The Demagoguery of the Opportunistic False Leader
“And the Samiri Led Them Astray”
The Qur’anic story of the Samiri is not merely an account of an ancient people who turned toward a golden calf. It is a lasting disclosure of how deception may rise in the absence of spiritual guidance, how anxiety can be exploited, and how a false leader can manufacture a visible substitute for a truth that requires patience, faith, and inner maturity.
When Prophet Musa departed to meet his Lord, the community was left in a moment of waiting. Waiting is a test. In such moments, the heart can either remain faithful to the unseen promise of God or seek an immediate object to calm its fear. The Samiri understood this weakness. He did not begin by openly declaring war on truth; rather, he offered a quick, tangible, dramatic alternative.
The Qur’an says:
> **“Then the Samiri led them astray.”**
> *(Qur’an 20:85)*
This short verse contains a profound spiritual and psychological reality: misguidance is often not imposed by force alone. It is made attractive. It is shaped into something people can see, touch, celebrate, and gather around.
The Samiri created a calf with a sound, a spectacle capable of capturing attention and awakening emotion. The people had been called to faith in the living God, the God who cannot be reduced to an image or confined to an object. Yet the false leader offered them something immediate, visible, and emotionally stimulating. He replaced the demanding path of trust with the easy excitement of appearance.
This is one of the most dangerous methods of the opportunistic false leader: **substitution**.
He does not necessarily deny the truth in the beginning. Instead, he places something else in its place—a louder symbol, a more exciting slogan, a more flattering identity, a more accessible object of loyalty. He turns people away from the patience required by divine guidance and directs them toward a manufactured certainty.
The false leader thrives where hearts are unsettled. He studies the fears of the crowd: fear of being abandoned, fear of uncertainty, fear of losing status, fear of being left without a visible authority. Then he offers himself, his group, or his constructed symbol as the answer.
But the answer is not truth. It is psychological captivity.
The Samiri’s calf was not merely an idol of metal. It was an idol made from collective anxiety. It gave people something to look at when they had lost the inward discipline to wait. It gave them a false sense of unity when they had lost their living connection to the divine teacher.
This pattern continues in every age.
A false leader may create a golden calf out of ideology, personality, wealth, public attention, spiritual claims, political slogans, or even religious language. He may gather people around a symbol that appears powerful and sacred, while silently separating them from God, truthfulness, humility, and moral responsibility.
He often tells the people:
– “You do not need to wait for deeper understanding.”
– “You do not need to examine the evidence.”
– “You only need to belong.”
– “You only need to follow us.”
– “This visible success proves that we are right.”
Thus, truth becomes confused with noise; spiritual authority becomes confused with charisma; and faith becomes confused with emotional dependence.
The Qur’an warns us elsewhere about **“zukhruf al-qawl”**—embellished, decorated speech:
> **“Devils from among humankind and jinn inspire one another with adorned words of deception.”**
> *(Qur’an 6:112)*
Not every eloquent voice is a truthful voice. Not every confident speaker is a guide. Not every gathering that produces emotion produces light. Sometimes eloquence is only decoration placed over a hidden wound: envy, ambition, resentment, or the hunger for leadership.
The false leader does not always ask to be worshipped openly. Sometimes he only asks to be beyond question. He makes criticism appear like betrayal, independent thought appear like rebellion, and devotion to God appear incomplete unless it passes through loyalty to him or his circle.
Yet the true divine teacher does the opposite. He does not imprison hearts within himself. He directs them toward God. He does not feed people’s vanity; he disciplines it. He does not make them dependent on his personality; he awakens their conscience before God. He does not create idols; he breaks them.
The lesson of the Samiri is therefore not only: “Do not worship a calf.”
It is also:
> Do not let anxiety make you worship what is visible.
> Do not let spectacle replace truth.
> Do not let a leader turn your need for guidance into dependence upon himself.
The believer must ask, before being captivated by any voice, movement, or leader:
> Does this call lead me toward God, humility, truthfulness, and moral responsibility?
> Or does it lead me toward the speaker, his group, his anger, his image, and his desire for control?
A leader who calls people to God makes them freer from himself.
A false leader calls people to himself and makes them strangers to their own conscience.
O Lord, protect us from every Samiri of our time:
from every voice that turns fear into obedience,
from every spectacle that replaces truth,
from every leader who clothes ambition in the language of guidance,
and from every golden calf that shines before the eyes while darkening the heart.
Make our hearts steadfast in the absence of certainty, patient in the time of waiting, and awake before every decorated word.
Let us recognize the difference between the light that leads to You
and the glitter that leads only to itself.
عوامفریبیِ لیدرِ سوءِ فرصتطلب
«و سامری آنان را گمراه کرد»
«وَأَضَلَّهُمُ السَّامِرِيُّ»
(سورۀ طه، آیۀ ۸۵)
داستان قرآنیِ سامری فقط روایتِ قومی در گذشته نیست که به گوسالهای زرّین رو آوردند؛
بلکه پردهبرداریِ همیشگی از این حقیقت است که فریب چگونه در غیبتِ هدایتِ آشکار سر برمیآورد، اضطرابِ جمعی چگونه موردِ بهرهبرداری قرار میگیرد،
و یک لیدرِ سوء چگونه میتواند بدیلی دیدنی و فوری برای حقیقتی بسازد که صبر، ایمان و بلوغِ درونی میطلبد.
هنگامی که حضرت موسی علیهالسلام برای میقاتِ پروردگارش رفت،
قوم در موقعیتِ انتظار قرار گرفتند.
و انتظار، امتحان است.
در چنین لحظهای،
دل یا بر وعدۀ نادیدنیِ خدا استوار میماند،
یا برای آرامکردنِ هراسِ خویش،
به دنبالِ چیزی فوری، محسوس و قابلتماشا میگردد.
سامری همین ضعف را شناخت.
او از آغاز با حقیقت آشکارا نجنگید؛
بلکه جایگزینی سریع، ملموس و پرهیجان عرضه کرد.
قرآن میفرماید:
«و سامری آنان را گمراه کرد.»
(طه، ۸۵)
این آیۀ کوتاه، واقعیتی ژرفِ روحی و روانی را در خود دارد:
گمراهی همیشه با زور تحمیل نمیشود؛
گاه آن را دلپسند میسازند،
در قالبی جذاب میریزند و به چیزی تبدیل میکنند که مردم بتوانند گرد آن جمع شوند،
آن را ببینند،
لمس کنند
و به آن دل ببندند.
سامری گوسالهای ساخت که صدایی داشت؛
نمایشی که توجه را میربود و احساس را برمیانگیخت.
مردم به ایمان به خدای زنده دعوت شده بودند؛
خدایی که به تصویر فروکاسته نمیشود و در یک شیء محصور نمیگردد.
اما لیدرِ فریبکار،
چیزی فوری، قابلدیدن و هیجانآفرین پیشِ رویشان نهاد.
او راهِ دشوارِ اعتماد را با لذتِ آسانِ ظاهر جایگزین ساخت.
این یکی از خطرناکترین روشهای لیدرِ سوءِ فرصتطلب است: «بدیلسازی.»
او ممکن است در آغاز، حقیقت را صریحاً انکار نکند؛
بلکه چیزی را به جای آن مینشاند:
نمادی پرسروصدا،
شعاری پرحرارت،
هویتی چاپلوسانه،
یا موضوعی که برای دلبستگی، آمادهتر و آسانتر است.
او انسان را از صبری که هدایت الهی میطلبد دور میکند
و به سوی نوعی یقینِ ساختهشده و مصنوعی میکشاند.
لیدرِ دروغین، در جایی رشد میکند که دلها آشفتهاند.
او ترسهای جمع را مطالعه میکند:
ترس از رهاشدن،
ترس از نامعلومی،
ترس از ازدستدادنِ جایگاه،
ترس از بیپناهی و بیمرجعیِ قابلمشاهده.
سپس خود، جمعِ خود، یا نمادِ ساختۀ خود را پاسخِ این ترسها معرفی میکند.
اما آن پاسخ، حقیقت نیست؛
نوعی اسارتِ روانی است.
گوسالۀ سامری فقط بتی فلزی نبود؛
بتی بود که از اضطرابِ جمعی ساخته شد.
به مردمی که توانِ صبر و انتظار را از دست داده بودند،
چیزی داد تا به آن نگاه کنند.
به کسانی که پیوندِ زندهشان با معلمِ الهی سست شده بود،
وحدتی دروغین و موقتی عرضه کرد.
این الگو در هر عصر تکرار میشود.
لیدرِ سوء ممکن است گوسالۀ زرینِ خود را از ایدئولوژی، شخصیتپرستی، ثروت، شهرت، قدرتِ رسانهای، ادعاهای معنوی، شعارهای اجتماعی، یا حتی از واژهها و نشانههای دینی بسازد.
او مردم را پیرامونِ نمادی گرد میآورد که قدرتمند و مقدس به نظر میرسد،
اما در نهان، آنان را از خدا، راستی، فروتنی و مسئولیتِ اخلاقی جدا میکند.
او به زبانِ آشکار یا پنهان چنین القا میکند:
– «نیازی نیست منتظرِ فهمی عمیقتر بمانی.»
– «نیازی نیست دلیلها را بررسی کنی.»
– «کافی است به این جمع تعلق داشته باشی.»
– «کافی است از ما پیروی کنی.»
– «این موفقیتِ آشکار، خود دلیلِ حقانیتِ ماست.»
و بدینسان، حقیقت با سروصدا اشتباه گرفته میشود؛
مرجعیتِ معنوی با کاریزما یکی پنداشته میشود؛
و ایمان، به وابستگیِ عاطفی و روانی تبدیل میگردد.
قرآن در جای دیگر از «زُخرُفِ قول»، یعنی سخنِ آراسته و زراندودِ فریب، هشدار میدهد:
«شیاطینِ انس و جن، سخنانِ آراسته و فریبنده را به یکدیگر القا میکنند.»
(انعام، ۱۱۲)
هر صدای بلیغی، صدای حق نیست؛
هر گویندۀ مطمئنی، راهنما نیست؛
و هر جمعی که هیجان میآفریند، نور نمیآفریند.
گاه بلاغت، تنها زینتی است بر زخمی پنهان:
حسد، جاهطلبی، کینه، یا میلِ ریاست.
لیدرِ سوء همیشه آشکارا درخواستِ پرستش نمیکند؛
گاهی فقط میخواهد کسی از او پرسش نکند.
نقد را خیانت جلوه میدهد،
استقلالِ فکر را سرکشی مینامد و بندگیِ خدا را ناقص میشمارد،
مگر آنکه از مجرای وفاداری به او یا حلقۀ او بگذرد.
اما معلمِ الهی، درست در جهتِ مخالف حرکت میکند.
او دلها را در خود زندانی نمیکند؛
آنان را به سوی خدا راه میبرد.
غرورِ مردم را تغذیه نمیکند؛
نفسشان را تربیت میکند.
آنان را وابستۀ شخصیتِ خویش نمیسازد؛
وجدانشان را در برابر خدا بیدار میکند.
بت نمیسازد؛ بتها را میشکند.
پس درسی که از داستان سامری میگیریم فقط این نیست که:
«گوساله نپرستید.»
بلکه این است:
به سببِ اضطراب، پرستندۀ آنچه دیده میشود نشوید.
نمایش را جای حقیقت ننشانید.
و مگذارید یک لیدر، نیازِ شما به هدایت را به وابستگی به خودش تبدیل کند.
مؤمن، پیش از آنکه مجذوبِ هر صدا، حرکت یا راهبری شود، باید از خود بپرسد:
آیا این دعوت، مرا به خدا، فروتنی، راستی و مسئولیتِ اخلاقی نزدیک میکند؟
یا مرا به گوینده، جمعِ او، خشمِ او، تصویرِ او و میلِ او به کنترل وابسته میسازد؟
راهبری که به خدا دعوت میکند، انسانها را از وابستگی به خویش آزادتر میسازد.
اما لیدرِ سوء، مردم را به خود میخواند و آنان را با وجدانِ خودشان بیگانه میکند.
خدایا،
ما را از هر سامریِ زمانمان حفظ فرما؛
از هر صدایی که ترس را به اطاعت تبدیل میکند؛
از هر نمایشی که جای حقیقت مینشیند؛
از هر راهبری که جاهطلبی را در زبانِ هدایت میپوشاند؛
و از هر گوسالۀ زرینی که چشم را خیره میکند، اما دل را تاریک میسازد.
دلهای ما را در نبودِ قطعیت، استوار؛
در روزهای انتظار، صبور؛
و در برابرِ هر سخنِ آراسته، بیدار قرار ده.
به ما شناختِ تفاوتِ میانِ نوری که به سوی تو راه میبرد
و درخششی که تنها به سوی خویش میکشد، عطا فرما.
آمین یا رب العالمین.
«دهم» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژه مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«دَهَّمَتِ النارُ القِدْرَ: آتش دیگ را سیاه کرد.»
حسود، با آتش حسادتش میخواد همه رو سیاه کنه!
+ «مارپیچ مرگ خودباختگان!»
+ «سمر – حسود حقهباز!»
عوامفریبیِ حسودِ فرصتطلب!
حسود، کارش فریب دادن است.
اما نمیتونه عاقلِ وصلِ به نور رو فریب بده!
عوام رو فریب میده و این عوامفریبی کار اهل حسادت است.
حسود، اهل حسادت رو میتونه فریب بده، چون اونا خودشون دلشون میخواد:
«وَ أُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ».
شیطان کارش همین عوامفریبی است.
