش تعصّب داشت، حاضر نشد به معلم نورانی سجده کند،
و آنجا بود که خدا تعصّب پنهانش را آشکار کرد.
دلنوشته
حسادت؛ تعصّب به تمنّا، نه به نور
حسد، فقط رنجیدن از خوشیِ دیگران نیست؛
وابستگیِ سرسختِ دل به تمنّاهای خودش است.
نارضایتی از تقدیر؛ همانکه گفتند:
«الحاسدُ جاحدٌ لأنّه لم يرضَ بقضاءِ الله».
حسود میگوید: «آن خیر، حقّ من بود!»
دلش، پنهانی خود را مرکزِ توزیع نعمتها میپندارد؛
و همین، او را به تعصّبی کور میبندد: تعصّب به «خود»، نه به «نور».
ظاهر، مؤمنانه؛ باطن، گلۀ بیقراری:
زبان میگوید: «اگر خواستِ خدا باشد، میپذیرم»؛
دل اما زمزمه میکند: «نه! چرا به او داد و به من نداد؟»
و خدا، پرده را کنار میزند:
«إِذا جَاءَكَ المُنافِقونَ قالوا نَشهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ الله… وَاللهُ يَشهَدُ إِنَّ المُنافِقينَ لَكاذِبونَ»
دوچهرهگی، همینجاست: تعصّب پنهان به تمنّا.
پس وقتی «عُصبَة» افک در مدینه شکل گرفت،
خدا نامشان را دقیق گفت: «عُصبةٌ مِنكم»—حلقهای از میانِ شما؛
نه بیگانه در ظاهر، اما بیگانه از نور.
دورِ چه حلقه زده بودند؟
دورِ تمنّا: خاموشکردنِ نور، تهمت به پاکان، بستنِ راهِ وحی.
و فرمود:
«لا تَحسَبوهُ شَرًّا لَكم بَل هُوَ خَيرٌ لَكم… و الذي تَوَلّى كِبرَهُ منهم له عذابٌ عظيم»
نور، حتی از دلِ تهمت، خیرِ بیدارباش میسازد؛
اما باربرانِ بزرگِ افک، سنگین میافتند.
این همان قصۀ یوسف است؛
همان حلقهای که دورِ حسد شکل گرفت و گفت: «نَحنُ عُصبَةٌ»—ما خودْکفاییم، بینیاز از نور.
و همان قصۀ سامری است؛
حلقهای دورِ گوسالهی زرّینِ تمنّا.
🔹 خلاصۀ راز:
«عُصبةٌ مِنكم» یعنی خطر، از همین حوالیِ ما آغاز میشود؛
از جایی که ظاهر، اهلِ ماست اما قلب، به تمنّا بسته است.
همانگونه که ابلیس، در صفِ ملائک ظاهر بود و در صفِ کبر حقیقت؛
با تعصّب به خود، سجده نکرد—نه خاک را انکار کرد، که نورِ آدم را.
پس ای دوست…
از حسد بترس؛ از تعصّبِ پنهان به تمنّا.
دل را از «من باید»ها رها کن و به نورِ معلم ربانی ببند.
هرجا دیدی تهمت، شایعه، افک… بدان حلقهای از تمنّا شکل گرفته است.
از آن حلقه بیرون بایست؛
در عصبِ نور حلقه بزن: حلقهی پرسش، شاگردی، و رضایت به تقدیر.
بگذار آیه در جانت تکرار شود:
«فَأَنّى تُؤفَكون… كَذلِكَ يُؤفَكُ الَّذينَ كانوا بآياتِ اللهِ يَجحَدون»
هرکس از آیات روگردانَد، از حقیقت برگردانده میشود.
و تو… برنگرد.
در صفِ قلیلِ نور بمان—حتی اگر «لَشِرْذِمَةٌ قَليلون» صدایت کنند.
قلبِ حسود از نور محروم است؛
اما قلبِ راضی، خانهی حضور.
خدایا، ما را از عصبِ تمنّا نجات بده
و در حلقهی یارانِ نور نگاه دار؛
تا زبانمان نگوید «میپذیرم» و دلمان انکار کند،
بلکه زبان و دل، یکصدا بگویند: راضیام به نور تو. 🌿✨
حسود قلبا بشدت به تمناهای خودش متعصبه اما ظاهرا اینجوری وانمود میکنه که اینجوری نیست و خودشو بین اهل نور جا میزنه و وانمود میکنه که تمناها برای من ارزشی ندارن و اگه خدا از من بخواد که دست از تمنا بردارم، برمیدارم و خدا که زرنگه دستشو رو میکنه که او زبانا اینجوری میگه اما قلبا اینجوری نیست و دروغ میگه ببین در امتحان کربلای سجده بر نور معلم چجوری دستشو رو میکنم و خدا دست لیدرهای سوء رو با همین امتحان تکراری بارها و بارها رو کرده که وقتی پای عمل میرسه و قراره حسود دست از تمنای خودش مثلا دست از مالش برداره اینجاست که یواشی فاصله میگیره و دور وایمیسته مبادا بهش بگن کمک کن نصرت برسان!!!
شیطان به تمناهای خودش متعصب بود، عصبة منکم بود، برای همینم دست از کبرش برنداشت و سجده نکرد و این داستان لیدرهای سوء و اهل حسادت همیشه همینه که عصبة هستند و منکم هستند یعنی هم بشدت متعصب به تمناهای خودشونن و دست از تمناهاشون بر نمیدارن هم اینکه خودشونو در بین مستقرین جا میکنن و منکم میشن مثل شیطان که خودشو در بین ملائکه جا داده بود اما از اونها نبود. و خدا با امتحان و تقدیر سجده بر معلم دستشو رو کرد و دست لیدرهای سوء و سامری هم با آشکار شدن معلم نورانی رو میشه. واژۀ عصبة میخواد به ما اینو بگه که حال دل حسود اینه که بشدت به تمناهای خودش متعصب هست.
+ این حدیث که اهل حسادت عاشق اموالشون هستند و اگه کسی چپ به اموالشون نگاه کنه بشدت و متعصبانه برخورد میکنن و عصبانی میشن.
«فَإِنَّمَا أَهْلُ الدُّنْيَا يَعْتَقِبُونَ الْأَمْوَالَ؛
اهل دنیا به اموال خود عشق می ورزند.»
حسود بخاطر تمناهاش اعتصاب میکنه!
اهل نور بخاطر نورشون اعتصاب میکنن!
کربلا اعتصاب دو گروه بود:
عده ای به دور تمناهای خودشون در کوفه دور هم متعصابه جمع شدند و اعتصاب کردند و عده ای در کربلا بخاطر حسین ع دور هم جمع شدند و اعتصاب کردند و از نورشون متعصبانه حمایت کردند.
دلنوشته:
عصبِ تمنّا یا عصبِ نور؟ امتحان که میرسد، دل لو میرود…
حسود، درونش به تمنّاهای خودش محکم بسته است؛
اما بیرون، وانمود میکند که «نه، من اهلِ تمنّا نیستم؛ اگر خدا بخواهد، رها میکنم.»
خدا اما «زرنگِ مهربان» است؛ پرده را با امتحان کنار میزند:
امتحانِ کربلاییِ سجده بر نورِ معلم.
وقتی پایِ عمل میرسد—وقتی باید از تمنّا بگذرد،
مثلاً از مال—
آرامآرام فاصله میگیرد، دور میایستد،
مبادا به او بگویند: «کمک کن! نصرت برسان!»
