“The Awakening of the Heart to Drink the Light of Guidance — La‘allahum Yatadharra‘ūn (So That They May Humble Themselves in Supplication)”
There are moments in human life when all outer certainties collapse. Strength fades, worldly attachments lose their taste, and the heart suddenly discovers a deep hunger within itself — a hunger that no material abundance can satisfy.
The Qur’an speaks of these moments with a profound expression:
“La‘allahum yatadharra‘ūn”
“So that they may enter into humility, supplication, and brokenness before God.”
Tadarru‘ (تضرع) in the Qur’anic sense is not merely verbal crying or outward pleading. It is the awakening of the heart to its own poverty. It is the moment when the human being realizes that without divine light, he is inwardly lost.
The Arabic root “ḍara‘” carries meanings connected to humility, softness, dependence, and even the image of a nurturing breast filled with milk. In a contemplative and spiritual reading, the heart in tadarru‘ resembles a hungry child stretching its hands toward the source of mercy and nourishment.
The trials mentioned in the Qur’an are often not punishments in themselves, but awakenings:
“We sent hardship and suffering to them so that they might humble themselves in supplication.”
(Qur’an 6:42)
Hardship breaks the illusion of self-sufficiency. It tears apart the veils of arrogance. It reminds the soul of its forgotten need for God.
Yet the tragedy of man is that once relief arrives, he often forgets the state of brokenness that brought him back to the Divine. The Qur’an repeatedly warns against hearts that harden after mercy has touched them.
True tadarru‘ is not despair. It is not humiliation before creation. It is a return — a movement of the soul back toward its Origin.
This is why the Qur’an calls believers to invoke God:
“With humility and inward secrecy.”
(Qur’an 7:55)
The deepest supplications are often silent. They emerge not from the tongue alone, but from a heart that has finally seen its own darkness and now longs for light.
In the spiritual teachings of Ahl al-Bayt (peace be upon them), divine remembrance (dhikr) is described as a luminous means between God and creation — a heavenly light through which the servant learns how to turn back toward the Divine.
Without this light, man may not even recognize his own spiritual hunger.
Even the raising of the hands in prayer is described in the traditions as a form of ibtihāl, tabattul, and tadarru‘ — utter neediness, devotion, and humble imploring before God. The empty hands lifted during takbīr silently confess:
“O Lord, I possess nothing without You.”
Thus, prayer begins not with power, but with poverty.
Not with self-sufficiency, but with surrender.
The awakened heart eventually understands:
Tadarru‘ is itself a mercy.
To feel one’s need for God is already a hidden light from Him.
And perhaps this is the meaning behind the Qur’anic call:
“La‘allahum yatadharra‘ūn”
“So that their hearts may awaken, soften, and return.”
«ضرع» یکی از هزار واژه مترادف «نور» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«ضَرْعُ الشاة: پستان گوسفند شیرده»
«ضَرَعَ لَه: ذَلَّ وَ خَضَعَ»
«ضَرَع الرجل: إذا ذلَّ»
«أَضْرَعَتِ الشاةُ: پستان گوسفند بر آمد، شير از پستان گوسفند روان شد.»
«تَضَرَّعَ مِنْهُ: يعنى با ميل باو نزديك شد.»
+ «قرب»
+ «ولی»
«الضرع في الشاة:
فانّ الشاة في تلك الحالة متضرّعة متذلّلة،
لا بدّ لها من إرضاع مولودها و من تهيئة اللبن و حفظه لتغذية المولود،
و المظهر لهذا التضرّع هو ضرعها،
و على هذا يطلق على الضرع: الضريع و الضريعة إذا أثقلت و نزل لبنها.»
[التضرع: النّور الولایة]:
فرایند نور ولایت، یعنی داستان شیردادن مادر به بچهاش!
اینو واژه «ضرع» به ما یاد میده.
نور ولایت، یعنی پستان پرشیر! یعنی «ضرع»
نور ولایت، یعنی صاحبان نور و پستانهای پرشیری که نور علم،
پیدرپی و مدام از آنها میبارد «درر – کانه کوکب درّی».
کو چشم بینا که ببیند و بنوشد و لذت ببرد؟!
انگاری خدا، با خلق نور ولایت، خودشو برای هدایت ما،
در دسترس قرار داده «ضَرَعَ لَه: ذَلَّ وَ خَضَعَ»! + «شرع»
[الضَّرْعِ في الشاة، فانّ الشاة في تلك الحالة متضرّعة متذلّلة
لا بدّ لها من إرضاع مولودها و من تهيئة اللبن و حفظه لتغذية المولود،
و المظهر لهذا التضرّع هو ضرعها،
و على هذا يطلق على الضرع: الضَّرِيعُ و الضَّرِيعَةُ إذا أثقلت و نزل لبنها]
این نور، جایش اون بالابالاهاست «سور»، این پستان پرشیر، اینجا روی زمین،
هر گرسنه و تشنه علمی را به سمت خود فرامیخواند.
+ «سیناپس نورانی!»
این لطف الهی است که خداوند با خلقت نور ولایت محمد و آل محمد ع،
فرصت دستگیری از بیماران نیازمند به درمان را ایجاد میکند.
بمحض اینکه کودک حالت ناله و زاری و تضرع میکند،
پستان پرشیر مادر به جوشش در آمده و برای سیر نمودن کودکش، سر از پا نمیشناسد.
+ «جوع»
اهل نور، همیشه در حال جوع و دعا و تضرع هستند!
امام کاظم علیه السلام:
مَا مِنْ بَلاَءٍ يَنْزِلُ عَلَى عَبْدٍ مُؤْمِنٍ فَيُلْهِمُهُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ اَلدُّعَاءَ إِلاَّ كَانَ كَشْفُ ذَلِكَ اَلْبَلاَءِ وَشِيكاً
وَ مَا مِنْ بَلاَءٍ يَنْزِلُ عَلَى عَبْدٍ مُؤْمِنٍ فَيُمْسِكُ عَنِ اَلدُّعَاءِ إِلاَّ كَانَ ذَلِكَ اَلْبَلاَءُ طَوِيلاً
فَإِذَا نَزَلَ اَلْبَلاَءُ فَعَلَيْكُمْ بِالدُّعَاءِ وَ اَلتَّضَرُّعِ إِلَى اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.
هيچ بلائى بر بندۀ مؤمن نازل نشود كه خداى عز و جل بدو الهام دعا كند،
جز اينكه بزودى آن بلا برطرف شود،
و هيچ بلائى بر بندۀ مؤمن نازل نگردد كه از دعا كردن خوددارى كند جز اينكه آن بلا طولانى است،
پس هر گاه بلا نازل شد بر شما باد كه بدرگاه خداى عز و جل دعا و زارى كنيد.
«اَلتَّضَرُّعِ إِلَى اَللَّهِ»:
یعنی تمنا رو کنار گذاشتن و فقط از پستان تقدیرات، روزی حلال خود را طلب نمودن.
«أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ»
امام صادق علیه السلام:
«فَلَمّا طالَ عَلى بَنی إسرائیلَ العَذابُ،
ضَجّوا و بَکَوا إلَى اللهِ أربَعینَ صَباحاً،
فَأَوحَى اللهُ إلى موسى و هارونَ أن یُخَلِّصَهم مِن فِرعَونَ،
فَحَطَّ عَنهُم سَبعینَ و مِئَةَ سَنَةٍ.
هکَذا أنتُم لَو فَعَلتُم لَفَرَّجَ اللهُ عَنّا،
فَأَمّا إذا لَم تَکونوا فَإِنَّ الأَمرَ یَنتَهی إلى مُنتَهاهُ».
«هنگامى که سختى بنى اسرائیل به درازا کشید،
آنان چهل روز به گریه و ناله پرداختند
که به دنبال آن، خداوند به موسى وحى کرد که آنان را از چنگ فرعون برهاند
و اینگونه بود که صد و هفتاد سال از عذابشان کاسته شد.
شما شیعیان نیز اگر اینگونه رفتار کنید، خداوند گره از کارتان میگشاید؛
امّا اگر بیتفاوت باشید، از مقدار زمانی که باید درگیر این مشکل باشید کاسته نخواهد شد».
ناله و زاری قلب، در فراق نور درون!
اهل نور، اهل تضرع هستند!
+ «ارث»
عنوان:
– «ضرع و تضرع در قرآن؛ ناله قلب در طلب نور ولایت»
– «تضرع؛ گرسنگی قلب برای شیر هدایت»
– «واژۀ قرآنی تضرع و نسبت آن با جریان رحمت و ولایت»
– «لعلهم یتضرعون؛ تضرع به مثابه گشودگی قلب به نور الهی»
———————————–
واژۀ قرآنی «ضرع» و حقیقت «تضرع»
«لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُون»
واژۀ «تضرع» از ریشۀ «ضرع» در زبان عربی، در اصل به حالت نرمی، خضوع، فروتنی و اظهار نیاز اشاره دارد. در منابع لغوی آمده است:
– «ضَرَعَ لَه»: در برابر او خاضع و فروتن شد.
– «تضرّع»: زاری همراه با خضوع قلبی.
– «الضَّرْع»: پستان حیوان شیرده؛ محل جاریشدن شیر و تغذیه.
در نگاه تدبری، میان این معانی پیوندی لطیف وجود دارد؛ گویی «تضرع» همان حالتی است که موجود محتاج، خود را در برابر سرچشمۀ رزق و حیات، کاملاً گشوده و نیازمند مییابد.
پستانِ پرشیر مادر، یکی از زیباترین جلوههای رحمت الهی در عالم خلقت است؛ جایی که رزقِ آماده، نرم، پیوسته و حیاتبخش، برای موجود محتاج فراهم شده است. از همین منظر میتوان «تضرع» را حالتی دانست که انسان، با فقر و نیاز حقیقی خود، رو به سرچشمۀ رحمت و هدایت میآورد.
قرآن کریم بارها انسان را به «تضرع» فرا میخواند:
«فَلَوْلا إِذْ جاءَهُمْ بَأْسُنا تَضَرَّعُوا»
چرا هنگامی که سختی ما به سراغشان آمد، تضرع نکردند؟
تضرع، صرف درخواست زبانی نیست؛ بلکه شکستهشدن غرور نفس و گشودهشدن قلب به سوی رحمت الهی است.
