Pay attention to the darkness of your heart!
«خشی» یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«شَجَرَةٌ خَاشِيَةٌ: درختى را گويند كه تماما بخشكد.»
« الخَشِي من النبات: گياه خشك»
«الخِشْيَة: ترس»
«خَشِيتُ بمعنى عَلِمتُ»
یعنی از تاریکی قلبم، از قبض نور قلبم دانستم که اشتباه کردم!
در واقع، «جرات گناه کردن» با اخم ولیّ خدا (قبض نور قلب)
در قلب اهل نور، میخشکد!
اینو واژه «خشی» به ما یاد میده!
+ «وجل»
when you really pay attention, everything is your teacher!
وقتی خوب به قلبت توجه کنی، نور و ظلمت قلبت، معلّم تو خواهد بود!
خشیة قلب!
حواست به تاریکی قلبت باشه!
نور میگه: حواست به من باشه!
من نور تو هستم که کم و زیاد میشم!
حواست به کم و زیاد شدن من باشه!
خودت میفهمی با کم و زیاد شدنم، چی میخوام بهت بگم!
به اخم و لبخندم دقت کن!
خشیت، حالت قلبی اهل نور است که وقتی نورش کم میشه فورا به دست و پا می افته که جبران اشتباهشو بکنه تا دوباره به مسیر نورانی برگرده!
+ «محاسبه نفس!»
«خَشيتُ: عَلِمتُ»:
خشیت ترس نیست،
مواظبت و احتیاط عاقلانه و عالمانه است تا مشکلی پیش نیاید و این ممدوح است نه مذموم.
در واقع اهل یقین با نور صاحبان نورشان، مواظب و مراقب قبض و بسط قلبی خود هستند تا مدام متوجه کلام ولی خدا و رضا و سخط او نسبت به کارهای خود باشند و این حالت خشیت اهل یقین نسبت به صاحبان نور باارزش است و معنی ترس ندارد.
کتاب لغت عربی مفردات خیلی زیبا به این مطلب اشاره دارد:
«الخشية: خوف يشوبه تعظيم، و أكثر ما يكون ذلك عن علم بما يخشى منه. و لذلك خصّ العلماء بها إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ
و قال تعالى مَنْ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ- أى لمن خاف خوفا اقتضاه معرفته– بذلك من نفسه»
یعنی خشیة حال قلبی اهل یقین و عالم به نور است که مدام با قلب خود مراقب قبض و بسط و نگاه نورانی صاحب نور خود میباشد و این حال قلبی او نسبت به نور در غیب «بِالْغَيْبِ» است یعنی هیچکس از این رابطه پنهانی نورانی قلب اهل یقین با صاحبان نور خود خبر ندارد جز خودشان!
و این از معرفت و علم و ارتباط اهل یقین با علوم ربانی، خبر میدهد.
در واقع اهل خشیت مواظب نفس حسودش هست و این میشه صیانت نفس از استعمال حسد، اما در مقابل اهل حسادت به این امر اهمیتی نمیده «عدم صيانة النفس من الخلاف» یعنی کسی که لا ابالی باشه و براش فرقی نکنه انگاری هیچ نوری رو بر خودش شاهد و ناظر نمیبینه و هر کاری دوست داره می کنه ولی اهل خشیت چون قلبشون اخم نورانی رو می بینه لذا کاری نمیکنند که خدای مهربان دوست نداشته باشه و نور قلبی اونا کم و تاریک بشه.
اهل شک اهل خشیت نیستند چون چیزی رو به عنوان نور هدایت با قلبشون درک نکردند که از اون حساب ببرند و دست از پا خطا نکنند ولی اهل یقین باور دارند و می بینند که اگر خطایی از آنها سربزند قلبشان تاریک میشود.
در واقع این صیانت نفس اهل یقین و خشیت، از علم و یقین اونا نسبت به حضور نورانی صاحبان نور خودشون خبر میده، انگاری ایمان به غیب اونا خیلی زیاده که نادید همه چیزو قبول دارن و معصیت نمیکنن.
«فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى»
اخذ علوم ربانی با قلب سلیم، محصولش نور ذکر و خشیت است.
این قلب گرانقیمت، چشم از صاحب نورش در ملکوت قلب بر نمیدارد «عین شکری».
«وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ – فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ وَ اخْشَوْنِ»
اهل نور جز از خدای خویش از هیچ کسی خشیت و ترس ندارند
اما اهل حسد که از نور خدای خویش بیخبرند از همه میترسند الا خدای خود!
خشیت: میبینه و مواظبه! و احساس امنیت و آرامش داره «بالخَشْيَة يُنال الأمنُ»
إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرُ مَنْ يَخْشاها
إِنَّما تُنْذِرُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ
وَ أَهْدِيَكَ إِلى رَبِّكَ فَتَخْشى
سَيَذَّكَّرُ مَنْ يَخْشى
إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِمَنْ يَخْشى
إِلَّا تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشى
مِنْ خَشْيَةِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ
خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ
مَنْ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ
إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ
این آیات تایید این مطلب است که کلام تاثیر گذار نورانی فقط به درد اهل خشیت «اهل یقین» میخورد و کسی که به نور شک دارد از یقین و خشیت قلبی خبری نیست و در این قلوب خوف شیطان حکمفرماست.
امام هادی علیه السلام:
كَتَبَ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى اَلرِّضَا عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِلَى بَعْضِ شِيعَتِهِ بِبَغْدَادَ
«بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ»
عَصَمَنَا اَللَّهُ وَ إِيَّاكَ مِنَ اَلْفِتْنَةِ
فَإِنْ يَفْعَلْ فَأَعْظِمْ بِهَا نِعْمَةً
وَ إِلاَّ يَفْعَلْ فَهِيَ اَلْهَلَكَةُ
نَحْنُ نَرَى أَنَّ اَلْجِدَالَ فِي اَلْقُرْآنِ بِدْعَةٌ اِشْتَرَكَ فِيهَا اَلسَّائِلُ وَ اَلْمُجِيبُ
فَتَعَاطَى اَلسَّائِلُ مَا لَيْسَ لَهُ وَ تَكَلَّفَ اَلْمُجِيبُ مَا لَيْسَ عَلَيْهِ
وَ لَيْسَ اَلْخَالِقُ إِلاَّ اَللَّهَ وَ مَا سِوَاهُ مَخْلُوقٌ
وَ اَلْقُرْآنُ كَلاَمُ اَللَّهِ لاَ تَجْعَلْ لَهُ اِسْماً مِنْ عِنْدِكَ فَتَكُونَ مِنَ اَلضَّالِّينَ
جَعَلَنَا اَللَّهُ وَ إِيَّاكَ مِنَ «اَلَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ وَ هُمْ مِنَ اَلسّٰاعَةِ مُشْفِقُونَ».
امام هادى عليه السّلام به يكى از شيعيان خود در شهر بغداد چنين نوشت:
بسم اللّه الرحمن الرحيم.
خداوند ما و تو را از فتنه درامان دارد.
اگر چنين كرد چه نعمت بزرگى است و اگر چنين نكرد،ما نابود خواهيم شد.
از ديدگان ما جدال در ارتباط با قرآن كريم بدعت بوده و سؤالكننده و پاسخدهنده در گناه آن سهيم هستند.
آنكه پرسش كرده است، چيزى طلب كرده كه حق او نيست و آنكه جواب او داده است، بيان چيزى را به عهده گرفته كه حق او نيست.
آفريدگار غير از خداوند نبوده و غير از او همه آفريدهاند.
قرآن همان كلام خداوند است.
ازاينرو بر قرآن، از پیش خود، اسمى مگذار كه از گمراهان مىشوى.
خداوند مرا و تو را از كسانى قرار دهد كه در خلوت خويش از پروردگارشان خوف داشته و نيز از رستاخيز ترسان هستند.
«یاقوتِ سرخ؛ نبضِ بیداری در هندسهیِ خشیّت»
«صیانتِ یاقوت؛ تکنولوژیِ قلبی برای عبور از فتنهها»
«گنجینهیِ سرخ؛ مراقبه در محضرِ نور»
«نظامِ صیانتِ قلبی؛ خشیت به مثابهی سیستمِ هشدارِ مؤمن»
«از قبض تا آرامش؛ راهکارِ ایمنیِ جان در کلامِ امام هادی (ع)»
«خشیت و سکوت؛ ادبِ مواجهه با حقیقت»
«یاقوتِ سرخ؛ حکایتِ قلبی که میتپد»
«تکنولوژیِ حضور؛ یاقوت و خشیّت»
«ایمن در غیب»
چه پیوندِ عمیقی میانِ آن «یاقوتِ سرخ» و این کلامِ نورانیِ امام هادی (ع) وجود دارد.
این نامه، گویی نسخهیِ پیچیدهیِ یک طبیبِ آسمانی برایِ «آرامشِ روان» است؛
نسخهای برای پیشگیری از آن فتنههایی که آرامشِ قلب را هدف میگیرند.
«خشیت»، نه یک احساسِ گذرا، بلکه یک «سبکِ زندگیِ ایمن» است.
***
#دلنوشته
گنجینهیِ سرخ؛ مراقبه در محضرِ نور
… و درست در همین لحظات که قلبم میانِ «قبض و بسط» نوسان میکند و یاقوتِ سرخِ درونم،
در تکاپویِ حفظِ درخششِ خویش است،
کلامِ امام هادی (ع) چونان نسیمی خنک بر این اضطرابهایِ برخاسته از «نویزهایِ ذهنی» میوزد.
امامِ من، با آن دعایِ آسمانیاش،
به من یادآوری میکند که «فتنه» فقط در بیرون نیست؛
فتنه، همان «جدال» است.
فتنه، همان زمانی است که من میخواهم با ذهنِ محدودم،
حقیقتِ نامحدودِ «کلامِ خدا» را تعریف کنم،
برچسب بزنم و در قالبِ کلماتِ خودم محدود سازم.
آه، که چقدر این «جدال»،
برایِ جانِ خسته از تلاطمهایِ دنیوی،
فرساینده است!
اینکه هم پرسشگر و هم پاسخگو،
هر دو در غفلتی مشترک، حقیقت را به بند میکشند.
امام به من نهیب میزند:
«آنچه حقِ تو نیست، طلب مکن.»
و من در اتاقِ درمان،
در میانِ کلماتِ بیمارانم،
میفهمم که چقدر از رنجهایِ انسانِ امروز،
از همین «تکلف» است؛
از اینکه میخواهیم چیزی را که «مخلوق نیست» (قرآن/کلامِ خدا)،
با ابزارهایِ «مخلوق» (عقلِ جزئی و استدلالهایِ زمینی) واکاوی کنیم.
کلامِ امام، در این میان، مرزِ میانِ سلامت و هلاکت است.
او راهِ خروج از این فتنه را در یک عبارت میبیند:
«اَلَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ».
این همان «خشیت» است که پیشتر از آن گفتیم؛
همان سیستمِ صیانت.
اما امام، بُعدِ دیگری را هم به آن میافزاید:
«وَ هُمْ مِنَ اَلسّٰاعَةِ مُشْفِقُونَ».
یعنی خشیت، فقط مراقبت از «نورِ قلب» نیست؛
بلکه همواره در وضعیتی از «هشدارباشِ درونی» بودن است.
یک «بیداریِ همیشگی».
اینجا دیگر یاقوتِ سرخ،
تنها یک نمادِ زیبایی نیست؛
یک «سپر» است.
وقتی در خلوتِ خود،
وقتی هیچکس ناظر نیست،
وقتی در تاریکیِ شب،
یا در میانِ هیاهویِ روزمرگیها،
کسی هست که من از او «خشیت» دارم،
یعنی من از «غیبی» که به آن ایمان دارم، نیرو میگیرم.
اینگونه است که دیگر «فتنه» به قلبم راهی ندارد.
امام به من یاد میدهد که:
جدال نکن؛ «تماشا» کن.
تعریف نکن؛ «تجربه» کن.
از پیشِ خود اسم مگذار؛
بگذار کلامِ خدا، خودش با تو حرف بزند.
و چه نعمتی است این «امنیت»؛
وقتی در میانِ فتنههایِ آخرالزمانی،
وقتی در انبوهِ نویزهایِ ذهنی،
قلبت بداند که پناهگاه کجاست.
خدایا،
مرا از آنانی قرار ده که در «غیب»،
تو را ناظر میبینند و در «ساعتِ» ابدی،
از لغزشِ قلبشان بیمناکاند.
یاقوتِ سرخِ جانم،
در پرتوِ این «خشیت»،
حالا دیگر نه یک سنگِ قیمتی،
که آینهای است که تنها «او» را بازتاب میدهد.
«به همین سادگی؛ به همین عظمت.»
#دلنوشته
جدالِ ذهنی؛ وقتی «چراها» مانعِ «نور» میشوند
در اتاقِ درمان،
وقتی بیمارِ مضطرب روبهرویم مینشیند،
کلامِ امام هادی (ع) همچون آیینهای در برابرِ من است.
بسیاری از مراجعینِ من،
گرفتارِ یک «جدالِ دائمی» با زندگی هستند؛
جدالی که نه از جنسِ حلِ مسئله،
بلکه از جنسِ «تکاپویِ بیهوده» است.
بیمار مدام از من میپرسد:
«چرا این اتفاق افتاد؟ چرا من؟ چرا دنیا بیعدالت است؟»
و من، هم در نقشِ پزشک و هم در نقشِ یک همسفر،
میبینم که او «سائل» است و ذهنِ تحلیلگرِ خودش هم «مجیب».
امام هادی (ع) به زیبایی فرمود که در جدال،
هر دو (پرسشگر و پاسخگو) سهیماند؛
در اینجا هم «ذهنِ پرسشگر» و «ذهنِ پاسخگو»یِ بیمار،
هر دو در حالِ غرق کردنِ «یاقوتِ سرخِ قلب» در گِلولایِ کلماتاند.
این همان «فتنه» است که امام از آن برحذر داشت.
این که بخواهیم حقیقتِ هستی را با عقلِ جزئی و استدلالهایِ زمینی کالبدشکافی کنیم،
نه تنها درمان نمیکند، که جان را خشکیده میکند.
درمان، عبور از «جدال» به «تماشا» است
در این متدِ درمانی،
دیگر به بیمار نمیگوییم «فقط فکر کن تا مشکلت حل شود».
به او میآموزیم که از «جدال» فاصله بگیرد و به سمتِ «خشیت» حرکت کند.
چگونه؟
۱. توقفِ «چراها»:
به بیمار میگوییم:
«این پرسشگریِ مداوم، همان جدالی است که نور را از تو میگیرد.
بیا به جایِ “چرا”، به “نور” نگاه کنیم.»
۲. فعالسازیِ آلارمِ قلبی (خشیت):
وقتی بیمار درگیرِ افکارِ نشخوارگونه (Rumination) میشود،
قلبش دچارِ «قبض» میشود.
قبلاً بیمار از این قبض میترسید
و سعی میکرد با استدلالهایِ بیشتر (جدال بیشتر) آن را درمان کند.
حالا به او یاد میدهیم:
«این قبض، آن “اخمِ نورانیِ” خداست که تو را به خودت برگرداند.
به جایِ جدال، با این قبض، به خلوتِ خودت برگرد.
این “خشیت” است؛
ترسِ هوشمندانه از دست دادنِ نور.»
۳. از «محیطِ نویز» به «مرکزِ سکوت»:
جدالِ ذهنی، نویز است.
خشیت، مرکزِ سکوت است.
وقتی بیمار یاد میگیرد که در خلوتِ خود (بِالْغَيْبِ) حضورِ خدا را حس کند،
دیگر نیازی به تحلیلِ بیپایانِ دنیایِ بیرون ندارد.
یاقوتِ سرخِ او،
دیگر نه با کلماتِ سنگینِ بیمارگونه،
که با نورِ «حضور» جلا مییابد.
یاقوتِ سرخ؛ حاصلِ سکوتِ عارفانه
درمانِ واقعی زمانی اتفاق میافتد که بیمار، «جدال» را رها میکند.
وقتی از پرسیدنِ «چرا» دست میکشد و به «هست» میرسد.
او میفهمد که نباید برای قرآنِ وجودش، اسمِ جعلی بگذارد (اسم نگذارد که گمراه شود).
او باید بپذیرد که «مخلوق است» و در برابرِ خالق،
تنها یک وظیفه دارد: «خشیت».
بیماری که اینگونه درمان میشود،
دیگر آن انسانِ درگیرِ «فتنهیِ ذهنی» نیست؛
او حالا انسانی است که یاقوتِ قلبش را در سینهاش نگه داشته و در تلاطمِ دنیا،
از «ساعت» (رستاخیزِ درونی) مشفق و ترسان است.
او حالا دیگر درگیرِ «چراها» نیست؛
او درگیرِ «حضور» است.
این همان درمانی است که میخواهیم به بیمارانمان هدیه بدهیم:
«رهایی از زندانِ جدال، و رسیدن به آرامشِ خشیّت.»
این رویکرد، آن «گمشدهی» رواندرمانیِ مدرن است که جایِ خالیاش حس میشود.
أَلاَ إِنَّ أَوْلِيَاءَهُمْ اَلَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ كَبِيرٌ.
[کربلا – قبض و بسط – خشی]:
اهل نور ولایت تاریکی قلبشو جدی میگیره! ازش میترسه! در واقع از خدا میترسه! چون این خداست که نور قلبشو بخاطر حسدی که استعمال کرده، ازش گرفته و قبض کرده! این ترس از خدا چیز خوبیه! چیز با ارزشیه! بهای ترسیدن و خشیت از خدا و عمل به دستوراتش، خلود در بهشت برین است ان شاء الله تعالی.
«ذلِكَ لِمَنْ خَشِيَ رَبَّهُ … اين [پاداش] براى كسى است كه از پروردگارش بترسد.»