این همان داستانِ همیشگیِ لیدرهایِ سوء است:
ظاهرشان «مِنْكُمْ»—میانِ مستقرّین، میانِ اهلِ مسجد و ذکر؛
حقیقتشان «عُصْبَة»—حلقه بسته بر تمنّا.
مثلِ شیطان؛ در صفِ ملائکه ایستاده بود، اما از آنها نبود.
به تمنّای خودش متعصّب بود، دست از کِبر برنداشت، سجده نکرد.
و خدا با تقدیرِ «اسجدوا لآدم»، دستش را رو کرد.
همین سنّت، هر بار که معلمِ نورانی آشکار میشود،
دستِ سامریها و لیدرهای سوء را هم رو میکند.
«عُصْبَة» یعنی حالِ دلِ حسود:
گره خورده به تمنّا؛ محکم، سرسخت، پافشار.
برای همین است که وقتی کسی «چپ به اموالش نگاه کند»،
آتش میگیرد؛ تند، متعصّب، عصبانی.
چرا؟ چون عشقِ پنهانش لو میرود:
«فَإِنَّمَا أَهْلُ الدُّنْيَا يَعْتَقِبُونَ الْأَمْوَالَ»
اهلِ دنیا به اموالشان دلسپردهاند.
اینجاست که تفاوتِ دو اعتصاب روشن میشود:
اعتصابِ تمنّا: حلقهای در کوفه، گردِ مال و عافیت و ماندن؛ «عُصبَة»ی تاریک.
اعتصابِ نور: حلقهای در کربلا، گردِ حسین علیهالسلام؛ عُصبَةی روشن.
اهلِ حسد، به خاطر تمنّاهایشان اعتصاب میکنند؛
اهلِ نور، به خاطر نورشان.
یکی جمع میشود تا نور را خاموش کند؛
دیگری جمع میشود تا نور را نگه دارد.
ای دوستِ عزیز…
امتحان که برسد، زبانها ساکت میشوند و فقط دل حرف میزند.
اگر دلت به نور بسته باشد، سجدهٔ مال آسان میشود؛
میسپاری، سبک میشوی، پاک میشوی.
اگر دلت به تمنّا بسته باشد،
«مِنْكُمْ» میمانی، اما حقیقتاً با ما نخواهی بود.
خدایا…
ما را در عصبِ نور جمع کن؛
آنجا که «سجدهٔ مال» یعنی آزاد شدنِ دل،
و «نصرت» یعنی ایستادن کنارِ معلمِ ربانی.
ما را از حلقههای پنهانِ تمنّا دور کن؛
تا روز امتحان،
نه دور بایستیم،
نه بهانه بیاوریم،
بلکه بگوییم: لبّیک… و نصرةً لنورِک. 🌿✨
امام سجاد علیه السلام:
… فَإِنَّمَا أَهْلُ الدُّنْيَا يَعْتَقِبُونَ الْأَمْوَالَ👉
فَمَنْ لَمْ يَزْدَحِمْهُمْ فِيمَا يَعْتَقِبُونَهُ كَرُمَ عَلَيْهِمْ
وَ مَنْ لَمْ يُزَاحِمْهُمْ فِيهَا وَ مَكَّنَهُمْ مِنْ بَعْضِهَا كَانَ أَعَزَّ وَ أَكْرَمَ.
👈👈👈اهل دنیا به اموال خود عشق می ورزند،👉👉👉
پس هر که مزاحم معشوقهی ایشان (یعنی مال) نشود، به آنان احسان کرده است،
و هر که علاوه بر این، مال و نعمتی به آنها برساند، عزیزتر و گرامیتر خواهد بود.
👈اهل دنیا، همان اهل حسد و اهل تمناها هستند.
تاریکدلانی هستند که عاشق مال و خواستههای نفسانی خود هستند و حاضرند هر چیزی را که سد راه این تمناها شود، حتی اگر آن چیز معلم نورانی و هدایتگر باشد، از سر راه خود بردارند و کنار بگذارند. اینجاست که معنا و حقیقت حسد و کینهتوزی روشن میشود.
قصه کربلا دقیقاً همین است:
👈در کنار هر عدم گذشت از دلخواه، یک سر بریده است؛👉
یعنی در دنیای قلب حسود، معلم نورانی، قربانی خواستهها و تمنّاهای بیارزش حسود میشود.
مادامیکه معلم نورانی، تمنای اهل حسد را تأیید کند، نزد آنها عزیز و گرامی است.
اما وای به آن روزی که معلم نورانی بخواهد برای درمان حسد در دنیای قلبشان، با بیان حقیقت و تاویل ورکلایفهایشان، (تمنا – تقدیر؛ کلام فرشته – کلام شیطان)، آنها را راهنمایی کند که نباید به خطاهای دیگران کاری داشته باشند و نباید آنها را قضاوت کنند، بلکه باید با فهم کلام نورانی فرشتۀ مهربان، قلب خودشان را قضاوت کنند و شیطان درونشان را سنگ بزنند و به اصلاح و زدودن عیب حسد درون خود بپردازد؛ آن زمان است که حسود، فاصله میگیرد و عداوت میکند و شمشیر بر علیه معلم نورانی میکشد و او را دشمن خود میداند.
و این داستان تکراری کربلاست!
امام علی علیه السلام میفرمایند:
لَيسَ لَكَ بِأخٍ مَنِ احْتَجْتَ إِلَى مُداراتِهِ.
کسی که نیازمند مدارا کردن با او باشی، برادر تو نیست.
👈یعنی حسودی که فقط باید تمناهاشو تایید کنی وگرنه دوستت نداره، رفیق خوبی نیست!👉
رابطهای که در آن احساس امنیت، صداقت و راحتی وجود نداشته باشد، شایستهٔ عنوان «برادری» نیست. جایی که روابط سطحی و مصلحتی جایگزین روابط عمیق و صادقانه میشوند.
این حدیث شریف از امام سجاد علیهالسلام بسیار دقیق و لطیف است و لایهای عمیقتر از معنای «تعصّب حسود به تمنّا» را روشن میکند.
حسود عاشق مال (و تمنّای خود) است؛ و اگر حس کند کسی به آن نزدیک شود،
بشدّت و با تعصّب واکنش نشان میدهد؛ حتی ممکن است ظاهری آرام داشته باشد،
اما درونش آتشفشانِ خشم و ترس از دستدادن تمنّاهاست.
در این حدیث، امام سجاد علیهالسلام عمیقترین لایههای روانشناسی حسادت و دنیاطلبی را روشن میفرماید:
👈اهل دنیا، به اموالشان تنها به عنوان ابزار نگاه نمیکنند، بلکه به آن دل بستهاند؛👉
👈👈👈اهل دنیا به اموال خود عشق می ورزند!👉👉👉
یعنی مال، برای آنان معشوق است.
تعصّبشان به این معشوق، شدید و پنهان است؛
هر که نزدیک این معشوق شود، تهدید تلقی میشود.
اگر کسی کاری نکند که معشوقشان را تهدید کند، از نظر آنان فردی شریف است؛
و اگر حتی بخشی از مال یا موقعیت را به آنها واگذار کند، عزیزتر هم میشود!
💡 این دقیقاً همان رفتار حسود متعصّب است:
او اگر ببیند که نعمتی به دیگری داده شده، و آن نعمت به تمنّای او نزدیک است،
برافروخته، عصبی و طردکننده میشود، حتی اگر در ظاهر لبخند بزند.