در دعای ماه رمضان امام سجاد علیه السلام:
«اللَّهُمَّ أَعِذْنِي فِيهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ وَ هَمْزِهِ وَ … خَتْلِهِ»
اهل نور، اهل حسادت و عمل به احساسات حسدآلود نیستند و حسدشونو با نور، غیرفعال کردهاند لذا نمیشه سرِ اهل نور کلاه گذاشت و با شگرد عوامفریبی، گولشون زد و اونا رو از عبادت خدا به عبادت گوساله سوق داد.
عوامفریبی ما در دل شرایط اصلاح و تربیت!
وقتی که در دل شرایط امتحانات زندگی، میدونی باید از دلخواه و تمنای خودت بگذری، اما یهو حسادتت گل میکنه و نمیخوای راضی به این تقدیرات خودت باشی، اینجاست که با شگرد عوامفریبی، برای تایید گرفتن از یه عدهای که نمیدونن «فرایند نور» چیه، اقدام میکنی و سعی میکنی همه رو مجاب کنی که، آره، کار تو درسته و تقصیر اونه که داره بدی میکنه! اگه یه اهل نور اون دور و برها پیداش بشه، بهت میگه این شخصی که داری ازش بد میگی، شرایط اصلاح و تربیتتو فراهم کرده و وظیفه تو اینه مقابله به مثل نکنی و بهش خوبی بکنی تا عیب حسدت دفع بشه، ضمنا اونم یاد بگیره فرایند نور، عملا یعنی چی و به چه دردی میخوره.
اما تو برای فرار از این انجام وظیفه، برای فریب افکار دیگران تلاش میکنی و بستگی داره چقدر شیطنتت در عوامفریبی قوی باشه، تا اونا رو مجاب کنی به تو حق بدهند. اما اهل نور بهت میگه ما هم میدونیم او داره اشتباه میکنه و اشتباهشو هم تایید نمی کنیم، اما اینکه تقدیر شده تو با این اشتباه روبرو بشی و این حادثه برای تو پیش بیاد، اینو بدون این اتفاق تصادفی نیست و مال خودته.
حسود اول خودشو گول میزنه، بعدا عوامفریبی میکنه!
«يَقُولُونَ فَيُشَبِّهُونَ: آنها مىگويند و مردم را به شبهه مىاندازند.»
«اول خودفریبی، بعدا عوامفریبی!»
«خودت، خودتو هلاک میکنی!»
یعنی خاصیت حسادتت اینه اول چشم دل خودتو کور میکنه بعدا عوامِ کور رو، به تایید اشتباه تو، دورت جمع میکنه.
امام علی علیه السلام:
طَلَبَةُ هَذَا اَلْعِلْمِ عَلَى ثَلاَثَةِ أَصْنَافٍ أَلاَ فَاعْرِفُوهُمْ بِصِفَاتِهِمْ وَ أَعْيَانِهِمْ
طالبان علم سه دستهاند، آنها را با نشانهها و ظاهرشان بشناسيد.
صِنْفٌ مِنْهُمْ يَتَعَلَّمُونَ لِلْمِرَاءِ وَ اَلْجَهْلِ
گروهى از آنان علم را به خاطر جدل و نادانى مىخوانند.
وَ صِنْفٌ مِنْهُمْ يَتَعَلَّمُونَ لِلاِسْتِطَالَةِ وَ اَلْخَتْلِ
و گروهى از آنان علم را براى گردن كشى و فريب دادن مىخوانند.
وَ صِنْفٌ مِنْهُمْ يَتَعَلَّمُونَ لِلْفِقْهِ وَ اَلْعَقْلِ
و گروهى از آنان علم را براى فهميدن و خردورزى مىخوانند.
فَأَمَّا صَاحِبُ اَلْمِرَاءِ وَ اَلْجَهْلِ
تَرَاهُ مُؤْذِياً مُمَارِياً لِلرِّجَالِ فِي أَنْدِيَةِ اَلْمَقَالِ وَ قَدْ تَسَرْبَلَ بِالتَّخَشُّعِ وَ تَخَلَّى مِنَ اَلْوَرَعِ فَدَقَّ اَللَّهُ مِنْ هَذَا حَيْزُومَهُ وَ قَطَعَ مِنْهُ خَيْشُومَهُ.
آنان كه براى جدل و نادانى مىخوانند،
همواره آنها را آزار دهنده و جدلكننده با مردم در مجالس گفتگو مىبينى، خودش را به خداترسى مىزند ولى از ورع خالى است، خداوند كمر او را بشكند و دماغش را قطع كند،
أَمَّا صَاحِبُ اَلاِسْتِطَالَةِ وَ اَلْخَتْلِ
فَإِنَّهُ يَسْتَطِيلُ عَلَى أَشْبَاهِهِ مِنْ أَشْكَالِهِ وَ يَتَوَاضَعُ لِلْأَغْنِيَاءِ مِنْ دُونِهِمْ فَهُوَ لِحُلْوَانِهِمْ هَاضِمٌ وَ لِدِينِهِ حَاطِمٌ فَأَعْمَى اَللَّهُ مِنْ هَذَا بَصَرَهُ وَ قَطَعَ مِنْ آثَارِ اَلْعُلَمَاءِ أَثَرَهُ
و اما آنان كه علم را براى گردنكشى و فريب دادن مىخوانند،
او بر همگنانِ خود گردنكشى، ولى براى ثروتمندان تواضع مىكند، او شيرينىهاى آنان را مىخورد ولى دين خود را تباه مىسازد، خدا چشم او را كور كند و نشانهاش را از نشانههاى دانشمندان قطع مىكند،
وَ أَمَّا صَاحِبُ اَلْفِقْهِ وَ اَلْعَقْلِ
تَرَاهُ ذَا كَآبَةٍ وَ حُزْنٍ قَدْ قَامَ اَللَّيْلُ فِي حِنْدِسِهِ وَ قَدِ اِنْحَنَى فِي بُرْنُسِهِ يَعْمَلُ وَ يَخْشَى خَائِفاً وَجِلاً مِنْ كُلِّ أَحَدٍ إِلاَّ مِنْ كُلِّ فَقِيهٍ مِنْ إِخْوَانِهِ فَشَدَّ اَللَّهُ مِنْ هَذَا أَرْكَانَهُ وَ أَعْطَاهُ أَمَانَهُ.
و اما آنان را كه علم را براى فهميدن و خردورزى مىخوانند،
در حال ناراحتى و اندوه مىبينى، در شب تاريك به عبادت قيام مىكند و كلاه خود را برابر حق خم مىكند، او عمل مىكند و در عين حال از همه هراسناك است مگر از برادران فهميدۀ خود، خداوند او را از اين جهت پايدار سازد و در روز قيامت امان خود را به او عطا كند.
نور علم قبض و بسط، فقط به درد فهمیدن و خردورزی میخوره!
اصلا برای جدل و نادانی و گردنکشی و فریب دادن نیست!
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم:
«وَيْلٌ لِلَّذِينَ يَخْتِلُونَ الدُّنْيَا بِالدِّينِ»
«واى بر كسانى كه دين را دام بدست آوردن دنيا كنند.»
«ختل» یکی از هزار واژه مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«خَاتَلَ الصَّيَّادُ: شكارچی با حيله و نيرنگ شكار را گرفت.»
علیم اللسان فاسق، کارش اینه که همه رو گول بزنه:
«فَهُوَ لَا يَزَالُ يَخْتِلُ النَّاسَ بِظَاهِرِهِ»
از مقاله زیبا و مهم «مواظب باشید گول نخورید!»
وَ لاَ تَخْتَلْ عَدُوَّكَ!
و با دشمن خود حیله گرى منما !
امام على عليه السّلام:
لاَ تَغْدِرَنَّ بِعَهْدِكَ
وَ لاَ تَخْفِرَنَّ تُحَقِّرَنَّ ذِمَّتَكَ
وَ لاَ تَخْتَلْ عَدُوَّكَ
فَقَدْ جَعَلَ اَللَّهُ سُبْحَانَهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ أَمْنا لَه
به پیمان خود بى وفایى مکن و پیمان خود را مشکن
و با دشمن خود حیله گرى منما؛
زیرا خداوند عهد و پیمان او را براى او آرامبخش قرار داده است.
+ «صاحبان نور، هیچوقت از جهل دیگران سوء استفاده نمیکنند.»
+ «فریبخوردگان تاریکی!»
+ «بزرگترین قربانیان تاریخ!»
داستان تکراری اشتباه مرگبار اهل حسادت:
و داستان تکراری «عوامفریبیِ لیدر سوء فرصتطلب! وَ أَضَلَّهُمُ السَّامِرِيُ!»
[سورة مريم (۱۹): الآيات ۷۶ الى ۸۲]
https://drmohammadshabanirad.com/noorquran19#019081
وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزًّا (۸۱)
و به جاى خدا، معبودانى اختيار كردند تا براى آنان [مايه] عزت باشد.
كَلاَّ سَيَكْفُرُونَ بِعِبادَتِهِمْ وَ يَكُونُونَ عَلَيْهِمْ ضِدًّا (۸۲)
نه چنين است. به زودى [آن معبودان] عبادت ايشان را انكار مىكنند و دشمن آنان مىگردند.
👈 حسود، فالوئر لیدر سوء در مُلک، و فالوئر شیطان در ملکوت قلبش میباشد.
او با این انتخاب خودخواسته و آگاهانهاش، بدنبال عزّت است، غافل از اینکه با این اشتباه مرگبارش، به زودی خواهد فهمید که گزینههایی که او به سمت آنها روی آورده، به درد او نخواهند خورد و با او دشمنی و ضدّیت خواهند نمود. 👉
👈چشمت در این شب عزیز (لیلة الرغائب)، بدنبال علوم نورانی باشه، نه کلام سراب لیدرهای سوء!👉
لیدرهای سوء، با کلام مسموم خود، مخاطبین حسود خود را فریب میدهند و به متشابهات میاندازند!
امام على عليه السلام:
الأملُ كالسَّرابِ: يَغِرُّ مَنْ رَآهُ، و يُخْلِفُ مَن رَجاهُ.
آرزو چون سراب است كه بينندهاش را مىفريبد و اميدوارش را مأيوس مىسازد.
#دلنوشته
عوامفریبیِ لیدرِ سوءفرصتطلب
«وَأَضَلَّهُمُ السَّامِرِيُّ»
بزرگترین قربانیان تاریخ، همیشه آنان نبودهاند که شمشیر خوردهاند؛
بعضیها با یک کلمهٔ شیرین، با یک چهرهٔ متواضع، با یک تفسیرِ بهظاهر نورانی، قربانی شدهاند.
آدمی گاهی نه با زور، بلکه با «شبهه» از بهشت دلش بیرون میرود:
«فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فِيهِ»
لغزش، همیشه با فرمانِ آشکار به گناه آغاز نمیشود.
شیطان ابتدا تمنّا را بیدار میکند؛
سپس تمنّا را حق نشان میدهد؛
و آنگاه انسان را وا میدارد تا برای خواهشِ خود، دلیل بسازد.
این همان آغازِ خودفریبی است.
و کسی که خود را فریب داد، آماده است که دیگران را نیز فریب دهد.
حسود، نخست چشمِ قلبِ خود را کور میکند.
آتش حسادت، پیش از آنکه دیگری را بسوزاند، دیگِ دلِ خود او را سیاه میکند؛
چنانکه در زبان عربی گفتهاند:
«دَهَّمَتِ النارُ القِدرَ»؛ آتش، دیگ را سیاه کرد.
حسد، همین آتشِ سیاهکننده است.
حسود نمیتواند تابش نور را تحمل کند؛
نه از آن رو که نور بد است،
بلکه چون نور، تاریکیِ پنهانِ او را آشکار میسازد.
پس میخواهد همهچیز را به رنگِ تیرگی خود درآورد:
معلم را متهم کند،
خیرخواه را بدخواه بنمایاند،
راه تربیت را ظلم جلوه دهد،
و تلخیِ داروی اصلاح را به دشمنی ترجمه کند.
اینجاست که «سامری» زاده میشود.
سامری فقط یک شخص در قصهای دور نیست؛
سامری، صورتِ تکرارشوندهٔ نفسِ حسود و فرصتطلب است؛
نفسی که از غیبتِ ظاهریِ موسی سوءاستفاده میکند،
اضطراب مردم را میبیند،
میلِ آنان به تکیهگاهی محسوس را میشناسد،
و برایشان گوساله میسازد:
«قالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَأَضَلَّهُمُ السّامِرِيُّ»
سامری، مردم را از هیچ فریب نداد.
او بر چیزی دست گذاشت که پیشتر در قلبشان راه یافته بود:
«وَأُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ»
گوساله، ابتدا در دل نوشانده شده بود؛
بعد در بیرون، شکل و صدا و جمعیت پیدا کرد.
لیدرِ سوء، سازندهٔ تمامِ تاریکیها نیست؛
او تاریکیِ آمادهٔ دلها را گرد میآورد،
به آن زبان میدهد،
برایش جمعیت میسازد،
و آن را «حق» مینامد.
او میداند چگونه از نادانی مردم، نردبان بسازد.
میداند چگونه کلماتِ نورانی را از معنایشان جدا کند.
میداند چگونه حسد را «غیرت»،
کینه را «عدالت»،
سرکشی را «آگاهی»،
و بیوفایی را «استقلال» بنامد.
این است مارپیچِ مرگِ خودباختگان:
اول، انسان به حسادتش حق میدهد؛
بعد، برای آن دلیل میتراشد؛
سپس به جستوجوی کسانی میرود که او را تأیید کنند؛
و سرانجام، همین تأییدهای جاهلانه را دلیلِ حقانیت خویش میپندارد.
او اول خود را میفریبد؛ بعد عوام را.
«يَقُولُونَ فَيُشَبِّهُونَ»؛ میگویند تا مشتبه کنند.
کلامشان شاید مرتب باشد، اما مقصدشان روشنی نیست.