خلود در بهشت بهای قبولی در امتحان کربلاست
یعنی کسانی که تمنای خودشونو فدای نور تقدیرات میکنن!
خلود در جهنم هم نتیجه مردودین در امتحان کربلاست!
[سورة البينة (۹۸): الآيات ۱ الى ۸]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكِينَ مُنْفَكِّينَ حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ (۱)
كافرانِ اهل كتاب و مشركان، دستبردار نبودند تا دليلى آشكار بر ايشان آيد:
رَسُولٌ مِنَ اللَّهِ يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً (۲)
فرستادهاى از جانب خدا كه [بر آنان] صحيفههايى پاك را تلاوت كند،
فِيها كُتُبٌ قَيِّمَةٌ (۳)
كه در آنها نوشتههاى استوار است.
وَ ما تَفَرَّقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّنَةُ (۴)
و اهل كتاب دستخوشِ پراكندگى نشدند، مگر پس از آنكه برهان آشكار براى آنان آمد.
وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفاءَ وَ يُقِيمُوا الصَّلاةَ وَ يُؤْتُوا الزَّكاةَ وَ ذلِكَ دِينُ الْقَيِّمَةِ (۵)
و فرمان نيافته بودند جز اينكه خدا را بپرستند، و در حالى كه به توحيد گراييدهاند، دين [خود] را براى او خالص گردانند، و نماز برپا دارند و زكات بدهند؛ و دين [ثابت و] پايدار همين است.
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكِينَ فِي نارِ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها أُولئِكَ هُمْ شَرُّ الْبَرِيَّةِ (۶)
كسانى از اهل كتاب كه كفر ورزيدهاند و [نيز] مشركان در آتش دوزخند، [و] در آن همواره مىمانند؛ اينانند كه بدترين آفريدگانند.
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ (۷)
در حقيقت كسانى كه گرويده و كارهاى شايسته كردهاند، آنانند كه بهترين آفريدگانند.
جَزاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِكَ لِمَنْ خَشِيَ رَبَّهُ (۸)
پاداشِ آنان نزد پروردگارشان باغهاى هميشگى است كه از زير [درختان] آن، نهرها روان است، جاودانه در آن همى مانند؛ خدا از آنان خشنود است و [آنان نيز] از او خشنود؛ اين [پاداش] براى كسى است كه از پروردگارش بترسد.
پیوند دادنِ مفهومِ «خشیّت» با «امتحان کربلا» و «سورهی بینه»،
در واقع، تبدیلِ یک بحثِ اخلاقی به یک «جهانبینیِ هستیشناسانه» است.
«قبض و بسطِ» قلب، نه یک اتفاقِ سادهی درونی، که «محلِ صدورِ حکمِ ابدیت» است.
این مقاله یک «نقشهی راهِ عبور از فتنهها» است.
***
#دلنوشته
کربلا؛ محکِ یاقوتِ سرخ در کورهیِ خشیّت
حالا در پرتوِ کلامِ امام هادی (ع) و آیاتِ سورهی «بینه»،
معنایِ آن «خشیّت» که از آن سخن میگفتیم، عریانتر میشود.
ما از «خشیّت» گفتیم تا «سیستمِ صیانت» باشد،
اما قرآن به ما میگوید که این «خشیّت»، «بهایِ خلود» است:
«ذلِكَ لِمَنْ خَشِيَ رَبَّهُ».
اینجاست که میفهمم، چرا اهلِ نور، «قبض» را جدی میگیرند.
وقتی قلبِ مؤمن،
به خاطرِ یک غفلت یا استفاده از حسد،
دچارِ تاریکی و قبض میشود،
او دچارِ ترس میشود؛
اما نه ترس از دست دادنِ دنیا،
بلکه ترس از دست دادنِ «نسبتِ خودش با خدا».
این همان خشیّتِ عارفانه است.
او میترسد که یاقوتِ سرخِ جانش کدر شود،
چرا که میداند در عرصهیِ هستی،
تنها یک امتحانِ بزرگ در جریان است: «امتحانِ کربلا.»
کربلا، نه در جغرافیا، که در «تمنایِ قلب» است
امتحانِ کربلا،
یعنی گذشتن از «تمناهایِ شخصی» برایِ «نورِ تقدیرات».
بسیاری از مراجعینِ ما در اتاقِ درمان،
دقیقاً در همین نقطه گیر کردهاند؛
آنها حاضر نیستند تمنایِ خود را فدایِ امرِ خدا کنند.
آنها میخواهند خدا طبقِ میلِ آنها عمل کند.
این همان «جدال» است که امام هادی (ع) آن را فتنه نامید.
اما مؤمنِ اهلِ خشیّت، تفاوت دارد.
او هر لحظه در «امتحانِ کربلا»ست.
او هر جا که «خواستهیِ نفس» با «خواستهیِ نور» در تضاد باشد، میایستد.
او قبض را میبیند و میفهمد که خدا «اخمِ نورانی» کرده است؛
نه برایِ مجازات، بلکه برایِ تذکر.
و او فوراً توبه میکند.
این «توبه»، همان قبولی در امتحانِ کربلا در مقیاسِ لحظههاست.
بهترینِ آفریدگان؛ خائفانِ در خلوت
سورهی مبارکهی «بینه»، در نهایت، حقیقت را صریح میکند:
«خَيْرُ الْبَرِيَّةِ» (بهترینِ آفریدگان) کسانیاند که در تاریکترین لحظاتِ غفلتِ عمومی،
«خشیّت» دارند.
خشیّتِ «بِالْغَيْبِ»؛ یعنی ترس از خدا در جایی که هیچکس جز او ناظر نیست.
این دقیقاً همان جایی است که «یاقوتِ سرخ» صیقل میخورد.
کسی که در خلوت، از ترسِ اینکه قلبش از نورِ خدا خالی شود، از گناه باز میایستد…
کسی که در تلاطمِ فتنهها، دست به جدال نمیزند و تسلیمِ امرِ خدا میماند…
او همان کسی است که پاداشش «جَنَّاتُ عَدْنٍ» است؛
جایی که «خدا از آنان خشنود است و آنان از خدا خشنود».
و چه ترازویِ دقیقی است این آیه!
جهنم، جایگاهِ کسانی است که «بینه» (دلیلِ روشن) برایشان آمد،
اما «جدال» کردند (همان فتنهای که امام هادی (ع) نهی کرد).
و بهشت، جایگاهِ کسانی است که «بینه» را دیدند و «خشیّت» پیشه کردند.
سخنِ یاقوتِ سرخ:
اگر امروز در مطبم به کسی کمک میکنم که از «اضطرابهایِ بیدلیل» رها شود،
به او میگویم:
«اضطرابت را به خشیّت تبدیل کن.
تو از آینده میترسی چون خدا را در آن نمیبینی؛
اما اگر از خدا بترسی (خشیّت)، دیگر از هیچچیز نمیترسی.»
ما در این دنیا، همه در حالِ امتحانِ کربلاییم.
هر بار که «تمنایِ دلم» را فدایِ «تقدیرِ او» میکنم،
یک گام به خلودِ بهشت نزدیکتر میشوم.
خداوند مرا و تو را از کسانی قرار دهد که در خلوتِ خویش،
از پروردگارشان خائفاند و از ساعتِ دیدار، مشفق.
و اینگونه است که یاقوتِ سرخِ جانمان،
در شعلههایِ امتحانِ دنیا، کدر نمیشود،
بلکه هر لحظه درخشانتر، درخشانتر و جاودانهتر میشود.
[سورة طه (۲۰): الآيات ۱ الى ۸]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
طه (۱)
طه.
ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى (۲)
قرآن را بر تو نازل نكرديم تا به رنج افتى،
إِلاَّ تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشى (۳)
جز اينكه براى هر كه مىترسد، پندى باشد.
تَنْزِيلاً مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَ السَّماواتِ الْعُلى (۴)
[كتابى است] نازل شده از جانب كسى كه زمين و آسمانهاى بلند را آفريده است.
الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى (۵)
خداى رحمان كه بر عرش استيلا يافته است.
لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّرى (۶)
آنچه در آسمانها و آنچه در زمين و آنچه ميان آن دو و آنچه زير خاك است از آنِ اوست.
وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى (۷)
و اگر سخن به آواز گويى، او نهان و نهانتر را مىداند.
اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى (۸)
خدايى كه جز او معبودى نيست [و] نامهاى نيكو به او اختصاص دارد.
سورهی «طه»، مطلب را از یک «توصیف» به یک «فیض» تبدیل میکند.
این آیات، آن «پناهگاهِ نهایی» هستند که هر درمانگر و هر سالکی، در نهایت به آن رجوع میکند.
بحثِ ما تا اینجا، دربارهی «مراقبت از یاقوت» و «ترس از کدر شدنِ نور» بود،
سورهی طه، «منبعِ این نور» و «توجیهِ این رنج» را بیان میکند.
این آیات، آن «اضطرابِ وجودی» را به «اطمینانِ وجودی» تبدیل میکنند.
«پناهگاهِ طه؛ از رنج تا یادآوری»
***
#دلنوشته
پناهگاهِ طه؛ وقتی رنج، به «یادآوری» بدل میشود
در میانهی این مسیرِ پر از «قبض و بسط»،
و در اوجِ تلاش برای صیانت از یاقوتِ سرخ،
گاهی جان، زیرِ بارِ سنگینِ مسئولیت و «خشیّت» خسته میشود.
گاهی انسان، در میانهی این امتحانِ کربلا،
احساس میکند که این مسیر، تنها مسیری برای «رنج کشیدن» است.
اما در اینجا، طه (ع) با آن کلامِ آرامبخش، آغوشش را به سوی ما باز میکند:
«مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَىٰ»
«ما قرآن را بر تو نازل نکردیم تا به رنج بیفتی!»
آه، چه بزرگ است این تسلی!
ما گاهی فکر میکنیم «خشیّت» و «محاسبهی نفس» و «مراقبت از یاقوت»،
فرآیندی است برای رنج کشیدن؛
فرآیندی که فقط قلب را در «قبض» و تنگنا قرار میدهد.
اما قرآن میگوید:
هدفِ این نازل شدن، رنج نیست؛
هدف، «تذکره» است.
قرآن آمده تا به هر که میترسد (خشیٰ)، «یادآوری» کند.
خشیّت، ابزاری برای رنج کشیدن نیست،
بلکه ابزاری برای «فرار از رنجِ بزرگتر» است.
رنجِ گمراهی، رنجِ تاریکی، رنجِ جدال و رنجِ از دست دادنِ یاقوت؛
قرآن آمده تا ما را از این رنجها نجات دهد و به سوی آرامشِ «بسطِ نور» هدایت کند.
و وقتی جان،
در میانهی این یادآوریها،
به دنبالِ آن «امنیتِ مطلق» میگردد،
طه (ع) ما را به سوی «عرش» نگاه میدارد.
به آن خدایی که «الرحمن» است و بر عرش استیلا یافته است.
خدایی که مالکِ تمامِ قلمروهای وجود است:
از آسمانهای بلند تا اعماقِ زیرِ خاک.
این یعنی: «امنیتِ هستیشناختی».
اگر او مالکِ آنچه میانِ زمین و آسمان است
و همچنین مالکِ آنچه «زیرِ خاک» (در اعماقِ تاریکِ نفس و پنهانترینِ رازهای قلب) است،
پس او حتماً از آن «اخمِ نورانی» و آن «قبضِ قلب» تو نیز باخبر است.
«وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفَىٰ»
او نه تنها آنچه را به آواز میگویی، که «نهان و نهانتر» را میداند.
این یعنی او از «یاقوتِ سرخِ» تو،
از تمامِ آن لرزشهایی که در خلوتِ قلبِ تو از ترسِ گناه رخ میدهد،
و از تمامِ آن تپشهایی که در اثرِ خشیتِ قلب توست، باخبَر است.
او از «سر» (نهان) و از «اخفی» (نهانتر از نهان) آگاه است.
پس ای صاحبِ یاقوت!
اگر در خلوتِ خود،
در میانهی «قبض» و تاریکی،
احساس تنهایی کردی،
بدان که او از «نهانترین» رازهای تو باخبَر است.
و اگر در میانهی «بسط» و نور،
احساسِ حضور کردی،
بدان که او همان «الرحمن» است که با نامهای نیکویش،
در انتظارِ بازگشتِ توست.
قرآن، پناهگاهِ اهلِ خشیّت است.
قرآن، راهِ رسیدن به آن «خشنودیِ دوطرفه» است:
«رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ».
ما در این مسیر،
نه برای رنج،
که برای رسیدن به آن «رضایتِ ابدی» حرکت میکنیم.
در حالی که یاقوتِ سرخمان را در پرتوِ این «تذکرهها» جلا میدهیم
و از آن «خداوندِ رحمان» که بر عرش است،
طلبِ امنیت در خلوت و پناه در حضور میکنیم.
آمین یا ربالعالمین.
نور، مژده پیروزی!
قبض نور، بسط نور، دو مژده پیروزی!
حواست به یاقوت سرخت باشه!
هم لبخند از جنس نور علم است
و هم اخم از جنس نور علم است!
هر دو با ارزشاند،
و مژده راه دسترسی به آرامش و پیروزی را میدهند!
انگاری از نور، هم لبخند خلق میشود و هم اخم خلق میشود!
امام صادق علیه السلام:
الْمُؤْمِنُ يَقْظَانُ مُتَرَقِّبٌ خَائِفٌ
يَنْتَظِرُ إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ
وَ يَخَافُ الْبَلَاءَ حَذَراً مِنْ ذُنُوبِهِ
رَاجِي رَحْمَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
لَا يَعْرَى الْمُؤْمِنُ مِنْ خَوْفِهِ وَ رَجَائِهِ
يَخَافُ مِمَّا قَدَّمَ
وَ لَا يَسْهُو عَنْ طَلَبِ مَا وَعَدَهُ اللَّهُ
وَ لَا يَأْمَنُ مِمَّا خَوَّفَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَل.
مؤمن بيدار و مترقب و ترسان است
انتظار يكى از دو مژده پيروزى را دارد
و از بلا ترسان است.
از گناه خود مىترسد
اميد به رحمت خدا دارد.
مؤمن خالى از خوف و رجاء نيست
مىترسد از كارهاى قبل خود
و از جستن وعده خدا غفلت ندارد
و به چيزهائى كه خدا او را از آنها ترسانيده، اطمينان نخواهد داشت.
این فراز خیلی زنده و راهگشاست؛
چون «قبض» را از یک تجربهی صرفاً تلخ،
به یک «مژده» تبدیل میکند.
اینجا دیگر سالک فقط از نورِ لبخند خدا سخن نمیگوید،
بلکه میفهمد حتی آن «اخمِ نورانی» هم رحمت است؛
چون هر دو، خبر از زنده بودنِ نسبتِ دل با خدا میدهند.
«دو مژده از یک نور»
***
#دلنوشته
دو مژده از یک نور
نور، مژدهی پیروزی است.
و چه شگفت که قبضِ نور و بسطِ نور، هر دو مژدهی پیروزیاند.
آنکه دلش با نور زنده است، باید حواسش به یاقوتِ سرخش باشد؛
چرا که هم لبخند، از جنسِ نورِ علم است
و هم اخم، از جنسِ نورِ علم است.
ما معمولاً فقط بسط را دوست داریم؛
فقط لحظههایی را که دل روشن است،
راه باز است،
اشک نرم است،
ذکر روان است،
و جان، سبک و گشوده، در نسیمِ لطف حرکت میکند.
اما اهلِ خشیّت، یک حقیقتِ عمیقتر را میفهمند:
همان نوری که لبخند میآفریند،
گاه اخم هم میآفریند.
و این اخم، ظلمت نیست؛
این هم نور است.
این هم علم است.
این هم رحمت است.
این هم راه است.
اگر دلِ تو بعد از خطا جمع شد،
اگر نورِ قلبت اندکی فرو نشست،
اگر در درونت یک تنگیِ بیدارکننده حس کردی،
این را فقط رنج نخوان.
این، یکی از دو مژده است.
این، نشانهی آن است که هنوز رشته نبریده است.
هنوز یاقوتِ سرخِ تو زنده است.
هنوز قلبت، نسبت به حق، واکنش دارد.
هنوز خدا تو را به حالِ خود وانگذاشته است.
چه بسیار دلهایی که در ظلمت فرو رفتهاند و دیگر هیچ قبضی را حس نمیکنند.
نه اخمِ نورانی را میفهمند،
نه لبخندِ نورانی را.
نه از گناه میلرزند،
نه به رحمت امیدوارند.
اما مؤمن، زنده است؛
و نشانهی زنده بودنش همین است که هم میترسد و هم امیدوار است،
هم هشدار را میفهمد و هم بشارت را.
امام صادق علیهالسلام چه دقیق این بیداریِ مؤمن را وصف میکند:
«الْمُؤْمِنُ يَقْظَانُ مُتَرَقِّبٌ خَائِفٌ،
يَنْتَظِرُ إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ،
وَ يَخَافُ الْبَلَاءَ حَذَراً مِنْ ذُنُوبِهِ،
رَاجِي رَحْمَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ،
لَا يَعْرَى الْمُؤْمِنُ مِنْ خَوْفِهِ وَ رَجَائِهِ،
يَخَافُ مِمَّا قَدَّمَ،
وَ لَا يَسْهُو عَنْ طَلَبِ مَا وَعَدَهُ اللَّهُ،
وَ لَا يَأْمَنُ مِمَّا خَوَّفَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ.»
مؤمن، بیدار است.
مترقّب است.
خائف است.
منتظرِ یکی از دو مژدهی پیروزی است.
این «إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ»» فقط یک وعدهی بیرونی نیست؛
یک حقیقتِ جاری در باطنِ مؤمن هم هست.