🔗 این حدیث، روشن میسازد که:
تعصّب به تمنّاها، تنها به شکل خشم یا اعتراض مستقیم نیست؛
بلکه گاهی با لبخند و احترامِ ظاهری همراه است،
اما ریشهاش، در همان وابستگی شدید قلبی به مال و موقعیت است.
…
در همینجا، واژه «عصب» دوباره به ما چشمک میزند:
همانطور که در لغت آمده بود:
«عصب القوم بالرجل» یعنی با شدّت از او حمایت کردند یا در اطراف او حلقه زدند.
حسود نیز دقیقاً چنین میکند: بهدور تمنّایش حلقه میزند.
گویی آن را با طنابی نامرئی محاصره کرده و اگر کسی نزدیکش شود، واکنش نشان میدهد.
این همان، «مارِ بر گنج زده چنبره» است!
دلنوشته:
«عصب تمنّا»؛ جایی که دل لو میرود
معلم آرام گفت:
فرزندم… دنیاپرست، به مالش دلبسته است؛ نه ابزارِ زندگی، که معشوقِ جان.
امام سجّاد علیهالسلام همین را گشود:
«اَهلُ الدُّنیا یَعتَقِبونَ الأموالَ؛
پس اگر مزاحم معشوقشان نشوی، نزدشان کریمی،
و اگر بخشی از آن را به خودشان واگذاری، عزیزتر هم میشوی.»
اینجا رازِ تعصّبِ حسود آشکار است:
ظاهرش نرم، باطنش گداخته.
لبخند میزند و میگوید «اگر خواستِ خدا باشد، میپذیرم»،
اما دلش میغرد: «چرا به او داد و به من نداد؟»
خدا پرده را با امتحان کنار میزند؛
وقتی نوبتِ «سجدهٔ مال» میرسد، آرام عقب میکشد؛
دور میایستد تا مبادا کسی بگوید: «یاری کن!»
اینجا کربلای دل تکرار میشود:
کوفه، اعتصابِ تمنّا بود—حلقهای به گردِ مال و عافیت.
کربلا، اعتصابِ نور بود—حلقهای به گردِ حسین علیهالسلام.
حسود به تمنّایش عصب میبندد؛
مثل مارِ بر گنج، دورتادورش چنبره میزند؛
نزدیک شوی، میجهد.
«عَصَبَ القومُ بالرجل»—با شدّت گردِ او حلقه زدند—اینجا میشود:
با شدّت گردِ «خواستهٔ خود» حلقه زدند.
معلم ادامه داد:
با چنین کسی، برادری ممکن نیست.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود:
«لَيسَ لَكَ بِأخٍ مَنِ احْتَجْتَ إِلَى مُدارَاتِهِ.»
اگر باید مدام تمنّایش را تأیید کنی تا بماند،
او برادرِ تو نیست؛ آینهٔ نورِ تو نیست.
رابطهای که در آن امنیت و صداقت نیست، اسمش رفاقت نیست.
بدان: حسد، تعصّب به تمنّاست؛
«الحاسدُ جاحدٌ لأنّه لم یرضَ بقضاءِ الله.»
تا دل به تقدیر راضی نشود،
معلمِ نورانی در دنیای چنین دلی،
هر بار «سرِ بریده»ای تازه است—
قربانیِ قضاوتها، تهمتها، و تاویلهای وارونه.
اما راه باز است؛ همیشه باز است.
دل را از معشوقِ وَهمی جدا کن؛
سجدهٔ مال را بیاموز؛
طنابِ «عصب تمنّا» را آهسته باز کن و
به نور ببند—به حلقهٔ اهلِ سؤال، اهلِ رضایت، اهلِ نصرت.
اگر میخواهی بدانی در کدام حلقهای،
به خودت نگاه کن هنگامی که نور، از تو «بگذشتن» میطلبد:
سبک میشوی و میروی؟—عصبِ نور.
سنگین میشوی و میمانی؟—عصبِ تمنّا.
خداوندا…
ما را از چنبرۀ تمنّا برهان،
و در حلقۀ نورِ معلم جای بده؛
تا روز امتحان،
نه لبخندِ ظاهری، که دلِ راضی ما را معرفی کند—
و «سجدهٔ مال» ما،
نام ما را در صفِ قلیلِ نور بنویسد. 🌿✨
دلنوشته:
از زبان معلمی که دوستت دارد، نه تمنّاهایت را
عزیزِ جانم…
تو را برای «داشتنت» دوست ندارم،
برای «ساختنت» دوست دارم.
قرار نیست من فقط تمنّاهای تو را تأیید کنم،
تا بمانی، لبخند بزنی، خوشحال شوی…
اگر چنین بود، من «رفیقِ مصلحتی» بودم، نه معلمِ نورانی.
امیر دلها، علی علیهالسلام فرمود:
«لَيسَ لَكَ بِأخٍ مَنِ احْتَجْتَ إِلَى مُداراتِهِ.»
اگر باید مدام تمنّاها را نوازش کنم
تا رابطه بماند،
این رفاقت نیست،
این آینهگری نیست،
این نور نیست…
این، معامله با سایههاست.
من آمدهام تا تو را از تمنّاها نجات بدهم، نه اینکه اسیرترت کنم.
آمدهام آینه باشم، نه پردهٔ نازکی برای پنهان کردن حقیقت.
اگر چیزی را نمیگویم، از رحمت است،
و اگر چیزی را میگویم، از محبت است.
میدانم گاهی کلامم به دلت سخت مینشیند،
اما سختیِ نور، شیرینتر از نرمیِ تاریکیست.
من آمدهام تا تو را بلند کنم،
نه اینکه تمنّاهایت را بلندتر کنم.
برادری، شاگردی، همراهی،
یعنی بتوانی کنارِ من نفس راحت بکشی،
بدون ترس از اینکه نور، تمنّایت را برملا کند.
رابطهای که مجبور باشیم در آن
به جای دست گرفتنِ هم،
دلنوازش تمنّاهای هم باشیم…
این رابطه نیست؛
این زندانِ محبتِ کاذب است.
ای جان،
من برای تو آمدهام،
نه برای تمنّاهای تو.
اگر تمنّایت را میشکنم،
برای این نیست که تو را بشکنم—
برای این است که تو را آزاد کنم.
من نمیخواهم عزیز دلِ تمنّای تو باشم،
میخواهم عزیز دلِ نورِ تو باشم.
بگذار بین ما صداقت باشد، نه تعارف؛
امنیت باشد، نه محاسبه؛
نور باشد، نه مصلحت؛
رشد باشد، نه رضایتِ زودگذر؛
تو باشی، نه تمنّاهایت.
اگر روزی دیدی از حرفِ راستِ من رنجیدی،
بدان من همان لحظه،
برای جانت گریستم، نه برای رابطهمان.
تو، ارزشِ حقیقت را داری—
و من، حق ندارم نور را فدای تمناهای تو کنم.
پس بیا…
نه با تمنّاهایت،
با قلبت کنارم بنشین.
تا من تو را بسازم،
و تو مرا رفیقِ حقیقت خودت بدانی—
نه خادم آرزوهایت.
من برای ماندن در دل تو نمیجنگم؛
من برای بیدار ماندنِ دل تو میجنگم. 🌿✨
دو اعتصاب، دو عصبه، دو گروهِ متعصّب: نار (تمنّا) یا نور؟
ماجرای کربلا، یک جنگ نظامی نبود؛ بلکه یک اعتصاب بود؛
اعتصابِ دو گروه:
🔹 گروهی بهخاطر تمنّاهای خود، بهدور هم حلقه زدند؛
🔹 و گروهی دیگر بهخاطر نورِ حسین علیهالسلام، بهدور او جمع شدند.