سخن میگویند تا غبار برخیزد؛
تا حق و باطل در هم آمیخته شود؛
تا آنکه حقیقت را نمیشناسد، به جای نور، دنبال صدای گوساله راه بیفتد.
اما اهل نور را نمیتوان با این شگردها فریفت.
نه به این علت که هرگز خطا نمیبینند؛
بلکه چون میان «خطای یک انسان» و «تقدیرِ تربیتیِ خویش» فرق میگذارند.
اهل نور ممکن است بگویند:
آری، او اشتباه کرده و اشتباهش را تأیید نمیکنیم؛
اما این را نیز میدانیم که برخوردِ تو با این خطا، بیحکمت نیست.
این حادثه به درِ خانهٔ قلب تو آمده تا تو چیزی را در خود ببینی؛
تا به جای مقابلهبهمثل، تمرینِ صبر و خیر کنی؛
تا حسدی که در دل پنهان بوده، بیرون آید و با نور، غیرفعال شود.
نفسِ حسود، از این درس فرار میکند.
او نمیخواهد بپذیرد که رنجش، میدانِ تربیت اوست.
پس به میان جمع میرود و از جهل آنان سرمایه میسازد؛
روایتش را آنقدر تکرار میکند تا برای خودش نیز باورپذیر شود.
میخواهد همه بگویند: «حق با توست!»؛
نه برای آنکه حق روشن شود،
بلکه برای آنکه از زیر بارِ وظیفهٔ اصلاح فرار کند.
این همان «عوامفریبی» است:
استفاده از نادانی دیگران برای فرار از داناییای که بر دل خود انسان حجت شده است.
امیرالمؤمنین علیهالسلام طالبان علم را سه دسته معرفی میکند:
گروهی که علم را برای جدل و نادانی میخواهند؛
گروهی که آن را برای برتریجویی و فریب میآموزند؛
و گروهی که علم را برای فهم و عقل میطلبند.
چه فاصلهای است میان این دو علم:
یک علم، صاحبش را متواضعتر، مراقبتر و ترسانتر از خیانتِ نفس میکند؛
و علم دیگر، فقط زبان را تیز میکند تا مردم را شکار کند.
«ختل»، همان شکارِ حیلهگرانه است:
کمین کردن، ظاهرِ امن ساختن، و گرفتنِ شکار در لحظهای که گمانِ خطر ندارد.
عالمی که علم را برای دنیا و برتری میخواهد،
ممکن است با ظاهرش مردم را بفریبد؛
اما خود، پیش از همه گرفتار دامِ نفس خویش است.
وای بر کسی که دین را دامِ دنیا کند؛
که نام خدا را وسیلهٔ جمعکردنِ پیروان سازد؛
که از آیات، نردبانِ عزتِ خیالی خویش بسازد؛
که به جای آنکه دلها را به خدا برساند،
آنان را به گوسالهٔ خواستههای خود دعوت کند.
صاحبان نور، از جهل مردم سوءاستفاده نمیکنند.
اگر کسی چیزی را نمیداند، او را تحقیر نمیکنند؛
برایش چراغ میآورند.
اگر کسی زمین خورده است، از افتادنش لشکر نمیسازند؛
دستش را میگیرند.
اگر کسی در شبهه است، بر شبههاش نمیافزایند تا پیروشان شود؛
راهِ خروج را نشانش میدهند.
لیدرِ سوء اما به پیروِ بیدار نیاز ندارد؛
او پیروِ حسود و آشفته میخواهد.
چون پیروِ بیدار، روزی از او میپرسد: این راه به کجا میرود؟
اما پیروِ گرفتارِ حسد، به همان گوساله دل میبندد؛
زیرا گمان میکند از آن عزت میگیرد:
«وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزًّا»
و چه تلخ است آن لحظه که بفهمد همان چیزی که برای عزت برگزیده بود، علیه او ایستاده است:
«كَلَّا سَيَكْفُرُونَ بِعِبادَتِهِمْ وَيَكُونُونَ عَلَيْهِمْ ضِدًّا»
سراب، تا از دور دیده میشود، آب مینماید.
اما آنکه به آن میرسد، نه آب مییابد و نه نجات.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود:
«الأَمَلُ كَالسَّرابِ: يَغُرُّ مَنْ رَآهُ، وَيُخْلِفُ مَنْ رَجاهُ»
آرزو چون سراب است؛ بینندهاش را میفریبد و امیدبسته به آن را ناکام میگذارد.
خدایا،
ما را از فریبخوردگانِ تاریکی قرار مده.
چشم دل ما را به علوم نورانی باز کن،
تا در شبهای نفس،
دنبال سرابِ کلامِ لیدرهای سوء نرویم.
ما را از حسدی که نخست خودِ ما را سیاه میکند، پناه ده.
و به ما صدقی عطا کن که اگر در دل خویش گوسالهای دیدیم،
پیش از آنکه برایش جمعیت بسازیم، آن را بشکنیم.
آمین، یا رب العالمین.
المُخاتَلة:
مَشْيُ الصيّاد قليلًا قليلًا في خُفْية لئلا يسمع الصيدُ حِسَّه،
ثم جُعل مثلًا لكل شيء وُرِّي بغيره و سُتِر على صاحبه.
مخاتله:
یعنی نزدیکشدنِ تدریجی و مخفیانۀ شکارچی به شکار، بهگونهای که شکار حضور او را احساس نکند؛
سپس این واژه، نامِ هر خدعهای شد که در آن، حقیقتِ مقصود پشتِ ظاهرِ دیگری پنهان میگردد.
پس «خَتل» صرفِ دروغ گفتن نیست؛
فریبِ آرام، مرحلهبهمرحله، پوشیده و کمینگونه است.
لیدرِ سوء، اهل ختل است،
از ابتدا مخاطب را آشکارا به گوساله دعوت نمیکند؛
نخست با ظاهر خیرخواهی نزدیک میشود،
سپس حسد را تأیید میکند،
بعد شبهه میسازد،
و سرانجام دلِ مخاطب را از نورِ معلم و عهدِ حق جدا میکند.
ختل :
خَاتَلَ الصَّيَّادُ : شكارگر با حيله و نيرنگ شكار را گرفت.
+ «عوامفریبی»
يقال للصَّائد إذا استَتَرَ بشيءٍ ليرمِيَ الصَّيْدَ: دَرَى و خَتَلَ .. للصيد.
جُحْرُ الأرْنب يُسَمّى: الخِتْلَ
الخِتْل: جائى كه در آن پنهان شوند، سوراخ و لانۀ خرگوش.
ختلَ الذئبُ الصيدَ: إذا تخفَّى له.
[ختل – خدع] : و كلّ خادعٍ خاتلٌ … الْخَتْلُ: تَخَادُعٌ عن غَفْلَة …
خَتَلْتُ الرجلَ عن الشيء، إذا أَرَغْتَه عنه
[ختل – روغ]:
رَاغَ الثعلب: ذهب يمنة و يسرة في سرعة خديعة، فهو لا يستقر في جهة
يُخَاتِل الطّبيب الدّاءَ: إذا كان يتأتَّى له بحيلةٍ للبُرْء
المُخاتَلة: مَشْيُ الصيّاد قليلًا قليلًا في خُفْية لئلا يسمع الصيدُ حِسَّه،
ثم جُعل مثلًا لكل شيء وُرِّي بغيره و سُتِر على صاحبه.
[فَهُوَ لَا يَزَالُ يَخْتِلُ النَّاسَ بِظَاهِرِهِ] اشاره به لیدر سوء داره
وَ أَمَّا قَوْلُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع فَإِنَّهُ قَالَ:
إِذَا رَأَيْتُمُ الرَّجُلَ قَدْ حَسُنَ سَمْتُهُ وَ هَدْيُهُ، وَ تَمَاوَتَ فِي مَنْطِقِهِ، وَ تَخَاضَعَ فِي حَرَكَاتِهِ، فَرُوَيْداً لَا يَغُرَّنَّكُمْ، فَمَا أَكْثَرَ مَنْ يُعْجِزُهُ تَنَاوُلُ الدُّنْيَا، وَ رُكُوبُ الْمَحَارِمِ مِنْهَا، لِضَعْفِ بُنْيَتِهِ وَ مَهَانَتِهِ وَ جُبْنِ قَلْبِهِ فَنَصَبَ الدِّينَ فَخّاً لَهَا، فَهُوَ لَا يَزَالُ يَخْتِلُ النَّاسَ بِظَاهِرِهِ، فَإِنْ تَمَكَّنَ مِنْ حَرَامٍ اقْتَحَمَهُ.
فَإِذَا وَجَدْتُمُوهُ يَعِفُّ مِنَ الْمَالِ الْحَرَامِ (فَرُوَيْداً لَا يَغُرَّنَّكُمْ، فَإِنَّ شَهَوَاتِ الْخَلْقِ مُخْتَلِفَةٌ، فَمَا أَكْثَرَ مَنْ يَنْبُو عَنِ الْمَالِ الْحَرَامِ) وَ إِنْ كَثُرَ، وَ يَحْمِلُ نَفْسَهُ عَلَى شَوْهَاءَ قَبِيحَةٍ، فَيَأْتِي مِنْهَا مُحَرَّماً.
فَإِذَا وَجَدْتُمُوهُ يَعِفُّ عَنْ ذَلِكَ، فَرُوَيْداً لَا يَغُرَّنَّكُمْ- حَتَّى تَنْظُرُوا مَا عُقْدَةُ عَقْلِهِ فَمَا أَكْثَرَ مَنْ يَتْرُكُ ذَلِكَ أَجْمَعَ، ثُمَّ لَا يَرْجِعُ إِلَى عَقْلٍ مَتِينٍ، فَيَكُونُ مَا يُفْسِدُهُ بِجَهْلِهِ أَكْثَرَ مِمَّا يُصْلِحُهُ بِعَقْلِهِ.
فَإِذَا وَجَدْتُمْ عَقْلَهُ مَتِيناً فَرُوَيْداً لَا يَغُرَّنَّكُمْ- حَتَّى تَنْظُرُوا مَعَ هَوَاهُ يَكُونُ عَلَى عَقْلِهِ أَوْ يَكُونُ مَعَ عَقْلِهِ عَلَى هَوَاهُ وَ كَيْفَ مَحَبَّتُهُ لِلرِّئَاسَاتِ الْبَاطِلَةِ وَ زُهْدُهُ فِيهَا فَإِنَّ فِي النَّاسِ مَنْ خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ بِتَرْكِ الدُّنْيَا لِلدُّنْيَا، وَ يَرَى أَنَّ لَذَّةَ الرِّئَاسَةِ الْبَاطِلَةِ أَفْضَلُ مِنْ لَذَّةِ الْأَمْوَالِ- وَ النِّعَمِ الْمُبَاحَةِ الْمُحَلَّلَةِ، فَيَتْرُكُ ذَلِكَ أَجْمَعَ طَلَباً لِلرِّئَاسَةِ، حَتَّى إِذَا قِيلَ لَهُ:
«اتَّقِ اللَّهَ، أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ، فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ. فَهُوَ يَخْبِطُ [خَبْطَ] عَشْوَاءَ، يَقُودُهُ أَوَّلُ بَاطِلٍ إِلَى أَبْعَدِ غَايَاتِ الْخَسَارَةِ، وَ يَمُدُّ يَدَهُ بَعْدَ طَلَبِهِ لِمَا لَا يَقْدِرُ [عَلَيْهِ] فِي طُغْيَانِهِ، فَهُوَ يُحِلُّ مَا حَرَّمَ اللَّهُ، وَ يُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَا يُبَالِي مَا فَاتَ مِنْ دِينِهِ إِذَا سَلِمَتْ لَهُ رِئَاسَتُهُ الَّتِي قَدْ شَقِيَ مِنْ أَجْلِهَا.
فَأُولَئِكَ [مَعَ] الَّذِينَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ- وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً وَ لَكِنَّ الرَّجُلَ كُلَّ الرَّجُلِ، نِعْمَ الرَّجُلُ- هُوَ الَّذِي جَعَلَ هَوَاهُ تَبَعاً لِأَمْرِ اللَّهِ، وَ قُوَاهُ مَبْذُولَةً فِي رِضَاءِ اللَّهِ تَعَالَى، يَرَى الذُّلَّ مَعَ الْحَقِّ أَقْرَبَ إِلَى عِزِّ الْأَبَدِ- مِنَ الْعِزِّ فِي الْبَاطِلِ، وَ يَعْلَمُ أَنَّ قَلِيلَ مَا يَحْتَمِلُهُ مِنْ ضَرَّائِهَا- يُؤَدِّيهِ إِلَى دَوَامِ النِّعَمِ فِي دَارٍ لَا تَبِيدُ وَ لَا تَنْفَدُ، وَ إِنَّ كَثِيرَ مَا يَلْحَقُهُ مِنْ سَرَّائِهَا إِنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ- يُؤَدِّيهِ إِلَى عَذَابٍ لَا انْقِطَاعَ لَهُ وَ لَا زَوَالَ.
فَذَلِكُمُ الرَّجُلُ نِعْمَ الرَّجُلُ، فَبِهِ فَتَمَسَّكُوا، وَ بِسُنَّتِهِ فَاقْتَدُوا، وَ إِلَى رَبِّكُمْ فَبِهِ فَتَوَسَّلُوا، فَإِنَّهُ لَا تُرَدَّ لَهُ دَعْوَةٌ، وَ لَا تُخَيَّبُ لَهُ طَلِبَةٌ .
#دلنوشته
روباهِ خاموش و دامِ ظاهر
«فَهُوَ لَا يَزَالُ يَخْتِلُ النَّاسَ بِظَاهِرِهِ»
کلیپ کوتاه است؛ اما حقیقتی بلند را فریاد میزند.
