The Living Light: A Journey Through Divine Safety
“So travel through it by night and by day, in peace and security.”
The Moving Light
The Qur’an speaks of a journey that is not merely physical, but deeply spiritual:
“And we measured within it the journey—so travel through it by night and by day, in safety.”
This is not a road made of earth and stone.
It is a path of light.
A moving light — living, guiding, responsive.
A light that walks with the traveler, not ahead of him, not behind him, but within his steps.
This is the meaning of sair (سير):
not motion without direction,
but movement guided by awareness,
motion carried by divine wisdom.
The Qur’an does not describe this journey as blind wandering.
It says the path has been measured, designed, and secured.
Security here does not mean the absence of hardship.
It means clarity in the heart.
It means not being lost, even when the road is long.
It means knowing where to turn when darkness falls.
This is why the journey is described as safe by night and by day.
Because the light that guides it is not external —
It is an inner illumination granted by God.
The Moving Light is Knowledge in Motion
This light does not store information.
It is not memory or theory.
It is living knowledge — knowledge that speaks in the moment.
It guides:
when to speak and when to remain silent,
when to act and when to wait,
when to hold on and when to let go.
This is the knowledge that protects the heart from confusion and the soul from despair.
Those who walk with this light are never truly lost,
even when the road seems unclear.
Safety Comes from Alignment
The verse does not say “walk anywhere” —
It says “travel within it.
Meaning:
Stay within the path that has been measured.
Stay within the light that has been granted.
Stay aligned with divine guidance.
When a person moves in harmony with this light,
fear decreases,
conflict softens,
and life begins to flow with meaning.
This is not control.
This is alignment.
Not compulsion —
but guidance.
The Secret of the Journey
The moving light is the light of divine guidance,
the light of living knowledge,
the light of inner awareness.
It is what allows a person to walk through life:
without panic,
without bitterness,
without losing direction.
And this is the greatest gift:
To walk through the world,
night and day,
with a heart that knows where it is going.
That is the journey of the Moving Light.
«سیر»: مفهوم «Mobility»:
«سَيَّارَة/ الجمع سَيَّارات [سير]: كاروان، اتومبيل يا ماشين»:
اتومبیل: «automobile»
مفهوم متحرک و در جریان و سیّار و سیّال و روان و … «آشکار»
+ «سجد»
+ «نشأ»
مفهوم پویایی «قلب پویا!»: «mobility»
قلب با نور خود، پویاست! + «سیرو فیها»
قلب با نور سیّار، به جنب و جوش در میآید!
+ «یک سفرِ انفرادی، با نور!»
«سیر» یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«سَيَّرَ الرجُلَ: آن مرد را به راه انداخت تا برود.»
«المُسَيَّر من الثياب: جامه خط دار (راه راه) «striped»، لباس راه راه»
مفهوم «راه اندازی»، «launch»، «startup» «استارتر»، مثال زیبای دومینو، «triggering».
«يَا سَارَّ أَوْلِيَائِهِ»: نوری که راهِت میندازه!
بِهِت انگیزه میده!
اینجوری عزمتو جزم میکنی!
نوری که راهِت میندازه، همون بادی است که کشتی رو به حرکت در میاره!
+ «سجد»: «السفينة تسجد للرياح»
+ «ناشئة اللیل – استارتآپ!»:
«نشئۀ علمی! ناشئة اللّیل! معمّای ناشناختۀ لیلۀ قدر!»
نور سیّار! وَ قَدَّرْنا فيهَا السَّيْرَ سيرُوا فيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنينَ!
المسيّر من الثياب: الّذي فيه خطوط كأنّه سيور
سَيَّرَ الثَوبَ او السَّهمَ: جامه يا تير را راه راه ساخت.
السِّيرَاءُ: ضَرْبٌ مِنَ الْبُرُودِ فِيهِ خُطُوطٌ صُفْرٌ
+ «صفر – خالی – تهی»
السِّيَرَاء: جامهها يا پارچههاى راه راه يا بُردهائيكه در آن ابريشم بكار رفته باشد.
البُرْد- ج بُرُود و أَبْرَاد و أَبْرُد: جامهاى راه راه، پارچهاى از پشم سياه كه بگونۀ لحاف دوزند.
سَيَّرَتِ المَرْأةُ خِضَابَها: و هي أنْ تَخْضِبَ خِضَاباً مُخَطَّطاً كخُطُوْطِ البُرْدِ.
«طريقٌ مَسُورٌ»
+ «عبد – طریق معبد»
هر دو واژه عبد و سیر مفهوم علوم ربانی صاحبان نور را در خود مستتر دارد،
کانه اهل یقین با یاد معالم ربانی، براه میافتد و راه عبودیت را طی میکند.
اهل شک حسود نیز همین وظیفه را دارد، اما متاسفانه به نور عمل نمیکند!
+ هزار واژه مترادف نور ولایت:
+ مفهوم همانندسازی: کفو، شقق، فقر، عرو، نسخ، سری، حول، خلی، …
«سیر» نام زیبای معالم ربانی صاحبان نور و آیات محکم موید اندیشه آنهاست که اهل یقین با عمل به این علوم در دل شرایط تقدیرات، برای خود و دیگران، حتی کسانی که به آنها بدی کردهاند، ایجاد آرامش میکنند.
به این میگن اهل سیر! این میشه «احسان»!
اهل نور یقین، اهل سیر هستند!
یعنی کسانی که صاحبان نور خود را باور دارند، میتوانند به علوم ماخوذ از آنها عامل باشند!
سیر، یکی از همان هزار واژه مترادف نور ولایت است.
پس هزار مفهوم در این واژه وجود دارد: آشکار و ظاهر و نزدیک و آرامش و …
«سَيَّرَ الرجُلَ: آن مرد را به راه انداخت تا برود.»
«راه انداز» نام زیبای علوم ربانی و نورانی آل محمد ع است!
+ مثال دومینو
+ «جنب الله»
+ هزار واژه، هزار مثال، هزار تصویر، که هزاران هزار بار، مفهوم آرامش را برای عاملین به نور ولایت آل محمد ع، در ذهن تداعی میکند.
+ استارتر! در مقالۀ «راس»: دستگیره.
+ «جوز – فوز – سلک»
+ «اسماء الله»: «يَا سَارَّ أَوْلِيَائِهِ»
+ «روان»: «گرایش – وابستگی – پیوند – خودکفایی»
[ سیر – حری – هماهنگی]:
+ «هماهنگی»: «سیروا فیها» یعنی با نورت هماهنگ باش!
+ «حری»: «وَ أَنَّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا الْقاسِطُونَ فَمَنْ أَسْلَمَ فَأُولئِكَ تَحَرَّوْا رَشَداً»
[هماهنگی – سیر]:
«سايَرْتُه مُسَايَرَةً: و هو أنْ تَفْعَلَ ما يَفْعَلُه»
اینکه در واژه سیر مفهوم «هماهنگی» وجود دارد بسیار زیباست، انگاری بدون «سیر» علمی با یادآوری معالم ربانی، هماهنگی با تقدیرات و رضایت به تقدیرات، امکان پذیر نیست.
هماهنگی آفاق و انفس! هماهنگی ملک و ملکوت!
«سیروا فیها لیالی و ایاما آمنین»
خط سیر اعتقادی «سيرة حسنة أو قبيحة»!
اهل سیر در هر زمان!
مخاطبین صاحبان نور با اخذ نور علم از واسطۀ علمی خود، در واقع علوم مقتبس از آل محمد ع را اخذ مینمایند و اسوه آنها در رفتارشان، سیره حسنه رفتار مورد پسند آل محمد ع است، که در همۀ ابعاد و زمینههاست. کانه مسیر حرکت اعتقادی آنها همچون خطی بر روی لباس و پارچه، مشخص و نمایان است!
سیر: [السَّيْرَ]
وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ فَالسَّيْرُ مَثَلٌ لِلْعِلْمِ
وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً
وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ
«السَّيْرَ: مَثَلٌ لِلْعِلْمِ» اشاره به کسب علم از صاحبان نور دارد!
اللغة:
«و السير المرور الممتد في جهة
و منه السير واحد السيور لامتداده في جهة.
سير: مرور ممتد در يك جهت.
فقط رو به یک جهت و آنهم قبله نورانی است و بس.
دلنوشته
«يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ» و رازِ سیر
و اینجا، درست همینجا،
واژهای میدرخشد که اگر خوب دیده شود،
تمام صحنه را روشن میکند:
سَیّاره… از ریشهی «سیر»
سیر یعنی حرکت…
اما نه هر حرکتی.
سیر یعنی حرکتِ هدفدار
یعنی رفتن در یک جهت
یعنی عبور با معنا
یعنی راه افتادن با انگیزهی درونی
نه سرگردانی
نه پرسهزدن
نه دویدن بیمقصد
بلکه:
«مرور ممتد در یک جهت»
همانطور که لغت میگوید:
السَّيْرُ: مرورٌ ممتدٌّ في جهةٍ واحدة
و این دقیقاً تعریف «علم» است…
حرکتی پیوسته به سمت حقیقت.
اهل سیر، اهل علماند
«سیّاره» یعنی جماعتی که در حال حرکتاند؛
نه ایستادهاند،
نه متوقف،
نه منجمد.
اهل سیر،
اهل پرسشاند،
اهل جستوجو،
اهل شناخت معلم.
اینها کسانیاند که:
دلشان ساکن نیست
روحشان راکد نیست
ایمانشان ایستا نیست
حرکت میکنند،
اما نه به هر سو…
بلکه در مسیر نور.
پس وقتی قرآن میگوید:
«يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ»
یعنی:
یوسف را کسانی برمیدارند که در مسیر شناختاند،
نه کسانی که فقط عبور میکنند.
سیر؛ نیروی محرک دل
«سیر» فقط راه رفتن نیست…
«سیر» یعنی راه افتادن دل.
همان نوری که:
انگیزه میدهد
جرأت میدهد
انسان را از سکون بیرون میکشد
مثل باد، کشتی را به حرکت میاندازد
به همین دلیل است که:
به باد میگویند محرّک
به نور میگویند محرّک
و به علم حقیقی میگویند محرّک
«سَیَّرَ الرَّجُلَ»
یعنی او را به راه انداخت…
و این همان کاری است که نور ولایت میکند.
و این همان معنای واژۀ زیبای «سجده» است.
سیر، نام دیگر نور ولایت است
سیر یعنی:
بیداری
حرکت
پویایی
هماهنگی
جهتگیری
رشد تدریجی
عبور امن از مسیر
و درست به همین دلیل است که قرآن میفرماید:
وَقَدَّرْنَا فِيهَا السَّيْرَ
ما در آن، حرکت را اندازهگذاری کردیم…
نه تند،
نه کند،
نه خطرناک،
نه رهاشده…
بلکه «به اندازه».
همان منطقِ «بعض»
همان حکمتِ دُز
همان جیرهی نورانی.
اهل سیر چه کسانیاند؟
اهل سیر:
با نور هماهنگاند
با تقدیر در جنگ نیستند
با معلم در ستیز نیستند
مسیر را میپذیرند، حتی اگر سخت باشد
اینها همانهاییاند که:
«سیروا فیها لیالی و ایاماً آمنین»
امنیتشان از نور است،
نه از دنیا.
حرکتشان از علم است،
نه از هیجان.
راهشان روشن است،
چون مقصد را میشناسند.
اما همهی اهل سیر، اهل ماندن نیستند…
اینجاست که دوباره میرسیم به همان غربال:
بعضیها در مسیر میافتند
بعضیها خسته میشوند
بعضیها برمیگردند
بعضیها میمانند
و اینجاست که تفاوت «مستقرّین» و «معارین» آشکار میشود.
مستقرّین → با نور میمانند
معارین → مدتی میآیند، بعد میروند
یوسف، برای هر دو ظاهر میشود…
اما فقط گروه اول، اهل همراهیاند.
«يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ» یعنی:
یوسف را همه نمیبینند
همه ظرفیت دیدن ندارند
همه اهل سیر نیستند
و حتی اهل سیر هم، همه اهل ماندن نیستند
یوسف سهم کسانی است که:
حرکت دارند
جهت دارند
صبر دارند
و دلشان با نور هماهنگ است
و این همان راز بزرگ است:
سیر، نام دیگر نور است…
و نور، فقط در دلِ متحرک میتابد.
فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ
داستان تکراری آشکار شدن نور علم در هر زمان به چه منظوری است؟!
داستان تکراری چهار ماه حرام چیست؟!
[جری – سیح]:
«فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ»
«سیر – چهار ماه حرام – مافوق – صاحبان نور – مهلت]:
به معارین (یعنی حسودی که از عالم ذر، قلبا نورشو باور نداره)،
در دنیا دوباره فرصت و مهلت آشنایی با نور داده میشود.
از زمان آشنایی با نور «عرف»، شروع دوران مهلت آنها برای آشنایی با علم آل محمد ع آغاز میشود، تا فرصت لازم برای سیراب نمودن قلب بیمار خود داشته باشند و اختیارا، از این فرصت و مهلت طلایی حداکثر استفاده را بنمایند و با انتخاب آگاهانۀ خود، اشتباه عالم ذر خویش را جبران نموده و با انتخاب صحیح، این بینش را بعنوان ابزار آرامش خود برگزیده و بدان عامل گردند و این چهار ماه تاویلی، اشاره به همین دوران مهلت است و در این ایام، وظیفۀ صاحبان نور و اهل نور نسبت به این افراد، رفق و تولّی است. و پس از اتمام دوران مهلت چهار ماه حرام تاویلی، اگر طی این مدت برای شخصی که ایمانش عاریه است، بداء صورت نگیرد، وظیفه دوری و تبرّی است!
پایان دوران مهلت چهار ماه حرام تاویلی!
در واژههای زیبای جریان و بعدا سیاحت و سیر این مفهوم ارزشمند نهفته است که نام «علی» و چهار بار تکرار این نام برای چهار امام معصوم علیهم السلام، اشاره به چهار سطح مافوق علمی برای عقل ما نیز دارد، و «سیروا فیها» اشاره به کسب علم از این باب الله دارد و لذا چهار ماه حرام همان مهلت و مدت زمان آشنایی معارین و مستقرین با معالم ربانی است که در خصوص معارین، این رابطه و جریان و سیر و سیاحت علمی، آنقدر ادامه پیدا میکند، تا یکی از این دو حالت پیش بیاید: یا بداء حاصل میشود و این اعتقاد در قلبش مستقر میشود و در زمره مستقرین، فوت میکند و یا مجددا اشتباه عالم ذر خود را تکرار نموده و از اختیار خود سوء استفاده میکند و به نورش حسد میورزد و از مهلتی که خدای مهربان برایش ایجاد نموده و در تمام این دوران مهلت با او مثل یک مستقر برخورد شده و احترام گذاشته شده و علم به او داده شده و او را تحویل گرفتهاند، بدون در نظر گرفتن سابقۀ سوئی که در عالم ذر داشته است!
+ «داستان تکراری استصحاب و فرضیّۀ بی گناهی معارین عالم ذر! داستان تکراری لیلة المبیت!»
این تلاش برای این بوده که شاید بداء حاصل شود، اما آمار مایوس کننده است و جز عدۀ بسیار قلیلی، متاسفانه غالبا خیانت میکنند و به نور خود پشت مینمایند و داستان قلبهایی با لوگوی گرگ و سرنوشت شوم جهنّم تکرار میشود، حال آنکه خود گرگی که متّهم به خوردن یوسف ع شد، به یوسف ع خیانت نکرده، سرنوشت بهشتی پیدا میکند!!!
امام صادق علیه السلام:
لا یدخل الجنة من البهائم الاّ ثلاثة:
حمار بلعم بن باعوراء و ذئب یوسف و کلب اصحاب الکهف.