در نگاهی باطنی، اولیای الهی مجاری رحمت و هدایتاند؛ همانگونه که کودک با ناله و نیاز حقیقی به شیر مادر متصل میشود، قلبِ مشتاق نیز با حالت تضرع، به نور هدایت نزدیک میشود.
اهل نور، اهل جوعاند؛ گرسنگی برای حقیقت.
و این گرسنگی، انسان را به دعا و تضرع میرساند.
امام کاظم علیهالسلام فرمودند:
«فَإِذَا نَزَلَ الْبَلاءُ فَعَلَيْكُمْ بِالدُّعَاءِ وَالتَّضَرُّعِ إِلَى اللَّهِ»
هنگام نزول بلا، بر شما باد به دعا و تضرع به سوی خدا.
تضرع، بازگشت قلب به فقر حقیقی خویش است؛ حالتی که انسان دیگر بر توهمِ استقلال تکیه ندارد و تنها از سرچشمۀ تقدیر الهی طلب رزق و گشایش میکند:
«أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ»
در روایت امام صادق علیهالسلام نیز میبینیم که ناله و گریۀ بنیاسرائیل، مسیر تقدیر را تغییر داد و فرج را نزدیک کرد. این نشان میدهد که تضرع، صرف احساسات نیست؛ بلکه نوعی اتصال وجودی به رحمت الهی است.
در این نگاه، «معلم ربانی» نیز صاحب «ضرع» است؛ یعنی قلبی سرشار از رزق علمی و نور هدایت. رسالت او، رساندن شیر معرفت به قلبهای تشنه است. اما این جریان، تنها برای قلبی گشوده میشود که حالت «تضرع» داشته باشد.
انسان متکبر، از نور محروم میشود؛ اما قلب متضرع، آماده دریافت است.
شاید بتوان گفت:
تضرع، ناله قلب در فراق نور درون است.
– «تضرعِ قلب گرسنه در آغوشِ پستانِ نور»
– «ضرعِ رحمت؛ نالۀ قلب برای شیرِ هدایت»
– «پستانِ نور و قلبِ گرسنه»
– «تضرع؛ گریۀ کودکِ جان برای شیرِ معرفت»
– «ضرعِ معلم ربانی و گرسنگیِ قلب»
– «نالهای برای نوشیدنِ نور»
– «وقتی قلب، گرسنۀ شیرِ هدایت میشود»
– «تضرع؛ اشتیاقِ جان برای نوشیدن از ضرعِ رحمت»
– «پستانِ پرشیرِ ولایت و قلبِ مضطر»
– «لعلهم یتضرعون؛ گرسنگیِ قلب برای نور»
دلنوشته
تضرعِ قلب گرسنه در آغوشِ پستانِ نور
«ضرع»…
چه واژۀ عجیبی است…
هم بوی نرمی میدهد،
هم بوی فروتنی،
هم بوی شیر…
انگار خدا بعضی واژهها را با دست رحمتش نوشته است.
پستانِ پرشیر،
آرام و سنگین،
منتظرِ گریۀ کودکی گرسنه است.
نه از روی اجبار،
بلکه از شوقِ بخشیدن.
انگار «ضرع»،
خودِ اشتیاقِ سیر کردن است.
معلم ربانی هم همینگونه است…
قلبش پُر است،
سرشار از شیرِ نور،
سرشار از آرامش،
سرشار از علمی که میخواهد جاری شود.
اما این شیر،
برای قلبِ مغرور جاری نمیشود.
شیرِ معرفت،
فقط نصیبِ قلبِ گرسنه است…
قلبی که بلد است گریه کند،
بلد است خواهش کند،
بلد است «تضرع» داشته باشد.
گاهی انگار پستانِ پرشیرِ رحمت،
خودش ناله میکند:
«کجاست آن کودکِ گرسنه؟
کجاست آن دلی که از دردِ فراقِ نور بیقرار شده باشد؟
کجاست آن چشمی که از شدت احتیاج،
اشک بریزد؟
من برای جاری شدن آفریده شدهام…
برای بخشیدن…
برای سیر کردن…
برای آرام کردنِ جانهای مضطر…»
و آنسو،
قلبی نشسته در تاریکی خویش…
خسته،
گرسنه،
تشنه،
با گلویی خشک از دوریِ نور…
چشمش ناگهان به آن پستانِ پرشیرِ رحمت میافتد…
به معلمی که بوی خدا میدهد…
به قلبی که از آن، آرامش میچکد…
دیگر طاقت نمیآورد.
شروع میکند به تضرع…
«خدایا…
من گرسنهام…
گرسنۀ فهم،
گرسنۀ نور،
گرسنۀ یک جرعۀ آرامش…
خدایا…
دلم شیرِ این نور را میخواهد…
دلم میخواهد سر بر سینۀ رحمت بگذارم…
دلم میخواهد از این علمِ زنده بنوشم…
من خستهام از نانِ خشکِ دنیا…
خستهام از دانستنهای بیروح…
خستهام از تاریکی…
ای خدای مهربان…
مرا به پستانِ پرشیرِ اولیائت برسان…
مرا به معلمی برسان که شیرِ قلبش،
بوی آسمان بدهد…
من کودکِ گرسنۀ نورم…
مرا محروم مکن…»
و شاید حقیقتِ «تضرع» همین باشد…
لحظهای که انسان،
بعد از سالها سرگردانی،
گرسنگیِ واقعیِ قلبش را میفهمد.
«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا … لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ»
خدای مهربان رسالت خودشو انجام میده اما آیا اهل حسادت اهل تضرع هستند؟!
[سورة الأنعام (۶): الآيات ۴۲ الى ۴۵]
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا إِلى أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ
فَأَخَذْناهُمْ بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ (۴۲)
و به يقين، ما به سوى امّتهايى كه پيش از تو بودند [پيامبرانى] فرستاديم،
و آنان را به تنگى معيشت و بيمارى دچار ساختيم، تا به زارى و خاكسارى درآيند.
فَلَوْ لا إِذْ جاءَهُمْ بَأْسُنا تَضَرَّعُوا
وَ لكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ
وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (۴۳)
پس چرا هنگامى كه عذاب ما به آنان رسيد تضرّع نكردند؟
ولى [حقيقت اين است كه] دلهايشان سخت شده،
و شيطان آنچه را انجام مىدادند برايشان آراسته است.
فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْءٍ حَتَّى إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً
فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ (۴۴)
پس چون آنچه را كه بدان پند داده شده بودند فراموش كردند،
درهاى هر چيزى [از نعمتها] را بر آنان گشوديم،
تا هنگامى كه به آنچه داده شده بودند شاد گرديدند؛
ناگهان [گريبان] آنان را گرفتيم، و يكباره نوميد شدند.
فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (۴۵)
پس ريشه آن گروهى كه ستم كردند بركنده شد،
و ستايش براى خداوند، پروردگار جهانيان است.
– «لعلهم یتضرعون؛ گرسنگیِ قلب یا حسادتِ تاریکی؟»
– «پستانِ رحمت گشوده است؛ چه کسی تضرع میکند؟»
– «دلِ گرسنه تضرع میکند، دلِ حسود قساوت»
– «تضرع یا حسادت؛ دو راهِ قلب در برابر نور»
– «وقتی خدا درِ رحمت را میگشاید»
– «قساوتِ قلب؛ فراموشیِ گرسنگیِ نور»
– «لعلهم یتضرعون؛ خدا میخواهد قلبت گریه کند»
– «اهلِ نور، اهلِ تضرعاند»
– «حسادت؛ وقتی قلب راهِ پستانِ رحمت را گم میکند»
– «فتحنا علیهم أبواب کل شیء؛ همهچیز داشتند جز نور»
«دلِ گرسنه تضرع میکند، دلِ حسود قساوت»
دلنوشته
تضرع یا حسادت؛ دو راهِ قلب برای انتخابی آگاهانه
«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا … لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ…»
خدای مهربان،
رسالتش را انجام میدهد…
میفرستد…
پیوسته میفرستد…
پیامبر میفرستد،
آیه میفرستد،
معلم میفرستد،
بلا میفرستد،
فقر میفرستد،
شکست میفرستد،
گریه میفرستد،
تنهایی میفرستد…
نه برای شکستنِ انسان،
بلکه برای باز شدنِ قلبش…
«لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ»
شاید تضرع کنند…
شاید بفهمند گرسنهاند…
شاید دوباره راهِ پستانِ رحمت را پیدا کنند…
اما چه درد بزرگی است
وقتی حسود،
به جای گریه برای شیر،
به پستانِ پرشیر و نورانیِ برادرش حسادت میکند…
چه درد بزرگی است
وقتی قلب،
به جای تضرع،
قساوت را انتخاب میکند…
«وَ لكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ»
دلِ سنگ،
گرسنگیِ خودش را نمیفهمد…
فقط سفرۀ دیگران را میبیند.
اهل حسادت،
اهل تضرع نیستند…
چون متضرع،
فقرِ خودش را میبیند،
اما حسود،
نعمتِ دیگری را.
قلبِ متضرع میگوید:
«خدایا به من شیر بده…»
اما قلبِ حسود میگوید:
«چرا به او شیر دادی؟»
و این آغازِ تاریکی است…
شیطان،
آرامآرام،
خشکیِ قلب را زینت میدهد:
«وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»
تا جایی که انسان،
دیگر گرسنگیِ روحش را حس نمیکند…
دیگر اشکش درنمیآید…
دیگر تمنای نور ندارد…
و آنوقت،
ترسناکترین عذاب شروع میشود:
«فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْءٍ»
همهچیز دارند…
اما شیرِ نور ندارند.
سفرهها باز است،
اما قلبها مردهاند.
علم آفلاین هست،
اما علم آنلاین یعنی حیات نیست.
لذت هست،
اما آرامش نیست.
فراوانی هست،
اما نور نیست.
و انسانِ بیتضرع،
کمکم به جایی میرسد
که حتی دردِ دوری از خدا را هم فراموش میکند…
این همان قحطیِ بزرگِ قلب است.