روباه، بهسوی خرگوش نمیدود.
فریاد نمیزند.
چنگالهایش را از دور نشان نمیدهد.
آرام میآید؛ گامبهگام، نرم و بیصدا، چنانکه شکار حضور خطر را حس نکند.
خرگوش شاید در همان لحظه، سرش را بالا بیاورد؛
اما چیزی جز سکوت نمیبیند.
و چه بسیار خطرها که لباسِ سکوت پوشیدهاند.
این است معنای «مُخاتله»:
شکارِ پنهانی؛
نزدیکشدنِ تدریجی؛
پوشاندنِ مقصدِ واقعی با ظاهری که آرامش میدهد.
و چه هشدار عجیبی است این سخنِ امام زینالعابدین علیهالسلام:
«فَهُوَ لَا يَزَالُ يَخْتِلُ النَّاسَ بِظَاهِرِهِ»
او پیوسته مردم را با ظاهر خویش، آرامآرام و پنهانی شکار میکند.
گاهی انسان از چهرهای که آرام است،
از لحنی که فروتن مینماید،
از کلماتی که رنگ دین دارند،
دلش نرم میشود.
گمان میکند هرکه آهسته حرف زد، اهلِ سکوتِ حق است؛
هرکه سر به زیر افکند، شکستهدلِ درگاه خداست؛
و هرکه از زهد و معنویت گفت، از هوای نفس گذشته است.
اما امام علیهالسلام میفرماید: «فَرُوَيداً، لا يَغُرَّنَّكُمْ»؛
آرامتر! زود فریفته نشوید.
نه هر سکوتی، سکوتِ حکمت است؛
گاه سکوت، کمینِ شکارچی است.
نه هر تواضعی، تواضعِ بندگی است؛
گاه خمشدنِ ظاهر، برای آن است که دستِ نفس، بهراحتی دلها را برباید.
نه هر سخنِ دینی، دعوت به خداست؛
گاه دین را همچون دانهای بر سرِ تله میریزند؛
تا پرندهای که از دامِ آشکار میگریزد،
به نامِ خدا به دام افتد.
امام علیهالسلام پرده را کنار میزند و از کسانی خبر میدهد که دنیا را نه از سرِ زهد،
بلکه از سرِ ناتوانی ترک کردهاند؛
از حرام دوری کردهاند، نه چون خدا را بزرگ دیدهاند، بلکه چون راهِ رسیدن به آن را نداشتهاند؛
و چون از راهی دیگر برای نفسشان امکانِ تاختن پیدا شود، بیپروا میتازند.
آنان گاه دین را «فخّ» میکنند؛ تله میکنند.
«فَنَصَبَ الدِّينَ فَخّاً لَهَا»
چه تعبیر هولناکی!
دین، که باید راهِ نجات باشد، در دستِ نفسِ ریاستطلب، تله میشود.
آیه، حدیث، اشک، وقار، تواضع، و حتی سخن از اهلبیت علیهمالسلام، اگر از قلبی که تسلیمِ امر خدا نیست بیرون آید، ممکن است به جای چراغ، پرده شود؛
به جای پلِ عبور به سوی حق، طنابِ اسارتِ دلها گردد.
لیدرِ سوء، همیشه مردم را با دعوتِ صریح به باطل نمیخواند.
اگر بگوید: «بیایید از حق جدا شوید»، کمتر کسی همراه او میشود.
او با نامِ حق نزدیک میشود؛
با دردهای حقیقی مردم سخن میگوید؛
زخمهایشان را میبیند؛
رنجشهایشان را نوازش میکند؛
و بعد، آهستهآهسته در قلبشان میدمد که:
«تو مظلومی؛ دیگری مقصر است؛ او نور نیست؛ او دشمن توست.»
و اینگونه، حسد را غیرت مینامد؛
کینه را بصیرت؛
سرپیچی را آزادی؛
و بریدن از معلمِ ربانی را نجات.
این همان لحظهای است که خرگوش، روباه را هنوز خطری جدی نمیبیند؛
اما روباه، فاصلهاش را کم کرده است.
مؤمن باید از خود بپرسد:
این کسی که مرا به خود نزدیک میکند، آیا مرا به خدا نزدیکتر میسازد یا به خشم و کینهام؟
آیا مرا اهلِ توبه و انصاف میکند، یا پیوسته در من دشمن میسازد؟
آیا اگر از او خطایی گفته شود، به حق بازمیگردد؛ یا «أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ»؟
آیا از ریاست میگریزد، یا ریاست را با لباس خدمت میخواهد؟
زیرا امتحانِ بزرگ، تنها مال و شهوت نیست.
بعضی از مال حرام میگذرند، اما از لذتِ دیدهشدن نمیگذرند.
برخی نانِ ساده میخورند، اما دلشان از ستایش مردم فربه است.
برخی جامهٔ زهد پوشیدهاند، اما در درون، تختی پنهان برای خویش ساختهاند؛
تختی که حاضرند برای حفظ آن،
حق را تحریف کنند،
حلال را حرام و حرام را حلال جلوه دهند،
و دینِ خدا را هزینهٔ بقای ریاست خود کنند.
آنجا که انسان برای حفظ جایگاهش، از حقیقت عبور میکند، دیگر راهبر نیست؛
هرچند هزاران نفر پشت سرش باشند.
او روباهی است که لباسِ چوپان پوشیده است.
اما در برابر این تاریکی، امام علیهالسلام مردِ حقیقی را نشان میدهد:
«الرَّجُلَ كُلَّ الرَّجُلِ… هُوَ الَّذِي جَعَلَ هَوَاهُ تَبَعاً لِأَمْرِ اللَّهِ»
مردِ واقعی، آن نیست که مردم را تابعِ هوای خود کند؛
آن است که هوای خویش را تابعِ امر خدا سازد.
او عزت را در پیروزی بر مردم نمیبیند؛
عزت را در ماندن با حق میبیند،
اگرچه سهم او از دنیا، غربت و سرزنش و تلخی باشد.
برای او، ذلتِ ظاهری در کنار حقیقت، از عزتِ ظاهری در اردوگاه باطل شیرینتر است.
او دلها را به خودش گره نمیزند؛ دلها را به خدا میسپارد.
از جهل مردم برای ساختنِ جمعیت استفاده نمیکند؛
بلکه با صبر، چراغی در دستشان میگذارد تا خود راه را ببینند.
خدایا،
ما را از آنان قرار مده که دین را تله میکنند و ظاهر را دام.
ما را از فریبِ چهرهها،
از مستیِ کلمات،
و از روباهانی که آرام به دل نزدیک میشوند، حفظ کن.
و اگر در درونِ خود، ذرهای از آن روباهِ پنهان را یافتیم—ذرهای میل به شکارِ دلها، به برتری، به تأییدشدن، به ریاست—پیش از آنکه دیگری را بفریبد، با نورِ توبه رسوایش کن.
خدایا،
ما را به مردانِ حقیقی راهنمایی کن؛
به آنان که هواشان تابعِ امر توست،
قوتشان در راه رضای تو خرج میشود،
و حضورشان نه دامِ دلها، که راهِ بازگشتِ دلها به سوی توست.
#دلنوشته
و آغازِ این قصه، از ابلیس بود
آنکه زهر را در جامِ نصیحت ریخت
همهچیز از همانجا آغاز شد؛
از جایی که باطل، شمشیر به دست نگرفت،
فریاد نکشید،
تهدید نکرد،
بلکه نزدیک آمد… آرام، نرم، آهسته…
چنانکه گویی دوستی مهربان است که فقط میخواهد راهی بهتر نشان دهد.
ابلیس، نخستین کسی بود که «خیرخواهی را جعل کرد».
او به آدم علیهالسلام نگفت: «بیا با خدا دشمنی کن.»
اگر چنین میگفت، رسوا میشد.
اگر چهرۀ حقیقیِ خود را آشکار میکرد، کسی به او گوش نمیداد.
پس همان کاری را کرد که همۀ فریبگرانِ بعد از او آموختند:
«باطل را در لباسِ نصیحت پوشاند.»
«فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطَانُ…»
شیطان برای آن دو وسوسه کرد…
وسوسه، فریاد نیست.
وسوسه، هجومِ آشکار نیست.
وسوسه، خزیدنِ پنهانِ معناست در گوشِ دل؛
چکاندنِ آهستۀ یک تردید؛
کاشتنِ آرامِ یک «شاید»؛
ساختنِ پلی میان خواهشِ نفس و توجیهِ عقل.
ابلیس، نهیِ خدا را بهصورتِ «محرومیت» ترجمه کرد:
«مَا نَهَاكُمَا رَبُّكُمَا عَنْ هَذِهِ الشَّجَرَةِ إِلَّا أَنْ تَكُونَا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونَا مِنَ الْخَالِدِينَ»
یعنی: خدا شما را از این درخت منع نکرده، مگر برای اینکه مبادا کاملتر شوید؛
مبادا به مرتبهای بالاتر برسید؛ مبادا جاودانه گردید.
چه تحریفِ هولناکی!
تربیت را حسادت جلوه داد.
مرزِ حفاظتی را مانعِ رشد معرفی کرد.
فرمانِ محبت را به صورتِ محدودیت تصویر نمود.
و این، دقیقاً همان نقطهای است که هر دلِ ناآرام باید از آن بترسد:
روزی که صدایی در درون یا بیرون، به او بگوید:
«این نهی، از سرِ خیر نیست؛
این حد، برای نگهداشتنِ توست؛
این معلم، آزادیِ تو را نمیخواهد؛
این مرز، دشمنِ شکوفاییِ توست.»
آنجا باید ایستاد.
باید فهمید که بوی ابلیس میآید.
زیرا یکی از خطرناکترین شگردهای فریب، این است که «مراقبت را کنترل بنامند»،
«هدایت را تحقیرِ استعداد نشان دهند»،
و «اطاعتِ نور را مانعِ استقلال جلوه دهند».
ابلیس حتی به این هم بسنده نکرد.
او برای فریبِ خود، «سوگند» را هم به خدمت گرفت:
«وَقَاسَمَهُمَا إِنِّي لَكُمَا لَمِنَ النَّاصِحِينَ»
سوگند خورد که من خیرخواه شمایم.
چه بسیارند کسانی که از دروغِ آشکار نمیفریبند،
اما از «اخلاصِ نمایشی» میفریبند؛
از لحنِ دلسوزانه،
از قسمهای سنگین،
از چهرۀ شکسته،
از ادبیاتِ پرمهر،
از ظاهرِ اندوهگینِ کسی که میخواهد تو باور کنی:
«من فقط صلاحِ تو را میخواهم.»
اما همیشه هرکه گفت «خیرت را میخواهم»، خیرخواه نیست.
گاهی درست در همان لحظه که کسی خود را ناصحترینِ ناصحان معرفی میکند،
باید از خود پرسید:
این نصیحت، مرا به کجا میبرد؟
به تسلیمِ بیشتر در برابر خدا؟
یا به بدگمانی نسبت به امرِ خدا؟
به نور؟
یا به خودمختاریِ نفسی که دوست ندارد شاگرد بماند؟
ابلیس، نخستین کسی بود که «جدایی از معلمِ ربانی را با نامِ کمال» عرضه کرد.
گفت: از این مرز عبور کن تا بالاتر بروی.
بشکن تا کامل شوی.
سرپیچی کن تا مستقل گردی.
جدا شو تا جاودانه شوی.
و این، همان دروغی است که در طول تاریخ، هزار لباس پوشیده است.
گاهی به نامِ آزادی،
گاهی به نامِ رشد،
گاهی به نامِ کشفِ حقیقت،
گاهی به نامِ عبور از سادگیِ ایمان،
و گاهی حتی به نامِ غیرتِ دینی.
اما روحِ همۀ این دعوتها یکی است:
«بریدنِ شاگرد از سرچشمۀ تعلیمِ نورانی، با این تلقین که این بریدن، بلوغ است.»
چه دردناک است که انسان، سقوط را صعود بپندارد.
زهر را دارو بداند.
و دورشدن از پناه را، رسیدن به افقهای بلندتر تصور کند.
ابلیس، کسی را با زنجیر نبرد؛
با «تفسیر» برد.
با «تعبیر» برد.
با عوضکردنِ معنای نهی و نصیحت برد.
از همینجاست که مؤمن باید بداند:
همیشه خطر، در «موضوع» نیست؛
گاه در «تفسیرِ موضوع» است.
نهیِ خدا همان نهیِ خداست؛
اما اگر کسی آمد و آن را در ذهن تو به دشمنی، تنگنظری، محدودسازی یا جلوگیری از کمال ترجمه کرد،
بدان که در حریمِ قلبت، وسوسه آغاز شده است.
خدایا،
ما را از آن لحظهها حفظ کن؛
از آن وقتهایی که باطل، با چهرۀ خیر نزدیک میشود؛
وقتی که دشمن، لحنِ ناصح میگیرد؛
وقتی که وسوسه، شبیه فهمِ تازه به نظر میرسد؛
و وقتی که بریدن از امرِ تو، در لباسِ آزادی جلوه میکند.
خدایا،
به ما نوری عطا کن که هر نصیحتی را به صرفِ نرمیِ صدا نپذیریم،
و هر خیرخواهیِ مدعی را به صرفِ قسم و تواضع باور نکنیم.
به ما قلبی بده که پشتِ واژهها را ببیند؛
که بداند همیشه لطافتِ لحن، نشانۀ صدق نیست؛
و همیشه تلخیِ نهی، نشانۀ دشمنی نیست.