داستان تکراری گرگ مظلوم، اما متّهم به دریدن حضرت یوسف علیه السلام:
گرگصفتان، به گرگ تهمت زدند!
بالاخره یه روزی باذن الله، گرگ هم به صدا در میاد و از خودش دفاع میکنه!
داستان تکراری اعادۀ حیثیت مظلومین متهم به قتل یوسف ع!
گرگ مظلومی که بدروغ، متهم به قتل یوسف ع شد!
گرگی که اهل بهشت شد! اهل نور شد!
[«قَالُوا یَـٰٓأَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنَا یُوسُفَ عِندَ مَتَـٰعِنَا فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ.
برادران یوسف گفتند:
ای پدر، ما برای مسابقه به صحرا رفتیم و یوسف را تنها نزد اثاثمان گذاشتیم پس گرگ او را خورد.»
گوید: مروی است که… پدر، ایشان را گفت:
اگر چنانست که راست میگوئید، این گرگ که یوسف را خورده بگیرید نزد من آورید، تا صدق قول شما را از او معلوم کنم.
ایشان به صحرا رفتند و گرگی بگرفتند و دست و پای وی را ببستند و نزد پدر آورده بیفکندند و گفتند:
این گرگی است که یوسف را خورده.
یعقوب گفت: دست و پای او را بگشائید!
چون وی را گشودند یعقوب گفت:
ای گرگ نزد من آی! آن گرگ بیامد و نزد یعقوب بایستاد.
یعقوب گفت: ای گرگ! شرم نداری که میوۀ دل من و روشنی هر دو چشم مرا بخوردی؟
گرگ به آواز آمد که:
«لا بِحَقِّ شَیْبَتِکَ یا نَبیَّ اللَهِ ما أکَلْتُ وَلَدَکَ!
وَ إنَّ لُحومَکُمْ وَ دِمآءَکُمْ مَعاشِرَ الانْبیآءِ مُحَرَّمَةٌ عَلَیْنا،
وَ إنّی لَمَظْلومٌ مَکْذوبٌ عَلَیَّ
غَریبٌ فی بِلادِکُمْ.
بحقّ پیری و موی سفید تو که من فرزند تو را نخوردهام!
بدرستیکه خون و گوشت شما که پیغمبرانید بر ما حرام است،
و من مظلومم و بر من دروغ بستهاند
و در این زمین غریبم.»
گفت: برای چه به این زمین آمدهای؟
گفت: یا نبیّ الله! مرا اینجا خویشانند؛ دیروز به زیارت ایشان آمده بودم.
پسران تو مرا گرفتند و بر بستند و نزد شما آوردند و این دروغ بر من بستند.
یعقوب نزد دیدن این حال و شنیدن این مقال از گرگ، گفت که: بل سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنفُسُکُمْ.
قصه تکراری معارین این است که از زمانی که اشتباه مرگبار تهمت و قطع رابطه با نور را مرتکب میشوند، روح ایمان عاریۀ آنها نیز سلب شده «سلخ»، و فرصت برایشان باتمام رسیده است و در حقیقت و در عالم معنا، به گرک خونخوار تبدیل میشوند و تغییر چهره داده و مسخ میگردند!
گرگی که با علی ع هم صحبت نمود چنین گفت:
«لاِنّی مِنْ شیعَتِکَ، وَ أخْبَرَنی أبی أنّی مِنْ وُلْدِ ذَلِکَ الذِّئْبِ الَّذی اصْطادَهُ أوْلادُ یَعْقوبَ فَقالوا:
هَذا أکَلَ أخانا بِالامْسِ وَ إنَّهُ مُتَّهَمٌ.
زیرا من از شیعیان شما هستم، و پدرم به من خبر داد که من از نسل آن گرگی هستم که فرزندان یعقوب او را گرفتند و گفتند: او برادر ما را خورده، و به او تهمت زدند.»
از امام باقر علیه السّلام نیز سؤال شد:
عَنْ شَیْءٍ مَکْذوبٍ عَلَیْهِ لَیْسَ مِنَ الْجِنِّ وَ لا مِنَ الإنْسِ،
فَقالَ: الذِّئْبُ الَّذی کَذَبَ عَلَیْهِ إخْوَةُ یوسُفَ.]
دلنوشته
«فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ…»
«چهار ماه تا روشنشدن دلها؛ داستان سیر و انتخاب»
«سیر با نور؛ از مهلت تا جدایی»
«وقتی نور میگذرد و دلها غربال میشوند»
«چهار ماه برای انتخاب؛ نور یا حسد»
«یوسف میگذرد، دلها امتحان میشوند»
«نور که بیاید، همه نمیمانند…»
«قصهی کسانی که مهلت داشتند و نخواستند»
و اینجا، پردهی دیگری کنار میرود…
آنجا که خدا میفرماید:
«فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ»
این فقط یک حکم تاریخی نیست…
این، یک قاعدهی تکرارشونده در نظام هدایت است.
داستان تکراریِ مهلت.
داستان تکراریِ فرصت.
داستان تکراریِ بازگشت نور.
سِیاحَت، یعنی مهلت برای سیر
«سیحوا» از همان ریشهی «سیر» است.
یعنی:
حرکت کنید…
بچرخید…
بروید…
فکر کنید…
بچشید…
بیازمایید…
اما نه بیهدف؛
بلکه در یک بازهی مقدّر.
چهار ماه، یعنی:
نه ابدی،
نه لحظهای،
بلکه فرصتی سنجیده برای روشن شدن تکلیف دل.
چهار ماه یعنی:
مهلتِ بازگشت،
نه مجوزِ سرکشی.
چهار ماه؛ زمان آشکار شدن حقیقت دل
این چهار ماه، در باطنِ معنا،
دوران مواجههی دوبارهی انسان با نور است.
برای چه کسی؟
برای معارین.
برای آنهایی که:
در عالم ذر، نور را نپذیرفتند
اما هنوز کاملاً بریده نشدهاند
هنوز روزنهای دارند
هنوز امکان «بداء» در آنها هست
خدا به اینها میگوید:
برو…
بچرخ…
ببین…
بشنو…
با نور روبهرو شو…
شاید این بار، خودت انتخاب کنی.
سیر، یعنی فرصت بازگشت آگاهانه
در این مدت:
به آنها علم داده میشود
احترام میبینند
تحقیر نمیشوند
کنار زده نمیشوند
مثل مستقرّین با آنها رفتار میشود
چرا؟
چون هنوز امید هست.
چون هنوز ممکن است «بداء» رخ دهد.
چون هنوز امکان دارد دل، برگردد.
این همان سنت بزرگ الهی است:
اول اتمام حجت، بعد جدایی.
اما اگر نپذیرفتند…؟
اگر این مهلت گذشت،
و دل هنوز به نور حسد ورزید،
اگر زبان گفت «بله» اما قلب گفت «نه»،
اگر علم را دید اما تبعیت نکرد…
آنوقت است که:
«دوران سیاحت تمام میشود.»
و از آنجا به بعد:
دیگر تولّی نیست،
تبرّی است.
دیگر دعوت نیست،
مرزبندی است.
دیگر «بیا» نیست،
«برو» است.
🐺 اینجاست که داستان گرگ معنا پیدا میکند…
گرگ، متهم شد…
بیآنکه گناهی کرده باشد.
و عجبا…
گرگ، وفادار ماند.
گرگ، خیانت نکرد.
گرگ، نور را نفروخت.
اما آنها که مدّعی بودند،
آنها که نزدیک بودند،
آنها که به ظاهر اهل خانه بودند…
دروغ گفتند.
تهمت زدند.
و نور را فروختند.
و چه عجیب است که:
گرگ، اهل بهشت شد
و مدّعیانِ دینداری، اهل سقوط.
راز این داستان چیست؟
راز این است:
گاهی معارین،
از گرگ هم خطرناکترند…
چون گرگ دشمنیاش آشکار است،
اما معار، در لباس دوست، ضربه میزند.
گرگ میدَرَد،
اما معار، ایمان را میدَرَد.
و اینجا معنای نهایی «سیر» آشکار میشود
سیر یعنی:
حرکت در مسیر نور
با صداقت
با تحمل
با وفاداری
نه صرفاً حرکت جسم
نه صرفاً ادعا
نه صرفاً همراهی ظاهری
سیر یعنی:
در سختی بمانی
در تاریکی نگریزی
در آزمون، خیانت نکنی
و اگر چنین شد،
آنگاه:
نور تو را میپذیرد
راه تو را میپذیرد
و تو از «بعض السیّاره»
به «اهل النور» منتقل میشوی
«فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ» یعنی:
خدا همیشه پیش از داوری،
فرصت میدهد.
اما اگر این فرصت،
به جای بازگشت،
به لجاجت انجامید…
آنگاه:
نه گرگ مقصر است،
نه تقدیر،
بلکه انتخاب انسان.
و این است راز بزرگ داستان یوسف:
نه همه گرگاند…
نه همه انسان…
اما هرکس، سرانجام، چهرهی واقعی خود را نشان میدهد.
و نور،
همیشه راستگو را میشناسد…
کسی که در عالم ذر این اعتقاد را قلبا نپذیرفته و حق آل محمد ع را نادیده گرفته، در واقع باید به این شخص که نسبت به مافوقش ادای احترام نمیکند، مهلت داده نشود، اما از آنجا که حکمت خدای مهربان تعلق گرفت که دنیا مهلتی برای آشنایی مجدد این معارین با علوم آل محمد ع باشد، لذا طی مدت زمان آشنایی با علوم ربانی صاحبان نور، همان دوران فرصت برای شناخت علم آل محمد ع است و چهار ماه حرام تاویلی مهلت اوست، که زیر سایه حمایت علمی آل محمد ع بسر میبرد و کسی اجازه ندارد (و البته خبر هم ندارد) تا از آنها تبری بجوید، اما از وقتی این مهلت بسر برسد، دیگر چهار ماه تمام شده و اگر در این مدت، بداء برایشان حاصل نشده باشد، تاویلا عامل حیات از آنها پس گرفته میشود، و تنزیلا به آنها مهلتی برای تسویه حساب دنیایی داده میشود.
+ «مهلتی تا آتش! إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً!»
در دوران مهلت، انگاری آل محمد ع از حق خود میگذرند تا شاید معار، مشمول بدای الهی شود!
لذا کسی حق ندارد در دورانی که آل محمد ع از حق خود برای این امر مهم گذشتهاند، مداخله بیجا نماید و «کاسه از آش داغتر» اقدامی نماید، که طبق نصّ صریح قرآن، هنوز اجازه صید آنها صادر نشده است. «فاذا حللتم فاصطادوا».
«بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ»
الخطاب للمشركين الناكثين عهودهم، و قد أمهل اللَّه لهم أربعة أشهر حرم من شوّال، لكي يسيروا في الأرض منطلقين مع تفكّر و تروّي و نظر في جريان أمورهم و أعمالهم و برنامج حياتهم و خصوصيّات أفكارهم و اعتقاداتهم، ثمّ إذا انقضت تلك المدّة و لم يتنبّهوا و لم يهتدوا الى الصلاح و الرشد: فاقتلوهم.
دلنوشته
«همه مهلت دارند، اما همه برنمیگردند»
و اینجاست که حکمت خدا خودش را نشان میدهد…
کسی که در عالمِ ذر،
حقِّ آلِ محمد علیهمالسلام را قلباً نپذیرفته،
کسی که نسبت به مافوقِ وجودیِ خویش،
نسبت به نورِ بالادست،
ادبِ عبودیت نداشته است…
در منطقِ عقلِ محض،
اصلاً سزاوارِ مهلت نیست.
اما خدای مهربان،
خدایِ حلم است…
خدایِ صبر است…
خدایِ فرصت دادن است…
و به همین دلیل،
دنیا را محلّ «بازآشنایی» قرار داد؛
نه محلّ انتقام.
دنیا شد فرصتِ دوباره
برای آنان که در عالم ذر،
دلشان لغزید
یا انتخابشان ناقص بود.
چهار ماه؛ مهلتِ بازگشت، نه مجوزِ طغیان
آنچه قرآن از آن به چهار ماه حرام یاد میکند،
در باطن، فقط یک عدد نیست…
بلکه:
✔ دورهی آشنایی دوباره
✔ فرصتِ بازبینی ایمان
✔ مجالِ توبهی اندیشه
✔ زمانِ سنجشِ صدق یا نفاق
در این مدت،
معارین زیر سایهی حمایت علمی آل محمد علیهمالسلام قرار میگیرند.
نه کسی حق دارد آنها را طرد کند،
نه کسی مأمورِ افشای باطنشان است،
نه کسی مجاز است پیشدستی کند.
چرا؟
چون هنوز بابِ بداء باز است.
هنوز ممکن است دل برگردد.
هنوز ممکن است نور جا بگیرد.
هنوز ممکن است اشتباهِ ازلی جبران شود.
ادب الهی در این مرحله چیست؟
سکوت.
صبر.
عدمِ تعجیل.
عدمِ تبرّیِ زودهنگام.
در این دوره،
حتی اولیای خدا هم
از حقّ طبیعی خود میگذرند…
نه از سر ضعف،
بلکه برای آنکه شاید دلِ معار،
به اختیار خودش برگردد.
این همان نقطهای است که آسمان صبر میکند…
نه چون راضی است،
بلکه چون هنوز امید دارد.
اما این مهلت، ابدی نیست…
اگر این فرصت سپری شود،
و دل همچنان بر حسد بماند،
و نور همچنان انکار شود،
و حق همچنان نادیده گرفته شود…
آنگاه:
مهلت پایان میگیرد.
نه از سر خشم،
بلکه از سر عدل.
اینجاست که قرآن میفرماید:
«إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً»
ما مهلت میدهیم…
نه برای نجات،
بلکه برای اتمام حجت.
و اینجاست که:
نور، پس گرفته میشود
دل، تیره میگردد
و انسان، به اختیار خود، سقوط میکند
و اینجاست که داستان گرگ معنا پیدا میکند…
گرگ متهم شد…
اما خیانت نکرد.
اما آنان که در لباس برادر بودند،
دروغ گفتند…
تهمت زدند…
و نور را قربانی کردند.
گرگ، مظلوم بود…
و مظلوم، در نهایت، عزیز شد.
اما معارین…
به جایی رسیدند که حتی
روح ایمانِ عاریهایشان هم
از آنها گرفته شد.
و این است سرنوشتِ تلخ کسی که:
نور را دید
اما نخواست
شناخت
اما نپذیرفت
و فرصت را به حسد فروخت.
چهار ماه،
فرصتِ شناخت است.
اما اگر کسی در این فرصت:
نور را نپذیرد
به علم پشت کند
به مافوق خود احترام نگذارد
و همچنان درونش را با حسد تغذیه کند
آنگاه:
دیگر نه از نور بهرهای دارد
نه از شفاعت
نه از همراهی
و این همان لحظهای است که:
«فَإِذَا انْسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُم…»
یعنی:
مهلت تمام شد.
و از آن پس،
هر کس مسئول انتخاب خویش است…
نه گرگ مقصر است،
نه زمان،
نه تقدیر…
بلکه فقط و فقط
دلِ خود انسان.
[سیر – سلک – علم – عالم]:
أَنَّ أَهْوَنَ مَا أَنَا صَانِعٌ بِعَالِمٍ غَيْرِ عَامِلٍ بِعِلْمِهِ أَشَدُّ مِنْ سَبْعِينَ عُقُوبَةً أَنْ أُخْرِجَ مِنْ قَلْبِهِ حَلَاوَةَ ذِكْرِي
+ «با نور، بشین و پاشو! نرمش نورانی! تمرین زندگی!»
ريشه هر رفعتى و اوج هر منزلت والايى، دانايى است.