اما اهل نور،
همیشه گرسنهاند…
همیشه مضطرّند…
همیشه چشمشان به پستانِ رحمت الهی است…
هرچه بیشتر مینوشند،
تشنگیشان بیشتر میشود.
هرچه نور بیشتری میگیرند،
فقرِ خود را عمیقتر میفهمند.
و شاید برای همین است
که اولیای خدا،
از همه متواضعتر،
از همه گریانتر،
و از همه اهلِ تضرعترند…
چون از همه بیشتر،
طعمِ شیرِ نور را چشیدهاند…
[سورة الأنعام (۶): الآيات ۶۳ الى ۶۴]
قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً
لَئِنْ أَنْجانا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ (۶۳)
بگو: «چه كسى شما را از تاريكيهاى خشكى و دريا مىرهاند؟
در حالى كه او را به زارى و در نهان مىخوانيد:
كه اگر ما را از اين [مهلكه] برهاند، البته از سپاسگزاران خواهيم بود.»
قُلِ اللَّهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْها وَ مِنْ كُلِّ كَرْبٍ ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِكُونَ (۶۴)
بگو: «خداست كه شما را از آن [تاريكيها] و از هر اندوهى مىرهاند، باز شما شرك مىورزيد.»
– «تضرع در دلِ طوفان»
– «وقتی قلب، دوباره کودک میشود»
– «ظلماتِ بحر و گریۀ جان»
– «پستانِ رحمت در میانِ طوفان»
– «تنها تضرع، راهِ نجات از تاریکیهاست»
– «کودکِ مضطر و آغوشِ رحمت»
– «از ظلمات تا تضرع»
– «آن لحظه که همهچیز فرو میریزد»
– «تدعونه تضرعاً و خفیة»
– «گریۀ پنهانِ قلب در تاریکیها»
– «وقتی کشتیِ دل به طوفان میافتد»
– «خدایا… من گرسنۀ نجاتم»
دلنوشته
تضرع در دلِ طوفان
وقتی قلب، دوباره کودک میشود
و باز خدا، پردهای دیگر از رازِ تضرع را کنار میزند…
«قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ…»
بگو…
چه کسی شما را از تاریکیهای خشکی و دریا نجات میدهد؟
آن لحظه را همه میشناسند…
لحظهای که هیچ راهی باقی نمانده است.
وقتی کشتی در دلِ طوفان میلرزد…
وقتی موجها بلند میشوند…
وقتی زمین زیر پا سست میشود…
وقتی عقل دیگر راهی پیدا نمیکند…
آنوقت،
چیزی در عمقِ جان انسان بیدار میشود.
انسان،
بیاختیار،
شروع میکند به تضرع…
نه با زبانِ عادت،
بلکه با زبانِ اضطرار.
«تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً»
آرام…
در دل…
با صدایی که شاید حتی لبها هم آن را نمیشنوند…
«خدایا…
اگر مرا نجات بدهی،
دیگر فراموشت نمیکنم…
دیگر شاکر میشوم…»
در آن لحظه،
قلب انسان دوباره کودک میشود.
تمام غرورش میریزد…
تمام ادعاهایش فرو میریزد…
تمام داناییهایش خاموش میشود…
و فقط یک چیز باقی میماند:
گرسنگیِ جان.
گرسنگی برای نجات…
گرسنگی برای نور…
گرسنگی برای پستانِ رحمت.
در آن لحظه،
انسان میفهمد
که همیشه کودک بوده است…
و همیشه جایی،
پستانی پرشیر از رحمت الهی،
منتظر گریۀ او بوده است.
اما چه راز عجیبی است…
«قُلِ اللَّهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْها وَ مِنْ كُلِّ كَرْبٍ»
خدا نجات میدهد…
از دریا،
از طوفان،
از ترس،
از تاریکی…
دست میگیرد،
بلند میکند،
آرام میکند…
اما وقتی طوفان آرام شد،
وقتی کشتی به ساحل رسید،
وقتی دل دوباره گرمِ دنیا شد…
کودک،
پستانِ رحمت را فراموش میکند.
«ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِكُونَ»
باز به چیزهای دیگر دل میبندد…
باز خیال میکند خودش ایستاده است…
باز گرسنگیِ قلبش را فراموش میکند…
و چه غمگین است
پستانِ پرشیرِ رحمت
وقتی میبیند
کودکی که با گریه به آغوشش آمده بود،
بعد از سیر شدن،
او را فراموش کرده است…
اما رحمت خدا،
عجیب صبور است…
باز صبر میکند…
باز میماند…
باز شیر در سینه نگه میدارد…
شاید دوباره،
قلبی گرسنه شود…
شاید دوباره،
گریهای از عمق جان برخیزد…
شاید دوباره،
کسی
راهِ تضرع را پیدا کند.
[سورة الأعراف (۷): الآيات ۵۵ الى ۵۶]
ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ (۵۵)
پروردگار خود را به زارى و نهانى بخوانيد كه او از حد گذرندگان را دوست نمىدارد.
وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ (۵۶)
و در زمين پس از اصلاح آن فساد مكنيد، و با بيم و اميد او را بخوانيد كه رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است.
– «تضرع؛ گریۀ پنهانِ قلب»
– «آرام و پنهان، نزدیکِ رحمت»
– «خوف و طمع در آغوشِ رحمت»
– «وقتی دل، آرام خدا را صدا میزند»
– «پستانِ رحمت و گریۀ خاموشِ انسان»
– «تضرعاً و خفیة»
– «راهِ نزدیک شدن به رحمت»
– «ترس از دوری، امید به آغوش»
– «دلِ گرسنه و رحمتِ نزدیک»
– «رحمت خدا نزدیک است»
– «گریهای که خدا میشنود»
– «فسادِ دل و بارانِ تضرع»
دلنوشته
تضرعاً و خفیة؛ ترس از دوری، امید به آغوش
و اینبار،
خدا،
نه از طوفانِ دریا میگوید،
نه از تاریکیِ راه…
بلکه از خودِ دعا…
از آدابِ نزدیک شدنِ قلبِ گرسنه
به پستانِ رحمت.
«ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً»
پروردگارتان را
با تضرع بخوانید…
آرام…
پنهان…
از عمقِ جان…
گویی خدا،
بلندیِ صدا نمیخواهد…
شاید چون
پستانِ رحمت،
گریۀ واقعیِ کودک را
حتی پیش از بلند شدنِ صدا میشنود.
تضرع،
فریادِ نمایش نیست…
شکستنِ واقعیِ قلب است.
آنجا که انسان،
دیگر چیزی برای تکیه ندارد…
دیگر نقابی برای حفظ کردن ندارد…
دیگر نمیخواهد دیده شود…
فقط میخواهد
سیراب شود.
و چه عجیب است
که بلافاصله میفرماید:
«إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ»
او تجاوزگران را دوست ندارد.
شاید یکی از عمیقترینِ تعدّیها،
آن باشد که انسان
در برابر خدا نیز
ادعای بینیازی کند…
یا دعا را
وسیلهای برای خودنمایی،
برتری،
طلبکاری
و اثباتِ خویش قرار دهد.
متضرع،
نزدیک میشود
چون گرسنه است.
اما متکبر،
حتی در دعا هم
میخواهد بزرگ بماند.
و بعد،
رازِ دیگری را میگوید:
«وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها»
در زمین،
پس از اصلاحش،
فساد نکنید…
گویی
قلبِ انسان نیز زمینی است
که خدا،
آن را برای روییدنِ نور آماده کرده است.
تضرع،
بارانِ رحمت است…
اما قساوت،
حسادت،
غرور،
غفلت
و فراموشی،
دوباره این زمین را خشک میکند.
چه بسیار دلهایی
که لحظهای با گریه نرم شدند،
اما دوباره
با گناه،
خودخواهی
و دلبستگیِ افراطی به دنیا،
ویران شدند…
و خدا هنوز میگوید:
«وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً»
او را
با خوف و طمع بخوانید.
نه آنچنان مأیوس
که درِ رحمت را بسته ببینی…
و نه آنچنان مغرور
که خود را رسیده و ایمن بدانی…
بلکه
مثل کودکی
که هم میترسد
آغوشِ مادر را از دست بدهد،
و هم امید دارد
که دوباره شیرِ رحمت نصیبش شود.
این،
حالِ حقیقیِ تضرع است:
ترس از دوری…
و امید به آغوش.
و چه آرامبخش است
پایانِ آیه:
«إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ»
رحمت خدا نزدیک است…
نه دور…
نه غیر قابل دسترس برای قلبهای شکسته…
نزدیک است
به آنان که هنوز
راهِ گریه را بلدند…
به آنان که هنوز
گرسنگیِ نور را انکار نکردهاند…
به آنان که هنوز
در تاریکی،
آرام و پنهان،
زمزمه میکنند:
«خدایا…
مرا از شیرِ رحمتت محروم نکن…»
[سورة الأعراف (۷): الآيات ۹۴ الى ۹۵]
وَ ما أَرْسَلْنا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَبِيٍّ إِلاَّ أَخَذْنا أَهْلَها بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ (۹۴)
و در هيچ شهرى، پيامبرى نفرستاديم مگر آنكه مردمش را به سختى و رنج دچار كرديم
تا مگر به زارى درآيند.
ثُمَّ بَدَّلْنا مَكانَ السَّيِّئَةِ الْحَسَنَةَ حَتَّى عَفَوْا
وَ قالُوا قَدْ مَسَّ آباءَنَا الضَّرَّاءُ وَ السَّرَّاءُ
فَأَخَذْناهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (۹۵)
آنگاه به جاى بدى [=بلا]، نيكى [=نعمت] قرار داديم تا انبوه شدند و گفتند:
«پدرانِ ما را [هم مسلماً به حكم طبيعت] رنج و راحت مىرسيده است.»
پس در حالى كه بىخبر بودند بناگاه [گريبان] آنان را گرفتيم.