و اگر ابلیس، روزی از همان درِ قدیمی بازگشت—
از درِ آرزوسازی،
از درِ «تو بیش از اینها هستی»،
از درِ «چرا باید محدود بمانی؟»،
از درِ «این منع، برای پایین نگهداشتنِ توست»—
پروردگارا،
ما را به یادِ آدم بیاور،
به یادِ آن لغزشِ نخستین،
تا پیش از آنکه، بدون اجازۀ معلم، دست به شجره ببریم،
دستِ دل را به عروهالوثقای امرِ تو محکمتر کنیم.
#دلنوشته
سامری؛ وقتی خلأ، به بت تبدیل میشود
اگر ابلیس، نخستین معلمِ «فریبِ آرام» بود،
سامری، نخستین معلمِ «فریبِ محسوس» است؛
آنکه فهمِ دینی را از افقِ غیب به سطحِ صدا و تصویر میکشاند،
و حقیقت را در هیئتِ یک شیءِ درخشان، قابل لمس، و فوری عرضه میکند.
موسی علیهالسلام غایب است؛
نه غیبتِ او غیبتِ حق است،
بلکه غیبتِ او، صحنۀ امتحانِ قوم است.
در همین فاصله، سامری وارد میشود.
او بیش از آنکه از «عدمِ حضورِ موسی» استفاده کند،
از «اضطرابِ مردم نسبت به این عدمِ حضور» استفاده میکند.
یعنی اول دلها را میلرزاند،
بعد جای خالی را با یک بدیلِ ساختگی پر میکند.
«قَالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَأَضَلَّهُمُ السَّامِرِيُّ»
خدا فرمود: ما پس از تو، قومت را آزمودیم و سامری آنان را گمراه ساخت.
فتنه، همیشه با حملۀ بیرونی آغاز نمیشود؛
گاه با «خلأ» آغاز میشود.
خلأیی که اگر دل، با صبر و یقین پر نشده باشد،
بهسرعت با هر چیزی که صدا دارد، میتپد.
و سامری این راز را میداند:
انسانِ مضطرب، بیش از حقیقت، به «چیزِ فوری» پناه میبرد.
دلِ بیقرار، بهجای نور، به نشانه چنگ میزند.
و سامری برای همین ساخته میشود:
برای تبدیلِ بیقراریِ جمعی به پرستشِ یک شیء.
«فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَدًا لَهُ خُوَارٌ…»
او برای آنان گوسالهای از جسم بیرون آورد که صدایی داشت.
چه تصویر هولناکی!
«جسد» بود، اما «خُوار» داشت؛
بدن داشت، اما جان نداشت؛
ظاهرِ حیات را نمایش میداد، اما از حیاتِ حقیقی تهی بود.
و مگر بسیاری از بتهای تاریخ همینگونه نبودهاند؟
جسمهایی پرزرقوبرق،
نظامهایی پرهیاهو،
شعارهایی پرطنین،
سخنانی پرجاذبه،
اما بیروح؛
بیوحی؛
بیتسلیم.
سامری میداند که «انسانِ درمانده، گاه صدای باطل را از سکوتِ حق بیشتر دوست دارد».
چرا؟
چون سکوتِ حق، صبر میطلبد؛
اما صدای باطل، تحریک میدهد.
سکوتِ حق، تربیت میخواهد؛
اما صدای باطل، مصرف میشود.
و اینجاست که گوساله، به جای معلم، مینشیند.
«فَقَالُوا هَذَا إِلَهُكُمْ وَإِلَهُ مُوسَى فَنَسِيَ»
اینجا اوجِ فریب است:
نه فقط ساختنِ بت،
بلکه ساختنِ «روایت» برای بت.
او به مردم نمیگوید: «این یک گوساله است.»
میگوید: «این خدای شماست.»
و حتی یک قدم جلوتر: «خدای موسی هم همین است، اما او فراموش کرد!»
یعنی حقیقت را نه تنها جعل میکند،
بلکه معلمِ حقیقت را نیز متهم میکند.
این همان نقطهای است که فریب، از سطحِ حس به سطحِ معنا میرود:
مغشوشکردنِ خودِ مفهومِ هدایت.
در اینجا سامری فقط یک سازنده نیست؛
او «مدیرِ اضطرابِ جمعی» است.
او به قوم یاد میدهد که:
اگر صدای ظاهرِ حق را نمیشنوید،
پس هر صدای دیگری میتواند حق باشد.
اگر موسی غایب است،
پس باید چیزی را که دیده میشود، بپرستید.
اگر راهِ توحید دشوار است،
پس باید به یک جایگزینِ ملموس پناه برد.
و این همان وسوسۀ همیشگیِ نفس است:
«تبدیلِ یقین به مشاهده،
و تبدیلِ مشاهده به بت.»
قرآن در عمقِ ماجرا میفرماید:
«وَأُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ»
گوساله در دلهایشان نوشانده شد.
نوشیدهشدن، یعنی نفوذِ تدریجی؛
یعنی گوساله یکباره وارد دل نشد؛
از پیش، راهی درون ساخته شده بود.
ظرفِ قلب، آماده بود؛
آماده برای پذیرشِ چیزی که صدای سریعتر، تصویر روشنتر، و لمسِ آسانتری داشت.
اینجاست که خطرِ سامری از یک شخص فراتر میرود.
سامری، فقط یک فرد در تاریخ نیست؛
هرجا که «اضطرابِ جمعی، جای صبرِ ایمانی را بگیرد»،
هرجا که «خلأِ معنوی، با هیجانِ مصنوعی پر شود»،
هرجا که «تربیتِ نادیدنیِ وحی، به نفعِ نمایشیِ محسوس کنار گذاشته شود»،
سامری زنده است.
او در هر عصر، لباسی تازه میپوشد:
یکبار با تکنولوژی،
یکبار با شهرت،
یکبار با خطابه،
یکبار با نماد،
یکبار با تصویر،
یکبار با «حسِ معنویت» بدون شریعت.
اما رگِ همه یکی است:
«جا زدنِ بدیلِ فوری بهجای حقیقتِ صبور.»
پس در مواجهه با سامری، سؤال این نیست که «آیا چیزی که میبینم، زیباست؟»
سؤال این است:
«آیا این چیز، مرا به موسی میرساند یا از موسی جدا میکند؟»
آیا این صدا، مرا به وحی میبرد یا به شورِ بیریشه؟
آیا این بدیل، مرا اهلِ انتظارِ هدایت میسازد یا اسیرِ سرعتِ فریب؟
خدایا،
دلِ ما را از شتابِ پرستشِ محسوس نجات بده.
ما را از آنکه جای خالیِ یقین را با هر صدای درخشان پر کنیم، حفظ کن.
و به ما بیاموز که گاه، مؤمن کسی است که در غیبتِ موسی،
گوساله را نمیپذیرد؛
حتی اگر برایش صدا داشته باشد،
حتی اگر برایش جذاب باشد،
حتی اگر جمع، به دورش حلقه زده باشند.
#دلنوشته
فرعون؛ مهندسِ ترس
آنکه مصلح را به فساد دروغین متهم کرد
و پس از سامری، نوبتی دیگر است؛
نوبتِ فرعون؛
پادشاهِ «قدرتِ ظاهری»،
آنکه در برابر موسی علیهالسلام نه با سؤال،
که با «قلعۀ ترس» وارد شد.
اگر ابلیس با «تفسیر» فریب داد،
و سامری با «بدیلِ محسوس»،
فرعون با «ترس» فریب میدهد؛
ترس از تغییر،
ترس از فروپاشیِ نظم،
ترس از دستدادنِ هویت.
موسی علیهالسلام نه شمشیر آورده بود، نه لشکر؛
او با کلامِ توحید و آزادیِ بنیاسرائیل آمده بود.
اما فرعون، آن را چونان اعلانِ جنگ جلوه داد:
«إِنِّي أَخَافُ أَنْ يُبَدِّلَ دِينَكُمْ أَوْ أَنْ يُظْهِرَ فِي الْأَرْضِ الْفَسَادَ»
(غافر، ۲۶)
من میترسم که دین شما را دگرگون کند یا در زمین فساد برانگیزد.
چه وارونهسازیِ شگفتی!
فرعون که خود فسادپیشه است و مرکزِ ظلم،
موسی را — که برای رهاییِ مظلومان آمده —
عاملِ فساد و دگرگونیِ دین معرفی میکند.
ظالم، خود را حافظِ دین و نظام میداند؛
و مصلح را، مفسد میخواند.
این، دقیقاً همان شگردی است که در هر عصر تکرار میشود:
«برچسبِ فساد بر پیکرِ هدایت.»
هرگاه منافعِ قدرتی تهدید میشود،
نور اول متهم میشود به تاریکی.
هرگاه حقیقت میخواهد آزاد شود،
اولین اتهام، «بینظمی» است.
هرگاه دلها میخواهند به توحید برگردند،
گفته میشود: میراثِ شما در خطر است.
فرعون، سپس به تحقیرِ موسی روی میآورد؛
او که در قامتِ پادشاهی میایستاد،
معلمِ الهی را با معیارهای ظاهری میسنجید:
«أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هَذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَلَا يَكَادُ يُبِينُ»
(زخرف، ۵۲)
بهجای شنیدنِ حجت موسی،
به لغتِ بیانش میخندد،
به فقرش اشاره میکند،
و به طبقهاش تحقیر میافکند.
انگار حقیقت، به ظاهرِ حاملِ خود وابسته است.
انگار وحی، به جایگاهِ اجتماعیِ نبی گره میخورد.
و این، دروغِ همیشگیِ مستکبران است:
«کمدانستنِ پیام، به کمبهابودنِ پیامآور.»
فرعون حتی از ساحران هم بهره میگیرد؛
از نمایش عمومی،
از صحنهپردازی:
«وَأَرْسَلَ فِي الْمَدَائِنِ حَاشِرِينَ»
(اعراف، ۱۱۱)
و در شهرها گردآورندگانی فرستاد.
او یک «محفلِ نمایشی» در برابر معجزهٔ موسی برپا میکند؛
نه برای جستوجوی حقیقت،
بلکه برای تحقیرِ حجتِ الهی.
میخواهد در میدان، نور را به چالش بکشد،
در حالی که خود، پشتِ ماسکِ «قدرتِ فناپذیر» پنهان است.
اما قرآن، زیباترین نقطه را اینجا ثبت میکند:
ساحران که برای شکستدادنِ موسی آمده بودند،
هنگامی که حقیقت را دیدند، خود گفتند:
«آمَنَّا بِرَبِّ مُوسَى وَهَارُونَ»
(اعراف، ۱۲۲)
و فرعون که هرچه ترسیده بود،
چهرهٔ واقعی خود را در همین لحظه نشان داد؛
صدایش به تهدید و خشونت تبدیل شد:
«اگر از او پیروی کنید، دستوپایتان را بریدم.»
پس خشمِ فرعون، پایانِ پنهانکاریِ او بود.
هر فریبکارِ قدرتمند که حقیقت را ببیند که بر میدان غالب شده،
بهجای تسلیم، به شدت پناه میبرد.
لحنِ نرم و فریبآمیز، وقتی کار نکند،
به چاقوی تهدید تبدیل میشود.
فرعون، یادگارِ آن است که قدرت،
اگر بر عبادتِ نفس استوار باشد،
هیچ محبتِ ظاهری، هیچ نمایشِ رفاه،
نمیتواند آن را حلال کند؛
چرا که او در عمق، به «خود» میاندیشید، نه به «حق».
ابلیس، معلمِ «تفسیرِ تحریفشده» است؛
سامری، معلمِ «بدیلِ محسوس»؛
و فرعون، معلمِ «مهندسیِ ترس».
هر سه، از یک در وارد میشوند:
خلأِ قلبی، اضطرابِ جمعی، و میل به بقایِ «خود».
و هر سه، به یک واقعیت میانجامند:
دوری از معلمِ ربانی، با نامِ رشد، آرامش یا حفظِ نظم.
پس سؤالِ نهایی این است:
«وقتی صدایی، تو را از «منبعِ نور» جدا میکند،»
«مهم نیست چه نامی بر خود دارد؛»
«آن صدا، صوتِ ابلیس، سامری یا فرعون است.»
#دلنوشته
مَلَأِ فرعون؛ سایههای پشتِ تخت
آنجا که کینههای پنهان، بدل به سیاست میشوند
فرعون، چهرۀ آشکارِ طغیان بود، اما در این میدان تنها قدم نمیزد؛
پشتِ سرِ هر طاغوت، حلقهای از سایهها تنیده شده است: «المَلَأ»؛
اشرافِ صاحبنفوذ، صاحبانِ منافع، و کاسبانِ تاریکی.
آنان که بقای نام و نانشان در گروِ ماندنِ مردم در بندِ جهل و اسارت بود.
اتاقِ فکری تاریک که کارش دمیدن در آتشِ خشم و ترساندنِ قدرت از بیداریِ دلهاست.
آنگاه که موسی علیهالسلام با دستِ پر از نور و عصایِ هدایت آمد،
مَلَأ نه از معجزه، بلکه از «ازدسترفتنِ جایگاه خویش» وحشت کردند.
پس بیدرنگ به سراغِ برانگیختنِ تکبر و غیرتِ جاهلیِ فرعون رفتند:
«وَقَالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ أَتَذَرُ مُوسَى وَقَوْمَهُ لِيُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَيَذَرَكَ وَآلِهَتَكَ»
(اعراف، ۱۲۷)
و اشرافِ قوم فرعون گفتند:
آیا موسی و قومش را رها میکنی تا در زمین فساد کنند و تو و خدایانت را واگذارند؟!
نگاه کن که چگونه واژهها را مسخ میکنند!
رهاییِ جانهای ستمدیده را «فساد در زمین» مینامند،
و شکستهشدنِ غلوزنجیرهای بندگیِ باطل را، تهدیدی برای تمامیتِ جامعه جلوه میدهند.