هر دو «عُصبة» بودند؛
اما یکی «عصبة» بهدور گوساله سامری بود،
و دیگری «عصبة» حول نور یوسف زیبای فاطمه علیهما السلام.
+ «هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا في رَبِّهِمْ»:
«حسود با نورش گلاویز میشه! تاریکی خصومت! هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا في رَبِّهِمْ!»
«خصومت + عداوت»
+ «تکذیب و تکفیر آیات!»
معنای «عُصبة»: واژهای که حال دل حسود را افشا میکند!
در آیهی افک میخوانیم:
إِنَّ الَّذِينَ جَاءُوا بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ
«بیگمان کسانی که آن بهتان را آوردند، گروهی از خود شما بودند.»
واژه «عُصبة» در لغت به معنای گروهی فشرده و متصل است که حول هدفی جمع شدهاند.
و در اینجا، نهفقط اشاره به جمع بودن آنها دارد،
بلکه نشان میدهد یک گره فکری پنهان در میانشان هست:
آنها دور یک تمنّای مشترک حلقه زدهاند؛ تمنّای شهوت، قدرت یعنی حسادت.
و تعبیر «مِنکم» دقیقاً به همین اشاره دارد:
این گروه، ظاهراً در میان شما هستند، اما در حقیقت، دلشان با شما نیست!
مثل شیطان که در صف ملائکه ایستاد، اما اهل نور نبود.
…
🔥 حسود، وقتی پای امتحان به میان میآید…
تا زمانی که صحبت است، حسود ادعای بیتمنّایی میکند!
میگوید: اگر خدا بخواهد، از مال و جاه و موقعیتم میگذرم.
اما وقتی امتحان فرا میرسد و مثلاً باید در راه نورش انفاق کند، فاصله میگیرد.
نهتنها کاری نمیکند، بلکه با بیتفاوتی تماشا میکند و مخالفت هم میکند.
این همان «عُصبَة»ای است که دور تمنّای خودشان جمع شدهاند،
اما ظاهرشان را در میان اهل نور حفظ کردهاند.
ظاهرشان «منکم» است؛ باطنشان «تعصب به تمنّاست».
…
🌟 اما اهل نور…
در مقابل، اهل نور نیز «متعصّباند»، اما تعصّب آنها مقدّس است:
نه به تمنّا، بلکه به معلم نورانیشان.
آنان نیز حلقهای بستهاند؛ اعتصابی کردهاند؛ اما نه برای دنیا،
بلکه برای حقیقت، برای نور، برای حسین علیهالسلام.
در کربلا نیز «عصبه» بودند:
اما یک «عصبه در کوفه»، که اعتصاب کردند تا تمنّایشان از بین نرود؛
و یک «عصبه در کربلا»، که اعتصاب کردند تا نوری که یافتهاند از دست نرود!
…
واژهی «عصب» راز بزرگی را در دل خود دارد:
اینکه هم میتواند به پیوندی مقدّس و الهی اشاره کند،
و هم به تعصّبی تاریک و حسودانه.
🔸 حسود، به تمنّاهای خود عصب بسته؛
🔸 اهل نور، به معلم نورانی خود.
و کربلا، صحنهی تقابل همین دو نوع عصب است.
🔥✨ تقابل نار و نور!
دو اعتصاب، دو عصبه، دو گروه متعصّب: تمنّا یا نور؟
ماجرای کربلا، روایت شمشیر و خاک و خون نیست؛
بلکه صحنهی یک تقابل ابدی است:
تقابلِ “نار و نور”.
از یکسو، گروهی در آتش تمنّا میسوختند؛
و از سوی دیگر، گروهی در پرتو نور ایمان، جانشان را به نور عشق روشن کردند.
در کربلا، دو گروه متعصّب روبهروی هم ایستادند:
یکی تعصّب به مال، قدرت، قبیله و ریاست داشت – که همان تعصّب به نار بود،
و دیگری تعصّب به امام، به حق، به عشق، به نور – که همان تعصّب به نور بود.
…
🔥 تمنّا؛ همان حسد، همان نار
تمنّا، یک خواستهی ساده نیست؛
تمنّا، اگر به نور نسپاریاش، آتش میشود.
میسوزاند؛ نهفقط خود انسان را، بلکه هرکه را مانع رسیدن به آن شود.
در واقع آتش حسادت همیشه شعلهور است.
و امام سجاد علیهالسلام در حدیثی نورانی فرمودند:
«أهل الدنیا يَعْتَقِبُونَ (یعشقون) أموالهم؛
پس هرکه مزاحم این معشوقشان نشود، نزدشان عزیز میشود؛
و هرکه به آنها ببخشد، عزیزتر خواهد شد.»
این عشق به مال و مقام، در حقیقت همان “نارِ حسد” است.
و هرجا که نور حقیقی بتابد و بخواهد این تمنّا را خاموش کند،
صاحبان تمنّا خشم میگیرند و به جنگ نور میروند.
…
✨ نور؛ آنچه تمنّا را خاموش میکند.
در مقابل، نور فقط هدایت نیست؛
نور، خنککنندهی نارِ تمنّاست.
اهل نور، تمنّا دارند، اما تمنّایشان را به نور میسپارند؛
اینجاست که تمنا و حسدشان درناژ میشود!
در نتیجه تمنّایشان ممدوح میشود، عبادت میشود، نه تمنای مذمومی از جنس حسد.
در کربلا، یاران امام ع، از همۀ تمنّاهای خود گذشتند و خواهان نجات و آرامش و بهشت شدند،
یعنی همه تمناها را در راه نورِ حسین علیهالسلام گذاشتند.
این، بالاترین تعصّب است؛
اما نه تعصّب به نار، بلکه تعصّب به نور.
تقابل نار و نور؛ عصبههایی از دو جنس
در آیهی افک، خداوند میفرماید:
«إِنَّ الَّذِينَ جَاءُوا بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ»
کسانی که بهتان آوردند، گروهی از شما بودند.
این «عصبة»، گروهی از همان جامعهاند، اما دلشان جای دیگر است.
نه به نور رسول، بلکه به تمنّای درونشان عصب بستهاند.
درواقع، آنها «عُصبةی نار» هستند.
در کربلا نیز دو نوع «عصبة» شکل گرفت:
عُصبةی نار: کسانی که به تمنّای خود متعصّب بودند؛
خشمگین از اینکه نور، راه نار را ببندد.
عُصبةی نور: کسانی که خود را به امام نور بسته بودند؛
برای آنکه نور بماند، خود را فدا کردند.
درون ما، میدان کربلاست!
ما نیز هر روز در دل خود، کربلا داریم.
درون ما، هم نارِ تمنّا هست، هم نورِ دعوت.
و هر بار که انتخاب میکنیم، یکی را تقویت میکنیم:
یا «عصب» میشویم به نار،
یا «عصب» میشویم به نور.
و این، همان تقابلِ نار و نور است
که هر روز، هر ساعت، در میدانِ دلِ ما تکرار میشود.
کربلا یعنی:
از تمنّا تا تعصّب؛ تقابل متعصّبین به نار با متعصّبین به نور!
تقابل دو تعصّب؛ یکی در آتش تمنّا، دیگری در نور ایمان!