گاهی مژده در «بسط» میآید:
در روشنی،
در گشایش،
در اشتیاق،
در اشک،
در انس.
و گاهی مژده در «قبض» میآید:
در توقف،
در تنگی،
در هشدار،
در لرزشِ دل،
در آن اخمِ نورانی که نمیگذارد انسان در غفلت تثبیت شود.
پس مؤمن، اگر اهلِ فهم باشد، از هر دو استقبال میکند.
نه اینکه قبض را دوست بدارد از آن جهت که قبض است،
بلکه از آن جهت که نشانهی توجهِ الهی است.
و نه اینکه بسط را فقط برای لذتِ خودش بخواهد،
بلکه از آن جهت که مهلتِ قرب و شکر است.
ای صاحبِ یاقوتِ سرخ،
حواست به دلت باشد.
اگر نور، در جانت لبخند زد، شکر کن.
و اگر نور، در جانت اخم کرد، باز هم شکر کن.
چون هر دو، تو را صدا میزنند.
هر دو، تو را از گم شدن نجات میدهند.
هر دو، راهِ دسترسی به آرامش و پیروزی را مژده میدهند.
آرامش، همیشه در بسط نیست؛
گاهی آرامش، درست از دلِ یک قبضِ فهمیدهشده متولد میشود.
وقتی انسان بداند این تنگی، پیام است نه طرد؛
این اخم، تربیت است نه قهر؛
این توقف، بستنِ راه نیست، بلکه برگرداندنِ دل به راهِ درست است.
و اینگونه است که مؤمن، هیچگاه از خوف و رجاء خالی نمیشود.
از آنچه پیش فرستاده، میترسد؛
و از طلبِ آنچه خدا وعده داده، غافل نمیماند.
نه فریبِ گذشته را میخورد،
نه از رحمتِ آینده ناامید میشود.
نه به خودش ایمن میشود،
نه از خدا بریده میشود.
او میانِ دو بال حرکت میکند:
بالِ خوف
و بالِ رجاء.
و شاید رازِ پیروزیِ او همین باشد:
اینکه در قبض، سقوط نمیکند
و در بسط، مغرور نمیشود.
یاقوتِ سرخِ دل، با همین مراقبت زنده میماند.
با فهمِ همین دو مژده.
با قبولِ همین دو تجلی.
با ایمان به اینکه از نور، هم لبخند خلق میشود و هم اخم؛
و هر دو، اگر از جانبِ او باشند،
راهبرند،
شفابخشاند،
و مقدمهی فتحاند.
پس ای دل،
اگر امروز در تو قبضی افتاد، آن را دشمنِ خود ندان.
شاید این، یکی از همان دو مژده باشد.
و اگر امروز بسطی یافتی، در آن متوقف نشو.
شاید این هم یکی از همان دو مژده باشد.
تو فقط بیدار بمان،
مترقب بمان،
خائف بمان،
راجی بمان،
و حواست به یاقوتِ سرخت باشد.
امام صادق علیه السلام:
يَا عَبْدَ اَللَّهِ
لَقَدْ نَصَبَ إِبْلِيسُ حَبَائِلَهُ فِي دَارِ اَلْغُرُورِ
فَمَا يَقْصِدُ فِيهَا إِلاَّ أَوْلِيَاءَنَا
وَ لَقَدْ جَلَّتِ اَلْآخِرَةُ فِي أَعْيُنِهِمْ حَتَّى مَا يُرِيدُونَ بِهَا بَدَلاً
ثُمَّ قَالَ
آهِ آهِ عَلَى قُلُوبٍ حُشِيَتْ نُوراً
وَ إِنَّمَا كَانَتِ اَلدُّنْيَا عِنْدَهُمْ بِمَنْزِلَةِ اَلشُّجَاعِ اَلْأَرْقَمِ وَ اَلْعَدُوِّ اَلْأَعْجَمِ
أَنِسُوا بِاللَّهِ وَ اِسْتَوْحَشُوا مِمَّا بِهِ اِسْتَأْنَسَ اَلْمُتْرَفُونَ
أُولَئِكَ أَوْلِيَائِي حَقّاً وَ بِهِمْ تُكْشَفُ كُلُّ فِتْنَةٍ وَ تُرْفَعُ كُلُّ بَلِيَّةٍ
يَا اِبْنَ جُنْدَبٍ
حَقٌّ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ يَعْرِفُنَا أَنْ يَعْرِضَ عَمَلَهُ فِي كُلِّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ عَلَى نَفْسِهِ
فَيَكُونَ مُحَاسِبَ نَفْسِهِ
فَإِنْ رَأَى حَسَنَةً اِسْتَزَادَ مِنْهَا وَ إِنْ رَأَى سَيِّئَةً اِسْتَغْفَرَ مِنْهَا لِئَلاَّ يَخْزَى
طُوبَى لِعَبْدٍ لَمْ يَغْبِطِ اَلْخَاطِئِينَ عَلَى مَا أُوتُوا مِنْ نَعِيمِ اَلدُّنْيَا وَ زَهْرَتِهَا
طُوبَى لِعَبْدٍ طَلَبَ اَلْآخِرَةَ وَ سَعَى لَهَا
طُوبَى لِمَنْ لَمْ تُلْهِهِ اَلْأَمَانِيُّ اَلْكَاذِبَةُ
ثُمَّ قَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ
رَحِمَ اَللَّهُ قَوْماً كَانُوا سِرَاجاً وَ مَنَاراً
كَانُوا دُعَاةً إِلَيْنَا بِأَعْمَالِهِمْ وَ مَجْهُودِ طَاقَتِهِمْ لَيْسَ كَمَنْ يُذِيعُ أَسْرَارَنَا
يَا اِبْنَ جُنْدَبٍ
إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِينَ يَخَافُونَ اَللَّهَ وَ يُشْفِقُونَ أَنْ يُسْلَبُوا مَا أُعْطُوا مِنَ اَلْهُدَى
فَإِذَا ذَكَرُوا اَللَّهَ وَ نَعْمَاءَهُ وَجِلُوا وَ أَشْفَقُوا
وَ إِذٰا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيٰاتُهُ زٰادَتْهُمْ إِيمٰاناً مِمَّا أَظْهَرَهُ مِنْ نَفَاذِ قُدْرَتِهِ
وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ.
«سفارش امام صادق عليه السّلام به عبداللّٰه بن جندب»
روايت شده كه امام صادق عليه السّلام فرمود:
اى عبداللّٰه!
به طور قطع، ابليس دامهاى خود را در اين سراى فريب گسترده
و هدفش از آن جز دستيابى به دوستان ما نيست،
ولى سراى ديگر به ديدۀ آنان چنان پرجلال است كه هيچ چيزى را جايگزين آن نسازند.
+ «تمنا فدای تقدیر!»
وه، وه بر دلهايى كه سرشار از روشنايى است
و به راستى، دنيا «تمنّاها» از ديدگاه آنان چون مار گزندۀ خوش خط و خال و دشمنى بىزبان است.
آنان با خدا انس دارند و از آنچه خوشگذرانها به آن عادت كردهاند،گريزانند.
به يقين، اينان دوستان مناند كه به خاطر آنها هر فتنهاى ريشه كن شود و هر بلايى برطرف گردد.
اى پسر جندب!
لازم است هر مسلمانى كه با ما آشناست در هر شبانه روز به ارزيابى خود پردازد
و محاسبۀ نفس نمايد.
اگر در كارنامۀ خود كردار نيكى ديد بر آن بيفزايد
و اگر گناهى مشاهده كرد از آن آمرزش خواهد تا روز قيامت رسوا نگردد.
خوشا به حال بندهاى كه بر خطاكارانى كه از نعمتها و خوشىهاى دنيا برخوردار شدهاند غبطه نبرد.
خوشا به حال بندهاى كه دنبال آخرت باشد و براى به دست آوردن آن بكوشد.
خوشا به حال كسى كه آرزوهاى دروغين «تمنّاها» سرگرمش نسازد.
امام صادق عليه السّلام در ادامهاش فرمود:
رحمت خدا بر كسانى باد كه چراغ روشن بودند و روشنگر؛
آنان كه با كردارهاى شايستۀ خود و نهايت تلاش خويش، مردم را به سوى ما خواندند.
اينان چون كسانى نيستند كه به افشاگرى رازهاى[ناگفتنى]ما پردازند.
اى پسر جندب!
به راستى، مؤمنان آنانند كه از خدا بترسند
و نگران باشند آنچه را كه از هدايت الهى نصيبشان گشته از دست بدهند؛
هر گاه خدا و نعمتهاى الهى را ياد كنند ترسان و نگران شوند
و چون آيات الهى بر آنان خوانده شود در اثر اظهار نفوذ قدرت الهى ايمانشان افزايش يابد
و بر پروردگارشان توكّل نمايند.
#دلنوشته
دلهایی که از نور انباشتهاند
ای دل،
در این سرایِ غرور، دام کم نیست.
ابلیس، خاموش و حسابگر، حبائلِ خود را در همین خانهی فریب گسترده است؛
اما شگفت آنجاست که مقصدِ اصلیاش، همهکس نیست.
تیرِ او بیشتر به سمتِ همان دلهایی میرود که بوی ولایت میدهند،
همان جانهایی که هنوز در آنها نوری هست،
همان یاقوتهای سرخی که هنوز گرماند،
هنوز زندهاند،
هنوز اگر «اخمِ نورانی» بر آنان بتابد، میفهمند که خبری شده است.
امام صادق علیهالسلام چه جانسوز فرمود:
«لَقَدْ نَصَبَ إِبْلِيسُ حَبَائِلَهُ فِي دَارِ الْغُرُورِ، فَمَا يَقْصِدُ فِيهَا إِلَّا أَوْلِيَاءَنَا…»
ابلیس دامهای خود را در این سرای فریب گسترده،
و قصد اصلیاش جز دوستانِ ما نیست.
چرا؟
چون دلِ بینور، خود افتاده است؛
اما دلِ پُرنور، باید شکار شود.
دلِ تاریک، نیاز به خاموش کردن ندارد؛
اما «دلِ روشن، مزاحمِ ظلمت است».
و ابلیس درست به همین نور حسد میبرد.
آه بر دلهایی که از نور انباشتهاند
بعد امام آه میکشد؛
نه آهِ اندوهِ شکست،
بلکه آهِ شگفتی و حسرتِ شیرین:
«آهِ آهِ عَلَى قُلُوبٍ حُشِيَتْ نُوراً»
آه، آه بر دلهایی که از نور انباشته شدهاند.
چه تعبیرِ عجیبی…
نمیگوید فقط «روشناند»،
میگوید: «حُشِيَتْ نوراً»؛
یعنی بافتِ درونشان، از نور پُر شده است.
مثل پارچهای که تار و پودش از رنگی آکنده باشد.
مثل یاقوتی که سرخی، تنها بر سطحش نیست؛ از عمقش میجوشد.
این دلها، دنیا را آنگونه که اهلِ تمنّا میبینند، نمیبینند.
دنيا نزد آنان، نه بستانِ آرزو، که مارِ خوشخطوخالی است؛
نه مونس، که دشمنی گنگ و خزنده.
ظاهرش فریبنده است و باطنش نیش دارد.
درخشش دارد، اما آن درخشش، نور نیست؛ برقِ دام است.
اینجاست که آن جملهی مهم، چقدر درست در متن مینشیند:
تمنا، فدای تقدیر
دوستانِ خدا، اهلِ «تمنّا» نیستند؛
اهلِ «تقدیرپذیریِ عاشقانه»اند.
نه از آن رو که تمنّا در آنان نیست،
بلکه از آن رو که تمنّا را قربانیِ نور میکنند.
میفهمند هر جا تمنّای نفس، در برابرِ تقدیرِ رب ایستاد،
همانجا آغازِ فتنه است.
همانجا یاقوت، در معرضِ کدورت قرار میگیرد.
همانجا قبض، هشدار میدهد.
همانجا اخمِ نورانی پیدا میشود.
پس سالکِ بیدار، به نفسِ خویش میگوید:
«تمنا فدای تقدیر.»
من نیامدهام تا خدا را با آرزوهایم تنظیم کنم.
من آمدهام تا خود را با نورِ او تنظیم کنم.
انس با خدا، وحشت از دنیا
امام فرمود:
«أَنِسُوا بِاللَّهِ وَ اسْتَوْحَشُوا مِمَّا بِهِ اسْتَأْنَسَ الْمُتْرَفُونَ»
با خدا مأنوس شدند،
و از آنچه خوشگذرانها با آن اُنس گرفتهاند، وحشت کردند.
چه مرزِ دقیقی است میانِ اهلِ نور و اهلِ غفلت.
یکی با خلوتِ ذکر آرام میگیرد،
دیگری با شلوغیِ فراموشی.
یکی از سکوت، نور میگیرد،
دیگری از سکوت میترسد.
یکی وقتی نامِ خدا میآید، قلبش بیدار میشود،
دیگری وقتی نامِ دنیا میآید، جان میگیرد.
اهلِ نور، از چیزی میترسند که دیگران در آن لذت میجویند.
و به چیزی آرام میشوند که دیگران از آن میگریزند.
این همان غربتِ مؤمن است.
همان تنهاییِ باشکوهِ یاقوتِ سرخ.
محاسبه؛ صیقلِ روزانهی یاقوت
بعد امام، دستورِ عملی میدهد؛
نه یک هیجانِ مبهم، نه یک ذوقِ گذرا؛
بلکه یک «برنامهی دقیق برای نگهداریِ نور»:
«حَقٌّ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ يَعْرِفُنَا أَنْ يَعْرِضَ عَمَلَهُ فِي كُلِّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ عَلَى نَفْسِهِ، فَيَكُونَ مُحَاسِبَ نَفْسِهِ…»
بر هر مسلمانی که ما را میشناسد، سزاوار است که در هر شب و روز، عملِ خویش را بر نفسِ خود عرضه کند.
یعنی یاقوتِ سرخ را باید هر روز دید.
باید هر روز آن را در دستِ دل گرفت و نگاه کرد:
کجا شفاف بودم؟
کجا کدر شدم؟
کجا نور لبخند زد؟
کجا نور اخم کرد؟
کجا بسط بود؟
کجا قبض آمد و من نفهمیدم؟
کجا فهمیدم و برگشتم؟
اگر حسنهای دید، زیادش کند.
و اگر سیئهای دید، استغفار کند.
این همان طبابتِ باطن است.
همان درمانِ پیش از بحران.
همان نگذاشتنِ رسوب بر آینه.
همان نجات از رسواییِ قیامت، پیش از آنکه پرونده گشوده شود.
خوشا به حال کسی که فریبِ کامیابیِ خطاکاران را نخورد
امام باز هم مرزها را روشن میکند:
«طُوبَى لِعَبْدٍ لَمْ يَغْبِطِ الْخَاطِئِينَ عَلَى مَا أُوتُوا مِنْ نَعِيمِ الدُّنْيَا وَ زَهْرَتِهَا»
خوشا به حال بندهای که به خطاکاران، برای نعمت و شکوفهی دنیا غبطه نخورد.
چون بسیاری از فتنهها از همینجا شروع میشود:
از مقایسه.
از دیدنِ برقِ ظاهریِ دیگران.
از حسرت خوردن بر رفاهِ کسی که شاید در درون، در ویرانی است.
مؤمن، ظاهر را معیار نمیگیرد.
او میداند که هر درخششی، نور نیست.
بعضی درخششها فقط فریبِ سطحاند؛
مثل فلسِ مار در آفتاب.
پس خوشا به آن بنده که آخرت را میطلبد و برایش میکوشد،
و خوشا به آن بنده که «امانیِ کاذبه»، آرزوهای دروغین، او را از راه باز نمیدارد.
این «امانی کاذبه»، همان تمنّاهای بیپشتوانهاند؛
همان قصههایی که نفس برای خودش میبافد تا از تسلیم فرار کند.
همان رؤیاهای بدونِ توبه، بدونِ عمل، بدونِ بازگشت.
همان جا که انسان میخواهد بیمحاسبه، بهشتِ قرب را داشته باشد.
چراغها و منارهها
و چه زیباست دعای امام:
«رَحِمَ اللَّهُ قَوْماً كَانُوا سِرَاجاً وَ مَنَاراً، كَانُوا دُعَاةً إِلَيْنَا بِأَعْمَالِهِمْ…»
خدا رحمت کند مردمانی را که چراغ و مناره بودند؛
مردمانی که با اعمالشان به سوی ما دعوت میکردند.
اهلِ نور، زیاد حرف نمیزنند؛
زیاد میتابند.
رازِ ولایت را با فریاد حفظ نمیکنند؛
با «صورتِ زیستِ خود» آشکارش میسازند.
چنان راه میروند که دلها یادِ حق بیفتد.
چنان صبر میکنند که فتنهها شرمنده شوند.
چنان پاک میمانند که بلاها راهِ نفوذ پیدا نکنند.
اینان همان چراغهای بیادعا هستند؛
همان منارههایی که شب را تکهتکه میکنند؛
همانها که بودنشان، خودِ تفسیرِ نور است.
مؤمن، نگرانِ سلبِ هدایت است
و سرانجام، امام صادق علیهالسلام، تعریفِ مؤمن را به نهایتِ دقت میرساند:
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ يَخَافُونَ اللَّهَ وَ يُشْفِقُونَ أَنْ يُسْلَبُوا مَا أُعْطُوا مِنَ الْهُدَى…»
مؤمنان، آناناند که از خدا میترسند
و نگراناند که آنچه از هدایت به آنان داده شده، از ایشان گرفته شود.
این جمله، از لطیفترین بیانهای خشیّت است.
مؤمن فقط از عذاب نمیترسد؛
از «سلبِ هدایت» میترسد.
از این میترسد که نورِ فهم، از دلش جمع شود.
از این میترسد که دیگر قبض را نفهمد.
از این میترسد که یاقوتِ سرخش، آرامآرام نسبت به نور بیحس شود.