شگردِ همیشگیِ «مَلَأ» در طول تاریخ همین است:
«ترجمۀ آزادیبخشیِ توحید به شورش و هرجومرج،
و تبدیلِ اصلاحِ الهی به اتهامِ براندازی.»
آنان به فرعون یادآوری میکنند که اگر بگذاری این «نور» بتابد،
«منیت» و خداییِ دروغینِ تو فرومیریزد.
این حاشیهنشینانِ قدرت، همواره نفت بر آتشِ استکبار میریزند
تا در دود و غبارِ آن، منافعِ غصبیِ خویش را پنهان بدارند.
و شگردِ دومِ این حلقۀ فریب، «ترورِ شخصیت و انگیزهخوانی» است.
آنان چون در میدانِ دلیل و برهان در برابر نورِ موسی و هارون علیهماالسلام تهیدست میشوند،
بهسراغِ قلبِ حقیقت میروند و تهمتِ قدرتطلبی میزنند:
«إِنْ هَذَانِ لَسَاحِرَانِ يُرِيدَانِ أَنْ يُخْرِجَاكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ بِسِحْرِهِمَا وَيَذْهَبَا بِطَرِيقَتِكُمُ الْمُثْلَى»
(طه، ۶۳)
گفتند: این دو بیشک جادوگرند؛
میخواهند با سحرِ خود شما را از سرزمینتان بیرون کنند و آیین و روشِ برترِ شما را از میان ببرند!
چه لباسی بر قامتِ مکرِ خود میدوزند!
پیامبرانِ مخلص را که جز پاکی و لقاءالله سودایی در سر ندارند،
«سیاستبازانِ در پیِ تصاحبِ سرزمین و ریاست» میخوانند.
و سنتها و بدعتهای پوسیدۀ شرکآلودِ خود را «طریقۀ مثلیٰ» (آیین و راهِ برتر و بینقص) نام مینهند.
این همان هنرِ شومِ لیدرهای سوء و مهرههای پشتپرده است:
– هرگاه معلمِ ربانی، سنتهای باطل را به چالش بکشد،
او را متهم به تخریبِ «هویت و اصالتِ جمعی» میکنند.
– هرگاه هدایتگرِ الهی، دلها را به سوی پروردگار بخواند،
فریاد میزنند که او «در پیِ جمعکردنِ مرید و تشکیلِ حاکمیت برای خویش» است.
مَلَأ، نمادِ حسادتِ سازمانیافتهاند؛
چشمهایی که تابِ دیدنِ خورشیدِ نبوت را ندارند،
پس با بافتنِ تهمت، غبار بر چهرۀ آفتاب میپاشند.
آنان افکار عمومی را گروگان میگیرند،
حاکمان را تحریک میکنند،
و تودهها را با برچسبِ «تهدیدِ امنیت و هویت» از سرچشمۀ هدایت دور میسازند.
خدایا،
ما را از فریبِ بازیسازانِ پشتِ صحنه،
از شبههافکنیِ نخبگانِ دنیاپرست،
و از قضاوتهای آلوده به انگیزهخوانی در برابر اولیاء و معلمانِ نورت در امان بدار.
مگذار هیاهوی مَلَأ و فریادهای «طریقۀ مثلیٰ»ی دروغین،
گوشِ جانمان را از شنیدنِ ندای زلال و بیطمعِ حق بازدارد.
#دلنوشته
قارون؛ فریبِ ویترین و فتنۀ برقِ طلا
آنکه با «نمایشِ کامیابی»، معیارِ حقانیت را به مسلخ برد
و در امتدادِ این کاروانِ فریب، نوبت به نفوذیِ درونِ صفوف میرسد؛
او از فرعونیانِ قبطی نبود، از خودِ قومِ موسی بود: «قارون».
کسی که در متنِ جامعه زیست، اما قبلهاش را از نورِ ولایت و ربوبیت،
بهسوی درخششِ بیجانِ گنجها و کلیدهای سنگینِ خزانههایش چرخاند.
اگر فرعون با شمشیر و قهر به میدان آمد،
و مَلَأ با بافتنِ تار عنکبوتیِ تهمت و تحریکِ سیاسی،
قارون به خاموشترین و عمیقترین حربۀ نفس پناه برد:
«نمایشِ شکوه و تجمل».
او نیازی به مناظره و خطابه نمیدید؛
صحنهآراییِ ثروتش، خود بلیغترین دروغِ مجسم بود:
«فَخَرَجَ عَلَىٰ قَوْمِهِ فِي زِينَتِهِ»
(قصص، ۷۹)
پس با تمامِ طمطراق، زینت و شکوهِ دنیاییاش در برابر دیدگانِ قوم ظاهر شد.
این خروج، یک عبورِ ساده نبود؛
یک «مانورِ تجمل» برای تسخیرِ چشمها و فلجکردنِ عقلها بود.
لحظهای که دلهای ضعیف و چشمهای دوختهشده به خاک،
مقهورِ جلوه شدند و آهِ حسرت از نهادشان برآمد:
«يَا لَيْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِيَ قَارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِيمٍ»
(قصص، ۷۹)
ای کاش مانند آنچه به قارون داده شده برای ما نیز بود!
بهراستی که او صاحبِ بهرهای بسیار بزرگ است!
ببین که چگونه با یک «ویترینِ فریبنده»، معیارها در ذهنِ عوام دگرگون میشود!
سعادت و فلاح، نه در پیوند با معلمِ الهی و تهذیبِ جان،
بلکه در «حجمِ دارایی» و «برخورداریِ حسی» معنا میشود.
قارون با همین نمایشِ مستانه،
بذرِ «مقایسۀ فرساینده» و «احساسِ حقارتِ باطنی» را در جانِ مؤمنانِ سستپیمان کاشت
تا آنان را از قناعت و اتصال به غیب، به باتلاقِ حسرتِ دنیا بکشاند.
اما در همان هنگامه که غبارِ فتنه، چشمِ تودهها را کور کرده بود،
تنها صاحبانِ حکمت و بصیرت بودند که نقاب از این سراب دریدند:
«وَقَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَيْلَكُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَيْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا وَلَا يُلَقَّاهَا إِلَّا الصَّابِرُونَ»
(قصص، ۸۰)
و آنان که از دانشِ حقیقی بهرهمند بودند گفتند:
وای بر شما! پاداشِ الهی برای کسی که ایمان آورده و عمل صالح انجام داده بهتر است،
و به این حقیقت جز صابران دست نمییابند.
چه تقابلِ بنیادینی میان «چشمِ ظاهراندیشِ عوام» و «نگاهِ ژرفبینِ اهلِ علمِ ربانی»!
شگردِ قارونیِ لیدرهای سوء، تقدیسِ «موفقیتِ مادی» و الصاقِ آن به «حقانیت» است.
آنان این توهم را میپراکنند که هرکه کامرواتر و پرزرقوبرقتر است،
به حقیقت نزدیکتر و برگزیدهتر است؛
حال آنکه منطقِ تربیتِ نبوی،
جانِ آدمی را با میزانِ «تسلیم، تقوا و اخلاص» وزن میکند،
نه با سنگینیِ طلا و شوکتِ دنیا.
قارون، فتنۀ مجسمِ «توجیهِ نفس» بود؛
آنگاه که گفت:
«إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَىٰ عِلْمٍ عِندِي»
(اینها را تنها به سببِ دانشی که نزد خود داشتم به من دادهاند).
او ریشۀ همۀ فضل را به «خود» بازگرداند،
توحید را منکر شد و فضلِ پروردگار را انکار کرد.
و سرانجام، آن زمینی که بر رویش به تفرعن و ناز گام برمیداشت،
به اذنِ حق دهان گشود:
«فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ»
تا تاریخ برای همیشه بداند که تکیهزدن بر شوکتِ ماده،
سقوط در قعرِ تاریکی و فناپذیری است.
بارالها،
چشمِ باطنِ ما را به نورِ معرفت و کلامِ اهلبیت علیهمالسلام چنان بینا فرما
که هرگز مبهوتِ جلوهگریِ قارونها و ویترینهای فریبندۀ دنیاپرستان نگردیم؛
و دلهایمان را در حصنِ امنِ رضایت، ایمان و تسلیمِ در برابر معلمِ ربانی از لغزشِ مقایسههای باطل نگاه دار.
#دلنوشته
مَلَأِ اقوام؛ مهندسانِ «شرم» و «ترس»
آنجا که طبقه، دین را با طبقهبندی میکُشد
در قصرِ فرعون، فریب با سحرِ قدرت و زر و زور بود؛
اما در کوچهها و محافلِ اقوام پیشین، صحنهگردانانِ دیگری بودند:
«مَلَأ»ها؛
سرانِ صاحبمنزلت، بزرگانِ منافع، نگهبانانِ آداب و سنتهای کهنه.
آنان که دعوتِ انبیا را پیش از آنکه تهدیدی برای «دین» باشد،
تهدیدی برای «جایگاهِ خود» میدیدند.
و اینجا شگردِ مشترکشان، نه شمشیرِ فرعون، بلکه «شمشیرِ نگاهِ جمع» بود؛
آنان با دو ابزارِ همیشهکار، مردم را از معلمِ ربانی میرهاندند:
«شرمِ بیارزشی، و ترسِ باخت.»
—
قومِ نوح: تحقیرِ پیروان، بهجای شنیدنِ حجت
نوح علیهالسلام سالیانِ دراز فریاد زد،
اما پاسخِ مَلَأ، نه سؤال و نه استدلال، که «تحقیرِ اجتماعیِ مؤمنان» بود:
«فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مَا نَرَاكَ إِلَّا بَشَرًا مِثْلَنَا وَمَا نَرَاكَ اتَّبَعَكَ إِلَّا الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِيَ الرَّأْيِ»
(هود، ۲۷)
گفتند: تو را جز بشری مانند خود نمیبینیم، و نمیبینیم جز فرومایگانِ ما ـ آن هم با رأیی سطحی و شتابزده ـ از تو پیروی کردهاند!
آنان هرگز از محتوای دعوت نگفتند؛
از «پیروان» گفتند؛
انگار حقیقت، با حسابِ بانکی و شأنِ قبیلهایِ حاملانش سنجیده میشود.
این دقیقاً همان «لُبسِ» کهنه است:
«پوشاندنِ حجتِ حق، با لباسِ پستیِ پیروانش.»
و اثرِ این شگرد بر جانِ ضعیفان، ویرانگر است:
مؤمنِ نوپا خود را میبیند که در نگاهِ جمع، «اراذل» و «بیرأی» خوانده میشود؛
دلش میلرزد، و میاندیشد: مگر من چه هستم که در برابرِ بزرگان بایستم؟
پس نوح، در برابرِ این فریب، آن پاسخِ ماندگار را داد:
«وَمَا أَنَا بِطَارِدِ الَّذِينَ آمَنُوا»
من هرگز مؤمنان را از خود نمیرانم؛
چرا که ارزشِ جانها را خدا میسنجد، نه قبیله و قشر.
—
قومِ هود: برچسبِ «سفاهت» بر پیکرِ پیام
اگر قومِ نوح به پیروان حمله کردند،
قومِ هود به خودِ پیامبر تاختند؛
نه به حرف، که به «شخصیت»:
«إِنَّا لَنَرَاكَ فِي سَفَاهَةٍ وَإِنَّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الْكَاذِبِينَ»
(اعراف، ۶۶)
ما تو را در سفاهت میبینیم و گمان میکنیم از دروغگویانی!
شگردِ همیشگیِ لیدرهای سوء:
وقتی از پاسخگویی به حجت عاجزند، به «ترورِ شخصیتِ حاملِ پیام» پناه میبرند.
پیام را نمیشنوند، گوینده را «نادان» و «دروغپرداز» میخوانند
تا مردم، پیش از آنکه سؤال کنند «چه گفته؟»، بپرسند «کی گفته؟»
و این، همان دروغِ بزرگی است که امروز نیز در محافل زمزمه میشود:
«حاملِ نور را خوار کن تا خودِ نور خوار شود.»
هود علیهالسلام اما با نوری که از درونش میتابید پاسخ داد:
«لَيْسَ بِي سَفَاهَةٌ وَلَكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعَالَمِينَ»
سفاهت در من نیست؛ من فرستادهای از سوی پروردگار جهانیانم.
آری، تنها «انتساب به رب العالمین» است که جان را از تهمتِ جمع ایمن میدارد.
—
قومِ صالح: فشارِ روانی بر مستضعفان
و اینجا، شگردِ سوم هم مکارانه است؛
ملأ نه با پیامبر، که با «ایمانِ ضعیفان» روبهرو میشود؛
میخواهد آخرین ستونِ حقیقت را، یعنی دلِ مستضعفانِ باورمند را، فرو ریزد:
«قَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَتَعْلَمُونَ أَنَّ صَالِحًا مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ»
(اعراف، ۷۵)
سرانِ مستکبر به مستضعفانی که ایمان آورده بودند گفتند:
آیا شما یقین دارید که صالح از جانب پروردگارش فرستاده شده؟!
لحنِ این پرسش، لحنِ تمسخر و تردیدافکنی است؛
پرسشی که پاسخش را از پیش میدانند، اما میخواهند با «هیبتِ جمع»،
کمرِ یقینِ ضعیفان را بشکنند.
این، همان «فشارِ همگنان» است؛
آنکه تو را در تنهایی، در برابرِ «چرا باور کردی؟» مینشاند
تا ایمانت را در خود، «سادهلوحی» ببینی.
و پاسخِ مستضعفانِ راستین، افتخارِ تاریخ است:
👈«آمَنَّا بِمَا أُرْسِلَ بِهِ»👉
ما به آنچه او بدان فرستاده شده ایمان آوردیم.