العلم، النّور الولایة!
این دانایی، علم آنلاین معلم ملکوت قلب یعنی فرشتۀ مهربان است.
امامصادق علیه السلام:
الْعِلْمُ أَصْلُ كُلِّ حَالٍ سَنِيٍّ وَ مُنْتَهَى كُلِّ مَنْزِلَةٍ رَفِيعَةٍ
وَ لِذَلِكَ قَالَ النَّبِيُّ ص
طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ وَ مُسْلِمَةٍ أَيْ عِلْمِ التَّقْوَى وَ الْيَقِينِ
وَ قَالَ عَلِيٌّ ع
اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصِّينِ وَ هُوَ عِلْمُ مَعْرِفَةِ النَّفْسِ وَ فِيهِ مَعْرِفَةُ الرَّبِّ عَزَّ وَ جَلَّ
وَ قَالَ النَّبِيُّ ص
مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ
ثُمَّ عَلَيْكَ مِنَ الْعِلْمِ بِمَا لَا يَصِحُّ الْعَمَلُ إِلَّا بِهِ وَ هُوَ الْإِخْلَاصُ
قَالَ النَّبِيُّ ص
نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ عِلْمٍ لَا يَنْفَعُ وَ هُوَ الْعِلْمُ الَّذِي يُضَادُّ الْعَمَلَ بِالْإِخْلَاصِ
وَ اعْلَمْ أَنَّ قَلِيلَ الْعِلْمِ يَحْتَاجُ إِلَى كَثِيرِ الْعَمَلِ [تمرین]
لِأَنَّ عِلْمَ سَاعَةٍ يُلْزِمُ صَاحِبَهُ اسْتِعْمَالَهُ طُولَ دَهْرِهِ
قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ ع
رَأَيْتُ حَجَراً عَلَيْهِ مَكْتُوبٌ اقْلِبْنِي فَقَلَبْتُهُ فَإِذَا عَلَى بَاطِنِهِ مَكْتُوبٌ
مَنْ لَا يَعْمَلُ بِمَا يَعْلَمُ مَشْئُومٌ عَلَيْهِ طَلَبُ مَا لَا يَعْلَمُ وَ مَرْدُودٌ عَلَيْهِ مَا عَلِمَ
أَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَى دَاوُدَ ع
إِنَّ أَهْوَنَ مَا أَنَا صَانِعٌ بِعَالِمٍ غَيْرِ عَامِلٍ بِعِلْمِهِ أَشَدُّ مِنْ سَبْعِينَ عُقُوبَةً بَاطِنَةً أَنْ أُخْرِجَ مِنْ قَلْبِهِ حَلَاوَةَ ذِكْرِي
وَ لَيْسَ إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ طَرِيقٌ يُسْلَكُ إِلَّا بِعِلْمٍ
وَ الْعِلْمُ زَيْنُ الْمَرْءِ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ سَائِقُهُ إِلَى الْجَنَّةِ وَ بِهِ يَصِلُ إِلَى رِضْوَانِ اللَّهِ تَعَالَى
وَ الْعَالِمُ حَقّاً هُوَ الَّذِي يَنْطِقُ عَنْهُ أَعْمَالُهُ الصَّالِحَةُ وَ أَوْرَادُهُ الزَّاكِيَةُ وَ صِدْقُهُ وَ تَقْوَاهُ
لَا لِسَانُهُ وَ مُنَاظَرَتُهُ وَ مُعَادَلَتُهُ وَ تَصَاوُلُهُ وَ دَعْوَاهُ
وَ لَقَدْ كَانَ يَطْلُبُ هَذَا الْعِلْمَ فِي غَيْرِ هَذَا الزَّمَانِ مَنْ كَانَ فِيهِ عَقْلٌ وَ نُسُكٌ وَ حِكْمَةٌ وَ حَيَاءٌ وَ خَشْيَةٌ
وَ إِنَّا نَرَى طَالِبَهُ الْيَوْمَ مَنْ لَيْسَ فِيهِ مِنْ ذَلِكَ شَيْءٌ
وَ الْعَالِمُ يَحْتَاجُ إِلَى عَقْلٍ وَ رِفْقٍ وَ شَفَقَةٍ وَ نُصْحٍ وَ حِلْمٍ وَ صَبْرٍ وَ قَنَاعَةٍ وَ بَذْلٍ
وَ الْمُتَعَلِّمُ يَحْتَاجُ إِلَى رَغْبَةٍ وَ إِرَادَةٍ وَ فَرَاغٍ وَ نُسُكٍ وَ خَشْيَةٍ وَ حِفْظٍ وَ حَزْم.
علم، ریشه هر صفت نیکو و اوج هر جایگاه رفیعی است.
و از این روست که پیامبر(ص) فرموده است:
کسب علم یعنی دانشِ تقوا و دین بر هر فرد مسلمان (چه زن و چه مرد) واجب است.
و نیز فرمود:
دانش بجویید؛ اگرچه در چین باشد.
آن دانش، علم خودشناسی است و در آن، معرفت خداوند عزوجل نهفته است.
رسول خدا(ص) فرمود:
هر کس خود را بشناسد، خدای خود را خواهد شناخت.
و دیگر آنکه، بر تو باد به فراگیری علمی که عمل، جز با آن صحیح نباشد و آن اخلاص است.
و نیز فرمود:
پناه می برم به خدا از علمی که سودی نرساند و این، علمی است که از اخلاص تهی باشد.
بدان که علم اندک، عمل بسیار میطلبد؛
زیرا یک روز دانشاندوزی مستلزم یک عمر عمل به آن است.
عیسی بن مریم(ع) فرمود:
سنگی را دیدم که بر آن نوشته بود: مرا برگردان. آن را برگرداندم. بر روی آن نوشته بود: کسی که به آنچه می داند عمل نمی کند، طلب نادانستهها برایش شوم است و علمی که می داند و بدان عمل نمی کند، به خود او، باز میگردد (و نزد پروردگار پذیرفته نمیشود).
خداوند تبارکوتعالی به حضرت داوود(ع) وحی فرمود:
کمترین کیفری که عالم بیعمل را بدان گرفتار میکنم از هفتاد عقوبت بدتر است؛ زیرا شیرینی یاد خودم را از قلبش خارج می کنم که هر چه مرا یاد کند لذتی نیابد و بدین ترتیب از رحمت من دور شود.
برای رسیدن به خداوند، راهی جز راه علم و دانش نیست.
علم، زینت انسان در دنیا و آخرت و راهگشای او به بهشت است و انسان را به رضوان خدای تعالی میرساند.
عالم واقعی کسی است که اعمال وی گواه دانش او و شیوه زندگی او ستوده باشد و صداقت و تقوای او، تصدیقکننده وی باشند،
نه زبانآوریِ توأم با نادانی و جدال و ادّعای عاری از دانش.
و کسی که دارای عقل و عبادت و حکم و حیا و خشیت است،
علم را برای چیزی جز اینها جسته است؛
ولی امروز می بینیم در طالب علم چنین اوصافی دیده نمیشود.
معلم، نیازمند عقل، مدارا، خیرخواهی، بردباری، صبر، قناعت وبخشندگی است
و جوینده علم، نیازمند رغبت به دانش، اراده، فراغت، عبادت، ترس از خدا، قدرت بر حفظ و دوراندیشی است.
دلنوشته
«نور میآید، اما دلها غربال میشوند»
و اینجاست که «سیر» به معنای واقعی خودش معنا پیدا میکند…
سیر فقط حرکتِ پا نیست،
سیر، حرکتِ دل است؛
حرکتی که با علم آغاز میشود
و با عمل معنا میگیرد.
چون اگر علم باشد و عمل نباشد،
آن علم نه تنها نور نمیشود،
بلکه حجاب میشود…
و چه هشدار سنگینی است آنجا که خداوند میفرماید:
«أهون ما أصنع بعالمٍ غير عامل…
آنکه به علمش عمل نکند، کمترین عقوبتش این است
که شیرینی یاد مرا از دلش میگیرم…»
یعنی بدترین مجازات، آتش نیست؛
بدترین مجازات، خشکشدن دل است…
ذکر میگوید، اما نمیچشد.
عبادت میکند، اما گرم نمیشود.
راه میرود، اما پیش نمیرود.
و این یعنی پایان سیر…
سیر، بدون عمل، سیر نیست
سیر، بدون اخلاص، حرکت نیست
سیر، بدون نور، فقط سرگردانی است
به همین خاطر است که اولیای خدا گفتند:
«العلم أصل کل حالٍ سنیّ»
هر بلندی از علم شروع میشود،
اما نه هر علمی…
آن علمی که:
دل را نرم کند
انسان را متواضع کند
به عمل بکشاند
و به معرفت نفس برساند
چون علم حقیقی،
همان نوری است که آدم را به خودش نشان میدهد.
و وقتی انسان خودش را شناخت،
خودبهخود ربّش را خواهد شناخت.
اما اینجا یک نکتهی بسیار ظریف هست…
علمی که به عمل نرسد،
خطرناکتر از جهل است.
چرا؟
چون جاهل، راه را نمیداند،
اما عالمِ بیعمل، راه را میداند و نمیرود.
و اینجاست که آن هشدار تکاندهنده معنا پیدا میکند:
«کمترین کیفر عالم بیعمل،
گرفتن شیرینی یاد خدا از دل اوست…»
یعنی:
نماز هست، ولی حضور نیست
ذکر هست، ولی اثر نیست
علم هست، ولی نور نیست
و این یعنی سقوطِ خاموش…
برای همین است که سیر، بدون سلک معنا ندارد
سیر یعنی حرکت
سلک یعنی التزام
یعنی راه را بروی
نه فقط دربارهاش حرف بزنی
و این همان چیزی است که پیامبر ص فرمود:
«علمی را بجوی که عمل بدون آن درست نمیشود»
و امیرالمؤمنین فرمود:
«علم، همان معرفت نفس است»
و عیسی علیهالسلام گفت:
«کسی که به دانستهاش عمل نکند،
طلب ندانستهها برایش شوم است…»
چون چنین کسی،
نه در جهل است
نه در هدایت
بلکه در خطرناکترین نقطهی بین این دو…
و اینجاست که سرنوشت معارین روشن میشود
معار،
کسی است که علم را دید
اما با آن نساخت
شنید
اما تغییر نکرد
شناخت
اما تسلیم نشد
در ظاهر، در مسیر بود
اما در باطن، ایستاده بود
و وقتی سیر تمام شد
و مهلت پایان یافت
و بداء حاصل نشد…
آنگاه،
نور از دلش برداشته میشود
بیآنکه فریادی شنیده شود.
و این همان معنای تلخِ
«سلب توفیق» است.
پس راز همهی این مسیر چیست؟
راز این است:
علم، اگر به عمل نرسد، وبال است
سیر، اگر به تسلیم نرسد، سرگردانی است
معرفت، اگر به اخلاق نرسد، حجتِ علیه انسان است
و نور، اگر پذیرفته نشود، میسوزاند
و اینجاست که معنای حقیقی «سیر» روشن میشود:
سیر یعنی
با نور زندگی کنی،
نه اینکه فقط دربارهی نور بدانی.
و این، همان مرز میان:
اهلِ سیر
و اهلِ سقوط است…
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم:
الْعِلْمُ عِلْمَانِ
عِلْمٌ عَلَى اللِّسَانِ فَذَلِكَ حُجَّةٌ عَلَى ابْنِ آدَمَ
وَ عِلْمٌ فِي الْقَلْبِ فَذَلِكَ الْعِلْمُ النَّافِعُ.
علم دو گونه است:
علمى كه بر زبان است و آن بر آدمى حجّت است
و علمى كه در دل است و علم سودمند اين علم است.
اهل شک حسود، علمش زبانی است و اهل یقین علمش قلبی است و این تفاوت در شرایط آیات و تقدیرات آشکار میشه چون اهل یقین قلبا می فهمه باید جواب بد اخلاق رو با خوشرویی بده و این باور قلبی کمکش میکنه و نور یاد معالم ربانی دستشو میگیره، اما اهل شک تا وقتیکه آیتی عرضه نشده، خودشو به نورش میچسبونه و آخر چاپلوسیه، اما آیت که برای غربالگری مقدر میشه «کربلا»، اهل شک، نظر باطل خودشو بر نظر نورانی و حقیقت معالم ربانی ترجیح میده و باز هم اندیشه احسان رو میذاره زیر پاش و جواب بد اخلاق رو با بیادبی پاسخ میده، ولو شده با چشم غره!
+ «رشق»
حسود بالاخره این کارشو میکنه و نیششو میزنه!
دلنوشته
«علمِ زبان یا علمِ دل؟»
«آنجا که علم، یا نجات است یا حجّت»
و درست همینجاست که سخن پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله معنا پیدا میکند؛
سخنی که مرزِ نور و تاریکی را با یک جمله روشن میکند:
«الْعِلْمُ عِلْمَانِ…»
علم دو گونه است…
یکی علمی که بر زبان مینشیند،
و یکی علمی که در دل قرار میگیرد.
آنکه بر زبان است،
حجّت است علیه صاحبش…
اما آنکه در دل است،
نجاتدهنده است.
اینجا دیگر حرف از دانستن نیست…
حرف از بودن است.
اهل شک، علم دارند…
حرف بلدند…
استدلال میآورند…
آیه و روایت هم میدانند…
اما علمشان، فقط تا زبان آمده است.
و به همین دلیل،
وقتی آیهای نازل میشود،
وقتی امتحانی میرسد،
وقتی پای «عمل» وسط میآید…
علمشان عقب مینشیند،
و نفس جلو میآید.
اما اهل یقین،
علمشان در دل است…
نه به این معنا که بیشتر میدانند،
بلکه چون طور دیگری میفهمند.
آنها وقتی با بدی روبهرو میشوند،
درونشان یادِ نور میافتد.
دلشان به یاد معلم ربانی میلرزد.
دستشان را نور میگیرد.
و میفهمند که اینجا جای تندی نیست…
جای احسان است.
نه از روی ضعف،
بلکه از روی یقین.
اما اهل شک چه میکنند؟
تا وقتی آیتی نرسیده،
تا وقتی کار به تصمیم جدی نکشیده،
تا وقتی هزینهای در کار نیست…
خودشان را به نور میچسبانند.
حرف از اخلاق میزنند.
ادعای همراهی میکنند.
اما همین که صحنه عوض میشود…
همین که «کربلا» پیش میآید…
همین که نور، انتخاب میخواهد…
ناگهان:
نظر خودشان را بر حقیقت ترجیح میدهند.
خوشخلقی را کنار میگذارند.
احسان را مسخره میکنند.
و بدی را با بدی پاسخ میدهند…
ولو با یک نگاه.
ولو با یک نیش.
ولو با یک کنایه.
آن زهرِ پنهانی که در دل حسود است،
بالاخره راهش را پیدا میکند.
چون حسد، اگر مهار نشود،
حتماً روزی نیش میزند.
نه لزوماً با شمشیر…
گاهی فقط با تحقیر،
با تمسخر،
با شکستن حرمت نور.
و اینجاست که تفاوت دو علم آشکار میشود:
علمِ زبانی → در لحظهی امتحان فرو میریزد
علمِ قلبی → در سختترین لحظه، انسان را نگه میدارد
یکی انسان را به توجیه میکشاند،
دیگری به تسلیم.
یکی دنبال اثبات خود است،
دیگری دنبال رضای حق.
و این همان معنای عمیق سخن پیامبر است:
«العلمُ ما وَقَعَ في القلب»
علم، آن چیزی نیست که بدانی…
علم، آن چیزی است که وقتی پایش رسید،
تو را از بدی باز دارد.
و اگر علمی نتوانست
تو را از نیش زدن نگه دارد،
از تحقیر بازدارد،
از شکستن دل بازدارد…
بدان که هنوز
از سینه بالا نرفته است.