دو عصبه، دو تعصّب؛ تقابل متعصّبین به نار و متعصّبین به نور در قرآن و عاشورا!
کربلای درون؛ نزاع متعصّبین به نار و متعصّبین به نور!
نارِ تمنّا یا نورِ تسلیم؟ تأملی بر تقابل دو گروه متعصّب در متن قرآن و تاریخ!
عُصبةُ النّار و عُصبةُ النّور؛ تقابل درونیِ تمنّا و تسلیم!
📌 چند محور تفسیری در دل این عنوان:
🔸 کربلا بهمثابه صحنه تقابل نور و نار:
نهفقط در تاریخ، بلکه در هر دل، در هر موقعیت انتخاب، در هر نزاع درونی میان تمنا و تسلیم، یک کربلا جریان دارد. هرکسی یا جزو «عُصبة النّار» است یا «عُصبة النّور».
🔸 نار = تمنّا، حسد، دنیاطلبی، خودخواهی
🔸 نور = ولایت، تسلیم، ایثار، پذیرش هدایت
🔸 متعصّبین به نار: کسانی که عمیقاً به تمنّاهای خود دلبستهاند و حاضر به فدا کردن آنها نیستند.
🔸 متعصّبین به نور: کسانی که بهجای تمنّا، به نور معلم، امام ع، حجت، و هدایت الهی دل بستهاند؛ نه فقط مؤمناند، بلکه محبّ، یاور، و «متعصّبانه پشتیبان نور»اند (مثل حبیب، عباس ع، زهیر…)
🔸 کربلا، آزمایشگاهِ الهی برای افشای تعصّبهای مخفی در دلهاست.
تا حسین ع نگفته «هل من ناصر»، تعصّب معلوم نمیشود…
کربلای درون؛ نزاع متعصّبین به نار و متعصّبین به نور
کربلا تنها یک واقعه تاریخی نیست، بلکه نمادی زنده و جاری از نزاعی عمیق و پایدار در دل انسانهاست؛ نزاعی میان دو نوع تعصّب که یکی به تمنّاهای دنیا و آتش حسد و دیگری به نور ولایت و تسلیم به حق تعلق دارد.
این دو گروه که به «عُصبة» تعبیر شدهاند، هر کدام با چهرهای متفاوت، اما با تعصّبی شدید و سرسختانه، در پی تثبیت جایگاه خویشاند.
متعصّبین به نار، کسانیاند که با تمام وجود و حتی به ظاهر، سکوت و سازش، دل به تمنّاهای دنیوی و حسد بستهاند؛ آنان که به قیمت از دست دادن حقیقت و نور الهی، پای تعصّب خویش میایستند و حاضر نیستند دست از آرزوها و تمناهای خود بردارند.
در مقابل، متعصّبین به نور، اهل ایمان و ولایتاند که نور معلم و امام ع را چراغ راه خود قرار داده و در هر امتحان و مصیبت، با ایثار و تسلیم، از نورشان دفاع میکنند و در راه آن قدم برمیدارند.
کربلا، این آزمایشگاه الهی، عرصهای است که تعصّبهای پنهان دلها آشکار میشود؛ جایی که هرکس ناچار میشود در برابر نور و نار، جانب یکی را بگیرد و پاسخ «هل من ناصر» را بدهد.
در این مقاله، به تبیین این تقابل عمیق میپردازیم و نشان میدهیم چگونه واژهی قرآنی «عُصبة» تجسم این دو تعصّب متضاد و سرنوشتساز است.
…
تعصب به تمنّا؛ عصبةُ النّار
در زبان عربی، واژه «عصب» و مشتقات آن تصویری زنده از تعصّب و پیوند عمیق با چیزی را به ذهن میآورد؛ مثلاً بستن پای شتر برای گرفتن شیر یا محکم گرفتن چیزی برای جلوگیری از از دست دادن آن. اما در قرآن کریم، «عُصبة» با بار معنایی گستردهتر و پیچیدهتری آمده است.
یکی از معانی ظاهری و مشترک این واژه، تعصّب شدید به چیزهایی است که گاه موجب حسد و ناراحتی و در نهایت «نار» میشود. تمنّا، که حسد و نار جهنم است، محور تعصّب اهل دنیا و اهل حسادت است. این تعصّب، نه تنها آنها را از نور ولایت دور میکند، بلکه در باطنشان آتشی روشن میکند که شعلهور است و هیچگاه آرام نمیگیرد.
امام سجاد علیهالسلام در حدیثی زیبا بیان میکند که اهل دنیا به اموال خود چنان عشق میورزند که اگر کسی مزاحم این معشوقهی آنها نشود، به آنان احسان کرده است، و اگر کسی از مالش به آنها ببخشد، گرامیتر میشود. این عشق و تعصّب به مال، تجلی تمنا و حسد است که به صورت عصبهای در برابر نور ولایت قد علم میکند.
بنابراین، متعصّبین به نار کسانیاند که به تمنّاهای خود دل بستهاند و از هر گونه چشمپوشی و تسلیم در راه حق سرباز میزنند؛ آنان که حتی به قیمت از دست دادن نور، تعصّب و پایبندی به تمنّا را بر میگزینند.
…
متعصّبین به نور؛ عصبةُ الهدى
در مقابل متعصّبین به تمنّا و نار، اهل نور و ولایت قرار دارند که تعصّبشان نه برای هوسهای نفسانی، بلکه برای پیروی از نور الهی و معلم نورانی است.
این گروه با تمام وجود، به نور ولایت چسبیدهاند و در راه حفظ و حمایت از آن، از هر چیزی میگذرند.
تعصّب آنان، نشانه عشق و ایمان است؛
عشقی که دل را آرامش میبخشد و جان را از ظلمت به سوی روشنایی میکشاند.
واژه «عصبة» در این معنا، پیوند محکم و اراده مستحکم برای محافظت و دفاع از حق و حقیقت است. اهل نور، «عصبة» خالص و ممدوح هستند که نه تنها خود را به معلم و امامشان میبندند، بلکه با جان و دل در برابر فتنهها و توطئههای دشمنان ایستادگی میکنند.
این تعصّب، سرچشمهاش نور و هدایت است و موجب ثبات قدم و صبر در سختیها میشود.
نمونه بارز این تعصّب، جریان کربلاست؛ جایی که حسین بن علی علیهالسلام و یارانش با تعصّبی ممدوح، در برابر قدرتهای متعصّب به تمنّا و دنیا ایستادند و با ایثار خود، نور ولایت را برای همیشه در دل تاریخ زنده نگه داشتند.
کربلا، تجلی «کربلای درون» است؛
نزاعی که هر انسان مؤمنی در دل خویش آن را تجربه میکند؛
نزاع میان تعصّب به نور یا تعصّب به نار، میان تسلیم به حق یا پایبندی به تمنّا.
اینک روشن میشود که واژه «عصبة» چگونه میتواند هم ممدوح باشد و هم مذموم؛
بستگی به آن دارد که به کدام سمت تعلق پیدا کند:
نار هوس و حسد یا نور هدایت و ولایت.
«فَأَمَّا الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ»
آیه «إِنَّ الَّذِينَ جاؤُوا بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنكُمْ»
و پیوند آن با تقابل دو عصبه:
متعصّبین به نار و متعصّبین به نور
آیه «إِنَّ الَّذِينَ جاؤُوا بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنكُمْ» به وضوح تصویری از گروهی را به ما نشان میدهد که با وجود آنکه در بین اهل نور هستند، اما متعصّب به افتراء، حسد و نار هوسهای نفسانی هستند.