از این میترسد که روزی گناه کند و دیگر درونش نلرزد.
این، ترسِ اهلِ حیات است.
پس هرگاه خدا و نعمتهای او یاد شود،
دلشان میلرزد.
نه از یأس،
بلکه از عظمتِ عطا.
و هرگاه آیات بر آنان تلاوت شود، ایمانشان افزون میشود؛
چون در آیات، «نفاذِ قدرتِ الهی» را میبینند.
میفهمند که این عالم، رها نیست.
دل، رها نیست.
نور، رها نیست.
هدایت، حادثهای بیصاحب نیست.
و آنگاه بر پروردگارشان توکل میکنند.
ای دل…
ای دل،
اگر خواستی از دامهای ابلیس جان سالم به در ببری،
فقط از تاریکی فرار نکن؛
از تمنّای بیاذن هم فرار کن.
فقط از گناه نترس؛
از بیحس شدن نسبت به نور بترس.
فقط در پیِ بسط نباش؛
قبض را هم بخوان.
فقط به داشتنِ هدایت خوشحال نباش؛
برای نماندنِ آن هدایت، بلرز.
و هر شب و روز،
کارنامهات را بر خودت عرضه کن.
ببین امروز چقدر با خدا مأنوس بودی،
و چقدر با آنچه مترفان با آن مأنوساند.
ببین امروز یاقوتت چقدر سرخ ماند،
و کجا غبار گرفت.
ببین امروز تمنّا را فدای تقدیر کردی یا تقدیر را قربانیِ تمنّا.
اگر چنین کردی،
شاید تو هم از آن دلهایی شوی که امام بر آنان آه کشید:
«دلهایی که از نور انباشتهاند.»
این متن، در واقع «نظامِ ایمنیِ روانشناختیِ مؤمن» را ترسیم میکند.
ما «خشیت» را از یک مفهوم انتزاعی و ترسآلود، به یک «فرایندِ فعالِ مراقبتی» (Active Monitoring) تعبیر میکنیم که دقیقاً با همان «آلارم قلبی» که در مباحث قبلی گفته شد، گره خورده است.
متن این مقاله برای مقالهی «یاقوت سرخ» عالی است؛
چرا که یاقوتِ سرخ، نمادِ آن قلبی است که نور را میگیرد
و «خشیت»، روشِ نگه داشتنِ درخششِ این یاقوت است.
***
خشیت؛ سیستمِ صیانتِ قلبی در منظومهی «یاقوتِ سرخ»
حواست به تاریکیِ قلبت باشد!
«خشی» یکی از هزار واژهی مترادف با «نور الولایة» است.
در فرهنگ لغات عربی میگویند:
«شَجَرَةٌ خَاشِيَةٌ»
یعنی درختی که خشکیده است.
وقتی قلب، نورش را از دست میدهد،
مثل درختی است که از ریشهی حیات (ولایت) جدا شده و به سمتِ «خشکیدگی» میرود.
پس خشیت، ترسِ از خدا نیست؛ بلکه «آگاهی از قبضِ نورِ قلب» است.
وقتی قلبِ اهلِ نور،
در جادهی زندگی احساسِ تاریکی یا سنگینی میکند،
این همان لحظهی «خشیت» است؛
یعنی بلافاصله میفهمد:
«اینجا اشتباه کردم که نورم کم شد!»
خشیت؛ «آلارمِ» آگاهانه، نه ترسِ کورکورانه
برخلافِ تصورِ رایج که خشیت را معادلِ ترس میگیرند،
لغتنامهی «مفردات» حقیقتی دیگر را عیان میکند:
«الخشية: خوف يشوبه تعظيم، و أكثر ما يكون ذلك عن علم بما يخشى منه»
(خشیت، ترسی است آمیخته به تعظیم، و بیشترِ آن ناشی از علم است).
خشیت، حالتِ قلبیِ اهلِ یقین است که به نورِ صاحبِ نورش، «محاسبهگر» شده است.
اهلِ خشیت، «حسود» نیستند؛
چون حسود، در تاریکی است و اهمیتی به نور نمیدهد،
اما اهلِ خشیت، «مواظب» است.
او میبیند که با هر گناه،
اخمِ نورانیِ صاحبِ نور در قلبش میافتد
و این «اخمِ نورانی»،
آلارمی است برای صیانتِ نفس از استعمالِ حسد.
تکنولوژیِ «خشیت» در اتاق درمانِ باطن
در مباحثِ بالینی، ما از «آلارمِ قلبی» سخن گفتیم؛
خشیت همان تکنولوژیِ این آلارم است.
اهلِ شک، خشیت ندارند چون چیزی را در قلبشان «درک» نکردند که نگرانِ از دست دادنش باشند،
اما اهلِ یقین میدانند:
اگر خطایی کنند، قلبشان تاریک میشود.
اگر «تمنایِ نفس» را بر «نورِ تقدیر» ترجیح دهند، دچارِ قبض میشوند.
این صیانت، از «یقینِ به غیب» خبر میدهد.
کسی که نادیده، خدا و صاحبِ نور را ناظر میبیند، دست از پا خطا نمیکند.
تقابلِ خشیت و ترسِ اهلِ حسد
قرآن میفرماید:
«فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ وَ اخْشَوْنِ».
اهلِ نور، چون نورِ خدا را دارند، از هیچکس نمیترسند.
اما اهلِ حسد که از نورِ خدا بیخبرند، از همه میترسند جز خدا!
اهلِ خشیت، آرامش دارند؛
چرا که امنیتِ آنها نه از دیوار و حصار، که از «اتصالِ به نور» تأمین شده است:
«بِالخَشْيَة يُنال الأمنُ».
یاقوتِ سرخ، در امتحانِ کربلا
قلبی که یاقوتِ سرخ است،
یعنی قلبی است که در «قبض و بسط» تربیت شده است.
لبخندِ نور، مژده است؛
و اخمِ نور (قبض)، مژدهی راهِ بازگشت است.
هر دو ارزشمندند.
مؤمن، در این دنیا «یقظان، مترقب، خائف» است؛
همواره منتظرِ یکی از دو مژدهی پیروزی است (شهادت یا نصرت).
او از گناهِ پیشینش میترسد (خشیت) و به رحمتِ خدا امیدوار است (رجاء).
این همان راهی است که امام صادق (ع) برای عبداللَّه بن جندب ترسیم کرد:
«آه، آه بر دلهایی که سرشار از نور است…
آنان که با خدا انس گرفتند
و از آنچه اهلِ دنیا به آن دلخوشند، گریزانند.»
خشیت، یعنی همین:
نگران بودن برای هدیهای که خداوند از نورِ خود به ما داده (هدایت).
مبادا این یاقوتِ سرخِ درون، به خاطرِ دلبستگی به «تمناهایِ دروغین» غبار بگیرد.
#دلنوشته
یاقوتِ سرخ؛ حکایتِ قلبی که با نور میتپد
این است قصهی یاقوتِ سرخِ من؛
نه آن سنگی که در ویترینِ زرگرها به نمایش میگذارند،
بلکه آن حقیقتِ تپندهای که خدا در سینهی من به ودیعه نهاده است.
من پیش از این،
«خشیت» را ترسی میپنداشتم که از فاصلهی میانِ من و معبود میآید.
اما حالا میفهمم «خشیت»، نامِ دیگرِ «نگهداری از یاقوت» است.
وقتی قلب، یاقوتِ سرخِ الهی است،
دیگر نمیتواند به هر غباری آلوده شود.
خشیّت، یعنی همان سیستمِ اختصاصیِ صیانت؛
همان «آلارمِ» دقیقی که وقتی قلب،
حتی به اندازهی یک «اخمِ نورانی»،
از مسیرِ ولایت فاصله میگیرد،
بیدار میشود و میگوید:
«مراقب باش! یاقوتت کدر شد، جلا بده!»
من یاد گرفتهام که نور، «رفتار» نیست؛
نور، «محیطِ زیستِ قلب» است.
وقتی در اتاقِ درمان، بیمارم از تاریکی میگوید،
من دیگر فقط به «علائم» نگاه نمیکنم؛
به «ریشههایِ خشکیدهی» قلبش نگاه میکنم.
او «خشی» را گم کرده است؛
او یادش رفته که تپشِ قلبش،
باید با «قبض و بسطِ نور» تنظیم شود.
او میترسد، اما از خلق؛
در حالی که امنیت، تنها در «خشیّتِ خدا» نهفته است.
عجیب است!
وقتی از «نور» میترسم، یعنی از «خدا» میترسم؛
و این ترس، ترسِ از دست دادنِ یک گنج است.
کسی که این گنج را در سینهی خود یافته،
به قدری نسبت به مراقبت از آن حساس است
که حتی از حضورِ کوچکترین تیرگیها هم بیمناک است؛
مبادا غباری بر این یاقوتِ سرخ بنشیند.
این، همان «غیرتِ الهی» است که در دلم ریشه دوانده؛
فوبیایی مقدس که مرا از «لاابالیگری» در برابرِ نور بازمیدارد.
امروز میفهمم چرا اهلِ شک، آرامش ندارند؛
چون یاقوتشان در کار نیست.
یاقوت، تنها در دلِ اهلِ یقین میتپد؛
در دلِ کسانی که «بِالْغَيْبِ» را به عیان دیدهاند.
آنها که ایمان آوردهاند،
سنگهایِ سختِ دنیایِ فریب را با لطافتِ نورِ «یاقوتگونِ» قلبشان شکافتهاند.
من در این سفرِ انفرادی با نور، دیگر تنها نیستم.
وقتی قلبم با نورِ صاحبِنورم تنظیم میشود،
وقتی با «لبخندِ بسط» جان میگیرم و با «اخمِ قبض» به صیانت برمیگردم،
دیگر از هیچ فتنهای هراسان نیستم.
چرا باید بترسم؟
وقتی «بقیةالله» هست،
وقتی این منظومهی نورانیِ نامرئی مرا در «قرایِ مبارکه» جای داده است،
ترس، معنایِ خود را از دست میدهد.
یاقوتِ سرخِ من، حالا جلا یافته است.
نه برایِ آنکه در ویترینِ دنیا خودنمایی کند،
بلکه برایِ آنکه «نورِ خدانما» باشد.
و چه زیباست این عهدِ دوباره:
«خدایا!
مرا از کسانی قرار ده که در خلوتِ خویش،
از پروردگارشان خشیت دارند؛
آنان که نور را دیده اند،
و دیگر به جایِ آن،
هیچ جایگزینی را نمیپذیرند.»
آمین.
اینجا «ذلِكَ لِمَنْ خَشِيَ رَبَّهُ أَيْ أَطَاعَ رَبَّهُ»، دیگر خشیّت، لرزشِ بیدلیلِ قلب نیست؛ «اطاعت است.»
اطاعت، همان «هماهنگی با قبض و بسطِ نور» است.
یعنی اطاعت، نه یک فرمانِ خشکِ بیرونی، که «همنوا شدنِ قلب با اخم و لبخندِ حق» است.
این مقاله، یک «سلوکِ کامل» است.
از «ترسِ عارفانه» شروع شد،
به «کربلایِ درونی» رسید،
در «پناهگاهِ طه» آرام گرفت،
و حالا در «اطاعت و رضایِ بینه» به اوجِ یقین رسید.
این دلنوشته، به عنوان یک «مانیفستِ آرامش در دلِ طوفان» برایِ مخاطبانِ روانشناختی، یعنی پزشکان و بیمارانِ اهلِ دغدغه، ارزش مطالعه و تدبر دارد.
***
#دلنوشته
اطاعت؛ همنواییِ یاقوت با نور
ما تا پیش از این، «خشیّت» را «ترسِ آگاهانه» میدانستیم.
اما حالا قرآن و اهلبیت (ع) در سورهی مبارکهی «بینه» به ما میآموزند که خشیّت، نامِ دیگرِ «اطاعت» است.
«ذلِكَ لِمَنْ خَشِيَ رَبَّهُ أَيْ أَطَاعَ رَبَّهُ»
این اطاعت، همان «نورِ ولایت» است که در قلب میتابد.
وقتی «بینه» (حقیقتِ روشن) به قلب میرسد،
دیگر جایی برای «اقتراح» (پیشنهاد دادن به خدا) و جدال باقی نمیماند.
اطاعت، یعنی وقتی قلب میفهمد که این «قبض»، اخمِ نورانیِ محبوب است، سر خم کند؛
و وقتی «بسط» میآید، در لبخندِ او غرق شود.
اطاعت، یعنی یاقوتِ سرخِ جان، دقیقاً همانجایی قرار بگیرد که نور میخواهد.
نه یک میلیمتر عقبتر، نه یک میلیمتر جلوتر.
صُحُفِ مُطَهَّره؛ قلبهایی که ترجمانِ ولایتاند
وقتی جابر از امام باقر (ع) نقل میکند که «صُحُفِ مُطَهَّره»،
همان ائمه و نورِ ولایتاند که در قلبِ مؤمن جاری میشوند،
میفهمیم که چرا امام (ع) «نماز و زکات» را به «امیرالمؤمنین (ع)» تفسیر کرد.
یعنی اطاعت، یعنی اتصالِ کامل به آن «حقیقتِ قائم» در درون.
صلوة (اتصال) و زکات (پاکیزگی)، همان یاقوتِ سرخِ دل است که در ولایتِ علی (ع) صیقل خورده و در محبتِ فاطمه (س) (دینِ قَیِّمه) به ثبات رسیده است.
مؤمن، در هر «شب و روز» (در هر قبض و بسط)،
این «صُحُفِ مطهره» را در قلبش مرور میکند و خود را با آن تطبیق میدهد.
این است معنایِ اطاعت.
این است معنایِ خشیّت.
رضایِ دوطرفه؛ پایانِ اضطراب
و چه درمانی بالاتر از این برایِ روحِ مضطرب؟
«رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ»
امام صادق (ع) حقیقتِ این «رضا» را برای ما آشکار میکند:
خداوند در دنیا از مؤمن راضی است،
اما مؤمن، با اینکه خدا را دوست دارد،
در این دنیا به خاطرِ «تَمحیص» (آزمونهای سختِ قلب) و آن قبضهایِ سنگین،
گاهی در دلش «آنچه در آن است» (شاید اندوه یا دغدغه) را دارد.
چرا؟
چون در دنیا، یاقوتِ سرخ مدام زیرِ ضربههایِ سنگینِ امتحان صیقل میخورد.
این «قبضها» همان لحظاتِ تمحیصاند.
اما…
اما وقتی قیامت شود،
وقتی «ثواب» را عیان ببیند،
وقتی بفهمد که آن «اخمِ نورانی» و آن «قبضهایِ سنگین»،
چه جلا و درخششی به یاقوتِ جانش بخشیده بودند،
آنگاه «رضایِ حق» حاصل میشود.
او از خدا راضی میشود، «حَقّ الرِّضَا»؛ راضیِ راضی.
آری ای همسفر!
اطاعت، یعنی همین:
اعتماد کردن به اخمِ خدا در دنیا،
به امیدِ رسیدن به لبخندِ ابدیِ او در قیامت.
خشیّت، یعنی همین:
فرمانبرداری از نوری که گاهی میتابد (بسط) و گاهی تندی میکند (قبض)،
به این امید که در نهایت،
یاقوتِ سرخِ دل،
در محضرِ او،
به کمالِ درخشش برسد.
آنجاست که دیگر هیچچیز،
هیچ «تمنّایِ دروغین»،
هیچ «اضطرابی»،
و هیچ «جدالی» باقی نمیماند.
فقط میماند یک یاقوتِ سرخ،
و خدایی که از او راضی است،
و بندهای که از او «حَقّ الرِّضَا» خشنود است.
بعد از بخش «اطاعت؛ همنواییِ یاقوت با نور»، که «خشیت، اطاعت» شد،
اکنون روشن میشود که «خشیت، تقوا هم هست»؛
و این تقوا، نه صرفاً پرهیزِ ظاهری، بلکه «بیداریِ نورِ ولایت در دل» است.
—
#دلنوشته
تقوا؛ بیداریِ نورِ ولایت
آنجا که گفته شد:
«ذلِكَ لِمَنْ خَشِيَ رَبَّهُ أَيْ أَطَاعَ رَبَّهُ»
رازِ دیگری هم در دلِ این معنا پنهان بود:
این خشیت، همان «تقوا»ست.
یعنی خشیت، فقط لرزشِ دل در برابرِ عظمتِ حق نیست،
فقط اطاعتِ فرمان هم نیست،
بلکه «حفظِ نور» است؛
نگهبانی از آن نوری که در دلِ مؤمن به ودیعه نهادهاند؛
همان «نورِ ولایت» که گاه در قبض هشدار میدهد و گاه در بسط بشارت،
گاه با اخمِ نورانی بازمیدارد و گاه با لبخندِ نورانی پیش میبرد.
پس تقوا، در باطنِ اهلِ معنا، یعنی:
اینکه انسان نسبت به تغییراتِ نورِ قلب، بیتفاوت نباشد.
بداند که هر ظلمتی، نشانهای دارد،
هر کدورتی، پیامی دارد،
و هر قبضی، اگر با فهم همراه شود، خود نعمتی است برای بازگشت.
تقوا یعنی دل، از نور جدا نماند.
یعنی یاقوتِ سرخِ جان، زیرِ غبارِ غفلت دفن نشود.
یعنی انسان، نه فقط از گناه،
که از «خاموش شدنِ حساسیتِ قلب» بترسد.
این همان خشیتی است که به تقوا میرسد.
و چه دقیق آمده است در وصفِ اهلِ تقوا:
«وَ أَمَّا عَلَامَةُ التَّقِيِّ فَسِتَّةٌ:
يَخَافُ اللَّهَ وَ يَحْذَرُ بَطْشَهُ وَ يُمْسِي وَ يُصْبِحُ كَأَنَّهُ يَرَاهُ،
لَا تُهِمُّهُ الدُّنْيَا وَ لَا يَعْظُمُ عَلَيْهِ مِنْهَا شَيْءٌ، لِحُسْنِ خُلُقِه.»