و هنوز
نور نشده است…
يُعْرَفُ بِالْآيَاتِ وَ يُثْبَتُ بِالْعَلَامَاتِ!
+ «اوی»
خدای مهربان، با آیات و نشانههایی که با قلب سلیم درک میشود، شناخته میگردد!
اهل یقین وقتی با آیت روبرو میشه، از روی همین آیت، خدا رو میشناسه!
چجوری؟
با قلبش تاریکی حسدشو حس میکنه که چقدر اونو نا آرام کرده،
و با همین قلبش، نور ولایت رو درک میکنه که داره بهش آلارم میده و او هم اختیارا حسدشو میذاره کنار و عامل به نور ولایت میشه و اینجوری از روی آرامش قلبش میفهمه، خدای مهربان او همین نزدیکیهاست و داره اونا میپّاد و باهاش حرف میزنه و اشتباهاتشو بهش گوشزد میکنه!
بخوبی، این خدا، این بندشو میشناسه، که چه عیبی داره و چجوری این عیب رو باید اصلاح کرد و چه آیتی متناسب با او باید عرضه بشه و اندازه های اونو خوب میدونه و ضمنا با معالم ربانی که براش قرار داده، اندیشه خوبو هم یادش داده، حالا اگه این بنده، عاقل و اهل یقین باشه، تا میاد که با حسد و اندیشۀ غلط خودش رفتار کنه، فوری اخم نورانی رو میبینه و پی به اشتباهش میبره و متوجه میشه که باید چجوری ایجاد آرامش کنه، لذا نظر خودشو زیر پا میذاره و نظر صاحب نورشو میپسنده «رضا»، و اجرا میکنه و اینجوری تولید عمل صالح مینماید، ان شاء الله تعالی.
حالا دیدی و متوجه شدی که اهل یقین چجوری از حضور دائمی ربّ خودش، توی قلب خودش، باخبر میشه و حرفشو میشنوه و قبول میکنه و بهش عمل میکنه؟!
از این روش زیباتر و آبرومندتر و قشنگتر برای اصلاح و تربیت، اصلا وجود نداره!
به این فرآیند زیبای اصلاح و تربیت بندۀ معیوب میگیم: نور الولایة!
و این عبارت «نور الولایة» را هزار واژه مترادف، تفسیر و تبیین میکنن که متد تربیتی خدای مهربان برای بندگانش چه ویژگی دارد. و این واژه ها در مقالات خودشان بیان شده است.
همه این واژهها و مقالات، ما رو به عمل به نور ولایت آل محمد ع دعوت میکنن.
امام حسن عسکری علیه السلام:
أَبِي مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ ع قَالَ:
قَامَ رَجُلٌ إِلَى الرِّضَا ع
قَالَ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ
صِفْ لَنَا رَبَّكَ فَإِنَّ مَنْ قِبَلَنَا قَدِ اخْتَلَفُوا عَلَيْنَا
فَقَالَ الرِّضَا ع
إِنَّهُ مَنْ يَصِفُ رَبَّهُ بِالْقِيَاسِ لَا يَزَالُ الدَّهْرَ فِي الِالْتِبَاسِ مَائِلًا عَنِ الْمِنْهَاجِ ظَاعِناً فِي الِاعْوِجَاجِ ضَالًّا عَنِ السَّبِيلِ قَائِلًا غَيْرَ الْجَمِيلِ
أُعَرِّفُهُ بِمَا عَرَّفَ بِهِ نَفْسَهُ مِنْ غَيْرِ رَوِيَّةٍ
وَ أَصِفُهُ بِمَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ مِنْ غَيْرِ صُورَةٍ
لَا يُدْرَكُ بِالْحَوَاسِّ وَ لَا يُقَاسُ بِالنَّاسِ
مَعْرُوفٌ بِغَيْرِ تَشْبِيهٍ
وَ مُتَدَانٍ فِي بُعْدِهِ لَا بِنَظِيرٍ لَا يُمَثَّلُ بِخَلِيقَتِهِ وَ لَا يَجُوزُ فِي قَضِيَّتِهِ الْخَلْقُ إِلَى مَا عَلِمَ مُنْقَادُونَ وَ عَلَى مَا سَطَرَ فِي الْمَكْنُونِ مِنْ كِتَابِهِ مَاضُونَ لَا يَعْمَلُونَ خِلَافَ مَا عَلِمَ مِنْهُمْ وَ لَا غَيْرَهُ يُرِيدُونَ
فَهُوَ قَرِيبٌ غَيْرُ مُلْتَزِقٍ
وَ بَعِيدٌ غَيْرُ مُتَقَصٍّ يُحَقَّقُ وَ لَا يُمَثَّلُ وَ يُوَحَّدُ وَ لَا يُبَعَّضُ
يُعْرَفُ بِالْآيَاتِ وَ يُثْبَتُ بِالْعَلَامَاتِ
فَلَا إِلَهَ غَيْرُهُ الْكَبِيرُ الْمُتَعالِ
ثُمَّ قَالَ ع بَعْدَ كَلَامٍ آخَرَ تَكَلَّمَ بِهِ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ أَبِيهِ ع عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص قَالَ
مَا عَرَفَ اللَّهَ مَنْ شَبَّهَهُ بِخَلْقِهِ وَ لَا وَصَفَهُ بِالْعَدْلِ مَنْ نَسَبَ إِلَيْهِ ذُنُوبَ عِبَادِهِ.
از امام رضا علیه السلام سوال کردند:
خدا چگونه و کجاست؟
امام فرمودند:
اساسا این تصور غلط است، زیرا خداوند مکان را آفرید و خود مکان نداشت،
و چگونگی ها را خلق نمود و خود از چگونگی (و ترکیب) بر کنار بود ،
پس خداوند متعال با چگونگی و مکان شناخته نمی شود ، و به حس در نمی آید ، و به چیزی قیاس و تشبیه نمی گردد.
چه زمانی خدا بوجود آمد؟
امام فرمودند:
بگو چه زمانی نبوده تا بگویم چه وقت بوجود آمده است.
چه دلیلی بر حدوث جهان (یعنی اینکه جهان قبلا نبوده و مخلوق است) وجود دارد؟
امام فرمودند :
نبودی سپس بوجود آمدی ، و خود می دانی که خود را نیآفریده یی و کسی مانند توست نیز ترا بوجود نیآورده است.
ممکن است خدا را برای ما توصیف کنید؟
امام فرمودند:
آنکه خدا را با قیاس توصیف کند همیشه در اشتباه و گمراهی است و آنچه می گوید ناپسند است،
من خدا را به آنچه خود تعریف و توصیف فرموده است تعریف می کنم بدون آنکه از او رویتی یا صورتی در ذهن داشته باشم: (لا یُدرِکُ بِالحَواسِ)؛ خداوند متعال با حواس آفریدگان درک نمی شود ، (وَ لا یُقَاسُ بِالنَاسِ)؛ به مردم قیاس نمی شود ، (مَعرُوفٌ بِغَیرِ تَشبِیه)؛ بدون تشبیه شناخته می شود ، در عین حال علو مقام به همه نزدیک است ، بدون آنکه بتوان همانندی برای او معرفی کرد ،
به مخلوقات خود مثال زده نمی شود
(لا یَجُوز فی قَضیته)؛ در حکم و قضاوت خود بر کسی ستم نمی کند …
به آیات و نشانهها شناخته میگردد.
دلنوشته
«يُعْرَفُ بِالْآيَاتِ؛ خدا را با دل بشناس»
و اینجاست که حقیقت، آرامآرام خودش را نشان میدهد…
«يُعْرَفُ بِالْآيَاتِ وَ يُثْبَتُ بِالْعَلَامَاتِ»
خدا با تعریفهای ذهنی شناخته نمیشود.
با جدل شناخته نمیشود.
با قیاس و تخیل هم شناخته نمیشود.
خدا را باید دید…
نه با چشم،
بلکه با دل.
اهل یقین، وقتی با یک آیه روبهرو میشوند،
با همان آیه، خدا را میشناسند.
چطور؟
نه از راه استدلالهای طولانی،
بلکه از راه احساس درونیِ قلب.
دلشان میفهمد…
دلشان خبر میدهد…
دلشان میلرزد…
حسد را حس میکنند که چطور آرامششان را میگیرد،
و نور ولایت را میچشند که چطور آرامشان میکند.
و همین تفاوت است که همهچیز را روشن میکند.
اهل یقین، وقتی به آیه میرسد،
درونش میفهمد که الان وقت چیست.
اگر خشم است،
نور به او میگوید آرام باش.
اگر قضاوت است،
نور میگوید مکث کن.
اگر وسوسه است،
نور هشدار میدهد.
و او اختیاراً
نظر خودش را کنار میگذارد
و نظر صاحب نور را میپذیرد.
این همان «رضا»ست.
نه رضا به اجبار،
بلکه رضا از فهم.
و از همینجا عمل صالح متولد میشود.
اینگونه است که انسان میفهمد:
خدا نزدیک است…
نه با فاصلهی مکان،
بلکه با حضور.
او بندۀ خود را بهتر از خودش میشناسد.
میداند کجایش درد دارد،
کجایش میلغزد،
و چه دارویی لازم دارد.
و برای هر کس،
آیهای متناسب با حال او میفرستد.
نه بیشتر،
نه کمتر.
و این یعنی تربیت…
نه تنبیه.
و اینجاست که سخن نورانی امام رضا علیهالسلام جان میگیرد:
خدا با قیاس شناخته نمیشود.
با تشبیه فهمیده نمیشود.
با حس درک نمیشود.
او نه در جایی است،
نه در جهتی،
نه در صورتی…
اما با نشانههایش شناخته میشود.
با آیات.
با علامتها.
با اثرش در دل.
او نزدیک است،
اما چسبیده نیست.
دور است،
اما گم نیست.
و همین نزدیکیِ بیچسبیدن،
همین حضورِ بیشبیهبودن،
راز آرامش اهل یقین است.
اهل یقین،
خدا را نه در آسمانها میجویند،
نه در مفاهیم پیچیده…
بلکه در همین لحظهای که
دلشان آرام میشود،
خشم فروکش میکند،
و نور، دستشان را میگیرد.
و درست همانجا میفهمند:
او اینجاست…
نه با صدا،
نه با شکل،
بلکه با هدایت.
و این است معنای واقعیِ
نور الولایة…
نوری که:
– آموزش میدهد
– اصلاح میکند
– بیسر و صدا تربیت میکند
– و بدون تحقیر، انسان را بالا میکشد
نه با ترس،
بلکه با فهم.
نه با اجبار،
بلکه با حضور.
و این همان راهی است که
همهی آیات،
همهی نشانهها،
و همهی معالم ربانی
به آن ختم میشوند…
راهی که اسمش فقط یک چیز است:
شناخت خدا، با دل.
الماء، الحسنات، النور الولایة!
«دَاوِ بِالْحَسَنَاتِ مِنْكَ مَا بَطَنَ»
+«اقرضهم من عرضک»:
با علوم نورانی که برای قلبت ظاهر و آشکار میشه،
برای درناژ حسادت قلبت اقدام کن!
يَا عِيسَى
اغْسِلْ بِالْمَاءِ مِنْكَ مَا ظَهَرَ
وَ دَاوِ بِالْحَسَنَاتِ مِنْكَ مَا بَطَنَ
فَإِنَّكَ إِلَيَّ رَاجِعٌ.
اى عیسى!
ظاهر خود را با آب بشوی
و باطنت را با حسنات،
زیرا به سوی من باز میگردى [و باید مطهر بوده باشی].
+ «انا لله و انا الیه راجعون»
دلنوشته
«آب برای ظاهر، نور برای باطن»
«درمان دل با نور ولایت»
و اینجاست که راز تطهیر روشن میشود…
نه هر شستوشویی،
نه هر پاککردنی،
نه هر توبهای…
بلکه شستوشویی از جنس نور.
«الماء، الحسنات، النور الولایة…»
آب، تنها برای ظاهر نیست.
آب، نشانهی جریان است.
نشانهی زندهبودن.
نشانهی حرکت از رکود به حیات.
اما آنچه دل را پاک میکند،
نه آبِ جسم،
بلکه حسناتِ نورانی است.
همانجاست که خطاب میآید:
«دَاوِ بِالْحَسَنَاتِ مِنْكَ مَا بَطَنَ»
باطنت را با نیکی درمان کن…
نه با انکار،
نه با سرکوب،
نه با توجیه…
بلکه با عمل نورانی.
اینجا سخن از جنگ با نفس است…
سخن از درمان است.
حسد را با نیکی بشوی.
کینه را با احسان.
تیرگی را با نور.
نه اینکه بگویی ندارم،
بلکه بگویی:
«دارم… اما نمیخواهم با آن زندگی کنم.»
و این همان معنای عمیق است:
«اقرضهم من عرضک»
از آبرویت قرض بده،
از حقّت بگذر،
از خودت کم کن…
تا دلت سبک شود.
چون بعضی آلودگیها
با استدلال پاک نمیشوند،
با گذشت پاک میشوند.
و خطاب میرسد:
یَا عِيسَى…
نه با فریاد،
نه با تهدید،
بلکه با محبت…
«اغسل بالماء منك ما ظهر…
و داوِ بالحسنات منك ما بطن…»
ظاهر را با آب بشوی…
اما باطن را با نیکی درمان کن…
چون در نهایت،
همه به سوی من بازمیگردید.
و بازگشت،
بازگشتِ پاکان است.
نه آنها که فقط شستهاند،
بلکه آنها که درمان شدهاند.
اینجاست که انسان میفهمد:
بازگشت به سوی خدا،
با توبهی زبانی نیست…
با دلِ شستهشده است.
با حسدی که درمان شده.
با قلبی که نرم شده.
با نوری که جای تاریکی نشسته.
و این است معنای عمیق:
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ»
نه فقط در مرگ…
بلکه در هر لحظهای که
از خودمان برمیگردیم
و به نور میرسیم.
و این، آخرین نکتهی راه است:
هر وقت دیدی دلت آرام شد،
بدان که درمان آغاز شده…
هر وقت دیدی بدی را با خوبی پاسخ دادی،
بدان که نور دارد کارش را میکند…
و هر وقت دیدی
دیگر نمیخواهی نیش بزنی،
بلکه میخواهی شفا بدهی…
بدان که
به خدا نزدیک شدهای
+ «قرض»
«وَ اغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَكَ فِي حَالِ غِنَاكَ»
+ «اقرضهم من عرضک»:
وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ أَمَامَكَ طَرِيقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِيدَةٍ وَ أَهْوَالٍ شَدِيدَةٍ
بدان كه راهى پر مشقت و سخت هولناك در پيش دارى،
وَ أَنَّهُ لَا غِنَى بِكَ عَنْ حُسْنِ الِارْتِيَادِ وَ قَدْرِ بَلَاغِكَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّةِ الظَّهْرِ
در اين راه از تلاش صحيح، و توشه كافى و سبكبارى ناگزيرى،
[بىنيازى براى تو نيست از طلب نيكى و اندازه كفاف از زندگى بدون قرض]
فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَى ظَهْرِكَ فَوْقَ بَلَاغِكَ فَيَكُونَ ثَقِيلًا وَ وَبَالًا عَلَيْكَ
بيش از مقدار حاجت بار به دوش نگير كه سنگينى است و وبال،
وَ إِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ الْحَاجَةِ مَنْ يَحْمِلُ لَكَ زَادَكَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ
فَيُوَافِيكَ بِهِ غَداً حَيْثُ تَحْتَاجُ إِلَيْهِ فَاغْتَنِمْهُ
هر گاه حاجتمندى يافتى كه توشهات را برگيرد و به هنگام نياز باز پس دهد غنيمت شمار،
وَ اغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَكَ فِي حَالِ غِنَاكَ
وَ جَعَلَ قَضَاءَهُ لَكَ فِي يَوْمِ عُسْرَتِكَ
[+ اقرضهم من عرضک]
وَ حَمِّلْهُ إِيَّاهُ وَ أَكْثِرْ مِنْ تَزْوِيدِهِ وَ أَنْتَ قَادِرٌ عَلَيْهِ فَلَعَلَّكَ تَطْلُبُهُ فَلَا تَجِدُهُ
و وجود آن كس را كه در حال توانگرى قرض ستاند مغتنم دان،
و موعد پرداخت را روز تنگدستى قرار ده.