– «بأساء و ضرّاء؛ دعوتی به تضرع»
– «وقتی سختی، زبانِ رحمت میشود»
– «رازِ رنج و فراموشی»
– «دلهایی که در نعمت خوابیدند»
– «تا مگر به تضرع درآیند»
– «گریۀ جان میانِ سختی و نعمت»
– «وقتی دل، گرسنگیِ خود را فراموش میکند»
– «فأخذناهم بغتة»
– «سختی برای بیداریِ قلب»
– «نعمتِ بیتضرع و غفلتِ دل»
– «شهرهایی که راهِ گریه را گم کردند»
– «بیداریِ قلب در میانِ رنج»
دلنوشته
بأساء و ضرّاء؛ دعوتی به تضرع
شهرهایی (شهروندانی) که راهِ گریه را گم کردند
و خدا،
باز از رازی دیگر سخن میگوید…
رازی که در تاریخِ همهٔ شهرها
تکرار شده است.
«وَ ما أَرْسَلْنا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَبِيٍّ
إِلَّا أَخَذْنا أَهْلَها بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ
لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ»
هیچ پیامبری
به شهری فرستاده نشد…
مگر آنکه
اهل آن شهر
طعمِ سختی و رنج را چشیدند.
نه از سرِ خشمِ کور،
نه از سرِ انتقام…
بلکه
برای یک چیز.
برای اینکه
دلها
دوباره
راهِ تضرع را پیدا کنند.
گاهی
دلِ انسان
آنقدر سیرِ دنیا میشود
که دیگر
گرسنگیِ روح را حس نمیکند.
نعمتها زیاد میشوند…
آسایش گسترده میشود…
صداهای دنیا بلند میشود…
و در میانِ این هیاهو،
گریۀ جان
خاموش میشود.
آنوقت
خدا
گاهی
اندکی از این آسایش را کنار میزند…
تا انسان
دوباره
گرسنگیِ واقعیِ خود را حس کند.
بأساء…
ضرّاء…
نه برای شکستنِ انسان،
بلکه
برای بیدار کردنِ قلب.
برای اینکه
کسی
دوباره
به آسمان نگاه کند…
و بگوید:
خدایا…
اما داستان
همیشه اینگونه تمام نمیشود.
خدا
پس از سختی،
درهای نعمت را هم میگشاید.
«ثُمَّ بَدَّلْنا مَكانَ السَّيِّئَةِ الْحَسَنَةَ»
بدی را
به نیکی تبدیل میکند…
رنج را
به راحتی…
تنگی را
به فراوانی…
تا آنجا
که زندگی
دوباره گسترده میشود.
«حَتَّى عَفَوْا»
آنقدر زیاد
که نعمتها
فراوان و جاری میشوند.
اما اینجاست
که رازِ خطرناکِ دل
آشکار میشود…
به جای آنکه بگویند:
خدا ما را نجات داد…
میگویند:
«قَدْ مَسَّ آباءَنَا الضَّرَّاءُ وَ السَّرَّاءُ»
این چیز تازهای نیست…
پدران ما هم
گاه سختی میدیدند
و گاه راحتی…
همهچیز را
به طبیعت
نسبت میدهند.
دیگر
هیچ پیامی در رنج نمیبینند…
هیچ نشانهای در نعمت نمیبینند…
دل،
دوباره
سنگ میشود.
نه سختی
بیدارش میکند…
نه نعمت.
و آنگاه
در سکوتی عجیب…
«فَأَخَذْناهُمْ بَغْتَةً»
گرفتنِ الهی
ناگهان
میرسد.
نه با هشدار بلند،
نه با اعلام قبلی…
در حالی که
آنها
حتی احساس هم نمیکنند
چقدر
از رحمت دور شدهاند.
«وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ»
چه اندوه بزرگی است
وقتی دل
آنقدر دور میشود
که دیگر
دوری را هم
حس نمیکند.
اما
در میانِ همهٔ این شهرها،
همیشه
دلهایی هم بودهاند
که راز را فهمیدهاند.
دلهایی
که در سختی
گریه کردند…
و در نعمت
فراموش نکردند.
دلهایی
که فهمیدند
بأساء و ضرّاء،
هر دو
دعوتی هستند…
دعوتی
برای بازگشت
به همان گریۀ قدیمیِ جان.
به همان
تضرعِ آرام
و پنهان.
[سورة الأعراف (۷): الآيات ۲۰۴ الى ۲۰۶]
وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (۲۰۴)
و چون قرآن خوانده شود، گوش بدان فرا داريد و خاموش مانيد، اميد كه بر شما رحمت آيد.
وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ
وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلِينَ (۲۰۵)
و در دل خويش، پروردگارت را بامدادان و شامگاهان با تضرع و ترس، بىصداى بلند، ياد كن
و از غافلان مباش.
إِنَّ الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ
وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ (۲۰۶)
به يقين، كسانى كه نزد پروردگار تو هستند، از پرستش او تكبّر نمىورزند
و او را به پاكى مىستايند و براى او سجده مىكنند.
– «سکوتی که رحمت میآورد»
– «تضرعِ خاموشِ دل»
– «وقتی قرآن، قلب را بیدار میکند»
– «رحمت بر دلِ ساکت فرود میآید»
– «نجوای صبح و شام»
– «سجده؛ آخرین شکلِ تضرع»
– «پیشانیِ گرسنه بر خاکِ رحمت»
– «از هیاهو تا تضرع»
– «قلبی که آرام گوش میدهد»
– «تضرع، خوف و سجده»
– «وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلِينَ»
– «نزدیکانِ خدا، متکبر نیستند»
– «سکوتی که رحمت میآورد»
– «تضرعِ خاموشِ دل»
– «سجده؛ آخرین شکلِ تضرع»
دلنوشته
سجده؛ تضرعِ خاموشِ دل
و اینبار،
خدا
از سکوت سخن میگوید…
از رحمتی
که گاهی
نه در گفتن،
بلکه در شنیدن نازل میشود.
«وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا»
وقتی قرآن خوانده میشود،
گوش بسپارید…
خاموش شوید…
گویی
برای نوشیدنِ این شیرِ نور،
پیش از سخن گفتن،
باید آرام گرفت.
قلبِ شلوغ،
صدای قرآن را نمیشنود…
دلِ پُر از هیاهوی دنیا،
اشارۀ رحمت فرشتۀ مهربانش را درک نمیکند.
تضرع،
فقط گریه کردن نیست…
گاهی
تضرع،
ساکت شدن است.
خاموش شدنِ هیاهوی نفس،
تا صدای خدا
در جان شنیده شود.
و چه زیباست
که وعده میدهد:
«لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ»
شاید
رحمت شوید…
گویی
رحمت،
آرامآرام
بر دلِ ساکت فرود میآید.
بعد،
خدا
راهِ این سکوت را نشان میدهد:
«وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ
تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً»
پروردگارت را
در درونِ خویش یاد کن…
با تضرع…
با خوف…
نه فقط بر زبان،
بلکه در عمقِ جان.
چه بسیار زبانها
که خدا را میگویند،
اما دل،
جای دیگری سرگردان است.
و چه بسیار دلها
که بیصدا،
در حالِ گریهاند.
«وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ»
آهسته…
پایینتر از فریاد…
زیرا
رحمت،
به نجوا نزدیکتر است
تا به نمایش.
و این یاد،
فقط برای لحظههای بحران نیست.
«بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ»
صبح و شام…
یعنی
تضرع،
تنها فریادِ انسانِ غرقشده نیست…
تنفّسِ دائمِ قلبِ مؤمن است.
صبح،
پیش از آنکه دنیا
دل را پراکنده کند…
و شام،
پیش از آنکه خستگیِ دنیا
نور را خاموش کند…
قلب،
دوباره
به سرچشمۀ رحمت بازمیگردد.
و بعد،
هشدارِ سنگینی میآید:
«وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلِينَ»
از غافلان مباش.
شاید
غفلت،
همین باشد:
اینکه انسان،
آنقدر سرگرمِ دنیا شود
که گرسنگیِ روحش را فراموش کند.
نه تضرعی…
نه خوفی…
نه اشتیاقی…
فقط عادت،
فقط تکرار،
فقط زندگیِ بیگریه.
اما آنان که نزدیکِ خدایند،
اینگونه نیستند.
«إِنَّ الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ
لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ»
نزدیکانِ خدا،
متکبر نیستند.
هرچه نزدیکتر میشوند،
خاضعتر میشوند…
هرچه بیشتر
از شیرِ رحمت مینوشند،
گرسنگیشان
عمیقتر میشود.
و نشانهشان چیست؟
«وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ»
تسبیح…
سجده…
یعنی
فهمیدهاند
که همهٔ کمال،
از اوست.
و خود،
جز فقر و نیاز،
چیزی ندارند.
سجده،
آخرین شکلِ تضرع است…
وقتی انسان،
حتی قامتِ خود را هم
فرو میگذارد…
و پیشانیِ گرسنۀ خویش را
بر خاکِ رحمت میگذارد.
[سورة المؤمنون (۲۳): الآيات ۷۲ الى ۸۰]
أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً فَخَراجُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ هُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ (۷۲)
يا از ايشان مزدى مطالبه مىكنى؟ و مزد پروردگارت بهتر است، و اوست كه بهترين روزىدهندگان است.
وَ إِنَّكَ لَتَدْعُوهُمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (۷۳)
و در حقيقت، اين تويى كه جداً آنها را به راه راست مىخوانى.
وَ إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّراطِ لَناكِبُونَ (۷۴)
و به راستى كسانى كه به آخرت ايمان ندارند، از راه [درست] سخت منحرفند.
وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ (۷۵)
و اگر ايشان را ببخشاييم، و آنچه از صدمه بر آنان [وارد آمده] است برطرف كنيم، در طغيان خود كوردلانه اصرار مىورزند.
وَ لَقَدْ أَخَذْناهُمْ بِالْعَذابِ فَمَا اسْتَكانُوا لِرَبِّهِمْ وَ ما يَتَضَرَّعُونَ (۷۶)
و به راستى ايشان را به عذاب گرفتار كرديم و[لى] نسبت به پروردگارشان فروتنى نكردند و به زارى درنيامدند.