اما نشانهی انسانِ باتقوا شش چیز است:
از خدا میترسد، از گرفتاری و بطشِ او بر حذر است،
شب را به صبح و صبح را به شب میرساند چنانکه گویی او را میبیند،
دنیا او را به خود مشغول نمیکند،
و هیچ چیزِ دنیا در چشمش بزرگ نمینماید،
و این از نیکوییِ خُلقِ اوست.
ای دل،
این «گویی او را میبیند»، همان مقامِ حضورِ نور است.
همانجاست که تقوا، دیگر یک خویشتنداریِ خشک نیست؛
یک «زیستن در محضرِ نور» است.
انسانِ متقی، فقط حرام را ترک نمیکند؛
او در برابرِ قبض و بسطِ قلبش، هوشیار است.
صبح و شام، خود را در معرضِ نگاهِ حق میبیند.
و چون خود را در محضر میبیند،
دیگر دنیا در چشمش آن شکوهِ دروغین را ندارد.
چرا دنیا برای او کوچک میشود؟
چون چیزی بزرگتر در دلش طلوع کرده است.
وقتی نورِ ولایت در جان کسی جا گرفت،
دیگر زخارفِ دنیا نمیتوانند او را به شگفت آورند.
آنکه با آفتاب مأنوس شد،
به برقِ لرزانِ شمعها دل نمیبندد.
تقوا، یعنی همین سبک شدن از دنیا،
اما نه از سرِ تلخی،
بلکه از سرِ پُر شدن.
نه چون دنیا زشت است،
بلکه چون دل، زیباتری یافته است.
نه چون نعمتها دیده نمیشوند،
بلکه چون در کنارِ نورِ محبوب، دیگر بزرگ نمیشوند.
و اینجاست که خوشخُلقی هم معنای دیگری پیدا میکند.
میفرماید: «لِحُسْنِ خُلُقِه»؛
گویا حُسنِ خلق، یکی از میوههای همین تقواست.
دلِ گرفتارِ دنیا، زود میشکند، زود میرنجد، زود میسوزد، زود میآزارد.
اما دلی که در محضرِ خدا زندگی میکند،
از تنگیِ دنیا عبور میکند و به وسعتی دیگر میرسد.
چنین دلی، نرمتر است، آرامتر است، مهربانتر است.
چون مرکزِ ثقلش، دنیا نیست.
چون عزت و ذلتش را از قبض و بسطِ بازار نمیگیرد؛
از نور میگیرد.
پس اگر خشیت را بخواهیم در یک کلمهی دیگر بخوانیم،
میشود: «تقوا».
و اگر تقوا را در زبانِ دل ترجمه کنیم،
میشود: «نگهبانی از نورِ ولایت».
یعنی انسان، هر صبح و شام، کنارِ یاقوتِ سرخِ قلبش بنشیند و بپرسد:
آیا هنوز نور در من زنده است؟
آیا هنوز از اخمِ نورانی میفهمم که راهی را خطا رفتهام؟
آیا هنوز لبخندِ نورانی را میچشم وقتی به رضای او نزدیک میشوم؟
آیا دنیا هنوز در چشمم بزرگ است؟
یا نور، آن را کوچک کرده است؟
آیا هنوز در محضرِ او زندگی میکنم؟
یا دوباره به غفلتِ خویش برگشتهام؟
تقوا، پاسخِ زندهی همین پرسشهاست.
تقوا یعنی دل، از «یادِ دیدار» خالی نشود.
یعنی انسان، آنچنان روز را به شب برساند و شب را به روز،
که گویی خدا را میبیند؛
و اگر هنوز نمیبیند،
دستکم از خاموش شدنِ این اشتیاق بلرزد.
آری،
خشیت، وقتی در جان مینشیند، «اطاعت» میشود؛
و وقتی اطاعت در جان استمرار پیدا میکند، «تقوا» میشود.
و تقوا، در باطنِ اهلِ ولایت،
جز این نیست که انسان،
از نور جدا نشود.
يَا هِشَامُ
إِنَّ اللَّهَ جَلَّ وَ عَزَّ حَكَى عَنْ قَوْمٍ صَالِحِينَ أَنَّهُمْ قَالُوا رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ حِينَ عَلِمُوا أَنَّ الْقُلُوبَ تَزِيغُ وَ تَعُودُ إِلَى عَمَاهَا وَ رَدَاهَا إِنَّهُ لَمْ يَخَفِ اللَّهَ مَنْ لَمْ يَعْقِلْ عَنِ اللَّهِ وَ مَنْ لَمْ يَعْقِلْ عَنِ اللَّهِ لَمْ يُعْقَدْ قَلْبُهُ عَلَى مَعْرِفَةٍ ثَابِتَةٍ يُبْصِرُهَا وَ لَمْ يَجِدْ حَقِيقَتَهَا فِي قَلْبِهِ وَ لَا يَكُونُ أَحَدٌ كَذَلِكَ إِلَّا مَنْ كَانَ قَوْلُهُ لِفِعْلِهِ مُصَدِّقاً وَ سِرُّهُ لِعَلَانِيَتِهِ مُوَافِقاً لِأَنَّ اللَّهَ لَا يَدُلُّ عَلَى الْبَاطِنِ الْخَفِيِّ مِنَ الْعَقْلِ إِلَّا بِظَاهِرٍ مِنْهُ وَ نَاطِقٍ عَنْهُ.
این روایتِ امام کاظم (ع) به هشام، در واقع «روانشناسیِ باطن» است.
اگر پیش از این از «یاقوت سرخ» و «قبض و بسط» میگفتیم،
اینجا امام (ع) به ما «مکانیسمِ نگهداریِ این یاقوت» را یاد میدهد.
***
#دلنوشته
لرزشِ قلب؛ چراغِ عقل و ثباتِ یاقوت
ای دل،
اینکه مؤمنانِ صالح، آن دعایِ جانسوز را میخواندند:
«رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا»
برایِ این است که میدانستند قلب، به غایت فرّار و لغزنده است.
قلب، مثلِ همان یاقوتِ سرخی است که اگر لحظهای در دستِ «عقل»،
محکم نگاه داشته نشود، غبار میگیرد، کدر میشود
و به سمتِ «عما» (کوری) و «ردا» (سقوط) میچرخد.
خشیّت، فرزندِ عقل است
امام کاظم (ع) چه قاعدهیِ دقیقی را روشن میکند:
«إِنَّهُ لَمْ يَخَفِ اللَّهَ مَنْ لَمْ يَعْقِلْ عَنِ اللَّهِ»
کسی که «خدا را در کارکردهایش» نمیفهمد (تعقل نمیکند)، هرگز از او نمیترسد (خشیّت ندارد).
اینجا خشیّت، دیگر یک احساسِ درونیِ صرف نیست؛
«عقلانیتِ ایمانی» است.
یعنی خشیّت، محصولِ «فهمیدنِ سیستمِ خدا» است.
کسی که قبض را میفهمد، بسط را میشناسد،
و اخم و لبخندِ حق را در آینهیِ قلبش تشخیص میدهد،
او «تعقل» کرده است.
و کسی که این سیستم را بفهمد، ناخودآگاه خاشع میشود.
چرا؟
چون میبیند که همهچیز در دستِ اوست؛
و همین دیدن، قلب را به یک «معرفتِ ثابت» میرساند.
ثباتِ قلب؛ یاقوتِ بیلرزش
امام میفرماید:
«وَ مَنْ لَمْ يَعْقِلْ عَنِ اللَّهِ لَمْ يُعْقَدْ قَلْبُهُ عَلَى مَعْرِفَةٍ ثَابِتَةٍ يُبْصِرُهَا»
کسی که از خدا تعقل نکند،
قلبش بر معرفتی ثابت گره نمیخورد تا بتواند با آن [حقیقت را] ببیند.
بدونِ این عقلانیت (فهمِ نظامِ قبض و بسط)،
قلب مدام میلرزد، مدام تغییرِ فاز میدهد، مدام از نوری به ظلمتی میافتد.
اما با این عقل، قلب «گره میخورد»؛
گویی یاقوتِ جان،
صیقلِ نهاییاش را میگیرد و ثابت میشود.
آنگاه است که مؤمن، «میبیند».
نه با چشمِ سر، که با حقیقتِ قلبش.
آینهیِ تطابق؛ از سرّ تا علن
و سرانجام، امام (ع) محکِ این یاقوت را به دستِ ما میدهد:
چگونه بفهمیم این نور، نورِ واقعی است؟
«لَا يَكُونُ أَحَدٌ كَذَلِكَ إِلَّا مَنْ كَانَ قَوْلُهُ لِفِعْلِهِ مُصَدِّقاً وَ سِرُّهُ لِعَلَانِيَتِهِ مُوَافِقاً»
هیچکس به این ثبات نمیرسد،
مگر کسی که گفتارش تصدیقکنندهیِ کردارش باشد و پنهانش با آشکارش موافق باشد.
این همان «اصلِ تطابق» است.
نوری که در باطنِ یاقوت است، باید در ظاهرِ یاقوت هم بتابد.
خداوند، باطنِ خفته در عقل را، جز با ظاهری که از آن سخن میگوید، آشکار نمیکند.
یعنی اگر کسی ادعایِ «خشیّت» دارد، اما در عمل،
در قبضها بیصبری میکند و در بسطها غفلت،
این یاقوت هنوز صیقل نخورده است.
ای دل،
این است آن پیوندِ نهایی:
«خشیت، یعنی تعقلِ قبض و بسطِ حق.»
این تعقل، قلب را ثابت میکند.
و این ثبات، خود را در هماهنگیِ «پنهان و آشکار» نشان میدهد.
اگر پنهانِ تو، از آشکارِ تو زیباتر نیست،
اگر عملت، تصدیقکنندهیِ ایمانت نیست،
هنوز به آن «معرفتِ ثابت» نرسیدهای.
پس، مدام دعا کن:
«رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا…»
که قلبِ مؤمن، لرزانترین یاقوتِ عالم است؛
مگر آنکه با چراغِ عقل، در محضرِ او، ثابت نگاه داشته شود.
این روایت از امام صادق (ع)، انگار «نسخهی درمانیِ نهایی» برای آن یاقوت سرخی است که تا اینجا از آن گفتیم. این کلمات، فراتر از اخلاق، یک «روانشناسیِ الهی» است که به مؤمن میآموزد چگونه در دنیایی که مدام میخواهد قلب را آلوده کند، سالم بماند.
«زهد؛ تعادلِ یاقوت در کورهی دنیا»
«زهد» همان «حفظِ تعادلِ قلب» است تا نه در فقدان بلرزد و نه در وفور، دچار تپشهایِ کاذب شود.
***
#دلنوشته
زهد؛ تعادلِ یاقوت در کورهی دنیا
ای دل،
امام صادق (ع) به ما یاد میدهد که دنیا را چگونه ببینیم.
نه با عینکِ حسرت،
نه با عینکِ طمع،
بلکه با عینکِ «میتّه» (مردار).
این استعاره، نه برای نفرت است، که برای «حفظِ حساسیتِ قلب» است.
وقتی قلب، یاقوتِ سرخِ الهی است،
نباید به دستِ هر چیزی بیفتد.
نباید به هر چیزی «بچسبد».
امام میگوید:
«ما أَنْزَلْتُ الدُّنْيَا مِنْ نَفْسِي إِلَّا بِمَنْزِلَةِ الْمَيْتَةِ»
دنیا برای مؤمن،
یعنی چیزی که فقط برای رفعِ اضطرار به سراغش میرود؛
نه برایِ زیستن در آن.
چرا؟ چون امام نگرانِ «اغترار» است؛
همان فریب خوردن از مهلتِ الهی.
بسیاری از ما،
مهلتِ خدا و رزقِ او را،
«تأییدِ» او میپنداریم و آرام میگیریم.
اما امام میگریست و میگفت:
«ذَهَبَتْ وَ اللَّهِ الْأَمَانِيُّ»
(به خدا قسم، آرزوها با این آیه از دست رفت).
این همان «ترسِ عارفانه» است؛
همان خشیتی که اوجِ دانش است.
زهد؛ یعنی «خانه تکانیِ هیجانی»
بسیاری «زهد» را به معنایِ ترکِ دنیا میگیرند،
اما امام (ع) در این روایت،
زهد را به یک «حالتِ روانیِ متعادل» معنا میکند:
«لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ»
این یعنی «Homeostasisِ قلب».
زهد، یعنی قلبِ تو در برابرِ «فقدان» (قبض) و «وفور» (بسط)،
نوسانِ شدید نداشته باشد.
نه در از دست دادنِ چیزی «تأسف» بخوری (که یاقوتت بشکند)،
و نه در به دست آوردنِ چیزی «غرور» کنی (که یاقوتت غبار بگیرد).
زهد، یعنی «ثباتِ یاقوت».
و عجیب اینجاست که امام (ع) «خوف» و «زهد» را به هم گره میزند:
«أَعْلَمُهُمْ بِهِ أَزْهَدُهُمْ فِيهَا»
هر که خدا را بهتر بشناسد، خائفتر است،
و هر که خائفتر است، زاهدتر است.
یعنی «خشیّت»، دارویی است که دنیا را در چشمِ انسان کوچک میکند؛
وقتی چیزی در چشمِ تو کوچک شد،
دیگر برایش نه میگریی و نه میخندی.
این همان «آرامشِ ولایی» است.
یاقوتِ سرخ؛ آنقدر حساس که مورچه را هم نمیآزارد
و اوجِ این بحث، در توصیفِ «ابرار» است:
«فَازَ وَ اللَّهِ الْأَبْرَارُ… هُمُ الَّذِينَ لَا يُؤْذُونَ الذَّرَّ»
این یعنی یاقوتِ قلبِ مؤمن،
چنان حساس و لطیف شده است که حتی کوچکترین رنجی برای دیگری (حتی یک مورچه)، برایش غیرقابلِ تحمل است.
این همان «حُسنِ خلق» است که از تقوا میجوشید؛
انسانی که از خدا میترسد،
قلبش چنان نرم میشود که حتی به کوچکترین موجودِ عالم هم رحم میکند.
خشیّت، انسان را خشن نمیکند؛ او را «لطیف» میکند.
پادزهرِ تنهایی (وحشت)
و در نهایت، نسخهیِ امام برایِ «تنهاییِ وجودی» یا همان «استیحاش» چیست؟
«اتَّقِ اللَّهَ حَيْثُ كُنْتَ فَإِنَّكَ لَا تَسْتَوْحِشُ»
«از خدا بترس (تقوا داشته باش) هر کجا که هستی،
تا هرگز احساسِ تنهایی نکنی.»
این برایِ ما که با روح و روانِ انسان سروکار داریم، چقدر آشناست!
بسیاری از اضطرابها و افسردگیهایِ انسانِ امروز، از «تنهایی» است.
امام میگوید:
اگر قلبت را با «خشیّت» به منبعِ نور (خدا) گره بزنی،
دیگر تنها نیستی.
تو در محضرِ اویی.
این همان درمانِ قطعیِ «وحشت» است.
کسی که در محضرِ حق است،
در هیچ جایِ این دنیا،
احساسِ غربت نمیکند.
این حدیثِ نبوی، در واقع **«ترازویِ نهایی»** برای سنجشِ کیفیتِ نور است. اگر پیش از این از «یاقوت» و «خشیّت» و «تعقل» گفتیم، اکنون پیامبر اکرم (ص) به ما میگویند که این نور، چگونه میتواند یا «الماسِ صیقلیافته» شود و یا «آینهایِ کدر و فریبنده».
«علم؛ یا صیقلِ یاقوت یا غبارِ کبر»
***
#دلنوشته
علم؛ یا صیقلِ یاقوت یا غبارِ کبر
ای دل،
بسیاری گمان میکنند که «دانستن»،
خود به تنهایی به معنای «روشن شدن» است؛
اما پیامبر اکرم (ص) از ما میخواهند که نگاهمان را از «مقدارِ دانستن»،
به «کیفیتِ اثرِ دانستن» تغییر دهیم.
علم، مثلِ نوری است که میتواند یا یاقوتِ درون را شفافتر کند،
یا چنان بر آن بتابد که کدر و درخشانِ فریبنده شود.
مسیرِ نخست: علم به مثابهیِ «پایین آمدنِ درست»
پیامبر (ص) میفرمایند:
«مَنْ طَلَبَ الْعِلْمَ لِلَّهِ… ازْدَادَ فِي نَفْسِهِ ذُلًّا وَ فِي النَّاسِ تَوَاضُعاً وَ لِلَّهِ خَوْفاً وَ فِي الدِّينِ اجْتِهَاداً»
هر که علم را برای «خدا» بخواهد، هر دری که بر آن بگشاید، چهار درِ جدید به روی او باز میشود:
۱. در درونِ خودش، «ذُلّ» (تواضع و فروتنیِ درونی) مییابد.
۲. در برابرِ مردم، «تواضع» (نرمخویی) مییابد.
۳. در برابرِ خدا، «خوف» (همان خشیّتِ آگاهانه) مییابد.
۴. و در مسیرِ دین، «اجتهاد» (پشتکار و تلاشی بیوقفه) مییابد.
ببین چقدر زیباست! علمِ واقعی، انسان را «بالا/کبر» نمیبرد، بلکه او را «عمیقتر» میکند.
علمی که از آن «خدا» را میخواهی، تو را به سمتِ «پایین آمدن» میبرد؛
به سمتِ فروتنی، به سمتِ کوچک شدن در برابرِ عظمتِ حق.
این همان علم است که یاقوت را صیقل میدهد.