و نيز غنيمت شمار كسى كه از تو وام ميگيرد هنگام دارائيت،
كه آن را براى دوران ناداريت نگهدارد،
كه او بار روز نيازمندى تو را برميدارد.
(اگر ممكن است در توشه او زياد كن شايد او را جستجو كنى و نيابى).
وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ عَقَبَةً كَئُوداً لَا مَحَالَةَ أَنَّ مَهْبِطَهَا بِكَ عَلَى جَنَّةٍ أَوْ نَارٍ
فَارْتَدْ لِنَفْسِكَ قَبْلَ نُزُولِكَ
وَ اعْلَمْ أَنَّ الَّذِي بِيَدِهِ خَزَائِنُ مَلَكُوتِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ
قَدْ أَذِنَ لِدُعَائِكَ وَ تَكَفَّلَ لِإِجَابَتِكَ
وَ أَمَرَكَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِيُعْطِيَكَ وَ هُوَ رَحِيمٌ كَرِيم.
بدان كه پيش روى تو گردنهاى سخت است كه ناگزير بر آن فرود آئى، بهشت است يا جهنم،
پيش از فرود آمدن نفست را بر گردان،
بدان كه آنكه گنجينههاى آسمانها و زمينها بدست او است
براى خواندن تو اجازه داده و ضامن برآوردن حاجت تو شده
او فرمان داده تو را كه از او بخواهى تا ببخشد،
او مهربان و جودمند است.
دلنوشته
«قرضِ نور؛ توشهای برای گردنههای قیامت»
و اینجاست که معناى «قرض» از یک معاملهی ساده، به یک سلوک نورانی تبدیل میشود…
نه قرضِ پول،
نه قرضِ حساب،
بلکه قرضِ دل.
«وَ اغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَكَ فِي حَالِ غِنَاكَ…»
غنیمت بدان آن لحظهای را
که هنوز دستت باز است،
دلَت توان دارد،
و میتوانی ببخشی…
چون این بخشیدن،
ذخیرهی راهیست
که پیش رو داری؛
راهی طولانی،
سخت،
و پر از گردنههای سنگین.
راهی که امیرالمؤمنین علیهالسلام از آن خبر میدهد:
راهی با عقبههای کئود،
گردنههایی که هرکس از آنها عبور نمیکند…
و تو، مسافر این راهی.
نه با بارهای سنگین،
نه با کینه،
نه با حسابگری،
بلکه با سبکباری.
«فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَى ظَهْرِكَ فَوْقَ بَلَاغِكَ…»
زیادیِ بار،
دل را خسته میکند.
زیادیِ حساب،
روح را کند میکند.
زیادیِ حقطلبی،
آدم را زمین میزند.
راه خدا،
راه سبکبالهاست.
و چه زیباست این نگاه…
که وقتی کسی از تو چیزی میخواهد،
در حقیقت آمده تا بارِ فردای تو را بردارد.
او آمده تا
از امروزت بگیرد
و فردایت را بسازد.
پس اگر توانستی،
بارش را سنگینتر کن…
نه به او،
بلکه به نفع خودت.
چون آنکه امروز میگیرد،
فردا برایت نگه میدارد؛
در روزی که هیچچیز جز آن ذخیره، به کارت نمیآید.
و اینجاست که معنای عمیق
«اقرضهم من عرضک»
خودش را نشان میدهد…
گاهی باید از آبرویت خرج کنی،
نه برای تحقیر،
بلکه برای نجات.
گاهی باید سکوت کنی،
تا دل دیگری آرام بگیرد.
گاهی باید ببخشی،
تا سَبُک شوی.
اینها همه قرضاند…
قرضهایی که
در قیامت،
با سود بازمیگردند.
و آنگاه، حقیقت آشکار میشود:
پیشِ روی تو،
یا بهشت است،
یا آتش.
نه به حکم دیگری،
بلکه به انتخاب خودت.
پس قبل از رسیدن،
نفست را تربیت کن.
قبل از حساب،
دل را سبک کن.
قبل از آنکه از تو بگیرند،
خودت ببخش.
و چه آرامبخش است این جمله:
آنکه خزانههای آسمان و زمین در دست اوست،
خودش به تو اجازهی دعا داده،
خودش وعدهی اجابت داده،
و خودش مهربان است…
نه بخیل،
نه دور،
نه سختگیر.
تو فقط کافیست
راه را گم نکنی.
دل را نفروشی.
نور را کنار نگذاری.
و در این مسیر،
قرضت را به خدا بدهی…
تا روزی که به تو بگوید:
این، همان چیزی بود
که برایت نگه داشته بودم…
«شهرهاى متّصل به هم»: + «وصی – واصی البلد البلد»
[سورة سبإ (۳۴): الآيات ۱۵ الى ۱۹]
لَقَدْ كانَ لِسَبَإٍ فِي مَسْكَنِهِمْ آيَةٌ جَنَّتانِ عَنْ يَمِينٍ وَ شِمالٍ كُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّكُمْ وَ اشْكُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ (۱۵)
قطعاً براى [مردم] سبا در محلّ سكونتشان نشانه [رحمتى] بود:
دو باغستان از راست و چپ
[به آنان گفتيم:]
از روزىِ پروردگارتان بخوريد و او را شكر كنيد.
شهرى است خوش و خدايى آمرزنده.
فَأَعْرَضُوا
فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِمِ
وَ بَدَّلْناهُمْ بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ ذَواتَيْ أُكُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَيْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِيلٍ (۱۶)
پس روى گردانيدند،
و بر آن سيل [سدّ] عَرِم را روانه كرديم،
و دو باغستان آنها را به دو باغ كه ميوههاى تلخ و شورهگز و نوعى از كُنارِ تُنُك داشت تبديل كرديم.
ذلِكَ جَزَيْناهُمْ بِما كَفَرُوا وَ هَلْ نُجازِي إِلاَّ الْكَفُورَ (۱۷)
اين [عقوبت] را به [سزاى] آنكه كفران كردند به آنان جزا داديم؛
و آيا جز ناسپاس را به مجازات مىرسانيم؟
وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً
وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ (۱۸)
و ميان آنان و ميان آبادانيهايى كه در آنها بركت نهاده بوديم شهرهاى متّصل به هم قرار داده بوديم،
و در ميان آنها مسافت را، به اندازه، مقرر داشته بوديم.
در اين [راه]ها، شبان و روزان آسودهخاطر بگرديد.
فَقالُوا رَبَّنا باعِدْ بَيْنَ أَسْفارِنا
وَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ
فَجَعَلْناهُمْ أَحادِيثَ
وَ مَزَّقْناهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ
إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ (۱۹)
تا گفتند: «پروردگارا، ميان [منزلهاى] سفرهايمان فاصله انداز.»
و بر خويشتن ستم كردند.
پس آنها را [براى آيندگان، موضوعِ] حكايتها گردانيديم،
و سخت تارومارشان كرديم؛
قطعاً در اين [ماجرا] براى هر شكيباى سپاسگزارى عبرتهاست.
امام باقر علیه السلام:
وَ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ قَالَ:
أَتَى الْحَسَنُ الْبَصْرِيُّ أَبَا جَعْفَرٍ ع فَقَالَ جِئْتُكَ لِأَسْأَلَكَ عَنْ أَشْيَاءَ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ
فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ
أَ لَسْتَ فَقِيهَ أَهْلِ الْبَصْرَةِ؟
قَالَ قَدْ يُقَالُ ذَلِكَ
فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ ع
هَلْ بِالْبَصْرَةِ أَحَدٌ تَأْخُذُ عَنْهُ؟
قَالَ لَا
قَالَ فَجَمِيعُ أَهْلِ الْبَصْرَةِ يَأْخُذُونَ عَنْكَ؟
قَالَ نَعَمْ
فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ
سُبْحَانَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَلَّدْتَ عَظِيماً مِنَ الْأَمْرِ بَلَغَنِي عَنْكَ أَمْرٌ فَمَا أَدْرِي أَ كَذَاكَ أَنْتَ أَمْ يُكْذَبُ عَلَيْكَ؟
(ببین حضرت از او میپرسند این چیزی که در مورد تو میگن درسته یا نه!!!)
قَالَ مَا هُوَ؟
قَالَ
زَعَمُوا أَنَّكَ تَقُولُ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْعِبَادَ فَفَوَّضَ إِلَيْهِمْ أُمُورَهُمْ
قَالَ
فَسَكَتَ الْحَسَنُ
فَقَالَ أَ رَأَيْتَ مَنْ قَالَ اللَّهُ لَهُ فِي كِتَابِهِ إِنَّكَ آمِنٌ هَلْ عَلَيْهِ خَوْفٌ بَعْدَ هَذَا الْقَوْلِ مِنْهُ؟
فَقَالَ الْحَسَنُ لَا
فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع
إِنِّي أَعْرِضُ عَلَيْكَ آيَةً وَ أُنْهِي إِلَيْكَ خِطَاباً وَ لَا أَحْسَبُكَ إِلَّا وَ قَدْ فَسَّرْتَهُ عَلَى غَيْرِ وَجْهِهِ
فَإِنْ كُنْتَ فَعَلْتَ ذَلِكَ فَقَدْ هَلَكْتَ وَ أَهْلَكْتَ
فَقَالَ لَهُ مَا هُوَ؟
قَالَ
أَ رَأَيْتَ حَيْثُ يَقُولُ
وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً
وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ
يَا حَسَنُ بَلَغَنِي أَنَّكَ أَفْتَيْتَ النَّاسَ فَقُلْتَ هِيَ مَكَّةُ
فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع
فَهَلْ يُقْطَعُ عَلَى مَنْ حَجَّ مَكَّةَ وَ هَلْ يُخَافُ أَهْلُ مَكَّةَ وَ هَلْ تَذْهَبُ أَمْوَالُهُمْ؟
قَالَ بَلَى
قَالَ فَمَتَى يَكُونُونَ آمِنِينَ؟
بَلْ فِينَا ضَرَبَ اللَّهُ الْأَمْثَالَ فِي الْقُرْآنِ
فَنَحْنُ الْقُرَى الَّتِي بَارَكَ اللَّهُ فِيهَا
وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
فَمَنْ أَقَرَّ بِفَضْلِنَا حَيْثُ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ شِيعَتِهِمُ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً
وَ الْقُرَى الظَّاهِرَةُ الرُّسُلُ وَ النَّقَلَةُ عَنَّا إِلَى شِيعَتِنَا وَ فُقَهَاءُ شِيعَتِنَا إِلَى شِيعَتِنَا
وَ قَوْلُهُ تَعَالَى وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ فَالسَّيْرُ مَثَلٌ لِلْعِلْمِ سِيرَ بِهِ لَيالِيَ وَ أَيَّاماً
مَثَلٌ لِمَا يَسِيرُ مِنَ الْعِلْمِ فِي اللَّيَالِي وَ الْأَيَّامِ عَنَّا إِلَيْهِمْ فِي الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ وَ الْفَرَائِضِ وَ الْأَحْكَامِ
آمِنِينَ فِيهَا إِذَا أَخَذُوا مِنْهُ آمِنِينَ مِنَ الشَّكِّ وَ الضَّلَالِ وَ النُّقْلَةِ مِنَ الْحَرَامِ إِلَى الْحَلَالِ لِأَنَّهُمْ أَخَذُوا الْعِلْمَ مِمَّنْ وَجَبَ لَهُمْ أَخْذُهُمْ إِيَّاهُ عَنْهُمْ بِالْمَعْرِفَةِ لِأَنَّهُمْ أَهْلُ مِيرَاثِ الْعِلْمِ مِنْ آدَمَ إِلَى حَيْثُ انْتَهَوْا ذُرِّيَّةٌ مُصْطَفَاةٌ بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ
فَلَمْ يَنْتَهِ الِاصْطِفَاءُ إِلَيْكُمْ بَلْ إِلَيْنَا انْتَهَى
وَ نَحْنُ تِلْكَ الذُّرِّيَّةُ الْمُصْطَفَاةُ لَا أَنْتَ وَ لَا أَشْبَاهُكَ يَا حَسَنُ
فَلَوْ قُلْتُ لَكَ حِينَ ادَّعَيْتَ مَا لَيْسَ لَكَ وَ لَيْسَ إِلَيْكَ يَا جَاهِلَ أَهْلِ الْبَصْرَةِ لَمْ أَقُلْ فِيكَ إِلَّا مَا عَلِمْتُهُ مِنْكَ وَ ظَهَرَ لِي عَنْكَ وَ إِيَّاكَ أَنْ تَقُولَ بِالتَّفْوِيضِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يُفَوِّضِ الْأَمْرَ إِلَى خَلْقِهِ وَهْناً مِنْهُ وَ ضَعْفاً وَ لَا أَجْبَرَهُمْ عَلَى مَعَاصِيهِ ظُلْماً.
امام باقر علیه السلام:
ابوحمزه ثمالی گوید:
حسن بصری خدمت حضرت باقر (علیه السلام) رسیده، گفت:
«آمدهام از شما دربارهی کتاب خدا چند سؤال نمایم».
حضرت باقر ع به او فرمود:
«مگر تو فقیه اهل بصره نیستی»؟!
گفت: «چنین میگویند».
فرمود: «آیا در بصره کسی هست که تو از او استفاده کنی»؟
گفت: «نه»!
فرمود: «پس تمام اهالی بصره از معلومات تو استفاده میکنند»؟
گفت: «بلی»!
فرمود: «سبحان اللَّه! عهدهدار کار بزرگی شدهای،
از تو مطلبی را شنیدهام، نمیدانم راست گفتهاند یا دروغ»!؟
پرسید: «چه مطلبی»؟
فرمود: «میگویند؛ تو مدّعی هستی خداوند مردم را آفریده و کارهای آنها را به خودشان واگذارده».
حسن بصری ساکت شد.
فرمود:
«کسی که خدا در کتاب خود به او بگوید تو در امانی، آیا پس از این وعده خوف و وحشتی برای او هست»؟
حسن بصری گفت: «نه»!
حضرت باقر ع فرمود:
«اینک من یک آیه از قرآن را برای تو میخوانم، میدانم تو برخلاف واقع آن را تفسیر خواهی کرد، اگر چنین کنی خود و دیگران را به هلاکت انداختهای».
پرسید: «کدام آیه»؟
فرمود: «بگو ببینم معنی این آیه چیست؛
وَ جَعَلْنا بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ الْقُرَی الَّتِی بارَکْنا فِیها قُریً ظاهِرَةً وَ قَدَّرْنا فِیهَا السَّیْرَ سِیرُوا فِیها لَیالِیَ وَ أَیَّاماً آمِنِینَ
شنیدهام تو به مردم گفتهای آن شهر مکّه است»؟
فرمود: «آیا کسانی که قصد حجّ داشتهاند تاکنون در بین راه مکّه آنها را دزد نزده است و آیا اهل مکّه ترس و وحشت ندارند و اموال آنها را نمیبرند، پس چطور در امان هستند؟
این مثال را خدا در قرآن دربارهی ما فرموده؛
ما آن قریههایی هستیم که خداوند برکت در آنها قرار داده،
این است معنی فرمودهی خدا،
هرکس اقرار به مقام ما داشته باشد همانطوری که خداوند آنها را امر کرده که به جانب ما رو آورند فرموده: وَ جَعَلْنا بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ الْقُرَی الَّتِی بارَکْنا فِیها،
یعنی بین آنها و بین شیعیانشان، روستاهایی که پربرکت هستند و روستاهایی نمایان هستند، قرار دادیم و منظور از قُریً ظاهِرَةً؛ پیکها و ناقلین علوم ما به شیعیانمان و دانشمندان شیعه هستند که به شیعیان تعلیم میدهند.