حَتَّى إِذا فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً ذا عَذابٍ شَدِيدٍ إِذا هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ (۷۷)
تا وقتى كه درى از عذاب دردناك بر آنان گشوديم، بناگاه ايشان در آن [حال] نوميد شدند.
وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَلِيلاً ما تَشْكُرُونَ (۷۸)
و اوست آن كس كه براى شما گوش و چشم و دل پديد آورد. چه اندك سپاسگزاريد.
وَ هُوَ الَّذِي ذَرَأَكُمْ فِي الْأَرْضِ وَ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (۷۹)
و اوست آن كس كه شما را در زمين پديد آورد، و به سوى اوست كه گردآورده خواهيد شد.
وَ هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ لَهُ اخْتِلافُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (۸۰)
و اوست آن كس كه زنده مىكند و مىميراند، و اختلاف شب و روز از اوست. مگر نمىانديشيد؟
– **وقتی رنج هم قلب را بیدار نمیکند**
– **درد آمد… اما تضرع نیامد**
– **قلبی که درد را هم نمیفهمد**
– **بلا آمد، اما دل نشکست**
– **آنگاه که دل حتی با عذاب بیدار نمیشود**
– **از عذاب تا بیداریِ قلب**
– **گوش و چشم و دل؛ دعوتی به تضرع**
– **قلیلًا ما تشکرون**
– **وقتی نشانهها دیده نمیشوند**
– **آیا نمیاندیشید؟**
– **«قلبی که گرسنگیِ خود را فراموش کرده است»**
دلنوشته
وقتی رنج هم قلب را بیدار نمیکند و تضرع نمیآورد
و باز
خدا
از قلبی سخن میگوید
که حتی درد هم
آن را بیدار نمیکند…
گاهی
رحمت
در لباسِ رنج میآید.
گاهی
درد،
درِ خانهٔ دل را میزند
تا انسان
دوباره
گرسنگیِ روحش را به یاد آورد.
اما قرآن
از مردمانی سخن میگوید
که حتی رنج هم
آنها را به تضرع نرساند.
«وَ لَقَدْ أَخَذْناهُمْ بِالْعَذابِ
فَمَا اسْتَكانُوا لِرَبِّهِمْ
وَ ما يَتَضَرَّعُونَ»
عذاب آمد…
درد آمد…
فشار آمد…
اما دل
نرم نشد.
نه فروتنی…
نه تضرع…
گویی
قلب
آنقدر سخت شده بود
که حتی درد
راهی به درونش پیدا نمیکرد.
عجیب است…
انسانی که گرسنه میشود
به دنبال غذا میگردد.
انسانی که تشنه میشود
به دنبال آب میرود.
اما گاهی
روح
گرسنه است
و انسان
حتی گرسنگیاش را حس نمیکند.
این
خطرناکترین بیماریِ دل است.
وقتی درد میآید
اما تضرع نمیآید.
وقتی بلا میآید
اما بازگشت نمیآید.
وقتی قلب
به جای شکستن
سختتر میشود.
قرآن میگوید
حتی اگر رحمت هم بیاید
باز بیدار نمیشوند:
«وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ
وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ
لَلَجُّوا فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ»
اگر درد را برداریم
باز هم
در طغیان خود سرگردان میمانند.
یعنی
نه رنج بیدارشان میکند
نه نعمت.
نه تنگی
و نه گشایش.
دل
دیگر راهی به تضرع پیدا نمیکند.
تا آنجا
که ناگهان
دری از عذاب گشوده میشود:
«حَتّى إِذا فَتَحْنا عَلَيْهِمْ
باباً ذا عَذابٍ شَدِيدٍ
إِذا هُمْ فيهِ مُبْلِسُونَ»
و آنگاه
انسان
در حیرتی تلخ فرو میرود.
نه راهی برای بازگشت
و نه توانی برای تضرع.
اما عجیبتر این است
که همین انسان
با نعمتهایی زندگی میکند
که هرکدام
دعوتی به تضرعاند.
«وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ لَكُمُ
السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ»
گوش…
چشم…
و دل…
ابزارهایی
برای شنیدنِ حقیقت
دیدنِ نور
و فهمیدنِ فقرِ خویش.
اما قرآن آهی میکشد:
«قَلِيلاً ما تَشْكُرُونَ»
چه اندک سپاس میگزارید…
انسان
با همین گوش
صدای رحمت را میشنود.
با همین چشم
نشانههای خدا را میبیند.
و با همین دل
میتواند
به تضرع برسد.
اما اگر این دل
به خواب برود
حتی بزرگترین نشانهها هم
او را بیدار نمیکند.
در حالی که
تمام زندگی
دعوتی به بیداری است:
«وَ هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ»
اوست
که زنده میکند
و میمیراند.
و هر شب
و هر روز
نشانهای تازه میآورد:
«وَ لَهُ اخْتِلافُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ»
شب
برای بازگشت دل.
روز
برای دیدنِ نشانهها.
اما قرآن
در پایان
با تعجب میپرسد:
«أَ فَلا تَعْقِلُونَ»
آیا نمیاندیشید؟
گویی
تضرع
از همین جا آغاز میشود:
از لحظهای
که انسان
میفهمد…
این همه نشانه
این همه رحمت
این همه دعوت
برای چه بوده است.
برای آن
که قلب
دوباره
گرسنگیِ خود را
به یاد بیاورد.
«ضرع» در معنای مذموم
[سورة الغاشية (۸۸): الآيات ۱ الى ۲۶]
لَيْسَ لَهُمْ طَعامٌ إِلاَّ مِنْ ضَرِيعٍ (۶)
خوراكى جز خارِ خشك ندارند،
[تفسير القمي]:
هَلْ أَتاكَ حَدِيثُ الْغاشِيَةِ يَعْنِي قَدْ أَتَاكَ يَا مُحَمَّدُ حَدِيثُ الْقِيَامَةِ وَ مَعْنَى الْغَاشِيَةِ أَنْ يَغْشَى النَّاسَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ خاشِعَةٌ عامِلَةٌ ناصِبَةٌ وَ هُمُ الَّذِينَ خَالَفُوا دِينَ اللَّهِ وَ صَلَّوْا وَ صَامُوا وَ نَصَبُوا لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع وَ هُوَ قَوْلُهُ تَعَالَى: عامِلَةٌ ناصِبَةٌ عَمِلُوا وَ نَصَبُوا فَلَا يُقْبَلُ مِنْهُمْ شَيْءٌ مِنْ أَفْعَالِهِمْ وَ تَصْلى وُجُوهُهُمْ ناراً حامِيَةً تُسْقى مِنْ عَيْنٍ آنِيَةٍ قَالَ لَهَا أَنِينٌ مِنْ شِدَّةِ حَرِّهَا لَيْسَ لَهُمْ طَعامٌ إِلَّا مِنْ ضَرِيعٍ قَالَ عَرَقُ أَهْلِ النَّارِ وَ مَا يَخْرُجُ مِنْ فُرُوجِ الزَّوَانِي لا يُسْمِنُ وَ لا يُغْنِي مِنْ جُوعٍ ثُمَّ ذَكَرَ أَتْبَاعَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع فَقَالَ: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناعِمَةٌ لِسَعْيِها راضِيَةٌ يَرْضَى اللَّهُ مَا سَعَوْا فِيهِ فِي جَنَّةٍ عالِيَةٍ لا تَسْمَعُ فِيها لاغِيَةً قَالَ الْهَزْلُ وَ الْكَذِبُ.
قَالَ
فَأَيُّ الْكَلَامِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؟
قَالَ
كَثْرَةُ ذِكْرِهِ وَ التَّضَرُّعُ إِلَيْهِ وَ دُعَاؤُه.
…
وَصِيَّةُ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع لِهِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ:
يَا هِشَامُ
مَنْ أَرَادَ الْغِنَى بِلَا مَالٍ وَ رَاحَةَ الْقَلْبِ مِنَ الْحَسَدِ وَ السَّلَامَةَ فِي الدِّينِ فَلْيَتَضَرَّعْ إِلَى اللَّهِ فِي مَسْأَلَتِهِ بِأَنْ يُكْمِلَ عَقْلَهُ فَمَنْ عَقَلَ قَنِعَ بِمَا يَكْفِيهِ وَ مَنْ قَنِعَ بِمَا يَكْفِيهِ اسْتَغْنَى وَ مَنْ لَمْ يَقْنَعْ بِمَا يَكْفِيهِ لَمْ يُدْرِكِ الْغِنَى أَبَداً.
– **تضرع؛ راهِ کامل شدنِ عقل**
– **غنای دل از درِ تضرع**
– **وقتی عقل کامل میشود**
– **فقرِ مال یا فقرِ عقل؟**
– **تضرع و رازِ قناعت**
– **عقلی که دل را بینیاز میکند**
– **ذکر، تضرع و دعایی که دل را غنی میکند**
– **راهی به آرامشِ دل**
– **غنای بیمال**
دلنوشته
تضرع؛ راهِ کامل شدنِ عقل
و این عقل، دل را بینیاز میکند
و در میانِ این همه دعوت به تضرع،
پرسشی نیز از دلها برخاسته است:
کدام سخن
نزد خدا
برتر است؟
و پاسخ میآید:
«كَثْرَةُ ذِكْرِهِ
وَ التَّضَرُّعُ إِلَيْهِ
وَ دُعَاؤُه»
بسیار یاد کردنِ او…
و تضرع به سوی او…
و خواندنِ او.
گویی
برترین کلام
آن سخنی نیست
که بلندتر گفته میشود،
بلکه آن است
که از دلِ محتاج
برمیخیزد.
ذکر،
وقتی زنده میشود
که دل
فقرِ خود را حس کند.
و دعا،
وقتی بالا میرود
که قلب
شکسته باشد.
تضرع
همان لحظهای است
که انسان میفهمد:
بیاو
هیچ ندارد.
و شاید
به همین دلیل است
که امامی از خاندان نور
راز دیگری از تضرع را میگشاید.