این «عصبه» همان گروه متعصّبین به تمنّا و حسد اند که با عنوان «متعصّبین به نار» معرفی شدهاند.
این گروه به دلایل تمناهای نفسانیشان حاضرند به دروغگویی، افترا و تفرقهافکنی متوسل شوند تا نور هدایت و حقیقت را خاموش کنند. آنان در ظاهر خود را از اهل نور و هدایت نشان میدهند، اما در باطن در جبهه دشمنان حق قرار دارند. این تناقض و ریاکاری، نمونهای بارز از عصبه مذموم است که در مقابل عصبه ممدوح اهل ولایت و نور قرار میگیرد.
پس میتوان گفت آیه فوق، نمایانگر «کربلای درون» هر انسان است؛
نزاعی میان دو گروه متعصّب:
گروهی که تعصّبشان متوجه «نار» یعنی هوسها، حسد و تمنّاهای نفسانی است،
و گروهی که تعصّبشان متوجه «نور» یعنی ولایت، معلم نورانی و حقایق الهی.
در این میدان نبرد، تعصّب به نور است که انسان را به مقام والای ایمان، صبر و ایثار میرساند،
و تعصّب به نار، همان چیزی است که ریشه فتنهها، دشمنیها و تباهیهاست.
بنابراین، تعصّب و عصبه به خودی خود نه ذمّ است و نه مدح،
بلکه آنچه اهمیت دارد سمت و سوی این تعصّب است:
متعصّبین به نار، عصبةٌ مَذمومة
و
متعصّبین به نور، عصبةٌ مَمدوحة.
کربلای درون؛ نزاع دو عصبه: متعصّبین به نار و متعصّبین به نور
آیهی نورانی «إِنَّ الَّذِينَ جاؤُوا بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنكُمْ» همچون چراغی در تاریکی جان، پرده از واقعیتی برمیدارد که همواره در دل هر انسانی جاری است؛
نزاعی نه بیرونی، که درونی؛
کربلاییست در دلِ وجود.
عصبهای که خدا از آن یاد میکند، جماعتیاند که با زبان به ظاهر از خود ما و از اهل ایمانند، ولی در بطن، چنان به تمنّاهای نفسانی و آتش حسد میچسبند که گویی خاکستر دوزخ را به جای آب حیات در رگهای خود جاری کردهاند.
اینها همان متعصّبین به نارند، آتشی که در دل شعله میکشد و با خنجر ریا، نور حقیقت را میدرد.
و در سوی دیگر، عصبهای است که نور ولایت و معلم نورانی را بر جان خود چون جامهای میپوشند و از آن دفاع میکنند، بیامان و بیوقفه؛
اینها متعصّبین به نورند،
روشنایی که خاموشیها را به عقب میراند و ظلمت هوس را در هم میشکند.
آری، این همان «کربلای درون» است؛
صحنهای که دو گروه، دو عصبه، در جدالند:
گروهی به تمنّاهای نفس خود متعصب، دلها را آکنده از زبانههای آتش حسد و کبر، و دیگری به ولایت و نور، جانها را متبرک به شعلۀ ایمان و ایثار.
پس تعصّب، فی نفسه، نه جای شماتت دارد، نه جای ستودن،
بلکه باید مسیر و سمتوسوی آن را شناخت.
اگر تعصّب در راه نار باشد، آتشافروز است و منشأ فتنهها؛
و اگر در راه نور باشد، قوت دلها و رمز پیروزی است.
این است راز آیه، این است راز «عصبة منکم» که خدا به ما هشدار میدهد؛
که دشمن قطعا در بین ماست، در چهرهای آشنا،
و باید هوشیار باشیم که در این کربلا، سویِ کدام عصبه ایستادهایم:
متعصّبین به نار یا متعصّبین به نور؟
…
در این کربلای درون، هر انسان، خودش صحنهگردان اصلی است،
جایی که «تعصّب» چون شمشیری دو لبه میدرخشد؛
میتواند شعلهای بسازد که راه را روشن کند،
یا آتشی باشد که دل را خاکستر نماید.
متعصّبین به نار، کسانیاند که دلهایشان به تمنّاهای نفسانی بسته است،
حسد و کینه را در کالبد خود پرورش میدهند،
و هرگاه کسی گامی به سوی آن تمنّاها بردارد، چونان گرگهای زخمی، با تمام توان میتازند.
+ «سگ لاهث، داستان تکراری بلعم باعوراست!
فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ!»
اموال و منافعشان معشوقهای است که حاضرند برای حفظش به هر نیرنگ و ترفندی متوسل شوند،
بیخبر از آنکه این عشق زمینی، آنان را به قعر جهنم میکشاند.
و متعصّبین به نور، رهروانیاند که دل به ولایت و معلم نورانی بستهاند،
از شعلههای ایمان و محبت خود نه تنها نمیکاهند، بلکه آن را به دیگران نیز منتقل میکنند،
کربلا برای آنان میدان ایثار و بیداری است،
میدانی که در آن نور بر تاریکی پیروز میشود.
این دو گروه، دو «عصبه»اند که هر یک به راه خود متعصبند،
و این تعصّب است که سرنوشت را رقم میزند؛
تعصّبی که یا به نور، هدایت میکند، یا به تاریکیِ نار حسد و انحراف.
پس بپرهیز از تعصّب به تمنّاهای نفسانی،
که آن تعصّب، بند است بر دست و پای جان،
و به تعصّب در راه نور تمسک بجوی،
که آن تعصّب، کلید رهایی و تاج افتخار است.
حسود متعصب، «طرفدار دو آتیشه» تمناهای نفسانی خویش است؛
آنها گرایشهای تنگنظرانهای به تمناهای محدود و حسرتآمیز خود دارند؛
تعصّبشان بر پایه حسادت و نار جهنم است، که نقطه مقابل نور و رحمت الهی است.
در مقابل، اهل نور، متعصب به اجرای اوامر نورانی و اراده الهیاند؛
دور معلم نور جمع میشوند و اعتصاب (اعتکاف) میکنند تا از علم و رحمت او بهرهمند شوند؛
این اعتصاب، یعنی گرد آمدن و انس گرفتن در پرتو نور، برای رسیدن به حقیقت و کمال.
تعصب اهل نور، تعصبیست که راه به سوی رحمت، ایمان و رستگاری دارد؛
و این دو تعصب، دو گرایش کاملاً متفاوت و سرنوشتساز هستند.
واژه «العصبة» در قرآن و حدیث به معنای «گرد آمدن» و «رابطه پیوسته» نیز هست؛
چنان که پیامبر اکرم (ص) فرمود:
إِنَّ لِكُلِّ نَبِيٍّ عَصَبَةً يَنْتَمُونَ إِلَيْهَا إِلَّا وُلْدَ فَاطِمَةَ
فَأَنَا وَلِيُّهُمْ وَ أَنَا عَصَبَتُهُمْ وَ هُمْ عِتْرَتِي خُلِقُوا مِنْ طِينَتِي
وَ وَيْلٌ لِلْمُكَذِّبِينَ بِفَضْلِهِمْ
مَنْ أَحَبَّهُمْ أَحَبَّهُ اللَّهُ وَ مَنْ أَبْغَضَهُمْ أَبْغَضَهُ اللَّهُ.
«همانا برای هر پیامبری خویشاوندانی هستند که به او وابستهاند، جز فرزندان فاطمه (سلاماللهعلیها)،
که من سرپرست و خویشان ایشانم و آنان عترت مناند؛ از طینت من آفریده شدهاند.