و قَدَّرْنا فِیهَا السَّیْرَ؛ که منظور از سیر و حرکت، انتقال علم است [ازما به شیعیانمان]
و منظور از لَیالِیَ وَ أَیَّاماً این است که در شبها و روزها از جانب ما علم بهسوی آنها میرسد،
علم حلال و حرام و فرایض و احکام زمانیکه از معدن دانش که دستور استفاده از آن داده شده استفاده کنند از شک و گمراهی و افتادن از حرام به حلال ایمن هستند.
زیرا علم را از کسانی استفاده نمودهاند که با این استفاده، شایستهی مغفرت و آمرزش میشوند،
چون آنها اهل میراث علم از زمان آدم هستند تا زمانیکه به ایشان منتهی شده،
نژادی برگزیده که با یکدیگر پیوستهاند،
این برگزیدگی به شما نرسیده،
بلکه مختصّ به ما است،
ما همان نژاد هستیم نه تو و اشخاصی شبیه تو، ای حسن»!
دلنوشته
«سیرِ امن؛ وقتی علم از اهلش گرفته شود»
«وَ قَدَّرْنَا فِيهَا السَّيْرَ؛ راهی که گم نمیکند»
«قُرًى ظَاهِرَة؛ مسیر امن معرفت»
«علمی که امنیت میآورد»
«سیر در پناه ولایت»
و اینجاست که معنای «سیر» از یک حرکت ساده، به یک نظام هدایت تبدیل میشود…
«وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ…»
یعنی راه را اندازه گرفتیم،
مسیر را حسابشده چیدیم،
و قدمها را بهگونهای قرار دادیم که اگر کسی بخواهد،
بیهراس و بیگمشدگی حرکت کند.
نه با شتاب،
نه با بیراهه،
بلکه با «امنیت».
امنیتی که از علم صحیح میآید.
نه هر علمی…
بلکه علمی که از معدن خودش گرفته شده باشد.
قوم سبأ همهچیز داشتند:
نعمت،
آبادی،
امنیت،
اتصال شهرها،
راههای هموار…
اما یک چیز را از دست دادند:
شکر و اطاعت.
وقتی گفتند:
«رَبَّنَا بَاعِدْ بَيْنَ أَسْفَارِنَا»
یعنی:
خدایا! راه را برایمان سخت کن!
دیگر این امنیت را نمیخواهیم!
دیگر این نزدیکی را نمیخواهیم!
و این، همان لحظهی سقوط بود…
نه بهخاطر کمبود نعمت،
بلکه بهخاطر ناشناسی نعمت.
و اینجاست که امام باقر علیهالسلام پرده را کنار میزند…
میفرماید:
این آیات دربارهی راه رفتن روی زمین نیست؛
دربارهی حرکت در مسیر علم است.
«قُرًى ظَاهِرَة»
یعنی واسطههای روشنِ علم؛
امامان، اوصیاء، حاملان نور، معلمین ربانی.
و «سیر» یعنی:
جریان یافتن علم از سرچشمهاش
به دلهای آماده.
نه هر کسی،
نه از هر جایی،
نه با هر برداشتی.
وقتی حسن بصری گفت:
«همه از من میگیرند»،
امام باقر علیهالسلام لرزه بر جانش انداخت:
«سبحانالله… چه بار سنگینی برداشتهای!»
یعنی اگر کسی علم را از غیر جای خودش بگیرد،
نهتنها خود گم میشود،
بلکه دیگران را هم گمراه میکند.
و این همان خطر بزرگ است:
علمِ بدون ولایت،
علمِ بدون پیوند،
علمِ بدون ریشه.
اینجاست که معنی واقعی این آیه روشن میشود:
«سِيرُوا فِيهَا لَيَالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ»
یعنی:
اگر علم را از جای درست بگیری،
شب و روزت امن میشود،
دلت آرام میگیرد،
و از شک و انحراف در امان میمانی.
نه اینکه هرچه شنیدی قبول کنی،
بلکه بدانی از چه کسی میگیری.
چون علم، اگر از غیر اهلش گرفته شود،
بهجای نور، آتش میشود.
و امام باقر علیهالسلام با صراحت فرمود:
ما قریههای مبارکیم.
ما مسیر امن هستیم.
ما واسطههای انتقال علمیم.
و این برگزیدگی، تصادفی نیست…
از آدم تا خاتم،
نسلی به نسل،
نوری به نور،
تا امروز.
نه هر که ادعا کند،
نه هر که سخن بگوید،
نه هر که مشهور باشد…
بلکه آنکه اهل میراث علم است.
و اینجاست که معنای واقعی «امنیت» روشن میشود:
امنیت یعنی:
علمت تو را نلغزاند،
فهمت تو را مغرور نکند،
و راهت تو را از خدا دور نکند.
امنیت یعنی:
وقتی آیهای میخوانی،
دچار تفسیر به رأی نشوی.
امنیت یعنی:
بدانی کجا باید بایستی،
از که باید بپرسی،
و تا کجا حقِ اظهار نظر داری.
و این، پایان ماجرا نیست…
بلکه آغاز فهمی عمیقتر است:
اگر علم از مسیرش نیاید،
اگر سیر از اهلش جدا شود،
اگر ولایت از زندگی حذف شود…
همان نعمتی که امنیت میآورد،
به عذاب تبدیل میشود.
و همان راهی که هموار بود،
به هلاکت ختم میشود.
پس خوشا به حال کسی که:
راه را از اهل راه میگیرد،
علم را از معدن علم مینوشد،
و در این سیر،
دلش را به نور میسپارد…
چنین کسی،
نه گم میشود،
نه میترسد،
نه میلغزد.
چون «سیر» او،
در پناه نور است.
[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۷ الى ۱۰]
قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ
يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ
إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ (۱۰)
گويندهاى از ميان آنان گفت: «يوسف را مكشيد. اگر كارى مىكنيد، او را در نهانخانه چاه بيفكنيد،
تا برخى از مسافران او را برگيرند. »
[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۱۹ الى ۲۰]
وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ
فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى دَلْوَهُ
قالَ يا بُشْرى هذا غُلامٌ
وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ (۱۹)
و كاروانى آمد.
پس آبآور خود را فرستادند. و دلوش را انداخت.
گفت: «مژده! اين يك پسر است!»
و او را چون كالايى پنهان داشتند. و خدا به آنچه مىكردند دانا بود.
«يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ … وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ» + «مَتاعاً لِلسَّيَّارَةِ»:
این «برخی از کاروانیان»، در هر عصر و زمان چه کسانیاند؟
آنان که گذرشان به چاه یوسف میافتد و در برههای از زندگی، برای نخستین بار با چهرهای نورانی روبهرو میشوند؛ چهرهای که مسیر زندگیشان را دگرگون میسازد…
چون یوسف ع «مَتاعاً لِلسَّيَّارَةِ» است!
+ «وَ طَعامُهُ مَتاعاً لَكُمْ وَ لِلسَّيَّارَةِ»:
«أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ وَ طَعامُهُ مَتاعاً لَكُمْ وَ لِلسَّيَّارَةِ
وَ حُرِّمَ عَلَيْكُمْ صَيْدُ الْبَرِّ ما دُمْتُمْ حُرُماً وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ،
صيد دريا و طعام آن براى شما حلال شده است تا براى شما و كاروانها بهرهاى باشد، ولى صيد خشكى- تا وقتى كه محرميد- بر شما حرام شده است. و از خدايى كه به سوى او محشور مىشويد پروا داشته باشيد.»
دلنوشته
«کاروانی آمد… و سرنوشتها جدا شد»
«دیدن کافی نیست… فهمیدن مهم است»
و اینجاست که پرده کنار میرود…
«يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ…»
نه همه.
نه هر رهگذری.
نه هر مسافری.
بلکه بعضی از سیّارهها.
سیّاره یعنی آنکه در حرکت است…
نه ایستاده،
نه متوقف،
نه خفته.
سیّاره یعنی دلی که هنوز راه میرود،
سؤال دارد،
تشنگی دارد،
و در مسیر است؛
هرچند هنوز نداند به کجا.
و بعد میفرماید:
«وَ جَاءَتْ سَيَّارَةٌ…»
یعنی لحظهای فرا رسید.
زمانی از راه رسید.
اتفاقی که تصادفی نبود.
کاروانی آمد…
اما در حقیقت،
این «کاروان»،
همان لحظهای است که خدا برای هر دل مقدر میکند.
لحظهای که انسان،
برای اولین بار،
با «یوسفِ زمانش» روبهرو میشود.
یوسف کجاست؟
در چاه.
در غربت.
در پنهانی.
در جایی که نگاههای عادی او را نمیبینند.
اما سیّاره میبیند…
چرا؟
چون سیّاره در حرکت است.
چون دلش هنوز زنده است.
چون دنبال آب است.
چون دنبال معناست.
و وقتی دلو را پایین میاندازد،
ناگهان به چیزی میرسد
که انتظارش را نداشته…
«يا بُشْرى هذا غُلام!»
مژده!
این فقط آب نیست…
این یک انسان نورانی است!
این یک مسیر است!
این یک آینده است!
اما اینجاست که امتحان شروع میشود…
«وَ أَسَرُّوهُ بِضَاعَةً»
او را پنهان کردند…
نه از ترس،
بلکه از طمع.
یوسف شد «کالا».
شد متاع.
شد وسیله.
نه برای شناخت،
بلکه برای معامله.
و اینجاست که فرق سیّارهها معلوم میشود…
برخی از سیّارهها،
وقتی به یوسف میرسند:
میایستند
نگاه میکنند
دل میدهند
و مسیرشان عوض میشود
اما برخی دیگر…
یوسف را هم
در حد یک «متاع» میخواهند.
چیزی برای مصرف.
چیزی برای سود.
چیزی برای بالا رفتن.
نه برای تبعیت.
نه برای دگرگونی.
نه برای عبور از خود.
و قرآن دقیقاً همین را میگوید:
«مَتاعاً لِلسَّيَّارَةِ»
یعنی:
برای بعضیها، یوسف غذاست؛
برای بعضیها، کالا؛
و برای بعضیها… راه.
همانطور که میفرماید:
«طَعامُهُ مَتاعاً لَكُمْ وَلِلسَّيَّارَةِ»
غذا یکی است،
اما نیتها متفاوتاند.
یکی سیر میشود و میگذرد…
یکی رشد میکند و میماند.
و این، راز بزرگ قصه است:
یوسف همیشه در چاه است…
اما فقط بعضیها او را میبینند.
و از میان آنان،
فقط بعضیها
میفهمند با او چه باید کرد.
بعضی نجاتش میدهند،
بعضی معاملهاش میکنند،
و بعضی اصلاً متوجه نمیشوند چه دیدند…
پس اگر روزی در زندگیات،
به چاهی رسیدی،
و در آن چاه نوری دیدی،
بدان که:
این یک اتفاق نیست…
این یک «سیّاره» است…
این یک دعوت است…
و آنچه تو را از دیگران جدا میکند،
نه دیدن یوسف،
بلکه نوع برخوردت با اوست.
یا او را «متاع» میکنی…
یا «راه»…
و اینجاست که
سرنوشتها از هم جدا میشوند
سیر + علم:
اهل سیر، اهل علماند. یعنی اونایی که میخوان بدونن!
یعنی اونایی که دنبال علمن… دنبال معلمن!
چون علم چیز خوبیه، یعنی معلم چیز خوبیه!
اما خیلیها به این علم نمیرسن… یعنی به معلم نمیرسن.
شاید به یه علم آفلاین برسن… ولی به علم آنلاین نمیرسن!
قبض و بسط، خاصیت علم آنلاینه. علم زندهست، جاریه، در لحظهست!
خیلیها اصلاً این علم آنلاین رو تجربه نمیکنن…
یعنی اون فرشته مهربون رو در ملکوت دلشون درک نمیکنن.
در حالیکه علم یعنی علامت نورانی؛
یعنی همون روشناییِ لحظهای که باید باهاش زندگی کرد.
اگه فقط با علم آفلاین پیش بری، یعنی با چیزایی که قبلاً یاد گرفتی،
زندگیت مثل ماشینی میشه که مسیرش رو با نقشهی کهنه پیدا کنه!
در حالیکه تو نیاز داری راهت رو الآن بفهمی.
علمی که باید تو مشتهت باشه… علمیه که در لحظه به دردت میخوره.
اون معلم آنلاین همونه… فرشتهی مهربونی که خدا در ملکوت دلت گذاشته.
اکثر مردم اصلاً نمیدونن همچین معلمی هست.
نمیدونن که اصلاً «کلام فرشته» چیه…
نه در ملک، نه در ملکوت دلشون!
آشنا نیستن با صدای اون فرشته که بهشون میگه: الآن وقت چیه؟ باید چکار کرد؟
و چون آشنا نیستن، تو قرآن دربارشون گفته شده: اکثر الناس لا یعلمون!
یعنی نمیدونن… یعنی معلم رو نمیدونن.
و حتی اگه کسی با معلم آشنا بشه ولی بهش پشت کنه، باز هم لا یعلمونه…
اما فرقش اینه که اون یکی، اتمام حجت براش شده!
تا وقتی علم آنلاین نداشته باشی،
نمیتونی با خیال راحت زندگی کنی…
همش دلواپسی: «بچهم چی میشه؟ اون مشکل چی میشه؟»
جوابش فقط با علم آنلاین داده میشه؛
یعنی اون لحظهای که فرشته مهربون دلت بهت میگه: الآن وظیفهت چیه؟
علم، یعنی فهم لحظه.
معلم، یعنی تمثال نورانی اون فهم.
تو باید در دل لحظه، بتونی صداش رو بشنوی،
و بفهمی که چی درسته… و تو دهن شیطون بزنی!
در همین حال که گرفتاریها هست،
قلبت بهشتی و آرومه، چون نور داری، چون علم داری.
قرآن وقتی میگه «علم»، منظورش علم آفلاین دانشگاهی نیست!
اون علم، همون نور ولایته…
زبان نورانی اهل بهشت.
این علم بهت توان و استطاعتی میده
که وسط گرفتاریها آرامش قلبی داشته باشی.
علم آنلاین، معلم آنلاین میخواد…
و معلم آنلاین، فرشته مهربون در ملکوت قلبته.
معلم در «ملک» هم هست، یعنی یه نفر زمینی.
ولی اونم قراره تو رو به معلم ملکوتی وصل کنه.
چون معلم زمینی همیشه کنار تو نیست…
ولی فرشته مهربون دلت، همیشه هست.
علم آنلاین یعنی مثل نرمافزار «نشان» که لحظهبهلحظه بهت میگه کجا برو!
فرمان دست توئه، ولی علم از اون میاد.
تو آزادی، اما نتیجهی گوش دادن و گوش ندادن، خیلی فرق داره!
گوش دلت باید مدام به دستورات اون باشه.
و اون، فقط اطلاعرسانیه، نه اجبار.
علم آنلاین، عمل آنلاین میخواد.
اگه به علوم آفلاین بچسبی، معلوم نیست کی و کجا از کدومش استفاده کنی.