موسی بن جعفر علیه السلام
به هشام فرمود:
اگر کسی
میخواهد
بیآنکه مالی داشته باشد
غنی باشد،
و اگر میخواهد
دلش
از آتشِ حسد
آرام بگیرد،
و اگر میخواهد
دینش
در سلامت بماند،
راهش چیست؟
«فَلْيَتَضَرَّعْ إِلَى اللَّهِ
فِي مَسْأَلَتِهِ
بِأَنْ يُكْمِلَ عَقْلَهُ»
به درگاه خدا
با تضرع بخواهد
که عقلش را کامل کند.
عجیب است…
امام
به جای درخواستِ مال
یا قدرت
یا حتی نعمتهای فراوان،
از چیزی سخن میگوید
که سرچشمهٔ همهٔ آرامشهاست:
عقل.
زیرا
وقتی عقل کامل شود
چشمِ دل
حقیقتِ نیاز را میبیند.
و آنگاه
انسان میفهمد
چه اندازه
برای زندگی کافی است.
«فَمَنْ عَقَلَ
قَنِعَ بِمَا يَكْفِيهِ»
آن که عاقل شد
به آنچه کفایتش میکند
قانع میشود.
و آن که قانع شد
احساسِ بینیازی میکند.
«وَ مَنْ قَنِعَ بِمَا يَكْفِيهِ
اسْتَغْنَى»
و آن که قانع نشود
هرچه داشته باشد
باز فقیر است.
«وَ مَنْ لَمْ يَقْنَعْ
بِمَا يَكْفِيهِ
لَمْ يُدْرِكِ الْغِنَى أَبَداً»
گویی
فقرِ واقعی
کم بودنِ مال نیست…
فقرِ واقعی
کور بودنِ دل است.
دلی
که نمیفهمد
کجا
رحمت جاری است.
و شاید
به همین دلیل است
که آغازِ همهٔ این راهها
یک چیز است:
تضرع.
آن لحظهای
که انسان
با تمام وجود
رو به آسمان میکند
و میگوید:
پروردگارا…
به من
عقلی بده
که فقرِ خود را بفهمم.
«ثُمَّ خَلَقَهَا وَسِيلَةً بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ يَتَضَرَّعُونَ بِهَا إِلَيْهِ وَ يَعْبُدُونَهُ وَ هِيَ ذِكْرُهُ»
عَنْ أَبِي هَاشِمٍ الْجَعْفَرِيِّ قَالَ:
كُنْتُ عِنْدَ أَبِي جَعْفَرٍ الثَّانِي ع فَسَأَلَهُ رَجُلٌ فَقَالَ أَخْبِرْنِي عَنِ الرَّبِّ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَ لَهُ أَسْمَاءٌ وَ صِفَاتٌ فِي كِتَابِهِ وَ هَلْ أَسْمَاؤُهُ وَ صِفَاتُهُ هِيَ هُوَ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع إِنَّ لِهَذَا الْكَلَامِ وَجْهَيْنِ إِنْ كُنْتَ تَقُولُ هِيَ هُوَ أَنَّهُ ذُو عَدَدٍ وَ كَثْرَةٍ فَتَعَالَى اللَّهُ عَنْ ذَلِكَ وَ إِنْ كُنْتَ تَقُولُ هَذِهِ الْأَسْمَاءُ وَ الصِّفَاتُ لَمْ تَزَلْ فَإِنَّمَا لَمْ تَزَلْ مُحْتَمِلٌ مَعْنَيَيْنِ فَإِنْ قُلْتَ لَمْ تَزَلْ عِنْدَهُ فِي عِلْمِهِ وَ هُوَ يَسْتَحِقُّهَا فَنَعَمْ وَ إِنْ كُنْتَ تَقُولُ لَمْ يَزَلْ صُوَرُهَا وَ هِجَاؤُهَا وَ تَقْطِيعُ حُرُوفِهَا فَمَعَاذَ اللَّهِ أَنْ يَكُونَ مَعَهُ شَيْءٌ غَيْرُهُ بَلْ كَانَ اللَّهُ تَعَالَى ذِكْرُهُ وَ لَا خَلْقَ
ثُمَّ خَلَقَهَا وَسِيلَةً بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ يَتَضَرَّعُونَ بِهَا إِلَيْهِ وَ يَعْبُدُونَهُ وَ هِيَ ذِكْرُهُ
وَ كَانَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ وَ لَا ذِكْرَ وَ الْمَذْكُورُ بِالذِّكْرِ هُوَ اللَّهُ الْقَدِيمُ الَّذِي لَمْ يَزَلْ وَ الْأَسْمَاءُ وَ الصِّفَاتُ مَخْلُوقَاتٌ وَ الْمَعْنِيُّ بِهَا هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا يَلِيقُ بِهِ الِاخْتِلَافُ وَ لَا الِايتِلَافُ وَ إِنَّمَا يَخْتَلِفُ وَ يَأْتَلِفُ الْمُتَجَزِّي وَ لَا يُقَالُ لَهُ قَلِيلٌ وَ لَا كَثِيرٌ وَ لَكِنَّهُ الْقَدِيمُ فِي ذَاتِهِ لِأَنَّ مَا سِوَى الْوَاحِدِ مُتَجَزِّئٌ وَ اللَّهُ وَاحِدٌ لَا مُتَجَزِّئٌ وَ لَا مُتَوَهَّمٌ بِالْقِلَّةِ وَ الْكَثْرَةِ وَ كُلُّ مُتَجَزِّئٍ أَوْ مُتَوَهَّمٍ بِالْقِلَّةِ وَ الْكَثْرَةِ فَهُوَ مَخْلُوقٌ دَالٌّ عَلَى خَالِقٍ لَهُ فَقَوْلُكَ إِنَّ اللَّهَ قَدِيرٌ خَبَّرْتَ أَنَّهُ لَا يُعْجِزُهُ شَيْءٌ فَنَفَيْتَ بِالْكَلِمَةِ الْعَجْزَ وَ جَعَلْتَ الْعَجْزَ سِوَاهُ وَ كَذَلِكَ قَوْلُكَ عَالِمٌ إِنَّمَا نَفَيْتَ بِالْكَلِمَةِ الْجَهْلَ وَ جَعَلْتَ الْجَهْلَ سِوَاهُ فَإِذَا أَفْنَى اللَّهُ الْأَشْيَاءَ أَفْنَى الصُّورَةَ وَ الْهِجَاءَ وَ التَّقْطِيعَ فَلَا يَزَالُ مَنْ لَمْ يَزَلْ عَالِماً فَقَالَ الرَّجُلُ فَكَيْفَ سَمَّيْنَا رَبَّنَا سَمِيعاً فَقَالَ لِأَنَّهُ لَا يَخْفَى عَلَيْهِ مَا يُدْرَكُ بِالْأَسْمَاعِ وَ لَمْ نَصِفْهُ بِالسَّمْعِ الْمَعْقُولِ فِي الرَّأْسِ وَ كَذَلِكَ سَمَّيْنَاهُ بَصِيراً لِأَنَّهُ لَا يَخْفَى عَلَيْهِ مَا يُدْرَكُ بِالْأَبْصَارِ مِنْ لَوْنٍ أَوْ شَخْصٍ أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ وَ لَمْ نَصِفْهُ بِبَصَرِ طَرْفَةِ الْعَيْنِ وَ كَذَلِكَ سَمَّيْنَاهُ لَطِيفاً لِعِلْمِهِ بِالشَّيْءِ اللَّطِيفِ مِثْلِ الْبَعُوضَةِ وَ مَا هُوَ أَخْفَى مِنْ ذَلِكَ وَ مَوْضِعِ الْمَشْيِ مِنْهَا وَ الْعَقْلِ وَ الشَّهْوَةِ لِلسِّفَادِ وَ الْحَدَبِ عَلَى أَوْلَادِهَا وَ إِقَامَةِ بَعْضِهَا عَلَى بَعْضٍ وَ نَقْلِهَا الطَّعَامَ وَ الشَّرَابَ إِلَى أَوْلَادِهَا فِي الْجِبَالِ وَ الْمَفَاوِزِ وَ الْأَوْدِيَةِ وَ الْقِفَارِ فَعَلِمْنَا بِذَلِكَ أَنَّ خَالِقَهَا لَطِيفٌ بِلَا كَيْفٍ إِذِ الْكَيْفِيَّةُ لِلْمَخْلُوقِ الْمُكَيَّفِ وَ كَذَلِكَ سَمَّيْنَا رَبَّنَا قَوِيّاً بِلَا قُوَّةِ الْبَطْشِ الْمَعْرُوفِ مِنَ الْخَلْقِ وَ لَوْ كَانَ قُوَّتُهُ قُوَّةَ الْبَطْشِ الْمَعْرُوفِ مِنَ الْخَلْقِ لَوَقَعَ التَّشْبِيهُ وَ احْتَمَلَ الزِّيَادَةَ وَ مَا احْتَمَلَ الزِّيَادَةَ احْتَمَلَ النُّقْصَانَ وَ مَا كَانَ نَاقِصاً كَانَ غَيْرَ قَدِيمٍ وَ مَا كَانَ غَيْرَ قَدِيمٍ كَانَ عَاجِزاً فَرَبُّنَا تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَا شِبْهَ لَهُ وَ لَا ضِدَّ وَ لَا نِدَّ وَ لَا كَيْفِيَّةَ وَ لَا نِهَايَةَ وَ لَا تَصَارِيفَ مُحَرَّمٌ عَلَى الْقُلُوبِ أَنْ تَحْتَمِلَهُ وَ عَلَى الْأَوْهَامِ أَنْ تَحُدَّهُ وَ عَلَى الضَّمَائِرِ أَنْ تُصَوِّرَهُ جَلَّ وَ عَزَّ عَنْ أَدَاةِ خَلْقِهِ وَ سِمَاتِ بَرِيَّتِهِ وَ تَعَالَى عَنْ ذَلِكَ عُلُوّاً كَبِيراً.