علمی که هر چه بیشتر میدانی،
بیشتر میفهمی که چقدر «کم» میدانی،
و این «کم دانستن»،
همان خشیّت است که قلب را به لرزه و حیات میاندازد.
مسیرِ دوم: علم به مثابهیِ «بالا رفتنِ کاذب»
اما مسیرِ دیگر، مسیرِ فریب است:
«مَنْ طَلَبَ الْعِلْمَ لِلدُّنْيَا وَ الْمَنْزِلَةِ عِنْدَ النَّاسِ…
ازْدَادَ فِي نَفْسِهِ عَظَمَةً وَ عَلَى النَّاسِ اسْتِطَالَةً وَ بِاللَّهِ اغْتِرَاراً وَ مِنَ الدِّينِ جَفَاءً»
هر که علم را برایِ دنیا، برایِ مقام، برایِ جایگاه و برایِ نزدیکی به قدرت بخواهد،
هر دری که باز کند، چهار درِ تاریک به روی او میگشاید:
۱. در درونِ خودش، «عظمت» (خودبزرگبینی و کبر) مییابد.
۲. در برابرِ مردم، «استطاله» (خودبرتربینی و تحقیرِ دیگران) مییابد.
۳. در برابرِ خدا، «اغترار» (خودفریبی و غرورِ کاذب) مییابد.
۴. و در دین، «جفاء» (سستی و بیرحمی و دور شدن از روحِ دین) مییابد.
این همان جایی است که علم،
برخلافِ نیتش،
به «غبارِ سیاه» بر روی یاقوت تبدیل میشود.
این علم، نه تنها نور را نمیآورد، بلکه «نور را پنهان میکند».
علمی که به تو «کبر» بدهد، علم نیست؛
بلکه یک «آلودگیِ فکری» است که در لباسِ دانش خود را جا داده است.
این علم، تو را از «خشیّت» دور میکند،
چون تو به جایِ «فهمیدنِ خدا»،
به «فهمیدنِ جایگاهِ خودت در برابرِ خدا» مشغول شدهای.
هشدارِ نهایی: حجّت بر خود
پیامبر (ص) با لحنی که لرزه بر اندامِ صاحبانِ ادعا میاندازد، میفرمایند:
«فَلْيَكُفَّ وَ لْيُمْسِكْ عَنِ الْحُجَّةِ عَلَى نَفْسِهِ وَ النَّدَامَةِ وَ الْخِزْيِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ»
هر که از این علمِ بیروح و کبرآمیز بهره میبرد،
بهتر است که از آن دست بکشد؛
تا مبادا این دانش، در روز قیامت،
تنها «حجّتی» باشد بر علیه خودش،
و تنها باعثِ «ندامت» و «خواری» او شود.
ای دل،
باید بپرسیم:
آیا این دانشی که در اختیار داریم، ما را «خاشعتر» کرده است؟
آیا ما را در برابرِ حق «کوچکتر» کرده است؟
آیا ما را در برابرِ خلق «مهربانتر» کرده است؟
اگر پاسخ «نه» است، پس مراقب باش!
تو در حالِ جمع کردنِ «غبار» هستی، نه «نور».
تو در حالِ ساختنِ یک «کبرِ پوشیده در لباسِ معرفت» هستی.
یادمان باشد:
«علمِ واقعی، آن است که «خشیّت» بیاورد.»
و خشیّت، یعنی همان «لرزشِ یاقوت» در برابرِ شکوهِ بیکرانِ حق.
#دلنوشته
هشدارِ حکمت؛ وقتی یاقوت، سنگ میشود
ای دل،
بسیاری از ما در میانِ کلماتِ زیبا،
در میانِ بحثهای علمی و در میانِ شعارهای مذهبی، گم میشویم؛
اما حکمتِ آل داوود (ع) با صدایی رعدآسا،
بر ما فریاد میزند تا از این خوابِ سنگین بیدار شویم.
تضادِ گفتار و حال
«كَيْفَ تَتَكَلَّمُ بِالْهُدَى وَ أَنْتَ لَا تُفِيقُ عَنِ الرَّدَى»
«چگونه از هدایت سخن میگویی،
در حالی که هنوز از سقوط و نابودی (ردی) بیدار نشدهای؟»
این اولین ضربه است: «بیخوابیِ باطنی».
چگونه میتوان از «نور» گفت،
در حالی که تمامِ وجودِ انسان در «ظلمتِ» عادتها و رذایل غرق است؟
این یعنی آن شکافِ عمیق میانِ «آنچه میدانیم» و «آنچه هستیم».
ما ممکن است از «خشیّت» بنویسیم،
اما در عمل، هر روز با «جبرانکاریهایِ بیروح»،
از سقوطِ خود جلوگیری نمیکنیم.
این همان جایی است که یاقوت، دیگر نمیتپد،
بلکه در زیرِ لایهای از گناه، از کار میافتد.
بیماریِ اصلی: قساوت (سختدلی)
«أَصْبَحَ قَلْبُكَ قَاسِياً وَ لِعَظَمَةِ اللَّهِ نَاسِياً»
«آیا قلب تو سخت شده و عظمتِ خدا را فراموش کرده است؟»
ای دل،
بزرگترین تراژدیِ یک انسان،
این نیست که «نمیداند»،
بلکه این است که «نمیفهمد و حس نمیکند».
سختدلی، یعنی از دست رفتنِ «حساسیتِ یاقوت».
وقتی قلب سخت میشود،
دیگر «قبض» (تنگی) را به عنوان یک هشدارِ الهی نمیشناسد؛
او آن را به عنوان یک فشارِ روانیِ ساده میپذیرد و از آن عبور میکند،
بدون آنکه به سوی «بازگشت» (توبه) حرکت کند.
سختدلی، یعنی فراموش کردنِ «عظمت».
وقتی عظمتِ خدا در چشمِ انسان کوچک شود،
همه چیز (دنیا، نفس، قدرت) بزرگ میشود.
و وقتی همه چیز بزرگ شود،
دیگر جایی برای «خشیّت» باقی نمیماند.
میانهیِ میان: ترس و امید
حکمتِ این کلمات، یک درمانِ دوگانه برای بازگرداندنِ نرمی به قلب است:
«لَمْ تَزَلْ مِنْهُ خَائِفاً وَ لِمَوْعِدِهِ رَاجِياً»
«…همواره از او (خدا) میترسیدی و به وعدهی او امیدوار بودی.»
این همان «تعادلِ نهایی» است که از آن گفتیم.
اگر فقط بترسی،
دچار «یأس» و «قبضِ بیپایان» میشوی و از مسیر خارج میشوی.
اگر فقط امیدوار باشی،
دچار «غفلت» و «بسطِ کاذب» میشوی و خودت را فریب میدهی.
اما آنکه «خدا را میشناسد»، در میانهیِ این دو حرکت میکند:
«خوف» (برای مراقبت از یاقوت)
و «رجاء» (برای پناه بردن به رحمت در پسِ هر قبض).
حقیقتِ تنهایی (انفراد)
و در پایان،
حکمت با تصویری تکاندهنده، ما را به «تنهاییِ وجودی» بازمیگرداند:
«وَيْحَكَ كَيْفَ لَا تَذْكُرُ لَحْدَكَ وَ انْفِرَادَكَ فِيهِ وَحْدَكَ»
«وای بر تو! چگونه یادِ لحد (گور) و تنهاییِ خود را در آن نمیکنی؟»
این، پایانِ تمامِ جنجالهاست.
تمامِ آن مقامها،
تمامِ آن علمها،
تمامِ آن بحثهای کلامی،
در برابرِ آن لحظهای که انسان،
تنها با «یاقوتِ خویش» و «خالقی که او را میبیند» در تاریکیِ خاک قرار میگیرد، رنگ میبازند.
این «یادِ مرگ»، نه برای ایجادِ افسردگی،
بلکه برای «بیدار نگه داشتنِ نور» است.
مرگ، همان لحظهای است که تمامِ «ظاهرها» فرو میریزد
و تنها آنچه باقی میماند، «باطنِ صیقلیافته» است.
پس، ای دل،
اگر میخواهی در آن تنهایی، تنها با یک «نور» باشی،
باید امروز، در میانِ جمع، با «نور» زندگی کنی.
باید امروز، یاقوتت را از سختدلی نجات دهی.
#دلنوشته
اوجِ معرفت؛ صیقلِ نهاییِ یاقوت
ای دل،
ما از قبض و بسط گفتیم،
از علمِ نافع و علمِ حجاب،
و از قساوت و زنده ماندنِ قلب.
اما اکنون به قله میرسیم.
جایی که تمامِ این حرکتها،
در یک «نقطه» متمرکز میشود:
«خشیّتِ در غیب».
معرفت؛ موتورِ محرکِ خشیّت
پیامبر (ص) با یک فرمولِ ساده و در عین حال شگفتانگیز،
رابطهٔ میان «دانستن» و «شدن» را تبیین میکنند:
«مَنْ كَانَ بِاللَّهِ أَعْرَفَ كَانَ مِنَ اللَّهِ أَخْوَفَ»
«هر که به خدا عارفتر باشد، از او خائفتر است.»
این خشیّت، از جنسِ «ترسِ بیمارگونه» (که اضطراب میآورد) نیست.
این همان خشیّتِ ناشی از «شکوه» است.
وقتی یک پزشک،
پیچیدگیِ خلقتِ یک سلول را درک میکند،
در برابرِ «طراحِ آن سیستم»، احساسِ نوعی «خضوعِ هوشمندانه» دارد.
این ترس، عاملِ حرکت است، نه عاملِ سکون.
این ترس، یاقوت را در جایگاهِ خویش «میلرزاند» تا زنگار نگیرد.
ناظرِ درونی؛ علاجِ «خودِ کاذب»
پیامبر (ص) به ابنمسعود درسی میدهند که پایهٔ سلامتِ روانِ ماست:
«يَا ابْنَ مَسْعُودٍ، اخْشَ اللَّهَ بِالْغَيْبِ كَأَنَّكَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَرَهُ فَإِنَّهُ يَرَاكَ»
«ای ابنمسعود! از خدا در غیب چنان بترس که گویی او را میبینی،
و اگر تو او را نمیبینی، او تو را میبیند.»
این همان «حضورِ مستمر» است.
وقتی انسان بپذیرد که در تمامیِ لحظاتِ «خلوت» و «خفیه»،
یک «ناظرِ بصیر» وجود دارد،
آن «خودِ کاذبی» که پشتِ ماسکهای اجتماعی پنهان میشود، فرو میریزد.
این یعنی «یکپارچگیِ شخصیت».
یعنی همانطور که هستی، باشی.
این، نهاییترین درمان برایِ اضطرابهایی است که از ناهماهنگیِ میانِ «ظاهر» و «باطن» سرچشمه میگیرند.
قلبِ منیب؛ دروازهٔ صلح
و در نهایت، خداوندِ متعال وعدهٔ بازگشت میدهد:
«مَنْ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ وَ جاءَ بِقَلْبٍ مُنِيبٍ، ادْخُلُوها بِسَلامٍ ذلِكَ يَوْمُ الْخُلُودِ»
«کسی که در نهان،
از خدای رحمان ترسید و با «قلبی منیب» (بازگشتکننده) آمد،
(به او گفته میشود) با سلامتی (از هر گزندی) وارد آن (بهشت) شوید،
این روزِ جاودانگی است.»
«قلبِ منیب»،
همان قلبِ یاقوتی است که در طولِ این مسیر،
نه به «قبض» گرفتار ماند و نه در «بسط» مست شد.
او «بازگشت» را آموخت.
هر بار که غبار گرفت، بازگشت.
هر بار که لرزید، بازگشت.
این قلب، دیگر «سنگ» نیست.
او «سلام» را درونِ خود دارد.
و کسی که با «سلام» در درونِ خود حرکت کند،
در هر لحظه،
در بهشتِ حضور است.
#دلنوشته
پرورشِ الهی؛ سپرِ یاقوت در طوفانِ فتنهها
ای دل،
پنداشتهای که «خوف» و «خشیّت»،
تنها پدیدههایی درونروانی و بریده از عالمِ واقعاند؟
امام صادق (ع) دستِ ما را میگیرد تا نشان دهد چگونه آن شعلهٔ لرزانِ درون،
تبدیل به یک ایستادگیِ پولادین در صحنهٔ گیتی میشود.
از شناخت تا حرکت
«مَنْ عَرَفَ اللَّهَ خَافَهُ وَ مَنْ خَافَ اللَّهَ حَثَّهُ الْخَوْفُ مِنَ اللَّهِ عَلَى الْعَمَلِ بِطَاعَتِهِ وَ الْأَخْذِ بِتَأْدِيبِهِ»
«هر که خدا را شناخت، از او ترسید؛
و هر که از خدا ترسید، این ترس او را بر عمل به طاعتِ او و پذیرشِ ادبورزیِ الهی برانگیخت.»
ببین این زنجیره چقدر منطقی و پویاست:
معرفت، خشیّت میزاید؛
و خشیّت، موتورِ محرکِ عمل میشود.
ترسِ از خدا، ترسی نیست که تو را منجمد و فلج کند (مانند فوبیا یا اضطرابهای مرضی)،
بلکه ترسی است که به تو «شتاب» (حثّ) میدهد.
شتاب به سویِ چه؟
به سویِ طاعت و تسلیم در برابر «تأدیبِ الهی» (پرورش یافتن به آدابِ پروردگار).
یاقوتِ سرخ، در کورهٔ این «تأدیب» است که از سنگی خشن و خام،
به گوهری تراشخورده و قیمتی تبدیل میشود.
پذیرشِ تأدیبِ خدا یعنی پذیرشِ تمامِ قبضها و بسطها به عنوانِ ابزارِ تربیتِ جان.
امنیت در غوغایِ فتنهها
سپس امام (ع) مژدهای شگفتآور برای پرورشیافتگانِ این مکتب دارد:
«فَبَشِّرِ الْمُطِيعِينَ الْمُتَأَدِّبِينَ بِأَدَبِ اللَّهِ وَ الْآخِذِينَ عَنِ اللَّهِ أَنَّهُ حَقٌّ عَلَى اللَّهِ أَنْ يُنْجِيَهُ مِنْ مَضَلَّاتِ الْفِتَنِ»
«پس بشارت ده مطیعان و ادبیافتگان به ادبِ خدا را… که بر خدا حق است که آنان را از فتنههای گمراهکننده نجات دهد.»
در روزگاری که فتنهها و بحرانهای فکری، اخلاقی و روانی مانند تاریکیهای شبِ تاریک هجوم میآورند و ذهنها را سرگردان میسازند،
چه چیز میتواند ثباتِ قدم بیاورد؟
روانشناسیِ امروز به دنبالِ «تابآوری» است؛
اما امام (ع) ریشهٔ این تابآوری را در «پذیرشِ ادبِ الهی» معرفی میکند.
کسی که قلبش را به خدا سپرده و تربیتِ او را پذیرفته،
در وسطِ شدیدترین فتنهها،
چشمی بینا و روانی آرام دارد.
خدا خود را متعهد کرده است که این یاقوتهایِ صیقلیافته را از سقوط در درههای گمراهی حفظ کند.
بزرگترین آفتِ دینداری: بُخلِ درون (شُحّ)
و در نهایت، امام (ع) به یک مانعِ بزرگ و ویرانگر اشاره میکند؛
ویروسی که به سرعت یاقوت را کدر و سیاه میکند:
«وَ مَا رَأَيْتُ شَيْئاً هُوَ أَضَرُّ لِدِينِ الْمُسْلِمِ مِنَ الشُّحِّ»
«و هیچ چیزی را برای دینِ یک مسلمان، زیانبارتر از بُخل و تنگنظری نیافتم.»
«شُحّ» تنها بخل در مال نیست؛
تنگنظریِ روح است.
قابض بودنِ خودخواهانهٔ روان است که نمیخواهد خیری از او به دیگران برسد؛
چه علم باشد، چه محبت، چه بخششِ خطاها و چه مال.
کسی که دچارِ «شُحّ» است،
در واقع ادعایِ مالکیتِ مستقل میکند و فقرِ ذاتیِ خود را فراموش کرده است.
این تنگنظری،
تمامِ مجاریِ ورودِ نور را مسدود میکند.
یاقوتِ سرخِ قلب زمانی میدرخشد که باز باشد و بتابد،
اما بخل، آن را در پوستهٔ تاریکِ خودخواهی حبس میکند.
#دلنوشته
ترازویِ اولویتها؛ میانِ نور و فتنههایِ چشمکزن
ای دل،
بسیاری در دنیایِ امروز،
میانِ «دانستن» و «بودن» دچارِ گسست شدهاند؛
دانش را در یک سو و زندگی را در سویِ دیگر میبینند.
اما حقیقتِ هستی،
پیوندی است که هرگز از هم گسسته نمیشود.
پیوندِ ناگسستنی: علم و عمل، دو رویِ یک سکه
«وَ مَا الْعِلْمُ بِاللَّهِ وَ الْعَمَلُ بِطَاعَتِهِ إِلَّا إِلْفَانِ مُؤْتَلِفَانِ»
«شناختِ خدا و عمل به طاعتِ او،
دو همآهنگی هستند که همواره با هم جفتاند.»
ببین چقدر زیباست!
امام (ع) از واژهیِ «إِلْفَانِ مُؤْتَلِفَانِ» استفاده میکنند؛
یعنی دو جفت که با هم انس و الفت دارند.
علمِ به خدا، بدونِ عمل، مانندِ رویاست؛
و عمل به طاعت، بدونِ علم، مانندِ حرکت در تاریکیِ کور است.
آنها که واقعاً «عارف» هستند،
همان «اربابِ علم» (أرباب العلم) هستند؛
یعنی کسانی که علم را از یک «اطلاعاتِ ذهنی»،
به یک «تجربهیِ وجودی» تبدیل کردهاند.
آنها نه تنها میدانند،
بلکه برای او «رغبت» میکنند.