گاهی وقتش نیست، ولی اجراش میکنی!
آیات قرآن گاهی میگه جنگ، گاهی صلح…
اما این معلم آنلاینه که بهت میگه الآن وقت کدومه!
اگه ارتباطت با معلم درون قطع باشه،
دستورای الهی رو جابجا و نابجا اجرا میکنی…
و نتیجهش؟
ناراحتی، بیقراری، دلآشوبی…
اما اگه همراه با علم و معلم آنلاین باشی،
وسط طوفان دنیا، دلت آرومه… چون فرشتهت باهاته.
دلنوشته
اهل سیر، اهل علماند…
نه هر علمی،
نه هر دانستنی،
بلکه آن علمی که «راه» نشان میدهد.
علمی که فقط توی ذهن نیست،
توی دل کار میکند.
علمی که اگر نباشد،
آدم حتی با بهترین نیتها هم اشتباه میرود.
ببین…
خیلیها اهل علماند،
اما علمشان آفلاین است.
یعنی محفوظات دارند،
مطالعه دارند،
حافظه دارند،
اما «راهنما» ندارند.
مثل کسی که نقشهی دهسال پیش شهر را دارد
و فکر میکند هنوز خیابانها همان است…
در حالی که مسیر عوض شده،
تقاطع عوض شده،
و اگر راهنمای زنده نداشته باشی،
یا دیر میرسی،
یا اشتباه میروی،
یا اصلاً تصادف میکنی.
علم آنلاین یعنی چه؟
یعنی در همان لحظهای که باید تصمیم بگیری،
دلت بفهمد…
نه از روی هیجان،
نه از روی ترس،
نه از روی لجبازی،
بلکه از روی نور.
یعنی همان صدای آرامی که میگوید:
«الان وقت این کار نیست…»
یا
«الان کوتاه بیا…»
یا
«الان بایست…»
یا
«الان برو جلو…»
و این صدا، صدای عقل حسابگر نیست؛
صدای فرشتهی مهربان درون است.
خیلیها اصلاً نمیدانند چنین صدایی هست.
نه چون بیهوشاند،
بلکه چون هیچوقت گوش ندادهاند.
قرآن میگوید:
«أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ»
نه اینکه نفهماند…
بلکه معلم را نمیشناسند.
صدای هدایت را با صدای ذهن قاطی کردهاند.
وسوسه را با الهام اشتباه گرفتهاند.
و بعد تعجب میکنند چرا دلشان آرام نیست.
علم واقعی،
آرامش میآورد.
اگر دانشی اضطراب آورد،
اگر دانشی دل را تاریک کرد،
اگر دانشی تو را عصبیتر کرد،
بدان آن علم، «آنلاین» نیست.
آن علم، نور نیست.
علم آنلاین، شبیه GPS است.
راه را بهجای تو نمیرود،
اما لحظهبهلحظه میگوید:
«الان بپیچ…»
«الان نرو…»
«الان صبر کن…»
تو آزادی.
اما آزادیات بیراهنما نیست.
و فرق آدمِ اهل نور با بقیه همینجاست:
او بلد است گوش بدهد.
برای همین است که قرآن میگوید:
گاهی بجنگ،
گاهی صلح کن،
گاهی سکوت،
گاهی فریاد…
و این تضاد نیست؛
این نشانهی زنده بودن راه است.
اما چه کسی تشخیص میدهد؟
آنکه «علم آنلاین» دارد.
یعنی با معلم درونش وصل است.
اگر این اتصال قطع شود،
آدم حتی کار خوب را هم بد انجام میدهد.
نماز میخواند، ولی وقتش غلط است.
امر به معروف میکند، ولی روشش زخم میزند.
حق میگوید، ولی دل میشکند.
چرا؟
چون علم دارد،
اما راهنما ندارد.
و اینجاست که میفهمی چرا گفتهاند:
علم، نور است.
نه اطلاعات،
نه محفوظات،
نه سخنرانی،
نه کتاب…
بلکه نوری که:
در لحظه میگوید «الآن چه باید کرد».
و آن نور،
همان معلمی است
که خدا در ملکوت دلت گذاشته.
اگر گوشش بدهی،
راه را نشانت میدهد.
اگر ندهی،
حتی با هزار کتاب هم گم میشوی.
پس خوشبهحال آنکه:
دلش آنتن دارد،
گوشش روشن است،
و در شلوغی دنیا،
صدای فرشتهاش را میشنود.
چنین کسی،
حتی وسط طوفان،
آرام است…
چون میداند:
کسی هست
که لحظهبهلحظه،
راه را به او نشان میدهد.
اینکه خدا مهربان است و مهربانی کردن را دوست دارد، و از ما میخواهد که مهربان باشیم و مهربانی کنیم، حرف تازهای نیست. اما ما با دل سادهمان به او میگوییم:
ای خدای مهربان! ما مهربانی کردن را بلد نیستیم…
و او با لبخندی آرام پاسخ میدهد: من خودم به شما مهربانی کردن را یاد میدهم…
من معلم شما هستم.
من که شما را خلق کردم، شما را به حال خودتان رها نکردم و شما را فراموش نکردم و اموراتتون رو به خودتون تفویض نکردم که هر جوری دلتون میخواد تصمیم بگیرین و عمل کنین!
اجباری هم در کار نیست که مجبور باشید گناه کنید یا کار خوب انجام دهید.
«لا جبر و لا تفویض»
من علمِ لازم برای مهربانی کردن را به دلهاتان میفرستم.
«بل امر بین الامرین»: این امر همان علم آنلاین قلبی است!
و این علم، نه از جنس کتابها و حفظیات گذشته، بلکه علمِ آنلاین است.
علمی است نورانی؛ علمی زنده و جاری در لحظه.
علمِ فهم قبض و بسط نور در قلب.
علمِ شنیدن کلام خدا در ملکوت دل.
فقط با این علم آنلاین است که میشود در لحظه و در دلِ زندگی واقعی، مهربانی کرد.
با علم آفلاین نمیشود مهربان بود.
چون شیطان بلد است چطور تمام علمهای آفلاین را، با یک وسوسه ساده، در لحظه خنثی کند…
اما چیزی هست که شیطان از پسش برنمیآید:
علمِ آنلاین!
همین علمی که درست در لحظه، مثل سنگی است که به پیشانی وسوسه میخورد و آن را از قلبت دور میکند.
و این، راز بزرگی است.
راز اینکه برای خوب زندگیکردن، برای آرام زندگیکردن، برای مهربان زندگیکردن،
فقط باید این علم آنلاین را بلد بود…
یعنی صدای فرشته مهربانت را در دل بشنوی.
در لحظه بفهمی که چه بگویی، چه نکنی، کجا بایستی، و کجا دست مهربانیات را دراز کنی.
و خیلیها…
خیلیها هنوز با این کلام آنلاینِ فرشته مهربانشان آشنا نیستند.
دلنوشته
«مهربانی را خدا یاد میدهد»
«بل امرٌ بین الأمرین؛ راه مهربانی»
«علم آنلاینِ دل»
و حقیقت همینجاست…
ما خیال میکنیم مهربانی، یک خُلقِ آموختنی است؛
مثل یک مهارت اجتماعی،
مثل یک تکنیک روانشناسی،
مثل یک دستور اخلاقی.
اما نه…
مهربانی، حالتِ دلِ وصلشده است.
برای همین است که گاهی آدمی که هیچچیز بلد نیست،
اما دلش روشن است،
چنان مهربان رفتار میکند که دلها را شفا میدهد…
و گاهی کسی که هزار کتاب اخلاق خوانده،
با یک جمله، دل میشکند.
چرا؟
چون مهربانی، از «دانستن» نمیآید،
از شنیدن میآید.
شنیدنِ آن صدای آرام درون،
که درست همان لحظه میگوید:
الان سکوت کن…
الان بگو…
الان بگذر…
الان محکم بایست…
و خدا خوب میداند ما بلد نیستیم.
برای همین گفته:
من خودم یاد میدهم.
نه با اجبار،
نه با تهدید،
نه با فشار…
بلکه با هدایت.
«لا جبر و لا تفویض»
نه مجبورَت میکنم،
نه رهایت میکنم.
میگوید:
من کنارت هستم،
تو انتخاب کن.
و اینجاست که آن جملهی طلایی معنا پیدا میکند:
«بل امرٌ بین الأمرین»
یعنی:
تو راه میروی،
اما من راه را نشانت میدهم.
تو تصمیم میگیری،
اما من نورش را میفرستم.
تو اختیار داری،
اما تنها نیستی.
این همان «علم آنلاین» است.
نه علمی که در کتاب مانده،
نه دانشی که تاریخ مصرف دارد،
بلکه نوری که
در همان لحظهای که میخواهی حرف بزنی،
دستت را میگیرد.
در همان لحظهای که میخواهی عصبانی شوی،
آرامت میکند.
در همان لحظهای که میخواهی قضاوت کنی،
جلویت را میگیرد.
این علم،
علمِ تشخیصِ لحظه است.
علمِ فهمیدنِ زمانِ درستِ مهربانی.
و شیطان؟
او استادِ سوءاستفاده از علم آفلاین است.
میگذارد تمام دانستههایت را داشته باشی،
اما درست در لحظهای که باید مهربان باشی،
تو را میاندازد در دام:
غرور…
خشم…
لجبازی…
حقبهجانبی…
اما وقتی علم آنلاین فعال باشد،
وسوسه حتی فرصت پیدا نمیکند.
چون نور،
سریعتر از فکر میرسد.
مثل نوری که ناگهان اتاق تاریک را روشن میکند.
و این، همان راز بزرگی است که کمتر کسی به آن توجه میکند:
برای خوب بودن،
برای درست رفتار کردن،
برای آرام زیستن…
لازم نیست زیاد بدانی؛
لازم است در لحظه وصل باشی.
وصل به آن فرشتهی مهربان درون،
که نه فریاد میزند،
نه تحمیل میکند،
فقط آرام میگوید:
«الان این کار درست است…»
و اگر گوش بدهی،
میبینی چقدر زندگی سادهتر میشود.
اما افسوس…
خیلیها هنوز این صدا را نمیشناسند.
یا شنیدهاند و جدی نگرفتهاند.
یا آنقدر با هیاهوی ذهن مشغولاند
که صدای نور را گم کردهاند.
برای همین است که
با وجود نیتهای خوب،
رفتارهایشان زخمی است.
و برای همین است که
خدا هنوز صبورانه صدا میزند:
بیایید…
من خودم مهربانی را یادتان میدهم…
فقط گوش بدهید…
خدای مهربان میفرماید:
من «فَعَّالٌ لِما يُرِيدُ» هستم؛
یعنی هر چه بخواهم، بیدرنگ به انجام میرسانم.
شما هم باید با نوری که از علم آنلاین به دلتان میتابانم،
در مسیر خواست من فعال باشید،
یعنی شما هم «فَعَّالٌ لِما يُرِيدُ» باشید،
اما نه برای خواستههای نفسانی،
بلکه برای ارادۀ من که در لحظه به شما الهام میشود.
من میگویم: کن، فیکون میشود.
شما هم اگر با من باشید،
اطاعت کنید،
نورم را بشناسید،
و به آن لبیک بگویید،
میتوانید در دایرۀ ارادۀ من،
کن فیکون بشوید…
و این یعنی شبیه من شدن، در مهربانی و فعّال بودن برای انجام کارهای خیر.
دلنوشته
«فَعّالٌ لِما يُريد؛ همسویی دل با ارادۀ خدا»
و خدا راز بزرگی را آرام در گوش دل میگوید…
میفرماید:
«إِنَّ اللَّهَ فَعَّالٌ لِمَا يُرِيدُ»
یعنی من اگر بخواهم،
درنگی در کار نیست،
مانعی نیست،
زمانی لازم نیست.
خواست من، خودِ تحقق است.
اما بعد، با مهربانی اضافه میکند:
تو هم میتوانی چنین باشی…
نه در قدرت،
بلکه در جهت.
نه برای خودت،
بلکه برای من.
یعنی چه؟
یعنی اگر دلت را به نور من بسپاری،
اگر گوشَت به علم آنلاین باز باشد،
اگر صدای فرشتهی مهربانت را جدی بگیری،
آنوقت ارادهی تو،
در امتداد ارادهی من حرکت میکند.
نه اینکه تو خالق شوی،
بلکه همسو شوی.
و اینجاست که انسان،
از تماشاگر زندگی،
به بازیگر آگاه تبدیل میشود.
خدا نمیخواهد ما منفعل باشیم…
نمیخواهد بنشینیم و فقط دعا کنیم…
نمیخواهد فقط آرزو کنیم…
میگوید:
حرکت کن،
اما با من.
تصمیم بگیر،
اما با نور.
عمل کن،
اما در مسیر من.
این یعنی:
«فَعَّالٌ لِما يُرِيدُ»
در حدّ بندگی.
وقتی دلت با خدا هماهنگ شود،
خیلی چیزها عوض میشود…
تصمیمت سریعتر درست میشود،
تردیدت کمتر میشود،
حسرتت کمتر میشود،
و عجیبتر از همه…
راهها باز میشوند.
نه با زور،
نه با فشار،
بلکه با وضوح.
انگار خدا میگوید:
حالا که فهمیدی،
برو… من پشتت هستم.
و اینجاست که میفهمی
«کن فیکون» فقط مال خدا نیست،
بلکه سایهای از آن در دل بندهای میافتد
که با خدا هماهنگ شده است.
نه اینکه هرچه دلش خواست بشود،
بلکه هرچه خدا خواست،
دلش همان را بخواهد.
و این، بالاترین آزادی است.
آدمی که به این نقطه برسد،
دیگر با دنیا درگیر نیست،
با آدمها نمیجنگد،
با خودش هم دشمنی ندارد…
چون میداند:
اگر من در مسیر ارادهی او باشم،
هیچ چیز از دست نمیرود.
حتی اگر ظاهراً چیزی کم شود،
در باطن، چیزی بزرگتر جای آن را میگیرد.
و این میشود معنای واقعی بندگی:
نه ترس،
نه اجبار،
نه تحقیر…
بلکه همراهی.
همراهی با خدایی که میگوید:
من فعّالم…
تو هم بیا، فعّال باش…
اما در مسیر نور،
نه در مسیر نفس.
و آنوقت،
مهربانیات دیگر تصنعی نیست،
تصمیمهایت سبک است،
دلت آرام است،
و زندگیت…
بوی خدا میدهد.
وَ لكِنَ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ!
یعنی چه که «بیشتر مردم نمیدانند؟»
دانستن، معلم میخواهد!
و همین یعنی بیشتر مردم در زندگی خود، هرگز با معلم ربانی آشنا نمیشوند؛
پس نه صدای نور را تشخیص میدهند، نه وسوسه تاریکی را میفهمند!
زندگیشان در ناآگاهی میگذرد، چون دلشان بیمعلم مانده است.
بسیاری از مردم در طول زندگی خود،
هرگز توفیق و فرصت آشنایی یا دیدار با معلم ربانی را پیدا نمیکنند.
در واقع، دلیل آنکه با فهم نور و ظلمت زندگی نمیکنند، همین ناآشنایی با معلم نورانی است!
بیشترشان، بیآنکه معنای ندای فرشته و وسوسهی شیطان در دلشان را بفهمند،
زندگی را در ناآگاهی و بیتمایز ادامه میدهند.
«لا یعلمون» دو دستهاند:
دسته اول، کسانیاند که هرگز با معلم ربانی آشنا نشدهاند؛
و دسته دوم، کسانیاند که آشنا شدند، اما پشت کردند!
گویی خودشان خواستند در زمره «لا یعلمون» باقی بمانند…
اما داستان این دو دسته یکی نیست!