– «ذکر؛ نوری میانِ خدا و دلِ انسان»
– «تضرع در پناهِ نورِ ذکر»
– «نورِ ولایت و گریۀ قلب»
– «آن نوری که دل با آن تضرع میکند»
– «ذکر؛ راهِ پنهانِ تضرع»
– «میانِ خدا و قلبِ گرسنه»
– «تضرع با نورِ محمد و آل محمد علیهم السلام»
– «وقتی دل، نور را میشناسد»
– «ذکر؛ چهرۀ پنهانِ هدایت»
– «نورِ ولایت؛ راهِ تضرع»
– «بیذکر، بیراه»
– «تضرع، نور و قلبِ سلیم»
– «آن وسیلهٔ نورانی»
– «وسیلهای میانِ او و خلق»
– «وَ هِیَ ذِکرُهُ»
دلنوشته
وسیلهای میانِ او و خلق
ذکر؛ نوری میانِ خدا و دلِ انسان
آن نوری که دل با آن تضرع میکند
پیش از همهٔ نامها…
پیش از همهٔ واژهها…
پیش از آنکه هیچ زبانی
ذکری بگوید…
فقط او بود.
«وَ كَانَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ وَ لَا ذِكْرَ»
نه لفظی…
نه حرفی…
نه صدایی…
و بعد،
خدا
برای دلهای دورافتاده،
وسیلهای آفرید.
نوری…
راهی…
ذکری…
«ثُمَّ خَلَقَهَا وَسِيلَةً بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ
يَتَضَرَّعُونَ بِهَا إِلَيْهِ وَ يَعْبُدُونَهُ
وَ هِيَ ذِكْرُهُ»
گویی
انسان
به تنهایی
راهی به آن بینهایت نداشت.
دل،
در تاریکیِ عالمِ کثرت
گم میشد.
پس خدا
نوری قرار داد
میان خود و خلقش…
تا با آن
تضرع کنند.
تا با آن
عبادت کنند.
تا با آن
راه را پیدا کنند.
و این «ذکر»،
فقط یک لفظ نبود…
فقط نامی بر زبان نبود…
بلکه نوری بود
که قلب را
به سوی خدا میکشاند.
همان نورِ پنهانی
که در جانِ اولیای خدا جاری است.
همان نورِ محمد و آل محمد علیهم السلام…
همان چهرهٔ باطنیِ هدایت.
همان رحمتی
که خدا
برای گرسنگیِ دلها فرستاد.
زیرا
قلبِ تنها،
در میانِ ظلمتِ خواهشها
راه را گم میکند.
نفس،
هر تمنایی را
به جای نور مینشاند.
و انسان
گاهی
آنقدر در تاریکیِ خواستنها فرو میرود
که دیگر
فقرِ حقیقیِ خود را نمیبیند.
اینجاست
که تضرع آغاز میشود:
وقتی دل
فرقِ نور و ظلمت را بفهمد.
وقتی انسان
صدای آن دعوتِ پنهان را بشنود.
وقتی در عمقِ قلب،
کلامی آرام
او را به سوی آسمان بخواند.
و شاید
همین است
آن «ذکر»ی
که فرشتهوار
در قلبِ سلیم نجوا میکند.
قلبی
که از اسارتِ محبتِ تمناها
آزاد شده باشد.
قلبی
که فهمیده است
هر نوری، نور نیست…
و هر صدایی،
دعوتِ خدا نیست.
بعضی صداها
انسان را به خویش میخوانند.
و بعضی نورها
فقط برقِ دنیا هستند.
اما نورِ ولایت،
دل را
از خودش عبور میدهد.
انسان را
به فقرش آگاه میکند.
و بعد،
آرامآرام
تضرع را در جانش بیدار میکند.
زیرا
تضرعِ حقیقی
فقط گریه کردن نیست…
شناختنِ تاریکی است.
فهمیدنِ نیاز است.
دیدنِ فاصلهٔ میانِ خویش
و نور.
و آنگاه
دل،
دیگر فقط دعا نمیکند…
بلکه
با تمام وجود
به سوی آن نور
کشیده میشود.
شاید به همین دلیل است
که بدون این نور،
عبادت
گاهی فقط عادت میشود.
زبان حرکت میکند،
اما قلب
راهی به آسمان پیدا نمیکند.
چون راهِ تضرع
از «ذکر» میگذرد.
و «ذکر»،
آن نورِ زندهای است
که خدا
میان خود
و دلهای گرسنه قرار داده است.
تا انسان
در تاریکیِ دنیا
بیراه نماند.
[معاني الأخبار] الْمُفَسِّرُ بِإِسْنَادِهِ إِلَى أَبِي مُحَمَّدٍ ع قَالَ:
اللَّهُ هُوَ الَّذِي يَتَأَلَّهُ إِلَيْهِ عِنْدَ الْحَوَائِجِ وَ الشَّدَائِدِ كُلُّ مَخْلُوقٍ عِنْدَ انْقِطَاعِ الرَّجَاءِ مِنْ كُلِّ مَنْ دُونَهُ وَ تَقَطُّعِ الْأَسْبَابِ مِنْ جَمِيعِ مَنْ سِوَاهُ.
– «لا إله إلا الله؛ نالهٔ آخرِ دل»
– «آنجا که همهٔ سببها میبُرند»
– «تضرع؛ بازگشتِ دل به الله»
– «وقتی دل فقط او را صدا میزند»
– «الله؛ پناهِ دلهای بریده»
– «از تضرع تا لا إله إلا الله»
– «نامی که دل در اضطرار میشناسد»
– «الله؛ آخرین تکیهگاهِ قلب»
– «آن نورِ پنهانی که دل به سویش میدود»
– «وقتی همهٔ درها بسته میشود»
– «لا إله إلا هو؛ آرامشِ دلِ مضطر»
– «الههای کوچک و بازگشت به الله»
– «لحظهٔ فرو ریختنِ همهٔ تکیهگاهها»
– «فقط او میماند»
– «تضرعِ دل در آستانِ الله»
دلنوشته
تضرع؛ بازگشتِ دل به «الله»
لا إله إلا الله؛ نالهٔ آخرِ دل
و شاید
نامی که بیش از همه
رازِ این تضرع را در خود پنهان کرده است
همان نامی است
که دلها
در لحظهٔ بریدنِ همهٔ امیدها
بر زبان میآورند:
«اللَّه»
امام ع فرمودند:
«اللَّهُ هُوَ الَّذِي يَتَأَلَّهُ إِلَيْهِ عِنْدَ الْحَوَائِجِ وَ الشَّدَائِدِ
كُلُّ مَخْلُوقٍ عِنْدَ انْقِطَاعِ الرَّجَاءِ
مِنْ كُلِّ مَنْ دُونَهُ
وَ تَقَطُّعِ الْأَسْبَابِ مِنْ جَمِيعِ مَنْ سِوَاهُ»
الله…
آن حقیقتی است
که همهٔ دلها
وقتی همهٔ درها بسته شد
به سوی او
تضرع میکنند.
وقتی دستها
از همهٔ سببها کوتاه میشود…
وقتی امید
از هر تکیهگاه زمینی میبُرد…
وقتی انسان میفهمد
هیچ نوری
در این تاریکی
او را نجات نمیدهد…
آنگاه
دل
بیاختیار
رو به همان نور میکند.
گویی در اعماق جانِ همهٔ مخلوقات
شناختی پنهان
از این پناهگاه
قرار داده شده است.
همان شناختی
که در لحظهٔ اضطرار
بیدار میشود.
همان جایی
که «تضرع»
متولد میشود.
شاید به همین دلیل است
که ریشهٔ «اله»
با همین حالتِ پناه بردن
و دل بستن
پیوند دارد.
«اله»
آن کسی است
که دلها
در نیاز
به سوی او کشیده میشوند.
و «الله»
آن حقیقت یگانهای است
که همهٔ این کششها
در نهایت
به سوی او بازمیگردد.
پس وقتی انسان میگوید:
«لا إله إلا الله»
فقط یک جمله نمیگوید…
بلکه اعتراف میکند:
هیچ پناهی نیست…
هیچ آرامشی نیست…
هیچ نوری نیست…
جز آن نوری
که دلها
در نهایتِ تضرع
به سوی او برمیگردند.
یعنی دل
همهٔ تکیهگاههای دروغین را کنار میزند.
همهٔ امیدهای کوتاه را رها میکند.
همهٔ نورهای کمسو را خاموش میکند.
تا فقط
یک نور باقی بماند.
نورِ «الله».
و شاید
تمام تضرعِ حقیقی
همین لحظه است:
لحظهای که دل
از همهٔ «الههای کوچک»
دست میکشد…
و با تمام فقر خود
رو به آن حقیقتِ یگانه میکند.
آنجا
که دیگر
هیچ پناهی نیست…
جز او.
– «نعمتِ آشنایی با تضرع»
– «نور هدایت و نجاتِ دل»
– «وقتی خدا راهِ بازگشت را روشن کرد»
– «پناه از حسد در سایهٔ نور»
– «چراغِ تضرع در خانهٔ دل»
– «آن نوری که دل را از حسد نجات میدهد»
– «استغفار در پناهِ نور هدایت»
– «تضرع؛ رحمتی برای دلهای گمشده»
– «وقتی دل، فقرِ خودش را میبیند»
– «نور آل محمد علیهم السلام و بیداریِ قلب»
– «از تاریکیِ حسد تا نورِ تضرع»
– «این نعمتِ بزرگ؛ دیدنِ فقرِ خویش»
– «دلِ متضرع و نجات از سیئات»
– «راهِ بازگشت در نورِ ولایت»
– «رحمتِ پنهانِ هدایت»
دلنوشته
نعمتِ آشنایی با نور تضرع
آن نوری که دل را از حسد نجات میدهد
و چه نعمتی
بالاتر از این
که خدای مهربان
ما را در این تاریکیِ درهمِ نفسها
رها نکرد…
بلکه نوری قرار داد
که دل
راهِ بازگشت را گم نکند.
نوری
که اگر نبود
ما حتی
فقرِ خود را هم نمیفهمیدیم…
حتی نمیدانستیم
باید به کجا
تضرع کنیم.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
«نَحْمَدُهُ بِجَمِيعِ مَحَامِدِهِ كُلِّهَا
عَلَى جَمِيعِ نَعْمَائِهِ كُلِّهَا
وَ نَسْتَهْدِيهِ لِمَرَاشِدِ أُمُورِنَا
وَ نَعُوذُ بِهِ مِنْ سَيِّئَاتِ أَعْمَالِنَا
وَ نَسْتَغْفِرُهُ لِلذُّنُوبِ الَّتِي سَلَفَتْ مِنَّا»
آری…
تمام حمدها
برای اوست…
برای اینکه
در میان این همه حیرت
راهی از نور
به سوی ما گشود.