و وای بر آنان که فضیلت ایشان را انکار کنند!
هر کس آنان را دوست بدارد، خدا او را دوست میدارد،
و هر کس با آنان دشمنی ورزد، خدا با او دشمنی میورزد.»
…
+ مفهوم واژۀ «campaign»: «کمپین» یا «collection»:
مجموعهای که با هدفی واحد، گرد هم آمدهاند؛
چه در مسیر نور و خیر، و چه در مسیر ظلمت و گناه.
پس «تعصّب» و «عصبه» مفاهیمی بنیادین است که نشاندهنده گرایشهای انسانی و سرنوشتساز در مسیرهای زندگیست؛
تعصّب به نار، پیریزی جهنم است و تعصّب به نور، مسیر بهشت.
حسود به تمناهای خودش تعصّب داره! إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ!
حسود متعصّب، طرفدار دو آتیشۀ تمناهای خودشه!
اهل نور به اجرای اوامر نورانی تقدیرات خودش تعصب داره!
این تعصب کجا و اون تعصب کجا؟!
این تعصب چه عاقبتی داره و اون تعصب چه عاقبتی داره؟!
مفهوم « الشدّة و اللىّ »
انگاری این گرایش و گرد هم آمدن بمنظور خاصی صورت میگیره و اونم دوشیدن شیره!
انگاری اهل نور دور صاحب نور جمع میشن و اعتصاب می کنن [+ «اعتکاف»] تا از علم او بهرهمند بشن! و البته اهل شک نیز گرایش قلبی به گناه دارن، لذا دور لیدرهای سوء جمع میشن تا از علوم متشابه اونها که گناه رو براشون تجویز و تایید میکنه، بهرهمند شوند و این لیدرهای سوء هستند که به اهل حسادت جرات گناه کردن میدهند:
مفهوم زیبای «collection» : مجموعه ای که بمنظور خاصی دور هم اجتماع نموده اند !
«campaign» : این اصطلاح این روزا خیلی داره جا می افته :
میگن کمپین قطره!
یعنی یه عدهای که دلشون به حال وضعیت بیآبی میسوزه و نگرانن، با هم، همنوا میشن و کارائی میکنن که آب به اندازه مصرف بشه و الکی آب رو هدر ندن و معمولا یه تعدادی از مثلا هنرپیشهها یا اشخاص معروف هم این کار رو تبلیغ می کنن.
چون همه یه طرز فکر رو قبول دارن میگن: ما همه یکی هستیم، ما همه با همیم! «نحن عصبة»!
عَصَبَ الْقَوْمُ بِالرَّجُلِ : أَحَاطُوا بِهِ لقتَالٍ أَوْ حِمَايَةٍ
«الِاعْتِصَابُ»: مفهوم زیبایی در این واژه وجود داره!
« العصابة: العمامة » : …
+ «عمم و توج»
+ مقالههای زیبا و مهم و زنجیرهای با مفهوم «گرایش»
[عصب – گرایش]:
«تَعَصَّبَ لهُ و معهُ: به او گرايش و يارى كرد.»
گرایشهای متعصبانه: طرفداران دو آتیشه!
تَعَصَّبَ- تَعَصُّباً [عصب]: عصابه بر سر بست، سرور و مهتر شد، تعصب بخرج داد،
تَعَصَّبَ عليهِ: با او مخالفت ورزيد،
تَعَصَّبَ لهُ و معهُ: به او گرايش و يارى كرد،
تَعَصَّبَ في دينِهِ و مذهبهِ: …
[ عصب – ربط – گرایش]:
کتاب لغت مقاییس اللغة برای واژه «عصب» مفهوم «ربط شيء بشيء مستطيلا أو مستديرا» را ذکر کرده است.
در واقع این گرایش نوعی ارتباط برقرار کردن است به چیزی که بدان گرایش پیدا می کنند.
[أَنَا عَصَبَتُهُمْ] :
عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص
إِنَّ لِكُلِّ نَبِيٍّ عَصَبَةً يَنْتَمُونَ إِلَيْهَا إِلَّا وُلْدَ فَاطِمَةَ فَأَنَا وَلِيُّهُمْ وَ أَنَا عَصَبَتُهُمْ وَ هُمْ عِتْرَتِي خُلِقُوا مِنْ طِينَتِي وَ وَيْلٌ لِلْمُكَذِّبِينَ بِفَضْلِهِمْ مَنْ أَحَبَّهُمْ أَحَبَّهُ اللَّهُ وَ مَنْ أَبْغَضَهُمْ أَبْغَضَهُ اللَّهُ.
[قصه لیلة المبیت – مَنْ هَذَا الْمُتَعَصِّبُ لِمُحَمَّدٍ]:
لیلة المبیت و تعصّب به نور:
علی علیهالسلام، متعصّب به محمد صلیاللهعلیهوآله
در شبی تار و پرخطر که دشمنان نقشه ترور پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله را در سر داشتند، تنها یک نفر حاضر شد جان خود را فدای رسول خدا کند و در بستر او بخوابد: علی بن ابیطالب علیهالسلام.
این شب در تاریخ اسلام به نام لیلة المبیت شهرت دارد.
خداوند این واقعه را در قرآن چنین توصیف میکند:
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِباد» (بقره/207)
و از مردم کسی است که جان خود را برای رضای خدا میفروشد، و خداوند به بندگان مهربان است.
این آیه در شأن علی علیهالسلام نازل شد.
او جان خویش را کف دست گرفت تا نور رسالت باقی بماند.
این بالاترین شکل «تعصب به نور» است:
تعصب به شخص محمد صلیاللهعلیهوآله که مظهر نور خداست.
…
«مَنْ هَذَا الْمُتَعَصِّبُ لِمُحَمَّدٍ؟»:
«… فَقَالَ مَنْ فِيهَا (الْجِنَانِ) مِنَ الْخُزَّانِ وَ الْحُورِ الْحِسَانِ:
مَنْ هَذَا الْمُتَعَصِّبُ لِمُحَمَّدٍ إِذْ قَدْ كَذَّبُوهُ وَ هَجَرُوهُ
قِيلَ لَهُمْ
هَذَا النَّائِبُ عَنْهُ وَ الْبَائِتُ عَلَى فِرَاشِهِ
يَجْعَلُ نَفْسَهُ لِنَفْسِهِ وِقَاءً وَ رُوحَهُ لِرُوحِهِ فِدَاءً»
«… پس خزانهداران بهشتی و حوران زیباروی در آنجا (در بهشت) گفتند:
این کیست که چنین نسبت به محمد تعصب میورزد،
در حالی که مردم او را تکذیب کردند و رهایش ساختند؟
به آنان گفته شد:
این، نماینده و جانشین اوست؛ همان کسی است که شب بر بستر او خوابید،
تا جانش را سپر جان او کند و روح خویش را فدای روح او سازد.»
این تعبیر زیبا، ستایشی است بر حقیقتِ پرشکوهِ لیلة المبیت!
«مَنْ هَذَا الْمُتَعَصِّبُ لِمُحَمَّدٍ؟»
این کیست که اینچنین متعصّب برای محمد است؟
این عبارت حقیقتی بزرگ را فاش میکند:
علی علیهالسلام، متعصّب به محمد ص بود؛ اما نه تعصبی جاهلانه یا قبیلهای، بلکه تعصّبی نورانی؛ تعصّب به رسول خدا بهعنوان مظهر نور، وحی، علم، و هدایت الهی.