چون برای دسته دوم، اتمام حجت شده؛
دیدند، شنیدند، – (وَ هُمْ يَعْلَمُونَ) – و باز هم روی برگرداندند…
و این، فرق بزرگی است.
«وَ إِنَّ فَريقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ»
وَ لكِنَ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ
يَسْئَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْساها قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي لا يُجَلِّيها لِوَقْتِها إِلاَّ هُوَ ثَقُلَتْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لا تَأْتيكُمْ إِلاَّ بَغْتَةً يَسْئَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْها قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللَّهِ وَ لكِنَ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (187)
وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِهِ أَكْرِمي مَثْواهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْويلِ الْأَحاديثِ وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ وَ لكِنَ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (21)
ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاَّ أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (40)
وَ لَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ ما كانَ يُغْني عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ حاجَةً في نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضاها وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ وَ لكِنَ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (68)
وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ لا يَبْعَثُ اللَّهُ مَنْ يَمُوتُ بَلى وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا وَ لكِنَ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (38)
وَعْدَ اللَّهِ لا يُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ وَ لكِنَ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (6)
فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (30)
وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشيراً وَ نَذيراً وَ لكِنَ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (28)
قُلْ إِنَّ رَبِّي يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ وَ لكِنَ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (36)
لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَ لكِنَ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (57)
قُلِ اللَّهُ يُحْييكُمْ ثُمَّ يُميتُكُمْ ثُمَّ يَجْمَعُكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فيهِ وَ لكِنَ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (26)
وَ هُمْ يَعْلَمُونَ!
أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ يُؤْمِنُوا لَكُمْ وَ قَدْ كانَ فَريقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلامَ اللَّهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (75)
الَّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَريقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (146)
وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدينارٍ لا يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ إِلاَّ ما دُمْتَ عَلَيْهِ قائِماً ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لَيْسَ عَلَيْنا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبيلٌ وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (75)
وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَريقاً يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْكِتابِ وَ ما هُوَ مِنَ الْكِتابِ وَ يَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ ما هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (78)
وَ الَّذينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللَّهُ وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلى ما فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (135)
وَ لا يَمْلِكُ الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ إِلاَّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (86)
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذينَ تَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ ما هُمْ مِنْكُمْ وَ لا مِنْهُمْ وَ يَحْلِفُونَ عَلَى الْكَذِبِ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (14)
دلنوشته
«ندانستن یا نخواستن؟ مسئله این است…»
«بیمعلمی یا بیوفایی؟»
«دلهایی که دیدند، اما نپذیرفتند»
«میدانستند… و باز هم روی گرداندند»
«وقتی نور دیده میشود، اما پذیرفته نمیشود»
و این آیه، بازگو کنندۀ یک دردِ قدیمی است:
«وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ»
نه یعنی نفهماند…
نه یعنی عقل ندارند…
بلکه یعنی بیمعلم ماندهاند.
یعنی نشنیدهاند.
یعنی صدای درست به گوششان نخورده.
یعنی هیچوقت کسی دستشان را نگرفته بگوید:
«بیا… این راه نور است.»
و خدا با همین جمله، آرام پرده را کنار میزند…
میگوید:
بیشتر مردم نمیدانند،
چون به دانستن نرسیدهاند.
نه از روی لجاجت،
نه از روی دشمنی،
بلکه از روی محرومیت.
دلشان معلم نداشته…
دلشان چراغ نداشته…
دلشان کسی را نداشته که بگوید:
«الان این صدا از کجاست؟ از نور است یا از نفس؟»
اما بعد، قرآن یکهو لحنش عوض میشود…
میگوید:
«وَ هُمْ يَعْلَمُونَ»
و اینجاست که درد عمیقتر میشود…
چون اینها دیگر ناآگاه نیستند.
اینها دیدهاند…
شنیدهاند…
فهمیدهاند…
اما پشت کردهاند.
نه از سر نادانی،
بلکه از سر انتخاب.
و این، فرق زمین تا آسمان است.
اولی:
نمیدانست،
گناهش سبک است،
راه باز است،
دعوت هنوز جاری است…
اما دومی؟
میدانست…
و نخواست.
میدانست صدا از کجاست،
ولی ترجیح داد نشنود.
میدانست حق کجاست،
ولی نخواست بایستد.
میدانست نور کدام است،
اما تاریکی را انتخاب کرد.
و اینجاست که قرآن میگوید:
اینها «کتمان» کردند…
نه جهل.
و چقدر عجیب است…
که بیشتر آیاتِ «وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ»
در جاهایی آمده که خدا دارد بزرگترین حقیقتها را میگوید:
درباره قیامت
درباره توحید
درباره رزق
درباره اختیار
درباره یوسف
درباره دین فطری
درباره وعدههای قطعی خدا
یعنی چیزهایی که اگر کسی «بداند»،
زندگیاش عوض میشود…
اما نمیدانند…
چون دلشان به معلم وصل نیست.
و آنطرف، آیاتِ «وَ هُمْ يَعْلَمُونَ» است…
آیاتی که بوی خطر میدهد.
آیاتی که میگوید:
اینجا دیگر نادانی نیست،
اینجا خیانت به دانستههاست.
یعنی:
شنیدند، ولی تحریف کردند.
دیدند، ولی انکار کردند.
فهمیدند، ولی پنهان کردند.
و این، سختترین نوع سقوط است.
پس فرق این دو دسته کجاست؟
فرقشان در «معلم» است…
یکی اصلاً معلم نداشته.
یکی داشته و رهایش کرده.
یکی هنوز فرصت دارد.
یکی فرصت را سوزانده.
و خدا با مهربانی تمام میگوید:
تا وقتی نفهمیدی، راه باز است…
اما وقتی فهمیدی و پشت کردی،
دیگر «نمیدانم» بهانه نیست.
و اینجاست که آدم میترسد…
نه از ندانستن،
بلکه از اینکه روزی بفهمد
و نخواهد.
از اینکه روزی صدای حق را بشنود،
اما برایش سنگین باشد.
از اینکه روزی نور را ببیند،
اما چشمش را ببندد.
و برای همین است که باید هر روز از خدا خواست:
خدایا…
اگر قرار است ندانم،
حداقل مرا به «لا یعلمون» واگذار کن…
نه به «و هم یعلمون».
اگر قرار است خطا کنم،
از نادانی باشد،
نه از لجاجت.
اگر قرار است زمین بخورم،
از ضعف باشد،
نه از خیانت به نوری که دیدهام.
و این، دعای دلِ بیدار است:
خدایا…
معلمم را از من نگیر…
صدای فرشتهات را خاموش نکن…
نگذار به جایی برسم
که بدانم…
و نخواهم.
آمین.
مشتقات ریشۀ «سیر» در آیات قرآن:
قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُروا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبينَ (137)
أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ وَ طَعامُهُ مَتاعاً لَكُمْ وَ لِلسَّيَّارَةِ وَ حُرِّمَ عَلَيْكُمْ صَيْدُ الْبَرِّ ما دُمْتُمْ حُرُماً وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (96)
قُلْ سيرُوا فِي الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبينَ (11)
هُوَ الَّذي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ حَتَّى إِذا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ وَ جَرَيْنَ بِهِمْ بِريحٍ طَيِّبَةٍ وَ فَرِحُوا بِها جاءَتْها ريحٌ عاصِفٌ وَ جاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحيطَ بِهِمْ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ لَئِنْ أَنْجَيْتَنا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرينَ (22)
قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ في غَيابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلينَ (10)
وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى دَلْوَهُ قالَ يا بُشْرى هذا غُلامٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللَّهُ عَليمٌ بِما يَعْمَلُونَ (19)
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلاَّ رِجالاً نُوحي إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُرى أَ فَلَمْ يَسيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذينَ اتَّقَوْا أَ فَلا تَعْقِلُونَ (109)
وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتى بَلْ لِلَّهِ الْأَمْرُ جَميعاً أَ فَلَمْ يَيْأَسِ الَّذينَ آمَنُوا أَنْ لَوْ يَشاءُ اللَّهُ لَهَدَى النَّاسَ جَميعاً وَ لا يَزالُ الَّذينَ كَفَرُوا تُصيبُهُمْ بِما صَنَعُوا قارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَريباً مِنْ دارِهِمْ حَتَّى يَأْتِيَ وَعْدُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْميعادَ (31)
وَ لَقَدْ بَعَثْنا في كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللَّهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ فَسيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبينَ (36)
وَ يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبالَ وَ تَرَى الْأَرْضَ بارِزَةً وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً (47)
قالَ خُذْها وَ لا تَخَفْ سَنُعيدُها سيرَتَهَا الْأُولى (21)
أَ فَلَمْ يَسيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتي فِي الصُّدُورِ (46)
قُلْ سيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمينَ (69)
فَلَمَّا قَضى مُوسَى الْأَجَلَ وَ سارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً قالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ ناراً لَعَلِّي آتيكُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ (29)
قُلْ سيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ يُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ (20)
أَ وَ لَمْ يَسيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ أَثارُوا الْأَرْضَ وَ عَمَرُوها أَكْثَرَ مِمَّا عَمَرُوها وَ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَما كانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (9)
قُلْ سيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلُ كانَ أَكْثَرُهُمْ مُشْرِكينَ (42)
وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتي بارَكْنا فيها قُرىً ظاهِرَةً وَ قَدَّرْنا فيهَا السَّيْرَ سيرُوا فيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنينَ (18)
أَ وَ لَمْ يَسيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ كانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعْجِزَهُ مِنْ شَيْءٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ إِنَّهُ كانَ عَليماً قَديراً (44)
أَ وَ لَمْ يَسيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ كانُوا مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ آثاراً فِي الْأَرْضِ فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَ ما كانَ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ واقٍ (21)
أَ فَلَمْ يَسيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَ أَشَدَّ قُوَّةً وَ آثاراً فِي الْأَرْضِ فَما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ (82)
أَ فَلَمْ يَسيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ دَمَّرَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ لِلْكافِرينَ أَمْثالُها (10)
وَ تَسيرُ الْجِبالُ سَيْراً (10)
وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَراباً (20)
وَ إِذَا الْجِبالُ سُيِّرَتْ (3)
نورِ سیّار
سیر در امنیت نور
«وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ فَسِيرُوا فِيهَا لَيَالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ»
قرآن از سفری سخن میگوید که تنها حرکت جسم نیست؛
بلکه سفری است در عمق جان.
راهی که از خاک آغاز نمیشود،
بلکه از نور.
نوری زنده…
نوری در حال حرکت…
نوری که همراه انسان گام برمیدارد؛
نه جلوتر از او، نه عقبتر،
بلکه درست در دلِ مسیر.
این است معنای «سیر»؛
حرکتی آگاهانه،
جهتی روشن،
و قدمهایی که با بصیرت برداشته میشوند.
قرآن نمیگوید راه را خودتان بسازید،
میفرماید:
ما راه را اندازهگیری کردهایم.
یعنی مسیر حسابشده است،
میزان دارد،
امنیت دارد،
و برای هر گام، نوری در نظر گرفته شده است.
امنیتی که از نبودِ خطر نمیآید،
بلکه از حضورِ هدایت میآید.
امنیتی که حتی در تاریکی شب نیز باقی میماند؛
چون نوری که میتابد، از درون است.
نورِ سیّار یعنی دانشی که زنده است
این نور، دانستنِ حفظی نیست.
معلوماتِ راکد نیست.
فرمول و تئوری نیست.
این، دانشِ جاری است؛
دانشی که در لحظه سخن میگوید،
راه را نشان میدهد،
و دل را آرام میکند.
همان دانشی که میفهماند:
کِی بگویی،
کِی سکوت کنی،
کِی پیش بروی،
و کِی بایستی.
این علم، حافظه نیست؛
هدایت است.
امنیت، ثمرهی همسویی است
قرآن نمیگوید هر جا خواستید بروید،
میگوید:
«در همان مسیر تعیینشده حرکت کنید.»
یعنی اگر در مدار نور بمانی،
گم نمیشوی.
اگر در راهی که خدا اندازه گرفته قدم بزنی،
دلآشوب نمیگیری.
امنیت، نتیجهی همجهتی است؛
نه نتیجهی قدرت.
نه زور،
نه شتاب،
نه دانستنِ زیاد…
بلکه هماهنگی با نوری که راه را میشناسد.
راز این سفر
نورِ سیّار،
نورِ هدایت الهی است؛
نوری که در دل انسان میتابد،
وقتی گوش شنوا داشته باشد.
با این نور،
انسان میتواند:
در شلوغی دنیا آرام بماند،
در ابهام تصمیم بگیرد،
و در تاریکی مسیرش را گم نکند.
این نور،
انسان را از سردرگمی نجات میدهد
و به او یاد میدهد چگونه زندگی کند.
و این است راز آیه:
سفر کنید…
شب و روز…
اما در امنیت.
نه امنیت بیرونی،
بلکه امنیت درونی.
نه آسایش ظاهری،
بلکه آرامش قلبی.
این، سیرِ نور است.
این، راهی است که گم نمیشود.
این، حرکت در پناه خداست.
سفر کنید…
شب و روز…
اما در امنیت…
یعنی چه؟
یعنی دلی که شب و روزش را میشناسد.
نه از روی ساعت و تقویم،
بلکه از روی نور.
همانطور که چشم سالم، فرق تاریکی و روشنایی را میفهمد،
دل سالم هم فرق «شبِ دل» و «روزِ دل» را میفهمد.
میفهمد کی وقتِ صبر است،
کی وقتِ حرکت،
کی وقتِ سکوت،
و کی وقتِ گفتن.
و این فهم، تصادفی نیست…
این همان فهمِ کلام خدا در ملکوت دل است.
وقتی خدا میگوید:
«سِيرُوا فِيهَا لَيَالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ»
یعنی:
در تاریکیها هم گم نشوید،
در روشنیها هم مغرور نشوید.
کسی که نور را دارد،
شب برایش ترسناک نیست،
و روز برایش فریبنده نمیشود.
چون ملاکش بیرون نیست؛
درونش روشن است.
این آدم، با «علم آنلاین» زندگی میکند.
یعنی:
در همان لحظه میفهمد چه باید بکند.
نه از روی حدس،
نه از روی ترس،
نه از روی تقلید کورکورانه.
بلکه از روی نوری که در دلش روشن شده.
و همین است که به او امنیت میدهد.
نه امنیت ظاهری،
نه امنیت دنیایی،
بلکه امنیتِ تصمیم.
امنیتِ انتخاب.
امنیتِ مسیر.
چنین انسانی اگر حرف بزند،
دل نمیشکند.
اگر سکوت کند،
فرار نکرده.
اگر کاری را انجام دهد،
از روی بصیرت است،
نه هیجان.
اگر کاری را ترک کند،
از روی فهم است،
نه تنبلی.
و این یعنی ایمان.
ایمان یعنی:
دل بفهمد،
و بعد دست حرکت کند.
نه اینکه فقط زبان چیزی بگوید،
یا ذهن چیزی حفظ کرده باشد.
برای همین است که قرآن میگوید:
اینها مؤمناند.
نه چون ادعا دارند،
بلکه چون در تاریکی هم راه را گم نمیکنند.
چون نور دارند.
چون گوشِ دلشان باز است.
چون صدای هدایت را میشنوند.
و این شنیدن،
همان امنیت است.
امنیتی که از بیرون نمیآید،
از درون میجوشد.
امنیتی که نه با پول میآید،
نه با قدرت،
نه با شهرت…
بلکه با فهمیدنِ لحظهای که خدا دارد با تو حرف میزند.
و چه سعادتی بالاتر از این،
که انسان شب و روزش را با نور طی کند،
و در هر قدم،
بداند که تنها نیست…