برای اینکه
«آل محمد علیهم السلام»
را مَعدِنِ این نور قرار داد.
برای اینکه
قلبِ خشک و سنگیِ ما
را با «تضرع» آشنا کرد.
و چه بسیار انسانها
که سالها
در میان نعمتها زندگی میکنند
اما حتی یک بار
طعمِ شکستنِ حقیقیِ دل را نمیچشند.
این آشنایی با تضرع
خودش
بزرگترین نعمت است.
اینکه دل بفهمد
فقیر است…
اینکه بفهمد
بینورِ هدایت
کور است…
اینکه بفهمد
باید از خودش
به خدا پناه ببرد…
همهٔ اینها
رحمت است.
و قطعا
خطرناکترینِ تاریکیها
همین «حسد» است.
آن بیماریِ پنهانی
که دل را
از دیدنِ نعمتِ خدا
کور میکند.
حسد
دل را از تضرع دور میکند…
چون حسود
به جای دیدنِ فقرِ خودش
چشم به نعمتِ دیگری میدوزد،
و راضی به تقدیر و قسمت خدا نیست.
متضرع
سر بر آستانِ خدا میگذارد…
اما حسود
سر در زخمِ مقایسهها فرو میبرد.
و چه کسی
جز نور هدایت
میتواند انسان را
از این سیئهٔ هولناک نجات دهد؟
چه کسی
جز نورِ محمد و آل محمد علیهم السلام
میتواند به قلب بیاموزد
که نعمتها را
از خدا ببیند…
نه میدانِ رقابتِ نفسها.
نه از شرکاء متشاکسون،
و نه از ارباب متفرقون.
آری…
فقط با همین نور واحد است
که انسان میتواند
از سیئات اعمالش
به خدا پناه ببرد.
فقط با همین نور است
که انسان
زشتیِ درونش را میبیند.
فقط با همین نور است
که استغفار
معنا پیدا میکند.
وگرنه
دلِ تاریک
حتی زخمهای خودش را هم نمیبیند.
چه رحمتی بالاتر از این
که خدا
پیش از آنکه ما او را بخواهیم
راهِ بازگشت را نشانمان داد…
و پیش از آنکه ما تضرع را یاد بگیریم
چراغِ تضرع را
در خانهٔ دل روشن کرد.
پس اگر هنوز
قلبی میلرزد…
اگر هنوز
چشمی در دعا خیس میشود…
اگر هنوز
انسانی
از حسدِ نفسش
به خدا پناه میبرد…
اینها
همه نشانهٔ همان نور است.
همان نور هدایت.
همان رحمتی
که خدا
به بندگانِ گمشدهاش
بخشید.
فَإِنْ قَالَ
فَلِمَ يُرْفَعُ الْيَدَانِ فِي التَّكْبِيرِ
قِيلَ
لِأَنَّ رَفْعَ الْيَدَيْنِ هُوَ ضَرْبٌ مِنَ الِابْتِهَالِ وَ التَّبَتُّلِ وَ التَّضَرُّعِ
فَأَوْجَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يَكُونَ الْعَبْدُ فِي وَقْتِ ذِكْرِهِ مُتَبَتِّلًا مُتَضَرِّعاً مُبْتَهِلًا
وَ لِأَنَّ فِي وَقْتِ رَفْعِ الْيَدَيْنِ إِحْضَارَ النِّيَّةِ وَ إِقْبَالَ الْقَلْبِ عَلَى مَا قَالَ وَ قَصَدَ.
– «دستهای فقر در برابر الله»
– «رازِ بالا رفتنِ دستها»
– «تکبیر؛ آغازِ تضرع»
– «وقتی دستها زبانِ فقر میشوند»
– «الله اکبرِ دستهای خالی»
– «نماز از فقر آغاز میشود»
– «دستهایی که تضرع را نشان میدهند»
– «ابتهالِ دستها در آغازِ نماز»
– «وقتی بنده دستهایش را بالا میبرد»
– «تکبیر؛ اعترافِ دستهای محتاج»
دلنوشته
تکبیر؛ آغازِ تضرع
رازِ بالا رفتنِ دستها
و چه راز عجیبی
در همین حرکتِ سادهٔ نماز پنهان است…
اینکه انسان
دستهایش را بالا میبرد
و میگوید:
«الله اکبر».
از امام پرسیدند:
چرا در تکبیر
دستها بالا برده میشود؟
فرمودند:
«زیرا بالا بردن دستها
گونهای از ابتهال
و تبتّل
و تضرّع است.»
گویی بنده
در همان آغازِ نماز
اعتراف میکند…
که دستش
از همهٔ عالم کوتاه است.
هیچ تکیهگاهی ندارد
جز خدا.
هیچ پناهی ندارد
جز او.
پس دستهایش را بالا میبرد…
نه برای گرفتن چیزی از دنیا
بلکه برای نشان دادنِ فقرِ خویش.
دستهای خالی.
دستهایی که میگویند:
خدایا…
من ندارم.
من نمیتوانم.
من محتاجم.
و شاید
رازِ این حرکت همین باشد…
که پیش از آنکه زبان بگوید
بدن
فقرِ دل را فریاد بزند.
بالا رفتنِ دستها
شبیه همان حالِ کودکی است
که دستهایش را
به سوی مادر دراز میکند…
نه از سرِ قدرت
بلکه از سرِ احتیاج.
این همان تضرع است.
همان فقرِ آشکارِ دل.
و امام فرمودند:
در این لحظه
نیت حاضر میشود
و قلب
به آنچه میگوید
رو میکند.
یعنی نماز
از همین جا آغاز میشود…
از جایی
که دل
میفهمد
هیچ ندارد.
و شاید
اگر دل این فقر را نفهمد
دستها هم بالا بروند
اما تضرعی در کار نباشد.
و چه زیباست
وقتی انسان میفهمد:
نماز
فقط با «الله اکبر» شروع نمیشود…
با «فقر» شروع میشود.
با دستهایی که بالا میروند
تا بگویند:
خدایا…
من
جز تو
هیچ ندارم.
**بیداریِ قلب برای نوشیدنِ نور هدایت — لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُون**
در زندگی انسان لحظههایی فرا میرسد که همهٔ تکیهگاههای بیرونی فرو میریزند.
قدرتها سست میشوند، دلبستگیهای دنیایی طعم خود را از دست میدهند، و قلب ناگهان گرسنگی عمیقی را در درون خود کشف میکند؛ گرسنگیای که هیچ فراوانیِ مادی قادر به سیر کردن آن نیست.
قرآن از این لحظهها با تعبیری ژرف یاد میکند:
**«لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُون»**
«تا شاید به تضرع درآیند.»
تضرّع در منطق قرآن تنها گریه یا خواهش زبانی نیست.
تضرّع بیداریِ قلب نسبت به فقر خویش است.
آن لحظهای است که انسان درمییابد بدون نور الهی، در درون خود گم شده است.
ریشهٔ عربی «ضرع» معانیای مانند نرمی، فروتنی، نیازمندی و وابستگی را در خود دارد، و حتی به تصویر پستانی که از شیر سرشار است نیز اشاره میکند. در یک خوانش تدبری و معنوی، قلبِ متضرع همچون کودکی گرسنه است که دستهایش را به سوی سرچشمهٔ رحمت و تغذیه دراز میکند.
آزمایشها و سختیهایی که در قرآن یاد شدهاند، اغلب خودِ عذاب نیستند؛ بلکه بیدارباشاند:
«پس آنان را به سختی و رنج گرفتیم تا شاید به تضرع درآیند.»
(انعام، ۴۲)
رنج، توهم بینیازی را میشکند.
پردههای تکبر را میدرد.
و روح را به نیاز فراموششدهاش نسبت به خدا یادآوری میکند.
اما تراژدی انسان آن است که هنگامی که گشایش و آسایش بازمیگردد، همان حالتِ شکستگی و بازگشتی را که او را به سوی خدا کشانده بود، فراموش میکند. قرآن بارها از قلبهایی هشدار میدهد که پس از لمس رحمت، دوباره سخت میشوند.
تضرع حقیقی ناامیدی نیست.
خواری در برابر خلق نیست.
بلکه بازگشت است؛ حرکت روح به سوی مبدأ خویش.
از همین رو قرآن فرمان میدهد:
«پروردگارتان را با تضرع و در نهان بخوانید.»
(اعراف، ۵۵)
عمیقترین دعاها اغلب در سکوت شکل میگیرند؛
نه تنها بر زبان، بلکه در قلبی که تاریکی درون خود را دیده و اکنون تشنهٔ نور است.
در تعالیم اهلبیت علیهمالسلام، «ذکر» وسیلهای نورانی میان خدا و خلق معرفی شده است؛ نوری که از طریق آن بنده میآموزد چگونه به سوی پروردگار بازگردد.
بدون این نور، انسان حتی ممکن است گرسنگی روح خود را نیز نشناسد.
حتی بالا بردن دستها در نماز نیز در روایات نوعی **ابتهال، تبتل و تضرع** شمرده شده است؛ یعنی اظهار کامل نیاز، بریدن از غیر خدا و التماس فروتنانه در پیشگاه او.
دستهایی که در آغاز نماز بالا میروند، در حقیقت اعتراف میکنند:
«پروردگارا، من بدون تو هیچ ندارم.»
از این رو نماز با قدرت آغاز نمیشود؛
با فقر آغاز میشود.
نه با بینیازی،
بلکه با تسلیم.
و قلبِ بیدار سرانجام درمییابد:
تضرع خود رحمتی الهی است.
اینکه انسان نیاز خود به خدا را احساس کند،
خود نوری پنهان از جانب اوست.
و شاید معنای این فراخوان قرآنی همین باشد:
**«لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُون»**
تا دلها بیدار شوند، نرم شوند، و به سوی او بازگردند.