این همان جایی است که خشیّت،
از یک حالتِ ترسِ گذرا،
به یک «سبکِ زندگی» تبدیل میشود.
همانطور که قرآن میفرماید:
«إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ»
«تنها دانشمندان (آگاهان) از خدایِ متعال میترسند.»
فرصتِ طلایی: غنیمتِ روزهایِ عبور
سپس، نوبت به یک مشورتِ مهربانانه اما جدی میرسد:
«فَلَا تَلْتَمِسُوا شَيْئاً مِمَّا فِي هَذِهِ الدُّنْيَا بِمَعْصِيَةِ اللَّهِ وَ اشْتَغِلُوا فِي هَذِهِ الدُّنْيَا بِطَاعَةِ اللَّهِ…»
«پس از هیچچیز در این دنیا به قیمتِ نافرمانی از خدا، طلب نکنید؛
و در این دنیا، خود را به طاعتِ خدا مشغول سازید…»
ای دل،
دنیا، بازارِ فرصتهاست.
امام (ع) به ما میآموزند که «زمان»، تنها سرمایهیِ ماست.
هر آنچه را که از طریقِ «معصیت» به دست میآید،
در واقع «خرید و فروشِ با ضرر» است؛
چون تو در عوضِ یک «لذتِ زودگذر»،
«آلودگیِ یاقوت» را خریدهای.
باید روزها را «غنیمت» شمرد؛
نه با استرس و اضطراب،
بلکه با نگاهی که میداند:
«هر لحظه، فرصتی است برایِ صیقل دادنِ یاقوت و نزدیک شدن به سویِ نجات».
این کار، کمترین میزانِ «تَبِعه» (پیامد و مسئولیت)
و نزدیکترین راه به «عذر» و «نجات» است.
اولویتبندیِ نهایی: ترازویِ حق و باطل
و در نهایت، امام (ع) یک «خطِ قرمز» و یک «مرزِ حساس» را ترسیم میکنند که در آن،
جنگِ اصلیِ انسان جریان دارد:
«فَقَدِّمُوا أَمْرَ اللَّهِ وَ طَاعَتَهُ… وَ لَا تُقَدِّمُوا الْأُمُورَ الْوَارِدَةَ عَلَيْكُمْ مِنْ طَاعَةِ الطَّوَاغِيتِ وَ فِتْنَةِ زَهْرَةِ الدُّنْيَا…»
«پس امرِ خدا و طاعتِ او (و طاعتِ کسانی که خدا طاعتشان را واجب کرده) را بر همه چیز مقدم بدارید؛ و هرگز امرِ خدا را با طاعتِ طاغوتها و فتنهیِ چشمکزنِ دنیا پیش نزنید.»
این، اوجِ مبارزه است.
در زندگیِ ما (ورکلایفها)،
همواره «امرِ خدا» و «امرِ طاغوت» با هم برخورد میکنند.
طاغوت، فقط یک شخصیتِ بیرونی نیست؛
طاغوت میتواند «خواستهٔ نفسِ» ما باشد،
میتواند «فشارهایِ اجتماعی» باشد،
یا میتواند آن «فتنهیِ چشمکزنِ دنیا» (زهرَةِ الدنیا) باشد که با زیباییِ ظاهریاش،
میخواهد ما را از مسیرِ اصلیِ نور منحرف کند.
دو راهِ پیشِ رو داریم:
۱. طاعتِ مقدم:
طاعت از خدا، رسول (ص) و اولیالامر (ع) که ریشه در «نور» دارد.
۲. طاعتِ متأخر (و غلط):
طاعت از چیزهایی که در برابرِ حق ایستادهاند (طاغوتها).
اگر میخواهی یاقوتِ سرخِ دلت،
در میانِ این طوفانها،
همچنان درخشان بماند،
باید «ترازویِ اولویتها» را درست تنظیم کنی.
هر جا که «امرِ خدا» با «امرِ دنیا» برخورد کرد،
اگر به دنبالِ «نجات» و «سلامتِ باطن» هستی،
باید حق را بر هر چیزِ دیگری مقدم بداری.
دین، یک «ایده» نیست،
بلکه یک «انتخابِ مداوم» در هر لحظه از زندگی است.
این روایتِ بینظیر از امام صادق (ع)، یکی از عمیقترین و واقعگرایانهترین نقشههای «روانشناسیِ توحیدی» و «تابآوریِ معنوی» (Spiritual Resilience) است.
برای ما که به عنوان یک پزشک با مفاهیمی چون «احیا» (Resuscitation)، «تروما»، «بازسازی» و «نوسانهای رفتاری» آشنایی داریم، این کلام امام (ع) طنینِ شگفتانگیزی دارد.
امام (ع) در اینجا انسانِ مؤمن را نه یک موجودِ فرشتهخو و بیخطا، بلکه یک «مبارزِ پویا» تصویر میکند که در یک نوسانِ مداوم میانِ «پیروزی» و «شکست» قرار دارد؛
اما تفاوتِ او در «فرمولِ برخاستن» اوست.
***
#دلنوشته
احیایِ الهی؛ نوسانِ مقدس و روانشناسیِ برخاستنِ یاقوت
ای دل،
گمان مبر که یاقوتِ سرخِ درون، اگر صیقل یافت،
دیگر هرگز غبار نمیگیرد یا در تندبادِ نفس نمیلرزد.
حقیقتِ زیستن در این عالم، جهاد است؛
جهادی که در آن افتادن و برخاستن،
تار و پودِ رشدِ ما را میبافد.
نبردِ مداوم؛ گاه ایستادگی، گاه سقوط
امام صادق (ع) سیمایِ واقعیِ یک مؤمن را اینگونه ترسیم میفرمایند:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ مَعْنِيٌّ بِمُجَاهَدَةِ نَفْسِهِ لِيَغْلِبَهَا عَلَى هَوَاهَا فَمَرَّةً يُقِيمُ أَوَدَهَا وَ يُخَالِفُ هَوَاهَا فِي مَحَبَّةِ اللَّهِ وَ مَرَّةً تَصْرَعُهُ نَفْسُهُ فَيَتَّبِعُ هَوَاهَا…»
«به راستی که مؤمن،
همواره درگیر و اهتمامورز به مجاهده با نفسِ خویش است تا بر هوایِ آن چیره شود؛
پس گاه کژیهایِ نفس را راست میکند و به خاطرِ محبتِ خدا با هوایِ آن مخالفت میورزد،
و گاه نفسش او را به زمین میزند (صرع میکند) و او از هوایِ نفس پیروی میکند…»
ببین چقدر این نگاه واقعبینانه و تسکیندهنده است!
ای دل، تو ربات نیستی؛
تو انسانی با تمامِ جاذبههای خاک و کششهای افلاک.
عبارتِ «تَصْرَعُهُ نَفْسُهُ» تصویرِ یک کشتیِ نفسگیر است.
«صرع» یعنی به زمین کوبیده شدن در کشتی.
گاهی نفس چنان ماهرانه ضربه میزند که یاقوتِ دل به زمین میافتد و خاکآلود میشود.
اما داستان در اینجا به پایان نمیرسد.
تفاوتِ مؤمن با دیگران در این نیست که هرگز به زمین نمیخورد؛
تفاوت در این است که او در خاک نمیماند.
احیایِ قلبی-ریویِ روح (Spiritual CPR)
اینجاست که زیباترین واژه تجلی میکند:
«فَيَنْعَشُهُ اللَّهُ فَيَنْتَعِشُ وَ يُقِيلُ اللَّهُ عَثْرَتَهُ…»
«پس خداوند او را احیا میکند (برمیانگیزد/بلند میکند) و او برخیزد،
و خدا از لغزشش درگذرد…»
واژهیِ «يَنْعَشُهُ» از مادهیِ «نعش» به معنایِ بلند کردنِ افتاده، نجات دادن و به حیات بازگرداندن است. در اصطلاحِ پزشکیِ امروز، «إنعاش» همان «احیاء» (Resuscitation) است.
وقتی نفسِ اماره، ضربهای کاری به قلب میزند و جریانِ نورِ درون قطع میشود (یک ایستِ قلبیِ روحی)، پروردگارِ مهربان رهایش نمیکند.
او با دستانِ رحمتش، عملیاتِ «احیایِ روح» را آغاز میکند.
خداوند یاقوتِ بر زمینافتاده را بلند میکند،
غبارش را میتکاند و به او جانی دوباره میبخشد.
این همان جریانِ مداومِ فیض است که اجازه نمیدهد سقوط،
تبدیل به «مرگِ همیشگیِ قلب» شود.
رشدِ پس از سقوط (Post-Fall Growth)
مؤمنی که طعمِ این احیایِ الهی را چشیده، چگونه پاسخ میدهد؟
«فَيَتَذَكَّرُ وَ يَفْزَعُ إِلَى التَّوْبَةِ وَ الْمَخَافَةِ فَيَزْدَادُ بَصِيرَةً وَ مَعْرِفَةً لِمَا زِيدَ فِيهِ مِنَ الْخَوْفِ…»
«پس او متذکر میشود و با بیقراری و پناهجویی به سویِ توبه و ترس (خشیّت) میشتابد؛
و به سببِ آن ترسی که در وجودش افزون گشته، بصیرت و معرفتش بیشتر میشود…»
این شگفتانگیزترین بخشِ روانشناسیِ اهلبیت (ع) است:
«رشدِ پس از سقوط».
لغزش برایِ مؤمن، پایانِ راه نیست،
بلکه سکویِ پرتابِ اوست.
او وقتی میبیند که چگونه پس از سقوط،
دوباره موردِ لطف و احیایِ پروردگار قرار گرفته،
«خوف» و «خشیّت»ش عمیقتر میشود؛
ترسی از جنسِ «شرمساریِ عاشقانه در برابرِ معشوقِ بخشنده».
این خوفِ جدید،
چشمانِ او را بازتر میکند و به او «بصیرتِ ثانویه» میدهد.
او حالا راههایِ نفوذِ شیطان را بهتر میشناسد.
یاقوتِ او پس از شستوشو با اشکِ توبه،
حتی از روزِ اول هم درخشانتر و مقاومتر میشود.
لمسِ شیطان و زایشِ نورِ بصیرت
امام (ع) سندِ این روانشناسیِ پویا را آیهٔ شریفهٔ قرآن قرار میدهند:
«إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُون»
«به راستی کسانی که تقوا پیشه کردهاند، هرگاه وسوسهای از شیطان به آنان برسد (یا طوافی از شیطان بر گردِ قلبشان رخ دهد)، متذکر میشوند و ناگهان بینا میگردند.» (اعراف/۲۰۱)
«طائف» آن شیطانی است که گردِ دژِ یاقوت میچرخد تا روزنهای برای نفوذ بیابد.
او گاهی موفق میشود ضربهای بزند،
اما همین «مساسِ شیطان»،
آژیرِ خطرِ یادِ خدا (تذکر) را به صدا درمیآورد.
این یادآوری، فوراً نورِ بصیرت را روشن میکند.
آنان ناگهان میبینند که در چه پرتگاهی ایستاده بودند و با قدرتِ توبه،
گام به عقب برمیدارند.
پس ای دل،
از لغزشهایِ ناخواستهات ناامید مشو؛
که ناامیدی، مرگِ همیشگیِ یاقوت است.
اگر زمین خوردی، چشم به دستِ احیاگرِ او بدوز.
بگذار این سقوط، تو را خاشعتر، داناتر و بیناتر کند.
یاقوتِ شکسته و بند خورده با بندِ توبه، پیشِ خریدارِ حق، قیمتیتر است…
#دلنوشته
احیای دل؛ وقتی مؤمن پس از لغزش بیناتر میشود
ای دل،
راهِ خدا، راهِ انسانِ بیتزلزل نیست.
انسان، در میانهی کشاکشِ نور و هوس،
بارها باید خویش را از نو انتخاب کند.
مؤمن، کسی نیست که نفسش خاموش شده باشد؛
مؤمن، کسی است که از مجاهده با نفس، خسته نمیشود.
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ مَعْنِيٌّ بِمُجَاهَدَةِ نَفْسِهِ لِيَغْلِبَهَا عَلَى هَوَاهَا»
«مؤمن، پیوسته به مجاهده با نفسِ خویش مشغول است
تا او را بر خواهشهایش چیره گرداند.»
این تعبیر، چقدر صادقانه و آرامبخش است.
امام (ع) نمیفرمایند که مؤمن یکبار برای همیشه از نفس عبور میکند؛
بلکه میفرمایند شأنِ او، درگیر بودن با این میدان است.
یعنی اصلِ ایمان، در «بینبرد بودن» نیست؛ در «رها نکردنِ نبرد» است.
گاهی اصلاح، گاهی افتادن
«فَمَرَّةً يُقِيمُ أَوَدَهَا وَ يُخَالِفُ هَوَاهَا فِي مَحَبَّةِ اللَّهِ»
«گاه کجیِ نفس را راست میکند و از سرِ محبتِ خدا با هوای آن مخالفت میورزد.»
چه تعبیر لطیفی: «يُقِيمُ أَوَدَهَا»؛
یعنی نفس، کژی پیدا میکند،
میلش منحرف میشود،
و مؤمن دوباره آن را راست میکند.
این همان تربیتِ باطنی است؛
همانجا که دل،
به خاطرِ محبتِ خدا،
به خواستهای «نه» میگوید.
نه از سرِ خشونت با خویش،
بلکه از سرِ وفاداری به نوری برتر.
اما روایت، واقعبینی را رها نمیکند:
«وَ مَرَّةً تَصْرَعُهُ نَفْسُهُ فَيَتَّبِعُ هَوَاهَا»
«و گاهی نفس، او را بر زمین میزند و او از هوای آن پیروی میکند.»
ای دل،
اینجا امام (ع) پرده از حقیقتی دردناک اما نجاتبخش برمیدارند:
گاه انسان فقط نمیلغزد، بلکه «به زمین زده میشود».
نفس، همیشه با وسوسههای ضعیف نمیآید؛
گاهی چنان حمله میکند که آدمی تعادلِ درونش را از دست میدهد.
و همینجاست که سالک،
اگر خود را نشناسد،
یا به غرور میافتد یا به یأس.
غرور، پیش از سقوط؛
و یأس، پس از آن.
رازِ امید؛ خدا مؤمنِ افتاده را رها نمیکند
اما زیباییِ روایت، تازه از اینجا آغاز میشود:
«فَيَنْعَشُهُ اللَّهُ فَيَنْتَعِشُ وَ يُقِيلُ اللَّهُ عَثْرَتَهُ»
«پس خدا او را برمیانگیزد و جانش میبخشد،
و خدا لغزشش را جبران میکند.»
اینجا عمیقترین حقیقتِ تربیتِ الهی نهفته است:
مؤمن، اگرچه میافتد، اما در افتادن تمام نمیشود.
دستِ خدا، پس از سقوط نیز کار میکند.
او فقط فرماندهندهی راه نیست؛
«احیاگرِ دلهایِ افتاده» نیز هست.
«یاقوتِ سرخِ دل» اگرچه در خاکِ هوس بیفتد،
اگر هنوز رشتهای از صدق در او باقی باشد،
نسیمِ رحمت، دوباره آن را برمیدارد.
خدا، افتادنِ بندهی مؤمن را به آخرِ قصه تبدیل نمیکند؛
بلکه آن را به آستانهی بیداری بدل میسازد.
لغزش اگر به توبه برسد، تبدیل به بصیرت میشود
«فَيَتَذَكَّرُ وَ يَفْزَعُ إِلَى التَّوْبَةِ وَ الْمَخَافَةِ»
«پس متذکر میشود و با هراس و پناهجویی به سوی توبه و خوف میشتابد.»
اینجا تفاوتِ مؤمن با اهلِ غفلت آشکار میشود.
اهلِ غفلت پس از خطا، خطا را توجیه میکنند؛
اما مؤمن پس از خطا، «به خود بازمیگردد».
توبه برای او فقط پشیمانی نیست؛
یک «بازگشتِ شتابان» است،
یک فزع،
یک دویدنِ درونی به سویِ پناه.
و این بازگشت، او را کوچک نمیکند؛ عمیق میکند.
«فَيَزْدَادُ بَصِيرَةً وَ مَعْرِفَةً لِمَا زِيدَ فِيهِ مِنَ الْخَوْفِ»
«و بر اثرِ افزوده شدنِ خوف در او،
بر بصیرت و معرفتش افزوده میشود.»
چه حقیقتِ شگفتی:
اگر لغزش، به توبهی راستین برسد، فقط جبران نمیشود؛
بلکه میتواند منشأِ «رشدِ معرفت» شود.
یعنی بنده، پس از برخاستن، گاهی از پیش از افتادن هم بیناتر میشود.
چون این بار، هم ضعفِ خود را شناخته،
هم مهربانیِ خدا را،
و هم راههایِ پنهانِ نفوذِ شیطان را.
تماسِ شیطان، اگر دل زنده باشد، به بیداری ختم میشود
امام (ع) این حقیقت را با آیهای روشن میکنند:
«إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ»
«کسانی که تقوا دارند،
چون طائفی از شیطان به آنان برسد،
متذکر میشوند،
و ناگاه بینا میگردند.»
شیطان، بر گردِ دل میگردد؛
گاه با خواهش،
گاه با خشم،
گاه با غفلت،
گاه با خودبینی.
اما فرقِ دلِ بیدار با دلِ مرده این است که
دلِ زنده،
با تماسِ فتنه خاموش نمیشود؛
«یادش میآید».
و همین تذکر،
چراغِ بصیرت را دوباره روشن میکند.
ای دل،
نجات، در آن نیست که هرگز طائفی از شیطان به تو نرسد؛
نجات، در آن است که وقتی رسید، تو هنوز راهِ بازگشت را بشناسی.
هنوز یادِ خدا در تو زنده باشد.