آری؛ مستضعفانِ مخلص، چون به معلمِ ربانی وصلاند،
از فشارِ عقلهای مغرور نمیهراسند.
—
قومِ شعیب: تهدید به «باخت»؛ آخرین حربه
اما شگردِ چهارم، تهدیدِ مستقیم و اقتصادی است؛
دعوتِ شعیب علیهالسلام به اصلاحِ ترازو و کمفروشی،
با منافعِ ملأ درآمیخته بود؛
پس او را نه مایهٔ نجات، که مایهٔ «زیان» معرفی کردند:
«وَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَئِنِ اتَّبَعْتُمْ شُعَيْبًا إِنَّكُمْ إِذًا لَخَاسِرُونَ»
(اعراف، ۹۰)
و سرانِ کافرِ قومش گفتند: اگر از شعیب پیروی کنید، قطعاً زیانکارید!
چه قلبِ معناییِ ماهرانهای!
«زیان» را که در حقیقت، اعراض از حق است، به پیرویِ از حق گره زدند:
اگر به معلم بپیوندید، بازارتان کساد میشود، منزلتتان میرود، در جمع طرد میشوید؛
پس بمانید که «بازنده» نشوید.
و این، همان تهدیدِ جاودانهای است که هر عصر، به زبانی تکرار میشود:
«اگر از او پیروی کنی، زندگیت تباه میشود.»
و شعیب، در میانِ این تهدیدها، تنها یک جمله گفت؛
جملهای که قطبنمای هر مؤمنی است در طوفانِ ترس:
«وَمَا تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ»
توفیقِ من فقط به خداست.
—
نقشِ مشترک: مهندسیِ «شرم» و «ترس»
اکنون، رشتههای این چهار قصه را در یک دست بگیریم:
– قومِ نوح، تهدید به «بیارزشی» کرد؛
– قومِ هود، برچسب «نادانی و دروغ» زد؛
– قومِ صالح، «یقینِ ضعیفان» را نشانه گرفت؛
– و قومِ شعیب، «ترس از باخت» را برانگیخت.
همه، یک مهندسی واحدند:
«ساختنِ فضایی که در آن، پیوستن به حق، گرانترین کالای جهان جلوه کند؛
و جدا ماندن از جمع، وحشتناکترین سرنوشت.»
ملأها بهخوبی میدانند که بیشترِ مردم،
نه از روی برهان، که از ترسِ «چه میگویند؟» از حق دور میمانند؛
پس بازی را بر همان زمین میچینند: زمینِ «نگاهِ دیگران».
و اینجا، سِرّ بزرگِ تربیتِ نبوی آشکار میشود:
پیامبران آمدند تا انسان را از بندگیِ «نگاه جمع» برهانند
و به بندگیِ «نگاهِ حق» برسانند.
آنان آمدند تا بگویند:
ارزشِ تو نزدِ خداوند است، نه در دفترِ ثبتِ ملأ؛
سودِ تو در اتصالِ تو به معلمِ ربانی است، نه در تأییدِ محفلِ دنیاپرستان؛
و اگر همهٔ جهان، تو را «ارذل» و «سفیه» و «بازنده» بخوانند،
و تو با خدای خود درستی، تو برندهای.
خدایا!
ما را از ترسِ داوریِ جمع،
از شرمِ بیارزشی در نگاهِ صاحبانِ منزلتِ دروغین،
و از وسوسهٔ «باخت» در پیوند با اولیاء و معلمانِ نورت نجات ده؛
و چشمهایمان را چنان بر آیینهٔ قلوبِ پاک بدوز
که هیاهوی مَلَأ، هرگز پردهٔ بصیرتمان نگردد.
#دلنوشته
رهبان و احبارِ دنیاطلب؛
تحریفِ کلام و بستنِ راهِ خدا
در اینجا، فریب از میدانِ سیاستِ فرعونی و زرقوبرقِ قارونی عبور میکند و به حریمِ مقدسِ دین میرسد؛
جایی که اگر چراغدار، خود به غارتگر تبدیل شود،
دیگر راه نه فقط تاریک، که «مقدسنما و فریبنده» میشود.
اینجا خطر، عمیقتر است؛
زیرا مردم از معلم، انتظارِ راه دارند،
و اگر راهنما خود بیراهه رود،
گمراهیاش با مُهرِ دین، هزاربار خطرناکتر میشود.
قرآن با صراحت میفرماید که همۀ اهلِ کتاب و همۀ معلمانِ دینی یکسان نیستند؛
و از گروهی از آنان که «امانتِ علم را به دنیا میفروشند»، پرده برمیدارد:
«وَإِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقًا يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتَابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْكِتَابِ وَمَا هُوَ مِنَ الْكِتَابِ»
(آلعمران، ۷۸)
گروهی از آنان زبانِ خویش را در [خواندن و بیانِ] کتاب میپیچانند تا شما آن را از کتاب بپندارید، در حالی که از کتاب نیست.
چه تصویرِ ظریفی از تحریف!
تحریف لزوماً با سوزاندنِ کتاب نیست؛
گاه با «پیچدادنِ زبان» است،
گاه با نیمهگفتن،
گاه با جابهجا کردنِ معنای واژهها،
و گاه با انتخابِ آیهای برای اثباتِ چیزی که خودِ آیه علیه آن نازل شده است.
اینها «لبس» در لباسِ تقدساند؛
یعنی حق و باطل را چنان در هم میتنند که چشمِ ناآشنا، فرق نگذارد.
و قرآن، زخم را عمیقتر میکند:
«فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنًا قَلِيلًا»
(بقره، ۷۹)
پس وای بر کسانی که کتاب را با دستهای خود مینویسند، سپس میگویند: این از جانب خداست، تا بدان بهای اندکی به دست آورند.
اینجا دیگر فقط «تحریفِ معنا» نیست؛
بلکه «تولیدِ متنِ مقدسِ جعلی» است.
یعنی انسان، از مقامِ امانت به مقامِ جعل سقوط میکند
و برای اندکی بهرهٔ دنیا، نامِ خدا را بر دروغ میگذارد.
این همان لحظهای است که دین، بهجای نور، به «بستهبندیِ منافع» تبدیل میشود.
سپس پرده از چهرۀ طبقهای دیگر برمیدارد:
«إِنَّ كَثِيرًا مِنَ الْأَحْبَارِ وَالرُّهْبَانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ»
(توبه، ۳۴)
بیگمان بسیاری از احبار و رهبان، اموال مردم را به ناحق میخورند و از راه خدا بازمیدارند.
دو جنایتِ بزرگ در یک آیه:
«بهرهکشیِ مالی» و «سدّ راهِ خدا».
یعنی دینفروشِ دنیاطلب، فقط جیبِ مردم را نمیزند؛
او مسیرِ مردم بهسوی خدا را هم میبندد.
با نظر دادن، با ترساندن، با تنگکردنِ دایرۀ حق،
با تبدیلِ دینداری به مجموعهای از تشریفاتِ بیروح،
و با متهمکردنِ هر دعوتِ زندهای به «بدعت» یا «خطر».
اینان نزدیکترین چهره به همان چیزیاند که در حدیثِ امام سجاد علیهالسلام و نیز در سنتِ علوی، از آن به «دینتله» تعبیر میشود:
کسی که بهجای آنکه دین را پلِ عبور به خدا کند،
آن را دامِ عبور به خود میسازد.
و چه دامِ خطرناکی از این بالاتر که به نامِ «تقوا»، تو را از تقوا جدا کنند؛
به نامِ «حفظِ شریعت»، تو را از روحِ شریعت محروم سازند؛
و به نامِ «دفاع از حقیقت»، حقیقت را در قفسِ مصلحت زندانی کنند.
نقشِ فریبگرانهٔ آنان
– «کلام را میپیچانند» تا شنونده به خطا بیفتد، بیآنکه دروغِ آشکار گفته باشند.
– «سخنِ خود را به خدا نسبت میدهند» تا نقد، رنگِ بیحرمتی بگیرد.
– «از اعتبارِ علمی و دینی، سرمایهٔ نفوذ میسازند» تا دهانِ اعتراض را ببندند.
– «راهِ خدا را در انحصارِ خود تعریف میکنند» تا هر راهِ زندهای را بیرون از خود، «باطل» جلوه دهند.
در نتیجه، مردم نه فقط از معلمِ ربانی دور میشوند،
بلکه گمان میکنند هنوز در متنِ دینداریاند؛
و این، همان فتنۀ بزرگ است:
«گمراهیِ مقدسنما.»
بارالها،
ما را از معلمانِ دنیاپرست،
از زبانهای پیچان،
از دینِ بستهبندیشده،
و از راههای جعلیِ منسوب به خودت در امان بدار؛
و دلمان را به نورِ کلامِ راستینِ اولیایت چنان پیوند زن
که هر صدای مقدسنمایی، نتواند ما را از راهِ تو بازدارد.
#دلنوشته
شیاطینِ انس و جن؛
آرایشِ گفتار برای تولیدِ غرور و شبهه
و پس از همۀ آن چهرهها ــ فرعون، قارون، مَلَأ و دینفروشان ــ قرآن پردهای وسیعتر کنار میزند:
میدانِ فریب، تنها به یک طبقه یا یک چهره محدود نیست؛
در هر زمان، دشمنانی برای راهِ انبیا هستند که گاه از جنسِ جناند و گاه در هیئتِ انسان؛
انسانهایی با زبان، تریبون، چهره، جمع، نفوذ و قدرتِ اثرگذاری.
«وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَىٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا»
(انعام، ۱۱۲)
و اینگونه برای هر پیامبری دشمنانی از شیاطینِ انس و جن قرار دادیم که برای فریب، سخنانِ آراسته و فریبنده را به یکدیگر القا میکنند.
تأمل کن:
قرآن نمیگوید همۀ فریب با دروغِ ناشیانه رخ میدهد؛
بلکه از «زُخرُفِ قول» میگوید:
کلامی زراندود، خوشآهنگ، براق و دلربا؛
سخنی که شاید در آن واژههای حق فراوان باشد،
اما جهتِ آن، دل را از حق جدا کند.
زخرف، زینتِ سطح است؛
طلایی که شاید در ژرفای خود، طلا نباشد.
و زخرفِ قول، همان سخنی است که پیش از آنکه عقل فرصتِ سنجش پیدا کند،
ذائقۀ دل را مسحور میسازد.
عبارتها میدرخشند، شعارها گرماند، روایتها پرهیجاناند،
شایعات دروغ غمانگیز، به دل اهل حسادت مینشیند و خوش میآید،
و مخاطب احساس میکند چیزی یافته است؛
اما چهبسا آنچه یافته، نه نورِ یقین، که «شیرینیِ غرور» باشد.
قرآن، مقصدِ این سخنآرایی را نیز آشکارا بیان میکند:
«وَلِتَصْغَىٰ إِلَيْهِ أَفْئِدَةُ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَلِيَرْضَوْهُ»
(انعام، ۱۱۳)
تا دلهای کسانی که به آخرت ایمان ندارند، به آن سخن گوش فرا دهد و بدان خشنود شوند.
نکتۀ آیه، بسیار دقیق و هراسآور است:
نخست، «دل گوش میدهد»؛
سپس، «دل راضی میشود»؛
و چهبسا پس از این رضایتِ پنهان، عقل را برای توجیهِ همان میل به کار میگیرد.
پس مسئله فقط شنیدنِ یک حرفِ نادرست نیست؛
مسئله، «میلکردنِ قلب» به سخنی است که از پیش، هوای نفس را نوازش میدهد.
سخنی که تو را از مجاهده با خود معاف میکند؛
از توبه بینیاز نشان میدهد؛
از تسلیم در برابرِ حق میرهاند؛
و به جای آن، احساسِ برتری، خشم، بدبینی، انتقام یا تعلق به یک جمعِ خاص را در جان مینشاند.
شیاطینِ انس، همیشه دعوتشان را با نامِ شیطان عرضه نمیکنند؛
چهبسا به نامِ آزادی، آگاهی، عرفان، عقلانیت، عدالت، اصلاح، محبت یا حتی دفاع از دین سخن بگویند.
اما باید دید حاصلِ سخنشان چیست:
آیا دل را متواضعتر، مسئولتر، راستگوتر و نزدیکتر به خدا میکند؟
یا انسان را از نورِ هدایت جدا، و به «خود»، «گروه»، «خشم» و «تصویرِ خویش» وابستهتر میسازد؟
آنان گاه یکدیگر را تغذیه میکنند:
یکی شبهه میسازد،
یکی آن را زیبا بیان میکند،
یکی آن را در جمع میپراکند،
و دیگری برایش کف میزند.
این همان «وحیِ شیطانیِ متقابل» است؛
القای پیدرپیِ سخنِ بزکشده، تا با تکرار، رنگِ حقیقت بگیرد.
و اینجا، مؤمن باید پیش از شیفتگی به بیان، از خود بپرسد:
این سخن، مرا به کجا میبَرد؟
به بندگیِ خدا یا ستایشِ گوینده؟
به سنجشِ آیه و حجت یا تعصب برای یک حلقه؟
به آرامشِ متواضعانۀ یقین یا هیجانِ مغرورانۀ جدال؟
چه بسیار سخنانی که زیبا هستند، اما صادق نیستند؛
و چه بسیار کلماتی که سادهاند، اما دل را به نجات میرسانند.
پس میزان، زینتِ کلام نیست؛
«ثمرۀ کلام در قلب و عمل است.»
—
معیارِ قرآن، ظاهرِ زاهدانه نیست؛
زبانِ زیبا نیست؛
قدرتِ سخنوری نیست؛
کثرتِ پیروان نیست؛
و حتی ادعای دینداری و استنادِ فراوان به واژههای مقدس نیز نیست.