…
تعصّب به نور، نقطه مقابل تعصّب به نار
در فضای این مقاله که دربارهی تقابل متعصّبین به نور و نار نگاشته شده،
علی علیهالسلام در لیلةالمبیت، مظهر کامل متعصّب به نور است.
او جانش را در راه نور وقف نمود.
تعصّب او به محمد ص، تعصّب به وحی، تعصّب به نور عقل و روح و تعصّب به بقای هدایت الهی است.
در مقابل، کفار و منافقین همان کسانی بودند که حول «نار» گرد آمده بودند؛ حسادت، جاهطلبی، دنیاپرستی و نفی نور محمدی، آنها را عُصبهای از متعصّبین به آتش کرده بود.
در داستان تکراری کربلایی میان متعصّبین به نار و متعصّبین به نور،
لیلة المبیت یک تجلّی عینی و تاریخی از این رویارویی است:
علی علیهالسلام، جان خود را در بستر نور خواباند.
کینهتوزان نار، شمشیرهای خود را به ناحق گرد آن نور کشیدند.
این دو جبهه، همان دو «عُصبه»اند که یکی در آیه افک و دیگری در واقعه نجات پیامبر نمایان شدهاند.
[عشق – عصب]:
«العَصَب: گياه پيچك»
+ مقالۀ زیبای عشق.
همه باید مثل گیاه پیچک، عاشقانه به دور نور خود بپیچیم و با عمل به اندیشه نورانی او، تولید نور آرامش کنیم و مهربانی کنیم، به این میگن عاشق! به این میگن متعصب!
اهل یقین «عاشق متعصب» نور خود هستند!
عاشقِ متعصّب: پیچک نورانی!
«عَصَب» در لغت، به معنای گیاه پیچک «عَشَقه» آمده است؛
گیاهی که با تمام وجود به دور تکیهگاه خود میپیچد و خود را بالا میکشد.
این تعبیر، پیوند شگفتی میان «عصب» و «عشق» میسازد؛
چراکه «عَشَقه» هم در لغت نیز نام گیاه پیچک است و از ریشه «عشق» گرفته شده؛
و این دو واژه ــ عصب و عشق ــ هر دو، گرایش عمیق و پیوستهای را به «مرکز نور» نشان میدهند.
گیاه پیچک؛ گیاهی که تمام هستیاش را عاشقانه به دور آنچه بدان تکیه دارد، میپیچد.
این همان تعصّبِ عاشقانه است؛
همان حالتی که در آن، عاشق به دور نور خود میپیچد، قامتش را با قامت معشوق هماهنگ میسازد، از او بالا میرود، در او تنفس میکند، و با او زیبا میشود.
او عداوت نمیکند، فاصله نمیگیرد، تهمت نمیزند؛ بلکه میپیچد، میسازد، میبالد و میتابد.
…
متعصّب به نور، در حقیقت عاشق است؛ و عاشق، متعصّب است!
این، نقطه تلاقی واژۀ «عَصَب» و «عشق» است.
اهل یقین، همان پیچکهای نوریاند که بر ستون استوار نبوّت و ولایت میپیچند؛
نه به خاطر تعصّب قبیلهای، بلکه به خاطر نور یقین، آرامش، هدایت و مهر.
درختی که نور میدهد، عشق میخواهد؛
و عشقی که ماندگار است، باید در خودش تعصب داشته باشد؛ تعصّبِ عاشقانه به نور خود.
مشتقات ریشۀ «عصب» در آیات قرآن:
وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سيءَ بِهِمْ وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَ قالَ هذا يَوْمٌ عَصيبٌ (77)
إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفي ضَلالٍ مُبينٍ (8)
قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ (14)
إِنَّ الَّذينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ وَ الَّذي تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظيمٌ (11)
إِنَّ قارُونَ كانَ مِنْ قَوْمِ مُوسى فَبَغى عَلَيْهِمْ وَ آتَيْناهُ مِنَ الْكُنُوزِ ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِي الْقُوَّةِ إِذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْفَرِحينَ (76)
دلنوشته
«نَحْنُ عُصْبَةٌ… بینیاز از نور؟!»
گاهی دلهای حسود، دورِ هم جمع میشوند و اسمِ خودشان را میگذارند: عُصْبَة؛
یعنی «جماعتی که به هم تعصب دارند، پشتِ هم میایستند، و به همدیگر تکیه میکنند».
میگویند: «وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ»… ما جمعِ محکمیم، ما خودمان کافیایم، ما بدون معلم هم میتوانیم.
ده مردیم و با مثل ما «تُعْصَبُ الأُمور»—کارها را میبندیم و پیش میبریم؛
مشکلات را «تُكفى الخطوب»—خودمان کفایت میکنیم و از سر میگذرانیم.
اما پشتِ این شعارِ محکم، یک خستگیِ پنهان هست و یک تاریکیِ آشنا:
همان زمزمۀ قدیمیِ «خَلَقْتَنی مِن نار»؛
غروری که از روزِ اول گفت: من از او بهترم.
حسود هم همین را با زبانِ دیگری تکرار میکند:
«ما از معلم بهتر میفهمیم؛ ما خودمان نور داریم؛ ما به کسی نیاز نداریم.»
و تاریخ، دوباره همان صحنه را میسازد:
«وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ»؛
اهل حسد دست به دست هم میدهند تا نور را به چاه بیندازند.
اسمش را میگذارند «تدبیر» و «سیاست» و «استقلال»؛
اما حقیقتش، دوری از معلم نور است—بیسؤالی، بیتواضعی، بینیازیِ توهمی.
«نَحْنُ عُصْبَةٌ» یعنی:
ما خودمان برای خودمان بسیم؛ نیازی به نورِ معلم نداریم.
و همین «بینیازی»، آغازِ بیبرکتی است.
چون کار، به زورِ عدد و عُدّه نمیچرخد؛
کار، با قبولِ نیاز و سؤال از نور پیش میرود.
ای کاش یکی از میانِ این جماعت، آرام میگفت:
«برادران! ما جمعیم، بله… اما جمعِ بینور، جمعِ بیثمر است.
بیایید سائل باشیم؛ از معلم بپرسیم؛
بگذارید نور تعیین کند، نه تعصب.»
عجیب است…
گاهی ده نفر کنارِ هماند و باز هم تنها هستند؛
چرا که از نورِ معلم جدا شدهاند.
و گاهی یک نفر کنارِ معلم میایستد و
قلبش، از هزار «عُصبة» نیرومندتر میشود.
من میترسم از روزی که جماعت شویم اما بیسؤال،
متحد شویم اما بینور،
محکم شویم اما درِ چاه را برای یوسفِ دل باز کنیم…
خدایا!
ما را از «عُصبة بودنِ بیمعلم» نجات بده.
به ما ادبِ سؤال عطا کن؛
تواضعِ شاگردی بده؛
دلی که بداند:
ما اگر هزار نفر هم باشیم، بینورِ معلم، کمایم.
و اگر تنها باشیم، اما کنارِ نور، بسیاریم.
بگذار به جای «نَحْنُ عُصْبَةٌ»یِ غرور،
«نَحْنُ سَائِلونَ» باشیم—
ما پرسندگانیم؛
تا یوسف، از چاه بیرون بیاید
و کارها واقعاً سر و سامان بگیرد…
نه با تکیه بر تعصب، که با تکیه بر نور. 🌿✨