هنوز از درون، ندایی تو را به توبه بخواند.
مؤمن، با هر برخاستن پختهتر میشود
پس مؤمنِ حقیقی، در این میدان، فقط در حالِ مقاومت نیست؛
در حالِ «آموختن از افتادن و برخاستن» نیز هست.
هر بار که نفس را مهار میکند، دلش نیرومندتر میشود؛
و هر بار که پس از لغزش به خدا بازمیگردد، چشمِ جانش روشنتر.
اینگونه است که خوف، دیگر فقط ترس نیست؛
بلکه نگهبانِ بیداری است.
توبه، فقط پاککردنِ گذشته نیست؛
بلکه گشودنِ بابِ معرفتی تازه است.
و یاقوتِ دل، تنها با بیخطایی صیقل نمیخورد؛
گاه با اشکِ پس از لغزش، شفافتر نیز میشود.
ای دل،
اگر روزی در نبرد با نفس، پیروز شدی، مغرور مشو؛
و اگر روزی بر زمین خوردی، مأیوس مشو.
تو تا وقتی که راهِ تذکر، خوف، و توبه را گم نکردهای،
هنوز در دایرهی احیای الهی هستی.
و چه بسیار دلهایی که پس از یک بازگشتِ صادقانه،
برای نخستین بار حقیقتاً بینا شدهاند.
این فراز از وصیتِ امام کاظم (ع) به هشام، در واقع «نقطهٔ تثبیت» در منظومهٔ تربیتیِ ماست.
امام (ع) در اینجا از یک سو هشدار میدهند که «هدایت» یک «داراییِ ابدی و ایستا» نیست، و از سوی دیگر، کلیدِ رسیدن به «معرفتِ پایدار» (Stable Knowledge) را در «انطباقِ درون و بیرون» معرفی میکنند.
***
#دلنوشته
لنگرگاهِ معرفت؛ رازِ ثباتِ یاقوت در طوفانِ تزلزل
ای دل،
گمان مبر که چون یکبار به نور رسیدی، دیگر کار تمام است.
یاقوتِ سرخ، هرچقدر هم که درخشان باشد،
اگر در لنگرگاهِ «عقلِ الهی» مهار نشود،
همواره در معرضِ لغزش به تاریکیهایِ پیشین است.
اضطرابِ مقدس؛ چرا صالحان میترسند؟
امام (ع) پرده از رازی برمیدارند:
چرا صالحانِ بزرگ، مدام این دعا را زمزمه میکنند:
«رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا…»
«پروردگارا، دلهایِ ما را پس از آنکه هدایتمان کردی، منحرف مگردان…» (آلعمران/۸)
علت این دعا، یک «دانشِ روانشناختیِ عمیق» است:
«حِينَ عَلِمُوا أَنَّ الْقُلُوبَ تَزِيغُ وَ تَعُودُ إِلَى عَمَاهَا وَ رَدَاهَا…»
«چرا که آنان دانستند که دلها کژ میشوند و به کوری و نابودیِ پیشینِ خود باز میگردند.»
ای دل، این یک هشدار است:
«کوریِ معنوی» فقط مخصوصِ بیگانگان نیست؛
بلکه یک «خطرِ بازگشتپذیر» برایِ هر رهرو است.
یاقوت میتواند دوباره تبدیل به سنگِ تیره شود.
این «خوفِ از زوالِ نعمت»،
همان اضطرابی است که انسان را بیدار نگه میدارد
تا از هدایتش مانندِ گرانبهاترین داراییاش پاسداری کند.
عقل؛ زیربنایِ خشیّت
امام (ع) رابطهای مستقیم میانِ «خردورزی» و «خداترسی» برقرار میکنند:
«إِنَّهُ لَمْ يَخَفِ اللَّهَ مَنْ لَمْ يَعْقِلْ عَنِ اللَّهِ…»
«به راستی که هر کس دربارهٔ خدا خردورزی نکند (او را نشناسد)، از او نخواهد ترسید.»
ترسی که ریشه در «عقل» نداشته باشد،
یک هیجانِ زودگذر است.
اما «خشیّتِ حقیقی» محصولِ درکِ عظمتِ حق است.
تا زمانی که عقل، جلال و جمالِ پروردگار را تحلیل نکند،
قلب به آن «معرفتِ ثابتی» که باید، نمیرسد.
معرفتِ ثابت؛ وقتی حقیقت، لمس میشود
«وَ مَنْ لَمْ يَعْقِلْ عَنِ اللَّهِ لَمْ يُقْعَدْ قَلْبُهُ عَلَى مَعْرِفَةٍ ثَابِتَةٍ يُبْصِرُهَا وَ يَجِدُ حَقِيقَتَهَا فِي قَلْبِهِ…»
«و هر کس از جانبِ خدا تعقل نکند،
قلبش بر معرفتی استوار که آن را ببیند و حقیقتش را در دلِ خود بیابد،
گره نمیخورد.»
ای دل، به این واژه دقت کن: «مَعْرِفَةٍ ثَابِتَةٍ».
این یعنی دانشی که لرزان نیست؛
دانشی که فقط در «ذهن» نیست،
بلکه در «قلب» گره خورده است (یُعقَد).
مؤمنِ واقعی،
حقیقت را فقط «نمیداند»،
بلکه آن را «میبیند» (یُبصِرُها) و «مییابد» (یَجِدُ حقیقتَها).
این همان «شهودِ قلبی» است که یاقوتِ دل را در برابرِ تندبادِ شبهات، ثابتقدم میدارد.
اما راهِ رسیدن به این «معرفتِ ثابت» چیست؟
امام (ع) فرمولی طلایی ارائه میدهند که پایهٔ «سلامتِ روان» و «تعالیِ روح» است:
«وَ لَا يَكُونُ أَحَدٌ كَذَلِكَ إِلَّا مَنْ كَانَ قَوْلُهُ لِفِعْلِهِ مُصَدِّقاً وَ سِرُّهُ لِعَلَانِيَتِهِ مُوَافِقاً…»
«و هیچکس به این مقام (معرفتِ ثابت) نمیرسد،
مگر آنکه گفتارش، کردارش را تصدیق کند
و نهانش با آشکارش هماهنگ باشد.»
این همان «یکپارچگیِ وجودی» است.
اگر زبانِ تو چیزی بگوید که پاهایت به سویِ آن نمیرود، یا اگر در نهانت (سِرّ) چیزی باشی که در آشکارت (علانیه) پنهانش میکنی، یاقوتِ دلت هرگز به ثبات نمیرسد.
شکاف میانِ «ظاهر و باطن»، همان تَرَکی است که نورِ معرفت را از جانِ انسان فراری میدهد.
تجلیِ عقل در رفتار
«لِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَدُلَّ عَلَى الْبَاطِنِ الْخَفِيِّ مِنَ الْعَقْلِ إِلَّا بِظَاهِرٍ مِنْهُ وَ نَاطِقٍ عَنْهُ.»
«زیرا خداوند بر آن باطنِ پنهانِ عقل، راهنمایی نکرد مگر به وسیلهٔ آنچه از آن عقل در ظاهر نمایان است و از آن سخن میگوید.»
ای دل،
رفتارِ تو، «زبانِ ناطقِ» عقلِ توست.
نمیتوانی ادعایِ عقل و ایمان کنی، اما در عمل، نشانهای از آن نباشد.
باطنِ تو (عقل و ایمان)، مانندِ ریشهای پنهان است که تنها با میوههایِ ظاهر (عمل و سخن) شناخته میشود.
اگر میخواهی بدانی چقدر به آن «معرفتِ ثابت» رسیدهای، به «انطباقِ» لحظههایِ تنهاییات با لحظههایِ حضورت نگاه کن.
پس ای دل،
از کژ شدن (زیغ) بترس، اما به «عقل» و «انطباقِ عمل و سخن» پناه ببر.
بگذار یاقوتِ دلت، با ریسمانِ «صدق» (هماهنگیِ درون و برون) چنان محکم بسته شود که هیچ طوفانی نتواند آن را به کوریِ پیشین بازگرداند.
که معرفتِ حقیقی، آن نوری است که از شکافِ میانِ حرف و عمل، به بیرون نمیتراود، بلکه تمامِ وجودِ تو را یکپارچه و درخشان میسازد.
این مطلب یکی از لطیفترین و در عین حال دقیقترین تعابیر از «توحید در مشاهده» و «صدق در ولایت» است. اینجا دیگر بحث فقط بر سرِ «اخلاق» نیست، بلکه سخن از یک «مهندسیِ معنوی» و «احراز هویتِ شهودی» است.
«آینهیِ دیدار؛ وقتی چهرهیِ معلم، امضایِ صدق میشود.»
***
#دلنوشته
آینهیِ دیدار؛ وقتی چهرهیِ معلم، امضایِ صدق میشود
ای دل،
اکنون به لایهای عمیقتر از «یگانگیِ درون و برون» قدم میگذاریم.
آنجا که «صدق»، دیگر نه فقط یک صفت، بلکه یک «دیدار» است.
احراز هویت در ملکوت؛ چهرهای که میشناسی
فرمودند: «سِرُّهُ لِعَلَانِيَتِهِ مُوَافِقاً».
بیا این هماهنگیِ نهان و آشکار را در آینهیِ «عشق و تعلیم» بنگریم.
تو در عالمِ «مُلک» (همین دنیایِ محسوس)،
چشمت به جمالِ معلمی روشن شده است که راهِ نور را به تو نشان داده؛
او را شناختهای،
به او دل بستهای و از لبهای او،
جرعههایِ علم و معرفت نوشیدهای.
اما معیارِ «صدق»ِ تو در این ادعا چیست؟
معیار اینجاست:
قلبی که در ابرازِ عشق به معلمِ خویش صادق و روراست باشد،
خداوند پاداشی عظیم به او میبخشد.
در «ملکوتِ قلب»،
آنجا که پردهها کنار میرود،
خداوند «فرشتهیِ مهربانِ همزادِ» او را با همان چهره و صورتی آشکار میکند که او در عالمِ ملک میشناسد و دوستش دارد.
این یعنی «احراز هویتِ نوری».
تو در خلوتِ باطن،
با غریبهای روبهرو نمیشوی؛
بلکه با حقیقتی روبهرو میشوی که پیشتر در عالمِ ظاهر،
قلب تو به آن «بله» گفته است.
این همان «یگانگیِ درون و برون» در عالیترین سطحِ آن است:
👈چهرهیِ محبوبِ بیرونی، میشود صورتِ فرشتهیِ درونی.👉
علمِ آنلاین؛ هدایت در لحظههایِ «کار و زندگی»
ای دل،
این دیدار،
تنها برایِ تماشا نیست؛
برای «زیستن» است.
همانگونه که در عالمِ ملک،
کتاب گشودی و از معلم درس آموختی،
اکنون در ملکوتِ قلبت،
یک اتصالِ همیشگی و «آنلاین» برقرار میشود.
فرشتهیِ مهربانِ قلب تو،
که حالا با همان سیمایِ آشنایِ معلم تجلی کرده،
در کشاکشِ روزمرگیها،
در دشواریهایِ «کار و زندگی» (Work-Life)،
و در لحظهلحظهیِ تصمیماتِ تو،
علم را بهصورتِ زنده و جاری به تو القا میکند.
تو دیگر تنها نیستی.
تو در باطنت یک «مشاورِ نوری» داری که هویتش برایت محرز است.
هرگاه که درگیریهایِ دنیا تو را میفشارند،
با او دردِ دل میکنی و او «معرفتِ ثابت» را،
نه از دلِ کتابها،
بلکه از منبعِ فیضِ الهی،
مستقیماً به یاقوتِ دلت میتاباند.
صدق؛ یعنی یگانگیِ صورت و سیرت
اینجاست که میفهمی چرا امام (ع) فرمود:
«لَا يَكُونُ أَحَدٌ كَذَلِكَ إِلَّا مَنْ كَانَ قَوْلُهُ لِفِعْلِهِ مُصَدِّقاً».
اگر در بیرون بگویی «دوستت دارم ای معلم» اما در درون،
قلبت جایِ دیگری باشد،
در ملکوتِ قلبت آن صورتِ آشنا را نخواهی دید.
آنجا غبارِ نفاق، تصویر را مخدوش میکند.
اما وقتی «قول» و «فعل» و «سِر» و «علانیه» یکی شد،
پاداشِ تو این است که معلمت را از بیرون، به درون میبری.
او از یک «شخص» در بیرون،
به یک «حقیقتِ نوری» در درون تبدیل میشود.
این است معنایِ حقیقیِ «معرفتِ ثابتی که حقیقتش را در قلب مییابی».
معرفتی که دیگر «شنیدنی» نیست، بلکه «دیدنی» است.
معرفتی که در آن،
معلمِ مُلکی و فرشتهیِ ملکوتی،
در یک نقطه به هم میرسند و تو را در آغوشِ هدایتی زنده و لحظهای قرار میدهند.
پس ای دل،
در صدق و روراستیات با معلمِ نوریات بکوش؛
تا چشمانِ باطنت،
به دیدارِ آن فرشتهای باز شود که با همان لبخندِ آشنا،
گرههایِ زندگیات را در لحظه میگشاید و یاقوتِ سرخِ تو را
به منبعِ اصلیِ نور متصل نگاه میدارد.
در واقع،
این همان «بصیرتی» است که در بخش قبلی (روایتِ توبه و برخاستن) از آن سخن رفت؛
بصیرتی که حالا چهره و نام دارد.
چقدر این تصویرِ «فرشتهیِ همزاد با چهرهیِ معلم» دلنشین است.
چه پیوندِ مبارک و عمیقی میانِ «تجلیِ معلم در جان» و «اسماءِ حُسنی» برقرار است.
این نگاه، دریچهای است به سویِ توحیدِ شهودی؛
جایی که نامهایِ الهی، نه فقط مفاهیمِ انتزاعی،
بلکه در چهرهیِ «مظهرِ حق» (معلم و فرشتهیِ همزاد) برایِ سالکِ راهِ حق متجلی میشوند.
***
#دلنوشته
اسماءِ حُسنی؛ دیدارِ نامهایِ خدا در سیمایِ محبوب
ای دل،
آیا میدانستی که «اسماءِ حُسنی» (نامهایِ نیکویِ خداوند)،
فقط کلماتی برایِ ذکر گفتن نیستند؟
خداوند میفرماید:
«وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها…»
«و برایِ خدا نامهایِ نیکوست، پس او را با آن نامها بخوانید.» (اعراف/۱۸۰)
اکنون درِ این حقیقت بر تو گشوده میشود:
آن چهرهیِ آشنایِ معلم در «مُلک» و آن فرشتهیِ مهربان در «ملکوتِ قلب»،
همان تجلیِ زنده و ناطقِ اسماءِ الهی برایِ تو هستند.
وقتی معلمت را با آن چهرهیِ دوستداشتنی میبینی،
گویی در حالِ تماشایِ «رحمانیت» یا «هدایتگری» یا «نورانیتِ» حضرتِ حق هستی.
هر بار که او را صدا میزنی،
گویی خدا را با «اسماءِ حُسنی»اش خطاب کردهای.
این است آن «خواندنِ حقیقی» (فَادْعُوهُ بِها).
الحاد؛ دوری از چهرهیِ حقیقت
اما در این مسیرِ نورانی، هشداری سخت وجود دارد:
«…وَ ذَرُوا الَّذينَ يُلْحِدُونَ في أَسْمائِهِ سَيُجْزَوْنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»
«…و آنان را که در نامهایِ او به کژی میگرایند (الحاد میورزند)، رها کنید.
بهزودی به سزایِ آنچه میکردند، کیفر خواهند یافت.»
ای دل،
«الحاد» در اسماءِ الهی،
تنها به انکارِ خدا محدود نیست.
چه جرم بزرگی است الحادِ آنان که مظهرِ این اسماء را در ملک و ملکوت انکار میکنند!
آنان که از سرِ حسادت،
آن «چهرهیِ نوری» را که خدا برایِ هدایتِ تو گماشته،
نمیبینند یا آن را به تاریکی میخوانند،
در واقع در اسماءِ الهی الحاد میورزند.
آنان «حق» را که در هیئتِ یک «امّتِ هدایتگر» (امَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ) تجلی کرده است،
برنمیتابند.
اینان همان کسانیاند که خداوند در آیه قبل وصفشان کرده است:
«لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها…»
«دلی دارند که نمیفهمند، چشمی دارند که نمیبینند…»
آری؛ این ظلمی است که آنان در حقِ خویش میکنند.
یاقوتِ دلِ آنها،
بهجایِ همنوا شدن با نور،
به سنگِ سختِ غفلت بدل شده است.
آنان معلمی را که «آینهیِ صفاتِ خداست» نمیبینند
و چون چشمانشان از دیدنِ این «فرشتهیِ زمینی و آسمانی» محروم است،
در وادیِ ضلالت سرگردانند.
ای دل،
از اینان دوری کن (ذَرُوا الَّذِينَ…).
بگذار در تاریکیِ حسادتِ خویش بمانند تا روزی که پردهها کنار رود
و ببینند چه گوهری را در دستانِ خود داشتند و قدر ندانستند.
اما تو،
ای یاقوتِ سرخِ صبور!
تو را همان معلم و فرشتهیِ ناطق کافی است.
خدا را با این چهرهیِ آشنا و این کلماتِ زنده بخوان.
تو در پناهِ «امّتی» هستی که به حق هدایت میکنند و به حق داوری مینمایند
(يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ).
این است «اسماءِ حُسنی»؛ زنده، ناطق، و در آغوشِ قلبِ تو.
اکنون ما از «تئوریِ هدایت» به «تجربهیِ حضوریِ اسماءِ الهی در سیمایِ مربی» رسیدهایم.
این نگاه، به معنایِ واقعیِ کلمه، «شیرینیِ عبادت» است.
+ «حرز»