میزان آن است که شخص، «به کجا دعوت میکند» و در برابرِ حق چه نسبتی دارد:
آیا خود را محور میسازد یا خدا را؟
آیا راهِ وحی را قابلِ سنجش و روشن میدارد یا آن را در ابهام و هیجان میپوشاند؟
آیا نفسِ خویش را در برابر حقیقت تسلیم میکند یا حقیقت را تابعِ میل و ریاستِ خویش میخواهد؟
در همین افق، معیارِ منقول از امام سجاد علیهالسلام راهگشاست:
باید دید عقلِ شخص تا چه اندازه استوار است؛
آیا «هوا بر عقلش فرمان میراند، یا عقل بر هوا حکومت دارد؟»
و نیز، نسبتِ او با ریاست چیست:
آیا ریاست را برای خدمت به حق میخواهد،
یا حق را نردبانِ ریاستِ خویش میسازد؟
پس پرسشِ ایمنساز این نیست:
«این شخص چقدر جذاب، مشهور، آرام، اثرگذار یا پرپیرو است؟»
بلکه این است:
«آیا او دلها را به خدا و حقیقتِ قابلسنجشِ وحی میبرد،
یا به خویش، جمعِ خویش، خشمِ خویش و ریاستِ خویش؟»
خدایا،
ما را از فریفتگیِ زبانهای آراسته،
از زرق و برقِ گفتارهایی که عقل را میخواباند،
از حلقههایی که نامِ حق بر خود نهادهاند اما خلق را به خود میخوانند،
و از هر نوری که به جای رساندن به تو، ما را در سایۀ گویندۀ خود زندانی میکند، حفظ فرما.
و دلهای ما را چنان به قرآن، عقلِ سلیم و نورِ اولیایت علیهمالسلام پیوند ده
که هرگاه زخرفِ قول در گوشمان پیچید،
آیینهٔ قلبمان پیش از شگفتزدگی بپرسد:
«این صدا، مرا به خدا نزدیکتر میکند یا از او دورتر؟»
#دلنوشته
معوّذتین و رهایی از حسد، افسون و وسوسه
و اکنون، پس از آنکه چهرههای فریب را شناختیم،
باید به جایی پناه ببریم که شناختِ شر، بدونِ پناهبردن به آن، امکانپذیر نیست؛
زیرا انسان گاه دشمن را میبیند،
اما از قدرتِ خویش برای ایستادگی در برابر او غافل میماند.
قرآن، دلِ مؤمن را در پایانِ این میدانِ پرآشوب،
نه به غرورِ تشخیص،
که به «پناهجویی» میآموزد:
«قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ»
👈بگو: پناه میبرم به پروردگار سپیدهدم.👉
سپیده، شکافتنِ تاریکی است؛
شکافتنِ پردۀ شب،
شکافتنِ گرهِ ترس،
و شکافتنِ پوششهایی که باطل بر چهرۀ حق کشیده است.
پروردگارِ فلق، همان خدایی است که نور را از دلِ ظلمت بیرون میآورد؛
که راه را از میانِ بنبست میگشاید؛
و حقیقت را، هرچند زیرِ لایههای فریب و حسد پنهان شده باشد،
سرانجام آشکار میسازد.
پس:
«مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ»
خدایا،
به تو پناه میبریم از شرّ هر آنچه آفریدهای؛
نه از اصلِ آفرینش،
که از شرّی که در اثرِ انحرافِ نفس،
تاریکیِ جهل،
طغیانِ قدرت،
و خیانتِ اختیار پدیدار میشود.
از شرّ قدرتی که به جای خدمت، سلطه میشود؛
از شرّ علمی که به جای هدایت، ابزارِ فریب میگردد؛
از شرّ زبانی که حقیقت را میداند، اما آن را میپوشاند؛
و از شرّ انسانی که نامِ خدا را بر نردبانِ نفسِ خویش مینویسد.
«وَمِنْ شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ»
و از شرّ تاریکی، آنگاه که فراگیر شود، به تو پناه میبریم.
تاریکی همیشه نبودِ نور نیست؛
گاه، حضورِ چیزی است که نور را میپوشاند.
گاه، فضایی است که در آن دروغ، عادی میشود؛
شبهه، جای یقین مینشیند؛
خیانت، عقلانیت نام میگیرد؛
و حسد، با لباسِ خیرخواهی وارد میشود.
تاریکی، هنگامی فراگیر میشود که انسان دیگر از تاریکی نمیترسد؛
وقتی قلب به غیبتِ نور خو میگیرد
و چشم، سایه را حقیقت میپندارد.
خدایا،
پیش از آنکه شبِ شبهه درونمان ریشه بدواند،
سپیدۀ معرفتت را در قلبمان طلوع بده؛
و پیش از آنکه فریبِ جمع، ما را از معلمِ الهی جدا کند،
چراغِ بصیرت را در جانمان روشن فرما.
«وَمِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِي الْعُقَدِ»
و از شرّ دمندگان در گرهها به تو پناه میبریم.
گرهها فقط با دست بسته نمیشوند؛
گاهی با کلمه،
با تکرار،
با تلقین،
با شایعه،
با ترساندن،
و با دمیدنِ آرام در عقدههای پنهانِ انسان بسته میشوند.
لیدرِ سوء، همیشه زنجیر نمیآورد؛
گاهی در گوشِ انسان میدمد:
«تو مظلومی»،
«تو برتری»،
«دیگران دشمن تو هستند»،
«تنها راه نجات، پیوستن به ماست»،
«هرکس با ما نیست، علیه ماست».
و اینگونه، گرهی روانی بر گردنِ انسان مینشیند؛
گرهِ خشم،
گرهِ کینه،
گرهِ برتریطلبی،
گرهِ بیاعتمادی،
و گرهِ وابستگی به جماعتی که خود را تنها مالکِ حقیقت میداند.
خدایا،
هر گرهای را که با جهل، حسد، ترس یا تلقین در جان ما بستهاند،
به دستِ نورِ خود بگشا.
زبانهایی را که در عقدههای مردم میدمند،
از اثرگذاری بر قلبهای مؤمن بازدار؛
و ما را از آنکه خود نیز با سخنِ خویش،
گرهِ تازهای بر جانِ دیگری بیفزاییم، حفظ فرما.
سپس قرآن، دشمنی را نام میبرد که پنهان است،
یعنی ریشۀ اثرش درونِ دلها قرار دارد:
«وَمِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ»
و از شرّ حسود، آنگاه که حسد ورزد، به تو پناه میبریم.
حسد، اندوهِ محرومیتِ خود نیست؛
آرزوی زوالِ نعمتِ دیگری است.
حسود تنها نمیگوید: «کاش من نیز داشتم»؛
بلکه در ژرفای دل میگوید:
«کاش او نداشت.»
و هنگامی که حسد به عمل درمیآید،
به تحقیر، تخریب، شایعه، تهمت، حذف و دشمنی تبدیل میشود.
حسود، نورِ دیگری را آینهای برای دیدنِ تاریکیِ خویش میبیند؛
پس به جای آنکه خود را اصلاح کند،
میکوشد صاحبِ نور را خاموش سازد.
در این معنا، حسد تنها عامل اصلیِ مخالفت با معلمِ ربانی است؛
زیرا معلمِ الهی، تنها دانش منتقل نمیکند؛
بلکه پرده از کمبودِ مدعیان برمیدارد.
او با حضورش نشان میدهد که علم، بدونِ تواضع ناقص است؛
و دینداری، بدونِ تسلیم، ممکن است به نقابِ ریاست تبدیل شود.
حسد، همان «لبس» است؛
آمیختنِ حقیقت با کینه،
پوشاندنِ خیانت با خیرخواهی،
و نامیدنِ خاموشکردنِ نور به عنوانِ «حفظِ مصلحت».
خدایا، ما را از شرّ حسودان،
و نیز از حسدِ پنهانیِ خودمان،
در امان بدار.
مبادا نورِ برادرِ ایمانی، ما را بیازارد؛
مبادا موفقیتِ دیگری، شکستِ خودمان به نظر برسد؛
و مبادا برای حفظِ جایگاهِ نفس،
چراغی را که تو افروختهای خاموش بخواهیم.
—
پناهِ مردم؛
از وسوسهای که از درون آغاز میشود
پس از پناهبردن به پروردگارِ سپیده،
سورهٔ ناس، پناه را عمیقتر و نزدیکتر میکند:
«قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ، مَلِكِ النَّاسِ، إِلَهِ النَّاسِ»
بگو: پناه میبرم به پروردگارِ مردم،
پادشاهِ مردم،
معبودِ مردم.
سه نسبتِ پیدرپی:
«ربوبیت، مالکیت و الوهیت.»
او پروردگارِ مردم است؛
پس نیازهای پنهان و ضعفهای روانیِ آنان را میشناسد.
او پادشاهِ مردم است؛
پس هیچ لیدری، هیچ جمعی و هیچ قدرتی مالکِ مطلقِ دلها نیست.
و او معبودِ مردم است؛
پس هیچ انسانی حق ندارد جایگاهِ پرستش، تسلیمِ مطلق و اطاعتِ بیچونوچرا را برای خویش طلب کند.
آنجا که یک راهبر، خود را مقصدِ نهاییِ دلها میکند،
در حقیقت، از حدِّ راهنما عبور کرده و به رقیبِ ربوبیت نزدیک شده است.
معلمِ الهی، انسان را به خویش متوقف نمیکند؛
او دستِ انسان را میگیرد تا از خویش عبور کند و به خدا برسد.
سپس قرآن میفرماید:
«مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ»
از شرّ وسوسهگرِ پنهانشونده به تو پناه میبرم.
وسوسه، همیشه صدای بلند ندارد؛
گاه نجواست؛
جملهای کوتاه در گوشِ دل:
«تو از دیگران بهتری»،
«به هیچکس اعتماد نکن»،
«اگر عقب بنشینی، کوچک میشوی»،
«حق با توست، حتی اگر حجتی نداشته باشی»،
«برای رسیدن به هدف، هر وسیلهای مجاز است».
و «خنّاس» آن است که پنهان میشود؛
گاه با آمدنِ یادِ خدا عقب مینشیند،
اما در غفلت بازمیگردد.
وسوسهگر، خود را همیشه نشان نمیدهد؛
او گاه اندیشۀ بیگانه را چنان در جان میریزد
که انسان آن را صدای مستقلِ خویش میپندارد.
«الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ»
او در سینههای مردم وسوسه میکند.
پس میدانِ اصلیِ نبرد، «صدرِ انسان» است؛
جایی که ترس، غرور، حسد، شک و میلِ ریاست با یکدیگر دیدار میکنند.
لیدرِ سوء، اگر بتواند درونِ انسان را تسخیر کند،
دیگر نیازی به اجبارِ بیرونی ندارد.
مخاطب، خود به نگهبانِ زنجیرِ خویش تبدیل میشود؛
خود از پرسشکردن میترسد؛
خود معلمِ حق را متهم میکند؛
و خود، سخنِ تحمیلشده را از زبانِ خویش تکرار مینماید.
و قرآن، منشأ این وسوسه را گسترده میداند:
«مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ»
چه از جنّ و چه از انس.
یعنی فریب، تنها از عالَمی نامرئی نمیآید؛
گاه انسان، خود به مجرای وسوسه تبدیل میشود.
یک جملهٔ او میتواند ایمانِ کسی را متزلزل کند؛
یک تهمتِ او میتواند رابطهای را بشکند؛
یک تحلیلِ آراستهٔ او میتواند حسد را در دلِ جمعی بیدار سازد؛
و یک شعارِ او میتواند انسانها را از خدا به خویش فراخواند.
خدایا،
ما را به ربوبیتِ خودت بسپار،
از سلطۀ هر مالکِ دروغین آزادمان کن،
و در دلِ ما جز خودت را معبود و مقصد قرار مده.
از وسوسههای پنهانِ جن و انس پناه میبریم؛
از آنکه درونمان را با غرور پر کنند،
شک را جامۀ روشنفکری بپوشانند،
حسد را عدالت بنامند،
خشم را غیرت معرفی کنند،
و پیرویِ کور را بصیرت جلوه دهند.
خدایا، هرگاه سخنی زیبا به سوی ما آمد،
پیش از آنکه دل بدان مایل شود،
عقلِ ما را بیدار کن.
هرگاه دعوتی شنیدیم،
جهتِ آن را بر ما آشکار ساز.
اگر ما را به تو میبرد، در آن ثبات عطا کن؛
و اگر ما را به نفسِ گوینده، جمعِ او یا ریاستِ او میکشاند،
پردهٔ زخرف را از برابرِ چشممان کنار بزن.
ای پروردگارِ فلق و ناس،
از تاریکی و وسوسۀ درون به تو پناه میآوریم؛
از حسدِ دیگران و حسدِ خویش؛
از افسونِ زبانها و گرههای نفس؛
از فریبِ شیاطینِ انس و جن؛
و از آنکه در جستوجوی معلم،
به پرستشِ مدعیِ معلم گرفتار شویم.
دلِ ما را آینۀ نورِ وحی قرار ده؛
نه پردۀ تبلیغ،
نه میدانِ عقده،
نه خانهٔ وسوسه.
و چنان بیدارمان کن که در پایانِ هر دعوت،
با قلبی فروتن و عقلی روشن بپرسیم:
آیا این سخن، مرا به خدا نزدیک میکند،
یا تنها مرا به گویندۀ خود وابستهتر میسازد؟
خدایا،
ما را در سپیدهدمِ هدایت نگه دار؛
در پناهِ ربوبیتت،
در ملکوتِ ولایتت،
و در توحیدِ محبتت.
آمین، یا رب العالمین.
